مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان16%

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان نویسنده:
گروه: کتابخانه اخلاق و دعا

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان
  • شروع
  • قبلی
  • 274 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 22207 / دانلود: 4110
اندازه اندازه اندازه
مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

واحد تحقیقات مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان.

مقدمه

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و هنگام دِرو

( حافظ )زیباترین صورتهای معشوق حقیقی در هر زمان و مکانی تمامی فرزندان آدم علی نبینا وعليه‌السلام را به عشق بازی فرا می خواند ، اما آدمزادگان چنان سرگرم خورد و خوراک و پوشاکند که از تمام فریادهای بلند جهان هستی حتی ندایی ضعیف را نمی شنود

امام العارفین امیر المؤمنینعليه‌السلام در بیانی نورانی می فرمایند :

« مَا أکثَرَ العِبَر و أَقَلّ الإعتِبَار »

مایه عبرت بشر بسیار است و لیکن عبرت آموزان اندکند

و ندای ملکوتی فرشته وحی به تمامی بشر امر میکند :

« فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ »(۱).

اگر دلی بیدار باشد خواهد دید که سراسر جهان هستی فریاد برمی آورند :

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لا إله إلّا هو

لیکن اقتضای زندگی مادی ، انسان را از مسیر حق غافل می کند ؛ لذا خداوند انبیاء و اولیاء خود را برای بیدار کردن فطرت خفته بشر می فرستد تا شاید انسان خاک نشین نظری به افلاک کند و همراه آخرین فرستاده خود ثقل اکبر و نور مبین قرآن کریم را نازل می کند و در آن قصه و داستان گذشتگان را بیان می کند تا شاید « عبرت آموزان » عبرت بگیرند

( لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ) ۱ .

زندگی بزرگان مخصوصاً اولیای الهی دانشگاهی است انسان ساز که شاگردان آن سلمانها و ابوذرها هستند و بهترین عمل تدبر و تفکر و اندیشه که مورد تأکید فراوان کتاب الهی نیز می باشد .زندگی اولیاء الهی است

این نوشته که داستانها و نکات عبرت آموزی از بعضی کتب اندیشمند فرزانه حضرت استاد حسین انصاریان می باشد ، دارای ویژگیهای ذیل است :

الف ) غالب مطالب برگرفته از زندگی و کلمات اهل بیتعليهم‌السلام می باشد

ب ) مطالب نقل شده مستند به قوی ترین اسناد روایی و تاریخی بوده که نشان دهنده کاوش عمیق و دقیق در متون صحیح اسلامی است

ج ) در انتقال مطالب ؛ حضرت استاد حسین انصاریان به نقل صرف بسنده نکرده اند بلکه با پردازشی قوی انسان را از جهان پیرامون خود جدا ساخته و در فضایی معنوی سیر می دهند بگونه ای که روح و روان انسان با دقایق و لطایف موجود در داستان گره خورده و دلهای خفته را بیدار می کند

د ) مجموعه داستانها و مطالب کتاب بر اساس حروف الفبا در یک دوره دو جلدی توسط هیئت تحریریه مرکز علمی و تحقیقی دار العرفان - مرکز تنظیم و نشر

_________________________________

۱- ۱) - یوسف (۱۲) : ۱۱۱

آثار استاد حسین انصاریان - و با اذن معظم له آماده شده است

با امید به اینکه « عبرت آموز » ذخیره ای برای آخرت تمامی عزیزانی که در فراهم آوردن آن متحمل زحمتی گشته اند ، باشد به خوانندگان گرامی عرضه می داریم : شراب لعل و جامی امن و یار مهربان ساقی دلا کی بِهْ شود کارت اگر اکنون نخواهد شد ؟(۱)

مرکز علمی تحقیقاتی دار العرفان

۱- ۱) - حافظ

حرف الف

آمرزش زن بدکاره

ثقه الاسلام کلینی در کتاب شریف « روضه کافی » که آخرین بخش از کتاب باعظمت اوست از حضرت صادقعليه‌السلام روایت می کند : عابدی از کثرت عبادت پشت ابلیس را شکست روزی لشکرش را خواند و گفت : کدام یک از شما می توانید این عابد را از گردونه عبادت خارج کنید ؟ هرکس مکر و حیله خود را بیان کرد ولی مقبول نیفتاد تا یکی از آنان گفت : من او را از راه نماز گمراه می کنم

حیله او را پسندید و وی را مأمور به گمراهی کشیدن عابد کرد !!

مأمور ابلیس نزدیک صومعه عابد آمد و با نشاطی کم سابقه مشغول عبادت شد و چنان خود را غرق در عبادت نشان داد که عابد مهلت نمی یافت سبب نشاطش را در کثرت عبادت و خسته نشدن بپرسد عابد منتظر فرصت بود تا در فرصتی مناسب علت نشاط و کثرت عبادت او را پرسید پاسخ داد : من گناهی مرتکب شدم و پشیمان شدم ، پشیمانی از گناه مرا آن چنان در گردونه عبادت قرار داد که نه از کثرت عبادت خسته می شوم و نه نشاطم را از دست می دهم !! عابد در این زمینه بی آن که عاقلانه بیندیشد و فکر کند که اگر در حال گناه مرگش از راه برسد چه خواهد شد ؟ از او راهنمایی خواست مأمور ابلیس او را تشویق به زنای با زنی بدکار که در شهر معروف به بدکاری بود کرد عابد نزد آن شتافت

زن با دیدن چهره معصوم و ملکوتی عابد از حضور عابد در محلّه بدکاران شگفت زده شد و بنظر آورد که عابد ساده دل فریب خورده ، به او گفت : ای عابد ! انسان هرگز با گناه به مقام عبادت و مرتبه قرب نمی رسد ، کسی که تو را تشویق به این عمل کرده ، قصدش انحراف و گمراهی تو بوده گناه عامل سقوط است نه وسیله صعود اکنون به صومعه خود باز گرد که تشویق کننده را نخواهی یافت ، چون او را نیافتی یقین کن که شیطان بوده

عابد با بیداری باز گشت ، آن چهره شوم را ندید از این که آن زن سبب شد که دامنش به گناه آلوده نشود بسیار خوشحال شد از طرفی همان شب آن زن از دنیا رفت خدا به پیامبر زمانش خطاب کرد : با مردم در تجهیز جنازه او حاضر شوید ، زیرا به خاطر هدایت یکی از بندگانم همه گناهانش را بخشیدم و از او درگذشتم و او را مورد آمرزش و رحمت خود قرار دادم ما را ره توفیق نمودند و بریدیم

آمرزش والدین با اعمال نیک فرزندان

پیامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود : عیسی بن مریمعليه‌السلام به قبری عبور کرد که صاحبش در عذاب بود ، سپس سال بعد به آن قبر عبور کرد در حالی که صاحبش دچار عذاب نبود ، به پروردگار گفت : سال اوّل از این قبر عبور کردم صاحبش در عذاب بود ، و سال بعد در عذاب نبود خدا به او وحی فرمود : ای روح اللّه ! از او فرزندی شایسته به سنّ رشد رسید که جاده ای را اصلاح کرد ، و یتیمی را پناه داد ، پس به خاطر عمل فرزندش او را آمرزیدم(۱)

آه ثمربخش تائب

در زمان یکی از اولیای حق، مردی بود که عمرش را به بطالت و هوسرانی و لهو و لعب گذرانده بود و برای آخرت آن چنان که باید ، اندوخته ای آماده نکرده بود

خوبان و نیکان ، پاکان و صالحان از او دوری جستند ، در حلقه نیک نامان راه نداشت ، نزدیک مرگ پرونده خود را ملاحظه کرد ، گذشته عمر را به بازبینی کشید ، رقم امیدی در آن نیافت ، باغ عمل شاخی برای دست آویز نداشت ، گلستان اخلاق گلی برای زنده کردن مشام جان نشان نمی داد ، از عمق دل آهی کشید و بر چهره تاریک اشکی چکید و به عنوان توبه و عذرخواهی از حریم مبارک دوست ، عرضه داشت :

یا مَنْ لَهُ الدُّنْیا وَ الآخِرَهُ ارْحَم مَن لَیْسَ لَهُ الدُّنْیا وَ الآخِرَهُ

پس از مرگ ، اهل شهر به مردنش شادی کردند و او را در بیرون شهر در خاکدانی انداخته ، خس و خاشاک به رویش ریختند !

آن مرد الهی در خواب دید به او گفتند : او را غسل بده و کفن کن و در کنار اتقیا به خاک بسپار

____________________________

۱- ۱) - کافی : ۶ / ۳ ، باب فضل الولد ، حدیث ۱۲ ؛ بحار الانوار : ۷۲ / ۲ ، باب ۳۱ ، حدیث ۲

عرضه داشت : او به بدکاری معروف بود ، چه چیز او را به نزد تو عزیز کرد و به دایره عفو و مغفرت رساند ؟ جواب شنید : خود را مفلس و تهیدست دید ، به درگاه ما نالید ، به او رحمت آوردیم کدام غمگین از ما خلاصی خواست او را خلاص نکردیم ، کدام درد زده به ما نالید او را شفا ندادیم(۱) ؟

ابراهیم دیگر نفرین مکن

در تفسیر آیه شریفه :

( وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ) (۲).

« و این گونه ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم و برای این که از زمره اهل یقین گردد »

نوشته اند که : خدا وقتی چشم انداز ابراهیم را همه آسمان ها و زمین قرار داد ، و همه حجاب ها را از دیده او برداشت ، و زمین و آنچه در او بود را مشاهده کرد ، مرد و زنی را در حال زنا دید ، همان لحظه نفرین کرد ، پس هر دو هلاک شدند ، سپس دو نفر دیگر را در آن حال دید ، باز نفرین کرد هر دو نابود شدند ، چون دو نفر دیگر را در آن حال دید و خواست نفرین کند به او وحی شد : نفرین خود را از بندگان و کنیزان من بردار ، یقیناً من آمرزنده و مهربان و بردبار و جبّارم ، گناهان بندگانم به من زیان و ضرر نمی رساند ، چنان که طاعتشان به من سود نمی دهد

من با بندگانم یکی از سه کار را انجام می دهم : یا توبه می کنند و من توبه آنان را می پذیرم و گناهانشان را می آمرزم و عیوبشان را می پوشانم یا عذاب را از ایشان باز می دارم ، چون می دانم از صلب ایشان فرزندانی مؤمن به وجود می آید ، پس با پدران ناسپاسشان مدارا می کنم تا مؤمنان از صلب آنان به دنیا

________________________________

۱- ۱) - منهج الصادقین : ۸ / ۱۱۰

۲- ۲) - انعام : ۷۵

آیند ، وقتی مؤمنان به دنیا آمدند در صورتی که پدرانشان توبه نکرده باشند عذاب را بر آنان مقرر می دارم و اگر نه این بود و نه آن ، آنچه از عذاب در آخرت برای آنان آماده کرده ام بزرگ تر است از آنچه تو برای آنان می خواهی ای ابراهیم ! مرا با بندگان خود واگذار که منم بردبار و دانا و حکیم و جبار ، به دانایی خود زندگی آنان را تدبیر می کنم و قضا و قدرم را بر آنان جاری می سازم (۱)

ابراهیم و نماز

ابراهیم بزرگ که از او تحت عنوان بت شکن ، قهرمان توحید ، پدر انبیاء ، اوّاه ، حلیم ، صالح ، مخلص ، مخلّص ، موحّد ، و بینای مُلک و ملکوت یاد می شود به فرمان حضرت حق ، هاجر و فرزند شیرخواره اش اسماعیل را از شام حرکت داد و به دلالت پروردگار راه پیمود تا به جایگاه کعبه رسید پس ، آن طفل شیرخوار و مادرش را بنا به خواست خداوند در آن سرزمین بی آب و علف با مختصری طعام و پیمانه ای از آب پیاده کرد ! ! سپس از همسر مهربان خداحافظی کرد و اراده بازگشت نمود در این وقت هاجر دامن ابراهیم را گرفت و عرضه داشت : چرا می روی و به کجا خواهی رفت ؟ ما را در این دشت هولناک و زمین بی آب و علف به که وامی گذاری ؟

ابراهیم التماس هاجر را نادیده گرفت و با آرامشی که خاصّ عاشقان و اولیای خداست به هاجر فرمود : اینکه تو و این طفل گرسنه را در این بیابان می گذارم فرمان اوست

هاجر چون این آهنگ گرم و دلپذیر را شنید به جای خود بازگشت و در برابر حکم حکیمانه حق تسلیم شد و پیش خود گفت : اگر ماندن من با این کودک در

______________________________

۱- ۱) - تفسیر برهان : ذیل آیه شریفه ۷۵ انعام ، حدیث ۹

این بیابان وحشتزا فرمان خداست باک ندارم ، زیرا همو حافظ و نگهبان من و کودک من است

ابراهیم عزیز بازگشت گو اینکه فراق فرزند که تنها چراغ زندگی او بود قلبش را سخت می فشرد ، اما ایمان او به خداوند نیز او را از آن منطقه با کمال آرامش و اطمینان دور می ساخت و در حالی که مرکب به جلو می راند دست به سوی حق برداشت و چنانکه قرآن مجید می فرماید ، عرضه داشت :

( رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاهَ ) (۱).

پروردگارا ! من زن و فرزند خود را در بیابانی خشک و سوزان در کنار خانه تو قرار دادم پروردگارا : برای اینکه نماز به پای دارند

ابراهیم بزرگوار به نقل از قرآن مجید درخواستهای بسیار مهمّی از حضرت حق داشت خداوند مهربان تمام دعاهای ابراهیم را اجابت فرمود ، که از جمله درخواستهای آن مرد بزرگ یکی این بود :

( رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاهِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ ) (۲) .

پروردگارا ! من و فرزندانم را به پادارنده نماز قرار ده و درخواست مرا به پیشگاه لطف و عنایتت بپذیر

ابن سکّیت و حق گویی

او از بزرگان دانشمندان مکتب اهل بیتعليهم‌السلام بود و بسیاری از تاریخ نویسان اسلامی از او یاد کرده و بر وی مدح و ثنا گفته اند علمای شیعه او را بزرگ و مورد وثوق و اطمینان شمرده و از یاران خاص حضرت امام جواد و حضرت امام هادیعليهما‌السلام دانسته اند

________________________________

۱- ۱) - ابراهیم : ۳۷

۲- ۲) - ابراهیم : ۴۰

این مرد بزرگ در پنجم رجب سال ۲۴۴ به دستور متوکّل فرعون صفت به شهادت رسید سبب شهادت او این بود که روزی متوکل به او گفت : دو فرزند من معتز و مؤید نزد تو محبوب ترند یا حسن و حسین ؟ ابن سکّیت در پاسخ آن مرد یاوه گو و ستمگر خیانت پیشه فریاد زد : به خدا سوگند قنبر خادم علی بن ابی طالبعليه‌السلام از تو و دو فرزندت نزد من بهتر است

متوکل به کارگزارانش گفت : زبانش را از پشت سرش بیرون بکشید آن خادمان طاغوت هم به فرمان ارباب خود این کار را انجام دادند و آن مرد الهی با چشیدن این زجر و آسیب دردآور به شرف شهادت رسید

علامه مجلسی می فرماید : گرچه این بزرگان وجوب تقیه را می دانستند ولی خشمشان برای خداگویی هنگام شنیدن این اباطیل احتیاط از کفشان می برد و وادارشان می کرد که حق را بگویند گرچه به زیان آنان باشد(۱)

ابن سیرین و تعبیر خواب

نامش محمد فرزند سیرین بصری است، در تعبیر خواب قدرت فوق العاده ای داشت ، سرچشمه تعبیرش ذوق سالم و فکر نافذ او بود

در تطبیق خواب با حقایق انسان عجیبی بود ، برای تعبیر خواب از لطایف قرآن و روایات استفاده می کرد

نوشته اند مردی از او پرسید : تعبیر اذان گفتن در عالم خواب چیست ؟ گفت : رفتن به حج دیگری همین مسأله را پرسید ، گفت : دست به دزدی برده ای

آنگاه درباره اختلاف این دو تعبیر با اینکه خواب هر دو یکی بود گفت : چهره اولی را چهره ای نیکو و پسندیده و دینی دیدم ، تعبیر خوابش را از آیه

ص:۲۶

۱- ۱) - الکنی و الالقاب : ۱ / ۳۰۹

( وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ ) (۱) گرفتم اما چهره دومی را چهره خوبی ندیدم ، تعبیر خوابش را از آیه( أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ ) (۲) گرفتم

ابن سیرین می گوید : در بازار به شغل بزازی اشتغال داشتم ، زنی زیبا برای خرید به مغازه ام آمد ، در حالی که نمی دانستم به خاطر جوانی و زیباییم عاشق من است ، مقداری پارچه از من خرید و در میان بغچه پیچید ، ناگهان گفت : ای مرد بزاز ! فراموش کرده ام پول همراه خود بیاورم ، این بغچه را به کمک من تا منزل من بیاور و آنجا پولش را دریافت کن ! من به ناچار تا کنار خانه او رفتم ، مرا به دهلیز خانه خواست ، چون قدم در آنجا گذاشتم در را بست و پوشش از جمال خود برگرفت و اظهار کرد : مدتی است شیفته جمال توام و راه رسیدن به وصالت را در این طریق دیدم ، اکنون در این خانه تویی و من ، باید کام مرا برآوری ، ورنه کارت را به رسوایی می کشم

به او گفتم : از خدا بترس ، دامن به زنا آلوده مکن ، زنا از گناهان کبیره و موجب ورود به آتش جهنم است نصیحتم فایده نکرد ، موعظه ام اثر نبخشید ، از او خواستم از رفتن من به دستشویی مانع نشود ، به خیال اینکه قضای حاجت دارم مرا آزاد گذاشت به دستشویی رفتم ، برای حفظ ایمان و آخرت و کرامت انسانی ام سراپای خود را به نجاست آلوده کردم ، چون با آن وضع از آن محل بیرون آمدم ، درب منزل را گشود و مرا بیرون کرد ، خود را به آب رساندم ، بدن و لباسم را شستم ، در عوض اینکه به خاطر دینم خود را ساعتی به بوی بد آلودم ، خداوند بویم را همچون بوی عطر قرار داد و دانش تعبیر خواب را به من مرحمت فرمود (۳) !

__________________________________

۱- ۱) حج : ۲۷

۲- ۲) یوسف : ۷۰

۳- ۳) سفینه البحار : ۴ / ۳۵۲ ، باب السین بعده الیاء

احسان پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله به اهل مکه

پیامبر بزرگوار اسلام سیزده سالی که در شهر مکه مردم را به هدایت الهی فرا خواند از ناحیه مردم دچار آسیب ها و رنج ها و بلاهای گوناگونی شد

برخی از یارانش را با شکنجه های گوناگون کشتند ، عده ای را از دیار و وطن آواره کردند ، گروهی را به شدت مورد آزار قرار دادند و از هر جهت به خود آن حضرت سخت گرفتند و او را به آزارهای بدنی و روحی دچار ساختند ، تهمت جنون و سحر و دروغگویی به او زدند و بارها با سنگ و چوب به وی حمله کردند ، پس از مهاجرت به مدینه جنگ های سختی به او تحمیل نمودند

زمانی که اسلام و اهلش در سایه قرآن به اوج قدرت رسیدند به فرمان پیامبر بی آن که اهل مکه خبردار شوند مکه را محاصره کردند و با پیروزی بدون خون ریزی به مسجد الحرام در آمدند و همان سخنی را که یوسف با برادرانش گفت ، به اهل مکه گفتند که امروز هیچ ملامت و سرزنشی بر شما نیست بروید و راحت باشید که همه شما را آزاد نمودم ، سپس به اهل مکه با رویی گشاده احسان و نیکی کرد و بهترین درس اخلاق را به مردم جهان و بویژه به قدرتمندان آموخت !

احمد خضرویه و دزد

آنان که متخلق به اخلاق حقند ، بر اساس همان اخلاق با همه رفتار می کنند و در حقیقت منش و رفتار آنان گوشه و دورنمایی از اخلاق حضرت محبوب است

روایت است که دزدی به خانه احمد خضرویه آمد ، در خانه او چیز قابل توجهی برای سرقت نیافت ، خواست با دست خالی از خانه احمد بیرون رود ، بزرگواری و عطوفت احمد مانع شد که دزد با دست خالی از خانه بیرون رود ، ندا داد : ای دزد ! راضی نیستم با دست خالی از خانه ام بیرون روی ! دلوی از آب چاه برگیر و غسل توبه کن ، سپس وضو بساز و مشغول نماز و توبه و استغفار شو ، شاید وسیله ای فراهم گردد که با دست خالی از خانه من نروی چون افق روشن صبح دمید ، بزرگی صد اشرفی به عنوان هدیه نزد شیخ آورد ، شیخ آن صد اشرفی را به دزد داد و گفت : این پاداش ظاهری یک شب عبادت و اخلاص توست دزد را حالتی دست داد که از همه گناهان توبه کرد و روی به خدا کرد بر زمین افتاد بی کبر و منی

اخلاص بنا کننده مسجد گوهرشاد

این مسجد در زمان شاهرخ میرزا به وسیله زنی باکرامت کنار حرم حضرت امام رضاعليه‌السلام ساخته شد شبانه روز چند هزار نفر در آن نماز واجب و مستحب می خوانند و صدها نفر از مواعظ و سخنرانی هایی که عالمان ربّانی ایراد می کنند استفاده می نمایند ، و ده ها نفر کنار کرسی فقه و اصول و تفسیر علمای بزرگ بهره ها می برند و میلیون ها نفر به هنگام ازدحام زائران رو به حرم حضرت رضا در آن مکان شریف زیارت می خوانند و این همه حکایت از اخلاص سازنده آن دارد ؛ زیرا اگر اخلاص او نبود این همه سود معنوی از آن چشمه زلال ملکوتی جاری نمی شد

اخلاص بی نظیر امام مخلصان

دشمنان خدا و پیامبر و مخالفان حق و حقیقت هنگامی که از متوقف کردن دعوت رسول اسلام مأیوس شدند ، تصمیم گرفتند از چهل قبیله پرقدرت عرب چهل نفر را برای کشتن پیامبر استخدام کنند تا در تاریکی شب دزدانه به خانه حضرت هجوم برند و او را از میان بردارند تا قریش برای خونخواهی از آن حضرت نتواند در برابر چهل قبیله مقاومت کند و در نتیجه آن خون پاک و پرقیمت پایمال گردد

پیامبر اسلام از جانب حضرت حق مأمور به هجرت شد داستان هجرت و اجتماع کافران را برای کشتنش با علیعليه‌السلام که در آن زمان بیش از بیست سال از عمر مبارکش نگذشته بود در میان گذاشت و از او دعوت کرد که برای حفظ حالت طبیعی خانه در بسترش بخوابد تا او بتواند از مکه به مدینه برود و دعوتش را برای نجات مردم از کفر و شرک و گناه و فساد ادامه دهد

علیعليه‌السلام جانش را نثار خدا کرد و وجودش را به طاعت خدا فروخت و برای بذل کردن خون مبارکش برای رهایی پیامبر از شرّ دشمنان اعلام آمادگی کرد

او با این نیت در بستر پیامبر آرمید دشمنان خانه را محاصره کردند و منتظر فرصت ماندند تا ناجوانمردانه به آن بستر هجوم کنند و نیت شوم خود را عملی سازند

اگر چنین دادوستدی اتفاق نمی افتاد ، تبلیغ دین ناتمام می ماند و جان پیامبر در معرض خطر قرار می گرفت و برای همیشه چراغ دین خاموش می شد و حسودان نابکار و دشمنان غدّار به اهداف شوم خود دست می یافتند !

دشمنان ، اوّل طلوع سپیده به خانه هجوم بردند وقتی علی را دیدند که در برابر آنان مقاومت کرد پراکنده شدند و از کشتن او منصرف شدند ؛ تدبیرشان

نابود شد و خانه خیالات باطلشان فرو ریخت و به یأس و ناامیدی دچار گشتند و آرزوهایشان بر باد رفت پیامبر به سلامت به مدینه رفت و امور دین نظام گرفت و چراغ اسلام ابدی شد و بنای ایمان به استواری رسید و شیطان به بند شکست افتاد و کافران و مشرکان خوار شدند و این فضیلت و کرامت که احدی را در عالم هستی در آن شرکت نیست برای امیر المؤمنین حضرت علیعليه‌السلام ثبت شد و این آیه شریفه برای نشان دادن اخلاص آن امام مخلصان نازل گشت(۱) :

( وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ ) (۲) .

کس دیگر از مردم برای جشن خشنودی خدا جان خویش را فدا کند خدا بر این بندگان مهربان است

در این بیع و شرا و خرید و فروش وداد و ستد، فروشنده امیر المؤمنینعليه‌السلام ، خریدار خدا ، جنس جان ، و قیمت نه بهشت بلکه رضا و خشنودی خدا بود و شاید معنای( وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ ) این باشد که من با آفریدن علی و این کاری که او در آن شب انجام داد زمینه استواری دین و رساندن رحمتم را برای شما فراهم آوردم ! و از طریق وجود علی راه نجات از مهالک و جاده رسیدن به سعادت ابد را برای شما آماده ساختم

اخلاق حسنه عمرش را طولانی کرد

پدر و مادر متدّین و باصفا و پاکی به یکی از پیامبران خدا به نام یهودا مراجعه

__________________________________

۱- ۱) - جریان لیله المبیت و نزول این آیه شریفه در شأن حضرت امیر المؤمنین علی بن أبی طالبعليه‌السلام در مصادر شیعه و سنی به نحو اجمال یا تفصیل ذکر شده است : تفسیر کبیر ( فخر رازی ) : ۶ / ۲۲۳ ؛ مجمع البیان : ۲ / ۳۹۰ ؛ تفسیر عیاشی : ۱ / ۱۰۱ ، حدیث ۲۹۲ ؛ تفسیر برهان : ۲ / ۱۵۰ ؛ تفسیر فرات : ۶۵ ، حدیث ۳۲ ؛ تفسیر قمی : ۱ / ۷۰ ؛ تفسیر المیزان : ۲ / ۱۴۸ ؛ امالی طوسی : ۴۴۶ ، حدیث ۹۹۶ ؛ روضه الواعظین : ۱ / ۱۰۴ ؛ ارشاد مفید : ۱ / ۵۱

۲- ۲) - بقره : ۲۰۷

کردند و گفتند : ما از زمان ازدواج اشتیاق به داشتن اولاد در قلبمان موج می زد ولی تاکنون که سال هاست از ازدواج ما گذشته از نعمت اولاد بی بهره مانده ایم ، از شما درخواست دعا و شفاعت نزد حق داریم تا اگر مصلحت باشد فرزندی به ما عطا شود خطاب رسید : به هر دو بگو من حاضرم پسری به آنان عنایت کنم ولی شب عروسی او شب مرگ اوست ، اگر می خواهند به آنان عطا نمایم !

وقتی پدر و مادر چنین خبری را شنیدند با یکدیگر مشورت کردند و نهایتاً گفتند : قبول کنیم شاید ما پیش از او بمیریم و حادثه تلخ مرگ او را نبینیم فرزند به آنان عنایت شد بیست و چند سال زحمت تربیت او را به دوش جان و دل کشیدند ، روزی به پدر و مادر گفت : جهت مصون ماندن از گناه نیازمند به ازدواجم دختری آراسته را از خانواده ای معتبر نامزد او کردند شوهر به همسرش گفت : داستان عجیبی است از یک طرف باید برای داماد لباس دامادی آماده کرد و از طرف دیگر کفن ، از جهتی باید شربت و شیرینی مهیا نمود و از جهتی دیگر سدر و کافور

در هر صورت مجلس عروسی آماده شد داماد و عروس را دست به دست دادند ، مهمانان و پدر و مادر نیمه شب به خانه های خود بازگشتند پدر و مادر در انتظار حادثه نشستند ولی از خانه داماد خبری نیامد هر دو به سوی خانه داماد رفتند تا جنازه او را از عروس تحویل بگیرند هنگامی که در زدند فرزندشان با کمال سلامت در را باز کرد ، چیزی نگفتند و به خانه خود باز گشتند

مدتی گذشت ، خبری از مرگ جوان نشد نزد یهودای پیامبر آمدند و سبب پرسیدند ، یهودا گفت : من از راز مطلب آگاهی ندارم ، باید از حضرت حق بپرسم اگر راز مطلب گفته شود به شما خبر دهم

یهودا از حضرت حق سبب پرسید ، خطاب رسید شب عروسی هنگامی که خلوت شد و داماد و عروس برای غذا خوردن کنار هم نشستند ، صدای ناله ای از بیرون شنیدند که صاحب ناله می گفت تهیدستم ، دستم دچار بیماری فلج شده ، امشب گرسنه مانده ام و چیزی برای خوردن نصیبم نشده است ای یهودا ! داماد با شوق فراوان ظرف غذای خود را نزد آن تهیدست آورد و گفت : هرچه می خواهی بخور تهیدست وقتی سیر شد سر به دیوار خانه گذاشت و گفت :

خدایا ! من که عوضی ندارم به این جوان سخی مسلک و کریم دهم ، تو به عوض این محبتی که در حق من کرد به عمرش بیفزا من که صاحب دفتر محو و اثباتم ، مرگ جوان را در آن شب از دفتر محو و حوادث تعلیقی محو کردم و هشتاد سال دیگر برای او ثبت نمودم

اخلاقی شگفت انگیز و عاقبتی عجیب

مترجم تفسیر بسیار مهم « المیزان » ، استاد بزرگوار حضرت آقای سید محمد باقر موسوی همدانی ، در روز جمعه شانزدهم شوال ۱۴۱۳ ساعت ۹ صبح در شهر قم حکایت زیر را برای این عبد ضعیف و خطاکار مسکین نقل کرد :

در منطقه گنداب همدان که امروز جزء شهر شده ، مردی بود شرور ، عرق خور و دایم الخمر به نام علی گندابی

او در عین اینکه توجهی به واقعیات دینی نداشت و سر و کارش با اهل فسق و فجور بود ، ولی برقی از بعضی از مسایل اخلاقی در وجودش درخشش داشت

روزی در یکی از مناطق خوش آب و هوای شهر با یکی از دوستانش روی تخت قهوه خانه برای صرف چای نشسته بود

هیکل زیبا ، بدن خوش اندام و چهره باز و بانشاط او جلب توجه می کرد

کلاه مخملی پرقیمتی که به سر داشت بر زیبایی او افزوده بود ، ناگهان کلاه را

از سر برداشت و زیر پای خود قرار داد ، رفیقش به او نهیب زد : با کلاه چه می کنی ؟ جواب داد : اندکی آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس از چند دقیقه کلاه را از زیر پا درآورد و به سر گذاشت سپس گفت : ای دوست من ! زن جوان شوهرداری در حال عبور از کنار این قهوه خانه بود ، اگر مرا با این کلاه و قیافه می دید شاید به نظرش می آمد که من از شوهرش زیبایی بیشتری دارم ، در آن حال ممکن بود نسبت به شوهرش سردی دل پیش آید : نخواستم با کلاهی که به من جلوه بیشتری داده گرمی بین یک زن و شوهر به سردی بنشیند

در همدان روضه خوان معروفی بود به نام شیخ حسن ، مردی بود باتقوا ، متدین ، و مورد توجه می گوید : در ایام عاشورا در بعد از ظهری به محله حصار در بیرون همدان برای روضه خوانی رفته بودم ، کمی دیر شد ، وقتی به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته بودند ، در زدم ، صدای علی گندابی را شنیدم که مست و لا یعقل پشت در بود ، فریاد زد : کیست ؟ گفتم : شیخ حسن روضه خوان هستم ، در را باز کرد و فریاد زد : تا الآن کجا بودی ؟ گفتم : به محله حصار برای ذکر مصیبت حضرت سیّدالشّهداعليه‌السلام رفته بودم ، گفت : برای من هم روضه بخوان ، گفتم : روضه مستمع و منبر می خواهد ، گفت : اینجا همه چیز هست ، سپس به حال سجده رفت ، گفت : پشت من منبر و خود من هم مستمع ، بر پشت من بنشین و مصیبت قمر بنی هاشم بخوان !

از ترس چاره ای ندیدم ، بر پشت او نشستم ، روضه خواندم ، او گریه بسیار کرد ، من هم به دنبال حال او حال عجیبی پیدا کردم ، حالی که در تمام عمرم به آن صورت حال نکرده بودم با تمام شدن روضه من ، مستی او هم تمام شد و انقلاب عجیبی در درون او پدید آمد !

پس از مدتی از برکت آن توسل ، به مشاهد مشرفه عراق رفت ، امامان بزرگوار را زیارت نمود ، سپس رحل اقامت به نجف انداخت

در آن زمان میرزای شیرازی صاحب فتوای معروف تحریم تنباکو در نجف بود ، علی گندابی جانماز خود را برای نماز پشت سر میرزا قرار می داد ، مدتها در نماز جماعت آن مرد بزرگ شرکت می کرد

شبی در بین نماز مغرب و عشاء به میرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنیا رفته ، دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن کنند ، بلافاصله قبری آماده شد ، پس از سلام نماز عشا به میرزا عرضه داشتند : آن عالم گویا مبتلا به سکته شده بود و به خواست حق از حال سکته درآمد ، ناگهان علی گندابی همان طور که روی جانماز نشسته بود از دنیا رفت ، میرزا دستور داد علی گندابی را در همان قبر دفن کردند !

ادب حر بن یزید ریاحی

از چهره های برجسته و مشهوری که مکارم اخلاقی و حسنات نفسانی و دارا بودن برخی از آداب شایستگان وی را از چنگال هوا و هوس و بندهای خطرناک ابلیس و گمراهی و ضلالت رهانید ، و مُهر سعادت و نیک بختی دنیا و آخرت را بر پیشانی حیات او زد ، و وجودش را به عرصه ملکوتیان و عرشیان کشانید ، و مقام اولیاء اللهی و احبّاء اللهی را در اختیارش قرار داد ، و سرِ کرامت و معنویت و شرافت و شخصیت او را از اوج گنبد هستی گذراند، و به درجه رفیعه شهادت و لقای حق و مقام قرب و حقیقت وصال رسانید ، حر بن یزید ریاحی است

او تا پیش از رسیدن به این مقامات ، به خاطر پیروی از بنی امیه و گردن نهادن به دستورات آنان به فرموده قرآن و روایات آلوده به شرک بود شرکی که از نظر وحی ستم و ظلم بزرگی است

( لا تُشْرِکْ بِاللّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ ) (۱).

___________________________________

۱- ۱) - لقمان : ۱۳

بحثى در مورد آيين پدران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

از بحثهاى جالبى كه در پايان اين بخش مناسب است بدان اشاره شود،بحث مربوط به آيين پدران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه برخى از اهل تاريخ و حديث از علماى شيعه و سنت درباره آن بابى و بلكه كتابى جداگانه و رساله هايى نوشته اند و بتفصيل در اين باره سخن گفته اند مانند جلال الدين سيوطى كه رساله هايى در اين باره نگاشته به نامهاى:مسالك الحنفاء،الدرج الحنفيه فى الآباء الشريفه،السبل الجلية فى الآباء العليه و رساله هاى ديگر.(٦)

و آنچه مسلم است اين مطلب است كه در ميان سلسله نسب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا به آدم ابو البشر پيمبران بزرگ و بلكه اولو العزمى همچون ابراهيم خليل،نوح پيغمبر،اسماعيل،شيث و ديگران وجود داشته اند و مردان موحد و خدا پرستى نيز مانند عبد المطلب ديده مى شوند،و درباره موحد بودن پدران ديگر آن حضرت مرحوم علامه مجلسى در كتاب بحار الانوار ادعاى اجماع كرده و آن را از معتقدات شيعه اماميه و مسائل مورد اتفاق دانسته(٧) .و به دنبال آن گفته است:اگر ديده مى شود كه در ميان پدران و يا عموهاى آن حضرت مانند ابو طالب برخى اظهار توحيد و ايمان به خدا را نمى كرده اند به خاطر تقيه و يا مصالح دينيه بوده است.

و براى اثبات اين مدعا دليلهايى نيز از قرآن و حديث ذكر كرده اند مانند آيه شريفه( الَّذِي يَرَاكَ حِينَ تَقُومُ﴿ ٢١٨ ﴾وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ ) (٨) كه بر طبق رواياتى نيز كه نقل كرده اند فرموده اند:منظور از"تقلب در ساجدين"در اين آيه،انتقال نطفه آن حضرت از صلبهاى سجده كنندگان براى خدا و موحدان به صلبهاى ديگرى است.

و نيز استدلال شده به آيه شريفه( وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ ) (٩) كه از آن استفاده مى شود كه خداى تعالى كلمه توحيد و عقيده بدان را در ذريه ابراهيمعليه‌السلام قرار داده و پيوسته تا ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين ايمان وجود داشته است.

و روايتى هم از آن حضرت نقل شده كه فرمود:

"لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحام المطهرات حتى اخرجنى فى عالمكم،و لم يدنسنى بدنس الجاهلية"(١٠)

و پاسخ اين ايراد را هم كه گفته مى شود:چگونه پدران آن حضرت موحد بوده اند با اينكه در قرآن صراحت دارد كه پدر ابراهيم كه نامش آزر بود مشرك و بت پرست بوده(١١) و ابراهيمعليه‌السلام پيوسته با او محاجه مى فرمود و او را به خاطر پرستش بت سرزنش و محكوم كرده و به پرستش خداى يكتا دعوت مى نمود؟به اين گونه داده اند:كه آزر بر طبق نقل مورخين عمو و يا پدر مادر و سرپرست ابراهيم بوده كه اطلاق پدر بر او شده نه پدر صلبى و حقيقى او،چنانكه در زندگانى آن حضرت در تاريخ انبيا ذكر كرده ايم.

نگارنده گويد:اگر اجماع و اتفاق علماء اماميهرضي‌الله‌عنه براى ما ثابت شد ما آن را بدون دغدغه و اعتراض مى پذيريم،ولى اگر ثابت نشد دليلهايى كه ذكر كرده اند قابل توجيه و تفسير و ايرادهاى ديگر است و مشكل بتوان با آنها اين مطلب را ثابت كرد،كه بر اهل دانش پوشيده نيست.

_________________________________________

پى نوشتها:

١.ناگفته نماند كه از نظر مذهبى متعلق نذر بايد كار مرجوحى نباشد،حالا آيا در آن زمان وضع نذرهايى كه مى كرده اند چگونه بوده است ما نمى دانيم،و بر فرض صحت اين داستان شايد در آن وقت چنين شرطى در نذرهايى كه مى كرده اند وجود نداشته و اين گونه نذرها هم صحيح بوده است و الله اعلم.

٢.در چند حديث از طريق شيعه و اهل سنت از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت شده كه آن حضرت فرمود:"انا ابن الذبيحين"يعنى من پسر دو ذبيح هستم.و منظور از ذبيح اول حضرت اسماعيل فرزند ابراهيمعليه‌السلام مى باشد و ذبيح دوم عبد الله است.

٣.و در پاره اى از تواريخ است كه قرار شد به نزد زن"كاهنه"قبيله بنى سعد كه نامش"سجام"و يا"قطبه"بود و در خيبر سكونت داشت بروند و هر چه او گفت به گفته او عمل كنند،و پس از آنكه به نزد وى آمدند او اين راه را به آنها نشان داد.

٤.برخى درباره صحت اين داستان ترديد كرده اند،و ايرادهايى نموده اند كه به نظر نگارنده ايرادهاى مهمى نيست و همگى قابل پاسخ است.و ما شرح و توضيح بيشتر را در اين باره در مقالاتى كه به طور پراكنده در مجله پاسدار اسلام و جاهاى ديگر نوشته ايم ذكر كرده و پاسخ داده ايم.

٥.به گفته برخى از اهل تاريخ عبد الله در هنگام مرگ بيست و پنج سال داشت.

٦.به كتاب الصحيح من السيرة،ج ١،ص ١٥٠،مراجعه شود.

٧.بحار الانوار،ج ١٥،صص ١١٨ـ .١١٧

٨.سوره شعراء،آيه ٢١٩ـ .٢١٨

٩.سوره زخرف،آيه .٢٨

١٠.مجمع البيان،ج ٤،ص ٣٢٢،تفسير فخر رازى،ج ٢٤،ص ١٧٤،تفسير در المنثور،ج ٥،ص ٩٨.يعنى پيوسته خداوند مرا از صلبهاى پاك به رحمهاى پاكيزه منتقل كرد تا هنگامى كه در اين عالم شما وارد نمود،و مرا به زشتيهاى جاهليت آلوده نكرد.

١١.به آيه ٧٤،سوره انعام مراجعه شود.

ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و شرح زندگانى آن حضرت تا ازدواج با خديجه

قبل از آنكه مبادرت به شرح داستان ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بنماييم،مناسب است به پاره اى از بشارتهاى انبيا و پيشگوييهاى منجمان و كاهنان و غير ايشان درباره تولد و ظهور آن حضرت اشاره شود زيرا در فصلهاى آينده مورد نياز واقع خواهد شد.

و ما وقتى روى دليلهاى عقلى و نقلى دانستيم كه پيغمبر اسلام خاتم پيغمبران و دين اسلام كاملترين اديان الهى است چنانكه در جاى خود ثابت شده و ما بدان معتقديم مى دانيم كه به طور قطع در ضمن تعليمات پيغمبران گذشته سخنانى در مورد آخرين پيامبر بوده است و نويد و بشارتهايى از آنها درباره ظهور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيده است اگر چه شايد بسيارى از آنها به دست مغرضان و تحريف كنندگان تعليمات انبيا و كتابهاى آسمانى از بين رفته و يا تحريف شده باشد.

اما از آنجا كه بشارت و نويد معمولا در لفافه و به صورت رمز و اشاره القا مى شود،باز هم سخنان زيادى از پيمبران گذشته در اين باره به ما رسيده و از نابودى و تحريف مغرضين جان سالم به در برده است.

و به گفته يكى از دانشمندان:

"مصلحت خداوندى ايجاب مى كرد كه اين بشارات مانند زيبايى هاى طبيعت كه محفوظ مى ماند يا مانند صندوقچه جواهر فروشان كه به دقت حفظ مى شود در لفافه اى از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بيشتر با عقل و دانش سر و كار دارند قرار گيرد"(١)

بشارتهاى انبياى الهى درباره آمدن رسول خدا

از جمله اين بشارتها آيه ١٤ و ١٥ از كتاب يهودا است كه مى گويد:

"لكن خنوخ"ادريس"كه هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داورى نمايد و جميع بى دينان را ملزم سازد و بر همه كارهاى بى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران بى دين به خلاف او گفتند..."

كه ده هزار مقدس فقط با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تطبيق مى كند كه در داستان فتح مكه با او بودند.بخصوص با توجه به اين مطلب كه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسىعليه‌السلام نوشته شده.(٢)

و از آن جمله در سفر تثنيه،باب ٣٣،آيه ٢ چنين آمده:

"و گفت خدا از كوه سينا آمد و برخواست از سعير به سوى آنها و درخشيد از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يك قانون آتشين..."

كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از"پاران"ـيا فارانـمكه است،و ده هزار مقدس نيز چنانكه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است.

و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا:١٦،١٧،٢٥،٢٦ چنين است:

"اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد،و من از پدر خواهم خواست و او ديگرى را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود،خلاصه حقيقتى كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمى بيند و نمى شناسد،اما شماآن را مى شناسيد زيرا كه با شما مى ماند و در شما خواهد بود اينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مى فرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد".

كه بر طبق تحقيق كلمه"فارقليط"كه ترجمه عربى"پريكليتوس"است به معناى"احمد"است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آن را به"تسلى دهنده"ترجمه كرده اند.

و در فصل پانزدهم:٢٦ چنين است:

"ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مى فرستم و او روح راستى است كه از جانب پدر عمل مى كند و نسبت به من گواهى خواهد داد".

و در فصل شانزدهم:٧،١٢،١٣،١٤ چنين است:

"و من به شما راست مى گويم كه رفتن من براى شما مفيد است،زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزد شما مى فرستم اكنون بسى چيزها دارم كه به شما بگويم ليكن طاقت تحمل نداريد،اما چون آن خلاصه حقيقت بيايد او شما را به هر حقيقتى هدايت خواهد كرد،زيرا او از پيش خود تكلم نمى كند بلكه آنچه مى شنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد..."

و سخنان ديگرى كه از پيغمبران گذشته به ما رسيده و در كتابها ضبط است و چون نقل تمامى آنها از وضع نگارش تاريخ خارج است از اين رو تحقيق بيشتر را در اين باره به عهده خواننده محترم مى گذاريم و به همين مقدار در اينجا اكتفا نموده و قسمتهايى از سخنان دانشمندان و كاهنان و پيشگوييهاى آنان كه قبل از تولد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرده اند نقل كرده به دنبال گفتار قبل خود باز مى گرديم.

پيشگويى ها و سخنان كاهنان

ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مى نويسد(٣) :ربيعة بن نصر كه يكى ازپادشاهان يمن بود خواب وحشتناكى ديد و براى دانستن تعبير آن تمامى كاهنان و منجمان را به دربار خويش احضار كرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد

آنها گفتند:خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟

ربيعه در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير كنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است.

يكى از آنها گفت:چنين شخصى را كه پادشاه مى خواهد فقط دو نفر هستند يكى سطيح و ديگرى شق كه اين دو كاهن مى توانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند.

ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطيح قبل از شق به دربار ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت،سطيح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى كه از تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى را در كام خود فروبرد !

ربيعه گفت:درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟

سطيح اظهار داشت:سوگند به هر جاندارى كه در اين سرزمين زندگى مى كند كه مردم حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند.

پادشاه با وحشت پرسيد:اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت ياپس از آن؟

سطيح گفت:نه،پس از سلطنت تو خواهد بود.

ربيعه پرسيد:آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت يا منقطع مى شود!

گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مى شود!

پرسيد:سلطنت آنها به دست چه كسى از بين مى رود؟

گفت:به دست مردى به نام ارم بن ذى يزن كه از مملكت عدن بيرون خواهد آمد.

پرسيد:آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟

گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.

پرسيد:به دست چه كسى؟گفت:به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحى مى شود.

پرسيد:آن پيغمبر از چه قبيله اى خواهد بود؟

گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن نضر كه پادشاهى اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود.

ربيعه پرسيد:مگر اين جهان پايانى دارد؟

گفت:آرى پايان اين جهان آن روزى است كه اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و نيكوكاران به سعادت رسند و بدكاران بدبخت گردند.

ربيعه گفت:آيا آنچه گفتى خواهد شد؟

سطيح پاسخ داد:آرى سوگند به صبح و شام كه آنچه گفتم خواهد شد.

پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير گفتار"سطيح"گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد كوچ كردن به سرزمين عراق برآيد و به شاپور.پادشاه فارسـنامه اى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين"حيره"را.كه در نزديكى كوفه بوده.براى سكونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن منذر.فرمانرواى مشهور حيره از فرزندان ربيعه بن نصر است

و نيز داستان ديگرى از تبع نقل مى كند و خلاصه اش اين است كه مى گويد:تبع پادشاه ديگر يمن به مردم شهر يثرب خشم كرد و در صدد ويرانى آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همين منظور لشكرى گران فراهم كرد و به يثرب آمد.

مردم يثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانكه نزد انصار مدينه معروف است،مردم روزها با تبع و لشكريانش جنگ مى كردند و چون شب مى شد براى تبع و لشكريانش به خاطر اينكه ميهمان و وارد بر ايشان بودند خرما و آذوقه مى فرستادند و بدين وسيله از آنها پذيرايى مى كردند

مدتى بر اين منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان يهود از بنى قريظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند:فكر ويرانى اين شهر را از سر دور كن و از اين تصميم انصراف حاصل نما،و اگر در اين كار اصرار ورزى و پافشارى كنى نيروى غيبى جلوى اين كار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داريم كه به عقوبت اين عمل گرفتار شوى.

تبع پرسيد:چرا؟

گفتند:براى آنكه اين شهر هجرتگاه پيغمبرى است كه از حرم قريش(يعنى مكه معظمه)بيرون آيد،و اين شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.

تبع كه اين سخن را شنيد دانست كه آن دو بيهوده نمى گويند و از روى علم و اطلاع و خبرهايى كه از كتابها دارند اين سخن را مى گويند و به همين سبب از ويرانى شهر يثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تأثير كرد.و در كتاب اكمال صدوقرضي‌الله‌عنه است كه تبع در اين باره اشعارى نيز سرود كه از آن جمله است:

حتى أتانى من قريظة عالم

حبر لعمرك فى اليهود مسدد

قال ازدجر عن قرية محجوبة

لنبى مكة من قريش مهتد

فعفوت عنهم عفو غير مثرب

و تركتهم لعقاب يوم سرمد

و تركتها لله أرجو عفوه

يوم الحساب من الحميم الموقد

و در پاره اى از روايات نيز آمده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:تبع را دشنام نگوييد زيرا او مسلمان شد و ايمان آورد.

و در روايتى كه صدوقرضي‌الله‌عنه از امام صادقعليه‌السلام روايت كرده آن حضرت فرمود:تبع به اوس و خزرج (ساكنان شهر مدينه)گفت:در اين شهر بمانيد تا اين پيغمبر بيرون آيد،و من نيز اگر زمان او را درك كنم كمر به خدمت او خواهم بست و به يارى او خواهم شتافت.

و از آن جمله زيد بن عمرو بن نفيل بود كه سالها قبل از بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سرزمين حجاز مى زيست و به جستجوى دين حنيف ابراهيم بود،و از آيين يهود و ديگر آيينهاى آن زمان پيروى نمى كرد و با بت پرستان مبارزه مى نمود،و از ذبيحه آنان نمى خورد.

و از اشعار اوست كه مى گويد:

أربا واحدا ام ألف رب

ادين اذا تقسمت الامور

عزلت اللات و العزى جميعا

كذلك يفعل الجلد الصبور

عامر بن ربيعه گويد:وقتى مرا ديد به من گفت:اى عامر من از رفتار قوم خود بيزارم و پيرو دين ابراهيم و معبود او و اسماعيل هستم و آنها رو به اين خانه نماز مى گزاردند،و من چشم به راه ظهور پيغمبرى هستم از فرزندان اسماعيل و گمان ندارم او را درك كنم اما از هم اكنون من بدو ايمان دارم و او را تصديق كرده و گواهى مى دهم كه او پيغمبر است،و اگر عمر تو طولانى شد و او را ديدار كردى سلام مرا بدو برسان.

عامر گفت:چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زيد را براى آن حضرت بازگو كردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت از خدا كرد،و پاسخ سلامش را داد و فرمود:او را در بهشت ديدم كه پيروزمندانه گام بر مى داشت.

و ديگر از كسانى كه سالها قبل از ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آمدن آن حضرت خبر مى داد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است كه از بزرگان مسيحيت و از بلغاء عرب است كه در بلاغت به وى مثل مى زنند،و بيشتر عمر خود را به صورت رهبانيت دور از مردم و در بيابانها به سر مى برد.

وى از حكماى عرب و از معمرين آنهاست كه چنانكه در برخى از تواريخ ذكر شده ششصد سال عمر كرد و كسى بود كه شمعون صفا و لوقا و يوحنا را درك كرد و از آنها فقه و حكمت آموخت و زمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نيز درك كرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنيا رفت.و رسول خدا درباره اش مى فرمود:

"رحم الله قسا يحشر يوم القيامة امة واحدة"

[خدا رحمت كند قس را كه در روز قيامت به صورت يك امت تنها محشور مى گردد.]

شيخ مفيدرضي‌الله‌عنه و ديگران روايت كرده اند كه وى در"سوق عكاظ"عربها را مخاطب قرار داده و بدانها مى گفت:

"يقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فيه ما لله على الارض دين أحب اليه من دين قد اظلكم زمانه و أدرككم أوانه،طوبى لمن ادرك صاحبه فبايعه و ويل لمن أدركه ففارقه".

[قس بن ساعده به خداى يگانه سوگند مى خورد سوگندى محكم كه گناهى در آن نيست كه در روى زمين آيينى وجود ندارد كه نزد خدا محبوبتر باشد از آيينى كه زمان ظهورش بر سر شما سايه افكنده(و نزديك گشته)و وقت آن شما را درك نموده،خوشا به حال كسى كه صاحب آن دين و آيين را درك كند و با او بيعت كند و واى به حال كسى كه او را درك كند و از وى كناره گيرد .]

و بارها اتفاق افتاد كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از افراد قبيله"اياد"حالات قس بن ساعده و سخنان حكمت آميز و اشعار او را جويا مى شد،و آنان نيز كم و بيش هر چه ديده و يا شنيده بودند براى آن حضرت نقل مى كردند.

و كراجكى در كتاب كنز الفوايد از مرد عربى كه براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده نقل مى كند كه وى گفت:هنگامى براى پيدا كردن شترى كه از من گم شده بود در بيابانها گردش مى كردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده كردم كه در ميان دو قبر ايستاده و نماز مى خواند،و چون از نمازش فراغت يافت از وى پرسيدم اين دو قبر از كيست؟پاسخ داد:

اينها قبر دو تن از برادران من است كه خداى يگانه را با من در اينجا پرستش مى كردند و اينك از دنيا رفته اند و من بر سر قبر اين دو خداى را پرستش مى كنم تا وقتى كه بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو كرد و گريان شده اشعارى گفت،و پس از اينكه اشعارش پايان يافت بدو گفتم:

چرا به نزد قوم خود نمى روى و در خوبى و بدى آنها شركت نمى جويى؟گفت:مادر بر عزايت بگريد ندانسته اى كه فرزندان اسماعيل دين پدرشان را واگذارده و از بتان پيروى نموده و آنها را بزرگ دانسته اند!

پرسيدم:اين نمازى را كه مى خوانى چيست؟

پاسخ داد:براى خداى آسمانها مى گزارم.

از او سؤال كردم:مگر آسمانها هم خدايى دارد،و بجز لات و عزى خدايى هست؟ديدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت:اى برادر أيادى از من دور شو كه براستى از براى آسمانها خدايى است كه آن را آفريده و به ستارگان زيور داده و به ماه تابان نورانيش كرده.شبش را تار و روزش را تابناك و آشكار نموده و بزودى از سوى مكه همگان را مشمول رحمت عامه اش قرار خواهد داد،به وسيله مردى تابناك از فرزندان لوى بن غالب كه نامش:محمد،است و او مردم را به كلمه اخلاص دعوت مى كند،و من گمان ندارم او را درك كنم،و اگر او را مى ديدم دست خويش را به عنوان بيعت و تصديق در دستش مى نهادم و به هر كجا كه مى رفت به همراه او مى رفتم...

و در حديثى كه مفيدرضي‌الله‌عنه از ابن عباس روايت كرده اين گونه است كه مرد عرب گفت:يا رسول الله من از قس چيز عجيبى مشاهده كردم!حضرت فرمود:چه ديدى؟

عرض كرد:روزى در يكى از كوههاى نزديك خود كه نامش سمعان بود مى رفتم و آن روز بسيار گرم و سوزانى بود ناگاه قس بن ساعده را ديدم كه در زير درختى نشسته و پيش رويش چشمه آبى است و اطراف او را درندگان زيادى گرفته اند و مى خواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده كردم كه يكى از آن درندگان به سر ديگرى فرياد زد و در اين وقت"قس"را ديدم كه دست خود بر آن درنده زده گفت:صبر كن تا رفيقت كه پيش از تو آمده آب بياشامد آن گاه نوبت توست!

من كه چنان ديدم سخت وحشت كرده و ترسيدم،"قس"متوجه من شده گفت:نترس كه تو را صدمه نخواهند زد،در اين وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد كه در ميان آنها مكانى براى نماز و عبادت ساخته شده بود.

از او پرسيدم:اين دو قبر چيست؟

و همچنان كه در روايت قبلى بود پاسخ مرا داد،تا به آخر حديث...

و بلكه در پاره اى از روايات است كه از اوصياى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامان بعد از آن حضرت نيز خبر داد و اين اشعار از اوست كه مى گويد:

اقسم قس قسما ليس به مكتتما

لو عاش الفى سنة لم يلق منها سأما

حتى يلاقى احمدا و النقباء الحكما

هم اوصياء احمد،أكرم من تحت السما

يعمى العباد عنهم و هم جلاء للعمى

ليس بناس ذكرهم حتى أحل الرجما

و نيز از او نقل شده:

تخلف المقدار منهم عصبة

بصفين و فى يوم الجمل

و الزم الثار الحسين بعده

و احتشدوا على ابنه حتى قتل

و اين بود قسمتى از بشارتهاى حكما و دانشمندان،كه اگر مى خواستيم تمامى آنها را كه در تواريخ و كتابها مضبوط است نقل كنيم از وضع نگارش اين كتاب خارج مى شديم،و لذا به همين اندازه اكتفا مى شود و البته در ضمن احوالات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز مقدارى از اين بشارتها كه از احبار و دانشمندان يهود و نصارى نقل شده خواهد آمد،مانند آنچه از بحيراء راهب،و يا سلمان فارسى و ديگران روايت شده كه ان شاء الله در صفحات آينده خواهيد خواند.

و در اينجا با چند بيت از قصيده معروف اديب الممالك فراهانى كه در اين باره سروده است اين فصل را خاتمه مى دهيم.

مطلع قصيده كه در ولادت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سروده و با فصل گذشته و آينده نيز مناسب مى باشد اين است كه مى گويد:

برخيز شتربانا بربند كجاوه

كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه

در شاخ شجر برخاست آواى چكاوه

و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر بشتاب اندر از رود سماوه

در ديده من بنگر درياچه ساوه

و ز سينه ام آتشكده فارس نمودار

تا آنكه گويد:

با ابرهه گو خير به تعجيل نيايد

كارى كه تو مى خواهى از فيل نيايد

رو تا به سرت طير ابابيل نيايد

بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد

تا دشمن تو محبط جبريل نيايد

تأكيد تو در مورد تضليل نيايد

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار بترس از غضب صاحب خانه

بسپار بزودى شتر سبط كنانه

برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه

بنويس به نجاشى اوضاع،شبانه

آگاه كنش از بد اطوار زمانه

و ز طير ابابيل يكى بر بنشانه

كانجا شودش صدق كلام تو پديدار

تا آنجا كه درباره ولادت آن حضرت گويد:

اين است كه ساسان به دساتير خبر داد

جاماسب به روز سوم تير خبر داد

بر بابك بر نا پدر پير خبر داد

بودا به صنم خانه كشمير خبر داد

مخدوم سرائيل به ساعير خبر داد

وان كودك ناشسته لب از شير خبر داد

ربيون گفتند و نيوشيدند احبار

از شق و سطيح اين سخنان پرس زمانى

تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى

گر خواب انوشروان تعبير ندانى

از كنگره كاخش تفسير توانى

بر عبد مسيح اين سخنان گر برسانى

آرد به مدائن درت از شام نشانى

بر آيت ميلاد نبى سيد مختار

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد

مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد

آن سيد مسعود و خداوند مؤيد

پيغمبر محمود ابو القاسم احمد

وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد

اين بس كه خدا گويد"ما كان محمد"

بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار

اندر كف او باشد از غيب مفاتيح

و اندر رخ او تابد از نور مصابيح

خاك كف پايش به فلك دارد ترجيح

نوش لب لعلش به روان سازد تفريح

قدرش ملك العرش به ما ساخته تصريح

وين معجزه اش بس كه همى خواند تسبيح

سنگى كه ببوسد كف آن دست گهربار

اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را

وى ساخته شيرين كلمات تو شكر را

شيروى به امر تو درد ناف پدر را

انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را

تقدير به ميدان تو افكنده سپر را

و آهوى ختن نافه كند خون جگر را

تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار

موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع

ادريس بيان كرده به اخنوخ و هميلع

شامول به يثرب شده از جانب تبع

تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع

اى از رخ دادار بر انداخته برقع

بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع

در دست تو بسپرده قضا صارم بتار

__________________________________________

پى نوشتها:

١.خاتم پيمبران،ص .٤٩٤

٢.براى تحقيق و بحث بيشتر درباره معناى اين كلمات و تطبيق آن با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به كتاب اثبات نبوتـيا راه سعادتـتأليف استاد فقيد حاج ميرزا ابو الحسن شعرانى رحمة الله عليه مراجعه شود.و همچنين در كلمات آينده و تحقيق در معناى فارقليط و غيره به همان كتاب رجوع شود.

٣.آنچه ذيلا از سيره ابن هشام نقل كرده ايم تلخيص شده است.

بحثى در مورد آيين پدران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

از بحثهاى جالبى كه در پايان اين بخش مناسب است بدان اشاره شود،بحث مربوط به آيين پدران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه برخى از اهل تاريخ و حديث از علماى شيعه و سنت درباره آن بابى و بلكه كتابى جداگانه و رساله هايى نوشته اند و بتفصيل در اين باره سخن گفته اند مانند جلال الدين سيوطى كه رساله هايى در اين باره نگاشته به نامهاى:مسالك الحنفاء،الدرج الحنفيه فى الآباء الشريفه،السبل الجلية فى الآباء العليه و رساله هاى ديگر.(٦)

و آنچه مسلم است اين مطلب است كه در ميان سلسله نسب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا به آدم ابو البشر پيمبران بزرگ و بلكه اولو العزمى همچون ابراهيم خليل،نوح پيغمبر،اسماعيل،شيث و ديگران وجود داشته اند و مردان موحد و خدا پرستى نيز مانند عبد المطلب ديده مى شوند،و درباره موحد بودن پدران ديگر آن حضرت مرحوم علامه مجلسى در كتاب بحار الانوار ادعاى اجماع كرده و آن را از معتقدات شيعه اماميه و مسائل مورد اتفاق دانسته(٧) .و به دنبال آن گفته است:اگر ديده مى شود كه در ميان پدران و يا عموهاى آن حضرت مانند ابو طالب برخى اظهار توحيد و ايمان به خدا را نمى كرده اند به خاطر تقيه و يا مصالح دينيه بوده است.

و براى اثبات اين مدعا دليلهايى نيز از قرآن و حديث ذكر كرده اند مانند آيه شريفه( الَّذِي يَرَاكَ حِينَ تَقُومُ﴿ ٢١٨ ﴾وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ ) (٨) كه بر طبق رواياتى نيز كه نقل كرده اند فرموده اند:منظور از"تقلب در ساجدين"در اين آيه،انتقال نطفه آن حضرت از صلبهاى سجده كنندگان براى خدا و موحدان به صلبهاى ديگرى است.

و نيز استدلال شده به آيه شريفه( وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ ) (٩) كه از آن استفاده مى شود كه خداى تعالى كلمه توحيد و عقيده بدان را در ذريه ابراهيمعليه‌السلام قرار داده و پيوسته تا ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين ايمان وجود داشته است.

و روايتى هم از آن حضرت نقل شده كه فرمود:

"لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحام المطهرات حتى اخرجنى فى عالمكم،و لم يدنسنى بدنس الجاهلية"(١٠)

و پاسخ اين ايراد را هم كه گفته مى شود:چگونه پدران آن حضرت موحد بوده اند با اينكه در قرآن صراحت دارد كه پدر ابراهيم كه نامش آزر بود مشرك و بت پرست بوده(١١) و ابراهيمعليه‌السلام پيوسته با او محاجه مى فرمود و او را به خاطر پرستش بت سرزنش و محكوم كرده و به پرستش خداى يكتا دعوت مى نمود؟به اين گونه داده اند:كه آزر بر طبق نقل مورخين عمو و يا پدر مادر و سرپرست ابراهيم بوده كه اطلاق پدر بر او شده نه پدر صلبى و حقيقى او،چنانكه در زندگانى آن حضرت در تاريخ انبيا ذكر كرده ايم.

نگارنده گويد:اگر اجماع و اتفاق علماء اماميهرضي‌الله‌عنه براى ما ثابت شد ما آن را بدون دغدغه و اعتراض مى پذيريم،ولى اگر ثابت نشد دليلهايى كه ذكر كرده اند قابل توجيه و تفسير و ايرادهاى ديگر است و مشكل بتوان با آنها اين مطلب را ثابت كرد،كه بر اهل دانش پوشيده نيست.

_________________________________________

پى نوشتها:

١.ناگفته نماند كه از نظر مذهبى متعلق نذر بايد كار مرجوحى نباشد،حالا آيا در آن زمان وضع نذرهايى كه مى كرده اند چگونه بوده است ما نمى دانيم،و بر فرض صحت اين داستان شايد در آن وقت چنين شرطى در نذرهايى كه مى كرده اند وجود نداشته و اين گونه نذرها هم صحيح بوده است و الله اعلم.

٢.در چند حديث از طريق شيعه و اهل سنت از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت شده كه آن حضرت فرمود:"انا ابن الذبيحين"يعنى من پسر دو ذبيح هستم.و منظور از ذبيح اول حضرت اسماعيل فرزند ابراهيمعليه‌السلام مى باشد و ذبيح دوم عبد الله است.

٣.و در پاره اى از تواريخ است كه قرار شد به نزد زن"كاهنه"قبيله بنى سعد كه نامش"سجام"و يا"قطبه"بود و در خيبر سكونت داشت بروند و هر چه او گفت به گفته او عمل كنند،و پس از آنكه به نزد وى آمدند او اين راه را به آنها نشان داد.

٤.برخى درباره صحت اين داستان ترديد كرده اند،و ايرادهايى نموده اند كه به نظر نگارنده ايرادهاى مهمى نيست و همگى قابل پاسخ است.و ما شرح و توضيح بيشتر را در اين باره در مقالاتى كه به طور پراكنده در مجله پاسدار اسلام و جاهاى ديگر نوشته ايم ذكر كرده و پاسخ داده ايم.

٥.به گفته برخى از اهل تاريخ عبد الله در هنگام مرگ بيست و پنج سال داشت.

٦.به كتاب الصحيح من السيرة،ج ١،ص ١٥٠،مراجعه شود.

٧.بحار الانوار،ج ١٥،صص ١١٨ـ .١١٧

٨.سوره شعراء،آيه ٢١٩ـ .٢١٨

٩.سوره زخرف،آيه .٢٨

١٠.مجمع البيان،ج ٤،ص ٣٢٢،تفسير فخر رازى،ج ٢٤،ص ١٧٤،تفسير در المنثور،ج ٥،ص ٩٨.يعنى پيوسته خداوند مرا از صلبهاى پاك به رحمهاى پاكيزه منتقل كرد تا هنگامى كه در اين عالم شما وارد نمود،و مرا به زشتيهاى جاهليت آلوده نكرد.

١١.به آيه ٧٤،سوره انعام مراجعه شود.

ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و شرح زندگانى آن حضرت تا ازدواج با خديجه

قبل از آنكه مبادرت به شرح داستان ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بنماييم،مناسب است به پاره اى از بشارتهاى انبيا و پيشگوييهاى منجمان و كاهنان و غير ايشان درباره تولد و ظهور آن حضرت اشاره شود زيرا در فصلهاى آينده مورد نياز واقع خواهد شد.

و ما وقتى روى دليلهاى عقلى و نقلى دانستيم كه پيغمبر اسلام خاتم پيغمبران و دين اسلام كاملترين اديان الهى است چنانكه در جاى خود ثابت شده و ما بدان معتقديم مى دانيم كه به طور قطع در ضمن تعليمات پيغمبران گذشته سخنانى در مورد آخرين پيامبر بوده است و نويد و بشارتهايى از آنها درباره ظهور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيده است اگر چه شايد بسيارى از آنها به دست مغرضان و تحريف كنندگان تعليمات انبيا و كتابهاى آسمانى از بين رفته و يا تحريف شده باشد.

اما از آنجا كه بشارت و نويد معمولا در لفافه و به صورت رمز و اشاره القا مى شود،باز هم سخنان زيادى از پيمبران گذشته در اين باره به ما رسيده و از نابودى و تحريف مغرضين جان سالم به در برده است.

و به گفته يكى از دانشمندان:

"مصلحت خداوندى ايجاب مى كرد كه اين بشارات مانند زيبايى هاى طبيعت كه محفوظ مى ماند يا مانند صندوقچه جواهر فروشان كه به دقت حفظ مى شود در لفافه اى از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بيشتر با عقل و دانش سر و كار دارند قرار گيرد"(١)

بشارتهاى انبياى الهى درباره آمدن رسول خدا

از جمله اين بشارتها آيه ١٤ و ١٥ از كتاب يهودا است كه مى گويد:

"لكن خنوخ"ادريس"كه هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داورى نمايد و جميع بى دينان را ملزم سازد و بر همه كارهاى بى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران بى دين به خلاف او گفتند..."

كه ده هزار مقدس فقط با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تطبيق مى كند كه در داستان فتح مكه با او بودند.بخصوص با توجه به اين مطلب كه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسىعليه‌السلام نوشته شده.(٢)

و از آن جمله در سفر تثنيه،باب ٣٣،آيه ٢ چنين آمده:

"و گفت خدا از كوه سينا آمد و برخواست از سعير به سوى آنها و درخشيد از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يك قانون آتشين..."

كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از"پاران"ـيا فارانـمكه است،و ده هزار مقدس نيز چنانكه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است.

و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا:١٦،١٧،٢٥،٢٦ چنين است:

"اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد،و من از پدر خواهم خواست و او ديگرى را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود،خلاصه حقيقتى كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمى بيند و نمى شناسد،اما شماآن را مى شناسيد زيرا كه با شما مى ماند و در شما خواهد بود اينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مى فرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد".

كه بر طبق تحقيق كلمه"فارقليط"كه ترجمه عربى"پريكليتوس"است به معناى"احمد"است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آن را به"تسلى دهنده"ترجمه كرده اند.

و در فصل پانزدهم:٢٦ چنين است:

"ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مى فرستم و او روح راستى است كه از جانب پدر عمل مى كند و نسبت به من گواهى خواهد داد".

و در فصل شانزدهم:٧،١٢،١٣،١٤ چنين است:

"و من به شما راست مى گويم كه رفتن من براى شما مفيد است،زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزد شما مى فرستم اكنون بسى چيزها دارم كه به شما بگويم ليكن طاقت تحمل نداريد،اما چون آن خلاصه حقيقت بيايد او شما را به هر حقيقتى هدايت خواهد كرد،زيرا او از پيش خود تكلم نمى كند بلكه آنچه مى شنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد..."

و سخنان ديگرى كه از پيغمبران گذشته به ما رسيده و در كتابها ضبط است و چون نقل تمامى آنها از وضع نگارش تاريخ خارج است از اين رو تحقيق بيشتر را در اين باره به عهده خواننده محترم مى گذاريم و به همين مقدار در اينجا اكتفا نموده و قسمتهايى از سخنان دانشمندان و كاهنان و پيشگوييهاى آنان كه قبل از تولد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرده اند نقل كرده به دنبال گفتار قبل خود باز مى گرديم.

پيشگويى ها و سخنان كاهنان

ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مى نويسد(٣) :ربيعة بن نصر كه يكى ازپادشاهان يمن بود خواب وحشتناكى ديد و براى دانستن تعبير آن تمامى كاهنان و منجمان را به دربار خويش احضار كرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد

آنها گفتند:خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟

ربيعه در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير كنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است.

يكى از آنها گفت:چنين شخصى را كه پادشاه مى خواهد فقط دو نفر هستند يكى سطيح و ديگرى شق كه اين دو كاهن مى توانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند.

ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطيح قبل از شق به دربار ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت،سطيح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى كه از تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى را در كام خود فروبرد !

ربيعه گفت:درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟

سطيح اظهار داشت:سوگند به هر جاندارى كه در اين سرزمين زندگى مى كند كه مردم حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند.

پادشاه با وحشت پرسيد:اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت ياپس از آن؟

سطيح گفت:نه،پس از سلطنت تو خواهد بود.

ربيعه پرسيد:آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت يا منقطع مى شود!

گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مى شود!

پرسيد:سلطنت آنها به دست چه كسى از بين مى رود؟

گفت:به دست مردى به نام ارم بن ذى يزن كه از مملكت عدن بيرون خواهد آمد.

پرسيد:آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟

گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.

پرسيد:به دست چه كسى؟گفت:به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحى مى شود.

پرسيد:آن پيغمبر از چه قبيله اى خواهد بود؟

گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن نضر كه پادشاهى اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود.

ربيعه پرسيد:مگر اين جهان پايانى دارد؟

گفت:آرى پايان اين جهان آن روزى است كه اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و نيكوكاران به سعادت رسند و بدكاران بدبخت گردند.

ربيعه گفت:آيا آنچه گفتى خواهد شد؟

سطيح پاسخ داد:آرى سوگند به صبح و شام كه آنچه گفتم خواهد شد.

پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير گفتار"سطيح"گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد كوچ كردن به سرزمين عراق برآيد و به شاپور.پادشاه فارسـنامه اى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين"حيره"را.كه در نزديكى كوفه بوده.براى سكونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن منذر.فرمانرواى مشهور حيره از فرزندان ربيعه بن نصر است

و نيز داستان ديگرى از تبع نقل مى كند و خلاصه اش اين است كه مى گويد:تبع پادشاه ديگر يمن به مردم شهر يثرب خشم كرد و در صدد ويرانى آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همين منظور لشكرى گران فراهم كرد و به يثرب آمد.

مردم يثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانكه نزد انصار مدينه معروف است،مردم روزها با تبع و لشكريانش جنگ مى كردند و چون شب مى شد براى تبع و لشكريانش به خاطر اينكه ميهمان و وارد بر ايشان بودند خرما و آذوقه مى فرستادند و بدين وسيله از آنها پذيرايى مى كردند

مدتى بر اين منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان يهود از بنى قريظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند:فكر ويرانى اين شهر را از سر دور كن و از اين تصميم انصراف حاصل نما،و اگر در اين كار اصرار ورزى و پافشارى كنى نيروى غيبى جلوى اين كار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داريم كه به عقوبت اين عمل گرفتار شوى.

تبع پرسيد:چرا؟

گفتند:براى آنكه اين شهر هجرتگاه پيغمبرى است كه از حرم قريش(يعنى مكه معظمه)بيرون آيد،و اين شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.

تبع كه اين سخن را شنيد دانست كه آن دو بيهوده نمى گويند و از روى علم و اطلاع و خبرهايى كه از كتابها دارند اين سخن را مى گويند و به همين سبب از ويرانى شهر يثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تأثير كرد.و در كتاب اكمال صدوقرضي‌الله‌عنه است كه تبع در اين باره اشعارى نيز سرود كه از آن جمله است:

حتى أتانى من قريظة عالم

حبر لعمرك فى اليهود مسدد

قال ازدجر عن قرية محجوبة

لنبى مكة من قريش مهتد

فعفوت عنهم عفو غير مثرب

و تركتهم لعقاب يوم سرمد

و تركتها لله أرجو عفوه

يوم الحساب من الحميم الموقد

و در پاره اى از روايات نيز آمده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:تبع را دشنام نگوييد زيرا او مسلمان شد و ايمان آورد.

و در روايتى كه صدوقرضي‌الله‌عنه از امام صادقعليه‌السلام روايت كرده آن حضرت فرمود:تبع به اوس و خزرج (ساكنان شهر مدينه)گفت:در اين شهر بمانيد تا اين پيغمبر بيرون آيد،و من نيز اگر زمان او را درك كنم كمر به خدمت او خواهم بست و به يارى او خواهم شتافت.

و از آن جمله زيد بن عمرو بن نفيل بود كه سالها قبل از بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سرزمين حجاز مى زيست و به جستجوى دين حنيف ابراهيم بود،و از آيين يهود و ديگر آيينهاى آن زمان پيروى نمى كرد و با بت پرستان مبارزه مى نمود،و از ذبيحه آنان نمى خورد.

و از اشعار اوست كه مى گويد:

أربا واحدا ام ألف رب

ادين اذا تقسمت الامور

عزلت اللات و العزى جميعا

كذلك يفعل الجلد الصبور

عامر بن ربيعه گويد:وقتى مرا ديد به من گفت:اى عامر من از رفتار قوم خود بيزارم و پيرو دين ابراهيم و معبود او و اسماعيل هستم و آنها رو به اين خانه نماز مى گزاردند،و من چشم به راه ظهور پيغمبرى هستم از فرزندان اسماعيل و گمان ندارم او را درك كنم اما از هم اكنون من بدو ايمان دارم و او را تصديق كرده و گواهى مى دهم كه او پيغمبر است،و اگر عمر تو طولانى شد و او را ديدار كردى سلام مرا بدو برسان.

عامر گفت:چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زيد را براى آن حضرت بازگو كردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت از خدا كرد،و پاسخ سلامش را داد و فرمود:او را در بهشت ديدم كه پيروزمندانه گام بر مى داشت.

و ديگر از كسانى كه سالها قبل از ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آمدن آن حضرت خبر مى داد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است كه از بزرگان مسيحيت و از بلغاء عرب است كه در بلاغت به وى مثل مى زنند،و بيشتر عمر خود را به صورت رهبانيت دور از مردم و در بيابانها به سر مى برد.

وى از حكماى عرب و از معمرين آنهاست كه چنانكه در برخى از تواريخ ذكر شده ششصد سال عمر كرد و كسى بود كه شمعون صفا و لوقا و يوحنا را درك كرد و از آنها فقه و حكمت آموخت و زمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نيز درك كرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنيا رفت.و رسول خدا درباره اش مى فرمود:

"رحم الله قسا يحشر يوم القيامة امة واحدة"

[خدا رحمت كند قس را كه در روز قيامت به صورت يك امت تنها محشور مى گردد.]

شيخ مفيدرضي‌الله‌عنه و ديگران روايت كرده اند كه وى در"سوق عكاظ"عربها را مخاطب قرار داده و بدانها مى گفت:

"يقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فيه ما لله على الارض دين أحب اليه من دين قد اظلكم زمانه و أدرككم أوانه،طوبى لمن ادرك صاحبه فبايعه و ويل لمن أدركه ففارقه".

[قس بن ساعده به خداى يگانه سوگند مى خورد سوگندى محكم كه گناهى در آن نيست كه در روى زمين آيينى وجود ندارد كه نزد خدا محبوبتر باشد از آيينى كه زمان ظهورش بر سر شما سايه افكنده(و نزديك گشته)و وقت آن شما را درك نموده،خوشا به حال كسى كه صاحب آن دين و آيين را درك كند و با او بيعت كند و واى به حال كسى كه او را درك كند و از وى كناره گيرد .]

و بارها اتفاق افتاد كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از افراد قبيله"اياد"حالات قس بن ساعده و سخنان حكمت آميز و اشعار او را جويا مى شد،و آنان نيز كم و بيش هر چه ديده و يا شنيده بودند براى آن حضرت نقل مى كردند.

و كراجكى در كتاب كنز الفوايد از مرد عربى كه براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده نقل مى كند كه وى گفت:هنگامى براى پيدا كردن شترى كه از من گم شده بود در بيابانها گردش مى كردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده كردم كه در ميان دو قبر ايستاده و نماز مى خواند،و چون از نمازش فراغت يافت از وى پرسيدم اين دو قبر از كيست؟پاسخ داد:

اينها قبر دو تن از برادران من است كه خداى يگانه را با من در اينجا پرستش مى كردند و اينك از دنيا رفته اند و من بر سر قبر اين دو خداى را پرستش مى كنم تا وقتى كه بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو كرد و گريان شده اشعارى گفت،و پس از اينكه اشعارش پايان يافت بدو گفتم:

چرا به نزد قوم خود نمى روى و در خوبى و بدى آنها شركت نمى جويى؟گفت:مادر بر عزايت بگريد ندانسته اى كه فرزندان اسماعيل دين پدرشان را واگذارده و از بتان پيروى نموده و آنها را بزرگ دانسته اند!

پرسيدم:اين نمازى را كه مى خوانى چيست؟

پاسخ داد:براى خداى آسمانها مى گزارم.

از او سؤال كردم:مگر آسمانها هم خدايى دارد،و بجز لات و عزى خدايى هست؟ديدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت:اى برادر أيادى از من دور شو كه براستى از براى آسمانها خدايى است كه آن را آفريده و به ستارگان زيور داده و به ماه تابان نورانيش كرده.شبش را تار و روزش را تابناك و آشكار نموده و بزودى از سوى مكه همگان را مشمول رحمت عامه اش قرار خواهد داد،به وسيله مردى تابناك از فرزندان لوى بن غالب كه نامش:محمد،است و او مردم را به كلمه اخلاص دعوت مى كند،و من گمان ندارم او را درك كنم،و اگر او را مى ديدم دست خويش را به عنوان بيعت و تصديق در دستش مى نهادم و به هر كجا كه مى رفت به همراه او مى رفتم...

و در حديثى كه مفيدرضي‌الله‌عنه از ابن عباس روايت كرده اين گونه است كه مرد عرب گفت:يا رسول الله من از قس چيز عجيبى مشاهده كردم!حضرت فرمود:چه ديدى؟

عرض كرد:روزى در يكى از كوههاى نزديك خود كه نامش سمعان بود مى رفتم و آن روز بسيار گرم و سوزانى بود ناگاه قس بن ساعده را ديدم كه در زير درختى نشسته و پيش رويش چشمه آبى است و اطراف او را درندگان زيادى گرفته اند و مى خواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده كردم كه يكى از آن درندگان به سر ديگرى فرياد زد و در اين وقت"قس"را ديدم كه دست خود بر آن درنده زده گفت:صبر كن تا رفيقت كه پيش از تو آمده آب بياشامد آن گاه نوبت توست!

من كه چنان ديدم سخت وحشت كرده و ترسيدم،"قس"متوجه من شده گفت:نترس كه تو را صدمه نخواهند زد،در اين وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد كه در ميان آنها مكانى براى نماز و عبادت ساخته شده بود.

از او پرسيدم:اين دو قبر چيست؟

و همچنان كه در روايت قبلى بود پاسخ مرا داد،تا به آخر حديث...

و بلكه در پاره اى از روايات است كه از اوصياى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامان بعد از آن حضرت نيز خبر داد و اين اشعار از اوست كه مى گويد:

اقسم قس قسما ليس به مكتتما

لو عاش الفى سنة لم يلق منها سأما

حتى يلاقى احمدا و النقباء الحكما

هم اوصياء احمد،أكرم من تحت السما

يعمى العباد عنهم و هم جلاء للعمى

ليس بناس ذكرهم حتى أحل الرجما

و نيز از او نقل شده:

تخلف المقدار منهم عصبة

بصفين و فى يوم الجمل

و الزم الثار الحسين بعده

و احتشدوا على ابنه حتى قتل

و اين بود قسمتى از بشارتهاى حكما و دانشمندان،كه اگر مى خواستيم تمامى آنها را كه در تواريخ و كتابها مضبوط است نقل كنيم از وضع نگارش اين كتاب خارج مى شديم،و لذا به همين اندازه اكتفا مى شود و البته در ضمن احوالات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز مقدارى از اين بشارتها كه از احبار و دانشمندان يهود و نصارى نقل شده خواهد آمد،مانند آنچه از بحيراء راهب،و يا سلمان فارسى و ديگران روايت شده كه ان شاء الله در صفحات آينده خواهيد خواند.

و در اينجا با چند بيت از قصيده معروف اديب الممالك فراهانى كه در اين باره سروده است اين فصل را خاتمه مى دهيم.

مطلع قصيده كه در ولادت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سروده و با فصل گذشته و آينده نيز مناسب مى باشد اين است كه مى گويد:

برخيز شتربانا بربند كجاوه

كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه

در شاخ شجر برخاست آواى چكاوه

و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر بشتاب اندر از رود سماوه

در ديده من بنگر درياچه ساوه

و ز سينه ام آتشكده فارس نمودار

تا آنكه گويد:

با ابرهه گو خير به تعجيل نيايد

كارى كه تو مى خواهى از فيل نيايد

رو تا به سرت طير ابابيل نيايد

بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد

تا دشمن تو محبط جبريل نيايد

تأكيد تو در مورد تضليل نيايد

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار بترس از غضب صاحب خانه

بسپار بزودى شتر سبط كنانه

برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه

بنويس به نجاشى اوضاع،شبانه

آگاه كنش از بد اطوار زمانه

و ز طير ابابيل يكى بر بنشانه

كانجا شودش صدق كلام تو پديدار

تا آنجا كه درباره ولادت آن حضرت گويد:

اين است كه ساسان به دساتير خبر داد

جاماسب به روز سوم تير خبر داد

بر بابك بر نا پدر پير خبر داد

بودا به صنم خانه كشمير خبر داد

مخدوم سرائيل به ساعير خبر داد

وان كودك ناشسته لب از شير خبر داد

ربيون گفتند و نيوشيدند احبار

از شق و سطيح اين سخنان پرس زمانى

تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى

گر خواب انوشروان تعبير ندانى

از كنگره كاخش تفسير توانى

بر عبد مسيح اين سخنان گر برسانى

آرد به مدائن درت از شام نشانى

بر آيت ميلاد نبى سيد مختار

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد

مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد

آن سيد مسعود و خداوند مؤيد

پيغمبر محمود ابو القاسم احمد

وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد

اين بس كه خدا گويد"ما كان محمد"

بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار

اندر كف او باشد از غيب مفاتيح

و اندر رخ او تابد از نور مصابيح

خاك كف پايش به فلك دارد ترجيح

نوش لب لعلش به روان سازد تفريح

قدرش ملك العرش به ما ساخته تصريح

وين معجزه اش بس كه همى خواند تسبيح

سنگى كه ببوسد كف آن دست گهربار

اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را

وى ساخته شيرين كلمات تو شكر را

شيروى به امر تو درد ناف پدر را

انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را

تقدير به ميدان تو افكنده سپر را

و آهوى ختن نافه كند خون جگر را

تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار

موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع

ادريس بيان كرده به اخنوخ و هميلع

شامول به يثرب شده از جانب تبع

تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع

اى از رخ دادار بر انداخته برقع

بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع

در دست تو بسپرده قضا صارم بتار

__________________________________________

پى نوشتها:

١.خاتم پيمبران،ص .٤٩٤

٢.براى تحقيق و بحث بيشتر درباره معناى اين كلمات و تطبيق آن با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به كتاب اثبات نبوتـيا راه سعادتـتأليف استاد فقيد حاج ميرزا ابو الحسن شعرانى رحمة الله عليه مراجعه شود.و همچنين در كلمات آينده و تحقيق در معناى فارقليط و غيره به همان كتاب رجوع شود.

٣.آنچه ذيلا از سيره ابن هشام نقل كرده ايم تلخيص شده است.


4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18