امید آخر

امید آخر0%

امید آخر نویسنده:
گروه: سایر کتابها

امید آخر

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: حسن محمودی
گروه: مشاهدات: 95
دانلود: 48

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 10 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 95 / دانلود: 48
اندازه اندازه اندازه
امید آخر

امید آخر

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

امید آخر

نویسنده: حسن محمودی

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

توبه روحانی

غم و اندوه، خانه را فرا گرفته است. اهل خانه کم حرف و بی حوصله شده اند، سه روز است که پدر از دنیا رفته است، کسی که مردم به خاطر زهدش با عشق به او اقتداء می کردند. اویی که در کوچه های خاکی روستا به پیر و جوان و کودک سلام می کرد و انتظار احترام از هیچ کسی نداشت.

مقتدایی که با اخلاق خوبش، همه را مرید خود کرده و اخلاص وجودش، در و دیوار را عطر آگین نموده بود.

غم فراق، نه تنها اهل خانه، بلکه اهل روستا را هم فرا گرفته بود و گویا همگی پدرشان را از دست داده بودند. پیرمردهای روستا دیگر شادابی قبل را نداشتند و به دیوار کاهگلی خانه ای تکیه می زدند و بی هیچ حرف و حدیثی در گرمای هوا کنار هم می نشستند و یاد خاطرات شیرین گذشته را در دل هایشان زنده می کردند.

مشهدی حیدر که کمرش از تکیه زدن خسته شده بود تکانی به خودش داد و گفت: «خدا رحتمش کند. چه رونقی به مسجد داده بود امّا حالا، نه امام جماعتی داریم نه رمقی برای مسجد رفتن.»

حاج یحیی که به تازگی سنّش از ۵۰ سال گذشته بود. با صدایی گرفته و محزون گفت: «به همین راحتی هم نمی شود از خیرش گذشت، باید فکری کرد، من دیشب با خودم خیلی کلنجار رفتم و فکر کردم، تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که سراغ حسن، پسر حاج آقا برویم و از او بخواهیم جای پدرش را پرکند و امام جماعت مسجد شود.»

قاسم آقا که از حرف حاج یحیی یکّه خورده بود از جایش بلند شد و گفت: «چی می گی حاجی، مگر به همین سادگی است. سواد می خواهد، معلومات می خواهد، امام جماعت باید عادل باشد، حسن که درس نخوانده، مکتبی نرفته؟»

حاج یحیی با آرامش گفت: «فکر این مسائل را هم کرده ام، با خودم گفتم بالاخره، حسن، پسر حاج آقاست هرچی باشد، چیزی از او به ارث برده، از عهده یک نماز جماعت که بر می آید، ۲۰ سال در خانه حاج آقا زندگی کرده، مطمئناً خیلی از مسائل را یاد گرفته است.

اگر موافق باشید همین حالا سراغش برویم تا مشکل بی رونقی مسجد را حل کنیم.»

قاسم آقا در ادامه گفت: «اگر قبول نکرد چه؟»

حاج یحیی لبخندی زد و گفت: «نگران نباشید، من فکر همه چیزش را کرده ام. حسن آقا خیلی دوست داشت داماد من شود ولی من به خاطر مسائلی، بهانه می آوردم و قبول نمی کردم حالا از مسائلی که قبلاً بوده چشم پوشی می کنم و به او می گویم که در صورت قبول کردن جانشینی پدرش، دامادیش را قبول می کنم.»

مشهدی حیدر آهی کشید و گفت:

« اجازه بدهید کفن خدا بیامرز خشک شود بعد فکر عروسی و شادی بیفتید.»

حاج یحیی که کمی پکر شده بود گفت:

«حالا کی خواست عروسی بگیرد، ما فقط قرارش را می گذاریم، الآن هم بلند شوید برویم تا بلکه به این وسیله مشکل مسجد را حل کنیم.»

حاج یحیی به همراه بقیه ریش سفیدها با صدای «یااللَّه» وارد خانه حسن آقا شدند. بعد از پذیرایی و تعارفات اوّلیه، حاج یحیی گلویش را صاف کرد و گفت: «خدا حاج آقا را رحمت کند برای اهل روستا باعث خیر و برکت بود، شما هم که پسر ایشان هستی نباید بگذاری جای خالی ایشان احساس شود، باید دقیقاً کارهایی را بکنی که پدرت انجام می داد؛ مثلاً تو هم بیایی مسجد، امام جماعت باشی، به سؤالات جواب بدهی و در کل، مسؤولیت های پدر خدابیامرزت را به عهده بگیری.»

حسن، هاج و واج مانده بود و نمی دانست حاج یحیی جدّی می گوید یا شوخی می کند.

خیلی محکم گفت: «من نه درس خوانده ام که بتوانم روحانی شوم نه کارهای یک روحانی را بلدم.»

قاسم آقا اجازه نداد حسن حرفش را ادامه بدهد و با اطمینان گفت: «به هر حال شما بیست سال خدمت حاج آقا بوده اید، چیزهایی یاد گرفته اید و پسر ایشان هستید حتماً از اخلاق و کمالات ایشان چیزهایی به ارث به شما رسیده است.»

حسن هنوز گیج بود، اصلاً فکرش کار نمی کرد، جوابش معلوم بود ولی اصرار این بزرگترها...

حاج یحیی کمی جابه جا شد و گفت: «حسن آقا! اگر قبول کردید، ما هم خانه ای در اختیار شما می گذاریم و هم حقوق ماهیانه برای شما مقرر می کنیم و از همه مهم تر، دخترم را به عقد شما در می آورم. یک نماز خواندن که کاری ندارد...

در بین صحبت های حاج یحیی، مشهدی حیدر از جایش بلند شد و به طرف عمامه حاج آقا که روی تاقچه بود رفت، همه چشم ها را هم دنبال خودش برد. عمّامه را برداشت و مستقیم سراغ حسن آقا آمد و با فرستادن صلواتی عمّامه را روی سر حسن آقا گذاشت و گفت:

«ما برای نماز مغرب و عشاء منتظر شما هستیم، یااللَّه آقایون برویم که شیخ حسن خیلی کار دارد.» حسن آقا خشکش زده بود حتی نمی توانست برای بدرقه آقایان تا دم در بیاید.

آنها رفتند و حسن آقا را با افکار پریشان تنها گذاشتند، وقت زیادی تا مغرب نمانده بود. نمی دانست چه کند با خودش می گفت:

«خیلی هم بی راه نمی گویند. به هر حال نمی شود از ثواب نماز جماعت چشم پوشی کرد، احتمالاً روح پدرم هم شاد می شود...».

با صدای اللَّه اکبر مؤذن، حسن آقا با لباس های پدر خدابیامرزش وارد مسجد شد، جمیعت به احترامش بلند شدند و با صلواتی او را روانه محراب کردند.

او اهل نماز بود اما به این که شرایط امام جماعت را داشته باشد اهمیتی نمی داد.

چند روزی به همین منوال گذشت. همه چیز به مذاق حسن آقا مزه کرده بود، احترام مردم، قول ازدواج با دختر حاج یحیی، مقرری که هر ماه باید پرداخت می شد و

روزی جوانی در کنار محراب مسجد، به حسن آقا گفت: ببخشید حاج آقا! اگر در نماز حواسمان نباشد و قنوت را نخوانیم آیا نمازمان باطل است؟

حسن آقا که حکم این مسائل را نمی دانست، فکری کرد و گفت: خوب معلوم است که باطل است، نماز بدون قنوت که نمی شود.

روزها به همین منوال سپری شد، مراسم عقد و عروسی حسن آقا هم با دختر حاج یداللَّه به خوشی و خرّمی برگزار شد تا وعده های بزرگان هم تحقق یافته باشد.

وجوهات و پول های شرعی به عنوان خمس و زکات به عنوان واسطه به دست شخص حسن می رسید تا در موارد خاص، با تشخیص خودش به مصرف برساند؛ ولی او که با شرایط ویژه این مسئله آشنا نبود همه را خرج زندگی شخصی خودش می کرد، هر چند می دانست که خمس و زکات به او تعلق نمی گیرد امّا اهمال کاری می کرد و به مصرف آنها عادت کرده بود.

حدود دوازده سال گذشت. مردم با صفا و ساده روستا از روی عشقی که به پدر حسن آقا داشتند او را در هاله ای از احترامشان حفظ می کردند.

روزی از روزها که حسن آقا عازم مسجد بود به سفارش همسرش قبل از رفتن، نگاهی به آینه انداخت، در حال شانه زدن ریش هایش بود که متوجه شد تاری از ریش هایش سفید شده است. ریشِ سفید را در دست گرفت و به فکر فرو رفت وبا خود گفت:« حسن، آخرش چی، ریش سفید علامت پیری است. بعد از پیری هم، مرگ به سراغ آدم می آید، بعد از مرگ هم عذاب قبر، برزخ و حساب و کتابی در پیش است، اینها هم که دروغ نیست، چند سال خوشی توی این دنیا، ارزش ناخوشی ابدی را در آن دنیا ندارد. خدایا چه کنم؟ من که می دانم اشتباه رفته ام نمازهای مردم را خراب کرده ام به سؤالاتشان اشتباه پاسخ داده ام، حالا چه کنم؟

پدرم خیلی از مرگ و قیامت، منقلب می شد و همیشه از مرگ بد و عاقبت شرّ، به خدا پناه می برد امّا من همه زندگی ام شرّ شده است. خدایا! اگر فرشتگان از من سؤال کنند که پول ها را

چه کردی چه بگویم؟ اگر بپرسند چرا با نماز مردم بازی کردی، چه جوابی بدهم؟»

این فکرها، قطره ای از اشک را بر گونه های حسن آقا جاری کرد، تصمیم خودش را گرفت که به مسجد برود و همه جریان را برای مردم تعریف کند و از آنها حلالیت بطلبد.

با دلی پر از اضطراب و تنی لرزان عازم مسجد شد. کوچه های خاکی روستا را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت، با نگاهی خیره به زمین، وارد مسجد شد. مثل همیشه صف ها پر از جمعیت بود، از میان صف ها خودش را به نزدیکی محراب رساند امّا برخلاف روزهای قبل وارد محراب نشد، به سمت جمعیت رو کرد و نفس عمیقی کشید. مردم انگار بو برده باشند که خبر تازه ای شده است همگی سکوت کردند.

حسن آقا، خیلی آرام با گفتن بسم اللَّه گفت: من از اوّل هم راضی به این کار نبودم، منتهی ریش سفیدهای روستا خیلی اصرار کردند. من از همان اول هم می دانستم لیاقت امام جماعتی را ندارم، آقایان و خواهران محترم! این دوازده سالی که نمازهایتان را به من اقتدا کرده اید، نمازهایتان همه باطل است و باید همه را قضا کنید، هرچه سؤال پرسیده اید من از خودم جواب می دادم و نمی دانم درست بود یا نه، همه خمس و زکات ها را بی مورد خرج کرده ام و . حالا هم پشیمان شده ام و آمده ام که حلالم کنید و مرا به حال خودم بگذارید.

همه جمعیت از تعجّب دهانشان باز مانده بود، مردم مانده بودند که شیخ حسن شوخی اش گرفته یا این حرف ها را جدّی زده است.

۱۲ سال نماز، مگر شوخی است که به همین راحتی قضا شود؟

کارد به مردم می زدی خونشان در نمی آمد. حسن آقا، ساکت منتظر عکس العمل مردم بود. مردم هم منتظر همدیگر.

حاج یحیی پدرخانم حسن آقا از جایش بلند شد و رو به جمعیت گفت:

این حاج آقای ما، اهل تواضع و شکسته نفسی است... می خواهد... حسن آقا حرف حاج یحیی را قطع کرد و خیلی جدّی گفت:

خیر، حرف از این چیزها گذشته است و من واقعیت را گفتم دیگر خودتان می دانید.

این را گفت و آمد تا از مسجد خارج شود امّا در حلقه محاصره مردم خشمگین افتاد...

تنها و بی کس با دست و پایی خونی و لباس های پاره شده از خشم مردم آواره بیابان شده بود.

شهر شاهرود را پشت سر گذاشت و خسته کنار تخته سنگی نشست و به عاقبت و آینده خودش فکر می کرد.

خدایا! حالا که همه مرا از خودشان راندند، حتی زن و بچه ام نیز مرا بیرون کردند به کجا بروم و چه کنم؟ چه آینده ای در انتظارم خواهد بود؟ خدایا خودت می دانی که توبه کرده ام و از این مسیر شیطانی برگشته ام، خودت به دادم برس...

از جایش بلند شد تا حرکتش را ادامه دهد که متوجه شخصی از دور شد که در حال آمدن بود. خواست خودش را مخفی کند تا آن شخص وضع دلخراشش را نبیند امّا مگر می شد در این بیابان، کمین گاهی پیدا کرد.

آن شخص به سمت حسن آقا آمد و به محض رسیدن، سلام کرد.

حسن آقا به حالتی شرمنده، جواب سلامش را داد.

- به کجا می روید؟

- مقصد خاصی ندارم، در این بیابان آواره شده ام...

- من به تهران می روم اگر مایلید باهم همراه باشیم.

حسن آقا که تنهایی و غربت، غم هایش را افزون کرده بود با خوشحالی جوابش را داد و وقتی آن شخص از حال و روز و اوضاع و احوال حسن آقا پرسید او تمام جریان را برایش تعریف کرد.

آن شخص به حسن آقا گفت:

خوب حالا برای جبران کارت، به تهران برو و درس طلبگی بخوان و یک طلبه با تقوا و فاضل شو.

حسن آقا با ناامیدی گفت:

خیلی دوست دارم امّا من الآن حدود سی و سه چهار سالم است و دیگر نمی توانم درس بخوانم.

توکّلت به خدا باشد ان شاء اللَّه می توانی.

اصرار وی، حسن آقا را مصمّم کرد تا به محض رسیدن به تهران به یکی از حوزه های تهران برود و درس طلبگی را شروع کند.

به اوایل شهر تهران رسیده بودند که آن شخص به حسن آقا گفت: حالا که می خواهی طلبه شوی به در خانه آیت اللَّه کرمانشاهی برو و بگو کلید حجره ۹ مدرسه را به شما بدهد و از ایشان درخواست کن که کلاس درس شرح امثله (درس سال اول حوزه) را برای شما بگذارد و اگر گفت من وقت ندارم بگو نیم ساعت قبل از اذان که در خانه هستی، همان نیم ساعت را برای من درس بگو...

در ضمن اگر با من کاری داشت من در مسجد... هستم.

حسن آقا که از معلومات و لطف رفیقش بهره مند شده بود، دلش نمی آمد با او خداحافظی کند امّا چاره ای نبود و باید می رفت. به سمت منزل آیه اللَّه کرمانشاهی رفت، در خانه را زد و وقتی درخواست کلید حجره را کرد، جناب آیه اللَّه بدون هیچ پرسشی، کلید را به حسن آقا داد.

حسن آقا پس از گرفتن کلید گفت:

اگر می شود درس شرح امثله را برای من بگویید.

- وقت ندارم من از صبح مشغول تدریس وکارهای حوزه هستم.

- نیم ساعت قبل از ظهر که به منزل می آیید، همین نیم ساعت را اگر مرحمت بفرمایید ممنون می شوم.

با قبول کردن آیه اللَّه، حسن آقا طلبگی را شروع کرد.

گاه گاهی هم که دلش برای رفیقش تنگ می شد به مسجد محل وعده می رفت و با او درد دل می کرد.

هفته ای گذشت و همسر آیه اللَّه متوجه شد که غیبت حاج آقا قبل از ظهر به خاطر این کلاس است، کتاب را مخفی کرد تا درس تعطیل شود و همان طور هم شد. حسن آقا که پیش رفیقش رفته بود جریان تعطیلی کلاس را هم گفت:

آن شخص گفت: به آیه اللَّه بگو کتابش را خانمش در بقچه ای قرمز رنگ زیر رختخواب ها مخفی کرده است.

حسن آقا خوشحال به منزل آیه اللَّه رفت و او را از جای کتاب مطّلع کرد. آیه اللَّه وقتی رختخواب ها را کنار زد با بقچه ای قرمز رنگ مواجه شد، به محض باز کردن بقچه و دیدن کتاب، لحظه ای همان جا خشکش زد، که این پسر این مسائل را از کجا می داند.

سریع خودش را به حسن آقا رساند و گفت: شما این مسائل را از کجا می دانید. اینکه من نیم ساعت قبل از ظهر وقتم خالی است و اینکه کتاب را همسرم زیر رختخواب ها مخفی کرده است.

اصلاً عجیب تر اینکه من خودم هم نمی دانم که چطور شد قبول کردم به شما درس بدهم، شرح امثله را یک طلبه پایه دوّم هم می تواند درس بدهد. اینکه چرا من نشناخته کلید حجره را به شما دادم اینها واقعاً عجیب است.

حسن آقا لبخندی زد و گفت: این مسائل را رفیقم به من گفته است.

آیه اللَّه با تعجب

پرسید: رفیقت کیست، اسمش چیست؟

حسن آقا گفت اسمش را یکبار پرسیدم گفت، سید مهدی.

اشک در چشمان آیه اللَّه جمع شد، خیلی سریع درخواست کرد: می شود از رفیقتان یک وقت ملاقات برای ما بگیری؟

حسن آقا با اطمینان گفت: وقت گرفتن نمی خواهد، این رفیق من، آنقدر مهربان و دوست داشتنی است که برای دیدنش وقت قبلی نمی خواهد، تشریف بیاورید همین حالا برویم.

آیت اللَّه که جریان را فهمیده بود گفت: نه شما لطف کنید امروز که رفتید یک وقت ملاقات بگیرید.

حسن آقا از استادش خداحافظی کرد و به سمت مسجد محل وعده رفت.

بعد از سلام و احوالپرسی گفت: آقا سید مهدی! استادمان یک وقت می خواهد تا شما را ببیند. آقا سید مهدی فرمودند: به استادتان بگو وقت گرفتن نمی خواهد هر وقت شما هم مثل شیخ حسن، خودتان را شکستید پا روی نفس خودتان گذاشتید، من خودم به دیدن شما می آیم.

شیخ حسن که هنوز از جریان ملاقاتش با قطب عالم امکان خبردار نشده بود فردای آن روز پیش آیه اللَّه رفت تا پیغام رفیقش را برساند.

وقتی پیغام را به آیه اللَّه رساند، آیه اللَّه همان جا روی زمین نشست مثل ابر بهاری شروع به اشک ریختن کرد.

شیخ حسن با تعجب پرسید: استاد جریان چیست؟ آیا شما رفیق مرا می شناسید.

آیه اللَّه با همان حالت گفت: عزیزم! رفیق شما در این مدّت، امام زمانعليه‌السلام بوده است.

شیخ حسن که حسابی گیج شده بود با تعجب گفت:

یعنی شما می گویید من...من... امکان ندارد مگر می شود...؟!

دیگر ایستادن را جایز ندانست، با چشمانی پر از اشک مسیر تا مسجد محل وعده را دوید امّا دیگر هرگز رفیقش را در آنجا ندید.(۱)

هانیه

بسمه تعالی با رفتن خواستگار و پدر و مادرش، غم و غصّه شدیدی به دلم نشست و با افکار پریشان به داخل اتاق برگشتم، روی همان فرش پوسیده که از ترس آبرو، پتو روی آن انداخته بودیم نشستم و با صدای آرام، خدیجه همسرم را که در آشپزخانه بود صدا زدم.

خدیجه که از حال و روزم خبردار بود با چشمانی پر از اشک به طرفم آمد و گفت: به دلش نشسته ولی باز هم سکوت کرده و چیزی نمی گوید.

گفتم: یک موقع به خاطر جهیزیه و این حرف ها، جواب منفی ندهد! هرجوری شده جهیزیه ای آبرومند برایش تهیه می کنم، تو هم گریه نکن زن! امیدت به خدا باشد.

خدیجه با پشت دست، اشک را از روی صورتش پاک کرد و گفت:

از کجا می خواهی بیاوری، ما که خرج خودمان را هم با زحمت در می آوریم.

خیلی ناراحت بودم، فشار شدیدی بر قلبم وارد می شد، طفلکی هانیه، خواستگار قبلی را هم به خاطر همین مسأله رد کرد ولی ما متوجه نشدیم و فکر کردیم طرف را نپسندیده. با این حال وقتی خدیجه نگران چیزی می شد، دیگر حال و روز خودم برایم مهم نبود. برای اینکه فضا را عوض کنم با چهره ای ظاهراً شاد به خدیجه گفتم حالا پاشو برو چند استکان چای بریز بیار، فکر این مسائل را هم نکن توکلت به خدا باشد.

او به آشپزخانه رفت ولی خود من هم کمتر از او فکرم مشغول نبود. منتها خیلی بروز نمی دادم. به هر حال وقتی مطمئن شدم که دخترم با این وصلت موافق است، جواب مثبت را به خواستگارش دادیم ولی از آنها تا زمان عروسی، مهلتی گرفتیم تا بتوانیم مقداری جهیزیه آماده کنیم.

هوای گرم بندر لنگه، تاب و توان را از آدم می برد ولی مجبور بودم در این گرما اضافه کاری کنم تا با پس انداز مختصری که از این راه به دست می آورم، گوشه ای از جهیزیه دخترم را تهیه کنم. هربار که احساس می کردم گرما تاب و توان را از من گرفته و حال کار کردن ندارم، چهره غمگین هانیه جلوی چشمانم نمایان می شد و انگیزه مرا برای کار کردن، حتی در گرمای بالای ۴۰ درجه بندر، بیشتر می کرد. همسرم نیز در خانه مشغول گلدوزی و خیاطی شده بود تا با دستمزد کمی که از این بابت می گیرد کمک حالم باشد.

وقتی اصرار هانیه برای کار کردن در بیرون خانه فایده ای نداشت او هم همکار مادرش شد و بیشتر کارهای خانه را انجام می داد.

۱۰ ماه گذشت تا اینکه مقداری پول جمع کردیم، مقداری هم از رفقا قرض کردم و با عیال و دخترم راهی بازار شدیم.

با خوشحالی مغازه ها را می گشتیم، قیمت ها را بالا پایین می کردیم تا یک جنس خوب با قیمت مناسب پیدا کنیم.

بعد از ساعت ها گشتن، یخچال و فرشی به سلیقه هانیه خریدیم. از مغازه فرش فروشی به مغازه کمد فروش رفتیم و با هزار چک و چونه، کمدی ساده و ارزان خریدیم. هانیه و مادرش به بازار پلاستیک فروشی رفتند تا چند تکه جنس پلاستیکی تهیه کنند. من از آنها جدا شدم تا وانت باری بگیرم و وسایل خریداری شده را که در مغازه امانت گذاشته بودیم به خانه ببرم.

وقتی از مغازه کمد فروشی بیرون آمدم، چشمم به وانت آبی رنگی خورد که آن طرف خیابان پارک کرده بود. شخصی هم با دستمال قرمز رنگی که دور گردنش

نمایان بود کنار ماشین ایستاده بود.

به سراغش رفتم، خیلی دندان گردی نکرد و قیمت پیشنهادی من را قبول کرد. با دستمالش که گهگاهی به صورت و پیشانیش می کشید دستی به شیشه جلوی وانت کشید و خیلی تیز سوار شد، عقب عقب آمد تا به مغازه کمد فروشی رسید. بعد از بار زدن کمد، سراغ یخچال و فرش رفتیم، خیلی خوشحال بودم که لااقل چند قلم جنس برای دخترم گرفته ام.

بعد از چند دقیقه به منزل رسیدیم، راننده اصرار کرد که در را باز کنم تا وسایل را داخل حیاط ببریم، من هم از این پیشنهاد خوشحال شدم چرا که هیچ کس را برای کمک کردن نداشتم.

از ماشین پیاده شدم، کلید را از جیب شلوارم در آوردم. تا در را باز کردم صدای گاز ماشین، پاهایم را سُست کرد، هرچه داد زدم محلی نگذاشت و تا می توانست سرعت ماشین را زیاد کرد و از محل دور شد. چشمانم سیاهی رفت، دیوارها دور سرم می چرخیدند، روی زمین نشستم و مات و مبهوت به آخر کوچه خیره شدم. قدرت هیچ کاری را نداشتم، با زحمت بدن بی حسم را داخل حیاط بردم و با بی حالی گوشه ای افتادم.

بعد از مدّتی، صدای ماشینی توجّه ام را جلب کرد. گوشه چشمی به نیمه باز در انداختم، یک تاکسی بود که هانیه و مادرش از آن پیاده شدند واز صندوق عقب ماشین، مقداری وسایل پلاستیکی بیرون آوردند. با دیدن حال زار من، وسایل پلاستیکی از روی دست خانمم به زمین ریخت، از دیدن من با این وضعیت، وحشت کرده بودند و هرچه می گفتند چه شده، چرا روی زمین نشسته ای... پاسخی برایشان نداشتم.

هانیه سراسیمه رفت تا آب قندی برایم بیاورد. مانده بودم باید چه کار کنم. مدّت ها جان کندن در آفتاب گرم بندر لنگه، مدّت ها سوزن زدن شبانه روزی خدیجه و هانیه، همه را نیست و نابود می دیدم.

در یک آن، یاد حرف شیعیان افتادم، آنها می گفتند ما امامی داریم که یکی از القاب او مغیث (فریادرس) است. رو به آسمان کردم، مضطرانه گفتم: خدایا! اگر شیعیان راست می گویند و امامشان واقعاً مغیث است پس بگو، به فریاد من برسد و اگر فریادرس به داد من برسد و مرا از این مشکل رها کند، من هم به او معتقد می شوم.

این ها را گفتم و با تمام وجود فریاد زدم«یا مغیث! یا مغیث!» آب قند را که هانیه آماده کرده بود خوردم، حالم بهتر شده و دست و پایم کمی جان گرفته بود. آمدم از جایم بلند شوم که صدای ترمزِ ماشینی مرا به سمت در کشاند. قبل از رسیدن به در، صدای زنگ در بلند شد.

به محض باز کردن در، همان راننده را دیدم که سرش را پایین انداخته بود و با دستمال قرمزش ور می رفت.

نگاهی به ماشین انداختم، دیدم وسایل، سالم سرجایشان هستند.

دستش را گرفتم، ترسیده بود. گفتم: کاری با شما ندارم فقط بیا داخل و توضیح بده چرا برگشتی؟

با ترس و دلهره وارد حیاط شد و کنار ایوان نشست وگفت:

راستش ما کارمان همین است، بار خوبی که به تورمان می خورد، نقشه می کشیم و در اوّلین فرصت که صاحب بار از ماشین پیاده می شود، گاز ماشین را می گیریم و فرار می کنیم.

وقتی بار شما را دزدیدم، با سرعت به خانه رفتم، رسید دم در خانه، از ماشین پیاده شدم و در حیاط را باز کردم تا ماشین را داخل حیاط ببرم. وقتی سوار ماشین شدم در حیاط بسته شد.

چون عجله داشتم و می ترسیدم که شما مرا تعقیب کرده باشید با عصبانیت از ماشین پیاده شده و درها را مجدداً کامل باز کردم و به محض سوار شدن به ماشین، باز هم در بسته شد. دفعه سوّم هم این اتفاق افتاد ولی دفعه چهارم، انگار یک نفر پشت در ایستاده و درها را محکم می ببندد. پیاده شدم و پشت در را نگاه کردم، کسی نبود.

ترسیده بودم، این در تا به حال یک بار هم خود به خود بسته نشده بود، بادی هم نمی آمد که بگویم در را باد می ببندد.

گفتم این آقا که بارش را دزدیده ام یا جادوگر است یا به بالا وصل است که خدا این قدر هوایش را دارد. پشیمان شدم و بار را آوردم.

تا این را گفت گرمی قطرات اشک را روی گونه ام احساس کردم، همانجا تصمیم خود را برای شیعه شدن گرفتم ولی از ترس فامیل، هیچ کسی را از این ماجرا با خبر نکردم جز خدیجه و هانیه.(۲)