تشرفات

تشرفات0%

تشرفات نویسنده:
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تشرفات

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: علی اکبر نهاوندی
گروه: مشاهدات: 31931
دانلود: 3926

توضیحات:

تشرفات
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 194 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 31931 / دانلود: 3926
اندازه اندازه اندازه
تشرفات

تشرفات

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

۷ - مشاهده راشد همدانی

احـمـد بـن فارس ادیب می گوید: اهل همدان همه شیعه اند.

از علت آن پرسیدم

گفتند:جد ما, سالی به مکه مشرف شد و جریانی از سفر خود برای ما نقل کرد. او می گفت : پس از اعمال حج , در بازگشت , چند منزلی که راه پیمودم در یکی از منازل از سواری خسته شدم , لذا مقداری پیاده حرکت کردم , ولی باز خسته شدم با خود گفتم : کمی می خوابم و خستگی راه را از تن بیرون می کنم , بعد خود را به قافله می رسانم

پس خوابیدم , اما خواب مرا ربود, به طوری که هـمـه کـاروانـیان از کنارم رد شدند و من بیدارنشدم , مگر از حرارت آفتاب برخاستم اما کسی را نـدیـدم وحـشت زیادی به من روآورد. آخرالامر چاره ای ندیدم , جز آن که بر خدای مهربان توکل کـرده و حـرکـت کـنـم چند قدمی راه رفتم ناگاه به زمینی رسیدم که بسیار سبز و خرم بود به طـوری که گویاتازه باران در آن باریده باشد. خاک بسیار خوبی داشت در وسط آن زمین قصری ازدور نمایان بود. رو به آن قصر رفته و چون به در آن رسیدم دو خادم سفید روی دیدم سلام کردم و آنها جواب خوبی به من دادند و گفتند: بنشین که خدای تعالی برای توخیری خواسته است یـکـی از آن دو نفر بلند شد و داخل قصر گردید. بعد از لحظاتی برگشت و گفت : برخیزو داخل شـو, چـون داخـل شـدم , دیدم قصری است که هرگز مثل آن به چشمم نخورده است در یکی از اتاقهای قصر, خادم , پرده ای از جلوی در بلند کرد, مشاهده کردم که جوانی در وسط اتاق نشسته و شـمـشیر بسیار درازی بالای سر او از سقف آویخته وگویا نوک آن به سر ایشان چسبیده باشد.

آن جوان بزرگوار مثل ماه شب چهارده بود. سلام کردم در نهایت لطف و ملایمت جوابم دادند بعد از آن فرمودند: آیا مراشناختی ؟ عرض کردم : به خدا قسم , نه فـرمـود: مـنم قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم که در آخرالزمان با همین شمشیر خروج و زمین راپر از عدالت می کنم من خود را بر زمین انداخته و صورتم را به خاک مالیدم حضرت فرمودند: نکن سرخود را بالا بیاور.

تو از مردم همدانی ؟ عرض کردم : بلی

فرمودند: می خواهی به شهر خود برسی ؟ گفتم : بلی و می خواهم اهل دیار خود را به آنچه خداوند متعال به من کرامت کرده ,بشارت دهم حـضرت به خادمی اشاره کرده و کیسه ای به من دادند. خادم دست مرا گرفت و چندقدمی با هم رفـتـیم دیدم درختان و سایه دیوار و ساختمان مناره مسجدی نمایان شد. ازمن پرسید: این جا را می شناسی ؟ گـفـتم : ظاهرا اسدآباد که نزدیک شهر همدان است , می باشد.

گفت : بلی , همان جااست , برو به سلامت

آمدم و وارد اسدآباد شدم

اهل و عیال خود را جمع کرده آنها را به این کرامت بشارت دادم آن کـیـسـه ای که به من داده بودند چهل یا پنجاه اشرفی داشت و مادامی که در آن , اشرفی وجود داشت چیزهایی به چشم خود دیدیم به همین دلیل اهل شهر همدان همگی شیعه شدند

۸ - مشاهده شیخ ابراهیم قطیفی

مـحدث جلیل , شیخ یوسف بحرانیرحمه‌الله در حالات شیخ ابراهیم قطیفی (معاصرمحقق ثانی ) نقل فرموده است : حـضـرت بـقـیة اللّه ارواحنافداه به منزل شیخ ابراهیم , در صورت مردی که او را می شناخت ,وارد شدند و از او سؤال کردند: کدام آیه از آیات قرآنی درباره موعظه از همه مهمتراست ؟ شـیخ عرض کرد: آیه( إِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي آيَاتِنَا لَا يَخْفَوْنَ عَلَيْنَا أَفَمَن يُلْقَىٰ فِي النَّارِ خَيْرٌ أَم مَّن يَأْتِي آمِنًا يَوْمَ الْقِيَامَةِ اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ )

فرمودند: راست گفتی ای شیخ

آنگاه از نزد او خارج شدند.

شیخ از اهل بیت خود پرسید: فلانی رفت یا هنوز نرفته است ؟ گفتند: ما کسی را ندیدیم که داخل شده باشد و کسی را هم ندیده ایم که خارج شود

۹ - مشاهده شیخ محمد حسن مازندرانی حائری

شیخ محمد حسن مازندرانی حائری فرمود: شبی , ساعت یازده میهمانی بر ما وارد شد و حال آن که در خانه هیچ چیز برای پذیرایی نداشتیم

با توکل بر خدای تعالی از خانه بیرون آمدم , ولی دیدم تمام دکانهابسته است در بازار می گشتم که شـایـد مـغـازه ای بـاز بـاشـد بالاخره به دکانی برخوردم که باز بود.

سؤال کردم : برنج و روغن - و چیزهای دیگری که می خواستم - داری یانه ؟ گفت : هر چه می خواهی دارم

مـن هـم آنـچـه می خواستم خریدم و از کیفم پولی درآوردم که خرد کند و قیمت اجناس خود را بردارد بعد هم بقیه اش را بدهد.

گفت : بقیه را ندارم

فردا صبح بیا و ظرف روغن و کیسه ای را که در آن برنج است ,بیاور تا پولت را خرد کنم

به منزل آمدم و برای میهمان تهیه شام دیدم او شام خورد و بعد هم خوابیدیم صبح که شد, ظرف روغن و کیسه برنج را با مبلغی که طلب داشت , برداشتم و به بازاررفتم دیدم همان شخص در دکانش نشسته است

ظرف روغن و کیسه برنج را به اودادم گفت : اینها چیست ؟ گفتم : اینها همان است که دیشب از تو گرفتم انـکـار کـرد و گـفـت : مـن دیـشب ساعت نه در دکانم را بستم و اینها از من نیست حتمااشتباه کرده ای کیسه و ظرف را از من نگرفته ای کم کم اصرار کردم و قسمش دادم قسم خورد که اینها از من نیست دکان دیگری هم جنب دکان او نبود که برنج و روغن و امثال اینها در آن فروخته شود. کـم کـم یـقـیـن کـردم کـه او یا امام عصر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف یا یکی از ملازمین دربار آن بزرگوار بوده است

۱۰ - مشاهده حاج میرزا مقیم قزوینی

عالم ربانی و عارف صمدانی , حاج میرزا مقیم قزوینی فرمود: قصد کردم چله ای در سرداب غیبت باشم و در اوقات خلوت خود, به آن جا مشرف می شدم نزدیک تـمام شدن چله , روزی به سبب بعضی عوارض , کدورتی پیدا کردم با دلی گرفته و قلبی شکسته به آن جا مشرف و مشغول نماز و اوراد مخصوص شدم نـاگـهـان بـین خواب و بیداری , دیدم سرداب مطهر مملو از بوی عطر و عنبر گردید. چشم باز نمودم دیدم , سید جلیلی با عمامه سبز از سرداب شش ضلعی که قبل از خودسرداب مقدس است وارد شد و آرام آرام قدم بر می دارد, تا داخل صفه گردید. من چنان بی خود شدم که قادر بر حرکت دادن هیچ عضوی از اعضای خود نبودم جزآن که چشمم باز بود و جمال آن منبع انوار را مشاهده می نمودم

پـس از مـدتی با همان وقار و سکینه ای که وارد محل مذکور شد, نماز خواند و بعد ازنماز با همان حالت اطمینان روانه گردید و من به همان شکل از خود بی خبر بودم

وقـتـی از سرداب اصلی داخل سرداب اولی شدند, به خود آمدم برخاستم و گفتم : یقیناهنوز بالا نرفته اند. با کمال سرعت دویدم , ولی کسی را ندیدم

از پله ها بالا رفتم , ابدا اثری نبود. گفتم : حتما اشتباه کرده ام و هنوز در سرداب تشریف دارند دویدم و همه جا حتی مسجد زنها را جستجو کردم , ولـی چـیـزی ندیدم ضمن این که به مجرد غایب شدن ایشان , آن بوی مشک و عنبر هم از مشامم محو گردید.

با کمال گرفتگی و زاری نشستم و به نفس بی قابلیت خود عتاب و خطاب زیادی کردم ولکن چه سود با این بی لیاقتی

۱۱ - مشاهده حاج میر سید علی سدهی

عالم جلیل و عابد زاهد حاج میر سید علی سدهی اعلی اللّه مقامه فرمود: در مـسـافـرت بـودم و بـه مـشهد مقدس رضویعليه‌السلام می رفتم و دعا می کردم که شرفیاب محضر مقدس امام عصر ارواحنافداه شوم

همان وقتها یک صدای غیبی به گوشم رسید که وعده تشرف به محضر حضرت را در لیلة التسمیة دادند. در مراجعت , در منزل خاتون آباد مریض شدم

احساس کردم شخصی به عیادتم آمده و مدتی با من صحبت فرمود, که از سخنش لذت بردم از حالم پرسید و درنهایت به من وعده شفا داد. پس از رفتنش سراغ او را از اطرافیان گرفتم گفتند: کسی به این جا نیامده است بـاز صدای غیبی را شنیدم که فرمود: مگر لیلة التسمیة وعده ملاقات نبود؟ امشب هم همان شب است

۱۲ - مکاشفه شیخ محمد صالح بارفروشی

شیخ محمد صالح بارفروشی می فرماید: در سال ۱۳۲۵, در بارفروش مازندران (بابل فعلی ) نزدیک طلوع فجر رو به قبله و به هیئت محتضر خوابیده بودم

وقتی از خواب بیدار شدم چشمم می دید و گوشم می شنید و ادراکات قلبی ام کاملا فـعال بودند, ولی هنوز بدنم خواب بود ونمی توانستم هیچ حرکتی داشته باشم

صحبت کردن هم برایم امکان نداشت

در هـمـان وقـت دیـدم قـوسی از یک نور ضعیف بر تمام بدنم از سر تا پنجه پا به عرض دو وجب یا بـیشتر سایه انداخته است و گویا تمام ذرات آن چشم هستند و با تمامی آنها اطراف را می توانستم بـبینم

با خود فکر می کردم که این قوس نوری چیست و ازکجا آمده است ؟ و می خواهد چه کاری انـجـام دهـد و به کجا برود؟ خیلی دوست داشتم که آن را بگیرم , اما هر چه خواستم حرکت کنم , اصلا ممکن نبود.

تا چند لحظه به همین حالت بودم که ناگاه دیدم از دیوار قبله حیاط, که رو به روی ایوانی بود که مـن در آن خـوابیده بودم , حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه ظاهر شدند و در این که ایشان آن حضرت هستند هیج شکی نداشتم

مثل آن که حضرت را می شناختم ومی شناسم

ایـشـان عمامه سیاهی , مانند عمامه های ایرانی که ژولیده هستند, بر سر و قبای سفیدتابستانی به تن کرده بودند.

یقه قبا باز بود و سینه مبارک نمودار و هیچ مویی در آن دیده نمی شد.

عبای نازک سیاهی از جنس شالهای عبایی بر دوش انداخته بودند.

شباهت زیادی به سیدی هندی , به نام سید صـاحـب , کـه سالها در کربلا با من رفیق ومانوس بود, داشتند.

حضرت مثل همان سید سبزه فام , مایل به زردی بودند در عین حال اصلا شک نداشتم که ایشان حضرت بقیة اللّهعليه‌السلام هستند.

در این جـا متوجه نبودم که چرا از در خانه وارد نشده اند و چطور از دیوار سمت قبله بدون آن که بشکافد آمده اند؟ آن حـضـرت بـه آهـسـتگی به طرف من تشریف آوردند و نزدیک بدنم ایستادند و دست خود را به طرف من دراز کردند و فرمودند: بیعت کن

مـن بـا کـمال شوق تلاش کردم برخیزم و بیعت کنم , اما بدنم به همان حالت اولیه بودیعنی هیچ تـکـانـی نمی خورد, ولی بالاخره از شدت تقلایی که داشتم , بدنم به حرکت آمد و بیدار شدم و در هـمـین لحظه دستم دراز شد و به دست مبارک آن حضرت رسید,به طوری که هنوز لذت تماس دستم را با دست ایشان در خود احساس می کنم

در همان لحظه ای که دستم به دست حضرت رسید, قوس نور فورا به بدنم برگشت ,در حالی که تمام این حرکات و تقلاها در یک لحظه انجام شده بود, اما دیگر کسی راندیدم و آن جناب از نظرم نـاپـدیـد شـد و مـتـوجه شدم که قوس نور, روح خودم بوده است که هنوز کاملا به بدن برنگشته بود

۱۳ - دو مشاهده از ملا عبدالحمید قزوینی

ملا محمود عراقیرحمه‌الله می فرماید:

ملا عبدالحمید قزوینی , ساکن نجف اشرف , با من مانوس بود.

خیلی وقتها روزهای پنج شنبه , برای حـضـور در مـجـلـس روضه امام حسینعليه‌السلام به منزل ما می آمد.

ایشان ازاشخاصی بود که زیارات مـخصوصه امام حسینعليه‌السلام را پیاده می رفت و بلکه سر حلقه زائرینی بود که پیاده از نجف به کربلا مـی رفتند, چون آنها را در مسیر راهنمایی می کرد و این به خاطر آن بود که راه را زیاد رفته بود, و کـاملا با آن آشنایی داشت

اوایل , در مدرسه کوچکی که در صحن مطهر واقع است منزل داشت و بعدها که ازدواج کرد خانه ای تهیه و به آن جا منتقل شد و گویا فوت او در سال ۱۲۹۴ هجری باشد.

او از کسانی بود که به حضور حضرت ولی عصر ارواحنافداه رسیده اند.

من مدتی شبهای چهارشنبه بـه مـسـجـد سـهـله می رفتم و بعد از تمام شدن اعمال مسجد سهله ,گاهی در همان جا بیتوته می کردم و صبح به مسجد کوفه می رفتم و یا آن که به نجف مراجعت می کردم

هر وقت به مسجد سهله می رفتم , ملا عبدالحمید را هم در آن جایا بین راه می دیدم که به مسجد می رود, به طوری که متوجه شدم , او هم از جمله کسانی است که بر بیتوته سهله , مداومت دارند.

اتـفاقا شبی با دو نفر از اشراف تهران که تازه با قصد مجاورت به نجف اشرف آمده ,ولی هنوز کاملا ایـن کـار را نـکـرده بودند, در مسجدسهله بیتوته کردیم و صبح به مسجد کوفه رفتیم و چون هوا گـرم بود, در طاق بزرگ مسجد, نزدیک محراب , که مقتل امیرالمؤمنینعليه‌السلام است منزل نمودیم

خـیـلی نگذشت , ناگاه ملا عبدالحمید باکوزه آبی در دست و سفره نانی که زیر بغل داشت , وارد طاق بزرگ گردید.

وقتی نگاهش به همراهان من افتاد که در لباس دیوانیان بودند, راه خود را به طـرف دیـگـر کـج کـرد.

در این جا من او را با اصرار به سمت خود خواندم و نزد خود نشانیدم و به اوفـهـمـانـدم کـه هـمراهان اگر چه در لباس بیگانه اند, اما در باطن یگانه اند.

وقتی این راشنید, مـطـمـئن شد و محرمانه صحبت می کرد.

در اثنای صحبت به او گفتم : فکر می کنم که بر بیتوته مـسـجـد سـهـلـه مـداومـت داری , چه چیزی باعث این کار شده و از آن چه اثراتی دیده ای ؟ ملا عـبدالحمید ساکت شد و فهمیدم که همراهان مرا رازدار نمی داند.

به او گفتم : ایشان هم چنانکه عرض کردم اهل حالند و از این نوع مطالب وحشتی ندارند بلکه خریدارند.

بعد از اطلاع به حال آنها فرمود: سـبـب اول ایـن کار, آن بود که بدهی داشتم و از لحاظ ظاهر از اداء آن مایوس و ناامید وبه همین جهت متفکر و غمگین بودم

اتفاقا شبی خوابیده بودم و مردی جلیل را درعالم رؤیا دیدم که به نزد من آمد و از اندوه من پرسید.

گـفـتم : بدهی دارم که فکر آن مرا راحت نمی گذارد.

ایشان به من دستو داد که به مسجدسهله بروم

به همین جهت بنا را بر آن گذاشتم که مدتی شبهای چهارشنبه به آن جابروم

مـدتـی رفـتم و بدهی ام با وسایل غیر عادی پرداخت شد.

وقتی این اثر را در رفتن به مسجد سهله دیـدم , تصمیم گرفتم که مثل مجاورین نجف اشرف , یک چله شب چهارشنبه به آن جا بروم شاید به شرفیابی حضور حضرت قائمعليه‌السلام همان طوری که معروف است , برسم

شروع به این کار کردم تا آن که سی و نه شب چهارشنبه را موفق شدم

اتفاقا شب چهارشنبه چهلم مـصادف با یکی از زیارتهای مخصوصه امام حسینعليه‌السلام شد به طوری که هر کدام را انجام می دادم دیـگری از دست می رفت و از طرفی به زیارت هم مداومت داشتم ولی هر حال بعد از تامل با خود حـسـاب کـردم کـه تـجـدید اعمال مسجدسهله و از سر گرفتن شبهای چهارشنبه مشکل است

ناگزیر بیتوته را ترجیح دادم وشب چهارشنبه را به مسجد سهله رفتم

برنامه ام این بود که بعد از اتمام اعمال مسجد,برای خواب بر بام مقامی که در گوشه غربی مسجد, در سمت قبله واقع است , بالامی رفتم و آخر شب را برخاسته , مشغول نماز شب می شدم

اتفاقا در آن شب چون اکثر مجاورین برای زیارت مخصوصه به کربلا رفته بودند,مسجد خلوت بود و آن عده ای هم که برای اعمال مسجد در اول شب آمده بودند به مسجد کوفه رفتند.

مـسـجـدسهله در آن زمانها مخروبه بود و نان و آب در آن پیدا نمی شد.

از طرفی بعضی از زوار از تـرس دسـتبرد اعراب بیابان , جرات ماندن نکردند و رفتند.

من چون چیزی با خود نداشتم و آب و نـان بـه مـقدار نیاز به همراهم بود و از طرفی مقصودم اتمام عمل بود, در آن جا تنها ماندم

بعد از نـمـاز مـغـرب و عـشا و اتمام اعمالی که در مسجدسهله وارد است به بام مقام رفته غذا خوردم و خـوابـیدم , تا آن که بیشتر شب گذشت

ناگاه دیدم کسی با دست خود مرا حرکت می دهد وقتی چـشـم باز کردم شخصی بر بالین من نشسته و مرا می جنباند او گفت : شاهزاده تشریف دارد اگر دوست داری او را ملاقات کنی , بیا و شرفیاب شو.

جواب دادم من به شاهزاده کاری ندارم

وقتی این را شنید برخاست و رفت

بعد من با خودم گفتم اول شب که کسی غیر از من در مسجد نـبـود این شاهزاه کیست و چه وقت آمد؟ لذا برخاسته و نشستم و به صحن مسجد نگاهی انداختم دیـدم فـضـای مـسجد روشن و بین جایی که من بر بام آن بودم ومقام روبرویش عده ای حلقه وار ایستاده اند و در وسط آنها شخصی بزرگ و با مهابت ایستاده و نماز می خواند.

خیال کردم که یکی از شـاهـزادگـان عجم , در نجف اشرف بوده و امشب برای بیتوته مسجد آمده و بعد از خوابیدن من رسـیده است

با این فکردوباره دراز کشیدم ولی در همین لحظه متوجه شدم که روشنایی مسجد بـدون شمع ومشعل بود و این طور عبادت کردن به شاهزادگان نمی خورد, لذا دوباره نشستم و به صحن مسجد نظر انداختم که با کمال تعجب این بار مسجد را خلوت و تاریک دیدم و از آن جمع اصـلا اثـری نـبـود! دانـسـتـم که این شاهزاده , مولا و آقای من بوده اند, اما من سعادت صحبت با حضرتش را نداشته ام

لذا پشت دست خود را به دندان حسرت گزیدم

صـبح گریان و نالان به نجف اشرف بازگشتم و با خود می گفتم که از فیض زیارت سیدالشهداء بـاز ماندم و به مقصود و مطلوب خود هم نرسیدم , اما از مداومت بیتوته شبهای چهارشنبه مسجد سـهـلـه دست بر نداشتم

تا آن که مدتی گذشت

اتفاقا شبی درمسجد ماندم و بعد از طلوع فجر, نـمـاز را در آن جـا خواندم و بعد هم بین الطلوعین به سوی نجف اشرف روانه شدم برای آن که به درس صـبـح چـهـارشـنـبـه در نـجـف برسم چنانکه غالبا در ایام تحصیل همین کار را می کردم , یـعـنـی عـصـر سـه شـنـبـه از آن جا به مسجد سهله رفته و شب را می ماندم و بعد از نماز صبح بر می گشتم

از طرفی بین الطلوعین , غالبا راه مسجد سهله خلوت است , زیرا از سمت نجف , بستن دروازه مانع از خروج مردم می باشد و از سمت مسجد هم در آن وقت , کمتر به نجف می روند.

بـیـن راه مـرد عـربـی را دیـدم کـه پـیـاده از پـشـت سـر به من ملحق شد.

پس از سلام گفت : ملاعبدالحمید, می خواهی حضرت صاحب الامر را ببینی ؟ من از سؤال او و بردن اسمم , با آن که هر قدر دقت کردم او را نشناختم و هیچ وقت هم او را ندیده بودم , تعجب کردم ! لذا در جواب گفتم این سعادت کجا و من کجا؟ گفت : حضرت ایشانند که به سوی نجف می روند.

اگر می خواهی برو با ایشان بیعت کن و به پشت سر اشاره نمود.

تـا این را شنیدم متوجه پشت سر شدم شخصی را دیدم که در لباس بزفروشان بود و دوراس بز هم در جـلـو داشـت

از دیـدن ایـن شـخص در تکلیف خود متحیر ماندم که اگربیعت کنم , شاید آن حضرت نباشد و اگر بیعت نکنم , شاید حضرت باشند.

بنا گذاشتم که می روم و ودایع انبیاء (آنچه که از انبیاء گذشته نزد حضرت ولی عصرعليه‌السلام هست ) را که دلیل صدق ایشان است می خواهم , ولی باز با خود گفتم چرا من این کار را بکنم ؟ این شخص کـه بـه نـجف می رود و ادعای خود را اعلام می کند بعد ازاظهار این ادعا, علمای نجف مثل شیخ مهدی و شیخ راضی و شیخ مرتضی و غیرهم در مقام تحقیق بر می آیند و اینها هم در تحقیق از من واردترند.

پس بهتر آن است که تاورود به نجف صبر کرده و شتاب نکنم

تـصـمیم خودم را گرفتم , اما در همین لحظه , به اطراف و پشت سر خود نگاه کردم , ولی کسی را نـدیـدم و از بـزها هم خبری نبود.

آن مرد, که با من همراه بود و به من گفته بودایشان امام زمانعليه‌السلام اسـت , هـم نـاپدید شد.

از آرزوی رسیدن به این نعمت مایوس شدم و دانستم که من بیشتر از آنچه که دیده ام , نخواهم دید و از آن خیال منصرف گشتم

۱۴ - مشاهده سید محمد علی عراقی کوه رودی

عارف جلیل , سید محمد علی عراقی کوه رودی می فرماید: سالی به زیارت ائمه عراقعليه‌السلام مشرف شدم و ملا محمود عراقیرحمه‌الله را هم در نجف اشرف ملاقات نـمـودم

در هـمـان سـفـر بعد از ورود به بعقوبه که در یک منزلی بغداداست با همراهان تصمیم گرفتیم که قبل از ورود به بغداد از راه علی آباد به سامرا رفته و پس از زیارت قبر عسکریینعليه‌السلام به بـغـداد و کـاظـمـین باز گردیم , لذا یکی از اهالی بعقوبه را به عنوان راهنما گرفته , روانه سامرا شدیم

وقـتـی از علی آباد و جزانیه گذشتیم , بین راه به نهری عریض و پر از آب رسیدیم

این نهر طوری بود که عبور از مسیر معمولی آن خیلی وقتها منجر به غرق می شد ولی به ناچار زوار وارد نهر شده عبور می کردند.

اتفاقا یکی از زوار, زنی بود که بر قاطری سوار بود. در اثنای عبور پای قاطرش ازمعبر لغزید و شاید هـم از مـسـیـر خـارج شد و توی گودالی که در آب بود, افتاد و در آب فرو رفت

زن هم به دنبال حـیـوان در نـهـر آب فرو رفت

حیوان اگر چه توانست خود رابا شنا کردن حفظ کند و از زیر آب بـیرون بیاید, اما چون بارش زیاد و بعلاوه آب هم دربار و اثاثیه اش رفته بود و از طرفی جریان نهر تند و روان بود, لذا پاهایش بر زمین قرار نمی گرفت و نتوانست خود را نگه دارد و شدیدا مضطرب بود.

در ایـن جـا آن زن بـیـچاره , صدای خود را به استغاثه یا صاحب الزمان ,یا صاحب الزمان بلند کرد, همان طوری که رسم زوار است

بـا دیـدن ایـن حادثه , سوار حیوان خود شدم و با عجله داخل آب شدم که شاید بتوانم کاری انجام دهـم

سـایـر زوار هم مشغول کار خود بودند و توجه و اعتنایی نداشتند.

ناگاه شخصی را مشاهده کـردم کـه جـلـوی مـن و عقب حیوان آن زن , روی آب حرکت می کند یعنی مثل این که بر زمین سـخـت راه مـی رفـت بـه طـوری کـه پاهای او در آب فرونمی شد و بلکه به نظر می رسید که اثر رطـوبـتی هم از آب در پا و لباس و سایر اعضای ایشان نباشد.

ایشان دست انداخت و زن و قاطر را گـرفـت و با سرعت از آب خارج کردو آنها را کنار نهر گذاشت , به طوری که گویا آن زن جز آن کـه خـود و مـرکـبـش را کناررودخانه دید, احساس چیز دیگری نکرد.

من هم بیشتر از آن که آن شـخـص را روی آب دیـدم و بـه فـریاد زن رسید و به سرعت او و حیوانش را با دراز کردن دست , درساحل گذاشت , چیزی متوجه نشدم

بـعـد از ایـن واقـعه هم حضرتش را ندیدم جز آن که در همان نگاه ایشان را با قامت معتدل و روی نـورانـی و بـینی کشیده و سایر شمایل حضرت ولی عصرعليه‌السلام زیارت کردم و در آن حال , لااقل نود درصد اطمینان داشتم که حضرت هستند.

پس از مشاهده این موضوع , آن شمایل را در خاطر خود سپرده بودم و با یادآوری آن ,خود را مسرور و خاطرم را تسلی می دادم تا آن که وارد نجف اشرف شدیم

اتـفـاقا روزی به زیارت امیرالمؤمنینعليه‌السلام مشرف و در حرم مطهر آن حضرت بودم

در بین زیارت چشمم به سمت بالای سر افتاد ناگاه همان شخص را در آن جا دیدم که ایستاده و مشغول سلام و یـا دعا بود.

به طرف ایشان رفتم , اما ازدحام زوار مانع از آن شد که خود را سریعا برسانم و گویا در اعضای خود هم یک سستی از حرکت وسرعت , احساس نمودم , به طوری که وقتی آن جا رسیدم , حـضـرتـش را ندیدم

اطراف حرم و رواقها را گشتم , ولی اثری از آن سرور عالمیان نبود.

ناامید و مایوس برگشتم

۱۵ - مکاشفه علوی مصری و نجات از حاکم مصر

احمد بن محمد بن علی علوی حسینی مصری می گوید: حاکم مصر نزد احمد بن طولون , از من سعایت کرده بود, لذا هم و غم شدیدی مرا درخود گرفت , به طوری که بر جان خود می ترسیدم

به همین جهت به قصد بیت اللّه الحرام از مصر خارج شدم و از آن جـا بـه عـراق رفـتـه وارد کربلا شدم و به قبرمطهر حضرت سیدالشهداءعليه‌السلام پناه آوردم و از حضرتش امان طلبیدم و تا پانزده روزدر آن مکان شریف بودم و دعا و زاری می نمودم

تا آن که یک وقـت در مـیـان خـواب وبـیداری ناگاه مولای خود حضرت صاحب الزمان و ولی الرحمنعليه‌السلام را زیارت کردم

فرمودند: امام حسینعليه‌السلام به تو می فرمایند: فرزند من , آیا از فلان کس ترسیده ای ؟ عـرض کردم : آری , چون قصد کشتن مرا دارد و به همین جهت به مولای خود پناه آورده ام تا از او شکایت کنم

حـضـرت فـرمودند: چرا خدا را به دعایی که پیامبران در شداید و فشارها خوانده ونجات یافته اند, نخوانده ای ؟ عرض کردم : آن دعا کدام است ؟ فـرمودند: شب جمعه غسل کن و نماز شب بخوان و سجده شکر انجام بده

بعد این دعا را در حالی کـه بـر سـر زانو و سر انگشتان پاها نشسته ای , بخوان

و خود حضرت آن دعا را برایم خواندند و پنج شـب مـتـوالی این کار را انجام می دادند تا از حفظ شدم

شب ششم شب جمعه بود و دیگر تشریف نـیـاوردند.

من برخاستم و غسل نمودم و تغییرلباس دادم بعد نماز شب را به جای آورده و سجده شکر کردم

سپس بر سر زانو وانگشتان پا نشسته دعا را خواندم

شب شنبه آن حضرت را در خواب دیدم , فرمودند: دعایت مستجاب شد و دشمنت بعد از آن که دعا را خواندی پیش روی کسی که نزد او سعایت کرده بود (احمد بن طولون ) به هلاکت رسید.

احـمـد بن علوی مصری می گوید: صبح امام حسینعليه‌السلام را وداع گفته به سوی مصرروانه شدم

وقـتی به اردن رسیدم مردی از همسایگان مصری خود را دیدم , که از اهل ایمان و شیعه بود.

او به مـن خـبر داد که احمد بن طولون دشمن تو را دستگیر کرد ودستور داد سرش را از پشت گردن بریدند و بدن او را به نیل انداختند و این جریان درشب جمعه اتفاق افتاد.

بعد از تحقیق , معلوم شد این کار مقارن تمام شدن دعای من بوده است , همان گونه که مولایم به من خبرش را داده بودند.

سـیـد بـن طـاووس این قضیه را با سند دیگر و اندک اختلافی نقل کرده است که :احمد بن علوی مصری می گوید: در بازگشت به مصر وقتی به یکی از منازل رسیدم ناگاه قاصدی از طرف اولاد خودم را دیدم

آن قـاصـد بـه هـمـراه خود نامه ای به این مضمون داشت : آن مردی که از او فرارکردی , عده ای را به میهمانی دعوت کرد و برایشان سفره ای مهیا نمود.

میهمانان بعد ازصرف غذا متفرق شدند و او هم شـب خـوابـید در حالی که غلامانش در همان مکان حضور داشتند.

صبحگاهان از وی هیچ صدا و اثری احساس نشد.

لحاف را ازصورتش برداشتند اما با کمال تعجب مشاهده کردند که سرش از قفا بریده و خونش جاری است

۱۶ - مکاشفه محمد علی حائری کاتب العبقری الحسان

کاتب و نسخه نویس کتاب شریف العبقری الحسان , جناب آقای محمد علی حائری ,می نویسد: هـنـگامی که مشغول نوشتن این کتاب بودم و تقریبا دو ثلث آن تمام شده بود, در ماه صفر خود و همسر و طفل یک ساله و مادر و برادرم یکباره به مرض حصبه (تیفوئید)مبتلا شدیم و در یک اتاق در بستر افتاده بودیم

زنی سالخورده پرستار همه ما بود.

حال من در نهایت سختی بود و نزدیک به مردن رسیدم

ابدا هم و غمی در دنیا نداشتم جز آن که با خود می گفتم : دو ثلث این کتاب شریف را با زحمات زیادی نوشته ام حال که از دنیا می روم به امضا و اسم دیگری تمام خواهد شد.

تا این که یـک روز دربـحـبـوحـه مـرض و نـهـایت ضعف و بیهوشی که همه از حیات من قطع امید کرده بـودنـد,تـوسـلـی قـلـبـی بـه سـاحـت مـقـدس فـریادرس حقیقی , حضرت ولی عصر و ناموس دهـرارواحـنـافداه , نمودم و در همان حال مرض و شدت عرض کردم : آقاجان ای امام زمان راضی نشوید که زحمات نوشتن این کتاب به اسم و امضای دیگری تمام شود.

در همان لحظه ناگاه دیدم همان طوری که مرا رو به قبله خوابانده بودند, از آن دری که به حیاط خانه باز می شود و از آن جا تا کف حیاط خیلی عمیق است و راه پله ندارد,نیم تنه سید بزرگواری کـه چند سال قبل در مسجد گوهرشاد امامت جماعت داشتند,ظاهر شد, نظر مشفقانه ای به من نـمودند و با سر مبارک اشاره ای به راست و چپ فرمودند مثل اشخاصی که با اشاره از حال یکدیگر می پرسند, یعنی حالت چطوراست ؟ مـن از جواب دادن عاجز بودم , فقط دو دست خود را به این طرف و آن طرف خود بازکردم , یعنی هـمـیـن طور که می بینید.

نه ایشان حرفی زدند و نه بنده توانستم چیزی بگویم

آنگاه سر مبارک خود را دو سه مرتبه حرکت دادند و با اشاره سه بار فرمودند:خوب می شوی

فورا برخاستم و نشستم اما کسی را ندیدم

از آن روز به بعد, کم کم کسالت خود وخانواده و والده و برادرم برطرف شد و بحمداللّه موفق به نوشتن بقیه این کتاب گردیدم

بخش سوم : رؤیاهای صادقه

در ایـن بـخـش قـضـایای کسانی را می خوانید که در عالم رؤیا به حضور مقدس حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه رسیده اند و خوابشان توام با معجزه یا امثال آن بوده است و همین موجب اعتماد بر آن رؤیا می باشد.

۱ - رؤیای ملا محمود عراقی

مرحوم ملا محمود عراقی می فرماید: سـال ۱۲۷۳, کـه سال سوم مجاورتم در نجف اشرف بود, شبی در خواب دیدم که از درقبله صحن مطهر وارد شدم و ازدحام زیادی در آن جا بود.

از شخصی پرسیدم : علت این اجتماع چیست ؟ گـفـت : مـگر نمی دانید که حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ظهور فرموده اند والان در صحن تشریف دارند و مردم با ایشان بیعت می کنند؟ بـا شـنـیـدن این مطلب متحیر شدم که اگر بروم و بیعت کنم شاید آن حضرت نباشند وبیعت را بـاطـل کـرده باشم و اگر این کار را نکنم شاید ایشان خود حضرت باشند, که درآنصورت بیعت با حق ترک شده است

بـا خـود گـفـتم می روم و با او اظهار بیعت کرده , دست خود را به سویش دراز می کنم اگرامام است , که می داند من در امامت او شک دارم , لذا دست خود را کشیده و بیعت مراقبول نخواهد کرد آن وقت خواهم فهمید که ایشان امام هستند و بیعت خواهم کرد.

اگر امام نباشند, از قلب من خبر نـداشـتـه و دست خود را برای پذیرفتن بیعت به طرف من دراز می کنند و معلوم می شود که امام نیستند و با ایشان بیعت نمی کنم و دست خودرا می کشم

این علامت را پیش خود قرار دادم و وارد صحن شدم و جمال بی مثال آن حضرت رازیارت کردم و یـقین نمودم که این شخص , خود حضرت می باشند و از قلب خودغفلت کرده , دست خود را برای بـیـعـت دراز نـمـودم

آن بزرگوار وقتی این کار مرادیدند, دست مبارک خود را کشیدند.

من از ملاحظه این عمل امامعليه‌السلام خجل وپریشان شدم و چون حضرت این حالت را دیدند, تبسم نموده و فـرمـودند: دانسته شدکه من امامم

و سپس دست مبارک را دراز کردند و به بیعت اشاره نمودند.

در ایـن لـحـظه من به یاد مطلب قلبی خود افتاده , خوشحال شدم و بیعت نمودم و از شدت شوق , مشغول دور زدن به گرد وجود منور و مطهر ایشان شدم

نـاگـاه یـکی از آشنایان متدین , از دور ظاهر شد. صدایش کردم که حضرت ولی عصرارواحنافداه ظـهـور فرموده اند.

تا این جمله را شنید آمد و بدون تامل با آن بزرگوار بیعت کرد و دور حضرتش می گشت

در این اثنا بود که از خواب بیدار شدم

خـواب دومی که دیدم , به فاصله چند سال پس از آن واقعه و در همان مکان مقدس (نجف اشرف ) بـود.

این خواب را بعد از آن که مدتی در عاقبت کار خود زیاد به فکرفرو می رفتم , مشاهده کردم , چـون مـی دیـدم بـسـیـاری از گذشتگان و جوان ترها ومعاصرین , اوایل عمر خود, در زمره اخیار بوده اند, ولی بعدها اعتقاداتشان فاسد و با همان عقاید فاسد از دنیا رفته اند.

ایـن اندیشه و خیال , به طوری قوت گرفت که باعث تشویش و اضطراب خاطرم گردید.

تا آن که شـبـی در عـالم رؤیا, دیدم حضرت ولی عصرعليه‌السلام در مسجد هندی (ازمساجد معتبر نجف اشرف ) تـشـریـف دارنـد و در انتهای مسجد ایستاده اند.

جمعیت ,حضرت را احاطه کرده و من نزدیک در ایستاده بودم و منتظر بودم که هنگام خروج ,به محضرشان شرفیاب شوم

نـاگـاه آن بـزرگـوار بـه قصد بیرون رفتن , تشریف آوردند وقتی به من نزدیک شدندخودم را بر پـاهـای مـبـارک آن بـزرگوار انداختم و گریان شدم و عرضه داشتم : فدایت شوم عاقبت کار من چـطـور خـواهـد شـد؟ آن حـضـرت دست مبارک را دراز کرده و باعطوفت و مرحمت دست مرا گرفتند و از خاک برداشتند و بعد با تبسم و ملاطفت فرمودند: بی تو نمی روم

من در همان عالم رؤیا فهمیدم که منظور حضرت آن است که بدون تو وارد بهشت نمی شوم

تا این بشارت را شنیدم , از نهایت شادی بیدار شدم و دیگر از افکار سابق آسوده خاطر گردیدم