تشرفات

تشرفات0%

تشرفات نویسنده:
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تشرفات

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: علی اکبر نهاوندی
گروه: مشاهدات: 31929
دانلود: 3926

توضیحات:

تشرفات
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 194 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 31929 / دانلود: 3926
اندازه اندازه اندازه
تشرفات

تشرفات

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

۲۳ - تشرف سید امیر اسحاق استرآبادی در راه مکه

سید فاضل , امیر اسحاق استرآبادی به پدر علامه مجلسیرحمه‌الله فرمود: یک سال با جمعی از حجاج با قصد تشرف به بیت اللّه الحرام به طرف مکه می رفتیم در راه به جایی رسـیـدیـم کـه از آن جا تا مکه هفت منزل مسافت می باشد. اتفاقا من بنا به دلایلی از حجاج عقب افتادم و قافله از نظرم ناپدید شد و تنها ماندم و راه را گم کردم حیران و سرگردان و هراسان در بـیـابان ماندم و چون برای پیدا کردن راه به اطراف بیابان زیاد دویدم , تشنگی بر من غلبه کرد. در ایـن جا دل به مردن دادم و اززندگی مایوس شدم ناگزیر و از روی بیچارگی آواز استغاثه به یا ابـاصـالـح رحـمـک اللّه ادرکـنی و اغثنی (ای اباصالح خدا تو را رحمت کند, مرا دریاب و راه را به من نشان بده ) بلند کردم نـاگـاه از دامن بیابان سواری ظاهر شد و بعد از مقداری نزد من آمد. دیدم جوانی است خوشرو و گندمگون و خوش لباس که به هیئت بزرگان لباس پوشیده و بر شتری سوار است و ظرف آبی در دست دارد. وقتی او را دیدم , سلام کردم و جواب شنیدم فرمود: تشنه هستی ؟ گفتم : آری ظرف آب را به دستم داد. به مقدار نیاز آشامیدم بعد از آن فرمود: می خواهی به قافله برسی ؟ عرض کردم : آری مرا پشت سر خود سوار کرد و به سمت مکه متوجه گردید. عادت من آن بود که هرروز حرز یمانی را مـی خـوانـدم در ایـن جـا وقـتی در خود احساس راحتی نمودم و به خلاصی خود از آن مهلکه امـیـدوار شـدم , شـروع بـه خـوانـدن کردم آن جوان در بعضی از قسمتهای حرز غلطهایی از من می گرفت و می فرمود: این طور که می خوانی نیست , بلکه فلان طور بخوان مـدت کـمـی کـه گذشت به من نگاهی انداخت و فرمود: نظر کن ببین کجا هستی ؟ آیااین جا را می شناسی ؟ وقتی خوب تامل کردم , خود را در ابطح (خارج مکه ) دیدم فرمود: پیاده شو. هـمـین که پیاده شدم , برگشتم , ولی ایشان از نظرم غایب شد. فهمیدم که او مولای من حضرت صـاحـب الزمانعليه‌السلام بود. از جدایی او پشیمان شدم و از این که حضرت رانشناخته ام , متاسف شدم بـعد از هفت روز اهل قافله رسیدند و مرا در مکه دیدند, درحالی که از حیاتم مایوس و ناامید شده بودند, لذا این مطلب را مدرکی قرار دادند و به طی الارض مشهور شدم علامه مجلسیرحمه‌الله می فرماید: پدرم فرمود: من حرز یمانی را نزد او خواندم وتصحیح نمودم و در خصوص آن حرز به من اجازه داد

۲۴ - تشرف مردی سبزی فروش در مسجد سهله

سید محمد بن سید حیدر کاظمینیرحمه‌الله فرمود: زمـانـی کـه در نـجـف اشرف برای تحصیل علوم دینی ساکن بودم (حدود سال ۱۲۷۵)می شنیدم عده ای از علماء و متدینین می گفتند: مردی که شغلش سبزی فروشی است حضرت ولی عصرعليه‌السلام را زیـارت کـرده اسـت

جـویا شدم که آن شخص را بشناسم وبالاخره ایشان را شناختم دیدم مرد صـالـح و متدینی است دوست داشتم با او در مکان خلوتی نشسته و کیفیت جریان را برایم بگوید, لـذا مقدمات دوستی با او را پیش گرفتم و بسیاری از اوقات که به او می رسیدم , سلام می کردم و از اجـنـاسـی کـه مـی فـروخت , می خریدم بالاخره میان من و او رشته مودت و رفاقت پیدا شد و هـمـه ایـن کـارهـا بـرای شنیدن قضیه از زبان خودش بود تا آن که اتفاقا شب چهارشنبه ای برای خواندن نماز معروف به نماز استجاره , به مسجد سهله مشرف شدم وقتی رسیدم آن سبزی فروش را دیـدم کـه ایـسـتـاده اسـت فرصت را غنیمت شمرده , از اوخواهش کردم که امشب را نزد من بـگذراند. او هم با من بود تا وقتی که از اعمال مسجد فارغ شدیم بعد هم طبق معمول آن زمان به مـسـجد اعظم (مسجد کوفه ) رفتیم ,زیرا آن وقتها به خاطر نبودن بناهای فعلی و آب و خادم , در مسجد سهله جای اقامتی نبود. وقـتی به مسجد رسیدیم و بعضی از اعمال آن را انجام دادیم , در منزل مستقر شدیم این جا من از او قضیه تشرفش را پرسیدم و خواهش کردم که قصه خود را به تفصیل بگوید. او گـفت : من از اهل معرفت و دیانت زیاد می شنیدم که هر کس بر عمل استجاره درمسجد سهله مـداومـت داشته باشد و چهل شب چهارشنبه پی درپی به نیت دیدن امام عصرعليه‌السلام این کار را انجام دهد, به این امر مهم موفق می شود و شنیده بودم که این موضوع زیاد اتفاق افتاده است , لذا مشتاق شـدم و قصد کردم مداومت بر عمل استجاره را در هر شب چهارشنبه داشته باشم هیچ چیز مرا از انـجـام این کار مانع نمی شد, نه شدت گرما و سرما و باران و نه غیر آن , تا این که نزدیک یک سال گذشت و من همیشه طبق معمول در مسجد کوفه بیتوته می کردم تـا این که عصر سه شنبه ای طبق عادتی که داشتم , از نجف اشرف پیاده خارج شدم فصل زمستان بود ابرها متراکم و کم کم باران می بارید مطمئن بودم که مردم طبق معمول به آن جا خواهند آمد. غـروب آفـتـاب بـه مسجد رسیدم تاریکی سخت همه جارا در خود گرفته بود رعد و برق زیادی مـی زد بـه هـمـین جهت ترس زیادی بر من مستولی شد و از تنهایی وحشت کردم زیرا در مسجد احـدی را نـدیـدم حـتی خادم مقرری که شبهای چهارشنبه به آن جا می آمد, آن شب نبود. خیلی مـتـوحـش شـدم بـاخـود گفتم : سزاوار است که نماز مغرب و عشاء را بخوانم و عمل استجاره را انجام بدهم و با عجله به مسجد کوفه مشرف شوم با این وعده خود را آرام کردم , لذابرخاستم و نماز مغرب را خواندم و بعد هم عمل استجاره را بجا آوردم در این بین متوجه مقام شریف که معروف به مـقـام صـاحـب الـزمـانعليه‌السلام است شدم [سابقا آن جا رابرای نماز قرار داده بودند] دیدم در آن جا روشـنـی کـاملی هست و صدای قرائت نمازگزاری به گوش می رسد. آرام و مطمئن شدم و دلم شـاد و کـمـال اطمینان را پیداکردم تصور کردم در آن مکان شریف بعضی از زوار هستند که من هـنـگـام داخـل شـدن مـتـوجه آنها نشده ام عمل استجاره را با اطمینان خاطر تمام کردم آنگاه مـتـوجـه مـقام شریف شده , داخل شدم در آن جا روشنایی عظیمی را دیدم , اما چشمم به چراغ یا شمعی نیفتاد با این حال از تفکر در این مطلب غافل بودم در آن جا سید جلیل و با جلالتی به هیئت اهل علم بود که ایستاده و نماز می خواند. دلم به سوی او مـایل شد گمان کردم زائر و غریب است , زیرا وقتی در او تامل کردم ,اجمالا فهمیدم از اهل نجف اشـرف نـیـسـت بـه هر حال من هم شروع به خواندن زیارت امام عصرعليه‌السلام که از وظایف آن مقام مـقـدس اسـت کـردم و بـعـد هم نماز زیارت را خواندم وقتی فارغ شدم , با خود گفتم : از ایشان خواهش می کنم که با هم به مسجدکوفه برویم , اما بزرگی و هیبت او مانع شد. در همان جا من به خارج مقام نگاه می کردم و می دیدم که چه ظلمتی همه جا را فرا گرفته است و صدای رعد و برق وباران را می شنیدم , اما متوجه مطلب نمی شدم در این جا آن سید متوجه من شد و به مهربانی و تبسم فرمود: می خواهی به مسجدکوفه برویم ؟ گفتم : آری ای سید من , چون معمول ما اهل نجف اشرف این است که وقتی از اعمال مسجد سهله فارغ شدیم به مسجد کوفه می رویم بـعد از اعمال مسجد با آن جناب خارج شدیم من به وجودش مسرور و به حسن صحبتش خرسند بودم هواروشن و معتدل و زمین خشک بود به طوری که چیزی به پا نمی چسبید در عین حال من از بـاران و تـاریکی و رعد و برقی که می دیدم , غافل بودم تا به در مسجد رسیدیم و حضرت روحی فداه همراهم بودند و به خاطر مصاحبت باآن جناب در نهایت سرور و امنیت بودم , چون نه تاریکی و نه بارانی داشتیم درب بیرون مسجد را زدم خادم گفت : کیست در را می کوبد؟ گفتم : در را باز کن گفت : در این تاریکی و شدت باران از کجا می آیی ؟ گفتم : از مسجد سهله در را بـاز کـرد. من به طرف آن سید برگشتم , اما با کمال تعجب او را ندیدم این جا بود که متوجه شدم دنیا در نهایت تاریکی است و باران به شدت بر ما می بارد.

فریاد زدم : یاسیدنا و مولانا بفرمایید در باز شد.

همین طور برمی گشتم و فریاد می زدم , اما اصلااثری از آن جناب ندیدم

عجیب آن که در همان زمان کمی که آن جا ایستاده بودم ,سرما و باران مرا اذیت کرد. داخـل مسجد شدم و از حال غفلت بیدار شدم , چون گویا در خواب بوده باشم این جابه سرزنش خود مشغول شدم و از این که آن دلائل را دیده ام , ولی متوجه نشده ام ,ناراحت بودم بعد هم به یاد معجزات او افتادم از قبیل : روشنایی عظیم در مقام شریف با آن که چراغی در آن جا نبود و اگر هم بود, این طور روشن نمی شد, نامیدن آن سیدجلیل مرا به اسم خودم با آن که او را نمی شناختم و تا بـه حـال نـدیـده بودم و به خاطرآوردم که در مقام , وقتی به فضای مسجد نظر می کردم تاریکی زیادی می دیدم وصدای رعد و برق و باران را می شنیدم , ولی وقتی به همراه آن جناب بیرون آمده و راه می رفتیم در روشنایی بودیم و طوری بود که زیر پای خود را می دیدم زمین خشک بود و هوا ملایم , تا به در مسجد رسیدیم و از وقتی که ایشان تشریف بردند, تاریکی وسردی هوا و بارش باران را احساس کرده ام و غیر اینها چیزهای دیگری که باعث شدیقین کنم آن جناب همان است که من عمل استجاره را برای مشاهده جمالش انجام می داده ام و گرما و سرما را در راه حضرتش متحمل می شدم

۲۵

۲۵ - تشرف مردی از اهل مدائن در غیبت صغری

احمد بن راشد می گوید: مردی از اهل مدائن برای من نقل کرد: مـن بـا رفیق خود به حج مشرف شدم

در یکی از مواقف (احتمالا عرفات ) در حال وقوف جوانی را دیدیم که نشسته و ازار و ردایی پوشیده بود و نعلین زردی به پاداشت ازار و ردای او را صد و پنجاه دینار تخمین زدیم , اما اثر سفر را در او مشاهده ننمودیم در هـمان وقت سائلی نزد ما آمد او را رد کردیم سائل به نزد آن جوان رفت و از اوسؤال کرد جوان از روی زمـین چیزی برداشت و به او داد سائل دعای بسیار زیادی درحق او نمود. پس از لحظاتی آن جـوان برخاست و از نظر ما غایب شد. من و رفیقم نزدسائل رفتیم و از او جویا شدیم که مگر آن جوان چیزی به تو داد که این قدر برای اودعا کردی ؟ آن سـائل قـطـعه ای طلای خالص به ما نشان داد و وقتی آن را وزن کردیم , بیست مثقال بود. این مـعـجـزه را که دیدیم به رفیق خود گفتم : مولایمان نزد ما بود, ولی او رانشناختیم بعد از آن به دنـبـال او تـمام مواقف را گشتیم , اما حضرتس را ندیدیم ازکسانی که در اطرافش بودند (اهالی مکه و مدینه ) راجع به او سؤال کردیم گفتند: جوانی است علوی و هر سال پیاده به حج می آید۲۶

۲۶ - تشرف محمد بن قاسم علوی در مسجدالحرام

ابراهیم بن محمد بن احمد انصاری می گوید: روز شـشم ذیحجه در مسجد الحرام کنار مستجار (دیوار پشت درب کعبه ) بودم

درآن جا جمعی حـدود سـی نـفـر حـضور داشتند در میان آنها غیر از محمد بن قاسم علوی ,کسی از اهل اخلاص (شـیعیان و موالیان اهل بیت پیامبرعليه‌السلام ) نبود.

ناگاه جوانی که مشغول طواف بود به طرف ما آمد او دو لـباس احرام (ازار و رداء) به تن و نعل عربی به همراه داشت , همین که او را دیدیم , همگی از جـلالـتـش بـرخـاستیم و کسی از ما باقی نماند مگر آن که بر ایشان سلام کرد.

آن جوان همان جا نشست و ما دور او گرد آمدیم

ایشان به سمت راست و چپ خود نظر انداخت و فرمود: آیا می دانید که ابوعبداللّهعليه‌السلام در دعای الحاح چه می گفت ؟ عرض کردیم : نه

فـرمود: عرضه می داشت : اللهم انی اسئلک باسمک الذی تقوم به السماء و به تقوم الارض و به تفرق بین الحق و الباطل و به تجمع بین المتفرق و به تفرق بین المجتمع و قد احصیت به عدد الرمال و زنـة الـجـبـال و کـیـل البحار ان تصلی علی محمدوآل محمد و ان تعجل لی من امری فرجا.

بعد برخاست و داخل طواف شد ماهم به احترام ایشان برخاستیم , اما از این که نام مقدسش را بپرسیم غافل شدیم

روز بـعـد در همان وقت و همان مکان ایشان به طرف ما تشریف آورد.

جهت احترام برخاستیم و او هـم مثل روز قبل نشست و نظری به راست و چپ کرد بعد فرمود:می دانید امیرالمؤمنینعليه‌السلام بعد از نماز فریضه چه می گفت ؟ گفتیم : نه

فـرمـود: عـرض می کرد: الی ک رفعت الاصوات و لک عنت الوجوه و لک خضعت الرقاب الیک فی الاعمال یا خیر من سئل و اجود من اعطی یا صادق یا بارئ یا من لا یخلف المیعاد یا من امر بالدعاء و وعـد الاجـابـة یا من قال ادعونی استجب لکم یا من قال اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذادع ان فلیستجیبوالی و لیؤمنوا بی لعلهم یرشدون و یا من قال یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لاتق نطوا من رحمة اللّه ان اللّه یغفر الذنوب جمیعا انه هوالغفور الرحیم

بـعد دوباره به راست و چپ خود نظر کرد و فرمود: می دانید امیرالمؤمنینعليه‌السلام درسجده شکر چه دعـایـی مـی خواند؟ می گفت : یا من لا یزیده الحاح الملحین الاکرما وجودا ی ا من لا یزیده کثرة الدعاء الا سعة و عطاء یا من لا تنفد خزائنه یا من له خزائن السموات و الارض یا من له ما دق و جل لا یـمـنعک اسائتی من احسانک ان تفعل بی الذی انت اهله فانت اهل الجود و الکرم و التجاوز یا رب یا اللّه لاتفعل بی الذی انا اهله فانی اهل العقوبة و لا حجة لی و لا عذر لی عندک ابوء الیک بذنوبی کلها کـی تـعفو عنی و انت اعلم بها منی و ابوء لک بکل ذنب و کل خطیئة احتملتها فی کل سیئة عملتها رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم انک انت الاعزالاکرم

پس از بیان این جملات برخاست و مشغول طواف شد.

ما هم به احترام ایشان برخاستیم

تـا آن که روز سوم باز در همان وقت آمد و ما هم مانند سابق به خاطر اکرام و احترام اوبرخاستیم

ایـن بـار روی زمـیـن نشست و به سمت راست و چپ خویش نظر کرد و بعددر حالی که به حجر اسـماعیلعليه‌السلام (نیم دایره ای که در یک طرف خانه کعبه دیده می شود) اشاره می کرد, فرمود: علی بـن الـحـسـیـنعليه‌السلام در هـمین مکان و زیر ناودان درسجود خود عرض می کرد: عبیدک بفنائک مـسـکینک بفنائک سائلک بفنائک یسئلک ما لا یقدر علیه غیرک

بعد دوباره به راست و چپ خود نـظـر کـرد و بـه مـحمد بن قاسم علوی متوجه شد و فرمود: یا محمد بن القاسم انت علی خیر ان شـاءاللّه (تـو بـر خیر وخوبی هستی ) زیرا بر اعتقاد پاک اثنی عشری بود.

این جمله را فرمود و مثل گذشته مشغول طواف شد و هیچ یک از حاضرین نماند, مگر آن که این دعا را حفظ کرد.

در این جا به یکدیگر گفتیم : آیا کسی این جوان را شناخت ؟ محمد بن قاسم گفت :واللّه این جوان امام و صاحب زمان شما است

گفتیم : از کجا می گویی ؟ گفت : من هفت سال است دعا می کنم و از خدای تعالی می خواهم که حضرت صاحب الزمانعليه‌السلام را به من نشان دهد تا آن که شام عرفه ای بود, ناگاه همین جوان را دیدم که دعایی می خواند.

نزد او رفتم و از او پرسیدم : شما از کدام قوم هستید؟ فرمود: از مردم

گفتم : از کدام مردم ؟ عرب یا غیر عرب ؟ فرمود: از عرب و اشراف ایشان

گفتم : اشراف کیانند؟ فرمود: بنی هاشم

گفتم : از کدام هاشم ؟ فرمود: اعلاها ذروة و اسناها (مردمی که از همه نظر عالی رتبه هستند.

) گـفـتم : اینها چه کسانی هستند؟ فرمود: من فلق الهام و اطعم الطعام و صلی باللیل والناس نیام (کـسـی که در جنگها, سر دشمنان خدا را شکافت و در راه او, گرسنگان راسیر کرد و شبها وقتی که مردم خواب بودند, مشغول عبادت بود.

) فهمیدم ایشان علوی است بعد هم از نظرم غایب شد و ندانستم به کجا رفت از مردمی که در اطراف من بودند, پرسیدم : این جوان علوی را می شناسید؟ گـفتند: آری , هر سال با ما اعمال حج را بجا می آورد. گفتم : سبحان اللّه به خدا قسم دراو اثری از سفر دیده نمی شود.

به هر حال برای انجام بقیه اعمال حج به سوی مزدلفه رفتم در حالتی که مغموم ومحزون بودم و بـا همین حال به خواب رفتم در عالم رؤیا سرور انبیاء رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را زیارت کردم فرمودند: یا محمد آن که را می خواستی دیدی ؟ عرض کردم : کدام خواسته ام را می فرمایید ای آقای من ؟ فرمودند: آن که دیشب در وقت عشاء دیدی او امام زمان تو بود.

بـعـد از آن محمد بن قاسم گفت : من این جریان و این خواب را فراموش کرده بودم والان به یادم آمد

۲۷ - تشرف حاج علی بغدادی

حاج علی بغدادی ایده اللّه تعالی می گوید: هـشتاد تومان سهم امامعليه‌السلام به ذمه ام آمد.

به نجف اشرف رفتم و بیست تومان آن را به جناب شیخ مـرتـضی انصاری اعلی اللّه مقامه و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسین مجتهد کاظمینی و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسن شروقی دادم و بیست تومان هم به ذمه ام باقی ماند و قصد داشتم در مراجعت , آنها را به جناب شیخ محمدحسن کاظمینی آل یاسین , پرداخت کنم

وقتی به بـغـداد بـرگـشـتم , دوست داشتم درادای آنچه به ذمه ام باقی بود, عجله کنم روز پنج شنبه به زیارت کاظمینعليه‌السلام مشرف شدم پس از زیارت , خدمت جناب شیخ سلمه اللّه رسیدم و مقداری از آن بـیـسـت تومان را دادم و وعده کردم که باقی را بعد از فروش بعضی از اجناس به تدریج , طبق حواله ایشان پرداخت کنم و عصر آن روز تصمیم به مراجعت گرفتم جناب شیخ از من خواست که بمانم عـرض کـردم : بـاید مزد کارگرهای کارگاه شعربافی ام را بدهم (کارگاه بافندگی مو که سابقا مـرسـوم بود و مصارفی داشت ) چون برنامه من این بود که مزد هفته را شب جمعه می دادم , لذا از کـاظـمین به طرف بغداد برگشتم وقتی تقریبا ثلث راه را طی کردم , سید جلیلی را دیدم که از طـرف بغداد رو به من می آید همین که نزدیک شدم ,سلام کرد و دستهای خود را برای مصافحه و مـعـانـقـه بـاز نـمـود و فرمود: اهلا و سهلا ومرا در بغل گرفت معانقه کردیم و هر دو یکدیگر را بـوسـیـدیـم ایـشان عمامه سبزروشنی به سر داشت و بر رخسار مبارکش خال سیاه بزرگی بود. ایستاد و فرمود:حاجی علی , خیر است به کجا می روی ؟ گفتم : کاظمینعليه‌السلام را زیارت کردم و به بغداد بر می گردم فرمود: امشب شب جمعه است برگرد. گفتم : سیدی نمی توانم فـرمـود: چـرا مـی توانی , برگرد تا برای تو شهادت دهم که از موالیان جدم امیرالمؤمنینعليه‌السلام و از دوسـتـان مـایـی و شـیخ نیز شهادت دهد, زیرا خدای تعالی امر فرموده که دوشاهد بگیرید. [این مـطـلـب اشـاره بـه چـیزی بود که در ذهن داشتم , یعنی می خواستم ازجناب شیخ خواهش کنم نوشته ای به من دهد مبنی بر این که من از موالیان اهل بیتم وآن را در کفن خود بگذارم ] گفتم : تو از کجا این موضوع را می دانی و چطور شهادت می دهی ؟ فرمود: کسی که حقش را به او می رسانند, چطور آن رساننده را نشناسد؟ گفتم : چه حقی ؟ فرمود: آن چیزی که به وکیل من رساندی گفتم : وکیل شما کیست ؟ فرمود: شیخ محمد حسن گفتم : ایشان وکیل شما است ؟ فرمود: بله , وکیل من است حاج علی بغدادی می گوید: به ذهنم خطور کرد از کجا این سید جلیل مرا به اسم خواند, با آن که من او را نمی شناسم بعد با خود گفتم شاید او مرا می شناسد و من ایشان را فراموش کرده ام باز با خود گفتم لابد این سید سهم سادات می خواهد, اما من دوست دارم از سهم امامعليه‌السلام مبلغی به او بـدهـم لـذا گـفـتم : مولای من , نزد من از حق شما (سهم سادات ) چیزی مانده بود درباره آن به جناب شیخ محمد حسن رجوع کردم , به خاطر آن که حقتان را به اذن او ادا کرده باشم ایـشـان در چـهـره من تبسمی کرد و فرمود: آری , بخشی از حق ما را به وکلایمان درنجف اشرف رساندی گفتم : آیا آنچه ادا کردم , قبول شده است ؟ فرمود: آری در خـاطـرم گـذشـت که این سید منظورش آن است که علمای اعلام در گرفتن حقوق سادات وکیلند و مرا غفلت گرفته بود. آنـگـاه فرمود: برگرد و جدم را زیارت کن من هم برگشتم در حالی که دست راست اودر دست چپ من بود. همین که براه افتادیم , دیدم در طرف راست ما نهر آب سفید و صافی جاری است ودرختان لیمو و نارنج و انار و انگور و غیره , با آن که فصل آنها نبود, بالای سر ما سایه انداخته اند. عـرض کردم : این نهر و درختها چیست ؟ فرمود: هر کس از موالیان , که ما و جدمان رازیارت کند, اینها با او است گفتم : می خواهم سؤالی کنم فرمودند: بپرس

گـفتم : مرحوم شیخ عبدالرزاق , مردی مدرس بود. روزی نزد او رفتم شنیدم که می گفت : کسی که در طول عمر خود روزها روزه باشد و شبها را به عبادت به سر برد وچهل حج و چهل عمره بجا آورد و مـیان صفا و مروه بمیرد, اما از موالیان و دوستان امیرالمؤمنینعليه‌السلام نباشد, برای او فایده ای ندارد. نظرتان چیست ؟ فرمود: آری واللّه ,دست او خالی است سپس از حال یکی از خویشان خود پرسیدم که آیا او از موالیان امیرالمؤمنینعليه‌السلام است

فرمود: آری او و هر که متعلق به تو است , موالی امیرالمؤمنینعليه‌السلام است عرض کردم : سیدنا, مساله ای دارم فرمود: بپرس گفتم : روضه خوانهای امام حسینعليه‌السلام می خوانند که سلیمان اعمش نزد شخصی آمد و از زیارت حـضـرت سـیـدالـشـهداءعليه‌السلام پرسید. آن شخص گفت : بدعت است شب , آن شخص در عالم رؤیا هودجی را میان زمین و آسمان دید سؤال کرد در آن هودج کیست ؟ گفتند: فاطمه زهرا و خدیجه کبریعليه‌السلام . گـفـت : بـه کـجـا می روند؟ گفتند: برای زیارت امام حسینعليه‌السلام در امشب که شب جمعه است , مـی رونـد. هـمـچـنـین دید رقعه هایی از هودج می ریزد و در آنها نوشته است امان من النار لزوار الـحسین فی لیلة الجمعه امان من النار یوم القیامة (این برگ امانی است در روز قیامت , برای زوار امام حسینعليه‌السلام در شبهای جمعه ) حال آیا این حدیث صحیح است ؟ فرمودند: آری , راست و درست است گـفـتم : سیدنا صحیح است که می گویند هر کس امام حسینعليه‌السلام را در شب جمعه زیارت کند, ایـن زیـارت بـرگ امـان از آتـش اسـت ؟ فرمود: آری واللّه و اشک از چشمان مبارکش جاری شد و گریست گفتم : سیدنا, مسالة

فرمود: بپرس عـرض کردم : سال ۱۲۶۹, حضرت رضاعليه‌السلام را زیارت کردیم در درود (از بخشهای خراسان ) یکی از عربهای شروقیه را که از بادیه نشینان طرف شرق نجف اشرف هستند, ملاقات کرده و او را ضیافت نمودیم از او پرسیدیم شهر حضرت رضاعليه‌السلام چطور است ؟ گفت : بهشت است امروز پانزده روز است که من از مال مولای خود,حضرت علی بن موسی الرضاعليه‌السلام خـورده ام , بـنـابـرایـن مگر منکر و نکیر می توانند درقبر نزد من بیایند. گوشت و خون من از غـذای آن حضرت , در میهمانخانه روییده است آیا این صحیح است ؟ یعنی حضرت علی بن موسی الرضاعليه‌السلام می آیند و او را ازآن گردنه خلاص می کنند؟ فرمود: آری واللّه , جدم ضامن است گفتم : سیدنا, مساله کوچکی است می خواهم بپرسم فرمودند: بپرس

گفتم : آیا زیارت حضرت رضاعليه‌السلام از من قبول است ؟ فرمودند: ان شاءاللّه قبول است عرض کردم : سیدنا, مسالة فرمودند: بپرس عرض کردم : حاجی محمد حسین بزازباشی , پسر مرحوم حاج احمد, آیا زیارتش قبول است ؟ [ایشان با من در سفر مشهد رفیق و شریک در مخارج راه بود] فرمود: عبد صالح زیارتش قبول است گفتم : سیدنا, مسالة فرمود: بسم اللّه گفتم : فلانی که از اهل بغداد و همسفر ما بود, آیا زیارتش قبول است ؟ ایشان ساکت شدند. گـفـتـم : سـیدنا, مسالة فرمودند: بسم اللّه عرض کردم : این سؤال مرا شنیدید یا نه ؟ آیازیارت او قبول است ؟ باز جوابی ندادند. حاج علی نقل کرد که ایشان چند نفر از ثروتمندان بغداد بودند که در این سفر پیوسته به لهو لعب مشغول بودند و آن شخص , یعنی حاج محمد حسین , مادر خود را کشته بود. در ایـن جـا بـه مـوضـعی که جاده وسیعی داشت , رسیدیم دو طرف آن باغ و این مسیر,روبروی کاظمینعليه‌السلام است قسمتی از این جاده که به باغها متصل است و در طرف راست قرار دارد, مربوط بـه بعضی از ایتام و سادات بود که حکومت به زور آن راگرفته و در جاده داخل کرده بود, لذا اهل تـقـوی و ورع کـه سـاکـن بـغـداد و کاظمین بودندهمیشه از راه رفتن در آن قطعه زمین کناره می گرفتند, اما دیدم این سید بزرگوار در آن قطعه راه می رود. گفتم : مولای من , این محل مال بعضی از ایتام سادات است وتصرف در آن جایز نیست فرمود: این موضع مال جدم امیرالمؤمنینعليه‌السلام و ذریه او و اولاد ما است , لذا برای موالیان و دوستان ما تصرف در آن حلال است نـزدیک آن قطعه در طرف راست باغی است مال شخصی که او را حاجی میرزا هادی می گفتند و از ثـروتـمندان معروف عجم و در بغداد ساکن بود گفتم : سیدنا راست است که می گویند: زمین بـاغ حـاج مـیرزا هادی , مال موسی بن جعفرعليه‌السلام است ؟ فرمود: چه کار داری و از جواب خودداری نمود. در این هنگام به جوی آبی که از رود دجله برای مزارع و باغهای آن حدود کشیده اند,رسیدیم این نـهـر از جـاده مـی گـذرد و از آن جا جاده دو راه به سمت شهر می شود, یکی راه سلطانی است و دیگری راه سادات آن جناب به راه سادات میل نمود. گفتم : بیا از این راه (راه سلطانی ) برویم فرمود: نه , از همین راه خودمان می رویم آمدیم و چند قدمی نرفته بودیم که خود را در صحن مقدس نزد کفشداری دیدم درحالی که هیچ کوچه و بازاری مشاهده نشد. از طرف باب المراد که سمت مشرق وطرف پایین پا است داخل ایوان شـدیم ایشان در رواق مطهر معطل نشد و اذن دخول نخواند و وارد شد و کنار در حرم ایستاد. به من فرمود: زیارت بخوان عرض کردم :من سواد ندارم فرمود: من برای تو بخوانم ؟ عرض کردم : آری فـرمـود: ءادخل یا اللّه السلام علیک یا رسول اللّه السلام علیک یا امیرالمؤمنین وهمچنین سلام بر هـمـه ائمـه نـمـود تـا بـه حـضرت عسکریعليه‌السلام رسید و فرمود:السلام علیک یا ابا محمد الحسن العسکری آنگاه به من رو کرد و فرمود: آیا امام زمان خود را می شناسی ؟ عرض کردم : چرا نشناسم فـرمـود: بـر امـام زمـانت سلام کن عرضه داشتم : السلام علیک یا حجة اللّه یا صاحب الزمان یا بن الحسن تبسم نمود و فرمود: و علیک السلام ورحمة اللّه و برکاته داخل حرم مطهر شدیم و ضریح مقدس را چسبیدیم و بوسیدیم بعد به من فرمود:زیارت بخوان دوباره گفتم : من سواد ندارم فرمود: برایت زیارت بخوانم ؟ عرض کردم : آری فرمود: کدام زیارت را می خوانی ؟ گفتم : هر زیارتی که افضل است مرا به آن زیارت دهید. ایـشـان فرمود: زیارت امین اللّه افضل است و بعد به خواندن مشغول شد و فرمود:السلام علیکما یا امینی اللّه فی ارضه و حجتیه علی عباده تا آخر. در هـمـیـن وقت چراغهای حرم را روشن کردند دیدم شمعها روشن است , ولی حرم مطهر به نور دیـگـری مـانـنـد نور آفتاب روشن و منور است به طوری که شمعها مثل چراغی بودند که روز در آفتاب روشن کنند و مرا چنان غفلت گرفته بود که هیچ متوجه نمی شدم وقتی زیارت تمام شد از سمت پایین پا به پشت سر آمدند و در طرف شرقی ایستادندو فرمودند: آیا جـدم حـسـینعليه‌السلام را زیارت می کنی ؟ عرض کردم : آری , زیارت می کنم , شب جمعه است زیارت وارث را خواندند و در همین وقت مؤذنها از اذان مغرب فارغ شدند. ایـشان به من فرمودند: به جماعت ملحق شو و نماز بخوان بعد هم به مسجد پشت سرحرم مطهر, کـه جـمـاعت در آن جا منعقد بود, تشریف آوردند و خود فرادی در طرف راست امام جماعت و به ردیف او ایستادند من وارد صف اول شدم و مکانی پیداکردم بـعـد از نماز آن سید بزرگوار را ندیدم از مسجد بیرون آمدم و در حرم جستجو کردم ,اما باز او را نـدیـدم قـصـد داشتم ایشان را ملاقات نموده , چند قرانی پول بدهم و شب نزد خود نگه دارم که مـیـهـمان من باشد. ناگاه به خاطرم آمد که این سید که بود؟ و آیات معجزات گذشته را متوجه شدم , از جمله این که من دستور او را در مراجعت به کاظمینعليه‌السلام اطاعت کردم با آن که در بغداد کار مهمی داشتم و ایـن کـه مرا به اسم صدا زد, با آن که او را تا به حال ندیده بودم و این که می گفت :موالیان ما. و ایـن کـه مـی فـرمود: من شهادت می دهم و همچنین دیدن نهر جاری ودرختان میوه دار در غیر فـصل خود و غیر اینها.

[که تماما گذشت ] و این مسائل باعث شد من یقین کنم که ایشان حضرت بـقـیة اللّه ارواحنافداه است مخصوصا در قسمت اذن دخول و پرسیدن این که آیا امام زمان خود را می شناسی یعنی وقتی که گفتم :می شناسم , فرمودند: سلام کن , چون سلام کردم , تبسم کردند و جواب دادند. لذا نزد کفشداری آمدم و از حال آن حضرت سؤال کردم کفشدار گفت : ایشان بیرون رفت بعد پرسید این سید رفیق تو بود. گفتم : بلی بـعـد از ایـن اتـفاق به خانه میهمان دار خود آمدم و شب را در آن جا به سر بردم صبح که شد, نزد جناب شیخ محمد حسن کاظمینی آل یاسین رفتم و هر آنچه را دیده بودم ,نقل کردم ایـشان دست خود را بر دهان گذاشت و مرا از اظهار این قصه و افشای این سر نهی نمود و فرمود: خداوند تو را موفق کند. بـه همین جهت من آن را مخفی می داشتم و به احدی اظهار ننمودم تا آن که یک ماه ازاین قضیه گذشت روزی در حرم مطهر, سید جلیلی را دیدم که نزد من آمد و پرسید:چه دیده ای ؟ گفتم : چیزی ندیده ام باز سؤالش را تکرار کرد. اما من به شدت انکارنمودم او هم ناگهان از نظرم ناپدید شد

۲۸ - تشرف ملا محمد جعفر تهرانی و قضیه ببر وحشی

عالم عامل , حاج ملا محمد جعفر تهرانیرحمه‌الله نقل نمودند: در زمان طفولیت که هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم , به همراه پدر بزرگوارم درمدرسه دار الشفاء کـه از مدارس معروف تهران است مشغول تحصیل بودم

اتفاقا روزی مرحوم ابوی , مرا برای آوردن آتـش از خـارج مـدرسه به بازار فرستاد. .وقتی از در مدرسه خارج شدم , جمعیت زیادی را مشاهده کـردم کـه دایـره وار در آن جا ایستاده و نشسته بودند. معلوم شد شخصی ببری را در غل و زنجیر کـرده و مـیـان آن جمعیت آورده است و آن شلوغی برای تماشای ببر است , اما از شدت مهابت آن حـیـوان , گـویاکسی جرات نگاه کردن به او را ندارد و اگر کسی قصد نزدیک شدن به آن حیوان رامـی کـرد, طوری به طرف او می آمد که اگر زنجیر به دست زنجیردارها نبود, فورا او رابه عالم بـرزخ هدایت می کرد, لذا او را در طرفی نگه داشته و جمعیت اطراف اوایستاده بودند. با همه این احـتیاطها حیوان چنان غرش داشت که گاهی مردم ازوحشت روی یکدیگر می ریختند. ناگهان در ایـن بـیـن , سـواری پـیدا شد که مردم ازمشاهده جلالت او حیوان را فراموش کردند. حتی آن حیوان هم از مشاهده سوار,ساکن و ساکت شد تا این که در میان جمعیت آمد و به طرف ببر رفت وقـتـی نزدیک ببررسید, دست ملاطفت بر سر و رو و پشت حیوان کشید. آن زبان بسته در کمال خشوع سر به پای آن شخص گذاشت و مانند بچه گربه خود را به آن شخص می مالید. مـرد بـه آرامی و آهسته گویا با حیوان مکالمه و سؤال و جوابی می کرد. بعد هم خیلی آرام فرمود: خدا شما را هدایت کند این حیوان چه کرده که او را گرفته و حبس وزنجیر کرده اید؟ حـاضـریـن گـویـا هـمگی مبهوت شده باشند به طوری که نه کسی قدرت بر حرکت داشت و نه می توانست حرفی بزند. خود به برداران هم که سر زنجیر را در دست داشتند, مبهوت ایستاده بودند و حتی در این مدت هیچ کس با دیگری صحبت نمی کرد, تا این که آن شخص به طرف مرکب خود برگشت و سوار شد و رفت مـردم کـه گـویا تا این لحظه از خود بی خود شده بودند با رفتن او به خود آمدند همهمه میان آن جمع بلند شد که این سوار چه کسی بود؟ از کجا آمد و به کجا رفت ؟ از زنجیر داران پرسیدند که آیا او را می شناسید؟ گـفـتند: ما هم مثل شما او را نشناختیم و حیران ماندیم , به طوری که گویا در وجود ماتصرفی نمود و حواس ما کار نمی کرد, ولی همین قدر می دانیم که از نوع بشر نبود,والا مثل دیگران جرات نزدیک شدن به این حیوان را نداشت و حیوان هم با او این طور رفتار نمی کرد.

حاج ملا محمد جعفر تهرانی می فرماید: در این جا, مردم را به همین حال گذاشتم وآتشی از بازار به دست آورده و به مدرسه آمدم پدرم علت تاخیر را از من پرسید. مـن هم واقعه را خدمت ایشان عرض کردم و مقداری از شمایل آن سوار را بیان نمودم فرمود: این شـخـص بـا ایـن وصـف و حالت و رفتار که می گویید بقیه آل اطهار وحجت پروردگار, حضرت صاحب الزمانعليه‌السلام ,می باشد. هـمـان وقت برخاستند و به خارج مدرسه آمدند و از باقی مانده جمعیت , قضیه راپرسیدند. وقتی یـقـین به وقوع آن حادثه پیدا کردند, آرزو می کردند: ای کاش من هم حاضر بودم , زیرا آن شخص قطعا همان بزرگوار بوده و نباید در آن شک پیدانمود

۲۹ - تشرف مرد روستایی و فتوای شیخ مفید

در زمان شیخ مفیدرحمه‌الله , شخصی از روستایی به خدمت ایشان رسید و سؤال کرد:زنی حامله فوت کـرده و حـمـلـش زنده است , آیا باید شکم زن را شکافت و طفل رابیرون آورد یا این که به همان حالت او را دفن کنیم ؟ شیخ فرمود: با همان حمل زن را دفن کنید. آن مـرد بـرگـشـت , ولـی متوجه شد سواری از پشت سر می تازد و می آید. وقتی نزدیک او رسید, گـفـت : ای مـرد, شیخ مفید فرمود: شکم آن زن را شکافته و طفل را بیرون آورید, بعد او را دفن کنید. مرد روستایی همین کار را کرد. پـس از مدتی ماجرای آن سوار را برای شیخ نقل کردند. ایشان فرمود: من کسی رانفرستاده بودم مـعلوم است که آن شخص حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف بوده اند. حال که ما در احکام شرعی اشتباه می کنیم , همان بهتر که دیگر فتوا ندهیم , لذادر خانه خود را بست و بیرون نـیـامد. اما از ناحیه مقدسه حضرت صاحب الامرعليه‌السلام ,توقیعی برای شیخ صادر شد که بر شما است فتوا دادن و بر ما است که نگذاریم شمادر خطا واقع شوید. با صدور این توقیع , شیخ مفید بار دیگر به مسند فتوا نشست