مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان0%

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان نویسنده:
گروه: کتابخانه اخلاق و دعا

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: واحد تحقیقات قائمیه اصفهان
گروه: مشاهدات: 2206
دانلود: 414

توضیحات:

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 274 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 2206 / دانلود: 414
اندازه اندازه اندازه
مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

حکایتی عجیب در صدقه و انفاق

امام هفتمعليه‌السلام می فرمایند : امام صادقعليه‌السلام همراه با جمعی که دارای اموالی بودند در راه بود ، خبر دادند در این مسیر دزدانی هستند که راه را بر مردم گرفته و اموال آنان را به غارت می برند

بدن کاروانیان از وحشت به لرزه آمد ، حضرت فرمودند : شما را چه شده ؟ گفتند : اموالی با ماست که از غارت شدن آن به توسط دزدان راه می ترسیم

آیا آن اموال را به عنوان اینکه از شماست از ما قبول می کنی ؟ باشد که دزدان راه اگر آنها را در اختیار تو ببینند گذشت کرده و واگذارند

فرمودند : چه می دانید ؟ شاید دزدان جز مرا قصد نداشته باشند ، شاید آنها را برای تلف شدن در اختیار من بگذارید

گفتند : می گویی چه کنیم ؟ آیا اموالمان را زیر خاک پنهان کنیم ؟ فرمودند : نه ، چرا که دفن آنها سبب ضایع شدن آنهاست ، شاید بیگانه ای یا غریبی به آن دستبرد بزند یا ممکن است بعد از این به آن دست نیابید و محل آن را گم کنید

گفتند : چه کنیم ؟ فرمودند : آن را نزد کسی به امانت بگذارید که حفظش کند و از آن جانبداری نموده و به آن بیفزاید ، و یک درهم از آن را از دنیا و آنچه که در آن است بزرگتر نماید ، سپس آن را به شما باز گرداند و بر شما بیش از آنچه که نیازمندید کامل و تمام نماید

گفتند : چنین امانتداری کیست ؟ فرمودند : پروردگار عالمیان ، عرضه داشتند

چگونه نزد او امانت بگذاریم ؟ فرمودند : به ناتوانان از مسلمانان صدقه دهید ، عرضه داشتند : در این بیابان چنین افرادی وجود ندارند تا ما به آنان صدقه بدهیم ، فرمودند : ثلث مال خود را تصمیم بگیرید در راه حق صدقه دهید تا

خداوند باقی آن را از بلایی که از جانب دزدان می ترسید به سر شما آید حفظ کند عرضه داشتند : تصمیم گرفتیم ، فرمودند : پس همه شما در امان خدا هستید ، راه را ادامه دهید

حرکت خود را ادامه دادند ، سر و کله دزدان پیدا شد ، حضرت فرمودند : چرا می ترسید ؟ شما در امان خدا هستید دزدان جلو آمدند ، پیاده شده دست امام صادقعليه‌السلام را بوسیدند و گفتند : دیشب در عالم خواب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله را دیدیم ، به ما امر فرمودند خود را به حضرت شما عرضه کنیم ، اکنون در اختیار شما و این کاروانیم تا دشمنان و دزدان راه را از آنان دفع کنیم ، فرمودند : نیازی به شما نیست ، کسی که شما را از ما دفع کرد ، دشمنان و دزدان راه را از ما دفع می کند !

کاروان سالم بیابان را پشت سر گذاشت ، ثلث مال خود را به ناتوانان صدقه دادند ، تجارتشان برکت گرفت ، به هر درهمی ده درهم به دست آوردند ، گفتند :

برکت وجود حضرت صادقعليه‌السلام چه اندازه عظیم و بزرگ بود ! حضرت فرمودند :

برکت معامله با خدا را شناختید ، بر آن مداومت کنید(۱)

حیات پاک

امام صادقعليه‌السلام از پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله روایت می کند :

کسی که خدا را بشناسد و او را بزرگ بشمارد زبانش را از سخن بیهوده باز می دارد ، و شکمش را از طعام حرام و اضافی منع می کند ، و باطنش را با روزه و عبادت شبانه تصفیه می نماید گفتند : پدر و مادرمان به فدایت ای پیامبر خدا ! اینان اولیای الهی هستند ؟ فرمود : به راستی اولیای الهی ساکتند و سکوتشان ذکر

____________________________

۱- ۱) - عیون اخبار الرضا : ۲ / ۴ ، باب ۳۰ ، حدیث ۹ ؛ وسائل الشیعه : ۹ / ۳۹۰ ، باب ۱۰ ، حدیث ۱۲۳۰۹ ؛ بحار الأنوار : ۹۳ / ۱۲۰ ، باب ۱۴ ، حدیث ۲۳

است ، و با دقت و تأمّل می نگرند و نگریستنشان عبرت است ، و سخن می گویند و گفتارشان حکمت است ، و راه می روند و راه رفتنشان میان مردم برکت است ، اگر اجلهایی که به آنان مقرّر شده نبود ، روحشان در جسدشان به خاطر ترس از عذاب و شوق به ثواب برقرار و پابرجا نمی ماند(۱)

حرف خاء

خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد

نام مبارکش عمرو بن عبد اللّه صائدی و از دلاوران و شجاعان قبیله هَمْدان ، و از پیروان و شیعیان خاص امیر مؤمنانعليه‌السلام بود ؛ و در همه امور و مشاهد و مجاهدت ها با ولی اللّه الاعظم ، صاحب ولایت کلیّه و جانشین بلافصل رسول اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله همراهی داشت ؛ و ملازم رکاب سرور عارفان و امام عاشقان و چراغ روح پاکان بود

پس از شهادت امیر مؤمنان با همه وجود و خالصانه و عاشقانه در محضر حضرت مجتبیعليه‌السلام قرار گرفت و جانانه از آن حضرت در امور دین و دنیا متابعت کرد

پس از هلاکت معاویه و قرار گرفتن آن نابکار در چاه هاویه شیعیان از جمله ابو ثمامه در خانه سلیمان بن صرد خزاعی گرد آمدند و به وسیله نامه از حضرت حسینعليه‌السلام برای آمدن به کوفه برای مبارزه با امویان و تشکیل حکومت اسلامی دعوت کردند تا به دل گرمی نامه های آنان ، نماینده ویژه آن حضرت ، جناب

_______________________________

۱- ۱) - مَن عَرَفَ اللّهَ و عَظَّمَه مَنعَ فَاهُ مِن الکلامِ ، و بَطنَهُ مِن الطَّعامِ ، و عَفَی نَفسَهُ بالصِّیامِ وَ القیامِ قالُوا : بآبائِنَا و أُمهاتِنا یا رَسولَ اللّهِ ! هؤلاءِ أولیاءُ اللّهِ ؟ قالَ : إنَّ أولیاءَ اللّهِ سَکَتوا فَکان سُکوتُهُم ذِکراً ، و نَظرُوا فَکان نَظرُهُم عِبرَهً ، و نَطقُوا فکان نُطقُهُم حِکمهً ، وَ مَشَوْا فکانَ مَشْیُهُم بَینَ النّاسِ برکهً ، لَو لَا الآجالُ التی قد کُتِبَتْ عَلَیهم لم تَقِرَّ أرواحُهُم فی أجسادِهِم خَوفاً مِن العَذابِ و شَوقاً إلَی الثَّوَابِ کافی : ۲ / ۲۳۷ ، باب المؤمن و علاماته و صفاته ، حدیث ۲۵ ؛ بحار الانوار : ۲۸۸/۶۶ ، باب ۳۷ ، حدیث ۲۳

مسلم بن عقیل در کوفه مستقر شد

به روایت فقیه بزرگ و محدث سترگ و دانشمند کم نظیر ، شیخ مفید در کتاب « ارشاد » ، ابو ثمامه برای مسلم بن عقیل اسلحه می خرید و ابزار جنگ فراهم می ساخت و در این کار کوششی چشم گیر و سعی کامل و تلاش جامع داشت ، و اموالی که برای مسلم می آوردند به دستور جنابش به وسیله ابو ثمامه ، هزینه تهیه اسلحه و ساز و برگ جنگی می شد

ابن اثیر در کتاب خود معروف به « کامل » می گوید : چون ابن زیاد وارد کوفه شد و یاران مسلم به سرپرستی او آماده مبارزه با آن جرثومه پلیدی و فساد شدند ، مسلم بن عقیل ابو ثمامه را به سرپرستی یک بخش از چهار بخش لشگر خود به سوی آن غدّار نابکار گسیل داشت و پرچمی به نام ابو ثمامه برافراشت و او را سردار قبیله هَمْدان و تمیم نمود

ابوثمامه دلاور ، آن رزمنده جنگ آور عبید اللّه بن زیاد را در قصر دارالاماره محاصره کرد ، و چندان که توانست در این محاصره پافشاری ورزید و نیت و اراده اش این بود که آن دشمن خدا را با همه عوامل و دست یارانش از پای در آورد ، ولی حیله گری ابن زیاد و ترس مردم کوفه ، مسلم را غریب و تنها گذاشت ، و او را به ناچار در تاریکی شب به خانه طوعه کشانید ، و ابو ثمامه هم پس از بی وفایی مردم و عقب نشینی آنان ، از مبارزه با دشمنان خدا در قبیله خود پنهان شد

ابن زیاد به جستجوی ابو ثمامه برخاست ، و در این زمینه اصرار و پافشاری داشت ؛ و اگر به او دست می یافت بی درنگ آن انسان والا را به سخت ترین مرحله دچار شکنجه و سپس او را قطعه قطعه می کرد ولی آن عارف عاشق ، و صادق پاک دل و وضو گرفته از چشمه عشق ، در کمال شجاعت و بدون واهمه به صورتی پنهان از راه و بیراه از کوفه بیرون آمد و خود را میان راه به معشوق ابدی و امام حقیقی و مطلوب واقعی اش حضرت حسینعليه‌السلام رسانید و دل از غم دنیا و آخرت رهانید ، و به همه جهانیان ثابت کرد که در هر شرایطی ، و در هر موقعیتی می توان صراط مستقیم را طی کرد ، و به دامان معشوق آویخت ، و گوی سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت با کوششی اندک و زحمتی خالصانه و بی درنگ به دست آورد

طبری و دیگران روایت کرده اند : چون عمر سعد با ارتش نحس خود به کربلا رسید ، می خواست فرستاده ای را نزد حضرت حسینعليه‌السلام گسیل دارد ، تا راز آمدن آن حضرت را به آن سرزمین بفهمد ، ولی افراد لشگر از رفتن نزد آن جناب امتناع می کردند و عذر و بهانه می آوردند که ما با نامه نوشتن از او دعوت به کوفه کردیم و حیا می کنیم به عنوان سفارت نزد او رویم !

کثیر بن عبد اللّه شعبی به پا خاست و گفت : مرا انتخاب کن تا نزد حسین بروم و پیغامت را به او برسانم و اگر بخواهی سر بریده اش را نزدت بیاورم !

عمر سعد گفت : نمی خواهم سر بریده اش را بیاوری فقط نزد او برو و بگو برای چه به این سرزمین آمده ای ؟

او به جانب حضرت حسینعليه‌السلام روانه شد ابو ثمامه وقتی چشمش به کثیر بن عبد اللّه افتاد روی به حضرت حسینعليه‌السلام کرد و گفت :

یا ابا عبد اللّه ! همانا شریرترین و بی باک ترین مردم به سوی شما می آید ، سپس به سرعت به سوی کثیر بازگشت و سر راه بر او گرفت و به او فرمان داد :

شمشیرت را بگذار آنگاه نزدیک بیا

کثیر گفت : نه به خدا سوگند تو را نمی رسد که این سخن با من گویی ، من هرگز اسلحه خود را از خود جدا نمی کنم ، من پیام آوری از سوی ابن سعد هستم ، اگر می خواهی با همین صورت پیامم را برسانم وگرنه بازگردم

ابو ثمامه گفت : من اجازه نمی دهم با اسلحه به محضر مولایم برسی ، پیامت را به من بگو تا من به مولایم برسانم ، تو مرد فاسق و فاجر و خونریزی هستی و لیاقت رسیدن به محضر حسین را نداری

کثیر برآشفت و دشنام داد و مراجعت کرد

در بیشتر کتاب های مقتل آمده : در گرماگرم روز عاشورا ، در حالی که دو بخش از یاران حضرت حسینعليه‌السلام به شرف شهادت رسیده بودند و جز اندکی باقی نبودند ابو ثمامه وسط میدان جنگ و کنار شهیدان به خون خفته به محضر حضرت حسینعليه‌السلام آمد و گفت :

یا ابا عبد اللّه ! نَفسی لک الفِداء إنی أری هؤلاء قَد اقْتَرَبُوا مِنْکَ وَ لا وَ اللّه لا تُقتَل حتّی اقتل دونَک إنشاءَ اللّه ، وَ احبُّ أن ألقی رَبّی وَ قدْ صَلّیتُ هَذِه الصَّلاهِ قَدْ دَنی وَقْتُها

ای ابا عبد اللّه ! جانم فدایت ، اگر چه پرچم مقاتلت افراخته اند ، و تنور جنگ افروخته اند ، به خدا سوگند تو کشته نشوی تا من به خون خود نغلطم ، دوست دارم خدایم را دیدار کنم در حالی که این نمازی که وقتش رسیده با جماعت با تو بگذارم ! !

قالَ : فَرَفَعَ الحُسینُ رَأسَهُ ثم قَالَ : ذَکرتَ الصَّلاهَ جَعَلَکَ اللّهُ مِنَ المُصَلّینَ الذّاکِرینَ ، نَعَمْ هذا أوّلُ وَقتها ثُمَّ قالَ سَلُوهُمْ أنْ یَکُفُّوا عَنّا حَتّی نُصَلّی

امامعليه‌السلام سر به جانب آسمان برداشت و فرمود : ابو ثمامه آری ، هنگام ظهر است خدا تو را از نمازگزاران به حساب آورد که وقت نماز را متذکر شدی ، اکنون از این مردم بخواهید که مهلت دهند تا ما به نماز قیام کنیم ، سپس جنگ را ادامه دهیم

حبیب بن مظاهر در برابر لشگر یزید آمد و فریاد برداشت : آیا شرایع اسلام را از یاد برده ای ؟ آیا از جنگ و قتال باز نمی ایستی تا ما اقامه نماز کنیم ؟ و پس از نماز جنگ را ادامه دهیم(۱) ؟

حصین بن نمیر فریاد برداشت : یا حسین ! هر چه می خواهی نماز به جای آر

____________________________________

۱- ۱) - مقتل الحسین ابو مخنف : ۱۴۲

که نماز تو مورد پذیرش خدا نیست ! !

حبیب فریاد برداشت : ای فرزند زن شراب خوار ! آیا نماز تو پذیرفته می شود و نماز فرزند رسول خدا به درگاه خدا قبول نمی شود ؟ !

دیگر اصحاب نیز پاسخی دندان شکن به دشمن دادند ، از پی این گفتگو جنگ سختی درگرفت که حبیب بر اثر آن به شرف شهادت نایل آمد

ابو ثمامه پس از ادای نماز خوف آماده جان فشانی شد ، به محضر حضرت حسینعليه‌السلام عرض کرد :

إنّی قَدْ هَمَمتُ أنْ الْحِق بِأصحابی وَ کَرِهْتُ أنْ أتَخَلَّفَ وَ أراکَ وَحیداً مِنْ أهْلِکَ قَتیلاً ، فَقالَ الحُسَینُعليه‌السلام : تَقَدَّم یَا أبا ثُمامه فَإنّا لاحِقُونَ بِکَ عَنْ سَاعَهٍ :

همانا من آماده شده ام که خود را به یارانم برسانم و به آنان ملحق شوم ، و دوست ندارم که از راهی که آن بزرگواران رفتند باز بمانم و مرا طاقت نیست که تو را این گونه غریب و بی مدد کار یا مقتول ببینم ، حضرت فرمود : ای ابو ثمامه ! قدم پیش بگذار که ما هم به همین نزدیکی به شما ملحق خواهیم شد

در این هنگام ابو ثمامه چون سیل سراشیب و شیر مهیب خود را به سپاه دشمن زد و از چپ و راست بر آن روبهان بی ریشه و اساس حمله برد و گروهی را به خاک هلاک انداخت ، تا بر اثر جراحت زیاد به لقاء اللّه پیوست

در زیارت ناحیه مقدسه آمده :

السَّلامُ عَلی أبی ثُمَامه عَمْرو بْنِ عَبدُ اللّهِ الصَّائِدی

آری ، او ثابت کرد که می توان نماز واجب را در میدان هر حادثه سنگین و خطرناکی گرچه پای از دست دادن جان باشد حتی با جماعت به جای آورد

و ثابت کرد که در دل همه سختی ها می توان شیعه واقعی و پیرو امام زمان خود بود و ثابت کرد که می توان در سخت ترین موقعیت ها از حق دفاع کرد ، و در برابر دشمن غدّار ایستاد ، و با او تا فروش جان به حضرت جانان و رسیدن به لقای حضرتش ، و قرار گرفتن در جنّت ذات مقابله کرد

خدا را به عزتش قسم بده

در روایتی آمده است که : امیر المؤمنینعليه‌السلام با تنی چند از یارانش از راهی عبور می کرد ، جوانی را دید که سر به دیوار گذارده و خدا را برای برآورده شدن حاجتش به عزّتش سوگند می دهد ، حضرت فرمود : دعای این جوان با این گونه سوگند یقیناً مستجاب است

خواجه نظام الملک و مرد باتقوا

در کتاب های تاریخی در شرح زندگی خواجه روایت شده : روزی با یکی از آراستگان به تقوا ملاقات کرد ، به او گفت : از من چیزی بخواه تا به تو عطا کنم ؛ زیرا تو نیازمندی و من غنی و صاحب مال مرد باتقوا گفت : من از خدا چیزی جز خود او را نخواهم چه آن که از خدا غیر خدا خواستن از پست همتی است خلاف طریقت بود کاولیا تمنا کنند از خدا جز خدا

در حالی که من از خدا چیزی غیر خود او را طلب نمی کنم چگونه از تو طلب کنم ؟! خواجه گفت : هرگاه تو از من چیزی نمی طلبی پس اجازه ده من حاجتی از تو بخواهم مرد باتقوا گفت : حاجتت چیست ؟ خواجه گفت : در آن ساعت که از خدا یاد می کنی یادی از من کن مرد باتقوا گفت : در آن ساعت که من توفیق یابم خدا را یاد کنم خود را فراموش می کنم ، چگونه تو را یاد کنم ؟!(۱) ای که دارای مجد و شرف و بزرگی و عظمت و بزرگواری و کرامتی ، و لازمه این همه صفات ، محبت و مهربانی به غیر است و لازمه آن محبت ، بخشش و عطاست ، پس با بزرگواریت به من نظر کن که اگر با بزرگواریت به من نظر کنی

_________________________________

۱- ۱) - نفحات اللیل : ۲۳۰

محبت و مهربانی ات را از من دریغ نخواهی کرد و نهایتاً این گدای تهی دست را از بخشش و عطایت بی نیاز خواهی نمود : « وَ اعْطِفْ عَلَیَّ بِمَجْدِکَ »

حرف دال

دارنده حسنات اخلاقی عاشقانه آن را هزینه می کند

حسنات اخلاقی هنگامی که در انسان جلوه می کند چون کریم گشاده دستی هر لحظه می خواهد خیرش را به دیگران برساند ، صاحب حسنات اخلاقی در هزینه کردن این مایه های ملکوتی نسبت به دیگران حتی حیوانات سر از پا نمی شناسد و زمان و مکان برایش مطرح نیست

زینب کبریعليها‌السلام قهرمان کربلا و مثل اعلای ایمان و عمل ، داستان عجیبی را از همسرش عبد اللّه بن جعفر به این مضمون نقل می کند که عبد اللّه گفت : من از سفری باز می گشتم در حال خستگی به نزدیک قریه ای رسیدم ، باغی سرسبز و خرّم در بیرون آن قریه بود ، پیش خود گفتم بروم از صاحب باغ اجازه بگیرم تا اندک زمانی از خستگی راه بیاسایم

کنار در ایستادم و سلام کردم ، غلام سیاه نزدیک من آمد و با محبت مرا به درون باغ دعوت کرد ، من بدون این که خود را معرفی کنم وارد باغ شدم او گفت : من مالک باغ نیستم ، مالک باغ در قریه است ولی این اجازه را دارم که عزیزی چون شما را بپذیرم میان باغ رفتم و نقطه ای را برای استراحت در نظر گرفتم ، نزدیک ظهر بود ، غلام سفره نانش را باز کرد ، تا خواست بسم اللّه بگوید و لقمه اوّل را از سفره بردارد ، سگی وارد باغ شد ، از خوردن باز ایستاد ، در چهره سگ دقت کرد ، او را گرسنه یافت ، یک قرص نان نزد سگ گذاشت و سگ هم با حرص هرچه تمام تر خورد ، قرص دوم و سوم را هم به سگ داد ، وقتی خیالش از سیر شدن سگ آسوده شد ، سفره خالی را جمع کرد و در گوشه ای گذاشت

به او گفتم : خود غذا نمی خوری ؟ گفت : ندارم ، جیره ام در روز همین سه

قرص نان است گفتم : چرا همه آن را به این سگ دادی ؟ گفت : قریه ما سگ ندارد ، این سگ از جای دیگر به این باغ آمد و معلوم بود خیلی گرسنه است و من تحمل گرسنگی این مهمان ناخوانده زبان بسته را نداشتم گفتم : پس با گرسنگی خود چه می کنی ؟ گفت : با صبر و حوصله روز را به شب می آورم !

عبد اللّه گفت : من از کرامت و اخلاق و مهرورزی و برخوردش با سگی که از جای دیگر آمده بود شگفت زده شدم ، پس از استراحت به قریه رفتم و سراغ صاحب باغ را گرفتم وقتی او را یافتم خود را معرفی کردم که من عبد اللّه بن جعفر داماد امیر المؤمنینعليه‌السلام هستم گفت : فدای قدمت ، و به من اصرار ورزید که به خانه اش بروم گفتم : مسافرم و برای رفتن عجله دارم ، آمده ام باغ تو را بخرم گفت : شما که زندگی و کارت در مدینه است ، این باغ را برای چه می خواهی ؟ جریان را به او گفتم و پس از اصرار زیاد باغ را خریدم گفتم : غلام را هم به من بفروش غلام را هم فروخت به باغ برگشتم و به غلام گفتم : تو را و باغ را از مالکت خریدم و تو را در راه خدا آزاد کردم و باغ را نیز به تو بخشیدم !

آری ، به قول قرآن اگر خوبی کنید به خود خوبی کرده اید

( إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ ) (۱) .

اگر نیکی کنید به خود نیکی کرده اید

و به قول امیر المؤمنینعليه‌السلام حسنات اخلاقی پیوندی میان خدا و بندگان اوست

داستان جنید بغدادی و مسکین

جنید می گوید : وارد مسجدی شدم ، فردی را دیدم که به مردم می گفت : اگر امکان حل مشکل من برای شما فراهم است مشکلم را حل کنید در دلم گذشت که این بدبخت مفت خور و سربار مردم چهارچوب بدنش سالم است چرا از پی

________________________________

۱- ۱) - اسراء : ۷

کاری نمی رود ؟

فردای آن روز کنار دجله آمدم ، دیدم آن مرد سائل خرده سبزی هایی که مردم بالاتر از آن محل به آب می دهند از آب می گیرد و می خورد تا چشمش به من افتاد گفت : دیروز بدون دلیل و علت در باطنت از من غیبت کردی و مرا هدف سوء ظن قرار دادی ، به خاطر این که باطنت را آلوده نمودی و خود را از رحمت خدا محروم کردی توبه کن ، من گرچه چهارچوب بدنم سالم است ولی او خواسته که در چهارچوب تنگ مادی گرفتار باشم و این مطلب ربطی به تو ندارد که نسبت به آن قضاوت بی جا کنی من در عین تنگدستی و تهیدستی از پروردگارم راضی و خشنودم و کم ترین گله و شکایتی از او ندارم !

آری ، در میان تهیدستان کسانی هستند که آنچه بر دل انسان می گذرد می خوانند ، سپس آدمی را به حضرت حق و توبه از گناه راهنمایی می کنند

داستان زنی که با شنیدن آیه عذاب بیهوش شد

عالم بزرگ ملا فتح اللّه کاشانی در تفسیر « منهج » روایت می کند : روزی رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله در مسجد مشغول نماز شد ، پس از قرائت حمد به خواندن سوره حجر پرداخت ، چون به این آیه رسید :

( وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ * لَها سَبْعَهُ أَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ ) (۱)؛

« و قطعاً وعده گاه همه آنان دوزخ است « دوزخی » که برای آن هفت در است ، و از هر دری بخش معین از آنان « وارد می شوند » » ؛

زنی از اعرابیه که هماهنگ با پیامبر نماز می خواند با شنیدن این دو آیه نعره ای زد و بی هوش شد چون پیامبر از نماز فراغت یافت و آن حال را مشاهده کرد ،

_______________________________

۱- ۱) - حجر : ۴۳ - ۴۴

فرمان داد آب آوردند و به چهره او پاشیدند تا به هوش آمد

حضرت فرمود : ای زن تو را چه حالت است ؟ گفت : یا رسول اللّه ! چون تو را در نماز دیدم علاقه مند شدم پشت سر شما دو رکعت نماز بخوانم ، چون به این دو آیه رسیدی بی تاب شده بیهوش گشتم سپس گفت : وای که هر عضوی از اعضای من به هر دری از درهای هفتگانه دوزخ تقسیم خواهد شد

حضرت فرمود : نه چنان است ، مراد آیه این است که هر گروهی از بدکاران را بر دری از درهای دوزخ به اندازه گناهشان عذاب کنند گفت : یا رسول اللّه ! من ثروتی جز هفت برده ندارم ، تو را گواه می گیرم که هر یک را برای خلاصی از دری از درهای دوزخ آزاد کردم

فرشته وحی نازل شد و گفت : یا رسول اللّه ! اعرابیه را بشارت ده که حق تعالی همه درهای دوزخ را بر تو حرام کرد و درهای بهشت را برای تو باز نمود

داستان شگفت انگیز حاتم اصم

حاتم اصمّ از زاهدان و عارفان وارسته عصر خود بود و با همه موقعیتی که در میان مردم داشت از نظر معیشت با عائله اش در کمال سختی و دشواری به سر می برد ، ولی اعتماد و توکّل فوق العاده ای به حضرت حق داشت

شبی با دوستانش ، سخن از حج و زیارت کعبه به میان آوردند ، شوق زیارت و عشق به کعبه و رفتن به محلّی که پیامبران خدا در آنجا پیشانی عبادت به خاک ساییده بودند ، دلش را تسخیر و قلبش را دریایی از اشتیاق کرد

چون به خانه برگشت ، زن و فرزندانش را مورد خطاب قرار داد که : اگر شما با من موافقت کنید من به زیارت خانه محبوب مشرف شوم و در آنجا شما را دعا کنم همسرش گفت : تو با این فقر و پریشانی و تهی دستی و نابسامانی و عائله سنگین و معیشت تنگ ، چگونه بر خود و ما روا می داری که به زیارت کعبه

روی ؟ این زیارت بر کسی واجب است که ثروتمند و توانا باشد فرزندانش گفتار مادرشان را تصدیق کردند ، مگر دختر کوچکش که با شیرین زبانی خاص خودش گفت : چه مانعی دارد اگر به پدرم اجازه دهید عازم این سفر شود ؟ بگذارید هرجا می خواهد برود ، روزی بخش ما خداست و پدر وسیله و واسطه این روزی است ، خدای توانا می تواند روزی ما را از راه دیگر و به وسیله ای غیر پدر به ما برساند همه از گفته دختر هوشیار ، متوجه حقیقت شدند و اجازه دادند پدرشان به زیارت خانه حق رود و آنان را دعا کند

حاتم ، بسیار خوشحال شد و اسباب سفر آماده کرد و با کاروان حاجیان عازم زیارت شد همسایگان وقتی از رفتن حاتم و علّت رفتنش که گفتار دختر بود خبردار شدند به دیدن دختر آمدند و زبان به ملامتش گشودند که چرا با این فقر و تهی دستی اجازه دادی به سفر رود ، این سفر چند ماه به طول می انجامد ، بگو در این مدت طولانی مخارج خود را چگونه تأمین خواهید کرد ؟

خانواده حاتم هم زبان به طعنه گشودند و دختر کوچک خانواده را در معرض تیر ملامت قرار دادند و گفتند : اگر تو لب از سخن بسته بودی و زبانت را حفظ می کردی ما اجازه سفر به او نمی دادیم

دختر ، بسیار محزون و غمگین شد و از شدّت غم و اندوه اشکهای خالصش به صورت بی گناهش ریخت و در آن حال ملکوتی و عرشی دست به دعا برداشت و گفت : پروردگارا ! اینان به احسان و کرم تو عادت کرده اند و همیشه از خوان نعمت تو بهره مند بودند ، آنان را ضایع مگردان و مرا هم نزد آنان شرمسار مکن

در حالی که جمع خانواده متحیّر و مبهوت بودند و فکر می کردند که از کجا قوتی برای گذران امور زندگی بدست آورند ، ناگهان حاکم شهر که از شکار برمی گشت و تشنگی شدید او را در مضیقه و سختی انداخته بود ، عده ای را به در خانه آن فقیران نیازمند و محتاجان تهی دست فرستاد تا برای او آب بیاورند آنان حلقه به در زدند ، همسر حاتم پشت در آمد و گفت : کیستید و چه کار دارید ؟ گفتند : حاکم اینجا ایستاده و از شما شربتی آب می خواهد زن با حالت بهت به آسمان نگریست و گفت : پروردگارا ! ما دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز حاکم منطقه به ما محتاج شده و از ما آب می خواهد !!

سپس ظرفی را پر از آب کرد و نزد امیر آورد و از این که ظرف ظرفی سفالین است عذرخواهی نمود امیر از همراهان پرسید : اینجا منزل کیست ؟ گفتند : حاتم اصم که یکی از زاهدان و عارفان وارسته است ، شنیده ایم او به سفر رفته و خانواده اش در کمال سختی به سر می برند حاکم گفت : ما به اینان زحمت دادیم و از آنان آب خواستیم ، از مروّت دور است که امثال ما به این مستمندان زحمت دهند و بارشان را بر دوش ایشان بگذارند این بگفت و کمربند زرّین خود را باز کرد و به داخل منزل انداخت و به همراهانش گفت : هرکس مرا دوست دارد کمربندش را به این منزل اندازد همه همراهان کمربندهای زرین خود را باز کرده به درون منزل انداختند هنگامی که می خواستند برگردند حاکم گفت : درود خدا بر شما باد ، هم اکنون وزیر من قیمت کمربندها را می آورد و آنها را می برد

چیزی فاصله نشد که وزیر پول کمربندها را آورد و تحویل همسر حاتم داد و کمربندها را گرفت و برد !!

چون دخترک این جریان را دید ، اشک از دیدگان ریخت به او گفتند : باید شادمان باشی نه گریان ، زیرا خدای مهربان پرتوی از لطفش را به ما نشان داد و چنین گشایشی در زندگی ما ایجاد کرد دخترک گفت : گریه ام برای این است که ما دیشب گرسنه سر به بالین نهادیم و امروز مخلوقی به ما نظر انداخت و ما را بی نیاز ساخت ، پس هرگاه خدای مهربان به ما نظر اندازد آن نظر چه خواهد

کرد ؟ سپس برای پدرش این گونه دعا کرد : پروردگارا ! چنان که به ما مرحمت کردی و کارمان را به سامان رساندی ، به سوی پدرمان هم نظری انداز و کارش را به سامان برسان

اما حاتم در حالی با کاروان به سوی حج می رفت که کسی در کاروان فقیرتر از او نبود ، نه مرکبی داشت که بر آن سوار شود ، نه توشه قابل توجهی که سفر را با آن به راحتی طی کند ، ولی کسانی که در کاروان او را می شناختند کمک ناچیزی بدرقه راه او می کردند

شبی امیر الحاج به درد شدیدی گرفتار شد ؛ طبیب قافله از معالجه اش عاجز شد ، امیر گفت : آیا در میان قافله کسی هست که اهل حال باشد تا برای من دعا کند ، شاید به دعای او از این بلا نجات یابم گفتند : آری ، حاتم اصم امیر گفت :

هرچه زودتر او را به بالین من حاضر کنید غلامان دویدند و او را نزد امیر آوردند حاتم سلام کرد و کنار بستر امیر برای شفای امیر دست به دعا برداشت ؛ از برکت دعایش امیر بهبود یافت ، به این خاطر مورد توجه امیر قرار گرفت ، پس دستور داد مرکبی به او بدهند و مخارجش را تا برگشت از سفر حج به عهده وی گذارند

حاتم از امیر سپاسگزاری کرد و آن شب با حالی خاص با خدای مهربان به راز و نیاز پرداخت ، چون به بستر خواب رفت و خوابش برد در عالم خواب شنید گوینده ای می گوید : ای حاتم ! کسی که کارهایش را با ما اصلاح کند و بر ما اعتماد داشته باشد ، ما هم لطف خود را شامل حال او می کنیم ، اینک نگران همسر و فرزندانت مباش ، ما وسیله معاش آنان را فراهم آوردیم چون از خواب برخاست حمد و ثنای الهی را بجا آورد و از این همه عنایت حق شگفت زده شد

هنگامی که از سفر برگشت ، فرزندانش به استقبالش آمدند و از دیدن او خوشحالی می کردند ، ولی او از همه بیشتر به دختر خردسالش محبت ورزید

و او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت : چه بسا کوچک های ظاهری که در باطن بزرگان اجتماع اند ، خدا به بزرگ تر شما از نظر سنّ توجه نمی کند ، بلکه به آن که معرفتش در حق او بیشتر است نظر دارد ، پس بر شما باد به معرفت خدا و اعتماد بر او ، زیرا کسی که بر او توکل کند وی را وا نمی گذارد(۱)

داستان شگفت انگیز سعد بن معاذ

امام صادقعليه‌السلام می فرماید : گروهی نزد پیامبر خدا آمدند و او را به مرگ سعد بن معاذ خبر دادند ، پیامبر با اصحاب برای تجهیز سعد حرکت کردند ، و در حالی که بر چهارچوب در غسّال خانه قرار داشتند به غسل دادن بدن سعد فرمان دادند هنگامی که او را حنوط و کفن کردند و بر تخته ای برای حمل به سوی بقیع قرار دادند ، حضرت با پای برهنه و بدون عبا دنبال جنازه حرکت کردند ، سپس گاهی طرف راست جنازه را بر دوش می گرفتند و گاهی طرف چپ را تا به قبر رسیدند پیامبر وارد قبر شد و با دست مبارکش لحد چید و از اصحاب می خواست که سنگ و خاک به حضرت دهند تا روزنه های بین لحد را بگیرد ؛ چون فارغ شدند و خاک روی لحد ریخته شد و قبر به طور کامل بسته شد ، فرمود : من می دانم به زودی جنازه می پوسد ولی خدا بنده ای را دوست دارد که هرگاه کاری می کند محکم و استوار انجام می دهد ، به این خاطر در چینش لحد و بستن روزنه های آن با سنگ و خاک دقت کردم در آن لحظه مادر داغدیده سعد از گوشه ای فریاد برداشت : ای سعد ! بهشت بر تو گوارا باد ، ولی پیامبر فرمودند : ای مادر سعدا مطلبی را بر پروردگارت در مورد فرزندت این گونه قاطع و یقینی نسبت مده ؛ زیرا فشار سختی به سعد وارد شد !!

______________________________

۱- ۱) - انیس اللیل : ۲۹۲

چون پیامبر و مردم از دفن سعد برگشتند ، گفتند : ای پیامبر خدا ! کاری را از شما در مورد سعد دیدیم که بر کسی ندیدیم ، با پای برهنه و بدون عبا تشییع جنازه آمدید فرمودند : در این حالت به فرشتگانی که به تشییع آمده بودند اقتدا کردم گفتند : گاهی جانب راست و گاهی جانب چپ جنازه را بر دوش گرفتید

فرمود : در تشییع جنازه دستم در دست جبرئیل بود ، آنچه او انجام داد من انجام دادم گفتند : شما برای غسلش اجازه دادی و بر او نماز گزاردی و لحدش را چیدی آن گاه گفتی : فشاری سخت بر او وارد شد ! فرمود : آری ، زیرا با خانواده اش بداخلاق بود !!(۱) ولی اگر انسان از ایمانی متوسط یا حد اقل ، و عملی اندک برخوردار باشد ولی با سرمایه ای سرشار از مکارم اخلاقی زندگی کند ، و با خانواده و اقوام و مردم در همه زمینه های اخلاقی خوش رفتار باشد در دنیا کمتر دچار مشکل می شود و در آخرت مکارم اخلاقش رحمت و فیوضات بی نهایت حق را جذب می کند

داستان شگفت انگیز مرگ هارون

زمانی که بیماری هارون الرشید در خراسان شدید شد ، فرمان داد طبیبی از طوس حاضر کنند ، آنگاه سفارش کرد ادرار او را با ادرار گروهی از بیماران و از افراد سالم بر طبیب عرضه کنند ، طبیب شیشه ها را یکی پس از دیگری بررسی می کرد و بی آنکه بداند از کیست ، گفت : به صاحب این شیشه بگویید وصیتش را آماده کند ، زیرا نیرویش مضمحل شده و بنیه اش فرو ریخته است هارون از شنیدن این خبر از زندگیش مأیوس شد و این رباعی را خواند : ان الطبیب بطبه و دوائه لا یستطیع دفاع نحب قد أتی

_____________________________

۱- ۱) - امالی صدوق: ۳۸۴، المجلس الحادی و الستون، حدیث ۲؛ بحار الانوار: ۱۰۷/۲۲، باب ۳۷، حدیث ۶۷.