گزارش لحظه به لحظه از ولادت امام زمان (ارواحناه فدا)

گزارش لحظه به لحظه از ولادت امام زمان (ارواحناه فدا)0%

گزارش لحظه به لحظه از ولادت امام زمان (ارواحناه فدا) نویسنده:
ناشرین: انتشارات دلیل ما
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

گزارش لحظه به لحظه از ولادت امام زمان (ارواحناه فدا)

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: محمد رضا انصاری
ناشرین: انتشارات دلیل ما
گروه: مشاهدات: 652
دانلود: 247

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 40 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 652 / دانلود: 247
اندازه اندازه اندازه
گزارش لحظه به لحظه از ولادت امام زمان (ارواحناه فدا)

گزارش لحظه به لحظه از ولادت امام زمان (ارواحناه فدا)

نویسنده:
ناشرین: انتشارات دلیل ما
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

فهرست مطالب

۱. بانویی از روم ۷

۲. تا خانه امامت ۱۵

۳. در آستانه ولادت ۲۱

۴. میلاد قائم آل محمد ۲۷

۵. روزهای ولادت ۳۵

بسم الله الرحمن الرحیم

اهدا به

پدر والا مقام و مادر گرامی امام زمانعليه‌السلام

امام حسن عسکریعليه‌السلام و حضرت نرجسعليها‌السلام

محمد رضا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام ای والاترین وعده خدا ، که از دوردست های خلقت نام تو را بر همه خوانده، تا روز میعادت که جهان را رنگ خدایی بخشی.

قدومت بر چشم ما، ای امیدی کهآرزوی ظهورت قرن ها را در نوردیده و دل ها را به انتظار گذاشته است.

خوش آمدی ای پیام آور عدل، که روزگاران در انتظار دست پر برکتت سپری گشته، و به امید آرامش نگاه بردروازه ظهور دارد.

کی می شود بیایی که فاظمهعليها‌السلام منتظر است؛ حسینعليه‌السلام صدایت می زند؛ شیعه تو را می خواند؛ نگاه ها بااشک جاری تو را جستجو می کند!

شیعانت را بنگر که جشن ولادت تو رتا چهگسترده و زیبا بر پا می کنند، و در غیبت تو حضورت را باور دارند، و در روز ولادت تو برای ظهورت دعا می کنند.

اکنون ۱۱۷۱ سال از ولادت آخرین حجت الهی می گذرد، و برکات حضرت ازسرداب غیبت و مسجد سهله و میعادگاه جمکران تا بیکرانِ عالم جلوه گر شده است؛ و چنین است که هر لحظه ای که از غیبت قائم آل محمدعليهم‌السلام می گذرد بیشتر مشتاق شنیدن داستان ولادت آن محبوب دل ها می شویم.

در کتاب حاضر گزارشی به صورتلحظه به لحظه با تمام جزئیات ولادت امام زمانعليه‌السلام در قالب داستانی تقدیم می شود؛ تا بدانیم مادر او از کجا و چگونه به خاندان امامت آمده و چه گذشته تا موعود انبیا و اوصیا قدم در این جهان گذارده است.

آنچه پیش روی شماست جمع بندی و تدوین یک صورت کامل از ماجرای ولادت امام زمانعليه‌السلام در ۵ مرحله است، که با مراجعه به کلیه منابع مربوط به موضوع تنظیم گردیده، و حتی یک کلمه به عنوان تخیل آورده نشده است.

ای امید دل ها ...! روزی که قدم در این جهان نهادی چه کسی می دانست چنین غیبت طاقت فرسایی در پیش داری. ای کاش روزگار فراق به سر آید و وجود مبارکت را زیارت کنیم و بر گِردچراغ هدایت تو در طواف آییم و در حضور تو روز ولادتت را به جشن نشینیم.

قم، محمد رضا انصاری

سالروز ولادت امام حسن عسکریعليه‌السلام

۸ ربیع الثانی ۱۴۲۶، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۴

۱. بانویی از روم

تصمیم قیصر روم بر ازدواج دو نوه اش و برپایی جشن عظیم برای این عروسی آغاز ماجراست؛ اما درهم ریختن آن بساط شادی آغاز پیوند نرگسبا خاندان امامت است.

بیماری نرگس از دوری امام حسن عسکریعليه‌السلام و درخواست او از قیصر قسمت دیگری از ماجرا را نشان می دهد.مسلمان شدن پنهانی نرگس، دیدار او را با همسرش فراهم می نماید تا آنجا که راهنمایی امام برای آمدن نرگس بهعراق آخرین فراز این ماجرا را تحقق می بخشد.(۱)

___________________

۱. مناقب آل ابی طالب: ج ۳ ص ۵۳۹. تاریخ الائمة: ص ۶۲. تاریخ موالید الائمة: ص ۴۳، ۴۵. الخرائج و الحرائج: ج ۱ ص ۴۵۵. تاج الموالید: ص ۶۱، ۶۲. عیون المعجزات: ص ۱۲۷، ۱۴۲. الغارات: ج ۲ ص ۶۷۸. المستجاد من الارشاد: ص ۲۳۱. عمدة الطالب: ص ۱۹۹. الارشاد: ج ۲ ص ۳۳۹. فیض القدیر: ج ۶ ص ۳۶۱. دلائل الامامة: ص ۴۲۴، ۴۹۳، ۴۹۹، ۵۰۰. مجمع النورین: ص ۲۸۹، ۳۵۲. الهدایة الکبری: ص ۳۲۸، ۳۳۴، ۳۵۴، ۳۸۷. ینابیع المودة: ج ۳ ص ۱۷۱، ۲۱۵، ۳۰۲، ۳۰۴، ۳۹۲. اعلام الوری: ج ۲ ص ۳۱۴. کشف الغمة: ج ۳ ص ۲۱۱، ۲۴۳، ۲۷۵. الانوار البهیة: ص ۳۰۳، ۳۳۵. المجدی فی انساب الطالبیین: ص ۱۳۰. مناقب اهل بیت: ص ۲۹۸. وصول الاخیار: ص ۴۴. الغیبة: ص ۱۶۸، ۲۰۹، ۲۱۰، ۲۳۱، ۲۳۳، ۲۴۴، ۲۲۵، ۳۹۳. الاحتجاج: ج ۲ ص ۱۳۷. الصراط المستقیم: ج ۲ ص ۱۳۸. دار السلام: ص ۹۸، ۹۹، ۱۰۱، ۱۰۳، ۱۰۴. نجم الثاقب: ص ۲۰، ۱۸، ۲۳. منتخب التواریخ: ص ۸۵۶، ۸۵۹. مدینة المعاجز: ج ۷ ص ۵۱۶، ۵۲۴، ۵۲۵، ۵۸۳، ج ۸ ص ۵، ۷، ۱۴، ۴۱، ۳۳، ۶۵۳. بحار الانوار: ج ۱۵ ص ۱۰۷، ج ۵۰ ص ۲۳۶، ج ۵۱ ص ۴۰۲، ۷، ۱۱، ۱۵، ۱۶، ۲۲، ۲۳، ۲۵، ج ۶۳ ص ۱۹۴.

مجلس عروسی

نرگس دختر یشوعا فرزندقیصر روم بود، که نسب مادر او به شمعون الصفا وصی حضرت عیسیعليه‌السلام می رسید.

هنگامی که نرگس بهسیزده سالگی رسید، پدربزرگ او قیصر تصمیم گرفت وص را به عقد یکی از نوه های خود - که پسر عموی نرگس می شد - درآورد.

برای این منظور، دستور داد سیصد نفر از کشیشان و راهین و عده ای ازنسل حواریین گرد هم آیند. همچنین از بزرگان روم نهصد نفر را عوت کرد و سرلشکران و فرماندهان و سرکردگان عشایر را - که چهار هزار نفر می شدند - نیز به این مجلس عروسی فراخواند.

سقوط صلیب ها

سپس تختی را به صحن قصر آوردند که بلندی آن چهل پله بود و با انواع جواهر تزیین شده بود و ازاشیاء ارزشمند قصر به حساب می آمد. آنگاه صلیب ها را اطراف آن چیدند و داماد قدم بر روی تخت گذاشت، و اسقف ها به احترامش بر خاستند و به حالت تعظیم ایستادند.

سپس به دستور قیصر انجیل ها را باز کردند تا مراسم عقد را شروع کنند. ناگهانصلیب ها از بالای تخت سرنگون شدند و بر زمین افتادند و پایه های بلند آن تخت عظیم لغزیدند، و تخت در حالی که داماد بر بالای آن بود بر زمین افتاد، و داماد از ترسبیهوش شد.

اسقف ها با دیدن این مناظر ترسیدند و بدن هایشان به لرزه افتاد و رنگ هایشان تغییر کرد، چرا که سقوط صلیب ها در لحظه شروع عقد خبر ازواقعه ای ناگوار برای مسیحیان می داد. بزرگ کشیشان نزد قیصر آمد و گفت:

ای پادشاه، ما را از انجام اینازدواج منحوس معاف بدار! چرا که بر زوال دین و حکومت مسیحی دلادت می کند.

امتحانی دوباره

قیصر که با دیدن منظره سقوط تخت و بیهوش شدن داماد متحیر شده بود، به غلامان چنین دستور داد:

تخت را بال ببرید و پایه های آن را دوباره بر پر با کنید. آنگاه صلیب ها را بر روی آن بگذارید وبرادر این داماد بخت برگشته سرگون شده را حاضر کنید تا نرگس را به ازدواج او درآوردم. شایدنحوست این برادر باسعادت آن دیگری از بین برود!

کارگزاران قصر که در بهت و حیرت فرو رفته بودند با دستور قیصر دوباره به جنب و جوش درآمدند و غلامان تخت را آماده کردند و آراستند. سپس پسر عموی دیگر نرگس را آوردند و او نیز بالای تخت رفت. هنگامی که اسقف ها و کشیشان برخاستند تا مراسم عقد را شروع کنند دوباره پایه ها لغزید و تخت - در حالی که داماد بر فراز آن بود - بر زمین افتاد.

قیصر که از این ماجرا درمانده شده بود و چاره ای برای آن نمی یافت،بسیار غمگین شد و با متفرق شدن مردم از مجلس بازگشت و به استراحتگاه خود رفت. آن روز به پایان رسید در حالی که همه متحیر بودند، و نرگس نیز از وقوع این حوادث در تعجب بود.

پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ در روم

همان شب نرگس در عالم رؤیا حضرت عیسی را دید که همراه شمعون

و عده ای از حواریین درصحن قصر جمع شدند. سپس در همان مکانی که صبح به دستور قیصرتخت جواهرنشان چهل پله گذاشته شده بود، به دستور حضرت عیسی منبری گذاشتند که سر به آسمان می سایید.

سپس پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ و امیرالمؤمنینعليه‌السلام و عده ای از فرزندانشهمراه با جوانی وارد قصر شدند. هنگامی که پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ و همراهان وارد صحن قصر شدند حضرت عیسی به احترام آن حضرت از برخاست و نزدیک رفت و معانقه نمود.

خواستگاری از نرگس

آنگاه پیامبر به آن جوانی که همراهشان آمده بود اشاره کرد و خطاب به حضرت عیسیعليه‌السلام فرمود:

ای روح الله، من برایخواستگاری دختری از نسل وصی تو شمعون برای فرزندم ابومحمد آمده ام.

حضرت مسیح با شنیدن این سخن به شمعون گفت: «عزت و شرف به تو روی آورده است. نسل خود را با نسل محمد پیوند بده». شمعون نیز گفت: قبول می کنم.

هنگامی که شمعون پاسخ مثبت خود را اعلام نمود، پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ از آن منبر بالا رفت وخطبه عقد نرگس و پسرش امام حسن عسکریعليه‌السلام را خواند و ائمهعليهم‌السلام و مسیح و حواریین شاهد ازدواج این عروس و داماد بودند.

بیماری نرگس

نرگس از خواب برخاست و آنچه دیده بود و در ذهن خود مرور کرد. هنگامی که علت سرنگون شدن تخت عروسی را دانست با خود تصمیم گرفت رؤیای صادقه اش را برای هیچ کس حتی پدربزرگش نگوید و آن را در سینه نگاه دارد؛ زیرا می ترسید آنها با شنیدن عقد او و فرزند پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ تصمیم به قتل وی بگیرند.

چند روزی گذشت و نرگس همچنان در فکر همسر خود امام حسنعليه‌السلام بود و رازش را با کسی نیز در میان نمی گذاشت. انتظار دیدار حضرت لحظه به لحظه و روز به روز دردل نرگس شعله می کشید و او را بی تاب می کرد.

او به قدری از دوری امام حسنعليه‌السلام و ندیدن چهره آن حضرت غمگین شده بود که عاقبت در بستر بیماری افتاد ولب به غذا و نوشیدنی نزد، تا آنجا که بسیار رنجور و ضعیف شد.

قیصر که سلامتی نوه اش را در خطر می دید به فکر چاره افتاد. او پزشکان حاذق روم را با حاضر کرد و از آنان دارویی برای بیماری نرگس طلبید، اما هیچکدام بیماری او را تشخیص ندادند.

درخواست از قیصر

هنگامی که قیصر تمام معالجات را بی اثر دید گمان کردوفات نرگس نزدیک شده است. لذا نزد او رفت و گفت: ای نور چشمم، آیا آرزویی در این دنیا داری که برآورم؟ نرگس که منتظر این فرصت بود پاسخ داد:

ای پدربزرگ، درهای آسایش را به روی خود بسته می بینم. اگر ازاسیران مسلمانی که در زندان تو هستند شکنجه برداری و زنجیرها

را از ایشان بشگایی و بر آنان رحم کنی و آنها را آزاد کنی امید دارم کهمسیح و مادرش به من عافیت و شفا دهند .

قیصر تنها درخوست نرگس را بخ سرعت انجام داد و برای خوشحالی او اسیران مسلمان را گرامی داشت و دستور داد با آنان مهربان تر بر خورد کنند.

نرگس که سخن خود را انجام یافته دید برای اینکه پدربزرگش همچنان به کار خود ادامه دهد، کمی بهبودی از خود نشان داد ومقداری غذا تناول کرد . قیصر با دیدن سلامت او، بیش از پیش مسلمانان را اکرام نمود.

نرگس و بانوی بانوان

چهارده شب پس از درخواست نرگس از قیصر و ملایمت با اسیران مسلمان، در عالم رؤیا حضرت زهراعليها‌السلام نزد او آمد. حضرت مریمعليها‌السلام نیز همراههزار کنیز بهشتی در خدمت او به دیدار نرگس آمدند.

حضرت مریمعليها‌السلام به نرگس گفت: «ای نرگس، این بانو سیده زنان و بهترین بانوان حضرت زهراعليها‌السلام مادر شوهر تو است».

نرگس با شنیدن این سخن تاب از کف داد و سر به دامان حضرت زهراعليها‌السلام گذاشت و بسیار گریه کرد؛ و درباره همسرش سؤال کرد که به دیدار وی نمی آید و او از دوری اش بیمار شده است. حضرت فرمود:

فرزندم چگونه به دیدن تو آید در حالی که بر مذهب مسیحیان هستی، و خواهرم مریم نیز از مذهب تو بیزاری می جوید. اگر میل داریمن و مسیح و مریم از تو خشنود و راضی شویم و فرزند حسن به دیدارت آید این کلمات را بر زبان جاری کن: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله».

نرگس که شوق دیدار همسر، سراسر وجودش را فرا گرفته بود گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله». سپس حضرت زهراعليها‌السلام با خوشحالیاو را در آغوش گرفت و فرمود: ای نرگس، از هم اکنون منتظر آمدن حسن باش که به دیدار تو خواهد آمد.

دیدار با همسر

نرگس از خواب بیدار شد و رؤیای خویش را به یاد آورد و دانست که از فردای آن شب امام حسنعليه‌السلام را خواهد دید. لذا همان شهادتی را که در خواب گفته بود دائم بر زبان جاری می کرد.

فردای آن شب نرگس به خواب رفت و در رؤیای امام حسنعليه‌السلام نزد او آمد. او عرض کرد: «چرا پس از آنکه دلم مملو از محبت تو شد دیگر نزد من نیامدی»؟ حضرت فرمود:

ای نرگس، اینک که مسلمان شده ای هرگز ملاقات تو را ترک نخواهم کرد وهر شب به دیدار تو خواهم آمد .

به سوی عراق

در یکی از شب هایی که امام حسنعليه‌السلام به دیدار نرگس آمده بود فرمود: «به زودی جدت قیصر لشکری برای جنگ مسلمانان می فرستد و خود نیز همراه لشکر می رود. تو لباس خود را تغییر ده و درلباس کنیزان به طور ناشناس همراه لشکر روانه شو.»

نرگس - طبق دستور امام عسکریعليه‌السلام - لباسی همانند کنیزان بر تن کرد و همراه لشکر به راه افتاد. در مسیر،پیشقراولان مسلمانان آنها را اسیر کردند.

از شبی که نرگس به دست حضرت زهراعليها‌السلام مسلمان شد تا روزی که نزد امام هادیعليه‌السلام رسید، امام حسنعليه‌السلام هرگز ملاقات او را ترک ننمود و حتی درسفر از روم به سوی عراق پی در پی با نرگس دیدار می کرد و مواظب او بود.

۲. تا خانه امامت

فرستادن یکی از شیعیان به بغداد برای آوردن نرگس که در ظاهر به شکل کنیزان درآمده بود، آغاز فصل تازه ای از زندگی نرگس است. آمدن نرگس خدمت امام هادیعليه‌السلام و شنیدنمژده ای که سراسر وجودش را پر از شعف کرد، پایان سفر و آغاز ورود او به خاندان امامت به حساب می آید.(۱)

به سوی بغداد

بشر بن سلیمان برده فروش یکی از شیعیان امام هادیعليه‌السلام بود و در همسایگی آن حضرت در سامرا سکونت داشت. شبی غلام امام نزد او آمد و از طرف حضرت او را فراخواند. بشر فوراً آماده شد و خدمت امام هادیعليه‌السلام رسید.

___________________

۱. دارالسلام: ص ۹۹. دلائل الامامة: ص ۲۹۰. مدینة المعاجز: ج ۷ ص ۵۱۳، ۶۵۳. بحارالانوار: ج ۵ ص ۶، ۱۱. الغیبة: ص ۲۰۸. مجمع النورین: ص ۳۵۲. نجم الثاقب: ص ۱۸. مناقب آل ابی طالب: ج ۳ ص ۵۳۸. مناقب ابن شهر آشوب: ج ۴ ص ۴۴۰. الغیبة: ص ۱۲۴، ۲۱۳. روضة الواعظین: ج ۱ ص ۲۵۲. منتخب الانوار المضیئة: ص ۵۱. اثبات الهداة: ج ۳ ص ۳۶۳.

هنگامی که بشر نزد امام رسید، حضرت را دید که با فرزند خود امام حسن صبحت می کند وخواهرش حکیمه نیز پشت پرده ای نشسته است.

حضرت فرمود:

ای بشر، تو از فرزندان ابوایوب انصاری هستی و ولایت اهل بیت همیشه در خاندانتان بوده و شما معتمدان ما هستید. من تو را برایخرید کنیزی می فرستم و سرّی را به تو خبر می دهم که سرفراز و نوارنی خواهی شد وولایتت افزون خواهد گردید .

کنار رود دجله

سپس امام هادی نامه ای بهخط و زبان رومی نوشت و مُهر کرد. آنگاه کیسه ای زرد بیرون آورد که در آن ۲۲۰ دینار بود و به بشر داد و فرمود: این کیسه را بگیر و به شهر بغداد مسافرت کن و در ظهر فلان روز کنار رودخانه دجله برو. هنگامی که آنجا رسیدیقایق های اسیران به بغداد می رسند و کنیزان را برای فروش عرضه می کنند.

در آنجا «عمرو بن یزید» را پیدا کن و تمام روز ازفاصله ای دور او را نظاره گر باش، تا آنکه کنیزی را با صفاتی که برایت می گویم بر خریداران عرضه کند، که آن کنیزدو لباس حریر ضخیم بر روی هم پوشیده است.

آن کنیز - بر خلاف کنیزان دیگر - اجازه نمی دهد او را برای فروختن عرضه کنند و خریدارانصورت وی را ببیند . او با صدایی ناله مانند به زبان رومی می گوید: «وای از هتک حرمت و آبروی من».

در آن هنگام یکی از خریداران نزدیک می شود و به فروشنده می گوید: «عفت این کنیز میل مرا به خرید او بیشتر کرد و حاضرمسیصد دینار طلا برای

خرید او بپردازیم.» اما آن کنیز رومی به آن شحص خریدار به زبان عربی می گوید: «اگر در لباس سلیمان بن داود ظاهر شوی و ملکی همچون او داشته باشی، هرگز به تو رغبت نخواهم کرد. پس بر مال خود رحم کن و آن را بر باد مده»!

عمرو بن یزید به او خواهد گفت: پس چاره ما چیست؟ من باید تو را بفروشم. آن کنیز می گوید: «چرا عجله می کنی؟ من باید خریداری بیابم که قلبم به امانت و وفای او اطمینان یابد».

در آن هنگام تو نزدیک برو و بگو: «من نامه ای از یکی از بزرگان دارم که آن را بهزبان و لغت رومی نوشته و صفات خویش را شرح داده است. این نامه را به آن کنیز بده تا درگفتار صاحب نامه تأمل کند و اگر راضی شد من وکیلم او را خریداری کنم».

خرید کنیز

با این دستور العمل امام هادیعليه‌السلام ، بشر بن سلیمان برخاست و بار سفر به سوی بغداد بست. طبق فرموده حضرت، هنگامی که او به بغداد رسیدقایق های حامل کنیزان آمدند. او پس از پیدا کردن عمرو بن یزید در گوشه ای ایستاد و منتظر شد تا کنیز مورد نظر را برای فروش عرضه کند.

بشر همچنان نگاه می کرد و فرمایشات امام هادیعليه‌السلام لحظه به لحظه عملی می شد، تا آنکه کنیز به عمرو بن یزید گفت: «چرا عجله می کنی؟ من باید خریداری بیابم کهقلبم به امانت و وفای او اطمینان یابد ». در این هنگام بشر نزدیک شد و نامه را به عمرو داد و گفت:

من نامه ای از یکی از بزرگان دارم که آن رابه زبان و لغت رومی نوشته و صفات خویش را شرح داده است. این نامه را به آن کنیز بده تا درگفتار صاحب نامه تأمل کند و اگر راضی شد من وکیلم او را خریداری کنم.

عمرو نامه را به کنیز داد و کنیز با دیدن نامه گریه شدیدی کرد و به عمرو بن یزید گفت: «مرا به صاحب این نامه بفروش که در غیر این صورتخود را هلاک خواهم کرد ».

بشر و عمرو بر سر قیمت کنیز مقداری صحبت کردند تا آنکه بر ۲۲۰ دینار توافق کردند، و این همان مبلغی بود که امام هادیعليه‌السلام در آنکیسه زرد گذاشته بود. بشر کنیز را از عمرو تحویل گرفت و همراه او به اقامتگاهی که در بغداد اجاره کرده بود رفتند.

عروس امام هادیعليه‌السلام

آن کنیز - که کسی جزنرگس نبود - بسیار خوشحال بود، به گونه ای که سرور در صورتش هویدا بود ومی خندید . هنگامی که در محل سکونت خود بودند بشر دید که کنیز امام هادیعليه‌السلام را از آستین بیرون آورده و برصورت و چمشانش می گذارد و بر بدن خود می کشد.

بشر بسیار تعجب کرد و به او گفت: «آیا نوشته ای را که صاحب آن را نمی شناسی چنین در بر می گیری»؟ نرگس سرگذشت عروسی خود وسقوط صلیب ها و عقد او توسط پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ و دیدار با حضرت زهرا و امام حسن عسکریعليهما‌السلام را برای او شرح داد. بشر پرسید: «عجیب آن است که تو رومی هستی، امابه زبان عربی نیز سخن می گویی:؟ نرگس پاسخ داد:

آری، جدم قیصرمرا بسیار دوست داشت و در تعلیم من کوشش می کرد. او زنی را که چندین زبان می دانست معلم من نمود و صبح و عصر زبان عربی می آموختم تا توانستم با آن زبان گفتگو کنم.

مژده عظیم

فردای آن روز بشر همراه نرگس به سامرا آمدند و نزد امام هادیعليه‌السلام رفتند. امام هادیعليه‌السلام به نرگس فرمود: «عزیز بودن اسلام و ذلیل شدن نصرانیت و شرافت اهل بیت پیامبرعليه‌السلام چگونه به تو نشان داده شد»؟

او پاسخ داد: «یابن رسول الله، چگونه آنچه را که از من آگاه ترید برای شما شرح دهم»؟ امام هادیعليه‌السلام فرمود:

دوست دارم هدیه ای به تو دهم:ده هزار درهم را می خواهی یا بشارتی که تو را بهشرافت ابدی سرفرزا خواهد نمود؟

نرگس که مسیر طولانی از روم تا سامرا را در انتظار این بشارت پیموده بود عرض کرد: بشارت را می خواهم. امام فرمود:

به تو بشارت می دهمفرزندی را که شرق و غرب دنیا را مالک می شود و زمین را پر از عدل و داد می کند، همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد.

نرگس پرسید: پدر آن فرزند کیست؟ حضرت فرمود: «آن فرزند از کسی است که پیامبر در فلان شب تو رابرای او خواستگاری کرد . آیا به یاد می آوری که مسیح و وصی او ت را به عقد چه کسی درآوردند»؟

نرگس عرض کرد: «به عقد فرزند شما امام حسنعليه‌السلام ». امام هادیعليه‌السلام فرمود: آیا او را می شناسی؟ گفت:

چگونه همسرم را نشناسم! از آن شبی که به دست حضرت زهراعليها‌السلام مسلمان شدم تا دیشب،شبی نبوده که به ملاقات من نیاید .

حکیمه و نرگس

سپس امام هادیعليه‌السلام به غلام خود فرمود: «حکیمه را نزد ما بیاور». هنگامی که حکیمه آمد، حضرت فرمود: ای خواهر، این است آن کسی که خبرش را به تو داده بودم. حکیمه از خوشحالی مدتی نرگس را در آغوش گرفت. سپس امام هادیعليه‌السلام فرمود:

ای حکیم، او را با خود ببر و احکام اسلام را به او بیاموز، زیرا این دخترهمسر فرزندم حسن و مادر آخرین امام است.

۳. در آستانه ولادت

دعوت حکیمه برایشب ولادت و احترام عجیب او به نرگس آغاز این بخش است. خبر امام حسنعليه‌السلام از آینده مولود و نماز شب های حضرت و حکمیه و نرگس نیز قسمت دیگری از ماجرا را تشکیل می دهد. سخن گفتن حضرت مهدیعليه‌السلام با حکیمهپیش از ولادت بخش پایانی این قسمت است.(۱)

چهاردهم شعبان

روزها می گذشت و نرگس به عنوان همسر امام حسن عسکریعليه‌السلام در بیت امامت مورد توجه همگان بود، اما از آینده تابناک او به عنوان مادرِ موعودِ امت ها جز امام و حکیمه کسی خبر نداشت.

___________________

۱. الارشاد: ج ۲ ص ۳۵۱. العدد القویة: ص ۷۲. المجدی فی انساب الطالبین: ص ۱۳۲. القاب الرسول و عترتهعليهم‌السلام : ص ۸۴، ۸۴. کشف الغمة: ج ۳ ص ۲۴۷، ۳۰۱. منتخب التواریخ: ص ۸۵۶، ۸۵۹. تفسیر نور الثقلین: ج ۴ ص ۱۱۲، ۱۷۳، ج ۵ ص ۶۱۶. دلائل الامامة: ص ۴۹۷، ۵۰۰. الانوار البهیة: ص ۳۳۵، ۳۳۸، ۳۴۰. الصراط المستقیم: ج ۲ ص ۱۷۰، ۲۰۶، ۲۱۰، ۲۳۴. اعلام الوری: ج ۲ ص ۲۱۴، ۲۱۷. الهدایة الکبری: ص ۳۵۵، ۳۵۷. عیون المعجزات: ص ۱۲۷. الخرائج و الجرائح: ج ۱ ص ۴۵۵. مجمع النورین: ص ۲۹۰. الثاقب فی المناقب: ص ۲۰۱، ۲۰۳. ینابیع المودة: ج ۳ ص ۱۷۷، ۳۰۱، ۳۰۳، ۳۰۴. دارالسلام: ص ۱۰۴، ۱۰۶، ۱۰۷، ۱۰۸. الغیبة: ص ۲۱۳، ۲۳۵، ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۴. بحارالانوار: ج ۵۱ ص ۲، ۴، ۱۲، ۱۶، ۱۷، ۱۹، ۲۵، ۲۷، ج ۵۳ ص ۳۲۷. مدینة المعاجز: ج۷ ص ۶۰۹، ج ۸ ص ۱۰، ۱۳، ۱۶، ۲۱، ۲۶، ۲۸، ۳۱، ۳۴، ۳۶، ۳۷، ۳۸. نجم الثاقب: ص ۱۸، ۲۴ - ۳۲، ۳۳.

در روزگاری که امام هادیعليه‌السلام به شهادت رسیده بود و امام حسنعليه‌السلام در سن ۲۲ سالگی بود، نرگس به مهدی موعودعليه‌السلام حامله شد. اما خدا می خواست این فرزند از چشم دشمنانی که سال ها در پی نابودی او بودند مخفی بماند.

اکنون نُه ماه از دوران بارداری نرگس می گذشت ولیهیچ اثری از حمل در او دیده نمی شد. حتی حکیمه از این مسئله اطلاعی نداشت تا آنکه در روز پنج شنبه چهاردهم شعبان سال ۲۵۵ هجری، امام حسن عسکریعليه‌السلام عمه خود حکیمه را به منزل دعوت نمود و برای او چنین پیام فرستاد:

ای عمه، دوست دارم امشب افطار نزد ما باشی؛ زیرا آن مولودی که از خدا برای من طلب می کردی و منتظرش بودیم در این شببه دنیا می آید و پروردگار با ظاهر کردن حجت خود و جانشین من، تو را خوشحال می کند. عمه جان، امشب فرزندی به ما عطا می گردد کهقائم آل محمد عليهم‌السلام است و زمین را پس از آنکه مرده است زنده می کند.

حکیمه با عجله به منزل برادرزاده آمد و نزد حضرت رفت و پرسید: «آیا به راستی امشب آن فرزند متولد می شود؟» امام حسنعليه‌السلام پاسخ داد: آری! حکیمه که داستان نرگس را می دانست و بشارت امام هادیعليه‌السلام را درباره او شنیده بود برای اطمینان بیشتر پرسید: ای آقای من، فدایت شوم، مادرِ این فرزندِ بلند مرتبه کیست؟ فرمود:نرگس .

علاقه حکیمه به نرگس

حکیمه علاقه بسیاری به نرگس داشت و نرگس نیز متقابلاً در احترام او از کوششی دریغ نمی کرد به اندازه ای که هرگاه حکیمه را می دید پیش می آمد و دستانش را می بوسیدو با دست خود کفش از پای وی خارج می کرد .

هنگامی که امام حسنعليه‌السلام خبر داد امشب شب ولادت آن فرزند از نرگس است، حکیمه وارد اتاق نرگس شد. نرگس به استقبال آمد و گفت: فدایتان شوم، حالتان چگونه است؟ حکیمه پاسخ داد:من و تمام عالم فدای تو شویم!

نرگس گفت: «اجازه دهید کفش های شما را از پایتان خارج کنم و در خدمت شما باشم» و خم شد. اما حکیمه خود را بر قدم های نرگس انداخت وپایاهای او را بوسید و گفت:

تو سرور من هستی! به خدا قسم نمی گذاردم و کفش هایم را بیرون بیاوری. خود نیز با تمام وجود در خدمتگزاری تو آماده ام.

مهدیعليه‌السلام فرزند نرگس

نرگس از سخنان و رفتار حکیمه در تعجب و حیرت بود، چرا که هر کاری را می خواست انجام دهد او نمی گذاشت. لذا آب آورد و خواست پای حکیمه را بشوید اما او اجازه نداد، و در همین حال آن خبر عظیم را به نرگس گفت:

خداوند فرزندی به تو عطا کرده که امشب متولد می شود. آنمولود پسری عظیم الشأن در دنیا و آخرت است و او باعث گشایش کارهای مؤمنین است.

نرگس که منتظر این خبر نبود از حرف عمه امام خجالت کشید،و با شرم و حیا و تعجب گفت: «ای خانم من، این سخن چیست که می گویید»؟! حکیمه گفت: تو خانم من و سرور من وسیده زنان این روزگار هستی و از این مقام خود تعجب مکن.

سپس اندام نرگس را نگاه کرد و در او تأملی نمود، ام آثار حمل را ندید. لذا از حال او پرسید و نرگس پاسخ داد: «ای عمه، من چیزی احساس نمی کنم». حکیمه به امام حسن عسکریعليه‌السلام عرض کرد: ای آقای من، فدایت شوم، اثری از بارداری در نرگس نمی بینم؟! حضرت فرمود:

به راستی که مولود امشب از او خواهد بود. ای عمه جان، مادر فرزند همانند مادر موسی است که تا هنگام ولادت علائم بارداری در او آشکار نمی شود؛ چرا که فرعون شکم زن های باردار را می درید تا به موسی دست یابدد و این فرزند نظیر موسی است. ای نرگس، فرزند توپسر است و اسم اومحمد است وامام پس از من اوست .

با شنیدن این سخنان، عظمتی در چهره نرگس آشکار شد و پرسید: آن فرزند امشب متولد می شود؟ امام حسنعليه‌السلام پاسخ داد: آری، پرسید: در چه ساعتی از شب؟ فرمود:همزمان با طلوع فجر متولد خواهد شد.

نماز شب

هنگام غروب روز چهاردم، پس از نماز مغرب و عشا سفره افطار آورده شد و حکیمه با نرگس افطار کردند. پس از افطار نرگس خوابید و حکیمهبرای مراقبت از او در کنارش استراحت نمود. امام حسنعليه‌السلام نیز درگوشه دیگر اتاق خوابید.

حکیمه پس از ساعتی استراحت،قبل از وقت همیشگی برای نماز شب برخاست و در حیاط خانه وضو گرفت و به اتاق بازگشت و همچنان در فکر وعده امام بود. لذا نگاهی به نرگس کرد و دید راحت خوابیده و حتی مانند زنان باردار پهلو به پهلو نمی شود.

حکیمه پس از نماز شب برای تعقیبات نشست و لحظه ای خوابش برد. ناگهان بیدار شد و دید امام حسنعليه‌السلام و نرگسبرای نماز شب برخاستند و نرگس به حیاط رفت و پس از وضو بازگشت. سپس هر کدام به محراب خویش رفتند و به تضرع در پیشگاه الهی مشغول شدند.

نرگس نماز شب خود را تمام کرد و به رختخوابش بازگشت و به خواب رفت. اماحضرت در محراب ماند و حکیمه نیز نخوابید و همچنان منتظرواقعه عظیم بود.

انتظاری سخت

ساعتی گذشت و حکیمه گمان کرد فجر طلوع کرده است. لذا به حیاط رفت و آسمان را نگریست، ستاره های آسمان چنان نشان می داد که پایین تر آمده اند وفجر نخست پدیدار شده بود.

برای لحظه ای سؤالی در قلب او رخنه کرد و در ذهن خود گفت: «اینک طلوع فجر نزدیک است،اما هنوز آثار وعده امام ظاهر نشده است »!

ناگهان صدای امام را از اتاق شنید که به وی می فرمود: «عمه جان، در وعده ام شک مکن که به وقوع خواهد پیوست ولحظه ای بیش نمانده است ».

سپس حضرت به سجده رفت و ذکری بر زبان جاری کرد که حکیمه متوجه آن نشد.

حکیمه از آن گمان خجالت زده شد و به اتاق بازگشت و به تلاوت سوره های «سجده» و «یس» مشغول شد.

سخن کودک با حکیمه

در همین حال، نرگس حرکتی کرد. حکیمه با سرعت نزد وی رفت و دیدبدنش می لرزد . او را در آغوش گرفت و به سینه چسبانید و ذکر خدا را بر او خواند. سپس پرسید: «پدر و مادرم فدایت باد، آیا در خود احساسی دیگر داری»؟

گفت: «آری عمه جان، آنچه مولایم به تو خبر دادهظاهر شده است »، حکیمه زیراندازی در وسط اتاق انداخت. آنگاه او را بر آن نشانده و خود نیز کنارش نشست و امام حسنعليه‌السلام فرمود: ای عمه، سوره «قدر» را بر او تلاوت نما.

حکیمه سوره قدر را شروع کرد و ناگهان شنید که کودک نرجس از رحم مادر سوره را با وی تلاوت می کند و بر حکیمه سلام می نماید. او از سلام کودک بر خودهراسان شد و نزد امامعليه‌السلام دوید. حضرت فرمود:

ای عمه، از کار خدا تعجب مکن. آیا نمی دانی که خداوند ما را در خردسالیناطق و گوینده حکمت می کند و در بزرگسالی حجت خویش قرار می دهد.

آخرین لحظه

حکیمه دوباره نزد نرگس بازگشت و او دستان عمه را در دستان خود گرفت و چشمانش را محکم بر هم فشرد. سپس ناله ای زد وشهادتین را بر زبان جاری نمود.

در این حال ناگهان نرگس از دیده حکیمه ناپدید شد چنان که بین او و حکیمه پرده ای کشیده شده باشد. حکیمه نگران شد و فریاد زنان نزد امام حسنعليه‌السلام رفت، اما حضرت فرمود: بازگرد که او را در جای خود خواهی دید.