معاد در نگاه عقل و دين

معاد در نگاه عقل و دين0%

معاد در نگاه عقل و دين نویسنده:
گروه: اصول دین
صفحات: 25

معاد در نگاه عقل و دين

نویسنده: محمد باقر شريعتى سبزوارى
گروه:

صفحات: 25
مشاهدات: 10047
دانلود: 371

توضیحات:

معاد در نگاه عقل و دين
  • شناسنامه کتاب

  • درآمدى بر مقدّمه چاپ سوم

  • پيشگفتار

  • مقدّمه استاد محمدتقى جعفرى(ره)

  • بخش اول :
  • 1- چرا بايد به زندگى بازپسين بينديشيم؟

  • 2- رابطه انسان و معاد

  • 3- نقش ايمان به معاد در زندگى

  • 4- تأثير معاد در انديشه و اخلاق

  • 5- ايمان به زندگى ابدى فطرى است

  • 6- پيوستگى دوران سه‏گانه زندگى

  • 7- ضرورت برقرارى تعادل در جامعه

  • 8- تفسير منطقى جهاد و شهادت

  • 9- نسيم‏هاى روح‏پرور ابديت

  • 10- نقش معاد در بافت فكرى و ساختار اجتماعى

  • 11- مرگ هر يك - اى پسر - همرنگ اوست

  • 12- امنيت فكرى و روانى

  • 13- تحليلى از معماى مرگ

  • 14- علل ترس از مرگ

  • 15- مرگ، نسبى است، نه مطلق

  • 16- مرگ در قرائت عرفا

  • 17- فلسفه خلقت مرگ و حيات

  • 18- جواب به ابديت‏خواهى

  • 19- كرامت انسان

  • 20- بازگشت به خويشتن

  • بخش دوم :
  • 1- پژوهشى در معاد

  • 2- آيا روح وجود دارد؟

  • 3- فرآيندهاى روحى قابل اندازه‏گيرى علمى نيست

  • 4- متابوليسم‏ و تفكر

  • 5- بزرگ‏تر بر كوچك‏تر انطباق‏پذير نيست.

  • 6- قسمت‏پذيرى

  • 7- يادآورى و بازنگرى

  • 8- مفاهيم كلي

  • 9- نقطه اختلاف كجاست؟

  • 10- رؤياهاى راستين

  • 11- روشن‏بينى و الهام‏ها

  • 12- تجرد و ثبات روح

  • 13- ثبات شخصيت

  • 14- بقاى ارواح

  • 15- جهان پس از مرگ

  • 16- نخستين حادثه مربوط به روح

  • 17- دست شيادان را كوتاه كنيد!

  • 18- تجرد و بقاى روح

  • بخش سوم :
  • ديدگاه‏هاى مختلف درباره معاد

  • هر كسى از ظن خود شد يار من!

  • معاد و نظريات گوناگون

  • 1. منكران معاد

  • 2. اعاده بعد از فنا

  • 3. بازگشت انسان‏ها به سوى خدا

  • 4. بازگشت ارواح به سوى خدا

  • 5. معاد از ديد فيلسوفان

  • 6. بازگشت ارواح با كيفيت جسمانى

  • 7. خلق جديد

  • 8. بازگشت روان به ابدان متعدد

  • بخش چهارم : قيامت از ديدگاهى گسترده(1)

  • 1- قيامت از ديدگاهى گسترده

  • 2- يك تذكر

  • 3- ارتباط رستاخيز و جهان

  • 4- هدف جهان با نيستى نمى‏سازد

  • 5- همسو بودن قدرت نامحدود و حكمت بى‏پايان آفريننده جهان با ابديت آفرينش

  • 6- شگفتى‏هاى جهان رصدپذير

  • 7- توده‏هاى متراكم سديم

  • 8- رستاخيز، نقطه پايان تكامل كنونى

  • 9- كاروان هستى به سوى معاد مى‏رود

  • 10- حشر كلى از نظر قرآن

  • بخش چهارم :
  • 1- رابطه رستاخيز و انسان

  • 2- رستاخيز يا واكنش اعمال

  • 3- هدف، مقدمات را مى‏طلبد

  • 4- آرمان‏هاى بى‏نهايت

  • 5- لزوم برقرارى تفاوت ميان نيكوكاران و تبهكاران

  • 6- لزوم رستاخيز از نظر قرآن

  • بخش پنجم :
  • 1- معاد جسمانى از نگاه اديان

  • 2- روح‏پرستى

  • 3- مشكل معاد جسمانى

  • 4- سرنوشت انسان

  • 5- بهترين راه شناخت حقايق

  • 6- چگونگى معاد و رستاخيز

  • 7- معاد انسان

  • 8- معاد روحانى و جسمانى

  • 9- آيا بازگشت جسم در قيامت امكان دارد؟

  • بخش پنجم :
  • امكان وقوع رستاخيز از نظر فلسفى

  • امکان تجديد حيات مردگان

  • الف) امكان معاد جسمانى از ديد علوم

  • ب) معماهاى شگفت‏انگيز

  • ج) اثبات معاد از راه علم و قدرت

  • اثبات معاد در قرآن

  • رستاخيز در دنياى گياهان

  • چرا معاد بايد جسمانى باشد؟!

  • بخش سوم :
  • تصاويرى از معاد جسمانى

  • تصوير نخست

  • تصوير دوم

  • تصوير سوم: تبديل ماده بدن به نيرو

  • تصوير چهارم: سرنوشت بدن پس از مرگ و بازگشت آن

  • تصوير پنجم: اعاده صورت شخصيه

  • تصوير ششم: معاد انسان

  • بخش پنجم :
  • 1- خلاصه بحث و نتيجه‏گيرى

  • 2- غوغاى شبهه و اشكال‏ها

  • 3- اعاده معدوم

  • 4- بقاى ذرات بدن

  • 5- شبهه آكل و مأكول

  • 6- قرآن و رستاخيز

  • 7- معاد جسمانى يك حادثه طبيعى است

  • 8- لزوم رستاخيز از نظر قرآن

  • بخش پنجم :
  • 1- مكافات جسمانى و لزوم آن

  • 2- جامع‏ترين آيه درباره رستاخيز

  • 3- استبعاد رستاخيز

  • بخش ششم : جهان پس از مرگ(1)

  • 1- حوادث شب اول قبر

  • 2- بازپرسى همگانى نيست

  • 3- حيات قبر

  • 4- حيات قبر يعنى چه؟

  • نقدى بر اين برداشت

  • 5- پاسخ فلسفى حيات قبر

  • 6- حكمت تلقين مرده

  • بخش ششم : جهان پس از مرگ(2)

  • 1- زندگى برزخى

  • 2- برزخ از نظر فرهنگ‏ها

  • 3- برزخ از نظر وحى و عقل

  • 4- چهره و ماهيت عالم برزخ

  • 5- عالم برزخ كجاست؟

  • 6- جايگاه ارواح در برزخ

  • 7- جايگاه مستضعفان

  • 8- اعراف چيست؟

  • 9- دوزخيان و بهشتيان در برزخ

  • 10- برهوت (حضرموت) كجاست؟

  • 11- زيارت اهل قبور

  • 12- ارتباط ارواح با خويشان و دوستان

  • 13- برزخ از ديدگاه كتاب و سنت

  • بخش ششم :
  • 1- واكنش افراد معمولى و مذهبى

  • 2- گفتار نيكوكاران و صالحان

  • 3- پيام شهيدان پس از شهادت

  • 4- ملائكه و بشارت از سرنوشت آينده

  • 5- وضع متوسطين در برزخ

  • 6- ضرورت وجود برزخ

  • 7- برزخ از نگاهى ديگر

  • 8- آيا در برزخ خواب هست؟

  • 9- تأثير عوامل غيب در شهود

  • 10- بدن مثالى چيست؟

  • 11- برزخ از منظر ملل و نحل

  • بخش هفتم :
  • 1- تجسم و بقاى اعمال

  • 2- معماى خلود (عذاب ابدى)

  • 3- عقايد گوناگون و متضاد

  • 4- خلود در قرآن

  • 5- تجسم روابط در آخرت

  • بخش هفتم :
  • 1- قيامت كبرى

  • 2- بهشت و جهنم در آخرت

  • 3- رستاخيز حيوانات

  • 4- حشر حيوانات در كتاب و سنت

  • 5- زندگى دوزخيان

  • 6- ماهيت آتش جهنم

  • 7- حيات و علم

  • 8- فلسفه خلقت جهنم

  • 9- اقسام كيفرها

  • 10- عذاب، تجلى اسما و صفات

  • 11- مكانيزم تبديل عمل به جزا

  • 12- گونه‏هاى كيفر و عذاب

  • 13- هدف اصلى لقاءالله است

  • 14- ابديت سرنوشت نهايى

  • 15- پاسخ دقيق‏تر

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 25 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 10047 / دانلود: 371
اندازه اندازه اندازه
معاد در نگاه عقل و دين

معاد در نگاه عقل و دين

نویسنده:
فارسی
شناسنامه کتاب شناسنامه کتاب


معاد در نگاه عقل و دين

نويسنده : محمد باقر شريعتي سبزواري

ويرايش دوم ق‍م‌: ح‍وزه‌ ع‍ل‍م‍ي‍ه‌ ق‍م‌، دف‍ت‍ر ت‍ب‍ل‍ي‍غ‍ات‌ اس‍لام‍ي‌، م‍رک‍ز ان‍ت‍ش‍ارات


درآمدى بر مقدّمه چاپ سوم
ستايش و تمجيد بى دريغ جمعى از استادان فلسفه و فقاهت و همچنين برخى از فرهيختگان محترم دانشگاهى و حوزوى به ويژه فيلسوف شهيد علامه مطهرى و متفكر گرانسنگ استاد فقيد محمد تقى جعفرى از اين كتاب، موجبات شرمندگى اين جانب را فراهم كرد. بدين جهت پيوسته در انتظار فرصت مناسبى بودم كه با تكميل و بازنويسى كتاب، از شرمندگى بيرون آمده، بتوانم سپاسگزار حسن نظر و الطاف آنان باشم.خوشبختانه در آغاز سال ٧٨ توفيق نصيبم شد و توانستم در مدت يك ماه كار را به‏سرانجام برسانم.اميدوارم آنچه تقديم خوانندگان مى‏شود، مفيد باشد. در اين كتاب كوشيده‏ام معاد را از ديدگاه اديان و مذاهب مختلف بررسى كنم، تا براى تمامى خداپرستان سودمند باشد و نسل‏هاى جوان بتوانند در برابر ملحدان و منكران رستاخيز به مقابله علمى بپردازند و از آسيب‏هاى اعتقادى مصونيت پيداكنند.
شايسته است از تذكرات سودمند شوراى محترم كتاب مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى و حجةالاسلام امينى كه مرا در بازنويسى كتاب مدد كردند، تشكر كرده و يادآور شوم تكرار برخى آيات و روايات و نيز مطالب، به دلايل مختلف صورت گرفته، خالى از حكمت و فايده نبوده است.
گستردگى معانى آموزه‏هاى دينى و امكان استفاده از آن در مجال مختلف، و نيز استقرار برخى از اين مستندات در ذهن خواننده، چنين تكرارى را مى‏طلبيد.
در پايان از نظريات انديشه‏گران استقبال كرده، منتظر رهنمودهاى شما هستم.

با احترام‏
محمد باقر شريعتى سبزوارى‏
فروردين ٧٨
قم‏




پيشگفتار
چند تذكر لازم زمانى كه استعداد نويسندگى را در خود يافتم، مصمم شدم براى جامعه و نسلى كه بدان احساس دلبستگى و علاقه دارم، تلاش كنم؛ تا گره‏اى از مشكلات آنان را بگشايم.
از حُسن اتفاق به كتاب داستانى برخوردم كه بيش از ١٥٠ صفحه نداشت، ولى نويسنده در مقدمه آن نوشته بود كه اين «رمان»، حاصل هفت سال تحقيق و تلاش است! سخت به تعجّب افتادم كه چگونه يك رمان نويس، براى نوشتن يك داستان، ساليان متمادى رنج مى‏برد و دقت و مطالعه مى‏كند، ولى ما عميق‏ترين مباحث اسلامى، اجتماعى و مسائل حساس سياسى، اقتصادى، فلسفى و فرهنگى را، با شتاب نوشته و منتشر مى‏كنيم!
ده‏ها جلد كتاب در موضوعات گوناگون در كوتاه‏ترين زمان از يك نويسنده چاپ و منتشر مى‏شود. او شبانگاه تأليف مى‏كند و بامداد به چاپ مى‏رساند! چه عمر با بركتى!
بى‏ترديد اين گونه نوشته‏ها چون محتوا ندارد، راهگشا نيست، و چه بسا باعث گمراهى و انحراف گردد.
ثمره طبيعى شتابزدگى‏ها، ابتذال فرهنگ و دانش اجتماع است؛ مضافاً اين كه اقتباس، جاى ابتكار، و شعار، جايگزين تحقيق و استدلال مى‏شود و يك نظريه و طرح تحليلى به عناوين مختلف و اسامى گوناگون چاپ و منتشر مى‏گردد.
اين نابسامانى‏هاى فرهنگى بيش از همه، گريبان‏گير مسائل اسلامى شده است، چون هر گروه و سازمان سياسى خود را مبتكر جهان‏بينى و ايدئولوژى پنداشته، تخصص و فقاهت فقيهان و محققان را نفى مى‏كند. آنها حتّى امامت را گسترش مى‏دهند، تا خود بر كرسى مرجعيت و فقاهت تكيه زنند و به زعم خويش امام و پناهگاه خلق باشند! ولى آنها به فرمايش على(ع) از مبغوض‏ترين خلايق در پيشگاه خدا به‏شمار مى‏روند. اين گروه با مشتى اصلاحات و لاطائلاتى كه اندوخته‏اند، خود را حلاّل همه مشكلات و مرجع همه درگيرى‏ها و تضادها به حساب مى‏آورند.(١)
به اميد روزى كه انقلاب شكوهمند اسلامى ايران از پرتو وصاياى امام‏خمينى(ره) مشعلى فرا راه گمراهان گردد و بر آفرينش‏هاى فرهنگى، نظارت دقيق و عنايت عميق شود، تا مكتب انقلابى و پرتوان اسلام از چنگال خرافات ارتجاعى و نوپردازى‏هاى التقاطى و روشنگرى‏هاى انحرافى رها شده؛ نسل جوان آسيب‏پذير و جوياى حقيقت از زندان قالب‏هاى پيش ساخته تشكيلاتى و گروهى، آزاد گردد، و بتواند در پرتو آزاد انديشى و استقلال فكرى از كمند معبودهاى مكتبى و ايدوئولوگ‏هاى حرفه‏اى نجات يابد. ضرورت تبيين جهان‏بينى اسلامى ايجاب نمود بيش از ده سال در مسأله پيچيده «معاد» به مطالعه و تحقيق بپردازم، تا اين باور مقدس و نشاطآور را از چنگ موهومات عوامانه و بافته‏هاى التقاطى و مادى‏گرايانه رها ساخته و به صورت مستندات علمى و فلسفى در خدمت جهان‏بينى نسل بالنده و كسانى كه از افكار بسته خسته شده‏اند، بگذارم تا براى فداكارى‏ها، ايثارها، شهادت‏ها، رشادت‏ها، انفاق‏ها و خدمت‏ها، تفسيرى منطقى و توجيهى مكتبى در دسترس باشد، چون حماسه سرايى‏ها و خيال پردازى‏هاى مكاتب مادى و التقاطى نمى‏تواند روح انسان متفكر را قانع سازد؛ زيرا سكوت به معناى پذيرش ذهن نيست.
اين جانب - در حد شايستگى علمى و فكرى - پس از تنظيم دستاوردهاى پژوهش ده ساله، و پيش از انتشار، نوشتار حاضر را در اختيار صاحب نظران مذهبى، فلسفى و علمى گذاشتم تا از نظر آنان بهره‏مند شوم. نخست جمعى از آنها كتاب را مورد مطالعه قرار دادند(٢) و سپس فيلسوف عالى مقام، شهيد ايمان و عقيده آيت الله مطهرى(ره) با همه گرفتارى‏هاى علمى و اجتماعى كه داشتند، كتاب را از آغاز تا انجام مورد بررسى قرار داد. نظر اصلاحى و تكميلى آن شهيد مورد استفاده قرار گرفت و اينك به صورت كتاب به خوانندگان عزيز تقديم مى‏شود. در زمان حاكميت طاغوتيان، كه مسائل اصيل اسلامى زير سانسور شديد بود، از چاپ اين كتاب جلوگيرى به عمل آمد، ولى در جلسات تفسيرى كه در تهران داشتم، با دانشجويى آشنا شدم كه اصرار داشت كتاب را مطالعه كند. از اين‏رو بخشى از آن را در اختيارش گذاشتم. در آبان ٥٣ اين‏جانب در زندان ستمشاهى گرفتار آمدم. پس از يك سال و اندى خبر رسيد دانشجوى مزبور دستگير و مورد شكنجه قرار گرفته است، ولى گفته مى‏شد تمام اسناد و مدارك را - قبل از گرفتارى - به مكان امنى منتقل ساخته است. چندى نگذشت كه آن دانشجو شهيد شد و بنده آزاد شدم و پس از سه سال كه در جستجوى كتاب بودم، به نتيجه‏اى نرسيدم، ولى مباحث اساسى كتاب محفوظ ماند و پس از بازنگرى و بازنويسى به چاپ رسيد.

چند تذكر لازم در پايان، توجه شما عزيزان را به چند نكته جلب مى‏نمايم.
١. تنظيم و نگارش اين كتاب در سال ١٣٥٢ خاتمه يافت و مورد بررسى شخصيت‏هاى علمى و فلسفى قرار گرفت. پس از آن، اصلاحات اساسى و تجديد نظر بنيادى در آن، انجام گرفت؛ ولى پس از انقلاب اسلامى و اشتغال به مسائل اجرايى، توفيق بازنگرى نهايى و اصلاح لازم حاصل نشد تا با تحولات نگارشى زمان همخوانى بيش‏ترى داشته باشد.
٢. به رغم اين كه نگارنده بيش از ده سال درباره معاد تحقيق و پژوهش نموده است، اگر نوشته جامع و جذّابى در دسترس بود و مى‏توانست خلأ موجود را پر كند، و صنف‏هاى مختلف فرهنگى جامعه انقلابى ما را قانع سازد، بى‏ترديد براى چاپ و نشر آن اقدامى صورت نمى‏گرفت، ولى كتابى كه مكانيسم معاد جسمانى، چگونگى عالم برزخ، كيفيت حيات و سؤال قبر و شبهات مختلف ناباوران و روشنفكرنمايان را مطرح ساخته و بررسى دقيقى به عمل آورده باشد، به چشم نمى‏خورد. بنده ادعا ندارم كه جنبه‏هاى گوناگون اين بحث پيچيده و ماوراى طبيعى را كاملاً مطرح و تبيين نموده‏ام، بلكه مسير را براى متفكران هموار ساخته و شيوه‏هاى تحقيق را به روى آنان باز كرده‏ام.
٣. ترسيم معاد جسمانى و اثبات آن، كه از پيچيده‏ترين مباحث قيامت به شمار مى‏رود، با استفاده از نظريات مختلف انديشه‏گران مذهبى - پس از حذف و اضافات و جمع‏بندى - براى نخستين بار با ارائه تصويرهاى مختلفى از معاد جسمانى، مطرح شده است و به علت عدم تضاد با ظواهر قرآن و سنت و اصول علمى و عقلى، نقدى بر آنها صورت نگرفته است، تا با تمام ذوق‏ها، فرهنگ‏ها و انديشه‏ها سازگار باشد. در زمينه اثبات اصل معاد نيز با تقديم دلايل مختلف، اين هدف تعقيب گرديده و اين باور مذهبى با بيان‏هاى مختلف و فرهنگ‏هاى گوناگون به ثبوت رسيده تا براى همگان سودمند و قابل درك باشد.
٤. در اين مجموعه، مسأله عالم برزخ و معماى حيات و قبر و پرسش فرشتگان، به گونه‏اى قابل قبول بررسى گرديده، از طريق روايات صحيح، قبر به مفهوم جايگاه روح انسان در برزخ تفسير شده و عدم بازگشت روح در قبر نيز تبيين گرديده است. از اين رو بسيارى از اشكالات مُنكران -خودبه‏خود - منتفى گرديده است. طرح ده‏ها موضوع ديگر، كه در گذشته، در پرده ابهام و اجمال باقى مانده بود، از ديگر مباحث كتاب است.
٥. از آن رو كه بررسى و شناخت معماى معاد از مهم‏ترين مسائل فلسفى و مذهبى است، و مى‏تواند در تاريخ و سرنوشت فرد و جامعه نقش تعيين كننده‏اى ايفا كند، از فضلا و صاحب نظران فرزانه تقاضا دارم نظريات خود را به قم، دفتر تبليغات اسلامى ارسال كنند، تا مورد استفاده قرار گيرد.
اين مجموعه كلامى، فلسفى، علمى، و دينى فراهم آمد تا به اثبات يكى از اصول مسلّم همه اديان الهى بپردازد. از اين رو، مسأله سرنوشت پس از مرگ و معاد، مورد اتّفاق تمام دين‏باوران حقيقى است و بايد پيروان اديان الهى، زندگى بازپسين را با دلايل خردپذير بشناسند و شبهات منكران را برطرف سازند.
بار ديگر لازم مى‏دانم از مسؤول محترم مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى و آقايان اشرفى، معصومى و ديلمى تشكر كنم كه با علاقه و پشتكار به چاپ اين كتاب همت گماشتند. و آخر دعوانا أن الحمدلله ربّ العالمين.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. نهج البلاغه، خطبه ١٧.
٢. لازم است به رسم حق‏شناسى و سپاس، از برخى آنها نام ببرم: دانشمند و فيلسوف شهير، مرحوم جناب آقاى محمدتقى جعفرى، فقيه و استاد فلسفه جناب آقاى جوادى آملى، مبارز شهيد دكترمحمد مفتح، خطيب شهيد جناب آقاى هاشمى‏نژاد و محقق عالى‏قدر جناب آقاى محمدرضا حكيمى.



بسم الله الرحمن الرحيم مقدّمه استاد محمدتقى جعفرى(ره)
مطالعه همه جانبه حيات بشرى و اطلاع لازم و كافى از اين پديده با اهميت كه ملاك همه اهميت‏ها با ابعاد و استعدادهاى آن سنجيده مى‏شود، حقيقتى را براى ما روشن مى‏سازد كه ناديده گرفتن آن، مساوى [با] ناديده گرفتن خود حيات است. اين حقيقت عبارت است از اصالت و پايدارى آن سه سؤال نهايى كه در طول قرون و اعصار مغز هيچ انسان آگاه و خردمندى را رها نساخته است، مگر اين كه پاسخ قانع كننده‏اى براى آنها پيدا كند. آن سه سؤال - كه نه ديروز را مى‏شناسد و نه امروز و فردا را - عبارت است از «از كجا آمده‏ام؟ براى چه آمده‏ام؟ به كجا مى‏روم؟»
كسى كه مى‏گويد: اگر پيدا كردن پاسخ قانع كننده و صحيح براى اين سه سؤال ضرورت داشت، اين همه مورد بى‏اعتنايى اكثريت چشمگير انسان‏ها قرار نمى‏گرفت، بايد توجه داشته باشد كه اكثريت قريب به اتفاق انسان‏ها در همه جوامع درباره اصل ضرورى «تعديل و تنظيم منطقى صيانت ذات» كه اصل‏الاصول حيات بشرى است، همواره بى‏اعتنايى اسف‏انگيزى از خود نشان داده و صيانت معقول ذات را به خودخواهى طرد كننده «جز خود» مبدّل ساخته و با اين تبديل همه سطور كتاب تاريخ خود را با خون و خونابه نوشته است. آيا شما از اين بى‏اعتنايى شرم‏آور مى‏توانيد عدم ضرورت يا بطلان اصل‏الاصول را نتيجه بگيريد؟! آيا مى‏توان گفت: اين بى‏اعتنايى اسف‏انگيز كه قطعاً در محروم ساختن جويندگان حق و حقيقت از شناخت واقعى انسانى و در مختل كردن حركت تكاملى انسان‏ها بزرگ‏ترين نقش را بازى كرده است، دليل عدم ضرورت تعديل و تنظيم منطقى «صيانت ذات» مى‏باشد؟! همچنين بريدن سه سؤال فوق از يكديگر و آماده كردن پاسخ براى بعضى از آنها بدون ديگرى، بى‏شباهت به توقع داشتن شكل مثلث با يك يا دو ضلع نيست! زيرا بديهى است كسى كه نداند از كجا آمده است، قطعاً نخواهد فهميد كه به كجا خواهد رفت؛ يعنى تعيين هدف اَعلاى حيات بانظر به همه جوانب آن در پهنه هستى كه جلوه‏گاه قانون است، با قطع نظر از مبدأ واقعى و اصلى حيات و حركت آن هرگز امكان‏پذير نخواهد بود. اين همان اصل اساسى است كه عارف‏ترين حيات‏شناس كاروان طولانى و انبوه انسان‏ها اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب(ع) پى‏ريزى فرموده است كه:
اِنْ لَمْ تَعْلَمْ مِنْ أيْنَ جِئْتَ لاتَعْلَمُ اِلى أيْنَ تَذْهَبُ؛(١)
اگر ندانسته‏اى كه از كجا آمده‏اى، نخواهى فهميد كه به كجا مى‏روى.
نيز كسى كه نداند به كجا مى‏رود و پايان و هدف حياتش چيست، قطعاً نخواهد فهميد كه براى چه به اين دنيا آمده است؛ چنان كه اگر نداند از كجا آمده است، باز هيچ راهى براى شناخت اين كه مقصد حقيقى از زندگى در اين دنيا چه بوده است، نخواهد داشت.
به بيانى ديگر، تنها تحول شگفت انگيزى كه در مغز و روح اين افراد به وجود مى‏آيد تحركِ كارگاه مطلق سازى است ؛ يعنى هر چيزى را كه مطلوب مى‏دانند آن را مطلق مى‏سازند تا حسّ مطلق خواهى خود را اقناع نمايند و از حكيم على الاطلاق و قيامت فاصله بگيرند، غافل از اين كه، مكتب خداپرستى و معادگرايى فقط مى‏تواند پاسخ درستى براى آن سه سؤال اصولى ارائه دهد. تا به ميزان فاصله‏گرفتن از قدرت و حكمت مطلق و احساس مطلق خواهى را قانع نمايند و خلأ روانى خويش را برطرف سازند غافل از اين كه آنان معبودهاى متنوعى را در مقاطع مختلف و متناسب براى خروج از بن‏بست‏ها ناگزيز انتخاب مى‏كنند تا مگر بتوانند كمبودها و حقارت‏هاى خود را با تقليد و پيروى از آنان برطرف سازند.
وقتى انسان نداند كه مقصد نهايى زندگى‏اش چيست، قطعاً از تفسير و توجيه زندگىِ خود ناتوان خواهد بود. به همين دليل آنان كه در اين دنيا بدون اعتقاد به معاد و ابديت زندگى مى‏كنند، به هيچ وجه اهميتى به سؤال: از كجا آمده‏ام، براى چه آمده‏ام و به كجا مى‏روم، نمى‏دهند و از اين كه اهميتى به سه سؤال مزبور نمى‏دهند، نه تب مى‏كنند و نه سرما مى‏خورند. چشم درد هم نمى‏گيرند و در خور و خواب و خشم و شهوتشان هم خللى به وجود نمى‏آيد.
چنان كه اگر «منِ» خود را هم ناديده بگيرند، خارى در پايشان نمى‏خلد و شيشه‏هاى سفيد عينكشان تيره و تار نمى‏گردد. تنها تحولى شگفت‏انگيز كه در مغز و درون روح آنان ايجاد مى‏گردد، اين است كه كارگاه مطلق‏سازى مغزشان شديداً به كار مى‏افتد و هر مفهومى را كه مورد درخواست خود قرار بدهند، با فعاليت‏هاى ذهنى آن را مطلق نموده و از اين راه به جاى ايمان به مبدأ و معاد - آن مطلق واحد - كه‏مى‏تواند پاسخگوى سه سؤال فوق باشد، مطلق‏هاى بى‏شمار براى خود مى‏سازند! به عنوان مثال: شخصيتى كه آنان را به خود جلب مى‏كند، با اين كه آن شخصيت پيش از ساليان، بلكه پيش از قرن‏ها پوسيده و ازبين رفته است و چنان سطوح مختلف مغزى و روانى آنان را اشغال مى‏كند كه يا خود يك حقيقيت مطلق تلقى مى‏شود و يا سد راه عبور به سوى مطلق حقيقى مى‏گردد.
ممكن است مطلقى را كه ذهن به وجود مى‏آورد، زيبايى بوده باشد و ممكن است مقام و قدرت، و اگر مقدارى با انسان‏ها سر و كار داشته باشد و يا بخواهد با تمجيد و تحسين انسان‏ها خود را مطرح نمايد، مطلقى به نام انسان مى‏سازد و اين موجود را كه غالباً با بيمارى خودخواهى از اطلاق مى‏افتد و خود را به دست زوال و فنا مى‏سپارد و اغلب با دست خود ميدان تنازع در بقا را به چنگيزها و تيمورلنگ‏ها و سزاربورژياها و بناپارت‏ها باز مى‏كند، به درجه‏اى بالاتر از خدايى مى‏رسانند و حس مطلق‏جويى خود را اشباع مى‏نمايند! ولى همه اين بازيگرى‏هاى ذهنى و تسليت‏ها و شك و انكارها هيچ خللى در واقعيت به وجود نمى‏آورد. و نمى‏تواند براى آن انسان‏ها كه با عقل سليم و شعور ناب و فطرت پاك صداى ابديت را در اندرونشان مى‏شنوند، تعيين تكليف نمايد. اين انسان‏هاى حيات‏شناس ما بين انسان عادل و وارسته و فداكار در راه خدمت به انسان‏ها را با اشقيا و جلادان و خودكامگانى كه مبناى حيات خود را بر دروغ و نيرنگ استوار ساخته‏اند، فرق مى‏گذارند. اين انسان‏هاى رشد يافته نمى‏توانند حتى لحظه‏اى بدون اعتقاد به حكمت و هدف، زندگى اين دنيا را قابل اعتنا بدانند. اگر اين دنيا را گذرگاه و آزمايشگاهى بزرگ براى آمادگى به حيات والاترى كه همه موجوديت آنان را به فعليت برساند، ندانند، كم‏ترين علاقه‏اى به تماشاى آفتاب و ماليدن خاك كره زمين و تنفس و توليد مثلى كه درباره حيات چيزى نخواهد فهميد، نشان نمى‏دادند و آرامگاه زير خاك تيره را بر اين زندگى بى‏تفسير ترجيح مى‏دادند، زيرا يك مغز رشديافته اگر چه در اولين مراحل رشد هم بوده باشد، مى‏داند:

روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستى
گر نه اين روز دراز دهر را فرداستى

يك مسأله با اهميتى كه در جملات مورد تفسير ديده مى‏شود، جسمانى بودن معاد است كه تصورش براى برخى از متفكران دشوار بوده است، زيرا اگر معاد روحانىِ محض بود، بيرون آمدن از گورها و آشيانه‏هاى پرندگان و جايگاه‏هاى درندگان و غيرذلِك مفهومى نداشت، زيرا اين اجزاى بدن جسمانى است كه در آن جايگاه‏ها متلاشى مى‏شوند و به صورت ذرات درمى‏آيند؛ نه ارواح انسان‏ها كه از عالم ماده و ماديات پرواز مى‏كنند. دلائلى را كه براى نفى معاد جسمانى آورده‏اند، مانند «محال بودن برگرداندن معدوم» و «اين كه معاد جسمانى مستلزم برگرداندن زمان است كه خود مستلزم برگرداندن همه كارگاه طبيعت است كه زمان از محصولات آن است»، ضعيف و خالى از دقت است، زيرا بايد توجه داشت كه بر فرض محال اگر متفكران معتقد به امكان‏ناپذير بودن معاد جسمانى‏باشند، اين يك حقيقت كاملاً جدّى و روشن است كه بى‏اعتنايى به سه سؤال بنيادين فوق، يا منتفى ساختن آنها از ديدگاه عقل و وجدان، هيچ مسيرى جز آنچه را كه اپيكوريان‏(٢) يونان و چارواك‏هاى هند و نيهيليست‏هاى‏(٣) (پوچ‏گرايان) منكر وجود خويشتن پيش پاى آدميان مى‏نهند، باز نخواهد كرد. اين همان مسير بى‏آغاز و بى‏انتها و بى‏مقصد هدونيست‏ها(٤) (سرخوشان) است كه جز گشتن به دَوْر خيالى «من» با انگيزه «من، هدف و ديگران، وسيله» هيچ منطقى را نمى‏توانند بپذيرند. كسانى كه مرگ را پايان همه موجوديت آدمى مى‏دانند و انسان را مانند ديگر حيوانات از خاك آمده‏اى تلقى مى‏كنند كه پس از چند صباح زندگى غيرقابل تفسير و توجيه رهسپار زير خاك مى‏شود و از بين مى‏رود و ديگر هيچ، و با اين حال انسان‏ها را به بد و خوب تقسيم مى‏كنند و دم از شايستگى پديده اخلاق و وارستگى و فضيلت مى‏زنند و ميان سقراط و نرون تفاوت مى‏گذارند؛ يا واقعاً نمى‏فهمند كه تناقض گويى يعنى چه، و يا به بيمارىِ فراموشى مبتلا هستند كه گفته خود را در يك لحظه پيش، در لحظه بعدى فراموش مى‏كنند. با نبودن هدف اعلا براى زندگى، هيچ فرقى ميان ابراهيم و موسى و عيسى و محمد - صلوات اللّه عليهم - از يك طرف، و طواغيت خودكامه دنيا از طرف ديگر نمى‏ماند.
اين يك استدلال بسيار محكم و متين است كه در بيت زير از ناصر خسرو مى‏خوانيم:

روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى

به طور خلاصه بايد گفت: بدون پذيرش هستى‏آفرين، هيچ حكمتى براى جهان هستى نمى‏توان پذيرفت، و بدون پذيرش معاد و ابديت، حيات انسانى با هيچ معادله‏اى حل نخواهد گشت.
مسأله با اهميت ديگرى كه در تحقيق ضرورت معاد و ابديت لازم است، مسأله تكليف و احساس و انجام آن است، كه در انسان‏هاى رشد يافته و شرافتمند و بالغ مانند يك اصل بنيادين براى حيات معقولِ آنان ديده مى‏شود. همه ما مى‏دانيم كه احساس و انجام تكليف در جوامع بشرى از نظر انگيزه و هدف بر سه نوع عمده تقسيم مى‏گردد:
نوع يكم، احساس و انجام تكليف به انگيزه ادامه حيات طبيعى محض و با هدف جلب نفع و دفع ضرر [است‏] كه به جرأت مى‏توان گفت: اكثريت بسيار چشمگير مردم در همه اقوام و ملل داخل اين نوعند؛ لذا در حقيقت، اين مردم هيچ گونه احساسى مستقل درباره تكليف ندارند، بلكه آنچه براى آنان اهميت دارد و همواره فكر و حس آرمان‏گرايى آنان را اشغال مى‏نمايد، همان ادامه حيات طبيعى محض است كه هيچ تفاوتى با زندگى ديگر حيوانات خشكى و آبى و دوزيستى ندارد. همچنين هدف آنان كه بر محور سود و زيان مى‏چرخند و كارى را انجام مى‏دهند، هيچ‏گونه بار ارزش ذاتى ندارد.
نوع دوم، احساس تكليف و انجام دادن آن فقط مستند به عادت است كه بايد تكليف را بر آن مبنا احساس كند و انجام بدهد. البته با نظر به اين كه انسانِ آگاه و عاقل در كارهايى كه انجام مى‏دهد، موضوع سود و زيان را منظور مى‏دارد، لذا آغاز عادت به كارى - هر چه باشد - مسبوق به احساس نفع يا دفع ضررى به وسيله آن كار مى‏باشد و كارى كه به كلى از انگيزه و هدف عارى بوده باشد، خودِ زندگى آن را طرد مى‏نمايد. ولى ما درباره انجام وظيفه با يك پديده ديگرى هم روبه‏رو هستيم كه طرح آن ضرورت دارد، و آن اين است كه كارهايى را كه كارگران چه در كارگاه‏هاى ماشينى كه ساخته فكر و دست آدمى است و چه در توليدات زمينى، اگر چه با ارتكاز ذهنى به انگيزه ادامه حيات طبيعى و دستمزد انجام مى‏دهند، ولى حتى آگاهى دايمى و مشروح و مشخّص به انگيزه و هدف مزبور در حين اشتغال به كار ندارند، و در حقيقت به جهت رسوخ مغزى و عضلانى درباره آن كار، مانند اجزايى از ماشين، كار مى‏كنند.
اين دو نوع از احساس و انجام تكليف به هيچ وجه دليل عظمت و ارزش شخصيت انسانى نمى‏باشد، حتى كسانى كه به كارهاى فكرى با انواع مختلفى كه دارند، اشتغال مى‏ورزند، از حسابدارى ساده يك مؤسسه تا بزرگ‏ترين تحقيقات علمى و صنعتى نيز اكثراً مشمول يكى از دو نوع فوق مى‏باشند.
نوع سوم، احساس و انجام تكليف مستند به وجدان احساس كننده و انجام دهنده آن [است‏]. در اين نوع، ارزش ذاتى تكليف، عامل محرّك آدمى است، اگر چه نفعى به دنبال نداشته باشد و يا ضررى را نتواند دفع نمايد. نفع و ضرر براى اين گونه تكليف‏شناسان عَرَضى و ثانوى بوده و جنبه هدفى ندارند. اين نوعِ سوم كه داخل در منطقه ارزش‏هاست، درجات مختلفى دارد:
درجه يكم، عبارت است از احساس و انجام تكليف به انگيزه احترام و استناد آن به وجدان كه در تفسير همين نوع سوم بيان نموديم.
درجه دوم، كه از نظر ارزش عالى‏تر از درجه يكم است، تنها از احترام به احساس تكليف و ارزش ذاتى آن سرچشمه نمى‏گيرد، بلكه مستند به درك مصالح انسانى است كه موجب تقرّر تكليف شده است. تفاوت اين دو درجه در دو چيز است: يكى اين كه احساس و انجام تكليف در درجه دوم هيچ توجهى به لذت ندارد، هر چند كه لذت وجدانى و روانى باشد، در صورتى كه ممكن است در درجه يكم انگيزه لذّت‏وجدانى و روانى دخالت داشته باشد. تفاوت دوم در اين است كه احساس و انجام تكليف در درجه دوم از حالت جبرى يا شبه جبرى بالاتر مى‏رود و حتى خود نداى وجدان و شكوفايى روح فقط براى نشاط و ارضاى خويشتن و دفع اضطراب مخالفت با تكليف ناديده گرفته مى‏شود و فقط مصالح واقعى كه مقتضى وضع و يا احساس تكليف مى‏شوند، انگيزه دريافت و عمل به تكليف مى‏باشند. اين مصالح واقعى كه موجب بروز عاملى محرّك به نام تكليف مى‏گردد، از سِنْخ منافع و لذايذ «خود طبيعى» كه همواره تورّم خويشتن را مى‏خواهد، نمى‏باشد؛ بلكه آن مصالح از تحرّكات روح انسانى كه تشنه شكوفايى ذات خويشتن است، ناشى مى‏گردد.

گلِ خندان كه نخندد، چه كند
علم از مُشك نبندد، چه كند

ماه تابنده بجز خوبى و ناز
چه نمايد، چه پسندد، چه كند

آفتاب ارندهد تابش و نور
پس بدين نادره گنبد چه كند

عاشق از بوى خوش پيرهنت
پيرهن را ندراند، چه كند

به همين جهت است كه مى‏توان گفت: اگر بر فرض، تكليف و وظيفه رسمى براى چنين انسان رشد يافته‏اى هم وضع نمى‏شد، باز اين انسانِ بالغ با نظر به آن تحرّكات روحى در راه وصول به مصالحى - كه تكليف، بازگو كننده رسمى آنان مى‏باشد - احساس حركت ذاتى در خود نموده و به مقتضاى آن مصالح واقعى عمل مى‏نمود. ما در طول تاريخ با چنين انسان‏هايى به طور فراوان - نه به اكثريت انواع فوق - روبه‏رو شده‏ايم. اينان كه مشعل فروزان «حيات معقول» را به دست گرفته‏اند، براى ارائه فلسفه و هدف اعلاى حيات، نمونه‏هاى اصلى مى‏باشند.
حال مى‏گوييم: اين گونه احساس تكليف و انجام آن، يعنى چه؟ آيا با قطع نظر از اين رشد يافتگان مى‏توانيد معناى تكليف و وظيفه و قانون را جز وسيله سودجويى و خودخواهى چيز ديگرى تلقى كنيد؟ بدون اين كه خود را فريب بدهيم، پاسخ اين سؤال مثبت نيست و منفى قطعى است. آدمى فقط با اين گونه احساس و انجام تكليف است كه مى‏تواند از خودمحورى نجات پيدا كند و موفق به آن حيات والا باشد كه واقعاً به خود او مستند است.
اين احساس والاست كه اگر دارنده آن، كارى انجام بدهد، مى‏تواند يك قانون كلّى براى كارهاى شايسته بوده باشد و اگر سخنى بگويد و بتوان آن را به صورت قضيه كلّيه درآورد، آن سخن، قانونى براى انسان‏ها تلقى شود.
اكنون به نتيجه‏گيرى از مسائلى كه پيرامون تكليف مطرح نموديم، مى‏پردازيم؛ دو نتيجه فوق‏العاده با اهميت را مى‏توان از مسائل مطرح شده، به دست آورد:
نتيجه يكم، عظمت و قداست و شرافت انسانى را بايستى با قرار گرفتن او در گروه آخرى سراغ گرفت، كه احساس و انجام تكليف براى آنان فوق خشنودى وجدان و احساس جبر يا شبه جبر در خود تكليف - مانند احساس وظيفه اكثر سربازان در جبهه جنگ - مى‏باشد. اينان حيات بدون تكليف را حيات نمى‏دانند و آگاهى و هشيارى بدون تكليف را خواب و خيالى بيش تلقى نمى‏كنند. اين است سخن كوتاه يكى از اين رشد يافتگان كه مى‏گويد:
من خواب بودم. از خواب، هنگامى بيدار شدم كه فهميدم زندگى همان احساس و انجام وظيفه است و بس. اگر چه مسير تكليف بسيار سنگلاخ و ناهموار است، ولى چه باك از سپرى كردن راه دشوارى كه پايانش حقيقت است.
اينان احرار حقيقى كاروان بشريت، و از چشيدن طعم اختيار - آزادى كه در مسير خير و كمال‏مورد بهره‏بردارى قرار مى‏گيرد - برخوردارند. وجود اين انسان‏هاى بزرگ است كه اساسى‏ترين عامل عينى - نه پندارى و خيالى - اميد و حركت انسان‏هاى حسّاس در صحنه حيات‏است.يكى از معروف‏ترين نويسندگان قرن ما درباره على‏بن‏ابى‏طالب(ع) اين مطلب را گوشزد كرده است كه:
مادامى كه شخصيتى مانند فرزند ابى‏طالب در صف مقدم رشد و تكامل يافتگان‏بشريت داريم، هرگز يأس و نوميدى را به خود راه نخواهيم داد و پرچم سفيدتسليم به مرگ را بلند نخواهيم نمود.
نتيجه دوم، عبارت است از ضرورت توجه و انديشه دقيق در اين قضيه بسيار مهم، كه عامل چنان احساس و انجام تكليف كه حتى نيازى به امر و نهى ندارد، چيست؟ آيا يك انسان عاقل و هشيار كه از شؤون طبيعى بشر و از طبيعت پست‏گراى وى اطلاع دارد، مى‏تواند عامل مزبور را به طبيعت خودخواه و سودجوى بشرى نسبت بدهد؟! چنين نسبتى با نظر به مختص اساسى خودطبيعى كه هيچ منطقى جز بهره‏بردارى از حداكثر لذايذ و «من، هدف و ديگران وسيله» نمى‏فهمد، يك نسبت دروغين، بلكه امكان ناپذير است؛ بنابراين، هيچ ترديدى نبايد كرد در اين كه عامل چنان احساسِ والا، فوق طبيعت انسانى بوده و جز خداى بزرگ كه فياض خير و كمال و رشد است، نمى‏تواند عامل ديگرى داشته باشد. تا آن جا كه مطالعات اين جانب اجازه مى‏دهد همه متفكران انسانى، چه در شرق و چه در غرب، در صورتى كه اين مسأله را دقيقاً و همه جانبه تحليل كرده باشند، به همين نتيجه‏اى كه ما متذكر شديم، رسيده‏اند.
به عنوان نمونه «بارتلى سانت هيلر» در مقدمه كتاب علم الاخلاق (الاخلاق الى نيقوماخوس)(٥) باكمال صراحت مى‏گويد:
از آنچه گفتيم، آشكار مى‏شود: آن قانون اخلاق عالى كه از وجدان آدمى با عقلش سخن مى‏گويد - كه بايد به آن قانون عمل نمايد - داراى ريشه‏اى عالى‏تر و فوق انسان است... و احساس شريف و شگفت‏انگيز احترام ذات نيز از همين قانون درونى سرچشمه مى‏گيرد.
و مى‏گويد:
از هر ناحيه‏اى كه به علم اخلاق نگريسته شود، براى ريشه اصلى آن هيچ اثر و نشانى از خود بشر ديده نمى‏شود. اخلاق بدان جهت كه فقط تدبير شؤون انسانى مى‏نمايد، مطلوب نيست - اگر چه يكى از فوايد اخلاق است - و در آن هنگام كه انسان با دقتِ همه جانبه راه‏هاى الهى را در ريشه‏هاى اصلى اخلاق جستجو مى‏كند، با كمال وضوح و روشنايى مى‏فهمد كه خداى توانا و خداى لطيف است كه به وجود آورنده آن ريشه‏هاست؛ بنابراين و با نظر به اين كه انسان هنگامى كه در اطاعت يا معصيت به قانون عقل، از درون خود احساس اختيار مى‏نمايد، به خوبى درمى‏يابد كه در برابر خداوند (به وجود آورنده اين قانون) مسؤول است. بدين‏ترتيب به اين نتيجه مى‏رسيم كه احساس شريف تكليف، يك احساس ملكوتى است. اين احساس مستند به خداوند حكيم و مهربان است. وقتى كه اين حقيقت اثبات شد، اين نتيجه حتمى را به دست مى‏آوريم كه خداوند حكيم و بى‏نياز مطلق، آن احساس والا را بدون هدف به انسان‏ها عنايت نفرموده است. اين هدف به قدرى با عظمت است كه اين دنياى‏گذران ظرفيت تحقق نتيجه آن را ندارد؛ يعنى اين دنيا ناچيزتر از آن است كه نتيجه و هدفِ آن احساس والا را بتواند تجسم نمايد؛ پس قطعاً به دنبال اين صحنه‏گذران، ابديتى ثابت وجود دارد كه نتيجه احساس شريف تكليف و گذشت از لذايذ و زير پا گذاشتن خودخواهى‏ها در راه، انجام آن را تحقق خواهد بخشيد.
آيا اين دنيا با همه امتيازاتى كه دارد، مى‏تواند پاسخگوى احساس تكليف على‏بن‏ابى‏طالب(ع)و انجام آن بوده باشد؟! آيا يك دقيقه از دادگرى آن بزرگِ بزرگان را كه قطعاً بدون فرا رفتن از همه دنيا امكان‏پذير نيست، مى‏توان در اين دنيا با امور دنيوى و پاداش‏هاى دنيوى معادل قرار داد؟! و بالعكس؛ آيا شقاوت اشقياى بشرى را كه براى اشباع كاميابى‏هاى خود، تا آتش زدن به همه دودمان بشرى حاضرند، مى‏توان با مجازات‏هاى زودگذر و ناچيز اين دنيا معادل قرار داد؟!
و به طور كلى روح چنان كه با همه سطوح و ابعادش در اين دنيا نمى‏تواند پاداش خود را دريابد، يا به عبارت ديگر نمى‏تواند نتيجه عظمت‏ها و شايستگى‏هاى خود را در اين دنيا دريابد، همچنان‏نمى‏تواند طعم نتايج شقاوت و پليدى‏ها و كثافت و لجن خود را در اين دنياى محدود دريابد. بنابراين، همه انسان‏ها اَعم از متفكر و عامى، يا بايد ارزش و عظمت ذاتى احساس تكليف و انجام آن را كه از جوهر روح ملكوتى انسان‏ها برمى‏آيد، منكر شوند - كه در اين صورت حقيقتى به عنوان انسانيت سراغ نخواهيم داشت - و يا بايد معاد و ابديت را بپذيرند و آماده ورود به آن بوده‏باشند.
دانشمند محترم و كوشا آقاى محمدباقر شريعتى سبزوارى با توجه به اهميت حياتى موضوع معاد و ابديت، احساس تكليف نموده و مشقت و زحمات ساليان متمادى تلاش درباره اثبات معاد و ابديت و ضرورت لقاءالله فى ايّام الله را متحمل گشته و خدمت علمى و فلسفى و مذهبى شايسته‏اى را براى محققان و دانش‏پژوهان در اين مطلب بزرگ انجام داده‏اند. اين كتاب مى‏تواند ارواح نجات يافته از پوچى و لذت پرستى را از وزيدن نسيم‏هاى ابديت بر اين جهان‏گذران مطلع‏ساخته و آنان را با واقعيتى كه هم اكنون به طور ناملموس، ولى كاملاً مشهود است، در ارتباط جدى قرار بدهد. مؤلف ارجمند با تأليف اين كتاب، راهى را پيش‏پاى آگاهان و هشياران هموار مى‏كند كه با حركت در آن، مى‏توان در اين جهان‏گذران شفافيتى كه ابديت را در پشت پرده خودنشان مى‏دهد، احساس نمود و از حيات قابل تفسير و توجيه با حكمت والاى هستى برخوردارگشت.
با اين كه مؤلف محترم در اين كتاب هرگز ادعاى وصول به همه واقعيات مربوط به معاد و ابديت را ننموده است، با اين حال تفكرات و تتبّعات ايشان در اين كتاب واقع جويانه و بسيار مفيد است. از خداوند متعال توفيق و عنايات ربانى را براى اين دانشمند عزيز مسألت نموده و اميدواريم همواره از نشاط و قدرت تحقيق در اين گونه مسائل حياتى برخوردار باشند. مطالعه اين اثر ارزنده براى همه كسانى كه مى‏خواهند از سرنوشت نهايى حيات مطلع شوند و توانايى پاسخگويى به سه سؤال اصيل و پايدار «از كجإ؛ ه‏ه‏ي آمده‏ام، براى چه آمده‏ام، به كجا مى‏روم،» را پيدا كنند، بسيار مفيد مى‏باشد.
سوم مرداد ماه ١٣٦٢
محمدتقى جعفرى‏

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. ابن ابى‏الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٢٠، ب ٣٤٣، ص ٢٩٢.
٢. اپيكوريان، پيروان اپيكور هستند كه معتقدند: لذت، اساس هر نوع هدف و آرمان است. البته لذت در اين فلسفه به معناى آسايش جسم و پيروى از نيازهاى ضرورى بدن نيست، بلكه آرامش عقلى و روحانى از ناراحتى‏ها و رنج‏هاست.
٣. آيينى كه حقيقت اخلاق، ارزش‏ها و مراتب آنها را انكار مى‏كند و منكر هر نوع ارزش اخلاقى و مبلّغ شكاكيت و نفى وجود است.
٤. هدونيست‏ها به طرفداران بودا و يا جوكى‏هاى هندى گفته مى‏شود؛ كسانى كه به رياضت‏هاى سخت مى‏پردازند.
٥. ج ١، ص ١٣ - ١٤.

۱
بخش اول بخش اول :

معاد در زندگى انسان


١- چرا بايد به زندگى بازپسين بينديشيم؟
برخى از اشخاص بر اين باورند كه ضرروتى ندارد درباره مرگ و معاد بينديشيم و از مسائلى كه راهى براى شناخت آن نداريم، سخنى بگوييم و يا كتابى بخوانيم. عقل و علم ما در محدوده طبيعت مى‏تواند حركت كند و به محض اين كه به ماوراى طبيعت رسيد، متوقف مى‏شود. اصولاً تفكر و فرورفتن در اين موضوع جز خستگى و افسردگى نتيجه‏اى ندارد.

در اين ورطه كشتى فروشد هزار
يكى تخته‏اى برنيامد كنار

آنها مى‏گويند: ما بايد به وجدانيات و قوانين جارى كشور، آداب و سنن ملى و اجتماعى پاى‏بند باشيم. به كسى ستم نكرده و حقى را از احدى ضايع نكنيم. از دروغ و خيانت و دزدى و... پرهيز كنيم. كارى برخلاف وجدان و عملى برخلاف قانون انجام ندهيم، تا مورد ملامت وجدان و مكافات قانونى قرار بگيريم. اگر كسى از خدمات اجتماعى و مسؤوليت دريغ نداشته باشد و موازين اخلاقى را رعايت كند، مى‏تواند زندگى شرافتمندانه‏اى براى خود بيافريند. نيازى به بود و نبود جهان پس از مرگ نداريم و حاضر نيستيم در اين باره فكر كنيم. بهتر است درباره مشكلات زندگى اصلاً فكر نكنيم و همچون حيوانات به حيات غريزى ادامه داده، دم را غنيمت بشماريم. براى اين كه خوش باشيم، نبايد به مصائب و دشوارى‏هاى مردمان محروم كارى داشته باشيم. از مرگ‏ومير عزيزان نبايد متأثر شويم. اگر جمعيتى بر اثر زلزله و يا بمب اتمى نابود شوند، به ما ربطى ندارد. ما براى دردها، رنج‏ها و بدبختى‏هاى مظلومان اشك تأثر نمى‏باريم و...
هم اكنون زندگى جمعى از خانواده‏ها در بين جوامع بشرى بر اين منوال مى‏گذرد؛ حتى برخى از مذهبى‏ها عملاً زندگى خود را بر پايه اين عقايد تنظيم كرده‏اند. ولى به عنوان درآمد پاسخ بايد گفت: اين گفتارها در حد شعار و حرف مطلوب است! آيا افراد بشر مى‏توانند در جامعه زندگى كنند و از اين‏گونه مسائل كناره گيرند؟! مگر مى‏شود انسان خردمند و باوجدان، بدون عواطف اجتماعى زندگى معقولى داشته باشد؟! مگر امكان دارد انسان كنجكاو و متفكر و آينده‏نگر، ضرورى‏ترين مسائل اعتقادى و فرهنگى را از تفكرات خود حذف كند؟! مگر مى‏توان درباره مرگ نينديشيد، در صورتى كه به قول «موريس مترلينگ» در زندگى و جهان ما فقط يك حقيقت قابل توجه وجود دارد و آن هم مرگ است؟! مگر مى‏شود از چنگ اين‏گونه مسائل فرار كرد؟!
مرگ عبارت است از تولدى جاودانى در گهواره‏اى از نور و آتش. هر كس بخواهد تصور وجود مرگ را از مخيله خود دور كند، يا از چنگ آن بگريزد، بيش‏تر خود را در چنگال آن گرفتار مى‏بيند. شبح مرگ مانع از ديدن همه چيز مى‏شود.(١)
ما نه تنها نمى‏توانيم براى دراز مدت از اين‏گونه مسائل خود را خلاص كنيم، بلكه اگر بخواهيم به حيات معقول و زندگى شيرينى دست پيدا كنيم، بايد تصوير روشنى از مرگ و حيات داشته باشيم؛ به قول «موريس مترلينگ» تصور ما درباره مرگ بايد كامل‏ترين و واضح‏ترين تصورات باشد، زيرا مسأله مرگ دقيق‏ترين و لازم‏ترين مسأله زندگى ماست.
جالب است وى، كه برنده جايزه بزرگ ادبى نوبل در ١٩١٣ است، مى‏گويد: «مرگ لازم‏ترين مسأله زندگى بشر است و بايد آن را بشناسيم و به مقابله برخيزيم»، ولى برخى مسلمان‏نماها با ناز و كرشمه مى‏گويند: سخن از مرگ، خوشىِ زندگىِ ما را از بين مى‏بَرَد. مانبايد به اين‏گونه مسائل فكر كنيم.
البته حيات حيوانى چنين چيزى را ايجاب مى‏كند، ولى نبايد فراموش كنيم كه انسانيم و بايد بدانيم از كجا آمده و به كجا مى‏رويم.
از سوى ديگر نيازهاى جسمى بشر محدود به مسكن، خوراك و پوشاك و نيز سرمايه‏اى است كه بتواند نيازهاى بشر را در دراز مدت تأمين كند، اما نيازهاى روحى او محدوديت ندارد. نيازهاى روحى بشر غالباً به صورت سؤال مطرح مى‏شود: از كجا آمده‏ام؟ براى چه آمده‏ام؟ به كجا مى‏روم؟ و ده‏ها پرسش ديگر. مولوى مى‏گويد:

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
ز كجا آمده‏ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به كجا مى‏روم آخر ننمايى وطنم؟!
مانده‏ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا؟
يا چه بوده است مراد وى از اين ساختنم؟

اين پرسش‏ها كه از اعماق جان انسان‏ها برمى‏خيزد، از سؤالى ذاتى حكايت دارد. حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «اِنْ لَمْ تَعْلَمْ مِنْ اَيْنَ جِئْتَ لاتَعْلَمُ اِلىَ اَيْنَ تَذْهَبُ؛(٢) اگر ندانى از كجا آمده‏اى، نخواهى دانست به كجا مى‏روى». با عدم توجه به خداوند ومبدأ هستى هرگز نمى‏توان فهميد براى چه آمده‏ايم و مقصد نهايى چيست.
عالم پس از مرگ و ده‏ها پرسش ديگر در اين باره قرن‏هاست كه ذهن متفكران را به خود مشغول كرده، آنها براى پيدا كردن پاسخ، تلاش بى‏وقفه‏اى را آغاز كرده‏اند، در صورتى كه اين‏پرسش‏ها را فقط فرهنگ ايمان به قيامت مى‏تواند پاسخ دهد. به قول ماكس مولر، دانشمند غربى، هيچ مكتبى در جهان وجود ندارد كه اكثر فلاسفه جهان به اندازه مكتب معاد درباره‏اش هماهنگ و متّفق‏الرأى باشند.(٣) مكتب معاد از دير زمان تاكنون به مجهولات انسان پاسخ خِرَدپذير داده است.
فرضيه اين كه پس از مرگِ بدن، روح هم مى‏ميرد و عالَم ديگرى وجود ندارد، از اثبات زندگى پس از مرگ مشكل‏تر و پيچيده‏تر است. موريس مترلينگ اعتراف مى‏كند:
با وجود اين كه نور حقيقت به طور واضح و كامل بر صحنه زندگى نمى‏تابد، ولى از روز هم روشن‏تر است كه پس از دوران حيات پرتگاهى وجود دارد و اين پرتگاه را كسى درست نشناخته و شايد وحشتناك‏ترين مهالك بشر مى‏باشد.(٤)
موريس مترلينگ در مواردى به حقايق نزديك شده، ولى بدون دستيابى به حقيقت، گرفتار تناقض و سردرگمى مى‏شود، زيرا از طريق فلسفه الهى وارد اين عرصه نشده است. اوخواسته است با فطرت و عقل - بدون كمك از وحى - اين مراحل را بپيمايد. او در جايى اعتراف مى‏كند:
عقيده ما درباره مرگ از حدود فهميدن سرنوشت جسدمان تجاوز نمى‏كند و نمى‏تواند شامل فهم سرنوشت نهايى جهان باشد، ما چيزى را مرده مى‏پنداريم كه طرز زندگى‏اش با ما متفاوت باشد.(٥)
خداوند متعال نعمت خود را بدين جهت به ما داده تا به آن سوى طبيعت نفوذ كنيم و به كمك پيامبران سرنوشت آينده خود را درست بشناسيم. به قول موريس مترلينگ: خداوندى كه بهترين و عالى‏ترين مواهب زندگى را به ما عطا كرده، قوه عاقله نيرومندى نيز در اختيار ما نهاده كه در كمال ايمان و درستى بتوانيم از آن استفاده كنيم يعنى در تمام موارد ابتدا بايد امورى را كه عاقلانه و واقعى به نظر مى‏رسد، قبول كرد.
مشكل دانشمندان غربى، برخى عقايد خِرَد گريز است كه كليسا درباره مبدأ و معاد ارائه داده است. علم ستيزى و خِرَدگريزى آباى مسيحيت بر كسى پوشيده نيست و گرنه اديان الهى خِرَدپذيرترين مسائل را در زمينه توحيد و معاد بيان كرده‏اند و هيچ‏گونه تضادى بين علم و دين وجود ندارد. بايد در توجيه فلسفه زندگى در پى راه حل‏هاى معقول وخِرَدپذير بود. به مجرد اين كه بگوييم پس از مرگ خبرى نيست و يا پيامبران براى كنترل عوام‏الناس - نه فضلا و جهان ديده‏ها - مطالبى گفته‏اند كه جلو هرج و مرج را بگيرند، نمى‏شود جلو وحشت و نگرانى را گرفت. به قول‏شاعر:

چو ديوانه آشفته، تازى همى
مگر بر سرت ميرو سالار نيست؟!
از اين پرده بيرون سرا پرده‏اى است
مرا و تو را اندر آن بار نيست؟!

ما بايد روح را قانع كنيم كه ثروت و قدرت نمى‏تواند آرامش دراز مدت ايجاد كند. فطرت ابديت طلبى انسان لغو و عبث نيست. بايد براى انگيره‏هاى درونى و آرمان‏هاى بلند توجيه عقلانى پيدا كنيم. موريس مترلينگ خود را به آب و آتش مى‏زند تا براى آينده بشر و اين‏گونه معضلات راه حل‏هاى صحيحى پيدا كند. وى كه از مطالب خِرَدناپذير كليسا خسته شده، به‏دنبال راه حل عقلى مى‏گردد و چنين مى‏نويسد:
سواى راه حل‏هايى كه مذاهب براى مسأله مرگ پيشنهاد كرده‏اند، چهار راه حل ديگر هم مى‏توان در نظر گرفت: اول اين كه موجودات بدون اين كه كم‏ترين اثرى از ايشان باقى بماند، به محض مقابله با مرگ نابود شوند؛ دوم اين كه روح ايشان چنان‏كه در دنيا حضور دارد، در عالم پس از مرگ باقى بماند؛ سوم اين كه وارد زندگى نوينى شود، بدون اين كه روح و فكرى برايش مانده باشد و بالأخره چهارم اين كه پس از مرگ، موجود انسانى داراى روح و وجدانى به كلى متمايز از روح و وجدان قبلى‏اش در دنياى خاكى پيدا كند.
اولاً نابودى كامل ممكن نيست. هيچ جسم و هيچ فكرى ممكن نيست از جهانى كه در آن قرار داريم، خارج باشد و از حيطه زمان و مكان بيرون افتد. يك اتم از وجود ما و يك ارتعاش كوچك اعصاب ممكن نيست معدوم شود، زيرا جايى براى تجمع و تمركز معدومين وجود ندارد.(٦)
متفكران بى‏غرض نمى‏توانند مرگ انسان را پايان زندگى به‏گونه مطلق بدانند، همان‏گونه كه نمى‏توانند نسبت به اين‏گونه مسائل بى‏اعتنا باشند. هيچ رنج و غصه‏اى از درد جهل و نفهميدن سرنوشت آينده انسان بدتر نيست. به گفته متفكر بلژيكى: روح مخصوصاً از اين جهت رنج مى‏بَرَد كه هيچ چيز را نمى‏فهمد و نمى‏تواند به احوال جهان معرفت پيدا كند.(٧)
علوم مادى كشفيات خود را درباره ماده و عوارض آن عرضه مى‏دارد. بديهى است با اين‏گونه ابزارها ماوراى ماده را نمى‏توان شناخت. از اين‏رو بى‏پايگى سخن كسانى كه مى‏گويند چون زندگى بازپسين از طريق علوم مادى به ثبوت نرسيده، بى‏پايه است و قابل نفى يا اثبات نيست و به فرض آن كه واقعيت هم داشته باشد، چرا انسان اين‏گونه مسائل ناراحت كننده را مطرح و خود را دچار وحشت و اضطراب كند و نبايد در زندگى سعى كنيم از مرگ كه «هادم اللذات» و «منقص الشهوات»(٨) (ويران كننده خوشى‏ها و شكننده عيش و نوش‏ها) است سخنى به ميان بياوريم، روشن مى‏شود و در پاسخ بايد گفت: نبودن و مطرح نكردن يك واقعيت و حادثه ممكن و اجتناب‏ناپذير، دردى رإ؛ه‏ه دوا نمى‏كند و از وقوع آن جلوگيرى به عمل نمى‏آورد. وقتى زلزله شديدى رخ دهد، ساختمان‏ها را خراب كرده و آثار ويرانى به بار خواهد آورد؛ چه درباره وقوع آن آگاه باشيم يا نباشيم؛ باز اگر علمى در كار باشد، ممكن است مفيد واقع شود. «وَأَنّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لارَيْبَ فيها».(٩) قرآن مى‏گويد: قيامت بدون شك شدنى است؛ چه بشر بخواهد چه نخواهد. حساب و كتابى در كار است و جزا و پاداشى. البته اگر انسان هم مثل حيوان در چارچوب غريزه محصور بود و يا در زندان «جبر طبيعت» يا «جبرتاريخ» يا جبرهاى اجتماعى و اقتصادى، مادى و معنوى گرفتار مى‏شد و براى آزادى‏انديشه، انتخاب و ابتكار عمل راهى نداشت، بى‏گمان در طرح اين‏گونه موضوعات وحشتزا فايده و لزومى به نظر نمى‏رسيد، ولى انسان با عصيان بر تاريخ و طبيعت و قيام برضد سنت‏ها و باورهاى اجتماعى و مقتضيات اقتصادى و محيط زندگى، خودمختارى و آزادى خود را به اثبات رسانده و در عمل ثابت كرده است مى‏تواند گره‏هاى فردى و اجتماعى را بگشايد، و توان پيش‏بينى و پيشگيرى حوادث را دارد.
به همين دليل بشر برخى از مشكلات و مسائل سرنوشت‏ساز را طرح كرده و حل و فصل مى‏كند. علاوه بر اين كه ايمان به حيات بازپسين در امور فردى و اجتماعى او، در ابعاد گسترده تأثير سازنده و مثبت دارد. همان‏گونه كه نفى و انكار آن نيز، تأثيرات زيانبارى در زندگى فرد و جامعه مى‏گذارد.
دوم اين كه انگيزه و عواملى كه بشر را به كاوش در معاد وامى‏دارد، گذشته از سخنان پيامبران، عوامل‏منطقى و روانى انسان است، زيرا افراد بشر در برابر مقتضيات عقل و فطرت خويش نمى‏توانند بى‏اعتنا باشند و به نداى عقل و تمايلات ذاتى پاسخ مثبت ندهند. از اين‏رو بسيارى از كسانى كه به زبان، قيامت را انكار كرده و با آن به مبارزه برخاسته‏اند، در مواقع حساس و خطير كه دستشان از علل طبيعى كوتاه شده است، ناگهان احساس ابديت را با تمام وجود دريافته‏اند. آن كه در راه عقيده به جهاد پرداخته و در محاكم امپرياليستى به مرگ محكوم گشته، اگر در مكتب خود به قيامت معتقد نباشد، در آن هنگام خطير، ايمان به ابديت را در ضمير خود، خواهد يافت و باور مى‏كند پس از اعدام نمى‏ميرد، بلكه عمرى جاويدان به‏دست مى‏آورد. از طريق همين درك باطنى است كه انسان، خود را از حيوان و گياه بالاتر و بهتر مى‏داند، زيرا آنها عمرى كوتاه و محدود دارند، ولى انسان عمرش حدومرزى ندارد و همواره در ابديت به سر مى‏برد.
اين باور مقدس، در طرز رفتار و شيوه زندگى ملت‏ها نقش عظيمى ايفا كرده است تا جايى كه گفته‏مى‏شود:
تمدن باستانى مصر و آشور و بابل و بسيارى از كشورهاى ديگر مولود همين عقيده است، كه اگر ايمان به رستاخيز نبود، هيچ كدام از آنها به وجود نمى‏آمد.(١٠)
آيا باز مى‏توان معتقد بود اين عقيده تاريخى از تخيلات منشأ گرفته است؟! اگر ادراك «عليت و معلوليت» عام و خاص - مانند تأثير يك دارو در رفع يك نوع بيمارى و يا تأثير روغن بادام در رفع يبوست - با قدمتى كه در فرهنگ بشرى دارد، موهوم و بى‏اساس باشد، آيا ايمان به معاد هم مى‏تواند از خيالات و اوهام سرچشمه بگيرد؟! در حالى كه به دليل عموميت اين ايمان در جوامع بشرى؛ بقاى اين عقيده در مقابل انقلاب‏هاى سياسى و اجتماعى و دگرگونى‏هاى فرهنگى و اعتقادى جهان؛ اتفاق و انعطاف ملل بدون ارتباط و تبانى و آموزش، دربرابر معاد و قيامت؛ عدم امكان تفسير معقول و منطقى براى ايثار و شهادت، انفاق و از خودگذشتگى، بدون ايمان به حيات پر فروغ اخروى بيانگر اصالت و عمق اين عقيده است. اين ايمان همگانى، از عوامل عقلى و روانى بشر نشأت گرفته است و به همين جهت به دنبال علل خارجى نبايد گشت، زيرا اين عقيده از غريزه و طبيعت عقلانى و منطقى بشر برخاسته و با سرشت او آميخته است. همان حكيمى كه به مرغ سقا الهام كرده كه در فصل تابستان، مشك را پر از آب كند و به سوى ريگزارهاى تفتيده و كويرهاى سوزان، پرواز كرده و پرندگان و حيوانات تشنه را سيراب نمايد، به انسان هم درك رستاخيز را عنايت كرده، تا زندگى برايش معنا و مفهوم داشته باشد، و تمدن‏ها و فرهنگ‏هاى گوناگون را بر اين عقيده ريشه‏دار استوار سازد. بى‏شك چنين ايمان عميق و راسخى نمى‏تواند از وهم و فريب ناشى شود. اوهام (مثل نحسى سيزده و يا شانس و اقبال) با عقل و منطق سازگار نيست و نمى‏تواند در برابر دگرگونى‏هاى زمان، اين اندازه پايدار بماند و اكثريت را به خود معطوف دارد! البته در اغلب دوران در ميان اكثر ملت‏ها كه به قيامت ايمان دارند، افرادى به چشم مى‏خورند كه در اثر پيشامدهاى روحى و علل خاصى، اين حقيقت را انكار كرده و در شمار خرافات قرار داده‏اند، قرآن كريم از زبان آنها مى‏گويد:
قالوا ماهى إلّا حياتنا الدنيا نَموت وَ نَحيى و مايهلكنا إلّا الدَهر؛(١١)
آنان گفتند: حياتى جز همين زندگى دنيا كه همواره مى‏ميريم و زنده مى‏شويم وجود ندارد! و غير از طبيعت و رخ‏دادهاى طبيعى، چيزى موجب هلاكت ما نمى‏شود.
اين همان فلسفه مادى‏گرانه است كه از روزگاران بسيار كهن، در ميان ملت‏ها و اقوام جاهليت طرفداران معدودى داشته و امروزه نيز از سوى مكتب‏هاى ماترياليستى و سرمايه‏دارى پذيرفته شده است! آنها كه معتقد به اصالت ماده و اقتصادند و سعادت فرد و جامعه را در ابزار توليد و روابط آن مى‏دانند و با پوزخند و سخريه مى‏خواهند همه حقايق را زير پا بگذارند و نفى و طرد نمايند، از منطق به‏دورند، زيرا نفى و اثبات يك ادعا دليل و برهان لازم دارد، نه هياهو و جنجال!
ويلٌ لِكُلِّ هُمَزةٍ لُمَزة الّذي جَمَعَ مالاً وَعَدَّدَهُ يَحْسَبُ أنَّ مَالَه أخْلَدَهُ، كَلّا لَيُنْبَذنَّ فى‏الحُطَمَةِ ومَا أدْراكَ مَا الحُطَمةُ، نارُ اللّهِ المُوقَدةُ، الّتي تَطَّلِعُ عَلَى الأفئِدَةِ، إِنّها عَلَيْهِم مُؤصَدَةٌ، فى‏عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ؛(١٢)
واى بر هر عيبجوى مسخره كن! آن كه مال و منالى به دست آورده و آن را مى‏شمارد، وگمان‏مى‏كند ثروت منشأ خلود و حيات ابدى است، ولى موجبات سقوط در دوزخ را فراهم خواهد ساخت.
ماترياليسم فلسفى مانند ماترياليسم اخلاقى و عملى با لجاجت و انكار مى‏خواهد تيرى به تاريكى بيندازد، شايد به هدف اصابت كند! «ومَالَهُم بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلّا يظنّون»؛(١٣) اين گروه بر ادعاى خود دليل و برهان علمى ندارند، بلكه براساس حدس و گمان حرف مى‏زنند و به اصطلاح كشكى مى‏سايند و پشمى مى‏بافند!
عقل سليم هرگز باور ندارد دستگاه شگفت‏انگيز آفرينش منحصر به ماده و محسوسات باشد و فكر و اراده و عقل و عواطف، از مواد خشك و بى‏جان پديدآيد! چگونه ممكن است فكر و عقل خردمندى كه به وجود و شخصيت خود علم دارد، مولود ماده‏اى باشد كه نه‏خودرا مى‏شناسد و نه به وجود خويش توجه دارد، ونه مى‏تواند دركى از خويشتن داشته‏باشد؟!
ماده‏اى كه مقهور اراده و روح بشر است، چگونه مى‏تواند آفريننده عقل و اراده باشد؟! عقل خلاقى كه دنيا را ويران و يا آباد مى‏سازد و زمين و زمان را به هم مى‏بافد، گذشته و آينده را به هم پيوند مى‏زند، نقطه ضعف را كشف و نقاط قوت را ضبط مى‏كند، بدى‏ها را مى‏ريزد و خوبى‏ها را مى‏گيرد، چگونه مولود ماده و مراحل مختلف آن مى‏تواند باشد؟! در صورتى كه آثار و نمودهاى آن دو كاملاً متفاوت و متضاد است. تنها به دليل وجود ارتباط عقل و انديشه با سلسله اعصاب و مغز، نمى‏توان گفت فكر و عقل با تمام قدرت و عظمتش زاييده سلول‏هاست. اگر ما از طريق دستگاه فرستنده سخن مى‏گوييم، نمى‏توان گفت دستگاه فرستنده حرف مى‏زند! گيرنده و فرستنده فقط ابزارى براى گرفتن و پخش كردن است و فكر و گويايى و احساس ابديت منحصر در منبع لايزال عقل و اراده است و آن عبارت است از «من» كه همواره ثابت مى‏ماند. عبور از سطح ظاهرى «من» به عمق باطنى «من»، نمونه ابديت را در دل آدمى نشان مى‏دهد.

هست در دل، زندگى دارالخُلود
در زبانم گر نمى‏آيد چه سود

سطح ظاهرى، مانند آيينه‏اى است كه حقايق خارجى را از شكل‏ها گرفته، تا رنگ‏ها، حركت، زمان و فضا را منعكس مى‏سازد. همه قوانين و اصول حاكم بر طبيعت، بر سطح ظاهرى شخصيت انسان نيز جارى و حكمفرماست. شما در يك لحظه نمى‏توانيد دايره و مربع را ادراك نماييد، همان‏گونه كه ايجاد دو شكل هندسى در يك زمان و در يك مكان امكان‏پذير نيست. از نظر روانى، در آن هنگام كه سطح ظاهرى «من» شادمان است، نمى‏تواند افسرده و غمگين هم باشد. مجاورت با طبيعت، اين خاصيت را توليد مى‏نمايد؛ اما تصور هستى و نيستى مطلق، انديشه فنا و ابديت و تفكرات متضاد و درك قوانين كلى - كه از قلمرو زمان و مكان بيرون است - از فعاليت‏هاى سطح عميق روح محسوب مى‏شود. شاعرى متفكر و با ذوق، اشعار دل‏انگيزى در زمينه ابديت‏طلبى بشر سروده است و مكنونات و احساسات لطيف روح بشر را به صورت شعر در آورده، كه ترجمه آن را مى‏نگاريم:
- اى نفس من! اگر به حيات ابدى، ايمان و اميد نداشتم، هرگز به آهنگ‏هايى كه روزگار مى‏نوازد، گوش نمى‏دادم.
- اگر اين اميد حياتبخش جاى خود را به يأس مرگبار مى‏داد، اكنون جريان حيات و هستى‏ام را قطع مى‏كردم و به زير خاك‏هاى تيره و سياه گورستان رهسپار مى‏گشتم.
- اى نفس! اگر خودم را با اشك‏هاى مقدسى كه در اشتياق ابديت فرومى‏ريزم، شستشو نمى‏دادم و پلك چشم‏هايم را با سايه‏هاى اندوه و فراق جهان ديگر، سرمه نمى‏كشيدم، زندگى كورآسايى داشتم، در حالى كه چنگال‏هاى هيولاى جهل در ديدگانم فرومى‏رفت.
- اى نفس! زندگانى در دنيا جز شب سياه و تاريكى نيست. همين كه خيمه سياه شب همه جا را فراگرفت، به پايان مى‏رسد و سپيده دم ابديت از افق طلوع مى‏كند، كه براى اين بامداد، فنا و پايانى وجود ندارد.
- تشنگى و عطش قلبم، دليلى بر وجود سلسبيل (چشمه زلال ابديت) است كه خود را در كوزه ناچيز مرگ مى‏نماياند.
- اى نفس! اگر انسان نادانى به تو بگويد: روح آدمى مانند جسمش متلاشى و نابود مى‏گردد و آنچه معدوم شد، ديگر برنمى‏گردد، در پاسخ بگو: برگ گل‏ها مى‏ريزد و با خاك يكسان مى‏شود، ولى بذرها و هسته‏هاى به وجود آورنده گل، همچنان باقى مى‏ماند (و در بهار قيامت دوباره زنده مى‏شود و به صورت گل درمى‏آيد) و به وجود خود ادامه مى‏دهد و اين است رمز خلود و سِرّ ابديت انسان.(١٤)
يكى از متفكران غرب مى‏گويد:
اگر يك حيات در مقابل و يا در پى اين زندگانى ثابت نشود، زندگانى معمايى است حل‏نشدنى.

٢- رابطه انسان و معاد
اين باور جهانى و ريشه‏دار، از چند جهت با انسان ارتباط دارد: يكى از نظر فلسفه تاريخ، كه از اركان «جهان‏بينى» به شمار مى‏آيد؛ وقتى آدمى به رشد جسمى و بلوغ فكرى مى‏رسد، قهرمانان خير و شر را در كشمكش و نزاع مى‏بيند. در اين جدال همگانى و پيكار دايمى وتاريخى، نمودهاى فضيلت، مغلوب عناصر رذيلت گشته و باطل غالباً بر حق چيره مى‏گردد، و تاريخ به طور مقطعى به سود ستمگران رخ مى‏نمايد. براى وجدان حساس و ضمير بيدار بشر قابل قبول نيست كه خداوندان آزادى و عدالت مقهور و قربانى آفرينندگان شرارت و جنايت گردند و با فرارسيدن مرگ آنان، همه چيز پايان پذيرد، و روزى قرار نباشد به حساب اين دوقطب متضاد، رسيدگى شود و «يوم‏الفصل» (روز جدايى خائن از خادم) فرانرسد.
آرمان‏هاى بى‏نهايت و انديشه‏هاى بى‏پايان انسانى دومين دليلى است كه ايمان به رستاخيز را با جان آدمى پيوند مى‏دهد. سقراط مى‏گويد:
اين بذرهاى بى‏حد و حصر براى رويش و پرورش خود، مزرعه‏اى بى‏نهايت و زمينه‏اى نامتناهى لازم دارد.
از اين‏رو باغبان آفرينش براى روييدن بذرهاى ابديت‏طلبى و مطلق‏خواهى بشر، سرزمين ديگرى را فراهم ساخته، كه از ابعاد زمان و مكان كنونى فراتر است، و مى‏تواند پرورشگاه آرمان‏هاى نامحدود بشر باشد.

براى پرورش روح ما مكان تنگ است
بيا به عرصه ميدان لامكان برويم
دو روز عمر، تمتع نمى‏دهد، برخيز
كه همچو خضر پى عمر جاودان برويم
دل از ملازمت تنگناى تن، بگرفت
بيا بيا كه به خلوتسراى جان برويم

اشباع حس كنجكاوى و حقيقت‏يابى انسان، در مورد سرنوشت نهايى عالم و آدم واين‏كه‏پس از ويرانى جهان، آيا سايه سنگين عدم و خاموشى همه جا را فرامى‏گيرد،ياجنبش و جوشش ديگرى در جهان پيدا مى‏شود، حاكى از ارتباط اين ايمان‏باذات و فطرت بشرى است و بالأخره هر متفكر و روشنفكرى مى‏داند براى كتابِ‏زندگىِ بشر سرفصل‏هاى بى‏شمارى وجود دارد، كه چند بخش آن در حيات دنيا تأمين‏مى‏گردد، و فصل‏هاى مهم و تماشايى آن، پس از مرگ و ظهور قيامت، آغاز و پايان‏مى‏پذيرد. بى‏دليل نيست كه اين ايمان عمومى، در سرلوحه مسائل اعتقادى ومعارف‏بشرى قرار دارد، اگر چه در مقابل اقيانوس خروشان جوامع انسانى، خار وخس‏هايى بوده و هست كه به خاطر مسخ فطرت و بيمارى روحى و يا فرورفتن درحيوانيت و وجود تعصبات گروهى و جريانات انحرافى، تلاش كرده‏اند اين فرياد درونى راخفه كرده و اين شعله مقدس را خاموش نمايند؛ غافل از اين كه خاموش كردن اين مشعل،محيط درونى آدمى را تيره و تار مى‏كند، و زمينه را براى يورش خفاشان و شياطين درونى و برونى، آماده مى‏سازد، تا انسانيت را تباه ساخته و از آنها جانورانى سفاك و عناصرى پليد بسازند.
اينك نقش خلاق ايمان به معاد و اثرات فردى و اجتماعى آن را مطالعه مى‏كنيم.

٣- نقش ايمان به معاد در زندگى
ماترياليست‏ها و هواداران آنها مى‏گويند: ايمان به حيات بازپسين، در امور فردى و جمعى اثرات منفى مى‏گذارد و قدرت تحرك و نشاط را از آدمى سلب كرده و او را به انزواى سياسى و اجتماعى مى‏كشاند. در اين صورت او با اعتقاد به مكافات و انتقام الهى، با استعمار و استبداد نمى‏جنگد و به اميد ورود به بهشت و نجات از دوزخ به ذكر و عبادت مى‏پردازد و از كار و مبارزه دست مى‏كشد و به نيازمندى‏هاى مادى و معنوى زندگى كه منشأ تلاش و فعاليت است، بى‏توجه مى‏شود.
ما با تحليل و بيان اثرات مثبت و سازنده ايمان به معاد، به اين اشكال پاسخ خواهيم داد.

٤- تأثير معاد در انديشه و اخلاق
اسلام جهان‏بينى و رسالت خود را بر سه پايه اساسى: مبدأ، معاد و نبوت بنا گذاشته، انكار هر يك از آنها را مانند نفى دو اصل ديگر مى‏داند. از طرف ديگر پايگاه تعليم و تربيت اسلامى بر زنده كردن فطرت استوار شده است؛ بنابراين اسلام ايمان به معاد را از اركان حياتى انسان مى‏داند كه بدون آن، زندگى براى بشر مفهوم درستى ندارد. مقررات دينى قوانين خشك و بى‏روح نيست، كه صرفاً به خاطر تقليد و تشريفات در حاشيه زندگى تنظيم شده باشد، بلكه مجموعه‏اى از احكام، اخلاقيات و اعتقادات است كه هماهنگ با طبيعت و سرشت انسان ترتيب يافته است. در واقع دستورهاى مذهب بازتابى از واقعيات طبيعت و آفرينش‏(١٥) است. بدون شك انگيزه فعاليت، ميل به بقا و عشق به حيات است و انسان براى تأمين لوازم و نيازهاى زندگى همچون خوراك، پوشاك و مسكن به تلاش برمى‏خيزد. آيين بشرى، زندگى محدود و منحصر در حيات چند روزه دنياست. بى‏شك قوانين بشرى كه بازتاب نيازها و خواسته‏هاى بسيارى از مردم است، براى همين دنيا وضع گرديده، اما قوانين الهى، زندگى انسان، يك زندگى ابدى و بى‏نهايت است، و خوشبختى و بدبختى او در گرو سعادت و شقاوت زندگى دنيوى اوست؛ از اين‏رو بايد يك خطمشى معقول و منطقى براى بشر ترسيم كرد، نه يك استراتژى عاطفى. بايد مصلحت واقعى افراد تأمين گردد، نه‏هوى‏وهوس آنها. انسان باشعور فطرى و وجدانى خود، معاد را باور مى‏كند و بدين وسيله حيات ابدى را مى‏فهمد، كه او بايد حيات معقولى داشته باشد و يك لحظه از نيازهاى آن غفلت نورزد. ولى يك فرد مادى - كه منطقى جز تأمين خواسته‏هاى حيوانى، و آرمانى جز دستيابى به هواهاى نفسانى ندارد - اگر خيلى مترقى باشد، آرزو دارد همه تمايلات حيوانى انسان‏ها تأمين گردد، و معتقد است نيازى به اخلاق و انسانيت نيست.
نقش معاد در فكر، روح، اخلاق، اجتماع و اعتقادات فردى، كاملاً روشن است؛ زيرا او در امور فكرى، خود و جهان را با ديدى واقع بينانه مى‏نگرد و خويشتن را يك موجود چند روزه‏اى مى‏داند كه به همراه كاروان جهانيان به سوى جهانى پاينده و ابدى در حركت است. با اين باور، انديشه او از محدوده محسوسات آزاد مى‏شود، تا به معقولات برسد و به مسائل غيبى و پنهانى دست پيدا كند. اگر مخترعان و مكتشفان بزرگ جهان فكر خود را در زندان محسوسات حبس مى‏كردند، امروز علوم مادى اين قدر پيشرفت نمى‏كرد؛ نه اتم شكافته مى‏شد و نه ميكروب شناخته مى‏گرديد، و نه قانون «نسبيت» كشف مى‏شد.
نقش معاد در قلمرو اخلاق و روحيات نيز روشن است، زيرا اين واقع‏بينى و طرز تفكر، احساسات درونى را تعديل كرده و آن را با خطمشى معقولى كه با هدف نهايى سازگار است، محدود مى‏سازد. كسى كه معتقد است همچون پر كاهى است كه بر روى امواج سهمگين جهان هستى قرار دارد و به طرف هدف نهايى آفرينش مى‏رود، غرائز او همچون: رياست‏طلبى، خودخواهى، مال دوستى، شهوت و غضب طغيان نمى‏كند، تا باعث سركشى و تجاوز به حدود و حقوق ديگران شود، و انسان براى رسيدن به شكم و شهوت، خود را تبديل به يك موجود بى‏اراده نمى‏سازد، بلكه لحظات حساس زندگى خود را در راه ايثار و فداكارى، خدمات اجتماعى و تلاش‏هاى پرثمر صرف مى‏كند، تا ضمن تأمين نيازمندى‏هاى محدود خود، در راه حق و سعادت عمومى گام بردارد و حيات ابدى خود را تأمين نمايد، و در اين راه اگر جانش را فدا كند، چه بهتر؛ زيرا حيات غم‏انگيز را داده و زندگى پرفروغ و لذتبخش بازپسين را به دست آورده است.
بنابراين تصور مرگ و جهانِ پس از آن، نشاط و پويايى را از انسان نمى‏گيرد، زيرا فعاليت انسان مولود حس احتياج و عشق به بقاست، و با اعتقاد به قيامت، اين نياز طبيعى از بين نمى‏رود. ايمان به معاد، دامنه نياز انسان را به بى‏نهايت مى‏رساند و دنيا را «كشتگاه» آخرت مى‏سازد. همان‏گونه كه در نظام طبيعت گندم از گندم مى‏رويد، و جو از جو، و نبايد از مكافات عمل غافل شد، اعمال پليد، مانند: ظلم، استثمار و بى‏عدالتى كه از عقايد كثيف نشأت مى‏گيرد، نتايج زيانبارى در زندگى جاودانى مى‏گذارد و در جهان پهناور آخرت مفقود نمى‏شود. در روز قيامت همه نهان‏ها آشكار گرديده و انسان پاداش اعمال و كيفر كردارش را مى‏يابد(١٦)؛ پس طبعاً هر چه اعمال خوب و خدمات اجتماعى انسان خالصانه و آگاهانه و بيش‏تر باشد، بدون شك پاداش آن نيز افزون‏تر خواهد بود. ايمان به زندگىِ جاودانى، بر فعاليت و نشاط پر بار انسان مى‏افزايد.

٥- ايمان به زندگى ابدى فطرى است
ثابت خواهيم كرد عقيده به جهان بازپسين، يك باور فطرى و طبيعى است و بر روح و فكر انسان تحميل نشده، و نقش منفى ندارد. به همين جهت از نظر جامعه‏شناسى، اولين فلسفه‏اى كه در انديشه انسانِ مسؤول به وجود آمد، فلسفه دنيا و آخرت بود. عقيده به زندگى آخرت از كهن‏ترين عقايدى است كه در فرهنگ و معارف بشر نقش بسته و هيچ فرهنگ و فلسفه‏اى در تاريخ يافت نمى‏شود، مگر آن‏كه ايمان به قيامت در آن تأثير داشته است. اصولاً انكار و عصيان عليه اين باور نشانه حاكميت اين عقيده در فرهنگ اقوام و ملت‏هاست. در حقيقت ايمان به حيات بعد از مرگ، پاسخ مثبت به نياز طبيعى بشرى است.

٦- پيوستگى دوران سه‏گانه زندگى
در بينش توحيدى، زندگى انسان به سه دوره تقسيم مى‏شود، كه هر مرحله‏اى علت طبيعى پيدايش مرحله بعدى است. از اين‏رو اين دوران در طول هم قرار دارد، نه در عرض هم. اين سه دوره عبارتند از: حيات جنينى، زندگى دنيوى و حيات اخروى. سعادت و تيره‏روزى هركدام از اين ادوار تا حدود زيادى به انديشه و نوع عملكردهاى دوران قبلى بستگى دارد، به‏گونه‏اى كه علت خوشبختى و بدبختى زندگى اخروى را در حيات دنيوى مى‏توان پيدا كرد؛ زيرا آخرت نتيجه اعمالى است كه در دنيا صورت گرفته است؛ همان‏گونه كه بخشى از سعادت و يا عقب‏ماندگى در زندگى دنيا، معلول طرز تكوين نطفه و حيات جنينى است. بسيارى از روحيات و صفات مثبت يا منفى نيز در صُلْب پدر و رَحِم مادر پايه‏ريزى مى‏شود، و اين مفهوم حديث «الشَّقِىُّ شَقِىٌّ فى‏ بَطْنِ اُمِّهِ وَ السَّعيدُ سَعيدٌ فى‏ بَطْنِ اُمِّهِ»(١٧) است.
در هر صورت جهان بازپسين، زاييده دنياى كنونى است و براى هر آغازى، انجامى است. اعمال و گفته‏ها را نيز ابتدا و انتهايى است. نوع پاداش در قيامت، به نوع اعمال و انديشه‏هاى شكل يافته در زندگى كنونى بستگى دارد؛ از اين‏رو پيامبر(ص)فرمود:
من لامَعاشَ لَه، لامَعادَ لَه؛
هر كس معاش و زندگى مادى ندارد، معاد هم برايش وجود ندارد.
فقر مادى، زاينده فقر معنوى است‏(١٨). بنابراين كسانى كه ذلت اسارت استعمار و استبداد را پذيرا باشند، در آخرت نيز معذب خواهند بود؛ ولى آنهايى كه براى نجات خويش جهاد و پيكار كنند، در جهان ديگر سرافراز و از نعمت‏هاى ابدى برخوردارند. هر كس در اين دنيا از نظر بينش اجتماعى و سياسى كور باشد، در عالم آخرت نيز كور و گمراه است. قرآن مى‏فرمايد: «ومَنْ كانَ فى هذِهِ اَعْمى‏ فَهُوَ فى الْآخِرَةِ اَعْمى‏ وَاَضَلُّ سَبيلاً»(١٩). ملاحظه مى‏شود بينايى و بصيرت اين جهان، پايه بينش و روشن بينى جهان آخرت است. هر انسانى كه در دنيا از تاريخ و جامعه و طبيعتِ حاكم بر خويش آگاهى نداشته باشد، بى‏گمان در زندگى واپسين نيز از بينش و ديد، محروم خواهد بود. قرآن مى‏گويد: «كلُ نَفْسٍ بِما كَسَبتْ رَهينةٌ؛(٢٠) هر كس در گرو اعمال و مكتسبات خويش است.» و نيز مى‏فرمايد:
وَ اَن لَّيْسَ لِلْاِنْسانِ اِلّا ما سَعى‏، وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‏؛(٢١)
و براى انسان نيست مگر آنچه را كه در پرتو سعى و تلاش به دست آورده و بى‏شك به زودى انسان نتيجه تلاش خود را خواهد ديد و عمل و عقيده او در روز جزا عينيت پيدا مى‏كند.
در آيه‏اى ديگر مى‏خوانيم:
يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ وَيَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنى‏ كُنْتُ تُراباً؛(٢٢)
روزى كه انسان آنچه را كه پيش فرستاده، مشاهده مى‏كند، و كافر وقتى عمل خويش را مى‏نگرد، مى‏گويد: اى كاش من خاك بودم و مسؤوليتى نداشتم و راه كفر را پيش نمى‏گرفتم.
ماترياليسم ديالكتيك‏(٢٣) كه تكامل اجتماعى را زاييده عوامل توليدى مى‏داند، معتقد است ابزار توليد - كه به وجود آورنده روابط جديدى است - انسان را مى‏سازد، ولى قرآن انسان را موجودى ابزارساز مى‏داند و دگرگونى‏هاى سياسى و اجتماعى را مولود نظام فكرى و روحى جامعه برمى‏شمرد. آخرت، واكنش اعمال در جهان به حساب مى‏آيد كه در وضعيت كنونىِ جهان، پاداش عمومى و واقعى امكان‏پذير نيست و مجالى مناسب و منطبق بر ابديت لازم‏دارد.
بى‏شك چنين بينشى در رفتار، گفتار، عقيده، اخلاق، اقتصاد و سياست نقشى مؤثر و سازنده خواهد داشت و فرمولى براى حل همه مشكلات اجتماعى، فردى، ملى و بين‏المللى خواهد بود. ما فقط به برخى از مسائل اشاره مى‏كنيم، تا معيارى براى انواع مسائل باشد.

٧- ضرورت برقرارى تعادل در جامعه
بدون ترديد افراط و تفريط در تمامى مسائل فردى و اجتماعى، دو عامل بدبختى و سياه‏روزى به شمار مى‏آيد. همه فجايع تاريخى و ننگبارترين رويدادهاى بشرى، زاييده انحراف انسان از اعتدال و سقوط در افراط و تفريط است. از اين رو معلم راستين بشر و الگوى كامل انسانيت امام مجتبى(ع) در لحظه حساس مرگ عالى‏ترين پيام را به جامعه بشريت فرستاد و زهد و مادى‏گرايى افراطى را محكوم ساخت و فرمود:
وَ اعْمَلْ لِدُنْياكَ كَأنَّكَ تَعيشُ أبَداً وَاعْمَلْ لِآخِرَتِكَ كَأنَّكَ تَمُوتُ غَداً؛(٢٤)
آن‏چنان در زندگى مادى كوشا باش، گويا مى‏خواهى تا ابد زندگى كنى، و براى حيات واپسين نيز چنان تلاش كن كه گويى فردا مى‏ميرى.
اين نوع جهان‏بينى و ايدئولوژى مى‏تواند تعادلى در خواسته‏هاى مادى و معنوى بشر به‏وجود آورد و در نتيجه از فاجعه و خطرات جلوگيرى كند. جنگ جهانى دوم كه ٥٥ميليون كشته و بيست ميليون معلول به بار آورد، بى‏گمان زاده انحراف انسان از مسير عدالت بود؛ ازاين‏رو به ميزانى كه بر قدرت فناورى افزوده مى‏شود و خطرات، زندگى انسان‏ها را تهديد مى‏كند، ايمان به زندگى پس از مرگ و حساب و كتاب و بهشت و عذاب، ضرورت بيش‏ترى پيدا مى‏كند، تا اعتدال در اخلاق و عقيده و خواسته‏هاى نفسانى و تصميم‏گيرى‏ها و اتخاذ روش‏هاى سياسى به وجود آورد و انسان‏ها را از افراط و تفريط نجات بخشد.
پس به علّت نيازهاى اجتماعى و ضرورت حركت انسان‏ها در خط اعتدال، ايمان به معاد نقش عظيمى در كنترل انحرافات بشر و حفظ ميانه‏روى خواهد داشت؛ در غير اين صورت بشرِ مجهز به تكنولوژى كه قدرت تخريبى زيادى به دست آورده است، از نيروى كنترل كننده مناسب بى‏بهره مانده و فاجعه‏هاى بزرگى به وجود خواهد آورد.

٨- تفسير منطقى جهاد و شهادت
در هيچ مكتب و مرامى - به ظاهر - توجيه و تفسيرى عاقلانه براى جهاد و شهادت وجود ندارد؛ تفسيرى كه مطابق با وجدان و برهان خِرَدپذير باشد و با عينيت‏ها، سازگار؛ نه فقط حماسه و شعار باشد؛ همچون سربازانى كه در بقاى نظام‏هاى ظالمانه و استعمارى مى‏جنگند و تحت تأثير تبليغات و باورهاى نادرست اعتقادى واقع شده‏اند. احساسات تند ناسيوناليستى‏(٢٥) عقل را مغلوب و انديشه را معيوب مى‏سازد و انسان را فداى حاكمان طاغوت‏پيشه و يا قربانى آرمان‏هاى گروهى و تشكيلاتى التقاطى مى‏نمايد؛ اينان مانند عاشق‏پيشه‏اى هستند كه خويش را فداى معشوق مى‏سازد؛ زيرا براى اين‏گونه اميال حد و مرزى وجود ندارد. پسرى عاشق زن چهل ساله‏اى مى‏شود و دختر پانزده ساله‏اى در عشق مردى هفتاد ساله خودكشى مى‏كند! بى‏شك هنگامى‏كه لهيب احساسات فرو نشيند و آدمى سر عقل آيد، به حماقت و ساده‏انديشى و جنون خويش پى خواهد برد. ناگفته نماند افرادى هستند كه بدون باور به زندگى پس از مرگ، در راه خلق و آرمان‏هاى مكتبى فداكارى مى‏كنند؛ كه بى‏گمان انگيزه‏هاى خاصى آنها را وادار مى‏كند، چون: قهرمان شدن، حكومت‏خواهى، تلقينات گروهى، شهرت‏طلبى، مزدورى، وابستگى به بيگانگان و ساده‏لوحى‏ها. ناسيوناليست‏ها شعار «خَلق محروم» را وسيله‏اى براى رسيدن به اهداف خود قرار مى‏دهند، ولى گروه‏هايى كه - معمولاً فريب خورده‏اند - تحت تأثير تبليغات و آرمان‏هاى خيالى و شعارهاى سياسى و اجتماعى قرار مى‏گيرند. آنها در اين حال عليه حكومت على(ع) نيز قيام مى‏كنند و گاه به دليل كينه‏توزى و انتقامجويى به اعمال متهورانه و جنون‏آميز دست‏مى‏زنند!
جاى تعجب نيست اگر نظريه‏پردازان ماركسيست و التقاطى‏ها در زندان ستم‏شاهى پس از تحليل و بررسى‏هاى تازه به بن‏بست مى‏رسيدند و در خدمت رژيم طاغوتى قرار مى‏گرفتند و يا عقايد آنها به پوچى و يأس مى‏انجاميد. اين موضوع را بايد در نارسايى و نادرستى مكتب آنها جستجو كرد، نه در خودباختگى و صفات فردى. ولى در بين رزمندگان مسلمان، خودباختگى مشاهده نمى‏شد، زيرا كسى كه به زندگى برتر معتقد است، از مرگ هراسى ندارد و شهادت را وسيله‏اى براى رسيدن به حيات ابدى مى‏داند. آن‏كه مى‏خواهد از زندان طبيعت - كه به مراتب بدتر از زندان‏هاى بشرى است - آزاد شود، با نشاط است، نه ضعيف و ترسو، ولى كسى كه شعارهاى بى‏پايه اقتصادى و سياسى با زير بناى مادى را مكتب خود قرار داده است، بى‏گمان به بن‏بست خواهد رسيد.
آرى، براى مكتب‏هاى مادى جز شعارهاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى چيزى ديگر مطرح نيست، و به قول خودشان اگر اسلام آرمان‏هاى آنان را برآوَرَد، در خط اسلام قرار خواهند گرفت! مقاومت و فداكارى اين گروه به مقتضاى انگيزه‏هاى فطرى و تأثير ناخودآگاه اعتقاد به زندگى واپسين است، زيرا ايثار اجتماعى با عقل ماترياليستى قابل توجيه نيست و اگر بخواهد تفسير صحيحى پيدا كند، بى‏شك فلسفه ماترياليسم، انسان را به پوچى مى‏رساند، و يا بايد راه «نهيليسم» (پوچ‏گرايى) را در پيش بگيرد و يا به اسلام هدايت شود.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. موريس مترلينگ، مرگ، ترجمه: فرامرز برزگر، ص ٢.
٢. نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد، ج ٢٠، ص ٢٩٢.
٣. موريس مترلينگ، مرگ، ص ٣٢.
٤. همان، ص ٤.
٥. همان، ص ١٨.
٦. همان، ص ١٦.
٧. همان، ص ٩٥.
٨. پيامبر(ص) فرمود: «اذكروا هادم اللذات و منقص الشهوات». پرسيدند: «آن چيست؟» فرمود: «مرگ و غائله پس از آن است». (بحار، ج ٦، ص ٣٣، ح ٣٢، ب ٤).
٩. حج (٢٢) آيه ٧.
١٠. صدر بلاغى، فرهنگ قصص قرآن.
١١. جاثية (٤٥) آيه ٢٤.
١٢. همزه (١٠٤).
١٣. جاثيه (٤٥) آيه ٢٤.
١٤.
يا نَفْسُ لَوْلا مَطْمَعي بِالْخُلْدِ ما كُنْتُ اَعْي لَحْناً تُغْنيهِ الدُّهُورُ
بَلْ كُنْتُ اَنْهى‏ حاضِرى‏ قَسْراً فَيَغدُوْا ظاهِرى‏ سِرّاً تُواريهِ الْقُبُورُ
يا نَفْسُ! لَوْلَمْ اَغْتَسِلْ بِالدَّمْعِ اَوْلَمْ يَكْتَحِلْ جفْنى بِاَشْباح السّقامَ
لَعِشْتُ اَعْمى‏ وَعَلى‏ بَصيرَتى‏ ظَفُرى‏ سِوى‏ وَجْه الظّلام
يا نَفْسُ! مَا الْعَيْشُ سِوى‏ لَيْلٌ اِذا جَنَّ اِنْتَهى‏ بِالْفَجْرِ وَالْفَجْرُ يَدُوُم
وَفي ظَمَأن قَلْبى‏ دَليلٌ عَلى‏ وُجُودِ السَّلْسَبيلِ فى‏ جُرَّةِ الْمَوْتِ الرُّحُوم
يانَفْسُ اِنْ قالَ الْجُهُولُ الرُّوحُ كَالْجِسْمِ تَزُولُ وَما يَزُولُ لايَعُوُد
قُولى‏ لَهُ اَنَّ الزُهُورَ تَمْضى‏ وَلكِنّ الْبُذُورُ تَبْقى‏ وَذاكُنْهِ الْخُلُودُ
١٥. «فأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لاتَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ». «روم (٣٠) آيه ٣٠».
و نيز: «ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أكْثَرَ النّاسِ لايَعْلَموُنَ». «يوسف (١٢) آيه ٤٠».
١٦. «وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَلاَيَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً». «كهف (١٨) آيه ٤٩».
١٧. بحارالانوار، ج ٥، ص ٩، چاپ بيروت؛تفسير روح البيان، ج ١، ص ١٠٤.
شقى، از شكم مادر بدبخت است، و سعيد، از شكم مادر خوشبخت است. بسيارى از مردم گمان مى‏كنند شقى كسى است كه به گناه آلوده باشد، در حالى كه بزهكارى يكى از مصاديق شقاوت است. بسيارى از امور گناه نيست، ولى علت بدبختى انسان است، مانند: حماقت، نقص عضو، حافظه ضعيف، بيمارى‏هاى واگير، عامل وراثت در ژن‏ها و كروموزوم‏ها نيز در تكوين خوشبختى و بدبختى وى نقش مؤثرى را ايفا مى‏نمايد، ولى بدون ترديد عوامل فوق در انجام مسؤوليت‏هاى اجتماعى و مذهبى يا سرپيچى از رسالت انسانى نقش قطعى ندارد و باعث سلب آزادى در عمل نمى‏شود، فقط در حد مقتضى و كشش تأثير دارد؛ مثلاً پدر و مادرانى كه از درس و تحصيل روگردان بوده‏اند، بى‏شك در روحيه كودكانشان اثر مى‏گذارند، برخلاف آنها كه علاقه شديدى به كسب دانش دارند؛ ولى اين وراثت نمى‏تواند مانع ايجاد علاقه به درس در كودكانى شود كه پدر و مادرشان از تحصيل تنفر داشته‏اند، بلكه عوامل محيطى و فرهنگ موجود، معاشرت‏ها و وضع تفكر جامعه، نيز در تقويت و تضعيف علاقه به علم و دانش مؤثر است. قرآن در سوره يونس (١٠) آيه ٣١ مى‏گويد: «يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وِيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ». از يزيد، پسرى صالح به عمل مى‏آيد، ولى پسر نوح با بدان مى‏نشيند و اصالت و شرافت دينى و خانوادگى خود را از دست مى‏دهد. يك نوع بدبختى هم هست كه زاييده وراثت است، مانند: ديوانگى و بيمارى‏هاى درمان ناپذير. اين‏گونه عوارض مربوط به عدم دقت در ازدواج، مصرف مشروبات الكلى، قماربازى و هيجانات عصبى است. يكى از روانشناسان مى‏نويسد: «هر كس بايد بداند كه زناشويى با خانواده‏اى كه به ديوانگى يا ضَعْف عقل يا الكلسيم آلوده است، معادل لگدكوبى قانون بقاى نسل است، و اين لگدكوبى يك سرى معايب و غم‏هاى بى‏پايانى را براى مجرمين به بار خواهد آورد.» (راه زندگى، ص ٩١).
دكتر «الكسيس كارل» مى‏گويد: «مستى زن يا شوهر در لحظه آميزش، خيانت واقعى است؛ زيرا كودكانى كه در اين وضع به وجود مى‏آيند، اغلب از عوارض عصبى و يا روانى درمان‏ناپذير رنج مى‏برند.» (راه زندگى، ص ٩١).امام صادق(ع) فرمود: «هر زنى، در حال مستى شوهرش، از او تمكين كند و حامله شود، به عدد ستارگان گناه كرده و نوزادش پليدِ عقب‏مانده است.» (لئالى الاخبار، ص ٢٦٧).
١٨. البته فقر انتخابى، يك نوع ايثار اجتماعى است و فقر مذموم، فقر اضطرارى است كه زاييده نظام‏هاى استعمارى و ظالمانه و نيز سكوت و ركود جامعه استعمار زده و تحمل وابستگى سياسى و اقتصادى است كه از مهم‏ترين عوامل محروميت و فقر مادى و معنوى به شمار مى‏آيد.
١٩. اسرا (١٧) آيه ٧٢.
٢٠. مدثر (٧٤) آيه ٣٨ .
٢١. نجم (٥٣) آيه ٣٩ - ٤٠.
٢٢. نبأ (٧٨) آيه ٤٠.
٢٣. ماترياليسم ديالكتيك، نظريه‏اى فلسفى در زمينه مابعد الطبيعه است كه فردريش انگلس نخست در كتاب آنتى‏دورينگ و ديالكتيك طبيعت را فرمول‏بندى كرده است و با تغييراتى به صورت فلسفه رسمى حزب كمونيست و مكمّل ماترياليسم تاريخى درآمد.
ماترياليسم ديالكتيك مدعى است كه بنياد هستى «ماده» است و همه صورت‏هاى هستى منشأ مادى دارند كه در سايه دگرگونى پديد آمده‏اند. ديالكتيك هم شيوه تغيير واقعيت است و هم روش كشف «قوانين حركت». بنابراين شامل تغيير انديشه نيز مى‏شود، زيرا انديشه هم مادى است و اصل تحول بر آن حكومت دارد.
٢٤. بحارالانوار، ج ٤٤، ص ١٣٩، ح ٦. اين روايت در نامه امام على(ع) به امام حسن نيز آمده است.(نهج‏البلاغه، نامه ٣١.)
٢٥. ناسيوناليست به كسانى گفته مى‏شود كه داراى تعصبات قومى و نژادى شديد باشند.

۲
بخش اول ٩- نسيم‏هاى روح‏پرور ابديت

در همه مرام‏ها و مسلك‏ها افراد نادرى وجود دارند كه به عشق نجات خلق، تا مرز جان، فداكارى و مقاومت كرده‏اند. كار اين انسان‏هاى معدود و استثنايى را نبايد هميشه به حساب مكتب و نوع گرايش آنها گذاشت، بلكه خصلت‏هاى شخصى و شكوفايى فطرت و وجدان الهى آنهاست كه آشكار مى‏شود. از اين‏رو در ميان هر گروه و طبقه‏اى چنين انسان‏هاى انگشت‏شمارى هستند؛ آنها در ويتنام عليه تجاوز آمريكا خود را مى‏سوزانند و يا پيروان مذاهب باطل، حماسه‏هاى بزرگى در تاريخ به‏وجود مى‏آوردند. بى‏گمان مردم ويتنام را شعار «تزوآنتى‏تز» و يا قانونِ گذر از كميت به كيفيت‏(٢٦) به اين‏گونه فداكارى‏ها وادار نكرد، بلكه احساس ابديت و روح استقلال‏طلبى و زير بار ذلت نرفتن و ديگر انگيزه‏هاى فطرى و انسانى آنان را به نثار جان و اهداى خون در راه شرافت و عدالت واداشت.
در كاپيتاليسم (سرمايه‏دارى) نيز فداكاران معدودى بوده‏اند كه به نهضت‏هاى آزاديبخش، پيوسته و جانشان را اهدا كرده‏اند. اقدام اين‏گونه افراد دليل بر حقانيت مكتب و مرام آنها نيست؛ در غير اين صورت بايد همه نظام‏ها و فلسفه‏ها صحيح و حق باشد. تهور و بى‏باكى كه پيروان «باب» در جنگ «باب المندب» نشان دادند، در تاريخ ثبت شده است، ولى نشانه حقانيت مرام پوشالى «بابيه» نيست. از طرفى رشادت‏ها و حماسه‏سرايى‏هاى انسان‏ها نيز بى‏علت نبوده و براساس تصادف و اتفاق رخ نداده است. بايد ريشه‏يابى كرده و براى اين امور توجيه منطقى و تفسير علمى پيدا كرد. بايد به خويشتن خويش برگرديم و انگيزه‏ها را در نهاد انسان پيدا كنيم. بى‏گمان انسان‏هايى كه به دلايلى استعدادهاى نهانى خود را پرورش داده‏اند و كشش‏هاى معنوى در وجود آنها پرورش يافته است، تحت جاذبه ابديت خواهى و باور به زندگى ابدى قرار گرفته‏اند؛ به خصوص در لحظات حساس و شدايد طاقت‏فرسايى كه تعصبات كور ناسيوناليستى از بين مى‏رود و فلسفه‏بافى‏ها و شعارها، كارايى خود را از دست مى‏دهد. آرمان‏هاى انسانى از اعماق باطن، زبانه كشيده و آدمى، ابديت را با تمام وجود احساس و درك مى‏كند و مرگ را زندگى مى‏شمارد، از اين‏رو تا مرز جان مقاومت و فداكارى مى‏نمايد. امام حسين(ع) به يكى از اين روحيات انسان اشاره مى‏كند و لشكر ابوسفيان را به صفات بشرى توجه مى‏دهد:
يا شيعَةَ آل اَبى‏سُفْيان! اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ وَكُنْتُمْ لاتَخافُونَ الْمَعَادَ فَكوُنوُا اَحْراراً في دُنْياكم؛(٢٧)
اگر مكتب و دين نداريد و از رستاخيز نمى‏هراسيد، لااقل در دنيا آزاد مرد باشيد.
خميره غيرت و آزادگى، در نهاد آدمى هست، مگر اين‏كه با تكرار جنايات و اَعمال خلاف انسانيت، وجدان و ضمير ضعيف و مسخ شود. در غير اين صورت به مقتضاى كشش‏هاى متعالى، انسان‏هايى كه از سلامت فطرت برخوردارند و بر خلاف وجدان، عملى انجام نداده‏اند - بلكه در راه خدمت به همنوعان خويش گام‏هايى نيز برداشته‏اند - مى‏توانند به برخى از كارهاى مهم و فوق‏العاده دست زنند. آزادى‏خواهان راستين جهان از اين‏گونه‏اند؛ زيرا در مواقع مقتضى شميم ابديت و نسيم آسمانى بر جانشان مى‏وَزَد و بر خلاف جهان‏بينى‏هاى تحميلى، به فداكارى‏هاى شگفت‏انگيزى دست مى‏زنند. البته اين افراد به ندرت فطرتشان بر فرهنگ و مكتبشان عصيان مى‏كند و به چنين اعمال معنوى اقدام مى‏ورزند. اين كارهاى سترگ قهرمانانه را بايد از بازگشت انسان به فطرت و مكتب الهى دانست؛ نه تأثيرپذيرى از مكاتب مادى و بشرى.
اگر اين‏گونه اشخاص به مكتب صحيح و مطابق با اصول فطرت خويش، مى‏گرويدند، حماسه‏هاى بزرگ‏ترى را مى‏آفريدند و تاريخ را دگرگون مى‏ساختند.
در منطق الهى تفسير همه فداكارى‏ها روشن است، زيرا در جهان‏بينى الهى، ماهيت مرگ انتقال بشر از مرحله‏اى پست به مرتبه‏اى عالى‏تر است و شهادت يعنى حضور در پيشگاه خدا و خلق؛ زيرا با مرگ، پيوند انسان با زندگى مادى قطع مى‏شود، ولى به جاى آن، پيوندى با حيات ابدى برقرار مى‏گردد. دنيا از ديدگاه مذهب، گذرگاهى بيش نيست و مرگ وسيله عبور از معبرى به مقصدى و از عالمى به عالم برتر مى‏باشد. در ادبيات ما كه انعكاسى از عقايد و انديشه‏هاست، اين مفهوم كاملاً مشهود است:

آزمودم، مرگ من در زندگى است
چون رَهَم زين زندگى پايندگى است

و پروين اعتصامى مى‏گويد:

يكى پرسيد از سقراط كز مردن چه خواندستى
بگفت: اى بى‏خبر، مرگ از چه نامى زندگانى را
اگر زين خاكدان پست روزى برپرى، بينى
چه گردون‏ها و گيتى‏هاست مُلْك آن جهانى را
چراغ روشن جان را مكن در حِصْن تن پنهان
مپيچ اندر ميانِ خرقه اين ياقوت كانى را

در فلسفه اسلامى، مرگْ مفهوم نيستى و انهدام ندارد، بلكه يك نوع دگرگونى و تكامل است. اين نوع تلقى از مرگ مى‏تواند علل ايثار و شهادت را به بهترين وجه تفسير نمايد در مرگ، زندگىِ عالى‏ترى نهفته است و انسان‏ها براى نيل به كمال مطلوب و دست‏يازى به زندگى عالى‏تر و نجات از عذاب، راهى غير از فداكارى و خدمت به خلق ندارند و خيانت باعث عذاب ابدى است. اين عقيده «بلال حبشى» را به پايدارى منطقى و عاطفى وامى‏دارد. او در زير شكنجه و مفتول‏هاى آتشين و زره سرخ و گداخته، حماسه «اَحَدْ، اَحَدْ» و الله‏اكبر مى‏سرايد، و «ياسر» و «سميه» تا شهادت در راه حق پاى مى‏فشارند. اما جنگ براى تكامل و واقعيت هستى و رهايى خلق زحمتكش، با اعتقاد به اين‏كه مرگ، نابودى است، جز توجيهات خيالى و بافته‏هاى پوچ چيز ديگرى نيست. براى بقاى نام و راه، خود را فدا كردن نمى‏تواند عقل آدمى را قانع سازد. اگر ندانم نامم و راهم باقى مى‏ماند، يا بدانم كه نمى‏پايد، باز هم جنگ عليه امپرياليسم منطقى است؟ جواب يك نامسلمان منفى است، ولى بى‏شك پاسخ يك مسلمان مثبت است. بقاى نام و راه، چه سودى براى من دارد و چگونه نابودى و محروميتِ مرا از زندگى توجيه مى‏كند؟ بايد مكتب، عقل و احساس را قانع سازد. مضافاً به اين‏كه ايمان به حيات پس از مرگ و نَيْل به پاداش و كيفر مى‏تواند شعاع فداكارى‏ها را گسترده و به‏گونه چشمگيرى بالا ببرد و بازار جهاد و شهادت را روز به روز گرم‏تر و با رونق‏تر سازد، و پير و جوان و زن و مرد و بى‏سواد و باسواد را در راه خدا و براى سعادت مردم بسيج كند.

١٠- نقش معاد در بافت فكرى و ساختار اجتماعى
هر انسانى طبق تفكرات و باورهايش عمل مى‏كند. اعمال فردى و جمعى زاده عقيده و ايمان است. تحول تاريخ و سرنوشت هر جامعه به دگرگونى عقايد و فرهنگ آنان بستگى دارد، زيرا استثمار اقتصادى و سياسى را بايد نخست در استثمار فكرى و فرهنگى آن جامعه يافت. استقلال سياسى و اقتصادى بدون استقلال فرهنگى امكان‏پذير نيست و ساختار اجتماعى الگويى از بافت ذهنى جامعه است. زمينه‏هاى فكرى و فرهنگى، سازنده شكل عينى و عملى جوامع بشرى است. ملاى رومى مى‏گويد:

اى برادر تو همان انديشه‏اى
مابقى تو استخوان و ريشه‏اى
گر بود انديشه‏ات گل، گلشنى
ور بود خارى، تو هيمه گلخنى

از اين رو ايمان به زندگى واپسين، مى‏تواند بافت فكرى جامعه را تغيير دهد. سپس ساختار اجتماعى را بسازد و در شؤون فردى و اخلاقى و اجتماعى اثرات سودمندى به جاى گذارد.
«حمزه» عموى پيامبر پيش از پذيرش اسلام حاضر نبود بدون زره و كلاهخود به جنگ برود، ولى وقتى مسلمان شد و جهان‏بينى او تغيير كرد، بى‏زره به ميدان كارزار قدم گذاشت. ملاى رومى چنين ترسيم مى‏كند:

در جوانى حمزه عمّ مصطفى
با زره مى‏شد مدام اندر وغا
اندر آخر حمزه چون در صف شدى
بى زره سرمست در غزو آمدى
سينه باز و تن برهنه پيش پيش
در فكندى در صف شمشير خويش
خلق گفتندش كه، اى عم رسول
اى هژبر صف‏شكن شاه فحول
تو كه «لا تُلْقُوا بِاَيْديكُمْ اِلَى
تَّهْلُكَه»(٢٨) خواندى زفرمان خدا
پس چرا تو خويش را در مهلكه
مى‏دراندازى چنين در معركه
چون جوان بودى و سفت و سخت و زه
مى‏نرفتى سوى ميدان بى‏زره
چون شدى پير و ضعيف و منحنى
پرده‏هاى لاابالى مى‏زنى
كى روا باشد كه شيرى همچو تو
كشته گردد راست بر دست عدو
اين‏چنين غمخوارگان بى‏خبر
پند مى‏دادند او را از عَبَر
گفت حمزه: چون كه من بودم جوان
مرگ مى‏ديدم وداع اين جهان
سوى ميدان كس به رغبت كى رود؟
پيش اژدرها برهنه كَىْ شود؟
ليك از نور محمد من كنون
نيستم اين شهر فانى را زبون
وآنكه مُردن پيش جانش تَهْلُكَه است
نهى «لاتُلْقُوا» بگيرد او به دست
وآنكه مردن پيش او شد فتح باب
«سارعوا»(٢٩) آيد مر او را در خطاب


١١- مرگ هر يك - اى پسر - همرنگ اوست
آنان كه زندگى دنيا را آخرين مرحله حيات مى‏دانند، چهره مرگ براى آنها مهيب و وحشتناك خواهد نمود، ولى كسانى كه دنيا را گذرگاه و معبرى براى رسيدن به ابديت دانسته و معتقدند با تحقق مرگ، هنگام بهره‏بردارى از ثمرات اعمال مى‏رسد، براى آنها مرگ تجسمى روحبخش و شاعرانه خواهد داشت. يك كشاورز كه بذر پاشيده و زحمات طاقت‏فرسايى كشيده، منتظر است محصولش را بچيند و تصوّر نتيجه كار براى او دل‏انگيز و زيباست.

مرگ هر يك اى پسر همرنگ اوست
پيش دشمن، دشمن و با دوست دوست
اى كه مى‏ترسى ز مرگ اندر فرار
آن زخود ترسانى اى جان هوشدار
زشت روى تست، نى رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ، برگ‏(٣٠)


١٢- امنيت فكرى و روانى
انسان پيوسته نگران است؛ ترس از بيمارى و جنگ، و وحشت از سرنوشت آينده. هر چه فناورى پيشرفت كند، وحشت زيادتر مى‏شود، تا آن جا كه دنياى ما را دنياى دلهره و اضطراب ناميده‏اند.
شايد ريشه نگرانى‏ها را بتوان در ترس از مرگ و نابودى يافت. آدمى به خاطر ميل به بقا، سخت از مرگ مى‏ترسد. اين موضوع از آغاز آفرينش تا كنون انسان‏ها را رنج مى‏دهد. فلاسفه و متفكران تلاش كرده‏اند بتوانند چهره زيبايى از مرگ بسازند و به وحشت و اضطراب همنوعان خود خاتمه دهند، ولى موفقيتى به دست نياورده‏اند. هيولاى مرگ آن‏چنان هول‏انگيز است كه «استالين» را وادار مى‏كند به مذهب پناه ببرد و تقاضاى دعا كند.
«موريس مترلينگ» و عده‏اى از انديشه‏گران، با علاقه فراوان در ترسيم چهره زيباى مرگ كوشيده‏اند، اما هر چه نوشته‏اند در باره پيش از مرگ و بعد از مرگ است، نه خود مرگ.
«اپيكور» يونانى مى‏نويسد:
چرا از مرگ هراسانيد؟! ترس از مرگ كودكانه است، زيرا تا احساس هست، مرگ نيست و تا مرگ فرا رسد، احساسى باقى نمى‏ماند.
اين جملات براى سرگرمى و اغفال و پوشش واقعيات بد نيست؛ مانند كسى كه به خاطر رنج شديد، به ميگسارى و مواد مخدر پناه مى‏آورد؛ غافل از آن‏كه پس از رفع اثر تخدير، دردها و غم‏ها، تجديد و تشديد مى‏شود. «صادق هدايت» راه حل ديگرى ارائه مى‏دهد. او مى‏گويد: به مجرد ترس و غم، خودكشى كنيد تا راحت شويد.(٣١) سخن «اپيكور» كه مى‏گويد تا احساس هست، مرگ نيست و با مرگ نيز احساس نيست، ما را به ياد شعر معروف مى‏اندازد:

نمد سبزوار از پشم است
زير ابروى مردمان چشم است
آنچه در جوى مى‏رود، آب است
آنچه در چشم مى‏رود، خوابست

علت نگرانى اين است كه آيا مرگِ بدن، مرگ انسان نيز هست؟ انسانيت انسان باقى مى‏ماند؟ بدون شك با مرگ، احساس از كالبد مى‏رود. اين از بديهيات است، ولى اگر حيات و عذابى براى روان انسان باشد، مشكل ترس و وحشت حل خواهد شد؟! «اپيكور» هم مانند ديگر انسان‏ها از تماشاى دورنماى جهانِ پس از مرگ سخت نگران است! و كدام دل به ياد جهانِ بعد از مرگ نمى‏تپد؟ كدام فيلسوف است كه نگران زندگى بعد از مرگش نباشد؟ آيا براى رفع هول و هراس انسان‏ها جز تسليم در برابر تعاليم انبيا و ايمان به زندگى پس از مرگ راه ديگرى هست؟ برخى مى‏گويند: زندگى، جنايت است و مرگ مجازات آن! بايد پرسيد آيا اين مجازات لحظه‏اى است، يا ادامه دارد؟ و آيا باور فوق مى‏تواند امنيت روحى در انسان ايجاد كند؟ بايد گفت: امنيت خيالى هم نمى‏تواند بسازد! گروهى گفته‏اند: زندگى ارتباط روح با بدن و مرگ جدايى آن است؛ بايد پرسيد: روح چيست؟ اتصال و انفصال چگونه است؟ و پس از جدايى روح از بدن، سرنوشت روان به كجا منتهى مى‏گردد؟! نظريه‏هاى بشرى آرامش بخش نيست، و غوغاى بعد از مرگ را براى ما روشن نمى‏سازد، بلكه در ابهام باقى مى‏گذارد! آيا مرگ دردآور است؟ برخى از نويسندگان مى‏گويند: در حال جان كندن، حركت با سكون گلاويز شده و تبديل حركت به سكون رنج‏آور است، ولى مدت آن كوتاه مى‏باشد و به ساعت و دقايقى محدود مى‏شود!
ولى آدمى تا در چنگال مرگ قرار نگيرد، حقيقت را درك نمى‏كند. ما چون از دور، دستى بر آتش داريم، گمان مى‏كنيم با تحمل چند دقيقه دردها پايان مى‏پذيرد. به قول فيزيولوژيست‏ها: انسان در حال جان كندن، جنبش و لرزش‏هايى مخصوص توأم با مقدارى الكتريسيته كه در عصب دماغى ايجاد مى‏گردد، از خود نشان مى‏دهد. در اين حالت نوسانات مختلفى در مغز ديده مى‏شود كه نشان دهنده حوادثى است كه انسان در طول زندگى انجام داده است. امام على(ع) مى‏فرمايد:
آدمى در حال احتضار به تمام چيزهايى كه عمرش را بدان سپرى كرده، توجه پيدا مى‏كند؛ ازاين‏رو فاسقِ خائن به خود مى‏لرزد و مؤمن از مرگ باكى ندارد.(٣٢)
مرگ از نظر مذهب، رهايى از زندانِ طبيعت و پرواز به سوى ابديت است. ميل به خلود و زندگى ابدى و ترس از مرگ، دليل بروجود حيات ابدى است؛ زيرا هيچ غريزه و انگيزه‏اى بدون حكمت در نهاد آدمى گذاشته نشده است. انگيزه تشنگى دليل بر وجود آب، و گرسنگى نشانه وجود غذاست. آرمان ابديت‏خواهى نيز از امتداد حيات بشر، حتّى پس از مرگ حكايت دارد. آدم و حوا از همين طريق فريب خوردند.(٣٣)
آرزوى حيات ابدى فرع وجود حيات ابدى است و آخرت مرحله نيل به همه آرمان‏ها و ثمرات اعمال است.(٣٤) امام على(ع) مى‏فرمايد: «وَاَنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَلاحِسابٌ، وَغَداً حِسابٌ وَلاعَمَلٌ»(٣٥). با اين عقيده، آدمى اعمال نيك انجام مى‏دهد و توشه‏اى براى سفر آخرت تهيه مى‏كند و سبكبار از طوفان‏ها و گردنه‏ها نجات پيدا مى‏كند. قسمتى از نگرانى‏هاى بشر، زاييده مرگ و ميرهاى عزيزان، نيازمندى‏ها و دست پيدا نكردن به آرمان‏ها و خواسته‏هاست؛ زيرا زندگى كنونى آميخته با رنج است.
دنيا كانون حركت و تغيير است. پيرى و جوانى، نوش و نيش و فراز و نشيب دارد. تازه‏هايش كهنه مى‏شود، و بهارش خزانى در پى دارد. به گفته شاعر:

نو ز كجا مى‏رسد، كهنه كجا مى‏رود
ورنه وراى نظر، عالم بى‏منتهاست.

به همين دليل آرمان ابديت‏خواهى و مطلق‏طلبى انسان در وضعيت كنونى تأمين نمى‏شود؛ زيرا دنيا مانند غمخانه‏اى است كه رنج‏ها و حق كشى‏ها و غصه‏ها آن‏چنان انسان را كلافه مى‏كند كه مى‏خواهد خودكشى كند. ضعف پيرى و محروميت‏هاى اجتماعى، شكست‏ها، ناكامى‏ها،دل و دماغى براى انسان باقى نمى‏گذارد. در دنيا موت و حيات به هم مى‏آميزد. سلول‏هاى بدن ما مى‏ميرند و سلول‏هاى جديدى جايگزين آنها مى‏شوند. در فصل زمستان گياهان مرده‏اند و درختان برگ و بارى ندارند، ولى همين كه فصل بهار رسيد، جنبشى در زمين و زمان پديدار مى‏گردد، اما آخرت، فقط حيات و نشاط است و مرگ و ميرى در آن‏جا نيست و همه، نشاط يا عذاب است. «وَاِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ؛(٣٦) و فقط زندگى اخروى حيات است و بس.»
آثار حيات راستين در آن اوضاع چنين ترسيم مى‏شود: عقل و هوش و چشم و گوش آدمى كيفيت فوق‏العاده و كارايى اعجاب‏انگيزى پيدا مى‏كند.(٣٧)
پوست بدن و سرانگشتان و حتى ناخن‏ها از فهم و شعور عجيبى برخوردار مى‏شوند و به سود يا زيان انسان شهادت مى‏دهند.(٣٨)
با اين ديدگاه، مسلمان مكتبى از مرگ نمى‏هراسد و از غوغاى پس از آن نيز نگران نيست و همچون امام على مى‏گويد:
به خدا سوگند! من هيچ ترسى ندارم كه مرگ بر من وارد شود، يا من بر مرگ وارد شوم.(٣٩) به خدا قسم! پسر ابوطالب به مرگ، از كودك به پستان مادر، مأنوس‏تر است.(٤٠)
وقتى دنيا جاى عمل، و آخرت مرحله عكس العمل باشد، ترسى نيست؛ زيرا آن هنگامى است كه هر فرد به پاداش عمل خويش مى‏رسد. نه گناه كسى را به حساب ديگرى مى‏گذارند، و نه پاداش كسى را به ديگرى مى‏دهند، و نه چهره‏ها در زير نقابِ ريا و تزوير مخفى مى‏ماند و نه حقى از كسى ضايع مى‏شود. با اين ديدگاه مرگ براى انسان‏هاى خادم، نگران‏كننده نيست، ولى براى خائنان بسى دشوار و وحشتناك است.
ناگفته نماند عوامل داخلى و خارجى ديگرى نيز در ايجاد وحشت و اضطراب مؤثرند؛ نداشتن علم و ايمان به آينده‏اى روشن، فقدان اتكا به يك قدرت مقدس و حاكم بر سرنوشت انسان و جهان، بدبينى و بدانديشى درباره همه‏چيز و همه كس، بى‏پاسخ ماندن سه سؤال حساس و حياتى: از كجا آمده‏ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ و به كجا مى‏روم؟
عجز و نارسايى مكتب‏هاى بشرى در حل اين معما، و بالأخره مصايب و ناكامى‏ها، همه در افزايش دلهره و تشويش انسان دخالت دارند. فقط ايمان به خدا و معاد است كه مى‏تواند مشكلات درونى و برونى را حل كند و طورى تفسير نمايد، كه انسان عاشقانه، حوادث و ناملايمات را پذيرا گردد و كمال خود را در مصايب و فراز و نشيب‏ها ببيند. سعدى مى‏گويد:

به جهان خُرّم از آنم كه جهان خُرّم از اوست
عاشقم بر همه عالَم كه همه عالَم از اوست
غم و شادى بَرِ عارف چه تفاوت دارد
ساقيا باده بده كاين غم و هم شادى از اوست
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است
به ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست

شاعر ديگر مى‏سرايد:

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جِدْ
اى عجب من عاشق اين هر دو ضد
با هوايش در تموز و دى خوشيم
ماهى آبيم و مرغ آتشيم

رضا و تسليم در برابر ناكامى‏ها و مصايب به اميد دستيابى به حيات ابدى و لقاى الهى شورانگيزترين حالات عرفانى انسان است و براى زندگى بسيار مفيد مى‏باشد؛ زيرا با از دست رفتن مال و مقام و شهرت و موقعيت، ضعف اعصاب و رعشه و نگرانى‏ها به سراغ آدمى نمى‏آيد؛ همان‏گونه كه او با دستيابى بر كرسى قدرت خود را گم نمى‏كند، و در هر حال اين سرود جاودانى را زمزمه مى‏كند:

يكى درد و يكى درمان پسندد
يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد

يكى از نويسندگان غربى در خاطرات خود مى‏نويسد:
از آن هنگام كه خود را شناختم، همواره يك پرسش مرا رنج مى‏داد و با خود مى‏انديشيدم كه نبايد سرانجام كار انسان‏ها مانند خزندگان و چرندگان، فنا و نيستى باشد.
بشرى كه با قدرت عقل و اراده، زمين و آسمان را مسخر و فرمانبردار خود ساخته، انسانى كه تسلط و سيادت خويش را بر كائنات تثبيت نموده، چگونه با فرارسيدن مرگش همه چيز خاتمه پيدا مى‏كند؟! و به يك مشت سنگ و خاك و سولفات و نيترات كربنات مبدل مى‏شود؟! اين‏برداشت عاميانه با فلسفه خلقت و آفرينش انسان و جهان نمى‏سازد. بايد براى خصوص انسان با ويژگى‏ها و امتيازات خاصى كه دارد، پايان بهتر و فرجام عالى‏ترى پيش‏بينى شود. براى‏حل اين مشكل به كليسا رفتم و اين مسأله را با پدران روحانى در ميان گذاشتم. به كنيسه سرى زدم و بالأخره به محافل علمى و فلسفى غرب مراجعه كردم. از مكاتب مادى و علمى جهان كمك گرفتم، [ولى‏] هيچ كدام نتوانستند اين عُقده را برايم بگشايند، تا [اين‏كه‏] روزى ازكنار مسجد مسلمان‏ها عبور مى‏كردم. ديدم آيات قرآن با موسيقى روح بخشى پخش مى‏شود. مفهوم كلمات را نمى‏فهميدم، ولى آهنگ جملات بسيار جذاب و گيرا بود؛ به طورى كه مراميخكوب ساخت. وارد مسجد شدم. از مسلمان‏ها تقاضا كردم اين آيات را برايم معنا كنند. يك نفر جلو آمد و آيات تلاوت شده را ترجمه كرد. ديدم اشاراتى به عاقبت و فرجام انسان‏ها دارد و در هر صفحه از قرآن، از معاد و ابديت فرو گذارى نمى‏كند و به صورت معقول و منطقى ابديت را به اثبات مى‏رساند. پس از بررسىِ آيات معاد، به مقصود نايل شدم و حقيقت را دريافتم.(٤١)

١٣- تحليلى از معماى مرگ
يكى از مشكل‏ترين مسائل آدمى معماى مرگ است، كه از دير باز ذهن بشر را به خود مشغول داشته است. انسان پيوسته تلاش كرده است جوابى براى اين معماى مرموز و مجهول پيدا كند. انديشه‏گران و حكيمان رنج تحقيق را بسيار كشيده‏اند تا حقيقت مرگ را بفهمند و اين مسأله ناشناخته در فرهنگ و انديشه انسان‏ها را معلوم كنند.
شايد اگر مرگ اين اندازه مبهم و مجهول نبود، بشر به سبب آن مضطرب نمى‏شد. ابهام مسأله مرگ باعث وحشت و نگرانى بشر شده است. قرن‏هاست فيلسوفان مى‏كوشند اين ترس را از انسان بزدايند و وى را به آرمان خود كه زندگى جاودانى است، برسانند، اما هيچ كس تاكنون نفهميده است مرگ چيست!
بوعلى سينا، نابغه شرق، در برابر معماى مرگ زانوى عجز به زمين زده و مى‏گويد:

از قعر گِل سياه تا اوج زُحَل
كردم همه مشكلات گيتى را حل
بيرون جَستم زقيد هر مكر و حِيَل
هر بند گشوده شد، مگر بند اَجَل

خيّام، عارف و شاعر معروف، نيز چنين مى‏سرايد:

خيّام كه خيمه‏هاى حكمت مى‏دوخت
در كوزه غم فتاد و ناگاه بسوخت
مقراض اَجَل طناب عمرش ببريد
دلاّل امل به رايگانش بفروخت

او گاه شِكْوه مى‏سرايد:

كس نامد از آن جهان كه پرسم از وى
احوال مسافرين دنيا چون شد

اين شعر، نهايت و اوج عجز بشر را در رويارويى با مسأله مجهول مرگ نشان مى‏دهد. حضرت على(ع) مى‏فرمايد:
كَمِ اَطْرَدتُ الْاَيَّام أَبْحَثُها عَنْ مَكْنُونِ هذَا الْاَمْرِ فَأَبَى‏اللَّهُ اِلّا إِخْفائَهُ هيهات عِلْمٌ م‏(٤٢)َخْزُونٌ؛(٤٣)
روزهاى بسيارى بر من گذشت كه من درصدد جست و جوى حقيقت اين سرّ مكنون بودم، اما اراده حق تعالى آن را [از فهم من‏] مخفى ساخت. هيهات از اين‏كه به آن دست يابم، زيرا اين دانشى مستور و پنهان در خزانه علم الهى است.
شگفت آن‏كه انسان با فرار از مرگ، خود را به آن نزديك مى‏كند. دانش‏هاى ديروز و امروز بشر - از جمله فلسفه - براى روشن كردن مسأله مرگ، سخت تلاش كرده، حتى به احضار ارواح و علوم غريبه متوسل گرديده است، تا بتواند با سخنانى تسلى بخش باعث آرامش دل‏ها شود.
بوعلى سينا در الهيات شفا درباره حقيقت مرگ چنين مى‏نويسد:
كسى كه از مردن خبر ندارد، نمى‏داند مرگ چيست. من برايش توضيح مى‏دهم: مرگ بيش‏تر از ترك آلات و ابزارى كه روح به وسيله آنها زندگى مى‏كرد، كه همان اعضا و جوارح باشند، نمى‏باشد؛ همان‏گونه كه نجار ابزار كار خود را كنار مى‏گذارد. چون نَفْس، جوهرى غير جسمانى است و از سِنْخ اَعراض نيست تا به تبع محل خود فناپذير و فاسد شدنى باشد، وقتى از بدن جدا مى‏شود، در ظرف خود باقى است؛ به‏گونه بقايى كه در خور و شأن اوست، و هرگز انعدام و زوالى در آن راه ندارد، چون اين جوهر مجرد، فناپذير نيست. آنچه محو و باطل مى‏شود، نسبت‏ها و اضافات و اَعراض و خواصى است كه روح در ارتباط با جسم و ابزارهاى مادى داشته است. جوهر روان هرگز دستخوش تغيير و تبديل نمى‏شود؛ فقط پذيراى كمالات و تماميت است. پس چگونه تصور مى‏شود كه معدوم مى‏گردد؟! آن‏كه از مرگ مى‏ترسد، نمى‏داند بازگشت او به كجاست. گمان مى‏كند با انحلال بدن، ذات و حقيقت او نيز متلاشى مى‏شود. چنين كسى از بقاى نفس خود غافل است و كيفيت معاد را نمى‏داند.
علت ترس او، جهل اوست، و همين درد جهل است كه باعث مى‏شود عالِمان براى كسب علم و پيكار با جهل، راحتى جسم و جان خود را رها سازند.
انسان مؤمن و عارفِ وارسته، از پرواز به ملكوت ترسى ندارد و مى‏داند اگر از اين خاكدان پست پرواز كند، به گردون‏ها و گيتى‏هاى وسيع منتقل مى‏شود. آنان كه ايمان را براى آبادى دنيا مى‏خواهند و دلبسته به دنيا و عاشق جلال و جمال و منصب و مقام هستند و آن هنگام كه به رياست مى‏رسند، حاضرند براى بقاى قدرت، عزيزترين افراد را به خاك و خون بكشند، نمى‏توانند آرامش داشته باشند.
هارون، خليفه عباسى، در پاسخ مأمون كه پرسيد: اگر موسى بن جعفر بر حق است، چرا حكومت را به او واگذارنمى‏كنى؟ گفت: اَلمُلْكُ عَقيمٌ؛ اى پسر! اگر تو هم با حكومت من مخالفت كنى، سرت را بر باد مى‏دهى! مأمون نيز بدان سبب برادرش را كشت و بر تخت نشست. بى‏دليل نيست كه گفته‏اند: آخرين چيزى كه از قلب اولياى خدا خارج مى‏شود، حُبّ رياست است.
در تاريخ ديده نشده است كسى به اختيار خودش دست از رياست بردارد و يا مقام را به ديگرى واگذارد؛ حتى در ميان عالمان دينى و عارفان كم‏تر ديده شده است بساط رياست را جمع كرده و مردم را به ديگرى سوق دهند.
موريس مترلينگ، انديشه‏گر غربى، مى‏نويسد:
در زندگى و جهان ما فقط يك حقيقت قابل تأمل وجود دارد و آن هم مرگ است. مرگ به مثابه نقطه عطفى است كه تمام امور لايُدْرَك زندگى ما در آن جمع شده و عليه خوشبختى و سعادت ما توطئه مى‏كند... هر قدر از آن بترسيم، باز هول آن بيش‏تر است؛ زيرا عظمت و مهابت مرگ، ناشى از ترس و وحشت ماست. هر كس بخواهد تصور وجود مرگ را از مخيله خود دور كند، يا از چنگ آن بگريزد، بيش‏تر خود را در چنگال آن مى‏بيند... با اين‏كه مرگ دقيق‏ترين و لازم‏ترين مسأله زندگى ماست، ولى ما حاضر نيستيم يك ساعت از قوه عاقله خود را صرف درك وجود آن كنيم. تصور ما از مرگ بايد واضح‏ترين و كامل‏ترين تصورات ما باشد، ولى به علت نامعلومى تصور ما درباره آن سست‏ترين و خرافى‏ترين نظرمان به شمار مى‏رود. ما معمولاً شلوغ‏ترين و بى‏حاصل‏ترين دقايق زندگى خويش را به درك حقيقت مرگ اختصاص مى‏دهيم.(٤٤)
اين دانشمند بزرگ مى‏افزايد:«مرگ از نظر معارف بشرى از مسلّم‏ترين مسائل به‏شمار مى‏رود، ولى در عين حال غافل‏ترين معارف نيز مرگ است».(٤٥)

١٤- علل ترس از مرگ
انديشه مُردن همواره بشر را رنج داده است. او همواره از خود مى‏پرسد: چرا پس از اين زندگىِ شيرين، مرگ تلخ وجود دارد؟! چرا به دنيا آمدم و چرا بايد بروم؟!
يكى از علل پيداش بدبينى‏هاى فلسفى، ناخشنودى از مرگ است. فيلسوفان بدبين حيات و هستى را بى‏هدف و پوچ انگاشته‏اند و دچار حيرت و سرگردانى گشته‏اند، تا آن اندازه كه به فكر خودكشى افتاده‏اند. و اگر دست به انتحار نزده‏اند، به قدرى به اندام جهان و حوادث آن پوزخند زده‏اند كه به مرگ زودرس رسيده‏اند و يا بر آلام و مصائب بشر گريسته، تا مرده‏اند. ذوالنون مصرى و دموكريت، فيلسوفان خنده و گريه، از اين‏گونه فلسفه‏دانان بوده‏اند.
از ويژگى‏هاى انسان ترس از مرگ است. حيوانات در باره مرگ نمى‏انديشند. آنچه در حيوانات ديده مى‏شود، غريزه فرار از خطر و ميل به حفظ حيات است. البته علاقه به بقا و عشق به زندگى، از خصايص جدا نشدنى موجودات به شمار مى‏رود، ولى آدمى غير از علاقه به حفظ حيات خويش، آرزوى خلود نيز دارد. او مى‏خواهد به حيات ابدى دست يابد و جاودان و ماندگار بماند. از اين‏رو با تمام توان با عوامل پيرى و مرگ مى‏جنگد و براى دست‏يابى به چشمه حيات و راز بقا مى‏كوشد.
ابديت‏خواهى منوط به تصور ابديت است و انديشه جاودانه زيستن از مختصات انسان است. بدين دليل خوف و هراس از مرگ همواره فكر او را مشغول كرده، وى را به كوشش در كشف اسرار حيات و بقاى آن واداشته است.
هيچ ميل و علاقه‏اى در انسان، بى‏حكمت و مصلحت نيست. اگر ما زندگى موقتى مانند حيوانات داشتيم، هرگز ميل به خلود، در جان و روان ما پيدا نمى‏شد. تشنگى دليل وجود آب، و گرسنگى نشان‏دهنده وجود غذا، و دردِ جهل، دليل وجود درمانى به نام علم، و غريزه جنسى، از وجود جنس مخالف ارضا كننده‏اى حكايت دارد. جوشش عاطفه مادر از بود فرزند آغاز مى‏گردد و عشق به ابديت از وجود حيات ابدى پرده برمى‏دارد. انسان خويش را در دنيا غريب مى‏بيند و از اين غربت نگران است. وى عاشق وطن و جايگاهى است كه نمى‏داند كجاست. او همواره به زبان قال و حال سرود ابديت مى‏خواند و نغمه دور ماندن از اصل خويش را مى‏سرايد:

من از اين خاك نِيَم، زآب و هواى دگرم
جامه عاريت است اين‏كه ببينى بِه بَرم
من به خود نامدم اين جا، كه به خود باز روم
آن‏كه آورد مرا باز بَرَد در وطنم
من مَلَك بودم و فردوس‏برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم

مولوى احساس ابديت و غربت بشر را به‏گونه دلپذيرى در آغاز مثنوى بيان مى‏كند:

بشنو از نى چون حكايت مى‏كند
و زجدايى‏ها شكايت مى‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‏اند
از نفيرم مرد و زن ناليده‏اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش


١٥- مرگ، نسبى است، نه مطلق
نكته قابل توجه اين است كه ترس و اعتراض از مرگ، به دليل نوع برداشتى است كه برخى از فيلسوف‏نماها از مرگ دارند. آنان مرگ را نيستى مطلق پنداشته و سپس نگران شده، براى توجيه زندگى و رفع وحشت از مرگ، به تفسيرهاى گوناگون و گاه مسخره‏اى دست زده‏اند. جمعى گفته‏اند: چون مرگ فرورفتن در كام نيستى است، پس بايد دم را غنيمت بشماريم و براى دست‏يابى به لذايذ، از هيچ اصلى پيروى نكنيم، مگر آن‏كه قانون ما را مجازات كند و به‏جاى لذت، گرفتار عذاب شويم. گروهى بر اين باورند كه چون مرگ نيستى است و دنيا غمخانه‏اى بيش نيست، بايد براى رهايى ابدى از درد و ناكامى و شكست، انتحار كنيم. جمعى ديگر نيز حكمت و عدالت خدا را زير سؤال برده‏اند و...

هر كسى از ظنّ خود شد يار من
و زدرون من نجست اسرار من

ولى آن‏كه مرگ را نوعى تحول و انتقال بداند، از آن نگران نخواهد بود. مرگ انتقال از خاك به جهان پاك است. مرگ امرى وجودى، نه عدمى است. رهايى روح از قيد و بند بدن و پيوستن روان به قالب برزخى، كه برخاسته از بدن دنيوى است، نيستى نيست. كالبد انسان به خاك، و روح آدمى به جهان برزخ برمى‏گردد و هيچ كدام معدوم نمى‏شوند، بلكه زندگى دنيا را از دست داده و حيات ديگرى را آغاز مى‏كنند. پس مرگ مطلقاً وجود ندارد. در حقيقت مرگ از دست دادن حالتى و به دست آوردن حالى ديگر است، كه به آن فناى نسبى مى‏گويند؛ همان‏گونه كه وقتى خاك به گياه و درخت تبديل مى‏شود، به ظاهر مرگ آن فرامى‏رسد، اما مرگِ خاك، مطلق نيست؛ زيرا خاك شكل پيشين و خواص گذشته خود را ازدست داده و جلوه سابق را ندارد، اما به شكل نباتى زنده است. تجلى و ظهور جمادى ازبين رفته، جلوه و نمود گياهى ظاهر شده‏است.
انسان‏ها نيز در زندگى حركت خود را از جماد شروع كرده، به مرحله نباتى صعود مى‏كنند. سپس حيات نباتى را از دست داده، زندگى حيوانى را مى‏يابند. اين سير صعودى تا نيل به رستاخيز ادامه دارد.
مولوى به تعبير زيبايى، تكامل انسان را بيان مى‏كند:

از جمادى مُردم و نامى شدم
وز نما مُردم، زحيوان سر زدم
مُردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم، كىْ زمُردن كم شدم؟!
حمله ديگر بميرم از بشر
تا برآرم از ملايك بال و پَر
بار ديگر از ملك پرّان شوم
آنچه اندر وهم نايد، آن شوم
پس عدم گردم، عدم در ارغنون
گويدم ك'«إنّاإليه راجعون»
وز ملك هم بايدم جستن زجو
«كلّ شى‏ء هالك إلّا وجهه»


١٦- مرگ در قرائت عرفا
مرگ در گام نخست از منظر فيلسوف و عارف و عامى بر دوگونه است: مرگ طبيعى و غير طبيعى.
مرگ طبيعى آن گاه تحقق مى‏يابد كه پيمانه پر شود و بدن به مرحله‏اى برسد كه از نفس جدا شود و روح نيز ابزار فرسوده بدن را رها سازد، ولى مرگ غيرطبيعى آن است كه انسان در اثر حادثه‏اى بميرد، يعنى مأمور اجل، ميوه كال و نارس را از درخت حيات جدا كند و هنوز نفس حظ كاملى را از جسم نبرده و علايق خود را از او نكنده جدا گردد چه كند؟ بدن ويران شده و نمى‏تواند روح را نگهدارد.

جان عزم رحيل كرد گفتم كه مرو
گفتا چه كنم؟ خانه فرو مى‏آيد

دراين مرحله مرگ اضطرارى است. اما عرفا تقسيم خاصى براى مرگ دارند:
١- مرگ لعنت (مرگ كافران)؛ ٢- مرگ حسرت (مرگ گنه‏كاران)؛ ٣- مرگ كرامت (مرگ مؤمنان)؛ ٤- مرگ مشاهدت (مرگ پيامبران).(٤٦) و زنده بودن نيز عبادت است از زندگى به حق، نه به جان و نه به دنيا: «زنده به دنيا محدث است و زندگى، زندگانى جاودانى، اگر چشم ازخويش فا كنى (وانمايى) اين رابدانى - هر كه به جان زنده است زنده نيست زندانى است هركه به حق زنده است جاودانى است‏(٤٧)». اين‏گونه نگرش به زندگى ثمره خود ساخته و مطمئن است مرگ هم از نظر عارف برطرف شدن حجاب‏هاست.

حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم
خوشا دمى كه از اين پرده چهره برفكنم

در نظر عارفان، مرگ نوعى انتقال از گلشن دنيا به گلشن عقبى است و ترك بدن به خاطر خداست نه دنيا. به تعبير مرحوم سمنانى: «ترك دنيا كردن براى دنيا بس آسان است، چه كسى باشد كه از براى آنكه خلق بگويند كه فلان به كلى روى از دنيا گردانيده است و زر و خاك در چشم او يك است زر و مال بسيار رد كند.(٤٨) گاهى مرگ صورت خودكشى و اعراض از دنيا براى كسب راحتى است.
يكى دنيا را پلى مى‏داند براى عبور كردن، ولى ديگرى خانه ابديت روى اين پل مى‏سازد كه با خرابى آن سقوط انسان حتمى است.
غزالى مى‏گويد: عارف دايم مرگ را ياد كند چه موعد لقاى دوست است و محب هرگز موعد ديدار دوست را فراموش نكند.(٤٩)

بمير اى حكيم از چنين زندگانى
كزين زندگانى چو مردى بمانى
از اين زندگانى زندگانى نخيزد
كه گرگست و نايد ز گرگان شبانى
از اين مرگ صورت نگر تا نترسى
از اين زندگى ترس، كه اينك در آنى
بدان عالم پاك مرگت رساند
كه مرگ است دروازه آن جهانى
وزين كلبه جيفه مرگت رهاند
كه مرگ است سرمايه زندگانى
به جز مرگت اندر حمايت كه گيرد
از اين شوخ چشمان آخر زمانى
تو بى مرگ هرگز نجاتى نيابى
ز ننگ لقب‏هاى اينىّ آنى‏(٥٠)


١٧- فلسفه خلقت مرگ و حيات
قرآن مى‏فرمايد: «اَلَّذى‏ خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً؛(٥١) خداوند، مرگ و حيات را آفريد تا بيازمايد كدام يك نيكوكارتريد». دنيا كانون مسابقه است و فلسفه وجودى بشر - كه با آميزه‏اى از موت و حيات مواجه است - پيشرفت و تكامل در تمام ميدان‏هاست. آزمون الهى براى نمايان ساختن و رشد استعدادهاى نهفته و رساندن انسان‏ها به كمال مطلوب است. خداى حكيم در اين آزمون‏ها نمى‏خواهد رازهاى نهان را آشكار كند؛ مى‏خواهد استعدادهاى موجود را به فعليت و تكامل برساند؛ زيرا دنيا پرورشگاه انسان است.
با تفسيرى كه از ماهيت مرگ بيان داشتيم، بسيارى از اعتراضات و شبهات برطرف مى‏گردد. اگر مرگ پايان زندگى باشد، ديگر آرزوى جاويد ماندن و ادامه زندگى بيهوده است و سيماى مرگ وحشتزا مى‏شود. از اين‏رو بعضى انسان‏ها زندگى را پوچ و لغو خواهند پنداشت و گرفتار نهيليسم و افسردگى خواهند شد؛ زيرا به آرزوى خود كه خلود و ابديت است، نرسيده‏اند. اگر چنين آرمانى در وجود آنها بود، هرگز زندگى را بيهوده نمى‏دانستند؛ اگر چه منتهى به نيستى مطلق مى‏گشت. و يا زندگى را لذت موقت و دولت مستعجل نمى‏پنداشتند و با خود نمى‏گفتند: دم را غنيمت شمار! آنها هرگز فكر نمى‏كردند نيستى از زندگى گذرا بهتر است؛ زيرا عيب هستى، زودگذر بودن آن است. اشكال اين زندگى كوتاه آن است و اين‏كه پس از زندگى محدود، نيستى است، و گرنه بسيار فرح‏بخش و شيرين مى‏بود.
آرزوى خلود منوط به تصور حيات ابدى است؛ يعنى ترسيمى كه انسان از لذت جاويد ماندن و زيبايى و جاذبه ابديت دارد، باعث شده است آرزوى ابديت خواهى در جانش پديد آيد و براى دست‏يابى به آن از هرگونه تلاش دريغ نورزد. علت اين‏كه برخى انسان‏ها مضطرب و نگرانند و آرزو مى‏كنند كاش به دنيا نمى‏آمدند تا گرفتار ترس و وحشت شوند، غريزه ابديت‏خواهى و در مقابل آن، تلقينات ماترياليستى است. آنها پيوسته مى‏گويند پس از اين زندگى، حيات ديگرى نيست و مرگ نيستى مطلق است و همه راه‏ها به نيستى ختم مى‏شود، پس زندگى پوچ است!
ولى وجدان نهانى و فطرت ذاتى آنها ابديت را احساس مى‏كند. دوگانگى و تضاد درون و برون، اضطراب و سردرگمى ايجاد مى‏كند. بى‏دليل نيست كه قرآن مجيد نفى رستاخيز را با پوچى خلقت مساوى مى‏داند: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُم عَبَثاً وَأنَّكُمْ إلَيْنا لاتُرْجَعُونَ؛(٥٢) آيا گمان مى‏كنيد ما شما را پوچ و بيهوده آفريديم و به سوى ما باز نمى‏گرديد؟!». از اين استفهام انكارى نتيجه مى‏گيريم كسانى كه به حيات اخروى عقيده ندارند، راهى جز پوچ‏گرايى نمى‏يابند. اما ما مى‏ميريم براى آن‏كه به حيات راستين برسيم و زمينه زندگى مادى را براى نسلى ديگر آماده سازيم. اگر صدف شكسته شود، گوهر تابناكى تحويل مى‏دهد. بار ديگر از همان جسم، صدفى تازه به وجود مى‏آيد كه گوهر گرانبهاى ديگرى در دل آن پرورش مى‏يابد.
راستى اگر همه زنده مى‏ماندند و انسان‏هايى كه از هزار سال پيش مى‏زيستند، باقى بودند، جايى براى سكونت باقى مى‏ماند، يا زندگى براى آيندگان منتفى و براى حاضران غيرممكن مى‏شد؟! اگر گل‏هاى سال‏هاى گذشته باقى مى‏ماند، نوبت به شكوفه‏ها و گل‏هاى تازه بهارى نمى‏رسيد و چهره حيات خسته كننده و طاقت‏فرسا مى‏شد. از اين‏رو مرگْ حيات و حكمت و رحمت است. اگر مرگ نبود، تنوع و طراوت در پديده‏ها ديده نمى‏شد. لاشه مرده جانداران است كه تبديل به طلاى سياه مى‏شود و مجالى براى به وجود آمدن جانداران تازه نفس و با طراوت را ايجاد مى‏كند. تداوم مرگ و حيات موجب امتداد فيض حيات از سوى فيّاض متعال است. ماده در پذيرش حيات و صورت نوعيه در بُعد مكان محدوديت دارد، ولى از نظر امتداد زمان مى‏تواند صورت‏هاى تكاملى بى‏نهايت به خود بگيرد، چون ظرفيت و استعدادش نامتناهى است.
برخى مى‏گويند: مگر قدرت و حكمت الهى نامتناهى نيست؟! خداوند متعال مى‏تواند زمينى به مراتب گسترده‏تر بسازد كه بى‏نهايت انسان را بتواند در خود جاى دهد، تا نيازى به رفتن گروهى براى تولد جمع ديگرى نباشد، اما بايد گفت: اين سخنان در حوزه تفكر بشر معقول است، ليكن در ساحت كبريايى و نظام احسن پوچ و غيرمنطقى است، زيرا آنچه امكان وجود و قابليت افاضه فيض در هستى بوده، از سوى پروردگار افاضه شده‏است. آنچه موجود نيست، امكان وجود نداشته است؛ مضافاً بر اين‏كه بقاى پديده‏ها از آغاز تا انجام، بدون ترديد راه ورود آيندگان را مسدود مى‏كند.

١٨- جواب به ابديت‏خواهى
انسان گرايش به ابديت را در خود احساس مى‏كند، كه بايد او را قانع كرد. در صورتى كه او به‏گونه معقولى ارضا نشود، مضطرب و نگران خواهد شد.
انسان به جز علاقه به حيات دنيا و تنفر از موجبات مرگ و فنا، اصولاً به زندگى ابدى عشق مى‏ورزد، كه در وضعيت كنونى، نه معقول است و نه مقدور. اين ميلِ باطنى، همگانى است و اختصاص به گروه و طبقه مشخصى ندارد. چون ارضاى تمايل ابديت‏خواهى بشر در دنيا غيرممكن است، ناگزير بايد جهان بازپسين را باوركنيم، و يا اين‏ميلِ ريشه‏دار وباطنى رابيهوده بدانيم؛ در صورتى كه كارى بيهوده و بى‏حكمت، در سراسر جهان مشهود نيست. به گفته «فريد وَجْدى» به همين دليل است كه غريزه «خُلود» را برخى از فلاسفه، طبيعى‏ترين و بهترين دليل براى اثبات جهان ابدى دانسته‏اند و گفته‏اند: اگر براى انسان حيات ابدى نباشد، چرا اين تمايل در نهادش به وديعت نهاده شده است.(٥٣)
مرحوم فيض كاشانى مى‏نويسد:
چگونه ارواح فانى مى‏شود، در حالى كه خداى متعال براساس حكمت، عشق به هستى و علاقه به زندگىِ ابدى را همراه با نفرت از فنا و نيستى در طبيعت انسان قرار داده است‏(٥٤)؟!
يكى از دانشمندان غربى مى‏نويسد:
چشم، تشنه نور؛ گوش، تشنه صدا؛ بازو در تجسس چيزهايى است كه بتوان بر آنها دسترسى يافت، يا به دور ريخت؛ خشم در جستجوى دشمن؛ كنجكاوى براى كشف كردن و عشق براى دنبال معشوق رفتن؛ و بدين طريق هر غريزه‏اى در تكاپوى موضوعى است كه زمينه را براى اِبرازش فراهم كند. انكار كردن وجودِ موضوعى براى هر غريزه‏اى در حقيقت مثل تصور موجودات افسانه‏اى و اساطير است.(٥٥)
دانشمند ديگرى مى‏نويسد:
احساس فطرى حيات جاودان، خود يكى از مهم‏ترين شواهد مثبتى است كه ما را به سوى اين حقيقت سوق مى‏دهد: وقتى كه خداى متعال مى‏خواهد انسان به حقيقتى دست يابد، در آغاز بذر آن را در عمق ضمير او مى‏كارد. تشنگى بشر به بقا و آرزوى حيات ابدى آن‏چنان ريشه‏دار و جهانگير است كه به هيچ وجه نمى‏توان قبول كرد كه اين آرزو برآورده نمى‏شود.(٥٦)
ايمان به جهان ديگر، نه تنها روح ابديت‏طلبى انسان را آرام مى‏سازد و اين تمايل ذاتى را به‏گونه معقول و منطقى توجيه مى‏كند، بلكه انديشه فنا و نابودى را از ذهن بشر بيرون مى‏ريزد، و نشاط و اميد و شور ابديت را در باطن او پرورش مى‏دهد و با اين باور است كه آدمى به تضاد درونى خود خاتمه مى‏دهد.
بشر به علّت فطرت و جاذبه طبيعت خويش خواستار زندگى ابدى است، و ميل دارد هميشه بماند تا به آرمان‏هاى خويش كه عدل مطلق، علم مطلق، قدرت مطلق و كمال مطلق است، دست پيدا كند. از طرفى ديگر مى‏داند زندگى دنيا، گذرا و موقت است، و در چنين وضعى انسان‏ها به اين آرزوهاى متعالى نرسيده‏اند. اين جاست كه تضاد و كشمكشى ميان تمايلات ايجاد مى‏گردد، كه فقط فلسفه الهى مى‏تواند با تعيين قلمروهاى اين دو احساس، به اين درگيرى درونى پايان بخشد. در غير اين صورت آدمى دچار بحران روحى شده و اين بحران، به شكلهاى بدبينى و انتقاد از زمين و زمان و يا گوشه‏گيرى و انزواطلبى و بالأخره انتقام‏جويى و قساوت و بى‏رحمى، و در نهايت به صورت پوچى نمايان مى‏گردد. بى‏گمان هنگامى‏كه انسان احساس پوچى كرد و به آفرينش بدبين شد، راهى جز خودكشى نمى‏يابد. فناورى‏هاى جديد هم نتوانسته است در جلوگيرى از خودكشى موفقيتى به دست آورد.
استاد جامعه‏شناس دانشگاه «پرينستون» در بررسى علل خودكشى در آمريكا مى‏نويسد:
فنون و تكنيك‏هاى بيان شده از سوى روان‏شناسان و جامعه‏شناسان نمى‏تواند افرادى را كه ازروى يأس و يا احساس پوچى و اضطراب رنج مى‏برند، درمان كند. تشويش ناشى از بحران روحى و اجتماعى كه دامنگير نسل حاضر شده، امرى نيست كه به وسيله فنون و يا مداوا قابل‏علاج باشد.(٥٧)
پرفسور «يونگ» استاد روانكاو مى‏نويسد:
٢٣ بيمارانى كه از سراسر جهان به من مراجعه كرده‏اند، افراد تحصيل كرده و موفقى هستند كه دردِ بزرگ، يعنى پوچى و نامفهومى و بى‏معنا بودن زندگى آنها را رنج مى‏دهد. مطلب آن است كه بر اثر تكنولوژى و جمود تعاليم و كوته‏نظرى و تعصب، بشر قرن بيستم لامذهب است و سرگشته در جستجوى روح خود است، و تا مذهبى نيابد، آسايش ندارد، و بى‏مذهبى، پوچ و بى‏معنا بودن زندگى را موجب مى‏شود.(٥٨)
آرى اگر معادى در كار نباشد، زندگى پوچ و خسته‏كننده مى‏نمايد و - به ظاهر - جز انتحار راهى براى برخى از انسان‏ها نيست. بى‏دليل نمى‏باشد كه يك ميلياردِر آمريكايى دست به خودكشى زده و مى‏نويسد كه از زندگى مكرر خسته شده و از كثرت لذت درمانده گرديده است، ولى ايمان به ابديت، به زندگى شور و نشاط مى‏بخشد و براى نيل به حيات پر فروغ ابدى، انسان را به عمل صالح وامى‏دارد.

١٩- كرامت انسان
انسان طبيعتاً بدون مزد و پاداش عملى انجام نمى‏دهد. فعاليت‏ها و ايثارهايى كه از كرامت نفس و همت والاى آدمى حكايت كند، ولى مزد و اجرى ندارد، كم‏تر مورد توجه انسان است و او بدون انگيزه، كارى انجام نمى‏دهد. اگر چه حس كرامت‏طلبى و ايثار در نهاد بشر وجود دارد، ولى افراد معدودى اين ويژگى را برمى‏گزينند. اشخاصى استثنايى در طول تاريخ هستند كه بدون داشتن مذهب صحيح، راه ايثار را انتخاب كرده‏اند؛ حاتم طايى‏ها در تاريخ به قدرى كم‏اند كه قابل توجه نيستند. امام على(ع)مى‏فرمايد:
لَوْكُنّا لانَرْجُوا جَنَّةً وَلانَخْشى ناراً وَلاثَواباً وَلاعِقَاباً لَكانَ يَنْبَغى لَنا اَنْ‏نَطْلُبَ مَكارِمَ الاْخْلاقِ فَإنَّها مَمَّا تَدُلُّ عَلى سَبِيل النّجاح؛(٥٩)
اگر ما به بهشت اميد نبسته و از آتش نمى‏ترسيديم و ثواب و عقابى در كار نبود، باز سزاوار بود كه به دنبال فضيلت‏هاى اخلاقى برويم، زيرا تمايلات عالى اخلاقى از جمله عواملى هستند كه انسان‏ها را به پيروزى‏هاى لازم هدايت مى‏كنند.
از سوى ديگر ما معتقديم در قيامت از همه نعمت‏ها بازخواست مى‏شود؛ جوانى را در چه راه تباه كردى؟ مال و منال را از چه طريق كسب كرده و در چه راهى به مصرف رساندى؟ و دقايق و لحظات عمر را در چه راه گذراندى؟ آنچه ملاى رومى مى‏گويد، مضمون حديثى در اين باره است:

حق همى گويد چه آوردى مرا
اندر اين مهلت كه دادم من ترا
عمر خود را در چه پايان برده‏اى
قوْت و قوّت در چه فانى كرده‏اى
گوهر ديده كجا فرسوده‏اى
پنج حس را در كجا پالوده‏اى
گوش وچشم وهوش وگوهرهاى عرش
خرج كردى، چه خريدى تو زفرش
نعمتت دادم، بگو شكرش چه بود
دادمت سرمايه، هين بنماى سود


٢٠- بازگشت به خويشتن
نقش سازنده ديگرى كه ايمان به معاد دارد، اين است كه توازن مادى و معنوى را در جامعه حفظ مى‏كند، زيرا بى‏شك امروز تعادل مادى و معنوى به هم خورده، و تكاملِ ابزار، جاى تكاملِ انسان را گرفته، و انسان از خود بيگانه شده است. تمدن غرب دو چهره دارد؛ يك نيم‏رخ تابناك و روشن، و ديگرى نيم‏رخى سياه و تاريك. شرقى‏ها بر اثر تقليد كوركورانه زرق و برق آن را گرفته و خوبى‏هاى آن را دور ريخته‏اند. توجه و گرايش به ظواهر فريبنده كار آسانى است، چون به كار بردن احساس، از به كار انداختن عقل و ادراك آسان‏تر است. احساسات با نمودهاى ظاهرى سروكار دارد، اما ادراك، به عمق قضايا توجه دارد، و مصالح واقعى و معقول را دربرمى‏گيرد؛ از اين‏رو پذيرش آن مشكل است و احساس معمولاً غالب مى‏شود و مى‏گويند: كار دل است؛ گناه من نيست! همين امر موجب عدم تعادل مادى و معنوى است؛ به اندازه‏اى كه بشر امروز يك پاى خود را به سفينه فضايى بسته و پاى ديگرش را به گارى! و جز دو نيمه شدن - به ظاهر - چاره‏اى ندارد! گرايش به جنبه‏هاى مادى باعث شده، نيمى از شخصيت انسان (روح) به دست فراموشى سپرده شود، كه به فرموده قرآن نتيجه آن، خود فراموشى است:
نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ اِنَّ الْمُنافِقينَ هُمُ الْفاسِقُونَ؛(٦٠)
خدا را فراموش كردند، و در نتيجه خود را گم كردند و از خود بيگانه شدند. بى‏ترديد منافقان از فاسقان محسوب مى‏شوند [و يا منافقان از فاسقانند].
دليل اين مطلب روشن است، زيرا خداشناسى و ايمان به معاد در عمق جان انسان نهاده شده، فراموش كردن خدا و معاد، در واقع فراموش كردن قسمتى از ذات خود است؛ به خصوص كه خودِ واقعى انسان، روح است، نه جسم. از اين‏رو دكتر «كارل» معتقد است: انسان موجود ناشناخته‏اى است. نكته جالب‏ترى كه در فلسفه مطرح شده، اين است كه انسان معلول است و علت خداست، و معلول از هر جهت وابستگى به علت دارد. بنابر اصالت وجود، وجود معلول درجه پايين‏ترى از وجود علت است؛ از اين‏رو شناخت معلول بدون علت امكان ندارد. فراموشى از علت، غفلت از معلول است.
امام على(ع) مى‏فرمايد:
عَجِبْتُ لِمَنْ يَنْشُدُ ضالَّتَهُ وَقَدْ أضَلَّ نَفْسَهُ فَلا يَطْلُبُهُ؛(٦١)
در شگفتم از آن كس كه دنبال گمشده خود مى‏رود و براى يافتن آن به جستجو مى‏پردازد، ولى خود را كه گم كرده، براى يافتن آن، گامى برنمى‏دارد.

٢١- يك تشبيه
زندگى انسان در دنيا مانند زندگى جنين در شكم مادر است و مرگ همچون ولادت و عبور از اين مرحله به منزل ديگر. همان‏گونه كه دوران زندگى جنين، در تاريكخانه رَحِم مادر، موقتى مى‏باشد، زندگى انسان در دنيا نيز گذرا و مقطعى است. جنين با تولد خود، محيط تنگ و تاريك رَحِم را ترك گفته و به محيط روشن و گسترده دنيا گام مى‏نهد و جفتش را كه در رَحِم همراه او بوده، از خود جدا كرده، آن را به خاك مى‏سپارد، ولى خود به زندگى ادامه مى‏دهد. آدمى نيز با مردن تولد جديدى پيدا مى‏كند و تنگناى تن و دنيا را پشت سر مى‏گذارد و وارد صحنه پهناور برزخ مى‏شود. او بدنش را كه همراه و قرين او بوده، به قبر مى‏سپارد، ولى روحش در قالب مثالى، به حيات برزخى ادامه مى‏دهد.
جنين در شكم مادر براى زندگى دنيا ساخته و پرداخته مى‏شود، و به همين دليل اعضا و جوارحِ متناسب با دنيا را پيدا مى‏كند، كه هر كدام از آنها، براى ادامه زندگى و تأمين سعادت دنيوى ضرورت دارد و يا مفيد است. انسان هم براى رسيدن به خوشبختى يا بدبختى ابدى بايد در آزمايش‏هاى دنيا ساخته شود، تا بتواند به برزخ برود، و سپس برزخ را بپيمايد تا آماده و مهياى زندگى در آخرت شود.
اگر جنين در رَحِم نابينا شود، در دنيا هم از چشم ظاهرى محروم است. انسان هم اگر در دنيا چشم بصيرت پيدا نكند و از ديدن حقايق محروم باشد، در آخرت نيز به همين حال خواهد بود؛ بلكه با آن همه عوامل وحشتناكى كه پس از مرگ ظهور مى‏كند، گمراهى‏اش بيش‏تر خواهد شد.
«وَمَنْ كانَ فى هذِهِ أعْمى‏ فَهُوَ فِى الآخرةِ أعْمى‏ وأضَلّ سبيلاً.»(٦٢)
همان‏گونه كه رشد جسمانى و خروج كودك از رَحِم مادر بدون اختيار و اراده انسان صورت مى‏گيرد، رشد جسمانى و خروج انسان از دنيا هم اين‏گونه است.
جنين در لابه‏لاى پرده‏هاى تاريك رَحِم، نمى‏تواند فضاى روشن دنيا را مشاهده كند. انسان هم در شكم دنيا نمى‏تواند عالم برزخ و آخرت را ديده و لمس نمايد؛ مگر اين‏كه بينش باطنى و ديده ديگرى پيدا كند.

ديده خواهم سَبَب سوراخ كن
تا سَبَب را بر كَند از بيخ و بن

امام على(ع) در خطبه ٢٢٢ نهج‏البلاغه درباره اين‏گونه افراد مى‏فرمايد:
إنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ وَتَعالى‏ جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءً لِلْقُلوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَة وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَتَنْقادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعانَدَةِ وَ مَابَرَحَ لِلّهِ - عَزَّتْ آلائُهُ - فِى الْبُرْهَةِ بَعْدَ البُرْهَةِ وَفى اَزْمانِ الفَتَرَاتِ، عِبادٌ نَاجَاهُمْ فى فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فى ذاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقْظَةٍ فى الْأبْصْارِ وَالأسْماعِ وَ الأفْئِدَةِ... فَكَأنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إلىَ الآخرة وَهمْ فِيهَا، فَشَاهَدُوا مَاوَراءَ ذلِكَ، فَكَأنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أهلِ الْبَرْزَخِ فى طُولِ الإِقَامَةِ فيهِ وَحَقَّقَتِ القِيامَةُ عَلَيْهِمْ عِداتَهَا، فَكَشَفُوا غَطَاءَ ذلِكَ لأهْلِ الدُّنْيا حَتّى‏ كَأنَّهُمْ يَرَوْنَ مَالايَرَى النّاسُ وَيَسْمَعُونَ مَالايَسْمَعُونَ؛
خداوند متعال ذكر خود را مايه جلاى دل‏ها قرار داد و همه حقايق را درون گوش‏ها و پيش چشم‏ها نهاد؛ چنان‏كه ذاكران بتوانند بعد از كرى آنها را بشنوند و پس از كورى مشاهده كنند و بعد از حالت ستيز و عناد، مطيع و منقاد شوند. خداوند در دوران‏هاى فطرت - كه جاى پيامبران خالى است - در هر زمانى، بندگانى دارد كه از طريق الهام با آنها سخن مى‏گويد و چشم دلشان را با پرتو بيدارى و هوشيارى روشن مى‏سازد...
گويى دنيا را پشت سر انداخته و به آخرت رفته‏اند و يا هنوز در دنيا هستند، ولى ماوراى آن را ديده، همه چيز را دريافته‏اند و گويى به اوضاع و احوال سرّى اهل برزخ پى‏برده‏اند و رستاخيز و حساب و كتاب آن را درك كرده‏اند. از اين‏رو براى‏اهل دنيا پرده آن را پس مى‏زنند و اسرارى را كه ديگران از ديدن آن عاجزند، مشاهده مى‏كنند و سخنانى را كه ديگران از شنيدن آن عاجزند، مى‏شنوند.

گوش اسرار شنو نيست و گرنه اسرار
برش از عالم معنا خبرى نيست كه نيست

اين‏گونه افراد استثنايى هستند و گرنه كم‏تر كسى است كه از پشت پرده‏هاى ضخيم رَحِم دنيا، برزخ را مشاهده كند و يا آخرت را ببيند. حديثى مى‏گويد: پيامبر نماز صبح را خواندند. جوانى را مشاهده كردند كه رنگ از چهره‏اش پريده، لاغر اندام و غمگين بود. پيامبر پرسيدند: حالت چگونه است؟ عرض كرد: أَصبحتُ موقِناً؛ من در حال يقين به سر مى‏برم! پيامبر تعجب كرد و فرمود: براى هر حقيقتى علايم و نشانه‏هايى است. علامت يقين تو چيست؟
عرض كرد: يا رسول اللّه! گويى روزنه‏اى به جهان ابديت به رويم گشوده شده، دوزخيان را در جهنم معذب مى‏بينم و بهشتيان را متنعّم. يا رسول اللّه! آواى دلخراش دوزخيان نمى‏گذارد شب بخوابم! رسول اسلام فرمود: اين بنده خدايى است كه قلبش به نور ايمان منور گشته است. آن گاه فرمود: آيا حاجتى دارى تا برآورده كنم؟ عرض نمود: آرزوى من شهادت در راه خداست. دعا كنيد به شهادت برسم! پيامبر دعا كرد و جوان در يكى از جنگ‏هاى اسلام شهيد شد.(٦٣)
مولوى مى‏گويد:

گفت پيغمبر صباحى زيد را:
«كيف اصبحتَ» اى رفيق باوفا
گفت: عبداً موقناً، پس اوش گفت:
كو نشان از باغ ايمان گر شكفت
گفت: تشنه بوده‏ام من روزها
شب نخفتستم ز عشق و سوزها
هشت جنت، هفت دوزخ پيش من
هست پيدا همچو خورشيد زَمَن
گفت: خلقان چون ببينند آسمان
من ببينم عرش را با عرشيان
اين زمان پيدا شده بر اين گروه
«يوم تَبْيَضُّ وَتَسْوَدُّ وجوه»(٦٤)
جمله را چون روز رستاخيز، من
فاش مى‏بينم عيان از مرد و زن
هين بگويم يا فرو بندم نَفَس
لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس!
يا رسول‏اللّه بگويم سِرّ حشر
در جهان پيدا كنم امروز نشر
هِلْ مرا تا پرده‏ها را بردَرَم
تا چو خورشيدى بتابد گوهرم
تا كسوف آيد زمن خورشيد را
تا نمايم نخل را و بيد را
وانمايم راز رستاخيز را
نقد را و نقد قلب آميز را
دوزخ و جنات و برزخ در ميان
پيش چشم كافران آرم عيان
اهل جنّت پيش چشمم زاختيار
در كشيده يك به يك را در كنار
دست يكديگر زيارت مى‏كنند
وز لبان هم بوسه غارت مى‏كنند
كَرْ شد اين گوشم ز بانگ آه آه
از صداى نعره وا حسرتاه‏(٦٥)

زندگى دنيوى بر عالم رَحِم احاطه دارد؛ همان‏گونه كه برزخ بر حيات كنونى محيط است و آخرت نيز بر جهان برزخ تسلط و احاطه دارد.
يكى از سردمداران ماترياليست - در زمان امام صادق(ع) - مى‏پرسد: بفرماييد بهشت در دنياست يا در آخرت؟ و دنيا و آخرت كجا هستند؟!
امام فرمود: «دنيا در ظرف آخرت قرار دارد و عالم آخرت، دنيا را احاطه كرده است.»(٦٦)
اينك كه اثرات فردى و اجتماعى معاد در زمينه‏هاى فطرى و ذاتى آن ثابت شد، به يارى حق به بيان دليل‏هاى علمى و فلسفى آن مى‏پردازيم.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
٢٦. اين همان اصل «تكامل ضدّين و يا قانون تكاپوى طبيعت» است كه ماركسيست‏ها از هگل گرفته‏اند. آنان مى‏گويند: وقتى عامل خارجى مثلاً به تخم مرغ حرارت لازم را مى‏رساند، دو نيروى متضاد فعال مى‏شوند. نيروهايى مى‏خواهند تخريب نمايند، ولى نيروهاى ضد آن، مى‏خواهند وضعيت را حفظ كنند. نتيجه اين تضاد توليد سنتز جديدى است به نام «جوجه»، در حالى كه تمام مولكول‏ها با همكارى به طرف جوجه شدن حركت مى‏كنند، در مورد جامعه نيز موارد نقض فراوان دارد.
٢٧. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٥١.
٢٨. اشاره به آيه ١٩٥ از سوره بقره: «خود را به دست خود، به هلاكت نيفكنيد».
٢٩. اشاره به كريمه «وَسارِعوُا اِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَالأرْضُ اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ؛ و شتاب كنيد براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان؛ و بهشتى كه وسعت آن، آسمان‏ها و زمين است؛ و براى پرهيزگاران آماده شده است». «آل‏عمران (٣) آيه ١٣٣».
٣٠. برخى معتقدند: مرگ پايان تلاش هر موجود زنده است و علايم آن، از بين رفتن شعور و ادراك و متلاشى شدن كالبد مى‏باشد.
ديگرى مى‏گويد: مرگ عبارت است از انتقال روح از كالبد مادى به عالم بالاتر؛ يعنى عالم ارواح دنيايى كه قبل از تعلق به بدن مى‏زيسته و اين نقل و انتقالات براى كيفر و پاداش صورت مى‏گيرد.
برخى برآنند مرگ راه نجات انسان از بدبختى‏ها و رنج‏ها و فرورفتن در درياى نيستى و خاموشى است. فيثاغورث و افلاطون و ارسطو مرگ را به مفهوم سير و گذر از اين جهان به جهان ديگر مى‏دانند. اين باورها مسائلى است كه از زمان‏هاى بسيار دور انديشه فلاسفه و دانشمندان را به خود معطوف داشته و همواره آنها سرگرم حل معماى مرگ بوده‏اند، ولى منطق وحى بود كه توانست مرگ را براى مسلمانان حل كند و آنها را با چنين باورى به پيروزى‏هاى شگفت‏انگيزى برساند.

هر كسى از ظنّ خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من
٣١. على(ع) مى‏فرمايد: «روزگارى در ماهيت مرگ تفتيش و انديشيدم، و دريافتم مشيت الهى آن را پنهان داشته است». (نهج‏البلاغه، خطبه ١٤٩).
٣٢. تفسيرالميزان، ج ١، ص ٣٦٩.
٣٣. شيطان گفت: «آيا شمارا به درخت ابديت و قدرت فناناپذير راهنمايى نكنم؟». «طه (٢٠) آيه ١٢٠».
٣٤. اين موضوع به صورت مستدل در مباحث آينده مطرح خواهد شد.
٣٥. نهج‏البلاغه، خطبه ٢.
٣٦. عنكبوت (٢٩) آيه ٦٤.
٣٧. «فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ». «ق (٥٠) آيه ٢٢».
٣٨. «اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ اَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا اَيْديهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُم بِما كانُواْيَكْسِبُون؛ امروز بر دهن‏هاى آنها مهر مى‏زنيم و دست‏هاى آنان را به سخن وامى‏داريم و پاهاى آنان بر كارهاشان گواهى مى‏دهند». «يس (٣٦) آيه ٦٥».
٣٩. نهج البلاغه، خطبه ٥٥.
٤٠. همان، خطبه ٥.
٤١. آيين اسلام، .
٤٢. نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح، كلام ١٤٩، ص ٢٠٧.
٤٣. مرگ، ص ٢.
٤٤. همان، ص ٣.
٤٥. حكمة الاشراق، در مجموعه مصنفات، ج ٢، ص ١٠٥.
٤٦. تلويحات، در مجموعه مصنفات، ج ١، ص ٢٨.
٤٧. صدر المتألهين، اسفار، ج ١، ص ٣٩ - ٤٠.
٤٨. غزالى، احياء العلوم، نيمه دوم از منجيات، ترجمه خوارزمى، ص ١٢٦٠.
٤٩. گنج سخن، ص‏٣١٩.
٥٠. ملك (٦٧) آيه ٢.
٥١. مؤمنون (٢٣) آيه ١١٥.
٥٢. فريد وجدى، دائرةالمعارف قرن بيستم، كلمه «الروح».
٥٣. علم اليقين، ج ٢، ص ٨٣٧.
٥٤. اخلاق و شخصيت، ص ١٣٦.
٥٥. دانستنى‏هاى جهان علم، ص ٢٠٤.
٥٦. غربت غرب، ص ١٨.
٥٧. كيهان، شماره ٨١٩٦.
٥٨. آداب النفس، ج ١، ص ٢٦.
٥٩. توبه (٩) آيه ٦٧.
٦٠. غررالحكم، ص ٤٩٥.
٦١. اسرا (١٧) آيه ٧٢.
٦٢. كافى، ج ٤، ص ١٧٠، باب حقيقت ايمان و يقين، ح ٢.
٦٣. اشاره است به آيه ١٠٦ سوره آل عمران.
٦٤. مثنوى، دفتر اول، ص ٩٢.
٦٥. ديلمى، ارشادالقلوب، ص ١٩١

۳
بخش دوم بخش دوم :

پژوهشي در معاد

١- پژوهشى در معاد
در زمينه اثبات قيامت و مباحث معاد راه‏هاى مختلفى وجود دارد. برخى عقيده دارند با اثبات «روح مجرد» مى‏توان اين راه پيچيده را پيمود. بعضى معتقدند اثبات رستاخيز به هيچ‏وجه متكى به اثبات روان مستقل نمى‏باشد، تا چه رسد به «تجرد روح»، و قرآن هم بدون توجه به روح و بقاى آن از زنده شدن مردگان سخن گفته است.(١) عده‏اى از محدثان اسلامى، روان را جسمى لطيف و مستقل دانسته‏اند كه با متلاشى شدن كالبد از بين نمى‏رود. گروه ديگر روح را وابسته و از مواليد ماده مى‏شمارند كه با تخريب نظام بدن از ميان رفته و در قيامت مجدداً زنده مى‏شود. گروهى معاد را جسمانى مى‏دانند، نه جسدانى، و جسم را غير از كالبد مادى به حساب مى‏آورند. گروهى معاد را روحانى محض دانسته‏اند و براى كالبد ارزشى قائل نشده‏اند.

هر كسى از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من

نگارنده با الهام از قرآن و سنت، معاد را جسمانى و روحانى دانسته، معتقد است: اين روش از امتيازات و مشخصات برجسته‏اى برخوردار است. اولاً، روان انسان استقلال دارد و با متلاشى شدن بدن، موجوديت خود را از دست نمى‏دهد، بلكه زنده مى‏ماند؛ در ثانى، بازگشت روان زنده به كالبد ساخته و پرداخته شده، خِرَدپذير و منطقى است؛ زيرا در اين صورت نيمى از شخصيت انسان باقى است، بلكه واقعيت اصلى آدمى از بين نرفته و از حيات كامل برخوردار است و در قيامت تجديد كالبد فقط ضرورت دارد؛ ثالثاً تحليل جنبه‏هاى معاد و اثبات عالم برزخ با بقاى روح پس از مرگ، امكان‏پذير مى‏باشد. طبق اين باور نخست بايد روان، مستقل از بدن، به ثبوت برسد و سپس بقاى روح، پس از مرگ مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرد و آن گاه به اصل مطلب پرداخته شود.

٢- آيا روح وجود دارد؟
از دير زمان مسأله «روان» در محافل علمى و فلسفى جهان مورد بحث و جنجال قرار گرفته است. آيا در وجود انسان غير از كالبد مادى، حقيقت مستقلى به نام «روح» وجود دارد؟ يا هر چه هست، همين هيكل محسوس است كه در پرتو تپش قلب و جريان خون و فعاليت‏هاى اعضاى بدن به زندگى خويش ادامه مى‏دهد؟
گروهى برآنند كه شخصيت واقعى آدمى را جوهر مستقلى به نام روح و روان تشكيل مى‏دهد كه همچون گنجى در ويرانه تن پنهان است و عقل و ادراك و شعور و احساس انسانى، از وى مايه مى‏گيرد.
ملاى رومى مى‏گويد:

هست اندر اين تنِ جرم صغير
روح رخشانى و دنيايى كبير
روح چون گنجى زير دره‏اى
آفتابى در دل يك ذره‏اى
تن همى نازد ز خوبى جمال
روح پنهان كرده كر و فر و بال
گويدش: كى مزبله تو كيستى
يك دو روز از پرتو من زيستى!
جان گشايد سوى بالا بال‏ها
تن فكنده در زمين چنگال‏ها

ماترياليست‏ها معتقدند همان‏گونه كه كَبِد، صفرا ترشح مى‏كند، مغز هم فكر و انديشه توليد مى‏كند. آنها با اين جمله ساده مى‏خواهند مشكل ادراكات را حل و فصل كنند، ولى دلايل فراوانى وجود دارد كه پندار مادى‏ها را نفى كرده و ضرورت وجود روح را روشن مى‏سازد.

٣- فرآيندهاى روحى قابل اندازه‏گيرى علمى نيست
ماده و خواص آن به وسيله ابزار علوم تجربى قابل اندازه‏گيرى و سنجش است، ولى پديده‏هاى روحى با مقياس‏هاى علمى قابل سنجش نيست. عشق، محبت، كينه، بخل، حسادت، خودپرستى، خود بزرگ‏بينى، رياست طلبى و ساير نمودهاى روحى در آزمايشگاه‏ها قابل اندازه‏گيرى نيست. ادراكات و معلومات انسان با هيچ يك از وسايل علمى اندازه‏گيرى نمى‏شود، در حالى كه پديده‏هاى مادى فرآيند قوانين عمومى حاكم بر ماده است. ادراكات ما از ثبات و عدم تحول و دوام و قسمت ناپذيرى برخوردار است. درك ٢ ٢=٤ از هنگام كودكى تا بزرگسالى هم‏چنان محفوظ و ثابت است و با تغيير سلول‏ها تغيير نمى‏كند.

٤- متابوليسم‏(٢) و تفكر
كوچك‏ترين حركت عضلانى، متابوليسم (سوخت و ساز) بدن را افزايش مى‏دهد، ولى ساعت‏ها كار فكرى به اندازه يك حركت ساده، در افزايش سوخت و ساز بدن نقشى ندارد. علوم مادى از تحليل اين‏گونه مسائل ناتوان است. فلسفه ماترياليسم دست و پا مى‏زند تا بتواند توجيهى علمى براى مسأله پيچيده ادراكات پيدا كند. آنها با قانون تضاد و شگرد تأثير و تأثر وارد مى‏شوند و مى‏گويند: شى‏ء خارجى در سلسله اعصاب تأثير مى‏گذارد و اعصاب نيز در شى‏ء خارجى؛ و همين امر موجب توليد علم مى‏شود و سپس ادراكات به موجب تأثير متقابل، زاييده‏هاى جديدى مى‏سازد، كه برخى از خواص مادى را ندارند. تعجب اين جاست كه ماديون، ادراكات را مادى مى‏دانند، ولى خارج از دايره قوانين عمومى ماده‏(٣) اينان با طرح نسبى بودن ادراك، در حقيقت خود را در پرتگاه ايده‏آليسم قرارداده‏اند؛ زيرا معتقدند هر كس در هر لحظه و اوضاع، يك نوع معرفت خاص نسبت به يك شى‏ء و يا اشيا پيدا مى‏كند و هر شخص مطابق با اعصاب خويش و نوع مقابله و مواجه با شى‏ء خارجى در ارتباط با زمان و مكان، يك حقيقت را چند جور مى‏فهمد. اين نظريه، مفهومى جز عدم دست‏يابى به واقعيت‏هاى خارجى ندارد؛ مضافاً بر اين‏كه واقعيت‏هايى وجود دارد كه از دسترس علوم‏مادى بيرون است؛ مثلاً درجه ايمان و عاطفه مادرى را نمى‏شود در آزمايشگاه‏ها مشخص‏كرد. تراوش‏هاى كبد با ابزار علمى معين مى‏گردد؛ خواص مغز از نظر فيزيولوژى قابل‏سنجش و شناخت است؛ ولى مجموعه معلوماتى كه يك دانشمند دارد، در لابه‏لاى سلول‏هاى مغزش محسوس نيست. حركت قلب و كار كبد و دست و پا باعث صرف نيرو مى‏شود، ولى چندين ساعت انديشيدن، به قدرى كم نيرو مصرف مى‏كند كه قابل اندازه‏گيرى نيست. دكتر كارل مى‏گويد:
گاهى به خود مى‏گوييم اين فكر، اين چيز عجيب كه در ما موجود است، بدون اين‏كه انرژى ما را مصرف كند، از كجا مى‏آيد؟ روح ما در مركز اجسام فرو مى‏رود و به قدرى توانا و نيرومند است كه با فكر، يعنى با يك چيزى كه به چشم نمى‏آيد و لمس نمى‏شود، سطح زمين را دگرگون مى‏سازد؛ تمدن‏ها را ويران و تمدن جديد و اصول جديدى را اختراع مى‏كند. آيا اين فكر از يك عضو بدن ما بيرون مى‏آيد؟ اگر فكر و انديشه محصول مغز است، پس چرا فعاليت‏هاى فكرى با تمام شعاع ويرانگرى و سازندگى، به اندازه يك تحرك ساده دست، متابوليسم را افزايش نمى‏دهد؟! روح يكى از خصايص وجود انسان است و ما را در مقابل هزاران موجودات ديگر مشخص مى‏نمايد؛ پس چيزى در ما هست كه راجع به آن فكر مى‏كنيم و همين فكر ما دليل بر وجود اوست.(٤)

٥- بزرگ‏تر بر كوچك‏تر انطباق‏پذير نيست.
هر ظرفى گنجايش خاصى دارد كه فقط به مقدار آن مى‏تواند مظروف بپذيرد. اگر ظرف از مظروف كوچك‏تر باشد، بدون شك نمى‏تواند آن را در خود بگنجاند، بلكه لبريز خواهد شد. اين امر از خواص جدا نشدنى عمومى ماده است؛ بنابر اين چگونه خاطرات بسيار و اطلاعات بى‏شمار مى‏تواند در ظرف كوچك «كرتكس» -كه چند سانتى‏متر بيش‏تر نيست- جايگزين گردد؟
دكتر ارانى مى‏نويسد:
و اين مشكوك است؛ چگونه جاده‏هاى لاتُعَدُّ ولاتُحْصى براى معلومات پيدا مى‏شود.(٥)
شما يك منطقه وسيع و يك شهر بزرگ را چگونه در مغز مى‏گنجانيد؟ آن تصوير بزرگ در كجاى مغز جايگزين مى‏گردد؟ معلومات ضد و نقيض، و نفى و اثبات قضايا چگونه در سطح شيارهاى عصبى انجام مى‏گيرد؟ حافظه در كدام قسمت متمركز است؟ يادآورى چگونه صورت مى‏گيرد؟ عقل در كجاست؟
دكتر «الكسيس كارل» مى‏گويد:
اگر تمام چين و شكن‏هاى مغز را بشكافيم، اثرى از نفس عاقله نخواهيم يافت.(٦)
بى‏گمان كانون ادراكات و مخزن اطلاعات، روان آدمى است و روح به وسيله سلول‏هاى مغز رابطه برقرار مى‏كند؛ در فلسفه، سلول‏هاى عصبى نظير دستگاه گيرنده و پخش است، كه با ارتباط، اطلاعات را به مغز و سپس بر زبان جارى مى‏سازد.

٦- قسمت‏پذيرى
يكى از قوانين عمومى ماده، قسمت‏پذيرى است. بى‏شك ماده، قابل تجزيه، تركيب و تقسيم مى‏باشد، ولى اطلاعات و ادراكات قسمت‏پذير نيستند. اگر مغز را به طور افقى دو نيم كنيم، همه اطلاعات ما دو نيم خواهد شد؟ مثلاً يكى از اطلاعات تاريخى ما اين است كه ارسطو شاگرد افلاطون است. پس از تقسيم مى‏شود: ارسطو شاگرد؟! بى‏ترديد اين امر بر خلاف وجدان عمومى است و نيز بر خلاف علم. دكتر «كاميل فلاماريون» مى‏نويسد:
بيمارى تحت معالجه من قرار داشت كه مغزش به مجموعه چركى تبديل شده بود، ليكن هوش و معلومات خود را تا آخرين لحظه حفظ نمود.(٧)
گويا با كوچك‏ترين رشته ارتباطى، روح مى‏تواند رابطه برقرار كند. اصولاً خواص روحى با نمودهاى مادى سازگار نمى‏باشد.

٧- يادآورى و بازنگرى
انسان خاطرات تلخ و شيرين خود را به يادمى‏آورد و اطلاعات پيشين را، بازنگرى كرده و در آن تجديد نظر مى‏نمايد و كاملاً مى‏داند اينها ادراكات جديدى نيست، بلكه دانستنى‏هاى گذشته است كه از بايگانى بيرون آورده و آنها را در خاطر مرور مى‏كند. تجديد خاطرات و بازنگرى اندوخته‏ها، با معيارهاى مادى سازش ندارد: چون سلول‏هاى بدن تغيير يافته و محتوياتش نيز تعويض شده؛ و هر دركى، اطلاعات جديدى است. بنابراين معلومات و خاطره‏هاى عصر كودكى در كجاست؟ و عمل يادآورى چگونه روى آنها صورت مى‏گيرد؟ كسى منكر نيست كه هنگام يادآورى، اعصاب تحريك شده و مغز عملياتى انجام مى‏دهد، ولى مركز اصلى خاطرات و ادراكات، روح است كه با تحريك عوامل مادى رابطه برقرار مى‏شود. حيوانات از اين خصوصيت بى‏بهره‏اند و تجديد مفاهيم ذهنى از ويژگى‏هاى انسان به شمار مى‏رود.

٨- مفاهيم كلي
انسان غير از ادراكات جزئى، يك رشته مفاهيم كلى نيز مى‏فهمد؛ مثل: اجتماع ضدين محال است، و هر معلولى علتى دارد، و نيز: جدول ضرب فيثاغورث، اصل تحول، كليات هندسى، قوانين فيزيكى و....
از ويژگى‏هاى مفاهيم كلى اين است كه در عالَم واقع وجود ندارند؛ زيرا عالم واقع، حوزه جزئيت و عينيت است، ولى مفاهيم در ظرف ذهن و تفكر حضور دارند، و به همين دليل انسان با به كار گرفتن كليات رياضى به نتايج قطعى و مثبت مى‏رسد. در هندسه نقطه و خط و دايره و سطح در خارج وجود ندارد، ولى از نظر علمى ثمرات زيادى بر آنها مترتب است، در صورتى كه شى‏ء معدوم خاصيتى ندارد. عمل تجزيه‏(٨) و تركيب‏(٩) و تقسيم و تجريد(١٠) كه روى ادراكات ذهنى انجام مى‏گيرد، به چه وسيله‏اى است؟
و بالأخره قراين و شواهد بسيارى است كه مكتب مادى را ناگزير مى‏سازد به وجود روح اعتراف كند و نارسايى‏هاى فلسفه مادى را بپذيرد.
«ازوالت كولپه» استاد فلسفه غرب مى‏نويسد:
مذهب مادى يكى از قوانين اساسى علم فيزيك جديد را نقض مى‏كند. مطابق اين قانون مجموع انرژى‏هاى موجود در جهان مقدار ثابتى دارد، و تغييراتى كه در اطراف ما ايجاد مى‏شود، چيزى نيست جز آن‏كه انرژى از محلى به محل ديگر منتقل مى‏گردد و از صورتى به صورت ديگر در مى‏آيد. خوب، واضح است كه بنابراين قانون، ظواهر و نمودهاى فيزيكى «حلقه بسته‏اى» را تشكيل مى‏دهند و در اين حلقه، جاى خالى براى نوع ديگرى از ظواهر به نام ظواهر روانى يا عقلى وجود نخواهد داشت. بنابراين عمليات دِماغى، عليرغم تعقيد و پيچيدگى خاصى كه دارند، ناچار در شمار نمودهايى خواهند بود كه از قانون عليت تبعيت مى‏كنند و تمام تغييراتى كه در نتيجه عمل مؤثرات خارجى بر دماغ حادث مى‏شود، ناگزير است كه به شكل فيزيكى و شيميايى خالصى باشد و به همين شكل هم منتشر گردد. با چنين نظريه كلى، جنبه عقلانى اشيا پا در هوا مى‏ماند، زيرا چگونه مى‏توان پيدايش نمودهاى روانى را از نمودهاى فيزيكى و مادى تصور كرد، بدون اين‏كه از انرژى فيزيكى وابسته به نمودها چيزى كسر شود؟ تنها چاره منطقى آن است كه براى اعمال عقلى نيز يك نوع انرژى خاصى در مقابل انرژى‏هاى ديگر شيميايى و الكتريكى و حرارتى و مكانيكى قايل شويم، و اين را بپذيريم كه ميان اين انرژى مخصوص و اقسام ديگر انرژى كه مى‏شناسيم، نسبت ثابتى شبيه نسبت‏هاى ثابت مابين ساير اقسام انرژى وجود داشته باشد، ولى بايد گفت كه چنين عقيده‏اى را علماى مادى اظهار نكرده‏اند و هيچ كس در متون مادى به تفصيل در اين باره سخن نگفته است و اعتراضات كلى در برابر اين عقيده وجود دارد كه نمى‏گذارد چنين عقيده‏اى فرصت تظاهر پيدا كند. هسته تمام اعتراضاتى كه ممكن است بشود، آن است كه: مفهوم انرژى به آن‏گونه كه علماى فيزيك آن را تعريف مى‏كنند، به هيچ وجه قابل انطباق بر عمليات و نمودهاى عقلى و روانى نمى‏باشد.
اساساً مفهوم ماده كه اين اندازه در طرز تفكر مادى، واجد اهميت است، هنوز در بين خود معتقدين به مذهب مادى آن اندازه قطعيت پيدا نكرده است كه بتوان بدون مناقشه و مجادله آن را چون پايه محكمى براى آزمايش‏هاى درونى كه مربوط به ضمير خود آگاه انسان مى‏شود، تلقى كرد؛ نزاع ميان دو مذهب مكانيكى و نيرويى يا ديناميكى درباره جريان امور طبيعى هنوز به حال خود باقى است و در مذهب «اصالت نيرو» اصلاً ماده، مورد نظر نيست و به حساب گرفته نمى‏شود. هيچ مستبعد نيست كه مذهب اصالت نيرو بتواند براى طبيعت، تفسير كامل و خالى از تناقض پيدا كند و البته در اين صورت زير پاى عقيده مادى سست مى‏شود و موقع سقوط قطعى آن فرا مى‏رسد.
مسلك مادى از تفسير و توضيح ساده‏ترين عمليات عقلى و روانى عاجز است، چه اين مذهب مدعى است كه هر نمود عقلى در آخر كار به دسته‏اى از نمودهاى مادى منجر مى‏شود كه يا از پيش، معلوم بوده و مشاهده شده‏اند، يا بايد وجود آنها را به شكل فرضى پذيرفت؛ و در همين حال استنتاج عمل احساس از عمل حركت به اندازه‏اى دشوار و غير قابل قبول است كه خود ماديون مى‏گويند: درك جنبه فيزيكى قضاياى روانى نيز به همين اندازه دشوار و غيرقابل تصور است؛ در صورتى كه اين ادعا صحيح نيست و ضرورت هر حادثه فيزيكى را يا از راه ادراك حسى و يا از راه ادراك عقلى ممكن است كاملاً آشكار ساخت.
مفهوم وابستگى اين معنا را مى‏رساند كه ميان دو نمود «الف» و «ب» رابطه‏اى بدان‏سان موجود است كه اگر «الف» تغيير كند، به دنبال آن يا همراه آن، تغيير مشابهى براى «ب» نيز ايجاد مى‏شود. مقصود از تغيير مشابه، تغييرى است كه از حيث كميت و كيفيت مساوىِ تغيير اول باشد، تمام شرايطى كه براى هر شى‏ء كه بين آنها رابطه علت و معلولى وجود دارد، نيز تحقق پيدا مى‏كند. از جمله ارتباط زمانى هم بايد باشد و اين رابطه زمانى در مورد وابستگى تأثيرى ندارد و ظاهر نمى‏شود.
باملاحظه دقيق معلوم مى‏شود كه جسم و عقل به يكديگر وابستگى دارند و نيازمند يكديگر مى‏باشند و كسى كه با كمال بى‏طرفى به قضايا بنگرد، اين علاقه عمومى را درك مى‏كند و اگر بخواهد خصوصيتى را در اين رابطه عمومى وارد كرده، از وابستگى، مفهوم «عليت» را استخراج كند، ناچار بى‏طرفى را كنار گذاشته، از انديشه‏هاى يك جانبه و قبلى خود پيروى كرده و اين دو قِسْم ارتباط را بر خلاف منطق، يكى دانسته و از آن‏رو به نتيجه غلط رسيده است.(١١)
بنابر آنچه گذشت عقل و ادراكات بشرى يك حقيقت جداگانه‏اى دارد، كه با جسم رابطه داشته، داراى خواص و آثار جداگانه‏اى است كه نمودهاى مختلف آن، دليل بر اختلاف جوهرى روح و كالبد است.

٩- نقطه اختلاف كجاست؟
ماترياليست‏ها چنين وانمود مى‏كنند كه فيلسوفان الهى، نقش مغز را در پيدايش ادراكات انكار مى‏نمايند، و لذا سعى و تلاش دارند كيفيت دخالت سلول‏ها را در زمينه ادراك، اثبات نمايند؛ در صورتى كه اختلاف در جاى ديگر است. به عبارت ديگر دانشمندان الهى و مادى بر چند اصل توافق دارند:
الف) بشر داراى اطلاعات است (اصل وجود ادراكات).
ب) فعاليت‏هاى مغزى و عصبى در پيدايش ادراكات دخيلند.
ج) اشياى خارجى و نوع مقابله و مواجه آنها در پديد آمدن اطلاعات تأثير مى‏گذارد.
د) ادراكات و فرايندهاى روانى، زاييده تصادف و اتفاق نيست، بلكه بر طبق قانون علت و معلول است. در موارد فوق اختلافى ميان فلاسفه الهى و مادى وجود ندارد. ريشه اختلاف در اين است كه مجموعه معارف بشرى ازگونه ماده نيست - اگر چه مراكز مادى در پيدايش آن دخيل است - به علت اين‏كه اگر ادراكات، مادى باشند، بايد قوانين عمومى ماده بر ادراكات منطبق شود، در حالى كه معارف علمى ما، نه قابل تغيير است و نه تقسيم‏پذير؛ نه مكانى را اشغال مى‏كند و نه در سلول‏ها جاى مى‏گيرد. اگر انسان هميشه زنده بماند و روزبه‏روز بر اطلاعاتش افزوده شود، باز هم ظرف مغزش پر نخواهد شد؛ پس ادراكات ما ازگونه ماده نيست و مغز، وسيله و زمينه‏ساز اطلاعات است. همان‏گونه كه نجّار بدون ابزار نمى‏تواند ميز و صندلى بسازد، روح هم بدون كمك اعصاب نمى‏تواند ادراكات را به وجود بياورد. انسان از راه گوش و چشم مى‏تواند ببيند و بشنود. از طريق تبليغات ديدارى و شنيدارى، يك ملت گرفتار اسارت فكرى و روحى مى‏شود و يا آزاد مى‏گردد. تذكر و يادآورى، تشخيص و بازنگرى، با معيارهاى مادى سازش ندارد. مغزى كه ده سال پيش اطلاعاتى را اندوخته و امروز عوض شده است، اطلاعات ده سال پيش را چگونه نگهدارى كرده است؟ آيا يادآورى، ادراك جديدى است؟ يا به خاطر آوردن خاطرات پيشين است؟ بى‏شك يادآورى اطلاعات گذشته است، نه دركى تازه. اگر ده سال قبل فهميديم سقراط شاگرد افلاطون است، اكنون كه براى ديگران بازگو مى‏نماييم، مطلب جديدى است يا تكرار مطلب سابق است؟ در هر صورت قدرت حافظه و مفاهيم كلى و درك قوانين عمومى، با خواص مادى نمى‏سازد و در نهايت فرايندهاى نهايى و ادراكات ذهنى بهترين دليل بر تجرد و استقلال روح مى‏باشد. بديهى است وقتى «مظروف» با قوانين عمومى ماده سازگار نباشد، «ظرف» آن نيز منطبق نخواهد بود، هر چند به عنوان وسيله و ابزار نقشى داشته باشد؛ مثلاً انسان به وسيله چشم مى‏بيند، ولى رؤيتِ آميخته با ادراكْ كار چشم نيست،(١٢) و به قول شاعر: كيست در ديده كه از ديده برون مى‏نگرد.
اينك دلايل ديگرى را در زمينه اثبات استقلال روح مى‏نگاريم.

١٠- رؤياهاى راستين
حقيقت خواب هنوز بر بشر مجهول است، ولى بيش‏تر خواب‏ها واكنش حوادثى است كه در زندگى روزمره با آنها مواجه مى‏شويم. خيالاتى كه مى‏بافيم و آرزوهايى كه در دل مى‏پروريم، گاهى در خواب بدان دست پيدا مى‏كنيم. بى‏گمان بسيارى از رؤياها، زاييده محروميت‏ها، شكست‏ها، عقده‏ها و ضعف‏هاست، ولى در زندگى به رؤياهايى برخورد مى‏كنيم كه مطابق با واقع است. تحليل اين قضيه از عهده علوم مادى بيرون است.
«كاميل فلاماريون» در كتاب اسرار مرگ خواب‏هاى راستين زيادى را نقل مى‏كند كه از گوشه و كنار عالم، اشخاص مختلف با فرهنگ‏ها و مكاتب متفاوت رؤياهاى خويش را برايش نگاشته‏اند، كه به چند نمونه به طور اجمال اشاره مى‏كنيم:
١. شخصى خواب مى‏بيند دوستش با ماشين سوارى در پرتگاهى سقوط كرد و جمجمه‏اش متلاشى شد و درگذشت. پس از بيدارى شتابان مى‏رود و همان حادثه را مشاهده مى‏كند!
٢. زنى در خواب مى‏بيند به كشورى مسافرت كرده، به كليساى معروف شهر وارد مى‏شود و همه مشخصات آن را از نظر مى‏گذراند. وقتى در بيدارى مسافرت مى‏كند، عين آن را مى‏بيند.
٣. جوانى در خارج از كشورش زندگى مى‏كند. موقع ظهر در خواب مى‏بيند مادرش سكته‏كرد و درگذشت. به مجرد بيدارى تماس مى‏گيرد و مى‏فهمد حادثه در اول وقت ظهر رخ داده است.
٤. يتيمى پدر مرده‏اش را در خواب مى‏بيند، كه مى‏گويد: در مكانى پولى براى او ذخيره كرده است. پس از بيدارى يتيم مى‏رود و همان نقطه را جستجو مى‏كند و كيسه پول را درمى‏آورد.
پيداست نيرويى غير از جسم وجود دارد كه در خواب مى‏فهمد، مسافرت مى‏كند و اطلاعاتى به دست مى‏آورد. آن قدرتى كه برخلاف موازين مادى عمل مى‏كند و بدون وسيله به دورترين نقاط جهان مسافرت كرده و از مجراى غيرطبيعى اطلاعاتى به دست مى‏آورد، روح است و به همين دليل نمودهاى روانى با آثار فيزيكى متفاوت است.

١١- روشن‏بينى و الهام‏ها
گاهى انسان در بيدارى الهام‏هايى را مى‏يابد و از وقوع حادثه‏اى مطلع مى‏شود، مانند آمدن مسافرى، مرگ عزيزى و يا اتفاق ناگوارى. پس از مدتى آن الهام رخ مى‏دهد. اين حقيقت را چگونه مى‏توان با معيارهاى مادى توجيه و تفسير كرد؟
سيد قطب در تفسير المنار مى‏گويد:
دكتر «شبلى شميل» ماترياليست مى‏نويسد:
بيمارى تحت معالجه من بود كه به بيمارى «هيسترى» دچار شده بود. اطلاعات عجيب و غيبگويى‏هايى داشت. او روزى اظهار داشت مردى با اين نام و نشان از اسكندريه، عازم قاهره است و هدفش عيادت من مى‏باشد؛ وى اكنون در كنار خيابان در انتظار تاكسى است. و اينك سوار شد و به ايستگاه قطار نزديك شد، و از تاكسى پياده گرديد و به سوى قطار رفت و لحظه حركت قطار فرارسيد. «شبلى» مى‏نويسد: به ساعت نگاه كردم. ديديم دقيقاً ساعت حركت قطار اسكندريه به قاهره است. بيمار پس از مدتى لحظه رسيدن قطار را اطلاع داد و همه اتفاقات را بيان كرد تا هنگامى‏كه آن مرد پشت در اتاق قرار گرفت و سپس داخل شد.
دكتر مذكور مى‏گويد: اين حادثه را چنين توجيه كردم كه در وجود انسان رشته‏هايى همچون رشته‏هاى بى‏سيم وجود دارد كه مانند دستگاه تلفن مى‏تواند از دور تماس بگيرد؛ البته با چيزهايى كه در خارج وجود دارد، نه مسائلى كه بعداً پيدا مى‏شود، ولى پس از چند روز بيمار من پيشگويى عجيبى كرد كه تمام بافته‏ها و تفسيرهايم به هم خورد؛ [او] گفت: پس از ده روز ساعت پنج بعدازظهر، نيم ليتر خون از دماغ من خواهد آمد. دقيقاً يادداشت كردم. درست پس از گذشت ده روز در همان ساعت به همين مقدار خون از دماغ بيمار جارى شد. اين جا ناگزير شدم به وجود روح اعتراف نمايم و به نيروى غير مادى در انسان اذعان كنم.(١٣)
مكتب مادى از تفسير اين‏گونه الهامات و پيشگويى‏ها ناتوان است و به بن‏بست مى‏رسد و به تلاش مذبوحانه‏اى دست مى‏زند، ولى مكاتب الهى با اثبات وجود روان خلّاق و مستقل، روشن‏بينى‏ها و الهامات و رؤياهاى صادق را توجيه معقول و منطقى مى‏كنند.

١٢- تجرد و ثبات روح
بوعلى سينا در نمط هفتمِ اشارات دلايلى در مورد تجرد روح بشر دارد، كه خلاصه آن چنين است:
١. از خواص و قوانين حاكم بر جسم و قواى جسمانى آن است كه بين نشاط و ضعف جسم مادى و قواى برخاسته از آن، هماهنگى و ارتباط تنگاتنگى وجود دارد. اگر هر يك از اعضا و اندام‏هاى حسى، ضعيف و فرسوده شود، از شعاع و قدرت عمل آن كاسته مى‏شود؛ به عنوان مثال ضعف اندام‏هاى چشم و گوش و يا قوه لامسه، ذائقه و شامه باعث ضعف بينايى، شنوايى، لامسه، چشايى و بويايى مى‏شود و علت آن اين است كه همه اين قوا تابع جسم انسانى است. بنابراين، ضعف و قوت جسمانى در آنها اثر محسوس دارد. عقل تنها نيرويى است كه در برابر انحطاط و فرسودگى بدن مقاومت مى‏كند. ناتوانى جسمانى اگر باعث تقويت خردورزى نشود، از قدرت آن نمى‏كاهد.
عقل و هوش برخلاف چشم و گوش، تابع ضعف و قوت بدن نيست، بلكه در فهم مسائل و صفات انسانى كامل‏تر و قوى‏تر مى‏شود و تقوا و ايمان وجود و سخاوت و شجاعت و كرامت او زيادتر مى‏شود. در پاسخ عده‏اى كه قائلند در پيرى عقل روبه ضعف مى‏رود، بايد گفت موارد زيادى مشاهده شده كه انسانى از نظر جسم، پير و مريض و بسيار نحيف بوده، اما عقل او در منتهاى قوت و استحكام باقى مانده است.
بوعلى مى‏گويد فقط يك مورد براى اثبات تجرد نفس كفايت مى‏كند؛ همان‏گونه كه يك خواب صحيح و تعبيردار براى اثبات وجود رؤياى راستين كافى است.
علت اين‏كه كودكان و نوجوانان از پيران بهتر آموزش مى‏بينند، قوه تفكر و تخيل آنهاست و اين دو برخاسته از قواى جسمانى است كه در پيران فرسوده مى‏شود، ولى دانش‏ها و معلومات اندوخته شده كه به شكل احكام، تصديقات و توجه به دقايق امور در حوزه اذهان آنها ثابت است، به مراتب قوى‏تر از جوان‏هاست.

آن چه در آينه جوان بيند
پير در خشت خام مى‏بيند

ممكن است گفته شود خردمندىِ پيران، ثمره تجربيات زندگى و كسب معلومات بيش‏تر آنهاست، نه قوت عقلشان؛ اما بايد گفت: در اثبات تجرد روح به زيادى و كمى معلومات و معقولات تمسك نمى‏كنيم و معلومات زيادتر پيران را دليل بر تجرد روح نمى‏دانيم؛ علاوه بر اين‏كه آنچه انسان بيش از كودكان به وسيله قوه عقل بداند و در پيرى باقى مانده باشد، براى اثبات تجرد نفس كفايت مى‏كند. حتى اگر پيران مفهوم آب و نان و برخى از مفاهيم اجتماعى را فراموش نكرده باشند، نشان بارزى بر تجرد نفسِ ناطقه خواهد بود؛ زيرا بقاى معلومات به شكل اوليه، با وجود ضعف و پيرى دليل روشنى برتجرد نفس است.
٢. اندام‏هاى حس با كار زياد خسته و فرسوده مى‏شوند، اما روان اين‏گونه نيست؛ مثلاً اگر چشم به صورت ممتد به نور خورشيد بنگرد، سپس بخواهد به نور ديگرى نگاه كند، مشاهده آن خيلى مشكل است. گوش پس از شنيدن صداها و آهنگ‏هاى قوى، آواى ضعيف را نمى‏تواند بشنود؛ زيرا عضو آن حس با فشار محسوسات قوى‏تر، خاصيت خود را موقتاً از دست مى‏دهد، اما قوه عاقله اين‏گونه نيست و پس از ادراك عميق‏ترين مسائل عقلى و فلسفى و رياضى، مفهوم عقلى ديگرى را به آسانى ادراك مى‏كند و اگر گاهى احساس خستگى مى‏كند، مربوط به قوه تفكر است كه به وسيله ابزارهاى مادى كار مى‏كند؛ يعنى در واقع سلول‏ها خسته مى‏شوند، نه عقل.
٣. روح انسان پذيراى معلومات متنوع و فراوان است. ادراكات پياپى و صورت‏هاى علمى متنوعى بر نفس وارد مى‏شود، بدون اين‏كه صورت قبلى، مانع ورود صورت‏هاى بعدى شود. حوزه ذهن هر آدمى لبريز از صور علمى از سنخ شنيدنى‏ها و ديدنى‏ها و معلومات رياضى و علوم طبيعى و معقول و منقول و فلسفه و نقادى‏ها و محفوظات شعرى و قرآنى است، ليكن خاصيت ماده بدين صورت است كه تا صورت اولى را رها نكند، صورت بعدى را نمى‏تواند بپذيرد؛ مثل مغز كامپيوتر و نوار كاست. نفس هر چه معلومات بگيرد، ظرفيت او براى گرفتن معلومات زيادترى آماده مى‏شود. گويى ظرفيتى بى‏نهايت و نامحدود دارد، در حالى كه حافظه كامپيوتر محدود است. علاوه بر اين كامپيوتر خلاقيت و ابتكار ندارد. آنچه به رايانه داده مى‏شود، همان را بدون كم و كاست برمى‏گرداند، ولى عقل ما از طريق معلومات، به مجهولات دست پيدا مى‏كند و به كمك آنها، تصديقات جديد و قوانين كلى و دانستنى‏هاى بى‏سابقه را مى‏آفريند.(١٤)
٤. گاهى روح در بُعد معنوى، غرق در نشاط و شادمانى است، ولى جسمِ او در نهايت ضعف و رنج قرار دارد. گاهى كشف يك مساله علمى و حالت روحانى، لذت وصف‏ناپذيرى به انسان مى‏دهد، تا آن جا كه از جسم و قواى جسمانى خود به كلى غافل است. در همين حال ممكن است جسم در كمال نقاهت و يا ناراحتى به سر بَرَد. و گاه جسم در منتهاى التذاذ از لذت‏هاى جنسى و حيوانى قرار دارد، اما روح به خاطر عدم درك بعضى از مسائل، ندامت‏ها و حسرت‏ها و فقدان برخى از كمالات در رنج و عذاب است. گاهى بساط عيش جسمانى برايش فراهم مى‏شود، ولى وجدان اخلاقى چنان او را تحت شكنجه قرار داده كه از عيش و نوش لذتى نمى‏برد، بلكه خواب را از چشم او مى‏ربايد و به زبان حال مى‏گويد:

مرا سوزى است اندر دل اگر گويم زبان سوزد
وگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد

چشم، چوب را در آب، شكسته و ستاره را همچون ميخ نورانى بر سقف آسمان دوخته شده مشاهده مى‏كند، اما عقل خطاى حس را تصحيح و گوشزد مى‏كند.
اندام حسى نمى‏تواند قضايا را در كنار هم چيده و به نتيجه مطلوبى برسد؛ مثلاً مفهوم امتناع اجتماع نقيضين و ارتفاع آن دو را بفهمد و قانون عليت و معلوليت حدوث و قِدَم ماده را ادراك نمايد. صدها مسأله از قلمرو حواس بيرون است. كيست در ديده كه از ديده برون مى‏نگرد!(١٥)
٥. اَبعاد سه‏گانه طول و عرض و عمق براى حواس ما حاصل نمى‏شود، مگر در قالب جسمى كه طويل، عريض و عميق باشد و همچنين رنگ‏ها، طعم‏ها و بوها براى انسان قابل رؤيت نيست مگر در ضمن جرم و ماده‏اى كه داراى طعم و بو است، ولى براى نفس، تمام اين مسائل قابل شناخت و تصور و تصديق است.
٦. نفس، با تجزيه و تحليل خاصى كه دارد، ادراكات را به صورت كلى و مجرد درآورده و كانون مفاهيم كلى مى‏شود، ولى ماده هرگز نمى‏تواند ظرف تحقق كليات باشد؛ زيرا ماده قابل انقسام است، اما مجرد قابل تقسيم نيست وگر نه حقيقت خود را از دست مى‏دهد. تجزيه مجردات، مساوى با نفى و مرگ آنها است، ولى مظروف به اعتبار ظرف بايد تقسيم شود.
٧. قواى جسمانى و حواس باطنى، علوم و دانش‏ها را از طريق حواس ظاهرى و اندام‏هاى حسى ادراك مى‏كند، تا آن جا كه گفته‏اند: مَنْ فَقَدَحِسّاً فَقَدَعِلْماً؛ كسى كه يكى از حواس ظاهرى را از دست بدهد، از معلومات مربوط به آن حوزه محروم مى‏شود. كسى كه شامه ندارد، بوييدنى‏ها را نمى‏فهمد. كسى كه چشم ندارد، از ديدنى‏ها تصويرى ندارد، ولى نفس انسان گاهى حقايقى را درك مى‏كند كه از قلمرو حواس ظاهرى كاملاً دور است؛ مانند مفاهيم و معانى كلى و علل و اسبابى كه باعث تفاوت‏ها و اختلافات مى‏شود. لذا عقل است كه مى‏فهمد بين دو نقيض واسطه‏اى نيست، سيمرغ در خارج يا هست يا نيست. بدون عقل واسطه بين وجود و عدم را نمى‏توان تصور كرد. اين نوع ادراكات با اندام‏هاى حسى قابل دريافت نيست و همچنين صدق و كذب ادراكات حسى را روح مى‏فهمد. چشم آتش‏گردان را دايره، سراب را آب و بزرگ را كوچك مى‏بيند.
ذائقه بر اثر بيمارى، غذاى شور را شيرين مى‏پندارد و كسى كه به بيمارى ذالتون مبتلا است، رنگ‏ها را سبز مى‏بيند. بدون شك عقل، اين علم را از ره‏گذر حواس به دست نياورده است.

١٣- ثبات شخصيت
از ديدگاه مادى و الهى كالبد انسان همواره تغيير مى‏كند و سلول‏هاى بدن پيوسته در حال تجديد و نو شدن است؛ حتى سلول‏هاى عصبى و مغزى با تغذيه و رشد و نمو دگرگون مى‏شود.(١٦)
برخى معتقدند هر هفت سال، بدن عوض مى‏شود، ولى يك حقيقت است كه از آغاز تا پايان عمر باقى مى‏ماند و آن «من» بودن انسان‏هاست. وجودى كه تمام اعضا و جوارح را به آن نسبت مى‏دهيم، عقل من، انگشتان من، چشم و گوش من، نيرويى كه محور و مرجع همه اعضا و جوارح و مايه وحدت ارگانيزم بدن مى‏باشد، روح است. آن واقعيت ثابتى كه اگر كسى در سن بيست سالگى جنايتى بكند و از چنگال عدالت فرار نمايد و در هفتاد سالگى دستگير شود، محاكم قضايى او را محكوم مى‏كنند، اگر او در مقام دفاع بگويد: من آن شخص نيستم، زيرا تمام بدنم عوض شده، هيچ محكمه‏اى اين گزافه‏گويى را از وى نمى‏پذيرد؛ نه محاكم سوسياليستى و نه كاپيتاليستى. آنان در پاسخ خواهند گفت: البته اعضاى بدنت دگرگون شده، ولى خودت همان جنايت‏كار و قاتل فرارى هستى. يعنى جوهر انسانيت و هسته اصلى آدميت كه روح نام دارد، هرگز دستخوش تغيير نمى‏شود. ممكن است كسى بگويد: روح من؛ ولى اين يك نوع مسامحه و سفسطه بيش نيست، زيرا عقل با ترفندهايى كه دارد، روح را مانند اعضاى بدن فرض كرده و چنين تعبيرى را به ذهن مى‏آموزد، ولى آيا من، من گفته مى‏شود؟ قطعاً جواب منفى است، زيرا حمل شى‏ء بر همان شى‏ء است، و اين پوچ و مردود است. حفظ شخصيت در تمام مراحل و تحولات، گواه صادقى بر ثبات جوهره انسان است. همين نيرو حاصل همه صفات معنوى و ادراكات ذهنى مى‏باشد. اگر روح را بدين مفهوم متعالى از آدم بگيريم، بى‏گمان انسان را در رديف حيوانات قرار داده‏ايم و ارزش‏هاى متعالى را از وى سلب كرده‏ايم.(١٧)

١٤- بقاى ارواح
بقاى روح از كهن‏ترين موضوعاتى است كه در فرهنگ و معارف بشرى وجود دارد و از دير زمان در محافل علمى و فلسفى مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. تحليل اين مسأله از چند جهت ضرورت دارد؛ يكى از نظر شناخت خود آن، كه از اسرار جهان محسوب مى‏شود. انسان به موجب حس كنجكاوى و حقيقت‏جويى مايل است بدين راز بزرگ دست پيدا كند، تا راز آفرينش انسان و سرنوشت آدميان را تا حدودى درك نمايد. اگر حيات روح پس از جدايى از كالبد به ثبوت برسد، مى‏تواند پاسخگوى بسيارى از پرسش‏ها باشد؛ سؤالاتى كه از اعماق وجدان بشرى سرچشمه گرفته و در محافل علمى بى‏جواب مانده است.
آيا پس از مرگ انسان نابود مى‏شود؟ خدمات و جنايات بشر در جهان از بين مى‏رود؟ حساب و كتابى در كار نيست؟ آيا در هيكل آدمى غير از جنبه‏هاى حيوانى، جوهر مستقلى به‏نام روح و روان وجود دارد؟ آيا پس از مرگ واقعيت انسانى به صورت بقاى روح باقى‏مى‏ماند؟
عالم برزخ در پرتو بقاى ارواح قابل تصور و اثبات است و زندگى برزخى، پيشاهنگ ظهور رستاخيز است. بالأخره درك اجمالى از چگونگى مرگ و حيات در گرو فهم معماى حيات روح پس از مرگ است و غوغاى پس از مرگ مى‏تواند نقشى سازنده در اخلاق و عمل جامعه داشته باشد.

١٥- جهان پس از مرگ
انديشه مرگ به مفهوم نابودى از تفكرات غمبارى است كه باعث بدبينى‏هاى فلسفى و نگرانى‏هاى روحى گشته است، اما اگر بخواهيم معناى مرگ را بفهميم، بايد مفهوم مقابل آن را كه حيات است تا حدودى درك كنيم؛ زيرا گفته‏اند: اشيا به ضدشان شناخته مى‏شوند.(١٨) شايد اين قانون قديمى‏ترين شيوه شناسايى باشد، كه از نظر متدلوژى‏(١٩) روزبه‏روز بر حيثيت آن افزوده مى‏شود. مطابق اين اصل شناخت صحيح مرگ، به درك پديده حيات بستگى دارد، ولى متأسفانه مسأله مرگ از آن‏گونه پديده‏هايى است كه نه مفهوم مقابل آن به‏گونه صحيحى شناخته شده و نه خود مرگ.
در مورد پديده حيات پنجاه نظريه گفته شده كه فقط بعضى از آنها مورد بحث و بررسى قرار گرفته است؛ از آن جمله مى‏گويند: خواص زندگى، كيفيت‏هايى است كه از كميت‏ها ايجاد مى‏گردد. مسأله مرگ نيز مانند حيات مجهول مانده است، و به همان اندازه كه حادثه جان كندن‏براى انسان بهت‏آور و مخوف است، مطالعه عقايد متضاد در زمينه مرگ و بقاى روح و زندگى حيرت‏آور مى‏باشد. مادى‏گرايان چون از تفسير حقيقت مرگ درمانده و به حيات روح پى‏نبرده‏اند، گرفتار سفسطه شده‏اند، ولى خيالبافى‏ها نمى‏تواند حس كنجكاوى را قانع نمايد و براى ابديت‏خواهى بشر تفسير معقولى باشد. بقاى روح و زندگى پس از مرگ مانند آفريقاى نيمه اول قرن نوزده است؛ بشر در ابتداى آن قرن چون آفريقاى سياه را كشف نكرده بود، تصورات و خيالاتى موهوم درباره آن مى‏پروراند. وقتى در قرن بيستم آن قاره ناشناخته كشف شد، تمام بافته‏ها برباد رفت. متفكران نيز در مورد جهان ناشناخته پس از مرگ مطالبى بافته و گاه راه نفى را پيش مى‏گيرند، تا روح مضطرب بشر را نسبت به سرنوشت آينده‏اش آرام نمايند؛ غافل از اين‏كه تا حقيقت همسو با وحى و فطرت براى انسان شناخته نشود، روح بشر آرام نخواهد گرفت. دل چو آرام نباشد، ز تن آرام مخواه! در نهاد آدمى فطرت ابديت گذاشته شده، وى مرگ را نابودى نمى‏داند، و مى‏خواهد مكانيسم زندگى پس از مرگ را بفهمد. اينك دلايلى مى‏آوريم كه بقاى روح را به اثبات مى‏رساند.

الف) تجرد و يا مادى نبودن روان با دليل‏هاى گذشته اثبات كرديم روح متكامل انسان، محكوم به قوانين عمومى ماده نيست، بلكه حقيقتى فوق زمان و مكان است، و قابل قسمت و تغيير هم نمى‏باشد. بنابراين تابع جسم و كالبد نيست تا مرگِ بدن باعث مرگ روح باشد. حتى آنهايى كه روان را ازگونه انرژى به شمار مى‏آورند، با اصل بقاى انرژى مى‏توانند به بقاى روح معتقد شوند؛ زيرا اصل بقاى ماده مورد قبول محافل علمى دنيا نيست، ولى بنا بر اصل اول «ترموديناميك»،(٢٠) بقاى انرژى از مسلّمات علوم جديد محسوب مى‏شود و روح اگر فقط مجرد نباشد، حداقل مى‏تواند يك نوع انرژى باشد.
از سويى ديگر هيچ دليلى بر مرگ جان انسان نداريم و اشكالات منكران فقط ناباورى است. البته وقتى كالبد از هم متلاشى شد، بى‏شك روح نمى‏تواند جلوه و ظهور پيدا كند، بلكه با جسم مثالى به عالم برزخ منتقل مى‏شود؛ نظير موقعى كه دستگاه‏هاى گيرنده خراب شود، كه نمى‏تواند صدا و تصوير انسان را پخش كند، ولى مرگِ دستگاه گيرنده به مفهوم مرگِ گوينده نيست، اگر چه گوينده نمى‏تواند بدون دستگاه فرستنده صداى خود را به نقاط عالم برساند.

ب) تسخير ارواح احضار يا تسخير ارواح در اروپا و امريكا غوغايى به راه انداخته و دانشمندان و منكران روح را به تحقيق و كنجكاوى وا داشته است. آنها مى‏خواهند دست شيادها را كوتاه كنند و اين حقيقت را انكار نمايند.
در اين زمينه مجامع علمى بسيار و كنفرانس‏هاى بى‏شمارى تشكيل شده و روزبه‏روز بر تعداد معتقدان روح اضافه مى‏شود و كتاب‏هاى زيادى به رشته تحرير در آمده است.

١٦- نخستين حادثه مربوط به روح
اولين حادثه مربوط به روح در ١٨٤٨ م. در دهكده «هيدسويل» - از توابع نيويورك - در خانه مردى به نام «فيكمان» رخ داد. صداهاى پى‏درپى به گوش مى‏رسيد و چون اين صداها مخفى و خوفناك و در چند شب تكرار شد، خانواده فيكمان در صدد پيدا كردن علت آن برآمدند، ولى با آن همه كوشش نتوانستند منشأ اين صداها را به دست آورند. در يكى از شب‏ها كه خوابيده بودند، ناگهان فرياد وحشتناكى از دختر كوچك‏شان بلند شد. همه هراسان و وحشتزده از خواب بيدار شدند و از دختر ماجرا را پرسيدند. دختر در جواب گفت: حس كردم دستى به پيشانى من كشيده مى‏شود.
بعد از اين - به مدت شش ماه - صداها قطع شد. خانواده فيكمان از ترس منزل خود را تغيير داده، خانواده «جون فوكس» در آن خانه ساكن شدند. پس از گذشت سه ماه ناگهان صداهاى شديدتر و مخوف‏ترى خانواده مزبور را به وحشت انداخت؛ طورى كه شب‏ها نمى‏توانستند بخوابند. آنها از همسايگان براى كشف مطلب كمك خواستند. مرتب هر شب، شش يا هفت نفر در اطراف آن منزل جمع مى‏آمدند و سعى در كشف اين حادثه داشتند. تااين‏كه شبى خانم فوكس خواست در اتاقى جداگانه با دخترش بخوابد. هنوز خواب به چشم مادر نيامده بود، كه ناگهان صداى گريه به گوش رسيد و صداهاى هول‏انگيز و غمبار، به طور پيوسته شنيده شد. دختر فوكس (كاتى) به شمارش اين صداها شروع به كف زدن كرد. ناگهان متوجه شدند صداها مطابق كف زدن وى درآمد! وقتى همسر فوكس اين ماجرا را ديد، به خاطرش رسيد بگويد: عدد ده را براى ما بشمار. فوراً ده بار صداى تك تك شنيده شد. پس از آن خانم فوكس سؤال كرد: دخترم چند سال دارد، فوراً به اندازه سن او صدا شنيده شد. خانم فوكس تعجب كرد و صدا زد: اگر انسانى بگو؟ جوابى نيامد. او پرسيد: اگر روح هستى، پاسخ بده! فوراً دو صداى متوالى و صريح «روح» بودن را اعلام نمود. خانم فوكس به همين روش سؤال‏هاى زيادى كرد تا اين‏كه فهميد روح سخنگو، روان مردى به نام «شارل‏ريان» است، كه چند سال پيش او را در اين خانه در هنگام ربودن اموالش در سن ٣١ سالگى كشته‏اند.
اين اولين حادثه‏اى بود كه روزنه‏اى از عالم غيب را به روى بشر قرن بيستم گشود. اين حادثه مانند بمب اتم در همه جا صدا كرد. جمعيت بسيارى از اطراف آمده و جواب‏هاى درستى به وسيله صداها دريافت كردند.
پس از گذشت مدتى، جواب‏ها جز به تقاضاى دختر و مادر شنيده نمى‏شد. مدتى از اين ماجرا گذشت و خانواده فوكس از آن دهكده به شهر «روشتر» - كه در آن نزديكى بود - منتقل شدند. در آن شهر حوادث غيبى زيادى از آنان بر سر زبان‏ها افتاد؛ طورى كه كشيشان فرقه پروتستان عليه آنها قيام كردند، و علناً آنان را از انتشار اين‏گونه اخبار منع كردند، ولى عده‏اى از ماجراجويان به عنوان طرفدارى از مذهب، روش افراطى را پيش گرفته و به خانه آنها ريختند و اموالشان را به يغما برده و كتك مفصلى به آنها زدند. مسؤولان محلى طى اجتماعى توافق كردند آنها در يكى از مجامع عمومى بر صحت ادعاهاى خود دلايل روشنى بياورند. در ساعت معين و در مكان وسيعى تمام مردم اجتماع كردند. يكى از حاميان احضار ارواح خطابه‏اى در نهايت بلاغت، درباره درستى حوادث مزبور ايراد نمود و در پايان از شخصيت‏هاى مورد اعتماد تقاضا كرد افرادى را انتخاب كنند، تا حقيقت امر روشن شود. همه قبول كرده و تعدادى انتخاب شدند.
افراد مزبور پس از آزمايش‏هاى عملى فراوان نتيجه را چنين اعلام داشتند: ما كوچك‏ترين نكته‏اى كه نشانگر تردستى و نيرنگ باشد، نديديم و همه آن مطابق با واقع بود. ولى باز گروهى لجاجت به خرج داده و زير بار نرفتند.
هيأت جداگانه‏اى تشكيل شد، تا در ابتداى كار، اين زن‏ها را بازرسى بدنى بكنند، شايد چيزى در زير لباس پنهان كرده باشند، ولى بر خلاف انتظار باز صداهاى مزبور شنيده شد. در كليسا غوغايى بر پا شد. عده‏اى به تحريك كشيش‏ها تصميم به كشتن آن دو زن گرفتند و اگر وساطت برخى نبود، اين تصميم عملى مى‏شد.

١٧- دست شيادان را كوتاه كنيد!
تظاهرات روحى تدريجاً در سراسر اروپا انتشار يافت. به گفته «لئون دنى» نويسنده مشهور فرانسوى تظاهرات كم كم رو به ازدياد گذاشت، به‏گونه‏اى كه افكار عمومى را به خود جلب كرد.
بعضى از دانشمندان به گمان اين‏كه اين مسأله موجب تشويش افكار عمومى مى‏شود، تصميم گرفتند مانع تظاهرات شده، دست شيادان را كوتاه سازند. «جون ورث ادموندز»(٢١) رئيس ديوان عالى نيويورك به اتفاق رئيس مجلس و يك پرفسور علم شيمى - كه عضو آكادمى ملى بود - مأمور تحقيق در اين امر شدند. سرانجام پس از آزمايش‏هاى دقيق، كتب و مقالات بسيارى در مورد اين موضوع منتشر كرده، چنين نتيجه گرفتند: موضوع صداهايى كه مدت چهار ماه در دهكده هيدسويل شنيده مى‏شد، در طى دو هفته و به كمك ده تن از دانشمندان جلساتى تشكيل شد، كه همگى از تحليل آن درماندند و بالأخره بايد گفت: آنچه رخ داده، صحيح است و آن را جز به ارواح، به چيز ديگرى نمى‏شود نسبت داد.(٢٢)
شيوع اين ماجرا به اندازه‏اى در افكار مردم بازتاب داشت و باعث جنجال گرديد كه در ١٨٥٢ م. لايحه‏اى به امضاى پانزده هزار نفر به كنگره واشنگتن فرستاده شد، و آن را موظف دانست پس از بررسى، صحت اين حوادث را رسماً اعلان كند. در ١٨٦٩م. انجمن بزرگ مناظره لندن - كه يكى از معتبرترين مجامع انگلستان محسوب مى‏گردد - كميسيونى مركب از سى و سه تن از شخصيت‏هاى مختلف از جمله رهبران مذهبى، ادبا و قضات دادگسترى - كه در ميان آنها «سرجان لوباك» ديده مى‏شد - تشكيل گرديد. «هانرى لوبس» فيزيولوژيست عالى مقام، «هاكسى والاس» و «كروكس» و افرادى ديگر نيز مأمور تحقيق در مسأله مزبور شدند، كه پس از آزمايش‏هاى دقيق، قاطعانه اين‏گونه خرافات (؟!) را تكذيب كنند، ولى پس از هيجده ماه آزمايش و مطالعات دقيق كميسيون مزبور ضمن گزارشى كه تنظيم نمود، صحت و واقعيت مسأله ارواح را تأييد كرد.(٢٣)
سال ١٨٨٧ م. دكتر «پل ژيبه» يكى از شاگردان «پاستور» و رياست انيستيتوپاستور در نيويورك، در كتاب اسپرتيسم نوشت:
كيفيات روحى مزبور را عيناً مانند حوادث روزمره و عادى، با اشكال گوناگون به قدرى مشاهده كرده‏ام، كه هر گاه وقايع روزانه و محسوس را اگر بشود منكر شد، ممكن است آثار روحى را كه به طور روشن با حواس ظاهرى دريافته‏ام، هم انكار نمود.(٢٤)
«فريد وَجْدى» در اين باره مى‏نويسد:
هنگامى‏كه اين مسلك در بين دانشمندان غرب انتشار يافت، در ١٨٦٩ م. اجتماعى در لندن تشكيل شد. اين گروه كه مركّب از دانشمندان بزرگ آن سامان از جمله «ژون لبوك لود افبرى» رئيس جمعيت روحى و «توماهكل» (دانشمند بزرگ طبيعى) و «لوسيت» فيزيولوژيست مشهور - اين دو به عنوان نماينده شركت كردند - و «فرويد روس‏ولاس» فيزيولوژيست انگلستان و كاشف قانون انتخاب طبيعى و... [بود]، پس از تحقيقات، درستى حوادث غير طبيعى را اعلام كرد، در حالى كه عده‏اى با كمال شدت، تكذيب مى‏كردند، ولى پس از بررسى فراوان همگى سر تسليم فرود آوردند.
«فريد وِجْدى» درباره كيفيت احضار ارواح مى‏نويسد:
پيروان مكتب اسپرتيسم مى‏گويند: روح را در ابتداى خروج از بدن مى‏توان مشاهده كرد و با وى مكالمه نمود، ولى اين عمل استعداد و شرايط خاصى لازم دارد، به اين‏گونه كه از مجراى زبان و دهان حرف بزند و مطالبى را كه در زمان حيات، نمى‏دانست، هنگام احضار روان، از حالت مردن آن كس استفاده كرده و با روح آن اعلام مى‏نمايد، و از حال دوستان و خويشاوندانى كه مرده‏اند، گزارش مى‏دهد؛ ولى واسطه چيزى نمى‏فهمد، زيرا مسائل فلسفى و رياضى را كه به وى القا مى‏شود، حل مى‏كند و كشف مى‏گردد كه واسطه جاهل بدين‏گونه مسائل است. به علت اين‏كه در تمام كره زمين جز گروه معدودى نمى‏توانند چنين مشكلات رياضى را حل نمايند. ناگفته نماند كه احضار روح از نظر عقل امكان دارد، و افرادى در عالم مى‏باشند كه بر اثر رياضت‏هاى طاقت‏فرسا مى‏توانند ارواح را حاضر نمايند. ولى برقرارى ارتباط به وسيله ميزگرد، كه براى هر فردى - بدون تحمل كوچك‏ترين رياضت - در وضعيت مخصوصى امكان‏پذير است، صحت ندارد. گرداننده ميز به اعتراف آگاهان، يا در اثر تمركز افكار، يا به‏وسيله جن و شياطين - به منظور سرگرمى و القاى شبهات - اين كار را انجام مى‏دهند.(٢٥)

١٨- تجرد و بقاى روح
دليل سوم بر بقاى روح، برهانى است كه از فلسفه و تجربه برخاسته‏است. اين دليل به سلسله مبادى روشن و بديهى متكى است،كه ما نخست مقدمات را تبيين و سپس نتيجه‏گيرى مى‏كنيم.
١. هر معلولى در حدوث و پيدايش به علت و عللى نيازمند است. تجربه اين حقيقت را روشن ساخته است كه تا علت در كار نباشد، معلولى پيدا نمى‏شود. حتى تب‏ولرز هم بدون جهت در مزاج انسان ايجاد نمى‏گردد. محال است چيزى خودبه‏خود و يا تصادفاً به وجود بيايد. تصادف و اتفاق و شانس و اقبال بى‏اساس است.
٢. همان‏گونه كه معلول بدون علت يافت نمى‏شود، تا وقتى كه علت باقى است، معلول هم ماندگار است. وقتى علت از ميان برداشته شد، معلول نيز از بين مى‏رود. مثلاً انسان مريض بدون سبب مريض نشده است. پزشك حاذق سعى مى‏كند ريشه و علت را پيدا كند، زيرا مى‏داند تا وقتى علت بيمارى وجود داشته باشد، بى‏گمان بيمارى نيز ادامه پيدا مى‏كند. بايد ريشه و عامل بيمارى را شناخت و آن را از بين برد، تا مرض برطرف گردد.
مثال ديگر: حرارت و گرمى آب بى‏جهت نيست، يا مولود برق است يا آفتاب و يا آتش و يا حركت. تا علت حرارت باقى است، حرارت نيز هست. اگر يكى از اين عوامل منتفى شود و عامل ديگرى جايگزين نشود، حرارت از بين خواهد رفت.
نور و حرارت كه از كانون مشتعل خورشيد متصاعد است و كره زمين را گرم مى‏كند، قطعاً بدون علت نيست. عواملى دست‏به‏دست هم مى‏دهد تا خورشيد نور و حرارت دهد. اگر آن عوامل از بين برود، كره خورشيد تاريك و سرد خواهد شد. ژرژگاموف كتابى به نام مرگ و حيات خورشيد نوشته است و به كمك علوم طبيعى در اين زمينه مطالبى را بازگو مى‏كند، كه حاكى از اتمام مواد و تركيبات در كره خورشيد است. موجودات اين جهان (انسان و حيوان و جماد و نبات) بدون علت وجود پيدا نكرده‏اند و بقاى آنها نيز به بقاى علل آنها بستگى دارد.
٣. موجوداتى كه از عناصر گوناگون تركيب يافته‏اند، پيوسته در معرض فنا و انحلال هستند، چرا كه مركّبات همواره در آستانه فساد و تباهى قرار دارند «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ»(٢٦). هر كس و هر چيزى كه در سطح گسترده زمين قرار دارد، به حكم تركيب و تحول مادى رو به فنا و اضمحلال است. حقايق علمى هرگز تحول پذير نيست، چون مركّب و از سنخ ماده نيستند. هرگاه موجودى كه باقى بوده، ناگهان از ميان برود، بى‏شك بدون علت نيست، زيرا حكما گفته‏اند موجوديت و معدوميت اشيا منوط به استعداد و امكان‏پذيرش وجود و عدم است. اگر چيزى ذاتاً معدوم باشد و يا علت آن وجود نداشته باشد، از هستى ساقط مى‏شود، ولى اگر استعداد وجود و عدم در شيئى نباشد، بدون ترديد اصلاً پيدا نخواهد شد و اگر داراى هستى است، هستى بدون دليل محو نخواهد گرديد.
٤. نبود هر معدومى يا برحسب ذات و ماهيت اوست؛ مانند امتناع اجتماع نقيضين در خارج، و يا معدوميت آن به خاطر عروض ضد آن است؛ مانند محو رنگ سفيد از چيزى به خاطر عروض رنگ سياه و يا مثل برطرف شدن تاريكى به بركت روشنايى. قاعده معروف «كُلُّ كائنٍ فاسِدٌ وَكُلُّ مُرَكَّبٍ يَنْحَلُّ» همين مطلب را بيان مى‏دارد. فساد طبيعت و انحلال مركّبات به دليل غلبه ضد آنها و يا به موجب فقدان يكى از علل چهارگانه (مادى، صورى، فاعلى و غايى) است. بنابراين چيزى كه ذاتاً معدوم باشد، در جرگه محالات خواهد بود؛ مانند اجتماع نقيضين. و يا نبود آن چيز به خاطر فقدان يكى از علت‏هاست و مركّبات نيز به‏خاطر تركيب عناصر مادى در معرض انحلال قرار دارند، برعكس بسيطها كه فناناپذيرند.
نتيجه مى‏گيريم روح و عقل انسان موجود است و تركيب در ساحت عقل و جان راه ندارد. قوانين عمومى ماده بر عقل و معلومات ذهنى جارى نيست و از جانب ديگر علت آفرينش روح، جسم انسان نيست، تا با از ميان رفتن بدن، روح هم از بين برود. علت فاعلى روح ذات اقدس الهى است «وَنَفَخْتُ فيِهِ مِنْ روُحى‏؛(٢٧) قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى‏(٢٨)» كه هميشه برقرار است. روان از عالَم امر است، نه از عالَم خلق. مجرد است، نه مادى. غايت و هدف از آفرينش روح كسب كمالات و يا پستى‏ها از طريق ابزار مادى بدن و در نهايت رسيدن به لقاى الهى است. علت مادى و صورى براى نفس متصور نيست، چون مجرد است. نَفْس آدمى از مواد عنصرى تركيب نيافته، تا با انحلال اجزايش منحل گردد و همچنين از حالات و عوارض هم نيست، تا با مرگ بدن فانى گردد، بلكه روح همچون آفتاب است كه بر ديواره‏هاى بدن مى‏تابد. قطعاً نور آفتاب با خرابى دستگاه بدن از بين نمى‏رود. همچنين روح به منزله چراغ در اندرون بدن نيست كه با شكستن ابزارهاى بدن خاموش شود، بلكه رابطه روح با جسم مانند ارتباط راننده با ماشين و نجار با ابزارهاى نجارى است. وقتى ماشين خراب شود و يا ابزارهاى نجارى از بين رود، قطعاً راننده و نجار از بين نخواهند رفت. حداكثر روح مَرْكَب هموار خود را از دست خواهد داد. آيينه اگر زنگار گرفته باشد و نتواند نور ماه را در خود منعكس كند، به ماه لطمه‏اى وارد نمى‏شود. اختلال گوش باعث ضعف و يا فقدان حس شنوايى است. انسان نمى‏شنود، ولى روح به قوّت خود باقى است. از ديگر اندام‏هاى حسى مثل چشم و لامسه و شامه و يا ذائقه استفاده خواهد كرد، چون راه ارتباط آنها با روح محفوظ است.
روح در توجه به ذات و مبادى حسى علم حضورى دارد و در آنچه در حوزه ذات مشاهده مى‏كند، تغيير و تبديل و اشتباه راه ندارد. اما به مجرد اين‏كه از ابزارهاى حسى استفاده كند و خارج از حوزه ذات را ببيند، امكان خطا پيدا مى‏شود. در هر صورت اصل وجود روح مجرد حتمى است و دليلى بر فناى آن نداريم. موجودات بدون علت، حد وجودى را از دست نمى‏دهند. بنابراين روح بعد از مرگ باقى و ماندگار است و هيچ دليلى بر فناى آن نداريم.
دكتر الكسيس كارل مى‏نويسد:
با آن‏كه منطق، فناى كامل بدن را بهتر از بقاى روان مى‏پسندد، مع هذا بهتر است كه فرضيه ابديت را بپذيريم؛ زيرا تفسير فناى شعور، آسان‏تر از توجيه بقاى آن نيست. اگر شخصيت آدمى بايد با جسمش از ميان برود، پس اين تعالى روانى كه طبيعت در عين بقاى نسل انجام مى‏دهد، براى چيست؟ زندگى فردى تنها هدفش ابقاى نسل نيست، زيرا مدت‏ها پس از اين‏كه مرد و زن قدرت توليد مثل خود را از دست داده‏اند، هنوز تعالى روانى انجام مى‏گيرد و اگر جز اين بود، تكامل فرد و نژاد چيزى جز ريشخند طبيعت به نظر نمى‏رسيد. مساعى فراوانى كه در طول قرون، ماده زنده براى تجلى روان متحمل شده است، اگر روان آدمى نيز با جسمش از ميان برود، بى‏معناست...
درست است كه اغلب امروز ايمان مذهبى را ترك گفته‏اند، ولى بسيارى از آنان، هنوز درباره پس از مرگ مى‏انديشند و از خود با اضطراب مى‏پرسند كه آيا تعالى روانى، در زندگى حقيقتاً هدف است؟ و آيا گنج‏هاى معنوى كه به وسيله بزرگان راه حق و پاكان اندوخته شده، محكوم به فناست؟ از نظر مذهب، مرگ پايان زندگى نيست، بلكه آغاز آن است. به جاى آن‏كه روان با بدن متلاشى شود، به تعالى خود ادامه مى‏دهد و بدون اين‏كه شخصيتش از دست برود، به خداوند متصل مى‏شود. نزديك به دو هزار سال، صدها ميليون مرد و زن در آرامش جان داده‏اند، با اين عقيده كه پس از مرگ، مصاحب عزيزان خود و پاكان و فرشتگان خداوند خواهند بود. حتى مسيحيت به انسان، نه تنها بقاى جاودان را نويد داده، بلكه به انسان‏هاى شايسته، وصل به خداوند (لقاءاللّه) و خوشبختى بى‏پايان را نيز نويد مى‏دهد. بنابراين پاسخ مذهب به اضطراب بشر در برابر راز مرگ خيلى بيش‏تر از جواب علم، ارضا كننده است. مذهب به انسان پاسخى را مى‏دهد كه قلبش مى‏خواهد.(٢٩)

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. غافل از اين‏كه به مجرد وقوع مرگ، روح تقاضاى بازگشت به دنيا را مى‏كند، ولى پاسخ منفى مى‏شنود، مضافاً بر اين‏كه عالم برزخ از حوادث مهم معاد به شمار مى‏رود، و از سوى ديگر روايات بسيارى در باره روح مستقل داريم و اشاراتى در قرآن نيز وجود دارد كه در مباحث آينده گفته خواهد شد.
٢. متابوليسم مجموعه اعمالى است كه در سلول‏ها و نسوج بدن به منظور عمل اصلى تغذيه و تبادلات مواد غذايى (جذب مواد لازم و دفع مواد زايد) انجام مى‏شود و شامل دو مرحله اصلى است؛ در مرحله اول سلول‏ها مواد غذايى را جذب و به صورت مواد شيميايى در آورده و جزو ساختمان پرتوپلاسم خود ذخيره مى‏كنند. در اين مرحله انرژى و پتانسيل موجود زنده افزايش مى‏يابد. در مرحله دوم، نسوج سلول‏ها مواد پرتوپلاسمى خود را سوزانده و فضولات حاصل را در محيط خارجى دفع مى‏كنند. در اين مرحله مقدارى از نيروى ذخيره به صورت نيروى جنبشى و متحرك درآمده و از نيروى ذخيره موجود زنده كاسته مى‏شود.
٣. مانند تغيير و تحول، قسمت‏پذيرى، عدم انطباق بزرگ بر كوچك و زمان و مكان خاصى داشتن.
٤. انسان موجود ناشناخته، ص ٨٢.
٥. تقى ارانى، پسيكولژى، ص ١١٧.
٦. انسان موجود ناشناخته، ص ٢٣٠.
٧. اسرار مرگ.
٨. تجزيه ذهنى، مانند: تقسيم انسان به بُعد انسانى و حيوانى.
٩. تركيب، به تركيب معلومات براى به دست آوردن مجهولات گفته مى‏شود.
١٠. تجريد: برهنه كردن يك چيز از ويژگى‏هاى شخصى است، مانند: انسان بودن، كه از احمد، محمود و ديگر افراد انسان انتزاع مى‏گردد. با حذف ويژگى‏هاى تقسيم و گسترش دادن يك مفهوم انتزاع شده به همه افراد يك نوع، كه از محدوديت بيرون شده و كليت پيدا كند، مثل مفهوم انسان و حيوان.
١١. مقدمه بر فلسفه، ص ١٦٠-١٥٨.
١٢. درباره ديدن، دو نظريه هست: يكى انطباق و ديگرى خروج شعاع؛ طبق نظريه اول، تصويرى از شى‏ء خارجى در مردمك چشم منعكس مى‏شود، ولى بنابر نظريه دوم، شعاع مخروطى شكلى از چشم خارج مى‏شود كه رأس آن در چشم و قاعده آن به هدف موردنظر برخورد مى‏كند. فيلسوف شهير ملاصدرا مى‏گويد: «رؤيت با روح انسان صورت مى‏گيرد و چشم ابزار كار است».
١٣. محمدرشيدرضا، تفسير المنار، ج ٩.
١٤. اين معلومات، معقولات ثانيه ناميده مى‏شود.
١٥. اين مباحث به صورت مبسوط در آغاز بحث روح آمده است.
١٦. البته شمار سلول‏هاى عصب و مغز ثابت است. اگر يك سلول كهنه شود، فقط يك عدد را توليد مى‏كند، برخلاف سلول‏هاى بدن كه گاهى يك عدد مى‏رود، ولى چندين سلول زاييده مى‏شود. در آينده دليل ثبات سلول‏هاى مغز بيان خواهد شد.
١٧. ولى كيفيت با كميت قابل سنجش نيست، زيرا كميت در حوزه معيارهاى مادى قرار دارد، ولى كيفيت با ابزار علوم تجربى قابل اندازه‏گيرى نيست. فرضاً مواد حياتى از عناصر «كلوئيد» تركيب يافته، ولى شعور، توالد، تناسل، عاطفه، كينه، بخل، ايثار، جود و سخاوت و ده‏ها نمود ديگر را با مواد مزبور چگونه مى‏توان تفسير كرد؟ آرزوى خلود، علاقه به توليد مثل، پديد آمدن موجودات زنده از مواد بى‏جان، تفكر و اختيار، كيفيت‏هايى هستند كه علوم مادى نمى‏تواند آنها را تفسير كند. گفته‏اند: الَّذى‏ حارَتِ الْبرِيَّةَ فيهِ حِيْوانٌ مُسْتَحْدَثٌ مِنْ جمادٍ؛ آنچه خِرَدها را در طول تاريخ متحير ساخته، موجودات زنده‏اى است كه از مواد بى‏جان به وجود آمده‏اند.
١٨. تُعْرَفُ الاْ شْياءُ بِاَضْدادِها.
١٩. روش شناسى.
٢٠. ترموديناميك علمى است در امور ماشين‏هاى حرارتى و داراى اصولى است؛ به عبارت ديگر ترموديناميك شاخه مشتركى از فيزيك و شيمى است كه روابط ميان انرژى حرارتى (گرما) و انرژى ميكانيكى (كار) و قوانين عمومى پديده‏هاى مربوط به تبديل و تغيير شكل حرارتى را بررسى مى‏كند.
٢١.
.Johnworth Edmonds .

٢٢. اَلاِْنْسانُ رُوحٌ لاجَسَدٌ، ص ٢٦، (با تلخيص)
٢٣. عالم پس از مرگ، ص ٢٣٥، (با تلخيص)
٢٤. اسپرتيسم، ص ٣٤٠
٢٥. براى آگاهى بيش‏تر به كتاب عوْد ارواح نوشته آيةاللّه مكارم شيرازى مراجعه كنيد
٢٦. الرحمن (٥٥) آيه ٢٦
٢٧. حجر (١٥) آيه ٢٩
٢٨. اسرا (١٧) آيه ٨٥
٢٩. راه و رسم زندگى، ص ١٤٢

۴
بخش سوم بخش سوم :

ديدگاه‏هاى مختلف درباره معاد(١)


ديدگاه‏هاى مختلف درباره معاد
ايمان به معاد از عقايد تمام مذاهب دنياست. فلسفه الهى و بزرگان دانش، به صورت اجمال به اين اصل مذهبى اقرار كرده‏اند. پيروان مكاتب پيامبران - پيرو هر مذهبى كه هستند - عموماً به عنوان يك عقيده مقدس و همگانى، زندگى پس از مرگ را باور دارند. جالب آن‏كه اين ايده مشترك، از اعماق جان و ضمير انسان‏ها مايه مى‏گيرد. به همين جهت موجبات كنجكاوى و حقيقت طلبى آنان را فراهم ساخته است. به مقتضاى اين حس فطرى، همه مايلند مسأله قيامت را مانند ديگر مباحث كلى و اعتقادى به صورت يك موضوع صددرصد طبيعى و رياضى ادراك كنند و با دليل‏هاى عقلى مشكلات آن مباحث را بررسى و روشن سازند. نكته قابل توجه آن است كه مسأله رستاخيز مانند توحيد از مسائل فلسفه كلى به شمار مى‏رود. ويژگى اين‏گونه اصول اعتقادى و مبانى كلى اين است كه هر انسانى ميل دارد از دريچه فكر و از راه رشته علمى خويش، اين‏گونه مباحث را به اثبات رساند.
مثلاً مهندسى كه در يك رشته تخصص كامل دارد، علاقه‏مند است مسائل كلى عالَم را، در چارچوب قواعد و اصول هندسى حل و فصل كند.
چنان چه دانشمند مكانيك، اين‏گونه مباحث همگانى را در حركات و قوانين مكانيكى ريخته و به مرحله اثبات مى‏رساند.
يك شيمى‏دان هم از ديدگاه تركيبات و فعل و انفعالات شيميايى، بدين‏گونه مطالب نگاه‏مى‏كند و از اين راه به بررسى مى‏پردازد.
هر دانشمندى كه در يك سلسله قواعد و اصطلاحات علمى، خبره است، گمان مى‏كند جهان آفرينش و آنچه در آن وجود دارد، غرق در قواعد مزبور است. از اين رو جهان‏بينى خويش را بر اين اصول استوار مى‏سازد. مثلاً اگر معلم رياضى، مهندس، و بنيانگذار نظريه‏هاى هندسى سر از خاك بردارد و محافل علمى دنيا درباره جهان آفرينش از وى سؤال كنند، بدون ترديد خواهد گفت: عالم عبارت است از ابعاد سه‏گانه حجم‏هاى مختلف، سطح‏هاى مماس، خطوط مستقيم، منكسر، عمود، مايل، موازى، مورب و سرانجام واقعيت جهان از يك رشته خطوطى هندسى تشكيل شده است. ولى اگر همين مطلب را از «فيثاغورث» رياضى‏دان معروف بپرسند، جواب مى‏دهد: عالم وجود، عبارت از تجمع اعدادى است كه نسبت‏هاى مختلف با هم دارند و پيوسته در حال جمع و تفريق و ضرب و تقسيم مى‏باشند. و بالأخره اگر مسائل مربوط به معاد را از يك دانشمند ترموديناميك سؤال كنيد، مسلماً تمام مراحل قيامت را با اصول فوق تطبيق نموده، و پابه‏پاى قواعد آن فن تثبيت و تبيين خواهد نمود!
در هر صورت هر كسى از طريق رشته تخصصى خود، مسائل كلى عالم را مورد بررسى قرار مى‏دهد. نگارنده به لطف حق تا جايى كه امكان علمى اجازه مى‏دهد، اين موضوع را از ديدگاه‏هاى مختلف مورد بررسى قرار داده، و آن را از طريق طبيعى و راه‏هاى فنى به اثبات مى‏رساند تا براى همگان مفيد باشد.

هر كسى از ظن خود شد يار من!
فلاسفه و عموم پيروان مذاهب معتقدند هنگامى‏كه انسان بدرود حيات مى‏گويد، پس از مدتى اجزاى بدن او متلاشى شده و از بين مى‏رود؛ تنها جوهر لطيفى به نام روح كه داراى طول و عرض و عمق نيست، از وى باقى مى‏ماند. فيلسوفان الهى و پيروان مكاتب مذهبى، در اين موضوع با هم اتفاق نظر دارند، اما در كيفيت بقاى روح و بازگشت آن، سخنان مختلفى گفته‏اند و نظرهاى گوناگونى به ميان آورده‏اند. برخى معتقدند روان افراد پس از مرگ بدون داشتن هيچ ماده و كالبدى به حيات خويش ادامه مى‏دهد. اگر داراى ملكات و صفات نيك باشد، روحش پس از مدتى كه در عالم برزخ به سر برد، به كمال مطلوب رسيده و به جايگاه اصلى «جهان مفارقات»(١) باز مى‏گردد. آن جا در ملكوت اَعلى و مقام مقدس حق، چون فرشتگان سبك بال، به گرد عرش الهى طواف مى‏نمايد، و پروانه‏وار دور شمع ابديت مى‏چرخد. آنها معاد را فقط روحانى مى‏دانند.
گروهى از متكلمان كه براى روح بشر، اصالت و استقلال قايل نيستند، عقيده دارند: پس از مرگ و خرابى بدن، شعله روح انسانى هم خاموش مى‏شود، و در جهان رستاخيز براى دومين بار، انسان زنده مى‏گردد.
ولى فلاسفه و دانشمندان اسلامى به معاد روحانى و جسمانى - هر دو - عقيده دارند. آنها مى‏گويند: در قيامت، روان به كالبد جسمانى باز مى‏گردد، و هر يك به پاداش اعمال خود نايل مى‏شود. روان از پرتو ملكات روحى، در لذت‏ها و رنج‏هاى معنوى، غرق خواهد بود. برخى از افراد چنين مى‏پندارند كه با فرا رسيدن مرگ، انسان نمى‏ميرد، بلكه طبق مبانى تناسخ به كالبد ديگرى حلول كرده و در زندگى بَعدى به جزاى اعمال مى‏رسد، و پس از پايان زندگى در اين بدن باز با كالبد ديگرى ارتباط مى‏گيرد و پيوسته در حال خَلْع و لُبْس (برهنگى و پوشش) به سر مى‏برد.

معاد و نظريات گوناگون
واژه حيات ابدى و زنده شدن مردگان، از دير زمان در السنه ملت‏ها جارى بوده است و پيروان مكاتب و مسلك‏هاى متضاد هر كدام اظهار نظرهايى داشته‏اند. در اين جا مناسب مى‏دانم به صورت مختصر و گذرا برداشت‏هاى مختلف و نظريات متضاد متفكران ملل و مكاتب را بازگو كنم.

١. منكران معاد گروهى از ملحدان و ماده‏گرايان، از ريشه و بنيان منكر معاد انسان هستند و مى‏گويند: طبيعت ما را مى‏آفريند و سپس مى‏ميراند. در قرآن كريم از اين گروه سخن به ميان آمده است:
وَقالُواْ ما هِىَ إِلّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَنَحْيى‏ وَما يُهْلِكُنا اِلّا الدَّهْرُ وَمالَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ اِنْ هُمْ إِلّا يَظُنُّونَ؛(٢)
آنان گفتند: زندگى جز حيات دنيوى نيست كه مى‏ميريم و گروه ديگرى جاى ما را مى‏گيرند و جز دهر و طبيعت قدرت ديگرى نيست كه ما را نابود سازد؛ اما آنان علم و آگاهى ندارند و تنها گمان برده اند.
و يا در آيه ديگر - از زبان قدرتمندان و كافران - مى‏فرمايد:
إِنْ هِىَ اِلّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ ونَحْيى‏ وَما نَحْنُ بِمَبْعوُثينَ؛(٣)
زندگى جز حيات دنيوى نيست، و ما مى‏ميريم و نسل ديگرى جاى ما را مى‏گيرد و ما هرگز برانگيخته نمى‏شويم.
البته بعضى از متفكران مادى مسأله قيامت و يا مهاجرت ارواح به جهان ديگر را موضوعى ريشه‏دار مى‏دانند و ضرورت تحقيق و تفكّر در آن را گوشزد مى‏كنند. موريس مترلينگ، دانشمند بلژيكى، مى‏نويسد:
بايد اذعان كرد كه فرضيه وجود روز قيامت از ميان تمام فرضيه‏هاى مذهبى علمى‏تر و قابل قبول‏تر است و عقل به مجرد تفكر درباره آن كم‏تر به بُهت و حيرت دچار مى‏شود. اين فرضيه داراى خواصى است كه به هيچ وجه نمى‏توان از آن صرف‏نظر كرد. تمام مذاهب بزرگ و قديمى جهان كه اصول آنها بخش اعظم معرفت بشرى را تشكيل مى‏دهد، از نظريه مربوط و وجود رستاخيز پشتيبانى مى‏كنند و ما حتى امروز هم نتوانسته‏ايم اسرار و حقايق اصولى مذاهب مزبور را درك كنيم. در واقع اعتقاد به مهاجرت ارواح به دنياى باقى، در سراسر آسيا -كه منبع اصلى و ابتدايى معلومات ما به‏شمار مى‏رود - وجود داشته و دارد. آنى‏بزان، روحانى برجسته مكتب الهيون جديد، به درستى مى‏گويد: هيچ مكتب فلسفى وجود ندارد كه مانند مكتب وجود قيامت، داراى گذشته با شكوه و عالِمانه باشد.(٤)

٢. اعاده بعد از فنا گروه ديگرى از متكلمان و راويان حديث بر اين باورند كه انسان به طور كلى مى‏ميرد و هيچ اثرى از او باقى نمى‏ماند، ولى در قيامت همين انسان مَعدوم مجدداً پيدا مى‏شود، تا براى كسب پاداش و كيفر و حيات ابدى آماده شود. آنان گمان كرده‏اند معاد، يعنى اعاده معدوم! و چون فيلسوفان اعاده معدوم را محال پنداشته‏اند، از اين‏رو متكلمان قديم سخت بر اين نظريه تاخته و اعاده معدوم را امرى ممكن تلقى كرده و گفته‏اند در غير اين صورت قيامت انكار خواهد شد. آنها به همين دليل فلاسفه را به كفر و الحاد متهم كرده‏اند.
فيلسوفان نيز پاسخ داده‏اند: اعاده معدوم با تمام ابعاد زمانى و مكانى محال است و آنچه آنها اعاده معدوم مى‏نامند، در اصطلاح فلسفه اعاده موجود است، نه اعاده معدوم، زيرا روح و تمام ذرات مادى بدن هر كدام در ظرف خود موجودند. معدومى در كار نيست تا اعاده‏اى صورت گيرد. حيات مجدد مردگان از سنخ اعاده معدوم نمى‏باشد، بلكه بازگشت روح موجود به بدنى است كه ذرات آن دوباره جمع شده و به صورت نخستين ساخته و پرداخته گرديده است.

٣. بازگشت انسان‏ها به سوى خدا مرحوم مجلسى و جمع كثيرى از محدثان بر اين اعتقادند كه تمام اديان و ملل، بازگشت ارواح به اجساد را باور دارند. در برابر آنان گروه ديگرى هستند كه اين اتفاق نظر را منكرند. اين دسته مى‏گويند آنچه ارباب ملل و اديان عقيده دارند، بازگشت ارواح به سوى خداوندگار است و جمله «إِنّا لِلَّهِ وَإِنّا إِليْهِ راجِعُونَ»(٥) بيانگر اين حقيقت است، ولى از چگونگى اين بازگشت خبرى نداريم. آيا اين عقيده مستلزم بازگشت جان‏ها به ابدان دنيوى است و يا به شكل ديگرى تحقق پيدا مى‏كند، ما نمى‏دانيم. آيا روح به جسم برمى‏گردد يا به جسد، آنچه قرآن بيان مى‏دارد مسأله «لقاءاللّه» است. قرآن منكران قيامت را نفى كننده لقاى حق ناميده است: اَلَّذينَ كَذَّبوُاْ بِلِقاءِ اللَّهِ‏(٦) و يا: بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِروُنَ‏(٧). آيات ديگر صريحاً لقاى آخرت را گوشزد مى‏كند: «وَالَّذينَ كَذَّبوُاْ بِآياتِنا وَلِقاءِ الآخِرَةِ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ؛(٨) و كسانى كه آيات و ديدار رستاخيز را تكذيب و انكار كنند، اعمالشان نابود مى‏گردد».

٤. بازگشت ارواح به سوى خدا برخى مى‏گويند درست است انسان مركّب از روح و جسم است، ليكن بازگشت جسم خاكى به سوى خدا مفهومى ندارد، زيرا جسم خاكى، صورت انسانى را پس از مرگ از دست داده و به اصل خود، كه خاك است، برمى‏گردد. به حكم: كُلُّ شي‏ءٍ يرجع إلى أصله. ليكن معاد حقيقى، يعنى بازگشت روح به‏سوى خدا، چون روح سنخيت نورى دارد و از ملكوت اعلى تنزل كرده و به جهان مادى گام نهاده است و روزى كه از بدن جدا شود، به منزل اصلى خواهد رفت. به قول حافظ:

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هواى سر و كويش پر و بالى بزنم

صحيح نيست بگوييم جسم و كالبد مادى به سوى خدا بازگشت مى‏كند؛ روح است كه مى‏تواند مراتب و درجاتى را طى كند تا آماده پرواز و نيل به نشئه ربوبى گردد. طبق اين تفسير، معاد بازگشت ارواح به سوى حق تعالى و در واقع، معاد روحانى محض خواهد بود كه با نصوص و ظواهر اديان و تعليمات پيامبران سازگار نيست.

٥. معاد از ديد فيلسوفان در عين اين‏كه اصل وجود معاد به‏گونه اجمال يك ضرورت عقلانى است، ليكن بايد اعتراف كرد موضوع قيامت را پيامبران مطرح كرده‏اند، نه فيلسوفان. به فرمايش شهيد مطهرى حتى ارسطو به فناى روح عقيده داشته و هرگز به بقاى ارواح و بازگشت آن اعتقاد نداشته است.
در قدم اول پيامبران اين مسأله را مطرح كرده و فيلسوفان در مقام نفى يا اثبات آن برآمده‏اند. حكيمان اسلامى مانند ابوعلى سينا بر اين باورند كه از نظر برهان علمى و عقلى، ارواح باقى و ماندگارند و با مرگِ بدن فانى نمى‏شوند، بلكه بازگشت جان‏ها به سوى پروردگار است و سعادت و شقاوت ارواح جنبه معنوى و عقلانى دارد؛ يعنى لذت‏ها و ناراحتى‏ها در قيامت از نوع لذت و رنجى است كه آدمى از طريق عقل ادراك كرده است. او رنج و خوشى را از راه عقل لمس مى‏كند، نه از راه جسم. تا اين جا عقل و علم ما را يارى مى‏كند و مى‏فهميم كه روح در جهان بعدى يا معذب است و يا متنعم به نعمت‏هاى الهى، و آن حقيقتى كه پس از مرگ باقى مى‏ماند، قوه عاقله انسان است و ساير قواى انسان به كلى معدوم و نابود مى‏شود، زيرا مركز و كانون آنها جسم مادى است، اما قوه عاقله، موجودى مستقل و مجزاى از جسم، ولى مدبر و اداره كننده آن است. روح به عنوان ابزار كار از مغز و چشم و دست و پا و ذائقه استفاده مى‏كند؛ وقتى جسم كه كانون اصلى اين نوع قواست، از ميان رفت، قوه شامه و لامسه و ذائقه و سامعه و نيروى فشار و تعادل و ديگر قوا باقى نمى‏ماند.
شخصيت واقعى انسان همان عقل فعّال است كه ماندگار است. طبق اين نظريه، معاد روحانى با عقل اثبات مى‏شود، اما جسمانى بودن معاد و لذايذ مادى آن را از طريق مخبر صادق مى‏پذيريم. مطابق اين قول معاد عقلاً روحانى و تعبداً جسمانى است.

٦. بازگشت ارواح با كيفيت جسمانى گروهى را اعتقاد بر آن است كه معاد بازگشت انسان به خداست، نه به ابدان؛ ولى روح با كيفيت جسمانى به سوى كمال مطلق مى‏رود. آنان به عقل و روحِ مستقل از بدن عقيده دارند، ليكن بر اين باورند كه انسان يك بدن مادى و جسدانى دارد و يك بدن برزخى و مثالى. اين بدن با كالبد وحدت دارد، ليكن آن بدن جنبه جوهرى و تجردى دارد. وقتى انسان مى‏ميرد، از بدن برزخى و قالب مثالى جدا نمى‏شود؛ فقط كالبد مادى همچون تفاله‏اى دور ريخته مى‏شود. تمام تغييرات و تحولات مربوط به همين بدن ضخيم مادى است. آن بدن لطيف هرگز در معرض فنا و تغيير نمى‏باشد و فقط بدن مادى است كه در طول عمر چندين بار سلول‏هاى آن عوض مى‏شود. اين قالب مادى در واقع لباس آن بدن برزخى است؛ بدنى كه همواره ثابت و لايتغير و زوال ناپذير و قالب عقل و روح آدمى است. بدن مثالى همواره زنده و همراه با روح است. حيات از ذات جسم برزخى مى‏جوشد، ولى نسبت به بدن مادى يك امر عارضى است كه در پرتو بدن مثالى و روح وجود پيدا مى‏كند. به مجرد اين‏كه ارتباط روح و قالب مثالى با بدن جسمانى قطع شود، ديگر حيات براى كالبد باقى نمى‏ماند. از اين‏رو زود متلاشى‏مى‏گردد.
پس از مرگ جسمانى بخشى از وجود ما كه همان روح و قالب مثالى است، و به تعبير دقيق‏تر نفسى كه ما هستيم، در قلمرو ديگرى از وجود و همراه بدن ديگر به حيات خود ادامه‏مى‏دهد.

٧. خلق جديد كسان ديگرى نيز هستند كه معتقدند افراد مدتى پس از اين‏كه مى‏ميرند، مجدداً خلق مى‏شوند. انسان موجود جاودانه‏اى نيست؛ روح انسان نيز باقى نمى‏ماند. انسان صرفاً حياتى پس از مرگ دارد. به گفته آنان در حيات انسان يك شكاف و فاصله‏اى وجود دارد. ما زندگى مى‏كنيم، سپس مى‏ميريم و كالبد ما متلاشى مى‏گردد. پس از مدتى دوباره خلق مى‏شويم و حيات دوباره پيدا مى‏كنيم. آنچه مجدداً خلق مى‏شود، تمام جسم و روح ماست. فردى كه مجدداً آفريده مى‏شود، در حقيقت همان شخص متوفى است، هر چند ممكن است بسيارى از خصوصيات صورى و فيزيكى را نداشته باشد.

٨. بازگشت روان به ابدان متعدد شايسته است گفتار طرفداران تناسخ را - كه با كمال تأسف گروهى از معتقدان به روح در غرب سخت از آن طرفدارى مى‏كنند - ذكر كرده و با دليل آن را رد كنيم، تا بدين وسيله يكى از موانع بزرگ را در راه اثبات معاد جسمانى و لزوم جهان ديگر برداريم.
برخى از فيلسوف‏نماها و همچنين گروهى از مذهبى‏ها، با اين‏كه معتقد به بيدادگرى و عدالت، نيكى و بدى، كيفر و پاداش هستند، ولى در كيفيت تحقق پاداش كردار، در پرتگاه اشتباه قرار گرفته‏اند. آنها به رغم عقل و وحى، جزاى عمل را در همين وضعيت پنداشته‏اند، و عقيده دارند با فرا رسيدن مرگ، انسان‏ها نابود نمى‏شوند، بلكه براساس تناسخ، روح، كالبد كهنه را ترك گفته و به جسم ديگرى منتقل مى‏شود. روح در بدن جديد به كيفر كردار و جزاى اعمالى كه در كالبد پيشين انجام داده، مى‏رسد. اولين كسى كه در يونان باستان نغمه ناهنجار تناسخ را ساز كرد و رنگ برهان به آن داد، «فيثاغورث» بود.
صدرالمتألهين شيرازى مى‏نويسد:
گمان من اين است: آنچه در باب تناسخ از اساطين حكمت مانند افلاطون، سقراط، فيثاغورث و انباذقلس و... بازگو شده، كه آنان بر تناسخ پافشارى داشته و ارسطو از عقيده‏اش مبتنى بر مخالفت با تناسخ دست كشيده و به نظر استادش گرويده است، همه اينها بر اين معنا دلالت مى‏كند كه مقصود آنها اين بوده است كه ارواح منحط و خبيث در سايه رذايل اخلاقى و اعمال پليد و توغل در حيوانيت، در قيامت به شكل حيوان محشور مى‏شوند. اين عقيده ربطى به تناسخى‏ها ندارد، زيرا آنان منكر قيامت هستند.(٩)
اين عقيده را مى‏توان از كلمات افلاطون نيز استنباط كرد. متفكران اين گروه براى اثبات نظريه خويش به دلايل عقلى و نقلى تمسك جسته‏اند؛ مثلاً مى‏گويند: جهان آفرينش نامحدود و بى‏انتهاست؛ ارواح انسان‏ها هم نامحدود و بى‏پايان است؛ ولى بدن جسمانى آنها محدود مى‏باشد؛ در اين صورت غيرممكن است ارواح بى‏نهايت به كالبد اوليه باز گردند، چون مشكل آكل و ماكول پيش مى‏آيد. بنابراين ارواح به كالبدهاى جسمانى ديگرى - از انسان گرفته تا جماد و حيوان و گياه - حلول مى‏نمايند.
در پاسخ بايد گفت در فلسفه ثابت گرديده، مواد عالم محدود است. بنابراين انسان‏هايى كه در جهان مادى زيست مى‏كنند، محدود مى‏باشند. گر چه بعضى فيلسوفان در گذشته «جان ملكوتى» را از نظر عدد نامحدود مى‏دانستند، ولى عقيده مزبور، مورد قبول ديگر فيلسوفان نمى‏باشد. بنابراين، استدلال آنها از ريشه ويران و بى‏اساس است.(١٠)
امام صادق(ع) فرمود:
تناسخى‏ها مردمانى هستند كه دين خدا را پشت سر انداخته و گمراهى را بر هدايت ترجيح داده‏اند و براى كسب آزادى در شهوات و بى‏بندوبارى‏ها بهشت و جهنم را منكر شده‏اند. آنان كسانى هستند كه مى‏گويند جهنم سوزان وجود ندارد و قيامتى در كار نيست. تنها چيزى كه وجود دارد، انتقال روح شخصى از قالب جسمانى به بدن ديگر است. اگر آدم نيكوكار باشد، پس از مُردن در كالبد انسان ثروتمندى حلول مى‏كند، تا بهتر از گذشته به زندگى ادامه دهد. و اگر در بدن پيشين اعمال زشت انجام داده و به حدود و حقوق ديگران تجاوز كرده است، پس از ترك اين بدن، به جسم يك آدم زحمت‏كش و باربر و فقير و يا به بدن حيوانات پست حلول مى‏كند. آنان روزه و نماز را منكرند و محرمات الهى را بر خود حلال مى‏دانند و با محارم خويش ازدواج مى‏كنند. هر قوم و ملتى از آنان متنفر و لعنتشان كرده است. تورات گفتار آنان را تكذيب كرده است و قرآن كريم آنان را كافر و ملعون مى‏داند.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. تعبيرى از جهان مجردات است؛ مفارق يعنى جداى از ماده و ماديات.
٢. جاثيه (٤٥) آيه ٢٤.
٣. مؤمنون (٢٣) آيه ٣٧.
٤. موريس مترلينگ، مرگ، ص ٣١ - ٣٢.
٥. بقره (٢) آيه ١٥٦.
٦. انعام (٦) آيه ٣١.
٧. سجده (٣٢) آيه ١٠.
٨. اعراف (٧) آيه ١٤٧.
٩. ملاصدرا، مبدأ و معاد، ص ٣٨٢.
١٠. پاسخ نظريه اين گروه به صورت گسترده خواهد آمد.




بخش سوم :
ديدگاه‏هاى مختلف درباره معاد(٢)


١- انواع تناسخ
مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى تحت عنوان «اقسام تناسخ» مطالبى دارند كه به سبب ساده‏نويسى، كه شيوه نگارنده است، مضمون آن را تقديم مى‏داريم:
تناسخ به مفهوم مطلق بر دوگونه است: متصل و منفصل.
مقصود از تناسخ متصل اين است كه ماده واحدى در سير تكاملى خود از جماد حركت كرده، به مرحله نباتى برسد و از آن مرحله تا حيوانيت بالا رفته، سپس از حيوانيت به سوى انسانيت ناسوتى و از آن جا به انسان ملكوتى و پس از تكميل به سوى جبروت تا حد مقام فرشته بالا رَوَد و از آن جا به عالَم عقول و قرب الهى پيش‏تازد.
تبدل جماد به نبات و تبديل گياه به حيوان و تبديل صورت‏هاى نوعى به هم، به‏گونه متصل و پيوسته است و گويا انفصالى بين آنها نيست. نطفه، علقه و مضغه و سپس به صورت اسكلت استخوانى درآمده، پس از طى اين مرحله، با گوشت پوشيده مى‏شود و بعد در آن روح دميده مى‏شود. ماده شكل‏هاى گوناگونى به خود مى‏گيرد، بدون آن‏كه فاصله‏اى بين صورت‏ها باشد، مانند تبديل تخم‏مرغ به جوجه.
به يك اعتبار اين تناسخ جنبه صعودى دارد، زيرا از جماد بى‏جان حركت مى‏كند تا به فرشته مى‏رسد و بار ديگر از مَلَك به آنچه اندر وَهْم نايد، نايل مى‏شود.
تناسخ انفصالى، انتقال روح و نفس انسان از محل جداگانه‏اى به محل ديگر است. اين همان تناسخ اصطلاحى است.
هر كدام از تناسخ اتصالى و انفصالى، تناسخ نزولى و صعودى نيز ناميده مى‏شود؛ همان‏گونه كه به تناسخ مُلْكى و ملكوتى، حقيقى و مجازى قابل تقسيم است.

٢- تناسخ مجازى
تمثل روح انسان به شكل حيوان و يا گياه و جماد، از اقسام تناسخ مجازى است. تناسخ حقيقى آن است كه انسان حيوان شود و تبديل صورت گيرد، نه تمثل؛ بدان‏گونه كه در مورد جن گفته شده است، كه مى‏تواند به شكل‏هاى مختلف خود را مجسم سازد.
تناسخ نزولى را به «يوذاسف» نسبت داده‏اند. بنابراين عقيده روح و نور «اسپهبديه» به اولين منزلى كه وارد مى‏شود، مرتبه انسانى است. و اين باب الابواب حيات حيوانى و نباتى است. آنها معتقدند حيوان وجود خارجى ندارد و حيوانات كنونى انسان‏هاى مسخ شده‏اند، كه بعضاً منقرض شده و برخى باقى مانده‏اند. آنها مى‏گويند نفس انسان‏هاى كامل پس از جدايى از بدن به عالم عقلى منتقل گرديده و مستغرق در عالم نور مى‏شود و از دار غرور خلاص مى‏گردد. اما متوسطان و انسان‏هاى حيوان‏گونه، به ابدان ديگر انسان‏ها و يا حيوان و نبات و جماد منتقل مى‏شوند و به تناسب صفات و اخلاقى كه پيدا كرده‏اند، به ابدان حيوانات مناسب با صفات نفسانى خود منتقل مى‏شوند؛ مانند خوك براى كسانى كه شهوت بر آنها غالب است. روح آدم‏هاى غضبناك به بدن حيوانات درنده، و متكبران به بدن شير و حريصان، به بدن مورچه و نيش‏زنان و غيبت‏كنندگان به جسد مار و عقرب حلول مى‏كند.
در مورد تناسخ صعودى گفته‏اند: مرتبه نباتى از ساير موجودات براى گرفتن فيض الهى سزاوارتر است، ولى آن‏كه نفس انسانى را مى‏طلبد، براى اين است كه در سير صعودى از مرتبه نبات و حيوان بالاتر رفته است. حتى در بين نباتات اخس و اشرف است. آخرين حلقه تكاملى در نباتات، اسفنج و يا به گفته آنها درخت خرماست.
بعضى از ارواح براى حلول در بدن حيوانى بايد اين مرحله را نيز طى كنند، تا به اولين و پست‏ترين مرحله حيوان برسند و از آن پس مراحلى را در ميان حيوانات طى كرده، به عالى‏ترين مرتبه حيوانيت - مثل ميمون - مى‏رسند. همچنين در سير صعودى درجات انسانيت را طى مى‏كنند تا به روح اكبر و اعظم و تا آن جا كه مجال تكامل است، برسند؛ كه نور الانوار است.
محكم‏ترين و متقن‏ترين دليل بر رد تناسخ جواب صدرالمتألهين است.(١)
ما مضمون دلايل ملاصدرا را در عبارات روشن و زودياب، پيراسته از اصطلاحات فلسفى، تحت عنوان «عقب‏گرد ممكن نيست» تقديم خوانندگان مى‏كنيم.
شگفت آن‏كه عده‏اى از مذهبى‏ها كه تحت تأثير مقالات تناسخى‏ها قرار گرفته‏اند، با آنها همراه گرديده و دلايلى از كتب آسمانى را براى تحكيم عقايد آنان آورده‏اند. حكيم فرزانه آقاى شعرانى مى‏نويسد:
به نظر مى‏رسد اين جماعت هندوهايى هستند كه با مسلمان‏ها حشر و نشر دارند و در مقام مجادله، به آيات قرآنى براى مجاب كردن مسلمانان تمسك جسته‏اند وگرنه تناسخيان به دين اسلام و كتاب مسلمانان عقيده ندارند.
اينك چند نمونه از آيات:
كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ؛(٢)
هر بار كه پوست بدن آنها مى‏سوزد، ماده سوخته را به پوست تازه‏اى مبدل مى‏سازيم، تا عذاب را بچشند.
با ذوب شدن پوست قبلى پوست تازه‏اى جايگزين مى‏شود. اين در واقع حلول روح در جسم ديگرى است.
در پاسخ بايد گفت: اولاً معتقدان به تناسخ، به جهنم و بهشت و قرآن عقيده ندارند؛ پس به چه دليل به آيات دوزخ تمسك مى‏كنند؟!
در ثانى اين آيه فقط در خصوص پوست دوزخيان وارد شده است، كه پس از سوختن آن، پوست تازه‏اى روييده مى‏شود و يا همان مواد سوخته شده، تبديل به پوست تازه مى‏شود. دراين صورت روح انسان به بدن ديگرى منتقل نشده است. از حُسن‏اتفاق «ابن‏ابى‏العوجاء» همين پرسش را از امام صادق(ع) كرد، كه اگر پوست آنها جديد است، از بدن مجرم نخواهد بود؛ پس چگونه مى‏سوزد، امام صادق فرمود: «هِىَ هِىَ وَهِىَ غَيْرُها؛ مى‏توان گفت پوست جديد مربوط به خود مجرم است و مى‏توان گفت عين آن پوست نيست». در هر صورت بدن گناهكار عوض نشده و از همان بدن پوست جديد روييده است.
دومين و سومين آيه مورد تمسك معتقدان به تناسخ اين است:
وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ؛(٣)
كسانى كه خداوند آنها را مسخ كرده و از آنها ميمون‏ها و خوك‏هايى قرار داده و پرستش بت كرده‏اند.
فَقُلْنالَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ؛(٤)
به آنها گفتيم: به صورت بوزينه‏هايى طرد شده درآييد!
آيه اول حكايت از آن دارد كه خداوند بعضى از انسان‏ها را به خاطر جناياتى كه مرتكب شده‏اند، به ميمون و خوك تبديل مى‏كند، ولى بايد دانست تبديل يك انسان به يك ميمون غير از حلول روح انسان در جسم ميمون، پس از مرگ است؛ مثل اين‏كه يك سگ در نمكزار تبديل به نمك شود، كه ماده واحدى است كه تغيير صورت داده و ربطى به تناسخ باطل ندارد.

٣- عقب‏گرد ممكن نيست
جاى ترديد نيست كه ميان روح و بدن مادى، يك نوع ارتباط و همبستگى شديد وجود دارد، كه مى‏شود از آن به «الفت طبيعى» تعبير كرد.
به موجب قانون تكامل كه در سراسر عالم حكمفرماست، جسم و جان به تناسب يكديگر، به سوى كمال در حركتند. به مقتضاى همين سنخيت و تناسب است كه روح در هنگام تعلق به بدن جنينى خود، در مرحله آمادگى و وضعيت بسيار ناقصى قرار دارد، و به همراه رشد جسمانى تدريجاً به سوى كمال پيش مى‏رود. به همين سبب، درجه شعور و ميزان عقل، از اوان كودكى تا پيرى اختلاف محسوسى دارد، و شدت و ضعف پيدا مى‏كند، و هر چه بر عمرش بگذرد، عقلش كامل‏تر مى‏شود. بنابراين آيا امكان دارد روح كمال يافته يك انسان عقب‏گرد كند، و تمام كمالات و اندوخته‏هاى علمى و صفات انسانى را - در حالى كه با جانش آميخته شده و جزو ذاتش گرديده - از دست بدهد تا بتواند با پيكر كودكى ارتباط برقرار كرده و دوباره به همراه آن جسم ناقص، رشد پيدا كند؟ آيا اين‏گونه حركت ارتجاعى و ضد تكاملى در نظام طبيعى امكان دارد؟ قطعاً جواب منفى است، زيرا در قانون تكامل، عقب‏گرد وجود ندارد، بلكه پيشرفت بيش‏تر و كمال زيادتر وجود دارد. بنابر اين، اصل تناسب و تكامل ايجاب مى‏كند روحِ تكامل يافته - با حفظ كمالات - نتواند به كالبد ناقصى - كه در مرتبه جنينى قرار دارد و از شعور حيوانى بهره‏مند نيست - تعلق بگيرد، مگر آن‏كه از تمام خاطرات و آموخته‏ها و آفرينش‏هاى فكرى دست بشويد و انحطاط پيدا كند، ولى همان‏گونه كه گفتيم، چنين بازگشتى (از كمال به نقص و از مرحله فعليت به قوه) از نظر علم و فلسفه امكان‏پذير نيست، زيرا خاطرات زندگى و اطلاعات علمى، در اعماق روان انسان رسوخ و تمركز زوال‏ناپذيرى پيدا كرده است. بايد افزود روح با دستاوردهاى خود يك نوع وحدت طبيعى دارد، مانند الكتريسيته كه در اعماق سنگ است و جدا شدنى نيست.
اين گفته بدان مى‏ماند كه معتقد باشيم يك درخت تكامل يافته و با ثمر، ناگهان -بافرارسيدن فصل زمستان - به عقب برگردد، تا جايى كه به صورت اوليه كه نهالى نورس و يا سبزه‏اى بيش نبود، درآيد! در حالى كه علم و عقل چنين فرضيه دور از عقلى را رد مى‏كند. بااين برهان، تناسخ در تمام صورت‏ها و اقسام آن رَد مى‏شود. موهوم بودن اين باور به قدرى روشن است كه برخى از غربى‏ها هم آن را نمى‏پذيرند.
يكى از دانشمندان چنين مى‏نويسد:
بر خلاف عقيده ملل قديم، روحى كه در جسم انسان به اهتزاز درآمده، ممكن نيست حلول در جسم حيوانى نمايد. اين امر، رجعت قهقرايى است، و آن غيرممكن است، زيرا روح رو به تقدم مى‏رود، نه قهقرا.(٥)
گر چه گفته فوق شامل يك‏گونه از انواع تناسخ مى‏شود، ولى استدلالى كه در پايان كلام وجود دارد (روح رو به تقدم مى‏رود، نه قهقرا) همه شكل‏هاى تناسخ را نفى مى‏نمايد، و آن را يك عقب‏گرد براى روح بشر به شمار مى‏آورد - چه روح به كالبد حيوانى تعلق بگيرد و چه در جنين انسانى حلول نمايد زيرا در هر دو صورت بايد تمام اندوخته‏ها و دانستنى‏هاى خودرا از دست بدهد و از نو آغاز نمايد، و اين عقب‏گرد و انحطاط است. شايان ذكر است معتقدان به تناسخ، به وجود روح مستقل معتقدند، از اين رو پاسخ ما بر اين عقيده استواراست.

٤- عدم وجود موازنه بين مردگان و نوزادان
پيش از طرح اين دليل، تذكر دو نكته لازم است.

الف) ازدياد جمعيت بشر تجربه و آمار ثابت كرده است شمار افراد بشر در آغار خلقت، به اين مقدار نبوده، به تدريج از طريق توليد مثل، جمعيّت انسان‏ها به طور سرسام‏آورى رو به ازدياد گذاشته است. طبق محاسباتى كه به عمل آمده، تعداد مردگان در حال طبيعى به اندازه يك سوم تولد نوزادان است. آمار افرادى كه متولد مى‏شوند، به مراتب از مردگان بيش‏تر است، به همين جهت نسل بشر پيوسته رو به افزايش است.

ب) مرگ‏هاى غيرطبيعي ممكن است در اثر وقوع پاره‏اى از حوادث، مانند جنگ، زمين لرزه، طوفان، سيل و بيمارى‏هاى خطرناك، يك باره و ناگهانى ميليون‏ها نفر نابود گردند، در حالى كه نوزادان به مقدار ١٦ مردگان نباشند. در اين صورت بايد روان‏هاى دور از بدن براى مدت طولانى سرگردان و حيران بمانند! اين موضوع را «تعطيل ارواح» مى‏نامند، كه حتى پيروان تناسخ به آن اعتقاد ندارند، زيرا آنان طبق مبانى عقيدتى خود چنين امرى را محال مى‏دانند.
از سويى ديگر براى هر متفكرى روشن است در هيچ زمانى ميان تعداد مردگان و شمار نوزادها مساوات برقرار نشده و نخواهد شد، بلكه به طور طبيعى نوزادان بيش‏تر از افرادى هستند كه مى‏ميرند؛ به همين سبب جمعيت دنيا روبه ازدياد است؛ حتى پيش‏بينى مى‏شود اگر جنگ سوم جهانى شروع نشود، ممكن است زمين گنجايش افراد بشر را نداشته باشد. با اين دو مطلب اساس پندار تناسخى‏ها از بين مى‏رود، زيرا طبق عقيده آنها افراد بشر، از نظر مرگ و ولادت بايد مساوى باشند، تا روح مرده به بدن نوزادى تعلق گيرد! و تا وقتى كه مرگى صورت نگيرد، ولادتى تحقق پيدا نمى‏كند. طبق اين مسلك تعداد افراد بشر از آغاز آفرينش تا انقراض عالم بايد يكسان باشد، زيرا روح همواره در حال خَلْع و لُبْس (برهنگى و پوشش) هست! اين پندار بر خلاف وجدان و واقع است، زيرا هر فرد - با اندكى توجه - درك مى‏كند نسل آدمى پيوسته رو به ازدياد است و اگر پس از پايان جنگ جهانى دوم آمارگيرى شود، خواهيم ديد جمعيت بشر افزايش يافته است.
بعضى از نويسندگان طرفدار مكتب تناسخ، در مقابل بررسى و تحليل فوق عاجز و درمانده شده‏اند. آنها براى پاسخگويى، فرضياتى را مطرح مى‏كنند، تا شايد بتوانند موانع را از سر راه «تناسخ» بردارند. آنها مى‏گويند در چنين مواقعى خداوند ارواح جديدى خلق مى‏كند، و در مقابل، كالبدهاى جديدى نيز به وجود مى‏آورد!
اين گفته در واقع، فرار از اشكال و لجاجتى عوامانه است. چون اگر خدايى قادر و حكيم وجود دارد، مى‏تواند ارواح مردگان را بدون حلول در جسم ديگر، در وضعيت برزخى تا هنگام رستاخيز نگهدارى كند و براى هر نوزادى روح جداگانه‏اى ايجاد نمايد، تا قانون سنخيت و اصل تناسب بين جسم و جان رعايت شده باشد، لزومى ندارد در هنگام ازدياد نوزادها از مردگان، به طور استثنايى ارواح بيش‏ترى بسازد، تا قانون تكامل را در مورد روح نقض كند و همواره جان‏ها را از زندانى به زندان ديگر منتقل نمايد و انسان‏ها را به اين تكرار بيهوده وادار سازد! آرى، خدا چنين كارى نمى‏كند، بلكه با تشكيل رستاخيز، بشر را به‏پاداش عمل و كيفر كرده‏هاى خود مى‏رساند و قانون تكامل را به بهترين وجهِ منطقى جلوه‏مى‏دهد، و عقل انسان‏ها را از بن‏بست فكرى و مشكلات علمى آزاد مى‏نمايد. بايد افزودمسأله قيامت بدين صورت، در تمام كتاب‏هاى آسمانى با صريح‏ترين گفتار خاطرنشان شده است.

٥- تكرار بيهوده و بى‏حاصل
روان انسان‏هايى كه در وضع كنونى در قالب بدن زندگى نموده و حوادث تلخ و شيرين را از راه كالبد مادى چشيده‏اند، و با نوش و نيش آن بوده‏اند، اگر بنا شود پس از مرگ روح انسان، به طور مداوم از كالبدى به جسم ديگر انتقال پيدا كند و پس از طى زندگى و تحمل شدايد، باز به بدن ديگرى تعلق بگيرد و با انواع خوشى‏ها و ناخوشى‏هاى زندگى دست به گريبان باشد و پيوسته به همين منوال در حال نقل و انتقال باشد، قطعاً چنين زندگى مكرر يك امر بيهوده و پوچى بيش نخواهدبود.
آيا تكرار چنين وضع نابسامانى مى‏تواند هدف آفرينش و مقصد نهايى خلقت انسان باشد؟!
قطعاً جواب منفى است، زيرا عمل بيهوده و تكرار بى‏حاصل نمى‏تواند هدف يك‏موجودذى‏شعور باشد، تا چه رسد به انجام آن از خداى حكيم، كه دارنده قدرت و علم بى‏پايان است.
گذشته از آن، پيروان مسلك تناسخ بايد معتقد باشند تا بى‏نهايت چنين وضعى جريان دارد، در حالى كه چنين تكرار بى‏ثمر و ادامه بى‏نهايت آن، موضوعى ناشدنى و عملى نامعقول است! جاى بسى تعجب است كه برخى از افراد كه شيفته اين‏گونه موهومات گرديده‏اند، مى‏خواهند اين لاشه گنديده را دوباره زنده كنند، و بدين منظور يادداشت‏هاى زمان جاهليت را، از زير توده‏هاى خاك بيرون كشيده و در بعضى مجلات انتشار مى‏دهند، تا هم زندگى سپرى شود و هم به خواسته‏هاى استثمارگران جهانى لباس عمل بپوشانند و موهوم‏پرستى را در مغز جوان‏ها پرورش دهند!
آنها معتقدند: حسَن نامى مثلاً كه در دوران پيش نامش محمود بوده، به بدن كنونى انتقال‏يافته است، و آن‏گاه لاطائلاتى، مانند فالبين‏ها به هم مى‏بافند، و كلياتى را به رشته تحرير در مى‏آورند، در حالى كه تمام اينها ادعايى بدون دليل، بلكه تجديد قصه حسين‏كرد شبسترى است! و به فرض كه در حال اسپرتيسم‏(٦) يا «تنويم‏(٧) مغناطيسى» روح واسطه‏اى چنين‏چيزى بگويد، بايد گفت: يا تلقين است، يا براى سرگرمى و گمراه ساختن افراد ساده‏لوح مى‏باشد! ممكن است ارواح ناپاك - كه در قرآن و اخبار از آنها به جن و شيطان تعبير گرديده- در هنگام تسخير يا تنويم حاضر شوند افكار مردم را از صراط حق منحرف سازند.
اصولاً هنوز مسأله اسپرتيسم و تنويم، براى محققان به درستى روشن نشده است؛ آنچه كه از «احضار ارواح» به دست مى‏آيد، حاضر شدن موجودات نامريى و اطلاعاتى است كه از ناحيه آنها در دسترس ما قرار مى‏گيرد؛ ولى آيا آن اَشكال، روح انسان هستند يا ارواح پليد و شياطين؟ تناقض‏گويى‏هايى در اين زمينه وجود دارد، كه به احتمال زياد بايد گفت دسته دوم در اين كار مؤثرند.
نويسنده‏اى - كه از طرفداران مسلك تناسخ است - اعتراف مى‏كند ارتباط برخى از «مديوم‏ها»(٨) در همه جا قابل اطمينان و اعتبار نيست.(٩)
از كجا معلوم كه ساير مديوم‏ها راست مى‏گويند، يا گزارش‏هاى آنها از طرف روح تسخيرشده مى‏باشد. نگارنده براى اين‏كه در مقام پاسخ فقط به بعيد بودن مسأله اكتفا نكند، از دو راه جواب را مطرح مى‏كند:

١. اخبار بشر مصون از خطا نيست. ممكن است قبول كنيم در حال «تنويم» يا «اسپرتيسم» روح از پرتو جدايى از بدن ادراكات قوى‏تر و قدرت بيشترى پيدا كند، ولى هر چه روح يك فرد معمولى نيرومند شود، بالاتر از آن نيست كه ادراكات يك فرد عامى در حال خواب مغناطيسى مانند ابوعلى سينا گردد! در حالى كه ابوعلى و ساير نوابغ دنيا بشر و جايزالخطا هستند و تفكرات آنها مصون از اشتباه نيست. به فرض آن‏كه يك بى‏سواد در حال «تنويم» از تناسخ حرف بزند، سخنان او قابل اعتماد نيست؛ افرادى كه در بيدارى اين نغمه را ساز نمودند، نيز دچار خطا بودند؛ چون بدون ترديد «تنويم»، يك فرد عادى را به نبوت يا امامت نمى‏رساند تا هر چه گفت، مطابق با واقع باشد. اخبار و گفتار انسان‏ها - چون معصوم نيستند - بايد در محكمه عقل رسيدگى شود؛ اگر عقل سليم آن را پذيرفت و برهانى بر ردّ آن آورده نشد، قابل پذيرش است. از آن‏رو كه به دلايل گذشته تناسخ، نادرست از كار درآمد، بى‏اساس بودن اين‏گونه گفتار روشن است.

٢. خبرهاى درست «مديوم» علل مختلفى دارد. براى روشن شدن جواب، از طريق دوم مثالى مى‏آوريم؛ اگر احساس حرارت كنيم، ممكن است علت آن، يكى از علل زير باشد:
الف) مجاورت با آتش؛
ب) خشم گرفتن و ترشح «آدرنالين»از غده فوق كليه و بسيج نيروهاى بدن؛
پ) خوردن آب سرد در فصل تابستان به خصوص پس از فعاليت زياد. علت‏هاى ديگرى مانند بيمارى مى‏تواند گرمازا باشد. بنابراين به مجرد احساس حرارت در بدن نمى‏شود گفت: حتماً آتشى در اطراف هست، زيرا حرارت ملزومى است كه نيازمند لوازم متعددى چون تابش خورشيد و حرارت آتش مى‏باشد. اگر مى‏گويند: چون در حال تسخير يا «تنويم»، مرده از وجود گنجى در فلان جا، خبر داد و اظهار داشت: در صد سال پيش كه در بدن «الف» بودم، گنجى را پنهان ساخته‏ام، و اينك كه در كالبد «ب» هستم، بيان كرده‏ام - و اتفاقاً درست از كار درآيد - اين استقرا اگر در چند مورد درست باشد، نمى‏تواند يك حكم كلى را در همه موارد به ثبوت رساند. ثانياً ممكن است اطلاع دادن از وجود گنج و اشيايى زير زمينى يكى از علت‏هاى زير باشد.
الف) تناسخ؛
ب) از طريق تلقينات ارواح مخفى، مانند جن و شيطان؛
پ) اتحاد و اصطكاك روح مديوم با روان صاحب گنج، مانند اتصال دو سيم تلفن با يكديگر؛ چون ممكن است روح براثر پاره‏اى از عوامل با روح ديگران اتحاد شديدى پيدا نمايد. مثلاً روان «حسن» را كه بدرود حيات گفته، روح خود ببيند، و خيال كند خودش در دوران پيش «حسن» بوده و گنجى را پنهان ساخته است.
اعتراف «مديوم» به تناسخ هم ممكن است علت‏هاى مختلفى داشته باشد؛ مثلاً يا به خاطر تلقين تسخير كننده باشد، و يا بر اثر القائات ارواح خبيثه و شياطين، و يا اتحاد با ارواح ديگر به طورى كه همه آنها را خودش ببيند، يا مجرد گمان باشد يا خاطرات نهانى.
بنابراين گفتار مديوم‏ها و يا موجودات مخفى - حتى ارواح انسان‏ها - نمى‏تواند سند محكمى براى اثبات تناسخ باشد.
دلايل ديگرى بر مردود بودن مسلك مزبور وجود دارد، ولى چندان مستدل نيست؛ از اين‏رو از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم.
در پايان بحث لازم است يكى از نتايج زيان‏بار اعتقاد به تناسخ را از زبان «منتسكيو» بشنويم؛ وى مى‏نويسد:
يكى از نتايج بدى كه از عقيده به تناسخ گرفته شده، اين است كه زنان را در هندوستان كه مركز اصلى اين عقيده است، پس از فوت شوهر به همراه جنازه آنها آتش مى‏زنند و به اين طريق يك موجود بى‏گناه با شكنجه شديد به ديار عدم رهسپار مى‏شود.(١٠)

٦- تناسخ از نظر قرآن و حديث
در خاتمه اين بحث تذكر يك نكته را لازم مى‏دانم؛ تعلق ارواح به اجسام برزخى در عالم‏برزخ، ازگونه تناسخ نيست. مرحوم مجلسى از شيخ بهاءالدين عاملى چنين بازگو مى‏كند:
عده‏اى گمان كرده‏اند تعلق روان پس از مرگ به قالب «مثالى» و جسم برزخى، از مصاديق تناسخ است؛ اين پندار بى‏اساس است، زيرا تناسخى كه به اتفاق نظر مسلمانان مردود و بر خلاف اصول مذهب به شمار مى‏رود، اين است كه بگوييم: روح پس از جدايى از بدن در كالبد مادى ديگر حلول مى‏كند، و زندگى دنيوى را از سر مى‏گيرد و يا به جسم فلكى حلول مى‏نمايد، يا پس از اين‏كه در بدن‏هاى عنصرى مدتى به سر برد، به جسم فلكى باز مى‏گردد. به موجب آراى مختلفى كه ابراز شده است، اين موضوع محال و مردود است، ولى تعلق روح به بدن مثالى كه در عالم برزخ انجام مى‏شود، به تناسخ ارتباطى ندارد و اگر كسى اين مطلب را مانند آن بداند، از حدود بحث و دايره اصطلاحات خارج شده است. اگر كسى آن را تناسخ بنامد، با وى اختلافى نداريم، زيرا اين موضوع به تناسخ معروف ارتباطى ندارد.(١١)
بر اين مطلب صحّه گذاشته نمى‏شود، زيرا آن گروه معتقد به قديم و ازلى بودن ارواح و تردد آنها در كالبدهاى مادى و بالأخره انكار معاد جسمانى هستند؛ در صورتى كه عقيده به تجسم روان در قالب اجسام برزخى نه تنها با اصل رستاخيز منافاتى ندارد، بلكه از مقدمات تشكيل قيامت محسوب مى‏گردد، و زندگى برزخى را امكان‏پذير مى‏سازد.
چنين درك فطرى از سرشت طبيعى و غريزى انسان حكايت دارد. از طرف ديگر معقول نيست آفريدگار حكيم، چنين احساسى را در عمق جان بگذارد، و با فرستادن پيامبران بر اين درك، صحّه گذاشته باشد، ولى در آينده تحقق پيدا نكند! در اين صورت منكران قيامت خوشبختند كه بدون قيد و بند اسب خود را تاخته‏اند، ولى باورداران - كه خود را از لذات نامشروع محروم نموده‏اند - بدبخت مى‏باشند. قطعاً چنين عملى از سوى حكيم انجام نمى‏شود و حكمت و قدرت اقتضا دارد روزى عدالت مطلق بر سرنوشت مردم حكمفرما باشد و مطابق آن همگى كيفر و پاداش شوند.
گذشته از اين، قدرت لايزالى كه بشر را به علم و عقل آراسته و استعداد كمال نامحدود را در اندرونش به وديعت نهاده است، و تمام مظاهر خلقت را فرمانش تسخير كرده، غيرممكن است سرنوشت آدمى را مانند حشرات و حيوانات به دست نيستى و خاموشى بسپارد! براى تأييد اين موضوع سخن متفكر غربى را ذكر مى‏كنيم. وى مى‏نويسد:
اعتقاد به بازگشت روح به بدنِ ديگر - در اين عالم - يك عقيده كهن و قديمى است. اين پندار - نخستين بار - در هند به وجود آمد و از آن جا به ساير ملت‏ها سرايت كرد. هم اكنون نيز اين عقيده در هندوستان وجود دارد و در آيين اسلام هيچ فرقه‏اى جز «تناسخيه» بدين ايده قائل نيستند، و آنان هم تناسخ را از قرآن نگرفته‏اند، بلكه از هندوها و فلسفه آنها اقتباس نموده‏اند.(١٢)
ولى قرآن و روايات، اين خرافه را نفى مى‏كند؛ امام هشتم(ع) فرمود:
مَنْ قالَ بِالتَّناسُخِ فَهُوَ كافِرٌ بِاللّهِ الْعَظيمِ يَكْذِبُ بِالْجَنَّةِ وَالنّارِ؛(١٣)
هر كس قائل به تناسخ باشد، به خداى بزرگ كفر ورزيده و بهشت و جهنم را انكار كرده است.
قرآن از زبان ارواحى كه از بدن جدا شده، در همان لحظات نخستين مى‏گويد:
رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلّى أعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ كَلّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى‏ يَوْم يُبْعَثُون؛(١٤)
پروردگارا! مرا به دنيا برگردان! شايد عمل صالحى را كه ترك گفتم، انجام دهم؛ پاسخ مى‏دهند: هرگز بازگشتى نيست و پس از مرگ آنان، عالم برزخ است تا روز قيامت.

٧- علل اعتقاد به تناسخ
مجموعه بينش‏هاو گرايش‏هاى انسان، از چهار منبع نشأت مى‏گيرد؛ يا منشأ عقلى دارد، مانند: درك علل و معلومات؛ يا انگيزه فطرى و ذاتى، همچون حُسن عدالت و زشتى ظلم و تجاوز؛ و يا جنبه تخيلى و خرافى دارد، مانند: نحوست سيزده و آواى جغد؛ و يا علت غريزى؛ مثل: ميل به تشكيل خانواده و حُب ذات.
گرايش‏هاو اعتقاداتى كه از عقل و فطرت و غريزه مايه مى‏گيرد، لازم نيست از علت پيدايش آن جستجو شود؛ مثلاً چه علتى باعث شد بشر به دنبال تشكيل خانواده رود؟ علت معلوم است؛ غريزه جنسى و ميل به توليد مثل، اين كشش را ايجاد مى‏كند. دنبال علت اصلى و تاريخچه پيدايش آن بودن بيهوده است. ولى اگر عقيده منشأ عقلى و فطرى و غريزى نداشته باشد، بلكه فقط از تخيل و عقده‏هاى روحى برخيزد، به دنبال علل آن رفتن امرى معقول و طبيعى است؛ مانند نحوست سيزده، صبر كردن به خاطر عطسه، شوم بودن صداى جغد، خواندن مرغِ حق و ترس از مردگان؛ زيرا عقل ميان سيزده و چهارده هيچ فرقى نمى‏نهد. بايد علت اصلى اين خرافات را پيدا كرد. تناسخ هم از اين‏گونه عقايد است كه علّت آن، يا روانى است و يا اجتماعى.
علّتِ روانى پيدايش تناسخ، شكست‏ها و محروميت‏هاى اقتصادى و اجتماعى است؛ كسانى كه گرفتار فقر و بدبختى بوده‏اند، عقده‏هاى روحى خود را به اين صورت مى‏گشودند. علت ديگر، حس انتقام‏جويى است؛ در عرب‏هاى جاهليت - كه كشت و كشتار فراوان بود - كسانى كه قدرت انتقام نداشتند، به تخيّلات پناه مى‏بردند و مى‏گفتند: روحِ مقتول وارد جسم جغد شده و ناله‏هاى وحشتناكى سر مى‏دهد! اين پرنده - كه روح مقتول است - روى بام خانه قاتل مى‏نشيند و مى‏نالد، تا قاتل خونش ريخته شود!
علت سومى كه مى‏شود گفت، اين است كه بشر به دليل فطرت ذاتى نمى‏تواند حساب و كتاب را در اين جهان انكار كند. او فطرتاً احساس مى‏كند هر عملى عكس‏العملى در پى خواهد داشت و بايد ستم‏گر و مظلوم و شكم‏پرستان و گرسنگان روزى به كيفر كردار و پاداش رنج‏ها و ناراحتى‏ها برسند؛ از اين‏رو آنان به منظور قانع كردن خواسته‏هاى باطنى و پاسخ به كشش‏هاى ذاتى به انحراف كشيده شده، قيامت را به شكل تناسخ مطرح ساخته‏اند و چون حقيقت را نديدند، ره افسانه زدند. همچون كودك گرسنه‏اى كه از مادر خود محروم شده و براى بر طرف كردن گرسنگى، به خوردن خاك روآورده است. تناسخى‏ها چون نمى‏توانند انگيزه‏هاى باطنى خود را ناديده بگيرند، ناگزير بدين‏گونه ترفندها و خرافه‏ها دست زده‏اند.
از سوى ديگر تناسخ يك عامل بازدارنده و تحذيركننده است، زيرا فقرا و مستمندان به اميد آن‏كه روزى در بدن ثروتمندان، پادشاهان، و يا قدرتمندان حلول خواهند كرد و از زندگى مرفهى برخوردار خواهند شد، صبر و تحمل را پيشه كرده، دست به قيام بر ضدّ جباران نمى‏زنند، و بر اين باورند كه ظالمان - در آينده - به جرم قتل و غارت به بدن فقرا و محرومان منتقل شده و مجازات طغيان خويش را خواهند ديد. رنج‏ديدگانى كه به تناسخ عقيده دارند، در برابر ظلم و ستم‏ها و فقر و سيه‏روزى، جز صبر و تحمل چاره نخواهند داشت؛ از اين‏رو هرگونه استثمار را تحمل خواهند كرد، و اين خواسته استعمارگران است.

٨- نظرگاه‏هاى مختلف در تناسخ
معتقدانِ به تناسخ نظريات متضادى دارند كه در نفى حياتى اخروى با هم فرق دارند؛ مثلاً كسانى كه معتقد به «تناسخ نامحدود» مى‏باشند و بر اين باورند كه نفوس انسان‏ها پيوسته در تمام زمان‏ها از بدنى به بدن ديگر منتقل مى‏شوند و براى اين انتقال محدوديتى وجودندارد، هدف آنها اين است كه اگر بازگشت و معادى باشد، بدين شكل است. قطب شيرازى چنين تفسير كرده است:
گروهى كه از نظر تحصيل و آگاهى فلسفى در درجه نازل مى‏باشند، به چنين تناسخى معتقدند؛ يعنى پيوسته نفوس از طريق مرگ و از طريق بدن‏هاى گوناگون، خود را نشان مى‏دهند و فساد و نابودى يك بدن مانع از عود ارواح به اين جهان نمى‏باشد.(١٥)
در مقابل نظريه فوق گروهى بر اين باورند كه انسان‏هايى كه از نظر حكمت عملى و نظرى كاملند، به هنگام مرگ، روحشان به اين دنيا برنمى‏گردد؛ بلكه به جهان مفارقات (مجردات) ملحق مى‏شوند و براى بازگشت آنان بدين جهان پس از تكامل، مفهومى باقى نمى‏ماند. ولى كسانى كه به كمال مطلوب در بُعد «عملى» و «نظرى» نرسيده‏اند، براى كسب كمال علمى و عملى به اين جهان برمى‏گردند. مگر در پرتو كسب و تحصيل به جهان مفارقات صعود كنند.
نظريه سومى هم در كتاب اسرار الحكم بازگو شده است و خلاصه آن نظريه اين است كه انسان از مرتبه جمادى و نباتى حركت را آغاز مى‏كند و به قول ملاى رومى:

از جمادى مُردم و نامى‏شدم
وز نما مردم ز حيوان سر زدم
مُردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى زمُردن كم شدم
بار ديگر هم بميرم از بشر
تا برآرم از ملائك بال و پر
بار ديگر از مَلَك پَرّان شوم
آن چه اندر وَهْم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم در ارغنون
گويدم كانّا اليه راجعون

با اين تفاوت كه مراتب تكاملى را چنين مى‏گويند: روح الهى در قدم اول به جماد تعلق مى‏گيرد، سپس به نبات، بعد به حيوان و پس از تكامل با يك جهش و تحول ناگهانى به مرتبه انسانيت صعود مى‏كند و به حركت استكمالى ادامه مى‏دهد تا به اوج كمال مى‏رسد.(١٦)
هر سه نظريه باطل و بى‏اساس است و پيامدهاى فاسدى بر اين نظريات مترتب مى‏باشد.(١٧)

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. ملاهادى سبزوارى، اسرار الحكم، ج ١، ص ٢٩٠ - ٢٩٤.
٢. نساء (٤) آيه ٥٦.
٣. مائده (٥) آيه ٦٠.
٤. بقره (٢) آيه ٦٥.
٥. توس دروتبس دررو، اسرار مكنونه، ترجمه منوچهر كامياب، ج ٢، ص ٤٨.
٦. احضار ارواح.
٧. تنويم، به خواب عميق فروبردن و فرستادن روحِ خواب‏شونده به دنبال مقاصد را گويند.
٨. مديوم كسى كه واسطه براى تنويم و خواب‏كردن مى‏شود.
٩. اطلاعات هفتگى، شماره ١٤١٠، ص ١٨.
١٠. روح القوانين، ص ٦٨٤.
١١. بحارالانوار، ج ٦.
١٢. فريد وجدى، دايرةالمعارف، ج ١٠، ص ١٨١.
١٣. بحارالانوار، ج ٤، ص ٣٢٠، ح ٢.
١٤. مؤمنون (٢٣) آيه ٩٩ - ١٠٠.
١٥. شرح حكمة الاشراق، ص ٤٧٦.
١٦. اسرارالحكم، ص ٢٩٣.
١٧. جعفر سبحانى، منشور جاويد (تفسير موضوعى).

۵
بخش پنجم بخش چهارم :

قيامت از ديدگاهى گسترده(١)


١- قيامت از ديدگاهى گسترده
در مباحث آينده ثابت خواهد شد معاد جسمانى - به هر صورت كه باشد - حقيقتى است امكان‏پذير؛ و مى‏شود به صورت يك امر ممكن وجود پيدا كند، و دليلى در رد آن وجود ندارد.
منكران معاد گزافه مى‏گويند و ناگفته پيداست هر حقيقتى اگر از نظر عقلى ممكن باشد و ضرورت وقوع آن از ديد وحى و فطرت روشن شود، بدون ترديد چنين حادثه‏اى - دير يا زود- به وقوع مى‏پيوندد؛ زيرا اگر در عالم «ميزانى» باشد، كه در راه اثبات حقايق از خطا و اشتباه مصونيت داشته باشد، و هر امرى با چنين ميزان اطمينان بخشى سنجيده شود، و درستى آن ثابت گردد - اگر چه از قلمرو حواس بيرون باشد - در پيشگاه عقل سليم آن موضوع قطعى و انكارناپذير خواهد بود. هم اكنون در دنيا به وسيله علوم طبيعى و رياضى اسرارى كشف شده و مورد استفاده قرار مى‏گيرد، كه نيروى حس را بدان جا راهى نيست و مردم از اين‏گونه اكتشافات و اختراعات در حيرتند، و با اين‏كه هيچ‏گونه اطلاعى از چند و چون آنها ندارند، ولى در مقابل علوم طبيعى و تجربى سر تعظيم فرود مى‏آورند! حتى فرضيه‏هاى دانشمندان را - با اين‏كه ميزان علمى درستى وجود ندارد - مى‏پذيرند، ولى چگونه مى‏توان گفت عقل سليم گزارش‏هاى پيامبران را كه منابع وحى الهى و الهامات ربانى هستند، نپذيرد؟! در حالى كه آنان با «وحى» مطالب درست را دريافت مى‏كنند و در دسترس بشر مى‏گذارند!
بررسى زندگى پيامبران اين حقيقت را روشن مى‏كند كه آنها در تمام اخبارى كه از آينده داده‏اند، دچار خطا و اشتباه نگرديده و در عمل، نظريه‏هاى آنها واقعيت پيدا كرده است. بااتكا به اين منبع (وحى) است كه عموم پيروان اديان الهى، به رستاخير عقيده دارند. خوشبختانه در تمام كتب آسمانى از معاد ياد شده است، و اگر در تورات از قيامت به طور صريح سخن به ميان نيامده است، سندى زنده بر تحريف اين كتاب آسمانى است. وقوع‏قيامت، از عقايد جهانى پيروان دين و از اساسى‏ترين ابزار اصلاح و تربيت به شمار مى‏رود. از اين رو كسانى كه براى اين جهان پهناور به آفريننده‏اى با شعور معتقدند، به اين اصل مقدس نيز ايمان دارند. اصولاً ميان شناخت خدا و قيامت (مبدأ و معاد) در تاريخ اديان، جدايى وجود نداشته است. البته ثابت كردن قيامت از راه وحى، براى افراد مذهبى سودمند است، ولى براى حصول اطمينان بيش‏تر، به استدلال‏هاى علمى و عقلى نياز داريم، تا بدين وسيله جهان بعد از مرگ، با ديد وسيع‏ترى مورد بررسى قرار گيرد.

٢- يك تذكر
پيش از اين‏كه شروع به استدلال كنيم، لازم است به اين نكته توجه كنيم كه معاد در معناى وسيع، شامل دو اصل است؛ يكى به عنوان تشكيل جهان نو و ابدى، پس از فرو ريختن نظام كنونى، و ديگرى، بازگشت روان انسان‏ها به بدن - به همان حالى كه در دنيا بودند - و حضورشان در رستاخيز، به منظور پاداش اعمال يا كيفر كردار، و سپس رهسپار شدن به جايگاه اصلى و ابدى. با اين معنا دلايلى كه راجع به اثبات رستاخيز مى‏آوريم، به دو دسته تقسيم خواهدشد؛ قسمتى، از بررسى جهان آفرينش - كه انسان جزئى از آن است - مورد توجه قرار مى‏گيرد. اين‏گونه دلايل، ابديت عالم را از نظر قانون تكامل اثبات مى‏كند، و در اين قسمت، انسان به‏گونه مستقل و مجزا مورد توجه قرار نمى‏گيرد؛ ولى در قسمت دوم، رستاخيز در عقايد و اعمال بشر بررسى مى‏گردد و لزوم قيامت از راه وضعيت انسان‏ها به ثبوت مى‏رسد. متكلمان اسلامى اين دو قسمت را در هم آميخته، و يا فقط از راه دوم بحث كرده‏اند. صرف‏نظر از اين‏كه اكثر استدلال‏هاى آنها تعبّدى است، و براى همگان قانع كننده نيست. اينجانب براى هر جنبه‏اى از رستاخيز دلايل جداگانه‏اى آورده و موضوعات را از هم جدا مى‏سازم. اميدوارم آيندگان و انديشه‏گران فاضل، اين بحث را بهتر و كامل‏تر كنند!

٣- ارتباط رستاخيز و جهان
دليل‏هايى كه در اين قسمت از بحث مى‏آوريم، با در نظر گرفتن جهان آفرينش است، و لزوم جهان ديگرى را روشن مى‏سازد. در اين زمينه به دلايل زير اشاره مى‏كنيم:

٤- هدف جهان با نيستى نمى‏سازد
در سرتاسر جهان طبيعت قانون «علّيت» حكم‏فرماست. به اعتراف دانشمندان هيچ پديده‏اى بدون علّت و هيچ موجودى بدون هدف نيست. كوچك‏ترين ذره اتم و منظومه‏هاى شمسى به سوى هدف مشخصى در حركتند، و اصولاً حركت، جهت‏دار و هدف‏دار است. از آن‏رو كه در ميان تمام اجزاى عالم، ارتباط و هماهنگى شديدى برقرار است، بايد براى مجموع جهان، هدفى نهايى - غير از اهداف شخصى و مرحله‏اى - باشد.
مطالعه جهان شگفت‏انگيز از دو راه، ما را به وجود يك هدف بزرگ هدايت مى‏نمايد؛ نخست آن‏كه نظام شگفت‏آور جهان، با نيستى سازگار نمى‏باشد، بلكه حاكى از ابديت و هدف سرمدى است.

٥- همسو بودن قدرت نامحدود و حكمت بى‏پايان آفريننده جهان با ابديت آفرينش
با اندكى دقّت معلوم مى‏شود ساختمان بهت‏آور جهان، با وسعت بى‏انتهايش و دقت نظامش، به هيچ وجه با «نيستى» تناسب و همخوانى ندارد، بلكه آفرينش عالم، از نظر هدف نهايى، با ابديت و جاودانگى، سازگار و متناسب است. براى توضيح اين مطلب ناچاريم به گوشه‏اى از اسرار حيرت‏آور عالم و به گستره جهان آفرينش اشاره كنيم.

٦- شگفتى‏هاى جهان رصدپذير
پژوهش و تحقيقات نجومى با قوى‏ترين تلسكوپ‏ها ثابت كرده است در قسمتى از فضاى بى‏كران آسمان، كه از نظر علمى «رصدپذير»(١) است، تعداد بى‏شمارى از ستارگان و كهكشان‏هاى بزرگ وجود دارد، كه نزديك‏ترين آنها كهكشان «امرأةالمسلسله» است، كه با چشم غير مسلح، به صورت ابر باريكى از نور كشيده شده، نمودار مى‏گردد. آن‏گونه كه دوربين دو متر و نيمى رصدخانه «مونت ويلسون» نشان داده است، تا فاصله پانصد ميليون سال نورى كهكشان‏هاى يكنواخت، در فضاى لايتناهى پراكنده و منتشرند. فاصله ميان دو كهكشان همجوار دو ميليون سال نورى است! و در افق پهناور عالم، تا جايى كه قدرت ديد تلسكوپ‏هاى قوى يارى مى‏نمايد، بيش از صد ميليون كهكشان مختلف وجود دارد. هر كهكشان به طور متوسط شامل دويست ميليارد ستاره است و ستارگان بى‏شمار آنها در قلمرو پهندشت فضا در حركت است. شگفت‏انگيزتر آن‏كه مى‏گويند:
اگر بتوانيم تلسكوپ بزرگ‏ترى بسازيم، ستارگان را به همان وضع اوليه كه ميليون‏ها سال پيش داشته‏اند، خواهيم ديد.(٢)

اين كاهكشانى را كز دورى و بُعد از ارض
بينيش چون ذراتى پاشيده بر اين كيهان
بيرون زشمار وحد، اين كوكب و سياره است
كاحصاش نمى‏داند جز خالق اِنس و جان
بى فكر طبيعت ساخت اين عالم لاتُحْصى‏؟!
بى‏فكر نمى‏سازد يك خانه چرا دهقان؟!

نورِ نزديك‏ترين ستاره خارج از منظومه شمسى، پس از يك ميليون سال نورى، به زمين مى‏تواند به ما برسد! عجب جهان پهناور و اسرارآميزى است!
دانشمندان اضافه مى‏كنند:
از تاريخ بسيار دور، ستاره‏اى، نور خود را به سياره ما گسيل داشته و با در نظر داشتن سرعت سير نور، كه در هر ثانيه سيصد هزار كيلومتر مسافت را طى مى‏كند، نور آنها تاكنون كه ميليون‏ها سال است مى‏گذرد، به ما نرسيده است.(٣)
دكتر «فرنيتزتسويكى» اخترشناس رصدخانه پالومار امريكا، در ماه اوت ١٩٦١ گزارشى به مجمع بين المللى نجوم، راجع به انفجار ستاره‏اى كه حجم آن به اندازه خورشيد بود، داد و متذكر شد: انفجار آن هشتصد ميليون سال قبل - با توجه به سرعت نور - روى داده، خبر تشعشع و انفجار آن، پس از اين مدت طولانى همراه با نورى درخشان اخيراً به زمين رسيده است. تشعشع مزبور صد، تا هزار برابر از تشعشع خورشيد درخشان‏تر بوده، و بنابر نظريه دكتر تسويكى اين دورترين انفجار ستاره‏اى است كه تا كنون شناخته شده است.(٤)
دانشمندى به نام «هويل» براى هر ستاره چنين تخمين مى‏زند: اگر هر ستاره‏اى را مانند يك سنگ ريزه بدانيم، مجموع ستارگانى كه در فضا شناورند، مى‏توانند سطح جزيره بريتانيا را تا عمق صدها متر بپوشانند. نبايد از نظر دور داشت كه در اين صورت كره زمين مانند سنگ ريزه‏اى از سرزمين ريگزار بريتانيا خواهد بود.(٥)
در عظمت جهان همين قدر كافى است كه بدانيم نور با سرعت سيصد هزار كيلومتر در ثانيه اگر بخواهد فضاى «رصدپذير» را بپيمايد، صد هزار ميليون سال طول مى‏كشد! در صورتى كه به مدت هفت ثانيه مى‏تواند به دور كره زمين بچرخد!

٧- توده‏هاى متراكم سديم
در ماوراى ستارگان، قطعات بى‏شمارى از گازهاى مختلف به چشم مى‏خورد كه هنوز تشكيل منظومه نداده‏اند. از نظر علمى هر توده‏اى از گازهاى سديم با اين‏كه در نهايت دقت و لطافت هستند، قابليت دارند هزار ميليون خورشيد از آنها ساخته شود، و هر جزء از دوازده ميليون جزء آن، معادل با كوه «مُن بلان» است كه بزرگ‏ترين كوه اروپا محسوب مى‏شود. به عبارت ديگر اگر هزار ميليون خورشيد را، در يك كفه ترازو بگذاريم - با توجه به اين‏كه خورشيد يك ميليون و سيصد هزار برابر بزرگ‏تر از كره زمين است - و در كفه ديگر يك جزء از يك دوازدهم ميليونيوم جزء را بگذاريم، نسبت ميان اين دو، مثل نسبت يكى از سديم‏ها با كوه «مُن بلان» خواهد بود، و اين محاسبه حجم يك توده سديم است، تا چه رسد به صدها ميليون از اين قطعات سديم كه در پهنه وسيع فضا شناورند.(٦)
«هويل» معتقد است: تلسكوپ «مونت ويلسون» دو ميليون نوع مختلف اين سديم‏ها را نشان داده است؛ و اگر تلسكوپ قوى‏ترى در آينده اختراع شود، بيش از ميليون‏ها توده پراكنده سديم را مشاهده خواهيم كرد كه در هر كدام از آنها ماده سازنده ميليون‏ها خورشيد وجود دارد.(٧)
اكنون آيا مى‏توان گفت نتيجه آفرينش اين جهان پهناور و بى پايان، زندگى زودگذر دنيا و سپس نيستى ابدى است؟!
هرگز اين حيات محدود و ناقص نمى‏تواند نتيجه عظمت وصف‏ناپذير اين عالم بزرگ باشد، زيرا وسعت شگفت‏انگيز آفرينش، تنها با بقا و ابديت همسوست، نه‏باعدم و فنا.
در خاتمه براى توضيح بيش‏تر، دو مثال ذكر مى‏كنيم:

١. بسيج همه نيروها و جنگ بزرگ
اگر قوى‏ترين ابرقدرت جهان ميليون‏ها جت جنگى و ناوشكن‏هاى غول‏پيكر، و ميليون‏ها سرباز و صدها موشكِ مجهز به كلاهك اتمى، و بالأخره امكانات و نيروهاى خود را آماده كند، به طور يقين مى‏توان فهميد جنگ ويرانگر و بزرگى در كار است، ولى اگر سياستمدارى برخيزد و بگويد: اشتباه مى‏كنيد! همه اين نيروها و مهمات نظامى و توپ و تانك و جنگ‏افزارهاى اتمى فقط براى كشتن يك حيوان آماده گرديده است، بى‏شك همگان به چنين برداشتى مى‏خندند و گوينده را ديوانه و يا احمق خواهند دانست.
آيا سخن افرادى كه مى‏گويند: نظام شگفت‏انگيز عالم با همه نيروها و هماهنگى دقيقى كه دارد، فقط به خاطر نيستى و معدوم شدن، خلق شده و هدف نهايى آفرينش، نيستى و خاموشى ابدى است، قابل مقايسه با پنداشت آن سياستمدار نيست؟!
ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَرُوا مِنَ النّارِ؛(٨)
آرى، اين گمان و پندار كافران است. واى بر كسانى كه حق را مى‏پوشانند از آتشى كه بدان گرفتار خواهند شد!

٢. ماشين‏هاى غول‏پيكر
اگر كسى به پالايشگاه يا كارگاه پارچه‏بافى و جاهايى كه ماشين‏هاى غول‏پيكر به كار گرفته مى‏شود، سربزند، بى‏گمان، عظمت دستگاه‏هاى مزبور و هدف اصلى آنها را درخواهد يافت، ولى يك شخص ساده‏لوح ممكن است دستگاه حيرت‏آورى را ببيند، اما مبهوت ماشين شود، و هدف آن را نداند، و گردش چرخ‏هاى عظيم آن را بى‏فايده تلقى نمايد، اما از نظر يك انسان عاقل و آگاه، حركت ماشين و گردش چرخ و پرّه‏ها، و نيز وسائلى كه در آن گذاشته شده و هماهنگى دقيقى كه ميان بزرگ‏ترين و كوچك‏ترين ابزار وجود دارد، همه روى يك محاسبه دقيق و منظم است؛ در همان حال كه واحدهاى اين كارخانه براى هدف خاصّى ساخته شده است، ولى در نظر كلى، هدف عالى‏ترى نيز دارد، كه هدف‏هاى جزئى به خاطر هدف كلى مورد توجه قرار مى‏گيرد.
آيا كارگاه عظيم آفرينش - با دقت و ظرافتى كه دارد - مانند يك كارخانه نمى‏تواند از يك هدف بزرگ حكايت كند؟! كارخانه وجود انسان، كه جزئى از ماشين عظيم آفرينش است، داراى هدف نيست؟! بى‏گمان تمام واحدهاى آفرينش هدف‏هاى جزئى دارند، ولى در مجموع به سوى يك هدف عالى‏تر در حركتند؛ هدفى كه جز ابديت و جاودانى، چيز ديگرى نمى‏تواند باشد. بهترين گواه و زنده‏ترين دليل بر ابديت، دقت و بررسى نظام حيرت‏انگيز صحنه پهناور خلقت، و فراخناى وسيع جهان طبيعت است. دنيايى كه بيش از حد تصور و بينش ما، بى‏كران و پيچيده و عظيم است! اسرارى كه در كوچك‏ترين اتم وجود دارد، در بزرگ‏ترين مخلوق نيز به چشم مى‏خورد!

دل هر ذره‏اى كه بشكافى
آفتابيش در ميان بينى

همه جزئيات و كليات عالم وجود، همچون كاروانى، به سوى تكامل در حركت است. تكاملى كه فرجام اين حركت را به نيستى و عدم نكشاند، بلكه به سوى ابديت و هستى ازلى برساند. به عبارت ديگر، همان طورى كه سازنده كارخانه برق، تمام ابزار كارخانه مذكور را براى يك مقصد جزئى ساخته، از مجموع آن، هدف كلى و عالى‏ترى را در نظر گرفته است.
مهندس آفرينش هم - كه داراى علم و حكمت بى‏پايان است - در ترسيم نقشه خردمندانه خود، براى مجموع جهانِ خلقت، هدف كلى و برترى را - به جز اهداف نسبى و مرحله‏اى - در نظر داشته است؛ زيرا نمى‏شود گفت: سازنده حكيم، نظام شگفت‏انگيز جهان را، با پديده‏هاى بى‏شمارى كه دارد، به خاطر نيستى خلق كرده است! زيرا در اين صورت ميان دقت و وسعت جهان خلقت و حيات زودگذر مادى، و طراح آفرينش انسان و جهان، و هدف پوچ «نيستى» هيچ‏گونه تناسبى نخواهد بود. اين موضوع نه با عقل مى‏سازد و نه با حكمت خالق و نه با عظمت جهان.
دقت و شكوه خلقت، گوياترين شاهد بر ابديت است؛ با ويرانى اين دنيا و به هم ريختن منظومه شمسى، جهان آفرينش نابود نمى‏شود، و بلافاصله تشكيلات ديگرى جايگزين آن مى‏گردد. خورشيد مى‏ميرد، ستارگان ذخاير خود را از دست مى‏دهند، اما نظام نوينى بر اساس ابديت، وجود پيدا مى‏كند؛ زيرا ذخاير ناشناخته خام بسيارى وجود دارد. بنابراين فرو ريختن اوضاع جهان كنونى، دليل پايان جهان نيست، بلكه شاهدى بر خاتمه نظامى و آغار نظام نوينى ديگر براساس ابديت است؛ در آن نظام تمام موجودات به كمال مطلوب خود رسيده‏اند، و انسان‏ها بايد جزا و پاداش ببينند. آن جا جهان بقا و ثبات است، كه تحول و تبديلى به مفهوم مادى در آن وجود ندارد، با اين فرض «جهان واپسين»، در طول اين عالم قراردارد، نه در عرض آن؛ و پايان جهان كنونى، آغار حيات ابدى را مى‏طلبد.(٩)

٨- رستاخيز، نقطه پايان تكامل كنونى
به اتفاق‏نظر دانشمندان الهى و غيرالهى، موجودات عالم - از كوچك‏ترين ذره اتمى تا منظومه‏هاى كيهانى - به سوى كمال در حركتند، و مجموع جهان هستى - حتى براى يك لحظه - آرامش ندارد.
بعضى از مكاتب معروف جهان مطابق اصول فلسفى خود دنياى كنونى را معلول حركت‏هاى نامنظم و بى‏هدف طبيعت مى‏پندارند، ولى در بخشى از اين باور با ما همسويند، كه عالم در آغاز به صورت ناقص بود و پس از گذشت ميليون‏ها سال به صورت منظم كنونى درآمد، و در واقع جهان كنونى، نتيجه سپرى شدن ميلياردها سال عمر تكامل است.(١٠)
«ژرژگاموف» استاد دانشگاه « جرج واشنگتن» مى‏نويسد:
اگر جهان را يكجا و بر روى هم در نظر آوريم، با اين سؤال مواجه مى‏شويم كه تكامل‏آن، در دور زمان چگونه صورت پذيرفته است؟ آيا بايد فرض كنيم كه همواره به وضعى كه امروز دارد، بوده است و خواهد بود؟ يا اين‏كه همواره در تحول و تغييراست؟ و پيوسته مراحل تكامل را طى مى‏كند؟ وقتى كه مسأله را بر مبناى حقايق تجربى و رشته‏هاى مختلف و وسيع علوم مطالعه كنيم، به اين جواب قطعى مى‏رسيم كه آرى، جهان به تدريج دستخوش تغيير است. وضع آن در گذشته بسيار دور و وضعش در زمان حاضر و وضعى كه در آينده خيلى دور و دراز خواهد داشت، سه حالت مختلف «هستى» هستند. واقعيات متعدد كه متكى به علوم مختلف هستند، نشان مى‏دهند كه جهان ما حادث است و آغازى داشته و بر اثر تكامل تدريجى به وضع كنونى رسيده است.(١١)
از بررسى و مطالعه نظام شگفت جهان، و هماهنگى اجزاى عالم با يكديگر، و سير كاروان بشر به سوى كمال برتر، نظر آدمى به يك حقيقت عالى و ترديدناپذير معطوف مى‏شود، و آن اين است كه اين حركت همگانى در يك نقطه پايان پذيرفته و متوقف خواهد شد؛ به علت اين‏كه حركت و جنبش - به هر وضعى كه باشد - چه حركت و تكامل در ناحيه «صورت و عوارض» موجودات انجام شود، و چه حركت در «جوهر و حقيقت» آنها صورت بگيرد، سرانجام به جايى خواهد رسيد كه نقطه توقف حركت و حد نهايى تكامل محسوب مى‏گردد؛ چون حركت هميشه از نقص شروع مى‏شود، و سكون آخرين سير كمال هر موجود است. ممكن است يك موجود در مسير حركت و ترقى به مانعى برخورد كند و به ظاهر عقب‏گرد نمايد، ولى باز با قدرت و تحرك بيش‏ترى به سوى هدف مى‏شتابد. به موجب اين اصل قطعى، بايد براى عموم موجودات جهان سرانجامى باشد، كه آن مرحله آخرين، نقطه سير تكاملى آنها به شمار رفته و هر موجودى بر طبق استعداد و لياقت خويش، به آخرين درجه ترقى نايل مى‏آيد و مقصودْ انتهاى تكامل مادى موجودات است.
به مقتضاى قانون تكامل، آخرين مراحل كمال، نيل به يك وضعيت ابدى است، كه جميع موجودات در آن وضعيت به كمال وجودى خود رسيده باشند، كه در اصطلاح مذهبى، «آخرت» و نشئه قيامت گفته مى‏شود. مادى‏گرايان و منكران معاد، با اين‏كه قانون تكامل را مى‏پذيرند، ولى هدف اصلى آفرينش را - پس از دوره جنبش‏ها و حركات - فنا و معدوميت، و يا يك تكامل مدار بسته مى‏دانند!
در مباحث گذشته روشن شد «نيستى» معقول نيست، و هدف، «هستى» است؛ مضافاً بر اين‏كه قانون تكامل مقتضى پيشروى است، نه عقب‏ماندگى؛ آن هم تا مرز عدم و نابودى! توقف تكامل، معقول است، ولى نابودى مطلق، نامعقول مى‏باشد. تكامل دَوْرى هم بيهوده است، گواين‏كه دانشمندان، با اثبات اصل بقاى ماده و انرژى، براى هميشه دروازه عدم و نيستى را به روى تمام پديده‏هاى عالم بسته‏اند، و معتقدند: دگرگونى‏هايى كه انجام مى‏گيرد، تغييرات «صورى» بيش نيست؛ آن هم به خاطر پيشرفت و تكامل است. به موجب اين اصل علمى و عقلى، پس از خاتمه عمر عالم و از هم پاشيدن نظام فعلى، مواد اصلى و ذرات مادى از بين نخواهد رفت، بلكه نظام دقيق‏ترى پيدا خواهد شد؛ نظامى كه با وضعيت ابدى سازگار باشد. در اين صورت همه چيز، به كمال مطلوب خواهد رسيد. انسان هم، از نظر معنوى به مقتضاى افكار و كردار، پاداش مى‏بيند، كه يا گرفتار عذاب ابدى، و يا غرق در لذايذ سرمدى مى‏گردد، كه هر دو، ثمره تكامل ايمان و عمل و محصول كردار است.(١٢)

٩- كاروان هستى به سوى معاد مى‏رود
اين برهان يك نوع عرفان متكى به قرآن است كه با ذكر مقدماتى روشن مى‏شود.

مقدمه اول:
جهانى كه به وسيله حواس آن را درك مى‏كنيم، دنيايى آميخته با حركت و تحول است. سكون و ركودى در هيچ يك از پديده‏ها نيست و اصولاً عالَمِ طبيعت مجموعه‏اى از تحولات و تحركات است. مطابق قانونِ اصل بقا وعدم انعدام موجودات پس از وجود، مظاهر طبيعت پيوسته و بى‏وقفه به جنبش و تكاپو ادامه مى‏دهند. ثبات و سكونى در گوشه و زواياى صحنه وسيع جهان به چشم نمى‏خورد. هر كجا بنگرى، حركت و جوشش است. اصولاً نهاد جهان ناآرام و متحرك و پوياست؛ تا آن جا كه تمام دانشمندان الهى و مادى معتقدند حركت دنياى طبيعت، حركتى كلى و همگانى است و قانون تحول بر تمام ذرات و كليات و مواد اين عالم حكومت دارد. حركات هماهنگ و تعالى بخش است، نه ارتجاعى و منحط.
هماهنگى و همراهى در كل جهان و اجزاى آن، حقيقتى را براى ما روشن مى‏سازد كه اين تحول فراگير و جهان شمول بدون مقصد و هدف كلى نخواهد بود و فقط مقاصد جزئى و مادى ندارد. اصولاً اين نوع حركت‏ها در صورتى مفهوم درست و توجيه معقول پيدا مى‏كند كه جهت و هدفى مناسب با گستردگى و عظمت آن موجود باشد؛ به ويژه كه قلمرو اين تحركات فقط منطقه «صورت» و «عوارض» ماده نيست، بلكه در ذات و جوهر موجودات نيز جارى است، زيرا به قول ملاصدرا جهان در عمق ذات و جوهر وجوديش به سوى مبدأ كمال در شتاب است. اين سير و حركت است كه موجوديت جهان را با تمام تكثرات و تنوعاتش تشكيل داده است.
به سخن ديگر: جهان بدان‏گونه ايجاد شده است كه روبه تعالى باشد و اين هدف از حوزه زمان و مكان بيرون نيست. اين تحولات و سير و حركت‏ها از سنخ حركت‏هاى ظاهرى - كه از شهرى به نقطه ديگرى است - نمى‏باشد، بلكه از مقوله «شدن» و صيرورت است؛ مانند جوان شدن كودك و پيرى ميانسال و تبدل صورت‏هاى نوعى. به ديگر سخن، از نوع گذر از مرحله قوه و استعداد به حوزه فعليت است. هر موجودى استعداد تحول به مرتبه بالاتر را دارد. در اين موارد مبدأ و مقصد، حركت و محرك، وحدت پيدا مى‏كند، زيرا متحرك با افاضه حركت، حركت را از خودش آغاز مى‏كند و در خويشتن خويش به سير ادامه مى‏دهد و به خود باز مى‏گردد، كه بى‏گمان «خودنهايى» مرتبه بالاترى از «خود ابتدايى» است. يك دانشمند پس از تخصص در رشته‏هاى علمى، همان كودك بى‏سواد سابق است، ولى در اين مرحله، برتر از مرحله كودكى است. مجموعه جهان نيز در حركت دائمى و منظم خود همچون كودكى به سوى بلوغ پيش مى‏رود.

مقدمه دوم:
هر موجودى در گستره جهانْ مطابق توانايى‏هاى وجودى خاص خويش در مسير معيّنى به همراه كاروان هستى در تكاپوست. نتيجه نهايى هر حركتى در پايان آن نمايان مى‏گردد. از جانب ديگر از تمام حركت‏ها با توجه به ويژگى‏هاى متفاوت و مراتب متنوع و كيفيت متحرك‏ها نمى‏شود نتيجه واحدى انتظار داشت؛ فى‏المثل يك هسته بادام - كه داراى قابليت خاص وجودى و توان مخصوص و مسير مشخصى است - در طى حركتى كه انجام مى‏دهد، در مقطعى به صورت درخت معيّنى درمى‏آيد. برعكس هسته زردآلو با توان خاص وجودى كه دارد، به درخت ديگرى مبدل مى‏شود. از هسته خرما جز به وجود آمدن نخل نمى‏شود انتظارى داشت. پس براى هر حركتى نتيجه متفاوتى وجود دارد. بنابراين در سير كاروان هستى به سوى مقصد و معاد، هر موجودى يك نوع معاد دارد و شكل خاصى از آن را در منتهى‏اليه حركت بايد توقع داشته باشيم. حتى اگر دو موجود از يك نوع - مثل انسان - در دو جهت مختلف به سير و تكاپو بپردازند، بدون ترديد در سير نهايى به نتايج متفاوت و گاه متضادى مى‏رسند؛ زيرا هر كدام حامل استعداد مخصوص و خصوصيات وجود محدودى هستند و با تفاوت راه‏هاى انتخابى، نتيجه مناسب با وضع خود را احراز مى‏كنند.
امكان ندارد دو نوع حركت از دو موجود با توان و شايستگى متفاوت و مسيرهاى مختلف به نتيجه واحدى منتهى شود، بلكه گندم از گندم مى‏رويد و جو از جو. در مسير نهايى تكامل و رسيدن به مبدأ كمال نيز موجودات به نتايج متفاوتى دست پيدا مى‏كنند.

مقدمه سوم:
حركت و متحرك‏ها را پايانى است و هر كدام از موجودات آغاز و انجامى دارند. هر آفريده و آفرينش نيز در طى حركت به پايان مى‏رسند و توان وجودى خود را از دست داده، سپس اعاده و تجديد مى‏گردند. به عبارت ديگر: هر موجودى كه در حد وجودى خود از لوازم حيات مانند شعور و علم و قدرت برخوردار است، در منتهاى سير خود، همه شايستگى‏هاى وجودى را از دست داده و به مرگ مى‏انجامد و پس از آن مجدداً برگشت داده مى‏شود. پس هر موجودى را مرگى و پس از مرگْ تولد تازه‏اى است. هيچ موجودى در انتهاى حركت در كام نيستى فرو نمى‏رود و از محدوده هستى حذف نمى‏شود؛ زيرا موجود پس از اين‏كه لباس هستى را پوشيد، ديگر معدوم نمى‏شود، تا اعاده آن محال باشد، بلكه نحوه خاص وجودى خود را از دست مى‏دهد و با يك جهش وجود تازه‏اى پيدا مى‏كند.

مقدمه چهارم:
هر مرتبه‏اى از مراتب هستى در ظرف وجودى خود كمالاتى را بالفعل داراست و در عين حال كمالات برتر و بيش‏ترى را فاقد است. به عبارت روشن‏تر: تمام موجودات به تناسب توان و نحوه وجودى كه دارند، در حد خود از مراتب حيات و علم و شعور و قدرت و كمالات ديگر بهره‏مندند، ليكن طالب كمالات بيش‏تر و درجات زيادترى هستند؛ زيرا علم و حيات و شعور موجودات در حد وجودى آنهاست. آنان مى‏كوشند به درجات بالاتر صعود كنند. خلاقيت و ابتكار برخى از پرندگان و جانوران از شگفت‏ترين كارهاى آنهاست كه علوم شمه‏اى از آن را كشف كرده و از شعور مرموز آنها پرده برداشته است.

مقدمه پنجم:
هر موجودى از داشتن كمال در ابتهاج و التذاذ است و در حفظ آن كوشاست و نسبت به كمالاتى كه ندارد، بى‏قرار و مشتاق است. موجودات به حسب ظرفيت وجودى، از آن چه دارند، خوشنودند و از آن چه ندارند، متنفر و فرارى‏اند. به همين جهت طالب و عاشق مراتب بالاتر و كمالات وجودى والاترند. مى‏روند تا محدوديت وجودى را كنار زده و دايره وجودى خويش را وسعت دهند. اقتضاى اين عشق و شور در اين است كه هيچ موجودى به مراتبى خاص بسنده نكند؛ زيرا در هر مرتبه‏اى پاى عدم‏ها و فقدان‏ها و نداشتن‏ها و نبودها به ميان كشيده مى‏شود. موجودات مى‏روند تا به وجود و كمال و جمال و قدرت‏مطلق برسند. كمال مطلقى كه از هرگونه نقص و كمبود منزه است. إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ‏(١٣) بدين مفهوم است. بنابراين مجموعه كاروان هستى به سوى مبدأ و معاد حركت مى‏كند و هر موجودى مرگ و حيات و حشر و قيامتى دارد. حشر انسان‏ها به خاطر اين‏كه حامل استعدادهاى بيش‏ترند و از مراتب والاى وجودى مانند عقل و اراده و اختيار و آزادى برخوردارند و از انواع جبرهاى طبيعى و غريزى و ژنيتيكى و جبر محيط و تاريخ آزادند و از فيض هدايت تكوينى و تشريعى بهره كافى دارند، با ساير موجودات فرق خواهد داشت.
با ظهور رستاخيز كبرى، تحولى بنيادى و انقلابى فراگير در تمام پديده‏ها پديدار مى‏گردد، تا جايى كه نظامى برتر و آفرينش تازه و متكامل‏ترى تحقق پيدا مى‏كند. قيامت منحصر به انسان نيست، بلكه يك دگرگونى مطلق و همه جانبه در تمام نظامات جهان است. علوم مادى نيز از ايجاد چنين تحولى در آينده سخن گفته است.
به هر روى كمالات نسبى سرانجام به كمال مطلق بايد برسند. تمام پديده‏ها مولود قدرت مطلق و عقل خلاق خداى عالَم است. باشد كه به سرچشمه اصلى يعنى كمال مطلق باز گردند. انسان هم جزئى از كل است كه مطابق توان وجودى خويش به انتهاى خط مى‏رسد و مطابق اعمال و كردار خويش كيفر و پاداش مى‏بيند (وإِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْاُمُورُ).(١٤)

١٠- حشر كلى از نظر قرآن
قرآن كريم با تعبيرات متنوع و رازگونه از معاد و حشر عموم موجودات يادكرده است. گاه براى كل آفرينش و هستى معاد را گوشزد مى‏كند و زمانى به بيان حشر اجزاى مهم جهان مى‏پردازد. اينك شواهدى از قرآن در تثبيت اين برهان را مى‏آوريم:
أَوَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِأُ اللَّهُ الخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيرٌ قُلْ سيروُاْ فِى الْاَرْضِ فَانْظُرُواْ كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِى‏ءُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ؛(١٥)
آيا كافران نمى‏بينند چگونه خداوند آفرينش را آغاز كرده، سپس آن را اعاده و برگشت مى‏دهد؟! اين كار براى خدا آسان است. بگو: در زمين بگرديد و بنگريد خداوند چگونه آفرينش را آغازكرده است. سپس خداوند به همين‏گونه جهان آخرت را ايجاد مى‏كند.
مقصود از «خلق» تمام جهان آفرينش است. اعاده نيز به اصل خلقت بر مى‏گردد. در آيات گذشته، از آغاز آفرينش و ايجاد جهان آخرت سخن به ميان آمده است. فلسفه خلقت و اعاده، لقاء اللّه است و در مورد انسان، جزا و پاداش يا كيفرى. اعاده مبتنى بر فروپاشى نظامات موجود است و گرنه اعاده موجود با حفظ نظامات وجودى معنا ندارد. اعاده آفرينش، پس از ويرانىْ مفهوم صحيح پيدا مى‏كند. بنابراين اعاده خلق و آغاز آفرينش در طول هم قرار دارند و همچون علت و معلول به هم بستگى دارند. تا آغازى نباشد، انجامى نيست. تا دنيا نباشد، آخرت وجود نخواهد داشت.
شمارى از آيات به انهدام و تبديل زمين و آسمان و تجديد آنها به نظام ديگر اشاره مى‏كند:
يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَىِّ السّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إنّا كُنّا فاعِلينَ؛(١٦)
روزى كه آسمان را چون طومارى در هم مى‏پيچيم، (سپس) همان‏گونه كه آفرينش را آغاز كرديم، آن را باز مى‏گردانيم. اين وعده‏اى است بر ما، وقطعاً آن را انجام خواهيم داد.
آيه ديگر متلاشى شدن آسمان را با تعبير ظريفى بيان مى‏دارد: «وَإِذا السَّماءُ كُشِطَتْ‏(١٧)؛ آن روز كه قشر و پوست آسمان كنده شود».
صورت ظاهرى آسمان زايل شده، چهره باطنى آن آشكار مى‏گردد. پوستى كه همواره صورت ظاهرى آسمان را پوشانده بود، در نتيجه ظهور قيامت از ميان رفته و سيماى حقيقى آن آشكار مى‏گردد. وجود ظاهرى آسمان با تحقق رستاخيز مى‏رود و چهره باطنى و حقيقى آن نمايان مى‏شود.
اعاده هر موجودى ملازم با خلق آن است. خلق و ايجاد هر موجودى همراه با اعاده و برگشت آن است. به عبارت ديگر اعطاى وجود به موجودات از سوى حضرت حق، توأم با خصوصيت عود و برگشت و سير و حركت به سوى مبدأ كمال است، زيرا در متن ذات و فطرت هر موجودى، عشق و شعور به كمال مطلق نهاده شده است و موجودات به دنبال شور و شوق واقعى بر اساس مسير معيّن حركت مى‏كنند. بنابراين براى تمامى موجودات جهان، مانند شمس و قمر، ستاره و كهكشان، جماد و نبات، حيوان و انسان حشر و نشرى مناسب با مرتبه و فلسفه وجودى آنها وجود دارد.

همه هستند سرگردان چو پرگار
پديد آرنده خود را طلبكار

برخى آيات براى هر پديده‏اى اجل و سرآمدى بيان مى‏كند:
وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى‏ لِاَجَلٍ مُسَمًّى؛(١٨)
و خورشيد و ماه را مسخّر ساخت، كه هر كدام تا زمان معيّنى حركت دارند.
برخى آيات از وضع مظاهر اعظم و محسوس در قيامت سخن مى‏گويد:
يَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَيْرَ الأرْضِ وَالسَّمواتُ وَ بَرَزُواْ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ؛(١٩)
در آن روز كه اين زمين، به زمين ديگر، و آسمان‏ها (به آسمان‏هاى ديگرى) تبديل مى‏شود، و آنان در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند.
برخى از آيات به حشر حيوانات اشاره دارد:
وَمامِنْ دابَّةٍ فِى الْاَرْضِ وَلاطائِرٍ يَطيرُ بِجِناحَيْهِ اِلاَّاُمَمٌ اَمْثالُكُمْ مافَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَىْ‏ءٍ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ؛(٢٠)
هيچ جنبنده‏اى در زمين، و هيچ پرنده‏اى كه با دو بال خود پرواز كند، نيست مگر اين‏كه امت‏هايى مانند شمايند. ما هيچ چيز را در اين كتاب فروگذار نكرديم. سپس همگى به‏سوى پروردگارشان محشور مى‏گردند.
البته حشر حيوانات متناسب با توان وجودى و سير و حركت معيّن آنهاست. حشر انسان‏ها قطع نظر از حشر كلى جهان، فلسفه ديگرى هم دارد كه رسيدن به پاداش اعمال و كيفر كردار است. از آن‏رو كه حيوانات عقل تكليف و خودمختارى مسؤولانه ندارند، بهشت و جهنم براى آنان وجود ندارد. حيوانات در حركت كلى جهان به سوى مبدأ و معاد مى‏روند و به تناسب ظرفيت وجودى پس از انهدام جهان بروز و ظهور تازه‏اى پيدا مى‏كنند، كه ما از چگونگى حشر و نشر آنان اطلاع نداريم. دامنه حركت و تحولات بنيادى جهان، حيوانات وحشى را نيز به عرصه حشر مى‏كشاند (وَإِذَا الْوُحوُشُ حُشِرَتْ)(٢١) با اين‏كه حشر و نشر در رستاخيز اختصاص به وحوش ندارد، اما ذكر آن بى حكمت نيست. ممكن است مقصود انسان‏نماهايى باشند كه در دنيا مانند حيوانات وحشى و درنده برحدود و حقوق ديگران تاخته‏اند و مردمان مظلوم را لگدكوب كرده‏اند و يا در راه انسانيت گامى برنداشته، همچون حيوانات وحشى زندگى كرده و خوى حيوانى را در خود پرورش داده‏اند. آنها در قيامت به صورت حيوانات وحشى محشور خواهند شد. حشر حيوانات اهلى - از آن‏رو كه رام هستند - طبيعى است، اما گردآمدن حيوانات وحشى مايه اعجاب است. در قيامت آنها هم رام و آرام هستند و ديگر زمينه تمرد و عصيان وجود ندارد. در بخش هفتم چگونگى حشر حيوانات به طور مبسوط خواهد آمد.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. جهان رصدپذير كه گوشه‏اى از فضاى بى‏انتهاست، مطابق محاسبات دقيقى كه به عمل آمده، در حدود دو هزار ميليون پارسك مى‏باشد. هر پارسك ٣٧٠٠ ميليون كيلومتر است. طبق اين محاسبه، مسافت زمين تا خورشيد يك دويست هزارم پارسك است.
٢. مرزهاى نجومى، ص ١٩٣.
٣. روزنامه كيهان، ١٣٣٤/٦/٤.
٤. همان، ١٣٣٤/٦/٤.
٥. همان، ١٣٣٤/٦/٤.
٦. . تفسير طنطاوى، ج ٩، ص ٢١٩.
٧. همان، ج ٩، ص ٢١٨.
٨. ص (٣٨) آيه ٢٧.
٩. آيا پس از پايان نظام كنونى، ماده و انرژى‏هاى جهان، مانند آغار آفرينش به مجموعه گازهاى سديمى تبديل مى‏شوند؟ و پس از گذشت ميليون‏ها سال و طى مراحل ممتد، نظام جديد عالم آخرت را تشكيل مى‏دهند؟ آيا با مرگ صورى و انحلال نظام فعلى، جهان واپسين آشكار مى‏گردد؟
بايد گفت كيفيت آن را نمى‏دانيم، اگر چه به فوريت آن ايمان داريم. آنچه كه اجتناب‏ناپذير است و ترديدى در آن نيست، اين است كه: عدم مطلق و خاموشى ابدى، نمى‏تواند هدف نهايى تشكيلات منظم خلقت باشد، بلكه ويرانى ظاهرى با ابديت نهايى توأم مى‏باشد. اين مطلب منافاتى ندارد با اعتقاد معروف به اين‏كه: جهان با تمام شكوه و جلالش در برابر ذات اقدس حق، همچون حبابى در برابر اقيانوس بى‏كران در معرض نيستى قرار دارد (اگر نازى كند، از هم فرو ريزند قالب‏ها)، «كُلَّ شَىْ‏ءٍ هالِكٌ إلّا وَجْهَهُ؛ تمام اشياى عالم در پرتگاه نيستى هستند، مگر ذات اقدس ربوبى جلّ‏جلاله، و آن‏چه كه وجهه الهى داشته باشد». «قصص (٢٨) آيه ٨٨».
اعتراف بدين مطلب كه سرانجام كاخ با عظمت هستى، نيستى باشد! - كه اين خود از بى‏هدف بودن آفرينش حكايت مى‏كند- موضوعى موهوم و بى پايه است!
١٠. بدون شك نقص ديروزِ عالم، نسبى است، ولى از دايره نظم و محاسبه خارج نبوده است، و تكامل از آغاز تاكنون طبق محاسبه صورت گرفته است، و هيچ حركتى در ماده، بدون دقت و محاسبه انجام نگرفته است، وگرنه تكامل صورت نمى‏گرفت!
١١. يك دو سه بى‏نهايت، ص ٣٢٥.
١٢. البته قانون تكامل تنها پيشرفت‏هاى مادى و ظاهرى را اثبات نمى‏كند، بلكه خواسته‏هاى معنوى و آرمان‏هاى باطنى را نيز ثابت مى‏كند، و چون تكامل اخلاقى و نيل بشر به تمامى آرمان‏هاى باطنى در وضعيت فعلى امكان‏پذير نيست - البته به معنى واقعى آن - از اين‏رو وضعيت ديگرى لازم است، كه انسانيت - با حفظ مقام انسانى خود - به حد اعلاى اخلاقى دست يابد. طورى كه بخل و حسد، بدبينى و خود پسندى، ناپاكى و خيانت، شهرت و رياست‏طلبى و ديگر رذايل اخلاقى رخت مى‏بندد، و انسان دور از هرگونه رذايل و پليدى‏هاى روانى در لذايذ مادى و معنوى مستغرق خواهد شد. البته نظام اسلامى اگر اجرا شود، مى‏تواند در پرتو انسان‏سازى، جامعه بهشتى‏را به وجود آورد، و ملتى بسازدكه در اخلاق و ايمان نمونه باشد، ولى بشر در محدوده دنيا نمى‏تواند به تمام خواسته‏هاى خود برسد، و به وضعيت ديگرى نياز دارد.
١٣. بقره (٢) آيه ١٥٦.
١٤. شورى (٤٢) آيه ٥٣.
١٥. عنكبوت (٢٩) آيه ١٩ - ٢٠.
١٦. أنبياء (٢١) آيه ١٠٤.
١٧. تكوير (٨١) آيه ١١.
١٨. رعد (١٣) آيه ٢.
١٩. ابراهيم (١٤) آيه ٤٨.
٢٠. انعام (٦) آيه ٣٨.
٢١. تكوير (٨١) آيه ٥.



بخش چهارم : قيامت از ديدگاهى گسترده(٢)



١- رابطه رستاخيز و انسان
دلايلى كه تحت عنوان فوق مى‏آوريم، در خصوص وضعيت انسان‏ها، از نظر فطرت و لزوم مكافات اعمال، مطرح مى‏شود.

فطرى بودن جهان واپسين
همان‏گونه كه جستجوى علت و آفريدگار و ايمان به ذات اقدس الهى از اعماق جان انسان مايه مى‏گيرد و در سر و سوداى انسان‏ها، فطرتاً تحقيق از مبدأ عالم وجود دارد، بايد گفت ايمان به حيات ابدى نيز از ذات افراد بشر مى‏جوشد وهمواره در نهاد آدمى احساس ابديت خواهد بود. همين امر طبيعى منشأ بقاى اين باور در طول تاريخ شده است. علايم و نشانه‏هاى فطرى بودن رستاخيز را در موارد ذيل مى‏شود مشاهده‏كرد:
شعور همگانى: ايمان به وجود رستاخيز از قديم‏ترين واصيل‏ترين عقايد به شمار مى‏رود، به‏گونه‏اى كه تحقيقات تاريخى و باستان‏شناسى نشان مى‏دهد اين باور مقدس قبل از تاريخ و بعد از آن، به عنوان يك سنت اعتقادى در ميان تمام ملت‏هاى جهان وجود داشته است؛ حتى در ميان ملل وحشى. شگفت‏آور است كه برخى از فيلسوفان يونانى با اين‏كه معتقد بودند انبيا براى پرورش عقل‏هاى كوچك مبعوث مى‏شوند، ولى به مسأله قيامت پاى‏بند بودند؛ به همين دليل، شعور همگانى و وجدان عمومى بر اين امر استقرار يافته است كه پس از اين زندگى محدود، حيات نامحدودى وجود دارد. اگر آن حيات نامحدود نباشد، آفرينش انسان و جهان بيهوده و پوچ است، زيرا در وضعيت نامحدود عالمِ پس از مرگ است كه انسان‏ها به پاداش اعمال و مقامات عالى مى‏رسند. پروين اعتصامى مى‏گويد:

يكى پرسيد از سقراط كز مردن چه خوندستى
بگفت اى بى‏خبر مرگ از چه نامى زندگانى را
اگر زين خاكدان پست روزى بر پرى، بينى
چه گردون‏ها و گيتى‏هاست ملك آن جهانى را
چراغ روشن جان را مكن در حصن تن پنهان
مپيچ اندر ميان خرقه اين ياقوت كانى را

اين شور و شعور همگانى يك نوع انحراف فكرى و روحى نيست، بلكه ادراكى فطرى و طبيعى است؛ زيرا اولاً، باورى همگانى و بين المللى است؛ ثانياً نياز به آموزش ندارد؛ ثالثاً، درمقابل همه تحولات سياسى و اجتماعى و فرهنگى شخصيت خود را از دست نداده است؛ مضافاً بر اين‏كه بشر اگر عقيده به مبدأ و معاد را از دست بدهد، دچار اضطراب و نگرانى مى‏شود، ولى كسانى كه آخرت را باوردارند، از آرامش روحى برخوردارند. حكمت و عدل الهى نيز از وقوع اين آرمان حكيمانه حكايت دارد.
«نورمان فنست بيل» مى‏گويد:
همان نيرويى كه به زنبور عسل شعور ساختن خانه شش گوشه را داده، و جذب مواد طبيعى و معدنى را به گياهان، و مكيدن پستان مادر را به كودك آموخته است، و در باطن انسان عشق به فضايل و معنويات را نهاده، همان نيروى حكيم هم، ادراك زندگى جاودانى و ايمان به جهان پس از مرگ را در سرشت انسان قرار داده است.
مجله يدرزدايجست در نوامبر ١٩٥٧ به نقل از گروهى از دانشمندان چنين مى‏نويسد:
حقيقت اين است كه ايمان و عقيده فطرى به حيات پس از مرگ، بهترين و قوى‏ترين دليلى است كه مى‏تواند به وجود زندگى پس از مرگ، لباس واقعيت و حقيقت بپوشاند. هر گاه خدا بخواهد روح بشر را نسبت به امرى قانع سازد، عوامل آن را با غرايز و سرشت وى مى‏آميزد. بر طبق همين عمل حكيمانه است كه بشر - در اعماق جان خويش - زندگى ابدى و بقاى سرمدى را احساس مى‏نمايد، و چون در وضعيت كنونى زندگى ابدى ميسر نمى‏شود، در وضع ديگرى اين دريافت و ادراك، جنبه تحقق به خود مى‏گيرد. اين وجدان همگانى به قدرى عميق و ريشه‏دار است كه نمى‏توان واقعيت و تأثير حيرت‏انگيز آن را در زندگى بشر ناديده گرفت.
اين انگيزه درونى و شعور وجدانى باعث گرديده از قديم‏ترين ادوار تاريخ تاكنون ايمان به مسأله قيامت در نهاد انسان، زنده و تازه باقى بماند.(١)
غزالى مى‏گويد:
انسان در اين جهان احساس غربت مى‏كند و دنيا را شايسته اقامت و توطّن نمى‏داند و براى پرواز به وطن اصلى دلش مى‏تپد.

مرغ باغ ملكوتم، نِيَم از عالم خاك
چند روزى قفسى ساخته‏اند از بدنم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم

جالب است كه آدمى در هنگام فراغتِ ذهنى از نيازهاى مادى، و مجال تفكر و بازگشت به خويشتن، ناله سر مى‏دهد و شِكْوه آغاز مى‏كند.

بشنو از نى چون حكايت مى‏كند
وز جدايى‏ها شكايت مى‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‏اند
از نفيرم مرد و زن ناليده‏اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتى نالان شدم
جفت بد حالان و خوشحالان شدم
هر كسى از ظن خود شد يار من
و از درون من نجست اسرار من

اين ناله جانگداز انسان است - كه پس از فراغت از آب و نان و مسكن و پوشاك - تا آسمان مى‏رود. حيوانات وقتى به خواسته‏هاى خود دست مى‏يابند، فربه و خوشحال مى‏شوند، ولى انسان برخلاف آنهاست. اين چه معمايى است كه وقتى انسان به تمام خواسته‏هاى مادى خود مى‏رسد و انواع لذت‏ها را مى‏چشد، برحسرت و غم‏هايش افزوده مى‏شود و آرام نمى‏گيرد، تا جايى كه پس از كاميابى‏ها و عيّاشى‏ها دست به خودكشى مى‏زند؟! و يا طريق رياضت‏كشان و زاهدان را انتخاب مى‏كند؟! هيچ متفكرى را سراغ نداريم كه دنيا را اقامتگاه شايسته بشر بداند. از پيامبران گرفته تا فلاسفه و شعرا و نويسندگان - خواه بى‏دين و خواه مؤمن - همگى دنيا را نكوهش كرده‏اند؛ زيرا دنيا حياتى است كه نيش و نوش، عزت و ذلت، مرگ و حيات و وصل و هجرانش به هم آميخته و غصه‏هايش بر خوشى‏ها فزونى دارد! گويا لذت‏ها مقدمه رنج‏ها، و نوش‏ها پيش درآمد نيش‏هاست! به همين دليل جالب‏ترين اثر هنرى، غم‏انگيزترين آنهاست.
البته بعضى از افراد هستند كه پيوسته به عيش و عشرت مشغولند، ولى حقيقتاً خوشبخت نيستند. اين افراد سرگرمى‏هايى انتخاب مى‏كنند، تا خود را اغفال نمايند. همين افرادند كه به موادمخدر و افيون پناه مى‏برند، تا از رنج فهميدن و درك سرنوشت آينده خويش رهايى يابند. اين فرآيند برخى را بر آن داشته كه بگويند: خدا به اين جهان پست كارى ندارد. گاه آنها براى بدى‏ها و بدبختى‏ها،به خداى ديگرى قايل مى‏شوند و اهريمن را منبع شرور مى‏پندارند، و گروهى از آنها همه ناكامى‏ها و مصايب را به گردن فلك انداخته و آرزو دارند از نو جهانى بسازند تا براى اقامت انسان‏ها شايسته باشد.(٢) گاه آنها همچون راهبه‏ها جامعه را ترك گفته و به كوهستان پناه مى‏آورند و «دلاخو كن به تنهايى، كه از تن‏ها بلا خيزد» سر مى‏دهند! اولياى خدا هم به مرگ عشق مى‏ورزند، تا از زندان سكندر آزاد گردند؛ آنها به زبان و حال مى‏گويند: دنيا گذرگاهى است براى گذشتن؛ نه قرارگاهى براى ماندن! قرارگاه در عالم آخرت است؛ عالمى كه عين حيات است و عين لذت، و رنج و غصه‏اى در آن راه ندارد.
علاقه به بقاى نام و راه: همه افراد بشر، حتى كسانى كه مرگ را نابودى مى‏پندارند، بى‏گمان علاقه شديدى دارند پس از مرگ، نام و يادشان باقى بماند. آنها زحمات طاقت‏فرسايى را تحمل مى‏كنند، تا يك اثر هنرى و علمى و يا عمل خيرى از خود به يادگار بگذارند. اگر پس از مرگ انسان نابود مى‏شود، بقاى نامش چه ثمرى دارد؟ نام نيك و عمل خير براى معدوم، چه سودى دارد؟ اسم نفرت بار يزيد و جلادهاى تاريخ چه زيانى براى آنها دارد، قطعاً هيچ اثرى ندارد، ولى بشر احساس ابديت مى‏كند و در محكمه وجدان به سود فطرت حكم كرده و بر طبق آن عمل مى‏كند، ولى به زبان، انكار زندگانى جاويد را كرده، در باطن و روان به آن ايمان دارد، و عملش گواه ايمان اوست.
حيوانات به لاشه مرده‏هاى خود توجهى ندارند، ولى انسان توجه شديدى به كالبد مرده خويش دارد. تجليل از قبر مائو و لنين و شركت در تشييع جنازه، موميايى‏كردن اجساد مردگان، سوزاندن بدن‏ها و عقيده به تناسخ نشانه‏هايى از اعتقاد به حيات پس از مرگ است. علايم فوق از فطرى بودن رستاخيز حكايت دارد؛(٣) البته هرگروهى به زبان خود ابديت را (٤) ترسيم كرده و به شكل خاصى از آن، ايمان دارد و اين امر بيانگر اصالت فطرت وريشه‏داربودن عقيده به حيات ابدى است.
بنابراين مسأله معاد همانند «مبدأ» امرى فطرى و طبيعى است. آن‏كه با يك رشته مبانى بى‏پايه و گفتار سفسطه‏آميز خدا را انكار مى‏كند، شعله فطرت و ميل باطنى خود را نمى‏تواند خاموش سازد؛ از اين رو در هنگام ناكامى و گرفتارى - كه دستش از وسائل ظاهرى كوتاه مى‏گردد بى اختيار وجدانش متوجه آفريدگار مى‏شود. در اين رويكرد تفاوتى ميان عالِم و جاهل، وحشى و متمدن وجود ندارد. در زمينه رستاخيز هم، انكاركنندگان در برخى از مواقع كه در بن‏بست قرار مى‏گيرند، ناخودآگاه درمى‏يابندپس از مرگ، از بين نمى‏روند. چگونه ممكن است خدمات اجتماعى و كردار پسنديده نيكوكاران از بين برود؟! آيا اعمال و كردار همچون بذرهايى در مزرعه دنيا نيستند؟! آيا ممكن است نهال اَعمال، محصول و ثمرى ندهد؟!
اگر هر انسانى - دور از غوغاى شبهات و خيالات باطل - تفكر نمايد و در مورد اين مسائل حياتى فكر كند، نغمه روح‏بخش قرآن را - كه نداى وجدان است - به گوش جان خواهد شنيد:
ما شما را آفريديم؛ پس چرا [آفرينش دوباره را در قيامت‏] باور نداريد؟! آيا نطفه‏اى را كه در رحم مى‏ريزيد، شما آن را بدين صورت زيبا مى‏آفرينيد، يا ما آفريدگاريم؟!
ما در ميان شما مرگ را مقدر و حتمى كرديم و كسى نمى‏تواند جلوى قدرت ما را بگيرد كه امثال شما را به خاك تبديل كنيم و در جهان ديگر كه كيفيت آن را نمى‏دانيد شما را آفرينش تازه‏اى بخشيم. بى‏شك عالَم نخستين را مى‏دانيد؛ پس چرا جهان بعدى را متذكر نمى‏شويد؟! [و قيامت را انكار مى‏كنيد؟!].(٥)
گويى آخرت نتيجه طبيعى وجود دنياست، و از اين‏رو در قرآن، قيامت به روز جزا تعبير شده است.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. روح الدين الاسلامى، ص ٩٦.
٢. ابوالعلاء معرى آن‏چنان به زندگى دنيا بدبين بود كه همسر نگزيد و دستور داد بر سنگ قبرش بنويسند: «هَذا جِنايةُ أبي‏عَلَىَّ وَماجَنَيْتُ عَلى‏اَحَدٍ؛ پدرم جنايت كرد كه مرا به دنيا آورد، [ولى من در زير خاك مدفون شدم‏]. و من چنين جنايتى با كسى نكردم [يعنى ازدواج نكردم تا انسانى به دنيا بيايد و رنج بكشد و آن گاه بميرد].
٣. در پاورقى لازم ديدم مشخصات و ويژگى انگيزه‏هاى فطرى با قراردادهاى اجتماعى و سنت‏هاى ملى را،در طى چند موضوع خلاصه كنم تا مفهوم مسائل فطرى روشن‏تر گردد:
٤. الف) انگيزه‏هاى فطرى، طبيعى و همگانى است؛ ملت‏هاى جهان - با اختلافات منطقه زيست خود و تفاوت ذوق و سليقه و آداب ملى و سنّت‏هاى اجتماعى و بالأخره تفاوت‏هاى طبيعى و نژادى - هر كدام داراى تفكر خاص و عادات و سنن ويژه‏اى است، تا آن جا كه مى‏شود گفت: در تمام قاره‏هاى مختلف، دو ملت پيدا نمى‏شود كه از نظر آداب و رسوم اجتماعى و سنت‏هاى ملى مانند هم باشند؛ با اين حال در برخى از صفات انسانى و غرايز، همه ملت‏هاى جهان و قطب‏هاى متضاد عالم مشتركند؛ آنها وفادارى را خوب مى‏دانند، و امانتدارى را همخوان با وجدان مى‏شمارند، و بى‏وفايى و خيانت را جنايت به شمار مى‏آورند. آنها در حُسن عدالت اجتماعى و زشتى ظلم ترديدى ندارند و... اين تمايلات عالى روحانى، -مانند اميال حيوانى - در افراد بشر، ساكن هر قاره و اقليمى كه هستند، وجود دارد؛ از بشر وحشى و نيمه وحشى گرفته تا بشر متمدن، انسان‏هاى ما قبل تاريخ و بعد از آن، استاد و شاگرد، زن و مرد، پير و جوان همگى يكسانند، چون اين‏گونه صفات - مانند غرايز حيوانى - همگانى و جهانى است و از ذات بشر مى‏جوشد، پس فطرى است.
ب) دوام و ثبات فطريات در برابر تمام دگرگونى‏ها؛ تاريخ بشر، شاهد تحولات گوناگون و فرايندهاى بسيارى است. انقلاب‏هاى ويرانگر، بسيارى از مرامنامه‏ها و قوانين و رسومات ملى و عادت‏هاى قومى را از صحنه حيات اجتماعى كنار زده، مراسم نوينى جايگزين آنها مى‏كند. طرز لباس، شيوه بناى ساختمان‏ها و روش زندگى نسبت به صد سال پيش تغيير كرده است. بسيارى از عقايد و قوانين و مراسم در بين ملت‏ها، قرن‏ها رواج داشته، ولى امروز فراموش شده و يا در زواياى تاريخ مانده است، ولى در اين ميان هنوز هم دروغ‏پردازى ناپسند، و راستى كارى پسنديده است. طرفدارى از اجراى عدالت روزبه‏روز شديدتر مى‏شود، همچنان كه تجاوز به حقوق ضعفا و مستمندان، استبداد و ستمگرى محكوميت بيش‏ترى پيدا مى‏كند. علّت اين است كه صفات مذكور در نهاد انسان‏هاست و ريشه فطرى و طبيعى دارد. از اين‏رو با پيشرفت تمدن و انقلاب فرهنگى و اجتماعى، در آنها دگرگونى ايجاد نمى‏شود، مگر اين‏كه انقلاب بازگشت به فطرت باشد، كه موجب تقويت مى‏شود.

شد مبدل آب اين جو چند بار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
ج) مسائل فطرى نيازى به آموزش ندارد؛ رسوم ملى و اجتماعى هر قوم را بايد از آنها ياد گرفت؛ حتى كودكانى كه به دنيا مى‏آيند، سنن اجتماعى خود را از رفتار و گفتار جامعه مى‏آموزند، ولى تمايلات جنسى و كشش‏هاى حيوانى نيازى به آموزش ندارد، و به طور ناخودآگاه در باطن افراد بشر ظاهر مى‏شود. وقتى آدمى بالغ مى‏شود، احساس علاقه به جنس مخالف در وجودش شكفته مى‏گردد، چنان‏كه گرايش به مذهب در نوجوانان آشكار مى‏شود. نگارنده كتاب شادكامى (ص ٤٠) مى‏نويسد:
بر طبق آزمايش‏هايى كه به عمل آمده، به طور كلى ايمان به مذهب در سن دوازده سالگى آغاز مى‏شود. در اشخاص سالم و طبيعى ايمان به حقايق جاويد، يعنى احتياج به پرستش، با سنين عمر تشديد مى‏گردد و هر چه روح و جسم در مراحل رشد و نمو پيش مى‏روند، نفوذ و تأثير ايمان در افكار و اعمال زيادتر است.
د) ترك مفاهيم فطرى نگران‏آور است؛ غرايز طبيعى و تمايلات انسانى، انگيزه‏هايى هستند كه در قلمرو طبيعت وجود دارند، و هر كدام طبق شرايط خاص و وضعيت معينى بايد ارضا گردند؛ در غير اين صورت از ضمير خودآگاه، به ضمير ناخودآگاه منتقل شده و عقده به وجود مى‏آيد، و روزى فرامى‏رسد كه اميال سركوفته همچون بمبى خطرناك منفجر مى‏گردد؛ بنابراين ترك تمايلات فطرى باعث بروز اختلال و نگرانى است، ولى ترك عادات اجتماعى باعث آزادى و سعادت است. در طول زندگى به افرادى برخورده‏ايم كه تفكر ماترياليستى را در جوانى انتخاب نموده‏اند، ولى همين كه احساسات و تخيلات جوانى فروكش كرده، و واقع گرايى در آنها رشد كرده است، به اسلام و خدا بازگشته‏اند. به اعتراف خودشان دورى از خدا و معيارهاى اسلامى، نگرانى و سردرگمى براى آنان ايجاد كرده، ولى پس از بازگشت و پرستش ذات لايزال الهى، آرامش خود را بازيافته‏اند.
٥. واقعه (٥٦) آيه ٥٧ - ٦٢.

۶
بخش چهارم ٢- رستاخيز يا واكنش اعمال
اين برهان نياز به تبيين چند موضوع دارد.

الف) غرايز سركش:
آفريدگار جهان طبق حكمت، غرايز و احساساتِ مختلفى در نهاد انسان به وديعت نهاد، تا به كار و كوشش وادار شود. خواسته‏هاى طبيعى مانند موتورى است كه دستگاه بدن را به حركت و جوش‏و خروش وامى‏دارد، و اگر به وسيله عقل و قانون محدود شود، منشأ حيات و زندگى خواهد بود و در غير آن باعث ويرانى است.
از سوى ديگر به موجب اختيار و آزادى بسيارى از انسان‏ها از محدوده قانون و دين خارج مى‏شوند. بى‏شك پيروى - بدون قيد و شرط - از غرايز مهار نشده موجب مى‏گردد عدالت - به معناى واقعى - در دنيا تحقق پيدا نكند؛ عدالتى كه كوچك‏ترين ظلم و انحراف در جهان باقى نگذارد. گو اين‏كه تربيت صحيح تا حدى مى‏تواند جلوى تجاوزات و انحرافات را بگيرد.
درست است در آينده، مصلحى به پاخواسته و مرزها را برخواهد داشت و بشر را در پرتو يك قانون و يك انديشه و عقيده اداره خواهد كرد، و حكومتى بر اساس عدل برقرار خواهد نمود، ولى نمى‏توان منكر شد كه در قرون گذشته، بر تاريخ و سرنوشت انسان‏ها بيدادگرى حاكم بوده، و در آينده نيز خواهد بود. اصول اخلاقى و تربيتى، به فرض آن‏كه بر شيوه درستى استوار باشد، انحرافات و تبهكارى‏ها را ريشه‏كن نخواهد كرد، بلكه مفاسد اجتماعى به شكل‏هاى مختلف باقى خواهد ماند. روشن است در چنين وضعيتى عدل مطلق تحقق‏پذير نيست، ولى هدف از آفرينش انسان و جهان، برقرارى عدل و قيام به قسط و داد است.

ب) انسان و آزادى:
تمامى موجودات، در جنبش و فعاليتند: آنهايى كه از اختيار و آزادى عمل بهره‏اى ندارند، در چارچوب غرايز گرفتار و مجبورند؛ ولى آدمى كه دارنده اراده و اختيار است، در كوشش و تلاش پيگيرش دو نوع عمل از وى صادر مى‏شود: مثبت و منفى، خير و شر. انسان ممكن است خير و بركت از وجودش ببارد و ممكن است كانون فساد و شرارت شود. گاه حُبّ ذات و خودپرستى و مادى‏گرى آن‏چنان مى‏توفد، كه آدمى حاضر مى‏شود با نفى و طرد ديگران خود را اثبات كند و با قتل و غارت، دروغ و تهمت شخصيت دروغينى براى خود بسازد. بى‏گمان اين‏گونه كشمكش‏ها جامعه را به دو گروه تقسيم مى‏كند؛ دسته كامياب و عده‏اى ناكام، جمعى سرمايه‏دار و خوشبخت و دسته‏اى مستضعف و محروم، و بالأخره كاخ‏نشين و كوخ‏نشين، ثروتمند و فقير، قدرتمند و ضعيف، ظالم و مظلوم، قاتل و مقتول، غارت‏گر و غارت‏شده، بهره‏مند و بهره‏ور، ارباب و رعيت.

ج) واكنش عمل:
به دنبال هر عمل، عكس العملى است و هر كنشى، واكنشى دارد. در وضعيت دنياى ما هميشه عمل و عكس‏العمل در كميت و كيفيت مطابق هم نيستند؛ زيرا تاريخ شاهد بيدادگرانى است كه براى تثبيت حكومت خود ميليون‏ها نفر را به خاك و خون كشاندند و در مقابل اين اعمال جنايت‏كارانه عكس‏العمل مناسبى نديدند، همان‏گونه كه مصلحانى بزرگ و انبيايى راستين در طول تاريخ پيدا شدند كه خدماتى ارزنده و فداكارى‏هايى برجسته براى خلق كردند، ولى پاداشى جز نام نيك براى آنها نبود و بسيارى از آنها پس از تحمل رنج‏ها و زحمات، يا بدرود حيات گفته و يا به شهادت رسيدند.
آيا «لواءالحمد» قهرمان الجزايرى كه بازويش را كندند، به پاداش كردارش رسيد؟ نام نيك - به تنهايى - سودى براى مرده ندارد. فداكارى در راه انسانيت كه منجر به نفع انسان‏ها شود، چه ثمرى براى فداكار دارد؟ و چگونه مى‏تواند انگيزه شهادت و اهداى جان را توجيه نمايد؟ آيا عقل قادر است يك توجيه صحيح براى آن پيدا كند؟(٦)
به موجب موضوع اول و دوم، تنازع و كشمش در ميان انسان‏ها، منجر به غلبه يكى از جناح‏ها مى‏شود؛ گاه به سود ستمگران است، ولى در پايان به شكست آنها مى‏انجامد، و گاه ضعفا پيروز مى‏شوند. براساس اصل سوم، انسان‏ها پس از محروميت‏هاى فراوان ناگزير بايد به سامان رسيده و سعادت واقعى را دريابند، ولى بسيارى از محرومان و ستم‏گران به جزاى عمل خود نمى‏رسند. در اين صورت اگر آرمان‏هاى انسان‏ها تحقق پيدا نكند، عشق به حيات و زندگى، و فراهم ساختن عوامل ترقى و تعالى براى انسان‏ها - كه آنها را در رسيدن به كمال مطلوب يارى نكنند - بى‏فايده و بيهوده خواهد بود. ترديدى نيست كه محال است خداوند حكيم عملى بيهوده انجام دهد. بنابراين لازم است جهان ديگرى براى نتيجه اعمال وجود داشته باشد، تا هر فرد مطابق كردار و انديشه‏هاى خويش، به كمال مطلوب و مناسب دست يازد. البته معلوم است در آن جهان تمام عوامل سعادت و شقاوت از ميان رفته، دنياى عمل، به جهان عكس‏العمل تبديل خواهد شد.
به موجب اين دليل، نعمت و عذاب، سعادت و شقاوت جهان آخرت، عكس‏العمل و نتيجه اعمال و عقايد دنياى كنونى خواهد بود، و تحقق رستاخيز در نظام آفرينش يك جريان طبيعى تلقى مى‏شود، نه امرى تحميلى و جبرى.

٣- هدف، مقدمات را مى‏طلبد
هر گاه نظام شگفت‏آور جهان مورد بررسى قرار گيرد، دو موضوع جلب توجه خواهد كرد: نخست آن‏كه جهان آفرينش با همه شگفتى آن، آفريده قدرت خارق‏العاده‏اى است كه دارنده علم و حكمت بى‏انتهاست و بشر هنوز به جنبه‏هاى حكمت و دقتِ آفرينش پى نبرده است. موضوع ديگر اين است كه: جهان پهناور با نظام شگفت‏انگيزش عبث و بيهوده آفريده نشده، بلكه هدفى با عظمت اساس آفرينش است. طبق تحقيقات فلسفى - و تأييد وحى - فلسفه آفرينش، تكامل همه جانبه انسان‏هاست، و دنيا مقدمه‏اى است براى دستيابى آدم به سعادت ابدى و حيات جاودانى.
به عبارت ديگر: دنيا با تمام پديده‏هاى بى‏شمار و كهكشان‏ها و آفريده‏هاى بسيارش پيش‏نيازى است براى رسيدن انسان‏ها به هدف نهايى، كه اگر اين مقدمات وسيع و شگفت، به‏نتيجه غايى و مقصد واقعى نرسد، فراهم ساختن آن، عملى بيهوده خواهد بود. اگر مهندسى ابزار و پيچ و مهره‏هاى زيادى بسازد و در يك جا گردآورد، تا از تركيب و پيوست آنها كارخانه عظيمى ايجاد نمايد و به سود مردم به كار اندازد، ولى پس از فراهم آوردن ابزار و لوازم، كارخانه را به وجود نياورد، و آنچه را فراهم كرده، رها سازد، بى‏گمان همه مقدمات بى‏ثمر خواهد بود، و چنين امرى نامعقول است. از سوى ديگر فراهم شدن مقدمات، تا مرز تحقق تمامى عوامل و نبود موانع، نتيجه را به‏گونه قهرى و طبيعى ايجاب مى‏كند؛ زيرا معلول از علت جدا نيست. شخص عاقل و دانا هيچ‏گاه مقدمات را بدون رسيدن به ذى‏المقدمه انجام نمى‏دهد حتى حيوانات مقدمات را براى دستيابى به نتيجه انجام مى‏دهند! چگونه ممكن است پروردگار حكيم، دنيا را با تمام جلال و جبروت بيافريند و عوامل بسيارى را به كار اندازد، تا انسان به مرتبه خلافت الهى برسد و در پرتو تكامل اعتقادى، علمى و عملى به كمال مطلوب برسد، ولى هنوز به ثمر نرسيده، در وسط راه رهايش سازد، تا بميرد و خاك شود؟! اگر خداوند گياه را براى خوراك حيوان، و حيوان را براى تأمين نيازهاى انسان بيافريند، ولى آدمى را به مقصد نرساند و مقدمات فقط براى خوردن و خوابيدن و اشباع ديگر نيازها باشد و سپس مردن و فانى شدن، در اين صورت مقدمات به ثمر نخواهد رسيد؛ همان‏گونه كه نوزاد با تولدش به نتيجه نمى‏رسد و ناقص و ناتمام است. دنيا مقدمه‏اى براى آخرت است. اگر آخرت نباشد، خلقت جهانِ طبيعت، ناقص و ابتر خواهد بود. ناقص ماندن يك عمل و به ثمر نرسيدن مقدمات، يا زاييده ناتوانى است و يا جهل؛ ولى ساحت مقدس الهى از ناتوانى و نادانى منزّه و پاك است. اگر عالم ديگرى وجود نداشته باشد، تشكيلات دنيا بى‏ثمر و ناقص مى‏ماند و انسان‏ها به فلسفه وجودى خود دست پيدا نكرده و آرمان‏هاى آنان تحقق نخواهد يافت. انسان عالى‏ترين موجود جهان خلقت است و با تمام عظمت و پيچيدگى كه دارد، از هنگام ولادت تا مرگ، با انواع مصايب و ناكامى‏ها دست به گريبان است؛ در دوران كودكى كه پر مشقت‏ترين دوران زندگى اوست، قدرت مكيدن پستان مادر را ندارد. بى‏شك عوارض و بدبختى‏هاى دوران طفوليت و مشكلات آن بسيار زياد است، و پس از آن نيز هيچ لذتى بدون رنج، و نوشى بدون نيش نيست؛ حتى خوردن غذا در هنگامى لذتبخش است كه با احساس گرسنگى توأم باشد در كودكى انواع بيمارى را بايد تحمل كند تا بدنش رشد و قدرت هماهنگى با محيط را پيدا نمايد. وقتى دوران طفوليت را پشت سر مى‏گذارد و به مرحله جوانى مى‏رسد، مشكلات زندگى يكى پس از ديگرى هجوم مى‏آورد. پس از تحمل رنج فراوان، و طى فراز و نشيب‏ها هنوز زندگى او سامان پيدا نكرده، ناگهان پيرى با تمام ناملايماتش ظاهر مى‏گردد: ناخوشى‏ها، مرگ و مير عزيزان، ناكامى‏ها، شكست‏هاى زندگى، ظلم و تجاوز و هزاران حوادث دردآلود ديگر.
آيا ممكن است هدف اصلى از آفرينشِ انسان همين زندگى محدود دنيوى، كه با هزاران درد و مصايب جانكاه آميخته است، باشد؟! بى‏ترديد جواب منفى است؛ چون در اين صورت آفرينش انسان و جهان، موهوم و بى‏ثمر خواهد بود. از اين‏رو لازم است به جز حيات مادى و زندگى رنج‏آور كنونى، يك زندگى جاويد و پر فروغى باشد، تا بدان، هدف و مقصد نهايى آفرينش بشر، جامه عمل به خود بپوشد، و تمام افراد به كمال مطلوب و پاداش كردار نايل آيند. حيات دنيوى به خاطر دستيابى به كمال و اكتساب فضيلت‏هاست. انسان در پرتو اين جهان، خود را آماده و لايق وضعيت جهان پس از مرگ مى‏نمايد. بنابراين طبق پيش‏بينى علم‏و عقل، در آينده نظام فعلى از هم مى‏گسلد و اوضاع نوينى - كه با ابديت سازگار است- وجود پيدا مى‏كند، و علت نهايى آفرينش در آن جا نمايان مى‏شود. اگر مرگ، توقف هستى به‏شمار آيد، نه تنها با حكمت آفريدگار سازگار نخواهد بود، بلكه با هر عقل و منطقى نمى‏سازد و فلسفه وجود انسان هيچ و پوچ مى‏شود!
اين موضوع بدان مى‏ماند كه شخص عاقلى براى استراحت يك روز خود، در ميان بيابان، يك موتور آبى نصب نمايد و كاخ باشكوهى بسازد، و پس از پايان آن روز، ساختمان و دستگاه موتور را خراب سازد، به‏گونه‏اى كه اثرى از آن برجاى نماند. آيا امكان دارد چنين عملى را يك انسان فهميده و خردمند انجام دهد؟! حال چگونه ممكن است خداى حكيم چنين عملى را انجام دهد و جهان با عظمت و انسان كامل را فقط به خاطر نيستى و هدفى كه مساوى با هيچ است، آفريده باشد؟! آيا هدف‏هاى مقطعى مى‏تواند آفرينش انسان و جهان را با تمام شكوه و جنبه‏هاى وسيعش توجيه و تفسير منطقى نمايد؟!

٤- آرمان‏هاى بى‏نهايت
بدون ترديد در نهاد انسان‏ها غرايز و تمايلاتى وجود دارد. اين‏گونه خواسته‏ها طبق سنت آفرينش و نظام حكيمانه است.
عشق به زندگى جاودانى و آرزوى دستيابى به تمام خواسته‏هاى معنوى و مادى، از وجود چنين انگيزه‏اى درونى حكايت مى‏كند. در پرتو اين نوع تمايلات فطرى، آدمى داراى آرمان‏هاى نامحدود است و براى دستيابى بدين آرزوها شب و روز در تلاش است. او اگر مملكتى را تسخير كند، روحش آرامش پيدا نمى‏كند، اگر بر تمام كره زمين سيطره پيدا كند، جانش آرام نمى‏شود، بلكه آرزوى تسخير كرات ديگرِ منظومه شمسى را در ذهن مى‏پروراند، و اگر به اين هدف دست يابد، باز هم قانع نگرديده، به فكر تسخير كهكشان‏ها و منظومه‏هاى ديگر خواهد افتاد. او پس از رسيدن به مقصد، باز هم قانع نمى‏شود وبالأخره جهان، با تمام وسعت و عظمتى كه دارد، نمى‏تواند جولانگاه آرمان‏هاى بشر گردد.
به قول حافظ:

بيا كزين قفس تنگ خاكدان برويم
گشوده پر، به تماشاى گُلْسِتان برويم
براى پرورش روح ما مكان تنگ است
بيا به عرصه ميدان لامكان برويم
دو روز عمر تمتع نمى‏دهد، برخيز
كه همچو خضر پى عمر جاودان برويم
دل از ملازمت تنگناى تن بگرفت
بيا بيا كه به خلوت‏سراى جان برويم

عشق به ابديت از ريشه‏دارترين آرمان‏هاى روحى است، كه انسان را از حيوانات جدا ساخته و گستره آرزوى وى را تا بى‏نهايت پيش مى‏بَرَد.به عبارت ديگر: انسان داراى دو جنبه است؛ جسم و جان. جسمش از مواد اين عالم فراهم شده، و به طور متوسط يك متر و نيم ارتفاع و شصت كيلو وزن دارد، و خواسته‏هايش از هر جهت محدود است؛ پارچه‏اى براى پوشش، غذايى براى خوردن و جنس مخالفى جهت ارضاى غريزه و بقاى نسل، ولى از ناحيه روان، او در زمين و آسمان نمى‏گنجد.

حد جسمت يك دو گز خود بيش نيست
جان تو تا آسمان جولان كنى است
تا به بغداد و سمرقند اى همام
روح را اندر تصور نيم گام
آتشى اول ز آهن مى‏جهد
از قدم بس سست در وى مى‏نهد

همين جان ملكوتى است كه اثر نامحدودش را در تمايلات و غرايز مى‏گذارد، طورى كه انسان در آرمان‏هاى خود به هيچ حدى قانع نمى‏گردد. او كشورى را تسخير مى‏كند و در پى اشغال مملكت ديگرى مى‏تازد. وى براى كسب معلومات و كشف مجهولات نيز حد و مرزى نمى‏شناسد، و همچون تشنه‏اى مى‏ماند كه اگر اقيانوسى از علم و دانش و قدرت را در كامش بريزند، سيراب نمى‏شود و براى جرعه‏اى ديگر مى‏خروشد.

تعالى‏الله يكى درياى پرشور
كز او بر تشنه آرد تشنگى زور
گر از وى تشنه‏اى صد جرعه نوشد
بياد جرعه ديگر خروشد
گذشت اين گفتگو از چون و از چند
نه آب آخر شد و نه تشنه خرسند

مطلق‏خواهى و آرزوى جاودانگى، مانند حس گرسنگى و تشنگى، يك انگيزه طبيعى و آرمان حقيقى است، كه بدون جهت و به طور گزاف، در جان انسان گذاشته نشده است. تجارب علمى و آزمايش‏هاى پيگير دانشمندان نشان مى‏دهد در نظام جهان طبيعت و انسان، يك پديده بيهوده و بى‏حساب وجود ندارد، و تمام پديده‏هاى مادى و معنوى براساس محاسبه و حكمت است، و هر كدام در جاى خود قرار گرفته‏اند.

جهان چون خط وخال و چشم و ابروست
كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست

بدون ترديد براى تحقق يافتن غرايز حيوانى و تمايلات انسانى، بايد متعلق آنها در جهان واقع وجود داشته باشد، زيرا اگر ميدان عمل و امكان كاربردى براى آنها در نظر گرفته نشده باشد، تمام آن خواسته‏ها و كشش‏ها بيهوده و پوچ خواهد بود، و اين امر با حكمت سازگار نيست. در فلسفه ثابت شده است «تعطيل» و بيهودگى در وجود، امكان ندارد؛(٧) مگر مى‏شود ميل جنسى در حيوان و انسان موجود باشد، ولى براى اشباع و توليدمثل، جنس مخالفى در كار نباشد؟! و آدمى با اين اميال نيرومند، حيران و سرگردان بماند؟! و يا غريزه تشنگى انسان را هلاك كند، ولى آب پيدا نشود؟! بنابراين ميل به قدرت ابدى و علاقه به بقا و حيات جاودانى كه در وجود انسان همچون مشعلى مى‏درخشد، بدون زمينه و وضعيت عينى، بى‏ثمر خواهد بود. اگر احساس بقا نبود، انسان در برابر حوادث طبيعى و مصايب مختلف زندگى دست به انتحار مى‏زد. گريز از خطر و ميل به عوامل نگهدارنده و تلاش در راه ماندن، از اين‏جا مايه مى‏گيرد، و هدف نهايى آفرينش انسان‏ها، حيات ابدى و نيل به همه آرزوهاى مادى و معنوى است. از آن رو كه عالم طبيعت به مقتضاى تحويل و تبدل ذاتى نمى‏تواند ابديت داشته باشد، اصل آنتروپى و كهولت ماده و انرژى از عدم ثبات حكايت دارد. اصولاً حيات ابدى و نيل بشر به آرمان‏هاى بى‏نهايت در وضعيت كنونى امكان ندارد؛ زيرا دنيا جايگاه تزاحم و محدوديت است. اگر بنا بود همه افراد بشر از آغار پيدايش تا كنون زنده بمانند، نسل آينده از فيض وجود و زندگى محروم مى‏شد، چون زمين گنجايش همه انسان‏ها را نداشت، و اگر آخرتى در كار نبود، اين‏گونه اميال و آرمان‏ها گزاف خواهد بود. گرسنگى بدون مواد غذايى، غريزه تشنگى بدون وجود آب و غريزه حبّ به بقا بدون ابديت، همگى پوچ و بيهوده در نهاد انسان خواهد بود، در حالى كه در سرتاسر جهان خلقت يك امر لغو و پوچ به چشم نمى‏خورد. علم و عقل اين حقيقت را پذيرفته و قرآن آن را تثبيت و مطرح ساخته است: «اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُم عَبَثاً وَاَنَّكُمْ اِلَيْنا لاتُرْجَعُونَ»(٨). عدم بازگشت انسان به خدا و انحصار زندگى در حيات موقت و گذراى دنيا موجب بيهودگى آفرينش عالم و آدم است. بى‏گمان سعادت و شقاوت ابدى وجود دارد و بهشت و جهنم تجلى‏گاه خوشبختى و بدبختى هميشگى انسان‏هاست.
آيا با وجود چنين احساسى عميق و آرمانى متعالى و عشق به ابديت و جاودانگى مى‏شود مرگ را پايان زندگى تلقى نمود؟! هرگز! اگر مرگ پايان حيات آدمى باشد، احساس ابديت و عشق والاى انسان بى‏معنا و بيهوده خواهد بود، در حالى كه در حساس‏ترين موقعيت‏هاى زندگى و پرشكوه‏ترين لحظات، كه آدمى از همه تعلقات دل كَنده، و براى نجات ديگران و عشق به بندگان خدا، خود را فدا مى‏سازد، ابديت تجلى خويش را بهتر و بيش‏تر نمايان مى‏سازد. در آن لحظه متعالى است كه رياست، شهرت و رسيدن به خواسته حيوانى براى چنين فردى ارزش ندارد، اما ابديت و فناناپذير بودن، در وجودش درخشش بيش‏ترى پيدا مى‏كند. اين شاهدى صادق بر بقاى بشر پس از مرگ است.(٩) از اين‏رو براى دست‏يابى انسان‏ها به آرمان‏هاى والا و پيوند با ابديت، وجود وضعيت ديگرى ضرورى است، تا در آن وضعيت، بشر به تمام خواسته‏هاى روحى و معنويش لباس تحقق بپوشاند(١٠) و چون در زندگى كنونى -به‏علّت تضاد منافع و محدوديت آن - امكان ندارد انسان‏ها به همه خواسته‏هاى خود برسند، رستاخيزى كه اديان الهى از وقوع آن خبر داده‏اند، ضرورت پيدا مى‏كند. انسان‏ها در جهان آخرت به آرزوهاى روحى خويش مى‏رسند، و سعادت ابدى مى‏يابند و احساس ابديت و جاويد زيستن خواهند كرد.

٥- لزوم برقرارى تفاوت ميان نيكوكاران و تبهكاران
اين دليل به يادآورى چند مطلب نيازمند است؛

درك خوبى و بدى:
هر فردى با وجدان اخلاقى و رهنمودهاى عقل، خوبى عدالت و زشتى ظلم را درك مى‏كند، و فضايل را از رذايل، حق را از باطل جدا مى‏داند. مردم دنيا از ملت‏هاى غير متمدن گرفته تا اقوام متمدن، همگى احساس مى‏كنند بسط عدالت اجتماعى و نيكى به خلق، بسيار پسنديده و عاقلانه است، ولى ستمگرى و تجاوز به حقوق مردم بى‏اندازه ناپسند و نفرت‏انگيز است. اين نوع ادراك عمومى، از فطرى بودن مسائل مزبور حكايت دارد.

انسان در انجام هر كارى آزاد است:
هر انسان آگاهى مى‏فهمد در تمام اعمال و كارهاى روزمره خويش آزاد است، و افعالش به طور خودكار از وى صادر نمى‏شود. تا او نخواهد و درباره انجام يا ترك كارى تصميم نگيرد، محال است آن عمل انجام يا ترك شود. مولوى مى‏گويد:

اول، فكرِ آخر آمد در عمل
بنيت عالم چنان دان از ازل
اين‏كه گويى اين كنم، يا آن كنم
اين دليل اختيار است اى صنم

البته نمى‏توان منكر شد كه عوامل خارجى و القائات داخلى، در وجود ما در حال فعاليتند و بدون شك در عمل و ترك، اثر دارند. اكثر نگرانى‏ها و اضطرابات فكرى، زاييده تلقينات مزبور است. همان‏گونه كه هر كسى ميل دارد انديشه خود را از چنگال ناملايمات و ناراحتى‏ها آزاد سازد، ولى ناگهان خويشتن را در درياى غم و نگرانى مشاهده مى‏كند، و گويى راه نجاتى براى خود نمى‏يابد، در كارهاى معمولى هم گاه عشق مفرطى به انجام كارى پيدا مى‏كند، به‏گونه‏اى كه مى‏پندارد توان برگشت از آن را ندارد، ولى با همه اين اوصاف - در بحران اشتياق و نگرانى - در وجدان خود، احساس مى‏كندنيروى عظيمى دارد كه از پرتو آن مى‏تواند از انجام عملى اجتناب ورزد و يا امواج وحشت را از جانش بيرون براند. نام آن قدرت را اراده و اختيار و آزادى عمل مى‏نهيم. درستى كيفرو پاداش، براساس داشتن روح خودمختارى است. فقهاى اسلام و قانونگذاران بشر، قدرت و اختيار را اولين شرط تكليف دانسته‏اند. تلقينات برونى و الهامات درونى، فقط به عنوان مقتضى در پيدايش عمل و وقوع افعال مؤثر است. انگيزه اصلى براى انجام كارها، تصميم قاطع و اراده اجتناب‏ناپذير انسان‏هاست.

سوء استفاده از آزادى:
در حالى كه قدرت تشخيص خوبى‏ها و بدى‏ها، و توانايى بر انجام و يا ترك آنها به تمام انسان‏ها عطا شده است، ولى عده‏اى از خودمختارى سوء استفاده مى‏كنند و به همنوعان خويش ستم و تجاوز روا مى‏دارند. دسته‏اى مخالف آن گروه از آزادى به خوبى استفاده كرده، عدالت‏گر و خدمتگزار جامعه مى‏شوند. از آغاز پيدايش بشر تا كنون، جهان عرصه تاخت و تاز اين دو نيروى مخالف است. از طرف ديگر مشاهده مى‏كنيم همه افراد به جزاى كردار و نتايج اعمال خود در دنيا نمى‏رسند، زيرا بسيارى از جنايتكاران تا پايان عمر كامياب هستند، و بسيارى از افراد پاكدل و درستكار تا آخر عمر در نهايت سختى و فلاكت به سر مى‏برند، و برخى از آزاديخواهان پيش از رسيدن به هدف كشته مى‏شوند. بنابر اين اگر با فرارسيدن مرگ، طومار زندگى جنايتكاران و خدمتگزاران در هم نورديده شود و همه چيز پايان پذيرد، به نظر مى‏رسد خداى عادل، به نيكوكاران و فداكاران ستم روا داشته و برخلاف آيين عدالت رفتار كرده است، ولى در بحث صفات خدا ثابت گرديده است كوچك‏ترين ستمى ممكن نيست از ساحت مقدس حق تعالى، ديده شود. ناگزير بايد مرگ، پايان حيات انسان‏ها نباشد و روزى بيايد كه تمام مردم در پيشگاه عدل الهى اجتماع كنند و هر فردى به تناسب اعمال خود به پاداش و يا كيفر كردار نائل آيد. ممكن است گفته شود جنايتكاران و خادمان و همه انسان‏ها به‏گونه غير محسوسى به پاداش اعمال و كيفر كردار خود مى‏رسند؛ از يك سو مقامات قضايى به ويژه در حكومت‏هاى مذهبى، تبهكاران را مجازات مى‏كنند و از طرف ديگر ناملايمات، زلزله‏ها و مرگ و ميرهاى ناگهانى و ديگر بلاهاى طبيعى يك نوع كيفر براى كارهاى ناشايست محسوب مى‏گردد، و همچنين عذاب وجدان كيفر گناهان است. بالأخره هر عملى، عكس‏العملى را به دنبال دارد. خاصيت اعمال بد و يا خوب اقتضا دارد انسان لوازم و نتايج كردار را ببيند، با وجود اين طبيعت و قانون لزومى ندارد، قيامت برپا شود.
در جواب بايد گفت: بدون ترديد مطالب گفته شده اجمالاً در دست‏يابى برخى از افراد به پاداش كردار اثر دارد، ولى قطعاً اين امر عموميت ندارد و نمى‏تواند عدالت كلى را در عالم تأمين نمايد. البته اين‏گونه كيفرها در حقيقت زنگ خطرى براى ستمگران و هشدارى براى ساير افراد بشر است، تا بدين وسيله از سركشى‏ها و تندروى‏ها جلوگيرى شده، تمايلات حيوانى تعديل گردد. اما به هيچ وجه نمى‏تواند جزاى واقعىِ اعمال محسوب شود، و جايگزين زندگى واپسين و دادگاه عادلانه قيامت گردد. براى مثال عذاب وجدان نمى‏تواند جاى عذاب قيامت را بگيرد، در حالى كه برخى از خونخواران تاريخ، آرامش وجدان فريب خورده و مسخ شده آنها در سايه سفاكى و غارتگرى تأمين مى‏شود! در طول تاريخ دولت‏هاى استعمارگر، براى توسعه سلطه خود تمامى ذخاير ملل ضعيف را به يغما برده و غارت مى‏كردند، و صحنه گيتى را از خون آزاديخواهان رنگين مى‏ساختند، و سنت‏هاى پليد و جابرانه‏اى در ميان جوامع از خود به جاى مى‏گذاشتند، كه هنوز آن قوانين ظالمانه بر گرده مردم سنگينى مى‏كند و كمرها را شكسته است. آيا عذاب وجدان را مى‏توان مجازات واقعى دانست؟!
خلبانى كه بمب اتمى را، بر روى شهر هيروشيما انداخت، و هزاران نفر را به كشتن داد، و سپس به جنون ندامت مبتلا گرديد، آيا واقعاً به مكافات كردارش رسيده است؟! مسلماً جواب منفى است؛ زيرا كشتن صد هزار انسان با كيفر مقطعى تناسب ندارد. جنايتكار بايد همگون با كميت و كيفيت جنايت خود به مكافات برسد. از اين‏رو طبق عدالتِ آفريدگار لازم است همه مردم در يك دادگاهِ عادلانه محاكمه شوند و به پرونده اعمال همگان رسيدگى شود، تا ميان نيكوكار و بدكار تفاوت باشد، و همچنين همه انسان‏ها به جزاى واقعى اعمال خود برسند و به ميزان عمل، پاداش و يا عذاب داده شوند.

٦- لزوم رستاخيز از نظر قرآن
بسيارى از دلايل و برهان‏هايى كه تاكنون براى اثبات معاد بيان كرده‏ايم، از آيات قرآن كريم استفاده گرديده است. براى اين‏كه به حال عموم سودمند باشد، اين دليل‏ها را در قالب استدلال عقلى ريخته و ذكر نموديم؛ ولى براى آشنايى با شيوه استدلال قرآن، به چند آيه اشاره مى‏كنيم.
يادآورى اين نكته لازم است كه اصولاً قرآن مجيد در اثبات رستاخيز، انديشه آدمى را در چارچوب اصطلاحات فلسفى و برهان‏هاى دقيق، و دَوْر و تسلسل، گرفتار نمى‏سازد، بلكه با توجه دادن انسان‏ها به خودشناسى و پديده‏هاى طبيعت، رستاخيز را مانند يك حادثه طبيعى به اثبات مى‏رساند. زمانى از طريق لزوم مجازات و پاداش و تفاوت ميان خوبان و بدان قيامت را ضرورى مى‏داند، و گاه از راه قانون تكامل آن را اثبات مى‏كند. روش استدلال‏هاى اين كتاب مقدس، در زمينه توحيد و معاد بر اين پايه استوار است. وجدان‏هاى پاك و انديشه‏هاى حقجو به خوبى حقيقت را درمى‏يابند، زيرا قرآن همان مكنونات فطرى و ذاتى انسان‏ها را، با شيوه‏هاى شيرين و عباراتى دلپذير و روشى جذاب بازگو مى‏كند. ضمناً نبايد از نظر دور داشت ما فعلاً در مقام اثبات معاد مى‏باشيم، نه چگونگى آن، از اين رو از ذكر آياتى كه در صدد بيان چگونگى معاد است، خوددارى مى‏كنيم.
اكنون چند نمونه از آياتى كه معاد را اثبات مى‏كند و استدلال‏هاى عقلى قرآن را بيان مى‏دارد مى‏آوريم.
به طور كلّى آياتى كه لزوم قيامت را بيان مى‏كند، از چند طريق ضرورت رستاخيز را روشن مى‏سازد:

الف) ابديت، مقصدِ نهايى آفرينش است
يك دسته از آيات، معاد را هدف نهايى آفرينش و آخرين مرحله تكامل عمومى مى‏داند. طبق اين آيات، فرا رسيدن قيامت، در نظام كلى عالم، امرى طبيعى است. همچنان كه تاريكى، روشنايى مى‏آورد و ستمگرى، عدالت مى‏زايد و زمستان، بهار به وجود مى‏آورد، دنيا هم آخرت را به دنبال دارد، و از پس امروز فردايى است. كسى كه چشم بسته اين حقيقت روشن را انكار كند، بايد نظام آفرينش و حركت عمومى جهان را ناديده بگيرد و برقانون قطعى تكامل، خط بطلان بكشد! زيرا از ديد علم و عقل نمى‏توان قانون تكامل را در تمام آفرينش از ذرات خاك گرفته تا كهكشان‏ها و حتى در جوهر ذات آنها جارى بدانيم، ولى از سوى ديگر نتيجه اين تكامل شگفت‏انگيز را فنا و نيستى بپنداريم!
پذيرش قانون تكامل، با اعتقاد به فنا و نيستى، در تضاد است و ممكن نيست با هم جمع شوند. بر اساس منطق قرآن، اين حقيقت با بررسى نظام آفرينش و حركت عمومى اجزاى عالم استنباط مى‏گردد، زيرا در حركت تكاملى، هر موجودى از مراحل پايين شروع به حركت مى‏كند و پس از دستيابى به كمال مطلوب توقف مى‏كند، سپس ممكن است يك حركت تكاملى ديگر را آغاز كند.
اينك با راهنمايى‏هاى قرآن آشنا مى‏شويم:
وَلِلَّهِ ما فِى السَّموات وَما فِي الْاَرْضِ وَاِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الْاُمُورُ(١١)
آنچه در آسمان‏ها و زمين است، از آن خداست، و بازگشت همه چيز به سوى اوست.
اَللَّهِ الَّذى‏ لَهُ ما فِى‏ السَّمواتِ وَما فى‏ الْاَرْضِ اَلا إِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْاُمُورُ(١٢)
كاروان هستى در سير تكامل خود ناگزير بايد به يك كمال مطلق منتهى شود. ذرات عالم همه در جستجوى هستىِ مطلق و قدرت نامتناهى است. «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ؛(١٣) سرچشمه هستى ما از خداست و بازگشت ما به سوى حق است.» كلمه «امور» در آيه نكته‏اى را دربردارد، و آن اين است كه تمام كارهايى كه در سير تكامل قرار مى‏گيرد، ناگزير بايد بر يك كمال مطلق متّكى باشد؛ حتى برخى از انسان‏ها كه در راه تحقق اهداف اجتماعى، جان خود را نثار مى‏كنند، بايد آن اهداف عالى به يك هدف نامحدود ابدى منتهى گردد. در غير اين صورت فردى كه خود را فداى منافع و اهداف اجتماعى مى‏كند، هيچ ثمرى براى خود نخواهد داشت. از اين رو جمله «إِلَى اللَّهِ الْمَصيرُ» اين مطلب را به عالى‏ترين صورت بيان مى‏دارد.

ب) لزوم معاد از نظر فلسفه آفرينش
بررسى دقت و عظمت به كار رفته در جهان آفرينش اين حقيقت را به اثبات مى‏رساند كه آفرينش هدف بزرگى دارد، زيرا در جهان پهناورى كه ساخته شده و موجودات بسيارى در آن پراكنده گرديده و انسان ممتازترين موجودات قرار داده شده است، اگر خرابى جهان و مرگ آدم، توقف كاروان هستى به شمار آيد، بى‏شك كاخ مجلل وجود و اساس خلقت بر پايه پوچ استوار خواهد بود، ولى نظام حكيمانه هستى اين را طرد مى‏كند. قرآن مجيد به صورت‏هاى گوناگون از اين حقيقت ياد مى‏كند، و ما نمونه‏هايى از آن را مى‏آوريم؛ قسمتى از آيات، خلقت آسمان و زمين و آنچه را در آن دو هست، بر پايه حق و حكمت استوار مى‏شمرد و مقدمه‏اى براى تحقق جهان آخرت مى‏داند:
وَما خَلَقْنَا السمواتِ وَالْاَرْضَ وَ مابَيْنَهُما إِلّا بِالْحَقِّ وَإِنَّ السَّاعَةَ لآتِيَةٌ؛(١٤)
ما آسمان‏ها و زمين و آنچه را ميان آن دو است، جز به حق نيافريديم و قطعاً قيامت آمدنى است [و جزاى هر كس به او مى‏رسد].
وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْاَرْضَ و ما بَيْنَهُما لاعِبِين، لَوْ اَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْناهُ مِنْ‏لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فاعِلينَ؛(١٥)
ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنهاست، از روى بازى نيافريديم! [به فرض محال‏] اگر مى‏خواستيم سرگرمى انتخاب كنيم، چيزى متناسب خود انتخاب مى‏كرديم!
هر عملى كه خدا انجام مى‏دهد، همگون با حكمت و هدفمند است. گذشته از اين‏كه خدا كار لغو و باطلى را انجام نمى‏دهد، بلكه همواره حق را بر باطل غالب و پيروز مى‏كند. بدون ترديد باطل، رونده است، زيرا نظام آفرينش حركات باطل را برنمى‏تابد، بلكه طرد و نفى مى‏كند:
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَأَمَّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الْاَرْضِ؛(١٦)
كف آب به بيرون پرتاپ مى‏شود، اما آنچه به مردم سود مى‏رساند، در زمين مى‏ماند.
در آيه پيشين «لاعبين» در مقابل «حق» قرار گرفته است؛ «لعب» بازى كودكانه است، كه هدف معقولى ندارد. كودك از صبح تلاش مى‏كند و خانه مى‏سازد، سپس خرابش مى‏كندو ظهر دست خالى به خانه برمى‏گردد. اگر آفرينش جهان حكيمانه و داراى هدف منطقى نباشد، بى‏گمان بازيچه‏اى بيش نخواهد بود. اگر ممكن باشد كار لغو و بيهوده‏اى خداى حكيم انجام دهد، بايد در حد ذاتش انجام بگيرد، نه خارج از ذاتش؛ زيرا خداوند در انجام لهو و لعب نيازى به غير ذات خويش ندارد، تا ناگزير شود چيزى را خارج از ذات بسازد، تا ملعبه و سرگرمى او باشد.(١٧) اگر چنين نيازى براى خدا متصور باشد، بدون ترديد خداوند در رديف ممكنات قرار گرفته و از «واجب الوجود» بودن خارج خواهد شد. گو اين‏كه بازى‏هاى كودكانه بى‏هدف نيست و گاه اهداف و انگيزه‏هاى موهومى دارد، ولى چون هدف معقول و غرض مطلوبى ندارد، بازيچه و باطل به شمار مى‏آيد. چون عمل باطل با هدف‏هاى خيالى و آرمان‏هاى نامعقول و پوچ انجام مى‏شود، بى‏معنا و لغو شمرده مى‏شود. بدون ترديد آرزوهاى بيهوده، زاييده جهل و تخيل است و علت عقلى و منطقى ندارد، و خداوند حكيم از انگيزه‏هاى خيالى، منزه و پاك است. علاوه بر اين‏كه اهداف خيالى و زودگذر - كه بشر در ذهن مى‏پروراند - مولود عوامل خارجى و داخلى است، و خداوند تحت تأثير عوامل واقع نمى‏شود، تا آفرينش او بى‏حكمت باشد، بلكه مخلوقات خداوند بر طبق اصول حكمت و به حق آفريده مى‏شوند.

نظام موقت
شمارى از آيات، آفرينشِ انسان و جهان را براساس حق مى‏داند، ولى مهلت زندگى را محدود و عمر را زودگذر بيان مى‏كند و مى‏گويد: پس از آن، نظام آخرت تحقق پيدا مى‏كند. وضعيت جهان و فلسفه آفرينش زمين و آسمان براى رشد و تعالى بشر است، تا در پرتو عقايد صحيح و اعمال شايسته به كمال مطلوب نايل آيد، و براى سفر مخاطره‏آميز آخرت توشه بردارد. خوشبختانه علم نيز نظام فعلى را موقت مى‏داند و بنا بر قانون «آنتروپى» جهان رو به كهولت و پيرى دارد و سرانجام متلاشى مى‏شود.
نظر خوانندگان را به چند آيه در اين باره جلب مى‏كنيم:
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُولِجُ اللّيلَ في النَّهار وَيُولِجُ النَّهار في اللّيلِ وَسَخَّرَ الشَّمسَ والقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى وَأَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ خَبير؛(١٨)
آيا نمى‏بينى خداوند شب را در دلِ روز و روز را در دلِ شب فرومى‏برد و خورشيد و ماه را مسخر ساخته، و هر كدام تا مدت معيّنى به حركت خود ادامه مى‏دهند؟! خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد، آگاه است.
اَللَّهُ الَّذى رَفَعَ السَّمواتِ بغير عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعرشِ وَسَخَّر الشَّمسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجرى‏ لِاَجَلٍ مُسمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآياتِ‏لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ؛(١٩)
خدا همان كسى است كه آسمان‏ها را، بدون ستون‏هايى كه براى شما ديدنى باشد، برافراشت. سپس بر عرش استيلا يافت [و تدبير جهان را در دست گرفت‏] و خورشيد و ماه را مسخر و فرمانبردار خويش ساخت، كه هر كدام تا زمان معينى در حركتند. كارها را او تدبير مى‏كند؛ و آيات را [براى شما] تشريح مى‏كند؛ شايد به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد.
أَوَلَمْ يتفكّروا فى أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّمواتِ والْاَرْضَ وَما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسُمًّى وَاِنَّ كَثِيراً مِنَ النّاسِ بلقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرون؛(٢٠)
آيا با خود نمى‏انديشند كه خدا، آسمان‏ها و زمين و آنچه را ميان آن دو هست، جز به حق و براى مدت معينى نيافريده است؟! ولى بسيارى از مردم (رستاخيز و) لقاى پروردگارشان را منكرند.
قرآن در مورد انسان مى‏فرمايد:
هُوَ الَّذى خَلَقَكُم مِنْ طينٍ ثُمَّ قَضى‏ أَجَلاً وَأَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ؛(٢١)
او خدايى است كه شما را از گِل آفريد؛ سپس مدتى مقرّر داشت (تا انسان تكامل يابد)؛ و اجل حتمى پيش اوست (و فقط او آگاه است). با اين همه، شما (مشركان، در توحيد و يگانگى و قدرت او) ترديد مى‏كنيد.
امام صادق(ع) فرمود:
اجل معلق و غير معيّن، مشروط بر عواملى است؛ خدا بر طبق آن علل هر جور بخواهد، مرگ را قرار مى‏دهد.
در توضيح حديث بايد گفت: مثلاً گفته مى‏شود صدقه و صله رحم، عمر انسان را زياد مى‏كند، يا عاق والدين و زنا عمر را كوتاه مى‏سازد. خدا از مرگ‏هاى زودرس -مثل تصادف- جلوگيرى مى‏كند، ولى اجل معيّن را از خلايق پنهان كرده است؛ اگر كسى اصول بهداشتى را رعايت كند، بدون ترديد عمرش زياد مى‏شود، و ممكن است به اجل مقدر برسد.
استاد دانشگاه هالِ آلمان روى گياهى موسوم به «ساپرولينامتگستا» آزمايش مى‏كرد. گياه مزبور به صورت طبيعى متجاوز از دو هفته زنده نبود، ولى در اثر تلاش اين دانشمند به شش سال رسيد. اين دانشمند گفت: طبق يك محاسبه رياضى عمر طبيعى هر انسان نه هزار و نهصد و بيست سال است.(٢٢)
تعدادى از آيات بازگشت امور و پديده‏ها را به سوى اللّه مى‏داند و اين «مراجعت» را، حكمت واقعى آفرينش و فلسفه خلقت انسان و جهان به شمار مى‏آورد:
أَفَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَلَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالْاَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَإِلَيْهِ ى‏(٢٣)ُرْجَعُونَ؛(٢٤)
آيا منكران، غير از آيين خدا مى‏طلبند؟! و هر كس در آسمان‏ها و زمين است، خواه‏ناخواه تسليم فرمان اوست و بازگشت همه به سوى خداست.
صِراطِ اللّهِ الَّذى لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَما فِى الْاَرضِ اَلا إِلَى اللّهِ تَصِيرُ الْاُمُورُ؛(٢٥)
راه خداوندى كه تمامى آنچه در آسمان‏ها و زمين است، از آنِ اوست؛ آگاه باشيد همه كارها به سوى الله باز مى‏گردد.
بخش‏هايى مانند «اِلَى اللّهِ عاقِبَةُ الاُمُورِ»(٢٦) و «اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الْاُمُورُ»(٢٧) معاد و بازگشت به سوى خداوند را تثبيت و تأكيد مى‏كند. در آيه‏اى ديگر آمده است:
«اِنَّ اِلى‏ رَبِّكَ الرُّجعى‏؛(٢٨) به يقين بازگشت همه به سوى پروردگارت است.» برخى از آيات رجعت كلى را در قيامت مى‏داند. گرچه سرنوشت جهان هم اكنون نيز به دست خداست، ولى با وقوع قيامت، بازگشت امور به خداوند، جنبه عينى پيدا مى‏كند.
اَللَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ، وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُبْلِسُ المُجْرِمُون؛(٢٩)
خدا آفرينش را آغاز مى‏كند، سپس آن را باز مى‏گرداند، سپس شما را به سوى او بازمى‏گردانند. آن روز كه قيامت بر پا شود، مجرمان در نوميدى و غم و اندوه فرومى‏روند!
وَاتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ اِلَى اللّهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَهُمْ‏لايُظْلَمُون؛(٣٠)
از روزى كه در آن، به سوى خدا باز گردانده مى‏شويد، بترسيد و سپس هر فردى به طور كامل به پاداش اعمال خود نايل شده و ستمى به آنان نخواهد شد.
اَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثَاً وأنَّكُمْ إِلَيْنا لاتُرجَعُونَ؛(٣١)
آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريده‏ايم و به سوى ما باز نمى‏گرديد؟
خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ بِالْحَقِّ وَلِتُجْزى‏ كُلُّ نَفْسٍ بَما كَسَبَتْ وَهُمْ لايُظْلَمُونَ.(٣٢)
در اين آيه حكمت آفرينش آسمان‏ها و زمين، دست‏يابى به كيفر و پاداش بيان شده است. اگر اين‏گونه آيات را با آياتى كه زمين و آسمان و همه موجودات را براى استفاده انسان مى‏داند، مقايسه و بررسى كنيم، روشن مى‏گردد نظام موجود جهان براى انسان آفريده شده است، و انسان براى تكامل و لقاء الله و رسيدن به پاداش اعمال و كيفر كردار در روز رستاخيز - كه لحظه بازگشت همه امور و انسان‏ها به خداست - آفريده شده است، و بايد بگوييم: فلسفه خلقتِ معاد انسان است.
هُوَالَّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْاَرْضِ جَميعاً؛(٣٣)
آنچه در زمين است، براى شما (انسان‏ها) آفريده شده است.
اَللّهُ الَّذي خَلَقَ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ وَاَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رزقاً لَكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِاَمْرِهِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الاَنْهارَ وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دآئِبَيْنِ وسَخَّرَ لَكُمُ اللّيلَ وَالنَّهارَ وَاتكُمْ مِنْ كُلِّ ماسَألْتُمُوه وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّهِ لاتُحْصُوها اِنَّ الإنسانَ لَظلُومٌ كَفّارٌ؛(٣٤)
خدا همان كسى است كه آسمان‏ها و زمين را آفريد؛ و باران را از آسمان فرو باريد، و با آن ميوه‏هاى مختلف را براى روزى شما (از زمين) بيرون آورد؛ و كشتى‏ها را مسخّر شما نمود، تا بر روى دريا حركت كنند. و نهرها را مسخَّر شما نمود؛ و خورشيد و ماه را - كه در حركتند - فرمان‏بردارتان ساخت؛ و شب و روز را نيز مسخّر شما كرد؛ و انواع نعمت‏هايى را كه از او درخواست كرديد، به شما اعطا فرمود؛ و اگر نعمت‏هاى الهى را بخواهيد، بشماريد، هرگز نمى‏توانيد! انسان ستمگر و ناسپاس است!
از اين آيات استفاده مى‏شود زمين و زمان براى انسان آفريده شده است، تا انسان از آنها بهره‏بردارى مادى و معنوى كند، و در ضمن تأمين نيازهاى مادى، به قدرت و حكمت الهى نيز پى ببرد، و عقل و استعدادش شكوفا شود، و به كمال معنوى و علمى برسد.
آيه بعدى از اين جنبه سخن مى‏گويد:
اِنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلاَفِ الَّليْلِ وَالنَّهارِ وَالْفُلْكِ الَّتي تَجْري فِي البَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ وَما أَنْزَلَ اللّه مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَاَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَبَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّياحِ وَالسَّحابِ المُسخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَالْاَرْضِ لَآياتٍ لِقَومٍ يَعْقِلُونَ؛(٣٥)
در آفرينش آسمان‏ها و زمين، و آمد و شد شب و روز، و كشتى‏هايى كه به سود مردم روى دريا در حركتند، و آبى كه خداوند از آسمان فرو مى‏فرستد، تا زمين مرده را زنده سازد، و انواع جنبندگان را در آن گسترده و تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخّرند، نشانه‏هايى است از قدرت و حكمت خداوند، براى مردمى كه عقل دارند و مى‏انديشند.
نمونه‏اى از تلاش فكرى انديشه‏گران مؤمن و آگاه را، آيه اين‏گونه بازگو مى‏كند:
اَلَّذينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ رَبَّناما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ؛(٣٦)
كسانى كه خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آن گاه كه بر پهلو خوابيده‏اند، ياد مى‏كنند؛ و در آفرينش آسمان‏ها و زمين مى‏انديشند؛ (و مى‏گويند:) پروردگارا! اينها را بيهوده نيافريده‏اى! منزهى تو! از عذاب آتش ما را نگه‏دار!
اين آتش ثمره عصيان و تمرّد از حق تعالى است. در برخى از آيات مبدأ و معاد و آغاز و ختم آفرينش و تجديد آن را براى دستيابى انسان به جزاى عمل مى‏داند:
اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً وَعْدَ اللّهِ حَقَّاً اِنَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ لِيَجْزِىَ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُواالصَّالِحاتِ بِالْقِسْطِ وَالَّذينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَميمٍ وَعَذابٌ أَليمٌ بِماكانُوايَكْفُرُونَ؛(٣٧)
بازگشت همه شما به سوى اوست! اين وعده خداوند حق است. او آفرينش را آغاز مى‏كند، سپس آن را باز مى‏گرداند، تا آنان را كه ايمان و عمل شايسته دارند، به عدالت پاداش دهد، و براى آنان كه كافر شدند، نوشيدنى از مايعِ سوزان و عذابى دردناك است، زيرا كفر مى‏ورزيدند.
بنابراين آفرينش جهان و خلقت جهان ديگر، براى انسان است، و دنيا و آخرت، بهشت و جهنم نيز براى اوست، و وى براى رسيدن به عبوديت و خداگونه شدن آفريده شده است. گفته‏اند: «اَلْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ، كُنْهُهُ الرُّبُوبِيَّةِ؛ عبوديت و بندگى حقيقتى است، كه در كنه ذاتش، ربوبيت خوابيده است.»
در قرآن مى‏خوانيم:
«وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ اِلّا لِيَعْبُدُونِ؛(٣٨) من جن و انس را خلق نكردم مگر براى پرستش و بندگى.»
البته هرگونه اقدامى براى خدا، عبادت است، و عبادت اصطلاحى مقصود نيست، و عبادت هم براى نيل به لقاء الله است.

ج) لزوم معاد از ديدگاه عدالت خدا
در مقابل دعوت پيامبران، مردم به دو گروه تقسيم مى‏شوند؛ يك دسته رسالت آنها را مى‏پذيرند و از نظر عملى و عقيده در برابر مقررات الهى تسليم مى‏گردند؛ گروه ديگر در جهت مخالف قرار گرفته و به تعاليم آنها اعتنا نمى‏كنند. به طور كلى برخى از مردم خدمتگزار و نيكوكارند، و گروهى بدكار و متجاوز؛ اگر با مرگ، زندگى بشر پايان پذيرد، بر خلاف عدالت است، و به بسيارى از نيكوكاران ستم خواهد شد، و منكران مكاتب مذهبى و تبهكاران خوشبخت خواهند بود. اين انديشه با عدالت الهى سازگار نيست. قرآن مجيد در آياتى اين مطلب را بيان مى‏دارد:
اَمْ نَجْعَلُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ، كَالْمُفْسِدينَ فِى‏ الْاَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ المُتّقين كالفُجّار؛(٣٩)
آيا ما كسانى را كه ايمان آورده و عمل شايسته انجام داده‏اند، مانند مفسدان قرار مى‏دهيم؟! آيا ما تقوا پيشگان را همچون فاسدان و جنايتكاران به شمار مى‏آوريم؟! قطعاً چنين امرى امكان ندارد، زيرا ممكن نيست نيكوكار و بدكار به يك سرنوشت باشند.
اَمْ‏حَسِبَ الَّذينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ اَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذينَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَمَماتُهُمْ ساءَ مايَحْكُمُونَ وَخَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَالْأرْضَ بِالْحَقِّ وَلِتُجْزَى‏ كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَهُمْ لايُظْلَمُون؛(٤٠)
آيا كسانى كه مرتكب گناه شدند، گمان مى‏كنند آنها را همچون مؤمنان و نيكوكاران قرار مى‏دهيم؟! و حيات و مرگشان يكسان خواهد بود؟! چه بد داورى مى‏كنند! پروردگار، زمين و آسمان را به حق آفريده (و بايد «حق» بر تمام هستى حكومت كند) تا هر كس به جزاى كردارش برسد و ظلمى صورت نگيرد.
تساوى بدكاران و صالحان ظلم است، و اگر قيامتى در كار نباشد، ميان مصلح و مفسد تفاوتى نخواهد بود. نبود تفاوت، يك نوع خدمت به جنايت‏پيشه‏گان و ستم به مؤمنان است؛ كسانى كه از لذت‏هاى نامشروع چشم پوشيدند و در راه ايمان و عمل صالح، ناملايمات را به‏جان خريدند و اينك كه همه با خاك يكسان شده‏اند، نه جزايى هست و نه كيفرى! چنين امرى با عقل و حكمت سازگار نيست، پس قيامتى در كار خواهد بود.

د) ضرورت تجلى صفات جلال و جمال الهى
از دلايلى كه ضرورت حيات بازپسين را اثبات مى‏كند، تجلى حاكميت، مالكيت، علم و قدرت مطلق بارى تعالى براى بشريت، و نيز تحقق وعده و وعيدهايى است كه پيامبران از سوى خدا به مردم ابلاغ كرده‏اند.
گر چه بررسى شاهكارهاى آفرينش - از اتم گرفته، تا منظومه شمسى - حضور ذات بى‏نهايت را، براى مؤمنان و عالمان راستين مشهود مى‏سازد، ولى تحقق عينى توان الهى، تجديدآفرينش و زنده شدن مردگان را ايجاب مى‏نمايد. خوشبختانه اين حقيقت در آياتى بيان شده است.
گمان مبر كه خداوند وعده‏هايى را كه توسط رسولانش به انسان‏ها ابلاغ داشته (كيفر متخلفان و پاداشت نيكوكاران) از انجام آن سرباز مى‏زند! هرگز! او بر انجام پيمانش، توانمند است، و از دشمنان انتقام مى‏گيرد در آن روزى كه زمين و آسمان‏ها دگرگونى بنيادى پيدا كرده، و با تمام وجود، براى تحقق اهداف الهى نمايان مى‏شوند (علل طبيعى كارايى خود را از دست داده و حجاب‏هاى سياه و ضخيم ماده، كنار مى‏رود، تا همگان بفهمند حاكم مطلق اللّه است و بس!). و جنايتكاران را مى‏بينى كه همه در بندند و به هم بسته شده‏اند و پرده‏اى از آتش، چهره‏هاى آنها را احاطه كرده است. ظهور قيامت براى اين است كه پروردگار هر فردى را به آنچه انجام داده، پاداش دهد و بى‏گمان او سريع‏الحساب است. اين پيامى براى مردم است، تا به هوش باشند و بدانند فقط پروردگار يگانه معبود و مؤثر در سرنوشت آنهاست، و انديشه‏گران نيز به ياد چنين روزى باشند.(٤١)
در وضعيت كنونى به دليل اختيار و آزادى، انسان مى‏تواند حاكميت الهى را نديده بگيرد و به مخالفت برخيزد، ولى در قيامت، قدرت عصيان و جرأت سرپيچى را ندارد؛ قرآن مى‏گويد:
يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ، لايَخْفى‏ عَلَى اللّهِ مِنْهُم شي‏ءٌ لِمَنِ المُلْكُ اليَوْمَ لِلَّهِ الواحِدِ القَهَّارِ؛(٤٢)
روزى كه مردم - همان‏گونه كه هستند - ظاهر مى‏شوند و چيزى از آنان بر خدا پوشيده نيست. (و خطاب مى‏رسد) امروز حكومت از آنِ كيست؟ [در برابر اين پرسش همه خاموشند. ناگهان صدايى بلند مى‏شود: ملك و قدرت‏] براى خداى يكتاى قهار است.
در قيامت است كه صفات جلال و جمال الهى عينيت پيدا مى‏كند.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
٦. اين موضوع بدان معنا نيست كه بايد به انتظار قيامت نشست، تا دادگاه عدل الهى از ستمگران انتقام بگيرد، بلكه مظلوم بايد به پا خيزد و با ستمگران بستيزد؛ يا حق خود را بگيرد و يا به شهادت نائل آيد. در اين صورت خداوند انتقام او را خواهد گرفت، ولى اگر بشر گامى در راه احقاق حق برندارد و به اميد قيامت بنشيند، بى‏ترديد در جرگه ظالمان خواهد بود، زيرا سكوت مظلوم باعث رشد ستم‏پيشه است و «الظالِم وَالمظلوم كِلا هُما فى النار».
٧. لامُعَطَّلَ فِى الْوُجُودِ.
٨. مؤمنون (٢٣) آيه ١١٥.
٩. آرمان ابديت خواهى بود كه موجب فريب خوردن آدم و حوا گرديد. قرآن (سوره طه، آيه ١٢٠) از زبان شيطان چنين بازگو مى‏كند: هَلْ اَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ ومُلْكٍ لايَبْلى. زندگى جاودانى و قدرت ابدى از ريشه‏دارترين آرمان‏هاى بشر است، و آدم و حوا به عشق حيات جاودانى و قدرتى فناناپذير فريب خوردند و از بهشت برزخى رانده شدند، ولى بايد روزى بشر به اين آرمان برسد و آن در قيامت خواهد بود.
١٠. اين همان بهشت برين است كه قرآن در وصفش مى‏گويد: «آنچه دلها مى‏خواهد و چشم‏ها لذت مى‏برد، در آن جا هست». (زخرف (٤٣) آيه ٧١).
١١. آل عمران (٣) آيه ١٠٩.
١٢. شورى‏ (٤٢) آيه ٥٣.
١٣. بقره (٢) آيه ١٥٦.
١٤. حجر (١٥) آيه ٨٥.
١٥. انبيا (٢١) آيه ١٦ - ١٧.
١٦. رعد (١٣) آيه ١٧.
١٧. برخى، آيه‏هاى ١٦ و ١٧ سوره انبيا را چنين معنا كرده‏اند: «اگر مى‏خواستيم بازيچه‏اى انتخاب كنيم، از نزد خويش - كه عالم مجرد است - مى‏گرفتيم، نه از عالم محسوسات و ماديات».
١٨. لقمان (٣١) آيه ٢٩.
١٩. رعد (١٣) آيه ٢.
٢٠. روم (٣٠) آيه ٨.
٢١. انعام (٦) آيه ٢.
٢٢. مجله الهلال (چاپ مصر).
٢٣. آل عمران (٣) آيه ٨٣.
٢٤. شورا (٤٢) آيه ٥٣.
٢٥. لقمان (٣١) آيه ٢٢.
٢٦. حديد (٥٧) آيه ٥؛ فاطر (٣٥) آيه ٤.
٢٧. علق (٩٦) آيه ٨.
٢٨. روم (٣٠) آيه ١١ - ١٢.
٢٩. بقره (٢) آيه ٢٨١.
٣٠. مؤمنون (٢٣) آيه ١١٥.
٣١. جاثيه (٤٥) آيه ٢٢.
٣٢. بقره (٢) آيه ٢٩.
٣٣. ابراهيم(١٤) آيه ٣٢ - ٣٤.
٣٤. بقره (٢) آيه ١٦٤.
٣٥. آل عمران (٣) آيه ١٩١.
٣٦. يونس (١٠) آيه ٤.
٣٧. ذاريات (٥١) آيه ٥٦.
٣٨. ص (٣٨) آيه ٢٨.
٣٩. جاثيه (٤٥) آيه ٢١ - ٢٢.
٤٠. ابراهيم (١٤) آيه ٤٢ - ٥٢، (با تلخيص و تصرف).
٤١. غافر (٤٠) آيه ١٦

۷
بخش پنجم بخش پنجم :

‏معاد جسمانى از نگاه اديان(١)

١- معاد جسمانى از نگاه اديان
پس از اثبات ضرورت معاد (رستاخيز)، اينك به مبحث پيچيده معاد جسمانى مى‏پردازيم. از ديد قرآن و عموم اديان معاد، جسمانى است؛ يعنى انسان، با تمام ابعاد وجودش به سوى قدرتى كه از آن وجود پيدا كرده، باز مى‏گردد. به همين دليل، ملحق شدن بدن به روح در قيامت، امرى اجتناب‏ناپذير است، تا همگان با ويژگى‏هاى روحى و جسمى براى دادرسى و جزا و پاداش محشور شوند. اين عقيده فطرى است و با عقل و وحى ثابت مى‏شود.
به يارى براهين عقلى و نقلى اثبات مى‏شود مرگ، پايان زندگى به صورت مطلق نيست، بلكه ختم حياتِ دنيا و آغاز حيات ديگرى است. پس از قطع رابطه روح از بدن زندگى برزخى آن شروع مى‏شود. داورى وجدان و قضاوت فطرت انسان پذيراى اين موضوع است. اكنون مى‏خواهيم بفهميم در قيامت كبرى بازگشت روح به حيات ابدى چگونه انجام مى‏گردد؟ به عبارت ديگر آيا معادِ آدمى، جسمانى و شبيه حيات دنيوى است و يا معاد روحانىِ محض و يإ؛ ّّ جسمانى صِرْف است؟ رستاخيز به هر شكلى تحقق يابد، آيا روان‏ها به قالب‏هاى برزخى تعلق مى‏گيرد و يا به كالبدهاى مادى؟ آيا بدن اخروى انسان همچون كالبدِ مادى پيوسته در حال تحول و تجدد است و يا ثابت ولايتغير مى‏ماند و به همراه هم كيفر و پاداش مى‏بينند؟
پيش از اين‏كه در وادى پر پيچ و خم جسمانى بودن معاد گام بگذاريم، نظر خوانندگان ارجمند را به اين نكته جلب مى‏كنم كه از نظر قرآن و تمام اديان معاد انسان جسمانى است؛ يعنى انسان با تمام وجودش در قيامت حضور پيدا مى‏كند. بدين جهت بازگشت روح به بدن جسمانى ضرورت دارد و همه افراد بشر با ويژگى‏ها و مشخصاتى كه دارند، براى حساب و كتاب و جزا و پاداش محشور مى‏شوند. از حُسن اتفاق اين گرايش دينى، از فطرت و طبيعت انسان‏ها نشأت يافته و با وحى و عقل و سرشت و وجدان هم‏ساز است. اكنون قراين و شواهد اين ريشه‏ها:

١. علاقه انسان به كالبد
هر انسانى به كالبد جسمانى خويش علاقه‏مند است، چون ساليان درازى از جسم استفاده كرده و به كمك آن رنج‏ها و شادى‏ها را احساس و مجهولات را فهميده، وتكامل پيدا كرده است. چون او مى‏داند با مرگ، ميان روح و بدن جدايى مى‏افتد و كالبد دستخوش حوادث قرار مى‏گيرد، به هنگام احتضار، در مورد حفظ بدن سفارش‏هايى مى‏كند؛ مثلاً در سرزمين مقدسى دفن و يا با پارچه مخصوصى كفن‏شود. مصريان قديم وصيت مى‏كردند بدنشان را در جايگاه‏هاى مطمئنى نگه‏دارند. امروز هم موميايى كردن كالبد نوابغ و زمام‏داران و رهبران انجام مى‏شود تا قرن‏ها جسم آنها از پوسيدگى در امان باشد. برخى سفارش مى‏كردند جسمشان را بسوزانند تا عفونى نشود و از گزند مار و مور محفوظ بماند، و شايد از عذاب موعود نجات يابد!
اين‏گونه انديشه‏ها از علاقه و توجه شديد انسان‏ها، به بدن و كالبد حكايت دارد. به ديگر سخن: آدمى به همان اندازه كه به بقاى روح علاقه‏مند است، به بقاى جسم نيز مشتاق است، و ميان روح و بدن جدايى مشاهده نمى‏كند. اين احساس طبيعى در انسان بيهوده نيست و از واقعيت نهانى او حكايت دارد. عقايد مذهبى نيز بازتابى از طبيعت بشر است. از اين‏رو تمام دينداران و مذهبى‏هاى دنيا به معاد جسمانى عقيده داشته‏اند. ما به برخى از اعتقادات مذاهب بزرگ اشاره مى‏كنيم، تا اهميت و اصالت اين باور، روشن گردد.

٢. اعتقاد تمام اديان به قيامت
هواداران اديان بزرگ جهان بر بازگشت روح به جسم اتفاق‏نظر دارند، گر چه در كيفيت جسم اخروى سخنان مختلفى گفته‏اند. برخى به جسم برزخى معتقدند؛ برخى به بدن هَوْرقليايى؛(١) هواداران ملاصدرا به كالبد خيالى كه با خلاقيت روح ساخته و پرداخته مى‏شود معتقدند، و بعضاً به زنده شدن همين جسد مادى عقيده‏مندند؛ و گروهى جسم اخروى را متكامل‏تر مى‏شمارند. به هر حال در اصل جسمانى بودن معاد وفاق‏نظر دارند. با توجه به بُعد مسافت و فقدان وسايل ارتباط جمعى، وجود تعارض و تضاد بين هواداران مذاهب و عدم امكان تبانى بين ملت‏هاى پيشين - بلكه وجود تعارض و حتى جنگ و تنازع - به خوبى روشن مى‏كند همه مذاهب اين اعتقاد را از وحى گرفته‏اند و چون با فطرت و عقل هماهنگى داشته‏اند، عقيده به قيامت پيدا كرده‏اند. به قول شاعر: بيهوده سخن بدين درازى نَبُوَد. و بنابراين معاد جسمانى ريشه در فطرت و عقيده دارد و ساخته و پرداخته خيالات و اوهام نمى‏باشد، بلكه بيانگر اشتراك نظر اديان در اصول است. به عنوان نمونه به برخى از اديان اشاره مى‏كنيم.

رستاخيز جسمانى در اعتقاد زرتشتيان
طبق عقيده زرتشتيان، پس از زرتشت، هزاران سال بر عمر زمين خواهد گذشت تا رستاخيز جسمانى فرارسد. در اين حَشْر و نَشْر روان انسان - در حالى كه خوبى و بدى آن در برابر مردم مشخص است - پديدار خواهد شد، و بدكار، مانند گوسفند سياهى كه در ميان گوسفندان سفيد باشد، در انظار جلوه‏گر مى‏شود. نيكوكاران مقام خود را درمى‏يابند و بدكاران تا سه روز در جهنم خواهند بود. روز چهارم در تجديد بناى خلقت اصلاحات باشكوهى انجام خواهد گرفت... سرانجام نيكوكاران و بدكاران - به جز چند تن كج طبيعت - همه پاك شده و از آب حيات ابدى به دست «سائوشيانت» سيراب مى‏شوند و در نبرد نهايى و پيروزمندانه اهورامزدا عليه اهريمن حاضر مى‏شوند. اهريمن مغلوب مى‏گردد و ديوها به جنهم پرتاب مى‏شوند. حياتى تازه از سر گرفته شده و جهانى نو كه جز نيكى و عدالت در آن حكم‏فرما نيست، به وجود مى‏آيد، و جهان و جهانيان براى ابد خوشبخت و كام‏روا مى‏گردند.(٢)

عالم برزخ در اعتقاد زرتشتيان
زرتشتيان ميان آسمان و دوزخ، به وجود برزخى - كه نه خوف عذاب‏هاى جسمانى دوزخ و نه سرور و شادكامى معنوى بهشت را دارد - معتقدند؛ آن‏جا از جزا و پاداش خبرى نيست و جايگاه روح اشخاصى است كه وزن اعمال بد و نيك آنان برابر بوده است. اين دسته از روان‏ها در اين مكان براى روز رستاخيز دقيقه شمارى مى‏كنند تا «سوشيانت» ظهور كند و رستاخيز جسمانى مردگان را سبب شود(٣).

معاد جسمانى در دوران جاهليت
اعراب جاهليت (قبل از اسلام) به رغم اين‏كه گرفتار شرك بودند، ولى در ميان آنها بسيارى به معاد باور داشتند. برخى از جامعه‏شناسان مى‏گويند: در ميان جوامع، تشبيه رستاخيز به طبيعت از ديرزمان مورد توجه بوده است. «زهيربن ابى اسماعيل» روزى از كنار درختى گذشت كه بعد از پايان خزان دوباره سبز شده بود. او گفت:
اگر از دشنام عرب نمى‏ترسيدم، به آن قادرى كه اين درخت را بعد از خشك شدن زنده گردانيده، ايمان مى‏آوردم. اوست كه مى‏تواند استخوان‏هاى پوسيده‏اى را كه از انسان باقى مانده، زنده‏گرداند.
او بعدها ايمان آورد، و در اشعارى گفت:

يُؤخَّرُ فَيُوْضَعُ فى‏ كِتابٍ فُيُدَخَّرُ
لِيَوْمِ حِسابٍ اَوْيُعَجَّلُ فَيُنْتَقَمُ‏(٤)

گفتار و كردار انسان در پرونده اعمالش مى‏ماند، و در روز قيامت به حسابش رسيدگى مى‏شود و يا در همين دنيا به كيفر كردارش مى‏رسد.
عصيان بر ضد معاد جسمانى، بيانگر فطرى بودن آن است. ماديگران و فرقه «معطله»، شبه روشنفكران و ملحدانى بودند كه معاد را منكر شدند.(٥)

قيامت از نظر مصريان
طبق تحقيقات مورخان بزرگ، ملت مصر به طور اكثريت داراى آيين «پلى ته ايسم» و «تعددالهه و خدايان» بودند. «گاو» از دير زمان، در نظر آنها، موجودى مقدس و عظيم‏القدر مى‏باشد كه «اپيس» مقدس‏ترين و مشهورترين آنهاست.
كاهنان سودجو و حيله‏گر، از سادگى مردم آن سامان سوء استفاده نموده و آنان را وامى‏داشتند كه براى شادى و كاميابى روح تازه گذشته خود، و نجات وى از چنگال بدبختى «مرده‏نامه»اى را كه انواع طلسمات در آن نقاشى شده و افسون و اورادى بر آن خوانده شده بود، به مبلغ گزافى خريدارى كنند! تا وسيله آمرزش مرده در پيشگاه «اوزريس» خداى مردگان شود!(٦)
مسأله رستاخيز و سنجش اعمال نيز، در باور مصريان شكل مخصوصى به خود گرفته بود؛ مصريان عقيده داشتند «اوسى ريس»، يعنى نسل انسان، دوباره زنده مى‏شود و همه گياهان پس از مرگ زندگى را از سر مى‏گيرند، و انسان نيز مى‏تواند بعد از مردن دوباره به زندگى بازگردد. از آن‏رو كه جسد مردگان در برخى خاك‏ها مدت‏هاى درازى صحيح و سالم مى‏ماند، عقيده خلود را هزاران سال در مصر باقى نگه‏داشته بود.(٧)
«فريد وجدى» در دايرةالمعارف مى‏نويسد:
اعتقاد به عالم آخرت، از عصر پيدايش انسانِ مسؤول، مطرح بوده و در طى زمان، خرافاتى بر آن اضافه شده است. «هربرت اسپنسر» جامعه‏شناس معروف مى‏نويسد: با اين‏كه انسان‏ها، در آغاز پيدايش، قدرت تفكر نداشتند، ولى در همان حال به فراخور استعداد، عالم پس از مرگ را درك مى‏كردند.
ما با قبايلى در آفريقا برخورد كرده‏ايم كه مرگ را نابودى ابدى و خاموشى مطلق مى‏دانند؛ با اين حال عقيده دارند ارواح پليد و موذى در بعضى بيغوله‏ها هستند. آنها ارواح كسانى بوده‏اند كه از ميان مردم فرار كرده و به غارهاى وحشتناك پناه برده و همان‏جا درگذشته‏اند!
برخى از قبايل وحشى بر اين باورند كه زندگى پس از مرگ، تابع اعمالى است كه بدن با رنج و زحمت انجام داده است؛ اگر جسم آدمى متلاشى شود، شخصيت او هم از بين مى‏رود، و اگر بدن صحيح و سالم بماند، روحش در عالم آخرت ساكن مى‏شود، و در اين هنگام، مردم به بدترين وجه نابود خواهند گرديد!
«برنتون» مى‏گويد: در «گواتمالا» قبيله‏اى هست كه زندگى اخروى را مخصوص كسانى مى‏دانند كه به اجل طبيعى مرده باشند؛ كسانى كه به مرگ غير طبيعى مى‏ميرند، اميدى به بقاى آنها نيست!(٨)

معاد از ديدگاه برهمايى‏ها
برهمايى‏ها بر اساس اصول اعتقادى خود ايمان به معاد دارند. اركان اعتقادى آنها را سه اصل تشكيل مى‏دهد:
١. امتياز طبقاتى؛
٢. رياضت و زهدگرايى تا مرز ترك دنيا؛
٣. ضرورت تناسخ و حلول ارواح مردگان در پيكر حيوان، انسان و گياه.
آنها مى‏گويند:
كسانى كه با رياضت‏هاى سنگين، خواسته‏ها و هواهاى نفسانى را سركوب كرده و پشت پا به دنيا و همه تمايلات حيوانى بزنند، به مجرد مرگ به «برهما» مى‏پيوندند؛ در غير اين صورت به بدن انسان يا حيوان حلول كرده و به تناسب اعمال و كردار قبلى خود در لذت يا عذاب قرار خواهند گرفت؛ اين مرگ و ولادتها - بر اساس تناسخ - به قدرى تكرار مى‏شود تا سرانجام انسان به كمال مطلوب رسيده و به «برهما» برسد.(٩)

قيامت در مذهب بودايى
بودايى‏ها به دليل اصل تناسخ اعتقاد دارند: مرگ پايان حيات انسان نيست، بلكه روح پس از مرگ، به بدن حيوان، گياه و يا انسان حلول مى‏كند، و پس از مدتى به جهان مرموز «نيروانا» منتقل خواهد شد! آن جا ديگر رنج و افسردگى نيست.

٢- روح‏پرستى
اين گروه معتقدند روح داراى شخصيت انسانى است و اراده و آگاهى، كينه و نفرت، شوم يا مقدس دارد. خصوصيت ديگرى كه ارواح دارند، ماندگارى آن است؛ يعنى وقتى انسان مُرد، روحش باقى مى‏ماند. بقاى روح اولين كلمه‏اى است كه در فلسفه بشرى راه مى‏يابد. روح نمى‏ميرد، مى‏ماند، و يا به آسمان برمى‏گردد، يا در تاريكى‏ها زندگيش را ادامه مى‏دهد و يا در كنار جنازه‏اش مى‏ماند و [از آن‏] پاسدارى مى‏كند. بعضى از اين ارواح، پس از مرگِ تنشان، به جنگل‏ها يا به درياها مى‏روند و زندگى مى‏كنند و يا به موج و طوفان، آب و باران و بالأخره به يكى از پديده‏هاى طبيعى تبديل مى‏شوند!(١٠)
بنابراين، اتفاق مذاهب موجود جهان بر بازگشت ارواح به كالبدها نمى‏تواند امرى تصادفى و يا تبانى و توافق ساختگى باشد، بلكه با وحدت اديان الهى از يك سو و مقتضاى وجدان و فطرت ذاتى از جانب ديگر جسمانى بودن معاد از مسلّمات اديان به شمار مى‏رود، گرچه خرافاتى بر آن افزوده گرديده است، ليكن افزايش خرافات بدين اجماع ضرر نمى‏زند.

٣- مشكل معاد جسمانى
بشر با داشتن نيروى تفكر، بر تمام جاندارها برترى و امتياز پيدا كرده است، زيرا حيوانات به دليل فقدان عقل، هيچ گاه در انديشه گذشته و آينده خويش نيستند و تنها از طريق رهبرى غرايز به زندگى خود ادامه مى‏دهند؛ ولى انسان‏ها حوادث گذشته و آينده را پيوسته مورد مطالعه و بررسى قرار مى‏دهند، گويى در پشت تلسكوپ‏هاى نيرومند، سرنوشت زندگى را با كمال دقت مى‏نگرند، و بدين وسيله از اشتباهات گذشته و جنبه‏هاى منفى آن صرف‏نظر كرده و جهات مثبت و سودمند را بهتر از سابق انجام مى‏دهند. به همين سبب آنها همواره به سوى تكامل علمى و عملى پيش مى‏روند. هر چه آدمى در علم و صنايع بيش‏تر ترقى‏كند، حس عاقبت‏انديشى و فراهم ساختن وسايل خوشبختى و بهزيستى، در وجودش قوى‏تر مى‏گردد. اصولاً حس عاقبت‏انديشى و حساسيت در برابر رويدادهاى گذشته و آينده از تمايلات فطرى آدميان محسوب مى‏شود. از طريق اين انگيزه باطنى است كه افراد بشر براى ادراك سرنوشت آينده و شناخت جنبه‏هاى سعادت و بدبختى، هميشه در حال كوشش به سر مى‏برند. به هر اندازه كه قدرت فكرى در انسان‏ها قوى‏تر گردد، فعاليت آنها هم در زمينه شناسايى آغاز و انجام حيات روزافزون مى‏شود.
به رغم اين‏كه پيشرفت‏هاى علمى، سطح افكار را بالا برده و مشكلات زيادى را حل نموده است، ولى بايد اعتراف كرد مشكل شناخت آغاز و پايان زندگى انسان‏ها باقى مانده و نقطه‏هاى تاريك و ابهام‏آميز آن هنوز روشن نشده است؛ به خصوص سرنوشت آينده بشر، در تاريكى بيش‏ترى قرار دارد. علوم مادى نتوانسته‏اند راهى به سوى سرنوشت آينده انسان بگشايند. يگانه راهى كه مى‏تواند اوضاع آينده را روشن سازد، منطق اصيل وحى و راه انبياست. پرچمدار دانش غرب انيشتن مى‏گويد: «علم رويدادهاى فرداى خود را نمى‏تواند پيش‏بينى كند.»
ولى انسان هميشه دوست دارد به تمام مشكلات پى‏برد و به سوى اسرار ناشناخته راه پيداكند!

٤- سرنوشت انسان
مقدرات گذشته و آينده انسان و جهان از جمله اسرارى است كه از دير زمان افكار فيلسوفان و متفكران را به خود مشغول كرده است، ولى به رغم تلاش‏هاى بسيار در پرده ابهام باقى مانده و جز حيرت چيزى نصيب آنها نگرديده است.

در اين ورطه كشتى فرو شد هزار
يكى تخته‏اى بر نيامد كنار

پيشرفت‏هاى علمى و فلسفى در قرن اخير موجب شد انديشه بشرى، به فهم سرنوشت جهان و انسان نزديك‏تر شود، و او براى شناخت معاد جسمانى آماده‏تر گردد؛ زيرا سرعت برق‏آساى علوم و اختراعات و صنايع شگفت‏انگيز، قطع نظر از آن‏كه سطح فرهنگ عمومى را بالا برده و اثرات زيان‏آور و يا سودمندى از خود بر جاى گذاشته است، ولى نبايد از نظر دور داشت كه پيشرفت‏هاى علمى موانع و مشكلاتى را از باور معاد جسمانى بركنار ساخته است؛ مثلاً ثبت و ضبط اعمال و حفظ انديشه و گفتار كه از مباحث مهم معاد جسمانى به شمار مى‏آيد، در گذشته در رديف امور غير ممكن قرار گرفته بود و مردم روزگار پيشين نمى‏توانستند اين حقايق را بپذيرند. آنها با خود مى‏انديشيدند چگونه امكان دارد اعمال و گفتارى كه از آدم سرمى‏زند، باقى بماند، در حالى كه مى‏بينيم گفته‏ها و كردارها پس از انجام، محو و نابود مى‏شود؟!
ترديد فوق پس از اختراع دستگاه‏هاى فيلم‏بردارى، عكاسى، راديو، تلويزيون و... بر طرف گشت، و با اثبات اصل «بقاى انرژى» معلوم شد همه چيز در محيط وسيع جهان محفوظ مى‏ماند. اكنون دنيا در انديشه تسخير صداى انبيا به خصوص مناجات‏هاى روحبخش و آهنگ دل‏انگيز حضرت داود(ع) افتاده است، كه شايد خطابه‏هاى گرم و دلنشين آنان انديشه‏هاى مردم را دگرگون سازد و به سوى معنويت و فضيلت سوق دهد. اخيراً در «استانفورت» آمريكا دستگاه عكس‏بردارى دقيقى شبيه دوربين‏هاى تلويزيون ساخته‏اند كه قدرت دارد در نبود افراد عكس‏بردارى نمايد. اين دستگاه چهره افراد را كه تا يك ساعت پيش در محوطه‏اى بوده‏اند، مشخص مى‏نمايد. با اين اكتشاف ثابت گرديد از چهره انسان‏ها پيوسته امواجى پخش مى‏شود. بعيد نيست در طى يك يا دو قرن آينده ديگر جنبه‏هاى معاد به طور كامل روشن گردد، به‏گونه‏اى كه معاد جسمانى در شمار مسائل و حوادث طبيعى جهان قرار گيرد؛ گو اين‏كه باور داريم هنوز موانع زيادى در راه شناخت رستاخيز جسمانى وجود دارد. وجود مشكلات نمى‏تواند ما را از ايمان به رستاخيز باز دارد و از نظر اعتقادى متزلزل نمايد، زيرا اولاً، جنبه‏هاى مهمى از مسائل قيامت و رويدادهاى مربوط به رستاخيز در پرتو پيشرفت‏هاى علمى و فن‏آورى روشن شده، در ثانى نفهميدن و جهل بشر، دليل بر نبود يك واقعيت نيست. مجهولات ما بسيار است، و هم اكنون انسان با تمام پيشرفت‏هاى علمى نتوانسته است بسيارى از اسرار طبيعت را كشف كند.
اديسون برق را مهار مى‏كند، نيوتن جاذبه را كشف مى‏نمايد، پاستور ميكروب را مى‏شناسد، ولى هيچ يك از آنان به حقيقت كشفيات خود دست نيافتند و نفهميدند برق چيست، جاذبه چيست، و ميكروب چه ماهيتى دارد!
زيست‏شناسان معترفند در هر گوشه از ساختمان بدن آدمى هزاران معما نهفته است! با اين وصف چگونه مى‏توان انتظار داشت بشر به تمام جزئيات زندگى آينده خويش پى ببرد؟! سرنوشتى كه از قلمرو علوم مادى بيرون است. اكنون دانش بشر در شناخت رستاخيز، مانند قرن‏هاى پيش نيست، بلكه بشرِ قرن حاضر به كمك علم و دانش، موانع و مشكلات زيادى را از راه شناخت قيامت برداشته است.
به هر روى، ما طبق منطق وحى، به جسمانى بودن معاد ايمان داريم، ولى مى‏خواهيم در حد امكان، جسمانى بودن آن و چگونگى واقع را دريابيم، و مكانيسم قضيه را در حد ممكن مجسم سازيم. هدف ما شناخت قيامت از راه برهان است، كه از طريق وحى و شرع بيان شده است. ما مى‏خواهيم در اين امر پا به پاى علوم كلاسيك و به شيوه منطقى و استدلالى پيش رويم، تا رستاخيز را مانند يك مسأله رياضى و حادثه طبيعى دريابيم، و يا لااقل راه‏اثبات و تجسم آن را براى متفكران آينده هموارتر سازيم، تا آيندگان به نكات بهترى دست يابند.

٥- بهترين راه شناخت حقايق
غربزدگان گمان مى‏كنند گستره علمى دانشمندان مغرب زمين تا مسائل ماوراى طبيعت امتداد يافته، هرگونه قضاوتى كه آنها در هر رشته‏اى - حتى مباحث اعتقادى و مسائل مذهبى- مى‏كنند، نزديك به حقيقت است! و چون برخى از غربى‏ها تحقق قيامت و تجديد حيات را - از نظر مبانى مادى - مشكوك پنداشته‏اند، ما هم نمى‏توانيم بدين امر مشكوك اعتقاد داشته باشيم!
پاسخ اين پندار روشن است، زيرا كدام دانشمند مى‏تواند ادعا كند مبانى و قواعد كنونى مادى كه محور نفى و اثبات حقايق به شمار مى‏رود، براى هميشه ثابت و پايدار است، و مانند قواعد بطلميوس و فرضيه‏هاى داروين و لامارك و... كه سال‏ها محور معارف بشرى به شمار مى‏آمد و بر آن مبانى، كتاب‏هاى زيادى به رشته تحرير درآمد، باگذشت زمان متزلزل نمى‏شود؟! علم پيوسته به پيش مى‏رود، و هر روز قانون تازه‏اى كشف مى‏گردد. كتاب‏هايى كه پى در پى درباره نقض قوانين مادى و نظريه‏هاى علمى نوشته مى‏شود، از سستى و تزلزل اركان نظريات فوق حكايت دارد. مگر مى‏توان معتقد بود بشر همه سنت‏ها و قوانين آفرينش را شناخته است؟! بسيارى از چيزهايى را كه بشر به‏نام قانون طبيعت درك كرده، صورتى از قانون است، نه واقعيت آن؛ مثلاً ما گمان مى‏كنيم سنت آفرينش ايجاب مى‏كند هر موجود زنده‏اى از نر و ماده به وجود آيد، ولى بايد دانست نمود سطحى سنت چنين اقتضايى دارد، نه سنت حقيقى. آزمايش‏هايى كه در اين زمينه انجام شده است، وقوع پيدايش موجود زنده را از ماده - به تنهايى - اثبات مى‏كند. اين مطلب برهم زننده صورت ظاهرى قانون است، نه ناقض آن؛ زيرا سنت‏هاى طبيعى ثابت و خلل‏ناپذير است. اشتباه ماترياليست‏ها اين جاست كه قوانين خلقت را - كه از طريق علوم طبيعى و تجربى به دست آمده - قانون حقيقى مى‏پندارند! و هر حقيقتى را كه بر خلاف آن باشد، قانون شكنى مى‏دانند! ولى بايد دانست سنت‏هاى آفرينش اجتناب‏ناپذير است و اگر گاه گاهى به ظاهر قانونى نقض مى‏گردد، بى‏گمان بر اساس محاسبه و نظم است و علت قانونى دارد؛ ولى چون ما تنها نمودى از آن را فهميده‏ايم، گمان مى‏كنيم تغيير ناگهانى، نقض كننده مقررات طبيعى است! از سوى ديگر هيچ دليلى نمى‏تواند ثابت كند قوانين مادى تنها محور شناخت هر حقيقتى از حقايق جهان است، و اسرار متافيزيك هم با آن اصول قابل حل و عقد است! و براى معرفت آنها راه مناسب‏ترى وجود ندارد!
انيشتن متفكر بزرگ غربى مى‏گويد:
علم آنچه را هست، نشان مى‏دهد، اما دين آنچه بايد بشود. احساس مذهبى بزرگ‏ترين شاه فنر تحقيقات علمى است.
وحى اسرارى را در اين عالم نشان مى‏دهد كه دوربين گاليله و رصدخانه «پالومار» از نشان دادن آن ناتوان است! رموزى كه از راه وحى به دست مى‏آيد، مقدس‏تر و بالاتر از آن است كه در عدسى دوربين اخترشناسان انعكاس يابد، و در اختيار آزمايش‏گاه‏ها قرار گيرد، و يا دستگاه سنجش بشرى بدان علوم و اسرار احاطه پيدا كند. بنابراين قضاوت دانشمندان ماديگرا درباره مسائل آينده جهان به هيچ اصل علمى متكى نخواهد بود.
«ماكس پلانگ» دانشمند فيزيك جديد مى‏گويد: «بر سردر معبد علم نوشته‏اند: هر كه ايمان ندارد، به درون پا نگذارد.»(١١) براى اين‏كه راه شناخت مسائل ماوراى طبيعت را از زبان دانشمند غربى بفهميم، به مطلب زير توجه كنيم: «رابرت موريس پيچ»(١٢) مى‏نويسد:
پاره‏اى از اوقات آزمون و محك زدن يك نظريه محتاج فراهم آوردن وسائل مشاهده‏اى است، كه براى افراد معمولى امكان دست يافتن بر آنها نيست. مثلاً فرض كنيد: شخصى باشد كه مشاهدات و ملاحظات و ميدان ديد او منحصر به سطح اقيانوس باشد؛ چنين شخصى نمى‏تواند آنچه را بر بالاى سطح آب يا زير آن صورت مى‏گيرد، مشاهده كند و تنها از چيزهايى كه بر سطح آب شناور است، آگاهى دارد. كشتى‏هاى بزرگ و كوچك و مرغانى كه بر روى آب قرار گرفته‏اند، براى چنين شخصى قابل رؤيت و مشاهده است، ولى مرغان و هواپيماهايى كه در جو پرواز مى‏كنند و نيز ماهيان و زيردريايى‏هايى كه پايين‏تر از سطح آب است، بدان مى‏ماند كه اصلاً وجود ندارد. زيردريايى كه از زير آب ناگهان به سطح مى‏آيد، يا مرغى كه از هوا ناگهان به آب بزند، در نظر وى همچون چيزهايى هستند كه از عدم، به وجود آمده‏اند....
اكنون فرض كنيد كه اين شخصِ ناظر با ناظر ديگرى ملاقات كند، كه مى‏تواند آنچه را در بالاى آب يعنى در هوا مى‏گذرد، و نيز آنچه را كه مربوط به زير آب است، مشاهده كند... اگر ارتباطى ميان اين دو شخص برقرار شود، بسيارى از نمودها كه پيش‏تر مشاهده مى‏شد، ولى غير قابل توضيح بود، اكنون قابل فهم و بيان خواهد شد. با وجود اين، براى ناظرِ نخستين كه تنها سطح آب را مى‏تواند مشاهده كند، مفهوم اساسى غوطه خوردن در زير آب و پرواز كردن بالاى آن بسيار دشوار است و به سختى مى‏تواند آن را بپذيرد. طبع وى چنان مايل است كه سخنان طرف خود را در مورد اين مفاهيم جديد قبول نكند، مگر اين‏كه صحت آنها از راهى برايش اثبات شود، و اين كار دشوارى است.
يك كار كه طرف وى مى‏تواند بكند و درستى گفته‏هاى خود را به ناظر سطح آب اثبات نمايد، اين است كه با ملاحظه بالاى آب و زير آب و حوادثى كه پس از زمان مكالمه وى با ناظر سطحى ممكن است بر سطح آب اتفاق بيفتد، پيشگويى كند. مثلاً ممكن است او ببيند كه مرغى در حال شيرجه رفتن به ميان آب براى گرفتن ماهى است؛ در اين صورت ممكن است به ناظر ديگر بگويد كه هم اكنون نقطه‏اى در سطح آب شكافته خواهد شد و مرغى از آن‏جا خواهد گذشت، در حالى‏كه ماهيى به منقار دارد. چون اين پيشگويى عملى شود، ناظر سطحى لااقل دليلى در دست دارد كه آن كس به وى اطلاع داده، از آنچه مى‏گويد با خبر است، و حقيقت را مى‏گويد.
پس از بيان اين مقدمه كوتاه به مسأله تحقق قيامت باز مى‏گرديم و آن را همان‏گونه كه بعضى قبول مى‏كنند به عنوان فرض مى‏پذيريم؛ آن‏گاه براى صحت اين مدّعا به پيشگويى افرادى مى‏پردازيم كه خود باور داشته‏اند و گفتار آنها، پس از گذشت قرن‏ها عيناً در خارج به وقوع پيوسته است. و از طرفى چون قدرت مشاهده ما محدود به قسمت كوچكى از حقيقت و واقعيت است، بايد خود را حاضر كنيم كه شهادت ديگران را بپذيريم.
... صحت و اعتبار نوشته‏هاى آن مردم - با آن‏كه خودشان بشر بوده‏اند - از اين‏جا معلوم مى‏شود كه از حوادث مهم آينده و بسيار دور پيشگويى كرده‏اند چنين اطلاعى تنها از علم و معرفتى ساخته است كه تابع قوانين زمان - بدان‏گونه كه آنها را مى‏شناسيم - نيست....
آرى، بايد خود را حاضر به پذيرش اين مطلب كنيم كه جهان مادى ما كه به طور كلى در ابعاد زمان و مكان محصور است، ممكن است تنها جزو كوچكى از حقيقت و واقعيت باشد. همان‏گونه كه سطح دريا تنها جزو كوچكى از همه فضايى است كه آن را مى‏شناسيم.(١٣)
كدام دليل مى‏تواند اثبات كند راه كشف حقايق و شناخت واقعيت‏ها منحصر در علوم مادى و حسى است، حتى اسرار متافيزيك؟!
بسيارى از مطالب ناشناخته در جهان وجود دارد كه ابزار علمى نمى‏تواند آنها را براى ما كشف كند و توضيح دهد!
عقل و انديشه از حقايق مهم هستى به شمار مى‏رود، كه با دستگاه‏هاى سنجش بشر قابل اندازه‏گيرى نيست؛ ولى گاه راه به غيب نمى‏برد! دكتر كارل مى‏گويد:
اگر تمام چين و شكن‏هاى مغز را كاوش كنيم، اثرى از نفس عاقله نخواهيم ديد.(١٤)
اندوخته‏هاى علمى دانشمندان و اطلاعات آنها، از واقعيت‏هاى انكارناپذير به شمار مى‏آيد، ولى از طريق علوم تجربى سنجيده نمى‏شود.
درد و شكنجه روحى از حوادث انكارناپذير است، ولى هيچ دستگاه لابراتوارى نمى‏تواند آن را اندازه‏گيرى نمايد و حد و حدود آن را معين سازد. اينها و صدها اسرار غيبى و متافيزيكى (ماوراى طبيعت) در جهان هستى وجود دارد كه از طريق دانش‏هاى تجربى نمى‏شود آنها را شناخت، و در عين حال نمى‏توان انكار كرد!

٦- چگونگى معاد و رستاخيز
پيش‏تر گفتيم رستاخير مانند خداشناسى از عقايد همگانى پيروان مذاهب به شمار مى‏رود. از اين رو افرادى كه به مبدأ حكيمى معتقدند - گر چه از مذهب خاصى پيروى نكنند به وسيله وجدان باطنى و شعور درونى خود بدين باور عمومى (رستاخيز) اعتراف دارند.
به كمك دلايل عقلى و فلسفى لزوم رستاخير، قطعى و انكارناپذير شد. به همين جهت معاد را دينداران عالم و دانشمندان مذهبى مى‏پذيرند، ولى درباره چگونگى آن اختلاف دارند. شايد منشأ پيدايش اين پراكنده گويى‏ها، عقايد پراكنده‏اى باشد كه درباره شناخت حقيقت انسان وجود دارد، كه هم اكنون فهرست آن را از كتاب اسفار بازگو مى‏كنيم:
عده‏اى بازگشت روح به كالبد جسمانى را محال مى‏دانند. آنان كسانى هستند كه وجود روح را منكرند و مى‏گويند: انسان هيكل محسوسى است كه داراى نيروهاى ظاهرى و باطنى است، و تمام اين قوا با فرا رسيدن مرگ معدوم مى‏گردد. تنها چيزى كه از انسان به جاى مى‏ماند، ذرات پراكنده بدن است كه وجود آنها هيچ فايده‏اى ندارد. سعادت و شقاوت به زعم اين گروه، لذت‏ها و تيره روزى‏هاى دنياست، كه با فرا رسيدن مرگ از ميان مى‏رود!
دسته ديگر - كه جالينوس در رأس آنها قرار دارد - عقيده دارند انسان از جسم و جان تركيب يافته است، ولى چون آنها تجرد روح را نتوانسته‏اند اثبات كنند - كه آيا جان، همان مزاج مادى است كه در بستر زوال قرار مى‏گيرد، يا حقيقت ديگرى است - درباره رستاخيز جسمانى توقف كرده و نظريه‏اى ابراز نداشته‏اند.(١٥)
فلاسفه مشاء و پيروان آنها معتقدند ماهيت و واقعيت انسان را روح مجرد تشكيل مى‏دهد. اين جوهر بى‏حجم و رنگ و بو، كه با ماده همگونى ندارد، جسم آدمى را به كار مى‏گيرد؛ همان‏گونه كه تيشه، ابزار دست نجار است و در حقيقت خود هيچ تأثيرى ندارد، و وسيله كار نجّار محسوب مى‏گردد. همان‏گونه كه نجّار بدون ابزار نمى‏تواند آثار هنرى و نبوغ خود را نشان‏دهد، روان هم نمى‏تواند بدون بدن و پيوستگى با آن، در عالم ماده اظهار وجود نمايد، و ناگزير بايد قالبى در اختيار داشته باشد، تا پس از برقرارى ارتباط و تعلق به كالبد جسمانى، قدرت و نمود روحى خويش را ظاهر سازد. اين گروه معاد را روحانى مى‏دانند. و معتقدند لذايذ و رنج‏هاى مادى پس از مرگ، از زندگى انسان رخت برمى‏بندد و نفس ناطقه - پس از بريدگى كامل از ماده - به جهان مجردات مى‏پيوندد. روشن است در اين صورت خوشبختى و بدبختى روح به وجود ملكات پاك و رذايل اخلاقى بستگى خواهد داشت، و به ميزان وجود آن نوع صفات روحى، انسان در شادى و رنج‏هاى روانى قرار مى‏گيرد؛ ولى پس از تحمل شكنجه‏هاى روحى و عذاب‏هاى جسمانى، تكاملى در جانش ايجاد گرديده و از صفات ناپسند پاك مى‏شود، و از پرتو تصفيه از لوث رذايل، به حالت نخستين كه تجرد خالص است، باز مى‏گردد. بر اين اساس معاد از نظر اين گروه، فقط روحانى است.(١٦)
گروهى از محدثان و متكلمان عقيده دارند انسان همين هيكل جسمانى و محسوس است و روح مانند «عرَض» يا «صورتى» است كه به ماده بستگى دارد، و به هنگام تكميل پيچ و مهره‏هاى كالبد جسمانى، روح از اعماق بدن مى‏جوشد، و در هنگام انحلال اجزاى بدن، آن‏هم از بين مى‏رود و در نتيجه تمام كارگاه بدن از هم مى‏پاشد و پراكنده مى‏گردد.(١٧)
بر طبق اين مسلك، روح، هيچ‏گونه اصالت و استقلالى ندارد، و در پيدايش، به «كالبد» نيازمند است. و با از بين رفتن بدن روح هم از بين مى‏رود.(١٨)
اين گروه به معاد روحانى معتقد نمى‏باشند، بلكه رستاخيز از ديدگاه آنان، به معناى بازگشت جسم به صورت نخستين است، كه پس از تشكيل بدن روح نيز پديدار مى‏گردد. طبق اين نظريه، معاد فقط جسمانى است.
البته نظريه اين گروه با دليل‏هاى روشنى كه در موضوع اثبات روح و بقاى آن آورديم، مردود مى‏شود. گذشته از آن، با زندگى ارواح در برزخ و بازگشت آن به كالبد جسمانى در رستاخيز - كه از مطالب قطعى اديان جهان و جزء ضروريات مذاهب دنياست - اين عقيده سازگار نيست.

٧- معاد انسان
گروهى از متكلمان مى‏گويند: واقعيت انسان از دو حقيقت مستقل (جسم و جان) تشكيل يافته و اين دو همچون ماده و صورت در پيدايش انسان سهيمند. جسم و روح به منزله روغن بادام و جرم آن است، كه در تحقق بادام به يكديگر نياز دارند، و در پى‏ريزى اساس آفرينش بشر، روح و جسم شريك و سهميند.(١٩)
دو گفتار اخير به يك موضوع برمى‏گردد و تفاوتى علمى بين آن دو نيست. هم‏چنان كه باورداران به اين دو مسلك نيز دو گروه متفاوت فكرى نمى‏باشند، بلكه هر دو گروه از نظر مبانى علمى باهم مشتركند.

٨- معاد روحانى و جسمانى
جامعه اسلامى و فيلسوفان محقق براساس عقل و برهان، و نيز نصوص قرآن، معاد را روحانى و جسمانى مى‏دانند، كه از مفهوم لغوى معاد نيز فهميده مى‏شود، زيرا معاد جسمانى، يعنى روح پس از جدايى از كالبد و طى مراحل تكاملى - كه برزخ نيز يك مرحله تكاملى است - براى دومين‏بار به قالب جسمانى بر مى‏گردد، تا به جزاى اعمال و پاداش كردار خود دست يابد. طبق نوشته ملاصدرا فيلسوف شيرازى گروه زيادى از بزرگان فلسفه و استادان حديث مانند غزالى، كعبى، مفيد، ابى جعفر طوسى، سيدمرتضى، علامه حلى و راغب اصفهانى به معاد روحانى و جسمانى عقيده دارند، ولى در چگونگى ارتباط روح با كالبد جسمانى، متفاوت سخن گفته‏اند. گفتيم گروهى برآنند كه معاد به هر دوگونه مردود است، پاره‏اى نه جرأت انكار داشته‏اند و نه شهامت اثبات دارند.
گروهى به مرز اثبات معاد جسمانى رسيده‏اند، ولى از دستيابى به مرحله بالاتر بازمانده‏اند. عده‏اى فقط به اثبات روحانى بودن آن نايل شده‏اند، ولى در اثبات جسمانى بودن آن باز مانده‏اند. برخى از محققان به اوج تحقيق پرواز كرده، هم سهم جسم را رعايت كرده و هم حق روح را مورد توجه قرار داده‏اند، و به همين سبب رستاخيز را جسمانى و روحانى دانسته‏اند. نگارنده نيز بر اين عقيده است.

٩- آيا بازگشت جسم در قيامت امكان دارد؟
با توجه به مقدمات پيشين، بايد دانست: اسلام عقل انسان را در اصول اعتقادى و جهان‏بينى، در حصار «تعبد» محبوس نمى‏سازد، بلكه در اين موارد تقليد و تعبد را ناروا مى‏شمارد. انسان بايد با روشن‏بينى كامل، اصول عقايد را پيگيرى نمايد، گواين‏كه تعبد در برخى از فروع، برخلاف موازين علم و عقل نيست، بلكه در قدم اول امكان آن از نظر عقلى و فلسفى روشن مى‏شود، سپس با مدرك وحى ابلاغ مى‏گردد تا مؤمن آن را بپذيرد.
ولى ديگر مذاهب - به خصوص كليسا - حق اظهار نظر در مقابل انجيل و گفتار كشيشان را از پيروان خود سلب مى‏كند و با شگرد نارسايى عقل در تشخيص صحيح و سقيم، هر مطلب خلاف علم و عقل را به خورد آنها مى‏دهد! آنها در گذشته با تشكيل محكمه‏هاى مخوف «انگيزيسيون» (تفتيش عقايد) اين موضوع را به مرحله اجرا مى‏گذاشتند. در محاكمات مزبور به جرم آزادى عقيده و فكر، قربانى‏هاى فراوانى گرفته شده و شكنجه‏هاى طاقت فرسايى تحميل مى‏شد. به موجب آمارى كه نوشته‏اند: «پنج ميليون نفر اعدام و ١٢٢٠ تن را زنده‏زنده سوزانيدند و ٦٧٦٠ نفر را شقه كردند، و ٩٧٢٠٣ نفر فقط در زير شكنجه قرون وسطايى هلاك شدند(٢٠).» اما آيين آزاديبخش قرآن، با شعار:
«أُدْعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتي هِىَ أَحسَن‏(٢١)»، و نيز «لا إِكراهَ فِي الدّينِ قَد تَبَيَّن الرُّشدُ مِنَ الغَىِ‏(٢٢)». هرگونه تحميل عقيده را محكوم ساخته، در هنگام دعوت، از راه استدلال وارد صحنه تبليغ مى‏گردد. اسلام حتى در زمينه اصول عقايد، تقليد و تعبّد را ناروا شمرده و بدين وسيله مردم را به نهضت فكرى و كسب برهان عقلى وادار مى‏كند.(٢٣)
پس از مقدمه فوق، به اصل مطلب باز مى‏گرديم. معاد جسمانى يكى از مشكل‏ترين اصول عقيدتى است، و هر مكلفى بايد از راه استدلال آن را بپذيرد و بدان دلبستگى پيدا كند.
اين موضوع از روزگار كهن مورد انتقاد منكران قيامت قرار گرفته است. امروز نيز عده‏اى از مسلمان‏ها به خصوص روشنفكرها گمان كرده‏اند معاد جسمانى، به دليل آن شبهات، محال و غيرممكن است! آنها مى‏پندارند: جسمى كه هيأت تركيبى خود را از دست داده و پراكنده شده است، چگونه ممكن است ذرات آن براى دومين بار گرد هم آمده و به همان وضع اوليه درآيد.
پيامبران در هر زمانى به مقتضاى آن عصر و در حدود انديشه مردمان، پاسخ‏هاى قانع‏كننده‏اى داده‏اند، ولى در عصر ما كه دانش، با سرعت به سوى تكامل پيش مى‏رود، بهتر مى‏توانيم مشكلات مربوط به جسمانى بودن معاد را حل كنيم؛ زيرا اكتشافات علمى و اختراعات حيرت‏انگيز بشر، بسيارى از مسائل را كه در رديف محالات قرار گرفته بود، ممكن ساخت، و در موارد بى‏شمارى جامه تحقق و عينيت بدان بخشيد.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. بروزن (روى دريايى). شيخ احمد احسايى و شيخيّه بدين عقيده ملتزمند.
٢. تاريخ اديان، ص ٢٣٢.
٣. همان، ص ٢٤١.
٤. بيان الاديان، ص ٢٥٠.
٥. عبدالله بن زيد از شعرا و دشمنان پيغمبر بود. او معاد را نمى‏پذيرفت، ولى پس از چندى اسلام آورد. وى در جاهليت مى‏گفت:
حَيوةٌ ثُمَّ مَوْتٌ ثُمَ نَشْرٌ
حَديثُ خُرافَةٍ يا اُمَّ عَمْرٍو
٦. اسلام و عقايد آراى بشرى، ص ٤٦.
٧. بيان الاديان، ص ١٦١.
٨. فريد وجدى، دايرةالمعارف قرن بيستم، كلمه آخرت.
٩. فريد وجدى، دايرة المعارف قرن بيستم، كلمه بره.
١٠. شناخت و تاريخ اديان، ص ٦٢.
١١. على شريعتى، چه بايد كرد؟
١٢. از وى ١٣٧ اختراع به ثبت رسيده است (به نقل از كتاب چه بايد كرد؟).
١٣. اثبات وجود خدا، ص ٢٦ - ٣٠.
١٤. انسان موجود ناشناخته.
١٥. ملّاصدرا، اسفار، ج ٩، ص ١٦٤.
١٦. ملّاصدرا، اسفار، ج‏٩ ص ١٦٥.
١٧. آراى ديگرى نيز درباره حقيقت انسان هست، ولى چون موجب عقيده جداگانه‏اى درباره معاد نمى‏شود، ذكر نشد. گروهى از دانشمندان معتقدند انسان عبارت از اجزايى است كه تا پايان عمر در هيكل و بدنش باقى مى‏مانند و زياده و نقصان و تغيير و تبديلى در آن واقع نمى‏شود. از اين باور به اجزاى اصليه تعبير مى‏نمايند.
برخى مانند «راوندى» و «اعوازى» گفته‏اند: انسان عبارت از جزء لايَتَجَزّى است و مركز آن قلب است. گروهى گفته‏اند: انسان عبارت از اخلاط اربعه است؛ آنهايى كه حقيقت انسان را روح دانسته‏اند، در حقيقت روح اختلاف دارند؛ برخى روح را جسم لطيف، مركب از ذرات بخار و عناصر اربعه مى‏دانند كه مركز آن در قلب و مغز و كبد است؛ دسته‏اى روح را جسم لطيفى مى‏دانند كه مانند گلاب در برگ گل و روغن بادام در بادام قرار دارد؛ و گروهى روح را مجرد مى‏دانند (به نقل از كتاب هشام بن حكم، انتشارات دانشگاه تهران، ص ٦٤).
١٨. ملّاصدرا، اسفار، ج‏٩، ص ١٦٥.
١٩. بسيارى از معتزله و برخى از علماى سنت بر اين باورند، و روح از ديدگاه آنها عبارت از جسم سيالى است كه در تمام عروق و اعصاب بدن همچون بوى گل در برگ گل پنهان است، و در هنگام مرگ جسم و روح، هر دو از بين مى‏روند و سپس خداوند متعال به قدرت كامله خود در روز واپسين براى دومين بار جسم و روح را مى‏سازد و حيات مى‏بخشد.
٢٠. مذهب در اروپا.
٢١. نحل (١٦) آيه ١٢٥.
٢٢. بقره (٢) آيه ٢٥٦.



بخش پنجم : ‏معاد جسمانى از نگاه اديان(٢)



امكان وقوع رستاخيز از نظر فلسفى
پيش از آن‏كه از طريق دلايل عقلى امكان معاد را به ثبوت برسانيم، لازم است مفهوم امكان را از نظر فلسفه روشن سازيم.
فيلسوفان مى‏گويند: اگر تحقق يك امر از ديدگاه خِرَد، مانعى نداشته باشد و از پيدايش آن عقلاً محالى پيش نيايد(١)، نه وجودش ضرورت داشته باشد و نه عدمش واجب باشد، بلكه از نظر ذات و ماهيت، بود و نبودش مساوى باشد، چنين چيزى را در فلسفه «ممكن» مى‏نامند. وجود «ممكن» امكان‏پذير است و نبودش هم ممكن است. امكان پيدايش هر پديده‏اى در جهان، از چند طريق قابل اثبات است:

الف) از راه وجود مانندها
اگر چند پديده‏اى از هر جهت با هم مساوى و همانند باشند، بى شك تمام احكام عقلى و علمى كه به طور مثبت يا منفى در يكى از آنها جارى است، مطابق اصل فلسفى در ديگر مصاديق و همسان‏هاى آن نيز جارى خواهد بود؛ مثلاً اگر پديده‏اى امكان داشته باشد كه در واقع يافت شود، پيدايش مثل آن هم از نظر خرد امكان خواهد داشت؛ همچنين اگر يك مفهوم در بيرون از محيط ذهن قابل تحقق نباشد، بدون شك وجود نظاير آن هم در خارج امكان‏پذير نيست؛ زيرا دو چيز همانند در تمام جهات - چه جهت نفى باشد و چه اثبات - باهم مساوى و مشتركند؛ به اندازه‏اى كه «بود» يكى از مصاديق آن، مساوى است با امكان هستى نظاير و مانندهايش؛ همچنان كه «نبود» و محال بودن پيدايش يك چيزى در واقع، مساوى بامحال بودن امثال آن در خارج از ظرف انديشه و خيال مى‏باشد.
بنابراين وجود هر پديده‏اى نشان دهنده امكان پيدايش نظاير آن مى‏باشد، به‏گونه‏اى كه اگر در امكان تحقق چيزى ترديد داشته باشيم، بهترين دليل بر ممكن بودن آن اين است كه مثل آن را مشاهده كنيم.

ب) وجود حقايق مشكل‏تر و پيچيده‏تر
اگر از راه علوم تجربى و يا از طريق ديگر، دريافتيم كه در عالم واقع، اشيايى وجود دارد كه به مراتب بزرگ‏تر و پيچيده‏تر از چيزهايى است كه در امكان پيدايش آنها ترديد داريم، بدون ترديد «نشدنى» بودن آن مفاهيم ذهنى مشكوك را برطرف مى‏سازد و «شدنى» بودن آنها را روشن مى‏سازد؛ اگر در امكان پرواز يك تُن آهن مردد باشيم، با ديدن پرواز هواپيماى مسافربرى ترديد ما برطرف خواهد شد، زيرا پرش چند تن آهن به مراتب از پرواز يك تن آهن حيرت آورتر است.
با اين حال آيا پيدايش انسان در آغاز، مهم‏تر است، يا ساختن آن پس از پراكندگى ذرات بدن و بقاى روح؟! بى‏گمان جمع متفرقات بدن از آفرينش اوليه آن آسان‏تر است. آيا آفرينش اين كيهان بزرگ با ستارگان بى‏شمار و كهكشان‏هاى بسيار مشكل‏تر است يا دوباره ساختن حجم بدن كوچك انسان؟! آيا آن‏كه مى‏تواند كيهان بسازد، نمى‏تواند انسان را مجدداً خلق نمايد؟

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. در موارد معينى دستورهاى تعبدى در آيين اسلام به چشم مى‏خورد، كه خالى از استدلال نيست، زيرا پس از اثبات اصل نبوت و اين‏كه قرآن، پديده ذهن بشر نمى‏باشد، بلكه وحى الهى است، بدون ترديد هر خردمندى براى سعادت فردى و اجتماعى، دستورها را عمل مى‏كند و مانند نسخه پزشك آن را اجرا مى‏كند

۸
بخش پنجم امکان تجديد حيات مردگان

يادآورى كرديم معاد جسمانى داراى دو جهت است؛ تجديد حيات مردگان و آفرينش مجدد جهان. اكنون بايد ديد تحقق اين دو امر از نظر عقلى امكان دارد؟ بنابر قاعده پيشين پاسخ اين پرسش مثبت است، زيرا اصل وجود انسان و جهان گوياترين شاهد بر امكان پيدايش مجدد است. اگر تجديد ساختمان عالم و آدم ممكن نبود، قطعاً از آغاز، چنين وضعى رخ نمى‏داد و اكنون نيز امكان نداشت. نمى‏توان گفت: آفرينش عالم و آدم در آغاز پيدايش امكان‏پذير بود، ولى پس از خرابى جهان و مرگ آدمى، آفرينش دوباره جزو امور امكان‏ناپذير است؛ زيرا قوانين كلى علمى و عقلى، به هيچ وجه محدود به زمان و مكان و اشياى مشخصى نيست، بلكه از قلمرو محدوديت‏ها بيرون است. انگيزه پيدايش انسان و جهان، خواست خداست، كه به يك امر ممكن و شدنى تعلق يافت و سپس جهان و پديده‏هايش تدريجاً به وجود آمد. در رستاخيز نيز آفريدگار براى تحقق عدل مطلق و دستيابى مردم به پاداش اعمال و كيفر كردار -كه وحى و عقل، لزوم و تحقق آن را اثبات مى‏كند - براى دومين بار جهانى از نو بنا كرده و همه انسان‏ها را محشور مى‏كند. اگر پروردگار براى تأمين مصالح عالى آفرينش و تحقق هدف نهايى آفرينش، روان‏هاى زنده و آماده را مجدداً به بدن برگرداند و جهان بر اساس عدل و تكامل به جهان نو بنياد مبدل گردد، آيا امر محالى صورت مى‏گيرد؟!
قطعاً محالى لازم نمى‏آيد و ما به زودى امكان اين موضوع را، از راه‏هاى مختلف بررسى و اثبات خواهيم كرد.

الف) امكان معاد جسمانى از ديد علوم
اولين راهى كه مى‏تواند امكان پيدايش معاد جسمانى را به اثبات رساند، وجود امثال و مانندهاست؛ ولى در نخستين گام بايد موانع و مشكلاتى را كه در مسير اثبات معاد جسمانى قرار دارد، به كمك عقل و دانش برطرف سازيم. به همين علّت براى تجسم اين هدف به ذكر پاره‏اى از شواهد و نمونه‏هاى عينى اكتفا مى‏كنيم.

١. اصل بقاى ماده و انرژى
دانشمندان در گذشته گمان مى‏كردند هنگامى‏كه انسان مى‏ميرد، يا شمعى مى‏سوزد، يا ماده‏اى مصرف مى‏گردد، ماده بدن مرده و شمع سوخته و بنزين مصرف شده، به كلى معدوم مى‏گردد، و چون بازگشت معدوم از نظر عقل غير ممكن بود، معاد جسمانى را كه مستلزم بازگشت ذرات فانى و نابود شده است، محال و ناشدنى مى‏دانستند! ولى امروزه در اثر پيشرفت روز افزون علوم طبيعى، اين پندار بى‏اساس است، زيرا در علوم طبيعى ثابت شده است چيزى در اين جهان، فانى و معدوم نمى‏شود. شمعى كه مى‏سوزد، در ظاهر از بين مى‏رود، ولى يك شيميدان مى‏تواند با ابزار علمى ذرات متصاعد شمع را در لابه لاى جو به ما نشان بدهد، گو اين‏كه صورت اوليه خود را از دست داده است، ولى ماده اصلى آن در وضعيتى ديگر و به شكل ديگرى وجود دارد.
طبق اصل بقاى انرژى‏(٢) در جهان، فنا و نيستى - به معناى واقعى آن - وجود ندارد، بلكه ذرات عالم پيوسته در حال تجزيه و تركيب هستند؛ بنابراين مرگ براى بدن جز يك نوع تغيير چيزى ديگر نيست؛ البته موجودات مى‏ميرند، ولى اجزاى وجودى آنها به طور پراكنده و با وضع خاصى محفوظ مى‏ماند؛ معاد جسمانى هم جز اجتماع اجزاى پراكنده و جمع و تركيب آنها پس از پراكندگى، چيز ديگرى نيست.
همان‏گونه كه كالبد انسان‏ها از اجزاى پراكنده ساخته و پرداخته شده است، اشكالى ندارد پس از واكنش‏هاى طبيعى و فعل و انفعالات شيميايى كه در زمين بر آنها صورت مى‏گيرد، دوباره به صورت نخستين درآيند. امكان اين امر از بديهيات به شمار مى‏رود و جاى پرسش و اشكالى در آن نيست. اين قضيه به آن مى‏ماند كه بپرسيم آيا بشر مى‏تواند در فضاى بى‏كران آسمان پرواز كند؟! مشاهده جت‏ها و سفينه‏هاى فضايى زمينه‏اى براى اين پرسش باقى نمى‏گذارد، همچنان كه جاى اين سؤال نيست كه آيا يك اتومبيل پس از پراكندگى پيچ و مهره‏ها ممكن است دوباره ساخته شود و به صورت اوليه در آيد؛ زيرا همان كسى كه اتومبيل را ساخته، مى‏تواند اجزاى پراكنده آن را جمع كند و پس از تركيب، به صورت نخستين برگرداند. اصولاً جمع پراكنده‏ها و فراهم آوردن اجزاى متفرق، از ساختن ابتدايى آسان‏تر است. رشته علوم طبيعى و بعضى از مسائل فيزيكى آن، امكان معاد جسمانى را به اثبات مى‏رساند؛ زيرا موجوديت ماده پس از تبديل به انرژى، طبق يكى از قوانين معروف فيزيكى موسوم به «ماترياليزاسيون»(٣) از مطالب قطعى است.
طبق اين قانون فيزيكى مواد اوليه جهان دستخوش نيستى نمى‏شود، اگر چه خود ماده، هم معدوم و هم، موجود مى‏شود، ولى انرژى كه خمير مايه هر موجود مادى است، هرگز معدوم نمى‏شود، اگر چه پير مى‏شود(٤).

٢. تركيب مجدد عناصر
امروز بشر در پرتو پيشرفت‏هاى علمى به جايى رسيده است كه عناصر بسيط را - به مفهوم دقيق امروز نه تصورات ديروز - تجزيه و دوباره تركيب مى‏كند، بدين معنا كه آزمايشگاه‏هاى شيميايى مى‏تواند مقدارى از آب را به دو عنصر ئيدروژن و اكسيژن مبدل كرده، دوباره به صورت اوليه برگرداند، يا مثلاً نمك طعام را كه از دو عنصر كلر و سديم تشكيل شده است، اگر مقدارى از آن را به آزمايشگاه ببريم و عناصرش را از هم جدا كنيم، مى‏توان آن را دوباره به صورت اوليه برگرداند. از نظر شيمى اين موضوع امكان‏پذير است و دليلى برمحال بودن آن نيست. با اين حال علوم طبيعى همان‏گونه كه جذب و جمع اجزاى پراكنده را ممكن تلقى مى‏كند و ذرات پاشيده شده را محفوظ مى‏شمارد، بدون ترديد گفتار و كردار، حركات و سكنات ما را نيز ثبت مى‏كند، زيرا هيچ حركت و آهنگى در جهان نابود نمى‏شود، بلكه همه آنها باقى مى‏مانند.
چند سال قبل دانشمندان گام بلندى در اين راه برداشتند و آواى كوزه‏گر مصرى را از خطوط كوزه بيرون كشيدند و به گوش ما رساندند. هم اكنون بسيارى از دانشمندان آزمايش‏هاى پيگير خود را ادامه مى‏دهند، به اميد اين‏كه در اين راه به كشفيات تازه‏اى برسند.

٣. زندگى پس از ميليون‏ها سال مرگ
در آزمايش‏هايى كه به عمل آمده، ثابت گرديده است مى‏توان آثار حيات را در ميكروب‏هايى كه ميليون‏ها سال قبل مرده‏اند، دوباره زنده كرد؛ دكتر «ديروسكى» استاد دانشگاه فرايبورگ گزارش جامع و در عين حال شگفت‏انگيزى در اين زمينه انتشار داده است كه در دل سنگ‏هاى معادن نمك آلمان، ميكروب‏هايى كشف و به وسيله تغذيه مجدداً زنده شده‏اند، كه قريب دويست ميليون سال از عمر آنها مى‏گذرد. در كانادا پنج ميكروب كه ٢٦٠ ميليون سال قبل فعاليت حياتى خود را از دست داده بودند، دوباره زنده شدند. پيرترين ميكروب‏هاى كشف شده در «ايركوتسك» سيبرى است كه طبق نظريه «دمبرسكى» پس از پانصد يا ششصد ميليون سال، از نو شروع به زندگى كرده‏اند، يا بهتر بگوييم به زندگى ادامه مى‏دهند! همه اين ميكروب‏ها صدها ميليون سال، دچار سكون مرگ بوده‏اند و اكنون با تغذيه مناسب، نيروى حيات را باز يافته‏اند!
دانشمند مذكور معتقد است ميكروب‏هاى مزبور در كف درياها در صدها ميليون سال پيش بوده‏اند و در نمك كريستاليزه جذب گشته و محفوظ مانده‏اند. وى براى اثبات نظريه خويش آزمايش‏هاى مشابهى انجام داده و به اين نتيجه رسيده است كه نمك بهترين وسيله كنسرو كردن ميكروب است. ميكروب‏هايى كه او در نمك كريستاليزه كنسرو كرده بود، اكنون با تغذيه مجدد احيا شده‏اند(٥). علم و دانش نه تنها روز به روز ما را به امكان زنده شدن مردگان نزديك مى‏سازد، بلكه وقوع اين حادثه را در عالم واقع، از راه تجربه و آزمايش‏هاى عملى به ما نشان مى‏دهد و بالاتر از اين، جلوه‏هايى از زندگى ابدى را مى‏نماياند و مرگ و فنا را بيرون از دايره طبيعت مى‏داند.
بشر ناتوان كه به گوشه‏اى از نظام جهان طبيعت آشنايى پيدا كرده است، مى‏تواند مرده را زنده كند، ولى خداى بزرگ كه ايجاد كننده طبيعت و گرداننده جهان آفرينش است، براى يك مقصد بزرگ، نمى‏تواند پس از سكون مرگ، نيروى حيات را دوباره به كالبد انسان‏ها، بازگرداند؟!

٤. دنياى پزشكى مرده را زنده مى‏كند!
چند سال قبل خبرى جالب و شگفت‏انگيز منتشر شد، كه سرخط آن با اين جمله آغازشده بود:
آيا مى‏توان مردگان را يخ زد و دوباره به دنياى زندگان باز گردانيد؟!
در دوازدهم ژانويه امسال «جيمس بدفورد» استاد رشته روانشناسى [را] كه از سرطان ريه مرده بود، ابتدا در سردخانه و بعد در داخل يخ خشك گذاشتند، سپس كالبد يخ‏زده او را به «فوتيكس اريزونا» بردند و در آن‏جا در كپسولى كه به كمك ازت مايع و سرمايى برابر با ٣٢١ درجه فارنهايت داشت، به امانت سپردند.
در صورتى كه اين طرح حيرت‏انگيز و باور نكردنى عملى شود، مى‏توان در سال‏هاى آينده كه دانش پزشكى پيشرفت فراوانى مى‏كند، كالبد او را گرم كرد و بيمارى او را معالجه نمود و او را به دنياى زندگان باز گردانيد!
«دكتر رابرت اتين گر» كه با كتاب خود به نام دورنماى بقا اين انديشه را در سال‏١٩٦٤ پديدآورده، مى‏گويد:
علاوه بر دكتر «بدفورد» شش تن ديگر از مردم آمريكا هم، كالبد خود را در اختيار «بانك يخ» گذاشتند، اما ماجرا به همين‏جا ختم نمى‏شود؛ ٧٢٥ نفر از اعضاى انجمن «طول عمر» كه در آمريكا شعبات وسيعى دارد، از اين انديشه پيروى كردند و شعار آنها اين است: يخ ببند! صبر كن! دوباره زنده شو!
براى شما خواننده عزيز اين سؤال پيش مى‏آيد كه: آيا واقعاً چنين انديشه افسانه‏آميزى، عملى است؟! دانش پزشكى مى‏گويد: البته،! سرانجام روزى عملى خواهد شد. در حال حاضر اين انديشه با هيچ يك از اصول موجود و مسلّم پزشكى و زيست‏شناسى، سازگار نيست، اما در عين حال مثل بسيارى از معماهاى ديگر دنياى پزشكى - نظير سرطان طاسى و غير آن - اين اميد وجود دارد كه حل آن، نزديك باشد، وضمناً تصوير اين دستگاه اخيراً به نام «آخرت» يا به عبارت بهتر «يخچال آخرت» در تلويزيون امريكا نمايش داده شده است.
مرده را در اين كپسول يخ مى‏گذارند و به كمك ازتِ مايع او را به حالت انجماد درمى‏آورند. شايد سال‏هاى آينده بتوانند او را زنده كنند(٦).

٥. يك دانشمند روسى، مرده را زنده مى‏كند!
چند سال پيش مطلبى را در جرايد، تحت عنوان «ادعاى عجيب علمى» نوشتند؛ روزنامه‏اطلاعات در اين باره چنين مى‏نويسد:
طبق گزارش يونايتدپرس، يكى از دانشمندان شوروى كه اكنون از «سيسيل» بازديد مى‏كند، ادعا كرد كه مى‏تواند كسانى را كه در اثر غرق شدن و يا برق گرفتگى مرده‏اند، زنده نمايد!
اين دانشمند اظهار داشت كه معالجات وى بايد بلافاصله و يا پنج دقيقه بعد از اين‏كه قربانى توسط پزشك قانونى، مرده اعلام گرديد، شروع شود. پروفسور «ولاديميرنگوسكى» نام دارد و مدير يكى از لابراتوارهاى آكادمى علوم پزشكى شوروى است.
نگوسكى گفت: تاكنون دانشمندان عقيده داشتند مرگ با توقف ضربان قلب مصادف است، ولى اكنون با كمال اطمينان مى‏توان گفت كه توقف ضربان قلب مصادف با مرگ نيست‏(٧).

٦- مرگ و حيات ياخته‏ها
طبق نوشته يكى از متفكران غربى:
زيست‏شناسى، پيكر آدمى را به مثابه ايالات متحده‏اى مى‏پندارد كه در هر ولايتى خاندان و تيره‏هاى مختلفى از سلول‏ها (ياخته‏ها) به سر مى‏برند و همگى براى اداره امور سرزمين مسكونى خويش به يارى و معاونت يكديگر مى‏پردازند، تا از مجموعه شهر و استان‏هاى كشور، حيات بشرى به وجود آيد. در اين كشور هر لحظه ياخته‏هايى مى‏ميرند و ميليون‏ها ياخته ديگر براى به وجود آوردن جانشينان مردگان به تعاون بر مى‏خيزند. همان طور كه فردْ هسته اصلى اجتماع ده، شهر، استان و سپس كشور است، همچنين (سلول ياخته) با محتوياتش از «هسته پلاسما» واحد اصلى كشور بدن انسان است. در هر ثانيه قريب سه‏ميليون از گلبول‏هاى قرمز بدن مى‏ميرند، يا به بيان ديگر سه ميليون گلبول قرمز در هر ثانيه به وجود مى‏آيند، زيرا بدن انسان براى ثابت نگهداشتن مجموع كل آنها مدام از اندوخته‏ها مصرف مى‏كند. تمام گلبول‏هاى بدن در ظرف سه ماه عوض مى‏شوند و دوره‏هاى تناوب توليد و مرگ مولكول‏هاى پلاسماى خون از اين هم سريع‏تر است‏(٨).

ب) معماهاى شگفت‏انگيز
بر اثر پيشرفت روز افزون علم و اختراع در قرن حاضر، اسرارى از جهان آفرينش كشف‏شده، و وسايلى ساخته شده، و نظرياتى مطرح گرديده است كه در نظر انسان‏ها از معاد جسمانى پيچيده‏تر و عجيب‏تر مى‏نمايد، مانند تبديل ماده به انرژى و تبديل انرژى به ماده. دانشمندان مى‏گويند:
مقدار ماده‏اى كه در هر جسمى از اجسام جهان - از كرات آسمانى و منظومه‏ها يا زمين و مواد آن گرفته، تا گياهان و حيوانات و انسان‏ها و كوه‏ها و سنگ‏ها - به كار رفته، مساوى با يك جزء از صد ميليون ميليونيم حجم ظاهرى آن جسم است، و بقيه فضاى خالى است‏(٩).
اكنون بايد حجم انسان و خورشيد و ماه را با اين مقياس محاسبه كرد، زيرا تمام اين اجسام از اتم تركيب يافته و اتم از ذراتى تشكيل گرديده است كه مقدار فاصله ميان الكترون‏ها باهسته يك اتم، مانند مسافت ميان زمين و خورشيد است! البته به مقياسى كه الكترون‏ها بزرگ‏تر مى‏شوند، به همان مقياس بايد فاصله زيادتر شود.
«ژايمس ب كونت» مى‏نويسد:
دانشمندان در گذشته گمان مى‏كردند اجزاى ماده آن‏چنان به هم چسبيده و در هم كوفته شده، كه نمى‏توان فاصله‏اى بين اجزاى آن تصور كرد، ولى پس از آزمايش‏هاى علمى ثابت گرديد حتى آهن - كه سخت‏ترين و محكم‏ترين فلزات به شمار مى‏رود - از ميليون‏ها ذرات اتمى تركيب يافته كه فاصله ميان هر اتم با اتم ديگر را فضاى زيادى اشغال كرده است. خود ذره اتم نيز اجزايى دارد كه ميان آنها فاصله قابل توجهى وجود دارد؛ و به همين جهت گفته‏اند: اگر بتوانيم كره زمين را بفشاريم و فاصله الكترون‏هاى آن را پركنيم، طبق محاسبه فوق، حجم كره زمين به قدرى كوچك مى‏شود كه انسان مى‏تواند آن را در جيبش بگذارد!(١٠)
در مبحث اتم‏شناسى و شكستن اتم و تبديل آن به انرژى، مطالب شگفت‏انگيزى وجود دارد، كه باور به معاد جسمانى را آسان مى‏كند؛ مثلاً مى‏خوانيم: اگر يك گرم آهن را بتوانيم در يك ثانيه به انرژى تبديل كنيم، نيروى آن معادل با نيروى شش هزار ميليون اسب بخار است! اين نيروى فوق‏العاده مى‏تواند يك قطار مسافربرى را چهار بار دور كره زمين بگرداند! آيا پذيرش اين نظريه علمى مشكل‏تر است، يا حيات مجدد كالبدهاى انسان؟!
هدف از ذكر اين نمونه‏ها آن نيست كه پايان جهان و آغاز رستاخيز ازگونه تبديل ماده به نيروست، يا مانند پر شدن خلأ اتم‏ها و باز شدن مجدد حجم آن؛ بلكه مقصود رفع شبهه و برداشتن موانع از طريق معاد است. ما ثابت مى‏كنيم زنده شدن مردگان از نظر عقلى، آسان‏تراز همبستگى اضداد (منفى و مثبت) كه جهان از اين دو تركيب يافته است، مى‏باشد. قرآن‏كريم مى‏فرمايد:
و مِنْ كُلِّ شى‏ءٍ خَلَقنا زَوْجَينِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ؛(١١)
ما از هر چيزى جفت آفريديم، شايد متذكرشويد![كه چگونه جهان از مثبت و منفى تشكيل يافته است!]

ج) اثبات معاد از راه علم و قدرت
تذكر اين نكته ضرورى است كه معاد در مفهوم كلى، شامل دو حقيقت است: بازگشت روان به كالبد و تشكيل نظام جديد پس از ويرانى نظام كنونى. تحقق اين دو نظريه از نظر عقل امكان‏پذير است، زيرا دقت در نظام كهكشان‏ها و ستارگان بى‏شمار و سحابى‏هاى حيرت آور و حركت آنها در فضاى بى‏كران آسمان، حاكى از وجود يك قدرت نامحدود است كه علم و حكمت بى‏انتهايش سرتاسر كائنات را فرا گرفته است. نظم و حسابى كه بر فراخناى جهان طبيعت حاكميت دارد، نمايانگر اين حقيقت است.
اندام پيچيده يك سلول و ساختمان شگفت‏انگيز اتم و نيروى نهفته درون آن، از قادرى مطلق و طراح و برنامه‏ريزى حكيم و توانمند حكايت مى‏كند، زيرا از آن رو كه مى‏سازد، قادر است و از آن رو كه با محاسبه دقيق ايجاد نموده، عالم است. يك مهندس كه كارخانه‏اى را با همه پيچيدگى‏هايش مى‏سازد، بى شك، هم شيوه كارخانه سازى را مى‏داند و هم برساختن آن توانايى دارد؛ و اگر احياناً اين كارخانه از هم پاشيده شود، مى‏تواند دوباره آن را بسازد. آيا مهندس آفرينش نمى‏تواند پس از ويرانى، عالم و آدم را دوباره بسازد، و براى اجراى عدالت، اعمال و گفتار انسان را حاضر نمايد؟! قدرتى كه مى‏تواند اعمال خارق‏العاده و مشكل‏ترى اجرا كند، چگونه نمى‏تواند كارهاى آسان‏تر را انجام دهد؟! رياضى‏دان نيرومندى كه پيچيده‏ترين مسائل رياضى را به آسانى حل مى‏كند، قطعاً معادلات يك مجهولى را بهتر و سريع‏تر پاسخ مى‏دهد؛ بنابراين آفريننده اين نظام شگفت، كه بشر را از خاك ساخته و كهكشان‏ها را به‏گونه بديعى پرداخته و به حركت درانداخته و كاخ باشكوه وجود را برستون‏هاى نامرئى جاذبه گذاشته است، چگونه نمى‏تواند مردگان را زنده كند و ويرانى‏ها را آباد نمايد؟! بى‏گمان بازگشت آفرينش، از خلق و ايجاد آن آسان‏تر است‏(١٢).

اثبات معاد در قرآن
قرآن مجيد به شكل‏هاى مختلف و روش‏هاى متنوعى از دليلى كه ذكر شد، سخن به ميان مى‏آورد و از اين راه، حيات مجدد مردگان را به ثبوت مى‏رساند و بعيد بودن آن را از نظر عقل بر طرف مى‏سازد؛ براى نمونه و آشنايى با شيوه شيواى قرآن، و نيز براى بيان يك واقعيت ترديدناپذير به چند آيه اشاره مى‏كنيم:
وَالسَّماءِ وَالطّارِقِ وَما أَدْريكَ مَا الطّارِقُ النَّجْمُ الثّاقِبُ؛(١٣)
سوگند به آسمان و اين جو نامتناهى كه سينه‏اش از ستارگان موج مى‏زند و سوگند به پيداشونده در شب؛ و چه مى‏دانى كه «طارق» چيست! ستاره درخشانى كه نويد بامداد و روشنايى مى‏دهد و پايان شب سياه را خبر مى‏دهد.
قرآن پس از اين سوگندها مى‏فرمايد:
اِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَيها حافِظٌ فَلْيَنْظُرِ الْاِنسانُ مِمَّ خُلِق خُلِقَ مِن ماءٍ دافِقٍ يَخرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ والتَّرائِبِ اِنَّهُ عَلى‏ رَجْعِهِ لَقادِرٌ يَوْمَ تُبْلَى السَّرائرُ فَمالَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَلا ناصِرٍ؛(١٤)
سوگند به نمودهاى آفرينش و به ستارگان نويدبخش! هر كس نگهبان و مراقبى دارد؛ پس بايد آدمى با دقت بنگرد كه از چه آفريده شده است، از آبى جهنده خلق شده است؛ آبى كه از ميان ستون فقرات و استخوان‏هاى سينه بيرون مى‏آيد؛ بى‏ترديد خدا بر باز گردانيدن انسان تواناست؛ در روزى كه تمام اسرار نهان آدمى آشكار مى‏شود؛ و براى انسان در آن روز هولناك، ياور و مددكارى و يا قدرتى نيست.
آن روز هر كس در گرو عمل خويش است، و به سرنوشتى كه با عمل و عقيده خود ساخته، گرفتار خواهد شد. آن‏كه انسان را بر اساس محاسبه‏اى دقيق مى‏آفريند، بدون شك پس از مرگ هم مى‏تواند او را به صورت نخستين بازگرداند. در قرآن كريم اين قياس عقلى و برهان فطرى پيوسته به چشم مى‏آيد، كه هر گاه فرد و يا گروهى، عملى را انجام دهند، مى‏توانند همان‏گونه، كار بهتر و بزرگ‏ترى را هم انجام دهند. از نظر خِرَد اين امر امكان‏پذير است؛ مثلاً رفتن به سيّاره مريخ سال‏هاست كه مورد گفتگو مى‏باشد، مردم آن را محال مى‏دانند، امّا از آن هنگام كه سفينه فضايى بر كره ماه نشست، مردم مى‏گويند: مغزهاى متفكرى كه توانستند به كره ماه برسند، قادر خواهند بود بر سيّاره مريخ هم بنشينند.
«محمد عبده» در المنار مى‏گويد:
همگى مشاهده مى‏كنند هم اكنون كه راديو اختراع شده است، و وقتى مى‏شنوند بشر مى‏خواهد دستگاهى را اختراع كند كه علاوه بر شنيدن آواز و اخبار، چهره اشخاص نيز در آن ديده شود، به آسانى آن را باور مى‏كنند و در انتظار چنين اختراعى دقيقه شمارى مى‏نمايند.
مدت‏هاست از نويد و پيش‏بينى «عبده» مى‏گذرد و تلويزيون ساخته شده است و همه جا استفاده مى‏شود. اين گواه روشنى بر صحت اين‏گونه قضاوت‏هاست؛ در مورد امكان رستاخيز، اين پيشگويى به مراتب روشن‏تر و دليلش محكم‏تر است؛ زيرا سخن از انجام كارى بزرگ‏تر و مهم‏تر نيست، بلكه انجام كارى آسان‏تر و ساده‏تر است. آفريدگار، پس از خرابى تركيبات بدن مى‏خواهد از مواد موجود، انسان بسازد، كه بدون شك باز گرداندن يك چيز آسان‏تر از ايجاد و ابتكار آن است. اين آيات در گام اول ذهن انسان‏ها را به آغاز آفرينش و وجودش متوجه مى‏سازد تا بينديشد و ببيند چه مراحلى طى شده تا از مواد خاكى، غذا، خوراك، خون و فعاليت دستگاه‏هاى بدن، نطفه به وجود آمده است، سپس در قدرت نمايى الهى بينديشد، كه نطفه مرد را با چه تشكيلات شگفت‏انگيزى به رحم زن منتقل مى‏سازد و با تخمك او مى‏آميزد و آن گاه «اسپرم» به ديواره داخلى «تخمك» نفوذ مى‏كند و سپس مراحل تكاملى را طى مى‏كند تا به صورت جنين در آيد؛ آن گاه طفلى متولد مى‏شود و باز مراحلى را مى‏پيمايد تا انسان كاملى شود؛ سپس پيرى و پس از چندى مرگ فرا مى‏رسد و انسان به منزلگاه اصلى بر مى‏گردد. قرآن مى‏فرمايد:
مِنْها خَلَقناكُم وَفيها نُعيدُكُمْ وَمِنها نُخْرِجُكمْ تارَةً اُخْرى‏؛(١٥)
از خاك شما را آفريديم، و به خاك باز مى‏گردانيم و براى ديگر بار از همين خاك شما را بيرون مى‏آوريم.
آيا چنين طراح نيرومندى، از جمع كردن ذرات پراكنده بدن ناتوان است و نمى‏تواند دوباره كالبد را زنده نمايد و روح آماده انسان را به جسمش برگرداند؟!
اَوَلَمْ يَرَوا أَنَّ اللّهَ الَّذي خَلَقَ السَّمواتِ والْاَرْضَ وَلَم يَعْىَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلى‏ أَنْ يُحيِىَ المَوتى‏ بَلى‏ إِنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شى‏ءٍ قَدِيرٌ؛(١٦)
آيا نديده‏اند و درك نكرده‏اند خداوند چنان طراح و خلاق توانايى است كه آسمان‏ها و زمين را آفريده و در آفريدن آنها احساس خستگى و ناتوانى نكرده است آيا چنين آفريدگارى نمى‏تواند مردگان را زنده كند؟ بى‏گمان خداوند بر هر چيزى قادر و تواناست.
آن‏كه بدون رنج و بى‏هيچ خستگى، ستارگان و اجرام عظيم كيهانى را مى‏آفريند، بدون شك بر احياى مردگان و بازگرداندن رفتگان نيز قدرت دارد.

نمونه‏هاى رستاخيز در انسان
در قرآن آيات فراوانى وجود دارد كه تجديد حيات مردگان را به زندگى دوباره گياهان تشبيه كرده است، و از اين راه زنده شدن مردگان و بازگرداندن حيات را در بدن خاطرنشان مى‏سازد، و سرانجام نمونه‏هاى زنده رستاخيز را در جهان طبيعت نشان مى‏دهد، تا با تشبيه معقول به محسوس، بعيد دانستن منكران را نامعقول جلوه دهد. ما به برخى از اين آيات مى‏پردازيم:
يا اَيُّهَا النّاسُ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ البَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناكُمْ مِن تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ في الْاَرْحامِ ما نَشآءُ إلى‏ أَجَلٍ مُسَمّىً ثُمَّ نُخْرجُكُمْ طِفْلاً؛(١٧)
اى مردم! اگر در برانگيختن و تجديد حيات، ترديد داريد، بدانيد كه ما شما را از خاك آفريديم.
سپس از نطفه سپس از علقه (خون بسته شده و يا حالت منفى سلول‏ها) و سپس از مضغه [=چيزى شبيه گوشت جويده شده‏] كه بعضى داراى شكل و بعضى بدون شكل است، خلقت كرديم. تا براى شما روشن سازيم (بر هر چيز قادريم) و ضمناً در لابه‏لاى پرده‏هاى رحم جنين‏هايى را كه بخواهيم، مستقر مى‏سازيم و تا مدت معيّن نگه مى‏داريم، آن گاه به صورت طفل بيرون مى‏آوريم و رشد مى‏دهيم.

نكته‏هاى جالب و نتيجه‏گيرى
در اين آيه نكاتى وجود دارد كه براى تجسّم و تثبيت موضوع، ذكر آن خالى از فايده نيست؛ در آغاز، آيه آفرينش اوليه هر انسانى را تشريح مى‏نمايد، و بدين وسيله انديشه بشر را به ابتداى خلقت خود معطوف مى‏سازد، كه با چه دقت خاصى آفريده شده است. اگر زنده‏شدن مردگان امكان نداشت، قطعاً پيدايش انسان در آغاز ممكن نبود؛ زيرا والدين غذايى را كه مى‏خورند، پس از خوردن جزء بدن آنها مى‏شود، سپس به سلول‏هاى زنده تبديل مى‏گردد. در ادامه، آيه مسأله تغيير و تحول انسان را بيان مى‏كند و مراحل تكامل نطفه را تا انسان كامل‏شدن تشريح مى‏نمايد؛ آن گاه بلافاصله به تكامل و تحولات پس از مرگ مى‏پردازد، تاروشن شود قانون تكامل با مرگ انسان متوقف نمى‏گردد؛ و باز جسم و جان انسان مراحلى را مى‏پيمايد و به صورت اوليه باز مى‏گردد، ولى در طى اين‏گونه دگرگونى‏ها، تكامل همه‏جانبه پيدا مى‏كند، ولى همان شخص اول است كه خميرمايه‏اش و جسمش تكامل بيش‏ترى پيدا كرده است؛ پس مرگ هم ادامه دارد تا او را به صورت نخستين باز گرداند. و در مرحله بعدى ماجراى رستاخيز در اين آيه به صورت يك امر طبيعى تلقى شده است، كه حتماً رخ خواهد داد. همان طورى كه پس از تكميل جنين در رحم، طفل چه مايل باشد و چه نباشد، بايد نقل و انتقال صورت گيرد و او پا به دنيا بگذارد؛ زندگى دوباره مردگان نيز اين‏گونه است، كه انسان پس از تكامل جسم و روحش و اتمام ذخيره‏هاى انرژى مى‏ميرد، ولى هنگام ظهور قيامت زنده مى‏شود و براى حساب و كتاب آماده مى‏گردد.

رستاخيز در دنياى گياهان
مرگ و حيات، در تمام پديده‏هاى طبيعت جريان دارد. سلول‏هاى بدن انسان، هر لحظه در حال از بين رفتن و زنده شدن است. گروهى مى‏ميرند و دسته‏اى ديگر جاى آنها را مى‏گيرند، اما بهترين نمونه براى بازگشت مردگان و رفتگان، زنده شدن دوباره گياهان و درختان است. آنها بر اثر ريزش باران و وزش نسيم‏هاى حياتبخش بهار، دوباره زنده مى‏شوند. ما گمان مى‏كنيم با فرا رسيدن خزان و وزيدن بادهاى مسموم و سوزان، ريشه حيات موجودات مى‏سوزد، ولى گياه شناسان اعلام داشته‏اند ريشه‏هاى درختان و بذرهاى گياهان، در اعماق زمين زنده‏اند و معدوم نمى‏شوند. وقتى فصل بهار مى‏رسد و شرايط حيات آماده مى‏شود، آنها دوباره زنده مى‏شوند و حيات گذشته را از سر مى‏گيرند؛ مانند رستاخيز، زمين اسرار نهانى خود را آشكار مى‏كند و آنچه در درونش دارد، بيرون مى‏ريزد. مولوى مى‏گويد:

اين بهار نو زبعد برگ ريز
هست برهان بر وجود رستخيز
آتش و باد، ابر و آب و آفتاب
رازها را مى‏برآرند از تراب
در بهاران رازها پيدا شود
آنچه خورده است اين زمين، رسوا شود
بر دمد آن از دهان و زلبش
تا برون آرد ضمير و مذهبش

مولوى در جاى ديگر جهان را به آب منجمد تشبيه مى‏كند؛ هنگامى‏كه خورشيد مى‏دمد، يخ از هم باز مى‏شود، و آن دم كه آفتاب حشر از افق رستاخيز طلوع كند، عالم و آدم از هم باز مى‏شوند و اسرار و مكنونات افراد آشكار مى‏گردد.

عالم افسردست نام او جماد
جامد افسرده بود اى اوستاد
باش تا خورشيد حشر آيد عيان
تا ببينى جنبش جسم جهان
ذرّه خاك ترا چون زنده ساخت
خاك‏ها را جملگى بايد شناخت
مرده زين سويند و آن سو زنده‏اند
خامش اين جا و آن طرف گوينده‏اند


چرا معاد بايد جسمانى باشد؟!
اينك كه امكان معاد جسمانى ثابت شد، ممكن است گفته شود بر طبق عقايد فلاسفه، جسم در وجود انسان نقش ابزار را ايفا مى‏كند و تمامى اعمال و رنج‏ها و لذايذ از روح مايه مى‏گيرد و به آن باز مى‏گردد؛ البته مى‏دانيم روان بدون جسم از چيزى لذت نمى‏برد و از حادثه‏اى غمگين نمى‏شود، ولى در همان حال لذت و اَلَم، درد و شادى همگى به روح برگشت مى‏كند و بدن ابزارى بيش نيست؛ بنابراين چه لزومى دارد در رستاخيز، روان به كالبد بازگردد و مجازات فقط جنبه روحى نداشته باشد؟ زيرا لذت‏هاى روحى فوق همه لذايذ به شمار مى‏رود؛ از اين رو اگر پاداش و كيفر اعمال، روحى باشد، مقصود اصلى تأمين مى‏گردد و هيچ منع عقلى هم ندارد!
پرسش فوق دو جواب دارد، اجمالى و تفصيلى؛ اما پاسخ اجمالى: پس از اثبات وجود خدا وصفات ثبوتيه الهى، يك حقيقت روشن مى‏گردد و آن اين است كه: آفريدگار - به دليل قدرت و حكمت - تمام كارهايش طبق نظم و حساب است و به مقتضاى لطف و رحمت، پيامبران را برانگيخته و اسرار آفرينش و رويدادهاى پس از مرگ را براى آنها روشن ساخته است، تاپيامش را به بندگانش برسانند. پيامبران نيز ميعاد با خدا را جسمانى ابلاغ كرده‏اند، و اين وحدت نظر، از اهميت و ضرورت اين موضوع حكايت مى‏كند. ما با اين مقدمات ايمان پيدامى‏كنيم معاد، جسمانى است و فلسفه و حكمت هم آن را مى‏طلبد، زيرا بشر با جهل و محدوديت دركى كه دارد، از كجا مى‏داند جسم در لذايذ و رنج‏ها سهمى ندارد، يا در كنار روح نقش قابل توجهى بازى نمى‏كند؟!
شايد كاميابى روان و عذاب‏هاى روحى فقط از راه جسم تأمين مى‏شود و روح در صورت جدايى از جسم - خصوصاً ارواح تكامل نيافته - هيچ‏گونه لذت و رنجى را نتواند احساس كند؛ شايد به همين دليل روح در برزخ قالب جسمانى دارد؛ گويى روح بدون جسم نمى‏تواند دركى‏داشته باشد، تا بتواند لذايذ معنوى و رنج‏ها را درك نمايد. برخى مى‏گويند: درخواب، انسان گاهى از مناظر و مسائل مادى چنان لذت مى‏برد، كه در بيدارى مانند آن را احساس نكرده است، البته اين فقط ادعاست و دليلى در بين نيست، زيرا لذت‏هاى خيالى -درخواب - با لذايذ عينى و واقعى به هيچ وجه قابل مقايسه نيست، علاوه بر اين مگر درعالم رؤيا، روح مستقيماً - بدون جسم - لذت مى‏برد، يا معناى خواب، انفصال كامل روح از جسم است؟!
به عقيده ما در حال خواب، ارتباط روح و جسم برقرار مى‏باشد؛ و نمى‏توان گفت در خواب روح با جسم رابطه‏اى ندارد، زيرا روح به جسم پيوسته است و به هنگام خواب، روح انسان از كالبد قطع رابطه نمى‏كند؛ اگر واقعاً ارتباطى در كار نباشد، پس چرا احتلام صورت مى‏گيرد و به هنگام ترس، رنگ پريدگى و لرزش اندام پيدا مى‏شود؟! در هر صورت هنوز كسى حقيقت خواب را درك نكرده است، تا چگونگى ارتباط روح و بدن را در آن حال كشف كند؛ بنابراين چگونه مى‏توان ثابت كرد لذت و رنج معنوى، فقط مربوط به روح است و ارتباطى با جسم ندارد؟! ناگفته پيداست كه مقصود از جسم، هر جسمى است؛ بدين معنا كه روح بدون يك قالب جسمانى - حتّى جسم برزخى - نمى‏تواند لذّت و رنجى را بفهمد؛ بلكه بعضى معتقدند ارواح به هنگام جدايى از بدن انواع لذتها را هم از دست مى‏دهند و فقط از يك لذت برخوردار مى‏شوند، آن هم توسط جسم برزخى و «پريسپرى»(١٨). تنها ارواح متكاملند كه پس از مرگ مى‏توانند از لذايذ معنوى و نعمت‏هاى مادى بهره‏مند گردند، در اين حال نيز جسم برزخى نقش واسطه را دارد، ولى چون بسيارى از مردم با روح و جسم سر و كار دارند، وضعيت استثنايى افراد كمى را نمى‏شود به حساب نوع انسان‏ها گذاشت.

از هزاران فرد يك تن آدمند
ما بقى در سايه وى مى‏زيند

آنها در صورت تعلق ارواح به اجسام مادى مى‏توانند انواع لذايذ و رنج‏ها را دريابند، آن‏هم با جسم ضخيم مادى، نه جسم لطيف برزخى؛ با اين جسم، ادراك و احساسشان بسيار اندك و نامحسوس است، گو اين‏كه قانون تكامل مطلق است و جسم و جان را در بر دارد.
بايد دانست انسان تمام اعمال زشت يا خوب را از راه جسم و به كمك بدن انجام مى‏دهد، از اين رو عدالت اقتضا دارد به همين وضع، انسان‏ها به مكافات كردار خود برسند و در غير اين صورت مى‏توانند اعتراض نمايند، كه بايد روح به كالبد برگردد تا عذاب و لذت تقسيم شود و مقدارى به حساب روح منظور گردد و نيمى به جسم اختصاص يابد؛ شايد بدين‏وسيله تخفيفى در شكنجه و عذاب حاصل شود! در صورت انفصال روح از بدن چنين‏چيزى تحقق پيدا نمى‏كند؛ گذشته از اين، انسانى كه با جسم و جانش عصيان يا طاعت‏كرده، چرا در قيامت با روح تنها كيفر ببيند، يا با روح و جسم برزخى و خيالى مجازات شود و درد و عذاب را بيش‏تر بچشد يا كم‏تر احساس كند؟! در هر دو صورت، نه‏عادلانه است و نه واقع‏بينانه!
بدين جهات است كه انسان به لزوم جسمانى بودن معاد، ايمان پيدا مى‏كند. البته تفصيل آن‏را نمى‏دانيم و در اعتراف بدين حقيقت سرافرازيم، زيرا در اين صورت از جهل مركب خواهيم رست و پيوسته در شناخت اسرار معاد تلاش خواهيم كرد. اينك پاسخ تفصيلى را در حد توان مى‏نگاريم تا از پرتو تحقيقات پژوهشگران معماى مذكور به صورت كامل‏تر و بهترى روشن گردد. به طور كلى دلايلى كه در پاسخ تفصيلى مى‏آوريم، بر دوگونه است: عقلى‏ونقلى؛ در قسمت اول با چند برهان خردپذير مى‏توان معاد جسمانى را ثابت كرد.

الف) معاد جسمانى از نظر عقل، ضرورت دارد
در مباحث پيشين ثابت كرديم معاد جسمانى امكان‏پذير است و هيچ‏گونه مدركى بر محال‏بودن آن وجود ندارد. نه، بازگشت روح به بدن از محالات است و نه، تجديد حيات انسان و جهان، غير ممكن است. تمام اين امور، ممكن و شدنى است.
پس از ثبوت امكان اين قضيه، به يارى حق مى‏خواهيم ثابت كنيم وقوع امور مذكور از نظر عقل ضرورت دارد. اين استدلال و برهان، نيازمند به توضيح دو نكته است؛ به عبارت ديگر شناخت مفهوم «امكان ذاتى» و «واجب بالغير» - كه دو بحث مهم فلسفى و عقلى است - در تجسم بخشيدن و درك برهان زير ضرورى است.

۹
بخش پنجم بخش سوم :

‏معاد جسمانى از نگاه اديان(٣)


تصاويرى از معاد جسمانى
از مباحث گذشته لزوم جسمانى بودن معاد تا اندازه‏اى روشن گرديد. اينك بارعايت احتياط، گام‏هاى لرزان و آرامى براى تصور كردن معاد جسمانى و شناخت‏اجمالى از چگونگى آن بر مى‏داريم و مكانيسم قضيه را به اندازه توان علمى مجسم مى‏كنيم.
بدون ترديد مشكل‏ترين و پيچيده‏ترين بخش معادشناسى، چگونگى زنده شدن مردگان و تصور كيفيت آن است. آيا در روز قيام، همان ذرات بدن باز مى‏گردد؟ يا روح به كالبد جسمانى غير مشخصى تعلق پيدا مى‏كند؟ به عبارت ديگر: آيا در رستاخيز معاد جسمانى است يا جسدانى؟ اگر معاد جسدانى باشد، بايد روان به همان كالبد مادى كه در دنيا داشته، مرتبط گردد؛ و اگر معاد جسمانى باشد، روح، جسم معينى نياز ندارد؛ در اين صورت روح مى‏تواند در هر جسمى ظهور كند، اگر چه آن كالبد از همان ذرات بدن پيشين تركيب نشده باشد. اگر به جسدانى بودن معاد معتقدنباشيم و بگوييم معاد جسمانى است، در اين صورت، مقصود از كالبد جسمانى بدنى است كه از ابزار مادى و ذرات خاكى دنيا پرداخته مى‏شود، يا اين‏كه روح با سازندگى خاصى كه دارد، كالبدى مناسب صفات و ملكات خود مى‏سازد و با چنين وضعى وارد صحنه محشر مى‏گردد؟! اين جسم را خيالى يا مثالى و يا جسم برزخى نامگذارى مى‏كنند. و يا شايد بتوان گفت روح به كالبد نيمه مجردى كه جسم «هور قليايى» خوانده مى‏شود، تعلق مى‏گيرد! تصور و تعقل اين مطلب به قدرى پيچيده و مرموز است كه افكار مذاهب را در گذشته و حال، به خود جلب كرده و فيلسوفان بزرگ را خسته نموده است، تا آن جا كه فيلسوف بزرگ شرق ابوعلى سينا ضمن اثبات نبوت و چگونگى دعوت پيامبران به معاد، مى‏نويسد:
پيامبر بايد معاد را طورى بيان كند كه براى مردم اطمينان بخش باشد و براى مجسم ساختن سعادت و تيره بختى آن جهان مثال‏هايى ذكر كند كه مفهوم قيامت، به اذهان نزديك شود؛ مانند حور و قصور و طعام و شراب....
ولى بايد اعتراف كنيم كه با اين‏گونه مثال‏ها هم واقعيت معاد جسمانى معلوم نمى‏شود و مردم به حقيقت آن پى نمى‏برند؛ زيرا معاد و پيوستن به جهان فرشتگان از حقايقى است كه نه چشم ديده و نه گوش شنيده است. بايد گفت براى اثبات آن معادى كه پذيرفتنش ضرورى است و از طريق شريعت به ما رسيده است، راهى جز پذيرش وحى نداريم، بى‏گمان اسلام در اين زمينه به تفصيل سخن گفته و رسول اكرم(ص) آن را تأييد كرده است؛ گذشته از معاد روحانى - كه عقل آن را ثابت مى‏كند - معاد جسمانى نيز وجود دارد، و سعادت و شقاوت جسمانى هم هست، ولى معادى كه براى ما اثبات شده و مذهب آن را تأييد كرده، معاد روحانى است، يعنى سعادت و شقاوتى كه به روح ارتباط دارد(١).
ابوعلى سينا با اين عبارات ناتوانى عقل را در فهم معاد جسمانى بيان مى‏دارد و آن گاه با صراحت مى‏گويد:
بايد كيفيت معاد جسمانى و جزئيات آن را به دليل شرع و گزارش وحى بپذيريم، زيرا معيار مذكور مطمئن‏ترين و كامل‏ترين معيارى است كه بشر مى‏تواند از اين راه، حقايق اطمينان بخشى به دست بياورد.
ما در گذشته در حد توان و با استمداد از دانش روز، امكان و لزوم جسمانى بودن معاد را بازگو كرديم. اكنون به بيان تصورهاى گوناگونى كه برخى از متفكران اسلامى درباره چگونگى بازگشت جسم و ذرات پراكنده بدن گفته‏اند، مى‏پردازيم.
از آن رو كه درك چگونگى معاد جسمانى و تصور آن مشكل است، كم‏تر كسى از دانشمندان مذهبى در اين زمينه به فكر پرداخته است، بلكه آنان خود را از رنج انديشه دراين باره رها ساخته‏اند. نگارنده در مطالعات دامنه‏دار خود، به نظر تعدادى از شخصيت‏هاى علمى برخورده است كه در اين مسأله به تعمق و تحليل پرداخته و در نتيجه چند نظر متفاوت داده‏اند، كه اينك از نظر خوانندگان مى‏گذرد؛ سپس به تصورى كه به ذهن نويسنده، رسيده پرداخته مى‏شود و تجزيه و تحليل نهايى موضوع به عهده متفكران و متخصصان واگذار مى‏گردد.

تصوير نخست
«رشيد رضا» در تفسير المنار بحث جالبى در چگونگى معاد جسمانى نگاشته است، كه اينك با توضيح و تكميل از نظر خوانندگان مى‏گذرد. دانشمند نامبرده پيش از ورود به اصل مطلب، موضوع را با عنوان «پاسخ و پرسش» آغاز مى‏كند:
سؤال: بر اثر تجارب پيگير زيست شناسان و به ويژه آزمايش، پاستور ثابت كرد موجود زنده فقط مى‏تواند از سلول زنده و ياخته‏هاى حياتى به وجود آيد. به خاطر همين اصل علمى است كه در فصل زمستان درختان و گياهان مى‏ميرند، ولى بذرهايى كه كرده‏اند در توده خاك باقى مى‏ماند و در فصل بهار در اثر ريزش باران و وزيدن باد از هم شكافته مى‏شوند و براى دومين‏بار از زمين سر بيرون مى‏آورند. اكنون بايد ديد آيا تا رستاخيز و تجديد بناى جهان ياخته‏هاى زنده‏اى از انسان در عمق زمين وجود دارد؟ و اگر سلول‏هاى زنده‏اى از آدميزاد در دل خاك باقى مانده باشد، چگونه به صورت بشر در مى‏آيد و به چه روى مراحل تكامل را طى مى‏كند؟ آيا براى كامل‏شدن بدن تجديد وضعيت رحم ضرورى است؟ كدام قدرت مى‏تواند مواد مركب را كه به اجزاى گوناگون تجزيه و تقسيم گرديده، دوباره به صورت نخستين درآورد؟ و چه اشكالى دارد آفريدگار توانا - كه تمام انسان‏ها را در آغاز آفرينش روى كره زمين آفريده - در رستاخيز هم به طور ناگهانى به صورت اوليه باز گرداند؟ و بدون علل و اسبابى كه ما مى‏شناسيم و توالد و تناسل و پيدايش انسان‏ها را منحصر به آن قوانين مى‏دانيم، زنده كند؟! چون بدون ترديد «بود» يا «نبود» پديده‏هاى طبيعى در برابر قدرت بى پايان الهى مساوى است؛ زيرا پروردگار موجودى است بى‏نهايت و هيچ‏گونه محدوديتى در هستى و قدرت وى وجود ندارد. اين قدرت بشر است كه از هر طرف محدوديت و نارسايى دارد. ازاين گذشته، در نظر روان‏شناسان امروز و روح‏شناسان ديروز قطعى است كه روح داراى خلاقيت و نيروى خارق‏العاده‏اى است كه مى‏تواند براى خود اجسامى شبيه بدن بسازد و سپس بدان كالبد تعلق پيدا كند، زيرا در قرآن كريم اين مطلب صراحتاً نيامده است كه در معاد، همان اجزاى بدن برمى‏گردد؛ ضرورتى هم ندارد بدين باور ملزم بشويم. در قانون بشرى نيز مجازات جنايتكار با تغيير ذرات جسم، منتفى نمى‏شود؛ به همين جهت تمام مقامات قضايى قاتل يا مجرم را پس از گذشت ده‏ها سال به حبس يا اعدام محكوم مى‏نمايند، در صورتى كه از تاريخ وقوع جنايت، تمامى ملكول‏هاى بدن مجرم تبديل و عوض شده است. در رستاخيز نيز بيش از اين لزومى ندارد؛ بايد آدم جنايتكار مجازات شود، اگر چه ذرات ساختمان بدن وى همان سلول‏هاى زمان حيات دنيوى‏اش نباشد. خود مجرم هم، نه در دادگاه‏هاى عرفى و نه در قيامت، تغيير سلول‏ها را دستاويز قرار نخواهد داد. او اگر نيك كردار باشد، در رديف فرشتگان قرار خواهد گرفت، و اگر زشت كردار باشد، در جرگه شياطين و ارواح پليد. اگر معاد را فقط جسمانى بدانيم، بدون ترديد رستاخيز انسان به معناى كامل آن انجام نگرفته است، چون هنگامى «انسان» معنا پيدا مى‏كند كه روح با جسد مادى - هر دو باهم- باشد.
در معاد جسمانى توجيه و تفسير ديگرى نيز وجود دارد كه دانشمند معروف «حسين الجسر» ترسيم كرده است. او پس از مقدمات و نتيجه‏گيرى چنين مى‏گويد:
در بيولوژى ثابت شده است: بشر در آغاز از موجودات ريز ذره‏بينى - كه مبدأ اصلى تكوين‏انسان‏هاست - آفريده شده است. اگر چه رمز حيات و كيفيت پيدايش موجودات زنده، از تاريك‏ترين و پيچيده‏ترين مسائل زيست‏شناسى است، ولى آنان اتفاق نظر دارند: تمامى‏موجودات زنده، در آغاز پيدايش بدين صورت در روى كره زمين يافت نشده‏اند، بلكه در آغاز به صورت موجودات تك سلولى و ناقص به حيات خود ادامه مى‏دادند، زيرا موجود زنده بايد از زنده به وجود آيد و بر طبق تكامل تدريجى از حالت ساده به وضع پيچيده و بهترى‏درآيد، ازاين‏رو گفته‏اند: تمام موجودات در ابتداى خلقت به صورت ياخته‏هاى زنده و نامرئى آفريده شده‏اند كه در هر يك از آن سلول‏ها تمام مشخصات و خاصيت‏هاى يك موجود كامل نهاده، شده است‏(٢).
استاد «حسين الجسر» در سخنان خود، ثابت مى‏كند امكان دارد تمام سلول‏هاى ذره‏بينى ازآغازتا پايان در نطفه آدم ابوالبشر وجود داشته و از راه توالد و تناسل، به تدريج به صورت انسان‏ها درآيد و در چنين وضعيّتى رشد و نمو پيدا كند. از طرفى ديگر زيست شناسان مى‏گويند: در هر نطفه‏اى كه از آدم خارج مى‏شود، در حدود چهار ميليون و يا كم‏تر و بيش‏تر سلول‏هاى زنده وجود دارد. اين ذرات ريز ماده اصلى بدن آدمى را تشكيل مى‏دهند اگر چه ممكن است در اثر تبديل و تبدل، در بدن افراد ديگرى داخل شوند، ولى جزء ماده اصلى آنها نخواهند شد....
قلب كه حساس‏ترين عضو است، جايگاه ذره اصلى است؛ ارواح در هنگام ارتباط، در آغاز به هسته مركزى تعلق مى‏گيرند، و از آغاز، به قلب سرايت كرده و آن را به حركت در مى‏آورند، آن‏گاه از قلب به نقاط ديگر بدن انتشار پيدا مى‏كنند؛ در حقيقت هيكل محسوس، مانند ابزارى براى آن هسته مركزى است كه واسطه ارتباط ميان روح و بدن است. استعدادهايى كه در دل ذرّه مذكور نهان است، روح، آنها را از پرتو تكامل به وجود آورده است؛ و هنگامى‏كه هسته اصلى با روح درآميزد، تكليف پيدا مى‏شود. و اين همان انسانى است كه بايد در آينده معذّب باشد و يا از نعمت‏هاى ابدى بهره‏مند گردد(٣).

تصوير دوم
اين ترسيم از بيانيه افتتاحيه پيشواى بيت‏المقدس استفاده گرديده است. «كاميل فلاماريون» مى‏نويسد:
مشاراليه بيانات خود را به سه بخش قسمت نمود. نخست گفتار حضرت عيسى را بيان نمود، سپس اخبار و احاديث مذهبى را تلاوت كرد و در پايان خطابه، اصول عقايدى [را] كه‏مربوطبه معاد و حساب و عقاب و روز قيامت است، تشريح و تفسير نموده و به سخنان‏خود خاتمه داد(٤).
اينك قسمت اخير را كه مربوط به بحث ماست، مى‏آوريم؛ «كاميل فلاماريون» به نقل از پيشواى بيت‏المقدس درباره معاد چنين مى‏نويسد:
مى‏توان هم اصل معاد را قبول كرد و هم زنده شدن خصوص اين ابدان را غير ممكن ندانست. مجتهد فرشته‏خو اقوال «سن توماس» را شاهد آورده و گفته: ابدان انسان قبل از معاد از آتش پديدار مى‏شوند و من... درباب تحقيقات معاد اموات هم‏عقيده شده، اضافه مى‏نمايم كه: در پيشگاه قدرت قاهره خلاق عالم، غير ممكن نيست كه ذرات از هم پاشيده را مجتمع سازد، به قسمى كه در عود ابدان هيچ چيزى كه در دوره حيات موقت به آنها تعلق نداشته است، داخل آنها نشود، اما يك چنين امر خارق‏العاده‏اى لازم نيست.
«سن توماس»، ثابت كرده است كه براى بازگشت اجسام لازم نيست تمام ذرات جسد اوليه مرده، با ذرات بدن بازگشت داده شده آن، همجنس باشد، تا مشابهت بدن دنيوى با بدن اخروى كامل گردد.
علت مبقيه و تشابه اجساد زنده چيست؟
قطعاً اين علت بسته به تجانس كامل و ثبات ماده اين اجساد نيست، زيرا مواد جسم در اين جزر و مد دايمى و دگرگونى‏هايى كه پيوسته در صحنه حيات نقش دارند، ثابت نيست. عناصرى كه تدريجاً به بدن يك انسان تعلق مى‏يابد اگر از زمان طفوليت انسان تا دوران پيرى جمع شوند، مجسمه كوه پيكرى خواهد شد، ولى در زندگى، مواد و عناصر پيوسته در حال انتقال و تبديل است، اما كالبد اصلى با وجود تغييراتى كه در كميت و شكل و تشكيلات درونى آن رخ مى‏دهد، باقى و تغييرناپذير مى‏ماند.
آيا جوانه اوليه بلوط در هنگامى كه ميان دو لپه‏اش پنهان است، تا زمانى كه يك درخت بلوط كهنه مى‏شود، هرگز از كيان آن گياه جدا نخواهد شد؟! هم‏چنين آيا نطفه‏اى كه هنوز در تخم كرم ابريشم پنهان است، تا وقتى كه كرم ابريشم مى‏شود و بعد در پيله تبديل به يك پروانه مى‏گردد، هيچ گاه از وجود همان حشره جدا مى‏شود؟! آيا علقه انسانى از زمان جنين تا دوره طفوليت، بلوغ، جوانى و پيرى از آن شخصيت اصلى جدا مى‏شود؟! اگر در بلوط، كرم و در انسان، يك ملكول قابل وزن باشد، از جوانه بلوط يا از كرم ابريشم و يا از علقه انسان باقى خواهد ماند؟ بنابراين علت مبقيه - كه همواره در تمام اين تغييرات پابرجاست - چيست؟
قطعاً حقيقتى است كه اصالتاً وجود دارد، و روح نيست؛ زيرا گياهان زندگى مى‏كنند، ولى داراى روح - به معنايى كه منظور ماست - نمى‏باشند؛ و لذا روح انسان يك حقيقت ديگرى است، بى‏وزن و حجم. آيا اين موجود بعد از بدن حيات خواهد داشت؟ ممكن است! «سن گرگوارد» در آن مى‏انديشيد كه اگر اين عامل با جان، متحد باشد، ممكن است بدن جديدى به آن باز گردد كه با بدن پيش از مرگ مشابه باشد؛ لذا اين همان بدنى خواهد شد كه ما در پنج‏سالگى و پانزده‏سالگى و در سى سالگى و يا چهل سالگى - قبل از مرگ - داشته‏ايم.
اجازه بدهيد كه من و «سن گرگوارد» و «نيس» با فلسفه و عقيده فيلسوف معروف «لبيتز» موافقت كنيم كه علت مبقيه حيات، عاملى است بى‏وزن، اما نه بدون هيولا و صورت... روح وقتى كه از بدن مريى جسمانى خود جدا مى‏شود، با اين هيولا متحد مى‏ماند.
من، نه در قبول اين فرضيه اصرار مى‏ورزم و نه در آن توقف مى‏كنم؛ فقط تذكر مى‏دهم كه براى توجيه اصل معاد - كه تمام مسيحيت و قاطبه اهل اديان بايد به آن ايمان كامل داشته باشند - مى‏توان از اين راه وارد بحث و تحقيق شد.
پيشواى بيت المقدس، در چگونگى بازگشت اجساد مى‏گويد: بهتر آن است كه با «سن‏گرگوارد» و «نيس» و «سن دگوستن» هم عقيده شده و قبول كنيم كه در روز معاد، ابدان فقط داراى شكل انسانى هستند، مانند پرده‏اى كه از زيبايى و جمال روح شفاف شده باشد(٥).

تصوير سوم: تبديل ماده بدن به نيرو
دقيق‏ترين تصورى كه گروهى از راه دانش‏هاى طبيعى براى مجسم ساختن معاد جسمانى و ترسيم چگونگى آن، استفاده كرده‏اند، موضوع تبديل ماده به انرژى و بقاى آن است. باروشن‏شدن اين اصل علمى، مسأله مشكل تجسم اعمال هم تا اندازه‏اى به ذهن نزديك‏مى‏شود؛ در واقع ترسيم فوق عالى‏ترين تابلو براى شناخت اجمالى چگونگى معاد جسمانى و نمودار شدن عمل و بقاى آن تا روز قيامت است؛ توضيح اين مطلب نيازمند يادآورى دو امر است:

الف) عمل جوهر است، يا عرض؟
در علوم طبيعى ثابت گرديده است به هنگام كار و فعاليت بخشى از بافت‏هاى بدن انسان تبديل به نيرو مى‏شود؛ بر اساس اين مطلب گروهى عقيده دارند عمل، جوهر است نه عرض. يكى از نويسندگان در اين زمينه داد سخن داده و به فلاسفه تاخته است كه به رغم گفته فيلسوفان در گذشته، عمل، عرض نيست، بلكه جوهربودن آن به كمك علوم روز روشن است؛ زيرا ثابت شده است هر نوع فعاليتى كه از آدم سر مى‏زند، مقدارى از سلول‏هاى بدنش به نيرو تبديل مى‏شود، اساساً بدن هر فرد مانند كارخانه‏اى است كه كارش تبديل مواد به انرژى است.
انرژى اعمال، همچون نيرويى در دل ماده، پنهان است و در سلول‏هاى بدن مخفى است، و در هنگام حركت عضلات و جنبش دست و پا، تمام مواد بدن به نيرو تبديل مى‏گردد، مانند نيروى حركت دهنده ماشين كه در مرحله اول در بنزين نهفته است، ولى پس از روشن شدن موتور، ماده مزبور به صورت نيروى حرارتى درآمده و اتومبيل را به حركت مى‏اندازد؛ عمل نيز عبارت از مصرف كردن نيروهايى است كه در اعماق ياخته‏هاى جسم گذاشته شده است، و به هنگام عمل به صورت انرژى از كالبد بيرون مى‏ريزد و به بيرون از بدن انتقال پيدا مى‏كند.
بنابر اصل بقاى انرژى، تمام انرژى اعمال، در جهان، ثبت است و در روز قيامت هر فردى عمل خود را - چه زشت و چه زيبا - مجسم مى‏بيند.

بررسى و پاسخ
گرچه نفى يا اثبات اين موضوع به هدف ما لطمه‏اى نمى‏زند؛ زيرا گروهى كه از آنها نام برديم، در صدد اثبات بازگشت مقدارى از مواد بدن مى‏باشند، نه تمام ذرات بدن؛ ولى بايد گفت: بنابر پذيرش نظريه فوق، انرژى جوهر است و حقيقت عمل عبارت است از: تبديل ماده به نيرو، نه خود انرژى. بديهى است تبديل نخستين جوهر ماده به جوهر دوم انرژى (نيرو) امرى است غير از حالت تبديل؛ البته تبديل و تكامل در اين جا بدون ماده و انرژى امكان ندارد، ولى تبديل جوهر (ماده) به شكل جوهر ديگر - كه انرژى باشد - در اصطلاح فلسفه «عرض» ناميده مى‏شود. با اين بيان، آنچه فيلسوفان در اين زمينه گفته‏اند، به قوت خود باقى است. از نظر ديگر، زشتى و زيبايى اعمال، تنها زاييده عمل و كوشش نيست. هيچ گاه آن كار كه به صورت انرژى در آمده، به خوبى و بدى توصيف نمى‏شود، بلكه خوبى و بدى اعمال، در گرو پاكى هدف، يا پليدى نيت انجام دهنده است، كه همچون جان اعمال است و از قلمرو نفوذ ماده و انرژى بيرون است. ممكن است كوشش و كردار يك فرد خوب بنمايد، بدين معنا كه عمل آن آن شخص اگر چه خوب تلقى مى‏شود، ولى در باطن براى رياكارى، عوامفريبى، خودنمايى و رسيدن به مقاصد شوم انجام گرفته است؛ زيرا برخى از افراد پليد براى دستيابى به مقام و يا استعمار خلق ناگزيرند در پوشش خدمت به خلق كارهايى انجام دهند، تا بدين‏وسيله خلق‏الله را استحمار نمايند، و با عمل ضد انسانى خود آگاهى و روشن‏بينى نسل‏هارا سلب كنند. آنها مى‏كوشند با رفتار و گفتار رياكارانه، جمعى را فريب دهند وبه‏خود جذب كنند. بدون شك عمل اين‏گونه افراد با تلاش يك انسان كه براى نجات بشر وخدمت به جامعه از صميم قلب و اخلاص انجام مى‏گيرد، يكسان نخواهد بود. در هردوصورت، مقدارى از ماده در سلول‏هاى بدن به انرژى تبديل مى‏گردد، ولى زشتى صورت‏اول و زيبايى حالت دوم، در چهره و تابلوى ماده و انرژى نمى‏گنجد؛همچنان‏كه پليدى‏نيت فاعل اول و پاكى قصد دوم نيز در پرده ماده منعكس نمى‏شود؛ بنابراين، ابتكار عمل «انيشتين» و كشف «ترموديناميك» هر چند ارزنده و گرانبهاست، ولى مسأله تجسم كردار را نمى‏تواند تفسير كند؛ زيرا باقى بودن اعمال به صورت واقعى خود، از علوم مادى بيرون است، اگر چه ممكن است در آينده اين مسأله پيچيده، مورد پژوهش ژرف قرار گرفته و روشن‏ترگردد.
بنابراين عمل، تبديل جوهرى به جوهر ديگر است كه انرژى محصول آن است، نه خود آن؛ البته در سايه كار و به ميزان فعاليت عضلات، مواد بدن به صورت انرژى از كالبد خارج گشته و در وضع ديگرى در جهان محفوظ مى‏ماند، ولى منظور ما را تأمين نمى‏سازد، زيرا ممكن است انرژى براى دومين بار به صورت ماده درآيد، چون ميان ماده و انرژى قرابت وجود دارد(٦).

ب) امكان تبديل انرژى به ماده
«ترموديناميك» كه از علوم نوپاست، داراى اصولى است؛ اصل اول ترموديناميك، اصل بقاى انرژى است. با اصل بقاى انرژى، مى‏توان گفت نتيجه اعمال به صورت انرژى محفوظاست و در واقع بدن خود انسان است كه به نيرو تبديل گرديده و ذخيره مى‏شود. درروزقيامت مجموع انرژى بدن هر فردى بر اثر تراكم مجدد به ماده تبديل و بدن اخروى از آن ساخته مى‏شود و خوبى و بدى‏هاى آن در چهره ملكوتى‏اش ظاهر مى‏گردد. مطابق اين‏تصوير آن مقدار از ذرات بدن كه بر اثر عمل به نيرو تبديل گرديده است، با تمام مشخصات در روز قيامت باز مى‏گردد، بدون اين‏كه كوچك‏ترين شبهه و اشكالى لازم آيد؛ چون انرژى هر كالبد در فضاى بى‏كران جهان، باقى است و هيچ آميزشى با ساير انرژى‏ها ندارد؛ هر يك در ظرف مخصوصى محفوظ مى‏ماند و در جهان ديگر، طبق قانون «ماترياليزاسيون» به ماده تبديل مى‏شود و همان بدن دنيوى را تشكيل مى‏دهد؛ البته واقعيت عمل و انگيزه انجام كار از نظر خلوص و ريا و ساير انگيزه‏ها همه در شكل‏گيرى چنين جسمى دخالت خواهد داشت. بدون ترديد چنين كالبدى كه زاييده انرژى اعمال است، با زندگى ابدى تناسب بيش‏ترى دارد؛ زيرا بدن مادى پيوسته در حال تجديد و دگرگونى است، ولى ممكن است از پرتو تكامل و بر اثر تبديل ماده به نيرو و انرژى به ماده، يك جسم تكامل‏يافته و ثابتى به وجود آيد، كه پس از طى اين مراحل دستخوش تغيير نگرديده، و با وضعيت ابديت تطابق و همخوانى داشته باشد.

تصوير چهارم: سرنوشت بدن پس از مرگ و بازگشت آن
ترسيم زير از دكتر على پريور است كه در ماهنامه دانشمند انتشار يافت:
مرگ را در حقيقت بايد فراق بين جسم و جان و روح ناميد، چه به محض اين‏كه به علل مختلف تبادلات انرژى در بدن آدمى نتوانست انجام بپذيرد، آدمى جان مى‏دهد و در همين حال روح كه محيط را براى ماندن خود نامناسب مى‏بيند، آزاد مى‏شود و به پرواز در مى‏آيد. حتى بايد گفت روح آدمى قبل از اين‏كه تمام سلول‏هاى بدن بميرند، جسم را ترك گفته و مى‏رود، ولى در دوران زندگى درست از آن هنگام كه به حد بلوغ و رشد كامل رسيده، يعنى سلول‏هاى مختلف بدن حالت مخصوص حفظ و ثبت اسرار و مطالب و اعمال مخصوص را پيدا كرده‏اند، تا هنگام مرگ كليه ياخته‏هاى بدن در اثر اعمال و افعالى كه آدمى انجام مى‏دهد، علامت‏گذارى مى‏شود و اعمال و افعال آن مثل «يُد» راديواكتيو روى سلول‏ها آثار مخصوص به جاى مى‏گذارد، اما به تدريج كه آدمى رو به پيرى مى‏رود، يعنى همان‏طور كه يك ملكول «يُد» يا آهن و ساير مواد طبيعى در اثر مرور زمان پير و فرسوده مى‏شود و راديواكتيويته خود را از دست مى‏دهد، به صورت الكترون‏هاى آزاد به سير در فضاى لايتناهى مى‏پردازد؛ سلول‏هاى بدن آدمى نيز به وسيله فعل و انفعالات عمومى بدن و اعمالى كه وى انجام مى‏دهد، علامت گذارى مى‏شود و خود رو به زوال مى‏رود؛ و به يقين پيدايش حفره‏هاى مخصوص در سلول‏هاى مختلف بدن و يا از دست دادن انرژى اوليه كه علامت پيرى آنهاست، نشانه از دست دادن چيزى است؛ بدين معنا كه سلول‏ها با از دست دادن آن قسمت از ساختمان بدنى خود به صورت انرژى يا الكترون‏هاى مخصوص در فضاى آزاد رو به پيرى مى‏روند؛ يعنى اعمال و افعال آن شخص روى قسمتى از نسوج سلولى كه علامت‏گذارى شده‏اند، به صورت انرژى و يا الكترون‏هاى مغناطيسى در دوران حيات جدا مى‏شوند و در فضاى بى‏كران آزادانه مى‏گردند، با آن فرق كه اين دفعه الكترون‏ها يا انرژى‏ها به وسيله اعمال و افعال روح آن فرد علامت گذارى شده و هر جا باشند، يكديگر را به خوبى خواهند شناخت؛ به‏همين دليل است كه آدمى هنگامى كه به تدريج رو به پيرى مى‏رود؛ سلول‏هاى بدنش استعداد اوليه حافظه و انرژى لازمه و تبادلات واقعى روانى را از دست مى‏دهد، چه اين تبادلات كه قبلاً انجام يافته، در قسمت مخصوص آن ياخته تغييراتى ايجاد كرده، به‏صورت انرژى مخصوص در فضاى آزاد به حركت درآورده، و آنها را به پيرى برده‏است و سلول‏هاى باقيمانده به تدريج فاقد استعدادهاى قبلى و حافظه قواى دوران اوليه عمر است؛ يعنى اعمال و افعالش به تدريج رو به سكون و زوال مى‏رود، به قسمى كه مى‏توان يقين پيدا كرد كه حافظه آدمى در دوران جوانى از سلول‏هاى سالم و جوان تشكيل شده و عمليات و افكار مخصوص روى آنها به ثبت مى‏رسد تا مدتى محدود كه آن سلول‏ها سلامت خود را حفظ نمايند؛ معنايش اين است كه آن استعداد و آن انرژى هنوز در سلول‏هاى مزبور باقى است و درست از هنگامى كه رو به پيرى مى‏روند، آن استعداد يا انرژى را به صورت الكترون‏هاى علامت گذارى شده، از خود صادر مى‏كنند، تا روزگار آخر عمر كه به هيچ وجه استعداد و انرژى اوليه باقى نخواهد ماند. منظور و مقصود از اين بحث آن است كه اعمال و افعال آدمى در دوران عمر به صورت الكترون‏هاى راديواكتيو شده از طرف آن روح علامت‏گذارى مى‏شود و در فضاى بى‏كران آزادانه مى‏گردد و روزى كه بدن در بستر مرگ مى‏افتد، جسم كه از مواد شيميايى تشكيل يافته و فعلاً فاقد آن انرژى و حافظه يا استعداد اوليه است، به اصل طبيعت باز مى‏گردد، تا دوباره در ساختمان ساير عناصر خاكى شركت كند، در حالى كه آثار حياتى و اعمال روزمره افكارش را به همان طريق انرژى از دست داده در فضاى بى‏كران آزاد ساخته است. پس از مرگ جسم آدمى به تدريج متلاشى مى‏شود و طى سال‏هاى طولانى به عناصر اوليه خاك و هوا مثل ازت و كربن و ئيدروژن و كلسيم و منيزيم تبديل مى‏شود و ملكول‏هاى مختلف آن با خاك مجاور گور مخلوط مى‏شود و به صورت نيتريت و نيترات و كربن‏هاى هيدروژن سولفوره و مواد آهكى و غيره در مى‏آيد و از همان راه به تدريج يا وارد ريشه گياهان مجاور مى‏شود و به صورت‏هاى مختلف دوباره در دور گردش طبيعت مى‏افتد، و يا در صورت جدا نشدن و وارد نگرديدن در ريشه گياهان، در همان خاك مى‏ماند و به تدريج به علت تغييرات شيميايى به عناصر مختلف تبديل مى‏شود؛ و در هر حال تغيير حالت مى‏دهد، ولى الكترون‏ها و انرژى‏هاى مختلف كه در دوران حيات از بدن انسانى به صورت راديو اكتيويته صادر شده‏اند، براى هميشه در فضاى بى‏كران در سير و سياحت باقى خواهند ماند، به خصوص كه چون به وسيله روح علامت گذارى شده‏اند، با الكترون‏هاى متصاعد از روح‏هاى سايرين به كلى مجزا و آزادند و به خوبى توسط روح اصيل خود شناخته مى‏شوند؛ به معناى ديگر: كليه اين آثار و انرژى‏ها كه توسط روح مخصوص علامت گذارى شده، روح اوليه خود را مى‏شناسد.
وكُلَّ اِنسانٍ اَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فى عُنُقِهِ وَ نُخرِجُ لَهُ يَومَ القِيمةِ كِتاباً يَلْقيهُ مَنشوراً اِقْرَأْ كِتابَكَ كَفى‏ بِنَفسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً(٧).
البته بايد در نظر گرفت سلول‏هاى مختلف بدن آدمى تا آن وقت كه در بدنش مى‏توانند به اعمال و افعال مختلف بپردازند و مبناى انرژى‏ها و قدرت‏هاى مختلف باشند، علامت‏گذارى روى آنها جريان دارد؛ و آن هنگام كه روح از اعمال و افعال حياتى باز ايستاد، درست گويى ميكروفن گوينده‏اى را خاموش كرده باشند، ديگر روى نوار چيزى ثبت نخواهد شد و يا آن وقت كه سلول‏ها يا اعضاى فردى از بدنش جدا شوند و به بدن ديگرى وارد شوند، از اطاعت و اختيار روح اولى خارج مى‏شوند و تابع روح جديد مى‏گردند و از آن پس توسط آن روح علامت گذارى و آزاد مى‏شوند؛ به همين دليل است كه با تزريق خون شخصى به شخص ديگر يا پيوند عضو فردى به فرد ديگر، به هيچ وجه اختلالى در شناسايى الكترون‏هاى اوليه هيچ كدام از آن دو فرد حاصل نمى‏شود؛ چه آن خون يا آن عنصر تا در بدن فرد اوليه بوده، به تدريج تعداد زيادى از الكترون‏هاى مخصوص و علامت گذارى شده، توسط روح خود صادر كرده و پس از پيوند به فرد جديد شروع به فعاليت تازه مى‏كند و به تدريج الكترون‏هاى علامت گذارى شده جديد صادر مى‏سازد. يعنى عناصر اوليه اكسيژن و ئيدروژن و گوگرد و ازت و غيره كه اجزاى اوليه ساختمان بدن آدمى هستند، پس از ورود در هر بدن و يافتن روان و پيدايش روح مخصوص در دوران حيات به فرم مخصوص علامت گذارى و صادر مى‏شود، تا در فضاى بى‏كران به سير و سياحت خود ادامه دهد و اعضاى مختلف افراد كه امروزه به ديگران پيوند مى‏شود، پس از ورود در بدن جديد و تغييرات مخصوص كه مورد پذيرش آن بدن قرار گيرد، شروع به فعاليت جديد مى‏كنند و توسط روح همان شخص علامت گذارى مى‏شود تا از آن پس الكترون‏هاى جديدى كه به مُهر روح تازه ممهور هستند، صادر كند و آزاد نمايد(٨).

عناصر بدن انسان
عناصر اوليه (ازت و ئيدروژن و كربن و گوگرد و...) كه در حالات مختلف در بدن ما وجود دارند، در طول زندگى به خاطر اعمالى كه توسط روح و اراده انجام مى‏گيرد، به تدريج نشاندار مى‏شوند؛ يعنى گفتار و كردار و عملى كه از ما صادر مى‏شود، تأثير خاصى در سلول‏هايى كه موظف به انجام آن كار بوده‏اند، به جاى مى‏گذارد، كه براى تمام مدت عمر باقى مى‏مانند و بعدها به همان حالت و صورت حفظ مى‏شوند. براى اثبات اين حقيقت زيست شناسان گروهى از حيوانات مثل كرم‏ها را تحت آزمايش قرار داده و با تمرين آنها را عادت دادند با تاباندن نور قرمز به سوى نور جذب شوند؛ پس از اين، كرم‏ها را كشته و عصاره سلول‏هاى عصبى آنها را به كرم‏هاى جديد تزريق نمودند؛ و مشاهده كردند اين دسته از كرم‏ها جذب نور قرمز مى‏شوند. اين آزمون به ما نشان مى‏دهد عادات و اعمال آدمى باعث تغييرات آشكار و ثابتى در سلول‏هاى عصبى مى‏شود، كه پس از كشته شدن آن اثرات باقى مى‏ماند و شايد سال‏ها پايدار بماند؛ البته هنوز اين‏گونه آزمايش‏ها بر آدمى انجام نگرفته، ولى همان‏گونه كه سلول‏هاى عصبى حيوانات، حافظه خود را پس از كشته شدن نگه مى‏دارد، نسوج عصبى انسان‏ها كه از جهت ساختمان و تركيب، كامل‏تر و دقيق‏تر از حيوانات مذكور مى‏باشد، براى حفظ اين‏گونه آثار توان بيش‏ترى دارد.
دانشمندان با آزمايش تغييراتى را كه در اثر آموختن عادات مختلف در ريشه اصلى تركيب‏دهنده عنصر مربوطه ايجاد شده، دريافته‏اند؛ و معلوم مى‏شود اعمال آدمى - كه به دستور سلول‏هاى عصبى انجام مى‏شود - نشان مخصوصى روى آنها مى‏گذارد كه مرور زمان، حتى مرگ نمى‏تواند آن را پاك كند؛ ولى آنها به تدريج پير مى‏شوند؛ بدين معنا كه آن اعمال و كردار حك شده را به صورت الكترون‏هاى مهر خورده، از خود دور مى‏سازند و سپس خودشان به سوى فساد مى‏گرايند؛ يعنى سلول‏هاى بدن انسان كه شصت تا هفتاد سال تحت فرمان روح قرار دارند و مجبورند دستورهاى او را به مورد اجرا گذارند، به تدريج حالت خاصى پيدا مى‏كنند كه با سلول‏هاى بدن ديگران تفاوت دارد. اين تغيير به آن معناست كه ملكول‏هاى سازنده سلول‏ها و نيز اتم‏ها و عناصر اوليه پروتون و الكترون سازنده هر بدن توسط اعمال و افعال روح آن بدن طورى نشانه گذارى مى‏شود كه با ملكول‏ها و اتم‏ها و الكترون‏ها و پروتون‏هاى ديگر تفاوت دارد؛ يعنى هر ذره كربن يا ازت يا سديم و كلسيم و غيره كه تشكيل دهنده بدن است و توسط روح نشانه گذارى مى‏شود، پس از رهايى مجدد به صورت الكترون به خوبى مى‏تواند خاصيت راديو اكتيويته و نشانه‏هاى روح را ساليان متمادى حفظ كند و براى هميشه به خوبى شناخته شود. اين درست نيست كه بگوييم بدن فقط از مقدارى كلسيم و سديم و آهن و اكسيژن و ئيدروژن و ازت و غيره تركيب يافته و پس از مرگ دوباره به خاك مى‏رود و به همان صورت اوليه خاك در مى‏آيد؛ درست است كه روز اول مقدارى اكسيژن و ئيدروژن و عناصر ديگر در ساختن سلول اوليه تخم و سرانجام جسم آدمى شركت كرده‏اند، ولى بعدها كه تخم رشد مى‏كند و از همين عناصر تغذيه مى‏نمايد، سلول خود را بهتر و كامل‏تر مى‏سازد، تا به حد بلوغ برسد؛ و از آن هنگام كه رو به پيرى مى‏رود و سلول‏هاى مختلف بدن حفره‏هاى بيش‏ترى پيدا مى‏كند، به تدريج وزن خود را از دست مى‏دهد؛ يعنى عناصر اوليه حيات را به صورت الكترون‏هاى علامت گذارى شده، در فضا رها مى‏سازد، تا آنچه فاقد انرژى و استعداد است و تفاله‏هاى جسم محسوب مى‏گردد، دوباره به خاك برگردد و در گورستانى به صورت سولفات‏ها و نيترات‏ها تغيير حالت داده و جذب ريشه گياهان و يا خوراك حيوان و انسان مى‏شود و همان مسير اوليه را طى مى‏كند تا دوباره توسط روح جديدى و در وضعيت ويژه‏اى درآيد و با اعمال و افعال آن روح نشانه‏گذارى شود و باز به صورت الكترون‏هاى علامت‏دار آزاد شود؛ روى همين اصل است كه به تدريج ميزان عناصر اوليه حيات يعنى اكسيژن و ازت و ديگر مواد سازنده جسم رو به فرسايش مى‏گذارد و زمين وزن خود را از دست مى‏دهد، اما الكترون‏هاى آزاد شده كه توسط روح آدمى در دوران حياتش علامت گذارى شده است، به صورت آزاد در عرصه پهناور گيتى در گردشند و باقى مى‏مانند.

تصوير پنجم: اعاده صورت شخصيه
آخرين ترسيم در معاد جسمانى از ديدگاه ديگر متفكران، اعاده صورت شخصيه است. براى توضيح اين تصوير، ابتدا مقدمه‏اى ذكر مى‏شود:

الف) اقسام حركت
حكماى پيشين حركت را به چهار دسته تقسيم كرده‏اند:
١. حركت در كميت‏ها؛ خواه كم متصل باشد، مانند چاقى و لاغرى، بلندى و كوتاهى، عمقى و سطحى و خواه كم منفصل، مثل اعداد، نقطه، خط و سطح.
٢. حركت در كيفييات؛ كه خود دو دسته است؛ يكى كيف مادى، مانند تغييرات در رنگ‏ها، بوها، طعم (ترشى، شيرينى و غيره) و ديگرى كيف نفسانى، مثل علم و جهل، ترس و شجاعت، جود و سخاوت، بخل و حسادت و....
٣. حركت وضعى؛ مانند حركت زمين به گرد خود و حركات انتقالى و مكانى.
٤. حركت زمانى كه امتداد وجود يك موجود در لحظات و آنات است.
صدرالمتألهين حركت جوهرى را بر اين تقسيمات افزود و ثابت كرد اشيا در جوهر ذات خود يك نوع حركت تدريجى دارند كه پيوسته رو به تكامل مى‏رود و در نتيجه به تبدلات نوعى منجر مى‏گردد؛ مانند تبديل تدريجى خاك در پرتو فعل و انفعالات به گياه، و يا تخم‏مرغ به جوجه و تبدلاتى كه در نفس و روح انسان انجام مى‏گيرد. اينها از سنخ حركت جوهرى است؛ يعنى نفس از ساده‏ترين مرتبه به نفس اماره يا لوّامه و اگر مسير درستى را بپيمايد، به نفس مطمئنه تغيير هويت مى‏دهد وگرنه در پرتگاه انحطاط سقوط مى‏كند و يا نفس اماره به نفس لوّامه و آن هم به نفس مطمئنه تغيير ماهيت مى‏دهد.
حركت از ديدگاه ديگر به دو صورت: حركت توسطى و حركت قطعى است.
حركت يك اتومبيل يا يك هسته خرما از مبدأ به مقصد كه هر لحظه در يك مكان و زمان قرار دارد، حركت توسطى ناميده مى‏شود، ولى اجزاى حركت را از ابتدا تا انتهاى خطسير، حركت قطعى مى‏نامند؛ چون مسافت و مراحلى را طى كرده، به اين مقصد و نقطه رسيده است.

ب) صورت و انواع آن
صورت يكى از اقسام جواهر پنج‏گانه به شمار مى‏رود و در اصطلاح منطقيان به سه چيز گفته مى‏شود:
١. صورت جسمى؛ تمام مواد جهان ماده همواره داراى اين صورت است و نمى‏شود آن را از ماده گرفت. اين صورت جنسى است؛ زيرا هر ماده‏اى بدون استثنا داراى صورت جسمى است. گويا اين صورت به مثابه جنس است و همه مواد عالم داراى چنين شكل و صورتى هستند و هيچ موجود مادى از اين صورت تهى نمى‏باشد.
٢. صورت نوعى؛ مانند صورت انسانى، حيوانى و گياهى. هر نوعى از انواع موجودات غير از صورت جسمى، صورت نوعى مخصوصى دارد كه مشخص كننده نوع مى‏باشد. مادامى كه موجود در آن نوع قرار دارد، آن صورت هم محفوظ است، مگر اين‏كه در پرتو تحولات به نوع ديگرى تبديل شود؛ مثل مسخ انسان به ميمون و تبديل سگ به نمك و تخم‏مرغ به جوجه كه طبيعتاً هر كدام از اينها صورت نوعى پيشين خود را از دست داده و به صورت نوعى ديگر تبديل شده‏اند.
٣. صورت شخصى؛ عبارت از صورتى است كه بدون آن شى‏ء موجود نمى‏شود، چنان‏كه فيلسوفان گفته‏اند:«الشى‏ء ما لم يتشخّص لم يوجد؛ هر چيز تا صورت شخصى و مشخصى پيدا نكند؛ موجود نمى‏شود». اين صورت شخصى پيوسته در حال تحول و تغيير است و مشخص‏كننده وضعيت يك مصداق از نوع خاص خود است.

ج) تركيب هر جسم از ماده و صورت
به طور كلى هر جسم و جرمى از «ماده» و «صورت» تركيب شده است. ماده منهاى صورت، موجوديت ندارد؛ چنان‏كه صورت هم بدون ماده يافت نمى‏شود. ماده در اين تعبير به منزله جنس و صورت به مثابه فصل است؛ يعنى ماده وقتى صورت انسانى پيدا كند و در ظرف اين صورت، ويژگى‏هاى خود را باز يابد، مشخص مى‏شود وگرنه اجزا و عناصر تشكيل‏دهنده مواد بدن انسان در ظرف پهناور طبيعت به صورت پراكنده يا در ضمن پديده‏هاى طبيعى و مركب بسيار است. مثلاً عناصر و مواد تخم مرغ از پوست آن گرفته تا سفيدى و زرده آن در دسترس بشر است، به‏گونه‏اى كه به كمك عناصر موجود مى‏توانند تخم‏مرغى را در آزمايشگاه بسازند و به صورت مواد غذايى مصرف كنند، ولى به شكل سلول زنده نيست كه از آن بتوان جوجه ساخت و آن را در ماشين جوجه‏كشى قرار داد.

د) اختلاف در صورت‏ها
تغيير و تبدلاتى كه در مواد و اجسام واقع مى‏شود، به اختلاف صورت‏هاست. جسم، صورتى را رها مى‏كند و صورت ديگرى را به خود مى‏گيرد، ولى مواد اوليه طى اين سير تكاملى همواره به حال خود باقى است.

ه) تشخصات اجسام
تشخصات هر جسمى به صورت شخصى است؛ نه به صورت نوعى و جنسى؛ زيرا صورت نوعيه در تمامى تحولات ثابت و پا برجاست. اين صورت شخصى است كه در معرض چاقى و لاغرى و نشاط و پژمردگى است. قطع اعضا يا پيوند كليه و قلب باعث تغيير صورت نوعى نمى‏شود؛ فقط تحولات جوهرى موجب تغيير ذاتى مى‏شود. بنابراين، صورت نوعى به منزله حركت توسطيه است كه بين مبدأ و منتها محفوظ است و صورت شخصيه به مثابه حركت قطعيه است كه همواره در حال حركت و پيوسته در حال تغيير و تبديل است. در طى اين حركات صورت نوعى و شخصى شى‏ء محفوظ مى‏ماند.

و) ايجاد صورت بدون ماده
خداوند متعال همان‏گونه كه بر ايجاد ماده و صورت قادر است، بر ايجاد صورت بدون ماده نيز قدرت دارد؛ مانند صورت‏هاى مثالى و برزخى.
صورت‏هاى خيالى اشيا را برزخ متصل گويند و جسم برزخى را كه پس از مرگ انسان، روح به آن تعلق مى‏گيرد، برزخ منفصل مى‏نامند. صورت‏هاى علمى اشيا بدون مقدار است؛ مانند صورت انسان در آينه يا در خواب. بنابراين، روح انسان در قيامت به بخشى از همين مواد عنصرى بدن جسمانى تعلق گرفته و با افاضه صورت شخصى به وسيله قالب مثالى كه برخاسته از صورت شخصى و جسمانى آحاد و نفرات است، افاضه مى‏شود. البته صورت شخصيه در قيامت با اعمال، عقايد، ملكات اخلاقى، فضايل و رذائل تناسب ماهوى دارد و در عين اين‏كه بعضى‏ها ممكن است حيوان‏گونه محشور شوند، ليكن شناخته مى‏شوند. شواهدى از آيات و اخبار بر اين تصوير مى‏توان ارائه داد.
در قرآن، نهج‏البلاغه و روايات از زنده شدن استخوان‏هاى پوسيده و بازگشت ذرات پراكنده بدن، به‏گونه متواتر سخن به ميان آمده است، همان‏گونه كه از حشر انسان به صورت اعمال، عقايد و فرهنگ نيز گفتگو شده است، تا آن جا كه امام صادق(ع) در خانه خدا شكل واقعى برخى از حجاج را به يكى از اصحابش نشان داد و فرمود: «اگر انسان محشور شويد، از شفاعت ما بهره‏مند خواهيد بود».

تصوير ششم: معاد انسان
زير بناى اين تصوير را - كه از آن نگارنده است - چند اصل علمى و عقلى تشكيل مى‏دهد:

الف) تشكيل انسان از جسم و جان
به رغم پندار برخى از فيلسوفان، جسم در ساختن واقعيت انسان كاملاً سهيم مى‏باشد؛ و به عقيده ملاصدرا، روح كه جوهره آدمى است از جسم به وجود آمده و به همان‏گونه كه در گذشته گفتيم انسان يگانه حقيقتى است كه داراى دو نوع فعاليت است: نمودهاى روانى و مادى. همين نمودهاى مختلف باعث شده است دانشمندان توفيق يابند ميان فعاليت‏هاى فيزيولوژيكى و روانى انسان به دشوارى تفاوتى بيابند، و بفهمند انسان دو جنبه دارد: جسم و جان. آثار جسمانى با ابزار علمى قابل سنجش است، ولى نمودهاى روانى به هيچ وجه قابل اندازه‏گيرى نيست. زيست شناس بزرگ دكتر كارل مى‏نويسد:
بدن در عين حال كه فعاليت‏هاى فيزيولوژيكى دارد، فعاليت‏هاى روانى نيز از خود نشان مى‏دهد... به طور اجمال جسم و جان، تصاوير مختلفى از شى‏ء واحدى است كه با طريقه‏هاى متفاوتى به دست آمده، و انتزاعاتى است كه فكر ما از موجود يكتايى كرده است. تناقض ماده و روح به جز اختلاف دو قسم تكنيك چيز ديگرى نيست. خطاى «دكارت» در اين بود كه اين انتزاعات را واقعى پنداشته و «تن» و «روان» را، نامتجانس نگريسته [بود]! اين دو گانگى همه‏جا بر دوش تاريخ علم انسان، بار سنگينى بوده و مسأله غلط روابط «جسم و جان» را به‏وجود آورده است.(٩)
وى سپس جسم و جان را به ماده و شكل آن تشبيه كرده و مى‏گويد:
جان با جسم مانند شكل و مرمر در يك مجسمه به هم آميخته است و نمى‏توان بدون تراشيدن يا شكستن سنگ مرمر، شكل مجسمه را تغيير داد.(١٠)
او سپس مى‏گويد: انسان در عين وحدت؛ آثار مختلفى از خود بروز مى‏دهد كه ادراكات ظاهرى ما اين‏گونه پديده‏ها را به صورت شكل‏هاى نامتجانس درك مى‏نمايد و انسان را به دو قسمت متضاد، تجزيه و تقسيم مى‏نمايد. عبارت او چنين است:
انسان مجموعه واحدى است كه نمى‏توان آن را به قطعات مختلفى تقسيم كرد! اگر اعضايش را از هم جدا كنند، زنده نخواهد ماند، [ولى‏] با آن‏كه تقسيم‏ناپذير است، جنبه‏هاى مختلفى [از خود] نشان مى‏دهد. اين جنبه‏ها اشكال نامتجانس است كه ما از وحدت وجود آدمى به وسيله حواس خود درك مى‏كنيم.(١١)
بنابراين انسان مسؤول و مكلف از دو چيز ساخته شده است، كه با فقدان يكى از آن دو مسؤوليتش منتفى مى‏گردد؛ به همين جهت جسم يا روح به تنهايى مورد تكليف الهى و قانونى واقع نمى‏شود، زيرا جسم و روح به تنهايى، واقعيت انسان متعهد و موظف را تشكيل نمى‏دهد، به عبارت روشن‏تر: روح انسان مكلف، غير از خود اوست؛ همچنين جسم به تنهايى، آن آدم مكلف نيست، بلكه ميان جسم و جان يك علاقه جوهرى و طبيعى وجود دارد، كه نمايشگر وحدت و رابطه ذاتى ميان آن دو است؛ از اين رو تكامل روح و اخلاق از راه جسم قابل تصور است. در هر صورت پيوستگى و تأثير متقابل روح و بدن را نمى‏شود ناديده گرفت. برخى از فيلسوفان يونان با دقت‏هاى خيالى و موشكافى‏هاى فلسفى ميان جسم و روح دوگانگى برقرار كرده، و واقعيت انسان را فقط روح دانسته‏اند و جسم را از حقيقت انسان انداخته‏اند، تا آن جا كه بدن را لانه‏اى براى مرغ روح و يا مركب و لباسى براى جان تصور كرده‏اند، ولى ارسطو براى اولين بار متوجه شد نمى‏توان رابطه روح و جسم را سطحى و ظاهرى انگاشت، بلكه يك ارتباط عميق‏تر و دقيق‏ترى بايد ميان آن دو باشد؛ روح و بدن مانند ماده و صورتند، ولى چون روح مجرد است، بايد گفت صورتى با ماده است، نه در ماده.
در عصر اخير فلاسفه و دانشمندان غرب در رشته‏هاى فيزيولوژى و روان‏شناسى به نتايج چشمگيرى دست يافتند و زمينه براى شناخت چگونگى ارتباط روح و بدن بيش از پيش فراهم شد. قبل از آنها ملاصدرا با كشف حركت جوهرى، ارزش فوق‏العاده‏اى براى ماده آفريد. او معتقد است ماده در دامن خود مى‏تواند روح را خلق كند و بپرورد تا جايى كه به مرحله تجرد برسد. با كشف حركت جوهرى، فاصله ميان فيزيك و متافيزيك (طبيعت و ماوراى طبيعت) از بين رفت و ثابت شد يك موجود مادى در سايه تكامل مى‏تواند به موجود غير مادى تبديل گردد و از بدن مايه بگيرد. معناى «جسمانيّة الحدوث و روحانية البقاء» همين است. اگر كسى طرفدار افلاطون باشد و روح را همه كاره بداند، نمى‏تواند انكار كند كه تكاليف و وظايف متوجه انسان مشهود است و راه تكامل روح نيز با انسان مجسم امكان دارد؛ نه روح مجرد؛ زيرا در قوانين بشرى و مقررات الهى روان به تنهايى قابل تكليف نيست، هم‏چنان كه جسم بدون روح نيز مورد خطاب نمى‏باشد. آنچه را كه قانون، انسان مى‏شمارد و مذاهب الهى آدمش مى‏شناسند، همين هيكل متحرك است كه داراى عقل، اراده و آزادى عمل است. گذشته از اين، ما هنوز به اسرار وجود خود پى نبرده‏ايم و حقيقت خود را نشناخته‏ايم، از كجا مى‏دانيم كه جسم، در واقعيت آدمى تأثير ندارد؟ جسم و روان در اعمال و كردار و عقايد سهيمند. به عبارت روشن‏تر انسان مركّب از جسم و جان است، كه خادم يا خائن مى‏شود. به هر حال نقش جسم و روح در تعلق تكليف و توجه مسؤوليت‏ها مورد ترديد نيست. تنها اختلافى كه در اين موضوع به چشم مى‏خورد، در چگونگى دخالت آن دو مى‏باشد.(١٢)
تمام دانشمندان و قانون‏گذاران جهان اتفاق نظر دارند، مسؤوليت‏هاى قانونى - چه حقوقى و چه جزايى - متوجه انسانى است كه از جسم و جان تركيب يافته باشد، جسم بدون جان و روح بدون كالبد مسؤوليتى ندارد. بايد حشر در قيامت هم با بازگشت روان به تن تحقق پيدا كند. نمى‏توان گفت مجازات و وظايف قانونى متوجه انسان محسوس است، ولى برانگيختگى در رستاخيز متوجه روح نامحسوس مى‏باشد! بنابراين معاد جسمانى به هيچ‏وجه به مسأله شناخت حقيقت انسان متكى نخواهد بود، چون حقيقت انسان هر چه باشد، وظايف قانونى و پاداش و كيفرها بايد به انسان محسوس خارجى توجه پيدا كند و جسم و جان هيچ كدام به تنهايى مورد بازخواست نخواهد بود.

ب) تغييرات دايمى كالبد
جسم آدمى از توده‏هاى متراكم سلول تشكيل يافته است. زيست شناس بزرگ فرانسوى دكتر كارل مى‏گويد:
در مجموع بدن آدمى، دو ميليارد سلول يا دو ميليارد ملكول آلبومين وجود دارد.(١٣)
از نظر فيزيولوژى تمام سلول‏ها در حال تبديل و تبدلند، و هنگامى كه پير مى‏شوند، نمى‏توانند درست تغذيه نمايند. اين سلول‏ها به صورت فضولات و يا به شكل انرژى از بدن رخت بربسته و بلافاصله سلول‏هاى تازه‏ترى جاى آنها را پر مى‏كند. اين تحولات همواره در ساختمان جسمانى ما جريان دارد. حتى برخى از دانشمندان معتقدند در مدت هفت سال يا بيش‏تر و كم‏تر تمام قسمت‏هاى داخلى و خارجى بدن ما تغيير مى‏كند. در اين صورت اگر كسى با ديد علمى به بدن خود بنگرد، مى‏داند كه اين بدن، غير از بدن هفت سال پيش است؛ زيرا در اين مدت از پوست ظاهرى گرفته تا عمق بدن - با مختصر تفاوتى، در كوتاهى و درازى عمر سلول‏ها - به طور كلى تغيير يافته است. به عقيده دكتر كارل:
هر چه از عمق به سطح مى‏آييم، سلول‏ها پيرتر مى‏شوند و در سطح خارجى اين سلول‏هاى مرده قطعات منظمى به صورت ورقه قرار مى‏گيرند. ورقه‏هاى رويين مى‏افتند و ورقه‏هاى زيرين جاى آنها را مى‏گيرند... خون نيز بافتى، مانند بافت‏هاى ديگر بدن است و تقريباً شامل سى هزار ميليارد گلبول قرمز و پنجاه ميليارد گلبول سفيد است كه اينها در مايعى به نام پلاسما شناورند.(١٤)
انسان از مرحله جنين تاكنون پيوسته در حال دگرگونى و خلع و لُبس است.

سوخت‏وساز سلول‏ها
فيزيولوژيست‏ها معتقدند هر حركتى كه از انسان يا حيوان سر مى‏زند، يك دسته از سلول‏هاى بدن مانند بنزين مى‏سوزد؛ و هر عملى كه انجام مى‏دهند، قسمتى از نسوج بدن مبدل به انرژى گرديده و بدن را ترك مى‏گويد و سلول‏هاى تازه‏اى جاى آنها را پر مى‏كند؛ بنابراين اصل علمى كالبد جسمانى ما پيوسته در حال اتلاف و دگرگونى است و در نتيجه بدن هر انسانى در دوران زندگى چندين بار - با اختلاف آرا در تعيين مدت - از بين رفته و تجديد مى‏گردد.
«موليشوف» مى‏گويد:
در هر ماه - يك مرتبه - تمام بدن ما عوض مى‏شود. «فلورنس» معتقد است كه: تجديد تمام سلول‏هاى بدن در طى مدت هفت سال به انجام مى‏رسد.(١٥)
بنابراين پيكر ما بدون اندك توقفى در حال تجديد و جايگزينى است. اين موضوع (سوخت و ساز سلول‏ها) و تغيير آن از نظر پزشكان و به ويژه از ديد بافت‏شناسى و آسيب‏شناسى، قابل بررسى و بحث است؛ مثلاً حركت، عرق ماده تراوشى يك سلول زنده است و يا حركت، هنگامى است كه شخص بيمار است، و گرنه لاشه يك سلول عادى در حال سلامتى به وسيله سلول‏هاى بيگانه خوار ربوده مى‏شود، مانند عزرائيل كه جان را مى‏ربايد.

ج) بقاى شخصيت انسان
در تمام حالاتى كه بدن در معرض دگرگونى قرار دارد، شخصيت انسان تغييرنكرده و پيوسته به حال خود باقى مى‏ماند. براى روشن شدن اين موضوع مثالى‏مى‏آوريم:
اگر به نهر آبى كه در جريان است، دقيق شويد، در هر نقطه آن به تناسب زمين و شكل آن، تصوير مخصوصى را مشاهده خواهيد كرد. اين شكل تا هنگامى كه آب كم و زياد نشده واز بيرون چيزى به آن محل نرسد، ثابت مى‏ماند، به‏گونه‏اى كه اگر در فاصله چند روز، چندين‏بار از يك نقطه يا نقاط ديگر عكس گرفته شود، در تمام عكس‏ها يك منظره بدون هيچ تفاوتى منعكس مى‏شود، در صورتى كه در تمام دقايق، ذرات آب در حال تبديل و جايگزينى است، اما شكل آب به تناسب مكان‏ها به وضع ثابت خود باقى است.
در اين جا سؤالى مطرح مى‏شود: اگر سلول‏ها مانند قطرات آب پيوسته در حال تغييرند، چگونه، بقايى براى شخصيت آدمى قابل تصور است؟!
در پاسخ مى‏گوييم حافظ شخصيت انسان‏ها در اولين مرحله، جان است، كه در وجود و بقاى جسم و حفظ روحيات انسان سهم به سزايى دارد، علاوه بر يك واقعيت جسمانى كه حافظ ويژگى‏هاى مادى انسان است. پيوند ناگسستنى ميان جسم و جان از اهميت بيش‏تر روح نمى‏كاهد، ولى در هنگام تكليف، انسان مورد توجه است و آن هم تركيبى است از جسم و جان. معتقدان به روح مى‏گويند:
جسم ثابتى‏(١٦) در انسان وجود دارد كه در واقع نگهدارنده شكل و رنگ و خاصيت‏هاى طبيعى و غريزى هر انسانى محسوب مى‏گردد، و همچون عكس خورشيد و ماه است، كه روز و شب بر سطح نهرى افتاده باشد؛ با اين‏كه آب در جريان است و موجى مى‏رود و موجى ديگر جايگزين مى‏شود، ولى در همان حال عكس ماه و خورشيد برقرار است.(١٧)

شد مبدل آب اين جو چندبار
عكس ماه و عكس اختر برقرار

روح و جسم ثابت بدن، نيز مانند عكس ماه و خورشيد به رودخانه بدن تابيده و هر چند ملكول‏هاى بدن تغيير مى‏كند، ولى در شخصيت وى كوچك‏ترين دگرگونى روى نمى‏دهد. روح چه مجرد باشد، چه نباشد، نمى‏تواند شخصيت تمام عيارى براى بشر باشد؛ زيرا جسم نيز در شخصيت انسان‏ها نقش دارد، اگر چه از نظر اهميت، مانند روح نباشد. حضور جسم و جان ضرورت دارد و بافقدان هر كدام عذاب و لذت معمولى قابل درك نخواهد بود.

د) فرضيه جسم ثابت
فيزيولوژى مى‏گويد: كالبد مادى انسان پيوسته در حال دگرگونى است، ولى شمايل و ويژگى‏هاى فيزيولوژيكى آن پيوسته ثابت مى‏ماند؛ تناسب اندام، چگونگى افكار، گستره انديشه و آرمان و سرانجام دستاوردهاى روحى و تمام ويژگى‏هاى شخصى - حتى شكل و رنگ وى - از تغيير در امان است.
اين موضوع از مسائل حل ناشدنى، فيزيولوژى است؛ اگر چه برخى از افراد براى حل اين معما اظهار داشته‏اند: ثبات اين آثار روحى و جسمى مربوط به سلول‏هاست، زيرا هر سلولى كه مى‏رود، تمام ويژگى‏هاى خود را به سلول بعدى مى‏سپارد؛ ولى بايد اعتراف كرد متخصصان فن، به اين گفته قانع نمى‏شوند؛ به همين جهت دكتر كارل، در اين زمينه مى‏گويد:
علومى كه از موجودات زنده به طور عموم و از فرد آدمى به خصوص بحث مى‏كنند، اين قدر پيشرفت نكرده و هنوز در مراحل توصيفى باقى مانده‏اند. حقيقت اين است كه انسان يك مجموعه پيچيده و غير قابل تفكيكى است كه نمى‏توان او را به آسانى شناخت.(١٨)
وى مى‏افزايد:
در واقع جهل ما از خود، زياد است و نواحى وسيعى از دنياى درونى ما هنوز ناشناخته است و بيش‏تر پرسش‏هايى كه مطالعه كنندگان در زندگى انسان طرح مى‏كنند، بدون پاسخ مى‏ماند.(١٩)
پرسش فوق از آن سؤالاتى است كه بدون جواب مانده است. برخى از متفكران مى‏گويند: حل اين مشكل از عهده علم بر نمى‏آيد؛ زيرا سلول و خواص موجود در آن، هر دو ماده است و بايد تحول يابد. فقط لازم است معتقد باشيم يك امر مجهول و ناشناخته‏اى در بدن انسان وجود دارد، كه سرمنشأ حفظ ويژگى‏هاى اخلاقى و نگهدارنده مشخصات فردى است؛ آن حقيقت نامريى از آغاز ولادت تا پايان عمر ثابت در بدن انسان باقى مى‏ماند و با تغييرات دايمى بدن، تبديلى در آن حاصل نمى‏شود. متكلمان و علماى مذاهب و همچنين فيلسوفان، هركدام با نام خاصى از اين جسم ثابت ياد كرده‏اند؛ گاهى به نام «اجزاى اصليه» و زمانى جسم برزخى و قالب مثالى؛ در كلمات رهبران اسلام از آن به «طينت» تعبير گرديده است.
قرآن مجيد اين نويد را به جامعه بشر داده است كه:
به زودى نشانه‏هاى قدرت‏خود را در درون جان انسان و جهان به آنها نشان مى‏دهيم، تا حق براى آنان آشكار گردد.(٢٠)
بر اساس همين نويد الهى و پيشرفت علوم مختلف، طينت‏(٢١) يا قالب مثالى - اگر نظر برخى از الهيون صحيح باشد - تا حدودى روشن شده و مشكل فوق را مى‏تواند تفسير كند، زيرا گروهى از روح شناسان غرب عقيده دارند از راه آزمايش‏هاى پيگير و تجربه‏هاى فراوان با تكنيك‏هاى مخصوص، به وجود يك جسم سيّال و لطيفى - غير از قالب ضخيم كالبد - در انسان پى برده‏اند، و نامش را «پريسپرى» يا جسم فلكى گذاشته‏اند. اين جسم است كه به كمك روح، حافظ شخصيت جسمانى و روحانى مى‏باشد. دانشمندان روح شناس مدعى‏اند وجود چنين امرى را پس از بررسى بسيار كشف كرده‏اند. آنها مى‏گويند: خاصيت روحى و جسمى را دو عامل نگه مى‏دارد؛ يكى نفس عاقله و ديگرى جسم لطيف نامريى، كه واسطه برقرارى ارتباط ميان روح و قالب مادى مى‏باشد. اولى، حافظ معلومات و اخلاقيات، و دومى حافظ خصوصيات شكل و رنگ و غرايز و آثار جسمانى است. لباس غليظ و مادى (كالبد محسوس) هميشه در حال تبديل است و تا موقعى كه سلول‏ها و اجزاى آن تغيير نكرده، انسان مى‏تواند بگويد: خون من، و يا گوشت بدن من؛ ولى هنگامى كه از بدن به صورت‏هاى گوناگونى جدا گردد، اين نسبت را از دست مى‏دهد؛ مانند قطعه گوشتى كه از بدن شخصى جدا شده و جزو خاك يا گياهى گرديده است، و نمى‏توان گفت: اين گياه يا اين مشت خاك، جزو بدن آن شخص است. بنابراين حافظ شخصيت انسانى به عقيده اين گروه، روان و جسم ثابتى است كه از آن به قالب مثالى يا «پريسپرى» تعبير مى‏شود، كه دانشمندان اشعه آن را با وسائلى مشاهده نموده‏اند. در كتاب المذهب الروحانى نوشته «عبدالله اباحى» كه از دانشمندان معاصر به‏شمار مى‏رود، درباره چگونگى جسم ثابت و تاريخ كشف آن آمده است:
اين مطلب با آزمايش و تحقيق ثابت شده است كه انسان از سه چيز تركيب يافته است: نفس عاقله، جسد مادى غليظ - كه روان براى اتمام مقاصد معنوى مدتى در آن قالب متمركز شده است - وآخرين چيز جسم روحانى است، كه جسمى لطيف و رابط ميان نفس عاقله و جسد مادى است. هنگامى كه مرگ فرامى‏رسد، نفس عاقله، لباس مادى و خشن را از خود درآورده، تنها جسم روحانى از وى باقى مى‏ماند، كه از ماده بسيار لطيفى - كه از شدت سبكى و لطافت با هيچ يك از حواس ظاهرى درك نمى‏شود و واسطه رساندن تأثيرات خارجى از مجراى حواس ظاهرى است تشكيل شده است. اين ماده تصميمات روح را به جسم مى‏رساند. در سال ١٩٠٤ م. اشعه اين جسم ثابت در خارج از بدن كشف شد، و دكتر «شاربانتى» مجموع تجارب و آزمايش‏هاى خود را در اين باره در ١٩٠٣ به آكادمى علوم فرانسه ارائه داد.(٢٢)
آن‏گاه درباره خصوصيات اين جسم مى‏نويسد:
اين جسم روحانى از نفس عاقله هرگز جدا نمى‏شود و پيوسته همراه آن مى‏باشد، چه در قالب كثيف مادى و دنيوى و چه پس از مرگ. جسم وسيله‏اى براى كارهاى روح است. صورت آن جسم همان شكل بشرى خود انسان است، و حقيقت آن بر ما پوشيده است.(٢٣)
«كاميل فلاماريون» در يكى از نوشته‏هايش از اين جسم به «جسم فلكى» نام برده و مى‏نويسد:
اتصال روح به بدن به وسيله جسم فلكى است كه پس از مرگ هم او را نگه مى‏دارد.(٢٤)
دانشمند ديگرى نيز در اين باره مى‏گويد:
پريسپرى كليه مكتسبات و فضائل حاصله موجود را در خود ثبت و ضبط كرده، نگه مى‏دارد و تمام معلوماتى را كه روح در طى زندگى جسمانى به دست مى‏آورد، در دِماغ جسم سيّال يا پريسپرى با خطوط لامع و درخشنده منقش و حك مى‏شود.(٢٥)
و در جايى ديگر مى‏خوانيم:
يك دسته از دانشمندان و علماى معروف از قبيل گوستاولبون، كورى، بكرل و غيره از روى تجارب و امتحانات علمى و قطعى، دقت و كثيرالنفوذ بودن اين عنصر لطيف را ثابت كرده‏اند. بايستى گفت كه پريسپرى ماده‏اى است بسيار سريع النفوذ كه از كليه اجسام و حتى از اجسامى كه به نظر ما غير قابل نفوذ مى‏رسد، عبور مى‏كند. اين ماده خشن بدن جسمانى كه دائماً به واسطه جريان حياتى تجديد مى‏شود، عبارت از ركن ثابت و لايتغير انسانى نيست، بلكه آن پريسپرى است كه ساختمان و هيكل جسمانى و تمام آثار و قيافه در كليه ادوار حياتى از روى آن نقش بسته و تنظيم شده و از اين‏رو مى‏توان پريسپرى را به قالب نرم قابل انبساط و انقباضى تشبيه نمود كه بدن جسمانى در روى آن تجسم پيدا مى‏كند... .(٢٦)
دانشمند ديگرى پس از اين‏كه ويژگى‏هاى اين جسم را تشريح مى‏كند، چنين‏مى‏نويسد:
از جمله مطالبى كه تجربه و امتحان ثابت و مسلّم داشته، آن است كه روح همواره در تمام ادوار و اكوان مصاحب با جسم سيّالى است كه آن را «پريسپرى» نام گذارده‏اند. اين جسم كه به منزله قالب و غلاف روح است، داراى تمام قوانين و خصوصياتى است كه براى تشكيل و تعمير بدن مادى ضرورت داشته و ضمناً اعمال روح را هم به منصه ظهور مى‏رساند. اين قوه خارق‏العاده كه در جلسات روحى، جسد مادى خود را تجسم مى‏بخشد، در كمال وضوح ثابت گشته و اندك ترديدى در عمل آن به جاى نمانده است....(٢٧)
بنابراين جسم برزخى آدمى و يا «پريسپرى» از اجسامى است كه در دنيا و آخرت همراه انسان است و مى‏تواند عامل تجمع ذرات بدن باشد.

ه) علم و قدرت
طبق اصل بقاى ماده و انرژى، ذرات بدن و نيروهايى كه از فعاليت انسان توليد مى‏شود، از صحنه جهان محو و نابود نمى‏شود، اگر چه به موجب آيات و روايات بازگشت همه ذرات بدن ضرورت ندارد، بلكه قسمتى از جسم انسانى به نام طينت كه به شكل ذرات اتم يا به شكل ديگرى در قبر باقى مى‏ماند، براى تشكيل بدن در قيامت كفايت مى‏كند، ولى براى جذب و جمع طينت‏ها و برخى از اجزا و انرژى‏هاى بدن، علمى وسيع و قدرتى لايزال لازم است، تا اشخاص را با تمام خصوصيات فردى بشناسد و بسازد؛ از خطوط انگشتان گرفته تا ساختمان جسم و مويرگ‏ها. در زندگى دوباره بدن، تجديد وضعيت صلب پدر و رحم مادر ضرورت ندارد، بلكه طينت‏ها در محيط بيرون با يارى محيط مى‏توانند مواد لازم را به خود جذب كرده و بدن اوليه خويش را بسازند.
همان‏گونه كه دكتر «الكسيس كارل» در ١٩١٢م. در آزمايشگاه «اتازونى» قلب جوجه نارسيده‏اى را در آورده، با اصول علمى غذا داد و مشاهده كرد در طى يك شبانه روز دو برابر شده و پس از ٢٤ ساعت ٨ برابر و به همين ترتيب ١٦ و ٣٢ برابر شد، گفته شد اگر تا ده سال ديگر به همين منوال بزرگ مى‏شد، به چهل ميليون برابر كره زمين مى‏رسيد.
خدايى كه به انسان‏ها چنين مغز و قدرتى عطا كرده، آيا نمى‏تواند در بيرون از رحم مادر، با سرعت بدن‏ها را بسازد؟!
يكى از جامعه شناسان مى‏نويسد: «رائول مارتين» بيولوژيست انگليسى كه روى سنگ‏ها تحقيقات بسيارى كرده، مى‏گويد: در سنگ‏ها بيش از جانوران و موجودات زنده، اسرار آفرينش وجود دارد. اين دانشمند روى فسيل‏ها كه از نظر فيزيكى حياتى در آنها مشاهده نمى‏شود، مطالعات بسيار و آزمايش‏هاى بى شمارى كرده است؛ مثلاً تكه‏اى از آنها را برداشته و ١٢٠٠ درجه حرارت داده، سپس قطره‏اى از اين سنگ مذاب را زير ميكروسكپ‏هاى قوى گذاشته و مشاهده كرده است ميليون‏ها موجود زنده به سرعت در حركتند. او از آنها فيلم گرفته و سير تكاملى آنها را مشاهده كرده و ديده است رشد اين سلول بى‏شكل، درست مانند رشد جنين در رحم مادر است. وى مى‏گويد: در تمام اين ذرات كه زمانى داراى حيات بوده، هم اكنون نيز حيات هست، ولى در حال توقف است؛ نه اين‏كه از بين رفته باشد. هر گاه اين سلول‏ها در وضعيت مساعدى قرار گيرند، حياتشان تجديد خواهد شد. بنابراين بايد گفت بشر با مرگ پايان نمى‏پذيرد، بلكه پس از مرگ حيات تازه‏اى پيدا مى‏كند.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. ابوعلى سينا، الهيات شفا، مقاله ٩، فصل ٧؛ نجات، ص ٤٧٧.
٢. تنها امتيازى كه طرفداران اين نظريه دارند، اين است كه مى‏گويند: حيات در ابتدا از آب زلالى كه فرآورده عناصر مختلف و داراى خاصيت نفوذ و انقسام و توليدمثل است، به وجود آمد، ولى چگونه از اين ماده رقيق و نافذ انواع موجودات پديدار گشته و ياخته‏هاى اوليه - كه هر كدام اثر و خواص موجودات بى‏شمارى را دربردارند و مبدأ پيدايش هرگونه پديده‏اى هستند - پيدا شده‏اند؛ هنوز قدرت علمى بشر از حل اين معما عاجز است.
٣. المنار، ج‏٨، ص ٤٧٤.
٤. پايان دنيا، ص‏١٢٨.
٥. پايان دنيا، ص‏١٣١.
٦. درگذشته گمان مى‏كردند سنگ و گِل آفرينش از دو چيز متباين تركيب يافته است، كه يكى را «ماده» و ديگرى را «انرژى» مى‏ناميدند؛ ولى با مطالعات عميق‏تر دانشمندان فاصله ميان ماده و انرژى را برداشتند و ثابت كردند ماده دو حالت دارد: حالت انجماد - كه خود ماده است - و حالت انبساط كه انرژى است. به عبارت ديگر ذخيره بسيارى از انرژى‏هاى درهم‏فشرده، ماده را به وجود مى‏آورد، مثلاً انرژى يك گرم خاك مى‏تواند تا يك سال و يا بيش‏تر برق تهران را تأمين كند! راديو آمريكا در فروردين ١٣٣٤ در ترجمه بيانيه‏اى كه به مناسبت در گذشت بزرگ‏ترين رياضى دان قرن «آلبرت‏انيشتين» خواند، در ضمن گفتگو سخن را بدين جا كشاند كه تا اواخر قرن نوزده تكليف فيزيك دانان و دانشمندان علوم روشن بود كه سنگ و گِل خلقت از دو چيز تشكيل گرديده است؛ يكى: جرم و ديگرى نيرو؛ ماده به نظر آنها قابل استحاله بود، ولى فناپذير نبود؛ و نيرو از نظر آنان دستخوش زوال نمى‏شد، ولى امكان داشت از شكلى به شكل ديگر در آيد؛ مواد به نيرو تبديل مى‏گردد، ولى فانى نمى‏شود. هيچ دانشمندى ميان جرم و نيرو رابطه‏اى نمى‏شناخت، آن گاه «انيشتين» بايك فرمول رياضى كه نشانى از الهام داشت، جرم و نيرو را يكى دانست؛ حتى مقدار انرژى حاصله از مقدار معينى از ماده را نيز تعيين كرد، بدين‏گونه فاصله ميان ماده و انرژى از بين رفت و ثابت شد جرم، انرژى متراكم است و انرژى، جرمى است كه با مجذور سرعت سير نور در حال جهش مى‏باشد. هنوز نيمه اول قرن بيستم سپرى نشده بود كه انفجار اتمى درستى فرضيه انيشتين را ثابت كرد. انيشتين عملاً ثابت كرد جرم و نيرو در واقع يكى هستند. (تبديل ماده به نيرو، ص‏١٩١ - ١٩٢، با تلخيص).
فرمول معروف «انيشتين» كليد دو گنج انرژى اتمى است، و به ظاهر خيلى ساده است. اين فرمول عبارت است از: انرژى مساوى است با جرم به گرم ضرب در مجذور سرعت سير نور به سانتى‏متر در ثانيه؛ نتيجه عملى اين فرمول اين است كه اگر يك گرم ماده را - از هر جنسى كه باشد، مثل: ريگ بيابان، آب دريا و يا اورانيوم - بخواهيم به نيرو تبديل كنيم، مقدار انرژى آن برابر با قدرت انفجار بيش از سى هزار تن ديناميت است. اين قدرت - به گفته هاتف - آفتابى است كه در دل ذره اتمى نهفته است (دل هر ذره‏اى كه بشكافى، آفتابيش در ميان بينى). فريد وجدى، در جلد هشتم دائرةالمعارف، ص‏٤٩١ به اين موضوع اشاره مى‏كند.
٧. «و هر انسانى، اعمالش را بر گردنش آويخته‏ايم؛ و روز قيامت، كتابى براى او بيرون مى‏آوريم كه آن را در برابر خود، گشوده مى‏بيند! (اين همان نامه اعمال اوست!) و سپس خطاب مى‏رسد: نامه اعمالت را بخوان، كافى است كه امروز، خود حسابگر خويش باشى!». «اسراء (١٧) آيه ١٣ - ١٤».
٨. مجله دانشمند، سال‏٦، ش‏٦، ص‏١٤ - ١٦.
٩. انسان موجود ناشناخته، ص‏١٢٩.
١٠. همان، ص‏١٢٩.
١١. همان، ص‏٥٦.
١٢. برخى از دانشمندان جسم و روح را به‏گونه تركيب و جزئيت دخيل مى‏دانند؛ گروهى به‏گونه شرطيت و آليت؛ به اين معنا كه: تكاليف قانونى و مسؤوليت آن، متوجه جسم است، به شرط تعلق روان و بالعكس؛ به همين دليل هيكل بى روح مسؤوليتى ندارد، چون شرط تكليف كه ارتباط روح است، مفقود است. آنهايى كه مسؤوليت و وظيفه را مستقيماً به روح مربوط مى‏سازند، در صورتى كه روح در كالبدى تجلى نمايد، اين اعتقاد را دارند، و گرنه در جهان ارواح، تكليفى براى روح وجود ندارد.
١٣. انسان موجود ناشناخته، ص‏٨٧.
١٤. همان، ص‏٧٦.
١٥. آيين رستگارى، ص‏٨٤.
١٦. مقصود از جسم ثابت، ثبوت نسبى است، نه جسم تغييرناپذير عقلى و علمى؛ زيرا در قلمرو ماده و طبيعت همه چيز در حال تغيير است و چيز ثابتى وجود ندارد. بنابراين جسم ثابتى نيز وجود ندارد، تا در اثر ثباتش، حافظ بقاى انسان باشد. بلكه منظور از جسم ثابت اين است كه ذرات خود را جمع مى‏كند و از اختلاط با مواد ديگر خود را حفظ مى‏كند.
١٧. در اين مسأله بايد گفت: اولاً نه در عمق آب و نه در سطح آن، عكس وجود ندارد، بلكه اگر چشم بر آب افتد، در اثر شفافى آب، نور چشم به سوى خورشيد و ماه انعكاس يافته و خورشيد را در جاى خويش مشاهده مى‏كند. پس وجود عكس در سطح آب پندارى بيش نيست. ثانياً بر فرض وجود عكس در نهر آب به‏گونه «شخصى» نيست، بلكه «وحدت نوعى» است و اين نوع از وحدت در معاد جسمانى نه تنها سودمند نيست، بلكه پذيرش آن زيان‏آور است.
١٨. انسان موجود ناشناخته، ص‏١٤.
١٩. همان، ص‏١٦.
٢٠. «سَنُريهِمْ آياتِنا فِى الآفاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ». «فصلت(٤١) آيه ٥٣».
٢١. امام صادق(ع) فرمود: «هنگامى كه انسان مى‏ميرد، بدنش متلاشى شده و فقط «طينت» - در قبر - در حال چرخش باقى‏مى‏ماند». (بحارالانوار، ج‏٧، ص‏٤٣).
اتم‏هاى اوليه ساختمان انسان كه - از دستخوش تغيير در امان مى‏باشند - به همان وضع نخستين باقى مانده و ماده اصلى بدن‏اخروى را تشكيل مى‏دهند.
٢٢. المذهب الروحانى، ص ٤٥.
٢٣. همان، ص‏٥٥.
٢٤. اومن، ترجمه عبدالحميد، ص‏٣١٠.
٢٥. عالم پس از مرگ، ص‏٢٦٥.
٢٦. همان، ص ٢٦٤.
٢٧. عود ارواح، ص‏٢٨.

۱۰
بخش پنجم بخش سوم :

‏معاد جسمانى از نگاه اديان(٣)


تصاويرى از معاد جسمانى
از مباحث گذشته لزوم جسمانى بودن معاد تا اندازه‏اى روشن گرديد. اينك بارعايت احتياط، گام‏هاى لرزان و آرامى براى تصور كردن معاد جسمانى و شناخت‏اجمالى از چگونگى آن بر مى‏داريم و مكانيسم قضيه را به اندازه توان علمى مجسم مى‏كنيم.
بدون ترديد مشكل‏ترين و پيچيده‏ترين بخش معادشناسى، چگونگى زنده شدن مردگان و تصور كيفيت آن است. آيا در روز قيام، همان ذرات بدن باز مى‏گردد؟ يا روح به كالبد جسمانى غير مشخصى تعلق پيدا مى‏كند؟ به عبارت ديگر: آيا در رستاخيز معاد جسمانى است يا جسدانى؟ اگر معاد جسدانى باشد، بايد روان به همان كالبد مادى كه در دنيا داشته، مرتبط گردد؛ و اگر معاد جسمانى باشد، روح، جسم معينى نياز ندارد؛ در اين صورت روح مى‏تواند در هر جسمى ظهور كند، اگر چه آن كالبد از همان ذرات بدن پيشين تركيب نشده باشد. اگر به جسدانى بودن معاد معتقدنباشيم و بگوييم معاد جسمانى است، در اين صورت، مقصود از كالبد جسمانى بدنى است كه از ابزار مادى و ذرات خاكى دنيا پرداخته مى‏شود، يا اين‏كه روح با سازندگى خاصى كه دارد، كالبدى مناسب صفات و ملكات خود مى‏سازد و با چنين وضعى وارد صحنه محشر مى‏گردد؟! اين جسم را خيالى يا مثالى و يا جسم برزخى نامگذارى مى‏كنند. و يا شايد بتوان گفت روح به كالبد نيمه مجردى كه جسم «هور قليايى» خوانده مى‏شود، تعلق مى‏گيرد! تصور و تعقل اين مطلب به قدرى پيچيده و مرموز است كه افكار مذاهب را در گذشته و حال، به خود جلب كرده و فيلسوفان بزرگ را خسته نموده است، تا آن جا كه فيلسوف بزرگ شرق ابوعلى سينا ضمن اثبات نبوت و چگونگى دعوت پيامبران به معاد، مى‏نويسد:
پيامبر بايد معاد را طورى بيان كند كه براى مردم اطمينان بخش باشد و براى مجسم ساختن سعادت و تيره بختى آن جهان مثال‏هايى ذكر كند كه مفهوم قيامت، به اذهان نزديك شود؛ مانند حور و قصور و طعام و شراب....
ولى بايد اعتراف كنيم كه با اين‏گونه مثال‏ها هم واقعيت معاد جسمانى معلوم نمى‏شود و مردم به حقيقت آن پى نمى‏برند؛ زيرا معاد و پيوستن به جهان فرشتگان از حقايقى است كه نه چشم ديده و نه گوش شنيده است. بايد گفت براى اثبات آن معادى كه پذيرفتنش ضرورى است و از طريق شريعت به ما رسيده است، راهى جز پذيرش وحى نداريم، بى‏گمان اسلام در اين زمينه به تفصيل سخن گفته و رسول اكرم(ص) آن را تأييد كرده است؛ گذشته از معاد روحانى - كه عقل آن را ثابت مى‏كند - معاد جسمانى نيز وجود دارد، و سعادت و شقاوت جسمانى هم هست، ولى معادى كه براى ما اثبات شده و مذهب آن را تأييد كرده، معاد روحانى است، يعنى سعادت و شقاوتى كه به روح ارتباط دارد(١).
ابوعلى سينا با اين عبارات ناتوانى عقل را در فهم معاد جسمانى بيان مى‏دارد و آن گاه با صراحت مى‏گويد:
بايد كيفيت معاد جسمانى و جزئيات آن را به دليل شرع و گزارش وحى بپذيريم، زيرا معيار مذكور مطمئن‏ترين و كامل‏ترين معيارى است كه بشر مى‏تواند از اين راه، حقايق اطمينان بخشى به دست بياورد.
ما در گذشته در حد توان و با استمداد از دانش روز، امكان و لزوم جسمانى بودن معاد را بازگو كرديم. اكنون به بيان تصورهاى گوناگونى كه برخى از متفكران اسلامى درباره چگونگى بازگشت جسم و ذرات پراكنده بدن گفته‏اند، مى‏پردازيم.
از آن رو كه درك چگونگى معاد جسمانى و تصور آن مشكل است، كم‏تر كسى از دانشمندان مذهبى در اين زمينه به فكر پرداخته است، بلكه آنان خود را از رنج انديشه دراين باره رها ساخته‏اند. نگارنده در مطالعات دامنه‏دار خود، به نظر تعدادى از شخصيت‏هاى علمى برخورده است كه در اين مسأله به تعمق و تحليل پرداخته و در نتيجه چند نظر متفاوت داده‏اند، كه اينك از نظر خوانندگان مى‏گذرد؛ سپس به تصورى كه به ذهن نويسنده، رسيده پرداخته مى‏شود و تجزيه و تحليل نهايى موضوع به عهده متفكران و متخصصان واگذار مى‏گردد.

تصوير نخست
«رشيد رضا» در تفسير المنار بحث جالبى در چگونگى معاد جسمانى نگاشته است، كه اينك با توضيح و تكميل از نظر خوانندگان مى‏گذرد. دانشمند نامبرده پيش از ورود به اصل مطلب، موضوع را با عنوان «پاسخ و پرسش» آغاز مى‏كند:
سؤال: بر اثر تجارب پيگير زيست شناسان و به ويژه آزمايش، پاستور ثابت كرد موجود زنده فقط مى‏تواند از سلول زنده و ياخته‏هاى حياتى به وجود آيد. به خاطر همين اصل علمى است كه در فصل زمستان درختان و گياهان مى‏ميرند، ولى بذرهايى كه كرده‏اند در توده خاك باقى مى‏ماند و در فصل بهار در اثر ريزش باران و وزيدن باد از هم شكافته مى‏شوند و براى دومين‏بار از زمين سر بيرون مى‏آورند. اكنون بايد ديد آيا تا رستاخيز و تجديد بناى جهان ياخته‏هاى زنده‏اى از انسان در عمق زمين وجود دارد؟ و اگر سلول‏هاى زنده‏اى از آدميزاد در دل خاك باقى مانده باشد، چگونه به صورت بشر در مى‏آيد و به چه روى مراحل تكامل را طى مى‏كند؟ آيا براى كامل‏شدن بدن تجديد وضعيت رحم ضرورى است؟ كدام قدرت مى‏تواند مواد مركب را كه به اجزاى گوناگون تجزيه و تقسيم گرديده، دوباره به صورت نخستين درآورد؟ و چه اشكالى دارد آفريدگار توانا - كه تمام انسان‏ها را در آغاز آفرينش روى كره زمين آفريده - در رستاخيز هم به طور ناگهانى به صورت اوليه باز گرداند؟ و بدون علل و اسبابى كه ما مى‏شناسيم و توالد و تناسل و پيدايش انسان‏ها را منحصر به آن قوانين مى‏دانيم، زنده كند؟! چون بدون ترديد «بود» يا «نبود» پديده‏هاى طبيعى در برابر قدرت بى پايان الهى مساوى است؛ زيرا پروردگار موجودى است بى‏نهايت و هيچ‏گونه محدوديتى در هستى و قدرت وى وجود ندارد. اين قدرت بشر است كه از هر طرف محدوديت و نارسايى دارد. ازاين گذشته، در نظر روان‏شناسان امروز و روح‏شناسان ديروز قطعى است كه روح داراى خلاقيت و نيروى خارق‏العاده‏اى است كه مى‏تواند براى خود اجسامى شبيه بدن بسازد و سپس بدان كالبد تعلق پيدا كند، زيرا در قرآن كريم اين مطلب صراحتاً نيامده است كه در معاد، همان اجزاى بدن برمى‏گردد؛ ضرورتى هم ندارد بدين باور ملزم بشويم. در قانون بشرى نيز مجازات جنايتكار با تغيير ذرات جسم، منتفى نمى‏شود؛ به همين جهت تمام مقامات قضايى قاتل يا مجرم را پس از گذشت ده‏ها سال به حبس يا اعدام محكوم مى‏نمايند، در صورتى كه از تاريخ وقوع جنايت، تمامى ملكول‏هاى بدن مجرم تبديل و عوض شده است. در رستاخيز نيز بيش از اين لزومى ندارد؛ بايد آدم جنايتكار مجازات شود، اگر چه ذرات ساختمان بدن وى همان سلول‏هاى زمان حيات دنيوى‏اش نباشد. خود مجرم هم، نه در دادگاه‏هاى عرفى و نه در قيامت، تغيير سلول‏ها را دستاويز قرار نخواهد داد. او اگر نيك كردار باشد، در رديف فرشتگان قرار خواهد گرفت، و اگر زشت كردار باشد، در جرگه شياطين و ارواح پليد. اگر معاد را فقط جسمانى بدانيم، بدون ترديد رستاخيز انسان به معناى كامل آن انجام نگرفته است، چون هنگامى «انسان» معنا پيدا مى‏كند كه روح با جسد مادى - هر دو باهم- باشد.
در معاد جسمانى توجيه و تفسير ديگرى نيز وجود دارد كه دانشمند معروف «حسين الجسر» ترسيم كرده است. او پس از مقدمات و نتيجه‏گيرى چنين مى‏گويد:
در بيولوژى ثابت شده است: بشر در آغاز از موجودات ريز ذره‏بينى - كه مبدأ اصلى تكوين‏انسان‏هاست - آفريده شده است. اگر چه رمز حيات و كيفيت پيدايش موجودات زنده، از تاريك‏ترين و پيچيده‏ترين مسائل زيست‏شناسى است، ولى آنان اتفاق نظر دارند: تمامى‏موجودات زنده، در آغاز پيدايش بدين صورت در روى كره زمين يافت نشده‏اند، بلكه در آغاز به صورت موجودات تك سلولى و ناقص به حيات خود ادامه مى‏دادند، زيرا موجود زنده بايد از زنده به وجود آيد و بر طبق تكامل تدريجى از حالت ساده به وضع پيچيده و بهترى‏درآيد، ازاين‏رو گفته‏اند: تمام موجودات در ابتداى خلقت به صورت ياخته‏هاى زنده و نامرئى آفريده شده‏اند كه در هر يك از آن سلول‏ها تمام مشخصات و خاصيت‏هاى يك موجود كامل نهاده، شده است‏(٢).
استاد «حسين الجسر» در سخنان خود، ثابت مى‏كند امكان دارد تمام سلول‏هاى ذره‏بينى ازآغازتا پايان در نطفه آدم ابوالبشر وجود داشته و از راه توالد و تناسل، به تدريج به صورت انسان‏ها درآيد و در چنين وضعيّتى رشد و نمو پيدا كند. از طرفى ديگر زيست شناسان مى‏گويند: در هر نطفه‏اى كه از آدم خارج مى‏شود، در حدود چهار ميليون و يا كم‏تر و بيش‏تر سلول‏هاى زنده وجود دارد. اين ذرات ريز ماده اصلى بدن آدمى را تشكيل مى‏دهند اگر چه ممكن است در اثر تبديل و تبدل، در بدن افراد ديگرى داخل شوند، ولى جزء ماده اصلى آنها نخواهند شد....
قلب كه حساس‏ترين عضو است، جايگاه ذره اصلى است؛ ارواح در هنگام ارتباط، در آغاز به هسته مركزى تعلق مى‏گيرند، و از آغاز، به قلب سرايت كرده و آن را به حركت در مى‏آورند، آن‏گاه از قلب به نقاط ديگر بدن انتشار پيدا مى‏كنند؛ در حقيقت هيكل محسوس، مانند ابزارى براى آن هسته مركزى است كه واسطه ارتباط ميان روح و بدن است. استعدادهايى كه در دل ذرّه مذكور نهان است، روح، آنها را از پرتو تكامل به وجود آورده است؛ و هنگامى‏كه هسته اصلى با روح درآميزد، تكليف پيدا مى‏شود. و اين همان انسانى است كه بايد در آينده معذّب باشد و يا از نعمت‏هاى ابدى بهره‏مند گردد(٣).

تصوير دوم
اين ترسيم از بيانيه افتتاحيه پيشواى بيت‏المقدس استفاده گرديده است. «كاميل فلاماريون» مى‏نويسد:
مشاراليه بيانات خود را به سه بخش قسمت نمود. نخست گفتار حضرت عيسى را بيان نمود، سپس اخبار و احاديث مذهبى را تلاوت كرد و در پايان خطابه، اصول عقايدى [را] كه‏مربوطبه معاد و حساب و عقاب و روز قيامت است، تشريح و تفسير نموده و به سخنان‏خود خاتمه داد(٤).
اينك قسمت اخير را كه مربوط به بحث ماست، مى‏آوريم؛ «كاميل فلاماريون» به نقل از پيشواى بيت‏المقدس درباره معاد چنين مى‏نويسد:
مى‏توان هم اصل معاد را قبول كرد و هم زنده شدن خصوص اين ابدان را غير ممكن ندانست. مجتهد فرشته‏خو اقوال «سن توماس» را شاهد آورده و گفته: ابدان انسان قبل از معاد از آتش پديدار مى‏شوند و من... درباب تحقيقات معاد اموات هم‏عقيده شده، اضافه مى‏نمايم كه: در پيشگاه قدرت قاهره خلاق عالم، غير ممكن نيست كه ذرات از هم پاشيده را مجتمع سازد، به قسمى كه در عود ابدان هيچ چيزى كه در دوره حيات موقت به آنها تعلق نداشته است، داخل آنها نشود، اما يك چنين امر خارق‏العاده‏اى لازم نيست.
«سن توماس»، ثابت كرده است كه براى بازگشت اجسام لازم نيست تمام ذرات جسد اوليه مرده، با ذرات بدن بازگشت داده شده آن، همجنس باشد، تا مشابهت بدن دنيوى با بدن اخروى كامل گردد.
علت مبقيه و تشابه اجساد زنده چيست؟
قطعاً اين علت بسته به تجانس كامل و ثبات ماده اين اجساد نيست، زيرا مواد جسم در اين جزر و مد دايمى و دگرگونى‏هايى كه پيوسته در صحنه حيات نقش دارند، ثابت نيست. عناصرى كه تدريجاً به بدن يك انسان تعلق مى‏يابد اگر از زمان طفوليت انسان تا دوران پيرى جمع شوند، مجسمه كوه پيكرى خواهد شد، ولى در زندگى، مواد و عناصر پيوسته در حال انتقال و تبديل است، اما كالبد اصلى با وجود تغييراتى كه در كميت و شكل و تشكيلات درونى آن رخ مى‏دهد، باقى و تغييرناپذير مى‏ماند.
آيا جوانه اوليه بلوط در هنگامى كه ميان دو لپه‏اش پنهان است، تا زمانى كه يك درخت بلوط كهنه مى‏شود، هرگز از كيان آن گياه جدا نخواهد شد؟! هم‏چنين آيا نطفه‏اى كه هنوز در تخم كرم ابريشم پنهان است، تا وقتى كه كرم ابريشم مى‏شود و بعد در پيله تبديل به يك پروانه مى‏گردد، هيچ گاه از وجود همان حشره جدا مى‏شود؟! آيا علقه انسانى از زمان جنين تا دوره طفوليت، بلوغ، جوانى و پيرى از آن شخصيت اصلى جدا مى‏شود؟! اگر در بلوط، كرم و در انسان، يك ملكول قابل وزن باشد، از جوانه بلوط يا از كرم ابريشم و يا از علقه انسان باقى خواهد ماند؟ بنابراين علت مبقيه - كه همواره در تمام اين تغييرات پابرجاست - چيست؟
قطعاً حقيقتى است كه اصالتاً وجود دارد، و روح نيست؛ زيرا گياهان زندگى مى‏كنند، ولى داراى روح - به معنايى كه منظور ماست - نمى‏باشند؛ و لذا روح انسان يك حقيقت ديگرى است، بى‏وزن و حجم. آيا اين موجود بعد از بدن حيات خواهد داشت؟ ممكن است! «سن گرگوارد» در آن مى‏انديشيد كه اگر اين عامل با جان، متحد باشد، ممكن است بدن جديدى به آن باز گردد كه با بدن پيش از مرگ مشابه باشد؛ لذا اين همان بدنى خواهد شد كه ما در پنج‏سالگى و پانزده‏سالگى و در سى سالگى و يا چهل سالگى - قبل از مرگ - داشته‏ايم.
اجازه بدهيد كه من و «سن گرگوارد» و «نيس» با فلسفه و عقيده فيلسوف معروف «لبيتز» موافقت كنيم كه علت مبقيه حيات، عاملى است بى‏وزن، اما نه بدون هيولا و صورت... روح وقتى كه از بدن مريى جسمانى خود جدا مى‏شود، با اين هيولا متحد مى‏ماند.
من، نه در قبول اين فرضيه اصرار مى‏ورزم و نه در آن توقف مى‏كنم؛ فقط تذكر مى‏دهم كه براى توجيه اصل معاد - كه تمام مسيحيت و قاطبه اهل اديان بايد به آن ايمان كامل داشته باشند - مى‏توان از اين راه وارد بحث و تحقيق شد.
پيشواى بيت المقدس، در چگونگى بازگشت اجساد مى‏گويد: بهتر آن است كه با «سن‏گرگوارد» و «نيس» و «سن دگوستن» هم عقيده شده و قبول كنيم كه در روز معاد، ابدان فقط داراى شكل انسانى هستند، مانند پرده‏اى كه از زيبايى و جمال روح شفاف شده باشد(٥).

تصوير سوم: تبديل ماده بدن به نيرو
دقيق‏ترين تصورى كه گروهى از راه دانش‏هاى طبيعى براى مجسم ساختن معاد جسمانى و ترسيم چگونگى آن، استفاده كرده‏اند، موضوع تبديل ماده به انرژى و بقاى آن است. باروشن‏شدن اين اصل علمى، مسأله مشكل تجسم اعمال هم تا اندازه‏اى به ذهن نزديك‏مى‏شود؛ در واقع ترسيم فوق عالى‏ترين تابلو براى شناخت اجمالى چگونگى معاد جسمانى و نمودار شدن عمل و بقاى آن تا روز قيامت است؛ توضيح اين مطلب نيازمند يادآورى دو امر است:

الف) عمل جوهر است، يا عرض؟
در علوم طبيعى ثابت گرديده است به هنگام كار و فعاليت بخشى از بافت‏هاى بدن انسان تبديل به نيرو مى‏شود؛ بر اساس اين مطلب گروهى عقيده دارند عمل، جوهر است نه عرض. يكى از نويسندگان در اين زمينه داد سخن داده و به فلاسفه تاخته است كه به رغم گفته فيلسوفان در گذشته، عمل، عرض نيست، بلكه جوهربودن آن به كمك علوم روز روشن است؛ زيرا ثابت شده است هر نوع فعاليتى كه از آدم سر مى‏زند، مقدارى از سلول‏هاى بدنش به نيرو تبديل مى‏شود، اساساً بدن هر فرد مانند كارخانه‏اى است كه كارش تبديل مواد به انرژى است.
انرژى اعمال، همچون نيرويى در دل ماده، پنهان است و در سلول‏هاى بدن مخفى است، و در هنگام حركت عضلات و جنبش دست و پا، تمام مواد بدن به نيرو تبديل مى‏گردد، مانند نيروى حركت دهنده ماشين كه در مرحله اول در بنزين نهفته است، ولى پس از روشن شدن موتور، ماده مزبور به صورت نيروى حرارتى درآمده و اتومبيل را به حركت مى‏اندازد؛ عمل نيز عبارت از مصرف كردن نيروهايى است كه در اعماق ياخته‏هاى جسم گذاشته شده است، و به هنگام عمل به صورت انرژى از كالبد بيرون مى‏ريزد و به بيرون از بدن انتقال پيدا مى‏كند.
بنابر اصل بقاى انرژى، تمام انرژى اعمال، در جهان، ثبت است و در روز قيامت هر فردى عمل خود را - چه زشت و چه زيبا - مجسم مى‏بيند.

بررسى و پاسخ
گرچه نفى يا اثبات اين موضوع به هدف ما لطمه‏اى نمى‏زند؛ زيرا گروهى كه از آنها نام برديم، در صدد اثبات بازگشت مقدارى از مواد بدن مى‏باشند، نه تمام ذرات بدن؛ ولى بايد گفت: بنابر پذيرش نظريه فوق، انرژى جوهر است و حقيقت عمل عبارت است از: تبديل ماده به نيرو، نه خود انرژى. بديهى است تبديل نخستين جوهر ماده به جوهر دوم انرژى (نيرو) امرى است غير از حالت تبديل؛ البته تبديل و تكامل در اين جا بدون ماده و انرژى امكان ندارد، ولى تبديل جوهر (ماده) به شكل جوهر ديگر - كه انرژى باشد - در اصطلاح فلسفه «عرض» ناميده مى‏شود. با اين بيان، آنچه فيلسوفان در اين زمينه گفته‏اند، به قوت خود باقى است. از نظر ديگر، زشتى و زيبايى اعمال، تنها زاييده عمل و كوشش نيست. هيچ گاه آن كار كه به صورت انرژى در آمده، به خوبى و بدى توصيف نمى‏شود، بلكه خوبى و بدى اعمال، در گرو پاكى هدف، يا پليدى نيت انجام دهنده است، كه همچون جان اعمال است و از قلمرو نفوذ ماده و انرژى بيرون است. ممكن است كوشش و كردار يك فرد خوب بنمايد، بدين معنا كه عمل آن آن شخص اگر چه خوب تلقى مى‏شود، ولى در باطن براى رياكارى، عوامفريبى، خودنمايى و رسيدن به مقاصد شوم انجام گرفته است؛ زيرا برخى از افراد پليد براى دستيابى به مقام و يا استعمار خلق ناگزيرند در پوشش خدمت به خلق كارهايى انجام دهند، تا بدين‏وسيله خلق‏الله را استحمار نمايند، و با عمل ضد انسانى خود آگاهى و روشن‏بينى نسل‏هارا سلب كنند. آنها مى‏كوشند با رفتار و گفتار رياكارانه، جمعى را فريب دهند وبه‏خود جذب كنند. بدون شك عمل اين‏گونه افراد با تلاش يك انسان كه براى نجات بشر وخدمت به جامعه از صميم قلب و اخلاص انجام مى‏گيرد، يكسان نخواهد بود. در هردوصورت، مقدارى از ماده در سلول‏هاى بدن به انرژى تبديل مى‏گردد، ولى زشتى صورت‏اول و زيبايى حالت دوم، در چهره و تابلوى ماده و انرژى نمى‏گنجد؛همچنان‏كه پليدى‏نيت فاعل اول و پاكى قصد دوم نيز در پرده ماده منعكس نمى‏شود؛ بنابراين، ابتكار عمل «انيشتين» و كشف «ترموديناميك» هر چند ارزنده و گرانبهاست، ولى مسأله تجسم كردار را نمى‏تواند تفسير كند؛ زيرا باقى بودن اعمال به صورت واقعى خود، از علوم مادى بيرون است، اگر چه ممكن است در آينده اين مسأله پيچيده، مورد پژوهش ژرف قرار گرفته و روشن‏ترگردد.
بنابراين عمل، تبديل جوهرى به جوهر ديگر است كه انرژى محصول آن است، نه خود آن؛ البته در سايه كار و به ميزان فعاليت عضلات، مواد بدن به صورت انرژى از كالبد خارج گشته و در وضع ديگرى در جهان محفوظ مى‏ماند، ولى منظور ما را تأمين نمى‏سازد، زيرا ممكن است انرژى براى دومين بار به صورت ماده درآيد، چون ميان ماده و انرژى قرابت وجود دارد(٦).

ب) امكان تبديل انرژى به ماده
«ترموديناميك» كه از علوم نوپاست، داراى اصولى است؛ اصل اول ترموديناميك، اصل بقاى انرژى است. با اصل بقاى انرژى، مى‏توان گفت نتيجه اعمال به صورت انرژى محفوظاست و در واقع بدن خود انسان است كه به نيرو تبديل گرديده و ذخيره مى‏شود. درروزقيامت مجموع انرژى بدن هر فردى بر اثر تراكم مجدد به ماده تبديل و بدن اخروى از آن ساخته مى‏شود و خوبى و بدى‏هاى آن در چهره ملكوتى‏اش ظاهر مى‏گردد. مطابق اين‏تصوير آن مقدار از ذرات بدن كه بر اثر عمل به نيرو تبديل گرديده است، با تمام مشخصات در روز قيامت باز مى‏گردد، بدون اين‏كه كوچك‏ترين شبهه و اشكالى لازم آيد؛ چون انرژى هر كالبد در فضاى بى‏كران جهان، باقى است و هيچ آميزشى با ساير انرژى‏ها ندارد؛ هر يك در ظرف مخصوصى محفوظ مى‏ماند و در جهان ديگر، طبق قانون «ماترياليزاسيون» به ماده تبديل مى‏شود و همان بدن دنيوى را تشكيل مى‏دهد؛ البته واقعيت عمل و انگيزه انجام كار از نظر خلوص و ريا و ساير انگيزه‏ها همه در شكل‏گيرى چنين جسمى دخالت خواهد داشت. بدون ترديد چنين كالبدى كه زاييده انرژى اعمال است، با زندگى ابدى تناسب بيش‏ترى دارد؛ زيرا بدن مادى پيوسته در حال تجديد و دگرگونى است، ولى ممكن است از پرتو تكامل و بر اثر تبديل ماده به نيرو و انرژى به ماده، يك جسم تكامل‏يافته و ثابتى به وجود آيد، كه پس از طى اين مراحل دستخوش تغيير نگرديده، و با وضعيت ابديت تطابق و همخوانى داشته باشد.

تصوير چهارم: سرنوشت بدن پس از مرگ و بازگشت آن
ترسيم زير از دكتر على پريور است كه در ماهنامه دانشمند انتشار يافت:
مرگ را در حقيقت بايد فراق بين جسم و جان و روح ناميد، چه به محض اين‏كه به علل مختلف تبادلات انرژى در بدن آدمى نتوانست انجام بپذيرد، آدمى جان مى‏دهد و در همين حال روح كه محيط را براى ماندن خود نامناسب مى‏بيند، آزاد مى‏شود و به پرواز در مى‏آيد. حتى بايد گفت روح آدمى قبل از اين‏كه تمام سلول‏هاى بدن بميرند، جسم را ترك گفته و مى‏رود، ولى در دوران زندگى درست از آن هنگام كه به حد بلوغ و رشد كامل رسيده، يعنى سلول‏هاى مختلف بدن حالت مخصوص حفظ و ثبت اسرار و مطالب و اعمال مخصوص را پيدا كرده‏اند، تا هنگام مرگ كليه ياخته‏هاى بدن در اثر اعمال و افعالى كه آدمى انجام مى‏دهد، علامت‏گذارى مى‏شود و اعمال و افعال آن مثل «يُد» راديواكتيو روى سلول‏ها آثار مخصوص به جاى مى‏گذارد، اما به تدريج كه آدمى رو به پيرى مى‏رود، يعنى همان‏طور كه يك ملكول «يُد» يا آهن و ساير مواد طبيعى در اثر مرور زمان پير و فرسوده مى‏شود و راديواكتيويته خود را از دست مى‏دهد، به صورت الكترون‏هاى آزاد به سير در فضاى لايتناهى مى‏پردازد؛ سلول‏هاى بدن آدمى نيز به وسيله فعل و انفعالات عمومى بدن و اعمالى كه وى انجام مى‏دهد، علامت گذارى مى‏شود و خود رو به زوال مى‏رود؛ و به يقين پيدايش حفره‏هاى مخصوص در سلول‏هاى مختلف بدن و يا از دست دادن انرژى اوليه كه علامت پيرى آنهاست، نشانه از دست دادن چيزى است؛ بدين معنا كه سلول‏ها با از دست دادن آن قسمت از ساختمان بدنى خود به صورت انرژى يا الكترون‏هاى مخصوص در فضاى آزاد رو به پيرى مى‏روند؛ يعنى اعمال و افعال آن شخص روى قسمتى از نسوج سلولى كه علامت‏گذارى شده‏اند، به صورت انرژى و يا الكترون‏هاى مغناطيسى در دوران حيات جدا مى‏شوند و در فضاى بى‏كران آزادانه مى‏گردند، با آن فرق كه اين دفعه الكترون‏ها يا انرژى‏ها به وسيله اعمال و افعال روح آن فرد علامت گذارى شده و هر جا باشند، يكديگر را به خوبى خواهند شناخت؛ به‏همين دليل است كه آدمى هنگامى كه به تدريج رو به پيرى مى‏رود؛ سلول‏هاى بدنش استعداد اوليه حافظه و انرژى لازمه و تبادلات واقعى روانى را از دست مى‏دهد، چه اين تبادلات كه قبلاً انجام يافته، در قسمت مخصوص آن ياخته تغييراتى ايجاد كرده، به‏صورت انرژى مخصوص در فضاى آزاد به حركت درآورده، و آنها را به پيرى برده‏است و سلول‏هاى باقيمانده به تدريج فاقد استعدادهاى قبلى و حافظه قواى دوران اوليه عمر است؛ يعنى اعمال و افعالش به تدريج رو به سكون و زوال مى‏رود، به قسمى كه مى‏توان يقين پيدا كرد كه حافظه آدمى در دوران جوانى از سلول‏هاى سالم و جوان تشكيل شده و عمليات و افكار مخصوص روى آنها به ثبت مى‏رسد تا مدتى محدود كه آن سلول‏ها سلامت خود را حفظ نمايند؛ معنايش اين است كه آن استعداد و آن انرژى هنوز در سلول‏هاى مزبور باقى است و درست از هنگامى كه رو به پيرى مى‏روند، آن استعداد يا انرژى را به صورت الكترون‏هاى علامت گذارى شده، از خود صادر مى‏كنند، تا روزگار آخر عمر كه به هيچ وجه استعداد و انرژى اوليه باقى نخواهد ماند. منظور و مقصود از اين بحث آن است كه اعمال و افعال آدمى در دوران عمر به صورت الكترون‏هاى راديواكتيو شده از طرف آن روح علامت‏گذارى مى‏شود و در فضاى بى‏كران آزادانه مى‏گردد و روزى كه بدن در بستر مرگ مى‏افتد، جسم كه از مواد شيميايى تشكيل يافته و فعلاً فاقد آن انرژى و حافظه يا استعداد اوليه است، به اصل طبيعت باز مى‏گردد، تا دوباره در ساختمان ساير عناصر خاكى شركت كند، در حالى كه آثار حياتى و اعمال روزمره افكارش را به همان طريق انرژى از دست داده در فضاى بى‏كران آزاد ساخته است. پس از مرگ جسم آدمى به تدريج متلاشى مى‏شود و طى سال‏هاى طولانى به عناصر اوليه خاك و هوا مثل ازت و كربن و ئيدروژن و كلسيم و منيزيم تبديل مى‏شود و ملكول‏هاى مختلف آن با خاك مجاور گور مخلوط مى‏شود و به صورت نيتريت و نيترات و كربن‏هاى هيدروژن سولفوره و مواد آهكى و غيره در مى‏آيد و از همان راه به تدريج يا وارد ريشه گياهان مجاور مى‏شود و به صورت‏هاى مختلف دوباره در دور گردش طبيعت مى‏افتد، و يا در صورت جدا نشدن و وارد نگرديدن در ريشه گياهان، در همان خاك مى‏ماند و به تدريج به علت تغييرات شيميايى به عناصر مختلف تبديل مى‏شود؛ و در هر حال تغيير حالت مى‏دهد، ولى الكترون‏ها و انرژى‏هاى مختلف كه در دوران حيات از بدن انسانى به صورت راديو اكتيويته صادر شده‏اند، براى هميشه در فضاى بى‏كران در سير و سياحت باقى خواهند ماند، به خصوص كه چون به وسيله روح علامت گذارى شده‏اند، با الكترون‏هاى متصاعد از روح‏هاى سايرين به كلى مجزا و آزادند و به خوبى توسط روح اصيل خود شناخته مى‏شوند؛ به معناى ديگر: كليه اين آثار و انرژى‏ها كه توسط روح مخصوص علامت گذارى شده، روح اوليه خود را مى‏شناسد.
وكُلَّ اِنسانٍ اَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فى عُنُقِهِ وَ نُخرِجُ لَهُ يَومَ القِيمةِ كِتاباً يَلْقيهُ مَنشوراً اِقْرَأْ كِتابَكَ كَفى‏ بِنَفسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً(٧).
البته بايد در نظر گرفت سلول‏هاى مختلف بدن آدمى تا آن وقت كه در بدنش مى‏توانند به اعمال و افعال مختلف بپردازند و مبناى انرژى‏ها و قدرت‏هاى مختلف باشند، علامت‏گذارى روى آنها جريان دارد؛ و آن هنگام كه روح از اعمال و افعال حياتى باز ايستاد، درست گويى ميكروفن گوينده‏اى را خاموش كرده باشند، ديگر روى نوار چيزى ثبت نخواهد شد و يا آن وقت كه سلول‏ها يا اعضاى فردى از بدنش جدا شوند و به بدن ديگرى وارد شوند، از اطاعت و اختيار روح اولى خارج مى‏شوند و تابع روح جديد مى‏گردند و از آن پس توسط آن روح علامت گذارى و آزاد مى‏شوند؛ به همين دليل است كه با تزريق خون شخصى به شخص ديگر يا پيوند عضو فردى به فرد ديگر، به هيچ وجه اختلالى در شناسايى الكترون‏هاى اوليه هيچ كدام از آن دو فرد حاصل نمى‏شود؛ چه آن خون يا آن عنصر تا در بدن فرد اوليه بوده، به تدريج تعداد زيادى از الكترون‏هاى مخصوص و علامت گذارى شده، توسط روح خود صادر كرده و پس از پيوند به فرد جديد شروع به فعاليت تازه مى‏كند و به تدريج الكترون‏هاى علامت گذارى شده جديد صادر مى‏سازد. يعنى عناصر اوليه اكسيژن و ئيدروژن و گوگرد و ازت و غيره كه اجزاى اوليه ساختمان بدن آدمى هستند، پس از ورود در هر بدن و يافتن روان و پيدايش روح مخصوص در دوران حيات به فرم مخصوص علامت گذارى و صادر مى‏شود، تا در فضاى بى‏كران به سير و سياحت خود ادامه دهد و اعضاى مختلف افراد كه امروزه به ديگران پيوند مى‏شود، پس از ورود در بدن جديد و تغييرات مخصوص كه مورد پذيرش آن بدن قرار گيرد، شروع به فعاليت جديد مى‏كنند و توسط روح همان شخص علامت گذارى مى‏شود تا از آن پس الكترون‏هاى جديدى كه به مُهر روح تازه ممهور هستند، صادر كند و آزاد نمايد(٨).

عناصر بدن انسان
عناصر اوليه (ازت و ئيدروژن و كربن و گوگرد و...) كه در حالات مختلف در بدن ما وجود دارند، در طول زندگى به خاطر اعمالى كه توسط روح و اراده انجام مى‏گيرد، به تدريج نشاندار مى‏شوند؛ يعنى گفتار و كردار و عملى كه از ما صادر مى‏شود، تأثير خاصى در سلول‏هايى كه موظف به انجام آن كار بوده‏اند، به جاى مى‏گذارد، كه براى تمام مدت عمر باقى مى‏مانند و بعدها به همان حالت و صورت حفظ مى‏شوند. براى اثبات اين حقيقت زيست شناسان گروهى از حيوانات مثل كرم‏ها را تحت آزمايش قرار داده و با تمرين آنها را عادت دادند با تاباندن نور قرمز به سوى نور جذب شوند؛ پس از اين، كرم‏ها را كشته و عصاره سلول‏هاى عصبى آنها را به كرم‏هاى جديد تزريق نمودند؛ و مشاهده كردند اين دسته از كرم‏ها جذب نور قرمز مى‏شوند. اين آزمون به ما نشان مى‏دهد عادات و اعمال آدمى باعث تغييرات آشكار و ثابتى در سلول‏هاى عصبى مى‏شود، كه پس از كشته شدن آن اثرات باقى مى‏ماند و شايد سال‏ها پايدار بماند؛ البته هنوز اين‏گونه آزمايش‏ها بر آدمى انجام نگرفته، ولى همان‏گونه كه سلول‏هاى عصبى حيوانات، حافظه خود را پس از كشته شدن نگه مى‏دارد، نسوج عصبى انسان‏ها كه از جهت ساختمان و تركيب، كامل‏تر و دقيق‏تر از حيوانات مذكور مى‏باشد، براى حفظ اين‏گونه آثار توان بيش‏ترى دارد.
دانشمندان با آزمايش تغييراتى را كه در اثر آموختن عادات مختلف در ريشه اصلى تركيب‏دهنده عنصر مربوطه ايجاد شده، دريافته‏اند؛ و معلوم مى‏شود اعمال آدمى - كه به دستور سلول‏هاى عصبى انجام مى‏شود - نشان مخصوصى روى آنها مى‏گذارد كه مرور زمان، حتى مرگ نمى‏تواند آن را پاك كند؛ ولى آنها به تدريج پير مى‏شوند؛ بدين معنا كه آن اعمال و كردار حك شده را به صورت الكترون‏هاى مهر خورده، از خود دور مى‏سازند و سپس خودشان به سوى فساد مى‏گرايند؛ يعنى سلول‏هاى بدن انسان كه شصت تا هفتاد سال تحت فرمان روح قرار دارند و مجبورند دستورهاى او را به مورد اجرا گذارند، به تدريج حالت خاصى پيدا مى‏كنند كه با سلول‏هاى بدن ديگران تفاوت دارد. اين تغيير به آن معناست كه ملكول‏هاى سازنده سلول‏ها و نيز اتم‏ها و عناصر اوليه پروتون و الكترون سازنده هر بدن توسط اعمال و افعال روح آن بدن طورى نشانه گذارى مى‏شود كه با ملكول‏ها و اتم‏ها و الكترون‏ها و پروتون‏هاى ديگر تفاوت دارد؛ يعنى هر ذره كربن يا ازت يا سديم و كلسيم و غيره كه تشكيل دهنده بدن است و توسط روح نشانه گذارى مى‏شود، پس از رهايى مجدد به صورت الكترون به خوبى مى‏تواند خاصيت راديو اكتيويته و نشانه‏هاى روح را ساليان متمادى حفظ كند و براى هميشه به خوبى شناخته شود. اين درست نيست كه بگوييم بدن فقط از مقدارى كلسيم و سديم و آهن و اكسيژن و ئيدروژن و ازت و غيره تركيب يافته و پس از مرگ دوباره به خاك مى‏رود و به همان صورت اوليه خاك در مى‏آيد؛ درست است كه روز اول مقدارى اكسيژن و ئيدروژن و عناصر ديگر در ساختن سلول اوليه تخم و سرانجام جسم آدمى شركت كرده‏اند، ولى بعدها كه تخم رشد مى‏كند و از همين عناصر تغذيه مى‏نمايد، سلول خود را بهتر و كامل‏تر مى‏سازد، تا به حد بلوغ برسد؛ و از آن هنگام كه رو به پيرى مى‏رود و سلول‏هاى مختلف بدن حفره‏هاى بيش‏ترى پيدا مى‏كند، به تدريج وزن خود را از دست مى‏دهد؛ يعنى عناصر اوليه حيات را به صورت الكترون‏هاى علامت گذارى شده، در فضا رها مى‏سازد، تا آنچه فاقد انرژى و استعداد است و تفاله‏هاى جسم محسوب مى‏گردد، دوباره به خاك برگردد و در گورستانى به صورت سولفات‏ها و نيترات‏ها تغيير حالت داده و جذب ريشه گياهان و يا خوراك حيوان و انسان مى‏شود و همان مسير اوليه را طى مى‏كند تا دوباره توسط روح جديدى و در وضعيت ويژه‏اى درآيد و با اعمال و افعال آن روح نشانه‏گذارى شود و باز به صورت الكترون‏هاى علامت‏دار آزاد شود؛ روى همين اصل است كه به تدريج ميزان عناصر اوليه حيات يعنى اكسيژن و ازت و ديگر مواد سازنده جسم رو به فرسايش مى‏گذارد و زمين وزن خود را از دست مى‏دهد، اما الكترون‏هاى آزاد شده كه توسط روح آدمى در دوران حياتش علامت گذارى شده است، به صورت آزاد در عرصه پهناور گيتى در گردشند و باقى مى‏مانند.

تصوير پنجم: اعاده صورت شخصيه
آخرين ترسيم در معاد جسمانى از ديدگاه ديگر متفكران، اعاده صورت شخصيه است. براى توضيح اين تصوير، ابتدا مقدمه‏اى ذكر مى‏شود:

الف) اقسام حركت
حكماى پيشين حركت را به چهار دسته تقسيم كرده‏اند:
١. حركت در كميت‏ها؛ خواه كم متصل باشد، مانند چاقى و لاغرى، بلندى و كوتاهى، عمقى و سطحى و خواه كم منفصل، مثل اعداد، نقطه، خط و سطح.
٢. حركت در كيفييات؛ كه خود دو دسته است؛ يكى كيف مادى، مانند تغييرات در رنگ‏ها، بوها، طعم (ترشى، شيرينى و غيره) و ديگرى كيف نفسانى، مثل علم و جهل، ترس و شجاعت، جود و سخاوت، بخل و حسادت و....
٣. حركت وضعى؛ مانند حركت زمين به گرد خود و حركات انتقالى و مكانى.
٤. حركت زمانى كه امتداد وجود يك موجود در لحظات و آنات است.
صدرالمتألهين حركت جوهرى را بر اين تقسيمات افزود و ثابت كرد اشيا در جوهر ذات خود يك نوع حركت تدريجى دارند كه پيوسته رو به تكامل مى‏رود و در نتيجه به تبدلات نوعى منجر مى‏گردد؛ مانند تبديل تدريجى خاك در پرتو فعل و انفعالات به گياه، و يا تخم‏مرغ به جوجه و تبدلاتى كه در نفس و روح انسان انجام مى‏گيرد. اينها از سنخ حركت جوهرى است؛ يعنى نفس از ساده‏ترين مرتبه به نفس اماره يا لوّامه و اگر مسير درستى را بپيمايد، به نفس مطمئنه تغيير هويت مى‏دهد وگرنه در پرتگاه انحطاط سقوط مى‏كند و يا نفس اماره به نفس لوّامه و آن هم به نفس مطمئنه تغيير ماهيت مى‏دهد.
حركت از ديدگاه ديگر به دو صورت: حركت توسطى و حركت قطعى است.
حركت يك اتومبيل يا يك هسته خرما از مبدأ به مقصد كه هر لحظه در يك مكان و زمان قرار دارد، حركت توسطى ناميده مى‏شود، ولى اجزاى حركت را از ابتدا تا انتهاى خطسير، حركت قطعى مى‏نامند؛ چون مسافت و مراحلى را طى كرده، به اين مقصد و نقطه رسيده است.

ب) صورت و انواع آن
صورت يكى از اقسام جواهر پنج‏گانه به شمار مى‏رود و در اصطلاح منطقيان به سه چيز گفته مى‏شود:
١. صورت جسمى؛ تمام مواد جهان ماده همواره داراى اين صورت است و نمى‏شود آن را از ماده گرفت. اين صورت جنسى است؛ زيرا هر ماده‏اى بدون استثنا داراى صورت جسمى است. گويا اين صورت به مثابه جنس است و همه مواد عالم داراى چنين شكل و صورتى هستند و هيچ موجود مادى از اين صورت تهى نمى‏باشد.
٢. صورت نوعى؛ مانند صورت انسانى، حيوانى و گياهى. هر نوعى از انواع موجودات غير از صورت جسمى، صورت نوعى مخصوصى دارد كه مشخص كننده نوع مى‏باشد. مادامى كه موجود در آن نوع قرار دارد، آن صورت هم محفوظ است، مگر اين‏كه در پرتو تحولات به نوع ديگرى تبديل شود؛ مثل مسخ انسان به ميمون و تبديل سگ به نمك و تخم‏مرغ به جوجه كه طبيعتاً هر كدام از اينها صورت نوعى پيشين خود را از دست داده و به صورت نوعى ديگر تبديل شده‏اند.
٣. صورت شخصى؛ عبارت از صورتى است كه بدون آن شى‏ء موجود نمى‏شود، چنان‏كه فيلسوفان گفته‏اند:«الشى‏ء ما لم يتشخّص لم يوجد؛ هر چيز تا صورت شخصى و مشخصى پيدا نكند؛ موجود نمى‏شود». اين صورت شخصى پيوسته در حال تحول و تغيير است و مشخص‏كننده وضعيت يك مصداق از نوع خاص خود است.

ج) تركيب هر جسم از ماده و صورت
به طور كلى هر جسم و جرمى از «ماده» و «صورت» تركيب شده است. ماده منهاى صورت، موجوديت ندارد؛ چنان‏كه صورت هم بدون ماده يافت نمى‏شود. ماده در اين تعبير به منزله جنس و صورت به مثابه فصل است؛ يعنى ماده وقتى صورت انسانى پيدا كند و در ظرف اين صورت، ويژگى‏هاى خود را باز يابد، مشخص مى‏شود وگرنه اجزا و عناصر تشكيل‏دهنده مواد بدن انسان در ظرف پهناور طبيعت به صورت پراكنده يا در ضمن پديده‏هاى طبيعى و مركب بسيار است. مثلاً عناصر و مواد تخم مرغ از پوست آن گرفته تا سفيدى و زرده آن در دسترس بشر است، به‏گونه‏اى كه به كمك عناصر موجود مى‏توانند تخم‏مرغى را در آزمايشگاه بسازند و به صورت مواد غذايى مصرف كنند، ولى به شكل سلول زنده نيست كه از آن بتوان جوجه ساخت و آن را در ماشين جوجه‏كشى قرار داد.

د) اختلاف در صورت‏ها
تغيير و تبدلاتى كه در مواد و اجسام واقع مى‏شود، به اختلاف صورت‏هاست. جسم، صورتى را رها مى‏كند و صورت ديگرى را به خود مى‏گيرد، ولى مواد اوليه طى اين سير تكاملى همواره به حال خود باقى است.

ه) تشخصات اجسام
تشخصات هر جسمى به صورت شخصى است؛ نه به صورت نوعى و جنسى؛ زيرا صورت نوعيه در تمامى تحولات ثابت و پا برجاست. اين صورت شخصى است كه در معرض چاقى و لاغرى و نشاط و پژمردگى است. قطع اعضا يا پيوند كليه و قلب باعث تغيير صورت نوعى نمى‏شود؛ فقط تحولات جوهرى موجب تغيير ذاتى مى‏شود. بنابراين، صورت نوعى به منزله حركت توسطيه است كه بين مبدأ و منتها محفوظ است و صورت شخصيه به مثابه حركت قطعيه است كه همواره در حال حركت و پيوسته در حال تغيير و تبديل است. در طى اين حركات صورت نوعى و شخصى شى‏ء محفوظ مى‏ماند.

و) ايجاد صورت بدون ماده
خداوند متعال همان‏گونه كه بر ايجاد ماده و صورت قادر است، بر ايجاد صورت بدون ماده نيز قدرت دارد؛ مانند صورت‏هاى مثالى و برزخى.
صورت‏هاى خيالى اشيا را برزخ متصل گويند و جسم برزخى را كه پس از مرگ انسان، روح به آن تعلق مى‏گيرد، برزخ منفصل مى‏نامند. صورت‏هاى علمى اشيا بدون مقدار است؛ مانند صورت انسان در آينه يا در خواب. بنابراين، روح انسان در قيامت به بخشى از همين مواد عنصرى بدن جسمانى تعلق گرفته و با افاضه صورت شخصى به وسيله قالب مثالى كه برخاسته از صورت شخصى و جسمانى آحاد و نفرات است، افاضه مى‏شود. البته صورت شخصيه در قيامت با اعمال، عقايد، ملكات اخلاقى، فضايل و رذائل تناسب ماهوى دارد و در عين اين‏كه بعضى‏ها ممكن است حيوان‏گونه محشور شوند، ليكن شناخته مى‏شوند. شواهدى از آيات و اخبار بر اين تصوير مى‏توان ارائه داد.
در قرآن، نهج‏البلاغه و روايات از زنده شدن استخوان‏هاى پوسيده و بازگشت ذرات پراكنده بدن، به‏گونه متواتر سخن به ميان آمده است، همان‏گونه كه از حشر انسان به صورت اعمال، عقايد و فرهنگ نيز گفتگو شده است، تا آن جا كه امام صادق(ع) در خانه خدا شكل واقعى برخى از حجاج را به يكى از اصحابش نشان داد و فرمود: «اگر انسان محشور شويد، از شفاعت ما بهره‏مند خواهيد بود».

تصوير ششم: معاد انسان
زير بناى اين تصوير را - كه از آن نگارنده است - چند اصل علمى و عقلى تشكيل مى‏دهد:

الف) تشكيل انسان از جسم و جان
به رغم پندار برخى از فيلسوفان، جسم در ساختن واقعيت انسان كاملاً سهيم مى‏باشد؛ و به عقيده ملاصدرا، روح كه جوهره آدمى است از جسم به وجود آمده و به همان‏گونه كه در گذشته گفتيم انسان يگانه حقيقتى است كه داراى دو نوع فعاليت است: نمودهاى روانى و مادى. همين نمودهاى مختلف باعث شده است دانشمندان توفيق يابند ميان فعاليت‏هاى فيزيولوژيكى و روانى انسان به دشوارى تفاوتى بيابند، و بفهمند انسان دو جنبه دارد: جسم و جان. آثار جسمانى با ابزار علمى قابل سنجش است، ولى نمودهاى روانى به هيچ وجه قابل اندازه‏گيرى نيست. زيست شناس بزرگ دكتر كارل مى‏نويسد:
بدن در عين حال كه فعاليت‏هاى فيزيولوژيكى دارد، فعاليت‏هاى روانى نيز از خود نشان مى‏دهد... به طور اجمال جسم و جان، تصاوير مختلفى از شى‏ء واحدى است كه با طريقه‏هاى متفاوتى به دست آمده، و انتزاعاتى است كه فكر ما از موجود يكتايى كرده است. تناقض ماده و روح به جز اختلاف دو قسم تكنيك چيز ديگرى نيست. خطاى «دكارت» در اين بود كه اين انتزاعات را واقعى پنداشته و «تن» و «روان» را، نامتجانس نگريسته [بود]! اين دو گانگى همه‏جا بر دوش تاريخ علم انسان، بار سنگينى بوده و مسأله غلط روابط «جسم و جان» را به‏وجود آورده است.(٩)
وى سپس جسم و جان را به ماده و شكل آن تشبيه كرده و مى‏گويد:
جان با جسم مانند شكل و مرمر در يك مجسمه به هم آميخته است و نمى‏توان بدون تراشيدن يا شكستن سنگ مرمر، شكل مجسمه را تغيير داد.(١٠)
او سپس مى‏گويد: انسان در عين وحدت؛ آثار مختلفى از خود بروز مى‏دهد كه ادراكات ظاهرى ما اين‏گونه پديده‏ها را به صورت شكل‏هاى نامتجانس درك مى‏نمايد و انسان را به دو قسمت متضاد، تجزيه و تقسيم مى‏نمايد. عبارت او چنين است:
انسان مجموعه واحدى است كه نمى‏توان آن را به قطعات مختلفى تقسيم كرد! اگر اعضايش را از هم جدا كنند، زنده نخواهد ماند، [ولى‏] با آن‏كه تقسيم‏ناپذير است، جنبه‏هاى مختلفى [از خود] نشان مى‏دهد. اين جنبه‏ها اشكال نامتجانس است كه ما از وحدت وجود آدمى به وسيله حواس خود درك مى‏كنيم.(١١)
بنابراين انسان مسؤول و مكلف از دو چيز ساخته شده است، كه با فقدان يكى از آن دو مسؤوليتش منتفى مى‏گردد؛ به همين جهت جسم يا روح به تنهايى مورد تكليف الهى و قانونى واقع نمى‏شود، زيرا جسم و روح به تنهايى، واقعيت انسان متعهد و موظف را تشكيل نمى‏دهد، به عبارت روشن‏تر: روح انسان مكلف، غير از خود اوست؛ همچنين جسم به تنهايى، آن آدم مكلف نيست، بلكه ميان جسم و جان يك علاقه جوهرى و طبيعى وجود دارد، كه نمايشگر وحدت و رابطه ذاتى ميان آن دو است؛ از اين رو تكامل روح و اخلاق از راه جسم قابل تصور است. در هر صورت پيوستگى و تأثير متقابل روح و بدن را نمى‏شود ناديده گرفت. برخى از فيلسوفان يونان با دقت‏هاى خيالى و موشكافى‏هاى فلسفى ميان جسم و روح دوگانگى برقرار كرده، و واقعيت انسان را فقط روح دانسته‏اند و جسم را از حقيقت انسان انداخته‏اند، تا آن جا كه بدن را لانه‏اى براى مرغ روح و يا مركب و لباسى براى جان تصور كرده‏اند، ولى ارسطو براى اولين بار متوجه شد نمى‏توان رابطه روح و جسم را سطحى و ظاهرى انگاشت، بلكه يك ارتباط عميق‏تر و دقيق‏ترى بايد ميان آن دو باشد؛ روح و بدن مانند ماده و صورتند، ولى چون روح مجرد است، بايد گفت صورتى با ماده است، نه در ماده.
در عصر اخير فلاسفه و دانشمندان غرب در رشته‏هاى فيزيولوژى و روان‏شناسى به نتايج چشمگيرى دست يافتند و زمينه براى شناخت چگونگى ارتباط روح و بدن بيش از پيش فراهم شد. قبل از آنها ملاصدرا با كشف حركت جوهرى، ارزش فوق‏العاده‏اى براى ماده آفريد. او معتقد است ماده در دامن خود مى‏تواند روح را خلق كند و بپرورد تا جايى كه به مرحله تجرد برسد. با كشف حركت جوهرى، فاصله ميان فيزيك و متافيزيك (طبيعت و ماوراى طبيعت) از بين رفت و ثابت شد يك موجود مادى در سايه تكامل مى‏تواند به موجود غير مادى تبديل گردد و از بدن مايه بگيرد. معناى «جسمانيّة الحدوث و روحانية البقاء» همين است. اگر كسى طرفدار افلاطون باشد و روح را همه كاره بداند، نمى‏تواند انكار كند كه تكاليف و وظايف متوجه انسان مشهود است و راه تكامل روح نيز با انسان مجسم امكان دارد؛ نه روح مجرد؛ زيرا در قوانين بشرى و مقررات الهى روان به تنهايى قابل تكليف نيست، هم‏چنان كه جسم بدون روح نيز مورد خطاب نمى‏باشد. آنچه را كه قانون، انسان مى‏شمارد و مذاهب الهى آدمش مى‏شناسند، همين هيكل متحرك است كه داراى عقل، اراده و آزادى عمل است. گذشته از اين، ما هنوز به اسرار وجود خود پى نبرده‏ايم و حقيقت خود را نشناخته‏ايم، از كجا مى‏دانيم كه جسم، در واقعيت آدمى تأثير ندارد؟ جسم و روان در اعمال و كردار و عقايد سهيمند. به عبارت روشن‏تر انسان مركّب از جسم و جان است، كه خادم يا خائن مى‏شود. به هر حال نقش جسم و روح در تعلق تكليف و توجه مسؤوليت‏ها مورد ترديد نيست. تنها اختلافى كه در اين موضوع به چشم مى‏خورد، در چگونگى دخالت آن دو مى‏باشد.(١٢)
تمام دانشمندان و قانون‏گذاران جهان اتفاق نظر دارند، مسؤوليت‏هاى قانونى - چه حقوقى و چه جزايى - متوجه انسانى است كه از جسم و جان تركيب يافته باشد، جسم بدون جان و روح بدون كالبد مسؤوليتى ندارد. بايد حشر در قيامت هم با بازگشت روان به تن تحقق پيدا كند. نمى‏توان گفت مجازات و وظايف قانونى متوجه انسان محسوس است، ولى برانگيختگى در رستاخيز متوجه روح نامحسوس مى‏باشد! بنابراين معاد جسمانى به هيچ‏وجه به مسأله شناخت حقيقت انسان متكى نخواهد بود، چون حقيقت انسان هر چه باشد، وظايف قانونى و پاداش و كيفرها بايد به انسان محسوس خارجى توجه پيدا كند و جسم و جان هيچ كدام به تنهايى مورد بازخواست نخواهد بود.

ب) تغييرات دايمى كالبد
جسم آدمى از توده‏هاى متراكم سلول تشكيل يافته است. زيست شناس بزرگ فرانسوى دكتر كارل مى‏گويد:
در مجموع بدن آدمى، دو ميليارد سلول يا دو ميليارد ملكول آلبومين وجود دارد.(١٣)
از نظر فيزيولوژى تمام سلول‏ها در حال تبديل و تبدلند، و هنگامى كه پير مى‏شوند، نمى‏توانند درست تغذيه نمايند. اين سلول‏ها به صورت فضولات و يا به شكل انرژى از بدن رخت بربسته و بلافاصله سلول‏هاى تازه‏ترى جاى آنها را پر مى‏كند. اين تحولات همواره در ساختمان جسمانى ما جريان دارد. حتى برخى از دانشمندان معتقدند در مدت هفت سال يا بيش‏تر و كم‏تر تمام قسمت‏هاى داخلى و خارجى بدن ما تغيير مى‏كند. در اين صورت اگر كسى با ديد علمى به بدن خود بنگرد، مى‏داند كه اين بدن، غير از بدن هفت سال پيش است؛ زيرا در اين مدت از پوست ظاهرى گرفته تا عمق بدن - با مختصر تفاوتى، در كوتاهى و درازى عمر سلول‏ها - به طور كلى تغيير يافته است. به عقيده دكتر كارل:
هر چه از عمق به سطح مى‏آييم، سلول‏ها پيرتر مى‏شوند و در سطح خارجى اين سلول‏هاى مرده قطعات منظمى به صورت ورقه قرار مى‏گيرند. ورقه‏هاى رويين مى‏افتند و ورقه‏هاى زيرين جاى آنها را مى‏گيرند... خون نيز بافتى، مانند بافت‏هاى ديگر بدن است و تقريباً شامل سى هزار ميليارد گلبول قرمز و پنجاه ميليارد گلبول سفيد است كه اينها در مايعى به نام پلاسما شناورند.(١٤)
انسان از مرحله جنين تاكنون پيوسته در حال دگرگونى و خلع و لُبس است.

سوخت‏وساز سلول‏ها
فيزيولوژيست‏ها معتقدند هر حركتى كه از انسان يا حيوان سر مى‏زند، يك دسته از سلول‏هاى بدن مانند بنزين مى‏سوزد؛ و هر عملى كه انجام مى‏دهند، قسمتى از نسوج بدن مبدل به انرژى گرديده و بدن را ترك مى‏گويد و سلول‏هاى تازه‏اى جاى آنها را پر مى‏كند؛ بنابراين اصل علمى كالبد جسمانى ما پيوسته در حال اتلاف و دگرگونى است و در نتيجه بدن هر انسانى در دوران زندگى چندين بار - با اختلاف آرا در تعيين مدت - از بين رفته و تجديد مى‏گردد.
«موليشوف» مى‏گويد:
در هر ماه - يك مرتبه - تمام بدن ما عوض مى‏شود. «فلورنس» معتقد است كه: تجديد تمام سلول‏هاى بدن در طى مدت هفت سال به انجام مى‏رسد.(١٥)
بنابراين پيكر ما بدون اندك توقفى در حال تجديد و جايگزينى است. اين موضوع (سوخت و ساز سلول‏ها) و تغيير آن از نظر پزشكان و به ويژه از ديد بافت‏شناسى و آسيب‏شناسى، قابل بررسى و بحث است؛ مثلاً حركت، عرق ماده تراوشى يك سلول زنده است و يا حركت، هنگامى است كه شخص بيمار است، و گرنه لاشه يك سلول عادى در حال سلامتى به وسيله سلول‏هاى بيگانه خوار ربوده مى‏شود، مانند عزرائيل كه جان را مى‏ربايد.

ج) بقاى شخصيت انسان
در تمام حالاتى كه بدن در معرض دگرگونى قرار دارد، شخصيت انسان تغييرنكرده و پيوسته به حال خود باقى مى‏ماند. براى روشن شدن اين موضوع مثالى‏مى‏آوريم:
اگر به نهر آبى كه در جريان است، دقيق شويد، در هر نقطه آن به تناسب زمين و شكل آن، تصوير مخصوصى را مشاهده خواهيد كرد. اين شكل تا هنگامى كه آب كم و زياد نشده واز بيرون چيزى به آن محل نرسد، ثابت مى‏ماند، به‏گونه‏اى كه اگر در فاصله چند روز، چندين‏بار از يك نقطه يا نقاط ديگر عكس گرفته شود، در تمام عكس‏ها يك منظره بدون هيچ تفاوتى منعكس مى‏شود، در صورتى كه در تمام دقايق، ذرات آب در حال تبديل و جايگزينى است، اما شكل آب به تناسب مكان‏ها به وضع ثابت خود باقى است.
در اين جا سؤالى مطرح مى‏شود: اگر سلول‏ها مانند قطرات آب پيوسته در حال تغييرند، چگونه، بقايى براى شخصيت آدمى قابل تصور است؟!
در پاسخ مى‏گوييم حافظ شخصيت انسان‏ها در اولين مرحله، جان است، كه در وجود و بقاى جسم و حفظ روحيات انسان سهم به سزايى دارد، علاوه بر يك واقعيت جسمانى كه حافظ ويژگى‏هاى مادى انسان است. پيوند ناگسستنى ميان جسم و جان از اهميت بيش‏تر روح نمى‏كاهد، ولى در هنگام تكليف، انسان مورد توجه است و آن هم تركيبى است از جسم و جان. معتقدان به روح مى‏گويند:
جسم ثابتى‏(١٦) در انسان وجود دارد كه در واقع نگهدارنده شكل و رنگ و خاصيت‏هاى طبيعى و غريزى هر انسانى محسوب مى‏گردد، و همچون عكس خورشيد و ماه است، كه روز و شب بر سطح نهرى افتاده باشد؛ با اين‏كه آب در جريان است و موجى مى‏رود و موجى ديگر جايگزين مى‏شود، ولى در همان حال عكس ماه و خورشيد برقرار است.(١٧)

شد مبدل آب اين جو چندبار
عكس ماه و عكس اختر برقرار

روح و جسم ثابت بدن، نيز مانند عكس ماه و خورشيد به رودخانه بدن تابيده و هر چند ملكول‏هاى بدن تغيير مى‏كند، ولى در شخصيت وى كوچك‏ترين دگرگونى روى نمى‏دهد. روح چه مجرد باشد، چه نباشد، نمى‏تواند شخصيت تمام عيارى براى بشر باشد؛ زيرا جسم نيز در شخصيت انسان‏ها نقش دارد، اگر چه از نظر اهميت، مانند روح نباشد. حضور جسم و جان ضرورت دارد و بافقدان هر كدام عذاب و لذت معمولى قابل درك نخواهد بود.

د) فرضيه جسم ثابت
فيزيولوژى مى‏گويد: كالبد مادى انسان پيوسته در حال دگرگونى است، ولى شمايل و ويژگى‏هاى فيزيولوژيكى آن پيوسته ثابت مى‏ماند؛ تناسب اندام، چگونگى افكار، گستره انديشه و آرمان و سرانجام دستاوردهاى روحى و تمام ويژگى‏هاى شخصى - حتى شكل و رنگ وى - از تغيير در امان است.
اين موضوع از مسائل حل ناشدنى، فيزيولوژى است؛ اگر چه برخى از افراد براى حل اين معما اظهار داشته‏اند: ثبات اين آثار روحى و جسمى مربوط به سلول‏هاست، زيرا هر سلولى كه مى‏رود، تمام ويژگى‏هاى خود را به سلول بعدى مى‏سپارد؛ ولى بايد اعتراف كرد متخصصان فن، به اين گفته قانع نمى‏شوند؛ به همين جهت دكتر كارل، در اين زمينه مى‏گويد:
علومى كه از موجودات زنده به طور عموم و از فرد آدمى به خصوص بحث مى‏كنند، اين قدر پيشرفت نكرده و هنوز در مراحل توصيفى باقى مانده‏اند. حقيقت اين است كه انسان يك مجموعه پيچيده و غير قابل تفكيكى است كه نمى‏توان او را به آسانى شناخت.(١٨)
وى مى‏افزايد:
در واقع جهل ما از خود، زياد است و نواحى وسيعى از دنياى درونى ما هنوز ناشناخته است و بيش‏تر پرسش‏هايى كه مطالعه كنندگان در زندگى انسان طرح مى‏كنند، بدون پاسخ مى‏ماند.(١٩)
پرسش فوق از آن سؤالاتى است كه بدون جواب مانده است. برخى از متفكران مى‏گويند: حل اين مشكل از عهده علم بر نمى‏آيد؛ زيرا سلول و خواص موجود در آن، هر دو ماده است و بايد تحول يابد. فقط لازم است معتقد باشيم يك امر مجهول و ناشناخته‏اى در بدن انسان وجود دارد، كه سرمنشأ حفظ ويژگى‏هاى اخلاقى و نگهدارنده مشخصات فردى است؛ آن حقيقت نامريى از آغاز ولادت تا پايان عمر ثابت در بدن انسان باقى مى‏ماند و با تغييرات دايمى بدن، تبديلى در آن حاصل نمى‏شود. متكلمان و علماى مذاهب و همچنين فيلسوفان، هركدام با نام خاصى از اين جسم ثابت ياد كرده‏اند؛ گاهى به نام «اجزاى اصليه» و زمانى جسم برزخى و قالب مثالى؛ در كلمات رهبران اسلام از آن به «طينت» تعبير گرديده است.
قرآن مجيد اين نويد را به جامعه بشر داده است كه:
به زودى نشانه‏هاى قدرت‏خود را در درون جان انسان و جهان به آنها نشان مى‏دهيم، تا حق براى آنان آشكار گردد.(٢٠)
بر اساس همين نويد الهى و پيشرفت علوم مختلف، طينت‏(٢١) يا قالب مثالى - اگر نظر برخى از الهيون صحيح باشد - تا حدودى روشن شده و مشكل فوق را مى‏تواند تفسير كند، زيرا گروهى از روح شناسان غرب عقيده دارند از راه آزمايش‏هاى پيگير و تجربه‏هاى فراوان با تكنيك‏هاى مخصوص، به وجود يك جسم سيّال و لطيفى - غير از قالب ضخيم كالبد - در انسان پى برده‏اند، و نامش را «پريسپرى» يا جسم فلكى گذاشته‏اند. اين جسم است كه به كمك روح، حافظ شخصيت جسمانى و روحانى مى‏باشد. دانشمندان روح شناس مدعى‏اند وجود چنين امرى را پس از بررسى بسيار كشف كرده‏اند. آنها مى‏گويند: خاصيت روحى و جسمى را دو عامل نگه مى‏دارد؛ يكى نفس عاقله و ديگرى جسم لطيف نامريى، كه واسطه برقرارى ارتباط ميان روح و قالب مادى مى‏باشد. اولى، حافظ معلومات و اخلاقيات، و دومى حافظ خصوصيات شكل و رنگ و غرايز و آثار جسمانى است. لباس غليظ و مادى (كالبد محسوس) هميشه در حال تبديل است و تا موقعى كه سلول‏ها و اجزاى آن تغيير نكرده، انسان مى‏تواند بگويد: خون من، و يا گوشت بدن من؛ ولى هنگامى كه از بدن به صورت‏هاى گوناگونى جدا گردد، اين نسبت را از دست مى‏دهد؛ مانند قطعه گوشتى كه از بدن شخصى جدا شده و جزو خاك يا گياهى گرديده است، و نمى‏توان گفت: اين گياه يا اين مشت خاك، جزو بدن آن شخص است. بنابراين حافظ شخصيت انسانى به عقيده اين گروه، روان و جسم ثابتى است كه از آن به قالب مثالى يا «پريسپرى» تعبير مى‏شود، كه دانشمندان اشعه آن را با وسائلى مشاهده نموده‏اند. در كتاب المذهب الروحانى نوشته «عبدالله اباحى» كه از دانشمندان معاصر به‏شمار مى‏رود، درباره چگونگى جسم ثابت و تاريخ كشف آن آمده است:
اين مطلب با آزمايش و تحقيق ثابت شده است كه انسان از سه چيز تركيب يافته است: نفس عاقله، جسد مادى غليظ - كه روان براى اتمام مقاصد معنوى مدتى در آن قالب متمركز شده است - وآخرين چيز جسم روحانى است، كه جسمى لطيف و رابط ميان نفس عاقله و جسد مادى است. هنگامى كه مرگ فرامى‏رسد، نفس عاقله، لباس مادى و خشن را از خود درآورده، تنها جسم روحانى از وى باقى مى‏ماند، كه از ماده بسيار لطيفى - كه از شدت سبكى و لطافت با هيچ يك از حواس ظاهرى درك نمى‏شود و واسطه رساندن تأثيرات خارجى از مجراى حواس ظاهرى است تشكيل شده است. اين ماده تصميمات روح را به جسم مى‏رساند. در سال ١٩٠٤ م. اشعه اين جسم ثابت در خارج از بدن كشف شد، و دكتر «شاربانتى» مجموع تجارب و آزمايش‏هاى خود را در اين باره در ١٩٠٣ به آكادمى علوم فرانسه ارائه داد.(٢٢)
آن‏گاه درباره خصوصيات اين جسم مى‏نويسد:
اين جسم روحانى از نفس عاقله هرگز جدا نمى‏شود و پيوسته همراه آن مى‏باشد، چه در قالب كثيف مادى و دنيوى و چه پس از مرگ. جسم وسيله‏اى براى كارهاى روح است. صورت آن جسم همان شكل بشرى خود انسان است، و حقيقت آن بر ما پوشيده است.(٢٣)
«كاميل فلاماريون» در يكى از نوشته‏هايش از اين جسم به «جسم فلكى» نام برده و مى‏نويسد:
اتصال روح به بدن به وسيله جسم فلكى است كه پس از مرگ هم او را نگه مى‏دارد.(٢٤)
دانشمند ديگرى نيز در اين باره مى‏گويد:
پريسپرى كليه مكتسبات و فضائل حاصله موجود را در خود ثبت و ضبط كرده، نگه مى‏دارد و تمام معلوماتى را كه روح در طى زندگى جسمانى به دست مى‏آورد، در دِماغ جسم سيّال يا پريسپرى با خطوط لامع و درخشنده منقش و حك مى‏شود.(٢٥)
و در جايى ديگر مى‏خوانيم:
يك دسته از دانشمندان و علماى معروف از قبيل گوستاولبون، كورى، بكرل و غيره از روى تجارب و امتحانات علمى و قطعى، دقت و كثيرالنفوذ بودن اين عنصر لطيف را ثابت كرده‏اند. بايستى گفت كه پريسپرى ماده‏اى است بسيار سريع النفوذ كه از كليه اجسام و حتى از اجسامى كه به نظر ما غير قابل نفوذ مى‏رسد، عبور مى‏كند. اين ماده خشن بدن جسمانى كه دائماً به واسطه جريان حياتى تجديد مى‏شود، عبارت از ركن ثابت و لايتغير انسانى نيست، بلكه آن پريسپرى است كه ساختمان و هيكل جسمانى و تمام آثار و قيافه در كليه ادوار حياتى از روى آن نقش بسته و تنظيم شده و از اين‏رو مى‏توان پريسپرى را به قالب نرم قابل انبساط و انقباضى تشبيه نمود كه بدن جسمانى در روى آن تجسم پيدا مى‏كند... .(٢٦)
دانشمند ديگرى پس از اين‏كه ويژگى‏هاى اين جسم را تشريح مى‏كند، چنين‏مى‏نويسد:
از جمله مطالبى كه تجربه و امتحان ثابت و مسلّم داشته، آن است كه روح همواره در تمام ادوار و اكوان مصاحب با جسم سيّالى است كه آن را «پريسپرى» نام گذارده‏اند. اين جسم كه به منزله قالب و غلاف روح است، داراى تمام قوانين و خصوصياتى است كه براى تشكيل و تعمير بدن مادى ضرورت داشته و ضمناً اعمال روح را هم به منصه ظهور مى‏رساند. اين قوه خارق‏العاده كه در جلسات روحى، جسد مادى خود را تجسم مى‏بخشد، در كمال وضوح ثابت گشته و اندك ترديدى در عمل آن به جاى نمانده است....(٢٧)
بنابراين جسم برزخى آدمى و يا «پريسپرى» از اجسامى است كه در دنيا و آخرت همراه انسان است و مى‏تواند عامل تجمع ذرات بدن باشد.

ه) علم و قدرت
طبق اصل بقاى ماده و انرژى، ذرات بدن و نيروهايى كه از فعاليت انسان توليد مى‏شود، از صحنه جهان محو و نابود نمى‏شود، اگر چه به موجب آيات و روايات بازگشت همه ذرات بدن ضرورت ندارد، بلكه قسمتى از جسم انسانى به نام طينت كه به شكل ذرات اتم يا به شكل ديگرى در قبر باقى مى‏ماند، براى تشكيل بدن در قيامت كفايت مى‏كند، ولى براى جذب و جمع طينت‏ها و برخى از اجزا و انرژى‏هاى بدن، علمى وسيع و قدرتى لايزال لازم است، تا اشخاص را با تمام خصوصيات فردى بشناسد و بسازد؛ از خطوط انگشتان گرفته تا ساختمان جسم و مويرگ‏ها. در زندگى دوباره بدن، تجديد وضعيت صلب پدر و رحم مادر ضرورت ندارد، بلكه طينت‏ها در محيط بيرون با يارى محيط مى‏توانند مواد لازم را به خود جذب كرده و بدن اوليه خويش را بسازند.
همان‏گونه كه دكتر «الكسيس كارل» در ١٩١٢م. در آزمايشگاه «اتازونى» قلب جوجه نارسيده‏اى را در آورده، با اصول علمى غذا داد و مشاهده كرد در طى يك شبانه روز دو برابر شده و پس از ٢٤ ساعت ٨ برابر و به همين ترتيب ١٦ و ٣٢ برابر شد، گفته شد اگر تا ده سال ديگر به همين منوال بزرگ مى‏شد، به چهل ميليون برابر كره زمين مى‏رسيد.
خدايى كه به انسان‏ها چنين مغز و قدرتى عطا كرده، آيا نمى‏تواند در بيرون از رحم مادر، با سرعت بدن‏ها را بسازد؟!
يكى از جامعه شناسان مى‏نويسد: «رائول مارتين» بيولوژيست انگليسى كه روى سنگ‏ها تحقيقات بسيارى كرده، مى‏گويد: در سنگ‏ها بيش از جانوران و موجودات زنده، اسرار آفرينش وجود دارد. اين دانشمند روى فسيل‏ها كه از نظر فيزيكى حياتى در آنها مشاهده نمى‏شود، مطالعات بسيار و آزمايش‏هاى بى شمارى كرده است؛ مثلاً تكه‏اى از آنها را برداشته و ١٢٠٠ درجه حرارت داده، سپس قطره‏اى از اين سنگ مذاب را زير ميكروسكپ‏هاى قوى گذاشته و مشاهده كرده است ميليون‏ها موجود زنده به سرعت در حركتند. او از آنها فيلم گرفته و سير تكاملى آنها را مشاهده كرده و ديده است رشد اين سلول بى‏شكل، درست مانند رشد جنين در رحم مادر است. وى مى‏گويد: در تمام اين ذرات كه زمانى داراى حيات بوده، هم اكنون نيز حيات هست، ولى در حال توقف است؛ نه اين‏كه از بين رفته باشد. هر گاه اين سلول‏ها در وضعيت مساعدى قرار گيرند، حياتشان تجديد خواهد شد. بنابراين بايد گفت بشر با مرگ پايان نمى‏پذيرد، بلكه پس از مرگ حيات تازه‏اى پيدا مى‏كند.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. ابوعلى سينا، الهيات شفا، مقاله ٩، فصل ٧؛ نجات، ص ٤٧٧.
٢. تنها امتيازى كه طرفداران اين نظريه دارند، اين است كه مى‏گويند: حيات در ابتدا از آب زلالى كه فرآورده عناصر مختلف و داراى خاصيت نفوذ و انقسام و توليدمثل است، به وجود آمد، ولى چگونه از اين ماده رقيق و نافذ انواع موجودات پديدار گشته و ياخته‏هاى اوليه - كه هر كدام اثر و خواص موجودات بى‏شمارى را دربردارند و مبدأ پيدايش هرگونه پديده‏اى هستند - پيدا شده‏اند؛ هنوز قدرت علمى بشر از حل اين معما عاجز است.
٣. المنار، ج‏٨، ص ٤٧٤.
٤. پايان دنيا، ص‏١٢٨.
٥. پايان دنيا، ص‏١٣١.
٦. درگذشته گمان مى‏كردند سنگ و گِل آفرينش از دو چيز متباين تركيب يافته است، كه يكى را «ماده» و ديگرى را «انرژى» مى‏ناميدند؛ ولى با مطالعات عميق‏تر دانشمندان فاصله ميان ماده و انرژى را برداشتند و ثابت كردند ماده دو حالت دارد: حالت انجماد - كه خود ماده است - و حالت انبساط كه انرژى است. به عبارت ديگر ذخيره بسيارى از انرژى‏هاى درهم‏فشرده، ماده را به وجود مى‏آورد، مثلاً انرژى يك گرم خاك مى‏تواند تا يك سال و يا بيش‏تر برق تهران را تأمين كند! راديو آمريكا در فروردين ١٣٣٤ در ترجمه بيانيه‏اى كه به مناسبت در گذشت بزرگ‏ترين رياضى دان قرن «آلبرت‏انيشتين» خواند، در ضمن گفتگو سخن را بدين جا كشاند كه تا اواخر قرن نوزده تكليف فيزيك دانان و دانشمندان علوم روشن بود كه سنگ و گِل خلقت از دو چيز تشكيل گرديده است؛ يكى: جرم و ديگرى نيرو؛ ماده به نظر آنها قابل استحاله بود، ولى فناپذير نبود؛ و نيرو از نظر آنان دستخوش زوال نمى‏شد، ولى امكان داشت از شكلى به شكل ديگر در آيد؛ مواد به نيرو تبديل مى‏گردد، ولى فانى نمى‏شود. هيچ دانشمندى ميان جرم و نيرو رابطه‏اى نمى‏شناخت، آن گاه «انيشتين» بايك فرمول رياضى كه نشانى از الهام داشت، جرم و نيرو را يكى دانست؛ حتى مقدار انرژى حاصله از مقدار معينى از ماده را نيز تعيين كرد، بدين‏گونه فاصله ميان ماده و انرژى از بين رفت و ثابت شد جرم، انرژى متراكم است و انرژى، جرمى است كه با مجذور سرعت سير نور در حال جهش مى‏باشد. هنوز نيمه اول قرن بيستم سپرى نشده بود كه انفجار اتمى درستى فرضيه انيشتين را ثابت كرد. انيشتين عملاً ثابت كرد جرم و نيرو در واقع يكى هستند. (تبديل ماده به نيرو، ص‏١٩١ - ١٩٢، با تلخيص).
فرمول معروف «انيشتين» كليد دو گنج انرژى اتمى است، و به ظاهر خيلى ساده است. اين فرمول عبارت است از: انرژى مساوى است با جرم به گرم ضرب در مجذور سرعت سير نور به سانتى‏متر در ثانيه؛ نتيجه عملى اين فرمول اين است كه اگر يك گرم ماده را - از هر جنسى كه باشد، مثل: ريگ بيابان، آب دريا و يا اورانيوم - بخواهيم به نيرو تبديل كنيم، مقدار انرژى آن برابر با قدرت انفجار بيش از سى هزار تن ديناميت است. اين قدرت - به گفته هاتف - آفتابى است كه در دل ذره اتمى نهفته است (دل هر ذره‏اى كه بشكافى، آفتابيش در ميان بينى). فريد وجدى، در جلد هشتم دائرةالمعارف، ص‏٤٩١ به اين موضوع اشاره مى‏كند.
٧. «و هر انسانى، اعمالش را بر گردنش آويخته‏ايم؛ و روز قيامت، كتابى براى او بيرون مى‏آوريم كه آن را در برابر خود، گشوده مى‏بيند! (اين همان نامه اعمال اوست!) و سپس خطاب مى‏رسد: نامه اعمالت را بخوان، كافى است كه امروز، خود حسابگر خويش باشى!». «اسراء (١٧) آيه ١٣ - ١٤».
٨. مجله دانشمند، سال‏٦، ش‏٦، ص‏١٤ - ١٦.
٩. انسان موجود ناشناخته، ص‏١٢٩.
١٠. همان، ص‏١٢٩.
١١. همان، ص‏٥٦.
١٢. برخى از دانشمندان جسم و روح را به‏گونه تركيب و جزئيت دخيل مى‏دانند؛ گروهى به‏گونه شرطيت و آليت؛ به اين معنا كه: تكاليف قانونى و مسؤوليت آن، متوجه جسم است، به شرط تعلق روان و بالعكس؛ به همين دليل هيكل بى روح مسؤوليتى ندارد، چون شرط تكليف كه ارتباط روح است، مفقود است. آنهايى كه مسؤوليت و وظيفه را مستقيماً به روح مربوط مى‏سازند، در صورتى كه روح در كالبدى تجلى نمايد، اين اعتقاد را دارند، و گرنه در جهان ارواح، تكليفى براى روح وجود ندارد.
١٣. انسان موجود ناشناخته، ص‏٨٧.
١٤. همان، ص‏٧٦.
١٥. آيين رستگارى، ص‏٨٤.
١٦. مقصود از جسم ثابت، ثبوت نسبى است، نه جسم تغييرناپذير عقلى و علمى؛ زيرا در قلمرو ماده و طبيعت همه چيز در حال تغيير است و چيز ثابتى وجود ندارد. بنابراين جسم ثابتى نيز وجود ندارد، تا در اثر ثباتش، حافظ بقاى انسان باشد. بلكه منظور از جسم ثابت اين است كه ذرات خود را جمع مى‏كند و از اختلاط با مواد ديگر خود را حفظ مى‏كند.
١٧. در اين مسأله بايد گفت: اولاً نه در عمق آب و نه در سطح آن، عكس وجود ندارد، بلكه اگر چشم بر آب افتد، در اثر شفافى آب، نور چشم به سوى خورشيد و ماه انعكاس يافته و خورشيد را در جاى خويش مشاهده مى‏كند. پس وجود عكس در سطح آب پندارى بيش نيست. ثانياً بر فرض وجود عكس در نهر آب به‏گونه «شخصى» نيست، بلكه «وحدت نوعى» است و اين نوع از وحدت در معاد جسمانى نه تنها سودمند نيست، بلكه پذيرش آن زيان‏آور است.
١٨. انسان موجود ناشناخته، ص‏١٤.
١٩. همان، ص‏١٦.
٢٠. «سَنُريهِمْ آياتِنا فِى الآفاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ». «فصلت(٤١) آيه ٥٣».
٢١. امام صادق(ع) فرمود: «هنگامى كه انسان مى‏ميرد، بدنش متلاشى شده و فقط «طينت» - در قبر - در حال چرخش باقى‏مى‏ماند». (بحارالانوار، ج‏٧، ص‏٤٣).
اتم‏هاى اوليه ساختمان انسان كه - از دستخوش تغيير در امان مى‏باشند - به همان وضع نخستين باقى مانده و ماده اصلى بدن‏اخروى را تشكيل مى‏دهند.
٢٢. المذهب الروحانى، ص ٤٥.
٢٣. همان، ص‏٥٥.
٢٤. اومن، ترجمه عبدالحميد، ص‏٣١٠.
٢٥. عالم پس از مرگ، ص‏٢٦٥.
٢٦. همان، ص ٢٦٤.
٢٧. عود ارواح، ص‏٢٨.

۱۱
بخش پنجم بخش پنجم :

معاد جسمانى از نگاه اديان(٤)


١- خلاصه بحث و نتيجه‏گيرى
با طرح اصول گذشته، ثابت شد هر فردى، از روح و بدن تركيب شده و انسان متعهد و مسؤولى كه مورد خطاب الهى و دستورهاى بشرى است، همين آدم مركب است. تمام اعمال، لذت‏ها و رنج‏ها از چنين آدمى (مركب از روح و جسم) قابل انجام و درك است. از طرفى چون كالبد محسوس، پيوسته در حال تكامل است، و در طول زمان عوض مى‏شود، نمى‏تواند تمامى مشخصات فردى را نگه دارد؛ ناگزير جسم سيّال و ثابتى در بدن آدم بايد وجود داشته باشد كه بتواند تمام ويژگى‏هاى اشخاص را حفظ كند. از نظر اسپرتيسم و معتقدان به وجود روح وجود چنين جسم دقيقى اجتناب‏ناپذير است، و طبق دليل‏هاى قطعى، انسان با همين وضع كنونى - با مختصر تغيير صورت - در قيامت محشور مى‏گردد. اگر بازگشت تمام ذرات بدن ضرورى باشد، جسم آدمى از كوه هيماليا بزرگ‏تر خواهد بود! از اين‏رو امام صادق(ع)به بقاى طينت اعتقاد داشته، از سوى ديگر بازگشت ذرات جسم آدمى به مقدار تشكيل يك بدن اشكال عقلى و ايراد شرعى ندارد؛ به همين جهت در روز بازپسين روح به ضميمه جسم ثابت - كه دارنده تمام مشخصات فردى است - به كالبدى كه از ابزار مادى و مقدارى از مواد بدن گذشته ساخته و پرداخته مى‏شود، تعلق خواهد گرفت. بدين وسيله زنده شدن مردگان تحقق مى‏پذيرد؛ البته زندگى دوباره مطابق قانون صورت مى‏گيرد، نه بر اساس زايش‏هاى معمولى؛ زيرا تجديد حيات در انحصار جريان طبيعى كنونى نيست؛ راه‏هاى ديگرى هم براى به وجود آمدن موجودات زنده هست. علم و قدرت الهى موجب تجمع اجزاى پراكنده و بازگشت حيات با تمام مشخصات فردى مى‏شود.

٢- غوغاى شبهه و اشكال‏ها
افرادى در اين مرحله، بسيار شبهه و اشكال كرده‏اند؛ در ميان انواع اشكالات كه قديم‏ترين زمان باقى است، گروهى گمان مى‏كنند با طرح اين‏گونه مسائل، رستاخيز جسمانى در رديف حوادث امكان‏ناپذير و نشدنى قرار گرفته و وجود قيامت و جهان ديگر منتفى مى‏گردد! مشكل ديگر، اعاده معدوم و ديگرى آكل و مأكول است.

٣- اعاده معدوم
شكى نيست كه كالبد جسمانى بشر، پس از مرگ فاسد شده و متلاشى مى‏شود و پس از مدتى ذرات پراكنده آن از بين رفته و معدوم مى‏گردد. غريزه‏ها و نيروهاى روحى هم به دنبال از بين رفتن منبع و سرچشمه اصلى آن‏كه بدن است، نابود خواهد شد؛ اكنون چگونه امكان دارد چيزى كه معدوم شده و از صحنه هستى رخت بربسته است، دوباره وجود پيدا كند و به حالت اوليه باز گردد؟! به تعبير فلسفى، بازگشت معدوم، امرى است نامعقول و غير ممكن. با دستاويز قرار دادن قدرت پروردگار مشكل حل نمى‏شود؛ زيرا اولاً امور جهان بر پايه علت‏هاى طبيعى است و ثانياً امور محال از قلمرو قدرت الهى بيرون است. به تعبير بهتر، امورى كه در شمار محالات قرار دارند، قابليت آن را ندارند كه در قدرت پروردگار قرار بگيرند. چيزى كه به حسب ذات نشدنى است، ممكن نيست در رديف امور شدنى واقع شود.

پاسخ
كسانى كه اين اشكال را كرده‏اند، چنين مى‏نمايد كه با مطالب فلسفى آشنا نيستند؛ زيرا گمان كرده‏اند محال بودن اعاده معدوم كه در فلسفه از آن گفتگو شده، همين مفهوم عاميانه و سطحى است! آنها گمان كرده‏اند اگر يك بحث فلسفى را دستاويز قرار دهند، شبهه مزبور رنگ فلسفى به خود خواهد گرفت و قابل جواب نخواهد بود؛ در حالى كه محال بودن بازگشت معدوم، در صورتى است كه شى‏ء معدوم با تمام خصوصيات زمانى و مكانى و با حفظ كميت و كيفيت باز گردد. البته چنين بازگشتى محال است؛ زيرا موجودى كه در يك زمان معيّن وجود داشته، نمى‏توان عين آن را - حتى حركت الكترون‏ها را - دوباره بر گرداند، و چرخ و فلك، پنبه رشته شده را نمى‏تواند دوباره با حركات معكوس باز نمايد؛ زيرا چرخ زمان به عقب بر نمى‏گردد؛ و دقايق زمان محو شده و قابل برگشت نيست، وانگهى بازگشت زمان با تمام خصوصيات آن، بازگشت «زمانيات» را ايجاب مى‏كند! و اين امر ممكن نيست؛ هر «زمانى» كه پيدا مى‏شود، زمان جديدى خواهد بود، نه همان زمان گذشته، زيرا لحظات زمان با ايجاد، محو مى‏شوند. زمان ذاتاً سيّال و گذراست، و طبيعت بى‏قرارى دارد. معتقدان به معاد جسمانى هيچ گاه چنين ادعايى ندارند كه پس از زنده شدن مردگان، زمان هم بايد عقب گرد كند، و آنچه در آن زمان وجود داشته (زمانيات) نيز برگردد. قطعاً اين امر محال و غير ممكن است، ولى بازگشت ذرات پراكنده امكان دارد؛ چون با اثبات اصل «بقاى انرژى و ماده»(١)، اركان فنا و نيستى متزلزل گرديد. بر اساس اين قانون، اگر گياهى طعمه حيوانى شود، يا هيزمى در كام آتش قرار گيرد، بدون ترديد هستى خود را از دست نمى‏دهد، بلكه به گوشت يا خاكستر تبديل مى‏گردد و صورت آن تغيير مى‏كند، ولى ماده آن دو به حال خود پايدار مى‏ماند. مواردى كه در معرض فعل و انفعالات شيميايى قرار مى‏گيرند و از وضعى به وضع ديگر منتقل مى‏شوند، از نظر علمى مقدار جرم و سنگينى آنها در تمام دگرگونى‏ها و حالات گوناگون يكسان است. سرانجام تغييرات فيزيكى و تبدلات شيميايى كوچك‏ترين اثرى در زيادى و كمى جرم و سنگينى و سبكى مواد جهان ندارد، و جهان با تمام تكامل و تغييراتى كه در آن ايجاد مى‏شود، سنگينى و مقدار حجم فعلى را از دست نمى‏دهد، بلكه همواره به سوى گسترش و سنگينى بيش‏ترى پيش مى‏رود.(٢)

٤- بقاى ذرات بدن
به موجب اصل بقاى ماده و انرژى ذرات بدن انسان به صورت‏هاى مختلف در اعماق زمين و اوج آسمان محفوظ است، و صفات روحى و ملكات اخلاقى كه با روح انسان هم‏آغوشند، هنگامى كه روح به كالبد جسمانى بازگشت كند، انسان دوباره با همان مشخصات گذشته زنده مى‏شود. اين پاسخ اگر چه بازگشت ذرات بدن را ثابت نمى‏كند، ولى شبهه اعاده معدوم را از بين مى‏برد، زيرا به فرض اين‏كه ذرات بدن جمع شود، از پراكندگى خارج مى‏گردد، نه اين‏كه موجب شود معدوم، موجود گردد. مطابق اصول گذشته در قيامت لازم نيست تمام ذرات پراكنده بدن بازگردند؛ زيرا خدا از همين خاك - كه ماده اوليه همه بدن‏هاست - مى‏تواند كالبدهاى آينده انسان‏ها را تشكيل دهد. به فرض آن‏كه مقدارى از ذرات پراكنده بدن باز گردد - هم‏چنان كه برخى از ظواهر بر آن دلالت دارد - باز هم اشكال مذكور حل مى‏شود؛ زيرا هيچ ماده‏اى از مواد عالم از بين نمى‏رود، بلكه از حالتى به حالت ديگر تبديل مى‏شود، و جوهر و حقيقت ماده در طول تمام تحولات و دگرگونى‏ها محفوظ مى‏باشد. هر چيزى كه در جهان موجود شود، از نظر جريان طبيعى از بين نمى‏رود؛ فقط صورت‏هاى مختلفى به خود مى‏گيرد و بديهى است تغيير صورت، معدوم شدن نيست.(٣)

٥- شبهه آكل و مأكول
مهم‏ترين ترفندى كه از روزگار كهن تاكنون دستاويز منكران معاد جسمانى قرار گرفته است، شبهه آكل و مأكول است. اين اِشكال طى گذشت زمان و تحولات علمى، صورت‏هاى مختلفى پيدا كرده است، تا امروز كه به صورت فريبنده‏ترى درآمده است. شكل‏هاى مختلفى كه ايراد مذكور به خود گرفته، در سه موضوع خلاصه مى‏شود.
١. چگونه ذرات پراكنده بدن جمع مى‏شود؟
٢. بدن محشور كدام است؟
٣. كمبود بدن‏ها از روان‏ها چگونه جبران مى‏شود؟ و ذرات پراكنده به چه صورت جمع مى‏گردد؟
در آغاز، اشكال بدين صورت طرح مى‏شود: اگر گوشت بدن مؤمنى به شكلى جزء بدن شخص كافرى قرار گيرد، جاى شبهه نيست كه مطابق اصل قطعى «بَدَلُ ما يَتَحَلَّلُ» يا توليد مثل‏سلول‏ها، اجزاى بدن مؤمن جزو بدن كافر خواهد شد؛ بنابراين اگر در قيامت اجزاى بدن هر كسى بازگشت كند، يكى از آن دو بدن ناقص خواهد ماند. در اين صورت آن كالبد ناقص، يا جسم مؤمن است، يا كالبد كافر؛ اگر ماده بدن مؤمن كمبودى داشته باشد، باعث مى‏شود اجزاى بدن او به همراه بدن شخص كافر وارد جهنم گشته و عذاب شود؛ و اگر ذرات شخص مشرك، جزو بدن موحد شود، باعث مى‏گردد ذرات بدن كافر به خاطر شخص مؤمن، به بهشت رود. اين دو صورت برخلاف عدالت پروردگار است؛ پس معاد جسمانى امكان نخواهد داشت.
در تصوير دوم، اشكال از نظرگاه وسيع‏ترى مطرح شده، چنين گفته مى‏شود: اگر جسم آدمى طعمه درندگان صحرا و يا ماهيان دريا شود، يا در بيابان خوراك كركس و لاشخوران قرار گيرد، و جزو بدن آنها شود، چگونه امكان دارد ذرات پراكنده - با اين وضع - دوباره بدون كم و زياد جمع شود و به صورت بدن سابق دنيوى درآيد؟!

پاسخ متكلمان
در پاسخ به اين شبهه، متكلمان اسلامى دو جواب داده‏اند، كه به طور فشرده نقل‏مى‏شود:

فرضيه اجزاى اصلى
اكثر علماى علم كلام و عقايد در جواب گفته‏اند: خدا ذرات اصلى بدن مؤمن را از دستبرد حوادث حفظ مى‏كند و نمى‏گذارد جزو ذرات اصلى بدن كافر قرار گيرد.
اصولاً ذرات بدن هيچ انسانى جزء بدن ديگرى نمى‏شود و آنچه جزو بدن انسان يا حيوان ديگر مى‏گردد، اجزاى زايد بدن مأكول است، اما ذرات اصلى از دگرگونى كاملاً محفوظ مى‏ماند.
اين نظريه شايد براى زمان گذشته قانع كننده بود، ولى به هيچ وجه امروز قابل قبول نيست؛ زيرا از نظر فيزيولوژى سلول‏هاى بدن آدمى در حال تغيير و جايگزينى است؛ بنابراين اگر بدن انسان طعمه حيوان قرار گيرد، حتماً جزو بدن او خواهد شد، ولى به خاطر تغييرات دايمى سلول‏ها پس از مدتى، يا به شكل نيرو و يا به صورت فضولات به خارج بدن خواهد ريخت. تنها سلول‏هاى عصبى و ماهيچه‏اى و مغز است كه تا پايان عمر باقى مى‏ماند؛(٤) و سپس به صورت مواد خاكى درآمده و جزو مواد تشكيل دهنده بدن ديگرى خواهد گرديد. از اين جهت ماده ثابتى به نام ذرات اصلى - كه متكلمان مدعى آن مى‏باشند - در بدن نداريم.
دومين جوابى كه متكلمان و محدّثان اسلامى داده‏اند، اين است كه: بدن آدمى با فرارسيدن مرگ متلاشى و پراكنده مى‏گردد، ولى طينت كه مايه اصلى و حامل تمام خصوصيات فردى هر انسانى است، به عنوان هسته اصلى كالبد جسمانى در قبر باقى مى‏ماند و برگرد خود مى‏چرخد و جزو بدن هيچ انسانى نمى‏شود؛ و فرضاً اگر هم وارد جسم ديگرى شود، مجدداً خارج مى‏گردد. به مجرد اين‏كه قيامت بر پا شود، طينت‏ها به جنبش درآمده و بدن اخروى را با تمام ويژگى‏هاى دنيوى مى‏سازند. بنابراين در خمير مايه اصلىِ جسم انسان آكل و مأكولى صورت نمى‏گيرد، و عدم كشف علوم طبيعى دليل بر نبود طينت نيست.
اين پاسخ مضمون حديث متشابهى است كه بايد از نظر سند و دلالت بررسى شود، وانگهى درباره اين‏كه طينت چيست، عقايد گوناگونى وجود دارد. بعضى گفته‏اند مقصود از طينت، نفس ناطقه است و برخى گفته‏اند همان طينتى است كه سعادت و شقاوت انسان بدان بستگى دارد. برخى معتقدند طينت همان ذرات اصليه است و جمعى بر اين باورند كه جسم مثالى و برزخى است. گروهى آن را به ذرات اتمى بدن تعبير كرده‏اند. در هر صورت با حديث واحد -آن هم مبهم و متشابه - نمى‏توان مشكل آكل و مأكول را حل كرد. بسيارى از علما معتقدند در اصول عقايد بايد به روايت متواتر و يا مستفيض استناد كرد.

بقاى صورت نوعيه
فيلسوفان الهى پاسخ دقيق‏ترى داده‏اند؛ آنان مى‏گويند: ثابت شده است شخصيت انسان را صورت نوعى او تشكيل مى‏دهد، نه ماده متغير بدن! و نفس ناطقه (روح) كه هستى بدن به آن بستگى دارد، كالبد شخصى خود را هميشه به همراه دارد و هرگز آن بدن شخصى از روح جدا نمى‏شود و آكل و مأكول در آن جسم تحقق پيدا نمى‏كند، بلكه دگرگونى تنها در كالبد محسوس يافت مى‏شود، و كالبد ثابت و اصلى هيچ‏گونه نيازى به قالب كثيف و متغير مادى ندارد. مى‏توان گفت آن جسم ثابت و لطيف در هر ماده‏اى حلول كند، صورت انسانى به وى مى‏بخشد و ازاين‏رو تغييرات پيوسته‏اى كه در ماده بدن حاصل مى‏شود، در شخصيت آدمى تغيير پيدا نمى‏كند؛ زيرا صورت نوعى در تمام تبدلات باقى و ثابت است و حقيقت هر موجودى را در صورت نوعى او بايد جستجو كرد و آن هم همواره ثابت است و جزو بدن ديگرى نمى‏شود.

اصالت روح و ابزار بودن جسم
جواب ديگرى كه مى‏توان ذكر كرد، اين است كه نمود هر انسان، وابسته به روان اوست، نه كالبد جسمانى؛ زيرا بدن ما پيوسته در حال دگرگونى است، از اين‏رو بدن معيّنى در تشخص انسان معتبر نيست، بلكه يك كالبد مبهم و غير معيّنى مى‏تواند تشكيل دهنده شخصيت جسمانى وى باشد؛ زيرا جسم همچون ماده سيّالى است كه صورت‏هاى گوناگون مى‏پذيرد و قابل پذيرش صورت‏هاى مختلف است. از اين نظر براى جسم مادى ما ثبات و بقايى متصور نيست؛ تنها در پناه روح است كه كالبد، تشخص پيدا مى‏كند و ذرات بدن را مى‏شود به صاحب اصلى آن نسبت داد و گفت: دست فلانى و پاى بهمانى، و يا اين عضو را از بدن فلانى قطع كردند و مانند اين انتسابات؛ در حالى كه اگر بدن، خاك شود و به ميوه تبديل گردد، انتساب فوق از بين مى‏رود.
طبق اين پاسخ، شبهه آكل و مأكول از ريشه ويران مى‏گردد؛ زيرا در اين ترسيم لازم نيست در جهان آخرت همان بدن معيّن كه در تاريخ خاصى طعمه درندگان صحرا و يا ماهيان دريا قرار گرفته و جزو بدن حيوان شده، همان ذرات - با تمام مشخصات - دوباره بازگشت كند؛ زيرا ممكن است از ذراتى - كه در گذشته - از بدن او جدا شده - چه به صورت چرك و فضولات و چه به صورت انرژى و غيره - كالبدى ساخته شود و روح بدان تعلق پيدا كند. بدون ترديد به هنگام ارتباط روح به آن جسم، انسان صورت اوليه خود را باز خواهد يافت. عقيده‏اى كه از نظر اسلام ضرورى است، همان شناخت ابتدايى انسان‏هاست؛ بدين معنا كه در صحراى محشر افرادى كه در زندگى دنيوى يكديگر را مى‏شناختند، با ديدن يكديگر خاطرات گذشته آنها تجديد شود و يكديگر را بشناسند. وجود همان ذرات و سلول‏هايى كه در دنيا، انسان‏ها حمل مى‏كردند، در قيامت ضرورت ندارد. در روايات بسيارى آمده است افراد نابينا و كسانى كه ناقص‏العضو بوده‏اند، در رستاخيز، سالم محشور مى‏شوند؛ در حالى كه اگر بازگشت همان ذرات، ضرورى باشد، بايد آن ذرات با همه مشخصات بازگشت نمايد، از طرفى ديگر بايد اعتراف كرد تغييرات چشمگير و قابل توجهى در بدن اخروى ايجاد گرديده، در همان حال مشخصات فردى نيز تا حدودى محفوظ مى‏ماند و افراد با هم اشتباه نمى‏شوند، بلكه امكان دارد فقط به مقدار معينى از مواد بدن ساخته شود و روح با خلاقيت مخصوصى كه دارد، به ضميمه جسم ثابت (پريسپرى) كالبد خاكى را به صورت مناسب درآورد و با طينت - كه در روايت است و منشأ آدمى است - بياميزد؛ آن گاه تمام خصوصيات انسان بازمى‏گردد و خاطرات گذشته و كردار فرستاده شده و پس انداز شده، تجديد مى‏شود. وى هم خود را مى‏شناسد و هم ديگران را، و افراد ديگر نيز او را خواهند شناخت.

بازپرداخت شبهه آكل و مأكول
در بحث گذشته يادآور شديم شبهه مذكور به همراه پيشرفت‏هاى علوم و صنايع، تصوير كامل‏ترى به خود گرفته است و مى‏توان گفت قوى‏ترين اشكالى كه به مسأله معاد جسمانى گرفته مى‏شود، همين مطلب است. طرفداران اين تصور چنين مى‏گويند: طبق قانون «لاوازيه» ثابت شد كه در جهان هستى، نه چيزى به وجود مى‏آيد و نه چيزى معدوم مى‏شود، بلكه مقدار معينى از ماده كه در سرتاسر گيتى وجود دارد، از طريق يك رشته تحول و تكامل، صورت‏هاى گوناگونى به خود مى‏گيرد و به همين جهت پديده‏هاى مختلفى را به وجود مى‏آورد. چون روشن است كه هستى و پيدايش موجودات، اعم از گياه، حيوان، انسان و... با ايجاد مواد تازه‏اى نيست، بلكه همين مواد و عناصر موجود به مرور زمان و گذشت قرن‏ها و اعصار صورت‏هاى گوناگونى مانند كوه، صحرا، حيوان، انسان، اشجار و جماد به خود مى‏گيرد، چه بسا ممكن است مقدار معيّنى از ماده در طول قرن‏هاى متمادى به صورت پيوسته، ماده بدن هزاران انسان را تشكيل دهد و نطفه هر فردى در واقع عصاره بدن مرده‏اى باشد؛ چون طبق قوانين طبيعى، كالبد جسمانى هر فرد در اثر فعل و انفعالات طبيعى و تأثير و تأثرات شيميايى به وسيله مواد غذايى وارد بدن انسان ديگرى مى‏شود، و باز كالبد دومى هم پس از مرگ، ماده اصلى بدن انسان سومى خواهد شد و پيوسته اين دگرگونى‏ها ادامه دارد. اگر بنا شود، به مقتضاى معاد جسمانى تمام ذرات بدن هر فرد در روز قيامت يك جا جمع شود و پس از آن هر روح به همان كالبد دنيوى خود باز گردد، از نظر عقل اشكالاتى دارد؛ تعداد بدن‏ها از روح‏ها كم‏تر خواهد بود و ارواح زيادترى در روز رستاخيز بدون بدن مى‏مانند؛ بدين معنا كه در قيامت اگر مجموع جان‏هاى اولين و آخرين را با مقدار بدن‏هاى ساخته شده، بسنجيم و تقسيم كنيم، خارج قسمت بدن‏ها، كم‏تر از روح‏ها خواهد بود؛ گذشته از آن‏كه تحقق چنين امرى، يعنى بازگشت ذرات پراكنده كالبدها معقول نيست، بلكه در شمار مسائل محال و نشدنى است؛ چگونه ممكن است يك امر مشكوك مهم‏ترين پايگاه مذهبى و اعتقادى جامعه بشر قرار بگيرد و به عنوان يك اصل جهان بينى تلقى گردد؟!

پاسخ
اين اشكال از چند جهت قابل بررسى و نقد است:

الف) تخيلاتى بيش نيست
بدون ترديد تصوير چنين اشكالى جز بافته‏هايى فكرى و كژانديشى چيز ديگرى نيست؛ اولاً از كجا معلوم است از خاك بدن مردگان - بدون هيچ آميزشى با ديگر مواد زمين - گياهى مى‏رويد و آن گياه فقط از مواد بدن مردگان تغذيه مى‏كند و از خورشيد استفاده نمى‏كند؟ يا از هوا بهره‏اى نمى‏برد؟ و يا از مواد معدنى زمين تغذيه نمى‏نمايد؟ تا بگوييم: فقط از خاك مرده تغذيه مى‏كند و برگ و ساقه پيدا مى‏كند و سپس نصيب حيوان حلال گوشتى مى‏شود و پس از آن‏كه گوشت بدن حيوان از چنين گياهى تشكيل شد، پيش از آن‏كه سلول‏هاى بدن آن حيوان عوض شود و مواد مذكور به صورت‏هاى مختلف از كالبدش خارج گردد، كشته مى‏شود و طعمه انسانى قرار مى‏گيرد، و پس از خوردن انسان، جزو بدن وى مى‏گردد و پيش از خروج از كالبد، آن انسان سكته مى‏كند و مى‏ميرد؛ و به همين منوال ماده‏هاى بدن به يكديگر مبدل مى‏شود. اين تصورات جز وهم و خيال چيز ديگرى نيست و اثبات هر يك از اين ادعاها از سوى انتقاد كننده، مشكل است؛ زيرا حتى در يك مورد چنين چيزى وجود نداشته و محال است تحقق يابد؛ چون با تأثير متقابل و اختلاط تمام مواد با يكديگر و استفاده همه موجودات زنده از خورشيد و ساير عناصر جهان و وسعت سطح كره زمين و كثرت مواد خاكى و ناچيز بودن ماده مردگان در برابر مواد زمين، همه حاكى از عدم امكان تحقق چنين امرى است. گذشته از اين‏كه سلول‏هاى بدن حيوانات از مواد مختلف تشكيل مى‏شود. خورشيد و عناصرى كه تشكيل دهنده هواست، همگى در ساختن سلول‏ها سهم دارند، و چنين نيست كه سلول فقط از خاك تغذيه كند و به وجود آيد، بلكه آب، هوا، خورشيد، خاك، نبات، حيوان، انسان و ساير عوامل طبيعى دست به دست هم داده و سلولى را به وجود مى‏آورند.
اگر از پاسخ فوق چشم پوشى كنيم، شبهه مزبور محال بودن معاد جسمانى را از نظر عقل و منطق به اثبات نمى‏رساند؛ زيرا اين پندار، فقط بعيد دانستن است؛ بديهى است استبعاد، زاييده مشاهده نكردن و عدم وقوع نظير در واقع است، و با پيدايش چنين امرى در خارج از ذهن، اين‏گونه شبهه‏ها منتفى مى‏گردد، چنان‏كه در گذشته اگر كسى مى‏گفت: ديدم يك خروار آهن در آسمان پرواز مى‏كرد، همه او را مسخره كرده و به دروغگويى يا جنون متهم مى‏كردند؛ همچنين اگر در بدو اختراع تلفن، تلگراف، تلويزيون و ديگر اختراعات، ماجراى آنها براى مردم نقل مى‏شد، همگان آن را بعيد مى‏شمردند و منكر آنها مى‏شدند، ولى پس از تحقق عينى و رؤيت، مسائل مذكور مانند حوادث عادى است. مسأله جسمانى بودن معاد نيز همين‏گونه است، اگر چه برخى از بخش‏هاى آن به نظر ما پيچيده مى‏آيد، ولى چيزى نمى‏گذرد كه در رديف محسوسات قرار خواهد گرفت.
بايد افزود: ادعاى اين‏كه تا هنگام رستاخيز تمام مواد خاكىِ كره زمين جزو بدن انسان‏ها شده، به‏گونه‏اى كه خاك دست نخورده‏اى يافت نخواهد شد و يا لااقلّ قسمت‏هاى مسكونى زمين به طور مكرر ماده بدن انسان‏هاى مختلفى را تشكيل خواهد داد، و اگر بنا شود آنها دوباره به صورت كالبد جسمانى درآيند، به هنگام تقسيم بدن‏ها بر ارواح در خارج قسمت بدن‏ها، كمبودى پيدا خواهد شد، بايد بگوييم: تمام اينها تصورات و خيالاتى بيش نيست؛ زيرا كره زمين - با اين عرض و طول و عمق - وقتى انسان سوار هواپيما شود و زمين را از زير نظر بگذراند، يقين پيدا خواهد كرد اگر ميليون‏ها سال ديگر قيامت برپا نشود، بسيارى از توده‏هاى خاك در عمق زمين و در سطح جزاير مسكونى و بسيارى از زمين‏هاى زراعتى به حال طبيعى خود باقى خواهد ماند و چه‏بسا امكان دارد قبل از تبديل خاك قسمت‏هاى مسكونى زمين به كالبد بشرى، رستاخيز وجود پيدا كند و سطح غير مسكونى زمين دست‏نخورده باقى‏بماند.
پندارى كه اكنون در صدد پاسخگويى به آن هستيم، از نظر احتمالات سر از محال و بى‏نهايت بيرون مى‏آورد. نطفه‏اى كه تشكيل مى‏گردد، احتمال دارد عصاره ميوه و غذايى باشد كه آن ميوه از درختى به وجود آيد كه از خاك مرده مراحل رشد خود را گرفته و تغذيه كرده است و هيچ خاك يا مواد ديگرى در تكوين نطفه مذكور تأثيرى نداشته باشد!
و از طرفى در هر نطفه معمولاً چهار ميليون اسپرم زنده وجود دارد كه همه آنها در داخل رحم به سوى تخمك مى‏روند و هر كدام كه جلوتر در جدار داخلى تخمك نفوذ مى‏كند، واحد اوليه انسان است. شكى نيست كه آب و هوا در تكوين اسپرم‏ها نقش مهمى ايفا مى‏كند. گرد و غبارى كه از كرات ديگر پاشيده مى‏شود، قطعاً داراى مواد معدنى است و همه اين امور در تشكيل نطفه مؤثر است. احتمال اين‏كه همان اسپرم تكوين يافته از خاك مرده، در جدار تخمك نفوذ كند، يا اسپرم ديگرى كه محصول مواد طبيعى زمين و غيره مى‏باشد، نسبت يك به چهار ميليون يا هشتصد ميليون است. همين احتمال در تخمك زن هم قابل تصور است، كه در پندار گذشته، نسبت يك به بى نهايت است. بچه‏اى كه از خاك مرده به‏وجود آمده، آيا تا آخر عمر از مواد بدن مرده‏ها تغذيه و رشد مى‏كند، به طورى كه به هنگام مرگ حاصل خاك مرده‏هاست! و بدنش از سلول‏هايى تشكيل يافته كه از خاك مرده وجود پيدا كرده و با تغذيه آن توليد مثل نموده است؟! و از ديگر مواد عالم اختلاطى در ماده بدن وى ايجاد نگرديده است؟ همه اين امور محال است. با خيالات نمى‏توان اصل علمى را باطل كرد، گو اين‏كه در قيامت فقط بازگشت مقدارى از مواد بدن لازم است؛ زيرا اگر بنا شود جميع اجزاى بدن از زمان تكليف تا موقع مرگ برگردد، در اين صورت هيكل هر انسان از كوه هيماليا بزرگ‏تر خواهد شد. آنچه كه از راه وحى به ما رسيده است و هم اكنون در صدد اثبات آن مى‏باشيم، بازگشت روح به بدن جسمانى است و بازگشت تمام ذرات بدن با همه خصوصيات گذشته، در اعتقاد به معاد اثرى ندارد. اصولاً بازگشت تمام ذرات پراكنده - بدون كم و كاست - اشكالاتى دارد كه از نظر عقل پاسخ صحيحى ندارد؛ بر خلاف بازگشت مقدار معينى از ذرات كالبد. در واقع اشكال متوجه اين‏گونه معاد جسمانى است و ما هم ايرادات عقلى را در اين صورت مى‏پذيريم، زيرا اگر همه ذرات پراكنده از اول بلوغ تا پايان حيات جمع شود، جسم مادى از هر كوهى بزرگ‏تر و وحشتناك‏تر خواهد شد! مسلماً چنين بازگشتى - با در نظر گرفتن تغييرات دايمى سلول‏ها و دگرگونى‏هاى طبيعت و جذب مواد بدن مرده به جسم ديگران، به علاوه تغيير وحشتناك بدن و كمبود بعضى از بدن‏ها - از نظر عقل و شرع امكان نخواهد داشت. اگر مقصود از بدن محشور، آخرين بدن و جسمى باشد كه انسان در آن حال مى‏ميرد، ممكن است قسمتى از آن بدن از راه دگرگونى‏هاى طبيعى و شيميايى، ماده جسم انسانى را تشكيل دهد و پيش از آن‏كه سلول‏هاى بدن شخص دوم تغيير يابد، آن نيز بدرود حيات گويد. فرض ما اين است كه هر آدمى با مواد جسمى كه در قالب آن، مرگش فرا رسيده، محشور مى‏گردد؛ بنابراين كمبودى در يكى از آنها پديد مى‏آيد و شبهه آكل و مأكول به هيچ وجه حل نمى‏گردد؛ پس بايد بگوييم قسمتى از مواد بدن بازگشت مى‏كند. حال ذراتى كه بر مى‏گردد، همان اتم‏هايى است كه سلول‏هاى بدن دنيوى را تشكيل داده است، يا نه؟ ممكن است در آينده اين حقيقت بزرگ روشن شود؛ اگر چه در آغاز امر لزوم بازگشت همان ذرات بدن - از نظر عقل - درست نيست، چون ممكن است كسى بگويد: اگر ذراتى كه با وجود آنها عمل خير يا زشت از انسان سرزده، باز گردد، پس بايد بدن يك انسان پليد از آغاز بلوغ تا هنگام مرگ جمع شود؛ در اين صورت كافر، بايد قيافه معمولى را از دست داده و به صورت يك آدم كوه پيكر محشور گردد، و با اين وضع هيچ فردى به مجرد رؤيت او را نخواهد شناخت؛ در حالى كه روايات زيادى به ما رسيده، كه در قيامت آشنايان دنيوى يكديگر را مى‏شناسند. مضافاً بر اين‏كه ممكن است ذرات بدن كافر در طى ميليون‏ها سال ماده بدن گروهى از مؤمنان را تشكيل داده باشد، يا بر عكس شده باشد. اگر بازگشت همان ذرات بدن ضرورت داشته باشد، بدن مؤمنى در لابه لاى بدن كافرى عذاب خواهد شد؛ يا اجزاى بدن مشركى با بدن مؤمنى در بهشت متنعم خواهد بود. اين خلاف عدالت حق است. اگر تنها قسمتى از مواد جسمانى برگردد، ترجيحى بدون جهت است و اين عمل از خداى حكيم سرنمى‏زند. ممكن است ذرات اصيل بدن - كه با فضولات تفاوت دارد - باز گردد؛ يعنى موادى كه در بدن زياد مى‏مانند و زود تغيير نمى‏كنند، بازگشت كنند؛ آن ذراتى كه ساختمان جسم و شكل و قيافه ما به وجود آنها بستگى دارد، نه فضولات جسم كه هيچ گاه جزو ساختمان بدن ما نيستند، و به همين جهت امام فرمود: بدن انسان پس از مرگ متلاشى مى‏شود و فقط طينت در قبر در حال حركت و چرخش به طور دايره‏وار، باقى مى‏ماند و اين ماده در حال حركت، زيربناى جسم انسان را در روز قيامت تشكيل مى‏دهد. در هر صورت ممكن است ذرات واقعى هر مركبى حامل تمام خصوصيات و شكل و اندازه و اندام تركيبى خود باشد. اگر جزو موجود مركب ديگرى شود، خاصيت پذيرش صورت اصلى را از دست نمى‏دهد. دكتر «پاك نژاد» در يكى از نوشته‏هايش بدين مطلب مى‏پردازد، و پس از اين‏كه شبهه آكل و مأكول را به صورت ذيل طرح مى‏كند، چنين مى‏نگارد:
بدنى كه ذرات باقيمانده‏اش به فلز و شبه فلز ... در صحنه پهناور گيتى پراكنده شده است، عود و ميعادش چگونه است؟
در شهريور ١٣٤٧ اكتشاف بزرگى صورت گرفت و سبب شد يكى ديگر از دلايل اثبات وجود معاد روشن شود. اكتشاف به قدرى اهميت داشت كه در اكثر كشورها حتى به زبان‏هاى محلى با عنوان «فلزى كه نيروى حافظه دارد» انتشار پيدا كرد.
نيروى دريايى آمريكا از دكتر «ويليام بوهلر» كارشناس بزرگ فلزات، خواست آلياژى بسازد كه در آب، زنگ نزند و داراى استحكام باشد. همچنين حوزه مغناطيسى در آن نفوذ نداشته باشد، تا آن را براى خنثى كردن مين‏هاى دريايى به كار ببرند. «بوهلر» پس از مدتى از تركيب نيكل و نى تى انيوم آلياژى ساخت كه خاصيت فوق را دارا بود و نام آن را «نى تى نول ٥٥» گذارد. در ضمن آزمايش، «بوهلر» متوجه شد فلز مذكور داراى نيروى حافظه است. او قطعه‏اى از آن را در حرارت نزديك به ذوب، به شكل خاصى (عروسك يا درخت) درآورد؛ بعد آن را سرد كرد، و سپس با پتك آن را خرد نمود و فلز خرد شده را در بوته انداخته، به حرارت قبلى رساند. او با كمال شگفتى مشاهده كرد فلز به شكل اوليه‏اى كه داشت - بدون تغيير - برگشت. بوهلر به اتفاق «فردريك ويك» فيزيكدان مشهور، نزديك صدبار اين عمل را تكرار كردند، و باز همان نتيجه قبلى عايدشان شد. سرانجام آشكار شد فلز تمام زندگى گذشته خود را به ياد مى‏آورد.
دكتر پاك نژاد در اين باره مى‏نويسد:
به عقيده ما هر فلز، بلكه هر ذره‏اى، اگر در محيط مناسب خود قرار گيرد، يعنى محيطى كه همه ضرايب اطرافش متناسب باشد - ضرايب حرارت، نور، فشار و...- مى‏تواند همه چيز گذشته‏اش را به ياد آورد، كه بر حسب اتفاق يك آلياژ در چنين موقعيت و وضعيتى قرار گرفت و نام دكتر بوهلر را شهره آفاق ساخت و به همين منوال تمام ذرات بدن ما روزى با حافظه قبلى جسم ما را تشكيل داده و همه چيز را نيز به خاطر خواهند آورد.(٥)

ب) بدن محشور كدام است؟
اگر بخواهيم پرسش فوق را به بهترين وجه طرح كنيم، بايد بگوييم: جسم آدمى در طول زندگى پيوسته در معرض تكامل و دگرگونى است و در طى گذشت زمان سلول‏هاى بدن از بين مى‏روند و گروه‏هاى تازه‏اى جايگزين آنها مى‏گردند؛ بنابراين كدام يك از اين بدن‏ها در روز قيامت زنده مى‏شود؟ و حشر روان در كدام يك از قالب‏هاى مذكور تحقق پيدا مى‏كند؟ و انسان با چه كالبدى مجازات مى‏گردد؟ چون اگر روح انسان گناهكار لازم باشد در بدنى كه كارهاى ناپسند را در پوشش آن انجام داده، محشور شود، چنين چيزى امكان ندارد؛ زيرا بدن جنايتكار از آغاز بلوغ تا هنگام مرگ ده‏ها بار عوض شده است و اگر بنا شود تمام ذرات كالبدش بازگشت نمايد، بدون ترديد بايد با يك اندام كوه‏آسا محشور گردد! در حالى كه در زندگى دنيوى خود چنين بدنى نداشته است؛ گذشته از اين‏كه شبهه پيشين هم زنده مى‏شود. اگر بگوييم قسمتى از ماده جسم وى برگردد، لازم مى‏آيد قسمتى از عناصر بدن را بر ساير قسمت‏ها بدون مرجحى صحيح، ترجيح دهيم؛ در نتيجه قسمتى از بدن عذاب مى‏شود و قسمتى هم وانهاده مى‏شود. اگر گفته شود: در صورتى كه مجازات جنايتكار در هر يك از كالبدها انجام گيرد، مقصود ما برآورده شده است، خواهيم گفت: پس بايد عذاب روان در قالب جسمى كه در آن كردار بدى انجام نداده، صحيح باشد؛ ولى اين برخلاف عدل الهى است و همه اشكالات گذشته در چگونگى حشر جسم يك آدم مؤمن هم قابل تصور است. با اين وصف جسمانى بودن معاد به مفهومى كه معروف است، غير ممكن خواهد بود!

پاسخ صحيح
از اشكال فوق جواب‏هاى گوناگونى داده‏اند، كه قابل نگارش نيست، زيرا چنگى به دل نمى‏زند. تنها پاسخى كه مى‏توان روح را با آن قانع كرد، جوابى است كه با استمداد از دانش كنونى مى‏توانيم بياوريم.
از نظر علمى حجم واقعى هر موجود به اندازه يك ميليون ميليونيم حجم ظاهرى و قيافه خارجى آن پديده مادى است و بقيه فقط فضاى خالى است. بنابراين نظريه اگر بدن يك انسان را در كارخانه مخصوصى قرار دهند و به وسيله فشار شديد، فواصل الكترون‏ها و فضاهاى آن را تخليه كنند، ماده اصلى بدن به قدرى كوچك مى‏شود كه فقط توسط ميكروسكوپ بايد آن را مشاهده كرد. در روز قيامت آنچه كه بايد برگردد، همان مواد اصلى بدن است، نه فضايى كه در داخل ذرات بدن وجود دارد. بازگشت تمام ذرات بدن نيز ضرورتى ندارد. قسمتى از عناصر اصلى كه برگشت، مقصود حاصل مى‏شود. شايد مقصود از متلاشى شدن بدن و بقاى طينت‏(٦) همين مطلب باشد. ثانياً، تغيير و تبديل بدن از حالت لاغرى به فربهى، از نظر عقل موجب تحول ذاتى نمى‏شود؛ به همين سبب اگر كسى در سنين جوانى قتل و جنايتى انجام دهد و از چنگال عدالت فرار كند، و در پيرى او را دستگير كنند، مقامات قضايى او را به حبس ابد يا اعدام محكوم مى‏كنند، و اگر متهم در مقام دفاع بگويد: من آن مجرم نيستم، چون از نظر فيزيولوژى تمام سلول‏هاى بدن من تغيير كرده و مواد ديگرى بدن كنونى مرا تشكيل مى‏دهد، پس من مجرم گذشته نيستم، خردمندان و حقوقدان‏هاى جهان به چنين دفاعى مى‏خندند و گوينده را به جنون نسبت مى‏دهند؛ زيرا عقلا در همان حال كه به صحت اين نظريه معتقدند، بر اين باورند كه شخصيت و واقعيت انسان -كه كلمه «من» از بقاى آن حكايت دارد- با تعويض سلول‏هاى بدن و اجزاى كالبد از بين نمى‏رود و در تمام دگرگونى‏هاى ظاهرى ثابت و محفوظ است. هر گاه كه عضوى از بدن جدا شود و ارتباط خود را قطع كند، به وسيله آن عامل ثابت از انسان نفى مى‏گردد و هر چيزى كه جزو بدن وى گردد، به وسيله آن عامل به انسان نسبت داده مى‏شود؛ زيرا مى‏گوييم اين جزو بدن من است و آن ديگرى مربوط به كالبد من نيست. پيش‏تر نگاشتيم در مجموع هيكل آدمى، غير از روح، جسم ثابتى نيز وجود دارد كه موسوم به «پريسپرى» است، و در حال حيات همواره همراه بدن متغير مادى است، و هر غذايى كه جزو بدن محسوب مى‏گردد، توسط آن جسم ثابت و روان به آدمى منسوب مى‏شود. در هر صورت آنچه لازم است پايه اعتقاد ما درباره معاد جسمانى قرار بگيرد، عبارت از بازگشت روان‏ها به قسمتى از مواد بدن است كه در روايات «طينت» ناميده مى‏شود، ولى برگشت تمام ذرات بدن از آغاز كودكى تا هنگام پيرى در قيامت ضرورت ندارد.

ج) كمبود تن‏ها در مقايسه با روان‏ها
گفته شده است: عالم داراى مقدار معينى از ماده است كه صورت‏هاى مختلف به خود مى‏گيرد؛ در هر ثانيه يك نفر مى‏ميرد و در هر روز بيش از هشتاد و شش‏هزار نفر از دنيا مى‏روند. طبق اين محاسبه، بيش‏تر از سى‏ميليون نفر در سال و بيش از سه ميليارد نفر در هر قرن مى‏ميرند؛ در طول هر صد قرن سيصد ميليارد نفر از دنيا مى‏روند، كه بعدها بايد زنده شوند؛ قطعاً تا قيامت هزاران هزار ميليارد نفر مى‏شوند؛ بنابراين مقدار ماده موجود براى تشكيل بدن‏ها كفايت نخواهد كرد!
در پاسخ مى‏گوييم:
اولاً، اين گفته شما با آنچه مى‏گوييد: عالم بى‏نهايت است، نمى‏سازد. بايد در شروع از اين عقيده دست برداشته و بگوييد: عالم نهايت دارد، وگرنه بى‏نهايت، مقدار معينى ندارد و مى‏تواند به بى‏نهايت تبديل شود؛ ثانياً بايد توجه كرد ماده حالات مختلفى به خود مى‏گيرد، مانند آب كه گاه منجمد مى‏شود و گاه به صورت بخار و گاز درآمده، در جو پخش مى‏شود؛ يا قطعه سنگى كه فعلاً يك متر مكعب است، اگر اتم‏هايش در هم شكسته شود، مى‏تواند به اندازه چند ميليون كيلومتر مكعب از فضا را اشغال كند. دانشمندان واقع بين مى‏گويند: ماده كنونى جهان در روز قيامت از هم باز مى‏شود و وسعت و حجمش بيش از آنچه در حد تصور ماست، افزون مى‏گردد؛ هم‏چنان كه در قرآن بدان اشاره شده است: «يَومَ تُبَدَّلُ الْاَرضُ غَيرَ الْاَرضِ؛(٧) روزى كه اين زمين، به زمين ديگر، مبدّل شود.» بنابراين چه كسى با دقت جهان را بررسى كرده و مشاهده كرده است ماده به مقدار معينى وجود دارد، و كم و زياد نمى‏شود؟! دانشمندان معتقدند: عالم در حال گسترش است و روز به روز بر وسعت آن افزوده مى‏شود. «ژرژگاموف» مى‏نويسد:
بر طبق موثق‏ترين اطلاعاتى كه تاكنون در جِرم كهكشان‏ها به دست آمده، به نظر مى‏رسد كه فعلاً كارمايه حركتى كهكشان‏هايى كه دور مى‏شوند، چند برابر كارمايه ذخيره‏اى است كه در نتيجه جاذبه بر يكديگر وارد مى‏آورند؛ و از اين‏جا نتيجه گرفته مى‏شود كه جهان ما دايماً منبسط مى‏شود و به سوى بى‏نهايت سير مى‏كند، بى‏آن‏كه اميدى باشد كه روزى اجزاى آن در نتيجه قوه جاذبه به سوى هم گراييده و به يكديگر نزديك شوند.(٨)
يكى از دانشمندان ستاره‏شناس «سِرجيمس جنيز» كشف كرده است دستگاه افلاك دايماً رو به گسترش و كشش مى‏رود و به همان نسبت كه به حجم آن افزوده مى‏شود، قطعات سديم به جنبش مى‏آيد و منظومه‏هاى شمسى از هم دورتر و بازتر مى‏شوند؛ اين اكتشافات علمى بيان الهى را تفسير مى‏كند:«وَالسَّماءَ بَنَيْنها بِاَيدٍ وَاِنّا لَمُوسِعُونَ؛(٩) آسمان را با قدرت بنا كرديم، و همواره آن را وسعت مى‏بخشيم!
با توجه بدين موضوع بايد دانست ماده سازنده كالبد انسان‏ها، به كره زمين منحصرنيست، بلكه مواد ساير كرات هم دخالت دارند، گو اين كه نظريه فوق اثبات مى‏كند براى تشكيل بدن بشر، مواد موجود در كره زمين كفايت مى‏كند و نيازى به مواد ساير كرات نيست.

پاسخ حكمت متعاليه
ملاصدرا در جلد نهم اسفار مى‏گويد:
پاسخ اين شبهه [شبهه آكل و مأكول‏] از مطالبى كه درگذشته بازگو كرديم، روشن مى‏شود. آنچه گفته شد، به‏گونه اجمال اين بود كه: شخصيت و حقيقت هر انسانى به نَفْس و روح او مشخّص و معيّن مى‏گردد، نه به كالبد مادى. آن بدنى كه در تشخص و هويت انسان دخيل است، يك امر مبهم و نامشخص است، زيرا جسمى كه پيوسته در حال تغيير و تبديل است، چگونه مى‏تواند شخصيت و هويت انسان را مشخص كند، در صورتى كه مجموعه ارگانيزم بدن پيوسته عوض مى‏شود؛ حتى سلول‏هاى استخوانى آن نيز هر چند سال يك بار به كلى تغيير مى‏كند. به همين جهت هيچ‏گونه ثبات و اصالتى، بدن وكالبد متغيّر نمى‏تواند داشته باشد. بنابراين جسمِ متغير و كالبدى كه همواره در تبدل است، تعيّن و تشخص نمى‏تواند داشته باشد. به همين دليل نمى‏توان گفت چون بدن زيد را حيوانى خورده است، روز قيامت نمى‏تواند محشور گردد، زيرا اين بدن مأكول است و يا آكل و خورنده؛ بلكه مشخص كننده بدن هر روحى، خود انسان است. وقتى روان زيد به بدنى تعلق گرفت، آن بدن همان بدن زيد است؛ بلكه هر چيزى كه نفس و روح بدان تعلق يافت، همان چيز عين بدن اوست. گويى با همين جسم در دنيا زيسته و سرد و گرم دنيا را چشيده است. به اعتقاد ما آنچه در حشر بدن‏ها لازم است، برانگيختن بدن‏ها از قبر است به طورى كه آشنايان يكديگر را بشناسند و بگويند اين شخص همان شخص مورد نظر است و خود اوست. بدن هر انسانى در صورت تعلق روح، بدن او مى‏شود و گرنه يك مشت خاك بيش‏تر نيست. بر اين باور لازم نمى‏آيد وجود و هويت زيد تبدل پيدا كند، همان‏گونه كه اگر كسى چهره‏اش زشت و كريه شود و يا دست و پايش را قطع كنند، هويت و تشخصش دگرگون نمى‏شود. آيا كر و كور و فلج و پير و جوان لازم است به همان شكل محشور شوند؟ جواب منفى است، بلكه انسان در قيامت، كامل و تمام عيار محشور مى‏گردد. روايات معصومان بر اين حقيقت صراحت دارد.
حاجى سبزوارى طبق شيوه ملاصدرا چنين پاسخ مى‏دهد:

وَ شُبْهَةُ الآكِل وَالمَأكُولِ
يُدْفِعُها مَنْ كانَ مِنْ فُحولِ؛

شبهه آكل و مأكول را كسى كه قهرمان معقول باشد، مى‏تواند دفع كند.

اِذْ صُورَةٌ بِصُورَةٍ لاتَنْقَلِبُ
عَلَى الْهَيُولَى الإنْحِفاظِ مُسْتَجِب؛

صورتى به صورت ديگرى دگرگون نمى‏شود و گرنه لازم مى‏آيد در ماهيت، انقلاب پيدا شود.
يعنى مثلاً روح واقعى احمد به جسم محمود تعلق بگيرد، و نتيجه اين تعلق، انقلاب ماهيت احمد به ماهيت محمود باشد، كه امر محالى است. دو صورت مختلف بر روى ماده محفوظ و ثابت و جارى است؛ زيرا همان صورت پيشين بر ماده حاكم و ثابت است؛ با اين‏كه در آن هنگام صورت فعليه ماده واقع شده است.
اگر گفته شد كه آب تبديل به بخار و يا مبدل به هوا گرديد، مقصود اين نيست كه آن‏صورت آب با حفظ ماهيت و هويت خود به هوا تبديل شده است، منتها با حفظ ماهيت هوايى؛ چه در اين صورت انقلاب واقعى و ذاتى در ماهيت آب و هوا لازم مى‏آيد. مقصود از تبخير آب به هوا اين است كه صورت آب كه در گذشته بر روى ماده بود، اينك از ماده كنده‏شده و آن ماده صورت هوا را پذيرفته است و به لباس هوا متلبس گرديده است. به عبارت ديگر در يك زمان ماده، لباس و صورت آب را در برداشت و در اين زمان صورت هوا را دارد. اگر چيز سفيدى سياه شود، بدون شك سفيدى با حفظ هويت خود، به سياهى تبديل نشده است، بلكه موضوع و محل ورود سپيدى، كه همان ماده باشد، سفيدى را كنده و سياهى را پوشيده است.
اين ماده است كه استعداد پذيرش صورت‏هاى گوناگون را دارد، منتها صورتى بايد برود تا صورت ديگر بتواند بر ماده حاكم شود.
آنچه باقى و ثابت است، ماده است، ولى آنچه متغير است، صورت‏هايى است كه بر ماده به طور تعاقب وارد مى‏شود.

٦- قرآن و رستاخيز
پيش‏تر ضمن ارائه دلايل عقلى براى اثبات امكان معاد جسمانى، تحت عنوان «راهنمايى‏هاى قرآن» به آياتى اشاره كرديم. براى اين‏كه بيش‏تر با شيوه جذاب اين گنجينه بزرگ آسمانى آشنا شويم، فهرستى از استدلال‏ها و تشبيهاتى را كه در اين زمينه (معاد جسمانى) آمده است، در اين جا مى‏آوريم. بايد توجه داشت آياتى كه در زمينه رستاخيز آمده است، به سه قسمت تقسيم مى‏شود: يك دسته فرا رسيدن قيامت را يك امر طبيعى دانسته و بدون ذكر دليل، تشكيل صحنه رستاخيز را قطعى مى‏داند؛ دسته ديگر لزوم معاد را با دلايل مختلف به ثبوت رسانده، از اين طريق فرارسيدن قيامت را حتمى مى‏داند؛ دسته سوم تنها به تشبيه و بيان نظاير قيامت پرداخته، مرگ و قيامت را گاهى به خواب و بيدارى، و زمانى به آفرينش آغازين و مرگ و زندگى‏هايى كه از مراحل خاكى و نطفه تا مرز انسان شدن است، تشبيه مى‏كند، و گاه به نشو و نمو دوباره گياهان و درختان پس از پايان فصل پاييز و زمستان و فرا رسيدن فصل بهار مثال مى‏زند.

٧- معاد جسمانى يك حادثه طبيعى است
دسته‏اى از آيات در بر دارنده اين مفهوم است كه زنده شدن مردگان و قيامت يكى از سنّت‏هاى اجتناب‏ناپذير و طبيعى جهان است. حادثه مزبور خواه ناخواه تحقق پيدا مى‏كند، همچنان كه فرا رسيدن مرگ، طبيعى است و هيچ اختيارى در اين باره انسان از خود ندارد. قيامت هم به صورت يك امر جبرى واقع مى‏شود. چه بخواهيم و چه نخواهيم، براى دومين بار زنده خواهيم شد و شايد با كمال تعجب بگوييم: كدام قدرت ما را دوباره حيات بخشيد براى نمونه به برخى از آيات اشاره مى‏كنيم:
وَقالُوا أئِذا كُنّا عِظاماً وَرُفاتاً اَئِنّا لَمَبعُوثُونَ خَلقاً جَديداً قُل كُونُوا حِجارةً اَو حَديداً اَو خَلقاً مِمّا يَكْبُرُ فى صُدُورِ كُم فَسَيَقُولُونَ مَن يُعيدُنا قُلِ الّذى‏ فَطَرَكُم أَوَّلَ مَرّةٍ؛(١٠)
منكران رستاخيز گفتند: آن گاه كه ما استخوان پوسيده و پراكنده‏اى شديم، دگربار آفرينش تازه‏اى خواهيم يافت؟! بگو اى پيامبر! اگر سنگ يا آهن باشيد -كه به مراتب از استخوان و خاك در پذيرش صورت انسانى دورتر است- يا موجودى بزرگ و سخت‏تر شويد [باز خدا قادر است شما را به زندگى دوباره بازگرداند]. آنها به زودى خواهند گفت: كدام قدرت ما را زنده مى‏كند؟ بگو: آن‏كه در آغاز شما را آفريد.
گاهى قرآن براى بيان وقوع رستاخيز به صورت جبرى، سوگند غليظ و جملات توأم با تأكيد را مى‏آورد و مى‏فرمايد:
وَاَقْسَمُوا باِللّهِ جَهدَ اَيمانِهِم لايَبعَثُ اللّهُ مَن يَمُوتُ، بَلى‏ وَعداً عَلَيهِ حَقّاً وَ لكِنَّ اَكثَرَ النّاسِ لايَعلَمُونَ... اِنّما قَولُنا لِشَى‏ءٍ اِذا اَرَدناهُ اَن نَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ؛(١١)
سوگندهاى شديدى به خدا ياد كردند كه: هر كس بميرد، خداوند او را برنمى‏انگيزد! در حالى كه بعثت مردگان و عده‏اى است راستين، ولى بيش‏تر مردم نمى‏دانند![رستاخيز مردگان براى ما مشكل نيست؛ زيرا] وقتى چيزى را اراده مى‏كنيم، فقط به آن مى‏گوييم: موجود باش! بلافاصله موجود مى‏شود.
زَعَمَ الَّذينَ كَفَرُوا اَن لَنْ يُبعَثُوا قُل بَلى‏ وَ رَبّى لَتُبعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبِّؤُنَّ بِما عَمِلْتُم وَذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ؛(١٢)
كافران پنداشتند كه هرگز برانگيخته نمى‏شوند، بگو بلى سوگند به پروردگارم هر آينه برانگيخته مى‏شويد و به كيفر كردارتان خواهيد رسيد و اين امر بر خدا آسان است.
اين‏گونه آيات فقط عهده‏دار تحقق معاد و قيامت به صورت طبيعى است، ولى از چگونگى رستاخيز و دليل لزوم آن سخن نمى‏گويد.

٨- لزوم رستاخيز از نظر قرآن
دسته‏اى از آيات به اثبات رستاخيز مى‏پردازد، و براى اثبات تحقق قيامت شواهد گوناگونى بيان مى‏كند.

الف) بيان قدرت نامحدود الهى
خداوند بر همه چيز تواناست و اگر حادثه‏اى از نظر خِرَد امكان‏پذير باشد و همخوان با مصلحت آفرينش و نظم آن باشد، بدون شك به قدرت بى‏پايان حق تعلق مى‏گيرد؛ پيدايش هر امر ممكنى، امكان دارد و عدم وقوع آن، برخلاف منطق عقل است. چون پيش‏تر امكان زنده شدن مجدد مردم و تشكيل رستاخيز را روشن ساختيم و ضرورت و لزوم آن را از طرق مختلف به ثبوت رسانديم، بنابراين تحقق رستاخيز طبق وعده خداوند و اخبار وحى انكارناپذير است.
آن قدرتى كه در آغاز انسان را آفريد و طبق يك نقشه منظم پيوسته موجودات را خلق مى‏كند، مى‏تواند دوباره آنها را احيا كند. در قرآن مجيد به اين مطلب اشاره مى‏شود:
أَيَحسَبُ الإنسانُ أَن يُترَك سُدًى، اَلَم يَكُ نُطفَةً مِن مَنِىٍّ يُمنى‏، ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى‏ فَجَعَلَ مِنهُ الزَّوْجَينِ الذَّكَرَ والْاُنثى‏، اَلَيسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى‏ أَن يُحيىَ المَوتى‏؛(١٣)
آيا انسان گمان مى‏كند كه بى هدف رها مى‏گردد؟! مگر آدمى نطفه‏اى از منى كه در رحم ريخته شد، نبود؟! آن گاه به صورت خون بسته درآمد، سپس خدا او را آفريد، و موزون ساخت. پس از آن از او زوج مرد و زن را آفريد [تا نسل انسان باقى بماند و رو به فزونى رود] آيا خدا توانايى ندارد مردگان را زنده سازد؟!
در اين آيه پس از بازگو كردن آفرينش انسان و چگونگى آن، احياى مردگان را به طرّاح آفرينش بشر منسوب مى‏كند، ولى از چگونگى زنده شدن مرده‏ها سخن به ميان نمى‏آورد. صدر آيه تناسب اجمالى با جسمانى بودن معاد دارد، ولى برهان قطعى بر جسمانى بودن معاد نخواهد بود، مگر اين‏كه بگوييم مقصود از احيا، زنده شدن جسم است و گرنه روح پس از مرگ از بين نمى‏رود. از طرفى ديگر تحقق حيات بدن، مشروط به تعلق روان به تن است، ولى نبايد از نظر دور داشت كه آيه فوق در مقام اثبات زنده شدن ذرات جسم به صورت عينى نيست، بلكه امكان احياى مردگان و توجه دادن انسان، به آفرينش نخستين خويش است كه با تمام پيچيدگى تحقق يافته و چگونه مى‏تواند مجدداً زنده شود!
در آيه ديگر به خلقت انسان توجه داده، قدرت خدا را به ياد مى‏آورد و چنين مى‏فرمايد:
فَلْيَنْظُرِالْاِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ، خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرائِبِ اِنَّهُ عَلى‏ رَجْعِهِ لَقادِرٌ يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ؛(١٤)
انسان بايد در خود (اين ساختمان اسرارآميز و پيچيده) بنگرد كه از چه چيز آفريده شده است! از آب جهنده آفريده شده است، كه از ميان ستون پشت و استخوان‏هاى سينه بيرون مى‏آيد؛ قطعاً خداوند بر باز گردانيدن او، تواناست! در روزى كه اسرار نهان آشكار مى‏گردد.

ب) زنده شدن طبيعى و جبرى
گاه آيات در زمينه احياى مردگان توجه آدمى را به مراحل نخستين خلقت و مرحله‏هايى را كه بعداً مى‏پيمايد، جلب مى‏كند، و مسأله زنده شدن مردگان را يك امر طبيعى و سير جبرى و تكاملى تلقى مى‏كند. همان‏گونه كه پيدايش نخستين و مراحل بعدى، از اختيار بشر بيرون است و يك نيروى مافوق طبيعت او را از اين منزل به منزل ديگر و از صورتى به صورت ديگر منتقل مى‏كند، همان قدرت خارق‏العاده دوباره زنده مى‏كند و به سوى خدا باز مى‏گرداند.
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنْتُمْ اَمْواتاً فَاَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُم ثُمَّ يُحييكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛(١٥)
چگونه به خدا كافر مى‏شويد؟ در حالى كه شما مرده [و اجسام بى روحى‏] بوديد، و او شما را زنده كرد؛ بعد از مدتى شما را مى‏ميراند؛ آن‏گاه زنده مى‏كند؛ پس به سوى خداوند باز گردانده مى‏شويد.
بنابراين زندگى و مرگ و آنچه داريم، از خداست و احياى مردگان يك حركت طبيعى و حادثه‏اى شدنى است، و اصل تكامل چنين حركتى را ايجاب مى‏كند.

ج) توانايى بر امور مشكل‏تر
گاه قرآن مجيد از طريق قدرت پروردگار، معاد جسمانى را ثابت مى‏كند، و از راه توانايى خداوند بر حوادث مشكل‏تر واردمى‏شود. بديهى است وقتى روشن شد آفريدگار بر ايجاد مخلوقاتى كه مشكل‏تر از زنده شدن مردگان است، قدرت دارد، قطعاً بر كارهايى كه از نظر اهميت در درجه پايين‏ترى قرار گرفته‏اند، نيز توانايى خواهد داشت. اينك نمونه‏اى از اين آيات را مى‏آوريم.
وَهُوَالَّذي يَبدَأُ الخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَهَوَ أَهوَنُ عَلَيهِ؛(١٦)
خداوند متعال آن‏چنان قدرت دارد كه آفرينش را آغاز مى‏كند، پس [از مرگ و پراكندگى‏] آن را باز مى‏گرداند، و اين كار براى او آسان‏تر است.
بديهى است عمل دوم، كه تجمع عناصر پراكنده و تركيب آنها به صورت نخستين است، عقلاً آسان‏تر از ايجاد اصل موادى است كه وجود نداشته است؛ اين موضوع مانند اين است كه مهندسى براى ساختن يك ماشين در ابتداى امر پيچ و مهره و چرخ مى‏سازد، و پس از آن‏كه تمام ابزار و اجزاى اتومبيل ساخته و پرداخته شد، آنها را با نظم خاصى با هم تركيب مى‏كند. اگر همين اتومبيل اوراق شود، قطعاً مهندس نامبرده دوباره مى‏تواند ماشين را مانند اول درست كند. بدون ترديد اين عمل از نظر خِرَد آسان‏تر از عمل اول است؛ زيرا عمل دوم تركيب و تلفيق اجزاى پراكنده است، و نخستين عمل، ساختن اساس و ابزار ماشين است. شايسته يادآورى است كه از نظر برهان عقلى، تمام كارها، در پيشگاه قدرت نامحدود آفريننده جهان يكسان است، و ذكر كلمه «اهون»، در مقايسه با قدرت بشر است، زيرا آفرينش هر چيز براى قدرت الهى مساوى است و سختى يا آسانى به هيچ‏گونه ندارد.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. اصل بقاى انرژى، اگر چه از نظر فيزيكدان‏هاى كنونى قانون «لاوازيه» به وضع سابق خود قابل قبول نيست، زيرا ماده از نظر دانشمندان روز فانى شده و به نيرو مبدل مى‏شود، ولى اصل بقاى انرژى و نيرو، امروز مورد پذيرش محافل عملى دنياست؛ چون پس از «لاوازيه»، دانشمند ديگرى از طريق آزمايش و تجربه ثابت كرد براى تركيب يك عنصر از نظر شيمى بايد مقدار معينى از حرارت نيز به كار رود؛ مثلاً آب كه از دو عنصر ئيدروژن و اكسيژن تركيب يافته، بايد در تركيب اين دو، حرارت معينى به كار رود، وگرنه خاصيت انفرادى خود را از دست نخواهند داد. از اين‏رو اگر حرارت، از هر تركيبى از تركيبات دنيا گرفته شود، عناصر حالت تركيبى خود را از دست داده و به وضع اوليه باز مى‏گردند، ولى در همان حال، آن مقدار از نيروى حرارتى نيز در جهان گم نمى‏شود و به حال خويش باقى مى‏ماند.
٢. در پاسخ ايراد مذكور، فيلسوفان - گذشته از مناقشات اصطلاحى - چنين جواب داده‏اند: درست است ماده بدن فانى مى‏شود، ولى صورت اصلى آن در عالم دهر محفوظ مى‏ماند؛ و آن گاه كه قيامت برپا شود، روان‏ها بدان صورت موجود در عالم دهر تعلق يافته و بدين وسيله معاد جسمانى تحقق پيدا مى‏كند.
ملا هادى سبزوارى مى‏گويد: «فَفى وِعاعِ الدَّهرِ كُلٌّ قَدْ وَقى‏ / ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ، عَنْدَهُ بَقى‏». برخى از متكلمان، اعاده معدوم را ممكن دانسته‏اند؛ بعضى به بازگشت مثل بدن، نه خود آن قائل‏اند، ولى ثواب و عقاب را روحانى پنداشته‏اند. به عبارت ديگر حشر را جسمانى و بهشت و جهنم را - كه مرحله بعد از حشر و نشر است - روحانى گفته‏اند. با پاسخى كه در متن داده‏ايم به اين‏گونه مطالب نيازى نداريم.
٣. «كُلُّ شَىْ‏ءٍ هالِكٌ اِلّا وَجْهَهُ؛ همه چيز در معرض هلاكت و فناست، مگر آنچه وجهه الهى دارد». «قصص(٢٨) آيه ٨٨». البته اگر خواست پروردگار بر معدوم شدن عالم تعلق بگيرد، بى‏گمان معدوم مى‏شود. اگر نازى كند، از هم فرو ريزند قالب‏ها!
٤. برخى از دانشمندان معتقدند شمار سلول‏هاى مغز ثابت است، ولى ياخته‏هاى آن مانند ساير سلول‏هاى بدن - كه داراى تغذيه و رشد و توليد مثل است - امكان ندارد ثابت باشد، ولى از نظر فيزيولوژى ثبات و عدم تغيير ياخته‏هاى مغز درشمار بديهيات قرار دارد.
بعضى از بافت شناسان مى‏گويند: بدون ترديد سلول‏هاى عصبى مغزى در وضعيت عادى و طبيعى توليدمثل ندارند. اين‏مطلب دلايل علمى زيادى دارد؛ زيرا مثلاً اگر سلول‏هاى حافظه به ادراك‏هاى مختلف تقسيم شوند، اين مسأله پيش‏مى‏آيد: مطالبى كه به آنها سپرده شده است، يا از دست مى‏رود و يا به طور كلى دچار اختلال مى‏شود. دليل ديگر اين‏است كه رشته‏هاى عصبى از دستگاه اعصاب مركزى به تمام بدن كشيده شده‏اند؛ اگر قرار باشد سلول عصبى تقسيم شود، هر روز اين رشته‏ها بايد تعويض گردد، كه عملاً مقدور نيست، هم‏چنان كه برگ‏هاى درخت قابل تعويض هستند، ولى ريشه درخت از اين قاعده مستثناست.
٥. دكتر پاك‏نژاد، اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، ج‏٤، ص‏٣٢.
٦. امام صادق(ع) در پاسخ مسأله‏اى فرمود: «بدن انسان در قبر متلاشى مى‏شود؛ تنها طينت در قبر در حال چرخش باقى مى‏ماند». ممكن است مقصود امام همان ذرات اتم بدن باشد كه الكترون‏ها به دور هسته، پيوسته در حال چرخشند؛ چون متلاشى شدن به معناى پراكندگى است؛ نه نابود شدن. يعنى در قبر بدن مى‏پوسد و ذرات آن‏كه مواد تشكيل دهنده كالبد است، به صورت چرخش دايره‏وارى در آن جا مى‏مانند؛ سلول‏ها مى‏ميرند، ولى اتم‏هاى بدن به طور ثابت باقى خواهند ماند. احتمال دارد مقصود از قبر جايگاه روح در عالم برزخ باشد، كه در اين صورت همان جسم لطيف برزخى خواهد بود كه حافظ همه ويژگى‏هاى افراد انسان است.
٧. ابراهيم (١٤) آيه ٤٨.
٨. يك دو سه بى‏نهايت، ص ٣٣٢.
٩. ذاريات (٥١) آيه ٤٧.
١٠. اسرا (١٧) آيه ٤٩ - ٥١.
١١. نحل (١٦) آيه ٣٨ - ٤٠.
١٢. تغابن (٦٤) آيه ٧.
١٣. قيامت (٧٥) آيه ٣٦ - ٤٠.
١٤. طارق (٨٦) آيه ٥ - ٩.
١٥. بقره (٢) آيه ٢٨.
١٦. روم (٣٠) آيه ٢٧.

۱۲
بخش پنجم بخش پنجم :

معاد جسمانى از نگاه اديان(٤)


١- خلاصه بحث و نتيجه‏گيرى
با طرح اصول گذشته، ثابت شد هر فردى، از روح و بدن تركيب شده و انسان متعهد و مسؤولى كه مورد خطاب الهى و دستورهاى بشرى است، همين آدم مركب است. تمام اعمال، لذت‏ها و رنج‏ها از چنين آدمى (مركب از روح و جسم) قابل انجام و درك است. از طرفى چون كالبد محسوس، پيوسته در حال تكامل است، و در طول زمان عوض مى‏شود، نمى‏تواند تمامى مشخصات فردى را نگه دارد؛ ناگزير جسم سيّال و ثابتى در بدن آدم بايد وجود داشته باشد كه بتواند تمام ويژگى‏هاى اشخاص را حفظ كند. از نظر اسپرتيسم و معتقدان به وجود روح وجود چنين جسم دقيقى اجتناب‏ناپذير است، و طبق دليل‏هاى قطعى، انسان با همين وضع كنونى - با مختصر تغيير صورت - در قيامت محشور مى‏گردد. اگر بازگشت تمام ذرات بدن ضرورى باشد، جسم آدمى از كوه هيماليا بزرگ‏تر خواهد بود! از اين‏رو امام صادق(ع)به بقاى طينت اعتقاد داشته، از سوى ديگر بازگشت ذرات جسم آدمى به مقدار تشكيل يك بدن اشكال عقلى و ايراد شرعى ندارد؛ به همين جهت در روز بازپسين روح به ضميمه جسم ثابت - كه دارنده تمام مشخصات فردى است - به كالبدى كه از ابزار مادى و مقدارى از مواد بدن گذشته ساخته و پرداخته مى‏شود، تعلق خواهد گرفت. بدين وسيله زنده شدن مردگان تحقق مى‏پذيرد؛ البته زندگى دوباره مطابق قانون صورت مى‏گيرد، نه بر اساس زايش‏هاى معمولى؛ زيرا تجديد حيات در انحصار جريان طبيعى كنونى نيست؛ راه‏هاى ديگرى هم براى به وجود آمدن موجودات زنده هست. علم و قدرت الهى موجب تجمع اجزاى پراكنده و بازگشت حيات با تمام مشخصات فردى مى‏شود.

٢- غوغاى شبهه و اشكال‏ها
افرادى در اين مرحله، بسيار شبهه و اشكال كرده‏اند؛ در ميان انواع اشكالات كه قديم‏ترين زمان باقى است، گروهى گمان مى‏كنند با طرح اين‏گونه مسائل، رستاخيز جسمانى در رديف حوادث امكان‏ناپذير و نشدنى قرار گرفته و وجود قيامت و جهان ديگر منتفى مى‏گردد! مشكل ديگر، اعاده معدوم و ديگرى آكل و مأكول است.

٣- اعاده معدوم
شكى نيست كه كالبد جسمانى بشر، پس از مرگ فاسد شده و متلاشى مى‏شود و پس از مدتى ذرات پراكنده آن از بين رفته و معدوم مى‏گردد. غريزه‏ها و نيروهاى روحى هم به دنبال از بين رفتن منبع و سرچشمه اصلى آن‏كه بدن است، نابود خواهد شد؛ اكنون چگونه امكان دارد چيزى كه معدوم شده و از صحنه هستى رخت بربسته است، دوباره وجود پيدا كند و به حالت اوليه باز گردد؟! به تعبير فلسفى، بازگشت معدوم، امرى است نامعقول و غير ممكن. با دستاويز قرار دادن قدرت پروردگار مشكل حل نمى‏شود؛ زيرا اولاً امور جهان بر پايه علت‏هاى طبيعى است و ثانياً امور محال از قلمرو قدرت الهى بيرون است. به تعبير بهتر، امورى كه در شمار محالات قرار دارند، قابليت آن را ندارند كه در قدرت پروردگار قرار بگيرند. چيزى كه به حسب ذات نشدنى است، ممكن نيست در رديف امور شدنى واقع شود.

پاسخ
كسانى كه اين اشكال را كرده‏اند، چنين مى‏نمايد كه با مطالب فلسفى آشنا نيستند؛ زيرا گمان كرده‏اند محال بودن اعاده معدوم كه در فلسفه از آن گفتگو شده، همين مفهوم عاميانه و سطحى است! آنها گمان كرده‏اند اگر يك بحث فلسفى را دستاويز قرار دهند، شبهه مزبور رنگ فلسفى به خود خواهد گرفت و قابل جواب نخواهد بود؛ در حالى كه محال بودن بازگشت معدوم، در صورتى است كه شى‏ء معدوم با تمام خصوصيات زمانى و مكانى و با حفظ كميت و كيفيت باز گردد. البته چنين بازگشتى محال است؛ زيرا موجودى كه در يك زمان معيّن وجود داشته، نمى‏توان عين آن را - حتى حركت الكترون‏ها را - دوباره بر گرداند، و چرخ و فلك، پنبه رشته شده را نمى‏تواند دوباره با حركات معكوس باز نمايد؛ زيرا چرخ زمان به عقب بر نمى‏گردد؛ و دقايق زمان محو شده و قابل برگشت نيست، وانگهى بازگشت زمان با تمام خصوصيات آن، بازگشت «زمانيات» را ايجاب مى‏كند! و اين امر ممكن نيست؛ هر «زمانى» كه پيدا مى‏شود، زمان جديدى خواهد بود، نه همان زمان گذشته، زيرا لحظات زمان با ايجاد، محو مى‏شوند. زمان ذاتاً سيّال و گذراست، و طبيعت بى‏قرارى دارد. معتقدان به معاد جسمانى هيچ گاه چنين ادعايى ندارند كه پس از زنده شدن مردگان، زمان هم بايد عقب گرد كند، و آنچه در آن زمان وجود داشته (زمانيات) نيز برگردد. قطعاً اين امر محال و غير ممكن است، ولى بازگشت ذرات پراكنده امكان دارد؛ چون با اثبات اصل «بقاى انرژى و ماده»(١)، اركان فنا و نيستى متزلزل گرديد. بر اساس اين قانون، اگر گياهى طعمه حيوانى شود، يا هيزمى در كام آتش قرار گيرد، بدون ترديد هستى خود را از دست نمى‏دهد، بلكه به گوشت يا خاكستر تبديل مى‏گردد و صورت آن تغيير مى‏كند، ولى ماده آن دو به حال خود پايدار مى‏ماند. مواردى كه در معرض فعل و انفعالات شيميايى قرار مى‏گيرند و از وضعى به وضع ديگر منتقل مى‏شوند، از نظر علمى مقدار جرم و سنگينى آنها در تمام دگرگونى‏ها و حالات گوناگون يكسان است. سرانجام تغييرات فيزيكى و تبدلات شيميايى كوچك‏ترين اثرى در زيادى و كمى جرم و سنگينى و سبكى مواد جهان ندارد، و جهان با تمام تكامل و تغييراتى كه در آن ايجاد مى‏شود، سنگينى و مقدار حجم فعلى را از دست نمى‏دهد، بلكه همواره به سوى گسترش و سنگينى بيش‏ترى پيش مى‏رود.(٢)

٤- بقاى ذرات بدن
به موجب اصل بقاى ماده و انرژى ذرات بدن انسان به صورت‏هاى مختلف در اعماق زمين و اوج آسمان محفوظ است، و صفات روحى و ملكات اخلاقى كه با روح انسان هم‏آغوشند، هنگامى كه روح به كالبد جسمانى بازگشت كند، انسان دوباره با همان مشخصات گذشته زنده مى‏شود. اين پاسخ اگر چه بازگشت ذرات بدن را ثابت نمى‏كند، ولى شبهه اعاده معدوم را از بين مى‏برد، زيرا به فرض اين‏كه ذرات بدن جمع شود، از پراكندگى خارج مى‏گردد، نه اين‏كه موجب شود معدوم، موجود گردد. مطابق اصول گذشته در قيامت لازم نيست تمام ذرات پراكنده بدن بازگردند؛ زيرا خدا از همين خاك - كه ماده اوليه همه بدن‏هاست - مى‏تواند كالبدهاى آينده انسان‏ها را تشكيل دهد. به فرض آن‏كه مقدارى از ذرات پراكنده بدن باز گردد - هم‏چنان كه برخى از ظواهر بر آن دلالت دارد - باز هم اشكال مذكور حل مى‏شود؛ زيرا هيچ ماده‏اى از مواد عالم از بين نمى‏رود، بلكه از حالتى به حالت ديگر تبديل مى‏شود، و جوهر و حقيقت ماده در طول تمام تحولات و دگرگونى‏ها محفوظ مى‏باشد. هر چيزى كه در جهان موجود شود، از نظر جريان طبيعى از بين نمى‏رود؛ فقط صورت‏هاى مختلفى به خود مى‏گيرد و بديهى است تغيير صورت، معدوم شدن نيست.(٣)

٥- شبهه آكل و مأكول
مهم‏ترين ترفندى كه از روزگار كهن تاكنون دستاويز منكران معاد جسمانى قرار گرفته است، شبهه آكل و مأكول است. اين اِشكال طى گذشت زمان و تحولات علمى، صورت‏هاى مختلفى پيدا كرده است، تا امروز كه به صورت فريبنده‏ترى درآمده است. شكل‏هاى مختلفى كه ايراد مذكور به خود گرفته، در سه موضوع خلاصه مى‏شود.
١. چگونه ذرات پراكنده بدن جمع مى‏شود؟
٢. بدن محشور كدام است؟
٣. كمبود بدن‏ها از روان‏ها چگونه جبران مى‏شود؟ و ذرات پراكنده به چه صورت جمع مى‏گردد؟
در آغاز، اشكال بدين صورت طرح مى‏شود: اگر گوشت بدن مؤمنى به شكلى جزء بدن شخص كافرى قرار گيرد، جاى شبهه نيست كه مطابق اصل قطعى «بَدَلُ ما يَتَحَلَّلُ» يا توليد مثل‏سلول‏ها، اجزاى بدن مؤمن جزو بدن كافر خواهد شد؛ بنابراين اگر در قيامت اجزاى بدن هر كسى بازگشت كند، يكى از آن دو بدن ناقص خواهد ماند. در اين صورت آن كالبد ناقص، يا جسم مؤمن است، يا كالبد كافر؛ اگر ماده بدن مؤمن كمبودى داشته باشد، باعث مى‏شود اجزاى بدن او به همراه بدن شخص كافر وارد جهنم گشته و عذاب شود؛ و اگر ذرات شخص مشرك، جزو بدن موحد شود، باعث مى‏گردد ذرات بدن كافر به خاطر شخص مؤمن، به بهشت رود. اين دو صورت برخلاف عدالت پروردگار است؛ پس معاد جسمانى امكان نخواهد داشت.
در تصوير دوم، اشكال از نظرگاه وسيع‏ترى مطرح شده، چنين گفته مى‏شود: اگر جسم آدمى طعمه درندگان صحرا و يا ماهيان دريا شود، يا در بيابان خوراك كركس و لاشخوران قرار گيرد، و جزو بدن آنها شود، چگونه امكان دارد ذرات پراكنده - با اين وضع - دوباره بدون كم و زياد جمع شود و به صورت بدن سابق دنيوى درآيد؟!

پاسخ متكلمان
در پاسخ به اين شبهه، متكلمان اسلامى دو جواب داده‏اند، كه به طور فشرده نقل‏مى‏شود:

فرضيه اجزاى اصلى
اكثر علماى علم كلام و عقايد در جواب گفته‏اند: خدا ذرات اصلى بدن مؤمن را از دستبرد حوادث حفظ مى‏كند و نمى‏گذارد جزو ذرات اصلى بدن كافر قرار گيرد.
اصولاً ذرات بدن هيچ انسانى جزء بدن ديگرى نمى‏شود و آنچه جزو بدن انسان يا حيوان ديگر مى‏گردد، اجزاى زايد بدن مأكول است، اما ذرات اصلى از دگرگونى كاملاً محفوظ مى‏ماند.
اين نظريه شايد براى زمان گذشته قانع كننده بود، ولى به هيچ وجه امروز قابل قبول نيست؛ زيرا از نظر فيزيولوژى سلول‏هاى بدن آدمى در حال تغيير و جايگزينى است؛ بنابراين اگر بدن انسان طعمه حيوان قرار گيرد، حتماً جزو بدن او خواهد شد، ولى به خاطر تغييرات دايمى سلول‏ها پس از مدتى، يا به شكل نيرو و يا به صورت فضولات به خارج بدن خواهد ريخت. تنها سلول‏هاى عصبى و ماهيچه‏اى و مغز است كه تا پايان عمر باقى مى‏ماند؛(٤) و سپس به صورت مواد خاكى درآمده و جزو مواد تشكيل دهنده بدن ديگرى خواهد گرديد. از اين جهت ماده ثابتى به نام ذرات اصلى - كه متكلمان مدعى آن مى‏باشند - در بدن نداريم.
دومين جوابى كه متكلمان و محدّثان اسلامى داده‏اند، اين است كه: بدن آدمى با فرارسيدن مرگ متلاشى و پراكنده مى‏گردد، ولى طينت كه مايه اصلى و حامل تمام خصوصيات فردى هر انسانى است، به عنوان هسته اصلى كالبد جسمانى در قبر باقى مى‏ماند و برگرد خود مى‏چرخد و جزو بدن هيچ انسانى نمى‏شود؛ و فرضاً اگر هم وارد جسم ديگرى شود، مجدداً خارج مى‏گردد. به مجرد اين‏كه قيامت بر پا شود، طينت‏ها به جنبش درآمده و بدن اخروى را با تمام ويژگى‏هاى دنيوى مى‏سازند. بنابراين در خمير مايه اصلىِ جسم انسان آكل و مأكولى صورت نمى‏گيرد، و عدم كشف علوم طبيعى دليل بر نبود طينت نيست.
اين پاسخ مضمون حديث متشابهى است كه بايد از نظر سند و دلالت بررسى شود، وانگهى درباره اين‏كه طينت چيست، عقايد گوناگونى وجود دارد. بعضى گفته‏اند مقصود از طينت، نفس ناطقه است و برخى گفته‏اند همان طينتى است كه سعادت و شقاوت انسان بدان بستگى دارد. برخى معتقدند طينت همان ذرات اصليه است و جمعى بر اين باورند كه جسم مثالى و برزخى است. گروهى آن را به ذرات اتمى بدن تعبير كرده‏اند. در هر صورت با حديث واحد -آن هم مبهم و متشابه - نمى‏توان مشكل آكل و مأكول را حل كرد. بسيارى از علما معتقدند در اصول عقايد بايد به روايت متواتر و يا مستفيض استناد كرد.

بقاى صورت نوعيه
فيلسوفان الهى پاسخ دقيق‏ترى داده‏اند؛ آنان مى‏گويند: ثابت شده است شخصيت انسان را صورت نوعى او تشكيل مى‏دهد، نه ماده متغير بدن! و نفس ناطقه (روح) كه هستى بدن به آن بستگى دارد، كالبد شخصى خود را هميشه به همراه دارد و هرگز آن بدن شخصى از روح جدا نمى‏شود و آكل و مأكول در آن جسم تحقق پيدا نمى‏كند، بلكه دگرگونى تنها در كالبد محسوس يافت مى‏شود، و كالبد ثابت و اصلى هيچ‏گونه نيازى به قالب كثيف و متغير مادى ندارد. مى‏توان گفت آن جسم ثابت و لطيف در هر ماده‏اى حلول كند، صورت انسانى به وى مى‏بخشد و ازاين‏رو تغييرات پيوسته‏اى كه در ماده بدن حاصل مى‏شود، در شخصيت آدمى تغيير پيدا نمى‏كند؛ زيرا صورت نوعى در تمام تبدلات باقى و ثابت است و حقيقت هر موجودى را در صورت نوعى او بايد جستجو كرد و آن هم همواره ثابت است و جزو بدن ديگرى نمى‏شود.

اصالت روح و ابزار بودن جسم
جواب ديگرى كه مى‏توان ذكر كرد، اين است كه نمود هر انسان، وابسته به روان اوست، نه كالبد جسمانى؛ زيرا بدن ما پيوسته در حال دگرگونى است، از اين‏رو بدن معيّنى در تشخص انسان معتبر نيست، بلكه يك كالبد مبهم و غير معيّنى مى‏تواند تشكيل دهنده شخصيت جسمانى وى باشد؛ زيرا جسم همچون ماده سيّالى است كه صورت‏هاى گوناگون مى‏پذيرد و قابل پذيرش صورت‏هاى مختلف است. از اين نظر براى جسم مادى ما ثبات و بقايى متصور نيست؛ تنها در پناه روح است كه كالبد، تشخص پيدا مى‏كند و ذرات بدن را مى‏شود به صاحب اصلى آن نسبت داد و گفت: دست فلانى و پاى بهمانى، و يا اين عضو را از بدن فلانى قطع كردند و مانند اين انتسابات؛ در حالى كه اگر بدن، خاك شود و به ميوه تبديل گردد، انتساب فوق از بين مى‏رود.
طبق اين پاسخ، شبهه آكل و مأكول از ريشه ويران مى‏گردد؛ زيرا در اين ترسيم لازم نيست در جهان آخرت همان بدن معيّن كه در تاريخ خاصى طعمه درندگان صحرا و يا ماهيان دريا قرار گرفته و جزو بدن حيوان شده، همان ذرات - با تمام مشخصات - دوباره بازگشت كند؛ زيرا ممكن است از ذراتى - كه در گذشته - از بدن او جدا شده - چه به صورت چرك و فضولات و چه به صورت انرژى و غيره - كالبدى ساخته شود و روح بدان تعلق پيدا كند. بدون ترديد به هنگام ارتباط روح به آن جسم، انسان صورت اوليه خود را باز خواهد يافت. عقيده‏اى كه از نظر اسلام ضرورى است، همان شناخت ابتدايى انسان‏هاست؛ بدين معنا كه در صحراى محشر افرادى كه در زندگى دنيوى يكديگر را مى‏شناختند، با ديدن يكديگر خاطرات گذشته آنها تجديد شود و يكديگر را بشناسند. وجود همان ذرات و سلول‏هايى كه در دنيا، انسان‏ها حمل مى‏كردند، در قيامت ضرورت ندارد. در روايات بسيارى آمده است افراد نابينا و كسانى كه ناقص‏العضو بوده‏اند، در رستاخيز، سالم محشور مى‏شوند؛ در حالى كه اگر بازگشت همان ذرات، ضرورى باشد، بايد آن ذرات با همه مشخصات بازگشت نمايد، از طرفى ديگر بايد اعتراف كرد تغييرات چشمگير و قابل توجهى در بدن اخروى ايجاد گرديده، در همان حال مشخصات فردى نيز تا حدودى محفوظ مى‏ماند و افراد با هم اشتباه نمى‏شوند، بلكه امكان دارد فقط به مقدار معينى از مواد بدن ساخته شود و روح با خلاقيت مخصوصى كه دارد، به ضميمه جسم ثابت (پريسپرى) كالبد خاكى را به صورت مناسب درآورد و با طينت - كه در روايت است و منشأ آدمى است - بياميزد؛ آن گاه تمام خصوصيات انسان بازمى‏گردد و خاطرات گذشته و كردار فرستاده شده و پس انداز شده، تجديد مى‏شود. وى هم خود را مى‏شناسد و هم ديگران را، و افراد ديگر نيز او را خواهند شناخت.

بازپرداخت شبهه آكل و مأكول
در بحث گذشته يادآور شديم شبهه مذكور به همراه پيشرفت‏هاى علوم و صنايع، تصوير كامل‏ترى به خود گرفته است و مى‏توان گفت قوى‏ترين اشكالى كه به مسأله معاد جسمانى گرفته مى‏شود، همين مطلب است. طرفداران اين تصور چنين مى‏گويند: طبق قانون «لاوازيه» ثابت شد كه در جهان هستى، نه چيزى به وجود مى‏آيد و نه چيزى معدوم مى‏شود، بلكه مقدار معينى از ماده كه در سرتاسر گيتى وجود دارد، از طريق يك رشته تحول و تكامل، صورت‏هاى گوناگونى به خود مى‏گيرد و به همين جهت پديده‏هاى مختلفى را به وجود مى‏آورد. چون روشن است كه هستى و پيدايش موجودات، اعم از گياه، حيوان، انسان و... با ايجاد مواد تازه‏اى نيست، بلكه همين مواد و عناصر موجود به مرور زمان و گذشت قرن‏ها و اعصار صورت‏هاى گوناگونى مانند كوه، صحرا، حيوان، انسان، اشجار و جماد به خود مى‏گيرد، چه بسا ممكن است مقدار معيّنى از ماده در طول قرن‏هاى متمادى به صورت پيوسته، ماده بدن هزاران انسان را تشكيل دهد و نطفه هر فردى در واقع عصاره بدن مرده‏اى باشد؛ چون طبق قوانين طبيعى، كالبد جسمانى هر فرد در اثر فعل و انفعالات طبيعى و تأثير و تأثرات شيميايى به وسيله مواد غذايى وارد بدن انسان ديگرى مى‏شود، و باز كالبد دومى هم پس از مرگ، ماده اصلى بدن انسان سومى خواهد شد و پيوسته اين دگرگونى‏ها ادامه دارد. اگر بنا شود، به مقتضاى معاد جسمانى تمام ذرات بدن هر فرد در روز قيامت يك جا جمع شود و پس از آن هر روح به همان كالبد دنيوى خود باز گردد، از نظر عقل اشكالاتى دارد؛ تعداد بدن‏ها از روح‏ها كم‏تر خواهد بود و ارواح زيادترى در روز رستاخيز بدون بدن مى‏مانند؛ بدين معنا كه در قيامت اگر مجموع جان‏هاى اولين و آخرين را با مقدار بدن‏هاى ساخته شده، بسنجيم و تقسيم كنيم، خارج قسمت بدن‏ها، كم‏تر از روح‏ها خواهد بود؛ گذشته از آن‏كه تحقق چنين امرى، يعنى بازگشت ذرات پراكنده كالبدها معقول نيست، بلكه در شمار مسائل محال و نشدنى است؛ چگونه ممكن است يك امر مشكوك مهم‏ترين پايگاه مذهبى و اعتقادى جامعه بشر قرار بگيرد و به عنوان يك اصل جهان بينى تلقى گردد؟!

پاسخ
اين اشكال از چند جهت قابل بررسى و نقد است:

الف) تخيلاتى بيش نيست
بدون ترديد تصوير چنين اشكالى جز بافته‏هايى فكرى و كژانديشى چيز ديگرى نيست؛ اولاً از كجا معلوم است از خاك بدن مردگان - بدون هيچ آميزشى با ديگر مواد زمين - گياهى مى‏رويد و آن گياه فقط از مواد بدن مردگان تغذيه مى‏كند و از خورشيد استفاده نمى‏كند؟ يا از هوا بهره‏اى نمى‏برد؟ و يا از مواد معدنى زمين تغذيه نمى‏نمايد؟ تا بگوييم: فقط از خاك مرده تغذيه مى‏كند و برگ و ساقه پيدا مى‏كند و سپس نصيب حيوان حلال گوشتى مى‏شود و پس از آن‏كه گوشت بدن حيوان از چنين گياهى تشكيل شد، پيش از آن‏كه سلول‏هاى بدن آن حيوان عوض شود و مواد مذكور به صورت‏هاى مختلف از كالبدش خارج گردد، كشته مى‏شود و طعمه انسانى قرار مى‏گيرد، و پس از خوردن انسان، جزو بدن وى مى‏گردد و پيش از خروج از كالبد، آن انسان سكته مى‏كند و مى‏ميرد؛ و به همين منوال ماده‏هاى بدن به يكديگر مبدل مى‏شود. اين تصورات جز وهم و خيال چيز ديگرى نيست و اثبات هر يك از اين ادعاها از سوى انتقاد كننده، مشكل است؛ زيرا حتى در يك مورد چنين چيزى وجود نداشته و محال است تحقق يابد؛ چون با تأثير متقابل و اختلاط تمام مواد با يكديگر و استفاده همه موجودات زنده از خورشيد و ساير عناصر جهان و وسعت سطح كره زمين و كثرت مواد خاكى و ناچيز بودن ماده مردگان در برابر مواد زمين، همه حاكى از عدم امكان تحقق چنين امرى است. گذشته از اين‏كه سلول‏هاى بدن حيوانات از مواد مختلف تشكيل مى‏شود. خورشيد و عناصرى كه تشكيل دهنده هواست، همگى در ساختن سلول‏ها سهم دارند، و چنين نيست كه سلول فقط از خاك تغذيه كند و به وجود آيد، بلكه آب، هوا، خورشيد، خاك، نبات، حيوان، انسان و ساير عوامل طبيعى دست به دست هم داده و سلولى را به وجود مى‏آورند.
اگر از پاسخ فوق چشم پوشى كنيم، شبهه مزبور محال بودن معاد جسمانى را از نظر عقل و منطق به اثبات نمى‏رساند؛ زيرا اين پندار، فقط بعيد دانستن است؛ بديهى است استبعاد، زاييده مشاهده نكردن و عدم وقوع نظير در واقع است، و با پيدايش چنين امرى در خارج از ذهن، اين‏گونه شبهه‏ها منتفى مى‏گردد، چنان‏كه در گذشته اگر كسى مى‏گفت: ديدم يك خروار آهن در آسمان پرواز مى‏كرد، همه او را مسخره كرده و به دروغگويى يا جنون متهم مى‏كردند؛ همچنين اگر در بدو اختراع تلفن، تلگراف، تلويزيون و ديگر اختراعات، ماجراى آنها براى مردم نقل مى‏شد، همگان آن را بعيد مى‏شمردند و منكر آنها مى‏شدند، ولى پس از تحقق عينى و رؤيت، مسائل مذكور مانند حوادث عادى است. مسأله جسمانى بودن معاد نيز همين‏گونه است، اگر چه برخى از بخش‏هاى آن به نظر ما پيچيده مى‏آيد، ولى چيزى نمى‏گذرد كه در رديف محسوسات قرار خواهد گرفت.
بايد افزود: ادعاى اين‏كه تا هنگام رستاخيز تمام مواد خاكىِ كره زمين جزو بدن انسان‏ها شده، به‏گونه‏اى كه خاك دست نخورده‏اى يافت نخواهد شد و يا لااقلّ قسمت‏هاى مسكونى زمين به طور مكرر ماده بدن انسان‏هاى مختلفى را تشكيل خواهد داد، و اگر بنا شود آنها دوباره به صورت كالبد جسمانى درآيند، به هنگام تقسيم بدن‏ها بر ارواح در خارج قسمت بدن‏ها، كمبودى پيدا خواهد شد، بايد بگوييم: تمام اينها تصورات و خيالاتى بيش نيست؛ زيرا كره زمين - با اين عرض و طول و عمق - وقتى انسان سوار هواپيما شود و زمين را از زير نظر بگذراند، يقين پيدا خواهد كرد اگر ميليون‏ها سال ديگر قيامت برپا نشود، بسيارى از توده‏هاى خاك در عمق زمين و در سطح جزاير مسكونى و بسيارى از زمين‏هاى زراعتى به حال طبيعى خود باقى خواهد ماند و چه‏بسا امكان دارد قبل از تبديل خاك قسمت‏هاى مسكونى زمين به كالبد بشرى، رستاخيز وجود پيدا كند و سطح غير مسكونى زمين دست‏نخورده باقى‏بماند.
پندارى كه اكنون در صدد پاسخگويى به آن هستيم، از نظر احتمالات سر از محال و بى‏نهايت بيرون مى‏آورد. نطفه‏اى كه تشكيل مى‏گردد، احتمال دارد عصاره ميوه و غذايى باشد كه آن ميوه از درختى به وجود آيد كه از خاك مرده مراحل رشد خود را گرفته و تغذيه كرده است و هيچ خاك يا مواد ديگرى در تكوين نطفه مذكور تأثيرى نداشته باشد!
و از طرفى در هر نطفه معمولاً چهار ميليون اسپرم زنده وجود دارد كه همه آنها در داخل رحم به سوى تخمك مى‏روند و هر كدام كه جلوتر در جدار داخلى تخمك نفوذ مى‏كند، واحد اوليه انسان است. شكى نيست كه آب و هوا در تكوين اسپرم‏ها نقش مهمى ايفا مى‏كند. گرد و غبارى كه از كرات ديگر پاشيده مى‏شود، قطعاً داراى مواد معدنى است و همه اين امور در تشكيل نطفه مؤثر است. احتمال اين‏كه همان اسپرم تكوين يافته از خاك مرده، در جدار تخمك نفوذ كند، يا اسپرم ديگرى كه محصول مواد طبيعى زمين و غيره مى‏باشد، نسبت يك به چهار ميليون يا هشتصد ميليون است. همين احتمال در تخمك زن هم قابل تصور است، كه در پندار گذشته، نسبت يك به بى نهايت است. بچه‏اى كه از خاك مرده به‏وجود آمده، آيا تا آخر عمر از مواد بدن مرده‏ها تغذيه و رشد مى‏كند، به طورى كه به هنگام مرگ حاصل خاك مرده‏هاست! و بدنش از سلول‏هايى تشكيل يافته كه از خاك مرده وجود پيدا كرده و با تغذيه آن توليد مثل نموده است؟! و از ديگر مواد عالم اختلاطى در ماده بدن وى ايجاد نگرديده است؟ همه اين امور محال است. با خيالات نمى‏توان اصل علمى را باطل كرد، گو اين‏كه در قيامت فقط بازگشت مقدارى از مواد بدن لازم است؛ زيرا اگر بنا شود جميع اجزاى بدن از زمان تكليف تا موقع مرگ برگردد، در اين صورت هيكل هر انسان از كوه هيماليا بزرگ‏تر خواهد شد. آنچه كه از راه وحى به ما رسيده است و هم اكنون در صدد اثبات آن مى‏باشيم، بازگشت روح به بدن جسمانى است و بازگشت تمام ذرات بدن با همه خصوصيات گذشته، در اعتقاد به معاد اثرى ندارد. اصولاً بازگشت تمام ذرات پراكنده - بدون كم و كاست - اشكالاتى دارد كه از نظر عقل پاسخ صحيحى ندارد؛ بر خلاف بازگشت مقدار معينى از ذرات كالبد. در واقع اشكال متوجه اين‏گونه معاد جسمانى است و ما هم ايرادات عقلى را در اين صورت مى‏پذيريم، زيرا اگر همه ذرات پراكنده از اول بلوغ تا پايان حيات جمع شود، جسم مادى از هر كوهى بزرگ‏تر و وحشتناك‏تر خواهد شد! مسلماً چنين بازگشتى - با در نظر گرفتن تغييرات دايمى سلول‏ها و دگرگونى‏هاى طبيعت و جذب مواد بدن مرده به جسم ديگران، به علاوه تغيير وحشتناك بدن و كمبود بعضى از بدن‏ها - از نظر عقل و شرع امكان نخواهد داشت. اگر مقصود از بدن محشور، آخرين بدن و جسمى باشد كه انسان در آن حال مى‏ميرد، ممكن است قسمتى از آن بدن از راه دگرگونى‏هاى طبيعى و شيميايى، ماده جسم انسانى را تشكيل دهد و پيش از آن‏كه سلول‏هاى بدن شخص دوم تغيير يابد، آن نيز بدرود حيات گويد. فرض ما اين است كه هر آدمى با مواد جسمى كه در قالب آن، مرگش فرا رسيده، محشور مى‏گردد؛ بنابراين كمبودى در يكى از آنها پديد مى‏آيد و شبهه آكل و مأكول به هيچ وجه حل نمى‏گردد؛ پس بايد بگوييم قسمتى از مواد بدن بازگشت مى‏كند. حال ذراتى كه بر مى‏گردد، همان اتم‏هايى است كه سلول‏هاى بدن دنيوى را تشكيل داده است، يا نه؟ ممكن است در آينده اين حقيقت بزرگ روشن شود؛ اگر چه در آغاز امر لزوم بازگشت همان ذرات بدن - از نظر عقل - درست نيست، چون ممكن است كسى بگويد: اگر ذراتى كه با وجود آنها عمل خير يا زشت از انسان سرزده، باز گردد، پس بايد بدن يك انسان پليد از آغاز بلوغ تا هنگام مرگ جمع شود؛ در اين صورت كافر، بايد قيافه معمولى را از دست داده و به صورت يك آدم كوه پيكر محشور گردد، و با اين وضع هيچ فردى به مجرد رؤيت او را نخواهد شناخت؛ در حالى كه روايات زيادى به ما رسيده، كه در قيامت آشنايان دنيوى يكديگر را مى‏شناسند. مضافاً بر اين‏كه ممكن است ذرات بدن كافر در طى ميليون‏ها سال ماده بدن گروهى از مؤمنان را تشكيل داده باشد، يا بر عكس شده باشد. اگر بازگشت همان ذرات بدن ضرورت داشته باشد، بدن مؤمنى در لابه لاى بدن كافرى عذاب خواهد شد؛ يا اجزاى بدن مشركى با بدن مؤمنى در بهشت متنعم خواهد بود. اين خلاف عدالت حق است. اگر تنها قسمتى از مواد جسمانى برگردد، ترجيحى بدون جهت است و اين عمل از خداى حكيم سرنمى‏زند. ممكن است ذرات اصيل بدن - كه با فضولات تفاوت دارد - باز گردد؛ يعنى موادى كه در بدن زياد مى‏مانند و زود تغيير نمى‏كنند، بازگشت كنند؛ آن ذراتى كه ساختمان جسم و شكل و قيافه ما به وجود آنها بستگى دارد، نه فضولات جسم كه هيچ گاه جزو ساختمان بدن ما نيستند، و به همين جهت امام فرمود: بدن انسان پس از مرگ متلاشى مى‏شود و فقط طينت در قبر در حال حركت و چرخش به طور دايره‏وار، باقى مى‏ماند و اين ماده در حال حركت، زيربناى جسم انسان را در روز قيامت تشكيل مى‏دهد. در هر صورت ممكن است ذرات واقعى هر مركبى حامل تمام خصوصيات و شكل و اندازه و اندام تركيبى خود باشد. اگر جزو موجود مركب ديگرى شود، خاصيت پذيرش صورت اصلى را از دست نمى‏دهد. دكتر «پاك نژاد» در يكى از نوشته‏هايش بدين مطلب مى‏پردازد، و پس از اين‏كه شبهه آكل و مأكول را به صورت ذيل طرح مى‏كند، چنين مى‏نگارد:
بدنى كه ذرات باقيمانده‏اش به فلز و شبه فلز ... در صحنه پهناور گيتى پراكنده شده است، عود و ميعادش چگونه است؟
در شهريور ١٣٤٧ اكتشاف بزرگى صورت گرفت و سبب شد يكى ديگر از دلايل اثبات وجود معاد روشن شود. اكتشاف به قدرى اهميت داشت كه در اكثر كشورها حتى به زبان‏هاى محلى با عنوان «فلزى كه نيروى حافظه دارد» انتشار پيدا كرد.
نيروى دريايى آمريكا از دكتر «ويليام بوهلر» كارشناس بزرگ فلزات، خواست آلياژى بسازد كه در آب، زنگ نزند و داراى استحكام باشد. همچنين حوزه مغناطيسى در آن نفوذ نداشته باشد، تا آن را براى خنثى كردن مين‏هاى دريايى به كار ببرند. «بوهلر» پس از مدتى از تركيب نيكل و نى تى انيوم آلياژى ساخت كه خاصيت فوق را دارا بود و نام آن را «نى تى نول ٥٥» گذارد. در ضمن آزمايش، «بوهلر» متوجه شد فلز مذكور داراى نيروى حافظه است. او قطعه‏اى از آن را در حرارت نزديك به ذوب، به شكل خاصى (عروسك يا درخت) درآورد؛ بعد آن را سرد كرد، و سپس با پتك آن را خرد نمود و فلز خرد شده را در بوته انداخته، به حرارت قبلى رساند. او با كمال شگفتى مشاهده كرد فلز به شكل اوليه‏اى كه داشت - بدون تغيير - برگشت. بوهلر به اتفاق «فردريك ويك» فيزيكدان مشهور، نزديك صدبار اين عمل را تكرار كردند، و باز همان نتيجه قبلى عايدشان شد. سرانجام آشكار شد فلز تمام زندگى گذشته خود را به ياد مى‏آورد.
دكتر پاك نژاد در اين باره مى‏نويسد:
به عقيده ما هر فلز، بلكه هر ذره‏اى، اگر در محيط مناسب خود قرار گيرد، يعنى محيطى كه همه ضرايب اطرافش متناسب باشد - ضرايب حرارت، نور، فشار و...- مى‏تواند همه چيز گذشته‏اش را به ياد آورد، كه بر حسب اتفاق يك آلياژ در چنين موقعيت و وضعيتى قرار گرفت و نام دكتر بوهلر را شهره آفاق ساخت و به همين منوال تمام ذرات بدن ما روزى با حافظه قبلى جسم ما را تشكيل داده و همه چيز را نيز به خاطر خواهند آورد.(٥)

ب) بدن محشور كدام است؟
اگر بخواهيم پرسش فوق را به بهترين وجه طرح كنيم، بايد بگوييم: جسم آدمى در طول زندگى پيوسته در معرض تكامل و دگرگونى است و در طى گذشت زمان سلول‏هاى بدن از بين مى‏روند و گروه‏هاى تازه‏اى جايگزين آنها مى‏گردند؛ بنابراين كدام يك از اين بدن‏ها در روز قيامت زنده مى‏شود؟ و حشر روان در كدام يك از قالب‏هاى مذكور تحقق پيدا مى‏كند؟ و انسان با چه كالبدى مجازات مى‏گردد؟ چون اگر روح انسان گناهكار لازم باشد در بدنى كه كارهاى ناپسند را در پوشش آن انجام داده، محشور شود، چنين چيزى امكان ندارد؛ زيرا بدن جنايتكار از آغاز بلوغ تا هنگام مرگ ده‏ها بار عوض شده است و اگر بنا شود تمام ذرات كالبدش بازگشت نمايد، بدون ترديد بايد با يك اندام كوه‏آسا محشور گردد! در حالى كه در زندگى دنيوى خود چنين بدنى نداشته است؛ گذشته از اين‏كه شبهه پيشين هم زنده مى‏شود. اگر بگوييم قسمتى از ماده جسم وى برگردد، لازم مى‏آيد قسمتى از عناصر بدن را بر ساير قسمت‏ها بدون مرجحى صحيح، ترجيح دهيم؛ در نتيجه قسمتى از بدن عذاب مى‏شود و قسمتى هم وانهاده مى‏شود. اگر گفته شود: در صورتى كه مجازات جنايتكار در هر يك از كالبدها انجام گيرد، مقصود ما برآورده شده است، خواهيم گفت: پس بايد عذاب روان در قالب جسمى كه در آن كردار بدى انجام نداده، صحيح باشد؛ ولى اين برخلاف عدل الهى است و همه اشكالات گذشته در چگونگى حشر جسم يك آدم مؤمن هم قابل تصور است. با اين وصف جسمانى بودن معاد به مفهومى كه معروف است، غير ممكن خواهد بود!

پاسخ صحيح
از اشكال فوق جواب‏هاى گوناگونى داده‏اند، كه قابل نگارش نيست، زيرا چنگى به دل نمى‏زند. تنها پاسخى كه مى‏توان روح را با آن قانع كرد، جوابى است كه با استمداد از دانش كنونى مى‏توانيم بياوريم.
از نظر علمى حجم واقعى هر موجود به اندازه يك ميليون ميليونيم حجم ظاهرى و قيافه خارجى آن پديده مادى است و بقيه فقط فضاى خالى است. بنابراين نظريه اگر بدن يك انسان را در كارخانه مخصوصى قرار دهند و به وسيله فشار شديد، فواصل الكترون‏ها و فضاهاى آن را تخليه كنند، ماده اصلى بدن به قدرى كوچك مى‏شود كه فقط توسط ميكروسكوپ بايد آن را مشاهده كرد. در روز قيامت آنچه كه بايد برگردد، همان مواد اصلى بدن است، نه فضايى كه در داخل ذرات بدن وجود دارد. بازگشت تمام ذرات بدن نيز ضرورتى ندارد. قسمتى از عناصر اصلى كه برگشت، مقصود حاصل مى‏شود. شايد مقصود از متلاشى شدن بدن و بقاى طينت‏(٦) همين مطلب باشد. ثانياً، تغيير و تبديل بدن از حالت لاغرى به فربهى، از نظر عقل موجب تحول ذاتى نمى‏شود؛ به همين سبب اگر كسى در سنين جوانى قتل و جنايتى انجام دهد و از چنگال عدالت فرار كند، و در پيرى او را دستگير كنند، مقامات قضايى او را به حبس ابد يا اعدام محكوم مى‏كنند، و اگر متهم در مقام دفاع بگويد: من آن مجرم نيستم، چون از نظر فيزيولوژى تمام سلول‏هاى بدن من تغيير كرده و مواد ديگرى بدن كنونى مرا تشكيل مى‏دهد، پس من مجرم گذشته نيستم، خردمندان و حقوقدان‏هاى جهان به چنين دفاعى مى‏خندند و گوينده را به جنون نسبت مى‏دهند؛ زيرا عقلا در همان حال كه به صحت اين نظريه معتقدند، بر اين باورند كه شخصيت و واقعيت انسان -كه كلمه «من» از بقاى آن حكايت دارد- با تعويض سلول‏هاى بدن و اجزاى كالبد از بين نمى‏رود و در تمام دگرگونى‏هاى ظاهرى ثابت و محفوظ است. هر گاه كه عضوى از بدن جدا شود و ارتباط خود را قطع كند، به وسيله آن عامل ثابت از انسان نفى مى‏گردد و هر چيزى كه جزو بدن وى گردد، به وسيله آن عامل به انسان نسبت داده مى‏شود؛ زيرا مى‏گوييم اين جزو بدن من است و آن ديگرى مربوط به كالبد من نيست. پيش‏تر نگاشتيم در مجموع هيكل آدمى، غير از روح، جسم ثابتى نيز وجود دارد كه موسوم به «پريسپرى» است، و در حال حيات همواره همراه بدن متغير مادى است، و هر غذايى كه جزو بدن محسوب مى‏گردد، توسط آن جسم ثابت و روان به آدمى منسوب مى‏شود. در هر صورت آنچه لازم است پايه اعتقاد ما درباره معاد جسمانى قرار بگيرد، عبارت از بازگشت روان‏ها به قسمتى از مواد بدن است كه در روايات «طينت» ناميده مى‏شود، ولى برگشت تمام ذرات بدن از آغاز كودكى تا هنگام پيرى در قيامت ضرورت ندارد.

ج) كمبود تن‏ها در مقايسه با روان‏ها
گفته شده است: عالم داراى مقدار معينى از ماده است كه صورت‏هاى مختلف به خود مى‏گيرد؛ در هر ثانيه يك نفر مى‏ميرد و در هر روز بيش از هشتاد و شش‏هزار نفر از دنيا مى‏روند. طبق اين محاسبه، بيش‏تر از سى‏ميليون نفر در سال و بيش از سه ميليارد نفر در هر قرن مى‏ميرند؛ در طول هر صد قرن سيصد ميليارد نفر از دنيا مى‏روند، كه بعدها بايد زنده شوند؛ قطعاً تا قيامت هزاران هزار ميليارد نفر مى‏شوند؛ بنابراين مقدار ماده موجود براى تشكيل بدن‏ها كفايت نخواهد كرد!
در پاسخ مى‏گوييم:
اولاً، اين گفته شما با آنچه مى‏گوييد: عالم بى‏نهايت است، نمى‏سازد. بايد در شروع از اين عقيده دست برداشته و بگوييد: عالم نهايت دارد، وگرنه بى‏نهايت، مقدار معينى ندارد و مى‏تواند به بى‏نهايت تبديل شود؛ ثانياً بايد توجه كرد ماده حالات مختلفى به خود مى‏گيرد، مانند آب كه گاه منجمد مى‏شود و گاه به صورت بخار و گاز درآمده، در جو پخش مى‏شود؛ يا قطعه سنگى كه فعلاً يك متر مكعب است، اگر اتم‏هايش در هم شكسته شود، مى‏تواند به اندازه چند ميليون كيلومتر مكعب از فضا را اشغال كند. دانشمندان واقع بين مى‏گويند: ماده كنونى جهان در روز قيامت از هم باز مى‏شود و وسعت و حجمش بيش از آنچه در حد تصور ماست، افزون مى‏گردد؛ هم‏چنان كه در قرآن بدان اشاره شده است: «يَومَ تُبَدَّلُ الْاَرضُ غَيرَ الْاَرضِ؛(٧) روزى كه اين زمين، به زمين ديگر، مبدّل شود.» بنابراين چه كسى با دقت جهان را بررسى كرده و مشاهده كرده است ماده به مقدار معينى وجود دارد، و كم و زياد نمى‏شود؟! دانشمندان معتقدند: عالم در حال گسترش است و روز به روز بر وسعت آن افزوده مى‏شود. «ژرژگاموف» مى‏نويسد:
بر طبق موثق‏ترين اطلاعاتى كه تاكنون در جِرم كهكشان‏ها به دست آمده، به نظر مى‏رسد كه فعلاً كارمايه حركتى كهكشان‏هايى كه دور مى‏شوند، چند برابر كارمايه ذخيره‏اى است كه در نتيجه جاذبه بر يكديگر وارد مى‏آورند؛ و از اين‏جا نتيجه گرفته مى‏شود كه جهان ما دايماً منبسط مى‏شود و به سوى بى‏نهايت سير مى‏كند، بى‏آن‏كه اميدى باشد كه روزى اجزاى آن در نتيجه قوه جاذبه به سوى هم گراييده و به يكديگر نزديك شوند.(٨)
يكى از دانشمندان ستاره‏شناس «سِرجيمس جنيز» كشف كرده است دستگاه افلاك دايماً رو به گسترش و كشش مى‏رود و به همان نسبت كه به حجم آن افزوده مى‏شود، قطعات سديم به جنبش مى‏آيد و منظومه‏هاى شمسى از هم دورتر و بازتر مى‏شوند؛ اين اكتشافات علمى بيان الهى را تفسير مى‏كند:«وَالسَّماءَ بَنَيْنها بِاَيدٍ وَاِنّا لَمُوسِعُونَ؛(٩) آسمان را با قدرت بنا كرديم، و همواره آن را وسعت مى‏بخشيم!
با توجه بدين موضوع بايد دانست ماده سازنده كالبد انسان‏ها، به كره زمين منحصرنيست، بلكه مواد ساير كرات هم دخالت دارند، گو اين كه نظريه فوق اثبات مى‏كند براى تشكيل بدن بشر، مواد موجود در كره زمين كفايت مى‏كند و نيازى به مواد ساير كرات نيست.

پاسخ حكمت متعاليه
ملاصدرا در جلد نهم اسفار مى‏گويد:
پاسخ اين شبهه [شبهه آكل و مأكول‏] از مطالبى كه درگذشته بازگو كرديم، روشن مى‏شود. آنچه گفته شد، به‏گونه اجمال اين بود كه: شخصيت و حقيقت هر انسانى به نَفْس و روح او مشخّص و معيّن مى‏گردد، نه به كالبد مادى. آن بدنى كه در تشخص و هويت انسان دخيل است، يك امر مبهم و نامشخص است، زيرا جسمى كه پيوسته در حال تغيير و تبديل است، چگونه مى‏تواند شخصيت و هويت انسان را مشخص كند، در صورتى كه مجموعه ارگانيزم بدن پيوسته عوض مى‏شود؛ حتى سلول‏هاى استخوانى آن نيز هر چند سال يك بار به كلى تغيير مى‏كند. به همين جهت هيچ‏گونه ثبات و اصالتى، بدن وكالبد متغيّر نمى‏تواند داشته باشد. بنابراين جسمِ متغير و كالبدى كه همواره در تبدل است، تعيّن و تشخص نمى‏تواند داشته باشد. به همين دليل نمى‏توان گفت چون بدن زيد را حيوانى خورده است، روز قيامت نمى‏تواند محشور گردد، زيرا اين بدن مأكول است و يا آكل و خورنده؛ بلكه مشخص كننده بدن هر روحى، خود انسان است. وقتى روان زيد به بدنى تعلق گرفت، آن بدن همان بدن زيد است؛ بلكه هر چيزى كه نفس و روح بدان تعلق يافت، همان چيز عين بدن اوست. گويى با همين جسم در دنيا زيسته و سرد و گرم دنيا را چشيده است. به اعتقاد ما آنچه در حشر بدن‏ها لازم است، برانگيختن بدن‏ها از قبر است به طورى كه آشنايان يكديگر را بشناسند و بگويند اين شخص همان شخص مورد نظر است و خود اوست. بدن هر انسانى در صورت تعلق روح، بدن او مى‏شود و گرنه يك مشت خاك بيش‏تر نيست. بر اين باور لازم نمى‏آيد وجود و هويت زيد تبدل پيدا كند، همان‏گونه كه اگر كسى چهره‏اش زشت و كريه شود و يا دست و پايش را قطع كنند، هويت و تشخصش دگرگون نمى‏شود. آيا كر و كور و فلج و پير و جوان لازم است به همان شكل محشور شوند؟ جواب منفى است، بلكه انسان در قيامت، كامل و تمام عيار محشور مى‏گردد. روايات معصومان بر اين حقيقت صراحت دارد.
حاجى سبزوارى طبق شيوه ملاصدرا چنين پاسخ مى‏دهد:

وَ شُبْهَةُ الآكِل وَالمَأكُولِ
يُدْفِعُها مَنْ كانَ مِنْ فُحولِ؛

شبهه آكل و مأكول را كسى كه قهرمان معقول باشد، مى‏تواند دفع كند.

اِذْ صُورَةٌ بِصُورَةٍ لاتَنْقَلِبُ
عَلَى الْهَيُولَى الإنْحِفاظِ مُسْتَجِب؛

صورتى به صورت ديگرى دگرگون نمى‏شود و گرنه لازم مى‏آيد در ماهيت، انقلاب پيدا شود.
يعنى مثلاً روح واقعى احمد به جسم محمود تعلق بگيرد، و نتيجه اين تعلق، انقلاب ماهيت احمد به ماهيت محمود باشد، كه امر محالى است. دو صورت مختلف بر روى ماده محفوظ و ثابت و جارى است؛ زيرا همان صورت پيشين بر ماده حاكم و ثابت است؛ با اين‏كه در آن هنگام صورت فعليه ماده واقع شده است.
اگر گفته شد كه آب تبديل به بخار و يا مبدل به هوا گرديد، مقصود اين نيست كه آن‏صورت آب با حفظ ماهيت و هويت خود به هوا تبديل شده است، منتها با حفظ ماهيت هوايى؛ چه در اين صورت انقلاب واقعى و ذاتى در ماهيت آب و هوا لازم مى‏آيد. مقصود از تبخير آب به هوا اين است كه صورت آب كه در گذشته بر روى ماده بود، اينك از ماده كنده‏شده و آن ماده صورت هوا را پذيرفته است و به لباس هوا متلبس گرديده است. به عبارت ديگر در يك زمان ماده، لباس و صورت آب را در برداشت و در اين زمان صورت هوا را دارد. اگر چيز سفيدى سياه شود، بدون شك سفيدى با حفظ هويت خود، به سياهى تبديل نشده است، بلكه موضوع و محل ورود سپيدى، كه همان ماده باشد، سفيدى را كنده و سياهى را پوشيده است.
اين ماده است كه استعداد پذيرش صورت‏هاى گوناگون را دارد، منتها صورتى بايد برود تا صورت ديگر بتواند بر ماده حاكم شود.
آنچه باقى و ثابت است، ماده است، ولى آنچه متغير است، صورت‏هايى است كه بر ماده به طور تعاقب وارد مى‏شود.

٦- قرآن و رستاخيز
پيش‏تر ضمن ارائه دلايل عقلى براى اثبات امكان معاد جسمانى، تحت عنوان «راهنمايى‏هاى قرآن» به آياتى اشاره كرديم. براى اين‏كه بيش‏تر با شيوه جذاب اين گنجينه بزرگ آسمانى آشنا شويم، فهرستى از استدلال‏ها و تشبيهاتى را كه در اين زمينه (معاد جسمانى) آمده است، در اين جا مى‏آوريم. بايد توجه داشت آياتى كه در زمينه رستاخيز آمده است، به سه قسمت تقسيم مى‏شود: يك دسته فرا رسيدن قيامت را يك امر طبيعى دانسته و بدون ذكر دليل، تشكيل صحنه رستاخيز را قطعى مى‏داند؛ دسته ديگر لزوم معاد را با دلايل مختلف به ثبوت رسانده، از اين طريق فرارسيدن قيامت را حتمى مى‏داند؛ دسته سوم تنها به تشبيه و بيان نظاير قيامت پرداخته، مرگ و قيامت را گاهى به خواب و بيدارى، و زمانى به آفرينش آغازين و مرگ و زندگى‏هايى كه از مراحل خاكى و نطفه تا مرز انسان شدن است، تشبيه مى‏كند، و گاه به نشو و نمو دوباره گياهان و درختان پس از پايان فصل پاييز و زمستان و فرا رسيدن فصل بهار مثال مى‏زند.

٧- معاد جسمانى يك حادثه طبيعى است
دسته‏اى از آيات در بر دارنده اين مفهوم است كه زنده شدن مردگان و قيامت يكى از سنّت‏هاى اجتناب‏ناپذير و طبيعى جهان است. حادثه مزبور خواه ناخواه تحقق پيدا مى‏كند، همچنان كه فرا رسيدن مرگ، طبيعى است و هيچ اختيارى در اين باره انسان از خود ندارد. قيامت هم به صورت يك امر جبرى واقع مى‏شود. چه بخواهيم و چه نخواهيم، براى دومين بار زنده خواهيم شد و شايد با كمال تعجب بگوييم: كدام قدرت ما را دوباره حيات بخشيد براى نمونه به برخى از آيات اشاره مى‏كنيم:
وَقالُوا أئِذا كُنّا عِظاماً وَرُفاتاً اَئِنّا لَمَبعُوثُونَ خَلقاً جَديداً قُل كُونُوا حِجارةً اَو حَديداً اَو خَلقاً مِمّا يَكْبُرُ فى صُدُورِ كُم فَسَيَقُولُونَ مَن يُعيدُنا قُلِ الّذى‏ فَطَرَكُم أَوَّلَ مَرّةٍ؛(١٠)
منكران رستاخيز گفتند: آن گاه كه ما استخوان پوسيده و پراكنده‏اى شديم، دگربار آفرينش تازه‏اى خواهيم يافت؟! بگو اى پيامبر! اگر سنگ يا آهن باشيد -كه به مراتب از استخوان و خاك در پذيرش صورت انسانى دورتر است- يا موجودى بزرگ و سخت‏تر شويد [باز خدا قادر است شما را به زندگى دوباره بازگرداند]. آنها به زودى خواهند گفت: كدام قدرت ما را زنده مى‏كند؟ بگو: آن‏كه در آغاز شما را آفريد.
گاهى قرآن براى بيان وقوع رستاخيز به صورت جبرى، سوگند غليظ و جملات توأم با تأكيد را مى‏آورد و مى‏فرمايد:
وَاَقْسَمُوا باِللّهِ جَهدَ اَيمانِهِم لايَبعَثُ اللّهُ مَن يَمُوتُ، بَلى‏ وَعداً عَلَيهِ حَقّاً وَ لكِنَّ اَكثَرَ النّاسِ لايَعلَمُونَ... اِنّما قَولُنا لِشَى‏ءٍ اِذا اَرَدناهُ اَن نَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ؛(١١)
سوگندهاى شديدى به خدا ياد كردند كه: هر كس بميرد، خداوند او را برنمى‏انگيزد! در حالى كه بعثت مردگان و عده‏اى است راستين، ولى بيش‏تر مردم نمى‏دانند![رستاخيز مردگان براى ما مشكل نيست؛ زيرا] وقتى چيزى را اراده مى‏كنيم، فقط به آن مى‏گوييم: موجود باش! بلافاصله موجود مى‏شود.
زَعَمَ الَّذينَ كَفَرُوا اَن لَنْ يُبعَثُوا قُل بَلى‏ وَ رَبّى لَتُبعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبِّؤُنَّ بِما عَمِلْتُم وَذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ؛(١٢)
كافران پنداشتند كه هرگز برانگيخته نمى‏شوند، بگو بلى سوگند به پروردگارم هر آينه برانگيخته مى‏شويد و به كيفر كردارتان خواهيد رسيد و اين امر بر خدا آسان است.
اين‏گونه آيات فقط عهده‏دار تحقق معاد و قيامت به صورت طبيعى است، ولى از چگونگى رستاخيز و دليل لزوم آن سخن نمى‏گويد.

٨- لزوم رستاخيز از نظر قرآن
دسته‏اى از آيات به اثبات رستاخيز مى‏پردازد، و براى اثبات تحقق قيامت شواهد گوناگونى بيان مى‏كند.

الف) بيان قدرت نامحدود الهى
خداوند بر همه چيز تواناست و اگر حادثه‏اى از نظر خِرَد امكان‏پذير باشد و همخوان با مصلحت آفرينش و نظم آن باشد، بدون شك به قدرت بى‏پايان حق تعلق مى‏گيرد؛ پيدايش هر امر ممكنى، امكان دارد و عدم وقوع آن، برخلاف منطق عقل است. چون پيش‏تر امكان زنده شدن مجدد مردم و تشكيل رستاخيز را روشن ساختيم و ضرورت و لزوم آن را از طرق مختلف به ثبوت رسانديم، بنابراين تحقق رستاخيز طبق وعده خداوند و اخبار وحى انكارناپذير است.
آن قدرتى كه در آغاز انسان را آفريد و طبق يك نقشه منظم پيوسته موجودات را خلق مى‏كند، مى‏تواند دوباره آنها را احيا كند. در قرآن مجيد به اين مطلب اشاره مى‏شود:
أَيَحسَبُ الإنسانُ أَن يُترَك سُدًى، اَلَم يَكُ نُطفَةً مِن مَنِىٍّ يُمنى‏، ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى‏ فَجَعَلَ مِنهُ الزَّوْجَينِ الذَّكَرَ والْاُنثى‏، اَلَيسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى‏ أَن يُحيىَ المَوتى‏؛(١٣)
آيا انسان گمان مى‏كند كه بى هدف رها مى‏گردد؟! مگر آدمى نطفه‏اى از منى كه در رحم ريخته شد، نبود؟! آن گاه به صورت خون بسته درآمد، سپس خدا او را آفريد، و موزون ساخت. پس از آن از او زوج مرد و زن را آفريد [تا نسل انسان باقى بماند و رو به فزونى رود] آيا خدا توانايى ندارد مردگان را زنده سازد؟!
در اين آيه پس از بازگو كردن آفرينش انسان و چگونگى آن، احياى مردگان را به طرّاح آفرينش بشر منسوب مى‏كند، ولى از چگونگى زنده شدن مرده‏ها سخن به ميان نمى‏آورد. صدر آيه تناسب اجمالى با جسمانى بودن معاد دارد، ولى برهان قطعى بر جسمانى بودن معاد نخواهد بود، مگر اين‏كه بگوييم مقصود از احيا، زنده شدن جسم است و گرنه روح پس از مرگ از بين نمى‏رود. از طرفى ديگر تحقق حيات بدن، مشروط به تعلق روان به تن است، ولى نبايد از نظر دور داشت كه آيه فوق در مقام اثبات زنده شدن ذرات جسم به صورت عينى نيست، بلكه امكان احياى مردگان و توجه دادن انسان، به آفرينش نخستين خويش است كه با تمام پيچيدگى تحقق يافته و چگونه مى‏تواند مجدداً زنده شود!
در آيه ديگر به خلقت انسان توجه داده، قدرت خدا را به ياد مى‏آورد و چنين مى‏فرمايد:
فَلْيَنْظُرِالْاِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ، خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرائِبِ اِنَّهُ عَلى‏ رَجْعِهِ لَقادِرٌ يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ؛(١٤)
انسان بايد در خود (اين ساختمان اسرارآميز و پيچيده) بنگرد كه از چه چيز آفريده شده است! از آب جهنده آفريده شده است، كه از ميان ستون پشت و استخوان‏هاى سينه بيرون مى‏آيد؛ قطعاً خداوند بر باز گردانيدن او، تواناست! در روزى كه اسرار نهان آشكار مى‏گردد.

ب) زنده شدن طبيعى و جبرى
گاه آيات در زمينه احياى مردگان توجه آدمى را به مراحل نخستين خلقت و مرحله‏هايى را كه بعداً مى‏پيمايد، جلب مى‏كند، و مسأله زنده شدن مردگان را يك امر طبيعى و سير جبرى و تكاملى تلقى مى‏كند. همان‏گونه كه پيدايش نخستين و مراحل بعدى، از اختيار بشر بيرون است و يك نيروى مافوق طبيعت او را از اين منزل به منزل ديگر و از صورتى به صورت ديگر منتقل مى‏كند، همان قدرت خارق‏العاده دوباره زنده مى‏كند و به سوى خدا باز مى‏گرداند.
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنْتُمْ اَمْواتاً فَاَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُم ثُمَّ يُحييكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛(١٥)
چگونه به خدا كافر مى‏شويد؟ در حالى كه شما مرده [و اجسام بى روحى‏] بوديد، و او شما را زنده كرد؛ بعد از مدتى شما را مى‏ميراند؛ آن‏گاه زنده مى‏كند؛ پس به سوى خداوند باز گردانده مى‏شويد.
بنابراين زندگى و مرگ و آنچه داريم، از خداست و احياى مردگان يك حركت طبيعى و حادثه‏اى شدنى است، و اصل تكامل چنين حركتى را ايجاب مى‏كند.

ج) توانايى بر امور مشكل‏تر
گاه قرآن مجيد از طريق قدرت پروردگار، معاد جسمانى را ثابت مى‏كند، و از راه توانايى خداوند بر حوادث مشكل‏تر واردمى‏شود. بديهى است وقتى روشن شد آفريدگار بر ايجاد مخلوقاتى كه مشكل‏تر از زنده شدن مردگان است، قدرت دارد، قطعاً بر كارهايى كه از نظر اهميت در درجه پايين‏ترى قرار گرفته‏اند، نيز توانايى خواهد داشت. اينك نمونه‏اى از اين آيات را مى‏آوريم.
وَهُوَالَّذي يَبدَأُ الخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَهَوَ أَهوَنُ عَلَيهِ؛(١٦)
خداوند متعال آن‏چنان قدرت دارد كه آفرينش را آغاز مى‏كند، پس [از مرگ و پراكندگى‏] آن را باز مى‏گرداند، و اين كار براى او آسان‏تر است.
بديهى است عمل دوم، كه تجمع عناصر پراكنده و تركيب آنها به صورت نخستين است، عقلاً آسان‏تر از ايجاد اصل موادى است كه وجود نداشته است؛ اين موضوع مانند اين است كه مهندسى براى ساختن يك ماشين در ابتداى امر پيچ و مهره و چرخ مى‏سازد، و پس از آن‏كه تمام ابزار و اجزاى اتومبيل ساخته و پرداخته شد، آنها را با نظم خاصى با هم تركيب مى‏كند. اگر همين اتومبيل اوراق شود، قطعاً مهندس نامبرده دوباره مى‏تواند ماشين را مانند اول درست كند. بدون ترديد اين عمل از نظر خِرَد آسان‏تر از عمل اول است؛ زيرا عمل دوم تركيب و تلفيق اجزاى پراكنده است، و نخستين عمل، ساختن اساس و ابزار ماشين است. شايسته يادآورى است كه از نظر برهان عقلى، تمام كارها، در پيشگاه قدرت نامحدود آفريننده جهان يكسان است، و ذكر كلمه «اهون»، در مقايسه با قدرت بشر است، زيرا آفرينش هر چيز براى قدرت الهى مساوى است و سختى يا آسانى به هيچ‏گونه ندارد.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. اصل بقاى انرژى، اگر چه از نظر فيزيكدان‏هاى كنونى قانون «لاوازيه» به وضع سابق خود قابل قبول نيست، زيرا ماده از نظر دانشمندان روز فانى شده و به نيرو مبدل مى‏شود، ولى اصل بقاى انرژى و نيرو، امروز مورد پذيرش محافل عملى دنياست؛ چون پس از «لاوازيه»، دانشمند ديگرى از طريق آزمايش و تجربه ثابت كرد براى تركيب يك عنصر از نظر شيمى بايد مقدار معينى از حرارت نيز به كار رود؛ مثلاً آب كه از دو عنصر ئيدروژن و اكسيژن تركيب يافته، بايد در تركيب اين دو، حرارت معينى به كار رود، وگرنه خاصيت انفرادى خود را از دست نخواهند داد. از اين‏رو اگر حرارت، از هر تركيبى از تركيبات دنيا گرفته شود، عناصر حالت تركيبى خود را از دست داده و به وضع اوليه باز مى‏گردند، ولى در همان حال، آن مقدار از نيروى حرارتى نيز در جهان گم نمى‏شود و به حال خويش باقى مى‏ماند.
٢. در پاسخ ايراد مذكور، فيلسوفان - گذشته از مناقشات اصطلاحى - چنين جواب داده‏اند: درست است ماده بدن فانى مى‏شود، ولى صورت اصلى آن در عالم دهر محفوظ مى‏ماند؛ و آن گاه كه قيامت برپا شود، روان‏ها بدان صورت موجود در عالم دهر تعلق يافته و بدين وسيله معاد جسمانى تحقق پيدا مى‏كند.
ملا هادى سبزوارى مى‏گويد: «فَفى وِعاعِ الدَّهرِ كُلٌّ قَدْ وَقى‏ / ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ، عَنْدَهُ بَقى‏». برخى از متكلمان، اعاده معدوم را ممكن دانسته‏اند؛ بعضى به بازگشت مثل بدن، نه خود آن قائل‏اند، ولى ثواب و عقاب را روحانى پنداشته‏اند. به عبارت ديگر حشر را جسمانى و بهشت و جهنم را - كه مرحله بعد از حشر و نشر است - روحانى گفته‏اند. با پاسخى كه در متن داده‏ايم به اين‏گونه مطالب نيازى نداريم.
٣. «كُلُّ شَىْ‏ءٍ هالِكٌ اِلّا وَجْهَهُ؛ همه چيز در معرض هلاكت و فناست، مگر آنچه وجهه الهى دارد». «قصص(٢٨) آيه ٨٨». البته اگر خواست پروردگار بر معدوم شدن عالم تعلق بگيرد، بى‏گمان معدوم مى‏شود. اگر نازى كند، از هم فرو ريزند قالب‏ها!
٤. برخى از دانشمندان معتقدند شمار سلول‏هاى مغز ثابت است، ولى ياخته‏هاى آن مانند ساير سلول‏هاى بدن - كه داراى تغذيه و رشد و توليد مثل است - امكان ندارد ثابت باشد، ولى از نظر فيزيولوژى ثبات و عدم تغيير ياخته‏هاى مغز درشمار بديهيات قرار دارد.
بعضى از بافت شناسان مى‏گويند: بدون ترديد سلول‏هاى عصبى مغزى در وضعيت عادى و طبيعى توليدمثل ندارند. اين‏مطلب دلايل علمى زيادى دارد؛ زيرا مثلاً اگر سلول‏هاى حافظه به ادراك‏هاى مختلف تقسيم شوند، اين مسأله پيش‏مى‏آيد: مطالبى كه به آنها سپرده شده است، يا از دست مى‏رود و يا به طور كلى دچار اختلال مى‏شود. دليل ديگر اين‏است كه رشته‏هاى عصبى از دستگاه اعصاب مركزى به تمام بدن كشيده شده‏اند؛ اگر قرار باشد سلول عصبى تقسيم شود، هر روز اين رشته‏ها بايد تعويض گردد، كه عملاً مقدور نيست، هم‏چنان كه برگ‏هاى درخت قابل تعويض هستند، ولى ريشه درخت از اين قاعده مستثناست.
٥. دكتر پاك‏نژاد، اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، ج‏٤، ص‏٣٢.
٦. امام صادق(ع) در پاسخ مسأله‏اى فرمود: «بدن انسان در قبر متلاشى مى‏شود؛ تنها طينت در قبر در حال چرخش باقى مى‏ماند». ممكن است مقصود امام همان ذرات اتم بدن باشد كه الكترون‏ها به دور هسته، پيوسته در حال چرخشند؛ چون متلاشى شدن به معناى پراكندگى است؛ نه نابود شدن. يعنى در قبر بدن مى‏پوسد و ذرات آن‏كه مواد تشكيل دهنده كالبد است، به صورت چرخش دايره‏وارى در آن جا مى‏مانند؛ سلول‏ها مى‏ميرند، ولى اتم‏هاى بدن به طور ثابت باقى خواهند ماند. احتمال دارد مقصود از قبر جايگاه روح در عالم برزخ باشد، كه در اين صورت همان جسم لطيف برزخى خواهد بود كه حافظ همه ويژگى‏هاى افراد انسان است.
٧. ابراهيم (١٤) آيه ٤٨.
٨. يك دو سه بى‏نهايت، ص ٣٣٢.
٩. ذاريات (٥١) آيه ٤٧.
١٠. اسرا (١٧) آيه ٤٩ - ٥١.
١١. نحل (١٦) آيه ٣٨ - ٤٠.
١٢. تغابن (٦٤) آيه ٧.
١٣. قيامت (٧٥) آيه ٣٦ - ٤٠.
١٤. طارق (٨٦) آيه ٥ - ٩.
١٥. بقره (٢) آيه ٢٨.
١٦. روم (٣٠) آيه ٢٧.

۱۳
بخش پنجم و ششم بخش پنجم :

معاد جسمانى از نگاه اديان(٥)

١- مكافات جسمانى و لزوم آن
گاه آيه‏ها معاد جسمانى را از راه ذكر پاره‏اى از عذاب‏هاى مادى مجسم مى‏كند، و ضرورت اين نوع مجازات و لزوم پاداش اعمال را گوشزد مى‏نمايد. ما از نوع عذاب‏ها مى‏فهميم معاد جسمانى است، زيرا روح در آتش نمى‏سوزد و از راه جسم است كه عذاب را مى‏چشد.
إِلَيهِ مَرجِعُكُمْ جَميعاً وَعْدَ اللّهِ حَقّاً اِنَّهُ يَبدَأُ الْخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ لِيَجزِىَ الَّذينَ اَمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالقِسطِ وَالَّذين كَفَرُوا لَهُم شَرابٌ مِن حَميمٍ وَعَذاب اَليمٌ بِما ك‏(١)انُوايَكفُرُونَ؛(٢)
بازگشت همه شما به سوى اوست! اين يك وعده تخلف‏ناپذير است؛ همانا او آفرينش را به وجود مى‏آورد و سپس (بعد از مرگ و نابودى) آن را برمى‏گرداند، تا آنانى كه ايمان دارند و عمل شايسته انجام داده‏اند، به عدالت پاداش بينند و براى آنهايى كه كافر شده‏اند، نوشيدنى از مايع سوزان است؛ و عذابى دردناك، به جرم آن‏كه كفر مى‏ورزيدند!
وَقُل الحَقُّ مِن رَبِّكُم فَمَن شاءَ فَليُؤمِن وَمَن شاءَ فَليَكْفُر إِنّا اَعْتَدْنا للِظّالِمينَ ناراً أَحاطَ بِهِم سُرادِقُها وَ اِن يَسْتَغيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالمُهلِ يَشوى الوُجُوهَ؛(٣)
بگو: اين حق از سوى پروردگار شماست، پس هر كس بخواهد ايمان بياورد (و اين حقيقت را پذيرا شود) و هر كه خواهد كفر بورزد؛ ما براى ستمگران آتشى را كه سراپرده آن، آنان را دربرگرفته، آماده ساخته‏ايم! و اگر از شدت تشنگى تقاضاى آب كنند، آبى براى آنها مى‏آورند كه همچون فلز گداخته صورت‏ها را بريان مى‏كند!
در مقابل عذاب‏هاى جسمانى، به نعمت‏هاى مادى نيز تصريح شده است؛ مانند خوردنى‏ها، پوشيدنى‏ها و اشباع غرايز. اين‏گونه آيات، جسمانى بودن معاد را به ثبوت مى‏رساند، ولى از بيان چگونگى معاد جسمانى چيزى نمى‏گويد. اگر ضرورتى براى جسمانى بودن معاد نبود، اين‏گونه تأكيد و پافشارى به عمل نمى‏آمد؛ و ما به اندازه توان علت‏هاى آن را بيان داشتيم.

تصويرى از معاد جسمانى در قرآن
گاهى امكان رستاخيز از طريق وقوع آن در دنيا روشن مى‏شود. قرآن براى اثبات آن به دوماجراى تاريخى اشاره مى‏كند، كه خوشبختانه اين دو جريان در كتب اديان جهان ثبت‏شده و در واقع جنبه بين‏المللى به خود گرفته است؛ يكى داستان «عُزَير» است و ديگرى ماجراى حضرت ابراهيم(ع).

سرگذشت شگفت‏انگيز عُزَير(ع)
برخى از مفسران اسلامى اين جريان را به «ارميا» نسبت داده‏اند، و بعضى به «عُزير». درهرحال چنين نگاشته‏اند:
عزير در مسافرت اسرارآميز خويش، به دهكده ويرانى رسيد، و مشاهده كرد سقف خانه‏ها از هم پاشيده و ستون‏ها ريخته و ديوارهايش نيمه خراب است. آثار كهنگى از در و ديوار نمودار بود. در اين ميان استخوان‏هاى پوسيده و كاسه سرمردگان نظر عزير را جلب كرد. او از مشاهده اين منظره غم‏انگيز در بهت و حريت فرو رفت و به تفكر پرداخت. استخوان‏هاى متلاشى شده او را به فكر رستاخيز انداخت و از خود پرسيد: چگونه اين استخوان‏ها و رشته‏هاى از هم گسيخته زنده خواهد شد؟! او در اين فكر بود كه ناگهان به خواب سنگين و عميقى فرو رفت؛ خوابى طولانى، كه حس و حركت از وى گرفته شد.(٤)
دفتر ايام ورق خورد، چرخ زمان گردش كرد، شب و روز و سال و ماه سپرى شد، و پس از گذشت صدسال عزير از خواب سربرداشت. او با بُهت و حيرت به اطراف نگريست. زمين و زمان را دگرگون يافت. او خيال مى‏كرد يك روز يا نيمى از روز را در خرابه به استراحت پرداخته است. در اين ميان با وحى الهى، رشته پندارش از هم پاشيد، و هيجان تازه‏اى در صحنه ايستاى انديشه‏اش به وجود آمد، به زبان وحى پرسيد: چند مدت است كه در اين خرابه مسكن گرفته‏اى؟ عزير گفت: يك روز يا كم‏تر. جواب رسيد: صد سال است كه در اين ويرانه سكونت دارى. به خوردنى‏ها و آشاميدنى‏هايت بنگر كه هيچ‏گونه تغيير و فسادى در آن راه نيافته، همچنين به مركب خود نگاه كن كه به صورت استخوان و مشتى خاك درآمده است. درست دقت كن تا تو را نشانه بزرگ از رستاخيز براى مردمان مقرر داريم! به استخوان‏هاى پوسيده نظركن كه چگونه دوشادوش هم‏سوار مى‏شوند و به هم پيوند مى‏خورند و سپس لخته‏هاى گوشت همچون پرده ضخيم روى آنها را مى‏پوشانند. عزير چون اين منظره را تماشا كرد، فريادى از عمق جانش برخاست و گفت: اينك دريافتم كه خدا بر همه چيز قدرت دارد؛ هم مى‏تواند استخوان‏هاى پوسيده را جمع كند و حيات در كالبدش بدمد و هم انسان را صدها سال زنده و با نشاط نگه دارد.(٥)

ماجراى بهت‏انگيز حضرت ابراهيم(ع)
دومين جريانى كه معاد جسمانى را مجسم مى‏سازد، داستان حضرت ابراهيم(ع)است. ابراهيم خليل از انبياى بزرگ الهى است، و از خدا چگونگى معاد جسمانى را مى‏پرسد و تقاضا مى‏كند زنده شدن مردگان را به‏گونه محسوس ببيند. او ايمان دارد، عقل او هم درك كرده، ولى بايد دل اطمينان كند!
وَاِذ قالَ اِبراهيمُ رَبِّ اَرِنى كَيفَ تُحىِ المَوتى‏، قالَ اَوَلَم تُؤمِن قالَ بَلى‏ وَلكِن لِيَطمَئِنَّ قَلبى؛(٦)
در آن هنگام كه ابراهيم عرض كرد: «پروردگارا! به من بنمايان چگونه مردگان را زنده مى‏كنى!» خداوند پرسيد: «آيا به رستاخيز ايمان ندارى؟!» ابراهيم عرض كرد: «آرى، ولى براى آرامش دلم مى‏خواهم».
شايد مقصود ابراهيم اين بود كه با ديدن مى‏خواست احساس و قلبش آرامش‏يابد.
فَخُذ أَربَعَةً مِنَ الطَّير فَصُرهُنَّ اِلَيكَ ثُمَّ اجْعَل علَى‏ كُلِّ جَبَلٍ مِنهُنَّ جُزءً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأتينَكَ سَعياً وَاعْلَم أَنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ؛(٧)
چهار مرغ را بگير و (پس از ذبح) قطعه قطعه كن و مخلوط كن؛ آن گاه بر هر قله كوهى، جزئى از آن را بگذار؛ پس از آن آنها را بخوان، با سرعت به سوى تو خواهند آمد! و بدان خداوند عزيز و حكيم است.
از اين آيات استفاده مى‏شود حضرت ابراهيم از چگونگى احياى مردگان مى‏پرسد؛ پرسش‏از چگونگى يك امر، پسنديده است؛ زيرا ممكن است آدمى به موضوعى ايمان و يقين پيدا كند، اما چگونگى آن را نداند. ما به وجود تلگراف، دستگاه بى‏سيم و ديگر وسايل مخابراتى يقين داريم، ولى از چگونگى كاركرد آن بى‏اطلاعيم؛ بدين معنا كه صداى ما چگونه در چند ثانيه به آن گوشه كره زمين مى‏رسد و دورترين نقاط عالم را مى‏پيمايد. بيش‏تر مردم از چگونگى اختراعات بى‏خبرند و چگونگى مصنوعات دنيا در نظر آنها پوشيده است. مابه‏وجود جاذبه ايمان داريم، ولى كيفيتش را نمى‏دانيم؛ حتى ممكن است خود نيوتن كه كاشف جاذبه است، از چگونگى آن بى‏اطلاع باشد.
اديسون برق را كشف كرده و مهار مى‏كند، ولى كيفيت آن را نمى‏داند، كه برق چگونه به صورت نور، پرتوافكن مى‏گردد. در هر حال ابراهيم(ع) معاد را باور دارد، ولى مايل است به چگونگى زنده شدن مردگان پى ببرد. ادراك، عقل را قانع ساخته، احساس و دل را مى‏خواهد اشباع كند؛ رؤيت عينى در ايمان مؤثر است؛ به همين منظور معراج رسول(ص) جسمانى بود؛ بدين معنا كه روح و جسم -باهم- به سفر آسمانى پرداختند، تا آيات قدرت را از راه چشم مشاهده كند، و با احساس لمس كند. بدون شك تجسم عينى و لمس يك حقيقت مهم‏تر از ادراك عقل و مجرد ايمان است.(٨)

٢- جامع‏ترين آيه درباره رستاخيز
در ميان تمام آياتى كه در سراسر قرآن از معاد جسمانى و قيامت بحث كرده، جامع‏ترين و كامل‏ترين آن، آياتى است كه به صورت پيوسته در آخر سوره «يس» ذكر شده است. با ذكر اين آيات، اين قسمت را به پايان مى‏بريم.
أَوَلَمْ يَرَ الْاِنْسانُ اَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاِذا هُوَ خَصيمٌ مُبينٌ؛(٩)
آيا انسان نمى‏داند ما او را از نطفه‏اى بى‏ارزش آفريديم؟! پس، ناگهان [چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد كه‏] به دشمنى آشكار با ما برخاست.
نكات و لطايفى در اين آيه وجود دارد كه از جامعيت و اعجاز قرآن حكايت مى‏كند، كه ما براى تسهيل مطلب و استفاده عموم، آن را به صورت پرسش و پاسخ ذكر مى‏كنيم.
س: چرا در آيه «اَوَلَمْ يَرَالاِنسانُ» جمع نيامده است، تا شامل همه انسان‏ها شود؟
ج: چون لفظ مفرد جامعيت و شمولش بيش‏تر است؛ زيرا در اين صورت، گفتگو با جنس بشر است، نه فقط با منكران رستاخيز. در چند آيه پيش كه روى سخن با كفار است، با لفظ جمع گفته شده است، چون مورد خطاب فقط كافرانند، ولى در اين جا مخاطب، انسان منكر و كفر پيشه است، كه در تمام عصرها و نسل‏ها چنين اشخاصى پيدا مى‏شوند. اصولاً انكار ماوراى محسوسات، اثر ماديگرى و آلودگى‏هاى فكرى و عملى به وجود مى‏آيد.
س: چرا براى اثبات رستاخيز، از طريق خودشناسى وارد شده، حال آن‏كه راه‏هاى مختلفى وجود دارد؟
ج: ممكن است انسان از آفرينش و ديگر حقايق هستى غفلت ورزد، ولى هيچ گاه از خودش - حتى به طور سطحى - جدا نمى‏گردد، زيرا از همه چيز نزديك‏تر به انسان، خود اوست؛ بنابراين مفهوم آيه اين است: آيا انسان فكر نمى‏كند او را از «نطفه» آفريديم؛ از موجودى ذره‏بينى به نام «اسپرماتوزوئيد» كه حامل تمام اسرار يك آدم كامل است و منشأ پيدايش سلول‏هاى مختلف بدن؛ كليه، كبد، مغز، طحال، عضلات، پوست، چشم، گوش و غيره! اين موضوع روشن‏ترين گواه براى كمال علم و قدرت آفريدگار است. ولى ناگهان انسان به دشمنى آشكار با خدا مى‏پردازد. كسى مى‏تواند دشمنى كند كه خود مختار و مسؤول باشد، و اين، فرع وجود عقل و هوش است. يكى از نكات لطيف در تعبير مزبور اين است كه ماده بى‏شعور (نطفه) پس از گذشت مدتى، به يك موجود عاقل، گويا و باهوش تبديل مى‏گردد؛ در صورتى كه عقل و هوش و ادراك هيچ‏گونه تناسبى با ماده ندارد. بدون ترديد آفرينش عقل و روح، پيچيده‏تر و مشكل‏تر از آفرينش بدن است؛ يا جوشش حيات از اعماق ماده مرده، عجيب‏تر از تعلق روح زنده به بدن مرده است؛ ثانياً بحث در مورد معاد آدميان است، نه‏حشر ساير موجودات؛ از اين‏رو بهتر است از انسان نمونه بياوريم.
س: چرا به جاى «ناطق»، «خصيم» آورده است؟
ج: در حال خصومت، بالاترين درجه نطق تحقق پيدا مى‏كند، چون انسان تا هنگامى كه با خودش حرف مى‏زند و زمزمه مى‏كند، نطق خود را به اندازه‏اى كه با ديگرى سخن مى‏گويد، ظاهر نمى‏سازد؛ همچنين هنگامى كه با انسان ديگر، با خصومت سخن مى‏گويد، بلندتر و جدى‏تر از هنگامى است كه به طور عادى با ديگران حرف مى‏زند؛ از اين‏رو كلمه «خصيم» در آيه است تا اين نكته و لطايف ديگر را بگنجاند و عالى‏ترين درجه نمود سخن را - كه هنگام خصومت و نزاع است - خاطر نشان سازد؛ كلمه «مبين» كه بدون فاصله ذكر شده است - اين معنا را تأييد مى‏كند؛ زيرا ماده «ابانه» به معناى ظهور و آشكار كردن است. يك ناطق عاقل به هنگام تفهيم مطلب مخصوصاً در حال خصومت، قدرت بيان وى در بالاترين درجه ظهور و روشنى قرار مى‏گيرد؛ برعكس موقعى كه در صدد تفهيم نباشد، باجملات رمزى و پيچيده موضوع را بيان مى‏كند.
وَضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَن يُحىِ العِظامَ وَهِىَ رَميمٌ؛(١٠)
آن‏كه آفرينش خويش را فراموش كرده است؛ براى ما مثالى زد و گفت: استخوان‏ها را چه كسى زنده مى‏كند در حالى كه پوسيده و از هم متلاشى گرديده است؟!
در اين آيه نيز نكات نغز و لطايف دلپذيرى وجود دارد كه در حد امكان و فراخور استعداد بدان اشاره مى‏كنيم.

٣- استبعاد رستاخيز
منكران قيامت در مقام انكار رستاخيز، دليل نمى‏آورند، و تنها به بعيد دانستن رستاخيز اكتفا مى‏كنند! ولى بعيد دانستن يك چيز براى انكار و نفى حقيقت كافى نيست؛ قرآن كريم اين شيوه موهوم را از زبان منكران در جاهاى مختلفى بيان داشته است:
وَقالُواْ أَئِذا ضَلَلْنا فِي الْاَرضِ اَئِنّا لَفى خَلْقٍ جَديدٍ؛(١١)
منكران رستاخيز گفتند: آيا پس از اين‏كه [مرديم‏و] از سطح زمين ناپديد شديم، باز هم زنده‏مى‏شويم؟!
قرآن در مورد ديگر نقل مى‏كند:
أَئِذامِتْنا وَكُنّا تُراباً وَعِظاماً اَئِنّا لَمَدينُونَ؛(١٢)
آيا اگر مرديم و خاك و استخوان شديم، باز زنده مى‏شويم و جزا داده خواهيم شد؟!
دور شمردن قيامت در آيه با ذكر مثالى بيان شده كه: كدام نيرو مى‏تواند استخوان‏هاى پوسيده را زنده كند؛ زيرا دانش بسيارى مى‏خواهد كه افراد بشر را باتمام خصوصيات روحى و جسمى بشناسد و ذرات بدن آنها را بداند؛ و آنچه مى‏داند، بتواند پياده كند؛ و به همان شكل و كيفيت دوباره بسازد!
هر چيزى هر اندازه باور نكردنى باشد، با وجود نظايرش، باور كردنى و عادى مى‏گردد؛ به همين دليل قرآن با جمله «وَنَسِىَ خَلْقَهُ»، دور شمردن قيامت را مردود مى‏داند. آن‏كه آفرينش نخستين خود را فراموش كرده، مى‏گويد: كدام قدرت مى‏تواند استخوان‏هاى پوسيده را زنده كند، در حالى كه در آغاز او را از خاك به صورت ياخته آفريديم و از همان واحد، سلول‏هاى گوناگون ساختيم؛ كليه، مغز، كبد، چشم، گوش و... بدون ترديد در آفرينش، تفاوتى ميان گذشته و آينده نيست. آن قدرت حكيمى كه در اين جهان شما را آفريد، در آخرت نيز مى‏تواند شما را زنده كند. تجديد حيات و بازگرداندن انسان آسان‏تر از آفرينش اوليه است.
در سوره روم، آيه ٢٧ مى‏فرمايد:
اوست كه آفرينش را آغاز مى‏كند؛ سپس آن را باز مى‏گرداند، و اين كار براى او آسان‏تر است.
انسان فراموشكار بعيد مى‏داند استخوان‏هاى پوسيده بار ديگر احيا شود. از آن‏رو كه استخوان، مانند سنگ است و جمادات از حيات خيلى دورند، پوسيدگى و پراكندگى استخوان‏ها دليل ديگرى بر دور شمردن قيامت است؛ از اين‏رو «وَنَسِىَ خَلْقَهُ» مى‏گويد: آفريدگار داراى علم و قدرت است، و آن‏كه انسان را از ذرات پراكنده خاكى آفريد و روح و عقل را در وجودش گذاشت، مى‏تواند ذرات پراكنده را جمع و زنده كند.
آيه پس از بيان مطالب فوق به ذكر شبهه‏هاى ديگر مى‏پردازد و از آنها جواب مى‏دهد.

الف) اعاده معدوم
اين شبهه به طور گسترده بررسى گرديد. آيه در پاسخ به اين شبهه مى‏گويد:
قُلْ يُحييهَا الَّذى اَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّةٍ؛(١٣)
بگو: آن كسى كه نخستين بار استخوان را آفريد، آن را دوباره زنده مى‏كند.
در اين آيه از خلقت اوليه به «انشا» و ايجاد تعبير شده است؛ زيرا استخوانى وجود نداشت و خداوند آن را آفريد؛ و از قيامت، به «احيا» تعبير كرده، چون ماده اوليه استخوان هست، ولى حيات ندارد، كه با ايجاد شرايط زندگى، دوباره زنده خواهد شد؛ يا با ارتباط مجدد روح با بدن.

ب) شبهه آكل و مأكول
اين اشكال به تفصيل گفته شد، و خداوند متعال با جمله «وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَليمٌ»(١٤) به اين شبهه پاسخ مى‏دهد. مفهوم آيه چنين است: پروردگار به تمامى آفرينش‏ها و مراحل خلقت آگاهى دارد، و مى‏داند چگونه در شروع كار آدمى را آفريد و سپس تحولاتى پيدا شد و پس از مرگ هم باتمام آميزش‏ها و اختلاطها، مى‏تواند او را دوباره بيافريند و مواد اصلى بدن را -به‏مقدار لازم - از هم جدا ساخته و به هم پيوند دهد؛ زيرا بر تمام مراحل آفرينش و سرنوشت ذرات و ابزار ساختمانى انسان آگاهى دارد و فرمول‏هاى حيات را مى‏داند. البته در مرتبه اول، وضعيت حيات به‏گونه‏اى در روى زمين پيدا شد. امروز (قيامت) هم كه آسمان و زمين وضعيت ديگرى پيدا كرده، وضع ديگرى براى پيدايش مجدد حيات فراهم مى‏شود.

ج) آفريدگار به همه جزئيات عالم است
سومين ايرادى كه منكران جسمانى بودن معاد دستاويز قرار داده‏اند، اين است كه خداى جهان واجب‏الوجود است. از ويژگى‏هاى واجب اين است كه اراده‏اش به جزئيات تعلق نگيرد، و چون علمش عين اراده اوست و ذرات بدن گرفتار تغيير و دستخوش زوال هستند و اراده و علم خدا ثابت و لا يتغير است، به كليات تعلق مى‏گيرد، نه به جزئيات؛ بنابراين در روز رستاخيز ذرات بدن آدمى بر نمى‏گردد و كسى از سرنوشت ذرات بدن انسان‏ها آگاه نيست.
در پاسخ بايد گفت: اين ايراد فقط در معاد جسمانى نيست، بلكه مربوط به كيفيت علم حق تعالى است و با جمله «وَهوَ بِكُلِ خَلقٍ عَليمٌ» اين شبهه ريشه كن مى‏گردد؛ يعنى خدا به هرچيزى كه آفريده است، آگاهى دارد؛ از ذره اتم گرفته تا كهكشان‏ها و ساير موجودات. همه آفريده الهى مى‏باشند و در علم الهى حاضرند؛ زيرا شبهه علم الهى نسبت به جزئيات جهان كنونى نيز وارد است و جواب، عدم تلازم ميان تغيير علم و تغيير معلوم است و يا اين‏كه تغيير در علم فعلى پروردگار است، نه ذاتى.

د) اثبات امكان معاد جسمانى
آيه سپس به اصل مطلب بر مى‏گردد و براى اثبات امكان زنده شدن دوباره مردگان، به بيان توانايى آفريدگار در آفرينش كرات آسمانى و زمين مى‏پردازد.
اَوَ لَيْسَ الّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالْاَرضَ بِقادِرٍ عَلى‏ اَن يَخْلُقَ مِثلَهُمْ بَلى‏ وَهوَ الْخَلّاقُ الْعَليمُ؛(١٥)
آيا آن‏كه آسمان‏ها و زمين را آفريد، [قادر نيست كه استخوان‏هاى پوسيده را زنده‏كند!؟ و] مثل شما را بيافريند؟ آرى (مى‏تواند)، و او آفريدگار داناست!
در حالى كه آفرينش آسمان و زمين، بزرگ‏تر و مبهوت كننده‏تر از خلقت جسم انسان است، پس بعيد ندانيم كه خالق آسمان و زمين بتواند جسم ما را دوباره زنده كند.

يك شبهه فلسفى
برخى معتقدند: اين آيه براى پاسخ به يك شبهه فلسفى است؛ آن شبهه مى‏گويد: معاد مستلزم از بين بردن اين عالم و ايجاد جهانى ديگر است؛ و اين مطلب طبق مبانى فلسفى امكان ندارد. خدا در پاسخ مى‏گويد: «همان كسى كه در آغاز آسمان و زمين را آفريد، مى‏تواند مثل آن را نيز خلقت كند؛ زيرا اگر كسى قدرت آفرينش چيزى را داشته باشد، بر آفرينش مثل آن نيز توانايى دارد.»

لزوم سنخيت و همسويى ميان روح و جسم
شبهه ديگرى كه منكران جسمانى بودن رستاخيز مطرح ساخته‏اند، اين بود كه: بدن متلاشى و استخوان‏هاى پوسيده هيچ‏گونه سنخيت و شباهتى با حيات روحى ندارند و چگونه ممكن است روان، بدون تناسب، به تن، بپيوندد. بايد تناسب و سنخيت رعايت شود، تا چنين پيوندى امكان‏پذير شود.
پاسخ: لزوم سنخيت را ضرورت ارتباط اجزاى عالم و نظم دقيق آن ايجاب مى‏كند. گويا پروردگار مى‏فرمايد: اصل سنخيت انكارناپذير است، ولى گاه كشف سنخيت ميان دو چيز در فهم انسان هست، مانند: سردى و يخ، گرمى و آتش؛ و گاه از قلمرو علم انسان بيرون است، يا هنوز نتوانسته ادارك نمايد؛ مانند: جريان شگفت‏انگيز درخت «اخضر(١٦)»؛ «اَلَّذي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ ناراً فَاِذا اَنتُمْ مِنهُ تُوقِدُونَ».(١٧)
چگونه ايجاد حيات در بدن متلاشى شده با اتكا به گمان عدم سنخيت انكار مى‏شود، درحالى‏كه خدا ميان آب و آتش در درخت «اخضر» جمع كرده است، با اين‏كه در نظر ابتدايى و سطحى، ميان آن دو تباين وجود دارد، و هرگز اجتماع آن دو امكان ندارد، ولى خداوند ميان آن دو آشنايى برقرار ساخته، تا آن جا كه آتش در آغوش آب و آب در دامن آتش است! اگر نديده بوديد، انكار مى‏كرديد كه دو چوب تر را به هم بسايند، و از يكى آب بچكد و از ديگرى آتش زبانه كشد!
خدايى كه مى‏تواند دو امر متضاد را - با برقرارى يك سنخيت مرموز - با هم جمع كند، چگونه نمى‏تواند حيات را با برقرارى تناسب با استخوان‏هاى پوسيده و خاك شده بيافريند، در حالى كه فاصله زندگى از خاك، از مباينت آب و آتش كم‏تر است؟!

نكته‏اى جالب
راز اين‏كه داستان درخت «اخضر» بر آفرينش پيشى گرفته است، شايد اين باشد كه دورشمردن زنده گرديدن مردگان بر دو چيز استوار بود:
١. ارتباط روح با ابزار پراكنده بدن: «مَن يُحىِ العِظامَ وَهِىَ رَميمٌ»؛ سؤال از جمع و تركيب اجزاى پراكنده و جريان آتش در رگ‏هاى آبدار درخت، مانند جريان حيات در بدن است؛ وعلت آن‏كه فرمود: «خَلّاقٌ عَليمٌ»؛ اشاره به قدرت و احاطه علمى خداست.
٢. جهان جايگاه علت‏ها و سبب‏هاست؛ اشكال ديگرى كه به انديشه منكران قيامت كرده‏اند، چگونگى معاد جسمانى است؛ در بيان اشكال مى‏گويند: چون اين دنيا جايگاه علت و معلول و سبب‏هاست، آفرينش انسان هم به علل و ابزارى مانند: نطفه پدر، رحم مادر، تكامل مراحل جنينى و غيره بستگى دارد؛ و چون در رستاخيز ناگهان مردگان زنده مى‏شوند، علل و معلولاتى در كار نيست و اين امر محال است كه بدون زايش، مولودى به وجود آيد.
پاسخ: إِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كَنْ فَيَكُونُ.(١٨)
درست است پيدايش عالم و آدم و ديگر موجوداتى كه در فهرست امكان نام‏نويسى كرده‏اند، مشروط به علل و معلول‏هاى مشخصى است كه بدون آنها يافت نمى‏شوند، ولى علت‏العلل و مبدأ تمام اسباب، ذات مقدس پروردگار است، كه پيدايش آن علل و اسباب هم به قدرت نامحدود خداى متعال بسته است. اگر مشيت و خواسته خداى متعال به ايجاد چيزى تعلق گيرد، علت آن را در اولين گام موجود ساخته، به دنبال پيدايش علت، آن چيز يافت خواهد شد؛ ولى محدود كردن علل و تعيين سرنوشت هر يك، از قلمرو تشخيص علم بشر بيرون است.
قانون اجتناب‏ناپذير علت و معلول در حوزه هستى امرى لازم و ضرورى است، و از اين نظر ميان پديده‏هاى دنياى حاضر و جهان آينده تفاوتى نيست؛ ولى پيدايش افراد انسان مشروط به وجود ابزار و اسباب محسوس دنيا نيست؛ به دليل اين‏كه انسان اوليه بدون رحم مادر و وجود پدر آفريده شده است؛ بنابراين هرگاه مشيت الهى - كه سررشته‏دار جميع علل و معلولات است - بر وجود امرى - بدون عللى كه در قلمرو مشاهده ماست - تعلق گيرد، مى‏تواند آن را ايجاد كند.
در پايان آيه مى‏فرمايد:
فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْ‏ءٍ وَاِلَيْه تُرجَعُونَ؛
پاك و منزه است خداى متعالى كه مالكيت و حاكميت اشيا به دست اوست؛ و شما را به سوى او باز مى‏گردانند. (زيرا او مردگان را زنده مى‏سازد (براى جزاى عمل) و كار انسان‏ها را مهمل نمى‏گذارد).
پروردگار منزه است از اين‏كه نتواند بدون علل و اسباب مشهود، انسان‏ها را بيافريند، زيرابا اختلاف دنياى كنونى و آخرت و وضعيت و علل پيدايش انسان‏ها نيز مختلف مى‏شود. در دنيا طريقه پيدايش انسان‏ها متكى به علت و سبب است، ولى در روز قيامت وضعيت ديگرى دارد.
گمان مى‏رود، آيه «فَلا اَنسابَ بَيْنَهُمْ»(١٩) در ضمن معانى و نكات گوناگونى كه از آن استفاده مى‏شود، اين مطلب را نيز بپروراند، كه پيوند خانوادگى جهان فعلى در جهان بازپسين وجود ندارد؛ يعنى بدون پدر و مادر، فرزند به وجود مى‏آيد، در حالى كه پدر و مادر هم وجود دارند. همچنين فاصله و بُعد زمان هم برداشته مى‏شود. شايد آيه «وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الاَسْبابُ»(٢٠) در لابه لاى مطالب عميق و ارزنده‏اش اين نكته را نيز بياموزد كه اسباب و علل معهود، رشته‏اش گسيخته شده و پيوندش كه مشروط به عالم خاصى (دنيا) بود، از هم گسسته مى‏گردد، در همان حال كه روابط علّت و معلولى به تناسب آن جهان و وضعيت آن، ميان پديده‏هايش برقرار است. احتمال دارد طرز تشكيل بدن مانند تخم گياه كه از دل زمين مى‏رويد، باشد؛ زيرا تشبيه زنده شدن مردگان به روييدن گياهان، در برخى از آيات با اصرار عجيبى دنبال مى‏شود.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
١. يونس (١٠) آيه ٤.
٢. كهف (١٨) آيه ٢٩.
٣. اين حالت را برخى «ليتاراجيا» مى‏نامند، كه حالتى شبيه به مرگ است و غير از خواب معمولى است.
٤. بقره (٢) آيه ٢٥٩.
گروهى از انديشه‏گران گفته‏اند: مقصود از جمله «وَانظُر اِلى حِمارِكَ» زنده ماندن حيوان مزبور است، كه بدون سرپرست و غذا مدت صدسال باقى مانده است. چگونه مى‏شود در يك وضعيت ميوه و غذا سالم بماند، ولى حيوان پوسيده شود؟! فساد و عدم آن چگونه در يك مكان و در يك وضعيت انجام مى‏گيرد؟! به اتكاى قدرت خدا ممكن است؛ هم‏چنان كه ماهى‏هايى در قطب شمال سال‏هاى متمادى در لابه لاى كوه‏ها و يخ‏ها پس از مرگ سالم مانده‏اند، يا ميكروب‏هايى پس از ميليون‏ها سال انجماد دوباره زنده شده‏اند! اصولاً فرمول حيات بر بشر پوشيده است، و بخشاينده حيات خداست. «داروين» زيست‏شناس معروف، درجه به درجه عقب گرد كرد، تا بتواند راز حيات را پيدا كند. وى نمى‏خواست در مقابل نداى فطرت تسليم شود و حيات را به خداى بزرگ نسبت دهد. وى مى‏خواست از راه علل و ابزار علمى، اين راه تاريك و باريك را بپيمايد، ولى سرانجام ناتوان شد و در مقابل نداى فطرت تسليم گرديد. مسأله حيات را جز با اتكاى به مشيت حق نمى‏توان تفسير كرد، زيرا قوانينى كه زاييده عقل و گمان انسان‏هاست، از هر جهت محدود و پيوسته در حال تغيير است. نمى‏شود آخرين مراحل تكامل بشر را به همين كشفيات، محدود كرد؛ زيرا ممكن است عوامل را آفريدگار ايجاد كند، كه گاه غذا را محفوظ مى‏دارد، ولى حيوان فاسد مى‏گردد.
٥. بقره (٢) آيه ٢٥٩.
گروهى از انديشه‏گران گفته‏اند: مقصود از جمله «وَانظُر اِلى حِمارِكَ» زنده ماندن حيوان مزبور است، كه بدون سرپرست و غذا مدت صدسال باقى مانده است. چگونه مى‏شود در يك وضعيت ميوه و غذا سالم بماند، ولى حيوان پوسيده شود؟! فساد و عدم آن چگونه در يك مكان و در يك وضعيت انجام مى‏گيرد؟! به اتكاى قدرت خدا ممكن است؛ هم‏چنان كه ماهى‏هايى در قطب شمال سال‏هاى متمادى در لابه لاى كوه‏ها و يخ‏ها پس از مرگ سالم مانده‏اند، يا ميكروب‏هايى پس از ميليون‏ها سال انجماد دوباره زنده شده‏اند! اصولاً فرمول حيات بر بشر پوشيده است، و بخشاينده حيات خداست. «داروين» زيست‏شناس معروف، درجه به درجه عقب گرد كرد، تا بتواند راز حيات را پيدا كند. وى نمى‏خواست در مقابل نداى فطرت تسليم شود و حيات را به خداى بزرگ نسبت دهد. وى مى‏خواست از راه علل و ابزار علمى، اين راه تاريك و باريك را بپيمايد، ولى سرانجام ناتوان شد و در مقابل نداى فطرت تسليم گرديد. مسأله حيات را جز با اتكاى به مشيت حق نمى‏توان تفسير كرد، زيرا قوانينى كه زاييده عقل و گمان انسان‏هاست، از هر جهت محدود و پيوسته در حال تغيير است. نمى‏شود آخرين مراحل تكامل بشر را به همين كشفيات، محدود كرد؛ زيرا ممكن است عوامل را آفريدگار ايجاد كند، كه گاه غذا را محفوظ مى‏دارد، ولى حيوان فاسد مى‏گردد.
٦. . بقره (٢) آيه ٢٦٠.
٧. برخى از مفسران اسلامى معتقدند اصولاً در قرآن كريم از چگونگى معاد جسمانى سخنى به ميان نيامده، از اين روى ما از چگونگى زنده شدن مردگان اطلاعى نداريم. آنها آيه فوق را چنين تفسير مى‏نمايند كه اولاً در آيه بيان نشده ابراهيم چنين كارى را اجرا كرد، بلكه ممكن است به گزارش وحى اكتفا كرده باشد؛ يا مى‏گويند هدف اصلى آيه فقط ذكر مثالى است؛ بدين معنا كه: چهار مرغ را بگير و آنها را با خود مأنوس كن. هنگامى كه خوب به تو انس پيدا كردند، هر كدام را در قله كوهى بگذار. آن گاه آنها را به سوى خودت بخوان؛ فوراً خواهند آمد، و اختلاف مكان و تفرق پرندگان موجب نيامدن آنها نخواهد شد. فخر رازى در تفسير كبير در ذيل اين آيه مى‏گويد: «وَالغَرَضُ مِنهُ ذِكرُ مِثالٍ مَحسُوسٍ فى عَودِ الاَرواحِ اِلَى الاَجسادِ عَلى‏ سَبيل السُّهُولَةِ.» در ثانى كلمه «صُرهُنَّ» در لغت، به معناى كشتن و در هم كوفتن نيست، زيرا اگر به اين معنا بود، با حرف «الى» متعدى نمى‏شد. زيرا «صُرهُنّ» وقتى به معنى «اماله» و اُنس باشد، با كلمه فوق متعدى مى‏شود؛ گذشته از آن‏كه ضمير «ثُمَّ ادعُهُنّ» به خود آن مرغ‏ها برمى‏گردد، نه به اجزاى كوفته شده.
پاسخ اين تفسير روشن است؛ زيرا در آيه از اجراى پيشنهاد وحى به دست ابراهيم ذكرى به ميان نيامده است، چون بعيد است ابراهيم براى مشاهده احياى اَموات پافشارى كند و از طرف پروردگار براى تحقق آرمان ابراهيم دستور صادر شود، ولى حضرت ابراهيم فرمان حق را به اجرا نگذارد و فقط به گزارش وحى قانع شود. گذشته از اين‏كه معمولاً قرآن كريم تمام جزئيات يك داستان را بيان نمى‏كند، و قطعاً هدف قرآن اشاره به يك ماجراست، گو اين‏كه قرائن عقلى نيز هست، كه ابراهيم پيشنهاد فوق را به مورد عمل گذاشت و با چشم قدرت الهى را مشاهده كرد؛ ثانياً كلمه «صُرهُنّ» اشاره دارد به اين‏كه مقصود، كشتن و كوبيدن و تقسيم به چهار جزء است، نه چهار پرنده زنده. تقاضاى حضرت ابراهيم مشاهده نمونه‏اى از معاد جسمانى است، نه فقط يك عمل ساده، كه با عادت دادن و مأنوس كردن پرنده‏ها تأمين شود. ضمير «صُرهنّ» هم به مرغ‏ها برمى‏گردد، نه اجزاى كوبيده شده، وگرنه بايد تعبير عوض شود؛ و «صرهن» به معناى كوبيدن و مخلوط كردن است، نه مأنوس كردن.
٨. يس (٣٦) آيه ٧٧.
٩. يس (٣٦) آيه ٧٩.
١٠. سجده (٣٢) آيه ١٠.
١١. صافات (٣٧) آيه ٥٣.
١٢. صافات (٣٧) آيه ٥٣.
١٣. يس (٣٦) آيه ٧٩.
١٤. يس (٣٦) آيه ٧٩.
١٥. يس (٣٦) آيه ٨١.
١٦. اخضر درختى است در جزاير هندوستان، كه به هنگام بهار، سبز و خرم و در نهادش آتش نهفته است، و قطرات آب نيز وجود دارد.
١٧. «خداست كه براى شما از درخت سبز، آتش آفريد و شما به وسيله آن، آتش مى‏افروزيد». «يس (٣٦) آيه ٨٠».
١٨. «فرمان او چنين است كه هر گاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مى‏گويد: موجود باش! آن نيز بى‏درنگ موجود مى‏شود!». «يس (٣٦) آيه ٨٢».
١٩. مؤمنون (٢٣) آيه ١٠١.
٢٠. بقره (٢) آيه ١٦٦.




بخش ششم : جهان پس از مرگ(١)



١- حوادث شب اول قبر
اولين حادثه‏اى كه بعد از مرگ انجام مى‏گيرد، سؤال و فشار قبرى است كه واقع مى‏گردد. قضيه سؤال و فشار قبر از دير زمان مورد بحث و گفتگوى متكلمان و دانشمندان اسلامى قرار گرفته، و از قديم در زبان و سخن مسلمان‏ها و پيروان مذاهب، شهرت پيدا كرده است. وقتى انسان مى‏ميرد و روحش از كالبد خارج مى‏شود، در شب اول قبر، مورد سؤال و بازپرسى مرزبانان الهى (نكير و منكر) قرار مى‏گيرد. اگر مرده منكر خدا و يا جنايتكار باشد، آن‏چنان در فشار قبر خواهد بود كه مغزش متلاشى و استخوان‏هايش مى‏شكند! و اگر انسان مؤمن و نيكوكارى باشد، در بهترين وضعيت روحى واقع شده و از عذاب قبر در امان خواهد بود.
متأسفانه برخى از متكلمان به همين شهرت اكتفا كرده و زحمت تحقيق را به خود نداده‏اند و بر اثر ظاهربينى گمان كرده‏اند مقصود از قبر، همين گودى تنگ و تاريك گورستان است! آن جا كه جسم بى‏جان آدمى را دفن مى‏كنند! كه در بعضى روايات از آن به «لَحَد»(١) تعبير شده است. اين برداشت از سوى منكران و برخى از روشنفكران مسلمان مورد انتقاد قرار گرفته است. آنها مى‏گويند: اگر كسى در دريا غرق و طعمه ماهيان شود و يا بدنش آتش گرفته و خاكسترش بر باد رود، ديگر قبرى نخواهد داشت، تا مورد سؤال و فشار واقع گردد؛ مضافاً بر اين‏كه بدن بى‏روح، چگونه مورد پرسش و عذاب قرار مى‏گيرد؟! در حالى كه احساس و حياتى ندارد، تا صداها را بشنود و فشار قبر را حس كند!
طرفداران نظريه فوق كه در برابر اين‏گونه اشكالات، در بن‏بست قرار مى‏گيرند، جواب داده‏اند: ذرات اصلى بدن انسان، از شكم ماهى و اعماق دريا، در گوشه‏اى از زمين گرد آمده و شب اول قبر آنان، در آن مكان تشكيل مى‏گردد. آنها براى اين‏كه عذاب و سؤال قبر معقول باشد، مى‏گويند: روح انسان در شب اول قبر به بدن يا باقى مانده آن، بر مى‏گردد و سپس تا قيامت بدن را ترك مى‏كند!
آنها چون حقيقت قبر را نشناخته‏اند، افسانه بافته و چون حقيقت را نديده‏اند ره‏افسانه زده‏اند! ولى واقعيت بالاتر از اين‏گونه تصورات عاميانه است. در اين ميان ماترياليست‏هاى فرصت طلب و روشنفكران علم زده، اين برداشت غلط را دستاويزى يافتند، تا بر مذهب بتازند و يك اشكال از آن بسازند و بگويند: عده‏اى در شب اول مرگ يك انسان، رفتند و ضبط صوتى در قبرش گذاشتند و آرد نخود در دهان مرده ريختند، تا حقيقت را كشف كنند؛ آنها پس از دو شب رفتند و قبرش را شكافتند، ولى اثرى از سؤال و جواب نيافتند، و اين آزمايش ثابت كرد سؤال «نكير و منكر» بى‏اساس است، و با فرا رسيدن مرگ، حيات انسان خاتمه پيدا مى‏كند!
اينان گمان كرده‏اند مقصود از قبر همين حفره وحشتناك يك متر در دو متر است! در حالى كه از اخبار ائمه معصوم(ع) استفاده مى‏شود قبر سرآغاز حيات برزخى انسان است و پرسش مرزبانان مستقيماً از روح، در قالب جسم مثالى انجام مى‏شود، نه در كالبد مادى! علامه بزرگوار مجلسى و فيض كاشانى حوادث قبر را - از روايات - بدين‏گونه برداشت كرده‏اند: منظور از قبر، اين گودال تنگ و تاريك نيست، بلكه مراد، جايگاه روح انسان در عالم برزخ است؛ زيرا روح، پس از دفن بدن و از شب اول قبر زندگى برزخى را شروع مى‏كند، و برزخ هر انسانى از كنار قبرش ظاهر مى‏گردد. از سوى ديگر تفهيم آغاز حيات برزخى براى زندگان، در صورتى معنا پيدا مى‏كند كه كلمه قبر به ميان آيد، تا محسوس و ملموس گردد؛ از اين‏رو واژه قبر به كار رفته است. به همين دليل علامه مجلسى در بحار الانوار حوادث قبر را از حالات انسان در برزخ به شمار آورده است.

٢- بازپرسى همگانى نيست
نكته ديگر اين است كه سؤال و عذاب قبر همگانى نيست و مخصوص دو گروه سرشناس است، كه در روايات به صفت «مَحْضُ الايمانِ» و «مَحْضُ الْكُفْر» توصيف شده‏اند.(٢) طبق احاديث مزبور، افرادى كه نمونه ايمان و كفرند، مورد سؤال و عذاب واقع مى‏شوند. به گفته فيض كاشانى ايمان محض، باورى است كه از انگيزه‏هاى شرك پاك باشد. بدون ترديد چنين انسانى در راه گسترش و تبليغ رسالت‏هاى مكتبى از هيچ‏گونه تلاشى دريغ نداشته و تا پياده كردن آرمان‏هاى آسمانى، از جهاد و كوشش دست بر نخواهد داشت. كافر محض، در راه بسط هدف‏هاى كفر جهانى و ريشه‏كن ساختن مبادى ايمان، شب و روز به تلاش مذبوحانه دست مى‏زند! اين دو گروه پس از بازپرسى، سرنوشت نهايى به آنان ابلاغ مى‏شود؛ اگر مؤمن خالص باشند، به نعمت ابدى نويدشان مى‏دهند و به طور موقت، از لذت‏هاى روحى و برزخى نيز برخوردار مى‏شوند، و اگر كافر محض باشند، به عذاب‏هاى ابدى مژده‏اش داده و تا روز قيامت، در بدترين وضع روحى و گاه عذاب‏هاى جسمى واقع مى‏گردند. بنابراين سؤال و فشار قبر مربوط به جسم مادى نيست، بلكه به روح در قالب جسم مثالى ارتباط دارد؛ زيرا كالبد مادى انسان، پس از قطع رابطه با روح، نه احساسى دارد و نه حياتى، تا بتواند عذاب و نعمت را درك كند. با اين تحليل، اشكالات گذشته بر طرف مى‏گردد؛ زيرا وقتى روح در قالب برزخى و مثالى، مورد سؤال و عذاب قرار گيرد، ضرورتى ندارد از راه اعضا و جوارح سؤال يا عذاب شود. روح ما در عالم رؤيا تلاش مى‏كند، حرف مى‏زند، فرياد مى‏كشد، مى‏ترسد، فرارمى‏كند، گريه مى‏كند و مى‏خندد، بدون اين‏كه دست و پا و اعضا و جوارح ما فعاليت كنند؛ مضافاً بر اين‏كه در قبر فقط از سردمداران كفر و ايمان، بازپرسى مى‏شود. بايد ديد در قبر كدام يك از اين دو دسته ضبط صوت گذاشته‏اند؟! هرگز! چنين عملى انجام نشده، و اگر كسى چنين آزمايشى انجام دهد، احمقانه خواهد بود! زيرا مقصود از قبر، اين گودال تنگ و تاريك نيست، بلكه مقصود از آن، جايگاه روح - پس از جدايى از بدن - در عالم برزخ است. آيا اشخاصى كه در دريا غرق شده و طعمه ماهيان واقع مى‏شوند و يا به وسيله بمب آتشزا خاكستر مى‏گردند، شب اول قبر ندارند؟! بى‏شك شب اول قبر دارند. ولى بايد توجه داشت روح انسان ساليان متمادى با اين بدن زندگى كرده و سخت به آن انس دارد و مشكل به نظر مى‏رسد، يكباره رهايش سازد - البته در صورتى كه بدنى داشته باشد - از اين‏رو در اولين لحظات جدايى، در اطراف قبر حضور دارد و حوادثى را كه براى بدن پيش مى‏آيد، دنبال مى‏كند. اگر تلقين ميت مستحب است و يا بدن مرده را سه بار در مسير قبر روى زمين مى‏گذارند و ديرتر از كنار قبر او بر مى‏گردند، براى اين است كه روح از بهت و حيرت نجات پيدا كند و از غربت و وحشت آن كاسته شو