چهل داستان و واقعه آموزنده از تاریخ اسلام

چهل داستان و واقعه آموزنده  از تاریخ اسلام 0%

چهل داستان و واقعه آموزنده  از تاریخ اسلام نویسنده:
گروه: تاریخ اسلام

چهل داستان و واقعه آموزنده  از تاریخ اسلام

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: اکبر زاهری
گروه: مشاهدات: 376
دانلود: 159

توضیحات:

چهل داستان و واقعه آموزنده از تاریخ اسلام
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 35 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 376 / دانلود: 159
اندازه اندازه اندازه
چهل داستان و واقعه آموزنده  از تاریخ اسلام

چهل داستان و واقعه آموزنده از تاریخ اسلام

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

.چهل داستان و واقعه آموزنده

از تاریخ اسلام

نویسنده: اکبر زاهری

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است

پیشگفتار

. اهمیت داستان و گوش دادن به قصه گویی و داستان خوانی از خواسته های روحی و روانی انسان بوده و هست زیرا ساختار روحی و روانی انسانها ، علاقه داشتن به شنیدن داستان است و این امری فطری (خدادادی ) می باشد

اولین انسان یعنی حضرت آدمعليه‌السلام ابوالبشر نیز داستان بیرون آمدنش از بهشت را برای فرزندان بیان می کرد و قصه می گفت علاقه انسان به موضوع داستان ، امری همگانی است و فقط مخصوص قشر خاصی از افراد جامعه نیست بلکه عموم بشر به این امر فطری علاقه دارند البته گروه کودکان و نوجوانان با توجه به شرایط سن و سال آنها بیشتر از دیگران (بزرگسالان ) به استماع دادن و قصه گویی ها علاقه دارند و از آن لذت می برند و این امر باعث آرامش روحی و روانی آنها می گردد یکی از محسنات قصه گویی و بیان داستان آموزنده از گذشتگان تاریخ بشریت ، عبرت گرفتن و رشد و تقویت قوه تخیل افراد است که از طریق نحوه زندگی اجتماعی به افراد جامعه آموزش داده میشود هرگاه قوه تخیل انسان قوی باشد مسلما در اموری که باعث پیشرفت و ترقی انسان و اجتماع می شود بیشتر توجه می کند و حتی در قرآن کریم و احادیث معصومینعليه‌السلام بر روی نعمت بزرگ خدادادی (عقل ) و قوه تفکر به منظور رسیدن به امور معنوی و مادی و استفاده از نعمتهای خداوند در طبیعت و عبرت گرفتن از (قصص ) گذشتگان بسیار تاءکید شده است

از اولیاء محترم و دست اندرکاران تعلیم و تربیت درخواست می شود که ضمن راهنمایی و تدریس ، در شرایط مناسب از داستانهای مفید و آموزنده برای بچه ها کوتاهی نفرمایند و از نظر اینجانب بیان داستان در ضمن تدریس دو فایده عمده دارد:

الف ) هرگاه تدریس همراه با بیان داستان به پایان برسد ، اکثر دانش آموزان آن درس را تقریبا فراموش نمی کنند و بهتر می توانند آن را در ذهن خود بسپارند

ب ) در هنگام بیان قصه ای آموزنده ، دانش آموزان از لحاظ روحی و روانی آرامش پیدا کرده و بیشتر نظم و انضباط را در کلاس رعایت می کنند

البته در هنگام بیان قصه و داستان باید شرایط سن و سال مخاطبین را مد نظر داشت و از گفتن مطالب خسته کننده خودداری گردد و کلیه شئونات اسلامی ، انسانی و تربیتی در آن رعایت شود

حقیر ، به حول و قوه الهی با توجه به عنایات و توجهات امام زمان (عج ) این مجموعه داستانی آموزنده ، متنوع و اجمالی را برای عموم خوانندگان گرامی ،

خصوصا نوجوانان عزیز تقدیم می نمایم ، امید است انشاءالله تعالی مورد استقبال و استفاده همگان واقع گردد

والسلام

بهمنیار و بوعلی

بوعلی در حواس و در فکر انسان فوق العاده ای بوده و شعاع چشمش از دیگران بیشتر و شنوایی گوشش تیز تیز بود به طوری که مردم درباره او افسانه ها ساخته اند

مثلا می گویند هنگامی که در اصفهان بود ، صدای چکش مسگرهای کاشان را می شنید

شاگردش بهمنیار به او گفت : شما از افرادی هستید که اگر ادعای پیغمبری بکنید ، مردم می پذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان می آورند

بوعلی گفت : این حرفها چیست ؟ تو نمی فهمی ؟

بهمنیار گفت : نه مطلب حتما از همین قرار است بوعلی خواست عملا به او نشان بدهد که مطلب چنین نیست در یک زمستان که با یکدیگر در مسافرت بودند و برف زیادی هم آمده بود ، مقارن طلوع صبح که مؤ ذن می گفت ، بوعلی بیدار بود و بهمنیار را صدا کرد

بهمنیار گفت : بله

بوعلی گفت : برخیز

بهمنیار گفت : چه کار دارید ؟

بوعلی گفت : خیلی تشنه ام یک ظرف آب به من بده تا رفع تشنگی کنم

بهمنیار شروع کرد استدلال کردن که استاد ، خودتان طبیب هستید بهتر می دانید معده وقتی در حال التهاب باشد ، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد می شود و ایجاد مریضی می کند

بوعلی گفت : من طبیبم و شما شاگرد هستید من تشنه ام شما برای من آب بیاورید ، چکار دارید

باز شروع کرد به استدلال کردن و بهانه آوردن که درست است که شما استاد هستید و لکن من خیر شما را می خواهم من اگر خیر شما را رعایت کنم ، بهتر از این است که امر شما را اطاعت کنم پس از آنکه بوعلی برای او اثبات کرد که برخواستن برای او سخت است

گفت : من تشنه نیستم خواستم شما را امتحان کنم آیا یادت هست به من می گفتی : چرا ادعای پیغمبری نمی کنی ؟ اگر ادعای پیغمبری بکنی مردم می پذیرند شما که شاگرد من هستی و چندین سال است پیش من درس خوانده ای ، می گویم ، آب بیاور ، نمی آوری و دلیل برای من می آوری ، در حالی که این شخص مؤ ذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بستر گرم خودش را رها کرده و بالای ماءذنه به آن بلندی رفته است تا آن که ندای (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ) را به عالم برساند او پیغمبر است ، نه من که بوعلی سینا هستم

همدردی با دیگران

در زمان امام صادقعليه‌السلام سالی در مدینه قحطی پیش آمد و اوضاع خیلی سخت شد می دانید در وقتی که چنین اوضاعی پیش می آید مردم نگران می شوند و شروع می کنند به آذوقه خریدن و ذخیره کردن و احتیاطا دو برابر ذخیره می کنند امام صادقعليه‌السلام از پیشکار خودش پرسیدند که آیا ما ذخیره در خانه داریم یا نه ؟

گفت : بله ما به اندازه یک سال ذخیره داریم

پیشکار شاید پیش خودش خیال می کرد که آقا می خواهد دستور بدهد چون سال سختی است برو مقداری دیگر هم ذخیره کن بر خلاف انتظار او آقا دستور دادند هر چه گندم داریم همه را ببر بازار بفروش

گفت : مگر شما خبر ندارید اگر بفروشم دو مرتبه نمی توانیم بخریم فرمود: توده مردم چکار می کنند ؟

عرض کرد: روزانه نان خودشان را از بازار می خرند و در بازار جو و گندم را مخلوط می کنند و از آن و یا جو به تنهایی نان درست می کنند حضرت فرمود: گندمها را می فروشید و از فردا برای ما از بازار نان می خری ! برای اینکه در شرایطی هستیم که مردم دیگر ندارند و ما نمی توانیم کاری کنیم که مردم دیگر مثل ما نان گندم بخورند زیرا شرایطش فراهم نیست ولی برای ما مقدور است که خودمان را در سطح آنها وارد کنیم و لااقل با آنها همدرد باشیم تا همسایه ما بگوید ، اگر من نان جو می خورم امام صادقعليه‌السلام هم که امکانات مادیش اجازه می دهد نان گندم بخورد ، نان جو می خورد ، حال چرا چنین زندگی انتخاب می کنیم ؟ به خاطر همدردی با دیگران

پیشگویی منجم

در نهج البلاغه آمده است که امام علیعليه‌السلام وقتی تصمیم گرفتند به جنگ خوراج بروند ، اشعث بن قیس که آن وقت از اصحاب بود ، با عجله و شتابان جلو آمد و گفت : یا امیرالمؤ منین ، صبر کنید ، عجله نکنید ، برای آنکه یکی از خویشاوندان من مطلبی دارد و می خواهد به عرض شما برساند

حضرت فرمودند بیاید

آمد عرض کرد: یا امیرالمؤ منین من منجم هستم و متخصص سعد و نحس ایام در حسابهای خودم به اینجا رسیدم که شما اگر الآن حرکت کنید و به جنگ بروید قطعا شکست خواهید خورد و با اکثریت اصحابتان کشته خواهید شد

حضرت در جواب فرمودند: هر کس که گفته تو را تصدیق کند پیغمبر را تکذیب کرده است این حرفها چیست که شما می گویید ؟ . سپس به اصحاب فرمودند: بگویید به نام خدا ، به خدا اعتماد و توکل کنید ، حرکت کنید ، علیرغم نظر منجم الان حرکت کنید و بروید

رفتند و بعد معلوم شد که در هیچ جنگی به اندازه این جنگ ، علیعليه‌السلام فاتح نشده است

آرزوی شهادت

در سفینه البحار داستانی از مردی به نام خیثمه و یا خثیمه نقل می کند که چگونه پدر و پسری برای نوبت گرفتن در شهادت با یکدیگر منازعه داشتند

می نویسند: هنگامی که جنگ بدر پیش آمد ، این پدر و پسر با همدیگر مباحثه و مشاجره داشتد پسر می گفت : من میروم به جهاد و تو در خانواده بمان

و پدر می گفت : خیر تو بمان من می روم به جهاد ، پسر می گفت من می خواهم بروم کشته بشوم ، پدر می گفت : من می خواهم بروم کشته بشوم آخرش قرعه کشی کردند قرعه به نام پسر درآمد او رفت و شهید شد بعد از مدتی پدر ، پسر را در عالم رویا دید که در سعادت خیره کننده ایست و به مقامات عالی نائل آمده است

به پدر گفت : پدر جان : (انه قد و عدنی ربی حق ) آنچه خداوند به من وعده داده بود ، همه حق و راست بود ، خداوند به وعده خود وفا کرد پدر پیر آمد خدمت رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض کرد: یا رسول الله ، اگر چه من پیر شده ام ، اگر چه استخوانهای من ضعیف و سست شده است ، اما خیلی آرزوی شهادت دارم

یا رسول الله ، من آمده ام از شما خواهش کنم دعا کنید که خدا شهادت نصیب من کند پیغمبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دعا کرد: خدایا برای این مؤ منت شهادت روزی فرما یک سال طول نکشید که جریان جنگ احد پیش آمد و این مرد مؤ من در احد شهید شد

پیروی از منطق

حدیثی از رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ماءثور است که ضمنا مشتمل بر داستانی است و عملا در آن داستان فرق بین پیروی از منطق و پیروی از احساسات دیده می شود

مردی از اعراب به خدمت رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و از او نصیحتی خواست ، رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جواب او یک جمله کوتاه فرمود و آن این که : (لا تغضب ) یعنی : خشم نگیر

آن مرد هم به همین مقدار قناعت کرد و به قبیله خود برگشت تصادفا وقتی رسید که حادثه ای بین قبیله او و یک قبیله دیگر رخ داده بود هر دو طرف صف آرایی کرده و آماده حمله به یکدیگر بودند آن مرد از روی خوی و عادت قدیم و تعصب قومی شد و برای حمایت از قوم خود سلاح بست و در صف قوم خود ایستاد در همین حال گفتار پیامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به یادش آمد که نباید خشم و غضب را در خود راه بدهد خشم خود را فرو خورد ، به اندیشه فرو رفت ، تکانی خورد ، منطقش بیدار شد ، با خود فکر کرد چرا بی جهت باید دو دسته از افراد بشر به روی یکدیگر شمشیر بکشند

خود را به صف دشمن نزدیک کرد ، حاضر شد آنچه آنها به عنوان دیه و غرامت می خواهند از مال خود بدهد ، آنها نیز که چنین فتوت و مردانگی از او دیدند از ادعای خود چشم پوشیدند غائله ختم شد ، و آتشی که از غلیان احساسات افروخته شده بود با آب عقل و منطق خاموش گشت

سفیان ثوری و امام صادقعليه‌السلام

در زمان امام صادقعليه‌السلام گروهی پیدا شدند که سیرت رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با اعراض از دنیا تفسیر می کردند و معتقد بودند که مسلمان همیشه و در هر زمانی باید کوشش کند از نعمتهای دنیا احتراز کند ، به این مسلک و روش خود نام زهد می دادند و خودشان در آن زمان به نام (متصوفه ) خوانده می شدند (سفیان ثوری ) هم یکی از آنها است ، سفیان یکی از فقها اهل تسنن به شمار می رود و در کتب فقهی ، اقوال و آراء او زیاد نقل می شود این شخص معاصر با امام صادقعليه‌السلام بوده و در خدمت آن حضرت رفت و آمد و سئوال و جواب می کرده است

در کافی می نویسد: روزی سفیان بر آن حضرت وارد شد ، دید امام جامه سفید ، لطیف و زیبایی پوشیده است ، اعتراض کرد و گفت : یابن رسول الله سزاوار نیست که خود را به دنیا آلوده سازی امام به او فرمود: ممکن است این گمان برای تو از وضع زندگی پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و صحابه پیدا شده باشد ، آن اوضاع در نظر تو مجسم شده و گمان کرده ای این یک وظیفه است از طرف خداوند مثل سایر وظایف و مسلمانان باید تا قیامت آن را حفظ کنند و همانطور زندگی کنند اما بدان که اینطور نیست ، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در زمانی و جایی زندگی می کرد که فقر و تنگدستی مستولی بود ، عامه مردم از داشتن وسایل و لوازم اولیه زندگی محروم بودند ،

اگر در عصری و زمانی وسایل و لوازم فراهم شد دیگر دلیلی برای آن طرز زندگی نیست ، بلکه سزاوارترین مردم برای استفاده از موهبتهای الهی ، مسلمانان و صالحانند نه دیگران

عاقبت اندیشی قبل از انجام کار

شخصی به خدمت رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و عرض کرد یا رسول الله ، مرا موعظه و نصیحت بفرمایید

حضرت به او فرمود: اگر من بگویم تو به کار می بندی ؟ شخص گفت : بلی ، یا رسول الله حضرت باز تکرار کرد:

براستی اگر من بگویم تو آن را به کار می بندی ؟ شخص گفت : بلی یا رسول الله باز تکرار کرد: براستی اگر من بگویم تو آن را به کار می بندی ؟ شخص گفت : بلی یا رسول الله باز یک دفعه دیگر هم حضرت فرمود: این سه بار تکرار برای این بود که می خواست کاملا آماده شود برای حرفی که می خواهد به او بگوید

همین که حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سه بار از او اقرار گرفت و آماده اش کرد فرمودند (اذا هممت بامر فتدبر عاقبته )

یعنی هرگاه تصمیم گرفتی که کاری و عملی را انجام بدهی ، قبل از انجام دادن آن به آخرش و نتایج آن اندیشه کن یعنی عاقبت اندیشی و حساب و کتاب دست به هر کاری نزنید که بعدا پشیمانی و ضرر در آن وجود داشته باشد

زینبعليها‌السلام پیام دار نهضت کربلا

بیست و دو روز از اسارت (زینب )عليها‌السلام گذشته است و پس از این رنج است که او وارد مجلس (یزید بن معاویه ) می کنند ، یزیدی که کاخ اخضر (سبز) او یعنی کاخ سبزی که معاویه در شام ساخته بود ، آنچنان بارگاه مجللی بود که هرکس با دیدن آن بارگاه

، آن خدم و حشم ، خودش را می باخت بعضی نوشته اند که افراد می بایست از هفت تالار می گذشتند تا به تالار آخری می رسیدند که یزید روی تخت مزین و مرصعی نشسته بود و تمام اعیان و اشراف و اعاظم سفرای کشورهای خارجی نیز ، روی کرسی های طلا یا نقره نشسته بودند

در این شرایط این عده از اسرا را وارد می کنند و زینبعليها‌السلام اسیر رنج دیده و رنج کشیده ، چنان موجی در روحش پیدا شد و چنان حرکتی در جمعیت ایجاد کرد که ، یزید معروف به فصاحت و بلاغت لال شد یزید شعرهایی را خودش می خواند و به چنین موفقیتی که نصیبش شده است افتخار می کند زینبعليها‌السلام فریادش بلند می شود: ای یزید! خیلی باد به دماغت انداخته ای تو خیال می کنی این که امروز ما را اسیر کرده ای و تمام اقطار زمین را بر ما گرفته ای و ما در مشت نوکرهای تو هستیم یک نعمت و موهبتی از طرف خداوند بر تو است به خدا قسم تو الان در نظر من بسیار کوچک ، حقیر و بسیار پست هستی و من برای تو یک ذره شخصیت قائل نیستم

چنان خطبه ای در آن مجلس خواند که یزید لال و ساکت باقی ماند

داستان پیامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مرد یهودی

شخصی (یهودی ) آمد خدمت رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مدعی شد که من از شما طلبکار هستم و الان در همین کوچه هم بایستی طلب مرا بدهید

پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: اولا که شما از من طلبکار نیستید ، ثانیا اجازه بدهید که من بروم منزل و پول برای شما بیاورم پول همراه من در حال حاضر نیست

مرد یهودی گفت : یک قدم نمی گذارم از اینجا بردارید هر چه پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با او نرمش نشان دادند ، او بیشتر خشونت نشان می داد تا آنجا که عبا و ردای پیامبر را گرفت و دور گردن پیچید و کشید ، که اثر قرمزی آن ، در گردن مبارک پیامبر بجای ماند و حضرت می خواستند به مسجد بروند مسلمین دیدند یک یهودی جلو رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را گرفته است مسلمین خواستند او را کنار بزنند و احیانا او را کتک بزنند حضرت فرمود: نه من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم شما کاری نداشته باشید آنقدر نرمش نشان دادند که مرد یهودی اسلام آورده و در همان جا شهادتین را به زبان جاری کرد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انک رسول الله شما با چنین قدرتی که دارید ، این همه تحمل می کنید و این تحمل یک انسان عادی نیست و شما مسلما از جانب خداوند مبعوث شده اید

معنویت در مبارزه

در صبح عاشورا شمر ، آن بدبختی که شاید در دنیا نظیر نداشته باشد ، شتاب داشت که بیاید از جلو اوضاع را ببیند اصرار داشت که از پشت خیمه ها بیاید بلکه دست به یک جنایتی بزند ، ولی نمی دانست که امام حسینعليه‌السلام قبلا دستور داده که خیمه ها را نزدیک به یکدیگر ، به شکل منحنی برپا دارند ، پشت آنها را خندق بکنند و در آن آتش برپا بکنند ، تا دشمن نتواند حمله کند وقتی شمر ملعون آمد و با این وضع مواجه شد ناراحت گردید و شروع کرد به فحاشی کردن یکی از اصحاب امام حسینعليه‌السلام عرض کرد یا اباعبدالله ، اجازه دهید الان او را با یک تیر از پای دربیاورم حضرت فرمودند: نه او گمان کرد که حضرت توجه ندارند که شمر ملعون چه خبیثی است حضرت امام حسینعليه‌السلام در جواب اصحاب ، عرض کرد: من او را می شناسم که چه فرد شقی است اصحاب گفتند: پس چرا اجازه نمی دهید به حساب او برسیم ؟ حضرت فرمودند: من نمی خواهم تا در میان ما جنگ برقرار نشده است ، من جنگ را شروع کرده باشم تا آنها دست به جنگ و خونریزی نزنند من دست به جنگ نمی زنم و شروع نمی کنم

بدانم بهتر است یا ندانم

ابوریحان لحظات پایانی عمر پر برکت خود را طی می کرد و در حال احتضار بود یکی از فقها (دانشمندان ) که همسایه اش بود اطلاع پیدا کرد که ابوریحان در چنین حالی است ، به عیادتش رفت ، ابوریحان هنوز به هوش بود تا چشمش به فقیه افتاد یک مسئله فقهی از باب ارث یا مطلب دیگری از او سؤ ال کرد ،

فقیه تعجب نمود و اعتراض کرد که تو در این وقت داری می میری از من مسئله می پرسی ؟ ابوریحان جواب داد ، من از تو سؤ ال می کنم آیا من اگر بمیرم و بدانم بهتر است و یا بمیرم و ندانم ؟ فقیه در جواب ابوریحان گفت : خوب ، بمیری و بدانی بهتر است

فقیه می گوید: بعد از اینکه من به خانه برگشتم طولی نکشید که فریاد از خانه ابوریحان بلند شد که ابوریحان درگذشت و دار دنیا را وداع فرمود

این مرد بزرگ دارای همتی بزرگ در راه دانش بوده و خیلی برای علم و عالم ارزش قائل بوده است

علیعليه‌السلام محبوبترین فرد در پیشگاه خدا

انس بن مالک می گوید:

هر روز یکی از فرزندان انصار کارهای پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را انجام می داد ، روزی نوبت من بود ، ام ایمن مرغ بریانی را به محضر پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد و گفت : یا رسول الله ، این مرغ را خودم گرفته ام و به خاطر شما پخته ام

حضرت فرمود: خدایا محبوبترین بندگانت را برسان که با من در خوردن این مرغ شرکت کند در همان هنگام در کوبیده شد پیغمبر فرمودند:

انس ، در را باز کن گفتم خدا کند مردی از انصار باشد امام علیعليه‌السلام را پشت در دیدم گفتم : پیغمبر مشغول کاری است ، برگشتم و بر سر جایم ایستادم بار دیگر در کوبیده شد پیغمبر گفت : در را باز کن ،

باز دعا می کردم مردی از انصار باشد در را بازکردم علیعليه‌السلام بود گفتم : پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشغول کاری است و برگشتم بر سر جایم ایستادم باز در کوبیده شد ، پیغمبر فرمودند ، انس ، برو در را باز کن و او را به خانه بیاور ، تو اولین کسی نیستی که قومت را دوست داری ، او از انصار نیست من رفتم و علیعليه‌السلام را به خانه آوردم و با پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرغ بریان را خوردند

داستان نضر بن حارث و شکست او در برابر منطق قرآن

نصر بن حارث که از افراد هوشمند ، زیرک و کاردان قریش بود و پاسی از عمر خود را در حیره و عراق گذرانده بود ، از وضع شاهان ایران و دلاوران آن سامان مانند رستم ، اسفندیار و عقاید ایرانیان درباره خیر و شر ، اطلاعاتی داشت او را برای مبارزه با پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم انتخاب کردند و (دار الندوه ) تصویب کردند نضر بن حارث با معرکه گیری در کوچه و بازار و نقل داستانهای ایرانیان و سرگذشت شاهان آنان ، قلوب مردم را از استماع سخنان پیامبر به خود جلب کند ، برای آن که از مقام آن حضرت بکاهد و سخنان و قرآن او را بی ارزش جلوه دهد ، مرتب می گفت : مردم ، سخنان من با گفته های محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه فرقی دارد ؟ او داستان گروهی را برای شما می خواند ، که گرفتار خشم و قهرالهی شدند ، من هم سرگذشت عده ای را تشریح می کنم که غرق نعمت بودند و سالیان درازی است که در روی زمین حکومت می کنند این نقشه به قدری احمقانه بود که چند روز ، بیشتر ادامه پیدا نکرد و خود قریش از شنیدن سخنان بیهوده نضربن حارث خسته شده و از دور او پراکنده شدند و نهایتا نقشه شوم قریش در رابطه با مقابله نمودن با سخنان پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و قرآن به شکست انجامید و باعث شد تا عده دیگری نیز به اسلام ایمان آورند و مجذوب قرآن گردند

داستان حلیمه سعدیه

حلیمه دختر ابی ذویب از قبیله سعد بن بکر هوزان بوده است

رسم اشراف عرب این بود که فرزندان خود را به دایه ها می سپردند و دایگان معمولا بیرون شهرها زندگی می کردند تا کودکان را در هوای صحرا پرورش دهند ، رشد و نمو کامل و استخوان بندی آنها محکمتر شود

ضمنا از بیماری وبای شهر مکه که خطر آن برای نوزادان بیشتر بود مصون بمانند و زبان عربی را در یک منطقه دست نخورده یاد بگیرند در این قسمت ، دایگان قبیله بنی سعد مشهور بودند ، آنها در موقع معینی به مکه می آمدند ، هر کدام نوزادی را گرفته همراه خود می بردند

چهار ماه از تولد پیامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ گذشته بود که دایگان قبیله بنی سعد به مکه آمدند و آن سال ، قحطی سالی عجیبی بود ، از این نظر به کمک اشراف ، بیش از حد

نیازمند بودند گروهی از تاریخ نویسان می گویند:

هیچ یک از دایگان حاضر نشدند به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شیر بدهند ، زیرا بیشتر طالب بودند که اطفال غیر یتیم را انتخاب کنند تا از کمکهای پدران آنها بهره مند شوند و نوعا از گرفتن طفل یتیم سرباز می زدند ، حتی حلیمه از قبول او سرباز زد ولی چون بر اثر ضعف اندام ، هیچ کس طفل خود را به او نداد ناچار شد که رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بپذیرد و با شوهر خود چنین گفت : که برویم همین طفل یتیم (محمد) را بگیریم و دست خالی برنگردیم شاید لطف الهی شامل حال ما گردد ، اتفاقا حدس او درست درآمد ، از آن لحظه که آماده شد به محمد آن کودک یتیم ، خدمت کند ، الطاف الهی سراسر زندگی او را فرا گرفت و ضمنا یادآوری می شود که نوزاد قریش (محمد) سینه هیچ یک از زنان شیر ده را نگرفت ، سرانجام حلیمه سعدیه آمد سینه او را مکید

در این لحظه وجد و سرور خاندان عبدالمطلب را فرا گرفت

عبدالمطلب رو به حلیمه کرد و گفت : از کدام قبیله ای ؟ جواب داد: حلیمه گفت : از بنی سعد ، گفت : اسمت چیست ؟ جواب داد: حلیمه ، عبدالمطلب از اسم و نام قبیله او بسیار مسرور شد و گفت : آفرین ، آفرین ، دو خوی پسندیده و دو خصلت شایسته ، یکی سعادت و خوشبختی و دیگری حلم و بردباری

خلاصه ای از معراج رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

تاریکی شب همه افق را فرا گرفته بود و خاموشی در تمام نقاط حکم می کرد ، هنگام آن رسیده بود که جانداران در خوابگاههای خود به استراحت بپردازند و برای مدت محدود چشم از مظاهر طبیعت بپوشند و برای فعالیت روزانه خود تجدید قوا کنند پیامبر بزرگ اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نیز از این قانون مستثنی نبود و می خواست پس از اداء فریضه به استراحت بپردازند ولی یک مرتبه صدای آشنایی به گوش او رسید ، آن صدا از جبرئیل امین بود که به او می گفت امشب سفر عجیبی در پیش دارید و من ماءمورم با تو باشم و نقاط مختلف گیتی را با مرکب فضا پیمایی به نام براق بپیمایید

پیامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سفر با شکوه خود را از خانه ام هانی (خواهر امیرمؤ منان ) آغاز کرد ، با همان مرکب به سوی (بیت المقدس ) که آن را مسجد الاقصی نیز می نامند روانه شد ، در مدت بسیار کوتاهی در آن نقطه پایین آمد از نقاط مختلف مسجد ، (بیت اللحم ) که زادگاه حضرت مسیح است و از منازل انبیاء و آثار و جایگاه آنها دیدن به عمل آورد و در برخی از منازل دو رکعت نماز گذارد سپس قسمت دوم از برنامه خود را آغاز فرمود ، از همان نقطه به سوی آسمانها پرواز نمود ، ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده کرد ، با ارواح پیامبران و فرشتگان آسمانی سخن گفت ، از مراکز رحمت و عذاب (بهشت و دوزخ ) بازدیدی به عمل آورد ، درجات بهشتیان و اشباح دوزخیان را از نزدیک مشاهده فرمود و در نتیجه از رموز هستی ، اسرار جهان آفرینش ، وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پایان خداوند متعال کاملا آگاه گشت سپس به سیر خود ادامه داد و به (سدره المنتهی ) رسید و آن را سراپا پوشیده از شکوه و جلال و عظمت دید در این هنگام برنامه وی پایان یافت سپس ماءمور شد از همان راهی که پرواز نموده بود بازگشت نماید و در مراجعت نیز در بیت المقدس فرود آمد و در راه مکه و وطن خود را پیش گرفت ، در بین راه به کاروان تجارتی قریش برخورد در حالی که آنان شتری را گم کرده بودند و به دنبال آن می گشتند و از آبی که در میان ظرفها بود قدری خورده و باقیمانده آن را به روی زمین ریخت و بنا به روایتی روپوشی روی آن گذارد ، و از مرکب فضاپیمای خود در خانه (ام هانی ) پیش از طلوع فجر پایین آمد و برای اولین بار راز خود را به او گفت و در روز همان شب ، در مجامع و محافل قریش پرده از راز خود برداشت و داستان معراج و سیر شگفت انگیز او که در فکر قریش امری ممتنع و محال بود ، در تمام مراکز دهن به دهن گشت و سران قریش را بیش از همه عصبانی نمود قریش به عادت دیرینه به تکذیب اوبرخواستند و گفتند اکنون در مکه کسانی هستند که بیت المقدس را دیده اند اگر راست می گویی : کیفیت ساختمان آنجا را تشریح کن ، پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نه تنها خصوصیات ساختمان بیت المقدس را تشریح کرد بلکه حوادثی را که در میان مکه و بیت المقدس رخ داده بود بازگو نمود و گفت : در میان راه به کاروان فلان قبیله برخوردم که شتری از آنها رمیده و دست آن شکسته بود قریش گفتند: از کاروان قریش خبر ده ، گفت : آنها را در تنعیم (ابتدای حرم ) دیدم که شتر خاکستری رنگی در پیشاپیش آنها حرکت می کرد و کجاوه ای روی آن گذارده بودند و اکنون وارد شهر مکه می شوند ، قریش از این خبرهای قطعی سخت عصبانی شدند ، گفتند: اکنون صدق و کذب گفتار محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برای ما معلوم می شود ولی چیزی نگذشت طلایه کاروان ابوسفیان پدیدار شد مسافرین جزئیات گزارشهای آن حضرت را نقل نمودند و با این وصف باز هم عده ای از مشرکین و کفار قریش جریان معراج پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در قرآن کریم سوره اسراء آیه ۱ و در بعضی احادیث معتبر بیان شده است اکثر علمای شیعه و برخی از علمای اهل تسنن نیز معتقد هستند که معراج رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هم روحانی و هم جسمانی بوده است

داستان غزوه ذی الامر

به مدینه گزارش رسید ، که قبیله (عطفان ) دور هم گرد آمده و در صدد تسخیر مدینه هستند

رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با چهار صد و پنجاه نفر

به سوی لشکر دشمن روانه شد ، دشمن دست و پای خود را گم کرده و به کوهها پناه برد ، در این لحظه باران شدیدی بارید و لباسهای پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را تر نمود ، پیامبر مقداری از لشکر فاصله گرفت سپس پیراهن خود را بیرون آورده روی درختی افکند و خود زیر سایه ای آرمید دشمن از بالای کوه حرکات پیامبر را می دید ، پهلوانی از دشمن ، فرصت را مغتنم شمرده با شمشیر برهنه از کوه پایین آمد ، با شمشیر کشیده بالای سر پیامبر ایستاد و با صدای خشنی گفت : امروز نگهدار تو از شمشیر برنده من کیست ؟ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با صدای بلند فرمود: (الله )

این کلمه آنچنان در او تاءثیر کرد که رعب و لرزه در اندام او افکند و بی اختیار شمشیر از دست او افتاد ، پیامبر بلافاصله از جای برخواسته شمشیر برداشت و به او حمله کرد و فرمود: حافظ جان تو از من کیست ؟ از آنجا که او مشرک بود و خدایان چوبی خود را پست تر از آن دید که در این لحظه حساس از او دفاع کنند در پاسخ پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت : هیچ کس تاریخ نویسان نوشته اند که او در این لحظه اسلام آورد ولی اسلام او از روی ترس نبود ، زیرا بعدها در اسلام خود باقی بود ، علت اسلام او بیداری فطرت پاک او بود زیرا شکست غیر منتظره و اعجازآمیز ، او را متوجه عالم دیگر کرد و فهمید

که پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ارتباطی با عالم دیگر دارد پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ایمان او را پذیرفت و شمشیر او را پس داد ، او پس از آن چند قدم برداشت ، شمشیر خود را تسلیم پیامبر نمود و پوزش طلبید و گفت : شما که رهبر این فوج اصلاحی هستید به این سلاح (شمشیر) سزاوارترید