اجتهاد در مقابل نصّ

اجتهاد در مقابل نصّ0%

اجتهاد در مقابل نصّ نویسنده:
گروه: مناظره ها و رديه ها
صفحات: 21

اجتهاد در مقابل نصّ

نویسنده: سيّد عبدالحسين شرف الدّين، ترجمه : على دوانى
گروه:

صفحات: 21
مشاهدات: 4201
دانلود: 341

توضیحات:

اجتهاد در مقابل نصّ
  • مقدمه مؤلّف

  • مقدمه دفتر

  • مقدّمه چاپ هشتم :

  • مقدّمه چاپ اوّل :

  • نصّ و اجتهاد به قلم صدرالدين شرف الدين

  • پرتويى از زندگانى مؤلّف كتاب

  • مقدّمه آقاى سيد محمد تقى حكيم

  • فصل اوّل : اجتهادات ابوبكر و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت پيامبر(صلّى الله عليه وآله)

  • اسقاط سهم ((مؤ لفة قلوبهم ))

  • پيغمبران هم از خود ارث مى گذارند

  • آزردن يادگار رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله)

  • رفتن خالد به ((بطاح ))

  • فصل دوم : اجتهادات عمر و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلّى الله عليه وآله)

  • اعجاب رئيس ((الازهر)) از آنچه ما گفتيم

  • اعتراض به نماز بر عبداللّه أ بى منافق

  • بدعت عمر در اذان و اقامه !

  • نماز تراويح بدعت مشهور عمر!

  • تيمّم در صورت نبودن آب (براى نماز و غيره واجب است )

  • مقتولين جنگ بدر

  • عمر و اخذ ديه نامشروع !

  • فصل سوم : اجتهادات عثمان و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلّى الله عليه وآله)

  • فصل چهارم : اجتهادات عايشه و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلّى الله عليه وآله)

  • فصل پنجم : اجتهادات خالد بن وليد در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلّى الله عليه وآله)

  • فصل ششم : اجتهادات معاوية بن ابى سفيان درمقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلّى الله عليه وآله)

  • فصل هفتم : اجتهادات علماى اهل تسنّن در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلّى الله عليه وآله)

  • فصل هشتم : خاتمه كتاب پيرامون شايستگى على - عليه السّلام - براى خلافت بلافصل پيغمبر(صلّى الله عليه وآله)

  • ماجراى غدير خم

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 21 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 4201 / دانلود: 341
اندازه اندازه اندازه
اجتهاد در مقابل نصّ

اجتهاد در مقابل نصّ

نویسنده:
فارسی
نصّ و اجتهاد به قلم صدرالدين شرف الدين اجتهاد در مقابل نصّ

مؤ لف : سيّد عبدالحسين شرف الدّين

ترجمه : على دوانى

مقدمه مؤلّف
حمد و سپاس سزاوار خداوندى است كه بنده و پيغمبر خود محمّد -صلّى اللّه عليه وآله - را به بالاترين مقامها سرفراز فرمود و دانش ‍ گذشته و آينده را به وى آموخت . دانشى كه پيش از وى به هيچ كس ‍ ارزانى نداشته بود. آرى ، خدا بهتر مى داند رسالت خود را در كجا قرار دهد و به چه كسى واگذار كند.
بدينسان خداوند، دوران نبوت و وحى را با بعثت محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه وآله - ختم كرد و جميع شرايع آسمانى را با شريعت معتدل وى - كه به اعمال بندگان بستگى دارد - منسوخ گردانيد(١) .
پس حلال محمّد - صلّى اللّه عليه وآله - تا روز قيامت حلال و حرام او حرام خواهد بود؛ مانند ساير احكامش ، خواه احكام تكليفى باشد و خواه احكام وضعى . اين موضوعى است كه مورد اتفاق همه مسلمانان است . همان طور كه همگى درباره نبوت آن حضرت اتفاق نظر دارند و يك تن ، سخنى بر خلاف آن نگفته است . و درود نامحدود بر امامان دودمان او كه گواهان خداوند در اين جهان و شفيعان امّت ، در سراى ديگرند ، و بر شايستگان دودمان آنها و دوستان ايشان در هر نسلى كه پديد آيند.
بحمداللّه امروز همه مى دانند كه تعاليم اسلامى با نظامات و قوانين و حكمتهاى آن در احكام و رعايت اعتدالش ، تمام جهات دنيوى و اخروى بشر را منظور داشته است . و مى دانند كه اسلام تمدنى حكيمانه و معتدل دارد. و براى كليّه ساكنان زمين در هر مكان و زمانى كه باشند و با همه اختلافى كه در جنس ، نوع ، رنگ و زبان دارند، شايستگى دارد.
شارع مقدّس اسلام ( كه خداوند غيب دان جلّ جلاله است ) موضوعى را باقى نگذاشته جز اينكه آن را روشن ساخته ، و راه شناخت آن را به خردمندان ، نشان داده است . و مسلم است كه ممكن نيست خداوند متعال بندگانش را به حال خود رها كند كه دين او را ملعبه هوى و هوس خود گردانند، بلكه آنها را (به زبان آخرين پيامبرش ) با دو ريسمان كتاب وعترت ، مرتبط ساخت . وبا آن دو وزنه سنگين و گرانقدر، مردم را از گمراهى و انحراف باز داشت . و نويد داد كه تا وقتى به آن دو چنگ زده اند، در راه راست گام برمى دارند. و هشدار داد كه اگر دست از كتاب و عترت بردارند، گرفتار ضلالت و گمراهى خواهند شد. و آگاه ساخت كه آن دو (قرآن و عترت ) هرگز از يكديگر جدا نمى شوند، و زمين از وجود آنها خالى نمى ماند.
بنابراين ، قرآن و عترت طاهره پيامبر، پناهگاه مسلمانان و پس از پيغمبر، مرجع امّت اسلام مى باشند. به همين جهت نيز آنها كه دنبال قرآن و عترت مى روند، به پيغمبر مى پيوندند و كسانى كه از آن يا يكى از آنها روى برمى تابند، با آن حضرت جدايى دارند.
مَثَل عترت پيغمبر، همچون باب حطّه بنى اسرائيل است . و مانند كشتى نوح در ميان قوم وى مى باشند. پس هيچ كس را نمى رسد (هر چند داراى مقامى بزرگ باشد) كه راهى جز راه آنها بپيمايد:
((وَمَن يُشاقِقِ الرّسُولَ مِنْ بَعدِ ماتَبيَّنَ لَهُ الهُدى ويتَّبع غَيْر سَبيل المؤ مِنينَ نُوَلِّهِ ماتَوَلّى و نُصْلِهِ جَهَنَّمَ))(٢) ؛ يعنى : ((و هر كس پس از آنكه حق بر او روشن شد، با پيغمبر مخالفت كند و جز به راه مؤ منان رود، او را بر آنچه دوست دارد واگذار كنيم و به جهنّم در آوريم )).
و نيز كسى را نمى رسد كه آنچه را از خدا و پيامبر رسيده است ، بر خلاف ظاهر آن كه به اذهان مى رسد، معنا كند. و اين حق را ندارد كه بدون دليل روشن ، گفتار خدا و پيامبر را از معانى ظاهرش - كه به ذهن خطور مى كند - بگرداند، تا چه رسد كه آيه قرآن يا گفتار پيامبر، نصّ صريح باشد.
به اين بيان كه اگر دليلى باشد كه معناى ظاهر را تغيير دهد، به مقتضاى آن ، عمل مى شود و در غير اين صورت ، تغيير دهنده ، گمراه و بدعتگزار خواهد بود.
اين حقيقتى است كه كليّه طوايف مسلمين بدان اعتقاد دارند. وهمه عقلا در گفتارشان بدان پايبند هستند. به اين معنا كه در مقام عمل ، از معانى الفاظى كه مى شنوند وبه ذهنشان خطور مى كند، تجاوز نمى نمايند.
با اين وصف ، من در بسيارى از نصوص ، حيران و سرگردانم كه چگونه بسيارى از سياستمداران گذشته وبزرگان مسلمين ، آن را تأ ويل كردند. به طورى كه آن نصوص صريح را كه بر خلاف معانى آنها به اذهان خطور مى كند ، بدون قرينه معنا كردند و با جرأ ت و جسارت ، به معارضه با آنها برخاستند؟! و مردم را با تمام قدرت به ميل و اجبار، به معارضه با آن وادار نمودند. اين كارى است كه نمى توان علتى براى آن يافت . فانّا للّه و انّا اليه راجعون !
خداوند در قرآن مى فرمايد: ((آنچه را كه پيامبر براى شما آورده است بگيريد و از آنچه شما را از آن بر حذر داشته است ، ترك كنيد. و از خدا بترسيد كه عذاب خداوند سخت است ))(٣) .
و مى فرمايد: (( هيچ مرد و زن مؤ منى را نمى رسد كه وقتى خدا و پيغمبر، فرمانى دادند، از پيش خود اختيارى داشته باشند، هر كس از فرمان خدا و پيغمبرش سرپيچى كند ، در گمراهى آشكارى ، فرو رفته است ))(٤) .
وخطاب به پيغمبر مى فرمايد: ((نه به خدا قسم ! ايمان نمى آورند تا تو را در اختلاف خويش حاكم كنند . و پس از آن ، در دلهاى خود از آنچه تو حكم كرده اى ، ناراحتى نمى بينند و حكم تو را بدون چون و چرا مى پذيرند))(٥) .
و مى فرمايد : (( قرآن گفتارى ارجمند است (به وسيله فرشته اى ارجمند نازل شده ) فرشته اى نيرومند كه در نزد خداى آفرينش ، مقامى بزرگ دارد و مطاع و امين است . وبدانيد كه پيغمبر شما ديوانه نيست ))(٦) .
و مى فرمايد : (( قرآن گفتارى است كه به وسيله پيكى بزرگ ، فرود آمده و گفتار شاعرى نيست . به ندرت ايمان مى آوريد. و نيز گفتار كاهن نيست ، به ندرت به ياد مى آوريد، اين قرآن از جانب خداوند عالميان نازل شده است ))(٧) .
و مى فرمايد: ((پيغمبر ما از روى هواى نفس سخن نمى گويد ؛ سخنان او وحى است كه به او مى رسد. اين وحى را فرشته اس كه سخت نيرومند است ، به وى مى آموزد))(٨) .
بنابراين ((سخنان پيامبر مانند قرآن مجيد است كه ) از آغاز تا پايان ، باطلى در آن راه نيافته و از جانب خداوند حكيم ستوده ، نازل شده است ))(٩) .
از اين رو، كسى كه ايمان به اين آيات دارد و پيغمبر را به مقام نبوت ، تصديق مى كند، نبايد كمتر از سر مويى از نص صريح قرآنى ، يا گفتار پيغمبر الهى سرپيچى نمايد.
البته حضرات ، آن را كنار نگذاشتند، ولى نصوص خدا و پيغمبر را به نظر خود تأ ويل كردند و در آن با رأ ى خويش اجتهاد نمودند و پنداشتند كه كار خوبى كرده اند! ((وَهُمْ يَحْسَبُونَ اء نَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً))(١٠) فانّا للّه و انّا اليه راجعون (١١) .
اينك پاره اى از مواردى كه آنها نص صريح را تأ ويل كردند و در واقع در مقابل نص اجتهاد نموده اند، به مقدارى كه وقت كم و ضعف پيرى من و مصائب روزگار ايجاب مى كند، از نظر خوانندگان مى گذرد.
اين كتاب مشتمل بر هفت فصل و صد مورد از مواردى است كه خلفا و بستگان و عمّال دولت آنها در مقابل نص خدا و پيغمبر اجتهاد نمودند و بر خلاف گفتار صريح آنها، رفتار كردند. من اينها را شرح مى دهم ، سپس ‍ قضاوت را به عهده شما خوانندگان محترم واگذار مى كنم .
خداوند، خود راهنماى همه ما به سوى حق و حقيقت است . بازگشت همه نيز به سوى اوست ((وهو حسبنا و نعم الوكيل ، نعم المولى و نعم النّصير)).

مقدمه دفتر
بسمه تعالى
پس از رحلت پيامبراكرم ، باب اجتهاد در مسائل دين مفتوح گشت و كم كم به نقض سنتهاى رسول اكرم - صلى اللّه عليه وآله - انجاميد چنانچه سخن فريقين خليفه دوم را در مساءله متعه ، نقل كرده اند:((سنتان محللتان كانتا فى زمن رسول اللّه وانا احرمهما))، بلكه گاهى اجتهاد، در برابر آيات قرآن هم سرايت كرد چنانچه نسبت رشوه دادن خليفه دوم به سهم ((مؤ لفة قلوبهم )) در سهام زكات معروف است . و اين اجتهادات در تاريخ اسلام ، تاءثير مهمّ و غير قابل انكارى داشته است .
كتاب حاضر، به نام ((اجتهاد در مقابل نص ))، ترجمه كتاب ((النص والاِ جتهاد))، تاءليف علامه شهير، شرف الدين عاملى - رحمة اللّه عليه - است كه مؤ لف عاليقدر آن ، صد مورد از موارد برجسته اى را كه خلفاى ثلاثه (ابوبكر، عمر و عثمان ) با نص صريح ، مخالفت نموده و برخلاف حق و حقيقت ، اظهار نظر كرده اند، با ذكر منابع و ماَّخذى از شيعه و سنّى بيان نموده است . و همچنين بدعتهايى را كه خلفاى ياد شده در دين گذاشتند و امروز به نام سنّتهاى مذهبى ، بين ميليونها مسلمان ناآگاه رايج شده ، برشمرده است ؛ بدعتهايى كه پيغمبراكرم - صلى اللّه عليه وآله - قطعا از تمام آنها بيزار است .
ما مطالعه اين اثر ارزشمند و در نوع خود كم نظير را به علاقه مندان توصيه و سفارش مى نماييم .
اين دفتر، بعد از بررسى ، ويرايش ، مقابله و اصلاحاتى چند، آن را طبع و در اختيار علاقه مندان قرار مى دهد و اميداوار است كه مورد قبول پروردگار متعال قرار گيرد.
دفتر انتشارات اسلامى
وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم

مقدّمه چاپ هشتم :
بسم اللّه الرحمن الرحيم
از زمان چاپ نخست اين كتاب ؛ يعنى ((اجتهاد در مقابل نصّ)) تأ ليف علاّمه نامى شيعه ؛ مرحوم آيت اللّه سيّد عبدالحسين شرف الدين عاملى - رضوان اللّه عليه - در سال ١٣٥١ شمسى ، ٢٣ سال مى گذرد.
در اين كتاب ، با اينكه درست به بازار فروش عرضه نشد، مع الوصف تاكنون هفت بار و اينك چاپ هشتم آن با تجدديد نظر و اضافات ، انتشار مى يابد. مسائل و موضوعاتى كه در اين كتاب گرانقدر، مطرح شده و مؤ لّف فقيد آن - فقيد علم و دين - در آن باره دادِ سخن داده و قلمفرسايى نموده است ، مسائل كلامى و بررسيهاى اسلامى است كه نظير آن در سده چهارم و پنجم هجرى ، - يعنى قرون طلايى - اسلام ، به خوبى مطرح بوده ، و علماى مذاهب اسلامى از معتزله ، اشاعره ، شيعه اماميّه و غيره ، با وسعت نظر و آزادى كامل ، پيرامون آنها و در كنار هم به بحث و مجادله علمى مى پرداختند. و كتابهايى مانند: ((مغنى )) قاضى عبدالجبّار معتزلى و ((شافى )) سيّد مرتضى ، و((تلخيص الشافى )) شيخ طوسى وغيره را در پى داشت .
اين گونه بحثها اگر در هر زمان در جوّى آرام و صرفاً به منظور بررسى واقعيات و به دور از حبّ و بغضها و تعصبّهاى جاهلانه و كينه توزيها مطرح شود، نه تنها نمى بايد به آن ايراد گرفت ونسبت به آن بدبين بود، بلكه مصداق كامل رهنمود خداوند متعال در اين آيه شريفه است كه مى فرمايد: ((فَبَشّرْ عِبادِ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ اُولئِكَ الَّذينَ هَدايهُمُ اللّه وَ اولئِكَ هُمْ اُولوا الا لباب ))(١٢) .
وقايعى كه در اين كتاب شرح داده شده ، چيزى نيست كه بتوان آن را فراموش كرد، بلكه بايد در هر زمان ، آنها را مطرح ساخت و درباره علل و عواملى كه موجب پديد آمدن حوادث و فجايع گرديد، بحث و بررسى نمود.
مؤ لّف بزرگوار كتاب ، آن را در لبنان ؛ كشورى كه در آن مذاهب مختلف اسلامى و غير اسلامى در كنار هم مى ايستند و زندگى مسالمت آميزى داشتند، نوشته و مورد توجه عموم آنها نيز واقع شده بود.
نه كسى به آن ايرادى گرفت و نه حتّى يك نفر در ردّ آن مقاله يا كتابى نوشت . پس اينها وقايعى است كه از مفاخر علماى اهل تسنّن نقل شده ، و شيعيان نيز قبول دارند، و بايد يك فرد مسلمان بداند، و حقيقت را از لابلاى آنها پيدا كند. ((قَدْ تَبَيّن الرّشْدُ مِنَ الغَىّ))(١٣) .
متأ سفانه در ايران ، گاهى افرادى كه كاسه از آش داغترند و ديدى باز ندارند، با تحريكات وهابيها و سمپاشيهاى آنها، اظهاراتى مى كنند كه عِرض خود مى برند و زحمت ما مى دارند.
به مصداق آنكه : مشك آن است كه خود بويد ، نه آنكه عطّار بگويد ، توجه به ارزش مباحث كتاب را به مطالعه دقيق آن توسط خوانندگان ، محول مى كنيم . وبه افراد تنگ نظر مى گوييم : به اين نكته توجه كنيد كه مؤ لّف عاليقدر كتاب ، مرحوم سيّد شرف الدين عاملى ، خود از دعات مهم وحدت عالم اسلامى بود. و تمام علماى منصف از شيعه و سنّى او را بدين صفت مى شناختند.
سالها مقالات نغز و ژرف او در ((رسالة الاسلام )) نشريه دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميه ، (چاپ مصر)، پيرامون وحدت صفوف مسلمين در برابر دشمنان سترگ اسلام چاپ و منتشر مى شد . و مورد اعجاب و تحسين همگان بود.
همه او را خيرخواه عالم اسلام مى دانستند. و اعتراف داشتند كه عمر گرانبهاى خود را در اين راه صرف كرد. سفرهاى او به مصر، فلسطين و سوريه - كه ضمن شرح احوال او در ايام مبارزه اش با استعمار فرانسه در مقدمات كتاب مى خوانيد - گوياى اين واقعيت است .
ارتباط او با علماى اعلام مصر، بويژه شيخ عبدالمجيد سليم ؛ رئيس وقت الا زهر مصر، ومراجعات علمى و كلامى و مكاتباتى كه با هم داشته اند، و در كتاب ((المراجعات )) (تأ ليف وى ) كه تاكنون نزديك به سى بار به طبع رسيده و در سراسر دنياى اسلام ، انتشار يافته است ، به خوبى مى رساند كه اگر علماى اسلامى بخواهند در جوى مساعد و به دور از تعصّب ، پيرامون واقعيت اسلام ، بحث و بررسى كنند، امكان پذير است . و به نتايج عالى هم مى رسند.
در اينجا سخن را كوتاه مى كنيم و به منظور ارائه شاهدى گويا، نوشته كوتاه مجله ((رسالة الاسلام )) - كه يك سال پس از رحلت مؤ لّف بزرگوار به مناسبت چاپ و انتشار اين كتاب ؛ يعنى ((النصّ والاجتهاد)) كه نام ديگرش ((اجتهاد در مقابل نصّ)) است ، در شماره اوّل سال يازدهم آن ، به سال ١٣٧٨ه‍ ق چاپ شده است - مى آوريم .
نوشته به نام ((هيئت تحريريه مجله )) در سر فصل مقاله اى تحت عنوان النصّ والاجتهاد)) به قلم فرزند بزرگ مؤ لّف مرحوم صدرالدين شرف الدين آمده است . و آن اين است : ((الاجتهاد والنصّ؛ ميوه اى از ميوه هاى درخت بارور و پر بركتى است كه غرس شد و نمو كرد و در زير آفتاب تابان اسلام ، ثمر داد. و سايه بلندش كه علم و عمل و ايمان و عزّت و وفا بود؛ يعنى مرحوم مغفور علاّمه سيّد شرف الدين موسوى - كه اوايل سال گذشته به جوار رحمت حقّ پيوست - بر دنيا گسترده شد. و اينك سخنى از فرزند فرزانه اش پيرامون گوشه هايى از حالات پدر بزرگوارش در موقع تأ ليف اين كتاب كه از نظرتان مى گذرد(١٤) .
تهران : على دوانى
٢٨ تيرماه ١٣٧٣ شمسى

مقدّمه چاپ اوّل :
بسم اللّه الرّحمن الرحيم
((اجتهاد در مقابل نصّ)) آخرين اثر بسيار نفيس وتأ ليف گرانقدر ومنيف علاّمه فقيد شيعه ونويسنده بزرگ اسلامى ، آيت اللّه العظمى مرحوم سيّد عبدالحسين شرف الدين عاملى است . مؤ لّف فقيد، خود در نظر داشته است ، متن عربى آن را به همين نام بنامد، ولى بعد، تغيير رأ ى داده و به ((نصّ و اجتهاد)) موسوم نموده است .
((اجتهاد در مقابل نصّ)) - كه يك اصطلاح اصولى است - ، يعنى مقدّم داشتن نظر شخصى ، بر فرمان صريح خداوند عالم و پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله وسلّم - !
((نصّ))، يعنى گفتار صريح خداوند (قرآن مجيد) و سخنان روشن پيغمبر است كه توسط راويان اخبار و أ حاديث ، به ما رسيده و محدّثان بزرگ اسلامى - اعمّ از شيعه و سنّى - در منابع معتبر خود، آورده اند.
((اجتهاد)) نيز در اصطلاح به معناى اِعمال رأ ى و استنباط حكم است ، ولى اين اجتهاد، در صورتى براى مجتهد و افراد مطّلع اسلامى ، مجاز و متّبع است كه بر وفق كتاب و سنّت باشد. و نظر مجتهد از اين دو منبع سرشار سرچشمه بگيرد. و در جهت مخالف نصّ صريح آن نباشد.
بنابراين ، كسى كه در مقابل نصّ، اجتهاد مى كند، در حقيقت مى گويد: ((خداوند و پيغمبر براى خود نظرى دارند و من هم نظرى !!)). در صورتى كه ما به حكم قرآن در اسلام وظيفه داريم همه جا مطيع امر خدا و فرمان پيغمبر باشيم . و معتقديم كه هرگونه نظر مخالف ، در برابر فرمان خدا و پيغمبر، معصيت وبدعت و به كلّى از درجه اعتبار ساقط است .
در اين كتاب ، صد مورد از مواردى كه ابوبكر، عمر، عثمان ، عايشه ، خالد ابن وليد و معاويه ، در برابر خدا و پيغمبر، جبهه گرفتند، و در لحظات حسّاسى ، بر خلاف حقّ و حقيقت ، اظهار نظر نمودند، به خوبى نمايانده شده است .
افرادى كه در اين كتاب شناسانده شده اند، چهره هايى بوده اند كه با اعمال و رفتار خود، به نام دين و اسلام و دلسوزى به حال مسلمين ، جلو پيشرفت واقعى دين خدا را گرفتند. و ميراث اسلام را به خود اختصاص ‍ دادند. وآن را ميان دار و دسته و قوم و خويش خود تقسيم كردند. تعاليم عاليه اسلام را پشت سر انداختند. و خاندان پيغمبر، يعنى تراجم وحى الهى و مفسّران قرآن مجيد و مدافعان صميمى اسلام و مسلمين را ناديده گرفتند.
خداوند پيغمبران وامامان بحقّ را - كه همگى معصوم بودند - بدين منظور به رهبرى خلق ، منصوب داشت تا با نفس قدسى و مافوق بشرى خود ، جامعه انسانى را از انحراف ، گناه ، اشتباه وفساد برهانند و ب راه راست سعادت ، سوق دهند.
اگر حوادثى كه در اين كتاب تشريح شده ، در آغاز اسلام پديد نمى آمد، و عاملان آن ، حكومت اسلامى را با زد وبند و صحنه سازى قبضه نمى كردند، يا خودسرانه و جسورانه در شؤ ون دولت اسلام ، دخالت نمى نمودند، امروز اسلام دين جهانى و قرآن ، قانون اساسى دنيا بود. وامروز مسلمان پيشرو همه و آقاى جهان بودند، نه اين طور كه در محدوده آسيا و قسمتى از آفريقا بمانند و در جا بزنند، آن هم با وضع فلاكتبارى كه با آن دست به گريبانند.
اگر اينان بر سر كار نمى آمدند، اسلام وحدت و معنويت خود را از دست نمى داد، جهان اسلام تجزيه نمى شد، ملوك الطوائف و حكومتهاى خودكامه و زمامداران خودسر، به وجود نمى آمدند. محور اسلام منحرف نمى گشت و ظلم و ستم و فساد و تباهى ، جاى عدالت ، شرافت ، لياقت و فضيلت را نمى گرفت .
اما چه سود كه جهل جامع و كم رشدى اجتماع ، به فرصت طلبان اجازه داد تا بار ديگر و براى هميشه ، خود را به جامعه تحميل كنند و جلوِ پيشرفت مكتب الهى را بگيرند، بلكه اين جامعه بود كه سرنوشت خود را به دست آنان سپرد و تمام زحمات انبياء و جانشينان بحقّ آنها را به باد داد! اينجاست كه بايد با لسان الغيب شيراز همصدا شد و گفت :
آه آه از دست صرّافان گوهر نا شناس
هر زمان خر مهره را با درّ برابر مى كنند
وبه نصيحت سنايى گوش داد كه مى گويد:
از پى ردّ و قبول عامه خود را خر مكن
زانكه كار عامه نبود جز خرى يا خرخرى
گاو را باور كنند اندر خدايى عاميان
نوح را باور ندارند از ره پيغمبرى
براى اينكه بدانيد چه شد اسلام با همه تعاليم جهان پسندش ، از جهش و گسترش ، باز ماند و در محدوده خاورميانه و شمال آفريقا متوقّف گرديد، اين كتاب را بخوانيد و براى اينكه بدانيد چرا وضع مسلمانان چنين است و چرا به روزى افتاده اند كه بايد در برابر خودى و بيگانه وملحدان و يهود و نصارا احساس حقارت كنند و در همه جا زور و ظلم حاكم باشد، اين كتاب پرمايه را مطالعه كنيد. آنگاه ببينيد عاملان بدبختى مسلمانان و سلطه اجانب بر آنان چه كسانى بوده اند و چاره آن چيست !
مؤ لّف عاليقدر اين كتاب ، دانشمند بزرگ اسلام ، مجاهد علاّمه عاليقدر مرحوم سيّد شرف الدين عاملى ، يكى از شخصيتهاى نامى عالم اسلام و شيعه اماميه در كشور لبنان بود. شهر ((صور))، بلكه جنوب لبنان از نام ((سيّد عبدالحسين شرف الدين )) جدا نيست . هر كس نام اين شهر تاريخى و منطقه شيعه نشين جنوب لبنان و جبل عامل را شنيده باشد، با علاّمه شرف الدين عاملى هم آشناست .
مؤ لّف بزرگوار در زمانى كه افزون از هشتاد سال داشته است ، نتيجه مطالعات عميق خود را پس از نگارش چهل كتاب كم نظير و پر ارزش ‍ مذهبى و اسلامى ، در كتاب حاضر آورده است . قدرت فكر و احاطه وى بر احاديث و مدارك و منابع اهل تسنّن و توانايى او در نقض و ابرام موضوعات مختلف كلامى ومتانت ومهارت وى در تشريح مطالب در هر بخشى از آن جلوه گر است .
مترجم ، چند سال پيش ، نخست از روى چاپ اوّل ،قسمتى از آن را ترجمه كرد،سپس به چاپ سوم دست يافت ،وآن چاپ را اساس كار خود قرار داد،اخيراً نيز به نظر رسيد كه چهارمين چاپ كتاب ، چيزى اضافه بر چاپ سوّم نداشت .
ممكن است در خلال مباحث كتاب ، نكات واصطلاحات علمى ، فقهى يا اصولى و ادبى باشد، بويژه در مقدمه آقاى حكيم ، كه براى روشن شدن همين منظور ، با ديد وسيع و فلاضلانه نوشته اند، ولى مباحث كتاب به گونه اى خاص است و مترجم به نحوى آن را ترجمه كرده است كه درك آن دشوار نيست .
به منظور گويا بودن بيشتر مطالب و جلب انظار قارئين محترم ! عناوينى افزون بر عنوانى كه مؤ لّف در آغاز هر مورد و در خلال مواد ١١ و ٨٥ آورده بود، قرار داديم . و هر جا لازم بود، به قدرى كه بر حجم كتاب افزوده نشود، توضيحاتى در پاورقيها به نام ((مترجم )) آورديم ، بقيه پاورقيها از مؤ لّف است .
لازم به يادآورى مى دانيم كه قسمت زيادى از پاورقيهاى مفصّل ومتوسط مؤ لّف را در متن قرار داديم ، به نحوى كه شايد خواننده تصور نكند آن قسمت ، پاورقى بوده و در متن ، جاى گرفته است .
تذكر اين نكته را هم لازم مى دانيم كه نويسنده ، اين كتاب را به شيوه هميشگى خود و روشى كه از آغاز كار در همه تأ ليفات و مقالاتش ‍ معمول داشته ، ترجمه كرده است . بنابراين جاى اين اعتراض نيست كه چرا كسانى كه روزى دم از بزرگداشت ((خلفاى راشدين )) و عقايد ((برادران اهل سنّت )) و مدارك و منابع و احاديث و تواريخ آنها مى زدند ، امروز برگشته و با قلم و بيان براى حفظ ((ولايت )) و ((تشيّع )) دست و پا مى كنند.
نه !ما آن روز وامروز،يك نظر داشته ايم ويك هدف را دنبال كرده ايم وهرگز تحت تأ ثير اوضاع روز و موج زمان ، اصول كارى خود را تغيير نخواهيم داد.
ترجمه اين كتابِ گرانقدر هم در تعقيب همان هدف و به شيوه ساير آثار ما ، بر مبناى شناخت اسلام در مكتب خاندان نبوت و ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - انتشار مى يابد.
اميدواريم مطالعه اين كتاب در راه بزرگداشت اسلام ، براى عموم خوانندگان ، ثمربخش باشد. و بتواند به ميزان زيادى ، نقاط تاريك تاريخ گذشته ما را روشن سازد.
تهران : على دوانى
٨/٣/١٣٥١ شمسى

نصّ و اجتهاد به قلم صدرالدين شرف الدين (١٥)
من اين كتاب را در مراحلى كه نضج مى گرفت وتكامل مى يافت و اوقاتى كه در آن تجديد نظر به عمل مى آمد، دنبال كرده ام . هرگاه به حضور مؤ لّف فقيد مى رسيدم مى ديدم درباره آن به فكر فرو رفته است . به دقت پيرامون موضوعات آن مى انديشد، و آن را براى املاء به كاتبش ، مهيا مى سازد.
پدرم سعى داشت سخنش جامع شروط صحّت و زيبايى و روشن باشد. مى ديدم مدارك ومنابع را در اطراف خود جمع كرده است . بعضى از آنها را گشوده و برخى ديگر را به صورت چسبانده و با ديدگانى كه بسختى مى ديد و حتّى چشم راستش بى نور بود، مطالعه مى كند! سپس به فكر فرو مى رود و در اطراف آنچه خوانده بود مدتى مى انديشد، به طورى كه اگر با وى سخن مى گفتند، نمى شنيد و اگر مى شنيد اعتنا نمى كرد!
او با همه پيرى و كِبَر سن ، واجد عقل و همّتى جوان بود. سن زياد، او را از تحقيق و بررسى ، ناتوان نمى ساخت ، مسؤ وليتهاى عمومى كه به عهده داشت ، مانع ورود وى به ميدان فكر و انديشه و تعمّق پيرامون مسائل علمى نبود. چنانكه گويى براى اين كار ساخته شده است و تنها بايد در اين باره فكر كند.
او در اواخر عمر، همانطور كه در ميان انبوه كتابها نشسته بود، به كار مردم و مشكلات آنها رسيدگى مى كرد . آنهم طبق معمول ، با گشاده رويى و دقت و ملاحظه .
همين كه از رسيدگى به كار مراجعان ، فراغت مى يافت ، به مطالعه و تأ ليف باز مى گشت و از همانجا كه متوقف مانده بود، ادامه مى داد. بسيار اتفاق مى افتاد كه بى موقع او را از كارش باز مى داشتند، ولى حافظه و هوش او چنان بود كه مطلب و كار را فراموش ‍ نمى كرد.
پدرم - رحمة اللّه عليه - اصرار زياد داشت كه مرا براى آماده ساختن كتابهايش ، راهنمايى كند تا در كارش بصيرت پيدا كنم . روزى فرمود: ((اين جلد نزديك به اتمام است . فرزند! مقدمه اين كتاب ، به قلم تو خواهد بود. بايد با نيّت پاك و فكر روشن آن را بنويسى ؛ چون ممكن است اگر ديگران بنويسند چنان كه بايد از عهده برنيايند و به مقاصد من كه حفظ وحدت امّت اسلام و پيوند دلهاى مسلمين است ، پى نبرند)).
پس از آن نيز چندين بار درباره نگارش مقدّمه مزبور، همين سخن را تكرار فرمود. و من هم خود را آماده كرده بودم كه امر او را امتثال كنم . خلاصه آن را شفاهاً به عرضش رساندم و رضايتش را جلب كردم به طورى كه آنچه گفتم اعجابش را برانگيخت ، ولى بعد سانحه فقدان او پيش آمد؛ سانحه اى كه سراسر لبنان را در غم و اندوه فرو برد و در اخلاق و اقتصاد و سياست كشور اثرى بجاى گذاشت كه تاريخ اين مرز و بوم كمتر به ياد دارد
آرى ، فقدان او در موقعى كه به زعماى امثال او و رهبران واقعى مردم ، سخت احساس نياز مى شد، خسارت جبران ناپذيرى به وجود آورد. زعمايى كه هدف آمال بودند. و دلهاى مردم در ايّام اضطراب و پريشانى ، به سوى آنها متوجه بود.
سه سال بعد، ديدم كتاب ((النصّ والاجتهاد)) با مقدمه پر ارج علاّمه سيّد محمد تقى حكيم منتشر شده است ؛ مقدمه جامعى كه با ((نيت پاك و فكر روشن همراه بود))، يعنى آنچه را كه پدرم مى خواست .
استاد حكيم ، درباره مدار علمى و مجراى اسلامى كتاب ، با روشن بينى و نورانيت خاصّى و ژرف نگرى كافى ، بحث و تحقيق نموده و حقّ مطلب را ادا كرده است .
استاد حكيم ، درباره ((نصّ)) و ((اجتهاد)) - كه دو اصطلاح فقه اسلامى است - با ديد علم اصول ، تحقيق لازم نموده است . و توضيح داده كه اين دو اصطلاح ، پايه هايى براى نقل واستنباط احكامى شرعى هستند.
((نصّ)) يعنى ادلّه شرعى از كتاب و سنّت ، پايه اى است اساسى كه در بيان احكام و قضايا و وقايع داريم ، خواه عقد و پيمان باشد، يا امور عبادى يا اجتماعى يا اقتصادى و يا غير اينها كه نمى بايد از آن تجاوز كرد.
((اجتهاد)) يعنى در مواردى كه نصّ ساكت است يا اجمال يا اطلاق دارد يا نصّى نيست ، بايد بر اساس قواعد مسلّمه اظهارنظر كرد. اين اجتهاد نيز هنگامى عملى است كه همه ادوات و وسايل علمى در نظر گرفته شود و در طول نصّ باشد. و اگر در عرض نصّ باشد و مقابل آن انجام گيرد، بدعت و خروج از قاعده خواهد بود.
اين همان معنايى است كه موضوع اين كتاب را تشكيل مى دهد. و مؤ لّف عاليقدر در اثناى تتبّع وسيع خود، موارد آن را احصاء نموده است . مواردى كه گروهى از صحابه و تابعين ، در مقابل نصّ صريح ، اجتهاد نمودند؛ يعنى از ((نص )) روى برتافتند و به رأ ى و ((اجتهاد)) خود عمل كردند...))!
ممكن است گفته شود، بحث از موضوعاتى كه زمان آنها گذشته است ، چه فايده اى دارد؟ آيا تكرار آنها گذشته ها را به ياد نمى آورد. و باعث بگومگوها نمى شود؟
مى گوييم : اين سؤ ال مثل اين است كه بگوييم : چه فايده اى بر اهتمام ما به فقه واصول مترتب است ؟! استحكام مبناى اجتهاد و ضبط موارد استخدام آن فى نفسه يك كار فكرى و داراى ارزش بسيارى است . اين كار موجب مى شود كه اجتهاد با بدعت و كج فكرى مشتبه نگردد.
اهميت اين بحث منحصر به محدوده تاريخى آن نيست كه بگوييم زمان آن گذشته است و نبايد آن را بار ديگر تكرار كنيم ، بلكه اهميت آن را در روش علم و عمل مى دانيم كه هر دو با نظام اسلامى مرتبط مى باشد؛ نظامى كه بحمداللّه همچنان پايدار است .
ادامه اين بحثها ما را بر آن مى دارد كه در فضاى بازى ، راه بهتر را براى شناخت بيشتر دين خود بيابيم . و دست از تعصّب جاهلانه برداريم ، تا از اين راه امتى واحد باشيم و با ديد منصفانه به قضايا بنگريم .

پرتويى از زندگانى مؤلّف كتاب
ترجمه و اقتباس از شرح حال مؤ لّف عاليقدر ، به قلم دانشمند گرانمايه آقاى :
سيّد محمد صادق صدر در آغاز چاپ سوم كتاب : ((النصّ والاجتهاد ))
امروز جهان اسلام ، شخصيت علاّمه فقيد شيعه سيّد عبدالحسين شرف الدين را - كه عمر گرانمايه خود را در راه مصالح عمومى مسلمين وقف كرد - بزرگ مى شمارد. شخصيت محبوبى كه تا زنده بود، عظمت و شهرتش ‍ گوش و چشم همه را پر كرده بود زمان ، صفحه نورانى زندگى او را ورق زد، و لى دفتر حيات علمى وى و آثار باقى و امور خيريه و خدمات بزرگ او در راه خدا و دين ، همچنان مفتوح است
علاّمه بزرگوار ما در طول زندگى پرافتخارش ، هر وقت ايجاب مى نمود، دست از مبارزه و جهاد برنمى داشت . در خطابه هاى بليغ و مجالس پر جمعيت و مؤ لّفات پر ارزش خود، پيوسته مسلمانان را دعوت به وحدت صف و اتفاق نظر و دورى از تعصبّهاى ناروا مى كرد.
نخستين كتابى را كه افزون از نيم قرن پيش تأ ليف كرد ((الفصول المهمة )) بود كه آن را در سال ١٣٢٧ ه‍ نگاشت . او هنگامى به فكر ((وحدت كلمه مسلمين )) افتاد كه جز تنى چند از بزرگان عصر، در اين انديشه نبودند. در آن ايّام مرحوم شرف الدين ، مشكلاتى را كه در راه اتّحاد امّت اسلام بود در ((الفصول المهمه )) خود عرضه داشت . و با بيانى روشن و برهانى قاطع ، از آن پرده برگرفت ، به طورى كه براى كسى جاى شك و ترديد باقى نگذاشت .
((الفصول المهمه )) حقايق علمى روشنى است كه مرحوم شرف الدين ؛ استاد بزرگ علم و بلاغت ، با اسلوب ادبى والا و نورانى خود، به منظور گردآورى مسلمانان در زير پرچم اتحاد و وحدت كلمه ، بر ملا ساخته است .
اين كتاب كه با انديشه اى مو شكاف و عباراتى رسا و روشى پسنديده نگارش يافته است ، نخستين اثرى بود كه تا آن روز، پيرامون مطالعات اسلامى در دسترس عموم قرار گرفته بود.
دو سال بعد از انتشار كتاب پر ارج مزبور، مؤ لّف بزرگوار سفرى به مصر نمود تا به وسيله خطابه هاى بليغ و سخنان سنجيده خود، در راه وحدت مسلمين ، گامهاى مؤ ثرى بردارد. در آنجا ميان او و رئيس وقت حوزه علميه اهل تسنّن ((الازهر)) مذاكرات و مراجعاتى صورت گرفت كه بعدها به صورت كتاب نفيس و بى نظير ((المراجعات )) درآمد.
سيّد بزرگوار، خود در آغاز ((المراجعات )) از اين برخورد لازم و به موقع دو دانشمند شيعه و سنّى با زيبايى هر چه تمامتر، سخن گفته و اين كار را براى معرفى بيشتر اسلام و پيشبرد اتحاد كلمه مسلمين ، لازم و ضرورى دانسته است .
با همين انديشه بزرگ اسلامى ، مؤ لّف عاليقدر ، در ساير ادوار عمر گرانبهاى خويش رفتار نمود. همين جهاد اسلامى دائمى وى بود كه مى بينيم گروههاى مختلف مسلمين با ديده احترام و حق شناسى و اعجاب ، به وى مى نگرند و همه جا نام او را با تقدير مى برند. و كتابخانه ها و چاپخانه ها آثار فكرى و قلمى ژرف و سودمندش را با ميل و رغبت و شور و شوق ، در اختيار عموم قرار مى دهند.
اينك با كمال اختصار صفحه اى از تاريخ حيات پر افتخار اين مرد بزرگ - كه زندگى خود را وقف حفظ مصالح مسلمين و اتحاد و جهاد در راه بيدارى و برادرى آنان نمود - را از نظر خوانندگان عزيز مى گذرانيم (١٦) .

ولادت و خاندان او:
مؤ لّف عاليقدر كتاب ((اجتهاد در مقابل نصّ)) در سال ١٢٩٠ ه‍ ق در شهر مذهبى كاظمين از پدر و مادرى علوى قدم به عرصه وجود نهاد. پدرش ‍ علاّمه بزرگ مرحوم سيّد يوسف شرف الدين ومادرش بانوى بزرگوار ((زهرا)) دختر آيت اللّه مرحوم سيّد هادى صدر؛ پدر مرجع تقليد نامى ((سيّد حسن صدر)) بود.
نسب سيّد بزرگوار از جانب پدر و مادر به امام هفتم حضرت موسى الكاظم - عليه السّلام - مى رسد. از طرفى هم محمد اول اين خاندان فرزند مجتهد بزرگ سيّد ابراهيم شرف الدين جدّ دو خانواده ((صدر)) و ((شرف الدين )) است . و هر دو خاندان در آن روزگار معروف به ((خاندان حسين قطيعى )) بودند، كه از جمله خاندان دو دانشمند بزرگ شيعه : سيّد مرتضى و سيّد رضى به آنان مى پيوندد.
سيّد در خانه جدّ بزرگوارش متولّد شد و مورد عنايت و رعايت او بود؛ به طورى كه جدّش او را از همه اهل خانه ، عزيزتر و محبوبتر مى دانست . دائيش - پدر مرحوم من - ؛ سيد محمد حسين صدر، براى او همچون رفيقى بود كه كه با سن و سال نزديك بهم درس مى خواندند و پرورش ‍ مى يافتند.

آموزش و پرورش وى :
سيّد بزرگوار، هشت ساله بود كه پدرش پس از تكميل دروس خود و گرفتن اجازه اجتهاد از فقهاى عراق ، به جبل عامل واقع در جنوب كشور لبنان بازگشت . سيّد عبدالحسين در وطن مأ لوف پدر، علوم مقدماتى عربيت ، منطق ، بلاغت و سطوح فقه واصول را در خدمت وى فرا گرفت . او همان اوقات ميان همسالان خود، به نبوغ و استعداد مشهور و بسيار موشكاف بود. هنگام درس از اساتيد خود سؤ الات زياد مى نمود. و اشكالات بسيار مى كرد. بخصوص اين سؤ الات و اشكالات به جدّش ‍ سيّد هادى صدر بيشتر بود.
هنگامى كه به سن هفده سالگى رسيد، پدرش او را داماد كرد و دختر عمويش را به او تزويج نمود. سپس او را روانه عراق كرد تا به تحصيلات خود ادامه داده و آن را به كمال رساند. پس از طى تحصيلات عاليه به حوزه درس فقهاى بزرگ و مراجع عاليقدر، آيت اللّه خراسانى ، شيخ الشريعه اصفهانى ، سيّد محمد كاظم يزدى ، سيّد اسماعيل صدر و دائى خود آيت اللّه سيّد حسن صدر و ديگران درآمد.
هنوز به سن ٣٢ سالگى نرسيده بود كه به مقام عالى اجتهاد رسيد. در آن اوقات كسى از جبل عامل در نجف نبود كه در فضل و شهرت ، به پايه او برسد و مانند او مورد توجه عموم باشد.
تحصيلات او در اين مدت ، منحصر به نجف اشرف نبود ، بلكه او به شهرهاى كاظمين ، سامرّا و كربلا هم آمد و رفت مى كرد. و از علماى اعلام اين شهرها نيز استفاده مى نمود. به طورى كه نامش در مجامع علمى اين شهرها مشهور بود و شخصاً در هر محفل علمى و ادبى جاى داشت .
او علاوه بر دانش سرشارى كه اندوخته بود، از شعراى طراز اوّل عصر هم به شمار مى رفت . شعرش رقّت و متانت و دقّت معانى را با روانى و زيبايى لفظ، جمع كرده بود.

بازگشت به لبنان :
سيّد عبدالحسين شرف الدين ، پس از طى دوران تحصيل واخذ اجازات اجتهاد، به جبل عامل بازگشت و به پدر و برادر دانشمندش سيّد محمدعلى شرف الدين ؛ مؤ لّف كتاب ((ابوطالب شيخ الابطح )) پيوست .
مذاكرات علمى و مباحثات در علوم وفنون گوناگون ، ميان پدر و پسران دانشمند، جريان داشت ؛ و هر سه ، حوزه علمى خانوادگى به وجود آورده بودند. ولى چيزى نگذشت كه سيّد عبدالحسين ، پدر، و اندكى بعد برادر را از دست داد و در اندوه مرگ آنان داغدار شد.
شرف الدين به ماندن در عراق ؛ وطن دايى ، عموزادگان و محل تولد و پرورش خود، علاقه داشت . ولى علماى اعلام عراق ، اصرار داشتند كه جبل عامل احتياج به وجود مجتهدى چون او دارد، لذا امتثال امر نموده به موطن پدر و نزد او بازگشت .
روز ورود او از روزهاى تاريخى جبل عامل بود. مستقبلين مركب از مردم مختلف جنوب لبان تا حدود ((الجبل )) به پيشواز رفتند و سيّد را با تشريفات خاصى وارد شهر پدر ((صور)) نمودند.
شيعيان جنوب لبنان ، مقدمش را گرامى داشتند. او نيز با گذشت زمان ، توانست در قلوب همه جا كند و با مزاياى علمى و اخلاقى كم نظيرش ، به سرعت نامش در همه جا طنين افكند.
نخست از رسيدگى به امور شرعى مردم ، به احترام پدر، خوددارى مى كرد. مردم نيز براى اخذ فتوا و اجراى احكام دينى ناگزير بودند به پدر وى اكتفا نمايند. و در ((شقرا)) به سيّد على امين مرجع تقليد لبنان مراجعه كنند. ولى بعدها سيّد على امين ، طى نامه اى به سيّد يوسف نوشت كه : ((فرزندش سيّد عبدالحسين ، مجتهد مطلق و عادل است . و امروز در ميان علماى جبل عامل كسى را نظير او سراغ ندارد)).
بدين گونه مردم در مرافعات خود و اخذ احكام شرعى با علم و اطلاع به سيّد عبدالحسين مراجعه نمودند. پدر هم مسائل مشكل و مرافعات را به فرزند لايق ارجاع مى داد . ديرى نپاييد كه صيت شهرتش در همه جا طنين افكند و مرجع خاص و عام شد، به طورى كه مردم در اخذ فتوا به وى مراجعه مى كردند.

سفر به مصر:
مؤ لّف عاليقدر، دو بار به مصر سفر كرد. بار اوّل در سال ١٣٢٩ه‍ ق . و بار دوم در سال ١٩٢٠م . بعد از آن بود كه سيّد بر ضدّ فرانسويان - كه سوريه و لبنان را اشغال كرده بودند - فتواى جهاد داد و فرانسويان نيز او را محكوم به اعدام نمودند.
در سفر اوّل ، شرف الدين با شيخ سليم البشرى رئيس وقت ((الا زهر)) مذاكراتى نمود كه بعدها به مراجعات كتبى كشيده شد و به صورت كتاب گرانقدر ((المراجعات )) در آمد كه هم اكنون چاپ هشتم آن در دنياى اسلام منتشر شده است (١٧) .
بار دوم نيز، هنگامى بود كه فرانسويان وجود او را در لبنان براى مصالح سياسى و هدفهاى استعمارى خود، خطرناك دانستند. و سيّد متوارى شده به مصر پناه برد. علما و ادبا و طبقه روشنفكر اسلامى مصر - با سابقه اى كه از وى داشتند - مقدمش را گرامى داشتند.
در آنجا همه را به وحدت صف در مقابل بيگانگان دعوت مى نمود. در آنجا بود كه اين جمله معروف را گفت : ((سياست ، شيعه و سنّى را از هم جدا كرده و بايد سياست آنها را با هم جمع كند))(١٨) و سيّد رشيد رضا آن را در مجله معروف ((المنار)) چاپ كرد.

جهاد وطنى او:
جهاد سيّد عبدالحسين شرف الدين در زمان عثمانى منحصر به جهاد دينى بود؛ زيرا دولتى كه در لبنان حكومت مى كرد، دولت مسلمان بود و شعائر اسلامى را رعايت مى نمود، ولى وقتى استعمارگران فرانسه سوريه را اشغال كردند، كشور را به فساد كشاندند و احكام اسلامى و ملى را تعطيل نمودند و چنان به مردم فشار وارد آوردند كه كاسه صبر همه لبريز شد.
در اين هنگام ، سيد بزرگوار قد علم كرد و بر ضدّ قواى اشغالگر قيام نمود. و روح وطن دوستى و مبارزه بر ضدّ استعمار را در مردم بخصوص ‍ روحانيون دميد. و لزوم قيام بر ضد دشمن اشغالگر را به همگان گوشزد نمود.
براى تأ مين اين منظور، كنگره اى در ((وادى الحجير)) تشكيل داد و علماى سراسر لبنان را دعوت نمود. روحانيون و زعماى قوم هم دعوت او را پذيرفتند و در مؤ تمر مزبور حضور يافتند. مؤ لّف عاليقدر ، در آن كنگره مهم ، بر ضدّ استعمار فرانسه فتواى جهاد داد و عموم حضّار، فتواى او را تأ ييد كردند.
سپس شركت كنندگان به شهر و محل خود برگشتند. و راه مبارزه بر ضد فرانسه را دنبال كردند. آمد و رفت به خانه سيد هر روز فزونى مى يافت . و طومارهايى را امضا مى كردند كه در آن ، تقاضاى لغو حكومت فرانسه و استقلال كامل كشور شده بود.
وقتى فرانسويان از موضوع آگاه شدند، يك نفر مسيحى از اهالى ((صور)) به نام ((ابن الحجاج )) را فرستادند تا خانه سيّد را اشغال كند و خود او را دستگير سازد، و كليّه طومارها و اوراقى را كه در آن تقاضاى استقلال شده بود جمع كرده با خود بياورد.
مرحوم شرف الدين كه چنين وضعى را پيش بينى كرده بود، فى الحال كليّه اسنادى را كه داشت ، تحويل مادرش داد. و ((ابن الحجاج )) بدون اينكه چيزى به دست آورد، با رسوايى برگشت .
همين كه مردم از اشغال خانه شرف الدين آگاهى يافتند از سراسر جنوب ، روى به شهر ((صور)) آوردند. سيد هم از آنها تشكر و قدردانى كرد. و پس از ستودن روح ملى ايشان ، همه را به اوطان خود برگردانيد و گفت در انتظار دستور او باشند.
هنگامى كه مردم متفرق شدند و فرانسويان از مقاصد سيّد آگاهى يافتند، قسمتى از نيروهاى خود را روانه شهر ((شحور)) كردند كه سيد به آنجا رفته بود. در آنجا خانه سيّد را آتش زدند. قبلاً هم خانه اش را در ((صور)) طعمه حريق ساخته و كتابخانه اش را كه محتوى بهترين كتابهاى چاپى و خطّى و بويژه مؤ لّفات خطى او بود، غارت نمودند.
اما خود سيد بزرگوار، هنگام ورود قواى فرانسه به ((شحور)) بسرعت از شهر خارج شد و به غارى نزديك نهر پناه برد. تمام روز را در آنجا ماند و چون متوجه شد كه قواى فرانسه از شهر خارج شده اند، شب هنگام از غار بيرون آمد و به ((شحور)) بازگشت . شب را ماند، سپس با لباس مبدّل روى به شام نهاد. و در آنجا ملك فيصل ، پادشاه سوريه مهمان بزرگ خود را با آغوش باز پذيرفت و در جاى مناسبى جاى داد.
سيد بزرگوار مدتى را در شام ماند. خانواده و بستگانش را به شام طلبيد. و همانجا به انجام وظيفه پرداخت . در آن موقع شهرتى عظيم يافته بود. و از همين راه در هر فرصت به تنوير افكار و آماده ساختن مردم همت مى گماشت . چون فرانسويان شام را اشغال كردند از آنجا به فلسطين رفت . و پس از آنكه خانواده و بستگانش را در جاهاى امن جبل عامل نگاهداشت ، به مصر رفت . و اين همان بار دوم بود كه به مصر آمد.
سپس در اواخر سال ١٣٣٨ه‍ از مصر خارج شد و براى اينكه به وطنش ‍ نزديك باشد، مجدداً وارد فلسطين شد كه آن موقع در اشغال انگليسها بود. و در قريه ((علماء نزديك جبل عامل ، اقامت گزيد. خانه سيد در ((علما)) مانند خانه اش در ((صور)) محل آمد و رفت مردم و ميهمانان بود. ارباب احتياج به آنجا روى مى آوردند. و اجتماعاتى در آن جلسه تشكيل مى دادند و از علم و ادب و سياست و ساير امور، سخن مى راندند.
از تصادفات يكى اين بود كه سيّد عبدالحسين شرف الدين در ((علما))ى فلسطين از استعمار فرانسه گريخته بود و پسر دائيش سيد محمد صدر تحت تعقيب استعمار انگليس بود و در لبنان بسر مى برد. هر دو زعيم دينى با استعمار مى جنگيدند و هر دو نيز محكوم به اعدام بودند!
سيد عاليقدر، مدتى بعد با وساطت دايى زاده اش ((سيد محمد صدر)) كه گفتيم تحت تعقيب انگليسها بود و در لبنان بسر مى برد و بهمين جهت ، فرانسويان از وى احترام مى كردند و عوامل ديگرى ، به وطن مأ لوف باز گشت .
سيد صدر هم قبلاً به عراق مراجعت كرده بود. بازگشت شرف الدين به لبنان با استقبال پرشور اهالى جنوب مواجه شد. به طورى كه هيجان وتظاهرات و استقبالى كه از وى به عمل آمد، در تاريخ لبنان با همه حوادث مشابهى كه داشته است ، نظير نداشت .
اكنون ديگر سيّد عبدالحسين شرف الدين ، قائد دينى وملّى مردم لبنان ومرجع عام وخاص ومفتى رشيد شيعيان آن ديار است . سابقه مبارزات وى و دورى از وطن و شخصيت نافذ علمى و عملى اش ، موقعيتى ممتاز به وى بخشيده بود.
------------------------------------------------
پاورقى ها:
١- غير از آنچه تعلق به اصول دين دارد؛ مانند توحيد، عدل ، نبوت ، معاد، بهشت ، دوزخ ، ثواب و عقاب ؛ زيرا اينها امورى است كه حضرت آدم و ساير پيامبران تا پيغمبر خاتم محمّد - صلّى اللّه عليه وآله - آورده اند.
٢- ابن مردويه در تفسير آيه شريفه روايت نموده كه منظور از مخالفت با پيغمبر، مخالفت با على و مقصود از (( پس از آنكه حق بر او روشن شد )) حقّ على است . و (( راه مؤ منين )) نيز به استناد روايات متواتر عترت طاهره ، طريقه آن ذوات مقدس است . (سوره نساء، آيه ١١٥).
٣- ((ما اتاكُمُ الرّسُولُ فَخَذوُه وما نَهاكُمْ عَنْه فَانْتَهُوا (سوره حشر، آيه ٧).
٤- ((وَما كانَ لِمؤ مِنٍ ولامُؤ مِنَةٍ اِذا قَضى اللّهُ ورَسُولُهُ اَمْراً اَن يكونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً (سوره احزاب ، آيه ٣٦).
٥- ((فَلا وَ رَبّكَ لايُؤ مِنُونَ حَتّى يُحَكّموكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُم ثُمَّ لايَجِدُوا فى انفسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلّمُوا تَسليماً (سوره نساء، آيه ٦٥).
٦- ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ ذى قُوّةٍ عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَكين ، مُطاعٍ ثَمَّ اَمينٍ وَما صاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ)) (سوره تكوير، آيه ١٩ - ٢٢).
٧- ((اِنَّهُ لَقَولُ رَسولٍ كريمٍ وَ ما هُوَ بقَولِ شاعِرٍ قَليلاً ماتُؤ مِنُونَ ولابِقَوْلٍ كاهِنٍ قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمين )) (سوره حاقّه ، آيه ٤٠ - ٤٣).
٨- ((وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى عَلّمهُ شَديدُ القُوى )) (سوره نجم ، آيه ٣).
٩- ((لا يَأ تيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيهِ ولامِنْ خَلْفِهِ تَنزيلٌ مِن حَكيمٍ حَميدٍ)) (سوره فصلت ، آيه ٤٢).
١٠- سوره كهف ، آيه ١٠٤.
١١- بايد متوجه بود كه مؤ لّف ، در محيط تسنّن و ميان طرفداران خلفا مى زيسته است .
١٢- يعنى : ((پس مژده بده بندگانى را كه سخن را مى شنوند و از بهترين آنها پيروى مى كنند، آنها كسانى هستند كه خداوند آنها را هدايت كرده ، و آنان همان خردمندانند!)) (سوره زمر، آيه ١٧ - ١٨).
١٣- سوره بقره ، آيه ٢٥٦.
١٤- قسمتى از اين مقاله كه مجله رسالة الاسلام منتشر ساخته ، پس از مقدمه مترجم در طبع نخست كتاب ترجمه شده است .
١٥- تلخيص و ترجمه از مقدمه مفصل مرحوم ((صدرالدين شرف الدين )) فرزند مؤ لّف مرحوم صدرالدين شرف الدين فرزند ارشد مؤ لّف ، يكى از نويسندگان مشهور لبنان بود. پس از مرگ پدر سفرى به قم آمد و من او را در حضور مرحوم آيت اللّه بروجردى ديدم كه سخت مورد تفقّد آن مرد بزرگ علم و دين واقع شد .
مرحوم آيت اللّه بروجردى در آن جلسه خصوصى ، مرحوم شرف الدين و فرزندش را به بهترين تعبير، ستود. و مؤ لّف عاليقدر اين كتاب را يكى از مفاخر بزرگ عالم اسلام و تشيّع دانست و فرمود: قدرت بيان و نثر شيواى مرحوم شرف الدين ومتانت و قوّه استدلال آن مرحوم ، بى نظير بود. سپس از اين فرزندش كه مقدّمه اى بر يكى از كتابهاى پدر نوشته بود، قدردانى و تمجيد زياد فرمود (مترجم ).
١٦- شرح حال مختصر مؤ لّف فقيد را آقاى صدر در ٣٦ صفحه نوشته است ، كه ما در اينجا به اختصار مطالبى از آن را اقتباس نموده و مى نگاريم (مترجم ).
١٧- اين كتاب اكنون به چاپ رسيده است .
١٨- منظور اين است كه : همانطور كه سياست استعمارى و دسايس بيگانگان ، فرق اسلامى و از جمله شيعه وسنّى را از هم جدا كرده است ، بايد سياست اسلامى به منظور مقابله با دشمن مشترك نيز، آنها را به هم پيوند دهد، تا از همان راه كه ضربت خورده اند، به آنها ضربت زنند (مترجم ).
۱
مقدّمه آقاى سيد محمد تقى حكيم
تبحّر وى در حديث :
سيد بزرگوار نه تنها احاطه ويژه اى در احاديث ائمّه طاهرين و راويان آنها داشت ، بلكه علم و اطلاع وى از احاديث وارده از طرف برادران اهل تسنّن ، كمتر از احاديث مذهب خود نبود. اين مطلبى است كه هر كس به كتب او مراجع كند، خواهد دانست و زبان به اعتراف خواهد گشود.
مشايخ اجازه وى از طرق اهل تسنّن بسيارند. او خود آنها را در رساله ذيقيمت خويش ((ثبت الاثبات فى سلسلة الروات )) برشمرده است . من عقيده دارم آنچه او در تأ ييد مذهب شيعه با استفاده از احاديث اهل سنّت ، نوشته است ، در عصر ما بى نظير است .
آخرين اثرى كه از قلم شريف وى تراوش نموده است و هنگام نگارش ‍ آن ، عمر گرانقدرش از هشتاد سالگى گذشته بود، كتاب با عظمت وى ((نص و اجتهاد)) يا اجتهاد در مقابل نصّ است . شما خواننده محترم ! وقتى آن را مطالعه مى كنيد، اعتراف خواهيد كرد كه وى در قله انديشه و منتهاى قدرت در تعبير و تصوير، و تبحّر در حديث و مناظره بوده است . در آن موقع است كه خواهيد ديد، تفكر و عبارت پردازى او وتسلط وى در بحث و تحقيق ، بويى از ضعف و پيرى نمى دهد.

نامه هاى تاريخى ، نثر، خطابه ، و شعر وى :
نامه هاى وى كه گاهى به فرزندان در حوزه علميه نجف اشرف مى نوشته يا به پادشاهان و رؤ سا و امراى سياسى و مقامات مسؤ ول نوشته است ، سرشار از بلاغت ، هدف روشن ، علم و ادب ، ارشاد و وحدت ، فقه وتاريخ و پند و موعظه است . نامه اى كه به ((شريف حسين )) امير حجاز بعد از زوال حكومتش به دست وهابيها نوشته است ، يكى از بليغ ‌ترين مكتوبهاى عربى است . اين نامه مفصل است و متضمن اسنادى تاريخى و مصائبى است كه به ((اهل بيت )) رسيده است . پاسخ شريف حسين نيز سرشار از عواطف و تقدير است . شريف حسين نامه خود را با اين شعر آغاز كرده است :
اذا رضيت عنى كرام عشيرتى
فلا زال غضباناً على لئامها
ساير نامه هاى مهم و تاريخى او كه در گوشه و كنار است و بعضى از آنها توسط پسر عمّ و منشى مخصوصش سيد على شرف الدين ، نسخه بردارى شده و بجاى مانده است ، همگى از آثار ارجدارى است كه شايد روزى منتشر شود و كتابخانه هاى عربى با ادب درخشنده علوى زينت گيرد.
نثر شرف الدين ، رسا، درخشان ، محكم و به هم پوسته است ؛ به گونه اى كه نويسنده توانا قادر نيست كلمه اى از آن را حذف كند و چيزى ديگرى به جاى آن بگذارد؛ زيرا وى قبل از اينكه بنويسد، فكر مى كرد و بعد از آنكه آن را برمى گزيد، بيان مى كرد يا مى نوشت .
نثر او چنان است كه خواننده مطلع ، از روى عبارت ، مى تواند تشخيص ‍ دهد كه نوشته شرف الدين است . رسائى و فصاحت با صراحت هر چه تمامتر از نوشته ها و تأ ليفات وى آشكار است .
سيد عاليمقام از لحاظ قوه بيان و سخن نيز توانا بود. او هرگاه خطبه ايراد مى كرد، بدون فكر قبلى آغاز مى نمود و آن را با معانى بلند، در نهايت فصاحت و رسايى بيان مى داشت . خطابه هاى او از تكلّف و صناعت ، مانند نوشته ها و سخن گفتن عاديش ، پيراسته بود. خوى نيكو، ملكات فاضله و نفسانيات كم نظيرش در گفتار و كردارش به خوبى جلوه گر بود.
من در سال ١٣٥٠ ه‍ به لبنان سفر كردم و ديدم كه سيد بزرگوار ما عصرهاى دهه محرم در مسجد جامع سخن مى گويد، وعنوان سخنش هم هر روز اين بود كه ((آل محمّد و كيانند آل محمّد)). و با اين عنوان از عظمت اهل بيت را در كتاب و سنّت شرح مى داد . روز عاشورا را اختصاص به امام حسين - عليه السّلام - مى داد . و طى آن ، نهضت حضرت و علل و اهداف و نتايج آن را در بزرگداشت اسلام و تثبيت دين مبين ، بيان مى داشت . سخنان او سه ساعت متوالى ادامه پيدا مى كرد ، كه اگر جمع آورى شود ، كتابى بزرگ در فضائل و سيرت اهل بيت - عليهم السّلام - خواهد بود.
خطابه هاى تاريخى او در بيروت ، دمشق ، فلسطين و مصر فراموش ‍ شدنى نيست . در همان اوقات ، بسيارى از آنها را روزنامه نگاران در جرائد خود نوشتند.
برخى از آنها در نزد منشى مخصوص وى ، موجود و ضميمه مجموعه نامه هاى او شده است .
چنان كه گفتيم مؤ لّف عاليقدر، در نقد شعر و فهم اسرار آن ، نظرى دقيق داشت . و بسيارى از شعرهاى خوب را از بر داشت . او در هر موضوع ادبى كه به وى عرضه مى داشتند، اشعارى به مناسبت مى خواند. خود نيز شعر مى گفت و اشعارش از احساس عميق سرچشمه مى گرفت . شعرهاى او بيشتر يادگار زمان جوانى فقيد سعيد بود.

ملكات فاضله او:
سيد عاليقدر، نمونه اعلاى حُسن خلق و سخاوت طبع بود. با خلق و خوى علوى خود، بزرگ و كوچك را مورد احترام و تفقّد قرار مى داد. از افراد بى بضاعت ، دستگيرى مى نمود. از كسانى كه به وى بدى مى كردند، چشم پوشى مى كرد و از تقصير آنها مى گذشت . دستى دهنده و نظرى بلند داشت . در تمام دوران حيات پرافتخارش از زمان جوانى تا سنين پيرى ، اين صفات برجسته را به كار مى بست .
علوّ نفس و شخصيت بارز او در همه ادوار زندگيش به چشم مى خورد. اين معنا را عموم كسانى كه با وى تماس داشته اند اعتراف دارند و در اين باره داستانها نقل مى كنند.
اهل علم و قلم را بزرگ مى داشت ، در احترام و تقدير و توقير آنها مى كوشيد. در هر فرصت كه پيش مى آمد از تجليل علما و دانشمندان و ارباب فكر و قلم ، تأ ليف و تصنيف خوددارى نمى نمود.

تأ ليفات وى :
مؤ لف بزرگوار آثار فكرى و قلمى ذيقيمتى به يادگار گذارده است كه هر كدام نماينده شخصيت علمى و بزرگ اوست . وقرنها ياد او را در خاطر مردم باقى خواهد گذاشت . اينك فهرست تأ ليفات آن فقيد علم وتشيّع :
١ - الفصول المهمة فى تأ ليف الاُمّة - كه از آن سخن گفتيم . مؤ لف بزرگوار، آن را به منظور اتحاد كلمه و وحدت مسلمانان نوشته است . دو بار در لبنان و دو بار در نجف اشرف به طبع رسيده است (١٩) .
٢ - المراجعات - از كتب جاويدان و در مورد خود بى نظير و معجزه اى از معجزات نثر او است . دو بار در زمان مؤ لف و چهار بار بعد از وى (و چند بار بعد از مقاله آقاى صدر، مترجم ) به طبع رسيده و به زبانهاى فارسى ، انگليسى و اردو هم ترجمه شده است (سه بار به فارسى ترجمه شده ، مترجم ).
٣ - اجوبة موسى جار اللّه - پاسخ بيست سؤ ال موسى جار اللّه دانشمند سنّى ، دو بار در ((صيدا)) چاپ شده است .
٤ - الكلمة الغراء فى تفضيل الزهراء - مشتمل بر مقالم على حضرت زهرا - عليها السّلام - و برترى وى نسبت به ساير زنان ، به پيوست چاپ دوم الفصول المهمه ، چاپ شده است (٢٠) .
٥ - المجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهرة - مقدمه آن در صيدا و نجف چاپ شده و متضمن اسرار قيام و نهضت حضرت امام حسين - عليه السّلام - و حقى است كه اين نهضت بر اسلام و مسلمين دارد.
٦ - ابوهريره - بحث پيرامون ابوهريره ؛ راوى معروف عامه ، به طرزى جالب و كم نظير، در صيدا و نجف چاپ شده است .
انتشار اين كتاب موجب شد كه دانشمند معروف مصرى ((محمود ابو ريه )) كتابى ديگر به نام ((شيخ المضيره )) راجع به ابوهريره بنويسد و حقّ مطلب را ادا كند.
٧ - فلسفة الميثاق والولاية - دو بار در صيدا چاپ شده ، اين كتاب با اينكه حجمى كوچك دارد، داراى معانى بلند است .
٨ - مسائل فقهيه - مشتمل بر موضوعات فقهى مقارن ، ونشانه وسعت اطلاع مؤ لّف و قدرت علمى اوست . در صيدا، مصر و بيروت ، چاپ شده است .
٩ - حول الرؤ ية - درباره عدم رؤ يت خداوند متعال مى باشد كه در اين باره ، بحثى عميق و علمى نموده است . در صيدا به ضميمه ((فلسفه ميثاق و ولايت )) چاپ شده است .
١٠ - الى المجمع العلمى - متضمن پاسخ به نسبتهاى دروغى كه به شيعه داده اند مى باشد. در صيدا چاپ شده است .
١١ - ثبت الاثبات فى سلسلة الروات - دو بار در صيدا چاپ شده است .
١٢ - زينب الكبرى - خطابه اى از مؤ لف بزرگوار درباره شخصيت حضرت زينب - سلام اللّه عليها - كه در صحن حرم مطهر حضرت زينب ايراد كرده و استخراج شده ، و در صيدا به طبع رسيده است .
١٣ - النصّ والاجتهاد - (متن عربى كتاب حاضر) كه يكى از عميق ترين مباحث اسلامى در عصر حاضر است .تاكنون سه بار چاپ شده است ؛ نخست در زمان حيات مؤ لّف در نجف اشرف ، سپس توسط فرزند مؤ لّف با اضافاتى از طرف پدرش . وبراى سومين بار در نجف به وسيله دارالنعمان ،به طبع رسيده است .
١٤ - بغية الراغبين (خطّى ) - مشتمل بر شرح حال دانشمندان خاندان صدر و شرف الدين به اضافه شرح حال استادان و شاگردان هر يك و تصويرى از عصر آنها(٢١) .

تأ ليفاتى كه از دست رفته است
چنانكه گفتيم ، قواى اشغالگر فرانسه ، خانه سيد و كتابخانه او را طعمه حريق ساختند. از جمله ، تعدادى تأ ليف نفيس و گرانقدر علاّمه فقيد بود كه بكلى از ميان رفت . مؤ لف عاليقدر، هرگاه به ياد اين كتابها مى افتاد، گويى از شدت تأ ثر مى خواست سكته كند! اينك ما براى بقاى نام و ثبت آن در تاريخ حيات مؤ لف ، از آنها نيز نام مى بريم . مؤ لف فقيد، خود در حاشيه ((الكلمة الغراء)) بدين گونه آنها را برشمرده است :
١ - شرح التبصرة - در فقه استدلالى (سه جلد : طهارت ، قضا ، شهادات و مواريث ).
٢ - تعليقه بر استصحاب - از رسائل فقيه بزرگوار شيخ انصارى (يك جلد)
٣ - رساله در منجزات مريض - بر سبيل استدلال .
٤ - سبيل المؤ منين - در امامت (سه جلد) اين كتاب چنانكه خود مؤ لف به من مى فرمود، مهمترين كتابى بوده كه تا آن تاريخ از قلم شريف وى تراوش كرده بود. ٥ - النصوص الجلية - نيز در امامت چهل نص صحيح كه علماى تسنّن بر آن اجماع كرده اند، و چهل نص از طرق شيعه .
٦ - تنزيل الا يات الباهرة - در امامت (يك جلد) مشتمل بر صد آيه قرآنى به حكم روايات معتبر درباره ائمّه اطهار - عليهم السّلام -.
٧ - تحفة المحدثين فيما خرج فيه السنّة من المضعفين - كتابى بوده است كه نظير آن نوشته نشده بود.
٨ - تحفة الاصحاب - در حكم اهل كتاب .
٩ - الذريعة فى الرد على البديعة - بديعه نبهانى .
١٠ - المجالس الفاخرة - (چهار جلد)، اول در سيره نبوى . دوم در سيره اميرالمؤ منين و حضرت زهرا و امام حسن و سوم در سيره امام حسين و چهارم درباره نه امام ديگر - عليهم السّلام - .
١١ - مؤ لفوا الشيعة فى صدرالاسلام - بعضى از فصول آن را مجله العرفان به طبع رساند.
١٢ - بغية الفائز فى نقل الجنائز - غالب آنها را العرفان به طبع رساند.
١٣ - سرّ بغية السائل عن لثم الانامل - مشتمل بر هشتاد حديث از طرق خاصه و عامه است .
١٤ - زكات الاخلاق - بعضى از فصول آن را العرفان منتشر ساخت
١٥ - الفوائد والفرائد.
١٦ - تعليقه بر صحيح بخارى .
١٧ - تعليقه بر صحيح مسلم - از اين دو كتاب ، وسعت اطلاع مؤ لف فقيد بر احاديث و قوت محاكمات وى كه حاكى از علم سرشار و تعمّق وى در بحث است ، بخوبى ديده مى شود.
١٨ - الاساليب البديعة فى رجحان ماتم الشيعة - مشتمل بر دليل عقلى ونقلى راجع به رجحان عزادارى شيعه .
سيّد بزرگوار مى گفت : ((اندوه فقدان اولاد از ميان مى رود، ولى اندوه فقدان افكار بكر، طولانى و مادام العمر مى ماند)). امّا مؤ لف بزرگوار سرانجام با تأ ليفات ديگر، آنچه را از دست داده بود تقريباً جبران كرد. و آثار زنده و ارزنده اى بر جاى گذاشت كه هميشه باقى خواهد بود.
مؤ سّسات خيريّه :
سيد بزرگوار مى فرمود: ((از همان راه كه گمراهى شيوع يافته ، بايد وسيله هدايت را فراهم آورد)) به همين جهت ، آن بزرگ مرد علم و دين ، دامن همّت به كمر زد و در ضمن كارهاى ديگر، اقدام به تأ سيس مؤ سسات عام المنفعه به سبك روز نمود كه از جمله اينهاست (٢٢) :
١ - المدرسة الجعفريّه - اين مدرسه را به منظور تعليم و تربيت نو نهالان شيعه و روشن ساختن جوانان اين طايفه و بالا بردن سطح معلومات آنها بنا كرد. و امروز به صورت دانشكده اى در آمده و به ((الكلية الجعفرية )) موسوم است .
٢ - نادى الامام الصادق عليه السّلام - يعنى : باشگاه امام صادق - عليه السّلام - براى جشنها و جلسات فرهنگى و مذهبى .
٣ - به اين باشگاه و مدرسه ، مسجدى هم اضافه نمود، تا دانش آموزان ، فرايض خود را در آن انجام دهند و جوانان بر پايه مذهب وانجام فرايض پرورش يابند.
٤ - جمعية البرّ والاحسان - هدف از تأ سيس اين جمعيت نيكوكار، مساعدت افراد بى بضاعت و رسيدگى به كار آنها و امور كفن و دفن اموات ايشان است . به همين جهت ، خيلى كم اتفاق مى افتد كه در شهر ((صور)) فقيرى پيدا شود.
در اين اعمال خير و اقدامات فرهنگى و عام المنفعه ، فرزندان سيد بزرگوار سيد صدرالدين ، مدير مجله ((النهج )) وسيد جعفر، نماينده شهر صور در مجلس لبنان و هم معاون پدر بودند. و در راه توسعه آن ، همت مى گماشتند.
زيارت ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - در عراق و ايران :
سيد بزرگوار در سال ١٣٥٥ ه‍ ، مشاهد مقدّسه عراق را زيارت كرد و با ارحام و بستگانش تجديد عهد نمود. گروه بى شمارى از علما، وزرا، اعيان و نمايندگان مجلس عراق ، در جسر فلوجه از وى استقبال نمودند. وى در خانه دايى زاده خود، مرحوم سيد محمد صدر، رئيس مجلس ‍ اعيان عراق - كه خود از علماى بزرگ شيعه بود - وارد شد.
در اين بيت شخصيتهاى بزرگ علمى و مملكتى و عموم طبقات ، از وى ديدن نمودند و سيد صدر به افتخار وى سه ضيافت پر شكوه و مهم داد. سپس به كاظمين ، سامرا و كربلا شرفياب شد و همه جا مورد استقبال پر شور دانشمندان و عامه مردم قرار گرفت .
آنگاه به زيارت جدّ بزرگوارش اميرالمؤ منين - عليه السّلام - ، به نجف اشرف رفت و در بيت خاله زاده اش مرحوم شيخ محمد رضا آل ياسين - كه از مراجع تقليد نجف بشمار مى رفت - وارد شد. در اين منزل ، عموم علماى اعلام ، مراجع عظام نجف ، طلاّب ،فضلا وطبقات مختلف ، از وى ديدن نمودند. ((جمعيت رابطه ادبى نجف )) نيز به مناسبت ورود آن مرد بزرگ علم و ادب ، جشن بزرگى برپا ساخت كه عموم طبقات و شخصيتهاى علمى ، در آن شركت داشتند.
سپس سيد بزرگوار به منظور زيارت حضرت امام رضا - عليه السّلام - رهسپار ايران شد و در قم ، مهمان پسر خاله خود مرحوم آيت اللّه صدر از مراجع تقليد و زعماى آن روز حوزه علميه قم ، گرديد. در حوزه قم نيز سيد عاليقدر با مراجع و بزرگان علماى آن ديار برخوردى تاريخى داشت . مذاكرات علمى ميان ايشان رد و بدل شد و همگى دانش سرشار وى را ستودند.
در ساير شهرهاى ايران نيز، سيد بزرگوار مورد استقبال علما و مردم مسلمان واقع شد و همه در تكريم و بزرگداشت وى كه مدافع صميمى اسلام و حامى تشيّع بود، سعى بليغ مبذول داشتند.

وفات او:
سيد بزرگوار، قصد داشت آخر عمر خويش را در عراق ، محل ولادت و نشو و نماى خود بگذارند، تا به ياد ايّام تحصيل خويش و ميان فاميل و بستگانش ، عمر خود را بسر آورد. و در جوار جدّ بزرگوارش ‍ اميرالمؤ منين - عليه السّلام - به خاك رود. ولى تقدير چنين بود كه در همان وطن اصلى و پدرى خود لبنان ، آخرين دم واپسين خود را طى كند.
آرى ، در روز دوشنبه ٨ جمادى الثانيه سال ١٣٧٧ هجرى ، آن شعله فروزان خاموش شد. دستهايى كه هميشه مدافع حق بود و باطل را مى زدود از كار افتاد. و سر انگشتى كه آثار ارجدار، نفيس و كم نظيرى پديد آورده بود، از حركت باز ايستاد.
همين كه خبر مرگ سيد عبدالحسين شرف الدين منتشر شد، اهالى جنوب لبنان به طرف بيروت (پايتخت ) سرازير شدند تا با زعيم بزرگ دينى خود وداع كنند.
بيروت نيز تكان خورد. علما، ادبا، زعما، سياستمداران و عموم طبقات در حالى كه روحانيون و رجال دولت ، پيشاپيش آنان حركت مى كردند، جنازه فقيد سعيد را تشييع نمودند.
هواپيماى ويژه اى جنازه را به بغداد آورد طبقات مختلف در انتظار بودند. بغداد وكاظمين او را تشييع كرد، سپس شبانه وارد كربلا شديم .تمام نقاط ميان راه تا كربلا، خود را براى تشييع مهيا نموده بودند.در كربلا تشييع مفصلى به عمل آمد.
اندكى پيش از غروب آفتاب ، جنازه به نجف اشرف رسيد. نجف با همه ساكنانش ؛ علما، ادبا، شخصيتها و طبقات گوناگون با تأ ثر و اندوه فراوان ، بدن بى روح علاّمه فقيد را مشايعت نمودند. با اينكه نجف از مراجع تقليد و فقها و مجتهدين بزرگى ، تشييعهاى تاريخى نموده بود، مى توان گفت تشييع جنازه مؤ لف بزرگوار سيّد عبدالحسين شرف الدين از لحاظ كميت و كيفيت بى نظير بود.
بدين گونه فقيد شيعه را در روز چهارشنبه ١٠ جمادى الثانيه سال ١٣٧٧ه‍ ، در ميان گريه و ناله و غم و اندوه جمعيت ، در يكى از حجره هاى صحن مطهر اميرالمؤ منين - عليه السّلام - به خاك سپردند.

مقدّمه آقاى سيد محمد تقى حكيم (٢٣)
من هم اكنون در برابر كتابى پر ارزش ، اثر مؤ لفى بزرگوار قرار دارم كه در ميان اكثر محققان مباحث اعتقادى ، حق استادى و تقدم دارد.
مجمع علمى منتدى النشر از من خواسته است كه با نوشتن مقدمه اى ، برخى از مضامين كلمات علمى آن را روشن سازم . سپس پيرامون ارزش ‍ كتاب و امتيازات ويژه آن ، شرحى بنگارم . و از آن پس ، از شخصيت بزرگ مؤ لف كتاب ، سخن بگويم . با اينكه خود را شايسته اين كار پر ارج نمى دانم ، ولى نظر به تصويب مجمع علمى ، چاره اى جز اطاعت ندارم .
مقدمه اى كه بتواند مفاهيم پاره اى از اصطلاحات كتاب و اهميت مباحث آن را روشن سازد، به گروهى از اساتيد علم اصول فقه بازگشت مى كند، و ناگزيريم براى روشن ساختن قسمتى از مفاهيمى كه در كتاب آمده ، و مؤ لف كتاب را مطابق اصطلاحات آنان نگاشته است ، بياوريم .
نخستين چيزى كه با آن مواجه مى شويم ، اسم كتاب ((نص و اجتهاد)) است . بايد ديد منظور مؤ لف از ((نص )) چيست و از كلمه ((اجتهاد)) چه را اراده كرده است ؟ و تركيب آنها ((نص و اجتهاد)) چه چيزى را بازگو مى كند؟
استادان فن در پاسخ سؤ ال از ((نص )) مى گويند: ((نص )) دليل لفظى مبتنى بر حكم شرعى است كه از راه قطع ، صدور آن از شارع مقدس مسلم باشد يا اينكه ظنّ معتبر شرعى يا عقلى است ، خواه اين ظن از كتاب (قرآن ) يا سنّت (گفتار پيغمبر و ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - ) سرچشمه گرفته باشد.
مسلم است كه مؤ لف ، از ((نص )) چيزى غير از مفاد اين تعريف را قصد نكرده است . چنانكه از خلال مباحث كتاب ، آشكار مى گردد.
اما ((اجتهاد)) چيست ؟ علماى اصول فقه ، پاسخهاى مختلفى داده اند كه مضمون غالب آنها يكى است . آنچه از كلمات آنها به نظر مى رسد اين است كه در اين خصوص ، دو اصطلاح دارند و يكى اخص از ديگرى است :
((اجتهاد)) به مفهوم عام خود، در نظر آمدى (٢٤) به كار بردن تمام كوشش در جستجوى ظنّ به چيزى از احكام شرعى است ؛ به طورى كه جوينده احساس كند از نيل به زايد بر آن عاجز است ))(٢٥) .
جمعى از علماى اصول ، اين تعريف را برگزيده اند، با اين فرق كه در عبارت آن اصلاحى به عمل آورده و برخى از الفاظ آن را تغيير داده اند؛ مثلاً ((دهلوى )) مى گويد: ((اجتهاد، به كار بستن تمام كوشش براى ادراك احكام فرعى شرعى از ادله تفصيلى آنهاست ، كه كليات آن به چهار قسم بازگشت مى كند: كتاب ، سنّت ، اجماع و قياس ))(٢٦) .
((محمد خضرى )) (از متأ خرين ) آن را بدين گونه تعريف نموده است : ((اجتهاد به معناى به كار بستن فقيه ، تمام كوشش خود را در طلب علم به احكام شرعى است ))، سپس مى گويد: ((اجتهاد كامل اين است كه مجتهد در طلب خود چندان كوشش به عمل آورد كه خود را از جستجوى بيشتر عاجز بداند))(٢٧) .
تمام اين تعريفها و نظاير آن ، اگر منظور تحديد منطقى مفهوم اجتهاد باشد، مانعى از اخذ هر يك از آنها نيست .
شايد نزديكترين تعريف اجتهاد از نظر فن منطق اين باشد كه گفته اند: ((اجتهاد، ملكه اى ا ست كه مجتهد به وسيله آن قادر است صغريات را با كبريات ، براى نتيجه گرفتن حكم شرعى ، به هم ضمّ كند. يا به معناى ((وظيفه عملى شرعى يا عقلى است )). اين تعريف ، ايرادهاى ساير تعاريف را نيز جبران مى كند.
به هر تقدير كه باشد، مفهوم اجتهاد، به معناى عام ، روشن است ، هر چند بعضى از تعريفها براى اداى آن قاصر باشد.
اجتهاد به مفهوم خاص خود، در نظر شافعى ، مرادف با قياس است . وى مى گويد: ((قياس چيست ؟ آيا همان اجتهاد است ، يا قياس و اجتهاد دو چيز است ؟ مى گويم هر دو اسامى يك معنا هستند))(٢٨) .
گاهى اجتهاد را مرادف با استحسان ، رأ ى ، استنباط و قياس قرار داده و همه را اسامى واحدى مى دانند.
مصطفى عبدالرزاق ، مى گويد: ((رأ ى ، كه از آن سخن مى گوييم عبارت است از اعتماد بر فكر در استنباط احكام شرعى . منظور ما از اجتهاد و قياس نيز همين است . و اين معنا هم با استحسان و استنباط مرادف مى باشد))(٢٩) .
اشخاص متتبّع مى دانند كه اين سخن ، خارج از مقتضيات فن و اصطلاحات فنى است . شايد منشأ آن اختلاط بعضى از مفاهيم عام با مصاديق خود باشد، كه براى اين محقّق بزرگ روى داده است .
آنچه از تتبّع كلمات علماى اصول ، در اين خصوص به نظر مى رسد اين است كه : اجتهاد، به مفهوم خاص خود، مرادف با ((رأ ى )) در نزد آنهاست . قياس ، استحسان ، مصالح مرسله و نظاير آن هم ، از قبيل مصاديق اين مفهوم است .
از مقابله وتركيب ((نص و اجتهاد)) در نامگذارى كتاب استفاده مى كنيم كه مؤ لف بزرگوار در اينجا از اجتهاد، مفهوم خاص آن را اراده كرده است كه عبارت باشد از: ((به كار بستن رأ ى در به دست آوردن حكم شرعى ، بدون اينكه نصى بر خلاف آن وجود داشته باشد)).
ادلّه اى كه در قسمتى از تعاريف اجتهاد به مفهوم عام خود تكرار شد و ((دهلوى )) در تعريف سابق خود كليات احكام را به آن ارجاع مى داد - چنانكه ذكر شد - چهار نوع مى باشد كه مسلمانان سه قسم آن را به اتفاق معتبر مى دانند؛ يعنى : كتاب و سنّت و اجماع . فقهاى مسلمين از طايفه شيعه اماميه ((عقل )) را نيز ضميمه كرده اند. در مقابل آنها اهل سنّت ((قياس )) را به سه قسم مزبور افزوده اند. بعضى از آنها، استحسان و مصالح مرسله را نيز به آن ملحق كرده اند.
نظر به اهميت بحث پيرامون اين ادلّه و مقدم داشتن بعضى بر برخى ديگر و ارتباط زياد آن به مباحث اين كتاب - كه من افتخار نوشتن مقدمه آن را يافته ام - شمه اى در حدود احتياج در اين خصوص مى آوريم :
منظور از كتاب ، قرآن مجيد است كه خداوند بر پيغمبر خود -صلّى اللّه عليه وآله - نازل فرموده و پيغمبر در زمان خويش به امت ابلاغ كرده و مسلمانان تاكنون بدون زياده و نقصان ، آن را حفظ كرده اند.
آيات قرآن ، پيرامون احكام شرعى اعم از آنچه در عبادات يا موارد معاملات وارد شده ، مانند قوانين فردى يا احكام مدنى يا جنايى يا جزايى و غيره در حدود پانصد آيه ، كمى بيشتر يا اندكى كمتر است .
اين آيات به اعتراف مذاهب اسلامى ، به عنوان مصادر اوليه احكام شرعى شناخته شده است . گروهى از فقهاى بزرگ ، اين آيات را با نحوه ارتباط آنها با احكام فقهى ، طى ابوابى در تأ ليفات مستقلى جمع آورى كرده اند؛ مانند فاضل مقداد سيورى (متوفاى ٨٢٦ ه‍ ) مؤ لف ((كنزل العرفان فى فقه القرآن )) شيخ احمدبن شيخ اسماعيل بن شيخ عبدالنبى جزائرى نجفى ، مؤ لف ((قلائد الدرر فى بيان آيات الاحكام بالا ثر)) وغير اينان (٣٠) .
از آنجا كه بعضى از اين آيات از لحاظ عام و خاص بودن يا اطلاق و تقييد يا اجمال و تفصيل ، ناسخ و منسوخ ، حاكم و محكوم و ساير شؤ ون ديگر احتياج ، به توضيح دارد، چنانكه اعمالى براى مكلّفين هست كه در اين آيات تشريع شده ، لذا نيازى به مصدر دومى پيدا مى كنيم كه عبارت از ((سنّت )) باشد و منظور از آن ، گفتار معصوم يا فعل يا تقرير اوست (٣١) .
اين هم از نظرى بخاطر تكميل تشريح و از نظر ديگر به منظور توضيح نصوص قرآن است كه نيازمند به روشن ساختن مى باشد. بنابراين ((سنت )) مكمل ((كتاب ))، يعنى قرآن مجيد است ، بلكه در حقيقت كتاب و سنّت از حيث انتساب به قانونگذار اول - كه هر چه گفته است وحى آسمانى است - يكى مى باشد.
مسلمانان همگى اتفاق بر حجّيت سنّت نموده اند. عبدالوهاب خلاف مى گويد: مسلمانان اتفاق دارند كه قول يا فعل يا تقريرى كه به منظور تشريع و پيروى كردن باشد و با سند صحيح مفيد قطع يا ظنّ راجح رسيده است ، براى عموم مسلمانان حجّت است . و مصدر تشريع اسلامى مى باشد كه مسلمانان احكام شرعى و افعال مكلّفين را از آن استنباط مى نمايند. به اين معنا كه احكام وارده در سنن با احكام وارده در كتاب (قرآن ) قانون واجب الاتباع است (٣٢) .
((اجماع )) نيز به كتاب و سنّت مى پيوندد. يا بخاطر اينكه فقها آن را يكى از ادله بشمار آورده اند و مورد رد و قبول واقع مى شود، و يا به علت اين است كه به قول معصوم منتهى مى گردد. در هر صورت ((اجماع )) در نزد بسيارى از محققين علماى ما يكى از مصادر معتبر است .
از آنجا كه ما مسلمان هستيم ، عقيده داريم داراى دينى آسمانى مى باشيم كه تمام نيازمنديهاى ما را در تنظيم علايق ما روشن ساخته است ؛ خواه علايق و ارتباط با خدا باشد يا با خود يا يكديگر.
مى دانيم كه اين شريعت با سهولت و نرمشى كه خدا در آن به وديعت نهاده است ، با گذشت زمان پيش مى رود. به همين جهت نيز آخرين همه اديان محسوب مى گردد. و مادام كه چنين باشد ما را نمى رسد كه از نصوص تشريعى و احكام مسلّمه آن ، سرپيچى نموده و از پيش خود، در آنها اعمال رأ ى كنيم
اين معنا نيز نزد اكثر بزرگان علم اصول ، از قديم و جديد و سنّى و شيعى ، يكى از اصول مسلم بوده است .
استاد ((عبدالوهاب خلاّف )) در كتاب خويش ((مصادر تشريع اسلامى )) آنجا كه موارد اعمال رأ ى را تعيين مى كند، مى گويد: واقعه اى را كه نص ‍ قطعى از حيث دلالت و ورود دلالت بر حكم آن دارد و مى رساند كه عقل ، جز حكم معيّن آن را نمى تواند درك كند، نمى توان در آن اجتهاد كرد، بلكه واجب است از همان حكم نصّى كه در آن باره رسيده است ، پيروى نمود. ازين رو درباره وجوب اقامه نماز يا طبقات ورّاثى كه ارث مى برند، اجتهاد، مورد ندارد. به همين جهت در ميان اصوليان مشهور است كه مى گويند: ((در موردى كه نص قطعى صريح وجود دارد، نمى توان اجتهاد كرد)).
ولى در واقعه اى كه نصّى ظنّى الدلاله ، دلالت بر حكم آن دارد، به اين معنا كه احتمال دارد نص ، دلالت بر دو حكم يا بيشتر كند و عقل هم قادر است دو حكم يا بيشتر آن را درك كند، جاى اجتهاد هست ، ولى اجتهادى در حدود فهم مراد از نص و ترجيح يكى از دو معنا يا معانى آن .
مجتهد هم بايد كوشش خود را با اجتهاد در اين ترجيح ، به وسيله اصول لغوى و تشريعى و آنچه اجتهادش براى عمل كردن به آن رسيده است ، به عمل آورد؛ مثلاً گفتار خداوند در آيه وضو ((وَامْسَحُوا بِرُؤ سِكُم ))(٣٣) احتمال دارد ((باء)) براى الصاق و واجب باشد كه همه سر را مسح كند، يا اينكه ((باء)) براى تبعيض و ميزان وجوب مسح بعضى از سر باشد.
تا آنجا كه مى گويد: موردى كه نصّى دلالت بر حكم آن ندارد و اجماعى هم منعقد بر حكم آن نشده ، جاى اجتهاد به رأ ى است (٣٤) .
بعضى از احكامى كه در اسلام تشريع شده ممكن است از راه علم به آن رسيد، خواه به توسط عقل باشد: مانند ملازمات عقليه ، يا به وسيله نقل ، مانند خبر متواتر، يا اين كه محفوف به قرائن باشد، ولى بعضى هم ((علم )) در آن راه ندارد و راه آن منحصر به ((ظنّ)) است . ظن هم از طرقى است كه به طور كامل كشف از واقع نمى كند تا اعتماد بر آن صحيح باشد.
شارع مقدس هم به طور مطلق عمل به ظنّ را نكوهش كرده است . چنانكه در آيه ((اِنْ يتّبعون الا الظّنّ وَ اِنّ الظّنّ لايُغنى مِنَ الحَقّ شَيْئاً))(٣٥) وآيه ((يا ايّها الّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظّنّ اِنّ بَعْضَ الظَنِّ اِثْمٌ))(٣٦) وغيره تصريح شده است .
با اين وصف ، شارع مقدس ، با رخصت ، اجازه داده است كه به نوعى از ظن عمل شود و آن را از راه لطف به بندگانش و تسهيل امر آنان ، حجتى پايدار دانسته است ، مانند خبر واحد، اجماع و غير اين دو، از آنها كه دليل خاصى بر اعتبار آن رسيده است .
مؤ دّاى اين طرق مجعول را بايد اخذ كرد و در غير اين صورت ، بايد به آنچه شارع مقدس در اين مورد براى ((شاك )) قرار داده است ، توجه نمود، مانند دو قاعده حلّ و طهارت و اصول احرازيه امثال استصحاب . و با يأ س از برخورد به وظيفه اى كه از اين قواعد و اصول استفاده مى شود، اگر مورد داشته باشد بايد به اصول غير احرازى شرعى ملتجى شد. و در صورتى كه مورد نداشته باشد، بايد به اصول عقلى پناه برد كه منتهى به وظيفه اى مى شود كه مكلّف به آن پناه مى برد، مانند كسى كه مأ مون از عقاب است .
منظور از ((قياس )) - چنانكه معروف دواليبى نقل مى كند - ((الحاق امرى به امر ديگرى در حكم شرعى است به واسطه اتحادى كه در علت دارند))(٣٧) . اين معنا اگر بواسطه تصريح علت در موضوع مورد قياس ‍ به كتاب و سنّت بازگشت كند؛ مثل اينكه بگويد: شراب به علت اسكار آن حرام است ، با عموم علت ، حكم ، سرايت به تمام مسكرات مى كند، هر چند شراب نباشد. يا اينكه علت ، مدلول لفظ باشد، ولو به مناسبت حكم وموضوع ، در اين صورت ، به اتفاق كلّيه مذاهب اسلامى ، بايد آن را اخذ كرد.
ولى چنانچه دست يافتن به علت آن ، بسختى انجام گيرد، شيعه آن را نمى پذيرد؛ زيرا ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - آن را مردود دانسته و از پيروى حكم شرعى مستفاد از طريق آن ، منع كرده اند. بعلاوه ادله اى را كه براى حجّيت آن ، مورد اعتماد قرار داده اند، از اثبات آن قاصر است .
آنچه درباره قياس گفته شد، درباره استحسان هم جارى است ؛ زيرا - چنانكه مى گويند - استحسان قياس خفى است و ادله اعتبار آن ، نارساتر از ادله قياس است .
اما ((مناسب مرسل ملايم )) به گفته متكلمين اصولى ، يا ((مصالح مرسله )) در نظر فرقه مالكى يا ((استصلاح )) به عقيده غزالى (٣٨) راجع به معناى آن و ميزانى كه مى توان اخذ به آن كرد و تقديم آن بر ادله اوليه ، انظار فقها مختلف است .
استاد ((خلاّف )) آن را بدين گونه تعريف مى كند: ((مصلحتى است كه شارع ، حكمى براى اثبات آن تشريع نكرده است و هيچ دليل شرعى هم بر اعتبار يا الغاى آن ، دلالت ندارد))(٣٩) .
با اين مفهوم ، شيعه اخذ به آن را جايز نمى داند تا چه رسد كه آن را بر ادلّه اوليه مقدم بدارد؛ چون شيعه ، اجماع دارد بر حرمت تشريع ، تشريع به اين معنا هم بدين گونه است كه مى گويند: ((داخل نمودن چيزى كه از شرع نرسيده در شرع مقدس )) سخن مناسب با اين تعريف ، يكى از آشكارترين مظاهر تشريع است .
تعجب از بعضى محققان سنّى است كه گفته اند: شيعه چنين تشريع را مورد پذيرش قرار داده و مقدم بر نصوص مى دانند.
مؤ لف بزرگوار در مجله ((العرفان )) و در همين كتاب (٤٠) ، آن را به كلى بى اساس دانسته و نظر شيعه را در اين باره - چنانكه مى بايد - تشريح نموده است ... در كتب اصول فقه شيعه و كتابهاى فقهى استدلالى اين طايفه ، ذخاير تشريعى بسيارى هست كه از پرتو فتح باب اجتهاد، پديد آمده است . به طورى كه اگر آن را بر اصول خود عرضه دارند و از آن استفاده نمايند، بسيارى از اصلاح طلبان كه مى خواهند قوانين جديد را جايگزين احكام اوليه نمايند و قوانين تازه اى را به نام ((مصالح مرسله )) كه مستند به اساس شرعى هم نيست ، به جاى آنها وضع كنند، بى نياز مى گرداند.
ما اميدواريم حقوقدانان ما كه به اين بحثها توجه دارند، ونيز بزرگان فقهاى اهل تسنّن كه به تقليد از پيشينيان خود، درهاى اجتهاد را به روى خود بسته ، و در اين مدت طولانى ، خود را از مهمترين ذخيره عقلى ، محروم كرده اند، از تجارب برادران شيعه خود، در اين راه استفاده نمايند.
خلاصه كلام اينكه : كتاب ، سنّت واجماع كه ملحق به آنهاست ، هر دو بالطبع بر بقيه ادلّه ، مانند قياس ، استحسان ، مصالح مرسله وغيره - كه عنوان ادله متعدد به خود گرفته اند - مقدم مى باشند.
بنابراين هيچ مجتهدى را نمى رسد كه با وجود نصّ معمول ، چيزى از اين قواعد يا اصول عقلى را بر خلاف آن ، مورد عمل قرار دهد.
از آنجا كه بحث ما در اين مقدمه ، متعرض اعمال ، فتاوى و احكامى است كه در صدر اسلام پديد آمده است ، دور از وقايع است كه پيش از بررسى روش آنها در اين مورد، نظريات خود را در تقديم رتبه دليلى بر دليل ديگر، ابراز بداريم .
بعضى از مورخان نقل مى كنند كه وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - معاذ ابن جبل را از جانب خود روانه يمن كرد، از وى پرسيد: هرگاه مسئله اى براى تو پيش آمد، درباره آن چگونه حكم مى كنى ؟
معاذ گفت : بر آيات كتاب خدا قضاوت مى كنم .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اگر در كتاب خدا حكم آن را نيافتى چه ؟
معاذ گفت : طبق سنّت رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - عمل مى كنم .
حضرت فرمود: اگر در كتاب و سنّت چيزى نيافتى ، چه مى كنى ؟
گفت : مطابق رأ ى خود اجتهاد مى كنم و منحرف هم نمى شوم (٤١) .
گفته شده كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - معاذ را متعاقب اين بيان ، مأ مور قضاوت در يمن نمود. و چنانكه در تتمه روايت هست ، او را مورد ستايش قرار داد و فرمود: ((خدا را حمد مى كنم كه فرستاده خود را مطابق رضاى پيغمبرش موفق داشت ))(٤٢) .
در حديث ميمون بن مهران است كه : ((هرگاه دعوايى نزد ابوبكر مى آوردند، نگاه به كتاب خدا مى كرد، اگر حكمى در آن مى يافت ، مطابق آن قضاوت مى كرد، و چنانچه از دسترسى به حكم ، عاجز مى ماند، بيرون مى آمد و از مسلمانان مى پرسيد و مى گفت : فلان دعوا را نزد من آورده اند، آيا شما اطلاع داريد پيغمبر در اين مورد به نحوى حكم كرده باشد؟)).
گاهى مى شد كه عده اى نزد وى گِرد مى آمدند و همگى در آن خصوص ، احكامى از پيغمبر نقل مى كردند و ابوبكر مى گفت : خدا را شكر كه افرادى در ميان ما قرار داد كه علم پيغمبر را براى ما حفظ كنند!
و چنانچه از يافتن سنّت پيغمبر هم درمانده مى گشت ، بزرگان و برگزيدگان مسلمين را دعوت مى كرد و با آنها به مشورت مى پرداخت . و همين كه رأ ى آنها بر امرى قرار مى گرفت ، مطابق آن حكم مى كرد(٤٣) .
و از دستورهايى كه عمر به شريح قاضى داده است ، نظير اين سخن يا مضمون آن با زيادتى هست ؛ آنجا كه عمر به شريح دستور مى دهد كه : ((... بنابراين اگر موردى پيش آمد كه حكم آن در قرآن نبود و از سنّت پيغمبر هم خبرى نرسيده بود، و هيچيك از اهل علم نيز قبل از تو درباره آن نظر نداده بود، يكى از دو كار را انتخاب كن : اگر خواستى با رأ ى خود اجتهاد كنى و به علتى آن را مقدم بدارى ، مقدم بدار، وگرنه آن را به تأ خير بينداز. و به نظر من اگر به تأ خير بيندازى براى تو بهتر است ))(٤٤) .
و از عبداللّه مسعود روايت شده است كه گفت : اگر دعوايى به شما عرضه شد، بايد مطابق آنچه در كتاب خداست قضاوت كنيد و اگر در كتاب خدا حكمى نبود، به همان گونه كه پيامبر حكم كرده است قضاوت نماييد، و اگر موردى پيش آمد كه نه در كتاب خدا حكمى داشت و نه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - درباره آن قضاوت نموده بود ، مطابق نظر افراد شايسته امّت عمل كنيد ، و چنانچه موردى بود كه نه در كتاب خدا حكمى باشد و نه از پيغمبر چيزى رسيده بود و نه افراد شايسته نظرى دادند، به رأ ى خود عمل كنيد و اگر عمل به رأ ى را ناخوش داشتيد، برخيزيد و شرم نكنيد(٤٥) .
و نظاير اينها از احاديث وارده از صحابه فراوان است . و مى توانيد به موارد آنها در كتب اصول فقه مراجعه كنيد.
دكتر ((گلدزيهر)) (خاورشناس معروف ) درباره اخبارى كه وجود رأ ى را در زمان پيغمبر و عمر ثابت مى كند، شك كرده است . از جمله اين اخبار، خبر پيغمبر با معاذبن جبل در اعزام وى به يمن و سفارش عمر به شريح قاضى و مكتوب او به ابو موسى اشعرى است كه در آن بسيارى از قوانين قضا و طرقى را كه در موارد عدم دسترسى به نص ، مى توان به وسيله آن قضاوت نمود، بيان كرده است . بويژه در اين مكتوب ، اصطلاح قياس - كه بعدها شناخته شد - هم آمده است (٤٦) .
به نظر اين خاورشناس - كه به گفته محمد يوسف موسى ، در مطالعات اسلامى تحقيق زيادى به عمل آورده است - عمل به رأ ى در قرن اول اسلام پديد آمد، ولى رأ ى در اين مرحله بسيار پيچيده و خالى از توجيه ايجابى و دور از مذهب و طريقه مخصوص به آن بود. سپس در عصر بعدى ، حدّ معينى پيدا كرد و به صورت ثابتى در آمد و از آن موقع ، كلمه ((قياس )) را براى آن در نظر گرفتند(٤٧) .
دكتر موسى ، ترديد ((گلدزيهر)) خاورشناس و همفكران او را به علت دورى آنها از فهم روح اسلام ، مردود دانسته و مى گويد: رواياتى كه ((ابن القيم )) ذكر كرده است براى رساندن اين معنا كافى است . ولى او سپس ‍ مى گويد: ((حقيقت اين است كه ((رأ ى )) در اين فترت از فترتهاى تاريخ فقه اسلامى ، قياسى كه بعدها در عصر فقهاى چهار مذهب مشهور شناخته شد، نيست )).
اما رأ يى كه بعضى از صحابه آن را استعمال مى كردند، اگر همين قياس ‍ نباشد، چندان هم از آن دور نيست . هر چند درباره ((علت حكم )) و روشهاى آن و ساير مباحثى كه مى بايد براى استعمال قياس آورده شود، از آنچه ما در عصر آن فقها شناخته ايم چيزى به ما نرسيده است (٤٨) .
ارزش ترديد اين خاورشناس و رد آن هر چه باشد، آنچه ترديد ندارد و در بحث ما اهميت دارد اين است كه قسمتى از مضامين آن طبيعى است . و آن هم تعلّق به موقعيت صحابه در برابر حكم منصوص عليه در كتاب يا سنت و عدم تجويز اخذ به غير آن دارد. بويژه كه امثال اين آيات هم در مقابل آنها قرار داشته است : ((وَما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ومانَهاكُم عَنْهُ فَانْتَهُوا))(٤٩) .
با اين وصف ، بعضى از صحابه به طور طبيعى عمل كرده اند و ناچار آراء مخالفى اظهار مى داشتند. و اين هم يا به واسطه حالت نفسانى مخصوص ‍ به آنها و يا به علت موقعيتى بود كه آنها را ناگزير از آن مى ساخت .
گاهى هم اتفاق مى افتاد كه بعضى از صحابه در مواردى كه نصّى نبود، خود را به آراء ديگرى مأ نوس مى كردند و بدين گونه ، بذر ((اجماع )) به معناى مصطلح ميان متأ خّران را پاشيده و براى خود پديد آوردند. چنانكه به نظر من مى رسد، آنها اغلب در اين موارد پناه مى بردند به وظيفه شاك كه از رأ ى يا عقل گرفته مى شد، هر چند آن رأ ى و عقل ، به مفهوم امر آنها كه گلدزيهر و دكتر موسى گفته است ، نبود.
طبيعى بود كه صحابه پيش از فحص نص از كتاب يا سنّت ، در اين واقعه يا مورد عمومى ترى ، ناگزير به اين وظيفه نمى شدند، بويژه كه به گفته ابن حزم اندلسى :
((مى دانيم كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در مدينه بود، و اصحاب آن حضرت به واسطه كمى آذوقه وسختى معيشت در حجاز، در تلاش معاش بودند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فقط در حضور اصحاب حاضر ، فتوا مى داد و حكم صادر مى كرد. و تنها با نقل يك يا دو نفر از حاضران مجلس بود كه حجت بر غايبان ، تمام مى شد. و احكام اسلامى نيز آنها را فرا مى گرفت ))(٥٠) .
و نيز ابن حزم مى گويد: ((به طور قطع مى دانيم كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وقتى فتوا مى داد يا حكم صادر مى كرد، براى اين منظور، گروهى از مردم مدينه را گرد مى آورد. اين چيزى است كه ترديد ندارد. ولى پيغمبر اكتفا مى كرد به كسانى كه در حضور او بودند و مى ديد كه آنچه به حاضران مى گويد، شامل غايبان هم مى شود. اين موضوعى است كه هر كس داراى حس سالم باشد، نمى تواند آن را انكار كند))(٥١) .
و نيز اگر به گفته ((ابن حزم )) حجت به وسيله حاضران ، بر غايبان قائم مى گردد و بالفعل هم قائم مى باشد، غايبان نمى بايد فحص از آن را ترك گويند، و به وظايف شاك رو آورند، تا از دسترسى به آن مأ يوس ‍ گردند.
بعضى از آن احاديث دلالت دارد كه سيره اصحاب به همين نحو جارى بوده است . از جمله در حديث ميمون بن مهران است كه : ((اگر حكمى در كتاب (قرآن ) نبود، و سنتى از پيغمبر در آن خصوص وجود داشت ، مطابق آن حكم شود، و چنانچه دسترسى به سنّت نبود،بايد بيرون برود واز مسلمانان سؤ ال كند)).
كتاب ((اجتهاد در مقابل نصّ)) مشتمل بر اعمال واحكام و فتاوايى است كه از بعضى بزرگان صحابه در زمان حيات رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - وبعد از آن حضرت ، صادر شده و با هيچ يك از اين مبانى - با اختلافى كه دارند - هماهنگ نيست .
بعضى از آنها صريحاً مخالف نصوص كتاب و سنّت است كه در موضوع آنها رسيده است . آن هم با علم به مخالفت كه اگر حمل به صحت و عذر صاحبان آنها نبود، به معارضه نزديكتر بود تا به اجتهاد.
بعضى ديگر نيز صريحاً مخالف با نصوص است ، با اين فرق كه صاحبان آن جاهل به نصوص و ارجاع حكم به آن ، بعد از آگاهى بودند.
اين قسم مخالفت با نص ، اگر بر وفق قواعد مقرر نزد آنها بوده ، عادتاً نمى بايد مؤ اخذه اى داشته باشد، به اين معنا كه صاحب آن ، كوشش خود را در فحص از دليل اولى به عمل آورده است ، ولى از دسترسى به آن مأ يوس شده و پس از يأ س ، فتوا داده يا حكم نموده است .
و به اين علت كه اين فتاوا، اعمال و احكام به واسطه عدم اقدام اصحاب آن به فحص يا كوتاهى آنها از بررسى كامل در اطراف آن بر اين اسلوب ، جارى نبوده است ، بويژه كه آگاهان به آنها نزديك بودند. و اگر جاى فحص و سؤ ال بود مى بايد سؤ ال نمايند، صاحبان آنها عادتاً بايد مؤ اخذه شوند؛ چون به خاطر وجود اشخاص مطلع ، حجت بر آنها قائم بود. و چنانكه در سابق از ابن حزم نقل كرديم ، حجت هنگام صدور نص ‍ در واقعه ، بخاطر كسانى كه در محضر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بودند، بر غايب قائم مى گرديد، بعلاوه مخالفت اين فتاوا، احكام و اعمال با آنچه خود آنها در امثال اين وقايع معمول داشتند.
قسم سوم آن ، اجتهاد در مدلول نص و انتخاب روشى است كه مخالف مقتضاى ظاهر آن است . و عكس مفهومى است كه معاصران آنها فهميده اند. اين نوع اجتهاد، در حقيقت بازگشت به الغاى نص مى كند، هنگامى كه حجيت ظهور، در اين قبيل مباحث ، حاكم باشد.
اين معناى همان ((اجتهاد در مقابل نص )) است كه مؤ لف آن را عنوان اين كتاب قرار داده است ؛ زيرا همگى بازگشت به اجتهادات و اعمال رأ يهايى مى كند كه به طور قطع و واقع ، نصوص بر خلاف آن قائم است .
بعضى از فصول تاريخى كتاب ، با اين اجتهادها در مقابل نص وفتواها، بستگى كامل دارد و به عنوان ((فصل )) از بحثهاى اصلى كتاب ، مشخص ‍ گشته است (٥٢) .
يك نگاه اجمالى به هر يك از مسائل مهم كتاب ، ميزان رنج و كوشش ‍ مؤ لف بزرگوار را در تتبّع و استخراج اين مسائل از مظان آنها در كتب تاريخ و حديث و دقت نظر و فكر عميق و قدرت علمى معظم له را كاملاً جلوه گر مى سازد، به طورى كه در كمتر كسى از محقّقان مشابه ، سراغ داريم .
اسلوب كتاب نيز همان روش مخصوص مؤ لف عاليقدر در كليه مؤ لفاتش ‍ مى باشد كه اصالت و رسايى و كوتاهى عبارت با معانى بلند در كمال ايجاز واختصار در آن مى درخشد.
كافى است كه در تعريف اين بحثها از نظر عمومى بگوييم كه : اين كتاب پر ارج ، بهترين معرف قدرت روح بزرگ انسانى در مبارزه با عامل زمان ، با همه طول مدت آن است ؛ زيرا مؤ لف بزرگوار، اين كتاب را در زمانى تأ ليف نموده است كه ٨٥ سال از عمر گرانبهاى خود را به خواست خداوند، پشت سر مى گذارد و خلاصه تجارب بيش از نيم قرن خود را در بحث و تنقيب و تحقيق ، در آن به وديعت گذارده است .
كتاب ((اجتهاد در مقابل نص )) آخرين اثر گرانبهايى است كه از قلم شريف وى تراوش نموده است .
آقاى حكيم بحث خود را پس از اين ، در نُه صفحه ديگر درباره شخصيت والاى مؤ لف فقيد و آثار فكرى وعملى و انديشه هاى سياسى ، دينى و اصلاحى او ادامه داده است . در اينجا به مختصرى از آنها اكتفا مى كنيم :
((سخن از شخصيت والاى مؤ لف بزرگوار به بيش از نيم قرن قبل بازگشت مى كند. او در نجف اشرف تحصيل كرد، و از چهره هاى درخشان فضلاى آن مركز بزرگ علمى بود كه در آن گذشته از علوم عربيت ، فقه ، اصول ، فلسفه ، شعر و ادب هم تدريس مى شده است .
سيد بزرگوار در زمان جوانى در لبنان (وطن خود) با استعمار فرانسوى كه لبنان و سوريه را در اشغال داشت به مبارزه برخاست . و در اين راه دچار مصائب زيادى شد. از جمله اين كه حدود بيست كتاب از تأ ليفاتش را فرانسويان طعمه خويش ساختند. او از لبنان تبعيد شد و سالها در تبعيد بسر مى برد.
پس از بازگشت به وطن ، اقدام به تأ سيس مؤ سسات عام المنفعه براى شيعيان جنوب لبنان كرد. همين كار را در زمان وى مرحوم آقا سيد محسن جبل عاملى در سوريه انجام داد.
مؤ لف در شهر ((صور)) ((مدرسه جعفريه )) را تأ سيس كرد و در كنار برنامه هاى درسى جديد، دروس دينى را هم قرار داد. و سرپرستى آن را به پسرش ((سيد جعفر شرف الدين )) واگذار نمود تا اهداف دينى او را در آن مدرسه تحقق بخشد.
او در نظر داشت در آن مدرسه بخشى را هم به آماده سازى طلاّب علوم دينى اختصاص دهد كه در آينده آنها را براى تكميل معلومات خود تا سر حد اجتهاد روانه نجف اشرف كند.
از آثار فكرى و قلمى او بايد از ((الفصول المهمه ))، ((المراجعات ))، ((كلمة حول الرؤ يه ))، الى المجمع العلمى )) و ((اجوبة موسى جار اللّه )) ياد كنيم كه همگى در پيرامون مسائل كلامى به طرزى نوين بحث مى كند . بهترين آنها كتاب ((المراجعات )) است كه مسائل كلامى و عقيدتى شيعى و سنّى ميان او و شيخ وقت الازهر مصر مبادله شده و او عاليترين مسائل را با بهترين عبارات مطرح ساخته است .
علاّمه فقيد در فقه نيز مسائل و مباحثى را به منظور ارائه نظرات ژرف فقهاى شيعه ، تدوين نموده كه مى توان آنها را در كتابش ((مسائل فقهيه خلافيه )) ديد. من در ديدارم از وى در لبنان پيشنهاد كردم كاش اين مباحث را بيشتر و مفصل تر دنبال مى كرد؛ زيرا عصر و زمان ما نياز مبرمى به آن دارد.
آن بزرگوار در پاسخ ، مژده داد كه اقدام به تأ ليف كتابى نموده مشتمل بر تاريخ مسائل مورد اختلاف فريقين در فقه و كلام از صدر اسلام تا زمان تشكل مذاهب اسلامى در اواسط عصر عباسى . او نامش را ((اجتهاد در مقابل نص )) گذارده است .
وقتى به نجف اشرف باز گشتم ، قسمتهايى از آن را براى ((مجمع علمى منتدى النشر)) مى فرستاد تا مورد استفاده دانشجويان قرار گيرد، ولى تا از ايشان خواستيم كتاب را به صورت كامل براى ما بفرستد. و چون كتاب رسيد توفيق انتشار آن را بدين گونه كه مى بينيد يافتيم . اميدواريم در آينده نيز توفيق نشر اين قبيل كتابها را داشته باشيم .
------------------------------------------------
پاورقى ها:
١٩- اين كتاب و كتب ديگر سيد بزرگوار، از آن زمان تاكنون بارها چاپ شده و تعداد چاپ آنها بويژه المراجعات ، النص والاجتهاد و الفصول المهمة از ده ها بار گذشته است .
٢٠- مستقلاً نيز به چاپ رسيده است .
٢١- اخيراً چاپ شده است .
٢٢- اين مؤ سسات را ما از نزديك در شهر صور لبنان ديديم . امروز مؤ سسات مزبور به وسيله دانشمند محترم آقاى حاج سيد موسى صدر، تكميل و توسعه يافته و به صورتهاى گوناگون در آمده است كه جا دارد جداگانه و به تفصيل نگاشته شود. آقاى سيد موسى صدر از دانشمندان حوزه علميه قم ، فرزند مرحوم آيت اللّه صدر و خاله زاده مرحوم شرف الدين ، گ گ پس از رحلت آن مرحوم به شهر صور دعوت شد. و اينك در جاى مرحوم شرف الدين با موفقيت مشغول انجام وظيفه هستند. به يارى خدا در آينده نزديك ، اين مؤ سسات در كتابى به نام ((امام موسى صدر)) منتشر خواهد شد. (مترجم ).
٢٣- استاد اصول فقه در دانشكده منتدى النشر و دبير كل ((جمعيت منتدى النشر))
٢٤- على بن محمد حنبلى شافعى آمدى ، (متوفاى ٦٣١ ه‍ در دمشق ) از علماى اصول فقه و عامه ، مؤ لف كتاب ((الاحكام فى اصول الاحكام )) است (مترجم ) ٢٥- الاحكام آمدى ، ج ٤، ص ٢١٨.
٢٦- رساله ((الانصاف فى بيان سبب الاختلاف شاه ولى اللّه دهلوى )) كه فريد وجدى آن را در ماده ((جهد)) دائرة المعارف خود، ج ٣، ص ٢٣٦ آورده است .
٢٧- اصول الفقه ، محمد خضرى ، ص ٣٥٧.
٢٨- رساله شافعى ، ص ٤٧٧.
٢٩- تمهيد لتاريخ الفلسفة الاسلامية ، ص ١٣٨.
٣٠- مانند احكام القرآن محقق اردبيلى ، فقيه مشهور.
٣١- منظور از معصوم در نزد شيعه اماميه ، پيغمبر اكرم و ائمّه اطهار - عليهم السّلام - است كه با ادله منصوص ، به امامت رسيده اند.
٣٢- علم اصول الفقه وخلاصة تاريخ التشريع الاسلامى ، ص ٣٧.
٣٣- سوره مائده ، آيه ٦.
٣٤- مصادر التشريع الاسلامى ، ص ٨ - ٩.
٣٥- يعنى : ((آنان كه به آخرت ايمان ندارند) جز در پى گمان و پندار نمى روند وظنّ و گمان هم در فهم حق و حقيقت ، سودى ندارد)) (سوره نجم ، آيه ٢٨).
٣٦- يعنى : (( اى اهل ايمان ! از بسيارى پندارها (وظنّ بد) در حق يكديگر بپرهيزيد كه برخى از پندارها معصيت است )) (سوره حجرات ، آيه ١٢).
٣٧- المدخل الى علم اصول الفقه ، ص ٢٦١.
٣٨- اصول الفقه ، خضرى ، ص ٣٠٢.
٣٩- علم اصول الفقه وخلاصة التشريع الاسلامى ، ص ٩٢.
٤٠- ر . ك : مبحث : ((سهم مؤ لفة قلوبهم )) والمدخل الى اصول الفقه / دواليبى ، ص ٢١٦، طبع دوّم ).
٤١- تمهيد لتاريخ الفلسفة الاسلاميه ، ص ١٤٥.
٤٢- همان مأ خذ (به نظر نويسنده اين سطور، اين حديث مربوط به اعزام على - عليه السّلام - به يمن بوده است . و جاعلين حديث ، مسير آن را مانند موارد بسيارى ديگر عوض كرده اند! طبع قضيه هم اين را مى رساند).
٤٣- الانصاف فى بيان سبب الاختلاف ، بنقل از دائرة المعارف فريد وجدى ،ج ٣، ص ٢١٢
٤٤- همان مأ خذ.
٤٥- تمهيد لتاريخ الفلسفة الاسلامية ، ص ١٧٧.
٤٦- محاضرات فى تاريخ الفقه الاسلامى ، ص ٢٣.
٤٧- همان مأ خذ، ص ٢٤.
٤٨- محاضرات ، ص ٢٥.
٤٩- يعنى : ((آنچه را پيغمبر براى شما آورده ، اخذ كنيد و از آنچه شما را بر حذر داشته است ، اجتناب نماييد)) (سوره حشر، آيه ٧).
٥٠- الاحكام فى اصول الاحكام ، ج ١، ص ١١٤.
٥١- تمهيد لتاريخ الفلسفة الاسلامية ، ص ١٣٢.
٥٢- ر . ك : همين كتاب ، فصل خوارج و داستان مالك بن نويره و غيره .
۲
اجتهادات ابوبكر و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت پيامبر(صلّى الله عليه وآله)
نجف اشرف :محمّد تقى حكيم فصل اوّل : اجتهادات ابوبكر و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت پيامبر(صلّى الله عليه وآله)
١ - ماجراى روز سقيفه
در آن روز هنگامى كه ابوبكر دست خود را گشود تا حاضران با وى به عنوان جانشين رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بيعت كنند، عده اى با ميل و متعاقب آن گروهى جبراً بيعت كردند، در حالى كه همگى مى دانستند پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در زمان حياتش ، منصب جانشينى بلافصل خود را به برادر و پسر عمّش علىّ بن ابيطالب - عليه السّلام - تفويض كرد.
هم ديدند و هم شنيدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از آغاز اعلام نبوت خويش تا آخرين لحظه زندگانى ، بارها اين مطلب را با صراحت ، بيان مى كرد وبه طرق مختلف وبه طور آشكار اظهار مى داشت .
كسانى كه خواهان تفصيل آن هستند به كتاب ما ((المراجعات )) مراجعه كنند؛ زيرا ما در آن كتاب راجع به اين نصوص و آنچه شيعه و سنّى پيرامون موضوع خلافت بعد از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - گفته اند، مفصلاً بحث كرده ، وبا شيخ الاسلام و مربى علماى اعلام ؛ شيخ سليم البشرى رئيس وقت ((جامع الا زهر)) مصر، تبادل نظر نموده ايم .
اين تبادل نظرها و مناظرات هنگامى بود كه من در مصر بودم (٥٣) و با آن مرحوم كه رئيس الا زهر بود، در اطراف موضوع خلافت بلا فصل پيامبر و نصوص و ادلّه آن ، مراجعات ومكاتبات داشتم .
در اين مراجعات ، ما به قدر كافى در اين زمينه بحث نموده ايم ، و آنچه شايسته انصاف و حق و عدالت بوده است ، به كار برده ايم . در نتيجه از پرتو توجّهات شيخ جامع الازهر، به صورت يكى از سودمندترين كتب دينى در اين خصوص در آمده ، به طورى كه حق و حقيقت با تمام مظاهرش در آن جلوه گر است . خدا را شكر كه چنين توفيقى را نصيب من نمود(٥٤) .
اينك ((المراجعات )) در سراسر دنياى اسلام منتشر شده و همه را با كمال بى طرفى ، به مناظره و بررسى پيرامون آنچه شيعه و سنّى مى گويند، دعوت مى كند.
بجاست كه طالبان از مطالعه آن غفلت ننمايند.
من از شما خوانندگان محترم ، انتظارى دارم كه اميدوارم از نظر دور نداريد، و آن اين است كه درست درباره اهداف پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و مقاصد آن حضرت - اعم از گفتار و كردار وى كه ميان ما و اهل تسنّن محل بحث و بررسى است - بينديشيد و توجه داشته باشيد كه عواطف بشرى ، بر افكار و عقول شما چيره نگردد و مانند كسانى كه گفتار حضرت را در اين مورد به صورت مجمل و متشابه تلقى كردند و ترتيب اثرى به صحت و صراحت آن ندادند ، نباشيد ؛ زيرا خداوند مى فرمايد: ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ ذى قُوّةٍ عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَكين ، مُطاعٍ ثَمَّ اَمينٍ وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ))(٥٥) ؛
يعنى : ((هر مسلمانى بايد ايمان داشته باشد كه گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وحى آسمانى است كه فرشته وحى ، جبرئيل امين به آن حضرت آموخته است و رسول شما (محمّد - صلّى اللّه عليه وآله - ) هرگز ديوانه نيست .
پس به كجا مى رويد اى مسلمانان : ((اِنْ هُوَ الاّ وحىٌ يُوحى عَلّمهُ شَديد القُوى ))(٥٦) ؛
يعنى : ((سخن او جز وحى الهى نيست ، او را جبرئيل ؛ همان فرشته بسيار توانا (به وحى ) علم آموخته است )).
اين را بدانيد كه من چيزى مانند نصوص خلافت نديده ام كه هنوز پيغمبر مدفون نشده ، از بيشتر امت اسلام با صراحت و به طور متواتر، صادر شده باشد.
بعلاوه زندگانى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - پس از بعثت و از روزى كه در خانه ابوطالب ، بستگان خود را گِرد آورد و رسالت خويش را اعلام فرمود(٥٧) تا روز واپسين مرگ خويش ، سرشار از اين نصوص ‍ و تصريحات بود. از جمله در لحظه احتضار - كه اتاقش پر از اصحاب بود - فرمود: ((اى مردم ! من به زودى از ميان شما مى روم و كتاب خدا و اهل بيتم را در ميان شما باقى مى گذارم . سپس دست على - عليه السّلام - را بلند كرد و فرمود: ((اين على با قرآن است و قرآن نيز با على است ، اين دو از هم جدا نمى شوند تا بر حوض كوثر نزد من گِرد آيند)).
نصوصى كه درباره اين دو چيز گرانقدر (قرآن و اهل بيت ) از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - رسيده است ،براى حكميت ميان دو فرقه شيعه و سنّى كافى است .
ويژگيهاى على - عليه السّلام - نيز در اين نصوص ‍ كاملاً متجلى است .
((انّ فى ذلك لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ اَوْ اَلْقى السَّمْعَ وهُوَ شَهيد))(٥٨) ؛ يعنى : ((در اين هلاك گذشتگان ، پند وتذكر است .آن را كه داراى قلب هوشيارى باشد يا گوش دل به كلام خدا فرا دهد و به حقايق توجه كامل كند)).
آرى ، در روز سقيفه ، دنيا پرستان خلافت اسلامى را با تأ ويل نصوص و اجتهاد خويش در مقابل نص ، به خود اختصاص دادند. و در حالى كه به هيچ چيز پايبند نبودند! كار قبضه كردن خلافت اسلامى را ميان خود به انجام رساندند، بدون اينكه يك نفر از بنى هاشم و طرفداران آنان ؛ يعنى خاندان نبوت و جايگاه رسالت و محل آمد و رفت فرشتگان و مركز وحى الهى و نزول قرآن مجيد را، خبر كنند. گويى خاندان پيغمبر، باز مانده آن حضرت نبودند و در ميان امت ، ارزش و احترامى نداشتند!
گويى ايشان همتاى كتاب خدا(٥٩) و امان امّت از اختلاف (٦٠) و سفينه نجات از گمراهى (٦١) و باب حطّه (٦٢) نبودند.
گويى آنها نسبت به امت ، به منزله سر نسبت به تن و به منزله ديدگان ، نسبت به سر نبودند(٦٣) ، بلكه آنها را از كسانى فرض كردند كه شاعر در اين مثل مشهور، قصد نموده است :
((وقتى ((تيم )) غايب مى شود آنها كار را تمام مى كنند، و هنگامى كه حضور دارند، از ايشان اجازه نمى گيرند))(٦٤) .
آرى ، كار خلافت و جانشينى پيغمبر در ((سقيفه )) خاتمه يافت ، در حالى كه جنازه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، سه روز ميان عترت طاهره و دوستان ايشان روى زمين بود. و آنها در اطراف بدن مطهر رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - اشك حسرت مى ريختند و صدا به ناله و فرياد بر مى داشتند . چنان محزون بودند كه هر بيننده اى منقلب مى گرديد، و به قدرى در غم و اندوه به سر مى بردند كه دلها از جا كنده مى شد. و همگى در بيم و هراس و ناراحتى قرار داشتند.
ولى آنها (ابوبكر و دار و دسته سقيفه ) سه روز دور از جنازه پيغمبر، سرگرم تحكيم پايه هاى حكومت خود بودند و به هيچ وجه در انديشه كار پيغمبر نبودند تا اينكه كار خلافت تمام شد و آن را به خود اختصاص ‍ دادند.
هنوز از دفن پيغمبر فارغ نشده بودند كه خاندان پيامبر و دوستان ايشان را براى بيعت كردن تحت فشار قرار دادند و به سوزندان خانه (٦٥) آنان تهديد كردهد.
چنانكه شاعر ((نيل حافظ ابراهيم )) در قصيده مشهورش ‍ مى گويد:
((چه سخن بزرگى است كه عمر به على گفت ! شنونده آن را گرامى بدار و گوينده اش را بزرگ ! اگر بيعت نكردى خانه ات را آتش مى زنم ! با وجودى كه دختر پيغمبر در آن است ! و نمى گذارم در آن بمانى ! غير از ابوحفص (عمر) كسى نمى توانست اين سخن را در مقابل شهسوار دودمان عدنان و مدافع آنان ، بگويد))(٦٦) .
اگر فرضاً دليل صريح و نصّ قاطعى هم براى اثبات خلافت يكى از رجال خاندان پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله - وجود نداشت و با اين وصف فرضاً داراى حسب و نسب برجسته اى نبودند، و از لحاظ اخلاق ، جهاد، علم ، عمل ، ايمان و اخلاص شهرت نداشتند، و در همه فضايل ، گوى سبقت را از همگان نربوده بودند، بلكه مانند ساير صحابه محسوب مى شدند، چه مانع شرعى يا عقلى يا عرفى وجود داشت كه نمى گذاشت بيعت گرفتن را تا پايان مراسم تدفين پيامبر به تأ خير اندازند؟!! ولو به واگذار نمودن حفظ امنيت موقت ، به فرماندهى نظامى تا كار خلافت و بيعت گرفتن ، رو به راه شود؟
آيا اين مقدار خوددارى نسبت به آن مصيب رسيدگان كه امانت پيغمبر در ميان ايشان وبازمانده آن حضرت در بين آنان بود، بهتر بهحال آنان نبود؟ با اينكه خداوند درباره ايشان مى فرمايد: ((پيغمبرى از خودتان براىشما آمد كه دلسوز به حال شما بود . از ناراحتى شما ناراحت بوده و در نگاهدارى شمااصرار داشت ونسبت به مؤ منين رئوف و مهربان بود))(٦٧) .
آيا پيغمبرى كه ناراحتى امّت ، او را ناراحت مى ساخت و براى نيكبختى ايشان ، اصرار مى ورزيد، و نسبت به آنان رئوف و مهربان بود، اين حقّ را نداشت كه عترت وخاندانش را ناراحت نكنند وبه آن مصيبت كه از جانب امّت به آنها رسيد ، مبتلا نگردند ؟ آن هم هنگامى كه داغ مرگ پيغمبر ، قلب آنها را مجروح ساخته و آن حضرت هنوز دفن نشده بود؟!
براى خاندان پيغمبر، مصيبت فقدان آن حضرت كافى بود كه ايشان را سخت در غم و اندوه فرو برد و در ناراحتى و هراس قرار دهد . بنابراين ، خوددارى حضرات كه گفتيم ، با تسليت گفتن به ايشان ، مناسبتر و به حفظ پيغمبر در احترام به آنان (٦٨) نزديكتر و به وحدت كلمه امّت جامع تر به كار حكيمانه ، نزديكتر بود.
ولى بر خلاف همه اينها، حضرات ، تصميم گرفته بودند به هر قيمت كه شده ، خلافت را از خاندان پيامبر بيرون آورند، از اين رو مى ترسيدند خوددارى و مهلت دادن به آنها به عكس منظور ايشان ، نتيجه دهد؛ زيرا اگر خاندان پيغمبر در مشورت سقيفه حضور مى يافتند، استدلال آنها براى حقانيت خود آشكار مى گشت و سخن ايشان برترى مى يافت . به همين جهت ، حضرات اشتغال بنى هاشم به مصيبت پيغمبر و سرگرمى آنها را به كار غسل ، كفن و دفن حضرت را غنيمت شمردند، و بدون اينكه يك نفر از آنها را دعوت كنند، كار بيعت گرفتن را پيش انداختند. و قبل از آنكه آنها به خود بيايند، همه چيز را تمام كردند!
بعلاوه ، وحشت و اضطراب و تزلزل مسلمانان نيز به نقشه حضرات كمك كرد؛ زيرا بيشتر انصار (مردم مدينه ) در سقيفه گِرد آمدند تا سعدبن عباده (بزرگ قبيله خزرج ) را براى خلافت نامزد كنند، ولى بشيربن سعدبن ثعلبه خزرجى ، پسر عمّ او، و اسيدبن حضير؛ بزرگ قبيله ((اوس )) كه در مقام رهبرى قبيله ، رقيب سعد بودند، به نامزدى وى رشك بردند و از نضج گرفتن كار او بيم داشتند، از اين رو سعى كردند به هر وسيله اى كه شده نگذارند سعدبن عباده به خلافت برسد.
مضافاً به اينكه : عويم بن ساعده اوسى و معن بن عدى ، هم پيمان انصار - كه پنهانى با ابوبكر و عمر و حزب آنها زد و بند كرده بودند - با مخالفان سعد، متحد شدند.
دو نفر اخير در زمان پيغمبر نيز از دوستان ابوبكر بودند و نسبت به سعد، كينه زيادى به دل داشتند.
بدين جهت بود كه عويم به سرعت به سراغ ابوبكر و عمر رفت و عزم آنها را براى مبارزه با سعد، تقويت كرد. آنگاه ابوبكر و عمر را در حالى كه ابو عبيده جرّاح وسالم غلام ابوحذيفه با آنها بودند، به سقيفه آورد. در اين هنگام عدّه ديگرى از مهاجران نيز به ايشان پيوستند.
كشمكش ميان مهاجران و انصار بالا گرفت . و كار خصومت شدت يافت ، تا جايى كه سرو صداها برخاست و نزديك بود آشوبى برپا شود.
در اينجا ابوبكر برخاست و در ستايش انصار سخن گفت . و ايشان را به نيكى ياد كرد. و با خونسردى و نرمش ، آنها را مخاطب ساخت و گفت : مهاجران درخت وجود پيغمبرند. و تخمى هستند كه پيغمبر از آن پديد آمد. سپس خاطر نشان ساخت كه اگر خلافت به مهاجران رسيد، وزارت ، از آنِ انصار خواهد بود! آنگاه دست عمر و ابو عبيده را گرفت و به حضار فرمان داد كه با هر كدام خواستند بيعت كنند.
ولى درست در همان موقع ، عمر و بشير بن سعد سبقت گرفتند و با ابوبكر بيعت كردند. هنوز بيعت آن دو به اتمام نرسيده بود كه اسيد بن حضير، عويم بن ساعده ، معن بن عدى ، ابو عبيده جرّاح ، سالم غلام ابو حذيفه و خالد بن وليد پيشدستى كردند و با وى بيعت نمودند.
سپس اينان مردم را به هر طريق كه ميسّر بود ناگزير ساختند تا با ابوبكر بيعت كنند . در اين خصوص ، عمر بيش از همه سر سختى نشان مى داد. و پس از او اسيدبن حضير، خالدبن وليد و قنفذ بن عمير بن جذعان تميمى بودند(٦٩) .
همينكه بيعت با ابوبكر به اتمام رسيد، دسته اى كه با وى بيعت نموده بودند، ا و را با سر و صدا و سرور و شادى مانند عروسى كه به حجله مى برند، وارد مسجد پيغمبر كردند(٧٠) در حالى كه جنازه پيغمبر هنوز در روى زمين مانده بود و مردان و زنان بنى هاشم در پيرامون آن اشك مى ريختند و ناله سر مى دادند!
بدين جهت ، اميرالمؤ منين - عليه السّلام - فرصتى پيدا نكرد جز اينكه تمثّل به اين شعر شاعر جويد كه :
واصبح اقوام يقولون ما اشتهوا
و يطغون لما غال زيداً غوائل !
يعنى : ((مردمى گِرد آمدند و آنچه خواستند گفتند، و هنگامى كه حوادث ، زيد را فرو گرفت ، سركشى نمودند))!.
على - عليه السّلام - نيز براى حفظ اسلام ورعايت مصالح عمومى مسلمين ومقدم داشتن اهم بر مهم ، پيمان معهود ميان خود و پيامبر را در نظر گرفت . وبدين گونه بود كه در برابر وضع موجود،صبر پيشه ساخت ، در حالى كه گويى خارى به چشم و استخوانى در گلو داشت !.(٧١)
ابوبكرجوهرى از شعبى ،حديثى نقل كرده كه درآن مى گويد:عمر وخالدوليد، روى به خانه فاطمه نهادند. عمر وارد خانه شد وخالد دمِ درب ايستاد.عمر به زبير (كه در خانه فاطمه متحصّن بود) گفت : اين شمشير چيست كه به دست گرفته اى ؟
زبير گفت : مهيا كردم تا با على - عليه السّلام - بيعت كنم . جمعيت زيادى از جمله مقداد و همه بنى هاشم نيز در خانه فاطمه - عليها السّلام - بودند.
عمر شمشير زبير را گرفت و به سنگى كه در خانه بود زد و شكست . سپس زبير را نزد خالد و همراهان وى بردند. با خالد جمعيت انبوهى بودند كه آنها را ابوبكر براى حفظ عمر و خالد فرستاده بود!
سپس عمر به على گفت : برخيز و با ابوبكر بيعت كن ! ولى على اعتنايى نكرد. عمر دست او را گرفت و گفت : برخيز! اما على برنخاست . جمعيت هجوم آوردند وحضرت را مانند زبير گرفته و به خالد و افراد او سپردند!
سپس عمر، على و زبير را به طرز زننده اى حركت داد و به نزد ابوبكر برد! در آن حال ، كوچه هاى مدينه از جمعيت موج مى زد. مردم دسته دسته گِرد آمده بودند و اين منظره را تماشا مى كردند.
هنگامى كه حضرت فاطمه ديد با على اين گونه رفتار مى كنند، صدا به ناله و فرياد برداشت . زنان بسيارى از بنى هاشم وغيره پيرامون او را گرفته بودند. فاطمه - عليها السّلام - به سوى خانه خود (كه به طرف مسجد باز مى شد) آمد و ايستاد و صدا زد: اى ابوبكر! چه زود به خاندان پيامبر خدا هجوم آوردى ! به خدا قسم ! تا زنده ام با عمر سخنى نخواهم گفت (تا آخر حديث )(٧٢) .
وقتى انسان كارهاى آن روز آنها را بررسى مى كند، به خوبى پى به گفته ابوبكر مى برد كه چرا هنگام مرگش گفت : كاش متعرّض خانه فاطمه نمى شدم ولو كارم به جنگ مى كشيد!
و نيز ابوبكر جوهرى ، در كتاب ((السقيفة )) از ابو لهيعه و او از ابوالا سود روايت كرده است كه : ((عمر و همراهان او خانه على را اشغال كردند. فاطمه - عليها السّلام - فرياد مى زد و آنها را به خدا سوگند مى داد كه متعرض اهل بيت پيغمبر نشوند، ولى آنها على و زبير را از خانه بيرون آوردند. و عمر آنها را به طرز زننده اى نزد ابوبكر برد.
و نيز جوهرى ، روايت كرده است كه : عمر با گروهى از مردان انصار (اهل مدينه ) و تنى چند از مهاجران (مردم مكه ) به خانه فاطمه آمد و گفت : به خدا قسم كسانى كه در اين خانه متحصّن هستند بايد براى بيعت نمودن با ابوبكر خارج شوند، و گرنه خانه را با ساكنان آن آتش مى زنم !
زبير با شمشير كشيده به عمر حمله برد. جمعيت ، به وى هجوم نمودند تا اينكه شمشير از دستش به زمين افتاد و عمر آن را برداشت و به سنگى زد و شكست . آنگاه آنها را با همان وضع و به طرز فجيعى از خانه بيرون آوردند...(٧٣) .
ناراحتيهاى ناشى از وضع موجود،باعث شد كه على - عليه السّلام - به منظور حفظ حق معهود خود واعتراض به حق كشيهايى كه نسبت به وى نشان دادند، گوشه نشينى اختيار كند، تا آنجا كه او را جبراً از خانه خارج ساختند. چه خوب و بجا حق خود را ثابت نمود. آنگاه كه ابوبكر را مخاطب ساخت و فرمود:
فان كنت بالقربى حججت خصيمهم
فغيرك اولى بالنّبى و اقرب
و ان كنت بالشورى ملكت امورهم
فكيف بهذا والمشيرون غيب
يعنى : ((اگر تو به علت قرابت با پيغمبر، براى تصاحب خلافت ، با مخالفان در افتادى ، غير از تو به پيغمبر جلوتر و نزديكتر است . و اگر با شورا امور مردم را قبضه كرده اى ، اين چه شورايى است كه رأ ى دهندگان ، غايب بودند؟!)).
اين دو بيت شعر در نهج البلاغه موجود است . ابن ابى الحديد و شيخ محمد عبده ، هر كدام در شرح نهج البلاغه خود، درباره اين دو بيت شعر مطالبى نوشته اند كه بجاست اهل مطالعه بر آن آگاهى يابند. ما نيز در كتاب المراجعات ، مراجعه هشتاد ، شرحى پيرامون اين دو بيت شعر نوشته ايم .
عباس بن عبدالمطلّب نيز مناظره اى با ابوبكر دارد كه گويا از اين دو بيت شعر گرفته شده باشد؛ زيرا ضمن سخنانى كه ميان آنها در گرفت ، به ابوبكر گفت :
اگر تو خلافت را به دليل ارتباط با پيغمبر قبضه كردى ، حق ما را گرفته اى و چنانچه به صلاحديد مؤ منان ، مطالبه نمودى ، ما در ميان آنها حق تقدّم داريم . و اگر به اين علت كه اهل ايمان به تو رأ ى داده اند، لذا تصاحب اين منصب را مشروع مى دانى ، وقتى ما نظر مخالف داريم ، مشروع نخواهد بود. چنانكه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(٧٤) آمده است كه بار ديگر عباس به ابوبكر گفت : اما اينكه گفته اى : ما درخت پيغمبر هستيم ، بايد بدانى كه شما (مهاجران مكه ) همسايگان اين درخت هستيد، ولى ما شاخ و برگ آن مى باشيم .
كلام عبّاس ، مضمون گفتار اميرالمؤ منين - عليه السّلام - است كه مى فرمايد : ((آنها استدلال به درخت نمودند، ولى ميوه آن را تلف كردند))!
ابن ابى الحديد(٧٥) از كتاب ((الموفقيات )) زبير بن بكّار نقل مى كند كه فضل ابن عبّاس گفت : اى جماعت قريش ! و مخصوصاً اى بنى تيم (قبيله ابوبكر)!
شما خلافت را به دليل خويشى با پيغمبر قبضه كرديد و حال آنكه ما شايسته آن بوده ايم نه شما.
اگر ما اين منصب را - كه شايسته آن بوده ايم - مطالبه مى كرديم ، بى ميلى مردم نسبت به ما به علت حسد و كينه اى كه به ما داشتند، بيش از ديگران بود. ما اين را دانسته ايم كه على - عليه السّلام - با پيغمبر، پيمانى دارد كه خود را ملتزم به رعايت آن مى داند.
چنانكه در ((مختصر ابوالفداء)) و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(٧٦) است كه : عتبة بن أ بى لهب ، اين اشعار تأ ثرانگيز را در خصوص ماجراى سقيفه گفته است :
((من گمان نمى كردم كه خلافت از بنى هاشم و بخصوص از ابوالحسن منصرف شود. آيا على نخستين كسى نيست كه در برابر قبله شما نماز گزارد و داناترين مردم به قرآن و سنّت پيامبر نيست و نزديكترين فرد به پيغمبر نمى باشد و همان كس نيست كه جبرئيل در غسل و كفن پيغمبر به او كمك كرد. على كسى است كه آنچه در وجود وى است بدون شك در ديگران نيست . و تمام زيبايى كه در او است در مخالفان وى نيست . اما چه شد كه آنها از على روى برتافتند! ما مى دانيم . اين را بدانيد كه اين كار يكى از بزرگترين زيانهاست ))(٧٧) .
زبير بن بكّار(٧٨) پس از نقل اين ابيات ، در ((الموفقيات )) مى نويسد: على به دنبال عتبة بن ابى لهب فرستاد و سفارش كرد كه بار ديگر آن را بازگو نكند! و آن حضرت - عليه السّلام - فرمود: نزد ما سلامت دين محبوبتر از چيز ديگر است .
و نيز زبيربن بكّار در ((الموفقيات )) و به نقل از او ابن ابى الحديد، در جلد دوم شرح نهج البلاغه مى نويسد: ابو سفيان از كنار خانه اى كه على در آن بود گذشت ، سپس ايستاد و گفت :
((اى بنى هاشم ! مواظب باشيد مردم در شما طمع نكنند. بويژه مردان قبيله تيم بن مره (ابوبكر) و عدى (عمر). خلافت در خانواده شماست و به سوى شما روى مى آورد. و هيچ كس جز ابوالحسن على ، شايسته آن نيست . اى ابوالحسن ! كمربند خود را براى تصاحب خلافت محكم ببند؛ زيرا تو از هر نظر، شايسته اين امر هستى ))(٧٩) .
ولى سخن ابوسفيان نزد على - عليه السّلام - وقعى نداشت . از جمله در پاسخ وى فرمود: ((پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با من پيمانى بسته است و من بر آن پيمان استوارم )).
ابوسفيان هم او را رها كرد و براى ديدار عباس بن عبدالمطّلب به خانه او رفت و گفت : تو شايسته خلافت هستى و از هر كس به ارث برادر زاده ات سزاوارترى .
دستت را بگشا تا با تو بيعت كنم . عباس خنديد و گفت : على آن را رها مى كند و عباس مطالبه مى نمايد! ابوسفيان هم با حالت يأ س بيرون رفت .
بارى ، بيعت ابوبكر به گفته خود آنها، لغزشى بود كه خداوند مسلمانان را از شرّ آن حفظ كرد. ولى اين نگاهدارى به دست اميرالمؤ منين - عليه السّلام - و با شكيبايى آن حضرت در برابر ناملايمات و چشم پوشى از مصائب و فدا نمودن حقش در راه زنده نگهداشتن اسلام ، انجام پذيرفت .

٢ - عمر با سفارش ابوبكر خليفه مى شود!
دومين موردى كه ابوبكر و پيروانش ، در مقابل نصّ صريح ، اجتهاد كردند، هنگامى بود كه وفات ابوبكر فرا رسيد و سفارش نمود كه بعد از او عمر خليفه باشد!!
اميرالمؤ منين - عليه السّلام - در نهج البلاغه مى فرمايد: ((در حالى كه او در زمان حياتش ، خلافت را اقاله مى كرد (و به زبان ، خود را از خلافت كنار مى كشيد و مى گفت مرا رها كنيد كه با وجود على ، من كسى نيستم )، پس از مرگش ، اين منصب را براى ديگرى (عمر) تهيّه مى ديد و آن را مانند دو پستان شتر، ميان خود تقسيم نمودند))(٨٠) .
عجب ! عجب ! مردى چيزى را از مالك آن به زور مى گيرد و آن را به هر كس كه خواست تفويض مى كند، بدون اينكه از كيفر فردا وحساب وعتاب سراى ديگر، واهمه داشته باشد!!
گويى او فراموش كرده بود ، يا خود را به فراموشى مى زد كه پيغمبر ، خلافت بعد از خود را به على - عليه السّلام - و پس از او به امامان اولاد او واگذار نمود. و آنها يكى از دو چيز سنگينى هستند كه هر كس به آنها چنگ زند گمراه نمى شود و كسى كه در امر دين ، به روش آنها گام بر ندارد، به حق رهنمون نمى گردد.
اهل بيتى كه در كفّه ترازو، هموزن قرآن هستند و تا روز قيامت كه بر حوض كوثر بر پيغمبر وارد شوند، از هم جدا نمى گردند.
خاندانى كه همانند كشتى نوح هستند كه هر كس در آن نشست نجات يافت و كسى كه از آن روى برتافت ، غرق گرديد.
و همچون باب حطّه بنى اسرائيل مى باشند(٨١) كه هر كس قدم در آن گذاشت ، آمرزيده شد. و امان اهل زمين از عذاب الهى هستند. و باعث مصون ماندن امت از اختلاف در دين مى گردند. و هرگاه قبيله اى با آنها به مخالفت برخيزد، كارش به اختلاف مى كشد وبه صورت حزب شيطان درمى آيد...
و ساير نصوص صريحى كه شايستگى ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - را براى خلافت بعد از پيغمبر، بر تمامى مردم ، ثابت مى كند. ما در كتاب ((المراجعات )) قسمتى از آنها را آورده ايم (٨٢) . به آنجا مراجعه كنيد(٨٣) .

٣ - فرماندهى زيد بن حارثه
جنگ موته (واقع در سرزمين شام ) در ماه جمادى الاولى سال هشتم هجرى ، روى داد . در اين جنگ ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - زيد بن حارثه (غلام آزاد شده خود را كه فردى مسيحى از اهل شام بود ) به فرماندهى لشكر برگزيد و فرمود: اگر وى شهيد شد، جعفر بن ابيطالب فرمانده باشد . و اگر او هم به شهادت رسيد ، عبداللّه بن رواحه فرمانده است .
اين موضوعى است كه مورد اتفاق همه مسلمانان است ، ولى شايد صحيح آن باشد كه بزرگان ما شيعه اماميه مى گويند و آن اينكه : اين امراى لشكر نخست جعفر بن ابيطالب و بعد از او زيد بن حارثه و پس از وى عبداللّه بن رواحه بوده است .
روايات ما در اين خصوص از عترت طاهره بسيار است .شاهد آن روايتى است كه محمد بن اسحاق در كتاب ((مغازى )) از حسّان بن ثابت و كعب بن مالك انصارى از شعرى كه در مرثيه جعفر و ستايش وى به هنگام شهادتش گفته اند، نقل مى كند(٨٤) .
ترتيب فرماندهى امراى مزبور، هر چه بوده ، آنچه مسلم است ، نصّ صريح پيغمبر راجع به فرماندهى ((زيد بن حارثه )) است (٨٥) ؛ خواه نفر اول يا دوم يا سوم باشد. و دستورى است كه پيغمبر به لشكر و صحابه داد كه از وى اطاعت كنند.
بنابراين ، بعد از انتصاب وى ، ديگر معنا نداشت كه بعضى از اصحاب ، فرماندهى زيد را مورد نكوهش قرار دهند، مگر اينكه آنها اجتهاد انسان غير معصوم را در مقابل نص پيغمبر معصوم ، جايز بدانند!
علت اين جنگ اين بود كه پيغمبر يكى از اصحاب خود به نام حارث بن عمير ازدى را به سفارت از جانب خود به سوى پادشاه بُصْرى (واقع در خاك شام ) اعزام داشت تا او را به خداى يگانه و اطاعت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دعوت كند و مانند يك فرد مسلمان باشد.
ولى پيش از رسيدن به مقصد، ((شرحبيل بن عمر)) به وى برخورد و پرسيد كجا مى روى ؟ حارث گفت : قصد شام دارم .
گفت : شايد از فرستادگان محمد باشى .
گفت : آرى . شرحبيل دستور داد او را توقيف نمايند. سپس به دستور وى ، او را گردن زدند. و جز او هيچ يك از سفراى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به قتل نرسيد.
چون اين خبر به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد، نيروى خود را براى جنگ مؤ ته بسيج كرد و امراى سه گانه را به ترتيب به فرماندهى آن منصوب داشت .
و در اين جنگ ، هر سه فرمانده يكى بعد از ديگرى ، با فداكارى و از جان گذشتگى قابل تحسين ، پيكار نمودند و به افتخار شهادت نايل گشتند. و با سه هزار نفر در مقابل دويست هزار سپاهى روم ، مقاومت نمودند...

٤ - تخلّف از پيوستن به سپاه اسامه
يكى ديگر از مواردى كه خليفه اول در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، اجتهاد نمود و بر خلاف فرمان حضرت ، عمل كرد، ماجراى سپاه اسامة بن زيد بن حارثه بود. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اين سپاه را در دم واپسين خود، در سال يازدهم هجرى براى جنگ با روم در سرزمين شام و جبران شكست قبلى بسيج كرد. در اين مورد نيز نصوصى هست كه - خواهيم گفت - به آن عمل نكردند. اينك تفصيل ماجرا:
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - براى سپاه ((اسامة بن زيد)) اهميت زيادى قايل بود.به طورى كه به اصحاب دستور داد، خود را براى گرد آمدن در زير پرچم ((اسامه )) مهيا سازند. و در اين باره به آنها تأ كيد بليغ فرمود.
آنگاه به منظور تقويت اراده وتحريك همّت آنان ، شخصاً بسيج نمودن آنها را به عهده گرفت . و بدين گونه كليّه بزرگان مهاجر و انصار؛ امثال ابوبكر، عمر، ابوعبيده جرّاح ، سعدبن ابى وقّاص و غيره را در سپاه اسامة بن زيد گِرد آورد. اين واقعه در سال يازدهم هجرى ، چهار شب مانده به آخر ماه صفر اتفاق افتاد(٨٦) .
روز بعد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اسامه را احضار نمود و فرمود: من تو را فرمانده اين سپاه نموده ام . هم اكنون آهنگ محلى كن كه پدرت در آنجا شهيد شده است . و با دشمنان خدا پيكار كن . با مردم اُبْنى (٨٧) نبرد كن و كار را بر آنها سخت بگير. با شتاب حركت كن تا از وضع دشمن ، زودتر آگاه شوى . اگر خداوند تو را بر آنها پيروز گردانيد، در ميانشان زياد توقّف مكن . راهنمايانى با خود ببر. و جاسوسان و پيشقراولان را پيشتر بفرست .
چون روز بيست و هشتم صفر فرا رسيد، عارضه بيمارى رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - كه منجر به رحلت آن حضرت گرديد، آشكار گرديد و به دنبال آن تب نمود و بسترى شد. بامداد روز ٢٩ وقتى حضرت ديد اصحاب از بسيج شدن كوتاهى مى ورزند، شخصاً به نزد آنها رفت و ايشان را ترغيب به حركت نمود.
سپس به منظور تحريك روح سلحشورى وتقويت اراده آنها،پرچم را با دست خود، براى اسامة بن زيد (فرمانده سپاه ) برافراشت و فرمود: ((به نام خدا و در راه او جهاد كن و با هر كس منكر خداست پيكار نما)).
آنگاه پرچم برافراشته را به دست ((بريده )) داد و ((جُرْف )) را لشكرگاه ساخت . اصحاب در آنجا نيز كوتاهى نشان دادند و با همه نصوص ‍ صريحى كه از آن حضرت مبنى بر وجوب تسريع در رفتن به مقصد، شنيدند و ديدند، ترتيب اثرى به آن ندادند!!.
كليّه مورّخان و سيره نويسان اسلامى ، اتفاق دارند كه ابوبكر و عمر در سپاه اسامه بودند. اين موضوع را در كتب خود از مسلمات دانسته اند. و چيزى نيست كه مورد اختلاف باشد. شما خواننده گرامى مى توانيد براى اطلاع به كتابهايى كه از اين لشكركشى سخن گفته است مانند: طبقات محمدبن سعد، تاريخ طبرى ، تاريخ ابن اثير، سيره دحلانى و غيره مراجعه كنيد.
حلبى ، در جلد سوّم سيره خود آنجا كه از اين لشكركشى سخن مى گويد، داستان جالبى را نقل مى كند كه عيناً در اينجا مى آوريم . او مى نويسد:
((وقتى مهدى عباسى وارد بصره شد،ديد مردم در ((هوش وذكاوت )) به اياس بن معاويه مَثَل مى زنند در حالى كه او پسر بچه اى بيش نبود، اما چهار صد نفر از علما و طيلسان پوشان پشت سرِ او قرار داشتند.
مهدى گفت : تف بر اين ريشها! آيا در ميان اينان كهنسالى نيست كه به جاى اين پسر بچه ، جلو آنها بيفتد؟
سپس از ((اياس )) پرسيد: چند سال دارى ؟
او گفت : سن من به اندازه سن اسامة بن زيد است هنگامى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - او را به فرماندهى سپاهى برگزيد كه ابوبكر وعمر در آن بودند!
مهدى عباسى گفت : آفرين ! تو بايد هم پيشرو اينان باشى .
حلبى مى گويد: ((سن وى در آن موقع ، هفده سال بود)).
گروهى از صحابه از انتصاب ((اسامة بن زيد)) در آن سن و سال كم ، به پيغمبر اكرم ايراد گرفتند همانطور كه قبلاً نيز فرماندهى پدرش ((زيد)) را مورد نكوهش قرار دادند. با اينكه اين عده ديدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شخصاً او را به اين منصب برگزيد و فرمود: تو را فرمانده اين سپاه نمودم . و با اينكه تبدار بود، با دست خويش پرچم فرماندهى را برايش برافراشت ، مع الوصف همه اينها مانع نكوهش آن دسته از صحابه ، از فرماندهى وى نگرديد و سخت به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خرده گرفتند!
رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از نكوهشها و خرده گيريهاى آنان بشدت خشمگين گرديد(٨٨) تا جايى كه در عين بيمارى و در حالى كه سر مقدس را از شدّت تب بسته و حوله اى به خود پيچيده بود، روز شنبه ، دهم ربيع الا وّل ، دو روز پيش از آنكه وفات كند (البته طبق روايات اهل تسنّن ، زيرا مشهور ميان شيعه اين است كه حضرت در روز ٢٨ صفر، زندگانى را وداع گفت ) به منبر رفت و - به طورى كه همه محدثين شيعه و سنّى نقل كرده اند و صدور آن را از آن حضرت اعتراف دارند - پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
((اى مردم ! اين چه سخنى است كه از بعضى از شما راجع به انتصاب ((اسامه )) از جانب من ، سر زده است ؟ اين كه مرا در انتصاب ((اسامه )) مورد سرزنش قرار مى دهيد، تازگى ندارد، قبلاً نيز در خصوص فرماندهى پدرش ، از من نكوهش ‍ نموديد! به خدا قسم ! زيد لياقت داشت كه فرمانده لشكر باشد و بعد از او نيز پسرش ‍ اين لياقت را دارد)).
آنگاه به آنها سفارش اكيد فرمود كه هر چه زودتر خود را به لشكرگاه اسامه برسانند. متعاقب آن ، اصحاب ، دسته دسته با حضرت وداع نمودند و روى به لشكرگاه در ((جرف )) نهادند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز همچنان آنها را تشويق مى كرد كه در رفتن شتاب كنند.
حتّى هنگامى كه بيمارى حضرت شدّت يافت نيز پيوسته مى فرمود: ((در تجهيز سپاه اسامه بكوشيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را روانه كنيد)) در حالى كه پيغمبر اين سخنان را تكرار مى كرد، آن دسته از صحابه ، همچنان از رفتن استنكاف مى ورزيدند و سستى نشان مى دادند!
روز دوم ، يعنى دوازدهم ربيع الا وّل ، اسامه ، از لشكرگاه خارج شد و به حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد. حضرت دستور داد كه فوراً حركت كند و فرمود: به يارى خداوند بايد فردا حركت كنى . اسامه نيز با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وداع نمود و به لشكرگاه رفت .
سپس همراه عمر و ابوعبيده جرّاح نزد پيغمبر بازگشت . و هنگامى كه وارد خانه حضرت شد، پيغمبر در حال احتضار بود و لحظه اى بعد به جهان باقى شتافت (روحى وارواح العالمين له الفداء).
سپاه نيز با پرچم وارد مدينه شد . سپس اصحاب تصميم گرفتند اعزام سپاه را به كلّى لغو كنند. موضوع را با ابوبكر در ميان گذاشتند و بر تصميم خود سخت اصرار ورزيدند ! با اينكه اهتمام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را در اعزام اين سپاه ديدند، و عنايت فوق العاده حضرت را براى تسريع در روانه ساختن آن و نصوص و سخنان پى در پى او را در اين باره شنيدند؛ به طورى كه حضرت ، مترصّد اخبار آن بود و سعى بليغ براى اعزام آن به كار برد. و شخصاً اسامه را به فرماندهى آن منصوب داشت و پرچم او را با دست خود برافراشت و فرمود: بامداد فردا به يارى خداوند حركت كن .
اگر خليفه (ابوبكر) مانع نبود، بقيه اصحاب تمام لشكر را به شهر برمى گردانيدند و پرچم را پايين مى كشيدند، ولى ابوبكر به اين كار تن در نداد. وقتى صحابه ديدند كه وى مصمم است سپاه اسامه را اعزام دارد، عمر بن خطّاب آمد و از طرف انصار (اهل مدينه ) از وى خواست كه اسامه را از فرماندهى سپاه عزل كند وديگرى را به جاى وى منصوب بدارد ؛ ولى ابوبكر صلاح نديد(٨٩) و از عزل اسامه و جلوگيرى از اعزام لشكر ، امتناع ورزيد ، تا جايى كه محاسن عمر را گرفت (٩٠) وگفت : اى پسر خطّاب !مادرت به عزايت بنشيند، كاش تو را نزاييده بود. پيغمبر او را فرمانده سپاه نموده و تو به من مى گويى او را عزل كنم ؟!! سرانجام سپاه را اعزام داشتند. اسامه با سه هزار جنگجو كه هزار رأ س ‍ اسب در اختيار داشتند، از اردوگاه به حركت درآمد.
همانگونه كه پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمان داده بود، اسامه به مردم ((ابنى )) حمله برد و طى جنگ نمايانى ، توفيق يافت و قاتل پدرش ‍ (زيد بن حارثه ) را به قتل رساند. در اين جنگ ، حتى يك نفر از مسلمانان كشته نشد. اسامه در آن روز سوار اسب پدرش بود. و شعار آنها ((يا منصور امّت ))؛ يعنى همان شعار پيغمبر در جنگ بدر بود. هنگام تقسيم غنايم ، اسامه دو سهم به سواره ها و يك سهم به پيادگان اختصاص ‍ داد و خود نيز يك سهم برداشت !
هنگامى كه پس از گفتگوى مفصّل ، سپاه ((اسامه )) از مدينه خارج شد ، گروهى از كسانى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را مأ مور ساخت در سپاه او قرار گيرند و تحت فرماندهى او به ميدان جنگ بروند ، از رفتن سرپيچى نمودند! در صورتى كه به گفته شهرستانى (٩١) - در مقدمه چهارم كتاب ملل و نحل - پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به اصحاب فرمود: ((در سپاه اسامه گِرد آييد، خدا لعنت كند كسى را كه از آن سر باز زند))!(٩٢) .
علت اينكه آنها نخست از حركت با سپاه اسامه كوتاهى نشان دادند و در پايان نيز از رفتن سر باز زدند، اين بود كه مى خواستند پايه هاى سياست خود را محكم كنند، و به آن سر و سامانى ببخشند. و اين عمل را بر نصّ صريح و دستور اكيد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مقدّم داشتند؛ زيرا مى ديدند كه اين كار، براى حفظ موقعيت سياسى شان لازم است ؛ چون مى دانستند كه اعزام سپاه با كوتاهى آنان و امتناع ايشان از رفتن ، منتفى نمى شود، ولى اگر آنها قبل از وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به جنگ بروند، خلافت از دستشان بيرون خواهد رفت .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم مى خواست پايتخت از وجود آنان خالى بماند، تا پس از وى راه براى خلافت اميرالمؤ منين على بن ابيطالب - عليه السّلام - كاملاً هموار گردد. و هنگامى كه آنها مراجعت كردند، در عمل انجام يافته قرار گيرند و از كشمكش و اختلاف ، بر كنار بمانند.
علت اينكه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اسامه ؛ جوان هفده ساله (٩٣) را به فرماندهى آنها منصوب داشت ، اين بود كه مى خواست جلو تندروى برخى را بگيرد. و سركشان آنها را مطيع سازد و از اختلافات بعدى مأ مور، نسبت به آمر، جلوگيرى به عمل آورد.
ولى آنها پى به منظور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بردند، و نخست از فرماندهى جوانى چون اسامه ، نكوهش كردند و سپس از رفتن با وى كوتاهى نشان دادند، به طورى كه تا حضرت زنده بود از لشكرگاه مدينه حركت نكردند. پس از آن نيز سعى كردند اعزام لشكر را ملغى كنند و پرچم را از دست اسامه بگيرند و او را معزول سازند. و در پايان نيز بسيارى از ايشان از پيوستن به لشكر امتناع ورزيدند كه قبل از همه ابوبكر و عمر بودند.
بنابراين ، پنج موضوع در ماجراى سپاه اسامه بود كه آنها به آن نصوص ‍ صريح عمل نكردند؛ چون مى خواستند رأ ى خود را در امور سياسى حفظ كنند و در مقابل نصّ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، اجتهاد نمايند.
شيخ الاسلام البشرى (رئيس وقت جامع الازهر) در يكى از مراجعات ما از طرف آنها عذر آورده است كه : هر چند پيغمبر، ايشان را ترغيب فرمود كه در اسرع وقت به سپاه اسامه بپيوندند و چنان كار را بر آنها سخت گرفت كه وقتى پرچم را به دست اسامه داد فرمود: فردا به سوى اهل ((ابنى )) روانه شو. و به وى مهلت نداد كه تا عصر بماند. و تأ كيد فرمود كه در حركت شتاب كند،ولى حضرت بلافاصله بيمار شد،به طورى كه بيم آن داشتند كه مرگش فرا رسد. از اين رو اصحاب نمى توانستند پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را در آن حال رها كنند. لذا در لشكرگاه صبر كردند تا ببينند حال مزاجى حضرت چه خواهد شد!!!
اين هم از كثرت علاقه آنها به پيغمبر و توجه دلهاى ايشان به آن حضرت بود. علت كوتاهى آنها از پيوستن به سپاه اسامه نيز به خاطر انتظار دو منظور بوده است :
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٥٣- سال ١٣٢٩ و ١٣٣٠ هجرى پس از مراجعت از نجف اشرف .
٥٤- اين كتاب چند بار ترجمه شده است ؛ نخست به وسيله علاّمه فقيد؛ مرحوم سردار كابلى ، به نام ((مناظرات )) و اخيراً نيز به نام ((دو رهبر مذهبى )) توسط آقاى مصطفى زمانى .
٥٥- سوره تكوير، آيه ١٩ - ٢٢.
٥٦- سوره نجم ، آيه ٥.
٥٧- در آن روز پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به خداوند ((وَاَنْذرِ عَشيرتَكَ الا قْرَبين )) فاميل و عشيره خود را دعوت نمود و آخرين سخنى كه به آنها گفت اين بود كه دست على - عليه السّلام - را گرفت و فرمود: ((هذا أ خى و وزيرى و وصيى و خليفتى فيكم فاسمعوا و اطيعوا))
يعنى : ((اين برادر، وزير، وصى و جانشين من در ميان شماست ، پس گوش به فرمان وى بدهيد و آنچه مى گويد اطاعت كنيد)) . (ر . ك : مراجعه بيست و بيست و يكم از كتاب ((المراجعات )).
٥٨- سوره ق ، آيه ٣٧.
٥٩- اشاره به نصوص صريح و روايات معتبر صحيحى است كه درباره عترت طاهره از رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - رسيده است : (انّى تارك فيكم الثّقلين كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى ) وخاندان پيغمبر را همتاى قرآن قرار داده تا هر دو پيشواى خردمندان باشند. اين احاديث را مسلم ، ترمذى و نسائى در صحيح خود و احمدبن حنبل در مسندو طبرانى در معجم كبير و حاكم نيشابورى در مستدرك و ذهبى در تلخيص مستدرك و ابن ابى شيبه و ابو يعلى در سنن خود و محمد بن سعد در طبقات و ديگران ، به طرق متعدد و اسناد بسيار، نقل كرده اند. تفصيل آن را در مراجعه هشتم از كتاب ((المراجعات )) ما بخوانيد.
٦٠- اشاره به حديث : ((اهل بيتى امان لامتى من الاختلاف ، فاذا خالفتهم قبيلة من العرب گ گ اختلفوا فصارو حزب ابليس )):
يعنى : ((خاندان من امان امت من از اختلاف هستند، وقتى قبيله اى از عرب با آنها مخالفت نمود، خود دچار اختلاف مى شوند و به صورت حزب شيطان در مى آيند)).
اين حديث ، در مستدرك حاكم ، جزء ٣، ص ١٤٩ آمده است . سپس حاكم مى گويد: حديثى صحيح الاسناد است ، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند!
٦١- ((مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلّف عنها غرق )). (مستدرك حاكم ، جزء٣، ص ١٥١ از ابوذر غفارى ).
٦٢- ((انّما مثل اهل بيتى فيكم مثل باب حطّة بنى اسرائيل من دخله غفر له )) (طبرانى از ابو سعيد خدرى در ((اوسط)) آورده است ).
٦٣- صبان در ((اسعاف الراغبين )) و شيخ يوسف نبهانى در ((الشرف المؤ بد)) وساير اعلام ثقات به اسناد خود از ابوذر غفارى روايت كرده اند كه پيغمبر فرمود: ((اجعلوا اهل بيتى منكم مكان الرأ س من الجسد ومكان العينين من الرأ س ، ولايهتدى الرأ س الاّ بالعينين )) (ر. ك : مراجعه ششم تا سيزدهم از كتاب ((المراجعات )).
٦٤- و يقضى الامر حين تغيب تيم
و لا يستأ ذنون و هم شهود
٦٥- موضوع تهديد على - عليه السّلام - به سوزاندن خانه اش ، به تواتر قطعى ثابت شده است (به اين معنا كه سنّى و شيعه آن را نقل كرده اند و موضوعى مسلم است ): ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب ((السقيفه )) آن را روايت كرده است . ابن ابى الحديد در جلد اول شرح نهج البلاغه ، و ١٣٤ از وى نقل كرده است . طبرى نيز در دو مورد، ضمن حوادث سال يازدهم هجرت ، از تاريخ خود آورده است . ابن قتيبه دينورى هم در اوايل كتاب ((الامامة والسياسة )) و ابن عبدربّه مالكى در ((حديث السقيفه ))، جزء دوم ((عقد الفريد)) و مسعودى در ((مروج الذهب )) به نقل از عروة بن زبير در مقام اعتذار از برادرش عبداللّه زبير كه تصميم داشت بخاطر خوددارى بنى هاشم از بيعت با وى ، خانه هايشان را طعمه حريق سازد. و ابن شحنه آنجا كه در كتاب ((روضة المناظر)) از بيعت سقيفه سخن مى گويد. و ابوالفداء در جايى كه از ماجراى بيعت ابوبكر در تاريخ خود موسوم به المختصر فى اخبار البشر)) و شهرستانى در ((ملل و نحل )) آنجا كه از فرقه نظاميه سخن مى دارد، از ((نظام )) روايت نموده است . علاّمه حلّى نيز در ((نهج الصدق ))) آن را از كتاب ((المحاسن و انفاس ‍ الجواهر)) نقل مى كند.
ونيز ابن خنزابة در ((غرر)) آورده است . بعلاوه ، ابومخنف كتابى مستقل در باب بيعت سقيفه تأ ليف كرده و به تفصيل ، در اين باره سخن گفته است .
٦٦- و قوله لعلى قالها عمر
اكرم بسامعها و اعظم بملقيها
حرقت دارك لا ابقى عليك بها
ان لم تبايع و بنت المصطفى فيها
ما كان غير أ بى حفص بقائلها
امام فارس عدنان و حاميها
٦٧- ((لَقَدْ جائَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ماعَنِتّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ)) (سوره توبه ، آيه ١٢٩).
٦٨- اشاره به حديث ((يحفظ المرء فى ولده )). ٦٩- همين عدّه بودندكه با گروهى ديگر واردخانه فاطمه - عليهاالسّلام - دخترپيغمبر شدند. چنانكه در جلد دوم شرح نهج البلاغه ابن أ بى الحديد است .
ابوبكر جوهرى مى نويسد: وقتى با ابوبكر بيعت كردند،زبير ومقداد با گروهى از مردم به خانه على آمد ورفت مى كردند. عمر هم وارد خانه فاطمه شد وگفت : اى دختر پيغمبر،هيچ كس نزد ما بهتر از پدرت وبعد از او از تو بهتر نيست ، ولى به خدا قسم !اين موضوع مانع از اين نيست كه اگر اين عده در خانه تو گِرد آيند، دستور مى دهم كه خانه ات رابا آنها طعمه حريق سازند!(شرح نهج البلاغه ، جلد١،).
٧٠- اين جشن و شادمانى را زبير بن بكّار زبيرى در ((الموفقيات )) به نقل از شرح نهج البلاغه ابن أ بى الحديد، جلد ٢، ، صريحاً نقل كرده است .
٧١- تفصيل اين موضوعات در كتاب ما ((فلسفه ميثاق وولايت )) آمده است . كافى است كه خواننده ، مراجعه ٨٢ و٨٤ كتاب ((المراجعات )) وهمچنين ((تنبيه )) فصل هشتم كتاب ديگر ما ((الفصول المهمه )) را مطالعه نمايد.
٧٢- السقيفة به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى ، ج ٢، ص ١٩.
٧٣- ر . ك : شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٢، ص ١٩.
٧٤- ج ٢، ص ٢.
٧٥- شرح نهج البلاغه ، ج ٢
٧٦- ج ٢ ص ٨ .
٧٧- ماكنت احسب ان الامر منصرف
عن هاشم ثم منها عن ابى حسن
اليس اول من صلى لقبلتكم
واعلم النّاس بالقرآن والسنن
و اقرب النّاس عهداً بالنّبىّ و من
جبريل عون له بالغسل والكفن
من فيه ما فيهم لا يمترون به
و ليس فى القوم مافيه من الحسن
ما ذا الذى ردهم عنه فنعلمه
ها ان ذا غبن من اعظم الغبن
٧٨- زبير بن بكّار زبيرى ، نوه زبير بن عوام معروف ، قاضى مكه در عصر امام حسن عسكرى -عليه السّلام - بوده است ومؤ لف كتابهاى انساب قريش و ((الموفقيات )) است . وى از علماى متعصّب اهل تسنّن است .
٧٩- بنى هاشم لاتطمعواالناس فيكم
و لا سيّما تيم بن مرة او عدى
فما الامر الا فيكم و اليكم
و ليس لها الا ابوالحسن على
ابا حسن فاشدد بها كف حازم
فانّك بالامر الذى يرتجى ملى
٨٠- نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه ٣، ص ٤٧.
٨١- اشاره به موضوعى است كه در دو مورد در قرآن كريم ذكر شده است ؛ الف : ((وَادْخُلُوا البابَ سُجّداً وَقُولوُا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُم )): يعنى : ((واز آن در، سجده كنان داخل گرديد. و بگوييد خدايا! از گناه ما در گذر تا از خطاى شما در گذريم )) (سوره بقره ، آيه ٥٨).
ب : ((قُولُوا حِطَّةٌ وَادْخُلُوا البابَ سُجَّداً نَغْفِرْ لَكُمْ خَطيئاتِكُمْ)) يعنى : ((به بنى اسرائيل گفته شد: از باب حطّه به بيت المقدّس داخل شويد و خدا را سجده كنيد تا گناهان شما را بيامرزيم ، ولى آنها از آن در، وارد نشدند)) (سوره اعراف ، آيه ١٦١).
٨٢- اين قسمت را در مراجعه هشتم تا مراجعه چهاردهم خواهيد يافت . گفتگوى ما در اين مراجعات با شيخ الاسلام البشرى - رحمة اللّه عليه - رئيس وقت ((جامع الا زهر)) به جاى حادى كشيده شد تا اينكه سرانجام ، وى در مكتوب خود در اين باره با صراحت نظر ما را پذيرفت و من خدا را بر اين نعمت سپاس گفتم .
٨٣- شگفتا! پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به امر خداوند در غدير خم ، على گ گ - عليه السّلام - را به جانشينى خود تعيين مى كند و صحابه حاضر كه كلّهم عدول هستند نمى پذيرند، ولى به يك اشاره ابوبكر و سفارش او ، عمر جانشين او مى شود و كسى هم حرفى ندارد!!
٨٤- ابن ابى الحديد، مرثيه اين دو شاعر صحابى را در جلد سوم ، شرح نهج البلاغه خود، آورده است .
٨٥- زيد بن حارثه ، پسر بچه اى از اهالى سوريه بود كه او را به سرقت بردند و در مكه فروختند. حكيم بن حزام او را براى عمّه خود، حضرت خديجه - عليها السّلام - همسر پيغمبر ابتياع كرد و بعدها توسط پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آزاد شد و پسر خوانده پيغمبر گرديد. زيد بعدها، از افسران مشهور اسلام شد. (مترجم ).
٨٦- عمر بعدها به اسامه مى گفت : ((پيغمبر در حالى رحلت كرد كه تو فرمانده ما بودى )). اين را جمعى از بزرگان علماى عامه نقل كرده اند، همچون حلبى در سيره خود، و ساير محدّثين و مورخين .
٨٧- ((اُبْنى )) (به ضمّ همزه و سكون باء و نون مفتوح و الف مقصور) ناحيه اى از ((بلقا)) واقع در سرزمين سوريه ، بين عسقلان و رمله و نزديك ((موته )) بوده است كه در آنجا جعفر بن ابيطالب ، زيدبن حارثه و عبداللّه بن رواحه به شهادت رسيدند.
٨٨- كليه محدّثين و سيره نويسان كه اعزام سپاه اسامة بن زيد توسط پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را نقل كرده اند، اعتراض و نكوهش اين دسته از صحابه را در خصوص فرماندهى اسامه ، نسبت به رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - را نقل كرده و گفته اند كه حضرت ، از اعتراض آنها سخت غضباك شد، و با همان وضعى كه گفتيم از خانه بيرون آمد و به مسجد رفت و خطبه خواند (ر. ك : طبقات ابن سعد، سيره حلبى ، سيره دحلانى و ساير تواريخ ).
٨٩- پيداست كه ابوبكر پس از قبضه كردن قدرت ، قيافه ديگرى به خود گرفته است . و گرنه او مانند عمر و ديگران در زمان حيات پيامبر از پيوستن به سپاه اسامه سر باز زد و بر خلاف دستور حضرت رفتار كرد. ولى اكنون ديگر چرا اسامه را عزل كند و از اعزام سپاه وى امتناع ورزد؟ سياست و منفعت خلافت ايجاب مى كرد تا اكنون كه همه چيز تمام شده ، دست به تركيب سپاه اسامه نزد (مترجم ).
٩٠- اين را حلبى و دحلانى در سيره خود و طبرى در حوادث سال يازدهم تاريخ خويش و ساير مورخان آورده اند.
٩١- محمدبن عبدالكريم شافعى اشعرى ، از اعاظم دانشمندان اهل تسنّن ، مؤ لّف كتاب مشهور ((ملل و نحل )) است . در سال ٥٤٨ ه‍ در گذشته است (مترجم ).
٩٢- ((جهّزوا جيش اسامة ، لعن اللّه من تخلّف عنه )).
٩٣- مشهور اين است .اما برخى از مورخان گفته اند كه : وى هجده ساله و بعضى نيز گفته اند نوزده يا بيست ساله بوده ، ولى هيچكس نگفته است كه او بيش از بيست سال داشته است .
۳
اسقاط سهم ((مؤ لفة قلوبهم ))
الف :
منتظر بودند كه يا از بهبودى پيامبر خوشحال شوند و يا در صورت فوت حضرت ، به فيض كفن و دفن وى نايل گردند! و زمينه را براى حكومت هر كسى كه بنا شد بعد از آن وجود مقدس ، به خلافت برسد، مساعد نمايند، بنابراين ، آنها در اين انتظار كشيدن ، معذور بودند و ايرادى به ايشان وارد نيست !
سرزنش آنها راجع به فرماندهى اسامة بن زيد - با همه نصّ صريحى كه قولاً و عملاً در اين باره از پيغمبر شنيدند و ديدند - فقط بخاطر جوانى اسامه بوده است ؛ زيرا در ميان اصحاب ، افراد كهنسال و سالخورده وجود داشتند و طبيعى است كه دلهاى آنان براى اطاعت از جوانان آمادگى نداشت و حاضر به تسليم آنها نبود. بنابراين ناخوش داشتن فرماندهى اسامه از جانب ايشان ، بدعت نبوده ، بلكه مقتضاى طبيعت بشرى و سرشت آدمى بوده است !
اما اينكه آنها بعد از وفات پيغمبر، تقاضا كردند ((اسامه )) از مقام فرماندهى معزول گردد، برخى از دانشمندان گفته اند، آنها تصور مى كردند خليفه نيز بخاطر مصلحتى كه ايشان در نظر داشتند، با ايشان موافقت خواهد كرد!
ولى شيخ الاسلام در همين جا مى گويد: انصاف اين است كه من علتى را كه مورد قبول عقل باشد، راجع به درخواست صحابه براى عزل اسامه - بعد از خشمناك شدن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از سرزنش ايشان ، در خصوص اعطاى مقام فرماندهى به وى و خارج شدن از خانه در حالى كه از شدّت تب ، خود را پوشانده و سر را بسته بود و سخنانى كه در منبر در اين خصوص فرمود، و ميان آنها از وقايع مشهور تاريخى بوده است - نيافتم .
بنابراين ، علت عذرخواهى ايشان بعد از آن وقايع ، موضوعى است كه جز خداوند كسى نمى داند!

ب :
و امّا تصميم آنها براى جلوگيرى از اعزام سپاه اسامه و اصرار ايشان به ابوبكر در اين خصوص - با اينكه اهتمام پيامبر را در اعزام سپاه و عنايت كامل حضرتش را براى تسريع در ارسال آن ديدند و سفارش پى در پى حضرت در اين خصوص - همگى بخاطر حفظ پايتخت اسلام از هجوم مشركان در صورت خالى بودن شهر از نيرو و دورى سپاه ، بوده است !
چنانكه با وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، نفاق پديد آمد و يهود و نصارا قويدل شدند. و جمعى از طوايف عرب ، مرتد گشتند. و طوايف ديگرى از پرداخت زكات امتناع ورزيدند.
از اين رو صحابه از ابوبكر صديق ! خواستند تا اسامه را از رفتن به سفر، منع كند، ولى او نپذيرفت و گفت : به خدا قسم ! مردن براى من بهتر از آن است كه پيش از اجراى دستور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آغاز به كارى كنم !
اين مطلبى است كه محدّثان ما (اهل تسنّن ) از ابوبكر صديق ! نقل كرده اند. افراد ديگر نيز چنانچه منظورى غير از حفظ اسلام نداشته اند، از باز گرداندن سپاه اسامه معذورند. و امّا سرپيچى ابوبكر و عمر و ديگران از پيوستن به سپاه اسامه و همراهى با وى ، بخاطر نگاهدارى سلطنت اسلامى و تقويت دولت محمّدى و حفظ خلافتى بود كه امور دينى و مسلمانان ، در آن روز جز به وسيله آن محفوظ نمى ماند!!!
امّا آنچه از شهرستانى در كتاب ((ملل و نحل )) نقل كرديد، ما آن را مرسل و بدون سند يافتيم . حلبى و سيّد دحلانى در سيره خود گفته اند: ((اصلاً در اين باره حديثى نقل نشده است ، اگر شما حديثى از طريق اهل تسنّن روايت مى كنيد، مرا هم آگاه كن كه موجب تشكّر من خواهد بود)).
ما در پاسخ او نوشتيم : شما كوتاهى اصحاب را در حركت با سپاه اسامه و توقّف در لشكرگاه ((جرف )) در آن مدت ، با اين كه مأ مور بودند با شتاب به سپاه بپيوندند، مسلم گرفتيد.
و نيز اعتراف نموديد كه آنها پس از شنيدن و ديدن نصوص قولى و عملى پيامبر، تفويض مقام فرماندهى به اسامه را مورد سرزنش قرار دادند.
و مسلّم دانستيد كه اصحاب از ابوبكر خواستند تا اسامه را بعد از خشمناك شدن پيامبر از سرزنش ايشان در خصوص فرماندهى وى ، عزل كند. و خارج شدن حضرت با حالت تب و ناراحتى و خطبه اى كه در منبر ايراد فرمود، جزء وقايع تاريخى دانستيد كه پيغمبر طىّ آن سخنان ، اسامه و پدرش را شايسته فرماندهى دانست .
اين را هم مسلم گرفتيد كه آنها از خليفه خواستند، سپاهى را كه پيامبر مأ مور كرده بود، از رفتن باز دارد و پرچمى را كه با دست مبارك براى اسامه برافراشت ، از وى بگيرد،با همه اصرارى كه حضرت در اعزام سپاه داشت وسفارشهاى صريحى كه در وجوب آن فرمود وهمه را ديدند.
و اين را نيز تصديق داريد كه برخى را كه پيامبر، مأ مور پيوستن به سپاه نمود و دستور داد تحت فرماندهى اسامه قرار گيرند، از آن كار، سر باز زدند.
شما همه اين موضوعات را كه مورّخان تصريح كرده ، و كلّيه محدّثين و حافظان اخبار آن را تأ ييد نموده اند، اعتراف داريد.
خلاصه آنچه درباره معذور بودن آنان ذكر نموديد اين است كه اصحاب در انجام اين امور به نظر خود مصلحت اسلام را منظور داشتند، نه اينكه موافق نصوص پيامبر عمل كرده باشند. ما هم در اين مورد جز اين ادعايى نكرديم !
به عبارت ديگر: موضوع سخن ما اين است كه آيا اصحاب ، خود را ملزم مى دانستند كليه نصوص پيامبر را معمول دارند يا نه ؟ شما شقّ اوّل را انتخاب كرديد، و ما شقّ دوم را. پس اعتراف شما به اينكه ايشان در اين موارد، عمل به اوامر پيامبر ننمودند، نظر ما را ثابت مى كند. و اينكه آنها معذور بودند يا نه ، خارج از موضوع بحث است . چنانكه پوشيده نيست .
وقتى اين را مسلم دانستيد كه آنها در موضوع سپاه اسامه ، مصلحت اسلام را - به نظر خود - بر نصوص پيامبر مقدّم داشتند ، چرا نمى گوييد آنها در امر خلافت بعد از پيامبر نيز به نظر خود، مصلحت اسلام را بر تعبّد به نصوص غدير خم و امثال آن ترجيح دادند؟!
شما عذر سرزنش خرده گيران را نسبت به پيامبر در اعطاى مقام فرماندهى سپاه به اسامة بن زيد، به اين دانستيد كه انتصاب جوانى چون او در ميان مردمى كه كهنسالان و سالخوردگان هم وجود داشتند ، چنين اقتضايى را داشته و عدم انقياد كهنسالان از اطاعت جوانان ، امرى طبيعى است .
ولى چرا آن را درباره كسانى كه عمل به نصوص ((غديرخمّ)) نكردند كه به مقتضاى آن مى بايد على جوانمرد اسلام ، بر سالخوردگان و پيران صحابه حكومت داشته باشد، معتقد نيستيد؛ زيرا چنانكه نقل كرده اند، اينان روز وفات پيامبر، كمى سنّ على - عليه السّلام - را حساب كردند، همانطور كه موضوع سن كم اسامه را هنگامى كه پيغمبر او را فرمانده آنها گردانيد، دستاويز قرار دادند.
مى دانيم كه خلافت و فرماندهى سپاه ، فاصله زيادى با هم دارند. پس ‍ وقتى كه آنها به طبيعت حال نتوانند در يك لشكركشى نسبت به فرمانده جوان ، منقاد گردند، پس به طريق اولى حاضر نخواهند بود در مدت حيات خويش ، در كليّه شؤ ون دينى و دنيوى ، تسليم يك جوان شوند!!
بعلاوه اين كه گفتيد ((پيران و سالخوردگان از نظر طبيعى حاضر به انقياد از جوانان نيستند)) اگر منظور شما حكم مطلق است ، ما آن را نمى پذيريم ؛ زيرا دلهاى پيران مؤ من كه ايمانى كامل دارند، از اطاعت خداوند و پيغمبر در انقياد از اطاعت جوانان و در غير اين مورد از ساير اشيا ابا ندارد:
((فَلا وَ رَبِّكَ لايُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لايَجِدُوا فى اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلّمُوا تَسْليماً))(٩٤) ؛
يعنى : ((نه ، به خدايت قسم ! ايمان نمى آورند تا تو را در اختلافات خويش حاكم كنند ، سپس در دلهاى خود از آنچه حكم كرده اى ، ملالى نيابند و كاملاً تسليم گردند)).
((وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا))(٩٥) ؛
يعنى : ((آنچه را پيغمبر براى شما آورده است بگيريد و آنچه را كه شما را از آن برحذر داشته است ، ترك كنيد.
((وَما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً))(٩٦) ؛
يعنى : ((هيچ مرد و زن با ايمانى را نمى رسد كه هرگاه خداوند و پيغمبرش ، دستورى دادند، از پيش خود اختيارى داشته باشند، هر كس نافرمانى خدا و پيغمبر را پيشه سازد، در گمراهى آشكار بسر مى برد)).
اما سخنى كه تعلّق به سرپيچى آنها از پيوستن به سپاه اسامه دارد و شهرستانى آن را از مسلّمات دانسته است ، در حديث مسندى كه ابو بكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى در كتاب ((السقيفه )) نقل كرده آمده است . من عيناً آن را نقل مى كنم :
((احمد بن اسحاق بن صالح از احمد بن يسار از سعيد بن كثير انصارى از رجال حديث خود، از عبداللّه بن عبدالرحمان ، نقل مى كند كه : پيغمبر در بيماريى كه منجر به وفاتش شد، اسامة بن زيد بن حارثه را بر سپاهى كه بزرگان مهاجر و انصار از جمله ابوبكر، عمر، ابو عبيده جرّاح ، عبدالرّحمان بن عوف ، طلحه و زبير در آن بودند، امير كرد و فرمان داد كه اسامه با سپاه تحت فرماندهى خود ، به اراضى ((موته )) - آنجا كه پدرش زيد كشته شد - حمله برد و در سرزمين فلسطين پيكار كند.
اسامه در حركت ، تثاقل نشان داد، افراد سپاه نيز به پيروى از او كوتاهى ورزيدند. پيغمبر در همان حال بيمارى - كه گاهى شديد و زمانى خفيف مى شد - تأ كيد مى فرمود كه سپاه هر چه زودتر حركت كند، تا جايى كه اسامه گفت : پدر و مادرم به قربانت ! آيا اجازه مى دهى چند روزى بمانم ، تا خداوند به شما شفا دهد، ولى پيغمبر فرمود: نه ! حركت كن ، خدا به همراهت .
اسامه گفت : يا رسول اللّه ! اگر من در اين هنگام حركت كنم و شما بدين حال باشيد، دلم آرام نمى گيرد.
فرمود: برو كه با پيروزى و سلامتى ، قرين خواهى بود.
اسامه گفت : يا رسول اللّه ! نمى خواهم راجع به عدم آمادگى سواران مطلبى به شما بگويم .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آنچه را به تو دستور دادم عمل كن .
سپس حضرت بيهوش شد. آنگاه اسامه برخاست و خود را مهيّاى حركت نمود. همينكه پيغمبر به هوش آمد از اسامه و قواى اعزامى او سراغ گرفت ، عرض شد، آنها خود را آماده حركت نموده اند.
با اين وصف ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - پى در پى مى فرمود: سپاه اسامه را روانه كنيد، خدا لعنت كند هر كس كه از آن روى برگرداند. پس ‍ اسامه در حالى كه پرچم را روى سرش گرفته و صحابه پيرامونش را گرفته بودند، به حركت در آمد. وقتى به ((جرف )) رسيدند فرود آمد، در حالى كه ابوبكر، عمر، بيشتر مهاجران ، اسيد بن حضير، شبيربن سعد و ساير بزرگان انصار با وى بودند.
در اين هنگام فرستاده ام ايمن (٩٧) آمد و به اسامه گفت : برگرد كه پيغمبر در حال جان دادن است . اسامه بى درنگ برخاست و در حالى كه پرچم را با خود داشت ، وارد مدينه شد و آن را جنب درب پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - برافراشت . و اين در همان لحظه اى بود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به جهان باقى شتافته بود. (پايان سخن ابوبكر جوهرى ).
گروهى از مورّخان نيز آن را نقل كرده اند؛ از جمله علاّمه معتزلى ابن ابى الحديد در پايان صفحه بيستم و بعد از آن ، از جلد دوم شرح نهج البلاغه ، طبع مصر.

٥ - اسقاط سهم ((مؤ لفة قلوبهم ))
خداوند متعال در قرآن مجيد، براى افرادى كه بايد دلهاى آنها را به سوى اسلام جلب كرد، سهمى در زكات قرار داده است . آنجا كه مى فرمايد: ((اِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقراءِ وَالْمَساكينِ وَالْعامِلينَ عَلَيْها وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِى الرِّقابِ وَالْغارِمينَ وَفى سَبى ل اللّهَ وَابْنِ السَّبيلِ فَريضَةً مِنَ اللّهِ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ))(٩٨) ؛
يعنى : ((زكات براى فقرا و مستمندان و عاملان آنها و كسانى كه بايد دلهايشان را جلب كرد، و آزادى بردگان و وامداران ، وصرف آن در راه خدا و در راه ماندگان است ، اين يك فريضه الهى است . و خداوند نسبت به هر چيزى ، دانا و حكيم است )).
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اين سهم از زكات را به افرادى مى داد كه لازم بود دلهاى آنها را به سوى اسلام جلب كرد و اينان چند صنف بودند: عده اى از آنها اشراف عرب بودند كه پيغمبر اندكى از مال را به آنها اختصاص مى داد تا مسلمان شوند. برخى ديگر، مردمى بودند كه اسلام مى آوردند، ولى نيّات ضعيفى داشتند و لازم بود كه دلهاى ايشان را با بخشش زيادى ، به دست آورد؛ مانند ابوسفيان ، پسرش معاويه ، عيينة بن حصن ، اقرع بن حابس و عباس بن مرداس .
بعضى ديگر نيز كسانى بودند كه مورد بخشش قرار مى گرفتند تا بدين وسيله افراد ديگرى از رجال عرب ، مانند آنها به اسلام گرايش پيدا كنند.
گويا پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به دسته اوّل ، يك ششم از خمس كه مال خالص وى بود عطا مى فرمود . برخى ديگر از ((مؤ لفة قلوبهم )) كسانى بودند كه با مقدارى از زكات ، دلهاى ايشان را به منظور جنگ با كفّار، جلب مى كردند.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از هنگام نزول آيه شريفه مذكور، تا زمانى كه به جهان باقى شتافت ،اين روش را با كسانى كه مى بايست دلهايشان جلب شود ((مؤ لفة قلوبهم )) ادامه داد، و به اجماع كليّه طوايف مسلمين ، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بعد از خود به هيچكس اجازه نداد كه اين سهم را حذف كند.
ولى هنگامى كه ابوبكر روى آكار آمد، اين دسته براى دريافت سهم خود، مانند زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نزد وى رفتند. ابوبكر نيز فرمانى نوشت كه آنها سهم خود را دريافت دارند. آنها فرمان ابوبكر را به عمر نشان دادند تا آن را گواهى كند، ولى عمر فرمان ابوبكر را پاره كرد و گفت ما نيازى به شما نداريم . خداوند اسلام را بزرگ داشته و از شما بى نياز ساخته است . اگر اسلام بياوريد، كارى به شما نداريم ، و گرنه ، پاسخ شما را با شمشير مى دهيم .
آنها نزد ابوبكر برگشتند و گفتند: آيا خليفه تو هستى يا عمر؟
ابوبكر گفت : به خواست خدا او خليفه است ! وبدين گونه عمل عمر را امضا كرد(٩٩) .
عمر، نظير اين قضايا زياد دارد.از جمله ، مورّخان نقل كرده اند كه عيينة بن حصن و اقرع بن حابس نزد ابوبكر آمدند و گفتند: نزد ما زمين بايرى است كه در آن سبزه نمى رويد و منفعتى ندارد، آن را به تملّك در آور، شايد از اين پس ، بتوانيم آن را اصلاح كنيم و خدا منفعتى به ما بدهد.
ابوبكر به اطرافيان خود گفت : شما چه مى گوييد؟ اطرافيان گفتند: اشكالى ندارد.
ابوبكر نيز طى مكتوبى آن را به ايشان بخشيد. آنها نزد عمر رفتند تا آن را گواهى كند، ولى عمر آن را از آنها گرفت ، سپس آب دهان در آن افكند و نوشته را پاك كرد. آنها بر آشفتند و سخنان درشتى به وى گفتند. آنگاه نزد ابوبكر رفتند و با حالى خشمگين گفتند: به خدا ما نمى دانيم تو خليفه اى يا عمر؟!
ابوبكر گفت : خليفه اوست !!
در اين هنگام ، عمر آمد و مقابل ابوبكر ايستاد و با حال خشم گفت : اين زمينى را كه به اين دو نفر بخشيده اى ، ملك خالص توست ، يا در آن ساير مسلمين هم با تو شريك هستند؟!!
ابوبكر گفت : ساير مسلمانان نيز در آن شريكند.
عمر گفت : پس براى چه آن را به اين دو نفر واگذار كرده اى ؟!
ابوبكر گفت : در اين باره با اطرافيانم مشورت نمودم .
عمر گفت : آيا تمام مسلمانان از مشورت شما راضى هستند؟
ابوبكر گفت : من به تو گفتم كه تو براى خلافت از من قويتر هستى ، ولى تو نپذيرفتى و مرا قانع كردى !!
اين داستان را ابن ابى الحديد(١٠٠) و ابن حجر عسقلانى (١٠١) و ديگران در منابع خود نقل كرده اند.
اى كاش ! ابوبكر و عمر در ((سقيفه بنى ساعده )) نيز با همه مسلمانان مشورت مى نمودند. و چه خوب بود كه آنها صبر مى كردند تا بنى هاشم از كار غسل و دفن پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فراغت مى يافتند تا در شورا حضور يابند؛ چون در انتخاب خليفه آنها از ساير امّت مقدم تر بودند.
به هر حال ، هر دو خليفه وپيروان آنها، موضوع را مسلم گرفتند كه نبايد به ((مؤ لفة قلوبهم )) سهمى از زكات داد، بلكه اين سهم را بايد به ساير اصناف مذكور در آيه زكات پرداخت .
در اينجا، يكى از فضلاى علم اصول فقه ، سخنى دارد كه مناسب مى دانيم - نظر به فوايدى كه دارد - آن را نقل كنيم .
استاد معاصر دواليبى (١٠٢) در كتاب اصول فقه ، آنجا كه مثالهاى تغيير احكام با دگرگونى زمانها را ذكر مى كند ، مى نويسد : (( شايد اجتهاد عمر(رض ) در قطع كردن عطايى كه قرآن كريم براى (( مؤ لفة قلوبهم )) قرار داده است ،در مقدمه احكامى بوده است كه آنها را به عنوان دگرگونى مصلحت با تغيير زمان ، ناديده گرفته است ، در صورتى كه نصّ قرآنى هميشه ثابت است و منسوخ نمى گردد!)).
من مى گويم :
استاد دواليبى ، با صراحت هر چه تمامتر، اعتراف نموده كه عمر عطايى را كه قرآن حقّ ((مؤ لفة قلوبهم )) دانسته بر خلاف نصّ قرآن در اين مورد كه هميشه ثابت و غير منسوخ است ، قطع كرد . و آن را فداى رأ ى خود نمود كه اجتهادش به آن رسيده بود. شما نيز در آنچه وى گفته است تأ مل كنيد و در سخن بعدى وى دقت نماييد كه مى گويد:
((موضوع اين بوده است كه خداوند متعال در آغاز اسلام وهنگامى كه مسلمانان ضعيف بودند، واجب نمود تا عطايى به منظور جلب قلوب گروهى كه بيم شرّ آنها مى رفت و امكان داشت تغيير كنند، به آنان تعلّق گيرد. و اين افراد در رديف كسانى هستند كه قرآن زكات بيت المال مسلمين را به آنها اختصاص داده و فرموده است : (( اِنَّمَا الصَّدقاتُ لِلْفُقراءِ...)).
بدينگونه قرآن مجيد ((مؤ لفة قلوبهم )) را در رديف كسانى كه بايد زكات ، به مصرف آنها برسد، قرار داده و براى ايشان مانند دولتهاى امروز كه به منظور مقاصد سياسى (١٠٣) قسمتى از هزينه خود را به اين اشخاص ‍ اختصاص مى دهند، امتيازاتى داده است .
سپس مى گويد : با اين فرق كه وقتى اسلام رونق گرفت و پايه حكومتش ‍ تقويت گرديد، عمر ديد كه بايد اين عده ((مؤ لفة قلوبهم )) از عطاى واجب به نصّ قرآن ، محروم گردند.
مى گويم : استاد دواليبى ، بار ديگر تصريح كرده است كه عمر، عطايى را كه قرآن مجيد با نصّ صريح براى اين عده واجب دانسته ، با اجتهاد خود قطع كرده است . مع الوصف خليفه را بدينگونه معذور مى دارد:
((اين قطع عطا به اين معنا نيست كه عمر نصّ قرآنى را عاطل و باطل گذاشت ،بلكه وى نظر به علت نصّ داشت نه به ظاهر آن ! وبخشش به اين عده را مربوط به زمان معين و وقت مخصوص دانست ؛ به اين معنا كه جلب قلوب آنان و جلوگيرى از شرّ ايشان ، مربوط به وقتى بود كه اسلام ضعيف بود، ولى هنگامى كه شوكت اسلام بالا گرفت و زمانى كه مى بايد اين عطا به آنها برسد، تغيير نمود، موقعيت ايجاب كرد كه عمل به علت آن شود(١٠٤) وآنان را از اين عطا ممنوع سازند)).
مى گويم : نصّ قرآنى در اعطاى اين حقّ به ((مؤ لفة قلوبهم )) مطلق است . اطلاق آن هم در آيه شريفه آشكار است . اين مطلبى است كه مورد اختلاف و شبهه بردار نيست . وما را نمى رسد كه آن را مقيد يا معلل بدانيم ، مگر به حكم خدا يا پيغمبر او. وسخن در اين است كه هيچگونه حكمى و قرينه اى هم وجود ندارد.
بنابراين ، چگونه ما مى توانيم اعطاى حق اين عده را معلل به ظروف موقت زمانى بدانيم و بگوييم : علت اين حكم جلب قلوب ايشان در زمان ضعف اسلام بوده ، نه زمانهاى بعدى ؟!
نزول نصّ در آغاز اسلام و هنگامى كه اسلام ضعيف بود نيز به هيچوجه نمى تواند آن را مقيد سازد، چنانكه بر اهل علم پوشيده نيست .
بعلاوه اگر ما زمانى از شرّ ((مؤ لفة قلوبهم )) ايمن باشيم ، گرايش آنها به اسلام به واسطه عطايى بود كه به آنان تعلّق مى گرفت ، پس به اين خاطر هم كه شده نبايد سهم آنان قطع شود، بلكه گاهى با قدرت اسلام ، اين عطا شدّت هم مى يابد. اگر تنها همين اميد باشد، كافى است كه نبايد عطا را از آنها قطع كرد.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با اين عطا، قلوب اصناف متعدّدى را جلب مى كرد؛ يك صنف بخاطر اينكه مسلمان شوند و قوم آنان نيز به وسيله ايشان مسلمان گردند. صنف ديگر مسلمان شده بودند، ولى ايمان ضعيفى داشتند ، و با اين كار در اعتقاد خود محكم مى شدند، و صنف ديگر را بخاطر دفع شرّ آنان ، عطا مى بخشيد.
پس اگر ما از شرّ افراد شرور اين عده ، ايمن باشيم ، بايد به پيروى از پيامبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -، اين حقّ را به آنها داد كه خود يا قومشان به اسلام گرايش پيدا كنند، يا به منظور تقويت ايمان و تثبيت اعتقاد آنها، تأ ديه گردد. بهترين بندگان خدا نيز كسانى هستند كه از پيغمبر او پيروى كنند و پيرو وى باشند.
افزون بر اين ، قدرت اسلام - كه دشمنان مسلمين را مغلوب كرد و از خطر آنها ايمن ساخت - بعدها به زيان مسلمين تغيير كرد. اجانب بر آنها مسلّط شدند و ايشان ناگزير شدند دل به عطا و كمك آنها ببندند و با آنان سازش كنند. چنانكه عيناً در اين عصر مى بينيم و پيشتر هم سابقه داشته است .
بنابراين ، اسقاط سهم اين عده در زمانى كه اسلام قوى بود، ناشى از غرورى بوده است كه برخى در آن هنگام داشته اند، ولى قرآن عظيم كه چنين حكمى را صادر فرموده است از ناحيه خداى داناى حكيم آمده و تمام ازمنه و عصرها را در نظر گرفته است (١٠٥) .
اينك بحث از ((نصّ مطلق )) وتقييد آن را به مصلحتى كه با اختلاف زمانها تغيير مى كند و حكم شرعى با اختلاف آنها ، دگرگون مى شود را از سر مى گيريم . و اين اصل را با توجه به شروط آن ، مورد بحث قرار مى دهيم :
ما طايفه شيعه اماميه ، اجماعاً و به قول واحد، مصلحت را در تخصيص ‍ عام وتقييد مطلق ، معتبر نمى دانيم ، مگر اينكه در شريعت نصّ خاصّى وجود داشته باشد كه اعتبار آن را گواهى كند. پس وقتى كه در شريعت اصلى نباشد تا ايجاباً يا سلباً گواهى بر اعتبار آن دهد، در نزد ما بلااثر است . عليهذا وجود و عدم مصالح مرسله نزد ما يكسان است (١٠٦) اين معنا، رأ ى طايفه شافعى و حنفى نيز هست (١٠٧) .
اما ((فرقه حنبلى )) هر چند مصالح مرسله را - كه در شريعت مقدّسه اصلى ندارد - اخذ كرده اند، ولى با اين وصف ، آن را معارض با نصوص ‍ نمى دانند، بلكه در مقابل نصوص ، مؤ خّر مى دارند.
بنابراين حنابله ، نصّ ((مؤ لفة قلوبهم )) را به مصالح مرسله مقيد نمى سازند ، و هنگام وجود نصّ در اين مورد و موارد ديگر ، به روش اماميه ، شافعيه و حنبليه عمل كنند.
((فرقه مالكى )) نيز در نصّ مزبور و امثال آن ، به همين گونه رفتار مى كنند؛ زيرا و لو آنها مصالح مرسله را معتبر مى دانند و با نصوص ، معارض ‍ مى شمارند، ولى آن را در برابر خبر واحد و امثال آن كه ثبوت آنها قطعى نيست ، معارض مى دانند. آنها مصالح مرسله را نيز با بعضى از عمومات قرآنى كه به طور عام ، قطعى الدلاله نيست ، معارض دانسته اند، ولى در مواردى كه قطعى الثبوت والدلاله باشد، مانند نصّ ((مؤ لفة قلوبهم )) امكان ندارد كه مصالح مرسله را معارض آن بدانند(١٠٨) ؛ زيرا ثبوت و دلالت اين نصّ، قطعى است (١٠٩) .
خلاصه كلام اينكه : اصول فقه ، در همه مذاهب اسلامى ، به طورى كه استاد دواليبى مى گويد و ما آن را توضيح داديم ، محروميت ((مؤ لفة قلوبهم )) را اجازه نمى دهد و مباح نمى داند.
اگر اجماع جمهور اهل تسنّن نبود(١١٠) كه خليفه اوّل و دوّم بعد از وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - سهم اين عدّه را لغو كردند و اين حقّ واجب را كه به نصّ آيه شريفه ، خداوند متعال به آنها داده است ، ابطال نمودند، امكان داشت بگوييم خليفه اوّل و دوّم هر چند آن روز حقّ اين عدّه را به آنها ندادند، ولى با آيه هم مخالفت نكردند؛ زيرا خداوند اصناف هشتگانه (فقرا، مساكين ، عاملين زكات ، مؤ لفة قلوبهم ، بردگان ، وامداران ، سبيل اللّه و كسانى كه در راه مانده اند) را منحصراً مصارف زكات دانسته ، به اين معنا كه زكات فقط بايد صرف اين موارد شود نه اينكه بايد در يك يك آنها توزيع گردد.
بنابراين ، هر كس زكات خود را در يك صنف از اين هشت صنف صرف كرد، برى ء الذّمه شده است ، چنانكه هر كس آن را بر هشت صنف توزيع كند، برى ء الذمّه مى شود.
اين مطلبى است كه همه مسلمانان بر آن اجماع دارند. و پس از پيغمبر در تمام نسلها معمول داشته اند. پس اگر نه اين بود كه ابوبكر و عمر اين حقّ را ابطال كردند و بر خلاف نصّ قرآنى - كه هميشه ثابت و غير منسوخ است - تلقى نمى نمودند، عمل عمر و امضاى ابوبكر اشكالى نداشت .
قبل از آنكه اين بحث را به پايان بياوريم ، لازم مى دانيم يادآور شويم كه استاد دواليبى ، به شيعه اماميّه نسبتى داده (به عكس آنچه قبلاً گفته بود) و مى گويد: ((شيعه مصالح مرسله را معتبر مى داند و آن را بر نصوص قطعى ، مقدم مى دارد(١١١) ! اين مطلب حقيقت ندارد واز يك نفر از علماى شيعه نقل نشده است . سليمان طوقى نيز از غاليانى است كه هميشه ما آنها را دشمن داشته ايم و گناه ايشان را به حساب ما مى آورند.
نظر شيعه اماميّه در اين مسئله همان بود كه در صفحه پيش يادآور شديم و گفتيم كه ميان آنها اجماعى است . كتب اصول آنها نيز در همه جا موجود است . استاد دواليبى ملاحظه كند و به عوض كتاب ابن حنبل - كه در عقيده شيعه بدان اعتماد نموده است - آنچه را كتب ما در اين زمينه نقل كرده است ، معتبر بداند.

٦ - اسقاط ((سهم ذى القربى ))
نصّ قرآن در مورد سهم ذى القربى اين آيه شريفه است كه مى فرمايد: ((وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى وَالْيَتامى وَالْمَساكينِ وَابْنِ السَّبيلِ اِنْ كُنْتُمْ امَنْتُمْ بِاللّهِ وَ ما اَ نْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَدير))(١١٢) ؛
يعنى : ((بدانيد كه هر چه به دست آوريد ، خمس آن مال خدا و پيغمبر و خويشان او و يتيمان و تنگدستان و در راه ماندگان است ، اگر به خدا و آنچه در روز فيصله كار، روز تلاقى دو گروه بر بنده خود، نازل كرديم ، ايمان آورده باشيد، بدانيد كه خدا بر همه چيز قادر است )).
نزد عرب ((غنم ))، ((غنيمت )) و ((مغنم )) حقيقت در هر چيزى است كه انسان از آن استفاده كند. كتب لغت نيز در اين معنا صريح مى باشند. بنابراين معنا ندارد كه ((غنيمت )) را خاص دارالحرب و غنايم جنگى بدانيم .
((من شى ء)) نيز بيان ((ما))ى موصول در (ماغنمتم ) است . بنابراين معناى آيه چنين است : ((هر چيزى كه استفاده كرديد، خواه زياد و خواه اندك ، حتّى اگر ريسمانى باشد، خمس آن از آن خدا و پيغمبر وخويشان پيامبر... است )).
بخارى و مسلم در صحيح خود از ابن عبّاس روايت كرده اند كه نبى اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به هيأ تى كه از ((عبدالقيس )) آمده بودند و دستور داد به خداى يگانه ايمان بياورند و فرمود:
((آيا مى دانيد ايمان به خداى يگانه چيست ؟ گفتند: خدا وپيغمبرش بهتر مى دانند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ايمان ، گواهى به يگانگى خدا و رسالت محمّد و اقامه نماز و دادن زكات و روزه ماه رمضان و خمس آنچه را به دست مى آوريد، است ))(١١٣) .
معناى جمله شرطيه ((ان كنتم آمنتم باللّه )) اين است كه خمس ، حقّ شرعى صاحبان آن است كه در آيه ذكر شده و واجب است به مصرف آنها برسد. پس طمع خود را از آن قطع كنيد، و آن را به صاحبانش تسليم نماييد، اگر به خدا ايمان داريد. چنانكه در آيه ملاحظه مى شود، براى اداى خمس ‍ تأ كيد و نسبت به تارك آن ، اخطار شده است .
تمام مسلمانانى كه رو به قبله مى ايستند، اتفاق دارند كه سهمى از خمس ‍ به پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه وآله - اختصاص داشته و سهم ديگرى نيز به خويشان آن حضرت تعلّق مى گرفته است . وتا پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در قيد حيات بود، اين معنا جريان داشت .
ولى بعد از آنكه ابوبكر روى كار آمد ، آيه خمس را تأ ويل كرد و سهم پيغمبر و خويشان او را با مرگ آن حضرت اسقاط نمود. و از اداى آن به بنى هاشم امتناع ورزيد. و آنها را در رديف ساير يتيمان ، مسكينان و در راه ماندگان - كه در آيه شريفه - آمده است - قرار داد. (چنانكه زمخشرى و ساير علماى عامّه ذكر كرده اند).
زمخشرى در تفسير (( كشّاف )) پيرامون بحث از آيه خمس ، مى نويسد: ((از ابن عبّاس روايت شده كه گفت : خمس ، شش سهم است : براى خدا و پيغمبر دو سهم و يك سهم نيز به خويشان حضرت ، تا خود وى زنده بود تعلّق مى گرفت ، ولى ابوبكر آن را در سه طبقه تثبيت كرد: (يتيمان ، مسكينان و در راه ماندگان ). از عمر و خلفاى بعد از وى هم روايت شده است كه گفت : ابوبكر بنى هاشم را از خمس ممنوع ساخت ...)).
بخارى و مسلم در صحيح خود، با سند از عايشه روايت كرده اند كه فاطمه زهرا - عليها السّلام - از ابوبكر خواست تا ارث پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه وآله - را از آنچه خداوند در مدينه و ((فدك )) به وى بخشيده ، و آنچه از خمس ((خيبر)) باقى مانده بود، به وى تسليم كند، ولى ابوبكر امتناع ورزيد و از آنها چيزى به فاطمه - عليها السّلام - نداد.
حضرت فاطمه - عليهاالسّلام - در اين باره به ابوبكر اعتراض كرد، ولى او اعتنا نكرد. فاطمه - عليها السّلام - هم از او رنجيد و تا زنده بود با ابوبكر سخن نگفت .
فاطمه - عليها السّلام - شش ماه بعد از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، زنده بود، و چون وفات يافت ، شوهرش على - عليه السّلام - شبانه او را بخاك سپرد و به ابوبكر خبر نداد، و خود بر او نماز گزارد...(١١٤)
در صحيح مسلم از يزيدبن هرمز روايت شده كه گفت : ((نجدة بن عامر حرورى خارجى ، نامه اى به عبداللّه بن عبّاس نوشت . سپس يزيدبن هرمز گفت : موقعى كه ابن عبّاس نامه را مى خواند و پاسخ آن را مى نوشت ، من نزد وى بودم . ابن عبّاس نوشت : از من راجع به سهم ذى القربى (خويشان پيامبر) كه خداوند از آنها نام برده است ، سؤ ال نموده اى كه ايشان ، چه كسانى هستند؟ ما هميشه مى دانستيم كه خويشان پيامبر ما هستيم ، ولى قوم ما آن را از ما دريغ داشتند))(١١٥) . همين حديث را احمد حنبل ؛ امام اهل حديث سنّى ها از ابن عبّاس ‍ آورده است (١١٦) .
بسيارى ديگر از صاحبان مسندها نيز آن را به طرقى - كه همگى صحيح است - نقل كرده اند. مذهب اهل بيت نيز همين است كه از ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - با تواتر روايت شده است .
با اين وصف ، بسيارى از امامان اهل تسنّن از رأ ى خليفه اوّل و دوّم پيروى نموده و براى ذى القربى و خويشان پيامبر، از خمسى كه مخصوص آنهاست ، بهره اى قرار نداده اند.
مالك بن انس ، تمام خمس را به نظر پيشواى مسلمين واگذار كرده است تا هر طور كه مى خواهد در مصالح مسلمين صرف كند. و خويشان پيامبر، يتيمان ، مستمندان و در راه ماندگان ، در آن مطلقاً حقّى ندارند!
ابوحنيفه و اصحاب او، سهم پيغمبر و خويشان او را، بعد از رحلت حضرت ، ساقط نموده و به طور متساوى ميان سه طبقه ديگر؛ يتيمان ، مستمندان و در راه ماندگان تقسيم كرده اند، بدون اينكه در اين سه طبقه ، ميان بنى هاشم و غير ايشان فرق بگذارند.
شافعى ، خمس را پنج سهم دانسته : يك سهم آن مال پيغمبر است كه در همان مواردى كه خود در مصالح مسلمين صرف مى كرد، مانند تجهيزات جنگى ، خريد اسلحه ، اسب و چهار پايان ديگر وغيره ، و سهمى ديگر براى خويشان پيامبر از اولاد هاشم و عبدالمطلب به استثناى اولاد عبدالشّمس و نوفل ، به پسران دو سهم و به دختران يك سهم تعلّق مى گيرد. سه سهم ديگر نيز مطلقاً براى سه صنف ديگر: يتيمان ، مسكينان و در راه ماندگان است .
ولى ما ((شيعه اماميّه )) خمس را به شش سهم تقسيم مى كنيم (١١٧) ؛ براى خدا و پيغمبر، دو سهم ؛ اين دو سهم و سهم سوم (سهم خويشان پيامبر) متعلّق است به امامى كه جانشين پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى باشد. سه سهم ديگر نيز اختصاص به يتيمان ، مستمندان و در راه ماندگان از فرزندان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دارد. و در اين خصوص ، ديگران با ايشان شريك نيستند؛ زيرا خداوند متعال ، صدقات و زكات را بر آنها حرام كرده و در عوض خمس را به آنها داده است . اين معنا را طبرى نيز در تفسيرش از امام على بن حسين و فرزندش حضرت باقر - عليهما السّلام - روايت كرده است .
تذكار : فقهاى ما - رضى اللّه عنهم - اجماع دارند كه خمس ، در هر چيزى كه انسان از راه كسب و منافع تجارت ، حرفه و زراعت ، لبنيات ، خرما، انگور وامثال آن استفاده مى كند، واجب است . و همچنين خمس ، به گنجها، معادن و آنچه از راه غواصّى و غير اينها از چيزهايى كه در كتب فقهى و حديثى ما ذكر شده است ، تعلّق مى گيرد.
استدلال بر اين معنا به وسيله خود آيه شريفه است كه مى فرمايد: ((وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَى ءٍ)) زيرا هر يك از مواد مشتق شده آن ((غنم ))، ((غنيمت )) و ((مغنِّم )) حقيقت است در آنچه انسان از آن استفاده مى كند. كتب لغت نيز در اين معنا صريح مى باشند.
تفصيل بيشتر را به كتاب خمس در منابع فقهى شيعه ، محوّل مى كنيم . در اينجا موضوع بحث ، تنها اجتهاد ابوبكر در اسقاط سهم ((ذى القربى )) در مقابل نصّ صريح آيه شريفه بود.
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٩٤- سوره نساء، آيه ٦٥.
٩٥- سوره حشر، آيه ٧.
٩٦- سوره احزاب ، آيه ٣٦.
٩٧- ((ام ايمن )) نام مادر اسامه است .
٩٨- سوره توبه ، آيه ٦٠.
٩٩- اين داستان بعينه در كتاب ((الجوهرة النيرة )) شرح مختصر قدورى در فقه حنفى ، جلد اول ، آمده است . بسيارى از علماى ديگر عامّه آن را در مناقب خليفه اوّل و دوّم و امتيازات آنها ذكر كرده اند.
١٠٠- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٣، ص ١٠٨.
١٠١- الاصابة ، شرح حال عيينه .
١٠٢- وى ، علاّمه شيخ محمد معروف دواليبى ، استاد علم اصول فقه و حقوق روم در دانشكده حقوق دانشگاه سوريه است .
١٠٣- دور نيست كه دولتهاى اين عصر نيز اين معنا را از آيه ((المؤ لفة قلوبهم )) اقتباس كرده باشند؛ مثلاً مى بينيد كه انگليس و امريكا و ديگران به رعاياى دولتهاى ضعيف ، غذا مى دهند و لباس مى پوشانند و آنها را مشمول برنامه هاى اصلاحى خود قرار مى دهند، بدون اينكه نيازى به آنان و دولتهاى ايشان داشته باشند، بلكه فقط همان منظورى را دارند كه هدف قرآن در اعطاى كمك به ((مؤ لفة قلوبهم )) بوده و مى خواهند از اين راه ، قلوب آنان را به خود جلب كنند.
١٠٤- در اينجا علتى نيست كه - وجوداً و عدماً - بر مدار آن دور بزند تا اخذ به آن از موجبات نصّ باشد؛ زيرا جلب قلوب كسانى كه خداوند اين سهم را در زكات براى آنها قرار داده است ، علت حكم شرعى نيست ، بلكه از حكمتها و مصالحى است كه در تشريع آن ، ملحوظ گشته است . اصوليان مى دانند كه وجود علت در حكم چيزى است ، و حكمتى كه مصلحت در تشريع آن دخالت دارد چيز ديگر. چنانكه مصلحتى كه در وجوب عده طلاق زنان مدخوله هست ، بخاطر حفظ نسب جنينهايى است كه ممكن است در رحمهاى ايشان باشد. با اين وصف ، عده زنان مدخوله قطعى و اجماعى است ، ولو ثابت شود كه باردار نيستند.
١٠٥- به نصّ آيه شريفه : ((المؤ لفة قلوبهم )). بار ديگر آيه را ملاحظه كنيد و هدف بلند آن را بدقّت مطالعه نماييد.
١٠٦- تفصيل اين موضوع در كتب اصول فقه ما - كه به بركت چاپخانه ها در همه جا انتشار يافته - موجود است .
١٠٧- اين را دواليبى ، در كتاب اصول فقه نقل كرده است .
١٠٨- همان مدرك ، ص ٢٠٦.
١٠٩- همان مدرك ، ص ٢٠٧.
١١٠- ر. ك : تفسير ابوالسعود، در آغاز در حاشيه جزء ٥ تفسير فخر رازى كه اين اجماع را خواهيد يافت . و نيز رجوع كنيد به كتاب ((الفقه على المذاهب الا ربعة )) كه وزارت اوقاف مصر بخاطر ملك فؤ اد اوّل ، منتشر ساخته است . در آنجا خواهيد ديد كه موضوع محروم شدن ((مؤ لفة قلوبهم )) در زمان خلافت ابوبكر، مورد اتفاق همه اهل تسنّن است و به طور ارسال مسلم نقل شده است .
١١١- اصول الفقه ، ص ٢٠٧ و در ابتداى .
١١٢- سوره انفال ، آيه ٤١.
١١٣- صحيح بخارى ، ج ١، ص ٢١ (كتاب الايمان ). صحيح مسلم ، ج ١، ص ٤٨ (كتاب الايمان ) با اندك اختلاف بين دو صحيح .
١١٤- صحيح بخارى ، ج ٣، اواخر باب : ((غزوه خيبر)) ص ٣٦. وصحيح مسلم ، ج ٢، (باب لانورث ماتركناه صدقة )، ص ٧٢. در صحيح مسلم و بخارى در موارد متعدد نيز از آن سخن رفته است .
١١٥- ر. ك : الجهاد والسير، ج ٢، (باب النساء الغازيات يرضخ لهن )، ص ١٠٥.
١١٦- مسند احمدبن حنبل ، ج ١، ص ٢٩٤.
١١٧- رأ ى ما طايفه شيعه درباره خمس و ساير مسائل اصول و فروع دين ، تابع رأ ى امامان دوازدهگانه از دودمان پيامبر؛ يعنى على - عليه السّلام - و جانشينان وى از فرزندانش است .
۴
پيغمبران هم از خود ارث مى گذارند
٧ - پيغمبران هم از خود ارث مى گذارند
برهان بر ارث گذاردن پيامبران ، معناى عام اين آيه شريفه است كه مى فرمايد: ((لِلرّجالِ نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالاْ قْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالاْ قْرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ اَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً))(١١٨) ؛
يعنى : ((براى مردان از آنچه پدر و مادر و خويشان ، گذاشته اند بهره اى هست ، براى زنان نيز از آنچه پدران و مادران و خويشان گذاشته اند - كم يا زياد - بهره اى مقرر شده است )).
و آيه شريفه : ((يُوصيكُمُ اللّهُ فى اَوْلادِكُمْ لِلذّكْرِ مِثْلُ حَظِّ الاْ نْثَيَيْنِ))(١١٩) ؛
يعنى : ((خداوند شما را درباره فرزندانتان سفارش مى كند ، براى پسران مانند بهره دو دختر مقرر شده است )). تا آخر آيات ارث .
تمام اين آيات شريفه به معناى عام ، شامل پيغمبر و پايين تر از آن حضرت از ساير ا فراد بشر نيز مى شود . نظير آيه صوم كه خداوند مى فرمايد: ((كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ))(١٢٠) ؛
يعنى : ((روزه بر شما نوشته شده (و واجب است ) چنانكه بر آنها كه پيش ‍ از شما بودند نيز نوشته شد (و واجب بود)).
و ادامه آيه چنين است : ((فَمَنْ كانَ مَريضاً اَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ ايّامٍ اُخَرَ))(١٢١) ؛
يعنى : (( هر كس كه در ماه رمضان بيمار شود يا مسافر بود ، مدتى را كه نتوانسته روزه بگيرد ، در ايّام ديگرى بعد از ماه رمضان آنها را قضا كند)).
و مانند اين آيه شريفه است : ((حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ))(١٢٢) ؛ يعنى : ((كه خداوند خوردن مردار وخون وگوشت خوك وغيره را بر همه كس حرام نموده است )).
و ساير آيات احكام شرعى كه ميان پيغمبر و هر فرد مكلّفى از افراد بشر مشترك است ، بدون اينكه ميان پيغمبر و آنها فرقى باشد. ولى اين فرق را دارد كه در اين آيات ، خطاب متوجّه پيغمبر است تا نخست او عمل كند و بعد به ديگران ابلاغ نمايد. از اين نظر، پيغمبر از نظر التزام به حكم شرع ، مقدّم بر ديگران مى باشد.
و ديگر از آياتى كه به طور عام شامل پيغمبر نيز مى شود اين آيه شريفه است كه مى فرمايد: ((وَاُولُوا الاْ رْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ))(١٢٣) ، يعنى : ((در كتاب خدا خويشاوندان ، بعضى نسبت به بعض ديگر سزاوارترند)).
خداوند در اين آيه حقّ ارث را (قبل از همه ، براى نزديكترين خويشان متوفّا قرار داده است . ارث بردن قبل از اعلام آن توسط پيك وحى به پيغمبر، جزء حقوق ولايت در دين بود، امّا بعد كه خداوند، اسلام و مسلمانان را بزرگ داشت ، با آيه شريفه فوق ، حكم كسانى را كه قبلاً در ارث حقّى داشتند نسخ كرد و حقّ ارث را منحصر به خويشان نزديك متوفّا دانست .البته با رعايت مراتب قرابت آنها نسبت به موروث ؛ اعم از اينكه موروث ، پيغمبر يا ديگرى باشد. و خواه وارث ، از فاميل موروث باشد يا از فرائض يا غير اينان به ملاحظه ظاهر آيه شريفه (١٢٤) .
و از جمله اين آيه است كه خداوند از داستان زكرياى پيغمبر نقل مى كند كه : ((اِذْ نادى رَبَّهُ نِداءً خَفيّاً قالَ رَبِّ اِنّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّى ... وَ اِنّى خِفْتُ الْمَوالِىَ مِنْ وَرائى وَ كانَتِ امْرَاءَتى عاقِراً فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَليّاً يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضيّاً))(١٢٥) ،
يعنى : ((زكريّا خدايش را پنهانى خواند و گفت : پروردگارا ! استخوانم سست شده ... من بعد از خود از وارثانم بيم دارم و زنم نازاست . به من فرزندى موهبت كن كه از من و خاندان يعقوب ، ارث ببرد و خدايا او را پسنديده گردان )).
حضرت زهرا - عليها السّلام - و امامان از فرزندان او به اين آيه استدلال كرده اند كه پيغمبران اموال را به ارث مى برند، و ارثى كه در اين آيه ذكر شده است ((مال )) است نه علم و نبوّت .
دوستان خاندان پيامبر؛ يعنى عموم بزرگان علماى شيعه نيز در اين خصوص از حضرت زهرا - عليها السّلام - دخت والاگهر پيامبر وامامان از فرزندان آن حضرت پيروى نموده و گفته اند: لفظ ((ارث )) در لغت و شريعت اطلاق نمى شود مگر بر آنچه از موروث به وارث منتقل مى گردد؛ مانند اموال و دارايى ، و در غير مال ، جز به طريق مجاز و توسع ، استعمال نمى شود. و بدون دليل هم نمى توان از حقيقت به مجاز عدول كرد.
و اينكه حضرت زكريّا در دعايش مى گويد: ((وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضيّاً))؛ يعنى : ((خدايا! اين پسر را كه به من مى دهى تا از من ارث ببرد، نزد خود پسنديده گردان تا امر تو را امتثال كند)).
اگر ما ارث را بر نبوت حمل كنيم ، اين معنا ديگر لغو و بيهوده خواهد بود، چون هيچكس نمى گويد: خدايا! پيغمبرى براى ما بفرست و او را عاقل و از نظر اخلاق پسنديده گردان ؛ زيرا اگر پيغمبر بود، قهراً پسنديده است . و نكته مهمتر از پسنديده بودن نيز، در معناى نبوت است .
مؤ يّد آنچه گفتيم اين است كه زكريّا - عليه السّلام - تصريح مى كند كه بعد از خود، از عموزادگانش بيم دارد: ((وَ اِنّى خِفْتُ الْمَوالى مِنْ وَرائى )) و اينكه وارثى از خدا طلب مى كند اين بخاطر بيمى است كه دارد. خوف وى نيز مسلماً بخاطر مال است نه علم و نبوّت ؛ زيرا زكريّا - عليه السّلام - داناتر از اين بود كه بترسد خدا كسى را كه شايسته نبوّت نيست به پيغمبرى مبعوث گرداند، و علم و حكمت او را به كسى كه شايستگى آن را ندارد، واگذار نمايد.
بعلاوه او مى دانست كه علت بعثت وى ، اشاعه علم و انتشار آن در ميان مردم است . از اين رو چگونه از موضوعى كه منظور از بعثت وى بوده است بيم دارد؟ اگر گفته شود اين معنا به زيان شما (شيعه ) در ارث گذاشتن به مال بازگشت مى كند؛زيرا در اين صورت ، نسبت بخل به پيغمبر داده مى شود؟
در پاسخ مى گوييم : ما به خدا پناه مى بريم كه اين دو موضوع ، يكسان باشند؛ چون مال را ممكن است مؤ من و كافر و خوب و بد، به دست آورند و مانع از آن نيست كه حضرت زكريّا - عليه السّلام - از عموزادگانش هراس داشته باشد كه اگر اهل فساد باشند، مال او را تصاحب كنند و در مصارف بيهوده صرف نمايند، بلكه اين هراس در نهايت حكمت است ؛ زيرا تقويت اهل فساد و كمك نمودن به ايشان در اعمال ناپسندشان ، محظور دينى و عقلى دارد. پس اگر كسى بيم از اين معنا را بخل بداند، منصف نخواهد بود.
و از اينكه حضرت زكريّا - عليه السّلام - مى گويد: ((بعد از خود از وارثانم بيم دارم )) استفاده مى شود كه بيم وى از اخلاق و اعمال وارثان بوده است . و منظور اين است كه مى ترسم وارثان من بعد از من ، ارث مرا در معاصى تو صرف نمايند، پس خدايا! پسرى پسنديده به من روزى كن تا ارث مرا در آنچه موجب خشنودى تو مى باشد، صرف كند.
خلاصه ، چاره اى جز اين نيست كه در اين آيه ارث را حمل بر ارث به مالى كنيم نه نبوّت و امثال آن ، تا لفظ ((يرثنى )) به معناى حقيقى - كه از آن به اذهان تبادر مى كند - حمل شود؛ زيرا در اينجا قرينه اى براى حمل آن به نبوّت ونظير آن نيست ؛ بلكه به قدر كافى در خود آيه شريفه براى اراده معناى حقيقى ، قرائنى وجود دارد.
اين رأ ى عترت طاهره پيامبر، در آيه شريفه است ، عترتى كه هموزن قرآن هستند و هيچگاه از يكديگر جدا نمى شوند.
عموم مسلمين از ماجرايى كه ميان دختر پيامبر حضرت زهرا - سلام اللّه عليها - و ابوبكر اتفاق افتاد، اطلاع دارند كه فاطمه - عليها السّلام - از ابوبكر ارث پدرش پيغمبر را طلب نمود و ابوبكر گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرموده است : ((لانُورث ماتركناهُ صدقة ))؛ يعنى : ما ارث نمى گذاريم و آنچه از ما مى ماند صدقه است و به ساير افراد مسلمين مى رسد)).
اين حديث را فاطمه زهرا - عليها السّلام - و امامان دودمان وى مردود دانسته اند. حديث با همين الفاظ در صحيح بخارى (باب غزوه خيبر) نقل شده است . اين حديث نمى تواند جواب حضرت زهرا - عليها السّلام - باشد، مگر اينكه لفظ ((صدقه )) را مرفوع و خبر ((ما))ى موصوله در ((ماتركنا)) بدانند. دليلى هم براى اثبات اين معنا نيست ؛ زيرا ممكن است ((ما)) به عنوان مفعول ((تركنا)) در محل نصب و ((صدقه )) حال ((ما)) باشد. در اين صورت معناى حديث اين است : ((صدقاتى كه از ما باقى مى ماند، وارث ما حقّى در آن ندارد)).
عايشه مى گويد: ((ابوبكر چيزى از ميراث پيغمبر را به فاطمه نداد، و هر چه از پيغمبر باقى ماند، همه را وارد بيت المال ساخت . فاطمه نيز از ابوبكر رنجش پيدا كرد و تا زنده بود با وى سخن نگفت . شش ماه بعد از پيغمبر زنده بود وچون وفات يافت ، همسرش على - عليه السّلام - به وصيّت او، شبانه او را دفن كرد. ابو بكر را خبر نكردند و على خود بر وى نماز گزارد...)).
موضوع دفن حضرت فاطمه - عليهاالسّلام - در شب ،طبق وصيّت خود آن حضرت را، شارحان صحيح بخارى ، و قسطلانى در ((ارشاد)) و انصارى در ((تحفه )) نقل كرده اند(١٢٦) .
بى خبر گذاشتن ابوبكر و نماز گزاردن على - عليه السّلام - بر جنازه بانوى بانوان جهان را، اصحاب صحاح ششگانه با اسناد خود از عايشه روايت كرده اند(١٢٧) .
آرى ، فاطمه - عليها السّلام - از رفتار ابوبكر سخت برآشفت و همچنان خشمگين ماند. پس روسرى به سر افكند و چادر پوشيد و با تنى چند از خدمه خود و زنان بنى هاشم - كه پيرامونش را گرفته بودند - در حالى كه همچون پيغمبر راه مى رفت ، براى اعتراض بر ابوبكر وارد شد.
ابوبكر در آن حال ، ميان انبوه مهاجران ، انصار و ديگران قرار داشت . پرده اى ميان مردم و فاطمه آويختند. فاطمه - عليها السّلام - در پشت پرده (در مسجد پيامبر) چنان ناله جانكاهى از دل برآورد كه حضّار گريه سر دادند و مجلس سخت تكان خورد. سپس حضرت فاطمه - عليها السّلام - آرام گرفت تا سر و صداى ايشان فرو نشيند، آنگاه زبان به سخن گفتن گشود و خطابه اى ايراد نمود كه گويى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - سخن مى گويد.
از سخنان حضرت زهرا - عليها السّلام -، مردم چنان منقلب شدند و به هيجان آمدند كه اگر سياست كوبنده آن روز نبود، همه چيز تمام مى شد و سرنوشت ابوبكر و اطرافيان وى معلوم مى گرديد، ولى چون سياست روى هيچ پايه اى بند نيست ، سرانجام بر آن هيجان غالب آمد.
كسانى كه از خطبه زهرا - عليها السّلام - دختر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آگاهى دارند مى دانند كه چگونه حكومت را محكوم كرد و براى اثبات ارث و حق خود، به آيات محكمات قرآنى استدلال نمود و هر گونه بهانه اى را از دست آنها گرفت .
فرزندان على و فاطمه - عليهما السّلام - اين خطابه را در همان روزها براى فرزندان خود بازگو كردند و طبقه بعدى براى بعد از خود تا اينكه نسل به نسل به ما رسيده است .
ما فاطميان نيز آن را از پدران خود نقل مى كنيم ، و ايشان از پدرانشان وهكذا تا به زمان ائمّه از اولاد على و فاطمه - عليهما السّلام - منتهى گردد.
اكنون نيز شما خوانندگان مى توانيد آن را در احتجاج طبرسى و بحارالانوار علاّمه مجلسى ببينيد. در ميان بزرگان قدماى اهل تسنّن نيز ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب السقيفه و ((فدك )) به طرق و اسانيدى كه بعضى از آن به ((زينب )) بانوى عاليقدر و دختر والا گهر على و فاطمه - عليهما السّلام - و برخى ديگر به امام محمد باقر، و بعضى به عبداللّه بن حسن بن حسن - عليهم السّلام - مى رسد كه همگى آن را به خود فاطمه زهرا - عليها السّلام - مى رسانند روايت كرده اند.
چنانچه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى ، جلد چهارم ، نيز آمده است .
ونيز ابوعبداللّه محمدبن عمران مرزبانى (١٢٨) با سلسله سند، آن را از عروة بن زبير و او از عايشه نقل مى كند كه آن خطابه را از فاطمه - عليها السّلام - شنيده است (١٢٩) .
همچنين مرزبانى با سند ديگر از زيدبن على بن حسين بن على بن ابيطالب - عليهم السّلام - از پدرش زين العابدين و او از پدرش امام حسين ، از مادرش فاطمه - عليها السّلام - روايت مى كند(١٣٠) . در آنجا از زيدبن على نقل مى كند كه گفت : پيرمردان دودمان ابوطالب را ديدم كه اين خطابه را از پدران خود روايت مى كردند و به فرزندان خود مى آموختند.
بارى ، در آن روز فاطمه زهرا - عليها السّلام - خطاب به ابوبكر، براى اثبات اين كه از پدرش پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - ارث مى برد، آيات قرآنى محكمى اقامه كرد. و آنها ادلّه اى بودند كه قابل ردّ و انكار نبودند، از جمله فرمود:
((آيا از روى عمد كتاب خدا را ترك گفتيد وآن را پشت سر نهاديد؟ قرآنى كه مى گويد: ((وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُد(١٣١) ؛ يعنى : سليمان از داوود ارث برد)).
و در داستان زكريّا از زبان وى مى گويد : (( خدايا ! پسرى به من موهبت كن كه از من و آل يعقوب ، ارث برده و او را پسنديده گردان ))(١٣٢) .
و مى گويد: ((خويشان ، بعضى نسبت به بعض ديگر در كتاب خداوند سزاوارترند))(١٣٣) .
و مى گويد: ((خداوند درباره فرزندانتان به شما توصيه مى كند كه - به هنگام ارث بردن - به پسر دو برابر بهره دختر بدهيد))(١٣٤) .
و مى گويد: ((و چون مرگ يكى از شما سر رسد، كار نيكى انجام دهيد و آن دادن مالى است كه از شما مى ماند. و بايد آن را به مقتضاى عدالت - كه شايسته پرهيزگاران است - به پدر و مادر و خويشان بدهيد))(١٣٥) .
سپس فاطمه زهرا - عليها السّلام - فرمود: ((آيا خداوند شما را به آيه اى اختصاص داده كه پدر مرا از آن خارج نموده است ؟ يا مى پنداريد كه شما به عام و خاص قرآن ، از پدر من و پسر عمّم داناتريد؟! آيا مى گوييد: ما پيروان دو دين هستيم و از هم ارث نمى بريم ؟!...))
اى خواننده ! ببين چگونه دختر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - قبل از هر چيز، براى ارث گذاشتن پيغمبران به آيات حضرت داوود و زكريّا - كه صريح در ارث گذاشتن ايشان براى فرزاندانشان است - استدلال مى كند.
به جان خودم سوگند! كه فاطمه زهرا - عليها السّلام - به مفاد قرآن داناتر از آنهايى بود كه بعد از نزول آن آمدند. در اين آيات ، وارث را به كتاب و نبوّت نه اموال ، تأ ويل كردند، و بدون قرينه ، لفظ را از معناى حقيقى آن - كه به مجرّد اطلاق ، به ذهن متبادر مى گردد - منصرف ساخته و مجاز را بر حقيقت مقدّم داشتند!!
اگر اين تكلّف ، درست بود، آن روز ابوبكر و ديگران كه در اجتماع مهاجر و انصار و غيره حضور داشتند، با دختر پيغمبر به معارضه برمى خاستند، ولى آنها نتوانستند به استدلال دختر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اعتراض كنند و ايرادى بگيرند.
از جمله موضوعاتى كه ميان آن حضرت و قوم ، مطرح شد اين بود كه فاطمه - عليها السّلام - پرسيد: اى ابوبكر! اگر تو امروز بميرى ، ارث تو را كه مى برد؟ ابوبكر گفت : فرزندان من و خانواده ام .
فرمود: پس چرا تو، وارث پيغمبر شده اى و فرزندان و خاندان آن حضرت نبايد از وى ارث ببرند؟!
ابوبكر گفت : اى دخترِ پيامبر! اين كار از من سر نزده است !
فرمود: چرا، كار تو بوده است ؛ تو فدك را كه ملك طلق پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود و آنچه را خدا در قرآن به ما بخشيده است ، از ما گرفتى .
اين حديث را ابن ابى الحديد به نقل از ابوبكر جوهرى ، به اسناد خود از غلام امّ هانى (خواهر اميرالمؤ منين ) آورده است (١٣٦) .
و نيز ابن ابى الحديد(١٣٧) از ابوبكر جوهرى به اسناد خود از ابو سلمه نقل مى كند كه وقتى فاطمه - عليها السّلام - ارث خود را از ابوبكر مطالبه كرد، ابوبكر گفت :
من از پيغمبر شنيدم كه فرمود: ((پيغمبر ارث نمى گذارد))! من همان كارى را مى كنم كه پيغمبر مى كرد و آن را در همان راهى صرف مى كنم كه پيغمبر صرف مى كرد.
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: اى ابوبكر! آيا دختران تو ارث تو را مى برند، ولى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، ارثى براى دخترانش ‍ نمى گذارد؟
ابوبكر گفت : آرى ، چنين است !!!
احمدبن حنبل ، با سلسله سند، مانند اين حديث را از ابوسلمه روايت كرده است (١٣٨) .
ونيز ابوبكر جوهرى در كتاب السقيفه و فدك ، به اسناد خود از امّ هانى ، دختر ابوطالب روايت نموده است كه فاطمه - عليها السّلام - به ابوبكر گفت : ((وقتى تو مُردى چه كسى از تو ارث مى بَرَد؟ گفت : فرزندان و خانواده ام . فرمود: پس چرا ما از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ارث نبريم ، و تو بِبَرى ؟
ابو بكر گفت : اى دختر پيغمبر ! پدرت ارثى باقى نگذاشته است ! فرمود: چرا، ارث وى سهم خداست كه آن را براى ما مقرر فرموده و در دستِ ما بوده است ، و تو آن را تصاحب كردى .
ابو بكر گفت : من از پيغمبر شنيدم كه فرمود: آنچه در دستِ ماست طعمه اى است كه خداوند به ما روزى كرده است و هرگاه من مُردم به مسلمانان مى رسد.
احمد حنبل از امّ سلمه روايت كرده است كه فاطمه زهرا به ابوبكر گفت : دختران تو از تو ارث مى برند، ولى پيغمبر ارثى براى دخترانش باقى نمى گذارد.
ابوبكر گفت : آرى !!
جوهرى اين حديث را از ابوطفيل هم نقل كرده است . روايات مربوط به اين مورد، متواتر است . بويژه از طريق عترت طاهره .
و نيز جوهرى در دو كتاب ياد شده (السقيفه و فدك ) روايت مى كند كه ابوبكر در پاسخ خطابه فاطمه - عليها السّلام - گفت : اى دختر پيغمبر! به خدا قسم ! من پدرت پيغمبر را در ميان خلقِ خدا از همه كس بيشتر دوست دارم . و در روز مرگ پدرت ، از خدا مى خواستم كه آسمان بر زمين فرو ريزد.
به خدا قسم ! نزد من ، اگر عايشه تهيدست باشد بهتر از اين است كه تو تهيدست و فقير باشى ! آيا تو مرا چنان مى بينى كه حقّ نژاد سرخ و سفيد را به آنها بپردازم ، ولى حقّ تو؛ دخت پيامبر را پايمال كنم ؟!!
اين اموال ، مال پيغمبر نبوده است ، بلكه جزء اموال مسلمين بشمار مى رود كه مردم براى پيغمبر مى آوردند و حضرت در راه خدا صرف مى كرد. وقتى پيغمبر وفات يافت ، من نيز مانند آن حضرت آن را گرفته و صرف مى كنم .
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: به خدا قسم ! ديگر سخنى با تو نخواهم گفت .
ابوبكر گفت : به خدا قسم ! من هم تو را رها نمى كنم .
فرمود: به خدا قسم ! من تو را نفرين مى كنم .
ابوبكر گفت : به خدا قسم ! من براى تو دعا مى كنم !
هنگامى كه وفات زهرا - عليها السّلام - فرا رسيد، وصيّت كرد كه ابوبكر در نماز بر وى ، شركت نجويد...(١٣٩) .
از مجموع اين نقلها ومذكرات ، خواننده به خوبى پى مى برد كه ابوبكر نتوانست استدلال فاطمه - عليها السّلام - را به دو آيه مربوط به حضرت داوود و زكريّا، در ارث گذاردن براى فرزندان خود، ردّ كند، بلكه تنها به ادّعاى اينكه اموال باقى مانده از پيغمبر به آن حضرت تعلّق نداشته تمسّك جست . حضرت فاطمه - عليها السّلام - هم از او نپذيرفت ، چون او از كار پدرش بهتر اطلاع داشت ((وَلاحَولَ ولاقوّة الاّ باللّه العلىّ العظيم )).
آرى ، دختر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، نخست براى اثبات حق خود، استدلال به صريح آيات قرآن نمود، سپس ثابت كرد كه به استناد معناى عام آيات ارث و آيه وصيّت ، وى بايد از پدرش ارث ببرد. و صريحاً به آنها فهماند كه اين عمومات ، نه از كتاب (قرآن ) و نه از سنّت ، تخصيص ‍ نخورده است .
حضرت فاطمه - عليها السّلام - در اين خصوص ، هنگامى انكار شديد خويش را آشكار ساخت كه فرمود؛ آيا خداوند در مورد ارث ، شما را به آيه اى از قرآن اختصاص داده كه پيغمبر را از آن خارج ساخته است ؟ و با اين استفهام انكارى ، وجود هر گونه مخصص را در برابر عمومات قرآن نفى كرد.
آنگاه فرمود؛ آيا شما به عام و خاص قرآن از پدرم و پسر عمّم داناتر هستيد؟! و با اين استفهام توبيخى ، وجود مخصص را در ((سنّت )) و گفتار پيامبر نيز منكر شد، بلكه وجود مخصص را به طور مطلق منفى دانست ؛ زيرا اگر مخصص وجود داشت ، پيغمبر و جانشين آن حضرت ، براى حضرت فاطمه - عليها السّلام - بيان مى كردند. و محال بود كه در واقع چنين چيزى وجود داشته باشد و پيغمبر و على - عليهما السّلام - از آن آگاه نباشند.
همچنين محال بود كه در بيان آن براى حضرت فاطمه - عليها السّلام - اهمال ورزند؛ چون در اين صورت ، تفريط در ابلاغ و كوتاهى در انذار و بيم دادن ، كتمان حق ، اغراء به جهل و طلب باطل ، مغرور نمودن فاطمه - عليها السّلام - و سستى در حفظ آن ، حضرت از مجادله ، جبهه بندى ، كينه ورزى و دشمنى بدون جهت ، لازم مى آمد. وهمه اين امور، نيز از پيغمبران و جانشينان معصوم آنها، محال است .
بارى ، توجه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به پاره تنش و دخترش زهرا - عليها السّلام - و محبّتى كه به وى داشت ، بالاتر از توجه پدران مهربان و محبت ايشان به فرزندان پسنديده شان بود. نبىّ اكرم اين علاقه سرشار را با فدا كردن جان خويش ، به وى اظهار مى داشت (١٤٠) .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با تمام مساعى خود، در پرورش ، آموزش و بزرگداشت دخترش ، كوشا بود، تا اينكه او را به عالى ترين مدارج كمال رسانيد و يادگار پيامبر در خداشناسى و آشنايى با احكام الهى ، بهره وافرى از آن حضرت گرفت . با اين وصف ، آيا امكان دارد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، موضوعى را كه بازگشت به تكليف شرعى او مى كرد از وى پنهان كند؟.
نه به خدا! چگونه ممكن بود پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دخترش را - به واسطه كتمان امر - در معرض تمام مصائبى قرار دهد كه پس از او در راه مطالبه ارثش به وى رسيد، بلكه امّت را دچار فتنه اى كند كه به واسطه منع ارث آن حضرت ، پديد آمد.
چگونه ممكن بود همسر آن حضرت - كه دوست فدايى پيغمبر و برادر خوانده او بود - با همه دانش ، حكمت ، سابقه در اسلام ، دامادى پيامبر، خويشى با آن حضرت ، بزرگوارى ، منزلت ، خصيصه ذاتى ولايت ، وصايت و خصوصيت ، حديث (لانورث ) را ناديده بگيرد؟
چگونه ممكن بود خود پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اين معنا را از على - عليه السّلام - - كه حافظ سِرّ و مدافع وى ، باب مدينه علم و حكمت او، دادرس ترين امّت وباب حطّه وكشتى نجات مسلمانان وباعث امان آنها از پراكندگى بود - مكتوم بدارد؟
چگونه ممكن بود عبّاس بن عبدالمطّلب - كه برادر پدر پيغمبر و بازمانده خاندان آن حضرت بود - اين حديث را نشنيده باشد؟ و چرا بايد عموم بنى هاشم - كه آن حضرت از ميان ايشان برخاسته است - اين حديث را از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نشنيده باشند و بعد از وى ، به آن مصيبت مبتلا گردند؟
چرا بايد زنان پيغمبر - كه مادران مؤ منين بودند - هيچكدام از اين حديث خبر نداشته باشند تا جايى كه نزد عثمان بفرستند و از وى بخواهند ارثى را كه آنها از پيغمبر مى برند از ايشان منع نكند؟!
چطور ممكن است پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اين حكم را براى افرادى كه از وى ارث نمى برند، بيان كند، ولى از آنها پنهان بدارد؟ اين روشِ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نبود كه از بيان احكام الهى خوددارى كند. بعلاوه بر خلاف آيه شريفه ((وَاَنْذِرْ عَشيرتَكَ الا قْرَبين ))(١٤١) است . و با توجه ويژه اى كه آن حضرت نسبت به پيروانش داشت ، وفق نمى دهد.
در ميان سخنان دختر پاك سرشت پيامبر ، جمله اى هست كه عموم شنوندگان را تحت تأ ثير قرار داد و مات و مبهوت كرد و آن هم جمله اى بود كه فرمود: ((... يا مى گوييد كه : پيروان دو دين از هم ارث نمى برند؟)).
منظور آن حضرت اين بود كه به آنها بفهماند، عمومات تشريع ارث با آنچه آنها مى پنداشتند تخصيص بردار نيست ، بلكه تنها با گفته پيغمبر كه فرمود: ((پيروان دو دين از هم ارث نمى برند)) تخصيص مى يابد. و با اين فرض ، آيا شما گردانندگان حكومت - كه مرا از ارث پدرم منع كرديد - عقيده داريد من كه دختر او هستم ، مسلمان نيستم ؟ و بر اين عقيده - اگر ثابت كرديد كه من از دين اسلام بيرون رفته ام - دليل شرعى براى كار خود داريد؟ ((فَانّا للّه وانّا اليه راجعون ))!

٨ - فدك ، مِلك دختر پيغمبر غصب شد
هنگامى كه خداوند متعال قلعه هاى خيبر را براى خاتم پيامبران ، گشود، در قلوب اهالى فدك (١٤٢) رعبى پديد آورد، ناچار فرمان پيامبر اكرم را گردن نهادند و نصف اراضى خود را به آن حضرت بخشيدند و صلح كردند(١٤٣) پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز از آنها پذيرفت . بدينگونه نصف اراضى فدك ، ملك خالص پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - گرديد؛ زيرا مسلمانان آن را با لشكركشى تصرّف نكردند. واين مطلبى است كه عموم مسلمين - بدون هيچگونه اختلاف - قبول دارند.
وقتى آيه ((وَ آتِ ذَاالْقُرْبى حَقَّهُ))(١٤٤) نازل شد، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فدك را به فاطمه زهرا - عليهاالسّلام - بخشيد . و همچنان در دست آن حضرت بود تا اينكه ابوبكر آن را از وى گرفت .
اين همان حقّى بودكه حضرت زهرا - عليهاالسّلام - بعد از پدرش ‍ رسول خدا ادّعاى آن را نمود و به اجماع تمام امّت ، خليفه و مسلمين را بخاطر آن به محاكمه كشيد. اينك نقل آنچه راجع به اين محاكمه آمده است :
فخر رازى در تفسير خود(١٤٥) مى نويسد: ((هنگامى كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - رحلت كرد، فاطمه - عليها السّلام - مدعى بود كه پدرش ((فدك )) را به او بخشيده است . ابوبكر به وى گفت : تو از لحاظ احتياج از همه كس نزد من عزيزتر واز نظر بى نيازى ، از همه محبوبترى ، با اين وصف ، چون يقين به درستى سخن تو ندارم (١٤٦) نمى توانم آن را به تو بدهم !!
سپس فخر رازى مى گويد: امّ ايمن و غلام پيغمبر(١٤٧) ، دعوى فاطمه را گواهى كردند. ولى ابوبكر از فاطمه خواست تا شاهدى اقامه كند كه قبول شهادت او در شرع جايز باشد و چنين شاهدى هم نبود.
امامان اهل بيت و شيعيان ، هيچكدام ترديد نداشتند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ، ملك خالصه ((فدك )) را به دخترش فاطمه - عليها السّلام - بخشيد و همچنان در تصرف آن حضرت بود، تا اينكه از وى گرفتند.
كافى است كه خواننده ، گفتار اميرالمؤ منين - عليه السّلام - را كه به استاندار خود در بصره ((عثمان بن حنيف )) نوشته است ، به نظر آورد كه مى فرمايد: ((آرى ، از مجموع مال دنيا فدك در دست ما بود. آن هم مورد طمع قومى و خشم قوم ديگرى واقع شد، و چه نيكو حاكمى است خداوند...))(١٤٨) تا آخر سخن آن حضرت كه در نهج البلاغه است .
به همين مضمون نيز روايت متواترى از امامان عترت طاهره رسيده است . محدّثان بزرگ با اسناد خود از ابو سعيد خدرى روايت كرده اند كه چون آيه ((وَ آتِ ذَاالْقُرْبى حَقَّهُ))(١٤٩) نازل شد، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فدك را به فاطمه - عليها السّلام - بخشيد.
امين الدين طبرسى نيز در مجمع البيان ، ذيل همين آيه در سوره حجرات آورده است ؛ در آنجا خواهيد يافت كه مأ مون ، خليفه عبّاسى به استناد همين حديث ، ((فدك )) را به اولاد فاطمه - عليها السّلام - مسترد داشت .
ابن حجر هيثمى مى نويسد: ادعاى فاطمه - عليها السّلام - به اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فدك را به او بخشيد، مقرون به دو شاهد بود كه : على و امّ ايمن بودند، لذا نصاب شهود تكميل نشد...(١٥٠) .
اين درست همان است كه در اين موضوع از ابن تيميه ، ابن قيّم و غير اينان از بزرگان اهل تسنّن نقل شده است .

مؤ لّف :
خداوند از تقصير ما و اينان بگذرد. و باشد كه از تقصير ابوبكر صديق ! نيز بگذرد. و فاطمه زهرا، پدر، شوهر و اولاد او را از وى راضى كند. كاش ! ابوبكر روش شايسته اى پيش مى گرفت ويادگار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را كه عزادار بود در معرض آزار و ناراحتى قرار نمى داد. گاهى بخاطر گرفتن ارثش و زمانى بخاطر استرداد مِلكش ((فدك )) و بار ديگر در مواردى ديگر كه همگى باعث رنجش و اندوه آن حضرت گرديد.
كاش ! ابوبكر نمى گذاشت كه دختر پيغمبر با حالت يأ س از وى روى بگرداند و با آن وضع اسفناك رحلت كند و وصيّت نمايد كه ابوبكر و عمر را در نماز، تشييع و دفن وى ، خبر نكنند!
سبحان اللّه ! بردبارى و شكيبايى را كه از ابوبكر نقل مى كنند، در آن موقع چه شده بود، و دورانديشى او كجا رفته بود. و احتياطى كه نسبت به حفظ قدرت مسلمين داشت به كجا رفت ؟!
كاش ! او به هر وسيله اى كه مى توانست ، جلو ناراحتى دختر پيامبر را مى گرفت . اگر چنين مى كرد، سرانجامى بهتر داشت و موجب پشيمانى وى نمى شد و از سرزنش بعدى بر كنار مى ماند. و براى حفظ قدرت امّت اسلام و صلاح كار خود وى نيز انسب بود. او قادر بود كه نگذارد امانت پيغمبر و تنها يادگار آن حضرت ، رنجيده خاطر شود. ومى توانست كه نگذارد آن حضرت در حالى كه چادرش به زمين كشيده مى شد، از وى روى بگرداند.
چه مى شد اگر ابوبكر وقتى جاى پيامبر را اشغال كرد، بدون محاكمه ((فدك )) را به حضرت زهرا تسليم مى كرد؟! زيرا زمامدار مسلمين با ولايت عامه اى كه دارد مى تواند اين كار را انجام دهد. ((فدك )) در قبال اين مصلحت و دفع اين مفسدت ، چه ارزشى داشت ؟
اين مطلبى است كه بسيارى از متقدمين و متأ خّرين دوستان ابوبكر، براى وى آرزو كرده اند.
اينك سخنى از استاد معاصر؛ محمود ابو ريّه مصرى در آنجا كه مى گويد: موضوع ديگرى باقى ماند كه بايد در آن باره سخنى صريح بگوييم . و آن موضوع ، برخورد ابوبكر با دختر پيغمبر و عملى است كه وى در مورد تقاضاى فاطمه نسبت به ارث پدرش ، مرتكب شد.
اگر ما بپذيريم كه اخبار آحاد ظنّى ، مى تواند ظاهر قطعى كتاب را تخصيص دهد، و ثابت شود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرموده است : ((ما پيمبران ارث نمى گذاريم )) و معناى عام اين حديث هم تخصيص بردار نباشد، باز ابوبكر مى توانست قسمتى از ماترك پيامبر؛ مانند فدك را به فاطمه - رضى اللّه عنها - عطا نمايد. اين حقّ خليفه بود و هيچكس نمى توانست به وى اعتراض كند؛ زيرا براى خليفه مسلمين جايز است كه به هر كس هر چه خواست ببخشد.
چنانكه او(ابوبكر)قسمتى از ماترك پيامبر را به زبيربن عوام (١٥١) ومحمدبن مسلمه و ديگران بخشيد(١٥٢) ! افزون بر اين ، همين ((فدك )) - كه ابوبكر آن را از دختر پيامبر گرفت - ديرى نپاييد كه عثمان خليفه سوم آن را به مروان حكم تيول داد(١٥٣) .
ابن ابى الحديد از يكى از علماى پيشين اهل تسنّن ، سخنى نقل كرده است كه مضمون آن نكوهش خليفه اوّل و دوّم و تعجّب از رفتار ايشان با دختر پيامبر بعد از پدر بزرگوارش است . در پايان آن سخن دانشمند مزبور گفته است : ((جا داشت كه گذشته از جنبه دينى ، مقام خلافت آنها، مانع رفتارى مى شد كه نسبت به دختر پيغمبر معمول داشتند. ابن ابى الحديد متعاقب اين سخن مى گويد(١٥٤) : اين سخنى است كه پاسخ ندارد!.

مؤ لّف :
ما كارى به كرم و مقتضيات خلافت آنها نداريم . مسئله را از حيث مقتضيات محاكمه در نظر گرفته و مى گوييم : موازين شرعى - كه ثابت مى كند دختر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در دعوى خود نسبت به ((فدك )) حاكم بود - كامل و متعدد است ، چنانكه بر خردمندان منصف ، پوشيده نيست .
كافى بود كه خليفه ، حاكم آن روز مى دانست كه اين مدعى - از لحاظ قداست - در مقامى قرار دارد كه با مريم دختر عمران برابرى مى كرد، بلكه از او هم برتر بود. و مى دانست كه او و مريم ، خديجه و آسيه (همسر فرعون ) بهترين زنان بهشت هستند. و اينكه او و سه زن ديگر، بهترين زنان جهان مى باشند. و مى دانست كه او كسى است كه پيغمبر به وى فرمود: اى فاطمه ! آيا خشنود نيستى كه بانوى بانوان مؤ منين باشى ؟ يا بانوى بانوان اين امّت باشى ؟.
اين معانى ، به حكم نصوص صريح در روايات صحيح فراوان ، آمده است ؛ از جمله ابن عبدالبرّ در شرح حال ((زهراء)) در كتاب ((الاستيعاب )) و ديگران در منابع ديگر، روايت كرده اند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به عيادت فاطمه زهرا - عليها السّلام - رفت و از حال وى جويا شد فاطمه - عليها السّلام - عرض كرد: درد ناراحتم كرده است واغلب از نداشتن غذا ناراحت هستم .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: دخترك من ! از اين خشنود نيستى كه بانوى بانوان جهان هستى (١٥٥) .
فاطمه - عليها السّلام - گفت : پدر! مگر مريم دختر عمران ، بانوى بانوان جهان نبود؟
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: او بانوى بانوان عصر خود بود و تو بانوى بانوان عصر خود هستى . اين را بدان كه به خدا من تو را به كسى كه در دنيا و آخرت آقاست ، شوهر داده ام .
برترى حضرت زهرا - عليها السّلام - نسبت به مريم عذرا، نزد ائمّه اهل بيت و دوستان ايشان و ديگران ، موضوع مسلمى بوده است .
بسيارى از محقّقان اهل سنّت ، او را بر ساير زنان عالم حتّى حضرت مريم نيز برتر دانسته اند؛ مانند: سبكى ، سيوطى ، البدر، زركشى ، مقريزى ، ابن ابى داوود و مناوى كه علاّمه نبهانى در فضائل زهرا، كتاب الشرف المؤ بد، از آنها نقل مى كند.
اين همان معنايى است كه سيد احمد زينى دحلان ؛ مفتى شافعى ، صريحاً آورده و از جمعى از بزرگان عامّه نقل كرده است . آنجا كه در سيره خود راجع به ازدواج فاطمه و على - عليهما السّلام - سخن مى گويد.
موضوع بهترين زنان بهشت بودن حضرت فاطمه - عليها السّلام - (افضل نساء الجنّه ) و مريم ، خديجه و آسيه را احمد حنبل از ابن عبّاس ‍ نقل كرده است (١٥٦) . در ((الاستيعاب )) نيز از ابو داوود در شرح حال خديجه ، واز قاسم بن محمد در شرح حال حضرت زهرا آن روايت نقل شده است .
اينكه آن حضرت و سه زن ديگر، بهترين زنان جهان هستند (خير نساء الجنّه ) نيز در الاستيعاب ، شرح حال خديجه از ابوداوود به سلسله سند از انس بن مالك و نيز از عبدالوارث بن سفيان در شرح حال زهرا و خديجه آمده است .
و اينكه آن حضرت بانوى بانوان اين امت است (سيّدة نساء هذه الامّه ) در جزء چهارم صحيح بخارى ، و جزء دوم صحيح مسلم (باب فضائل فاطمه ) و صحيح ترمذى و جمع بين صحيحين حميدى ، و جمع بين صحاح ستّه و مسند احمد حنبل ، جزء ششم ، آمده است .
و ابن عبدالبرّ در الاستيعاب ، و محمد بن سعد در شرح حال آن حضرت در جلد هشتم طبقات خود و همچنين در باب : ((آنچه پيغمبر در بيمارى خود فرمود)) در جلد دوّم طبقات آورده اند.
شرح آن را عيناً از بخارى (١٥٧) نقل مى كنيم : مسروق از عايشه امّ المؤ منين نقل مى كند كه : ((ما همه زنان پيغمبر در خدمت حضرت بوديم كه فاطمه وارد شد. به خدا قسم ! راه رفتن فاطمه - عليها السّلام - هيچ فرقى با راه رفتن پيغمبر نداشت . وقتى پيغمبر او را ديد، به وى خوشآمد گفت و فرمود: دخترم ! خوش آمدى !
سپس او را در سمت راست يا چپ خود نشانيد و آهسته چيزى به او گفت كه فاطمه سخت گريست . وقتى پيغمبر اندوه او را ديد، مجدداً سر در گوش او گذاشت و چيزى به وى گفت ، اين بار فاطمه خنديد. در ميان زنان پيغمبر، من به فاطمه گفتم : پيغمبر در ميان همه ما، راز خود را با تو گفت و تو گريه مى كنى ؟!
وقتى پيغمبر برخاست و رفت ، من از فاطمه پرسيدم : پيغمبر در گوش تو چه گفت ؟
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: من سرّ پيغمبر را فاش نمى كنم . بعد از رحلت آن حضرت ، فاطمه را قسم دادم كه هر چه بوده به من خبر دهد.
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: اكنون مانعى ندارد؛ بار اوّل ، پيغمبر آهسته در گوشم گفت : جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر من عرضه مى داشت و امسال دو بار عرضه داشت . و اين به آن معناست كه بزودى مرگ من فرا مى رسد. و تو بايد در مرگ من صبر كنى . چون من بهترين كسى هستم كه از دست تو مى روم ، لذا من - چنانكه ديدى - سخت گريستم .
وقتى پيغمبر بى تابى مرا ديد ، بار دوّم در گوشم گفت : ((اى فاطمه ! نمى خواهى بانوى بانوان اهل ايمان باشى يا بهترين زنان امت اسلام باشى )).
آنچه ابن حجر در صواعق در شرح حال فاطمه - عليها السّلام - و ساير محدّثين در كتب خود نقل كرده اند اين است كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: نمى خواهى بانوى بانوان جهان باشى (امّا ترضين ان تكونى سيّدة نساء العالمين ).
به هر حال ، حديث مزبور صحيح و نصّ پيغمبر در برترى فاطمه - عليها السّلام - بر ساير زنان عالم ، صريح است .
محمدبن سعد در باب : ((ماقاله النّبى لها فى مرضه )) در جلد دوم طبقات ، به اسناد خود از امّ سلمه زوجه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نقل مى كند كه : ((وقتى حال احتضار پيغمبر رسيد، فاطمه را خواست و چيزى در گوش وى گفت كه فاطمه گريست .بار ديگر چيزى در گوش او گفت و فاطمه خنديد. تا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - زنده بود من درباره آن سؤ الى از وى نكردم .
امّا وقتى حضرت ، رحلت فرمود، پرسيدم : علت گريه و خنده آن روز چه بود؟
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: ((پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به من خبر داد كه وفات خواهد يافت ، سپس به من خبر داد كه من بانوى بانوان بهشت خواهم بود)).
ابن حجر عسقلانى در الاصابه ، اين حديث را از امّ سلمه نقل كرده است .
مسلمانان نيز به خوبى مى دانند كه خداوند، دختر پيغمبر را از ميان همه زنان امت اسلام برگزيده است . همانطور كه دو پسرش حسن و حسين - عليهما السّلام - را از ميان پسران امّت و شوهرش را از بين جوانهاى مسلمين برگزيد. و همينها بودند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را براى مباهله با نصارى نجران پس از وحى خداوند برگزيد:
((فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا و اَبْنائَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِسائَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ))(١٥٨) .
به طورى كه فخر رازى در تفسير آيه آورده است : بعد از نزول اين آيه (كه خداوند دستور داده است بهترين پسران و زنان و كسى را كه به منزله جان شماست انتخاب كرده و براى مباهله و نفرين كردن با علماى نصاراى نجران آماده سازد) پيغمبر در حالى كه ردايى از موى سياه پوشيده و حسين را به بغل گرفته و دست حسن را در دست داشت ، و فاطمه در پشت سر او و على دنبال فاطمه مى آمد مقابل نصارى رسيدند و فرمود: ((اگر من آغاز به نفرين كردن نمودم بايد ايمان بياوريد)). اسقف نجران گفت : اى جماعت نصارا! من قيافه هايى مى بينم كه اگر از خداوند بخواهند كوهى را از جا بكند، آن را از جا مى كند. با اينان مباهله نكنيد كه به هلاكت مى رسيد و ديگر تا روز قيامت ، يك نفر نصرانى در روى زمين باقى نمى ماند(١٥٩) .
و نيز همه مسلمانان ، اتفاق دارند كه حضرت زهرا - عليها السّلام - از جمله كسانى است كه خداوند متعال اين آيه شريفه را درباره آنان نازل فرمود: ((انّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً(١٦٠) ؛
يعنى : ((خداوند خواسته است هر گونه پليدى را از شما اهل بيت پيغمبر، برطرف سازد و شما را پاك و پاكيزه گرداند)).
و نيز همه مى دانند كه حضرت فاطمه - عليها السّلام - از كسانى است كه خداوند دوستى آنها را بر امّت اسلام واجب نموده و آن را پاداش ‍ رسالت پيغمبر قرار داده است (١٦١) .
و از جمله كسانى است كه خداوند از بندگانش خواسته است تا مانند گواهى به يگانگى خداوند و رسالت پيغمبر، بر آنها درود بفرستند. چه خوب گفته است شافعى ! چنانكه در صواعق محرقه و غيره است كه :
((اى خاندان پيامبر، محبّت شما در قرآن محمّد از جانب خدا فرض است براى عظمت جلال شما كافى است . كه هر كس به شما درود نفرستد نماز ندارد)).
ونيز(١٦٢) - چنانكه در صواعق و غيره است - محيى الدين عربى گفته است :
((مى بينم كه دوستدارى من نسبت به خاندان پيامبر، فريضه اى است كه على رغم كسانى كه فاصله مى گيرند، مرا نزديك مى كند.
خداى رحمان پاداشى براى هدايت بندگانش با تبليغ پيغمبر نخواسته مگر دوستى اهل بيت او را))(١٦٣) .
و علاّمه نبهانى در كتاب : الشرف المؤ بد، مى گويد:
يعنى : ((اى آل طه ! اى خاندان بهترين پيامبر ! جدّ شما برگزيده خدا بود و شما برگزيدگان مسلمين هستيد.
خداوند، از روز نخست ، هر گونه پليدى را از شما اهل بيت ، برطرف ساخت . پس شما پاكيزگانيد.
جدّ شما درباره دين ، اجرى نخواست ، غير از محبّت خويشان خود و چه خوب اجرى است ))(١٦٤) .
همچنين حضرت زهرا - عليها السّلام - بهترين نيكوكار است چنانچه خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
اِنَّ الاْ بْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَاءْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتيماً و اَسيراً اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لانُريدُ مِنْكُمْ جَزاءاً وَلا شُكُوراً))(١٦٥) ؛
يعنى : ((ونيكوكاران عالم ، در بهشت از شرابى مى نوشند كه طبعش (در لطف ، رنگ و بوى ) كافور است ... و به (دوستى خدا) فقير، يتيم و اسير طعام مى دهند. (و گويند:) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى دهيم . و از شما هيچ پاداش و سپاسى را هم نمى طلبيم )).
تمام دانشمندان شيعه به پيروى از ائمّه معصومين - عليهم السّلام - اتفاق دارند كه اين آيه شريفه درباره على ، فاطمه ، حسن و حسين - عليهم السّلام - نازل شد، آنگاه كه افطار خود را در سه شب متوالى - كه نذر داشتند روزه بگيرند - به مسكين و يتيم و اسير دادند.
زمخشرى اين موضوع را در تفسير كشّاف ، ذيل همين آيه ، در سوره انسان ، به نقل از ابن عبّاس - مرسلاً - نقل كرده است . و با سلسله سند از واحدى در كتاب البسيط و ثعلبى در تفسير كبيرش و موفّق بن احمد در كتاب الفضائل ، آورده است .
گروهى از موثقان دانشمندان نيز آن را در كتب مناقب ، از امور مسلم گرفته اند. ما نيز در فصل چهارم الكلمة الغراء، در تفصيل حضرت زهرا - عليها السّلام - دختر پيامبر، در اين زمينه تعليقات و تنبيهات دانشمندان اهل بحث و تحقيق را آورده ايم (به آنجا مراجعه كنيد).
به طور خلاصه ، مقام قدسى كه حضرت زهرا - عليها السّلام - در پيشگاه خداوند، پيغمبر و مؤ منين دارد، ايجاب مى كند كه انسان اعتماد تامّ نسبت به دعوى آن حضرت و اطمينان كامل به گفته هاى او داشته باشد. به طورى كه در اثبات ادعايش نيازى به شاهد نداشته باشد؛ چون لسان آن حضرت از گفتن باطل مصون و محال بود كه سخنى بر خلاف حق بگويد.
بنابراين ، دعوى او به تنهايى كاشف از صحّت مدّعاى اوست ؛ كشفى كه بالاتر از آن نباشد. اين مطلبى است كه هر كس آن حضرت را شناخته است ؛ ترديدى در آن ندارد.
ابوبكر نيز از كسانى است كه بهتر از همه دختر پيغمبر را مى شناخت و يقين به راستى دعوى او داشت . ولى چنانكه على فارقى - از علماى بزرگ بغداد و مدرس مدرسه غربى آن شهر - حكايت مى كند، مطلب چيز ديگرى بوده است . اين مرد يكى از استادان ابن ابى الحديد معتزلى است .
روزى ابن ابى الحديد از وى پرسيد: آيا فاطمه در ادعاى ((فدك )) راستگو بود؟
على فارقى گفت : آرى .
ابن ابى الحديد پرسيد: اگر راستگو بود چرا ابوبكر ((فدك )) را به وى پس ‍ نداد؟
على فارقى تبسّمى كرد و سپس سخن لطيفى گفت كه از هر جهت جالب است ؛ او گفت : اگر آن روز ابوبكر ((فدك )) را به مجرّد ادّعاى زهرا به وى مى داد، فردا برمى گشت و ادّعاى مى كرد كه خلافت ، حقّ شوهرش على است و ابوبكر را از مسندش پايين مى كشيد! ابوبكر هم نمى توانست به هيچوجه خود را معذور بدارد ؛ زيرا او قبلاً پذيرفته بود كه دختر پيغمبر در آنچه مى گويد راستگوست و نيازى به شاهد ندارد.

مؤ لّف :
به همين علت ، ابوبكر شهادت على - عليه السّلام - درباره حق فاطمه - عليها السّلام - نسبت به ((فدك )) را جايز ندانست . و گرنه يهود خيبر، با همه لئامتى كه داشتند و با اينكه على - عليه السّلام - آنها را درهم كوبيده بود، مع الوصف او را از گواهى باطل ، بر كنار مى داشتند.
و نيز به همين جهت و نه به علت ديگر، ابوبكر خلط مبحث كرد و كسى را كه در مال خود، دست تصرف داشت ، مدّعى دانست و از وى مطالبه شاهد كرد، در صورتى كه بر او بود كه اقامه شهود كند.
اين سخن ، هيچگاه فراموش نمى شود كه وى به فاطمه زهرا - عليها السّلام - گفت : من يقين به صحّت گفته تو ندارم ! با اينكه گفته او به خودى خود، از روشن ترين موازين حكم به نفع آن حضرت بود.
اگر از همه اين شواهد، چشم پوشى كنيم و دختر پيغمبر را ((با اين امتيازات )) مانند ساير زنان با ايمان شايسته بدانيم كه در اثبات مدّعاى خود نيازمند به شاهد هستند، كافى است كه على - عليه السّلام - - كه برادرخوانده پيغمبر و نسبت به آن حضرت به منزله هارون نسبت به موسى بود - دعوى فاطمه - عليها السّلام - را گواهى كرد. و او نيز شاهد حقيقت گويى بود كه انوار يقين و راستى از شهادتش مى درخشيد. و بعد از يقين هم چيزى نيست كه حاكم شرع آن را در مرافعات ، مطالبه كند.
به همين جهت ، پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه وآله - گواهى خزيمة بن ثابت را مانند شهادت دو عادل قرار داد. خدا بهتر مى داند كه در اين خصوص على - عليه السّلام - از خزيمه و غير او، بهتر و شايسته تر بود.
اگر اين را هم ناديده بگيريم و فرض كنيم كه گواهى على - عليه السّلام - مانند گواهى يك فرد عادل از عدول مسلمين است ، چرا ابوبكر فاطمه - عليها السّلام - را به جاى شاهد دوم قسم نداد، تا اگر قسم نمى خورد، دعوى او را رد كند؟ او اين كار را نكرد، بلكه در حالى كه شهادت على و امّ ايمن را ملغى نمود، ادعاى يادگار پيغمبر را نيز ردّ كرد.
چنانكه خواننده محترم مى داند، اين كار بر هيچ قانون شرعى استوار نبود!! با اينكه على - عليه السّلام - طبق روايات بسيارى كه صاحبان صحاح و ديگران به نام ((حديث ثقلين )) نقل كرده اند، همتاى قرآن است .
آنجا كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((من در ميان شما دو چيز گرانبها مى گذارم و مادام كه چنگ به آن دو زده ايد، هرگز گمراه نمى شويد و آن ، كتاب خدا و عترت من است ))(١٦٦) و مسلّم است كه سرآمد عترت و آقاى آنها، على - عليه السّلام - است .
و نيز آن حضرت طبق فرموده پيغمبر، هميشه با قرآن است و قرآن نيز با اوست و از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر پيغمبر وارد گردد.
اين حديث را حاكم نيشابورى (١٦٧) از امّ سلمه (همسر پيغمبر) نقل كرده و گفته است : اين حديث داراى اسناد صحيح است .
ذهبى نيز آن را در تلخيص خود آورده و تصريح به صحّت آن نموده است .
و همچنين ابن حجر(١٦٨) روايت مى كند كه در بيمارى اى كه منجر به مرگ آن حضرت شد و حجره اش مملوّ از جمعيت بود، خطاب به آنها فرمود: ((اى مردم !
نزديك است كه من قبض روح شوم و از ميان شما بروم . اينك سخنى به شما مى گويم ومى خواهم آن را به خاطر بسپاريد: ((من كتاب خدا و عترت خود اهل بيتم را در ميان شما مى گذارم . سپس ‍ دست على - عليه السّلام - را گرفت و بالا برد و گفت : اين على با قرآن است و قرآن نيز با على است و از يكديگر جدا نمى شوند))(١٦٩) .
علاوه بر اين ، على - عليه السّلام - در آيه مباهله ، جان پيغمبر خوانده شده است :
و هو فى آية التباهل نفس ال‍
‍مصطفى ليس غيره ايّاها
با اين وصف ، در اين محاكمه اميرالمؤ منين - عليه السّلام - كسى است كه شهادتش به هيچ شمرده شده است ! چه مصيبت بزرگى بود كه در اسلام پديد آمد كه بايد از آن بدينگونه ياد كنيم : انّا للّه وانّا اليه راجعون !!(١٧٠) .
امّ ايمن شاهد دوّم فاطمه زهرا - عليها السّلام - كلفت پيغمبر و دايه آن حضرت ، به نام ((بركه )) دختر ثعلبه بود. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى فرمود: امّ ايمن بعد از مادرم ، مادر من بود! و هرگاه به وى نگاه مى كرد، مى فرمود: اين بازمانده خاندانم مى باشد.
و نيز آن حضرت - چنانكه در شرح حال امّ ايمن در اصابه ابن حجر آمده - خبر داد كه امّ ايمن از اهل بهشت است .
ابن حجر عسقلانى در الاصابه و ابن عبدالبرّ در الاستيعاب و ديگران ، از وى نام برده اند و او را مورد ستايش قرار داده و به امتيازات دينى ، عقلى و روش پسنديده اش ، ستوده اند.
وقتى پسرش ((ايمن )) در التزام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در جنگ خيبر شهيد شد، امّ ايمن شهادت او در پيشگاه خداوند موجب اجر و ثواب خود دانست (١٧١) .
------------------------------------------------
پاورقى ها:
١١٨- سوره نساء، آيه ٧.
١١٩- سوره نساء، آيه ١١.
١٢٠- سوره بقره ، آيه ١٨٢.
١٢١- سوره بقره ، آيه ١٨٣ و ١٨٤.
١٢٢- سوره بقره ، آيه ١٧٣.
١٢٣- سوره انفال ، آيه ٧٥.
١٢٤- اگر مراجعه كنيد به كتب صحاح اهل سنت - كه احاديث وارده در تشريع ارث را نقل كرده اند - خواهيد ديد كه تمام آنها به طور عموم ، شامل پيغمبر و غير او مى شوند. همان طور كه خود پيغمبر در حديثى كه بخارى و مسلم در كتاب الفرائض ‍ از صحيح خود نقل كرده اند، فرموده است : ((ومن ترك مالاً فأ ورثته ))، يعنى :
((هر كس ‍ كه مالى را به جاى گذارد و آن را به ارث بردى ...)).
١٢٥- سوره مريم ، آيه ٣ - ٦.
١٢٦- ر. ك : شرح صحيح بخارى ، ابن حجر، ج ٨، ص ١٥٧. و شرح كرمانى بر صحيح بخارى (در ذيل حديث فوق ).
١٢٧- صحيح بخارى ، ج ٣، ص ٣٧ (در اثناى غزوه خيبر). صحيح مسلم ، ج ٢، ص ٧٢ (باب : لانورث ماتركنا فهو صدقة ، از كتاب الجهاد والسير) مسند احمد، ج ١، ص ٦.
١٢٨- ابو عبداللّه محمدبن عمران مرزبانى خراسانى (٣٨٤ه‍) از دانشمندان نامى و استاد ادب و تاريخ است . نخستين كسى است كه علم بيان را تدوين كرد (مترجم).
١٢٩- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٤، ص ٩٣.
١٣٠- همان مدرك ، ص ٩٤.
١٣١- سوره نمل ، آيه ١٦.
١٣٢- ((فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَليّاً يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضيّاً)) (سوره مريم ، آيه ٥).
١٣٣- ((وَاُولُوا الا رْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ)) (سوره انفال ، آيه ٧٥).
١٣٤- ((يُوصيكُمُ اللّهُ فى اَوْلادِكُمْ لِلذّكْرِ مِثْلُ حَظِّ الاْ نْثَيَيْنِ)) (سوره نساء، آيه ١١).
١٣٥- ((كُتِبَ عَلَيْكُمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ اِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَالا قْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقينَ)) (سوره بقره ، آيه ١٨٠).
١٣٦- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٤، ص ٨٧.
١٣٧- همان مدرك ، ص ٨٢.
١٣٨- ر. ك : مسند احمد، ج ١، ص ١٠.
١٣٩- شرح ابن ابى الحديد، ج ٤، ص ٨٠، ٨٢ و ٨٧.
١٤٠- چنانچه يك بار، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اين خطاب را به دختر نازنينش فرمود كه : ((فداؤ ها ابوها فداؤ ها ابوها))؛ يعنى : ((پدرش به قربانش ، پدرش ‍ به قربانش )) و سه بار آن را تكرار كرد. اين حديث را احمدبن حنبل روايت كرده است . ابن حجر هيثمى نيز از احمد و از ديگران نقل كرده است (در امر دوم از امورى كه در خاتمه آيه چهاردهم از آياتى كه در فصل اول باب يازدهم كتاب صواعق محرقه ، ص ١٥٩).
١٤١- سوره شعرا، آيه ٢١٤.
١٤٢- ((فدك )) قريه اى نزديك خيبر و تقريباً در هجده فرسخى مدينه بوده است . عوايد آن را بيست و چهار هزار تا هفتاد هزار دينار دانسته اند. ابن شهر آشوب در مناقب مى نويسد: پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن را به فاطمه - عليها السّلام - بخشيد وعوائد آن را بار كرد و براى دخترش فرستاد. سپس اصحاب را در خانه خود گِرد آورد و فرمود: اين اموال به فاطمه تعلّق دارد و فاطمه - عليها السّلام - به اندازه احتياج از آن برمى داشت .
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: پدر! مادامى كه تو زنده هستى نمى خواهم آن را گ گ تصرف كنم . ولى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ، اندكى قبل از وفات ، آن را رسماً تحويل فاطمه - عليها السّلام - داد و در تصرف او بود (مترجم ).
١٤٣- و گفته اند كه تمام اراضى خود را به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بخشيدند.
١٤٤- يعنى : ((حقّ خويشان خود را به آنها بده )) (سوره اسراء، آيه ٢٦).
١٤٥- تفسير مفاتيح الغيب ، ج ٨، ص ١٢٥ (سوره حشر، ذيل آيه شريفه ((فى ء)).
١٤٦- اى ابوبكر! تو را به جدّت قسم ! آيا واقعاً در صحّت قول دختر پيغمبر شك داشتى ؟! آن هم بعد از گواهى امّ ايمن واميرالمؤ منين ؟ آيا تو تمام آنها را افرادى مى دانستى كه به گ گ دروغ گواهى بدهند! يا همه اشتباه مى كردند؟ نه به خدا چنين نيست : ((بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْراً فصَبْرٌ جَميلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ماتَصِفُونَ)) (سوره يوسف ، آيه ١٨).
١٤٧- شاهد ديگر حضرت فاطمه - عليها السّلام - - كه با امّ ايمن اقامه كرد - ((اميرالمؤ منين على بن ابيطالب بود)). اين مطلبى بود كه همه مى دانستند ولى چون فخر رازى نخواسته گواهى اميرالمؤ منين را رد كند، لذا نام حضرت را به احترام او و ابوبكر، صريحاً ذكر نكرده است . از اين رو به طور كنايه گفته است :
غلام پيغمبر!!!
١٤٨- ((بَلى كانَتْ فى اَيْدينا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ مااَظَلَّتْهُ السَّماءُ، فَشَحَّتْ عَلَيْها نُفُوسُ قَوْمٍ وَسَخَتْ عَنْها نُفُوسُ قَوْمٍ آخرينَ وَنِعْمَ الْحَكَمُ اللّه ...)) (نهج البلاغه فيض الاسلام ، كتاب ٤٥، ص ٩٦٧).
١٤٩- سوره اسراء، آيه ٢٦.
١٥٠- الصواعق المحرقة ، ص ٣٧ (در پاسخ به شبهه هفتم از شبهات رافضه )
١٥١- او دامادش و شوهر دخترش اسماء مادر عبداللّه زبير بود.
١٥٢- چنانكه دخترش عايشه نيز حجره مخصوص پيغمبر را به وى اختصاص ‍ داد. و پس از مرگ ، او را در كنار پيامبر دفن كرد. وقتى عمر جانشين ابوبكر نيز درگذشت ، باز با اجازه عايشه در كنار ابوبكر دفن شد. ولى وقتى امام حسن - عليه السّلام - نوه پيغمبر رحلت كرد، همينكه بنى هاشم خواستند او را كنار جدّش دفن كنند، عايشه و بنى اميه مانع شدند و وضعى پيش آمد كه نمى خواهم شرح دهم و شما نيز سؤ ال نكنيد.
فكان ما كان ممّا لست اذكره
فظن خيراً و لا تسئل عن الخبر
فانّا للّه و انّا اليه راجعون
١٥٣- مقاله ابوريّه را مجله الرساله مصرى ، در شماره ٥١٨ سال ١١ منتشر ساخت . مراجعه كنيد به آن مجله .
١٥٤- در جلد چهارم ، شرح نهج البلاغه ، آنجا كه سخن اميرالمؤ منين را در نامه خود به عثمان بن حنيف فرماندار بصره شرح مى دهد ((بَلى كانَتْ فى اَيْدينا فَدَكٌ)).
١٥٥- ((يا فاطمة الا ترضين ان تكونى سيّدة نساء العالمين ، او سيدة نساء هذه الامّة )).
١٥٦- مسند احمد، ج ١، ص ٢٩٣.
١٥٧- صحيح بخارى ، ج ٤ (در آخرين صفحه از كتاب استئذان ).
١٥٨- سوره آل عمران ، آيه ٦١ (در فصل اوّل رساله الكلمة الغراء درباره ((مباهله )) مباحث جامعى داريم كه جا دارد طالبان بر آن واقف گردند).
١٥٩- اين حديث را مفسرين ، محدثين ، مورخين ، سيره نويسان و كسانى كه حوادث سال دهم هجرى را نوشته اند - كه مباهله در آن سال انجام گرفت - ذكر كرده اند. فخر رازى بعد از نقل آن در تفسير كبيرش ، مى گويد: ((اين حديث در ميان اهل تفسير و حديث از لحاظ صحّت ، مورد اتفاق است )).
من مى گويم : چگونه ابوبكر صديق ! اعتنايى به اين قيافه ها نكرد و دعوى فاطمه - عليها السّلام - را در مطالبه فدك ، رد كرد و گواهى گواهان او را نپذيرفت .
١٦٠- سوره احزاب ، آيه ٣٣ (مسلم است كه اهل بيت پيغمبر؛ شخص اميرالمؤ منين و گ گ امام حسن و امام حسين و مادرشان فاطمه دختر والاگهر پيغمبر بوده است . مؤ لّف بزرگوار در اين باره در رساله الكلمة الغراء، به تفصيل سخن گفته و با مدارك اهل سنّت ، اين اشخاص را شناسانده است (مترجم ).
١٦١- ((قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى )) (سوره شورى ، آيه ٢٣. فضل سوم رساله الكلمة الغراء را بخوانيد).
١٦٢- يا اهل بيت رسول حبكم
فرض من اللّه فى القرآن انزله
١٦٣- رأ يت ولائى آل طه فريضة
على رغم اهل البعد يورثنى القربى
فما طلب الرحمن اجراً على الهدى
بتبليغه الاّ المودّه فى القربى
١٦٤- يا آل طه يا اهل خير نبى
جدّكم خيرة و أ نتم خيار
اذهب اللّه عنكم الرحمن اهل البيت
ق ----دم --اً ف -ان --ت ---م الاط--ه --ار
لم يس -ل جدّك -م على ال -دين اجراً
غ -ى -ر ود ال -ق -رب -ى و ن -ع --م الا ج -ار
١٦٥- سوره الا نسان ، آيات ٦ و ٥ .
١٦٦- ((انّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتى ماان تمسكتم بهما لن تضلّوا ابداً)).
١٦٧- مستدرك حاكم ، ج ٣، ص ١٢٤.
١٦٨- الصواعق المحرقة ، فصل دوّم ، باب نهم ، ص ٧٥.
١٦٩- عن امّ السلمة قالت : ((سمعت رسول اللّه يقول : علىّ مع القرآن والقرآن مع علىّ لايفترقان حتّى يردا على الحوض )).
١٧٠- اشاره به آيه ١٥٦ سوره بقره است كه در پايان آن اين آيه شريفه آمده است .
١٧١- با اين وصف - چنانكه ملاحظه شد - ابوبكر به منظور قبضه كردن امور و تحكيم پايه خلافت خويش ، اولاً دعوى تنها يادگار پيغمبر را ردّ كرد، و ثانياً شهادت اميرالمؤ منين و امّ ايمن را با اين امتيازات كه داشته اند، نپذيرفت ؛ زيرا به قول استاد ابن ابى الحديد، خواست جلو آب را از سر آب بگيرد تا بعد دچار دردسر نشود و راه براى اعمال بعديش كاملاً هموار گردد! (مترجم ).
۵
آزردن يادگار رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله)
٩ - آزردن يادگار رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله)
آزردن دختر پيغمبر، به تنهايى مخالف نصوص صريح وگفتار مسلم پيامبر است با قطع نظر از موجبات و مقتضيات آن .
كافى است به اين حديث توجه كنيد كه ابن حجر در اصابه در شرح حال آن حضرت و ابن ابى عاصم به سند خود از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت كرده كه به فاطمه - عليها السّلام - فرمود: انّ اللّه يغضب لغضبك ويرضى لرضاك ؛ يعنى : خداوند خشم مى كند به خشم تو و خشنود مى شود به خشنودى تو)).
طبرانى وديگران نيز اين حديث را با سندهاى خوب روايت كرده اند (چنانكه در الشرف المؤ بد، در شرح حال آن حضرت ، تأ ليف علاّمه نبهانى بيروتى نيز موجود است ).
بخارى و مسلم و همچنين در اصابه در شرح حال حضرت زهرا - عليها السّلام -، از مسور روايت كرده اند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در منبر فرمود:
((فاطمه پاره تن من است ، آنچه او را مى آزارد، مرا آزرده مى كند، و هر چه او را ناراحت مى كند باعث ناراحتى من است ))(١٧٢) .
و نيز شيخ يوسف نبهانى در ((احوال زهرا)) از كتاب الشرف المؤ بد، از بخارى روايت مى كند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((فاطمه پاره تن من است ، آنچه او را خشمناك مى سازد، مرا به خشم مى آورد)).
و در روايتى است كه : ((هر كس او را خشمگين كند مرا به خشم آورده است )).
و مى گويد: در جامع صغير است كه فرمود: ((فاطمه پاره تن من است ؛ ناراحت مى كند مرا آنچه او را ناراحت مى سازد وخشنود مى كند مرا آنچه باعث خشنودى اوست ))(١٧٣) .
پدر و مادرم فداى آن وجود مقدّس باد! خود او نيز - چنانكه ابن قتيبه در اوايل ((الا مامة والسياسة )) وساير مورخان و سيره نويسان نوشته اند - به ابوبكر و عمر گفت : ((شما را به خدا! آيا از پيغمبر نشنيديد كه فرمود: خشنودى فاطمه خشنودىِ من است ، و خشم فاطمه خشمِ من ، هر كس ‍ دختر من فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته و كسى كه فاطمه را خشنود كند، مرا خشنود نموده ، و هر كس فاطمه را به خشم آورد مرا خشمگين ساخته است ؟)).
گفتند: آرى ، اين را از پيغمبر شنيده ايم !!(١٧٤) .

مؤ لّف :
هر كس پيغمبر اسلام - صلّى اللّه عليه وآله - را به خوبى شناخته باشد، و اين احاديث را چنانكه بايد، مورد مطالعه و دقّت قرار دهد، مى بيند كه مفاد آنها دلالت بر ((عصمت )) بانوى بانوان جهان ؛ فاطمه زهرا - سلام اللّه عليها - دارد.
گروهى از پيشوايان اهل سنّت مانند امام احمدبن حنبل از ابوهريره روايت مى كنند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به على ، حسن ، حسين و فاطمه - عليهم السّلام - نگاه كرد و فرمود: ((من مى جنگم با هر كس با شما جنگ كند و صلح مى كنم با كسى كه با شما صلح كند))(١٧٥) .
حاكم نيشابورى در مستدرك و طبرانى در معجم كبير نيز با اسناد خود، آن را از ابوهريره روايت كرده اند. قريب به همين مضمون هم در اصابه ابن حجر، به نقل از ترمذى از زيد بن ارقم ، در شرح حال حضرت زهرا - عليها السّلام - آمده است .
و نيز ابن حبّان در صحيح و ضياء در المختار و حاكم ، طبرانى و ابن شيبه از زيد بن ارقم . و ابو يعلى در السنه و ضياء در المختاريه از سعد بن ابى وقّاص نيز روايت كرده اند. و گروهى از بزرگان نيز مانند امام علوى در القول الفصل ، جزء دوّم ، صفحه هفت نقل نموده اند.
ابو بكر مى گويد: ديدم پيغمبر در خيمه اش نشسته و به يك كمان عربى تكيه داده است . و در حالى كه على ، فاطمه ، حسن ، و حسين هم در خيمه بودند(١٧٦) ، فرمود: ((اى مردم ! من با هر كس كه با كسانى كه در خيمه هستند صلح كنند، صلح مى كنم ، و با هر كس كه با ايشان جنگ كند، مى جنگم . و دوستم با كسى كه آنها را دوست مى دارد)).
كسانى آنها را دوست مى دارند كه از لحاظ وراثت و ولادت ، سعادتمند باشند و افرادى آنها را دشمن مى دارند كه از حيث وراثت ، نگون بخت و از نظر ولادت ، پست و فرومايه باشند(١٧٧) .
اين مطلب را استاد بزرگ ؛ عباس محمود عقاد مصرى معاصر، عيناً در كتاب ((عبقرية محمد)) تحت عنوان : ((پيغمبر و امام و صحابه )) نقل كرده است (به آنجا رجوع كنيد).
احمد حنبل (١٧٨) از عبدالرحمان ازرق از على - عليه السّلام - روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: ((من در بستر خفته بودم كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وارد شد، در آن حال حسن يا حسين (١٧٩) آب خواستند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برخاست و از گوسفند بى شيرى كه داشتيم ، شير دوشيد(١٨٠) . حسن - عليه السّلام - جلو آمد، ولى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - او را عقب زد و - به حسين داد - فاطمه - عليها السّلام - عرض كرد: يا رسول اللّه ! مثل اينكه حسين را بيشتر از حسن دوست دارى ؟ فرمود: نه ! حسين پيش از او آب خواسته بود. سپس پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من و تو (فاطمه ) و اين دو (حسن و حسين ) و اين كه آرميده (على ) روز قيامت در يكجا خواهيم بود.

مؤ لّف :
حقّى را كه اينان بر امّت بويژه بر اهل حل وعقد (بزرگان صحابه ) داشتند، ايجاب مى كرد كه مبتلا به آن مصائب نگردند. و با مقامى كه در ميان مسلمانان دارا بودند، نمى بايد آنها را كنار بگذارند ودر مشورت - كه نياز مبرمى به ايشان بود - از وجود آنها بى نياز گردند. تا كار به جايى برسد كه امر خلافت را بدون حضور آنان تمام كنند. و آنها را از حقّ و مال ، خمس ، ارث و ملكشان محروم سازند. به طورى كه هنوز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دفن نشده و درد مصيبت ايشان تسكين نيافته ، آنها را مانند مردم عادى شمرده و از نظر بيندازند.
آنها كه آن روز زمام امور مسلمين را به دست گرفتند، چنان پايه حكومت خود را محكم نمودند و كارها را قبضه كردند، كه هر كس ‍ مى خواست سر بلند كند، او را به كارشكنى در امر امّت اسلام متهم مى كردند. و بدينگونه از مقاومت على - عليه السّلام - و دوستانِ وى ، ايمن گشتند. (تفصيل آن را در كتاب ((المراجعات )) آورده ايم ، طالبان به آنجا رجوع كنند).
از جمله كارهايى كه در آن ايّام از مصادر امور قرار دادند، اين بود كه ميان هيچ طبقه اى فرق نگذاشتند؛ اموال زيادى ميان عموم مردم پخش ‍ كردند و سابقين در اسلام و كسانى كه تازه مسلمان شده بودند را به يك چشم نگريستند.
از همين راه ، عامه مردم را راضى نگاه داشتند و راه را براى اجراى مقاصد خويش هموار نمودند. نتيجه اين شد كه وقتى فاطمه زهرا - عليها السّلام - آنها را براى استرداد ارث و حقّش ، به محاكمه كشيد، پاره تن پيامبر را مانند زنان ديگر به حساب آوردند و او را در دعوى حقّش ، محق ندانستند!!
بلكه مى توان گفت : كه او را مانند ساير زنان هم به حساب نياوردند؛ زيرا زن مسلمان اگر يك شاهد از عدول مسلمين براى اثبات مدّعاى خود اقامه كرد، در اقامه شاهد دوم ، مى توان به قسم خوردن او اكتفا نمود. و هنگامى ادّعاى او مردود است كه حاضر نشود سوگند ياد كند.
امّا وقتى زهرا - عليهاالسّلام - دختر والا گهر پيامبر، على - عليه السّلام - را شاهد آورد، چون يك شاهد بود نپذيرفتند! در صورتى كه مى بايد او را لااقل مانند ساير زنان مسلمين ، قسم بدهند و اگر سوگند نخورد، ادّعايش را رد كنند، ولى آنها بسرعت دعوى او را ردّ كردند و از وى تقاضاى سوگند ننمودند!
با اينكه زهرا - عليها السّلام - هنوز ((فدك )) را در دست داشت و متصرف بود. و طبق قانون شرع ، مدّعى بايد بيّنه و شاهد اقامه كند. (نه ذواليد و متصرف ) تا به گفتار پيغمبر ((البيّنة على المدّعى واليمين على من أ نكر)) عمل كرده باشند.
اين حديث از آن نصوص و گفتار مسلّم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - است كه خليفه در مقابل آن اجتهاد كرد و رأ ى خود را بر دستور پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله - مقدّم داشت .

١٠ - سرپيچى از فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
روزى رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - براى اولين بار به ابوبكر و عمر دستور داد تا ((ذوالثديه )) را به قتل برسانند، ولى آنها از اجراى فرمان حضرت ، امتناع ورزيدند. ذوالثديه يا ذوالخويصره ؛ حرقوص بن زهير تميمى است ، كه به اين لقب معروف و سركرده خوارج بود(١٨١) .
ابن اثير در اسدالغابه ، او را به عنوان كسانى كه در رديف صحابه ذكر نشده اند، نام برده و حديثى از بخارى به نقل از ابوسعيد خدرى آورده است كه ابو سعيد گفت : در يكى از روزها كه پيغمبر مشغول تقسيم اموال بود، ذوالخويصره ، مردى از بنى تميم گفت : يا رسول اللّه ! با عدالت تقسيم كن ! حضرت فرمود: واى برتو! اگر من عدالت نداشته باشم پس چه كسى به عدالت رفتار مى كند؟ (اين حديث در صحيح مسلم نيز آمده است ).
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - تصميم گرفت به منظور پايان دادن به سركشى هاى او و فسادى كه به راه انداخته بود، دستور دهد او را به قتل برسانند، ولى اين عنصر سركش ، با رياكارى و تقدّسى كه در نماز، نشان داد، نظر ابوبكر و عمر را به خود جلب كرد و آنها نيز بر خلاف دستور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، از كشتن وى سر باز زدند!!!
ابن حجر در صواعق ، از ابو يعلى در مسند خود، به پيروى از گروهى از بزرگان اصحاب سنن و مسانيد، در شرح حال ((ذوالثديه )) روايت كرده است كه انس بن مالك گفت : مردى در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود كه سعى او به عبادت ، ما را به شگفتى واداشته بود. ما نام او را نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برديم ، حضرت او را نشناخت ، اوصافش ‍ را نقل كرديم ، باز هم او را نشناخت . در همان موقع كه درباره او سخن مى گفتيم ، او سر رسيد. ما گفتيم : يا رسول اللّه ! همين مرد است .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((شما از مردى به من خبر مى دهيد كه نشانه اى از شيطان در صورت دارد)).
ذوالثديه نزديك پيغمبر و اصحاب آمد، سلام نكرد و ايستاد!
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: تو را به خدا قسم مى دهم ! آيا اينك كه در مقابل ما ايستادى در دل نگفتى كسى در ميان اين عده از من بهتر نيست ! ذوالثديه گفت : چرا، به خدا قسم ! اين را گفتم . سپس وارد مسجد شد و به نماز ايستاد.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: چه كسى اين مرد را مى كشد؟
ابوبكر گفت : من ! آنگاه به سوى او رفت تا او را بكشد، امّا ديد نماز مى خواند. ابوبكر گفت : سبحان اللّه ! كسى را كه نماز مى خواند به قتل برسانم . با اينكه پيغمبر از كشتن نمازگزاران نهى كرده است ؟!
وقتى بيرون آمد، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: او را نكشتى !!
ابوبكر گفت : دوست نداشتم او را كه مشغول نماز است بكشم ، شما هم كه از قتل نمازگزاران منع كرده ايد!!
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مجدداً از حضّار پرسيد: چه كسى اين مرد را به قتل مى رساند؟
عمر گفت : من ! او نيز وقتى به سراغ ذوالثديه آمد، ديد سر به سجده نهاده است . عمر نيز گفت : ابوبكر بهتر از من مى دانست ، سپس برگشت .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: چه كردى ؟!
عمر گفت : ديدم صورت به خاك گذارده ، نخواستم او را بكشم .
باز پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: چه كسى اين مرد را مى كشد؟!
على - عليه السّلام - گفت : من .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آرى ، تو او را مى كشى ، ولى اگر او را ببينى ! على - عليه السّلام - هم به سراغ او رفت ، اما او رفته بود.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اگر اين مرد كشته مى شد، حتّى دو نفر از امّتان من با هم اختلاف پيدا نمى كردند.
حافظ محمد بن موسى شيرازى ، اين حديث را در كتابى كه از تفاسير يعقوب بن سليمان ، مقاتل بن سليمان ، يوسف قطّان ، قاسم بن سلام ، مقاتل بن حياد، على بن حرب ، سدى ، مجاهد، قتاده ، وكيع ، ابن جريح و ديگران استخراج نموده ، نقل كرده است .
برخى از دانشمندان نامى نيز، آن را از احاديث مسلم دانسته اند؛ مانند ابن عبدربّه اندلسى در اواخر جزء اوّل عقد الفريد ، آنجا كه به گفتار ((اصحاب اهواء)) مى رسد.
سپس در پايان آن مى گويد: پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((اين اولين شاخى است كه در ميان امّت پيدا شد. اگر او را مى كشتيد، دو نفر هم با هم اختلاف پيدا نمى كردند. بنى اسرائيل هفتاد و دو فرقه شدند و اين امّت نيز بزودى به هفتاد و سه فرقه مى رسند، همگى در آتش ‍ دوزخند جز يك فرقه ))(١٨٢) .

١١ - سرپيچى مجدد از فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -!
مورد ديگرى كه شيخين در مقابل نصّ اجتهاد نمودند، روزى بود كه براى دومين بار، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به آنها دستور داد تا اين عنصر مرتد را به قتل برسانند. ولى آنان مانند بار اوّل ، از اجراى فرمان رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - امتناع ورزيدند.
ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه ابوبكر خدمت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمد وگفت : يا رسول اللّه ! من از فلان درّه مى گذشتم ، ديدم مردى وارسته و خوش سيما، نماز مى گزارد.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: برو و او را بكش !
ابوبكر رفت ، ولى چون او را به آن حال ديد، خوش نداشت او را بكشد و نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - باز گشت !
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - به عمر فرمود: تو برو و او را به قتل برسان .
وقتى عمر آمد و او را به همان حال كه ابوبكر ديده بود، ديد، حاضر نشد او را بكشد. از اين رو برگشت و گفت : يا رسول اللّه ! چون ديدم با خشوع نماز مى گزارد از كشتن او خوددارى كردم !
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: يا على ! برو و اين مرد را بكش .
على - عليه السّلام - رفت ولى او را نديد، سپس برگشت و گفت : يا رسول اللّه ! او را نيافتم .
در اينجا رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اين مرد و همفكران او، قرآن مى خوانند، ولى هنوز صداى تلاوت آن از گلويشان نگذشته ، كه از دين خارج مى شوند؛ مانند تيرى كه از كمان بيرون رود! و ديگر باز گشت به دين نمى كنند، چنانكه تير وقتى رها شد ديگر به جاى خود باز نمى گردد. آنها را بكشيد كه بدترين مردم روى زمين هستند.

تذكار:
هر كس اين دو حديث را كه راجع به اين مرد مرتد خارجى است ، مورد امعان نظر قرار بدهد؛ يعنى حديث ابو يعلى از انس بن مالك - كه قبلاً نقل كرديم - وحديث احمدبن حنبل از ابوسعيد خدرى كه در اينجا آورديم ، به خوبى پى مى برد كه اين مرد خارجى ، دو روز داشت كه در هر دو روز، رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - دستور داد تا ابوبكر و عمر او را به قتل برسانند، ولى آنها گستاخى نموده و امتناع ورزيدند.
حديث اوّل - حديث انس بن مالك - صريح است در اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - قبلاً او را نمى شناخت ، از وى نام بردند و اوصافش ‍ را نقل كردند، باز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نشناخت ، به همين جهت ، درباره او دستورى صادر نكرد، تا اينكه او را ديد و شناخت و علامتى از شيطان در پيشانى وى مشاهده كرد، علاوه بر خودخواهى كه در او بود، در اين هنگام حضرت ، دستور قتل او را صادر نمود.
نماز اين مرد خارجى - كه شيخين را به شگفتى آورد - روز اوّل در مسجد بود و پس از آن دستور قتل وى صادر شد.
و امّا حديث احمد بن حنبل در مسند، از ابو سعيد، صريح است در اينكه : ابوبكر، اين خارجى را ديد كه در يكى از درّه ها نماز مى خواند، نه در مسجد. و خشوع و نماز او باعث تعجّب وى شد. ابوبكر هم به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خبر داد. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز فوراً دستور داد او را به قتل برسانند.
پس اين دو روايت ، بدون شك ، در دو مورد رسيده است . و آنها در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اجتهاد نمودند و به رأ ى خود عمل كردند!!!

خوارج چه كسانى بودند؟
خوارج كسانى بودند كه از دين اسلام خارج گشتند و با اميرالمؤ منين على - عليه السّلام - پيكار نمودند. اينان در جنگ صفّين حكميّتى را كه خود بر آن حضرت تحميل كردند، آن را بهانه قرار دادند و بر آن پيشواى عادل ، شوريدند. در آن هنگام ؛ خوارج هشت هزار نفر يا بيشتر بودند.
اميرالمؤ منين - عليه السّلام - ايشان را دعوت كرد تا خدا و سراى ديگر را به ياد آنها آورد و اشتباه ايشان را به رخ آنان بكشد، ولى آنها دعوت حضرت را ردّ كردند و از وى خواستند اعتراف كند كه كافر شده است !!! سپس توبه كند تا خدا او را ببخشد!!
وقتى حضرت ملاحظه فرمود كه خوارج دعوتش را اجابت نكردند ، عبداللّه بن عبّاس را به سوى آنها اعزام داشت . عبداللّه بن عبّاس نيز مأ موريت خود را به خوبى انجام داد و با استدلال لازم ، سخافت رأ ى آنها را روشن ساخت و از ايشان خواست كه دست از خودسرى بردارند. ولى خوارج در سركشى و گمراهى خود اصرار ورزيدند. گويى گوشهايشان كر و دلهايشان سنگ بود.
خوارج اتفاق نمودند كه هر مسلمانى بر خلاف نظر آنها رفتار كند، كافر است ! و خون وزن و مال آنها برايشان حلال است ! به همين جهت ، بر ضدّ مسلمانان شورش كردند و هركس را كه ديدند به قتل رسانيدند. يكى از اينان خباب بن ارت تميمى بود، كه او راكشتند و شكم زن باردارش را دريدند!
چون كار شورش و فساد آنها بالا گرفت ، اميرالمؤ منين - عليه السّلام - آنها را نصيحت كرد و دعوت فرمود كه از قرآن و دستور پيغمبر و روش ‍ عموم مسلمين ، خاصّه اوامر آن حضرت - كه پيشواى رسمى مسلمانان بود - پيروى كنند. و دست از سركشى و عواقب ناگوار آن بردارند.
ولى آنها در سركشى خود اصرار ورزيدند و مانند قوم نوح ، انگشتهاى خويش را در گوشها مى نهادند تا صداى آن حضرت را نشنوند! در برابر امام مسلمين صف كشيده و با خودسرى و نخوت ، مهيّاى جنگ شدند.
بدين علت و به استناد فرمان خداوند كه مى فرمايد: ((فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفى ءَ اِلى اَمْرِاللّهِ))(١٨٣) و ((اِنَّما جَزاءُ الَّذينَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِى الا رْضِ فَساداً اَنْ يُقَتَّلُوا))(١٨٤) .
حضرت نيز با آنها جنگيد و بيش از ده نفر از خوارج جان به سلامت نبردند و از سپاه آن حضرت نيز افزون از ده نفر به شهادت نرسيدند. البته اين پيشگويى را خود حضرت در اثناى گفتگوى به خوارج با آنها خبر داد، ولى آنها اعتنايى نكردند.
سپس عدّه ديگرى از گمراهان به اين گروه قليل از خوارج كه كشته نشدند، پيوستند و درباره حكميت صفّين (كه عمرو عاص - نماينده شام - به نفع معاويه و ابو موسى اشعرى - نماينده عراق - به زيان على - عليه السّلام - رأ ى دادند) نظر خوارج را تأ ييد كردند (نه على - عليه السّلام - و نه معاويه ، هيچكدام را شايسته رهبرى مسلمين ندانستند) اين عده نيز بر ضدّ زمامداران ، شوريدند.
وقتى عبداللّه زبير در مكه به حكومت رسيد، گروهى از اين افراد شورشى و خارجى در عراق به سركردگى نافع بن ازرق ، و گروه ديگرى در يمامه به زعامت ((نجدة بن عامر حرورى )) آشكار گشتند.
((نجدة )) اين عقيده را به مذهب خوارج افزود كه : هر كس با آنها براى جنگ مسلمين خارج نشود، كافر است . و چنان مذهب خود را توسعه دادند كه حكم زناى محصنه را باطل كردند(١٨٥) وقطع دست دزد را از بغل واجب دانستند. و نماز زن حائض را فرض شمردند. و ساير بدعتهايى كه اينجا محل ذكر آنها نيست .
هم اكنون طوايفى از اين فرقه در اكناف كشورهاى اسلامى وجود دارند. ابن بطوطه ؛ جهانگرد مشهور، در قرن هشتم هجرى ، در ((عمان )) آنها را ديده است . و در جزء اوّل سفرنامه خود(١٨٦) نوشته است : مردم عمّان پيرو مذهب ((اباضى )) هستند. نماز جمعه را در ظهر چهار ركعت مى خوانند. پس از نماز، پيشنماز، آياتى از قرآن مجيد را تلاوت مى كند و سخن خود را مانند خطبه ايراد مى نمايد. نسبت به ابوبكر و عمر، تمايل نشان مى دهند، ولى از عثمان وعلى چيزى نمى گويند و وقتى مى خواهند از على نام ببرند با كنايه مى گويند: ((آن مرد!!!)).
از عبدالرحمن بن ملجم ملعون ، تمجيد مى كنند و مى گويند: وى بنده شايسته اى بود كه فتنه را ريشه كن ساخت !!
سپس ابن بطوطه مى گويد: فساد در ميان زنانشان شيوع دارد. آنها فاقد غيرت هستند. و از زنا دادن زنان خود باكى ندارند! من روزى نزد سلطان عمان ؛ ابو محمد بن نبهان - كه از قبيله ((ازد)) بود - نشسته بودم ، زنى بسيار جوان و خوش صورت ، با روى باز آمد و مقابل او ايستاد و گفت : اى ابو محمد! شيطان در سرِ من طغيان كرده است !
سلطان گفت : برو و شيطان را بيرون كن !
زن گفت : چطور مى توانم با اينكه در پناهِ تو هستم اين كار را انجام دهم !
سلطان گفت : برو هر كارى مى خواهى بكن !
وقتى آن زن زيبا رفت ، سلطان گفت : اين زن و امثال او كه مى خواهند مرتكب اين عمل شوند، در پناهِ سلطان آزادند. پدر و خويشان وى حق ندارند او را باز دارند و اگر او را كشتند، به قصاص وى به قتل مى رسند! زيرا زن در پناه سلطان است !!
درباره كشتن خوارج ، روايات بسيارى از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيده است ، بويژه از طريق عترت طاهره - عليهم السّلام - . كافى است كه از طريق اهل تسنّن ، گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را از حديثى كه اين فرقه را توصيف فرموده است ، نقل كنيم .
حضرت فرمود: ((قرآن مى خوانند، ولى هنوز از حلقومشان تجاوز نكرده است كه دست به كشتن پيروان اسلام مى زنند. بت پرستان را به كمك مى گيرند و مانند تيرى كه از كمان بگذرد، از اسلام خارج مى شوند. اگر آنها را درك كرديد، مانند قوم عاد، به قتل برسانيد))(١٨٧) .
در حديث ديگرى فرمود: ((اگر دسترسى به ايشان پيدا كردى ، مانند قوم ثمود آنها را به قتل برسان )).
و همچنين رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - در حديثى ديگر فرمود: ((آنها افرادى كم سن هستند، و از نظر فكرى سفيه مى باشند، سخن پيغمبر را نقل مى كنند وقرآن مى خوانند، ولى هنوز از حنجره شان خارج نشده ، مانند تيرى كه از كمان رها مى شود، از دين خارج مى گردند. هرگاه آنها را ديديد بكشيد؛ زيرا در كشتن آنها براى قاتل در روز قيامت ، پاداشى هست ))(١٨٨) .
از اين قبيل روايات صحيح درباره تشويق مسلمانان به جنگ با خوارج فراوان رسيده است كه تمام آنها دلالت بر كفر ايشان دارد و مى گويد: كشتن آنها مانند كشتن عاد و ثمود است (١٨٩) .
روايات در اينكه ((خوارج بدترين مردم روى زمين هستند)) نيز از طريق فريقين سنّى و شيعه متواتر است . از جمله اين روايت است كه ابوذر و رافع بن عمر غفارى از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت كرده اند كه فرمود:
((بعد از من در ميان امّت من قومى پيدا مى شوند كه قرآن مى خوانند و هنوز از حلقومشان بيرون نيامده از دين خارج مى شوند؛ مانند تيرى كه از كمان بگذرد، و ديگر بر نمى گردند. اينان بدترين مردم روى زمين هستند))(١٩٠) .

مؤ لّف :
كلام رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود: ((هنوز از حلقومشان بيرون نيامده ...)) يعنى : دلهايشان قرآنى را كه مى خوانند نمى فهمند، و از آنچه تلاوت مى كنند نفع نمى برند. و جز كلمات و حروفى كه هنگام قرائت ، از گلويشان بيرون مى آيد، بهره اى ندارند. بنابراين ، دلهاى ايشان به واسطه اعمالى كه انجام مى دهند، گرفته است . و چيزى از نور قرآن در آن راه پيدا نمى كند. تلاوت قرآن از ايشان پذيرفته نمى شود. و عمل نيكويى برايشان ثبت نمى گردد!
و نيز ابوبرزه روايت نموده كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - درباره خوارج فرمود: ((قرآن مى خوانند ولى هنوز از گلويشان خارج نشده ، مانند تيرى كه از كمان بگذرد، از دين بيرون مى روند، و ديگر باز نمى گردند. اينان هميشه بر ضدّ مسلمانان قيام مى كنند تا آنكه آخرين فرد ايشان با دجّال خروج كند. پس وقتى آنها را ديديد بكشيد. وقتى آنها را ديديد بكشيد! وقتى آنها را ديديد بكشيد! آنها بدترين مردم هستند، بدترين مردم ! بدترين مردم روى زمين ))(١٩١) .

مؤ لّف :
اگر اينان بدترين يا از بدترين مردم روى زمين باشند، پس اينها از بت پرستان و منكرين اديان هم بدتر و خطرناكتر هستند. و همين در كفر ايشان كافى است .

مؤ لّف :
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((يا على ! دشمن تو يا زنازاده است يا نطفه او در حال حيض بسته شده و يا منافق است ))(١٩٢) .
بخارى از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه گفت : روزى پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - مالى را ميان ما تقسيم مى كرد. ذوالخويصره (١٩٣) - كه مردى از بنى تميم بود - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! با عدالت تقسيم كن ! پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((واى بر تو! اگر من عادل نباشم پس عادل كيست ؟
اگر من عادل نباشم تو زيان برده اى )).
عمر گفت : اجازه بده گردنش را بزنم (١٩٤) .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: او را رها كن ، او يارانى دارد كه شما نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنها كوچك مى شماريد. قرآن مى خوانند، ولى هنوز از گلويشان برنيامده ، مانند تيرى كه از كمان بگذرد، از دين خارج مى شوند. تير و شمشير ولباسشان آلوده به خون كسى نيست . پيشانى آنها از كثرت سجده ، پينه بسته است . رئيس آنها اين مرد است كه رخسارى سياه دارد و يكى از بازوانش مانند پستان زن مى باشد يا مثل پستان ، متحرك است . وقتى كه مسلمانان دچار تفرقه مى شوند(١٩٥) اينان سر به شورش بر مى دارند)).
ابو سعيد به راوى گفت : شاهد باش كه اين را من از پيغمبر شنيدم و گواهى مى دهم كه على بن ابى طالب با آنها مى جنگد و من نيز با او خواهم بود. پس آن مرد را آوردند. و من وقتى نگاه كردم ديدم همانطور است كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرموده بود(١٩٦) .
روايات راجع به خوارج ، نظير آنچه ذكر شد و بيان اعمال و روحيات آنها از طريق عترت طاهره - سلام اللّه عليهم - متواتر(١٩٧) است . از طريق عامه نيز بسيار است . بايد در جاى خود در كتب هر دو طايفه آن را ملاحظه نمود. بويژه صحاح ششگانه و ساير مسانيد بزرگان ايشان كه مدار علم و عمل آنان است .
اين روايات ، يكى از علايم نبوت پيغمبر خاتم - صلّى اللّه عليه وآله - و نشانه هاى اسلام است ؛ زيرا در آن ، خبر از آينده داده شده كه بعد از پيغمبر، مانند بامدادِ روشن ، آشكار گشت .
مردم به خوبى خروج اين افراد را از دين اسلام ديدند؛ هنگامى كه بر ضدّ اميرالمؤ منين - عليه السّلام - قيام كردند، آن هم موقعى كه مردم دو دسته شدند و چنانكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((نزديكترين دو طايفه به حقّ، آنها را مى كشند))(١٩٨) على - عليه السّلام - و يارانش با آنها جنگيدند. در بقيه اوصاف نيز همانطور بودند كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرموده بود.
بحث راجع به خوارج را با حديثى كه طبرانى در كتاب ((اوسط)) از جندب بن زهير - كه از ياران مخصوص اميرالمؤ منين و افسران نامدار آن حضرت بود - نقل مى كند، خاتمه مى دهيم :
جندب بن زهير مى گويد: وقتى خوارج از سپاه على - عليه السّلام - كناره گرفتند و بر آن حضرت شوريدند، به اتفاق امام - عليه السّلام - به جنگ ايشان رفتيم .
وقتى به اردوگاه آنها رسيديم ، طنين آهنگ قرائت قرآن آنها را، مانند صداى زنبوران عسل شنيديم ! چون نزديك شديم ، در ميان آنها افرادى وارسته ديديم . من از تماشاى آنان ناراحت شدم .
پس ، از آنها كناره گرفتم و پياده شدم و در حالى كه افسار اسبم را گرفته و تكيه به نيزه ام داده بودم ، گفتم : پروردگارا! اگر پيكار با اينان خدمتى به دين توست پس مرا به آن رهبرى كن و چنانچه اين كار، گناه است مرا از آن برحذر بدار! در همان حال اميرالمؤ منين - عليه السّلام - سر رسيد. همينكه حضرت به من نزديك شد، فرمود: اى جندب ! از خشم الهى پرهيز كن . سپس حضرت پياده شد و به نماز ايستاد.
در اين هنگام ، مردى آمد و گفت : يا اميرالمؤ منين ! با خوارج كار داريد!
فرمود: چطور!
گفت : براى اينكه آنها از نهر گذشتند و رفتند.
حضرت فرمود: نه ! از نهر نگذشته اند.
آن مرد گفت : سبحان اللّه !
متعاقب آن ديگرى آمد و گفت : خوارج نهر را قطع كردند و از آنجا گذشتند.
حضرت فرمود: نه ! نهر را قطع نكردند.
آن مرد گفت : سبحان اللّه !
باز ديگرى آمد و گفت : آنها از نهر گذشتند و رفتند.
فرمود: آنها از نهر نگذشتند و نمى گذرند. و چنانكه خدا و پيغمبر فرموده اند در آن سوى نهر كشته خواهند شد.
سپس حضرت ، سوار شد و به من فرمود: اى جندب ! من مردى را به سوى آنها مى فرستم كه ايشان را به كتاب خدا و سنّت پيامبرشان دعوت كند، ولى آنها به وى اعتنا نمى نمايند و تيربارانش مى كنند.
اى جندب ! ده نفر از ما كشته نمى شوند و از آنها نيز ده نفر جان به سلامت نمى برند. سپس فرمود: چه كسى اين قرآن را مى گيرد و مى رود كه اين عده را به كتاب خدا و سنّت پيغمبر دعوت كند و در اين راه كشته شود و در عوض ، خداوند او را وارد بهشت نمايد؟
جوانى از قبيله بنى عامر بن صعصعه پاسخ مثبت داد. جوان قرآن را گرفت و به طرف آنها رفت . همينكه به آنها نزديك شد ، بارانى از تير بر وى باريد و شهيد شد. اميرالمؤ منين - عليه السّلام - فرمود: حمله كنيد! جندب گفت : من با اين دستهاى خودم قبل از نماز ظهر، هشت نفر از آنها را كشتم . همانطور كه حضرت فرموده بود، ده نفر از ما كشته نشدند و از آنها نيز بيش از ده نفر نجات نيافتند!

١٢ - جنگ با كسانى كه از پرداخت زكات به ابوبكر كوتاهى ورزيدند
اينان كسانى بودن كه چون در منصب جانشينى ابوبكر نسبت به پيغمبر، ترديد داشتند، از پرداخت زكات به وى كوتاهى ورزيدند، نه اينكه در اصل وجوب زكات ترديد داشتند ؛ به طورى كه محمد حسنين هيكل در كتاب : ((الصديق ابوبكر!)) مى نويسد:(١٩٩)
محدثين نامى و حافظان اخبار ، روايت كرده اند كه ابوبكر ، صحابه را گِرد آورد و درباره جنگ با آنها مشورت نمود. نظر عمر و طايفه اى ديگر اين بود كه با مردمى كه ايمان به خدا و پيغمبر او دارند، نبايد جنگيد، بلكه بايد از وجود ايشان در پيكار با دشمن اسلام ، نيرو گرفت .
شايد پيروان اين فكر، اكثريت حاضران را تشكيل مى داد، در حالى كه طرفداران جنگ ، در اقليت بودند. ظنّ غالب اين است كه بر سر اين موضوع خطير، كشمكش سختى ميان دو دسته در گرفته باشد و ابوبكر ناگزير شده نظر اقليّت را تأ ييد كند؟!
او در تأ ييد نظريه خود سرسختى نشان داد. به دليل اينكه وى گفت : ((به خدا قسم ! اگر اينان زكات سالانه اى را كه به پيغمبر مى دادند از من دريغ بدارند، به همين دليل با آنها جنگ خواهم كرد)).
ولى عمر - كه متوجه عواقب سوء اين تصميم بود - گفت : چگونه مى خواهى نبرد كنى با كسانى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: مأ مور شده ام با مردم پيكار كنم تا معتقد شوند كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و محمّد نيز فرستاده اوست ، و هر كس اعتراف كرد، مال خونش از طرف من مصون است مگر اينكه حق آن را ادا نكرده باشد و حساب آنها نيز با خداست ؟!
ولى ابوبكر سخن عمر را به هيچ گرفت و بلا درنگ گفت : به خدا قسم با كسى كه ميان نماز و زكات فرق مى گذارد، جنگ خواهم كرد؛ زيرا زكات حق مال است و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((مگر حق آن را ادا نكرده باشد)).

مؤ لّف :
خداوند ابوبكر را ببخشد! كه مى خواست نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را ناديده بگيرد، و آن را با آنچه سياستش اقتضا داشت كه با آنان وارد جنگ شود، هماهنگ سازد؟
و گرنه افرادى كه آن روز كشته شدند و به خدا و پيغمبرش ايمان داشتند، هيچ كدام ميان نماز و زكات فرق نمى گذاشتند، بلكه آنها در پرداخت زكات به حكومت او كوتاهى نشان دادند ؛ زيرا سمت جانشينى وى نسبت به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - - به واسطه ترديدى كه اينان داشتند - براى آنها ثابت نشده بود. از اين رو در نپرداختن زكات به وى ، معذور، بلكه مأ جور بودند.
بنابراين ، ايشان با كوتاهى خود، حقّ اموال و حقّ زكات خود را ادا كردند!؛ زيرا از جمله حقوق مال و زكات آنان اين بود كه بايد در هر كدام ، فقط به حكم خدا و پيغمبر او يا كسى كه براى آنها ثابت شود كه از جانب خدا و پيغمبرش بر ايشان ولايت دارد، ترتيب اثر بدهند.
اگر عذر آنها به ابوبكر مى رسيد، ممكن بود در كوتاهى از پرداخت زكات به آنها مهلت بدهد، ولى آن ستمديدگان كجا مى توانستند به ابوبكر دست يابند تا حقّ را به جانب آنها بدهد؟!
مى بينيد كه انبوه احاديث كتب صحاح ، صريح در مصون بودن خون اين دسته از مؤ منين و امثال آنهاست . اين احاديث انبوه ، برخى عام وبعضى مطلق است . نه مخصصى براى عام و نه مقيدى براى مطلق آن است تا بتوان بدان وسيله براى مباح بودن جنگ و كشتار ايشان ، تشبث جست .
و اينكه ابوبكر گفته است : زكات ، حق مال است ، تخصيص و تقييد نيست ؛ زيرا جز وجوب پرداخت زكات بر مكلّفين به آن ، معناى ديگرى از آن استفاده نمى شود. و مى رساند كه ولى امر؛ يعنى قائم مقام پيغمبر، بايد آن را از ايشان مطالبه كند و از آنان بگيرد. اگر از پرداخت آن امتناع ورزيدند، لازم است بدون جنگ ، با اعمال قدرت از آنها گرفت .
جنگ با آنان معارض با حقّ خون آنهاست كه در روايات عام ، تصريح به حفظ آن شده است . و چنانكه گفتيم ، مجرد ظنّ ابوبكر نمى تواند آن ادله عام را تخصيص دهد.
اينك قسمتى از آن روايات عام را از صحيح مسلم (٢٠٠) نقل مى كنيم : در آن روايت آمده است كه چون پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در جنگ خيبر، پرچم را به دست على - عليه السّلام - داد، به وى فرمود: برو و به اطراف خود نگاه مكن ! على - عليه السّلام - هم رفت ، سپس ‍ ايستاد، ولى به اطراف نگاه نكرد. آنگاه با صداى رسا گفت : يا رسول اللّه ! بر چه پايه اى با اينان نبرد كنم ؟
فرمود: بر اين پايه كه گواهى دهند خدايى جز خداى يگانه نيست و محمّد فرستاده خداست ؛ اگر اين كار را كردند، خون و مال خود را حفظ كرده اند، مگر اينكه حق آن را ادا نكنند. و حساب ايشان هم بر خداوند است .
و نيز در صحيح بخارى و مسلم با سلسله سند از اسامة بن زيد روايت مى كنند كه گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ما را به حرقه (٢٠١) فرستاد، صبحگاه بر كافران آنجا حمله برديم و ايشان را شكست داديم . من و يكى از مردان انصار، به مردى از آنان رسيديم . وقتى او را در ميان گرفتيم گفت : لااله الاّ اللّه . مرد انصارى خوددارى كرد، ولى من با نيزه او را به قتل رساندم .
وقتى برگشتيم و اين خبر به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد، فرمود: اى اسامه ! بعد از اينكه او گفت : لااله الاّ اللّه او را كشتى ؟
عرض كردم : من گمان كردم او با اين عبارت گفته است ، پناه به خدا. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چندان سخن خود را تكرار كرد كه من تمنّا كردم كاش ! قبل از آن روز مسلمان نبودم !

مؤ لّف :
اسامه اين تمنّا را نكرد مگر بعد از آنكه گمان برد، تمام كارهايى كه پيش ‍ از آن واقعه انجام داده بود، مانند ايمان به خدا، نماز، زكات ، روزه ، حج ، مصاحبت پيغمبر، جهاد و غيره ، نمى توانند اين گناه او را از ميان ببرند، و مى دانست كه اعمال شايسته او به وسيله اين عمل از ميان رفت .
سخن او مى رساند كه وى بيم داشته بعد از اين عمل ، آمرزيده نشود. به همين جهت ، تمنّا كرد اى كاش ! بعد از اين واقعه اسلام مى آورد تا مشمول گفته پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - باشد كه فرمود: ((الاسلام يجب ما قبله ؛ يعنى : اسلام اعمال پيش از خود را از ميان مى برد)).
كافى است كه خواننده از همين سخن ((اسامه )) پى به احترام گوينده ((لا اله الاّ اللّه )) و مصون بودن خون او ببرد.
بخارى در باب ((فرستادن على و خالد به يمن )) از كتاب صحيح خود روايت مى كند كه مردى ايستاد و گفت : يا رسول اللّه ! از خدا بترس ! پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: واى بر تو! آيا من سزاوارترين مردم روى زمين نيستم كه پناه به خدا مى برم ؟
خالد گفت : يا رسول اللّه ! گردن او را نزنم ؟
فرمود: نه ، شايد او نماز بگزارد!
اين حديث را احمدبن حنبل (٢٠٢) از ابو سعيد خدرى نيز آورده است . نظير آن را ابن حجر عسقلانى در ((الاصابه )) شرح حال سرحوق منافق ، نقل كرده است ، كه وقتى او را آوردند تا به قتل برسانند، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آيا او نماز مى گزارد؟
گفتند: هر وقت مردم او را ببينند، بله !
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((خداوند مرا از كشتن نمازگزاران برحذر داشته است )).
همچنين ذهبى در آخر ترجمه عامر بن عبداللّه يسار، از كتاب ((ميزان الاعتدال )) خود از انس بن مالك روايت مى كند كه نزد پيامبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نام مردى را بردند و گفتند: اين مرد پناهگاه منافقين است . وقتى درباره او زياد سخن گفتند، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - دستور قتل او را صادر كرد. سپس فرمود: نماز مى خواند؟ گفتند: آرى ، نمازى كه سودى به حال او ندارد.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: خدا مرا از كشتن نماز گزاردن منع كرده است !

مؤ لّف :
اى كاش ! خالدبن وليد، احترام نمازگزاران مالك بن نويره را نگاه مى داشت ، و از كشتن او خوددارى مى كرد! در حالى كه عبداللّه عمر و ابو قتاده انصارى ، شهادت دادند كه مالك در روزى كه كشته شد با آنان نماز صبح گزارد. ولى چون خالد، مفتون زن زيباى مالك شده بود، براى رسيدن به وصال او، شوهرش را كشت !!
در صحيح مسلم و بخارى با اسناد خود از عبداللّه عمر روايت مى كنند كه گفت : روزى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در ((منى )) به كعبه اشاره كرد وفرمود: آيا مى دانيد اين چه شهرى است ؟ گفتند: خداو پيغمبرش بهتر مى دانند.
فرمود: اين شهر محترمى است .
آيا مى دانيد امروز چه روزى است ؟
گفتند: خدا و پيغمبرش بهتر مى دانند.
فرمود: امروز روز محترمى است . خداوند نيز خون و مال و ناموس شما را مانند امروز و اين ماه و اين شهر، محترم داشته است .
كتب معتبر حديث اهل تسنّن ، مملوّ از اين قبيل احاديث و مضمون آنهاست . در اين خصوص براى مسلمانان شكى باقى نمى گذارد.
به استناد اين روايات ، قتل يك فرد مسلمان به مجرد كوتاهى در پرداخت زكات به حاكم مسلمان ، حلال نيست . بويژه كه كوتاهى او ناشى از شبهه اى باشد كه او را ناگزير ساخته در اصل منصب حكومت او ترديد كند. چنانكه بعضى از قبايل عرب ، هنگام رحلت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، چنين وضعى داشتند. و فتنه و آشوب بالا گرفت و بسيارى از مردم عرب از اسلام برگشتند. مهاجرين و انصار نيز درباره خلافت ، به كشمكش پرداختند و هر كدام دو نظريه داشتند، بلكه انصار، داراى سه نوع نظريه بودند.
در اثناى اين آشوبها با ابوبكر بيعت شد و - چنانكه گفته شد - بيعت او لغزشى بود كه خداوند مسلمانان را از شرّ آن نگاهداشت .
پس ، طبيعى بود كه با اين وصف ، صحّت بيعت ابوبكر و اتفاق نظر امت نسبت به آن ، دستخوش ترديد شود، بلكه اوضاع در آغاز كار، ناگوارتر از اين بود كه يادآورد شديم و شك و ترديد و پريشانى آن را فرو گرفته بود.
بنابراين ، افراد با ايمانى كه درباره خلافت ابوبكر، شك داشتند و نمى دانستند كه او شرعاً جانشين پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - است و امر و نهى او واجب مى باشد، و به همين جهت نيز در پرداخت زكات به حكومت او كوتاهى نشان دادند، نبايد مورد ايراد و مؤ اخذه واقع شوند.

١٣ - كشته شدن مالك بن نويره به امر خالدبن وليد و بى اعتنايى ابوبكر نسبتبه آن
اين ماجرا در بطاح (نقطه اى از سرزمين مالك بن نويره ) واقع شد. در آن روز فرماندهى كلّ قواى اسلام از طرف ابوبكر به خالدبن وليد واگذار شده بود و او اختيارات تامّ داشت و فعال مايشاء بود!
خالد در ميان قبيله مالك ، نه تنها مسلمانان را پس از امان دادن كشت ، بلكه كشتگان را مثله كرد(٢٠٣) و زنان با ايمان را اسير نمود و اموال و نواميسى را كه خداوند حرام كرده بود، مباح دانست ! و حدود شرعى را تعطيل نمود كه به نظر من حتى در جاهليّت هم نظير نداشت .
مالك كيست ؟
((مالك بن نويره تميمى يربوعى )) سرآمد اشراف قبيله بنى تميم و مرد با نفوذ بنى يربوع از عرب اصيل بود. مالك از كسانى بود كه از لحاظ شخصيت ، سخاوت ، پاكى ، شجاعت و دليرى به تمام معانى آن ، به جوانمردى او مثل مى زدند. مالك از اين نظر در رديف پادشاهان قرار داشت .
وقتى كه مالك مسلمان شد، كليّه بنى يربوع به وسيله او اسلام اختيار كردند. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نيز نظر به وثوق و اعتمادى كه به وى داشت ، او را متصدّى امر زكات قوم خود نمود.

جرم مالك بن نويره و خوددارى او از پرداخت زكات به ابوبكر
جرم مالك بن نويره و خوددارى او از پرداخت زكات و غيره به حكومت ابوبكر بود. و اين هنگامى بود كه او سرگرم بررسى به منظور تعيين تكليف خود و انجام اوامر خدا و پيغمبر بود.
خوددارى مالك از پرداخت زكات نه از روى ترديد در اسلام و نه به خاطر ايجاد اختلاف ميان مسلمانان و نه به منظور پديد آوردن فتنه و آشوب بود. و نه مى خواست با خليفه جنگ كند، بلكه اين خالد بن وليد بود كه در آغاز خلافت ابوبكر، يكباره به وى حمله برد. آن هم هنگامى كه آتش اختلاف ، ميان مسلمانان نخستين ، درباره خلافت ابوبكر، شعله ور بود.
به اين معنا كه اهل بيت پيغمبر و دوستان آنان ، نظر به على - عليه السّلام - داشتند. و ابوبكر، عمر، ابو عبيده و سالم (غلام عمر) و پيروان آنها نظر ديگرى . انصار؛ يعنى مردم مدينه كه به مهاجران مكّه منزل دادند و آنها را يارى كردند نيز رأ ى ديگرى داشتند . تا جايى كه اعتراض آنها موجب شد كه سرپرست ايشان سعد بن عباده را سركوب كردند و او نيز از آنان و حكومت آنها كناره گرفت و قسم ياد كرد كه اگر ياورانى يافت بر ضدّ ابوبكر و عمر قيام كند. نه در نماز جمعه آنها حاضر شد و نه در جمع ايشان نشست تا اينكه در شهر حوران (٢٠٤) درگذشت .
تا آنجا كه براى جلب اميرالمؤ منين - عليه السّلام - درب خانه او را - كه از بامداد تا شامگاه نام خداوند در آن برده مى شد - اشغال نمودند و احترام امانت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را نگاه نداشتند و ارث و ملك و خمس زهراى اطهر - عليها السّلام - را تملّك نمودند!!
بنابراين ، براى مالك بن نويره با آن عقل و بزرگوارى ومقامى كه در ميان قوم خود داشت ، طبيعى بود كه بايد در اين اوضاع از اطاعت كسى كه در مدينه روى كار آمده و سرگرم مغلوب كردن دشمنان خود و قبضه كردن حكومت است ، خوددارى كند، تا ثابت شود كه ابوبكر به حقّ مخالفان را مقهور كرده است و به اتفاق مسلمانان روى كار آمده است .
به همين جهت - نه به علت ديگرى - مالك بن نويره در پرداخت زكات كوتاهى ورزيد و مشغول تحقيق بود تا آن را به كسى بدهد كه بداند ذمّه اش برى شده است .
بنابراين ، لازم بود كه ابوبكر و گماشتگان او مدتى به وى مهلت مى دادند كه در آن اوقات او بتواند راجع به اين حقيقت پيچيده ، تحقيقاتى به عمل آورد، و با آن صدمات ناگهانى با وى معامله ننمايند؛ چون او منكر زكات نبود و ميان زكات و نماز فرق نمى گذاشت و كسى نبود كه جنگ با ابوبكر يا مسلمانان ديگر را لازم بداند.
اين بود واقعيت خوددارى مالك و قوم او از پرداخت زكات . دليل آن هم نصيحت وى به قوم بود كه گفت به اسلام خود باقى باشيد و از برخورد با خالد پرهيز كنيد. و به آنها دستور داد پراكنده شوند تا مبادا خالد با سربازان آماده خود، به طرف ((بطاح )) سرازير شوند. حتى آنها را از اجتماع در يك نقطه بر حذر داشت تا مبادا كسى گمان كند كه آنجا را اردوگاه خويش ساخته اند(٢٠٥) .
------------------------------------------------
پاورقى ها:
١٧٢- ((فاطمة بضعة منّى يؤ ذينى ما آذاها و يريبنى مارابها)).
١٧٣- ((فاطمه بضعة منّى يغضبنى مايغضبها (وفى رواية ) فمن اغضبها اغضبنى ، فاطمة بضعة منّى يغضبنى ما يغضبها ويبسطنى مايبسطها)).
١٧٤- ((قالت - عليها السّلام - نشدتكما اللّه تعالى الم تسمعا رسول اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - يقول : رضا فاطمة من رضاى و سخط فاطمة عن سخطى ، فمن أ حب ابنتى فاطمة فقد احبّنى و من ارضى فاطمة فقد ارضانى و من اسخط فاطمة فقد اسخطنى ؟ قالا نعم سمعناه من رسول اللّه - صلّى اللّه عليه وآله -.
١٧٥- ((انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم )) (مسند احمد، جزء٢، ص ٤٤٢).
١٧٦- شايد اين خيمه ، همان كسائى باشد كه پنج تن در زير آن آرميدند و آيه ((انّما يريدُ اللّه ...)) نازل شد.
١٧٧- منظور اين ا ست كه حلال زاده باشند و از جانب پدر و مادر، سابقه سوئى نداشته باشند. بنابراين دوستان آنان حلال زاده و دشمنانشان حرامزاده اند (مترجم ).
١٧٨- مسند احمد، ج ١، ص ١٠١.
١٧٩- ترديد از راوى است (مترجم ).
١٨٠- اين حديث را مؤ لف ((لسان العرب )) نيز در ماده ((بكأ )) نقل كرده است .
١٨١- علت اصرار پيغمبر در قتل اين خارجى را در صفحه همين كتاب بخوانيد.
١٨٢- همين ذوالثديه يا حرقوص بن زهير - كه پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله - با همه رأ فت و مهربانى كه داشت ، دستور قتل او را بدينگونه صادر فرمود. و شيخين بر خلاف دستور حضرت ، از اجراى آن امتناع ورزيدند - بعدها رئيس خوارج شد. خوارج بر خلاف عموم مسلمين ، رفتار نمودند. و پس از جنگ صفّين ، بر ضدّ اميرالمؤ منين على - عليه السّلام - خروج كردند. على - عليه السّلام - نيز در ((نهروان )) - نزديك مرز ايران و عراق - آنها را شكست سختى داد.
پيغمبراكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اطلاع داده بود كه ذوالثديه با همفكران وپيروانش ، گ گ در جنگ با على - عليه السّلام - كشته مى شوند. و همينطور هم شد.
تفصيل انحراف اين مرد را در تواريخ اسلامى و ماجراى جنگ نهروان بخوانيد، مؤ لّف بزرگوار نيز در همين جا شرحى پيرامون طرفداران او، يعنى خوارج ، مى نگارد (مترجم ).
١٨٣- يعنى : ((پس فرقه اى را كه (بر ضدّ خدا) دست به شورش مى زنند، آنها را به قتل برسانيد تا به فرمان الهى بازگشت كنند)). (سوره حجرات ، آيه ٩).
١٨٤- يعنى : ((پاداش كسانى كه با خدا و پيغمبر مى جنگند و در زمين تبهكارى مى كنند، اين است كه كشته شوند)) (سوره مائده ، آيه ٣٣).
١٨٥- زناى محصنه اين است كه مرد زن دار و زن شوهردار، مرتكب عمل منافى عفّت شود. در اين صورت اگر در محكمه شرع ، ثابت شد، بايد هر دو را سنگسار كرد و در غير اين صورت ، بايد به هر كدام صد تازيانه زد (مترجم ).
١٨٦- به بعد.
١٨٧- صحيح مسلم ، ج ١، از ابو سعيد خدرى ، ص ٣٩٣، (باب : ذكر الخوارج وصفاتهم ).
١٨٨- صحيح مسلم ، ج ١، به دو طريق از ابو سعيد خدرى ، ص ٣٩٤ (باب : ذكر الخوارج وصفاتهم ).
١٨٩- صحيح مسلم ، ج ١، از على - عليه السّلام - ، ص ٣٩٦ (باب : التحريص ‍ على قتل الخوارج ).
١٩٠- صحيح مسلم ، ج ١، ص ٣٩٨ (باب الخوارج شرّ الخلق والخليقه ).
١٩١- صحيح مسلم ، ج ١، ص ٣٩٥ (باب الخوارج شرّ الخلق والخليقه ).
١٩٢- ((لايبغضك يا على الاّ ابن زنا او ابن حيضة او منافق )).
١٩٣- همان حرقوص بن زهير ذوالثديه است .
١٩٤- كاش وقتى در بار اول پيغمير - صلّى اللّه عليه وآله - دستور داد او را به قتل رسانند، عمر گردن او را مى زد!
١٩٥- در جنگ صفين كه دو فرقه طرفدار على - عليه السّلام - و معاويه پيدا شدند و به دنبال آن ، به واسطه سركشى اصحاب ذوالثديه خارجى ، خوارج بر ضدّ هر دو دسته شوريدند، تا سرانجام اميرالمؤ منين - عليه السّلام - در نبرد نهروان با آنها جنگيد و همه را تار و مار كرد (مترجم ).
١٩٦- صحيح بخارى ، ج ٢، ص ١٨٤ (كتاب : بدء الخلق )، صحيح مسلم ، ج ١، ص ٣٩٣ (باب : ذكر خوارج و صفاتهم ). مسند احمد، ج ٣، ص ٥٦ .
١٩٧- حديث متواتر اين است كه : راويان آن در هر طبقه ، بحدى برسند كه اطمينان حاصل شود كه آنها توطئه و سازشى براى دروغ گفتن نداشته اند. به همين جهت ، مى گويند خبر متواتر مفيد قطع و يقين است ، در مقابل آن ، خبر ((واحد)) است كه مفيد ظنّ و گمان مى باشد (مترجم ).
١٩٨- ((يقتلهم ادنى الطائفتين بالحقّ، أ و اولى الطائفتين بالحقّ)).
١٩٩- فصل پنجم ، ص ١٠٤.
٢٠٠- ج ٢، ص ٣٢٤ (باب : فضائل على - عليه السّلام -).
٢٠١- حرقه (بر وزن غرفه ) ناحيه اى از عمان بوده است - مراصد (مترجم ).
٢٠٢- مسند احمد، ج ٣، ص ٤.
٢٠٣- ((مثله ))، يعنى قطع كردن اعضاى مرده يا مقتول ؛ مانند دست ، پا، گوش و بينى . مثله از محرّمات مسلم است . پيغمبر اسلام - صلّى اللّه عليه وآله - حتى از مثله كردن سگ هار هم منع فرمود (مترجم ).
٢٠٤- از شهرهاى سوريه است .
٢٠٥- محمد حسنين هيكل در كتاب ((الصديق ابوبكر!)) اين مطلب را صريحاً نوشته است . عبّاس محمود عقاد نيز در ((عبقرية خالد)) آنجا كه از خوددارى مالك ، سخن مى گويد، نوشته است كه خوددارى وى از روى دشمنى و جبهه گرفتن براى جنگ نبود. ولى عقاد در معنا كردن اشعار مالك اشتباه نموده و آن را به غير معنايى كه به ذهن مى رسد، معنا كرده است .
۶
رفتن خالد به ((بطاح ))
رفتن خالد به ((بطاح ))
وقتى خالدبن وليد با سربازان خود از كار قبيله ((اسد)) و ((غطفان )) فراغت يافت ، تصميم گرفت به ((بطاح )) نقطه اى از سرزمين مالك نويره برود. مالك قبلاً ((بطاح )) را تخليه كرد، و - چنانكه گفتيم - افراد قبيله را پراكنده ساخت ، تا به خاطر حفظ اسلام ، برخورد سويى ميان آنها و خالد رخ ندهد.
وقتى انصار (سربازان مدينه ) متوجه شدند كه خالد مى خواهد به سراغ مالك بن نويره برود، از رفتن با وى خوددارى كردند و گفتند: خليفه اين دستور را به ما نداده است . او به ما گفت : وقتى از كار قبيله ((بزاخه )) و پاك كردن قلمرو آنان فراغت يافتيم ، از حركت باز ايستيم تا نامه او به ما برسد.
خالد در پاسخ انصار گفت : خليفه چنين فرمانى به شما نداده است . او مرا مأ مور ساخته كه به سراغ مالك هم بروم . فرمانده منم ، اخبار هم به من مى رسد. هر چند فرمان و دستور خليفه هم به من نرسد، من هم اكنون فرصتى در اختيار دارم كه اگر آن را به خليفه اطلاع دهم از دست مى رود. از اين رو قبل از اينكه آن را به دست بياورم به خليفه اطلاع نمى دهم .
همچنين وقتى موضوعى پيش آمد كرد كه در آن شخص خليفه دستورى نداده است ، اگر خود اطلاع كامل داشته باشيم به آن عمل مى كنيم و ديگر از خليفه كسب تكليف نمى نماييم .
اينك مالك بن نويره نزديك ماست . من و هر كس كه با من است ، به سوى او رهسپار هستيم . كليه اهل سير و اخبار اتفاق نظر دارند كه وقتى خالد و كسانى كه با او بودند روى به ((بطاح )) نهادند و به آنجا رسيدند، كسى را نديدند. چنانكه گفتيم ، مالك قبلاً قبيله خود را متفرق كرده بود كه به خانه هاى خود بروند و بر دين اسلام باقى بمانند و از برخورد با خالد پرهيز كنند تا خداوند پراكندگى را گِرد آورد(٢٠٦) گفتگوى خالد با مرد انصارى را حسنين هيكل در كتاب ((الصديق ابوبكر!))(٢٠٧) و عقاد در ((عبقرية عمر))(٢٠٨) و ساير كتب مربوطه عيناً نقل كرده اند.
مى بينيد كه سخن مرد انصارى صريح است در اينكه كه خليفه به آنها دستور نداده بود تا به سوى مالك بن نويره لشكركشى كنند، ولى خالد، ادعا كرد كه خليفه اين دستور را به طور خصوصى به او داده است ! بنابراين ، خليفه نرمش و حيله اى به كار برده بود تا در نظر مردم مسئول فجايع ((بطاح )) نباشد، بلكه مسئول آن فقط خالد باشد و خليفه بتواند عذر او را نيز بپذيرد كه تأ ويلى كرده و اشتباه نموده است !! اين موضوع ، دلالت بر تعمّق ابوبكر و دورانديشى كامل او در امر سياست دارد.

قتل مالك و گروهى از قوم او
وقتى افراد خالد به ((بطاح )) رسيدند و كسى را در آنجا نيافتند، خالد نفرات خود را به تعقيب ايشان فرستاد. سربازان ، مالك بن نويره و تنى چند از ((بنى يربوع )) را آوردند و به خالد تسليم نمودند. سپس اتفاقى روى داد كه گوشه اى از آن را با نهايت تأ ثّر و تأ سف ، نقل مى كنيم . فانّا للّه وانّا اليه راجعون !
طبرى (٢٠٩) به سند خود از ابو قتاده انصارى - كه از سران نظامى آن سپاه بود - روايت مى كند كه گفت : وقتى سربازان خالد، مالك و همراهان او را احاطه كردند و شبانه تحت نظر گرفتند، مالك و همراهان او دست به سلاح بردند. ما به ايشان گفتيم : ما مسلمان هستيم . آنها هم گفتند: ما نيز مسلمانيم . گفتيم : پس اين سلاحها چيست كه با خود حمل كرده ايد؟
گفتند: شما چرا سلاح برداشته ايد؟
گفتيم : اگر راست مى گوييد و قصد سويى نداريد، سلاح خود را بر زمين گذاريد. آنها هم اسلحه را بر زمين نهادند. سپس نماز صبح گزارديم ، آنها نيز با ما نماز گزاردند.

مؤ لّف :
و بعد از نماز، اسلحه آنها را جمع آورى كردند، سپس همه را دستگير ساخته و دست بسته به صورت اسير در حالى كه ((ليلى )) زن مالك نيز در ميان آنها بود، نزد خالد آوردند.
((ليلى )) دختر منهال - چنانكه مورخان نوشته اند و عباس محمود عقاد نيز در كتاب ((عبقرية خالد)) آورده است - در زيبايى بويژه زيبايى چشم و پاها از مشهورترين زنان عرب بود. مى گويند: زنى از لحاظ جمال چشمها و زيبايى پاها مانند او ديده نشده بود.
اين زيبايى خيره كننده بود كه خالد را مفتون ساخت . در حالى كه ميان خالد ومالك گفتگو در گرفته بود، زن زيباى مالك نيز در كنار او بود. سرانجام خالد گفت :
اى مالك ! من تو را خواهم كشت .
مالك گفت : آيا همكار تو (ابوبكر) چنين فرمانى به تو داده است ؟
خالد گفت : به خدا قسم تو را خواهم كشت .
در آن هنگام عبداللّه عمر و ابو قتاده انصارى نيز حضور داشتند و درباره مالك (و جلوگيرى از كشتن وى ) با خالد سخن گفتند: ولى سخنان ايشان در خالد اثر نكرد.
مالك گفت : اى خالد! ما را نزد ابوبكر بفرست تا خود او هر طور صلاح دانست درباره ما حكم كند. چون تو ديگران را كه جرمى بزرگتر از ما داشتند نزد وى اعزام داشتى .
بار ديگر عبداللّه عمر و ابو قتاده انصارى به حمايت از مالك اصرار ورزيدند و از خالد خواستند مالك و همراهانش را نزد خليفه گسيل دارد. ولى خالد نپذيرفت !
خالد گفت : ممكن نيست از كشتن وى دست بردارم . سپس به ((ضرار بن ازور اسدى )) دستور داد تا مالك را گردن بزند.
در اين هنگام ، مالك نگاه به همسرش كرد و به خالد گفت : اين است كه مرا به كشتن داد! ولى خالد گفت : بلكه خداست كه به واسطه برگشت تو از اسلام ، تو را به كشتن داد!!
مالك گفت : من مسلمان هستم . ولى خالد گفت : اى ضرار! گردنش را بزن ! ((ضرار)) هم او را گردن زد(٢١٠) ! آنگاه خالد، زن مالك را به خيمه خود برد و همان شب با وى در آويخت !!
ابو زهير سعدى - شاعرى كه در همان عصر مى زيست - در اين باره مى گويد:
((به آن قبيله كه مورد هجوم قرار گرفتند بگو: اين شب بعد از مالك ، بسيار طولانى خواهد بود. خالد با تجاوز به زن مالك ، شب را به صبح آورد. او قبل از آن هم نسبت به اين زن نظر داشت ! خالد بدون هيچ ملاحظه اى به هوس خود رسيد. چنان مفتون آن زن شده بود كه عنان اختيار از كف داد. صبح آن شب ، خالد زن دار بود ولى مالك ، فاقد همه چيز بود و خود كشته گشته بود. بعد از مالك سرپرست يتيمان و بيوه زنان كيست ؟ و چه كسى در انديشه اعدام شدگان فقير است ؟ بنى تميم ، بزرگ و كوچك مبتلا شدند، به مرگ قهرمان خود كه همگى چشم اميد به وى داشتند))(٢١١) .
آنگاه خالد دستور داد اسيران قوم مالك را حبس كنند. در شب بسيار سردى آنها را حبس كردند. سپس جار چى خالد در شب تاريك فرياد زد: ((ادفئوا اسراكم ؛ يعنى : اسيران خود را بپوشانيد)). و اين در لغت ((كنانه )) كنايه از كشتن بود. با اين فرمان تمام آن بيچارگان را كشتند!
خالد به دژخيمان سپاه خود سپرده بود كه وقتى اين صدا را شنيديد، همه آنها را به قتل برسانيد. اين نيز نيرنگى بود كه بدان وسيله خود را مسئول آن جنايت نداند.
ولى اين جنايت از ابو قتاده انصارى و روشندلان امثال او پوشيده نماند. فقط مطلب بر مردم حيوان صفت كه سياهى لشكر بودند آن هم با نيرنگ و سياست ، مستور ماند.
اين حقيقت ماجرايى بود كه ميان خالدبن وليد؛ فرمانده اعزامى خليفه و مالك بن نويره ؛ رئيس قبيله بنى تميم و قوم او روى داد. و طالبان مى توانند از مجموع آنچه مورخان و سيره نويسان نقل كرده اند به دست آورند.
در كنار اين حقايق تاريخى ، اقوال متناقض ديگرى هم وجود دارد كه اغراض سياسى ، به منظور حفظ آبروى زمامدار وقت و فرمانده كلّ قواى او و تصحيح عمل آنها به هم بافته است ))(٢١٢) .
ما، در اين اقوال متناقض ، به خوبى نگريسته ايم . آنچه يافتيم اين است كه خواسته اند به واسطه اخلاص در محبت نسبت به خالد و دفاع از وى ، حقيقت را زير پا بگذارند. واللّه على مانقول وكيل !

قيام ابوقتاده انصارى و عمر خطّاب بر ضدّ خالد و رفتار او
محمد حسنين هيكل در كتاب ((الصديق ابوبكر!)) مى نويسد: ابو قتاده انصارى از عمل خالد نسبت به قتل مالك و تجاوز به زن او خشمگين شد. به همين علت لشكر او را ترك گفت و روى به مدينه نهاد، در حالى كه قسم ياد كرد كه هيچگاه در لشكرى كه فرماندهى آن را خالد به عهده داشته باشد،شركت نكند.
((متمم بن نويره )) برادر مالك نيز با وى بود، وقتى اين دو به مدينه رسيدند، ابو قتاده در حالى كه سخت غضبناك بود به ملاقات ابوبكر رفت وماجرا را براى او نقل كرد كه چگونه خالد مالك را كشت و با ((ليلى )) زن او همبستر شد.
ابو قتاده افزود كه سوگند ياد كرده است ديگر در لشكرى كه خالد فرمانده آن باشد، قرار نگيرد، ولى ابوبكر سخت تحت تأ ثير نقش خالد و پيروزيهاى او بود، به همين جهت به شكايت ابو قتاده ترتيب اثر نداده و حاضر نشد وى درباره ((شمشير اسلام !!!)) آن سخنان را بگويد.
آنگاه هيكل مى افزايد: ((آيا خواننده گمان مى كند كه اين مرد انصارى - يعنى ابو قتاده - از خشم خليفه جا خورد و ساكت شد؟ نه ! او فوق العاده نسبت به عمل خالد معترض بود. بدين لحاظ، عمر خطّاب را ملاقات نمود و داستان را براى او هم نقل كرد، و خالد را در شكل مردى كه هواى نفسش بر وظيفه دينيش غلبه يافته بود و بخاطر ارضاى نفس خويش ، فرمان خدا را مورد اهانت قرار داده است ، ترسيم كرد!(٢١٣) .
سپس هيكل مى گويد: عمر اظهارات او را تأ ييد كرد، و با وى در سرزنش ‍ خالد و انتقاد از او شريك شد. متعاقب آن ، عمر كه از عمل خالد كاملاً منقلب بود نزد ابوبكر رفت و از وى خواست كه خالد را عزل كند. و اظهار داشت كه از شمشير خالد ظلم و فساد مى بارد و جا دارد كه خالد را به خاطر اين عمل شنيع بازداشت كند، ولى ابوبكر هيچيك از حكّام خود را بازداشت نمى كرد(٢١٤) .
از اين رو وقتى ابوبكر ديد عمر در انتقاد از خالد اصرار مى ورزد گفت : اى عمر! بس است . خالد حكم خدا را تأ ويل كرد و اشتباه نمود! زبانت را از نكوهش باز دار!
ولى عمر از پاسخ ابوبكر قانع نشد، و دست از اعتراض خود برنداشت . هنگامى كه ابوبكر ديد عمر بى اندازه از خالد نكوهش مى كند، گفت : نه اى عمر! من شمشيرى را كه خداوند بر سر كفّار برّان نموده است ، به غلاف نمى كشم !!!
هيكل مى افزايد كه : عمر با اين وصف ، كار خالد را بسيار زننده مى دانست و آرام نمى گرفت و وجدانش آسوده نبود. چگونه عمر مى توانست ساكت بماند و بگذارد كه خالد در آسايش بسر ببرد، چنانكه گويى گناهكار نيست و عمل خلافى مرتكب نشده است .
عمر لازم مى دانست كه مجدداً با ابوبكر درباره خالد صحبت كند، و با صراحت يادآور شود كه آن دشمن خدا، مرد مسلمانى را به قتل رسانيده و به زن او تجاوز نموده است ، و دور از انصاف است كه به جزاى عملش ‍ نرسد.
سرسختى عمر موجب شد كه ابوبكر خالد را احضار كند و از وى جويا شود كه چه كرده است . بدين منظور خالد به مدينه آمد، و در حالى كه لباس رزم به تن داشت و قبايى پوشيده و روى آن را زره آهنين گرفته و چند تير به كلاه خود زده بود، وارد مسجد شد.
هنگامى كه عمر ديد خالد با اين سر و وضع در مسجد پيغمبر قدم مى زند، برخاست و تيرها را از كلاهخُود او در آورد و شكست ، سپس به خالد گفت : مرد مسلمانى را كشتى و با زن او همبستر شدى ؟ به خدا قسم سنگسارت خواهم كرد!
در اين هنگام خالد سكوت كرده بود و از گذشته خويش عذر نخواست . آنگاه ابوبكر را ملاقات كرد و موضوع مالك به نويره و حالت ترديد او را بازگو نمود و تقاضا كرد كه عذر او را بپذيرد. ابوبكر هم از سر تقصير او گذشت ، و از آنچه وى در جنگ مرتكب شده بود، صرفنظر كرد!!!
ولى او را در خصوص ازدواج با زنى كه هنوز خون شوهرش خشك نشده بود، مورد ملامت قرار داد. چون عرب در زمان جنگ از نزديكى با زنان اسير خوددارى مى كردند، و تماس با آنها را ننگ بزرگى مى دانستند.

مؤ لّف :
اسلام ازدواج با زنى را كه شوهرش مرده باشد قبل از اتمام عده ، حرام دانسته و اگر با وى ازدواج نمود و در حال عدّه با وى نزديكى كرد، براى هميشه بر او حرام مى شود.
اگر فرض كنيم كه خالد زن مالك را اسير مى دانسته ، نزديكى با زن اسير موقعى حلال است كه استبراء شرعى شده باشد(٢١٥) . و در مورد همسر مالك ، هنوز استبرايى واقع نشده بود بلكه شوى وى به قتل رسيد و خالد در آن حال ، با همسر او همبستر شد!!
سپس هيكل مى نويسد: عمر، نظريه خود را درباره عملى كه خالد مرتكب شده بود، از ياد نبرد. وقتى ابوبكر مرد و با عمر به عنوان جانشين وى بيعت كردند، يكى از نخستين كارى كه انجام داد اين بود كه خبر مرگ ابوبكر را به اطلاع سربازان اسلام در شام رسانيد. و با همان پيكى كه حامل اين خبر بود، فرمان عزل خالد را از فرماندهى سپاه صادر نمود.
هيكل اضافه مى كند: همه مورخان اسلامى اتفاق دارند كه عمر، همچنان در انديشه عمل خالد نسبت به ((مالك بن نويره )) و همبستر شدن او با زن وى باقى بود و همين نظريه بود كه بعدها در عزل خالد مؤ ثّر واقع شد.
عجب ! چه عجبى !
يكى از شگفت ترين و حيرت انگيزترين كارها اين است كه : اين خونها و نواميس مسلمين به هدر رود و محرمات الهى مباح گردد و احكام شرعى تعطيل شود، تا اينكه خالدبن وليد از مقام فرماندهى خود معزول گردد! در طول آن مدت بايد خالد از اختيارات وسيعى برخوردار باشد، و آزادانه هر كارى كه مى خواهد انجام دهد، تا اينكه خليفه اول بميرد و همينكه خليفه دوم روى كار آمد او را عزل كند!
رأ ى ابوبكر درباره جنايت ((بطاح )) يكى از آراى شخصى و اجتهادات او در مقابل نصّ صريح قرآنى و سنت نبى اكرم است كه او رأ ى خود را بر عمل به آن مقدّم داشت !

توضيحى درباره رأ ى ابوبكر
محمد حسنين هيكل در كتاب ((الصديق ابوبكر!)) در خصوص رأ ى و استدلال ابوبكر مى گويد: ابوبكر مى ديد، موقعيت بزرگتر از اين است كه وقوع اينگونه امور، تأ ثيرى در آن داشته باشد؛ زيرا كشته شدن يك نفر يا چند نفر به واسطه خطاى خالد در تأ ويل و اجتهاد در مقابل نصّ يا علت ديگر، نسبت به خطرى كه دولت را فرا گرفته بود ، و شورش و انقلابى كه در سراسر نقاط عرب نشين جريان داشت ، چندان مهم نبود!!

مؤ لّف :
لازم به ذكر نيست كه گفته هيكل خالى از مبالغه نيست ؛ زيرا با اينكه موقعيت ، بى نهايت حسّاس بود، اين امكان هم داشت كه لااقل خليفه ، خالد را بخاطر اين جنايت ؛ عزل كند و افراد ديگرى امثال عمر؛ ابو عبيده ، معاذ بن جبل ، سعدبن ابى وقّاص و غيره را به جاى او منصوب دارد . و محاكمه خالد را در اولين ازمنه امكان ، آغاز كند، و آنچه نصوص ‍ و احكام شرعى اقتضا داشت ، درباره او اجرا سازد.
علاوه بر اين ، خلط مبحث و اشتباه كارى ديگر هيكل نسبت به وجود خطرى كه دولت را تهديد مى كرد و بلاد عرب را فرو گرفته بود، نيز خالى از مبالغه نيست ؛ زيرا مسلمانى مالك بن نويره هنگامى كه به فرمان خالد كشته شد، موضوعى بود كه نه خالد و نه ابوبكر در آن شك نداشتند.
همچنين نزديكى با زن او كه در ((عده )) بود، به اجماع مسلمانان موجب اجراى حد و سنگسار كردن خالد بود. و همين معنا بود كه عمر خود را مهيّا ساخته بود تا در صورت امكان آن را عملى سازد.
اين كه گفته است : كشته شدن يك نفر يا چند نفر به واسطه خطاى خالد در تأ ويل ، اين سخن ، بى ارزش نمودن قتل است كه خداوند مى فرمايد: ((هر كس فردى را به قتل برساند، مثل اين است كه همه مردم را كشته است ))(٢١٦) .
ومى فرمايد: ((هر كس مؤ منى را عمداً بكشد، كيفرش جهنّم است كه هميشه در آن خواهد بود))(٢١٧) .
و مى فرمايد: ((بندگان خدا كسانى هستند كه جز خداوند يكتا را نمى خوانند. و فرد محترمى را جز به حقّ نمى كشند. و زنا نمى كنند. هر كس چنين كند، كيفر خواهد ديد و روز قيامت عذابش دو برابر خواهد شد. و تا ابد با خوارى در دوزخ بسر خواهد برد))(٢١٨) .
باز هيكل مى نويسد: ((اين فرمانده (خالد) - كه به نظر خليفه فقط متهم است كه اشتباه كرده است - يكى از بزرگترين وزنه اى بود كه مى بايد بلاى موجود به وسيله او برطرف گردد و جلو خطر را بگيرد!!)).
در صورتى كه خالد در حقيقت قاتل فردى بود كه خداوند كشتن او را حرام كرده بود. و تجاوز به زنى نمود كه خداوند در آن هنگام تماس با او را حرام كرده بود.
بنابراين ، وى طالب اين فعل حرام بود و خطا نكرد بلكه با اصرار به آن رسيد، تا موقعى كه خليفه دوم جلوِ او را گرفت . چنانكه گفتيم ، براى ابوبكر اين امكان وجود داشت كه پس از ارتكاب اين عمل ، او را عوض ‍ كند و ديگرى را به جاى وى به فرماندهى سپاه منصوب بدارد.
و نيز هيكل مى نويسد: ((ازدواج با زنى بر خلاف رسوم عرب و آميزش با وى پيش از پاك شدن ، براى جنگجويى كه به جنگ رفته و به حكم جنگ ، مى تواند اسيرانى داشته باشد كه به تملّك وى در آيند، در برابر موقعيت خطير آن روز چيز پر اهميتى نبود!!)).
و مى نويسد: ((اگر ملتزم شويم كه بايد اين اعمال با قانون شرع وفق دهد، باز لازم نيست شامل حال نوابغ و بزرگانى امثال خالد شود!! بويژه كه به حال حكومت زيانبخش بود، و آن را در معرض خطر قرار مى داد!!)).

مؤ لّف :
اين قسمت از گفتار ((هيكل )) و قسمتهاى پيش از آن ، موضوعى است كه گذشته از ابوبكر، استاد بزرگى چون هيكل را خشنود ساخته و خواسته اند وجدان خود را بدين وسيله آسوده سازند.
ولى من گمان نمى كنم ((هيكل )) كسى باشد كه هتك ناموس مسلمانان را تا اين اندازه بى ارزش بداند. و تصور نمى كنم آنچه وى در اين عبارت براى خالد مباح دانسته است ، براى هر جنگجوى فاتحى مباح بداند!؛ زيرا هيكل هم مانند هر مسلمانى مى داند كه اين عمل ، براى جنگجوى مسلمانى مباح است كه سرزمين كافران محارب با اسلام را فتح كرده باشد. ولى مالك بن نويره و عشيره او مؤ منانى بوده اند كه نماز مى گزاردند و زكات مى دادند و به سراى ديگر ايمان داشتند. فقط او در آغاز خلافت ابوبكر از اطاعت او كوتاهى ورزيد تا حقيقت برايش ‍ روشن گردد و تكليف خود را بداند.
صدور اين سخنان از امثال محمد حسنين هيكل واقعاً حيرت انگيز است . حيرت انگيزتر اينكه وى به زبان ابوبكر بگويد: لازم نيست اجراى احكام شرعى ، نوابغى امثال خالد را نيز شامل گردد!. در صورتى كه او بايد بداند خداوند متعال بهشت را براى كسى آفريده كه از وى اطاعت كند. هر چند بنده حبشى باشد. و آتش دوزخ را براى كسى خلق كرده كه از فرمان او سرپيچى نمايد، ولو سيّد قرشى باشد.
و بايد دانسته باشد كه خداوند با هيچيك از بندگانش خويشى ندارد. و مردم عموماً در پيشگاه ذات مقدّس او مساوى هستند. به طورى كه آدم گردنكش بايد خوار شود تا حقّ را از او بگيرند، و انسان درمانده را بايد عزيز داشت تا بتواند حقّش را بگيرد.
افزون بر اين ، اگر اجراى حدود شرعى مستلزم خطرى باشد، واجب است آن را به تأ خير اندازند تا خطر برطرف گردد، ولى خليفه ، نه آن را به تأ خير انداخت و نه صبر كرد تا خطر برطرف شود و آنگاه حدّ شرعى را اجرا كند! فقط كارى كه كرد اين بود كه آن جرايم را بخشيد و از جنايات خالد درگذشت ! و به تمام معنا از آن جنايتكاران راضى بود!!
همچنين هيكل مى نويسد: ((مسلمانان به شمشير خالد نياز داشتند! و روزى كه پس از واقعه ((بطاح )) ابوبكر او را احضار كرد، بيش از پيش به وجود وى نياز بود!؛ زيرا مسيلمه كذّاب (كه دعوى پيغمبرى داشت ) با چهل هزار تن از پيروان خود از قبيله بنى حنيفه در يمامه نزديك ((بطاح )) بود. شورش او نيز شديدترين آشوبى بود كه در اسلام پديد آمد.
بنابراين ، آيا به خاطر كشته شدن مالك بن نويره يا به خاطر ((ليلى )) زيبا كه خالد را مفتون خود ساخت ! بايد خالد عزل شود و سپاهيان مسلمين را رها كرد تا مسيلمه بر ايشان غالب گردد و دين خدا در معرض خطر قرار گيرد؟
خالد آيت الهى و شمشيرش ، شمشير خدا بود[!!!] از اين رو سياست ابوبكر هم بايد اين باشد كه وقتى او را احضار كرد، اكتفا به توبيخ او كند و همان وقت مأ مور سازد كه رهسپار يمامه و جنگ با مسيلمه شود.

مؤ لّف :
اين موضوع را هيكل چند بار تكرار كرد و ما نيز هر نوبت به آن پاسخ داديم . اينك بار ديگر مى گوييم كه : براى خليفه امكان داشت كه خالد را عزل كند و يكى ديگر از فرماندهان امثال او را به كار بگمارد. اگر فرضاً انجام آن مهم منوط به وجود خالد بود، آيا اجراى حدّ شرعى به اين علت تعطيل مى شود؟ چنانكه گفتيم :
امكان ندارد، بلكه بايد اجراى حدّ را به تأ خير انداخت . بنابراين ، علت تعطيل كامل آن چه بود كه گويى نه جنايتكارانى بوده اند و نه جنايتى رخ داده است ؟!!
آرى ، بايد خالد عزل مى شد و فوراً به حكم خداوند سنگسار مى گرديد. اگر در اجراى حدّ خطرى پديد مى آمد - چنانكه گفتيم - لازم بود اجراى حكم را به تأ خير انداخت تا خطر برطرف شود؛ زيرا به اجماع عموم فقهاى اسلام ؛ به هيچ وجه جايز نيست آن را ملغى كرد.
باز هيكل مى نويسد: ((شايد علت اينكه ابوبكر آن روز خالد را مأ مور جنگ با ((مسيلمه )) كرد اين بود كه به مردم مدينه و مخصوصاً آنها كه درباره او با عمر هم عقيده بودند، نشان دهد كه خالد مرد حادثه است ! و با فرمان جديدى كه به وى داده ، خواسته است او را به كام آتشى در افكند كه او را بلعيده و به سرنوشت حياتش خاتمه دهد! در اين صورت بهترين كيفر اعمالى را كه نسبت به ((ليلى )) و شوهر او ((مالك بن نويره )) مرتكب شده بود، مى ديد. و چنانچه اين جنگ او را سرفراز و پاك مى كرد، فاتح و غانم برمى گشت . مسلمانان هم آرام گرفته ، عمل سابق او را به حساب نمى آوردند و ديگر از جنايت وى در ((بطاح )) سخنى نمى گفتند!!
جنگ ((يمامه )) خالد را پيروز گردانيد و او را ((تطهير)) كرد! هر چند خالد بعد از اين واقعه كه هنوز خونهاى ريخته شده مسلمانان و خونهاى اتباع مسيلمه خشك نشده بود نيز با دخترى زنا كرد. و ابوبكر درباره اين تجاوز او بيش از تجاوز به ((ليلى )) وى را مورد ملامت قرار داد...))(٢١٩) .

مؤ لّف :
اينكه استاد هيكل مى گويد: ابوبكر در مورد تجاوز خالد به ((ليلى )) اكتفا به توبيخ او كرد! بايد بداند كه خداوند در اينگونه موارد، اكتفا به توبيخ چنين متجاوزى نمى كند، بلكه نصوص قرآنى صريح است در اينكه : بايد او را سنگسار كرد و كشت . ولى ابوبكر صديق ! اين نصوص را با رأ ى خود تأ ويل كرد. و در مقام عمل ، رأ ى خود را بر آن مقدم داشت كه خود اين مورد نيز يكى از موارد جالب ((اجتهاد در مقابل نصّ)) است !
شما خوانندگان ، درست و به دقّت با ما در اين گفته هيكل ، كه از زبان ابوبكر مى گويد: ((او را به كام آتشى درافكند)) توجه كنيد تا ببينيم آيا واقعاً استاد بزرگ هيكل و خليفه نمى دانستند كيفر كسى كه زناى محصنه نموده است ، بر حاكم شرع واجب است وكيفر او تنها سنگسار كردن است ، نه اينكه او را به كام آتش جنگ يمامه يا چيز ديگرى بيفكند؟!
آيا آنها نمى دانستند، جنگ يمامه و خطرات آن ، خالد زنا كار را پاك نخواهد كرد؟ و اطلاع نداشتند كه راه تطهير وى توبه و عمل شايسته است ؟ به دليل فرمان خداوند كه مى فرمايد: ((الاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وََعمِلَ عَمَلاً صالِحاً))(٢٢٠) .
آماده ساختن گناهكاران و پاك شدن آنها فقط به اين است كه با توبه و انابه و پشيمانى و عمل صالح ، به سوى خدا باز گردند و اظهار خلوص ‍ نمايند.
جنگ يمامه و گودال پر آتش آن نمى توانست حكم قاطع خداوند و سنّت محكم نبى اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - را نسخ كند. آرى ، اگر تسريع در اجراى آن به مانعى برخورد نمود، بر حاكم شرع واجب است كه آن را در اولين ازمنه امكان ، تنفيذ كند.
شايد اين دختر كه بعد از جنگ يمامه به چنگ خالد افتاد و با او همان معامله با ((ليلى )) را نمود، شوهردار بوده است . به همين جهت هم ابوبكر او را بيش از عملى كه نسبت به زن مالك به نويره مرتكب شد، مورد توبيخ و ملامت قرار داد.
اگر تجاوز به اين دختر! زناى محصنه نبوده و از محارم خالد محسوب نمى شده ، ملامت زيادى ابوبكر نسبت به وى بى مورد بوده است ، بلكه اصولاً در اين صورت توبيخ وى ، وجهى نداشته است .
مى بينيد كه سخن هيكل ، با صراحت هر چه تمامتر، دلالت دارد كه خليفه بيشتر در انديشه اين بوده كه بر وفق آنچه مصلحت مى داند عمل كند، و از تعبد به آنچه نصوص ، اقتضا داشت ، سر باز زند.
اين معنا نظريه اكثر فضلاى ((الازهر)) درباره ابوبكر و عمر است . آنها اين مطلب را در سال ١٣٢٩ه‍ و بعدها كه من به مصر رفتم و با ايشان اجتماع نمودم ، اظهار مى داشتند!
هر چند عمر بيش از ابوبكر در مقابل نصوص قرآنى و گفتار صريح نبوى ، اجتهاد مى نمود، ولى چنانكه گفتيم در مورد عفو خالد با ابوبكر موافق نبود.
محمد حسنين هيكل مى نويسد: ((عمر با عزمى راسخ عقيده داشت كه خالد به مرد مسلمانى تعدّى نموده و با همسرش قبل از عدّه وى نزديكى كرده است ، به همين علت نمى بايد در مقام فرماندهى لشكر باقى بماند تا مبادا اين عمل تكرار شود و كار مسلمانان را تباه گرداند. و به موقعيت آنها در ميان عرب صدمه بزند)).
سپس هيكل مى گويد: ((اين درست نيست كه : خالد را نسبت به عملى كه با ((ليلى )) مرتكب شد، بدون مجازات رها كرد، ولو صحيح باشد كه وى درباره مالك ، اجتهاد نمود و خطا كرد.
اين موضوعى بود كه عمر آن را جايز نمى دانست ، به همين علت هم او اصرار داشت كه ((ليلى )) بايد رها شود و حدّ زناى محصنه (كه كشتن و سنگسار كردن است ) بر خالد جارى گردد. و به اين عذر كه خالد شمشير خداست (سيف اللّه ) و فرماندهى است كه هميشه فاتح است ، از وى دست بردار نبود.
چون اگر اين عذر پذيرفته مى شد، محارم براى خالد و امثال او مباح مى گرديد، واين معنا نيز بدترين نمونه اى بود كه براى مسلمين نسبت به احترام كتاب خداوند (قرآن ) باقى مى ماند.
به همين جهت هم بود كه عمر فتوا به برائت خالد نداد، بلكه هر بار اعتراض خود را نسبت به وى تكرار مى كرد و به خليفه اصرار مى ورزيد تا آنكه خليفه ، خالد را خواست و توبيخ كرد...)).
اين سخن استاد هيكل بود كه در كتاب ((الصديق ابوبكر!)) تحت عنوان ((رأ ى عمر و دليل وى در اين مورد)) آمده است .

گوشه اى از انصاف
استاد عباس محمود عقاد، پس از نقل اقوال مختلف ، پيرامون كشتن مالك بن نويره ، در مقام دفاع از خالد مى نويسد: ((از مجموع اين اقوال كافى است كه بدانيم آنچه مسلم است ، وجوب قتل مالك بن نويره ، صريح و قاطع نبود. و مالك از بزرگان قبيله فزاره و غيره كه خالد آنها را بعد از واقعه ((بزاخه )) به نزد خليفه فرستاد، سزاوارتر بود كه اعزام شود.
ديگر اينكه : مسلم است كه خالد با زن مالك همبستر شد و او را با خود داشت و بعد از ملاقات خليفه (ابوبكر) نيز او را همراه خود به يمامه برد!
سپس عقاد مى نويسد: ((بعد از ثبوت اين مطلب ، آنچه بر ما لازم است اين است كه بگوييم : واقعه ((بطاح )) صفحه تاريكى در تاريخ زندگى خالد است كه بهتر و خوبتر بود كه حذف شود. و يك قسمت از آنچه درباره او آمده است ، نوشته نمى شد!...(٢٢١) .

مؤ لّف :
درباره اينكه گفته است ((وجوب قتل مالك بن نويره ، صريح و قاطع نبود)) مى گوييم : حرمت قتل مالك در نهايت صراحت و قاطعيت بود. و يكى از گناهان كبيره بود كه قصاص شرعى را در پى داشت ؛ زيرا هر آدم با انصافى كه واقعه ((بطاح )) را مورد توجه قرار داده ، و پى به انگيزه عمر و ابو قتاده و مردم مدينه در اعتراض به خالد برده باشد، به خوبى مى داند كه اسلام مالك ، امر مسلمى بوده و شكّى در آن راه نداشته است . آخرين سخنى هم كه مالك در زمان حياتش به زبان آورد، اين بود كه گفت : ((من بر اسلام خود باقى هستم )).
افزون بر اين ، شيخين (ابوبكر و عمر) اتفاق نظر داشتند كه وى مسلمان از دنيا رفت ؛ زيرا عمر به ابوبكر گفت : خالد زنا كرده است ، سنگسارش كن . و خليفه گفت : من او را سنگسار نمى كنم ؛ زيرا اجتهاد كرده و اشتباه نموده است !
عمر گفت : او مرد مسلمانى را كشته است ، به قصاص وى او را بكش !
ابوبكر در پاسخ نگفت كه : او مرتدى را كشته است ، بلكه گفت : من او را به اين علت نمى كشم ؛ چون اجتهاد كرده و خطا نموده است . اين خود اعتراف ابوبكر است كه مالك ، مسلمان بوده است . به همين جهت نيز ديه مالك را از بيت المال مسلمين پرداخت و مردان و زنان فاميل او را آزاد ساخت . و به عكس خالد با ايشان معامله اسير نكرد!
راجع به ازدواج خالد با زن مالك و تعلّق خاطرى كه به او پيدا كرده بود هم مى گوييم : اگر همبستر شدن خالد با زن مالك ، اجتهادى بود و اشتباه كرد، ديگر با خود داشتن وى و تعلّقى كه به او پيدا كرده بود بويژه بعد از ملاقات خليفه ، چه معنا داشت ؟ و او چه عذرى مى تواند داشته باشد؟ خليفه چرا گذاشت او را با خود به ((يمامه )) ببرد و با وى كه هنوز در عدّه بود، زناى محصنه كند[؟!!].
و اينكه مى گويد: ((بهتر و خوبتر بود كه حذف شود)) به نظر ما اين وظيفه خليفه بود كه آن صفحه تاريك در تاريخ حيات خالد را حذف كند و بعد نوبت به خالد مى رسيد كه اين ننگ را از خود بزدايد.

آخرين سخن درباره مالك
سخن خود را در اين باره با اشاره به افرادى كه داستان مالك را از لحاظ مقام وى در عرب و اسلام و آنچه در روز ((بطاح )) به سر او و قبيله اش ‍ آمد نگاشته اند، به پايان مى آوريم .
در اين مورد كافى است كه خواننده ، تاريخ طبرى ، جمهرة النسب تأ ليف ابن كلبى ، كامل ابن اثير، الرده والفتوح سيف بن عمرو، الموفقيات زبير بن بكّار، اغانى ابوالفرج اصفهانى ، الدلائل ثابت بن قاسم ، نزهة المناظر ابن شحنه ، مختصر ابوالفداء، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد اوّل (آنچه درباره عمر آمده است ) و ساير كتب سير و معاجم و تراجم را ببيند.
اينك آنچه را ((ابن خلكان )) در شرح حال وثيمة بن موسى بن الفرات وشاء فارسى ، به نقل از كتاب ((وثيمة )) و((واقدى )) در تاريخ خود (وفيات الاعيان ) آورده است ، نقل مى كنيم .
ابن خلكان مى نويسد: مالك بن نويره ، مردى بزرگ بود. و در رديف پادشاهان به شمار مى رفت . اوست كه در عرب به وى مثل مى زنند و مى گويند: ((جوانى است ولى نه مثل مالك ))(٢٢٢) .
مالك مردى شجاع ، شاعر و در قوم خود مطاع بود. نظرى بلند و پيروانى فراوان و غيرتى بسزا داشت . در ميان قبايل عرب كه دسته دسته به حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى رسيدند، او نيز شرفياب شد و اسلام آورد. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز او را متصدى زكات ساليانه قبيله خود كرد...)).
تا پايان داستان مالك با خالد در ((بطاح )) تا آنجا كه مى گويد: ((مذاكرات آنها به طول انجاميد و در پايان ، خالد گفت : من تو را خواهم كشت .
مالك گفت : آيا ابوبكر اين دستور را به تو داده است ؟
خالد گفت : به خدا تو را خواهم كشت !
عبداللّه عمر و ابو قتاده انصارى - كه در آن موقع حضور داشتند - به شفاعت از مالك برخاستند، ولى خالد اعتنايى به آنها نكرد.
مالك گفت : اى خالد! ما را نزد ابوبكر گسيل دار تا خود او مانند ديگران كه جرمى بزرگتر از ما داشتند، درباره ما حكم كند. ولى خالد گفت : خدا مرا نيامرزد اگر تو را نكشم . سپس به ((ضرار بن ازور)) دستور داد تا مالك را گردن بزند.
در اين هنگام ، مالك متوجه همسرش ((ام تميم )) شد(٢٢٣) و به خالد گفت : اين است كه مرا به كشتن مى دهد. اين زن فوق العاده زيبا بود.
خالد گفت :بلكه خداست كه به علت بازگشت تو از اسلام تو را به كشتن داد.
مالك گفت : من بر دين اسلام باقى هستم ، ولى خالد گفت : اى ضرار! او را گردن بزن . ضرار هم او را گردن زد و سرش را زير ديگ غذا گذاردند!!!)).
ابن كلبى در جمهرة النسب ، مى نويسد: مالك در بطاح كشته شد ، خالد همسر او را تصاحب كرد و با وى زفاف نمود. و در اين باره ابو زهير سعدى مى گويد:
((به آن قبيله كه مورد هجوم قرار گرفتند بگو...)) سپس ‍ اشعار سابق را كه ما نقل كرديم ذكر مى كند.
آنگاه ابن خلكان ، قيام عمر را بر ضدّ خالد و اينكه به ابوبكر گفت : خالد زنا كرده است ، او را سنگسار كن و ابوبكر گفت : من او را سنگسار نمى كنم . به نظر خود اجتهادى كرده و به اشتباه رفته است ! را نقل نموده كه باز عمر به ابوبكر گفت : خالد مرد مسلمانى را كشته است او را به قصاص وى بكش ! و ابوبكر گفت : من او را به قصاص وى نمى كشم ؛ زيرا اجتهاد نموده و خطا كرده است !!
عمر گفت : پس او را از فرماندهى لشكر عزل كن ! وابوبكر گفت : شمشيرى را كه خداوند بر سر اينان برّان نموده من به غلاف نمى كشم !!
ابن خلكان داستان را ادامه مى دهد، آنگاه مى گويد: ((متمم بن نويره )) آمد و مقابل ابوبكر ايستاد و در حالى كه تكيه به كمان خود داده بود اين اشعار را خواند:
((به ! چه كشته اى ! كه وقتى بادها از پشت خانه ها مى وزيد، اى پسر ازور! او را كشتى (٢٢٤) او را دعوت به خدا كردى امّا بعد فريب دادى ؟ اگر او تو را مى خواند كه به وى پناه برى ، فريبت نمى داد))(٢٢٥) .
در اين حال اشاره به ابوبكر مى كرد. ابوبكر هم گفت : به خدا من او را دعوت نكردم و فريب ندادم ! سپس ((متمم )) افزود:
((مالك شجاعى بى باك بود كه با زره وبى زره به جنگ مى رفت .وپناهگاهى بود كه شب روان ، درمانده به او پناه مى بردند. او هيچگاه در پنهانى مرتكب كار زشت نمى شد. سيما وصفاتش همگى خوب ودامنش كاملاً پاك بود))(٢٢٦) .
سپس گريست و دستش از كمان جدا گرديد و نقش بر زمين شد! تا پايان ماجرا كه در ((وفيات الاعيان )) ابن خلكان آمده است . در آن كتاب راجع به شجاعت مالك و پاكدامنى او و مقام عالى وى ، مطالب جالبى هست كه جا دارد اهل مطالعه بر آن آگاهى يابند.
از جمله كسانى كه در ميان مورخان ، سيره نويسان و ارباب تراجم ، ماجراى مالك بن نويره را شرح داده است ، ابوالفضل احمدبن على ؛ معروف به ابن حجر عسقلانى در قسمت اول ((الاصابه )) است كه مى گويد: ((مالك بن نويرة ابن حمزة بن شداد بن عبد بن ثعلبة بن يربوع تميمى يربوعى مكنى به ابو حنظله و ملقّب به جفول ((غيرتمند)).
مرزبانى گفته است : وى شاعرى بزرگوار و جنگجويى بود كه در زمان جاهليت ، از دلاوران و اشراف بنى يربوع به شمار مى رفت ! و در رديف پادشاهان به حساب مى آمد(٢٢٧) .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - او را مأ مور جمع آورى زكات سالانه قبيله خود نمود. هنگامى كه خبر رحلت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به وى رسيد، از اداى زكات ، خوددارى كرد. و آن را ميان قوم تقسيم نمود. و در اين باره گفت :
((گفتم بدون واهمه ، اموال خود را باز ستانيد. و از اينكه بعداً ناظرى مى آيد، باك مداريد. اگر بيم دهنده اى روى كار آمد كه دين را نگاهدارد، از وى اطاعت مى كنيم و مى گوييم : دين دين محمّد است ))(٢٢٨) .
مالك و همراهانش را پس از اينكه امان دادند، به قتل رساندند. و پس از قتل ، بدن و سر بريده اش را ((مثله )) كردند. و همسرش مورد تجاوز قرار گرفت ! در همه اين موارد، اجراى احكام الهى تعطيل گرديد. و محرّمات خداوند، هتك شد. و عذر آنها در تمام آن موارد اين بود كه اجتهاد كرد و خطا نمود. فانّا للّه و انّا اليه راجعون .

مؤ لّف :
اينكه ابن حجر مى گويد: ((مالك از اداى زكات خوددارى كرد)) خوددارى وى بعد از رحلت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، نشانه پارسايى و احتياطى بود كه مالك داشته است ؛ زيرا قصد داشته است صبر كند تا هر كس شرعاً جاى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را گرفت ، او هم از وى اطاعت كند و زكات خود را به او بدهد، چنانكه شعر وى دلالت بر آن دارد!
و اينكه : ((زكات موجود را ميان قوم خود تقسيم كرد)) بايد دانست كه آن را به فقرا و مستمندان قوم داد؛ زيرا او خود اين زكات را از افراد متمكّن قوم گرفته بود و از جانب پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر آن ولايت داشت . و هنگام وصول آن ، هنوز پيامبر در قيد حيات بود. به همين جهت ، مالك ديد كه مى تواند در آن تصرّف كند. و بدينگونه آن را در محل مشروع خود صرف كرد. مالك در اظهار عواطف نسبت به يتيمان و زنان بى سرپرست مشهور بود. چنانكه شاعر معاصر وى گفته است :
((چه كسى از يتيمان و بيوه گان ، بعد از او، و از مردان فقيرى كه كشته شده اند، سرپرستى مى كند؟)).
منظور مالك از شعر اوّل (گفتم بدون واهمه اموال خود را باز ستانيد) اين است كه او در جمع آورى زكات قوم و تقسيم به مستمندان ايشان ، قصد خيانتى نداشته و گناهى نكرده كه اگر فردا ناظرى آمد، وحشت داشته باشد.
در شعر دوم ، سطر دوّم ، ابن حجر از ابن سعد در طبقات ، به نقل از واقدى در ترجمه مالك از ((اصابه )) و در حاشيه آن ((استيعاب ))، لفظ ((اطعنا)) آمده است .
علم الهدى سيّد مرتضى (٢٢٩) نيز در كتاب ((الشافى )) به همين لفظ آن را ذكر كرده و ابيات ديگرى از مالك نقل نموده و به آنها استدلال مى كند كه وقتى خبر وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به مالك رسيد، از گرفتن زكات در ميان قوم ، خوددارى كرد و به آنها گفت : صبر كنيد تا كسى به جاى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بنشنيد و ببينيم چه خواهد شد.
مالك خود در اشعارش تصريح به اين معنا نموده است (٢٣٠) ، ولى استاد هيكل در كتاب ((الصديق ابوبكر!)) و استاد عقاد در ((عبقرية خالد)) بيت مزبور را به لفظ ((منعنا)) نقل كرده اند!
گمان مى كنم اينان هم از بعضى بدخواهان مالك و مدافعان ابوبكر و خالد گرفته باشند! به هر دو روايت ، چيزى در بيت مزبور نيست كه موجب ارتداد مالك و كمتر از آن باشد؛ زيرا در صورتى كه در شعر (اطعنا) باشد، روشن است كه مالك مى گويد: اگر كسى به حقّ جاى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را گرفت ، از وى اطاعت مى كنيم . و در صورتى كه (منعنا) باشد (كه به نظر من درست نيست ) يعنى : مانع مى شويم كه او جاى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را بگيرد و به ما امر كند، به دليل جمله بعد كه مى گويد: ((وقلنا الدين دين محمّد)). پس باز هم آنها به دين محمّد بودند. چون پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مالك را متصدى زكات قوم نمود و همچنان در اين سمت باقى بود. هنوز هم جانشين واقعى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ثابت نشده بود كه وى اطاعت او را به گردن بگيرد.
پس او با تمام تلاش خود، منتظر بود كه هر كس جانشين شرعى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شود، از وى اطاعت كند. به همين جهت وى از خالد خواست كه او را نزد ابوبكر گسيل دارد تا با وى در اين خصوص ‍ گفتگو كند، ولى خالد خواهش او را نپذيرفت و فرمان به قتلش داد!
١٤ - منع از نوشتن احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
حاكم نيشابورى در تاريخ خود با سلسله سند روايت كرده است كه ابوبكر گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((هر كس دانشى يا حديثى از من يادداشت كند، تا آن علم و حديث باقى است ، همچنان براى او ثواب نوشته مى شود)).
محدّثان ، جمعاً ١٤٢ حديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را به نقل از ابوبكر روايت كرده اند. سيوطى آن را در فصل مخصوصى از ((تاريخ الخلفا)) در شرح حال ابوبكر آورده است . حديث فوق ، روايت ٨٩ آن است .
مضمون اين حديث را، احاديثى كه از اميرالمؤ منين على بن ابيطالب - عليه السّلام -، عبداللّه عبّاس ، عبداللّه عمر، عبداللّه مسعود، ابو سعيد خدرى ، ابوالدرداء، انس بن مالك ، معاذبن جبل و ابوهريره به طرق كثيره و متنوّع نقل شده است ، تأ ييد مى كنند و آن اينكه : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((هر كس چهل حديث به امّت من ياد بدهد - يا براى آنها نگاه دارد - خداوند در روز قيامت او را در شمار علما و فقيهان در آورد)).
و در روايتى آمده است : ((خداوند او را فقيهى دانشمند برانگيخته گرداند)).
و در روايت ابوالدرداء است كه : ((من در روز قيامت گواه و شفيع او خواهم بود)).
و در روايت ابن مسعود چنين است : ((به وى مى گويند: از هر در بهشت كه مى خواهى وارد شو)).
و در روايت عبداللّه بن عمر مى گويد: ((نامش در شمار دانشمندان نوشته مى شود، و در رديف شهيدان ، محشور مى گردد))(٢٣١) .
با اين وصف ، در عصر خلافت ابوبكر و عمر، احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - جمع آورى نشد. ابوبكر در ايّام خلافتش دستور داد پانصد حديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را جمع آورى كردند. شبى خوابيده بود، سخت منقلب شد. عايشه مى گويد: حالت انقلاب وى ، مرا ناراحت كرد. صبح آن روز گفت : دخترم ! احاديثى كه نزد توست بياور! چون آنها را نزد او بردم ، همه را آتش زد!...
اين روايت را عمادالدين ابن كثير در ((مسند صديق )) از حاكم نيشابورى نقل كرده است . قاضى ابو امية احوص بن مفضّل گلابى نيز آن را در كنز العمّال ، جلد پنجم ، ، حديث ٤٨٤٥ آورده است .
ونيز زهرى از عروة بن مسعود نقل مى كند كه چون عمربن خطّاب خواست احاديث را جمع آورى كند، از صحابه پيغمبر استفتاء كرد، آنها نظر دادند كه اين كار را انجام دهد. عمر يك ماه درباره آن فكر كرد، سپس روزى گفت : ((من خواستم احاديث را جمع آورى كنم ، ولى بعد قومى را به ياد آوردم كه پيش از شما كتابهايى نوشتند و چنان اوقات خود را صرف آن كردند كه كتاب خدا را رها ساختند.من هم به خدا قسم !هيچگاه كتاب خدا را به چيزى آلوده نمى سازم )). اين حديث نيز در كنزالعمّال ، جلد پنجم ، ، شماره ٤٨٦٠ آمده است
ابن عبدالبرّ در كتاب ((جامع بيان العلم وفضله )) نيز آن را روايت كرده است : نگاه كنيد به مختصر آن كتاب ، .
ابن سعد هم از طريق زهرى روايت نموده است ، چنانكه در كنز العمّال ، جلد پنجم ، نقل شده است .
نيز از ابو وهب ، روايت شده است كه گفت : شنيدم مالك بن انس نقل مى كرد كه عمر بن خطّاب ، خواست دستور دهد تا احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را بنويسند يا آن را نوشتند، ولى بعد گفت : نه ! با كتاب خدا، كتابى نخواهد بود.
اين حديث به شماره ٤٨٦١ در كنز العمال آمده است . ابن عبدالبرّ هم در كتاب ((جامع بيان العلم )) آن را آورده است .
نيز يحيى بن جعده روايت نموده كه عمر خواست ((سنت )) را بنويسند، ولى بعد به نظرش رسيد كه نبايد آن را نوشت . سپس به شهرها نوشت ، اگر كسى حديثى را نوشته است بايد آن را از ميان ببرد.
اين حديث نيز در كتاب ((جامع بيان العلم )) آمده . و ابن خيثمه آن را روايت كرده است . در كنز العمّال هم به شماره ٤٨٦٢ ذكر شده است .
و از قاسم بن محمد بن ابى بكر روايت شده كه گفت : احاديث در عصر عمر بن خطّاب ، فزونى يافت . عمر هم به مردم دستور داد، همه آن را براى او ببرند، وقتى آوردند امر كرد آنها را طعمه حريق سازند.
محمدبن سعد، در طبقات ، جلد پنجم ، آن را در شرح حال محمدبن ابى بكر نقل كرده است .
عبداللّه عمر روايت مى كند كه چون عمر خواست دستور دهد تاريخ را بنويسند، مدت يك ماه از خدا استمداد جست ، سپس عزم خود را جزم كرد، اما بعد گفت : من مردمى را كه قبل از شما بودند به ياد آوردم كه كتابها نوشتند و به آن روى آوردند و كتاب خدا را ترك گفتند.
اين حديث را ابن تيميه سلفى در ((الطيوريات )) به سند صحيح روايت نموده . سيوطى نيز در تاريخ الخلفا ((اخبار عمر وقضاياه )) نقل كرده است .
در عصر خلافت عمر، مردى از ياران او آمد و به او گفت : يا اميرالمؤ منين ! وقتى ما مدائن (پايتخت ساسانيان ) را فتح كرديم به كتابهايى دست يافتيم كه مشتمل بر علوم ايرانيان و سخنان شگفت انگيز بود. عمر دستور داد ((دره )) (تازيانه مخصوص ) او را بياورند، وقتى آوردند، بقدرى با آن به مرد مزبور زد كه ((دره )) پاره پاره شد. سپس آيه اوايل سوره يوسف را قرائت كرد: ((نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ))(٢٣٢) و گفت : واى بر تو! آيا داستانهايى بهتر از كتاب خدا هست ...؟!
اين حديث را اصحاب سنن روايت كرده اند. ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه ، جلد سوّم ، ، ضمن احوال عمر، نقل كرده است .
در اينجا مصلحت امّت اسلام ايجاب مى كرد كه خليفه دستور دهد كتابهاى مزبور را مورد بازرسى قرار دهند؛ آنچه مفيد بود مانند علم طبّ، علوم رياضى ، علم طبقات الا رض (فيزيولوژى )، جغرافيا، تاريخ گذشتگان و امثال آن را كه اسلام مباح مى داند، نگاهدارند، نه اينكه آنها را طعمه حريق سازند! اسلام چه نفعى از سوزاندن اين كتابها مى برد؟!
اميرالمؤ منين على - عليه السّلام - مى فرمايد: ((علم ، گمشده مؤ من است ، آن را به دست آوريد ولو از مشركان باشد...))(٢٣٣) .
و مى فرمايد: ((حكمت ، گمشده مؤ من است ، بايد آن را به دست آورد، ولو از دست پاسبانان باشد))(٢٣٤) .
اين دو حديث را ابن عبدالبرّ در كتاب جامع بيان العلم و فضله ، باب الحال الّتى تنال به العلم ، از آن حضرت روايت كرده است (٢٣٥) .
روايات درباره ممانعت عمر از تدوين علم و جلوگيرى از جمع آورى احاديث و اخبار، متواتر است . و شيعه و سنّى به طرق مختلف آن را نقل كرده اند، تا جايى كه وى صحابه را از نوشتن احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مطلقاً برحذر داشت ! علاوه بزرگان ايشان را در مدينه نگاهداشت تا احاديث آن حضرت را در اطراف ، منتشر نسازند!
عبدالرحمن بن عوف مى گويد: به خدا پيش از آنكه عمر بميرد، اصحاب پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، عبداللّه بن حذيفه ، ابوالدرداء، ابوذر و عقبة بن عامر را از نقاط مختلف گِرد آورد و به ايشان گفت : چرا از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اين روايات را در همه جا پخش كرده ايد؟
گفتند: ما را از آن منع مى كنى ؟ گفت : نه ! ولى نزد من بمانيد، به خدا تا من زنده ام حق نداريد از من فاصله بگيريد...!
اين حديث را محمدبن اسحاق نقل كرده ودر كنز العمّال ، جلد پنجم ، ، به شماره ٤٨٦٥ نيز آمده است .
مفاسدى كه از اين راه ناشى شد و هرگز جبران نمى گردد، بر كسى پوشيده نيست . كاش ! خليفه اول و دوم با على بن ابيطالب - عليه السّلام - وساير افراد خاندان پيامبر و ياران برگزيده آن حضرت كه از بامداد تا شامگاه به ياد خدا بودند وجز ذات مقدّس او منظورى نداشتند، كنار مى آمدند. واز آنها مى خواستند تا احاديث و آثار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را جمع آورى كنند و در كتاب ويژه اى تدوين نمايند، تا آنها كه بعد از ايشان مى آيند، يعنى تابعين (شاگردان صحابه ) و تابعينِ تابعين (شاگردان تابعين ) و نسلهاى بعدى امّت ؛ مانند قرآن مجيد آن را به ارث ببرند؛ زيرا در سنّت پيامبر مطالبى بود كه متشابهات قرآن را توضيح مى داد و مجملات آن را بيان مى كرد. و عمومات آن را تخصيص مى داد و مطلقاتش را مقيد مى ساخت ، تا از اين راه ، خردمندان به حقيقت كتاب بزرگ الهى پى ببرند؛ چون با حفظ سنت پيامبر، قرآن محفوظ مى ماند، و با تلف شدن آن ، بسيارى از احكام قرآن از ميان مى رفت .
وديگر حفظ سنّت ، موكول به عنايت دو خليفه وقوّه اجتهاد آنها در ضبط و تدوين آن نمى شد. اگر آنها اين كار را مى كردند (استمداد از على - عليه السّلام - و بنى هاشم ) امّت و سنت از دسايس دروغگويان و نسبتهاى خلاف واقعى كه به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دادند، مصون مى ماندند؛ زيرا اگر احاديث پيامبر از همان عصر در يك كتاب ، تدوين و جمع آورى مى شد، مسلمانان آن را مقدّس مى شمردند، و باب جعل حديث ، به روى دروغگويان ، به كلّى بسته مى شد، ولى چون دو خليفه اين فرصت را از دست دادند، دروغگويان به پيغمبر فزونى يافتند، و دستِ سياست ، احاديث را به بازى گرفت ، و دار و دسته دروغ سازان ، ((سنت پيغمبر)) را ملعبه هوى وهوس خويش قرار دادند. بويژه در عصر معاويه و عناصر سركشى كه پيرامون وى گِرد آمده بودند. كار اين دروغ سازان ، سخت بالا گرفت و بازار اباطيل رونق كامل يافت .
و نيز دو خليفه و همدستان آنها توانايى آن را داشتند كه با تدوين سنّت پيغمبر - به نحوى كه گفتيم - مسلمانان را از شرّ اين دروغ سازان و جاعلان حرفه اى باز دارند.
شايد خواننده متوجه باشد كه صحابه در روز نخست ، بيش از ما پى به لزوم تدوين حديث برده بودند، ولى مطامعى كه داشتند و از هر جهت خود را مهيا نموده و براى نيل به آن مجهز ساخته بودند، با بسيارى از نصوص صريح و انبوه روايات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه در يكجا گِرد مى آمد و در دسترس همه قرار مى گرفت ، وفق نمى داد!؛ زيرا مسلم بود آن نصوص واحاديث ، از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - صادر شده است ، و كسى نمى توانست معانى آن را انكار كند! ما نيز از همين جا وارد بحث شده ايم و اين كتاب را تدوين مى كنيم . فانّا للّه و انّا اليه راجعون !
امّا شخص پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، تمام كتاب خدا (قرآن ) و سنّت و ميراث پيغمبران را به جانشين خويش على بن ابيطالب - عليه السّلام - سپرد.
بدينگونه آنها را در ((امام مبين )) گِرد آورد كه هرگز باطل در وجود او راه ندارد.
و به آن حضرت وصيّت كرد كه آنها را به امامان بعد از خود بسپارد؛ امامانى كه يكى از دو ثقل پيغمبر و همتاى كتاب خدا بودند و از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وارد گردند.
در حديث صحيح از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت شده است كه فرموده : ((على با قرآن و قرآن با على است ، اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض بر من گِرد آيند)).
اين حديث را حاكم نيشابورى با اسناد صحيح از امّ سلمه نقل كرده است (٢٣٦) سپس حاكم مى گويد: ((اين حديث ، داراى اسناد صحيحى است ، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند!!)). ذهبى نيز در ((التلخيص )) با اعتراف به صحّت آن ، آن را روايت كرده است .
در اين جا بسيار مناسب است كه خاطر قارئين محترم را به اين معيت مقدّس ، ميان قرآن و على - عليه السّلام - معطوف سازيم كه :
١ - اين معيت ، بر سبيل دوام و استمرار در هر لحظه باقى است تا هر دو بر حوض ، به حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برسند.
٢ - نفى افتراق و عدم جدايى آن دو را به لفظ ((لن )) كه براى نفى ابد است ، آورده نه ((لا)) و ساير ادات نفى .
٣ - وفات على - عليه السّلام - صدها سال پيش از آنكه آن حضرت با قرآن بر حوض وارد شوند، چگونه با عدم افتراق آنها وفق مى دهد. و جدا نبودن اين دو از يكديگر، چگونه تحقّق مى يابد(٢٣٧) ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ وَلا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَليلاً ماتَذَّكَّرونَ تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمين ))(٢٣٨) .
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٢٠٦- الصديق ابوبكر محمد حسنين هيكل ، ص ١٤٤ و ساير منابع ديگر.
٢٠٧- ص ١٤٣ به بعد.
٢٠٨- ص ٢٦٧.
٢٠٩- محمدبن جرير طبرى ، سرآمد مورخان اهل تسنّن است . وى در فقه ، حديث ، تفسير و تاريخ ، استاد كم نظيرى بوده است و در همه اين علوم آثار مشهورى دارد. به سال ٣١٠ه‍ در بغداد وفات يافت (مترجم ).
٢١٠- و به گفته ابن خلكان در ((وفيات الا عيان )) در شرح حال وثيمة بن فرات ، سر بريده اش را در زير ديگى كه غذا مى پختند نهاد تا سه پايه را تكميل كند!
٢١١- الاقل لحى اوطئوا بالسنابك
تطاول هذا الليل من بعد مالك
قضى خالد بغياً عليه لعرسه
و كان له فيها هوى قبل ذلك
فامضى هواه خالد غير عاطف
عنان الهوى عنها ولا متمالك
و اصبح ذا اهل و اصبح مالك
على غير شى ء هالكاً فى الهوالك
فمن لليتامى والارامل بعده
و من للرجال المعدمين الصعالك
اصيبت تميم غثها و سمينها
بفارسها المرجو سحب الحوالك
٢١٢- فى المثل : ابن اثير در كامل و ديگران ، مالك بن نويره بهشتى را طورى معرفى كرده اند كه قتل او را موجّه جلوه دهند و از عظمت جرم خالد و صحنه سازى او و خليفه جلوگيرى به عمل آورند!! (مترجم ).
٢١٣- آيا ترسيم كرد؟ آيا واقعاً خالد خود چنين نبود وغالباً مرتكب آن فعل شنيع نمى شد؟! چه خوب فرمود اميرالمؤ منين - عليه السّلام -: ((حبّ الشّى ء يعمى و يصم ؛ يعنى : محبت به چيزى ، انسان را كور و كر مى كند)). (مترجم ).
٢١٤- خود اين هم اجتهاد ديگر وى در مقابل نص بود؛ زيرا خداوند مى فرمايد: ((وَكَتَبْنا عَلَيْهِمْ اِنَّ النَّفْس بِالنَّفْسِ...)).
٢١٥- استبراء شرعى به اين است كه اگر عادت مى شود بايد صبر كند تا يك بار قاعده شود و پس از پاك شدن ، تملك و دخول او بلامانع خواهد بود. و چنانچه عادت نمى شود، ولى هنوز در سن قاعدگى هست ، بايد چهل و پنج روز بگذرد تا حلال شود (مترجم ).
٢١٦- ((مَنْ قَتَلَ نَفْساً... فَكَاءَ نَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعاً)) (سوره مائده ، آيه ٣٢).
٢١٧- ((وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمَ خالِداً فيها)) (سوره نساء، آيه ٩٣).
٢١٨- ((وَالَّذينَ لايَدْعُونَ مَعَ اللّهِ اِلهاً آخَرَ وَلايَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالحَقّ وَلايَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ يَلْقَ اَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فيه مُهاناً)) (سوره فرقان ، آيه ٦٨).
٢١٩- كتاب الصديق ابوبكر، دكتر محمد حسنين هيكل ، ص ١٥٢.
٢٢٠- سوره فرقان ، آيه ٧٠.
٢٢١- عبقرية خالد؛ ص ١٣٤.
٢٢٢- فتى و لا كمالك .
٢٢٣- چنانكه پيشتر گفتيم نام اين زن ((ليلى )) بوده و در اينجا ((امّ تميم )) كنيه اوست كه در عرب مرسوم است مرد و زن را بيشتر به نام فرزندانشان با ((كنيه )) ابو فلان يا امّ فلان مى گويند (مترجم ).
٢٢٤- قبلاً يادآور شديم كه هنگام كشتن مالك بن نويره و شبى كه همراهان او را كشتند، هوا بسيار سرد بود، پيداست كه باد سختى مى وزيده است (مترجم ).
٢٢٥- نعم القتيل اذا الرياح تناوحت
خلف البيوت قتلت يابن الازور
ادعوته باللّه ثمّ غدرته
لوهو دعاك بذمة لم يغدر
٢٢٦- ولنعم حشوالدرع كان وحاسراً
و لنعم مأ وى الطارق المتنور
لايمسك الفحشاء تحت ثيابه
حلو شمائله عفيف المئزر
٢٢٧- طبرى نيز از مالك نام برده و در شرح حال ((متمم )) در ((الاستيعاب )) هم آمده است . طبرى مى نويسد: ((پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مالك بن نويرة بن حمزه تميمى را مأ مور تصدّى زكات سالانه بنى يربوع كرد. مالك و برادرش متمم به دست پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مسلمان شدند...)).
٢٢٨- فقلت خذوااموالكم غير خائف
و لا ناظر فيما يجى ء من الغد
فان قام بالدين المخوف قائم
اطعنا و قلنا الدين دين محمّد
٢٢٩- علم الهدى سيّد مرتضى ، از مفاخر علماى شيعه اماميه (متوفّاى سال ٤٣٦ه‍ ق ) و اعاظم فقها، متكلمين و ادباى قرن پنجم هجرى است . شرح حال تفصيلى او را در جلد سوم ((مفاخر اسلام )) آورده ام (مترجم ).
٢٣٠- و قال رجال سدد اليوم مالك
و قال رجال مالك لم يسدد
فقلت دعونى لا اباً لابيكم
فلم اخط رأ ياً فى المقام ولاالندى
وقلت خذوا اموالكم غير خائف
و لا ناظر فيما يجى ء من الغد
فدونكموها انّما هى مالكم
مصورة اخلاقها لم تجدد
سأ جعل نفسى دون ما تحذرونه
و ارهنكم حقّاً بما قلته يدى
فان قام بالا مر المجدد قائم
اطعنا و قلنا الدين دين محمّد
از همين اشعار، مقام مالك در شعر وقريحه شعرى او نيز به خوبى آشكار مى گردد (مترجم ).
٢٣١- اصل حديث با اختلاف روايات اين است : ((من حفظ على امّتى اربعين حديثاً بعثه اللّه يوم القيامة فى زمرة الفقهاء والعلماء - بعثه اللّه فقيهاً عالماً - كنت يوم القيامة شاهداً و شفيعاً - قيل له ادخل من أ ى أ بواب الجنّة شئت - كتب فى زمرة العلماء و حشر فى زمرة الشّهداء)).
٢٣٢- يعنى :((ما بهترين حكايات را به وحى اين قرآن ،بر تو مى گوييم )) (سوره يوسف ،آيه ٢).
٢٣٣- ((العلم ضالّة المؤ من فخذوه ولو من المشركين ...)) الحديث .
٢٣٤- ((الحكمة ضالّة المؤ من يطلبها ولو من أ يدى الشّرط)).
٢٣٥- ر. ك : مختصر آن كتاب .
٢٣٦- مستدرك ، ج ٣، ص ١٢٤.
٢٣٧- پيداست كه مؤ لّف خواسته است خاطر نشان كند كه ياد على و توجه به امامان معصوم از فرزندان آن حضرت و گفتار و رفتار وى ، ولو بعد از وفاتش ، مقرون با قرآن ، گفتار خدا و ياد خداست . و تا قرآن است ، نبايد على - عليه السّلام - فراموش شود. و تا ياد على - عليه السّلام - است ، حقيقت قرآن فراموش نمى شود (مترجم ).
٢٣٨- سوره حاقه ، آيه ٤٠ - ٤٢.
۷
اجتهادات عمر و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلّى الله عليه وآله)
١٥ - تصديق مشركين از سوى ابوبكر و عمر!
مورد ديگرى كه آنها در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به رأ ى خود اجتهاد نمودند، هنگامى بود كه گروهى از مشركان براى موضوعى كه رخ داده بود، به حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيدند. و رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را به ابوبكر و عمر حوالت داد، و اين دو به جاى اينكه عذر آنها را بخواهند، از آنان شفاعت نمودند!
موضوع اين بود كه چند نفر از مشركين نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمدند و گفتند: اى محمّد! ما همسايگان و هم پيمانان تو هستيم . تنى چند از بردگان ما به تو پيوسته اند كه نه به خاطر دين و نه به عنوان آموختن احكام بوده است ، بلكه از املاك و كار ما دست كشيده و گريخته اند. ازين رو آمده ايم تا آنها را به ما تحويل دهى تا باز گردانيم . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مطلوب ايشان را اجابت نكرد تا مبادا آنها را از دينشان برگردانند.
با اين وصف ، نخواست شخصاً دست رد به سينة ا آنها بزند. ازين رو خطاب به ابوبكر فرمود: اى ابوبكر! تو چه مى گويى ؟ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - انتظار داشت ابوبكر درخواست آنها را ردّ كند، ولى ابوبكر گفت : يا رسول اللّه ! آنها راست مى گويند! رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - برآشفت ، چون پاسخ ابوبكر موافق خواست خدا و پيغمبر نبود.
سپس از عمر كه انتظار داشت او مطلوب ايشان را مردود بداند، سؤ ال فرمود: اى عمر! نظر تو چيست ؟
عمر گفت : يا رسول اللّه ! راست مى گويند! اينان همسايگان وهم پيمانان شما هستند! از شنيدن اين سخن ، رنگ رخسار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دگرگون شد.
اين حديث را احمدبن حنبل در جلد اول مسند خود، از حديث على - عليه السّلام - نقل كرده است . نسايى نيز در الخصائص ‍ العلويه آن را نقل كرده است . ادامه حديث از خصائص نسايى چنين است :
((در اينجا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((اى گروه قريش ! به خدا قسم ، خداوند شخصى از شما را بر شما برانگيخته مى كند تا به خاطر پيشرفت دين خدا با شما پيكار كند)).
ابوبكر گفت : يا رسول اللّه ! آن كس من هستم ؟
فرمود: نه .
عمر گفت : يا رسول اللّه ! من هستم ؟
فرمود: نه . او كسى است كه وصله به كفش مى زند.
در آن موقع پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كفشى به على - عليه السّلام - داده بود و آن حضرت مشغول وصله زدن به آن بود)).

فصل دوم : اجتهادات عمر و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلّى الله عليه وآله)
١٦ - گستاخى نسبت به رسول خدا ص و جلوگيرى از نوشتن منشور ابدى آن حضرت
موضوعى كه هم اكنون در صدد بيان آن هستيم ، يكى از حوادث مسلم تاريخ اسلام است . منابع صحاح و معتبر اهل سنت ! و ساير مسانيد ايشان ، آن را ثبت نموده و مورخان و سيره نويسان آنها، آن را بطور ارسال مسلم نقل كرده اند.
اين موضوع كه عبارت است از گستاخى عمر به ساحت قدس نبوى - صلّى اللّه عليه وآله - و جلوگيرى وى از نوشتن فرمانى توسط پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - - كه براى هميشه مسلمانان را از پراكندگى و گمراهى نجات دهد - اندكى پيش از رحلت رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله -، رخ داد. اينك قسمتى از روايات اهل سنّت در اين زمينه را بيان مى كنيم :
بخارى به سند خود از عبيداللّه بن عبداللّه بن مسعود روايت مى كند كه ابن عبّاس گفت : هنگامى كه وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرا رسيد، گروهى از رجال از جمله عمر خطّاب در بيت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - حضور داشتند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: بياييد تا فرمانى براى شما بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد.
عمر گفت : درد بيمارى بر وى غالب شده ! قرآن در دسترس شماست ، همين كتاب خدا براى ما كافى است .
در اين هنگام ، حضّار به گفتگو و كشمكش پرداختند؛ برخى مى گفتند: نزديكتر شويد تا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمانى براى شما بنويسد كه بعد از وى هرگز گمراه نگرديد. و گروهى حرف عمر را تكرار مى كردند. وقتى سخنان بيهوده و گفتگوى آنان بالا گرفت ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: برخيزيد! عبداللّه مسعود مى گويد: ابن عبّاس مى گفت : مصيبت بزرگ اين بود كه اختلافها و مهمل گويى آنان ، مانع از اين شد كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چنين فرمانى را براى ايشان بنويسد(٢٣٩) .
اين روايت را ((مسلم )) در آخر باب وصايا، اوايل جزء دوم صحيح خود هم نقل كرده است . احمد حنبل نيز آن را در مسند، جلد اوّل ، از عبداللّه عبّاس آورده است . ساير اصحاب سنن و اخبار نيز اين حديث را نقل كرده و در آن تصرّف نموده و نقل به معنا نموده اند؛ زيرا لفظ مسلمى كه عمر گفت : پيغمبر هذيان مى گويد! (انّ النبى يهجر) ولى آنها نوشته اند كه درد بر پيغمبر فشار آورده است (انّ النبى غلب عليه الوجع ) تا گفتار عمر را اصلاح كنند و جلو رسوايى آن را بگيرند.
دليل بر اين ، روايتى است كه ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب ((سقيفه )) به اسناد خود از ابن عبّاس آورده است (٢٤٠) ابن عبّاس ‍ مى گويد:
((چون وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد در حالى كه گروهى از مردم از جمله عمر خطّاب در خانه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بودند، حضرت فرمود: دوات و صحيفه اى براى من بياوريد تا فرمانى براى شما بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد.
عمر سخنى گفت كه معناى آن اين بود كه درد بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - غلبه يافته است . سپس عمر گفت : قرآن در نزد ماست ، كتاب خدا براى ما كافى است !
آنها كه در خانه بودند به گفتگو و مشاجره پرداختند يكى مى گفت : نزديك شويد تا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چنين فرمانى برايتان بنويسد، وديگرى آن را مى گفت كه عمر گفته بود. وقتى مهمل بافى و پريشان گويى ومشاجره ايشان فزونى يافت ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برآشفت و فرمود: برخيزيد!...)).
مى بينيد كه محدّثان و مورّخان ، اعتراض عمر را نقل به معنا نموده اند و عيناً نقل نكرده اند؟!
و نيز دليل بر اين ، اين است كه محدّثين اهل تسنّن چون در آن ايّام نمى توانستند نام معترض (عمر) را ببرند، در عوض معارضه را عيناً و بهمان الفاظ نقل كرده اند.
بخارى در كتاب صحيح خود، جلد دوّم از كتاب : الجهاد والسير، باب : جوائز الوفد، ص ١١٨ به سند خود از ابن عباس روايت مى كند كه گفت : ((روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنبه اى ! سپس چندان گريست كه زمين از قطرات اشكش تر شد، آنگاه گفت : آرى ، در روز پنجشنبه درد بيمارى بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فشارآورد. حضرت فرمود: نامه اى براى من بياوريد تا برايتان فرمانى بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد.
اصحاب به نزاع پرداختند، با اينكه مناسب نبود در نزد پيغمبر نزاع كنند. اصحاب گفتند: پيغمبر هذيان مى گويد!
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: مرا رها كنيد، حالى كه دارم از آنچه به من نسبت مى دهيد بهتر است .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هنگام وفات به سه چيز وصيت نمود: مشركان را از جزيرة العرب بيرون برانيد، ستونهاى مجاهدين را همانطور كه من روانه مى كردم ، شما هم روانه جهاد كنيد. ابن عباس گفت : سومى را فراموش كردم ))!

مؤ لّف :
موضوع سوم نيز چيزى جز اين نبوده كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خواسته بود چيزى براى ايشان بنويسد تا از گمراهى مصون بمانند، ولى سياست ، محدّثين را ناگزير ساخته بود كه خود را به فراموشى بزنند! چنانكه شيخ ابو سليمان حاج داوود دادا، مفتى حنفيان در شهر صور، متذكر شده است .
حديث مزبور را مسلم نيز در آخر كتاب وصيّت صحيح خود ، و احمد حنبل از حديث ابن عبّاس در مسند، جلد اوّل ، روايت نموده اند. ساير محدثين هم نقل كرده اند.
نيز مسلم در كتاب وصيت از سعيد بن جبير به طريق ديگرى از ابن عبّاس روايت مى كند كه گفت :((روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنبه اى !)) سپس چندان گريست كه قطرات اشكهايش بر رخسارش جارى شد . آنگاه گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((كتف گوسفند و دوات يا لوح و دوات براى من بياوريد، تا فرمانى برايتان بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد)).
اصحاب گفتند: پيغمبر هذيان مى گويد(٢٤١) .
هر كس پيرامون اين گستاخى بزرگ كه كتب معتبر و صحاح اهل سنّت نقل كرده اند، دقت نموده باشد، به خوبى مى داند كه نخستين كسى كه آن روز گفت :
((پيغمير هذيان مى گويد)) عمر خطّاب بود. سپس دسته اى از حاضران نيز او را تأ ييد كردند.
قبلاً در حديث اول - روايت ابن عباس - گذشت كه گفت : كسانى كه در خانه بودند به گفتگو پرداختند و كارشان به نزاع كشيد؛ عده اى گفتند: نزديكتر شويد تا پيغمبر فرمانى برايتان بنويسد كه بعد از وى هرگز گمراه نگرديد، و دسته اى هم سخن عمر را تكرار كردند؛ يعنى گفتند: پيغمبر هذيان مى گويد!
در حديثى كه طبرانى در كتاب ((اوسط)) از عمر نقل كرده است (٢٤٢) ، عمر گفت : ((وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بيمار شد، فرمود: صحيفه و دواتى براى من بياوريد، تا فرمانى براى شما بنويسم كه بعد از آن ، هرگز گمراه نشويد، زنان از پشت پرده گفتند: نمى شنويد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چه مى گويد؟
عمر گفت : من گفتم : شما زنان ، همچون زنانى هستيد كه در برابر يوسف قرار داشتند. وقتى پيغمبر بيمار مى شود، چشمان خود را فشار مى دهيد، و هنگامى كه سالم باشد سوار گردنش مى شويد!!(٢٤٣) .
عمر گفت : در اين موقع پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ايشان را رها كنيد كه اينان بهتر از شما هستند!

مؤ لّف :
مى بينيد كه حضرات از نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - پيروى نكردند، و اگر به آن عمل مى كردند، از گمراهى نجات مى يافتند. كاش ! آنها به عدم امتثال دستور حضرت اكتفا مى نمودند، و فرمانش را رد نمى كردند و نمى گفتند: ((كتاب خدا براى ما كافى است !!)).
گويى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مانند آنها مقام كتاب خدا را نمى شناخت ، يا اينكه آنها از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - داناتر به ارزش قرآن و فوايد آن بودند! كاش ! آنها به همينها اكتفا مى نمودند و ديگر با جمله ((پيغمبر هذيان مى گويد))!! به مقام نبوّت گستاخى نمى كردند. آن هم لحظه اى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در مقابل آنها، آخرين دم واپسين خويش را طى مى كرد و در حال احتضار بود! چه سخن زننده اى بود كه در وداع رسول خدا به آن حضرت گفتند!!
گويى چون آنها از پذيرفتن فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - سر باز زدند و به زعم خود اكتفا به كتاب خدا نمودند، شب و روز، نداى آسمانى قرآن را نشنيدند كه به جمع ايشان مى فرمود: ((آنچه پيغمبر براى شما آورده است ، بگيريد و از آنچه شما را بر حذر داشته است ، پرهيز كنيد))(٢٤٤) .
گويى وقتى آنها نسبت ((هذيان گفتن )) را به رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - دادند، اين آيه شريفه را نخوانده بودند كه : ((قرآن گفتار ارجمند است ، به وسيله فرشته اى ارجمند نازل شده ؛ فرشته اى نيرومند كه در نزد خداى آفرينش مقامى بزرگ دارد و مطاع و امين است ، و بدانيد كه پيغمبر شما ديوانه نيست ))(٢٤٥) .
و اين آيه : ((قرآن ، گفتارى است كه به وسيله پيكى بزرگ نازل شده و سخن شاعر نيست ، به ندرت ايمان مى آوريد. وگفتار كاهن نيست ، به ندرت ياد مى آوريد. اين قرآن از جانب خداوند عالميان فرود آمده است ))(٢٤٦) .
وآيه ((صاحب شما گمراه ومنحرف نيست . واز پيش خود سخن نمى گويد. آنچه او مى گويد وحى است كه به او مى شود . وفرشته اى بزرگ به وى مى آموزد))(٢٤٧) .
افزون بر اين ((عقل )) به تنهايى عصمت آن حضرت را تأ ييد مى كند، ولى حضرات مى دانستند كه منظور از نوشتن اين فرمان ، تحكيم پيمان خلافت على - عليه السّلام - وتأ كيد آن به وسيله نصّ خاص است كه به طور عام نيز خلافت ائمّه طاهرين را شامل مى گردد. به همين جهت مانع شدند كه چنين فرمانى نوشته شود.
چنانكه خليفه دوم در سخنى كه ميان او و عبداللّه بن عباس در گرفت ، به آن اعتراف نمود(٢٤٨) .
اگر شما خوانندگان در اين جمله از سخن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود: ((بياييد تا فرمانى برايتان بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد)) و در حديث ثقلين كه فرمود: ((من دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم كه اگر به آنها چنگ بزنيد، هرگز گمراه نمى شويد و آن كتاب خدا و عترت من است )) دقّت كنيد، خواهيد دانست كه منظور از اين دو حديث ، يك چيز بوده است . و پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خواسته است در بيمارى خود - كه دم واپسين را مى گذرانيد - آنچه را در حديث ثقلين برايشان واجب نموده بود، طى فرمانى ، تفصيل دهد.
علت صرفنظر كردن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از اين منظور نيز همان سخنى بود كه گستاخانه به آن حضرت گفتند. و آن و جود مقدس را ناگزير ساختند تا منصرف شود؛ زيرا اگر آن را عملى مى ساخت ، بعد از وى جز فتنه و اختلاف بر سر اينكه آيا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در نوشته خود - نعوذ باللّه - هذيان گفت ، يا هذيان نگفت ، چيزى نمى ماند. چنانكه همان لحظه و در برابر ديدگان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، گفتگو در گرفت و كار به كشمكش انجاميد و آن همه سخنان بيهوده و نامربوط گفتند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم در آن لحظه بيش از اين نمى توانست بگويد كه به ايشان فرمود: ((برخيزيد)).
اگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اصرار مى ورزيد و فرمان را مى نوشت ، آنها هم ناگزير مى شدند كه در سخن خود ((پيغمبر هذيان گفت )) پافشارى نمايند، و دار و دسته خود را براى اثبات اين هذيان - نعوذ باللّه - بسيج نمايند تا نغمه هاى ناهنجار ساز كنند. و به افسانه ها بپردازند و طومارهاى خود را در رد فرمان مزبور و كسانى كه به آن استناد مى جستند، پر نمايند!
ازين رو حكمت بالغه الهى اقتضا نمود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از نوشتن چنين فرمانى صرفنظر كند، مبادا آن عده و طرفداران ايشان ، براى نكوهش از مقام نبوت - نعوذ باللّه - فتح بابى كنند!
افزون بر اين ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى دانست كه على - عليه السّلام - و شيعيان او نسبت به مضمون اين فرمان خاضع هستند. و براى ايشان فرق نمى كرد كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - آن را بنويسد يا ننويسد. و مى دانستند كه جز آنان ، ديگران عمل به آن نخواهند كرد. و در صورتى كه نوشته مى شد آن را معتبر نمى شمردند. بنابراين حكمت ايجاب مى كرد كه فرمان نوشته نشود؛ زيرا بعد از آن نزاع و كشمكش ، غير از فتنه و آشوب ، اثر ديگرى از آن به دست نمى آمد.

مدافعان عمر چه گفته اند؟!
شيخ سليم البشرى (مالكى ) رئيس وقت الازهر مصر، در مكتوب ٤٤ - كه ضمن مراجعات خود به ما نوشت و با جواب ما، در كتاب ((المراجعات )) به طبع رسيده است - در دفاع از عمر، راجع به گستاخى كه به مقام شامخ نبوت نموده است ، مى نويسد:
((شايد اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به حاضران فرمان داد تا دوات و بياض بياورند، نمى خواست مطلبى بنويسد، بلكه مقصود حضرت ابن بود كه با اين سخن ، آنها را امتحان كند. خدا هم عمر فاروق را از ميان صحابه راهنمايى كرد كه از آوردن دوات و بياض ، جلوگيرى به عمل آورد[!!!]. بنابراين بايد ممانعت عمر را از جمله كارهاى او دانست كه موافق خواست پروردگار بود و بايد از كرامات او به شمار آيد!
سپس مى نويسد: ((اين مطلب جواب يكى از علماى بزرگ (سنى ) است ولى به نظر من (شيخ سليم ) انصاف اين است كه جمله بعدى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود: ((هرگز بعد از آن گمراه نمى شويد)) با اين جواب ، هماهنگ نيست ؛ زيرا اين جمله جواب دوم امراست . به اين معنا كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خواسته است بفرمايد: اگر دوات و بياض آوريد، و آن فرمان را برايتان نوشتم ، ديگر گمراه نمى شويد.
پوشيده نيست كه اگر منظور از اين خبر دادن ، تنها امتحان بود، يك نوع دروغ روشن بود، كه گفتار پيامبران پيراسته از آن است . بويژه در جايى كه نياوردن دوات و بياض ، بهتر از آوردن آنها بود! افزون بر اين ، جواب مزبور اشكالات ديگرى هم دارد كه بايد آن را رها كرد و جوابى ديگر داد)).
آنگاه مى افزايد: آنچه به طور اختصار مى توان در اينجا گفت اين است كه فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - براى آوردن دوات و بياض ، يك امر ايجابى نبوده كه ترك آن جايز نباشد و تارك آن گناهكار باشد! بلكه دستور آن حضرت ، جنبه مشورت داشته است . و رسم بود كه صحابه ، بويژه عمر در اين قبيل امور، گاهى نظر مخالف ابراز مى داشت ؛ چون عمر در اين گونه موارد از لحاظ ادراك مصالح و رسيدن به واقع ، خود را موفق مى دانست ! و از جانب خداوند به وى الهام مى شد!!!
عمر مى خواست بدين وسيله از ناراحتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در صورت املاء فرمان ، در حال بيمارى و درد، بكاهد. و چنين ديد كه بهتر است با اين وضع ، دوات و بياض نياورند!!!
چه بسا كه عمر بيم داشت مبادا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چيزهايى بنويسد كه مردم از درك و انجام آن برنيايند. و مسئول و معاقب باشند؛ زيرا در آن صورت ، نصّ صريح بود كه امكان نداشت در آن اجتهاد كرد.
شايد هم عمر مى ترسيد منافقان در صحّت مكتوب پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه در حال بيمارى نوشته بود، ايراد كنند و باعث فتنه گردد. به همين جهت گفت : كتاب خدا براى ما كافى است ! به دليل اينكه خداوند فرموده است : ((ما چيزى را در قرآن فروگذار نكرده ايم ))(٢٤٩) .
وفرموده است : ((امروز كامل گردانيدم براى شما دين شما را))(٢٥٠) .
گويى عمر(رض ) اطمينان داشت كه امت اسلام گمراه نمى شوند، چون خدا دين را براى آنها كامل گردانيده ، و نعمت را برايشان تمام كرده بود!!
سپس شيخ سليم مى نويسد: ((اين جوابى است كه علماى ما در دفاع از عمر داده اند. ولى اين جواب نيز خالى از اشكال نيست ؛ زيرا اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((گمراه نمى شويد)) مى رساند كه دستور حضرت براى آوردن دوات و بياض ، امر واجب بوده است . چون كوشش در تأ مين امورى كه باعث ايمنى از گمراهى مى شود، در صورت توانايى ما، بدون شك واجب است . همچنين رنجش پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از حضّار هنگامى كه امرش را امتثال نكردند، فرمود:
برخيزيد! دليل ديگرى است كه امر حضرت ، وجوبى بوده ، نه يك دستور مشورتى !)).
آنگاه شيخ سليم مى افزايد: ((اگر بگوييد: چنانچه آوردن دوات و بياض ‍ واجب بود، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بخاطر مخالفت حضرات ، آن را ترك نمى نمود، چنانكه به واسطه مخالفت كفّار، تبليغ را ترك نكرد، پاسخ اين است كه : اگر اين سخن درست باشد، تنها مفيد اين معناست كه نوشتن آن مكتوب بعد از مخالفت حضرات ، بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - واجب نبود، ولى منافات ندارد كه آوردن دوات و بياض هنگامى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را مأ مور به آن داشت ، و توضيح داد كه فايده آن ، ايمن بودن از گمراهى است ، برايشان واجب باشد؛ زيرا اصل در امر، وجوب امتثال براى مأ موراست ، نه آمر. بويژه هنگامى كه فايده آن نيز فقط عايد مأ مور شود. مورد بحث هم اين است كه آوردن دوات وبياض بر حاضران واجب بود،نه بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - !
گذشته از اين ، امكان دارد بر خود پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز واجب باشد، ولى بعد از عدم امتثال كه گفتند: ((پيغمبر هذيان مى گويد!)) اين وجوب از آن حضرت ساقط شده باشد؛ زيرا در اين صورت ديگر جز فتنه و فساد، اثرى بر آن مترتّب نبود، چنانكه خودتان گفتيد.
بعضى ديگر از دانشمندان اهل تسنّن گفته اند: عمر و كسانى كه آن روز گفتند: ((پيغمبر هذيان مى گويد!)) از گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نفهميدند كه فرمان پيغمبر باعث حفظ تمام افراد امت از گمراهى مى شود، به طورى كه بعد از وى حتّى يك فرد هم گمراه نشود، بلكه آنها اين طور فهميدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: به طور دسته جمعى گمراه نمى شويد، و بعد از نوشتن فرمان ، گمراهى به فرد فرد شما سرايت نمى كند!
اصحاب هم مى دانستند كه هيچگاه اجتماع مسلمين دچار گمراهى نخواهند شد. ازين رو اثرى براى نوشتن فرمان نديدند، و گمان كردند كه منظور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - جز افزايش احتياط در حفظ وحدت مسلمين كه با لطف فراوان خود بر آن مى نگريست ، چيز ديگرى نيست ! به همين جهت چون امر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را وجوبى نمى دانستند، با آن به مخالفت برخاستند و خواستند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در آن حال بيمارى ، زحمت نوشتن فرمان را متحمل نگردد و از اين راه ناراحتى رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - را تخفيف دهند!!!)).
رئيس الازهر سپس مى نويسد: ((اين بود آنچه علماى سنّت و جماعت در دفاع از عمر و اعتراض وى به پيغمبر گفته اند)).
سپس خود مى گويد: ((ولى اگر كسى بدقّت در آن بنگرد به خوبى به سستى و نادرستى آن پى مى برد؛ زيرا اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: گمراه نمى شويد - چنانكه گفتيم - مى رساند كه امر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وجوبى بوده است . رنجش حضرت از ايشان نيز دليل آن است كه حضرات امرى را كه برايشان واجب بود ترك كردند. و اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با همه بزرگوارى و بردبارى به آنها فرمود: ((برخيزيد!)) دليل ديگرى است كه حضرات ، امر واجبى را ترك نمودند كه از هر واجبى واجب تر و نفع آن از هر امر نافعى ، سودمندتر بود.
سپس شيخ سليم مى گويد: بهتر اين است كه بگوييم : اين ماجرا، قضيه خاصى است كه در مورد بخصوص بر خلاف روش حضرات روى داده است ؛ مانند كودكى كه مى ميرد، و سخنى كه از دهان مى پرد، و علت واقعى آن را به تفصيل نمى دانيم . خداوند همه را به راه راست هدايت فرمايد!
پاسخ ما:
شيخ بزرگوار ((شيخ سليم البشرى )) تمام وجوهى را كه علماى پيشين اهل سنّت در دفاع از گستاخى عمر، ذكر كرده اند، نقل مى كند. و جز اين هم راهى نداشته است ، ولى علم و عدالت و انصاف خود او مانع از اين شده كه آن ترهّات را بپذيرد. نه تنها همه آنها را سست دانسته ، بلكه خود، علل سستى و نااستوارى آنها را ذكر كرده است . خداوند كار او را به حسن قبول بپذيرد.
چون ما نيز آن روز كه با شيخ ((الازهر)) مكاتبه داشتيم ، در ردّ آن مدافعات ، وجوهى به نظر آورديم ، خواستيم به وى عرضه بداريم و حكميّت در آن را به خود او موكول كنيم :
الف - ازين رو در پاسخ وى نوشتيم : ((اينكه مدافعان در پاسخ اوّل گفته اند كه شايد وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - امر كرد دوات و بياض بياورند، نمى خواست چيزى بنويسد، و فقط قصد داشت كه آنها را امتحان كند))، در پاسخ مى گوييم : گذشته از آنچه شما فرموديد، اصولاً اين واقعه به دليل نصّ صريح حديث ، در حال احتضار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روى داد. بنابراين ، لحظه ، لحظه امتحان نبود، بلكه موقع رفع عذر و بيم دادن مردم و سفارش موضوع مهم ، و خيرخواهى امّت بود. و مى دانيم آدمى كه در حال جان دادن است ، از هرگونه سخن بيهوده و مزاح ، بر كنار است . او فقط مشغول به خود و كارهاى مهم خود و امور بستگان خويش است ، بويژه اگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم باشد.
وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در تمام دوران حيات خويش - كه از سلامتى كامل برخوردار بود - مناسب نديد كه اصحاب را امتحان كند، چگونه در حال احتضار آن را مناسب ديد؟ علاوه ، وقتى حضرات در حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به گفتگو و سخنان نامربوط و نزاع پرداختند و حضرت فرمود:
((برخيزيد!)) خود، رنجش آشكار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، از ايشان بود. اگر مخالفان كارى به صواب كرده بودند، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مخالفت آنها را تحسين مى كرد و خشنودى خود را از آن آشكار مى ساخت .
هر كس در پيرامون اين روايت ، بخصوص اينكه گفتند: ((پيغمبر هذيان مى گويد)) درست فكر كند، به يقين مى داند كه حضرات ، مى دانستند رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - قصد كارى دارد كه ايشان آن را ناخوش مى دارند، و لذا بلادرنگ آن سخن را بر زبان راندند. و پيغمبر را رنجاندند. و در حضور مقدّسش ، آن همه سخنان لغو وكلمات مزخرف گفتند و نزاع و كشمكش به راه انداختند، چنانكه بر كسى پوشيده نيست .
افزون بر اين ، گريه ابن عباس ، پس از اين ماجرا كه آن را مصيبتى شمرد، خود دليل بطلان جواب مدافعان عمر است .
ب - مدافعان مى گويند: ((عمر در ادراك مصالح ، موفق بود و نظرى صائب داشت ! و از الهام الهى برخوردار بود)) در صورتى كه اين معنا، در اين جا قابل پذيرش نيست ؛ زيرا معناى آن اين است كه در اين واقعه ، حقّ با عمر بود، نه با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -! و در آن روز الهام به عمر صادق تر از وحيى بود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - راستگوى امين به زبان مى راند!!!
ج - مدافعان گفته اند: ((عمر خواست جلو ناراحتى بيشتر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را - كه ممكن بود به واسطه نوشتن فرمان در حال بيمارى ، براى حضرت پديد آيد - بگيرد در صورتى كه خواننده مى داند كه نوشتن آن مكتوب ، باعث آرامش قلب ، و خشنودى دل و روشنى چشم و حفظ امت آن حضرت از گمراهى بود.
افزون بر اينها، اصولاً فرمان مطاع و اراده قدسيه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود كه دوات و بياض خواست ، و پس از صدور امر، كسى را نمى رسد كه آن را ردّ كند يا بر خلاف اراده وى سخن بگويد: ((وَما كانَ لِمُؤْمِنِ وَلامُؤْمِنَةٍ اِذا قَضى اللّهُ وَرَسُولُهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً)).
از اين گذشته ، مخالفت حضرات با دستور رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - در اين امر بزرگ ، و مهمل گويى و نزاع و كشمكش ايشان نزد آن حضرت ، براى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، از املاء فرمانى كه باعث حفظ امت از گمراهى مى شد، سنگين تر و مشكل تر بود. كسى كه نمى توانست ببيند پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در آن حال زحمت املاء فرمان را به خود مى دهد، چگونه در مقام معارضه و جوابگويى برآمد وگفت : ((پيغمبر هذيان مى گويد؟!)).
د - مدافعان گفته اند: ((عمر ديد بهتر است كه دوات و صحيفه را نياورند، با اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - امر كرد بياورند)) آيا عمر عقيده داشت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - امر به چيزى نمود كه ترك آن بهتر بود؟!
ه‍ - عجب تر از آن اين است كه مى گويند: ((عمر از آن بيم داشت كه مبادا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چيزهايى بنويسد كه مردم از درك و انجام آن برنيايند، و با ترك آن مستحقّ كيفر شوند)).
چطور عمر اين بيم را به خود راه داد، با اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((بعد از آن گمراه نمى شويد؟)) آيا صحابه عقيده داشتند كه عمر از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به عواقب امور آشناتر و محتاط تر و نسبت به امّت پيغمبر، مهربان تر بوده ؟ نه ، چنين نبود!
و - مى گويند: ((شايد عمر ترسيد منافقان در صحّت فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه در حال بيمارى مى نوشت ، ترديد و اشكال كنند و باعث آشوب شود!)) ولى خواننده مى داند كه با وجود جمله پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود: ((هرگز گمراه نمى شويد))، اين ترس ‍ محال بود؛ زيرا سخن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - صريح در اين بود كه مكتوب مزبور، باعث حفظ ايشان از گمراهى مى گردد.
بنابراين ، چگونه ممكن است كه با ترديد و ايراد منافقان ، موجب فتنه و آشوب گردد.
اگر عمر مى ترسيد كه منافقان در صحّت فرمان ترديد كنند، پس چرا خود، تخم اين ترديد و ايراد را براى آنها كاشت ، در آنجا كه به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اعتراض كرد و از آوردن دوات و صحيفه ، مانع شد وگفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هذيان مى گويد؟!!
ز - اينكه مدافعان در تفسير گفته عمر: ((كتاب خدا براى ما كافى است )) به آيه ((ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ)) و ((اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُم )) استناد جسته اند ، درست نيست ؛ زيرا اين دو آيه نمى رساند كه مسلمانان از گمراهى ، ايمن خواهند بود. و متضمن هدايت براى مردم نيست .
بنابراين ، چگونه جايز است كه به اعتماد اين دو آيه ، سعى در نوشتن فرمان را ترك كرد! اگر وجود قرآن مجيد به تنهايى موجب ايمن بودن از گمراهى بود، اين همه گمراهى و پراكندگى در ميان مسلمين پديد نمى آمد كه در انتظار برطرف شدن آنها باشيم (٢٥١) .
علماى عامّه درباره پاسخ اخير گفته اند: ((عمر از حديث نفهميد كه فرمان مزبور باعث حفظ فرد فرد امّت پيغمبر از گمراهى مى شود. بلكه او اين طور فهميد كه نوشتن ، موجب مى گردد كه امت اجتماع بر گمراهى نكنند. وگفته اند عمر(رض ) مى دانست كه اجتماع امت بر گمراهى ، چيزى است كه هيچگاه تحقّق نخواهد يافت ؛ خواه فرمان نوشته شود يا نشود. به همين جهت در مقام آن معارضه برآمد (و از نوشتن آن جلوگيرى به عمل آورد)!!
پاسخ ما، علاوه بر آنچه شما (شيخ الازهر) به آن اشاره نموديد، اين است كه : ((عمر اين اندازه از فهم دور نبود. و آنچه براى همه روشن بود، بر وى پوشيده نبود؛ زيرا شهرى و باديه نشين اين طور فهميدند كه اگر آن مكتوب نوشته مى شد، عامل اساسى براى حفظ تمام افراد امت از گمراهى بود. اين تنها معنايى است كه از حديث پيغمبر به اذهان مردم خطور مى كند.
عمر مى دانست كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از اجتماع امت بر گمراهى ، واهمه نداشت ؛ زيرا از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شنيده بود كه فرمود: ((امّت من بر گمراهى اجتماع نمى كنند. و اجتماع بر خطا نمى نمايند. وشنيده بود كه فرمود: ((همواره طايفه اى از امت من پشتيبان حق هستند...)).
واين آيه را خوانده بود كه : ((وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الا رْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِى ارْتَضى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً يَعْبُدُونَنى لايُشْرِكُونَ بى شَيْئاً))(٢٥٢) .
و بسيارى ديگر از نصوص صريح كتاب و سنّت ، مبنى بر اينكه تمام امّت اسلام بر گمراهى اجتماع نمى كنند.
على هذا معقول نيست كه به ذهن عمر يا غير او رسيده باشد كه وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، دوات و بياض خواست ، او مى ترسيد كه مبادا با نوشتن اين فرمان ، امّت پيغمبر اجتماع بر گمراهى نمايند! آنچه براى عمر تناسب داشت اين بود كه وى از حديث ، همان معنايى را بفهمد كه به اذهان مى رسيد، نه چيزى كه سنّت صحيح و محكمات قرآنى آن را نفى مى كرد.
افزون بر اين ، ناراحتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از ايشان كه از جمله ((برخيزيد)) استفاده مى شود، خود دليل است كه آنچه را آنها ترك كردند، بر آنها واجب بود.
اگر به عقيده مدافعان ، اعتراض عمر ناشى از اشتباه وى در فهم حديث بود، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اشتباه او را برطرف مى ساخت ، و منظور خود را براى ايشان توضيح مى داد. بلكه اگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - قادر بود آنها را نسبت به آنچه امر كرده بود، قانع سازد، بيرونشان نمى كرد ونمى فرمود: ((برخيزيد!)) گريستن ابن عبّاس و بى تابى او نيز يكى از بزرگترين دليلها بر آنچه مى گوييم است .
انصاف اين است كه اين مصيبت ، از موضوعاتى است كه جاى عذر براى آن تنگ است . و اگر مطلب همان باشد كه شما (شيخ الازهر) گفتيد، قضيه اى خاص ، و مانند مرگ ناگهانى كودك ، و كلمات پريده باشد، كار آسان بود، هر چند همين مصيبت ، باعث تباهى روزگار مسلمين شد و پشت آنان را شكست . حقيقت اين است كه معترضين ، از كسانى بودند كه اجتهاد در مقابل نص را جايز مى دانستند. بنابراين ، اينان در اين اعتراض و امثال آن به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، مجتهد بودند!! فتواى آنها براى خود، و رأ ى خداوند عالم هم براى خود!
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٢٣٩- صحيح بخارى ، ج ١، كتاب العلم و كتاب : المرضى ، ج ٤، باب : قول المريض ‍ (قوموا عنّى ).
٢٤٠- شرح نهج البلاغه ، ابن أ بى الحديد، ج ٢، ص ٢٠.
٢٤١- احمد حنبل اين حديث را با همين الفاظ در جلد اول از مسند خود، و برخى ديگر از بزرگان محدثين اهل سنّت ، در كتب سنن خويش روايت كرده اند.
٢٤٢- و در جلد سوم كنز العمّال ، نيز آمده است .
٢٤٣- ميزان نزاكت وادب مردى كه دنياى اسلام ، او را خليفه مسلمين مى داند از همين جا به خوبى پيداست . گستاخى به زنان پيامبر، در حضور پيامبر و در آن لحظه حسّاس ! (مترجم ).
٢٤٤- سوره حشر، آيه ٧.
٢٤٥- سوره تكوير، آيه ١٩ - ٢٢.
٢٤٦- سوره حاقّه ، آيه ٤٢.
٢٤٧- سوره نجم ، آيه ١ - ٤.
٢٤٨- ر.ك : شرح نهج البلاغه ابن أ بى الحديد، ج ٣، ص ١١٤ (ط مصر).
٢٤٩- ما فرّطنا فى الكتاب من شى ءٍ (سوره انعام ، آيه ٣٨).
٢٥٠- اليوم اكملتُ لكم دينكم (سوره مائده ، آيه ٥).
٢٥١- خواننده توجه دارد كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نفرمود: ((مقصود من اين است كه احكام دينى را برايتان بنويسم )) تا در پاسخ حضرت گفته شود:
((براى فهم احكام دينى ، كتاب خدا كافى است )) اگر هم فرض شود كه منظور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نوشتن احكام دينى بود، شايد تصريح بيشتر آن ، باعث ايمان بودن از گمراهى مى گرديد. ازين رو ترك سعى در نوشتن اين فرمان و اكتفا نمودن به قرآن ، بى مورد بوده است . بلكه اگر هم نوشتن آن مكتوب اثرى جز ايمن بودن از گمراهى نداشت ، باز ترك آن صحيح نبود كه به اعتماد جامع بودن قرآن براى همه چيز، از آن اعراض نمايند.
خواننده به خوبى مى داند كه با وجود قرآن ؛ كتاب جامع آسمانى ، باز امت اسلام براى فهم آن ناگزير از سنت مقدسه است واز آن بى نياز نيست ؛ زيرا استنباط احكام شرعى از قرآن گ گ كريم ، براى هر كس مقدور نمى باشد. اگر قرآن از بيان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بى نياز بود، خداوند امر نمى كرد تا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن را براى مردم بيان كند: ((وَاَنْزَلْنا اِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ مانُزِّلَ اِلَيْهِمْ)) (سوره نحل ، آيه ٤٤).
٢٥٢- سوره نور، آيه ٥٥.
۸
اعجاب رئيس ((الازهر)) از آنچه ما گفتيم
اعجاب رئيس ((الازهر)) از آنچه ما گفتيم
همينكه شيخ سليم البشرى ؛ رئيس وقت جامع الازهر آنچه را ما در ردّ سخنان مدافعان عمر، در مراجعه ٤٤ نوشتيم ، مطالعه نمود، در پاسخ ما نوشت :
((با اين توضيحات كه داده اى ، دست رد به سينه تمام معترضين زده اى . و هرگونه راهى را به روى آنان بسته اى . و آنها را از آنچه منظور داشتند. عقب رانده اى . با توضيحاتى كه دادى ، هيچگونه شبهه اى باقى نگذاشتى ، به طورى كه جاى ترديد براى كسى باقى نمانده است !..)).

١٧ - اعتراض به صلح حديبيه
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به جاى جنگ ، ((صلح حديبيه ))(٢٥٣) را انتخاب كرد. و مطابق وحيى كه خداوند به وى نمود، جنگ را تبديل به صلح كرد.
مصلحت واقعى نيز همين را ايجاب مى نمود. ولى اين معنا بر اصحاب پوشيده بود. به همين جهت ، برخى از آنها به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ايراد گرفتند! و با صراحت در مقام اعتراض با رسول خدا بر آمدند!!
با اين وصف ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ! با بى اعتنايى به آنها، در انجام مأ موريتى كه يافت ، گام برداشت و در نتيجه ، اين مصالحه ، سرانجام يافت كه از بهترين پيروزيهاى فاتحان به شمار آمد، والحمدللّه ربّ العالمين .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - روز دوشنبه ، اوّل ذيقعده ، سال ششم هجرى ، به منظور انجام مناسك ((عمره )) از مدينه خارج شد. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بيم داشت كه مبادا قريش با وى در مقام جنگ برآيند، يا حضرتش را از ورود به خانه خدا مانع شوند - چنانكه همينطور هم شد.
ازين رو مردم را براى انجام ((عمره )) فرا خواند. و در نتيجه ١٤٠٠ نفر مرد از مهاجرين و انصار(٢٥٤) و اعراب باديه كه دويست نفر سواره هم در ميان ايشان بود، دعوت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را اجابت كردند. رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله -، براى قربانى سى شتر نيز با خود برد. هنگام حركت ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وهمراهان ، سلاح سفر با خود داشتند و شمشيرشان در غلاف بود. به همين علت ، عمربن خطّاب گفت : يا رسول اللّه ! از ابوسفيان و پيروان او كه خود را آماده جنگ نكرده اند مى ترسى ؟ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من در حال انجام ((عمره ))، سلاح حمل نمى كنم .
همينكه به ذوالحليفه (٢٥٥) رسيد، شتران قربانى را قلاده به گردن انداخته و به رسم قربانى آماده ساخت . سپس شخص پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و اصحاب ، مُحْرِم شدند، تا قريش و اهل مكّه بدانند كه او براى زيارت خانه خدا آمده است و جز اين قصدى ندارد.
چون از آنجا گذشتند، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در بين راه اطلاع يافت كه ((خالدبن وليد)) با سپاهى از قريش با دويست نفر سواره به فرماندهى ((عكرمة بن ابى جهل )) در ((غميم )) محلى نزديك مكّه موضع گرفته است .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - موضوع را به اصحاب نيز خبر داد. سپس ‍ امر كرد از سمت راست حركت كنند تا به خالد برخورد ننمايند. تا اينكه به ((حمض )) نزديك ((حديبيه )) رسيدند. خالد موقعى از آمدن ايشان آگاه شد كه غبار سمّ ستوران آنها را ديد. پس با سپاه خود آمد و در مقابل پيغمبر واصحاب ، قرار گرفت .
حضرت نيز به ((عبادبن بشير)) فرمان داد با سواران خود، در برابر سواران خالد بايستد.
در اين هنگام ، وقت نماز ظهر فرا رسيد. و پيغمبر و اصحاب ، به نماز ايستادند. مشركين (خالد و سپاهيان او) گفتند: فرصت خوبى است ، تا محمّد و يارانش مشغول نماز هستند، مى توانيم به آنها حمله كنيم .
خالد گفت : آرى ، ولى اينان تازه شروع كرده اند اگر به آنها حمله كنيم ، ممكن است از آنها صدمه ببينيم . ولى آنها نماز ديگرى دارند (نماز عصر) كه آن را از جان و فرزندان خود بيشتر دوست دارند - در آن موقع بايد حمله كرد- در آن لحظه خداوند نيز آيات شريفه ذيل را بر پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نازل فرمود:
يعنى : ((وقتى در ميان مؤ منين هستى و براى ايشان نماز مى گزارى ، بايد گروهى از آنها با تو بايستند، و سلاحهاى خويش را حمل كنند. و چون مؤ منين به سجده روند، ايشان در پشت سرِ شما قرار گيرند. و عدّه ديگرى كه نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بگزارند و متوجه خود باشند و سلاح خويش بردارند. كسانى كه كافر شده اند، دوست دارند كه شما از سلاحها و متاع خود غافل بمانيد تا يكباره به شما حمله ور شوند. اگر از باران ناراحت شديد يا بيمار بوديد، مانعى نيست كه اسحله و امتعه خود را برز مين بگذاريد و متوجه خويش هم باشيد. خداوند براى كافران عذابى دردناك فراهم كرده است . پس از آنكه نماز را به انجام رسانديد، ايستاده و نشسته و خفته ، خدا را ياد كنيد. و هنگامى كه مطمئن شديد، نماز به پاى داريد كه نماز در وقتهاى معين براى مؤ منين مقرر گرديده است . در تعاقب آن گروه ، سستى نشان ندهيد. اگر شما رنج مى بريد، آنها هم رنج مى برند، ولى شما از خدا اميدى داريد كه آنها اين اميد را ندارند. وخدا به همه چيز دانا و حكيم است ))(٢٥٦).
آنگاه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نماز عصر را به صورت نماز خوف - كه در اين آيات تشريع شده است - با اصحاب خواند: ((وَرَدَّ اللّهُ الَّذينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً)).

سخت گيرى قريش و حكمت پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله -
وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وارد ((حديبيه )) شد، از قريش (مردم مكّه ) آزار ، درشتى و شرارت بسيارى ديد ، به طورى كه نهايت سنگدلى و كينه توزى و عداوت را نسبت به آن حضرت و اصحاب ، نشان دادند. مشركين نيز از اصحاب عكس العمل شديدترى ديدند. اين هم به فرمان خداوند بود ((وَلْيَجِدُوا فيكُمْ غِلْظَةً))(٢٥٧) ولى در آن روز، رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - با بردبارى اى كه خداوند به او وحى فرمود، و با حكمتى كه جزء سرشت او بود، و با خلق و خوى عظيمى كه خداوند بدان وسيله او را بر ساير پيغمبران برترى داده بود، با مشركين مواجه شد.
مشركين با شرارت ، فرومايگى و تنگ نظرى ، از ورود پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به مكّه جلوگيرى كردند، ولى اين معنا نه خشم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را برانگيخت نه جلو بردبارى آن حضرت را گرفت . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با آن جفاكاران ، با نرمش و گذشت رفتار نمود و با آنها با فروتنى سخن گفت . وضع چنان گرديد كه مشركان خود را در برابر آن حضرت ، كاهى در مقابل كوهى مى ديدند.
چنان با مهربانى و شفقت و خيرخواهى عمل نمود كه دلهاى ايشان را با همه قساوتى كه داشت ، به خود جلب كرد. گاهى نيز، طورى آنها را تهديد مى نمود و از آينده وحشتناك بيم مى داد كه بندهاى ايشان از هم مى گسيخت .
اينك بخشى از احاديث را جع به اين موضوع را نقل مى كنيم . بدقت در آن بنگريد تا پى به هدفهاى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ببريد. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از جمله فرمود: ((واى بر قريش ! كه جنگ ، آنها را از پا در آورد. چرا دست بر نمى دارند؟! چرا مرا با عرب رها نمى كنند كه اگر مرا از ميان بردند، ايشان به مقصود رسيده اند، و چنانچه خداوند مرا بر آنها پيروز گردانيد، دسته دسته به اسلام بگروند، و گرنه در آن موقع ، با قدرت بيشتر با من وارد جنگ شوند؟ قريش چه فكر مى كند؟! به خدايى كه جز او خدايى نيست ، آنقدر براى پيشبرد هدفى كه خداوند مرا براى آن مبعوث داشته است با آنها مبارزه خواهم كرد، تا خداوند دين خود را پيروز گرداند، يا من در اين راه كشته شوم )).
ونيز براى اينكه دلهاى قريش را به خوى عظيم و فضل عميم خود معطوف سازد فرمود:
((به خدايى كه جان محمّد در دست اوست ! اگر امروز قريش به واسطه خويشاوندى كه با من دارند، هر چه از من بخواهند، به آنها عطا خواهم كرد)).
وبدين گونه مراحم خود را با اداى اين كلمه حكيمانه اظهار داشت . سپس اصحاب را گِرد آورد، و راجع به اينكه در صورت اصرار قريش و ممانعت از ورود حضرت به مكّه ، آيا بايد با آنها جنگيد يا نه ، به مشورت پرداخت . تقريباً تمام آنها آمادگى خود را براى جنگ اعلام داشتند.
در اين هنگام مقدادبن أ سود برخاست و به زبان تمام اصحاب گفت : يا رسول اللّه ! ما آنچه را كه بنى اسرائيل به حضرت موسى گفتند: (تو و خدايت برويد و جنگ كنيد، ما در اينجا نشسته ايم )(٢٥٨) به شما نخواهيم گفت ، بلكه مى گوييم : ((تو و خدايت به جنگ برويد و ما هم با شما هستيم ))(٢٥٩) .
يا رسول اللّه ! به خدا قسم ! اگر ما را براى فتح ((برك الغماد))(٢٦٠) حركت دهى ، همگى با شما خواهيم آمد و يك نفر كوتاهى نمى ورزد. از سخنان ((مقداد)) در رخسار پيامبر سرور و شادى درخشيد.
سپس پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از اصحاب حاضر بيعت گرفت . و همگى با وى بيعت كردند كه تا پاى جان براى پيروزى او جانفشانى كنند. در ميان بيعت كنندگان كه ١٤٠٠ مرد بودند، پناهگاه منافقين ((عبداللّه بن ابى سلول )) هم وجود داشت ، فقط يك نفر به نام ((جدّبن قيس ‍ انصارى )) بود كه از بيعت كردن امتناع ورزيد.
در ((سيره حلبيه )) از سلمة بن اكوع نقل مى كند كه وقتى ما با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - تا سر حدّ جان بيعت كرديم ، فقط ((جدّبن قيس )) بود كه امتناع ورزيد، گويى هم اكنون او را مى بينم كه به شتر خود چسبيده است تا خود را از نظر مردم پنهان كند.
مورّخان و سيره نويسان ، از جمله حلبى در سيره خود نوشته است كه : قريش به سراغ ((ابن ابى سلول )) فرستادند كه در ((حديبيه )) با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود مبنى بر اينكه اگر ميل دارى ، وارد مكّه شو و خانه كعبه را زيارت كن . پسرش عبداللّه ابى - رضى اللّه عنه - گفت : پدر! تو را به خدا در همه جا ما را رسوا مكن ! مبادا در اينجا هم بروى و قبل از پيغمبر، خانه خدا را طواف كنى ؟!
ابن ابى سلول گفت : نه من هم تا پيغمبر طواف نكند، طواف نخواهم كرد. وقتى اين خبر به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد، نسبت به عبداللّه اظهار خشنودى نمود. و به او آفرين گفت . بنابراين عبداللّه بن ابى سلول نيز از كسانى است كه در زير درخت ، با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بيعت نمود؛ زيرا - چنانكه گفتيم - به اتفاق مورخان ، در حديبيه كسى جز ((جدبن قيس )) از بيعت با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - سرباز نزد.

هراس مشركان و تقاضاى صلح از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
همينكه خبر اين بيعت (بيعت رضوان ) به قريش رسيد(٢٦١) دلهايشان از جا كنده شد و سينه ها پر از ترس گرديد، بويژه بعد از اينكه عكرمة بن ابى جهل با پانصد سوار به مقابله با مسلمانان آمد، امّا - چنانكه در كشاف زمخشرى است - پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - عدّه اى را فرستاد و آنها را تا خود مكه عقب راندند.
ابن عبّاس مى گويد: خداوند مسلمانان را با پرتاب سنگ بر آنها پيروز گردانيد به طورى كه آنها را تا داخل خانه هايشان تعقيب كردند. و قريش ‍ متوجه گرديدند كه قادر به مقابله با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ياران آن حضرت نيستند.
در اين هنگام بود كه صاحبنظران آنها ناگزير شدند از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - طلب صلح كنند. ضمناً اين جمله پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم به آنها رسيده بود كه فرمود: ((به خدايى كه جان محمّد در دست اوست ! امروز، قريش هر چه از من بخواهد، تقاضاى آنها را مى پذيرم )).
مردم مكه گروهى از بزرگان خود را كه در رأ س آنها سهيل بن عمروبن عبدود عامرى قرار داشت به نزد پيغمبر اعزام داشتند تا به نمايندگى همه قريش ، بر اساس شروطى كه براى مسلمانان فوق العاده سنگين بود، پيشنهاد صلح نمايند. مسلمانان از پذيرش شروط آنها سر باز زدند و برخى هم اصولاً پيشنهاد صلح را رد كردند.
ولى مشركان به استناد سخن پيغمبر كه فرموده بود: ((قريش هر خواهشى داشته باشند مى پذيرم )) براى پيشبرد منظور خويش ، اصرار ورزيدند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از جانب خدا مأ مور بود تا چنين وعده اى به مردم مكه بدهد و به مقتضاى آن عمل كند. علت اينكه شروط صلح آنها را با دشوارى كه داشت ، پذيرفت بخاطر عمل نمودن به وحى و به موجب مصلحتى بود كه خداوند از آن آگاهى داشت . و بعد از آن نيز همگى آن را دانستند، و اعتراف نمودند، چنانكه مسطور خواهد شد.

ناراحتى عمر از شروط صلح
همينكه قرارداد صلح بر اساس آن شروط، بين دو طرف منعقد گرديد، عمربن خطّاب - كه غيرتش تحريك شده بود - از جا پريد و در حالى كه آثار خشم و نفرت در سرش هويدا بود نزد ابوبكر(٢٦٢) آمد و گفت : ابوبكر! مگر اين مرد پيغمبر خدا نيست ؟
ابوبكر گفت : چرا هست .
عمر گفت : مگر ما مسلمان نيستيم ؟
ابوبكر گفت : چرا هستيم .
پرسيد: مگر آنها مشرك نيستند؟
ابوبكر گفت : چرا مشرك هستند.
عمر گفت : پس چرا بايد در امر دين خود در برابر آنها پستى نشان دهيم ؟
ابوبكر گفت : اى مرد! او پيغمبر خداست و بر خلاف فرمان خدا عمل نمى كند. خدا هم ياور اوست . او تا لحظه مرگ ، خود را مطيع خدا مى داند. من هم گواهى مى دهم كه او پيغمبر خداست ...(٢٦٣) .
مسلم در باب صلح حديبيه از جزء چهارم صحيح خود روايت مى كند كه : عمر به پيغمبر گفت : مگر ما بر حق و آنها بر باطل نيستند؟
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: چرا.
گفت : جز اين است كه كشتگان ما در بهشت و مقتولين آنها در دوزخ هستند؟
فرمود: چرا همينطور است .
گفت : پس چرا بايد در امر دين خود در مقابل آنها پستى نشان دهيم و برگرديم ، تا ببينيم خداوند ميان ما و ايشان چه حكم مى كند؟
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((اى پسر خطّاب ! من پيغمبر خدا هستم ، خدا هرگز مرا ضايع نمى كند)).
عمر هم به راه افتاد و بلادرنگ در حالى كه سخت خشمگين بود ابوبكر را ملاقات كرد و گفت : ابوبكر! مگر ما بر حقّ و آنها بر باطل نيستند؟
ابوبكر گفت : چرا.
عمر گفت : مگر ما عقيده نداريم كه كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنها در جهنّم است ؟
ابوبكر گفت : چرا همينطو راست .
گفت : پس چرا بايد در دين خود پستى نشان دهيم و برگرديم و ببينيم خدا ميان ما و ايشان چه حكم مى كند؟
ابوبكر گفت : اى پسر خطّاب ! او پيغمبر خداست و خدا هرگز و هيچگاه او را ضايع نمى گرداند... عده زيادى از صاحبان كتب معتبر اهل تسنّن ، از عمر سخنانى تندتر از اين هم روايت كرده اند.
بخارى در آخر كتاب شروط صحيح خود(٢٦٤) حديثى نقل مى كند كه عمر مى گويد: به پيغمبر گفتم : آيا تو پيغمبر بر حقّ خدا نيستى ؟
فرمود: چرا هستم .
گفتم : آيا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نيستند؟
فرمود: چرا.
گفتم : پس چرا در دين خود پستى نشان دهيم ؟
در اين هنگام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من پيغمبر خدا هستم و نافرمانى او را نخواهم كرد! و خدا هم ياور من است .
عمر گفت : به پيغمبر گفتم : مگر تو نمى گفتى كه ما بزودى به خانه خدا مى رسيم و آن را طواف مى كنيم ؟
فرمود: چرا، ولى آيا گفتم امسال چنين خواهد شد؟
گفتم : نه .
فرمود: پس اين را بدان كه به خانه خدا مى آيى و آن را طواف مى كنى (٢٦٥) .
من هم نزد ابوبكر آمدم و گفتم : ابوبكر! مگر اين مرد، پيغمبر بر حقّ خدا نيست ؟
گفت : چرا.
گفتم : مگر ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نيست ؟
گفت : چرا.
گفتم : پس چرا بايد در امر دينمان پستى نشان دهيم ؟
گفت : اى مرد! او پيغمبر خداست ، و بر خلاف فرمان خدا رفتار نمى كند(٢٦٦) . خدا ياور اوست ، او هم مطيع خداوند است . به خدا او بر حقّ است !
عمر گفت : گفتم : مگر او (پيغمبر) به ما نگفت : ما وارد خانه خدا مى شويم و آن را طواف مى كنيم ؟
گفت : چرا، ولى به تو فرمود كه امسال وارد مى شوى ؟
گفتم : نه !
گفت : پس مى آيى و طواف مى كنى .
عمر گفت : من بخاطر جلوگيرى از صلح ، كارهايى كردم !(٢٦٧) .
راوى مى گويد: وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از نوشتن فرمان صلح ، فراغت يافت به اصحاب فرمود: برخيزيد و شتران خود را نحر كنيد، سپس سرهاى خود را بتراشيد. به خدا هيچكس از جا برنخاست ، تا اينكه سه بار آن را تكرار فرمود(٢٦٨) . وقتى ديد كسى از جا برنخاست ، وارد خيمه خود شد، سپس بيرون آمد و با هيچكدام از آنها سخن نگفت تا اينكه با دست خود، قربانى خود را نحر كرد. آنگاه دلاّك خود را خواست و سر تراشيد.
وقتى اصحاب پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چنين ديدند، برخاستند و شتران خود را نحر كردند و سر يكديگر را تراشيدند. و چيزى نمانده بود كه يكديگر را بكشند.
احمد حنبل از مسوربن مخرمه و مروان بن حكم در مسند خود، وحلبى در سيره خود (غزوه حديبيه ) و ساير مورخان ، روايت كرده اند كه : ((عمر سخنان پيغمبر را ردّ مى كرد! ابو عبيده جرّاح گفت : اى پسر خطّاب ! نمى شنوى كه پيغمبر چه مى فرمايد؟ مى فرمايد: نعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم !
حلبى مى گويد: در آن روز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اى عمر! من خشنودم ولى تو ناراحتى ؟
و نيز حلبى و ديگران نوشته اند كه عمر بعدها مى گفت : ((من هميشه روزه مى گيرم و صدقه مى دهم و نماز مى گزارم وبنده آزاد مى كنم ، از ترس ‍ سخنانى كه آن روز به پيغمبر گفتم !...)).

تصويب پيمان صلح
در آن روز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، بدون اينكه اعتنا به اعتراض ‍ مخالفين كند، تصميم داشت صلحى را كه با آن شروط سنگين ، مأ مور به آن بود، انجام دهد. ازين رو على - عليه السّلام - را خواست تا پيمان صلح را بنويسد.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به على - عليه السّلام - فرمود: ((بنويس : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم )).
سهيل بن عمرو؛ نماينده قريش گفت : ما چنين چيزى را به رسميت نمى شناسيم ! بايد بنويسد ((باسمك اللّهم )).
از سخن وى ، مسلمانان منزجر شدند و گفتند به خدا بايد همان را بنويسد كه پيغمبر خدا امر كرد.
ولى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نزاع را قطع نمود و به على - عليه السّلام - فرمود: بنويس : ((باسمك اللّهمّ))! على - عليه السّلام - هم به فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نوشت . سپس پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: بنويس : اين چيزى است كه محمّد رسول اللّه با سهيل بن عمرو بر اساس آن صلح كرده است .
سهيل بن عمرو گفت : اگر ما مى دانستيم تو پيغمبر خدا هستى با تو جنگ نمى كرديم و از آمدنت به خانه خدا مانع نمى شديم !
بنابراين ، بايد بنويسد: اين چيزى است كه محمدبن عبداللّه با سهيل بن عمرو بر اساس آن صلح كرده است !
در اينجا صداى اعتراض مسلمانان از هر طرف برخاست . وحاضر نبودند به هيچ وجه پيغمبرى چيزى بنويسد. نزديك بود آشوبى پديد آيد.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: با اينكه مرا تكذيب مى كنيد، من پيغمبر خدا و محمدبن عبداللّه هستم . ياعلى ! بنويس : ((اين چيزى است كه محمدبن عبداللّه با سهيل بن عمرو بر اساس آن صلح كرده است )).
على - عليه السّلام - با ناله و ناراحتى آن را نوشت . سپس پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((اى ابوالحسن ! تو هم چنين چيزى خواهى داشت . يا فرمود: مبتلا به چيزى نظير اين خواهى شد و ناچارى آن را بپذيرى و بر اثر آن هم كشته مى شوى ))(٢٦٩) .
موضوع صلح نيز اين بود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و اصحاب ، از ((حديبيه )) مراجعت كنند و در سال بعد، نخست قريش از مكّه خارج شوند سپس پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و مسلمانان وارد شهر گردند. سه روز در مكه بسر برند، و جز شمشيرهاى حمايل شده - سلاح سفر - اسلحه ديگرى با خود حمل نكنند. مدت ده سال (٢٧٠) آتش جنگ ميان پيغمبر و قريش ، خاموش باشد. و در اين مدت ، مردم تأ مين جانى داشته باشند و بتوانند يكديگر را آزاد كنند. از عرب هر كس كه خواست داخل در پيمان محمّد شود، مى تواند داخل شود. و هر كس هم بخواهد به قريش بپيوندد، مى تواند(٢٧١) . طرفين نسبت به هم ابراز دشمنى نكنند و دزدى و خيانت روا ندارند.
هر كس از طايفه قريش كه به دين محمّد در آمده باشد، اگر بدون اجازه سرپرست خود، به محمّد پناه برد، به محمّد تسليم نخواهد شد. مسلمانان گفتند: سبحان اللّه !
چطور مى توانيم مسلمانى را كه از ميان قريش گريخته و به ما پيوسته است ، تحويل مشركين بدهيم ؟
پذيرش اين شرط براى مسلمانان سخت گران مى نمود . به همين جهت گفتند: يا رسول اللّه ! اين شرط را به زيان خود مى نويسى .
فرمود: آرى ، هر كس از ما به حالت ارتداد به آنان پناه ببرد، خدا او را دور گردانيده است . و آنها كه از ايشان مسلمان مى شوند و به ما مى پيوندند، بر مى گردانيم و اميدواريم كه خداوند گشايش و راه فرارى براى آنان فراهم آورد.
در همان اثنا كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و سهيل بن عمرو، پيمان صلح را با شروط مذكور مى نوشتند، ابو جندل پسر سهيل بن عمرو كه نامش ((عاص )) بود، در حالى كه زنجير به دست و پا داشت ، به مسلمانان ملتجى گشت . وى قبل از آن در مكه مسلمان شده بود، ولى پدرش از مهاجرت وى به مدينه جلوگيرى كرده و او را به بند كشيده بود.
وقتى ابو جندل شنيد پيغمبر واصحاب در ((حديبيه )) اقامت دارند، از زندان خانه پدر گريخت و از بيراهه و ميان كوهها گذشت تا بر مسلمانها فرود آمد. مسلمين از آمدن او خوشحال شدند و او را پذيرا گشتند.
ولى پدرش سهيل بن عمرو، بندهاى او را گرفت و صورتش را به سختى مضروب ساخت (٢٧٢) . و در آن حال گفت : اى محمّد! اين نخستين موردى است كه بايد او را به من تحويل دهى !
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ما هنوز از نوشتن پيمان صلح فراغت نيافته ايم .
سهيل بن عمرو گفت : پس من هم هيچيك از شروط صلح را نمى پذيرم .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: پسرت را در پناه من قرار بده .
سهيل گفت : او را در پناه تو قرار نمى دهم .
فرمود: بيا و اين كار را بكن .
گفت : نه ، اين كار را نخواهم كرد.
در اينجا ((مكرزبن حفص )) و ((حويطب بن عبدالعزى )) - كه از بزرگان قريش بودند - گفتند: اى محمّد! ما بخاطر تو او را در پناه خود گرفتيم . سپس اينان ابو جندل را گرفتند و به خيمه اى در آوردند و جلو پدرش را گرفتند كه به وى صدمه نرساند.
آنگاه سهيل بن عمرو گفت : اى محمّد! ماجرا به پايان رسيد، و پيش از آنكه پسرم به سوى تو بيايد، تعهد ما نسبت به شروط صلح به انجام رسيد. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: درست است .
در اين هنگام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به ابو جندل فرمود: صبر كن و خويشتن دار باش . پيش از آمدن تو صلح انجام گرفته بود، ما هم فريب كار نيستيم ! هر چه خواستيم پدرت را بر سر مهر آوريم كه از بازگشت تو مانع نشود، امتناع ورزيد، ولى اميدوارم كه خداوند براى تو و ساير مسلمانان بى پناه ، گشايش و راه نجاتى فراهم آورد.
در اين هنگام ، عمربن خطّاب نزديك ابو جندل آمد و او را تحريك نمود كه پدرش را به قتل برساند و شمشير در اختيارش گذاشت . چنانكه دحلانى و ديگران در سيره خود نوشته اند، عمر گفت : انتظار داشتم ابو جندل شمشير به دست گيرد و با آن پدرش را به قتل برساند. و در آن حال مى گفت : اين مرد مى خواهد پدرش را بكشد! به خدا! اگر ما هم پدران خود را درك مى كرديم ، آنها را مى كشتيم !!
ولى ابو جندل از بيم فتنه ، تقاضاى عمر را براى كشتن پدر نپذيرفت (٢٧٣) و به امر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - صبر پيشه ساخت (٢٧٤) . سپس به عمر گفت : چرا تو او را نمى كشى ؟
عمر گفت : پيغمبر ما را از كشتن او و ساير قريش برحذر داشته است (٢٧٥) .
ابو جندل گفت : تو از اطاعت امر پيغمبر، سزاوارتر از من نيستى (٢٧٦) .
ابو جندل با پدرش و ((مكرز)) و ((حويطب )) به مكه باز گشتند ، سپس دو نفر مزبور او را در پناه خود گرفته و در محلى جاى دادند، تا پدرش با ديگران به وى صدمه اى نرسانند و بدينگونه به عهد خود وفا كرده باشند.
بعدها خداوند براى او (ابو جندل ) و ساير مسلمانان بى پناه كه در مكه بسر مى بردند، گشايش پديد آورد تا بتوانند نجات يابند. چنانكه عنقريب گفته خواهد شد. حمد خدا را كه پيغمبرش را يارى كرد و وعده خود را عملى ساخت .

نتايج صلح حديبيه :
راجع به نتايج صلح ، كافى است كه بدانيم ، صلح حديبيه باعث آميزش ‍ مسلمانان با مشركان شد. پس از اين صلح ، مشركان به مدينه مى آمدند و مسلمانان نيز به مكه مى رفتند. وقتى مشركين به مدينه مى آمدند و پيغمبر را مى ديدند، اخلاق و روش پسنديده پيغمبر، ايشان را تحت تأ ثير قرار مى داد. و كار آن حضرت از هر لحاظ، از لحاظ راهنمايى مردم ، رأ ى رزين ، شخصيت و صفات و گفتار و عمل ، در نظر آنها بزرگ مى نمود.
تعاليم و احكام اسلام ، اعم از حلال و حرام و عبادات و معاملات و ساير نظامات و حكمتهاى عالى آن ، قريش را دچار شگفتى مى كرد. قرآن نيز با آيات و سخنان روشنش آنها را مجذوب مى نمود؛ به طورى كه گوش ، چشم و دل ايشان را به خود جلب مى كرد. فرمانبردارى اصحاب پيغمبر در برابر اوامر و نواحى حضرت نيز آنها را مدهوش ساخته بود.
آنها كه قبلاً در يك قدمى اينان به خداوند و رسول خدا بودند، از آن پس ‍ كه قبل از صلح حديبيه در منتهى درجه كورى و سركشى بسر مى بردند، وقتى به مدينه مى آمدند و به سوى كسانشان باز مى گشتند، هر يك مبلغى براى پيغمبر بودند كه مردم را از فتح مكه توسط آن حضرت بيم مى دادند.
مسلمانان نيز هنگامى كه وارد مكه مى شدند و با فاميل و دوستان خود خلوت مى كردند، از نصيحت و دعوت آنها به سوى خدا و پيامبر و آشنا ساختن ايشان به اهميت مقام نبوّت و نشانه هاى مسلمانى ، و دانش و حكمتى كه در قرآن بود، و نظامات اجتماعى ، و سنن و فرايض و آداب و اخلاق ، و پند و اندرز، و اخبار مردم گذشته ، و قرون پيشين ، كوتاهى نمى ورزيدند.
ازين رو، اينان نيز مبشّر پيغمبر در قلب مكه بودند. و ضمناً آنها را از ضدّيت با آن حضرت بيم مى دادند. آگاهى قريش از اين ماجرا، اثرى بزرگ در تسهيل فتح مكه داشت كه بدون جنگ و ممانعتى ، پيغمبر بتواند وارد شهر شود. والحمدللّه .
بعضى از فوايد صلح از همان اجتماع مشركين با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در ((حدييبه )) و آگاهى كامل ايشان از روش راهنمايى و حسن خلق آن حضرت به دست آمد. چون قريش بويژه جوانان آنها قبلاً از حسن خلق پيغمبر و روش راهنمايى آن حضرت چيزى نمى دانستند؛ زيرا، ابو جهل ، وليد بن مغيره ، ابو سفيان ، شيبه ، عتبه و ساير رؤ ساى بتهاى جاهليت ، بر ضدّ پيغمبر سمپاشيها نمودند. و با تمام قدرت و امكانات خود، قولاً و عملاً در مقام نابودى پيغمبر برآمدند، تا نور خدا را خاموش نمايند، ولى خداوند نقشه آنها را نقش بر آب كرد و نور خود را به كمال رسانيد.
هنگامى كه در مكه بود، خواستند او و يارانش را به قتل برسانند، سپس ‍ روى به مدينه نهادند تا كسانى را كه به وى پناه داده و يارى كرده بودند از ميان بردارند، ولى خداوند او را در جنگهاى ((بدر)) ، ((احد)) و ((احزاب )) پيروز گردانيد ((فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمين ))(٢٧٧) .
بعد از اين جنگها، نظر مسموم مردم مكه نسبت به پيغمبر تغيير كرد؛ زيرا بعد از هجرت ، ديگر او را نديده بودند و جز آنچه از اين بدخواهان مى شنيدند، خبرى نداشتند، ولى در روز ((حديبيه )) كه با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و اصحاب ، آميزش پيدا كردند، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را با سجاياى پسنديده اى ديدند.
وضع آنها طورى بود كه هرگاه درشتى و سوء رفتارى نسبت به پيغمبر، نشان مى دادند، با عواطف و خوشرفتارى حضرت ، مواجه مى شدند. و چون قساوت و غلظت ، ابراز مى داشتند، در مقابل ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نرمش و تلطّف نشان مى داد. اين طرز رفتار حضرت با آنها بود. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در اين خصوص به آيه شريفه ((اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَن ))(٢٧٨) عمل مى نمود.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در آن روز، قادر بود كه وارد مكه شود و با زور، خانه خدا را زيارت كند، به دليل اين آيه شريفه كه در همين مورد نازل شده است و مى فرمايد: ((اگر كافران با شما جنگ كنند، به عقب رانده مى شوند، و ديگر دوست و ياورى نيابند))(٢٧٩) .
و همچنين مى فرمايد: ((خداست كه نزديك مكه بعد از آنكه شما را بر مشركين پيروز گردانيد، دستهاى شما را از ايشان و دستهاى ايشان را از شما بازداشت ))(٢٨٠) .
مشركان يقين داشتند كه در صورت جنگ ، پيغمبر بر آنها غالب خواهد شد و مى دانستند كه اصحاب حضرت اصرار دارند كه پيغمبر اقدام به جنگ نمايد، ولى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بخاطر صلح و حسن عواقب آن و حفظ خون و احترام حرم و جلوگيرى از هتك احترام آن ، تقاضاى ايشان را به طور جدّى رد كرد.
قريش به خوبى ميزان محبت پيغمبر را نسبت به خود درك كردند و پى بردند كه پيغمبر حقوق خويشاوندى را كاملاً رعايت مى كرد. و به همين جهت ، صلح را با همه شروط سخت آن پذيرفت . و على رغم اعتراض ‍ بسيارى از اصحابش ، سركشى و خشونت قريش را كه از ورود وى به مسجد الحرام ممانعت كردند و ناگزير شد كه به مدينه باز گردد، ناديده گرفت .
اين معنا در نظر قريش ، كفاره حضرت از حوادثى بود كه در جنگهاى بدر و احد و احزاب اتفاق افتاد؛ زيرا آن روز به خوبى براى قريش آشكار بود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با خوددارى از جنگ با آنان ، نشان داد كه او مسؤ ول حوادث مزبور نيست ، بلكه مسؤ ول خونهايى كه ريخته شد، مشايخ قريش ؛ امثال ابوسفيان ، ابوجهل و ديگران بودند كه با آن حضرت در شهرى كه از ايشان فرار كرد و به آنان سپرد، جنگيدند. و آنها بودند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را ناگزير ساختند در مقام دفاع از خود و يارانش برآيد.
اگر قريش در آن جنگها، از هجوم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و كسانى كه به وى پناه دادند و يارى نمودند، خوددارى مى كردند، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم از جنگ با آنها خوددارى مى كرد و به دعوت ايشان به دين خود، با حكمت و موعظه حسنه ، قناعت مى نمود.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در ((حديبيه )) آتش دلهاى اين مشركان را خاموش ساخت و كينه هاى آنها را از ميان برد. و بزرگان و ريش سفيدان ايشان را محترم شمرد، تا جايى كه يقين كردند كه نسبت به آن حضرت تعدّى نموده اند و مرتكب جنايت شده اند. از همين جا نيز دلهاى آنان نرم شد. و اطمينان يافتند كه اگر در زير پرچم وى گِرد آيند و چنگ به دوستى او بزنند، عاقبت نيكى خواهند داشت . و فتحى آشكار و پيروزى درخشانى را به دنبال دارد. و مردم دسته دسته به دين خدا در مى آيند.

بازگشت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به مدينه
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مدت نوزده روز در ((حديبيه )) بسر برد. سپس به مدينه بازگشت . وقتى به ((كراع الغميم )) رسيد، بر آن حضرت سوره فتح نازل شد. عمر همچنان از اينكه مشركان نگذاشتند آنها وارد مكه شوند، و به عكس انتظارى كه از فتح مكه داشتند بدون نتيجه به مدينه باز مى گردند، متأ سف بود.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بعد از نزول سوره فتح ، خواست ناراحتى عمر و دردى را كه در سينه داشت ، برطرف سازد. پس - چنانكه در صحيح بخارى است - (٢٨١) فرمود: سوره اى بر من نازل شد كه نزد من از آنچه آفتاب بر آن مى تابد، بهتر است . سپس شروع به خواندن آن كرد: ((اِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً))(٢٨٢) .
يكى از اصحاب گفت : اين كه فتح نيست (٢٨٣) ؛ از ورود به مسجد الحرام ممنوع شديم و شتران ما در جاى خود قربانى نشدند و دو مرد مؤ من كه به سوى ما آمدند نيز برگردانده شدند.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((بد سخنى بود كه گفتى !)) اين بزرگترين پيروزى بود. مشركان خشنود شدند كه شما از قلمرو آنها رفتيد، آنها از شما تقاضاى صلح كردند و مايل شدند كه به ايشان امان دهيد. چيزهايى از شما ديدند كه خوش نداشتند. و خداوند شما را بر آنها پيروز نمود. و سالماً از آنجا برگردانيد.
اين خود بزرگترين فتح است . آيا فراموش كرديد كه در جنگ احد از كوه بالا مى رفتيد و به هيچكس توجه نداشتيد. و من در دنبال شما، صدايتان مى كردم ؟ آيا روز جنگ احزاب را فراموش كرده ايد كه ((سپاهيان از بالايتان و از پايينتان به سوى شما آمدند. و ديدگان خيره شد، و جانها به گلوها رسيد، و به خدا، گمانهاى گوناگون برديد))(٢٨٤) .
مسلمانان گفتند: خدا و پيغمبر، راست مى گويند. به خدا اى پيغمبر خدا! ما درباره آنچه تو مى انديشى ، فكر نكرديم . تو از ما به خدا و اوامر او آشناتر هستى (٢٨٥) .
ولى عمر گفت : يا رسول اللّه ! مگر تو نگفتى كه در كمال امن وارد مكه مى شوى ؟
فرمود: چرا گفتم ، امّا به شما گفتم همين امسال ؟
عمر گفت : نه ...(٢٨٦) !
سعيدبن منصور به اسناد صحيح از شعبى در تفسير آيه ((اِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً)) روايت مى كند كه گفت : در اسلام فتحى بزرگتر از پيروزى حديبيه نبود؛ زيرا وقتى صلح برقرار شد و جنگ به هم خورد، و مردم به يكديگر تأ مين مى دادند، و با هم ملاقات مى كردند و گفتگو و نزاع مى نمودند، در اين مدت ، هيچ مسلمانى با هيچ خردمندى از مشركان درباره اسلام سخن نگفت ، مگر اينكه آن مشرك ، به اسلام گرويد. به طورى كه آنچه در آن دو سال (مدت صلح ) مسلمين شدند، برابر بود با همه كسانى كه قبل از آن مسلمان شده بودند يا بيش از آن بود.
سپس افزود: كافى است كه بگوييم : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با ١٤٠٠ نفر به ((حديبيه )) رفت ، ولى دو سال بعد، با ده هزار نفر براى فتح مكه ، از مدينه بيرون آمد!
آنگاه گفت : از صلح حديبيه آشكار شد كه اين صلح ، مقدمه فتح بزرگى بود كه متعاقب آن ، مردم دسته دسته به دين خدا درآمدند.
ازين رو، چون صلح حديبيه مقدمه فتح بود، فتح خوانده شد؛ زيرا مقدمه ظهور، ظهور است .

وعده پيامبر به رهايى مستضعفين
حكايت ابوجندل پسر سهيل بن عمرو، قبلاً گذشت و گفتيم كه از زندان فرار كرد و در حالى كه در بند و زنجير بود، از بيراهه عبور كرد تا در ((حديبيه )) بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرود آمد و به حضرتش پناه برد. و چون آن روز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نمى توانست از وى استمداد كند، اعتذار جست و تسليت گفت و دستور داد صبر كند و خويشتن دار باشد. و از جمله فرمود: ((خداوند بزودى براى تو و ساير مسلمانان بى پناه مكه ، گشايش و راه نجاتى پديد خواهد آورد)).
در ميان مسلمانان بى پناه - كه در مكه تحت شكنجه قرار داشتند - مردى از دلاوران مسلمين به نام ((ابوبصير)) بود كه او نيز از زندان گريخت (٢٨٧) و بعد از مراجعت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از حديبيه به آن حضرت پيوست .
قريش نامه اى درباره استرداد او نوشتند و توسط مردى از قبيله ((بنى عامر)) به نام ((خنيس )) كه با او راهنمايى هم بود، براى پيغمبر فرستادند.
اين دو نفر نامه را به اين مضمون به پيغمبر تسليم نمودند: ((مى دانى كه ما شرط كرده ايم هر يك از فرزندان ما كه به نزد تو آمدند، بايد به سوى ما باز گردانى ، پس ابوبصير را به ما برگردان )).
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((اى ابوبصير! مى دانى كه ما چنين شرطى با قريش نموده ايم . و درست نيست كه آنها را فريب بدهيم . خداوند گشايش و راه نجاتى براى تو و كسانى همچون تو پديد مى آورد، پس برو در پناه خدا)).
ابو بصير گفت : يا رسول اللّه ! آنها مرا درباره دينم مورد بازخواست قرار مى دهند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((برو كه بزودى براى تو وديگرانى كه مانند تو گرفتار هستند، گشايش و راه نجاتى قرار مى دهد)).
ابو بصير هم با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - توديع كرد و با دو مرد مزبور به راه افتاد. وقتى به ذوالحليفه رسيدند، ابوبصير كنار ديوارى نشست و آن دو همراهش نيز با او بودند. ابوبصير به يكى از آنها گفت : برادر عامرى ! شمشيرت تيز است ؟
گفت : آرى .
ابو بصير گفت : ببينم !
بت پرست مزبور هم شمشير را به دست او داد. ابوبصير آن را از غلاف در آورد و بالا برد و با يك ضربت ، طرف را به خاك و خون افكند. سپس به نفر دوم حمله برد، ولى او گريخت و نزد پيامبر آمد.
ابو بصير هم به دنبال او آمد. وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مرد مزبور را ديد، فرمود: اين مرد چيز وحشتناكى ديده است . سپس فرمود: واى بر تو! موضوع چيست ؟
مرد راهنما گفت : دوست شما همراهى مرا كشت و اكنون مى خواهد مرا هم بكشد، به من پناه بده !
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - او را تأ مين داد. چيزى نگذشت كه ابوبصير نيز با شمشير برهنه سر رسيد و گفت : يا رسول اللّه ! پدر و مادرم فدايت باد! به تعهد خود عمل كردى ، مرا به فرستادگان قريش تسليم نمودى ، من هم مانع شدم كه آنها بتوانند مرا از لحاظ دينم مورد بازخواست قرار دهند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم فرمود: اكنون آزادى هر جا كه مى خواهى برو!
ابو بصير گفت : يا رسول اللّه ! اين اثاث مقتول است ، توشه و شمشير اوست ، آن را تخميس كن .
حضرت فرمود: اگر آن را تخميس نمايم ، قريش تصور مى كند كه من به شرط خود عمل نكرده ام ، ولى تو خود مى دانى كه با آن چه كنى .
در اين هنگام ، ابوبصير روى به محلى آورد كه كاروانهاى قريش از آنجا عبور مى كردند. گروهى از مسلمانان مكه نيز كه تحت فشار بودند، وقتى خبر ابوبصير به آنها رسيد و شنيدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرموده است : ((اگر ابوبصير مردانى داشته باشد دست به جنگ مى زند)) پنهانى از مكه خارج شدند. از جمله ((ابوجندل بن سهيل بن عمرو)) با هفتاد سوار مسلمان به وى پيوستند، چون نمى خواستند در مدت صلح به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ملحق شوند. در محل مزبور، عده اى از قبايل غفار، جهنيه ، اسلم و طوايف ديگرى از عرب هم به ابوبصير و فراريان مكه پيوستند، تا اينكه به سيصد نفر رسيدند. در آنجا جلو عبور كاروانهاى قريش را گرفتند و به هر كس دست مى يافتند، به قتل مى رساندند و هر كاروانى كه از آنجا مى گذشت ، آن را تصاحب مى كردند و نمى گذاشتند وارد مكه شود يا از آن خارج گردد!
كار بجايى رسيد كه مردم مكه ناگزير نامه اى به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نوشتند و از حضرتش خواستند به واسطه خويشاوندى كه ميان او و آنهاست ، هر يك از قريش كه از اين پس به وى روى مى آورد، پناه دهد. قريش اين مأ موريت را به ابوسفيان داد. ابوسفيان هم نوشت : ((ما اين شروط را از ميان شروط صلح ساقط كرديم . پس ، از اين به بعد، هر كدام به نزد تو آمدند بدون اعتراض ، او را نگاه دار!)).
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم به ابوجندل و ابوبصير نوشت كه به مدينه بيايند. و ساير مسلمانان به كسانشان بپيوندند. و متعرض قريش و كاروانهاى ايشان نگردند. نامه پيغمبر به ابوبصير و ابوجندل رسيد، ولى در آن لحظه ابوبصير مشرف به مرگ بود و در حالى كه نامه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را در دست داشت ، جان داد. ابوجندل هم او را در همانجا دفن كرد و مسجدى نيز در كنار قبرش بنا نمود.
سپس ابو جندل با عده اى از يارانش به حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شرفياب شدند. و بقيه نيز به كسان خود پيوستند و كاروانهاى قريش نيز امنيت خود را باز يافتند.
در اين هنگام ، صحابه (و بيش از همه عمر) كه از پس فرستادن ابوجندل با پدرش به سوى قريش ، برايشان دشوار بود، متوجه شدند كه اطاعت پيغمبر بهتر از آن بود كه آنها مى خواستند و دانستند كه در حديبيه ، حكمت ، اقتضاى صلح داشت . و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از پيش ‍ خود سخن نمى گويد. از اين رو نسبت به اعتراض وناراحتى خود سخت پشيمان شدند واعتراف به اشتباه خويش نمودند.
قريش هم پى بردند كه پذيرش صلح از طرف پيغمبر باعث جلوگيرى از خونريزى ايشان شد و عواقب نيكى در برداشت . و دانستند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، راستگو و خوش قلب و مهربان است . والحمدللّه ربّ العالمين .
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٢٥٣- ((حديبيه )) با تخفيف تمامى حروف (بر وزن مسيلمه ) تصغير ((حدباء)) نام چاه يا درخت يا قريه يا زمينى واقع در نُه ميلى مكّه و بيشتر اراضى آن ، در منطقه حرم بوده است . بعضى آن را با تشديد مى خوانند ولى غلط است .
٢٥٤- بعضى گفته اند: بيش از اين تعداد بوده . و بعضى هم كمتر گفته اند. در اين سفر، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - همسرش امّ سلمه - رضى اللّه عنها - را نيز با خود برد. در ميان راه ، بسيارى از اعراب منافق ، از حضرت روى برتافتند. خداوند در سوره فتح - كه بعد از ماجراى صلح حديبيه نازل فرمود - آنها را نكوهش كرده است وَ غَضَبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَاَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسائَتْ مَصيراً. از جمله كسانى كه همراه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - حركت كردند ((مغيرة بن شعبه )) و((عبداللّه ابن ابى سلول )) بودند. آن دو نيز مانند بقيه همراهان ، در زير درخت ، با حضرت بيعت كردند.
٢٥٥- محلى واقع در شش يا هفت ميلى مدينه بوده ، ميقات اهل مدينه از آنجاست - مراصد (مترجم ).
٢٥٦- سوره نساء، آيه ١٠٢ - ١٠٤.
٢٥٧- سوره توبه ، آيه ١٢٣.
٢٥٨- اشاره به آيه ٢٣ سوره مائده است : ((فَاذْهَبْ اَنْتَ وَرَبَّكَ فَقاتِلا اِنّا ههنا قاعِدُون )).
٢٥٩- فاذهب أ نت وربّك انّا معك مقاتلون (مترجم ).
٢٦٠- نام دژى در يمن بوده كه يكى از نيرومندترين دژهاى عرب به شمار مى رفته است . و هر كس براى فتح آن مى شتافته ، خود را در معرض هلاكت مى افكنده است ؛ چون هم دژ، نيرومند بود و هم پاسداران آن سرسخت بودند. و آن موقع هنوز در شرك بسر مى بردند. افزون بر اين ، راه دژ سنگلاخ و كوههايى سخت ، اطراف آن را فرا گرفته بود.
٢٦١- اين بيعت را ((بيعت شجره )) مى گويند؛ زيرا مراسم آن در زير درختى انجام گرفت . و ((بيعت رضوان )) هم ناميده مى شود، چون پس از اين بيعت بود كه اين آيه شريفه نازل شد: ((لَقَدْ رَضِىَ اللّهَ عَنِ الْمُؤْمِنينَ اِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَة ؛ يعنى : خدا راضى و خشنود شد از مؤ منين كه در زير درخت با تو بيعت مى كنند)).
البته بايد دانست كه در آن هنگام ، رضا و رضوان خداوند بود كه اصحاب ، بيعت نمودند، و مستلزم بقاى آن تا پايان عمر بيعت كنندگان نيست به دليل اينكه خداوند مى فرمايد: ((انّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَة ...)) بنابراين بايد در راه حفظ شروط بيعت ، استقامت ورزيد و تكليف را تا آخر انجام داد!
٢٦٢- چنانكه در سيره حلبى و غيره آمده است .
٢٦٣- واى ! كه گويى ابوبكر از آن بيم داشته كه عمر در رسالت پيامبر شك داشته باشد!
٢٦٤- اين جمله صريح است در اين كه گفتيم پيغمبر از جانب خدا مأ مور بود تا با قريش صلح كند.
٢٦٥- هنگام فتح مكه (سال هشتم هجرى ) پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كليد خانه خدا را گرفت و فرمود : به عمر خطّاب بگوييد بيايد ! همين كه عمر آمد فرمود: اى عمر! اين بود گ گ كه به شما گفتم ! در حجة الوداع در عرفه نيز عمر را خواست و فرمود: اين بود آنچه به شما گفتم (سيره حلبى وغيره ).
٢٦٦- اين معنا مى رساند كه ابوبكر مى دانسته است كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مأ مور به صلح است .
٢٦٧- پوشيده نيست كه اين سخن عمر، مى رساند كه كارهاى او براى بهم زدن صلح ، مهم بوده است . بهمان سبب بود كه وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به اصحاب فرمود: شتران خود را به منظور قربانى نحر كنيد، اعتنا نكردند تا حضرت سه بار به آنها امر فرمود! چنانكه خواهيم گفت .
٢٦٨- حضرت امام حسن مجتبى - عليه السّلام - هم در صلح با معاويه مبتلا به همان ماجرايى شد كه جدّ بزرگوارش در اين صلح مبتلا گرديد.
٢٦٩- اين سخن از پيغمبر خدا در ميان عموم مسلمين يكى از اخبار غيبى پيامبر و نشانه هاى واقعيت اسلام به شمار رفته است . تفصيل آن در سيره حلبى و سيره دحلانيه و ساير كتب سير و اخبار است (مؤ لّف ).
منظور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ماجراى حكمين پس از جنگ صفين بود كه آن صلح تحميلى باعث شهادت اميرالمؤ منين - عليه السّلام - گرديد (مترجم ).
٢٧٠- و گفته اند دو سال و در روايتى كه حاكم نيشابورى آن را صحيح دانسته ، چهار سال آمده است .
٢٧١- در آن مدت ، قبيله خزاعه در پيمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وارد شدند. قبلاً خزاعه هم پيمانان جدّ پيامبر؛ عبدالمطلب بودند. قبيله بنى بكر نيز به پيمان قريش پيوستند، در جنگى كه ميان خزاعه و بنى بكر روى داد. قريش به يارى هم پيمانان خود (بنى بكر) برخاستند و به هم پيمانان پيامبر (خزاعه ) حمله بردند. وبدينگونه قريش معاهده حديبيه را نقض كردند. همين نقض عهد هم موجب شد كه پيغمبر پيمان را كأ ن لم يكن شمارد. و جنگ با قريش را مباح بداند كه منجر به فتح بزرگ مكه و پيروزى اسلام شد. والحمدللّه ربّ العالمين .
٢٧٢- و در ا ين هنگام ، مسلمانان با تأ سّف فراوان از اين وضع ، به حال او مى گريستند.
٢٧٣- اگر آن روز سهيل بن عمرو كشته مى شد، فتنه اى ميان قريش و مسلمين پديد مى آمد كه همه را فرا مى گرفت . و شرّ آن گسترش مى يافت . فالحمدللّه على العافيه .
٢٧٤- شگفتا! پيغمبر ابوجندل را مأ مور به صبر و شكيبايى مى كند، و عمر او را تحريك به قتل پدرش مى نمايد (مترجم ).
٢٧٥- در اينجا عمر دو معارضه با پيغمبر نمود: يكى اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ابوجندل را امر به صبر كرده بود و ديگر اينكه مسلمين را از قتل سهيل بر حذر داشته بود.
٢٧٦- عبداللّه برادر ابوجندل مسلمان شده بود، ولى مسلمانى خود را مكتوم مى داشت ، تا اينكه با مشركين به جنگ بدر آمد و در آنجا گريخت و به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - پيوست و در جنگ بدر و تمامى جنگهاى آن حضرت ، شركت داشت ، ولى ابوجندل نخستين بار در فتح مكه شركت جست .
٢٧٧- سوره انعام ، آيه ٤٥.
٢٧٨- سوره مؤ منون ، آيه ٩٦.
٢٧٩- ((وَلَوْ قاتَلَكُمُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوَلَّوْا الاَْدْبارَ ثُمَّ لايَجِدُونَ وَليّاً وَلانَصيراً)) (سوره فتح ، آيه ٢٢).
٢٨٠- ((وَهُوَ الَّذى كَفَّ اَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَاَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ اَنْ اَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ)) (سوره فتح ، آيه ٢٤).
٢٨١- ج سوم ، باب غزوه حديبيه .
٢٨٢- سوره فتح ، آيه ١.
٢٨٣- سبحان اللّه ! خداوند مى فرمايد: ما فتح مبينى را براى تو نموديم . و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم شخصاً از جانب خداوند سوره را مى خواند، ولى اين مرد مى گويد: اين صحيح نيست ! به نظر شما خوانندگان اين مرد كه بود؟ كاش او را مى شناختيد!
٢٨٤- سوره احزاب ، آيه ١٠.
٢٨٥- ر. ك : داستان حديبيه از سيره دحلانى و ساير كتب تواريخ كه عيناً در آنجا مضبوط است .
٢٨٦- سيره حلبى و غيره .
٢٨٧- نام وى عتبة بن اسيدبن جارية بن اسيد ثقفى است . ابن عبدالبرّ در قسمت ((كنيه ها)) از كتاب ((استيعاب )) و ساير اصحاب معاجم ، از وى نام برده است .
داستان او را كه در اينجا نگاشته مى شود، ابن اسحاق و ساير مورخان و سيره نويسان جزء قضاياى مشهور صدر اسلام نوشته اند. ما از سيره حلبى نقل مى كنيم .
۹
١٨ - اعتراض به نماز بر عبداللّه أبى منافق
١٨ - اعتراض به نماز بر عبداللّه أبى منافق
در اين مورد نيز عمر با سرسختى و شدّت هر چه تمامتر به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اعتراض كرد!. اين مطلب را صاحبان كتب صحاح و ارباب مسانيد، همگى نقل كرده اند. و مورخين و سيره نويسان نيز به طور ارسال مسلم آورده اند.
از جمله بخارى در صحيح خود(٢٨٨) با سلسله سند از عبداللّه عمر روايت مى كند كه گفت : چون عبداللّه بن اُبى مرد، پسرش آمد و گفت : يا رسول اللّه ! پيراهنت را بده تا پدرم را در آن كفن كنم . و بعد هم بر او نماز بگزار و برايش طلب مغفرت كن . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز پيراهنش را داد و گفت : وقتى از غسل و كفن او فراغت يافتى به ما اطلاع بده . چون فراغت يافت و به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اطلاع داد، حضرت آمد تا بر وى نماز بگزارد.
عمر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را گرفت ! و گفت : مگر خدا تو را از نماز گزاردن بر منافقين منع نكرده و به تو نگفته است كه : ((چه براى آنها آمرزش طلب كنى يا نكنى ، اگر هفتاد بار براى آنها طلب آمرزش كنى ، خداوند آنها را نمى آمرزد))(٢٨٩) .
عبداللّه عمر گفت : بعد از آنكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر جنازه عبداللّه ابى نماز گزارد، اين آيه شريفه نازل شد: ((بر هيچيك از آنها (منافقين ) كه مرده اند، نماز مگزار و بر گور او مايست ))(٢٩٠) .
بعد از نزول اين آيه ، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نماز بر آنها را ترك گفت .
عمر نهى از نماز گزاردن بر منافقين را از آيه ((اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ اَوْ لاتَسْتَغْفِرْ لَهُمْ)) استفاده كرده بود، ولى - چنانكه توضيح خواهيم داد - عمر در فهم خود اشتباه كرده بود. گويا اين آيه قبل از نماز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر اين منافق ، نازل شده بود. ازين رو همينكه عمر ديد پيغمبر ايستاده است تا بر او نماز بگزارد، پنداشت كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر خلاف نهى خداوند رفتار نموده و لذا نتوانست جلو غضب و انكار خو را بگيرد! به همين جهت ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را گرفت و به پندار خود اعتراض كرد كه چرا چنين مخالفتى را روا مى دارد!!
ولى ، نه ! نه ! پناه به خدا كه چنين باشد؛ زيرا به هيج وجه در آيه مزبور از اين عمل نهى نشده است ، بلكه تنها خداوند خبر داده است كه طلب آمرزش ، براى منافق سودى ندارد. و طلب آمرزش پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - براى منافقين ولو زياد باشد و استغفار كردن يا نكردن حضرت ، در عدم آمرزش ايشان يكسان است .
عموم علماى اسلام اتفاق دارند كه دليل نهى از نماز گزاردن بر منافقين ، فقط آيه : ((وَلاتُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَداً وَلاتَقُمْ عَلى قَبْرِهِ)) است . و اين آيه هم به اجماع دانشمندان ، بعد از اين واقعه نازل شده است . علاوه ، حديث مزبور - حديث عبداللّه عمر - به تنهايى ، صريح در اين معناست . در قسمت آخر آن دقت كنيد، خواهيد ديد كه صريح است در تأ خّر آن ، از اين واقعه .
به همين سبب ، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به اعتراض عمر اعتنا نكرد و با بردبارى عظيم و حكمت بالغه خويش ، طبق عادت هميشگى خود رفتار نمود.
امّا چون عمر گستاخى را از حد گذراند، در مقابل حضرت ايستاده بود و از نماز گزاردن حضرت ممانعت مى كرد و سخنانى گفت كه به ياد نداريم كسى اينگونه با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روبرو شده باشد، ناگزير حضرت فرمود: ((اى عمر! كنار برو! به من اطلاع داده اند كه براى آنها طلب آمرزش بكنى يا نكنى ، ولو هفتاد بار براى آنها آمرزش بخواهى ، هرگز خدا ايشان را نمى آمرزد)). اگر مى دانستم چنانكه زايد بر هفتاد بار براى عبداللّه ابى ، آمرزش طلب كنم ، خدا او را مى آمرزد، اين كار را انجام مى دادم . سپس نماز خواند و جنازه را تشييع كرد و بر قبرش ايستاد...(٢٩١) .

مؤ لّف :
نماز گزاردن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر جنازه عبداللّه ابى ، به اقتضاى تكليفى بود كه آن روز لازم بود تا حضرت به مقتضاى ظاهر عمل كند. عبداللّه ابى هم در شمار كافرانى نبود كه از دعوت اسلام سرپيچى كرده باشد، بلكه به ظاهر اسلام آورده ، و شهادتين را بر زبان جارى ساخته بود و تظاهر به مخالفت با اسلام نمى كرد. او فقط منافق و دورو بود. همچنين - چنانكه گفتيم - در آن موقع هنوز نماز گزاردن بر جنازه منافقين ممنوع نشده بود.
ازين رو پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - طبق ظاهر احكام اسلام و به منظور تأ ليف دلهاى قبيله او (خزرج ) بر وى نماز گزارد. و همين كار هم موجب شد كه هزار مرد ايشان مسلمان شوند. موضوع پيراهن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و نماز خواندن وى بر عبداللّه ابى ، خود فتحى درخشان براى آن حضرت . فالحمد ربّ العالمين .
در حديث است كه به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - عرض كردند: چرا پيراهن خود را براى كفن عبداللّه ابى كه منافق است عطا نمودى ؟ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((پيراهن من از جانب خدا سودى به او نمى رساند، ولى اميدوارم بدان وسيله مردم بسيارى به اسلام گرايش پيدا كنند))، و خدا هم به اين وسيله آرزوى آن حضرت را تحقّق بخشيد.
بعد از اسلام آوردن گروه زيادى از خزرجيان ، بخاطر پيراهن دادن و نماز گزاردن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر عبداللّه ابى ، عمر با همه تندروى كه داشت پشيمان شد. و بعدها مى گفت من در اسلام يك نوع تندروى نشان دادم كه نظير نداشت (٢٩٢) و آن زمانى بود كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خواست بر عبداللّه ابى نماز گزارد، من لباس او را گرفتم و گفتم : ((به خدا قسم ! خداوند چنين دستورى به تو نداده است ! خدا به تو گفته است : ((براى ايشان چه طلب آمرزش بكنى يا نكنى ، فرقى به حال آنها نمى كند، اگر هفتاد بار هم براى آنها طلب مغفرت بكنى ، خداوند هرگز آنها را نمى آمرزد)).
و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: خدا مرا مخيّر كرده است و فرموده : ((براى ايشان آمرزش طلب كنى يا نكنى ... من هم آمرزش را طلب كردم ))(٢٩٣) .

١٩ - اعتراض به نماز بر يكى از مؤ منين
ابن حجر عسقلانى در جلد چهارم ((الاصابه )) ، شرح حال ابو عطيه مى نويسد: بغوى و ابو احمد حاكم از طريق اسماعيل بن عياش و طبرانى از طريق ديگر، و هر دو از بحير بن سعد از خالد بن سعدان از ابو عطيه روايت مى كنند كه : در محضر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، مردى وفات يافت ، يكى از اصحاب - يعنى عمر - گفت : يا رسول اللّه ! بر او نماز مخوان !
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آيا كسى او را ديده است كه كار نيكى انجام دهد؟
مردى گفت : در فلان شب و فلان شب با ما، پاسدارى نمود.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر وى نماز گزارد و تا قبر، تشييع كرد. سپس از وى تمجيد كرد و فرمود: ((رفقايت گمان مى كنند كه تو اهل دوزخ مى باشى ، ولى من گواهى مى دهم كه تو بهشتى هستى )).
آنگاه به عمر فرمود: ((تو از اعمال مردم پرسش نمى كنى ، فقط مى خواهى پشت سر آنها غيبت نمايى ...)).
و نيز ابن حجر، همين موضوع را در شرح حال ((ابومنذر)) روايت مى كند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر سر قبر او سه بار آفرين گفت . و طبرانى از عبداللّه بن نافع از هشام بن سعد نقل كرده است كه گفت : مردى نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! فلانى مُرد، تشريف بياوريد بر او نماز بگزاريد.
عمر گفت : او مردى ناپاك بود، نماز بر او مخوان !
آن مرد گفت : يا رسول اللّه ! در آن شبى كه به صبح آورديد و عده اى پاسدارى مى كردند، اين مرد هم در ميان آنها بود.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - برخاست ، من هم دنبال حضرت رفتم تا كنار قبر وى آمد و نشست و چون كار دفن او به انجام رسيد، سه بار به وى آفرين گفت . سپس فرمود: مردم او را به بدى ياد مى كنند، ولى من او را به نيكى ياد مى كنم .
عمر گفت : ولى او اهل اين حرفها نبود!
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اى عمر! دست بردار! هر كس در راه خدا جهاد كند، بهشت بر او واجب مى شود.
ابن حجر مى گويد: ابو موسى در ذيل اين حديث گفته است : متن اين روايت در حديث ابو عطيه گذشت . حديث ابو منذر را ابو داوود در كتاب ((المراسيل )) از احمد بن منيع از حماد بن خالد مانند روايت عبداللّه نافع ، نقل كرده است . ابو احمد آن را در ((الكنى )) ذكر نكرده است . اما حديث ابو عطيه گذشت . چنانكه ابو موسى در شرح حال او ذكر كرد، حاكم ابو احمد هم آن را روايت كرده و مى گويد: از اينجا استفاده مى كنيم كه وى صحابى بوده است . البته مصدر دو حديث ، مختلف است ، ولى سياق هر دو متن ، متقارب مى باشد. (پايان گفتار ابن حجر در شرح حال ابو منذر در الاصابه ).
٢٠ - اعتراض به گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه خداپرستان بهشتىهستند
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به همه خداپرستانى كه از دل ، ايمان به ذات اقدس الهى داشته باشند، بشارت داد كه اهل بهشت هستند؛ زيرا محيط آن روز اقتضا داشت كه چنين مژده اى به مردم داده شود، تا بت پرستان بدانند كه عاقبت كار خداپرستان چيست . و اهل ايمان در كار خود تشويق شوند.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به ابوهريره فرمود: برو و هر كس را ديدى كه گواهى به يگانگى خداوند مى دهد و از دل به خدا ايمان دارد، به وى مژده بهشت بده (٢٩٤) قبل از همه ، عمر به او برخورد و پرسيد موضوع چيست ؟
ابوهريره گفت : پيغمبر چنين مأ موريتى به من داده است .
ابوهريره مى گويد: عمر با مشت چنان به سينه ام كوفت كه با اسفل به زمين خوردم ! سپس گفت : اى ابوهريره برگرد. من نزد پيغمبر برگشتم و گريستم . سپس عمر نيز خدمت پيغمبر آمد.
حضرت فرمود: ابوهريره ! چرا گريه مى كنى ؟
گفتم : موضوعى را كه فرمودى به عمر گفتم ، ولى او چنان به سينه ام كوفت كه با اسفل به زمين خوردم .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: عمر! چرا چنين كردى ؟
عمر گفت : يا رسول اللّه ! آيا تو به ابوهريره چنين دستورى داده اى ؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آرى .
گفت : نه ! اين كار را نكن ! چون من مى ترسم كه مردم به اتكاى آن ، دست از عمل بردارند.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: بگذار بردارند(٢٩٥) !
نووى در اينجا از طرف عمر عذرى آورده است كه ((قاضى عياض )) و ديگران آن را نقل كرده اند. حاصل آن اين است كه : عمر در اين مورد به پيغمبر اعتراض نكرد، و آنچه را به ابو هريره دستور داده بود رد ننمود، ولى ترسيد مبادا مؤ منين با اين مژده ، جرى شوند، و ترك عمل بگويند. ازين رو ديد كه پنهان داشتن آن به نفع مؤ منين است و از ابلاغ نكردن به آنها بهتر است . همين معنا بود كه عمر را بر آن داشت تا ابوهريره را مضروب سازد و برگرداند! و نيز همين علت بود كه به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - گفت : اين كار را نكن ، و حضرت را از مژده دادن مؤ منين به بهشت ، بر حذر داشت !!

مؤ لّف :
خواننده به خوبى مى داند، عذرى كه اينان از جانب عمر آورده اند، همان است كه ما مى گوييم : ((اجتهاد در مقابل نصّ!)) به اين معنا كه عمر نظر خود را بر عمل كردن به فرمان رسول خدا مقدم داشت !
علاوه ، عمر در اين مورد نه تنها رأ ى خود را در مقابل نصّ فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مقدم داشت ، بلكه ابوهريره مأ مور رسول خدا را نيز چنان مورد اهانت و ضرب و شتم قرار داد كه با اسفل به زمين خورد!
به اين اندازه هم اكتفا نكرده ، بلكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را مكلّف ساخت تا از دستورى كه صادر فرموده بود، عدول كند؛ زيرا با تمام جرأ ت و صراحت گفت : اين كار را نكن !
ولى پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - با صبر و بردبارى مخصوص به وجود مقدسش ، با وى رفتار كرد، چنانكه خداوند مى فرمايد: ((با مرحمت الهى به آنها نرمش نشان بده ، اگر درشت خوى سنگدل باشى ، از دورت پراكنده مى شوند. آنها را ببخش و برايشان آمرزش طلب كن و در امرى كه با سرنوشت آنها بستگى دارد، مشورت نما. و چون تصميم گرفتى ، انجام بده و به خداوند توكل نما كه خداوند متوكلان را دوست دارد))(٢٩٦) .
اعتراض عمر نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هيچگونه اثرى نداشت ؛ چون پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - آن مژده را شخصاً و به اتكاى خداوند، براى امت ابلاغ كرد. وخود عمر، عثمان ، معاذبن جبل ، عبادة بن صامت ،عتبان بن مالك و غيره نيز از آن حضرت شنيدند(٢٩٧) تا آنجا كه به حد تواتر رسيده و در ميان عموم پيروان مذاهب اسلامى ، از ضروريات دينى به شمار رفته است .
چيزى كه خردمندان را مات و مبهوت مى كند، سخن اين دسته از علماى بزرگ اهل تسنّن ؛ يعنى علاّمه نووى و قاضى عياض و غيره است كه در اين واقعه حق را به جانب عمر دانسته اند! و ادعا كرده اند كه وقتى رأ ى عمر را به وى عرضه داشتند، آن را تصويب كرد!! ولى ما از هر كار محال و عمل باطلى به خدا پناه مى بريم !!(٢٩٨)
اينك سخن نووى را از نظر خوانندگان مى گذرانيم : ((در اين حديث - يعنى حديث ابو هريره - دليلى هست كه وقتى پيشوايان و بزرگان نظرى داشتند و يكى از پيروان ايشان نظرى بر خلاف آن داشت ، شايسته است كه پيرو، آن را به پيشوا عرضه بدارد تا درباره آن بينديشد، آنگاه اگر براى او آشكار شد كه آنچه پيرو گفته درست است ، بايد پيشوا نظر خود را رها كند و رجوع به نظر پيرو نمايد، و گرنه بايد جواب اشكالى را كه براى او پديد آمده است ، بيان كند...))(٢٩٩) .

مؤ لّف :
اين سخن هنگامى مسموع است كه پيشوا، پيغمبر بر حق نباشد، ولى اگر پيغمبر بود، بايد كليه پيروانش از او شنوايى داشته باشند، و هر چه مى گويد اطاعت كنند و مؤ من به آن باشند، چنانكه خداوند مى فرمايد: ((آنچه پيغمبر براى شما آورده است بگيريد، و از آنچه برحذر داشته است ، پرهيز كنيد. از خدا بترسيد كه خداوند سخت كيفر مى گيرد...))(٣٠٠) .

٢١ - نهى از حجّ تمتّع !
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خود اين فريضه را انجام داد. و از سوى خداوند متعال مأ مور به انجام آن گرديد. نص صريح گفتار خداوند اين است : ((پس هر كس بعد از انجام عمره ، به حج بپردازد، هر چه ميسر شود، قربانى كند. و هر كس نيابد(٣٠١) ، سه روز در ايام حج و هفت روز موقعى كه برگشتيد(٣٠٢) روزه بگيريد. اين ده روز تمام است . اين عمل براى كسى است كه خانواده اش مقيم مسجد الحرام نباشد(٣٠٣) ، از خدا بترسيد و بدانيد كه خداوند (در صورت سرپيچى ) بشدت ، كيفر مى دهد))(٣٠٤) .

كيفيّت حجّ تمتّع
كيفيّت تمتّع بردن از عمره به حج يا حجّ تمتّع ، اين است كه شخص در يكى از سه ماه : شوال ، ذيقعده و ذيحجه در ميقات (٣٠٥) ، به نيت عمره ، احرام مى بندد، سپس به مكه مى آيد و خانه كعبه را طواف مى كند، بعد سعى بين صفا و مروه را انجام مى دهد، آنگاه تقصير مى كند و از احرام بيرون مى آيد؛ يعنى چيزيهايى كه بر وى حرام بود، حلال مى شود، تا اينكه در همان سال از مكه احرام ديگرى براى حج ببندد. و افضل اين است كه اين احرام در مسجد الحرام انجام گيرد. سپس به ((عرفات )) برود، و از آن پس ، روانه ((مشعر الحرام )) شود. و بعد هم اعمال حج را به همان كيفيت كه به تفصيل در كتب فقهى و مناسك حج آمده است ، بجا آورد. اين است پرداختن از عمره به حج يا (حج تمتّع ).
ابن عبدالبرّ قرطبى مى گويد: اختلافى در ميان علماء (علماى اهل تسنّن ) نيست كه مقصود خداوند در آيه ((فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالعُمْرَةِ اِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْى )) انجام عمره در ماههاى حج قبل از حج است (٣٠٦) . سپس قرطبى مى گويد: اين حجّ تمتّع - بنا بر اصحّ روايات - بر كسى كه ٤٨ ميل از هر سمت مكه دور باشد، واجب است (٣٠٧) .
علت اينكه اين ((حج )) را به ((تمتّع )) اضافه نموده و ((حجّ تمتّع )) مى گويند، اين است كه : در اين حج ((متعه )) هست . متعه ، به معناى لذت است ؛ چون در مدت فاصل بين دو احرام (احرام عمره و حج ) محظورات احرام مباح و حلال مى گردد. و شخص عامل به آن ، مى تواند در اين مدت از آنچه در احرام عمره حرام بود، و در احرام حج نيز حرام مى گردد، لذت و تمتّع ببرد.
اين همان معنايى بود كه عمر و بعضى از اتباعش ، ناخوش مى داشتند. به طورى كه گوينده آنها گفت : ((آيا در اين مدت ما راه برويم و آلتهاى ما تر باشد؟!))(٣٠٨) .
در مجمع البيان است كه مردى گفت : آيا به قصد حجّ خارج شويم و سرهاى ما (از آب غسل جنابت ) تر باشد؟ و پيغمبر به او فرمود: ((تو هيچگاه به اين احكام ايمان نمى آورى ))(٣٠٩) .
و از ابو موسى اشعرى نقل شده كه وى به مشروع بودن حج تمتّع فتوا مى داد، مردى به او گفت : جلو بعضى از فتواهايت را بگير؛ زيرا اطلاع ندارى كه اميرالمؤ منين عمر! چه تغييراتى در احكام داده است . بعد كه ابو موسى ، عمر را ملاقات كرد و در اين باره از وى پرسش نمود، عمر گفت : مى دانى كه پيغمبر خود و يارانش حجّ تمتّع را انجام مى دادند، ولى من خوش ندارم كه زائران خانه خدا، بعد از عمل عمره زير درخت اراك بروند و با همسران خود در آميزند، سپس در حالى كه آب غسل از سرهاشان مى ريزد، به حج بروند(٣١٠) .
به روايت ديگر ابو موسى گويد: عمر گفت : حج تمتّع سنّت پيغمبر است ، ولى من مى ترسم حاجيان در زير درخت با زنان خود همبستر شوند، سپس با آنها به حج بروند(٣١١) .
ابو نضره مى گويد: عبداللّه بن عباس امر به متعه كرد و عبداللّه زبير از آن نهى مى نمود. من اين را براى جابر بن عبداللّه انصارى نقل كردم . جابر گفت :
داستان آن را مى دانم . ما در عصر رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - از اين تمتّع استفاده مى كرديم ، اما وقتى عمر به خلافت رسيد، گفت :خداوند آنچه را خواست براى پيغمبرش حلال كرد، قرآن هم به جاى خود نازل شد. حج و عمره را همانطور كه خداوند به شما امر كرده است ، به انجام رسانيد(٣١٢) . و از همبستر شدن با اين زنان خوددارى كنيد. از اين پس ، هر مردى را نزد من آوردند كه با زنى تا مدت موقت نزديكى نموده است ، او را سنگسار مى كنم (٣١٣) .
روزى عمر در منبر خطبه خواند و ضمن آن با كمال صراحت و بى پروايى گفت : دو لذت (متعه ) در زمان پيغمبر بود، و من از آنها جلوگيرى خواهم كرد، و مرتكب آنها را مجازات مى كنم ؛ لذت بردن در حج و لذت بردن از زنان (با عقد موقت )(٣١٤) !!
و در روايت ديگرى است كه عمر گفت : ((اى مردم ! سه چيز در زمان پيغمبر مشروع و معمول بود، ولى من از آنها جلوگيرى مى كنم و حرام مى دانم . و مرتكب آنها را به كيفر مى رسانم : حج تمتّع ، و متعه زنان (٣١٥) . و گفتن ((حىّ على خير العمل )) در اذان !!))(٣١٦) .

توضيحى درباره حجّ تمتّع
تمام افراد خاندان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و به پيروى آنان ، همه دوستان ايشان ، اين كار عمر را مردود دانسته اند. بسيارى از صحابه نيز رأ ى عمر را تصويب نكردند و روايات آنها در اين خصوص به حد تواتر رسيده و موجب قطع و يقين است .
كافى است بگوييم كه مسلم در صحيح خود(٣١٧) از شفيق نقل مى كند كه عثمان از متعه (متعه حج و متعه زن ) جلوگيرى مى كرد و على - عليه السّلام - دستور مى داد كه استفاده كنند. عثمان در اين باره به على - عليه السّلام - سخنى گفت . ولى على - عليه السّلام - به عثمان فرمود: مى دانى كه ما اين كار را در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - معمول مى داشتيم . عثمان گفت : بله ، ولى بيمناك بوديم !.
و در آن كتاب از سعيد بن مسيّب (٣١٨) روايت مى كند كه : على و عثمان در عسفان (٣١٩) گِرد آمدند. عثمان از متعه و عمره تمتّع منع كرد؛ على - عليه السّلام - فرمود: چرا از كارى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - امر كرده است ، جلوگيرى مى كنى ؟
عثمان گفت : به من كار نداشته باش !
على - عليه السّلام - فرمود: نمى توانم كار به تو نداشتم باشم ...
و همچنين در كتاب مزبور از غنيم بن قيس روايت مى كند كه گفت : از سعد وقّاص راجع به حجّ تمتّع سؤ ال كردم ، گفت : ما آن را انجام داديم . و اين كافر به عرش است (٣٢٠) .
نيز در صحيح مسلم از ابوعلاء از مطرف روايت مى كند كه گفت : عمران بن حصين به من گفت : امروز حديثى برايت نقل مى كنم كه بعد از اين ، خدا به وسيله آن به تو سود رساند: بدانكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به گروهى از خانواده خود دستور داد تا حج تمتّع كنند. بعد از آن هم آيه اى نازل نشد كه آن را نسخ كند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم تا زنده بود، از آن نهى نكرد. هر كس مى خواهد آنچه را خود فكر مى كند، خوب بداند!
نيز در صحيح مسلم از حميدبن هلال از مطرف روايت مى كند كه عمران بن حصين به من گفت : حديثى برايت نقل مى كنم ، شايد خداوند به وسيله آن به تو نفع بدهد؛ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - حج و عمره را با هم جمع كرد، و تا زنده بود از آن نهى نكرد. آيه اى هم نازل نشد كه آن را تحريم كند...
و در آن كتاب از قتاده از مطرف نقل مى كند كه گفت : عمران بن حصين در يك بيمارى كه به مرگش منتهى شد، به دنبال من فرستاد و گفت : مى خواهم چند حديث برايت نقل كنم ، شايد خداوند بعد از من از آن راه به تو نفع بدهد. اگر من زنده بودم ، آن را مكتوم بدار. و چنانچه وفات كردم براى هر كس كه خواستى بازگو كن . اين را بدان كه پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه وآله - حج و عمره را با هم جمع كرد. بعد هم نه آيه اى در نسخ آن نازل شد و نه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از آن نهى كرد.
ولى مردى هر چه خواست در اين باره گفت !
وباز مسلم در صحيح خود،به طريق ديگرى از قتاده از مطرف بن عبداللّه بن شخير از عمران بن حصين روايت مى كند كه گفت : من مى دانم كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بين حج و عمره جمع كرد، بعد از آن هم نه آيه اى در نسخ آن آمد و نه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ما را از آن قدغن كرد. ولى مردى به رأ ى خود چيزى گفت .
و نيز در همان كتاب از طريق عمران بن مسلم از ابو رجا و او از عمران بن حصين روايت مى كند كه گفت : آيه حج تمتع در كتاب خدا نازل شد، سپس پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ما را مأ مور به آن كرد. بعد از آن هم نه آيه اى در نسخ آن آمد و نه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - تا زنده بود ما را از آن نهى كرد. مردى به نظر خود در اين باره چيزى گفت (٣٢١) .

مؤ لّف :
اين حديث در صحيح مسلم از طرق ديگرى هم روايت شده است كه ما به آنچه ذكر شد، اكتفا نموديم . بخارى نيز آن را در صحيح خود، جلد اوّل ، (باب تمتّع ) از عمران بن حصين نقل كرده است .
مالك بن انس در كتاب ((الموطأ ))(٣٢٢) از محمد بن عبداللّه بن حارث بن نوفل بن عبدالمطّلب روايت مى كند كه : از سعد وقّاص وضحاك بن قيس ‍ شنيده بود كه آن دو، در سالى كه معاويه حج رفت ، درباره حج تمتع مذاكره مى كردند. ضحّاك بن قيس گفت : اين كار (حج تمتّع ) را كسى انجام نمى دهد، مگر اينكه جاهل به امر خداوند باشد.
سعد وقّاص گفت : بد حرفى زدى !
ضحاك گفت : عمر بن خطاب از آن نهى مى كرد.
سعد گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن را انجام داد و ما هم با حضرت (حج تمتع ) انجام داديم (٣٢٣) .
در مسند احمد حنبل (٣٢٤) از عبداللّه بن عباس روايت مى كند كه گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خود حج تمتع را انجام داد.
عروة بن زبير گفت : ابوبكر و عمر آن را قدغن كردند.
ابن عباس گفت : اين پسرك چه مى گويد؟
گفتند: مى گويد: ابوبكر و عمر آن را حرام دانستند.
ابن عباس گفت : مى بينم كه اينان به هلاكت مى رسند. من مى گويم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى گويد آنها مى گويند: ابوبكر و عمر نهى كرد!(٣٢٥) .
ايّوب روايت مى كند كه عروة بن زبير به ابن عباس گفت : از خدا نمى ترسى كه مى گويى متعه حلال است ؟
ابن عبّاس گفت : اى پسرك ! برو از مادرت بپرس !
عروه گفت : اما ابوبكر و عمر آن را معمول نمى داشتند.
ابن عباس گفت : به خدا قسم ! مى بينم كه شما با اين كارتان به عذاب خدا گرفتار شويد. من از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - براى شما روايت نقل مى كنم ، شما از ابوبكر و عمر سخن مى گوييد...!(٣٢٦) .
در صحيح مسلم (٣٢٧) روايت مى كند كه مردى راجع به حج تمتع از ابن عباس سؤ ال كرد، ابن عباس گفت : حلال است .
آن مرد گفت : عروة بن زبير آن را حرام مى داند.
ابن عباس گفت : مادر عروه زنده است ، خود او از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت مى كند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اجازه داد، برويد از وى بپرسيد.
راوى گفت : نزد مادر عروه رفتيم ، ديديم زنى درشت اندام و نابيناست . او گفت : آرى ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اجازه داد!
در صحيح ترمذى (٣٢٨) روايت مى كند كه : از عبداللّه عمر راجع به حج تمتع سؤ ال شد، گفت : حلال است .
سائل پرسيد: پدرت از آن جلوگيرى مى كرد؟
عبداللّه گفت : به من بگو اگر پدرم از آن جلوگيرى كرد و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن را معمول داشت ، من بايد از پدرم پيروى كنم يا از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -؟!
سائل گفت : بلكه از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -.
عبداللّه گفت : ((پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خود حج تمتع انجام داد. و بسيارى از روايات ديگر كه صريح است در رد نهى عمر از حج تمتع .
علاوه ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در آخرين حج خود (حجة الوداع ) سخنانى فرمود كه بايد اهل ايمان آن را بدانند و عمل كنند. به حديث آن در صحيح مسلم (٣٢٩) مراجعه كنيد، مى بينيد كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در حضور عموم زائران خانه خدا - كه بيش از صد هزار نفر مرد و زن از پيروانش بودند و از اقطار مختلف آمده بودند تا با وى مراسم حج را انجام دهند - موضوع حج تمتع را اعلام داشت . و چون آن را ا علام فرمود، سراقة بن مالك برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! اين حج تمتع براى امسال ماست يا براى ابد؟
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - انگشتان دست مبارك را يكى بعد از ديگرى گشود وفرمود: عمره براى هميشه داخل در حج شد، عمره تا ابد داخل در حج شد!
و نيز مسلم روايت مى كند كه على - عليه السّلام - در حالى كه پيراهن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را پوشيده بود، از يمن بازگشت و ديد كه فاطمه - عليها السّلام - هم مانند ديگران از احرام در آمده و لباس ‍ الوانى پوشيده و سرمه به چشم كشيده است .
على - عليه السّلام - به فاطمه - عليها السّلام - اعتراض كرد، ولى فاطمه - عليها السّلام - گفت : پدرم دستور داده كه چنين كنم . على - عليه السّلام - مى فرمايد: نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رفتم و آنچه از فاطمه - عليها السّلام - ديده و شنيده بودم ، به حضرتش اطلاع دادم ، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: فاطمه مى گويد، راست مى گويد...(٣٣٠) .

٢٢ - نهى از متعه زنان
خداوند متعال و پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - متعه زنان (٣٣١) تشريع كردند. و مسلمانان نيز در عصر رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - به آن عمل مى كردند. و تا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - زنده بود اين عمل هم مشروع و معمول بود. در زمان خلافت ابوبكر نيز به آن عمل مى كردند. وقتى ابوبكر درگذشت و عمر به جاى او نشست ، باز هم مسلمانان متعه زنان را حلال مى دانستند و معمول مى داشتند.
ولى بعد، عمر آن را قدغن كرد و در منبر گفت : دو متعه در زمان پيغمبر حلال بود كه من آن را منع مى كنم و عامل آن را به كيفر مى رسانم : يكى متعه حج (لذت بردن در بين عمره و حج ) و ديگرى متعه زنان است (٣٣٢) .
نصّ قرآن كريم براى مباح بودن متعه زنان ، اين آيه شريفه است كه خداوند مى فرمايد: ((فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَريضَةً))(٣٣٣) ؛
يعنى : ((هر يك از زنان كه از آنان برخوردار شديد، واجب است مهر ايشان را كه مزد آنان مى باشد، به آنها بدهيد)).
نصوص سنن و احاديث صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را اصحاب صحاح و مؤ لفين كتب معتبر اهل تسنّن ، در منابع خود آورده اند. از ميان آنها كافى است حديث ابو نضره را كه مسلم (٣٣٤) روايت كرده است ؛ نقل كنيم كه گفت : ابن عباس متعه را حلال و ابن زبير از آن نهى مى كرد. موضوع را به جابر بن عبداللّه انصارى گفتند، جابر گفت : حديث در دست من مى گشت . ما با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - حج تمتع انجام داديم . وقتى عمر به خلافت رسيد گفت :
خدا آنچه را خواست براى پيغمبرش حلال كرد(٣٣٥) شما هم حج و عمره تان را به انجام رسانيد. ولى از نزديكى با اين زنان خوددارى كنيد. هرگاه مردى را نزد من بياورند كه در مدت معين با زنى همبستر شده باشد، او را سنگسار مى كنم !(٣٣٦)
اهل تحقيق و تتبّع - كه با دقت و امعان نظر در مباحث مى نگرند - مى توانند آنچه را كه ما در اين خصوص (مشروعيت متعه زنان ) در كتب خود: ((الفصول المهمه ))، ((المسائل الفقهية الخلافية ))، ((اجوبة موسى جاراللّه )) و مقاله اى كه مجله ((العرفان )) در جزء دهم ، جلد٣٦ منتشر ساخته ، به تفصيل آورده ايم ، مورد مطالعه و مداقّه قرار دهند(٣٣٧) .
در اين كتابها ما بحث متعه را از هر نظر دنبال كرده و در هشت فصل قرار داده ايم ، بدينگونه :
١ - حقيقت اين ازدواج و لوازم شرعى آن .
٢ - اجتماع مسلمانان بر مشروعيت آن در دين اسلام .
٣ - دلالت كتاب آسمانى (قرآن ) بر مشروعيت آن .
٤ - مشروعيت متعه به استناد نصوص سنن و احاديث معتبر صريح .
٥ - قائلين به نسخ آن و دليل ايشان و ارزش آن در نظر ما.
٦ - كتب صحاح و معتبر اهل سنت مى گويد: خليفه دوم بود كه آن را نسخ كرد.
٧ - منكرين عمر در نسخ اين حكم مشروع ، از صحابه و تابعين .
٨ - نظر علماى شيعه اماميه در اين باره و استناد و استدلال ايشان بر مشروعيت آن .
خدا را گواه مى گيرم كه در اين فصول و آنچه در اطراف آنها نوشته ايم ، از حق و حقيقت پيروى كرده ايم . و جز به دليل شرعى از كتاب و سنت يا اصلى كه تمام مسلمانان به مقتضاى آن عمل كرده اند، استناد نجسته ايم .
بنابراين ، جا دارد كه اهل تحقيق و مطالعه از امت محمّد - صلّى اللّه عليه وآله - آنچه را ما در اين خصوص نوشته ايم ، بدقت مورد توجه قرار دهند. سپس ببينند كه متعه زنان در دين اسلام حلال است يا حرام ؟
يكى از تابعين ؛ يعنى از شاگردان صحابه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه بر خلاف عمر متعه زنان را حلال مى دانست ((عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريح ابو خالد مكّى (متولد سال ٨٠ هجرى و متوفّاى سنه ١٤٠)) بود. ابو خالد مكى از مفاخر تابعين به شمار مى رفت . ابن خلكان در تاريخ خود و محمدبن سعد در طبقات (٣٣٨) شرح حال او را آورده اند. مؤ لفين كتب صحاح به قول او استناد جسته اند.
ابن قيسرانى در كتاب ((الجمع بين رجال الصحيحين ))، نيز ترجمه او را آورده است . ذهبى هم در ((ميزان الاعتدلال )) مى نويسد: ((او يكى از اعلام موثقين است كه تمام علما وثاقت او را ستوده اند، با اينكه وى حدود نود زن را متعه كرد! او متعه را مباح مى دانست . وى در عصر خويش ، فقيه اهل مكه بود.
مأ مون خليفه عباسى نيز از جمله كسانى بود كه رأ ى عمر را در نهى از متعه زنان ، مردود مى دانست . و دستور داد حلال بودن آن را براى مردم اعلام كنند.
بعد از اعلام آن ، محمدبن منصور و ابوالعينا نزد وى آمدند. ديدند خليفه مسواك مى كند و با حال غضب مى گويد: ((دو متعه در زمان پيغمبر حلال بود، ولى من از آن جلوگيرى مى كنم )).
بعد مأ مون گفت : اى جعل ! تو كيستى كه چيزى را كه پيغمبر و ابوبكر عمل مى كردند، نهى كنى ؟!
محمد بن منصور خواست با خليفه صحبت كند ولى ابوالعينا اشاره كرد كه چيزى نگويد و گفت : مردى درباره عمر خطاب آنچه مى خواهد مى گويد ، به ما چه ؟!
به همين جهت آن دو چيزى نگفتند، ولى بعد قاضى القضات يحيى بن اكثم ، مأ مون را ملاقات كرد، و او را از فتنه اى كه ممكن بود بر اثر اعلام وى و رد قول عمر پديد آيد ، بر حذر داشت ( تا آخر داستان كه ابن خلكان در شرح حال يحيى بن اكثم در وفيات الاعيان آورده است )(٣٣٩) .

٢٣ - بدعت در اذان صبح !
ما در احاديث مختص به بند بند اذان و اقامه در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - تتبع نموده ايم و نديديم كه ((الصلاة خير من النوم )) جزء اذان باشد، بلكه - چنانكه صاحب نظران احكام ، سنن و منقدين حديث اطلاع دارند - اين بند در زمان ابوبكر هم نبوده است . فقط عمر بن خطاب مدتى بعد از آنكه روى كار آمد، چون آن را مستحب و مستحسن دانست ، دستور داد در اذان صبح بگويند. و بدينگونه آن را تشريع كرد. روايات ائمّه عترت طاهره در اين خصوص (كه الصلاة خير من النوم جزء اذان نيست و ساخته عمر است ) به حد تواتر رسيده است .
اما از طريق غير شيعه و بزرگان اهل تسنّن كافى است كه آنچه مالك بن انس در كتاب ((موطأ )) نقل كرده است در اينجا بياوريم . مالك مى نويسد: ((مؤ ذن عمر نزد عمر بن خطاب آمد تا او را براى نماز صدا كند، ديد عمر خوابيده است ، پس گفت : ((الصلاة خير من النوم )) عمر هم دستور داد مؤ ذن ، اين جمله را در اذان صبح قرار دهد)).
زرقانى در تعليق خود بر اين كلمه در شرح موطأ مالك مى نويسد:(٣٤٠) ((اين مطلب را دارقطنى در سنن از طريق وكيع در تصنيف خود، آن را از عمرى از نافع از عبداللّه عمر از عمر نقل كرده است . سپس مى گويد: از سفيان و او از محمدبن عجلان از نافع از عبداللّه عمر از عمر روايت شده كه عمر به مؤ ذن خود گفت : وقتى در نماز صبح به ((حىّ على الفلاح )) رسيدى بگو: ((الصلاة خير من النوم ، الصلاة خير من النوم !!)).
مؤ لّف :
اين حديث را ابن ابى شيبه از هشام بن عروه نقل كرده است . ساير محدّثان بزرگ اهل سنّت نيز آن را روايت نموده اند.
بنابراين ، آنچه از محمدبن خالد بن عبداللّه واسطى از پدرش از عبدالرحمن بن اسحاق از زهرى از سالم از پدرش روايت كرده اند كه پيغمبر با مردم مشورت نمود كه براى اعلام نماز چه بگويند، فاقد ارزش ‍ است ؛ زيرا در اين روايت مجعول مى گويد: اصحاب به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - گفتند: خوب است بوق بزنيم !
ولى پيغمبر آن را نپسنديد، چون بوق زدن ، شعار يهود بود! بعد گفتند: ناقوس چطور است ؟ باز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بخاطر اينكه شعار نصارا بود آن را هم نپسنديد.
همان شب يكى از مردان مدينه (انصار) و عمر بن خطاب در خواب شنيدند كه منادى اذان مى گويد، مرد انصارى نيز شبانه آمد در خانه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و موضوع را به اطلاع حضرت رسانيد، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم به بلال دستور داد تا همانگونه كه انصارى در خواب شنيده بود، اذان بگويد!!!
سپس زهرى مى گويد: ((بلال در اذان صبح افزود ((الصلاة خير من النوم )) پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم آن را تثبيت كرد...)).
ابن ماجه اين حديث را در باب اذان در سنن خود آورده است !
در رد اين حديث كافى است كه بگوييم : يحيى بن معين درباره راوى آن (محمدبن خالد) گفته است : ((وى مرد بدى است )).
و مرّه گفته است : ((وى چيزى به حساب نمى آيد)). و ابن عدى گفته : مهمترين حديثى كه احمد و يحيى از وى مردود دانسته اند، روايتى است كه او از پدرش نقل مى كند!
علاوه او روايات نامربوط ديگر هم دارد. ابو زرعه مى گويد: محمدبن خالد، راوى ضعيفى است .
يحيى بن معين گفته است : ((محمد بن خالدبن عبداللّه دروغگو است . اگر او را ديدى پس گردن بزن )).
مؤ لّف :
ذهبى نيز در ((ميزان الاعتدال )) از وى نام برده و آنچه را ما نقل كرديم از دانشمندان جرح و تعديل درباره او آورده است . (ملاحظه فرماييد).
نظير اين حديث محمد بن خالد از لحاظ بطلان و مردود بودن ، روايتى است كه از ابو محذوره نقل شد. وى مى گويد: گفتم : يا رسول اللّه ! دستور اذان را به من ياد بده !
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دست به پيشانى من كشيد و فرمود: ((با صداى بلند مى گويى : اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر. سپس مى گويى : اشهد ان لا اله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، آنگاه با صداى بلند مى گويى : اشهد ان لا اله الاّاللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، حى على الصلاة ، حى على الصلاة ، حى على الفلاح ، حى على الفلاح ، اگر اذان براى نماز صبح بود مى گويى : ((الصلاة خير من النوم ، الصلاة خير من النوم )) اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه .
اين روايت را ابو داوود به دو طريق از ابو محذوره نقل كرده است . به يك طريق از محمد بن عبدالملك بن ابى محذوره از پدرش از جدش ‍ مى باشد. اين محمد بن عبدالملك به تصريح ذهبى در ميزان الاعتدال كسى است كه علماى حديث ، به وى استناد نمى جويند.
و طريق ديگر، از عثمان بن سائب از پدرش است . پدر وى نيز به گفته ذهبى از راويان مجهول منفور است !
علاوه ، مسلم اين حديث را از خود ابومحذوره نقل مى كند(٣٤١) .
ولى بايد دانست كه بند ((الصلاة خير من النوم )) در حديث ابو محذوره ، نمى تواند شاهدى براى اهل تسنّن باشد. بزودى به ارزش روايتى كه ابو داوود و ديگران از محمد بن عبداللّه بن زيد درباره بندهاى اذان نقل كرده اند - كه بلال با املاى عبداللّه بن زيد آن را خواند - پى خواهيد برد كه در آن ((الصلاة خير من النوم )) نيست . با اينكه آن اذان براى نماز صبح بوده است !
افزون بر اين ، ابو محذوره از كسانى است كه در سال هشتم هجرى بعد از فتح مكه اسلام آورد و جزء ((مؤ لّفة قلوبهم )) بود كه ايمانى ضعيف داشت . و پس از آنكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در جنگ حنين بر قبايل هوازن پيروز شد، و از آنجا رفت ، اسلام آورد.
آن روز، هيچكس در نظر ابومحذوره از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و چيزى از فرمان او ناخوشايندتر نبود. وى مؤ ذن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را مسخره مى كرد، و با صداى بلند به تقليد از او مى پرداخت !
ولى كيسه هاى نقره اى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به اين دسته از مردم ضعيف الايمان و دشمنان محارب خود داد، و اخلاق بى نظير حضرت نسبت به عموم قائلين به شهادتين و مسلمان شدن دسته هاى مختلف عرب ، موجب شد كه ابو محذوره و ساير منافقان امثال او نيز، به اسلام بگروند. ابو محذوره تا زنده بود به مدينه نيامد، خدا بهتر از باطن او اطلاع دارد(٣٤٢) .
مضافاً به اينكه : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - سخنى دارد كه به اين سه نفر، يعنى : ابومحذوره ، ابو هريره و سمرة بن جندب فرموده است و آن اينكه : آخرين فردى كه از شما مى ميرد در آتش جهنّم خواهد بود(٣٤٣) .
اين روش حكيمانه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بود كه مى خواست منافقان را از تصرف در شؤ ون اسلام و مسلمانان دور گرداند؛ زيرا از آنجا كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از سوء باطن آن سه نفر آگاه بود، خواست كه دلهاى امت خود را نسبت به ايشان مردد سازد. و اينان را در نظر عموم ، منفور گرداند تا مبادا كارى كه موكول به مؤ منين عادل است ، به دست اينان بيفتد.
به همين منظور، تصريح فرمود، هر كدام كه ديرتر بميرد، جهنمى خواهد بود، ولى آن را مجمل گذارد، به طورى كه نسبت به هر سه آنها قابل تطبيق باشد. بعد هم اين اجمال را مقرون به ((بيان )) نساخت و سخن خود را توضيح نداد.
روزها و شبها گذشت و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به جهان باقى شتافت ، ولى تعيين مصداق نفرمود و بيانى نياورد. نتيجه اين شد كه خردمندان از امت او هر سه نفر را مطرود و منفور دانستند و هيچيك از حقوق مدنى اسلام را كه منوط به وجود فرد عادل بود، موكول به اينان نكرد. چون علم اجمالى ، به حكم قاعده عقلى در شبهات محصوره ، اين اقتضا را داشت .
اگر از نظر پيامبر، آن سه نفر از لحاظ دور گشتن از دخل و تصرف در حريم دين و مبانى اسلامى يكسان نبودند، محال بود وجود مقدس ‍ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - - كه سرآمد حكماى جهان بود - در اين گونه مقام ، بيان و توضيح نياورد.
ممكن است گفته شود: شايد پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - تعيين مصداق كرده باشد و سخن مجمل خود را توضيح داده است ، ولى به مرور زمان اين بيان بر ما پوشيده مانده باشد.
در پاسخ مى گوييم : اگر چنين قرينه اى وجود داشت ، بعدها اين سه نفر بر اثر گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در معرض بيم و هراس قرار نمى گرفتند.
چنانكه بر افراد مطلع كه اينان را شناخته اند پوشيده نيست .
علاوه ، در اين امر مشكل بعد از صدور بيان و توضيح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، نبودن بيان و اختفاى آن يكسان است ؛ زيرا نتيجه آن نسبت به ما يكى است ، چون براى ما جايز نيست كه از عمل به مقتضاى آنچه علم اجمالى در مقام تنجيز تكليف در شبهه محصوره ايجاب مى كند - در هر دو صورت - خوددارى كنيم . پرسش :
آنچه در گفتار پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - هست اين است كه فردى كه تهديد به دوزخى بودن شده ، پيش از مرگ اولى و دومى مجمل است . و هنگامى كه آن دو، در مرگ به وى سبقت گرفتند، روشن و معلوم مى گردد آن كس كه مانده است حتماً جهنمى خواهد بود. و در اينجا ديگر اجمال و اشكالى نخواهد بود.
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٢٨٨- ج ٤، ص ١٨ (كتاب اللباس ) و صحيح احمد، ج ٣، ص ٩٢ (در باب : قوله تعالى : ((اِسْتَغْفِر لَهُمْ اَوْ لاتَسْتَغْفِرْ لَهُمْ)) از تفسير سوره توبه ) و ديگران نيز در كتب معتبر خود با سلسله سند از عبداللّه عمر نقل كرده اند.
٢٨٩- ((اِسْتَغْفِر لَهُمْ اَوْ لاتَسْتَغْفِرْ لَهُمْ اِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ)) (سوره توبه ، آيه ٨٠).
٢٩٠- ((وَلاتُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَداً وَلاتَقُمْ عَلى قَبْرِهِ)) (سوره توبه ، آيه ٨٤).
٢٩١- اين حديث صحيح را بخارى ، مسلم ، ترمذى ، احمد حنبل ، طبرى ، ابن ابى حاتم ، ابن مروديه و غيرهم نقل كرده اند، چنانكه متقى هندى همه را در كنز العمّال ، جلد اول ، به عنوان حديث ٤٤٠٣ آورده است .
٢٩٢- خليفه كم لطفى مى فرمايند؛ چون جناب ايشان از اين تندرويها زياد داشته اند! و همين يك بار نبوده است . البته خودشان مى فرمايند ((تندروى )) در حالى كه رد قول پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و اعتراض سخت به نماينده خدا، خيلى بالاتر از تندروى است (مترجم ).
٢٩٣- اين حديث را ابن ابى حاتم از طريق شعبى از خود عمر نقل كرده است ، و به شماره ٤٤٠٤ در كنز العمّال آمده است . پس درباره اين حديث و قبل از آن به كتاب منتخب كنز العمّال در حاشيه مسند احمد حنبل ، مراجعه كنيد.
پيداست كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خواسته بود، حال كه به او خبر داده شده و مخيّر است ، و استغفار و عكس آن براى عبداللّه ابى در واقع سودى ندارد، به ملاحظات سياسى و عاطفى ، جنبه مثبت آن را انتخاب كند، تا قوم او (خزرجيان منافق ) را بيشتر به اسلام جلب نمايد. و چنانكه گفتيم ، نتايج خوبى هم در بر داشت ومنظور حضرت عملى شد (مترجم ).
٢٩٤- بايد توجه داشت كه مؤ لّف فقيد، روايات را از مدارك اهل سنّت نقل مى كند. و گرنه ابوهريره در نزد ما ارجى ندارد. به كتاب ابوهريره تأ ليف مؤ لّف مراجعه كنيد (مترجم ).
٢٩٥- صحيح مسلم ، ج ١، باب ((كسى كه خدا را با ايمان ملاقات كند و شك نداشته باشد، وارد بهشت مى شود، و آتش دوزخ بر او حرام مى گردد)). گفتيم اين احاديث از طرق اهل تسنّن است و روى سخن مؤ لف با آنهاست (مترجم ).
٢٩٦- فَبِما رَحْمةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُم وَلَو كُنتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنهُم وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرهُم فِى الا مْر فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوكَّلْ عَلَى اللّه اِنَّ اللّه يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ)) (سوره آل عمران ، آيه ١٥٩)‍
٢٩٧- صحيح مسلم ، ج ١، باب : كسى كه خدا را با ايمان ملاقات كند...
٢٩٨- ما هم از هر دروغ و نسبت ناروايى به پيغمبر گرامى ، به خدا پناه مى بريم (مترجم ).
٢٩٩- ، جلد اول شرح نووى بر صحيح مسلم كه در حاشيه دو شرح صحيح بخارى به نام ((ارشاد السارى )) و ((تحفه البارى )) به طبع رسيده است .
٣٠٠- (سوره حشر، آيه ٧) و ساير آياتى كه در مقدمه مؤ لّف و فصل دوم همين كتاب اجتهادات عمر (و اتباع وى ) ذكر شد (مترجم ).
٣٠١- يعنى : هر كس قربانى نيافت و پول آن را نداشت ، بايد سه روز (روز هفتم ، هشتم و نهم ماه ذيحجه ) در ايام حجّ، روزه بگيرد. اگر روز اول اين ده روز را روزه گرفت ، گرفتن بقيه واجب نيست (مترجم ).
٣٠٢- يعنى : به شهرها و اوطان خويش برگشتيد (مترجم ).
٣٠٣- يعنى : آنچه درباره حج تمتع گفتيم ، براى اهل مكه و نقاط نزديك به آن واجب نيست (مترجم ).
٣٠٤- فَمَن تَمَتّعَ بِالعُمْرَة اِلى الحَجّ فَمَا اسْتَيْسَر مِنَ الْهَدْىِ فَمَن لَمْ يَجِدْ فَصيامُ ثلاثةَ ايّام فِى الحجّ وَسَبْعَةٍ اِذا رَجَعْتُم تِلْكَ عَشرَةٌ كامِلَةٌ ذلِكَ لِمَن لَمْ يَكُنْ اَهْلُهُ حاضِرِى المَسْجِدِ الحَرامِ وَاتّقُوا اللّهَ وَاعْلَموا اَنَّ اللّهَ شَديدُ العِقاب )) (سوره بقره ، آيه ١٩٥).
٣٠٥- محلى كه بايد حاجى در آنجا محرم شود؛ مانند مسجد شجره ، مسجد جحفه وغيره (مترجم ).
٣٠٦- فاضل نووى اين قول را از ابن عبدالبر در يكى از مباحث راجع به حج تمتّع از شرح خود بر صحيح مسلم ، ذكر كرده است . شرح او بر صحيح مسلم در حاشيه شرح بخارى به طبع رسيده . نگاه كنيد به دو شرح مزبور، جلد هفتم ، .
٣٠٧- بعضى هم گفته اند: دورى محل بايد از هر طرف دوازده ميل تا مكه باشد، كه ا ز چهار طرف جمعاً ٤٨ ميل مى شود.
٣٠٨- سنن ابو داوود در حاشيه شرح زرقانى بر موطأ مالك بن انس ، ج ٢، ص ١٠٣ از شرح مذكور.
٣٠٩- در ذيل آيه : ((فَمَن تَمَتّعَ بِالعُمْرَة )).
٣١٠- مسند احمد حنبل ، ج ١، ص ٥٠.
٣١١- همان مدرك ، ص ٤٩.
٣١٢- به خدا من نمى دانم منظور عمر از اين جمله چيست ؟ پيغمبر حج و عمره را بر خلاف دستور خدا انجام مى داد؟! آيا عمر و مخاطبان وى از پيغمبر آشناتر به اوامر و نواهى خداوند بودند؟! (بخوان و تعجب كن ).
٣١٣- صحيح مسلم ، باب المتعة بالحجّ، ص ٤٦٧ و حديث بعد از آن .
٣١٤- متعتان كانتا على عهد رسول اللّه وأ نا أ نهى عنهما واعاقب عليهما:متعة الحج ومتعة گ گ النساء! اين سخن از عمر مشهور است . فخر رازى آن را در ذيل آيه ((فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالعُمْرَةِ)) و در تفسير آيه ((فَمَا اسْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ)) از سوره نساء، نقل كرده است .
٣١٥- متعه زنان ؛ يعنى لذت بردن از زنان با عقد موقت و محدود كه به آن ((صيغه )) مى گويند. در همين فصل و فصل بعد به تفصيل از آن سخن مى رود (مترجم ).
٣١٦- قوشچى از پيشوايان متكلمين اشاعره در شرح تجريد خود، آن را به طور ارسال مسلم نقل مى كند. و از طرف عمر عذر خواسته كه اين كار، اجتهاد او بوده است !!.
٣١٧- ج ١، كتاب حجّ، باب : جواز تمتّع ، ص ٤٧٢ - ٤٧٥.
٣١٨- فقيه مشهور مدينه ، متوفاى سال ٩٤ ه‍ (مترجم ).
٣١٩- عسفان (بضم عين وسكون ) محلى واقع در بين جحفه و مكه است . مراصد (مترجم )
٣٢٠- اشاره سعد وقّاص به معاوية بن ابى سفيان بود كه در آن موقع به پيروى از عمر و عثمان ، حج تمتّع را ممنوع مى دانست . و اينكه به وى گفت ((كافر)) به طورى كه قاضى عياض به نقل نووى در حاشيه اين حديث از شرح صحيح خود نوشته است ، ((جاهليت )) است . قاضى مى گويد: حج تمتع در سال هفتم هجرى تشريع شد، معاويه آن روز كافر بود. او در سال بعد (٨ هجرى ) مسلمان شد. بايد دانست كه مضاف ((عرش )) حذف شده است . در حقيقت سعد خواسته است بگويد: موقع تشريع اين حكم ، معاويه كافر و منكر خداوند عرش بود.
٣٢١- ملاحظه مى كنيد كه بر اثر سختگيرى عمر بزرگان صحابه چگونه در فشار بودند،گ گ و نمى توانستند آزادانه حكم خدا را بيان كنند، تا جايى كه عمران بن حصين بايد در لحظه مرگ آن را افشا كند، آنهم با ناراحتى و اين سفارش كه تا من زنده ام اظهار نكن !! عجبا! دو حكمى كه نص صريح قرآن دلالت بر آن دارد و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خود عمل كرده و به اصحاب نيز دستور مى داد، و ابوبكر هم معمول مى داشت ، بايد بدلخواه عمر متروك شود، و مرتكب آن به شدت مجازات گردد!! (مترجم ).
٣٢٢- ج ١، ص ١٣٠ (درباره حجّ تمتّع ).
٣٢٣- زرقانى ، در جلد دوم ، در شرح موطأ مالك ، سخنى در شرح اين حديث دارد كه اهل مطالعه از آن بى نياز نيستند. زرقانى تصريح كرده است كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - حج تمتع را انجام داد. اصحاب حضرت هم با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - حج تمتع را انجام دادند. و نفس اين عمل ، دليلى است كه مقدم بر اجتهاد به رأ ى مى باشد؛ يعنى عمر حق نداشته در اين باره رأ ى دهد. و اجتهاد كند؛ زيرا اجتهاد در مقابل نص است (مترجم ).
٣٢٤- ج ١، ص ٣٣٧.
٣٢٥- ابن عبدالبرّ اندلسى ، در كتاب پر ارجش : جامع بيان العلم وفضله ،در باب : فضل السنة ومباينتها لاقاويل العلماء. و نگاه كنيد به مختصر آن ، تأ ليف علاّمه محمصانى بيروتى ، ص ٢٢٦.
٣٢٦- كتاب : جامع بيان العلم ، باب : فضل السنة ومباينتها لاقاويل العلماء.
٣٢٧- ج ١، ص ٤٧٩ (كتاب الحج ، باب : متعة الحج ) حديث بعد از آن صريحتر است .
٣٢٨- ج ١، ص ١٥٧.
٣٢٩- ج ١، ص ٤٦٧ - ٤٧٠.
٣٣٠- بايد اين حديث نقل شودتا عظمت على وزهرا - عليهماالسّلام - معلوم گردد (مترجم ).
٣٣١- گفتيم كه متعه زنان ؛ يعنى برخوردارى والتذاذ از ايشان با عقد موقت و در مدت محدود و با تعيين مبلغ ، در مقابل عقد دائم كه ازدواج معمولى است (مترجم ).
٣٣٢- فخر رازى براى تحريم متعه ، به اين گفته عمر استدلال مى كند! ر.ك : تفسير وى ذيل آيه : ((فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَريضَةً)).
٣٣٣- سوره نساء، آيه ٢٤.
٣٣٤- ج ١، ص ٤٦٧، باب : التمتع بالحج .
٣٣٥- كاش ! يك نفر معناى اين حرف را مى دانست ! نمى دانيم از كجا تحريم متعه را استفاده كرد؟ آيا خليفه متعه را از خصائص پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى دانست ، يا از خصايص زمان حضرت به شمار مى آورد؟ هيچكدام نبود. چون حلال محمّد تا روز قيامت حلال ، و حرام او تا قيامت حرام است .
٣٣٦- رجم و سنگسار كردن ، يكى از حدود و كيفرهاى الهى است كه جز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كسى نمى تواند آن را تشريع كند. بعلاوه كسى كه قائل به متعه است ، حلال بودن آن را از كتاب و سنت استنباط مى كند، اگر اجتهادش در مشروعيت اين دو متعه با واقع اصابت كرد، آن را اخذ مى كند، و اگر در اجتهادش به خطا رفت ، امر شبهه ناكى است كه در صورت عمل به آن حدى بر او نيست ؛ زيرا حدود، با شبهات برطرف مى شود.
٣٣٧- خلاصه آنچه مؤ لف در كتب مذكور آورده و در منابع ديگر؛ امثال كتاب پر ارج ((الغدير)) و ((الزواج والطلاق )) شيخ محمد جواد مغنيه آمده است ، اين است كه : ((متعه )) به حكم قرآن و سنت مسلم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، مشروع و معمول بوده است . و تا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در قيد حيات بود آن را منع نكرد و در زمان ابوبكر و عمر نيز معمول بود، ولى عمر آن را منع كرد. دانشمندان و مفاخر فقها و محدّثان اهل تسنّن نيز آن را به عنوان ازدواج محدود ومشروع در زمان رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - پذيرفته اند. مانند: بخارى ، مسلم ، احمد حنبل ، طبرى ، ابو داوود، ابن جريح ، ابن انبارى ، بيهقى ، حاكم نيشابورى ، بغوى ، زمخشرى ، اندلسى ، قرطبى ، فخر رازى ، نووى ، بيضاوى ، ابن حبان ، ابن كثير ، ابوالسعود، گ گ سيوطى ، شوكانى و آلوسى وغيره . بنابراين ، چنانكه مؤ لف عاليقدر اشاره فرموده ، اين ازدواج موقت ، ميان گروهى از صحابه و تابعين هم معمول و مرسوم بوده ، ولى از ترس حكم عمر، جرأ ت اظهار آن را نداشته اند!
شيعه كه آن را از منبع وحى الهى و مظهر الهام غيبى گرفته و هنوز هم مانند زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ، مشروع مى داند، مى گويد: متعه يك نوع ازدواج محدود است و داراى شش شرط مى باشد:
١ - بايد مدت آن معلوم باشد، يك ساعت ، يك ماه ، يك سال يا بيشتر.
٢ - اجرت و مهر آن پرداخت شود.
٣ - مانند عقد دائم بايد با عقد صحيح باشد و ايجاب و قبول ، تحقق يابد.
٤ - جدايى مرد و زن از يكديگر با بذل مهر يا انقضاى مدت ، انجام مى گيرد.
٥ - بايد عده نگاه دارد كه دو طهر، يعنى ٤٥ روز است .
٦ - زنى كه متعه شده از شوهر ارث نمى برد. و اين خود يك ارفاقى در حق طرفين است كه تحميلى در كار نباشد. اولاد متعه مانند فرزندان زن دائمى است و از پدر و مادر ارث مى برد. و هيچگونه فرقى با ساير فرزندان ندارد. براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به : ((الغدير)) ج ٦، ص ٢٢٠ تا ٢٤٠.
نكته اى را كه بايد در اين مورد يادآور شويم اين است كه : بسيارى از مردم بى اطلاع چه از شيعه و چه ساير فرق اسلامى و حتى غير اسلامى ، تصور مى كنند متعه يا صيغه يك امر رايج در بين ما شيعيان است و ديگر نمى دانند كه اين كار يك راه حل مهم و مشروع براى جلوگيرى از ارتكاب حرام است ، و چه بسا كه براى صدها هزار نفر در طول عمر يك بار هم اتفاق نيفتد (مترجم ).
٣٣٨- ج ٥ ، ص ٣٦١.
٣٣٩- دنباله داستان اين است كه : وقتى يحيى بن اكثم وارد شد، مأ مون گفت : تو را غمناك مى بينم ؟
وگفت : يا اميرالمؤ منين ! اندوه من بخاطر حادثه اى است كه در اسلام پديد آمده است ؟
مأ مون گفت : چه حادثه اى ؟
يحيى گفت : اعلام خليفه به حلال بودن زنا!گ
گ مأ مون گفت : زنا؟!
گفت : آرى ، متعه زنا است !!
مأ مون گفت : به چه دليل ؟
گفت : به دليل آيه ((قَد اَفْلَحَ المُؤ مِنُونَ وَالَّذينَ هُمْ لِفُروجِهِم حافِظُونَ اِلاّ عَلى اَزْواجِهِم اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُمْ فَاِنَّهُم غَيْرُ مَلُومينَ فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِكَ فَاُولئكَ هُمُ العادُونَ)).
چون متعه نه ازدواج معمول و نه كنيزى است كه به تملك انسان در مى آيد، پس ‍ بايد زنا باشد.
زهرى هم از على (رض ) روايت كرده كه گفت : پيغمبر به ما فرمود اعلام كنيم متعه كه حلال بود، حرام شده است !
مأ مون گفت : اين حديث زهرى در كتب حديث آمده است ؟
يحيى گفت : آرى .
مأ مون گفت : پس اعلام كنيد كه متعه حرام است ! مأ مورين هم تحريم آن را اعلام كردند (ر.ك : وفيات الا عيان ، ج ٦، ص ١٠٠).
روشن است كه مأ مون از بيم فتنه و فساد مردم و علماى سوء، لاجرم اعلام خود را پس گرفت و از افشاى آن حقيقت ، لب فرو بست . جالب اينجاست كه قاضى القضاة يحيى بن اكثم كه متعه ؛ يعنى ازدواج موقت را عمل زنا مى داند و خليفه را از اعتقاد به مباح بودن و اعلام آن بر حذر مى دارد، طبق نوشته عموم مورخان ، از جمله خود ابن خلكان در شرح حال وى ، مبتلا به عمل قوم لوط و ارتكاب فعل شنيع امرد بازى و لواط بوده است !
يحيى بن اكثم متعه ، عمل مشروع زمان پيغمبر و ابوبكر و قسمتى از عهد عمر را زنا مى دانست و به دليل اينكه عمر آن را حرام كرد، به فاعل آن حد زنا جارى مى ساخت ، ولى خود لواط مى كرد و حدى هم نداشت ! ابن خلكان از خطيب بغدادى نقل مى كند كه در تاريخ بغداد نوشته است ، مأ مون از يحيى بن اكثم پرسيد اين شعر از كيست :
قاضى يرى الحد فى الزنا و لا
يرى على من يلوط من بأ س
يعنى : ((يك قاضى هست كه مى گويد: زنا كردن حد دارد، ولى كسى كه لواط مى كند، عيبى ندارد؟!گ
لا احسب الجور ينقضى و على ال‍
‍-امة و آل من آل عباس
يعنى :((گمان نمى كنم مادام كه يك نفر از بنى عباس بر سر كار باشد،ظلم وستم از ميان برود!)).
سپس ابن خلكان مى نويسد: ابوالفرج اصفهانى در ((اغانى )) قسمتى از وقايع امرد بازى يحيى را آورده و از جمله نقل مى كند كه : روزى مأ مون براى امتحان يحيى ، غلام امرد زيبايى را با وى تنها گذاشت و يحيى با او به عشق بازى پرداخت ! چون مأ مون پى به موضوع برد، وارد مجلس شد و اين شعر را خواند:
متى تصلح الدنيا و يصلح اهلها
و قاضى القضاة المسلمين يلوط
يعنى : ((چگونه دنيا و مردم دنيا اصلاح مى شود، در حالى كه قاضى القضات مسلمين لواط مى كند؟!)).
سپس مى گويد: مسعودى در مروج الذهب قسمتى از اخبار يحيى را در اين باره آورده است ، كه ما از ذكر آن خوددارى مى كنيم ؟
ولى شما خوانندگان براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به اغانى ابوالفرج اصفهانى ، و مروج الذهب مسعودى و تاريخ بغداد و رياض النظرة سيوطى تا به ميزان ديندارى قاضى القضات كه متعه را زنا مى دانست ، ولى براى عمل شنيع لواط حدى قائل نبود پى ببريد؛ چون ما نيز از ذكر آن همه فجايع و مفاسد اخلاقى كه از پرتو دورى مردم از حكومت عادله ائمّه معصومين - عليهم السّلام - و انحراف از جاده مستقيم ، دامنگير اعلم علماى عصر يحيى بن اكثم شده بود، معذوريم .
راجع به استدلال قاضى القضات به آيات شريفه اول سوره مؤ منين ، بايد گفت كه : دليل قرآنى بر مشروعيت متعه همان آيه ((فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ)) است . كسانى كه متعه را حلال مى دانند آن را ازدواج ناميده اند چنانكه قاضى عياض و ابن عبدالبر قرطبى و ديگران مى گويند: ازدواجى است كه ز ن از شوهر ارث نمى برد و نكاح بلاميراث است . بنابراين متعه داخل در ((اِلاّ على اَزْواجِهِم ))، يعنى آيه اى كه قاضى به آن استناد كرده است . و نه تنها اين آيه ناسخ متعه نيست ، بلكه دليل بر مباح بودن آن است . و چيز سومى نيست كه به گفته قاضى القضات ، حرام و زنان باشد (پاورقى دو صفحه قبل را نيز ملاحظه فرماييد. مترجم ).
٣٤٠- ر. ك : از جزء اول آن كتاب ، قسمت : ((ماجاء فى النداء للصلاة )).
٣٤١- صحيح مسلم ، باب : صفة الاذان .
٣٤٢- آنچه درباره ابومحذوره نقل كرديم ، مورد اتفاق علماى تراجم و رجال است . رجوع كنيد به اصابه ابن حجر و غيره كه عيناً يادآور شده اند.
٣٤٣- ر . ك : شرح حال سمرة بن جندب در استيعاب ، و الاصابه و غيره .
۱۰
بدعت عمر در اذان و اقامه !
پاسخ :
اولاً:
همانطور كه ترك بيان به هنگام احتياج به آن ، از پيغمبران محال است ، تأ خير آن از وقت حاجت نيز محال مى باشد. وقت حاجت نيز در اينجا متصل به لحظه صدور انذار و بيم دادن است ، البته در صورتى كه هر يك از اين سه نفر در معرض اين تهديد باشند؛ زيرا اينان از لحظه اى كه مسلمان شدند، شرعاً از لحاظ حقوق مدنى ، مانند امام جماعت شدن ، قبول گواهى ، فتوا دادن و قضاوت كردن با وجود شروط آن و غير اينها از آنچه مستلزم تقوا و عدالت است ، مورد احتياج مسلمين بودند. با اين فرض ، اگر هدف ، دور ساختن اينان از حريم احكام اسلامى نبود ،پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به اتكاى مرور زمان ، بيان و توضيح خود را به تأ خير نمى انداخت .
محال است كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بدون جهت ، شخصى را به يك چشم بر هم زدن از حقش دور نمايد، يا كسى را بى جهت خوار و رسوا گرداند، سپس او را به همان رسوايى باقى گذارد تا او رحلت كند و آن شخص به رسوايى خود باقى بماند و ما هم از برائت او اطلاع حاصل نكنيم .
ثانياً:
ما در اين باره به قدر كافى مطالعه و تحقيق نموده ايم ، اما نفهميديم كدام يك از اينان ديرتر از دنيا رفتند؛ زيرا اقوال درباره تاريخ فوت آنها متناقض است و به هيچ كدام نمى توان اعتماد نمود. برخى هم چنان مجمل و سر بسته است كه نمى توان روى آن تكيه كرد.
تناقض از آن جهت كه بعضى نوشته اند: سمرة بن جندب در سال ٥٨ هجرى درگذشت و مرگ ابو هريره را در سال ٥٩ نوشته اند. و از سويى گفته اند: ابو هريره در سال ٥٧ از دنيا رفته است . بقيه آراء درباره مرگ آنها نيز از همين قبيل است .
مجمل و متشابه هم بدين علت است كه نوشته اند: هر سه آنها در سال ٥٧ مرده اند، بدون اينكه ساعت و روز و ماه آن را معلوم كنند.
ثالثاً:
از خوى پسنديده رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - - كه نسبت به اهل ايمان ، سخت رئوف و مهربان بود - بسيار دور است كه نسبت به كسى كه او را محترم مى داشت ، چنين سخنى بگويد. و با آن حسن خلق عظيمى كه خداوند به او ارزانى داشته بود(٣٤٤) ، بدون استحقاق ، او را تهديد به آتش دوزخ كند . اگر در يكى از آنها نفعى وجود داشت ، او را در آن سرنوشت دردناك شريك نمى گردانيد، ولى مسلم بود كه وحى آسمانى ، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - را ناگزير ساخت كه به خاطر حفظ امت ، آنها را بدين سخن مخاطب سازد، تا در ميان مردم شناخته شوند ((وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى اِنْ هُوَ الاّ وَحْىٌ يُوحى ))(٣٤٥) و (٣٤٦) .

تذكر لازم
هر كس از رأ ى برادران ما اهل تسنن درباره مبدأ اذان و اقامه و تشريع آنها، آگاهى داشته باشد، از اينكه در آن قائل به زياده و نقصان شده اند، تعجب نخواهد كرد؛ زيرا آنها - كه خداوند ما و آنها را هدايت كند - عقيده ندارند كه اذان و اقامه را خداوند به وحى آسمانى تشريع فرمود، و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با اتكاى به وحى الهى ، آن را مانند ساير نظامات و احكام دين ، تشريع نمود، بلكه مى گويند: پندارى بوده است كه به وسيله خواب يكى از اصحاب پديد آمد! و اهل سنت بر آن اجماع دارند و در اين باره احاديثى نقل كرده و مدعى هستند كه همگى صحيح و به حد تواتر رسيده است !!
اينك يكى از صحيح ترين آن احاديث اين است : ابو عمير بن انس از يكى از عموزادگان خود از انصار روايت مى كند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به فكر افتاد كه چگونه مردم را براى اذان گفتن ، گِرد آورد. يكى گفت : پرچم برافراشته كن تا هرگاه اصحاب آن را ديدند به يكديگر خبر دهند كه وقت نماز است .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اين را نپسنديد.
عده اى گفتند: شيپور بزنند. حضرت ، اين را نيز نپسنديد وفرمود: اين شعار يهود است .
عرض كردند: ناقوس چطور است ؟ فرمود: آن هم تعلق به نصارا دارد. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اول ناقوس را خوش نداشت ، ولى بعد امر كرد آن را بسازند، و ناقوسى از چوب ساختند.
در اين هنگام عبداللّه بن زيد كه متوجه ناراحتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود، اذان و اقامه را در خواب شنيد. روز بعد نزد پيغمبر آمد و به وى اطلاع داد. او گفت : يا رسول اللّه ! من در بين خواب و بيدارى بودم كه منادى آمد و اذان را به من تعليم داد.
راوى مى گويد: قبلاً عمر بن خطاب نيز اين خواب را ديده بود، ولى آن را تا بيست روز پنهان داشت (٣٤٧) . بعد او هم موضوع را به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اطلاع داد!
حضرت فرمود: چرا به من اطلاع ندادى ؟
عمر گفت : عبداللّه بن زيد بر من پيشى گرفت ، من هم شرم كردم ! پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - هم فرمود:اى بلال ! برخيز وهر دستورى كه عبداللّه بن زيد به تو داد آن را انجام بده ! بلال هم اذان گفت ...))(٣٤٨) .
محمدبن عبداللّه بن زيد انصارى از پدرش نقل مى كند كه گفت : ((وقتى پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - دستور داد ناقوس بسازند تا با صداى آن مردم را براى اقامه نماز گِرد آورند، من مردى را در خواب ديدم كه ناقوس را در دست دارد. پرسيدم : اين ناقوس را مى فروشى ؟ گفت : براى چه مى خواهى ؟ گفتم : مى خواهيم به وسيله آن مردم را براى نماز گِرد آوريم .
گفت : نمى خواهى تو را به چيزى بهتر از آن راهنمايى كنم ؟
گفتم : چرا، آن چيست ؟
گفت : مى گويى : ((اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمداً رسول اللّه ،، حى على الصلاة ، حى على الصلاة ، حى على الفلاح ، حى على الفلاح ، اللّه اكبر، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه ))(٣٤٩) .
بعد لحظه اى از من دور شد، سپس گفت : هر وقت براى نماز برخاستى (يعنى اقامه ) مى گويى : ((اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمداً رسول اللّه ،، حى على الصلاة ، حى على الفلاح ، قد قامت الصلاة ، قد قامت الصلاة ، اللّه اكبر، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه )).
چون صبح شد به حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمدم و خواب خود را نقل كردم . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: خواب واقعى بوده است ! برخيز و با صداى بلند آن را به بلال ياد بده ، من هم برخاستم و جمله جمله خواندم تا بلال ياد گرفت و اذان گفت .
وقتى عمر بن خطاب در خانه اش آن را شنيد به سرعت آمد حضور پيغمبر و گفت : به خدايى كه تو را به پيغمبرى مبعوث كرده است ، من هم اين خواب را ديده ام ...))(٣٥٠) .
مالك بن انس ، اين حديث را خلاصه كرده و در بحث اذان در ((موطأ )) از يحيى بن سعيد نقل مى كند كه گفت : ((پيغمبر دستور داد دو چوب را بهم بكوبند(٣٥١) تا با صداى آن مردم را براى نماز گِرد آورند. چون عبداللّه بن زيد انصارى ، دو چوب را در خواب ديد گفت : مانند دو چوبى است كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى خواهد مردم را براى نماز گِرد آورد. به وى گفته شد آيا اذان نمى گوييد. سپس اذان را به وى ياد دادند. وقتى بيدار شد حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمد و خواب خود را نقل كرد. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم دستور داد اذان بگويند...))(٣٥٢) .
ابن عبدالبر قرطبى مى گويد: داستان عبداللّه بن زيد، راجع به آغاز اذان را گروهى از صحابه با الفاظ گوناگون و معانى نزديك به هم نقل كرده اند. سندها هم متواتر است . اين حديث از احاديث بسيار خوب است (٣٥٣) !
مؤ لّف :

ما درباره واقعيت اين احاديث به چند دليل اشكال داريم :
اول اينكه :
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - درباره احكام الهى با مردم گفتگو و مشورت نمى كرد، بلكه در اين خصوص تابع وحى بود ((وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الهَوى اِنْ هُوَ الاّ وَحْىٌ يُوحى عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى ))(٣٥٤) .
اصولاً انبيا چنين بودند كه هيچكدام راجع به شرايع آسمانى با امت خود مذاكره نمى نمودند: ((بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَولِ وَهُم بِاَمْرِهِ يَعْمَلُونَ))(٣٥٥) ؛ يعنى : ((آنها بندگان بزرگوارى بودند كه در سخن ،بر خدا پيشى نمى گرفتند. و هميشه عمل به امر خداوند مى كردند)).
همين كافى است كه خداوند به پيغمبر و خاتم انبياى خود مى فرمايد:
((قُلْ اِنَّما اَ تَّبِ-عُ ما يُوحى اِلىَّ مِنْ رَبّى هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يَؤ مِنُونَ))(٣٥٦) ؛
يعنى : ((بگو من فقط از وحيى كه خدايم براى من مى فرستد، پيروى مى كنم ، اين روشنايى از خدايتان هست و هدايت و رحمت است براى قومى كه ايمان مى آورند)).
((قُلْ مايَكُونُ لى اَنْ اُ بَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى اِنْ اَ تَّبِ-عُ الاّ مايُوحى اِلىَّ، اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ))(٣٥٧) ؛
يعنى : ((بگو مرا نمى رسد كه از پيش خود آن را تغيير دهم ، من تابع وحيى هستم كه به من مى رسد، من از نافرمانى خدايم و از عذاب روز بزرگ ، وحشت دارم )).
((قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَما اَدْرى ما يُفْعَلُ بى وَلا بِكُمْ اِنْ اَ تَّبِ-عُ اِلاّ ما يُوحى اِلىَّ وَ ما اَ نَا اِلاّ نَذيرٌ مُبينٌ))(٣٥٨) ؛
يعنى : ((اى پيغمبر! به امت بگو: من در بين رسولان اولين پيغمبرى نيستم كه تازه در جهان آوازه رسالت بلند كرده ام . ونمى دانم با من و شما چه خواهند كرد، من از وحى آسمانى پيروى مى كنم ، من بيم رسانى آشكار هستم )).
علاوه بر اين ، خداى عالم ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را از شتاب در كارها ولو با حركت دادن زبان ، برحذر داشته است :
((لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ اِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ فَاِذا قَرَاءْناهُ فَاتَّبِ-عْ قُرْآنَهُ ثُمَّ اِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ))(٣٥٩) ؛
يعنى : ((زبان خود را براى نزول وحى ، نجنبان (شتاب مكن ) فراهم آوردن و گِرد آوردن آن به عهده ماست . و چون آن را خوانديم ، تلاوت آن را پيروى كن ، آنگاه توضيح دادن آن به عهده ماست )).
و فرموده است : ((اِنَّهُ لَقُولُ رَسُولٍ كَريمٍ...))(٣٦٠) .
دوم اينكه :
مشورتى كه در اين احاديث به عمل آمده ، به حكم عقل در تشريع احكام الهى فاقد ارزش است ؛ زيرا عقل وقوع آن را از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خدا محال مى داند. آيا رأ ى مردم در اين احاديث ، گفتگويى نيست كه به خدا نسبت داده اند؟:
((وَ لَوْ تَقَوّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاْ قاويلِ لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ))(٣٦١) ؛
يعنى :((اگر پيغمبر گفتگويى را به ما نسبت مى داد، او را به سختى مى گرفتيم و شاه رگش را مى بريديم ، و هيچيك از شما هم نمى توانستيد مانع شويد)).
آرى ، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - با اصحاب خويش ، در امور دنيا مشورت مى نمود؛ مانند ملاقات با دشمن و فنون جنگى و غيره تا به آيه شريفه ((وَ شاوِرْهُمْ فِى الاْ مْرِ))(٣٦٢) عمل كرده باشد. با اينكه در اين موارد هم با استفاده از وحى آسمانى از مشورت با آنان بى نياز بود، مع الوصف با آنان به مشورت مى پرداخت ، ولى در مقام قانونگذارى ، راهى جز پيروى از وحى الهى نبود.
سوم اينكه :
اين احاديث ، متضمن تحير پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - است كه اين از افرادى مانند پيغمبر كه با خدا رابطه دارند، هيچگونه تناسبى ندارد. به طورى كه بقدرى حيران و سرگردان بوده كه ناگزير مى شود براى تعيين تكليف ، با مردم مشورت نمايد، اول ناقوس را ناخوش دارد و بعد دستور دهد كه آن را بسازند! و از آن پس آن را هم رها كند و به خواب عبداللّه بن زيد، ترتيب اثر بدهد!! از اين مهمتر اينكه عدول از ناقوس قبل از آن بود كه وقت استفاده از آن فرا برسد!!!
اين همان بدائى است كه نسبت به خداوند متعال و پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - محال است . پيغمبرى كه فرشتگان بر وى نازل مى شدند، و بر او وحى مى رسيد و قرآن فرود مى آمد و خود، سرور انبيا و خاتم آنها بود! بخصوص كه خواب افراد عادى به هيچوجه و به اجماع امت اسلام ، از لحاظ شرعى اعتبار وحجيت ندارد.
چهارم اينكه :
تعارضى كه ميان اين احاديث هست ايجاب مى كند كه همگى از درجه اعتبار ساقط شوند. كافى است كه به دو حديث ابوعمر و محمدبن عبداللّه بن زيد و تعارضى كه با خواب عمر دارد توجه كنيد تا ميزان تعارض آن به خوبى آشكار گردد.
افزون بر اين ، دو حديثى كه اشاره به آن نموديم مى گويد: خواب را فقط عبداللّه زيد و عمر خطاب ديدند، ولى حديث خواب را كه طبرانى در كتاب ((اوسط)) نقل مى كند مى گويد: ابوبكر هم اين خواب را ديد! علاوه ، اهل تسنن احاديث ديگرى هم دارند كه صريحاً مى گويد: چهارده نفر از مردان صحابه چنين خوابى را ديدند! چنانكه در ((شرح التنبيه )) جبيلى هست .
و همچنين روايت شده است كه خواب آن شب را هفده نفر از انصار و عمر خطاب به تنهايى از مهاجرين ديدند! در روايت هم آمده است كه بلال نيز اذن را در خواب شنيد! و متناقضات ديگرى از اين قبيل كه جاى ذكر آن نيست ! قسمتى از آن را حلبى در سيره خود نقل كرده است كه باعث شگفتى بسيار عجيبى است . او خواسته است ميان آنها را جمع كند ولى عمل خود را به باد داده است !(٣٦٣)
پنجم اينكه :
بخارى و مسلم اين خواب را به كلى مهمل دانسته و در صحيح خود از آن ذكرى ننموده اند؛ نه از عبداللّه بن زيد و نه از عمر و نه از ديگران . و اين خود مى رساند كه موضوع خواب ، نزد آنها ثابت نبوده است .
بله ، آنها در ((باب بدء الاذان )) از عبداللّه عمر روايت مى كنند كه گفت : مسلمانان هنگام ورود به مدينه يكديگر را براى نماز گزاردن خبر مى كردند، و كسى آن را اعلام نمى كرد. روزى در اين باره سخن به ميان رفت ، يكى گفت : براى اين منظور ناقوسى مانند ناقوس نصاراى درست كنيد. و ديگرى گفت : شيپور يهود بهتر است .
ولى عمر گفت : چرا كسى را نمى فرستيد كه نماز را اعلام كند؟ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم فرمود: اى بلال ! برخيز و موقع نماز را اعلام كن . بلال هم اذان گفت . اين تمام مطالبى است كه در صحيح بخارى و مسلم راجع به آغاز اذان و مشروعيت آن آمده است . و هر دو آن را نقل كرده اند و هر دو نيز از بقيه ذكرى به ميان نياورده اند. و همين مطلب هم براى معارضه با همه احاديث آن رؤ ياها كافى است ؛ زيرا مقتضاى اين حديث اين است كه اذان نخست با رأ ى عمر انجام گرفت نه با خواب او، و اقامه را نيز خواب عبداللّه بن زيد پديد آورد كه از عمر جلو افتاد!
به همين جهت نيز عبداللّه بن زيد در ميان اهل سنت معروف است كه اذان را او در خواب ديد و ((صاحب اذان )) خوانده مى شود!
و نيز حديث بخارى و مسلم صريح است در اين كه : پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در مجلس مشورتى ، دستور داد تا بلال اذان بگويد. و عمر هم هنگام صدور اين امر حاضر بود، ولى احاديث خواب تمام آنها صراحت دارند در اينكه وقتى پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - دستور داد بلال اذان بگويد كه عبداللّه بن زيد، خواب خود را براى حضرت نقل كرده بود. و اين نيز حداقل يك شب بعد از مشورت بود. و عمر هم حاضر نبود بلكه فقط اذان را در خانه خود شنيد. به دنبال آن با شتاب به حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد و گفت : به خدايى كه تو را به نبوت مبعوث نموده است ، من هم اين خواب را ديده ام !
شما را به جدتان و به شرافت انصاف و علو حقّ و بزرگوارى خدا قسم ! آيا جمع ميان اين و آن امكان پذير است ؟!
علاوه ، حاكم نيشابورى نيز از احاديث رؤ ياى اذان و اقامه ، سخنى نگفته و هيچ كدام را در مستدرك خود نقل نكرده است ، مانند بخارى و مسلم كه سربسته گذارده اند و حتى يك حديث آن را نقل نكرده اند. تمام اينها مى رساند كه احاديث رؤ ياى اذان و اقامه در نظر بخارى ومسلم ، بكلى از درجه صحت و اعتبار ساقط بوده است ؛ زيرا حاكم نيشابورى بنا داشته است هر حديث صحيحى را كه بخارى و مسلم در صحيح خود نياورده اند با شروط پذيرش حديث در نزد آن دو، در مستدرك صحيحين بياورد. و اين مطلب را نيز كاملاً در مستدرك (٣٦٤) رعايت كرده است .
چون با اين وصف ، حاكم چيزى از احاديث رؤ يا را در مستدرك نقل نكرده است ، به خوبى مى دانيم كه حاكم نيز احاديث مزبور را نه در صحيح شيخين و نه در كتاب ديگر با شروط معتبر در نزد آنان ، صحيح و مسلّم ندانسته است .
حاكم در اينجا سخنى دارد كه مى رساند وى جزم به بطلان احاديث رؤ يا داشته است . وى مى گويد: ((علت اينكه بخارى و مسلم ، حديث عبداللّه بن زيد را ترك گفته اند اين است كه عبداللّه خود، پيش از اين واقعه از دنيا رفت !!)).
مؤ يد اين مطلب اين است كه آغاز اذان در نظر اهل تسنن ، بعد از واقعه جنگ احد بوده است .
ابو نعيم اصفهانى در كتاب ((حلية الا ولياء)) در شرح حال عمر بن عبدالعزيز به سند صحيح (٣٦٥) از عبداللّه عميرى روايت مى كند كه گفت : دختر عبداللّه بن زيد بر عمر بن عبدالعزيز وارد شد و گفت : من دختر عبداللّه بن زيد هستم كه جنگ بدر حضور داشت و در جنگ احد كشته شد.
عمر گفت : هر چه مى خواهى بگو، و آنچه مى خواست به وى عطا نمود.
مؤ لّف :
اگر چنانكه مى گويند عبداللّه بن زيد اذان را در رؤ يا ديده بود، دخترش ‍ نيز هنگام معرفى خود آن را به زبان مى راند.
ششم اينكه :
خداوند متعال كسانى را كه ايمان آورده اند تهديد نموده است كه از خدا و پيغمبر جلو نيفتند و صداى خود را بلندتر از صداى پيغمبر ننمايند و مانند افراد ديگر با صداى بلند با حضرت سخن نگويند. و اعلام خطر نموده است كه اگر چنين كردند، اعمال شايسته آنها بكلى از ميان خواهد رفت ؛ چنانچه مى فرمايد:
((يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليمٌ# يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا اَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبىّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ اَنْ تَحْبَطَ اَعْمالُكُمْ وَ اَ نْتُم لا تَشْعُرُونَ))(٣٦٦) ؛
يعنى : ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! (در هيچ كارى ) بر خدا و رسولِ، تقدّم نجوييد. و از خدا بترسيد كه (نافرمانى نكنيد) كه خدا به گفتار شما شنوا (و به كردارتان ) داناست . اى اهل ايمان ! فوق صوت پيغمبر، صدا بلند نكنيد (با پيامبر با ادب سخن بگوييد) كه اعمال نيك شما (در اثر بى ادبى ) محو و نابود نشود و شما فهم نكنيد)).
علت نزول آيه شريفه فوق اين بود كه هيأ تى از سواران بنى تميم به حضور پيغمبر رسيدند و از حضرتش خواستند تا يكى از آنها را برايشان امير گرداند.
چنانچه بخارى (٣٦٧) در تفسير آيه مى گويد: قبل از همه ابوبكر گفت : يا رسول اللّه ! ابن قعقاع بن معبد را برايشان امير قرار بده ! عمر هم بعد از حرف دوستش ، بى درنگ گفت : يا رسول اللّه ! اقرع بن حابس از بنى مجاشع را بر اينان امير نما!
ابوبكر گفت : منظور تو مخالفت با من است و متعاقب آن ، كار هر دو به نزاع و دشمنى كشيد وصداهايشان بلند گرديد، خداى عالم اين آيات محكم را به خاطر عجله آنها در نظر دادن و جلو افتادن بر پيغمبر و بلند نمودن صدايشان نسبت به صداى پيغمبر، نازل فرمود.
خداوند عموم اهل ايمان را با اين آيات ، مخاطب ساخته است تا همگى بدانند كه وظيفه آنها نسبت به خدا و پيغمبر چيست . اين آيات كه در سوره حجرات است تمام مردان و زنان با ايمان را از نظر دادن در مقابل پيغمبر و هر اقدامى پيش از آن حضرت را، بر حذر داشته است ؛ زيرا معناى ((از خدا و پيغمبر جلو نيفتيد)) اين است كه قبل از امر خداوند و اظهار پيغمبر، شما چيزى نگوييد تا خداوند آنچه را مى خواهد به زبان پيغمبرش جارى كند.
پيشنهاد كنندگان آن روز (ابوبكر و عمر) براى دخالت در امور مسلمانان براى خود حق و ارجى قائل بودند، ولى خداوند مؤ منين را متوجه اشتباه آنها - كه به نظرشان كار خوبى بود - نمود و ايشان را متنبه كرد كه پا را از حد گليم خويش فراتر نگذارند.
و اينكه فرمود: ((صدايتان را بالاتر از صداى پيغمبر قرار ندهيد)) نهى از سخن گفتن آنهاست كه مى خواستند به ديگران بفهمانند كه دخالتى در امور دارند، يا در پيش خدا و پيغمبر، داراى مقامى هستند؛ زيرا هر كس ‍ كه صدايش را بالاتر از صداى ديگرى قرار مى دهد، خود را به طرز خاصى معتبرتر از او مى داند. و براى خود صلاحيت ويژه اى قائل است . واين مطلبى است كه براى هيچكس در حضور پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه وآله - جايز نيست .
هر كس كه در جمله : ((و از خدا بترسيد كه خداوند شنوا و داناست )) امعان نظر كند، و اين موضوع را به ياد آورد كه ((بترسيد از اينكه اعمالتان تباه شود و شما ندانيد)) چنانكه مى بايد، پى به حقيقت مطلب مى برد.
كسى كه مى داند خداوند آنچه را ابوبكر و عمر پيش از خدا و پيغمبر اظهار داشتند - كه مردى از بنى تميم را امير قوم گرداند - تأ ييد نكرد، مى داند كه خدا و پيغمبرش ، نظر مردم را در تشريع احكام دين ، به طريق اولى نخواهند پذيرفت ، ولى اگر قوم ما بدانند!!
هفتم اينكه :
اذان و اقامه از جنس خود فرائض يوميه و نمازهاى پنجگانه است . منشأ آن نيز همان منشأ فرائض است . اين مطلب را كسانى كه با طرز اداى الفاظ و معانى ، آشنايى دارند و از بكار بردن اسلوبهاى بزرگان و هدفهاى ايشان آگاهند، به خوبى مى دانند.
اذان و اقامه از بزرگترين شعائر الهى هستند كه اختصاص به ملت اسلام دارد؛ زيرا اسلام بعد از همه اديان آمده است و شعائر آن بر آنچه پيش از آن بوده است ، برترى دارد. بجاست كه اهل مطالعه و خردمندان ، با من در بند بند اذان و اقامه بينديشند و معانى بزرگ و بلند و اهداف عاليه حق و حقيقت را در آن با صراحت ، مورد تعمّق و دقت قرار دهند:
((اللّه اكبر، اشهد أ ن لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه )) كه خود به بهترين وجه شنونده را به خدا و پيغمبر مى خواند و ذات مقدس آنها را مورد ستايش قرار مى دهد.
((حى على الصلاة ؛ يعنى : بشتابيد به سوى نماز)).
((حى على الفلاح ؛ يعنى : بشتابيد به سوى رستگارى )).
((حى على خير العمل ؛ يعنى : بشتابيد به سوى بهترين عمل )).
گوينده آن هميشه به ياد خدا هست و چيزى را مهمتر از خدا نمى داند.
اين يك دعوت زنده است - كه به قول بعضى از بزرگان - گويى از سراسر جهان آفرينش و عالم حيات ، صداى شنوايى و لبيك به گوش ‍ مى رسد. گويى انسان از لحظه اى كه صداى اذان به گوشش مى رسد، نماز را آغاز مى كند و از همان لحظه ، وارد عالم غيب مى شود.
ندايى كه زمين و آسمان را به هم مى پيوندد و تواضع مخلوق را با عظمت خالق درهم مى آميزد. و حقيقت ابدى را به خاطره هاى بشرى ، در هر نوبت از نمازها مانند خبر جديدى ، باز مى گرداند. در پايان نيز مى گويد: اللّه اكبر، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه ، لااله الاّ اللّه !
اين همان دعوت اذان است كه مسلمانان را به نماز مى خواند. و همان دعوت زنده اى است كه گوياى حقيقت جاويدان است ، نه اينكه اشاره به آن كند. اين همان حقيقت بسيطه است كه در نهايت بساطت و راز شگفت آورى است كه در منتهاى شگفتى است ؛ زيرا اين دعوت ، حقايق را براى هميشه از تكرار بى نياز مى گرداند، حال آنكه حقايق در بين گرفتاريهاى دنياو عوارض فنا، نياز به تكرار دارد.
مسلمان از لحظه اى كه اذان را مى شنود مى داند كه او را به نماز دعوت مى كند؛ زيرا با اذان ، عظمت خدا را به ياد مى آورد و همين ياد خداست كه لب لباب نماز است !
اين اذان است كه دل شب را مى شكافد. گويى يكى از ظواهر زنده طبيعت است كه گوشها و ارواح را آماده لبيك گفتن مى كند. و پرندگان و درختان را به سكوت در برابر خود وامى دارد و آب و هوا را آرام مى كند و دنيا يكسره امنيت و اجابت خود را آشكار مى سازد...(٣٦٨) .
به طور خلاصه ، آنچه مسلم است ، اذان و اقامه از چيزهايى است كه بشر قدرت آوردن آن را ندارد، ولو همگى دست به هم بدهند. پناه به خدا مى بريم اگر چنين واقعيت بزرگ دينى و آيات بالغه الهى را نسبت به بشر بدهند!!
هشتم اينكه :
تمام احاديث اهل تسنن راجع به آغاز اذان و اقامه ، متناقض با رواياتى است كه از ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - رسيده است . بديهى است كه وقتى مخالف با احاديث اهل بيت باشد؛ خواه رأ ى شخصى يا روايت آنها باشد، در نزد ما ارزشى ندارد.
در باب اذان و اقامه در كتاب ((وسائل الشيعه )) به سند صحيح از امام جعفر صادق - عليه السّلام - روايت شده است كه فرمود: جبرئيل بر پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نازل شد و اذان را آورد، نخست جبرئيل اذان گفت ، سپس اقامه گفت ، آنگاه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به على - عليه السّلام - فرمود: بلال را صدا كن . وقتى بلال آمد پيغمبر اذان را به وى تعليم داد و امر فرمود كه به همان گونه اذان بگويد.
اين روايت را ثقة الاسلام كلينى ، شيخ صدوق و شيخ طوسى - كه همگى در نهايت پاكى و تقوى بوده اند - نقل كرده اند. شهيد اول نيز در كتاب ((الذكرى )) روايت نموده است كه امام صادق - عليه السّلام - قومى را كه پنداشته بودند، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اذان را از عبداللّه بن زيد انصارى گرفته است ، نكوهش نمود و فرمود: وحى الهى راجع به اذان به پيغمبر شما نازل شده است ، و شما پنداشته ايد پيغمبر آن را از عبداللّه بن زيد گرفته است ؟!
و از ابوالعلاء - به گفته سيره حلبيه - روايت است كه گفت : به محمد بن حنفيه (٣٦٩) گفتم : ما حديث مى كنيم كه آغاز اذان به وسيله رؤ يايى بود كه مردى از انصار ديد. محمد بن حنفيه سخت برآشفت ، سپس گفت : شما آنچه را كه در دينتان و شريعت اسلام ، اصل بود ترك گفته ايد و پنداشته ايد به واسطه رؤ يايى بوده است كه مردى از انصار ديده ، كه محتمل صدق و كذب است ؟! و اى بسا كه خواب پريشان باشد.
من گفتم : حديث رؤ ياى عبداللّه بن زيد در ميان مردم (اهل سنت !) به حد استفاضه (٣٧٠) رسيده است .محمدبن حنفيه گفت :به خدا قسم !اين مطلب باطل است ..)).
سفيان بن ليل گويد: بعد از آنكه حسن بن على از كوفه به مدينه آمد، من به خدمتش رسيدم ، در حضور او راجع به اذان گفتگو شد. يكى از ما گفت : آغاز اذان به واسطه رؤ ياى عبداللّه بن زيد بوده است .
حسن بن على به وى فرمود: مقام اذان بزرگتر از اين است ، جبرئيل اذان را دو به دو گفت و به پيغمبر ياد داد و يك بار، يك بار اقامه گفت و آن را به پيغمبر آموخت ...))(٣٧١) .
هارون بن سعد از زيد شهيد فرزند امام زين العابدين على بن الحسين - عليهما السّلام - روايت مى كند كه پدرش امام حسين و آن حضرت از پدرش على - عليه السّلام - روايت نموده است كه در شب معراج - كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - را سير آسمانى دادند و به آسمانها بردند - اذان را به وى تعليم دادند و نماز بر وى واجب شد(٣٧٢) .

٢٤ - بدعت عمر در اذان و اقامه !
اين بند در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم جزء اذان و اقامه بود، ولى زمامداران در زمان خليفه دوم ، سعى داشتند به مردم تفهيم كنند كه بهترين عمل ، تنها جهاد در راه خداوند است ، تا نظر عموم را به آن معطوف دارند. وتمام سعى خود را روى آن متمركز كنند. به همين جهت مى ديدند اگر ندا كنند نماز بهترين اعمال است ، با اين منظور منافات دارد.
بلكه از آن واهمه داشتند كه بقاى اين بند در اذان و اقامه ، باعث ركود عموم از جهاد گردد؛ زيرا به نظر ايشان اگر مردم مى دانستند كه نماز با همه مسالمتى كه در آن است ، بهترين عمل است ، براى طلب ثواب فقط اكتفا به آن مى كردند و از خطر جهاد - كه ثوابى كمتر از آن داشت - خوددارى مى نمودند.
و حال آنكه : در آن روز، عمده همت زمامداران صرف انتشار دعوت اسلامى و فتح شرق و غرب عالم مى گرديد. فتح ممالك هم جز به تشويق ارتش به فرو رفتن در مهالك ، تحقق نمى يافت ، به طورى كه لازم بود دلهايشان را از انگيزه جهاد، سيراب كنند، تا باور نمايند كه ((جهاد)) بهترين عملى است كه انتظار دارند روز قيامت به آن برسند.
اين علت باعث شد كه حضرات ، تصميم گرفتند اين بند ((حى على خير العمل )) را از اذان و اقامه حذف كنند و مصلحت انديشى خود را بر پذيرش آنچه در شرع مقدس آمده بود، مقدم بدارند! ازين رو به تصريح قوشچى (٣٧٣) ، خليفه دوم در منبر گفت : سه چيز در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود كه من از آن جلوگيرى مى كنم و حرام مى دانم و هر كسى انجام دهد به كيفر مى رسانم : متعه زنان ، حج تمتع و گفتن ((حى على خير العمل )) در نماز(٣٧٤) !!! سپس صدور آن را از عمر مسلم مى داند و مى گويد: وى در اين مورد به اجتهاد خود عمل كرد.
عموم مسلمانان كه بعد از عمر آمدند - به استثناء خاندان پيغمبر و پيروان ايشان - از عمر پيروى نموده و ((حى على خير العمل )) را از اذان و اقامه حذف كردند! ((حى على خير العمل )) در طول تاريخ شعار اهل بيت و پيروان آنها بوده و جزء بديهيات مذهب شيعه به شمار آمده است . تا جايى كه وقتى شهيد فخّ - حسين بن على بن حسن بن حسن بن على بن ابيطالب - عليه السّلام - - در زمان هادى خليفه عباسى در مدينه آشكار شد و قيام كرد، دستور داد مؤ ذن در اذان خود ((حى على خير العمل )) بگويد و مؤ ذن هم گفت . چنانكه ابوالفرج اصفهانى در ((مقاتل الطالبيين )) در شرح حال حسين مذكور، و ماجراى شهادت وى گفته است .
هر كس متعرض ماجراى قيام شهيد فخ (٣٧٥) شده است ، اين را صريحاً نوشته است . حلبى (٣٧٦) نقل مى كند كه عبداللّه عمر و امام زين العابدين على بن الحسين - عليه السّلام - در اذان بعد از ((حى على الفلاح )) مى گفتند: ((حى على خير العمل )).
مؤ لّف :
گفتن ((حى على خير العمل )) توسط اهل بيت عصمت و پيروان ايشان در اذان و اقامه متواتر است ، به كتب فقه و حديث آنان مراجعه كنيد تا به خوبى از جريان امر مطلع گرديد.

تذكر:
نزد ما شيعه اماميه ، اذان داراى هجده بند است : چهار اللّه اكبر، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، حى على الصلاة ، حى على الفلاح ، حى على خير العمل ، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه هر كدام دو بار.
در اقامه نيز هفده بند مى باشد، مانند بندهاى اذان با اين تفاوت كه : ((لااله الاّ اللّه )) در آخر اقامه يك بار است و به جاى آن - بعد از حى على خير العمل دوم - گفته مى شود: ((قد قامت الصلاة ؛ يعنى : نماز برگزار شد!)).
مستحب است بعد از بردن نام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر آن حضرت درود بفرستند، همانطور كه مستحب است بعد از نام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، شهادت به ولايت اميرالمؤ منين - عليه السّلام - داده شود. و در اذان و اقامه بگويند: ((اشهد انّ اميرالمؤ منين عليّاً ولى اللّه )).
كسى كه گفتن : ((اشهد انّ اميرالمؤ منين عليّاً ولى اللّه )) را بدعت دانسته ، به خطا رفته ؛ زيرا معمولاً مؤ ذنها در بين هر بندى ، جمله هايى از قبيل : ((الصلاة والسلام عليك يا رسول اللّه ))! يا قبل از اذان مى گويند: ((الحمد للّه لم يتخذ صاحبة ولاولدا)) وغيره . در صورتى كه اينها از شارع مقدس در اذان نرسيده است و قطعاً بدعت و حرام هم نيست ؛ زيرا مؤ ذنها آنها را جزء بندهاى اذان نمى دانند، بلكه به ادله عمومى كه شامل آنها شود آن را ذكر مى كنند، همينطور شهادت به ولايت على - عليه السّلام - نيز بعد از شهادت به رسالت پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - همان حكم را دارد.
علاوه ، سخنان كوتاه آدميان ، اذان و اقامه را باطل نمى كند و گفتن آن در اثناى اذان و اقامه ، حرام نيست . پس اين حرام و بدعت از كجا آمد است . و منظور از اين ، تفرقه انداختن در بين صفوف مسلمين در اين عصر چيست !

٢٥ - طلاق سوم (و آنچه عمر بعد از آن پديد آورد )
طلاق سومى كه زن مطلقه براى طلاق دهنده جز با محلل شرعى ، حلال نمى شود، سومين طلاقى است كه قبل از آن مرد دو بار به زن طلاق داده خود رجوع كرده باشد.
به اين معنا كه يك بار طلاق داده و رجوع نموده بار دوم طلاق داده و رجوع كرده است ، سپس براى سومين بار كه طلاق دهد، ديگر براى او حلال نخواهد شد مگر اينكه شخصى به عنوان ((محلّل )) با زن مطلقه همبستر شود. اين همان ((سه طلاقه )) معروف است كه زن براى شوهر حلال نمى شود مگر اينكه شوهر ديگرى با وى تماس بگيرد. چنانكه در قرآن مجيد آمده است :
((اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَاِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسْريحٌ بِاِحْسانٍ))(٣٧٧) ؛
يعنى : در طلاقى كه شوهر مى تواند رجوع كند، دو مرتبه است پس آنگاه كه طلاق داد يا رجوع و نگهدارى زن نمايد به خوشى و سازگارى ، يا رها كند و خير انديشى كند)).
تا آنجا كه مى فرمايد: ((فَاِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّىَتَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ))(٣٧٨) ؛
يعنى : ((اگر زن خود را طلاق سوم داد ديگر براى او حلال نيست تا شويى ديگر او را بگيرد)).
اينك ببينيم پيشوايان ادبيات عرب درباره الفاظ اين آيات شريفه چه گفته اند: زمخشرى در تفسير كشاف ، مى گويد: ((طلاق )) به معناى ((رها كردن )) است ، مانند ((سلام )) كه به معناى ((تسليم )) است .
((مرتان )) يعنى اين طلاق بايد دو بار و با فاصله باشد، نه بدون فاصله از اينكه فرمود: طلاق بايد دو بار باشد، منظور آوردن تثنيه نبوده است بلكه مى خواسته تكرار آن را بازگو كند؛ مانند ((ثمّ ارجع البصر كرّتين ؛ يعنى : دو بار نگاه كرد، يكى بعد از ديگرى )).
((فَاِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسريحٌ بِاِحْسانٍ؛ يعنى : به شايستگى زنها را نگاه داريد يا به نيكى رها كنيد)) يعنى : مردان مخير هستند اگر مى خواهند با زنان خود زندگى كنند، پس به خوبى آنها را نگاه دارند و گرنه به نحو شايسته اى ايشان را رها كنند تا سرنوشت خود را از سر گيرند.
برخى از فقهاء گفته اند: منظور از ((مرّتان )) اين است كه طلاق رجعى دو بار است ؛ يكى بعد از ديگرى ؛ زيرا بعد از طلاق سوم ديگر رجوعى نيست ، ولى ((فَاِنْ طَلَّقها))؛ يعنى : اگر براى بار سوم بعد از دو بار طلاق رجعى ، زن را طلاق داد، ديگر بدون محلّل و شوى ديگر، بر وى حلال نخواهد شد...
مؤ لّف :
معناى آيه شريفه كه به اذهان مى رسد همين است كه زمخشرى دانشمند و مفسر بزرگ سنّى تشريح كرده است و تمام مفسران شيعه و سنّى نيز گفته اند. ممكن نيست گفتار خداوند كه مى فرمايد: ((فَاِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ)) شامل گفته كسى شود كه به همسرش مى گويد: ((اَنْتِ طالِقٌ ثلاثاً)). مگر اينكه پيش از آن ، دو بار با فاصله زنش را طلاق داده و بعد از هر كدام هم رجوع كرده باشد. چنانكه پوشيده نيست .
ولى عمر بن خطاب در ايام خلافتش ديد كه مردان پى در پى زنان خود را به لفظ واحد طلاق مى گويند، او هم خواست آنها را به عملشان مجازات كند تا مبتلا شوند به آنچه خود كرده اند. و از اين راه تنبيه و ادب شوند! روايات اهل تسنن در نسبت دادن اين بدعت به عمر صريح هستند.
از جمله طاووس يمانى مى گويد: ابوالصهبا به ابن عباس گفت : مگر طلاق سوم در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر يكسان نبود؟
ابن عباس گفت : آرى ، چنين بود، ولى در زمان عمر، مردان همسرانشان را پى در پى (بدون فاصله ) طلاق مى دادند. عمر نيز اجازه داد كه آنها بدينگونه طلاق دهند(٣٧٩) !
و نيز از ابن عباس به طرق متعدد - كه همگى صحيح است - روايت شده كه گفت : طلاق سوم در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر و دو سال اول زمان خلافت عمر، يكسان بود، ولى عمر گفت : مردم درباره امرى كه شوق زيادى به آن دارند، عجله مى كنند، خوب است ما هم آن را امضا كنيم و براى ايشان جايز بدانيم ! و بدينگونه (سه ) طلاق با يك لفظ (و بدون فاصله ) را براى آنها تجويز كرد(٣٨٠) !
حاكم نيشابورى اين حديث را در مستدرك نقل كرده و گفته : به شرط شيخين صحيح است .
ذهبى نيز در تلخيص مستدرك ، با اعتراف به صحت آن ، با شرط شيخين آورده است (٣٨١) .
احمد حنبل نيز در مسند خود آن را آورده است (٣٨٢) . سايرين هم در منابع معتبر خود نقل كرده اند(٣٨٣) .
سيد رشيد رضا نيز در ، جلد چهارم مجله ((المنار)) آن را از ابو داوود، نسائى ، حاكم و بيقهى نقل كرده . و سپس مى گويد: پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بر خلاف آن قضاوت كرد؛ زيرا ابن عباس ‍ ((ركانه )) همسر خود را در يك مجلس سه طلاقه كرد و بعد سخت غمگين شد. سپس موضوع را از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - پرسيد. حضرت فرمود: چگونه او را طلاق دادى ؟ گفت : سه طلاقه كردم ، فرمود: در يك مجلس ؟ گفت : آرى . فرمود: ((اين يك طلاق است ، اگر مى خواهى رجوع كن ))(٣٨٤) .
نسائى از مخرمة بن بكير از پدرش از محمود لبيد روايت كرده است كه به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خبر دادند مردى زنش را يكجا سه طلاقه كرده است ، حضرت برخاست و در حالى كه غضبناك بود فرمود: با بودن من با كتاب خدا بازى مى شود! در اين وقت مردى برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! او را به قتل نرسانيم (٣٨٥) .
وساير روايات معتبر و صريحى كه در اين خصوص رسيده است . به همين جهت مى بينيد علماى اسلام آن را به طور ارسال مسلم نقل مى كنند. از جمله استاد بزرگ ((خالد محمد خالد مصرى )) معاصر، در كتاب : ((الديمقراطيه )) (يعنى دمكراسى ) مى نويسد: عمر خطاب هر جا مصلحت مى ديد، نصوص مقدس دينى قرآن و سنت نبوى را ترك مى گفت !
مثلاً با اينكه قرآن سهمى از زكات را براى تأ ليف دلهاى افراد ضعيف الايمان (المؤ لفة قلوبهم ) قرار داده است و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر آن را مى پرداختند، ولى عمر گفت : ما از طرف اسلام چيزى به كسى نمى دهيم !!
و با اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر، فروختن كنيزان صاحب فرزند را مجاز مى دانند، ولى عمر آن را حرام مى كند! و با اينكه سه طلاق در يك مجلس - به حكم سنّت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - - يك طلاق به حساب مى آيد، عمر سنت را ترك مى گويد و اجماع را از ميان مى برد(٣٨٦) .
استاد ((دكتر معروف دواليبى )) در كتاب ((اصول الفقه ))(٣٨٧) آنجا كه از سه طلاق عمر با يك لفظ سخن مى گويد مى نويسد: از جمله چيزهايى كه عمر - رضى اللّه عنه ! - به عنوان تغييرپذير بودن احكام به واسطه تغيير زمان ، پديد آورد! جارى ساختن طلاق با لفظ واحد است . با اينكه در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر و مدتى از زمان خود عمر، اگر زنى را به يك لفظ سه طلاقه مى كردند،يك طلاق حساب مى شد - چنانكه در خبر صحيح از ابن عباس رسيده است - عمر نيز گفت :مردم درباره چيزى كه سخت دوست مى دارند، شتاب مى كنند، من هم آن را براى آنان امضا مى كنم ، سپس آن را تثبيت كرد!!
سپس مى گويد: ابن قيم گفته است : ولى اميرالمؤ منين عمر(رض ) ديد كه مردم امر طلاق را كوچك مى شمارند و زياد اتفاق مى افتاد كه با لفظ واحد، زنان خود را سه طلاقه مى كردند، عمر هم ديد بايد آنها را به آنچه خود كرده اند، كيفر دهد، لذا آن را تثبيت نمود، تا وقتى آن را ملاحظه كردند، از طلاق دادن خوددارى كنند.
عمر ديد اين كار در آن عصر به صلاح آنهاست . ولى آنچه در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر و اوايل خلافت خودش بود، براى آن ايام مناسب تر بود؛ چون در آن اوقات ، آنقدر طلاق نمى دادند!! و مردم از خداوند خوف داشتند.
تا آنجا كه مى گويد: اين از آن مواردى است كه با تغيير زمان ، فتوا نيز عوض مى شود(٣٨٨) . صحابه نيز كه متوجه حسن سياست عمر و تأ ديب رعيت توسط وى شدند، آن را پذيرفتند(٣٨٩) و به رأ ى كسانى كه از آنها استفتا مى كردند، تصريح نمودند(٣٩٠) .
سپس دواليبى مى گويد: ابن قيم ملاحظه زمان خود را نموده و بازگشت به همان حكمى نموده كه در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بوده است ؛ زيرا زمان او تغيير كرده بود! و سه طلاقه كردن با لفظ واحد، فتح بابى گرديد براى حلال شمردن چيزى كه در عهد صحابه ممنوع و مسدود بود. و گفته است : اگر عقوبت ، بيش از عملى باشد كه شخص معاقب مرتكب شده است ، ترك آن ، نزد خدا و پيغمبر، بهتر است (٣٩١) .
و مى گويد : ابن تيميه گفته است : اگر عمر(رض ) مى ديد كه مسلمانان متوجه شده اند طلاقهايى كه مى دهند كار بيهوده اى است ، نظرش به همان وضع سه طلاقه زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برمى گشت و مى افزايد: آنچه ابن قيم و ابن تيميه به نظرشان رسيده است ، همان است كه امروز محاكم شرعى مصر انجام مى دهند. و بازگشت به همان وضعى نموده اند كه در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بوده است ، تا بر وفق : ((قاعده تغيير احكام به تغيير زمان )) عمل شده باشد(٣٩٢) !!
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٣٤٤- ((وَ اِنَّكَ لَعلى خُلُقٍ عَظيمٍ))، (سوره قلم ، آيه ٤).
٣٤٥- ر. ك : خاتمه كتاب ما ((ابو هريره )).
٣٤٦- سوره نجم ، آيه ٣.
٣٤٧- براى چه پنهان داشت ؟! وقتى پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - حيران بود، بهتر نبود عمر پيشدستى كند و حضرت را از ناراحتى در آورد؟! (مترجم ).
٣٤٨- سنن ابو داوود باب : ((بدء الاذان )). ساير بزرگان محدثين و مورخين نيز آن را نقل كرده و از ارسال مهمات دانسته اند.
٣٤٩- محدثين اين اذان را از عبداللّه بن زيد، نخستين اذانى مى دانند كه در اسلام پديد آمد. با اين وصف چنانكه مى بينيد ((الصلاة خير من النوم )) در آن نيست . با اينكه اذان براى نماز صبح بوده است . پس اى مسلمانان اين بند از كجا آمد؟!
٣٥٠- اين حديث را ابو داوود در باب كيفيت اذان در سنن خود و ترمذى در صحيح آورده و شخص اخير گفته است : روايتى حسن و صحيح است . ابن حبان و ابن خزيمه هم نقل كرده اند و صحيح دانسته اند. ابن ماجه هم در باب ((آغاز اذان )) در سنن نقل كرده است . ساير ارباب سنن و اصحاب اخبار و حديث هم روايت كرده اند.
٣٥١- زرقانى در تعليق خود بر اين حديث ، در شرح موطأ مالك مى گويد: اين دو چوب ، همان ناقوس بوده است ؛ يك چوب كوچك بود كه به چوب بزرگتر مى زدند و از آن صدا برمى خاست . زرقانى در پيرامون اين حديث سخنى دارد كه بجاست اهل علم آن را ملاحظه فرمايند (موطأ مالك ، ج ١، ص ١٢٠ - ١٢٥).
٣٥٢- تفصيل آن در شرح زرقانى آمده است .
٣٥٣- ر. ك : شرح زرقانى .
٣٥٤- سوره نجم ، آيه ٣ .
٣٥٥- سوره انبيا، آيه ٢٦.
٣٥٦- سوره اعراف ، آيه ٢٠٣.
٣٥٧- سوره يونس ، آيه ١٥.
٣٥٨- سوره احقاف ، آيه ٨.
٣٥٩- سوره قيامت ، آيه ١٥ - ١٨.
٣٦٠- بحث پيرامون اين آيه شريفه قبلاً در مقدمه مؤ لف و ساير موارد گذشت (مترجم ).
٣٦١- سوره حاقه ، آيه ٤٣ - ٦٦.
٣٦٢- سوره آل عمران ، آيه ١٥٩.
٣٦٣- ر . ك : باب : ((بدء الاذان و مشروعيته )) در سيره حلبيه ، جزء دوم كه از تعجّب ، دهان انسان باز مى ماند!
٣٦٤- مستدرك حاكم ، ج ٤، كتاب الفرائض ، باب : ((رد الصدقه ميراثاً)) ص ٣٤٨.
٣٦٥- ابن حجر در ((اصابه )) به نقل از حلية الاولياء در شرح حال عبداللّه بن زيد، تصريح به صحت آن نموده است .
٣٦٦- سوره حجرات ، آيه ١ و ٢.
٣٦٧- صحيح بخارى ، ج ٣، ص ١٢٧.
٣٦٨- كتاب ((داعى السماء))تأ ليف نويسنده شرق ،استاد عباس محمود عقاد،ص ١٣٦- ١٤٢.
٣٦٩- يكى از فرزندان اميرالمؤ منين على - عليه السّلام - است (مترجم ).
٣٧٠- در نظر ما جامعه شيعه ،اگر راويان حديث دوازده امامى باشند ويكى از ائمّه آنها را به عدالت ستوده باشد، حديث ((صحيح )) است وچنانچه عده اى از آنها به عدالت ستوده شده باشند ((حسن )) مى باشد.واگر راويان ،در حديث ذكر شده باشند ((مسند)) ودر غير اين صورت ((مرسل )) است و چنانچه سلسله راويان در هر طبقه كه حديث را نقل كرده اند بحدى برسند كه مفيد قطع ويقين باشد ((متواتر)) ودر غير اين صورت ((خبر واحد)) مى باشد وچنانچه در هر طبقه بيش گ گ از سه نفر آن را روايت كرده باشند ((مستفيض ))است و((مشهور)) هم ناميده مى شود (مترجم ).
٣٧١- مستدرك حاكم ، ج ٣، كتاب : معرفة الصحابه ، ص ١٧١.
٣٧٢- طحاوى در ((مشكل الا ثار)) و ابن مردويه به نقل از متقى هندى ، در كنز العمال ، ج ٦، ص ٢٧٧، حديث ٣٩٧.
٣٧٣- علاء الدين على بن محمد قوشچى ، طاشكبرى زاده ، از وى در كتابش ‍ ((الشقايق النعمانية )) ياد كرد، و نوشته است كه او در سمرقند نزد علماى آنجا به تحصيل پرداخت . علوم رياضى را از قاضى زاده رومى الغ بيك پسر شاهرخ ميرزا فرا گرفت . سپس به كرمان رفت و بعد به سمرقند برگشت و از آن پس به قسطنطنيه رفت . سلطان محمد فاتح پادشاه عثمانى او را گرامى داشت و مدرسه اياصوفيه را در اختيار او گذاشت و به او حقوق و مزايايى اختصاص داد. شرح تجريد وى شرحى است بر ((تجريد العقايد)) خواجه نصيرالدين طوسى ؛ فيلسوف و متكلّم شيعه معروف به ((شرح جديد)) در علم كلام . قوشچى به سال ٨٧٩ در قسطنطنيه درگذشت . و در جوار ابو ايوب انصارى به خاك رفت .
٣٧٤- شرح تجريد، اواخر مبحث امامت (قوشچى از مفاخر متكلمين - علماى عقايد و مذاهب - اشاعره مى باشد).
٣٧٥- فَخّ (به فتح فاء و تشديد خاء) ناحيه اى نزديك مكه بوده است كه حسين بن على ؛ نوه امام حسن مجتبى - عليه السّلام - در آنجا به سال ١٦٩ هجرى خود و گروهى از افراد خاندان و پيروانش به شهادت رسيدند - مراصد (مترجم ).
٣٧٦- سيره حلبى ، ج ٢، باب : آغاز اذان و مشروعيت آن ، ص ١١٠.
٣٧٧- سوره بقره ، آيه ٢٢٩.
٣٧٨- سوره بقره ، آيه ٢٣٠.
٣٧٩- صحيح مسلم ، ج ١، كتاب الطلاق ، باب : الطلاق الثالث ، ص ٥٧٥. سنن بيهقى ، ج ٧، ص ٣٣٦. سنن ابو داوود، كتاب الطلاق . اين حديث اخيرى را در آن مأ خذ از باب نسخ مراجعه نمودن به زن سه طلاقه ، ملاحظه كنيد.
شايد اين حديث دلالت داشته باشد كه سه طلاق ، اصلاً باطل است ؛ چون كار لغوى است . به همين جهت است كه سعيد بن مسيّب و جماعتى از تابعين ، چنين عقيده داشته اند. ولى راه صواب آن است كه كار لغو و بازى در گفتن ((ثلاثاً)) است كه در اين صورت ملغى مى شود. ولى جمله ((انت طالق )) اثر خود را مى بخشد؛ زيرا جدى است و بازى در آن راه ندارد.
٣٨٠- صحيح مسلم ، ج ١، كتاب الطلاق ، باب الطلاق الثالث ، ص ٥٧٥.
٣٨١- مستدرك و تلخيص آن ، ج ٢، ص ١٩٦.
٣٨٢- تلخيص مستدرك ، ج ١، ص ٣١٤.
٣٨٣- سنن بيهقى ، ج ٧، ص ٣٣٦. تفسير قرطبى ، ج ٣، ص ١٣٠ و...
٣٨٤- سيره محمدبن اسحاق ، ج ٢، ص ١٩١.
٣٨٥- قاسم بك امين مصرى ، در كتاب : تحرير المرأ ة ، ص ١٧٢ از نسائى ، قرطبى و زيلعى نقل كرده ، ولى استناد به ابن عباس است . چه بسا كه اين حديث به علت اينكه لعب و بيهوده است ، به طور كلى دلالت كند بر فساد طلاق سوم . سعيد بن مسيّب و جماعتى از تابعين هم اين نظر را دارند، ولى قول درست اين است كه : ((لعب )) در قول سوم است كه ملغى مى شود، اما هرگاه گفت ((انت طالق ))؛ اثر خود را مى بخشد، زيرا جدى است و لعبى در آن نيست .
٣٨٦- الديمقراتيه ، ص ١٥٠.
٣٨٧- ص ٢٤٦ و بعد از آن .
٣٨٨- سبحان اللّه ! وقتى جايز باشد كه مجتهدين در آن مدت كم به واسطه تغيير زمان ميان دو خليفه ، فتوا را تغيير بدهند. پس بايد فاتحه نصوص احكام كتاب و سنت را خواند!! واى ، واى ! اگر مجتهدين بخواهند از اين راه - كه متكى به هيچ دليلى نيست - وارد شوند و با تغيير زمان ، فتوا بدهند!
٣٨٩- اين هم از آن حرفهاست كه دليلى بر آن نيست بلكه ادله بر خلاف آن قائم است .
٣٩٠- به چه دليل ؟!
٣٩١- در زمان ابن قيم ، تغييرى حاصل نشده بود كه موجب شود حكم شرعى كه در قرآن و سنت منصوص بود، تغيير كند. ابن قيم ، فقط به عنوان اينكه آنچه در زمان پيغمبر و صحابه بوده است ، حكم خداست به آن عمل كرده است .
٣٩٢- بلكه براى اينكه به نص كتاب (قرآن ) و صريح سنت پيغمبر خاتم - صلّى اللّه عليه وآله - عمل كرده باشند. (مؤ لّف ) ولى به نظر ما محاكم مصر متوجه شده اند كه تاكنون به اشتباه رفته اند، نتيجه فقه مقارن و آشنايى به فقه شيعه اين حسن را داشته است كه اهل تسنن ، كم كم متوجه شده اند كه ((شيعه ))در پيروى واطاعت از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بهتر رفتار گ گ نموده است . و از جمله همين قانون سه طلاق است كه به همان وضع ، مطابق كتاب و سنت ، ميان شيعه معمول است (مترجم ).
۱۱
نماز تراويح بدعت مشهور عمر!
٢٦ - نماز تراويح بدعت مشهور عمر!
از جمله مواردى كه عمر از پيش خود تشريع كرد و در مقابل نص ، اجتهاد نمود، دستور گزاردن ((نماز تراويح )) بود؛ زيرا نماز تراويح را پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نياورد، و در زمان آن حضرت نيز نبود، در زمان ابوبكر هم سابقه نداشت . خداوند متعال ، اجتماع و مردم را براى اداى نماز مستحبى ، غير از نماز استسقا (نماز براى طلب باران كه بايد به طور دستجمعى و جماعت خواند) فرا نخوانده است .
فقط نمازهاى واجب است كه خداوند در پنج نوبت بدان دستور داده و خواندن آنها با جماعت ، مستحب است . و همچنين نماز طواف ، نماز عيد فطر و قربان ، نماز آيات و نماز ميت است كه مشروع مى باشد، به جماعت و به طور دستجمعى خوانده شود.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شخصاً نمازهاى مستحبى ماه مبارك رمضان را بدون جماعت بجا مى آورد و مردم را تشويق مى كرد كه آن را به پاى دارند. مردم نيز به همان گونه كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بجا مى آورد، انجام مى دادند.
در عصر ابوبكر نيز - تا سال سيزدهم هجرت كه از دنيا رفت - چنين بود(٣٩٣) ؛ چون عمر بن خطاب به جاى وى نشست ، روزه ماه رمضان آن سال را بدون اينكه تغييرى در آن پديد آورد، انجام داد. ولى در ماه رمضان سال چهارده ، با گروهى از صحابه به مسجد آمد و ديد كه مردم نمازهاى مستحبى بجا مى آورند؛ عده اى در حال قيام و برخى در حال سجود و جمعى در ركوع و گروهى نشسته اند. جماعتى هم تسبيح مى گويند و يا قرآن تلاوت مى كنند يا تكبير مى گويند يا سلام نماز مى دهند. عمر اين منظره را خوش نداشت و تصميم گرفت آن را به وضع بهترى در آورد. پس ((نماز تراويح ))(٣٩٤) را براى آنها در اوايل شبهاى ماه رمضان تشريع كرد، و دستور داد همگى در آن شركت كنند!!
سپس همين را به تمام بلاد بخشنامه كرد. و در مدينه دو نفر گماشت تا امام جماعت در نماز تراويح باشند! يك نفر براى مردان و ديگرى براى زنان . روايات در اين باره به حد تواتر رسيده است .
از جمله بخارى و مسلم در صحيح خود آورده اند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود : (( هر كس نمازهاى مستحبى ماه رمضان را بجاى آورد ، گناهانش بخشوده مى شود. تا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - زنده بود وضع چنين بود؛ يعنى مردم مانند شخص پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، نماز مستحبى ماه رمضان را انجام مى دادند و تغييرى نكرد. در زمان ابوبكر و اوايل خلافت عمر نيز چنين بود))(٣٩٥) .
همچنين بخارى در كتاب ((تراويح )) در حديث صحيح از عبدالرحمن بن عبد قارى (٣٩٦) ، روايت مى كند كه : ((در يكى از شبهاى ماه رمضان با عمر به مسجد رفتيم ، ديديم مردم دسته دسته و پراكنده هستند. تا آنجا كه گويد: عمر گفت : به نظر من اگر اينان به يك پيشنماز اقتدا مى كردند بهتر بود، سپس دستور داد ابى بن كعب ، پيشنماز ايشان باشد. شبى ديگر با وى به مسجد رفتيم ، ديديم مردم نمازهاى مستحبى را با جماعت مى گزارند. عمر گفت : اين بدعت خوبى است !...)).
علاّمه قسطلانى (٣٩٧) وقتى به اين گفته عمر مى رسد كه گفت : ((اين بدعت خوبى است ))، مى گويد: اينكه آن را بدعت دانست ، به علت آن است كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - دستور نداد تا نمازهاى مستحبى ماه رمضان را به جماعت بخوانند. در زمان ابوبكر صديق (رض ) هم سابقه نداشت ، در اول شب هم نبود، و اين تعداد ركعات هم نداشت )) نظير آن را در كتاب ((تحفة البارى )) و غيره از شرحهاى صحيح بخارى آورده اند (ملاحظه فرماييد).
ابو وليد محمد بن شحنه در تاريخ خود (روضة المناظر) در حوادث سال ٢٣ هجرى آنجا كه از وفات عمر سخن مى گويد، مى نويسد: ((عمر نخستين كسى است كه از فروش كنيزان بچه دار نهى كرد؛ و نخستين كسى است كه دستور داد مردم در نماز ميت ، چهار تكبير بگويند. و نخستين كسى است كه دستور داد مردم نماز تراويح را به جماعت بخوانند!...)).
سيوطى نيز در ((تاريخ الخلفا)) به نقل ابو هلال عسكرى (٣٩٨) ، آنجا كه نخستين كارهاى عمر را مى شمارد، مى گويد: ((او نخستين كسى است كه ((اميرالمؤ منين )) خوانده شد! و نخستين كسى است كه دستور داد در ماه رمضان ، نماز تراويح را به جماعت برگزار كنند، و نخستين كسى است كه متعه را حرام كرد، و نخستين كسى است كه گفت : در نماز ميت ، بايد چهار تكبير گفت !...))
محمد بن سعد، در جلد سوم طبقات خود - كه از عمر نام مى برد - مى گويد: ((او نخستين كسى است كه دستور داد نمازهاى شبهاى رمضان (تراويح ) را به جماعت بگزارند و اين را به شهرها و كشورها هم بخشنامه كرد. و اين در ماه رمضان ، سال چهاردهم هجرى بود. در مدينه دو نفر را تعيين كرد كه امام جماعت مردان و زنان باشند)).
ابن عبدالبر در استيعاب ، در شرح حال عمر مى نويسد: ((اوست كه ماه رمضان را با نماز مستحبى دستجمعى ، نورانى كرد!)).
مؤ لّف : اينان - كه خدا از سر تقصيرات ما و ايشان بگذرد - چنين پنداشته اند كه عمر با نماز تراويحش آنچه را خدا و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از حكمت آن غافل بوده اند، تدارك نموده است ! در صورتى كه آنها سزاوارترند كه از حكمت خداوندى در قوانين و نظاماتش غافل باشند.
كافى است كه در رد به جماعت گزاردن نمازهاى مستحبى ماه رمضان ، بگوييم كه خداوند خواسته است تا بندگانش در دل شبها با وى خلوت كنند و در پيشگاه او گريه و زارى نمايند و با مناجات و راز و نياز با وى ، حوايج و گرفتاريهاى خود را عرضه بدارند و چشم به رحمت و اميد به مرحمت ذات اقدس او داشته باشند. و بدانند كه پناهگاهى جز او ندارند و نجات دهنده ايشان خداى مهربان است .
به همين جهت ، خداوند مستحبات را از قيد جماعت ، رها ساخته است تا بندگان بتوانند به تنهايى آن طور كه مى خواهند به خدا نزديك شوند. و در پيشگاه وى بنالند. و هر كس خواست به طور مستقل ، و هر كس ‍ مى خواهد آن را به نحو اضافه انجام دهد؛ چون اين بهترين كارهاست كه ممكن است انجام داد. چنانكه در روايات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمده است ، ولى اگر به جماعت مربوط شود، ديگر اين نفع را نخواهد داشت و اين مزايا را از دست مى دهد.
به اين موضوع اضافه مى كنم كه : رها ساختن مستحبات از قيد جماعت و انجام آن به طور دستجمعى ، باعث مى شود كه خانه ها از بركت و شرافت نماز خواندن در آنها خالى نماند. و لذت و نشاط تربيتى آن محفوظ بماند تا از اين راه فرزندان به پيروى از پدران ، مادران و نياكان خود، راه ديندارى و مسلمانى را بياموزند تو آن را از نظر دور ندارند. و در دلها و عقلهايشان اثر بگذارد.
عبداللّه مسعود از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - پرسيد: كدام يك بهتر است : نماز مستحبى در خانه ام يا در مسجد؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: نمى بينى كه خانه من چقدر به مسجد نزديك است ، با اين وصف من دوست دارم كه نمازهايم را در خانه ام بخوانم ، مگر اينكه نمازهاى واجب باشد.
اين روايت را احمدبن حنبل ، ابن ماجه و ابن خزيمه در صحيح خود نقل كرده اند، چنانكه در باب : ترغيب در نمازهاى مستحبى ، از كاب ((الترغيب والترهيب )) ركن الدين عبدالعظيم بن عبدالقوى منذرى ، آمده است .
و از زيد بن ثابت روايت شده است كه گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((اى مردم ! نمازهايتان را در خانه هاى خود بخوانيد؛ زيرا بهترين نماز مرد آن است كه در خانه اش خوانده شود مگر اينكه نماز واجبى باشد)).
اين روايت را نيز نسائى و ابن خزيمه در صحيح خود نقل كرده اند.
انس بن مالك مى گويد: پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((گرامى بدانيد خانه هايتان را به گزاردن بعضى از نمازهايتان )).
و نيز پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((مَثَلِ خانه اى كه نام خدا در آن برده مى شود و خانه اى كه نام خدا در آن برده نمى شود، مانند آدم زنده و مرده است !)).
اين روايت را بخارى و مسلم نقل كرده اند.
جابر بن عبداللّه انصارى گويد: پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((وقتى يكى از شما نمازش را در مسجد خواند، بايد بهره اى هم براى خانه اش بگذارد. خداوند هم نمازش را در خانه اش بهتر به حساب مى آورد)).
مسلم و ديگران اين را روايت كرده اند. ابن خزيمه نيز در صحيح خود به سلسله سند از ابو سعيد خدرى نقل كرده است . روايات راجع به اين مطلب فراوان است و اين مختصر گنجايش آن را ندارد.
ولى خليفه مرد حزم و نظم بود ! و مى ديد كه نماز جماعت داراى شكل و فوايد اجتماعى بى شمارى است و شعائر الهى به بهترين وجه در آن جلوه گر است .
اما بايد دانست كه شريعت اسلام ، خود متوجه اين موضوع بوده است . و نمازها را دو قسمت كرده ؛ واجبات را با جماعت مستحب نموده و مستحبات را براى جهت ديگر، منظور داشته است : ((وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤ مِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ اَمْرِهِم ))(٣٩٩) ؛
يعنى : ((در كارى خدا و رسول ، حكم كنند، براى هيچ مرد و زن مؤ منى اختيارى نيست (كه راءى خلافى اظهار كنند)).

٢٧ - چهار تكبير در نماز بر اموات
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در نماز بر اموات ، پنج تكبير مى گفت ، ولى خليفه دوم ، به نظرش رسيد كه بايد چهار تكبير گفت ، پس ‍ مردم را واداشت كه در نماز ميّت ، چهار تكبير بگويند. گروهى از بزرگان اهل تسنن به اين معنا تصريح كرده اند؛ مانند سيوطى به نقل از ابو هلال عسكرى در ((تاريخ الخلفا)) و ابن شحنه در حوادث سال ٢٣ كتاب ((روضة المناظر)) كه در حاشيه كامل ابن اثير به طبع رسيده و ساير علماى متتبع .
آنچه در اين خصوص در كتاب ((الديمقراطية )) تأ ليف : استاد خالد محمد خالد مصرى معاصر، آمده است - كه از آن در بحث زن سه طلاقه نام برديم - براى خواننده كافى است .
احمدبن حنبل از حديث زيدبن ارقم از عبدالا على روايت مى كند كه گفت : در نماز ميت ، پشت سر زيدبن ارقم اقتدا كردم ، زيد پنج تكبير گفت . عبدالرحمن بن ابى ليلى برخاست و دست زيد را گرفت و گفت : فراموش كردى ؟ گفت : نه ! ولى من در پشت سر دوستم ابوالقاسم (پيغمبر اكرم ) نماز ميت گزاردم و حضرت پنج تكبير گفت ، من هم آن را هرگز ترك نمى كنم (٤٠٠) .
مؤ لّف :
زيد بن ارقم بر جنازه سعد بن جبير؛ معروف به سعد بن حتبه (حتبه ؛ نام مادرش بوده است ) كه او نيز از صحابه بود، نماز گزارد و بر جنازه او نيز پنج تكبير گفت .
ابن حجر در ((اصابه )) در ترجمه سعد مزبور، آن را نقل كرده است . ابن قتيبه نيز در ((المعارف )) شرح حال ابو يوسف قاضى - كه نوه سعدبن حتبه بوده - آن را آورده است .
ونيز احمدبن حنبل از حديث حذيفه از طريق يحيى بن عبداللّه جابر، روايت مى كند كه گفت : در مدائن ، پشت سر عيسى ؛ غلام حذيفه بر جنازه اى نماز گزاردم و او پنج تكبير گفت . سپس رو كرد به جانب ما و گفت : اشتباه نكردم و فراموش ننمودم ، بلكه مانند آقايم و ولى نعمتم ؛ حذيفة بن يمان عمل كردم كه بر جنازه اى نماز گزارد و پنج تكبير گفت .
آنگاه نظر كرد به من و گفت : فراموش نكردم و اشتباه ننمودم ، بلكه مانند پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - تكبير گفتم (٤٠١) .

٢٨ - شرط ارث بردن برادر و خواهر و بدعت عمر
اين مطلب را خداوند متعال در كتاب آسمانى (قرآن مجيد) فرموده است . خداوند متعال مى فرمايد:
((يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتيكُمْ فِى الْكَلالَةِ اِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ اُخْتٌ فَلَها نِصفٌ ما تَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُها اِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌ فَاِنْ كانَتا اثْنَتَين فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمّا تَرَكَ وَ اِنْ كانُوا اِخْوَةً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظّ الاُنْثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اَنْ تَضِلُّوا وَاللّهُ بِكُلِّ شَى ءٍ عَليمٌ))(٤٠٢) ؛
يعنى : ((از تو فتوا مى خواهند، بگو خداوند شما را درباره كسى كه مرده و از بالا و پايين ، كسى را ندارد فتوا مى دهد. اگر مردى بميرد و فرزند نداشته باشد، و خواهرى دارد، نصف ارث او از آنِ خواهر است ! و او نيز از خواهر خويش ارث مى برد، اگر خواهر اولاد نداشته باشد. و اگر وارث ، دو خواهر بودند، دو سوم ارث را مى برند، چنانكه عده اى باشند؛ مردان و ز نان ، مردان دو برابر بهره زنان مى برند، خدا حكم خود را براى شما بيان مى كند كه گمراه نشويد. و خداوند به همه چيز داناست )).
چنانكه ملاحظه مى شود، آيات قرآن كريم تصريح مى كند كه شرط ارث بردن برادران و خواهران ، اين است كه ميت ، اولادى نداشته باشد، دختر هم از لحاظ لغت عربى داخل در كلمه ((ولد)) است ؛ چون ((ولد))؛ يعنى فرزند، اعم از اينكه پسر باشد يا دختر.
تمام كتب لغت اين معنا را گفته اند. قرآن مجيد نيز همين طور استعمال كرده است چنانكه مى فرمايد: ((يُوصيكُمُ اللّهُ فى اَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنثَيَيْنِ))(٤٠٣) ؛
يعنى : ((حكم خدا در حق فرزندان شما اين است كه پسران ، دو برابر دختران ارث برند)).
به يكى از عربها اطلاع دادند كه همسرت دختر آورده ، گفت : ((ماهى بنعم الولد؛ يعنى : اين فرزند خوبى نيست !)).
ولى عمر بن خطاب ، در آيه ارث لفظ ((ولد)) را به معناى پسر حمل كرد، به همين جهت ، خواهر پدرى و مادرى را با دختر ميت در ارث شريك كرد و به هر كدام ، نصف تركه را داد. پس از وى ، تمام فقهاى چهار مذهب اهل سنت نيز از او تقليد كردند!!
ولى امامان معصوم از دودمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و دوستان آنان از شيعه اماميه ، اجماع دارند كه با وجود اولاد ميت ؛ خواه پسر و خواه دختر، يكى يا متعدد، برادران و خواهران و ديگر بستگان متوفّا حقى در ارث ندارند (چون آنها طبقه دوم هستند كه با نبودن طبقه اول ، ارث مى برند - مترجم ).
به دليل اين آيه شريفه كه مى فرمايد: ((وَ اُولُوا الاْ رْحامِ بَعضُهُم اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ))(٤٠٤) ؛
يعنى : ((در كتاب خدا؛ وارث مراتب خويشاوندان ، بعضى مقدم بر بعضى ديگر، مقرر شده است )).
فقهاى شيعه اين را با صراحت مى گويند كه به استناد آيات قرآنى ، با وجود اولاد متوفّا، خويشان ميّت ، ساقط هستند، هر چند فرزند ميّت فقط يك دختر باشد.
(طالبان مى توانند به كتب فقهى مراجعه نمايند. از همه بهتر، كتاب احاديث فقه شيعه به نام ((وسائل الشيعه )) تأ ليف شيخ حر عاملى است ).
از ابن عباس سؤ ال شد: مردى فوت نموده و از او دختر و خواهرى ابوينى باقى مانده است ؟
ابن عبّاس گفت : خواهرش حقى ندارد، ولى دختر، نصف ماترك را به طور ((فرض )) مى برد و بقيه را نيز به او برمى گردانند.
سائل گفت : عمر به عكس اين حكم داده است !
ابن عباس گفت : شما داناتريد يا خدا؟
سائل گفت : من علت آن را نفهميدم كه چه بود، تا اينكه سخن ابن عباس ‍ را از طاووس يمانى (٤٠٥) پرسيدم .
طاووس گفت : پدرم نقل كرد كه از ابن عباس شنيده كه او مى گفت : خداوند فرموده است : ((اگر مردى بميرد و فرزند نداشته باشد و داراى خواهرى باشد، نصف ارث را به او مى دهند، ولى شما اهل تسنن مى گوييد: ولو ميت اولاد داشته باشد، نصف تركه به او مى رسد))(٤٠٦) .

٢٩ - عَوْل در فرائض و جهل عمر نسبت به آن
مسلمانان در جايز بودن ((عَوْل )) و عدم آن اختلاف نظر دارند. حقيقت ((عَوْل )) اين است كه تركه ميت از ميزان سهم صاحبان سهام و ورّاث ، نقصان پيدا كند؛ مانند دو خواهر، و شوهر؛ زيرا دو خواهر، دو سوم ( ٢٣ ) مى برند و شوهر نصف ماترك .
ولى موضوع بر خليفه دوم مشتبه شد، و نفهميد كدام يك را خداوند مقدم داشته است تا آن را مقدم بدارد، و كدام مؤ خّر هستند تا او را مؤ خّر بدارد. پس حكم كرد كه نقيصه را بر همه نسبت به سهامشان توزيع كنند. و اين نهايت درجه عدالت او در اين مسئله بود كه مطلب بر وى مشتبه شد.
ولى ائمه اهل بيت - عليهم السّلام - و دانشمندان ايشان مى دانستند مقدم كيست و مؤ خر كدام است ، لذا مقدم را مقدم و مؤ خر را مؤ خر مى داشتند. و اهل بيت هم آشناترند كه در خانه چيست !
امام محمد باقر - عليه السّلام - مى فرمايد: اميرالمؤ منين على - عليه السّلام - مى فرمود: ((خدايى كه عدد شنهاى بيابان را مى داند، مى داند كه سهام ارث بيش از شش قسم نخواهد بود، اگر مى دانستند علت آن چيست )).
مؤ لّف :
در زمان على - عليه السّلام - هر چيزى را داراى شش جزء فرض ‍ مى كردند؛ هر جزيى هم شش يك بود. چنانكه امروز هر چيزى را ٢٤ قيراط فرض مى كنند.
بنابراين ، منظور حضرت اين است كه اگر درست بينديشيد، خواهيد ديد كه سهام ارث ، از شش قسم تجاوز نمى كند. و چون در آن ننگريسته ايد، لذا از شش سهم تجاوز كرده ايد؛ زيرا چيزى بر شش قسم اضافه مى كنيد.
مثلاً: اگر براى ميت پدر، مادر، دو دختر و شوهر باقى بماند، دو سهم از شش سهم ، براى پدر و مادر است و چهار سهم براى دو دختر خواهد بود. و بدينگونه شش سهم تمام مى شود. ولى شما يكى را بر شش سهم اضافه مى كنيد و نصف را به شوهر مى دهيد و از اين راه ، سهام به هفت سهم و نصف ، بالغ مى گردد. و اين هم بر خداوند ممتنع است . و خدا هرگز چنين چيزى را فرض نمى كند.
ابن عباس مى گفت : هر كس مى خواهد در جنب حجر الا سود، با وى مباهله مى كنم كه خداوند در كتاب خود، دو نصف و يك سوم را ذكر نكرده است . و نيز گفت :
سبحان اللّه ، آيا به نظر شما خدايى كه عدد شنهاى بيابان را مى داند، سهم مالى را دو نصف و يك ثلث قرار داده است ؟! وقتى دو نصف مال رفت ديگر چه محلى براى ثلث باقى مى ماند؟!!
گفتند: يا اباالعباس ! پس اين زيادت از كجا در فرائض ارث پديد آمد؟
ابن عباس گفت : وقتى عمر به كار فرائض رسيدگى كرد و قسمتى را به ورّاث داد، گفت : به خدا من نمى دانم كداميك از شما مقدم و كدام مؤ خر هستيد. چيزى را از اين بهتر نمى دانم كه اين مال را به همه شما بالسّويه تقسيم كنم .
ابن عباس گفت : به خدا قسم ! اگر آن كس را كه خدا مقدم داشته بود مقدم مى داشتيد و كسانى را كه خدا مؤ خر داشته بود، مؤ خر مى داشتيد، چيزى از فرائض اضافه نمى آمد.
گفتند: كداميك را خدا مقدم و كدام را مؤ خر داشته است ؟
ابن عباس گفت : هر سهمى را كه خداوند براى هر صاحب فرضى قرار داده ، مقدم است ، و اما آنچه را مؤ خر داشته است ، هر سهمى است كه وقتى فرض آن زايل شد، جز مابقى چيزى براى او باقى نمى ماند. اين است آنچه خداوند آن را مؤ خر داشته است .
شوهر، صاحب سهمى است كه خداوند آن را مقدم داشته است و نصف ما ترك به او مى رسد، وقتى چيزى آمد كه اين نصف را از او زايل مى كند (مثلاً فرزند) سهم او بازگشت به ربع (يك چهارم ) مى كند كه ديگر چيزى آن را زايل نمى گرداند. زن و مادر نيز همين حكم را دارند.
و آن را كه مؤ خر داشته است ، سهم دختران و خواهران است كه نصف و دو سوم مى برند، وقتى فرائض ديگر آنها را از اين سهم محروم ساختند، آنچه مى ماند به آنها مى رسد.
پس وقتى كسانى كه مقدم و آنها كه مؤ خر هستند گِرد آمدند، نخست آن را كه مقدم است جلو مى اندازند و حقش را به طور كامل به او مى دهند، و اگر چيزى باقى آمد، مال كسى است كه بايد مؤ خر باشد...
اين حديث را شهيد ثانى در ((الروضة البهيه )) (شرح لمعه دمشقيه ) نقل كرده است . و ما بخاطر فوايد مهمى كه در بر دارد، تمام آن را در اينجا آورديم .
حاكم نيشابورى (٤٠٧) نيز از ابن عباس روايت مى كند كه گفت : نخستين كسى كه در فرائض ، قائل به ((عَوْل )) شد و از تمام سهام ، چيزى كم كرد و نسبت به كلّ سهم ، اضافه آورد، عمر بن خطاب بود. به خدا قسم ! اگر كسى را كه خدا مقدم داشته بود مقدم مى داشت ، و كسى را كه مؤ خر بود، مؤ خر مى داشت ، فرائض زيادتى و عول پيدا نمى كرد.
سپس گفت : هر سهم واجبى كه سهم ديگر، آن را از ميان نمى برد مقدم است ؛ مانند سهم شوهر و زن و مادر، و هر سهمى كه وقتى سهم ديگر آن را از ميان برد، جز آنچه مى ماند به وى نمى رسد، آن است كه خدا مؤ خر داشته است ؛ مانند خواهران و دختران .
پس وقتى همگى با هم اجتماع كردند، مقدم را پيش انداخته و سهم كامل را به او بدهند، اگر چيزى باقى ماند، تعلق به طبقه مؤ خر (بعدى ) دارد.
حاكم بعد از نقل اين حديث ، مى گويد: اين حديث با شرط مسلم صحيح است ، ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده اند.
ذهبى آن را نقل كرده ولى صحيح ندانسته است . ما در پيرامون پاسخهاى موسى جار اللّه درباره ((عَول )) بحثهاى دقيقى داريم . (به كتاب ما ((اجوبة موسى جار اللّه )) مراجعه كنيد).
بنابر آنچه گذشت ، وقتى شوهر و مادر و دختران اجتماع كردند، بايد نخست سهم شوهر و مادر را داد و آنچه بر آنها فرض است يك ربع كامل (يك چهارم ) به شوهر و يك سدس كامل (يك ششم ) به مادر پرداخت شود. و باقى تركه را بايد على السويه به دختران داد.
اگر دو خواهر با اينان اجتماع كنند، اصلاً چيزى نمى برند؛ زيرا سلسله مراتب ورّاث ، نزد ائمّه اهل بيت و فقهاى پيروان آنان ، سه طبقه هستند:
طبقه اول :
پدر، مادر و فرزند (پسر يا دختر) است . به تفصيلى كه در كتب فقهى آمده است .
طبقه دوم :
برادر، خواهر، جدّ و جدّه است . بنا بر تفصيلى كه در كتب فقه و حديث آمده است .
طبقه سوم :
عمو، عمه ، دايى و خاله . بنا به همان تفصيل كتب مربوطه فقه و حديث طائفه شيعه اماميه و پيروان خاندان نبوت - عليهم السّلام - .
بنابراين ، مادام كه يك نفر از طبقه اول وجود دارند، افراد طبقه بعدى ارث نمى برند به دليل آيه شريفه : ((وَ اُولُوا الاْ رْحامِ بَعْضُهُم اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ)).
اين مذهب ائمه عترت طاهره - عليهم السّلام - است كه خدا آنها را همتاى كتاب خود (قرآن ) قرار داد، تا روز رستاخيز كه هر دو با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - گِرد آيند. علماى شيعه هم بر اين اصل اجماع دارند. بنابراين خواهران كه از طبقه بعدى هستند با وجود مادر، ارث نمى برند. واللّه تعالى اعلم .

٣٠ - ارث جدّ با وجود برادر و فتواى عمر در اين باره
بيهقى در كتاب ((سنن )) و كتاب ((شعب الايمان )) ومتقى هندى در كنز العمال (٤٠٨) ، روايت كرده اند كه عمر از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - سؤ ال كرد كه ارث جدّ با برادران چگونه است ؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: عمر! منظورت از اين سؤ ال چيست ؟ چنان مى بينم پيش از آنكه آن را ياد بگيرى از دنيا بروى !
راوى حديث - سعيد بن مسيّب - گويد: قبل از آنكه عمر آن را ياد بگيرد، مُرد!
مؤ لّف :
عمر در مدت خلافتش در اين مسئله حيران و سرگردان بود. به طورى كه گفته اند: هفتاد جور حكم كرد! عبيده سلمانى به نقل از ابن ابى شيبه مى گويد: ((من درباره حكم عمر، راجع به ارث جد، صد قضاوت مختلف خوانده و از بر كرده ام !))(٤٠٩) .
خود عمر(٤١٠) گفت : ((من درباره ارث جدّ، حكمها صادر كردم و از حق هم تجاوز ننمودم !)) ولى عاقبت ، در اين مسئله مشكل ، رجوع به زيدبن ثابت نمود.
طارق بن شهاب زهرى ، به نقل از دميرى در حيات الحيوان در مادّه ((حيه ))، مى گويد: عمر بن خطاب در ارث جدّ، با برادران حكمهاى گوناگونى صادر نمود.
سپس صحابه را جمع كرد و كتف گوسفندى را گرفت كه آن را در آن بنويسد. آنها ديدند عمر مى خواهد به جاى جدّه ، پدر قرار دهد! در اين هنگام مارى بيرون آمد و همه فرار كردند. عمر گفت : اگر خدا مى خواست آن را تثبيت كند، امضا مى كرد.
سپس عمر به خانه زيد بن ثابت رفت و به وى گفت : آمده ام تا درباره ارث جد با تو گفتگو كنم من مى خواهم به جاى جد، پدر قرار دهم .
زيد گفت : من موافقت نمى كنم كه آن را ((پدر)) قرار دهى . عمر هم با حال غضب بيرون رفت .
بار ديگر سراغ زيد فرستاد و موضوع را از او خواست . زيد هم نظر خود را در قطعه پوستى نوشت و براى او فرستاد. وقتى نوشته زيد را ديد به منبر رفت و آن را براى مردم قرائت كرد، سپس گفت : زيد بن ثابت درباره ارث جدّ، نظرى دارد كه من آن را امضاء مى كنم !(٤١١) .

٣١ - سهم مشترك ؛ معروف به حماريّه
خلاصه اين مطلب اين است كه زنى فوت نمود و شوهر و مادرى بجاى گذاشت . و دو برادر مادرى و دو برادر پدرى و مادرى هم داشت . اين واقعه در عصر خليفه دوم بود. اين قضيه را دو بار به حضور او بردند. در نوبت اول عمر حكم كرد كه حق شوهر، يعنى نصف تركه و حق مادر، يعنى يك ششم ، و حق برادران مادرى ، يك سوم ، براى هر كدام يك ششم را به آنها بدهند. و بدينگونه مال تمام شد، و حق برادران پدرى و مادرى را ساقط كرد!
در نوبت دوم ، خواست باز همينطور حكم كند، ولى يكى از دو برادر تنى گفتند، فرض كن پدر ما الاغ بوده است ، ما را در ارث مادرمان شريك گردان . عمر هم ثلث (يك سوم ) مجموع تركه را ميان هر چهار برادر على السويه تقسيم كرد.
مردى گفت : تو فلان موقع به اين دو، سهمى ندادى ؟!
عمر گفت : آن حكمى بود كه آن روز نموديم ، و اين حكمى است كه امروز مى كنيم !!(٤١٢) .
بيهقى و ابن ابى شيبه اين قضيه را در ((سنن )) خود نقل كرده اند. عبدالرزاق در كتاب جامع و كنز العمّال (٤١٣) وفاضل شرقاوى در حاشيه تحرير شيخ زكرياى انصارى ، آورده اند.
مؤ لف ((مجمع الانهر؛ شرح ملتقى الابهر)) نقل مى كند كه : عمر، نخست قائل به عدم تشريك برادران ابوينى در ارث مورد بحث بود ولى بعد نظرش برگشت !
و مى گويد: علت وجود وى هم اين بود كه وقتى راجع به اين مسئله سؤ ال كردند، عمر نظر خود را گفت . يكى از پسران ابوينى برخاست وگفت : يا اميرالمؤ منين !
اگر فرضاً پدر ما الاغ بوده ! آيا ما همگى از يك مادر نبوده ايم ؟
عمر لحظه اى سر به زير افكند وگفت : درست گفتى ، چون همه شما فرزندان يك مادر هستيد(٤١٤) ، سپس آنها را در ثلث شريك گردانيد)).
اين قضيه را به همين نحو احمد امين به طور اختصار در در جلد اول ((فجر الاسلام )) نقل كرده است .
اين داستان ، معروف به فريضه حماريه (يا داستان الاغيه ) است . چون يكى از برادران ، به خليفه گفت : فرض كن پدرِ ما الاغ بوده است ! و ((حجريه )) و ((يميّه )) هم خوانده مى شود؛ زيرا برخى روايت كرده اند كه وى گفت : فرض كن پدر ما سنگى بوده كه در دريا انداخته شد. ((عمريه )) هم خوانده مى شود؛ زيرا عمر در اين قضيه دو قول مختلف دارد!!
((به مشتركه )) هم معروف است . محب الدين محمد مرتضى واسطى ، به همين مناسبت آن را در ((تاج العروس )) در مادّه ((شرك )) به تفصيل نقل كرده است .
اين مسئله از مسائل معروف ميان فقهاى چهار مذهب است . و آراى آنان در اين باره مختلف است ؛ ابو حنيفه ، احمد حنبل ، زفر و ابن ابى ليلى به رأ ى اول عمر فتوا مى دهند كه برادران پدرى و مادرى از بردن ارث محروم هستند! ولى شافعى و مالك به فتواى دوم عمر توجه نموده اند و آنها را در ثلث شريك مى دانند!
اما ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - و شيعيان آنان - چنانكه قبلاً گفتيم - ورثه را در سه طبقه تعيين كرده اند و با وجود طبقه قبلى ، طبقه بعد، ارث نمى برند.
نزد شيعه ((مادر)) جزء طبقه اول است ، به خلاف خواهران و برادران كه از طبقه دوم هستند.
بنابراين حكم اين مسئله در نظر شيعه اين است كه نصف ماترك به شوهر مى رسد و باقى را مادر مى برد، و با وجود مادر، برادران ؛ چه مادرى و چه ابوينى ، مطلقاً ارث نمى برند.

٣٢ - قانون ارث شامل عرب و غير عرب است
خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: ((لِلرّجالِ نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ والاْ قْرَبُونَ وَ لِلنّساءِ نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالاْ قرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ اَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفرُوضاً(٤١٥) ؛
يعنى : ((براى مردان (پسران ) بهره اى است از آنچه پدر و مادر و خويشان مى گذارند، و براى زنان (دختران ) نيز بهره اى است از آنچه پدر و مادر و خويشان - كم يا زياد - مى گذارند، اين بهره از سوى خداوند، واجب است )).
و مى فرمايد: ((يُوصيكُمُ اللّهُ فى اَوْلادِكُمْ لِلَّذكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَيَيْنِ))(٤١٦) ؛
يعنى : ((خداوند درباره فرزندانتان شما را سفارش مى كند كه به پسران دو برابر دختران سهم بدهيد)).
آيات فرائض و مواريث همگى به همين نسق و تمام آنها مطلق مى باشند و همه آنها نيز در سوره نساء است .
گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در اين مورد نيز به همين نحو است . و عموم مسلمين از نظر نص و فتوا بر آن اجماع دارند.
امام جعفر صادق - عليه السّلام - مى فرمايد: ((اسلام عبارت است از گواهى به يگانگى خداوند و تصديق پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه وآله -، خون مسلمان نيز به همين دو كلمه محفوظ مى ماند، و احكام ازدواج و طلاق و ارث نيز بر همين پايه استوار است )).
امام محمد باقر - عليه السّلام - در صحيح حمران بن أ عين مى فرمايد: ((و اسلام چيزى است كه از گفتار يا كردار پديد مى آيد و اسلام بر آن استوار است . و همين نيز موجب حفظ خونها مى شود. قوانين ارث و مباح بودن ازدواج نيز بر آن پايه قرار دارد. مسلمانى به اين است كه افزون بر آنها، همگى نماز بخوانند و زكات بدهند و ماه رمضان را روزه بگيرند و حج خانه خدا كنند. و بدينگونه از كفر در آيند و به نور ايمان رهنمون گردند)).
ولى مالك بن انس در ((موطأ )) از ثقه اى روايت كرده است كه از سعيد بن مسيّب شنيده است كه مى گفت : ((عمر بن خطّاب از ارث بردن غير عرب جلوگيرى مى كرد مگر اينكه آنها در ميان عرب متولد شده باشند!!)).
و مالك مى گويد: اگر زنى باردار از سرزمين دشمن به ميان مسلمين آمد و در آنجا وضع حمل كرد، بچه تعلق به او دارد و طبق قانون خدا، اگر مادرش مُرد از او ارث مى برد، و مادر نيز از وى ارث خواهد برد(٤١٧) .

٣٣ - ارث بردن دايى از خواهرزاده
سعيد بن منصور در سنن خود روايت مى كند كه مردى خواهرى داشت كه در زمان جاهليت به اسارت رفته بود، سپس او را پيدا كرد و ديد كه داراى پسرى است ، ولى معلوم نيست پدر اين پسر كيست . برادر، خواهر را خريد و آزاد كرد. پسر خواهر ثروتى به چنگ آورد و سپس مُرد. نزد عبداللّه بن مسعود آمدند و حكم مسئله را پرسيدند.
ابن مسعود به برادر زن گفت : نزد عمر برو و مسئله را از او بپرس ، سپس ‍ برگرد و به من بگو كه او در پاسخ چه گفته است .
برادر آمد و جريان را به اطلاع عمر رسانيد. عمر گفت : من تو را جزء خويشان نزديك خواهر زاده ات نمى بينم ، و از او سهمى نمى برى ، به همين جهت چيزى از آن مال را به او نداد.
آن مرد، برگشت وموضوع را به ابن مسعود اطلاع داد.ابن مسعود برخاست و به اتفاق آن مرد نزد عمر آمد، و پرسيد درباره اين مرد چگونه فتوا داده اى ؟
عمر گفت : او را نه از خويشان متوفّا مى دانم و نه صاحب سهم ، به همين علت وجهى براى ارث بردن به نظر نرسيد. اى عبداللّه تو چه نظر دارى ؟
عبداللّه گفت : به نظر من او خويش متوفّا است ؛ زيرا دايى او و ولى نعمت اوست ؛ چون او را آزاد كرده است . به نظر من بايد به او ارث برسد.
عمر نيز حكم اول خود را باطل كرد و به وى ارث داد!!
اين قضيه را صاحب كنز العمال (٤١٨) نقل كرده است ، البته فتواى ابن مسعود در صورتى درست است كه مادر آن جوان ، قبل از او از دنيا رفته باشد(٤١٩) .

٣٤ - عده زن باردار بعد از مرگ همسر
بيهقى در كتاب ((شعب الايمان )) روايت نموده است كه زنى از عمر استفتا كرد كه من قبل از انقضاى عده شوهر متوفّايم ، وضع حمل كردم . عمر فتوا داد كه بايد صبر كند، تا چهار ماه و ده روز بگذرد. ولى ابى بن كعب به وى اعتراض كرد و روايت كرد كه عده اين زن ، وضع حمل اوست . و پس ‍ از آن ، قبل از تكميل چهار ماه و ده روز جايز است كه شوهر كند.
عمر هم به زن گفت : من هم آنچه را تو مى شنوى ، مى شنوم (٤٢٠) سپس از فتواى خود برگشت ، ولى حكمى نكرد. اما بعد نظر ابى بن كعب را پذيرفت و گفت اگر وضع حمل كرد و جنازه شوهرش هنوز روى تخت افتاده و به خاك نرفته است (٤٢١) جايز است كه شوهر كند. پيروان مذاهب اربعه نيز تا زمان ما به همين طرز عمل كرده اند.
ولى ما طايفه شيعه اماميه ، دو آيه در قرآن مجيد يافته ايم كه معارض عده زن حامله شوهر مرده است ؛ يكى آيه شريفه ((وَ اُولاتُ الاْ حْمالِ اَجَلُهُنَّ اَنْ يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ))(٤٢٢) وديگرى : ((وَالَّذينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَيَذَرُونَ اَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِاَ نْفُسِهِنَّ اَرْبَعةٍ اَشْهُرٍ وَ عَشْراً))(٤٢٣) مى باشد.
معناى آيه اول اين است كه : ((زنان باردار عده شان وضع حمل آنهاست )) و معناى آيه دوم اين است : ((كسانى كه از شما مى ميرند و زنانى از خود باقى مى گذارند، بايد چهار ماه و ده روز صبر كنند)).
بنابراين ، زن باردار شوهر مرده اگر بخواهد به آيه اول عمل كند، پس از وضع حمل مى تواند شوهر كند، هر چند هنوز مدت چهار ماه و ده روز، عده مذكور در آيه دوم ، منقضى نشده باشد. ولى اگر بر وفق آيه دوم عمل شود، بعد از چهار ماه و ده روز صبر نمودن ، مى تواند ازدواج كند. ولو هنوز وضع حمل نكرده باشد. در هر دو صورت ، هر كدام مخالف آيه ديگرى است ، و نمى توان به هر دو عمل كرد، مگر اينكه دورترين مدت را در نظر گرفت . اين همان است كه از اميرالمؤ منين على - عليه السّلام - و ابن عباس (٤٢٤) روايت شده است . و شيعه اماميه - به تصريح ائمّه اطهار - عليهم السّلام - آن را معمول مى دارند.

تذكر:
مسلمانان راجع به آغاز عدّه وفات - كه چهار ماه وده روز است - اختلاف نظر دارند.اهل سنت مى گويند:ابتداى آن از مرگ شوهر است ،خواه زن بداند كه او كى مرده است يا به واسطه دورى وعلل ديگر نداند،ولى از نظر ماشيعه اماميه ،ابتداى عده وفات ،از لحظه اى است كه زن از مرگ شوهر خود آگاه مى شود.واز آن موقع ، بايد چهار ماه وده روز عده نگاهدارد وپس از انقضاى آن ،ازدواج بااو حلال است .

٣٥ - ازدواج با زنى كه شوهرش مفقود شده
دكتر دواليبى مى گويد: ... و همچنين عمر درباره زنى كه شوهرش گم شده بود، قضاوت نمود كه بايد چهار سال صبر كند و پس از اتمام عده مى تواند شوهر نمايد هر چند مرگ شوهرش ثابت نشود. و اين بخاطر جلوگيرى از بلا تكليف ماندن زن تا آخر عمر است .
سپس مى گويد : مالك بن انس اين را پذيرفته است ، بر خلاف حنفى ها و شافعى ها كه مى گويند: زن در عقد شوهر باقى خواهد ماند تا يقين به مرگ او پيدا كند و يا همدوره هاى شوهر بميرند؛ زيرا اصل نظرى در اين مورد، اعتبار استمرار زنده بودن شوهر است تا موقعى كه دليلى بر انقطاع آن قائم شود.
و مى گويد: الاّ اينكه رأ ى عمر مناسب تر به اعتبار است ؛ زيرا در آن از زيان آشكارى كه متوجه زوجه مفقود مى شود، جلوگيرى به عمل مى آيد. در اين رأ ى - بر خلاف ظواهر نصوص شريعت كه بقيه فقهاى اسلام تمسّك به آن نموده اند - زن براى ازدواج آزاد و رهاست .
و مى گويد: اين نيست مگر همان تغيير احكام به تبع احوال و زمان . و اين بخاطر موقعيت ويژه اى است كه بايد بخاطر زيان و دردسر، تن به آن داد. چنانكه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((لا ضَرر وَ لا ضِرار؛ يعنى : اسلام هيچگونه ضرر و زيانى را نمى پذيرد)).
و قرآن مى فرمايد: ((ما جَعَلَ عَلَيْكُم فِى الدّينِ مِن حَرَجٍ))(٤٢٥) ؛ يعنى : خداوند در دين سختى قرار نداده است )).
اين در حقيقت تعطيل نصوص نيست ، بلكه به كار بستن آن در پرتو مصلحت و موقعيت است (٤٢٦) ..
مؤ لّف :
ولى ما شيعه اماميه ،نصوصى از ائمّه عترت طاهره - عليهم السّلام - داريم كه در اين مورد، بر اصل نظرى حاكم است ؛ زيرا اين نصوص ‍ صريح است در اينكه :
شوهر مفقود شده وقتى جهل به خبر وى داشته باشيم ، و همسر او كسى را دارد كه نفقه اش را تقبّل كند، واجب است صبر كند تا از او خبرى برسد، يا وفاتش ثابت گردد، و نظاير اينها.
ولى اگر كسى نباشد كه نفقه او را به عهده بگيرد، بايد به حاكم شرع مراجعه كند. و حاكم ، چهار سال از موقعى كه به وى مراجعه نموده ، در نقطه اى كه شوهر اين زن گم شده - اگر معلوم باشد - و گرنه در چهار جهت براى پيدا كردن او اقدام به تحقيق و جستجو مى كند. و در صورت يأ س ، خود حاكم زن را طلاق مى دهد يا به ولى و سرپرست او دستور مى دهد كه او را طلاق دهد. احتياط مقدم داشتن نظر سرپرست است ، اگر او امتناع ورزيد، حاكم - به مدلول اخبار صحيح - او را طلاق مى دهد.
اين طلاق نيز هنگامى صحيح خواهد بود كه مدت تحقيق و تفحص ، سپرى شود و فرستادگان ، مأ يوسانه برگردند و اخبار بلانتيجه بماند. و بعد از آن ، چهار ماه و ده روز، عده وفات نگاهدارد، تا اينكه براى ديگرى ازدواج با وى حلال باشد. با اين وصف اگر شوهر مفقود در عدّه پيدا شد و آمد، او مقدم است و مى تواند زن خود را در اختيار بگيرد، ولى اگر بعد از عده برسد، ديگر حقى بر او ندارد؛ خواه زن را شوهردار بيابد يا نه . اين مذهب شيعه اماميه در اين مورد است كه آنرا به تبع ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - از دودمان پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله - گرفته است .

٣٦ - فروش كنيزان بچه دار
مذاهب چهارگانه اهل سنت ؛ يعنى حنفى ، مالكى ، شافعى و حنبلى ، اتفاق دارند بر اينكه عمر بود كه فروش كنيزان بچه دار را حرام كرد و از آن جلوگيرى به عمل آورد. و مى گويند فروش آنها در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر و مدتى از زمان خلافت عمر آزاد بود. و اين را از مناقب عمر به شمار آورده اند(٤٢٧) ؛ مانند نماز تراويح و غيره !! ولى كسانى كه در اين باره تحقيق كرده اند، در احاديث مسلّمى كه از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - رسيده است ، احاديث يافته اند كه در حرمت فروش كنيزان بچه دار، تصريح نموده است و تصور كرده اند كه عمر نظر به اين احاديث داشته و عمل به مقتضاى آن نموده است ! مى گويند: از جمله مواردى كه عمر پى به حرمت آن برده ، روايتى است كه پسرش عبداللّه از رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - نقل مى كند كه حضرت فرمود: ((امّ ولد (كنيز بچه دار) نه به فروش مى رسد و نه به كسى بخشيده مى شود و نه با ارث به كسى منتقل مى گردد و نه وقف مى شود، بلكه فقط مالك او از وى تمتّع مى برد و موقعى كه مالك او مُرد، با مرگ وى آزاد مى شود)).
ابن عباس روايت كرد و گفت : پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: هر كنيزى كه از صاحب خود صاحب فرزند شد، بعد از مرگ وى آزاد است .
اين دو حديث را به همين لفظ، شيخ الطائفه ابو جعفر محمدبن حسن طوسى از عبداللّه عمرو بن عبّاس در كتاب ((خلاف ))، بخش ((امّهات الاولاد))، جلد دوم ، آورده است . از ظاهر اين دو حديث پيداست كه عمر منع از فروش كنيزان بچه دار را از نظر شخص خود الهام نگرفته بود، بلكه عمل به حديث پسرش عبداللّه و حديث ابن عباس نموده بود، و شايد اين مطلبى نباشد كه بر كسى پوشيده بماند.
ولى شيخ طوسى ، نظر به نصوصى كه در اين خصوص از اهل بيت عصمت - عليهم السّلام - رسيده بود، ناگزيز شده ، دو حديث مزبور را تأ ويل كند و بر وفق مذهب خاندان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - حمل نمايد، چنانكه از نظر خواننده مى گذرد.
شيخ مى نويسد: اگر كنيزى در ملك صاحبش از وى بچه دار شد، احترام بچه دار شدن را پيدا مى كند، و مادام كه باردار است فروش او حرام است . وقتى وضع حمل كرد، همچنان در تملّك آقايش باقى خواهد ماند، و تا موقعى كه فرزندش باقى است ، فروش آن جايز نيست مگر در قيمت خودش . پس اگر فرزندش مُرد، فروش او در هر صورت جايز است ، و چنانچه آقايش مُرد، كنيز در بهره فرزندش محسوب مى شود و به اين حساب آزاد مى گردد. و اگر غير از او چيزى از آقا باقى نمانده باشد، به مقدار بهره فرزندش آزاد مى شود و بقيه براى ورثه باقى مى ماند.
اين نظر على - عليه السّلام -، عبداللّه بن زبير، ابن عباس ، ابو سعيد خدرى ، عبداللّه مسعود، وليد بن عقبه ، سويد بن غفلة ، عمر بن عبدالعزيز، ابن سيرين و از علماى ظاهرى ، عبدالملك بن يعلى نيز همين است .
سپس شيخ مى گويد: داوود گفته است كه : در هر حال تصرف در كنيز بچه دار جايز است . ابو حنيفه و اصحاب وى و شافعى و مالك گفته اند: جايز نيست او را بفروشند و در قيمت او تصرف نمايند و با وفات آقايش ، آزاد مى گردد.
آنگاه شيخ مى گويد: دليل ما اجماع فقهاى شيعه و اخبار اهل بيت عصمت است . و نيز خلافى نيست كه وقتى در تملك آقايش بود، تمتع از او هم جايز است . اگر ملكيت زايل شده باشد، تمتع جايز نيست ، چون او برده بوده و ثبوت آزادى وى بعد از وفات آقايش ، نياز به دليل دارد.
اينكه ابن عباس از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت كرده است كه هر كنيزى كه از آقاى خود بچه آورد بعد از مرگ او آزاد است ، حاصل آن اين است كه هرگاه آقاى او مُرد و بچه اش را آورد، به همان علت آزاد مى شود.
و اينكه عبداللّه عمر روايت نموده كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((كنيزان بچه دار فروخته نمى شود و بخشيده نمى گردد و به ارث نمى رسند و وقف نخواهند شد، و آقا در مدت حيات ، از وى تمتع مى برد و به مرگ او آزاد مى شود، معناى آن اين است كه مادام كه فرزندش زنده است ، فروش وى جايز نيست . و همين كه آقايش مُرد، بخاطر فرزندش ، آزاد مى گردد. همانطور كه در روايت او گفتيم . اين بود سخن شيخ طوسى (٤٢٨) .
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٣٩٣- وفات ابوبكر در شب چهارشنبه ٢٢ جمادى الا خر سال سيزده هجرى بود. مدت خلافتش ، دو سال و سه ماه و ده روز بود.
٣٩٤- ((تراويح )) نماز جماعت مستحبى در شبهاى ماه رمضان است . نامگذارى آن به تراويح بدين جهت است كه بعد از خواندن هر چهار ركعت ، مى نشينند و استراحت مى كنند. ولى ما شيعه اماميه آن را انجام نمى دهيم . و نمازهاى مستحبى ماه رمضان را بسان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بپاى مى داريم كه فرمود:
((صلّوا كما رأ يتمونى اصلى ؛ يعنى : نماز بخوانيد همانطور كه من مى خوانم )).
٣٩٥- ر. ك : صحيح بخارى ، ج ١، كتاب : الصلاة التراويح ، ص ٢٣٣. صحيح مسلم ، ج ١، باب : الترغيب فى قيام رمضان و هو التراويح ، كتاب : صلوة المسافرين و قصرها، ص ٢٨٣ و بعد از آن .
٣٩٦- عبد قارى از مردم قاره هم پيمان بنى زهره و خزانه دار عمر بود. وى از عمر، ابو طلحه ، ابو ايّوب انصارى و ابو هريره روايت مى كند، پسرش محمد و زهرى و يحيى بن جعدة بن هبيره نيز از وى روايت مى كنند. به سن ٧٨ سالگى در سال ٨٠ ه‍ از دنيا رفت .
٣٩٧- ارشاد السارى ، شرح صحيح بخارى ، ج ٥، ص ٤.
٣٩٨- ابو هلال حسن بن عبداللّه عسكرى از دانشمندان ادبيات عرب و لغت دان است . كتاب ((الاوايل )) كه به سال ٣٩٥ه‍ از تأ ليف آن فراغت يافته است ، از اوست . ٣٩٩- سوره احزاب ، آيه ٣٦.
٤٠٠- مسند احمد، ج ٤، ص ٣٧٠.
٤٠١- مسند احمد، ج ٥، ص ٤٠٦. (حافظ ذهبى نيز در شرح حال يحيى بن عبداللّه جابر، در ((ميزان الاعتدال )) از جرير ضبى از يحيى جابر نقل كرده است .
٤٠٢- سوره نساء، آيه ١٧٦. (اين حديث را جماعتى از حافظان سنن و احكام ، نقل كرده اند. و در مستدرك حاكم ، جلد چهارم ، ص ٣٣٩ (كتاب الفرائض ) هم موجود است . حاكم در آنجا تصريح كرده است كه اين حديث با شرط بخارى و مسلم صحيح است . ذهبى نيز آن را در تلخيص مستدرك آورده و گفته است به شرط شيخين صحيح است (مراجعه كنيد).
٤٠٣- سوره نساء، آيه ١١.
٤٠٤- سوره انفال ، آيه ٧٥.
٤٠٥- فقيه معروف اهل مدينه (متوفّاى سال ٩٥ هجرى ) كه از تابعين و همعصر امام زين العابدين - عليه السّلام - واز فقهاى نامى اهل تسنّن بوده است (مترجم ).
٤٠٦- اين حديث را گروهى از حافظان تسنّن نقل كرده اند. و در مستدرك حاكم ، جلد چهارم ، ص ٣٣٩ (كتاب الفرائض ) نيز مى باشد. حاكم در آنجا تصريح مى كند كه اين حديث با شرط بخارى و مسلم صحيح است . ذهبى هم آن را در تلخيص ‍ مستدرك ، با حكم به صحت آن به شرط بخارى و مسلم آورده است .
٤٠٧- مستدرك حاكم ، ج ٤، كتاب الفرائض ، ص ٣٤٠.
٤٠٨- ج ٦، ص ١٥.
٤٠٩- بيهقى در سنن ، ابن سعد در طبقات و صاحب كنز العمال در جلد ششم ، ص ١٥ نيز اين روايت را نقل كرده اند.
٤١٠- به نقل از بيهقى در شعب الايمان و كنز العمال ، ج ٦، ص ١٥.
٤١١- هر كس خواستار تفصيل تحير عمر در مسئله ارث جدّ است ، آن را از كتب معتبر بويژه مستدرك حاكم و كنز العمّال متقى هندى ، طلب كند.
٤١٢- آيا اين يك بام و دو هوا نيست ؟ (مترجم ).
٤١٣- ج ٦، كتاب الفرائض ، ص ٧، حديث ١١٠.
٤١٤- گويى خليفه تا آن موقع متوجه نبود كه آنها از جانب مادر برابرند. جاى تعجب است كه برخى از اهل سنت ! عمر را از همه صحابه حتى اميرالمؤ منين على - عليه السّلام - فقيه تر و آشناتر به احكام اسلام مى دانند!! (مترجم )
٤١٥- سوره نساء، آيه ٧.
٤١٦- سوره نساء، آيه ١١.
٤١٧- ر. ك : موطأ مالك ، ج ٢، كتاب الفرائض ، ص ١١.
٤١٨- ج ٦، كتاب الفرايض ، ص ٨.
٤١٩- چون در غير اين صورت ، تمام ارث خواهر زاده به مادر او مى رسد و دايى او حقى ندارد (مترجم ).
٤٢٠- اين حديث در كنز العمّال ، ج ٥، ص ١٦٦، حديث ٣٣٧٦ آمده است .
٤٢١- اين فتوا را بيهقى و ابن ابى شيبه در سنن خود آورده اند. و كنز العمال ، ج ٥، ص ١٦٦، حديث ٣٣٧٩.
٤٢٢- سوره طلاق ، آيه ٤.
٤٢٣- سوره بقره ، آيه ٢٣٤.
٤٢٤- زمخشرى در كشاف از على - عليه السّلام - و ابن عباس روايت كرده كه در ذيل آيه : ((وَ اُولاتُ الاَحْمالِ)) گفته است : احتياط در مذهب اهل بيت - عليهم السّلام - نيز همين است .
٤٢٥- سوره حج ، آيه ٧٨.
٤٢٦- اصول الفقه ، دواليبى ، ص ٢٤١ و بعد از آن .
٤٢٧- در اين باره آنچه از خالد محمد خالد در مبحث طلاق سوم در اين كتاب نقل كرديم كافى است . به آنجا مراجعه كنيد.
٤٢٨- حاصل اين كه : عمر بر خلاف آنچه در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر و مدتى از خلافت خودش معمول بود، رفتار كرد. آنچه او عمل مى كرد، متّخذ از گفته پسرش بوده نه رأ ى ابتكارى خودش . و به هر صورت ، كنيز بچه دار حالاتى دارد كه آنچه مورد تأ ييد همه است در صورت مرگ آقايش آزاد است و فروخته نمى شود (مترجم ).
۱۲
تيمّم در صورت نبودن آب (براى نماز و غيره واجب است )
٣٧ - تيمّم در صورت نبودن آب (براى نماز و غيره واجب است )
در اين باره كافى است كه خواننده سوره مائده را به نظر آورد كه خداوند متعال مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! وقتى براى نماز برخاستيد، صورتها و دستهايتان را تا مرفق بشوييد و سر و پاها را تا برآمدگى پا مسح كنيد، و اگر جنب باشيد خود را پاك كنيد (غسل كنيد) و چنانچه بيمار باشيد يا مسافر بوديد يا يكى از شما را قضاى حاجتى دست داده يا با زنان تماس حاصل كرده ايد و دسترسى به آب پيدا نكرديد، با خاك پاك تيمّم نماييد و صورتها و دستهاى خود را بدان مسح كنيد))(٤٢٩) .
و در سوره نساء مى فرمايد: ((اى اهل ايمان ! در حال مستى به نماز نزديك نشويد تا بدانيد چه مى گوييد و با حال جنابت نيز، مگر اينكه رهگذر باشيد، تا اينكه غسل كنيد. و چنانچه بيمار بوديد يا مسافر يا براى يكى از شما قضاى حاجتى پيش آمد، يا با زنان تماس گرفته بوديد و آب نيافتيد، پس با خاك پاك ، تيمم كنيد و صورتها و دستهايتان را مسح نماييد. خداوند بخشنده و آمرزنده است ))(٤٣٠) .
روايات صحيح نيز در اين باره فراوان است . و اين مسئله اجماع عند المسلمين است و غير از عمر بن خطاب ، مخالفى در اين باره نقل نشده است ! زيرا مشهور است (٤٣١) كه وى فتوا داده است : وقتى آب موجود نبود، نماز واجب ، ساقط است !! تا اينكه دسترسى به آب پيدا كنيد؟!!
بخارى و مسلم در صحيح خود (در باب تيمم ) از سعيد بن عبدالرحمن بن ابزى ، روايت نموده و او از پدرش نقل نموده كه : مردى نزد عمر آمد و گفت : من جنب شده ام و آب پيدا نكرده ام ؟
عمر گفت : نماز نخوان !
عمار ياسر حاضر بود وگفت : به ياد نمى آورى كه من و تو در لشكرى به جنگ رفته بوديم ، هر دو جنب شديم و دسترسى به آب پيدا نكرديم ، تو نماز نخواندى ، اما من خود را خاك آلود كردم و نماز گزاردم . سپس ‍ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: كافى است كه دستهايت را به زمين بزنى و صورت و پشت دستهايت را مسح كنى ؟
عمر گفت : اى عمار! از خدا بترس !
عمار گفت : اگر مى خواهى اين را نقل نمى كنم ؟!(٤٣٢) .
عمر گفت : تو را به كارى كه در دست داشتى مى گماريم !
گفته اند: عبداللّه بن مسعود در اين مورد ميل به رأ ى عمر پيدا كرد؛ زيرا بخارى در صحيح (٤٣٣) و ساير اصحاب سنن ، نقل كرده اند كه شقيق بن سلمه گفت :
من نزد عبداللّه بن مسعود و ابو موسى اشعرى بودم . ابو موسى به عبداللّه گفت : وقتى مكلّف جنب شد و آب پيدا نكرد چه كند؟
عبداللّه بن مسعود گفت : نماز نمى خواند تا دسترسى به آب پيدا كند.
ابو موسى گفت : پس گفته عمار را چه مى كنى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به وى فرمود: كافى است كه دستهاى خود را به زمين بزنى ...
عبداللّه بن مسعود گفت : نمى بينى كه عمر به اين قانع نشده است !!!
ابو موسى گفت : گفته عمار را رها كن ، با اين آيه چه مى كنى ، سپس آيه سوره مائده را خواند.
راوى گويد: عبداللّه بن مسعود نفهميد كه ابوموسى چه گفت ...
مؤ لّف :
بدون شك ، عبداللّه بن مسعود در سخن خود با ابو موسى از عمر و رفيقش ابو موسى پرهيز مى كرد. واللّه اعلم .

٣٨ - منع از خواندن دو ركعت نماز مستحبى بعد از نماز عصر
مسلم در صحيح خود(٤٣٤) از عروة بن زبير از پدرش از عايشه روايت مى كند كه گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هيچ وقت نزد من دو ركعت نماز مستحبى را بعد از نماز عصر، ترك نكرد.
و نيز از عبدالرحمن بن اسود از پدرش از عايشه روايت مى كند كه گفت : دو نماز بود كه هيچگاه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن را در خانه من ، نه در خفا و نه در علن ، ترك نگفت : دو ركعت قبل از فجر و دو ركعت بعد از عصر.
و نيز مسلم از اسود و مسروق روايت مى كند كه آنها گواهى دادند كه عايشه گفت : هر روز كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در خانه من بود اين دو نماز را مى خواند.
ولى عمر بن خطاب آن را منع مى كرد وهر كس كه آن را مى خواند، مى زد. مالك بن انس در ((موطأ ))(٤٣٥) از ابن شهاب از سائب بن يزيد روايت مى كند كه عمربن خطاب ، شخصى به نام ((مكندر))(٤٣٦) را بخاطر خواندن نماز مستحبى بعد از نماز عصر، مورد ضرب قرار داد!
عبدالرزاق از زيدبن خالد روايت مى كند كه : چون عمر در عصر خلافتش او را ديد كه بعد از نماز عصر ركوع مى كند، مضروب ساخت (٤٣٧) . در اين حديث است كه عمر گفت : اى زيد! اگر بخاطر اين نبود كه مى ترسيدم مردم بعد از عصر تا شام نماز بخوانند، در اين دو نماز كسى را نمى زدم .
از تميم دارى هم مانند اين ، روايت شده است كه عمر گفت : من مى ترسم بعد از شما قومى بيايند و بعد از عصر تا مغرب و هنگام غروب آفتاب - كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نماز گزاردن در آن را نهى كرده است - نماز بخوانند.
منظور عمر نهى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از نماز گزاردن به هنگام غروب آفتاب است كه مجوس در وقت طلوع و غروب آفتاب ، عبادت مى كردند. ولى اى كاش ! عمر فقط نماز در آن وقت را منع مى كرد كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نهى كرده بود و ديگر، بندگان خدا را در حال گزاردن نماز به موقع - كه پيغمبر مى خواند - مضروب نمى ساخت !

٣٩ - جابجا نمودن مقام ابراهيم
((مقام ابراهيم )) سنگى است كه حاجيان بعد از طواف ، طبق آيه شريفه : ((وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهيمَ مُصَلّىً))(٤٣٨) در آنجا نماز مى گزارند، حضرت ابراهيم و اسماعيل - عليهما السّلام - وقتى ساختمان خانه خدا را بنا كردند و بالا آوردند، پا روى آن سنگ گزاردند تا سنگ و گِل را بالا ببرند.
اين سنگ به كعبه چسبيده بود، ولى عرب بعد از حضرت ابراهيم و اسماعيل آن را در جاى كنونى قرار دادند. وقتى نبىّ اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - مبعوث گرديد و مكه فتح شد، آن را به همانگونه كه در زمان پدرانش حضرت ابراهيم و اسماعيل بود، به كعبه چسبانيد، اما هنگامى كه عمر روى كار آمد آن را در جاى كنونى (كه عرب جاهلى قرار داده بودند) نهاد. حال آنكه در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر، به كعبه متصل بود.
در سال هفدهم هجرى ، چنانكه در كامل ابن اثير و ديگر مورخان در حوادث اين سال آمده ، عمر با ضميمه كردن خانه هاى عده اى از مردم كه در اطراف مسجد الحرام بودند مسجد الحرام را توسعه داد. اين عده از فروش خانه هاى خود امتناع ورزيدند، ولى عمر آنها را خراب كرد و پول آن را در بيت المال نهاد تا بعداً آمدند و آن را گرفتند(٤٣٩) .

٤٠ - ممانعت از گريستن بر اموات
اندوه انسان به هنگام مرگ عزيزانش ، و گريستن بر ايشان از لوازم عاطفه بشرى است . و هر دو نيز ناشى از ترحم انسانى مى باشد. البته در صورتى كه سخنان و اعمال زشتى را به همراه نداشته باشد.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در حديث صحيحى كه احمدبن حنبل از ابن عباس روايت كرده است ، فرمود: ((اندوه و گريه وقتى از دل و چشم سرچشمه بگيرد، از ناحيه خدا و ناشى از ترحم است ، و هرگاه از دست و زبان تراوش كند، عمل شيطانى است ))(٤٤٠) .
سيره قطعى ميان مسلمانان و غير آنان نيز هميشه چنين بوده و مخالفى هم نداشته ، و اصالت اباحه نيز مقتضى آن است .
افزون بر اين ، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - شخصاً در موارد عديده گريسته است ، و در مواردى ، ديگران را واداشت تا بر مردگان بگريند. و در موارد ديگرى ، آن را تحسين نمود. و گاهى نيز دعوت به اين كار مى كرد.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بر عمويش حمزه ؛ شير خدا و شير پيغمبر گريست . ابن عبدالبر در شرح حال حمزه در ((استيعاب )) و ديگران نوشته اند كه : وقتى نظر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به كشته حضرت حمزه افتاد، گريست ، و چون ديد كه او را مثله كرده اند فرياد كشيد!
واقدى مى نويسد: ((در آن روز، وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ديد صفيه خواهر حمزه گريه مى كند، گريست و چون فاطمه - عليها السّلام - ناله سر داد، ناليد، و همينكه فاطمه - عليها السّلام - گريست پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم به گريه افتاد))(٤٤١) .
اين حديث مشتمل بر گريه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و تأ ييد ديگران به گريستن است . انس بن مالك گويد: وقتى جعفربن ابيطالب در جنگ موته شهيد شد، اشك از ديدگان رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - جارى گشت . بحترى نيز اين مطلب را در صحيح (٤٤٢) خود آورده است .
ابن عبدالبر نيز در استيعاب در شرح حال زيدبن حارثه مى نويسد: ((پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در مرگ جعفر و زيد گريست و فرمود: اينان برادران و مونسها و هم صحبتهاى من بودند)).
و نيز انس بن مالك در حديث صحيحى كه بخارى (٤٤٣) نقل مى كند، از جمله مى گويد: سپس بر آن حضرت وارد شديم و ديديم كه فرزندش ‍ ابراهيم جان مى دهد و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اشك مى ريزد. عبدالرحمن به عوف گفت : يا رسول اللّه ! شما هم گريه مى كنيد؟
حضرت فرمود: اى پسر عوف ! گريستن ، نشانه عاطفه وترحم است . بار ديگر گريست ، عبدالرحمن بن عوف نيز سخن خود را تكرار كرد. حضرت فرمود: ((چشم ، اشكبار است و دل ، اندوهناك ، و جز آنچه موجب خشنودى خداست نمى گوييم . اين ابراهيم ! ما در فراق تو غمگين هستيم ))(٤٤٤) .
از اسامة بن زيد روايت شده كه : دختر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به دنبال او فرستاد كه از ما پسر بچه اى مُرده است به سوى ما بيا. اسامه به اتفاق سعد بن عباده ، معاذبن جبل ، ابى بن كعب و زيد بن ثابت برخاستند و به خانه دختر پيغمبر رفتند و پسر بچه را نزد حضرت آوردند. در آن لحظه ، آن كودك در حال جان دادن ، و ديدگان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اشكبار بود.
سعد بن عباده گفت : يا رسول اللّه ! اين چيست ؟ فرمود: اين رحمتى است كه خداوند آن را در دلهاى بندگانش قرار داده است . و خداوند هم به آن دسته از بندگانش كه رحم داشته باشند، رحم مى كند(٤٤٥) .
عبداللّه عمر گويد: سعد بن عباده به واسطه زخمى كه برداشته بود، بيمار شد، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -، عبدالرحمن بن عوف ، سعدبن ابى وقاص و عبداللّه مسعود به عيادت او رفتند. حضرت او را در ميان خانواده اش ديد، فرمود: سعد مُرد؟
گفتند: نه يا رسول اللّه ! پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - گريست . وقتى مردم گريستن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را ديدند، آنها نيز گريستند.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((نمى شنويد كه خدا كسى را با اشك چشم و اندوه قلب ، عذاب نمى كند، بلكه به اين - اشاره به زبانش ‍ - عذاب مى كند يا بر آن رحمت مى آورد))(٤٤٦) .
و در ((استيعاب )) شرح حال جعفر طيّار است كه وقتى خبر مرگ جعفر به پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد، نزد همسر او ((اسماء)) دختر عميس آمد و تسليت گفت . در اين هنگام حضرت فاطمه به خانه جعفر آمد و گريست و مى گفت : اى واى عمويم !
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((آرى ، بر مثل جعفر بايد گريه كنندگان گريه كنند))(٤٤٧) .
سيره نويسان و مورخان ؛ مانند محمدبن جرير طبرى ، ابن اثير، ابن كثير و صاحب عقد الفريد و ديگران ، حديثى را كه احمدبن حنبل (٤٤٨) از عبداللّه عمر نقل كرده است ، آورده اند كه : وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از احد مراجعت نمود، زنان انصار بر شوهران خود كه كشته شده بودند، مى گريستند. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ولى حمزه كسى را ندارد كه بر او گريه كنند. سپس پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خوابيد و چون بيدار شد و ديد زنان همچنان گريه مى كنند، فرمود: ((پس حال كه امروز زنها گريه مى كنند، بر حمزه ندبه كنند))، يعنى بر حمزه هم گريه كنند و خوبيهاى او را برشمارند.
و در ((استيعاب )) در ترجمه حمزه از واقدى نقل مى كند كه : هيچ زنى از انصار بعد از گفته پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود: ((حمزه امروز گريه كننده ندارد)) نگريست مگر اينكه بر حمزه گريستند.
مؤ لّف :
كافى است كه از زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - تا عصر صحابه و تابعين و شاگردان تابعين ، همه مى دانسته اند كه گريستن بر حمزه كار خوبى است . و در رجحان گريستن بر افرادى مانند حمزه ، همين سيره مستمر كفايت مى كند، هر چند قرنها از شهادت او بگذرد.
نبايد فراموش كرد كه فرمايش پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود: ((ولى حمزه امروز گريه كننده ندارد))، سرزنش براى زنان انصار بوده است كه بر حمزه گريه نمى كردند، تا خود انگيزه اى براى آنها باشد كه بر آن شهيد راه حق ، اشك بريزند و خوبيهاى او را برشمارند. و براى استحباب گريستن بر مردگان ، همان گفته پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كافى است كه فرمود: ((بر مثل جعفر بايد گريه كنندگان گريه كنند)).
با اين همه ، بايد دانست كه رأ ى خليفه عمربن خطاب اين بود كه نبايد بر مردگان گريست ! هر چند وى مهم و بزرگ باشد! بلكه گريه كننده را با عصا و سنگ مى زد و خاك بر وى مى پاشيد(٤٤٩) ! او اين كار را در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - انجام مى داد و در تمام دوران زندگيش آن را ادامه داد!!
احمدبن حنبل از ابن عباس روايت مى كند(٤٥٠) كه از جمله درباره مرگ رقيه دختر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و گريستن زنها بر وى گفت : عمر آنها را با تازيانه خود مى زد!
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((بگذار گريه كنند)). سپس ‍ خود پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در نزد قبر نشست ، حضرت فاطمه - عليها السّلام - هم پهلوى پدر نشسته بود و گريه مى كرد. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - با گوشه لباسش ، اشك فاطمه زهرا - عليها السّلام - را از روى لطف و ترحم ، پاك مى كرد.
و نيز احمد بن حنبل (٤٥١) از ابوهريره روايت مى كند كه جنازه اى از كنار پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - گذشت و جمعى از زنان بر آن مى گريستند، عمر آنها را منع مى كرد. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((به آنها كارى نداشته باش ؛ زيرا دل ، مى سوزد و چشم ، گريان است )).
ابن ابى الحديد(٤٥٢) نقل مى كند كه : روزى عمر در عصر خلافتش ، از خانه اى صداى گريه اى شنيد، پس وارد خانه شد و با تازيانه اش (دُرّه ) به زدن آنها پرداخت تا به زن نوحه خوان رسيد، چنان او را مضروب ساخت كه مقنعه از سرش افتاد، آنگاه به غلامش گفت : تو بزن ! واى بر تو! بزن كه نوحه خوان است و احترام ندارد!!
عايشه در اين قضيه با عمر مخالفت مى كرد؛ زيرا عمر و پسرش عبداللّه از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - روايت مى كردند كه فرموده است : ((مرده از گريه كسانش بر وى رنج مى برد))(٤٥٣) .
و در روايتى : ((به بعضى از گريه هاى كسانش بر او)).
و در روايتى : ((به گريه زنده بر او)).
و در روايت چهارم : ((در قبرش از گريه اى كه بر او مى شود، معذب خواهد شد))!.
و در روايت پنجم : ((هر ميتى كه بر او گريه شود، معذب است )).
در صورتى كه تمام اين روايات خلاف واقع است و به حكم عقل و نقل ، ناشى از خطاى راوى آنها است .
نووى ، در شرح صحيح مسلم ، باب : ((الميت يعذب ببكاء اهل عليه )) مى گويد: تمام اين روايات از روايت عمر بن خطاب و پسرش سرچشمه گرفته است . عايشه منكر حديث آنها بود و آنها را در اين خصوص به نسيان و اشتباه منسوب مى داشت . و به اين آيه استدلال مى كرد كه : ((وَلا تَزِرُوا وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى ))(٤٥٤) ؛ يعنى : ((گناه كسى را به پاى ديگرى نمى نويسند)).
مؤ لّف :
ابن عباس نيز اين روايات را منكر بود. و همچنين عموم ائمه اهل بيت - عليهم السّلام - راويان آن را به خطا نسبت مى دادند. عايشه وعمر، هميشه در اين مسئله ضد يكديگر بودند، تا جائى كه عايشه در مرگ پدرش گريست و ميان او وعمر اتفاق افتاد كه طبرى آن را در تاريخ خود، ثبت كرده است (٤٥٥) .
طبرى به سلسله سند از سعيدبن مسيّب نقل مى كند كه گفت : وقتى ابوبكر وفات يافت ، عايشه با جمعى از زنان براى او نوحه سرائى به راه انداخت . عمر خطاب به خانه او آمد و آنها را از گريستن بر ابوبكر منع كرد، ولى زنان اعتنايى نكردند و سرگرم كار خود بودند.
عمر به هشام بن وليد گفت : به درون خانه برو و دختر ابو قحافه را خارج نما. وقتى عايشه اين حرف را از عمر شنيد، به هشام گفت : من نمى گذارم وارد خانه من بشوى ، ولى عمر گفت : داخل شو، من به تو اجازه مى دهم . هشام نيز داخل شد و((امّ فروه )) خواهر ابوبكر را نزد عمر آورد. عمر دُرّه را به دست گرفت و او را مضروب ساخت ! زنان نوحه گر نيز وقتى اين (خشونت ) را ديدند، متفرق شدند!!
خردمندان از اينجا متوجه مى شوند كه علت جلوگيرى از گريه فاطمه زهرا - عليها السّلام - بر پدرش چه بوده است كه نگذاشتند در شهر، گريه كند و ناچار شد با دو كودك خويش و جمعى از زنان بنى هاشم ، به بقيع برود و در زير درخت اراك - كه در آنجا بود - براى پدر، گريه و زارى كند.
و چون درخت را قطع كردند، در بقيع برايش خانه اى ساختند كه در آن مى نشست و نوحه سرايى مى كرد و آن خانه به ((بيت الاحزان )) معروف شد. اين اتاقك را مانند مشاهد مقدسه ، در طول تاريخ زيارت مى كردند، تا اينكه وهابيها آن را نيز با ساير بقاع متبركه بقيع ، در سال ١٣٤٤ هجرى خراب كردند! ولى در سال ١٣٣٩ هجرى كه ما به حج رفتيم ، توفيق زيارت آن مكان را پيدا نموديم .
٤١ - تصديق حاطب بن ابى بلتعه (ونهى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ازبدگويى به وى )
بخارى در صحيح خود از ابو عوانه از حصين روايت مى كند كه گفت : ابو عبدالرحمن و حبان بن عطيه نزاع كردند. ابو عبدالرحمن به حبان گفت : من مى دانم چه چيزى دوست تو - يعنى على عليه السّلام - را واداشت كه دست به خونريزى بزند؟
حبان گفت : چه چيزى ؟
گفت : بخاطر سخنى است كه از او شنيده ام .
حبان گفت : آن چيست ؟
ابو عبدالرحمن گفت : على مى گويد: پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - من ، زبير و ابو مرثد را - كه همه سواره بوديم - فرستاد و فرمود: برويد تا به روضه حاج (ابو مسلمه گفت : ابو عوانه حاج گفت )(٤٥٦) برسيد، در آنجا زنى را خواهيد ديد كه از حاطب بن ابى بلتعه مكتوبى براى مشركين به همراه دارد، نامه را از او گرفته نزد من آوريد.
ما هم سواره حركت كرديم تا به همانجا كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرموده بود، به آن زن رسيديم ، ديديم كه او بر شتر سوار است .
حاطب در آن مكتوب به اهل مكه خبر داده بود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - عازم مكه است . ما به زن گفتيم مكتوبى كه با خود دارى كجاست ؟
زن گفت : با من نامه اى نيست . ما هم شترش را خوابانديم و اثاثش را جستجو كرديم و چيزى نيافتيم . همراهان من گفتند: نامه اى با او نيست .
على - عليه السّلام - گفت : من گفتم : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دروغ نگفته است . سپس على - عليه السّلام - سوگند ياد كرد كه يا آن را بيرون آورده تحويل ما بده يا برهنه ات مى كنم . زن هم دست برد به پايين خود و آن را از جايى كه پنهان كرده بود بيرون آورد(٤٥٧) و به آنها تسليم كرد! و آنها نيز مكتوب را آورده و به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - تسليم كردند.
عمر گفت : يا رسول اللّه ! اين مرد به خدا و پيغمبر و مؤ منين خيانت كرده است . اجازه بده گردنش را بزنم (٤٥٨) .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اى حاطب ! چه باعث شد كه اين كار را كردى ؟
حاطب گفت : يا رسول اللّه ! چرا من ، مؤ من به اللّه و به پيغمبر خدا نباشم ، من فقط خواستم بدين وسيله نزد مشركين دستى داشته باشم تا بتوانم از خانواده و كسانم دفاع كنم . ساير اصحاب هر كدام كسى را در مكه دارند كه از فاميل و مال خود دفاع كنند، ولى من كسى را ندارم .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: راست مى گويد. جز نيكى چيزى به وى نگوييد.
راوى گويد: باز عمر [ گستاخى نمود و ] گفت : يا رسول اللّه ! حاطب به خدا و پيغمبر و مؤ منين خيانت ورزيده است ، بگذار گردانش را بزنم ...(٤٥٩) .
مؤ لّف :
واجب بود كه عمر بعد از خبر دادن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به راستگويى حاطب و نهى از بدگويى به وى ، ديگر چيزى نگويد(٤٦٠) .

٤٢ - گستاخى نسبت به فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
مالك بن انس و بزاز درباره ((لِقْحه ))(٤٦١) (به كسر لام ، بر وزن بِرْكه ) در كتاب ((حيات الحيوان )) از رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - روايت مى كند كه : آن حضرت به امراى خود بخشنامه كرد كه : ((وقتى پيكى به سوى من مى فرستيد، خوشنام و خوش صورت باشد)).
وقتى عمر اين را شنيد، برخاست وگفت : نمى دانم چيزى بگويم يا ساكت شوم ؟ پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: بلكه بگو اى عمر!
عمر گفت : چطور ما را از تطيّر(٤٦٢) نهى كردى ، ولى خود تطيّر زدى .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((من تطيّر نزدم بلكه طلب خير نمودم )).

٤٣ - خشم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نسبت به عمر
احمد حنبل (٤٦٣) از سلمان بن ربيعه روايت مى كند كه گفت : شنيدم كه عمر مى گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مالى را تقسيم كرد و من گفتم : يا رسول اللّه ! مستحق تر از اينها اهل صُفّه (٤٦٤) هستند.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((شما مى خواهيد من چيز كمى به مردم بدهم و بعد مرا بخيل بدانيد، من بخيل نيستم )).
مؤ لّف :
چنانكه خدا و پيغمبر مى خواست مال را قسمت كرد. از ابو موسى اشعرى روايت شده است كه گفت : ((عمر پرسشهايى از پيغمبر كرد كه باعث نارحتى رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - گرديد، حضرت به طورى غضبناك شد كه عمر آثار غضب را در چهره پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مشاهد نمود...)).
بخارى نيز اين روايت را در صحيح خود، جلد اول ، باب : ابواب كتاب العلم ، باب : الغضب فى الموعظة والتعليم ، ص ١٩، آورده است .

٤٤ - سرپيچى عمر از دستور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
شيخ عرفا، محى الدين ابن عربى ، روايت كرده است (٤٦٥) : هنگامى كه عمر اسلام آورد، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به او فرمود: ((اسلام خود را پنهان بدار)) ولى عمر امتناع ورزيد و آن را آشكار ساخت !
مؤ لّف :
آن روز حكمت اقتضاء مى نمود كه عمر مسلمان شدن خود را پنهان بدارد، و دعوت خدا و پيغمبر، جز در پنهانى انجام نمى گرفت ، ولى بى باكى عمر موجب شد كه رأ ى خود را صريحاً اظهار بدارد و لو در مقابل نص باشد!

٤٥ - احكام روزه در آغاز اسلام
در آغاز تشريع فريضه صوم ، اين گونه بود كه وقتى شب فرا مى رسيد شخص صائم ، افطار مى كرد. خوردن ، آشاميدن و تماس با زن ، حلال و ساير مفطرات براى او مباح مى گرديد، تا اينكه نماز عشا را بخواند يا خوابش ببرد؛ وقتى نماز عشا را مى خواند يا خوابش مى برد، چيزهايى كه بر صائم حرام بود، بر وى حرام مى شد تا شب بعد.
لكن عمر شبى بعد از نماز عشا با همسرش نزديكى نمود، غسل كرد و بعد از كارى كه كرده بود نادم شد. پس نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من از اين نفس خيانتگر از خدا و تو پوزش ‍ مى طلبم (٤٦٦) . سپس جريان را اطلاع داد.
در اين هنگام ، برخى از مردان نيز برخاستند و اعتراف كردند كه آنها هم بعد از نماز عشا مانند عمر مرتكب عمل مباشرت شده اند. پس خداوند اين آيه شريفه را نازل فرمود:
((اُحِلَّ لَكُمْ لَيلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ اِلى نِسائكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ اَ نْتُم لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللّهُ اَ نَّكُم كُنْتُمْ تَخْتانُونَ اَ نْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُم وَ عَفى عَنْكُمْ فَالاْ نَ ب اشِرُوهُنَّ وَابْتَغُوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُم وَ كُلُوا وَاشْرَبُوا حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الخَيْطُ الاْ بْيَضُ مِنَ الخَيْطِ الاْ سْودِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّيامَ اِلَى اللَّيْل ))(٤٦٧) و(٤٦٨) ؛
يعنى : ((در شبهاى ماه رمضان ، براى شما نزديكى با زنانتان حلال گرديد. آنها به منزله لباس (عفت براى ) شما هستند و شما نيز به منزله لباس ‍ (عفاف براى ) آنها هستيد. خدا مى دانست كه شما به نفسهاى خود خيانت مى كنيد، پس شما را بخشيد و از شما درگذشت . پس هم اكنون (مى توانيد) با آنها تماس بگيريد و آنچه را خدا برايتان نوشته است طلب كنيد. و بخوريد و بنوشيد تا هنگامى كه خط سفيد شفق از خط سياهى شب ، براى شما آشكار شود، سپس روزه را تا شب ، به انجام رسانيد)).
آيه شريفه هر چند صريح است كه آنها بيش از يك بار به نفسهاى خود خيانت كردند، ولى همچنين تصريح مى كند كه خدا توبه آنها را پذيرفت و ايشان را بخشيد و فرصت بيشتر براى تمتع بردن از زنان خود به آنها داد. و آنچه را قبلاً منع كرده بود ، تخفيف بخشيد . سپاس خداى را بر بخشش ، آمرزش و سعه رحمتش !
۱۳
مقتولين جنگ بدر
مقتولين جنگ بدر
كسانى كه تصور مى كنند مطابق اين آيه ، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اسير گرفت و قبل از اينكه كشتار به راه اندازد، از آنها فديه گرفت ، دروغ گفته اند؛ زيرا اسير گرفتن بعد از كشتار مشركان و كشته شدن بزرگان قريش و سركشان ايشان بود؛ مانند: ابو جهل ، عتبة بن ربيعه ، شيبه برادر او، و وليد فرزند وى ، عاص بن سعيد، اسود بن عبدالا سد مخزومى ، امية بن خلف ، زمعة بن اسد، عقيل بن اسود، نبيه ، منبه ، ابوالبخترى ، حنظلة بن ابى سفيان ، طعيمة بن عدى بن نوفل ، نوفل بن خويلد، حارث بن زمعه ، نظر بن حارث بن عبدالدار، عمير بن عثمان تميمى ، عثمان و مالك ، برادران طلحه ، مسعود بن امية بن مغيره ، قيس بن فاكة بن مغيره ، حذيفة بن ابى حذيفة بن مغيرة ، ابو قيس بن وليد بن مغيره ، عمروبن مخزوم ، ابوالمنذر بن ابى رفاعه ، حاجب بن سائب بن عويمر، اوس بن مغيرة بن لوذان ، زيد بن مليص ، عاصم بن ابى عوف ، سعيد بن وهب همپيمان بنى عامر، معاوية بن عبدالقيس ، عبداللّه بن جميل بن زهير بن حارث بن اسد، سائب بن مالك ، ابوالحكم بن اخنس ، هشام بن ابى امية بن مغيره تا هفتاد نفر از سران و زعماى مشركين كه در تواريخ ثبت است و همه مى دانند.
بنابراين چگونه ممكن است بعد از اين كشتار سخت ، گفته شود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - قبل از كشتار، اسير گرفت ، اگر عقل داشته باشند؟ و بعد از اين ماجرا چگونه اين سرزنش ؛ متوجه پيغمبر مى شود اى مسلمانان ؟ با اينكه همه مى دانيم پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از هر گونه سرزنشى ، مبرا و پيراسته است .
حق اين است كه آيه در مورد سرزنش آن دسته از اصحاب نازل شد كه مى خواستند از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - عيبجويى كنند، چنانكه خداوند متعال در اين آيه شريفه حكايت مى كند كه : ((و چون خدا يكى از آن دو دسته را به شما وعده داد كه نصيبتان مى شود، و شما دوست داشتيد دسته اى كه قدرت نداشت ، نصيبتان شود و خدا مى خواست با كلمات خويش حق را استقرار دهد و باطل زايل شود))(٤٨٦) .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با اصحاب مشورت كرد(٤٨٧) و فرمود: قريش با تجهيزات كامل براى جنگ با من به حركت در آمده اند، شما چه مى گوييد؟ براى تصاحب كاروان آنها كه از سوريه باز مى گردد برويم يا خود را آماده جنگ با آنان كنيم ؟
اصحاب گفتند: تصاحب كاروان براى ما بهتر از برخورد دشمن مجهز است . بعضى هم چون ديدند پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اصرار به جنگ دارد، گفتند: چرا از جنگ صحبت نكردى تا خود را آماده آن كنيم .
ما به منظور دستبرد به كاروان مشركان خارج شديم نه براى جنگ . رنگ رخسار رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - تغيير نمود. خداوند نيز اين آيه شريفه را نازل فرمود: ((چنانكه خدايت تو را از خانه ات بيرون آورد و گروهى از مؤ منين ، كراهت داشتند؛ در كار حق با آنكه روشن شده ، با تو مجادله مى كنند، گويى به سوى مرگشان مى كشند و خودشان مى نگرند))(٤٨٨) .
و چون خداوند اراده فرمود كه آنها را با عذر خواستن پيغمبر، قانع سازد، و از تعرض به كاروان قريش باز دارد، و براى جنگ - كه خواست پيغمبر بود - آماده سازد. فرمود: ((ما كانَ لِنَبِ-ىٍّ اَنْ يَكُونَ لَهُ اَسْرى ...)) شما مى خواهيد عوارض دنيا را بر پاداش آخرت مقدم بداريد، ولى خدا مى خواهد كه شوكت دشمنانش را با جنگ ، درهم شكسته شود.
معناى آيه شريفه همين است و هر كس عكس آن را معنا كند، اجتهاد شخصى و كار بى جايى نموده است . من اطلاع ندارم كسى در اين باره بر من سبقت گرفته باشد، چون من اين آيه را در ((الفصول المهمه ))(٤٨٩) مطرح ساخته و آن را تفسير نموده ام .

٤٩ - كشتن اسيران جنگ حنين
وقتى خداوند متعال بنده و فرستاده اش پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - را در روز حنين و جنگ قبايل ((هوازن )) پيروز گردانيد و فتحى آشكار نصيب او كرد، منادى پيغمبر اعلام نمود كه اسيران را نكشيد.
عمر خطاب از كنار يكى از اسيران به نام ((ابن اكوع )) - كه در بند بود - گذشت . اين مرد را قبيله هذيل در روز فتح مكه فرستاده بودند تا به نفع آنان جاسوسى كند و اخبار پيغمبر و اصحاب را آنچه مى شنود و مى بيند به آنان اطلاع دهد.
وقتى عمر او را ديد - چنانكه شيخ مفيد در ارشاد، مى نويسد - گفت : اين دشمن خدا ميان ما آمده بود تا جاسوسى كند، اينك كه اسير شده او را بكشيد. يكى از انصار هم گردن او را زد. وقتى اين خبر به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد آنها را مورد ملامت قرار داد و فرمود: مگر من سفارش نكردم كه اسيران را نكشيد؟!
بعد از قتل اين مرد - به گفته شيخ مفيد در ارشاد - افراد ديگرى را هم كشتند؛ مانند جميل بن معمر بن زهير. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خشمگين شد وبه دنبال انصار فرستاد و فرمود: چرا او را كشتيد؟ با اينكه نماينده من به شما اطلاع داد كه اسيران را نكشيد.
آنها هم عذر آوردند كه ما به گفته عمر او را كشتيم (٤٩٠) . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روى خود را از عمر بگردانيد تا اينكه عمير بن وهب از وى شفاعت كرد و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - او را بخشيد.
مؤ لّف :
از جمله كسانى كه در حنين كشته شدند، زنى از قبيله هوازن بود كه خالد وليد او را كشت . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از كشتن وى سخت ناراحت شد؛ زيرا حضرت ، بر وى گذشت و ديد كه مردم اجتماع كرده اند و او را نظاره مى كنند. به يكى از اصحاب فرمود: خالد را ملاقات كن و بگو پيغمبر تو را از كشتن بچه و زن و مزدور برحذر داشته است . اين را محمدبن اسحاق در سيره خود نقل كرده است .
احمد حنبل به نقل از ((البداية والنهاية )) در آخر غزوه حنين ، مى نويسد: ابو عمر عبدالملك بن عمرو و مغيرة بن عبدالرحمن از ابو الزناد روايت مى كند كه گفت :
مرقع بن صيفى از جدّش رباح بن ربيع برادر حنظله كاتب نقل كرد كه چون پيغمبر از جنگى كه پيشقراول آن خالد وليد بود بازگشت ، رباح و همراهانش از كنار زنى گذشتند كه پيشقراولان او را كشته بودند. سپس اجتماع نموده به تناسب اندام وى مى نگريستند، تا اينكه پيغمبر در حال سواره سر رسيد، مردم كنار رفتند تا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن كشته را بنگرد. حضرت فرمود: اين زن نبايد كشته مى شد. سپس فرمود: خالد را پيدا كن و بگو بچه ها و مزدوران نبايد كشته شوند.
ابو داوود و نسايى و ابن ماجه اين روايت را در ضمن حديث مرقع بن صيفى نقل كرده اند.

٥٠ - فرار از جنگ
براى افراد مسلمان در نكوهش فرار جنگ ، كافى است كه بگوييم : خداوند متعال به مؤ منين مى فرمايد: ((يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الاْ دْبارَ وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئذٍ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقتالٍ اَو مُتَحيّزاً اِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَاءْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ))(٤٩١) ؛
يعنى : ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چون كافران را ببنييد كه اجتماع كرده اند، پشت به آنها نكنيد. هر كس در آن روز، پشت به آنها كند، و جز بخاطر حمله ، روى بگرداند، يا به سوى گروهى ديگر برود مقرون به غضب شده و جاى او جهنم است كه سرانجامى بد دارد)).
اين نص صريح مطلق است (٤٩٢) ، در آيه محكمى از آيات قرآن مجيد و فرقان عظيم ، ولى بعضى از صحابه در مقابل آن اجتهاد نمودند، نه در يك مورد بلكه در موارد متعدد، در موقع عمل ، انحراف حاصل كردند (به نمونه هايى از آن مى پردازيم ):
(الف )از جمله :
در روز جنگ احد بود كه ابن قمئه به مصعب بن عمير(رض ) حمله كرد و او را كشت ، و پنداشت كه پيغمبر است . ابن قمئه نزد قريش برگشت و مژده داد كه پيغمبر را كشته است ! مشركان نيز به يكديگر مژده مى دادند و مى گفتند: محمد كشته شد! محمد كشته شد! ابن قمئه او را كشت .
با اين خبر، دلهاى مسلمانان از جا كنده شد، و به كلى پراكنده شدند و با بى نظمى ، روى به فرار نهادند. چنانكه خداوند حكايت مى كند كه : ((هنگامى كه از كوه بالا مى رفتيد و به كسى اعتنا نمى كرديد و پيغمبر از دنبالتان شما را مى خواند و خدا سزايتان را به غمى روى غمى داد))(٤٩٣) .
در آن روز پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را ندا مى داد و مى فرمود: ((بندگان خدا! بندگان خدا! بياييد. من پيغمبر هستم ، هر كس ‍ ثابت ماند بهشت از آنِ اوست )) با اين صدا و نظير آن ، آنان را مى خواند، با اينكه در آخر آنها قرار داشت ، ولى آنها طورى فرار مى كردند كه به كسى توجه نداشتند!
طبرى و ابن اثير در تاريخ خود مى نويسند: فرار به وسيله گروهى از مسلمانان به پايان رسيد كه عثمان بن عفان و ديگران در ميان ايشان بودند، آنها به ((اعوص )) رفتند و سه روز در آنجا ماندند، سپس نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - باز گشتند. وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را ديد فرمود: شما از جنگ روى برتافتيد!
فرار اين عده از جنگ و بازگشت سه روز بعد آنان و گفتار پيغمبر به ايشان ، در همه كتبى كه راجع به جنگ احد به تفصيل سخن گفته اند، آمده است .
و نيز طبرى و ابن اثير در تاريخ خود آورده اند كه : انس بن نضر عموى انس بن مالك به عمر و طلحه و گروهى از مردان مهاجر برخورد، ديد دست از جنگ كشيده اند، پرسيد: چرا نمى جنگيد؟
گفتند: پيغمبر كشته شد.
پرسيد: بعد از پيغمبر چه مى كنيد؟ به همانگونه كه پيغمبر مُرد، شما هم بميريد.
سپس به دشمن حمله كرد و چندان پيكار نمود تا كشته شد. بعد از مرگش ‍ در بدن وى هفتاد جاى زخم يافتند، و جز خواهرش كسى او را نشناخت و او نيز برادرش را به وسيله انگشتان زيبايش شناخت !
مورخين مى نويسند: انس شنيد عده اى از مسلمانان كه عمر و طلحه در ميان آنها بودند، وقتى شنيدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كشته شده است ،
گفتند: اى كاش ! كسى از سوى ما نزد عبداللّه ابن ابى سلول (رئيس منافقين كه از اين جنگ روى برتافته بود - مترجم ) مى رفت و امان نامه اى از ابوسفيان - پيش از آنكه كشته شويم - براى ما مى گرفت !!
انس بن نضر گفت : اى مردم ! اگر راست باشد كه پيغمبر كشته شده است ، خداى محمّد كه كشته نشده ؟ به همان نيت كه محمّد جهاد مى كرد، جنگ كنيد. خدايا! من از گفته اينان از تو پوزش مى طلبم و از آنچه اينها كرده اند، بيزارى مى جويم ، سپس جنگيد تا به شهادت رسيد - رضوان اللّه عليه وبركاته - . اين داستان را نيز تمام مورخانى كه ماجراى جنگ احد را نوشته اند، آورده اند.
(ب ) از جمله :
در روز جنگ حنين بود كه مطابق آيه ٢٥ از سوره توبه : ((اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ...)) (وتفسير آن ) ابوبكر لشكر اسلام را - كه دوازده هزار سرباز بود - چشم زد و شكست خوردند. در ميان كسانى كه فرار كردند و پشت به جنگ نمودند به گفته بخارى (٤٩٤) ونقل ابن كثير(٤٩٥) عمر بن خطاب بود.
بخارى از ابو قتاده انصارى روايت مى كند كه در جنگ حنين ، مسلمانان و از جمله عمر بن خطاب ، گريختند. من به عمر گفتم : چرا فرار مى كنند. عمر گفت : كار خداست ...!
(ج ) از جمله :
در روز جنگ خيبر بود كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -، ابوبكر را با لشكرى براى فتح قلعه فرستاد، ابوبكر گريخت و برگشت !
اين حديث را حاكم نيشابورى در جلد سوم ، كتاب خود، به همين نحو كه گفتيم نقل كرده است . سپس مى گويد: اين حديث با سند صحيح نقل شده است ، ولى بخارى و مسلم روايت نكرده اند!
ذهبى با تصريح به صحت آن در تلخيص مستدرك آورده است .واز جابربن عبداللّه انصارى در يك حديث طولانى - كه حاكم آن را نقل كرده و در مستدرك (٤٩٦) آن را صحيح دانسته - روايت شده است كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود:
((فردا مردى را به سوى قلعه مى فرستم كه خدا و پيغمبر را دوست دارد، و خدا و پيغمبر هم او را دوست دارند و از جنگ روى برنمى تابد. و خداوند قلعه را به دست او بگشايد))(٤٩٧) .
سربازان هر كدام اميد داشتند كه آن فاتح آن باشند. على - عليه السّلام - در آن روز مبتلا به دردِ چشم بود. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به او فرمود: حركت كن .
على - عليه السّلام - گفت : يا رسول اللّه ! جايى را نمى بينم .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - آب دهان مبارك خود را به چشم على - عليه السّلام - كشيد و پرچم اسلام را به دستش داد. على - عليه السّلام - عرض كرد: يا رسول اللّه ! به چه چيز جنگ كنم ! فرمود: به اينكه بگويند: ((اشهد ان لااله الاّ اللّه و اشهد انّ محمّداً رسول اللّه )) وقتى كه اين را گفتند، خون و مالشان از طرف من محترم است . مگر اينكه حق آن را ادا نكنند، حساب آنها هم با خداست . على - عليه السّلام - به ملاقات يهوديان خيبر رفت و فتح كرد.
حاكم بعد از نقل اين حديث ، مى گويد: بخارى و مسلم در نقل حديث رايت ، اتفاق نظر دارند، ولى به اين سياق نقل نكرده اند. ذهبى نيز در تلخيص مستدرك ، همين را گفته است .
اياس بن سلمه گويد: پدرم حديث كرد و گفت : ما، در جنگ خيبر با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بوديم . پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - آب دهانش را به چشم على - عليه السّلام - كشيد و دردِ آن برطرف شد. سپس پرچم (رايت ) را به دست او داد و به ميدان رفت . مرحب خيبرى به جنگ او آمد و گفت :
((خيبريان مى دانند كه من مرحب هستم ، غرق در سلاحم ، و شجاعى مجرب هستم ، هنگامى كه آتش جنگ شعله ور مى شود))(٤٩٨) .
على - عليه السّلام - به مبارزه او شتافت و فرمود: (( من همانم كه مادرم مرا شير شرزه خوانده است ؛ مانند شير بيشه كه وحشتناك است . با شما پيكار سخت و سهمگين خواهم كرد))(٤٩٩) .
سپس حمله كرد و با يك ضربت كاسه سر او را جدا ساخت و به قتل رسانيد و به دنبال آن ، فتح قلعه هاى خيبر ميسر شد.
حاكم نيشابورى اين حديث را در بحث جنگ خيبر آورده ، سپس گفته است : اين حديث با شرط مسلم صحيح است ، ولى بخارى و مسلم آن را بدين سياق نقل نكرده اند! ذهبى هم آن را صحيح دانسته و در تلخيص ‍ نقل كرده است .
(د) از جمله :
در جنگ ((سلسله )) در وادى رمل بود. اين جنگ هم مثل جنگ خيبر بود؛ زيرا نخست پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - ابوبكر را به ميدان فرستاد، ولى او با لشكر گريخت ، سپس عمر را فرستاد، او نيز با افراد تحت فرمانش فرار كرد، ولى بعد از آنها على - عليه السّلام - را فرستاد و على - عليه السّلام - با غنايم و اسيران برگشت . شيخ مفيد اين نبرد را به تفصيل در كتاب ((ارشاد)) نقل كرده است (مراجعه كنيد تا به حقيقت مطلب پى ببريد).
اين جنگ سلسله غير از جنگ ((ذات السلاسل )) است كه در سال هفتم هجرت به فرماندهى عمروبن عاص روى داد. در آن جنگ نيز ابوبكر، عمر و ابو عبيده جراح ، تحت فرماندهى عمرو بن عاص بودند، چنانكه عموم مورخان گفته اند.
ميان عمر خطاب و عمرو عاص از قديم شكر آب بود. حاكم نيشابورى در كتاب مغازى (٥٠٠) به اسناد خود از عبداللّه بن بريده از پدرش نقل مى كند كه گفت :
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - عمرو عاص را به جنگ ذات السلاسل فرستاد كه ابوبكر و عمر در لشكر وى وى بودند. همين كه به ميدان جنگ رسيدند، عمرو عاص دستور داد كه آتش روشن نكنند. عمر خطاب در خشم فرو رفت و نزديك بود با وى گلاويز شود، ولى ابوبكر او را باز داشت و به وى فهماند كه چون عمروبن عاص آشنايى به جنگ داشته ، لذا پيغمبر او را فرمانده لشكر نموده است ، عمر هم از او دست برداشت .
حاكم بعد از نقل اين حديث ، مى گويد: اين حديث داراى اسناد صحيح است . ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده اند! ذهبى نيز در تلخيص ‍ نقل كرده و تصريح به صحت آن نموده است .

تذكر لازم :
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در بزرگداشت على - عليه السّلام - و برترى وى بر ساير صحابه كه داراى سوابق زياد در اسلام بودند، اسلوبهاى حكيمانه اى داشت كه متدبّران در سيرت مقدس وى ، به خوبى مى دانند؛ از جمله اينكه : هيچگاه على - عليه السّلام - را تحت فرماندهى و فرومانروايى كسى قرار نداد؛ نه در جنگ و نه در صلح ، ولى اميرانى بر ديگران گماشت . از جمله عمرو عاص را در جنگ ذات السّلاسل بر ابوبكر و عمر امير كرد، و هنگام رحلت - چنانكه در اوايل كتاب گفتيم - اسامة بن زيد را با توجه به جوان بودنش ، فرمانده سپاهى نمود كه پيرمردان و بزرگان مهاجر و انصار؛ امثال ابوبكر، عمر و ابو عبيده جرّاح در آن بودند. اين معنا امرى مسلم است و در اخبار گذشتگان آمده است .
وقتى على - عليه السّلام - را فرمانده سپاهى مى نمود، گروهى از سابقين در اسلام را تحت فرماندهى وى قرار مى داد، ولى هرگاه ديگران را امير مى كرد على - عليه السّلام - را نزد خود نگاه مى داشت !
و هرگاه دو ستون را مأ مور نبردى مى نمود، يكى به فرماندهى على - عليه السّلام - و ديگرى به فرماندهى غير او و دستور مى داد هر جا گِرد آمدند، فرماندهى واحد از آنِ على - عليه السّلام - باشد، ولى وقتى از هم جدا شدند هر يك فرمانده ستون خود باشد.
از حسن بصرى راجع به على - عليه السّلام - سؤ ال شد، گفت : چه بگويم درباره كسى كه چهار صفت مهم در او جمع بود،
اوّل :
امين دانستن او بر سوره برائت (چنانچه معروف است كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - ابتدا ابوبكر را براى قرائت سوره برائت انتخاب نموده بود تا به مكه رفته و آن را قرائت كند. ابوبكر در بين راه بود كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - از سوى پروردگار مأ مور شد تا على - عليه السّلام - را موظف به اين كار نمايد. و على - عليه السّلام - رفت وسوره برائت را از ابوبكر گرفت وخود اين مهم را به انجام رساند).
دوم :
هنگامى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به جنگ تبوك رفت و على - عليه السّلام - را به جاى خود در مدينه گذاشت و فرمود: ((تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى ، جز اينكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود)). اگر چيزى غير از پيغمبرى بود كه در على - عليه السّلام - نبود، آن را هم مانند نبوت استثنا مى كرد.
سوم :
اين گفته پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - است كه فرمود: ((دو چيز سنگين در ميان شما مى گذارم : كتاب خدا و عترتم )).
چهارم :
اينكه هرگز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كسى را بر على - عليه السّلام - امير نكرد، ولى امرايى را بر سايرين گماشت (٥٠١) .
در جنگ خيبر نيز پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -، نخست ، ابوبكر و بعد عمر را امير كرد، ولى على - عليه السّلام - با آنها نبود، امّا وقتى كه روز ديگر على - عليه السّلام - امير لشكر شد، ابوبكر و عمر تحت فرماندهى وى بودند و قلعه هاى خيبر به دست وى فتح شد. والحمدللّه على ذلك كلّه .
احمد حنبل (٥٠٢) از حديث بريده روايت نموده است كه : پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -، دو ستون نظامى را به يمن فرستاد. در رأ س يك ستون ((على - عليه السّلام - )) فرمانده ستون ديگر ((خالدبن وليد)) بود. بعد فرمود: هر جا كه به هم رسيديد، فرمانده كلّ سپاه با على - عليه السّلام - است . و هرگاه از هم جدا شديد هر كدام فرمانده سپاه خود باشد.
ما به قبيله بنى زبيده برخورد نموديم و پيكار كرديم . مسلمانان بر مشركان آنجا فاتح شدند. پس از جمع آورى غنايم و اسيران ، ((على )) - عليه السّلام - زنى را از ميان اسيران براى خود برگزيد. بريده گويد: در اين خصوص خالد وليد نامه اى براى پيغمبر نوشت و توسط من فرستاد.
وقتى به حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيدم ونامه را تحويل دادم و آن را براى حضرت خواندند، ديدم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خشمگين شد.
من عرض كردم يا رسول اللّه ! من تقصير ندارم شما مرا با مردى (خالد) فرستادى و دستور دادى كه از وى اطاعت كنم اينك به فرمان او نامه را براى شما آورده ام . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((به على چيزى نگو؛ زيرا او از من است و من از اويم ، او بعد ازمن سرپرست شماست . او از من است ومن از اويم و او بعد از من سرپرست شماست )).
اين حديث را عده بى شمارى از اصحاب سنن و مسانيد نقل كرده اند و ما در مراجعه ٣٦ كتاب ((المراجعات )) نقل كرده ايم (مراجعه شود).
گاهى چنين مى شد كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - يكى از رجال اسلام را امير لشكر مى كرد، او مى رفت و بدون نتيجه باز مى گشت ، بعد على - عليه السّلام - را به جاى او مى گماشت و اعزام مى داشت و او با فتح و پيروزى قطعى مراجعت مى كرد. از اين جا به خوبى معلوم مى شود كه جايگاه على - عليه السّلام - چيست . اما اگر پيغمبر بار اول او را براى امير لشكر، تعيين مى فرمود، چنين حاصلى به دست نمى آمد.
و زمانى هم شخصى را مأ مور كار مهمى مى نمود كه همه گردن مى كشيدند، خدا وحى مى فرستاد كه اين كار را جز تو يا كسى كه از تو باشد نمى تواند انجام دهد. چنانكه در خصوص ((سوره برائت )) اين كار انجام گرفت و على - عليه السّلام - به جاى ابوبكر سوره برائت را گرفت و در روز حج بزرگ ، بر مشركان قرائت فرمود(٥٠٣) .

٥١ - نهى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از پاسخ دادن به ابوسفيان
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در جنگ احد با هفتصد نفر از اصحاب خود، وارد دره احد شد و پشت به كوه ، صفوف خود را آراست . مشركان سه هزار نفر بودند؛ هفتصد نفر زره پوش و دويست نفر سواره و پانزده زن هم همراه داشتند.
در ميان مسلمانان نيز دويست نفر زره داشتند و دو نفر هم سواره بودند. دو لشكر آماده جنگ شدند. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - مقابل مدينه ايستاد، و كوه احد را پشت سر قرار داد. پنجاه نفر تيرانداز را هم در پشت سر، در دهانه شكافى تعيين فرمود تا به فرماندهى عبداللّه بن جبير، پشت سر خود را از حمله دشمن حفظ كند.
سپس به عبداللّه جبير فرمود: سواره نظام دشمن را از ما دور گردان تا از پشت سر به ما حمله نكنند. شما در محل خود بمانيد؛ چه ما فتح كنيم يا شكست بخوريم شما محل خود را رها نكنيد؛ زيرا ما فقط از همين شكاف بين دو كوه واهمه داريم .
در اين هنگام ، طلحة بن عثمان از لشكر دشمن بيرون آمد و گفت : اى جماعت اصحاب محمّد! شما عقيده داريد كه اگر ما را كشتيد به جهنّم مى رويم و اگر به دست ما كشته شديد، به بهشت خواهيد رفت . آيا كسى هست كه بخواهد با شمشير من به بهشت برود يا با شمشير خود، مرا روانه جهنّم كند؟!
ابن اثير مى گويد: على بن ابى طالب - عليه السّلام - به هماوردى او پيش آمد و با يك ضربت ، پاى او را قطع كرد و نقش بر زمين شد، لباسش بالار رفت و عورتش آشكار شد، طلحة بن عثمان حضرت را سوگند داد و على - عليه السّلام - هم دست از وى برداشت ، زيرا مى دانست كه او چندان دست و پا مى زند تا به هلاكت مى رسد.
در اين هنگام ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - تكبير گفت و فرمود: قهرمان لشكر، كار خود را كرد. مسلمانان نيز با تكبير رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - تكبير گفتند. سپس حضرت از على - عليه السّلام - پرسيد: چرا او را به حال خود گذاشتى ؟
على - عليه السّلام - گفت : براى اينكه مرا به خويشاوندى خود با من قسم داد، من هم شرم كردم كه او را تعقيب كنم .
على - عليه السّلام - بعد از او به علمداران لشكر مشركان حمله برد و يكى بعد از ديگرى را به قتل رسانيد. ابن اثير و ديگران مى نويسند: مسلمانان پرچمداران مشركين را كشتند و پرچم بر روى زمين افتاده بود و كسى پيش نمى آمد كه آن را بردارد. تا اينكه عمره ؛ دختر علقمه حارثى آن را برداشت و برافراشت و مجدداً مشركان در اطراف پرچم گِرد آمدند.
سپس صواب ؛ غلام بنى عبدالدار آن را برداشت و او نيز كه پهلوانى نيرومند بود، كشته شد. ابو رافع مى گويد كسى كه پرچمداران را به قتل رسانيد، على بن ابى طالب - عليه السّلام - بود.
دو لشكر جنگ سختى نمودند. بيش از همه على ، حمزه و ابو دجانه انصارى نبرد كردند ومتحمل مشقات زياد شدند. آنها فاتح بودند و مشركين شكست خوردند. زنان هم گريختند و از كوه بالا رفتند. مسلمانان پياده شدند و به جمع آورى غنايم مشغول شدند. وقتى تيراندازان ، ديدند كه برادران مجاهد آنها غنايم را جمع آورى مى كنند، جمع آورى غنايم را از ايستادن شعب ، مقدم داشتند. و سفارش اكيد پيغمبر را فراموش نمودند.
همين كه خالد بن وليد از قلّت نفرات مقابل شكاف ، آگاه شد، يكباره بر آنها حمله برد و همه را كشت سپس با نفرات خود به سربازان اسلام هجوم برد. فراريان مشركين نيز در اين هنگام سر رسيدند و از هر سو مسلمانان را در ميان گرفتند.
جنگ تن به تن در گرفت و هفتاد نفر از شجاعان مسلمين شربت شهادت نوشيدند كه از جمله شير خدا و شير پيغمبر ((حمزه بن عبدالمطلب )) عموى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در آن روز سخت جنگيد و چندان تير انداخت كه تيرهايش به اتمام رسيد و چوب كمانش شكست و بند آن پاره شد. پيشانى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شكست و صورتش ‍ مجروح و دندان پيشين ، صدمه ديد و لب نازنينش شكافت . و در اين هنگام ابن قمئه با شمشير بر پيغمبر چيره شد.
على - عليه السّلام - در اطراف حضرت شمشير مى زد. پنج نفر از انصار (مردم مدينه ) در دفاع از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كشته شدند. ابودجانه انصارى مانند سپر، جلو پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ايستاده بود و با پشت خود، تيرها را از اصابت به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برطرف مى ساخت .
مصعب بن عمير (مبلّغ جوان پيغمبر كه اهل مدينه به وسيله او مسلمان شده بودند - مترجم ) هم چندان جنگيد تا شهيد شد. ابن قمئه او را به قتل رسانيد و گمان كرد كه او پيغمبر است . ازين رو نزد قريش برگشت و گفت : محمّد را كشتم ! مردم هم مى گفتند: محمّد كشته شد، با اين خبر مسلمانان بدون هدف ، رو به فرار نهادند.
اولين كسى كه پيغمبر را ديد، كعب بن مالك بود. او گفت : اى مسلمانان ! اين پيغمبر است ، كشته نشده ، ولى پيغمبر اشاره نمود كه ساكت شود. مبادا دشمن بشنود و به وى حمله آورد. در اين هنگام ، على - عليه السّلام - با نفراتى كه مانده بودند، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را به درّه اى بردند و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در آنجا قرار گرفت و على - عليه السّلام - و بقيه در اطراف حضرت شمشير مى زدند و از جان پيغمبر دفاع مى نمودند.
محمدبن جرير طبرى ، ابن اثير و ساير مورخان نوشته اند: پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - همانطور كه در پناهگاه بود، گروهى از مشركان را ديد و به على - عليه السّلام - فرمود: به آنها حمله كن ، على - عليه السّلام - هم به آنها حمله برد و آنها را متفرق كرد و عده اى از ايشان را كشت .
سپس گروه ديگرى را ديد وفرمود: به آنها نيز حمله كن . على - عليه السّلام - هم هجوم برد و آنها را پراكنده ساخت و عده اى را كشت . جبرئيل گفت : يا رسول اللّه ! فداكارى به اين معنا است ؟
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آرى ، على از من است و من از اويم .
جبرئيل گفت : ومن هم از شمايم ! در اين هنگام صدايى شنيدند كه : ((لاسيف الاّ ذوالفقار ولافتى الاّ علىّ))؛
يعنى : ((شمشيرى چون ذوالفقار و جوانمردى چون على نيست )).
على - عليه السّلام - آب مى آورد تا زخمهاى حضرت را شستشو دهد، ولى خون قطع نمى شد، تا اينكه فاطمه زهرا - عليها السّلام - (كه از مدينه با ساير زنان رسيده بودند - مترجم ) قطعه حصيرى را آتش زد و خاكستر آن را در جاى زخمهاى پيغمبر ريخت و خون بند آمد. فاطمه - عليها السّلام - دست به گردن پيغمبر انداخته بود و پدر را - كه مجروح شده بود - مى بوسيد و مى گريست .
هند زن ابو سفيان و ساير زنان قريش آمدند و شهداى مسلمين را مثله كردند. از جمله با گوشها، بينيها، انگشتان دستها و پاها و نقاط ديگر بدنشان را كه بريده بودند، دستبند و گردنبند ساختند. هند بعلاوه ، دستبند و گردنبند خود را در عوض كشتن حمزه ، به وحشى غلام جبير بن مطعم بخشيد. سپس شكم حمزه را پاره كرد و جگر او را به دندان گزيد.
آنگاه ابوسفيان مقابل مسلمانانى كه به كوه گريخته بودند آمد و ايستاد و سه بار گفت : آيا محمّد در ميان شما هست ؟
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: جواب او را ندهيد.
ابوسفيان گفت : اى عمر! آيا ما محمّد را كشته ايم ؟
عمر گفت : به خدا قسم ! نه ، او هم اكنون سخن تو را مى شنود!
مؤ لّف :
شاهد ما نيز بر سر همين جمله بود كه عمر، رأ ى خود را بر نهى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از جواب دادن به ابو سفيان مقدم داشت . پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از ابو سفيان و مشركين ايمن نبود و از آن بيم داشت كه اگر بدانند حضرت زنده است به وى حمله خواهند برد، ولذا دستور داد جواب او را ندهند، ولى عمر اهميت به گفته و نهى پيغمبر نداد و در فكر حفظ جان پيغمبر نبود و پاسخ او را داد!

٥٢ - تجسّس عمر
خداوند متعال مى فرمايد: ((اى اهل ايمان ! دورى گزينيد از بسيارى از گمانها؛ زيرا بعضى از گمانها گناه است . تجسّس و غيبت يكديگر ننماييد. آيا دوست داريد گوشت مرده برادرتان را بخوريد و ناراحت شويد؟ از خدا بترسيد كه خدا توبه را مى پذيرد و مهربان است ))(٥٠٤) .
در حديث صحيح از رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - آمده است كه : ((گمان بد مبريد؛ زيرا گمان بد از هر گفتارى ، دروغتر است ، تجسّس و جستجو نكنيد، گرانفروشى ننماييد و حسد نبريد، دشمنى ايجاد نكنيد، كينه توزى ننماييد، با بندگان خدا برادر باشيد...!)).
ولى عمر در ايام خلافتش چنان ديد كه تجسس و جستجو در كار و خانه هاى مردم به نفع است و به صلاح دولت مى باشد، ازين رو شبها شبگردى مى كرد و روزها تجسّس مى نمود!
در يكى از شبها كه در كوچه هاى مدينه گشت مى زد، صداى آواز مردى را از درون خانه اش شنيد، ناگهان از ديوار بالا رفت ! و پايين آمد! و به نزد او رفت . عمر ديد زنى و ظرفى از شراب نزد اوست . گفت : اى دشمن خدا! پنداشتى كه خداوند تو را با اين معصيت مى پوشاند؟
آن مرد گفت : درباره من شتاب مكن ! اگر من يك خطا كردم ، اما تو سه خطا نمودى !
اوّلاً: خداوند مى فرمايد: ((وَلاتَجَسَّسوا؛ يعنى : جستجو نكنيد))، ولى تو تجسّس نمودى ! وثانياً: خداوند مى فرمايد: ((وَاءْتُوا الْبُيوتَ مِنْ اَبْوابِها؛ يعنى : از درهاى خانه ها وارد خانه شويد))، ولى تو از ديوار بالا آمدى ! وثالثاً: مى فرمايد: ((اِذا دَخَلْتُم بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى اَهْلِها؛ يعنى : وقتى وارد خانه ها شديد به اهل خانه سلام كنيد))، ولى تو سلام نكردى .
عمر گفت : آيا كار خوبى تا به حال انجام داده اى تا تو را مورد عفو قرار دهم ؟
گفت : آرى . عمر هم او را بخشيد و از خانه خارج شد!(٥٠٥) .
از سدى روايت است كه گويد: شبى عمربن خطاب به اتفاق عبداللّه مسعود از خانه خارج شد، نورى ديد و آن را دنبال كرد، تا وارد خانه شد. ديد چراغى در خانه است .
به تنهايى وارد خانه شد و ابن مسعود را رها كرد. عمر ديد پيرمردى نشسته و شرابى در پيش دارد و زنى براى او آواز مى خواند. مرد متوجه نشد تا اينكه عمر سر رسيد.
عمر گفت : منظره اى از اين وقيحتر نديده ام كه پيرمردى كه پايش لب گور و منتظر مرگ است ، چنين عملى داشته باشد.
پيرمرد سر برداشت و گفت : بله ، ولى كار تو زشت تر از عملى است كه از من ديدى ؛ زيرا تو جستجو نمودى و حال آنكه خداوند از جستجو منع كرده است و بدون اجازه وارد خانه شدى .
عمر گفت : راست گفتى ، سپس در حالى كه آستينش را به دندان گرفته بود و مى گريست از خانه بيرون رفت و گفت : مادر عمر به عزايش ‍ بنشيند!!
مدتى پيرمرد در مجلس عمر حضور نيافت ، ولى بعد آمد و تقريباً به طور پنهانى در گوشه اى از آخر مجلس نشست . عمر او را ديد و گفت : آن پيرمرد را بياوريد.
به او گفتند: خليفه تو را مى خواند. او برخاست و در حالى كه احتمال تأ ديب خود از جانب عمر را مى داد پيش آمد.
عمر گفت : نزديك بيا، چندان جلو آميد كه به نزديك وى رسيد. باز گفت نزديكتر تا گوش به گوش هم قرار گرفتند. عمر گفت : به خدا قسم آنچه را از تو ديدم به كسى حتى به ابن مسعود كه با من بود نگفتم (٥٠٦) .
شعبى مى گويد : عمر مردى از ياران خود را گم كرد . به عبدالرحمن بن عوف گفت با من بيا تا به منزل فلانى برويم ببينيم آنجا نيست ؟ وقتى به خانه اش آمدند ديدند درب خانه اش باز است و او نشسته و همسرش در ظرف نوشيدنى مى ريزد و به او مى نوشاند.
عمر به عبدالرحمن گفت : شرابخورى است كه او را از ما باز داشته است .
عبدالرحمن گفت : تو چه مى دانى در ظرف چيست ؟
عمر گفت : مى ترسى كه كار من تجسّس باشد و ممنوع ؟
عبدالرحمن گفت : آرى ، تجسس است .
عمر گفت : توبه اين كار چيست ؟
عبدالرحمن گفت : آنچه را از وى ديدى به كسى نگويى ...!!(٥٠٧) .
مسور بن مخرمة از عبدالرحمن بن عوف روايت مى كند كه شبى وى با عمر بن خطاب در مدينه شبگردى مى كرد، در آن اثنا كه آنها مى گشتند، در خانه اى چراغى را روشن ديدند، به سراغ آن رفتند. وقتى نزديك شدند، ديدند درب بسته است و جماعتى در خانه صداهاى بلند و نامربوط دارند.
عمر دست عبدالرحمن را گرفت و گفت : اين خانه ربيعة بن اميّة است . و آنها هم اكنون شراب مى نوشند، چه بايد كرد؟
عبدالرحمن گفت : چنان مى بينم كه ما در جايى آمده ايم كه خدا منع كرده است ؛ زيرا تجسّس نموديم . عمر هم از آنجا رفت و آنها را به حال خود گذاشت !!(٥٠٨) .
طاووس يمانى مى گويد: عمر شبى بيرون رفت ، و از خانه اى گذشت كه جماعتى مشغول شرب خمر بودند. عمر صدا زد: فسق ، فسق ؟!
يكى از درون خانه صدا زد: خدا تو را از اين كار منع كرده است . عمر هم برگشت و آنها را به حال خود گذاشت !
ابو قلابه مى گويد: به عمر اطلاع دادند كه ابو محجن ثقفى با دوستانش در خانه اش مشغول ميگسارى است . عمر آمد و وارد خانه او شد.
ابو محجن گفت : يا أ ميرالمؤ منين ! اين كار براى تو جايز نبود، چون خداوند تو را از تجسّس بر حذر داشته است .
عمر از زيد بن ثابت و عبدالرحمن بن ارقم سؤ ال كرد، آنها گفتند: يا اميرالمؤ منين ! او راست مى گويد. عمر هم خارج شد و او را رها كرد!(٥٠٩) .
مؤ لف :
هر كس در رواياتى كه راجع به تجسّس عمر در كار و خانه مردم داشته ، دقت كند مى بيند كه عمر چقدر به اين كار اهميت مى داده و سعى در انجام آن داشته است .
عمر گمان مى كرده است كه حدود شرعى با خطا و اشتباه حاكم در راه اثبات آن ، بخشوده مى شود، به همين جهت ، حدى بر اين مجرمين صادر نكرد، بلكه به هيچكدام آنها آزارى نرساند! ما نمى دانيم چگونه خليفه راضى بود كه تجسّس او اثرى جز جرى ساختن مجرمين در جرمشان و سركشى بيشتر آن نداشته باشد؟ آن هم بعد از آنكه ديدند پيشواى ايشان درباره عمل آنها مسامحه نشان مى دهد!!

٥٣ - بدعت عمر در تعيين مهر براى زنان !
مهر زنان واجب است از چيزهايى باشد كه مرد مسلمان آن را در تملّك دارد؛ خواه موجود يا قرض يا منفعت باشد. مقدار آن هم مربوط به زن و شوهر است كه بر آن تراضى داشته باشند. زياد باشد يا اندك ، در صورتى كه كمى آن ، آن را از ماليت ساقط نكند؛ مانند يك دانه گندم . بله مستحب است كه در كثرت ، از پانصد درهم تجاوز نكند.
عمر تصميم گرفت كه از زياده روى در مهرها جلوگيرى به عمل آورد تا امر ازدواج - كه تكثير نسل بر پايه آن استوار است - تسهيل شود و جوانان از ارتكاب حرام مصون گردند؛ چون پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرموده بود: ((هر كس ازدواج كند، يك سوم دين خود را نگاه داشته است )).
به همين منظور، روزى در منبر ايستاد وگفت : به من خبر نرسد كه مهر زنى از ميزان مهر زنان پيغمبر بالاتر رفته باشد؛ چون در غير اين صورت ، زيادى را بر مى گردانم . زنى برخاست و گفت : چنين حقى را خدا به تو نداده است . خداوند مى فرمايد: ((اگر خواستيد زنى را رها كرده و به جاى او زنى ديگر بگيريد و مال بسيارى را مهر او كرده ايد، البته نبايد چيزى از مهر او باز گيريد. آيا به وسيله تهمت زدن به زن ، مهر او را مى گيريد؟ و اين گناهى بزرگ و زشتى اين كار، آشكار است و چگونه مهر آنان را خواهيد گرفت در صورتى كه هر كس به حقّ رسيده (مرد به لذت و آسايش و زن به نفقه و مهر خود) در همچنين زنان ، مهر را در مقابل عقد زوجيّت و عهد محكم حقّ از شما گرفته اند))(٥١٠) .
با شنيدن اين آيه و سخن آن زن ، عمر از حكم خود برگشت و گفت : آيا تعجّب نمى كنيد از پيشوايى كه اشتباه كرد و زنى كه راه صواب پيمود، و مبارزه كرد با پيشواى شما و بر او پيروز شد؟!(٥١١) .
و در روايت ديگر گفت : هر كسى از عمر داناتر است ، شما مردان اين حرف را از من شنيديد و به من ايراد نگرفتيد تا زنى كه از زنان شما فهميده تر نيست ، به من ايراد بگيرد(٥١٢) .
در روايت ديگر است كه : ((زنى برخاست و گفت : اى پسر خطاب ! خدا اين حق را به ما مى دهد و تو از ما منع مى كنى ؟ سپس اين آيه را خواند. عمر هم گفت : همه كس از عمر داناتر است ، آنگاه از حكم خود برگشت )).
اين روايت را فخر رازى در تفسير آيه ، نقل كرده است (٥١٣) . فخر رازى در آنجا دو لغزش قلمى و عقلى دارد؛ زيرا مى گويد: در نظر من آيه ، دلالتى بر پرداختن مهر زنان ندارد!... تا آخر سخنش كه مى خواهد در دفاع از عمر، استدلال آن زن را تخطئه كند!
ولى فخر رازى در اين كار خود، بدون توجه ، بلاهت سرشت خود را آشكار ساخته است . اهل مطالعه به سخن وى مراجعه كنند تا از سفاهت وى دچار شگفتى شوند! ابوالفرج ابن جوزى ، در تاريخ عمر بن خطاب ، ، حديثى از عبداللّه بن مصعب و ديگرى از ابن اجدع هست كه متضمن خطاب عمر در نهى وى از زياده روى در مهرهاى زنان است ، و ايراد زن مزبور بر وى ، كه منجر به عدول عمر از رأ ى خود و اعتراف به خطاى خويش و تصديق زن گرديد.
مؤ لف :
علماى اهل سنّت ! اين واقعه و امثال آن را دليل انصاف و اعتراف عمر گرفته اند؛ چه بسيار داستانهايى كه عمر با مردان و زنان و خاص و عام از اين قبيل داشته است و همه را حضرات به حساب انصاف و اعتراف وى گذاشته اند!! وقتى كارى يا گفتارى شگفت مى ديد، سخت دچار تعجب مى شد و چه بسا كه نشاط مى يافت .
چنانكه با پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نيز از اين داستانها داشت .
بخارى از ابو موسى اشعرى روايت مى كند كه گفت : چيزهايى از پيغمبر پرسيدند كه حضرت را ناراحت كرد. چون از امور نامعقول و دون شأ ن پيغمبران بود. وقتى در سؤ ال خود اصرار ورزيدند، حضرت به واسطه سختگيرى آنها در سؤ ال و گفتگوى آنها در چيزى كه نيازى به آن نداشتند، خشمگين شد.
سپس به مردم فرمود: خوب سؤ ال كنيد! خواست آنها را ادب كند؛ چون ملاحظه فرمود كه از سؤ ال خود شرمنده شدند، ناچار از روى لطف و تفقد فرمود: بپرسيد!
در اين هنگام مردى به نام عبداللّه بن حذافه سؤ ال كرد، يا رسول اللّه ! پدر من كيست ؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: پدرت حذافه است .
ديگرى به نام سعدبن سالم برخاست وگفت : يا رسول اللّه ! پدر من كيست ؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: پدر تو سالم غلام ابو شيبه است .
علت سؤ ال اين بود كه مردم در نسب اين دو نفر شك مى كردند، وقتى عمر ديد پيغمبر خشمگين شد گفت : يا رسول اللّه ! ما از آنچه تو را به غضب مى آورد در پيشگاه خداوند توبه مى كنيم . ولى از اينكه حذافه را پدر عبداللّه و سالم را پدر سعد دانست ، خوشحال شد؟!(٥١٤) .
نيز در صحيح بخارى است كه انس به مالك گفت : عبداللّه بن حذافه از پيغمبر پرسيد: پدر من كيست ؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: پدرت حذافه است .
و در صحيح مسلم روايت مى كند كه پدر عبداللّه را كس ديگرى مى دانستند. وقتى مادرش شنيد كه وى چنين سؤ الى از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نموده ، گفت : نشنيدم پسرى عاق تر از تو باشد. آيا خيال كردى مادرت از آن كارها كه زنهاى جاهليت كرده اند مرتكب شده و خواستى او را در نظر مردم رسوا كنى ؟
عمر كه در اين هنگام روى دو پا نشسته بود، نزد پيغمبر برخاست و با كمال شگفتى در تصديق پيغمبر نسبت به مادر عبداللّه گفت : راضى شديم كه خدا، خداى يگانه و دين ما، دين اسلام و محمّد پيغمبر ما باشد. عمر اين را در حالى گفت كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بر روى بسيارى از اعمال زنان عهد جاهليت پرده كشيد كه به وسيله اسلام بخشوده شدند؛ چون اسلام اعمال ماقبل خود را مى پوشاند، و همه را ناديده مى گيرد.
اين حديث در صحيح بخارى در باب : ((كسى كه در مقابل پيشوا يا محدث ، روى دو پاى خود بنشيند)) و قبل از آن هم حديث ابو موسى اشعرى در صحيح بخارى ، جلد اوّل ، اواخر كتاب العلم ، موجود است .

٥٤ - تبديل و تغيير حد شرعى توسط عمر!
موضوع اين بود كه غلامان حاطب بن بلتعه در سرقت شتر ماده اى ، از مردى از قبيله مُرينه ، شركت داشتند. سارقين را نزد عمر آوردند و همگى اقرار كردند.
عمر نيز به ((كثير بن صلت )) دستور داد دست آنها را قطع كند، ولى وقتى اين دستور را صادر كرد، پسر ارباب آنها عبدالرحمن بن حاطب را خواست و گفت :
به خدا قسم ! اگر نه بخاطر اين بود كه شما از وجود اينان نفع مى بريد و به آنها گرسنگى مى دهيد، دستور مى دادم دستهاى آنها را قطع كنند. به خدا! اگر اين كار را نكردم ، در عوض ، غرامتى از تو مى گيرم كه تو را به درد آورد...(٥١٥) .
مؤ لّف :
شايد عمل عمر كه حد را از غلامان حاطب ، بر طرف ساخت ، علتى داشته باشد ؛ چون ممكن است اين سرقت از روى ناچارى باشد كه خداوند مى فرمايد: ((فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا اِثْمَ عَليهِ(٥١٦) ؛ يعنى : هر كس بدون سركشى و تجاوز، ناچار به كارى شود، گناهى بر او نيست )). و اينان براى سدّ جوع ، اين كار را كرده باشند.
ولى آنها اقرار به دزدى خود كردند و اين عمل بر آنها ثابت شد و نگفتند كه ضرورت آنها را ناچار به آن ساخته است . اگر فرضاً آنها دعوى آن را مى كردند، لازم بود كه حاكم از آنها دليلى براى اثبات مدّعاى خود بخواهد، ولى اين كار را از عمر نديديم جز اينكه مى بينيم عمر آنها را مورد محبت قرار داد، در حالى كه كار را بر پسر حاطب راجع به غرامت سخت گرفت . ما نمى دانيم عمر از كجا دانست كه خانواده حاطب آنها را به اين گرسنگى كشيده اند؟!
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٤٨٦- ((وَ اِذْ يَعِدُكُمُ اللّهُ اِحْدَى الطّائِفتَيْنِ اَ نَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ اَنَّ غيرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُريدُ اللّهُ اَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرينَ)) (سوره انفال ، آيه ٧).
٤٨٧- چنانكه در سيره حلبيه و دحلانيه و غيره است .
٤٨٨- ((كَما اَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِن بَيْتِكَ بِالحَقِّ وَ اِنَّ فَريقاً مِنَ الْمُؤْمِنينَ لَكارِهُونَ يُجادِلُونَكَ فِى الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ كَاَ نَّما يُساقُونَ اِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ)) (سوره انفال ، آيه ٥ و ٦).
٤٨٩- در فصل هشتم .
٤٩٠- معلوم مى شود كه عمر در موارد متعدد در مقابل پيغمبر و خدا، اظهار نظر مى نموده . و اين همان اجتهاد در مقابل نص است (مترجم ).
٤٩١- سوره انفال ، آيه ١٥ - ١٦.
٤٩٢- كه نه تقييد خورده و نه تخصيص ، و لو مسلم بگيريم كه آيه در روز جنگ بدر نازل شده است زيرا اطلاق و عموم آن مورد ترديد نيست . چنانكه به اتفاق اهل علم ، ((مورد)) طورى است كه ((وارد)) نمى تواند آن را مقيد سازد يا تخصيص دهد.
٤٩٣- ((اِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى اَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فى اُخْريكُمْ فَاَثابَكُمْ غَمّاً بِغَمٍّ)) (سوره آل عمران ، آيه ١٥٣).
٤٩٤- صحيح بخارى ، ج ٣، ص ٤٦.
٤٩٥- البداية والنهاية ، ج ٤، ص ٣٢٩ به نقل از بخارى و مسلم و غيره .
٤٩٦- ج ٣، ص ٣٨.
٤٩٧- ((لابعثنّ غداً رجلاً يحبّ اللّه و رسوله و يحبّانه لايولى الدبر يفتح اللّه على يده )).
٤٩٨- قد علمت خيبر انّى مرحب
شاكى السلاح بطل مجرب
٤٩٩- انا الّذى سمتنى امّى حيدرة
كليث غابات كريه المنظرة
او فيكم بالصاع كيل السندرة
٥٠٠- ج ٣، ص ٤٣.
٥٠١- اين عين سخنان حسن بصرى است . ر.ك : شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ١، ص ٣٦٩ به نقل از واقدى .
٥٠٢- مسند احمد، ج ٥، ص ٣٥٦.
٥٠٣- ما درباره اعزام على - عليه السّلام - براى تلاوت سوره برائت ، بحث دقيقى داريم كه در حديث ١٨، ص ١٥٧ تا ١٨٨ كتاب ((ابو هريره )) آورده ايم .
٥٠٤- ((يااَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَالظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ وَلا تَجَسَّسُوا وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً اَ يُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْيَاءْكُلَ لَحْمَ اَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوااللّهَ اِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحيمٌ(سوره حجرات ،آيه ١٢)
٥٠٥- مكارم الاخلاق ، تأ ليف خرائطى ، كنزالعمال ، ج ٢، ص ١٦٧ حديث ٣٦٩٦. وشرح گ گ ابن ابى الحديد، ج ٣، ص ٩٦ و ص ١٣٧ و احياء العلوم غزالى .
٥٠٦- ((القطع والسرقة ))، تأ ليف ابوالشيخ ، كنز العمال ، ج ٢، ص ١٤١، ح ٣٣٥٤.
٥٠٧- سعيد بن منصور و ابن منذر آن را روايت كرده اند و به شماره ٣٦٩٤ در جلد دوم كنز العمّال هم نقل شده است . آفرين بر مشاور خليفه ! (مترجم ).
٥٠٨- عبدالرزاق و عبدبن حميد وخرائطى در مكارم الا خلاق آورده اند. و در كنز العمال هم به شماره ٣٦٩٣ در جلد دوم آمده است . حاكم در جلد چهارم مستدرك ، ص ٣٧٧ وذهبى گ گ در تلخيص خود آن را نقل كرده اند.
٥٠٩- اين حديث و قبل از آن در كنز العمّال ، جلد دوم موجود است .
٥١٠- ((وَ اِنْ اَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ اِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً اءَتَاْخُذُونَهُ بُهْتاناً وَ اِثْماً مُبيناً وَ كَيْفَ تَاءْخُذُونَهُ وَ قَدْ اَفْضى بَعضُكُمْ اِلى بَعْضٍ وَآخَذْنَ مِنْكُمْ ميثاقاً غَليظاً)) (سوره نساء، آيه ٢٠ - ٢١).
٥١١- به همين الفاظ بسيارى از حافظان آثار و ناقلان اخبار آن را روايت كرده اند. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ، جلد سوم ، ص ٩٦ آن را به طور ارسال مسلم نقل كرده است .
٥١٢- زمخشرى در كشّاف در تفسير آيه مورد بحث ((وَ آتَيْتُم اِحْداهُنَّ قِنْطاراً)) آن را نقل كرده است .
٥١٣- تفسير كبير، ج ٣، ص ١٧٥.
٥١٤- و خواننده بايد توجه بيشترى به اين دو حديث كند (مترجم ).
٥١٥- مراجعه كنيد به كتاب اعلام الموقعين ، جلد سوم ، وبعد از آن ، احمد امين نيز اين داستان را از آن كتاب ، در ((فجر الاسلام )) نقل كرده است . ابن حجر نيز در قسم دوم ((اصابه )) در شرح حال عبدالرحمن بن حاطب ، اشاره به آن نموده ومى گويد: او با عمر داستانى دارد!
٥١٦- سوره بقره ، آيه ١٧٣.
۱۴
عمر و اخذ ديه نامشروع !
٥٥ - عمر و اخذ ديه نامشروع !
گروهى از مردم يمن براى اختلافى كه داشتند، بر ابو خراش هذلى صحابى وارد شدند كه مردى شاعر بود. ابو خراش ، مشك خود را برداشت و شبانه رفت تا براى پذيرايى از آنها آب بياورد. مشك را پر از آب كرد و حركت نمود، ولى قبل از آنكه به آنها برسد، مارى او را گزيد. ناچار بسرعت آمد و آب را به آنها داد و گفت :
گوسفندتان را طبخ كنيد و بخوريد و به آنها نگفت كه مار او را گزيده است .
آنها نيز گوسفند را طبخ كردند و خوردند، صبح هنگام ديدند ابو خراش ‍ در حال مرگ است . آنها نيز او را دفن كردند و رفتند. ابو خراش در حال جان دادن ضمن اشعارى ، موضوع را گفت كه شب گذشته مار او را گزيده است و از درد آن است كه از دنيا مى رود:
لقد اهلكت حيّة بطن وادٍ
على الاخوان ساقاً ذات فضل
فما تركت عدواً بين بصرى
الى صنعاء يطلبه بذهل
وقتى خبر مرگ او به عمر رسيد، سخت خشمگين شد وگفت :اگر نه اين بود كه مى ترسيدم سنت جارى شود، دستور مى دادم كه هيچ يمنى را پذيرايى نكنند! و آن را به سراسر دنياى اسلام بخشنامه مى كردم ! سپس ‍ به حكمران خود در يمن نوشت كه آن چند نفر را كه بر ابوخراش وارد شدند دستگير كند و ديه وى را از آنها بگيرد، وآنها را براى جبران عملشان ، مورد مؤ اخذه وشكنجه قرار دهد!!(٥١٧) .

٥٦ - اقامه حد زنايى كه ثابت نشد
محمد بن سعد(٥١٨) به سند معتبر روايت مى كند كه : پيكى نزد عمر آمد و تركش خود را سرازير كرد و صحيفه اى در آورد و به عمر داد. عمر آن را گرفت و به قرائت آن مشغول شد. اين صحيفه مشتمل بر چند شعر بود - كه از تجاوز مردى به نام ((جعده )) از قبيله ((سليم )) نسبت به زنان جوانى از قبايل عرب كه آنها را نزد خود نگاه داشته بود تا بتواند از آنها كام بگيرد - حكايت مى كرد(٥١٩) .
وقتى عمر آن مكتوب را خواند، گفت : ((جعده )) را بياوريد. و چون آمد دستور داد او را در بند كنند، سپس صد تازيانه بزنند. آنگاه امر كرد مواظب باشند وى بر زنى كه شوهرش در خانه نيست سر نزند.
مؤ لف :
علتى براى جارى ساختن حد به استناد اين اشعار وجود نداشت ؛ زيرا نه گوينده آن معلوم بود و نه فرستنده آن . علاوه چيزى جز سختگيرى خليفه درباره جعده كه نسبت به زنان جوان قبايل بنى سعد بن بكر و اسلم ، جهينه ، و غفار، از حد گذرانده بود، در بر نداشت .
در اين اشعار مى گويد: جعده آنها را مى خواست و باز داشت مى كرد تا بتواند از آنها كام بگيرد و به مرور كه نزد وى مى مانند حجب و حياشان فرو ريزد. اين مضمون اشعار است كه به جعده نسبت داده شده است ، و شرعاً هم ثابت نشده است . تازه اگر هم شرعاً ثابت شود، مجرد آن نوشته و شعر، موجب حد نمى گردد.
بله بايد او را زير نظر گرفت و تعزير كرد. شايد خليفه خواسته بود چنين كند! ولى اين كجا وعملى كه در برابر زناى مغيرة بن شعبه نشان داد كجا؟(٥٢٠) .

٥٧ - تعطيل حد زنا بر مغيرة بن شعبه !
اين موضوع مربوط به زناى محصنه مغيرة بن شعبه با ام جميل دختر عمرو، زنى از قبيله قيس در ضمن داستانى است كه از مشهورترين داستانهاى تاريخى عرب است . سال هفده هجرى در هر تاريخى كه مورد بحث واقع شده است ، اين داستان را هم در بر دارد.
چهار نفر عمل مغيره را گواهى كردند؛ از جمله ((ابوبكره )) بود كه در شمار فضلاى صحابه و حاملان آثار نبوى است . و ((نافع بن حارث )) كه او نيز صحابى است ، و ((شبل بن معبد)).
گواهى اين سه نفر صريح و فصيح بود؛ آنها گفتند: ما ديديم كه آلت مغيره در آلت ام جميل مثل ميل در سرمه دان بود، و چون نفر چهارم ، يعنى ((زياد بن سميه )) آمد تا شهادت بدهد، خليفه به او فهماند كه نمى خواهد مغيره رسوا شود، سپس از وى پرسيد: چه ديدى ؟
زياد گفت : من منظره اى ديدم و صداى نفسى شنيدم و ديدم كه ناف بر ناف هم نهاده اند!
عمر گفت : آيا ديدى كه مانند ميل در سرمه دان ، داخل و خارج مى شد؟
زياد گفت : نه ، ولى ديدم كه پاهاى ((ام جميل )) بالاست ! و تخمهاى مغيره ميان رانهاى او مى گردد! حركات سختى را مشاهده كردم و صداى بلندى را شنيدم .
عمر پرسيد: ولى ديدى كه مانند ميل در سرمه دان مى آورد و مى برد؟!
گفت : نه ! عمر گفت : اللّه اكبر! اى مغيره ! برخيز و شهود سه گانه را كه بر ضد تو شهادت دادند، حد بزن . مغيره هم برخاست و هر سه شاهد عادل را حد زد!!
اينك تفصيل اين داستان را از ((وفيات الاعيان ))، تاريخ قاضى ابن خلكان بشنويد. او مى نويسد: ((اما حديث مغيرة بن شعبه و شهادتى كه بر ضد او داده شد. اين بود كه عمر بن خطاب - رضى اللّه عنه - او را حكمران بصره نموده بود. مغيره ، هنگام ظهر از دارالاماره خارج مى شد. ابوبكره او را مى ديد و مى گفت : امير كجا مى رود؟
مغيره مى گفت : دنبال كارى !
ابوبكره مى گفت : بايد ديگران به ملاقات امير بيايند نه امير خود دنبال كارى برود!
مغيره به سراغ زنى به نام ((ام جميل )) دختر عمرو مى رفت وهمسر حجاج بن عتيك بن حارث بن وهب جشمى . سپس نسب زن را نقل مى كند و پس از آن مى گويد:
از ابوبكره روايت است وقتى وى با برادرانش نافع ، زياد و شبل فرزندان سميه (٥٢١) (كه همگى برادران مادرى بودند) در غرفه اش نشسته بود، غرفه ام جميل نيز در همسايگى و مقابل غرفه او بود، در آن وقت باد درب غرفه ام جميل را گشود و هر چهار برادر، نظرشان به مغيره افتاد كه به هيئت جماع با ام جميل در آويخته است .
ابوبكره گفت : مصيبتى است كه بدان مبتلا شديد . پس حال كه ديديد، درست ببينيد تا بتوانيد آن را ثابت كنيد.
ابوبكره از بالاى خانه ، پايين آمد و دم درب نشست تا مغيره خارج شد. ابوبكره به وى گفت : ما ديديم چه مى كردى بهتر اين است كه از حكومت بر ما استعفا دهى و عزل شوى !
ولى مغيره اعتنا نكرد و رفت تا با مردم نماز ظهر بگذارد! ابوبكره نيز با او رفت .
ابوبكره در مسجد گفت : نه به خدا! نبايد با ما نماز بگزارى بعد از آنچه از تو ديديم .
مردم گفتند: بگذار نماز بگزارد؛ زيرا او حكمران است ، شما مى توانيد آنچه را ديده ايد به خليفه عمر(رض ) گزارش دهيد.
آنها نيز موضوع را طى نامه اى به عمر اطلاع دادند. عمر هم دستور داد كه تمام شهود و مغيره به مدينه بروند. وقتى همه وارد مدينه شدند و نزد عمر رفتند. عمر نشست و دستور داد تا شهود و مغيره حاضر شوند.
نخست ابوبكره پيش رفت و شهادت داد. عمر گفت : او را در ميان رانهاى ام جميل ديدى . گفت : آرى ! به خدا قسم ! مثل اين است كه هم اكنون جاى آبله ها را در ران ام جميل مى بينم !
مغيره گفت : حق نداشتى نگاه كنى .
ابوبكره گفت : اگر ثابت كردم و تو رسوا شدى ، ناراحت نيستم .
عمر گفت : نه به خدا! اين كافى نيست ! مگر اينكه شهادت بدهى كه ديدى در آن فرو رفته است ؛ مانند فرو رفتن ميل در سرمه دان !
ابوبكره گفت : آرى ، اين گواهى را هم مى دهم كه چنين ديدم !!
عمر گفت : مغيره برو كه ربع بدنت رفت !
سپس عمر، شاهد دوم ((نافع )) را خواست و پرسيد به چه شهادت مى دهى ؟
گفت : به همان كه ابوبكره شهادت داد.
عمر گفت : نه بايد شهادت بدهى كه مانند ميل در سرمه دان در آن فرو رفته بود!
گفت : آرى ، شهادت مى دهم كه تا پر فرو رفته بود!!
عمر - رضى اللّه عنه - گفت : مغيره ! نصف بدنت رفت .
آنگاه سومى را خواست و از وى پرسيد: چه را گواهى مى كنى ؟
شبل بن سعيد گفت : آنچه را دو نفر همكارانم گواهى كردند.
عمر گفت : مغيره سه ربع بدنت رفت !
پس از آن نامه اى به زياد نوشت كه در آن موقع حضور نداشت و او را احضار كرد. زياد هم آمد. وقتى عمر او را ديد، در مسجد جايى به وى داد و سران مهاجرين و انصار را كنار او جا داد(٥٢٢) . همين كه ديد زياد پيش مى آيد، گفت : من مردى را مى بينم كه خداوند با زبان او مردى از مهاجرين را رسوا نمى كند!(٥٢٣) .
سپس سر برداشت و پرسيد: اى فضله حبارى (٥٢٤) ! تو چه دارى ؟ گويند در اين وقت مغيره به زياد نزديك شد، ولى زياد ضرب المثل عربى را به ياد او آورد كه :
((لامجنأ لعطر بعد عروس ؛ يعنى : بعد از عروس ، ديگر نمى توان عطر را پوشاند)) كنايه از اينكه موضوع مسلم است و نمى شود آن را انكار كرد.
مغيره گفت : اى زياد! خدا و روز قيامت را به ياد بياور؛ زيرا خدا و پيغمبر و اميرالمؤ منين مرا مهدور الدم مى دانند(٥٢٥) ، مگر اينكه تو آنچه را ديده اى ناديده بگيرى ووضعى را كه مشاهده كردى گواهى نكنى . به خدا قسم ! اگر تو بين شكم من و او بودى باز نمى ديدى كه ... من در او بود.
راوى گويد: اشك از چشم زياد جارى گشت و رنگ صورتش سرخ شد.
سپس گفت : يا اميرالمؤ منين ! (يعنى عمر) آنچه را به تفصيل سه شاهد قبلى ديده و گفته اند، در نزد من نيست ! من منظره اى ديدم و صداى نفسى بلند شنيدم و ديدم كه مغيره روى شكم ام جميل قرار گرفته است .
عمر - رضى اللّه عنه - گفت : ديدى كه مى آورد و مى برد؛ مانند ميل در سرمه دان ؟
گفت : نه ! گويند: زياد گفت : ديدم پاهاى ام جميل بالاست و تخمهاى مغيره ميان رانها او در حركت است . حركت شديدى ديدم و صداى بلند نفسى !(٥٢٦) .
عمر (رض ) پرسيد: آيا ديدى كه مانند ميل سرمه دان ، داخل و خارج مى شد؟!
زياد گفت : نه ! عمر گفت : اللّه اكبر! اى مغيره برخيز و شهود را حد بزن ! مغيره نيز برخاست و هشتاد تازيانه به ابوبكره زد!! و با دو نفر ديگر نيز چنين كرد.
عمر از سخن زياد و برطرف شدن حد زناى مغيره دچار شگفتى شده بود.
ابوبكره بعد از آنكه حد خورد، گفت : شهادت مى دهم كه مغيره چنين عملى را مرتكب شد.
عمر خواست حد دومى را بر او جارى سازد، ولى على بن ابى طالب - عليه السّلام - فرمود: اگر او را حد بزنى دوستت مغيره را سنگسار مى كنم .
عمر از ابوبكره خواست توبه كند، ولى ابوبكره گفت : مى خواهى بدين وسيله بعدها شهادت مرا قبول كنى ؟
گفت : آرى .
ابوبكره گفت : ولى من تا زنده ام ديگر ميان دو نفر شهادت نخواهم داد!
وقتى تمام سه شاهد، حد خوردند، مغيره گفت : خدا را شكر كه شما را رسوا كرد.
عمر(رض ) گفت : خدا رسوا كند جايى كه تو را در آن ديدند!!
سپس ابن خلكان مى نويسد: عمر بن شيبه در كتاب ((اخبار بصره )) نوشته است : وقتى ابوبكره تازيانه خورد، مادرش گفت : گوسفندى را ذبح كنند و ابوبكره پوست آن را به كمر خود ببندد، و اين بخاطر ضربت شديدى بود كه به وى رسيد!
راوى گويد: عبدالرحمن بن ابى بكره ، حكايت مى كرد كه پدرش سوگند ياد كرد تا زنده است با زياد (برادرش ) سخن نگويد. وقتى ابوبكره خواست وفات كند، وصيت كرد كسى جز ابو برزه اسلمى بر وى نماز نخواند.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - ميان آنها پيمان برادرى بسته بود. وقتى اين خبر را به زياد دادند، به كوفه باز گشت . مغيرة بن شعبه نيز پاس ‍ زياد را داشت و عمل او را هيچگاه فراموش نكرد(٥٢٧) .
ام جميل ، در موسم حج با عمر بن خطاب برخورد نمود، مغيره نيز در آنجا بود.
عمر به مغيره گفت : مغيره ! اين زن را مى شناسى ؟
مغيره گفت : آرى ، اين امّ كلثوم دختر على است !
عمر گفت : تجاهل مى كنى ؟ به خدا! ما شك نداشتيم كه ابوبكره راست مى گويد و ديدم كه تو مى ترسيدى سنگى از آسمان بر سرت فرود آيد!
و مى نويسد: شيخ ابو اسحاق شيرازى در اول باب تعداد شهود، در كتاب ((المهذب )) مى نويسد: سه نفر شهادت دادند كه مغيرة بن شعبه زنا كرده : ابوبكره ، نافع و شبل بن معبد. ولى زياد گفت : من سرين برهنه اى ديدم و نفسى كه بر مى آمد و دو پايى كه مانند دو گوش الاغ بود، و غير از اين چيزى نمى دانم . عمر هم سه نفر شهود را حد زد، و به مغيره حد نزد!!
سپس مى گويد: فقها درباره سخن على - رضى اللّه عنه - به عمر كه فرمود: اگر او را حد زدى دوستت مغيره را سنگسار مى كنم ، سخن گفته اند. ابو نصر بن صباغ گفته است : منظور على اين بوده است كه اگر شهادت دوم ابوبكره ، شهادت ديگرى حساب شود ، چهار شاهد تكميل مى شود و لازم مى آيد مغيره را سنگسار كرد.
و اگر همان شهادت اول است كه او را حد زدى واللّه اعلم . (پايان سخن قاضى ابن خلكان راجع به اين واقعه اسف انگيز)(٥٢٨) .

٥٨ - شدت عمل نسبت به جبلة بن ايهم
موضوع از اين قرار بود كه پانصد نفر از سواران قبيله ((عك وجفنه )) در حالى كه قيافه عربى آنها آشكار و لباسهايشان با تارهاى طلا و نقره مليله (٥٢٩) دوزى شده و ((جبله )) (پادشاه عرب زبان غسانى اردن ) پيشاپيش آنها بود و تاجى مكلل (٥٣٠) به گوهرهاى قيمتى مادرش ‍ ماريه ، به سر داشت ، وارد مدينه شدند و همگى اسلام آوردند.
مسلمانان نيز از اسلام آوردن اينان و مسلمان شدن افرادى كه در پشت سر، جزء پيروان آنها بودند، فوق العاده خوشحال شدند. جبله ، در موسم حج همان سال ، با پيروانش همراه خليفه به حج رفت . در همان حال كه جبله ، مشغول طواف بود، مردى از قبيله فزاره روى حوله اى كه او به خود پيچيده بود پا گذاشت و حوله باز شد. جبله يك سيلى به صورت او زد.
مرد فزارى شكايت به عمر برد و عمر حكم كرد كه يا جبله حاضر شود مرد فزارى هم يك سيلى به او بزند، يا او را از خود راضى كند. چندان كار را بر او سخت گرفت كه جبله از منصرف ساختن عمر و مرد فزارى مأ يوس شد.
شب هنگام جبله با همراهانش گريخت و روى به قسطنطنيه نهاد وعلى رغم فشار و سختگيرى عمر، همگى مرتد شدند و مجدداً به كيش نصارا برگشتند. هرقل (هراكيلوس ) امپراطور روم نيز مقدم آنها را گرامى داشت و بيش از آنچه انتظار داشتند در رعايت حال و تجليل آنها كوشيد(٥٣١) . با اين وصف ((جبله )) به علت از دست دادن دين اسلام ، مى گريست ! و در اين باره گفته است :
يعنى : ((اشراف بخاطر يك سيلى ، نصرانى شدند. اگر من صبر كرده بودم ، از آن ضررى نمى ديدم آنچه مرا باز داشت ، لجبازى و نخوت من بود. بدان وسيله چشم سالمم را به كورى فروختم . كاش ! مادرم مرا نزاده بود و كاش ! من برمى گشتم به سوى حرفى كه عمر زد. كاش ! من ناراحتيهاى حجاز را تحمل مى كردم و در ميان قبيله ربيعة يا مضر، اسير بودم ))(٥٣٢) .
مؤ لّف :
كاش ! خليفه اين امير عرب و همراهان او را نمى آزرد و به هر وسيله كه بود و در امكان داشت ، رضايت مرد فزارى را به دست مى آورد، ولى عمر كجا و اين كارها كجا!
او مى خواست در اولين لغزشى كه از جبله سر مى زد، بينى پر عزت او را به خاك بمالد و از اوج عزت ، به حضيض ذلت بكشاند. اين روش عمر با هر فرد با شخصيت و بزرگزادى بود. چنانكه افراد مطلع و متتبع در حالات او به خوبى اطلاع دارند و او را مى شناسند، چقدر فرق است بين معامله اى كه وى با مغيرة بن شعبه نمود و حد زناى محصنه را از او برطرف ساخت ، و برخوردى كه با خالدبن وليد (بزرگزاده قبيله بنى مخزوم - مترجم ) داشت كه در آنجا اصرار ورزيد خالد را سنگسار كنند، و اگر ابوبكر مانع نبود، سنگسار شده بود. چنانكه قبلاً ذكر شد.
علت اين بود كه نيروى شخصى خالد و بزرگ شمردن خود ، باعث سختگيرى عمر نسبت به او شد، همانطور كه شخصيت جبله و عزت نفس ‍ وى ايجاب كرد كه با او آن رفتار را داشته باشد. به عكس مغيرة بن شعبه ! زيرا او با همه سياستمدارى و مكر و حيله اى كه داشت ، بيش از سايه اش ‍ در اختيار عمر بود، به طورى كه خود را از كفش او پست تر مى دانست ، به همين جهت او را با همه فسق و فجورش براى خود حفظ كرد و رها گذاشت .
سياست عمر اين افتضا را داشت كه نسبت به افراد با شخصيت ، مانند جبله و خالد، سختگيرى نشان دهد. وگاهى اين سختگيرى را نسبت به كسان آنها يا متعلقان شخص ، عملى مى ساخت تا آنها را خوار و ذليل كند. چنانكه با پسرش عبدالرحمن ، ام فروه خواهر ابوبكر، جعده سلمى ، ضبيع تميمى ، نصر بن حجاج ، ابو ذؤ يب پسر عمويش و ابو هريره بدبخت و امثال آنها چنين كرد.
عمر، توجه مخصوصى داشت كه خوردنى ، نوشيدنى ، مسكن و مركبش ، ساده و در برابر شهوات ، خويشتندار و نسبت به لذات ، امساك داشته باشد. و آنچه به دست مى آيد به مردم عطا كند و خود و خانواده اش ‍ چيزى از آن برندارد و به بيت المال بيفزايد و نسبت به حساب حكمرانان ، طريق حزم و احتياط را از دست ندهد.
و از اين قبيل امورى كه ملت را با خود راه مى برد؛ به طورى كه زبانها لال و دهانها بسته شد. هيچيك از عمال و مأ مورانش از سختگيرى و شدت عمل وى سالم نماندند جز معاوية بن ابى سفيان ، با اينكه ميان آنها از لحاظ مشرب و سيرت ، تفاوت فراوانى وجود داشت ؛ زيرا مى بينيم هيچگاه عمر از معاويه باز خواست نكرد و هرگز مورد مؤ اخذه اش قرار نداد، بلكه او را رها كرد كه هر چه مى خواهد انجام دهد. و به وى گفت : ((نه امرى به تو مى كنم و نه از چيزى بر حذر مى دارم ))!(٥٣٣) . هر كس عمر را شناخته است مى داند كه چرا نسبت به معاويه اين همه گذشت داشت !!

٥٩ - خشونت نسبت به ابوهريره
عمر، ابوهريره را در سال ٢١ هجرى به حكومت بحرين منصوب داشت . در سال ٢٣ او را عزل كرد و به جاى وى ، عثمان بن ابى العاص ثقفى را گماشت . او اكتفا به عزل ابو هريره نكرد، بلكه ده هزار دينار از وى گرفت كه مى گفت از بيت المال دزديده است . و آن را تحويل صندوق دولت خود داد. داستان آن مشهور است .
ابن عبد ربّه اندلسى مالكى (٥٣٤) آن را نقل كرده و مى گويد : ... سپس ‍ عمر ابوهريره را خواست و گفت : مى دانى كه وقتى تو را به حكومت بحرين منصوب داشتم ، نعلين به پا نداشتى ؟ ولى بعد به من خبر دادند كه تو اسبهايى را به مبلغ ١٦٠٠ دينار خريده اى .
ابوهريره گفت : اين اسبهايى است كه زاييده اند و عطايايى است كه به من داده اند.
عمر گفت : من براى تو حقوق قرار دادم كه زندگى تو از آن راه تأ مين شود، اين زيادى را بايد تحويل بدهى !
ابوهريره گفت : اين زيادى به تو نمى رسد.
گفت : چرا مى رسد، به خدا! پشتت را به درد مى آورم . سپس برخاست و چندان با تازيانه دستى خود ((دُرّه )) به وى زد كه بدنش را به خون آورد. آنگاه گفت : پولها را بياور.
ابوهريره گفت : آن را به حساب خدا منظور دار.
عمر گفت : اگر از راه حلال به دست آورده بودى و با ميل خود پرداخت مى كردى ،منظور مى داشتم ،ولى تو از نقطه دور((حجر))بحرين آمده اى ومى گويى :
مردم اين اموال را براى تو مى آورده اند و مال خدا و مسلمانان نيست ؟! مادرت ((اميمه )) چون تو قاذوره اى را فقط براى چراندن الاغها زاييده است (٥٣٥) .
سپس ابن عبد ربه مى گويد: در حديث ابوهريره است كه : وقتى عمر مرا از حكومت بحرين عزل كرد، گفت : اى دشمن خدا و دشمن كتاب خدا! اموال خدا را به سرقت بردى ؟ من گفتم : من دشمن خدا و كتاب او نيستم بلكه من دشمن دشمن تو هستم . و اموال خدا را هم به سرقت نبرده ام .
گفت : پس اين ده هزار دينار از كجا در نزد تو جمع شد؟
گفتم : اسبهايى است كه زاييده اند و هدايايى است كه برايم مى آوردند. و حقوقى است كه پس انداز كرده ام . ولى عمر آن را از من گرفت . وقتى نماز صبح خواندم براى اميرالمؤ منين (عمر) طلب مغفرت كردم ...
ابن ابى الحديد در آنجا كه قسمتى از روش عمر را نقل مى كند(٥٣٦) آورده است . ابن سعد(٥٣٧) از طريق محمدبن سيرين روايت مى كند كه ابوهريره گفت :
عمر به من گفت : اى دشمن خدا و كتاب خدا! آيا مال خدا را به سرقت بردى ؟
ابن حجر عسقلانى نيز در شرح حال ابوهريره ، از كتاب ((اصابه )) نيز اين حديث را آورده است و مى گويد: عملى كه عمر نسبت به وى نشان داد در نظر عموم علما، بر خلاف حقيقت ثابتى است كه همه آن را قبول دارند. و از اينكه چندان ابو هريره را زد تا مالش را گرفت و عزلش كرد، نكوهش كرده است .

٦٠ - سختگيرى نسبت به سعد وقّاص
موضوع اين بود كه عمر، سعد وقّاص را به حكومت كوفه منصوب داشت . به وى خبر دادند كه سعد در قصرش نشسته و درب به روى رعيت بسته است . عمر، محمدبن مسلمه را خواست وبه او گفت : به كوفه نزد سعد وقّاص برو و قصرش را بر روى او طعمه حريق كن و ديگر كارى انجام نده و مراجعت كن .
محمدبن مسلمه به كوفه رفت و آتش به درون قصر سعد افكند و سعد را در قصرش غافلگير ساخت . سعد سراسيمه از قصر بيرون آمد و پرسيد: اين چه كارى است ؟
محمدبن مسلمه گفت : اين دستور اميرالمؤ منين (عمر) است ! سعد هم آن را رها كرد تا سوخت ، سپس به مدينه باز گشت !

٦١ - سرسختى نسبت به خالد بن وليد
وقتى كه خالدبن وليد از جانب عمر حكومت ((قنسرين )) را به عهده داشت ، اشعث بن قيس ، نزد او رفت و خالد ده هزار درهم به وى داد. اين خبر به عمر خطاب - كه از همه چيز عمّالش آگاه بود - رسيد. پيكى را خواست و نامه اى به ابو عبيده جراح ، حكمران ((حمص )) نوشت كه خالد را روى يك پا قرار بده وپاى ديگرش را با عمامه اش ببند و در حضور كارمندان دولت و سران ملت ، سر او را برهنه كن و همچنان نگاهش دار تا بگويد كه اين پولها را از كجا آورده و به اشعث داده است .
اگر از مال خودش بوده است كه اسراف كرده و خدا مسرفين را دوست نمى دارد، و چنانچه از مال ملت بوده ، خيانت است و خداوند خائنان را دوست نمى دارد. او را در هر حال زير نظر بگير و كار او را به قلمرو خود ضميمه كن .
ابو عبيده به خالد نوشت تا نزد وى بيايد، وقتى خالد آمد، ابو عبيده مردم را گِرد آورد و در مسجد جامع به منبر رفت . پيك خليفه برخاست و از خالد پرسيد: اين پولها را از چه محلى به اشعث بن قيس داده اى ؟
خالد جوابى نداد.
ابو عبيده هم ساكت بود و چيزى نمى گفت . بلال برخاست و گفت : اميرالمؤ منين (عمر) به تو فلان دستور را داده است . سپس سر خالد را برهنه كرد و عمامه و عرقچين را از سرش برداشت . بعد او را بر سر پا نگاه داشت و پاى ديگرش را با عمامه اش بست ! و از وى پرسيد: از كجا اين پولها را به اشعث داده اى ؟ از مال خودت يا مال ملت ؟ خالد گفت : از مال خودم دادم .
سپس او را رها ساخت و عرقچين را به وى برگردانيد و با دست خود عمامه اش را بر سرش گذاشت و در آن حال مى گفت : امر واليان خود را اطاعت مى كنيم و مواليان خويش را احترام و خدمت مى نماييم !
خالد متحير بود و نمى دانست معزول است يا غير معزول ؛ زيرا ابو عبيده به احترام او به وى نگفت كه چه وضعى دارد. وقتى آمدن او به نزد عمر، به تأ خير افتاد، عمر پى برد كه آنچه پيش بينى مى نموده واقع شده است . پس نامه اى به خالد نوشت كه تو معزول هستى و كنار برو! و پس از آن ديگر تا خالد زنده بود سمتى به وى نداد(٥٣٨) .
عباس محمود عقاد، اين قضيه را در كتاب ((عبقرية خالد))، نقل كرده است .

٦٢ - تبعيد ضبيع تميمى ومضروب ساختن او
مردى نزد عمر آمد و گفت : ضبيع تميمى ما را ملاقات كرد و از ما تفسير آياتى از قرآن را پرسيد و گفت : خداوندا! كارى كن كه من بتوانم قرآن را تفسير كنم .
روزى در اثنايى كه عمر نشسته بود و با مردم نهار مى خورد، ضبيع كه لباس و عمامه اى پوشيده بود، سر رسيد. او هم جلو آمد و با حضار غذا خورد تا فراغت يافت . سپس گفت : يااميرالمؤ منين ! معناى آيه : ((وَالذّارِياتِ ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً))(٥٣٩) چيست ؟
عمر گفت : واى بر تو! تو هستى كه مى خواهى تفسير قرآن بدانى ؟!
آنگاه او را برهنه كرد و چندان تازيانه زد كه عمامه از سرش افتاد. سپس ‍ ديد كه او موى سرش را بافته و به دو سوى آويخته است . به همين جهت گفت : به خدايى كه جان عمر در دست اوست ! اگر ديدم سرت را تراشيده اى سرت را از بدنت جدا مى كنم ؟!
سپس دستور داد او را در خانه اى حبس كنند. هر روز او را از خانه بيرون مى آورد و صد تازيانه مى زد !! و چون حالش خوب مى شد ، صد تاى ديگر مى زد!!!
آنگاه او را سوار شترى كرد و روانه بصره نمود. و به فرماندار خود ابو موسى اشعرى نوشت كه نشست و برخاست مردم را با وى ممنوع كند و به منبر برود وبه مردم اعلام كند كه : ضبيع طلب علم نموده ولى به آن نرسيده است ! ضبيع بدبخت ، بدينگونه ميان مردم و قوم خود پست و خوار شد تا بدرود حيات گفت .
در صورتى كه قبلاً بزرگ قوم خود بود(٥٤٠) .

٦٣ - تبعيد نصر بن حجّاج
عبداللّه بن بريد مى گويد: در يكى از شبها كه عمر شبگردى مى نمود به درب خانه بسته اى رسيد كه زنى در آن براى زنان ديگر آواز مى خواند و مى گفت :(٥٤١) هل من سبيل الى خمر فاشربها
ام هل سبيل الى نصر بن حجّاج
يعنى : ((آيا دسترسى به شرابى دارم كه آن را بنوشم يا راهى هست كه بتوانم به وصال نصربن حجاج برسم ؟)).
عمر گفت :تا زنده اى نه !فرداى آن روز نصربن حجاج را خواست .وقتى نصر آمد، ديد جوانى خوش صورت ، مليح وفوق العاده زيباست .عمر دستور داد موى سرش را بتراشند. وقتى سرش را كوتاه كردند و پيشانيش آشكار گشت و بر زيبائيش افزوده شد،گفت :برو بقيه سرت را بتراش ،وقتى سر را تراشيد زيباتر شد.
گفت :پسر حجاج !زنان مدينه را با زيبايى خود،مفتون ساخته اى .در شهرى كه من سكونت دارم تو نبايد مجاور باشى ! سپس به بصره تبعيدش ‍ كرد. نصر بن حجاج مدتى در بصره ماند،آنگاه نامه اى به عمر نوشت كه چند شعر نيز در آن بود.
نصر در اين اشعار به عمر اعتراض نموده كه گناه من چه بوده است كه بايد تبعيد شوم .اگر روزى زنى در عشق من بى تاب شود، وپنهانى تمنايى از من داشته باشد - كه هر زنى اين حالت را دارد - گناه من چيست ؟ گمان بدى به من بردى ، و بى جهت مرا از وطن آواره كردى ... و در آخر تقاضا كرده بود كه او را برگرداند.
وقتى نامه و شعر او به عمر رسيد گفت : تا من بر سر كار هستم نبايد برگردد. همين كه عمر به قتل رسيد، نصر بن حجاج سوار شد و به مدينه نزد كسانش باز گشت .

٦٤ - تجاوز عمر از حد شرعى نسبت به پسرش
عبدالرحمن ؛ پسر عمر - كه به او ((ابوشحمه )) مى گفتند - در عصر حكومت عمرو عاص در مصر، در آن مملكت شراب خورد و موضوع علنى شد. عمرو عاص كه والى بود، دستور داد سر او را تراشيدند و حد شرعى (هشتاد تازيانه ) در حضور برادرش عبداللّه به وى زدند. وقتى خبر به عمر رسيد به عمرو عاص نوشت كه عبايى به عبدالرحمن بپوشاند و او را سوار شتر برهنه اى نموده و هر چه زودتر روانه مدينه كند! ضمناً در نامه ، عمرو عاص را به درشتى ياد كرده بود.
عمرو عاص هم عبدالرحمن را به همان وضعى كه عمر دستور داده بود روانه مدينه كرد، و به عمر نوشت : من حد شرعى را بر وى جارى ساختم ، سرش را تراشيدم و در حياط خانه تازيانه زدم ، به خدايى كه بالاتر از او كسى نيست تا به او قسم بخورند، مصر، جايى است كه حدود شرعى را بر مسلمانان و غير مسلمانان ، جارى مى كنند. نامه را هم به وسيله عبداللّه عمر، براى او ارسال داشت .
عبداللّه با نامه و با برادرش عبدالرحمن در مدينه بر پدرشان وارد شدند در حالى كه او در حال بيمارى بود و خود را در عبايى پيچيده و نمى توانست راه برود.
عمر با درشتى عبدالرحمن را مخاطب ساخت و گفت : اى عبدالرحمن ! انجام دادى و انجام دادى ! سپس فرياد زد: تازيانه ! تازيانه !
عبدالرحمن بن عوف از وى شفاعت كرد و گفت : حد را كه بر وى جارى ساخته اند. عبداللّه هم گواهى داد كه حد را بر او جارى ساخته اند، ولى عمر توجه نكرد و شلاق را به دست گرفت و او را زير ضربات خود گرفت .
عمر در آن حال فرياد مى زد و مى گفت : من مريض هستم و به خدا تو قاتل من خواهى بود. چندان او را زد كه صداى فريادش در فضا پيچيد. سپس گفت : او را به زندان ببريد. و او يك ماه در زندان ماند و سپس ‍ جان باخت !
اين واقعه يكى از وقايع مشهور تاريخ اسلام است . مورخان آن را در شرح حال عمر و خصايص او نوشته اند. به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد سوم ، چاپ مصر مراجعه كنيد. و در همان جلد، است كه يكى از دوستان عمر مى گويد: وى يكى از پسرانش ‍ را به واسطه شراب خوردن ، حد زد كه از ضربت آن جان داد.
هر كس در تاريخ خود ((ابو شحمه ))(٥٤٢) نام برده است ، موضوع شراب خوردن و حد عمر را نقل كرده است . ابن عبدالبر اين داستان را چنانكه مى بايد در ((استيعاب )) راجع به عبدالرحمن اكبر، برادر اين عبدالرحمن كه اوسط بوده و برادر ديگرى هم داشته كه عبدالرحمن اصغر ناميده مى شده ، نقل كرده است .
دميرى در ماده ((ديك )) حيات الحيوان مى نويسد: عمر پسرش عبيداللّه را حد شراب خوارى زد. در آن حال عبيداللّه مى گفت : پدر مرا كشتى .
سپس مى گويد: آنچه در كتب تاريخ است اين است كه شرابخوار، پسر ديگرش ابو شحمه ((عبدالرحمن )) اوسط بوده است .
ابن جوزى در ((تاريخ عمر))، باب ٧٧ از كتاب خود را به موضوع حد زدن عمر به پسرش درباره شراب خوردنش ، اختصاص داده است .
منظور ما اين است كه عمرو عاص والى مصر كه مورد وثوق عمر بود، به وى اطلاع داده بود كه در حضور عبداللّه ، عبدالرحمن را حد زده است . عبداللّه عمر هم در نظر پدر موثق ترين اولاد خطاب بود. بنابراين حد ديگرى مورد نداشت .
اگر عمرو عاص با همه قسمهاى محكمى كه خورده بود،مورد اعتماد نبود، چگونه او را به حكومت مصر منصوب داشت كه بر احكام و حدود اسلامى و خون و مال و ناموس مسلمانان مسلط باشد؟! بعلاوه ، مريض ‍ را حد نمى زنند، و كسى را كه حد زده اند، نبايد زندانى نمود. مخصوصاً وقتى بيمارى يا حبس براى او زيانبخش باشد، ولى چه بايد، عمر هميشه اصرار داشت كه رأ ى خود را بر مصلحت نص مقدم بدارد!(٥٤٣) .

٦٥ - قطع درخت حديبيه
اين درخت ((حديبيه )) همان درختى بود كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از اصحاب خود در زير آن ((بيعت رضوان )) گرفت (٥٤٤) . از نتايج آن بيعت اين بود كه خداوند فتح آشكارى را نصيب بنده و رسولش ‍ نمود و او را پيروز گردانيد.
پس از اين ماجرا، بعضى از مسلمانان كه از آنجا مى گذشتند، از باب تبرّك در زير آن درخت ، نماز مى گزاردند و خدا را شكر مى كردند كه به واسطه آن بيعت پر بركت ، ايشان را به آرزويشان نايل گردانيد (مكه فتح شد و مسلمين توانستند مراسم حجّ را بپاى دارند - مترجم ).
وقتى به عمر خبر رسيد كه مسلمانان در زير آن درخت نماز مى گزارند، دستور داد درخت را قطع كنند! و گفت : از اين به بعد هر كس را آوردند كه در زير آن درخت نماز گزارده ست ، مانند مرتد او را با شمشير به قتل مى رسانم !!(٥٤٥) .
مؤ لّف :
سبحان اللّه ! اللّه اكبر! ديروز پيغمبر او را مأ مور قتل ((ذى الثديه )) مرتد مى كرد، ولى به احترام نماز گزاردنش ، امتناع مى ورزيد(٥٤٦) ، ولى امروز شمشيرش را كشيده است تا هر كس از اهل ايمان كه در زير درخت رضوان ، نماز گذارده است ، به قتل رساند!!
عجب ! عجب ! چه كسى اين اختيار را به او داده بود كه خون نمازگزاران با اخلاص را در خصوص نماز گزاردن آنها بريزد؟ اين بذرى بود كه درخت آن در نجد بزرگ شد و ثمر داد. نجدى كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((شاخ شيطان از آنجا بيرون مى آيد))(٥٤٧) . فاروق ! از اين بذرپاشيها فراوان داشته است . چنانكه به حجرالا سود گفت : تو سنگ هستى ، نه سود و نه زيان دارى . اگر نمى ديدم كه پيغمبر تو را مى بوسيد، تو را نمى بوسيدم !!!
اين سخن عمر را بعضى از نادانان به عنوان اصلى از اصول علمى پنداشته ااند، و بر مبناى آن بوسيدن قرآن و بزرگداشت ضريح پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - و ساير ضريحهاى مقدس را حرام دانستند! و بر خلاف دستور خداوند: ((ذلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ))(٥٤٨) و ((ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ))(٥٤٩) كه تعظيم و تجليل از شعائر دينى و نشانه هاى مذهبى را علامت ايمان وتقوا و پاكى دل دانسته است ، بسيارى از اعمال مستحبّه را از دست دادند و خود را از انجام آن محروم ساختند.
آنها محبت به خدا را در حد قول شاعر هم قرار ندادند كه مى گويد:
و ما حبّ الديار شغفن قلبى
و لكن من سكن الديارا(٥٥٠)
يعنى : ((محبت خانه ها قلب مرا به خود مشغول نداشته بلكه محبت ساكن خانه هاست كه مرا مى كشاند)).

٦٦ - شكايت امّ هانى از عمر
طبرانى در معجم كبير از عبدالرحمن بن ابى رافع از امّ هانى دختر ابوطالب - عليه السّلام - روايت مى كند كه گفت : يا رسول اللّه ! عمر خطاب مرا ديد و به من گفت : محمّد سودى به حال تو ندارد! پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خشمگين شد، ايستاد و خطبه خواند و فرمود: چه شده كه مردمى مى پندارند شفاعت من شامل حال خاندانم نمى شود، ولى شفاعت من حاء و حكم (نام دو قبيله يمن است كه دور از قريش ‍ بودند) را فرا مى گيرد؟!
در مورد ديگر نيز پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خشمگين شدند و آن زمانى بود كه پسرى از عمّه اش صفيه وفات يافت و پيغمبر او را تسليت داد. وقتى صفيه نزد پيغمبر بيرون رفت ، مردى (٥٥١) او را ديد و به وى گفت : خويشى پيغمبر به حال تو سودى ندارد. صفيه گريست چندانكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - صداى او را شنيد. از خانه بيرون آمد و موضوع را سؤ ال كرد و صفيه نيز آنچه شنيده بود گفت .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خشمگين شد و فرمود: اى بلال ! اعلام نماز كن . سپس برخاست و حمد و ثناى الهى گفت و آنگاه فرمود: چه شده كه مردمى خيال مى كنند خويشى من سودى ندارد، روز قيامت هر گونه نسبت سببى و نسبى قطع مى شود مگر سبب و نسب من . خويشان من در دنيا و آخرت با هم پيوند دارند(٥٥٢) .

٦٧ - روز نجوى
آن روز تمام خير از همه مردمى كه حضور داشتند، فوت شد، جز از على - عليه السّلام - كه به همه خيرها رسيد. و نه فاروق و نه صديق ! و نه سايرين از افراد بشر، در آن شريك نبودند. اينك آيه نجوى را نقل مى كنيم و شما خوانندگان در آن دقت و تأ مّل نماييد: ((يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَينَ يَدَىْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ اَطْهَرُ))(٥٥٣) ؛
يعنى : ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد هرگاه با پيغمبر در گوشى صحبت كرديد، پيش از رازگويى صدقه بدهيد، اين براى شما بهتر و پاكيزه تر است )).
به اجماع تمام مسلمانان جز على - عليه السّلام - هيچكس به دستور اين آيه شريفه عمل نكرد، چنانكه در تفسير اين آيه در كشاف زمخشرى ، تفسير طبرى ، تفسير بزرگ ثعلبى ، مفاتيح الغيب رازى و ساير تفاسير اهل تسنن موجود است .
به اين روايت صحيح از ميان روايات معتبر كه حاكم جزء احاديث صحيح نقل كرده است (٥٥٤) توجه كنيد كه از على - عليه السّلام - روايت مى كند كه فرمود:
آيه اى در كتاب خدا هست كه قبل از من كسى به آن عمل نكرد و بعد از من نيز كسى به آن عمل نمى نمايد، و آن ((آيه نجوى )) است . يك دينار داشتم كه آن را به ده درهم فروختم و هر وقت مى خواستم مطلبى را درگوشى به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بگويم ، يك درهم آن را قبلاً در راه خدا صدقه مى دادم . سپس آيه مذكور به وسيله اين آيه شريفه نسخ گرديد:
((مگر بيم داريد كه پيش از راز گفتنتان صدقه دهيد، و چون اين كار را نكرديد، خداوند به شما بخشيد، نماز اقامه كنيد و زكات بدهيد و اطاعت خدا و رسول نماييد))(٥٥٥) .
اين سرزنش ، عمر و غير او از ساير صحابه ، غير از على - عليه السّلام - را در بر مى گيرد؛ زيرا از صدقه دادن قبل از راز گفتن با پيغمبر، بيم نداشت ، و مخالفتى نكرد كه نياز به توبه داشته باشد.
باز در اينجا فخر رازى از روى هواى نفس سخن گفته و حركات شيطانى از خود نشان داده است . او مى گويد: اين (آيه نجوى ) فقير را دلتنگ مى كند و او را اندوهناك مى سازد؛ زيرا او تمكّن ندارد كه صدقه بدهد! و ثروتمند را به وحشت مى اندازد؛ چون تكليفى را متوجه او مى كند و باعث سرزنش بعضى از مسلمانان نسبت به بعضى ديگر مى شود. براى اينكه عمل به آن موجب پراكندگى و وحشت مى گردد، و ترك عمل به آن ، باعث پيوند وهمبستگى مى شود. و آنچه باعث پيوند مى شود بهتر از آن است كه موجب وحشت گردد!
تا آخر هذياناتش كه معارض گفتار خداوند است كه فرمود: ((ذلِكَ خَيرٌ لَكُمْ وَ اَطْهَر)) و بر خلاف اين گفته ذات حق است كه فرمود: ((و چون نكرديد و خدا به شما بخشيد، نماز كنيد...))(٥٥٦) .
بنابر آنچه فخر رازى گفته است بايد او معتقد شود كه مثلاً زكات و حج ، قلب فقير را به درد مى آورد و باعث اندوه او مى شود؛ چون نمى تواند آن را انجام دهد و باعث وحشت ثروتمند مى گردد براى اينكه تكليف را متوجه او مى كند... بلكه قياس او به علت ترجيح اتفاق بر اختلاف ، موجب ترك تمام اديان مى شود. پناه به خدا از آنچه باعث حجاب عقل و لغزش قول مى گردد، ((ولاحول ولاقوّة الاّ باللّه العلىّ العظيم )).

٦٨ - مسامحه عمر نسبت به معاويه
عمر معاويه را به حكومت شام فرستاد و او را آزاد گذاشت تا هر جنايتى را مى خواهد مرتكب شود! و با وى بر خلاف سيرت خود - كه سختگيرى نسبت به عمّال و حكّام خود بود - عمل كرد. او مى ديد كه معاويه در شام با هيأ ت شاهان ساسانى و وضعى كه بر خلاف سرشت عمر بود و اسلام از آن بيزارى مى جست ، حكومت مى كرد.
با وصف حال ، در برابر اين وضع ، به او گفت : من نه به تو امر مى كنم و نه نهى مى نمايم ! و بدينگونه افسار او را رها كرد تا هر طور مى خواهد بچرد. و دست به هر عملى بزند و هيچ مانع و رادعى هم در كارش ‍ نباشد!
نتيجه اين ميدان دادن به معاويه و لجام گسيختگى و سركشيهاى وى ، در صفّين - كه بر ضد اميرالمؤ منين قيام كرد - و بعدها در ساباط با اعمالى كه نسبت به نواده عاليقدر پيامبر امام مجتبى - عليه السّلام - نشان داد، آشكار گشت .
با تثبيت معاويه در حكومت شام و آزاد گزاردن وى و سركشيهاى او، بنى اميّه دست تعرض به جان ومال مسلمين زدند و دين خدا را به بازى گرفتند. ((فَاِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون ! وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ!))(٥٥٧) .
٦٩ - صدور اوامرى كه مخالف شرع بود (و انصراف عمر بعد از پى بردن به فسادآن )
موارد آن بسيار است . در اينجا به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
١ - محمدبن مخلد عطّار در كتاب ((فوائد)) مى نويسد(٥٥٨) : عمر (رض ) حكم كرد زنى را كه باردار بود سنگسار كنند. معاذبن جبل به وى ايراد گرفت و گفت :
اگر قدرت بر اين زن داشته باشى قدرت بر بچه اى كه در شكم اوست ندارى . عمر هم حكم خود را باطل كرد، وگفت : زنان عاجز هستند كه مانند ((معاذ)) بزايند.
اگر معاذ نبود عمر به هلاكت رسيده بود!(٥٥٩) .
٢- حاكم يشابورى (٥٦٠) از ابن عباس روايت مى كند كه زنى باردار ديوانه اى را نزد عمر آوردند، عمر خواست او را سنگسار كند. على - عليه السّلام - فرمود: ((نمى دانى كه قلم تكليف از سه دسته برداشته شده است : (الف ) از ديوانه تا عاقل شود. (ب ) از بچه تا به تكليف برسد. (ج ) و از آدمى كه خواب است تا بيدار شود. عمر هم او را رها كرد)).
------------------------------------------------
پاورقى ها:
٥١٧- اين قضيه را ابن عبدالبرّ در شرح حال ابو خراش هذلى در كتاب ((استيعاب )) و دميرى در ماده ((حيه )) در حيات الحيوان آورده اند.
٥١٨- طبقات ، ج ٣، ص ٢٠٥ (در شرح حال عمر)
٥١٩- الا ابلغ ابا حفص رسولا
فداً لك من اخى ثقة ازارى
قلائصنا هداك اللّه أ نا
شغلنا عنكم زمن الحصار
فلا قلص وجدن معقلات
قفا سلع بمختلف البحار
قلائص من بنى سعد بن بكر
و اسلم او جهينة او غفار
يعقلهنّ جعدة من سليم
معيداً يبتغى سقط العذار
٥٢٠- ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟ (مترجم ).
٥٢١- اينها از يك مادر و پدران متعدد بودند. و جز زياد (پدر عبيداللّه زياد) كه وضع نامناسبى داشت ، بقيه برادران ، افراد سرشناس و مردان محترم و عدول امت بودند (مترجم ).
٥٢٢- رشوه اى از اين مهمتر؟ (مترجم ).
٥٢٣- آرى اين هم رشوه مهمتر! (مترجم ).
٥٢٤- حبارى : اى هوبره و هوبره پرنده اى است وحشى و حلال گوشت . بزرگتر از مرغ خانگى و داراى گردنى دراز و بالهاى زرد رنگ و خالدار (مى باشد) به عربى ((حبارى )) مى گويند . و در بلاهت به او مثل مى زنند. در فارسى ، ابره و تو دره و جرز و چرز و جرد هم گفته شده (است ) او را براى گوشتش شكار مى كنند.
(فرهنگ عميد، در المنجد نيز قريب به همين معنا آمده است - مترجم ).
٥٢٥- چون زناى محصنه و با زن شوهردار بود و مى بايد مغيره سنگسار شود كه نشد (مترجم ).
٥٢٦- ديگر چيزى مانده بود؟ (مترجم ).
٥٢٧- اين مغيرة بن شعبه كه خليفه اين قدر درباره عمل شنيع او سختگيرى مى كند، يكى از چهار سياستمدار معروف عرب است ، سه نفر ديگر: معاويه ، عمرو عاص و همين زياد است كه اين محكمه فرمايشى ومجلس مسخره را به نفع حكومت وقت به طرز ماهرانه اى عوض گ گ كرد. مغيره دو بار به حكومت كوفه ، مركز عراق رسيد. و يكى از سردمداران حكومت خلفا و شخص معاويه و از بازيگران كار كشته آشكار و نهان سياست صدر اسلام بود.
مورخين درباره او نوشته اند: ((اَزْنى ثقيف )) يعنى : زناكارترين مردان قبيله ثقيف بود. حلبى در جلد٢ سيره خود، ص ٦٩٩ مى نويسد: او با سيصد تا هزار زن همبستر شد! كه فقط هشتاد نفر آنها شوهردار بودند! با اين وصف ، عمر چنان رعايت حال او را مى نمايد كه گويى فرشته اى را مى خواهد محاكمه كند. ضمناً بايد گفت كه به گفته حلبى و ديگران ، مغيرة بن شعبه نخستين كسى است كه به عمر ((اميرالمؤ منين )) گفت !! (مترجم ).
٥٢٨- ر. ك : وفيات الاعيان ، ج ٢ (شرح حال يزيد بن زياد حميرى ). مستدرك ، ج ٣، ص ٤٤٨. حاكم نيشابورى اين قضيه را در مستدرك ، ج ٣، ص ٤٤٨ نقل نموده و حديث آن را صحيح دانسته است . و تلخيص مستدرك ذهبى . تمام مورخينى كه حوادث سال هفده هجرى را نگاشته اند، در ترجمه مغيره ، ابوبكره ، نافع و شبل بن معبد، آن را يادآور شده اند.
٥٢٩- ((مليله )): رشته هاى باريك زر و سيم كه با آنها روى يقه يا آستين يا دامن لباس نقش و نگار و زر دوزى مى كنند. نقش و نگارى كه با رشته هاى زر و سيم ، در روى پارچه ، دوخته باشند (فرهنگ عميد).
٥٣٠- ((مكلل )): اكليل پوشيده و آراسته شده ، تاج بر سر نهاده شده ، زيور داده شده (همان مأ خذ).
٥٣١- ابن عبد ربه ، ورود هيأ ت جبله را در جلد اول كتاب ((عقد الفريد)) به تفصيل آورده است . و در جلد اول كتاب ((الدروس العربيه )) - كه براى مدارس متوسطه نوشته اند - نيز به نقل از اغانى ابوالفرج اصفهانى آمده است .
٥٣٢- تنصرت الاشراف من اجل لطمة
و ما كان فيها لو صبرت لها ضرر
تكنفنى منها لجاج و نخوة
وبعت لها العين الصحيحة بالعور
فياليت امّى لم تلدنى و ليتنى
رجعت الى القول الذى قال لى عمر
و يا ليتنى ارعى المخاض بقفرة
و كنت اسيراً فى ربيعة او مضر
٥٣٣- لا آمرك و لاانهاك !
٥٣٤- عقد الفريد، ج ١، باب : فيما يأ خذ السلطان من الحزم والعزم
٥٣٥- اين سخن خليفه يكى از بدترين نوع فحشهاست !
٥٣٦- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٣، ص ١٠٤ (ط مصر)
٥٣٧- طبقات ابن سعد، ج ٤، ص ٩٠ (در ترجمه ابوهريره ).
٥٣٨- خالد در همان منطقه شامات مُرد. و اينك گور او در شهر حمص ، زيارتگاه اهل تسنن و داراى دستگاه و قبه وبارگاه است . آرى اين همان خالدى است كه مالك بن نويره - آن مرد بهشتى - را كشت و با زن او همبستر شد و همچنين با زن شوهردار ديگرى نيز همان كار زشت را انجام داد وكارهاى قبيح فراوان ديگرى كه بسيار است .با وصف حال ،اهل سنّت گ گ او را سيف اللّه و شمشير بران خدا مى دانند!!! مترجم .
٥٣٩- سوره ذاريات ، آيه ١ - ٢.
٥٤٠- مورخان آن را با سلسله سند نقل كرده اند. دانشمند متتبع ، ابن ابى الحديد، آن را در جلد سوم شرح نهج البلاغه ، طبع مصر، آورده است .
٥٤١- چنانكه در جلد سوم شرح نهج البلاغه است .
٥٤٢- ابو شحمه : يعنى پدر پيه ! گويا از بس چاق و تنومند بوده (مانند پدرش عمر كه بلند قد و تنومند بوده است ) به وى پدر پيه و ابو شحمه مى گفته اند و گرنه چنانكه گفتيم ، نامش عبدالرحمن است (مترجم )
٥٤٣- شايد در اين گونه موارد، خوانندگان بى اطلاع از قوانين اسلامى و حدود الهى ، كار عمر را تحسين كنند كه چقدر سختگير بوده و نسبت به احكام الهى حساسيت داشته است ، ولى سخن در اين است كه مجرى احكام اسلام ، بايد از پيش ‍ خود اجتهاد نكند و نظر شخصى را بر مصالح احكام و مقررات دينى ، مقدم ندارد (مترجم ).
٥٤٤- نام اين درخت در قرآن كريم آمده است : ((لَقَدْ رَضِىَ اللّهِ عَنِ الْمُؤْمِنينَ اِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرةِ فَعَلِمَ ما فى قُلُوبِهِمْ فَاءَ نْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَ اَثابَهُمْ فَتْحاً قَريباً)) (سوره فتح ، آيه ١٨)؛
يعنى : ((خداوند از مؤ منانى كه زير درخت (معهود حديبيه ) با تو بيعت كردند، به حقيقت خشنود گشت و از وفا و خلوص قلبى آنها آگاه بود كه وقار و اطمينان كامل بر آنها نازل فرمود. و آنان را به فتحى نزديك ، پاداش داد)).
٥٤٥- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ١، ص ٥٩.
٥٤٦- ر. ك : ص ١٥٤ و ١٥٨ همين كتاب .
٥٤٧- اشاره به مسلك وهّابى است كه اينك مذهب رسمى حكومت حجاز است . و بر اساس آن ، قبور ائمّه و صحابه و تابعين و علماى عاملين سنّى و شيعه را خراب كردند و با زمين يكسان نمودند، به اين پندار كه احترام به قبور، شرك است !! همان پندارى كه عمر در نماز گزاردن زير درخت داشت (مترجم ).
٥٤٨- يعنى : ((... و هر كس امورى را كه خداوند حرمت نهاده ، بزرگ و محترم شمارد، البته مقامش نزد خدا بهتر خواهد بود)) (سوره حج ، آيه ٣٠).
٥٤٩- يعنى : ((... هر كس شعائر دين خدا را بزرگ و محترم دارد (خوشا بر او كه ) اين صفتِ دلهاىِ باتقواست ))، (سوره حج ، آيه ٣٢).
٥٥٠- و به قول مولوى در مثنوى :
گفت معشوقى به عاشق كى فتى
تو به غربت ديده اى پس شهرها
گو كدامين شهرهان زان خوشتراست
گفت آن شهرى كه در وى دلبر است
هر كجا باشد شه ما را بساط
هست صحرا گر بود سم الخياط
هر كجا يوسف رخى باشد چو ماه
جنّت است آن گرچه باشد قعر چاه
(مترجم )
٥٥١- بدون شك او عمر بن خطاب بوده است .
٥٥٢- محب الدين طبرى در ((ذخائر العقبى )) به اسناد خود آن را از ابن عبّاس نقل كرده است .
٥٥٣- سوره مجادله ، آيه ١٢.
٥٥٤- مستدرك ، ج ٢، ص ٤٨٢.
٥٥٥- ((ءَ اَشَفَقْتُمْ اَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَاِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللّهُ عَلَيْكُمْ فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آ تَوا الزَّكوة وَاَطيعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ)) (سوره مجادله ، آيه ١٣)
٥٥٦- ر . ك : به هذيانهاى فخر رازى در تفسير كبير (مفاتيح الغيب ) ج ٨، ص ١٦٧.
٥٥٧- سوره شعراء، آيه ٢٢٧.
٥٥٨- به نقل ابن حجر عسقلانى در شرح حال معاذبن جبل ، در ((الاصابه )).
٥٥٩- گويا اين اعتراض رااميرالمؤ منين - عليه السّلام - به عمر نمود نه معاذبن جبل (مترجم ).
٥٦٠- مستدرك ، ج ٤، كتاب حدود، باب : كسانى كه قلم تكليف از آنها برداشته شده ، ص ٣٨٩ (با سلسله سند).
۱۵
اجتهادات عثمان و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلّى الله عليه وآله)
مؤلف :
اين داستان غير از داستان فوق است ؛ زيرا در داستان فوق ، زن ديوانه نبود، و عمر به عنوان حاكم بر وى قدرت داشت ، البته بعد از وضع حمل و اطمينان به نگاهدارى بچه بعد از سنگسار كردن زن . اما بر اين زن ، به واسطه جنونش ، هيچگونه قدرتى نداشت .
قاضى القضات عبدالجبار معتزلى در كتاب ((المغنى )) سخنانى پيرامون سنگسار كردن زن باردار دارد كه ميان او و سيد مرتضى در كتاب ((الشافى )) محل بحث واقع شده است .ابن ابى الحديد سخنان هر دو را در شرح نهج البلاغه (٥٦١) آورده است .
٣ - احمد حنبل (٥٦٢) از ابو ضبيان جنبى از على - عليه السّلام - روايت مى كند(٥٦٣) : زنى را كه زنا داده بود نزد عمر آوردند. او دستور داد تا سنگسارش كنند، ولى على - عليه السّلام - آن زن را از دست آنها گرفت و آنها را عقب زد. مأ مورين نزد عمر برگشتند و گفتند: على بن ابيطالب ما را برگردانيد.
عمر گفت : على اين كار را نكرده جز بخاطر چيزى كه مى دانسته است . سپس به دنبال على - عليه السّلام - فرستاد و او با حالى خشمگين آمد.
عمر گفت : چرا اينها را برگردانيدى ؟
على - عليه السّلام - فرمود: مگر نشنيده اى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: قلم تكليف از سه طبقه برداشته شده است : از آدمى كه خواب است تا بيدار شود، و از صغير تا كبير شود، و از مبتلاى به جنون تا عاقل گردد.
عمرگفت : اين را نمى دانم .
على - عليه السّلام - فرمود: من نيز آنچه را تو دستور دادى نمى دانم ! عمر هم زن را سنگسار نكرد.
٤ - ابن قيم در كتاب ((الطرق الحكيمة فى السياسة الشرعية )) نقل مى كند كه زنى را نزد عمربن خطاب آوردند و او اقرار به زنا كرد. عمر هم دستور داد او را سنگسار كنند. على - عليه السّلام - فرمود: مهلت دهيد، شايد عذرى داشته باشد كه حد را از وى برطرف كند. سپس على - عليه السّلام - از وى پرسيد: چه چيز تو را به عمل زنا واداشت !
زن گفت : من همنشينى داشتم كه در شترانش آب و شير يافت مى شد، ولى در ميان شتران من آب و شير يافت نمى شد. من تشنه شدم ، از وى آب خواستم ولى او به من آب نداد وگفت : به شرطى به تو آب مى دهم كه خود را در اختيار من بگذارى ! من سه روز مقاومت ورزيدم ، وقتى تشنه شدم و گمان كردم كه روح از كالبدم جدا مى شود، خود را در اختيار او نهادم .
على - عليه السّلام - فرمود: اللّه اكبر! ((فَمَنِ اضْطُرَّ غَيرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ(٥٦٤) ؛ يعنى : هر كس ناچار شود و نخواهد سركشى و تعدى كند، خداوند نسبت به او بخشنده و مهربان است )).
بيهقى در سنن از عبدالرحمن سلمى نقل مى كند(٥٦٥) كه زنى را نزد عمر آوردند كه تشنگى او را به ستوه آورده بود. از چوپانى آب خواست ، ولى چوپان به شرط كامجويى از وى ، حاضر شد به او آب بدهد. زن هم حاضر شد. عمر با مردم درباره سنگسار كردن وى مشورت نمود. على - عليه السّلام - فرمود: اين زن ناچار به اين كار بوده است ، به نظر من بايد او را رها كرد، عمر هم او را رها كرد.
٥ - ابن قيم (٥٦٦) نقل مى كند كه : زن ديگرى را نزد عمر آوردند كه زنا داده و اقرار كرده بود. اقرار خود را هم تكرار كرد و عمل زشت خود را تأ ييد نمود. على - عليه السّلام - در آن موقع حاضر بود و فرمود: اين زن به قدرى اين عمل را آسان گرفته است كه مثل كسى مى ماند كه نمى داند زنا حرام است . عمر نيز حد را از او برداشت .
سپس ابن قيم مى گويد: ((اين نشانه فراست دقيق على - عليه السّلام - است )).
٦ - احمد امين به نقل از اعلام الموقعين (٥٦٧) مى نويسد: قضيه اى را نزد عمر مطرح كردند كه مردى توسط زن پدرش و رفيق او به قتل رسيده بود. عمر مردد شد كه آيا مى شود دو نفر را بخاطر قتل يكنفر كشت ؟!
على - عليه السّلام - به او فرمود: اگر دو نفر با هم در سرقتى شركت كنند آيا تو دست آنها را قطع مى كنى ؟
عمر گفت : آرى .
على - عليه السّلام - فرمود: كشتن اين دو نفر نيز همين است . عمر هم به رأ ى على - عليه السّلام - عمل كرد و به حكمران خود نوشت كه هر دو را به قتل برسان . اگر تمام اهل صنعا در قتل او شريك باشند، همه را به قصاص قتل ، مى كشم .
٧ - داستانى است كه مورخان و سيره نويسان نوشته و من از ابن ابى الحديد نقل مى كنم (٥٦٨) : وى مى نويسد: عمر زنى را كه باردار بود خواست تا درباره موضوعى از وى سؤ ال كند. از شدت هيبت عمر حمل خود را سقط كرد و بچه مرده اى آورد.
عمر از بزرگان صحابه استفتاء كرد. همگى گفتند چيزى بر تو نيست ؛ زيرا تو تصميم داشتى او را ادب كنى .
على - عليه السّلام - فرمود: اگر اينان مى خواهند از تو مراقبت كنند، تو را آلوده ساختند. و چنانچه اين فتوا منتهاى كوشش ايشان در اين باره است ، اشتباه كرده اند. تو بايد برده اى در قبال سقط اين جنين آزاد كنى . عمر و صحابه هم ، به فتواى على - عليه السّلام - مراجعت نمودند.
٨ - خليفه درباره مردى به نام قدامة بن مظعون كه از مهاجران نخستين بود و در جنگ بدر شركت داشت و شراب خورده بود، متحير ماند. وقتى اين مرد را نزد عمر آوردند حكم كرد تا او را تازيانه بزنند.
پرسيد:به من تازيانه مى زنى يا اينكه ميان من وتو كتاب خدا حكم مى كند؟
عمر گفت : در كدام كتاب خداست كه تو را تازيانه نزنم ؟ گفت : خداوند مى فرمايد: ((لَيْسَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فيما طَعِموا(٥٦٩) ؛ يعنى : بر آنها كه ايمان آورده اند و عمل شايسته كرده اند در آنچه خورده اند گناهى نيست )).
من هم از كسانى هستم كه ايمان آوردند سپس عمل شايسته نمودند و كار نيك انجام دادند. من با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در بدر، حديبيه ، خندق و ساير جاها شركت داشته ام .
عمر ندانست كه در رد ((قدامه )) چه بگويد. سپس به اصحاب گفت : آيا كسى در رد وى چيزى نمى گويد؟
ابن عباس گفت : اين آيات به منظور عذر گذشتگان و حجت بر موجودين نازل شده است ؛ زيرا خداوند مى فرمايد:((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! شراب و قمار وانصاب و ازلام (دو نوع قمار جاهليت )پليدى است واز عمل شيطان است )).
آيه ديگر، دنباله همان آيه اى است كه خواندى : ((... آنها كه ايمان آوردند سپس عمل شايسته نمودند و كار نيك انجام دادند))(٥٧٠) .
وقتى خداوند از نوشيدن شراب نهى كرده باشد، ديگر نوشنده آن چه تقوايى دارد؟
عمر گفت : درست است ، حال چه مى گوييد؟
على - عليه السّلام - دستور داد هشتاد تازيانه به وى بزنند. و از آن روز حد شرابخوار در هشتاد تازيانه تثبيت شد(٥٧١) .
٩ - ابن قيم در قضيه زنى - كه عاشق جوانى از اهل مدينه شده و جوان جواب مساعد به وى نداده بود - نقل مى كند كه وقتى آن زن در عشق خود شكست خورده بود، تخم مرغى گرفت و سفيده آن را روى لباس و ميان رانها خود ريخت ! سپس نزد عمر آمد و از تعرض جوان به خود فرياد كشيد؛ و گفت : اين جوان به زور از من كام گرفت . و مرا در ميان خانواده ام رسوا كرده است . اين هم اثر تجاوز اوست .
عمر از زنان خواست تا ببينند كه او راست مى گويد. زنان گفتند: در بدن و لباس وى آثار نطفه هست .
عمر تصميم گرفت جوان را به كيفر برساند. آن جوان استمداد مى كرد و مى گفت : در كار من بيشتر تحقيق كنيد. به خدا! من مرتكب فحشا نشده ام و به وى تجاوز نكرده ام . او مرا به خود دعوت نمود ولى من خوددارى كردم .
على - عليه السّلام - در آنجا حاضر بود. عمر پرسيد يا اباالحسن ! تو درباره كار اينها چه نظر دارى ؟
على - عليه السّلام - به لباس آن زن كه مى گفت نطفه روى آن ريخته است نگاه كرد، سپس آب جوش طلبيد و روى آن ريخت و آن سفيدى جامد و سفت شد بعد آن را بو كرد و فرمود: اين سفيده تخم مرغ است ! آنگاه زن را تحت فشار گذاشت و او اعتراف كرد(٥٧٢) .
١٠ - ابن قيم آورده است كه : دو نفر از مردان قريش صد دينار را نزد زنى به امانت گذاشتند و گفتند: اينها را به هيچيك از ما دو نفر به تنهايى مده .
يك سال گذشت ، يكى از آنها آمد و گفت : دوست من مُرد، دينارها را به من تسليم كن . ولى زن امتناع ورزيد و گفت : شما دو نفر گفتيد آن را به يكى از شما دو نفر به تنهايى ندهم ، من هم به تو نخواهم داد. مرد متوسل به كسان و بستگان او شد تا توانست آن را تحويل بگيرد.
يك سال بعد هم ، نفر دوم آمد و دينارها را از زن درخواست نمود. آن زن گفت : دوست تو آمد و به تصور اينكه تو مُرده اى پولها را از من گرفت . مرد و زن دعوا را پيش عمر بردند. عمر خواست بر ضد زن حكم صادر كند. زن گفت دعواى مرا به على بن ابيطالب واگذار. عمر نيز مرافعه را به نظر على - عليه السّلام - واگذار كرد.
على - عليه السّلام - ديد كه اين دو نفر به آن زن نيرنگ زده اند. از اين رو به مرد گفت : مگر شما دو نفر نگفتيد كه پول را به يكى از ما دو نفر تسليم نكند؟ آن مرد گفت : آرى ، گفتيم .
فرمود: بنابراين برو و دوستت را بياور تا زن پول را به هر دوى شما تحويل دهد، و گرنه راه ديگرى براى وصول آن نيست (٥٧٣) !
١١ - احمد حنبل (٥٧٤) از حديث ابن عباس روايت مى كند كه عمر در حكم شك در نماز متحير ماند و به وى گفت : اى جوان ! آيا از پيغمبر يا يكى از صحابه او شنيده اى كه اگر مرد در نمازش شك كرد، چه كند؟
ابن عباس گفت : در همين اثنا عبدالرحمن بن عوف آمد و پرسيد: چه مى گفتيد؟
عمر گفت : از اين جوان مى پرسيدم آيا از پيغمبر يا يكى از صحابه شنيده اى كه وقتى مرد در نمازش شك مى كند، چه بايد بكند؟
عبدالرحمن گفت : از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شنيدم كه مى فرمود: هر وقت يكى از شما در نمازش شك كرد...
فتواى عبدالرحمن در اين حديث بر خلاف آنچه از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به ما (شيعيان ) رسيده است ، مى باشد. (مراجعه كنيد).
امثال اين قضايا از عمر بسيار رسيده است و همگى دلالت دارد كه وى هرگاه واقع را مى شناخت نسبت به آن منقاد بود و هنگامى كه او را آگاه مى ساختند تسليم مى شد. با اين وصف او هر وقت چيزى به نظرش ‍ درست مى آمد، به شدت آن را تعقيب مى كرد و به هيچكس هم اعتماد نمى نمود. او نسبت به حكامش و اموال آنها توجه خاصى داشت ؛ چون با اندك بهانه اى اموال آنها را به نفع بيت المال ضبط مى كرد و خود آنها را با قساوت هر چه تمامتر دنبال مى نمود. حتى گاهى خانه آنها را بر سر آنها مى سوزانيد، چنانكه با سعد وقاص - هنگامى كه حكمران كوفه بود - چنين كرد. و قصرش را با بودن خود وى در آن ، طعمه حريق ساخت . و چون مردم از رسيدن او به منظورش مخالفت مى كردند، تازيانه اش ‍ (دُرّه ) را به دست مى گرفت و بر سر آنها فرود مى آورد.
روزى در راه ديد كه عده اى به دنبال ابى بن كعب افتاده اند. درّه كشيد كه بر سر او فرود آورد. ابى گفت : يا اميرالمؤ منين ! از خدا بترس . عمر گفت : اين جمعيت چيست كه دنبالت افتاده اند، اى پسر كعب ؟ نمى دانى اين عمل ، تو را مفتون مى كند و آنها را خوار مى نمايد(٥٧٥) .
درّه او مانند تازيانه عذاب بود كه بزرگان صحابه از آن وحشت داشتند، تا جايى كه گفته اند: ((وحشتناكتر از شمشير حجاج بن يوسف بود))(٥٧٦) .
بدن ام فروه خواهر ابوبكر را - كه در روز عزاى برادرش مى گريست با جمعى از زنان صحابه براى او نوحه سرايى مى كرد - به درد آورد و احترام او را نگاه نداشت . و به اعتراض عايشه ترتيب اثر نداد، و رعايت حرمت ام المؤ منين را در حفظ عمه اش ننمود، تا جايى كه زنان نوحه گر به وحشت افتادند و پراكنده شدند.
از اين قبيل موارد زياد بود كه عمر نه تحت تأ ثير عاطفه قرار مى گرفت و نه در انديشه عواقب آن بود.
همين كافى است كه وى به به على - عليه السّلام - و كسانى كه در خانه دختر پيغمبر؛ فاطمه زهرا - عليها السّلام - به عنوان اعتراض به خلافت ابوبكر متحصن شده بودند، گفت : به خدايى كه جان من در دست اوست اگر براى بيعت كردن بيرون نياييد خانه را بر سرتان آتش مى زنم !
يادگار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از خانه بيرون آمد و در حالى كه مى گريست و فرياد مى زد و ديد كه با على - عليه السّلام - و زبير چه مى كنند. در اتاق ايستاد وگفت : چه زود بر اهل بيت پيغمبر خدا غره شديد(٥٧٧) .
اميرالمؤ منين آنجا كه در خطبه ((شقشقيه )) راجع به واگذارى خلافت از جانب ابوبكر به وى سخن مى گويد، مى فرمايد: ((ابوبكر آن را در موردى جنجال برانگيز قرار داد. سخنانش تند و تماس با وى سخت ، ولغزشهايش بسيار، وعذر خواستن از آن فراوان بود! همچون كسى كه بر شترى سركش سوار است كه اگر مهارش را محكم نگاهدارد، بينى حيوان پاره مى شود و چنانچه آن را رها كند به رو در مى افتد. به خدا قسم ! مردم در زمان او دچار خبط و خطا و تلون و اعتراض شدند...)).

٧٠ - دستور تشكيل شورا
روزى كه مرگ عمر فرا رسيد، دستور داد پس از وى براى تعيين خليفه ، شورايى مركب از شش تن صحابه بزرگ پيغمبر، تشكيل شود كه يكى از آنها على - عليه السّلام - بود؛ آن هم چه كسى ؟ بهترين فرد بشر بعد از پيغمبر خاتم بود، و آسمان بهترين چيزى را كه در خود دارد، دو قمر او (خورشيد وماه ) است . او جوانمرد اسلام است كه در آيه مباهله ، تنها او جان پيغمبر شناخته شده . او كه هيچگاه از پيغمبر جدا نبود. و او كه باب مدينه علم پيغمبر بود كه هر كس بخواهد وارد شهر علم پيغمبر شود، بايد از اين درب وارد گردد(٥٧٨) .
((واى بر اين شورا! كه بقدرى مردم درز مان اولى درباره على - عليه السّلام - كوتاهى ورزيدند و شك و ترديد نمودند كه امروز بايد در رديف اينان قرار گيرد، ولى آن حضرت در فراز و نشيب شورا با آنها مماشات كرد، و به هر شيوه كه آنها رفتار كردند او نيز همراه بود، تا اينكه مردى از آنها (سعد وقاص ) از حق روى برتافت و به باطل گرويد، و ديگرى (عبدالرحمن بن عوف ) به واسطه خويشى (با عثمان ) كارها كرد. تا اينكه سومين آنها (عثمان ) بر سر كار آمد و باد كرده در مسند خلافت نشست و هنرش خوردن و دفع كردن بود.
عمو زادگانش (بنى اميه ) با وى روى كار آمدند، و اينان اموال خدا (بيت المال مسلمين ) را مانند شتر گرسنه اى كه در فصل بهار، علف صحرا را مى بلعد، بلعيدند. تا اينكه شيرازه دفتر حيات وى از هم پاشيد و اعمال او تسريع در سقوطش نمود. و آنچه خورده بود پس داد و شد آنچه نبايد بشود))(٥٧٩) .
اين شورا لوازم ناهنجار و عواقب سويى داشت كه زيانبخش ترين نتيجه را در اسلام به جاى گذاشت . عمر در اين صحنه سازى ، تناقضاتى نشان داد كه از مثل فاروق انتظار آن مى رفت .
وقتى عمر در صبح چهار شنبه ٢٦ ذيحجه سال ٢٣ هجرى ، به وسيله فيروزان (ابو لؤ لؤ ) خنجر خورد و از حيات خود مأ يوس شد، به وى گفتند: چه خوب بود كسى را به جاى خود منصوب مى داشتى ؟
عمر گفت : اگر ابو عبيده جراح زنده بود، او را به جاى خود انتخاب مى كردم چون او امين اين امت بود(٥٨٠) . و چنانچه ((سالم )) غلام ابو حذيفه نيز زنده بود او را به خلافت انتخاب مى كرد؛ زيرا سخت دوستدار خداوند بود(٥٨١) .
پيشنهاد كردند كه عبداللّه (پسرش ) را خليفه كند، ولى او نپذيرفت .
مردم بيرون رفتند سپس برگشتند و گفتند: خوب است وصيت كنى كه چه كسى بعد از تو خليفه باشد(٥٨٢) .
عمر گفت : من بعد از سخن اولم كه به شما گفتم ، به فكر افتادم تا كسى را بر شما خليفه كنم كه از هر كس بهتر شما را به حق رهنمون گردد - اشاره به على - عليه السّلام - مى كرد.
گفتند: چه موجب شد كه چنين نكردى ؟
گفت : نه در زمان حيات و نه بعد از مرگ ، تحمل خلافت را نداشته و ندارم !!
سپس گفت : اين عده را به شما سفارش مى كنم كه بعد از من شورا تشكيل دهند: ((على ))، عثمان ، عبدالرحمن بن عوف ، سعد وقاص ، زبير و طلحه . سپس به مشورت بپردازند و يكى را از ميان خود انتخاب كنند. وقتى او را به خلافت رساندند، همه او را يارى كنيد و مدد نماييد.
آنگاه شش نفر مزبور را فرا خواند و به ايشان گفت : اگر من مُردم ، بايد به جاى من ((صهيب )) نماز بگزارد و شما بايد سه روز سرگرم مشورت باشيد، در روز چهارم بايد حتماً يكى از شما خليفه باشد.
به ابو طلحه انصارى نيز دستور داد تا پنجاه نفر از مردان انصار را انتخاب كند و با صهيب مراقب اين شش نفر باشند تا كار آنها در انتخاب سه روز بعد از مرگ او به انجام رسد. و امر كرد در آن سه روز ((صهيب )) با مردم نماز بخواند. آن شش نفر هم بايد به خانه اى در آيند و صهيب با ابو طلحه انصارى و نفرات وى با شمشير كشيده در بيرون ، مراقب شورا باشند!
سپس به وى سفارش كرد كه اگر پنج نفر درباره يكى توافق كردند، و يك نفر مخالفت كرد، سرش را با شمشير به دو نيم كن . و چنانچه چهار نفر توافق كردند، و دو تن مخالفت نمودند، سر هر دو را بزن . و اگر دو دسته سه نفرى شدند، خليفه در دسته اى است كه عبدالرحمن بن عوف در ميان ايشان است !!!
سه نفر ديگر را چنانكه مخالفت نمودند بكشيد! اگر سه روز گذشت و بر يكى از خود توافق نكردند، گردن هر شش نفر را بزنيد!(٥٨٣) و بگذاريد خود مسلمانان شورا كنند و هر كس را خواستند براى خود انتخاب نمايند. اين خلاصه دستور تشكيل شورا از جانب عمر بود.

تركيب اعضاى