خاطرات دیوان بیگی (میرزا حسین‌خان) از سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۳۱۷ قمری (كردستان و طهران)

خاطرات دیوان بیگی (میرزا حسین‌خان)  از سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۳۱۷ قمری  (كردستان و طهران)0%

خاطرات دیوان بیگی (میرزا حسین‌خان)  از سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۳۱۷ قمری  (كردستان و طهران) نویسنده:
گروه: کتابخانه تاریخ

خاطرات دیوان بیگی (میرزا حسین‌خان)  از سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۳۱۷ قمری  (كردستان و طهران)

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: ایرج افشار
گروه: مشاهدات: 2750
دانلود: 297

توضیحات:

خاطرات دیوان بیگی (میرزا حسین‌خان) از سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۳۱۷ قمری (كردستان و طهران)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 542 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 2750 / دانلود: 297
اندازه اندازه اندازه
خاطرات دیوان بیگی (میرزا حسین‌خان)  از سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۳۱۷ قمری  (كردستان و طهران)

خاطرات دیوان بیگی (میرزا حسین‌خان) از سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۳۱۷ قمری (كردستان و طهران)

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

خاطرات دیوان بیگی (میرزا حسین‌خان)

از سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۳۱۷ قمری

(كردستان و طهران)

نویسنده: ایرج افشار، محمدرسول دریاگشت

.

يادداشت‌

«خاطرات ديوان بيگي» سرگذشتي است خود نوشت از ميرزا حسين ديوان بيگي كردستاني، مشتمل بر سوانح زندگاني او در دوران اقامت كردستان (۱۲۷۵- ۱۳۰۱ ق) و سپس از روزگار سكونتش در تهران (۱۳۰۲- ۱۳۱۷ ق)، به انضمام يادداشتهاي پراكنده‌اي كه در سنوات گوناگون تا سال ۱۳۳۱ قمري نوشته است«۱» .

ميرزا حسين ديوان بيگي فرزند ميرزا رضا علي است. ميرزا رضا علي در عهد سلطنت ناصر الدين شاه از رجال متشخص و اعيان كردستان و از عمال قابل و مدبر دولت در شمار مي‌رفت و همواره مورد احترام نزد ناصر الدين شاه و ديوانيان بود و به مناسبت تصدي امور ديوان بيگي«۲» و همچنين نايب الايالگي در كردستان داراي حشمت و سطوتي در آن منطقه مخصوصا كرمانشاه و سنندج و اورامانات بود.

عنوان ديوان بيگي براي او در حكم لقبي مي‌بود و اسلافش بعدها همان عنوان را نام خانوادگي خويش قرار دادند.

ميرزا رضا علي ديوان بيگي به سن هفتاد و يك سالگي در سال ۱۳۰۱ قمري درگذشت. با رفتن او شيرازه امور خانوادگي سستي گرفت. ميرزا حسين ناچار به تهران آمد و درين شهر ماندگار شد. اما فرزند هيچگاه نتوانست به مرتبت پدر برسد.

در خاطرات خود مقام پدر را به خوبي و روشني نمايانده است«۳».

______________________________ __

(۱). وفات او ظاهرا يكي دو سال بعد روي داده است. فرزندش آقا خان (رضا علي) در مقدمه كتاب «سفر مهاجرت» (تهران، ۱۳۵۱) به مناسبت رفتن به آن سفر كه در محرم ۱۳۳۴ روي داد نوشته است: «پدرم تازه مرحوم شده بود».

(۲). ناصر الدين شاه پس از اينكه ديوانخانه عدليه را براي رسيدگي به شكايات تشكيل داد، در ولايات مهم نمايندگاني براي آن خدمت به عنوان ديوان‌بيگي منصوب كرد.

(۳). مرحوم آقا خان (رضا علي) ديوان‌بيگي هم سرگذشتي از جد خود نوشته است كه همراه با-

ميرزا حسين ابتدا به مرحوم ميرزا يوسف مستوفي الممالك نزديك شد. پس از آن مدتي را با فخر الملك اردلان گذرانيد و سپس با وكيل السلطنه (صاحب جمع) برادر اتابك مربوط شد و با پسران اتابك حشر و نشر پيدا كرد و از اين طريق در دستگاه امين السلطان به خدمت در آمد و در سفرها (از جمله سفر اجباري اتابك به قم) همراه اتابك بود. همچنين در بعضي سفرهاي شاه جزو اردو مي‌بوده است«۱» .

نسخه خاطرات ميرزا حسين در دست فرزندش آقا خان بود. ايشان اصل نسخه را به من مرحمت كرد تا در فرهنگ ايران‌زمين به چاپ برسانم. تا زنده بود آن نيت عملي نشد. خوشبختانه اكنون بدين صورت منفرد در اختيار علاقه‌مندان به تاريخ دوره قاجار قرار مي‌گيرد.

يكي از فرزندان ميرزا حسين، آقا خان نام داشت. او بعدها نام جد خود رضا علي را اختيار كرد و در ميان رجال معاصر بدين نام شهرت داشت. تولد او ۲۰ ذيقعده ۱۳۱۰ در تهران بود.

ايشان دوره مدرسه علوم سياسي را به پايان رسانيد و سپس به عضويت وزارت امور خارجه درآمد (۱۳۳۰ ق)«۲» . در دوره‌هاي پنجم و ششم و هفتم سمت نمايندگي مجلس داشت (عجب است كه از شهرهاي بلوچستان نه از كردستان) و پس از آن سمت استانداري از جمله خوزستان (۱۳۲۱) يافت. آخرين كار ايشان سناتوري بود، و در جريان ملي شدن صنعت نفت به عضويت هيأت مختلط

______________________________

فرامين مربوط به آن مرحوم در فرهنگ ايران زمين، جلد بيستم (۱۳۵۳) به چاپ رسيده است. من همراه آن نوشته، فرامين را استنساخ و چاپ كردم كه در بخش چهارم همين كتاب تجديد چاپ شده است.

(۱). ميرزا حسين داراي دو پسر بود: يكي رضا علي (آقا خان) و او يك دختر (عشرت) داشت كه با نعمت اللّه مين باشيان ازدواج كرد. ديگري علي پرورش است و دختر او ليلي پرورش مادر فرخ درخشاني است. ميرزا حسين دختري هم به نام اختر الدوله داشته است.

(۲). طبق دفتر تعرفه احوال اعضاي وزارت خارجه تنظيمي در ۱۳۳۲ سمتهاي او تا آن زمان عبارت بود از آتاشگي اداره دول غير همجوار- سپس در اداره انگليس و بعد در اداره محاكمات و منشي‌گري در اداره تحريرات روس (رجال وزارت امور خارجه، به كوشش ايرج افشار، تهران، انتشارات اساطير، ۱۳۶۵، ص ۱۴۱).

انتخاب شد. هميشه در شمار رجال خوشنام و با كفايت و صاحب رأي و مستقل بود. در دوره سناتوري با عقد قرارداد كنسرسيوم و لايحه تشكيل سازمان اطلاعات و امنيت كشور مخالفت صريح كرد.

رضا علي ديوان بيگي كتابي به نام «سفر مهاجرت در نخستين جنگ جهاني» نوشته است كه به چاپ رسيده (تهران، ۱۳۵۱). ايشان يكي از افرادي بود كه به مهاجرت رفت. خودش در آغاز كتاب نوشته است: «صبح روز دوشنبه ۷ محرم ۱۳۳۴ (۳۰ آبان‌ماه ۱۲۹۴) حاج محتشم السلطنه اسفندياري وزير امور خارجه مرا احضار و سربسته اظهار نمود سفر مهمي در پيش است كه بايد بعضي از همكاران اداري را با خود ببريم. ميل داريد در اين مسافرت با ما باشيد؟ چون از موضوع مسافرت مطلع شده جواب مثبت دادم. با ارائه نوشته‌اي گفت مطابق اين صورت دوسيه‌هاي محرمانه اداره روس را از دفتر تحويل بگيريد و سعي كنيد تا فردا خود را به قم برسانيد. براي خرج سفر و تهيه مركوب اداره حسابداري معادل سه ماه حقوق به شما مساعده خواهد داد.».

در دفتر خاطرات ديوان‌بيگي بعضي يادداشتها و اشعار پراكنده به توسط او و به تفاريق ايام درج شده است كه همه را براي مزيد فايده در پيوست نخستين آورده‌ايم.

پيوست دوم هفده فرمان و حكم و سندي است كه در دست مرحوم ميرزا آقا خان ديوان‌بيگي اخير بود و ايشان آنها را به كتابخانه مركزي دانشگاه تهران واگذار كرد و مرا ترغيب فرمود كه به چاپ آنها بپردازم.

نامه‌هايي كه در پيوست سوم چاپ مي‌شود در اختيار آقاي فرخ درخشاني (مقيم ژنو) است. ايشان نواده ميرزا حسين ديوان‌بيگي است. دوست گرامي آقاي دكتر ناصر الدين پروين وسيله آشنايي ميان ما قرار گرفت و آقاي درخشاني از راه لطف عكس نامه‌ها را در اختيارم گذارد. اين نامه‌ها قسمتي خطاب به ميرزا رضا علي است (آنها كه با خطاب عاليجاه است). قسمتي ديگر خطاب به حاكم و وزير كردستان بوده است و چون مطالبش ارتباط به ميرزا رضا علي داشته است اصل نامه‌ها را در اختيار او گذارده بوده‌اند.

همچنين آقاي فرخ درخشاني چهار عكس از ميرزا حسين و فرزندان او مرحمت كرده‌اند كه زيب اين دفتر قرار مي‌گيرد. لطف بيكران ايشان را سپاسگزارم.

از دوست خود آقاي محمد رسول درياگشت سپاسگزارم كه به همكاري اينجانب آمد و به مدد همت بردبارانه او بود كه كار استنساخ از نسخه خطي و همچنين نامه‌هاي پيوست سوم و غلطگيري و مراقبت در چاپ و آماده‌سازي و استخراج فهرست كتاب پايان گرفت.

ايرج افشار

تهران- بيست و پنجم بهمن ۱۳۸۰

بخش اول خاطرات سالهاي اقامت كردستان از روزگار ديوان‌بيگي پدر (۱۲۷۶ ق- ۱۳۰۱ ق)

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحيم‌

سال ۶/ ۱۲۷۵ روزگار واليگري غلامشاه اردلان‌

هو القادر فوق عباده

به تاريخ يوم سه‌شنبه ۱۵ ربيع الثاني سنه ۱۳۲۸ كه به قرينه قوي سه نفر از اطبّا، اين مرض مزمن ده ماهه من علاج‌ناپذير است و صريح ديروز به من گفتند هرگاه اين تابستان به ييلاق نروي تلف خواهي شد. به اين خيال افتادم كه شرح زندگاني پرمشقّت خود را به اختصار محض تبصره اعقاب و اولاد خود بنويسم و از خداوند توفيق سلامت و سعادت مي‌طلبم، انه خير صابرين.

اوّلا صدمات و زحماتي كه روزگار براي من ذخيره كرده بود هرگاه جزئيات آن را بنويسم از عهده نمي‌آيم و چندان لازم نيست. همين قدري مي‌نويسم به زحمات و صدماتي گرفتار بوده‌ام كه اگر يكي از آنها را روي كوه البرز بگذارند آب مي‌شود و البتّه تحمّل آن را ندارد. لكن در مقابل، خداوند متعال جلّت عظمته صبري به من كرامت فرمود كه ابدا از اين صدمات متزلزم نكرد و هيچ وقت به فضل اللّه تعالي از جاده صبر و شكر منحرف نشده، در هيچ موقع خود را نباخته و از كار باز نداشتم و هميشه توكّل و توسّلم به خداي خالق خود جلّ شأنه بود. در شدايد استغاثه مي‌كردم و به قدر رفع آن حادثه كه مرا متألّم مي‌داشت فرج فوري عنايت مي‌فرمود، سبحان من عظّمة كبريائه و عمّ آلاثه و نعمائه و حمدا له عدد ما في علمه.

وفات پدر

سخت و صعب‌ترين روزهاي زندگاني من صبح جمعه دهم شهر رمضان المبارك سنه هزار و سيصد و يك (۱۳۰۱) بود، در فصل تابستان كه در اين موقع سي و هشت ساعت بود نخوابيده و با حال روزه‌داري مواظب و مراقب پرستاري و خدمت مرحوم مغفور مبرور ميرزا رضا علي ديوان‌بيگي پدر خجسته سير نامورم

بودم كه در اين ساعت اوّل طلوع آفتاب به بهشت جاودان خراميد و اين دار فاني را بدرود كرد. [۱ الف] در حقيقت:

باريد به باغ ما تگرگي‌در گلبن ما نماند برگي دو روز قبل طبيب به من اطّلاع داد كه ديگر معالجه فايده ندارد. انباري در جنب عمارت ما بود جاي خلوتي بود، پيش آمدهاي ناگوار كه به مدّ نظر مي‌آوردم و از كاينات مأيوس بودم مرا به آن مكان خلوت برد. از شدت محبّتي كه به چنين پدري كه اسباب افتخار و اعتبار من بود داشتم گريه‌اي كردم كه در مدّت عمر چنان گريه در هيچ سختي و مصيبتي نكرده‌ام. با اين حالت فراق ابدي و پريشاني و اختلال امور و بيخوابي و تكاليف وارده، مواظب بودم حمل جنازه را به‌طوري كه مقتضي شأن اوست بكنند و در موقعي كه غسل مي‌دادند رفتم دست او را بوسيده و خود را براي صدماتي كه روزگار براي ما تهيّه ديده بود حاضر كردم.

مراسم تشييع‌

در نهايت تجليل و اعزاز تقريبا دويست نفر از علما و اعيان كردستان در جلو عماري حركت مي‌كردند و نوكرها كه تقريبا پنجاه نفر بودند به رسم آنجا دنبال جنازه نوحه و ندبه مي‌كردند. در قبرستان غربي سنندج جنب باغ خسروآباد كه مدفن اموات ما بود به خاكش سپردند. جمعيّت و ازدحام زنانه و مردانه متجاوز از روزي دويست الي پانصد نفر مي‌آمدند و مي‌رفتند تا سه روز. چون در كردستان رسم است ناهار«۱» و شام مجلس فاتحه را محض اينكه به بازمانده ميّت زحمتي وارد نيايد، اقوام يا همسايه يا محترمين مي‌دهند. ميان دو نفر دامادهاي ما كار به نزاع كشيد كه هريك مي‌خواستند شام و ناهار بدهند. بالاخره بعد از زد و خورد آقا ميرزا عبد الكريم مستوفي كه از محترمين ولايت بود و همشيره دويّمي در فراش او بود پيش برد و افطار و سحر داد. ابراهيم خان شوهر همشيره بزرگ قهر كرد و رنجيد.

______________________________

(۱). همه‌جا موارد «نهار» اصلاح شد.

برچيدن ختم‌

روز سيّم ظهير الملك و مشير ديوان از طرف حكومت آمدند مجلس ختم را برچيدند و ما را كه من و مرحوم ميرزا شفيع اخوي بزرگتر از مرا به دار الحكومه نزد حاكم برده تسليت گفتند. در اين موقع حكومت به ميرزا مسعود ميرزا ظل السّلطان پسر ناصر الدّين شاه و نايب الاياله ميرزا محمّد اقبال الملك بود.

مادر و اولاد

در اين تاريخ كه به داغ چنين پدري مبتلا شده و از ما سوي اللّه و از كاينات محروم بودم، بيست و پنج سال كامل از عمر من گذشته و چهارده سال بود كه مرحومه ماه شرف خانم والده ماجده مقدّسه من به رحمت ايزدي پيوسته بود و سه سال متجاوز بود كه عيال براي من گرفته بودند، يعني مادر عطاء اللّه را كه شرح آن ان شاء اللّه اوايل سنه ۱۲۹۸ نوشته خواهد شد و اولاد من بعد از يك نفر مسمّي به عبد اللّه كه عزّ الدين مي‌گفتند و خيلي زود مرد، منحصر بود به حبيبه مسمّاة به امّة اللّه كه به مهوش مشهور است و بزرگترين اولاد من است.

غلامشاه اردلان‌

بحول اللّه تعالي تولّد من در شهر سنندج كرسي كردستان كه سنه و اردلان نيز گويند شده. چنانچه باز در همين جنگ نوشته‌ام صبح سه‌شنبه دويم شهر محرم الحرام سنه ۱۲۷۶- هزار و دويست و هفتاد و شش هجري علي هاجرها الف صلواة و تحيّه كه ميرزا عبد اللّه منشي باشي متخلّص به رونق گفته: «حسين ز خلق حسن احسن الزّمان آمد» مادّه تاريخ تولّد من است. در اين تاريخ سال يازدهم سلطنت ناصر الدّين شاه بود و حكومت كردستان با امان اللّه خان ثاني والي كردستان كه مشهور به غلامشاه خان و ملقّب بود به ضياء الملك اختصاص داشت.

كردستان‌

كردستان داراي يك شهر و هفده بلوك حاكم‌نشين است. عليحده جغرافياي آن را نوشته‌ام. ايالت بزرگي است. اغلب كوه است. جلگه و زمين صاف و هموار كم دارد، لكن داراي دهات و قصبات آباد داير است و بالنّسبه به شهرهاي ايران و ولايات ديگر خيلي مي‌توان گفت آباد است. آب و هواي آنجا از حيث اشتهار مستغني از تعريف است. شاعري گفته:

به جاي سرمه سپاهانيان كشند به ديده‌اگر

صبا به سپاهان برد غبار سنندج

سنندج‌

چنانچه نوشتيم سنندج شهر و مركز كردستان و سنه مخفّف آن است. شهري است داراي هشت الي ده هزار خانوار. سواد و نمايش با شكوهي دارد. به واسطه اين‌كه در بلندي و پستي خانه‌هاي آنجا ساخته شده خيلي قشنگ به‌نظر مي‌آيد.

عمارت بسيار عالي كه دارالاياله آنجاست، امان اللّه خان بزرگ جدّ واليهاي كردستان در سنه ۱۲۲۲ در سلطنت فتحعلي شاه بنا كرده

كودكي‌

از تاريخ تولد من تا پنج سال وقايعي كه رخ داده به واسطه طفوليت در نظرم نيست. همين‌قدر مي‌دانم در نزد والدين با اينكه اولاد متعدّد بزرگتر و كوچكتر از من داشتند، مرا خيلي عزيز و محبوب القلوب و دوست مي‌داشتند. مثل پسر يكي از شاهزادگان مرا پرورش مي‌دادند. چند لله و دايه براي پرستاري من نگاه داشته بودند. لله اوّلي من حاجي احمد بگ نامي بود. اسبي سياه كه يراق نقره مفصّلي براي آن تهيّه كرده بودند با يك نفر نوكر به سن خودم مخصوص من بود. عصرها لله مزبور اسب مذكور را زين مي‌كرد و آن نوكر محمود نام جلو مي‌افتاد و لله مرا جلو مي‌گرفت. دور حوض خانه‌اي كه داشتيم مرا مي‌گردانيدند. لباس من خيلي فاخر بود و به جاي پولك، «امپريال» دوخته بودند به آن. اعيان كردستان چون ميل مفرط مرحوم پدرم را درباره من مي‌ديدند بسيار محبّت مي‌كردند و اسب سياه حسين خان مشهور بود. در اين‌روزها به مرض آبله مبتلا شده بودم كه علامت آن هنوز روي دماغ من است.

ديوانخانه و ديوان بيگي‌

در سنه ۱۲۷۵ كه تقريبا يك سال قبل از تولّد و عمر من است، ناصر الدّين شاه تشكيل ديوانخانه عدليّه به رياست عباسقلي خان معتمد الدوله جوانشير كرده و براي ولايات مقرّر شده بود ديوان بيگيها معيّن شود. مرحوم ابوي درين موقع «نايب الوزاره» بود، يعني مشهور به اين لقب و ترجمه اين لفظ حاليّه يعني معاون وزير ماليّه، و اختيار تام ماليات كردستان با مرحوم پدرم بود و ثروت و ملك و مكتبي فراوان داشت و چندين پارچه املاك معتبر خريده بود. محض اينكه خارجي براي رياست ديوانخانه به كردستان نيايد، مرحوم نايب الوزاره پدر مرا فرستادند به طهران، به تصويب واليه دختر فتحعلي شاه كه مادر غلامشاه خان والي و در كردستان بود و معني حكومت را داشت. عباسقلي خان او را به حضور شاه معرفي كرد و به منصب و لقب ديوان بيگي منصوب و برقرارش كردند، و به واسطه تسلّط و اقتداري كه ناصر الدّين شاه به عباسقلي خان داده بود و او مي‌خواست اداره خود را محكم نمايد، مرحوم ديوان بيگي را دستور العمل داده بود چندان اطاعتي به والي كردستان نداشته باشد و احكامي كه صادر مي‌كرد ناصر الدين شاه به خط خودش روي آن احكام دستخط مي‌كرد «ملاحظه شد»، چنانچه از آن احكام الآن در ميان كاغذجات من موجود است.

اختلاف ميان والي و ديوان بيگي‌

خلاصه در سفري كه ناصر الدّين شاه به سمت قم و غيره تشريف‌فرما بود و در مسيله حاجي مبارك خواجه را به جرم اينكه با قمه به صورت يحيي خان معتمد الملك زده بود، در شب حكم شد سر او را بريدند. درين سفر فرمان و خلعت ديوان بيگي كردستان به مرحوم پدرم دادند و به كردستان برگشت. به واسطه صدور آن احكام سابقة الّذكر والي باطنا عداوت و بغضي براي مرحوم ديوان بيگي ذخيره كرده بود، لكن به واسطه معتمد الدوله جرأت بروز و ظهور آن را نداشت و از آن احكام كه متصل صادر مي‌شد، اسباب اختلال حكومت والي مي‌شد كه كردستان را ملك موروثي خود و كردستاني را زر خريد و برده خود مي‌دانستند، و مسلّط بودند به جان و مال و ملك آنها.

جوهر استبداد

چنانچه هر كاري كه فتحعلي شاه و ناصر الدّين شاه مي‌كردند آنها هم همانطور، بلكه بالاتر با مردم رفتار مي‌كردند. چنانچه املاك موروث يا مكتسبي هركس را مي‌خواستند به ديگري مي‌بخشيدند و حكم مي‌نوشتند آن شخص صاحب حكم تصرّفات مالكانه مي‌كرد در ملك آن بيچاره‌اي كه با زحمت ملكي خريده يا از پدر و جدّ به او مستقل شده بود. تا ناصر الدّين شاه در سنه ۱۲۷۵ به كردستان آمده بود اين بدعت را غدغن كرد، لكن باز بكلّي متروك نشده بود. مختصر اين ولّات كردستان جوهر استبداد و مروج ظلم بودند كه حدّ آن از نوشتن خارج است.

بازي آس‌

درين بين معتمد الدوله جوانشير مرحوم شد و ميرزا آقا خان صدر اعظم معزول شد و ايّام كامراني و حكمراني والي شد. مرحوم ديوان بيگي هم به واسطه جمعيّت و غرور و كثرت مالي كه داشت ابدا منتظر نبود و تصوّر نمي‌كرد والي بتواند صدمه‌اي به او برساند. تا شبي به عنوان التفات و مهماني، والي مرحوم ديوان بيگي و اخوي بزرگتر از همه ما ميرزا عبّاسعلي را كه از مادر ما نبود دعوت كرده بود به اين مضمون كه امشب بياييد پول همراه بياوريد بازي آس بكنيم. معلوم است اين درآمد عنوان مهر است نه كين. ايشان هم در نهايت خاطرجمعي رفته و با كمال ملاطفت پذيرفته شده و مشغول بازي بودند.

خدعه شرف الملك‌

درين بين علي اكبر خان كه بعد شرف الملك شد و از حيث ملك و مال و غيره ترقيّات فوق العاده كرد و آن‌وقت از پيشخدمتهاي محرم و بني عمّ والي بود، از ميان حياط صدا زده بود ديوان بيگي بيا قدري باهم صحبت كنيم. آن مرحوم هم بلند شده، والي هم قدري ممانعت كرده بود كه حالا بنشين بازي كنيم. علي اكبر خان اصرار كرده و مرحوم ديوان بيگي برخاسته«۱» ميان حياط آمده بود. شرف الملك صحبت‌كنان او را آورده بود از آن حياط تا بيرون و گفته بود بگو قليانت را بياورند بكشيم. قليان را آورده بودند، سر ني قليان«۲» كه قيمتي بود و به دانه‌هاي ياقوت و فيروزه از طلا ساخته بودند، شرف الملك به حبيب بغلش گذاشته و ساعت انگليسي اعلا كه در بغل مرحوم ديوان بيگي بوده درآورده بود كه وقت معيّن كند از شب چه گذشته، ساعت را هم بغل گذاشته و شال كمر مرحوم ديوان بيگي را گرفته و گفته بود شما مقصّر دولت و محبوس هستي.

حبس ديوان بيگي‌

مرحوم ديوان بيگي تندي كرده و پرخاش نموده بود كه فرّاشباشي با سي چهل نفر فرّاش آمده او را احاطه كرده و به محبس بردند. مرحوم ميرزا عبّاسعلي را هم كشان‌كشان آوردند به همان محبس. در نهايت سختي هر دو را حبس كردند. ساعت چهار از شب گذشته يك دسته فرّاش با يك نفر ده‌باشي مشهور به شرارت كه اسمش ده‌باشي عبد الحسين بوده مأمور شده به خانه ما ريختند و در تمام اطاقها را مهر و موم كرده، جعبه‌اي كه قبالجات املاك و فرامين دولتي در آن بوده بردند براي والي و تمام اسب و اسباب طويله از قبيل زين و يراقهاي نقره و غيره را بردند كه تقريبا سي و پنج اسب و قاطر بوده بلكه بيشتر

بهانه والي‌

حتّي اسب سياه مرا كه شرحش نوشته شد با يراق نقره كردي كه براي آن تمام كرده بودند بردند كه معروف بود. تا مدّتها مرحوم فخر العلما و جمعي از قول من مي‌گفتند كه در كمال افسوس در آن عالم طفوليت هركس را مي‌ديده‌ام گفته‌ام اسب سياه را هم بردند. باري بهانه والي و نقار خاطري كه داشت به واسطه فراميني بود كه

______________________________

(۱). همه‌جا به مرسوم عصر قاجاري «خواسته» نوشته و اصلاح شد.

(۲). سرني قليان عبارت است از شطب كهربا كه آن وقتها معمول بود و به قيمتهاي گزاف مي‌خريدند.

از دولت براي مرحوم ديوان بيگي صادر شده بود. در همان شب مواجب مرحوم پدرم را به علي اكبر خان سابق الذّكر داده و فرمان لقب با منصب ديوان بيگي را به آقا لطف اللّه كه از معارف كردستان بوده داد و در همان فرمان اسم مرحوم مبرور ديوان بيگي كه رضا علي بوده، در همان شب تراشيده و به‌جاي آن اسم آقا لطف اللّه را نوشت و از آن شب او را ديوان بيگي مي‌گفتند. مأمورين مزبور در نهايت سختي در خانه ما نشسته، كاه و يونجه‌اي كه در انبار بود بعد از بردن اسبها تمام را به ميان رودخانه‌اي كه از جلو خانه ما مي‌گذشت ريخته و در و پنجره اطاقهاي ما را عوض هيزم كه رفع سرما از آنها نمايد مي‌سوختند.

نمد تفتي و پنج هزار اشرفي باج اغلي‌

فقط رعايتي كه در حق ما كردند اين بود يك دانه لحاف كرسي بزرگ و يك دانه نمد تفت دولاي كاريزد به ما دادند كه مرحومه مادرم آن را زيرانداز كرده، شبها خودش و عروسش كه عيال مرحوم ميرزا عبّاسعلي باشد با شش نفر پسر و دختر كه من از همه كوچكتر بودم روي آن مي‌خوابيديم و آن لحاف كرسي را روي ما مي‌انداختند. بعد معلوم شد كه نمد اهميّتي داشته، يعني در جوف آن‌كه دولايي بوده پنج هزار اشرفي باج اغلي بطوري كه معلوم نشود در سابق گذاشته‌اند و به واسطه كهنگي نمد مأمورين ملتفت نشده‌اند. منوچهر نام قهوه‌چي مرحوم ديوان بيگي كه از طفوليّت در خانه ما خانه شاگرد بوده ملتفت شده و بروز داده. بعد از استخلاص از حبس مثل اينكه خواب ديده‌ام ياد دارم كه مرحوم ديوان بيگي او را چوب سختي زد، يعني خودم پاي فلكه كه پاي او را گذاشته بودند و فرّاشها مي‌زدند ايستاده و تماشا مي‌كردم. رسم نمك‌به‌حرامي در قديم بوده. مختصر مدّت يازده شب مرحوم ديوان بيگي و ميرزا عبّاسعلي محبوس بودند.

مرحوم شيخ محمّد فخر العلما كه از اجلّاي علماي كردستان و نافذ الحكم و اعلم بود و با مرحوم ديوان بيگي نسبتي از طرف مادرش داشت [و] والي ارادت به او مي‌ورزيد در صدد استخلاص و اصلاح عمل درآمد، به‌اين ترتيب: املاك را كه قباله آنها را ضبط [كرده] و به تصرّف ديگران داده بودند، مواجب هم به اسم علي اكبر خان و لقب به اسم آقا لطف اللّه مرحوم، و طويله و مافيها را هم ضبط كرده بودند،نقدينه هم هرچه بود رفت.

آزادي ديوان بيگي‌

چون والي خيال كشتن مرحوم ديوان بيگي را داشت، مرحوم فخر العلما همين قدر كار كرد او را از محبس به خانه خود برد و خون او را در دوازده هزار تومان از والي خريد. حاجي محمّد حسن ارباب اصفهاني كه از تجّار معتبر كردستان بود به خانه ما آمده اثاث البيت منقول و غيرمنقول را به وضع بي‌انصافي در يازده هزار و پانصد تومان خريد. پانصد تومان ديگر را از يك نفر حاجي دايي جعفر نام قرض كردند و مرحوم ديوان بيگي از حبس و خانه فخر العلما آزاد شده به خانه خودمان آمد كه از دويست الي سيصد هزار تومان دارايي يك تومان براي او باقي نمانده بود، و رعايتي كه درين موقع از ما شد اين بود كه اسب مرا با يراق پس دادند، زيرا خيلي گريه مي‌كردم براي آن مركوب مطلوب و شبديز عزيز.

ظلم و تعدي والي‌

تعدّي و جرأت و جسارت والي نسبت به اهل ملك كردستان با عموم به اعلي درجه رسيد. من جمله راهي پيدا كرده و شبها بدون رعايت عدل و مروّت و انصاف و حفظ مراتب يك نفر مجتهد به خانه او به ملاقات ضعيفه مي‌رفت. والي لاابالي طبع شعر هم داشت. شعر و غزلش در عشق ضعيفه محترمه داستان سر بازار شد بيچاره از شدّت غيرت شبها خون جگر مي‌خورد. تا شبي از دو برادر خودش چاره‌جويي مي‌كند. اتّفاق مي‌كنند در كشتن ضعيفه.

او را خفه مي‌كنند و لحاف كرسي را آتش مي‌زنند كه كرسي آتش گرفته و او خفه شده است.

درين موقع اهل كردستان از ظلم والي و مدّت حكومتش و كارهايي كه از هتك اماء و سفك دماء مي‌كرد به جان آمده، در پي علاج كار درآمدند و در صدد بودند كه قلع فساد ولات از كردستان بشود، لكن به واسطه اينكه ناصر الدّين شاه را عقيده اين بود، يعني اين‌طور به او حالي كرده بودند كه عزل والي كردستان و خلع حكومت از طايفه آنها ميمنت ندارد، يا شايد تصوّر مي‌شد عزل او اسباب فساد و طغيان آنها و قشون‌كشي شود چندان متحمل نمي‌شدند. مردم هم جرأت نمي‌كردند تظلّمي بكنند يا دادخواهي بنمايند.

حكومت عزيز خان سردار كل و نيابت نجف قلي خان‌

در رمضان سنه ۱۲۷۶ چون عزيز خان كرد مكري سردار كل و حاكم آذربايجان و پيشكار وليعهد مظفر الدّين ميرزا بود، حكومت كردستان را ضميمه آذربايجان كرده به او داده بودند، او هم نجفقلي خان را كه از بني اعمام و از همان طايفه بني اردلان بود به حكومت آنجا مأمور كرد.

اردلان اسم شهر سنندج كرسي كردستان است. طايفه واليهاي آنجا را بني اردلان مي‌گويند كه والي زاده‌هاي آنجا و طايفه آنها به اين اسم موسوم‌اند.

سال ۱۲۸۰ مجددا غلامشاه خان‌

طولي نكشيد به واسطه بي‌كفايتي، نجفقلي خان را معزول [كردند]. ثانيا غلامشاه خان والي كردستان شد. خود سردار هم سفري به كردستان آمد و مرحوم ديوان بيگي هم سفري به تبريز رفت و طرف التفات سردار گشته، احكامي صادر كرد كه فرامين و قباله‌جات املاك ما را پس بدهند. بعد عزيز خان سردار كلّ عساكر و سپهسالار شد و كردستان جزء اولاد مرحوم ميرزا يوسف مستوفي الممالك شد.

علماي كردستان و مرحوم ديوان بيگي متعهّد و متّفق شده به قيد قسم و طلاق كه به طهران حركت كرده بر ضد والي دادخواهي كرده عزل او را مستدعي شوند، و شبي را معين كردند كه تمام آنها هركس بر قول خود ثابت بيايند به خانه ما و از آنجا به طهران حركت كنند. مسلّم است اگر والي مي‌فهميد يكي از آنها را زنده نمي‌گذاشت.

فرار به سوي طهران‌

معهذا در يكي از شبهاي قوس من از خواب بيدار شده و مرحومه مغفوره والده‌ام مرا در بغل داشت و گريه مي‌كرد. با تمام زنها و كلفت و كنيزهاي خانه ميان هشت«۱» خانه آمده و من مثل خواب به نظرم مي‌آيد كه متّصل پشت سرهم آدم مي‌فرستاد ببيند از شهر به‌سلامت خارج شده‌اند يا كسي ملتفت شده جلو آنها را گرفته است.

معلوم مي‌شود حضرات متعاهدين به قول خود باقي بوده، در شب موعود معهود كه والي مشغول و سرگرم بت ساده و بط باده بوده، بنه و اسبهاي خود را از راه غيرمتعارف به خارج شهر سنه فرستاده و خود به خانه ما آمده و پياده از آنجا از بيراهه به لباس مبدّل از شهر خارج شده و از راه كرمانشاهان كه منحرف شده بودند خود را و مالهايي كه داشتند گشته، خود را به خاك كليايي كه جزء قلمرو كرمانشاهان است رسانيدند. صبح خبر به والي رسيده بود، معلوم است چه حالي به او دست مي‌دهد. مرحوم علي اكبر خان شرف الملك را به طهران مي‌فرستد با تعارف و پيشكشيهاي زياد كه اين حضرات را دست بسته به دست او بسپارند.

بستي شدن ديوان بيگي‌

خلاصه حضرات مسافرين به طهران مي‌رسند، بدون صدمه و آسيب. علما به حضرت عبد العظيم مي‌روند. مرحوم ديوان بيگي به اصطبل شاهي بستي مي‌شوند.

مرحوم ديوان بيگي عريضه از طويله شاه به مستوفي الممالك مي‌نويسد:

ما بدين در، نه پي حشمت و جاه آمده‌ايم‌از بد حادثه اينجا به پناه آمده‌ايم خبر توقّف حضرات در بست و بستي شدن خودش را در اصطبل به‌عرض مي‌رساند. مستوفي الممالك به خط خودش در كنار عريضه اطمينان مي‌دهد كه الآن اين عريضه در جزء احكامي كه كتاب كرده‌ام، يعني مراسلات صدور و شاهزادگان را جمع كرده و مثل كتاب جلد شده موجود است.

تظلم به شاه‌

به موجب اين دستخط و اطمينان مرحوم مستوفي الممالك، مرحوم ديوان بيگي از طويله شاه بيرون آمده مي‌رود به حضرت عبد العظيم، حضرات را از بست

______________________________

(۱). (- هشتي)

آنجا به شهر مي‌آورد و به توسّط مرحوم مستوفي الممالك همه به حضور ناصر الدّين شاه مي‌روند. مرحوم ديوان بيگي را براي نطق و عرض تظلّم منتخب مي‌كنند. علما ميان اطاق مي‌روند. شاه خيلي درباره آنها التفات و مهرباني مي‌كند. تظلّمات را مرحوم ديوان بيگي يكي‌يكي به عرض مي‌رساند و مرحوم ملّا محمّد امين امين الاسلام قرآني از بغلش درمي‌آورد. هرچه مرحوم ديوان بيگي از تعديّات والي عرض مي‌كند، امين الاسلام عرض مي‌كند به اين قرآن راست عرض مي‌كند. ملّا محمّد امين داستان را هم مي‌گويد.

پيشكاري ميرزا زكي رشتي‌

در همان مجلس و حضور شاه مقرّر مي‌شود چون ولات كردستان را نمي‌شود معزول كرد، ميرزا زكي رشتي وزير درب اندرون به پيشكاري مأمور كردستان شود.

اختيارات تامّه با او باشد، در حقيقت والي اسم بي‌مسمّايي مي‌باشد. ميرزا زكي در نهايت تسلّط و استقلال به نايب الحكومگي كردستان مي‌آيد. حضرات علما هم مراجعت مي‌كنند.

املاك ما

مرحوم ديوان بيگي از والي مطمئن نبوده در طهران مي‌ماند و خود را به مرحوم ميرزا يوسف مستوفي الممالك كه آن اوقات شخص اوّل بوده مي‌بندد، و مرحوم ميرزا عبّاسعلي برادر بزرگتر ما همراه ميرزا زكي به كردستان برگشت. املاك ما را كه اسامي آنها از اين قرار است به تصرّف ميرزا عبّاسعلي مي‌دهند: ژنين، ده كانان، آريان، تنگي‌بر، گازرخاني، سرنجيانه، چرسانه، نگل، ميانه، پايكلان، گرماش كه اين مدّت والي اينها را به تصرّف غير داده بود.

فوت ميرزا عباسعلي‌

مرحوم ديوان بيگي سه سال كامل در طهران با جمعيّت و نوكرش ماند. ميرزا

عبّاسعلي«۱» اخوي صاحب عيال و اولاد بود و كارهاي مرحوم ديوان بيگي را به خوبي اداره مي‌كرد. از سوء قضا به مرض سختي مبتلا شد و به رحمت خدا رفت.

مجلس فاتحه بسيار مفصّلي در خانه ما براي او گرفتند. مرحوم ميرزا اسماعيل مشرف كه پدر عيال او بود در مجلس نشست. والي پسرش را فرستاد ختم را برچيدند.

مكتب من‌

چون من نزد پدر و مادر عزيز بودم، لله من مرا بغل مي‌گرفت و خدمت ميرزا زكي مي‌برد. او هم خيلي مهرباني مي‌كرد. از طهران مرحوم ديوان بيگي همه‌جور سوغات براي من مي‌فرستاد. مخصوصا يك بار حلويّات فرستاده بود كه مرا هم به مكتب بسپارند. يك نفر معلّم پيرمرد آقا شيخ حسن هر روز به خانه ما مي‌آمد.

بالاخانه سردري داشتيم مكتبخانه بود. دو برادر بزرگتر از من مرحومين ميرزا محمّد شفيع و ميرزا محمّد شريف پدر عطاء اللّه و دو همشيره بزرگتر از من، و سه نفر از دائيهاي من و چند نفر از پسران نوكرهاي ما درين مكتب درس مي‌خواندند، مرا هم سپردند. چهار سال تمام مشغول بودم كه قرآن را تمام كردم. به واسطه همان عزّتي كه نزد والدين داشتم در تحصيل لاابالي بودم. تقريبا چهارده سال تحصيل كردم بهره‌اي نبردم.

عيال ميرزا عباسعلي‌

بعد از فوت مرحوم ميرزا عبّاسعلي عيال او در خانه ما ماند و تا دو سه سال هر روز در اطاق آن مرحوم را باز مي‌كرد و در آنجا لباسهاي او را مي‌آوردند و گريه مي‌كردند. درين بين تا مراجعت مرحوم ديوان بيگي مرحوم خانم والده‌ام امور خانه را اداره كرده بود. واقعا مثل يكّه مردهاي روزگار و در عبادت مصّر بود. در كمال خوبي به اداي فرايض و تعقيبات نماز مي‌پرداخت. شبهاي پنجشنبه و يكشنبه معلّم پيرمرد ما را با تمام ماها و ساير شاگردها جمع مي‌كرد و يكجا سوره مباركه

______________________________

(۱). عباسعلي مادرش مرحوم سرور از ما سوا بود، در سنه ۱۲۸۱ مرحوم شد. (حاشيه)