شب های پیشاور جلد ۱

شب های پیشاور0%

شب های پیشاور نویسنده:
محقق: مؤسسه جهانى سبطين عليهما السلام
ناشرین: انتشارات مؤسسه سبطین علهیما السلام
گروه: مناظره ها و رديه ها
صفحات: 577

شب های پیشاور

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: سلطان الواعظین شیرازی
محقق: مؤسسه جهانى سبطين عليهما السلام
ناشرین: انتشارات مؤسسه سبطین علهیما السلام
گروه: صفحات: 577
مشاهدات: 103593
دانلود: 1813


توضیحات:

جلد 1 جلد 2
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 577 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 103593 / دانلود: 1813
اندازه اندازه اندازه
شب های پیشاور

شب های پیشاور جلد 1

نویسنده:
ناشرین: انتشارات مؤسسه سبطین علهیما السلام
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

اهل بیتی. ان تمسکتم بهما فقد نجوتم (و فی نسخه) لن تضلوا بعدها أبدا. (1) حاضر در سقیفه نبوده و موافقت با خلافت أبی بکر ننمودند (یعنی آنها را خبر نکردند که بآنجا حاضر شوند تا حقیقت اجماع حاصل شود!).

و نیز در حدیث مشهور دیگر که معروف بحدیث سفینه است و در لیالی ماضیه با اسناد آن ذکر نمودیم که رسول أکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرموده:مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح من توسل بهم نجی و من تخلف عنهم هلک ،(2) می رساند که همان قسمی که در طوفان و بلایای وارده نجات امت نوح به توسل سفینه، بوده امّت من هم در حوادث و گرفتاریها بایستی متوسّل و متمسّک بأهل بیت من گردند تا نجات پیدا کنند. هر کس از آنها تخلف و روی گردان شود، هلاک خواهد شد.

و نیز ابن حجر درصواعق ذیل آیه چهارم، از ابن سعد دو حدیث نقل می کند در لزوم توجه بأهل بیت رسالت و عترت طاهره یکی آنکه پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:أنا و أهل بیتی شجره فی الجنه و أغصانها فی الدنیا فمن شاء أن یتخذ الی ربه سبیلا فلیتمسک بها (3) .

حدیث دوم آنکه فرمود:فی کل خلف من امتی عدول من اهل بیتی ینفون عن هذا الدّین تحریف الضالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین ألا و انّ أئمتکم وفد کم الی الله عز و جل فانظروا من توفدون (4) .

خلاصۀ این قبیل احادیث که در کتب معتبرۀ خودتان بسیار رسیده، این است که می رساند به امّت، اگر از اهل بیت من دوری نمودید، دشمنان بر شما غالب و

____________________

1- (من دو چیز بزرگ را در میان شما می گذارم که اگر باین دو چنگ زده و متمسک شدید، هرگز گمراه نگردید و قطعا نجات می یابید و این دو یکی قرآن کتاب آسمانی و دیگری عترت و اهل بیت هستند ).

2-مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است؛ کسی که توسل به آنها جست، نجات می یابد و کسی که تخلف و دوری از آنها بنماید، هلاک خواهد شد .

3-من و اهل بیت من درختی هستیم در بهشت که شاخهای آن در دنیا است؛ پس کسی که خواهد راهی بسوی خدا پیدا کند، باید تمسک بجوید به آنها .(صواعق، ص150).

4- در هر دوره برای امت من عدولی هستند از اهل بیت من که زایل و دور می کنند از این دین تحریف گمراهان و انتحال مبطلین (یعنی ادعای مدعیان باطل) و تأویل جاهلین را. بدانید بدرستی که امامان شما پیشوایان شما هستند که واردکننده هستند شما را بسوی خدای تعالی، پس نظر کنید چه کس را پیشوا نمایید . (صواعق، ص148)

۵۰۱

گمراهتان می نمایند بدعت ها و رأی و قیاسها به میان می آید، باز نجات شما به وسیله اهل بیت من خواهد بود، آنها را از خود دور و خودتان از آنها دور نگردید که هلاک خواهید شد.

بالاخره تمام آن اشخاصی که حضورشان در اجماع و بیعت و تعیین خلیفه مؤثر بوده جزء متخلّفین در بیعت بودند، پس این چگونه اجماعی بوده که صحابۀ کبار و عقلاء قوم و عترت و أهل بیت رسالت حاضر در مدینه در آن شرکت نداشتند؟!

جای تردید نیست که اجماعی واقع نشد، بلکه اکثریت هم وقوع پیدا ننمود؛ چنانچه ابن عبد البر قرطبی که از بزرگان علمای خودتان است دراستیعاب (1) و ابن حجر دراصابه (2) و دیگران گویند: سعد بن عباده انصاری که مدعی مقام خلافت بود بابی بکر و عمر ابداً بیعت نکرد و آنها هم متعرّض او نشدند، چون صاحب قبیله بود از ترس آن که مبادا تولید فساد شود، لذا سعد به شام رفت به روایتروضة الصفا بتحریک یکی از عظما و بزرگان (که عند العقلا معلوم است چه کس بوده که حکمش نافذ بوده) شبانه تیری بر او زدند و کشته شد و نسبتش را به اجنّه دادن د(ولی بروایت مورّخین، زننده تیر خالد بن ولید بود که بعد از کشتن مالک بن نویره و تصرف عیال او در اوّل خلافت ابی بکر، مغضوب غضب خلیفه ثانی عمر بود تا در دوره خلافت او خواست خود را نزد خلیفه پاک کند، چنانکه کرد، لذا شبانه با تیر او را زد معروف شد اجنّه او را کشتند).

شما را به خدا آقایان عادت و تعصّب را کنار بگذارید و قدری فکر کنید! این چگونه اجماعی بوده که علی بن أبی طالبعليه‌السلام و عباس عمّ اکرم رسول اللّه و ابن عباس و تمام بنی هاشم، عترت و اهل بیت پیغمبر، و بنی امیّه و أنصار در او داخل نبودند.

حافظ : چون احتمال فساد می رفت و به تمام امت هم دسترسی نداشتند، ناچار با عجله و شتاب به همان عدّه حاضر در سقیفه اکتفا نموده بیعت، نمودند

____________________

1- استیعاب، ج2، ص599.

2- الاصابة، ج3، ص56.

۵۰۲

بعدها امّت تسلیم شدند.

داعی : بر رجال و بزرگان صحابه و عقلای قوم خارج از مدینه دست نداشتند. شما را بخدا انصاف دهید! اگر دسیسه ای در کار نبوده، چرا حاضرین مدینه را خبر نکردند در مجلس شور حاضر گردند؟! آیا نظر و رأی عباس(شیخ القبیله)عمّ اکرم رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علی بن أبی طالبعليه‌السلام داماد آن حضرت، و بنی هاشم و کبار صحابه حاضر در مدینه لازم نبود؛ فقط رأی و نظر عمر و أبو عبیدۀ جرّاح کفایت از حال عموم می نمود( فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ ) .

پس دلیل اجماع شما عموماً و خصوصاً که عقلا و کبار از صحابه از مهاجر و أنصار در او شرکت نکردند، بلکه مخالفت هم کردند، به کلی عاطل و باطل و از درجه اعتبار عند العقلاء ساقط است؛ چون اجماع عرض کردم، آن را گویند که أحدی از آن تخلف ننماید و در این اجماع ساختگی شما به اقرار علما و مورخین خودتان عموماً و به تصدیق خودتان جماعت عقلا و علما عموماً شرکت در رأی دادن ننمودند؛ چنانچه امام فخر رازی درنهایة الاصول صریحاً گوید: “در خلافت أبی بکر و عمر ابداً اجماع واقع نشد تا بعد از کشته شدن سعد بن عباده آنگاه اجماع منعقد شد .”

نمی دانم چگونه شما چنین اجماع معدومی را دلیل بر حقّانیّت گرفتید، پس جواب دلیل اولتان با همین مختصر بیان باقتضای وقت مجلس داده شده.

رد بر قول به اینکه چون أبو بکر سنا اکبر بود به خلافت بر قرار شد

و امّا دلیل دوم شما که فرمودید: چون أبی بکر أسن از أمیر المؤمنینعليه‌السلام بود، لذا حق تقدم برای او بود در امر خلافت، بسیار مردود از دلیل اوّل پوچ تر و مضحک تر و بی معنی تر است.

برای آنکه اگر سن شرط در خلافت بود اکبر از أبو بکر و عمر بسیار بودند و محققاً أبو قحافه پدر أبو بکر اکبر از پسرش بود و در آن زمان حیات داشت. چرا او را خلیفه قرار ندادند؟!

حافظ : کبر سن أبی بکر توأم با لیاقت بود؛ چون شیخی جهان دیده و محبوب رسول اللّه وقتی در قومی باشد، جوان نارسی را زمام دار نمی نمایند.

با بودن شیوخ از صحابه پیغمبر علی جوان را اختیار می فرمود

داعی : اگر امر چنین باشد که شما می گوئید که با وجود پیرمرد آزموده، جوانی

۵۰۳

را به کار، آن هم کار خدا داده نباید گماشت، این اعتراض اول برسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم می رود که در غزوه تبوک وقتی رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عازم حرکت شد، منافقین محرمانه قرار دادی کردند که در غیاب آن حضرت در مدینه انقلابی برپا کنند، فلذا برای اداره امر مدینه مرد کاردانی لازم بود که بجای آن حضرت در مدینه بماند و با قوت قلب و حسن سیاست، مدینه را اداره و عملیات منافقین را خنثا نماید.

تمنّا می کنم از آقایان محترم بفرمائید پیغمبر چه کس را در مدینه بخلافت و جانشینی خود برقرار نمود؟

حافظ : مسلّم است که علی کرم اللّه وجهه را خلیفه و نایب مناب خود قرار داد.

داعی : مگر أبو بکر و عمر و سایر پیر مردان از صحابه در مدینه نبودند که رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم أمیر المؤمنینعليه‌السلام جوان را خلیفه رسمی و جانشین خود قرار داد و صریحاً فرمود:انت خلیفتی فی اهل بیتی و دار هجرتی (1)

پس آقایان در اقامۀ دلایل قدری فکر نمایید که موقع جواب بلاجواب نمانید! پس هدف و مقصد آن حضرت از اینکه علیعليه‌السلام را در عین شباب و جوانی با حضور شیوخ و کبار از صحابه امثال ابی بکر و عمر و دیگران به خلافت برقرار نمود. تهیه جواب عملی برای امشب شما بود که نگوئید با بود شیخ جهان دیده جوانی را بکار نباید گماشت.

عمل رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بزرگتر دلیل است که در تعیین خلافت و ابلاغ رسالت پیری و جوانی مدخلیت ندارد.

اگر با وجود پیران سالخورده، جوان نورس را نباید بکار گماشت، پس چرا در موقع فرستادن آیات اول سوره برائت بر اهل مکّه که قطعاً در چنین مواردی وجود پیرمرد سالخوردۀ با تدبیر و جهان دیده ای لازم بود که با حسن سیاست اداء وظیفه نماید، رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابی بکر پیر مرد را از وسط راه بر گردانیده و علی جوان را مأمور آن کار بزرگ کرد، به عذر اینکه خدا فرستاده که ابلاغ رسالت مرا

____________________

1- تو خلیفه من هستی در اهل بیت من و در مدینه که خانه و محل هجرت من است.

۵۰۴

نباید بنماید مگر خودت یا یک نفر مثل خودت.

و همچنین برای هدایت اهل یمن چرا از وجود شیوخ سالخورده مانند ابی بکر و عمر و دیگران استفاده ننمود و امیر المؤمنینعليه‌السلام را مأمور هدایت اهل یمن نمود؟!

از این قبیل موارد بسیار است که آن حضرت با وجود شیوخ قوم مانند ابی بکر و عمر و دیگران، علی جوان را انتخاب نموده و کارهای بزرگ را به او واگذار می نمود.

پس معلوم شد که این شرط سالخوردگی شما پوچ اندر پوچ و بی مغز و معنی می باشد و از شرائط نبوت و ولایت و خلافت ابداً کبر سن نمی باشد. بلکه شرط اصلی خلافت مانند نبوت، جامعیت کامل است که مورد پسند و قبول پروردگار باشد و هر فردی که جامع جمیع صفات عالیه شد، خواه پیر و یا جوان، خداوند او را به مقام خلافت برگزیند و به وسیله نبی و رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مکرم به مردم معرفی فرماید و بر مردم است که اطاعت او را مانند اطاعت خدا و پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بنمایند.

دلیل بزرگ دیگری که بیادم آمد و می توان آن را بزرگتر دلیل بر ابطال خلافت آنها دانست، مخالفت شخص امیر المؤمنین و فارق بین حق و باطل علی بن أبی طالبعليه‌السلام می باشد از آن اجماع ساختگی.

علیعليه‌السلام فارق بین حق و باطل است

چه آنکه وجود علیعليه‌السلام بنا به فرموده رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، فارق بین حق و باطل بوده است چنانچه علماء بزرگ شما اخبار بسیاری در این باب نقل نموده اند؛ از جمله، شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 16ینابیع المودة از کتاب السبعین فی فضائل امیر المؤمنین و امام الحرم الشریف ابی جعفر احمد بن عبد اللّه شافعی حدیث دوازدهم ازهفتاد حدیث را از فردوس دیلمی و میر سید علی همدانی شافعی در مودة ششم ازمودة القربی و حافظ درامالی و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 44کفایة الطالب سه خبر مسنداً از ابن عباس و ابی لیلی غفاری و ابی ذر غفاری همگی بمختصر تفاوت و کم و زیادی در الفاظ و عبارات و اتحاد در جمله آخر حدیث از رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل نموده اند که فرمود:

ستکون من بعدی فتنه فاذا کان ذلک فالزموا علی

۵۰۵

بن أبی طالب انّه اوّل من یرانی و اوّل من یصافحنی یوم القیمه و هو معی فی السماء العلیا و هو الفاروق بین الحق و الباطل (1) .

پس علی القاعده بعد از وفات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در چنین پیش آمد و فتنۀ بزرگ که مهاجر و انصار بهم افتادند و هر یک می خواستند خلیفه از آنها باشد (به اصطلاح و مثل معروف از آب گل ماهی بگیرند)، بحکم و دستور آن حضرت بایستی امت علی را بیاورند و دست بدامن او گردند تا حق را از باطل نشان دهد و البته بنا بفرموده آن حضرت، هر طرفی که علیعليه‌السلام بوده حق و در مقابلش باطل.

حافظ : این خبری که شما نقل نمودید، خبر واحد است و بخبر واحد اعتمادی نبوده تا مورد عمل قرار گیرد.

داعی : خیلی تعجب است که زود فراموش می فرمایید یا عمداً سهو می نمایید! جواب خبر واحد را در شبهای اول عرض کردم که علمای سنت و جماعت، حجّیّت خبر واحد را قبول دارند و شما از این جهت نمی توانید این خبر را به عنوان خبر واحد مردود دارید. به علاوه، همین یک خبر نیست، بلکه اخبار بسیاری از طرق موثقین علماء شما به عبارات مختلفه اثبات مرام می نماید که ما ببعض از آنها در لیالی ماضیه اشاره نمودیم، منتها برای آنکه وقت مجلس زیاد گرفته نشود، فقط به سلسله روات و کتب آنها اکتفا نموده و از نقل تمام آن أحادیث مسنده صرف نظر نموده، اینک هم باز برای تأیید عرایضم، تا آنجایی که وقت و حافظه ام اجازه می دهد، به بعض دیگر اشاره می کنم.

از جمله خبری است که محمّد بن طلحه شافعی درمطالب السؤول (2) و طبری درکبیر (3) و بیهقی درسنن (4) و نور الدین مالکی در

____________________

1- زود است بعد از من فتنه ای برپا شود! پس اگر چنین شد، شما ملزم هستید با علی بن أبی طالبعليه‌السلام باشید؛ چون اوست اول کسی که مرا می بیند و با من مصافحه می نماید روز قیامت، و او با من است در مرتبه بلند و علیا، و اوست جداکننده بین حق و باطل.(ینابیع المودة، ج1 ، ص378- مودة القربی، مودة ششم - کفایة الطالب، ص188)

2- مطالب السؤول، ج1، ص53.

3- تاریخ طبری، ج2، ص60.

4- سنن بیهقی، ج6،ص 206.

۵۰۶

فصول المهمّه (1) و حاکم درمستدرک (2) و حافظ ابو نعیم درحلیه (3) و ابن عساکر درتاریخ (4) و ابن ابی الحدید درشرح نهج (5) و طبرانی دراوسط (6) و محبّ الدین درریاض (7) و حموینی درفرائد (8) و سیوطی دردر المنثور (9) از ابن عباس و سلمان و ابی ذر و حذیفه نقل می نمایند که رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بدست مبارک اشاره نمود بسوی علی بن ابی طالب و فرمود:انّ هذا اوّل من آمن بی و اوّل من یصافحنی یوم القیمه و هذا الصدیق الاکبر و هذا فاروق هذه الامّه یفرق بین الحق و الباطل (10) .

و محمّد بن یوسف گنجی در باب 44کفایت الطالب (11) همین حدیث را نقل نموده به اضافه این کلمات:و هو یعسوب المؤمنین و هو بابی الذی أؤتی منه و هو خلیفتی من بعدی (12) .

و نیز محمّد بن طلحه شافعی درمطالب السؤول (13) و خطیب خوارزمی درمناقب (14)

____________________

1- فصول المهمه، ج1، ص83.

2- مستدرک، ج3، ص111.

3- حلیة الویاء، ج4، ص294.

4- تاریخ دمشق، ج42، ص41.

5- شرح نهج البلاغة، ج13، ص228.

6- معجم الاوسط، ج3، ص166.

7- ریاض النظرة، ج1، ص204.

8- فرائد السمطین، ج1، ص39 و 140.

9- در المنثور، ج3، ص396.

10-به درستی که این (علی) اول کسی است که بمن ایمان آورده و اول کسیست که روز قیامت با من مصافحه می نماید و این علی صدیق اکبر و راست گوی بزرگ و فاروق این امت است که جدائی می اندازد بین حق و باطل .(کنز العمال، ج11، ص616).

11- کفایة الطالب، ص187.

12- و اوست پادشاه مؤمنین و اوست باب من که می آیند از او و اوست خلیفه من بعد از من- آنگاه گنجی شافعی گوید این حدیث را محدث شام در جزء چهل و نهم و بعد از سیصد حدیث در فضائل علی در کتاب خود آورده است.

13- مطالب السؤول، ج1، ص52.

14- مناقب خوارزمی، ص159.

۵۰۷

و ابن صباغ مالکی در فصول المهمّه(1) و خطیب بغداد در تاریخ بغداد(2) و حافظ ابن مردویه در مناقب(3) و سمعانی درفضائل الصحابه و دیلمی درفردوس (4) و ابن قتیبه درالامامة و السیاسة (5) و زمخشری درربیع الابرار (6) و حموینی در باب 37فرائد (7) و طبرانی دراوسط (8) و فخر رازی در تفسیر کبیر(9) و گنجی شافعی درکفایة الطالب (10) و امام احمد در مسند(11) و دیگران از علماء شما نقل نموده اند که رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:علی مع الحق و الحق مع علی حیث دار (12) .

و نیز در همان کتابها بعلاوه شیخ سلیمان قندوزی حنفی در باب 20ینابیع الموده از حموینی نقل نموده اند که آن حضرت فرمود:علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ یمیل مع الحقّ کیف مال (13) .

و حافظ ابی نعیم احمد بن عبد اللّه اصفهانی متوفی سال 430 درحلیه الاولیاء باسناد خود نقل نموده است که رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:یا معشر الانصار أ لا أدلّکم علی ما ان تمسّکتم به لن تضلّوا بعده ابداً. قالوا بلی یا رسول اللّه. قال هذا علیّ فاحبّوه بحبّی و اکرموه بکرامتی فانّ جبرئیل امرنی بالذی قلت لکم من اللّه عزّ و جلّ (14) .

____________________

1- فصول المهمه، ج1، ص182؛ ج2، ص1161.

2- تاریخ بغداد، ج14، ص322.

3- مناقب حافظ، ج1، ص119.

4- فردوس، ج2، ص390، ح3050.

5- الامامة و السیاسیة، ج1، ص73.

6- ربیع الابرار، جج1، ص828.

7- فرائد السمطین، ج1، ص176-138.

8- معجم الاوسط، ج6، ص95.

9- تفسیر کبیر، ج1، ص205.

10- کفایة الطالب، ص237.

11- مسند احمد، ج1، ص190.

12-علی عليه‌السلام با حق و حق با علی است، هیچ گاه علی عليه‌السلام از حق و حق از علی جدا نخواهد بود .

13- علی عليه‌السلام با حق و حق با علی است و علی عليه‌السلام به طرف حق مایل است، هر گونه میل کند.(ینابیع المودة، ج1، ص270، باب20).

14- ای جماعت انصار، آیا دلالت نکنم شما را به کسی که اگر به آن چنگ زنید و تمسک جویید، هرگز بعد از او گمراه نشوید؟ عرض کردند: “بلی یا رسول اللّه.” فرمود: “آن کس که بآن چنگ زنید و تمسک جویید تا گمراه نشوید،=

۵۰۸

این احادیث نبویّه با اختلاف الفاظ و تعدد روات و حفّاظ آن، اگر چه هر حدیثی در نظر اول خبر واحدی می آید که برای مدلول خاصی بیان گردیده، و لکن در نظر اهل علم تعبیر به تواتر معنوی می شود که از مضامین تمامی آنها مستفاد می گردد که دلایل خاصه ای است که برای مدلول عام آمده که با تشریک یکدیگر، آن مدلول عام باثبات می رسد.

و مراد از آن مدلول عام عنایت رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است نسبت بمقام ولایت که استثنائاً ثابت می کنند تمایل آن حضرت را به علیعليه‌السلام نه بدیگری؛ و نیز می رسانند که فقط علی مورد شفقت و مهربانی آن حضرت بوده و پیوسته از آن بزرگوار به تنهایی کمک طلبیده، چه آنکه علیعليه‌السلام متخصص در کمک دادن بوده و به همین جهت امت را هم امر می کند که بعد از من رجوع به علی کنید و تمسک باو جوئید که پیوسته با حق توام و فارق بین حق و باطل است با مطالعه در این قبیل اخبار انصاف دهید که آیا مخالفت علیعليه‌السلام با أبی بکر و کنار رفتن از اجماع (خیالی شما) و بیعت نکردن با ابی بکر دلیل بر حقانیت ابی بکر می باشد یا بطلان خلافت او.

اگر خلافت ابی بکر حق بود، پس چرا علیعليه‌السلام که مجسّمۀ حق و حقیقت بود و رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره او فرمود: “همیشه با حق و حق با او می گردد”، بیعت ننمود بلکه مخالفت هم نمود؟

واقعاً جای بسی تأسف و تعجب است، عجله ای که در روز سقیفه نمودند که قطعاً هر عاقل دقیقی را بوضع آن روز بدبین می نماید که اگر دسیسه ای در کار نبود، چرا تأمل ننمودند (و لو چند ساعتی باشد) تا علی بن أبی طالب فارق بین حق و باطل بفرموده پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و کبار از صحابه و بنی هاشم و بالخصوص عباس عم اکرم آن حضرت، همگی حاضر شوند و نظر و رأی خود را در امر خلافت که وظیفه عمومی بود بدهند!

حافظ : بدیهی است دسیسه ای در کار نبوده بلکه چون اوضاع را در خطر دیدند تعجیل در تعیین خلافت برای حفظ اسلام نمودند.

____________________

= این علیعليه‌السلام می باشد. پس او را دوست بدارید بدوستی من و اکرام بنمائید او را بکرامت من و آنچه من به شما گفتم، جبرئیل از جانب پروردگار مرا چنین امر نمود.(حلیة الاولیاء، ج1، ص63).

۵۰۹

داعی : یعنی می خواهید بفرمایید أبو عبیده (قبر کن سابق مکّه) جراح و یا دیگران، از عباس عمّ بزرگوار پیغمبر و علی بن أبی طالب که جان خود را در راه این دین گذارده و یا دیگران از کبار صحابه و بنی هاشم، دلسوزتر بودند و اگر آن مقداری که آنجا حرف زدند تأمل می نمودند و یا ابی بکر و عمر حرف می زدند و مجلس را سر گرم می نمودند و ابو عبیده یا دیگری را فوری می فرستادند عباس و علی را خبر می دادند و اعلام خطر می نمودند که به فوریت بیایند، آیا اگر ساعتی صبر می نمودند تا آن بزرگواران بیایند، اسلام از میان می رفت و فتنه ای برپا می شد که جلو آن را نمی توانستند گرفت؟!!

انصاف دهید که قطعاً اگر قدری صبر می کردند، لااقل بنی هاشم و کبار از صحابه با عبّاس و علیعليه‌السلام را خبر می کردند که در سقیفه حاضر شوند بر تقویت آن سه نفر اگر حق می گفتند، افزوده می شد و اختلاف کلمه در اسلام پیدا نمی شد که امشب بعد از هزار و سیصد و سی و پنج سال (تاریخ زمان مذاکره) ما و شما برادران مسلمان هم در این مجلس مقابل هم قرار نمی گرفتیم، بلکه تمام قوا را به هم داده و با دشمنان اصلی بجنگ برمیخاستیم.

پس تصدیق کنید، هرچه بر سر اسلام آمد از آن روز آمد و آن نبود مگر در اثر تعجیلی که آن سه نفر بکار بردند و مقاصد پنهانی خود را آشکار نمودند.

نواب : قبله صاحب! پس سبب چه بود که آن همه عجله به کار بردند که بفرموده شما، حاضرین مسجد و خانه پیغمبر را هم خبر ندادند.

داعی : قطع بدانید عله تعجیل در عمل آن بود که می دانستند اگر صبر کنند تا تمام مسلمانها حاضر شوند یا لااقل أکابر اردوی اسامه بن زید و بزرگان صحابه حاضر در مدینه و بنی هاشم و غیره همگی حاضر شوند و شرکت در شور نمایند، حتماً در میان اشخاصی که اسم برده می شد، نام علیعليه‌السلام هم به میان می آمد و اگر نام علیعليه‌السلام یا عباس در آن مجمع برده می شد طرفداران حق و حقیقت با دلایل واضحه ای که در دست بود، کلاه آنها را پشت معرکه سیاست می انداختند. لذا عجله نمودند که تا بنی هاشم و کبار صحابه بغسل و کفن و دفن پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

۵۱۰

مشغولند، کار خود را بنمایند و أبی بکر را به آن وضع، دو نفری به خلافت بر قرار نمایند چنانچه کردند تا امشب آقایان نامش را اجماع مسلمین بگذارند.

چنانچه اکابر علمای خودتان از قبیل طبری(1) و ابن ابی الحدید(2) و دیگران نوشته اند که عمر می گفت: “خلافت أبی بکر با عجله و فوریّت بغته انجام و صورت گرفت خداوند امر او را بخیر فرماید.”

رد بر قول عمر که گفت نبوت و سلطنت در یک جا جمع نگردد

و اما دلیل دیگر شما استناداً به قول خلیفه عمر که گفته نبوت و سلطنت در یک خانواده جمیع نمی شود نیز مردود است، به نصّ صریح آیه 54 سوره 4 (نساء) که می فرماید:( أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً ) (3) .

پس به حکم این آیه شریفه، این دلیل شما مردود است و قطعاً این حدیث ضعیف، و بلکه از موضوعات است که به خلیفه عمر نسبت داده اند؛ چه آنکه هرگز رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر خلاف نصّ صریح قرآن کریم سخنی نفرماید و این آیه خود ادلّ دلیل است بر اینکه نبوت و سلطنت ممکن است با هم جمع گردد (چنانچه در آل ابراهیم و دیگران جمع گردید).

علاوه بر این، مقام خلافت جزیی از اجزاء نبوت است بلکه خاتمه مقام نبوت است، سلطنت و پادشاهی نیست که شما بگوئید در یک خانواده جمع نمی شود.

اگر جناب هارونعليه‌السلام برادر حضرت موسیعليه‌السلام از خلافت موسی بر کنار است، علی هم باید از خلافت خاتم الانبیاءصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر کنار باشد و چنانچه نبوت و خلافت در موسی و هارونعليهما‌السلام جمع شد به حکم قرآن، قطعاً در محمّد و علیعليهما‌السلام هم جمع می شود، به مناسبت حدیث منزله که در لیالی قبل عرض کردم. پس این حدیث

____________________

1- تاریخ طبری، ج2، ص446.

2- شرح ابن ابی الحدید، ج2، ص23.

3- آیا حسد می ورزند مردم با آنچه خدا آنها را بفضل خود برخوردار نموده. پس بتحقیق ما بر آل ابراهیم کتاب و حکمت فرستادیم و بآنها ملک و سلطنت بزرگ عطا کردیم.

۵۱۱

شما قطعاً از موضوعات امویها و مجعول و مردود است و از همه طرف غیر قابل قبول است.

و اگر نبوت و خلافت (یا بقول خلیفه عمر سلطنت) در یک جا جمع نمی شود، پس چرا در مجلس شورای دیکتاتوری، خلیفه عمر، علیعليه‌السلام را نامزد خلافت نمود. بعد هم در مرتبه چهارم شما آن حضرت را به خلافت قبول دارید.

عجبا! نبوت با خلافت بلافصل (به وضع حدیثی) جمع نمی گردد، ولی با خلافت مع الفصل جمع می گردد!

چشم باز و گوش باز و این عمی

حیرتم از چشم بندی خدا

به علاوه رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صریحاً می فرماید: “هر راهی که علی می رود بروید نه راه دیگران را.

شما می گویید: نبوت و سلطنت با هم در یک خانواده جمع نمی شود و حال آنکه آن حضرت پیروی از عترت خود را بر امّت واجب قرار داده و مخالفت آنها را گمراهی و ضلالت صرف دانسته، بصریح حدیث معتبر متفق علیه فریقین که در شبهای گذشته با ذکر اسنادش بعرضتان رسانیدم که در دفعات متعدده فرمود:انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی. ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا أبدا (1) .

همان قسمی که در پیش آمد طوفان به أمر حضرت نوح هر کس در کشتی ساخته آن حضرت نشست؛ نجات یافت و هر کس تخلف نمود، هلاک گردید، و لو فرزند صلبی خود آن حضرت، در این امت مرحومه هم خاتم الانبیاءصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عترت و اهل بیت خود را به منزله کشتی نوح معرفی فرموده که در پیش آمدها و اختلافات، دست بدامان فکر و علم و عقل و ظاهر و باطن این خانواده بیندازند تا نجات پیدا کنند و اگر تخلف نمایند مانند تخلف کنندگان از کشتی نوح، هلاک خواهند شد(چنانچه در (جلسه دوم) مشروحاً نقل نمودیم).

پس روی این قبیل نصوص صریحه و قواعد جلیّه، بایستی امت مرحومه در پیش آمدها و اختلافات، از رأی عترت و اهل بیت آن حضرت استفاده کنند و قطعاً

____________________

1- به درستی که من دو چیز بزرگ نفیس میان شما گذاردم که اگر بهر دو آنها تمسک جویید، هرگز گمراه نشوید؛ یکی قرآن مجید و دیگری عترت منند. مراجعه شود (جلسه سوم).

۵۱۲

امیر المؤمنین علی بن أبی طالبعليه‌السلام فرد اکمل از عترت و اهل بیت آن حضرت بوده، به اضافه مزایای دیگر از علم و عمل و اوامر اکیدۀ پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس چرا ساعتی تأمل نکردند و آن حضرت را خبر ندادند تا از نظر و فکر و رأی صائب آن حضرت استمداد نمایند؟!

قطعاً رمزی در کار بوده که أهل علم و عقل و انصاف مات و مبهوتند، وقتی منصفانه قضاوت می نمایند، به عمق حقیقت می رسند و کورکورانه راهی را که پیشینیان رفته اند، نمی روند و می فهمند که بازیگران سیاسی برای آنکه علی را از حق ثابت خود بر کنار کنند، عجله و شتاب نموده، بدون حضور آن حضرت و سایر اصحاب و اهل تقوی أبی بکر را بأریکه خلافت قرار دادند.

شیخ : بچه دلیل شما می فرمائید که فقط باید پیروی از علی بن ابی طالب کرّم اللّه وجهه نموده و آراء و اجماع صحابه رضی اللّه عنهم را در پرده محاق گذارد.

بازهم بیان حقیقت در تعیین خلافت

داعی : اولاً ما نگفتیم که آراء صحابه و اجماع آنها مورد احترام نمی باشد. فرقی که ما با شما داریم، اینست که شما به نام صحابی که رسیدید، و لو هر منافقی باشد، اگر چه ابو هریره ای که خلیفه عمر او را تازیانه می زند و کذّابش می خواند، زانوی تسلیم بر زمین می گذارید، ولی ما این طور نیستیم. آن صحابی در نزد ما اهمیت دارد و قدمش را بر چشم می گذاریم که بشرائط مصاحبت رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عمل نموده، تابع هوا و هوس نگردیده و مطیع بلاشرط به اوامر خدا و پیغمبر تا آخر عمر بوده.

ثانیاً ما با دلایل محسوسه بر شما ثابت نمودیم که در سقیفه و روز بیعت برای خلیفه ابی بکر، اجماعی واقع نشده که با رأی اجماع امت، ابی بکر به خلافت تعیین گردد. اگر جواب حسابی بر ردِّ عرایض داعی دارید بفرمائید تا آقایان حاضرین در مجلس قضاوت به حق کنند و بنده هم در مقابل آراء اجماع سر تسلیم فرود آورم. اگر شما در کتب اخبار خود نشان دادید که در سقیفه تمام امت یا لا اقل به عقیده شما تمام عقلا قوم جمع شدند و به اجماع رأی دادند که باید ابی بکر خلیفه شود،

۵۱۳

ما تسلیم می شویم.

و اگر جز دو نفر (عمر و ابو عبیده) و عده ای از قبیله اوس، نظر به مخالفت و عداوت سابقه دار با قبیله خزرج، دیگران بیعت نکردند، تصدیق نمایید که ما بیراهه نمی رویم.

ثالثاً انتقاد ما به این جمله این است که عقلا عالم را به قضاوت می پذیریم که آیا سه نفر صحابی می توانند زمام امور یک ملتی را به دست گرفته، میان خودشان با تعارف (یا بقول عوام ایرانیها) جنگ زرگری، دو نفر با یک نفر بیعت نموده و بعد مردم را با تهدید و شمشیر و آتش و اهانت، مرعوب و مجبور نمایند به تسلیم نقشه آنها؟ قطعاً جواب منفی است.

باز تکرار مطلب نموده، عرض می نمایم که ایراد ما باینست که آن روز وقتی آن سه نفر (ابی بکر و عمر و ابو عبیده جراح) به سقیفه رفتند، دیدند صحبت از خلافت است. چرا استمداد از رجال قوم و عقلاء و کبار از صحابه که عدّه ای در منزل پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و جمعی در اردوی اسامه بودند، ننمودند.

شیخ : ما می گوئیم غفلتی شده یا نشده، در آن روز حاضر نبودیم ببینیم آنها در چه محظوری گیر کرده بودند، ولی امروز که در مقابل عمل واقع شده قرار گرفتیم، و لو به مرور هم اجماع واقع شده باشد، نباید در مقابل آن اجماع ایستادگی نماییم؛ بلکه باید سر تعظیم در مقابل آنها خم نموده، راهی که آنها رفتند برویم.

داعی : به به باستدلال شما! آفرین به فکر و عقیده شما که می خواهید به ما تحمیل کنید که دین مقدس اسلام، دین کورکورانه می باشد که اگر هر دو سه نفری در یک جا جمع شدند رأی و نظری دادند و عدّه ای هم اطراف آنها را گرفتند و هوچیگری کردند، سایر مسلمین چون در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند، کورکورانه تسلیم گردند! این است معنای دین پاک خاتمیّت که صریحاً در آیه 17 و 18 سوره 39(زمر)می فرماید:

( فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ) .(1)

____________________

1- (ای رسول) به لطف و رحمت من بشارت آر آن بندگانی که چون سخن بشنوند، پس متابعت کنند نیکوتر آن را (یعنی تحقیق کنند نه کورکورانه براه غیر معلوم بروند).

۵۱۴

و حال آنکه دین مقدس اسلام دین تحقیقی است نه تقلیدی، آن هم تقلید از ابو عبیدۀ (قبر کن)معروف به جراح. رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خود راه را بروی ما باز کرده و بما نشان داده که هرگاه امت دو دسته شدند، ما در کدام یک از آن دو دسته وارد شویم تا نجات یابیم. می فرمائید بچه دلیل ما باید پیرو أمیر المؤمنینعليه‌السلام باشیم؟ جوابش آشکار است؛ بدلیل آیات قرآنیه و احادیث متقنه مندرجه در کتب معتبره خودتان.

از جمله روایات و نصوص وارده که امت مجبورند در حوادث و انقلابات پیرو علیعليه‌السلام باشند حدیث معروف عمار یاسر است که اکابر علمای شما از قبیل حافظ ابی نعیم اصفهانی درحلیه (1) و محمّد بن طلحه شافعی درمطالب السؤول (2) و بلاذری درتاریخ (3) خود و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 43ینابیع الموده (4) از حموینی و میر سید علی همدانی شافعی در مودة پنجم ازمودة القربی (5) و دیلمی درفردوس و دیگران از موثقین علمای شما حدیث مفصلی از ابو ایوب انصاری نقل نموده اند که وقت مجلس اقتضای ذکر تمام آن حدیث را ندارد، ولی خلاصه نتیجه آن حدیث اینست که وقتی سؤال نمودند از ابو ایوب (بلکه اعتراض نمودند به او) که چرا رفتی بطرف علی بن أبی طالبعليه‌السلام (و با ابی بکر بیعت ننمودی؟ در جواب گفت:

“روزی خدمت پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودیم؛ عمار یاسر وارد شد از آن حضرت سؤالی نمود. حضرت ضمن صحبت فرمود: یا عمّار ان سلک الناس کلّهم وادیا و سلک علیّ وادیا فاسلک وادی علیّ و خلّ عن الناس،یا عمّار علیّ لا یردّک عن هدی و لا یدلّک علی ردی،یا عمّار طاعه علی طاعتی و طاعتی طاعه اللّه”(6) .

____________________

1- حلیة الاولیاء، ج1، ص65.

2- مطالب السؤول، ج1، ص121.

3- فتوح البلدان، ج2، ص22-23.

4- ینابیع المودة، ج2، ص286.

5- مودة القربی، ص18.

6- ای عمار، اگر تمام مردم براهی می روند و علی تنها راه دیگر، پس براهی برو که علی می رود و بی نیاز شو از همه مردم؛ ای عمار، علی ترا از هدایت بر نگرداند و دلالت بر هلاکت ننماید؛ ای عمار اطاعت علی اطاعت من است و اطاعت من اطاعت خداست.

۵۱۵

آیا سزاوار بود با این نصوص ظاهره و أوامر وارده که در کتب معتبره خودتان ضبط است با مخالفت صریحی که علیعليه‌السلام با خلافت ابی بکر کرد، و لو سایر امت از بنی هاشم و بنی امیّه و کبار صحابه و عقلا قوم از مهاجر و انصار هم با او همراه نبودند (با آنکه همراه بودند) راه علی را بگذارند و پیروی از راهنمای دیگری بنمایند. لا اقل می خواستند آن قدر صبر نمایند تا علی بیاید و رأی و نظر او را بگیرند؟

(صدای مؤذّن اعلام نماز عشاء نمود. آقایان برخاستند برای ادای فریضه. پس از ختم نماز و صرف چای آقای حافظ افتتاح کلام نمودند).

حافظ : صاحب! شما ضمن بیاناتتان دو کلام عجیب فرمودید: اولاً مکرر می فرمائید ابو عبیده قبر کن. از کجا معلوم شد که این مرد محترم قبر کن بوده است. ثانیاً فرمودید که علی و بنی هاشم و أصحاب در بیعت وارد نشدند و مخالفت هم نمودند؛ در صورتی که جمیع ارباب حدیث و تاریخ نوشته اند که علی و بنی هاشم و اصحاب همگی بیعت نمودند.

داعی : گویا آقایان در نوشتجات علمای خود هم دقیق نمی شود. اولاً راجع به اینکه ابو عبیده قبرکن بوده، ما نگفتیم، در کتب خودتان ثبت است؛ مراجعه نمائید بهالبدایة و النهایة (1) تألیف ابن کثیر شامی که در باب دفن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نوشته که چون ابو عبیدۀ جرّاح مانند قبرهای اهل مکّه حفر می کرد، لذا جناب عباس یکی را بدنبال ابی طلحه، قبرکن مدینه فرستاد و یکی را هم در پی ابو عبیده فرستاد تا تهیه قبر رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بنمایند.

ثانیاً فرمودید که علیعليه‌السلام و بنی هاشم و اصحاب همگی بیعت نمودند. بلی شما کلمه بیعت نمودند را می خوانید، اما تعمّق در حقیقت نمی نمائید که چه وقت بیعت نمودند و چگونه نمودند جمیع علماء حدیث و بزرگان از مورخین خودتان نوشته اند که علیعليه‌السلام و بنی هاشم (ظاهرا) بیعت نمودند، ولی بعد از شش ماه، آن هم بجبر و فشار و تهدید بشمشیر و قتل و اهانت های بسیاری که بآن بزرگوار نمودند و محرومیت هائی که برای آنها فراهم ساختند.

____________________

1- البدایة و النهایة، ج5، ص287.

۵۱۶

حافظ : از مثل شما شخص شریفی بعید است که تفوّه کنید به کلمات و عقاید عوام شیعه که می گویند: علی را جبرا کشیدند و بردند و تهدید بقتلش نمودند و حال آنکه آن جناب همان روزهای اول با کمال میل و رغبت تسلیم بخلافت ابی بکر گردید.

بیعت علیعليه‌السلام و بنی هاشم با تهدید و بعد از شش ماه بود

داعی : اینکه فرمودید بیعت علیعليه‌السلام و بنی هاشم فوری بود، گمان می کنم عمداً سهو نمودید؛ چه آنکه عموم مورخین شما نوشته اند: بیعت علیعليه‌السلام بعد از وفات فاطمهعليهما‌السلام بوده؛ چنانچه بخاری درصحیح (1) باب غزوه خیبر و مسلم بن حجاج درصحیح (2) بابقول النبی لا نورث نقل می نماید که بیعت علیعليه‌السلام بعد از وفات فاطمهعليهما‌السلام بوده است و همچنین عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه دینوری متوفی سال 276 قمری در آخر ص 14الامامة و السیاسة (3) گوید:فلم یبایع علیّ کرّم اللّه وجهه حتّی ماتت فاطمه رضی اللّه عنها (4) .

منتها بعض از علمای شما وفات حضرت فاطمه سلام اللّه علیها را هفتاد و پنج روز بعد از وفات رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم می دانند، مانند خود ابن قتیبه و لکن عموم مورخین خودتان شش ماه بعد از وفات آن حضرت می دانند؛ پس نتیجه آن می شود که بیعت علیعليه‌السلام و بنی هاشم بعد از شش ماه از خلافت بوده؛ چنانچه مسعودی درمروج الذهب گوید:و لم یبایعه احد من بنی هاشم حتّی ماتت فاطمه (5) .

و ابراهیم بن سعد ثقفی که از ثقات علماء مقبول الطرفین است، از زهری روایت نموده که علی بن أبی طالبعليه‌السلام بیعت نکرد مگر بعد از شش ماه و بر او جرأت بهم نرسانیدند مگر بعد از وفات فاطمهعليهما‌السلام ؛ چنانچه ابن ابی الحدید در

____________________

1- صحیح البخاری، ج5، ص82-83.

2- صحیح مسلم، ج5، ص154.

3- الامامة و السیاسیة، ج1، ص20 و 31.

4- علیعليه‌السلام بیعت نکرد”با ابی بکر”تا فاطمهعليهما‌السلام وفات نمود.

5- احدی از بنی هاشم بیعت ننمودند با ابی بکر تا فاطمهعليهما‌السلام وفات نمود.(مروج الذهب، ج1، ص414).

۵۱۷

شرح نهج نقل نموده است(1) .

بالاخره اکابر علمای خودتان در کتب معتبره خود نقل نموده اند که بیعت علیعليه‌السلام فوری نبوده، بلکه بعد از توقف بسیار بوده که وسائل و اسباب فراهم و مقتضی موجود گردید.

و ابن ابی الحدید در آخر شرح نهج البلاغه(2) از زهری از عایشه روایت نموده:فلم یبایعه علیّ ستّه اشهر و لا أحد من بنی هاشم حتّی بایعه علیّ (3) . و نیز أحمد بن اعثم کوفی شافعی درفتوح و أبو نصر حمیدی درجمع بین الصحیحین از نافع از زهری روایت نموده اند کهانّ علیّا لم یبایعه الاّ بعد ستّه اشهر (4) .

و اما اینکه فرمودید: چرا داعی پیروی از عقاید عوام نموده ام، خیلی معذرت می خواهم از اینکه بگویم امر بر شما مشتبه شده است. اینها عقاید عامیانه نیست؛ بلکه اعتقاد عالمانه است. شما بی خود بما حمله می کنید با اینکه از مضامین کتب خود آگاهی دارید.

و اللّه قسم علمای هر قوم مسئول فسادها هستند که امر را بر عوام مشتبه می کنند که گمان نمایند این خبرها را ما ساخته ایم و حال آنکه علمای بزرگ خودتان معترف باین معانی می باشند.

حافظ : علمای ما در کجا گفته اند که علی را جبراً کشیدند و آتش در خانه اش زدند که در ألسنه و أفواه شیعه معروف است و در مجالس با حال تأثر نقل می نمایند و تحریک اعصاب می نمایند که فاطمه رضی اللّه عنها را آزردند و بچه اش را سقط نمودند.

داعی : آقایان محترم یا واقعاً مطالعاتتان بسیار کم است و یا عمداً روی عادت تبعا للأسلاف می خواهید بیچاره شیعیان مظلوم را در نظر عوام خود متهم سازید و به این جملات خودتان و بزرگان اسلاف خود را تبرئه نمائید. لذا می گوئید و می نویسید که این اخبار را شیعیان جعل نموده اند (مخصوصا از زمان سلطنت

____________________

1- شرح نهج البلاغه، ج2، ص22؛ ج6، ص46.

2- شرح نهج البلاغه، ج6، ص46.

3- علیعليه‌السلام و احدی از بنی هاشم مدت شش ماه با ابی بکر بیعت ننمودند تا زمانی که علیعليه‌السلام بیعت نمود.

4- علیعليه‌السلام بیعت ننمود مگر بعد از شش ماه.

۵۱۸

صفویه انار اللّه برهانهم) که به امر ابی بکر، عمر با جمعی آتش بدر خانه علی بردند و علیعليه‌السلام را با شمشیر و هیاهو کشیدند و بردند به مسجد برای بیعت.

و حال آنکه چنین نیست، قبلاً هم عرض کردم که نقل این قضایای تاریخی مخصوص به شیعیان نیست؛ بلکه اکابر علما و مورخین منصف خودتان نوشته اند، ولی بعضی از روی تعصب خودداری از نقل نموده اند؛ چنانچه میل داشته باشید، برای اثبات مرام، چند خبری که در نظر دارم باقتضای وقت مجلس از موثقین علمای خودتان بعرض برسانم تا آقایان با انصاف بدانند که ما بی تقصیریم و نمی گوئیم مگر آنچه شما خود می گوئید.

حافظ : بفرمایید، برای استماع حاضریم.

دوازده دلیل بر اینکه علی را با زور شمشیر بمسجد بردند

داعی :1. ابو جعفر بلاذری احمد بن یحیی بن جابر البغدادی متوفی سال 279 قمری که از موثقین، محدثین و مورخین معروف شما می باشد، درتاریخ (1) خود روایت نموده که چون ابو بکر، علیعليه‌السلام را برای بیعت طلبید و قبول نکرد، عمر را فرستاد آتشی آورد که خانه را بسوزاند، حضرت فاطمهعليهما‌السلام بر در خانه او را ملاقات کرد، فرمود: “ای پسر خطاب، آمده ای خانه را بر من بسوزانی.” گفت: “آری این عمل قوی تر است در آنچه پدرت آورده.”

2. عزّ الدین ابن أبی الحدید معتزلی(2) و محمّد بن جریر طبری(3) که معتمدترین مورخین شما هستند، روایت کرده اند که عمر با اسید بن خضیر و سلمة بن اسلم و جماعتی به در خانه علی رفتند. عمر گفت: “بیرون آیید و إلاّ خانه را بر شما می سوزانم.”

3. ابن خزابه در کتابغرر از زید بن اسلم روایت کرده که گفت: “من از آنها بودم که بامر هیزم برداشتم و به در خانه فاطمهعليهما‌السلام بردیم، در وقتی که علیعليه‌السلام و

____________________

1- فتوح البلدان، ج2، ص22.

2- شرح نهج البلاغه، ج2، ص45 و 56.

3- تاریخ طبری، ج3، ص202.

۵۱۹

اصحابش از بیعت ابا نمودند. عمر به فاطمه گفت: “بیرون کن هر که در این خانه است و إلاّ خانه و هر که در خانه است، می سوزانم.” در آن وقت علی و حسنین و فاطمهعليهم‌السلام و جماعتی از صحابه و بنی هاشم در آن خانه بودند. فاطمه فرمود: “آیا خانه را بر من و فرزندانم می سوزانی؟” گفت: “بلی و اللّه تا بیرون آیند و بیعت کنند با خلیفه پیغمبر”.

4. ابن عبد ربه که از مشاهیر علمای شما است در عقد الفرید(1) نوشته که علیعليه‌السلام و عباس در خانه فاطمه نشسته بودند. ابی بکر به عمر گفت: “برو اینها را بیاور. اگر ابا کنند از آمدن، با ایشان قتال کن!” پس عمر آتشی برداشت و آمد که خانه را بسوزاند. فاطمه بر در خانه آمده فرمود: “ای پسر خطّاب، آمده ای که خانه ما را بسوزانی؟” گفت: بلی- الخ.

5. ابن ابی الحدید معتزلی درشرح نهج البلاغه (2) از کتاب سقیفه جوهری، قضیه سقیفۀ بنی ساعده را مبسوطاً نقل نموده تا آنجا که گوید: بنی هاشم در خانه علیعليه‌السلام جمع شدند و زبیر با ایشان بود؛ زیرا خود را از بنی هاشم می شمرد حضرت امیر المؤمنینعليه‌السلام می فرمود: “زبیر همیشه با ما بود تا آنکه پسرهایش بزرگ شدند و او را از ما برگرداندند”پس عمر با گروهی رفتند بسوی خانه حضرت فاطمه با اسید و سلمه و گفت بیرون بیائید و بیعت کنید ایشان امتناع نمودند زبیر شمشیر کشید بیرون آمد عمر گفت: “این سگ را بگیرید.” سلمة بن اسلم شمشیرش را گرفت و بر دیوار زد. آنگاه علی را به جبر و عنف کشیدند به سوی ابی بکر. بنی هاشم هم با او می آمدند و ناظر بودند بر او که چه می کنند. علیعليه‌السلام می گفت: “من بنده خدا و برادر رسول او هستم” و کسی اعتنا به گفتار او نمی کرد تا او را به نزد ابی بکر بردند. گفت: “بیعت کن!” حضرت فرمود:“من اَحَقَّم به این مقام و با شما بیعت نمی کنم شما اولی هستید که با من بیعت کنید. شما این امر را از انصار گرفتید بسبب قرابت با رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و من نیز با همان حجّه بر شما احتجاج می کنم. پس شما انصاف دهید! اگر از خدا می ترسید به حق ما اعتراف کنید؛ چنانچه انصار در حق شما انصاف کردند و الاّ معترف شوید که

____________________

1- عقد الفرید، ج3، ص202.

2- شرح نهج البلاغه، ج2، ص272.

۵۲۰