مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان0%

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان نویسنده:
گروه: کتابخانه اخلاق و دعا

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: واحد تحقیقات قائمیه اصفهان
گروه: مشاهدات: 2208
دانلود: 414

توضیحات:

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 274 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 2208 / دانلود: 414
اندازه اندازه اندازه
مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

دعای رحم

ابو بصیر می گوید : از حضرت صادقعليه‌السلام شنیدم می فرمود :

رحم آویخته به عرش است ، می گوید : خدایا ! پاداش ده کسی که با من صله داشته ؛ و از رحمت قطع کن کسی که با من قطع رحم کرده و آن رحم آل محمد است(۱) .

دعای سه گرفتار

جابر جعفی که از راویان معتبر و مورد اعتماد حضرت باقر و حضرت صادقعليهما‌السلام بود از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله روایت می کند : سه مسافر در سفرشان به کوهی رسیدند که غاری در بلندای آن کوه بود ، وارد غار شدند و در آنجا به عبادت مشغول گشتند ، سنگی بزرگ از بالای کوه غلطید و چون قالبی که برای در غار ساخته باشند بر در غار افتاد و روزنه نجات را به روی آنان بست !

به یکدیگر گفتند : به خدا سوگند راه نجاتی وجود ندارد ، مگر در توجه به حق و راستگویی به محضر مبارک پروردگار در ضمن دعا یا عمل خالصی ارائه کنید یا سلامت رستن از گناهی

اولی گفت : خدایا ! تو آگاهی دنبال زنی صاحب جمال رفتم ، مال زیادی به او دادم تا خود را برای من حاضر کرد ، وقتی کنارش نشستم یاد آتش دوزخ کردم ، در نتیجه از او جدا شدم ؛ به این خاطر این بلا را از ما دور کن و راه نجاتی به روی

_______________________________

۱- ۱) - عن أبی بصیر ، عن أبی عبد اللّهعليه‌السلام قال : سمعته یقول : إن الرحم معلقه بالعرش یقول اللهم صِل من وصلنی و اقطع من قطعنی و هی رحم آل محمد و هو قول اللّه عز و جل «الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ »و رحم کل ذی رحم کافی : ۲ / ۱۵۱ ، باب صله الرحم ، حدیث ۷ ؛ وسائل الشیعه : ۲۱ / ۵۳۴ ، باب ۱۷ ، حدیث ۲۷۷۹۰ : ۲ / ۴۹۳

ما بگشا یک بخش از سنگ کنار رفت

دومی گفت : خدایا ! تعدادی کارگر برای زراعت آوردم ، هر کدام را به نصف درهم جهت مزد قرار گذاشتم ، غروب یکی از آنان گفت : من به اندازه دو کارگر کار کردم ، مزدم را یک درهم عطا کن ، از پرداخت یک درهم امتناع کردم ، او از من روی گرداند و رفت ، من به اندازه نصف درهم در گوشه ای از زمین بذر پاشیدم ؛ آن زراعت برکت کرد روزی آن کارگر نزد من آمد و طلبش را از من خواست ، من هجده هزار درهم که ثمره زراعت نصف درهم بود و سالیانی چند ذخیره شده بود به او دادم و این کار را فقط به خاطر رضای تو انجام دادم ، به این خاطر ما را نجات ده بخشی دیگر از سنگ کنار رفت

سومی گفت : خدایا ! شبی پدر و مادرم در خواب بودند ، ظرف شیری برای آنان بردم ، ترسیدم ظرف را زمین بگذارم بیدار شوند ، علاوه ترسیدم خودم بیدارشان کنم ، ظرف را نگاه داشتم تا هر دو به اختیار خود بیدار شدند تو می دانی که من آن رنج را به خاطر تو تحمل کردم ، به این سبب ما را نجات ده

بخش دیگر سنگ کنار رفت و هر سه به سلامت از آن غار رستند(۱)

دعای غلام حضرت سجّادعليه‌السلام

سعید بن مسیب از فقهای بزرگ مدینه و مورد مدح حضرت سجاد و حضرت موسی بن جعفرعليهما‌السلام است

عبد الملک مروان نماینده ای به مدینه فرستاد تا از دختر سعید که دارای جمال صورت و سیرت بود برایش خواستگاری کنند سعید به فرماندار مدینه گفت :

هرگز حاضر نیستم دخترم را به ازدواج سلطان مملکت و پادشاه کشور درآورم !

روزی به یکی از شاگردانش گفت : چرا چند روز است به کلاس درس

____________________________

۱- ۱) - نور الثقلین : ۳ / ۲۴۹

نمی آیی ؟ گفت : همسرم از دنیا رفت ، مشغله تجهیز او مانع از آمدنم به کلاس درس شد سعید گفت : برای خود همسری اختیار کن گفت : استاد از مال دنیا بیش از دو درهم ندارم گفت : دختر مرا می خواهی ؟ پاسخ داد : استاد خود می دانی استاد دختر را برای طلبه خود عقد بست

سعید چهل سال بود به خانه کسی نرفته بود ، شاگردش می گوید : غروب در خانه ام را زدند ، وقتی باز کردم دیدم سعید بن مسیب است ، دخترش را به من تحویل داد و رفت گفتم : دختر چه داری ؟ گفت : حافظ قرآنم گفتم : مهریه ؟ گفت : یک حدیث مرا کافی است ! گفتم :

جِهادُ المَرأَهِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ(۱)

« جهاد زن ، نیکو شوهر داری است »

این سعید با این همه زهد و تقوا و درستی و کرامت و پاکی و خلوص می گوید : در مدینه قحطی و کم بارانی شد ، مردم به نماز و دعا رفتند ؛ من هم با آنان همراه شدم ولی آن جمع را لایق استجابت ندیدم ، غلام سیاهی را مشاهده کردم که در کنار تپه ای سر به خاک نهاده دعا می کند ، دعایش مستجاب شد و باران فراوانی بارید دنبالش رفتم دیدم وارد خانه حضرت زین العابدین شد ، او را از حضرت خواستم فرمود : همه غلامان من بیایند ، چون آمدند منظور نظرم را در میان آنان ندیدم گفتم : آن که من می خواهم میان اینان نیست گفتند :

تنها غلامی که باقی مانده غلام اصطبل است امام فرمود : او را هم بیاورید چون آوردند همان بود که من می خواستم حضرت فرمود : ای غلام ! تو را به سعید بخشیدم غلام سخت گریست و گفت : سعید مرا از زین العابدین جدا مکن

چون دیدم سخت گریه می کند او را رها کردم و از خانه امام بیرون رفتم پس از رفتن من به خاطر فاش شدن سرّش و برملا گشتن رازش سر به سجده می گذارد

_______________________________

۱- ۱) - کافی : ۵ / ۹ ، باب جهاد الرجل و المرأه ، حدیث ۱

و لقای حق را درخواست می کند و همان لحظه به خواسته اش می رسد امام دنبال من فرستاد که به تشییع جنازه غلام حاضر شو ! ای که هم دردی و هم درمان من

دعای غلام سیاه گمنام

روایت شده : بنی اسرائیل هفت سال دچار قحطی شدند ، با هفتاد هزار نفر برای طلب باران به بیابان رفتند تا شاید از برکت دعا ، باران بر آنان ببارد خطاب رسید : ای موسی ! به آنان بگو : چگونه دعایتان را مستجاب کنم در حالی که گناهانتان بر سر شما سایه انداخته و باطنتان خبیث شده است مرا می خوانید در حالی که یقین ندارید و دچار امن از انتقام من هستید به بنده ای از بندگان من که او را بُرخ می گویند رجوع کنید تا او دعا کند و من مستجاب نمایم

موسی سراغ برخ را گرفت ولی او را نیافت ، تا روزی در راهی عبور می کرد ، غلام سیاهی را دید که در پیشانی اش اثر سجود بود و چیزی در گردنش انداخته ، موسی به نظر آورد که او بُرخ است به او سلام کرد و از نامش پرسید گفت : نام من بُرخ است حضرت فرمود : مدتی است در جستجوی توام ، به خاطر آمدن باران برای ما دعا کن بُرخ به بیابان شد و در مقام مناجات عرضه داشت : بستن باران به روی بندگانت از شئون تو نیست ، بخلی در پیشگاه تو وجود ندارد ، مگر دیده لطفت ناقص شده ، یا بادها از اطاعتت سرپیچی کرده اند ، یا خزائنت پایان یافته ، یا خشمت بر گنهکاران شدید شده ، آیا تو پیش از آفرینش خطاکاران غفّار و آمرزنده نبودی ؟! از جایش حرکت نکرد تا به اندازه ای باران آمد که بنی اسرائیل سیراب شدند(۱)

دعای مستجاب

سالی بر اثر خشکسالی و قطع باران ، باغات اصفهان و زراعتش در معرض نابودی قرار گرفت مردم در مضیقه و سختی افتادند ، به حاکم اصفهان روی آوردند و از او درخواست یاری کردند حاکم که قدرت بر کاری نداشت و می دانست اگر هم دستی به دعا بردارد ، به خاطر آلوده بودن به فسق دعایش مستجاب نمی شود ، چاره کار را در این دید که خاضعانه به محضر عالم ربّانی ، و حکیم صمدانی و فقیه کامل و عارف واصل آیت حق حاج میرزا ابراهیم کلباسی مشرّف شود و علاج این مشکل را از او بخواهد

او می دانست که کلید حل بعضی از امور مشکل به دست عالم ربّانی است

و آگاه بود که عالم ربّانی برکت و رحمت خدا در میان مردم است

عالم ربّانی انسان والایی است که بنا بر روایات نظر کردن به چهره او عبادت و بلکه نگاه کردن به در خانه او نیز عبادت است

عالم ربّانی از چنان ارزشی برخوردار است که اگر از قبرستانی که تعدادی از ارواح مردگانش در عذابند عبور کند ، خدا به احترام قدم های او عذاب را از

______________________________

۱- ۱) - انیس اللیل : ۴۵۳

ارواح برمی دارد !

( یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ ) (۱) .

خدا درجات مؤمنانی از شما و دانشمندان را بالا می برد

معتمد الدوله حاکم متکبّر و قلدر اصفهان ، که از جانب فتحعلی شاه قاجار بر آن حومه حکومت می کرد با همه تکبّر و فرعونیتش به محضر آن عالم ربّانی و چهره نورانی شتافت و عرضه داشت : اصفهان و نواحی اطرافش در معرض نابودی است ، شما چاره ای کنید فرمود : من چه کاری انجام دهم ؟ گفت : در قوانین دینی و فقه اسلامی آمده برای رفع خشکسالی و کمبود باران نماز باران بخوانید

فرمود : من ضعیف و ناتوانم ، از کار افتاده و رنجورم ، توان راه رفتن و به کار گرفتن شرایط نماز باران را ندارم ، من باید برای نماز باران ، پیاده از اصفهان تا تخت فولاد بروم ، و شرایطی را رعایت کنم ولی از همه این امور معذورم ، جسم رنجورم حتی طاقت سوار شدن بر مرکب هم ندارد ، مرا از این داستان معاف کن

حاکم گفت : تخت روانی که در اختیار حکومت است و مرا به هر جایی که لازم است می برد ، فرمان می دهم برای شما حاضر کنند تا به مصلّای منطقه حاضر شوید و نماز بگزارید و مردم را از این پریشانی نجات دهید

آن عالم ربّانی و مطیع حضرت مولا ، و تسلیم خواسته های خدا بدون ترس و وحشت پاسخ داد : از من می خواهی بر تخت غصبی سوار شوم ، و روی فرش حرام بنشینم ، و بر متّکا و بالشی که از راه نامشروع به دست آمده تکیه زنم ، آن گاه به پیشگاه حق روم و از او در حالی که پیچیده به حرامم درخواست باران کنم !!

آری ، کسی که شایستگی مقامی را ندارد تخت و صندلی آن مقام و درآمدی که از آن راه به دست می آورد بر او حرام است ، و آنان که کارگزار او هستند نیز غرق در حرامند !

__________________________________

۱- ۱) - مجادله : ۱۱

چگونه کسی که تسلیم خداست ، و جز با خدا بیعت نکرده و نمی کند ، و از همه قیود مادی و مقامی آزاد است با حاکم ستمکار همکاری کند ، و از خواسته او پیروی نماید آن چهره ملکوتی با کمال شجاعت در برابر حاکم ستمکار ایستاد ، و حاضر به پذیرفتن خواسته او نشد !

حاکمی مورد پذیرش اسلام است که مؤمن ، آگاه ، مدیر ، مدبّر ، عادل ، دلسوز ، مهرورز ، و مخالف با هوا و هوس باشد

کلباسی حاکم متکبّر را از خود راند ، و دلش به این که حاکم به خانه اش آمده خوش نشد ، او به دست آوردن خشنودی خدا را در طرد ستم و ستمکاران می دانست و بر این اساس حاکم اصفهان را از خود راند و وی را از خانه اش بیرون کرد ، و زبان حالش این بود که اگر با این روح آلوده و بدن نجس شده به غذاهای حرام نزد من نمی آمدی برای من بهتر بود !

به قول امیر المؤمنینعليه‌السلام :

عَظُمَ الخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِم فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِم(۱)

فقط آفریننده در باطنشان بزرگ است ، پس غیر او در دیدگانشان کوچک است موحد چو در پای ریزی زرش

همه وجود مؤمن با زبان حال مترنّم به این حقایق است : « لا إله إلّا اللّه » ، « لا حول و لا قوه إلّا باللّه » ، « لا مؤثر فی الوجود إلّا اللّه »

هنگامی که حاکم رفت فرزند آن عالم آگاه گفت : پدر جان آیا اجازه می دهید چند تخته کهنه را که خودمان مالک آن هستیم به هم ببندیم تا به صورت تختی روان درآید آن گاه شما را با آن به سوی مصلّا حرکت دهیم شاید از برکت نماز

_____________________________

۱- ۱) - امالی صدوق : ۵۷۰ ، المجلس الرابع و الثمانون ، حدیث ۲ ؛ نهج البلاغه : ۴۲۵ ، خطبه ۱۸۴ ( خطبه همام )

شما باران بر این قوم ببارد ؟ پاسخ داد : آری تخته ها را به هم بستند و او را بر آن قرار دادند و به سوی مصلّا حرکت کردند

آری ، روی تختی حلال و در لباسی پاک ، و با جسمی پاکیزه و روحی آراسته و دلی پر از امید و اخلاص به سوی محبوب حرکت کرد

او می دانست که : هر نمازی نماز نیست ، هر تکبیری تکبیر نیست ، هر آهی آه نیست ، هر اشکی اشک نیست

او می دانست که : فاطمه زهراعليها‌السلام پس از وفات پیامبر هر روز و هر شب از بام مسجد صدای اذان می شنید ولی در برابر آن هیچ عکس العملی نداشت ، تا زمانی که به درخواست خودش بلال شروع به اذان کرد ، وقتی بلال گفت : اللّه اکبر

پاسخ داد : خدا از هر چیزی بزرگ تر است چون بلال گفت : اشهد ان لا إله إلّا اللّه جواب داد : گوشت و پوست و رگ و همه وجودم به وحدانیت حق شهادت می دهد

او می دانست که : حضرت زهراعليها‌السلام از همه آن اذان ها که مُهر تأییدی بر حکومتی است که حاکمش از سوی پیامبر نصب نشده خشمگین بود ، ولی نسبت به اذان بلال که از گلویی پاک و زبانی پاکیزه و قلبی مخلص برمی خاست شاد و خوشحال می گشت

آن عالم ربّانی می دانست که : دعوت هر کسی را نباید پاسخ گفت ، به هر مجلسی نباید قدم گذاشت ، از هر غذایی نباید خورد ، هر چهره ای را نباید دید ، به هر دستی نباید دست داد ، در هر نمازی نباید شرکت کرد ، به هر اذانی نباید گوش سپرد

آن عالم ربانی به سوی تخت فولاد حرکت کرد هنگام عبور از منطقه جلفا محل زندگی ارمنی ها و یهودی ها که آنان نیز مانند دیگران دچار قحطی و خشکسالی بودند دید که مسیحیان ، تورات و یهودیان ، انجیل روی دست

دارند و در دو طرف جاده صف کشیده اند ، پرسید : اینان برای چه با در دست داشتن تورات و انجیل صف بسته اند ؟ گفتند : این دو گروه هم در این شهر زندگی می کنند و دارای شغل کشاورزی و باغداری هستند و دچار زیان خشکسالی شده اند

آن مؤمن پاک دل و عالم خاضع و خاشع با دیدن این منظره اشکش بر چهره نورانی اش جاری شد ، عمامه از سر برداشت و روی تخت در حالی که به مصلّا نرسیده بود و نمازی اقامه نکرده بود توجهی به حضرت محبوب نمود ، عرض کرد :

مولای من ! محاسنم را درب خانه تو سپید کرده ام ، آبروی مرا نزد این یهودیان و مسیحیان مبر

هنوز کلامش تمام نشده بود که آسمان شهر و حومه را ابر گرفت و باران رحمت الهی به سبب همان چند کلمه به مردم رسید و آنان را از بلای قحطی و خشکسالی نجات داد !!

دعای نیمه شب زندانی

در روزگار حکومت عبد اللّه بن طاهر برخی از جادّه ها که محل رفت و آمد مردم و کاروان ها بود ناامن شد امیر عبد اللّه عده معینی را به پاسداری از جادّه ها گماشت در یکی از جادّه ها ده دزد را گرفتند و به جانب مرکز حکومت گسیل دادند ، ولی یکی از آنان نیمه شب فرار کرد فرمانده پاسداران به نظرش آمد که شاید عبد اللّه بن طاهر بگوید از او رشوه گرفتی و وی را فراری دادی ، پس خود باید به جای او جریمه شود حلاج بی گناهی را که برای گذران معیشت از شهری به شهری به مزدوری می رفت ، از وسط جاده گرفتند و او را دست بسته در جمع دزدان قرار دادند تا عدد نفرات تکمیل شود ده نفر را نزد عبد اللّه بن طاهر

.

آوردند فرمان داد همه را به زندان اندازید

شبی مأموران به زندان آمدند و دو نفر را برای اعدام به چهارسوق شهر بردند

حلاج در این میان گفت : فرزندانم گمان می کنند در شهری نزد استادی مشغول کارم ، چه خبر دارند که ستمگری مرا بدون گناه همراه دزدان جاده ها به زندان انداخته در آن لحظه شب دو رکعت نماز خواند ؛ سپس سر به سجده گذاشت و مشغول دعا و راز و نیاز با حضرت بی نیاز شد

عبد اللّه بن طاهر در آن وقت شب خواب دید چهار بار از تختش به زمین افتاد از خواب پرید ، وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و خوابید خواب دید چهار مار سیاه پرقدرت حمله کردند و تختش را سرنگون ساختند ؛ بیدار شد

چراغ طلبید و گماشتگان قصر را خواست و گفت : مظلومی در این وقت شب به درگاه حق نالان است پس از جستجوی زیاد وارد زندان شدند ، حلاج را در حالی عجیب دیدند ، او را نزد امیر آوردند ، پس از روشن شدن جریان فرمان داد : ده هزار دینار نزد حلاج آوردند سپس به حلاج گفت : مرا به تو سه حاجت است : ۱ - حلالم کن ۲ - این هدیه را بپذیر ۳ - هر زمان حاجتی داشتی نزد من آی تا حاجتت را روا کنم

حلاج گفت : من دو حاجت از سه حاجتت را می پذیرم و آن حلال کردن تو و قبول این هدیه است ، ولی سومی را هرگز نمی پذیرم ؛ زیرا کمال ناجوانمردی است که درگاهی که به خاطر ناله و زاری من تخت تو را سرنگون کرد رها کنم و به درگاه مخلوق ضعیف هیچ کاره روم !

پروردگارا ! آرزویم این است که از گناهانم درگذری و نسبت به آینده توفیق ترک گناهم دهی و زمینه بندگی و عبادت خالصانه را برایم فراهم آوری و اعضا و جوارحم را در راه خدمت به خود و خدمت به بندگانت بکار گیری و قلبم را به سرمایه عشق و شیفتگی به خود بیارایی و بیماری های فکری و روحی مرا درمان کنی و در آخرت شفاعت اولیا و همنشینی با آنان را نصیبم نمایی این است آرزوی من ای محبوب من و همه امیدم ؛ این است که مرا به آرزویم برسانی و از فضل و احسانت امیدم را به ناامیدی تغییر ندهی

روایت شده رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله به شخصی که در آستانه مرگ بود فرمود : خود را چگونه می یابی ؟ گفت : از گناهانم می ترسم و به رحمت حق امیدوارم حضرت فرمود : این معنا در دل کسی جمع نمی شود مگر آن که خدای مهربان او را از آنچه می ترسد ایمن گرداند و آنچه را امیدوار باشد به او عنایت نماید

پروردگارا ! آرزویم نسبت به تو آرزوی بی جایی نیست و امیدم به حضرتت امید بی دلیلی نمی باشد تو خود را در قرآن مجید غفار و عفوّ و شکور و کریم و ارحم الرّاحمین و دارای فضل معرفی کرده ای من گرچه نسبت به گناهانم خائف و ترسانم ولی با همه وجود به تو امیدوارم اگر با توسل به دعای کمیل به پیشگاهت آمده ام ، کرم و لطف و رحمت و بزرگواری تو سبب آمدن من شد من یقین دارم که سائلی از این درگاه دست خالی برنمی گردد و امید کسی را در این پیشگاه ناامید نمی کنند و احدی را از این آستانه نمی رانند پروردگارا ! تو حرّ بن یزید را با آن گناه سنگین و کم نظیرش ، و آسیه همسر فرعون را پس از ایمان آوردنش ، و فضیل عیاض را بعد از توبه اش ، و هزاران هزار گناهکار دیگر را که همه به تو و به کرم و لطفت چشم امید داشتند پذیرفتی و بخشیدی و پاداش دادی ؛ چگونه من به خود ناامیدی راه دهم در حالی که ناامیدی از رحمتت را در قرآن مجید مساوی با کفر دانسته ای !(۱)

دعایی عجیب کنار خانه حق

امیر المؤمنینعليه‌السلام در حال طواف بیت ، مردی را دید که پرده خانه کعبه را گرفته

________________________________

۱- ۱) - یوسف : ۸۷

و از خدای مهربان چهار هزار درهم درخواست می کند حضرت نزد او رفت و فرمود : این چهار هزار درهم را برای چه می خواهی ؟ گفت : کیستی ؟ فرمود :

علی بن ابی طالبم گفت : یا علی ! دعایم مستجاب شد اگر مستجاب نشده بود مرا به تو راهنمایی نمی کردند ، اکنون چهار هزار درهم را به من عطا کن ؛ زیرا هزار درهمش را می خواهم به قرضی که به مردم دارم بپردازم ، و هزار درهمش را می خواهم مغازه ای جهت کسب و کار تهیه کنم ، و هزار درهمش را می خواهم سرمایه داد و ستد قرار دهم ، و با هزار درهمش ازدواج کنم

حضرت فرمود : سفری به مدینه بیا تا آن را به تو بپردازم ؛ زیرا در اینجا به اندازه ای که به تو بپردازم درهم و دینار ندارم

آن مرد پس از مدتی به مدینه آمد در میان کوچه کودکانی را دید که با یکدیگر بازی می کردند ، به یکی از آنان گفت : خانه علی کجاست ؟ آن کودک به او گفت :

خانه علی را برای چه می خواهی ؟ گفت : علی بر عهده گرفته که چهار هزار درهم به من بپردازد کودک گفت : دنبال من بیا تا تو را به خانه علی برم

در راه به کودک گفت : نامت چیست ؟ گفت : حسین گفت : با علی چه نسبتی داری ؟ گفت : فرزند اویم چون به خانه رسیدند حضرت حسین وارد خانه شد و به پدر گفت : مردی عرب جهت گرفتن چهار هزار درهم خدمت شما آمده

حضرت که در آن زمان جز باغی در اختیار نداشتند ، آن را به دوازده هزار درهم فروختند ، چهار هزار درهمش را به آن مرد نیازمند دادند و باقی مانده آن را کنار مسجد به تهیدستان واگذار نمودند(۱)

دمی با تو بودن که جان جهانی بود

خوشتر از یک جهان زندگانی

هنگامی که قوم یونس آگاه شدند یونس آنان را ترک کرده و به دیار دیگر

______________________________

۱- ۱) - امالی صدوق : ۴۶۷ ، المجلس الحادی و السبعون ، حدیث ۱۰ ؛ بحار الانوار : ۴۱ / ۴۴ ، باب ۱۰۳ ، حدیث ۱

شتافته و با دیدن مقدمات و آثار عذاب ، یقین به آمدن عذاب و نابودی و هلاکت خود پیدا کردند با هدایت عالمی دلسوز ، دانستند که تنها راه علاج ، بردن عجز و انکسار و اعتذار و عذرخواهی و تضرّع و زاری و اقرار و اعتراف به گناه به پیشگاه خدای مهربان و آمرزنده گنهکاران است با چنان حالی ، بزرگ و کوچک ، خرد و کلان ، پیر و جوان ، مرد و زن با پوشیدن جامه کهنه و با پای برهنه روی به بیابان گذاشتند

مردان یک طرف و زنان طرفی دیگر و کودکان شیرخوار جدای از آغوش مادران در گوشه ای از بیابان ، همه با هم به ناله و زاری و توبه و انابه پرداختند ، حتی حیوانات هم بانگ ناله سر دادند ، شهادت به وحدانیت به زبان جاری ساختند ، راز و نیاز دلسوزانه و عاشقانه به میان آوردند ، توبه و پشیمانی نشان دادند ، از شرک و عصیان بازگشتند و گروهی عرضه داشتند ، پروردگارا ! یونس گفته بود که بندگان و بردگان را آزاد کنید تا مستحق پاداش شوید و گفته بود هرجا درمانده و بیچاره ای دیدید به فریاد او برسید ، هم اکنون ما بندگان درمانده و بیچاره توایم ، جز تو فریادرسی نداریم ، به فریاد ما برس

چون راز و نیاز و مناجات و سوز گدازشان به پیشگاه کریم مهربان پذیرفته شد ، برات نجاتشان در رسید و ابر عذاب و سحاب صاعقه بار از بالای سرشان برفت و ابر رحمت و لطف پدید آمد و همه با توبه قبول شده خوش و خرم به شهر بازگشتند و به کار و کوشش طبیعی خود مشغول شدند

در هر صورت روی آوردن به جانب حضرت حق و اعلام تقصیر و ورشکستگی و عذرخواهی و ندامت و طلب گذشت و مغفرت و اقرار و اعتراف به گناه ، از عناصر حقیقی توبه و از عوامل آمرزش و مغفرت و جلب رحمت و لطف حضرت محبوب است

دمی با تو بودن که جان جهانی

دو کرامت از جابر جعفی

گروهی نزد جابر جعفی که حضرت صادقعليه‌السلام او را از مقربین و همنشین پدر بزرگوارش حضرت باقرعليه‌السلام در دنیا و آخرت می دانستند ، آمدند و از او برای بنای مسجدی درخواست کمک کردند جابر گفت : من به بنایی که مردی مؤمن در آن به زمین افتد و بمیرد کمک نمی کنم ! از نزد او رفتند در حالی که دو تهمت به او زدند ؛ گفتند : هم بخیل است و هم دروغگو ! روز بعد پولی روی هم گذاشتند و بنا را شروع کردند ، هنگام عصر به خاطر بی دقتی در چوب بست بنّا از داربست به زمین افتاد و از دنیا رفت ، و آنان دانستند که آن مرد الهی نه بخیل بود و نه دروغگو(۱)

علاء بن شریک می گوید : هشام بن عبد الملک ، جابر جعفی را نزد خود طلبید و من در آن سفر با او همراه شدم در طول مسیر در میان بیابانی نزدیک چوپانی نشستیم ، میشی به صدا درآمد جابر خندید به او گفتم : سبب خنده ات چیست ؟ گفت : این میش به بچه اش می گوید این ناحیه را ترک کن زیرا گرگی سال گذشته که سال اوّل وضع حملم بود ، حملم را از اینجا ربود ! من گفتم : شگفت آور است ، راست و دروغ این مطلب را الآن معلوم می کنم نزد چوپان رفتم ، گفتم :

این برّه را به من بفروش گفت : نمی فروشم گفتم : برای چه ؟ گفت : این میش در میان این گله از همه پر زاد و ولدتر و پر شیرتر است ، سال اول وضع حملش گرگ بره اش را ربود و شیر او به طور کامل خشک شد تا امسال که زاییده و سینه اش پر شیر شده گفتم : درست است

با هم حرکت کردیم تا به پل کوفه رسیدیم. در دست مردی انگشتری از یاقوت بود ، جابر به او گفت : این یاقوت برّاق را ببینم او هم از دستش درآورد و به او داد جابر انگشتر را وسط آب خروشان فرات انداخت آن مرد در حالی که بسیار ناراحت شده بود گفت : چه کردی ؟ جابر گفت : ناراحت نباش دوست داری به انگشترت برسی ؟ گفت : آری دستش را به سوی آب گرفت ، آب روی هم سوار شد تا نزدیک دستش رسید یاقوت را گرفت و به صاحبش داد !(۲)

________________________________

۱- ۱) - رجال کشی : ۱۷۱

۲- ۲) - رجال کشی : ۱۷۲

حرف راء

راستگو و تائب

ابو عمر زجاجی انسانی وارسته و نیکوکار بود ، می گوید : مادرم از دنیا رفت ، خانه ای را از او به ارث بردم ، خانه را به پنجاه دینار فروختم و عازم حج شدم

چون به سرزمین نینوا رسیدم ، دزدی بیابانی در برابرم سبز شد ، به من گفت : چه داری ؟ در درونم گذشت راستی و صدق امری پسندیده و مورد دستور خداوند است ، خوب است به این دزد حقیقت مطلب را بگویم گفتم : مرا کیسه ای است که بیش از پنجاه دینار در درون آن نیست گفت : کیسه را به من بده کیسه را به او دادم ، شمرد و سپس باز گرداند ، گفتم : چه شد ؟ گفت : آمدم پول تو را ببرم ، راستی تو مرا برد از چهره اش نور ندامت پدیدار شد ، معلوم بود در درونش از وضع گذشته خود توبه کرده ، از مرکب پیاده شد ، به من گفت : سوار شو ، گفتم :

نیاز به سواری ندارم اصرار کرد سوار شدم ، او هم به دنبال من پیاده به حرکت آمد به میقات رسیدیم ، به حال احرام درآمد ، آنگاه به جانب حرم شتافت ، تمام اعمال حج را در کنار من به جای آورد ، بعد از آن از دنیا رفت(۱) !

راه کسب مقام و بی نیازی و راحتی نعمت

بیداری فرموده : چهار چیز را در چهار چیز طلب کردیم ولی راهش را اشتباه کردیم ، دیدیم در چهار چیز دیگر است : بی نیازی را در ثروت و مال طلبیدیم ، در قناعت یافتیم ؛ مقام را در حسب طالب شدیم ، در تقوا پیدا کردیم ؛ راحتی را در زیادی مال خواستیم ، در کمی مال دیدیم ؛ نعمت را در لباس و خوراک و رسیدن به لذتها طلب کردیم ، ولی در سلامت بدن یافتیم(۲) .

________________________________

۱- ۱) - روح البیان : ۲ / ۲۳۵

۲- ۲) - مواعظ العددیه : ۲۳۶

رحمت و لطف خدا به جوان زمان داود

شیخ صدوق روایت می کند : داودعليه‌السلام مجلسی داشت که جوانی در آن شرکت می کرد ، آن جوان بسیار ضعیف و لاغر بود و سکوتی زیاد و طولانی داشت

روزی ملک الموت به محضر داود آمد در حالی که نگاه ویژه ای به آن جوان داشت ، داود گفت : به او نظر داری ؟ گفت : آری ، مأمورم هفت روز دیگر او را قبض روح کنم داود دلش سوخت و به او رحمت آورد ، به وی گفت : ای جوان همسر داری ؟ گفت : نه ، تاکنون ازدواج نکرده ام

داود گفت : نزد فلان کس که دارای منزلتی بزرگ است برو و به او بگو : داود گفت : دخترت را به همسری من در آور و با مهیا کردن مقدمات کار در این شب عروسی کن سپس پول فراوانی در اختیار جوان گذاشت و گفت : این هم پول ، هرچه لازم است با خود ببر و پس از هفت روز به نزد من بیا

جوان رفت و پس از هفت روز که از عروسی او گذشته بود به محضر داود آمد داود به او گفت : در چه حالی ؟ گفت : حالم از تو بهتر است ولی داود هرچه انتظار کشید که جوان قبض روح شود خبری نشد ؛ به جوان فرمود : برو هفت روز دیگر بیا

جوان رفت و هفت روز دیگر بازگشت ، باز از قبض روحش خبری نشد ؛ فرمود : برو هفت روز دیگر بیا رفت و هفت روز بعد برگشت آن روز ملک الموت به محضر داود آمد ، به او گفت : تو نگفتی باید او را قبض روح کنم ؟ گفت : چرا فرمود : پس چرا سه هفت روز گذشت و او را قبض روح نکردی ؟! گفت : داود ! خدا به خاطر رحم تو بر او به او رحم کرد و تا سی سال به او مهلت حیات داد(۱)

______________________________

۱- ۱) - بحار الانوار : ۴ / ۱۱۱ ، باب ۳ ، حدیث ۳۱

خدای مهربان با کم ترین دست آویزی دریای رحمتش را به سوی بنده اش سرازیر می کند و او را از همه طرف مورد لطف و محبت قرار می دهد

روزی هفتاد بار گذشت کن

مردی به پیامبر اسلام عرضه داشت : خدمتکاری دارم که گاهی اشتباه می کند و زمانی که کاری را به او واگذار می کنم با نقص انجام می دهد و چه بسا کاری را از او می خواهم ولی انجام نمی دهد ، حدّ و مرز گذشت به چنین خدمتکاری چه اندازه است ؟ رسول اسلام فرمود : از طلوع آفتاب تا هنگام غروب ، حدّ و مرز گذشت از خدمتکاری که اشتباه کرده یا سستی ورزیده ، هفتاد بار است !!

حرف زاء

زکریّا و نماز

قرآن مجید در باب نماز زکریّا می فرماید :

( هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّهً طَیِّبَهً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ * فَنادَتْهُ الْمَلائِکَهُ وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی مُصَدِّقاً بِکَلِمَهٍ مِنَ اللّهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیًّا مِنَ الصّالِحِینَ ) (۱).

در آن هنگام که زکریا عنایات حق را نسبت به مریم مشاهده کرد ، عرضه داشت : پروردگارا ! مرا از لطف خویش فرزندانی پاک سرشت عطا فرما ، همانا تو اجابت کننده خواسته بندگانی

زکریّا در حالی که در محراب عبادت به نماز ایستاده بود فرشتگان به او بشارت دادند که همانا خداوند تو را به ولادت یحیی مژده می دهد ، فرزندی که به پیامبری عیسی گواهی خواهد داد و خود نیز در راه هدایت مردم پیشوا و پارساست و نزد ما

_______________________________

۱- ۱) - آل عمران : ۳۸ - ۳۹

پیامبری از شایستگان است

زن بدکاره و عنایت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

مولای من ! چگونه در آتش آرام گیرم در حالی که همه امید من عفو و گذشت توست ، عفو و گذشتی که به طور مکرّر در قرآن مجید به گناهکاران پشیمان وعده داده ای ؟

پروردگارا ! چه بسیار تهی دستان و بیچارگانی که به مردمان دل بستند و به عطا و عفو و گذشت آنان امیدوار شدند و دست خالی و محروم نماندند ، چه رسد به کسی که دل به تو بندد و به گذشت و عفو و عطای تو امیدوار شود

عطار در کتاب « الهی نامه » روایت می کند : زنی آوازه خوان و اهل فسق و فجور در مکه اقامت داشت که در مجالس لهو و لعب شرکت می کرد و با آواز و رقص و پایکوبی مجالس لهو و لعب را گرم نگاه می داشت

پس از سالیانی از هجرت پیامبر ، بازارش به خاطر این که از جمال افتاده بود و از آوازه خوانی و مطربی وامانده بود کساد شد و به فقر و فاقه و تهی دستی افتاد ، از شدت پریشانی و اضطرار به مدینه آمد و به محضر پیامبر رحمت مشرف شد

حضرت فرمود : برای چه هدفی به مدینه آمده ای ، به هدف تجارت آخرتی یا تجارت دنیایی ؟ عرضه داشت : نه برای آن آمده ام نه برای این ، بلکه چون وصف جود و سخاوت و عطا و کرمت را شنیده بودم با امید به تو به این شهر آمدم ؟ پیامبر از بیان او شاد شد و ردای مبارکش را به او بخشید و به اصحاب فرمود :

هر یک به اندازه تمکن و توانایی چیزی به او ببخشند

آری ، زنی بدکار به امید عطا و کرم و جود بنده ات پیامبر ، که مظهری از مظاهر کرم بی پایان توست ، به مدینه می آید و با عطایی سرشار و فراوان برمی گردد ، مگر ممکن است من امید به عفو و گذشت و لطف و احسان تو داشته باشم و از درگاهت مأیوس و دست خالی برگردم ؟!

من تاب فراق تو ندارم

نقش تو به سینه می نگارم

باشد روزی رخت ببینم