شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)

جنگ حنين

0 نظرات 00.0 / 5


چنانکه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مکه پانزده روز در مکه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرک و بت پرستي که قرنها بر آن سرزمين حکومت کرده و پايگاه توحيد را به صورت مرکز شرک در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدي کرده و در سايه اسلام همه کدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتي در کنار بناي با عظمت کعبه براي همه افرادي که در مکه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا (ص) آمده بودند، فراهم شده بود.
اما نيروي اهريمني شيطان که حاضر نبود به اين آساني در برابر نيروي توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فکر خود را به سوي قبايل اطراف مکه متوجه کرد و آنجا را دامنه فعاليت خويش قرار داد و گروهي از بت پرستان و سرکردگان آن حدود را که هنوز مسلمان نشده و محمد (ص) را به عنوان يک کشور گشايي که مي خواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حکومت کند مي شناختند تحريک کرد تا جبهه واحدي بر ضد پيغمبر اسلام تشکيل دهند و پيش از آنکه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براي جنگ و حمله آماده شوند.
در ميان سران قبايل مزبور مالک بن عوف نصري بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براي گرد آوردن قبايل فعاليت مي کرد و با اينکه حدود سي سال بيشتر از عمر او نمي گذشت به خاطر شجاعت و سلحشوري که داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وي حرف شنوايي داشتند. وي تا جايي که توانست قبيله هاي ساکن کوههاي جنوبي مکه را که از هوازن بودند مانند بني سعد (2) ، بني جشم، بني هلال و همچنين قبيله ثقيف را که در طائف سکونت داشتند با خود همراه کرده و به نقل برخي از مورخان نزديک به سي هزار نفر از آنها را در جايي به نام «اوطاس» (3) براي جنگ بامسلمانان و زدن يک ضربه کاري به لشکر اسلام جمع کرد و خود او نيز فرماندهي آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوي حنين حرکت کردند.
مالک دستور داده هر کس مي خواهد در اين جنگ شرکت کند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود که مردان در هنگامه جنگ بهتر پايداري کنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم که شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.
در ميان لشکريان مزبور پيرمردي سالخورده و با تجربه در فنون جنگي وجود داشت که نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بني جشم محسوب مي شد و با اينکه کاري از او ساخته نبود و کهولت و پيري مانع از آن بود که بتواند جنگ کند و بخصوص که بنا بر نقل جمعي از مورخين نابينا نيز شده بود، اما قبيله هاي هوازن معمولا او را در جنگها همراه مي بردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگي او استفاده کنند.
دريد بن صمه وقتي صداي زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست که به دستور مالک آنها را همراه آورده اند، او را خواست و به وي پرخاش کرده گفت : تو را به جنگ چه کار؟ تو گوسفند چراني بيش نيستي؟ آخر اين چه کاري است کرده اي؟ مگر از لشکر فراري چيزي مي تواند جلوگيري کند؟ اگر جنگ به پيروزي تو انجام شود که همان مردان جنگي و شمشير و نيزه شان به کار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شکست تو منجر گردد آن وقت است که همه چيز را از دست داده و تمام دارايي و ما يملک خود را تسليم دشمن کرده اي و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهي شد؟ مصلحت در آن است که زن و فرزند و اموال را بازگرداني و همان مردان جنگي را با خود ببري!
مالک بن عوف که به فکر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تکرار کرد و يکي دو تذکر ديگر نيز به او داد مالک بن عوف با بي اعتنايي و تمسخر بدو گفت : تو پير و فرتوت شده اي و افکارت نيز فرسوده شده و به کار ما نمي خورد، و چون پافشاري دريد بن صمه را ديد رو به لشکريان کرد و گفت :
اي گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروي کنيد و يا هم اکنون نوک شمشير را بر سينه ام مي گذارم و آن قدر فشار مي دهم تا از پشت سرم بيرون آيد و بدين ترتيب به زندگي خود خاتمه مي دهم!
قبايل هوازن که چنان ديدند گفتند : مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم، و دريد که چنان ديد آه سردي از دل کشيد و گفت : باشد تا اين روز را که نديده ايم از نزديک ببينيم و سپس يک رباعي گفت که حکايت از افسردگي و پشيماني او در حضور اين معرکه مي کرد.

تجهيز سپاه اسلام
خبر اجتماع هوازن در «اوطاس» به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براي درهم کوبيدن آخرين سنگر مشرکان و دفع باقيمانده پيروان شيطان، آماده تجهيز سپاه و حرکت به سوي حنين گرديد. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگي نگراني در کار نبود ولي احتياج به مقداري زره و لوازم جنگي داشتند، در اين خلال رسول خدا (ص) مطلع شد که صفوان بن اميه مقداري زره و اسلحه جنگي در خانه دارد که در برخوردها و جنگهايي که قريش با قبايل ديگر داشته اند آنها را در اختيار قريش قرار مي داده، از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشکر اسلام قرار دهد به اين معني که اگر چيزي از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون کم و زياد به او بازگرداند.
صفوان قبول کرد و يک صد زره و مقداري لوازم جنگي ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشکر اسلام با دوازده هزار مرد جنگي - که ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مکه تحت فرماندهي ابو سفيان - به سوي وادي حنين حرکت کرد.
هنگامي که چشم ابو بکر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از کثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت : ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخي افراد ديگر نيز سرايت کرد و همگي از پيروزي و شکست دشمن سخن مي گفتند. ولي همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهاني دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود که آنان را دوباره گرد يکديگر جمع کرد و جلو شکست قطعي و پاشيدگي لشکر را گرفت.
لشکر اسلام همچنان تا نزديک وادي حنين پيش رفت (4) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف کردند تا چون صبح شود به وادي حنين در آيند.
مالک بن عوف پيش از آنکه لشکر اسلام بدان حدود برسد با لشکريانش به وادي حنين وارد شده بود و به لشکريان خود دستور داده بود زنان و کودکان و چهارپايان و احشام را پشت سر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشکنند. سپس در اطراف دره در شت سنگها و شيارها و گوديهاي سر راه و دامنه کوه و سايه درختها کمين کنند تا وقتي لشکر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يکپارچه بر آنها حمله کنند و آنها را منهزم سازند.
پس از اداي نماز صبح هنوز هوا تاريک بود که سربازان اسلام به سوي دره حنين سرازير شدند. و پيشاپيش لشکر، خالد بن وليد با بني سليم حرکت مي کرد و به دنبال او گروههاي ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مي رفت که ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن که با نقشه قبلي کاملا خود را آماده چنين حمله اي کرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاي برهنه، آنها را محاصره کردند.
اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود که مسلمانان تا خواستند به خود آيند و ست به اسلحه و سپر و نيزه ببرند عده اي از آنها کشته شدند و راهي جز فرار و زيمت براي خود نديدند. پيغمبر اسلام که در عقب سپاه بر استر سفيدي سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مي کنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفري که چون رودخانه اي به پيش مي رفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويي رهسپار گشته و گريزان است.
رسول خدا (ص) که چنان ديد بسرعت خود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد : مردم به کجا مي رويد؟ منم رسول خدا، منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!
ولي هيچ کس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگي مي گريختند و در اين وقت بود که کينه ها ظاهر گرديد و نفاقهاي دروني افراد آشکار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا که ابو سفيان از روي تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت : اينها تا لب دريا فرار خواهند کرد و ديگر باز نمي گردند.
و کلدة بن حنبل - يکي ديگر از همان افراد منافق - گفت : امروز سحر باطل شد!
شيبة بن عثمان بن ابي طلحه - که پدرش در جنگ احد کشته شده بود - در آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بکشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديک رفت و چرخي هم اطراف رسول خدا (ص) زد ولي چنانکه بعدها خودش مي گويد : حائلي ميان من و آن حضرت پيدا شد که ديدم نمي توانم اين کار را بکنم.
در اين لحظه تاريخي، پيغمبر اسلام مي ديد زحمات بيست و يک ساله اش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاي بزرگي که در اين راه نصيبش شده همگي به مخاطره افتاده و چيزي نمانده است که در اين هواي نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود، سپاه از هم گسيخته و فراري اسلام نيز به فرياد او توجهي نمي کنند، دشمن نيز با پيروزي چشمگيري که در آغاز حمله خود به دست آورد وادي حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مي آيد، بايد اقدامي فوري جلوي اين شکست و هزيمت را بگيرد، از يک سو دست به دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقي و پشتيبان واقعي خود که همه جا از ورطه هاي سخت او را نجات داده بود معروض داشت :
«اللهم لک الحمد و اليک المشتکي و انت المستعان»
[خدايا تو را سپاس و شکوه حال خود را به درگاه تو مي آورم و تويي تکيه گاه!]و به دنبال آن گفت :
«اللهم ان تهلک هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد» !
[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد کسي تو را پرستش نخواهد کرد و اگر هم براستي مشيت و اراده ات بدان تعلق گرفته باشد که کسي تو را پرستش نکند پرستش نخواهي شد!(و بسته به مشيت و اراده توست). ]
و سپس به ابو سفيان - فرزند حارث بن عبد المطلب - که در کنار او قرار داشت فرمود : مشتي خاک به من بده آن خاک را به روي دشمن پاشيد و فرمود : روهايتان شت باد!
آن گاه از آنجا که دعا جاي عمل را نمي گيرد و لازم بود دست به کاري زند تا جلوي فرار و از هم پاشيدگي لشکر را بگيرد، در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده که گويد : نخست رسول خدا به من که صداي رسا و بلندي داشتم فرمود : فراريان را به اين گونه صدا بزن :
«يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة، و يا اصحاب بيعة الشجرة، الي اين تفرون؟ اذکروا العهد الذي عاهدتم عليه رسول الله» !
[اي گروه انصار و اي ياران سوره بقره و اي کساني که در بيعت شجره پيمان بستيد، به کجا مي گريزيد؟ پيماني را که با رسول خدا بسته ايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايي که داشتم مردم را صدا مي زدم و خود رسول خدا نيز چنان بي تاب شهادت و جنگ بود که استر خود را به سوي ميدان جنگ رکاب زد و مي خواست خود را به قلب دشمن بزند ولي ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوي استر پريد و دهانه آن را محکم نگه داشت و نگذاشت به جلو برود.
و در برخي از تواريخ است که سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يک تنه به دشمن حمله کرد و اين رجز را نيز مي خواند :
انا النبي لا کذب
انا ابن عبد المطلب
و گفته اند : تنها در اين جنگ بود که پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمن حمله برد. (5)
و بعيد نيست اين حمله وقتي که انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا (ص) رهبري حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مي افکند و رجز مي خواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مي کرده اند.

افرادي که با رسول خدا (ص) ماندند
مورخين مانند يعقوبي و ديگران نوشته اند : در آن گير و دار تنها ده نفر بودند که با پيغمبر ماندند و فرار نکردند و اين ده نفر عبارت بودند از علي (ع) ، عباس بن عبد المطلب، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب، فضل بن حارث، ربيعة بن حارث، عبد الله بن زبير، عتبة و معتب فرزندان ابو لهب، فضل بن عباس، ايمن بن ام ايمن و در اين ميان علي (ع) از همه بيشتر دلاوري و تلاش داشت و دشمن را از جلوي پيغمبر دور مي نمود، گاهي خود را به عقب دشمن مي زد و گاهي به سوي پيغمبر باز مي گشت تا از حال آن حضرت و سلامتي او مطمئن گردد، و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاک هلاک افکند و همه را از وسط دو نيم کرد.
ابن هشام در کتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت کرده که گفت : در ميان لشکر هوازن مرد شجاع و تنومندي بود که بر شتري سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگي در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندي که داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مي کشيد و هر کس جلوي او مي رفت با آن نيزه بر او حمله مي کرد و چون فرار مي کرد دوباره آن نيزه را بر سر دست بلند مي کرد تا هوازن به دنبال او بيايند.
اين مرد همچنان به کار خود مشغول بود که ناگاه علي بن ابيطالب با مردي از انصار به قصد کشتن او پيش رفتند و علي (ع) از پشت سر بدو حمله کرد و شترش را پي کرد و آن مرد به زمين افتاد، سپس مرد انصاري با شمشير او را از پاي در آورد.
و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازني را ابو جرول ذکر کرده و قتل او را به علي (ع) بتنهايي نسبت مي دهد، چنانکه ابن اثير نيز قاتل او را علي (ع) ذکر کرده است.

دو تن از زنان فداکار
در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشکر اسلام ذکر شده که در جنگ حنين بودند و با رسول خدا (ص) پايداري کرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مي کردند يکي نسيبه دختر کعب و ديگري ام سليم دختر ملحان.
در تفسير قمي آمده که نسيبه وقتي ديد مردم فرار مي کنند خاک به روي منهزمين مي پاشيد و مي گفت : به کجا فرار مي کنيد؟ آيا از خدا و رسول او مي گريزيد؟ و در اين وقت عمر را ديد که مي گريزد، بدو گفت : واي بر تو اين چه کاري است که مي کني؟ عمر گفت : اين امر خداست!
و در سيره ابن هشام آمده که رسول خدا در آن وقت نظر کرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد که با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابي طلحه را حامله بود، رسول خدا (ص) ديد اين زن به وسيله بردي - و پارچه بلندي - کمر خود را بسته و براي آنکه شترش از دست او فرار نکند انگشتان خود را در سوراخ بيني شتر فرو برده و محکم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجري است.
پيغمبر فرمود : ام سليم هستي؟
گفت : آري اي رسول خدا پدر و مادرم به فدايت، امروز همان گونه که دشمنان تو را بايد کشت اين مردمي را نيز که تو را واگذارده و فرار کردند بايد کشت و من مي خواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار کشته شدن هستند. پيغمبر فرمود : اي ام سليم خدا ما را کفايت مي کند.
ابو طلحه شوهرش پرسيد : اين خنجر چيست که در دست داري؟
ام سليم گفت : آن را به دست گرفته ام تا اگر مشرکي به من نزديک شد شکمش را با آن پاره کنم.

کمک الهي و مراجعت منهزمين
قرآن کريم در سوره مبارکه توبه وقتي اشاره به داستان جنگ حنين مي کند و سختي کار و فرار مسلمانان را بيان مي دارد به دنبال آن فرمايد :
«ثم انزل الله سکينته علي رسوله و علي المؤمنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين کفروا و ذلک جزاء الکافرين؟»
[سپس خداي تعالي آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشکرياني که شما نمي ديديد فرو فرستاد و کافران را معذب ساخت و جزاي کافران اين چنين است. ]
باري نصرت الهي فرود آمد و صداي بلند و پي در پي و رساي عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد که پس از آن همه فداکاريها که در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگيني است که در اين معرکه مي کنند و از اين رو به سوي دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شکستند و صداها را به «لبيک، لبيک» بلند کردند و با شمشيرهاي برهنه از هر سو به دشمن حمله ور شدند، صحنه جنگ که داشت به سود دشمن پايان مي يافت تدريجا عوض شد و مسلماناني که غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مي گشتند به جبران فراري که کرده بودند بسختي در برابر دشمن پايداري کرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختي از نو در گرفت.
رسول خدا (ص) به عباس فرمود : اينها کيان اند؟ عرض کرد : انصار هستند، پيغمبر فرمود : «اکنون تنور جنگ گرم شد» !
هوا ديگر روشن شده بود و معرکه جنگ بخوبي ديده مي شد و برق شمشيرها به چشم مي خورد و صداي چکاچک ابزار جنگي و سپرها به گوش مي رسيد، قبايل هوازن که به اين زودي حاضر نبودند پيروزي به دست آورده را از دست بدهند سخت مقاومت مي کردند، از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد «هر کس کافري را بکشد جامه و اسلحه اش از آن اوست» و اين خبر براي مقاومت تازه مسلمانان مکه که اکثرا به فکر غنيمت به جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروي امدادي از پشت جبهه جنگ باز گرداند، ديگر نيروي دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفات سنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاي نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويي گريختند.
تنها از يکي از قبايل ثقيف به نام «بني مالک» هفتاد نفر کشته شد و از قبيله هاي ديگر نيز گروهي به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دست يکي از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمي به قتل رسيد.

غنايم جنگ و کشتگان
در اين جنگ بزرگترين غنيمت به دست مسلمانان آمد، زيرا همان طور که گفته شد مالک بن عوف دستور داده بود لشکريان هر چه دارند همراه خود بردارند که به خاطر آنها بهتر پايداري و مقاومت کنند از اين رو مورخين مي نويسند در اين جنگ 6000 اسير، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره(که هر وقيه 213 گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا (ص) براي تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامي غنايم را در «جعرانة» (6) بگذارند و اسيران را نيز در خانه اي نگهداري کنند و چند نفر را نيز براي حفاظت و نگهباني آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم کند.
اما کشتگان چنانکه از برخي تواريخ بر مي آيد از دو طرف بسيار بوده، اما از هوازن و ثقيف تنها از يک قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدند - چنانکه در بالا نيز ذکر شد - و از مسلمانان نيز همان طور که از برخي تواريخ نقل شده جمع زيادي به شهادت رسيدند (7) ، اما ابن هشام و يعقوبي و طبري نام شهداي مسلمانان را چهار تن ذکر کرده بدين شرح :
ايمن بن ام ايمن - از بني هاشم - يزيد بن زمعة بن اسود - از اهل مکه - ، سراقة بن حارث - از انصار مدينه - و ابو عامر اشعري.

تعقيب از دشمن
همين که قبيله هاي هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاي گذاردن غنايم بسيار فرار کردند، رسول خدا (ص) دستور داد آنها را تعقيب کنند و تا شکست کامل به دنبال آنها بروند، ابو عامر اشعري با برادرش ابو موسي اشعري به دنبال گروههايي از دشمن که خود را به «اوطاس» رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختي ميان ايشان و فراريان درگرفت که ابو عامر فرمانده لشکر اسلام در اثر اصابت تيري به قتل رسيد و برادرش ابو موسي به جاي او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتي که دشمن را بسختي شکست داد و تار و مار کرده آن گاه به نزد رسول خدا (ص) بازگشت.
مالک بن عوف نيز با گروه بسياري به سوي طائف فرار کرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مي کنند يکي دو جا نيز مقاومت کرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيست خود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعه هاي محکمي که در طائف بود وارد شدند و چون مي دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت به استحکام قلعه هاي مزبور پرداختند.

--------------------------------------------
پي نوشت ها :
1. حنين - بر وزن حسين - نام وادي است در نزديکي طائف.
2. بني سعد همان قبيله اي بود که رسول خدا (ص) سنين کودکي خود را در ميان آنها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنج سال افتخار دايگي آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحي که در بخش دوم اين کتاب گذشت.
3. اوطاس، نام جايي است در سه منزلي مکه.
4. از داستانهاي جالبي که ابن هشام در سيره از يکي از تازه مسلمانان مکه به نام حارث بن مالک نقل کرده آن است که گويد : چون از مکه به سوي حنين حرکت کرديم به درخت سدر بزرگي برخورديم و چون کفار قريش درخت مقدسي به نام «ذات انواط» داشتند که هر ساله روزي به نزد آن مي آمدند و اسلحه بر آن مي دوختند و براي آن قرباني مي کردند، ما از عقب صدا زديم :
يا رسول الله همان طور که مشرکان «ذات انواط» دارند شما نيز براي ما «ذات انواطي» معين کن!
پيغمبر گفت : «الله اکبر» به حق آن خدايي که جان محمد به دست اوست همان سخني را که قوم موسي «در وقت خروج از مصر» به موسي گفتند شما نيز به من گفتيد. آنها به موسي گفتند : «اي موسي براي ما خدايي قرار بده چنانکه اينان خداياني دارند!موسي گفت : شما مردمي جهالت پيشه هستيد» و براستي که اينها سنتهاي گذشتگان است و شما نيز به همان سنتها مي رويد.
5. ولي اين سخن با آنچه مورخين در داستان جنگ احد ذکر کرده اند سازگار نيست، و چنانکه قبلا ذکر شد گفته اند : آن حضرت در جنگ احد و برخي جنگهاي ديگر نيز شخصا جنگ کرد به شرحي که در جاي خود گذشت.
6. نام جايي است بين مکه و طائف و به مکه نزديکتر است تا به طائف.
7. در کتاب زندگي محمد (ص) دکتر هيکل نقل شده که دو قبيله از قبايل مسلمان به قدري از مردانشان کشته شده بود که نابود شدند يا نزديک بود نابود شوند و روي قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيحتر باشد تا قول ابن هشام و ديگران.

نظر خود را اعلام كنید

نظرات كاربران

نظری وجود ندارد
*
*

شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)