شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)

«نه» به زور، «آری» به انتخاب؛ آیا دین اجباری است؟

0 نظرات 00.0 / 5

مقدمه: داستان یک پدر و دو پسر گمشده
تصور کنید پدری هستید مسلمان، با غیرتی که نسبت به حقیقت دارید. ناگهان می‌بینید دو پسرتان که نور چشمانتان هستند، تحت تأثیر سخنان بازرگانان مسیحی قرار گرفته‌اند، دین خود را رها کرده‌اند و حتی بار سفر بسته‌اند تا همراه آن‌ها به سرزمینی دور بروند. این دقیقاً ماجرای «ابوحصین»، مردی از اهالی مدینه، در صدر اسلام است.

او که از این اتفاق به شدت آشفته و نگران شده بود، خدمت پیامبر مهربانی‌ها (ص) رسید و با دلی پرسوز پرسید: آیا می‌توانم فرزندانم را به زور وادار کنم به دین حق بازگردند؟ مگر نمی‌خواهم آن‌ها را از آتش جهنم نجات دهم؟(۱)

درست در همین لحظه بود که آیه‌ای بر قلب نازنین پیامبر نازل شد که نه فقط پاسخ یک پدر، بلکه منشور آزادی انسان تا ابدیت است: «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ». در پذیرش دین، هیچ اجباری نیست. چرا؟ چون راه «رشد» و درستی، از بیراههٔ «غَیّ» و تباهی، به روشنی آشکار و جدا شده است.»

شاید در نگاه اول، این پاسخ برای یک پدر داغدیده غیرمنتظره و حتی ناامیدکننده به نظر برسد. اما حقیقت اینجاست که خداوند در این آیه، پرده از یک راز بزرگ برداشته است: ایمان واقعی، هرگز با زور و اجبار شکوفا نمی‌شود. 

همان‌طور که امیرالمؤمنین (ع) در حکمت ۱۹۳ نهج‌البلاغه پرده از این راز برداشته و می‌فرمایند: «إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالًا وَ إِدْبَاراً، فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا، فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُكْرِهَ عَمِيَ»(2)«همانا دل‌ها را میل، روی آوردن و پشت کردنی است؛ پس دل‌ها را از راه میل و روی آوردنشان به دست بیاورید؛ چرا که اگر قلب به کاری مجبور شود، کور می‌گردد.» قلبی که کور شد، چگونه می‌تواند نور خدا را ببیند؟

اما این آیه (لا اکراه فی الدین) ، در دنیای امروز ما پرسش‌های بزرگ‌تری را زنده می‌کند: اگر دین اجباری نیست، چرا در تاریخ اسلام بحث جهاد مطرح است؟ اگر آزادی عقیده یک اصل است، چرا برای فرد مرتد یا کسی که علناً روزه‌خواری می‌کند، حد و مرزی تعیین شده؟ و اصلاً اگر «لا اکراه» یعنی خدا کسی را مجبور نکرده، چرا خودش نماز و روزه را واجب کرده است؟ آیا این‌ها با هم تناقض ندارند؟

بیایید با هم سفری کوتاه به عمق این آیهٔ شگفت‌انگیز داشته باشیم و راز این انتخاب بزرگ را کشف کنیم.


رمزگشایی از «لا اکراه»: چرا خدا آدم را مجبور نکرد؟
خدا در این آیه یک حقیقت ساده اما عمیق را فاش می‌کند: جنس دین از آن چیزهایی نیست که بشود با زور در کسی فرو کرد.

بیایید کمی ملموس‌تر فکر کنیم. شما می‌توانید با زور، دست کسی را بالا بیاورید، دهانش را باز کنید و حتی مجبورش کنید جمله‌ای را به زبان بیاورد. قدرت بدنی و شمشیر، روی «اعضای بدن» انسان اثر می‌گذارد. اما آیا می‌توانید با زور، قلب کسی را وادار کنید که چیزی را باور کند که عقل و جانش آن را قبول ندارد؟

دین یک «اعتقاد قلبی» است؛ باوری که از عمق جان آدمی ریشه می‌گیرد. محال است که ترس از شمشیر، جرقهٔ ایمان را در دل روشن کند. همان‌طور که علامه طباطبایی در تفسیر المیزان می‌گوید، اکراه فقط در ظاهر و حرکات مکانیکی بدن جواب می‌دهد، اما اعتقاد و ایمان، اسباب و علت‌های دیگری از جنس آگاهی و درک می‌خواهد. محال است که مثلاً جهل، علم را نتیجه دهد، یا مقدمات غیر علمی، تصدیقی علمی را بزاید.

خدا در ادامه آیه، علت این ممنوعیت اجباری را هم روشن می‌کند: «قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیِّ»؛ راه درست از راه کج کاملاً آشکار شده است.

وقتی GPS مسیر را دقیق نشان می‌دهد، صدا واضح است و نقشه روشن، آیا لازم است کسی زورکی فرمان را بپیچاند؟ هر راننده‌ای خودش انتخاب می‌کند که راه درست را برود یا بیراهه را.

و خدا برای هدایت بشر همین کار را کرده: جادهٔ حق را با هزاران دلیل، مثل یک مسیر نورانی، مشخص ساخته. GPS فطرت را در درون هر انسانی روشن گذاشته. راهنماهای آسمانی (پیامبران و کتاب‌ها) را مثل تابلوهای راهنما در طول تاریخ نصب کرده. حالا انتخاب با خود انسان است. «لا اکراه فی الدین» یعنی خدا آنقدر راه را روشن کرده که دیگر نیازی به هل دادن بنده‌هایش ندارد.

علامه طباطبایی در المیزان چه زیبا این نکته را شکافته است. ایشان می‌گوید: «رشد» به معنای رسیدن به واقع مطلب و حقیقت امر است، در مقابل «غی» که انحراف از حقیقت و دور شدن از واقع است. و نکته جالب اینجاست که «رشد» و «غی» اعم از «هدایت» و «ضلالت» هستند. هدایت یعنی رسیدن به راهی که آدمی را به هدف می‌رساند، اما رشد یعنی رسیدن به خود حقیقت. پس وقتی خدا می‌گوید «راه رشد از غی روشن شده»، یعنی خود حقیقت، عریان و آشکار در برابر شماست. این روشنایی، امری ثابت و تغییرناپذیر است و با هیچ حکم دیگری نسخ نمی‌شود.

اصلاً فرض کنید خدا می‌خواست زور بگوید. چه نیازی به این همه مقدمه‌چینی بود؟ اصلاً بی‌اختیار همه را مثل فرشته‌ها خلق می‌کرد که گناه نکنند! ولی خدا این کار را نکرد. چرا؟

چون خداوند آدمی را «مختار» و «صاحب اراده» خواسته.اصلاً خود قرآن تصریح می‌کند که خدا می‌توانست چنین کند: «وَلَوۡ شَآءَ رَبُّكَ لَأٓمَنَ مَن فِي ٱلۡأَرۡضِ كُلُّهُمۡ جَمِيعًا»(3) ؛ «اگر پروردگارت می‌خواست، یقینا تمام کسانی که روی زمین هستند، یکجا ایمان می‌آوردند.» اما نخواست. چرا؟ چون این ایمان اجباری، ایمان واقعی نبود. ادامهٔ آیه خودش پاسخ می‌دهد: «أَفَأَنتَ تُكۡرِهُ ٱلنَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُواْ مُؤۡمِنِين»(4)؛ ای پیامبر! آیا تو می‌خواهی مردم را به اجبار وادار کنی تا ایمان بیاورند؟ این یک استفهام انکاری است، یعنی تو هرگز چنین کاری نکن و چنین حقی نداری. ایمانی ارزش دارد که از روی آگاهی و انتخاب آزاد باشد، نه مثل رم دادن گله به سمتی خاص. دین فقط یک اسم و شناسنامه نیست؛ پیوندی عاشقانه و عاقلانه بین بنده و معبود است و عشق و منطق، زور و فشاری را برنمی‌تابند.

اینجاست که یک سؤال خیلی بزرگ و جنجالی در ذهن تداعی می‌شود...
اگر دین زور بردار نیست، پس چرا در اسلام اصلاً اسمی به نام «جهاد» وجود دارد؟ ماجرای جنگ‌های پیامبر چه بود؟


بمب شبهات: اگر دین اجباری نیست، پس قصهٔ جهاد چیست؟
و حالا می‌رسیم به سوالی که شاید همین حالا در ذهن شما هم جوانه زده باشد: اگر خدا می‌گوید «هیچ اجباری در دین نیست»، پس ماجرای جهاد و جنگ‌های صدر اسلام چه بود؟ مگر پیامبر با شمشیر کشورها را فتح نمی‌کرد؟ آیا این یعنی اسلام حق دارد، اما اگر زیر بارش نروید، با زور مجبورتان می‌کند؟!

بیایید این بمب شبهه را با هم خنثی کنیم.

اول باید تکلیفمان را با یک اصل روشن کنیم. پیامبر اسلام (ص) خودش هدف اصلی از بعثتش را در یک جمله خلاصه کرد، آنجا که فرمود: «إنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ اَلْأَخْلاَقِ»(5)؛ یعنی من فقط و فقط برای به کمال رساندن بزرگواری‌های اخلاقی مبعوث شده‌ام. مگر می‌شود یک جنبش اخلاقی، با شمشیر به دنبال تحمیل خود بر دل‌ها باشد؟ هدف، آراستن جان‌هاست، نه ترساندن تن‌ها. پس هر جهاد و جنگی که به پیامبر نسبت داده می‌شود، باید در این چارچوب فهمیده شود.

گواه این مدعا، دستورالعمل‌های جنگی پیامبر مهربانی‌هاست. امام صادق (ع) می‌فرمایند رسول خدا (ص) هرگاه سپاهی را به میدان می‌فرستاد، به آن‌ها می‌فرمود: «...لَا تَقْتُلُوا شَیْخاً فَانِیاً وَ لَا صَبِیّاً وَ لَا امْرَأَةً وَ لَا تَقْطَعُوا شَجَراً...»(6)؛ پیرمردان از کار افتاده، کودکان و زنان را نکشید و درختی را قطع نکنید. آیا فرماندهی که حتی نگران جان درختانِ سرزمین دشمن است، می‌تواند به دنبال خونریزی برای تحمیل یک عقیده باشد؟

مهم‌ترین نکته: شمشیر می‌تواند گردن بزند، دست را قطع کند، پا را بشکند... اما آیا شمشیر می‌تواند «حقیقت» را به «قلب» کسی تزریق کند؟ هرگز. باور و ایمان، محصول آگاهی و انتخاب است، نه ترس از تیغ. جهاد اسلامی برای «تحمیل عقیده» طراحی نشده؛ بلکه برای «برداشتن موانع انتخاب آزادانهٔ عقیده» است.

تصور کنید کسی نفس شما را گرفته و دهانتان را با دست بسته تا نتوانید حق را بشنوید. در اینجا، مشت کوبیدن بر دست این زورگو، به معنای اجبار او به شنیدن نیست، به معنای آزادسازی راه تنفس خودتان است. جهاد اسلامی دقیقاً در سه قالب این‌چنینی تعریف می‌شود:

1. دفاع از جان و خاک و عقیده:
طبیعی‌ترین حق هر انسانی است. وقتی دشمن به سرزمین مسلمانان حمله می‌کرد، هدفش فقط تصرّف خاک یا کشتن نبود، بلکه می‌خواستند ریشهٔ ایمان را بزنند و ندای توحید را برای همیشه خاموش کنند. در جنگ‌هایی مثل احد و احزاب، دشمن آمده بود تا هم کالبد مسلمانان را نابود کند و هم هویت دینی‌شان را محو نماید. اینجا دیگر پای اصلِ «بقای تمام دین» در میان بود. جهاد دفاعی، دفاع از «فیزیک» جامعه بود و هم‌زمان، دفاع از «عقیده‌ای» که دشمن آمده بود تا با شمشیر از ریشه برکَنَد. اسلام در چنین شرایطی نمی‌گوید «آزادی عقیده دارید، پس بگذارید دشمن شما را تار و مار کند»، بلکه می‌گوید: از حقِ نفس کشیدن و حقِ ایمان داشتنِ خود دفاع کنید.این، دقیقاً همان منطقی است که قرآن کریم، مجوز جهاد را بر اساس آن صادر می‌کند: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَٰتَلُونَ بِأَنَّهُمۡ ظُلِمُواْۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ نَصۡرِهِمۡ لَقَدِيرٌ»(7)؛ به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل شده، اجازهٔ دفاع داده شده است، چون به آنان ستم شده است. ببینید! کلمهٔ اصلی «ظُلِمُوا» است؛ یعنی شما ابتدا مظلوم واقع شده‌اید، آن‌گاه خدا به شما «اذن» دفاع می‌دهد، نه دستور هجوم.

2. شکستن طاغوت‌های آزادی‌کُش:
برخی حکومت‌های مستبد آن زمان اجازه نمی‌دادند ندای حق به گوش مردم برسد. آن‌ها مردم را در بند جهل و ترس نگه داشته بودند. جهاد اسلامی، زنجیر این طاغوت‌ها را پاره کرد تا «مردم خودشان آزادانه» بتوانند اسلام را بشنوند و اگر خواستند، انتخابش کنند. شاهدش هم تاریخ است: مسیحیان و یهودیان بسیاری پس از فتح شهرها، با وجود آزادی کامل، سال‌ها بر دین خود باقی ماندند و مسلمان‌ها هم از آنان فقط «جزیه»ای اندک بابت تأمین امنیتشان می‌گرفتند، آن‌هم در ازای معافیت از خدمت سربازی! شاهد آن، ماجرای تاریخی هیئت مسیحیان نجران است. وقتی آن‌ها برای مناظره و تحقیق خدمت پیامبر (ص) در مدینه رسیدند، زمان عبادتشان فرا رسید. ناقوس خود را نواختند و پیامبر اسلام (ص) در کمال شگفتیِ مسلمانان، اجازه دادند آن‌ها مراسم نیایش مذهبی خود را آزادانه در همان مسجد مدینه انجام دهند.(8)

3. محو نظام شرک، نه تحمیل ایمان
اسلام اصلاً بت‌پرستی را یک «دین» حساب نمی‌کند، بلکه آن را یک «خرافه و بیماری فکری» می‌داند که گاهی باید از ریشه کنده شود تا عقل‌ها بیدار شوند. اسلام با بت‌پرستانِ متخاصم نجنگید تا با زور فکرشان را عوض کند؛ بلکه بت‌خانه‌ها را ویران کرد تا زنجیری که بر پای عقل‌ها بسته بودند، باز شود و مردم بتوانند آزادانه حقیقت را ببینند.

پس شمشیر اسلام، یا برای دفاع بوده، یا برای برداشتن قفل از دروازهٔ گوش‌ها، یا برای ریشه‌کن کردن یک عفونت فکری. شمشیر هرگز گلوی کسی را نبُرید تا بگوید «مسلمان شو»؛ بلکه موانعی را برید که نمی‌گذاشتند فریاد حق به مظلوم برسد.

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان چه زیبا می‌گوید: جهاد برای «زنده کردن حق» و «دفاع از فطرت» است، نه برای گسترش زورمدارانهٔ عقیده. اصلاً خود همین آیه می‌گوید که راه رشد از غی روشن است؛ روشنایی که ثابت است و با هیچ آیه‌ای نسخ نمی‌شود. برخی مفسران ناآگاه گفته‌اند این آیه با آیات جهاد نسخ شده، اما این حرف از پایه غلط است. چطور ممکن است حکمی را که معلولِ «روشن بودن حق» است، با آیه‌ای نسخ کرد در حالی که آن علت همچنان پابرجاست؟ «قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیِّ» یک حقیقت ابدی است و نسخ‌بردار نیست. پس تناقضی در کار نیست؛ اسلام با «منطق» دعوت می‌کند، و با «قدرت» از حق «دعوت کردن» دفاع می‌کند.


مرز آزادی تا کجاست؟ پاسخی به اعدام مرتد، و تکالیف دینی
حالا احتمالاً سوال مهم دیگری ذهنتان را قلقلک می‌دهد: بسیار خب، پذیرفتیم که در اصلِ انتخاب دین، اجباری نیست. اما اگر کسی مسلمان‌زاده شد و بعداً از دینش برگشت (مرتد شد) چطور؟ مگر در فقه اسلامی برای مرتد مجازات سنگینی مثل اعدام در نظر گرفته نشده؟ این را چطور می‌شود با «لا اکراه فی الدین» جمع کرد؟

امّا شبههٔ ریزتر و همگانی‌تر: اگر واقعاً «لا اکراه فی الدین» است و خدا کسی را مجبور نکرده، پس چرا نماز و روزه را «واجب» کرده است؟ واجب که یعنی باید انجام بدهی وگرنه عذاب می‌شوی... آیا این خودش نوعی اکراه و زور نیست؟

صبر کنید! اینجا یک خط قرمز باریک اما بسیار مهم وجود دارد که اگر گمش کنیم، ممکن است سنگ روی سنگ بند نشود. آن خط قرمز، تفاوت بین «اجبار در انتخاب» و «تعهد پس از انتخاب» است.

اول: راز واجبات؛ زنجیر یا تعهد؟
تصور کنید یک باشگاه ورزشی حرفه‌ای، اساسنامه و قوانین سختگیرانه‌ای برای اعضایش دارد: رژیم غذایی خاص، ساعت مشخص خواب و تمرینات طاقت‌فرسا. هیچکس شما را مجبور نکرده عضو این باشگاه شوید؛ اصلاً درِ باشگاه باز است و می‌توانید نروید. اما اگر خودتان، با پای خودتان، آمدید و قرارداد عضویت را امضا کردید، حالا ملزم به رعایت قوانینش هستید.

دقیقاً ماجرای واجبات دینی هم همین است. خدا می‌فرماید: «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» یعنی کسی را مجبور نکرده‌ام که ایمان بیاورد. اما وقتی کسی از سر عقل و اختیار، اسلام را به عنوان مسیر زندگی‌اش برگزید، طبیعی است که باید قوانین این مسیر را هم بپذیرد. مسلمانیِ بدون نماز، مثل ثبت‌نام در باشگاه بدون ورزش کردن است! نماز و روزه، زنجیر نیستند؛ برنامهٔ تمرینی‌اند برای کسی که داوطلبانه می‌خواهد روحش را ورزیده کند.

پس «واجب بودن» نماز برای «مسلمانِ انتخاب‌گر»، با «اجبار در پذیرش اسلام» کاملاً فرق دارد. اولی «تعهد آگاهانه» است و دومی «تحمیل ناآگاهانه». و خدا هرگز کسی را برای «ورود به باشگاه دین» تحت فشار نگذاشته، امّا بیرون از باشگاه هم که نمی‌شود انتظار عضویت داشت!

دوم: قصهٔ مرتد؛ شمشیر بر گردن باور یا برانداز؟
و اما ادامهٔ بحث حساس مرتد... بگذارید صریح و ساده بگویم. اسلام هرگز کسی را به خاطر شک و تردید در دلش یا حتی تغییر عقیدهٔ شخصی و بی‌سروصدایش مجازات نمی‌کند. چرا که بارها گفتیم: دل که در مشت ما نیست، دست خداست. اما وقتی پای «ارتداد علنی و سازمان‌یافته» به میان می‌آید، ماجرا فرق می‌کند.

تصور کنید فردی در یک جامعهٔ اسلامی، نه فقط در دل خودش، بلکه با جار و جنجال، با تبلیغات مسموم، و با استفاده از احساسات مردم، شروع به تخریب باورهای دینی کند و بخواهد بنیان‌های فکری جامعه را از ریشه بلرزاند. این دیگر «عقیدهٔ شخصی» نیست؛ این یک «جرم سیاسی و امنیتی اجتماعی» است. درست مثل امروز که در بسیاری از کشورهای دنیا، خیانت به امنیت ملی یا تلاش برای سرنگونی حکومت، مجازات‌های بسیار سنگینی دارد. حکم مرتدِ محارب، در واقع برای فردی است که با سوءاستفاده از آزادی، علیه امنیت فکری و هویتی یک ملت کودتا می‌کند.

ببینید، به تعبیر مفسران، دین یک «اعتقاد قلبی» است. اکراه در آن راه ندارد. اما وقتی این اعتقاد، لباس «فتنه» و «جنگ روانی» بپوشد، جنس آن از باورِ درونی به «عمل بیرونیِ مخرب» تغییر می‌کند و قانون اجتماعی وارد عمل می‌شود. پس حکم ارتداد، هرگز برای شکارِ «شکاکان» نیست؛ برای مهارِ «فتنه‌گران» است.

قرآن کریم اساساً کسانی را که در دل مؤمن نیستند و فقط به زبان اظهار اسلام می‌کنند، با تعبیر «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا»(9) به چالش می‌کشد. یعنی خودِ خدا هم «اسلام زبانیِ از روی عادت یا ترس» را ایمان واقعی نمی‌داند. پس چگونه می‌تواند برای «نگه‌داشتن با زورِ» چنین انتخابی، حکمی جعل کند؟


نتیجه‌گیری نهایی: خدایی که زور نمی‌گوید، ریسمان می‌دهد
داستانمان را یادتان هست؟ «ابوحصین» پدری که دلش می‌خواست فرزندانش را به زور از مسیحیت برگرداند. کاری که عشق پدرانه او به آن فرمان می‌داد. اما خدا چه پاسخی فرستاد؟ «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ»؛ ای ابوحصین! در دین، اجباری نیست.

این پاسخ، در واقع یک انقلاب آرام در تاریخ بشریت بود؛ خداوندِ قادرِ مطلق، که می‌توانست با یک اشاره همه را به سجده وا دارد، دست بنده‌اش را باز گذاشت تا خودش انتخاب کند.چرا که ایمان واقعی، جنسش با جبر و تحمیل فرق دارد. ایمان، یک دلدادگی است و مگر می‌شود کسی را با تهدید و شلاق به عشق ورزیدن وادار کرد؟ مگر می‌شود با زور، قلب انسانی را تسخیر نمود؟ عشق، محصول دیدن، فهمیدن و آزادانه برگزیدن است.

در این آیه، خدا از ما نخواسته که بی‌منطق تسلیم شویم. او گفت: «راه رشد از گمراهی جدا شد؛ دیگر حجت بر شما تمام است». آن‌هم با چه ادله‌ای؟ عقل سلیم، وجدان بیدار، فطرت پاک، هزاران معجزه و کتاب آسمانی... بعد از این همه چراغ روشن، دیگر اجباری در کار نیست؛ فقط دعوت است و پذیرش یا رد.

اما این انتخابِ آزاد، برکتی بی‌کران هم دارد. کسی که از سرِ آگاهی این راه را برگزیند، گویی به طنابی آسمانی گره می‌خورد که در توفان‌های زندگی و لحظه‌های سهمگین مرگ، تنها نقطهٔ اتکای پاره‌نشدنی است. خداوند درست در ادامهٔ همان آیه «لا اکراه»، و پس از نفی هرگونه اجبار، با آغوشی باز فرا می‌خواند: «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَ انْفِصامَ لَها» «هر کس به طاغوت کفر بورزد و به خدا ایمان بیاورد، پس بی‌تردید به محکم‌ترین دستاویز چنگ زده؛ دستاویزی که هرگز گسستنی در آن نیست...».

اما این ریسمان محکم که در طوفان‌های شک و شبهه پاره نمی‌شود، در دنیای واقعی چیست؟ پیامبر اکرم (ص) در تفسیری زیبا، مصداق این طنابِ نجات را برای بشریت روشن کرده و فرموده‌اند: «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَسْتَمْسِكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقی‌ٰ اَلَّتِي لاَ اِنْفِصٰامَ لَهٰا فَلْيَسْتَمْسِكْ بِوَلاَيَةِ أَخِي وَ وَصِيِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»(10)؛ هر کس دوست دارد به آن دستاویز محکمی که هرگز پاره نمی‌شود چنگ بزند، پس به ولایت برادرم و وصیم علی بن ابی‌طالب چنگ در زند.

و نکتهٔ پایانی اینجاست: آیه (لا اکراه)، همان‌طور که علامه طباطبایی و دیگر مفسران بزرگ تأکید کرده‌اند، هرگز با آیات جهاد نسخ نشده و نخواهد شد. چون «روشن بودن حق» یک حقیقت تاریخ انقضا ندارد. اسلام دین شمشیر و خون نیست؛ اسلام دین منطق و فطرت است. شمشیر را برای دفاع از حقِ «آزادانه انتخاب کردن» به کار می‌گیرد، نه برای تحمیلِ «انتخابی خاص».

ماجرا این است: خدا نه با چوب و چماق، بلکه با محبت و منطق، درِ نجات را باز گذاشته و کلیدش را هم کف دست ما گذاشته است. حالا توئی و یک دنیا اختیار! کسی قرار نیست تو را به زور به بهشت ببرد. اما راه را هم چنان روشن کرده‌اند که گم کردنش، حسرتی بی‌انتها خواهد داشت. انتخاب، با توست


(۱) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۲، ص۶۳۰

(2)نهج‌البلاغه، حکمت ۱۹۳

(3) سوره یونس، آیه ۹۹

(4) همان

(5) بحار الانوار، ج۱۶، ص۲۱۰

(6) الکافي ج ۵، ص ۲۷

(7) سوره حج، آیه ۳۹

(8) فروغ ابدیت، ص۹۰۲ / سیره حلبی، ج۳، ص۲۳۹ / تفسیر قمی

(9)سوره حجرات، آیه ۱۴

(10) بحار الانوار، ج۴، ص۱۳۲

نظر خود را اعلام كنید

نظرات كاربران

نظری وجود ندارد
*
*

شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)