.داستانهایی از علاقه مندان و شیفتگان علم

.داستانهایی از علاقه مندان و شیفتگان علم0%

.داستانهایی از علاقه مندان و شیفتگان علم نویسنده:
گروه: شخصیت های اسلامی

.داستانهایی از علاقه مندان و شیفتگان علم

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: على ميرخلف زاده
گروه: مشاهدات: 568
دانلود: 272

توضیحات:

.داستانهایی از علاقه مندان و شیفتگان علم
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 41 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 568 / دانلود: 272
اندازه اندازه اندازه
.داستانهایی از علاقه مندان و شیفتگان علم

.داستانهایی از علاقه مندان و شیفتگان علم

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

.داستانهایی از علاقه مندان و شیفتگان علم

نویسنده: علی میر خلف زاده.

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین وصلاه والسلام علی سیدنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وآله المعصومین سیما ناموس الدهر وولی الامر روحی وارواح العالمین له الفداء.

هر که در باره علم و ادب رنج برد بدیها و زشتیهایش کم و ناچیز گردد.

هر که در کوچکی بپرسد در بزرگی پاسخگو خواهد بود.

هر که شیفته و دلباخته کمال و ادب باشد خود را وزین و سنگین ساخته است

هر که گفتگو و مباحثه علمی را ادامه دهد آنچه را که دانسته فراموش نکند و آنچه را نمی داند بیاموزد و استفاده کند.

هر که در آنچه آموخته است زیاد فکر کند علمش را استوار سازد و آنچه را که نیاموخته است بیاموزد.

کسب دانش کنید تا شما را به زندگی جاوید کشاند.

دانش طلب کنید که به آن معروف می گردید و به آن عمل کنید تا از اهل آن باشید.

آگاه باش آنکه نادان است نباید از آموختن و یادگرفتن شرم کند زیرا که بهای هر مردی به آن است که بداند.(۱)

واقعاً توفیق است که انسان از دقایق وفرصتهایش استفاده کند وخود را در

دریای علم بی پایان غرق کند.

کوتاه سخن این کتاب مجموعه داستانهایی در ارتباط با اشخاصی می باشد که علاقه وافری به علم داشته اند وفرصتها را غنیمت شمرده ودقایق امورشان را در فراگیری علم قرار داده اند انشاء الله خوانندگان محترم این کتاب را بخوانند و از این افراد عبرت بگیرند، و آنها را الگو قرار دهند، این مجموعه را به ساحت مقدس قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمان هدیه می نماید وثوابش بروح پاک شهدا وعلماء ومتدینین وبرادر شهیدم آشیخ احمد میرخلف زاده عاید وواصل گردد.قم مقدسه

علی میرخلف زاده

شدّت علاقه به علم

اشاره

نوشته اند: مرحوم (خواجه نصیرالدین طوسی ) آنچنان به تحصیل علوم عقلی و دینی علاقه داشت که شبها کمتر به خواب میرفت و کتب متنوّع وگوناگون در نزد خود می گذاشت و اگر از یکی خسته می شد به دیگری می پرداخت و برای آنکه کسالت را از خود دورسازد، همیشه شبها نزد خود آب داشت و با آن رفع کسالت وخواب می کرد. و در این شبها و در این مواقع بود که به کشف معضلات و مشکلات علمی نائل می آمد و از شدّت فرح و انبساطی که در آن حالت وی را رخ می داد فریاد میزد: (این ابناء الملوک من هذه اللّذه ) کجایند فرزندان پادشاهان که ببینند چه لذتی در این علم هست وشاید خواجه نصیر در دو بیت شعر مشهور خود اشاره به همین دوران شیرین زندگانی خود نموده که در خصوص اعتزال از لذائذ زندگی وبی اعتنائی به وجود وعدم آن و تمرکز افکار در یک نقطه و هدف عالی و یعنی مطالعه و درس ، می فرماید:

لذّات دنیوی همه هیچ است نزد من

در خاطر از تغیّر آن هیچ ترس نیست

روز تنعّم و شب عیش و طرب مرا

غیر از شب مطالعه و روز درس نیست(۲) .

(سید حسین بروجردی ) در (نخبه المقال ) تاریخ ولادت ومدّت عمر خواجه را بحساب ابجد در ضمن شعری چنین گفته است

ثمّ نصیرُالدّین جدّهُ الحسنْ

العالمُ النّحْریرُ قُدْوَهُ الزَّمنْ

میلادهُ (یا حِرز مَنْ لا حِرزَ له )

وبعدُ (داع ) قد اَجابَ سائلَه

جمله یاحرز من لاحرز له بحساب ابجد می شود ۵۹۷ که حاکی از تاریخ تولد اوست و کلمه (داع ) بحساب ابجد میشود ۷۵ سال که مدّت عمر اوست

دنبال علم

در زمان (داوود پاشا) که باعث اضطراب خاطر و نگرانی علماء شد عدّه ای به کاظمین مهاجرت کردند. سرانجام در این غائله عراق ، شیخ (مرتضی انصاری ) به زادگاه خود مراجعت فرمود و دو سال تمام مشغول درس و بحث شد و دو مرتبه عازم کربلا گردید.

آنگاه راهی نجف شد و در آنجا گمشده خود را پیدا کرد، یعنی : مرحوم (آیه اللّه کاشف الغطاء). یک سال تمام در این بحر موّاج غوطه خورد وباز به زادگاهش برگشت که دیگر مجتهد نابغه و استاد زبردستی شده بود. این دفعه شیخ تصمیم می گیرد که از حوزه های علمیّه ایران دیدن کند واز علوم آنها استفاده کند و به زیارت (ثامن الا ئمّه ۷) شرفیاب شود، ولی ما در شیخ راضی نمی شود و دیگر پس از شش سال مفارقت ، به جدائی فرزندش طاقت ندارد و شیخ هم اصرار زیاد می کند ولی نمی تواند مادر را راضی کند عاقبت قرار شد به استخاره عمل کند.

شیخ قرآن را برداشت و استخاره کرد قرآن را باز کرد این آیه را دید:( لا تَخافی وَلا تَحْزَنی اِنّا رادُّوُهُ اِلَیْکِ وَجاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ ) .

مادر از این بشارت خداوند خوشحال شد، عاقبت برای مسافرت فرزند راضی شد. شیخ به همراه برادرش شیخ منصور عازم سفر شدند ولی قبل از سفر، شیخ منصور هم با قرآن تفّالی نمود این آیه آمد:( سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِاَخیکَ ). اولین مقصد، شهر بروجرد بود که در یکی از حجره های مدرسه که معمولاً مسافرین از طلاّب وارد می شوند وارد شدند و روز استراحت نمودند.

روز بعد در مَدْرَس مدرسه ، فقیه عالی قدر حضرت (آیه اللّه شیخ اسد اللّه بروجردی ) زعیم حوزه علمیّه بروجرد وارد جلسه درس شدند، شیخ اسداللّه پس از درس با این دو نفر طلبه غریب مصافحه و احوال پرسی نمودند، پس از ساعتی از شیخ تقاضای ماندن در بروجرد نمود که در ضمن مُدَرِّس فرزندانش هم باشد.

شیخ انصاری نگاهی به برادرش کرد و گفت : برادر درسهایت را که در بین راه خواندیم ونوشته ای بیاور و به نظر مبارک آقا هم برسان

نوشته ها حاضر شد شیخ اسد اللّه یادداشتها را مطالعه نمود هنوز چند صفحه ای ندیده بود که گوئی او را برق گرفت یادداشتها از دست او افتاد و به حالت تعظیم در برابر شیخ ایستاد و از گفته قبلی خود پشیمان شد و شروع به معذرت خواهی کرد و آن دو بزرگوار را به خانه اش دعوت کرد و پذیرائی نمود.(۳)

این چنین شیفته علم بودند

شب زفاف مرحوم (سیّد محمد باقر اصفهانی ) بود، زنها وارد اطاق عروس و داماد شدند. مرحوم سیّد فوراً از اطاق خارج شد و به اطاق دیگری رفتند، دید برای مطالعه موقع مناسبی است فرصت را غنیمت شمرده بدون تاءمّل مشغول مطالعه شد.

اواخر شب زنها از اطاق عروس خارج گردیدند و به سوی خانه های خود رفتند و عروس بیچاره ، تنها ماند، و هر چه منتظر ماند که سیّد بیاید، نیامد، تا یک وقت متوجّه شد که صبح شده یعنی : جاذبه علم این مرد را طوری به خود کشید که شب زفاف و عروسیش را فراموش کرد.(این حسّ علاقه به علم کم و بیش در همه کسی هست البتّه مثل همه حسّهای دیگر شدّت و ضعف دارد)(۴).

سی سال سفر در جستجوی علم

(شیخ بهائی ) گذشته از سفر هائی که در زمان حیات پدر خود به اتفاق وی کرده ، یعنی : سفر از بعلبک به جبل عامل در زمان شیر خوارگی و سفر حج در جوانی ، پس از مرگ پدر نیز سفر هائی کرده است که عمده آنها عبارتند از سفر حج که برای دوّمین بار انجام داد و سفر عراق و شام و مصر و دمشق و حلب و آسیای صغیر و بیت المقدّس ، ونیز پس از انتصاب به مقام (شیخ الاسلامی اصفهان ) مسافرتهائی نیز باتفاق شاه عباس نمود که مشهورترین آنها سفری است که پیاده از اصفهان به مشهد رفت

صاحب تاریخ (عالم آرای عباسی ) می گوید که وی پس از فوت (سید علی منشار) (پدر زن شیخ بهائی ) منصب شیخ الاسلامی و وکالت حلالیات و تصدّی امور شرعی اصفهان یافت

مدّتی بود شوق کعبه و بازگشت به زنگی ساده بر او غلبه کرد و با درویشان سفر کرد و مدّتی در عراق و شام و مصر و بیت المقدّس می گشت و در سفر به خدمت دانشمندان می رسید سپس می گوید: در زمانی که در عالم ظاهر و باطن سرآمد روزگار بود از مصر می آمد و جامه جهان گردان به تن داشت و خویشتن را پنهان می کرد و فروتنی می نمود، از او خواستم که چیزی از وی آموزم ، گفت : به شرط آنکه نهفته بماند و هندسه و هیئت را بر او خواندم و سپس به شام و از آنجا به ایران رفت و چون به دمشق رسید در محلّه (خراب ) در سرای یکی از بازرگانان بزرگ فرود آمد و (حافظ حسین کربلائی قزوینی ) ساکن دمشق مؤ لف روضات نزد او رفت و شعر خود را بروی خواند.

شیخ میل دیدار (حسین بورینی ) را داشت و آن بازرگان وی را به خانه خود خواند عدّه زیادی از دانشمندان شهر را در آن مهمانی دعوت کرد و شیخ بهائی در آن مجلس لباس جهانگردان پوشیده بود و بر بالای مجلس نشسته و همه او را گرامی می داشتند و به او احترام می گذاشتند و بورینی که وی را نمی شناخت از او به شگفت آمد و چون پی به دانش او برد بزرگش داشت و شیخ بهائی از او خواست که آمدنش را پنهان دارد و از آنجا به حلب رفت

(صاحب سلافه العصر) گوید: که سی سال سیاحت کرد و به دیدار دانشمندان بسیار رسید و سپس به ایران بازگشت و به تاءلیف کتب پرداخت و آوازه اش در جهان پیچید و علماء از هردیار نزد وی آمدند.

خود شیخ بهائی در کتاب کشکول در مورد سفرهای خود اشاراتی کرده : در قحطی سال ۹۸۸ هجری قمری در شهر تبریز و دیگر بار در ماه صفر سال ۹۹۳ هجری قمری در تبریز بوده و در ماه ذی القعده سال ۱۰۰۷ هجری قمری در شهر مشهد و در ماه محرّم سال ۱۰۰۸ هجری قمری در حال بازگشت از سفر مشهد بوده است و چندی در کاشان و نیز مدتی را در هرات گذرانیده و در اشعار خود از اوضاع هرات توصیف کرده.(۵)

آقا جمال خوانساری وتحصیل علم

سالی (ملا محسن فیض ) در سفر زیارت (بیت اللّه الحرام ) در شهر اصفهان بر آقا (سید حسین خوانساری ) وارد شد. آقا جمال فرزند آقا حسین در مجلس بود، ملا محسن مساءله ای از آقا جمال سؤ ال کرد، آقا جمال نتوانست درست جواب بدهد.ملا محسن دست بر دست زده و گفت : حیف که درِ خانه آقا سید حسین بسته شد.

آقا جمال که تا آن وقت اوقات خود را به بطالت و تفریح ضایع می کرد، وقتی که این حرف را از ملا محسن شنید متاءثّر شد از آن روز با جدّیت و کوشش شبانه روزی مشغول خواندن درس شد تا آنکه پس از یک سال ملامحسن از مکه مراجعت کرد و در اصفهان وارد منزل آقا سید حسین شد.

باز با آقا جمال مشغول صحبت شد، دید آقا جمال بسیار صاحب فضیلت و علم شده و مسائل را خوب جواب می دهد.

گفت : این آقا جمال آن آقا جمال نیست که من پارسال دیدم بالا خره آقا جمال خوانساری در تلاش و کوشش برای تحصیل علم و در مطالعه به حدّی رسیده بود که شبی برای او شام آوردند در موقعی که آقا مشغول مطالعه بود سفره را در کنار او گذارده و رفتند آقا هیچ ملتفت غذا نشد، تا آنکه یکدفعه شنید که اذان صبح می گویند، آقا سر برداشت دید شام حاضر است گفت : چرا دیرآوردید، گفتند: ما آن را در اول شب آوردیم و شما ملتفت نشده اید.(۶)

شهید اول

شهید اول در ایام تحصیل جامی از مس داشت که شبها در کنار آتش می نهاد و داغ بود، چون شهید را خواب می گرفت آن جام را بالای سر خود می نهاد به نحوی که سرش احساس درد و ناراحتی می کرد.

پس خواب از سرش می رفت آن وقت مشغول مطالعه می شد. آخر الامر به نحوی شده بود که سرش صاف شده بود و دیگر مو بر نیاورد گفتنی است که آن عالم ربّانی کتاب (لمعه دمشقیه ) را در حبس در مدّت هفت روز تاءلیف نمود(۷)

شیخ محمد حسین بن شیخ هاشم العاملی

در کیفیت اشتغال به تحصل علم شیخ محمد حسین بن هاشم العاملی داماد صاحب جواهر که مرجعیّت دینی به او رسید آورده اند:

پدرش مردی فقیر حال بود که در کاظمین دکّانی داشت

بعد از آنکه شیخ محمد حسین قرائت قرآن را فرا گرفت او را نزد خود آورد تا در اداره دکّان و کسب معاش به او کمک کند. ولی محمد حسین به طلب علم متمایل شد و از یکی از اهل علم راه تحصیل علم را پرسید و او گفت : اوّل باید (اجرومیّه ) را (که کتابی در علم نحو بوده ) حفظ کند و او از آن مرد عالم خواست که آن کتاب را برایش بنویسد و او نوشت و محمد حسین در دکّان پدر به خواندن آن مشغول شد تا اینکه پدرش متوجّه شد و خشمگین گردیده او را بزد که خواندن این کتاب تو را از کسب و کار باز می دارد.

بعد از آن دور از چشم پدر آن را خواند و تمام کرد. سپس از همان اهل علم پرسید حالا چکار کنم ؟

او گفت : به نجف برو. چهار پائی کرایه کرد و بدون آنکه بیش از مقدار کرایه پولی داشته باشد راهی نجف شد و بین راه از زوائد خوراک هم سفران ، خود را سیر می کرد. چون به نجف رسید وارد صحن شریف شد و در آنجا نشست تا شب شد و همه مردم از صحن خارج گشتند. دربانان آمدند بیرونش کنند، شرح حال خود را گفت و آنها به او حجره ای دادند و برایش غذا آوردند و در آنجا اقامت کرد و با طلاّب آشنا شد و نزد آنان درس خواند و در آن حجره بود و با استفاده از نور چراغ مستراح ها مطالعه می کرد تا اینکه فضلش ظاهر گردید و آوازه اش بلند شد و به مرجعیّت رسید واموال به سویش فرستاده می شد و او همه را به طلاّب علم ونیازمندان می رساند و خود لباس زبر و خشن می پوشید و طعام ناگوار می خورد. و بعد از مرگش هیچ مالی به ارث نگذاشت هیچ مانعی از موانع معمولی او را از درس باز نمی داشت و موجب تعطیل درس او نمی شد بطوری که حتّی در روز وفات شیخ انصاری درس خود را تعطیل نکرد و در جواب پرسندگان گفت :

درس می دهیم و ثواب آن را برای شیخ قرار می دهیم عیادت بیماران ، تشییع جنازه ها، دیدار واردین و بدرقه مسافرین از او فوت و ترک نمی شد و اهل نجف می گفتند: قبل از آنکه خانواده کسی از بیماری او خبردار شود، شیخ محمد حسین از بیماری او خبردار است !(۸)

شهید ثانی ، زین الدین ابن اسماعیل جزائری

امر آن جناب در علم و فضل و زهد و عبادت و تحقیق و تبحّر و جلالت قدر و کرامت بلکه در جمیع کمالات و فضائل اشهر از آنست که ذکر گردد. صاحب روضات الجنات در وصف آن جناب گفته : نزدیک است که در تخلّق به اخلاق تالی تلو معصومعليهم‌السلام بوده باشد.

آن بزرگوار در بعلبک اقامت نمود و در مذاهب خمسه درس می فرمود، وصیت علمش مشهور گردید و مرجع انام و مفتی هر فرقه گردید و بعد از ۵ سال به جبع برگشت و در بلد خویش به تدریس و تصنیف مشغول گردید و نخستین مصنّفات آن جناب روض وآخرش روضه است که در مدت شش ماه و شش روز تاءلیف فرموده واز عجیب امر آن بزرگوار آن بود که قلم را که به دوات میزد یکدفعه با آن بیست تا سی سطر می نوشت آن وقت دیگر باره به مرکب می زد. دو هزار عدد کتاب از آن جناب باقی ماند که دویست جلد از آنها به خط خودش بود.شبها که داخل می شد حماری برمی داشت و بیرون می رفت و برای تاءمین مخارج عیال خویش هیزم نقل می کرد و نماز صبح را در مسجد میگذاشت و مشغول به تدریس و بحث می گردید مانند دریایی بی پایان بود و غالب اوقات خائف و ترسان واز منافقان و دشمنان پنهان بود.

در سنه ۹۶۵ دو نفر نزد شیخ به مرافعه آمدند شیخ به نفع یکی حکم فرمود، آن شخص محکوم علیه بر شیخ غضب کرد و نزد قاضی صیدا رفت و از شیخ سعایت کرد. قاضی کسی را به طلب شیخ فرستاد، بعضی از اهل بلد گفتند که مدتی است شیخ مسافرت کرده است و شیخ در آن وقت از مردم کناره گرفته و مشغول تاءلیف شرح لمعه بود. پس به خاطر شیخ گذشت که به حج مشرف شود. پس در محمل روپوش دار که کسی او را نبیند و شناخته نشود به قصد حج حرکت کرد.

قاضی صیدا به سلطان نوشت که در بلاد شام مردی پیدا شده از اهل بدعت و خارج از مذاهب اربعه سنت ، سلطان ، سلیمان رستم پاشا را به طلب شیخ فرستاد و گفت : او را زنده می آوری تا با علمای اینجا مباحثه کند و علما بر مذهب او مطلع شوند تا آنچه مذهب ما اقتضا دارد بدان نحو با او عمل کنیم پس آن شخص آمد و از او استفسار نمود گفتند: او به مکه رفته است ، پس در طلب او روان شد و در اثنای راه مکه به او رسید.

آن جناب فرمود: با من باش تا من حج بجای آورم از آن پس هر چه می خواهی بکن آن شخص راضی شد، پس چون از حج فراغت یافت او را به روم (ترکیّه فعلی ) برد. در روم شخصی به آن ماءمور گفت که این چه کسی است که با توست گفت : او مردی است از علماء شیعه امامیه که می خواهم او را به نزد سلطان ببرم آن شخص گفت : تو در اثناء راه نسبت به او تقصیر خدمت کرده ای و آزارش نموده ای بترس از این که او به پادشاه از تو شکایت کند و یارانی هم در آنجا دارد آنها هم به او کمک می نمایند، پس باعث هلاک تو خواهد شد، پس بهتر آن است که سرش را جدا کنی و به نزد سلطان ببری ، آن ماءمور ملعون در کنار دریا آن جناب را شهید کرد.

جماعتی از ترکمانان در آنجا بودند در آن شب دیدند که نورها از آسمان به آن مکان نزول می نماید و بالا می رود پس ترکمانها آن بدن طیب را در آن مکان مدفون ساختند وقبه ای بر روی آن بنا کردند.

پس چون قاتل آن سر مبارک را به نزد سلطان رسانید سلطان از کشتن او ناراحت شد، گفت : من امر کرده بودم تو را که او را زنده بیاوری چرا او را کشتی ؟

سید عبدالرحیم عباسی که با شیخ دوستی داشت سعی در قتل آن ملعون نمود پس سلطان او را کشت(۹)

شیخ بهاییرحمه‌الله نقل کرده که خبر داد مرا پدرم که روزی وارد شدم بر شیخ خود شهید ثانی و او را متفکر دیدم سبب تفکر پرسیدم : فرمود: ای برادر گمان می کنم که من دومین شهید باشم زیرا که شب گذشته در خواب دیدم که سید مرتضی عَلَم الهدی عده ای از علمای امامیه را مهمان نموده چون من وارد شدم سید به من فرمود: ای فلان بنشین پهلوی شهید اوّل ، پس من در کنار شهید اول نشستم

این خواب دلالت دارد که من شهید بعد از شهید اوّل خواهم بود. کرامات زیاد و ارزنده ای از آن بزرگوار سر زده که مقام را گنجایش درج آنها نیست

در روضات الجنات نوشته که آن بزرگوار در سفرش از دمشق به مصر، به منزله رمله که در آن جا مسجدی بود که در آن قبور بعضی از انبیاء بود رسید پس به قصد زیارت تشریف برد چون شب بود و در مسجد قفل بود، شیخ دست خود را بقفل گذاشت و کشید، قفل باز شد.

پس وارد شد و مشغول دعا و نماز گشت آن چنانکه قافله حرکت کرد و رفت و شیخ همچنان آن مکان مقدس را غنیمت شمرده به عبادت پروردگار عالم مشغول بود.

پس از مدّتی بلند شده به شهر آمد متوجه شد که قافله رفته واو جای مانده است ، پس متحیر و سرگردان مانده بود که چه کار کند ناچار شروع کرد به راه رفتن ، با آنکه قدرت راه رفتن هم نداشت مقداری که راه رفت سخت خسته شد، پس در این هنگامی که زیاد ناراحت بود. ناگهان دید مردی که سوار بر استری بود از راه رسید به شیخ گفت : بیا با من سوار شو، شیخ سوار شد او مثل برق حرکت کرد، چندان نکشید که به قافله رسید شیخ را پیاده کرد و گفت : برو به همراهانت برس شیخ می گوید: من هر چه نگاه کردم که دوباره او را

ببینم ممکنم نشد.(۱۰)

خواجه عبداللّه انصاری

از خواجه عبداللّه انصاری نقل است که او گفته است : آنچه من کشیده ام در طلب حدیث مصطفیصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هرگز احدی نکشیده است

یک منزل از نیشابور تا ذرباد باران می آمد در حال رکوع راه می رفتم و جزوه های حدیث را در زیر شکم نهاده بودم

وگفته است که شب در پای چراغ حدیث می نوشتم و فراغت نان خوردن نداشتم مادرم نان ، پاره و لقمه می کرد و در دهان من می نهاد.(۱۱)

محمد جواد بلاغی

اواسط قرن چهاردهم هجری که دشمنان قسم خورده اسلام برای متزلزل نمودن ارکان دین اسلام با تمام وسائل اعم از کتاب ، جزوه و نشریه به زبانهای مختلف : عربی ، فارسی ، انگلیسی و... هجوم آورده بودند.

(مرحوم آیت اللّه علامه حاج شیخ محمد جواد بلاغی ) تنها به نوشتن به زبان مادری (عربی ) را کافی ندانسته و با همتی خستگی ناپذیر، عزم جزم نموده و به آموختن زبانهای بیگانه پرداخت و در اندک مدتی ، فارسی ، انگلیسی و عبری را آموخت و گویا بعضی از آثار گرانسنگ خود را نیز بدین زبانها ترجمه کرده و منتشر نمود. تاکنون معلوم نشده است که بلاغی تلاشگر زبان انگلیسی را از کجا و از که آموخته است ، اما در مورد آموزش عبری ، استاد محمد رضا حکیمی گوید: در آن روزگار گروهی یهودی در شهرهای عراق زندگی می کردند که مقداری جنس پارچه و امثال آن بر دوش داشتند و در کوچه و بازار می گشتند و می فروختند بلاغی از این فرصت استفاده نموده و درباره مفردات و جمله بندی زبان عبری از آنان چیزهائی می پرسید، گاه مجبور می شد همه اجناس یک یهودی را بخرد تا از او درباره واژه یا ترکیبی سخنی بشنود (زیرا یهودیان در آموزش زبانشان به دیگران بسیار بخیلند) گاه شیرینی و شکلات می خرید تا بچه ای یهودی را دیده و با دادن آنها به او چیزی بیاموزد.(۱۲)

و یا نزد یکی از یهودیان در نهان به آموختن زبان عبری پرداخت و در این راه چنان کوشید که یکی از دانشمندان زبان عبری شناخته شده بود و یهودیان و ترسایان گفتارش را در ترجمه از زبان عبری عجیب دانسته و او را استاد مسلم می خواندند.(۱۳)

او برای رد وایراد مذاهب باطل با صبر و پشتکار فراوان ابتدا کتب و نوشته های آنان را ساعتها و سالها مطالعه نموده وبا همتی فتورناپذیر، از عقایدشان آگاهی کسب کرده و با استفاده از معلوماتش تمام سخنان آنها را رد کرده و پوچی و سست بودن دلیلشان را هویدا می نمود. گویند: همواره کتابها در برابرش باز بود و قلم لابلای انگشتانش و کاغذ در کنارش یا می خواند یا می نوشت ، از فرصتها استفاده می کرد، از کوشش باز نمی ماند از مطالعه و نوشتن خسته نمی شد و این سبب دانش و بینش عمیق وی در فقه ، اصول ، کلام ، تفسیر فلسفه ، درایه ، حدیث ، نجوم ، تاریخ ، شعر، رجال و دیگر علوم گردید.(۱۴)

زکریای رازی در راه تحصیل علم

زکریای رازی خود گوید که : در اوایل علاقه به زرگری و سپس به علم کیمیا داشته و در همین راه به واسطه نزدیکی به آتش و بوهای تند چشمهای او در معرض عوارض و آفات قرار گرفت و او به معالجه و مداوا و سپس به طب کشیده شد.

می گویند: او برای آنکه درد چشم خود را درمان کند نزد کحال (چشم پزشک ) رفت کحال برای درمان او پانصد دینار از او درخواست کرد و او ناچار شد که بپردازد، سپس با خود گفت : (کیمیای واقعی علم طب است نه آن که تو بدان مشغولی و پس از آن از علم کیمیا دوری جستو به علم طلب پرداخت(۱۵)

کوشش امیر کبیر در تحصیل علم

گویند که : امیر کبیر در کودکی (هنگامی که ) ناهار اولاد قائم مقام (فراهانی ) را می آورد، در حجره معلمشان ایستاده برای بردن ظروف ، آنچه معلم به آنها می آموخت او هم فرا می گرفت ، تا روزی قائم مقام به آزمایش پسرانش آمده بود هر چه از آنها پرسید ندانستند و امیر جواب داد. قائم مقام از وی پرسید: تقی ، تو کجا درس خوانده ای ؟ عرض نمود: روزها که غذای آقازاده ها را می آوردم ، ایستاده گوش می کردم قائم مقام انعامی به او داد. نگرفت و گریه کرد. بدو گفت : چرا گریه می کنی چه می خواهی ؟ عرض کرد: به معلم امر بفرمائید درسی را که به آقازاده ها می دهد به من هم بیاموزد قائم مقام دلش به حال او سوخت به معلم فرمود تا به او نیز بیاموزد.

نامه ای که سالها بعد قائم مقام به برادرزاده اش میرزا اسحاق نوشت حد مراقبت او را در تعلیم کربلایی تقی آن روز و امیرکبیر سالهای بعد می رساند، در حقیقت کربلایی تقی (امیر کبیر) را (مثال کامل شاگردی درسخوان) آورده ، به پسران خود و برادرزاده اش سرکوفت می زد. بخشی از این نامه چنین است :دیروز از کربلایی تقی کاغذی رسید موجب حیرت حاضران گردید همه تحسین کردند و آفرین گفتند. الحق (یکاد زیتها یضی ء) در حق قوه مدرکه اش صادق است یکی از آن میان سر بیرون آورده تحسینات او را به شاءن شما وارد کرد که در واقع ریشخندی به من بود گفت :

درخت گردکان با این درشتی

درخت خربزه اللّه اکبر

نوکر این طور چیز بنویسد آقا جای خود دارد...

باری حقیقتاً من به کربلایی قربان (پدر امیر کبیر) حسد بردم و بر پسرش می ترسم خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد. و قوانین بزرگ به روزگار می گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

میرزا تقی خان در حدود سال ۱۲۲۲ ه، ق در (هزاوه فراهان ) متولد شد. پدرش کربلایی محمد قربان آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود و پس از او همین شغل را دردستگاه پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام ثانی داشت(۱۶)

میرزا جهانگیر خان

یکی از علمای بزرگ اسلام مرحوم میرزا جهانگیر خان قشقائی است مرحوم (محدث قمی ) در (فوائد الرضویه ) او را چنین معرفی می کند: (عالم جلیل و فاضل نبیل بزرگی در معقول و منقول و عرفان به کمال اتفاق نژادش از (کیخا زادگان ) و (هاقان ) و به چهل سالگی برای پرداخت شغلی از ایل خود به شهر اصفهان آمد.

هوای مدرسه (صدر) و عزت علم را قدر دانسته ترک شغل مرجوع را نموده و تعلم حکمت و فقه و ریاضت را پیشه گرفته وبه تجرد و تحفظ مراتب خود ساعی شده و در علم و عمل به جایی رسیده که از اقطار بلاد به حوزه درسش آمدند و قریب هشتاد سال عمر نمود.

هیچ گاه کلاه پوست را به عمامه تبدیل نکرد مگر در امامت جماعت که شال بر سر می پیچید و این احقر در سنه ۱۳۱۹ ه، که از حج بیت اللّه الحرام مراجعت کردم به اصفهان رسیدم ، چنان به خاطرم می رسد که به آن مدرسه رفتم آن مرحوم را دیدم که با کلاه پوست در یکی از حجرات نشسته و فضلاء بر دور او احاطه کرده اند و مشغول تدریس است در سنه ۱۳۲۸ ه رحلت فرمودند(۱۷) .

مؤ لف گوید: شغل اولی آن مرحوم (تارزنی ) بوده آمده بود در اصفهان تارش را اصلاح کند چون عبورش به مدرسه (صدر) افتاد شوق تحصیل علم او را وادار کرد شغلش را ترک و به تحصیل علم موفق گردد و استاد فلسفه آیت اللّه بروجردی باشد.

شیخ سلمان بن صالح در ضمن تحصیل تجارت می کرد

اشاره

شیخ یوسف بحرانی آورده که شیخ سلیمان بن صالح بن احمد بحرانی عموی جد من است او فاضل و فقیه و محدث بود و در کنار برادر خود شیخ احمد که پدر جد من بود پرورش یافت

او در ایام اشتغال به تحصیل و تدریس و ملازمت علم مشغول به امر تجارت بود و دارای صفت بخشش و سخاوت بود و در قریه خود در مسجدی که معروف به (مسجد القدم ) است امامت جمعه و جماعت داشت

حکایت کرده اند که : هرگاه وقت غوص می رسید و کشتیهای اهل قریه از غوص می آمدند، شیخ سلیمان بن صالح می رفت و جمیع آنچه غواصان از انواع (لؤلؤ ) و (اقمشه ) می آوردند می خرید و تاجران بلاد (بحرین ) همه از برای خریدن (لؤ لؤ ) به خانه شیخ می آمدند؛ زیرا که اهل قریه غیر از شیخ به کس دیگر جنس نمی فروختند و او به تجار به نفع می فروخت و میان ایشان تقسیم می فرمود.

روزی شخصی از اهل قریه لؤ لؤ ئی بزرگ به قیمتی اندک به دست او فروخت ناگاه به اصلاح آن امر نمود بسیار خوب برآمد و به قیمت بیشتر فروخته شد پس چون شخص آمد شیخ کیفیت حال او را بیان فرمود و گفت : من از این قیمت راءس مال خود را می گیرم و باقی از توست آن شخص قبول نکرد و گفت : اکنون آن همه مال توست ؛ زیرا که من او را به تو فروختم اگر فاسد ظاهر می شد نقصان بر تو بود پس زیادت هم از برای توست

شیخ راضی نشد تا آن که دیگران چنین قرار دادند که بعضی از آن زیادت را شیخ بگیرد و بعضی را به آن شخص بدهد، شیخ در سال هزار و هشتاد و پنج در کربلا مدفون گردید.(۱۸)

شیخ محمد حسین اصفهانی

مدرسی چهاردهی ، در مورد تقیّد مرحوم شیخ محمد حسین اصفهانی (معروف به کمپانی ) نسبت به حضور در درس ، در کتاب تاریخ روابط ایران و عراق ص ۱۳۶ می نویسد: خدا رحمت کند استاد علامه ما را که حکایت کرد: در این مدت دوازده سال ، دو مرتبه به درس استاد خود نرفت ، یکی : آنکه گمان کرد محقق خراسانی به درس نخواهد آمد، قضا را به حوزه درس آمد و درس گفت .مرتبه دوم : ناگهان باران شدیدی در نجف آمد که در شب تاریک راه عبور و مرور تقریباً بسته شده بود گمان کرد که آخوند خراسانی به درس نخواهد آمد، از قضا استاد به درس رفته بود.

مؤ لف شعراء الغری درباره مرحوم اصفهانی نوشته است : هنگامی که او را دیدم آثار ناشی از مطالعه زیاد در چشمهایش نمایان بود بطوری که چشمهایش دیگر حالت طبیعی خود را نداشت(۱۹)

سخن جالبی از مرحوم علامه شعرانی

استاد حسن زاده عاملی درباره مرحوم شیخ ابوالحسن شعرانیرضي‌الله‌عنه می گوید: خدمت ایشان که بودم در سال دو روز تعطیلی داشتیم یکی روز عاشورا و دیگر روز شهادت حضرت امام مجتبیعليه‌السلام و بقیه روزها را درس خواندیم سپس می گوید: یکی از خاطرات خوشی که از محضر شریف ایشان دارم ، این است که یک زمستان که برف خیلی سنگین آمده بود من از حجره (مدرسه مروی ) بیرون آمدم برف را نگاه کردم مردد بودم که به کلاس درس بروم یا نروم اگر نمی رفتم ، دلیل بر تنبلی من و عدم عشق و شوق من بود به هر حال تصمیم گرفتم بروم رفتم تا در خانه ایشان در سه راه سیروس ، خواستم در بزنم با آن برف سنگین که آمده بود خجالت کشیدم مدتی ایستادم که کسی بیرون بیاید، اما کسی بیرون نیامد دیدم وقت درس هم می گذرد در هر صورت در زدم آقا زاده ایشان در را باز کرد، وارد شدم سلام کردم و به محض نشستن عذر خواهی کردم گفتم : آقا در این برف مزاحم شدم ، میخواستم نیایم

گفتند: چرا؟ گفتم : در این برف نمی خواستم مزاحم شوم

آقا فرمود: گداها در سر راهها ننشسته بودند و گدائی نمی کردند؟ گفتم : چرا. گفتند: امروز آنها بودند یا نبودند؟

گفتم : چرا بودند امروز روز کسب و کار آنهاست ، گفتند: خوب آنها که تعطیل نکردند، ما چرا تعطیل کنیم(۲۰)