الحیات، جلد اول

الحیات، جلد اول0%

الحیات، جلد اول نویسنده:
گروه: متون حدیثی
صفحات: 27

الحیات، جلد اول

نویسنده: محمد رضا حكيمى و ... - ترجمه احمد آرام
گروه:

صفحات: 27
مشاهدات: 6123
دانلود: 351

توضیحات:

الحیات، جلد اول
  • باب نخست : شناخت و اصالت آن

  • باب دوم : عقيده و ايمان

  • باب سوم : عمل

  • باب چهارم : امتيازهاى جهان بينى الاهى

  • سر آغاز ترجمه فارسى

  • 1.تعريف

  • 2. محتوى

  • 3. انگاره و شمول

  • 4. دين و ذهنيتها

  • اء. در گذشته

  • ب . در عصر حاضر

  • 5. مرزبانى ، تكليف بزرگ

  • 6. نتايج

  • 7. جريانهاى كتاب

  • اء. متن

  • ب . ترجمه به زبان فارسى

  • ج . ترجمه به زبانهاى ديگر

  • د. تفسير

  • 8. اعتبار كتاب

  • اء. آيات قرآن كريم

  • ب . انطباق مضمونى احاديث با آيات ...

  • ج . تعاضد مضمونى احاديث

  • د. ذكر ماخذ

  • 9. ترجمه حاضر

  • 10. نكته هايى چند...

  • اء. درباره متن

  • ب . درباره ترجمه

  • ج . توضيحى درباره برخى ماخذ

  • د. ارتباط ترجمه با متن عربى

  • اسفند ماه 1362؛ جمادى الثانى 1404. مولفان .

  • مقدمه

  • باب نخست : شناخت و اصالت آن

  • فصل نخست : اهميت شناخت

  • فصل دوم : طلب علم

  • فصل سوم : عقل و فعل سازى آن

  • فصل چهارم : انديشيدن

  • فصل پنجم : راهنمايى به خود يادآورى

  • فصل ششم : ناآگاهى و نادانى

  • فصل هفتم : فهم و دريافت دين

  • فصل هشتم : ضرورت همگانى شدن شناخت و آگاهى

  • فصل نهم : بينشها و دانشهاى سودمند

  • فصل دهم : منع هوسگرايى در آموختن

  • فصل يازدهم : محدوديت شناختهاى انسانى

  • فصل دوازدهم : محدود بودن شناختهاى حسى و لزوم شناخت عقلى

  • فصل سيزدهم : شناخت ، چگونگى و درجات آن

  • فصل چهاردهم : شناخت ، مقياس درست

  • فصل پانزدهم : روش به دست آوردن شناخت و علم

  • فصل شانزدهم : خاستگاه درست شناخت

  • فصل هفدهم : شناخت و ريشه هاى عاطفى آن

  • فصل هجدهم : شناخت و مراحل تكامل پذير آن

  • فصل نوزدهم : نمودارهاى شناخت تكامل يافته

  • اءـ استوارى و اقدام

  • ب ـ چيره شدن بر دشواريها

  • ج ـ منتهى شدن به عمل

  • د ـ بيدارى اجتماعى

  • هـ آمادگى براى خود سازى (تهذيب نفس)

  • و ـ اداى مقصود

  • فصل بيستم : شناخت و پيوندهاى مردمى

  • فصل بيست و يكم : شناخت تجربى

  • فصل بيست و دوم : پيوستگى شناخت و ايمان

  • فصل بيست و سوم : پيوستگى شناخت و عمل

  • فصل بيست و چهارم : ارزشگذارى عمل با شناخت

  • فصل بيست و پنجم : راهها و روشهاى نشر انديشه و شناخت

  • اء - فراهم آوردن زمينه مساعد

  • ب - اقدام كردن و درگير شدن

  • ج - آيين تبليغ

  • د - تبليغ موفق

  • هـ - كردار مبلغ و نقش آن در موفقيت تبليغ

  • فصل بيست و ششم : شناخت نفس (خودشناسى)

  • فصل بيست و هفتم : شناخت جهان (جهانشناسى)

  • فصل بيست و هشتم : شناخت خدا (خداشناسى)

  • فصل بيست و نهم : شناخت حجت

  • اءـ حجت باطنى

  • 1ـ عقل

  • 2 چگونگى به كارگيرى عقل و بهره ورى از آن

  • 3 ـ واقعيت عقل

  • 4ـ نيازمندى عقل به حجت خدا و راهنماييهاى او

  • هشدارى مهم

  • 5 ـ عقل ، دليل و معيار

  • ب ـ حجت ظاهرى

  • 1 ـ پيامبران

  • 2 - پيامبر بزرگ

  • 3 - قرآن كريم

  • 4 - امامان معصوم

  • فصل سى ام : شناخت مردمان

  • اء - احوال كلى

  • ب - شناخت اهل حق با حق

  • ج - شناخت مردم با آزمايش

  • فـصل سى و يكم : شناخت دشمن ، انواع دشمن ، تواناييها و نيروها و حيله هاى دشمن ، وراه برآمدن با دشمن .

  • فـــصـــل ســـى و دوم : شـــنـــاخـــت بـــلا و گـــرفـــتـــارى و تـــاءثــيـر آن درتكامل انسان

  • فـصـل سـى و سـوم : شـنـاخـت زمـان ، و روزگـار و پيشامدها و دگرگونيهاى روزگار

  • فصل سى و چهارم : شناخت قوانين تاريخ

  • فصل سى و پنجم : عاقبت انديشى در كارها

  • فصل سى و ششم : شناخت نقطه شروع و موقعيت هر عمل

  • فـصـل سـى و هـفـتـم : آمـاده سـازى افـكـار بـراى مراحل شناخت

  • فصل سى و هشتم : آزاد انديشى و نظر خواهى

  • فصل سى و نهم : شناخت از راه برابر نهى اضداد

  • اء- برابر نهى اضداد

  • ب - ضديت با چيزى در اثر ندانستن

  • فصل چهلم : شناخت هر چيز با بيرون رفتن از چارچوب آن

  • فصلچهل و يكم : موانع شناخت

  • اء- تـــيـــرگـــيـــهـــاى نـــفـــســـانـــى (و نـــقـــش تـــهـــذيـــب نـــفـــس درحصول شناخت)

  • ب - هواى نفس

  • ج - دوستى كور

  • د- خودبينى و تكبر

  • هـ-آزمندى

  • و- خشم و غضب

  • ز- انكار حق

  • ح - آرزوگرايى

  • ط- ناخواهى و اكراه

  • ى - رسوبات فكرى

  • يا- تقليد خانواده و محيط

  • يب - استبداد و خودراءيى

  • فصل چهل و دوم : شورى و رايزنى

  • بنگيريد

  • فـصـلچهل و سوم : مراعات حكمت و راءيخواهى

  • فصل چهل و چهارم : نيكخواهى در رايزنى

  • فصل چهل و پنجم : نقادى و كمال يافتن شناخت به آن

  • فصلچهل و ششم : يكرويى در نصيحتگويى

  • فصل چهل و هفتم : انتقاد پذيرى

  • فصلچهل و هشتم .: بيدارى و هوشيارى

  • فصل چهل و نهم : زيركى و فهم

  • فصل پنجاهم : دورى جستن از غفلت

  • نگاهى به سراسر باب

  • اشاره

  • باب دوم : عقيده و ايمان

  • فصل نخست : اهميت عقيده

  • فصل دوم : عقيده بزرگ ، ايمان به خداى متعال

  • فصل سوم : ايمان عقيده است و عمل

  • فصل چهارم : توحيد و شرك

  • فصل پنجم : نقش ايمان در جهتگيرى اجتماعى

  • اء- ايمان به حكومت خدا و طرد طاغوت

  • ب - ارتباط ايمان با اجتماع

  • ج - اثر ايمان در رشد طبيعى و اجتماعى

  • د - ايمان و وحدت جامعه اعتقادى

  • ه‍ تعاون تكاملى فرد و جامعه .

  • وـ نقش ايمان در حركتهاى سازنده فرد و اجتماع

  • زـ ارتباط تكاملى فرد و نظامهاى حاكم

  • ح - موجوديت اجتماعى مؤ من

  • ط - تاءثير تربيت دينى در رشد اجتماعى

  • ى - مظاهر رشد اجتماعى

  • يا - از خودگذشتگى و تكامل اجتماعى

  • يب - پرورش دادن مظاهر عمومى انسانيت

  • خاتمه : حج و اثر آن در تكامل اجتماعى

  • نگاهى به سراسر باب

  • باب سوم : عمل

  • فصل نخست : اصالت و اهميت عمل

  • فصل دوم : پيوستگى ايمان و عمل

  • (اء- ايمان و عمل دل)

  • (ب - ايمان و عمل زبان)

  • (ج - ايمان و عمل گوش)

  • (د - ايمان و عمل چشم)

  • (هـ - ايمان و عمل دست)

  • (و - ايمان و عمل پا)

  • (ز - ايمان و عمل چهره)

  • (ح - ايمان برتر)

  • فصل سوم : عمل كيفيت است نه كميت

  • اء- عمل و كار نيك

  • ب ـ تقوى در عمل كار

  • ج ـ جوهر عمل و كار

  • د ـ درستى و استقامت در عمل و كار

  • وـ انگيزه اش بعمل و كار

  • فصل چهارم : راه ميانگين (شكل طبيعى عمل و كار)

  • فصل پنجم : اقدام ، راه كاميابى

  • فصل ششم : خالص سازى عمل

  • فصل هفتم : مداومت دادن به عمل و پايدارى در آن و تمام كردن آن

  • فصل هشتم : عمل و كار، نه آرزو و پندار

  • فـصـلنهم : عمل ، راه شناخت

  • فصل دهم : كردار، سپس گفتار

  • فصل يازدهم : عمل حق باطل را از ميان مى برد

  • فصلدوازدهم : تبليغ با عمل

  • فصل سيزدهم : انسان ، گروگان اعمال

  • فصل چهاردهم : عمل ، مقياس ارزش انسان

  • فـصـل پـانـزدهـم : بـرخـى از انـگـيـزه هـاى عمل و كار

  • فصل شانزدهم : برخى از انگيزه هاى بيكارى

  • اء ـ تنبلى

  • ب : سستى و بيحالى

  • فصل هفدهم : نظم در عمل و كار

  • فصل هجدهم : تدبير در مقدمات و ارزشيابى نتايج

  • تتميم : (منع نسنجيده كارى و پوزشخواهى)

  • فصل نوزدهم : مرتبه هر كار و لزوم رعايت آن

  • فصلبيستم : بهره گيرى درست از نيروها

  • فصل بيست و يكم : پيداكردن راه كار

  • فصل بيست و دوم : اسباب و ابزار كار و عمل

  • فصلبيست و سوم : هر كارى به هنگام خويش

  • فصل بيست و چهارم : غنيمت شمردن فرصت

  • فصل بيست و پنجم : پرهيز از تاءخير كار و عمل

  • فصل بيست و ششم : واقعيت ملموس نه آرزوها

  • فصل بيست و هفتم : آينده نگرى

  • نگاهى به سراسر باب

  • باب چهارم : امتيازهاى جهان بينى الاهى

  • فصل نخست : آرامش روحى و سيراب كردن عطش وجدانى

  • فصل دوم : در پرتو حاكميت خداوند

  • فصل سوم : همبستگى انسان و جهان

  • فصل چهارم : هدفدارى جهان و انسان

  • فصل پنجم : نگرش مثبت نه منفى

  • فصل ششم : دستور دينى و تاءثير ژرف آن

  • فصل هفتم : منشاء الاهى حقوق

  • فصل هشتم : پيوندهاى ريشه اى ميان انسان و قانون

  • فصل نهم : نفى سلطه ها (حاكميتهاى كافر يا ظالم)

  • فصل دهم : والا دارى پايگاه انسان

  • فصل يازدهم : رعايت دقيق حقوق

  • فصل دوازدهم : انسان ، ماده و معنى (جسم و روح)

  • فصل سيزدهم : كرامت انسان

  • فصل چهاردهم : نيرومندى ، عزت و مقاومت

  • فصل پانزدهم : توكل و پايدارى

  • فصل شانزدهم : هماهنگى با كاينات در پذيرش قدرت الاهى

  • فصل هفدهم : انضباط در كارها.

  • فصل هجدهم : رهايى از نوميدى

  • فصل نوزدهم : بيم و اميد (خوف و رجاء)

  • فــصـل بـيستم : منزه سازى اعمال از اغراض غير الاهى و انجام دادن آنها براى ارزشهاى الاهى

  • فصل بيست و يكم : راه بازگشت

  • فصل بيست و دوم : اعتقاد به جهان ديگر و نقش آن در تعالى انسان

  • نگاهى به سراسر باب

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 27 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 6123 / دانلود: 351
اندازه اندازه اندازه
الحیات، جلد اول

الحیات، جلد اول

نویسنده:
فارسی
سر آغاز ترجمه فارسى


الحيات، جلد اول

مولفان : محمد رضا حكيمى ، محمد حكيمى ، على حكيمى

ترجمه : احمد آرام


يا ايهاالذين آمنوا استجيبو الله و للرسول ادادعاكم لما يحييكم ...
سوره ٨؛ آيه ٢٤.
اى مـومـنـان ! چـون خـدا و پـيـامبر شما را به آيينى فرا خوانند كه سرچشمه زندگى است بپذيريد!.

سر آغاز ترجمه فارسى بـا سـپـاسـگـزارى فـراوان بـه درگـاه پـروردگـار مهربان ، و با درود به ارواح مكرم پـيـامـبـران و پـاكـان ، و با سلام به آستان والاى روح مقدس زمان ، و جان تابناك جهان ، بنيانگذار حاكميت قرآن ، حضرت مهدى صاحب الزمان عليه السلام ، سخنى درباره كتاب الحياه مى آوريم ، آنگاه مسائلى را كه در كار اين ترجمه بايد ياد آور شد ياد آور مى شويم .
كـتـاب الحـيـاه مـجـموعه اى است علمى ، پژوهشى و تخصصى كه در آن ، تعاليم اسلام ، بر پايه قرآن كريم و حديث شريف گرد آورى و تدوين گشته اسـت . ايـن گـرد آورى و تـدويـن بـه گـونـه اى انـجـام پـذيـرفـتـه و شكل يافته و عنوان گذارى و فصل بندى شده است ، كه راه يك زندگى آزاد و پيشرو را، هـم بـراى فرد و هم براى جامعه ، نشان دهد، زندگيى برخاسته از متن مذهب ، ارج نـهـنـده بـه مـاهـيـت والاى انـسـان ، شـنـاسـنـده واقـعـيـت متحول زمان ، و گراينده به محتواى جدى زندگى و حيات .
بـديـن گـونـه ، در ايـن كـتـاب بـه چـهـار ركـن عـمـده نـظـر بـوده اسـت ، كـه مـربـعـى كامل را تشكيل مى دهند، و هدفى عظيم را تبيين مى كنند:
اءـ مذهب ، ب ـ انسان ، ج ـ زمان ، دـ زندگى (حيات).
و از مـذهـب ، نـظـريـه متن آن بوده است ؛ و از انسان ، به ماهيت والاى او؛ و از زمـان ، بـه واقـعـيـت متحول آن ؛ و از زندگى حيات ، به محتواى جدى آن .
و در گـسـتـره بى ساحل خروش شورانگيز حيات و حركت جوشنده هستى ، پيوستگى درست ايـن چـهـار ركـن اسـت كـه به مقصد اصلى راهبر مى گردد.
اگر از متن مذهب پيروى شود، و مـاهـيـت والاى انـسـان شـنـاخـتـه و پـرورده گـردد، و واقـعـيـت متحول زمان درك شود، و محتواى جدى حيات مورد نظر قرار گيرد، زندگى سالم و انسانى و جـويـا وجـود مـى يـابد؛ و زندگى سالم و انسانى و جو يا همواره تكاملى خواهد بود؛ و تـكـامـل همواره نشان دهنده راه درست است و سر منزل درست : روشى انسانى و سالم و جويا در اين جهان ، و زندگى و حياتى جاودان والاهى در آن جهان .
و چون بدون حاكميت ارزشها، نه متن مذهب عملى مى گردد، نه ماهيت والاى انسان به شمار مى آيـد، نـه واقـعيت متحول زمان پذيرفته مى شود، و نه محتواى جدى حيات مطرح مى گردد، روشـن خـواهـد بـود كـه آنـچـه مـهـم اسـت كوشش ‍ فكرى و عملى براى پريزى و استحكام بـخـشـى بـه يك حاكميت سالم است . هيچ آرمان والايى بدون حاكميت ارزشها تحقق نمى پذيرد. و دين نيز در اصل دعوت به پى ريزى يك حاكميت است . اين است كه الحـيـاه كـه يـك كـتـاب مـتـن دينى است ، در صدد بر آمده است تا آميختگى ابـعـاد گـوناگون دين اسلام را با مسئله اساسى حاكميت روشن كند. الحياه ، همگان را فرا مـى خـوانـد تـا بـه منظور تحقق بخشى به ارزشهاى اسلامى ، پس از فهم مجموعى آنها، براى برپايى خط حاكميتى شايسته و انسانى (و صالح و قرآنى)، در سراسر جهان ، بـه كـوشـش بـرخـيـزنـد، و ارزشـهـاى والاى يـك حيات سرشار و يك زندگى درخشان را پديدار سازند.
مـؤ لفـان به اندازه توان و فرصت خويش كوشيده اند تا با جستجوى آيات و احاديث ، و دريـافـت مـوضـوعى و مجموعى آنها، مسائل بشرى و موضوعات حيات و آگاهى و تكليف را مـطرح سازند، و پاسخ اين مسائل را، از دو منبع اصلى ياد شده ، در چهار چوب يك دستگاه مـنـسـجـم (سـيـسـتـمـاتـيـك) عـرضـه بـدارنـد، بـدان مـنـظـور كـه در خـلال ايـن شـنـاخـت و دريافت و اين گزينش و تدوين و عرضه ، هم اسلام بهتر و جامعتر و تحول آفرين تر شناخته شود، هم انسان ، هم زنان ، و هم زندگى و حيات .
ايـنـك بـه جـا اسـت فشرده اى از نوشته اى را كه مدتى پيش از اين (١) ، درباره كتاب الحـيـاه مـنتشر كرديم ، با افزودن برخى نكته ها و تكميلها، از نظر خوانندگان بگذرانيم ، تا اكنون كه اين كتاب وارد پهنه زبان فارسى مى شود، و به دست فارسى زبانان مى رسد، شناخت بيشترى از آن داده شده باشد.

١.تعريف اگـر بـخواهيم از اين مجموعه تعريفى به دست دهيم مى توانيم گفت : الحياه ، مجموعه اى اسـت دايـره المـعـارف گـونـه ، مـنـعـكس كننده يك نظام فكرى ، عملى به دست آمده از متن اسـلام ، شـامـل پـاسـخ بـه بـسـيـارى از مـسـائل زنـدگـى متحول انسانى ، بر پايه پى ريزى حاكميتى درست .
آنـچـه گفته شد مى تواند تعريفى باشد از اين كتاب . الحياه ، در صفحه عنوان نيز اين گونه معرفى شده است :
موسوعه ، اسلاميه ، علميه ، موضوعيه ، تخطط مناهج الحياه الحره الصاعده ، للفرد و المجتمع ، و تدعوا الى دعم نظام انسانى صالح ، فى جميع آفاق الارض .
دايـره المـعـارفـى اسـت ، اسـلامـى ، عـلمـى ، و مـوضوعى كه راه و رسم زندگى فردى و اجـتماعى آزاد و پيشرو را ترسيم مى كند، و انسانهاى سراسر جهان را به پى ريزى يك حاكميت انسانى صالح فرا مى خواند.

٢. محتوى از آنـچـه يـاد شـد اگـر چه به اختصار محتواى كتاب الحياه نيز دانسته مى شود، ليـكـن بـراى بـيـشـتـر روشـن شـدن انـگـاره هـاى مـاهوى اين كار مى افزاييم :
الحياه ، يك جهانبينى و جهانشناسى مرتبط، و يك دستگاه (سيستم) فكرى ، علمى دينى است ، فهم شده و بـر گـرفـته از اصل اسلام ، يعنى : قرآن كريم و تعاليم پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و امـامـان مـعـصـوم عـليـه السـلام ؛ و فـهـرسـتـى اسـت از مـسـائل و نـيـازهـاى گـونـاگـون تـاسـيـس جـامـعـه سـالم و متكامل انسانى . و غرض از آن موعظه و پيشنهاد نيست ، بلكه عرضه داشت يك نظام است با ترسيم زمينه هاى اجرايى آن .
پـس ايـن كـتـاب ، تـنـهـا مـجـمـوعـه اى از آيات و احاديث نيست ، بلكه تنظيم جهانشناسى و ايدئولوژى اسلامى است با التزام دقيق به اينكه اين جهانشناسى و ايدئولوژى به دست آمـده از قـرآن و حـديـث و از فـهـم مجموعى و موضوعى آنها باشد. (٢) بدين گونه اين كـتـاب ، بـا آنـكـه در آن ، مـسائل گوناگون الاهى ، اعتقادى ، علمى ، سياسى ، اقتصادى ، اخلاقى ، تربيتى ، اجتماعى ، روحى و معنوى ، هنرى ، فلسفه تاريخى ، دفاعى و نظامى و... عـرضه گشته است (و عرضه خواهد گشت) (٣) در طرح كلى خود موادى گزيده ، و فـاقـد ارتـبـاط انـدام وار (ارگـانـيك )، بلكه بابها و فصلهاى آن يكسر، يك پيكره واحد شـنـاختى و فكرى و عملى را ارائه مى كند، و يك جهان نگرى فراگير را در پيشديدها مى نهد.
بر اين موضوع از اين جهت تاءكيد مى شود تا ديدگاه اصلى از اين فهم و تدوين درست ، مـعـلوم گـردد، زيـرا كـه اگـر ديـدگاه اصيل و اصلى اين عرضه و تجديد معلوم نـبـاشد، و در مثل ، برخى آن را تنها مجموعه اى حديثى تلقى كنند، (٤) به بسيارى از برداشتها و خط دهيها و سازندگيها و تحول آفرينيها و تلقيهاى لازم از اين آيات و احاديث و از ايـن تـعـاليم آفتاب گرفته و زندگى ساز، دست نخواهيم يافت . مؤ لفان خواسته اند در اين كتاب ، ايدئولوژى اسلامى ، و نظام مكتبى ، و خط فرد سازى و جامعه پردازى اسلام را ته به مدد دو متن اصلى (كتاب و سنت ، حديث) عرضه بدارند.
بـنـابـر آنـچـه يـاد شـد، اگـر تـوفـيـق هـمـواره نـصيب گردد، و دوره الحياه به صـورتـى كـه در نـظـر اسـت عـرضـه شـود، شـايـد بتوان آن را جامعترين دايره المعارف دسـتـگاهى (سيستمى)، و شاملترين نظام تدوينى تعاليم اسلامى ، و متبلورترين پيكره شناختى علمى و شناختى عملى قرآن و حديث ، در چنين روندى ، به شمار آورد.

٣. انگاره و شمول در مـقـدمـه مـتـن عـربـى (٥) گفته شده است كه الحياه ، داراى ٦ جلد خواهد بود؛ ليـكـن اكنون تصور مى كنيم كه دوره كتاب اگر خداى بزرگ بخواهد به ١٠ تا ١٢ جلد بـرسـد. بـديـنـسـان ايـن كـتـاب ، بـه تـقـريـب ، شـامـل ١٠٠، بـاب و ٣٠٠٠ فصل كوچك و بزرگ خواهد شد، به همراه پاره اى اشاره ها، نگرشها، توضيحها...
و در خـلال ايـن بـابـهـا و فـصـلها، تعليمها و مضمونهايى از قرآن و حديث گرد آمده است شـامـل حـقـايـقـى شـنـاخـتـى و عـلمـى ، و مـسـائلى از حـركـت و تـحـول ، واز زنـدگـى و انـسان ، و واقعياتى از زيست جوياى انسانى ؛ بدين گونه اين كتاب مجموعه اى است يك پيكره ، از:
اء. مسائل حيات ، ب . مسائل انسان ، ج . مسائل شناخت ، د. مسائل علم ، ه . مسائل هدايت ، و. مسائل تربيت ، ز. مسائل تعليم ، ح . مسائل سياست و حاكميت ، ط. مسائل اقتصاد، ى . مسائل عدالت اجتماعى ، يا. مسائل اخلاق ، يب . مسائل رازورى و عبادت ، يج . مسائل كار و فعاليت ، يد. مسائل هنر، يه . مسائل اصلاح ، يو. مسائل جامعه ، يز. مسائل فلسفه تاريخ ، يح . مسائل تكامل انسانى ، يط. مسائل تحول آفرينى و انقلاب ، ك . مسائل دفاع و حماسه ، و بسيارى مسائل ديگر...

٤. دين و ذهنيتها دين و معارف دينى يك ذهنيت نيست ، يك علم جازم و يك شناخت ژرف و فراگير است ، شناختى مطابق با فطرت و واقع كه شعاع تاءثير و انطباع آن در جان آدمى ، با هيچ ذهنيتى و هيچ مـحـفـوظـات و اصـطـلاحـاتـى قـابـل مـقـايـسـه نـيـسـت ، ليـكـن بـا كـمـال تـاءسـف در طـول تاريخ دين ، در مواردى بسيار، ذهنيتها و اصطلاحات ، خود را وارد قـلمـرو شـنـاخت دين و معارف حقه و جزم قلبى كرده اند، و آن از تاءثير ويژه ، و انگاره عملى ، و گستره سازندگى خويش ‍ چه سازندگى فردى ، و چه سازندگى اجتماعى دور ساخته اند.

اء. در گذشته مى دانيم كه جريانهاى فكرى و فلسفى مختلف ، و جهان بينيهاى گوناگون ، و روشهاى علمى و تجربى متفاوتى در جامعه انسانى وجود داشته است و وجود دارد. ممكن است پاره اى از مسائل مطرح گشته در اين جريانها از مبانى اديان گرفته شده باشد، يا در جاهايى ، و در بـرخـى مـسائل ، به گونه اى ، به اديان نزديك گردد، ليكن اساس دين ، و شناخت ديـنـى و مـعـارف حـقه آن ، با اساس جريانها و مكتبهاى فكرى و بشرى (چه فلسفى ، چه عرفانى ، چه قديم و چه جديد) دو تا است ؛ اساس يكى علم سره انبيايى (الاهى) است ، و اساس ديگرى علم و تجربه ناقص و محدود و مشوب فكرى بشرى .
در تـاريـخ اسـلام از روزگـار تـرجمه فلسفه يونانى (از زبانهاى بيگانه يونانى و سـريـانـى)، و فـلسفه فيضى اسكندرانى ، و عرفانى گنوسى ، و افكار هندى ، و... و نـشـر بسيارى از افكار بيگانه در ميان مسلمين ، جريانهاى فكرى چندى ، و جهانشناسيهاى گـونـه گـونـى ، پـا بـه حـوزه شـنـاخـت و تـفـكـر و عـمـل اسـلامـى نـهـاد، و با دستگاه معارف قرآنى و تعاليم حديثى در آميخت ، و باعث مشوب گـشـتـن زلال حـقـايـق وحى شد، هم در پهنه شناخت و فكر، و هم در پهنه تربيت و عمل . اين اشاره اى بود گذرا به درگيرى دين با ذهنيتها در روزگاران گذشته .

ب . در عصر حاضر آمـيـخـتـگـى و التـقـاطـى كـه مـورد اشـاره قـرار گـرفـت ، در صـد سـال اخـيـر بـه ويـژه در عـصـر حـاضـر بـعـد ديـگـرى نـيـز يـافـت . در ايـن صـد سـال در جهان بشرى و حيات انسانى ، مسائل ديگرى ظهور كرد. و اين چگونگى سبب گشت تـا مـتـفـكـران ديـنـى و عـالمـان مـذهـبـى بـراى پـاسـخـگـويـى بـه ايـن مسائل ، از ديدگاه مذهب و نشان دادن موضع مذهب در برابر آنها، فكرى بكنند و نظر دين را در آن باره ها ارائه بدهند.
در چـنـيـن زمـينه اى بود كه در موارد بسيار، سه جريان ممزوج با هم ، به نام پاسخ مذهب بـه مـسـائل عـرضه گرديد: يكى اطلاعات مذهبى متفكر و عالم يا نويسنده و پاسخ دهنده ؛ دوم بـرداشـتـهـا و اجـتهادهاى شخصى پاسخ دهنده ؛ و سوم اطلاعات او از ديگر فرهنگها و فلسفه ها و مكتبها و جريانهاى فكرى . و اين امر سبب آن شد تا بسيارى از مطالب عرضه شـده به وسيله اين گونه عالمان و فاضلان و متفكران و نويسندگان اسلامى ، آميخته اى باشد از تعاليم دين و تعاليم غير دين .
افـزون بـر مـسـائل جـهـان نـو و عـرضـه پر تبليغات مكتبها و مسلكهاى جديد كه از غرب سرازير شد (و سياست و ايادى استعمار به نفوذ دادن آنها كمكهاى بسيار كردند و كار را تـا بـه درگيريها و خونريزيها نيز كشاندند)، تحولات و دگر گونيهاى سده اخير، در كـشـورهـاى جـهـان و از جـمله كشورهاى شرقى و اسلامى نيز باعث گرديد تا، از جمله ، در برداشتها و دريافتها و انديشه ها دگر گونيهايى پديد آيد. و اينها همه سبب آن شد تا بـسـيـارى از اصـالتـهـا نـابـود يـا مـتـزلزل گـردد، و بـسـيـارى از اصول و مبانى دستخوش توجيهها و تفسيرهايى مناسب ذهنيات وارداتى شود.

٥. مرزبانى ، تكليف بزرگ بـا شـنـاخـت مـوضـوعـات يـاد شـده ، اهـمـيـت بـاز گـشـت بـه مـتـون اصيل قرآنى و حديثى (و بلكه بايد گفت : جنبه تكليفى اين بازگشت )، به خوبى درك مى شود، و ضرورت عرضه متون با دسته بنديها و تدوينها و فهميدنهاى مناسب و منظم ، در پـاسـخـيابى براى مسائل نوين زندگى و تفكر بشرى و حيات انسانى ، به روشنى احساس مى گردد.
در چـنـيـن شـرايـطـى ، وظيفه مقدس و بزرگ مرزبانى حقايق جاويد رخ مى نمايد، يـعـنـى :
رجـوع مـجـدد بـه اسـلام اصـيـل و اصـل اسـلام ، و حـقـايـق و معارف و برنامه ها و تـربـيـتـهـاى دسـت نـخـورده آن ، بـه مـنـظـور عـرضـه مـجـدد اسـلام جـامـع ، در صـورت اصـيـل و سـازنـده آن . و البته اين كار هنگامى به نتيجه مطلوب خواهد رسيد (و مرزبانى حقايق جاويد خواهد بود)، كه مسائل زندگى نوين ، و انسان نوين ، شناخته شود و مـطـرح بـاشـد، و پـاسـخ بـراى ايـن مـسـائل (بدون هيچ جمود)، از متون اصلى (بدون هيچ انحراف)، در آورده شود.
در اين كار سترك ، و وظيفه حساس ، يك رجوع مجدد لازم است و يك عرضه مجدد. اكنون اگر بـخواهيم اين هر دو امر موفقيت آميز باشد بايد در رجوع مجدد به اسلام ، نيازهاى انـديـشـه اى و فـكـرى و قـلمـروهـاى عـمـلى و اقـدامـى زمـان مـلحـوظ گـردد، و واقـعـيـت مـتـحـول و سـرشار زمان فهم شود؛ و در عرضه مجدد اسلام ، زمينه هاى شناختى و فكرى و احساسى مردمان و ملتها و اقوام و گستره هاى كردارى آنان در نظر باشد.
تـاءكـيـد بـر لزوم رجـوع خـالص بـه مـتون براى آن است كه راه بر هر گونه سايش و فـرسـايـش تعاليم والاى دين بسته گردد، و زلال ناب و فطرى حياتبخش تعاليم مقدس كـتـاب خـدا و كـلام پـيشوايان از هر گونه آميخته گشتن و كدر شدن مصون ماند. و تاءكيد بـر روش رجـوع و عـرضـه و شـرايـط ايـن دو، براى آن است كه تداوم خروش آفرين اين تعاليم شناختى و اقدامى ، در جانها و جامعه ها، تضمين گردد.
حـال مـى خـواهـيـم بـگوييم كه تدوين و عرضه كتاب الحياه گامى است كوچك ، در راه ايـن مـقـصد بزرگ ، و كوششى است در اين رجوع و عرضه ، و ارائه طـريـقـى است براى استفاده از متون و توجه به آنها، در تنظيم مبانى شناختى و اقدامى و سـيـاسـى و اقـتـصـادى و تـربـيـتـى و تـحـولى اسـلام ، در قـلمـرو مـسـائل زنـدگـى نـو و انـسـان نـو و پـاسـخ بـه ايـن مسائل . بدينسان الحياه ، عرضه مجدد قرآن و حديث (كتاب و سنت) است در عينيتهاى ياد شده ...
و مـا امـيـدواريـم دانـشـمـندان ، محققان ، عقايد شناسان ، معرفت آشنايان ، متفكران ، مفسران ، محدثان ، فقيهان ، اخلاقگرايان ، مكتب جويان ، خط طلبان ، اقتصاد دانان ، جامعه شناسان ، تـحليلگران ، نويسندگان ، مدرسان ، استادان ، واعظان ، طالب علمان ، دانشجويان ، و ديـگـر آگاهان و صاحبنظران ، و همچنين زمامداران متعهد، و مربيان بيدار، و خط دهان آگاه ، بـا نـگـرش بـه اشاره هاى گذشته و مسائل يا شده ، و با توجه به آنچه خود بهتر مى فهمند و مى دانند و در مى يابند و درك مى كنند، پيمودن اين راه روشن الاهى را، براى همه و بـراى هـمـيـشـه ، مـيـسـر سـازنـد... و بـا كـوشـشـهـاى در خـور خـويـش ، و كامل كردن اين كار ناقص ، دوباره ، حقايق نجاتبخش و حيات آفرين دين خدا را احيا كنند، و دسـت انـسـان مـضـطـر قـرن مـعـاصـر را، بـا مـدد تـعـاليـم زلال ديـن ، بـگـيـرنـد. و هـمـيـن اسـت آن كـه ، در احـاديـث امـامـان ما عليهم السلام مرزبانى (مرابطه) خوانده شده است .

٦. نتايج شـايـد پـس از اشـارات و تـنـبـيـهاتى كه گذشت نيازى به ياد كرد نتايج نباشد، يعنى دانـسـتـه شـده باشد كه نتيجه هايى كه از چنين تدوين و عرضه اى ممكن است به دست آيد چـه چـيزها تواند بود؛ ليكن در اين سرآغاز بى مناسبت نخواهد بود اگر نتيجه هايى چند را دسـتـه بـنـدى كرده از نظر خوانندگان بگذرانيم ، باشد كه ناسودمند نباشد. هدف از اين تدوين و عرضه ، و نتايج منظور از آن را، در موارد زير، مى توان بازجست :
اء. تـوجـه دادن ذهـنـيـت اجـتـمـاع بـه مـتـنـهـاى اصيل اسلام ، و در پيشديد گذرادن تعاليم سره الاهى ، تا عينيت اجتماع نيز چنان آن تعاليم شكل گيرد و دگرگون گردد.
ب . احـيـاى ميراث عظيم شناختى و پرورشى و انقلابى اسلام ، و عرضه داشت آن ، در يك نـظـام (سـيـسـتـم) مـنـسـجـم و يـك جـهـانـشـنـاسـى و ايـدئولوژى كامل .
ج . نـشـان دادن پـيوستگى انداموار (اوگانيك)، در سرتاسر تعاليم اسلام ، و يك پيكره بودن اين تعاليم .
د. تـرسـيـم مرز ميان تعاليم اصيل اسلام ، و آنچه در درازناى سده ها و عصرها، و در سده اخـيـر، و در روزگـار حـاضـر، بـدان تعاليم الحاق يافته و با آنها آميخته گشته ، و در شكل دادن بدان تعاليم در مقام برداشت و عرضه تاءثير داشته است . (٦)
ه . تـابـانـدن فروغ فروزان تعاليم تابناك كتاب و سنت ، بر خردها و ذهنها، و جانها و فـكـرهـا، و فـراخـوانـدن آنـها به روى آورى به سرچشمه هاى نيالوده علم الاهى ، و دانش فطرى .
و. تـرسـيـم انـگـاره والاى حـيـات سـالم و جـويـاى انـسـانـى ، در روزگـار غـفـلت و اغفال انسان و سرگرم شدن او به مسلكهاى فكرى و سيستمهاى اجتماعى گوناگون ، كه هيچ يك ، در نهايت ، نشان دهنده راه نجات نخواهد بود.
ز. عـرضـه داشـت مـوادى غـنـى و زنـده ، و مـجـمـوعـه اى مـايـه ور (و تـلقـى و بـرداشـتـى قابل عطف توجه)، براى گسترش ابواب فقه ، بر پايه قويم اجتهاد و حفظ آن . (٧)
بـرخـورد با آيات و احاديث به سبك الحياه ، يعنى برخوردى مجموعى ، و استفاده اى تـفـقـهـى نـه فـقـط دقـت و اجتهاد در ٥٠٠ آيه مثلا از بيش از ٦ هزار آيه قرآن و احاديث فـقـهـى مـربـوط بـه آن آيـات ، هـمـان گـونـه كـه مـى تـوانـد در كـل سـاخـتـمـان شـنـاخـتـى اسلام ، و گستره هاى عملى و تحولى جوامع انسانى اثر داشته باشد، مى تواند فقاهت و اجتهاد را نيز بسطى سزاوار و گسترشى فنى و عـمـيـق بـخـشـد، و تـوان فـقـه جـعـفرى را، براى حضور در همه پهنه هاى حيات متحول انسانى نشان دهد، و آن را به جريانى سازنده و پردازنده بيش از آنچه اكنون هست بدل گرداند.
ح . عـرضـه داشـت كمكى سزاوار به اعتبار ارزشهاى محتوايى كتاب : آيات و احاديث ، به شكل دهى سالم و مناسب و حركت آفرين ، در علوم انسانى .
ط. عـرضـه داشـت كمكى سزاوار (به اعتبار ارزشهاى محتوايى كتاب : آيات و احاديث) به شـكـل دهى سالم و مناسب و حركت آفرين در علوم سياسى و (با مطالب جلد سوم تا ششم) علوم اقتصادى (به صورتى فراگير و عميق .)
ى . يـارى رسـانى به جوانانى كه شيفته معارف و تعاليم الاهيند، و مى خواهند تا بشود از مـتـون اسـتفاده كنند، و خود اهليت براى اين كار ندارند، و مقدمات ضرورى آن را به دست نـيـاورده انـد، و تـعـهـد ديـنـى به آنان اجازه نمى دهد تا به اين كار، بدون داشتن اهليت و معلومات و مقدمات لازم ، دست بيازند.
بدين گونه ، اين مجموعه ، مى تواند تحقق بخش آرمانهاى ياد شده در بالا باشد. و به ويـژه بـراى طـلاب عـلوم ديـنـى و مـدرسـان حـوزه ها، و دانشجويان و استادان دانشگاهها، و نـويـسـنـدگان و متفكران اسلامى ، يادآور اين امر گردد كه همراه ديگر اشتغالهاى خويش ، بـه سـرچـشـمـه عـلم واقـعـى و هـدايـت اعـلى نـيـز روى آورنـد، و از زلال تـعـاليـم مـنـزه بـنوشند و بنگرند كه چه حقايق بيمانندى ، در هر مقوله اى ، در اين مـعـارف و تـعـاليـم وجـود دارد. و جـفا تقصير است كه اينهمه معارف و شناخت ، و تعليم و پرورش مغفول باشد و مجهول ماند.

٧. جريانهاى كتاب براى پاسخگويى به پرسشهايى كه از سوى علاقه مندان به اين گونه كتابها گاه گاه مى شود، و براى آگاهى خوانندگان ، به طور عموم ، در اين سرآغاز، به جريانهاى كـتـاب الحـيـاه اشـاره مـى كـنـيـم . ايـن كـتـاب شامل چهار جريان خواهد بود بدين گونه :
اء. متن الحياه ، ب . ترجمه الحياه به زبان فارسى ، ج . ترجمه الحياه به زبانهاى ديگر، د. تفسير الحياه .

اء. متن از كتاب تا كنون ٦ جلد انتشار يافته است . (٨) جلد سوم تا ششم درباره سياست مالى و عـدالت اقـتـصادى اسلام است ، يعنى تبيين مكتب اقتصاد اسلامى ، تا سپس عالمان اقتصادى و متخصصان برنامه ريزى در صورتى كه بخواهند بر پايه قسط قرآنى و اقـتـصـاد اسلامى عمل كنند اقتصاد جامعه اسلامى را در همه ابعاد بر مبناى اصول و داده هاى اقتصادى و معيارهاى الهى آن مكتب ، پى بريزند و به اجرا در آورند.
مطالب (آيات و احاديث ، و پاره اى عنوانها و توضيحات) بقيه كتاب نيز آماده گشته است ، امـا ايـنـكه به طور دقيق به چند جلد خواهد رسيد روشن نيست (شايد تا ٣٠ جلد...)، زيرا تـنـظـيم نهايى همواره با افزودنها و كاستنهاى همراه است . و آيات ما تا چند جلد ديگر از كتاب را بتوانيم به صورت دلخواه عرضه بداريم ، با خداست .

ب . ترجمه به زبان فارسى تـرجـمـه الحـيـاه بـه زبـان فـارسـى ، از نـخـسـت ، مـورد نـظر بود. و اينك جلد اول تـا پـنـجـم تـرجـمه شده و جلد ششم در دست ترجمه است . و همه جلدها به خواست خدا همراه متن آيات و احاديث به زودى انتشار خواهد يافت .

ج . ترجمه به زبانهاى ديگر تـرجـمه الحياه ، به زبانهاى ديگر نيز، به منظور نشر معارف اسلامى ، همواره مورد نظر بوده است و هست .
اين است كه مؤ لفان ، در پايان جلد نخست ، از نويسندگان و اديبانى كه (افزون بر شناخت معارف اسلامى)، زبان عربى را استادانه بدانند و در يك زبان ديگر نيز مهارت كامل داشته باشند، درخواست كرده اند تا اين كتاب را (پس از آگاه سـاخـتـن مـؤ لفـان) بـه آن زبـان با رعايت كمال دقت و امانت و بلاغت ، برگردانند، مثلا: زبـانـهـاى اردو، ژاپـنـى ، چنينى ، فرانسوى ، آلمانى ، انگليسى ، روسى ، اسپانيايى ، ايتاليايى .

د. تفسير بـراى هـر چه بيشتر روشن شدن خط شناختى عمليى كه در اين روند مقصود بوده است ، و هـمـچـنـيـن بـنابر يادآوريهاى برخى از فاضلان و مراجعه كنندگان به كتاب ، مؤ لفان نوشتن شرح و تفسيرى را بر اين مجموعه لازم ديدند، و خود بدين كار دست يازيدند. اميد اسـت اين توفيق نيز با دعاى صاحبدلان و توجه صاحب همتان هر چه بهتر و زودتر نصيب گردد، و تفسير الحياه ، در زمانى نه چندان دور، به جامعه تقديم شود.

٨. اعتبار كتاب درباره اعتبار كتاب بايد نكته هايى را براى برخى از خوانندگان يادآورى كنيم :

اء. آيات قرآن كريم چـنـانـچـه خـوانـنـدگـان و مـراجـعـان مـى نـگـرنـد، در آغـاز فصلهـا و عـنـوانـهـاى مـسـائل ، در نـوع مـوارد، آيـات قـرآن كـريـم ذكـر شـده اسـت ، و بـه ثقل اكبر استناد گشته است . و با اينكه در ذكر آيات كريمه ، آوردن نمونه هايى از آيـات مـنـاسـب هر موضوع مقصود بوده است ، نه همه آيات ، همان اندازه آورده شده در هر جا، خود بهترين معيار و استوارترين سند است براى آن مسئله و آن تعليم و آن موضوع .

ب . انطباق مضمونى احاديث با آيات ...
پـس از ذكـر آيـات كـريـمـه قرآن ، احاديث مبارك نبوى (صلى الله عليه و آله)، و احاديث ائمه طاهرين عـليـه السـلام آورده شـده اسـت ، احـاديـثى در راستاى مقاصد آيات و تعاليم كتاب . و اين انسجام و هماهنگى و درهم آميختگى ، به خوبى نشان مى دهد كه احاديث همه شرح و تفسير و بيان و توضيح آيات قرآن و تعاليم وحى آسمانى است .
و بـديـنـسـان هم ارزش احاديث بهتر نمودار مى گردد، و هم اعتبار مضامين و تعاليم آنها از باب انطباق و هماهنگى با قرآن كريم و قرار داشتن در يك خط و متضمن بودن يك تعليم و يك جريان شناختى و عملى تضمين مى شود.
و هـنـگـامى كه حديث ، با مضمون قرآنى و تعليم آسمانى هماهنگ و منطبق بود، اگر چه از جـهـت شـرح و تـبـيـيـن فـرقى داشت ، معتبر است . و همين چگونگى در اين باره بسنده است ، چنانكه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرموده است :
... و انـظروا امرنا و ما جاء كم عنا، فان وجد تموه فى قرآن موافقا فخذوابه . (٩)
دربـاره مـكـتب ما و تعاليمى كه از ما به شما رسيده است نيك بنگريد، پس اگر آنـهـا را بـا قـرآن هـمـاهـنـگ ديـديـد، بـه آنـهـا عمل كنيد و آنها را ملاك قرار دهيد.

ج . تعاضد مضمونى احاديث نخست : تعاضد مضمونى با احاديث نبوى نـكـتـه ديـگـر در اعـتـبـار اين مضامين و تعاليم ، انطباق مضامين ديگر احاديث است با احاديث نـبـوى ، در نـوع موارد. احاديث نبوى بسيارى در اين كتاب آمده و ماخذ آنها ذكر شده است ، و بـسـيـارى از آنها در ماخذ حديثى مسلمين نقل شده ، و پاره اى از مضامين آنها در ميان مسلمانان مـعـروف ، و بـرخـى از الفـاظ آنـهـا نـيـز در مـيـان مـسـلمـيـن مـتـواتـر اسـت . احـاديـث نـقـل شـده از ائمـه طاهرين نيز، در نوع خود، در همان راه و همان تعليم و همان خط شناخت و اقدام است ، و همه مكتبى واحد و هماهنگ را پى مى ريزد و ترسيم مى كند.
و يكى از مايه هاى عظمت و غناى معارف ائمه طاهرين ، همين سرچشمه گيرى اين معارف است از عـلوم قـرآنـى و مـعـارف نـبـوت ، و بـه تـعـبـير شريف ابوالحسن رضى موسوى (گرد آوردنده نهج البلاغه) :
عليه مسحه من العلم الالهى ، وفيه عبقه من الكلام النبوى . (١٠)
سـخـنـان عـلى (و آل على)، از فروغ علم الاهى روشن است ، و از شميم عطرآگين كلام نبوى گلشن .
آرى ، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ، در حديث
متواتر در اسلام ، فرموده است :
انا مدينه العلم و على بالها.
منم شهر علم و عليم در است .
و همين است كه امام محمد باقر عليه السلام فرموده است :
...نحدثكم باحاديث نكنزها عن رسول الله (صلى الله عليه و آله). (١١)
ما احاديثى را براى شما باز مى گوييم كه پيامبر اكرم اندوخته ايم .
و امام جعفر صادق عليه السلام فرموده است :
ما سمعته منى فارو عن رسول الله (صلى الله عليه و آله) (١٢)
هر حديثى از من شنيده اى آن را از پيامبر روايت كن .
دوم : تعاضد مضمونى احاديث امامان بـجـز تـعـاضـد مـضـمـونى ، و هماهنگى مفهومى ، و انسجام تعليمى احاديث امامان با قرآن كـريـم و بـا احـاديـث نـبـوى ، خـود ايـن احـاديـث نـيـز، در داخـل مـنـظـومـه خـويـش ، هـماهنگى استوار و حركتى همگون دارد، و هر يك مضمون ديگرى را تـاءيـيد مى كند. و در نوع موارد، يك تعليم ، در جند حديث ، به يك عبارت يا چند عبارت ، از يـك امـام مـعـصـوم ، يـا در چـنـد حـديـث ، از چـنـد امـام معصوم عليه السلام رسيده است . در مـثل ، بسيارى از مضامين و تعاليم نهج البلاغه ، و غررالحكم ، در احاديث ديـگـرى كه از خود امير المؤ منين على عليه السلام روايت شده آمده است ؛ همچنين بسيارى از هـمـان مـتـون عـمـده احـاديـث را كـه در جـلو خـويـش نـقـل شده است ، و گاه به همان الفاظ. شما متون عمده احاديث را كه در جلو خويش بنهيد و برابر كنيد به اين امر به خوبى پى مى بريد، و اين هماهنگى را در نوع موارد مى نگريد.
و خـود هـمـيـن تعاضد مضمونى ، موجب اعتماد به مضمون حديث مى شود، و نشان مى دهد كه اين معنى ، و اين خط شناختى و عملى از دين پيامبر و از تعاليم معصومان است ؛ به عنوان مثال ، اين دو حديث را در نظر بگيريد كه يكى در كتاب نهج البلاغه ، به روايت عالم موثق معتبر، شريف ابوالحسن رضى موسوى (در گذشته ٤٠٦ هق) آمده است ، و ديگرى در كتاب وسائل الشيعه ، به روايت عالم معتبر متاءخر، شيخ حر عاملى (در گذشته ١١٠٤ هق):
از امام على عليه السلام :
...ما جاع فقير الا بما منع غنى . (١٣)
هر جا نادارى گرسنه است حق او در دست توانگرى غنى است .
از امام جعفر صادق عليه السلام :
ان الناس ما افتقروا، ولا احتاجوا، ولا جاعوا، ولا عروا، الا بذنوب الاغنياء. (١٤)
نادارى ناداران ، نيازمندان ، گرسنگى گرسنگان ، و برهنگى برهنگان ، همه و همه ، به گردن دارايان و توانگران است .
آرى ، تعاليم و احاديث ائمه طاهرين عليه السلام ، تفسير قرآن كريم ، و شرح و تـبيين سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است ، و در داخله خود نيز، هر يك بيانگر آن ديـگـرى اسـت . اين است خط هماهنگ دين خدا و مشعل فروغگستر حق ، و ستون همواره بر پاى فضيلت و عدل .

د. ذكر ماخذ پس از ياد كرد نكته هاى مهم گذشته ، درباره اعتبار محتويات كتاب ، بايد امر ديگرى را نـيـز در نـظـر داشـتـه بـاشـيـم ، امـرى كـه هـم در نـزد اهـل و اطـلاع مطرح است ، و هم خوانندگان به آن توجه دارند، و هم خود اهميت بسيار دارد. و آن امر ذكر ماخذ كتاب و چگونگى آنها است .
در ايـن مـجـمـوعـه ، بـجـز نـشاندادن جاى هر آيه ، در قرآن كريم (نام سوره ، شماره آن و شـمـاره آيـه)، مـاءخـذ هـر حـديث نيز به همراه آن نام برده شده است . و اين ماءخذها چنانكه مـلاحـظـه مى كنيد در نوع خود، معتبر است به ويژه كه بيشتر آنها، مستقيم و غير مستقيم ، از مـصـنـفات قدما، و كتب اربعه ، و ديگر تاءليفات مشايخ محدثين و قدماى عالمان دين است ، كـه هـر كـدام ، بـه كـونـه اى ، مـعـتـبـر تـلقـى گـشـتـه اسـت . هـر جـار از كتاب بحار الانـوار نـيـز نقل كرده ايم ، ماءخذ مرحوم علامه مجلسى رضوان الله عليه را در موارد بـسـيـار آورده ايـم . (١٥) و تـا شـده اسـت تـوجـه داشـتـه ايـم ، كـه از احـاديـثـى از بـحـار اسـتـفـاده كـنـيـم كـه از مـاءخـذ مـوثـق و مـوثـقـتـرى نقل شده است .

٩. ترجمه حاضر بـه دليـل اشـتغال ، به كار تنظيم مجلدات ديگر، از حضور استاد محترم ، جناب آقاى احمد آرام ، درخواست كرديم تا جلد اول و دوم الحياه را به فارسى برگردانند.
و چـون ايـشـان پـذيـرفـتـنـد، خـرسـنـد گـشـتـيـم . و چـون تـرجـمـه جـلد اول و سـپـس تـرجـمـه جـلد دوم را بـه مـا دادنـد، بر پايه پيروى از روش علمى ، و هم با اسـتـجـازه از ايـشـان ، بـه ويـرايـش تـرجمه پرداختيم ، و آن را براى چاپ آماده ساختيم . ترجمه جلد سوم تا ششم نيز به همينگونه انتشار خواهد يافت .

١٠. نكته هايى چند... بـا ايـنـكـه آنـچـه در اين سرآغاز ياد شد، همه به اختصار ياد شد، سخن اندكى به درازا كـشيد، و اين بدان روى بود كه خواستيم ، افزون بر آنچه در مقدمه گفته شده ، شناختى از كـتـاب بـه خـوانـنـدگـان بـدهـيـم ، تـا بـراى بـرخـورد بـا دوره الحـيـاه و مسائل و مباحث سراسرى آن ، خطى درست ترسيم يافته باشد، و تا خوانندگان و مراجعه كنندگان به درستى ، در جريان كار و جوهر اهداف آن قرار بگيرند. اكنون لازم مى دانيم نـكـتـه هايى را نيز؛ در اين سرآغاز، درباره متن و درباره اين گردانيده و ترجمه و امورى ديـگـر، بـاز گـويـيـم ؛ بـاشـد كـه در كـار آشـنـايـى بـيـشـتر با برخى موازين فنى و مسائل ديگر، به ويژه براى طلاب جوان و دانشجويان ، سودمند افتد.

اء. درباره متن ١. آيـات و احـاديـثـى كه آورده شده به عنوان نمونه است و نشان دادن خط تعليمى تلقى شده ، نه تتبع كامل .
٢. در مـواردى آيـات و احـاديـثـى مـنـاسـب ديـگـرى مـى توان افزود، كه به برخى توجه نيافته بوديم ، و برخى را چه بسا در تفسير بياوريم .
٣. آياتى كه آورده شده است ، در مواردى ، بخشى از آنها مربوط به عنوان موضوع است ، و مـا هـمـه يـا بـيـشـتـر آيـه را آورده ايـم و تقطيع كامل نكرده ايم . از اين رو بايد به مدد عـنـوآنـهـات و رونـد مـسـائل ، بـه بخش منظور از آيه و محتواى شناختى و تعليمى آن به خصوص توجه شود.
٤. در احـاديـث نـيـز، در جـاهـايـى و مواردى ، آنچه در بند پيش گفتيم جريان دارد؛ اميد است توجه شود.
٥. هـر جـا آيـات و احـاديـث تـكـرار شـده است ، اين تكرار تكرارى صورى است نه معنوى : زيـرا از ايـن بـازآورى و تـكـرار، ابـعـاد ديـگـر محتواى مفهومى و تعليمى آيه و حديث در پيوستگى با فصل و عنوان ، در نظر بوده است ؛ لازم است دقت شود.
٦. در مواردى ، آيات و احاديث مذكور، به جنبه دلالت التزامى و مفهومى خود، مقصود عنوان و فـصـل را مـى رسـانـنـد؛ ايـن نكته نيز بايد مورد توجه باشد، و آن جنبه مفهوم و ملحوظ گردد.
٧. هـر جا فهم كامل آيه اى نيازمند به خواندن تفسير باشد، البته بايد خوانندگان به تـفـسـيـر قـرآن مـراجـعـه كـنـنـد. در جـاهـايـى هم توجه به تفسير تحليلى آيه ، در زمينه برداشتهاى الحياه در خور است كه اميد است در تفسير آورده شود.
٨. به هنگام مطابقه دقيق ترجمه با متن ، به مواردى از غلط اعرابى و ضبطى برخورديم ، كـه بـرخـى سهو بصرى است و پاره اى سهو قلمى ، و جاهايى مربوط است به اختلاف نظر در قرائت كلمه يا جمله . اميد است در چاپهاى بعدى اين نقيصه نيز تا بشود پيراسته گردد.

ب . درباره ترجمه ١. در ويـرايش نكوشيديم ، تا در همه جا، تعبيرها و ترجمه هاى آيه ها و حديثها و جمله ها را يكى كنيم ؛ از اين رو، گاه ، يك آيه ، يا حديث ، يا يك تعبير در آيه يا حديث كه در چند جـا آمـده اسـت تـرجـمـه هـاى گـونـاگـون دارد، و هـر يـك بـه گـونـه اى در خـور قبول است .
٢. در برابر كلمه قال ، همه جا استاد، گفت به كار برده اند، همچنين در ترجمه مشتقات اين ماده . و اين چگونگى براى اصالت تعبير و دقت در به كار بردن واژه اسـت ، زيـرا كـلمـه فـرمـود، در واقـع تـرجـمـه امـر اسـت نـه قـال ، اگـر چه مدتى است در نزد بسيارى مصطلح شده است به رعايت احترام به كار مى رود. در هر حال ، اين كاربرد را تغيير نداديم .
٣. رسـم الخـط نـيـز در نـوع جاها، همان رسم الخط خود استاد است . ما روش ايشان را حـتـى در سـرآغاز و ديگر افزوده هاى خويش براى يكنواختى تا جايى كه شده است رعايت كـرده ايـم ، مـگر در مواردى بسيار اندك .
البته نشانه هاى سجاوندى و نقطه گذارى را، بسيارى ، ما افزوده ايم .
٤. در جاهايى چند، در سراسر كتاب ، از عطفهاى توضيحى و ترادفى استفاده شده است . اين عطفها، در بيشتر جاها، افزوده ويرايش است .
٥. تـوضـيـحـهـاى مـيان دو ابرو (پرانتز) نيز، در بيشتر جاها، افزوده ويرايش است . اين كـار، به ويژه در ترجمه آيات لازم به نظر رسيد، و گاه از روى قرائن معنوى و مفهومى ، و گاه با مراجعه به تفسير افزوده گشت ، تا فهم مضامين و معانى را روشنتر و كاملتر سازد. به طور تقريب ، مطالب ميان دو ابرو (...) افزوده است ، و مطالب ميان دو خط ـ...ـ از خود متن است كه براى بهتر فهم شدن مطلب ، ميان دو خط جاى داده شده است .
٦. افزون بر آنچه در بند ٥ گفته شد، گاه ترجمه آيات را، از ترجمه تحت اللفـظـى بيرون برده به صورت ترجمه تفسيرى در آورديم ، تا معناى آن براى خوانندگان روشنتر باشد. در اين موارد، بيشتر از تفسير مجمع البيان و گاه از تفسير كشف الاسرار ميبدى بهره برده ايم .
هـمـينجا ياد كنيم كه در بازنگرى و ويرايش ترجمه هاى آيات ، گاه ، به تفسير كشف الاسرار (نوبت اولى)، و گاه به ترجمه اى ديگر مراجعه داشته ايم .
٧. در تـرجـمـه احـاديـث ، در جـاهـايـى بـسـيـار انـدك ، تـرجـمـه ، صـورت نـقـل بـه مـعـنـى يـافـتـه و تـلخيص گشته است ، و ترجمه ، ترجمه تلخيصى و ترجمه مضمونى است .
٨. در جاهايى چند، توضيحاتى زير عنوان بنگريد! افزوده ايم ، كه در متن نبوده است . در چاپ اخير به متن نيز افزوده گشته است .

ج . توضيحى درباره برخى ماخذ معرفى كامل ماخذ را بايد در پايان كتاب بياوريم . اينك ذكر چند توضيح را لازم دانستيم :
١. نـهـج البـلاغـه ، كـه هـمـواره بـه هـنـگـام نـقـل از ايـن كـتـاب شـريـف ، ذكـر شـده است ، نظر به همان نهج البلاغه ، چاپ آقاى سيد عـليـنـقـى فـيـض الاسـلام است . چون اين نسخه بيشتر در دسترس مردم ما بوده است ، آن را نـخـست ذكر كرده ايم ، با اينكه در جهان عرب چنين نيست . در ضمن يادآور مى شويم كه در چـاپـهـاى اخير اين نسخه ، ١٠ صفحه بر صفحات آن افزوده شده است ، كه خوانندگان ، در صورت مراجعه ، بايد آن را نيز، در مواردى ، در نظر داشته باشند.
٢. مـقـصـود از عبده ، نهج البلاغه ، با شرح عالم معروف مصرى ، شيخ محمد عبده اسـت . چـاپ المـكتبه التجاريه الكبرى از مصطفى محمد، در مطبعه رحمانيه مصر، در قـطـع رقـعـى ، در ٢ جـزء، جزء اول داراى ٥١١ صفحه و جزء دوم داراى ٢٦٣ صفحه ، بدون تاريخ .
٣. غـررالحـكـم مورد استناد، متن عربى آن است ، از چاپ دارالثقافه العامه نجف ، مطبعه النعمان .
٤. مـقـصـود از وسـائل ، همه جا، كتاب وسائل الشيعه است ، تاليف محدث بزرگ و معروف شيخ محمد حر عاملى .
٥. مـقـصـود از مـسـتـدرك (١٦) ، مـسـتـدرك الوسائل است ، تاليف محدث معروف ، حاج ميرزا حسين نورى .
٦. مـقـصـود از مـسـتـدرك نـهـج البـلاغـه ، مـسـتـدرك ايـن كـتـاب اسـت ، تاليف عالم فـاضـل ، شـيـخ هـادى كاشف الغطا، كه از آن تا كنون دو چاپ ديده ايم ، و شماره صفحات آنها اندكى فرق دارد.
٧. مـقـصـود از وافـى چـنـانكه معلوم است مجموعه حديثى بزرگ الوافى اسـت ، تـاليـف عـالم و مـحـدث مشهور، ملا محسن فيض كاشانى . اين كتاب ، بر حسب تنظيم مولف ، داراى ١٤ مجلد (بخش) است و يك خاتمه . (١٧) اين كتاب در قطع رحلى بزرگ ، در ٣ جـلد بـه چـاپ رسـيـده است ، ليكن صفحات را بر حسب تنظيم مولف شماره گذارى كـرده انـد، يعنى هر ١٤ مجلد جدا جدا شماره گذارى شده ، و براى مشخص بودن هر بخش ، در بـالاى صـفـحـات ، زير شماره صفحه ، داخل دايره ، حرف م با شماره مجلد گذاره شده اسـت . و ايـن كـار از آغـاز مـجـلد دوم ، پـى گـرفـتـه شده است .
بنابراين ، هنگامى كه در پـانـوشـت چـنـيـن مـى آيـد:
وافى ٣ (م ١٤)/١٤٠، يعنى : وافى جلد سوم (از چاپ رحـلى)، مـجـلد ١٤ (از تـقـسـيـم بـنـدى)، صـفـحـه ١٤٠.
تـوجـه بـه شـمـاره داخل دو ابرو براى مراجعه به اين ماخذ لازم است .

- پى ‏نوشتها -
١- بهار ١٣٦٠.
٢- مى توان گفت ، از قرآن كريم و احاديث تا كنون در اين موارد استفاده شده است : اء. در فقه ، ب . در موعظه و اخلاق ، ج . در عقايد و كلام ، د. در تقسير قرآن ، ه . در تواريخ اسلامى ، و. در برخى موضوعات ويژه (گوناگون).
و استفاده هاى ياد شده ، همواره ، از بخشى از آيات و احاديث بوده است ، آنهم به صورتهايى گسسته ، نه در يك نظام واحد شناختى و عملى .
٣- يـعـنـى در دوره كـامل الحياه كه البته تا كنون به عرضه داشت بيش از ٦ جلد آن موفق نگشته ايم .
٤- چـنـانـكـه گـاه چـنـين ديده شده است كه برخى از خوانندگان و مراجعه كنندگان به كـتـاب آن را مـجـمـوعـه اى منتخب از آيات و احاديث پنداشته اند، و در شمار كارهاى سنتى و تـقـليـدى ايـن مـقـوله آورده اند. در صورتى كه اين تلقى و تدوين و عرضه ، يك دنباله روى و تقليد نيست ، يك ابتكار و تجديد است . و همان گون كه در بالا ياد كرديم بر اين تمييز و انگاره شناسى براى آن تاكيد مى كنيم تا مقاصد اعلاى تعاليم الاهى و اسلاميى كه در آيات و احاديث آمده است هر چه بيشتر و بهتر و خط دهنده تر شناخته گردد، و راهساز بـاشـد، و چـاره گـرافـتد. خوب است هم اكنون اين را نيز به حضور خوانندگان و مراجعه كنندگان محترم معروض بداريم اگر چه بر بسيارى از فاضلان و ژرفنگران روشن است كـه اگـر گـاه در خـلال گـفـتـار، از ارج و هـدف ، يـا انـگـاره و شـمـول ايـن مـجـمـوعه سخنى به ميان آوريم ، اين نيز براى جلب نظرها و افكار است به مـعـارف پـر غـنـاى قـرآنـى و حديثيى كه در اين كتاب آمده است ، و خود بخش اصلى و عمده كتاب است و عامل پديد آوردنده آن ؛ اين است ، نه اينكه از كار خويش دم زده باشيم ، كه ما كارى نكرده ايم . كار ما چيزى نيست جز انجام وظيفه اى بس ناچيز، و عرض ادبى عاجزانه ، در آسـتـان پـرشـكـوه مـعـارف آفـتابسان قرآن كريم ، و حقايق درياوار حديث شريف .
٥- در چاپ نخست ؛ در اين باره ملاحظه شود.
٦- بـا ايـنـكـه دسـتگاه شناختى و فكرى ، و نظام عقيدتى و عملى اسلام ، نه تنها خود كـامـل اسـت و هـرگـز نيازى به چيزى ديگر و جريان و فكرى ديگر نداشته است و ندارد، بلكه آن چيزها و آن طرز فكرها و تاءويلها، و خلطها و امتزاجها، و اصطلاحها و فلسفه ها، و التـقـاطـها و تطبيقها، زيانهايى بس بزرگ و مسخ كننده نيز داشته است ، و دارد. ما، در عـيـن بـيـانـكـرد حق و اظهار اين اعتقاد، به ارزشهاى جريانهاى فكرى ، در جاى خود، و به انـدازه خـود، در تـاريخ فرهنگى اسلام ، توجه داريم ، ليكن به مرز بندى ، و نگهبانى ايـن مرز، همواره پايبنديم ، بلكه آن را تكليفى دينى ، الاهى ، علمى ، تربيتى ، سازنده و بزرگ مى شماريم .
٧- چـنـانچه حفظ نظام اجتهاد امرى است كه ضرورت آن بر آگاهان معلوم است ، بسط مواد اجتهاد نيز امرى است كه ضرورت آن بر آگاهان معلوم است . اجتهاد بايد مـحـفـوظ بـاشـد، اما محدود نباشد، و خود به صورت تقليد در نيايد. اجتهاد بايد واقعيات متحول زمان را بشناسد، فرهنگ نو و تربيت نو را بشناسد، انسان نو و صنعت نو و اقـتـصـاد نو را بشناسد. اجتهاد بايد با تجربه هاى حيات بشرى و عينيتهاى جهانى رو به رو شود. اگر فقيهان سترك و مجتهدان بزرگ پيشين رحمه الله عليهم اجمعين خود به مـسـائل زمـان خـويـش تـوجـه نـمـى كـردنـد و در كـار بـسط و گسترش فقه نمى كـوشـيـدنـد، و فـقـه مـا را از صـورت مـواد و احـاديـث و قـواعـد مـنـدرج در اصول اربعمائه ٤٠٠اصل و رساله اى كه شاگردان حضرت امام جعفر صادق عليه السـلام تـدويـن كـرده بـودنـد بـه صـورت كـتـابـهـايـى چون المبسوط... و بعد جواهر الكلام و بعد صلاه حاج آقا رضا همدانى ، و مكاسب شيخ انـصـارى در نـمى آوردند، امروز فقه ما مرده بود. و اگر امروز ما براى گسترش عرضه هاى فقهى و اجتماعى نكوشيم ، و واقعيات و تحولات را نشناسيم ، يا نشاخته بگيريم ، و آنها را وارد جريان فقاهت و اجتهاد نسازيسم ، اجتهاد و فقه و فقاهت را، از نظر زمانى ، به عقب برگردانده ايم و بـه گذشته ملحق ساخته ايم . و همينگونه كه شرط است كه مجتهد، حى باشد، اجـتـهـاد نـيـز بايد حيات داشته باشد. اگر اجتهاد قلمرو خويش را نگسترد، و با واقـعيات به صورتى منطقى روبه رو نشود، از مديريت قلمروهاى گسترش يافته حيات انسانى ناتوان مى ماند و به دليل عدم تطابق حكم و موضوع ، به اصطلاح خود فقها، و به ويژه در تجربه هاى حاكميت و مديريت و تربيت و سياست و اقتصاد و كار به زانو در مـى آيـد، يـا به اعمال زور كشيده ميشود و اينها هيچ يك اجتهاد و هدايت نيست . و نتيجه اى جز انزواى واقعى ، اگر چه با حفظ حضور صورى ندارد.
٨- در تـهـران و بـيـروت . چـاپ نـخـسـت جـلد اول ، بـه سـال ١٣٥٨ ش (١٣٩٩ ق)، و چـاپ شـشـم آن ، بـه سال ١٣٧٠ ش (١٤١١ ق) انتشار يافته است .
٩- امالى شيخ طوسى ٢/١٥٢.
١٠- نهج البلاغه / مقدمه .
١١- اختصاص شيخ مفيد / ٢٧٤.
١٢- الاجازات سيد بن طاووس ؛ بحار ٢/١٦١.
١٣- نـهـج البـلاغـه ١٢٢٤؛ عـبـده ٢/٢٢٣؛ نـيـز وسـائل ٦/١٦. در بـرخـى نسخه هاى نهج البلاغه ، از جمله نسخه عبده ، حـديـث بـالا چـنين ضبط شده است : ما جاع فقير الا بما متع به غنى ، يعنى : هر جا ناداى گرسنه است حق او در سر سفره توانگرى است .
١٤- وسائل (كتاب الزكاه) ٦/٤.
١٥- مـاخـذ كـتـاب بـحـار الانـوار، در مـقـدمـه تـتـبـعـى و مفصل جلد اول ، از چاپ جديد، شناسنده شده است .
١٦- مستدرك يعنى : تدارك شده ؛ كتابهايى را به اين نام مى نامند كه پس از كـتـاب ديـگـرى تـاليـف يـابـد، و مـوضـوعـات و مـنـقـولات و مسايل مربوط به كتاب نخست و نيامده در آن را دربر داشته باشد. البته مستدرك نويسان بايد شرايط مؤ لف نخستين را با دقت در نظر بگيرند.
١٧- خـاتـمـه وافـى ، رسـاله اى اسـت مختصر، درباره مشايخ روايتى شيخ صدوق و شيخ طوسى ، كه خود مؤ لف آن را جزء پانزدهم وافى ناميده است . وافى ٣ (م ١٤) /١٤٠ به بعد.
۱
د. ارتباط ترجمه با متن

د. ارتباط ترجمه با متن عربى در چـاپـهـاى پـيـشـيـن تـرجـمـه جـلد اول و دوم ، مـتـن آيـات و احـاديـث را نـيـاورديـم و دليـل آن را در هـمـان چـاپ (صـفحه ٣٥، از سرآغاز...) ياد كرده ايم . ليكن از اين چاپ به بـعـد، تـرجـمـه را بنابر يادآوريهايى چند از سوى استادان و دوستان و فاضلان با متن آيات و احاديث همراه ساختيم . اميد است مورد استفاده بيشتر و بهتر قرار گيرد.
در پـايـان بايد به يك نكته ديگر نيز اشاره كنيم :
الحياه (به اعتبار ارزشهاى محتوايى آن :
آيات و احاديث)، از آغاز نشر مورد توجه قرار گرفت ، (١٨) و در جاهايى چـنـد بـه صـورت مـتـن بـحث و درس و آموزش و تعليم در آمد.
و دسته هايى از جوانان به روحـانيان و فاضلان و معلمان و استادان مراجعه كردند تا كتاب را، با توضيحات آنان ، به درس بخوانند. اين چگونگى مايه شادمانى خاطر اين خادمان است ، و برآوردنده برخى از اهداف كتاب ، كه شريان يافتن هر چه بيشتر تعاليم والاى معصومين عليه السلام است كه اذهان و افكار، و ساخته شدن جانها و روان ها بر پايه آن تعاليم . و اكنون مقصود ما از طـرح ايـن مـطـلب يـاد كرد اين امر است كه نشر اين ترجمه ، كار آن درسها و كلاسها را مـتـوقـف نـخـواهـد سـاخـت ، زيـرا مـطـالب و مـسـائل و تـوضـيـحـاتـى كـه روحـانـيـان فـاضـل و اسـتـادان دربـاره آيـات و احـاديـث بگويند، و آموزشها و برداشتهاى مستندى كه مـطـرح سـازنـد، همواره قابل استفاده خواهد بود. پس آن روند سودمند را نبايد ترك گفت ، يـعـنـى : ايـنـكـه كـسـانـى گرد آيند، و مجلسى علمى و آموختنى فراهم سازند، و مطالب و فـوايـدى بـسيار از فاضلان و استادان بياموزند، و افكار و پژوهشهايى در ميان نهند، و مـوضـوعـات را مـورد بـحـث قـرار دهـنـد، و يادداشت و جزوه تهيه كنند؛ اينهمه را نبايد به دليل نشر ترجمه كتاب رها كرد و ترك گفت ، زيرا كه مذاكره علم خود اصلى مهم است ، و در ميان نهادن موضوعات مبنايى استوار.
اكنون ، اين سرآغاز را به پايان مى بريم ، با مسئلت پيروزى براى رزمندگان اسلام ، رنگ آميزان شفق خونبار، و نويسندگان خط سرخ خون بر چهره خورشيد... (١٩)
والسـلام عـلى مـن يـخـدم الحـق لذات الحـق ، و يـدعـوا الى ! قـامـه القـسـط و العدل ؛ و لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم .

اسفند ماه ١٣٦٢؛ جمادى الثانى ١٤٠٤. مولفان .

مقدمه زندگى ، انسان ، سعادت ...
واژه هـايـى اسـت بـس بـزرگ و هـول انـگـيـز: بـزرگ در عـيـن زيـبـايـى ، هـول انـگـيـز در عـيـن نـرمـى . اين واژه ها پيوسته در فضاهاى هستى در جولان است ، و همه كـرانه ها و پهنه هاى هستى را پر مى كند، سپس گسترده و گسترده تر مى شود، تا آنجا كه ديگر ميان آنها تفاوتى بر جاى نمى ماند...
آيا ممكن است كه زندگى ، بدون انسان ، درخشندگى و زيبايى خويش را حفظ كند؟ آيا مى شود كه انسان ، بدون سعادت ، به زيبايى جاودانى و زندگى آرمانى برسد؟ و آيا امكان آن هست كه زندگى ، به خودى خود، خوشبختى و سعادت انسان را فراهم سازد و او را بـه اين خوشبختى برساند؟ يا اينكه لازم است آدمى زندگى را به صورتى به كـار انـدازد كـه سـبـب رسـيـدن وى بـه ايـن هـدف عـالى و كـمـال مـطـلوب بـشود؟ اكنون ، اين زندگى است ، و انسان ، و سعادت ، كه هر يك به كار برمى خيزد و در ديگرى ، به صورتى كه ويژه آن است ، كار مى كند، و هر يك ارزشها و صـورتـهاى گوناگون خود را، تا آنجايى كه امكان عرضه داشتن هست ، عرضه مى دارد. چـيزى كه هست تكليف آدمى در ميان دو قطب زندگى و سعادت ، آن است كه زنـدگـى خـويش را وسيله اى براى نمايش دادن ارزشهاى وجودى خود سازد، و صورتهاى گوناگون استعداد و آمادگى خويش ‍ را، كه همواره ساز راه رسيدن به پايه هاى سعادت فردى و اجتماعى در همه مراحل و ابعاد زندگى است ، پديدار سازد...
و ايـن ، آرمـانى گران ارج است ، كه از انسان چنان مى خواهد تا با همه وجود، در پى خود آگـاهـى و الهـامـگـيرى از همه چيز بر خيزد، تا چنان شود كه بتواند هر چيز را انگيزه اى سـازد، بـراى آگـاه سـازى جـان خـويـشـتن ، و آماده كردن آن براى دست يافتن به سعادت راستين .
آدمـى در هـر كـرانـه از كـرانـه هاى اين هستى پهناور و ژرف كه بنگرد، هيچ بيهودگى و بيخوديى نمى بيند؛ همه در تلاش و كوشش و همه در داد و ستداند، و هر چيز و هر موجودى به سوى مقصدى عالى و هدفى حكيمانه روان است . مثلا به چشمه اى بنگريد كه از كناره تخته سنگى مى جوشد و در بسترى روان مى شود و شب و روز در جريان است ، و گويى كـه پـاره اى از جگر لحظه ها، يا در حد خود روحى از ارواح زمان است ، يا واژه اى است كه هـسـتى آن را بر زبان رانده است و او اكنون پژواك آن گفته نخستين را حكايت مى كند، پس در ايـنـجا و آنجا بر گياه و سنگريزه مى گذرد و از ميان پايه ها و ريشه هاى درختان مى رود، و گـيـاهـى را سـيـراب مـى كـند، سپس در رهگذر خويش پيش مى رود و به تالابى يا جـويـى مـى رسـد، و شـب هـنـگام ، تابش ماه روشنى بخش در حالى به او مى افتد كه به تـوده هـاى آب بـركـه يـا نهرى پيوسته و در ژرفاى آن فرو رفته است ، و خواهى چنان گوى كه به ژرفناهاى لحظه ها و ابديت مرموز پيوسته است ...
اين سرچشمه اى كوچك است با چنين تلاشى و چنين سرنوشتى ؛ و چنين است حالت هر چه در جـهـان هـستى قرار گرفته است ، از كوچكترين گرفته تا كهكشانها و جهانهاى نامتناهى . آيـا بـا آنـكـه حـال هـمه چيز چنين است ، براى آدمى شايسته است كه تلاشى نكند؟ و اگر تـلاش مـى كـنـد، آيـا روا است كه كوشش و تلاش او برنامه اى درست و هدفى بزرگ در خـور شـاءن آدمـى نـداشـتـه بـاشد؟ و آيا ممكن است كه برنامه اى درست و هدفى بزرگ ، بدون شناخت و خود آگاهى والهامگيرى و اخلاص و كوشايى وجود يابد؟ و آيا مى شود كه اينهمه ، بى آنكه آدمى آزاد باشد و آزاد بينديشد، صورت تحقق پيدا كند؟ و آيا آزادى به تـنـهـايـى ، بـدون آنكه انسان آزادى را وسيله اى براى نماياندن ارزشها و هنرهاى خويش قـرار دهـد، سـودى دارد؟ و آيـا بـراى انـسـانـى كـه بـه طـبـع و بـراى دسـت يـافـتـن به نـيـازمنديهاى خويش اجتماعى و متمدن است ، اين مكان وجود دارد كه هنرها و مواهب خويش را جز در جـامـعـه اى بنا شده بر فضيلت آشكار سازد، جامعه اى كه بتواند در آن با بنى نوع خويش زندگى كند، و به صورتى سزاوار به ايشان سود رساند و از ايشان سود برد؟ و آيا چنين زمينه اى جز در يك نظام درست و سالم و بر حق مى تواند به دست آيد؟ و دريغ كـه بـشـريـت از روزگـاران كـهـن دسـتـخـوش نـظـامـهـاى بـاطـل و فاسد و بنده پرور بوده است ؛ و همين بزرگترين مصيبت انسان و انسانيت است در درازناى قرنها و عصرها.
آرى ، قـرنـهـا و قـرنـهـا بـر انـسـان گـذشـته است كه جباران و طاغوتان و قدرتمندان و تـوانـگـران و مـتـجـاوزان و زمـيـنـداران و سـلطـه جـويـان و تـزويرگران او را بندگى و بردگى گرفته اند...
قـرنـهـا و قـرنـهـا بـر انسان گذشته است كه زورمندان و گردنكشان به نامهاى خسرو و قيصر و همانندهاى ايشان ، او را برده خويش ساخته اند...
قـرنها و قرنها بر انسان گذشته است كه اميران و پسران و دختران ايشان او را به خدمت خـويـش در آورده انـد، و فـرمـانروايان و فرزندان پسر و دختر ايشان او را به كار كردن بـراى خـود ناگزير كرده اند او را برده مى ساخته اند و به خدمت مى گرفته اند، تنها در بـرابر خوراك اندكى كه به وى مى داده اند تا نميرد، و پوشاك مختصرى تا برهنه نـبـاشـد...
چـنـيـن بـوده اسـت ارزش آدمـى و ارزش روح و كـرامـت و آزادى و شـرف او، در طول تاريخ ...
در گـذرگـاه زمـان و در طـول سـالهـاى درازى كـه بـشـر بـر روى زمين زيسته ، نظامها و دستگاههاى فرمانروايى گوناگونى در تاريخ آشكار شده است ، كه صاحبان آنها از اين سـخـن گـفـتـنـد كـه اگـر جـامـعـه بـشـرى سـر بـه فـرمـان ايشان نهد و از قوانين ايشان فـرمـانبردارى كند، ناگزير به زندگى آسوده و نعمت فراوان و سعادت فراگير خواهد رسيد.
ايـن مـدعـيـان تـاءمـين رفاه و سعادت را ممكن است از ديدگاههاى گوناگون ، به بخشهاى گوناگون تقسيم كرد، ليكن با توجه به واقعيت ايشان و توجه به اينكه در گفته هاى خويش راست گفته اند يا دروغ ، به سه بخش اساسى تقسيم مى شوند:
١. گروهى در دعوت خويش راستگو و بر تحقق بخشيدن به آن توانمند.
٢. گروهى در مدعاى خويش دروغگو و كذاب .
٣. گـروهـى كـه دروغـگـو نـبـوده انـد، ليـكن براى تحقق بخشيدن به دعوت خويش توان چندانى نداشته اند.
اكنون اگر بخواهيم اين سه گروه را با نامهايى كه در دوره هاى تاريخى و سرزمينهاى بشرى به آنها شهرت يافته اند بخوانيم ، بايد بگوييم :
١. پيامبران .
٢. پادشاهان .
٣. حكيمان و مصلحان .
از گـروه نـخـسـتـيـن پـس از ايـن سـخـن خـواهـيـم گـفـت . امـا گـروه دوم همان است كه در همه روزگـاران بـر بـشـريـت چيره شده و هر چه در سراسر روزگار گفته دروغ و تزوير و دغـلى بـوده اسـت . اينان يك لحظه هم به انسان و كرامت او، و به حقوق و شخصيت انسانى نـيـنـديشيده اند، و پيوسته در بند جنايت و ستمگرى و خيانت و گناه ورزيدن و تجاوز به حـقـوق ديـگران بوده اند. و اگر گاه تمايلى به دادگرى نشان داده ، يا سر در برابر فـضـيـلت و حق فرود آورده اند، جز به گونه اى از نا گزيرى يا به صورتى از حيله گرى و پرده افكندن بر خرد توده ها نبوده است ، تا از اين راه بتوانند تسلط و چيرگى خـويـش ‍ را نـگاه دارند، و سودهاى نامشروع خود را حفظ كنند، و جنايتها و خيانتها را همچنان ادامـه دهـند. كمتر شده است كه يكى از ايشان از چنين نقشه اى روگردان شود. بهترين هدف پـيـامـبـران نـبـرد كـردن بـا ايـن گروه و بر انداختن ايشان بوده است . اما گروه سوم كه حـكـيـمان و فيلسوفان مصلح يا مدعى اصلاحند، هر چند بيشترى از ايشان در آنچه عرضه داشته و تبليغ كرده اند راست گفته اند، ليكن بايد گفت چيزى نياورده اند كه بشريت را از هـمـه نـيـازمنديهايش بى نياز كند، و همه آنچه را انسان در همه جنبه هاى وجودى و ابعاد خـود بدان محتاج است در اختيار او قرار دهد. و اين بدان جهت است كه آگاهى و معرفت ايشان نسبت به انسان و بعدهاى وجودى او بدان صورت نيست كه پيامبران از آن آگاه بوده اند.
بـه سـخـن ديـگـر: پـاسـخـهـاى فـراگير همه پرسشهاى بشريتى كه بر پشت كره زمين زنـدگـى مـى كـنـد، در نزد اينان وجود نداشته است ، به همين جهت نتوانسته اند جوابگوى هـمـه نـيـازهاى بنى نوع بشر باشند، و در آموزشهاى خويش چيزهايى نياورده اند كه همه خـواسـته هاى گسترده آدمى و مسائل و مشكلات بزرگ و دشواريهاى ژرف او را كفايت كند و جوابگو باشد.
در ايـن جـهـت كـه يـاد شـد، مـيـان كـسـانى از ايشان كه در روزگاران باستانى ، يا قرون وسـطـى ، يـا قـرون جـديـد و مـعـاصـر ظـهـور كـرده انـد فـرقـى نيست . و چون در آثار و تـعـليـمـات ايـشان نيك بينديشيم ، خواهيم ديد كه بشريت و دردها و نيازها و پرسشهاى آن هـمـچـون دريـايى است ، و آنچه اينان آورده اند تالابى بيش نيست ، كه غالبا چندان عمقى نـدارد، و جـريـان آن ناهماهنگ است ، و برآميخته ... و اگر يك جا را بتواند فرا گيرد جاى ديـگـر از زيـر پـوشـش آن بـيـرون مـى رود... و هـمـچـنين كمبودها و نقصهاى ديگرى از اين قبيل .
و چـون حـقيقت و واقع جارى بر روى زمين ، در سراسر اعصار و ادوار، چنين بوده است ، پس بياييد به گروه نخستين باز گرديم .
گـروه نـخـستين ، گروهى است كه پيامهاى خدا را به مردمان رسانيده است ، و قوانين او را در زمـيـن گـسـتـرده ... و حـقـايقى والا براى مردمان آورده است . هر آموزش و تعليمى از اين گـروه رسـيـده ، اصـول و مقرراتى خدايى و دستورهايى سازنده شخصيت انسان و مبانيى فطرى بوده است ، كه گاه علم در آن صورت كه داده هاى آن از حد نظريه در گذرد و به واقعيت علمى برسد، به بعضى از آنها دسترسى پيدا مى كند. تعليمات اين گروه ضامن سـعـادت بـشـر اسـت ، سعادتى همگانى و فراگير كه همه آنچه را مجموعه بشريت بدان نياز دارد در اختيار آن مى گذارد.
بـايـد دانـسـت كـه تـقـسـيـمى كه آورديم و توضيحى كه درباره آن داديم ، به صورتى بـسـيـار فـشـرده بيان گشت ، با اينكه اين مسئله با همه وضوحى كه دارد نيازمند شرح و بيانى است كه از انگاره اين سرآغاز بيرون است ، ليكن مقصود از اين كتاب عرضه كردن آمـوزشـهـاى اسـلام اسـت ، و اسـلام كـامـلتـرين نظام الاهى است كه در تاريخ ظهور كرده و پايان دهنده همه اين گونه نظامها است ، اشاره بسيار خلاصه اى به نظامها و دستورها و رهبريهايى كه در تاريخ انسان در دوره هاى مختلف آنها را شناخته است لازم بود.
بشريت از روزگار باستانى تا زمانى حاضر، با اين رهبريها و قدرتها درگير بوده و آنـهـا را از لحاظ كمى و كيفى آزموده است و با آنها زيسته و جوهره شان را محك زده و آنچه را بـدان مـى خـوانـده انـد مـشـاهده كرده است . و حركت خود آگاهانه اى كه امروز از جهت سر فـرود آوردن بـه حـقـايـق مـعـنـوى و تـمـسـك جـستن به شعاير مذهبى و گرد آمدن مردمان در پيرامون رجال بزرگ دينى ، براى گسترده تر كردن مبارزات اصلاحى و تغيير نظامى ، در زمان حاضر ديده مى شود، محصول همان درگيرى و آزمودن و محك زدن است .
و اين بيدارى ، اكنون از درون ضمير بزرگ بشرى برخاسته است .
و چـون آدمى دريافت كه طاغوتان او را در بند كشيده و به بردگى گرفته اند و همواره شـمـشـيـر بـر فـرقـش آخـته اند، و فيلسوفان و انديشه مندان چيزى به وى نداده اند كه تـشـنـگـى او را فـرو نـشـانـد، در صـورتـى كـه پـيـامـبـران او را بـه عـلم و عـمـل خـوانـده انـد كـه از يـك سو شمشير را به گوشه اى پرتاب مى كند، و از سـوى ديـگـر نـيكيهاى فلسفه و حكمت را با خود دارد به همين جهت ملتها و اقوام انسانى در پـيـرامـون پـيـامـبـران فـراهم آمدند، و به ايشان گرويدند و آنان را به راهنمايى خويش برگزيدند، و مال و جان خود را در راه ايشان و هدفهاى شريف و نيك ايشان فدا كردند.
و پـيـامـبـران ، از روى راسـتـى و اخـلاص ، بـه بـشريت خدمت كردند، تا پيامهاى خداى را گزارده باشند و دادگرى و حق را بگسترند. آنان با دشواريها و دردها زيستند، و زندگى ايـشـان بـا مـصيبتهاى تلخ و فدا كاريهاى دشوار آميخته شد، تا سر انجام توانستند دست انسان را بگيرند و راه راستتر و جاده هموارتر را به او نشان دهند.
بـر كـسـانـى كـه از ديـن و آمـوزشـهـاى اصـيـل آن آگـاهند، پوشيده نيست كه شريفترين و گـرانـبـهـاتـريـن چـيزى كه آدمى در درازناى روزگار خود به آن دست يافته ، دين است . چـيـزى كـه هـسـت دو امـر در زمـيـنه دين پيدا شده و به آن و خواستهايى كه در راه خوشبخت كردن آدمى داشته زيان رسانده است .
امـر اول : پـيـدا شـدن تـبـديـل و تـحـريـف در تـعـاليـم ديـنـى اسـت و تـغـيـيـر شـكـل يـافتن آنها و آميخته شدن با چيزهاى نادرست ، كه به دست كسانى ، با تمايلات و خواستهاى گوناگون ، صورت گرفته است .
امـر دوم : نـادان مـانـدن يـا غـفـلت ورزيـدن از پـيـونـد محكمى است كه ميان بخشهاى مختلف تـعـاليـم ديـنـى وجـود دارد. واقع اين است كه تعاليم آسمانى كه پيامبران بيان كننده و آمـوزنـده آنـهـا بـوده انـد، مـشـتـمـل است هم بر حقايق اعتقادى و هم بر حقايق عملى ، آنهم به صـورتـى كـه كـامـلا بـه يكديگر پيوسته است ، و مخصوصا در اسلام اين پيوستگى و جـدايى ناپذيرى بيشتر مشهود است ؛ بنابراين ، درست نيست كه آموزشهاى اين دين را جدا از يـكـديـگـر مـورد مـلاحـظـه قـرار دهـيـم ، زيـرا كـه هـر يـك از آنها به خصوص در مرحله عمل پيوندى استوار و نيرومند با ديگر بخشها دارد...
در ايـن چـنـد سطر كه به عنوان ديباچه به خوانندگان تقديم مى شود، براى ما امكان آن نـيـسـت كـه از اين خلاصه نويسى تجاوز كنيم ، چيزى كه هست همين اشاره ممكن است خردها و انـديـشـه هـا را بـر انـگـيـزد، تـا بـا عـزمـى جـزم به بازشناسى عملى اين آموزشها به صورتى كه در زير مجسم مى كنيم بپردازند:
١. شـنـاخـت مـكـتـب ديـن و تـعلميات نظرى و عملى آن در همه شئون بشرى ، شناختى تازه و پيراسته و آزمونى .
٢. شـنـاخـت نـظـامـهـاى سـتـمـگـر و دسـتـگـاهـهـاى تـسـلط بـاطـل ، بـه صـورتـى گـسـتـرده و ژرف ، و دانـسـتـن ايـنـكـه در آنـهـا چـه انـدازه حـقـهـا پـايـمـال و سـعـادتـهـا نابود شده ، و شخصيت و آزادى انسان از ميان رفته است ، و همچنين تباهيهاى هولناك و جنايتهاى بزرگ ديگر.
٣. شـنـاخت نظامهاى انديشه اى قديم و ميانه و معاصر، و آگاه شدن از كمبودها و جمودها و ضعفها و محدوديتها و زيانها و باطلهاى آنها.
و چـون ايـن مـسـائل يـاد شـده را بـا گـسـتـرش و ژرفـنـگـرى بـشـنـاسـيـم ، بـر دو امـر ذيل واقف خواهيم شد: (٢٠)
١. ايـنـك دين اسلام ، كاملترين دينهايى است كه به ما رسيده و درستترين و جامعترين همه آنهاست و پايان دهنده شرايع و آيينهاى آسمانى است .
٢. ايـنـك ديـن اسـلام ، مـجموعه يكپارچه اى است كه هر بخش آن به بخش ديگر پيوستگى نـيرومند دارد. بنابراين از انسان مسلمان پذيرفته نيست كه مثلا سخت در بند نمازهاى خود باشد بى آنكه توجهى به امور مسلمانان داشته باشد، و بى آنكه براى استقرار عدالت و حـق فـضـيـلت ، در هـنـگـامـه دشـواريـهـاى سياسى و قضاياى اجتماعى ، به چاره جويى بپردازد، در اين باره ، شاعر اسلامى قديم ، عبدالله بن محمد حميرى ، چه نيكو گفته است :
فـلا والله لا تـزكـو صـلاه بـغـيـر ولايـه العدل الامام بـه خـداى سـوگـنـد كـه نـمـاز درسـت نـيـسـت جـز بـه هـنـگـام حـاكـمـيـت پـيـشـواى عادل .
و ايـن مـعـارف و شناختها كه ذكر شد به جهت غنا و ژرفاى حياتى كه دارد چون در جانهاى قـومـى پـيـدا شـود، از آنـان در مى گذرد و به جانهاى ديگران مى رسد و در ميان توده ها پراكنده مى گردد، و پيامدهاى مهم آينده از آنها نتيجه مى شود:
١. تلاش براى شناخت اسلام به صورتى آگاهانه و پيراسته و آزمونى .
٢. كـوشـش بـراى پـيـراسـتـن آمـوزشـهـاى اسلامى و پرداخت آنها از چيزهايى كه به آنها چسبانيده است ، يا مواردى كه نادرست و دگر گونه شناخته گشته است .
٣. اصـرار ورزيـدن بـراى نـشـان دادن پيوندهاى درونى و برونى هماهنگ و نيرومندى كه ميان اجزا و بخشهاى گوناگون آموزشهاى اسلامى وجود دارد.
و چـون دو كـوشش اول به نتيجه برسد، امر سوم خود به خود تحقق پيدا خواهد كرد. و آن از مهمترين عواملى است كه اقوام و ملتها را به پذيرفتن صحيح دين اسلام بر مى انگيزد، و بـار ديـگـر بـهره ورى از كمال مطلوبهاى عالى اسلامى ، در بهسازى فرايندهاى حيات انـسـانـى تجديد مى شود، زيرا كه مردمان و بالخاصه انديشه مندان ايشان در آن هنگام ؟ از اسـلام و آنـچـه آورده اسـت آگـاه گـردند، و از پيوند ريشه دار و مهم موجود ميان مجموع مـبـانـى و اصـول اسـلام و احـكـام آن مـخصوصا پيوند داخلى خود اين مبانى و احكام با خبر شوند، فرصت آن فراهم مى آيد كه بار ديگر اسلام به همت بازوان نيرومند چنين مسلمانان دانا و بينا برپا خيزد، و رسالتى را كه در رهانيدن از مهلكه ها دارد به انجام برساند، و انسانيت را به هدفهاى عالى و سعادتهاى والا رهبرى كند.
بنابراين ، پافشارى براى فراهم آوردن انگيزه ها و وسايلى كه سبب رسيدن به شناخت پـيـراسـته و آزمونى معارف اسلامى و پراكندن آنها مى شود، بزرگترين خدمت انسانى و عـاليـترين عمل اجتماعى و والاترين گام اصلاحى و مهمترين تكليف واجب الاهى است ، كه هر انسان بيدار كه امكان كشيدن بار آن را بر دوش دارد، بايد بدون آنكه خم بر ابرو آورد و سستى روا دارد، به آن قيام كند.
ما كه اكنون اين كتاب را به عموم خوانندگان در ايران و در سرزمينهاى ديگر اسلامى و در ديگر كشورهاى جهان تقديم مى كنيم ، آن را برداشتن گامى در اين راه و قيام به انجام اين وظيفه و مسئوليت مى دانيم .
مـا در اين كتاب كوشيده ايم تا اسلام را با تعريفى تازه و پيراسته و در خور آزمون تا آنـجا كه چنين امرى براى ما ميسر باشد معرفى كنيم . و در اين راه از خود تعاليم اسلامى تـا آنـجـا كـه الهام گرفتن براى ما ميسر باشد الهام مى گيريم ؛ ما همه جا به قرآن كريم و حديث شريف استناد خواهيم كرد.
مسائل ديگرى نيز هست كه بايد در اين ديباچه به آنها اشاره كنيم :
١. يـكـى از خـواص نـظـامـهـاى الاهـى تـاءكيد و اصرار بر وصايت و جانشينى و مستحكم كردن پايه هاى آن است ، تا چنان كه برنامه ها ادامه پيدا كند.
پـيـامبران معروف جانشينانى داشته اند كه پس از ايشان به پراكندن آموزشهاى آنان به هـمانگونه كه بوده است پرداخته اند، و سبب باقى ماندن آن آموزشها شده اند، و آيينها را بـه صـورتـى مـورد عـمـل قـرار داده انـد كـه فـرامـوشـى و تـحـريـف و تـبديل در آنها راه نيابد. و اين امرى دانسته است ، كه قرآن كريم در چندين جا، هنگام سخن گفتن از پيامبران و جانشينان ايشان ، ياد كرده است ؛ از جمله :
سوره بقره (٢)، آيه هاى ١٢٧، ١٣٦، ١٤٠.
سوره آل عمران (٣)، آيه هاى ٣٤، ٣٣، ٨٤.
سوره نسا (٤)، آيه ٥٤.
سوره مائده (٥)، آيه هاى ١٢، ٢٥.
سوره اعراف (٧)، آيه هاى ١٤٢، ١٥١، ١٥٠.
سوره يونس (١٠)، آيه هاى ٨٩، ٨٧.
سوره طه (٢٠)، آيه هاى ٣٦، ٢٩.
سوره مؤ منون (٢٣)، آيه هاى ٤٨، ٤٥.
سوره شعرا (٢٦)، آيه هاى ٣٦، ١٣.
سوره نمل (٢٧)، آيه ٤٠.
سوره قصص (٢٨)، آيه ٣٥.
سوره يس (٣٦)، آيه ١٤.
٢. و از آنـجـا كـه بـا اسـلام ، شـريـعـت به پايان رسيده است ، و پيامبرى بعد از پيامبر بـزرگوار ما و پرورشگرى خدايى پس از رحلت او نخواهد بود، بنابراين در دين اسلام ، بـر امـر وصـايـت و جانشينى تاءكيدى بيشتر و سختتر شده است . پيامبر صلى الله عليه و آله بارها چنانكه معروف است به وصايت اشاره كرده است ، و از اين جـمـله اسـت حـديـث ثقلين ، كه در كتابهاى همه مسلمانان ، به اسناد شيعه و سنى ، به شمارى كه بر حد تواتر به كرات فزونى دارد، روايت گشته است . در اين حديث پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين گفته است :
انـى تـارك فيكم الثقلين ، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ، احدهما اعظم من الاخر، كتاب الله و عترتى .
دو چيز گران را براى شما مى گذارم ، كه اگر به آنها چنگ زنيد پس از من هرگز گمراه نخواهيد شد: يكى كه بزرگتر است كتاب خداست ، و ديگرى عترت و خاندان من .
پـس بـنابر گفته و سفارش صريح آورنده اسلام لازم مى آيد كه منبع اصلى براى فهم اسـلام و شـنـاخـت تـعـاليـم آن ، كـتـاب شـريـف خدا و اخبار و احاديث روايت شده از پيامبر و اوصياى او باشد. و ما در اين كتاب از همين خط (استناد به قرآن و حديث) پيروى كرده ايم .
٤. ايـن مـطـلب دانـسـتـه اسـت كـه چـگـونـگـى تحقيق درباره هر مكتب يا هر مذهب يا نظريه ، ارتباطى نسبى با طرز تفكر محقق و روش تصور او نسبت به جهان دارد. بنابراين ، بحث و تـحـقـيـق مـا دربـاره مـجموعه اى از آموزشهاى اسلامى كه در قرآن و حديث آمده نيز از اين اصـل بـدور نـخـواهـد بـود. چـيـزى كه هست گنجينه هاى فكر و تربيتى اسلامى ، از چنان فراوانى و غنا و ژرفايى به ويژه در منابع نخستين خود برخوردار است كه راه آن را به جاودانگى باز مى كند، و ترازى برتر و بلندتر از همانندها براى آن فراهم مى آورد، و بـر روحـيـه كـسـى كـه در اين باره به تحقيق مى پردازد چيره مى شود، و خط فكرى پر غـنايى براى او طرح ريزى مى كند كه تا دورترين مرزهاى ژرف و تا دورترين مرزهاى گستردگى ، گسترده مى شود.
٥. شناخت درست و كامل و پيراسته اسلام متوقف بر دو مقدمه است :
نـخـسـت : شـنـاخـتـى ژرف و فـراگـيـر نـسـبت به همه عقايد و نظريات و قوانين و احكام و نظامهايى كه اين دين آورده است .
دوم : شـنـاخـتـى درسـت نـسـبـت بـه چـگـونـگـى پـيـونـدهـاى مـوجـود مـيـان مـسـائل اصـلى و فـرعـى كـه بـدان اشـاره كـرديـم يـعـنـى شـنـاخت درست پيوند و ارتباط مسائل اقتصادى با مسائل اخلاقى ، و با ايمان ، و با ارزش و كرامت انسان ، و با عبادتها و بـا وظـايـف فرمانروا، و با مسائل سياسى و روابط اجتماعى ؛ يا شناخت درست عبادتها با مسائل اقتصادى ، و با ارزش ‍ انسان ، و با امر به معروف و نهى از منكر، و با جهاد، و با تـولى و تـبـرى ؛ و يـا چـيـزهـاى ديـگـرى جـز اينها. مثلا، همان گونه كه نماز متوقف بر شرايطى همچون طهارت و وضو است ... همين گونه هم درستى حقيقى آن متوقف بر بسيارى از مـسـئوليـتـهـاى اجـتـمـاعـى و تـكـاليـف سـيـاسى و وظايف كلى و عمومى است ؛ و چنين است عـبـادتـهـاى ديـگـر. و ايـن مـوضـوع ، ان شـاء الله ، در كـتـاب حاضر متبلور و مجسم خواهد شد. (٢١)
٦. بنابراين ، بر عالم اسلامى كه خود را دانشمند و متخصص در امور اسلامى مى داند و از اسـلام سـخـن مـى گـويـد و بـه راهنمايى پيروان اسلام مى پردازد واجب است كه از دانستن ژرف و فـراگـيـرنـده هـمه تعليمات و نظامهاى اسلامى برخوردار باشد، و همه آنچه را اسلام درباره موضوعات و شئون و قضاياى بشرى آورده است بداند، (٢٢) و پيوندهاى كـلى را كـه مـيـان احـكام اسلامى و اوضاع خاص يك يك احكام موجود است بشناسد، تا آنگاه بـتـوانـد تـصـورى جـامـع و فـراگـيـر نسبت به اسلام پيدا كند، (٢٣) و دين را همچون مجموعه واحد كه هيچ پاره اى از آن بريده از پاره ديگر نيست ، بفهمد. (٢٤)
و ايـن اسـت مـعـنـى تـفـقـه در دين ، يعنى شناخت بخشهاى گوناگون دين در حالت پـيـوستگى و ارتباط با يكديگر و به صورت مجموعه اى يگانه و يك مجموعه ، نه به صورت فصلهايى پراكنده و بخشهايى از هم جدا.
بـنـابـرايـن ، آن كـس كـه از اسـلام بـديـن صـورت آگـاه بـاشـد و آن را بـه هـمـيـن شـكـل مـعرفى كند، دانشمند اسلامى و نماينده اسلام و سخنگوى آن است ، نه آن كس كه علم فقه بداند و از سياست اسلامى بيخبر باشد؛ يا آن كه از علم كلام و عقايد آگاه است ولى از مـسـائل اجـتـمـاعـى در اسلام چيزى نمى داند؛ يا آن كس كه از حديث و علوم آن با خبر است ولى از دسـتـگـاه ادارى ديـن خـبـرى ندارد؛ يا آن كس كه از موضوعات ياد گشته آگاه است ولى از حـيـات قـبلى و تهذيب باطنى چيزى نمى داند؛ يا آنكه اين امور را مى داند اما نسبت بـه فـلسـفـه اجـتـماعى و حقايق سياسى اسلامى جاهل است ... اين گونه كسان تفقه در دين ندارند، بلكه هر يك از جزئى از دين ، جدا از ديگر جزئهاى آن ، آگاهى پيدا كرده اند.
٧. هدف اين كتاب و گزينش مواد و كيفيت تاءليف آن به طور نوعى شناساندن مسائلى است كـه اسـلام آورده اسـت ، ايـن مـسـائل چـنـانكه بايد و شايد، مورد شناسايى و تعريف قرار نـگرفته است . در بيان احكام نيز مقصود ذكر صرف حكم نيست ، بلكه غرض روشنگريى است درباره موقعيت هر حكم ، در حد خود آن حكم و درباره پيوستگى آن با ديگر احكام .
٨. از حـقـايـق ديـنـى كـه در اين كتاب بر خوانندگان عرضه خواهيم داشت ، بر وى آشكار خـواهـد شـد كـه تـعـليـمـات اسـلامـى بـه بـيـان كـردن و تـرسـيـم خـطـوط اسـاسـى مـسـائل انـسـانـى و اجـتـمـاعـى ، و عـوامـل اقـتـصـادى ، و اصـول كـلى كـامـلا توجه كرده است ، و همچنين حركت و سنت تاريخ را نيز تعبير و تفسير نموده است . و همه اينها را مبتنى بر اصول علمى و حقايق آزمونى عرضه داشته است ، همان گـونـه كـه حـركـات ديـن ، در دوره هـاى گـونـاگـون تـاريـخ نـيـز، مـطـابـق بـا هـمـيـن اصول بوده است .
٩. از ايـنـجـا دانـسـته مى شود كه برنامه اى كه دين براى انديشيدن و شناخت واقع طرح ريـزى كـرده و بـه تـاكيد درباره آن سخن گفته است بدان صورت كه قرآن كريم آن را بـيـان داشته است برنامه اى است كاملا علمى كه براى ژرفنگرى و مطالعه ، و دانا شدن بـه هـمـه نـمـودهاى طبيعى عرضه گشته است . و به همين جهت است كه در قرآن كريم ، از طـبـيـعـت و نـمـودهاى طبيعى ، فراوان سخن رفته ، و حتى چند سوره از سوره هاى قرآن به نـامـهـايـى هـمـچـون آهـن (حـديـد)، مـورچـه (نـمـل)، زنـبـور عسل (نحل)، انجير (تين)، ماده گاو (بقره)، ناميده شده است .
هـمـچـنـيـن در كـتاب نهج البلاغه از امام على عليه السلام و در رساله ها و احاديث رسيده از ديگر امامان عليه السلام ، ذكرى فراوان و تحقيقى فراگير درباره بسيارى از حـقـايق و شناخت واقعى و عينى پيدا كردن درباره آنها، يعنى شناختى آزمونى و تجربى ، تشويق كرده اند.
١٠. هـمـچـنـيـن در قـرآن كـريـم بـخـشـهـاى بـرجـسـتـه اى مـى بـيـنيم كه ما را به دريافت پـيـوسـتـگـيهاى علت و معلولى ، خصوصا در مورد آنچه به نمودهاى تاريخى و تحولات اجـتـمـاعـى ، و بـه پـيـدايـش تمدنها و نابود شدن آنها، و به شناخت پيشامدهايى كه بر گذشتگان گذشته است مربوط مى شود، بر انگيزد. و اين خود از مهمترين انگيزه ها براى مطالعه تحولات تاريخى و دريافت آنها، و نيز دريافت علتهاى آنها از ديدگاه تاريخ و اجـتـمـاع است . قرآن كريم به اين تفقه و تحقيق و ژرفنگرى بارها مردمان را فرا خوانده اسـت . و پـوشـيـده نيست كه اين گونه فهم دقيق ، چه امكانات علمى و عملى مهمى در اختيار انـسـان قـرار مـى دهـد، تـا بـه وسـيـله آنـهـا سـرنـوشـت اجـتماع نيكوتر شود، و تطور و تحول قضاياى مهم بشرى ، در امت اسلامى و در ساير امتهاى زمين ، صورتى شايسته تر پيدا كند.
١١. قـرآن كـريـم از انـسـان و احوال و مراحل هستى او فراوان سخن گفته است ، و همگان را به شناخت انفس ، يعنى جانها، كه همان شناخت موجوديت معنوى آدمى است ، بر انگيخته است . و هـمـچـنـيـن هـمـگـان را به شناخت آفاق ، يعنى جهان ، تشويق كرده است . و راهى كه قرآن بـراى جـسـتـجوى معرفت و به دست آوردن دانش در پيش پاى ملتها قرار مى دهد، نگريستن اسـت و جـسـتـجو كردن و آزمودن عينى ، نه فقط شناخت ذهنى كه تنها بر برهانهاى عقلى و فكرى محض متكى است .
١٢. و از ايـنـجـا اسـت كـه قـرآن كـريـم از از نـحله ها و فلسفه ها و مشربانهاى عرفانى مـصـطـلح ، بـه وضـوح جـدا مـى شـود. بـنـابـرايـن اصـل ، تـفـسـيـر كـردن حـقـايـق اسـلام مـحـمـدى ، و تـجـزيـه و تحليل مسائل قرآنى ، بر روش فلسفه يونانى و مشارب عرفانى ، يا هر فلسفه ديگر مبتنى بر ذهنيات ، دور شدن از فهم و دريافت قرآن ، و بيرون رفتن از قلمرو حقايق و ماهيت آمـوزشـهـاى قـرآن اسـت . و چـنـيـن اسـت اگـر مـوضـوعـات مـخـتـلف قـرآن را تـنـها در ضمن اصـول مادى محض مورد تحليل و تفسير قرار دهيم . همه اينها دور شدن از فهم قرآن است . زيـرا كـه قـرآن بـه چـيـزهـا از دو جهت مادى و معنوى به صورت توام مى نگرد، نگرشى تجربى و عينى و غنى و آگاهانه ، كه به مكتبى ديگر و چيزى ديگر، از اقتباس و تطبيق ، نياز ندارد. و اين خصوصيتى است كه در ديگر مذهبها و مكتبها ديده نمى شود.
١٣. پـس قـرآن كـريم را منطقى خاص و برنامه اى ويژه است . و مسلم است كه تعاليم هر مـكـتب و مذهب مى بايد به ميانجيگرى منطق خود آن مورد بررسى و دريافت قرار گيرد، نه بـا مـنـطـقى ديگر، يا با ضوابطى . كه از لحاظ زمينه با آن تضاد دارد، زيرا كه اگر چـنـيـن شـود پـاى تـوجـيـه و تـاويـل بـه مـيـان مـى آيـد. و تـوجـيـه و تاويل سبب دگرگون شدن معانى و پوشيده ماندن حقايق خواهد گشت .
١٤. جهان بينى اسلامى مبتنى بر دو جنبه اى بودن انسان و جهان است . اين جهان بينى به دو عـالم مـادى و مـعـنـوى و بـه وجـود ارتباطى ضرورى ميان اين دو عالم اعـتـقـاد دارد، بـلكـه هـر چيز را تركيبى از دو جنبه مى داند: جنبه مادى ظاهرى و جنبه معنوى بـاطـنـى ، يـكـى جـهـان خـلق اسـت و ديـگـرى جـهـان امـر؛ يـكـى جهان ماده و اندازه و زمان و زوال اسـت و ديـگـرى جـهـان روح و تـنـظـيـم و مـبـرا از زمـان و زوال ؛ و يكى جهان ملك و صورت است و ديگرى جهان ملكوت و معنى . و هر چيز را روحى و ملكوتى است ، و ملكوت هر چيز در دست قدرت الاهى است :
و بيده ملكوت كل شى ء و اليه ترجعون (٢٥) ملكوت هر چيز به دست خدا است و شما به نزد او باز خواهيد گشت .
مـا اگـر بـخـواهـيـم حقايق (و ابعاد گوناگون اشيا) را از كوچك و بزرگ فهم كنيم و به واقـعـيـت آن حـقـايـق بـرسـيم ، نبايد از شناخت اين تركيب ژرف و دو جنبه اى بودن كائنات تركيبى كه در همه چيز هست غافل بمانيم . و اهميت اين طرز شناخت هنگامى به خوبى آشكار مى شود كه بخواهيم عالم را با فهم اسلامى دريافت كنيم .
١٥. بـنـابراين ، از خواننده انتظار توجه به اين امر را داريم كه موضوعات ياد شده در ايـن كـتاب ، همچون اصالت و تضاد و تطور و... و مطرح ساختن ايـن مـوضوعات ، همواره به همان معنى و بر همان پايه اى است كه در جهان بينى اسلامى وجود دارد، كه به آن اشاره كرديم . و اين جهانبينى ، همان دو جنبه اى بودن كائنات است ، كه خود ستون دريافت دينى و جهان نگرى اسلامى است .
١٦. در ضـمـن سخنان ما به ويژه در عناوين بابها و فصلها پاره اى از اصطلاحات خواهد آمـد كـه در مـكـاتـب ديـگر نيز به كار مى رود، ولى خواننده بايد توجه داشته باشد كه منظور ما از اين اصطلاحات و تعبيرات همان نيست كه منظور آن مكتبها است ، و آنچه مقصود ما است از متن كتاب آشكار خواهد شد چنانكه در بند پيش اشاره كرديم .
١٧. پـيـداسـت كـه كـتابى همچون كتاب حاضر به ويژه با توجه به جهت ابتكار و جنبه تـخـصصى آن خالى از نقص بلكه نقصها نخواهد بود. خاصه آنكه كار ما گام نخستين در ايـن راه اسـت ، و آغـازى اسـت براى آنكه اسلام را به صورتى جامع و زنده و پيراسته و آزمـونـى و فـراگـيـر عـرضه داريم ، و اين دين را به صورت برنامه اى عملى و عمومى معرفى كنيم .
بنابراين ، بر همه كسانى كه شايستگى راهنمايى و نقادى و ارشاد دارند لازم اسـت كـه از اظـهـار نـظـر و راهـنـمـايـى و ارشـاد خـويـش بـخـل نـورزنـد. چـنـانـكـه آرزومـنـديـم كـه انديشه مندان بزرگ و دانشمندان آگاه نيز به تكميل اين گونه عرضه داشت اسلام و گستردن دامنه آن همت گمارند، ان شاء الله تعالى .
١٨. اين كتاب به خواست و يارى خداى متعال مشتمل بر شش جلد خواهد بود. (٢٦) مسائلى مربوط به آماده كردن و به چاپ رساندن كتاب و ياد كرد كسانى كه در اين راه به يارى مـا بـرخاسته اند وجود دارد، كه ان شاء الله از آنها در آخرين جلد اين مجموعه سخن خواهيم گفت .
١٩. از خـدا براى آماده سازى و اتمام اين كتاب يارى مى طلبيم ، و از او مى خواهيم كه اين كوشش ما را خالص و مخصوص درگاه خود گرداند، و آن را سودمند و مبارك قرار دهد.
٢٠. و در پـايـان اين ديباچه ، سخنى درباره استاد خود، عالم ربانى ، و متاله قرآنى ، و حكيم دينى ، و زاهد كامل ، و صاحب مقامات و معارف مى آوريم يعنى : شيخ مجتبى قزوينى خراسانى (١٣١٨ ق ـ ١٣٨٦ ق) مولف كتاب گرانقدر بيان الفرقان . اين عـالم ربـانى رحمت فراوان خدا بر او باد مكتبى ويژه داشت كه امتياز آن به بيرون آوردن حـقـايـق و مـعـارف عـالى از قـرآن و حـديـث بـود؛ بـى آنـكـه نـيـازى بـه توسل به افكار بشرى و فلسفه هاى متداول باشد (با اينكه وى رحمه الله تعالى خود اين فلسفه ها را خوب مى دانست و استادانه و با مهارت تدريس مى كرد...).
و ايـن روش وى همان روش درست براى استنباط و بيرون آوردن حقايق علمى بدو آميختگى و تاويل است . مكتب وى را بر ما حقى بزرگ است ، از آن جهت كه انديشه ما را به اين گونه حقايق و علوم و معارف الاهى و اسلامى او متوجه ساخت ، تا جايى كه خوانندگان مى توانند اين كتاب را نيز ثمره اى از ثمره هاى آن مكتب قرآنى خالص به شمار آورند.
ذكـر ايـن نـكـته نيز شايسته است كه انديشه تاليف چنين كتابى از روزگارى پيش پديد آمد. و ما از حدود شش سال پيش به آماده كردن آن آغاز كرديم ، ولى صورت نهايى دادن و به دست چاپ سپردن كتاب تا اين ايام طول كشيد...
و لا حول ولا قوه الا بالله ...
و سلام بر هر كس ؟ به حق ، براى خاطر خود حق ، خدمت مى كند.
رمضان المبارك ١٣٩٩ تابستان ١٣٥٨.

باب نخست : شناخت و اصالت آن
فصل نخست : اهميت شناخت ١ اقـرا بـاسـم ربـك الذى خـلق × خـلق الانـسان من علق × اقرا و ربك الاكرم × الذى علم بالقلم × علم الانسان ما لم يعلم (٢٧) بـخـوان بـه نـام پـروردگـارت كـه آفـريـد × آدمى را از خون بسته آفريد × بخوان و (بـدان كـه) پـروردگـار تـو همان خداى بزرگوارتر و كريم تر است × همو كه باقلم آموخت × به انسان آنچه را نمى دانست آموخت × ٢ و عـلم آدم الاسـمـاء كـلهـا، ثـم عـرضـهـم عـلى المـلائكـة فقال : انبؤ نى باءسماء هولاء ان كنتم صادقين × قالوا:
سبحانك لا علم لنا الاما علمتنا انك انـت العـليـم الحـكـيـم × قـال :
يـا آدم انـبـئهـم بـاءسـمـائهـم ، فـلمـا انـبـاهـم بـاءسـمائهم قـال : الم اقـل لكـم : انـى اعـلم غـيـب السـمـاوات والارض و اعـلم مـاتـبدون و ماكنتم تكتمون ؟ (٢٨)

- پى ‏نوشتها -
١٨- هـمـچـنـيـن گروهى از آگاهان از داخل و خارج ايران در تدوين كتاب به صورت يك جهانبينى و جهانشناسى ، و خط نظام يافته و مكتبى آن ، به چشم عنايت نگريستند.
١٩- ايـن جـمـلات را، در ايـن چـاپ نـيـز، بـر جـاى گـذاشـتـيـم ، تـا خاطره اى باشد از روزگـار خـونين جنگ و شهادت ، و جهاد و افتخار، و حماسه و ايثار، و يادى از آن معتقدان و حـماسه گستران و شهيدان (از جمله ، پنج تن ، از خاندان خود)، پاسداران خاك و ناموس و شرف ايران ، و نگهبانان مرزهاى مقدس اسلام و قرآن ...
ديماه ١٣٧٠؛ رجب ١٤١٢؛ مولفان .
٢٠- بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه آيـيـن اسلام علاوه بر دو خصيصه ياد شده در بالا همواره فـريـادگـر مـبارزه هاى دامنه دار با سلطه گريها و ستمگريها در همه صورت آنها بوده است .
٢١- بـاب آخـر را زيـر عـنـوان دين مجموعه اى واحد است براى تاءكيد درباره همين اصل آورده ايم .
٢٢- از ايـنـجـا بـه ايـن نـتـيـجـه مـى رسـيـم كـه بـراى فـهـم اسـلام و تـجـزيـه و تـحـليـل ابـعـاد و روشـن كـردن مـكـتـب آن لازم اسـت كـه اهل تحقيق گروه گروه انجمن شوند و هر دسته به يكى از جوانب بحث بپردازند، تا آنگاه فـرصـت رسـيـدگـى بـه هـمه جوانب اين دين و دريافت آن به صورتى كه شايسته است فـراهـم آيـد، و سـپـس بـتـوانـنـد نـتـيـجـه تحقيقات خود را بر مسلمانان و ديگر مردمان به صورتى سودمند عرضه بدارند.
٢٣- از ايـنـجـا بـه ايـن نـتـيـجـه مـى رسـيـم كـه بـراى فـهـم اسـلام و تـجـزيـه و تـحـليـل ابـعـاد و روشـن كـردن مـكـتـب آن لازم اسـت كـه اهل تحقيق گروه گروه انجمن شوند و هر دسته به يكى از جوانب بحث بپردازند، تا آنگاه فـرصـت رسـيـدگـى بـه هـمه جوانب اين دين و دريافت آن به صورتى كه شايسته است فـراهـم آيـد، و سـپـس بـتـوانـنـد نـتـيـجـه تحقيقات خود را بر مسلمانان و ديگر مردمان به صورتى سودمند عرضه بدارند.
٢٤- مـثـلا بـفـهـمـد كـه اگـر مالكيت در اسلام محترم است (البته با محدوديت و شـروط آن)، هـمـچنين مبارزه اصولى و فعال و منتج بافقر و محروميت مالى و مظلوميت كارى نـيـز در اسـلام جـزو اهـم تـكـاليـف اسـت . يـا اگر دانستن علم فقه و سالها زحمت كشيدن در تـحـصـيـل ايـن عـلم در حـوزه هـا لازم اسـت ، شـنـاخـتـن زمـان و قـرن و عـصـر و نـسـل و زبـان زمـان و فـرهـنـگ عـصـر و مـحـتـواى حـيـاتـى انـسـان مـعـاصـر و مـسـائل بـالفـعـل بـشـريـن نـيـز حـتـم و ضـرورى و لازم اسـت ، و امثال اين پيوندها و پيوستگيها و جامعيتها...
٢٥- سوره يس (٣٦): ٨٣ ٢٦- در اين باره را نگاه كنيد.
٢٧- سوره علق (٩٦) ٥ـ١.
٢٨- سوره بقره (٢): ٣٣ ـ ٣١.
۲
فصل دوم : طلب علم
خـدا بـه آدم نامه همه را آموخت ؛ سپس حقايق آنها را در نظر فرشتگان پديدار ساخت و گفت كـه ، اگـر راسـت مى گوييد، نامهاى اين چيزها را به من باز گوييد × فرشتگان گفتند: پـاك خـدايـا! مـا را دانشى نيست جز آنچه خود به ما آموختى ، تويى داناى حكيم × (آنگاه) خـداونـد گفت : اى آدم ! آنان را از نامها و حقيقتها آگاهى ده ؛ پس چون آدم فرشتگان را آگاه سـاخت ، خداوند گفت :
آيا به شما نگفتم كه من نهان آسمانها و زمين را مى دانم ، و از آنچه آشكار مى سازيد يا پنهان مى كنيد آگاهم ؟ ٣ هـو الذى بـعـث فـى الامـيـن رسولا منهم ، يتلوا عليهم آياته ويزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (٢٩) او است آنكه در ميان آن درس ناخواندگان فرستاده اى از ايشان برانيگيخت ، تا آيات او را بـرخـوانـد، و آنـان را پـاكيزه سازد، و كتاب و حكمت آموزد؛ هر چند از آن پيش در گمراهيى آشكار فرو بودند ٤ امـن هـو قـانـت آنـاء الليـل سـاجـدا و قـائمـا يـحـذر الاخـرة و يـرجـوا رحـمـة ربـه ، قل : هل يستوى الذى يعلمون والذين لا يعلمون ؟ انما يتذكر اولوا الالباب (٣٠) آيـا آن كـس كـه در لحظه هاى شب به فروتنى پيشانى به خاك مى سايد و به نماز مى ايـسـتـد، و از سـراى ديـگـر بـيم دارد و به بخشايش پروردگار خويش اميدوار است (چنان ديـگـران اسـت ؟)، بـگو: آيا هرگز برابر باشند كسانى كه مى دانند و كسانى كه نمى توانند؟ تنها خردمندان يادآور مى شوند و پند مى گيرند.
٥ قل : هل يستوى الاعمى والبصير افلا تتفكرون ؟ (٣١)
بگو: آيا كور (دل) و بينا با هم برابرند؟ چرا نمى انديشيد ٦ وما يستوى الاعمى والبصير (٣٢)
كور (دل) و بينا با يكديگر برابر نيستند ٧ قل : هل يستوى الاعمى و البصيرام هل تستوى الظلمات و النور؟.. (٣٣)
بگو: آيا كور (دل) و بينا با هم برابرند، يا: آيا تاريكى و روشنى همسانند؟...
٨ يـؤ ئى الحـكـمـة مـن يشاء، ومن يؤ ت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا، و ما يذكر الا اولوا الالباب (٣٤) (خداوند) به هر كس كه خواهد حكمت مى دهد؛ و هر كه به او حكمت ارزانى شود نيكى فراوان به او داده شد؛ و جز خردمندان ياد آور نگردند و پند نگيرند ٩ واذكـرن مـا يـتـليـى فـى بـيـوتـكـن مـن آيـات الله والحـكـمـة ، ان الله كـان لطـيـفـا خبيرا (٣٥)
(اى زنـان پـيـامـبـر!) آيـات خـدا و حـكمتى را كه در خانه هاى شما تلاوت مى شود به ياد داشته باشيد! همانا خداى با بندگان خوشرفتار است (و به همه چيز دانا است) و از همه چيز آگاه ١٠ افمن يعلم انما انزل الييك من ربك الحق كمن هو اعمى ؟.. (٣٦) آيا آن كس كه مى داند كه آنچه از پروردگار بر تو فرو فرستاده شده حق است ، همچون كسى است كه كور (دل) است ؟...
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): خـرج رسـول الله (صلى الله عليه و آله): فـاذا فـى المسجد مجلسان : مجلس يتفقهون و مجلس يدعون الله و يساءلونه ، فقال : كلا المجلسين الى خير، اما هؤ لاء فيدعون الله ، و امـا هـؤ لاء فـيـتـعـلمـون و يـفـقـهـون الجـاهـل ؛ هـؤ لاء افضل ، بالتعليم ارسلت لما ارسلت ؛ هم قعد معهم . (٣٧)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): ـ پيامبر خدا از خانه بيرون آمد، در مسجد دو مجلس ديد: در يك مجلس غوررسى و تـفـقـه در ديـن مـى شـد، و مجلس ديگر به دعا خواندن و از خدا مسئلت كردن مى گذشت . گـفـت :
هـر دو مـجـلس نـيـك اسـت . آن گـروه خـدا را مى خوانند ، و آن گروه مى آموزند و مـطالب را به نادانان مى فهمانند. اين گروه آموزشگران برترند؛ من براى آموزشگرى فرستاده شده ام .
آنگاه در كنار ايشان نشست .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : يـا كـمـيـل ! مـا مـن حـركـة الا و انـت مـحـتاج فيها الى معرفة . (٣٨)
امام على عليه السلام : اى كميل ! هيچ حركتى (و كاريى) نيست جز اينكه در آن به شناختى نيازمندى .
٣ الامام على عليه السلام : فقد البصر اهون من فقد البصيرة . (٣٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : چـشـم سـر را از دسـت دادن آسـانـتـر اسـت تـا چـشـم دل .
٤ النـبـى (صلى الله عليه و آله): جـاء رجـل مـن الانـصـار الى النـبـى (صلى الله عليه و آله): فـقـال : يـا رسـول الله ! اذا حـضـرت جـنـازة او حـضر مجلس عالم ايهما احب اليك ان اشهد؟ فـقـال رسـول الله (صلى الله عليه و آله): اذا كـان للجـنـازة مـن يتبعها ويدفنها، فان حضور مجلس العالم افـضل من حضور الف جنازة : و من عيادة الف مريض ، و من قيام اءلف ليلة ، و من صيام الف يوم ، و من الف درهم يتصدق بها على المساكين ، و من الف حجة سوى الفريضة ، و من الف غـزوه سـوى الواجـب تـغزوها فى سبيل الله بمالك و نفسك . و اين تقع هذه المشاهد من مشهد عـالم ؟ امـا عـلمـت ان الله يطاع بالعلم ، و يعبد بالعلم ، و خير الدنيا و الاخرة مع العلم ، و شر الدنيا و الاخرة مع الجهل . (٤٠)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): ـ يـكـى از انصار نزد پيغمبر اكرم آمد و گفت : اى پيامبر! اگر بنا باشد جـنازه اى را تشييع كنم يا در مجلس درس ‍ دانشمندى حاضر شوم ، حضور مرا در كه دام يك از اين دو دوستتر دارى ؟ پيامبر گفت : اگر كسانى باشند كه در پى جنازه روان شوند و آن را به خاك بسپارند، حاضر شدن در مجلس مرد دانشمند از حضور در تشييع هزار جنازه ، و ديـدار از هـزار بيمار، و بر پا ايستادن براى عبادت در هزار شب ، و روزه داشتن در هزار روز، صدقه دادن هزار درهم به بينوايان ، و گزاردن هزار حج مستحبى ، و حضور در هزار جنگ در راه خدا ـ جز جنگ واجب ـ و دادن مال و جان در اين راه ، فضيلتى بيشتر دارد. اينها كجا به پاى حضور در مجلس عالم مى رسد؟ آيا ندانسته اى كه اطاعت و عبادت خدا نيز به علم اسـت ، و نـيـكـى دنـيـا و آخـرت بـا عـلم اسـت ، و شـر دنـيـا و آخـرت بـا جهل و نادانى ؟.
٥ الامام على عليه السلام : لا تخبر بما لم تحط به علما. (٤١)
امام على عليه السلام : درباره آنچه از آن شناختى ندارى سخن مگوى .
٦ الامام على عليه السلام : عليكم بالدرايات لا بالروايات . (٤٢)
امـام عـلى عـليـه السـلام : در پـى دريـافـت و درايـت (سـخـنـهـا) بـاشـيـد، نـه در پـى نقل و حكايت .
٧ الامام على عليه السلام : العلم اصل كل خير. (٤٣)
امام على عليه السلام : علم ريشه علم ريشه هر نيكى است .
٨ الامام على عليه السلام : لا تستعظمن احدا حتيى تستكشف معرفته . (٤٤)
امـام عـلى عـليه السلام : پيش از آنكه از دانش و معرفت كسى با خبر شوى در بزرگداشت او مكوش .
٩ الامـام البـاقـرعـليـه السـلام : ... ادفـع عـن نـفـسـك حـاضـر الشر بحاضر العلم ، و اسـتـعـمـل حـاضـر العـلم بـخـالص العـمـل ، و تـحـرز عـلى خـالص العمل من عظيم الغفلة بشدة التيقظ، واستجلب شدة التيقظ بصدق الخوف .. وتوق مجازفة الهوى بدلالة العقل ، وقف عند غلبة الهوى باسترشاد العلم . (٤٥)
امـام بـاقـرعـليه السلام : بدى و شر موجود را، با علمى كه دارى ، از خويشتن دور كن . و هـمـيـن عـلم را بـا انـجـام دادن عـمـل خـالص بـه كـار بـنـد. و در عـمـل خـالص ، خـود را بـا كمال مراقبت و بيدارى ، از هجوم غفلت مصون دار. و براى بدست آوردن چـنـيـن بـيـدارى و مـراقـبـتـى ، از خـدايـى صـادقـانـه بـترس ... همچنين با راهنمايى عـقـل ، از افـتـادن در دام هواهاى باطل بپرهيز. و به هنگام چيرگى هواى نفس درنگ كن ، و از دانشى كه دارى براى نجات خود ارشاد بخواه .
١٠ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : عـن الامـام البـاقـرعـليـه السـلام : يـا بنى ! اعرف مـنـازل الشـيـعـة عـلى قـدر روايـتـهـم و مـعـرفـتـهـم ، فـان المعرفة هى الدراية للرواية . وبـالدرايـات للروايـات يعلو المؤ من الى اقصى درجات الايمان . انى نظرت فى كتاب لعـلى عـليـه السـلام فـوجـدت فـى الكـتـاب : ان قـيـمـة كـل امـرى و قـدره مـعرفته . ان الله تبارك و تعالى ـ يحاسب الناس ‍ على قدر ما آتاهم من العقول فى دار الدنيا. (٤٦)
الامـام الصـادق عـليـه السـلام : ـ نـقل از پدر خويش : ابوجعفر باقرعليه السلام : گفت : پـسرم ! مقام و منزلت شيعيان را از اندازه نقل احاديث و شناختى كه (در باره مفاهيم و معارف حـديـثـى) دارنـد بـشناس ! زيرا كه شناخت و معرفت ، در حقيقت ، همان درك آگاهانه محتواى احاديث است كه مؤ من به بالاترين پايه اى ايمان (شناخت اعتقادى و عملى) مى رسد. من در نـامـه اى از عـلى عـليـه السـلام : به اين نوشته برخوردم :
ارزش هر كس معرفت او است . خـداى مـتـعـال مـردمـان را بـه مـيـزان خـردى كـه در دار دنـيـا بـه ايشان ارزانى داشته است حسابرسى مى كند.
١١ الامام الصادق عليه السلام : العلم اصل كـل حـال سـنـى ، منتهى كل منزلة وفيعة . لذلك قال النبى (صلى الله عليه و آله): طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة ، اى علم التقواى واليقين . (٤٧)
امـام صـادق عـليـه السـلام : عـلم اصـل و ريـشـه هـر حالت عالى است و بلندترين پايگاه صعود است . به همين جهت پيامبر (صلى الله عليه و آله):
گفت : طلب علم بر هر مرد و زن مسلمان واجب است ، يعنى علم (و آيين) پرهيزگارى و يقين .
١٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : انـتـم ـ والله ـ الذيـن قـال الله : ونـزعـنـا ما فى صدورهم من غل اخوانا على سرر متقابلين . انما شيعتنا اصحاب الاربعة الاعين : عينين فى الراس ، و عينين فى القلب ... (٤٨)
امـام صـادق عـليـه السـلام : شـمـايـيد ـ به خدا سوگند ـ آن كسان كه خداوند گفته است : هـر كـيـنـه اى را از دلشـان زدوديـم ، بـرادرنـنـد همه ، بر روى تختها رو به روى هم نـشـسـتـه . بـيـگـمـان شـيـعـيـان مـا را چـهـار چـشـم اسـت : دو چشم در سر، و دو چشم در دل .
١٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : اذا كـان يـوم القـيـامـة ، جـمـع الله عـزوجـل ، النـاس فى صعيد واحد، و وضعت الموازين ، فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء فير جح مداد العلماء على دماء الشهداء. (٤٩)
امـام صادق عليه السلام : چون روز قيامت شود، خداى بزرگ ، مردمان را همه ، در پهنه اى يـكـسـان گرد آورد، و ترازوها گذارده شود. آنگاه خوى شهيدان را با مركب خامه دانشمندان در دو كفه ترازو نهند، پس مركب خامه دانشمندان بر خون شهيدان فزونى يابد.
١٤ الامـام الصـادق عـليه السلام - عن النبى (صلى الله عليه و آله): اءعلم الناس من جمع علم الناس الى علمه ..و اكثر الناس قيمة اكثرهم علما، و اءقل الناس قيمة اءقلهم علما. (٥٠)
امام صادق عليه السلام - نقل از پيامبر اكرم : داناترين مردمان كسى است كه دانش ديگران را با دانش خويش جمع كند..و ارزشمندترين مردم كسى است كه علم بيشتر داشته باشد. و كم ارزشترين آنان كسى است كه دانش كمتر داشته باشد.
١٥ الامام الصادق عليه السلام - عن آبائه ، عن على ، عن النبى (صلى الله عليه و آله): اكثر الناس قيمة اكثرهم علما، و اقل الناس ‍ قيمة اقلهم علما. (٥١)
امـام صـادق عـليـه السلام - نقل از پدرانش ، از على ، از پيامبر اكرم : ارزشمندترين مردم كـسـى اسـت كـه عـلم بـيـشـتـر داشته باشد. و كم ارزشترين آنان كسى است كه دانش كمتر داشته باشد.
١٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن سـمـاعـة : قـلت الله عـزوجـل : مـن قـتـل نفسا بغير نفس ..فكاءنما قتل الناس جميعا، و من احياها فكانما احيا الناس جـمـيـعـا؟ قـال : مـن اخـرجـهـا مـن ضـلال الى هـدى ، فـكـانـمـا احـياها؛ و من اخرجها من هدى الى ضلال فقد قتلها. (٥٢)
امـام صـادق عليه السلام - سماعة بن مهران گويد: به امام صادق گفتم :
اين سخن خدا در قـرآن : مـن قـتل نفسا بغير نفس ..فكاءنما قتل الناس جميعا، و من احياها فكانما احيا الناس جميعا- هر كس شخصى را جز در برابر كشتن شخصى ديگر يا تبهكارى در زمين بكشد، گـويـى چـنان است كه همه مردمان را كشته باشد، و هر كس كه جانى را زنده كند، گويى چـنـان است كه همه مردمان را زنده كرده باشد يعنى چه ؟ امام صادق گفت : هر كه جانى را از گمراهى به راهيافتگى برآورد، بدان ماند كه آن را زنده كرده است . و هر كه جانى را از راهيافتگى به گمراهى بيرون برد، در حقيقت آن را كشته است .
١٧ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - مـحـمـد بـن مـارد قـال : قـلت لابـى عـبـدالله عـليـه السـلام : حـديـث روى لنـا انـك قـلت : اذا عـرفـت فـاعـمل ما شئت ؟ فقال : قد قلت ذلك . قال : قلت : و ان زنوا او سرقوا او شربوا الخمر؟ فـقـال لى : انـا لله و انـا اليـه راجـعـون ، و الله مـا انـصـفـونـا ان نـكـون اخـذنـا بـالعـمـل و وضـع عـنـهـم ، انـمـا قـلت : اذا عـرفـت فـاعـمـل مـا شـئت ، مـن قليل الخير و كثيره ، فانه يقبل منك . (٥٣)
امـام صـادق عـليـه السلام - محمد بن مارد گويد به امام صادق گفتم :
حديثى روايت كرده اند كه شما گفته ايد: چون حق را شناختى و دانستى ، هر چه خواهى كن . گفت : آرى چـنـيـن گفته ام . گفتم : حتى اگر مرتكب زنا شوند، و دزدى كنند، و شراب نوشند؟ گفت :
انا لله و انا اليه راجعون ، به خدا سوگند (كسانى كه معناى آن حديث را چنين پنداشتند) در حـق مـا انـصـاف روا نـداشـتـه انـد، كـه چـنـان بـاشـد كـه مـا را بـه عـمـل بـگـيـرنـد و آنـان را از آن مـعـاف دارنـد. آنـچـه گفتم معنايش ‍ اين است : چون حق را شناختى ، هر كار خيرى كه خواستى انجام ده ، چه كم و چه زياد، كه كار از تو (با شناخت حق) پذيرفته خواهد شد.
١٨ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : لا ينبغى لمن لم يكن عالما ان يعد سعيدا، و لا لمن لم يكن ودودا ان يعد حميدا، و لا لمن لم يكن صبورا ان يعد كاملا، و لا لمن لا يتقى ملامة العلماء و ذمـهـم ان يـرجـى له خـيـر الدنـيـا و الآخـرة . و يـنـبـغـى للعاقل ان يكون صدوقا، ليؤ من على حديثه ، و شكورا ليستوجب الزيادة . (٥٤)
امـام صـادق عليه السلام : شايسته نيست آن كس را كه عالم نيست سعادتمند بخوانند، و آن كـس را كـه مـهـربـان نـيـسـت پـسـنـديـده بـشـمـارنـد، و آن كـس را كـه شـكـيـبـا نـيـسـت كـامل بدانند. همچنين آن كس كه از سرزنش و نكوهش دانشمندان و دانايان پرهيز نكند، نتوان امـيـد داشـت كـه بـه خـيـر و آخـرت بـرسـد. سـزاوار شـخـص عـاقـل آن است كه راستگو باشد تا مردم به گفتارش اطمينان داشته باشند، و سپاسگزار نعمتها باشد تا مستوجب فزونى نعمت گردد.
١٩ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! ان لقـمـان قـال لابـنه :..يا بنى ! ان الدنيا بحر عميق ، قد غرق فيه عالم كثير. فلتكن سفينتك فيها تـقـوى الله ، و حـشـوهـا الايـمـان ، و شـراعـهـا التـوكـل ، و قـيـمـهـا العقل ، و دليلها العلم ، و سكانها الصبر. (٥٥)
امـام كـاظـم عـليـه السلام : اى هشام ! لقمان به پسر خويش گفت :
..دنيا دريايى ژرف است كه مردمان بسيار در آن غرق شده اند. چنان كن كه كشتى تو در اين دريا ترس از خدا، و بـار آن ايـمـان ، و بـادبـان آن تـوكـل ، و كـشـتـيـبـان آن عقل ، و راهنماى آن علم ، و سكان آن بردبارى باشد.
٢٠ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام - فـى حـديـث طـويـل : لا نـجـاة الا بـالطـاعـة ؛ و الطـاعـة بـالعـلم ، و العـلم بـالتـعـلم ، و التـعـلم بالعقل يعتقد. و لا علم الا من عالم ربانى . (٥٦)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : رسـتـگارى جز به طاعت نيست . و طاعت به علم است . و علم به آموختن فراهم مى شود. و انسان با هدايت عقل به آموختن مى گرايد. و علم واقعى آن است كه از نزد عالم ربانى رسيده باشد.

فصل دوم : طلب علم ١ لقـد مـن الله عـلى المـؤ مـنـيـن ، اذ بـعـث فـيـهم رسولا من انفسهم ، يتلوا عليهم آياته و يـزكـيـهـم و يـعـلمـهـم الكـتـاب و الحـكـمـة ، و ان كـانـوا مـن قبل لفى ضلال مبين (٥٧) خـدا را بـر مـؤ مـنـان منت نهاد كه فرستاده اى از خود ايشان برانگيخت ، تا آيات او را بر آنـان بـرخـواند، و پاكيزه شان كند، و كتاب و حكمت به ايشان بياموزد، هر چند از آن پيش در گمراهيى آشكار فرو بودند حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة . (٥٨)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): طلب علم بر هر مرد و زن مسلمان واجب است .
٢ النـبـى (صلى الله عليه و آله): طـلب العـلم فـريـضـة عـلى كـل مـسـلم ، الا ان الله يـحـب بـغـاة العـلم . (٥٩)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): طلب علم بر هر مسلمان واجب است . آگاه باشيد كه خدا جويندگان علم و دانش را دوست مى دارد! ٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الشـاخـص فـى طـلب العـلم كـالمـجـاهـد فـى سبيل الله .. (٦٠)
امام على عليه السلام : آنكه به جستجوى علم برخيزد، همچون مجاهد در راه خدا است .
٤ الامام على عليه السلام : اغد عالما او متعلما، و لا تكن الثالث فتعطب . (٦١)
امـام عـلى عـليـه السـلام : يا دانا باش (٦٢) ، يا جوينده دانايى ، و جز اين دو مباش كه هلاك خواهى شد.
٥ الامـام الصـادق : طـلب العـلم فـريـضـة فـى كل حال . (٦٣)
امام صادق عليه السلام : طلب علم ، در همه حال ، واجب است .
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : اطـلبـوا العـلم و لو بـخـوض الجـج و شـق المـهـج . (٦٤)
امـام صـادق عـليـه السـلام : بـه طـلب دانـش و عـلم بـرخـيـزيـد، هـر چند با فرو رفتن در گردابها و در خطر افتادن جانها همراه باشد.
٧ الامـام الصادق عليه السلام : لو علم الناس ما فى العلم لطلبوه و لو بسفك المهج و خوض الجج . (٦٥)
امـام صـادق عـليه السلام : اگر مردمان ارزش علم و دانش را مى دانستند، به جستجو و طلب آن بـرمـى خـاسـتـنـد، اگـر چـه به ريختن خونها بينجامد و به فرو رفتن در گردابهاى مرگبار.
٨ الامـام الباقر عليه السلام - عن النبى (صلى الله عليه و آله):اغد عالما او متعلما، و اياك ان تكون لاهيا متلذذا. (٦٦)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام - از پـيـامـبـر اكرم : يا دانا باش ، يا جوينده دانايى ، و از آن بپرهيز كه وقت گذرانى لذت طلب باشى .
٩ الامام الباقر عليه السلام : ما من عبد يغدو فى طلب العلم او يروح الا خاض الرحمة ، و هـتـفـت بـه المـلائكـة :
مـرحـبـا بـزائر الله ، و سـلك مـن الجـنـة مثل ذلك المسلك . (٦٧)
امـام باقر عليه السلام : هيچ بنده اى نيست كه در جستجوى دانش شب را به روز يا روز را بـه شـب آرد، مـگـر آنـكـه در رحـمـت خـدا درآيـد، و فـرشـتـگـان بـه او بانگ بر آورند كه آفـريـن بـه آن كـس كـه بـه زيـارت خـدا مـى رود - مرحبا بزائر الله (٦٨) و اينچنين كس همينگونه راه بهشت را بپيمايد.
١٠ الامـام الصـادق عـليه السلام : الناس اثنان : عالم و متعلم ، و سائر الناس همج ؛ و الهمج فى النار. (٦٩)
امـام صـادق عـليـه السـلام : مردمان بر دو گونه اند: دانايانند يا جويندگان دانايى . و ديگران گولانيند وحش گونه . و اينگونه كسان جاى در آتش خواهند داشت .
١١ الامام على عليه السلام : تعلموا العلم ! فان حسنة و مدار سته تسبيح ، و البحث عنه جـهـاد، و تـعـليـمـه لمـن لا يـعمله صدقة ..و هو انيس فى الوحشة ، و صاحب فى الوحدة ، و سـلاح عـلى الاعـداء، و زيـن الاخـلاء، يـرفع الله به اقواما يجعلهم فى الخير ائمة يقتدى بـهـم ..لان العـلم حـيـاة القـلوب ..و قـوة الابـدان مـن الضـعـف ..بـالعـلم يـطـاع الله و يعبد.. (٧٠)
امـام عـلى عـليـه السـلام : دانـش بـيـاموزيد، كه آموختن آن حسنه است ، و گفتگو در باره آن تسبيح است ، و جستجوى آن جهاد است ، و آموختن آن به كسى كه نمى داند صدقه است ..علم مونس است در بيمناكى ، و يار است در تنهايى ، و سلاح است بر ضد دشمنان ، و آرايشى اسـت در مـيـان دوسـتـان . خدا به بركت علم ، گروههايى را بر مى آورد و پيشوايان خير و نـيـكـى قـرار مـى دهـد، تـا ديـگـران از آنـان پـيـروى كـنـنـد..علم زندگى دلهاست ..و مايه نيرومندى تنها در برابر سستى ..و از روى علم و دانايى است كه خدا اطاعت و پرستش مى شود..
١٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : لست احب ان ارى الشاب منكم الا غاديا فى حالين اما عـالمـا او مـتـعـلمـا. فـان لم يـفعل فرط، فان فرط ضيع ، فان ضيع اثم ، و ان اثم سكن النار، و الذى بعث محمدا بالحق . (٧١)
امام صادق عليه السلام : دوست ندارم جوانى از شما را جز آن نمى بينم كه شب را در يكى از دو حال به روز آورد: يا عالم باشد يا جوينده علم . اگر چنين نكند تقصير كرده باشد. و چون تقصير كند خويشتن تباه ساخته باشد. و چون خويشتن تباه سازد گناهكار باشد. و چون گناهكار باشد در دوزخ جاى گيرد؛ مطلب اين است ، به خداى محمد سوگند.

فصل سوم : عقل و فعل سازى آن ١ ان فـى خـلق السـمـاوات و الارض ، و اخـتـلاف الليـل و النـهـار، و الفـلك التـى تـجـرى فـى البـحـر بـمـا يـنـفـع النـاس ، و مـا انـزل الله مـن السـمـاء مـن مـاء فـاحـيـا بـه الارض بـعـد مـوتـهـا و بـث فـيـهـا مـن كـل دابـة ، و تـصـريـف الريـاح ، و السـحـاب المسخر بين السماء و الارض ، لآيات لقوم يعقلون (٧٢) در آفـريـنش آسمانها و زمين ، و در پياپى آمدن شب و روز، و در كشتى كه به سود مردمان در دريـا روان اسـت ، و در آبـى كـه خـدا از آسـمـان فـرو فـرسـتـاد و با آن زمين را پس از مـردگـى زنـده كـرد و هـر گـونـه جنبنده را در آن پراكنده ساخت ، و در وزيدن بادها از هر سـوى ، و در ابـرهـاى گـمـارده مـيـان آسـمـان و زمـيـن ، در اينها همه ، نشانه هايى است (از دانايى و توانايى خدا) براى كسانى كه خرد خويش به كار اندازند.
٢ قالوا: لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير (٧٣)
(دوزخـيـان) گـفـتند كه اگر ما مى شنيديم يا خرد خود را به كار مى انداختيم ، اكنون به شمار دوزخيان نبوديم ٣ و مـن آيـاتـه يـريـكـم البـرق خـوفـا و طـمـعـا، و يـنـزل مـن السـمـاء مـاء فـيـحـيـى بـه الارض بعد موتها، ان فى ذلك لآيات لقوم يعقلون (٧٤) از نشانه هاى (دانايى و توانايى) اوست كه برق را به بيم و اميد به شما مى نماياند، و از آسـمـان آبى فرو مى فرستد و زمين را پس از مردگى زنده مى كند؛ همانا در اين كار شگرف نشانه هايى است براى كسانى كه خرد خود را به كار اندازند.
٤ و سـخـر لكـم الليـل و النـهـار و الشمس و القمر، و النجوم مسخرات بامره ، ان فى ذلك لآيات لقوم يعقلون (٧٥) شـب و روز و خـورشـيـد و مـاه را - بـراى زنـدگـانـى شـمـا - در گـردون مـسـخـر ساخت ، و سـتـارگـان را بـه فـرمـان خويش ‍ فرمانبردار كرد؛ در اين كار بزرگ نشانه هايى است براى آنان كه خرد خود را به كار اندازند.
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله):
انـمـا يـدرك الخـيـر كـله بـالعـقـل ، و لا ديـن لمـن لا عقل له . (٧٦)
پـيـامـبر (صلى الله عليه و آله): انسان به وسيله خرد و عقل به نيكيها همه دست مى يابد. هر كس خرد ندارد دين ندارد.
٢ النـبـى (صلى الله عليه و آله) - اثـنـى قـوم بـحـضـرتـه عـلى رجـل حـتـى ذكـروا جـمـيـع خـصـال الخـيـر، فـقـال رسـول الله (صلى الله عليه و آله): كـيـف عـقـل الرجـل ؟ فـقـالوا:
يـا رسـول الله ! نخبرك عنه باجتهاده فى العبادة و اصناف الخير تـسـاءلنـا عن عقله ؟! فقال : ان الاحمق يصيب بحمقه اعظم من فجور الفاجر؛ و انما يرتفع العباد غدا فى الدرجات و ينالون الزلفى من ربهم على قدر عقولهم . (٧٧)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله) - گـروهـى در محضر او شخصى را ستودند و از همه خصلتهاى نيك او ياد كـردنـد؛ پـيـامـبـر گـفـت :
عقل آن مرد چگونه است ؟ گفتند: اى پيامبر! ما به تو از كـوشـش او در عـبـادت و ديـگـر خـوبـيـهـاى او سـخـن مـى گـويـيـم و تـو دربـاره عـقـل او از مـا مـى پـرسـى ؟ پـيامبر گفت : مرد احمق ، به سبب حماقت خود، بيش از انسان گـنـاهـكـار بـه گـنـاه و نـابـكـارى آلوده مـى گردد. فرداى قيامت ، درجات بندگان خدا و دستيابى ايشان به قرب و نزديكى پروردگار به اندازه خردهاى ايشان است .
٣ النـبـى (صلى الله عليه و آله): لكـل شـى ء آلة وعـدة ، و آلة المـؤ مـن وعـدتـه العـقـل ، و لكـل شـى ء مـطـيـة ، و مـطـيـة المـرء العـقـل . و لكـل شـى ء غـايـة ، و غـايـة العـبـادة العـقـل . و لكـل قـوم راع ، و راعـى العـابـديـن العـقـل . و لكـل تـاجـر بـضـاعـة ، و بـضـاعـة المـجـتـهـديـن العـقـل . و لكـل خـراب عـمـارة ، و عـمـارة الآخـرة العـقـل . و لكـل سـفـر فـسـطـاط يـلجـاءون اليـه ، و فـسـطـاط المـسـلمـيـن العقل . (٧٨)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): بـراى هـر چـيـزى سـاز و بـرگـى لازم اسـت ، سـاز و بـرگ مـؤ مـن عـقـل اسـت . هـر چـيـز را مـركـوبـى لازم اسـت ، مـركـوب انـسـان عـقـل اسـت . هـر چـيـز را سـرانـجـامـى اسـت ، سـرانـجـام عـبـادت عـقـل اسـت . هـر گـروه را شـبـان و سـرپـرسـتـى اسـت ، شـبـان و سـرپـرسـت خداپرستان عـقـل اسـت . هـر بـازرگـانـى را كـالايـى اسـت ، كـالاى كـوشـنـدگـان در راه خـداپـرسـتان عـقـل اسـت . هـر ويـرانـيـى را آبـادانـيـى در خـور اسـت ، آبـادانـى آخـرت بـه عـقـل است . و هر جمع مسافرى را سايبانى لازم است تا بدان پناه برند، سايبان مسلمانان عقل است .
بنگريد! ايـن تـعاليم والا به چه چيز اشاره مى كند؟ آيا در آنها مى انديشيم ؟ معناى اين سخنان اين اسـت كـه فـرد مـسـلمـان و جـامـعـه اسـلامـى بـايـد ايـنـچـنـيـن بـاشـد، بـايـد عـقـل و خـرد و فـرزانـگـى و دانـايـى بـر همه جاى آن سايه گسترد و همه كار و همه چيز، نـمـودار خـرد و عقل و دانايى باشد، نه نمودار تحجر و عوامزدگى و جمود.
اين است جامعه آرمانى اسلام ، و اين است مسلمان تراز مكتب .
٤ النـبـى (صلى الله عليه و آله): مـا قـسـم الله للعـبـاد شـيـئا اءفـضـل مـن العـقـل ، فـنـوم العـاقـل اءفـضـل مـن سـهـر الجـاهـل ، و افـطـار العـاقـل اءفـضـل مـن صـوم الجـاهـل ، و اقـامـة العـاقـل اءفضل من شخوص الجاهل .. (٧٩)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): خداى چيزى برتر از خرد بهره بندگان نساخته است . اين است كه خواب عـاقـل بـرتـر از بـيـدارى جـاهـل اسـت ، و روزه گـشـودن عـاقـل بـرتـر از روزه داشـتـن جـاهـل اسـت ، و بـر جـاى مـانـدن عقل برتر از به راه افتادن جاهل .
٥ الامام على عليه السلام : العقل مركب العلم . (٨٠)
امام على عليه السلام : عقل مركب علم است .
٦ الامام على عليه السلام : الانسان بعقله .
(٨١) امام على عليه السلام : انسان به عقل خويش انسان است .
٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن اسـتـحـكـمـت لى فـيـه خـصـلة مـن خـصـال الخـيـر، احـتـمـلتـه عـليـهـا و اغـتـفـرت فـقـد مـا سـواهـا. و لا اءغـتـفـر فـقـد عـقـل و لا ديـن ، لان مـفـارقـة الديـن مـفـارقـة الامـن ، فـلا يـتـهـنـا بـحـيـاة مـع مـخـافة . و فقد العقل فقد الحياة ، و لا يقاس ‍ الا بالاموات . (٨٢)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـر كـه در او خـصـلتـى از خـصال نيك بر من ثابت شود، او را بر آن پذيرا مى شوم و از نبودن چيزهايى ديگر چشم مى پوشم ، ليكن از نبودن خرد و دين چشم نمى پوشم . زيرا جدايى از دين جدايى از امنيت خاطر است ، و زندگى با ناامنى و نگرانى گوارا نخواهد بود. فقدان خرد نيز به منزله فقدان حيات است . و بيخرد را جز با مردگان نتوان قياس كرد.
٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الانـسـان عـقـل و صـورة ، فـمـن اءخـطـاه العقل و لزمته الصورة لم يكن كاملا، و كان بمنزلة من لا روح فيه . (٨٣)
امـام عـلى عـليـه السـلام : انـسـان عـقـل اسـت و صـورت ، پـس هـر كـه عـقـل از او رويـگـردان شـود و صـورت آدمـى بـا او بـمـانـد كامل نيست ، و همچون كسى است كه روح ندارد.
٩ الامـام عـلى عـليـه السـلام قـال لابـنـه الحـسـن : يـا بـنـى ! ان اغـنـى الغـنـى العقل ، و اكبر الفقر الحمق (٨٤) امـام عـلى عـليـه السـلام بـه پـسـرش حـسـن : پـسـرم ! بـيـنـيـازتـريـن بـيـنـيـازى عقل است ، و بزرگترين فقر و نيازمندى بيخردى و احمقى .
١٠ الامـام عـلى عـليـه السـلام : يـا بـنـى لا فـقـر اشـد مـن الجهل ، و لا عدم اعدم من العقل .. (٨٥)
امـام على عليه السلام : پسرم ! هيچ فقرى سختتر از نادانى نيست ، و هيچ ناداريى بدتر از نادارى عقل نيست .
١١ الامام على عليه السلام : العقل رسول الحق . (٨٦)
امام على عليه السلام : عقل فرستاده خدا است .
١٢ الامام على عليه السلام : ملاك امر العقل . (٨٧)
امـام عـلى عـليـه السـلام : مـلاك در هـر چـيـز (٨٨) عقل است .
١٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العقول ائمة الافكار، و الافكار ائمة القلوب ، و القلوب ائمة الحواس ، و الحواس ائمة الاعضاء. (٨٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : خـردهـا راهـبـران انديشه هايند، و انديشه ها راهبران دلها، و دلها راهبران حسها، و حسها راهبران اندامها.
١٤ الامام على عليه السلام : العقل مصلح كل امر. (٩٠)
امام على عليه السلام : عقل اصلاح كننده هر كار است .
١٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اعـقـلوا الخـبـر اذا سـمـعـتـمـوه عـقـل رعـايـة لا عـقـل روايـة ، فـان رواة العـلم كـثـيـر و رعـاتـه قليل . (٩١)
امـام عـلى عـليـه السـلام : چـون خـبـرى بـشـنـويـد، در آن بـا خـرد ژرفـنـگـرى تـعـقـل كـنـيـد، نه با خرد گزارشگر، كه گزارشگران دانش فراوانند و ژرفنگران اندك اندك .
١٦ الامام على عليه السلام : العقل اءقوى اءساس . (٩٢)
امام على عليه السلام : خرد، نيرومندترين شالوده است .
١٧ الامام على عليه السلام : العقل حسام قاطع . (٩٣)
امام على عليه السلام : خرد، شمشيرى برنده است .
١٨ الامام على عليه السلام : ثمرة العقل لزوم الحق . (٩٤)
امام على عليه السلام : ثمره خرد، پيروى از حق است .
١٩ الامام على عليه السلام : ثمرة العقل الاستقامة . (٩٥)
امام على عليه السلام : ثمره خرد، پايدارى و ايستادگى است .
٢٠ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لا يـسـتـعـان عـلى الدهـر الا بالعقل . (٩٦)
امام على عليه السلام : بر مشكلات روزگار، جز به يارى خرد، نمى توان چيره گشت .
٢١ الامام على عليه السلام : العقل - حيث كان - آلف ماءلوف . (٩٧)
امام على عليه السلام : خرد، در هر جا كه باشد، بهترين مونس و همدم است .
٢٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : هـبـط جـبـرئيـل عـلى آدم فـقـال : يـا آدم ! انـى امـرت ان اخـيـرك واحـدة مـن ثـلاث ، فـاخـتـر واحـدة ودع اثـنـتـيـن . فـقـال له آدم : و مـا الثـلاث يـا جـبـرئيـل ؟ فـقـال : العـقـل و الحـيـاء و الديـن . قـال آدم : فـانـى قـد اخـتـرت العـقـل . فـقـال جـبـرئيـل للحـيـاء و الديـن : انـصـرفـا و دعـاه ! فـقـالا: يـا جبرئيل ! انا امرنا ان نكون مع العقل حيث كان .. (٩٨)
امام على عليه السلام : جبرئيل بر آدم فرود آمد و گفت : آدم ! به من فرمان رسيده است كه از تو بخواهم تا يكى از سه چيز را برگزينى ، پس يكى را برگزين و دوتاى ديگر را واگذار! آدم گفت : اى جبرئيل ! آن سه چيز كدامند؟ در پاسخ گفت : خرد و آزرم و دين . آدم گـفـت : مـن خـرد را بـرگـزيـدم . آنگاه جبرئيل به آزرم و دين گفت : دور شويد و او را به حـال خـود واگـذاريـد! آنـهـا گـفـتـنـد: اى جـبـرئيـل ! بـه مـا فـرمـان شـده اسـت كـه هـر جـا عقل باشد با آن باشيم ...
٢٣ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام - عـن النـبـى (صلى الله عليه و آله): لم يـعـبـد الله عـزو جـل بـشـى ء افـضـل مـن العـقـل ؛ و لا يـكـون المـؤ مـن عـاقـلا حـتـى يـجـتـمـع فـيـه عـشـر خـصـال : الخـيـر مـنـه مـاءمـول ، و الشـر مـنـه مـاءمـون ..و لا يـسـام مـن طـلب العـلم طول عمره .. (٩٩)
امـام بـاقـرعـليـه السـلام - از پـيـغـمـبـر اكـرم : كـسـى خـدا را بـه چـيـزى والاتـر از عـقل و خردمندى عبادت نكرده است . مؤ من عاقل و خردمند نخواهد بود مگر آنكه ده خصلت در او فـراهم شود: به نيكى او اميد دارند، و از شر او در امان باشند...و در سراسر عمر خود از جستجوى علم خسته و تنگدل نشود...
٢٤ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : لا مـصـيـبـة كـعـدم العقل ، و لا عدم عقل كقلة اليقين . (١٠٠)
امـام بـاقـر عليه السلام : هيچ مصيبى همچون بيخردى نيست ، و هيچ بيخرديى همچون كمى يقين نيست .
٢٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لو صـح العـقـل ، لا غـتـنـم كل امرى ء مهله . (١٠١)
امـام عـلى عـليـه السـلام : اگـر عـقـل سالم باشد، هر كس فرصت (عمر) خود را غنيمت خواهد شمرد.
٢٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : دعـامـة الانـسـان العـقـل ، و من العقل الفطنة و الفهم و الحفظ و العلم ، فاذا كان تاءييد عقله من النور، كان عالما، حافظا، زكيا، فطنا، فهما، و بالعقل يكمل ، و هو دليله و مبصره و مفتاح اءمره . (١٠٢)
امام صادق عليه السلام : ستون وجود آدمى عقل است . زيركى و فهم و به ياد سپرى (حفظ مـطـالب و عـلوم) و دانـشـورى (عـلم) از خـواص عـقـل اسـت . و هـرگـاه عـقـل ، از نـور (مـعـنـوى) نـيـرو گـرفـتـه باشد، انسان ، دانشور و به ياد سپرنده علم و هوشمند و زيرك و فهيم خواهد بود.
آدمى به عقل كـامـل مـى شـود. و عـقـل راهـنـمـا و سـبـب بـيـنـايـى و كـليـد مشكل گشاى امور انسان است .
٢٧ الامـام الكـاظم عليه السلام : يا هشام ! ان ضوء الجسد فى عينه ، فان كان البصر مضيئا استضاء الجسد كله . و ان ضوء الروح العقل ، فاذا كان العبد عاقلا كان عالما بربه ، و اذا كان عالما بربه اءبصر دينه . و ان كان جاهلا بربه لم يقم له دين . و كما لا يقوم الجـسـد الا بـالنـفـس الحـيـة ، فـكـذلك لا يقوم الدين الا بالنية الصادقة ، و لا تثبت النية الصادقة الا بالعقل . (١٠٣)
امـام كـاظم عليه السلام : اى هشام ! نور تن در چشم است . پس اگر ديده روشن باشد، همه تـن از نـور آن روشـنـى مـى گـيـرد. و روشـنـى روح عـقـل اسـت . پـس اگـر انـسـان عـاقل و خردمند باشد، پروردگار خود را مى شناسد. و چون پـروردگـار خود را شناخت در دين خود بصيرت پيدا مى كند. و چون كسى پروردگار خود را نـشـنـاسـد ديـنـى بـراى او بـاقـى نـمـى مـاند. و همانگونه كه تن جز با جان ، زنده و بـرپـاى نـمـى مـانـد، ديـن نيز جز با نيت خالص بر پاى نمى ماند. و نيت خالص جز با عقل استوار نمى گردد.
٢٨ الامام الرضاعليه السلام : صديق كل امرى ء عقله ، و عدوه جهله . (١٠٤)
امـام رضـا عـليـه السـلام : دوسـت هـر كـس عـقـل و دانـايـى او اسـت ، و دشـمـن هـر كـس جهل و نادانى او.

فصل چهارم : انديشيدن ١ ان فـى خـلق السـمـاوات و الارض ، و اخـتـلاف اليل و النهار، لآيات لاولى الالباب × الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم ، و يـتـفـكـرون فـى خـلق السـمـاوات و الارض ، ربنا ما خلقت هذا باطلا، سبحانك فقنا عذاب النار. (١٠٥)
در آفـريـنـش آسمانها و زمين ، و در پياپى آمدن شب و روز، نشانه هايى است (از دانايى و تـوانـايـى خـدا) بـراى خـردمـنـدان× آنـان كـه ايـسـتـاده و نـشـسـتـه و خـفـتـه (در هـمـه حـال) خـدا را يـاد مـى كـنـند، و در آفرينش آسمانها و زمين مى انديشند (كه): پروردگارا! ايـنـهـمـه را بـيـهوده نيافريدى ، تو پاك و پاكيزه اى ، پس (بدين انديشه كه كرديم و ايمان كه يافتيم) ما را از عذاب آتش نگاه دار.
٢ و سـخـر لكم ما فى السماوات و ما فى الارض ، جميعا منه ، ان فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون (١٠٦) آنـچـه را در آسـمـانـهـا و زمـيـن اسـت بـه فرمان شما در آورد، همه از او است ؛ و در اين كار نشانه هايى است (از حكمت و قدرت او)، براى كسانى كه بينديشند.
٣ هوالذى انزل من السماء ماء، لكم منه شراب و منه شجر فيه تسيمون × ينبت لكم به الزرع و الزيـتـون و النـخـيل و الاعناب و من كل الثمرات ، ان فى ذلك لآية لقوم يتفكرون (١٠٧) او اسـت آنكه از آسمان براى شما آب فرو فرستاد، كه از آن مى نوشيد، و از آن آب گياه مـى رويـد كـه (چهار پايان خود را) در آن مى چرانيد × خداوند براى شما با آن آب كشت و زيـتـون و درختان خرما و درختان انگور و همه ميوه ها را مى روياند؛ همانا در اين كار نشانه اى است براى كسانى كه بينديشند ٤ ذلك مثل القوم الذين كذبوا بآياتنا، فاقصص القصص لعلهم يتفكرون (١٠٨) ايـن (كـه در پـيـش گـفته شد) مثل قومى است كه آيات ما را دروغ شمردند؛ پس داستانها را براى ايشان بازگو، تا شايد بينديشند
حديث ١ النبى (صلى الله عليه و آله): فكرة ساعة خير من عبادة سنة . (١٠٩)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): انـديـشـه يـك سـاعـت بـهـتـر از عـبـادت يـك سال است .
٢ الامام على عليه السلام : تفكرك يفيدك الاستبصار، و يكسبك الاعتبار. (١١٠)
امـام عـلى عليه السلام : انديشيدن و فكر كردن ، بر بينايى تو مى افزايد، و پند مايه اى برايت فراهم مى آورد.
٣ الامام على عليه السلام : من تفكر ابصر.. (١١١)
امام على عليه السلام : آن كه بينديشد بينا مى شود.
٤ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : لكـل شـى ء دليـل ، و دليل العاقل التفكر، و دليل التفكر الصمت . (١١٢)
امام كاظم عليه السلام : هر چيز را راهنمايى است . راهنماى خردمند انديشيدن است ، و راهنماى انديشيدن ، خاموشى گزيدن .
٥ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : كـان امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام يقول : التفكر حياة القلب البصير. (١١٣)
امـام صـادق عـليـه السـلام : امـيـر المؤ منين عليه السلام مى گفت :
انديشيدن ، زندگى دل بينا است (دلى كه نينديشد مرده است).
٦ الامام على عليه السلام : الفكر مرآة صافية . (١١٤)
امام على عليه السلام : انديشه ، آيينه اى پاك است .
٧ الامام على عليه السلام : فكر المرء مرآة تريه حسن عمله من قبحه . (١١٥)
امام على عليه السلام : انديشه آدمى آيينه اى است كه نيك و بد كارش را به او مى نمايد.

- پى ‏نوشتها -
٢٩- سوره جمعه (٦٢): ٢.
٣٠- سوره زمر (٣٩): ٩.
٣١- سوره انعام (٦): ٥.
٣٢- سوره فاطر (٣٥): ١٩.
٣٣- سوره رعد (١٣): ١٦.
٣٤- سوره بقره (٢): ٢٦٩.
٣٥- سوره احزاب (٣٣): ٣٤.
٣٦- سوره رعد (١٣):١٩ ٣٧- منية المريد) / ١٣.
٣٨- تحف العقول / ١٩.
٣٩- غررالحكم / ٢٢٧.
٤٠- روضة الواعظين /١٢.
٤١- غررالحكم / ٣٣٢.
٤٢- بحار ٢ / ١٦ ـ از كتاب كنزالفوائد.
٤٣- غررالحكم / ٢٠.
٤٤- غررالحكم /٣٣٣ ٤٥- تحف العقول / ٢٠٧.
٤٦- معانى الاخبار ١/٢.
٤٧- بحار ٢/٣٢ ـ ٣١ ـ از كتاب مصباح الشريعة .
٤٨- تفسير عياشى ٢/٢٤٤.
٤٩- بحار ٢/١٤ ـ از كتاب - امالى شيخ صدوق .
٥٠- امالى صدوق /١٩.
٥١- بحار ٧٧/١١٢.
٥٢- سوره مائده (٥): ٣٢.
٥٣- وسائل ١/٨٧.
٥٤- تحف العقول ٢٦٨.
٥٥- تحف العقول /٢٨٥.
٥٦- وسائل ١٨/٨.
٥٧- سوره آل عمران (٣): ١٦٤.
٥٨- بحار ١/١٧٧ - از كتاب عوالى اللئالى .
٥٩- اصول كافى ١/٣٠.
٦٠- روضة الواعظين /١٠.
٦١- بحار ١/١٩٦ - از كتاب كنزالفوائد.
٦٢- يـعنى : يا تحصيل علم كرده و به دانايى رسيده باش ، يا به طلب علم برخيز و جوياى آن شو.
٦٣- بصائر الدرجات /٣.
٦٤- بحار ٧٨/٢٧٧ - از كتاب اربعين شيخ سديد الدين سورى .
٦٥- بحار ١/١٧٧ - از كتاب عوالى اللئالى .
٦٦- بحار ١/١٩٤ - از كتاب المحاسن .
٦٧- ثواب الاعمال /١٦٠.
٦٨- يـعـنـى : كـسـى را كـه بـه طـلب عـلم و دانـايـى مى رود، چنان مى شمارند كه به زيارت خدا مى رود.
٦٩- خصال /٣٩.
٧٠- امالى صدوق /٥٥١.
٧١- بحار ١/١٧٠ - از كتاب امالى شيخ طوسى .
٧٢- سوره بقره (٢): ١٦٤.
٧٣- سوره ملك (٦٧): ١٠.
٧٤- سوره روم (٣٠): ٢٤.
٧٥- سوره نحل (١٦): ١٢.
٧٦- تحف العقول /٤٤.
٧٧- تحف العقول /٤٤.
٧٨- بحار ١/٩٥ - از كتاب كنزالفوائد.
٧٩- بحار ١/٩١ - از كتاب المحاسن .
٨٠- غررالحكم /٢٠.
٨١- غررالحكم /١٤.
٨٢- اصول كافى ١/٢٧.
٨٣- بـحـار ٧٨/٧ - از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول .
٨٤- نهج البلاغه ، ١١٠٤.
٨٥- امالى طوسى ١/١٤٥.
٨٦- غررالحكم /١٥.
٨٧- غررالحكم /٣١٥.
٨٨- در برخى نسخه ها: ملاك دين (و ديندارى).
٨٩- مستدرك نهج البلاغه /١٧٦.
٩٠- غررالحكم /٣٠.
٩١- نهج البلاغه /١١٣٠.
٩٢- غررالحكم /٣١.
٩٣- غررالحكم /٢٠.
٩٤- غررالحكم /١٥٨.
٩٥- غررالحكم /١٥٨.
٩٦- بـحـار ٧٨/٧ - از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول .
٩٧- غررالحكم /٢٧.
٩٨- امالى صدوق /٦٠٠.
٩٩- خصال /٤٣٣.
١٠٠- تحف العقول /٢٠٨.
١٠١- غررالحكم /٢٦١.
١٠٢- علل الشرايع ١/١٠٣.
١٠٣- تحف العقول /٢٩٢.
١٠٤- اصول كافى ١/١١.
١٠٥- سوره آل عمران (٣): ١٩١-١٩٠.
١٠٦- سوره جاثيه (٤٥): ١٣.
١٠٧- سوره نحل (١٦): ١١-١٠.
١٠٨- سوره اعراف (٧): ١٧٦.
١٠٩- بحار ٧١/٣٢٦.
١١٠- غررالحكم /١٥٧.
١١١- نهج البلاغه /٩٣٠؛ عبده ٢/٥٤.
١١٢- تحف العقول /٢٨٥.
١١٣- اصول كافى ١/٢٨.
١١٤- نهج البلاغه /١٠٩٠.
١١٥- غررالحكم /٢٧٧.
۳
فصل پنجم : راهنمايى به خود يادآورى
٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : فـكـرك يـهـديـك الى الرشـاد، و يـحـدوك عـلى اصـلاح المعاد. (١١٦)
امـام عـلى عليه السلام : انديشيدن تو را به راه راست رهنمون مى شود، و به درست كردن كار معاد بر مى انگيزد.
٩ الامام الصادق عليه السلام : قال اميرالمؤ منين عليه السلام : (ان) التفكر يدعو الى البر و العمل به . (١١٧)
امام صادق عليه السلام : امير المؤ منين عليه السلام گفت : تفكر و انديشيدن انسان را به نيكى و عمل كردن به آن فرا مى خواند.
١٠ الامـام عـلى عـليـه السـلام : طـول الفـكـر يـحـمـد العـواقـب ، و يـسـتـدرك فـسـاد الامور. (١١٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام : انـديـشـيـدن بسيار (به هنگام اقدام به كارها) پايان هر كار را پسنديده مى سازد، و از تباهى امور جلوگيرى مى كند.
١١ الامام على عليه السلام : من فكر قبل العمل ، كثر صوابه . (١١٩)
امام على عليه السلام : آنكه پيش از هر كار بينديشد، استوارى كارش بيشتر باشد.
١٢ الامام على عليه السلام : من اسهر عين فكرته ، بلغ كنه همته . (١٢٠)
امـام عـلى عـليـه السـلام : آنـكـه چـشـم انديشه خود را بيدار نگاه دارد، به منتهاى خواسته خويش برسد.
١٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لا عـبـادة كـالتـفـكـر فـى صـنـعـة الله عزوجل . (١٢١)
امام على عليه السلام : هيچ عبادتى همسنگ انديشيدن در صنع خداى بزرگ نيست .
١٤ الامام العسكرى عليه السلام : ليست العبادة كثرة الصيام ، و الصلاة ، و انما العبادة كثرة التفكر فى امر الله . (١٢٢)
امـام عـسـكـرى عـليـه السـلام : عـبـادت بـه بـسـيارى نماز و روزه نيست ، بلكه به بسيار انـديـشـيدن در كار خدا (و عظمتهاى آفرينش ژرف و پهناور جهان و اسرار آفرينش انسان) است .
١٥ النبى (صلى الله عليه و آله): يا اباذر! ركعتان مقتصدتان فى تفكر، خير من قيام ليلة و القلب ساه . (١٢٣)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): اى اباذر! دو ركعت كوتاه كه با تفكر (و توجه) گزارده شود بهتر از بر پا ايستادن يك شب است در حالى كه قلب غافل باشد.
١٦ النـبـى (صلى الله عليه و آله) ـ زيـد بـن عـلى ، عـن آبـائه ، عـن رسول الله (صلى الله عليه و آله): ركعتان خفيفتان فى (ال) تفكر، خير من قيام ليلة . (١٢٤)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله) ـ بـه نـقـل از زيـد بـن عـلى ، از پـدرانـش : دو ركـعـت سـبـك بـا تـفـكـر (و تاءمل در آثار خدا و توجه دل به خدا)، بهتر از نماز خواندن يك شب تمام است .
١٧ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : كان اكثر عبادة ابى ذر ـ رحمة الله عليه ـ التفكر و الاعـتـبـار. و فـى خـبـر ابـى ذر، قـال : رسـول الله (صلى الله عليه و آله): عـلى العـاقـل ان يـكـون له ثـلاث سـاعـات : سـاعـة يـنـاجـى فـيـهـا ربـه عـزوجـل ؛ و سـاعـة يـحـاسـب فـيـهـا نـفـسـه ؛ و سـاعـة يـتـفـكـر فـيـمـا صـنـع الله عـزوجـل اليـه : و سـاعـة يـخـلوفـيـهـا بـحـظ نـفـسـه مـن الحلال . (١٢٥)
امـام صـادق عـليه السلام : بيشترين عبادت ابوذر ـ رحمه الله ـ فكر كردن و عبرت آموختن بـود. و در خـبـر اسـت از ابـوذر كـه پـيـامـبـر اكـرم گـفـت : بـر عاقل واجب است كه براى خود سه ساعت (سه برنامه در شبانه روز) داشته باشد: ساعتى كـه در آن بـا پـروردگـار خـويـش مـنـاجـات كند؛ و ساعتى كه در آن به حساب كردار خود بـرسـد و ساعتى (١٢٦) كه درباره آنچه خداى بزرگ در حق او كرده است بينديشد؛ و ساعتى كه در آن خلوت كند و بهره خويش از حلال بگيرد.
١٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام ـ فـى وصـيـته للحسين : اى بنى الفكرة تورث نورا، و الغفلة ظلمة . (١٢٧)
امـام عـلى عـليـه السـلام ـ در وصـيـتـى بـه پـسـرش حـسـيـن :..پـسـرم ! انـديـشـيـدن (و دل را بـيـدار داشـتـن) نـور پـديـد مـى آورد، و غـفـلت ورزيـدن (و دل را در خواب و بيخبرى گذاشتن) ظلمت .
١٩ الامام على عليه السلام : لا علم كالتفكر. (١٢٨)
امام على عليه السلام : هيچ دانشى همسان تفكر (انديشيدن خود انسان) نيست .
٢٠ الامـام عـلى عـليـه السـلام : فـضـل فـكـر و تـفـهـم ، انـجـع مـن فضل تكرار و دراسة . (١٢٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : حاصل فكر كردن (خود انسان) و دريافتن مطلب ، بيشتر است از حاصل درس و تكرار كردن (بدون انديشه).

فصل پنجم : راهنمايى به خود يادآورى قرآن
١ و هذا صراط ربك مستقيما، قد فصلنا الايات لقوم يذكرون . (١٣٠)
ايـن اسـت راه راسـت پـروردگـار تـو؛ مـا آيـات خـويـش را بـه تفصيل براى آن كسان كه خود به ياد آورند (و به خود آگاهى خويش باز گردند) بيان كرديم .
٢ ماذرائكم فى الارض ، مختلفا الوانه ، ان فى ذلك لآية لقوم يذكرون . (١٣١)
و آنـچـه در زمـين براى شما به رنگهاى گونه گونه آفريد؛ در اين كار نشانه اى است (از دانايى و توانايى پروردگار)، براى قومى كه ياد آور خود گردند.
٣ اولم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر، و جاءكم النذير؟ (١٣٢)
آيـا بـه شما عمر نداديم تا آن اندازه كه هر كس بخواهد (آگاهى فطرى خويش) باز ياد آورد، چنين تواند كرد، و آيا رسولان بيمرسان نزد شما نيامدند؟ ٤ والذين اذا ذكروا بآيات ربهم لم يخروا عليها صم و عميانا. (١٣٣)
كـسـانى كه چون آيات پروردگارشان را باز به ياد آنان آرند، با چشم و گوش بسته در آنها ننگرند.
٥ ولقد يسرنا القرآن للذكر، فهل من مدكر؟ (١٣٤)
قـرآن را (و اين خواندن و ياد را)، براى باز يادآورى آماده ساختيم ؛ اكنون آيا هيچ بازياد آورنده اى (هيچ خود ياد آورنده اى) خواهد بود.

فصل ششم : ناآگاهى و نادانى قرآن
١ و لا تـكونوا كالذين قالوا سمعنا وهم لا يسمعون ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لا يعقلون . (١٣٥)
همچون كسانى مباشيد كه گفتند شنيديم در حالى كه نمى شنوند بدترين جنبندگان نزد خدا كران و گنگانيند كه عقل خويش به كار نمى دارند.
٢ قال : يا نوح انه ليس من اهلك ، انه عمل غير صالح ، فلا تساءلن من ليس لك به علم ، انـى اعـظك ان تكون من الجاهلين قال : رب انى اعوذ بك ان اسالك ما ليس لى به علم ، و الا تغفر لى و ترحمنى اكن من الخاسرين . (١٣٦)
خـداونـد گـفـت : اى نـوح ! آن پـسر از كسان تو نبود، كه او كار به نيكى نمى كرد؛ پس آنـچـه را از چـگـونـگـى آن آگاه نيستى مخواه ، و به تو پند مى دهم كه از نادانان مباشى نوح گفت : پروردگارا! به تو پناه مى برم از اينكه آنچه را از چگونگى آن آگاه نيستم بخواهم ؛ و اگر مرا نيامرزى و بر من نبخشى ، از زيانكاران خواهم بود.
٣ و اذقـال مـوسـى لقـومـه : ان الله يـامـركـم ان تـذبحوا بقرة : قالوا: اتتحذنا هزوا؟ قال : اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين . (١٣٧)
در آن هـنـگـام كه موسى به قوم خود گفت : خدا به شما فرمان مى دهد كه ماده گاوى ذبح كـنـيد، گفتند: آيا ما را به ريشخند مى گيرى ؟ گفت :
پناه مى برم به خدا كه از نادانان باشم .
٤ و مـن النـاس مـن يـجـادل فـى الله بـغـيـر عـلم ، و يـتـبـع كـل شـيـطـان مـريـد و مـن النـاس مـن يـجـادل فـى الله بـغـيـر عـلم و لاهـدى و لا كـتـاب منير. (١٣٨)
در مـيـان مـردمـان كـسـى هست كه ، بى دانش ، درباره خدا ستيزه مى كند و از هر شيطان سر كـشـى پـيـروى مـى نـمايد... و در ميان مردمان كسى هست كه ، بى دانش و راهنمايى و بدون كتابى روشنگر، درباره خدا ستيزه مى كند.
حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): العلم راءس الخير كله ، و الجهل راءس الشر كله . (١٣٩)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): علم سر همه نيكيها است ، و جهل سر همه بديها.
٢ الامام الرضا عليه السلام : صديق كل امرى عقله ، و عدوه جهله . (١٤٠)
دوست هر كس عقل و خرد او است ، دشمن هر كس جهل و نادانى او.
٣ الامام على عليه السلام : الجهل موت . (١٤١)
امام على عليه السلام : نادانى مرگ است .
٤ الامام على عليه السلام : الجهل اصل كل شر. (١٤٢)
امام على عليه السلام : نادانى ريشه هر بدى است .
٥ الامام على عليه السلام : الجهل ادوا الداء. (١٤٣)
امام على عليه السلام : نادانى دردناكترين دردها است .
٦ الامام على عليه السلام : الجهل فى الانسان اضر من الاكلة فى الابدان . (١٤٤)
امام على عليه السلام : جهل در انسان زيانمندتر است از خوره در بدنها.
٧ الامام على عليه السلام : الجهل يزل القدم . (١٤٥)
امام على عليه السلام : نادانى پاى آدمى را مى لغزاند.
٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لو ان العـبـاد حـيـن جـهـلوا وقـفـوا، لم يـكـفـروا و لم يضلوا. (١٤٦)
امام على عليه السلام : اگر مردمان آنجا كه ندانند بايستند، نه كافر شوند و نه گمراه .
٩ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن جـهـل وجـوه الاراء اعـيـتـه الحيل . (١٤٧)
امام على عليه السلام : آنكه از آراء مختلف بيخبر باشد، در چاره جوييها درماند.
١٠ الامام الجواد عليه السلام : من لم يعرف الموارد اعيته المصادر. (١٤٨)
امـام جـواد عليه السلام : آنكه راه وارد شدن را نداند، در جستجوى راه بيرون رفتن درمانده گردد.
١١ الامام على عليه السلام : لاترى الجاهل لا مفرطا او مفرطا. (١٤٩)
امام على عليه السلام : نادان را جز افراطكار يا تفريطكار نبينى .
١٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ابـن آدم اءشـبـه شـى ء بـالمـعـيـار، امـا نـاقـص بجهل ، او راجح بعلم . (١٥٠)
امـام على عليه السلام : آميزاد همانندترين چيز به سنگ محك است ، اگر نادان است كم عيار است ، و اگر دانا است پر عيار.
١٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الجـهـل بـالفـضـائل مـن اءقـبـح الرذائل . (١٥١)
امام على عليه السلام : بدترين رذيلتها نشناختن فضيلتها است .
١٤ الامام الصادق عليه السلام : الجهل صورة ركبت فى بنى آدم ، اقبالها ظلمة و ادبارها نـور. و العـبـد مـتـقـلب معها كتقلب الظل مع الشمس . الاترى الى الانسان ، تارة تجده جاهلا بـخـصـال نـفـسـه ، حامدا لها، عارفا بعيبها فى غيره ساخطا و تارة تجده عالما بطباعه ، ساخطا لها، حامدا لها فى غيره . فهو متقلب بين العصمة و الخذلان ، فان قابلته العصمة اءصـاب ، و ان قـابـله الخـذلان اءخـطـا.
و مـفتاح الجهل الرضا و الاعتقاد به . و مفتاح العلم الاسـتـبـدال مـع اصـابـة مـوافـقـة التـوفـيـق . و ادنـى صـفـة الجـاهـل دعـواه العـلم بـلا اسـتـحـقـاق ، و اوسـطـه جـهـله بـالجـهـل ، و اءقـصـاه جـحـوده العـلم . وليـس شـى ء اثـبـاتـه حـقـيـقـة نـفـيـه الا الجـهـل و الدنـيـا و الحـرص ؛ فـالكـل مـنـهـم كـواحـد، و الواحـد مـنـهـم كالكل . (١٥٢)
امـام صـادق عـليـه السـلام : نادانى آميزه اى است در بنى آدم ، كه آمدنش ظلمت است و رفتنش نـور. انـسان با اين آميزه هميشه همراه است ، همچون سايه با خورشيد. آيا نمى نگريد كه آدمـى گاه از چگونگى خصلتهاى خويش بيخبر است و آنها را مى ستايد، با آنكه همانها را در ديـگـران عـيـب مـى بـيـنـد و بـر آنـهـا خـشـمناك مى گردد. و گاه از طبع و اخلاق خويش ‍ نـاخـرسـنـد است با اينكه همان را در ديگران مى پسندد و مى ستايد؟ اين است كه آدمى ميان توفيق و بى توفيقى در كشاكش است . اگر توفيق به ياريش آيد كار درست مى كند، و اگر بى توفيقى نصيبش گردد كار خطا. و كليد نادانى خودپسندى و خودباورى است ، و كـليـد دانـايـى ، دگـرگـون كـردن ايـن خصلت است در خويش ، البته به شرط توفيق .
نـخـسـتـين مرتبه نادانى ، بدون شايستگى ، ادعاى دانايى كردن است .
مرتبه بعد از آن ، نـدانـسـتن نادانى خويش است . و آخرين مرتبه ، انكار علم و دانايى و ارزش آن است . و هيچ چيز نيست كه اثبات آن در حقيقت نفى آن باشد، مگر نادانى و دنيا (پرستى) و آزمندى ، كه هـمه آنها همچون يكى از آنها، و يكى از آنها همچون همه آنها است (همه هيچ است و هيچ ، بى ارزش است و بى ارزش).
١٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : كـفـى بـالمـرء جـهـلا ان يجهل عيوب نفسه . (١٥٣)
امـام عـلى عـليه السلام : براى نادان بودن آدمى همين بس كه نسبت به عيبهاى خويش نادان باشد.
١٦ الامـام عـلى عـليـه السـلام : كفى بالمرء غباوة اءن ينظر من عيوب الناس الى ما خفى عليه من عيوبه . (١٥٤)
امام على عليه السلام : براى كودنى آدمى همين بس كه به آن عيبها از مردم نگاه كند كه در خود او بروى پوشيده مانده است .
١٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : دع القـول فـيـهـا لا تـعـرف ، و الخطاب فيما لم تكلف . (١٥٥)
امـام عـلى عـليـه السـلام : از آنـچـه نمى دانى سخن مگوى ؛ و هنگامى كه وظيفه اى در سخن گفتن ندارى لب به سخن مگشاى .
١٨ الامام الصادق عليه السلام : العامل على غير بصيرة كالسائر على غير طريق ، فلا تزيده سرعة السير الا بعدا. (١٥٦)
امـام صـادق عـليـه السـلام : آن كـس كـه بـدون بـصـيـرت (و بـى شـنـاخـت و دانـايـى) عـمـل مـى كند، همچون كسى است كه بر راه درست پيش نمى رود، اين است كه هر چه تندتر برود از مقصود دورتر مى شود.

فصل هفتم : فهم و دريافت دين قرآن
١ و مـا كـان المـؤ مـنـون ليـنـفـروا كـافـة ، فـلولا نـفـر مـن كـل فـرقـه مـنـهـم طـائفـة ، ليـتـفقهوا فى الدين ، ولينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم ، لعلهم يحذرون ؟ (١٥٧)
نمى شود كه مردمان مؤ من همه (براى جهاد يا طلب علم) بسيج شوند؛ بنابراين چرا نبايد از هر گروه از ايشان ، تنى چند، بسيج شوند و بكوشند تا دانش دين بياموزند و هنگامى كـه بـاز گـشـتـنـد قـوم خـود را بـيـم و اندرز دهند (و بياگاهانند)، باشد كه آنان نيز از نافرمانى خدا حذر كنند.
حديث
١ الامام على عليه السلام : ايها الناس ! لا خير فى دين لا تفقه فيه .. (١٥٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام : اى مـردم ! خـيرى در آن دين (و ديندارى) نيست كه با تفقه و نيك فهمى (فهم عميق و جامع) همراه نباشد.
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : المـتـعـبـد على غير فقه كحمار الطاحونة ، يدور و لا يبرح . (١٥٩)
امـام عـلى عـليـه السلام : عبادت كننده نا آگاه از دين ، همچون خر آسياب است ، كه دور خود مى چرخد ولى از جايى كه هست بيشتر نمى رود.
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : لو اتـيـت بـشـاب من شباب الشيعة لا يتفقه ، لاءدبته . (١٦٠)
امـام صادق عليه السلام : اگر جوانى از جوانان شيعه را نزد من آورند كه در دين تفقه و غور رسى نكرده باشد، او را ادب خواهم كرد.
٤ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : ليـت السياط على رؤ وس اصحابى حتى يتفقهوا فى الحلال و الحرام . (١٦١)
امـام صـادق عـليه السلام : كاهش تازيانه بر سر اصحاب من افراخته بود، تا اينكه در حلال و حرام تفقه كنند (و آنها را درست و كامل و در ارتباط با هم بفهمند).
٥ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : تفقهوا فى دين الله ، فان الفقه مفتاح البصيرة ، و تـمـام العـبـادة ، و السبب الى المنازل الرفيعة ، و الرتب الجليلة ، فى الدنيا و الدنيا. و فـضـل الفـقيه على العابد كفضل الشمس على الكواكب . و من لم يتفقه فى دينه لم يرض الله له عملا. (١٦٢)
امـام كـاظـم عليه السلام : در دين خدا تحقيق و تفقه كنيد، كه فهم و فقه كليد بينايى ، و كـامـل كـننده عبادت ، و سبب رسيدن به جايگاههاى بلند و پايگاههاى بزرگ در دين و دنيا است . برترى فقيه (دين شناس) بر عابد همچون برترى خورشيد بر ستارگان است . و هر كس در دين خود تفقه نكند، خدا از هيچ عمل او خرسند نمى شود.
بنگريد! فقيه در كاربرد احاديث و اخبار، به معنايى كه در سده هاى بعد اصطلاح شده و تا كنون نيز متداول است نيست . فقيه ، در اين اصطلاح ، يعنى كسى كه علم فقه اصـطـلاحـى را بـه صورت اجتهادى بداند. ليكن فقيه ، در منطق احاديث و تعاليم ، يعنى عـالم بـه ابـعـاد گـونـاگـون ديـن و شـنـاخـتـهـاى ديـنـى و عـامـل بـه مـوازين اخلاق و اعمال اسلامى ؛ كسى كه دين را در بعد توحيد و خداشناسى ، و حـاكـمـيـت سـياسى و اجتماعى ، و تربيت و اخلاق و خود سازى ، و مديريت و قضا و حقوق و احـكـام و اقـدام و اعـمـال بـه خـوبـى بـشـنـاسد و خود نمونه عملى آن باشد. و چون اكنون روزگـارى اسـت جـهـان بـشـرى دگـرگـون شـده و حـيـات انـسـانـى متحول گشته است ، و مسائل بيشمارى در مفاهيمى نو، براى انسان و انسانيت پيش آمده است ، فـهـم هـمه مبانى و مسائل اسلامى ، در ارتباط با انسان و جهان بشريت و حيات ، كار فرد نـيـسـت . ايـن اسـت كـه بـايـد از ايـن پـس ، ايـن مـسـائل به وسيله هيئتها و گروههاى عالم و شايسته ، و تخصص ديده ، و انسانگرا و زندگيشناس ، شناخته و تبيين و عرضه گردد.

فصل هشتم : ضرورت همگانى شدن شناخت و آگاهى قرآن
١ و مـا ارسـلنـاك الا كـافـة للنـاس بـشـيـرا و نـذيـرا، و لكـن اكـثـر النـاس لا يـعملون . (١٦٣)
تـو را (اى پـيـامـبـر!) جـز براى آن نفرستاديم كه براى همه مردمان مژده آور و بيمرسان باشى ، ولى بيشتر مردم نمى دانند.
٢ يـا اهـل الكتاب قد جاءكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب ، و يعفوا عـن كـثـيـر، قـد جـاءكـم مـن الله نـور و كـتـاب مـبـيـن يـهـدى بـه الله مـن اتـبـع رضـوانـه سـبـل السـلام ، و يـخـرجـهـم مـن الظـلمـات الى النـور بـاذنه و يهديهم الى صراط مستقيم . (١٦٤)
اى اهل كتاب ! فرستاده ما نزد شما آمده تا بيشتر آنچه را كه از كتاب پنهان مى كرديد بر شـمـا آشـكـار كـنـد، و از بسيارى در گذرد، روشنى و كتابى روشنگر از سوى خدا براى شـمـا آمـد خـدا بـا آن كـتـاب هـر كـس را كه بر پى خشنودى وى رود، به راههاى سلامتى و ايمنى رهنمون مى گردد، و آنان را، به خواست خويش ، از تاريكيها به روشنى بيرون مى برد، و به راه راست هدايت مى كند.
٣ قـد انـزل الله اليـكـم ذكـرا رسولا يتلوا عليكم آيات الله ليخرج الذين آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات الى النور.. (١٦٥)
خدا ذكرى به سوى شما فرستاد يعنى فرستاده اى كه بر شما آيات روشن كننده خدا را فـرو مـى خـوانـد، تـا كـسـانـى را كـه ايـمـان آوردنـد و عمل كردند از تاريكيها به روشنى بيرون برد..
٤ و لقد ارسلنا موسى بآياتنا ان : اخرج قومك من الظلمات الى النور، و ذكرهم باءيام الله ، ان فى ذلك لآيات لكل صبار شكور. (١٦٦)
مـوسـى را بـا آيـات خـود فـرسـتاديم كه قومت را از تاريكيها به روشنى بيرون بر، و روزهـاى خـدا (ايـام الله) را بـه يـادشـان آر؛ همانا در اين كار نشانه هايى است براى هر بردبار سپاسگزار.
٥ هذا بصائر للناس ، و هدى و رحمة لقوم يوقنون . (١٦٧)
ايـن قرآن ، بصيرتهايى است براى مردمان ، و رهنمونى و رحمتى است براى آن دسته كه (به حقيقتها) يقين پيدا كنند.
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله):
اربـعـة تـلزم كـل ذى حـجـى و عـقـل مـن امـتـى . قـيـل : يـا رسـول الله مـا هـن ؟ قـال : اسـتـمـاع العلم ، و حفظه ، و نشره ، و العمل به . (١٦٨)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): چهار چيز بر هر صاحب خرد و عقلى از امت من واجب است . گفتند: اى پيامبر! آن چـهـار چـيز چيست ؟ گفت :
به علم و دانش گوش فرادادن ، و آن را به ياد سپردن ، و در ميان مردمان نشر كردن ، و خود به كار بستن .
٢ النبى (صلى الله عليه و آله): من نشر علما فله مثل اجر من عمل به . (١٦٩)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): كـسـى كـه عـمـلى را بـپـراكـند و نشر دهد، پاداش كسى را دارد كه به آن عمل كرده است .
٣ النبى (صلى الله عليه و آله): تصدقوا على اخيكم بعلم يرشده ، و راءى يسدده . (١٧٠)
پـيـامبر (صلى الله عليه و آله): به برادر خود علمى صدقه دهيد كه راهنماى او شود، و اظهار نظرى كه او را در راه حق و عمل به آن ، استوار دارد.
٤ النـبى (صلى الله عليه و آله): يا على ! ثلاث من حقائق الايمان : الانفاق من الاقتار، و انصاف الناس من نفسك ، و بذل العلم للمتعلم . (١٧١)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): اى على ! سه چيز از حقايق ايمان است : بخشندگى در عين تنگدستى ، داد مردمان را از خود دادن ، و آموختن علم به جوينده علم .
٥ النبى (صلى الله عليه و آله): من كتم علما نافعا، اءلجمه الله يوم القيامة بلجام من نار. (١٧٢)
پـيـامـبر (صلى الله عليه و آله): هر كس دانشى سودمند را پنهان دارد، خدا در روز باز پسين دهانبندى آتشين بر دهان او نهد.
٦ الامام على عليه السلام : ضادوا الجهل بالعلم . (١٧٣)
امام على عليه السلام : به وسيله علم با جهل و نادانى مبارزه كنيد.
٧ الامـام الجـواد عـليـه السـلام : العـلمـاء فـى انـفسهم خانة ان كتموا النصيحة ، ان راءوا تائها ضالا لا يهدونه ، او ميتا لا يحيونه ، فبئس ما يصنعون ، لاءن الله ـ تبارك و تعالى ـ اخذ عليهم الميثاق فى الكتاب ، ان ياءمروا بالمعروف و بما اءمروا به ، و اءن ينهوا عما نـهـوا عـنـه ، و ان يـتـعـاونـوا عـلى البـر و التـقـوى ، و لا يتعارفوا على الاثم و العدوان .. (١٧٤)
امام جواد عليه السلام : دانشمندان ، چون از پند دادن خوددارى كنند، خيانت ورزيده اند؛ اگر گـمـراهى را ببينند و او را راهنمايى نكنند، يا مرده دلى را ببينند و او را زنده نسازند، بد كـرده انـد، زيـرا كـه خداى متعال ، در قرآن ، از ايشان پيمان گرفته است كه به نيكى و بـه آنچه بدان فرمان رفته است فرمان دهنده ، و از آنچه از آن ممنوع شده اند ديگران را بـاز دارنـد، و ايـنكه در نيكى و پرهيزگارى مددكار يكديگر باشند، و در گناه و دشمنى مددكار نباشند.
٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـا اخـذ الله مـيـثـاقـا مـن اهـل الجـهـل بـطـلب تـبـيـان العـلم ، حـتـى اخـذ مـيـثـاقـا مـن اهـل العـلم و بـبـيـان العـلم للجـهـال ، لان العـلم قـبـل الجهل . (١٧٥)
امام على عليه السلام : خدا از نادانان ، از آن پس پيمان دانش طلبى گرفت كه از دانايان پـيـمان گرفته بود دانش و علم را به ديگران بياموزند، زيرا كه دانايى و علم مقدم بر نادانى و جهل است .
٩ الامـام الصـادق عـليـه السـلام ـ فـى قـوله تـعالى :..مما رزقناهم ينفقون : مما علمناهم يبثون . (١٧٦)
امـام صادق عليه السلام ـ در تفسير اين آيه قرآن :
و مما رزقناهم ينفقون از آنچه به آنان روزى كرده ايم به ديگران مى بخشند فرمود: يعنى از علمى كه به عالمان داديم به ديگران مى آموزند.
١٠ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : ان الذى تـعـلم العـلم مـنـكـم ، له مـثـل اجر الذى يعلمه ، و له الفضل عليه ، تعلموا العلم من حملة العلم ، و علموا اخوانكم كما علمكم العلماء. (١٧٧)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام : آن كـس از شـما كه دانش بياموزد، پاداشى دارد همچون پاداش كسى كه به او مى آموزد، و البته آموزگار را بر او برترى است . دانش را از دارندگان دانـش فرا گيريد، و همان گونه كه دانشمندان به شما آموخته اند شما نيز به برادران خود بياموزيد.
١١ الامام الصادق عليه السلام : اكتب و بث علمك فى اخوانك ، فان مت فاءورث كتبك بنيك ، فانه ياءتى على الناس ‍ زمان هرج لا ياءنسون فيه الا بكتبهم . (١٧٨)
امـام صـادق عـليـه السـلام : علم خويش را بنويس و ميان برادرانت انتشار ده ، و هنگامى كه مرگت فرا رسيد كتابهاى خود را به ارث براى فرزندانت باقى گذار، زيرا كه زمانى پر آشوب خواهد آمد كه مردم به چيز ديگرى جز كتاب نتوانند انس ‍ يافت .
١٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : لكـل شـى ء زكـاة ؛ و زكـاة العـلم ان يـعـلمـه اءهـله . (١٧٩)
امـام صـادق عـليـه السـلام : هـر چـيـزى را زكـاتـى اسـت ، و زكـات علم آموختن علم است به اهل آن .
١٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : عـلى كـل جـزء مـن اجـزائك زكـاة واجـبـة لله عزوجل .. و زكاة اللسان النصح للمسلمين ، و التيقظ للغافلين .. (١٨٠)
امـام صادق عليه السلام : خداى بزرگ زبان اندرز گفتن به مسلمانان است و بيدار كردن غافلان ...
١٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام : تـزاوروا و تـذاكـروا الحـديـث ، ان لا تـفـعـلوا يـدرس . (١٨١)
امـام عـلى عـليـه السـلام : بـه ديدار يكديگر برويد و با هم درباره احاديث سخن گوييد، اگر چنين نكنيد احاديث كهنه و مندرس مى شود.
١٥ الامـام الصادق عليه السلام : تزاوروا، فان فى زيارتكم احياء لقلوبكم ، و ذكرا لاحـاديـثـنـا. و اءحـاديثنا تعطف بعضكم على بعض فان اءخذتم بها رشدتم و نجوتم و ان تركتموها ضللتم و هلكتم ؛ فخذوا بها و انا بنجاتكم زعيم (١٨٢) امـام صادق عليه السلام : از يكديگر ديدار كنيد كه در اين ديداردلهاى شما زنده مى شود و از اخـبـارو احـاديـث يـاد مـى كـنـيد احاديث ما شما را نسبت به يكديگر مهربان خواهذد كرد؛ اگـربـه آنـهـا عـمـل كنيد به آگاهى و رشد مى رسيد و رستگار مى شويد و اگر آن ها را فـرو گـذاريـد گـرمـاه مـى گـرديـد و هـلاك مـى شـويـد بـه آنـهـا عـمـل كـنـيد به آگاهى و رشد مى رسيد و رستگار مى شويد، و اگر آنها را فرو گذاريد گمراه مى گرديد و هلاك مى شويد. به آنها عمل كنيد كه من پايندان رستگارى شما خواهيم بود.
١٦ الامـام الرضـا عـليـه السـلام : رحـم الله عـبـدا احـيـا امـرنـا. قـال راوى الحـديـث : فـقـلت له : و كـيـف يـحـيـى امـركـم ؟ قـال : يـتـعـلم عـلومـنـا و يـعـلمـهـا النـاس ، فـان النـاس لو عـمـلوا مـحـاسـن كـلا مـنـا لاتبعونا.. (١٨٣)
امـام رضـا عـليه السلام : خدا بيامرزد كسى را كه امر ما را زنده كند.
(راوى حديث گويد): به امام گفتم : چگونه امر شما زنده مى شود؟ گفت :
به آموختن علوم ما و تعليم دادن آن بـه مـردمان ، چه اگر مردمان از آن تعاليم والا كه در سخنان ماست آگاه گردند، پيرو ما خواهند گشت .
١٧ الامام الجواد عليه السلام : ـ عبدالعظيم الحسنى عنه : ملاقاة الاخوان يسرة ، و تلقيح للعقل ، و ان كان نزرا قليلا. (١٨٤)
امـام جـواد عـليـه السـلام : به روايت عبدالعظيم حسنى : ديدار برادران مايه آسايش روح و بارور كننده عقل است (از طريق انتقال دادن معلومات و آگاهيها)، هر چند بسيار اندك باشد.
١٨ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : تـزاوروا فـى بـيـوتـكـم ، فـان ذلك حـيـاة لامرنا.. (١٨٥)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام : در خـانه هاتان از يكديگر ديدار كنيد، كه اين كار، سبب زنده ماندن امر ما است .

فصل نهم : بينشها و دانشهاى سودمند قرآن
١ و هدوا الى الطيب من القول ، و هدوا الى صراط الحميد (١٨٦)
به گفتار پاكيزه و به راه خداى ستوده رهبرى شدند ٢ الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه .. (١٨٧)
آن بـنـدگـان مرا مژده ده كه به گفته گوش فرا مى دارند و از نيكوترين آن پيروى مى كنند...
٣ هذا بصائر من ربكم ، و هدى و رحمة لقوم يؤ منون (١٨٨) ايـن قـرآن ، بـصـيـرتهايى است از جانب پروردگار شما، و رهنمونى و رحمتى است براى مردمانى كه بدان بگروند ٤ هذا بصائر للناس ، و هدى و رحمة لقوم يوقنون (١٨٩) ايـن قـرآن ، بـيـنـشـهـايـى بـراى مردمان است و رهنمونى و رحمتى براى گروهى كه (به حقيقتها) يقين پيدا كنند ٥ اومـن كـان مـيتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ، كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها؟ كذلك زين للكافرين ما كانوا يعملون (١٩٠) آيا كسى كه مرده بود، پس او را زنده كرديم و براى او نورى آفريديم كه با آن در ميان مـردمـان راه بـرود، مـثـل او مـانـنـد كـسـى اسـت كـه در ظـلمـات و تـاريـكـيـهـاى (جهل و گمراهى) غرق گشته باشد؟...
حديث
١ الامـام عـلى عليه السلام : ـ فى صفة المتقين ... وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم . (١٩١)
امام على عليه السلام : پرهيزگاران گوشهاى خويش را وقف بر علم سودمند براى خويش كردند.
٢ الامام على عليه السلام : علموا صبيانكم ، ما ينفعهم الله به ، لا تغلب عليهم المرجئة براءيها. (١٩٢)
امـام على عليه السلام : به كودكانتان چيزى بياموزيد كه خداوند آن چيز را سودمند قرار داده است ، تا صاحبان افكار باطل آنان را گمراه نسازند.
٣ الامام على عليه السلام :.. فان خير القول ما نفع . و اعلم انه لا خير فى علم لا ينفع ، و لا ينتفع بعلم لا يحق تعلمه . (١٩٣)
الامـام عـلى عـليه السلام : بهترين گفته آن است كه سود برساند؛ و بدان كه دانشى كه سـودى نـداشته باشد خيرى در آن نيست . و از علمى كه آموختن آن شايسته نيست سودى به دست نمى آيد.
٤ الامام باقر عليه السلام : اءغد عالما خيرا، و تعلم خيرا. (١٩٤)
امـام بـاقـر عليه السلام : همواره چنان باش كه از خير آگاه باشى ، و از ديگران خير را فراگيرى .
٥ الامـام كـاظـم عـليـه السـلام : اولى العـلم بـك مـا لا يـصـلح لك العـمـل الا بـه و اوجـب العـمـل عـليـك مـا انـت مـسـؤ ول عـن العمل به . و الزم العلم لك ما دلك على صلاح قلبك و اظهر لك فساده . و احمد العلم عاقبة مـا زاد فـى عـلمـك العاجل ؛ فلا تشتغلن بعلم ما لا يضرك جهله ، و لا تغفلن عن علم ما يزيد فى جهلك تركه . (١٩٥)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : سـزاوارتـريـن عـلم آن اسـت كـه بـدون آن نـتـوانـى عـمـل شـايـسته انجام دهى . و بايسته ترين عمل عملى است كه مكلف به انجام داادن آنى . و لازمـتـريـن عـلم آن اسـت كـه تـو را بـه پـاكـسـازى دل (و تـهـذيـب بـاطـن) رهـبـرى كـنـد و تـبـاهـى و فـسـاد دل را بر تو آشكار سازد. و نيكفرجامترين علم آن است كه بر دانايى كنونى تو بيفزايد؛ پـس بـه عـلمـى نـپـرداز كـه نـادانـسـتـن آن زيـانـى بـراى تـو نـدارد، و از عـلمـى غافل مشو كه فرو گذاشتن آن بر نادانى تو مى افزايد.
٦ الامـام بـاقـر عـليـه السـلام : مـن عـلم بـاب هـدى كـان له اجـر مـن عمل به ، و لا ينقض اولئك من اجورهم . (١٩٦)
امـام بـاقـر عليه السلام : كسى كه راه هدايت را به ديگرى تعليم كند، پاداش كسى دارد كه به آن عمل كند. از پاداش ‍ راه آموزان نيز چيزى كاسته نمى شود.
٧ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : وجدت علم الناس فى اربع : اولها اءن تعرف ربك ، والثـانية ان تعرف ما صنع بك ، والثالثة ان تعرف ما اراد منك ، والرابعة ان تعرف ما يخرجك من دينك . (١٩٧)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : دانـش مـردمـان را در چـهـار چـيـز يافتم : (١٩٨) نخست اينكه پـروردگـار خـود را بـشناسيم ؛ دوم اينكه بدانى كه با تو چه خوبيها كرده است (و به تو چه نعمتها داده است ، از نعمت هستى گرفته تا ديگر نعمتها)؛ سوم اينكه بدانى كه از تو چه خواسته است ؛ و چهارم آنكه بدانى چه چيز تو را از دين بيرون مى برد، و گمراه مى كند.
٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : كـفـاك مـن عـقـلك مـا اوضـح لك سبل غيك من رشدك . (١٩٩)
امام على عليه السلام : از خرد تو همين برايت بس كه راه رشد و رهايى را از راه گمراهى براى تو روشن سازد.
٩ الامام على عليه السلام : عليكم بطاعة من لا تعذرون بجهالته . (٢٠٠)
امـام على عليه السلام : بر شما باد فرمانبردارى از كسى كه عذر نادانى نسبت به او (و احكام او) پذيرفته نيست .
١٠ الامام الصادق عليه السلام : احسنوا النظر فيما لا يسعكم جهله ، و انصحوا لاءنفسكم و جاهدوها فى طلب معرفة ما لا عذر لكم فى جهله ، فان لدين الله اركانا لا ينفع من جهلها شـدة اجـتـهـاده فـى طـلب ظـاهـر عبادته ، و لا يضر من عرفها فدان بها حسن اقتصاده . و لا سبيل لاءحد الى ذلك الا بعون من الله عزوجل (٢٠١) امـام صـادق عـليـه السـلام : آنچه را ندانستن آن بر شما روانيست به خوبى بياموزيد، و خـيـرخـواه خـود بـاشـيـد، و خـويـشـتـن را بـراى شـنـاخـتـن و دانـسـتـن آنـچـه عـذرى بـراى جـهـل بـه آن نـداريـد بـرانـگيزيد، زيرا كه دين خدا را اركانى است كه چون كسى آنها را نداند، سختكوشى براى درست كردن صورت ظاهر عبادت براى او سودى نخواهد داشت . و چـون كـسـى آن اركـان را بشناسد و دين خويش بر پايه آنها استوار سازد، ميانه روى در عـبـادت او را زيـانـى نـخـواهـد رسـانـيـد. و هـيچ كس را به اين مرتبه ، جزبه يارى خداى بزرگ راهى نيست .
بنگريد! در ايـن حـديـث شـريـف اشـارتـهـايـى اسـت بـه اهـمـيـت مـراحـل حيات قلبى و زندگى باطنى و مناجات فكرى و عبادت درونى و سرى ، تا آنجا كه آن جهات را اركان دين خوانده اند، و عبادات قالبى و ظاهرى را بدون عبادت قلبى و باطنى ناسودمند شمرده اند.
احـتـمـال قـوى تـر در مـعناى حديث اين است كه به ضرورت شناختن مربى الهى (پيامبر و وصـى پـيـامـبـر) اشـاره مـى كـنـد، و بـه فـراگـيـرى اصـول مـعـرفت و طريق صحيح عبادت از آنان ، تا اينكه عبادت انسان مطابق مراد الهى واقـع شـود و نـزد خـداونـد مـقـبـول و پـسـنـديـده بـاشـد، و نـتـيـجـه اى را كـه در تكامل انسان دارد ببخشد. كلمه اركان ، در متن حديث ، بيشتر با اين مقصود مناسب است و آن را تاءكيد بلكه تعيين مى كند.
١١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العـلم اكـثـر مـن ان يـحـاط بـه ، فـخـذوا مـن كل علم احسنه . (٢٠٢)
امـام عـلى عـليه السلام : دانش بيش از آن است كه بتوان همه آن را فرا گرفت ، پس از هر دانشى نيكوترين آن را بگيريد.
١٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : حـسـب المـرء مـن كـمـال المـروة تـركـه مـا لا يجمل به ، و من عرفانه علمه بزمانه .. (٢٠٣)
امـام عـلى عـليـه السـلام : بـراى كمال راد مردى همين بس كه انسان آنچه را زيبنده او نيست فرو گذارد... و براى دانايى و شناختدارى همين بس كه انسان زمان خود را بشناسد.
١٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ليـس العـاقـل مـن يـعـرف الخـيـر مـن الشـر، ولكـن العاقل من يعرف خير الشرين . (٢٠٤)
امام على عليه السلام : خردمند آن كس نيست كه بد را از نيك باز شناسد، بلكه آن كس است كه از ميان دو بد بهترين آن دو را بتواند شناخت .
١٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ـ سـئل امـيـر المـؤ مـنـيـن عـليه السلام : اى الناس اكيس ؟ قال : من ابصر رشده من غيه ، فمال الى رشده . (٢٠٥)
امـام عـلى عـليـه السلام : از اميرالمؤ منين پرسيدند: چه كس زير كتر است ؟ گفت : آنكه راه رشد خويش از راه تباهى باز شناسد و بدان راه گام نهد.

فصل دهم : منع هوسگرايى در آموختن قرآن
١ و مـن النـاس مـن يـشـتـرى لهـو الحـديـث ، ليـضـل عـن سبيل الله بغير علم .. (٢٠٦)
در مـيـان مـردمـان كـسـى هـسـت كـه سخنان بيهوده را فرا چنگ مى آورد، تا (مردمان) را ـ به نادانى ـ از راه خدا گمراه كند...
٢ واتـبـعوا ما تتلوا الشياطين على ملك سليمان ، و ما كفر سليمان ولكن الشياطين كفروا، يـعـلمـون النـاس السـحـر و مـا انـزل عـلى المـلكـيـن بـبـابـل ، هـاروت و مـاروت ، و مـا يـعـلمـان مـن احـد حـتـى يـقـولا انما نحن فتنة ، فلا تكفر، فـيـتـعـلمـون مـنـهـمـا مـا يـفرقون به بين المرء و زوجه .. و يتعلمون ما يضرهم و لا ينفعهم .. (٢٠٧)
از افـسـون (و عـلم جـادو) كـه ديـوان در كشور سليمان مى خوانند، پيروى كردند؛ سليمان كافر نگشت ، بلكه آن شياطين و ديوان كافر گشتند كه به مردمان جادوگرى مى آموختند؛ همچنين پيروى كردند (و به ناروابهره بردند) از آنچه بر دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرود آمده بود؛ و آن دو فرشته به هيچ كس چيزى نمى آموختند مگر آنكه مى گفتند: ما وسيله آزمايشيم از سوى خداى . زنهار كافر مشو؛ و كسانى بدينگونه از آنان چيزهايى مـى آمـوخـتـنـد تا ميان مرد و همسرش جدايى اندازند... چيزهايى مى آموختند كه براى ايشان زيان داشت و سود نداشت ...
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): ـ قـال الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : دخـل رسـول الله المـسـجـد، فـاذا جـمـاعـة اطـافـوا بـرجـل ، فقال : ما هذا؟ فقيل : علامة . فقال : و ما العلامة ؟ فقالوا له : اعلم الناس باءنساب العرب و وقـائعـهـا و ايـام الجـاهـليـة و الاشـعـار العـربـيـة . قـال : فـقـال النـبـى (صلى الله عليه و آله): ذاك عـلم لا يـضـر مـن جـهـله و لا يـنـفـع مـن عـلمـه . ثـم قـال النـبـى (صلى الله عليه و آله): انـما العلم ثلاثة : آية محكمة ، او فريضة عادلة ، او سنة قائمة ؛ و ما خلاهن فهو فضل . (٢٠٨)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): ـ بـه روايـت امـام مـوسـى كـاظـم عـليـه السـلام : پـيـامـبـر داخـل مـسجد شد، در آنجا مردمان را ديد كه در پيرامون مردى گرد آمده اند. گفت : اين چيست ؟ گـفـتـنـد: عـلامـه اسـت . گـفـت : عـلامـه چـيـسـت ؟ گفتند: داناترين مردم به نسبهاى اعراب و رويـدادهـاى ايشان و جنگهاى جاهليت و اشعار عرب . پيغمبر (صلى الله عليه و آله): گفت : اين دانشى است كه اگـر كسى آن را نداند زيانى به او نمى رساند و چون كسى آن را بداند سودى برايش نـدارد. سـپـس پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): گـفـت : سـه چـيز علم است : آيتى استوار، يا فرضيه اى عـادلانـه ، يـا سـنـتـى بـرقـرار، و آنـچـه جـز ايـنـهـا اسـت فضل است .
٢ الامام على عليه السلام : الفكر فى غير الحكمة هوس . (٢٠٩)
امـام عـلى عـليـه السلام : انديشيدن جز درباره حكمت (داناييها و دانشهاى استوار و سودمند) هوس است .

- پى ‏نوشتها -
١١٦- غررالحكم /٢٧٧.
١١٧- اصول كافى ٢/٥٥.
١١٨- غررالحكم /٢٠٨.
١١٩- غررالحكم /٢٧٧.
١٢٠- غررالحكم /٢٨٨.
١٢١- امالى طوسى ١/١٤٥.
١٢٢- تحف العقول /٣٦٢.
١٢٣- مكارم الاخلاق /٥٤٧.
١٢٤- ثواب الاعمال /٦٨.
١٢٥- بحار ٧١/٣٢٣.
١٢٦- شـايـد كلمه وساعتى در اينجا، از قلم كاتبان افزوده شده باشد، يعنى عـبـارت در اصـل چـنـيـن بـوده اسـت : و ساعتى كه در آن به حساب خود برسد و درباره آنچه خداى بزرگ در حق او كرده است بينديشد.
١٢٧- تحف العقول /٦٥.
١٢٨- نهج البلاغه /١١٣٩؛ عبده ٣/١٧٧.
١٢٩- غررالحكم /٢٢٧.
١٣٠- سوره انعام (٦): ١٢٦.
١٣١- سوره نحل (١٦): ١٣.
١٣٢- سوره فاطر (٣٥): ٣٧.
١٣٣- سوره فرقان (٢٥): ٧٣.
١٣٤- سوره قمر (٥٤): ٤٠.
١٣٥- سوره انفال (٨): ٢٢ ـ ٢١.
١٣٦- سوره هود (١١): ٤٧ ـ ٤٦.
١٣٧- سوره بقره (٢): ٦٧.
١٣٨- سوره حج (٢٢): ٣ و ٨.
١٣٩- بحار ٧٧/١٧٥.
١٤٠- اصول كافى ١/١١.
١٤١- غررالحكم /١٢.
١٤٢- غررالحكم /٢٠.
١٤٣- غررالحكم /٢٠.
١٤٤- غررالحكم /٤٣.
١٤٥- غررالحكم /٣٢.
١٤٦- غررالحكم /٢٦١.
١٤٧- غررالحكم /٢٦٧.
١٤٨- بـحـار ٧٨/٣٦٤ ـ از رسـاله الدرة البـاهـرة شـهـيـد اول .
١٤٩- نهج البلاغه /١١١٦.
١٥٠- تحف العقول /١٥٠.
١٥١- غررالحكم /٥٣.
١٥٢- بحار ١/٩٣.
١٥٣- غررالحكم /٢٤٣.
١٥٤- غررالحكم /٢٤٣.
١٥٥- نهج البلاغه /٩١٠؛ عبده ، ٢/٤٠.
١٥٦- تحف العقول /٢٦٦.
١٥٧- سوره توبه (٩): ١٢٢.
١٥٨- بحار ٧٠/٣٠٧ ـ از كتاب المحاسن .
١٥٩- اختصاص /٢٣٨.
١٦٠- بحار ١/٢١٤ ـ از كتاب المحاسن .
١٦١- بحار ١/٢١٣ ـ از كتاب المحاسن .
١٦٢- تحف العقول /٣٠٣ ـ ٣٠٢.
١٦٣- سوره سبا (٣٤): ٢٨.
١٦٤- سوره مائده (٥): ١٦ ـ ١٥.
١٦٥- سوره طلاق (٦٥): ١١ ـ ١٠.
١٦٦- سوره ابراهيم (١٤): ٥.
١٦٧- سوره جائيه (٤٥): ٢٠.
١٦٨- تحف العقول /٤٦.
١٦٩- مستدرك الوسائل ٣/١٨٥.
١٧٠- عدة الداعى /٦٣.
١٧١- خصال ١/١٢٥.
١٧٢- بحار ٢/٧٨ ـ از كتاب عوالى اللثانى .
١٧٣- غررالحكم /٢٠٥.
١٧٤- كافى ٨/٥٤.
١٧٥- بـحـار ٢/٢٣؛ نـيـز رجـوع كـنـيـد بـه اصول كافى ١/٤١.
١٧٦- بحار ٧٠/٢٦٧.
١٧٧- بصائر الدرجات /٤.
١٧٨- وسائل ١٨/٥٦.
١٧٩- عدة الداعى /٦٣.
١٨٠- بحار ٩٦/٧.
١٨١- مستدرك الوسائل ٣/١٨٢.
١٨٢- مستدرك الوسائل ٣/١٨٢.
١٨٣- معنانى الخبار ١/١٧٤ ١٨٤- امالى طوسى ١/٩٣.
١٨٥- خصال ١/٢٢.
١٨٦- سوره حج (٢٢): ٢٤.
١٨٧- سوره زمر (٣٩): ١٨.
١٨٨- سوره اعراف (٧): ٢٠٣.
١٨٩- سوره جائيه (٤٥): ٢٠.
١٩٠- سوره انعام (٦): ١٢٢.
١٩١- نهج البلاغه / ٦١٢.
١٩٢- بحار ٢/١٧ ـ از كتاب خصال .
١٩٣- نهج البلاغه / ٩١٠ ؛ عبده ٢ / ٤١.
١٩٤- بحار ١/١٩٤ ـ از كتاب المحاسن .
١٩٥- بحار ٧٨/٣٣٣.
١٩٦- بحار ٢/١٩ ـ از كتاب المحاسن .
١٩٧- كشف الغمة ٢/٢٥٦ ـ ٢٥٥.
١٩٨- يـعـنـى دانش سودمند براى مردمان ، دانشى كه فراگيرى آن بر همه مردمان لازم است و براى عموم مفيد است .
ايـن حـديـث در اصـول كـافـى (١/٥٠)، از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام : روايت شده است .
١٩٩- نهج البلاغه ١٢٨٤.
٢٠٠- نهج البلاغه / ١١٦٤.
٢٠١- بحار ١/٢٠٩ - از كتاب كمز الفوائد .
٢٠٢- غررالحكم / ٤٢.
٢٠٣- بحار ٧٨/٨٠.
٢٠٤- بـحـار ٧٨/٦ ـ از كـتـاب مـطـالب السـؤ ؤ ل .
٢٠٥- امالى صدوق /٣٥٣ ٢٠٦- سوره لقمان (٣١): ٦.
٢٠٧- سوره بقره (٢): ١٠٢.
٢٠٨- اصول كافى ١/٣٢.
٢٠٩- غررالحكم / ٢٨.
٢١٠- بحار ٣/٨٤ ـ ٨٣.
۴
فصل يازدهم : محدوديت شناختهاى انسانى
٣ الامـام الصـادق عليه السلام : ذكر يا مفضل ! فيما اعطى الانسان علمه و ما منع ، فانه اعطى علم جميع ما فيه صلاح دينه و دنياه . فمما فيه صلاح دينه معرفة الخالق ـ تبارك و تـعـالى ـ بـالدلائل و الشـواهـد القـائمـة فـى الخـلق ، و مـعـرفـة الواجـب عـليـه مـن العـدل عـلى النـاس كـافـة ، و بـر الوالديـن ، واداء الامـانـة ، و مـواسـاة اهل الخلة ، و اشباه ذلك مما قد توجد معرفته و الاقرار و الاعتراف به فى الطبع والفطرة ، من كل امة موافقة او مخالفة . و كذلك اعطى علم ما فيه صلاح دنياه كالزراعة ، و الغراس ، و استخراج الارضين ، و اقتناء الاغنام ، والانعام ، و استنباط المياه ، و معرفة العقاقير التى يـسـتـشـفـى بها من ضروب الاسقام ، و المعادن التى يستخرج منها انواع الجواهر، و ركوب السـفـن و الغـوص فـى البـحـر، و ضـروب الحيل فى صيد الوحش و الطير و الحيتان ، و التـصـرف فـى الصـنـاعـات ، و وجـوه المـتـاجـر و المـكـاسـب ، و غـيـر ذلك مـمـا يـطـول شـرحـه و يـكثر تعداده ، مما فيه صلاح امره فى هذه الدار.
فاءعطى علم ما يصلح به دينه و دنياه ، و منع ما سوى ذلك مما ليس فيه شاءنه و لا طاقته ان يعلم ، كعلم الغيب و ما هو كائن و بعض ما قد كان .. فانظر كيف اعطى الانسان علم جميع ما يحتاج اليه لدينه و دنياه ، و حجب عنه ما سوى ذلك ، ليعرف قدره و نقصه . و كلا الامرين فيهما صلاحه .
تـامل الان يا مفضل ! ما ستر عن الانسان علمه من مدة حياته ، فانه لو عرف مقدار عمره و كان قـصـيـر العـمـر، لم يـتـهـنـا بـالعـيـش مـع تـرقـب المـوت و تـوقـعـه لوقـت قـد عـرفـه ، بـل كـان يـكـون بـمـنـزلة مـن قـد فـنـى مـاله او قـارب الفـنـاء، فـقـد اسـتـشـعـر الفقر و الوجل من فناء ماله و خوف الفقر.. و من ايقن بفناء العمر استحكم عليه الياءس ، و ان كان طويل العمر.. (٢١٠) امام صادق عليه السلام : اى مفضل ! به خاطر داشته باش كه دانستن چه چيزهايى بر آدمى روا گـشـته ، و دانستن چه چيزهايى منع شده است . دانستن آنچه را كه در آن ، اصلاح دين و دنـيـاى انـسـان اسـت بـه وى ارزانى داشته اند. و از جمله آنچه اصلاح دين وى در آن است ، شـنـاخـتـن خـداى متعال است با دلايل و شواهدى كه در آفرينش برپا است ؛ و شناختن وظايف لازم در دادگـرى نـسـبـت بـه هـمه مردمان ، و نيكويى كردن درباره پدر و مادر، و گزاردن امـانـت ، و كـمـك رسـانـى بـه دوسـتـان ، و هـمـانـنـد ايـنـهـا از چـيـزهـايـى كـه شـنـاخـتـن و قبول كردن آنها در طبع و فطرت هر امتى ، از موافق و مخالف ، وجود دارد.
و بـه هـمـيـن گـونـه به آدمى دانش هر چه اصلاح دنياى وى در آن است ارزانى داشته اند، همچون كشاورزى و درختكارى ، و بهره بردارى از زمينها، و دامدارى ، و بيرون آوردن آب از دل زمـيـن ، و شـنـاخـت گـياههاى دارويى ، و كانهايى كه انواع گوهرها از آنها به دست مى آيـد، و كشتيرانى و دريا نوردى ، و غواصى در دريا براى بيرون آوردن گوهر، و فنون شكار جانوران صحرايى و دريايى و پرندگان ، و صنعت و صنعتگرى ، و بازرگانى و سودا گرى ، و جز اينها، كه شماره آن فراوان است و شر آن به درازا مى كشد. و همه آنها وسيله بهتر شدن كار در اين جهان است .
بـنـابـرايـن به آدمى اجازه تحصيل علومى كه به وسيله آنها دنياى خود را اصلاح كند داده انـد، و از دانـستن آنچه كه نه در شاءن او است و نه توانايى دانستن آن را دارد، او را باز داشته اند، مانند علم غيب و آنچه در آينده خواهد شد، و بعضى از آنچه پيشتر وقوع يافته است ...
پس بنگر، كه چگونه به انسان دانش همه آنچه براى دين و دنيايش بدان نيازمند است داده شده ، و جز اين بر او پوشيده مانده است ، تا چنان باشد كه اندازه و كمبود خود را بداند. و در اين هر دو امر صلاح او است .
اكنون اى مفضل ! نيك بينديش ، در حكمت آنچه دانستن آن بر انسان پوشيده مانده است ، مانند اندازه عمر، كه اگر آدمى از مقدار عمر خود آگاه بود و عمرى كوتاه داشت ، در اين صورت چون وقت مردن خويش را مى دانست كه به زودى مى رسد، زندگى بر او گوارا نمى گشت . بلكه همچون كسى مى شد كه مال خويش را از كف داده يا به چنان وضعى نزديك شده است ، و از وجـود نـادارى آگاهى حاصل كرده و به هراس از فقر دچار گشته است ... آن كس كه بـه پـايـان يـافـتن عمر يقين كند، نوميدى بر وى چيره خواهد شد، حتى اگر عمرى بسيار دراز داشته باشد.

فصل يازدهم : محدوديت شناختهاى انسانى قرآن ١ و يـسـالونـك عـن الروح ؟ قـل : الروح مـن امـر ربـى ، و مـا اوتـيـتـم مـن العـلم الا قليلا. (٢١١) از تـو درباره روح مى پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است (و واقعيتى است وراى طبيعت و ماده طبيعى) و از دانش (روح و غير روح) به شما جز اندكى داده نشده است ٢ بـل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه ، و لما ياتهم تاويله ، كذلك كذب الذين من قبلهم ، فانظر كيف كان عاقبة الظالمين ؟ (٢١٢) آنـچـه را بـه دانـسـتـن آن احـاطـه پـيـدا نـكـرده بـودنـد و تـاءويـل آن به ايشان نرسيده بود، دروغ خواندند؛ كسانى كه پيش از ايشان بودند نيز تكذيب مى كردند، اكنون بنگر كه فرجام كار ستمكاران چگونه بوده است .
حديث ١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن ادعـى مـن العـلم غـايـتـه ، فـقـد اظـهـر مـن الجهل نهايته . (٢١٣) امـام على عليه السلام : آنكه مدعى رسيدن به تمام علم شود، منتهاى نادانى خود را آشكار كرده است ٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : غـايـة العـقـل ، الاعـتـراف بالجهل . (٢١٤) امام على عليه السلام : حد اعلاى خردمندى اعتراف به نادانى است .
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام :.. فـتـفـهـم يـا بـنـى وصـيـتـى .. فـان اشـكـل عـليـك شـى ء مـن ذلك فـاحـمـله عـلى جـهـالتـك بـه ، فـانـك اول مـا خـلقـت جـاهـلا ثـم عـلمـت . و مـا اكـثـر مـا تـجـهـل مـن الامـر، و يـتـحـيـر فـيـه رايـك ، و يضل فيه بصرك ، ثم تبصره بعد ذلك . (٢١٥) امـام عـلى عليه السلام : پسرم ! سفارش مرا درست بفهم ... اگر چيزى از اين امور بر تو دشـوار نـمـود، آن را از نادانى خود نسبت به آن بدان ، چه تو نخست نادان آفريده شدى ، سپس علم آموختى و دانا شدى ، و چه بسيار چيزها است كه نمى دانى و نمى توانى درباره آنها نظرى بدهى ، و راهى به جايى ببرى ، و پس از زمانى از آنها آگاه مى شوى .
بنگريد! دانـسـتـن ايـن مـطـلب واجـب اسـت كـه اسـلام ، علاوه بر آنكه راه را براى شناخت جهان و باز شـنـاختن حقايق آن كوبيده و همواره كرده است ، آدمى را نيز به كسب آن شناخت فرا خوانده و بـر آن بـرانـگـيـخته است . اين مطلب در بسيارى از آموزشهاى قرآن و حديث آمده است . به هـمين جهت خدا به انسان وسائل مشاهد و تجربه و اكتشاف بخشيده ، چنانكه در قرآن كريم گـفـتـه اسـت : والله اخـرجـكـم مـن بـطـون امـهـاتـكـم لا تـعـلمـون شـيـئا، و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون (٢١٦) خدا شما را از شكمهاى مادرانتان بيرون آورد، در حالى كه چيزى نمى دانستيد، و براى شما چـشـم و گـوش و دل قـرار داد تـا مـگـر سـپـاسـگـزار شـويـد. در ايـن خـصـوص بـه فصل پانزدهم همين باب نيز رجوع كنيد.

فصل دوازدهم : محدود بودن شناختهاى حسى و لزوم شناخت عقلى قرآن ١ يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا... (٢١٧) (تنها) از صورت ظاهر جهان و چيزها اندكى اطلاع دارند...
٢..و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة ، لعلكم تشكرون (٢١٨) خداوند به شما گوش و چشم و دل (مركز شعور باطنى و ادراكهاى غير حسى) داد، تا (با بهره مندى از آنها) او را سپاس ‍ داريد.
حديث ١ الامام على عليه السلام : ليست الرؤ ية مع الابصار، فقد تكذب العيون اهلها، و لا يغش العقل من استنصحه . (٢١٩) امـام عـلى عليه السلام : ديدن با چشمها نيست ، چه گاه چشمها به دارندگان خود دروغ مى گويند، ولى عقل به هر كس كه خواستار اندرز او گردد دروغ نمى گويد.
٢ الامام الصادق عليه السلام : قال الديصانى للصادق عليه السلام :.. قد علمت انا لا نقبل الا ما ادركناه بابصارنا، او سمعناه بآذاننا، او ذقناه بافواهنا، او شممناه باءنوفنا، او لمـسـنـاه بـبشرتنا. فقال ابو عبدالله عليه السلام : ذكرت الحواس ‍ الخمس و هى لا تنفع فى الاستنباط الا بدليل ، كما لا تقطع الظلمة بغير مصباح . (٢٢٠) امـام صـادق عليه السلام : ديصانى به حضرت صادق عليه السلام : گفت : تو مى دانى كـه مـا جـز آنـچـه به چشمان خود ببينيم ، يا به گوشهاى خود بشنويم ، يا به دهانهاى خـود بـچـشـيـم ، يـا بـه بينيهاى خود ببوييم ، يا به پوست بدن خود بساويم ، نخواهيم پـذيـرفـت . امام صادق در پاسخ او گفت : حواس پنجگانه را بر شمردى ، اين حواس جز بـا كـمـك راهـنـمـايـى (بـيـرون از خـود آنـهـا) چيزى را ادراك نمى كنند، همان گونه كه در تاريكى نمى توان بدون چراغ راه رفت .
٣ الامام الصادق عليه السلام : ـ فى حديث الاهليلجة .. اما اذا ابيت الا الجهالة ، و زعمت ان الاشياء لا تدرك الا بالحواس ، فانى اخبرك انه ليس للحواس او بعضيها، و دبر القلب للاشـيـاء التـى فـيها المضرة و المنفعة ، من الامور العلانية و الخفية ، فاءمر بها و نهى ، فـنـفـذ فـيـها امره ، و صح فيها قضاؤ ه .. الست تعلم اءن القلب يبقى بعد ذهاب الحواس .. (٢٢١) امـام صـادق عليه السلام : ـ در رساله هليله ، (٢٢٢) خطاب به پزشك دانشمند هـنـد: گفتم : اگر بر نادانى خود پاى فشارى ، و چنان پندارى كه دريافت چيزها جز به حـواس ميسر نشود، من تو را آگاه مى كنم كه حواس به خودى خود اشيا را درك نمى كند، و راه شـنـاخـتـى بـراى حـواس بـدون قـلب وجـود نـدارد. قلب است كه راهنماى حواس است ، و اشـيـايـى كـه مـدعـى هستى قلب آنها را از راه حواس ادراك مى كند، در ادراك آنها به وسيله حواس ، قلب مؤ ثر اصلى است ... مى دانى چه بسا هست همه يا برخى از حواس از ميان مى رود، و در ايـن حال سنجش سود و زيان چيزها، چه امور پنهان و چه آشكار، با قلب است . و قلب است كه به استفاده از سودمند) فرمان مى دهد، (از چيزهاى زيانبخش) باز مى دارد. و امـر نـهـى او نـافـذ اسـت ، و داورى او درست در مى آيد... آيا اين را نمى دانى كه پس از نابود شدن حواس قلب باقى خواهد ماند؟...
٤ الامـام الصـادق عـليـه السلام :..اخبرنى هل تحدث نفسك من تجارة او صناعة او بناء او تـقـديـر شـى ء و تـاءمـر بـه اذا احـكـمـت تـقـديـره فـى ظـنـك ؟ قـال : نـعـم . قـلت : فـهـل اشـركـت قـلبـك فـى ذلك الفـكـر شـيـئا مـن حـواسـك ؟ قـال : لا. قـلت : افـلا تـعـلم ان الذى اخـبـرك بـه قـلبـك حـق ؟ قال : اليقين هو... (٢٢٣) امـام صـادق عليه السلام در رساله هليله : گفتيم : به من بگو، آيا هيچگاه با خود دربـاره كـارهـاى بـازرگـانـى يـا صـنـعتى يا ساختمانى يا اندازه گيرى چيزى سخن مى گـويـى ، و چـون آن چـيـز را در تـصـور خـويـش انـداز و برانداز كردى به انجام دادن آن دسـتـور مـى دهـى ؟ گـفـت : آرى . گـفـتـم : آيـا در ايـن انـديـشيدن هيچيك از حواس را در كار دل و عقل خود دخالت مى دهى ؟ گفت : نه . گفتم : اكنون آيا نمى دانى كه آنچه دلت در آن حال به تو گفته است درست است ؟ گفت : به يقين چنين است ...

فصل سيزدهم : شناخت ، چگونگى و درجات آن قرآن ١ و يجعل لكم نورا تمشون به .. (٢٢٤) براى شما نورى قرار مى دهد كه بدان راه پيماييد...
٢ والذيـن كـفـروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماء، حتى اذا جاءه لم يجده شيئا و وجـد الله عـنـده ، فـوفـاه حـسابه ، و الله سريع الحساب × او كظلمات فى بحر لجى ، يـغـشـاء مـوج من فوقه موج من فوقه سحاب ، ظلمات بعضها فوق بعض ، اذا اخرج يده لم يكد يراها، و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور (٢٢٥) اعـمـال كـسـانى كه كافر شدند همچون سرابى است ، در زمينى هموار، كه تشنه آن را آب پـنـدارد، و چـون نـزد آن آيد، چيزى نيابد، و در آنجا (به هنگام رسيدن به واقعيت) خدا را يـابـد كـه حـسـاب او را بـه تـمـامى برسد؛ و خدا در رسيدن به حساب سريع است × يا هـمـچـون تاريكى است در دريايى ژرف ، آن را موجى بپوشاند كه بر زبر آن نيز موجى ديـگـر باشد و زبر بر آن ميغ ، تاريكيهايى است پاره اى بر روى پاره اى ديگر قرار گـرفته ؛ چون دست خود بيرون آورد، نزديك بدان است كه آن را نتواند ديد؛ و آن كس كه خدا نورى براى او قرار نداده باشد نورى نخواهد داشت ٣ رسـولا يـتـلوا عـليـكـم آيـات الله مـبـيـنات ، ليخرج الذين آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات الى النور.. (٢٢٦) رسـولى را (فـرسـتـاد) تـا آيـات روشـنـگر خدا را بر شما فرو خواند، و كسانى را كه گرويده و كارهاى نيكو كرده اند از تاريكيها به روشنايى در آورد...
٤ قـد جـاءكـم بـصـائر من ربكم ، فمن ابصر فلنفسه و من عمى فعليها، و ما انا عليكم بحفيظ (٢٢٧) هـمـانا مايه هاى بصيرت و بينا دلى ، از پروردگارتان به سوى شما آمد، پس هر كسى بـيـنـا شـود بـه سـود خـود شـود، و هـر كـس بـر كـورى بماند به زيان خود بماند: و من نگاهبان شما نيستم حديث ١ الامـام الرضـا عـليـه السـلام : ـ عـن النـبـى (صلى الله عليه و آله): العـلم امـام العمل . (٢٢٨) امـام رضـا عـليـه السـلام : ـ از پـيـغـمـبـر اكـرم : عـلم پـيـشـاهـنـگ عمل است .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العـلم مـقـرون بـالعـمـل ، فـمـن عـلم عمل . و العلم يهتف بالعمل فان اجابه والا ارتحل عنه . (٢٢٩) امـام عـلى عـليـه السـلام : عـلم ، پـيوسته به عمل است . اين است كه هر كس بداند به كار بـرخـيزد. علم فرياد مى زند كه عمل كنيد؛ اگر صاحب علم بدان پاسخ نداد، از او دور مى شود (چنانكه گويا علمى ندارد).
٣ الامام على عليه السلام : ما علم من لم يعمل بعلمه . (٢٣٠) امام على عليه السلام : هر كس به علم خود عمل نكند چيزى نمى داند.
٤ الامام على عليه السلام : العلم رشد لمن عمل به . (٢٣١) امـام عـلى عـليـه السـلام : عـلم ، بـراى كـسـى كـه بـه آن عمل كند، مايه رشد است .
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العـلم يـرشـدك و العمل يبلغ بك الغاية . (٢٣٢) امـام عـلى عـليـه السـلام : عـلم تـو را راهـنـمـايـى مـى كـنـد، و عمل تو را به سر منزل مقصود مى رساند.
٦ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لا تـسـتـرشـد الى الحـزم بـغـيـر دليـل العـقـل ، فـتـخـطـى مـنـهـاج الراى ، فـان افـضـل العـقـل مـعـرفـة الحـق بـنـفـسـه ، و افـضـل العـلم وقـوف الرجل عند علمه ... (٢٣٣) امـام عـلى عـليـه السـلام : بـراى رسـيـدن بـه دورانـديشى (و استوارى در هر كار)، جز از رهـنـمـون عـقل رهنمونى مخواه كه از راه روشن دور خواهى گشت . و بدانكه برترين مرتبه خـردمـندى شناخت حق است به خود حق ؛ و برترين مرتبه دانايى ، حد دانايى خويش دانستن است .
٧ الامام على عليه السلام : رب عالم قد قتله جهله ، و علمه معه لا ينفعه . (٢٣٤) امـام عـلى عـليـه السـلام : بـسا عالمى كه نادانى وى او را كشته است ، و دانشى كه داشته سودى به او نرسانده است .
٨ النـبـى (صلى الله عليه و آله): العـلم عـلمـان : عـلم عـلى اللسـان ، فذلك حجة على ابن آدم . و علم فى القلب ، فذلك العلم النافع . (٢٣٥) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): عـلم دو علم است : علمى بر زبان ، كه حجتى است بر پسر آدم ، و علمى در قلب كه علم سودمند همان است .
٩ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : النـاس ثـلاثـة : جـاهـل يـاءبـى ان يـتـعـلم ، و عـالم قـد شـفـه عـلمـه ، و عاقل يعمل لدنياه وآخرته . (٢٣٦) امـام صـادق عـليـه السلام : مردمان بر سه گونه اند: نادانى كه پرواى آموختن ندارد، و دانـايـى كـه عـلم سـبـب بـرتـرى او شـده ، و فـرزانـه اى كـه بـراى دنـيـا و آخـرت خـود عمل مى كند.
١٠ الامـام العـسكرى عليه السلام : قال محمد بن على الباقر عليه السلام : العالم كمن مـعه شمعة تضى ء للناس ، فكن من ابصر شمعته دعا له بخير.
كذلك العالم مع شمعة ، تزيل ظلمة الجهل و الحيرة .. (٢٣٧) امام عسكرى عليه السلام : ـ از امام محمد باقر عليه السلام : عالم همچون كسى است كه با خـود شـمعى دارد و راه را براى مردمان روشن مى كند، پس هر كس كه نور شمع او را ببيند در حـق وى دعـاى خـيـر مـى كـنـد. و ايـن چـنـين است كه عالم با شمع خود، تاريكى نادانى و سرگشتگى را از ميان مى برد.
١١ الامام على عليه السلام :.. راءس العلم التواضع ، و بصره البرائة من الحسد، و... عـقله معرفة اءسباب الامور. و من ثمراته التقوى ، و اجتناب الهوى .. و مجانبة الذنوب ، و مـودة الاخـوان ، و الاسـتـمـاع مـن العـلمـاء.. و اسـتـقـبـاح مـقـارفـة الباطل ، و استحسان متابعة الحق ، و قول الصدق ، و التجافى عن سرور فى غفلة ، و عن فعل ما يعقب ندامة . و العلم يزيد العاقل عقلا، و يورث متعلمه صفات حمد.. و يقمع الحرص ، يـخـلع المـكـر، و يـمـيـت البـخـل ، و يـجـعـل مـطـلق الوحـش مـاءسـورا، و بـعـيـد السـداد قريبا. (٢٣٨) امـام عـلى عـليـه السـلام : سـر عـلم فـروتـنـى اسـت ، و چشم آن پاكيزه بودن از اشك ... و عقل آن شناخت اسباب امور. و از ثمره هاى آن است پرهيزگارى و دورى گزيدن از هواى نفس ، و دامـن فـرو چـيدن از گناهان ، و دوست داشتن برادران و سخن نيوشيدن از دانشمندان ... و زشـت شـمـردن نزديكى به باطل ، و نيكو شمردن پيروى از حق ، و راست گفتن ، و پرهيز كـردن از شـاديـهـاى غـافـلانـه ، و از كـارهـاى پـشـيـمـانـى آور. عـلم بـر عقل كسى كه فرزانه است مى فزايد، و در آموزنده خويش صفات پسنديده پديد مى آورد... و آزمـنـدى را فـرو مـى نـشـانـد، و مـكـر را از مـيـان مـى بـرد، و بخل را مى كشد، و جانور وحشى آزاد را اسير مى كند، و راه راست دور از دسترس را نزديك مى سازد.
١٢ الامام على عليه السلام : قد احيا عقله ، و امات نفسه ، حتى دق جليله ، و لطف غليظه ، و بـرق له لامـع كـثـيـر البـرق ، فـابـان له الطـريـق ، و سـلك بـه السـبـيـل ، و تدافعته الابواب الى باب السلامة ، و دار الاقامة ، و ثبتت رجلاه بطماءنينه بدنه فى قرار الامن و الراحة ، بما استعمل قلبه و ارضى ربه . (٢٣٩) امـام عـلى عـليـه السـلام - در ذكـر حـالات مـؤ مـن راسـتـيـن : عـقـل خـود را زنـده كـرد، و نـفـس خـود را كشت ، تا چنان شد كه تن تناور او باريك گشت و دل سخت او نرم شد، و برق پر روشنى بر او زد كه راه را بدو نماياند و به پيمودن آن راه او را بداشت ، و درها (و مقصدها) سرانجام او را به سلامت و سراى اقامت رهنمون گشتند، و پـاهـاى او بـا طـمـاءنـيـنـه اى كـه در پيكر او به هم رسيد، در قرارگاه امن و آسودگى اسـتـقـرار يـافـتـنـد. و ايـن مـقـام از آنـجـا او را فـرا چـنـگ آمـد كـه دل خويش در كار آورد، (٢٤٠) و خداى خويش خشنود ساخت .
١٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اطـرح عـنك واردات الهموم بعزائم الصبر، و حسن اليقين . (٢٤١) امـام عـلى عـليـه السـلام : به پايمردى شكيبايى ، و يقين نيكو، اندوههايى را كه بر تو وارد مى شود از خود دور كن .
١٤ الامام الباقر عليه السلام : لا نور كنور اليقين . (٢٤٢) امام باقر عليه السلام : هيچ نورى همچون نور يقين نيست .
١٥ الامام على عليه السلام : من لم يوقن قلبه ، لم يطعه عمله . (٢٤٣) امام على عليه السلام : آن كس كه قلبش يقين ندارد، عملش رام اراده او نيست .
١٦ الامام على عليه السلام :..خير ما جربت ما وعظك . (٢٤٤) امام على عليه السلام : بهترين تجربه زندگى تو آن است كه به تو پند دهد.
١٧ الامـام عـلى عـليـه السلام : الا! ان اءبصر الابصار ما نفذ فى الخير طرفه . الا! ان اسمع الاسماع ما وعى التذكير و قبله . (٢٤٥) امـام على عليه السلام : بدانيد كه بيناترين ديده آن است كه در كار نيك نفوذ كند و آن را بيابد. و بدانيد كه شنواترين گوش ‍ آن است كه پند را دريابد و آن را بپذيرد.

فصل چهاردهم : شناخت ، مقياس درست قرآن ١ افـمـن يـعـلم انـمـا انـزل اليـك مـن ربـك الحق كمن هو اعمى ؟ انما يتذكر اولوا الالباب (٢٤٦) آيـا آن كـس كـه مـى داند آنچه از پرودگارت به تو فرستاده شده حق است ، همچون كسى اسـت كـه (در شـنـاخـت حـق) كـور اسـت ؟ فـقـط خـردمـنـدانـه كـه (حـقـيـقـتـهـاى مغفول را) به ياد خويش مى آورند بنگريد! تـعـاليـم اسـلامـى ، خـواه قرآن و خواه حديث ، بر اساسى بودن علم و معرفت و ارزشهاى جـوهـرى آنـهـا چـنـان بـه وفـور تـاءكـيـد كـرده اسـت كـه انـسـان جاهل را كور به شمار آورده ، و شناخت و معرفت را مقياسى درست براى ارزيابى و برگزيدن آدمى قرار داده است . تعاليم اسلام ، ديد سطحى داشتن نسبت به چيزها را بى ارزش خـوانـده اسـت ، و آنـچـه بـه آن اهميت داده ارزشى است كه اشيا و امور در بازار علم و معرفت دارند.
حديث ١ الامـام الصـادق عـليـه السلام : يا مفضل !..فاعتبر بما ترى من ضروب المآرب ، فى صـغـير الخلق و كبيره ، و بما له قيمة و ما لا قيمة له ..و اعلم انه ليس منزلة الشى ء على حـسـب قـيـمـتـه ، بل هما قيمتان مختلفان بسوقين . و ربما كان الخسيس ‍ فى سوق المكتسب ، نـفـيـسـا فـى سـوق العلم . فلا تستصغر العبرة فى الشى ء لصغر قيمته . فلو فطنوا طالبوا الكيميا لما فى العذرة لاشتروها بانفس الاءثمان و غالوا بها. (٢٤٧) امـام صـادق عـليـه السـلام : اى مـفـضل !..در چيزهاى كوچك و بزرگى كه آفريده شده ، و چـيـزهـاى گرانبها يا بى بها با تاءمل بنگر و ببين كه هر كدام براى چه نيازهايى است ..و بدان كه منزلت هر چيز به بهاى آن نيست ، بلكه براى هر چيز در دو بازار دو بهاى مـتـفـاوت اسـت ، بـسـا هـسـت كه آنچه در بازار داد و ستد چندان ارزشى ندارد، در بازار علم گـرانـبـهـا اسـت ، پـس بـه خـاطـر كـم بـودن قـيـمـت چيزى به چشم كمى در آن منگر. اگر خـواستاران كيميا از آن آگاه مى شدند كه در پليدى آدمى چيست ، آن را به گرانترين بها مى خريدند و بر بهاى آن مى افزودند.
٢ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! تـعـلم مـن العـلم مـا جـهـلت ، و عـلم الجـاهـل مـمـا عـلمـت . عـظـم العـالم لعـمـله ، و دع مـنـازعـتـه ؛ و صـغـر الجاهل لجهله ، و لا تطرده ولكن قربه و علمه . (٢٤٨) امـام كـاظـم عـليه السلام : اى هشام ! آنچه را نمى دانى ياد بگير، و از آنچه مى دانى به نادانان بياموز، دانشمند را براى دانشش بزرگ دار، و انسان نادان را كوچك شمار، ليكن او را از خود مران ، بلكه به نزد خويش بخوان و به او ياد ده .

فصل پانزدهم : روش به دست آوردن شناخت و علم قرآن ١ اولم يـروا كـيـف يـبـدى الله الخـلق ثـم يـعـيـده ؟ ان ذلك عـلى الله يـسـيـر قل : سيروا فى الارض فانظروا كيف بداء الخلق ؟ ثم الله ينشى النشاة الآخرة ، ان الله على كل شى ء قدير (٢٤٩) آيـا نـمى بينيد كه خدا چگونه آفرينش را آغاز مى كند و سپس آن را (در هنگام رستاخيز) از سـر مـى گـيـرد؛ و ايـن بـر خدا آسان است × بگو: در زمين گردش كنيد و بنگريد كه خدا چـگـونـه آفريدگان را آفريد، سپس خدا پديد مى آورد نشئه بازپسين را؛ خداوند بر هر چيز توانا است ٢ افـلم يـنظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها، و مالها من فروج ؟ × و الارض مـددنـاهـا، و القـيـنـا فـيـهـا رواسـى ، و اءنـبـتـنـا فـيـهـا مـن كل زوج بهيج ؟ × تبصرة و ذكرى لكل عبد منيب × و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جـنـات و حـب الحـصيد × و النخل باسقات لها طلع نضيد × رزقا للعباد، و اءحيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج (٢٥٠) آيا به آسمان نمى نگرد كه چگونه آن را ساختيم و آراستيم بى رخنه و شكاف ؟ × و زمين را گـسـترديم و كوههاى استوار در آن افكنديم و از هر گونه گياه زيباى شاديبخش در آن رويـانـديم × اينهمه براى هر بنده بازگشت كننده مايه بينايى و پند است × و از آسمان آبى پربركت فروفرستاديم و با آن بوستانها و دانه هاى درو كردنى را رويانديم × و درخـتـان خـرمـاى بـلند كه شكوفه هاى در هم رسته دارد × براى روزى بندگان ، و با باران شهرك مرده را زنده كرديم ، چنين است بيرون آمدن (از گورها به رستاخيز) ٣ افـلا يـنـظـرون الى الابـل كـيـف خـلقـت × و الى السـمـاء كـيـف رفـعـت ؟ × و الى الجبال كيف نصبت ؟ × و الى الارض ‍ كيف سطحت ؟ (٢٥١) آيـا بـه شـتـرى نـمـى نـگـرد كـه چـگـونـه آفـريـده شـده × و بـه آسـمـانـها كه چگونه برافراشته شد × و به كوهها كه چگونه افراخته شد × و به زمين كه چگونه گسترده شد؟ ٤ افلم يسيروا فى الارض ، فتكون لهم قلوب يعقلون بها او آذان يسمعون بها؟ فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور (٢٥٢) آيـا در زمين نگشتند تا صاحب دلهايى گردند خرد ور، و صاحب گوشهايى حق نيوش ؟ اين چـشـمـهـاى سـر نـيـسـت كـه كـور مـى شـود، بـلكـه ايـن چـشـمـهـاى دل و باطن است در درون سينه ها كه كور و نابينا مى گردد ٥ الله الذى خـلق السـمـاوات و الارض ، و انزل من السماء ماء، فاخرج به من الثمرات رزقـا لكـم ، و سـخـر لكم الفلك لتجرى فى البحر باءمره ، و سخر لكم الانهار × و سـخـر لكـم الشـمـس و القـمـر دائبـيـن ، و سـخـر لكـم الليل و النهار (٢٥٣) خـدا اسـت آنكه آسمانها و زمين را آفريد، و از آسمان آبى فرو فرستاد، و با آن از ميوه ها بـراى شما روزى فراهم آورد، و كشتى را مسخر شما ساخت تا در دريا به فرمان او روان شود؛ و رودها را در اختيار شما قرار داد × و خورشيد و ماه را پيوسته براى زندگى شما مسخر ساخت ، و همچنين شب و روز را ٦ و مـا ذرا لكـم فـى الارض ، مـخـتـلفا الوانه ، ان فى ذلك لآية لقوم يذكرون × و هو الذى سـخـر البـحـر لتـاكـلوا مـنه لحما طريا و تستخرجوا منه حلية تلبسونها، و ترى الفلك مواخر فيه ، و لتبتغوا من فضله ، و لعلكم تشكرون × و القى فى الارض رواسى ان تـمـيـدبـكـم ، و انهارا و سبلا، لعلكم تهتدون × و علامات و بالنجم هم يهتدون × افمن يـخـلق كـمـن لا يـخـلق افلا تذكرون ؟ × و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها، ان الله لغفور رحـيـم × و الله يـعـلم مـا تـسـرون و ما تعلنون × و الذين يدعون من دون الله ، لا يخلقون شيئا و هم يخلقون × اموات غير احياء، و ما يشعرون ايان يبعثون (٢٥٤) آنچه در زمين به رنگهاى گونه گون براى شما آفريد؛ در اين كار براى قومى كه ياد آور خـويـش بـاشند نشانه اى (از دانايى و توانايى او) است × و او است كه دريا را مسخر شما كرد تا از آن گوشت تازه بخوريد و پيرايه اى بيرون آوريد كو بر خود بپوشيد؛ و كـشـتـيـهـا را مـى بـيـنـى كـه در دريـا آبـهـا را مـى شـكـافـنـد، تـا از فـضـل و بـخـشـش او جـويا شوند، و باشد كه سپاس گزاريد× و در زمين كوههاى استوار بـرافـراشـت تا از كج شدن شما جلوگيرى كند، نيز رودها و راهها قرار داد، تا شايد راه بـيابد، و نشانه ها قرار داد، و به ستارگان راه مى يابند × آيا آنكه مى آفريند همچون كـسـى اسـت كـه نـمـى آفـريـنـد؟ چرا يادآور خويش نمى گرديد؟ × و اگر نعمتهاى خدا را بـشـمـاريـد، نـمـى توانيد شمارش آن را تمام كنيد، همانا خدا آمرزنده مهربان است × و خدا آنـچـه را پنهان مى كنيد و آنچه را آشكار مى سازيد مى داند × و آن بتها، كه به جاى خدا مـى خـوانـند، چيزى نمى آفرينند و خود آفريده مى شوند × آنها مردگانند نه زندگان و خود نمى دانند كه چه وقت برانگيخته خواهند شد ٧ وهـو الذى جـعـل لكـم النـجـوم لتـهتدوا بها فى الظلمات البر و البحر، قد فصلنا الايات لقوم يعلمون × و هو الذى انشاكم من نفس واحدة ، فمستقر و مستودعليه السلام : قد فـصـلنـا الايـات لقـوم يـفـقـهـون × و هـو الذى انـزل مـن السـمـاء مـاء، فاخرجنا به نبات كـل شـى ء، فـاخـرجـنـا مـنـه خـضـرا، نـخـرج مـنـه حـبـا مـتـراكـبـا، و مـن النخل من طلعها قنوان دانية ، و جنات من اعناب ، و الزيتون و الرمان ، مشتبها و غير متشابه ، انظروا الى ثمره اذا اثمر وينعه ، ان فى ذلكم لايات لقوم يؤ منون (٢٥٥) او اسـت آنكه ستارگان را براى شما قرار داد تا در تاريكيهاى خشكى و دريا به آنها راه يـابـيـد، مـا آيـات (حـكـمـت و قـدرت خـويـش) را بـراى كـسـانـى كـه بـدانـنـد بـه تفصيل بيان كرديم × و او است آنكه شما را از يك نفس آفريد، زمانى (در رحم مادر) قرار يافته و زمانى (در صلب پدر) وديعه نهاده ، ما آيات دانايى و توانايى خويش را براى قـومـى كـه بـفـهـمـنـد بـاز گشاديم × و او است آنكه از آسمان باران فرستاد، پس با آن بـاران رويـيـدنـيـهـا را رويـانـديـم ، و سبزه ها را از زمين برآورديم با دانه هايى بر هم سـوار، و از شـكـوفـه خرما خوشه هاى نزديك به هم ، و باغهايى از گونه هاى انگور و زيـتـون و انـار هـمـانـنـد يـكـديگر و غير همانند، به آن ميوه ها در آن هنگام كه بار مى آورد بنگريد و به رسيدن آنها؛ همانا در اين كار، اى انسانها، نشانه هايى (از قدرت خدا) است براى مردمانى كه بگروند ٨ ان فـى السـمـاوات و الارض لايـات للمـؤ منين × و فى خلقكم و ما يبث من دابة ، آيات لقـوم يـوقـنـون × و اخـتـلاف الليـل و النـهـار، و مـا انزل الله من السماء من رزق فاحيا به الارض بعد موتها، و تصريف الرياح ، آيات لقوم يـعـقـلون × تـلك آيـات الله نـتـلوهـا عليك بالحق ، فباى حديث بعد الله و آياته يؤ منون ؟ (٢٥٦) بـه واقـع در آسـمـانـهـا و زمـين نشانه هايى براى مؤ منان است × و در آفرينش شما، و در جنبندگانى كه در روى زمين پراكنده اند، براى گروهى كه يقين پيدا كنند، نشانه ها است × و در پياپى آمدن شب و روز، و در رزقى كه خدا از آسمانها فرو فرستاد و زمين را پس از مـرگ آن زنـده كـرد، و در وزانـيـدن بـادهـا از هـر سـو، براى قوى كه خرد خود را بكار اندازد نشانه ها است × اينها همه نشانه هاى دانايى و توانايى خدا است كه آنها را به حق بر تو فرو مى خوانيم ، آيا مردمان ، پس ‍ از خدا و آيات خدا، به چه سخنى ديگر خواهند گرويد ٩ و كـاءيـن مـن آيـة فـى السـمـاوات و الارض ، يـمـرون عـليـهـا و هـم عـنـهـا مـعـرضـون (٢٥٧) چـه بـسـيار نشانه ها در آسمانها و زمين است كه بر آنها مى گذرند و از آنها رويگردان و غافلند ١٠ الم تـر الى الذيـن حـاج ابـراهـيـم فـى ربـه اءن آتـاه الله المـلك ، اذ قـال ابـراهـيـم : ربـى الذى يـحـيـى و يـمـيـت ، قـال : انـا احـيـى و امـيـت ، قـال ابـراهـيـم : فان الله ياءتى بالشمس من المشرق فاءت بها من المغرب ! فبهت الذى كفر، و الله لا يهدى القوم الظالمين (٢٥٨) آيا توجه نكردى به آن كس خدا به او فرمانروايى داده بود و او درباره پروردگار خود بـا ابـراهـيـم به مجادله پرداخت ، در آن هنگام كه ابراهيم گفت : پروردگار من آن است كه زنـده مـى كـند و مى ميراند، و او گفت : من نيز زنده مى كنم و مى ميرانم ؛ ابراهيم گفت : خدا خـورشـيـد را از خـاور بـر مـى آورد، تـو آن را از باختر برآور! پس آنكه كافر شده بود مبهوت ماند؛ و خدا گروه ستمگران را رهنمونى نمى كند ١١ تـبـارك الذى بـيـده المـلك ، و هو على كل شى ء قدير × الذى خلق الموت و الحياة ، ليـبـلوكـم ايـكم احسن عملا، و هو العزيز الغفور × الذى خلق سبع سماوات طباقا، ما ترى فـى خلق الرحمن من تفاوت ، فارجع البصر هل ترى فى خلق الرحمن من تفاوت ، فارجع البصر هل ترى من فطور؟ (٢٥٩) فـرخـنده خدايى كه فرمانرواى جهان به دست او است و او بر هر چيز توانا است × او كه آسمانها و زمين را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدام نيكوكارتريد، و او عزيز و آمرزنده است × او كه هفت آسمان را طبقه طبقه آفريد؛ در آفرينش خداى رحمان تفاوتى نمى بينى ، چشم باز كن و بنگر آيا هيچ نقصانى در كار مى نگرى ؟ ١٢ الم تـر ان الله لكـم مـا فى الارض ، و الفلك تجرى فى البحر بامره ، و يمسك السماء ان تقع على الارض الا باذنه ؟ ان الله بالناس لرؤ وف رحيم × و هو الذى احياكم ، ثم يميتكم ، ثم يحييكم ، ان الانسان لكفور (٢٦٠) آيـا نمى بينى كه خدا آنچه را در زمين است مسخر شما كرد، و كشتى در دريا به فرمان او روان مى شود، و آسمان را نگاه مى دارد تا بر زمين جز به دستور وى فرو نيفتد؟ خدا به مردمان مهربان است و بخشنده × او است آنكه شما را زنده مى كند، و سپس مى ميراند، و باز زنده مى كند؛ البته انسان ناسپاس است ١٣ و لقـد صـرفـنـا فـى هـذا القـرآن للنـاس مـن كل مثل ، و كان الانسان اكثر شى ء جدلا (٢٦١) مـا بـراى مـردمـان در ايـن قـرآن از هـر مـثـالى مـكـرر آورديـم ، امـا آدمـى بـيـش از هـر چـيـز اهل مجادله و ستيز است بنگريد! ايـن اسـت روش قرآن براى كسب دانش و جستجوى شناخت و پروردن خرد. قرآن خردها را به ژرفـنـگـرى در آفـريده هاى زمينى و آسمانى ، گياهى و كانى ، جانورى و انسانى ، فرا مـى خـوانـد. سـپـس سـخـن دربـاره حـقـايـق انـسـانـى را بـه احـوال روانـى و تـنـى و فردى و اجتماعى گسترش مى دهد، و نظرها را به آنچه به زمان حـاضـر يـا گـذشـتـه تـاريـخ پـيـوسـتـگـى دارد، و مـسـائلى جـز ايـنـهـا - از قبيل قوانين ثابت تاريخ و اجتماعات بشرى - معطوف مى دارد، آنگاه از همگان مى خواهد كه در همه اين حقايق عينى خارجى و واقعيتهاى ملموس و نمودهاى خاموش گويا نظر كنند.
قرآن با همين روش استوار زنده خردها را بر مى انگيزد، و ذهنها را تيز مى كند، و سينه ها را مـى گـشـايـد. و در ايـن روش ، هـيـچ اتـكـا و اعـتـمـادى بـه اسـتـدلال ذهنى از تجربه عينى - بدان گونه كه در نزد بسيارى از فيلسوفان ديده مى شـود و بـسيارى از فلاسفه اسلام نيز به دنبال آن در همين راه گام برداشته اند - مشاهده نمى شود.
و چـنين است كه قرآن كريم ، سبك تقليدى متكى بر ذهنيات صرف را طرد كرده ، و روشى ويـژه ، و مـنـطـقـى آزمـايـشـى و پـرده گـشـا، و سـبـكـى بيدار كنند و ره آموز، و طريقه اى گـرانـقدر و زنده عرضه كرده است ، كه همچون خود جهان زنده و مانند آب رودها در جريان است ، و تپشى برسان تپش زندگى دارد.
آمـوزشـهـاى سـنت و حديث نيز - چنانكه نمونه اى از آن پس از اين خواهد آمد - بر همين روش جـريـان دارد. اكـنـون بـراى ايـن مـقـصـد مـهم به قرآن رجوع كنيد، و آن را، آيه آيه ، مورد تاءمل قرار دهيد، و سپس به سنت پيامبر و حديث درنگريد، و به مناظراتى كه در هر باب مـيـان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و امامان بزرگوار عليه السلام با اصحاب مذاهب و اديان درباره آفـريـنـش و تـوحـيد و فطرت و آيات جهانى واقع شده است ؛ و همچنين بنگريد به شرح طبيعت و نمودهاى آن در كتابهاى حديث ، و به آنچه در طبيعيات نهج البلاغه و در توحيد مفضل و حديث هليله و امثال آن آمده است .
حديث ١ الامـام عـلى عـليـه السلام - فى صفة عجيب خلق اصناف من الحيوان :..و لو فكروا فى عـظـيـم القـدرة ، و جـسـيـم النـعـمـة ، لرجـعـوا الى الطريق ، و خافوا عذاب الحريق . ولكن القـلوب عـليـلة ، و البـصائر مدخولة . الا ينظرون الى صغير ما خلق ، كيف احكم خلقه ، و اتقن تركيبه ، و فلق له السمع و البصر، و سوى له العظم و البشر؟ انـظـروا الى النـمـلة فـى صـغـر جـثـتـهـا، و لطـافـة هـيـئتـهـا، لا تـكـاد تـنـال بـلحـظ البـصـر و لا بـمـسـتـدرك الفكر، كيف دبت على ارضها، و صبت على رزقها، تـنـقـل الحـبـة الى جـحـرهـا، و تـعـدهـا فـى مستقرها، تجمع فى حرها لبردها، و فى وردها لصـدرهـا، مـكـفولة برزقها، مرزوقة بوفقها، لا يغفلها المنان ، و لا يحرمها الديان ، و لو فـى الصـفـا اليـابـس ، و الحـجر الجامس ؛ و لو فكرت فى مجارى اءكلها، و فى علوها و سـفـلهـا، و مـا فـى الجوف من شراسيف بطنها، و ما فى الراءس من عينها و اءذنها، لقضيت من خـلقـهـا عـجـبـا، و لقـيـت مـن وصـفـهـا تعبا، فتعالى الذى اءقامها على قوائمها، و بناها على دعـائهـمـا، لم يـشركه فى فطرتها فاطر، و لم يعنه على خلقها قادر. و لو ضربت فى مـذاهـب فـكـرك لتـبـلغ غـايـاتـه ما دلتك الدلالة الا على اءن فاطر النملة هو فاطر النخلة لدقـيـق تـفـصـيـل كـل شـى ء و غـامـض اخـتـلاف كـل حـى . و مـا الجـليـل و اللطـيـف ، و الثـقـيـل و الخـفـيـف . و القـوى و الضـعـيـف ، فـى خـلقـه الا سواء. (٢٦٢) امـام عـلى عـليـه السـلام - دربـاره شـگفتيهاى آفرينش گونه هاى جانوران :...اگر قدرت عـظـيـم و نـعـمـت بـزرگ بـيـنـديـشـند، به راه باز خواهند گشت ، و از آتش سوزنده خواهند تـرسيد، ولى دلها بيمار است و بصيرتها گرفتار تباهى ؛ آيا در كوچكترين آفريده ها نـمـى انـديـشـنـد كـه چگونه آفرينش آنها استوار و تركيب آنها متقن است ، و چگونه چشم و گوش كوچكترين جنبنده ها فراهم آمده و استخوان و پوست آنها ساخته شده ؟ به مورچه - با كمال كوچكى اندام و ناچيزى هيئت آن ، كه نزديك است ، از ديد آدمى پنهان و از دريـافـت انـديـشـه دور بـمـانـد - نـگـاه كـنـيـد كـه چـگـونـه روى زمين راه مى رود و به دنـبال يافتن روزى تلاش مى كند، و دانه را به لانه خود مى برد و در قرارگاه ويژه آن مـى نـهـد؛ در ايام گرمى هوا آن را براى روزهاى سرد ذخيره مى كند؛ روزى او تضمين شده اسـت ،و آنـچـه بايد به او برسد مى رسد، و خداوند بخشنده آن را از نظر دور نمى دارد، هـر چـنـد بـر تـخته سنگ هموار و در سنگستان خشك باشد. اگر در گذرگاههاى خوراك آن بـيـنـديشى و در بالا و پائين اندام آن نظر كنى ، و در آنچه در شكافهاى شكم آن است ، و در چشم و گوش آن به تفكر بپردازى ، از آفرينش اين جانور در شگفتى مى افتى ، و از تـوصـيـف آن خـسـتـه مـى شـوى . پـس آن خـداى بـزرگ اسـت كـه مورچه را بر پاهاى خود بـرافـراشـت و اسـتـوار داشـت ، و در آفريدن آن ديگرى با او شريك نبود و به يارى او بـرنـخاست . و چون تو در انديشه خود پيش روى و بخواهى تا آنجا كه مى شود انديشيد بينديشى ، در خواهى يافت كه پديد آورنده مورچه همان آفريننده خرما بن است ، زيرا كه هـمـه چـيـز داراى ريـزه كـاريـهـايـى ژرف است ، و تفاوت خلقتها و خصلتهاى جانوران با يـكـديـگر اسرارآميز است ، بزرگ و كوچك ، و سنگين و سبك ، و نيرومند و ناتوان همه با يكديگر برابرند.
٢ الامـام عـلى عـليه السلام - فى خلفه السماء و الكون :..و كذلك السماء و الهواء، و الريـاح و المـاء، فـانـظر الى الشمس ‍ و القمر، و النبات و الشجر، و الماء و الحجر، و اخـتـلاف هـذا اليـل و النـهـار، و تـفـجـر هـذه البـحـار، و كـثـرة هـذه الجـبـال ، و طـول هـذه القـلال ، و تـفـرق هـذه اللغـات ، و الالسـن المـخـتـلفـات ؛ فـالويـل لمن اءنكر المقدر، و جحد المدبر. زعموا انهم كالنبات ما لهم زارع ، و لا لاختلاف صـورهـم صـانـع . و لم يـلجـاوا الى حـجـة فـيـمـا ادعـوا، و لا تـحـقـيـق لمـا اوعـوا، و هل يكون بناء من غير بان ، او جناية من غير جان . (٢٦٣)
- پى ‏نوشتها -
٢١١- سوره اسرا (١٧): ٨٥.
٢١٢- سوره يونس (١٠): ٣٩.
٢١٣- غررالحكم / ٣٠٠.
٢١٤- غررالحكم / ٢٢٢.
٢١٥- نهج البلاغه / ١٧ عبده ٢ / ٤٤.
٢١٦- سوره نحل (١٦): ٧٨.
٢١٧- سوره روم (٣٠): ٧.
٢١٨- سوره نحل (١٦): ٧٨.
٢١٩- نهج البلاغه / ١٢٢٣.
٢٢٠- ارشاد شيخ مفيد / ٢٨١.
٢٢١- بحار ٦١/٦٢.
٢٢٢- اين رساله ، در بردارنده مناظره اى است كه ميان حضرت امام جعفر صادق عـليـه السـلام : و پـزشـكـى هـنـدى پديد آمده است و سپس امام آن گفتگو را براى شاگرد خويش ، مفضل جعفى ، نقل كرده است .
٢٢٣- بحار ٦١/٥٥.
٢٢٤- سوره حديد (٥٧): ٢٨.
٢٢٥- سوره نو (٢٤): ٤٠ ـ ٣٩.
٢٢٦- سوره طلاق (٦٥): ١١.
٢٢٧- سوره انعام (٦): ١٠٤.
٢٢٨- عدة الداعى / ٦٣.
٢٢٩- نهج البلاغه / ١٢٥٦.
٢٣٠- غررالحكم / ٣٠٨.
٢٣١- غررالحكم / ٢٨.
٢٣٢- غررالحكم / ٥٣.
٢٣٣- بـحـار ٧٨/٧ ـ از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول .
٢٣٤- نهج البلاغه / ١١٣٥.
٢٣٥- بحار ٢/٣٣ ـ از كتاب عوالى اللئالى .
٢٣٦- تحف العقول / ٢٣٩.
٢٣٧- بـحـار ٢/٤ ـ از كـتـاب تفسير الامام (تفسير منسوب به حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام :) ٢٣٨- بـحـار ٧٨/٦ ـ از كـتـاب مـطـالب السـؤ ؤ ل .
٢٣٩- نهج البلاغه /٦٩٢؛ عبده ١/٤٥٦.
٢٤٠- اشاره است به اهميت قلب و اعمال قلبى .
٢٤١- نهج البلاغه /٩٣٥؛ عبده ٢/٥٧.
٢٤٢- تحف العقول /٢٠٨.
٢٤٣- غررالحكم /٢٩٤.
٢٤٤- نهج البلاغه /٩٣١.
٢٤٥- نهج البلاغه /٣١١.
٢٤٦- سوره رعد (١٣): ١٩.
٢٤٧- بحار ٣/١٣٦.
٢٤٨- تحف العقول /٢٩٠.
٢٤٩- سوره عنكبوت (٢٩): ٢٠-١٩.
٢٥٠- سوره ق (٥٠): ١١-٦.
٢٥١- سوره غاشيه (٨٨): ٢٠-١٧.
٢٥٢- سوره حج (٢٢): ٤٦.
٢٥٣- سوره ابراهيم (١٤): ٣٣-٣٢.
٢٥٤- سوره نحل (١٦): ٢١-١٣.
٢٥٥- سوره انعام (٦): ٩٩-٩٧.
٢٥٦- سوره جاثيه (٤٥): ٦-٣.
٢٥٧- سوره يوسف (١٢): ١٠٥.
٢٥٨- سوره بقره (٢): ٢٥٨.
٢٥٩- سوره ملك (٦٧): ٣-١.
٢٦٠- سوره حج (٢٢): ٦٦-٦٥.
٢٦١- سوره كهف (١٨): ٥٤.
٢٦٢- نهج البلاغه /٧٣٧-٧٣٦.
۵
فصل شانزدهم : خاستگاه درست شناخت
امام على عليه السلام - درباره آفرينش آسمان و زمين : چنين است آسمان و هوا، و بادها و آب . بـه خـورشـيـد و مـاه ، و درخـت و گـيـاه ، و آب و سـنـگ ، و بـه پياپى آمدن شب و روز، و گستردگى درياها، و فراوانى كوهها، و ارتفاع قله ها، و اختلاف زبانها و لهجه ها، نيكو بـنـگر! اى بدا به حال آن كس كه تقدير كننده و مدبر اين جهان را انكار كند. منكران چنان پـنـداشـتـنـد كـه ايـنها هم همچون گياهان خودرو هستند كه زارعى ندارند، و اين صورتهاى گـونـاگون را صانعى نيست . و آنان براى اين ادعاى خود هيچ حجت و برهانى نداشتند، و به هيچ گونه تحقيقى در اين باره برنخواستند. آيا مى شود كه ساختمانى بى سازنده باشد و كارى بى كننده آن انجام پذيرد.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام - فـى مـخـتلف صور الاطيار:..فاقام من شواهد البينات على لطـيـف صنعته ، و عظيم قدرته ، ما انقادت له العقول معترفة به ، و مسلمة له ، و نعقت فى اءسـمـاعـنـا دلائله عـلى وحـدانـيـته . و ما ذراء من مختلف صور الاطيار التى اءسكنها اءخاديد الارض ، و خروق فجاجها و رواسى اعلامها، من ذات اءجنحة مختلفة ، و هيئات متباينة ، مصرفة فى زمام التسخير، و مرفوفة باءجنحتها فى مخارق الجو المنفسح ، و الفضاء المنفرج ؛ كونها بعد اذ لم تكن ، فى عجائب صور ظاهرة .. (٢٦٤)
امـام عـلى عـليـه السـلام - دربـاره اشكال گوناگون پرندگان : خداوند چندان گواهيهاى آشكار بر صنعت لطيف و قدرت عظيم خويش فراهم آورد كه خردها به وجود او خسته گشت ، و در بـرابـر او سـر تـسـليـم فـرود آورد، و بـانـگ دلايـل بـر يـگـانـگـى او در گـوشـهـاى مـا طـنـيـن انـداز شـد. از ايـن جـمـله اسـت پرندگان گـونـاگـونـى كـه آنـها را آفريد، و در فرورفتگى هاى زمين و شكافهاى كوهها و دره ها جـايـگزين ساخت ، پرندگانى كه بالهاى گونه گون و صورتهاى متفاوت دارند و همه در فرمان اويند، و بالهاى خود را در گذرگاههاى فضاى گسترده به حركت در مى آورند و در آسـمـان پـرواز مـى كـنـند. خداوند آنها را از نبود بود كرد، و به آنها اينهمه شكلهاى شگفت انگيز بخشيد...
٤ الامام على عليه السلام - فى عجب خلقه الطاووس :..و من اءعجبها خلقا، الطاووس الذى اءقـامـه فـى احـكـم تـعديل ، و نضد الوانه فى احسن تنضيد، بجناح اءشرج قصبه و ذنب اءطـال مـسـحـبـه ..يـخـتـال بـاءلوانـه ، و يـمـيـس بـزيـفـانـه ..اءحـيـلك مـن ذلك على معاينة .. (٢٦٥)
امـام عـلى عـليه السلام - درباره آفرينش بديع طاووس : از شگفت انگيزترين پرندگان در آفـريـنـش طـاووس اسـت ، كـه او را در اسـتـوارتـريـن تـعـادل بـرپـاى داشته ، و رنگهاى او را به نيكوترين صورت در كنار هم پيچيده است ، بالى دارد كه پرهاى آن به زيبايى در كنار هم چيده شده ، و دمى دراز كه بر زمين كشيده مـى شـود..به رنگهاى خود بر خود مى بالد، و با تبختر گام بر مى دارد..و نيكوتر آن است كه اينهمه را خود به چشم ببينى ..
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام - فـى بـديع خلقة الخفاش :..و من لطائف صنعته ، و عجائب حـكـمـتـه ، مـا ارانـا مـن غـوامـض ‍ الحـكمة فى هذه الخفافيش التى يقبضها الضياء الباسط لكل شى ء و يبسطها الظلام القابض لكل حى . و كيف عشيت اءعينها عن اءن تستمد من الشمس المضيئة نورا تهتدى به فى مذاهبها، و تصل بعلانية برهان الشمس الى معارفها. وردعها بتلالو ضيائها عن المضى فى سبحات اشراقها، و اءكنها فى مكامنها عن الذهاب فى بلج ائتـلاقـهـا، فـهـى مـسـدلة الجـفـون بـالنـهـار عـلى اءحـداقـهـا، و جـاعـلة الليـل سـراجـا تستدل به فى التماس اءرزاقها، فلا يرد اءبصارها اسداف ظلمته ، و لا تـمـتنع من المضى فيه لغسق دجنته ؛ فاذا اءلقت الشمس قناعها، و بدت اءوضاح نهارها، و دخـل مـن اشـراق نـورهـا عـلى الضـباب فى وجارها، اءضبقت الاجفان على مآقيها، و تبلغت بما اكـتـسـبـتـه مـن المـعـاش فـى ظـلم ليـاليـهـا. فـسـبـحـان مـن جـعـل الليـل لهـا نـهـارا و مـعـاشـا، و النـهـار سـكـنـا و قـرارا، و جعل لها اجنحة من لحمها تعرج بها عند الحاجة الى الطيران ، كاءنها شظايا الآذان غير ذوات ريش و لا قصب ، الا انك ترى مواضع العروق بينة اءعلامها، لها جناحان لم يرقا فينشقا، و لم يـغـلظـا فـيـثـقـلا. تـطير و ولدها لاصق بها، لا جى ء اليها، يقع اذا وقعت ، و يرتفع اذا ارتـفـعت ، لا يفارقها حتى تشتد اءركانها، و يحمله للنهوض جناحه ، و يعرف مذاهب عيشه و مـصـالح نـفـسـه . فـسـبـحـان البـارى لكـل شـى ء عـلى غـيـر مثال خلا من غيره .. (٢٦٦)
امام على عليه السلام - درباره شگفت انگيزى آفرينش شبپره : از لطايف صنع و شگفتيهاى حـكـمـت او اسـرارى اسـت كـه در خـلقت شبپره ها نمودار ساخته است ! روشنى و نور كه سبب گسترش و انبساط هر چيز است ، مايه گرفتگى و انقباض ‍ اين حيوان مى شود، و تاريكى مـايـه قـبـض و گرفتگى ، سبب انبساط آن . بنگريد كه چگونه چشمهاى اين جانور براى گـرفـتـن نور از خورشيد فروزان و راه بردن به جايى كه بايد برود ناتوان است ! و چـگـونـه پرتو خورشيد اين جانور را از آن باز مى دارد تا در شكوه تابش آفتاب جولان كند و به پرواز در آيد. به محض آنكه نور خورشيد از افق سربر آرد، شبپره در پناهگاه خود باقى مى ماند و سراسر روز از بيرون رفتن در روشنى خوددارى مى كند، و پلكها را بـر هـم مـى نـهـد، ليـكـن شـب را بـراى خود همچون چراغى قرار مى دهد و راه خود را براى يافتن روزى در پرتو تاريكى مى يابد، و چشم نور گريزش از آنهمه تاريكى شب جز آسـايـش و بينايى چيزى احساس نمى كند، و از اينكه در بحبوحه تاريكى شب به راه خود بـرود هـيـچ غـمـى نـدارد. و چـون خـورشـيـد پـرده از رخ بـرگـيـرد، و روز آشكار شود، و پـرتوهاى آفتاب به درون لانه او در آيد، چشم فرو مى بندد و از روزى - در تمام روز - بـه آنچه شب هنگام بهره او شده است قناعت مى ورزد. منزه است خدايى كه شب را براى اين حيوان چنان روز، هنگام فراهم سازى معاش قرار داد، و روز را مخصوص آرام و قرار او ساخت . همچنين براى اين جانور بالهايى از گوشت فراهم آورد تا هنگام نيازمندى به پرواز با آنـهـا بـالا رود؛ بـالهايى كه همچون لاله هاى گوش است و پر و شاهپرى در آن ديده نمى شود، جز اينكه جاهاى رگها در آن مشهود است ؛ اين بالها نه چندان نازك است كه شكافته شـود، و نـه چندان ستبر كه بر جانور سنگينى كند. در آن هنگام كه به پرواز در مى آيد بـچـه اش نيز به او چسبيده است ، كه چون بالا رود با آن بالا مى رود و چون فرود آيد و قـرار گـيـرد آن نـيـز قرار مى گيرد؛ تا زمانى كه اندامها و اركان بدن اين بچه استوار نشده و بالهايش براى پرواز آمادگى پيدا نكرده و از يافتن راه زندگى و نگاهدارى خود چـنـانـكـه بـايـد آگـاه نـشـده اسـت ، ايـن پـيـوستگى به مادر را از دست نمى دهد. منزه است آفريننده هر چيز كه بى داشتن نمونه اى كه از ديگرى بر جاى مانده باشد همه چيزها را آفريده است .
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : يـا مـفـضـل ! تـامـل وجـه الذرة الحـقـيـرة الصـغـيـرة ، هل تجد فيها نقصا عما فيه صلاحها؟ فمن اين هذا التقدير و الصواب فى خلق الذرة ؟ الا من التدبير القائم فى صغير الخلق و كبيره .
انـظـر الى النـمـل و احـتـشـادها فى جمع القوت و اعداده ، فانك ترى الجماعة منها اذا نقلت الحـب الى زبـيـتـهـا بـمـنـزلة جـمـاعـة مـن النـاس يـنـقـلون الطـعـام او غـيـره ، بـل النـمـل فـى ذلك مـن الجـد و التـشـمـيـر مـا ليس للناس مثله . اما تراهم يتعاونون على النقل كما يتعاونون الناس على العمل ؟ ثم يعمدون الى الحب فيقطعونه قطعا، لكيلا ينبت فـيـفـسـد عـليـهـم . فـان اصـابـه نـدى اخـرجـوه فـنـشـروه حـتـى يـجـف . ثـم لا يـتـخـذ النـمـل الزبـيـة الا فـى نـشـز مـن الارض ، كـى لا يـفـيـض السـيـل فـيـغـرقـهـا. فـكـل هـذا مـنـه بـلا عـقـل و لا رويـة ، بل خلقة خلق عليها لمصلحة ، لطفا من الله عزوجل . (٢٦٧)
امام صادق عليه السلام : اى مفضل ! در مورچه ناچيز كوچك نيك بينديش ! آيا در اين جانور كـاسـتـى از آنچه كه شايسته او باشد مى بينى ؟ آيا اين اندازه گيرى درست در آفرينش مـورچه از كجاست ؟ آيا جز بنا بر تدبيرى است كه در آفرينش ‍ كوچك و بزرگ آفريده هـا مـشـهـود است ؟ به مورچگان و فراهم آمدن آنها براى گردآورى و آماده ساختن قوت و غذا خوب دقت كن . گروهى از آنها را مى بينى كه هنگام بردن دانه به لانه همچون جماعتى از مـردمـان بـا يـكـديـگـر هـمـكـارى مـى كـنـنـد كـه بـه كـار انتقال خوراك و يا چيز ديگرى اشتغال دارند. بلكه مورچگان را در اين كار، كوشش و همتى اسـت كـه مـردمـان هـمـانـنـد آن را نـدارنـد. آيـا نمى بينى كه در جا به جا كردن چيزها همان گونه با يكديگر همكارى مى كنند كه مردمان در كارهاى خود با يكديگر همكارى دارند؟ و سـپـس بـه كـار آماده كردن دانه ها مى پردازند، آنها را پاره پاره مى كنند تا سبز و تباه نشود و اگر به آن رطوبتى رسد، از لانه بيرونش مى آورند، و مى گسترند تا بخشكد. ديـگـر ايـنـكـه مـورچـگـان در جـايـى لانـه مـى سـازنـد كـه بـلنـد بـاشـد تـا سـيـل آن را فـرا نـگـيـرد و سـبـب غـرق مـورچگان شود. آيا اينهمه بدون عقلى و انديشه اى تـوانـد بـود؟ نه ، بلكه اين خداى بزرگ است كه جهان آفرينش را بنا بر مصلحت و لطف خويش اينچنين آفريد.

فصل شانزدهم : خاستگاه درست شناخت قرآن
١ و اتقوا الله و يعلمكم الله ، و الله بلكل شى ء عليم (٢٦٨) پرهيز پيشه گرديد، خدا خود به شما خواهد آموخت ، و خداست كه به همه چيز دانا است .
٢ قالوا: سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا، انك انت العليم الحكيم (٢٦٩) فـرشـتـگـان گـفـتـنـد: پـاك خدايا! ما را جز آنچه تو به ما آموخته اى دانشى نيست ، و تو دانايى و حكيم ٣ و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا.. (٢٧٠)
به كسانى كه در راه ما مجاهده كنند، راههاى خود را خواهيم نمود..
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): يـا ابـن مسعود! من تعلم العلم يريد به الدنيا و آثر عليه حب الدنيا و زيـنـتـهـا، اسـتـوجـب سـخـط الله عـليـه ، و كـان فـى الدرك الاسـفـل مـن النـار، مـع اليـهـود و النـصـارى ، الذيـن نـبـذوا كـتـاب الله تـعـالى ، قـال الله تـعـالى : فـلمـا جـاءهـم مـا عـرفـوا كـفـروا بـه فـلعـنـة الله عـلى الكـافـريـن (٢٧١)
(٢٧٢) پيامبر (صلى الله عليه و آله): اى ابن مسعود! هر كس به جستجوى علم و دانش برآيد و هـدفـش دنيا باشد، و دوستى دنيا را و آرايشهاى آن را بر (اخلاص در طلب) علم ترجيح نـهـد، مـستوجب خشم خدا مى شود، و در پايينترين دركات آتش با جهودان و ترسايان خواهد بـود، يـعـنـى آنـان كـه كـتـاب خـداى مـتـعـال را پـس پـشـت انـداخـتـنـد. خـداى مـتـعـال گـفـت : فـلما جاءهم ما عرفوا كفروا به ، فلعنة الله على الكافرين چون به ايشان رسيد آنچه را مى شناختند، به آن كافر شدند، پس لعنت خداى بر كافران باد.
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ايـاكـم ان تـطـلبـوه لخصال اربع : لتباهوا به العلماء، او تماروا به السفها، او تراؤ وا به فى المجالس ، او تصرفوا به وجوه الناس اليكم للترؤ س . (٢٧٣)
امـام عـلى عـليه السلام : مبادا كه علم را به خاطر چهار چيز خواستار شويد: كه به وسيله آن در مقابل دانشمندان به خود بباليد؛ يا با آن به مجادله و محاجه با سفيهان برخيزند؛ يا در مجالس خود نمايى كنند؛ يا مردمان را براى سرورى و بزرگى متوجه خود سازيد.
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :مـن تـعـلم لله عـزوجـل ، و عـمـل لله ، و عـلم لله ، دعـى فـى مـلكـوت السـمـاوات عـظـيـمـا؛ و قيل : تعلم لله ، و عمل لله ، و علم لله . (٢٧٤)
امـام صـادق عـليـه السـلام : هـر كـه بـراى خـداى بـزرگ عـلم بـيـامـوزد، و بـراى خـدا عمل كند، و براى خدا به آموختن علم به ديگران بپردازد، در ملكوت آسمانها بزرگ خوانده شـود. در آنـجـا گـويـنـد: او بـراى خـدا آمـوخـت ، و بـراى خـدا عمل كرد، و براى خدا به آموختن آن به ديگران پرداخت .
٤ الامام على عليه السلام : ..يتعلم للتفقه و السداد. (٢٧٥)
امـام عـلى عـليـه السـلام : (خـداى آن مرد را بيامرزاد كه) براى دانا شدن (در دين) و پيدا كردن راه درست (زندگى)، به آموختن علم بپردازد.
شـايـد آيـه سـوره بـقـره و آيـه مـجـاهـده (سـوره عـنـكـبـوت) ـ كـه در آغـاز فـصـل آورده شـد ـ و امثال اين آيات به علم سر و حقايق باطنى اشاره داشته باشند، و راه بـه دسـت آوردن آن عـلوم ، يـعـنـى تـقـوى و ريـاضـت . چـنـانـكـه در بـرخـى از احـاديـث مـنـقـول از امـام صـادق عـليـه السـلام : نيز آمده است : ...اجتهد فى تعلم علم السر، فان بركته كثيرة ...و من تعلم علم العلانية و ترك علم السر، يهلك و لا يسعد در آموختن علم بـاطـن بـكـوش كـه بـركـت آن بـسـيـار اسـت ...هـر كس علم ظاهر را فرا بگيرد و علم باطن نياموزد، راهى به جايى نبرد و به سعادت (و درك حقيقت) نرسد.

فصل هفدهم : شناخت و ريشه هاى عاطفى آن قرآن
١ و اذا سـمـعوا ما انزل الى الرسول ، ترى اعينهم تفيض من الدمع ، مما عرفوا من الحق ، يقولون : ربنا آمنا فاكتبنا مع الشاهدين . (٢٧٦)
چـون آيـاتى كه بر پيامبر فرود آمده است مى شنوند، مى بينى كه چشمهاشان ، به سبب حـقى كه شناخته اند، لبريز اشك مى شود؛ مى گويند: پروردگار! به حق گرويديم ، پس ما را در شمار گواهان خويش بنويس .
٢ ان فى ذلك لذكرى ، لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد. (٢٧٧)
همانا در اين سخن ، پند است آن را كه صاحبدل باشد، يا گوش فرا دارد، به آهنگ فهميدن .
٣ افـمـن شـرح الله صـدره للاسـلام فـهـو عـلى نـور مـن ربـه ؟ فـويـل للقـاسـيـة قـلوبـهـم مـن ذكـر الله ، اولئك فـى ضلال مبين . (٢٧٨)
آيا كسى كه خدا سينه اش را براى پذيرش اسلام گشوده و فروغ پروردگارى بر جان او تـافـتـه اسـت (چـون ديـگـران اسـت ؟)؛ اى واى بـر حال آنان كه دلهاى سنگشان پذيراى ياد خدا نيست ؛ اين گونه كسان آشكارا گمراهند.
٤ افلم يسيروا فى الارض ، فتكون لهم قلوب يعقلون بها، او آذان يسمعون ، بها فانها لا تعمى الابصار ولكن تعمى القلوب التى فى الصدور. (٢٧٩)
آيا در زمين به گردش نپرداختند تا صاحب دلهايى گردند خردور، و صاحب گوشهايى حق نـيـوش ؟ ايـن چـشـمـهـاى سـر نـيـسـت كـه كـور مـى شـود، بـلكـه ايـن چـشـمـهـاى دل و باطن است در درون سينه ها كه كور و نابينا مى گردد.
٥ و مـن اظـلم مـمـن ذكـر بـآيات ربه ، فاعرض عنها، و نسى ما قدمت يداه ، انا جعلنا على قـلوبـهـم اكـنـة ان يـفـقـهـوه و فـى آذانـهـم وقـرا، و ان تـدعـهـم الى الهـدى فلن يهتدوا اذا ابدا. (٢٨٠)
چـه كـسـى سـتـمـكـارتـر از كـسـى اسـت كـه چون به سخنان خدا او را پند دهند، از آن روى بگرداند، و كرده هاى خويش ‍ فراموش كند؛ ما بر دلهاى ايشان (به سزاى سختكوشى در انـكـار حـق) پوششها كشيده ايم تا آن را در نيابند، و در گوشهاى ايشان سنگينى و كرى است ، و چون آنان را به راه راست بخوانى ، هرگز راه نيابند.
٦ لا تجد قوما يؤ منون بالله و اليوم الاخر، يوادون من حاد الله و رسوله ، و لو كانوا آبـاءهـم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم ، اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه ، و يدخلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها، رضى الله عنهم و رضوا عنه ، اولئك حزب الله ، الا ان حزب الله هم المفلحون . (٢٨١)
قـومـى را نـخـواهى يافت كه به خدا و روز ديگر مؤ من باشند، و آن كسان را كه با خدا و فـرسـتـاده اش مـخـالفـت كـنـنـد دوسـت بـدارند، هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندان ايشان باشند؛ ايمان در دلهاى آن مؤ منان نوشته شده ، و خدا آنان را به روح خـود نيرو بخشيده است ، و ايشان را به بهشتهايى در مى آورد كه نهرها در آنها روان است و جـاودانـه در آنـهـا مى مانند؛ خدا از ايشان خشنود است و ايشان از خدا خشنودند؛ اينان حزب خدايند، و بدانيد كه حزب خدا رستگارند.
٧ قـالت الاعـراب : آمـنـا، قـل : لم تـؤ مـنـوا و لكـن قـولوا: اسـلمـنـا و لمـا يدخل الايمان فى قلوبكم ، و ان تطيعوا الله و رسوله لا يلتكم من اعمالكم شيئا، ان الله غفور رحيم . (٢٨٢)
اعـراب گـفـتـنـد: ايـمـان آورديـم ؛ بـگو: ايمان نياورديد، بگوييد:
اسلام آورديم و تسليم شـديـم . هـنـوز ايـمـان بـه دلهـاى شـمـا در نـيـامـده اسـت ؛ اگـر شـمـا بـه فـرمـان خـدا و رسول او گردن نهيد (و از ژرفاى دل پيرو حق گرديد)، از (پاداش) كردار شما هيچ چيز نـخـواهـد كـاسـت (و از گـذشـتـه هـاى شـمـا در خواهد گذشت كه) خدا در گذرنده اى است و آمرزنده اى مهربان .
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله):
العـلم عـلمـان : عـلم عـلى اللسـان ، فذلك حجة على ابن آدم ؛ و علم فى القلب ، فذلك العلم النافع . (٢٨٣)
پـيامبر (صلى الله عليه و آله): علم دو علم است : علمى بر زبان كه حجت است بر پسر آدم ؛ و علمى در قلب كه علم سودمند همان است .
٢ النبى (صلى الله عليه و آله): عودوا قلوبكم الرقة ، و اكثروا التفكر. (٢٨٤)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): دلهاى خود را به نرمى و مهربانى عادت دهيد، و بسيار فكر كنيد.
٣ الامـام عـلى عـليه السلام : من شرفت نفسه ، كثرت عواطفه . من كثرت عوارفه ، كثرت معارفه . (٢٨٥)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـر كـه نـفسى بزرگوار دارد، عواطفش افزون مى شود، و آنكه نيكى و بخشندگيش افزون باشد، شناختها و دانسته هايش افزون مى شود.
٤ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :..مـوضـع العقل الدماغ ، و القسوة و الرقة فى القلب . (٢٨٦)
امـام صـادق عـليـه السـلام : جـايـگـاه خـرد مـغـز اسـت ، و جـايـگـاه سـخـتـى و نـرمـى دل .
٥ الامام الباقر عليه السلام :...و استجلب نور القلب بدوام الحزن . (٢٨٧)
امام باقر عليه السلام : دل را با غمخوارى و درد آشنايى همواره روشن بدار.
٦ الامام الباقر عليه السلام :الايمان ثابت فى القلب . و اليقين خطرات ، فيمر اليقين بـالقـلب فـيـصـيـر كـانـه زبـر الحـديـد، و يـخـرج مـنـه فـيـصـيـر كـانـه خرقة بالية . (٢٨٨)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام : ايـمـان در دل ثـابـت اسـت ، امـا يـقـيـن گـاه بـه گـاه در دل مـى گذرد. پس هرگاه يقين بر دل گذرد، چنان شود كه گويى پاره اى از آهن است ، و چون از دل بيرون آيد چنان شود كه گويى لته اى كهنه است .
٧ الامام الصادق عليه السلام :ازالة الجبال اهون من ازالة قلب عن موضعه . (٢٨٩)
امـام صـادق عليه السلام : جابه جا كردن كوه آسانتر است از جا به جا كردن دلى از جاى آن .
٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اعـلم يـا فلان ! ان منزلة القلب من الجسد، بمنزلة الامام من النـاس الواجب الطاعة عليهم ، الا ترى ان جميع جوارح الجسد شرط للقلب و تراجمة له ، مؤ دية عنه ... (٢٩٠)
امام صادق عليه السلام : اى فلان ! بدان كه جايگاه قلب نسبت به تن همچون جايگاه امام است نسبت به مردمان ، كه فرمانبردارى از وى بر ايشان واجب است . آيا نمى بينى كه همه اندامهاى تن گماشتگان و ترجمان قلبند، و از جانب او اداى وظيفه مى كنند؟ ٩ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! ان الله تـعـالى يـقـول فـى كـتـابـه : ان فـى ذلك لذكـرى لمـن كـان له قـلب (٢٩١) يـعـنـى عقل ... (٢٩٢)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : اى هـشام ! خداى متعال در كتاب خويش مى گويد: ان فى ذلك لذكـرى لمـن كـان له قـلب در ايـن سـخـن پـنـدى اسـت بـراى كـسـى كـه صـاحـب دل باشد يعنى عقل .
١٠ الامام الباقر عليه السلام : ..لا فقر كفقر القلب . (٢٩٣)
امام باقر عليه السلام : هيچ فقرى چون فقر قلب نيست .
١١ الامـام السـجاد عليه السلام :..اشعر قلبى الازدجار عن قبائح السيئات ، و فواضح الحوبات . (٢٩٤)
امـام سـجـاد عـليـه السلام : (خدايا)! به دل من ، از كارهاى زشت و گناهان مايه رسوايى ، بيزارى بياموز.
١٢ الامـام السـجـاد عـليـه السـلام : اللهم صل على محمد و آله ! و فرغ قلبى لمجتك ..و قوه بالرغبة اليك . (٢٩٥)
امـام سـجـاد عـليـه السـلام : خـدايـا، بـر مـحـمـد و آل مـحـمـد درود فـرسـت ! و دل مـرا بـراى دوسـتـى خـود خـالى كـن ..و آن را بـا تمايل به جانب خودت نيرومند ساز.
١٣ الامام السجاد عليه السلام : .. واجعل هواى عندك .. (٢٩٦)
امام سجاد عليه السلام : (خدايا!) مرا عاشق خودت كن .
١٤ الامـام السـجاد عليه السلام : اللهم صل على محمد و آله !..و اشعر قلبى تقواك ، و اسـتـعـمـل بـدنـى فـيـمـا تـقـبـله مـنـى ، و اشـغـل بـطـاعـتـك نـفـسـى عـن كـل مـا يـرد عـلى حـتى لا احب شيئا من سخطك ، و لا اسخط شيئا من رضاك ..و اشغله (قلبى) بـذكـرك ، و انـعـشـه بـخـوفـك و بـالوجـل مـنـك ..و اءمـله الى طـاعـتـك ، و اجر به فى احب السبل اليك ، و ذلله بالرغبة فيما عندك ايام حياتى كلها. (٢٩٧)
امـام سـجـاد عـليه السلام : خدايا، بر محمد و آل محمد درود فرست !...
ترس از خود را به دل مـن بـيـامـوز، و تـن مـرا بـه كـارى كـه آن را از مـن مـى پـذيـرى مـشـغـول دار، و نـفس مرا به فرمانبردارى خود چنان سرگرم ساز كه از هر چه بر من وارد مى شود دور بمانم ، و چنان شوم كه خشم تو را به هيچ گونه دوست ندارم ، و بر آنچه خـرسـنـدى تـو در آن اسـت بـه هـيـچ گـونـه خـشـمـگـيـن نـگـردم . خـدايـا، بـر مـحـمـد و آل مـحـمـد، درود فـرسـت ! و دل مـرا بـراى دوسـتـى خـودت خـالى كـن ، و بـه ذكـر خـود مـشـغـول دار، و بـا تـرس و بـيـم از خـود حـيـاتـش بـخـش ، و بـا تـمـايل به جانب خود نيرومندش ساز، و به فرمانبردارى از خود مايلش كن ، و از هر راهى كـه دوسـت دارى بـه سـوى خـود روانـه اش گـردان ، و در سراسر ايام زندگى به رغبت داشتن به آنچه در نزد تو است آموخته اش كن .
١٥ الامـام السـجـاد عـليـه السـلام : اللهـم صـل عـلى مـحـمد وآله ! و ارزقنى الرغبة فى العـمـل لك لاخـرتى حتى اعرف صدق ذلك من قلبى ، و حتى يكون الغالب على الزهد فى دنـيـاى ، و حـتى اعمل الحسنات شوقا، و امن من السيات فرقا و خوفا، و هب نورا اءمشى به فى الناس و اهتدى به فى الظلمات و استضى به من الشك و الشبهات . (٢٩٨)
امـام سـجاد عليه السلام : خدايا، بر محمد و آل محمد درود فرست ! و مرا چنان رغبتى روزى گـردان كـه هـمـواره بـه فـرمـان تـو بـراى آخـرت خـود كـار كـنـم ، تـا بـدانـجـا كـه صـدل خـود خـويـش در اين راه دريابم ، و دنياى خويشتن پيوسته به زهد بگذرانم ، و با شـوق و ذوق بـه انـجـام دادن كـارهـاى نـيـكو بر خيزم ، و با ترس از تو از پرداختن به كارهاى بد در امان بمانم ؛ و نورى به من ببخش تا با آن در ميان مردمان راه بروم ، و راه خود را در تاريكيها بيابم ، و در پرتو آن شك و شبهه را باز شناسم .
١٦ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام :..ايـاك و الغـفـلة ! (ف) فـيـهـا تـكـون قساوة القلب ... (٢٩٩)
امام باقر عليه السلام : از غفلت بپرهيز! كه دلسنگى در غفلت است .
١٧ الامـام الصـادق عـليه السلام :..كثرة النوم يتولد من كثرة الشرب ، و كثره الشرب يـتـولد مـن كـثـرة الشـبـع . و هـمـا يـثـقلان النفس عن الطاعة ، و يقسيان القلب عن التفكر و الخشوع . (٣٠٠)
امـام صـادق عـليـه السـلام : پـر خـوابـى از زيـادى آشـامـيـدن نـوشـيـدنـيـهـا حاصل مى شود، و زيادى نوشيدن نتيجه اى از زيادى سيرى و پر خوارى است . اين هر دو، نـفـس را از فـرمانبردارى باز مى دارند، و قلب را سخت مى كنند، و مانع تفكر و خشوع مى شوند.
١٨ الامـام عـلى عـليـه السلام : لا ترتابوا فتشكوا..و لا ترخصوا لانفسكم فتدهنوا، و لا تـداهنوا فى الحق فتخسروا!..و اسالوا الله اليقين ، و ارغبو اليه فى العافية ! و خير ما دار فى القلب اليقين ... (٣٠١)
امام على عليه السلام : مردد نشويد تا به شك نيفتيد...نفسهاى خود را رها نكنيد تا شما را فريب ندهند. درباره حق سازشكارى نداشته باشيد تا زيان نكنيد..و از خدا درخواست يقين كـنـيد، و در حال خوشى و عافيت نيز روى به درگاه او نهيد! بهترين چيزى كه در قلب در آيد يقين است .
١٩ النبى (صلى الله عليه و آله): شر العمى عمى القلب . (٣٠٢)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): بدترين كورى كورى دل است .
٢٠ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : القـلوب ثلاثة : قلب منكوس لا يعثر على شى ء من الخـيـر، و هـو قـلب الكافر؛ و قلب فيه نكتة سوداء فالخير و الشر فيه يعتلجان ، فما كان منه اقوى غلب عليه ؛ و قلب مفتوح ، فيه مصباح يزهر و لا يطفا نوره الى يوم القيامة ، و هو قلب المؤ من . (٣٠٣)
امـام باقرعليه السلام : دلها بر سه گونه اند: دلى كه از هيچ خير و نيكى باخبر نيست ، و آن دل كـافـر است ؛ و دلى كه در آن نقطه اى سياه است ، از اين رو خير و شر با هم در آن به حال جنگند، و هر يك از آن دو نيرومندتر باشد آن را تسخير مى كند؛ و دلى گشوده كـه در آن چـراغـى فـروزان اسـت و روشـنـى آن تـا روز باز پسين خاموش نمى شود، و آن دل مؤ من است .
در ايـن حـديـث شـريـف اشـاره به اين چگونگى است كه زمينه هر يك از خير (افكار و كردار خـوب) و شـر (افـكـار و كـردار بـد) در دل قـويـتـر و نـيـرومـنـدتـر بـاشـد، دل را بـه هـمـان سو مى برد و مغلوب مى سازد.
اين است كه بايد از پيدا شدن زمينه هاى فـكـر نـادرسـت و شـر و گـنـاه و زشـتـى و...در دل جـلوگـيرى كرد، و در اين باره بسيار كوشيد؛ و براى پيدا شدن زمينه هاى فكر درست و خير و فضيلت و پاكى و كردار صالح در دل كار كرد، و در اين باره بسيار كوشيد. و بايد همواره ، در هر دو جهت ، مراقب و بيدار بود.

فصل هجدهم : شناخت و مراحل تكامل پذير آن قرآن
١ و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السماوات و الارض ، و ليكون من الموقنين (٣٠٤) ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نموديم تا يقين پيدا كند.
٢ و لقـد اتـيـنـا مـوسـى الكـتـاب ، فـلاتـكن فى مرية من لقائه ، و جعلناه هدى لبنى اسـرائيـل و جـعـلنـا مـنـهـم ائمـة يـهـدون بـامـرنـا، لمـا صـبـروا، و كانوا بآياتنا يوقنون . (٣٠٥)
بـه مـوسى كتاب داديم ، پس تو از ديدار او در شك مباش ؛ (٣٠٦) و او را راهنماى بنى اسرائيل قرار داديم . و گروهى از ايشان را، چون به راه حق بردبارى كردند، و در آيات مـا بـه مـقام يقين رسيدند، پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردمان را راهنمايى مى كردند.
٣ و فى الارض آيات للموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون ؟ (٣٠٧)
در زمـيـن نـشـانـه هـايـى اسـت (از دانـايـى و تـوانـايـى خـداوند) براى آنان كه حق را به دل بپذيرند و نيز در جانهاى خودتان (نشانه هايى هست)، پس چرا نمى بينيد و بصيرت خود را به كار نمى اندازيد.
حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): خير ما القى فى القلب اليقين . (٣٠٨)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): بهترين چيزى كه به قلب افكنده شود يقين است .
٢ الامـام على عليه السلام : .. ما برح الله ـ عزت الاوه ـ فى البرهة بعد البرهة و فى ازمـان الفـتـرات ، عـباد ناجاهم فى فكرهم ، و كلمهم فى ذات عقولهم ؛ فاستصبحوا بنور يقظة فى الابصار و الاسماع و الافئدة ، يذكرون بايام الله .. (٣٠٩)
امـام على عليه السلام : خداوند را ـ كه گرامى است نعمتهاى او ـ همواره ، در هر زمانى ، در فاصله هاى طلوع پيامبران ، بندگانى بوده و هست كه در فكر و باطن با آنان مناجات مى كند، و در ژرفناى خردها شان با ايشان به سخن گفتن مى پردازد. اينگونه بندگان چشم و گـوش و دل خـويـش بـا نـور بـيـدارى روشـن مـى دارنـد، و روزهـاى خـدا (ايام الله) را، پيوسته به ياد مردمان مى آورند...
٣ الامام الباقر عليه السلام : ..كفى بالقين غنى . (٣١٠)
امام باقر عليه السلام : يقين بزرگترين بينيازى است .
٤ الامام الباقر عليه السلام : ..لا نور كنور اليقين . (٣١١)
امام باقر عليه السلام : هيچ نورى چون نور يقين نيست .
٥ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :..طـلبـت نـور القـلب ، فـوجـدتـه فـى التـفـكـر و البكاء. (٣١٢)
امـام صـادق عـليـه السـلام : چـون در طـلب نور و روشنى براى قلب برخاستم ، آن را در انديشيدن و گريستن يافتم .
٦ الامـام البـاقـر عـليه السلام ـ فى قول الله تعالى : ان فى ذلك لايات للمتوسمين (٣١٣) قال : هم الائمة . قال رسول الله (صلى الله عليه و آله): اتق فراسة المؤ من ، فانه ينظر بنور الله ، لقول الله : ان فى ذلك لايات للمتوسمين . (٣١٤)
امـام بـاقر عليه السلام ـ در تفسير اين آيه :
ان فى ذلك لايات للمتوسمين همانا در آن (عذاب كه بر مردم شهر لوط فرود آمد)، نشانه هايى است (از توانايى خداوند) براى اهل فراست ، گفت : اين اهل فراست امامانند. پيامبر اكرم گفته است :
از فراست مؤ من بـپـرهـيـزيـد، كه او با نور خدايى نگاه مى كند. و اين آن سخن خدا است كه ان فى ذلك لآيات للمتوسمين .
٧ الامـام الرضـا عـليـه السـلام ـ عـن آبـائه ، عـن رسول الله (صلى الله عليه و آله): المومن ينظر بنور الله . (٣١٥)
امام رضا عليه السلام ـ از پدرانش ، از پيامبر اكرم : مؤ من با نور خدا مى نگرد.
٨ الامـام على عليه السلام : ..قد نصب نفسه لله سبحانه ، فى اءرفع الامور: من اصدار كل وارد عليه ، و تصيير كل فرع الى اءصله ، مصباح ظلمات ، كشاف عشوات ، مفتاح مبهمات ، دفاع معضلات ، دليل فلوات ، يقول فيفهم ... (٣١٦)
امـام عـلى عـليـه السلام : چنين كس (٣١٧) خويشتن را در فرمان خداى سبحان قرار داده ، دست به كارهاى بزرگ مى يازد: هر وظيفه اى كه پيش آيد آن را به درستى به انجام مى رسـانـد، و هـر فـرعـى (و امـرى) را مـنـطـبـق بـا اصـل (ديـنـى) آن مجرى مى دارد. او چراغ تـاريـكـيـهـا اسـت ، و روشـنـگـر پـوشـيـده هـا، و كـليـد ابـهـامـهـا، و حلال مشكلها، و راهنماى بيابانها؛ چون سخن گويد حقيقت را بفهماند...
٩ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :..اعـلم ان العـمـل الدائم القليل على اليقين ، اءفضل عند الله من العمل الكثير على غير يقين . (٣١٨)
امـام صـادق عـليـه السلام : بدانكه عمل اندك مداوم تواءم با يقين ، در نزد خداوند، برتر است از عمل فراوان بدون يقين .

فصل نوزدهم : نمودارهاى شناخت تكامل يافته
اءـ استوارى و اقدام قرآن
١ يـا ايـهـا النـبى ، حرض المؤ منين على القتال ، ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مائتين ، و ان يكن منكم مائة يغلبوا الفا من الذين كفروا، بانهم قوم لا يفقهون (٣١٩) اى پـيـامبر! مؤ منان را به نبرد برانگيز؛ اگر از شما بيست تن شكيبا بشاند، بر دويست تن چيره خواهند شد، و اگر از شما صد تن باشند، بر هزار تن از بى ايمانان پيروز مى شوند؛ زيرا كه آنان مردميند كه (حق را) در نمى يابند ٢ و ليـعلم الذين اوتوا العلم انه الحق من ربك ، فيؤ منوا به ، فتخبت له قلوبهم ، و ان الله لهاد الذين آمنوا الى صراط مستقيم (٣٢٠) (خـداونـد القـاآت شيطان را محو و نابود مى كند) تا كسانى كه به آنان علم ارزانى شده اسـت ، بـدانـنـد كـه قـرآن حق است ، از سوى پروردگار تو، پس ايمان خويش استوارتر دارنـد تـا دلهاشان در برابر (حقيقتها و پندهاى) آن نرم و پذيرا گردد، و خدا خود راهبر مؤ منان است به راه راست .
٣ لانتم اشد رهبة فى صدورهم من الله ، ذلك بانهم قوم لا يفقهون لا يقاتلونكم جميعا الا فـى قـرى مـحـصـنـة او من وراء جدر، باسهم بينهم شديد، تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى ، ذلك بانهم قوم لا يعقلون (٣٢١) در سينه هاى ايشان ترس از شما بيش از ترس از خدا است ؛ و اين بدان جهت است كه اينان گـروهـيـنـد كـه در نـمـى يـابـند با شما كارزار نمى كنند جز در دژهاى مستحكم يا از پشت ديوارها؛ سخت با يكديگر اختلاف دارند؛ آنان را به هم پيوسته مى پندارى در صورتى كـه دلهـاشـان پـراكـنـده است ؛ و اين بدان جهت است كه اين گروه خرد خويش به كار نمى برند.
حديث
١ الامام على عليه السلام : من لم يوقن قلبه ، لم يطعه عمله . (٣٢٢)
امام على عليه السلام : آنكه قلبش به يقين نرسيده است ، عملش به فرمان او نيست .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن يـسـتـيـقـن يـعـمـل جاهدا (٣٢٣)
امام على عليه السلام : هر كس يقين داشته باشد، به كوشش بر مى خيزد.
٣ الام عـلى عـليـه السـلام :...اطـرح عـنـك واردات الهـمـوم ، بعزائم الصبر و حسن اليقين .. (٣٢٤)
امام على عليه السلام : با شكيبايى استوار و يقين نيكو، اندوههايى را كه برجانت ريخته است ، از خود دور كن .
٤ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :مـا مـن شـى ء الا و له حـد. قيل : فما حد اليقين ؟ قال : ان لا تخاف شيئا. (٣٢٥)
امام صادق عليه السلام : هيچ چيز نيست جز اينكه آن را حدى است . و چون پرسيدند كه حد يقين چيست ؟ گفت : اينكه از هيچ چيز بيم نداشته باشى .
٥ الامام على عليه السلام : كن موقنا، تكن قويا. (٣٢٦)
امام على عليه السلام : با يقين باش تا نيرومند باشى .
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :ازالة الجـبـال ، اءهـون مـن ازالة قـلب عـن مـوضـعـه . (٣٢٧)
امام صادق عليه السلام : از ميان بردن كوهها آسانتر است از جابه جا كردن قلبى از جان آن .
٧ الامام الصادق عليه السلام :اعمل عمل من قد عاين . (٣٢٨)
امام صادق عليه السلام : همچون كسى به كار برخيز كه با چشم خود ديده است .
٨ الامام على عليه السلام : على قدر الراى تكون العزيمة . (٣٢٩)
امام على عليه السلام : همت و كوشش به اندازه راءى (و شناخت) است .
٩ النبى (صلى الله عليه و آله): من يعرف البلاء يصبر عليه ، و من لا يعرفه ينكره . (٣٣٠)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): كسى كه بلا را بشناسد بر آن شكيبا مى شود، و آن كه نشناسد يارايى بر آن نمى آورد.
١٠ الامام على عليه السلام : لا يصبر للحق الا من عرف فضله . (٣٣١)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـيـچ كـس جـز آنـكـه از بـرتـرى حـق آگـاه بـاشـد، حـق را تحمل نمى كند.
١١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لا يـصـبـر عـلى مـر الحـق الا مـن اءيـقـن بـحـلاوة عـاقـبـتـه . (٣٣٢)
امـام عـلى عـليـه السلام : بر تلخى حق كسى شكيبا مى شود كه به شرينى عاقبت آن يقين دارد.
١٢ الامام الصادق عليه السلام : الصبر من اليقين . (٣٣٣)
امام صادق عليه السلام : شكيبايى از يقين پديد آيد.

ب ـ چيره شدن بر دشواريها قرآن
١ و مـا لنـا ان لا نـتـوكـل عـلى الله و قد هدانا سبلنا؟ و لنصبرن على ما آذيتمونا و على الله فليتوكل المتوكلون (٣٣٤) چـرا مـا به خدا توكل نكنيم ، با آنكه او راهها را به ما نمود؟ ما بر آنيم كه بر آزارهايى كـه شـمـا بـه مـا مـى رسـانـيـد شـكـيـبـا بـاشـيـم ؛ و مـتـوكـلان بـايـد بـر خـدا توكل كنند.
٢ قـال له مـوسـى : هـل اتـبـعـك عـلى ان تـعـلمـن مـمـا عـلمـت رشـدا؟ قال : انك لن تستطيع معى صبرا و كيف تصبر على ما لم تحط به خبرا؟ (٣٣٥)
موسى به او (خضر) گفت : آيا همراه تو بيايم تا از آن دانش راستينى كه به تو داده اند مرا نيز بياموزى ؟ گفت : هرگز نمى توانى با من شكيبا باشى ! تو چگونه مى توانى بر چيزى شكيبا باشى كه بر آن آگاهى ندارى ؟ حديث
١ الامام على عليه السلام : العلم حرز. (٣٣٦)
امام على عليه السلام : علم دژى مستحكم است .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : تـدبروا احوال الماضين من المومنين قبلكم ، كيف كانوا فى حال التمحيص و البلاء..فانظروا كيف كانوا، حيث كانت الاملاء مجتمعة ، و الاهواء مؤ تلفة ، و القـلوب مـعـتـدلة ، و الايـدى مـتـرادفـة ، و السـيـوف مـتـنـاصرة ، و البصائر نافذة ، و العـزائم واحـدة ، اءلم يـكـونـوا اربابا فى اءقطار الارضين ، و ملوكا على رقاب العالمين ؟.. (٣٣٧)
امام على عليه السلام در احوال مؤ منان پيشين نيك بينديشيد، تا ببينيد كه ايشان در فتنه و بـلا چـگـونـه بـوده انـد. و خـوب تـوجـه كـنـيـد كـه در آن حـال كـه آنـان بـا هـم بـودنـد، و آرزوهـا و خـواسـتـهـا هـمـاهـنـگـى داشت ، و دلها بر حالت اعتدال بود، و دستها با يكديگر همكارى مى كرد، و شمشيرها به يارى هم بر مى خاست ، و شناختها و بصيرتها ژرف و دريابنده بود، و آهنگها يك جهت داشت ، آيا خداوند گاران همه سرزمينها نبودند و بر سر جهانيان فرمان نمى راندند؟
ج ـ منتهى شدن به عمل حديث
١ الامام على عليه السلام : كمال العلم العمل . (٣٣٨)
امام على عليه السلام : كمال علم عمل است .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـا زكـى العـلم بـمـثـل العمل به . (٣٣٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـيـچ چـيـز عـلم را هـمـانـنـد عمل كردن و به كار بستن سرشار و پاك نمى سازد.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : غـايـة العـلم حـسـن العمل . (٣٤٠)
امام على عليه السلام : نتيجه نهايى علم ، كردار نيك است .
٤ الامام على عليه السلام : لن يصفو العمل حتى يصح العلم . (٣٤١)
امـام عـلى عـليـه السـلام : تـا عـلم درسـت نـبـاشـد، عمل پالوده و پاكيزه نمى شود.
٥ الامـام الصـادق عـليـه السـلام ـ فـى قـول الله عـزوجـل : والذيـن يـؤ تـون مـا آتـوا و قـلوبـهـم وجـلة انـهـم الى ربـهم راجعون (٣٤٢) قال : يعملون ما عملوا من عمل ، وهم يعلمون اءنهم يثابون عليه . (٣٤٣)
امـام عـلى عـليه السلام ـ در تفسير اين آيه :
والذين يوتون ما آتوا و قلوبهم وجلة انهم الى ربهم راجعون آن كسانى كه آنچه وظيفه ايمانى است انجام مى دهند (و اموالى را كه بايد بپردازند مى پردازند)، و باز دلهايشان (از شدت اهميت دادن به تكليف الهى ، و از ايـنـكـه مـبـادا در انـجـام دادن وظـيـفـه كوتاهى كرده باشند، و اعمالشان پذيرفته نگردد) ترسان است ، (چه مى دانند) كه به نزد پروردگار خويش باز خواهند گشت ، گفت : مقصود آن كسانند كه اعمال خويش به انجام مى رسانند، در حالى كه آگاهند كه پاداش آن اعمال را خواهند يافت (و آن نگرانى و ترس از شدت ايمان ايشان است).

د ـ بيدارى اجتماعى حديث
١ الامام على عليه السلام : العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس . (٣٤٤)
امـام عـلى عـليـه السـلام : آنكه نسبت به زمان خود دانا است ، گرفتار امور اشتباه انگيز و مايه گمراهى نمى شود.
٢ الامام على عليه السلام : من قلت تجربته خدع . (٣٤٥)
امام على عليه السلام : هر كه تجربه اش اندك باشد دچار فريب مى شود.

هـ آمادگى براى خود سازى (تهذيب نفس) حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ان قـلوب الجـهـال تستفزها الاطماع ، و ترتهنها المنى ، و تستعلقها الخدائع . (٣٤٦)
امـام عـلى عـليه السلام : دلهاى مردم نادان (و بيشناخت) را آزمنديها بر مى انگيزد و آرزوها به اسارت در مى آورد، و فريبها به بند مى كشد.
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : كـلمـا زاد عـلم الرجـل زادت عـنـايـتـه بـنـفـسـه ، و بذل فى رياضتها و صلاحها جهده . (٣٤٧)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هر چه دانش شخص افزوده شود، پرداختن وى به خود (و تهذيب نفس خود) افزايش پيدا مى كند، و تا آنجا كه در توان دارد در راه رياضت و تربيت نفس و اصلاح خويش مى كوشد.

- پى ‏نوشتها -
٢٦٣- نهج البلاغه /٧٣٧.
٢٦٤- نهج البلاغه /٥٣٢-٥٣٠.
٢٦٥- نهج البلاغه /٥٣٢-٥٣٠.
٢٦٦- نهج البلاغه /٤٨٤-٤٨٣.
٢٦٧- بحار ٣/١٠٢-١٠١.
٢٦٨- سوره بقره (٢): ٢٨٢.
٢٦٩- سوره بقره (٢): ٣٢.
٢٧٠- سوره عنكبوت (٢٩): ٦٩.
٢٧١- سوره بقره (٢): ٨٩.
٢٧٢- مكارم اخلاق /٥٢٨.
٢٧٣- ارشاد مفيد /١١١.
٢٧٤- امالى طوسى ١/٤٦.
٢٧٥- كافى ٨/١٧٢.
٢٧٦- سوره مائده (٥): ٨٣.
٢٧٧- سوره ق (٥٠): ٣٧.
٢٧٨- سوره زمر (٣٩): ٢٢.
٢٧٩- سوره حج (٢٢): ٤٦.
٢٨٠- سوره كهف (١٨): ٥٧.
٢٨١- سوره مجادله (٥٨): ٢٢.
٢٨٢- سوره حجرات (٤٩): ١٤.
٢٨٣- بحار ٢/٣٣ ـ از كتاب عوالى اللئالى .
٢٨٤- بحار ٧٣/٨١ ـ از كتاب كنزالفوائد.
٢٨٥- غررالحكم /٢٧٣.
٢٨٦- تحف العقول /٢٧٣.
٢٨٧- تحف العقول /٢٠٧.
٢٨٨- بحار ٧٨/١٨٦ ـ ١٨٥.
٢٨٩- تحف العقول /٢٦٣.
٢٩٠- علل الشرايع ١/١٠٣.
٢٩١- سوره ق (٥٠): ٣٧.
٢٩٢- اصول كافى ١/١٦.
٢٩٣- تحف العقول /٢٠٨.
٢٩٤- صحيفه سجاديه /٣٤٩ (دعاى ٤٧).
٢٩٥- صحيفه سجاديه ١٤٦ (دعاى ٢١).
٢٩٦- صحيفه سجاديه ١٤٩ (دعاى ٢٢).
٢٩٧- صحيفه سجاديه ١٤٦ ـ ١٤٥ (دعاى ٢١).
٢٩٨- صحيفه سجاديه /١٥١ (دعاى ٢٢).
٢٩٩- تحف العقول /٢٠٧.
٣٠٠- بحار ٧٦/١٨٩ ـ از كتاب مصباح الشريعه .
٣٠١- بحار ٢/٥٤ ـ از كتاب مجالس مفيد.
٣٠٢- اختصاص /٣٣٩.
٣٠٣- بحار ٧٠/٥١؛ معانى الاخبار ٢/٣٧٦.
٣٠٤- سوره انعام (٦): ٧٥.
٣٠٥- سوره سجده (٣٢): ٢٤ ـ ٢٣.
٣٠٦- بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر دربـاره ايـن قـسـمـت از آيه ، و تعيين مرجع ضمير در لقائه ، به مجمع البيان (٨/٣٣٣ ـ ٣٣٢) مراجعه كنيد.
٣٠٧- سوره ذاريات (٥١): ٢١ ـ ٢٠.
٣٠٨- بحار /٧/١٧٣.
٣٠٩- نهج البلاغه /٧٠٣.
٣١٠- وسائل ١/٦٢.
٣١١- تحف العقول /٢٠٨.
٣١٢- مستدرك ٢/٣٥٧.
٣١٣- سوره حجر (١٥): ٧٥.
٣١٤- بصائر الدرجات /٣٥٧.
٣١٥- بحار ٦٧/٧٥ ـ از كتاب عيون اخبار الرضا ٢/٢٠٠ در اين كتاب چـنين است : مومنى نيست مگر اينكه در او فراستى است ، و به اندازه ايمان خود، با نور خدا، مى بيند....
٣١٦- نهج البلاغه /٢١٠.
٣١٧- ايـن سـخـن ، در وصـف انـسـانـهـاى مـعـتـقـد شـنـاخـتـور تـكـامـل يـافـتـه اسـت ، آنـان كـه بـا نـور مـعـرفـت و فـروغ شـنـاخـت بـه درجـات تكامل رسيده اند، و خود چراغ راه ديگران گشته اند.
٣١٨- تحف العقول /٢٦٤.
٣١٩- سوره انفال (٨): ٦٥.
٣٢٠- سوره حج (٢٢): ٥٤.
٣٢١- سوره حشر (٥٩): ١٤ ـ ١٣.
٣٢٢- غرر الحكم /٢٩٤.
٣٢٣- غررالحكم /٢٦٩.
٣٢٤- نهج البلاغه /٩٣٥؛ عبده ٢/٥٧.
٣٢٥- تحف العقول /٢٦٦.
٣٢٦- غررالحكم /٢٤٥.
٣٢٧- تحف العقول /٢٦٣.
٣٢٨- مشكاة الانوار/٤٦.
٣٢٩- غررالحكم /٢١٥.
٣٣٠- بحار ٧١/٨٣.
٣٣١- غررالحكم /٣٤٩.
٣٣٢- غررالحكم /٣٥٣.
٣٣٣- مشكاة الانوار/٢٠.
٣٣٤- سوره ابراهيم (١٤): ١٢.
٣٣٥- سوره كهف (١٨): ٦٨ ـ ٦٦.
٣٣٦- غررالحكم /١٤.
٣٣٧- نهج البلاغه /٨٠٢.
٣٣٨- غررالحكم /٢٤٩.
٣٣٩- غررالحكم /٣٠٩.
٣٤٠- غررالحكم /٢٢٢.
٣٤١- غررالحكم /٢٥٥.
٣٤٢- سوره مومنون (٢٣): ٦٠.
٣٤٣- بحار ٧٠/١٧٧ ـ از كتاب المحاسن .
٣٤٤- تحف العقول /٢٦١.
٣٤٥- غررالحكم /٢٦٨.
٣٤٦- اصول كافى ١/٢٣.
٣٤٧- غررالحكم /٢٤٨.
۶
و ـ اداى مقصود
٣ الامام على عليه السلام : من كمل عقله ، استهان بالشهوات . (٣٤٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـر كـه خـرد كـامـل دارد، شـهـوتـهـا و اميال را ناچيز مى شمارد.
٤ الامام على عليه السلام :..العقل الكامل قاهر الطبع السوء... (٣٤٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : عـقـل كمال يافته (و داراى شناخت و آگاهى )، بر طبيعت (خوى) بد چيره مى گردد.
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الحـلم غـطـاء سـاتـر، و العـقـل حـسـام قـاطـع ، فـاسـتـر خـلل خـلقـك بـحـلمـك ، و قاتل هواك بعقلك . (٣٥٠)
امام على عليه السلام : بردبارى سرپوشى پوشاننده است ، و خرد (آگاه و با شناخت) شمشيرى برنده ، پس نقصهاى خلق خود را با بردبارى خود بپوشان ، و با خرد خود با هواى نفس به كارزار برخيز.
٦ الامام على عليه السلام : بالعقل كمال النفس . (٣٥١)
امام على عليه السلام : كمال نفس از عقل است .

و ـ اداى مقصود حديث
١ الامـام الصـادق عـليـه السـلام ـ قـيـل له :
مـا البـلاغـة ؟ فـقـال مـن عـرف شيئا قل كلامه فيه ؛ و انما سمى البليغ لانه يبلغ حاجته باءهون سعيه . (٣٥٢)
امـام صـادق عـليـه السلام ـ از او پرسيدند كه بلاغت چيست ؟ گفت : هر كس چيزى را بداند بـا كـمـتـريـن سـخـن بيان كند. و شخص را از آن جهت بليغ (رساگو) نامند كه با كمترين كوشش به نياز خود مى رسد و مقصود خويش را ادا مى كند.

فصل بيستم : شناخت و پيوندهاى مردمى قرآن
١...تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى ، ذلك بانهم قوم لا يعقلون . (٣٥٣)
آنان را به هم پيوسته مى پندارى و در صورتى كه دلهاشان پراكنده است ؛ و اين بدان جـهـت اسـت كـه آن مردم خرد خود را به كار نمى اندازند (و از آگاهيها و شناختها بى بهره اند.)
حديث
١ الامام على عليه السلام :..و البصائر نافذة ، و العزائم واحدة . (٣٥٤)
امـام عـلى عـليه السلام : بصيرتها و شناختها ( مومنان پيروزمند پيشين ) ژرف و دريابنده بود و اراده هاى استوار آنان همه يك جهت داشت .
٢ الامام الرضا عليه السلام :..و العلم اجمع لاءهله من الاباء. (٣٥٥)
امـام رضـا عـليـه السلام : علم (دانايى و شناخت)، دارندگان خود را بهتر از پدران با هم جمع مى كند.
از ايـن تـعـاليـم و آمـوزشها كه نمونه اى از آنها در اينجا آورده شد به خوبى روشن مى گـردد كـه اتـحـاد آگـاهـانـه مـردمـان ، و حـركـتـهـاى هـمـاهـنـگ سـازنـده و تكامل بخش اجتماعى و مردمى ، همه و همه ، در گرو شناخت و آگاهى است . دانايى و آگاهى و بصيرت و شناخت است كه مردمان را، به صورتى درست و بادوام ، در كنار هم گرد مى آورد، و بـه هـدفـهـاى والا مـى رسـانـد. در ايـن مـقـوله ، بـرخـى از مـطـالب فصل پيش نيز، به گونه اى مى تواند سودمند باشد.

فصل بيست و يكم : شناخت تجربى قرآن
١ افـلم يـسـيـروا فـى الارض ، فـتـكـون لهـم قـلوب يـعـقـلون بـهـا، او آذان يـسـمـعـون بها؟.. (٣٥٦)
آيـا در زمـيـن بـه گردش (و جستجو) نپرداختند، تا صاحب دلهايى گردند خردور، و صاحب گوشهايى حق نيوش ...
نـمـونـه هـايـى از آيـات قـرآن كـريـم را در ايـن بـاره در فصل پانزدهم اين باب ببينيد! حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): من عمل بما يعلم ، ورثه الله علم ما لم يعلم . (٣٥٧)
پبامبر (صلى الله عليه و آله): هر كس به آنچه مى داند عمل كند، خدا علم آنچه را نمى داند بهره او سازد.
٢ الامام على عليه السلام : العقل غريزة تزيد بالعلم و التجارب . (٣٥٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام : عـقل استعدادى طبيعى است كه با علم و تجربه افزايش پيدا مى كند.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العـقـل عـقـلان : عـقـل الطـبـع ، و عـقـل التـجـربـة ؛ و كـلا هـمـا يـؤ دى الى المـنـفـعـة . و المـوثـوق بـه صـاحـب العقل و الدين . و من فاته العقل و المروة ، فراءس ماله المعصية .. (٣٥٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : عـقـل دو عـقـل اسـت : عـقـل طـبـيـعـى و عـقـل تـجـربـى . و هـر دو مـايـه سـود اسـت . و تـنـهـا كـسـى مـورد اطـمـيـنـان اسـت كـه هـم عـقـل داشـتـه باشد و هم دين . و آنكه از عقل و جوانمردى بى بهره باشد، بيشترين كارش گناه است .
٤ الامام على عليه السلام : لولا التجارب عميت المذاهب . (٣٦٠)
امام على عليه السلام : اگر آزمايشها و تجربه ها نبود راهها پنهان مى ماند.
٥ الامام على عليه السلام : فى التجارب علم مستاءنف . (٣٦١)
امام على عليه السلام : از تجربه دانشى تازه به دست مى آيد.
٦ الامـام الحـسـيـن عـليـه السـلام : طـول التـجـارب زيـادة فـى العقل . (٣٦٢)
امام حسين عليه السلام : تجربه هاى طولانى وسيله افزايش خرد است .
٧ الامام على عليه السلام : العقل حفظ التجارب . (٣٦٣)
امام على عليه السلام : عقل ، به خاطر سپارى تجربه است . (٣٦٤)
٨ الامام على عليه السلام : العاقل من وعظته التجارب . (٣٦٥)
امام على عليه السلام : عاقل كسى است كه از تجربه پند گيرد.
٩ الامام على عليه السلام : التجارب لا تنقضى . (٣٦٦)
امام على عليه السلام : تجربه پايان نمى پذيرد.
١٠ الامام على عليه السلام : كل معونة تحتاج الى التجارب . (٣٦٧)
امام على عليه السلام : هر كمك و امدادى نيازمند تجربه است .
١١ الامام على عليه السلام : من لم يجرب الامور خدع . (٣٦٨)
امام على عليه السلام : هر كس كه امور را به تجربه نيازمايد فريب مى خورد.
١٢ الامـام على عليه السلام :..فقد جربتم الامور و ضرستموها، و وعظتم بمن كان قبلكم ..و من لم ينفعه الله بالبلاء و التجارب ، لم ينتفع بشى ء من العظة . (٣٦٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : شـمـا خـود كـارهـا را تـجـربه كرديد و آزموديد، و با ياد آورى سـرگـذشت پيشينيان موعظه شديد... آن كس كه از بلا (آزمون) و تجربه پند نگيرد، از هيچ پند و اندرزى سودى به چنگ نخواهد آورد.
١٣ الامام على عليه السلام : من التوفيق حفظ التجربة . (٣٧٠)
امام على عليه السلام : حفظ تجربه (و به كار بستن آن در جاى خود) از موفقيت است .
١٤ الامام الصادق عليه السلام :لا يلسع العاقل من جحر مرتين . (٣٧١)
امام صادق عليه السلام : انسان عاقل از يك سوراخ دو بار گزيده نمى شود.
يعنى : چون يكبار از امرى ، چيزى ، كارى ، كسى ، و جايى زيان ديد و آن را به تجربه دانست ، همواره از آن دورى مى كند، و دوباره از آن امر و آن چيز و... زيان نمى بيند.
١٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام ـ مـن وصـيـة كـتـبـهـا لابـنـه الحـسـن :...فـبـادرتـك بالادب قـبـل اءن يـقـسـو قـلبـك ، و يـشـتـغـل لبـك ، لتـسـتـقـبـل بـجـد راءيـك مـن الامـر مـا قـد كـفاك اهـل التـجـارب بـغـيـتـه و تـجـربـتـه ، فـتـكـون قد كفيت مؤ ونة الطلب ، و عوفيت من علاج التجربة ، فاءتاك من ذلك ما قد كنا ناءتيه .. (٣٧٢)
امـام عـلى عـليـه السـلام : (پـسـرم) پـيـش از آنـكـه دلت سـخـت و عـقـلت مـشـغـول شـود، بـه ادب كـردن تو پرداختم ، تا مجدانه به كار برخيزى ، و از تجربه هايى كه ديگران زحمت آن را كشيده اند بهره مند گردى ، و خود از رنج جستجو بياسايى و از پـرداخـتـن بـه تـجـربـه مـجـدد مـعـاف شـوى ؛ و از ايـن راه حاصل آنچه ما آزموديم در اختيار تو قرار گيرد.
١٦ الامـام على عليه السلام : ايها الناس ! انه قد بلغ بكم ما قد راءيتم بعدوكم ، فلم يبق منهم الا آخر نفس ، و اءن الامور اذا اقبلت اعتبر آخرها باءولها. (٣٧٣)
امام على عليه السلام : اى مردم ! به دست شما چيزى بر سر دشمن آمد كه ديديد، و اكنون جز يك نفس براى آنان باقى نمانده است ؛ و چون كارها پيش آيد، آينده و پايان هر چيز را از روى گذشته و شروع آن توان شناخت .
١٧ الامام على عليه السلام : اءن الامور اذا اشتبهت ، اعتبر آخرها باءولها. (٣٧٤)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـنـگـامـى كه كارها و امور وضعيت نامعلومى پيدا كنند، مى توان سرانجام هر يك را از چگونگى اول آن حدس زد.
١٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اسـتـدل عـلى مـا لم يـكن بما قد كان ، فان الامور اءشباه . (٣٧٥)
امام على عليه السلام : آنچه را نشده است بر آنچه شده قياس كن ، كه كارها و امور همانند يكديگر است .
١٩ الامام على عليه السلام :...اءن من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات ، حجزته التقوى عن تقحم الشبهات .. (٣٧٦)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـر كـش با چشم عبرت بين در عقوبتهايى كه پيشينيان ديده اند بنگرد، به مدد تقوى دست از هر كارى شبهه ناك (و ناسالم) باز دارد.
٢٠ الامـام عـلى عـليـه السـلام : فـى تـقـلب الاحـوال عـلم جـواهـر الرجال . (٣٧٧)
امـام عـلى عـليـه السـلام : به هنگام زير و رو شدن اوضاع و دگرگونى روزگار، مردان شناخته مى شوند.

فصل بيست و دوم : پيوستگى شناخت و ايمان قرآن
١ لكـن الراسـخـون فـى العـلم مـنـهـم و المـؤ مـنـون ، يـؤ مـنـون بـمـا انزل اليك و ما انزل من قبلك ، و المقيمين الصلاة ، و المؤ تون الزكاة ، و المؤ منون بالله و اليوم الآخر، اولئك سنؤ تيهم اجرا عظيما (٣٧٨)
ليكن استواران در دانش از ايشان و مؤ منان ، به آنچه بر تو و پيش از تو فرو فرستاده شده است ايمان دارند؛ و بر پادارندگان نماز، و دهندگان زكات ، و مؤ منان به خدا و روز ديگر را به زودى پاداشى عظيم خواهيم داد× ٢ و يـرى الذيـن اوتـوا العـلم ، الذى انـزل اليـك مـن ربك هو الحق ، و يهدى الى صراط العزيز الحميد (٣٧٩)
كـسـانـى كـه بـه ايـشان علم ارزانى شده ، همين قرآن را كه بر تو فرود آمده است حق مى دانند، كه به راه خداى عزيز حميد رهنمونى مى كند.
٣ و ليعلم الذين اؤ توا العلم ، انه الحق من ربك ، فيؤ منوا به فتخبت له قلوبهم ، و ان الله لهاد الذين آمنوا الى صراط مستقيم (٣٨٠) (خـداونـد القـاآت شـيـطانى را محو و نابود مى كند) تا كسانى كه علم به ايشان ارزانى گشته است (و اهل دانايى و شناخت شده اند) بدانند كه قرآن حق است و درست ، فرود آمده از سوى پروردگار، پس در ايمان خويش به آن هر چه استوارتر گردند، و دلهاشان (از آن ايمان استوار كه يابند) پذيرا و خاضع گردد؛ و خدا راهبر دينباوران است به راه راست × ٤ شـهـد الله انـه لا اله الا هـو، و المـلائكـة و اولوا العـلم ، قائما بالقسط، لا اله الا هو العزيز الحكيم (٣٨١) خـدا گـواهـى داد كـه معبودى جز او نيست ، و ملائكه و دارندگان علم نيز چنين گواهى دادند؛ خداى بر پادارنده داد است ، و جز او خدايى نيست ، او كه غالب و حكيم است .
٥ هذا بصائر للناس و هدى و رحمة لقوم يوقنون (٣٨٢) اينها بصيرتهايى است براى مردمان ، و رهنمونى و رحمت است براى گروهى كه به يقين باور بدارند.
٦ و لقد جئناهم بكتاب فصلناه على علم ، هدى و رحمة لقوم يؤ منون (٣٨٣) بـراى ايـشـان كـتـابـى آورديـم ، و بـا آگـاهـى آن را تفصيل داديم ، كه رهنمونى و رحمت براى گروه مؤ منان است .
٧ فـانـك لا تـسـمـع الموتى و لا تسمع الصم الدعاء، اذا و لوا مدبرين × و ما انت بهاد العمى عن ضلالتهم ، ان تسمع الا من يؤ من بآياتنا فهم مسلمون (٣٨٤) تـوبه اين مردگان نمى توانى شنواند (و مردم دلمرده را نمى توانى حق نيوش ساخت)، هـمـچـنـيـن نـخـواهـى تـوانـست دعوت خويش را به گوش اين كران - هنگامى كه روى از تو بگردانند - فرو كرد × و تو راهنماى كوردلان ، از اين گمراهى كه بدان دچارند نيستى ، سـخـن حق را تنها به گوش كسانى توانى رسانيد كه به آيات ما ايمان آورند، و مسلمان اينانند × ٨ افـانـت تـسـمـع الصـم او تـهـدى العـمـى و مـن كـان فـى ضلال مبين ؟ (٣٨٥)
آيا توبه اين كران توانى شنواند، يا اين كوران را و كسانى را كه در گمراهيى آشكار غرقند توانى راه نمود؟ ٩ و مـنـهـم مـن يـسـتـمعون اليك ، افاءنت تسمع الصم و لو كانوا لا يعقلون ؟ × و منهم من ينظر اليك ، افانت تهدى العمى و لو كانوا لا يبصرون ؟ (٣٨٦)
بـعـضـى از ايشان به تو گوش فرا مى دارند؛ اما آيا به گوش كرانى كه خرد خود را بـه كـار نـمـى انـدازد تـوانـى رساند؟ × برخى به تو مى نگرند؛ اما آيا تو به چشم بستگانى كه هيچ سوى را نمى بينند توانى راه نشان داد؟ حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله):
انـمـا يـدرك الخـيـر كـله بـالعـقـل ، و لا ديـن لمـن لا عقل له . (٣٨٧)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): بـا عـقـل بـه خـوبـيـهـا هـمـه مـى تـوان دسـت يـافـت ؛ و آن را كـه عقل نباشد دين نيست .
٢ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشام ! ان لله على الناس حجتين : حجة ظاهرة و حجة بـاطـنـة ؛ فـامـا الظـاهـرة ، فـالرسـل و الاءنـبـيـاء و الائمـة - عليهم السلام - و اما الباطنة فالعقول . (٣٨٨)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : اى هـشام ! خدا را بر مردمان دو حجت است : حجتى آشكار و حجتى پـنـهـان . حـجـت آشـكـار پـيـامبران و فرستادگان و امامانند - عليهم السلام - و حجت پنهان عقلهاى مردمان است .
٣ الامام على عليه السلام : ملاك الايمان ، حسن الايقان . (٣٨٩)
امام على عليه السلام : ملاك ايمان ، نيكباورى و يقين است .
٤ الامام الصادق عليه السلام : من كان عاقلا، كان له دين . (٣٩٠)
امام صادق عليه السلام : هر كه خردمند باشد، ديندار باشد.
٥ امام على عليه السلام :...بالايمان يعمر العلم . (٣٩١)
امـام على عليه السلام : علم و دانايى با ايمان و اعتقاد آباد مى گردد (و به انسان فايده مى رساند).
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - فـى حـديـث طـويـل : ان اول الامـور و مـبـداءهـا و قـوتـهـا و عـمـارتـهـا التـى لا يـنتفع بشى ء الا به ، العـقـل ، الذى جـعـله الله زيـنـة لخـلقـه و نـورا لهـم ، فـبـالعـقـل عـرف العباد خالقهم ، و انهم مخلوقون ، وانه المدبر لهم و انهم المدبرون ، و انـه البـاقـى و هـم الفـانـون ؛ و اسـتدلوا بعقولهم على ما راءوا من خلقه ، و من سمائه و ارضـه ، و شـمـسـه و قـمـره ، و ليـلة و نـهـاره ، و بـان له و لهـم خـالقـا و مـدبـرا لم يـزول و لا يـزول . و عـرفـوا بـه الحـسـن مـن القـبـيـح ، و ان الظـلمـة فـى الجـهـل ، و ان النـور فـى العـلم ؛ فـهـذا مـا دلهـم عـليـه العقل .
قـيـل له : فـهـل يـكـتـفـى العـبـاد دون غـيـره ؟ قـال : ان العـاقـل ، لدلالة عـقله الذى جعله الله قوامه و زينته و هدايته ، علم ان الله هو الحق ، و انه هو ربه . و علم ان لخالقه محبة ، و ان له كراهية ، و ان له طاعة ، و ان له معصية ، فلم يجد عقله يدله على ذلك ، و علم انه لا يوصل اليه الا بالعلم و طلبه ، و انه لا ينتفع بعقله ان لم يـصـب ذلك بـعـلمـه . فـوجـب عـلى العـاقـل طـلب العـلم و الادب ، الذى لا قـوام له الا به . (٣٩٢)
امـام صـادق عليه السلام : اول كارها و خاستگاه و قوت و آبادانى آنها - كه جز به وسيله آن سودمند نمى شوند - عقل است ، كه خدا آن را آرايشى و نورى براى مردمان قرار داده است . بندگان با عقل آفريدگار خود را مى شناسند و مى دانند كه خود آفريده اند، و تدبير كـار ايشان با او است ...و به عقلهاى خود از آنچه در آفرينش او و آسمان و زمين و خورشيد و مـاه و روز و شـب مـى بـيـنند، استدلال مى كنند كه خودشان و اينهمه ديگر، آفريدگار و مـدبـرى دارنـد كـه پـيـوسـتـه بـوده اسـت و پـيـوسـتـه خـواهـد بـود. و بـه عقل نيك و بد را از يكديگر باز مى شناسند، و در مى يابند كه تاريكى در نادانى است و روشنى در دانايى ؛ اينهمه از دلالت عقل براى ايشان معلوم مى شود.
پـرسـيـده شـد: آيـا بـنـدگـان را عـقـل بـسـنـده است و به چيزى ديگر نياز ندارند؟ گفت : عاقل ، به راهنمايى عقل خويش - كه خدا آن را مايه استوارى و زينت و هدايت او قرار داده است - مـى دانـد كه خدا حق است و پروردگار او است . و مى داند كه آفريدگار كارهايى را مى پـسندد و كارهايى را نه ، و مى فهمد كه مى توان فرمان او را برد يا به نافرمانى او برخاست . و اين را نيز در مى يابد كه عقل وى نمى تواند جزئيات دين را براى او روشن سـازد، و جـز از راه عـلم و آموختن نمى تواند به آگاهيهاى لازم در اين باره برسد؛ همچنين در مـى يـابـد كـه اگـر از راه عـلم بـه مـقـصـود نـرسـد، از عـقـل بـه تـنـهـائى سـودى بـه دست نتواند آورد. اين است كه طلب علم و فرهنگ بر انسان خردمند واجب است . و قوام شخصيت انسانى به علم و فرهنگ است .
٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العـقـل رسول الحق . (٣٩٣)
امام على عليه السلام : عقل فرستاده حق است .
٨ الامام الحسين عليه السلام :...لا يكمل العقل الا باتباع الحق . (٣٩٤)
امـام حـسـيـن عـليـه السـلام : عـقـل ، جـز بـا پـيـروى از حـق ، بـه كمال نمى رسد.
٩ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام :...تـواضـع للحـق تـكـن اءعقل الناس . (٣٩٥)
امام كاظم عليه السلام : در برابر حق فروتنى كن ، تا عاقترين مردمان باشى .
١٠ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! انـه لم يـخـف الله مـن لم يـعـقـل عـن الله . و مـن لم يـعـقـل عن الله لم يعقد قلبه على معرفة ثابتة لا يبصرها و يجد حقيقتها فى قلبه . (٣٩٦)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : اى هـشـام ! هـر كس از (فرستادگان) خدا (دين و راه ديندارى و دينباورى را) فرا نگرفت (چنانكه بايد به شناخت خدا نترسيد و) از خدا نترسيد. و هر كس از خـدا (و اوليـاى خـدا) نـيـامـوخـت ، بـه مـعـرفـتـى بـى تزلزل ، كه آن را لمس كند و جان او را فرا گيرد، دست نيافت .
١١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : طـلب العـلم الفـضـل مـن العـبـادة ، قال الله عزوجل : انما يخشى الله من عباده العلماء (٣٩٧)
(٣٩٨) امـام عـلى عـليـه السلام : طلب كردن علم از عبادت برتر است ؛ چنانكه خداى بزرگ گفته است : انما يخشى الله من عباده العلماء- تنها بندگان عالم خدا از خدا مى ترسند.
١٢ الامام على عليه السلام : اصل الايمان العلم . (٣٩٩)
امام على عليه السلام : ريشه ايمان علم است .
١٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام :...فـخـرج مـن صـفـة العـمـى ، و مـشـاركـة اهل الهوى . و صار من مفاتيح اءبواب الهدى ، و مغاليق اءبواب الردى ، قد اءبصر طريقه ، و سـلك سـبـيـله ، و عـرف مـنـاره ، و قـطـع غـمـاره ، و اسـتـمـسـك من العرى باءوثقها، و من الحـبـال بـاءمـتـنها؛ فهو من اليقين على مثل ضوء الشمس ، قد نصب نفسه لله سبحانه فى اءرفـع الامـور، مـن اصـدار كـل وارد عـليـه ، و تـصـيـيـر كـل فـرع الى اءصـله ، مـصـبـاح ظـلمـات ، كـشـاف عـشوات ، مفتاح مبهمات ، دفاع معضلات ، دليل فلوات ، يقول فيفهم ، و يسكت فيسلم ، قد اخلص لله فاستخلصه ... (٤٠٠)
امـام عـلى عـليـه السـلام : ايـنـگـونـه كـس (٤٠١) از كـوردلى رسـته ، و از همگامى با هـواپـرسـتـان جسته است ، و خود كليد در هدايت و قفلى بر در سقوط و تباهى گشته است .
راه خـويـشـتـن بـه خوبى يافته و آن را پيموده ، و مشعلى فروغ بخش به چنگ آورده و در پـرتـو آن از راهـهـاى سـردرهـم و ظـلمـانـى گذشته است . او به استوارترين دستاويزها رسـيـده و به محكمترين رسنها در آويخته است . يقين او مانند كسى است كه نور خورشيد را مى بيند. كسى كه خود را اينچنين ساخته باشد، تن به طاعت خداى سبحان مى سپارد و دست بـه كارهاى بزرگ مى يازد: هر وظيفه اى پيش آيد آن را درست به انجام مى رساند، و هر فـرعـى (و امـرى) را مـنـطـبق با اصل (دينى) آن مجرى مى دارد. او چراغ تاريكيها است ، و روشنگر پوشيده ها، و كليد ابهامها، و حلال مشكلها، و راهنماى بيابانها. چون سخن گويد حـقـيـقت را بفهماند، و چون ساكت باشد سلامت ماند. او براى خدا به اخلاص كوشيده است و خداى او را از مخلصان قرار داده است ...
١٤ امـام صـادق عـليه السلام : حجة الله على العباد، النبى . و الحجة فيما بين العباد و بين الله ، العقل . (٤٠٢)
امـام صـادق عليه السلام : پيامبر حجت (ظاهرى) خدا بر مردمان است . و حجت (باطنى) ميان بندگان و خدا عقل است .
١٥ الامام الكاظم عليه السلام : يا هشام ! ما بعث انبياءه و رسله الى عباده ، الا ليعقلوا عن الله . فـاءحـسنهم اءستجابة اءحسنهم معرفة ، و اءعملهم باءمر الله احسنهم عقلا، و اءكملهم عقلا اءرفهم درجة فى الدنيا و الآخرة . (٤٠٣)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : اى هـشـام ! خـداونـد پـيـامـبـران و فرستادگان خود را به نزد بندگان از آن جهت فرستاد تا حقايق را از طريق خدا بياموزند (و شناختى الاهى پيدا كنند). ايـن اسـت كـه هر كس ، از پيامبران پذيرشى نيكوتر داشته باشد، به معرفت و شناختى بـهـتـر دسـت يـافـته است . و هر كس از كار خدا آگاهتر گردد از خردى نيكوتر برخوردار است . و آنان را كه عقلى تمامتر باشد، در دنيا و آخرت درجه اى بالاتر باشد.
١٦ الامام الصادق عليه السلام : العقل دليل المؤ من . (٤٠٤)
امام صادق عليه السلام : عقل راهنماى مؤ من است .

فصل بيست و سوم : پيوستگى شناخت و عمل قرآن
١ اتـامـرون النـاس بـالبـر، و تـنـسـون انـفسكم ، و انتم تتلون الكتاب ، افلا تعقلون ؟ (٤٠٥)
آيا، با آنكه كتاب خدا را مى خوانيد، مردمان را به نيكى فرمان مى دهيد و خود را فراموش مى كنيد؟ مگر عقل نداريد؟ ٢ و اعبد ربك حتى ياءتيك اليقين (٤٠٦) پروردگار خويش را بپرست تا به يقين رسى .
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله):
نـعـوذ بـالله مـن عـلم لا يـنـفـع ، و هـو العـلم الذى يـضـاد العـمـل بـالاخـلاص . و اعـلم اءن قـليـل العـلم يـحـتـاج الى كـثـيـر العمل ، لان علم ساعة يلزم صاحبه استعماله طول عمره . (٤٠٧)
پـيـامبر (صلى الله عليه و آله): پناه مى بريم به خدا از عملى كه سود نداشته باشد. و آن عملى است كه بـا عـمـل خـالصـانـه هـمـراه نـيـسـت .
و بـدان كـه انـدكـى از عـلم نـيـازمـنـد عـمـل فـراوان اسـت ، زيـرا عـلمـى كـه انـسـان در يـك سـاعـت مـى آمـوزد، او را بـه عمل كردن بر طبق آن در سراسر عمر، ملتزم مى كند.
٢ الامام على عليه السلام : كفى بالعالم جهلا ان ينافى علمه عمله . (٤٠٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام : دليـل جـهـالت عـالم ، ايـن اسـت كـه بـه عـلم خـود عمل نكند.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : تـعـلمـوا ما شئتم ان تعلموا، فلن ينفعكم الله بالعلم حتى تعملوا به ، لاءن العلماء همتهم الرعاية ، و السفهاء همتم الرواية . (٤٠٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : فـقـط آنـچـه را مـى خـواهـيـد عـمـل كـنـيـد يـاد بـگـيـريـد، زيـرا كـه خـداونـد از عـلم ، جـز از طـريـق عـمـل كـردن بـه آن ، سـودى بـه شـمـا نـمـى رسـانـد. و هـمواره دانشمندان راستين در فكر عـمـل كـردن بـه عـلمـنـد، و دانـشـمـنـد نـمـايـان سـفـيـه در فـكـر يـادگـرفـتـن و نقل علم .
٤ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : لا يـقـبـل عـمـل الا بـمـعـرفـة ، و لا مـعـرفـة الا بـعـمـل ؛ و مـن عـرف دلتـه مـعـرفـتـه عـلى العـمـل ، و مـن لم يـعـرف فـلا عمل له . (٤١٠)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام : عـمـل جـز با معرفت و شناخت پذيرفته نمى شود، و معرفت و شـنـاختى پديد نمى آيد جز با عمل . و هر كه معرفت و دانش پيدا كند همين معرفت او را به عمل دلالت مى كند، و هر كه به معرفت و شناختى نرسد عملى ، نخواهد داشت .
٥ الامام الصادق عليه السلام : العامل على غير بصيرة ، كالسائر على غير الطريق ، لا يزيده سرعة السير الا بعدا. (٤١١)
امـام صـادق عـليـه السـلام : كـسـى كـه بـدون بـصـيـرت و بـيـنـش عـمـل كـنـد، همچون كسى است كه حز برراه پيش مى رود، يعنى كه هر چه برتندى و حركت خود بيفزايد از مقصد دورتر مى شود.
٦ الامـام السـجـاد عـليه السلام : مكتوب فى الانجيل : لا تطلبوا علم ما لا تعملون . و لما عملتم بما علمتم ، فان العلم اذا لم يعمل به لم يزدد من الله الا بعدا. (٤١٢)
امـام سـجـاد عـليـه السـلام : در انـجـيـل نـوشـتـه است : در جستجوى دانستن چيزى كه به آن عـمـل نـمـى كـنـيـد بـرنـيـايـيـد، در حـالى كـه هـنـوز بـه آنـچـه تـاكـنـون دانـسـتـه ايـد عـمـل نـكـرده ايـد؛ چـه عـلم ، در آن صـورت كـه بـه آن عمل نشود، بر دورى از خدا مى افزايد.
٧ عـيـسـى المـسـيـح عـليـه السـلام : بـحـق اقـول لكـم : ان شـر النـاس لرجـل عـالم آثـر دنـيـاه عـلى عـلمـه ، فـاحـبـهـا و طـلبـهـا و جـهد عليها، حتى لو استطاع ان يـجـعـل النـاس فـى حيرة لفعل . و ماذا يغنى عن الاعمى سعة نور الشمس و هو لا يبصرها؟ كذلك لا يغنى عن العالم علمه اذا هو لم يعمل به ...فاحتفظوا من العلماء الكذبة الذين عليهم ثـيـاب الصـوف ، مـنـكـسـوا رؤ وسهم الى الارض ، يزورون به الخطايا، يرمقون من تحت حواجبهم ، كما ترمق الذئاب ، و قولهم يخالف فعلهم . (٤١٣)
عـيساى مسيح عليه السلام : به حق به شما مى گويم كه بدترين مردمان مرد عالمى است كـه دنـيـاى خـود را بـر دانـش ‍ خـويـش تـرجيح مى نهد، و آن را دوست مى دارد و در طلب آن تلاش مى كند، و حتى اگر بتواند كه مردمان را در حيرت و سرگردانى قرار دهد چنين مى كـنـد. فـراوانـى نـور خورشيد براى شخص كورى كه از ديدن آن ناتوان است چه سودى دارد؟ و چـنـيـن اسـت عـلم شـخـص عـالمـى كـه بـه آن عـمـل نـكـنـد...بـنـابراين از علماى دروغين خود را دور نگاه داريد، همانان كه جامه پشمين مى پـوشـنـد، و سـرهـاى خـود را به جانب زمين فرو مى افكنند، و از اين راه گناهان خود را مى پـوشـانـنـد، و هـمـچـون گـرگ ، زيرچشمى اين سوى و آن سوى را مى پايند، و گفتارش مخالف كردارشان است .
٨ الامـام عـلى عـليـه السلام : المؤ من يرغب فيما يبقى ، و يزهد فيما يفنى ؛ يمزج الحلم بالعلم ، و العلم بالعمل ... (٤١٤)
امـام عـلى عـليه السلام : مؤ من خواستار چيزى است كه باقى مى ماند، و از آنچه نابود مى شـود دامـن فـرو مـى چـيـنـد، بـردبـارى را بـا عـلم مـى آمـيـزد و عـلم را بـا عمل .
٩ الامـام العـسـكـرى عـليـه السـلام : لا يـعـرف النـعمة الا الشاكر، و لا يشكر النعمة الا العارف . (٤١٥)
امـام حـسـن عـسـكـرى عليه السلام : نعمت را جز كسى كه سپاس گزارد نشناسد، و آن را جز كسى كه شناسد سپاس ‍ نگزارند.
١٠ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن رسول الله (صلى الله عليه و آله): من عمل على غير علم ، كان ما يفسده اكثر مما يصلح . (٤١٦)
امـام صـادق عـليـه السـلام - از پـدرانـش ، از پـيـامـبـر اكـرم (صلى الله عليه و آله): آنـكـه بـدون عـلم به عمل برخيزد، بيش از آنكه اصلاح كند سبب تباهى مى شود.
١١ الامـام عـلى عـليـه السـلام :...فـالنـظـر بـالقـلب ، العامل بالبصر، يكون مبتدا عمله ان يعلم : اعمله عليه ام له ؟ فان كان له مضى فيه ، و ان كـان عـليـه وقف عنه . فان العامل بغير علم كالسائر على غير طريق ، فلا يزيده بعده عن الطـريـق الواضـح الا بـعـدا مـن حـاجته . و العامل بالعلم كالسائر على الطريق الواضح .
فلينظر ناظر: اءسائر هو ام راجع . (٤١٧)
امـام عـلى عـليه السلام : انسان بينا دل آگاه ، كار خويش را از آنجا آغاز مى كند كه بداند آيا عمل او به سود وى است يا به زيان وى ، تا اگر به سود وى بود پيش رود، و اگر بـه زيان او بود بازايستد، زيرا كه عمل كننده بدون علم همچون كسى است كه جز بر راه پيش مى رود، يعنى هر چه از راه روشن دورتر شود از مقصود خود دورتر خواهد شد. و آنكه بـا عـلم عـمـل كند همچون كسى است كه بر راه روشن حركت مى كند. بنابراين ، انسان بينا بايد بنگرد كه آيا به پيش مى رود يا به پس باز مى گردد.
١٢ الامام الصادق عليه السلام : من هجم على امر بغير علم ، جدع انف نفسه . (٤١٨)
امام صادق عليه السلام : هر كس نادانسته به كارى اقدام كند، همچون كسى است كه بينى خويش را بريده (و خود خود را به سختى و مشقت در افكنده) است .
١٣ الامام الصادق عليه السلام : من خاف العاقبة تثبت فيما لا يعلم . (٤١٩)
امـام صـادق عليه السلام : هر كه از عاقبت بيمناك باشد، در مورد آنچه نمى داند درنگ مى كند.
١٤ الامام على عليه السلام : عشرة يفتنون انفسهم و غيرهم ...و عالم غير مريد للصلاح و مريد للصلاح و ليس ‍ بعالم ... (٤٢٠)
امـام على عليه السلام : ده كسند كه خود و ديگران را مى فريبند...عالمى كه قصد اصلاح نداشته باشد، و اصلاح طلبى كه عالم و آگاه نباشد.
١٥ الامام على عليه السلام : لا يرى الجاهل الا مفرطا او مفرطا. (٤٢١)
امام على عليه السلام : جاهل را نبينى جز اينكه يا افراط مى كند يا تفريط.
١٦ النـبـى (صلى الله عليه و آله): يـا ابـن مـسـعـود! اذا عـمـلت عـمـلا فـاعـمـل بـعـلم و عـقـل . و ايـاك و ان تـعـمـل عـمـلا بـغـيـر و عـلم ! فـانـه - جـل جـلاله - يـقـول : و لا تـكـونـوا كـالتـى نـقـضـت غـزلهـا مـن بـعـده قـوة انكاثا (٤٢٢)
(٤٢٣) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): اى ابـن مـسـعـود! هـرگـاه بـه كـارى دسـت مـى بـرى ، بـا عـلم و عـقـل دسـت بـر. از آن بـپـرهـيـز كـه بدون دانستن و انديشيدن دست به كارى ببرى ، خداى بـزرگ مـى گويد:
و لا تكونوا كالتى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا- چون آن زن نباشيد كه پشم رشته خويش را پس از تابيدن بازگشاد و پاره پاره كرد.
١٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اوضـع العلم ما وقف على اللسان ، و ارفعه ما ظهر فى الجوارح و الاركان . (٤٢٤)
امـام عـلى عـليـه السـلام : پـسـت تـريـن علم آن است كه بر زبان بماند (و به كار بسته نـشـود)، و بـرتـريـن عـلم آنـكـه در انـدامـهـا و اركـان بـدن آشـكـار شـود (و بـه عمل در آيد).

فصل بيست و چهارم : ارزشگذارى عمل با شناخت حديث
١ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! قـليـل العـمـل مـن العـالم مـقـبـول مـضـاعـف ، و كـثـيـر العـمـل مـن اهـل الهـوى و الجهل مردود. (٤٢٥)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : اى هـشـام ! عـمـل انـدك از عـالم دو چـنـدان پـذيـرفـتـه اسـت ، و عمل فراوان از پيروان هوى و نادانى ناپذيرفته مى ماند.
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : سـكـنـوا فـى انـفـسـكـم مـعـرفة ما تعبدون ، حتى ينفعكم ما تحركون من الجوارح بعبادة من تعرفون . (٤٢٦)
امـام عـلى عـليـه السـلام : شـنـاخـت آن را كـه مى پرستيد در جان خود جايگزين سازيد، تا حركاتى را كه به نام پرستش و عبادت انجام مى دهيد، در برابر معبودى شناخته باشد و براى شما سودمند گردد.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام - قـد سـمـع رجـلا مـن الحـروريـة يـتـهـجـد و يـقـراء، فقال : نوم على يقين خير من صلاة فى شك . (٤٢٧)
امـام عـلى عليه السلام - شنيد كه مردى از حروريان (خوارج) به عبادت و خواندن قرآن و شب زنده دارى پرداخته است ، گفت : خواب با يقين بهتر است از نماز با شك .
٤ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : اعـلم ان العـمـل الدائم القليل على اليقين ، اءفضل عند الله من العمل الكثير على غير يقين ... (٤٢٨)
امـام صـادق عـليـه السـلام : بـدان كـه عـمل پيوسته اندك همراه با يقين ، در نزد خدا، بر عمل فراوان بدون يقين فضيلت دارد.
٥ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - قـال سـليـمان الديلمى : قلت لابى عبدالله الصادق عـليـه السـلام : فـلان مـن عـبـادتـه و ديـنـه و فـضـله . فـقـال : كـيـف عـقـله ؟ قـلت : لا اءدرى . فـقـال : ان الثـواب عـلى القـدر العقل . (٤٢٩)
امـام صـادق عـليـه السـلام - راوى حـديـث گـويـد: نـزد امـام جـعـفر صادق از عبادت و دين و فضل كسى سخن گفتم ، پرسيد: عقلش چگونه است ؟ گفتم : نمى دانم ، گفت : پاداش به اندازه عقل است .
٦ النـبـى (صلى الله عليه و آله) - زيـد بـن عـلى ، عـن آبـائهـه عـليـه السـلام : قال رسول الله : ركعتان خفيتان فى (الـ)ـتفكر، خير من قيام ليلة . (٤٣٠)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله) - بـه روايـت زيد بن على ، از پدرانش ، از پيامبر اكرم : دو ركعت سبك با تفكر (و شناخت و توجه)، بهتر است از نماز خواندن يك شب تمام .
٧ الامـام على عليه السلام : المتعبد بغير علم كحمار الطاحونة ، يدور و لا يبرح من مكانه . (٤٣١)
امام على عليه السلام : عبادتگرى بى علم ، همچون خر آسياب است ، كه همواره در يكجا مى چرخد و گامى پيش ‍ نمى رود.
٨ النـبـى (صلى الله عليه و آله): ان العـبـد ليـصـلى لا يـكـتـب له سـدسها و لا عشرها، انما يكتب للعبد من صلاته ما عقل منها.
پـيـامـبر (صلى الله عليه و آله): انسان نماز مى گزارد، در حالى كه شش يك بلكه ده يك آن را هم براى او نـمـى نـويـسـنـد؛ بـراى انـسـان از نـمـاز هـمـان مـقـدار را كـه از روى تـوجـه و تعقل خوانده باشد مى نويسند.

فصل بيست و پنجم : راهها و روشهاى نشر انديشه و شناخت
اء - فراهم آوردن زمينه مساعد قرآن
١ واضـرب لهـم مـثـلا، اصحاب القرية ، اذا جاءها المرسلون × اذا ارسلنا اليهم اثنين ، فكذبوهما، فعززنا بثالث ، فقالوا: انا اليكم المرسلون × قالوا: ما انتم الا بشر مثلنا و ما انزل الرحمن من شى ء ان انتم الا تكذبون × قالوا: ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون ×...و جـاء مـن اقـصـا المدينة رجل يسعى ، قال : يا قوم اتبعوا المرسلين × اتبعوا من لا يساءلكم اجرا و هم مهتدون × و مالى لا اعبد الذى فطرنى و اليه ترجعون ؟× (٤٣٢)
اهـل آن قريه را براى ايشان مثل بزن ، كه فرستادگان ما بدانجا رفتند × چون دو تن را نـزد مردم آن سامان فرستاديم ، آنان را دروغگو خواندند، اين شد كه با فرستاده سومى آن دو را تـقـويـت كـرديـم ، و آنـان بـه آن مـردم گـفـتـنـد: مـا را بـه نزد شما به رسالت فـرسـتـاده انـد × اهـل قـريـه گـفـتـنـد: شـما جز آدميزاده هايى همچون ما نيستيد، خداى چيزى نـفرستاده است ، و شما دروغ مى گوييد × فرستادگان گفتند: پروردگار ما مى داند كه مـا رسـولانـيـم مـاءمـور هـدايـت شـمـا ×... و مردى از كنار شهر دوان آمد و گفت : اى مردم ! از فـرسـتـادگـان پـيـروى كـنـيـد × از كـسـانى پيروى كنيد كه مزدى از شما نخواهند و خود راهـيـافـتـه انـد × چـرا نبايد كسى را پرستش كنم كه مرا آفريده است و شما به سوى او باز خواهيد گشت ؟ × ٢ و لقـد آتـيـنـا ابـراهـيـم رشـده مـن قـبـل ، و كـنـابـه عـالمـيـن × اذ قـال لابـيـه و قـومـه : مـا هـذه التماثيل التى انتم لها عاكفون × قالوا: وجدنا آباءنا لها عـابـديـن × قـال :
لقـد كـنـتـم انـتـم و آبـاؤ كـم فـى ضـلال مـبـيـن × قـالوا:
اجـئتـنـا بـالحـق ام انـت مـن اللاعـبـيـن ؟ × قـال : بـل ربـكم رب السموات و الارض ، الذى فطرهن ، و انا على ذلكم من الشاهدين × و تالله لاكيدن اصناكم بعد ان تولوا مدبرين (٤٣٣) به ابراهيم ، از پيش ، رشد و راهشناسى داديم و ما به شايستگى او دانا بوديم × ياد كن آن هـنـگـام را بـه پـدر و قـوم خـود گـفـت كـه ايـن تـنـديسها چيست كه به پرستش آنها مى پردازيد؟ × گفتند: ديديم كه پدران ما نيز به پرستش آنها مى پرداختند × گفت : شما و پـدرانـتان تا بوديد در گمراهيى آشكار بوديد × گفتند: آيا پيامى جدى و راستين بر ما عـرضـه مـى دارى ، يـا از سر شوخى سخن مى گويى ؟ × گفت : (شوخى و بازى نيست) بلكه پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمين است ، او آنها را آفريده است ، و من در اين باره نزد شما گواهى مى دهم × و به خداى سوگند كه چون رفتيد و بدينجا پشت كرديد، كارى چاره ساز بر سربتان شما خواهم آورد ×
ب - اقدام كردن و درگير شدن قرآن
١ فقاتل فى سبيل الله ، لا تكلف الا نفسك ، و حرض المؤ منين ... (٤٣٤)
(اى پـيامبر!) تو خود در راه خدا كارزار كن كه جز تو كسى بدان مكلف نيست ، و مؤ منان را نيز بدان ترغيب كن ...
٢ فـجـعـلهـم جـذاذا الا كـبـيـرا لهـم ، لعـلهـم اليـه يـرجـعـون × قـالوا: مـن فـعـل هـذا بـآلهـتـنـا، انـه لمـن الظـالمـيـن × قـالوا: سـمـعـنـا فـتـى يـذكـرهـم يقال له ابراهيم (٤٣٥) پـس آنـگـاه ابـراهـيـم (بـه درون بـتخانه پاى نهاد) و آن بتها را ريزه ريزه كرد مگر بت بـزرگ را، تـا شـايـد (بـراى رسـيـدگـى) به نزد او بازآيند (و در يابند كه آن بتان چـيـزى نـيـسـتـند و توانى ندارند) × (و چون باز آمدند) گفتند: چه كسى با خدايان ما چنين كـرده ؟ هـر كـه هـست از ستمكاران است × (برخى در پاسخ) گفتند: شنيديم جوانى از آنها به بدى ياد مى كرد كه او را ابراهيم خوانند×
ج - آيين تبليغ قرآن
١ ادع الى سـبـيـل ربـك بـالحـكـمـة ، و المـوعـظـة الحـسـنـة ، و جـادلهـم بالتى هى احسن ... (٤٣٦)
مردمان را به راه خداى خود، با حكمت و دانايى ، و با وعظ نيكو فراخوان ، و (چون كار به مـجـادله كـشـد) بـا آنـان بـه بـهـتـريـن گـونـه مـجـادله و گـفـتـگـو كـن ... (جدال به احسن كن).

د - تبليغ موفق قرآن
١ و ما ارسلنا من رسول ، الا بلسان قومه ليبين لهم ... (٤٣٧)
هـيـچ پـيامبرى را جز با زبان مردم خود او نفرستاديم ، تا بتواند براى ايشان (مطالب و دانستنيها را) به روشنى بازگويد....
٢ نـزل بـه الروح الامـيـن × عـلى قـلبـك لتـكـون مـن المـنـذريـن × بـلسـان عـربـى مبين (٤٣٨)
- پى ‏نوشتها -
٣٤٨- غررالحكم /٢٧٤.
٣٤٩- بـحـار ٧٨/٦ ـ از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول
٣٥٠- نهج البلاغه ٥/١٢٨؛ عبده ٢/٢٤٥.
٣٥١- غررالحكم /١٤٨.
٣٥٢- تحف العقول /٢٦٤.
٣٥٣- سوره حشر (٥٩): ١٤.
٣٥٤- نهج البلاغه /٨٠٢.
٣٥٥- عيون اخبار الرضا ٢/١٣١.
٣٥٦- سوره حج (٢٢): ٤٦.
٣٥٧- بحار ٤٠/١٢٨.
٣٥٨- غررالحكم /٤٠.
٣٥٩- بـحـار ٧٨/٦ ـ از كـتـاب مـطـالب السـؤ وال .
٣٦٠- ارشاد/١٤٣.
٣٦١- كافى ٨/٢٢.
٣٦٢- بحار ٧٨/١٢٨.
٣٦٣- نهج البلاغه /٣١؛ عبده ٢/٥٤.
٣٦٤- مقصود عقل عملى و كسبى است .
٣٦٥- تحف العقول /٦٢.
٣٦٦- غررالحكم /١٦.
٣٦٧- بـحـار ٧٨/٧ ـ از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول
٣٦٨- ارشاد/١٤٢.
٣٦٩- نهج البلاغه /٥٧٣.
٣٧٠- نهج البلاغه /١١٨٢.
٣٧١- اختصاص /٢٣٨.
٣٧٢- نهج البلاغه /٩١٢؛ عبده ٢/٤٢.
٣٧٣- بحار ٨/٥٢٠ (از چاپ كمپانى).
٣٧٤- نهج البلاغه /١١١٨.
٣٧٥- نهج البلاغه / ٩٣٥.
٣٧٦- نهج البلاغه /٦٦؛ عبده ١/٥٢.
٣٧٧- نهج البلاغه /١١٨٣.
٣٧٨- سوره نساء (٤): ١٦٢.
٣٧٩- سوره سبا (٣٤): ٦.
٣٨٠- سوره حج (٢٢): ٥٤.
٣٨١- سوره آل عمران (٣): ١٨.
٣٨٢- سوره جاثيه (٤٥): ٢٠.
٣٨٣- سوره اعراف (٧): ٥٢.
٣٨٤- سوره روم (٣٠): ٥٣-٥٢.
٣٨٥- سوره زخرف (٤٣): ٤٠.
٣٨٦- سوره يونس (١٠): ٤٣-٤٢.
٣٨٧- تحف العقول / ٤٤.
٣٨٨- اصول كافى ١ / ١٦.
٣٨٩- غررالحكم / ٣١٥.
٣٩٠- اصول كافى ١ / ١١.
٣٩١- نهج البلاغه / ٤٤٨، عبده ١ / ٣٠٢.
٣٩٢- اصول كافى ١ / ٢٩.
٣٩٣- غررالحكم / ١٥.
٣٩٤- بحار ٧٨ / ١٢٧.
٣٩٥- اصول كافى ١ / ١٦.
٣٩٦- اصول كافى ١ / ١٨.
٣٩٧- سوره فاطر (٣٥): ٢٨.
٣٩٨- بحار ٦٩ / ٨١-٨٠.
٣٩٩- بحار ٦٩ / ٨١-٨٠.
٤٠٠- نهج البلاغه / ٢١٠؛ عبده ١ / ١٦٦.
٤٠١- يعنى : انسان معتقد با شناخت و آگاه .
٤٠٢- اصول كافى ١ / ١٥.
٤٠٣- اصول كافى ١ / ١٦.
٤٠٤- اصول كافى ١ / ٢٥.
٤٠٥- سوره بقره (٢): ٤٤.
٤٠٦- سوره حجر (١٥): ٩٩.
٤٠٧- بحار ٢ / ٣٢.
٤٠٨- غررالحكم / ٢٤٣.
٤٠٩- عدة الداعى / ٦٨.
٤١٠- تحف العقول / ٢١٥.
٤١١- اصول كافى ١ / ٤٣.
٤١٢- بحار ٢ / ٢٨ - از تفسير على بن ابراهيم .
٤١٣- تحف العقول /٣٧٥.
٤١٤- بـحـار ٧٨ / ٢٦. از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول .
٤١٥- بحار ٧٨ / ٣٧٨.
٤١٦- تحف العقول / ٣٩.
٤١٧- نهج البلاغه / ٤٨١-٤٨٠.
٤١٨- تحف العقول / ٢٦٢.
٤١٩- تحف العقول / ٢٦٢.
٤٢٠- خصال ٢ / ٤٣٧.
٤٢١- نهج البلاغه / ١١١٦.
٤٢٢- سوره نحل (١٦): ٩٢.
٤٢٣- مكارم الاخلاق / ٥٣٨.
٤٢٤- نهج البلاغه / ١١٢٧.
٤٢٥- اصول كافى ١ / ١٧.
٤٢٦- تحف العقول / ١٦٠.
٤٢٧- نهج البلاغه / ١١٣٠.
٤٢٨- تحف العقول / ٢٦٤.
٤٢٩- اصول كافى ١ / ١٢.
٤٣٠- ثواب الاعمال / ٦٨.
٤٣١- غررالحكم / ٥٣؛ اختصاص / ٢٣٨.
٤٣٢- سوره يس (٣٦): ١٦-١٣ و ٢٢-٢٠.
٤٣٣- سوره انبياء (٢١): ٥٧-٥١.
٤٣٤- سوره نساء (٤): ٨٤.
٤٣٥- سوره انبياء (٢١): ٦٠-٥٨.
٤٣٦- سوره نحل (١٦): ١٢٥.
٤٣٧- سوره ابراهيم (١٤): ٤.
٤٣٨- سوره شعرا (٢٦): ١٩٥-١٩٣.
۷
هـ - كردار مبلغ و نقش آن در موفقيت تبليغ
قرآن را فرشته وحى فرود آورد × بر قلب تو تا از بيم دهندگان باشى × به زبان روشن روشنگر × × در ايـن بـاره بـه بـابـهـاى مـنـاظـره ، در حـديـث و سنت ، مراجعه كنيد تا معلوم شود كه راهنمايان يكتاپرستى با چه روشى مردمان را به حق فرا مى خواندند، و چگونه انديشه ايـمـان و راسـتى را به نيكوترين وجه و شايسته ترين راه مناسب با ذهنها و انديشه ها و اجتماعات منتشر مى ساختند.

هـ - كردار مبلغ و نقش آن در موفقيت تبليغ قرآن
١ و من احسن قولا ممن دعا الى الله و قال : اننى من المسلمين ؟ (٤٣٩)
گـفـتـه چـه كـس نـيـكـوتـر از گـفـتـه كـسـى اسـت كـه مردمان را به خدا فراخواند، و خود عمل صالح كرد، و گفت كه من نيز از مؤ منان به اسلامم × ٢ يـا ايـهـا الذيـن آمـنـوا، لم تـقـولون مـا لا تفعلون ؟ × كبر مقتا عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون (٤٤٠) اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد، چـرا چـيـزى مـى گـويـيـد كـه بـه آن عـمـل نـمـى كـنـيـد؟ × ايـنـكـه چـيـزى بـگـويـيـد كـه خـود بـدان عمل نكنيد، سخت در نزد خدا زشت است × حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): يـا ابـاذر! مـثـل الذى يـدعـو بـغـيـر عمل ، كمثل الذى يرمى بغير وتر. (٤٤١)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): اى ابـاذر! مـثـل كـسـى اسـت كـى بـى عمل دعوت كند، همچون مثل كسى است كه با كمان بى زه تيراندازى كند.
٢ الامام الصادق عليه السلام : كونوا دعاة للناس بغير السنتكم ، ليروا منكم الورع و الاجتهاد، و الصلاة و الخير، فان ذلك داعية . (٤٤٢)
امـام صـادق عـليـه السـلام : مـردمـان را تبليغ كنيد، اما نه با گفتار بلكه با كردار، تا ببينيد كه شما خود اهل پرهيز پيشگى و كوشش و نماز و عبادت و كار نيكيد. تبليغ واقعى اين است .
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : ان العـالم اذا لم يـعـمـل بـعـلمـه ، زلت مـوعـظـتـه . عـن القـلوب ، كـمـا يزل المطر عن الصفا. (٤٤٣)
امـام صـادق عـليـه السـلام : عالم كه به علم خود كار نكند، پند او چنان از روى قلبها مى لغزد و فرو مى افتد كه دانه باران از تخته سنگ هموار صاف .

فصل بيست و ششم : شناخت نفس (خودشناسى)
قرآن
١ سنريهم آياتنا فى الآفاق ، و فى انفسهم ، حتى يتبين لهم انه الحق ... (٤٤٤)
آيـات خـود را در آفاق و در جانها و نفسهايتان به ايشان خواهيم نمود، تا بر آنان آشكارا شود كه خدا (و آنچه از سوى خدا فرستاده شده) حق است و راست ...
٢ و فى الارض آيات للموقنين × و فى انفسكم افلا تبصرون ؟ (٤٤٥)
در زمين نشانه هايى است (از دانايى و توانايى خداوند)، براى باور آوران و يقين داران × و نيز در جان و خويشتن خودتان ، آيا نمى بينيد و نمى نگريد؟ حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): من عرف نفسه ، فقد عرف ربه . (٤٤٦)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): هر كه خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است .
٢ النبى (صلى الله عليه و آله) - دخل رجـل عـلى رسـول الله (صلى الله عليه و آله) فـقـال : يـا رسـول الله ! كـيـف الطـريـق الى مـعـرفة الحق ؟ فقال : معرفة النفس . (٤٤٧)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله) - مـردى بـر پـيـامـبـر اكـرم وارد شـد و گـفـت : اى رسول خدا! راه شناسايى حق كدام است ؟ گفت : شناختن خود.
٣ الامام على عليه السلام : معرفة النفس انفع المعارف . (٤٤٨)
امام على عليه السلام : شناختن نفس ، سودمندترين شناختها است .
٤ الامام الباقر عليه السلام : لا معرفة كمعرفتك بنفسك . (٤٤٩)
امام باقر عليه السلام : هيچ شناختى همچون شناخت خويشتن خودت نيست .
٥ الامام على عليه السلام : نظر النفس للنفس ، العناية بصلاح النفس . (٤٥٠)
امـام عـلى عـليـه السـلام : كـمـكـى كه نفس انسانى مى تواند به خود بكند، كوشش براى اصلاح خود است .
٦ الامام على عليه السلام : نال الفوز الاءكبر، من ظفر بمعرفته النفس . (٤٥١)
امـام عـلى عليه السلام : آن كس كه به شناخت خود دست يافت ، به بزرگترين نيكبختى و كاميابى رسيد.
٧ الامام على عليه السلام : غاية المعرفة ، اءن يعرف المرء نفسه . (٤٥٢)
امام على عليه السلام : هدف نهايى شناخت آن است كه آدمى خود را بشناسد.
٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن عـرف نـفـسـه ، فـقـد انـتـهـى الى غـايـة كل معرفة و علم . (٤٥٣)
امـام عـلى عـليه السلام : هر كه خود را بشناسد، به نتيجه و غايت هر شناخت و دانشى دست يافته است .
٩ الامام على عليه السلام : العالم من عرف قدره . و كفى بالمرء جهلا اءن لا يعرف قدره . (٤٥٤)
امام على عليه السلام : عالم كسى است كه اندازه (وارج) خويش را بشناسد. و براى آشكار شدن نادانى شخص همين بس كه اندازه (وارج) خويش نشناسد.
١٠ الامام على عليه السلام : هلك امرؤ لم يعرف قدره . (٤٥٥)
امام على عليه السلام : كسى كه حد و (منزلت) خود را نشناسد تباه شده است .
١١ الامام على عليه السلام : معرفة المرء بعيوبه اءنفع المعارف . (٤٥٦)
امام على عليه السلام : سودمندترين شناخت آن است كه آدمى عيوب خود را بشناسد.
١٢ الامام على عليه السلام : جهل المرء بعيوبه من اكبر ذنوبه . (٤٥٧)
امام على عليه السلام : بزرگترين گناه كسى آن است كه از عيوب خود آگاه نباشد.
١٣ الامام على عليه السلام : من اشد عيوب المرء اءن تخفى عليه عيوبه . (٤٥٨)
امام على عليه السلام : از بدترين عيبهاى آدمى ، پوشيده ماندن عيبهاى او بر خود او است .
١٤ الامام على عليه السلام : من اقتصر على قدره كان ابقى له . (٤٥٩)
امام على عليه السلام : هر كس به حد خويش بسنده كند (و از آن بيش نخواهد)، آن را از دست نخواهد داد.
١٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن جـهـل قـدره جـهـل كل قدر. (٤٦٠)
امام على عليه السلام : هر كه قدر خود نداند، هيج قدرى را نخواهد دانست .
١٦ الامـام عـلى عـليـه السـلام ـ مـن عـهـده الى الاشـتـر... ثـم انـظـر فـى حـال كـتابك ! فول على امورك خيرهم ...
(ممن) لا يضعف عقدا اعتقده لك ، و لا يعجز عن اطلاق مـا عـقـد عـليـك ، و لا يـجـهـل مـبـلغ قـدر نـفـسـه فـى الامـور؛ فـان الجاهل بقدر نفسه يكون بقدر غيره اجهل . (٤٦١)
امـام عـلى عـليه السلام ـ در دستورنامه حكومتى كه براى مالك اشتر نوشته است :... دربـاره كـارمـندان دفتر خويش ‍ دقت كن ! و بهترين آنان را به كارهاى خود بگمار... (و از مـيـان آنان براى امور خصوصى حكومت ، صالحترين انسان را برگزين تا) پيمانى را كـه بـراى تو بسته است سست نكند، و از گشودن آنچه به زيان تو بسته شده ناتوان نـبـاشـد؛ و حد و اندازه خويش در كارها بداند، زيرا كه هر كس قدر خويش نداند، نسبت به قدر ديگران نادانتر است .
١٧ الامام على عليه السلام : اكرم نفسك عن كل دنية ، و ان ساقتك الى الرغائب ، فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا. (٤٦٢)
امـام عـلى عليه السلام : درباره شناخت ارزش خويش : خود را از هر پستى دور نگاه دار، هر چـنـد تـو را بـه آنـچـه خـواسـتـار آنـى بـرسـانـى ، زيـرا كـه در مقابل آنچه از خود (و ارزش خود) مى دهى ، هرگز عوض به دست نمى آورى .
١٨ الامام باقر عليه السلام : سد سبيل العجب بمعرفة النفس . (٤٦٣)
امام باقر عليه السلام : راه خودبينى و غرور را با شناختن خود بر خود ببند! ١٩ الامـام رضـا عـليـه السـلام : افـضـل العقل ، معرفة الانسان نفسه . (٤٦٤)
امام رضا عليه السلام : بالاترين مرتبه خردمندى اين است كه انسان خودش را بشناسد.
٢٠ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : ليـس مـنـا مـن لم يـحـاسـب نـفـسـه فـى كـل يـوم ، فـان عـمـل حـسـنـا اسـتـزاد مـنـه ، و اءن عـمـل سـيـئا استغفر الله منه و تاب اليه . (٤٦٥)

فصل بيست و هفتم : شناخت جهان (جهانشناسى)
قرآن
١ الله الذى رفـع السـمـاوات بـغـيـر عـمـد تـرونها، ثم استوى على العرش ، و سخر الشـمـس و القـمـر، كـل يـجـرى لاجـل مـسـمـى ، يـدبـر الامـر، يـفـصـل الايـات ، لعـلكـم بـلقـاء ربـكـم تـوقـنـون و هـو الذى مـدالارض ، و جـعـل فـيـهـا رواسـى و انـهـارا و مـن كـل الثـمـرات جـعـل فـيـهـا زوجـيـن اثـنـيـن ، يـغـشـى الليل النهار، ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون و فى الارض قطع متجاورات ، و جنات من اعـنـاب و زرع و نـخـيـل ، صـنـوان و غـيـر صـنـوان ، يـسـقـى بـمـا واحـد، و نفضل بعضها على بعض و فى الاكل ، ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون (٤٦٦) خدايى كه آسمانها را بى ستونى كه توانيد ديد برافراشت ، و بر عرش مستولى شد، و خـورشـيـد و مـاه را مـسخر گردانيد تا هر يك در مدتى معين شده سير كند؛ او كار جهان را تـدبـيـر مـى كـنـد، و آيـات دانـايـى و تـوانـايـى خـويـش را مـفـصـل بيان مى دارد، تا مگر شما به ديدار پروردگار خويش باور آوريد و او است آنكه زمـين را گسترده ، و در آن كوهها و رودها نهاد، و از همه ميوه ها جفت جفت آفريد؛ او شب را بر روز پوشاند؛ و به راستى در همه اينها نشانه هايى است براى كسانى كه در اين حقيقتها بينديشند و در زمين قطعه هايى است گوناگون (كوه ، هامون ، گلزار، شوره زار،) در كنار يكديگر و باغهايى از انگور و كشتراز، و خرمابنهاى چند ساق و يك ساق ، كه همه با يك آب آبـيـارى مى شود؛ و ما لختى از آنها را در مزه و شيرينى بر لختى ديگر برترى مى دهيم ؛ در اينها همه نشانه هايى است (از دانايى و توانايى خدا) براى كسانى كه خرد خود را به كار اندازند و دريابند.
٢ و الارض مـددنـاهـا، و القـيـنـا فـيـهـا رواسـى ، و انـبـتـنـا فـيـهـا مـن كـل شـى ء موزون و جعلنا لكم فيها معايش ، و من لستم له برازقين و ان من شى ء الا عندنا خـزائنـه ، و مـا نـنـزله الا بـقدر معلوم و ارسلنا الرياح لواقح ، فاءنزلنا من السماء ماء فاءسقينا كموه ، و ما انتم له بخازنين . (٤٦٧)
زمـيـن را پـهـن گـسترديم ، و در آن كوهها در افكنديم ، و از هر چيز، موزون و مناسب ، در آن رويانديم و براى شما و براى كسانى كه شما نمى توانيد روزى آنان را فراهم سازيد، اسـبـاب زيستن فراهم آورديم و هيچ چيز نيست جز آنكه خزانه هاى آن در نزد ما است ، و همه را بـه انـدازه اى مـعـلوم فـرو مـى فـرسـتيم و بادها را فرستاديم بارور كننده ، آنگاه از آسمان آب فرو فرستاديم ، تا شما را آب دهيم ، وگرنه شما خود نمى توانيد آب لازم را براى هميشه ذخيره كنيد.
حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام :.. فـبعث فيهم رسله ليستادوهم ميثاق فطرته ، و يذكروهم مـنـسـى نـعـمـة . و يـروهـم الايـات المـقـدرة : من سقف فوقهم مرفوع ، و مهاد تحتهم موضوع . (٤٦٨)
امام على عليه السلام : خدا فرستادگان خود را در ميان مردمان برانگيخت تا پايبندى به پـيـمـان خـدايـى فـطـرت را از ايـشان بخواهند، و نعمتهاى فراموش ـ كرده او را به يادها آورنـد... و آيـات و آثـار هـنـجـار يافته را به ايشان بنمايانند، همچون سقف افراشته در بالا، و زمين گسترده در پايين ...
٢ الامام على عليه السلام : ...لو فكروا فى عظيم القدرة ، و جسيم النعمة ، لرجعوا الى الطريق ، و خافوا عذاب الحريق . و لكن القلوب عليلة ، و البصائر مدخولة : الا ينظرون الى صـغـيـر مـا خـلق ؟ كـيـف احـكم خلقه ! و اتقن تركيبه ! و فلق له السمع و البصر! و سـوى له العـظـم و البـشـر! انظروا الى النملة ! فى صغر جثتها و لطافة هيئتها، لا تكاد تنال بلحظ البصر، و لا بمستدرك الفكر... (٤٦٩)
امـام عـلى عليه السلام : اگر مردم در قدرت بزرگ و نعمت سترگ بينديشند، به راه باز خـواهـند گشت و از عذاب آتش ‍ بيمناك خواهند شد، ولى دلها بيمار است و بينشها تباه . چرا بـه كـوچـكـتـريـن آفـريده او نمى نگرند تا بدانند چگونه آفرينش آن را استوار كرده و تـركـيـب آن را بـه سـامـان آورده ، و بـراى آن ، چـشـم و گوش و استخوان و پوست فراهم سـاخـتـه اسـت ؟ بـه مـورچـه ـ كـه از كـوچـكى و ظرافت اندام نزديك است كه از ديد چشم و عرصه شناخت دور ماند ـ بنگريد...
نيز رجوع كنيد به فصل پانزدهم از همين باب .

فصل بيست و هشتم : شناخت خدا (خداشناسى)
قرآن
١ هذار بلاغ للناس و لينذروابه ، و ليعلموا انما هو اله واحد، و ليذكر اولوالالباب . (٤٧٠)
اين پيامى است كه براى مردمان تا به آن بيم داده شوند، و تا بدانند كه او خداى يگانه است ، و تا خردمندان به باز ياد آورى خويش بپردازند.
٢ فاعلم انه لا اله الا الله ...
بدان كه معبودى جز الله نيست ...
٣ امن خلق السماوات و الارض ، و انزل لكم من السماء ماء فاءنبتنا به حدائق ذات بهجة ، مـا كـان لكـم ان تـنـبـتـوا شـجـرهـا، االه مـع الله ؟ بـل هـم قـوم يـعـدلون امـن جـعـل الارض قـرارا، و جـعـل خـلالهـا و انـهـارا، و جـعـل لهـا رواسـى ، و جـعـل بـيـن البـحـريـن حـاجـزا، االه مـع الله ؟ بل اكثرهم لا يعلمون امن يبدؤ ا الخلق ثم يعيده ، و من يرزقكم من السماء و الارض ، االه مع الله ؟ قل : هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين . (٤٧١)
(آيا آن انبازان كه گويند، بهتر است) يا آن كس كه آسمانها و زمين را آفريد، و از آسمان بـراى شـما آب فرو فرستاد؛ ما با آن آب باغهاى سرور انگيزى رويانديم كه شما خود درخـتـان آن را نـمـى تـوانـستيد روياند؟ آيا با الله معبود ديگرى هست ؟ بلكه آن ناموحدان به دروغ براى آفريدگار همتا مى گويند (آن انباز كه گويند به است) يا آن كس كه زمين را جايى آرام ساخت ، و در جاى جاى آن جويها روان كرد، و لنگرهايى از كوهها قـرار داد، و ميان دو دريا سدى فراهم آورد؟ آيا با الله معبود ديگرى هست ؟ بلكه بيشتر آنان نمى دانند يا آن كس كه آفرينش را آغاز و بار ديگر آن را تكرار مى كند، و از آسـمـان و زمين به شما روزى مى دهد؟ آيا با الله معبودى ديگر هست ؟ بگو: اگر راست مى گوييد، برهان خود را بياوريد.
حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اول الديـن مـعـرفـتـه ، و كمال معرفته التصديق به ، و كمال التصديق به توحيده ... (٤٧٢)
امـام عـلى عليه السلام : نخستين مرحله دين (و ديندارى) شناخت خداوند است . و شناخت درست آن است كه بپذيرى و تصديق كنى كه خدا هست . و تصديق درست به وجود خدا، آن است كه او را يكى بدانى و يگانه بشناسى ...
آيـات و احـاديـث در ايـن بـاره فـراوان اسـت ، زيـرا كـه اصـل هـمـه شـناختها خداشناسى است . براى اين منظور به باب عقيده و ايمان ، از هـمـيـن كـتـاب ، و بـابـهـاى ديـگـر مـربـوط بـه ايـن اصل ، رجوع كنيد.
و از مهمترين منابع سرشار علم توحيد و ٠ شناخت توحيدى ، با همه ژرفى و گـسـتـردگـى و آفـاق آن ، دعـاهـايـى اسـت كـه از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمه طاهرين عليه السلام نقل گشته است ، به ويژه آن بخش از دعاها كه براى همين منظور گفته شده است .
بـنـابـرايـن ، كـسـانـى كه (به واقع ، و به دور از اوهام و اصطلاحات و علم پندارى اين چـيـزهـا)، در پـى رسـيدن به علم خالص ‍ الهى و شناخت حقيقت درخشانند، بايد از اين دعاها غـافـل نـبـاشـنـد، و بـه خـوانـدن آنـهـا روى آورنـد، و از تاءمل در آنها در چشيدن علم توحيد از آنها خويشتن را محروم ندارند.

فصل بيست و نهم : شناخت حجت
اءـ حجت باطنى
١ـ عقل قرآن
١ ...كذلك يبين الله آياته ، لعلكم تعقلون (٤٧٣) خـداونـد سـخـنـان (آيـات) خـويـش را ايـنـچـنـيـن بـيـان مـى كـنـد، تـا شـمـا در آنـهـا تعقل كنيد (و با عقل خود آنها را در يابيد)
٢ ...ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون (٤٧٤) ... در آنچه گفته شد (در آغاز اين آيه و آيه هاى پيش)، ذكر نشانه هايى است (از قدرت و حكمت آفريدگار)، براى مردمى كه با عقل خويش دريابند ٣ ... انما يتذكر اولوا الالباب (٤٧٥) ...تنها صاحبان عقل و خردند كه (از شنيدن اين سخنان و آيات) حقيقتها را به ياد مى آورند (و از حال غفلت بيرون مى آيند)
دربـاره ايـن مـوضـوع بـنـيـاديـن مـهـم (تـعـقـل ، بـه كـارگـيـرى عـقـل)، آيـه هـاى بـسـيـارى آمـده اسـت كـه هـمـه بـر رجـوع بـه عقل و استفاده از چشمه جوشان آن ، و عقلانى ساختن زندگى و نتيجه گيرى و بهره ورى از خـرد، بـه سـخـتـى تـاءكـيـد مـى كـنـنـد؛ و از بـيـكـار گـذاشـتـن عـقل ، و گوش ندادن به نداى آن و پيروى نكردن از ارشادهاى خرد، به شدت برحذر مى دارند.
اين آيات ، هدايت طلبى درست و با نتيجه را ـ درباره شناخت حقيقت و زندگى و شيوه رفتار و كردار ـ نيز به استفاده از عقل و پيروى از راهنمايى و جهت بخشى آن منوط مى دانند. و اين همان حقيقتى است كه فطرت بيدار انسانى نيز آن را به خوبى تاءييد مى كند.
حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): ما عبدالله بمثل العقل . (٤٧٦)
پـيـامـبر (صلى الله عليه و آله): خداوند را، چنانكه با عقل عبادت كرده اند، با چيزى ديگر عبادت نكرده اند (برترين عبادات و پرستش ، عبادت و پرستش عاقلان است).
٢ النـبـى (صلى الله عليه و آله): مـا قـسـم الله للعـبـاد شـيـئا افـضـل مـن العـقـل ، فـنـوم العـاقـل افـضـل مـن سـهـر الجـاهـل ...و لا بـعـث الله نـبـيـا و لا رسـولا حـتـى يـسـتـكـمـل العـقـل ...و لا بـلغ جـمـيـع العـابـديـن فـى فضل عبادتهم ما بلغ العاقل ... (٤٧٧)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): خـداونـد بـه مـردمـان چـيـزى بـهـتـر از عـقـل نـداده اسـت . ايـن اسـت كـه خـواب انـسـان عـاقـل (بـه كـار بـرنـده عـقـل)، از شـب بـيـدارى (و عـبـادت) انـسـان بـيـخـرد بـهـتـر است ...خداوند هيچ پيامبرى را بـرنـينگيخت جز با عقل كامل ...همه عابدان ـ با همه ارزشى كه عبادتشان دارد ـ به مرتبه عاقلان و فرزانگان نمى رسند.
يـعـنـى ، فـرزانـگـانـى كـه ديـن خـدا را از سـر انـديـشـه و عقل پذيرفته اند، و خداى را با فرزانگى عبادت مى كنند.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العـقـل رسول الحق . (٤٧٨)
امام على عليه السلام : عقل فرستاده حق است .
٤ الامـام الصـادق عليه السلام : حجة الله العباد النبى . و الحجة فيما بين العباد و بين الله العقل . (٤٧٩)
امام صادق عليه السلام : حجت خدا بر بندگان پيامبر است . و حجت درونى ميان بندگان و خدا عقل است .
٥ الامـام الهـادى عـليـه السـلام ـ فـى جـواب مـا ساءله عنه الاديب المعروف ، ابن السكيت الاهـوازى مـا الحـجـة على الخلق اليوم : العقل ، يعرف به الصادق على الله فيصدقه ، و الكاذب على الله فيكذبه . (٤٨٠)
امـام هـادى عـليـه السلام ـ در پاسخ پرسش اديب معروف ، ابن سكيت اهوازى ، كه امروز حـجـت خـدا بـر خـلق چـيـسـت ؟ گـفت : عقل ، كه انسان به وسيله آن هر كس را كه به راستى از دين خدا سخن مى گويد (شناسايى و) تصديق مى كند (و پيرو او مى گردد)، و هر مدعى را كه دروغ مى گويد (شناسايى و) تكذيب مى كند (و در پى او نمى رود).

٢ چگونگى به كارگيرى عقل و بهره ورى از آن قرآن
١ انا انزلنا قرآنا عربيا، لعلكم تعقلون . (٤٨١)
ما قرآن را به زبان عربى (فصيح و روشن) فرو فرستاديم ، بدان اميد كه شما در آن تعقل كنيد.
٢ انا جعلناد قرآنا عربيا، لعلكم تعقلون . (٤٨٢)
مـا قـرآن را بـه زبـان عـربـى (فـصـيـح و روشـن) قـرار داديـم ، بـاشـد كـه شما در آن تـعـقـل كـنـيـد (و بـه روشـى كـه خـود قـرآن ، جـاى جـاى ، آمـوخـتـه اسـت ، عقل را به كار برده محتواى كتاب آسمانى را دريابند)
٣ لقد انزلنا اليكم كتابا، فيه ذكركم ، افلا تعقلون ؟ (٤٨٣)
ما به سوى شما كتابى فرستاده ايم كه در آن افتخار است براى شما (و ذكر دستورهاى نيكو و ياد آوريهاى سودمند)، آيا در آن تعقل نمى كنيد؟ حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): مـا ادى العـبـد فـرائض الله حـتـى عقل عنه . (٤٨٤)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): هيچ كس نمى تواند دستورهاى خدا را انجام دهد، مگر آنها را از خدا (و دين او) فرا گرفته و (با عقل خويش) دريافته باشد.
٢ النبى (صلى الله عليه و آله): العلم امام العقل . (٤٨٥)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): دانش پيشرو عقل است .
يـعـنـى ، بـايـد دانـش ديـن الهـى و مـعـارف آن را از اهـل آن فـرا گـرفـت ، و عـقـل را، براى شناخت حقيقتهاى علمى و عملى و سلوكى دين ، با آن دانـش نـيـرومـنـد سـاخـت ، و بـا پـيـروى از آن دانـش راه تكامل را پيمود.
٣ الامـام الكـاظـم عليه السلام : يا هشام ! ما بعث الله انبياء و رسله الى عباده الا ليعقلوا عـن الله : فـاحسنهم استجابة احسنهم معرفة ، و اعلمهم بامر الله احسنهم عقلا، و اكملهم عقلا ارفعهم درجة فى الدنيا و الاخرة .
يـا هـشـام : ان لله عـلى النـاس حـجـتـيـن : حـجـة ظـاهـرة و حـجـة بـاطـنـة ، فـامـا الظـاهـرة فـالرسـل و الانـبـيـاء و الائمـة ـ عـليـهـم السـلام ـ و امـا البـاطـنـة فالعقول . (٤٨٦)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : اى هـشـام ! خداوند پيامبران و رسولان خويش را مبعوث كرد تا مـردمـان ديـن او را از (فـرسـتـادگـان) خـدا بـه مـدد عـقـل فـرا گـيـرنـد؛ پـس هـر كـس شـنـاخـت بـهـتـرى از ديـن داشـتـه بـاشـد (و عـقـل خويش بهتر به كار برده باشد)، دعوت پيامبران را بهتر پاسخ داده است . و هر كس از ديـن خـدا بـهتر آگاه گشته باشد (٤٨٧) از ديگران عاقلتر است . و هر كس عاقلتر باشد، مقام او ـ در اين جهان و آن جهان ـ بالاتر است .
اى هـشـام ! خـدا در ميان مردم دو حجت دارد: حجتى آشكار و حجتى نهان .
حجت آشكار پيامبران و امـامانند ـ عليهم السلام ـ و حجت نهان عقل و خرد مردمان است (كه بايد آن را به كار ببرند تـا حـق و بـاطـل و عـدل و ظـلم و خـوب و بـد را بـه وسـيله آن تشخيص دهند. و در پى حق و عدل و خوبى روند، و از باطل و ظلم و بدى دورى كنند).

٣ ـ واقعيت عقل قرآن
١ و تلك الامثال نضربها للناس ، و ما يعقلها الا العالمون . (٤٨٨)
ايـن ، مـثـالهـايـى است كه براى مردمان (در قرآن مى آوريم)، و تنها دانايانند كه با به كارگيرى عقل خويش به كنه آنها پى مى برند.
حديث
١ الامـام الصـادق عـليـه السـلام ـ فـى جـواب مـن قال له : ما العقل ؟ قال : ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان . (٤٨٩)
امـام صـادق عـليـه السـلام ـ در پـاسـخ ايـن پـرسـش كـه عـقل چيست ؟ گفت : عقل همان (نور و نيروى باطنى) است كه خدا پرستان خدا را به وسيله آن (مى شناسند و) مى پرستند. و صالحان راه رسيدن به بهشت را به راهنمايى آن مى پيمايند.
٢ الامـام الرضـا عـليـه السـلام :..ان الله خـلق العـقـل فـقـال له : اقـبـل فـاقـبـل ، و قـال له : ادبـر فـادبـر؛ فـقـال : و عـزتـى وجـلالى مـا خـلقـت شـيـئا احـسـن منك ، او احب الى منك ، بك آخذ و بك اعطى . (٤٩٠)
امـام رضـا عـليـه السـلام : خـداونـد عـقل را آفريد، سپس به او گفت :
پيش بيا. او (اطـاعـت كرد و) آمد. بعد به او گفت : باز گرد. او (اطاعت كرد و) بازگشت . آنگاه خـداونـد گـفـت : بـه عـزت و جـلال خـودم سـوگـنـد، مخلوقى زيباتر و محبوبتر از تو نيافريدم . به وسيله تو مردمان را به كيفر مى رسانم (در صورتى كه برخلاف حكم و تـشـخيص تو عمل كرده باشند)، و پاداش مى دهم (در صورتى كه بر طبق حكم و تشخيص تو رفتار نموده باشند،.
از ايـن دو حـديـث و امـثـال آن ، تـعـريـف عـقـل حـقـيـقـى بـه دسـت مـى آيـد، و عـقـل از شـبـه عـقـل مـتـمـايـز مـى گـردد. عقل واقعى ، نورى است در كانون وجود انسان ، كه حقيقت عالى هستى ، يعنى آفريدگار را بـه انـسـان مـى شـنـاسـاند، و توجه انسان را به سوى او معطوف مى دارد، و غير او را از نـظـر انـسـان مى اندازد، و همواره آدمى را ـ در صورتى كه اين نور را نپوشاند و تيره و تـار نـسـازد ـ بـه توجه به آفريدگار و پرستش او و ترك مخالفت با دستورهاى او و كـسـب رضـاى او و دل كندن از هر چه غير او، و روى آوردن به سوى او و خواستن هر چيز از او، و در سختيها پناهجويى به او، فرا مى خواند.
و حـقـيـقـت خود اين نور، حقيقت شناخت و توجه و حب است به آفريدگار و اطاعت و تسليم در برابر او ـ چنانكه در حديث بالا گذشت .

٤ـ نيازمندى عقل به حجت خدا و راهنماييهاى او قرآن
١ ...و ما آتاكم الرسول فخذوه ، و ما نهاكم عنه فانتهوا.. (٤٩١)
...هـر چـه را پـيـامبر (از غنايم جنگى) به شما بخشيد (و هر امرى آورد) بگيريد (و بدان عمل كنيد)، و هر چه را از آن نهى كرد كنار نهيد.
٢ ...فـان تـنـازعـتـم فـى شـى ء، فـردوه الى الله و الرسول .. (٤٩٢)
...دربـاره هـر چـه اخـتـلاف پـيـدا كـرديـد، بـه گـفـتـه خدا و پيامبر رجوع كنيد (و همان را بپذيريد.)
٣ ...فاساءلوا اهل الذكر، ان كنتم لا تعلمون . (٤٩٣)
...اگر خود نمى دانيد از اهل ذكر بپرسيد.
حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): الذكر انا، و الائمة اهل الذكر. (٤٩٤)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): ذكـر (در آيـه فـاسـاءلوا اهـل الذكـر) مـنـم ، و اهل ذكر ائمه اند.
٢ الامـام بـاقـر عـليـه السـلام ـ فـى تـفـسـيـر قـوله تـعـالى : فـاسـاءلوا اهـل الذكـران كـنـتـم لا تـعـلمـون : الذكـر القـرآن . (٤٩٥) و آل رسول الله اهل الذكر، و هم المسؤ ولون . (٤٩٦)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام ـ در تـفـسـيـر آيـه فـاسـاءلوا اهـل الذكـر: ذكـر نـام قـرآن اسـت . و اهـل ذكر آل پيامبرند. و پاسخگو از علوم و حقايق قرآنى ، فقط و فقط، آنانند.
٣ الامام الباقر عليه السلام :نحن اهل الذكر و نحن مسؤ ولون . (٤٩٧)
امـام باقر عليه السلام : ماييم اهل ذكر (عالمان علم قرآنى و علم نبوى )، و ماييم سخنگوى اين علوم و پاسخگوى اين مسائل و حقايق .
٤ الامام الصادق عليه السلام :نحن اهل الذكر و نحن المسؤ ولون . (٤٩٨)
امام صادق عليه السلام : ماييم اهل ذكر، ماييم كه بايد اين حقايق و علوم را از ما بپرسند و از ما بياموزند.
٥ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :لا يـسـعـكـم فـيـمـا نـزل بـكـم مـمـا لا تـعلمون ، الا الكف عنه و التثبت و الرد الى ائمة الهدى ، حتى يحملو كم فـيـه عـلى القـصـد و يـجـلوا عـنـكـم العـمـى و يـعـرفـوكـم فـيـه الحـق ، قال الله ـ تبارك و تعالى ـ:
فاساءلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون . (٤٩٩)
امـام صـادق عـليـه السـلام : هـر چـه براى شما پيش آيد كه درباره آن چيزى ندانيد، نمى تـوانـيـد خـودسـرانـه سـخنى بگوييد، بلكه بايد به جستجو پرداخته به ائمه هدى (و پـيـشـوايـان ديـن خـدا) رجـوع كـنـيـد، تـا آنان شما را به راه مستقيم ببرند، و از تيرگى جـهـل بـرهـانـنـد، و حـق مـطـلب را نـشـانـتـان دهـنـد. هـمـيـن اسـت كـه خـداى متعال گفته است : اگر خود نمى دانيد از اهل ذكر بپرسيد.
٦ الامام الرضا عليه السلام : نحن اهل الذكر و نحن المسؤ ولون . (٥٠٠)
امام رضا عليه السلام : ماييم اهل ذكر، و ماييم فقط كه پاسخگوى اين علوم و حقايقيم .
٧ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! ان الله ـ تـبـارك و تـعـالى ـ اكـمـل للنـاس الحـجـج بـالعـقـول ، و نـصـر النـبـيـيـن بـالبـيان ..انه لم يخف الله من لم يعقل عن الله . و من لم يعقل عن الله لم يعقد قلبه على معرفة ثابتة يبصرها و يجد حقيقتها فى قلبه .. (٥٠١)
امـام كاظم عليه السلام : اى هشام ! خداى متعال به وسيله عقلهايى كه به مردمان داد حجت را بـر آنـان تـمـام كرد. و پيامبران را با نيروى بيان (حقايق) يارى كرد...همانا هر كس (راه دين و خدا ترسى را) از (فرستادگان) خدا فرا نگرفت ، از خدا نترسيد (و چنانكه بايد بـه دسـتورهاى او عمل نكرد و به راه تكامل نرفت). (٥٠٢) و هر كس از (فرستادگان) خـدا نـياموخت ، ايمانى قلبى به يك شناخت استوار پيدا نكرد، تا او را بينا سازد، و حقيقت آن را در دل خويش احساس ‍ كند.
در ايـن بـاره بـه اصـول كـافـى ، كـتـاب حـجت ، باب الاضطرار الى الحجة نيازمندى حتمى به حجت خدا مراجعه كنيد (ج ١/١٧٤ ـ ١٦٨.)

هشدارى مهم در ايـنـجـا - در مـورد سـاخـتـه شـدن شـخصيت انسان تراز قرآن (انسان قرآنى) (٥٠٣) موضوعى مهم وجود دارد كه بر ما واجب است از آن غفلت نورزيم . و آن موضوع مهم اين است كه تعقلى كه قرآن بدان فرا مى خواند و استعدادها را براى آن بسيج مى كند، تعقلى است از فـطـرت انـسـان بـرخـاسـتـه و بـا تـعاليم حجت خدا قرآن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله) اوصيا عليه السـلام شكل يافته ، تا بشود گفت كه آن تعقل كننده ، حقايق علمى و شناختى و سلوكى و عـمـلى را از كـتـاب خـدا و فـرسـتادگان خدا فرا گرفته و داراى شناخت ايمانى استوارى گـشـتـه اسـت كـه او را بينا ساخته ، و او حقيقت آن را در جان خويش يافته است - چنانكه در حديث امام كاظم عليه السلام گذشت .
بـنـابـرايـن ، تـعقلى كه قرآن و حديث بدان فرا مى خوانند، تعقلى قرآنى و خالص است بـدون كـمـتـريـن آمـيـخـتـگـى بـا ديـگـر مـفـاهـيـم و آرا و اصـطـلاحـات . و ايـن تـعـقـل ـ بـه طـبـع از تـعـقل فلسفى صرف ، يا تعقل عرفانى صرف جدا است ، همچنين از تعقل قرآنى التقاطى ، يعنى آميخته با آرا و نظريات فلسفى و عرفانى .
و هـمانا مفاهيم و آرا و اصطلاحات وارداتى در اسلام ـ كه در نخستين سده هاى اسلامى از راه ترجمه هاى بيگانه وارد حوزه اسلام و مسلمين گشت ـ چيزى است و حقايق وحى و علوم قرآنى چيزى ديگر. و تراز تراز قرآن است و ملاك قرآن (نه هيچ چيز ديگر). و همانا شناخت حقايق ـ بـه شـكـلى راسـتـيـن ـ جز با رجوع به حاق حقايق قرآن و علم وحى قرآنى و فراگيرى سره آنها از حاملان اين حقايق و علوم ، و آموختن تعقلى از آنان (آموختنى به دور از هرگونه درهم آميزى ، ممزوج سازى و تاءويل گرايى) ميسور نيست .
و مـشـكـل ايـن امر بدينگونه برطرف نمى شود كه ما ميان گفته ها و نظريه هاى فلاسفه قـديـم اسـلام بـا گفته ها و نظريه هاى فلاسفه و عرفاى متاءخر فرق بگذاريم ، چرا؟ چـون پـس از فـراگيرى ژرف (٥٠٤) موضوع ، مى بينيم كه وضع هر دو جريان يكى است .
اگـر چـه عـرفـا و فـلاسـفـه مـتاءخر از بيان امتزاجى اصطلاحات فلسفى و عرفانى ، و تـاءويـل گـسـتـرده (و بـدون مـعـيار) آيات قرآنى كمك گرفته اند تا بتوانند از فلسفه خـالص و خـشـك يـونـانـى قـديـم (مـشـايى) تا حدودى دور شوند، ليكن در عوض ‍ در دامن فـلسـفـه نـو افـلاطـونـى (اشـراقـى جديد) افتاده اند، و در نتيجه آنچه عرضه كرده اند عرفانى است التقاطى .
و ايـن واقـعـيـتـى اسـت كـه هـر كـس تاريخ آرا و افكار و نظريات و اصطلاحات فلسفى و عـرفـانـى را ـ در طـول چـنـديـن هزاره ـ به خوبى خوانده باشد (و سرچشمه ها و سيرهاى تـكاملى آنها را بداند، و بر اقتباسها و غلطها و توجيه و تاءويلهايى كه در آنها رخ داده اسـت واقـف گـردد، و دوره هـاى پـديـد آمـدن اين مكتبها و كشورهاى گوناگون و شهرهاى آن فيلسوفان و عارفان را و شرح زندگانى و افكار آنها را، در تواريخ آقدمين و پشينيان آنان ، به دقت مرور كند)، به نيكى آن را دريابد و تصديق مى كند.

٥ ـ عقل ، دليل و معيار قرآن
١ افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها؟. (٥٠٥)
آيـا در زمـيـن بـه سـيـر نـپـرداخـتند، تا صاحب دلهايى (و عقلهايى نيرومند و با تجربه) گردند كه بتوان با آنها به تعقل پرداخت ؟...
حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): العلم خليل المؤ من ...و العقل دليله .. (٥٠٦)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): عـلم دوسـت انـسـان بـا ايـمـان اسـت ، و عقل راهنماى او.
٢ الامام الصادق عليه السلام : العقل دليل المؤ من . (٥٠٧)
امام صادق عليه السلام : عقل راهنماى انسان با ايمان است .
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام ـ مـحـمـد بـن سـليـمـان الديـلمـى ، عـن ابـيـه قـال : قـلت لابـى عـبـدالله عـليـه السـلام : فـلان مـن عـبـادتـه و ديـنـه و فـضـله ؟ فـقـال :
كـيـف عـقـله قـلت : لا ادرى ، فـقـال :
ان الثـواب عـلى قـدر العقل . (٥٠٨)
امـام صـادق عـليـه السـلام ـ مـحـمـد بـن سـليـمـان ديـلمـى از پـدرش نقل كرده است كه گفت : به امام جعفر صادق عليه السلام گفتم :
فلانى چه عبادتى و اعـتـقادى و فضيلتى دارد.
امام گفت : عقلش چگونه است ؟ گفتم :
نمى دانم . گـفـت :
هـمـانـا پـاداش اعـمـال بـه انـدازه عقل (تعقل و درك عمل كننده) است .
٤ الامام الباقر عليه السلام :انما يداق الله فى الحساب يوم القيامة على قدر ما آتاهم من العقول فى الدنيا. (٥٠٩)
امـام بـاقر عليه السلام : خدا در روز قيامت به حساب مردمان ، به ميزان عقلى كه به آنان در دنيا داده است ، به دقت رسيدگى مى كند.
بنگريد! در ايـن بـاره بـه اصـول كـافـى ، كـتـاب عـقـل و جـهـل (ج ١، ص ٢٩ـ١٠) مـراجـعـه كـنـيـد. نـيـز فصل ٣ و فصل ٢٢ و فصل ٤١، از اين باب را بنگريد.
ما سپس درباره عقل و مسائل آن ، در منطق قرآن و حديث (يعنى منطق خالص اسلامى)، در جـلد ويـژه انـسـان ، از كـتـاب الحـيـاة ، سـخـن خـواهـيم گفت . اگر خداى متعال خواسته و تقدير كرده باشد.

ب ـ حجت ظاهرى
١ ـ پيامبران قرآن
١ لقـد ارسـلنـا رسـلنـا بـالبـيـنـات ، و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ، ليقوم الناس بالقسط.. (٥١٠)
فـرسـتـادگـان خود را با پيغامهاى روشن گسيل داشتيم ، و با ايشان كتاب و ترازو فرو فرستاديم ، تا مردمان به دادگرى برخيزند...
٢ انـا اوحـيـنـا اليـك كـمـا اوحـيـنـا الى نـوح او النـبـيـين من بعده ، و اوحينا الى ابراهيم و اسـمـعـيـل و اسـحق و يعقوب و الاسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان ، و آتينا داود زبـورا و رسـلا قـد قـصـصـنـاهـم عـليك من قبل و رسلالم نقصصهم عليك ، و كلهم الله مـوسـى تـكـليـمـا رسـلا مـبـشـريـن و مـنـذريـن ، لئلا يـكـون للنـاس عـلى الله حـجـة بعد الرسل ، و كان الله عزيزا حكيما. (٥١١)
بـه تـو وحى كرديم همان گونه كه به نوح و پيامبران پس از او وحى كرده بوديم ؛ و وحـى كـرديم به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و عيسى و ايوب و يونس و هـارون و سـليـمـان ؛ و به داود زبور داديم و فرستادگانى بودند كه از اين بيش حكايت آنـان بـا تـو گـفـتـيم ، و فرستادگانى كه تا كنون حكايت آنان را نگفته ايم ؛ و خدا با مـوسـى گـفـت سـخـن گـفـتنى (بيواسطه) فرستادگانى (فرستاديم) هم مژده دهنده (به پـاداش و بـهـشـت) و هم بيمرسان (از كيفر و دوزخ)، تا مردمان را (با آمدن آنان) بر خدا حجتى (و عذرى) نباشد؛ و خدا توانا و حكيم است .
٣ اذجاتهم الرسل من بين ايديهم و من خلفهم ، الا تعبدوا الا الله ... (٥١٢)
نزد قوم عاد و ثمود، از هر سوى پيامبران آمدند و گفتند كه جز الله را مپرستيد...
٤ و كلا نقص عليك من انباء الرسل ، مانثبت به فؤ ادك ... (٥١٣)
هـمـه را بـر تـو حـكـايـت مـى كـنـيـم ، يـعـنـى سـرگـذشـت پـيـامـبـران را، تـا دل تو را استوار و آرام سازيم ...
حديث
١ الامـام على عليه السلام :...واصطفى سبحانه من ولده اءنبياء، اءخذ على الوحى ميثاقهم ، و عـلى تـبـليـغ الرسـالة امانتهم ...فبعث فيهم رسله ، و واتر اليهم انبياءه ، ليستادوهم مـيـثـاق فـطـرتـه ، و يـذكـروهـم منسى نعمته ، و يحتجوا عليهم بالتبليغ ، و يثيروا لهم دفائن العقول ، و يروهم الآيات المقدرة ... (٥١٤)
امام على عليه السلام :خداى سبحان ، از ميان فرزندان آدم پيامبرانى برگزيد. و از آنان پـيـمـان سـتـانـد تا به تبليغ پيام آسمانى ، و اداى رسالت و ديانت الاهى قيام كنند...او بـديـنـگونه فرستادگان خود را در ميان مردمان برانگيخت ، و پيامبران خود را پياپى در مـيان اقوام مبعوث كرد، تا پايبندى به پيمان خدايى فطرت را از ميان مردمان بخواهند، و نـعـمـتـهـاى فراموش كرده خدا را به ياد آنان آورند. و با رساندن پيام ، حجت را بر آنان تـمـام كـنـنـد، و آنـچـه در عـقـل و ضـمـير انسانها پوشيده مانده است (شناختها و دريافتهاى فطرى و وجدانى) همه را بيرون آورند و آشكار سازند، و آيات موزون جهان را به مردمان بنمايانند...
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : بـعـث رسـله بـما خصهم به من وحيه ، و جعلهم حجة له على خـلقـه ، لئلا تـجـب لهـم بـتـرك الاعـذار اليـهـم ، فـدعـاهـم بـلسـان الصـدق الى سبيل الحق . (٥١٥)
امام على عليه السلام : خداوند فرستادگان خود را، هر يك با پيامى ويژه ، برانگيخت . و آنـان را حـجـتـهـاى خود بر بندگان قرار داد، تا بى حجت و پيامبر نباشند و عذرى براى ايـشـان بـاقـى نـمـانـد. و بدين گونه خداوند خلق را بازبان راستى ، به راه درستى ، فراخوانده است .

٢ - پيامبر بزرگ قرآن
١ هـو الذى ارسـل رسـوله بـالهـدى و ديـن الحـق ، ليـظـهـره عـلى الديـن كـله ، ولو كـره المشركون (٥١٦) خدا است كه فرستاده خود (محمد (ص را با رهنمونى و دين حق فرستاد، تا آن دين را بر همه دينها برترى و والايى دهد، هر چند كه مشركان را خوش نيايد × ٢ يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول ، اذا دعاكم لما يحييكم ... (٥١٧)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در آن هنگام كه خدا و فرستاده خدا (محمد)، شما را به چيزى مى خوانند كه زنده تان مى كند، اين دعوت را پذيرا شويد...
٣ لقـد جاءكم رسول من انفسكم ، عزيز عليه ما عنتم ، حريص عليكم ، بالمؤ منين رؤ وف رحيم (٥١٨) فـرسـتـاده اى نـزد شـمـا آمـد هم از خود شما (محمد)، كه دشوارى و زيانى كه به شما مى رسد بر او گران است ، و حريص ‍ است بر (آنكه) شما (بر راه راست رويد)، و نسبت به مؤ منان رئوف و مهربان است ×

- پى ‏نوشتها -
٤٣٩- سوره فصلت (٤١): ٣٣.
٤٤٠- سوره صف (٦١): ٣-٢.
٤٤١- مكارم اخلاق / ٥٤٨.
٤٤٢- وسائل ١١ / ١٩٤.
٤٤٣- منية المريد / ٤٨.
٤٤٤- سوره فصلت (٤١): ٥٣.
٤٤٥- سوره ذاريات (٥١): ٢١-٢٠.
٤٤٦- بحار ٢ / ٣٢ - از كتاب مصباح الشريعة .
٤٤٧- بحار ٧٠ / ٧٢ - از كتاب عوامى اللئالى .
٤٤٨- غررالحكم / ٣١٩.
٤٤٩- تحف العقول / ٢٠٨.
٤٥٠- غررالحكم /٣٢٢.
٤٥١- غررالحكم / ٣٢٢.
٤٥٢- غررالحكم /٢٢٢.
٤٥٣- غررالحكم /٢٩٣.
٤٥٤- نهج البلاغه /٣٠٤.
٤٥٥- نهج البلاغه /١١٥٩.
٤٥٦- غررالحكم /٣١٨.
٤٥٧- ارشاد، شيخ مفيد/١٤٢.
٤٥٨- غررالحكم /٣٠٢.
٤٥٩- نهج البلاغه /٩٣٦؛ عبده ٢/٥٧.
٤٦٠- غررالحكم /٢٩٠.
٤٦١- نهج البلاغه /١٠١٥؛ ٢/١٠١.
٤٦٢- نهج البلاغه ٩٢٩؛ عبده ٢/٥٢.
٤٦٣- تحف العقول /٢٠٧.
٤٦٤- بحار ٧٢/٣٥٢.
٤٦٥- تحف العقول /٢٩٢.
٤٦٦- سوره رعد (١٣): ٤ـ٢.
٤٦٧- سوره حجر (١٥): ٢٢ـ١٩.
٤٦٨- نهج البلاغه /٣٣.
٤٦٩- نهج البلاغه /٧٣٦.
٤٧٠- سوره ابراهيم (١٤):٥٢.
٤٧١- سوره نمل (٢٧): ٦١ ـ ٦٠ و ٦٤.
٤٧٢- نهج البلاغه /٢٣.
٤٧٣- سوره بقره (٢): ٢٤٢.
٤٧٤- سوره رعد (١٣): ٤.
٤٧٥- سوره رعد (١٣): ١٩ سوره زمر (٣٩): ٩.
٤٧٦- سفينة البحار ٢/٢١٤.
٤٧٧- اصول كافى ١/١٣.
٤٧٨- غررالحكم /١٥.
٤٧٩- اصول كافى ١/٢٥.
٤٨٠- اصول كافى ١/٢٥.
٤٨١- سوره يوسف (١٢): ٢.
٤٨٢- سوره زخرف (٤٣): ٣.
٤٨٣- سوره انبيا (٢١): ١٠.
٤٨٤- اصول كافى ١/١٣.
٤٨٥- تحف العقول /٢٧.
٤٨٦- اصول كافى ١/١٦.
٤٨٧- در اين تعبير آگاه گشته باشد دقت شود. آگاهى از دين ، با درك عميق و جـامـع ديـن مـيـسر است .نه جز آن . ممكن است كسى سالها دم از دين و ديندارى بزند، و درس ديـن نيز خوانده باشد، ليكن از جوهر آن آگاه نگشته باشد، و به درك مجموعى آن (تعقه در دين) دست نيافته باشد. و چه بسيارند اينگونه كسان : دينداران و عالمان !
٤٨٨- سوره عنكبوت (٢٩): ٣٤.
٤٨٩- اصول كافى ١/١١.
٤٩٠- اصول كافى ١/٢٨.
٤٩١- سوره حشر (٥٩): ٧.
٤٩٢- سوره نسا (٤): ٥٩.
٤٩٣- سوره نحل (١٦): ٤٣.
٤٩٤- تفسير برهان ٢/٣٦٩.
٤٩٥- ذكـر يـكى از نامهاى قرآن كريم است ، چنانكه در برخى از آيات آمده است . پـيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز ذكر ناميده شده است (سوره طلاق ، آيه ١١ـ١٠) و در حديث از امام صادق عليه السلام رسيده است كه ذكر يكى از نامهاى حضرت محمد ـ ص ـ است ، و اهل ذكر ماييم (يعنى اهل بيت پيامر (ص . تفسير برهان ٢/٣٧٠.
٤٩٦- تفسير برهان ٢/٣٧٠ ـ ٣٦٩.
٤٩٧- تفسير برهان ٢/٣٧٠ ـ ٣٦٩.
٤٩٨- تفسير برهان ٢/٣٧٠ ـ ٣٦٩.
٤٩٩- تفسير برهان ٢/٣٧٠ و ٣٦٩.
٥٠٠- تفسير برهان ٢/٣٧٠ و ٣٦٩.
٥٠١- اصول كافى ١/١٣ و ١٨.
٥٠٢- چون دستورهاى واقعى دين خدا و راه خدا ترسى و خدا پرستى و تقوى پيشگى و رسـيـدن بـه قـرب الاهـى ، هـمـان اسـت كـه از طـرف خـداى مـتـعـال رسـيـده بـاشـد. و ايـن تـعـاليـم الهى همانها است كه پيامبران و امامان گفته اند و تعليم داده اند.
٥٠٣- مـقـصـود از انسان تراز قرآن و انسان قرآنى ، انسانى (عالم ، انـديـشمند، صاحب شناخت ، مؤ من و معتقدى) است كه هم در شناخت و معرفت ، قرآنى باشد و قـرآنـى (مـطـابـق حقايق و موازين قرآن) بفهمد و بشناسد و بينديشد (نه غير قرآنى ، يا التقاطى)، و هم در عمل و سلوك و اقدام .
٥٠٤- اين فراگيرى ژرف كه گفتيم ، ابعادى چند دارد، ليكن ما در اينجا تنها بـه بـعـد تـاريـخـى آن اشـاره كـرديـم ...و بـه تفكيك اصطلاحات فلسفى و اصطلاحات عـرفـانـى از هم ، و جدا سازى آرا و اصطلاحات فيثاغورسى و افلاطونى و ارسطويى و فـلوطـيـنـى و رواقـى و گـنـوسـى و هـنـدى و بـودايـى و...از يـكـديـگـر و بـازشـنـاسـى اصـول و سـرچـشـمـه هاى آنها كه همه مربوط است به سده هايى چند پيش از آمدن اسلام و نزول وحى محمدى (صلى الله عليه و آله).
٥٠٥- سوره حج (٢٢): ٤٦.
٥٠٦- تحف العقول /٤٤.
٥٠٧- اصول كافى ١/٢٥.
٥٠٨- اصول كافى ١/١٢.
٥٠٩- اصول كافى ١/١١.
٥١٠- سوره حديد (٥٧): ٢٥.
٥١١- سوره نسا (٤): ١٦٥ـ١٦٣.
٥١٢- سوره فصلت (٤١): ١٤.
٥١٣- سوره هود (١١): ١٢.
٥١٤- نهج البلاغه / ٣٣.
٥١٥- نهج البلاغه / ٤٣٧.
٥١٦- سوره توبه (٩): ٣٣.
٥١٧- سوره انفال (٨): ٢٤.
۸
٣ - قرآن كريم
٤ مـا كـان مـحـمـد ابـا مـن رجـالكـم ، ولكـن رسـول الله و خـاتـم النـبـيـيـن ، و كـان الله بكل شى ء عليما (٥١٩) مـحـمـد پـدر هـيـچ يـك از مـردان شـمـا نـيـسـت ، بـلكـه او رسول خدا و خاتم پيامبران است ؛ و خدا هر چيز دانا است × ٥ لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة ، لمن كان يرجوا الله و اليوم الآخر، و ذكر الله كثيرا (٥٢٠) رسول خدا نمونه و اسوه اى نيكو است براى كسى كه به خدا و روز رستاخيز اميد دارد، و فراوان ياد خدا مى كند× حديث ١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): يـا بـنـى عـبدالمطلب ! انى و الله ما اعلم شابا فى العرب جاء قومه باءفضل مما قد جئتكم به ، انى قد جئتكم بخير الدنيا و الآخرة ، و قد اءمرنى الله تعالى ان اءدعوكم اليه . (٥٢١) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): اى پـسـران عـبدالمطلب ! به خداى سوگند كه من جوانى را در عرب نمى شناسم كه براى قوم خود چيزى بهتر از آن آورده باشد كه من براى شما آورده ام ؛ من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام ، خداى متعال به من فرمان داده است تا شما را به سوى او بخوانم .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اشـهد ان محمدا عبده و رسوله ، اءرسله بالدين المشهور، و العـلم المـاثـور، و الكـتـاب المـسـطـور، و النـور السـاطـع ، و الضـيـاء اللامع ، و الاءمر الصـادع ، ازاحـة للشـبـهـات ، و احـتـجـاجـا بـالبـيـنات ، و تخذيرا بالآيات ، و تخويفا بـالمـثـلات ، و النـاس فـى فـتـن انـجـذم حـبـل الدين ، و تزعزعت سوارى اليقين ، و اختلف النـجـر، و تـشـتـت الاءمـر، و ضـاق المـخـرج ، و عـمـى المـصـدر، فـالهـدى خامل ، و العمى شامل ... (٥٢٢) امـام عـلى عـليه السلام : گواهى مى دهم كه محمد (صلى الله عليه و آله) بنده و فرستاده او است ، خدا او را با دين مشهور، و سنت پايدار، و كتاب جاويد، و نور درخشنده ، و روشنايى تابنده ، و آيين جداگر حق از باطل فرستاد، تا شبهه ها را از ميان ببرد، و با آيات بينات مردمان را بيم دهـد و حـجت برايشان تمام كند، و آنان را با ياد كرد عقوبتهاى گذشتگان را بترساند. و در آن هـنـگـام كـه او مـبـعوث گشت مردمان گرفتار فتنه ها بودند، و رشته دين گسيخته و پايه هاى باور و يقين متزلزل شده بود. عقيده چندين گونه گشته ، و كار به پريشانى كـشـيـده شـده بـود. و راه بـيـرون آمـدن از دشـواريـهـا كـور گـرديـده و حـق و باطل در هم آميخته بود؛ راه گم بود و كوردلى بر همه مستولى .
٣ الامام على عليه السلام :...فبعث الله محمدا (صلى الله عليه و آله) بالحق ، ليخرج عباده من عبادة الاءوثـان الى عبادته ، و من طاعة الشيطان الى طاعته ، بقرآن قد بينه و اءحكمه ، ليعلم العباد ربهم اذ جهلوه ... (٥٢٣) امـام على عليه السلام :...پس آنگاه خداوند محمد (صلى الله عليه و آله) را به حق برانگيخت ، تابندگانش را از پـرسـتش بتان به پرستش ‍ او، و از فرمانبردارى شيطان به فرمانبردارى او باز گرداند، با قرآنى كه آيات آن را به روشنى بيان داشته و استوار فرو فرستاده بود، تا مردمان خداى خود را كه شناختى از او نداشتند باز شناسند...

٣ - قرآن كريم قرآن ١ ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم ، و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ، ان لهم اجرا كبيرا (٥٢٤) ايـن قـرآن بـه راهـى رهنمونى مى كند كه استوارتر است ، و به مؤ منانى كه كار نيك مى كنند بشارت مى دهد كه پاداشى بزرگ خواهند داشت × حديث ١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): مـن قـراء القـرآن فـظـن ان احـدا اءعـطـى اءفضل مما اعطى ، فقد حقر ما عظم الله و عظم ما حقر الله . (٥٢٥) پـيامبر (صلى الله عليه و آله): هر كس قرآن بخواند، و گمان كند كه به كسى چيزى برتر از آن داده اند كـه بـه وى داده شده ، به حتم آنچه را خدا بزرگ كرده است كوچك شمرده ، و آنچه را خدا كوچك كرده ، بزرگ شمرده است .
٢ الامام الصادق عليه السلام : لقد تجلى الله لخلقه فى كلامه ، و لكنهم لا يبصرون . (٥٢٦) امام صادق عليه السلام : خداى متعال در كلام خويش بر آفريدگان خود تجلى كرده است ، ولى آنان نمى بينند.
بـراى آگاهى يافتن از آيات و احاديث وارد شده درباره عظمت قرآن و چگونگى شناخت آن ، به باب ويژه قرآن كريم در اين كتاب (باب ششم ، جلد دوم) مراجعه كنيد.

٤ - امامان معصوم قرآن ١ يـا ايـهـا الرسـول بـلغ مـا انـزل اليـك مـن ربـك ، و ان لم تـفـعـل فـمـا بلغت رسالته ، و الله يعصمك من الناس ، ان الله لا يهدى القوم الكافرين (٥٢٧) اى پيامبر! آنچه را كه از پروردگارت بر تو فرود آمده به مردمان برسان ! اگر چنين نكنى رسالت او را ابلاغ نكرده اى ؛ و خدا خود تو را از شر مردم نگاه خواهد داشت ، و خدا مردم حقپوش را راهنمايى نخواهد كرد × ٢ انـما وليكم الله ، و رسوله ، و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤ تون الزكاة و هم راكعون (٥٢٨) ولى و دوسـت و سـرپـرسـت شـمـا خـدا اسـت ، و فـرستاده خدا، و كسانى كه ايمان آوردند، همانان كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع صدقه مى دهند × ٣ اليـوم اءكـمـلت لكـم ديـنـكـم ، و اءتـمـمـت عـليـكـم نـعـمـتـى ، و رضـيـت لكـم الاسـلام دينا... (٥٢٩) امـروز ديـن شـمـا را كـامـل كـردم ، و نـعـمـت خـود را بـر شـمـا تـمـام نـمـودم ، و ايـن اسـلام (كامل شما) را به عنوان دين ، براى شما، برگزيدم ...
حديث ١ الامام الصادق عليه السلام - عن آبائه ، عن النبى (صلى الله عليه و آله): ان اءئمتكم قادتكم الى الله ، فانظروا بمن تقتدون فى دينكم و صلاتكم . (٥٣٠) امـام صـادق عليه السلام - از پدرانش ، از پيامبر اكرم : امامان شما راهبران شما به سوى خدايند، پس نيكو بنگريد كه در دين و در نماز خود به چه كس اقتدا مى كنيد.
٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن رسـول الله : ان اءئمـتكم و فدكم الى الله ، فانظروا من توفدون فى دينكم و صلاتكم . (٥٣١) امـام صـادق عليه السلام - از پدرانش ، از پيامبر اكرم : امامان شما نمايندگان شمايند در نـزد خـداونـد، پـس بـنـگـريـد كـه چـه كـسـانـى را در ديـن و نـمـازتـان بـه جـانـب خـدا گسيل مى داريد.
٣ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : يـا اءبا حمزة ! يخرج احدكم فراسخ فيطلب لنفسه دليلا. و انت بطرق السماء اءجهل منك بطرق الاءرض ، فاطلب لنفسك دليلا. (٥٣٢) امام باقر عليه السلام : اى اباحمزه ! چون كسى از شما بخواهد چند فرسخ سفر كند، در جـستجوى راهنمايى برمى آيد. و تو نسبت به راههاى آسمان نادانتر از راههاى زمينى ، پس براى خود دليل راهى جستجو كن .
٤ الامـام البـاقـر عـليه السلام - فى قوله تعالى : اءو من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نـورا يـمـشـى به فى الناس (٥٣٣) فقال : ميت لا يعرف شيئا، و نورا يمشى بـه فـى النـاس امـامـا يـؤ تـم بـه ، كـمـن مـثـله فـى الظـلمـات ليـس بـخـارج مـنـهـا، قال : الذى لا يعرف الامام . (٥٣٤) امـام بـاقـر عـليـه السلام - در تفسير اين آيه : او من كان ميتا فاحييناه ، و جعلنا له نورا يـمـشـى بـه فـى النـاس ، كـمن مثله فى الظلمات ..
آيا كسى كه مرده بود و ما را زنده كـرديـم ، و نـورى بـه دل او نهاديم تا در پرتو آن نور در ميان مردم راه رود (و زندگى سالم و آگاهانه داشته باشد)، سرگذشتش همچون كسى است گرفتار تاريكيها و ظلمتها (و گـمـراهـيـهـا)...، گـفت :
مرده ، يعنى آنكه چيزى نمى داند؛ نور...، يعنى امامى كه به او اقتدا كنند؛ گرفتار تاريكيها، يعنى كسى كه امام را نشناسد.
٥ الامـام الصـادق عـليـه السلام - قال راوى الحديث : قلت :
جعلت فداك ، قوله : و لقد آتينا لقمان الحكمة ...؟ قال : اءوتى معرفة امام زمانه . (٥٣٥) امام صادق عليه السلام - راوى حديث گويد: به امام جعفر صادق گفتم : فداى تو شوم ، مقصود از اين گفته خداى متعال : و لقد آتينا لقمان الحكمة - ما به لقمان حكمت داديم چيست ؟ گفت : شناخت امام زمانش به او داده شده بود.
٦ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : مـن مـات و ليـس له امام فموته ميتة جاهلية ، و لا يعذر الناس حتى يعرفوا امامهم . و من مات و هو عارف لامامه لا يضره تقدم هذا الامر او تاءخره . و من مات عارفا لامامه كان كمن هو مع القائم فى فسطاطه . (٥٣٦) امام باقر عليه السلام : آن كس كه بى امام بميرد، مرگ او همچون مرگ در زمان جاهليت است ، و اگر مردمان امامشان را نشناسند عذرى از ايشان پذيرفته نيست . و آن كس كه با شناخت امـام بـمـيـرد، زود و ديـر شـدن ايـن امـر (يـعـنـى : ظهور جهانى امامت حقه و قيام قائم عليه السلام) به او زيانى نمى رساند (زيرا كه او حق را شناخته و از آن پيروى كرده است)؛ و آنكه با شناخت امام خود از دنيا برود، همچون كسى است كه با امام قائم باشد در خيمه او به سر برده باشد.
٧ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام (او الصـادق عـليـه السلام): لا يكون العبد مؤ منا حتى يـعـرف الله ، و رسـوله ، و الائمـة كـلهـم ، و امـام زمـانـه ، و يـرد اليـه و يـسـلم له . ثـم قال : كيف يعرف الآخر و هو يجهل الاول ؟. (٥٣٧) يـكـى از دو امـام عـليـه السـلام (٥٣٨) بـنـده تـا زمـانـى كـه خـدا و رسـول خـدا و هـمه امامان و امام زمان خود را بشناسند، و او بازنگردد و تسليم نشود، مؤ من نـيـسـت - سـپـس گـفـت : - چـگـونـه مـمـكـن اسـت كـسـى نـسـبـت بـه نـخـسـتـيـن (امـام اول و جريان امامت) جاهل باشد و باز پسين را (امام زمان خود را) بشناسد؟ بنگريد! در بـاره شـنـاخـت عالمى كه شايستگى آن را دارد تا نايب امام معصوم عليه السلام باشد، به باب ويژه شناخت عالمان دينى در اين كتاب مراجعه كنيد، يعنى باب هشتم ، در جـلد دوم ، و از تـاءمل در اشاره مهمى كه در آنجا در پايان نگاهى به سراسر بـاب - در چـاپـهـاى اخـيـر - آمـده اسـت غـقـلت نـورزيـد. چـون هـمـان اشـاره ، نـظـرگاههاى مؤ لفان را از مطرح ساختن بحث درباره عالمان دينى نشان مى دهد، و روشن مى سازد كه ما حقايق را تا جايى كه ميسور بوده است گفته ايم ، و از هرگونه جانبدارى بى ملاك پرهيز كرده ايم .

فصل سى ام : شناخت مردمان
اء - احوال كلى قرآن ١ يـا ايـهـا النـاس انـا خـلقـنـاكـم مـن ذكـر و انـثـى ، و جـعـلنـاكـم شـعـوبـا و قبائل ، لتعارفوا، ان اكرمكم عند الله اتقاكم ، ان الله عليم خبير (٥٣٩) اى مـردم ! مـا شما را از مردى و زنى آفريديم ، و به صورت ملتها و قبيله ها در آورديم ، تا يكديگر را باز شناسيد، بزرگوارترين شما در نزد خدا پرهيزگارترين شما است ، و خدا دانا و آگاه است × ٢ و مـن آياته ان خلقكم من تراب ، ثم اذا انتم بشر تنتشرون × و من آياته ان خلق لكم مـن انـفـسـكـم ازواجـا لتـسـكـنـوا اليـها، و جعل بينكم مودة و رحمة ، ان فى ذلك لآيات لقوم يـتـفـكـرون × و مـن آيـاته خلق السماوات و الارض ، و اختلاف السنتكم و الوانكم ، ان فى ذلك لآيات للعالمين (٥٤٠) از آيـات خدا، اينكه شما را از خاك آفريد و اكنون انسانهايى هستيد كه به هر سوى جهان مـى رويـد × و از آيـات او، ايـنـكـه از خـود شما برايتان جفتهايى آفريد كه به آنان آرام گـيريد، و ميان شما مهربانى و رحمت قرار داد؛ و در اينها همه ، نشانه هايى (از دانايى و توانايى خداوند) است براى كسانى كه بينديشند × و از آيات او، آفرينش آسمانها و زمين اسـت ، و گـونـاگـونـى زبـانـهـا و رنـگـهاى شما؛ در اينها همه ، نشانه هايى است براى دانايان × حديث ١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : يـا بـنـى ! انـه لابـد للعـاقـل مـن ان يـنـظـر فـى شـاءنـه ، فـليـحـفـظ لسـانـه ، و ليـعـرف اهل زمانه . (٥٤١) امـام عـلى عـليـه السـلام : فـرزنـدم ! شـخص عاقل ناگزير بايد در كار خود بينديشد، و زبان خود را نگاه دارد، و مردم زمان خود را بشناسد.
٢ الامـام الرضـا عـليـه السـلام : قـال ابـو جـعـفـر عـليـه السـلام : فـى الحـكـمـة آل داود: يـنـبـغـى للمـسـلم ان يـكـون مـالكـا لنـفـسـه ، مـقـبـلا عـلى شـانـه ، عـارفـا باهل زمانه . (٥٤٢) امـام رضـا عـليـه السـلام : امام محمد باقر عليه السلام فرمود: در حكمت (دستور العملهاى حـكـيـمـانـه) خـانـدان داود (پـيـامـبـر) چـنـيـن رسـيـده است : سزاوار است كه انسان خداشناس خـويـشتندار باشد، و به حال و كار خويش اهتمام ورزد (مراقب خود باشد و وظايف خويش را بـه خـوبـى انـجـام دهـد)، و مـردمان زمانه خود را بشناسد (و با آنان به مقتضاى شناخت و تناسب سلوك كند).

ب - شناخت اهل حق با حق حديث ١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ان ديـن الله لا يـعـرف بـالرجـال ، بل بآية الحق ؛ فاعرف الحق تعرف اهله . يا حارث ! ان الحق احسن الحديث ، و الصادع به مجاهد... (٥٤٣) امـام على عليه السلام : دين خدا به مردان شناخته نمى شود، بلكه به نشانه حق شناخته مـى شـود. پس حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى . اى حارث ! حق نيكوترين سخن است ، و هر كس آن را آشكارا بگويد مجاهد است .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام :...انـك نـظـرت تـحتك و لم تنظر فوقك ، فحرت ، انك لم تعرف الحق فتعرف اهله ، و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه ...
امام على عليه السلام : نگاهت را به زير افكندى و بالاى سرت را نگاه نكردى ، به همين جـهـت سـرگـردان شـدى ! تـو حـق را نـشـنـاخـتـى تـا اهـل آن را بـشـنـاسـى ، و باطل را نشناختى تا پيرو باطل را بشناسى .

ج - شناخت مردم با آزمايش حديث ١ الامام على عليه السلام : لا يعرف الناس الا بالاختبار. (٥٤٤) امام على عليه السلام : مردمان جز با آزمودن شناخته نشوند.
٢ الامـام الحسن عليه السلام - لبعض ولده : يا بنى ! لا تواخ احدا حتى تعرف موارده و مـصادره ، فاذا استنبطت الخبرة ، و رضيت العشرة ، فآخه على اقالة العثرة و المواساة فى العسرة . (٥٤٥) امام حسن عليه السلام - به يكى از فرزندانش : فرزندم ! پيش از آنكه از چگونگى ورود و خروج كسى در كارها آگاه شوى ، دست برادرى به او بده . پس هرگاه كسى را آزمودى ، و آميزش با او را پسنديدى ، با او دست برادرى بده بدان شرط كه لغزشهاى يكديگر را ناديده گيريد، و به هنگام تنگدستى چيزى از يكديگر دريغ نداشته باشيد.
٣ الامام على عليه السلام : من اتخذ اءخا بعد حسن الاختبار، دامت صحبته و تاءكدت مودته . (٥٤٦) امام على عليه السلام : هر كس كسى را پس از آزمايش به برادرى برگزيند، همنشينى با او دوام پيدا مى كند و دوستى مستحكم مى شود.
٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن لم يـقدم فى اتخاذ الاخوان الاختبار، دفعه الاغترار الى صحبة الفجار. (٥٤٧) امـام على عليه السلام : آن كس كه پيش از گزينش دوستان و برادران آزمايش نكند، فريب خواهد خورد، و به همنشينى بدان كشيده خواهد شد.
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام - مـن عـهـده للاشـتر النخعى :...ثم لا يكن اختيارك اياهم على فراستك و استنامتك و حسن الظن منك ، فان الرجال يتعرفون لفراسات الولاة بتصنعم ، و حـسـن خـدمـتـهـم . و ليـس وراء ذلك مـن النـصـيـحـة و الامـانـة شى ء. ولكن اختبرهم بما ولوا للصـالحـيـن قـبلك . فاعمد لا حسنهم كان فى العامة اثرا، و اءعرفهم بالامانة وجها، فان ذلك دليل على نصيحتك لله ، و لمن وليت امره ... (٥٤٨) امـام على عليه السلام - در دستور نامه حكومتى مالك اشتر: مبادا همكاران خويش را بر پايه هوشيارى و اعتماد يابى و خوش گمانى برگزينى ! چه مردان با ظاهر سازى و حسن خدمت ، فراست و اليان را مى فربند؛ و در آن سوى اين ظاهر آراسته از خير خواهى و امـانـتـدارى خـبـرى نيست . بلكه آنان را، از روى پرونده اى كه در حكومتهاى صالح پيشين داشته اند، بشناس ؛ تا بدينگونه هر كس توده ها از او راضى تر بوده اند، و به رعايت امـانـت مـشـهـور بـوده اسـت ، هـمـان را بـه كـار بـگـمـارى . اگـر چـنـيـن كـردى دليـل آن اسـت كـه تـو بـراى رضـاى خـدا خـيـر خـواهـى مى كنى ، و خير توده هايى را كه فرمانرواى آنانى مى خواهى ...
٦ الامـام الجـواد عـليـه السـلام : مـن انـقـاد الى الطـمـانـيـنـه قبل الخبرة ، فقد عرض نفسه للهلكة ، و للعاقبة المتعبة ... (٥٤٩) امـام جـواد عـليـه السـلام : آن كـس كـه پـيـش از آزمـودن (اشـخـاص بـه آنـان) اطـمـيـنـان حاصل كند، خود را در معرض هلاكت در آورده و به عاقبتى پر درد و رنج گرفتار گرديده است .
٧ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : اذا كـان الزمـان زمـان جـور، و اهـله اهل غدر، فالطمانينة الى كل احد عجز. (٥٥٠) امـام صـادق عـليـه السـلام : اگـر زمـان زمـان سـتـم ، و مـردم آن اهل خيانت باشند، اطمينان كردن به هر كس دور از احتياط است .
٨ الامام على عليه السلام : من جهل الناس ، استنام اليهم . (٥٥١) امام على عليه السلام : هر كس مردمان را نشناسد، به آنان اطمينان مى كند.
٩ الامام على عليه السلام : اخبر تقله . (٥٥٢) امام على عليه السلام : او را بيازماى ، باشد كه از او بيزار شوى .
١٠ الامام العسكرى عليه السلام : الوحشة من الناس على قدر الفطنة بهم . (٥٥٣) امـام عـسـكـرى عـليـه السـلام : رمـيـدن از مـردمـان بـه انـدازه آگـاهـى از حال ايشان است .
١١ الامـام الصادق عليه السلام : ثلاث من علامات المؤ من :
علمه بالله ، و من يحب ، و من يبغض . (٥٥٤) امـام صـادق عـليـه السـلام : سه چيز از نشانه هاى مؤ من است : علم و يقين او درباره خدا، و اينكه چه كس را دوست مى دارد، و از چه كس بيزار است .
١٢ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : اذا كـان الجـور اغـلب مـن الحـق ، لم يحل لاءحد ان يظن باءحد خيرا، حتى يعرف ذلك منه . (٥٥٥) امام كاظم عليه السلام : زمانى كه ستم بر حق چيره شده باشد، روا نباشد كه كسى در حق ديگرى حسن ظن داشته باشد، مگر اينكه او را آزموده باشد.

فـصل سى و يكم : شناخت دشمن ، انواع دشمن ، تواناييها و نيروها و حيله هاى دشمن ، وراه برآمدن با دشمن .
قرآن ١ .. فـمـن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم ، و اتقوا الله و اعملوا ان الله مع المتقين (٥٥٦) اگـر كـسـى كـه بـه شـمـا تـعـدى كـرد، همانند آن بر او تعدى كنيد، و از خدا بترسيد، و بدانيد كه خدا با پرهيزگاران است × ٢ و قـاتـلوهـم حـتـى لا تـكـون فـتـنـة و يكون الدين لله ، فان انتهوا فلا عدوان الا على الظالمين (٥٥٧) با آنان (دشمنان جنگجو) كارزار كنيد تا فتنه فرو نشيند و دين خدا پيروز باشد؛ و اگر دست باز داشتند، ديگر دشمنى و عدوانى روا نيست جز بر ستمكاران × ٣ مـن كـان عـدوا لله و مـلائكـتـه و رسـله و جـبـريـل و ميكال ، فان الله عدو للكافرين (٥٥٨) آن كـس كـه دشـمـن خـدا و فـرشـتـگـان و فـرسـتـادگـان خـدا و جبريل و ميكائيل باشد، (بداند) كه خدا دشمن كافران است × ٤ و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه ، فلما تبين له انه عدولله تبرا منه ... (٥٥٩) آمـرزشـخواهى ابراهيم براى پدرش (عمويش) جز براى وعده اى نبود كه به او داده بود، پس چون بروى معلوم شد كه او دشمن خدا است ، از او بيزارى نمود...
٥ ...ان الكافرين كانوا لكم عدوا مبينا (٥٦٠) كافران دشمن آشكار شمايند × ٦ يـا ايـهـا الذيـن آمـنـوا لا تـتخذوا عدوى و عدوكم اولياء، تلقون اليهم بالمودة ، و قد كفروا بما جاءكم من الحق ... (٥٦١) اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد! دشـمـن مـن و دشمن خود را دوست مگيريد، و با وجود كفر ورزيدن ايشان به دين حق ، با آنان ابراز دوستى مكنيد...
٧ يـا ايها الذين آمنوا من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم فاحذروهم ، و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فان الله غفور رحيم (٥٦٢) اى كـسـانـى كـه ايـمان آورده ايد! بعضى از همسران و فرزندان ، دشمنان شمايند، پس از ايـشـان بـرحذر باشيد؛ و اگر چشمپوشى و عفو كنيد و از ايشان در گذريد، (بدانيد) كه خدا آمرزدنده اى مهربان است × ٨ الم اعهد اليكم يا بنى آدم ، ان لا تعبدوا الشيطان ، انه لكم عدو مبين (٥٦٣) اى فـرزندان آدم ! مگر با شما پيمان نبسته بودم كه شيطان را كه دشمن آشكار شما است نپرستيد × حديث ١ النـبـى (صلى الله عليه و آله):...اءلا و ان اءعـقل الناس ، عبد عرف ربه فاطاعه ، و عرف عدوه فعصاه ... (٥٦٤) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): بـدانـيـد كـه فـرزانـه ترين مردمان بنده اى است كه پروردگار خود را بشناسند و فرمان او بود، و دشمن خود را بشناسد و نافرمانى او كند.
٢ الامام على عليه السلام : لا تستصغرن عدوا و ان ضعف . (٥٦٥) امام على عليه السلام : دشمن را، هر اندازه ناتوان است ، كوچك مشماريد.
٣ الامام على عليه السلام : لا تعامل من لا تقدر على الانتصاف منه . (٥٦٦) امام على عليه السلام : با كسى كه نتوانى حق خود را از او بگيرى داد و ستد مكن .
٤ الامام على عليه السلام : لا تاءمن عدوا و ان شكر. (٥٦٧) امام على عليه السلام : نسبت به دشمن هر چند در حق تو سپاسگزارى كند، ايمن مباش .
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لا تـغـتـرن بـمـجـامـلة العـدو، فـانـه كـالمـاء، و ان اطيل اسخانه بالنار لم يمتنع من اطفائها. (٥٦٨) امـام على عليه السلام : مبادا زبان خوش دشمن تو را فريب دهد، زيرا كه دشمن همچون آب اسـت كـه هـر انـدازه آتش ‍ براى گرم كردنش به كار رود، باز از خاموش كردن آن باكى ندارد.
٦ الامام على عليه السلام : افة القوى ، استضعاف الخصم . (٥٦٩) امام على عليه السلام : آفت مرد قوى ، ضعيف شمردن دشمن است .
٧ الامام على عليه السلام : الواحد من الاعداء كثير. (٥٧٠) امام على عليه السلام : يك دشمن هم زياد است .
٨ الامام العسكرى عليه السلام : اضعف الاعداء كيدا، من اظهر عداوته . (٥٧١) امام عسكرى عليه السلام : كم حيله ترين دشمنان آن است كه دشمنى خود را آشكار كند.
٩ الامام على عليه السلام : من استعان بعدوة على حاجته ، ازداد بعدا منها. (٥٧٢) امـام عـلى عـليـه السلام : هر كس كه در برآوردن نياز خود از دشمن يارى جويد، از رسيدن به آن نياز بيشتر بازماند...
١٠ الامام على عليه السلام : اكبر الاءعداء اءخفاهم مكيدة . (٥٧٣) امام على عليه السلام : بزرگترين دشمن آن است كه حيله و دستانسازى خويش پوشيده تر دارد.
١١ الامـام عـلى عليه السلام - من عهده للاءشتر النخعى :...و لا تدفعن صلحا دعاك اليه عـدوك لله فـيـه رضا، فان فى الصلح دعة لجنودك ، و راحة من همومك ، و امنا لبلادك ؛ و لكـن كـل الحـذر مـن عـدوك بـعـد صـلحـه ، فـان العـدور بـمـا قـارب ليتغفل ، فخذ بالحزم ، و انهم فى ذلك حسن الظن . (٥٧٤) امـام عـلى عـليه السلام : در دستورنامه حكومتى مالك اشتر: صلحى را كه رضاى خـدا در آن بـاشـد و دشمن پيشنهاد كند، رد مكن ، زيرا كه صلح ، سبب آرامش سپاهيان تو، و مـايـه آسـودن از نـاراحـتـيـها، و امنيت براى شهرها است ، ولى پس از صلح ، سخت از دشمن بـرحذر باش ؛ چه ممكن است اينهمه براى غافگير كردن تو باشد. بنابراين ، جانب دور انديشى را از دست مده ، و در اين باره حسن ظن نداشته باشد.

فـــصـــل ســـى و دوم : شـــنـــاخـــت بـــلا و گـــرفـــتـــارى و تـــاءثــيـر آن درتكامل انسان قرآن ١ و كيف تصبر على ما لم تحط به خبرا؟ (٥٧٥) چگونه مى توانى برآنچه دانش تو به آن احاطه ندارد صبر كنى ؟ ٢ و ما لنا ان لا نتوكل على الله و قد هدانا سبلنا، لنصبرن على ما آذيتمونا، و على الله فليتوكل المتوكلون (٥٧٦) مـا را نـرسـد كـه بـر خـدا، كـه راهـهـا را بـه مـا نـمـوده ، تـوكـل نـكـنـيم ؛ و ما را بر آزارى كه بر ما روا مى داريد شكيبايى خواهيم كرد؛ و متوكلان بر خداى توكل مى كنند حديث ١ الامـام الصادق عليه السلام : قال رسول الله (صلى الله عليه و آله): من يعرف البلاء يصبر عليه ، و من لا يعرفه ينكره . (٥٧٧) امام صادق عليه السلام : پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) گفت : آن كس كه بلا را نشناسد بر آن شكيبا مى شود، و آن كس كه آن را نشناسد آن را زشت مى شمارد.
٢ الامام على عليه السلام : لا يصبر للحق الا من يعرف فضله . (٥٧٨) امام على عليه السلام : كسى براى حق شكيبايى مى كند كه از فضيلت آن آگاه باشد.

فـصـل سـى و سـوم : شـنـاخـت زمـان ، و روزگـار و پيشامدها و دگرگونيهاى روزگار قرآن ١ ...و تـلك الايـام نـداولهـا بـيـن النـاس ، و ليـعـلم الله الذيـن آمـنـوا و يـتـخـذ مـنـكـم شهداء... (٥٧٩) ايـن روزهـاى روزگـار را بـه نـوبـت (و بـه اخـتـلاف احـوال از پـيـروزى و شـكـسـت )، مـيان مردمان مى گردانيم (و هر چند روزه را نوبت كسى يا كـسانى قرار مى دهيم)، تا خداوند (به آزمايش) مقام آنان را كه ايمان آورند معلوم دارد، و (برايمان و درستكارى آنان) از ميان شما گواهانى قرار دهد...
٢ فـهـل يـنـتـظـرون الا مـثـل ايـام الذيـن خـلوا مـن قـبـلهـم ؟ قل : فانتظروا انى معكم من المنتظرين (٥٨٠) آيـا روزهـايـى را، جز همانند روزهاى كسانى كه پيش از ايشان بوده اند، انتظار مى كشند؟ (اگر چنين است)، بگو منتظر باشيد كه من هم با شمايم ، از منتظران ٣ و لقـد ارسلنا موسى بآياتنا ان : اخرج قومك من الظلمات الى النور، و ذكرهم بايام الله ان فى ذلك لآيات لكل صبار شكور (٥٨١) موسى را با آيات خود فرستاديم (و به او فرمان داديم) كه قوم خود را از تاريكيها به روشـنـى بـيـرون آر، و روزهـاى خـدا (ايام الله) را به ياد آنان بياور، كه در اينها همه ، نـشـانـه هـايـى (از دانـايـى و تـوانـايى و يگانگى خداوند) است براى هر انسان شكيباى سپاسگزار حديث ١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن عـرف الايـام ، لم يغفل عن الاستعداد. (٥٨٢) امـام عـلى عـليـه السـلام : هـر كـه روزهـا (و پـيـشـامـدهـا) را بـشـنـاسـد، از آمـادگـى غافل نماند.
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن فـهـم مـواعـظ الزمـان ، لم يـسكن الى حسن الظن بالايام . (٥٨٣) امـام عـلى عـليـه السلام : هر كه پندهاى زمانه را بفهمد، به خوش گمانى ، به روزگار دل نسپارد.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لم يـعـقـل مـواعـظ الزمـان ، مـن سـكـن الى حسن الظن بالايام . (٥٨٤) امـام عـلى عـليـه السـلام : آن كـس كـه بـه خـوش گـمـانـى ، دل به روزگار سپارد، از اندرزهاى زمانه پند نياموخته است .
٤ الامام على عليه السلام : من اعتبر بالغير، لم يثق بمسالمة الزمان . (٥٨٥) امـام عـلى عـليـه السـلام : آن كـس كـه از دگـرگونيهاى روزگار عبرت گيرد، به مسالمت جويى زمانه اعتماد نخواهد كرد.
٥ الامام على عليه السلام : من لم يعرف لؤ م ظفر الايام ، لم يحترس من سطوات الدهر، و لم يتحفظ من فلتات الزلل ، و لم يتعاظمه ذئب و ان عظم . (٥٨٦) امام على عليه السلام : هر كس فرومايگى روزگار را در گرفتن و انداختن كسان نشناخته بـاشد، از حمله روزگار خود را حفظ نمى كند، و از لغزشها در امان نمى ماند؛ و گناه ، هر اندازه هم كه بزرگ باشد، در نظر او اهميتى ندارد.
٦ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اءعـرف النـاس بـالزمـان ، مـن لم يـتـعـجـب مـن اءحـداثـه . (٥٨٧) امام على عليه السلام : با شناختترين مردم از زمانه ، كسى است كه از پيشامدهاى روزگار تعجب نكند.
٧ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : فـى حـكـمـة آل داود:
عـلى العاقل ان يكون عارفا بزمانه ، مقبلا على شاءنه ، حافظا للسانه . (٥٨٨) امـام صـادق عـليـه السلام : در دستورهاى حكيمانه خاندان داود پيامبر چنين آمده است : وظيفه انـسـان خـردمـنـد اسـت كـه زمـانـه (و اهـل زمـانـه) خـويـش را بـشـنـاسـد، و بـه حال خود (و اصلاح آن) اهتمام ورزد، و نگاهدار زبان خويش باشد.
٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لابـد للعـاقـل مـن ثـلاث :
ان ينظر فى شاءنه ، و يحفظ لسانه ، و يعرف زمانه . (٥٨٩) امـام عـلى عـليـه السـلام : عـاقـل را سـه چـيز دربايست است : اينكه در كار خود نظر كند، و زبان خود نگاه دارد، و روزگار خود بشناسد.

فصل سى و چهارم : شناخت قوانين تاريخ قرآن ١ او لم يـسـيـروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قلبهم ؟ كانوا اشد منهم و اثـاروا الارض و عـمـروهـا اكـثـر مـمـا عـمروها، و جاءتهم رسلهم بالبينات ، فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون . (٥٩٠) آيا در زمين نگشتند تا از پايان كار كسانى كه پيش از ايشان بودند آگاه شوند، آنان كه نـيـرومـنـديـى بـيـشـتـر داشـتند، و زمين را بيش از ايشان زيرو رو كردند و آباد ساختند، و رسولان با آيات روشن به نزد ايشان آمدند؛ آرى ، خدا بر آنان ستم نكرد بلكه خود بر خويشتن ستم كردند.
٢ تلك القرى نقص عليك من انبائها، و لقد جاءتهم رسلهم بالبينات ، فما كانوا ليؤ منوا بما كذبوا من قبل ، كذلك يطبع الله على قلوب الكافرين . (٥٩١) خـبـرهاى اين قريه ها و شهرها را بر تو حكايت كرديم ، كه فرستادگان با آيات روشن نزد آن مردمان آمدند، ليكن آنان آنچه (آيين حق) را كه پيشتر نيز دروغ شمرده بودند باز نپذيرفتند؛ و بدين گونه خدا بر دلهاى كافران مهر مى نهد.
٣ قـد خـلت مـن قـبـلكـم سـنـن ، فـسـيـروا فـى الارض ، فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين ؟ (٥٩٢) پـيـش از شما نيز سنتها (نهادهايى در روزگار و قانونهايى) جريان يافته است ، اكنون در زمـيـن بـه سـيـر و بـررسـى بـپـردازيـد تا بنگريد كه سرانجام تكذيب كنندگان حق چگونه بوده است .
٤ قل : سيروا فى الارض ، فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين . (٥٩٣) بـگو: در زمين گردش كنيد و بنگريد كه پايان كار گناهكاران و بزهكاران چگونه بوده است .
حديث ١ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :ان ابـى حـدثـنـى ، عـن اءبـيه ، عن جده ، عن على عليه السـلام : ان رسـول الله (صلى الله عليه و آله ) قـال :..واءغـفـل النـاس مـن لم يـتـعـظ بـتـغـيـر الدنـيـا مـن ٠حال الى حال ..و اعلم الناس من جمع علم الناس الى علمه . (٥٩٤) امـام صـادق عليه السلام : پدرم ، از پدارنش ، از على عليه السلام روايت كرد كه پيامبر اكـرم گـفـت : غـافـلتـرين مردمان كسى است كه از دگرگون شدن دنيا از حالى به حالى ديـگـر پـنـد نـگـيـرد...و دانـاتـرين مردمان كسى است كه دانش مردمان را نيز به دانش خود بيفزايد.
٢ الامام على عليه السلام : ...لو اعتبرت بما مضى ، حفظت ما بقى . (٥٩٥) امـام عـلى عـليـه السلام : اگر آنچه گذشته است عبرت بگيرى ، آنچه را كه باقى مانده است نگاه خواهى داشت .
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الايـمـان عـلى اربـع دعـائم : عـلى الصـبـر، و ٠اليقين ، و العـدل و الجـهـاد. و اليـقـيـن مـنـهـا عـلى اربـع شـعـب : عـلى تـبـصـره الفـطـنـة ، و تاءول الحكمة ، و موعظة العبرة ، و سنة الاولين . فمن تبصر فى الفطنة تبينت له الحكمة . و مـن تـبـيـنـت له الحـكـمـة ، عـرف العـبـرة . مـن عـرف العـبـرة فـكـانـمـا كـان فـى الاولين . (٥٩٦) امـام عـلى عـليـه السـلام : ايـمـان بـر چـهـار سـتـون تـكـيـه دارد: صـبـر و يـقـيـن و عدل و جهاد... و يقين داراى چهار شاخه است : روشنبينى هوشمندانه ، و بهره ورى از حكمت ، و پـنـد پـذيـرى از پـند مايه ها، و استفاده از سنتهاى گذشتگان . پس هر كه در هوشمندى به بينش درست دست يابد، حكمت بر او آشكار شود؛ و هر كه حكمت بر او آشكار شود، پند مـايـه ها را بشناسد؛ و هر كه پندمايه ها را بشناسد، چنان است كه گويى با گذشتگان زندگى كرده است .
٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ...و احـذروا مـا نـزل بـالامـم قـبـلكـم مـن المـثـلات ، بـسوء الافـعـال ، و ذمـيـم الاعـمـال ؛ فـتـذكروا فى الخير و الشر احوالهم ، و احذروا اءن تكونوا امـثـالهـم . فـاذا تـفـكـرتـم فـى تـفـاوت حـاليـهـم ، فـالزمـوا كـل امـر لزمـت العـزة بـه شـاءنـهـم ، وزاحت الاعداء له عنهم ، و مدت العافية فيه عليهم ، و انـقـادت النـعمة له معهم ، و وصلت الكرامة عليه حبلهم : من الاجتناب للفرقة ، و اللزوم ، للاءلفـة ، و التـحـاض عـليـهـا، و التـواصـى بـهـا. واجـتـنـبـوا كـل امـر كـسـر بـقـرتـهم ، و اءوهن منتهم : من تضاغن القلوب ، و تشاحن الصدور، و تدابر النـفـوس ، و تـخـاذل الايدى . و تدبروا اءحوال الماضين من المؤ منين قبلكم كيف كانوا فى حـال التـمـحـيص و البلاء؟ اءلم يكونوا اءثقل الخلائق اءعباء، و اجهد العباد بلاء، و اضيق اهـل الدنـيـا حـالا؟ اتـخـذتهم الفراعنة عبيدا فساموهم سوء العذاب ، و جرعوهم المرار، فلم تـبـرح الحـال بهم فى ذل الهلكة و قهر الغلبة ، لا يجدون حيلة فى امتناع و لا سبيلا الى دفـاع حـتـى اذا راءى الله سـبـحـانـه جـد الصـبـر مـنـهـم عـلى الاذى فـى مـحـبـتـة ، و الاحـتـمـال للمـكـروه مـن خـوفـه ، جـعـل لهـم مـن مـضايق البلاء فرجا، فاءبدلهم العز مكان الذل ، و الامـن مـكـان الخوف ؛ فصاروا ملوكا حكاما، و ائمة اعلاما. و قد بلغت الكرامة من الله لهم ، ما لم تذهب الامال اليه بهم .
فانظروا كيف كانوا حيث كانت الاملاء مجتمعة ، و الاهواء مؤ تلفة و القلوب معتدلة ، و الايدى مـتـرادفـة ، و السـيـوف مـتـنـاصـرة ، و البصائر نافذة ، و العزائم واحدة ؟! اءلم يكونوا اربـابا فى اقطار الارضين ؟ و ملوكا على رقاب العالمين ؟ فانظروا الى ما صاروا اليه فـى آخـر امـورهـم ، حـيـن وقـعـت الفـرقـة ، و تـشتتت الالفة ، و اختلفت الكلمة و الافئدة ، و تشعبوا مختلفين ، و تفرقوا متحاربين ، قد خلع الله عنهم لباس كرامته ، و سلبهم غضارة نعمته ، و بقى قصص اءخبارهم فيكم ، عبرة للمعتبرين منكم . (٥٩٧) امـام عـلى عـليـه السـلام : از آن بـرحـذر باشيد كه عقوبتهايى كه بر پيشينيان شما ـ در نـتـيـجـه بـد كـارى و زشـت كـردارى ـ رسـيـد بـه شـمـا نـيـز بـرسـد. احـوال خـوب و احـوال بـد آنـان را هـمـواره بـه يـاد آوريـد، و چـنـان كـنـيـد كـه امـثـال ايـشـان نـبـاشـيـد. و چـون در احـوال خـوب و احـوال بـد آنان انديشيدند، كارهايى را برگزينيد كه سبب عزت و رفعت شاءن ايشان بود، و دشمنان را از ايشان دور مى كرد، و عافيت را در ميان ايشان پيوسته مى داشت ، و نعمتها را در اختيار ايشان قرار مى داد، و مايه بزرگى و كرامت ايشان مى شد، يعنى دورى گزيدن از تفرقه ، و پافشارى بر اتحاد، و يـكديگر را بر آن برانگيختن و سفارش ‍ كردن . همچنين از هر امرى دورى جوييد كه سبب شـكـسـت آنـان بـود، و از نـيـرومـنـديشان مى كاست : يعنى دشمندلى و كين توزى نسبت به يـكـديـگر، و پشت كردن به هم ، و خوددارى از همپشتى و همدستى با يكديگر. لازم است در احوال مؤ منان پيش از خود تدبر كنيد كه در هنگام رسيدن بلا و مورد آزمايش قرار گرفتن چـگونه بودند؟ آيا مومنان در روزگاران قديم ، بارى سنگينتر از همه بر دوش نداشتند، و از هـمـه بـنـدگـان خـدا گـرفـتـارتـر نـبـودنـد، و از هـمـه اهـل دنـيـا تـنـگـدسـت تـر زنـدگـى زنـدگـى نـمى كردند؟ فرعونها آنان را به بندگى گرفته بودند، و گونه گونه عذاب و شكنجه به ايشان مى چشانيدند. و چنان بود كه نـمـى تـوانـسـتـنـد خـويشتن را از خوارى مهلكه و سطوت پيروزمندان برهانند، نه حيله اى بـراى گـريز داشتند و نه وسيله اى براى دفاع . تا آنگاه كه خداى سبحان نگريست كه ايـشان در راه محبت او نهايت شكيبايى را در مقابل آزار و رنج از خود نشان دادند، و از ترس او هـمـه آن نـامـلايـمـات را تحمل كردند.
در آن هنگام براى آنان گريز گاهى از تنگناهاى مـحـنـت و بلا فراهم آورد. پس آنان را از ذلت به عزت و از ترس به امنيت رساند. و آنان فـرمـانـروايـانى حكمروا و پيشوايانى بنام گشتند. و خدا چندان كرامت آنان را افزايش داد كـه از پـيـشـبـيـنـى رؤ يـايى آنان نيز درگذشت . اكنون يكى بنگريد كه در آن هنگام كه بـزرگـان قـوم بـه هـم پـيـوسـتـه ، و خـواسـتـهـا بـه هـم آمـيـخـتـه ، و دلهـا بـر حـال اعـتـدال ، و دستها در يكديگر، و شمشيرها پشتيبان هم . و بصيرتها نافذ، و عزيمتها يـگـانـه بـود، آن اقوام بر چه حالى قرار داشتند؟ آيا خداوند گاران آفاق نبودند، و بر هـمه جهانيان فرمان راندند؟ و آنگاه به حالى نظر كنيد كه پس از تفرقه و پراكندگى و اخـتـلاف كـلمـه هـا و دلهـا و انـشـعـاب پيدا كردن و به جنگ با يكديگر پرداختن ، به آن رسـيـدنـد: خـدا جـامـع عـزت و كـرامـت از تن ايشان بر كند، و نعمت فراوان خويش از ايشان گـرفـت . و اكـنـون آنـچـه از آنـان بر جاى مانده است مشتى حكايت و قصه است ، تا براى كسانى از شما كه اهل عبرت آموختن باشند، مايه عبرت گردد.
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : احـى قـلبك بالموعظة !..و اعرض عليه اخبار الماضين ! و ذكـره بـمـا اصـاب مـن كـان قـبـلك من الاولين ! و سر فى ديارهم و آثارهم ، فاءنظر فيما فعلوا و عما انتقلوا، و اين حلوا و نزلوا.. (٥٩٨) امـام على عليه السلام : دل خود را به پند و موعظه زنده ساز...اخبار گذشتگان را بر آن عـرضـه كـن ، و آن را بـه يـاد پيشامدهايى انداز كه بر كسانى كه پيش از تو بوده اند گذشته است . و در سرزمينهاى ايشان گردش كن ، و آثار بر جاى مانده از آنان را بنگر، و ببين كه چه كردند و چه چيزهايى گذاشتند و رفتند، و از كجا به كجا شدند...

فصل سى و پنجم : عاقبت انديشى در كارها قرآن و الذيـن صـبـروا ابـتـغـاء وجه ربهم ، و اءقاموا الصلاة ، و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانية ، و يدرؤ ون بالحسنة السيئة ، اولئك لهم عقبى الدار. (٥٩٩) خردمندان كه پيمان خدايى را نگاه مى دارند... در طلب رضاى خدا صبر پيشه مى سازند، و نـمـاز بـه پـاى دارنـد، و از دارايـى خـويـش آشـكارا و نهان ـ به اين و آن مى بخشند، و پاسخ بدى را با خوبى مى دهند همانانند كه عاقبتى خوش در انتظار ايشان است .
٢ ...والعاقبة للمتقين . (٦٠٠) ...عاقبت نيك از آن پرهيز پيشگان است .
٣ ...و العاقبة للتقوى . (٦٠١) ...عاقبت نيكو در گرو پرهيز پيشگى و تقوى است .

- پى ‏نوشتها -

٥١٨- سوره توبه (٩): ١٢٨.
٥١٩- سوره احزاب (٣٣): ٤٠.
٥٢٠- سوره احزاب (٣٣): ٢١.
٥٢١- الغدير ٢ / ٢٧٩.
٥٢٢- نهج البلاغه / ٤٣-٤٢.
٥٢٣- نهج البلاغه / ٤٤٦.
٥٢٤- سوره اسراء (١٧): ٩.
٥٢٥- وسائل ٤ / ٨٢٧.
٥٢٦- بحار ٩٢ / ١٠٧ - از كتاب اسرار الصلاة شهيد ثانى .
٥٢٧- سوره مائده (٥): ٦٧ و ٥٥.
٥٢٨- سوره مائده (٥): ٦٧ و ٥٥.
٥٢٩- سـوره مـائده (٥): ٣ - نـزول ايـن آيـات در واقـعـه غـديـر و مـوضوع مهم امـامـت ، در كـتـابـهـاى مـعـتـبـر عـلمـاى سـنـى و شـيعه ذكر شده است ، به كتابهاى الغدير، عبقات الانوار و المراجعات مراجعه كنيد.
٥٣٠- بحار ٨٨ / ٩٩ - از كتاب كمال الدين .
٥٣١- بحار ٨٨ / ٨٦؛ قرب الاسناد / ٥٢.
٥٣٢- اصول كافى ١ / ١٨٤.
٥٣٣- سوره انعام (٦): ١٢٢.
٥٣٤- اصول كافى ١ / ١٨٥.
٥٣٥- تفسير على بن ابراهيم / ١٦١.
٥٣٦- بحار ٢٣ / ٧٧ - از كتاب المحاسن .
٥٣٧- يعنى : امام محمد باقر، يا امام جعفر صادق ، عليهماالسلام .
٥٣٨- اصول كافى ١ / ١٨٠.
٥٣٩- سوره حجرات (٤٩): ١٣.
٥٤٠- سوره روم (٣٠): ٢٢-٢٠.
٥٤١- امالى طوسى ١ / ١٤٦.
٥٤٢- اصول كافى ٢ / ٢٢٤.
٥٤٣- بحار ٦٨/١٢٠ - از كتاب بشارة المصطفى .
٥٤٤- بـحـار ٧٨/١٠ - از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول .
٥٤٥- بحار ٧٨/١٠٥.
٥٤٦- غررالحكم /٢٩٢.
٥٤٧- غررالحكم /٢٩٢.
٥٤٨- نهج البلاغه /١٠١٥؛ عبده ٢/١٠٢.
٥٤٩- بحار ٧٨/٣٦٤.
٥٥٠- تحف العقول /٢٦٢.
٥٥١- غررالحكم /٢٧٤.
٥٥٢- نهج البلاغع ١٢٨٩؛ عبده ٢/٢٤٧.
٥٥٣- بحار ٧٠/١١١.
٥٥٤- اصول كافى ٢/١٢٦.
٥٥٥- تحف العقول /٣٠٢.
٥٥٦- سوره بقره (٢): ١٩٤.
٥٥٧- سوره بقره (٢): ١٩٣.
٥٥٨- سوره بقره (٢): ٩٨.
٥٥٩- سوره توبه (٩): ١١٤.
٥٦٠- سوره نسا (٤): ١٠١.
٥٦١- سوره ممتحنه (٦٠): ١.
٥٦٢- سوره تغابن (٦٤): ١٤.
٥٦٣- سوره يس (٣٦): ٦٠.
٥٦٤- بحار ٧٧/١٧٩ - از كتاب اعلام الدين .
٥٦٥- غررالحكم /٣٣٣.
٥٦٦- غررالحكم / ٣٣٢.
٥٦٧- غررالحكم / ٣٣٣.
٥٦٨- غررالحكم / ٣٣٦.
٥٦٩- غررالحكم / ١٣٦.
٥٧٠- غررالحكم / ٢٥.
٥٧١- بحار ٧٨/٣٧٧.
٥٧٢- غررالحكم / ٢٩٤.
٥٧٣- مستدرك نهج البلاغه /١٥٧.
٥٧٤- نهح البلاغه /١٠٢٧.
٥٧٥- سوره كهف (١٨): ٦٨.
٥٧٦- سوره ابراهيم (١٤): ١٢.
٥٧٧- امالى صدوق /٤٣٩.
٥٧٨- غررالحكم / ٣٤٩.
٥٧٩- سوره آل عمران (٣): ١٤٠.
٥٨٠- سوره يونس (١٠): ١٠٢.
٥٨١- سوره ابراهيم (١٤): ٥.
٥٨٢- كافى ٨/٢٣.
٥٨٣- غررالحكم /٢٩٢.
٥٨٤- غررالحكم /٢٥٩.
٥٨٥- غررالحكم /٢٨٥.
٥٨٦- بحار ٧١/٣٤٢ - از كتاب كنزالفوائد.
٥٨٧- غررالحكم /٩٥.
٥٨٨- اصول كافى ٢/١١٦.
٥٨٩- تحف العقول /١٤٤؛ مستدرك نهج البلاغه /١٥٩.
٥٩٠- سوره روم (٣٠): ٩.
٥٩١- سوره اعراف (٧): ١٠١.
٥٩٢- سوره آل عمران (٣): ١٣٧.
٥٩٣- سوره نمل (٢٧): ٦٩.
٥٩٤- بحار ٧٧/١١٢.
٥٩٥- نهج البلاغه /٩٨١؛ عبده ٢/٨١.
٥٩٦- نهج البلاغه /١١٠٠ـ١٠٩٩؛ عبده ٢/١٤٩.
٥٩٧- نهج البلاغه /٨٠٣ـ٨٠١.
٥٩٨- نهج البلاغه /٩١٠ـ٩٠٩.
٥٩٩- سوره رعد (١٣): ٢٢ـ١٩.
٦٠٠- سوره اعراف (٧): ١٢٨؛ سوره قصص (٢٨): ٨٣.
٦٠١- سوره طه (٢٠): ١٣٢.
۹
فصل سى و ششم : شناخت نقطه شروع و موقعيت هر عمل
١ حديث
١ الامام الباقر عليه السلام :قال رسول الله (صلى الله عليه و آله):.. اذا هممت بامر فتدبر عاقبته ، فان يك خيرا و رشدا فاتبعه ، و ان يك غيا فدعه . (٦٠٢)
امـام باقر عليه السلام : پيامبر اكرم گفت : چون در انديشه انجام دادن كارى برآيى ، در عـاقـبـت آن تـدبـر كـن ، تـا اگر نيك است و در راه درست ، به آن دست يازى ، و اگر مايه گمراهى است آن را فرو گذارى .
٢ الامام على عليه السلام : المؤ منون هم الذين عرفوا ما اءمامهم . (٦٠٣)
امام على عليه السلام : مؤ منان آن كسانند كه آنچه را در پيش دارند بشناسند.
٣ الامام على عليه السلام ـ فيما كتب الى امراء الخراج : اما بعد! فانه من لم يحذر ما هو صـائر اليـه ، لم يقدم لنفسه و لم يحرزها. و من اتبع هواه و انقاد له فيما لم يعرف نفع عاقبته ، عما قليل ليصبحن من النادمين . (٦٠٤)
امـام عـلى عـليـه السـلام ـ در نـامـه اى بـه تـحـصـيـلداران خراج :
آن كس كه پرواى چيزى نـداشـتـه بـاشد كه رو به آن روان است ، پيشينى براى نفس خود و نگاهبانى از آن نكرده اسـت . و آنـكـه پـيـروى هـواى خـود كـنـد و در كارى كه نمى داند پايانى سودمند دارد به فرمان هوى رود، به زودى پشيمان خواهد گشت .
٤ الامـام عـلى عـليـه السلام ـ لولده الحسين عليه السلام :...و من تورط فى الامور بغير نظر فى العواقب ، فقد تعرض ‍ للنوائب ... (٦٠٥)
امـام عـلى عليه السلام ـ به فرزندش حسين : آن كس كه بدون نگريستن در عاقبت كار دست به اقدام زند، خود را گرفتار پيشامدها سازد.
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الفـكـر فـى الامـر ـ قبل ملا بسته ـ يؤ من الزلل . (٦٠٦)
امـام عـلى عـليـه السـلام : انـديـشـيـدن در كـار، پـيـش از اقدام كردن به آن ، سبب ايمنى از لغزشها است .
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :... قـف عـنـد كـل امـر، حـتـى تـعـرف مـدخـله مـن مـخـرجـه قبل ـ ان تقع فيه فتندم . (٦٠٧)
امـام صـادق عـليـه السـلام : پـيـش از پرداختن به هر كار، اندكى درباره آن درنگ كن ، تا قبل از اينكه به آن در افتى و پشيمان شوى ، از راه ورود و خروج آن آگاه باشى .
٧ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :ان صـاحـب الديـن فـكـر، فـعـلتـه السـكينة ، واستكان فتواضع ... و ابصر العاقبة ، فاءمن الندامة .. (٦٠٨)
امام صادق عليه السلام : مرد ديندار مى انديشد، به آرامش دست مى يابد، و به فروتنى در خـود مـى نـگرد، به مقام تواضع مى رسد؛...و پايان كار را مى نگرد، از پشيمانى در امان مى ماند.
٨ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :ليـس بـحـازم من لم ينظر فى العوقب . و النظر فى العواقب ، تلقيح للقلوب . (٦٠٩)
امـام صـادق عليه السلام : هر كس در عاقبت هر كارى نينديشد كاردان (و دور انديش) نيست . عاقبت انديشى به دل (و عقل) مدد مى رساند (و به تشخيص درست امور كمك مى كند).

فصل سى و ششم : شناخت نقطه شروع و موقعيت هر عمل حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن جـهـل مـوضـع قـدمـه زل . (٦١٠)
امام على عليه السلام : آنكه از جاى پاى خود بيخبر باشد، خواهد لغزيد.
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام ـ قـيـل له : صـف لنـا العـاقـل ، فـقـال : هـو الذى يـضـع الشـى ء مـواضـعـه ، فقيل :
فصف لنا الجاهل ، فقال : قد فعلت . (٦١١)
امـام عـلى عـليـه السـلام ـ بـه او گـفـتـنـد: عـاقـل را بـراى مـا تـوصـيـف كـن ! گـفـت : عـاقـل كـسـى اسـت كـه هـر چـيـز را در جـاى خـود قـرار دهـد. سـپـس گـفـتـنـد: جاهل را براى ما توصيف كن ! گفت :
اين كار را كردم .
يـعـنـى : از تـوصـيـف عـاقـل ، وصـف جـاهـل نيز دانسته گشت ، اگر انسان عـاقل و خردمند كسى است كه هر چيز را در جاى خود قرار دهد، و هر كار را از جايى كه بايد شروع كند و به سامانى كه بايد برساند، و در شرايط گوناگون و بـا كـسـان گـونـاگـون ، بـنـابـر حـكـم خـرد، بـه تـنـاسـب لازم ، رفـتـار كـنـد، انسان جاهل و بيخرد كسى است كه هر چيز را در جاى خود قرار ندهد، و هر كار را از جايى كه بايد شروع نكند (يا از جايى كه نبايد شروع كند)، و به سامانى كه بايد نـرسـانـد، و در شـرايط گوناگون و با كسان گوناگون ـ از روى نادانى و بيخردى ـ بى تناسب لازم ، رفتار كند.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : كـن كـالطـبـيـب الرفـيـق الذى يـدع الدواء بـحـيـث يـنـفـع . (٦١٢)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـمـچـون پـزشـك مهربانى باش كه دوا را در جايى مى نهد كه سودمند افتد.
٤ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :كـان المـسـيـح عـليـه السـلام يقول :.. فكذلك لا تحدثوا بالحكمة غير اهلها فتجهلوا، و لا تمنعوها اهلها فتاثموا.. وليكن احدكم بمنزلة الطبيب المداوى ، اءن راى موضعا لدوائه ، و الا امسك . (٦١٣)
مـگوييد، وگرنه جهالت كرده ايد؛ و آن را از اهلش باز مداريد، و گرنه مرتكب گناه شده ايد. هر يك از شما بايد همچون پزشك درمانگرى باشد كه اگر لازم ديد، دواى مورد نظر را بدهد؛ وگرنه از دادن آن خوددارى كند.
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لاخـيـر فـى مـعـيـن مـهـيـن ، و لا فـى صـديـق ظـنـيـن ، ساهل الدهر ما ذل لك قعوده ، و لا تخاطر بشى ء رجاء اكثر منه ، و اياك ان تجمع بك مطية اللجاج ! احمل نفسك من اخيك عند صرمه على الصلة ، و عند صدوده على اللطف و المقاربة ، و عند جموده على البذل ، و عند تباعده على الدنو، و عند شدته على اللين ، و عند جرمه على العذر، حتى كانك له عبد، و كانه ذو نعمة عليك . و اياك ان تضع ذلك فى غير موضعه ، او ان تـفـعـله بـغـيـر اهـله . لا تـتـخـذن عـدو صـديـقك صديقا فتعادى صديقك ! و امحض اءخاك النصيحة حسنة كانت او فبيحة ... (٦١٤)
امـام عـلى عليه السلام : در يار و ياور بى تميز و حقير و در دوست بد گمان ، هيچ خيرى نيست . با روزگار، تا زمانى كه رام و در فرمان تو است ، نرمى كن ، و چيزى را به اميد دست يافتن به بيش از آن به مخاطره مينداز. از آن پرهيز كه لجبازى ، چنان مركبى سركش ، عـنان از دست تو بربايد! در آن هنگام كه دوستت در ـ صدد بريدن پيوند دوستى است ، تو خويشتن را بر نگهدارى اين پيوند وادار، و چون او نامهربانى كند، تو مهربانى كن . و چـون او بـخـل ورزد، تـو بـبخش . و چون او دورى گزيند تو نزديك شو. و چون او سخت گـردد، تـو نرم باش . و چون او گناهى كند، تو پوزش خواه . و خلاصه چنان رفتار كن كـه گـويـى تـو بنده اويى ، و او ولينعمت تو است . اما از آن بپرهيز كه چنين رفتارى را بيمورد به كار بندى ، يا در برابر كسى كه شايستگى ندارد چنين باشى ، همچنين دشمن دوسـتـت را دوسـت مـگـيـر، كـه به دشمنى با دوست خود برخاسته اى . و از اندرز دادن به دوستت خوددارى مكن ، خواه اين اندرز خوشايند او باشد و خواه ناخوشايند.
٦ الامـام الحـسـيـن عـليـه السـلام : لا تتكلمن فيما لا يعنيك ! فانى اخاف عليك الوزر. و لا تـتـكـلمـن فـيـمـا يـعـنـيـك حـتـى تـرى للكـلام مـوضـعـا؛ فـرب مـتكلم قد تكلم بالحق فعيب ... (٦١٥)
امام حسين عليه السلام : درباره آنچه به تو مربوط نمى شود سخن مگو، كه بيم آن است كـه مـرتـكـب گناه شوى . و درباره آنچه به تو مربوط مى شود نيز سخن مگو، تا آنگاه كـه جـايـى بـراى سـخـن گفتن ببينى ، كه چه بسيار سخنگويى كه به حق سخن گفته و گرفتار عيبجويى ديگران شده است .
٧ الامـام الصـادق عـليه السلام :اسمعوا منى كلاما هو خير لكم من الدهم الموقفة : لا يتكلم احـدكم بما لا يعنيه ، وليدع كثيرا من الكلام فيما يعنيه ، حتى يجد له موضعا؛ فرب متكلم فـى غـيـر مـوضـعـه جنى على نفسه بكلامه . و لا يمارين احدكم سفيها و لا حليما! فانه من مـارى حـليما اقصاه ، و من مارى سفيها ارداه . و اذكروا اخاكم اذا غاب عنكم ، باحسن ما تحبون ان تـذكـروا بـه اذا غـبـتم عنه .
و اعملوا عمل من يعلم انه مجازى بالاحسان . ماءخوذ بالاجرام . (٦١٦)
امـام عـلى عـليـه السـلام : ااز من سخنى بشنويد كه براى شما از اسبان گرانبها نيكوتر بـاشـد: هـيچ يك از شما نبايد درباره چيزى سخن گويد كه به او ارتباطى ندارد. همچنين دربـاره آنـچه به او مربوط مى شود نيز بايد كمتر سخن بگويد، مگر هنگامى كه جايى مـنـاسـب بـراى سـخـن بـيابد.
بسا سخنگوى در غير مورد لازم كه با سخن گفتن در حق خود جـنـايـت كـرده اسـت . نـيز مبادا كه هيچ يك از شما با بله يا فرزانه به مـجـادله بـرخـيـزد، چه هر كس با شخص فرزانه به مجادله برخيزد از او دور مى شود، و مجادله يا ابله سبب شكست خوردن است . و هرگاه برادر (دينى) شما از شما دور باشد به نيكوترين وجهى از او ياد كنيد، كه اگر خود از او دور بوديد خواستار آنگونه ياد كردن بـوديـد. و بـرسـان كـسـى بـه كـار بـرخـيـزيـد كـه مـى دانـد كـه در مقابل كار نيك پاداش مى بيند و به كار بد ماءخوذ مى شود.
٨ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :يـا مـفضل بن عمر! اذا اردت اءن تعرف الى خير يصير الرجـل او الى شـر، فـانـظـر اين يضع معروفة . فان كان يضع معروفة عند اءهله . فاعلم اءنـه يصير الى خير. و ان كان يضع معروفه عند غير اهله ، فاعلم انه ليس له فى الاخرة من خلاق . (٦١٧)
امـام صـادق عليه السلام : اى مفضل ! اگر خواستى بدانى كه شخص به جانب نيكى روان اسـت يـا به جانب بدى ، ببين كه كار نيك خود را كجا مى نهد.
اگر ديدى كه آن را در نزد اهـلش نـهـاد، بـدانـكـه به جانب نيكى و خير روان است . و اگر كار نيك خود را در نزد غير اهل نهاد، بدانكه در آخرت بهره اى از نيكى ندارد.
٩ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العـاقـل مـن احـسـن صـنـائعه ، و وضع سعيه فى مواضعه . (٦١٨)
امام على عليه السلام : عاقل كسى است كه كارهاى نيك خود را به بهترين وجه انجام دهد، و در جايى تلاش و كوشش ‍ كند كه شايسته است .
١٠ الامام الصادق عليه السلام :من وضع حبه فى غير موضعه ، فقد تعرض للقطيعة . (٦١٩)
امـام صـادق عـليـه السـلام : آن كـه دوستى و محبت خود را جز در جاى شايسته آن قرار دهد، خود را در معرض بريدن از دوست (و بيدوست ماندن) قرار داده است .
١١ الامام على عليه السلام : قد يكون الياس ادراكا، اذا كان الطمع هلاكا. (٦٢٠)
امام على عليه السلام : آنجا كه طمع به چيزى سبب هلاكت گردد، موفقيت در نوميدى (و چشم دوختن) از آن چيز است .

فـصـل سـى و هـفـتـم :آمـاده سـازى افـكـار بـراى مراحل شناخت قرآن
١ فـلمـا جـن عـليـه الليـل راى كـوكـبـا قـال : هـذا ربـى . فـلمـا افـل قـال : لا احـب الافـليـن فـلمـا راى القـمـر بـازغـا قـال : هـذا ربى فلما افل قال : لئن لم يهدنى ربى لا كونن من القوم الضالين فلما راى الشـمـس بـازغـة قـال : هـذا ربـى ، هـذا اكـبـر، فـلمـا افـلت قـال : يـا قـوم انـى برى مما تشركون انى وجهت وجهى للذى فطر السماوات و الارض ، حنيفا و ما انا من المشركين . (٦٢١)
چون شب به تاريكى گراييد، (ابراهيم) ستاره اى ديد، گفت : اين پروردگار من است ؛ و چون آن ستاره غروب كرد، گفت : من غروب كنندگان را دوست نمى دارم و چون ماه را ديد كه بـرآمـد، گـفـت : ايـن پـروردگـار مـن اسـت ؛ و چـون مـاه نـيـز پـنـهـان گـشـت ، گـفـت : اگر پـروردگـارم راه بـه مـن نـنـمـايـد، بـه حتم از گمراهان خواهم بود و فردا خورشيد را در حـال بـرآمـدن ديـد، گفت : اين پروردگار من است ، چه اين بزرگتر است ؛ و چون خورشيد نـيـز غـروب كـرد، گـفـت : اى مردم ! من از آنچه شما شريك خدا قرار مى دهيد. بيزارم . به جانب كسى رو كنم كه آسمانها و زمين را آفريد؛ من بر دين حقم و از مشركان نيستم .
٢ و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ، ليبين لهم .. (٦٢٢)
هـيـچ فرستاده اى را جز به زبان مردم خود نفرستاديم ، تا (بتواند شريعت و حق را) به آنان آشكار و روشن بگويد...
٣ و لا تـجـادلوا اهـل الكـتـاب الا بـالتـى هـى احـسن ، الا الذين ظلموا منهم ، و قولوا: آمنا بالذى انزل الينا و انزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مسلمون . (٦٢٣)
بـا اهـل كـتـاب مـجـادله مـكنيد مگر به روشى كه نيكوتر است ، جز با ستمكاران ايشان ، و بگوييد: به آنچه بر ما و شما فرود آمده و باور داريم ، و خداى ما و خداى شما يكى است ، و در برابر او سر تسليم فرود مى آوريم .
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): انـا امـرنـا مـعـاشـر الانـبياء ان نكلم الناس بقدر عقولهم ..امرنى ربى بمداراة الناس ، كما امرنا باقامة الفرائض . (٦٢٤)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): ما گروه پيامبران فرمان داريم كه با مردمان به اندازه خردهاى ايشان سخن گـوييم ... پروردگارم به من فرمان داد كه با مردمان مدارا كنم ، همان گونه كه فرمان داد تا نماز را بر پا داريم .
٢ الامـام الرضـا عـليـه السـلام ـ قـال راوى الحـديث : دخلت مع يونس بن عبدالرحمن على الرضـا عـليـه السـلام ، فـشـكـى اليـه مـا يـلقـى مـن اصـحـابـه مـن الوقـيـعـة ، فقال الرضا عليه السلام : دارهم فان عقولهم لا تبلغ ... (٦٢٥)
امام رضا عليه السلام ـ راوى حديث گويد: با يونس بن عبدالرحمان نزد امام رضا رفتيم ، يونس از بدگويى يارانش پشت سر يكديگر شكايت كرد. امام رضا گفت : با آنان مدارا كن كه عقلشان نمى رسد.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اتـحـبـون ان يـكـذب الله و رسـوله ؟ حـدثـوا الناس بما يعرفون و امسكوا عما ينكرون . (٦٢٦)
امـام عـلى عـليه السلام : آيا دوست داريد كه خدا و فرستاده خدا مورد تكذيب واقع شوند؟! با مردمان از چيزهايى سخن گوييد كه مى تونند فهميد؛ و از سخن گفتن درباره چيزهايى كه نمى توانند فهميد خوددارى كنيد.
الامـام الصـادق عـليـه السـلام :قـال عـلى بـن الحسين عليه السلام : حدثوا الناس بما يعرفون ! و لا تحملوهم ما لا يطيقون ، فتغرونهم بنا. (٦٢٧)
امام صادق عليه السلام : على بن الحسن عليه السلام گفت : از احاديث ما آنچه را مردمان مى تـوانـنـد فـهـمـيـد بـه آنـان بـگـويـيـد، و چـيـزى كـه تـحـمل آن را ندارند بر ايشان بار نكنيد، كه در اين صورت آنان را به وسيله ما مغرور و فريفته خواهيد ساخت .
٥ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :يـا عـبدالعزيز! ان الايمان عشر درجات بمنزلة السلم يـصعد منه مرقاة بعد مرقاة . فلا يقولن صاحب الاثنين لصاحب الواحد لست على شى حتى يـنـتـهـى الى العـاشـر. فـلا تـسـقـط مـن هـو دونـك . فـيسقطك من هو فوقك . و اذا رايت من هو اسفل منك بدرجة فارفعه اليك برفق ! ولا تحملن عليه ما يطيق فتكسره ، فان من كسر مؤ منا فعليه جبره . (٦٢٨)
امـام عـلى عـليه السلام : اى عبدالعزيز! ايمان را ده پله همچون نردبان است كه بايد پله پـله از آن بـالا رونـد. پـس آنـكـه بـر پـله دوم اسـت نـبـايـد بـه آنـكـه بـر پـله اول اسـت بـگـويـد كه پاى تو بر جايى بند نيست ، تا او نيز به پله دهم برسد. آن را كه فروتر از تو است مينداز، كه به دست بالاتر از خود فرو خواهى افتاد. و چون ديدى كه شخصى يك پله از تو پايينتر است به رفق و نرمى او را به جاى خود بالا آر، و بر او بيش از طاقتش بار مكن كه سبب شكسته شدن او خواهى شد. و هر كس ‍ مؤ منى را بشكند (و عقايد او را متزلزل سازد)، جبران اين شكستگى با خود او است .
٦ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام :ان المـؤ مـنـيـن عـلى منازل ، منهم على واحدة و منهم على اثنتين ، و منهم على ثلاث ، و منهم على اربع ، و منهم على خـمـس ، و مـنـهـم عـلى سـت ، و مـنـهـم عـلى سـبـع . فـلو ذهـبـت تـحمل على صاحب الواحدة ثنتين لم يقو، و على صاحب الثنتين ثلاثا لم يقو، و على صاحب الثلاث اربعا لم يقو، و على صاحب الاربع خمسالم يقو، و على صاحب الخمس ستالم يقو، و على صاحب الست سبعا لم يقو، و على هذه الدرجات . (٦٢٩)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام : مـؤ مـنـان داراى مـنـازل و درجـات مـتـفـاوتـنـد. يـكـى در منزل اول است ، ديگرى در منزل دوم ، ديگرى در سوم ، ديگرى در چهارم ، ديگرى در پنجم ، ديـگـرى در شـشـم ، و ديـگـرى در هـفـتـم . پـس اگـر بـر صـاحـب مـنـزل و پـله اول به اندازه دو منزل بار كنى ، و بر صاحب دو پله سه پله ، و بر صاحب سـه پـله چـهـار پـله ، و بر صاحب چهار پله پنج پله ، و بر صاحب پنج پله شش پله ، و بر صاحب شش پله به اندازه هفت پله ، در مقابل آن طاقت نخواهد آورد. و چنين است در درجات ديگر.
٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : يـا حـذيـفـة ! لا تـحـدث الناس بما لا بعلمون . فيطغوا و يـكـفـروا، ان مـن العـلم صـبـعـا شـديـدا مـحـمـله ، لو حـمـلتـه الجـبـال عـجـزت عـن حـمـله ان عـلمـنـا اهـل البـيـت يـسـتـنـكـر و يـبـطـل و تـقـتـل رواتـة و يـسـاء الى مـن يـتـلوه ، بـغـيـا و حـسـدا، لمـا فضل الله به عترة الوصى وصى النبى (صلى الله عليه و آله)... (٦٣٠)
امـام عـلى عـليـه السـلام : اى حـذيفه ! با مردمان درباره آنچه نمى دانند سخن مگو كه به طـغـيـان (غـلو) و كـفـر گرفتار مى شوند. كشيدن بار بعضى از مراتب علم و معرفت چندان دشـوار اسـت كـه از عـهـده كـوه بـر نـمـى آيـد. عـلم مـا اهل بيت مورد انكار قرار مى گيرد، و باطل شمرده مى شود، و راويان آن را مى كشند، و به هـر كـس آن را بـخـوانـد آزار مى رسانند. و اينهمه از روى ستم پيشگى و رشك ورزى نسبت به فضيلتى است كه خدا به عترت و اوصياى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ارزانى داشته است .
٨ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :يـا عـبـد الاعـلى ! ان احـتمال امرنا ليس معرفته و قبوله ، ان احتمال امرنا هو صونه و سترته عمن ليس من اهله . فـاقـراهـم السـلام و رحـمـة الله (يـعـنـى الشـيـعـة) و قـل : قـال لكـم : رحـم الله عـبـدا استجر مودة الناس الى نفسه و الينا، باءن يظهر لهم ما يعرفون ، و يكف عنهم ما ينكرون . (٦٣١)
امـام صـادق عـليـه السـلام : اى عـبدالاعلى ! بر امر ما طاقت داشتن و صبر كردن ، شناختن و پـذيـرفـتـن آن نـيـسـت ، بـلكـه پـوشـيـده نـگـاه داشـتـن آن از غـيـر اهل آن است . پس به آنان (يعنى شيعه) سلام و درود خدايى برسان و بگو: جعفر بن محمد گفته است : خدا شيعه اى را بيامرزد كه دوستى مردمان را به جانب خودش و ما جلب كند، از ايـن راه كـه آنـچـه را مـى تـوانـنـد دانـسـت بـراى آنـان آشـكـار سـازد، و از گـفـتـن آنـچـه تحمل نمى كنند خوددارى كند.

فصل سى و هشتم : آزاد انديشى و نظر خواهى قرآن
١ ...فـبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ، اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب . (٦٣٢)
بـنـدگـان مـرا مـژده ده : آنـان كه به گفتار گوش فرا مى دارند و سپس از نيكوترين آن پيروى مى كنند؛ اينان كسانيند كه خدا هدايتشان كرده است ، و اينان خردمندانند.
٢ لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى ، فمن يكفر بالطاغوت و يؤ من بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى ، لا انفصام لها، والله سميع عليم . (٦٣٣)
زور و اكراه در دين نيست ، چه راه از گمراهى آشكار شده است ؛ پس هر كه به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد، به دستگيره استوار چنگ زده است كه آن را شكستى نيست ؛ و خدا شنواى دانا است .
حديث
١ الامام على عليه السلام : من استقبل وجوه الاراء عرف ، مواقع الخطا. (٦٣٤)
امـام على عليه السلام : هر كه با آراء گوناگون روبه رو شود، نقاط اشتباه و خطاى هر كار را خواهد شناخت .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الظـفر بالحزم ، و الحزم باجالة الراى و الراى بتحصين الاسرار. (٦٣٥)
امام على عليه السلام : پيروزى به دور انديشى و محكم كارى است . و دور انديشى و محكم كـارى بـه راى آزمـايى . و راءى (درست) در گرو نگاهدارى اسرار است (به ويژه اسرار نظامى در كار جنگ).
٣ الامام على عليه السلام : الراى مع الاناة . و بئس الظهير، الراى الفطير. (٦٣٦)
امـام عـلى عـليـه السـلام : راءى ، با درنگ و تاءمل به دست مى آيد. و راءى نارسيده و بر نيامده ، بد مدد كارى است .
٤ الامـام عـلى عـليه السلام : اضربوا بعض الراى ببعض يتولد منه الصواب . امخضوا الراى مخض ‍ السقاء. (٦٣٧)
امام على عليه السلام : راءيها را، برخى بر برخى ديگر، عرضه كنيد (و آنها را كنار هم نـهـيـد)، كـه راءى درسـت اينگونه پديد مى آيد. راءى و نظر را ـ همچون شيرى كه براى بـيـرون آوردن كـره آن در مـيـان مـشـك مـى ريـزنـد و مـى زنـنـد ـ بـزنـيـد (تـا بـه وسـيـله تقابل آرا و برخورد انديشه ها به نظر درست برسيد).
٥ الامـام على عليه السلام : ضمم آراء الرجال ، و اختر اقربها الى الصواب ، و ابعدها عن الارتياب . (٦٣٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام : آراء مـردان را به هم بپيوند، و نزديكترين آنها را به صواب و صلاح ، و دورترين آنها را از شك و ترديد، برگزين .
٦ الامام على عليه السلام ـ النبى (صلى الله عليه و آله) (من خطاب الله تعالى له ، ليلة المعراج)...يا احمد! استعمل عقلك قبل ان يذهب ، فمن استعمل عقله لا يخطا و لا يطغى . (٦٣٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام ـ از پـيـامـبـر اكـرم (از سـخـنـان شـب مـعـراج):..اى احـمـد! عـقـلل خـود را بـه كـار گـيـر، پـيـش از آنـكـه از دسـت بـرود، كـه هـر كـس عقل را به كار اندازد، خطا نمى كند و به سركشى دچار نمى گردد.
٧ الامام الصادق عليه السلام :...انما يهلك الناس لانهم لا يساءلون . (٦٤٠)
امام صادق عليه السلام : مردمان از آن جهت هلاك مى شوند كه نمى پرسند.

فصل سى و نهم : شناخت از راه برابر نهى اضداد
اء- برابر نهى اضداد قرآن
١ و هديناه النجدين (٦٤١) آيـا مـا دو راه واضـح ، (راه نـيـك و بـد، راه حـق و باطل) را به انسان ننموديم ؟ حديث
١ الامام على عليه السلام : اعلموا انكم لن تعرفوا الرشد، حتى تعرفوا الذى تركه . و لن تـاءخـذوا بـمـيـثـاق الكـتـاب . حـتـى تـعرفوا الذى نقضه . و لن تمسكوا به ، حتى تـعـرفـوا الذى نـبـذه ،...و لن تـعـرفـوا الضلالة ، حتى تعرفوا الهدى . ولن تعرفوا التقوى ، حتى تعرفوا التقوى ، حتى تعرفوا الذى تعدى ... (٦٤٢)
امـام عـى عـليه السلام : بدانيد! شما راه راست را - تا هنگامى كه بيراهه رو را نشناسيد - نخواهيد شناخت . و پيمان قرآن را - تا هنگامى كه پيمان شكن را نشناسيد - استوار نخواهيد داشـت . چـنـگ نـخـواهـيـد زد...و گـمـراهـى را نـخـواهـيـد شـناخت ، مگر زمانى كه راه راست را بشناسيد. و پرهيزگارى را نخواهيد شناخت ، مگر زمانى كه ناپرهيزگار را بشناسيد.
٢ الامام على عليه السلام : انما يعرف قدر النعم بمقاساة ضدها. (٦٤٣)
امـام عـلى : قـدر نـعـمـت تـنـها با گرفتار شدن به ضد آن (از دست دادن نعمت) دانسته مى شود.

ب - ضديت با چيزى در اثر ندانستن قرآن
١ بل كذبوا بمالم يحيطوا بعلمه ... (٦٤٤)
چيزى را كه درباره آن دانشى نداشتند، دروغ شمردند.
حديث
١ الامام على عليه السلام : الناس اعداء ما جهلوا. (٦٤٥)
امام على عليه السلام : مردمان دشمن چيزى هستند كه آن را نمى دانند.
٢ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن امـيـر المـؤ مـنـيـن ...فـمـن جهل شيئا عاداه ، فاءنزل الله :
بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه ... (٦٤٦)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام - از پـدرانـش ، از امـيـر المـؤ منين :
هر كه نسبت به چيزى نادان بـاشـد، بـا آن دشـمـنـى مـى نـمـايـد، بـه هـمين جهت است كه خدا اين آيه را فرو فرستاد:
بـل كـذبـوا بـمـا لم يـحيطوا بعلمه - چيزى را كه درباره آن دانشى بسنده نداشتند، تكذيب كردند.

فصل چهلم : شناخت هر چيز با بيرون رفتن از چارچوب آن حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : انما حض على المشاورة ، لان راءى المشير صرف ، و راءى المستشير مشوب بالهوى . (٦٤٧)
امـام عـلى عـليه السلام : از آن جهت مشورت و رايزنى سفارش شده ، كه راءى مشورت دهنده خالص است و راءى مشورت كننده آلوده به هوى است .
چـون انـسـان مـشـورتـخـواه ، خـود مـباشر كار مورد نظر و امر مورد مشورت است ، و فكرش مـشـغـول به آن است ، و چه بسا كه به آن امر علاقه دارد و خواهان آن است و دوست مى دارد دسـت بـه اقـدام زنـد، از ايـن رو نـظـر وى پـالوده از تـمايل و خواهانى و مثبت بينى نيست ، بلكه آلوده به اينها است ، و گرفتار در چارچوبه ذهـنـيـت و تـشـخيص و احساس خويش ‍ است و نمى تواند جانبها و نتيجه ها و پيامدها را درست بسنجد. چون چنين است ، راءى مشورت كننده آلوده به هوى و تمايلات است راءى المستشير مشوب بالهوى .
از سـوى ديـگر، مشورتگرى است كه چنين نيست ، يعنى نظرى پالوده دارد نه آلوده . چرا؟ چون او از فضاى كار و مباشرت بيرون است ، و كشش و خواهانى و حساسيتى از نوع آنچه در مـشـورتـخـواه است در او نيست . او مى تواند فارغ از آنچه ياد شد، به كار بينديشد و جـانـبـهـا را بـسنجد، و راءيى سخته نشان دهد. اين است كه راءى مشورت دهنده خالص ‍ است و راءى المشير صرف .
و اينها همه تاءكيد است بر اهميت مشورت و نظر خواهى .
٢ الامام الحسن عليه السلام : تجهل النعم ما اءقامت ، فاذا ولت عرفت . (٦٤٨)
امـام حـسـن عـليـه السـلام : تا نعمت باقى است مجهول است ، و چون پشت كرد و رفت قدرش شناخته مى شود.
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : مـن زهـد فـى الدنـيا اءثبت الله الحكمة فى قلبه ، و اءنـطق بها لسانه ، و بصره عيوب الدنيا - داءها و دواءها - و اءخرجه من الدنيا سالما الى دار السلام . (٦٤٩)
امـام صـادق عـليـه السـلام : كـسـى كـه نـسـبـت بـه دنـيـا زهد پيشه كند (و خود را از دائره خـواهـانـيـهاى جهان بيرون كشد) خدا حكمت را در دل او استوار مى سازد، و زبانش را به آن گـويا مى كند، و بر عيبهاى دنيا - چه درد و چه درمان - بينايش ‍ مى سازد، و به سلامت از دنيا دارالسلامش مى برد.
٤ الامام على عليه السلام : ازهد فى الدنيا، يبصرك الله عوراتها. (٦٥٠)
امـام عـلى عـليـه السلام : در دنيا زاهد باش (و خويشتن را از محدوده خواسته هاى دنيايى در آر) تا خدا بينش تو را نسبت به عيبهاى پوشيده آن افزايش دهد.

فصلچهل و يكم : موانع شناخت
اء- تـــيـــرگـــيـــهـــاى نـــفـــســـانـــى (و نـــقـــش تـــهـــذيـــب نـــفـــس درحصول شناخت)
قرآن
١ واتقوا الله و يعلمكم الله ... (٦٥١)
پرهيز پيشه گرديد، خدا خود به شما خواهد آموخت ...
٢ ...و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ... (٦٥٢)
آنان را پاكيزه مى كند و به ايشان قرآن و حكمت مى آموزد...
٣ يـا ايـهـا الذيـن آمـنـوا اتـقـوا الله و آمـنـوا بـرسـوله ، يـؤ تـكـم كـفـلين من رحمته ، و يجعل لكم نورا تمشون به ... (٦٥٣)
اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد، از خدا بترسيد، و به فرستاده خدا ايمان آوريد تا دو بـهـره از نـعـمـتش به شما ارزانى دارد، و براى شما نورى قرار دهد كه در پرتو آن راه رويد...
حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن لم يـهـذب نـفـسـه ، لم يـنـتـفـع بالعقل . (٦٥٤)
امـام عـلى عـليـه السـلام : آن كـه جـان خـود را پـاكـيـزه نـكـنـد، از عقل (انسانى) سودى نبرد.
النـبـى (صلى الله عليه و آله): مـا عـبـدالله بـمـثـل العـقـل . و مـا تـم عـقـل امـرى حـتـى يـكـون فـيـه عـشـر خـصـال : الخـيـر مـنـه مـاءمـول ، و الشـر مـنـه مـاءمـون ، يـسـتـقـل كـثـيـر الخـيـر مـن عـنـده ، و يـسـتـكـثـر قـليـل الخـيـر مـن غـيـره ، و لا يـتـبـرم لطـلاب الحـوائج ، و لا يـسـام مـن طـلب العـلم طول عمره ... (٦٥٥)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): خـدا بـه چـيـزى هـمـانـنـد عـقـل پـرسـتـش نـمـى شـود. و عقل آدمى به كمال نرسد مگر اينكه ده خصلت در او باشد: آرزوى نيكى در او برود؛ از شر رسـانـدن او مـردمـان در امان باشند؛ خير فراوان خود را اندك شمارد؛ خير اندك ديگران را بـسـيار داند؛ در برآوردن نيازمندان روى ترش نكند؛ از فراگرفتن دانش در سراسر عمر خسته نشود...
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : يـنـبـغـى للعـاقـل اءن يـحـتـرس مـن سـكـر المـال ، و سـكـر القـدرة ، و سـكـر العـلم ، و سـكـر المـدح ، و سـكـر الشـبـاب ؛ فـان لكل ذلك رياحا خبيثة ، تسلب العقل ، و تستخف الوقار. (٦٥٦)
امـام عـلى عـليـه السـلام : بـر عـاقـل اسـت كـه از مـسـتـى مـال ، و مـسـتـى قدرت ، و مستى علم ، و مستى ستايش جوانى بپرهيزد، چه هر يك از اينها را گندى پليد است كه عقل را مى ربايد و از وقار آدمى مى كاهد.

ب - هواى نفس قرآن
١ فـان لم يـسـتـجـيـبـوا لك ، فـاعـلم انـمـا يـتـبـعـون اهـواءهـم ، و مـن اضل ممن اتبع هواه بغير هدى من الله ؟ ان الله لا يهدى القوم الظالمين (٦٥٧) اگـر پذيراى دعوت تو نشدند، بدان كه پيروى هواهاى خود مى كنند؛ و چه كس گمراهتر از كسى است به جاى راه خدا پيروى هواى نفس كند؟ و خدا ستمكاران را راه نمى يابد ٢ افـراءيـت مـن اتـخـذ آلهـه هـواه و اضـله الله عـلى عـلم ، و خـتـم عـلى سـمـعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة ، فمن يهديه من الله افلا تذكرون ؟ (٦٥٨)
آيا ديدى كسى را كه هواى خود را خداى خود گرفت ، و خدا او را دانسته (پس از اتمام حجت) گـمراه كرد، و بر گوش و دلش مهر نهاد، و بر چشمش پرده اى افكند؛ آيا چه كسى مى تواند پس از خداى راهنماى او شود؟ چرا خود به ياد نمى آوريد؟ ٣ افـمـن كـان عـلى بـيـنـة مـن ربـه ، كـمـن زيـن كـمـن له سـوء عـمـله ، و اتـبـعـوا اهـواءهم (٦٥٩) آيـا كـسـى كـه حـجتى آشكار (مانند قرآن) از پروردگار خويش در دست دارد، همچون كسى است كه عمل بدش در چشم او آراسته شده و پيروى هواى نفس خود مى كند؟ حديث
١ الامام على عليه السلام : عدو العقل الهوى . (٦٦٠)
امام على عليه السلام : هواى نفس دشمن عقل است .
٢ الامام على عليه السلام : كم من عقل اسير، عند هوى امير. (٦٦١)
امام على عليه السلام : چه بسيار عقلى كه اسير است و هواى نفس امير؟! ٣ الامام على عليه السلام : الهوى شريك العمى . (٦٦٢)
امام على عليه السلام : هواى نفس ، انباز كورى است .

ج - دوستى كور قرآن
١ و امـا ثـمـود فـهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى ، فاءخذتم صاعقة العذاب الهون بما كانوا يكسبون (٦٦٣) بـه قـوم ثـمـود راه نـموديم ، ولى آنان خود كورى و گمراهى را بر هدايت ترجيح دادند، پس به سبب آنچه خود كرده بودند، گرفتار صاعقه عذاب خوار كننده گشتند ٢ و عـادا و ثـمـود و قـد تـبين لكم من مساكنهم ، و زين لهم الشيطان اعمالهم ، فصدهم عن السبيل ، و كانوا مستبصرين (٦٦٤) يـاد كن عاد و ثمود را، كه حقيقت حالشان ، از خانه ها و منزلگاههاى ايشان بر شما آشكار گـشـت ؛ شـيـطـان كـارهـاى ايـشـان را در نـظـرشـان آراسـت و از راه راست دورشان كرد، در صورتى كه از پيش مردمى بودند بينا و هوشمند حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): حبك للشى ء يعمى و يصم . (٦٦٥)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): دوستى تو نسبت به چيزى تو را كور و كر مى كند.
يـعـنـى : چـون چـيزى را دوست بدارى ، نه عيبهاى آن را مى بينى ، و نه سخن عيب بينان را درباره آن مى شنوى ، اين است كه درباره آن كور و كر مى شوى ؛ حب الشى ء يعمى و يصم .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : عـيـن المـحب عمية عن معايب المحبوب ، و اءذنه صماء عن قبح مساوية . (٦٦٦)
امـام عـلى عـليـه السـلام : چـشـم حـبـيب از ديدن معايب محبوب كور است ، و گوشش از شنيدن زشتيهاى او كور.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن عشق شيئا اءعشى بصره ، و اءمرض قلبه . فهو ينظر بـعـيـن غير صحيحة ، و يسمع باءذن غير سميعة ، قد خرقت الشهوات عقله ، و اءماتت الدنيا قـلبـه ، و ولهـت عـليـهـا نـفـسـه ، فـهـو عـبـد لهـا و لمـن فـى يـده شـى ء منها: حيثما زالت زال اليـهـا، و حـيـثـمـا اءقـبـلت اءقـبـل عـليـهـا، لا يـنـزجـر مـن الله بـزاجـر، و لا يـتـعظ منه بواعظ... (٦٦٧)
امـام عـلى عـليـه السلام : كسى كه عاشق چيزى شود، چشم خود را كور و قلب خود را بيمار كـرده اسـت . عـاشـق بـا چـشـمـى نـادرسـت مى بيند و با گوشى ناشنوا مى شنود؛ شهوات عقل او را از كار مى اندازد، و دنيا قلب او را مى كشد، و نفس او خواستار بى چون و چراى آن مى شود. عاشق دنيا بنده دنيا مى شود، و بنده كسانى كه چيزى از دنيا در دست دارند، دنيا بـه هـر طـرف رود او نيز به همان طرف مى رود، و به هر جا رو كند به آنجا رو مى كند؛ هـيـچ بـازدارنـده اى خـدايى او را از بدى باز نتواند داشت ، و از هيچ اندرز گويى اندرز نتواند گرفت .
٤ الامام على عليه السلام : لا عقل مع شهوة . (٦٦٨)
امام على عليه السلام : عقل با شهوت جمع نمى شود.
٥ الامام على عليه السلام : لحب الدنيا صمت الاسماع عن سماع الحكمة ، و عميت القلوب عن نور البصيرة . (٦٦٩)
امـام على عليه السلام : به سبب دوستى دنيا گوشها از شنيدن حكمت كر مى شود، و چشمها از ديدن نور بصيرت كور.
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : كـتـب امـير المؤ منين عليه السلام الى بعض اصحابه يـعـظـه :...فـارفـض الدنـيـا! فـان حـب الدنـيـا يـعـمـى و يـصـم و يـبـكـم و يذل الرقاب . (٦٧٠)
امام صادق عليه السلام : امير المؤ منين عليه السلام در موعظه به يكى از ياران خود چنين نـوشـت : از دنـيـا دسـت بـردار، كـه دوسـتـى دنـيـا انـسـان را كـور و كـر و لال مى كند، و گردنها را به خوارى خم مى نمايد.

د- خودبينى و تكبر قرآن
١ ان الذيـن يجادلون فى آيات الله بغير سلطان اتاهم ، ان فى صدورهم الاكبر، ما هم ببالغيه ، فاستعذ بالله انه هو السميع البصير (٦٧١)
كـسـانى كه بدون برهانى كه به ايشان رسيده باشد، درباره آيات خدا مجادله مى كنند، در دل كـبـر دارنـد، و بـه مـراد دل نـيز نخواهند رسيد؛ تو به خدا پناه بر، كه او شنواى بينا است ٢ و امـا الذيـن كـفـروا افـلم تـكـن آيـاتـى تتلى عليكم ، فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين ؟ (٦٧٢)
كـسـانـى كـه كـافـر شـدند (به ايشان گفته شد)، آيا آيات مرا بر شما نخواندند؟ شما تكبر و گردنكشى كرديد، و خود مردمى بزهكار بوديد ٣ ان الذين كذبوا بآياتنا و استكبروا عنها، لا تفتح لهم ابواب السماء... (٦٧٣)
كـسـانى كه آيات ما را دروغ شمردند و از سر تكبر دامن از آنها فرو چيدند، درهاى آسمان به روى ايشان گشوده نخواهد گشت ...
٤ و جـحـدوا بـهـا واسـتـيـقـنـتـهـا انـفـسـهـم ، ظـلمـا و علوا، فانظر كيف كان عاقبة المفسدين ؟ (٦٧٤)
آيـات روشـن را، از سـر سـتـم و بـزرگـى فـروشـى مـنـكـر گـشتند، در حالى كه در ته دل ، آنها را درست مى دانستند، اكنون بنگر كه سرانجام كار بدكاران چه بود؟ حديث
١ الامـام الرضـا عـليـه السـلام - عـن الامـام عـلى : حـسـبـك مـن الجهل اءن تعجب بعلمك . (٦٧٥)
امـام رضـا عـليـه السـلام - از امـام عـلى عـليـه السـلام : دليل نادانى تو همين بس كه علمت سبب خودبينى و كبر شود.
٢ الامام على عليه السلام : من اءعجبته آراؤ ه ، غلبته اءعداؤ ه . (٦٧٦)
امام على عليه السلام : كسى كه در آرا و نظرهاى خود به چشم خودپسندى بنگرد، دشمنان بر او چيره خواهند شد.
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : العـجـب صـارف عـن طـلب العـلم ، داع الى الغـمـط و الجهل . (٦٧٧)
امـام صـادق عـليـه السـلام : خـودبـينى آدمى را از دانش طلبى منصرف مى كند، و او را به انكار حق و نادانى مى كشاند.
٤ الامام على عليه السلام :...لا وحدة اءو حش من العجب . (٦٧٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام - در وصـيـت بـه امـام حـسـن : هـيـچ تـنهاييى (و افسرگيى) وحشت انگيزتر از خودپسندى نيست .
٥ الامام الصادق عليه السلام : لا جهل اءضر من العجب . (٦٧٩)
امام صادق عليه السلام : هيچ نادانيى زيانبارتر از عجب و خودپسندى نيست .
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : مـن لا يـعـرف لاحـد الفضل ، فهو المعجب براءيه . (٦٨٠)
امـام صـادق عـليـه السـلام : آن كـه بـراى هـيـچ كـس فـضـيـلتـى قائل نيست ، خويشتن پسند است و خود راءى .
٧ الامام الهادى عليه السلام : من رضى عن نفسه ، كثر الساخطون عليه . (٦٨١)
امام هادى عليه السلام : كسى كه از خود راضى باشد، شماره ناراضيان از او فراوان است .
٨ الامام على عليه السلام : العجب يفسد العقل . (٦٨٢)
امام على عليه السلام : خودبينى عقل را تباه مى كند.
٩ الامام على عليه السلام : من اءعجب بفعله ، اءصيب بعقله . (٦٨٣)
امام على عليه السلام : كسى كه كار خود را بپسندد، به خردش خللى رسد.
يـعـنـى : آن كـس كـه بـه چـشـم پـسـنـد و رضـايـت در كـار خـويـش بـنـگـرد، و آن را كامل و شايسته بيند، خللى به نيروى عقل او برسد، زيرا چنين كسى هم از جستجوى مرحله بـهـتـرى بـراى كـار خـود و بالا بردن سطح آن باز مى ايستد، و هم از ديدن و پذيرفتن نـوع بـهـترى از كار مورد نظر باز مى ماند، و نيروى كمالگراى عقلى خويش را فرو مى نهد.

- پى ‏نوشتها -
٦٠٢- بحار ٧٧/١٣٠ ـ از كتاب المحاس .
٦٠٣- بـحـار ٧٨/٢٥ ـ از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول .
٦٠٤- بـحار ٧٥/٣٥٥ ـ از كتاب صفين ، تاءليف نصربن مزاحم منقرى كوفى .
٦٠٥- تحف العقول /٦٦.
٦٠٦- غررالحكم /٤٧.
٦٠٧- تحف العقول /٢٤٤.
٦٠٨- بحار ٢/٥٣ ـ از كتاب مجالس مفيد.
٦٠٩- بحار ٧٢/١٩٧ ـ از كتاب امالى طوسى .
٦١٠- غررالحكم /٢٦٨.
٦١١- نهج البلاغه /١١٩١؛ عبده ٢/١٩٧.
٦١٢- بحار ٢/٥٣.
٦١٣- وسائل ١١/٤٠١.
٦١٤- نهج البلاغه /٩٣٣ـ٩٣٢؛ عبده ٢/٥٥.
٦١٥- بحار ٧٨/١٢٧ ـ از كتاب كنز الفوائد.
٦١٦- امالى طوسى ١/٢٢٩ـ٢٢٨.
٦١٧- وافى ٣ (م ٦) /٦٤.
٦١٨- غررالحكم /٤٢.
٦١٩- بحار ٧٤/١٨٧ ـ از كتاب المحاسن .
٦٢٠- نهج البلاغه /٩٣٦.
٦٢١- سوره انعام (٦): ٧٩ـ٧٦.
٦٢٢- سوره ابراهيم (١٤): ٤.
٦٢٣- سوره عنكبوت (٢٩): ٤٦.
٦٢٤- بحار ٢/٦٩.
٦٢٥- رجال كشى /٤٨٨.
٦٢٦- الغيبة ، نعمانى /٣٤.
٦٢٧- الغيبة ، نعمانى /٣٥.
٦٢٨- اصول كافى ٢/٤٥.
٦٢٩- اصول كافى ٢/٤٥.
٦٣٠- بحار ٢/٧٨ ـ از كتاب الغيبة ، نعمانى .
٦٣١- الغيبة ، نعمانى /٣٥ ـ ٣٤.
٦٣٢- سوره زمر (٣٩): ١٨ ـ ١٧.
٦٣٣- سوره بقره (٢): ٢٥٦.
٦٣٤- نهج البلاغه /١١٦٩؛ عبده ٢/١٨٥.
٦٣٥- نهج البلاغه /١١١٠؛ عبده ٢/١٥٥.
٦٣٦- مستدرك نهج البلاغه /١٨٧.
٦٣٧- غررالحكم /٧١.
٦٣٨- مستدرك نهج البلاغه /١٥٢.
٦٣٩- ارشاد القلوب /٢٨٥.
٦٤٠- اصول كافى ١/٤٠.
٦٤١- سوره بلد (٩٠): ١٠.
٦٤٢- نهج البلاغه /٤٥٠؛ عبده ١/٢٨٦؛ كافى ٨/٣٩٠.
٦٤٣- غررالحكم /١٣٤.
٦٤٤- سوره يونس (١٠): ٣٩.
٦٤٥- نهج البلاغه /١١٦٨؛ عبده ٢/١٨٥.
٦٤٦- بحار ١٠٤/٣٧٠.
٦٤٧- غررالحكم ١٣٥.
٦٤٨- بحار ٧٨/١١٥ - از كتاب اعلام الدين .
٦٤٩- اصول كافى ٢/١٢٨.
٦٥٠- نهج البلاغه /١٢٧٢.
٦٥١- سوره بقره (٢): ٢٨٢.
٦٥٢- سوره جمعه (٦٢): ٢.
٦٥٣- سوره حديد (٥٧): ٢٨.
٦٥٤- غررالحكم /٢٩٣.
٦٥٥- بحار ٦٩/٣٩٥؛ خصال ٢/٤٣٣ - با اندكى اختلاف .
٦٥٦- غررالحكم /٣٥٦.
٦٥٧- سوره قصص (٢٨): ٥٠.
٦٥٨- سوره جاثيه (٤٥): ٢٣.
٦٥٩- سوره محمد (صلى الله عليه و آله) (٤٧): ١٤.
٦٦٠- بحار ٧٨/١٢.
٦٦١- نهج البلاغه /١١٨٢.
٦٦٢- نهج البلاغه /٩٣٦.
٦٦٣- سوره فصلت (٤١): ١٧.
٦٦٤- سوره عنكبوت (٢٩): ٣٨.
٦٦٥- بحار ٧٧/١٦٥ - از كتاب عوالى اللئالى .
٦٦٦- غررالحكم /٢٢٠.
٦٦٧- نهج البلاغه /٣٣٠؛ عبده ١/٢٢٩.
٦٦٨- غررالحكم /٣٤٥.
٦٦٩- غررالحكم /٢٥٢.
٦٧٠- اصول كافى ٢/١٣٦.
٦٧١- سوره غافر (٤٠): ٥٦.
٦٧٢- سوره جاثيه (٤٥): ٣١.
٦٧٣- سوره اعراف (٧): ٤٠.
٦٧٤- سوره نمل (٢٧): ١٤.
٦٧٥- وسائل ١/٧٩.
٦٧٦- غررالحكم /٢٧٣.
٦٧٧- مستدرك ١/١٧.
٦٧٨- نهج البلاغه /١١٣٩.
٦٧٩- بحار ٧٢/٣١٥.
٦٨٠- بحار ٧٢/٣١٦.
٦٨١- بحار ٧٢/٣١٦.
٦٨٢- غررالحكم /١٩.
٦٨٣- غررالحكم /٢٧٨-٢٧٧.
۱۰
هـ-آزمندى
١٠ الامام على عليه السلام :...يا بنى ! اعلم ان الاعجاب ضد الصواب ، و آفة الالباب . (٦٨٤)
امـام عـلى عـليـه السـلام : فـرزندم ! بدان كه خودپسندى ضد درست انديشى است ، و آفت عقلها و خردها است .
١١ الامام على عليه السلام : عجب المرء بنفسه اءحد حساد عقله . (٦٨٥)
امـام عـلى عـليـه السـلام : يـكـى از حـسـدورزان بـه عقل انسانى (كه تباهگر عقل خواهد بود)، خودبينى و خودپسندى شخص است .
١٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن الامـام عـلى : اءعـجـاب المـرء بـنـفـسـه ، دليل على ضعف عقله . (٦٨٦)
امـام صـادق عـليـه السـلام - از امـام عـلى : ايـنـكـه شـخص خود را بزرگ بيند، دليلى بر سستى عقل او است .
١٣ الامام على عليه السلام : اءول اعجاب المرء فساد عقله . (٦٨٧)
امـام عـلى عـليـه السـلام : در نـخـسـتـيـن مـرحـله خـودپـسـنـدى ، عقل تباه مى گردد.

هـ-آزمندى حديث
١ الامام على عليه السلام : اءكثر مصارع العقول ، تحت بروق المطامع . (٦٨٨)
امام على عليه السلام : خردها بيشتر آنجا به زمين خورد، كه طمعها و آزمنديها برق زند.
٢ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! ايـاك و الطـمـع ...فـان الطـمـع مـفـتـاح الذل ، و اخـتـلاس العـقـل ، و اخـتـلاق المـروات ، و تـدنـيـس العـرض ، و الذهـاب بـالعـلم . (٦٨٩)
امام كاظم عليه السلام : اى هشام ! از طمع بپرهيز...كه طمع كليد خوارى است ، و دزد خرد، و فرساينده مردانگى ، و لكه دار كننده ناموس ، و آفت علم و آگاهى .

و- خشم و غضب حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : غـيـر مـنـتـفـع بـالحـكـمـة ، عقل مغلول بالغضب و الشهوة . (٦٩٠)
امام على عليه السلام : عقلى كه زنجيرى خشم و شهوت باشد، از حكمت سودى نمى برد.

ز- انكار حق قرآن
١ و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ، ظلما و علوا... (٦٩١)
آيـات روشـن را، از سـر سـتـم و بـزرگـى فـروشـى انـكـار كـردنـد، در حـالى كـه در دل آنها را راست مى دانستند...
٢ ...فـمـا اغـنـى عـنـهـم و سمعهم و لا ابصارهم و لا افئدتهم من شى ء، اذ كانوا يجحدون بآيات الله ، و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤ ون (٦٩٢) گوشها و چشمها و دلهاشان سودى برايشان نداشت ، چه نشانه هاى (دانايى و توانايى) خدا را انكار مى كردند، و آنچه كه آن را ريشخند مى كردند بر سر ايشان فرود آمد حديث
١ الامام على عليه السلام : اللجاجة تسل الراءى . (٦٩٣)
امـام عـلى عـليـه السـلام : سـتـيـهـيـدن (لجـاجت و حق ناپذيرى)، راءى (و فكر) را تباه مى سازند.

ح - آرزوگرايى قرآن
١ يـنـادونـهـم : الم نكن معكم ؟ بلى ولكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الامانى ، حتى جاء امر الله ، و غركم بالله الغرور (٦٩٤)
(و آن روز) مـنـافـقـان ، مـؤ مـنـان بهشتى را گويند: مگر ما (در مسجدها، و در عرفات ، و در رمـضـان) (٦٩٥) بـا شـمـا نـبـوديـم ؟ بـهشتيان گويند: چرا بوديد، ليكن شما خود را فـريفتيد، و همواره بد مؤ منان خواستيد، و شك و ناباورى پيشه ساختيد، و فريب آروزهاى خوش خورديد، تا آنكه فرمان خدا (مرگ) در رسيد، و ديو فريبكار شما را، در كار خدا و سراى ديگر، بفريفت حديث
١ الامام على عليه السلام : الامانى تعمى اعين البصائر. (٦٩٦)
امام على عليه السلام : آرزوهاى خوش چشمان بصيرت مردمان را كور مى كند.

ط- ناخواهى و اكراه حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ان للقـلوب شـهـوة و اقـبـالا و ادبـارا، فـاءتـوهـا مـن قبل شهوتها و اقبالها، فان القلب اذا اءكره عمى . (٦٩٧)
امام على عليه السلام : دلها را (در مورد هر كار) كششى و اقبالى است و ناخواهى و ادبارى . شـمـا در وقـتـى بـه هـر كـار بـپـردازيـد كـه دل طـالب اسـت و مقبل ، زيرا كه چون قلب با اكراه به كارى كشانده شود و كور مى گردد.

ى - رسوبات فكرى قرآن
١ فـلمـا جـاءتـهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم ، و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤ ون (٦٩٨) چـون فـرسـتـادگـان خـدا بـا آيـات روشـن بـه نزد ايشان آمدند، آن مردم با آنچه خود مى دانـسـتـنـد راضـى و شـادمان نشستند، تا آنكه ايشان را، آن (عذاب) كه ريشخند مى كردند، فرو گرفت .
٢ و اذا قـيـل لهـم : تـعـالوا الى مـا انـزل الله و الى الرسـول ، قـالوا: حـسـبـنـا مـا وجـدنـا عليه آباءنا، اولوا كان آباؤ هم لا يعلمون شيئا و لا يهتدون ؟ (٦٩٩)
چـون بـه آنـان گـفـتـه شـد كه به آنچه خدا فرستاد و به پيامبران خدا رو كنيد، گفتند: آنـچـه از پـدرانـمـان داريم ما را بس است ؛ آيا اگر هم پدرانشان چيزى نمى دانستند و راه به جايى نمى بردند (باز چنين بايد كنند)؟ ٣ و اذا قـيـل لهـم : اتـبـعـوا مـا انـزل الله ، قـالوا: بـل نـتـبـع مـا الفـيـنـا عـليـه آبـاءنـا، او لو كـان آبـاؤ هـم لا يـعـلقـون شـيـئا و لا يهتدون ؟ (٧٠٠)
چـون بـه آنـان گـفـتـه شـد: از آنـچـه خـدا فرو فرستاده پيروى كنيد، گفتند: ما از چيزى پـيـروى مـى كـنـيـم كـه پـدرانـمـان پـيروى مى كردند؛ آيا اگر هم پدرانشان چيزى نمى فهميدند و راه به جايى نمى بردند (باز چنين بايد كنند)؟ ٤ فلما جاءهم موسى بآياتنا، بينات قالوا: ما هذا الا سحر مفترى ، و ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولين چـون مـوسـى بـا آيات روشن ما آمد، گفتند: اين چيزى جز جادويى ساختگى نيست ، و ما چنين چيزى درباره پدران نخستين خود نشنيده ايم
يا- تقليد خانواده و محيط قرآن
١ قـل : يـا اهـل الكتاب ، لا تغلوا فى دينكم غير الحق ، و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا كثيرا و ضلوا عن سواء السبيل (٧٠١) بـگـو: اى اهـل كـتـاب ، در ديـن خـود به ناحق مبالغه نكنيد، و از هواهاى گروهى كه از پيش گـمـراه شـدنـد و بـسيارى از مردمان را گمراه كردند و از راه راست منحرف شدند، پيروى مكنيد.
٢ واتـل عـليـهـم نـبـاء ابـراهـيم × اذقال لابيه و قومه : ما تعبدون × قالوا: نعبد اصناما فـنـظـل لهـا عـاكـفـيـن × قـال : هـل يـسمعونكم اذ تدعون × او ينفعونكم او يضرون × قالوا: بل وجدنا آباءنا كذلك يفلعون (٧٠٢) خـبـر ابـراهيم را برايشان بخوان × در آن هنگام كه به پدر (عمو) و كسانش گفت : چه مى پـرستيد؟ گفتند: بتان را مى پرستيم و پيوسته بر پرستش آنها مداومت مى دهيم × گفت : اگـر آنـهـا را بـخـوانـيـد، مـى شـنـونـد؟ × يـا براى شما سود و زيانى دارند؟ × گفتند: پدرانمان را ديديم كه چنين مى كنند × ٣ بـل قـالوا: انـا وجـدنـا آباءنا على امة و انا على آثارهم مهتدون × و كذلك ما ارسلنا من قـبـلك فـى قـريـة مـن نـذيـر، الا قـال مترفوها: انا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثارهم مـهـتدون × قال : اولو جئتكم باءهدى مما وجدتم عليه آباءكم ؟ قالوا:
انا بما ارسلتم به كافرون (٧٠٣) گـفـتـنـد: مـا پـدران خـود را بـر كـيشى يافتيم و ما هم بر اثر ايشان مى رويم × و بدين گـونه پيش از تو در هر آباديى كه بيم دهنده اى فرستاديم ، طاغوتان مالى (٧٠٤) آن آبادى گفتند: پدران خود را بر كـيشى يافتيم و ما از ايشان پيروى مى كنيم × پيامبر گفت : اگر چيزى راهنماتر از آنچه پـدرانـتـان را بـر آن يـافـتـيـد آورده بـاشـم (چـه مـى گـوييد؟)، گفتند: ما به آنچه شما پيامبران آورده ايد كافريم ×
يب - استبداد و خودراءيى قرآن
١ و ان تـدعـوا الى الهـدى لا يـسـمـعـوا، و تـراهـم يـنـظـرون اليـك و هـم لا يـبـصـرون (٧٠٥) اگر آنان را به راه راست بخوانى ، گوش فرا نمى دارند، آنان را مى بينى كه به تو مى نگرند ليكن نمى بينند ٢ و قـالوا: قـلوبـنـا فـى اكـنـة مـمـا تدعونا اليه ، و فى آذاننا وقر، و من بيننا و بينك حجاب ، فاعمل اننا عاملون (٧٠٦) (آن مـردمـان خـوشگذران و جهاندار) به پيامبر خدا گفتند: دلهاى ما به روى آنچه تو ما را بـدان مـى خـوانـى بـسـتـه اسـت ، و گـوشـهاى ما از شنيدن آن سنگين است ، و ميان ما و تو فاصله است ، پس تو هر كار خواهى بكن ، و ما آنچه خواهيم بكنيم .
حديث
١ الامام على عليه السلام : لا راءى لمن انفرد براءيه . (٧٠٧)
امام على عليه السلام : كسى كه خود راءى است ، راءى ندارد.
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن اسـتـبـد بـراءيـه هـلك ، و مـن شـاور الرجال شاركها فى عقولها. (٧٠٨)
امـام على عليه السلام : هر كه خودراءيى كند هلاك گردد، و هر كه با مردمان رايزنى كند در عقل آنان شريك شود.
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العـاقـل مـن اتـهـم راءيـه ، و لم يـثـق بكل ما تسول له نفسه . (٧٠٩)
امام على عليه السلام : عاقل كسى است كه راءى خود را متهم كند (نادرست شمارد)، و به هر چه نفسش در نظر او آراسته جلوه داد اعتماد نكند.
٤ الامام على عليه السلام : كفى بالمرء جهلا، اءن يرضى عن نفسه . (٧١٠)
امام على عليه السلام : براى اثبات نادانى شخص همين بس كه از خود راضى باشد.
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : كـفـى بـامـرء غـرورا، ان يـثـق بكل ما تسول له نفسه . (٧١١)
امام على عليه السلام : براى اثبات غرور شخص همين بس كه به هر چه نفسش در نظر او مى آرايد اعتماد كند.
٦ الامام على عليه السلام : من استغنى بعقله زل . (٧١٢)
امام على عليه السلام : هر كه عقل خويش را بيانيازبيند بلغزد.
٧ الامام على عليه السلام : لا مظاهرة اءوثق من المشاورة . (٧١٣)
امام على عليه السلام : هيچ همپشتيى مطمئنتر از مشورت كردن نيست .
٨ الامام على عليه السلام : قد خاطر من استغنى براءيه . (٧١٤)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـر كس به راءى و نظر خويش اكتفا كند ( و در كارها با ديگران مشورت نكند)، خود را در خطر انداخته است .
× ايـن تـاءكـيد فراوانى كه امام على بن ابيطالب عليه السلام بر مشورت و نظرخواهى دارد، و بر استفاده از فكر ديگران و نظر مطلعان اصرار مى ورزد، به روشنى دلالت دارد بـر اهـمـيـت بـيـشـتـر امر مشورت و نظرخواهى و رايزنى براى مقامات اجتماعى و سياسى ، زيـرا مـسـائل اجـتـمـاعـى و سـيـاسـى بـسـيـار بـسـيار با اهميت تر است از كارهاى فردى و مسائل شخصى .

فصل چهل و دوم : شورى و رايزنى قرآن
١ فبما رحمة من الله لنت لهم ، و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك ، فاعف عنهم و اسـتـغـفـر لهـم و شـاورهـم فـى الامـر، فـاذا عـزمـت فتوكل على الله ان الله يحب المتوكلين (٧١٥) تو اى پيامبر، به رحمت سرشار خدايى ، با امت نرم و خوشخوى بودى ، اگر درشتخوى و سـخـتـدل بـودى از پـيـرامـونـت پراكنده مى گشتند؛ پس ، از ايشان درگذر، و برايشان آمـرزش خـواه ، و بـا آنـان در كـار مـشـورت كـن ، و چـون آهـنـگ كـار كـردى بـر خـدا توكل كن ، كه خدا متوكلان را دوست مى دارد ٢ و الذيـن اسـتـجـابوا لربهم ، و اقاموا الصلاة ، و امرهم شورى بينهم ، و مما رزقناهم ينفقون (٧١٦) (پـاداشـهاى خدايى بهتر و جاودانتر است براى) آنان كه پذيراى دعوت پروردگار خود شـدنـد، و نـمـاز را بـرپـا داشـتـند، و كارشان بنابر مشورت ميان ايشان است ، و از آنچه روزيشان كرده ايم به ديگران مى بخشند.
حديث
١ النبى (صلى الله عليه و آله): استر شدوا العاقل و لا تعصوه ، فتندموا. (٧١٧)
پـيـامبر (صلى الله عليه و آله): از انسان فرزانه راهنماييى خواهيد و نافرمانى او مكنيد كه پشيمان خواهيد شد.
٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن اءبـيـه : قيل رسول الله (صلى الله عليه و آله): ما الحزم ؟ قال : مشاورة ذوى الراءى و اءتباعهم . (٧١٨)
امام صادق عليه السلام - از پدرش : جمعى از پيامبر پرسيدند: محكم كارى و دور انديشى چيست ؟ گفت : مشورت كردن با صاحبنظران و پيروى كردن از ايشان .
٣ الامـام عـلى عـليـه السلام : حق على العاقل اءن يضيف الى راءيه راءى العقلاء، و يضم الى علمه علوم الحكماء. (٧١٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : سزاوار انسان خردمند است كه راءى خردمندان را بر راءى خويش بيفزايد، و دانش و آگاهى خويش را با به دست آوردن دانش حكيمان و دانايان افزون سازد.
٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن شـاور ذوى الالبـاب ، دل على الصواب . (٧٢٠)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هر كس با خردمندان مشورت كند، به آنچه صواب است راهنمايى شود.
٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـا اسـتـنـبـط الصـواب بمثل المشاورة . (٧٢١)
امام على عليه السلام : راه حق و صواب از هيچ جا بهتر از مشاوره به دست نمى آيد.
٦ الامام على عليه السلام : لا ظهير كالمشاورة . (٧٢٢)
امام على عليه السلام : هيچ پشتيبانى همچون مشاوره نيست .
٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الاسـتـشـاره عـيـن الهـدايـة ، و قد خاطر من استغنى براءيه . (٧٢٣)
امام على عليه السلام : نظر خواستن عين هدايت است ؛ و هر كه خود را از نظر ديگران بينياز ببيند به مخاطره افتد.
٨ الامام الصادق عليه السلام - عن الامام على :
ما عطب امرؤ استشار. (٧٢٤)
امام صادق عليه السلام - از امام على : كسى كه مشورت كند هلاك نمى شود.
٩ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـا ضـل مـن اسـتـرشـد و لا حـار مـن استشار. الحازم لا يستبد براءيه . (٧٢٥)
امـام عـلى عـليـه السلام : آنكه راه پرسيد گمراه نگشت ، و آنكه مشورت كرد حيران نماند. دور انديش محكم كار، خود راءى نيست .
١٠ الامام الصادق عليه السلام - عن الفضيل قـال : اسـتـشارنى ابو عبدالله مرة فى اءمر فقلت : اءصلحك الله ! مثلى يشير على مثلك ؟ قال : نعم ، اذا استشير بك . (٧٢٦)
الامـام الصـادق عليه السلام ـ فضيل مى گويد: يكبار امام جعفر صادق درباره كارى راءى مـرا خـواسـت اءگفتم : خدا خيرت دهاد! آيا چون منى به چون تو نظر مشورت مى دهد؟ گفت : آرى ، در آن هنگام كه از تو طلب مشورت كنند.
١١ الامام الصادق عليه السلام :لن يهلك امرؤ على المشورة . (٧٢٧)
امام صادق عليه السلام : هيچ كس از مشورت هلاك نمى شود.

بنگيريد جز آيات صريح قرآن كريم درباره شورى و مشورت و ترغيب بدان ، در تعاليم و احاديث پيشوايان دين و خرد، يعنى معصومان نيز، تاءكيدهايى ژرف و بـيدارگر، و انگيزشهايى هشدار دهنده ، درباره امر عظيم مشورت و نظر خواهى و رايزنى رسـيـده ، و در ايـن مـقـوله ، بـه سـخـنـهـاى گـونـاگـون و تـعـبـيـرهـاى قـوى و پر نكته سفارشهايى بسيار شده است :
١ـ آنـكـه از آراء مـخـتـلف بـيـخـبـر بـاشـد.
در چـاره جـويـيـهـا درمـانـد مـن جهل وجوه الآراء، اعيته الحيل .؛ (٧٢٨)
٢ـ راءيها را، برخى بر برخى ديگر، عرضه كنيد (و آنها را كنار هم نهيد)، كه راءى درسـت ايـن گـونـه پـديـد مـى آيد ـ اضربوا بعض الراى ببعض ، يتولد منه الصواب .؛ (٧٢٩)
٣ـ هيچ پشتيبانى همچون مشاوره نيست لا ظهير كالمشاورة ؛ (٧٣٠)
٤ـ هـر كـه خـود رايـى كـنـد هـلاك گـردد، و هـر كـه بـا مـردان رايـزنـى كـنـد در عـقـل آنـان شـريـك شـود مـن اسـتـبـد بـراءيـه هـلك ، و مـن شـاور الرجال شارك فى عقولها (٧٣١)
٥ ـ هـر كـه عـقـل خـويـش را بـيـنـيـاز بـيـنـد بـلغـزد مـن اسـتـغـنـى بـعـقـله زل . (٧٣٢)
و دهـهـا تـعـليـم ديگر از اين گونه ... اين بيانها و آموزشها و تعبيرها همه براى تاءكيد بـر امـر بـسـيـار مـهـم و حـيـاتى مشورت و نظر خواهى است ، بخصوص در امور اجتماعى ، اقـتصادى ، سياسى ، فرهنگى و...و اينهمه براى پرهيز دادن است از خود رايى و تكروى در تـصـميم گيريها و اقدامها. بايد توجه داشت كمتر كار با اهميتى بى نظر خواهى به سامانى در خور خواهد رسيد؛ نظر خواهى ، طبق تعاليم دين ، امرى ضرورى و سازنده است و نـگـهدارنده از خطاها و زيانها و سقوطها و انحطاطها. و ضرورت و لزوم اين كار، براى رهـبـران جـامـعـه و مـديـران و مسئولان اجتماعى و مقامات دينى شديدتر است . بلكه اين كار براى آنان يك وظيفه است . هر كس در هر مقامى ، از مشورت كردن ، و نظر خواستن ، و بهره ورى از عقلها و آگاهيها و تجربه هاى ديگران ، و داشتن مشاوران شايسته و امين و خوشفكر و بـازنـگـر، يـا گـروهـهـاى مشاوره اى و رايزنى مؤ من و متخصص و مورد اعتماد و خردمند و بـصـيـر و نـابسته ذهن بينياز نيست .
چه كسى از اين كار بينياز تواند بود، با اينكه مى نـگريم امام معصوم ـ كه به حق از اين چيزها همه بينياز است ـ براى تعليم ما و تربيت ما، خـود بـه مـشـورت و نـظـر خـواهى مى پردازد؛ (٧٣٣) و به اين امر بها مى دهد و براى ديـگران حق نظر دهى قائل مى شود؛ (٧٣٤) و آشكارا پذيرش آن را شعار قرار مى دهد: به من چنان گمان مبريد كه درباره حقى كه به من گفته شود احساس سنگينى مى كنم ، يـا در بند آنم كه مرا بزرگ شماريد، چه هر كس كه از حقى كه به او گفته يا عدالتى كـه بـه او عـرضـه شـود احـسـاس ‍ سـنـگـيـنـى كـنـد، عـمـل كـردن بـه آنـهـا بـراى او سنگينتر است ؛ بنابراين از گفتن سخن حق ، يا اظهار نظر عـادلانـه ، خـوددارى نـكـنـيـد و لا تـظـنـوابـى اسـتـثـقـالا فـى حـق قـيـل لى ، و لا التـمـاس اعـظـام لنـفـسـى ، فـانـه مـن اسـتـثـقـل الحـق ان يـقـال له ، او العـدل ان يـعـرض عـليـه ، كـان العـمـل بـهـمـا اثـقـل عـليـه ، فـلا تـكـفـوا عـن مـقـاله بـحـق ، او مـشـورة بعدل . (٧٣٥)
عـقـل سـليـم نـيز چنين حكم مى كند كه انسان تنها به نظر خويش بسنده نكند، و از خردها و عـقـلهـا و تجربه ها و شناختها و آگاهيها بهره ببرد. و انسان غير مستبد و غير خود خواه اين حكم شرع و عقل را مى پذيرد و به كار مى بندد...
فصل ٦، و فـصـل ٣٨، و فـصـل ٤٠، و فـصـل ٤١ (بـنـد يـب)، از ايـن باب نيز نگريسته شود. البته براى مشورتخواهى و نظر جويى ، و مشورت دهى و نظر گويى ، آدابـى اسـت كـه بـايـد آنـهـا را اخـلاق رايـزنى (آداب مشاورت) ناميد. و به يقين رعـايـت آن اخـلاق و آداب ، بـراى هـر دو طـرف لازم اسـت . در فصل ٤٣، و فصل ٤٤، و فصل ٤٦، از اين باب ، پاره اى از اين آداب آمده است .

فصلچهل و سوم : مراعات حكمت و راءيخواهى حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): يـا عـلى ! لا تـشـاورن جبانا، فانه يضيق عليك المخرج . و لا تشاورن البـخـيـل ، فانه يقصر يك عن غايتك . و لا تشاورن حريصا، فانه يزين لك شرها. و اعلم يا على ! ان الجبن و البخل و الحرص غريزة واحدة يجمعها سوء الظن بالله . (٧٣٦)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): اى على ! از آدم ترسو مشورت مخواه ، كه راه خروج را بر تو تنگ مى كند؛ و از بخيل راءى مخواه ، كه تو را از رسيدن به مقصود باز مى دارد؛ و با حريص رايزنى مـكـن كـه حـرص را در نـظـرت مـى آرايـد. و بـدان اى عـلى ، كـه تـرس و بـخـل و حـرص يـك غـريـزه اسـت كـه هـمـه از بـد گـمـانـى نـسـبـت بـه خـدا (و فضل خدا) پديد مى آيد.
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ..لا تـدخـلن فـى مـشـورتـك بـخـيـلا يـعـدل بـك عـن الفـضل و يعدك الفقر، و لا جبانا تضعفك عن الامور، و لا حريصا يزين لك الشره بالجور. (٧٣٧)
امـام عـلى عـليـه السـلام : در مـشـورت خـود سـه كـس را راه مـده :
بخيل را، كه تو را از بخشندگى منحرف مى كند و از فقر مى ترساند؛ و ترسو را، كه سبب سست شدن تو در كارها مى شود؛ و حريص را، كه حرص و آزرا به ناحق در نظر تو مى آرايد.
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :شـاور فـى امـورك مـمـا يـقـتـضـى الدين ، من فيه خمس خصال : عقل ، و حلم ، و تجربة ، و نصح ، و تقوى . (٧٣٨)
امـام صـادق عـليـه السـلام : در كـارهـاى خـود ـ كه از نظر دين نيز جايز باشد ـ با كسى مـشـورت كـن كـه در او پـنـج خـصـلت بـاشـد: عـقـل و بردبارى و آزمودگى و خيرخواهى و پرهيزگارى .
٤ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :لا تـكـونن اول مشير، و اياك و الراى الفطير، و تجنب ارتجال الكلام ، و لا تشر على مستبد برايه ، و لا على وغد، و لا على متلون و لا على لجوج ، و خـف الله فـى مـوافـقة هوى المستشير؛ فان التماس ‍ موافقته لوم ، وسوء الاستماع منه خيانة . (٧٣٩)
امام صادق عليه السلام : (به هنگام رايزنى) نخستين راءى دهنده مباش ؛ و از راءى ناپخته بـپـرهـيـز؛ و از بـديـهه گويى و بى انديشه سخن گفتن دورى كن ؛ و به انسانهاى خود راءى ، و احـمـق و فـرومـايـه ، و مـتـلون ، و لجـوج نـظـر مـده ! و از خداوند بترس از اينكه (مصلحت واقعى را در نظر نگيرى و) به دلخواه مشورتخواه راءى دهى ! زيرا كه دلخواه او را در نظر گرفتن (در مقام مشورت) پستى است ؛ چنانكه درست گوش ندادن به سخنان او (و دقت نكردن در آنها) نيز خيانت است .
٥ الامام على عليه السلام : مشاورة الجاهل المشفق خطر... (٧٤٠)
امام على عليه السلام : مشورت كردن با نادان ترسو خطرناك است .
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :شـاور فـى امـرك الذيـن يـخـشـون الله عزوجل . (٧٤١)
امام صادق عليه السلام : در كار خود با كسانى مشورت كن كه از خداى بزرگ بترسند.
٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ايـاك و مـشـاورة النـسـاء الا مـن جـربـت بكمال عقل . (٧٤٢)
امـام عـلى عـليـه السـلام : از مـشـورت كـردن بـا زنـان بـپـرهـيـز، مـگـر زنـى كـه كمال عقل او آزموده شده باشد.
چـون پـايـه شـخيصت روحى زنان و بانوان بيشتر بر عاطفه و احساس استوار است ، و در كـارهـاى مـهـم ـ كـه بـايـد مشورت كرد ـ پيروى از احساس چه بسا سرنگون كننده باشد، بـايد در مورد رايزنى با زنان ، با افرادى از آنان رايزنى كرد، كه زمام احساس خويش را در دسـت گـرفـتـه بـاشـنـد و عقل خود را كمال بخشيده و ملاك قرار داده باشند، در مورد مردان نيز همچنين است ، يعنى با هر مردى نمى توان مشورت كرد، و از هر مردى نمى توان راءى خـواسـت ، مـگـر آنان كه به خرد، تقوى ، شجاعت ، تجربه ، صداقت و فهم شناخته باشند ـ چنانكه در احاديث بالا ديده شد.

فصل چهل و چهارم : نيكخواهى در رايزنى حديث
١ الامام على عليه السلام : انصح لمن استشارك . (٧٤٣)
امام على عليه السلام : نسبت به كسى كه از تو مشورت مى خواهد نيكخواه و درستگو باش .
٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :قـال لقـمـان لابـنـه : اذا سـافـرت مـع قـوم . فـاكثر استشارتك اياهم فى امرك و امورهم ...و اذا استشهدوك على الحق ، فاشهد لهم . واجهد رايك لهـم اذا اسـتشاروك . ثم لا تعزم حتى تثبت و تنظر، و لا يجب فى مشورة حتى تقوم فيها و تـقـعـد، و تـنـام و تـاءكل و تصلى ، و انت مستعمل فكرك و حكمتك فى مشورته . فان من لم يـمـحـض ‍ النـصـيحة لمن استشاره ، سلبه الله ـ تبارك و تعالى ـ راءيه و نزع الله عنه الامانة ... (٧٤٤)
امـام صـادق عـليـه السلام : لقمان به پسرش گفت : چون با گروهى سفر كنى ، در كار خـود و ايشان با آنان بسيار مشورت كن ...و چون تو را بر حق گواه گيرند، گواه ايشان باش . و اگر از تو مشورت خواهند، بكوش تا نظر درست به ايشان بدهى . سپس تا نيك نـظـر نـكـنى و امر بر تو آشكار نشود، راءى خود را ظاهر مساز؛ و تا در مشورتى بر پا نـخـيـزى و نـنـشينى ، و نخوابى و نخورى و نماز نگزراى ، و فكر و حكمت خويش را در آن بـه كـار نـگـيـرى ؛ بـه اظـهـار راءى اقـدام مـكـن ، كه هر كس ‍ نيكخواه محض مشورتخواهان نباشد، خداى متعال راءى و امانت را از او خواهد گرفت .
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام ـ عـن النـبـى (صلى الله عليه و آله): مـشـاورة العـاقـل النـاصـح ، يـمـن و رشـد و تـوفـيـق مـن الله عـزوجـل ، فـاذا اءشـار عـليـك النـاصـح العـاقـل فـايـاك و الخلاف ، فان فى ذلك العطب . (٧٤٥)
امـام صـادق عـليـه السـلام ـ از پـيـامـبـر اكـرم : نـظـر خـواسـتـن از عـاقـل نـيـكـخـواه ، مـبـارك اسـت و رشـد و تـوفـيقى است از خداى بزرگ ؛ پس چون ناصح عاقل نظرى داد، مخالف آن عمل مكن كه باعث هلاكت است .
٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اءمـا بعد، فان معصية الناصح الشفيق ، العالم المجرب ، ثورث الحيرة و تعقب الندامة . (٧٤٦)
امـام عـلى عـليـه السـلام : نـافـرمـانـى شـخـص خـيـرخـواه مـهـربـان و عـالم و آزموده ، سبب سرگردانى مى شود و پشيمانى به بار مى آورد.
٥ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! مـجـالسـة اهـل الديـن شـرف الدنيا و الاخرة و مشاورة العاقل الناصح يمن و بركة و رشد و توفيق من الله . فـاذا اءشـار عـليـك العـاقـل النـاصـح ، فـايـاك و الخـلاف ، فـان فـى ذلك العطب . (٧٤٧)
امام كاظم عليه السلام : اى هشام ! همنشينى با دينداران شرف دنيا و آخرت است . و مشورت كـردن بـا عـاقـل نـاصـح يـمـن اسـت و بـركـت و رشـد، و تـوفـيـقـى اسـت از خدا؛ پس چون عـاقـل نـاصح به تو راءيى اظهار كند، از خلاف كردن آن بپرهيز، كه سبب تباهى و هلاكت است .
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :اسـتـشـر العـاقـل مـن الرجـال فـانـه لا يـامـر الا بـخـيـر. و ايـاك و الخـلاف ، فـان خـلاف الورع العاقل مفسدة فى الدين و الدنيا. (٧٤٨)
امام صادق عليه السلام : با مردان عاقل مشورت كن كه جز به نيكى فرمان نمى دهند. و از مـخـالفـت راءى ايـشـان بـپـرهـيـز كـه ، مـخـالفـت كـردن بـا شـخـص پـرهـيـزگـار عاقل ، سبب تباهى دين و دنيا است .

فصل چهل و پنجم : نقادى و كمال يافتن شناخت به آن قرآن
١ و اذا قـيـل له اتـق الله ، اخـذتـه العـزة بـالاثـم ، فـحـسـبـه جـهـنـم و لبـئس المهاد. (٧٤٩)
چـون بـه او گـفته شود كه از خداى بترس (و تباهى و فساد مكن) غرور و حميت او را فرا گـيـرد و بـه گـنـاهـكـارى بـرانـگيزد؛ اينچنين كس را دوزخ بسنده خواهد بود؛ و دوزخ بد جايگاهى است .
حديث
١ الامـام على عليه السلام : ليكن اثر الناس اليك ، من اهدى اليك رشدك ، و كشف لك عن معايبك . (٧٥٠)
امـام عـلى عـليه السلام : برگزيده ترين مردمان در نزد تو بايد كسى باشد كه تو را به راه رشد و كمال ببرد، و معايبت را بر تو آشكار كند.
٢ الامام الصادق عليه السلام :احب اخوانى الى ، من اهدى الى عيوبى . (٧٥١)
امـام صادق عليه السلام : در ميان برادران دينى آن كس را بيشتر دوست دارم كه عيبهايم را به من بنماياند.
٣ الامام على عليه السلام : من بصرك عيبك ، فقد نصحك . (٧٥٢)
امـام عـلى عـليـه السـلام : كـسى كه عيبت را به تو بنماياند، در حق تو نيكى و نيكخواهى كرده است .
٤ الامام الحسين عليه السلام : من احبك نهاك ، و من ابغضك اغراك . (٧٥٣)
امام حسين عليه السلام : آن كس كه تو را دوست دارد (از كار بد) نهى مى كند، و آن كس كه دشمن دارد، به آن بر مى انگيزد.
٥ الامام الكاظم عليه السلام ـ عن النبى (صلى الله عليه و آله): المومن مرآة لاءخيه المؤ من . (٧٥٤)
امام كاظم عليه السلام ـ از پيامبر اكرم : مؤ من ، آيينه مؤ من است .
٦ الامام على عليه السلام : انما يسمى الصديق صديقا، لانه يصدقك فى نفسك و معايبك ، فمن فعل ذلك فاستنم اليه ، فانه صديق . (٧٥٥)
امـام عـلى عـليـه السـلام : صـديـق (دوست) از آن جهت صديق ناميده شده كه تو را دربـاره خـودت و مـعـايبت صادقانه نصيحت مى گويد و نيكخواه تو است . پس هر كه چنين بود، به او دل ببند كه دوست ، او است .
٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : انـمـا يـحـبـك مـن لا يـتـمـلقـك ، و يـثـنـى عـليـك مـن لا يسمعك . (٧٥٦)
امـام على عليه السلام : كسى تو را دوست مى دارد كه به تو تملق نگويد؛ و كسى به ـ واقع ثناى تو گفته است كه به گوش ‍ تو نرساند.
٨ الامام الصادق عليه السلام ـ عن الامام على :
المسلم مرآة اخيه ، فاذا راءيتم من اخيكم هفوة ، فـلا تـكـونـوا عـليـه البـا، و كـونـوا له كـنـفـسه ، و ارشدوه و انصحوا، و ترفقوا به . (٧٥٧)
امـام صـادق عـليـه السـلام ـ از امام على : مسلمان آيينه مسلمان است ؛ پس اگر از برادر خود لغـرشـى ديـديـد، بـر سـر او مـشـوريد، و براى او همچون خود او باشيد، و او را هدايت و نصيحت كنيد، و نسبت به او مهربان و خير خواه باشيد.

فصلچهل و ششم : يكرويى در نصيحتگويى حديث
١ الامام على عليه السلام : من ساتر عيبك ، فهو عدوك . (٧٥٨)
امام على عليه السلام : آنكه عيب تو را بپوشاند، دشمن تو است .
٢ الامـام الجـواد عـليـه السـلام : قـد عـاداك مـن سـتـر عـنـك الرشـد، اتـبـاعـا لمـا تـهـواه . (٧٥٩)
امـام جـواد عـليه السلام : آنكه راه راست را، براى دلخوشى تو، بر تو بپوشاند، دشمن تو است .
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن سـاتـرك عـيـبك و عابك فى غيبك ، فهو العدو، فاحذره . (٧٦٠)
امام على عليه السلام : آنكه عيب تو را بپوشاند، در غياب تو ار تو عيبجويى كند، دشمن تو است ؛ از او برحذر باش .
٤ الامام على عليه السلام : من مدحك ، فقد ذبحك . (٧٦١)
امام على عليه السلام : آن كه تو را بستايد، سرت را بريده است .
٥ الامام على عليه السلام : انما سمى العدو عدوا لانه يعدو عليك . فمن داهنك فى معايبك فهو العدو. (٧٦٢)
امام على عليه السلام : دشمن از آن جهت عدو خوانده شده كه نسبت به تو تعدى و ستم مى كند، پس هر كس در معايب تو با تو مداهنه كند، (و آنها را به تو نگويد) دشمن است .

فصل چهل و هفتم : انتقاد پذيرى حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : لا تـظـنـوا بـى السـتـثـقـالا فـى حـق قـيـل لى ، و لا التـمـاس اعـظـام لنـفـسـى ، فـانـه مـن اسـتـثـقـل الحـق ان يـقـال له او العـدل ان يـعـرض عـليـه ، كـان العـمـل بـهـمـا اثـقـل عـليـه ، فـلا تـكـفـوا عـن مـقـالة بـحـق او مـشـورة بعدل ... (٧٦٣)
امـام عـلى عـليـه السـلام : مـرا چـنان مپنداريد كه درباره حقى كه به من گفته شود احساس سـنـگينى مى كنم ، يا در بند آنم كه مرا بزرگ شماريد، چه هر كس كه از حقى كه به او گـفـتـه يـا عـدالتـى كـه بـه او عـرضـه شـود احـسـاس سـنـگـيـنـى كـنـد، عـمـل كـردن بـه آنـهـا بـراى او سنگينتر است ؛ بنابراين از گفتن سخن حق ، يا اظهار نظر عادلانه خوددارى نكنيد.
٢ الامـام الهـادى عـليـه السـلام ـ انـه قـال لبـعـض مـواليـه : عـاتـب فـلانـا و قل له : ان الله اذا اراد بعبد خيرا اذا عوتب قبل . (٧٦٤)
امـام هـادى عـليـه السـلام ـ بـه يـكى از دوستان خود گفت : فلانى را سرزنش كن و به او بـگو: هرگاه خدا براى بنده اى خير بخواهد، چون وى طرف سرزنش (و انتقاد) واقع شود مى پذيرد.
٣ الامـام الجـواد عـليـه السـلام : المـؤ من يحتاج الى توفيق من الله ، و واعظ من نفسه ، و قبول ممن ينصحه . (٧٦٥)
امـام جـواد عـليـه السـلام : مؤ من ، نيازمند توفيقى از خدا است ، و اندرز گويى از خويشتن خود، و پذيرش از كسى كه او را نصيحت مى كند.

فصلچهل و هشتم .: بيدارى و هوشيارى حديث
١ الامام على عليه السلام : اليقظة نور. (٧٦٦)
امام على عليه السلام : هوشيارى نور است .
٢ الامام الصادق عليه السلام ـ عن الامام على :
المؤ من يقظان ، مترقب ، خائف ، ينتظر احدى الحسنيين . (٧٦٧)
امام صادق عليه السلام ـ از امام على عليه السلام : مومن ، بيدار، مراقب ، ترسان (از خدا)، و چشم به راه يكى از دو فرجام نيك است .
يـكـى از دو فـرجام نيك ، ترجمه احدى الحسنيين است . اين تعبير از قرآن كريم (سوره توبه ـ ٩ ـ آيه ٥٢) گرفته شده است .
شـيـخ طـوسى ، در تفسير اين بخش از آيه : قل هر تربصون بنا الا احدى الحسنيين بگو: اى منافقان ! آيا جز منتظر اين توانيد بود كه ما به يكى از دو فرجام نيك برسيم ؟، چنين مى آورد: معناه ، هل تنتظرون لنا الا احدى الخصلتين الحميدتين ، و النعمتين العظيمتين ؛ امـا الغـلبـة و العـنيمة فى العاجل ، و اما الشهادة مع الثواب الدائم فى الآجل يعنى : آيـا جـز اين انتظارى توانيد داشت كه ما به يكى از دو فضيلت والا و دو نعمت بزرگ دست يـابـيـم ؛ يـا پـيـروزى و بـهـره هاى پيروزى ، در اين جهان ، يا شهاد در راه خدا و پاداش همواره مان ، در آن جهان . (٧٦٨)
البته در كلمه حسنيين ، از نظر لغوى ، مفهوم فرجام نيست ، ليكن از نظر مـوارد اسـتـعـمـال ، ايـن مـفـهـوم فـهـمـيده مى شود. بنابراين ، چنين ترجمه اى ، ترجمه تـفـسـيـرى اسـت . و بـا تـوجـه بـه ايـنـكه اين كلمه ، تثنيه حسنى است ، و فـعـلاى تـفـضـيـلى اسـت ، مـى تـوان مـعـنـاى تـفـضـيـل را نيز در ترجمه آورد:
يكى از دو نيكوترين فرجامها. و مقصود اين است كـه مـؤ مـن بـيـدار مـجاهد، در زندگى خويش ، به يكى از دو فرجام نيك و نتيجه گرانقدر دسـت خواهد يافت : يا تحقيق يافتن آرمانهاى دينى ، يا جانبازى در راه خدا و رفتن به نزد خـدا (يـا زنـدگـانـى آرمـانـى ، يـا مرگ آرمانى ) . و اين همان ارزش والاى انسان است ، و مقصد اعلاى حيات .
٣ الامام على عليه السلام : الحازم يقظان . (٧٦٩)
امام على عليه السلام : دورانديش بيدار است .
٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام : مـن كـان له مـن نـفـسـه يـقـظـة ، كـان عـليـه مـن الله حـفـظـة . (٧٧٠)
امام على عليه السلام : هر كه در نفس خود بيداريى داشته باشد، خدا براى او نگهبانانى خواهد گماشت .
٥ الامام على عليه السلام : من لم يستظهر باليقظة ، لم ينتفع بالحفظة . (٧٧١)
امام على عليه السلام : هر كه از بيدارى و هوشيارى خويش كمك نگيرد، از نگهبانان سودى نخواهد برد.

فصل چهل و نهم : زيركى و فهم حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): الا انـبـئكـم بـاكـيـس الكـيـسـيـن و احـمـق الحـمـقـاء؟ قـالوا: بـلى يـا رسـول الله ! قـال : اكـيـس الكـيـسـيـن مـن حـاسـب نـفـسـه ، و عـمـل لمـا بـعـد المـوت . و احـمـق الحـمـقـاء مـن اتـبـع نـفـسه هواه ، و تمنى على الله الامانى . (٧٧٢)
پـيـامبر (صلى الله عليه و آله): آيا مى خواهيد از زيركترين زيركان و احمقترين احمقان شما را باخبر كنم ؟ گفتند: آرى اى پيامبر خدا. گفت :
زيركترين زيركان كسى است كه حساب نفس خود را نگاه دارد، و بـراى پـس از مـرگ بـه كـار بـرخيزد. و احمقترين احمقان كسى است كه پيروى از هواى نفس كند، و از خدا خواستار بر آوردن آرزوهايش شود.
٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام ـ فـى حـديـث جـنـود العـقـل و الجـهـل ...الشـهـامـة وضدها البلادة و الفهم و ضدها الغباوة ، و المعرفة و ضدها الانكار... (٧٧٣)
امـام صـادق عـليـه السـلام ـ در حـديـث لشـكـريـان عقل و جهل : (از سپاهيان خرد است) زيركى كه ضد آن كودنى است ؛ و فهم كه ضد آن نافهمى و غباوت است ، و شناخت كه ضد آن بيشناختى است ...
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الكيس من احيى فضائله ، و امات رذائلة ، بقمعة شهوته و هواه . (٧٧٤)
امـام عـلى عـليـه السـلام : زيـرك كـسـى اسـت كـه فضايل خود را زنده كند، و رذايل را با سركوب كردن شهوت و هواى نفس ‍ بميراند.
٤ الامام على عليه السلام : الكيس من قصر اماله . (٧٧٥)
امام على عليه السلام : زيرك كسى است كه آرزوهايش كوتاه باشد.
٥ الامام على عليه السلام : للكيس فى كل شى ء اتعاظ. (٧٧٦)
امام على عليه السلام : زيرك از هر چيزى پند مى گيرد.
٦ الامـام الحـسـن عـليـه السـلام : ان اكـيـس الكـيـس ، التـقـى . و احـمـق الحـمـق ، الفجور. (٧٧٧)
امـام حـسـن عـليـه السـلام : زيـركـانـه ترين زيركى پرهيزگارى است ، و احمقانه ترين احمقى فجور و بدكارى .
٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام ـ قـال له زيـدبـن صـوحـان العـبـدى ...فـاى الناس اكيس ؟ قال : من ابصر رشده من غيه ، فمال الى رشده . (٧٧٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام ـ زيـدبـن صـوحـان عبدى پرسيد: از مردمان كداميك زيركتر است ؟ پـاسـخ داد: آنـكـه راه راسـت را از گـمـراهـى بـاز شـنـاسـد و بـه راه راسـت ميل كند.
٨ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ان الله سـبـحـانـه جعل الطاعة غنيمة الاكياس ، عند تفريط العجزة . (٧٧٩)
امام على عليه السلام : خداى سبحان ، طاعت و عبادت را بهره و غنيمتى براى زيركان قرار داده اسـت ، در حـالى كـه نـاتوانان (از درك و عمل)، آن را ضايع مى گذارند (و از آن ، در اين جهان براى آن جهان بهره نمى برند).
٩ الامام على عليه السلام : يا همام ! المؤ من هو الكيس الفطن . (٧٨٠)
امام على عليه السلام : اى همام ! مؤ من زيرك و باهوش است .

فصل پنجاهم : دورى جستن از غفلت قرآن
١ ولقـد ذرانـا لجـهـنـم كـثـيـرا مـن الجـن و الانـس ، لهـم قـلوب لا يـفقهون بها، و لهم اعين لايـبـصـرون بـهـا، ولهـم آذان لا يـسـمـعـون بـهـا، اولئك كـالانـعـام ، بل هم اضل ، اولئك هم الغافلون . (٧٨١)
بسيارى از پريان و آدميان را براى دوزخ واگذارديم (از آنكه به سوء اختيار و با كردار زشت ، خود را دوزخى ساختند، ايشان) كه دل دارند ولى با آن (حق را) در نمى يابند، چشم دارنـد ولى بـا آن (آيـات خـدا را) نـمـى بـينند، گوش دارند ولى با آن (سخن حق را) نمى شنوند؛ اينان همچون چهار پايانند، بلكه گمراهترند، اينان از عاقبت كار غافلند.
٢ ان الذيـن لايـرجـون لقـاءنـا، و رضـوا بـالحـياة الدنيا، و اطمانوا بها، و الذين هم عن آياتنا غافلون اولئك ماءواهم النار بما كانوا يكسبون . (٧٨٢)
كـسـانـى كـه امـيـد ديـدار مـا نـدارنـد، و بـه زنـدگـى پـسـت ايـنـجـهـانـى خـرسـنـدنـد و دل بـه آن آرام سـاخـتـه انـد، و كـسـانـى كـه از آيـات مـا غـافـلنـد ايـنـان ، بـه دليل آنچه خود كسب كرده اند، جايگاهشان دوزخ است .

- پى ‏نوشتها -
٦٨٤- نهج البلاغه /٩٢١؛ عبده ٢/٤٨.
٦٨٥- نهج البلاغه /١١٨٢؛ عبده ٢/١٩٣.
٦٨٦- وسائل ١/٧٥.
٦٨٧- تحف العقول /١٥٢.
٦٨٨- نهج البلاغه /١١٨٤؛ عبده ٢/١٩٣.
٦٨٩- تحف العقول /٢٩٤.
٦٩٠- غررالحكم /٢٢٣.
٦٩١- سوره نمل (٢٧): ١٤.
٦٩٢- سوره احقاف (٤٦): ٢٦.
٦٩٣- نهج البلاغه /١١٧٠؛ عبده ٢/١٨٦.
٦٩٤- سوره حديد (٥٧): ١٤.
٦٩٥- از تفسير كشف الاسرار ميبدى ، ٩/٤٧٤.
٦٩٦- نهج البلاغه /١٢٢١.
٦٩٧- نهج البلاغه /١١٧٥.
٦٩٨- سوره غافر (٤٠): ٨٣.
٦٩٩- سوره مائده (٥): ١٠٤.
٧٠٠- سوره بقره (٢): ١٧٠.
٧٠١- سوره مائده (٥): ٧٧.
٧٠٢- سوره شعرا (٢٦): ٧٤-٦٩.
٧٠٣- سوره زخرف (٤٣): ٢٤-٢٢.
٧٠٤- تـرجـمـه مـتـرفـيـن بـه طـاغـوتـان مـالى ، از سـخـن صـاحـب تـفسير، امين الاسلام ، شيخ ابو على فضل بن حسن طبرسى (درگذشته ٥٤٨ ق)، گـرفـتـه شـده اسـت . وى در مـعـنـاى هـمـيـن اصطلاح قرآنى (اصطلاح سياسى ، اقـتـصادى)، گويد: ععع جبابرتها و اغنياؤ ها المتنعون ...، مجمع البيان ٨/٣٩٢.
٧٠٥- سوره اعراف (٧): ١٩٨.
٧٠٦- سوره فصلت (٤١): ٥.
٧٠٧- بحار ٧٥/١٠٥ - از كتاب كنزالفوائد.
٧٠٨- نهج البلاغه /١١٦٥؛ عبده ٢/١٨٤.
٧٠٩- غررالحكم /٤٤.
٧١٠- غررالحكم /٢٤٣.
٧١١- غررالحكم /٢٤٣.
٧١٢- كافى ٨/١٩.
٧١٣- نهج البلاغه /١١٣٩.
٧١٤- نهج البلاغه /١١٨١.
٧١٥- سوره آل عمران (٣): ١٥٩.
٧١٦- سوره شورى (٤٢): ٣٨.
٧١٧- امالى طوسى ١/١٥٢.
٧١٨- بـحـار ٧٥/١٠٠ - از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول .
٧١٩- غررالحكم /١٦٩.
٧٢٠- ارشاد /١٤٢.
٧٢١- غررالحكم /٣٠٨.
٧٢٢- نهج البلاغه /١١١٢.
٧٢٣- نهج البلاغه /١١٨١؛ عبده ٢/١٩٢.
٧٢٤- تحف العقول /١٥٣.
٧٢٥- بـحـار ٧٨/١٣ - از كـتـاب مـطـالب السـؤ ول .
٧٢٦- بحار ٧٥/١٠١ - از كتاب المحاسن .
٧٢٧- بحار ٧٥/١٠١.
٧٢٨- غررالحكم /٢٦٧.
٧٢٩- غررالحكم /٧١.
٧٣٠- نهج البلاغه /١١١٢.
٧٣١- نهج البلاغه /١١٦٥.
٧٣٢- كافى ٨/١٩.
٧٣٣- حديث فضيل ، از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ، بحار ٧٥/١٠١ـ از كتاب المحاسن ، كه در متن ، به شماره ١٠، از نظر گذشت .
٧٣٤- نهج البلاغه /١٢٣٩.
٧٣٥- نهج البلاغه /٦٨٧.
٧٣٦- خصال ١/١٠٢.
٧٣٧- نهج البلاغه /٩٩٨؛ عبده ٢/٨٩.
٧٣٨- بحار ٧٥/١٠٣ـ از كتاب مصباح الشريعه .
٧٣٩- بحار ٧٥/١٠٤ـ از رساله الدرة الباهرة .
٧٤٠- غررالحكم /٣١٩.
٧٤١- بحار ٧٥/٩٨ـ از كتاب خصال .
٧٤٢- بحار ١٠٣/٢٥٣ـ از كتاب كنز الفوائد.
٧٤٣- مستدرك ٢/٦٦.
٧٤٤- كافى ٨/٣٤٨.
٧٤٥- بحار ٩١/٢٥٤.
٧٤٦- نهج البلاغه /١١٦؛ عبده ١/٩٣.
٧٤٧- تحف العقول /٢٩٣.
٧٤٨- بحار ٧٥/١٠١ ـ از كتاب المحاسن .
٧٤٩- سوره بقره (٢)/٢٠٦.
٧٥٠- غررالحكم /٢٥٤.
٧٥١- مستدرك ٢/٦٣.
٧٥٢- غررالحكم /٢٦٥.
٧٥٣- بحار ٧٨/١٢٨.
٧٥٤- نوادر راوندى /٨.
٧٥٥- غررالحكم /١٣٤.
٧٥٦- غررالحكم /١٣٤.
٧٥٧- بحار ١٠/٩٧؛ تحف العقول /٧٧ ـ با اختلاف .
٧٥٨- غررالحكم /٢٧٤.
٧٥٩- بحار ٧٨/٣٦٤ ـ از كتاب اعلام الدين .
٧٦٠- غررالحكم /٢٨٦.
٧٦١- غررالحكم /٢٦٦ ـ ٢٦٥.
٧٦٢- غررالحكم /١٣٤.
٧٦٣- نهج البلاغه /٦٨٧؛ عبده ١/٤٦٣.
٧٦٤- مستدرك ٢/٦٣.
٧٦٥- تحف العقول /٣٣٧.
٧٦٦- غررالحكم /١٣.
٧٦٧- بحار ١٠/١١١.
٧٦٨- مجمع البيان ٥/٣٧.
٧٦٩- غررالحكم /١٣.
٧٧٠- غررالحكم /٢٨٦.
٧٧١- غررالحكم /٢٩٤.
٧٧٢- بحار ٧٠/٦٩؛ از تفسير الامام .
٧٧٣- اصول كافى ١/٢٢.
٧٧٤- غررالحكم /٤٨١.
٧٧٥- غررالحكم /١٩.
٧٧٦- غررالحكم /٢٥٢.
٧٧٧- كشف الغمه ١/٥٧١.
٧٧٨- معانى الاخبار /١٩٠.
٧٧٩- نهج البلاغه /١٢٤٣؛ عبده ٢/٢٢٣.
٧٨٠- اصول كافى ٢/٢٢٦.
٧٨١- سوره اعراف (٧): ١٧٩.
٧٨٢- سوره يونس (١٠): ٨ ـ ٧.
۱۱
نگاهى به سراسر باب
٣ فـاليـوم نـنـجـيـك بـيـدنـك ، لتـكـون لمـن خـلفـك آية ، و آن كثيرا من الناس عن آياتنا لغافلون . (٧٨٣)
امـروز بدن تو را (اى فرعون ، با همان زره سنگين) بر سر آب دريا آوريم ، و بسيارى از مردم از آيات (عبرت آموز) ما غافلند.
حديث
١ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :ايـاكـم والغـفـلة ! فـانـه مـن غـفـل فـانـمـا يـغـفـل عـن نـفـسـه .
و ايـاكـم و التـهـاون بـامـر الله عزوجل ، فانه من تهاون بامر الله اهانه الله يوم القيامة . (٧٨٤)
امـام صـادق عـليـه السـلام : از غـفـلت بـپـرهـيـزيـد، چـه هـر كـس غافل شود، از خود غافل شده است . و از سستى در برابر فرمان خداى بزرگ بپرهيزيد، چه هر كس در امر خدا سستى كند، خدا او را در روز قيامت خوار مى كند.
٢ الامام على عليه السلام : احذروا الغفلة ، فانها من فساد الحس . (٧٨٥)
امام على عليه السلام : از غفلت بپرهيزيد، زيرا كه غفلت از تباهى حس (و درك) ناشى مى شود.
٣ الامام على عليه السلام : الغفلة فقد. (٧٨٦)
امام على عليه السلام : غفلت از دست دادن (فرصتها و چيزها) است .
٤ الامام على عليه السلام : الغفلة اضر الاعداء. (٧٨٧)
امام على عليه السلام : غفلت زيانبخشترين دشمنان است .
٥ الامام على عليه السلام : الغافل و سنان ، الغفلة غرور. (٧٨٨)
امام على عليه السلام : غافل خواب آلوده است و غفلت فريب .
٦ الامام على عليه السلام : من نام عن عدوه ، نبهته المكائد. (٧٨٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام : هـر كـه در بـرابر دشمن به خواب رود، توطئه هاى دشمن او را بيدار كند.
٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ويـح النـانـم ، مـا اءخـسـره ! قـصـر عـمـله ، و قل اءجره . (٧٩٠)
امـام عـلى عـليـه السلام : واى بر خفته ، كه چه بسيار زيان مى كند:
علمش اندك مى شود و مزدش كم .
٨ الامـام سـجـاد عـليـه السـلام : ...نـبـهـنى من رقدة الغافلين ، و سنة المسرفين ، و نعسة المـخـذوليـن .. و لا تـرم بـى رمـى مـن سـقـط مـن عـيـن رعـايـتـك ، و مـن اشـتـمـل عـليـه الخـزى مـن عـنـدك ، بـل خذ بيدى من سقطة المتردين ، و وهلة المتعسفين ، و زلة المغرورين ، و ورطة الهالكين . (٧٩١)
امـام سـجـاد عـليـه السـلام : مـرا از خـواب غـافـلان ، و چرت وقت تباه كنان ، و پينكى سر كـوفـتـگـان بـيـدار كن ...و مرا همچون كسى كه از چشم رعايت تو افتاده و دچار تحقير تو شـده ، بـه دور مـيـفـكـن ، بـلكـه دسـت مـرا بـگير، و مرا از سقوط لغزيدگان ، و بيمناكى بيراهه ، روان ، و لغزش فريب خوردگان ، و گرفتارى تباهشدگان رهايى بخش .

نگاهى به سراسر باب خـوانـنده گرامى به چنين عنوانى در پايان هر باب از اين كتاب بر خواهد خورد. و مقصود از آن ايـن اسـت كـه ـ اگـر چه در صورتى بسيار فشرده ـ انديشه و رهنمونى كه مواد هر باب به دست مى دهد، با خوانده در ميان نهيم ، و پرتوى بر اين داده ها بيفكنيم .
خـوانـنده گرامى مى تواند در برداشتن اين گام نيز با ما همراه باشد، و در كار جستجوى مسائل و استنباطاتى كه در صدد به دست آوردن آنها هستيم با ما شريك شود. چه هدف ما آن نـيـسـت كـه آنـچـه را از كـتـاب و سنت در مسائل طرح شده فهميده ايم ، همچون ملاكى قطعى بـراى خـوانـنـده قـرار دهـيـم كـه از آن تـجـاوز نكند. زيرا حقايقى كه در قرآن و حـديـث آمـده اسـت ، حـقـايـقى الاهى و اسلامى است ، و به همه امت تعلق دارد، بلكه متعلق به تمام بشريت است . بنابراين ، دانشمندان مى توانند در آنها نظر كنند و انديشه و خـرد خـويـش را در آنـهـا به كار اندازند؛ چيزى كه هست ، ما بدان سبب كه با موضوعات بابها از لحاظ انديشيدن و عرضه كردن نزديكتر بوده ايم ، خود را با مفاهيم و تعليمات آنـهـا ماءنوستر مى بينيم ، و گزيده ها و نورهايى از آنها بر گرفته ايم ، يعنى همانها كـه گـاه به گاه ، در امتداد كار، در ذهنمان انعكاس پيدا كرده است . اكنون قصدمان آن است كه اين برگرفته ها نيز در دسترس خواننده عزيز قرار گيرد.

اشاره پـيـش از هر چيز ذكر اين نكته لازم است كه همه آنچه در فصلها و بابهاى كتاب آمده است ، نـظـر عـلمى اسلام را درباره انسان و جهان منعكس مى كند، و آشكارا علمى بودن جهان بينى (ايـدئولوژى) اسـلام را نـشـان مى دهد، و معلوم مى دارد كه اسلام به انسان ، و تاريخ و اجـتـمـاع ، و حـق ، و عـدالت ، و دانش ، و اخلاق و اقتصاد، و به نهضتهاى ترقيخواهانه ، و جـنـبـشـهـاى سـازنـده ، و حـركـتـهـاى آزاديـبـخـش ، و به رفاه ، و سعادت ، و ديگر حقايق و مسائل ، با نظرى علمى و مبتنى بر واقعيت و دليل مى نگرد.
و اينك نظر اجمالى ما درباره بعضى از موضوعهاى اين باب :
١ـ شناخت ، اهميت و اصالت آن : باب معرفت و شناخت را نخستين باب از بابهاى كتب و آغاز كـنـنده خط دهيها و تعليمات آن قرار داديم ، همان گونه كه در اسلام نيز چنين است ، زيرا آنچه در نخستين مرحله از آموزشها و تعاليم اسلامى دستگير مى شود، اين است كه مهمترين شـالوده و مـرحـله در پـرورش انـسـان و تـكـامـل و شـدن اسـلامـى او مـعـرفت و شناخت است . مـراحـل خـاصـى از اين تعاليم ما را به اين اصل بنيادين مهم رهبرى مى كند، كه از آن جمله است :
١ـ شـنـاخت ملاك هر حركت و عمل است . در اسلام واجب است كه هر حركتى و عملى بر شناخت و دانـش و آگـاهى بنا شده باشد، با شناخت آغاز شود و با شناخت پايان پذيرد. آنچه چنين نـبـاشـد مـلاك و ارزشى ندارد، چنانكه در حديث است : ما من جركة الا و انت محتاج فيها الى معرفة (٧٩٢) هيچ حركتى نيست جز اينكه در آن نيازمند به معرفت و شناختى هستى .
٢ـ شناخت و علم ، ميزان ارزش انسان است .
٣ـ شـنـاخـت بـراى آدمـى هـمچون زندگى است براى او، از آن جهت كه شناخت و معرفت منشاء زندگى انسانى است در انسان . و زندگى راستين همين زندگى است نه زندگى جسمانى جانورى .
٤ـ شـنـاخـت بـالاتـريـن نـوع عـبـادت و تقرب به خدا است ، تا آنجا كه ارزش هر عبادت و تقرب ، منوط به اندازه شناخت و معرفت عمل كننده است .
٢ـ طـلب عـلم : بـه سبب اهميت شناخت و دريافت كه ياد شد، مى بينيم كه اسلام بزرگترين تاءكيد را بر جستجوى دانش ‍ كرده است ، بلكه آن را بر هر كس واجب ساخته و دانش طلبى را هـمـتـراز جـهـاد و خون دادن در راه خداى متعال دانسته است ، چنانكه در خبر است :
اطلبوا العـلم و لو بـخـوض للجـج و شق المهج (٧٩٣) دانش را به دست آوريد اگر چه در درياهاى مرگبار سفر كنيد و جان دهيد.
٣ـ فـعال سازى عقل و اهميت به كار بستن آن : بعضى از كارهاى آدمى است كه بقاى نوع و ادامه حيات او به آنها وابسته است . و آن كارهايى است كه به انگيزه اى طبيعى و با وادار سـازى غـريـزه اى فـعـال از او صـادر مـى شـود. ايـن انـگـيـزه هـاى غـريـزى بـر شعور و امـيـال آدمـى فـرمـانـروا اسـت ، و او را بـه جـانـب آنچه مقتضى است مى راند. و همين است كه زنـدگـى را بـه صـورت سـيلى خروشان در مى آورد، و بقاى انسان را تضمين مى كند، و انسان را بر آن مى دارد تا بكوشد و تلاش كند. و براى اين است كه مى بينيم آدمى براى پـاسـدارى از حـيـات خـود و ادامـه دادن بـه آن ، بـا سـخـتـيـهـا دست و پنجه نرم مى كند، و دشواريهاى گران را برمى تابد؛ حديث اشاره به همين معنى است :
حديث
١ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :فـكـر يـا مـفـضـل ! فـى الافـعـال التـى جـعـلت فـى الانـسـان ، مـن الطـعـم و النوم و الجماع و ما دبر فيها. فانه جـعـل لكـل واحد منها فى الطباع نفسه محرك يقتضيه و يستحث به . فالجوع يقتضى الطعم الذى به حياة البدن و قوامه . و الكرى تقتضى النوم الذى فيه راحة البدن و اجمام قواه .
والشـبق يقتضى الجماع الذى فيه دوام النسل و بقاوه . و لو كان الانسان انما يصير الى اكـل الطعام لمعرفته بحاجة بدنه اليه . و لم يجد من طباعه شيئا يضطره الى ذلك ، كان خـليـقـا ان يـتـوانـى عـنـه احـيـانـا، بـالتـثـقـل و الكـسـل حـتـى ينحل بدنه فيهلك .
فانظر كيف جعل لكل واحد من هذه الافعال التى بها قوام الانسان و صلاحه محرك من نفس الطبع ، يحركه لذلك و يحدوه عليه ... (٧٩٤)
امـام صـادق عـليـه السـلام : اى مـفـضـل ! در كارهايى كه براى انسان قرار داده اند، يعنى خـوردن و خـوابـيـدن و هـمـخـوابگى كردن و آنچه در آنها تدبير شده است ، نيك بينديش ! بـراى هـر يـك از آنـهـا در طـبـايع مردمان محركى آفريده شده كه مقتضى آن است و آدمى را بـراى انـجـام دادن آن بـر مـى انـگـيـزد. گرسنگى مستلزم خوردن است كه از آن زندگى و اسـتـوارى بـدن تـاءمين مى شود. خستگى و خواب آلودگى مقتضى خفتن است كه با آن بدن آسـايـش پـيـدا مى كند و نيروها دوباره جمع مى شود. افزايش شهوت مقتضى جماع است كه دوام و بـقـاى نـسـل وابـسته به آن است . و اگر انسان چنان بود كه از راه شناخت نيازمندى بـدن بـه خوراك به خوردن رو مى كرد، و در طبع وى غريزه اى وجود نداشت كه او را به ايـن كـار نـاگزير كند، احتمال آن بود (٧٩٥) كه از سنگينى و كسالت گاه در اين كار چـنـدان سستى كند كه تنش تحليل رود و هلاك شود... پس نيك بنگر! كه چگونه خدا براى هـر يـك از ايـن افـعـال كـه قوام و دوام انسان و مصلحت او در آنها است ، محركى از خود طبيعت قرار داده است تا او را به اين كار برانگيزد و به طرف آن بكشاند...
جـانـور را نـيـز غـريـزه هـايـى اسـت كـه از آنها افعالى صادر مى شود، و آن غريزه ها در گـونـه هـاى مـخـتـلف جـانوران متفاوت است ، و سبب شناخته شدن آنها از يكديگر مى شود. خـداى متعال براى هر يك از گونه هاى جانوران غريزه اى ويژه خاص آفريده است كه با آن از ديـگـر جـانـوران بـاز شـنـاخـتـه مـى شود. و اين علاوه بر غريزه هايى است كه همه جانوران در آنها با يكديگر شركت دارند. وليكن در اين ميان ، براى انسان گونه ديگرى از فعل و كردار هست كه از شناخت و دانش ‍ سرچشمه مى گيرد نه از طبع و غريزه ؛ و آنچه آدمـى را بـه ايـن گـونـه فـعـل وا مـى دارد، چـيـزى جـز فـهـم و مـعـرفـت حـاصـل شـده بـراى او نـيـسـت ... بـه انـسـان دسـتـگـاهـهـاى لازم بـراى ايـن گـونـه فعل داده شده ، و آن عقل است و قدرت و اختيار، كه در نتيجه آن مى تواند چيزى را بشناسد و دريـابـد، سـپـس مـى تواند آن را با اختيار خود به وجود آورد. بنابراين انسان ، همچون جانور، محصور در چهار چوب طبع و غريزه نيست .
و اهـمـيـت انـسـان ، و كـرامـت ويـژه ، و ارزش وى ، در هـمـيـن گـونـه فـعـل - يـعـنـى فـعـل ارادى - مـتـجـلى مـى شـود، چـرا؟ چـون ايـن گـونـه فـعـل اسـت كـه مشتمل است بر حركات سازنده و دگرگونيهاى تكاملى ، كه در زندگانى انـسـان ، در اجتماع و تاريخ ، پديدار مى گردد، و سبب آن است كه حيات انسانى از حيات جانورى تمايز پيدا كند.
بـنـابـرايـن ، آدمـى را دو زندگى است : يكى زندگى حيوانى غريزى كه در آن با ديگر جانوران شريك است ، و ديگرى زندگى انسانى عقلانى كه به وسيله آن به مقام انسان و مرتبه انسانيت ارتقا پيدا مى كند.
از ايـنـجـا به اين نتيجه مى رسيم كه انسان كارى را انجام مى دهد كه خود به اراده خويش بـرگـزيـده است . و اين گزينش هم بر حسب عقل و شناخت او صورت مى گيرد. پس هر كه دامـنـه عـقـلش كـوتـاه بـاشـد، يـا نـتـوانـد خـوب انـتـخـاب كـنـد، دامـنـه عـمـل و كـارهـاى نـيـكـش نـيـز كـوتـاه خـواهـد شد. و هر كه دامنه عقلش گسترده باشد، دامنه عـمـل و كـارهـاى نـيـكـش نيز گسترده خواهد شد، چنانكه امام على بن ابيطالب عليه السلام گـفـتـه اسـت : الانـسـان بـعـقـله (٧٩٦) - انـسـان بـه عـقـل خـويـش انـسـان اسـت . و بـه هـمـيـن جـهـت از دسـت دادن عـقـل را، از دسـت دادن زنـدگـى شـمـرده انـد (فـقـد العقل فقد الحياة). (٧٩٧)
پس انسان به شناختها و دريافتهاى خود انسان است نه به غريزه هاى خويش ، انسان به غـريـزه هـايـش حـيـوان اسـت . بـنـابـرايـن ، مـايـه امـتـيـاز اصـلى انـسـان ، عـقل و دريافت انسان است و كارهايى كه از آنها صادر مى شود. و با اين كارها است كه مى تـوانـد تـاريـخ را دگرگون سازد، و اجتماع را بنا كند، زندگى را از آرمانهاى والا بپا كـنـد، و بـر غـريـزه هـاى فـردى و اجـتـمـاعـى چـيـره شـود، و اوضـاع و احوال را در جهت بهتر و شايسته تر شدن و مطابق حكمت بودن تغيير دهد.
٤ - انـديـشيدن و اهميت آن : آنچه در اسلام ، درباره بزرگداشت تفكر وانگيختن مردمان بر آن ديـده مـى شـود، در ديـگـر اديـان و نـظـامـهاى اجتماعى و برنامه ريزيهاى انسانى ، در عـرصـه پرورش و آموزش ديده نمى شود. در اسلام ، انديشه يك ساعت بهتر از عبادت يك سـال دانـسـتـه شـده (فـكـرة سـاعـة خـيـر مـن عـبـادة سـنـة) (٧٩٨) و انديشيدن ، زندگى دل و حيات قلب خوانده شده است (التفكر حياة قلب البصير). (٧٩٩)
آدمـى بـراى رشـد كـردن اندامها و نيروى بدنى خود به غذا خوردن و ورزش نيازمند است ، ولى امـرى مـهـمـتـر و بـزرگـتـر نـيـز هـست كه - چنانكه بدان اشاره شد - اساس حيات انـسـانـى بـه شـمـار مى رود. و آن چيزى جز پروردن نيروهاى باطنى و دريافتهاى قـلبـى نـيـسـت . پـس بـر آدمـى واجـب اسـت كه تمام كوشش خود را براى پرورش دادن اين نيروهاى باطنى به كار اندازد و در اين باره تلاش كند. (٨٠٠)
و ايـن رشـد درونـى ، جـز از طـريـق بـه كـار انداختن فكر و ورزش باطنى و مداومت بر آن حـاصـل نمى شود. بنابراين ، انديشيدن امرى حياتى است براى انسان و مايه رشد و نمو عقلى او است ، و خود وسيله اى است براى كامياب شدن از لذت دركها و معرفتهاى تجربى .
و از ايـن راه اسـتـعـدادهـاى آدمـى از مـرحـله بـالقـوه بـه مـرحـله بالفعل انتقال پيدا مى كند. و همين امر اساس ‍ فراهم آمدن آن پيشرفت است كه از انسان در زندگى بر اين سياره انتظار مى رود.
و انـديـشـه ، پـيـوسـته ، همچون شعله درخشانى است كه راه آدمى را در زندگى كنونى و بعدى روشن مى كند، و راهنمايى است كه انسان را براى برداشتن دشواريها از پيش پاى خـود و حـل كـردن مـسـائل و از بـيـن بـردن مشكلات يارى مى دهد. فكر كردن كليد هر خير و بركت است ، و همچون آينه اى صاف و پاك است براى دركها و دريافتها.
٥ - رهـنـمونى به خود يادآورى (٨٠١) :در زندگى آدمى اسباب و عللى است كه انسان را از جستجوى معرفت و دست يافتن به آن باز مى دارد، يا چنان كار مى كند كه شناخت به دسـت آمـده سـست مى شود و در زير پوششى از غفلت و فراموشى قرار گيرد. و اين سببها بـسـيار گوناگون و متنوع است و از جمله آنها است : فراموشى ، خودپسندى ، تكبر، هواى نـفـس ، عـشـق كور، افتادن در زير فشار عرف و عادت ، پيشرفت سن ، كم توجهى به امر حـيـات فـكـرى و عـقـلى ؛ و چـسـبيدن به حيات زمينى و كالاهاى دنيوى و لذتهاى جسمانى و خواسته هاى طبيعى .
و از جمله اين اسباب است اوضاع و احوال رايج در محيط زندگى ، و سنتهاى نادرست رايج ، و تـبـليـغـات گـمـراه كننده ميانتهى ، و فرهنگهاى قلابى ، و مقياسهاى بيمايه ، و نبودن آزادى در انديشه و در پرورش صحيح ، و شيوع فساد و فرومايگى اخلاقى و...و اينهمه ، مـانـع آن مـى شـود كـه انـسـان بـه مـعـرفـت و شـناخت صحيح دست يابد و تمام همت خود را مـصـروف پـروردن اسـتـعـدادهـاى خـويـش سـازد، آرى ، ايـن امـور از پيشروى انسان در خط تكامل جلوگيرى مى كند.
بـر ايـنـهـمـه اضـافـه مـى شـود ايـنـكـه آدمـى پـيـوسـتـه در حـال شـدن و دگـرگـونـى يـافـتـن اسـت ، پـس بـر وى واجـب اسـت كـه مـواظـبت كند تا اين دگـرگـونـى بـه طـرف حـالت بـهـتـر صـورتـپـذير شود، و اين شدن در جهت فهميدن و دريافتن همه چيزهايى كه از جهتى با انسان بستگى پيدا مى كند باشد.
بـنـابـر هـمـه آنـچـه بـدان اشـاره كـرديـم ، قـرآن كـريـم كـمـال تـوجـه را بـه بـيـدار كـردن جـانـهـا و واداشـتـن آنـهـا بـه تاءمل و تدبر مبذول داشته است ، تا چنان شود كه آدمى حق و خير را دوباره به ياد خويش آورد، آنـهـا را بـازشناسد و به آنها تمايل به هم رساند. آيات فراوانى در قرآن براى آگـاهـى دادن بـه آدمى و ايجاد بيدارى در نفس او آمده است ، تا او را از غفلت دور كند و بر آن دارد كـه خـود بـاآور گـردد و خـرد خـويـش بـه كـار اندازد، و چنان شود كه رو پـوش غـفلت از آيينه جان او برداشته گردد و غبار كدورتهاى طبيعى از آن پاك شود، تا او را دريافت حقيقت واقع و فهم فطرت و حقيقت ميسر آيد.
٦ - نـاآگـاهـى و نـادانـى : آشـكار است كه زيانمندترين چيزى كه آدمى با آن روبرو مى شـود نـادانـى است ؛ انسان جاهل خود و حقوق خود را نمى شناسد، و از ارزش انسانى خويش بـيـخـبـر اسـت ، و بـه هـمـيـن جـهـت فـرصـت ايـنـكـه خـود را بـه درجـه كمال برساند براى او فراهم نمى آيد.
نيز ديگر مردمان را - چنانكه بايد - نمى شناسد و از حـقـوق ايشان ناآگاه است ، و از زندگى و هدفهاى آن خبر ندارد، و از بهره خويش در اين زندگانى و آن زندگانى و آنچه براى او مقدر و مهيا كرده اند بى اطلاع است .
انـسـان نـادان روزهـاى عـمـر خـود را بـه بـيـهـوده تـريـن شكل تلف مى كند - علاوه و زر و بالى كه از كارهاى زشتى كه مى كند بر دوشش مى ماند - زيرا كه از خير و شر هر دو ناآگاه است و نمى داند چگونه از آن يك پيروى و از اين يك دورى كـنـد؛ و راه رسـيـدن بـه اسـبـاب خـوشـبـخـتـى بر او بسته است ، و وسيله اى براى آگاهسازى خويش در اختيار ندارد، تا هدفهاى زندگى را دريابد.
انـسـان جـاهـل هـمچون توپى در اختيار پيشامدها است كه هرگونه بخواهند با آن بازى مى كـنـند. به همين جهت اسلام نادانى و ناآگاهى را به سخت زشت شمرده است ، و آن را مخالف شخصيت انسانى دانسته ، و با شدت تمام به مبارزه و طرد آن پرداخته است .
٧ - فـهـم و دريـافت دين : پذيرفتن دين - به صورتى ساده - آن فايده اى را كه منظور است ندارد. و به همين جهت است كه مى گويند: دو گونه اعتقاد داريم : اعتقاد زبانى و اعتقاد قلبى . اعتقاد سازنده و تكامل بخش آن است كه در جان رسوخ كند و در مشاعر متمركز شود و حركات و كردارها و حتى افعال قلبى را دگرگون سازد. و اين اعتقاد، مستلزم رياضت و ورزيـدن و مـجـاهـدت اسـت ، تـا آدمـى را بـر آن وادارد كـه اعـمـال شـخـصـى خـود را اصـلاح كـنـد و از بـيـطـرف بـودن و خـط نداشتن بپرهيزد، و در مسائل اجتماعى و بشرى و پيشامدها ايستارى قطعى اتخاذ كند، ايستارى بيزار از سازش و سستى .
و معلوم است كه چنين ايمانى جز از راه فهم و كوشش و تفقه - به معناى درست و جامع كلمه تـفـقـه - حاصل نمى شود. به همين جهت امام جعفر صادق عليه السلام گفته است :
ليـت السـيـاط عـلى روؤ س اصـحـابـى حـتـى يـتـفـقـهـوا فـى الحـلال و الحـرام (٨٠٢) كاش تازيانه ها بر سر اصحاب من افراخته بود، تا در حـلال و حرام تفقه كنند و و آن را چنانكه شايسته است بفهمند. آرى ، دين تواءمى از شناخت و عـمـل اسـت ، و تـا چنانكه بايسته و شايسته است فهم نشود سودى ندارد. و تنها هنگامى كه دين درست فهم و دريافت شود اصلاح كننده انسان و تغيير دهنده صورت اجتماعى است ، نه هنگامى كه تنها چيزى باشد زبانى و سطحى ، يا فهميده شده اى محدود و ناقص .
٨ - لزوم هـمـگـانـى شـدن شـنـاخـت : اسـلام بـر پـراكندن دانش و شناخت تاءكيد و سفارش فـراوان كـرده اسـت تا آن را در ميان افراد و اجتماعات پراكنده سازند، زيرا كه بالا آمدن سـطـح دريافت توده مردم و فهم ايشان ، به همين امر (همگانى شدن علم و شناخت) وابسته اسـت . اسـلام بـر هـر كـس لازم كـرده اسـت كـه بـه تعليم ديگران بپردازد و آنان را، به انـدازه اى كـه براى وى امكان دارد، از تاريكيهاى نادانى به روشناييهاى دانايى بيرون آورد. عـلاوه بـر ايـن ، ارزش عـلم در اسـلام ، بسته به جنبه مثبت آن است و به اينكه نورى باشد كه مردمان در پرتو آن راه خود را بيابند و بپيمايند. به همين جهت است كه پوشيده نگاه داشتن علم را نكوهيده ، و از خوددارى از آموختن آن به ديگران نهى كرده است . پس بر عـالم اسـت كـه نگذارد نادانان در نادانى خود باقى بمانند، بلكه بر او لازم است كه علم را در مـيـان مـردمـان و اجـتـمـاع پـراكـنـده سـازد، تـا چـنـان بـاشـد كـه روشـنى علم همه جا پرتوافكن شود.
در اين خصوص به باب هشتم ، از اين كتاب (جلد دوم) نيز رجوع شود.
٩ - بـيـنشها و دانشهاى سودمند: از ويژگيهاى شناخت اسلامى توجه آن به واقعيات است و بـه آنـچـه مـايـه خـوشـبـختى و كمال هر دو زندگى است .
به همين جهت مشاهده مى كنيم كه تـعـاليـم اسـلامـى تاءكيد دارد كه مؤ منان هم به كسب بينشهاى راهنما و دانشهاى كار آمد و ضـرورى براى بهبود بخشيدن به اين زندگى و بهره مند شدن از حقايق و واقعيات آن و از نـمـودهـاى طـبـيعى و موهبتهاى هستى بپردازند، و هم دانشهاى مفيد براى زندگى ابدى و شناختن حقايق سودمند براى آن زندگى بزرگ ، تا بتوانند در سراى ديگر به زندگيى آرام و پاكيزه برسند.
بـراى ايـن اسـت كـه تـعـليـمـات اسـلامى ، بر انسان ، شناختن مبداء (خدا) و چگونگى آغاز آفـرينش ، شناختن معاد و چگونگى ورود به زندگى پس از مرگ ، و همچنين شناختن واجبات و وظـايـف فـردى و خـانـوادگـى و اجتماعى ، و هر چيز ديگر را، كه براى زندگى نخستين ناپايدار و زندگى ديگر پايدار، سودمند است واجب شمرده است .
و از ايـنـجـا دانـسته مى شود كه علومى كه با خوشبختى انسان ارتباطى ندارد، و ندانستن آنها سبب پس ماندگى و بدبختى نمى شود، بلكه در فراگرفتن بعضى از آنها زيان و بـدبختى وجود دارد، نبايد طرف توجه فرد مسلمان قرار گيرد و براى فراگرفتن آنها صرف عمر كند، چنانكه در اغلب موارد، فراگرفتن آنها از طرف شريعت نهى شده است .
١٠ - مـحـدوديـت شـنـاخـتـهاى انسانى : جهان - با همه ابعاد گسترده و جهات پهناور آن - از اءتـوم خـرد گـرفـتـه تـا كهكشانهاى كلان هولناك ، و ديگر عالمهاى هستى ، همه و همه ، آكـنـده از نـمـودهـا و حـقـايـق و رازهـاى بـزرگ و بـى پـايـانـى اسـت كـه در فواصل زمانى دور و نزديك قرار گرفته اند. و آدمى ، در برابر اين اقيانوس بزرگ ، چـنـان قـطـره اى اسـت كـوچك ، كه محدود است به زمان و محيط و بدن و خصوصيات عقلى و حـسـى نـاقـص خـود، و گـرفـتـار اسـت در دايـره اوضـاع و احوال شخصى اثر گذار بر فهميدن و دريافتن ، و سنتهاى ديرينه ، و اجتماع ويژه .
بـه هـمـيـن جـهت است كه آگاهى انسان از جهان گسترده و حقايق آن آگاهيى فراگير نيست ، بـلكـه آگـاهـيـى اسـت مـحـدود و تـاءثـيـر يـافـتـه از اوضـاع و احـوال و حدود و محدوديتها، و از جمله چيزهايى كه محدوديت شناخت آدمى و تنگى قلمرو آن را مؤ كد مى سازد، ارتباط و پيوستگى كه همه را به صورت شى ء واحد در مى آورد. و همين چگونگى سبب آن است كه علمى انسان به آن دست پيدا مى كند علمى ناقص باشد.
هنگامى كه ما چيزهايى - يا چيزهاى بيشترى - را مى دانيم ، از اين دانش به شناخت همه جهان و اجـزاى آن و چـگـونـگـى پيدايش جهان و طرز ساختمان آن و ماهيت وابستگى ميان اين اجزاى فـراوان مرتبط دست پيدا نمى كنيم .
و اين بدان جهت است كه جهان و پاره اى آن ، در زير نظام به هم پيوسته يگانه اى قرار دارد، و به مقتضاى همين نظام يگانه حاكم بر همه آن ، عـمـل مى كند. و چون راهى براى شناخت همه جهان و آنچه در آن است نداريم ، دانش ما نسبت بـه بـعضى از چيزها - حتى اگر بسيار هم پيشرفته باشد - علمى نيست كه بتواند حقيقت را به صورت كامل بر ما مكشوف سازد.
از ايـنـجا دانسته مى شود كه نظريات قطعيى كه بعضى از دانشمندان يا جويندگان ، در مـيـدانـهـاى مـخـتـلف دانـش ، به نام علم و آزمايش ، عرضه مى دارند و آنها را در زير عنوان علم ترويج مى كنند، در نظر كسى كه به بزرگى جهان و پاره هاى بى پايان و رازهاى ژرف و پيوستگى اجزاى آن به يكديگر توجه دارد، همچون احكامى جلوه گر مى شود كه كودكان صادر مى كنند.
و از آنچه گفتيم به اين امر منتقل مى شويم كه حواس محدود و تنگ آدمى ، و آنچه از راه آنها دريافت مى كند، او را از جستجوى علمى و دانشى بيرون از محدوده حواس بى نياز نمى كند. آنـچـه در فـصل محدود بودن شناختهاى حسى و لزوم شناخت عقلى آورديم تاءكيدى در اين باره است .
١١ - شـنـاخـت ، چـگونگى و درجات آن : شناخت ، در برنامه تربيت اسلامى ، هنگامى داراى ارزش محسوب مى شود كه نور و بينش باشد. و آن ، معرفت قاطع و متبلور شده اى است كه خـاصـيـت نـور بخشى دارد، و راهها را روشن مى دهد، و هدف شريف زندگى را به آدمى مى شـنـاسـانـد. و از هـمين معرفت و شناخت است كه در قرآن به نور تعبير شده است : الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور (٨٠٣) - خدا ولى كسانى است كه ايمان آورده اند، و آنان را از تاريكيها به نور بيرون مى آورد.
و اينچنين شناخت ، كيفيت اصيلى است كه - اگر به دست آمد - همچون چشم ملازم انسان است و راه بـه او مـى نـماياند و در جاهاى سقوط كردن و انحراف يافتن دست او را مى گيرد. نيز ايـن شـناخت ، شناختى قاطع و جهانبينانه و دستگاهى (ايدئولوژيك) است . و از نظر تبيين امـور و خـط دهـى بـه انـسـان چنان است كه پيوسته او را به كار و حركت وامى دارد، و خود مـلازم بـا كـوشايى و مكتبى بودن است ، و همه جوانب و ابعاد زندگى را فرامى گيرد، و هـمـه فـعلها و تركهاى آدمى را، در راه هدف بزرگ حيات و منظور اعلاى زندگى قرار مى دهد. و انسان از اين راه براى اجتماع خويش ‍ به صورت عضوى در مى آيد آگاه ، صالح ، بانشاط، فاضل ، مكتبى و تعهدشناس .
بنابراين ، در روش پرورش اسلامى ، مقياس صحيح براى ارزشيابى چيزها و بازشناختن ارزشها و اعتبارها، چيزى جز شناخت و معرفت نخواهد بود. چه بسا چيزها و نمودها و اعتبارها كه مردمان آنها را ارزان مى پندارند و ارزان نيست . مقياس درست براى بازشناختن گران و ارزان از يـكديگر در هر چيز، دانش راستين و شناخت حقيقى است كه با آنها گران و ارزان و تقلبى و درست از يكديگر تميز داده مى شود.
١٢ - روش بـه دسـت آوردن شـنـاخـت و عـلم : هـدف مـا در ايـن فـصـل ، از كـتـاب ، آگـاه سـاخـتـن خـوانـنـده گـرامـى از بـرنـامه اى است كه اسلام براى تـحـصـيـل مـعـرفت و طلب علم عرضه كرده است . و اين همان است كه از آن به روششناسى (متدولوژى)، يعنى شناخت روش تحصيل علم و معرفت ، تعبير مى شود.
اسلام شخص را به شناختن انسان و جهان ، به روش خاص خود، فرا مى خواند، و آن روش ، عبارت است از ژرفنگرى در امور عينى خارجى و نمودهاى محسوس ، و در طبيعت ، انسان ، و در اجـتـمـاع و تـاريـخ ، و تـحـقـيـق دربـاره ابـعـاد وجودى انسان ، و حيات انسانى در زمان حال و زمان گذشته .
مـايـه امـتياز اين روش اساسى كه به اسلام اختصاص دارد، تاءكيد بر شناخت هر نمود از نـمـودهـا و هـر مـوضـوع از مـوضـوعـات از مـوضـوعـهـاسـت بـه اين صورت : در اوضاع و احـوال وجـودى و مـدار طـبـيـعـى و كـيـونـت واقـعـى آنـهـا، و در حـال فـعليت و هستى و دگرگون شدن ، و در عين پيوستگى با ديگر نمودها و موضوعها، بـى آنـكـه نـظر تجديدى يا ذهنى به آنها داشته باشيم ، به صورتى كه سبب جدايى آنـهـا از ديگر موجودات شود. پس در اين روش هدف فهميدن قوانين طبيعى يا تاريخى به صورتى جدا از اوضاع و احوال وجودى و عينى آنها نخواهد بود.
به همين جهت ، در تعاليم اسلامى ، ذكر نمودهاى طبيعى ، مطرح شده است و نظرها به آنها - بـا تـاءكـيـد - جـلب گـشـتـه است ، و اينهمه براى آن است كه شخص فراگير نسبت به كـايـنـات انـگـيـخـتـه شـود، و قـوانـيـن روان در تـاريـخ را بـه صـورت كامل بفهمند.
بـر ايـن اسـاس ، چون با نظر امعان در قرآن
بنگريم ، خواهيم ديد كه اين كتاب مـقـدس ، خـود، صـورت مـتـبـلورى از حقايق و واقعيات ، و لوحه زنده اى از عناصر زندگى بشرى است ، و مجموعه يگانه و به هم پيوسته اى است ، همچون كاينات بيرونى .
از ايـن جستار نتيجه ديگرى نيز به دست مى آيد كه داراى اهميتى تربيتى و ژرف است . و آن ايـنكه هدف از موضوعات طرح شده در دايره تعليمات قرآنى و اسلامى - همچون ديگر كايناتى كه در خدمت انسان و مسخر او است - يارى دادن و خدمت كردن به آدمى براى خط شـنـاخـتـى دادن و فـهـمـانـدن اسـت . بـه عـبارت ديگر، علم و فرهنگ ، در دايره روش اسـلامى ، هدفى مكتبى و فراگير دارد كه به انسان و آگاهسازى او ارتباط پيدا مى كند، و مـى خـواهـد او را از لحـاظ تـصـور و شـنـاخـت جـهـان و هـستى (جهانشناسى و جهان بينى) راهنمايى كند. مثلا آيه كريمه و من كل شى ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون (٨٠٤) - از هـر چـيـز جـفـت آفـريـديـم ، بـاشـد كـه شـمـا بـه خـود يـاد آوريـد، بـه اصل علمى بزرگى اشاره دارد كه همان اصل تضاد (٨٠٥) است . و هدف از ذكر ايـن اصـل چـيـزى جز ايجاد فهم و فرهنگ در آدمى و يارى رساندن به او در سير به جانب خـداى مـتـعـال نـيـسـت :
بـاشد كه شما خود يادآور و آگاه گرديد و چنين است ديگر مـوضـوعـاتى در قرآن كريم درباره طبيعت و انسان و زندگى و سياست و اجتماع و احكام و حـقـوق و تـاريـخ آمـده اسـت . هـدف آنـهـا هـمـان است كه ذكر شد، چنانكه در اين گفته خداى مـتعال ديده مى شود:
لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب (٨٠٦) - همانا در حـكـايـتـهـاى ايـشـان عـبـرتـى (و درسـى آمـوخـتـنى) است براى خردمندان . در اين آيه تـصـريـح شـده است كه هدف از ذكر حكايتها، گستردن دريافت آدمى و دعوت او به عبرت گرفتن و درس آموختن است .
و ايـنـهـمـه از خـواص اسـاسـى يـك جـهـان شـنـاس و جـهـان بـيـنـى كـامـل اسـت . و از ايـنـجـا مـى فـهـمـيـم كـه شناخت مبتنى بر روش ‍ قرآنى ، شناختى زنده و تـكـامـل يـافـتـه و هـمـاهنگ با زندگى و حركت انسان است . و انسان مى تواند در ميدان اين شـنـاخـت بـا حـقـايـق عينى و كاينات تولدى دوباره پيدا كند، و به صورت انسان بصير الاهـى كامل درآيد. و اين مرتبه اى است كه با فعليت پيدا كردن همه استعدادهاى آدمى همراه است .
در مـقـابـل ايـن روش ، روشـى اسـت كه در مكتبهاى فلسفى مى بينيم - كه در اسلام نيز راه يـافـت و در تـحـريـف آمـوزشها و سنتهاى آن نقشى داشت . اين روش براى شناخت چيزى به تـعـيـيـن جنس و فصل و ديگر قالبهاى ذهنى آن مى پردازند. و اين امر خود سبب تجريد آن چـيـز از جز خود، و بريده شدن آن از چيزهايى كه در هستى و جهان آن را فراگرفته است مـى شـود. و ايـن شـنـاخـتـى بـسيار ناقص است كه با روش اسلامى اختلاف دارد، و چنانكه ديـديـم از آن دور اسـت . و مـبـانـى عـرفـانى با آموزشهاى قرآنى صورت گرفته ، به آمـيـخـتـه شـدن هـر دو روش و مـخلوط شدن آنها با يكديگر انجاميده است . و اين خود سبب آن گشته است تا آن شناخت عينى زنده جهانشناسانه سازنده - كه قرآن همان را پيشنهاد نموده و بـر آن تـاءكـيـد كرده است - به صورت شناختى خشك و ذهنى و پراكنده درآيد؛ شناختى كـه بـه آنـچـه هدف قرآن كريم در ساختن فرد و اجتماع است نخواهد رسيد. و با نگريستن و دقت در آنچه درباره معرفى روش قرآنى به اختصار يادآور گشتيم ، امتياز اين روش بر ساير روشها، در فلسفه هاى متاءخر و معاصر، نيز آشكار مى شود.
١٣ - سرچشمه درست شناخت : لازم است كه شناخت و دانش و جستجوى آنها نقطه آغازى درست و والا، مقصدى عالى ، و جهتى الاهى و خالص داشته باشد، تا اين شناخت و دانش وسيله اى بـراى تـحـقق يافتن خير و نفع آدمى ، و رفاه او در زندگى ، و استوار شدن پيوندهاى او بـا خـدا و انسان شود، نه اينكه وسيله و دستاويزى براى گردنفرازى و تفرعن گردد، و مـايـه خـوشـگـذرانـى و بـهـره كشى از مردم شود. پس شناخت حقيقى و ارزشمند آن است كه وسـيـله اى بـراى جـلب خـرسـنـدى خـدا بـاشـد نـه خـرسـندى نفس و هواهاى آن ، و لذتهاى نفسانيى كه تنها از طريق علم و معرفت به دست مى آيد. بر اين قاعده ، بسيارى از معارف و علوم بشرى امروز در خارج اين زمينه قرار دارد، چه هدف آنها رسيدن به اين مقصد عالى نـيـسـت ، و در زيـر مراقبت دينى شايسته اى قرار ندارد. به همين جهت براى خير انسان به كار نمى رود، بلكه اسبابى براى بنده ساختن و بهره كشيدن و بدبخت كردن انسان است . و از ايـن شـكـنـجه دادن به آدميان و نابود كردن بشريت و منهدم ساختن شهرها و جز اينها است ، كه در دست اصحاب قدرت و جباران طغيانگر قرار گرفته است .
١٤ - شـنـاخت و ريشه هاى عاطفى آن : آگاهى و شناخت آدمى بايد كه با عاطفه و احساس در ارتـبـاط و انـسـجـام بـاشـد، تـا انـسـان بـتـوانـد بـا عـقـل خـود بـفـهـمـد، و بـا قلب خود بخواهد؛ و در نتيجه ، آنچه را كه دريافت مى كند و مى فـهـمد، با آنچه احساس مى كند و دوست مى دارد در هم آميزد. و بدين ترتيب است كه انسان از فـهـم خـشك و دريافت قشرى دور مى شود. عقل و دريافته هاى آن ، زمانى بر وجود آدمى تـسـلط پـيدا مى كند و او را به كار برمى انگيزد كه با قلب در ارتباط باشد. آنچه در احـوال افـراد و جـمـاعـتـهـاى مـؤ مـن ، از اقـدامـات درخـشـان و كارهاى بزرگ و فداكاريهاى چشمگير، مشاهده مى كنيم ، از همين ناحيه فراهم مى آيد.
بـر آنـچـه گـفـتـه شـد، آنـچـه را كـه در هـمـيـن فـصـل دربـاره اهـمـيـت احوال قلبى در ساختن انسان و رسانيدن وى به درجات عالى گفتيم نيز، بيفزايد.
١٥ - شـنـاخـت و مـراحـل آن و اوجـگاههاى آن : آشكار است كه شناخت براى انسان به تدريج حـاصـل مـى شـود. و بـه همين جهت است كه بر تداوم جستجوى آگاهى و شناخت تاءكيد شده اسـت ، تـا از اين راه شخص بتواند به بالاترين پايگاههاى شناخت ممكن برسد. و البته ايـن تـدريـجـى بـودن ، لازمه آفرينش و طبيعت است و امرى است بر وفق حكمت و تدبير. و احاديث بدان اشاره كرده اند. (٨٠٧)
و بـايـد دانـسـت كـه شناخت بر دو گونه است : فطرى و برخاسته از فطرت و درون ، و اكتسابى و به دست آمده از راه جستجو و تحصيل . شناخت فطرى ، از طريق علم و تجربه ، و ارتـبـاط بـا حـقـايـق خـارجـى ، و انديشيدن و تدبر در آيات الاهى ، و نيك نظر كردن در آفـاق و انـفـس افـزايـش پـيـدا مـى كـنـد. و ايـن امـور هـمـه سـبـب تـكـامـل نـيـروهـاى بـشـرى اسـت ، و اسـتـعـدادهـاى او را از حـالت قـوه بـه حـالت فعل در مى آورد.
مـعـرفـت فـطـرى داراى شـاخـه هـايـى اسـت : از آن جـمـله اسـت شـنـاخـت خـداى متعال ، و راهجويى براى رسيدن به قرب او. و ديگر شناختن نفس است و شايستگى آن . و تـمـايـز گـذاشـتـن ميان خيرات و شرور نفس فاءلهمها فجورها و تقواها (٨٠٨)
- خدا نـفـس انـسـانـى را از بـدكـارى و پـرهـيـزكـارى ، هر دو، آگاه ساخت). و ديگر شناخت حق و بـاطـل اسـت ، و مـجـال پـهـنـاور خـيـر و صـلاح و نـيـكـبـخـتـى و مـوفـقـيـت (انـا هـديـنـاه السبيل (٨٠٩) ...- ما راه را به انسان نموديم ...).
آنـچـه از آيـات و احـاديـث ، كه انسان را به شناختن طبيعت و جهان فرا مى خواند (و به اين شـنـاخت از دو لحاظ استقلالى و آلى مقدماتى - بدان جهت كه راه و مقدمه براى معرفت خداى مـتـعـال اسـت - مـى نـگـرد) بـرمـى آيد اين است كه نظام تعليمى اسلام ، نه تنها به ممكن بـودن ايـن شـنـاخـت مـعـتقد است ، بلكه آن را سرچشمه بزرگ شناخت به صورت مطلق مى دانـد. و از شـنـاخـتهاى بزرگى كه درباره آن به سبب اهميتى كه دارد تاءكيد شده ، يكى معرفت نفس انسانى (خودشناسى) در ابعاد مختلف آن است ، و معرفت باطن انسانى و عوالم گسترده آن و فى الارض آيات للموقنين و فى انفسكم (٨١٠) در زمين آياتى است براى يقين نشانه هايى است و هم در خويشتن خودتان ...). يكى ديگر معرفت تاريخ و حركت و سنتهاى آن است . ديگرى مـعـرفـت اقـوام و اجـتماعات است (سيروا فى الارض فانظروا (٨١١) ...- در زمين گردش كنيد و بنگريد...).
در ايـن بـاره ، بـه فـصل ١٥، از همين باب (روش به دست آوردن شناخت و علم) نيز رجوع كنيد.
١٦ - شـنـاخـت تـكـامـل يـافـتـه و نـمـودارهـاى آن : بـراى شـنـاخـت تـكـامـل يافته كه پخته و با نفس انسانى در آميخته شده است ، آثار و پيامدهايى است كه مـقـدارى از آنـهـا را در كـتـاب يـاد كـرديـم . و ايـن آثـار، پيامدهاى طبيعى شناخت اساسى و اصـيـل است ، به طورى كه در هر جا آن شناخت يافت شد اين نتايج و پيامدها نيز به همراه آن خواهد بود: اقدام ، عمل ، ساختن نفس ، اصلاح درمانى اجتماع ، غلبه بر دشواريها، و...
١٧ - شـنـاخـت تـجـربـى : هـر وقـت كـه بـه علمى دسترس پيدا مى كنيم ، لازم است به آن عـمـل كنيم ، و آن را از ميدان ذهنى به ميدان عينى بيرون آوريم . دانسته هاى ذهنى ، در مرحله عـمـل ، بـا واقـعـيات عينى تصادم پيدا مى كند و از اين برخورد معرفت جديدى به دست مى آيـد كـه هـمـان تـجـربـه اسـت . و ايـن تـجـربـه دانـش تـازه اى در پـى دارد كـه مـسـتـلزم عـمـل كـردن بـه آن اسـت . پـس عـلم و عمل پيوسته در يكديگر كار مى كنند. شناخت علمى در اثـنـاى عـمل به شناخت عينى تبديل مى شود، و انسان از اين طريق ، امكان امر و چگونگى و صـور آن را مـى فـهـمد. و اين علم برخاسته از عمل باز علم ديگرى را نتيجه مى دهد. و اين جريان ، همينسان ، در مقوله هاى تجربه پذير استمرار پيدا مى كند.

- پى ‏نوشتها -
٧٨٣- سوره يونس (١٠): ٩٢؛ تفسير كشف الاسرار ٤/٣٣٢.
٧٨٤- ثواب الاعمال /٢٤٢.
٧٨٥- غررالحكم /٧٢.
٧٨٦- غررالحكم /١٣.
٧٨٧- غررالحكم /٢٠.
٧٨٨- غررالحكم /١٣.
٧٨٩- غررالحكم /٢٨٤.
٧٩٠- غررالحكم /٣٢٥.
٧٩١- صحيفه سجاديه /٣٤٦ و ٣٤٨ (دعاى ٤٧).
٧٩٢- تحف العقول /١١٩.
٧٩٣- بحار ٧٨/٢٧٧ ـ از كتاب الاربعين شيخ سديد الدين سورى .
٧٩٤- بحار ٣/٧٩ ـ ٧٨.
٧٩٥- يـعـنـى : اگـر بـر آوردن ايـن نـيـاز از راه عـلم و نـظـر بـود و مـحـتـاج بـه اسـتـدلال و اثـبـات (مـانـنـد خـوردن دوا)، نـه از روى غـريـزه و طـبـع ، احتمال آن بود...
٧٩٦- ///غررالحكم /١٤.
٧٩٧- اصول كافى ١/٢٧.
٧٩٨- بحار ٧١/٣٢٦.
٧٩٩- اصول كافى ١/٢٨.
٨٠٠- و ايـن فـراگـيـر تروژ رفتر از چيزى است كه در علم پرورش به نام پـرورش عـقـلى خـوانـده مـى شـود، بـه دليـل آنـكـه از دايـره عـقـل فـراتـر مـى رود و بـه عـالم قـلب و جـهـان دل پا مى نهد، و يا قلب و دريافتها و عواطف آن پيوستگى مى يابد.
٨٠١- در ايـنـجـا مـقصود ما از خود يادآورى (استذكار)، به عين همان نيست كه در فلسفه افلاطون آمده است .
٨٠٢- بحار ١/٢١٣ - از كتاب المحاسن .
٨٠٣- سوره بقره (٢): ٢٥٧.
٨٠٤- سوره ذاريات (٥١): ٤٩.
٨٠٥- درباره اصل ( (تضاد)) و بيان و تحليل آن ، بر پايه معارف قرآنى و حديثى ، شرحى ، در ( (تفسير الحياة)) آورده خواهد شد.
٨٠٦- سوره يوسف (١٢): ١١١.
٨٠٧- رجوع كنيد به كتاب توحيد مفضل .
٨٠٨- سوره شمس (٩١): ٨.
٨٠٩- سوره دهر (٧٦): ٣.
٨١٠- سوره ذاريات (٥١): ٢١-٢٠.
۱۲
الحيات
١٨ - پـيوستگى شناخت و ايمان :
آشكار است كه دين و شناخت آن با يكديگر ملازمه دارند. چه اگر شناخت ، درست باشد، و از راه درست به دست آمده و گمراهى و نادانى آن را آلوده نـكـرده بـاشـد (زيـرا هـمـان گـونـه كـه در زمـان خـود مـشـاهـده مـى كـنـيـم ، گـاه جـهـل و نـادانـى ، بـه نـاحـق ، نام علم به خود مى گيرند، يا علم بسيار جزئى و ناقص و محدود، به عنوان علم كامل و اطمينان آور معرفى مى گردد)، امكان ندارد كه از عقيده و ايمان منفك باشد. انسان در آن هنگام كه چيزى را دانست و درستى آن يقينى وى شد، به آن ايـمـان مـى آورد. پـس ايـمـان چـيـزى اسـت كـه بـعـد از شـنـاخـت و دانـش حـاصـل مـى شـود. و اگر ايمان جز از اين راه به دست آمده باشد، جازم و جهت بخش نخواهد بـود.
بـه هـمـيـن جـهـت مـى بـيـنـيـم ديـن اسـلام مـكـرر بـه انـديـشـيـدن و بـه كـار انـداخـتن عـقـل دعـوت كـرده و از مـؤ مـنـان خـواسـتـه اسـت تـا از راه تـعـقـل شـخـصـى و مـسـتـقـل و از طـريـق اجـتـهـاد، بـه پـذيـرفـتـن اصـول دين بپردازد. اسلام تقليد را در اصول جايز نشمرده است . و چنين است فروع دين ، كـه آن نـيـز در اصـول و كـليـات خـود اجـتـهـادى است ، يعنى لازم است آدمى آنها را نيز خود دريـابـد و حـكـمـت و نـتـايـج آنـهـا و مـقـصـود از آنـها را بداند. تقليد مربوط به صورت اعـمـال فـرعـى و جـزئيـات آنـهـا اسـت ، نـه بـه اصـل آنـهـا و اصل عمل به آنها.
١٩ - پـيـوسـتـگـى شـنـاخـت و عـمـل : هـمـچـنـيـن مـى بـيـنـيـم كـه شـنـاخـت از اقـدام و عمل منفك نيست ، بلكه آن دو با يكديگر تلازم دارند. چه انسان در آن هنگام كه امرى بر وى آشكار شود و آن را بداند و به آن يقين كند، براى تحقق بخشيدن به آن اقدام مى كند و در راه آن به كار برمى خيزد. معرفتى كه مستلزم حركت و جهتگيرى نباشد، معرفت حقيقى نيست ، بلكه امرى مخلوط و مبهم است كه موجب درنگ و ترديد مى شود.
٢٠ - ارزيـابـى عـمـل بـا شـناخت : كارى كه از شناخت و آگاهى سرچشمه گرفته باشد، كـارى اسـتـوار و سـودمـنـد است كه از كننده كار بر پايه شناخت و بينش صادر شده است . تـوجـه بـه ايـن ارزش مـتـعـالى ، سـبـب مـى شـود تـا انـسـان پـيـش از پـرداخـتـن بـه عـمـل ، جـوانـب آن را سـنـجـيـده و ژرفـاى آن را انـدازه گـرفـتـه بـاشـد. كـارى كـه بـدين شكل صورت پذيرد، محكم و درست و نتيجه بخش خواهد بود. و حق آن است كه بگوييم قيمت حـقـيـقـى اعـمـال بـه انـدازه شـنـاخـتـى اسـت كـه عـامـل دارد، و بـه انـدازه فـن و جـهـتـگـيـرى درسـت او و يـقين او، و پافشارى او در جهتگيرى درست خويش . اما كارهايى كه از حركت كوركورانه صادر مى شود استوار و منتج نيست و دوام نمى پذيرد، و به صورت شايسته موجب خير و استمرار نخواهد شد.
٢١ - راهها و روشهاى نشر انديشه و شناخت : بر كسى كه مى خواهد اعتقاد و تفكرى را ميان مـردم مـنـتـشـر سـازد تـا بـه آن عـمـل كـنـنـد، لازم اسـت كـه بـه اوضـاع مـحـيـطـى و احـوال نـفـوس و ويـژگـيهاى روحى مردم احاطه داشته باشد، و اجتماع و خصوصيات آن را بـشـنـاسـد، تـا بـتـوانـد زمـيـنـه هـاى مـسـاعـد و اوضـاع مـحـيـطـى و احـوال حاكم را تميز دهد، و همه امكانات موجود براى نشر كردن آن اعتقاد و بينش و انديشه را در افـراد و اجـتـماع اندازه بگيرد. اين امر چنان ضرورى است كه فرو گذاشتن آن ، به كار انديشه و اعتقاد و منتشر گشتن و عملى شدن آن زيان مى رساند.
اگر انديشه اى ، در يك محيط، دور از ذهنها و تصورها و عقلها باشد، و با پذيرفته ها و اعتقادات مردم سازگار نشود، براى ترويج آن لازم است نخست به شكلى ملايم طرح شود، يـا بـه صـورتـى كـه نـظرها را به خود جلب كند، تا از اين طريق به ذهنيات اجتماع راه يـابـد و افـكـار بـا آن مـاءنـوس شـود، و زمـيـنـه پـذيـرش و عـمـل كـردن بـه آن فـراهـم آيـد.
پـيـامـبـران در انـتـشـار اصول دعوت خويش از همين راه پيش رفته است .
قرآن كريم بخشهاى هـدايـتـگـرى از طـرز كـار ايـشـان حـكـايـت كـرده اسـت ، كـه از جـمـله آنـهـا ابـراهـيـم خـليـل عـليـه السـلام اسـت . قوم ابراهيم بت مى پرستيدند. و به خاطر هيچ يك از اين قوم نـمـى گذشت كه بتها فقط صورتها و سنگهايى هستند كه مى توان آنها را خرد و نابود كرد. بنابراين ،، بايد نظر آنان ، به اين تصور ناگهانى (شكستن و خرد كردن بتها)، آهـسـتـه آهـسـته جلب شود، و اين جلب نظر آرام با دور انديشى و جد همراه باشد. از اين رو حـضـرت ابـراهـيـم كـار خـود را بـا گـفـتـن ايـن جـمله آغاز كرد: تالله لاكيدن اءصناكم (٨١٢) - به خداى سوگند كه من كار بتان شما را خواهم ساخت ....
نـمـونـه ديگر، از طرز كار پيامبران در انتشار فكر و شناخت ، حكايت رسولان عيساى مسيح عليه السلام است . حضرت عيسى ، دو رسول به انطاكيه روان كرد كه دعوت او را تبليغ كـنـنـد و زمـيـنـه فـكـرى مـردمـان را بـراى پـذيـرفـتـن ديـن آمـاده سـازنـد. سـپـس رسـول سـومـى بـراى تـقـويـت آنـان و تـكـمـيـل دعـوت گـسـيـل داشـت . بـا آنـكـه دو رسـول اول مـورد تـكـذيـب مـردمـان قـرار گرفتند، اين نتيجه حـاصـل شـد كه انديشه دين را در جان مردم القا كردند و زمينه را براى پذيرفتن آن آماده ساختند، و راهى هموار كردند كه رسول و فرستاده سوم همان را پيمود و به مقصود رسيد.
در اينجا امر مهم ديگرى است كه بايد فكرها و نظرها - بويژه نظر عالمان دينى و مبلغان - را بـه آن مـتـوجـه سـازيـم و آن پـراكـنـدن انـديـشـه و شـنـاخـت و اعـتـقـاد، از طـريـق عمل كردن به آن است ، چه زبان كردار گوياتر و كارگرتر از زبان گفتار است . علاوه بر اين ، انديشه و شناخت و تبليغى كه در عمل متجلى شود تاءثيرى قاطع ، گسترده تر و ويژه دارد.
گـسـتـردن انـديـشـه و دعـوت (تبليغ)، از طريق عمل و اقدام ، از دو راه صورت پذير مى شـود: يـكـى از طـريـق عـمـل فـردى ، يـعـنـى ايـنـكـه انـسـان عـمـل را از خـود آغـاز كـنـد و خـويـشـتـن را بـسـازد، و خـود بـر طـبـق آنـچـه مـى گـويـد عـمـل كـنـد، و خـويـش را به صورت نمونه اى عملى براى چيزى كه ديگران را به آن مى خـوانـد، در آورد. طـريق ديگر عمل اجتماعى است ، كه در آن ، زمينه هاى مناسب موجود در محيط را بـازشـنـاسـى مى كنند و چنان تحول و تطورى در آن بوجود مى آورند تا از آن ، تحقق يـافـتـن دعـوت و نـشـر انـديـشـه و شـنـاخـت ، نـتـيـجـه شـود. بـه هـر صـورت ، عـمـل كـردن بـه آمـوزشـهـاى هـر انـديـشـه و هـر تـبـليـغ ، از نـيـرومـنـدتـريـن وسـايـل بـراى انـتـشـار دادن آن انـديـشـه و آن تـبـليـغ و تـعـليـمات آن است . - چنانكه در واقـعـه عـاشـورا آن را مـى بـيـنـيـم . ايـن واقـعـه فـصـلى اسـت از عـمـل بـزرگ مـعـتـقـدانه اى كه همواره ، انديشه دفاع از حق و عدالت را در جهان انتشار مى دهد...
٢٢ - شـنـاخـت نـفـس (خـودشـنـاسـى): شـرط اول بـراى سـاخـتـن نـفـس و تـهـذيـب و تـكـميل آن ، شناختن آن است ، چون تا انسان ارزشهاى وجودى نفس خويش و موهبتهاى عالى و اسـتـعـدادهـاى درونـى آن را نـشناسد، سعى در تربيت و تقويت و فعليت بخشيدن به آنها نـمـى دهـد، و بـراى بـهـره بـردارى از آنـها كوششى به خرج نمى دهد، زيرا كه كوشش شـخص ‍ درباره هر چيز بسته به اندازه شناختى است كه از آن چيز و ارزشهاى آن دارد چه بـسـيـار مـواهـب و قدرتها و استعدادها است كه در دسترس قرار نمى گيرد و از آنها سودى حـاصـل نـمـى شـود، بـدان جـهـت كـه شـنـاخـتـه نـشـده و كـشـف نـگـشـته است ، و در گوشه مجهول مانده خرد خرد از ميان رفته است .
و معرفت نفس يا خودشناسى را مراحل و مراتبى است : پس از آنكه آدمى نفس خود را به صورت علمى و نظرى شناخت ، لازم است كه از طريق تجربى و عملى نيز به شناختن آن بـپـردازد، بـديـن مـعـنـى كـه نـخـسـت بـدانـد كـه وجـود نـفـس مـسـتـقـل از بـدن و بـا آن مـتـبـايـن اسـت (٨١٣) سـپـس از تـوانـاييهاى نفس بر هر كار و تـوانمنديهاى آن براى روبرو شدن با واقعيات آگاه شود. زيرا به آدمى مدد مى رساند تـا كمبودهاى مربوط به نفس خود را به اندازه اى كه ممكن است جبران كند. و اهميت اين كار بـر هـيـچ هـوشمند بصيرى پوشيده نيست . و اگر كننده كار نسبت به استعدادها و نيروهاى خـود بـراى پـرداخـتن به آن كارآگاه نباشد، آن كار به صورتى كه شايسته است انجام نـخـواهـد شـد.
بـه هـمـيـن جـهـت است كه امام على عليه السلام گفته است :
هلك امرءهم لم يعرف قدره (٨١٤) - كسى كه ارزش خود را نشناخت تباه گشت .
و خودشناسى را - علاوه بر آنچه ياد شده - فوايدى است ارزشمند و حياتى و تكاملى ، هم فردى و هم اجتماعى ، كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
١ - شـنـاخـت عـيوب نفس . يكى از پيامدهاى شناخت نفس ، شناخت عيوب آن است . و اين نخستين گام براى اصلاح و تهذيب نفس است .
٢ - شناخت و تواناييها و امكانات نفس . چنانكه اشاره كرديم ، اهميت اين شناخت در قضاياى شـخـصى و اجتماعى پوشيده نيست ، و نادانى نسبت به نفس و نيروها و قابليتهاى آن مايه زيـان و زيـانـكـارى بسيارى از مردمان است ، بدان جهت كه چون از مايه و پايه خويش ، و حدود كارايى خود ناآگاهند، پا از گليم خويش درازتر مى كنند و دردسر خود و ديگران را فـراهـم مـى آورنـد، يـا بـراى رسـيـدن بـه كـمـال و مـرتبه اى كه مى توانند رسيد نمى كوشند. (٨١٥)
٣ - مـعـرفـت فـضـايـل نـفـس . اگـر ايـن شـنـاخـت - يـعـنـى شـنـاخـت فـضـايـل انـسـانـى و حـقـايـق حـيـاتـى و مـعـراجـهـاى اخـلاقـى - حـاصـل آيـد، آدمـى را بـه آن وامـى دارد تـا بـراى كـسـب فضايل تلاش كند، و نفس خود را از پايگاه جانورى و ويژگيهاى آن به پايگاه انسانى و ويژگيهاى آن برساند.
٤ - شناخت ديگر مردمان و مراتب ايشان . هر كس حقيقت نفس انسانى را بشناسد، افراد انسان و ارزشـها و خصوصيات و كمالات و نقصهاى ايشان را نيز خواهد شناخت . و چنين شناختى و معرفتى موجب آن مى شود كه شخص به انسان و ارزشهاى انسانى احترام گزارد، و در راه هـمـنـوعـان خـود بـكـوشـد، و از كـمال افراد كامل بهره گيرد، و در زدودن نقص كسانى كه ناقصند تلاش كند، و نسبت به ديگران ايثار و از خود گذشتگى داشته باشد.
و بر عكس ، در صـورتـى كـه شـخـص ارزش نـفـس خـود را ـ از آن جـهـت كـه انـسان است نداند ـ ارزش ديگران و بنابر آن ارزش انسان و انسانيت را نخواهد دانست . هر چيز در چشم او بى ارزش و بـى اهـمـيـت جلوه گر مى شود، و زندگى را بدون هدف تصور مى كند، و ارزش هستى و مـوهـبـتـهـاى هـسـتى در نظر او ناچيز مى نمايد. و چنان خواهد بود كه امام على عليه السلام گـفـتـه اسـت : مـن جـله قدره ، جهل كل قدر (٨١٦) هر كه قدر خود نداند، هيچ قدرى را نخواهد دانست . و همچنين جاهل بودن نسبت به قدرها و ارزشها مبداء پيدايش فلسفه هاى مـلحـدانـه و بـدبـيـنـانـه اسـت . بنابراين ، شناخت نفس ‍ انسانى با مواهب آن و شئونى كه وابسته به آن است ، وسيله اى است براى بزرگداشت انسان و ارزش نهادن به انسانها و بـه اجـتـمـاعـات انسانى ، و توده هاى مردمى ، و موجب نيرومندى است براى نفى بدبينى و پوچگرايى .
٥ ـ شـنـاخـت خـداى مـتـعـال . از بـزرگـترين و مهمترين سودمنديهاى خودشناسى آن است كه نـيـكـوتـريـن وسـيـله و كـامـلتـريـن سـبـب بـراى شـنـاخـت خـداى متعال است . و اين شناخت از دو راه حاصل مى شود:
اءـ از آنـجـا كـه نـفس پديده اى عينى و كامل است ، آگاهى پيدا كردن نسبت به آن ، به اين اعتبار كه موجودى دارنده عجايب و مواهب است ، شناختن آفريننده و به وجود آورنده اين موجود عجيب و بديع را ايجاب مى كند، به ويژه اگر اين آگاهى نسبت به بزرگترين صفات و مـواهـب مـوجـود در نـفـس انـسـانى ـ انسان جانشين خدا در زمين ـ و آيات و نشانه هايى غريب و بزرگى باشد كه در سر باطنى او نهفته است .
ب ـ چـون نفس انسانى ، جوهرى الاهى ، و نفحه اى ربانى است و از عالم امر و ابداع است ، و هـمـچـون آيـنـه اى است كه صفات رحمانى در آن متجلى مى شود، معلوم است كه اگر آدمى نفس خود را بدين صورت بشناسد، راههاى سير باطنى و دانش واقعى در برابر او آشكار مى شود، و از خيالات و پندارهايى كه مردمان ـ و حتى بسيارى از دانشمندان و متفكران ـ آنها را علم و دانش مى پندارند، رهايى پيدا مى كند، و به مرتبه راستين علم و شناخت مى رسد و خداى متعال را مى شناسد، و حقايق جهانى و عينهاى هستى را مى بيند، و پرده از پيش چشمان او كنار مى رود.
٢٣ـ شـنـاخـت خـدا (خـداشـنـاسـى): اكـنـون بـه راءس هـرم و غايت امر و بلندترين نقطه و كمال مطلوب رسيده ايم ، چه همه شناختها و دانشها و مجموع حركتها و اغراض به اين مقصد عـالى و هـدف مـتـعـالى يـعـنـى شـناخت و معرفت خداى تعالى منتهى مى شود. اين بالاترين شـناخت ، و والاترين كمال ، و يگانه سبب نيكبختى ، و منظور آفرينش ، و حكمت هر چيز است كه در كنايات وجود پيدا كرده است و وجود پيدا خواهد كرد.
در فـصل محدود بودن شناختهاى حسى ... به اين مطلب اشاره كرديم كه انسان با حـواس خود ظاهر اشيا را دريافت مى كند، و شناخت حقايق چيزها و دريافت آنها و فهم علتها و رابـطـه هـا و قـانـونـهـاى كـلى حـاكـم بـر كـايـنـات جـز كـار عـقـل نـيـسـت . و نـقـش حـواس بـراى كـسـب مـعـرفـت تـنـهـا آن اسـت كـه عقل به عنوان ابزارى براى منظور خود از آنها بهره مى گيرد. معرفت عقلى از چند راه ميسر مـى شود. يكى از آنها كشف حقيقت و جوهر و اصل و خواص هر چيز است از روى شناخت آثار و نـشـانه هاى آن چيز. و در اين مقام مى بينيم كه قرآن كريم عالم و همه آنچه را در آن است ، هـمـچـون مـجـمـوعـه اى از آيـات و نـشـانـه هـا مـعـرفـى مـى كـنـد كـه بـر وجـود خـداى مـتـعـال دلالت دارنـد، و هـمـچـون خـطـوطـى هـسـتـنـد كـه در آنـهـا وجـود خـدا و صـفـات و افـعـال و آثـار او خـوانـده مـى شـود. و از انـديـشـه هـا و خردها و دلها مى خواهد كه در آنها تـاءمـل كـنـنـد و ژرف بـيـنـديـشـنـد، تـا از اين راه به شناخت صاحب آيات و آفريدگار حق برسند.
و از ايـن طـريـق ، يـعـنـى تـاءمـل در آيـات و كـايـنات با فراگيرى عقلى ، معرفت فطرى كـمـال مـى پـذيـرد و در عـيـن حـال عـمـيـقـتـر مـى شـود. ايـن تاءمل و فراگيرى ، چشم بصيرت و چشم قلب را بار مى كند. و به همين است كه قرآن كـريـم و حـديـث شـريـف ، كـسـانـى كـه ايـن جـانـب را فـرو مـى گـذارنـد و عقل خود را به كار نمى اندازند و چشم بصيرت خود را نمى گشايند، نكوهش مى كنند.
قرآن
١ و كـاءيـن مـن آيـة فـى السـمـاوات و الارض ، يـمـرون عـليـهـا، و هـم عـنـهـا مـعـرضـون . (٨١٧)
چـه بسيار نشانه ها (ى خدا و دانايى و توانايى و يگانگى خدا) در آسمان و زمين است كه بر آنها مى گذرند و از آنها (و ديدن آنها و نگريستن در آنها) چشم مى پوشند.
حديث
١ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام بـن الحـكـم ! ان الله عزوجل ، اكمل للناس الحجج بالعقول ، و اءفضى اليهم بالبيان ، و دلهم على ربوبيته بالادلاء، فقال : و الهكم اله واحد لا اله هو، الرحمن الرحيم ان فى خلق السماوات و الارض ، و اخـتـلاف الليـل و النـهـار الى قـوله : لايـات لقـوم يـعـقـلون . (٨١٨) يـا هشام ! قد جـعـل الله عـزوجـل ، ذلك دليـلا عـلى مـعـرفـتـه ، بـاءن لهـم مـدبـرا فـقـال : و سـخـر لكـم الليل و النهار، و الشمس و القمر، و النجوم مسخرات باءمره ، ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون (٨١٩) و قال : حم والكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعـلكـم تـعـقـلون (٨٢٠) و قـال : و مـن آيـاتـه يـريـكـم البـرق خـوفـا و طـمـعـا، و يـنـزل مـن السـمـاء مـاء، فـيـحـيى به الارض بعد موتها، ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون . (٨٢١)
(٨٢٢) امـام كاظم عليه السلام : اى هشام بن حكم ! خداى بزرگ ، حجتهاى خويش را بر مردمان ، از راه عـقـل كـه بـه آنـان داد تمام كرد. و با مردمان (در كتابهاى آسمانى) سخن گفت . و به وسـيـله دليـلان راه (پـيـامـبـران و اوصياى آنان)، مردم را به پروردگارى خويش رهنمون گشت ، و خود گفت :
و الهكم اله واحد، لا اله الا هو، الرحمن الرحيم ان فى خلق السماوات و الارض ، و اختلاف الليل و النهار...لايات لقوم يعقلون معبود شما معبودى يگانه است ؛ جـز او مـعـبـودى نـيـسـت ؛ و او رحـمـان و رحـيـم است همانا در آفرينش آسمانها و زمين ، و در پـيـاپـى آمـدن شـب و روز...نشانه ها و آياتى است براى مردمى كه خرد خويش را به كار انـدازنـد. خـداى بـزرگ ، ايـن را كـه جـهـان بـا تـدبـيـر اداره مـى شـود دليل بر شناخت خود قرار داد، تا خلايق بدانند كه آنان نيز مدبرى دارند، از اين رو گفت : و سخر لكم الليل و النهار، والشمس و القمر، و النجوم مسخرات بامره ، ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون شب و روز را، خورشيد و ماه را، براى زندگى شما مسخر قرار داد، سـتـارگـان نيز همه مسخر فرمان اويند؛ در اينها همه نشانه هايى (از دانايى و توانايى خـدا) اسـت بـراى مـردمـى كـه خـرد خـويـش بـه كـار انـدازنـد و كـار جـهـان را بـا عقل دريابند.
و باز گفت : حم والكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون ، سـوگـند به كتاب روشن روشنگر ما آن را كتابى خواندنى و روشن قرار داديم ، تا مـگـر شـمـا بـا عـقل خويش درك كنيد!. و ديگر بار گفت : و من آياته يريكم البرق خـوفـا و طـمـعـا، و ينزل من السماء ماء، فيحيى به الارض بعد موتها، ان فى ذلك لايات لقـوم يـعـقـلون . از نـشانه هاى (دانايى و توانايى) خدا است كه برق را به شما مى نماياند، كه هم از آن مى ترسيد و هم در آن طمع (باران) مى بنديد، و از آسمان آب فرو مـى فـرستد و با آن بارش زمين مرده را زنده مى كند؛ در اينها همه نشانه هايى است براى مـردمـى كـه خـرد خـود را بـه كـار انـدازنـد (و جـهـان را بـا عقل خويش بفهمند..
٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :... كـذلك عـايـنـت العـيـن اخـتـلاف الليـل و النـهـار، دائبـيـن ، جـديـديـن ، لا يـبـليـان فـى طـول كـرهـمـا، و لا يـتـغـيـران لكثرة اختلافهما، و لا ينقصان عن حالهما، النهار فى نوره و ضـيـائه ، و الليـل فـى سـواده و ظـلمـتـه ، يـلج احـدهـمـا فـى الاخـر، حـتـى يـنـتـهـى كـل واحـد مـنـهـمـا الى غاية محدودة معروفة فى الطول و القصر، على مرتبه واحدة و مجرى واحـد مـع سـكـون مـن يـسـكـن فـى الليـل ، و انـتـشـار مـن يـنـتـشـر فـى الليل ، و انتشار من ينتشر فى النهار، و سكون من يسكن فى النهار؛ ثم الحر و البرد، و حـلول احـدهـمـا بـعـقـب الاخـر، حـتـى يـكـون الحـر بـردا و البـرد حـرا فـى وقته و ابانه . فـكل هذا مما يستدل به القلب على الرب ـ سبحانه و تعالى ـ فعرف القلب بعقله ، ان من دبـر هـذه الاشـيـاء هـو الواحـد العـزيـز الحـكـيـم ، الذى لم يـزل و لا يـزال ، و انـه لو كـانـت فـى السـمـاوات و الارضـيـن الهـة مـعـه سـبحانه ، لذهب كـل آله بـمـا خـلق ، و لعـلا بـعـضـهـم عـلى بـعـض ، و لفـسـد كـل واحـد مـنـهـم عـلى صـاحـبـه . و كـذلك سـمـعـت الاذن مـا انـزل المـدبر من الكتب ، تصديقا لما اءدركته القلوب بعقولها و توفيق الله اءياها، و ما قـاله مـن عـرفـه كـنـه مـعـرفـته ، بلا ولد و لا صاحبة و لا شريك ، فادت الاذن ما سمعت من اللسان بمقالة الانبياء الى القلب . (٨٢٣)
امـام صـادق عـليـه السـلام :...چـشـم ، پياپى آمدن شب و روز را مشاهده كرد، به صورتى پـيـوسـتـه ، نـو بـه نـو، چنانكه با طول زمان كهنه نمى گردند، و از بسيارى آمد و شد تـغيير نمى پذيرند، و از چگونگى آن دو چيزى كاسته نمى شود، نه از روز و روشنى و درخـشـنـدگـى آن ، و نـه از شـب و تـاريـكـى و سـيـاهـى آن ؛ يـكـى در ديـگـرى داخل مى شود، تا هر يك از آنها به اندازه معين و معروف خود در درازى و كوتاهى مى رسد، همه بر يك پايه و يك مجرى ؛ با آرام گرفتن آنكه در شب آرام مى گيرد، و پراكنده شدن آنـكـه در شـب پـراكـنـده مـى شـود؛ و پـراكـنده شدن آنكه در روز پراكنده مى شود، و آرام گرفتن آنكه در روز آرام مى گيرد؛ سپس گرما است و سرما، و آمدن يكى در پى ديگرى ، تـا آنكه به وقت خود گرما سرما مى شود و سرما گرما. همه اينها چيزهايى است كه قلب آنـهـا را دليـلى بـر وجـود پـروردگـار پـاك بـزرگ مـى دانـد. و دل بـا عـقـل خـويش ‍ مى شناسد كه آن كس كه تدبير اين چيزها را كرده است ، خداى يگانه عزيز حكيم است ، كه پيوسته بوده و پيوسته خواهد بود. و اينكه اگر در آسمانها و زمين خـدايـان ديـگرى با او مى بود، هر خدايى آفريده هاى خود را مى داشت . و بعضى از آنان بـر بـعـضـى ديـگـر بـرترى جويى مى كردند، و هر يك ديگرى را به تباهى مى كشيد. گوش نيز كتابهايى را كه خداى مدبر فرو فرستاده است شنيد. و گفته هاى اين كتابها تـصـديـقـى اسـت بـر آنـچه قلبها و عقلهاى خود و به توفيق خدا دريافته بودند، و بر گـفـتـه كـسـانى كه خدا را چنانكه بايد شناخته بودند و او را بى فرزند و بى همسر و بـى شـريك مى دانستند؛ بدينسان گوش آنچه را از سخنان پيامبران شنيده بود به قلب رسانيد.
مـعـلوم اسـت شـنـاخـت حسى مقدمه استنتاج عقلى است ، چه اگر محسوس ، اثر باشد، دليـلى بـر وجـود مـؤ ثـر آن اسـت ، پـس رسيدن از اثر به مؤ ثر از ويژگيهاى ادراك عـقـلى اسـت ، و از لحـاظ درجـه بـرتـر از حواس و دريافته هاى آنها است ، و بيشتر آنچه آدمى مى داند و مى شناسد، از همين گونه است ، چنانكه حديث به آن اشاره كرده است :
حديث
١ الامـام الصادق عليه السلام :...و اعجب منهم جميعا، المعطلة الذين راموا ان يدرك بالحس مـا لا يـدرك بـالعـقـل ، فـلما اءعوزهم ذلك خرجوا الى الجحود و التكذيب ، فقالوا: و لم لا يـدرك بـالعـقـل ؟ قـيل : لانه فوق مرتبة العقل ، كما لا يدرك البصر ما هو فوق مرتبته . فـانـك لو راءيـت حـجـرا يـرتـفـع فـى الهـواء عـلمـت آن رامـيا رمى به ، فليس هذا العلم من قـبـل البـصـر، بـل مـن قبل العقل ، لان العقل هو الذى يميزه ، فيعلم ان الحجر لا يذهب علوا من تـلقـاء نـفـسـه . اءفـلاتـرى كـيـف وقـف البـصـر عـلى حـده فـلم يـتـجـاوزه ؟ فـكـذلك يـقف العـقـل عـلى حـده مـن مـعـرفـة الخـالق فـلا يـعـدوه ، ولكـن يـعـقـله بعقل اءقر ان فيه نفسا و لم يعاينها و لم يدركها بحاسة من الحواس . و على حسب هذا ايضا نـقـول : ان العـقـل يـعـرف الخالق من جهة توجب عليه الاقرار، و لا يعرفه بما يوجب له الا حـاطـة بـصـفـتـه . فـان قـالوا: فـكـيـف يـكـلف العـبـد الضـعـيـف مـعـرفـتـه بالعقل اللطيف و لا يحيط به ؟ قيل لهم :
انما كلف العباد من ذلك ما فى طاقتهم ان يبلغوه ، و هـو اءن يـوقـنـوا بـه ، و يـقـفـوا عـنـد اءمـره و نـهـيـه ، و لم يـكـلفـوا الاحـاطـة بـصـفـته ... (٨٢٤)
امام صادق عليه السلام : عجيبتر از همه ايشان (فرقه هاى منحرف)، معطله اند كه خواستار آن شدند تا هر چه را كه به عقل دريافت نمى شود به وسيله حس دريابند. و چون از عهده ايـن كـار بـر نـيـامـدنـد، بـه انـكـار و تـكـذيـب پـرداخـتـنـد و گـفـتـنـد: چـرا نـبـايـد بـه عـقـل دريـافـت شـود؟ بـه آنـان گـفـتـه شـد: بـدان جـهـت كـه بـالاتـر از مـرتـبـه عـقـل اسـت ، هـمان گونه كه چشم چيزى را كه بالاتر از مرتبه آن است نمى تواند ديد. و تـو اگـر سـنگى را مشاهده كنى كه در هوا بالا مى رود، مى دانى كه كسى آن را به طرف بـالا پـرتـاب كـرده اسـت . و ايـن دانـسـتـن از نـاحـيـه چـشـم نـيـسـت بـلكـه از جـانـب عـقـل اسـت ، چـون عـقـل آن را تميز مى دهد، و مى داند كه سنگ خود به خود رو به بالا نمى رود.
در ايـن صورت آيا نمى بينى كه چشم چگونه حد خود را مى داند و از آن تجاوز نمى كـند؟ به همين گونه عقل بر حد خود از شناخت خالق مى ايستد و از آن در نمى گذرد، ولى او را بـا عـقلى تعقل مى كند كه قبول دارد كه انسان داراى نفسى است كه آن را نمى بيند و بـا هـيـچ يـك از حـواس دريـافـت نـمـى كـنـد. و بـر حـسـب هـمـيـن مـى گـويـيـم : عـقـل خدا را تا اين حد مى شناسد كه اقرار به وجود خدا مى كند، اما تا اين حد نمى شناسد كـه بـر صـفـات خـداونـد احاطه پيدا كند؛ پس اگر بگويند: چگونه بنده ضعيف مكلف مى شـود كه خدا را با عقل لطيف خود بشناسد، با اينكه سرانجام بر او احاطه هم پيدا نخواهد كرد؟ به آنان گفته مى شود: بندگان به اندازه توانايى خود مكلف به اين تكليف شده انـد، و آن عـبـارت از ايـن اسـت كـه بـه وجـود خـدا يقين پيدا كنند، و از امر و نهى او تجاوز ننمايند. و مكلف به احاطه پيدا كردن بر صفات او نشده اند...
٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : اخبرنى عن هذه الا هليلجة ! اتقر انها خرجت من شجرة او تـقـول : انـهـا هـكـذا وجـدت ؟ قـال : لا بـل مـن شـجـرة خـرجـت . قـلت : فـهـل اءدركـت حـواسـك الخـمـس مـا غـاب عـنـك مـن تـلك الشـجـرة ؟ قال : لا قلت :
فما اراك الا قد اقررت بوجود شجرة لم تدركها حواسك ... (٨٢٥)
امام صادق عليه السلام ـ خطاب به پزشك هندى : مرا از اين دانه هليله خبر ده ! آيا به آن معترفى كه اين دانه از درختى به دست آمده ، يا مى گويى كه به همين صورت به وجود آمـده اسـت ؟ گـفـت : نـه بـلكـه از درخـتى به دست آمده است گفتم : آيا حواس پنجگانه تو درخـتـى را كـه نـديده اى دريافته است ؟ گفت : نه . گفتم : مى بينم كه اعتراف به وجود درختى مى كنى كه حواس تو آن را درنيافته است .
ايـن يـادآوريـها، راههاى مناسبى است براى آگاه ساختن و توجه دادن ذهنها به به محدوديت خواس و ادراكات حسى ، و لزوم بهره گيرى از شناخت عقلى براى جستجوى علم حقيقى .
آنـچـه از ايـن مسائل و امور دستگير ما مى شود، اين است كه هر چيز را سببى است متناسب با آن ، و راهـهـايى است شايسته كه به آن مى رسد، و همه آنچه مى خواهيم ، از هستى و آنچه هـسـت ، بـدانـيـم از ايـن اصـل بيرون نيست . پس ناگزير براى رسيدن به شناخت هر چيز بـايـد وسـيـله شـايـسته اى را كه رساننده به شناخت آن است انتخاب كنيم بنابراين اگر چـيـزى بـالاتـر از آن بـاشد كه ما بر آن احاطه يابيم ، و در فرمان حواس و مشاعر ما در نـيـايد، ناگزير براى شناخت آن بايد راه ديگرى بپيماييم . و آن راه ، شناخت شى ء به مـيـانـجـيگرى نشانه ها و آثار آن است ؛ و اين همان شناخت و معرفت عقلى است ، كه در مراتب كـمـال خـود بـه شـنـاخـت و مـعـرفـت قـلبـى و و عـلم جـازم قـطـعـى تبديل مى شود.
٣ الامام رضا عليه السلام :... اما المعرفة فوجه ذلك و بيانه ... انك تذكر الحروف ، اذا لم تـردبـهـا غـير نفسها ذكرتها فردا فقلت : ا، ب ، ت ، ث ، ج ، ح ، خ ، حتى تاءنى عـلى آخـرهـا، فلم تجد لها معنى غير انفسها. فاذا الفتها و جمعت منها احرفا، و جعلتها اسما وصـفـة لمـعـنـى ما طلبت و وجه ما عينت ، كانت دليلة على معانيها، داعية الى الموصوف بها، افهمته ؟ قال : نعم . قال الرضا عليه السلام و اعلم انه لا يكون صفة لغير موصوف ، و لا اسـم لغـيـر مـعـنـى ، و لا حـد لغـيـر مـحـدود. و الصـفـات و الاسـمـاء تـدل عـلى الكـمـال و الوجـود. و لا تـدل عـلى الاحـاطـة ، كـمـا تـدل الحـدود التـى هـى التـربـيـع و التـثـليـث و التـسـديـس ، لان الله عـزوجـل تـدرك مـعـرفـتـه بـالصـفـات و الاسـمـاء، و لا تـدرك بـالتـحـديـد بـالطـول و العـرض و القـلة و الكـثـرة و اللون و الوزن و مـا اشـبـه ذلك ؛ و ليـس يحل بالله ـ جل و تقدس ـ شى ء من ذلك حتى يعرفه خلقه بمعرفتهم انفسهم ، باضرورة التـى ذكـرنـا. ولكـن يـدل عـلى الله عـزوجـل بـصـفـاتـه ، و يـدرك بـاسـمـائه . و يستدل عليه بخلقه ، حتى لا يحتاج فى ذلك الطالب المرتاد الى روية عين ، ولا استماع اذن ، و لا لمس كف ، و لا احاطة بقلب . (٨٢٦)
امـام رضـاعـليـه السلام :... راه شناخت و معرفت و بيان آن چنين است ... تو حروف الفبا را ذكـر مى كنى ، و هرگاه غير از خود آنها مقصودى نداشته باشى ، آنها را تك تك مى آورى و مى گويى : ا، ب ، ت ، ث ، ج ، ح ، خ ، تا به پايان آنها برسى ، كه در اين صورت معنايى جز خودشان ندارند. ولى چون آنها را با يكديگر تركيب كنى و اسم و صفت براى معناييى كه در نظر دارى قرار دهى ، دليل بر آن معانى خواهد بود، و مسمى و موصوف را مـعـرفـى خواهد كرد؛ آيا اين را فهميدى ؟ (راوى حديث) گفت : آرى .
امام رضاعليه السلام گفت : بدان كه صفت بدون موصوف و اسم بدون مصداق و حد بودن محدود نخواهد بود. و صـفـتـهـا نـيـز كـمـالات مـوصـوف و اسـمـها بروجود مسمى و معنى دلالت دارند، اما نه به صـورت احـاطه بر ذات موصوف و مسمى ، چنانكه مثلا مربع بودن و مثلث بودن و مسدس بودن چنين دلالتى دارند. شناخت خداى بزرگ نيز از طريق صفتها و اسمه ممكن است ، ليكن از طـريـق احـاطـه و اندازه گيرى به دراز و پهنا و كمى و زيادى و رنگ و وزن ممكن نيست ؛ زيرا كه هيچ يك از اين چيزها در ذات خداى متعال راه ندارد، تا آفريدگان او را مانند شناخت خـود نـسـبـت بـه يـكـديـگـر (يـعـنـى بـر پـايـه رنـگ و شـكـل و انـدازه) بشناسند ـ به دليلى كه گفتيم . (٨٢٧) آرى ، راه شناخت خدا صفات و اسـمـاى او اسـت (و تـاءمـل در واقـعـيـت ايـن صـفـات و اسـمـا در خـارج). هـمـچـنين آفرينش و آفريدگان نيز بر وجود او دلالت و راهنمايى مى كنند. و اين دلالت تا به آن حد است كه طالب معرفت خدا، در اين معرفت و شناخت ، نيازمند ديدن با چشم ، يا شنيدن با گوش ، يا بساويدن با دست ، يا احاطه كردن با قلب نيست ...
٢٤ـ شـنـاخـت بـلا و گـرفـتـارى و تـاءثـيـر آن در تكامل انسان :
انـسـان خـود را تـا آن انـدازه آمـاده قـبـول امـرى و تحمل مشقت در راه آن مى كند كه بداند با تـحـمـل ايـن مـشـقـت فـوايـد و نـتـايـجـى بـه دسـت خـواهـد آورد. بـلاهـا و سختيها و رنجها و گـرفـتـاريها همه از اين مقوله است . زندگى از بلا و گرفتارى خالى نيست . بنابراين اگـر انـسـان گـرفـتـاريها و بلاها و منشاء آنها و نتايج آنها را، و همچنين آثار مترتب بر چـگـونـگـى بـرخـورد با آنها را چنانكه بايسته و شايسته است بداند، خود را آماده آن مى سازد كه به بهترين وجه با آنها روبرو شود، و بـه نـيـكـوتـريـن صـورت دشـواريـهـاى حـاصـل از ايـن بـرخـورد را تـحـمل كند. اين شناخت در اشخاص كيفيتى است سرنوشت ساز در طريق شدن انسان (ورشد انـسـانـى انـسـان)، و تـاءثير آن در بسيارى از جهتگيريها و قضاياى زندگى آشكار مى شـود. از ايـن جـمـله اسـت انـچـه در قـرآن كـريـم در ايـن گـفـتـه خـداى مـتـعـال مـى يـابـيـم :
يـا ايـهـا النـبـى ! حـرض المـؤ مـنـيـن عـلى القـتـال ، ان يـكـن مـنـكـم عـشـرون صابرون ، يغلبوا مائتين ، و ان يكن منكم مائة ، يغلبوا الفا، من الذين كفروا، بانهم قوم لا يفقهون (٨٢٨) اى پيامبر! مؤ منان را به كارزار بـرانـگـيـز! اگـر از شما بيست تن شكيبا باشد، بر دويست تن چيره خواهد شد، و اگر از شـمـا صـد تـن باشند بر هزار تن از بى ايمانان غلبه خواهند كرد؛ و اين بدان جهت است كـه آنـان مـردمـيـند كه (حق را) در نمى يابند. اين آيه كريمه دو صف را در برابر ما ترسيم مى كند:
يك صف ، صف مؤ منان است كه هدف و جهتگيرى روشن دارند و از آنچه خواستار آنند و براى آن مـى جنگند آگاهند. اين صف طبيعتا در برابر بلاها بردبار است و آماده روبرو شدن با دشمن و پرداختن به كارزار.
صف ديگر، صف كافران است كه بى هدف و سرگردانند و از شناختى كه مستلزم جهتگيرى قـاطـعـى بـاشـد بهره اى ندارند، و در برابر دشواريها و پيشامدهاى گرانبار شكيبايى نمى كنند و شكست مى خورند.
پـس درسـت است گفته شود: صف دوم از آن جهت شكست مى خورد كه فاقد بصيرت است و از هـدفـهـا آگـاهـى نـدارد و از فـهـم و شـنـاخت بى بهره است (بانهم قوم لا يفقهون). وصف اول از آن جهت پيروز مى شود كه بصيرت و علم و شناخت دارد و از نتايج روبرو شدن با مشكلات آگاه است .
٢٥ـ شـنـاخـت زمان ...: معلوم است كه شناخت زمان و روزگار و آزمودن آنها چه اهميتى دارد. و انـسـان بـيـنـاى بـيـدار كـسـى اسـت كـه از گردشهاى روزگار و دگرگونيهاى ايام دچار شـگـفـتـى ، يا گم كردن راه و از دست دادن موضع حق خويش ‍ نمى شود، ليكن مقصود ما در ايـنـجا علاوه بر آن توجه به مفهومى از زمان است كه از آيات و احاديث به دست مى آيد، و آن زمان فلسفى يا فلكى نيست بلكه زمان نسبى است . اين زمان همان است كه ظرف حادثه هـا و احـوال و اعـمـال (بـا در نـظـر گـرفـتـن ارتـبـاط مـظـروف يـعـنـى اعمال و احوال شخص با آن) واقع مى شود، و نسبت به انسان و زندگى و كارها و سير او در راه تـكـامـل يـا انـحـطاط در اين جهان ، و نيز نسبت به ساير دگرگونيهاى تاريخى و اجـتـمـاعـى سـنـجـيـده مـى شـود. پـس ‍ مـراد از زمـان در ايـن مـقـام ، امـور زمـانـى اسـت در حال انتساب به ظرفهاى زمانى خويش بر حسب كميت و كيفيت .
در حـديـث شـريـف نـبـوى آمـده اسـت : الليـل و النـهـار مطيتان (٨٢٩) شب و روز دومر كـوبـنـد. و ايـن تـعـبـيـرى از زمـان اسـت بر حسب پيوستگى و ارتباط آن به انسان و چـگـونـگـى بـهـره گـيرى انسان از آن ، و از جهت نقشى كه ممكن است ظرف زمانى در حركت تكاملى آدمى و عروج او به سوى خداى متعال ايفا كند.
آشـكـار اسـت كه ميزان براى زمان طبيعى فلكى خود زمان است ، چون ديگر نمودهاى طبيعى نـيـز بـا آن انـدازه گـرفـتـه مـى شـود. ولى مـيـزان براى زمانى كه هم اكنون درباره آن گـفـتگو مى كنيم (زمان نسبى) (٨٣٠) اعمال آدمى و اطوار گوناگون زندگى فردى و اجتماعى او در حال ارتباط با سنتهاى اجتماعى و تاريخى است .
بـنـابـر آنچه ياد شد ما داراى دو زمان هستيم : زمان فلكى و زمان نسبى . و زمان نسبى را مـا اصـطـلاح قـرار داديـم . بـر حـسـب ايـن تـحـليـل و ايـن اصـطـلاح ، آدمـى را دو عمر است : يكى عمرى كه با زمان نخستين اندازه مى شود، و آن روزهايى است كه انسان بر روى زمين زيسته است . و ديگرى عمرى كه با زمان دوم سـنـجـيـده مـى شـود، و آن مقدار عمرى است كه شخص در آن توفيق علم خير يا شر پيدا كـرده ؛ و حـقـيـقـت عـمـر همين عمر دوم است . اين همان زندگى عقلى (آگاهانه و با شناخت) و جـهـتدار است براى هر يك از افراد مردم كه از آن برخوردار باشند. و اجتماعات نيز از اين لحـاظ هـمـچون افرادند. يعنى يك عمر طبيعى و يك عمر نسبى به معنايى كه از ياد كرديم دارنـد. مـمكن است بر اجتماعى يك قرن به حساب فلكى بگذارد، كه به مقياس زمان نسبى برابر يك سال نباشد، و بالعكس .
واضح است كه زمان نسبى پاره اى از زمان طبيعى است ، پس احكام زمان طبيعى بر آن جارى است . از احكام زمان يكى تحول دايم است ، و تاريخ و اجتماع نيز چنينند، يعنى پيوسته در حال تحولند و در ميدانهاى تغيير و شدن ، به نسبتهاى مختلف در كندى و تندى ، سير مى كـنند. بنابراين اصل ، بر آدمى واجب است كه ، از لحاظ انديشه و اقدام ، همراه زمان خود و مـراقب ميزان اين تحولات باشد، تا از اين راه بتواند پيوند خود را با زمان و اجتماع حفظ كـنـد، و در كـاروان تـحـول بـا ديـگـران هـمـراه بـمـاند و از آنان عقب نيفتد و در جا نزند و مـرتجع نشود. چه انسان جز از اين طريق نمى تواند براى اجتماع و ملت و ميهن و ديـن خـود عـضـو سـودمـنـدى بـاشـد، زيـرا در غـيـر ايـن صـورت از زمـان خـويـش و اهـل آن بريده مى شود، و از قافله حركتهاى بشرى عقب مى ماند، و نتايج زندگى اجتماعى را از دسـت مـى دهـد، و از انـجـام دادن مـاءموريت خود، در بهسازى اوضاع حيات انسانى ، مى ماند.
٢٦ـ شـنـاخـت قـوانـيـن تاريخ و نتايج اين شناخت : در قرآن كريم نمونه هاى فراوانى از حكايات گذشتگان با اشاره به علتهاى حوادث و ارتباط وقايع با يكديگر آمده است . از خـلال آنـهـا ايـن نـكـتـه را در مـى يـابـيـم كه قرآن مردمان را به انديشيدن در پيشينه هاى زندگى بشرى بر روى زمين و تاءمل كردن در آنچه بر گذشتگان گذشته است فرا مى خـوانـد. و ايـن دعـوت قـرآن جـز بـراى آن نـيـسـت كـه آدمى تاريخ را از آن لحاظ كه ظرف پـيـشـامـدهـا اسـت بـفـهـمد، و سنتهاى تاريخى را بشناسد، و بداند كه آنچه بر پيشينيان گذشته است چرا و چگونه گذشته است .
اين فهم و شناخت و آگاهى ، انسان و بالخاصه انسان هدفدار را شجاعت مى بخشد، و او را بـراى جـهـتـگـيـريـهـاى نـيـك و پـرداخـتـن بـه كوششهاى حق طلبانه و دادخواهانه اجتماعى فعال مى سازد.
پـيـامـبـران نـيز، با توجه و اتكاى بر سنتهاى تاريخى ، براى پاسدارى از حق و نشر عدالت و اصلاح در اجتماع تلاش ‍ مى كردند، زيرا آنان نسبت به سنتهاى جارى در تاريخ ، شـنـاخـتـى درسـت و يقينى قطعى داشتند. و اين قوانين و سنتها، سنتهاى الاهى است كه خدا آنـهـا را بـا حـسـابـى دقـيـق و مـحـكـم ، و مـبـتـنـى بـر اسـاس عـليـت و مـعـلوليـت جـعـل و تـقـديـر كـرده اسـت . يـكـى از اين سنتها آن است كه حق ناگزير پيروز مى شود و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است . آرى ، پيامبران و اوصياى ايشان به بزرگترين نـهضتها و حركتهاى دگرگون كننده دست مى يازيدند، و از همان آغاز مى دانستند كه غلبه با ايشان است ؛ و يكى از برنامه هاى ايشان شركت كردن در مبارزه اى پيوسته ، به سود مـحـرومـان و مـسـتـضـعـفـان اجـتـمـاع بـوده اسـت . آنـان رفـتـه رفـتـه بـاطـل را سـست و ضعيف و حق را نيرومند مى كردند، تا راه را براى رسيدن به پيروزى و رستگارى هموار كنند؛ بنابراين ، آگاهى از سنتها و قوانين تاريخى ، به صورت درست ، از نـيـرومـنـدتـريـن عـوامـل تـقـويـت نـفـوس و شـجاعت بخشيدن به ملتها در راه نهضتهاى آزاديبخش و حركتهاى ويران كننده و سازنده محسوب مى شود.
٢٧ـ شـنـاخـت نـقـطـه شـروع : هـر عـمل و اقدام موقعيتى مخصوص به خود دارد، و آن موقعيت مـخـصـوص ، زمـيـنـه مـنـاسـب آن اسـت و زمـانـى اسـت كـه چـون عـمـل در آن زمـان واقـع شـود پـخـتـه و ثـمـر بـخـش خـواهـد بـود. بـر عـامـل عـمـل لازم اسـت كـه ايـن زمـيـنـه و زمـان را بـشـنـاسـد، و بـدانـد كـه نـتـيـجـه حـاصل از هر عمل منوط به همين شناخت است . بيشتر كارهايى كه بى نتيجه مى ماند، همانها اسـت كـه غـالبـا در زمان خود صورت نگرفته و زمينه مساعد با آن فراهم نبوده است . اين كـه بـدانـند عمل را در چه زمينه و چه وقت شروع كنند، تاءثيرى اساسى و سازنده در هر عمل و اقدام دارد، خواه كوچك باشد يا بزرگ ، حتى اگر همه اداى كلمه اى باشد.
٢٨ـ آمـاده سـازى افـكـار بـراى مراحل شناخت : هم اكنون از اهميت و تاءثير زمينه هاى مناسب بـراى هـر اقـدام و عـمل ياد كرديم . يكى از اعمال اجتماعى منتشر كردن انديشه و شناخت در مـيـان مردم است ، كه آن نيز واجب است در زمينه مناسب خود انجام شود. و از شرايط كاميابى در ايـن عـمـل ، مـراعـات سـازگـارى مـيـان ذهـنـيـات افـراد و مراحل مختلف انديشه و شناخت است . يك انديشه چنان است كه از قدرت پذيرش عقلها فزون است ، و انديشه ديگر چندان ضعيف است كه نمى تواند اجتماع را جلب كند و اثرى در بالا آوردن فـرهـنـگ و بـرتـرى دادن افـكار مردم بگذارد، پس لازم است توازن ميان اين امور در نظر گرفته شود تا نتايج مطلوب به دست آيد.
يـكى از چيزهايى كه بر صاحب دعوت حق و مبلع راستين واجب است ، آميزش با مردمان و لمس كـردن واقـعـيـات مـحـيـط اسـت ، تـا از ايـن راه ، از اسـتـعـدادهـاى گـونـاگـون مردم آگاهى حـاصـل كـنـد، و بـتـواند نيروهاى عقلى پوشيده را برآورد، و معادن انسانى وجود ايشان را اكـتـشـاف كـنـد. از همين جا تاءكيد شده است كه دعوت ـ چنانكه در قرآن آمده است ـ بايد به زبان مردم باشد. و اين زبان منحصر به زبان لغوى نيست ، بلكه زبان فكرى و عقلى و فرهنگى ، و زبان محيط و زبان زمانه و نسل را در بر مى گيرد.
و اين امرى بسيار مهم است كه پيامبران و اوصياى آنان در گذشته آن را مراعات كرده اند. و اكنون با كمال تاءسف مشاهده مى شود كه گروهى از عالمان ـ كه آگاهان و متعهدان آنان وارثان پيامبرانند ـ در بيشتر موارد، اين امر نهادى ثمر بخش سازنده را مراعات نمى كنند. و همين مسئله سبب بيحاصل ماندن دعوتها و تبليغها و تربيتها مى شود.

- پى ‏نوشتها -
٨١١- سوره عنكبوت (٢٩): ٢٠.
٨١٢- سوره انبيا (٢١): ٥٧.
٨١٣- شناخت خود (نفس)، به صورت تجربى و عملى ، و ديدن آن جداى از تن ممكن است حـكـيـمـان و دانـايـان بـزرگ ، در جـاى خـود، بـه ايـن امـر و راهـهـاى وصول به آن اشاره كرده اند؛ از جمله در كتاب بيان الفرقان ١/٦٣-٦٢.
٨١٤- نهج البلاغه /١١٥٩.
٨١٥- عكس اين مطلب نيز وجود دارد: چون مردم از مايه نفسى و ارزش روحى و قدرتهاى بـاطنى خود آگاه نباشند، در پى بسيارى از چيزها و مرتبه ها نمى روند و از رسيدن به آنها باز مى مانند. در صورتى كه اگر از راه خودشناسى ، از آن مايه و قدرت و قابليت آگـاه گـردند، چه بسا به تلاش برخيزند و بدان مراتب و كمالات - يا مقدارى از آن كه بـاز هـم مـهـم اسـت - بـرسـنـد. اشـاره بـنـد ٣، در مـتـن (شـنـاخـت فضايل نفس)، از جمله ، مربوط به اين جهت است .
٨١٦- غررالحكم /٢٩٠.
٨١٧- سوره يوسف (١٢): ١٠٥.
٨١٨- سوره بقره (٢): ١٦٤ ـ ١٦٣.
٨١٩- سوره نحل (١٦): ١٢.
٨٢٠- سوره زخرف (٤٣): ٣ ـ ١.
٨٢١- سوره روم (٣٠): ٢٤.
٨٢٢- تحف العقول /٢٨٣.
٨٢٣- بحار ٣/١٦٥.
٨٢٤- بحار ٣/١٤٧ـ١٤٦.
٨٢٥- بحار ٣/١٥٦.
٨٢٦- عـيـون اخـبار الرضا /١٧٩ـ ١٧٤؛ مسند الرضا ٢/٨٩ ـ تاءليف شيخ عزيز عطاريدى خيوشانى (قوچانى) از انتشارات مكتبة الصدوق ، تهران .
٨٢٧- يـعـنـى ايـنـكـه اسـمـا و صـفـات ، در مـورد خـداونـد مـتـعـال ، دلالت بـر تـحـديـد (تـعـيـيـن حـدود) نـدارد، و فـقـط دلالت بـر كمال (اتصاف) دارد و دلالت بر وجود و تحقق معانى و واقعيات و صفات در ذات متعال .
٨٢٨- سوره انفال (٨): ٦٥.
٨٢٩- خصال ١/٦٨.
٨٣٠- يا به تعبيرى : زمان اعمالى .
۱۳
باب دوم : عقيده و ايمان
٢٩ـ آزاد انـديشى و نظرخواهى :
در تعاليم اسلامى ، به راءى آزمايى ، و استفاده از آراء مـخـتـلف ، و در كـنـار هـم قـرار دادن آنـهـا، و مـقـايـسـه آنـهـا بـا يـكـديـگـر، و دقـت و تـاءمـل در گـزيـنـش راءى يـا پـرداخـتـن بـه عـمـل ، و پـرسـش از اهل راءى ، و بهره بردن و شريك شدن در عقول مردم با مشورت خواستن از ايشان ، فراوان دعـوت شـده ، و خـود راءى بودن مايه هلاكت شناخته گشته است . چنانكه على عليه السلام گفته است :
من استبد براءيه هلك (٨٣١) هر كه خود راءى باشد هلاك شود.
و اينهمه ، دلالت بر آن دارد كه اسلام به مقيد ساختن و در بند كشيدن انديشه ، در محدوده اى خاص ، حزبى يا مكتبى يا جز آن ، دعوت مى كند، بلكه مى گويد: فبشر عباد الذين يـسـتـمـعـون القـول فـيـتـبـعـون احسنه ، اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب (٨٣٢) بـشـارت ده بـنـدگـان مـرا: آنـان كه گفتار را مى شنوند و از نيكوترين آن پيروى مى كنند، كه اينان خردمندانند. و امام على عليه السلام مى گويد:
من شاور الرجـال شـاركـهـا فـى عـقـولها (٨٣٣) كسى كه با مردان مشورت كند، در عقلهاى ايشان شريك شده است .
از راه نـظـر خـواهـى فـرصـتـى بـراى شـخـص فـراهـم مـى شـود تا درباره آراء و افكار غـوررسـى كـنـد، و از بـهـتـريـن آنـهـا آزادانـه پيروى نمايد لا اكراة فى الدين قد تبين الرشد من الغى ... (٨٣٤)
اكراهى در دين نيست ، راه از بيراهه باز شناخته شده است .... و اين روش آدمى را به تحقيق درباره حق و فهميدن آن رهبرى مى كند. در اسلام بر فـهميدن درست حق تاءكيد شده است . شخص مسلمان بايد اعتقادات اسلامى را با بصيرت و فـهـم بـپـذيـرد. آرى ، تـعـاليـم اسـلامـى از آدمـى مى خواهد كه صاحب خرد و صاحب تميز بـاشـد، تـا بـتـوانـد سـره را از نـاسره و خام را از پخته باز شناسد، و مقلد خشك و جامه نـشـود، و انـديـشـه هـا و رجال علمى و شهرت ايشان بروى مستولى نگردند؛ كه اينها همه مستلزم پيروى كور كورانه است .
و از فـوايد راءى آزمايى و مشاوره با خردمندان ، گسترش فرهنگ در جامعه و نيرومند شدن ذهنها و بالا رفتن سطح دريافت و فهم و فراگيرى است .
٣٠ـ مـوانـع شـنـاخت و از ميان بردن آنها: اسلام كمال كوشش خود را در آن به كار مى برد تـا هـمـه نـيـروهـا و اسـتـعـدادهـاى انـسـان را بـه مرحله فعليت در آورد، و دركهاى نهفته را برآورد، و دفينه هاى عقول را به تعبير مولا اميرالمؤ منين عليه السلام بر انگيزد، و آنها را در طـريـق شـدن و تـكـامل قرار دهد. اسلام ، براى رسيدن به اين هدف عالى ، تنها به دور كردن موانع و مشكلات خارجى ـ اجتماعى و اقتصادى و سياسى ـ از سر راه انسان بسنده نـمـى كـنـد، بـلكه به نابود كردن موانع باطنى نيز مى پردازد، يعنى موانع نفسانى و اخـلاقى كه راه را بر انسان مى بندد و او را از سير تكاملى و شدن انسانى باز مى دارد، و از تبلور يافتن نيروها و مواهب جلوگيرى مى كند.
اسـلام بـرنـامـه هـايى سازنده و روشهايى تعليمى و خاص براى تنظيم ابعاد روحى و جسمى آدمى طرح ريزى كرده است ، تا بر پايه آنها تربيت صورت گيرد، و سپس حركت مطلوب به سوى هدف نهايى امكانپذير شود.
ما در اين فصل از باب (فصل ٤١)، شمارى از مشكلات و موانع را ياد كرده ايم ، كه از اين جـمله است خويهاى نكوهيده ، كه از دريافت راستين و فهم درست جلوگيرى مى كند. اين است كـه هـر كـس بـه تـهذيب اخلاق و پاكيزه كردن نفس خود نپردازد، نمى تواند حقايق را به صورت صحيح دريافت كند، و اگر چيزى را درك كند نمى تواند به صورت درست از آن استفاده برد، بلكه دانسته ها و فهميده هاى خود را وسيله اى براى رسيدن به بديها قرار مى دهد نه رسيدن به خوبيها.
ديـگر دوستى و عشق است كه آدمى را كر و كور مى كند. چون آدمى چيزى را دوست بدارد، از ديدن عيوب آن كور مى شود. و اين خود مانع بزرگى براى غوررسى و شناخت امور است .
ديـگـر عـجـب و خـودبـيـنـى اسـت ، چـه آن كـسـى كـه نـسـبـت بـه خـود و راءى و عـقـل خـويـش عـجـب و خـود پـسـندى داشته باشد، اگر حق مخالف نظر وى باشد آن را نمى پـذيـرد، و اگـر خـطـا كـنـد بـه آن اعـتراف نمى كند، و اگر چيزى را نداند خود را براى پـرسيدن از كسانى كه مى دانند آماده نمى بيند. چنين انسانى مستبد به راءى است و سقوط مى كند.
ديـگـر از مـوانـع شـنـاخـت ، مـطـالب جـايـگـزيـن شـده در ذهـن اسـت و سـنـتـهـاى باطل رايج در اجتماع ، كه اينها نيز از دست يافتن به شناخت پاك و ناآلوده جلوگيرى مى كند. و چنين است ديگر چيزها كه ياد كرده ايم .
پس بر جوياى شناخت و معرفت و كمال ، و بر هر كس كه اختيار دريافت صحيح است و به پـرورش ذات و تـربـيـت عـقـل و زنـده كـردن قـلب خـويـش علاقه دارد، لازم است كه از همه چيزهايى كه در راه رسيدن به اين مقصد والا جلوگير او مى شود بپرهيزد، و جان خود را از آنها بپيرايد.

باب دوم : عقيده و ايمان
فصل نخست : اهميت عقيده قرآن
١ قـالت الاعـراب : امـنـا، قـل : لم تـؤ مـنـوا و لكـن قـولوا: اسـلمـنـا، و لمـا يدخل الايمان فى قلوبكم .. (٨٣٥)
اعـراب گـفـتند: ايمان آورديم ؛ بگو: ايمان نياورديد، بلكه بگوييد اظهار اسلام كرديم ؛ هنوز ايمان به دلهاى شما در نيامده است ...
٢ يا ايها الرسول لا يحزنك الذين يسارعون فى الكفر، من الذين قالوا امنا بافواههم و لم تومن قلوبهم ... (٨٣٦)
اى رسول ! مبادا آنان كه به كفر شتاب مى ورزند و به زبان مى گويند ايمان آورديم و حال آنكه قلبهاشان ايمان نياورده است ، مايه اندوه تو شوند...
٣ الذيـن آمـنـوا و تـطـمئن القلوبهم بذكر الله ، الا بذكر الله تطمئن القلوب (٨٣٧) كـسـانـى (بـه راستى روى به درگاه خداى مى آورند) كه بگرويدند، و دلهاشان با ياد خدا مى آرامد؛ هان ! تنها با ياد خدا دلها آرام مى يابد حديث
١ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : لو ان العـبـاد و صـفـوا الحق ، و عملوا به ، و لم يعقد قلوبهم على انه الحق ، ما انتفعوا. (٨٣٨)
امـام صـادق عـليـه السـلام : اگـر بـنـدگـان دربـاره حـق داد سـخـن دهـنـد و بـه آن عمل نيز بكنند، ليكن در قلب خود معتقد به حق بودن آن نباشند، از آن سودى نخواهند برد.
بنگريد! ايـمـان راءس هـرمى است كه قاعده آن را عقيده تشكيل مى دهد. و هرم مذكور عملى است كه بر ايـن قـاعـده (عـقـيده قلبى) قرار گرفته است . و مقصود از قلب در اينجا مجموع عاطفه و عـقـل اسـت . نـتـيـجـه ايـن مـى شـود كـه انـسـان مـؤ مـن ، بـا عقل و عاطفه ، يعنى با تمام وجود خود، به عمل كشيده مى شود و بر آن استقامت مى نمايد. و هدف از تربيت اسلامى همين است .

فصل دوم : عقيده بزرگ ، ايمان به خداى متعال قرآن
١ والعصر × ان الانسان لفى خسر × الا الذين آمنوا... (٨٣٩)
قسم به روزگار × همانا آدمى در زيانكارى است ، جز آن كسان كه ايمان آوردند...
٢ و بشر الذين آمنوا... (٨٤٠)
به كسانى كه ايمان آوردند مژده ده ...
٣ و لوانهم آمنوا و اتقوا، لمثوبه من عندالله خير... (٨٤١)
اگر آنان ايمان مى آوردند و پرهيزگار مى شدند، پاداش خدايى براى آنان بهتر بود...
٤ و اما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيوفيهم اجورهم ... (٨٤٢)
كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى نيكو كردند، خداوند پاداش آنان را تمام مى دهد...
٥ يا ايها الذين آمنوا، آمنوا بالله .... (٨٤٣)
اى كسانى كه ايمان آورديد! به خدا ايمان آوريد...
٦ فـامـا الذيـن آمـنـوا بـالله و اعـتـصـمـوا بـه ، فـسـيـد خـلهـم فـى رحـمـة مـنـه و فضل ، و يهديهم اليه صراطا مستقيما (٨٤٤)
كـسـانـى كـه بـه خـدا ايـمـان آوردنـد و بـه او مـتـمـسـك شـدنـد، آنـان را در رحـمـت و فضل خود درمى آورد، و از راه راست به سوى خود هدايتشان مى كند حديث
١ الامام على عليه السلام : المرء بايمانه . (٨٤٥)
امام على عليه السلام : معيار انسان ايمان او است .
٢ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام او الصـادق عـليـه السـلام - فـى قـول الله عـزوجـل : صـبـغـة الله و مـن اءحـسـن مـن الله صـبـغـة (٨٤٦) قـال : الصـبـغـة هـى الاسـلام . و قـال فـى قـوله عـزوجـل : فـمن يكفر باطاغوت و يومن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى (٨٤٧) هى الايمان ... (٨٤٨)
امـام بـاقـر (يـا امـام صـادق) - در تفسير اين آيه :
صبغة الله و من احسن من الله صبغة - رنـگ آمـيـزى (و هـدايت) خداست (اين ايمان)، و چه كس بهتر از خداوند رنگ دهد؟. گـفـت : مـقـصـود از ايـن صبغه و رنگ آميزى ، اسلام است . همچنين در تفسير اين آيه : فمن يـكـفـر بـالطـاغـوت و يؤ من بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى - هر كه به طاغوت كـفـر ورزد و بـه خـدا ايـمـان آورد، بـه دسـتـگـيـره استوار چنگ زده است ، گفت كه عروة الوثقى (دستگيره استوار)، ايمان است .
٣ الامام على عليه السلام : المغبون من فسد دينه . (٨٤٩)
امام على عليه السلام : زيان ديده كسى است كه دين او تباه گشته باشد.
٤ الامام على عليه السلام : يا كميل ! انه (الايمان) مستقر و مستودع . فاءحذر ان تكون من المستودعين ؛ و انما يستحق اءن تكون مستقرا، اذا لزمت الجادة الواضحة ، التى تخرجك الى عوج ، و لا تزيلك عن منهج . (٨٥٠)
امام على عليه السلام : اى كميل ! ايمان يا حالت استقرار دارد و در جاى خود محكم است ، يا هـمـچـون چـيـزى اسـت كـه بـه امـانت و عاريه گذاشته شده باشد. از آن بپرهيز كه ايمان عاريتى داشته باشى ! و تو آنگاه شايسته ايمان ثابت و استقرار يافته مى شوى ، كه از متن راه روشن بروى ، راهى كه تو را به انحراف نمى كشاند، و از روش حقپرستان دور نمى كند.

فصل سوم : ايمان عقيده است و عمل قرآن
١ ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات ... (٨٥١)
كسانى را كه ايمان آوردند و كارهاى نيكو كردند، بهشتهايى است ...
٢ و من ياءته مؤ منا قد عمل الصالحات ، فاءولئك لهم الدرجات العلى (٨٥٢) كسانى را كه با ايمان نزد خدا بيايند و كارهاى نيكو كرده باشند، جايگاههاى بلند است ٣ و مـا امـوالكـم و لا اولادكـم بـالتـى تـقـربـكـم عـنـدنـا زلفـى ، الا مـن آمـن و عمل صالحا... (٨٥٣)
مـالهـا و فـرزنـدان شـمـا چـيزى نيست كه بر مقام قرب شما در نزد ما بيفزايد، مگر اينكه ايمان و عمل صالح داشته باشيد...
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله):
الايـمـان عـقـد بـالقـلب ، و نـطـق بـاللسـان ، و عمل بالاركان . (٨٥٤)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): ايـمـان مـعـتـقـد بـودن بـه قـلب اسـت ، و اقـرار كـردن بـه زبـان ، و عمل كردن به اركان (اعضاى بدن).
٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن النـبـى (صلى الله عليه و آله): الايـمـان قول و عمل ، اخوان شريكان . (٨٥٥)
امـام صـادق عـليـه السلام - از پيامبر اكرم : ايمان ، گفتار و كردار است با هم ، همچون دو برادر شريك .
٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : الايـمـان و العـمـل اخوان توامان ، و رفيقان لا يفترقان . لا يقبل الله احدهما الا بصاحبه . (٨٥٦)
امـام عـلى عـليـه السلام : ايمان و عمل دو برادر تواءمند و دو دوست كه از يكديگر جدا نمى شوند. خدا هيچ يك از آن دو را بدون دوستش نمى پذيرد.
٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام - سـئل عـنـه :
الايـمـان قـول و عـمـل ام قـول بـلا عـمـل ؟ فـقال : الايمان تصديق بالجنان ، و اقرار باللسان ، و عمل بالاركان . و هو عمل كله ... (٨٥٧)
امـام عـلى عـليـه السـلام - از او پـرسـيدند: آيا ايمان گفتار و كردار است يا گفتار بدون كـردار؟ گـفـت : ايـمـان تـصـديـق كـردن بـه قـلب اسـت ، و اعـتـراف كـردن بـه زبـان ، و عـمـل كـردن بـه اركـان بـدن .
و در واقـع ، ايـمـان هـمـه اش عمل است ...
٥ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - فـى قـول الله عـزوجـل : و مـن يـكـفـر بـالايـمـان فـقـد حـبـط عـمـله (٨٥٨) قال : كفرهم به ، ترك العمل بالذى اقروا به . (٨٥٩)
امـام صـادق عـليـه السـلام - در تـفـسـيـر ايـن آيـه :
و مـن يـكـفـر بالايمان فقد حبط عمله (٨٦٠) هـر كـه بـه ايـمـان كـفـر ورزد عـمـلش بـاطـل مـى شـود، گـفـت : كـفـر ورزيـدن مـردم بـه ايـمـان تـرك كـردن عمل است به آنچه بدان اعتراف كرده اند.
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - قـال له راوى الحـديـث : الا تـخـبـرنـى عـن الايـمـان ، اقـول هـو و عـمـل ، ام قـول بـلا عـمـل ؟ فـقـال عـليـه السـلام : الايـمـان عمل كله ، و القول بعض ذلك العمل ، بفرض من الله فى كتابه . (٨٦١)
امـام صـادق عـليه السلام - راوى حديث گويد: به امام گفتم : مرا درباره ايمان آگاه نمى سـازى كـه آيـا گـفـتـار اسـت و كـردار، يـا گـفـتـار بـدون كـردار؟ گـفـت : ايـمـان هـمـه عـمـل و كردار است ، و گفتار پاره اى از اين عمل است . خداوند اينچنين مقرر داشته و در بيان قرآن بيان كرده است .
٧ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : الايـمـان لا يـكـون الا بعمل ، و العمل منه ؛ و لا يثبت الايمان الا بعمل . (٨٦٢)
امـام صـادق عـليـه السـلام : ايـمـان جـز بـه عـمـل نـيـسـت ، و عمل بخشى از آن است . و ايمان جز به عمل ثابت نمى شود.
٨ الامـام الرضـا عـليـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن امـيـرالمـؤ مـنـيـن ، عـن رسـول الله (صلى الله عليه و آله):
الايـمـان قـول مـقـول ، و عـمـل مـعـمـول ، و عـرفـان بالعقول . (٨٦٣)
امـام رضا - از پدرانش ، از امير المؤ منين ، از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله): ايمان گفتارى (اقرارى) اسـت كـه گفته شود (و به زبان بيان گردد)، و عملى است كه انجام داده شود، و شناختى است كه با عقل حاصل آيد.
٩ الامام الصادق عليه السلام : ليس الايمان بالتحلى ، و لا بالتمنى ، و لكن الايمان ما خلص فى القلوب ، و صدقته الاعمال . (٨٦٤)
امـام صـادق عـليـه السلام : ايمان به خودآرايى و آرزومندى نيست ، بلكه ايمان چيزى است كـه خـالصـانـه در دل جـاى گـيـرد، و اعـمـال آدمـى دليل صدق آن باشد.
بنگريد! ايـن اصـل (يـعـنـى ايـنـكـه ايـمـان جـز بـه عـمـل درسـت نـمى شود، و ايمان همه عمل است ، ايمان چيزى است كه اعمال آدمى تصديق كننده آن باشد) ، موضوعى بسيار مهم است و در نظام قرآنى ، پايگاه تربيتى بلندى دارد.
در ايـن بـاره هـمـچـنـيـن رجـوع كـنـيـد بـه بـاب سـوم هـمـيـن كـتـاب كـه بـاب عمل و اهميت و اصالت آن است .
نـيـز ايـنـكـه گـفـتـه انـد: ايـمـان هـمـه اش عـمـل اسـت (و هـو عـمـل كـله)، اشـاره بـه واقـعـيـت روشـن اسـت ، زيـرا كـه عـقـيـده نـيـز خـود عـمـل اسـت ، عـمـل قـلبـى . و اقـرار نـيـز عـمـل اسـت ، عـمـل زبـانى . و بقيه وظايف دينى نيز همه كارها و اعمالى است كه بايد با اركان بدن و اعـضـاى بـدن و اعـضاى تن انجام پذيرد (فعل يا ترك). پس ايمان همه اش كردار است و عـمـل . و ايـمـان زبـانـى در واقـع ، ايـمـان نـيـسـت . و ايـمـان اعـتـقـادى بـى عمل ، ايمانى ناقص است .

فصل چهارم : توحيد و شرك قرآن
١ قل : هو الله احد (٨٦٥)
بگو: او است الله ، يگانه و يكتا ٢ قـل : يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ، الا نعبد الا الله ، و لا نشرك به شيئا، و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ... (٨٦٦)
بگو: اى اهل كتاب ! بياييد از كلمه اى (عقيده حقى) كه ما و شما بر آن اتفاق داريم پيروى كـنـيـم ، يـعنى : جز خداى را نپرستيم ، و چيزى را شريك او ندانيم ، و برخى از ما برخى ديگر را، به جاى خدا، ارباب و خداوندگاران خويش ‍ نشمارند...
٣ حـنفاء لله غير مشركين به ، و من يشرك بالله فكانما خرمن السماء فتخطفه الطير او تهوى به الريح فى مكان سحيق (٨٦٧) پـاك و خـالص ، بـى هـيچ شائبه شرك ، خداى را بپرستيد (و حج را گزاريد!)، و هر كه بـه خـدا مـشـرك شـود (و ديگرى را بپرستيد)، همچون كسى است كه از آسمان فرو افتد و پـرنـده او را دريـابـد (و پـاره پاره كرده نابود سازد)، يا كسى كه باد او را به جايى دور بيفكند (كه نشانى از وى بر جاى نماند)
٤ و مـن النـاس مـن يـتـخذ من دون الله اندادا، يحبونهم كحب الله و الذين آمنوا اشد حبا لله ... (٨٦٨)
پـاره اى از مـردم براى خدا شريكانى همتا مى گيرند و آنها را همچون خدا دوست مى دارند، ليـكـن كـسـانـى كـه ايـمـان آورده انـد خـدا را از جـان و دل دوست مى دارند...
٥ و جـعـلوا لله انـدادا ليـضـلوا عـن سـبـيـله ، قـل : تـمـتـعـوا فـان مـصـيـر كـم الى النار (٨٦٩)
براى خدا ههمتايانى قرار دادند تا (مردمان) را از راه خدا گمراه كنند، بگو: كامرانى كنيد كه بازگشت شما به آتش ‍ است ! ٦ اجعل الآلهة واحدا، ان هذا لشى ء عجاب ؟! (٨٧٠)
(كـافـران گـفـتـند:) آيا اين پيامبر، خدايان همه را (نفى كرده و به جاى آنها تنها) يك خدا قرار داده و پذيرفت است ؟ اين ، چيزى مايه شگفتى است ٧ فـاءقـم وجـهـك للديـن حـنـيـفـا، فـطـرة الله فـطـر النـاس عـليـهـا، لا تبديل لخلق الله ، ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون × منيبين اليه ، واتقوه و اقـيـمـوا الصـلاة ، و لا تـكـونـوا مـن المـشـركـيـن × مـن الذين فرقوا دينهم ، و كانوا شيعا، كل حزب بما لديهم فرحون× (٨٧١) بـه ديـن پـاك و يـكـتـاپرست روكن ، كه اين فطرت و نهادى است كه خدا مردمان را بر آن نـهـاد؛ خـلقت خدا را دگرشدنى نيست ؛ همين است دين درست و پاينده ، ولى بيشترين مردمان نـمـى دانـنـد × بـه او باز گرديد، و از خشم او بپرهيزيد، و نماز را برپاى داريد، و از مشركان نباشيد × و هر گروه به آنچه در دست داشت شادمانى نمود × ٨ يا صاحبى السجن ، اارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار؟ × ما تعبدون من دونه الا اسـماء سميتموها انتم و آباؤ كم ، ما انزل الله بها من سلطان ؟ ان الحكم الا لله ، امر الا تعبدوا الا اياه ، ذلك الدين القيم ولكن اكثر الناس لا يعلمون (٨٧٢) اى يـاران زنـدانى من ! آيا خداوندگارانى پراكنده بهتر است ، يا الله ، خداى يگانه بر همه چيز غالب ؟ × آنچه جز او مى پرستيد چيزى نيست جز نامهايى (بى حقيقت) كه شما و پـدرانـتـان ناميده اند، و خدا هيچ حجتى براى (حقانيت و درستى) آنها فرو نفرستاده است ؛ فـرمـان جـز خـداى را نـيـست ؛ و او فرموده است كه جز او را نپرستيد! همين است دين درست و پاينده ، ولى بيشترين مردمان نمى دانند× ٩ و تـلك عـاد حـجـدوا بـآيـات ربـهـم ، و عـصـوا رسـله ، و اتـبـعـوا امـر كـل جـبـار عـنـيـد × و اتـبعوا فى هذه الدنيا لعنة و يوم القيامة ، الا ان عادا كفروا ربهم ، الا بعدا لعاد قوم هود (٨٧٣)
قـوم عـاد مـنـكـر آيـات پروردگار خود شدند، و از فرستادگان خدا فرمان نبردند، و به فرمان هر ستمگر سركش ستيهنده گردن نهادند × و در اين دنيا و در دنياى ديگر گرفتار لعنت شدند؛ آگاه باشيد كه قوم عاد به پروردگار خود كافر شدند، و هان كه لعنت بر عاديان باد، يعنى قوم هود ١٠ ان الذيـن تـدعـون مـن دون الله عـبـاد امـثـالكـم ، فـادعـوهـم فليستجيبوا لكم ان كنتنم صادقين (٨٧٤) كـسـانـى جـز خـدا را كـه به خدايى مى خوانيد، بندگانى چون شمايند؛ پس بخوانيد تا اگر راست مى گوييد به شما پاسخ دهند! ١١ فـقـالوا: انـؤ مـن لبـشـريـن مـثـلنـا و قـولهما لنا عابدون ؟ × فكذبوهما فكانوا من المهلكين (٨٧٥) (فـرعـون و فـرعـونـيـان) گفتند: آيا به دو انسان همچون خودمان (موسى و هارون) ايمان آوريم ، با اينكه قوم اين دو ما را مى پرستند؟ × اين بود كه آنان را تكذيب كردند و هلاك شدند ١٢ و الذيـن اجـتـنـبـوا الطـاغـوت ان يـعبدوها، و انابوا الى الله ، لهم البشرى ، فبشر عباد (٨٧٦)
كـسـانـى را كه از طاغوت و پرستيدن آن دورى كردند و به خدا بازگشتند، بشارت باد، آرى ، بندگان مرا بشارت ده ! حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام :...احـتـالهـم الشـياطين عن المعرفته ، و اقتطعتهم عن عبادته . (٨٧٧)
امـام على عليه السلام : شياطين آنان را از شناخت خدا با حيله منصرف كردند، و از پرستش او باز داشتند.
٢ السـيـدة فـاطـمـة عليه السلام :...ففرض الله الايمان تطهيرا من الشرك ، و الصلاة تنزيها لكم من الكبر... (٨٧٨)
حـضـرت فاطمه عليه السلام :...خدا ايمان را براى پاك شدن از شرك ، و نماز را براى پاكيزه شدن شما از خودپسندى ، واجب كرد.
٣ الامـام الصادق عليه السلام - فى قوله تعالى :
اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله . (٨٧٩) فـقـال : امـا والله مـا دعـوهـم الى عـبادة انفسهم ، و لو دعوهم الى عبادة انفسهم ما اجابوهم ، ولكن اءحلوا لهم حراما، و حرموا عليهم حلالا؛ فعبدوهم من حيث لا يشعرون . (٨٨٠)
امـام صـادق عـليـه السلام - در تفسير اين آيه :
اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله - دانـايـان و راهـبـان خود را، به جاى خدا، ارباب خود گرفتند، گفت : به خدا كه عـالمـان يـهود آن مردم را به پرستش خود نخواندند، و اگر به پرستش خود مى خواندند مـردم پـذيـرا نـمـى شـدنـد، بـلكـه آنـان حـرام را بـرايـشـان حلال و حلال را حرام كردند؛ اين بود كه آن مردم نادانسته حبران و راهبان را پرستيدند (و حكم غير خدا را اطاعت كردند).
بنگريد! در ايـن حـديـث سـازنـده حـريـت آمـوز، ياد شده است كه تبعيت و پيروى از هر قانونى ، به مـنـزله پرستش آن است . بنابراين ، هر كس از قوانين غير الاهى پيروى كند، چنان است كه غـيـر خـدا را پـرسـتـيده و در برابر غير خدا سر فرود آورده است . و اين شرك است ، حتى پـيـروى از عـالمـان ديـنـى - اگـر حـكـمـى غـيـر از حـكـم خـدا را بـگـويـنـد - داخـل در هـمين مقوله است ؛ چنانكه آيه و توضيح حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ، در همين باره است .
٤ الامـام الصـادق عـليه السلام : ان الله - تبارك و تعالى - اعطى محمدا (صلى الله عليه و آله) شرائع نـوح و ابـراهـيـم و مـوسـى و عـيـسى عليه السلام : التوحيد و الاخلاص ، و خلع الانداد، و الفـطـرة الحـنـيـفـيـة السـمـحـة ، ولا رهـبـانـيـة و لا سـيـاحـة ، احـل فـيـهـا الطـيـبـات ، و حـرم فـيـهـا الخـبـائث ، و وضـع عـنـهـم اصـرهـم و الاغلال التى كانت عليهم ... (٨٨١)
امام صادق عليه السلام : خداى متعال به محمد (صلى الله عليه و آله) شريعتهاى نوح و ابراهيم و موسى و عـيـسـى عـليـه السلام را بخشيد، يعنى توحيد، و اخلاص ، و فروافكندن همتايان (و ترك شـرك و انـبـازگـيـرى بـراى خـدا)، و پـيـروى از دين فطرى يكتاپرست آسانگير، بدون رهـبـانـيـت و دوره گـردى (و گـدايـى بـراى كـشـتـن نـفس)؛ و در اين شريعت ، پاكيزه ها را حلال و پليدها را حرام كرد، و بندها و زنجيرهايى را كه (جباران و طاغوتان گوناگون) بر مردمان نهاده بودند بگشود.
٥ الامـام الرضـا عـليـه السـلام - فـيـمـا نـقـله فـضـل بـن شـاذان :...فـان قـال : اءخـبـرنـى عـن الاذان لم امـروا بـه ؟ قـيـل : لعـلل كـثـيـرة ...فـان قـال قـائل : فـلم لم يـجـعـل بـدل التـهـليـل التسبيح او التحميد و اسم الله فى آخرهما؟ قـيـل : لان التـهـليـل هـو اقـرار لله تـعـالى بـالتـوحـيد، و خلع الانداد من دون الله . و هو اول الايمان و اءعظم من التسبيح و التحميد. (٨٨٢)
امـام رضـا عـليـه السـلام - به روايت فضل بن شاذان : اگر پرسنده گويد:
درباره اذان بـگـو كـه چـرا گـفـتـن آن لازم گـشـت ؟ گفته مى شود: براى علتهاى فراوان ...پس اگر گـويـنـده اى بـگـويـد: چـرا در پـايـان آن (٨٨٣) بـه جـاى لا اله الا الله ، سـبـحـان الله يـا الحمد الله يا الله اكبر نيامده است ؟ در جواب گفته مى شود: از آن جهت كه لا اله الا الله اعتراف به يگانگى خدا و زدودن شرك و نـفـى هـمـتـا و انـبـاز اسـت براى خداى متعال ، و اين نخستين شعار ايمان است ، و از تسبيح گفتن و حمد كردن مهمتر است .
٦ الامام على عليه السلام : اما بعد! فان الله تعالى بعث محمدا (صلى الله عليه و آله) بالحق ، ليخرج عبادة من عبادة عباده الى عبادته ، و من عهود عباده الى عهوده ، و من طاعة عباده الى طاعته ، و من ولاية عباده الى ولايته . (٨٨٤)
امـام عـلى عـليـه السلام : خداى متعال ، محمد - صلى الله عليه و آله - را به دين حق مبعوث كـرد، تـا بـنـدگـان او را از پـرسـتـش بندگان به پرستش او، و از نگاهداشت پيمانهاى بـنـدگـان به نگاهداشت پيمانهاى او، و از فرمانبردارى بندگان به فرمانبردارى او، و از سرپرستى بندگان به سرپرستى او برآورد.
٧ الامـام الباقر عليه السلام - كتب فى رسالة الى بعض خلفاء بنى امية :... و من ذلك مـا ضـيـع الجـهـاد الذى فـضـله الله تـعـالى عـلى اعـمـال .. و اول ذلك الدعـاء الى طـاعـة الله تـعـالى مـن طاعة العباد، و الى عبادة الله من عبادة العباد، و الى ولاية الله من ولاية العباد...و ليس الدعاء من طاعة عبد الى طاعة عبد مثله .. (٨٨٥)
امام باقر عليه السلام : در نامه اى به يكى از خلفاى بنى اميه : و از جمله چيزهايى كه خـليـفـه ضـايـع گـذارده جـهـاد اسـت ، كـه خـداى مـتـعـال آن را بـر اعـمـال فضيلت داده است ...و اول آن خواندن مردمان است از طاعت بندگان به طاعت خدا، و از پرستش بتان به پرستش خدا، و از دوستى بندگان به دوستى خدا...نه خواندن از طاعت بنده اى به طاعت بنده اى ديگر همانند خود او.
٨ الامـام السـجـاد عـليـه السـلام : اللهـم وقـو بـذلك مـحـال اهـل الاسلام ، و حصن به ديارهم !...حتى لا يعبد فى يقاع الارض غيرك ، و لا تعفر لا حد منهم جبهة دونك . (٨٨٦)
امـام سـجـاد عليه السلام : خدايا! تو خود (با تاءييد گسترى و كمك بخشى به نيروهاى مـؤ مـن ، و بـا فـروگـذارى و خـذلان رسـانـى به نيروهاى كفر و شرك و تجاوز)، قدرت اهـل اسـلام را افـزون كـن ، و شهرهاى مسمانان را مستحكم ساز...تا در همه جاى زمين جز تو كسى پرستيده نشود، و براى كسى جز تو هيچ پيشانيى به خاك نرسد.

فصل پنجم : نقش ايمان در جهتگيرى اجتماعى
اء- ايمان به حكومت خدا و طرد طاغوت قرآن
١ ...فـمـن يـكـفر بالطاغوت و يؤ من بالله ، فقد استمسك بالعروة الوثقى ، لا انفصام لها... (٨٨٧)
هـر كـه بـه طـاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد، به دستگيره استوار (عروة الوثقى) چنگ زده است ، كه آن را گسستى نيست ...

ب - ارتباط ايمان با اجتماع حديث
١ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : قال رسول الله (صلى الله عليه و آله): من فارق جماعة المسلمين ، فقد خـلع ربـقـة الاسـلام مـن عـنـقـه . قـيـل : يـا رسـول الله ! و مـا جـمـاعـة المـسـلمـيـن ! قال : جماعة اهل الحق و ان قلوا. (٨٨٨)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام : پـيـامـبر اكرم گفت : هر كه از جماعت مسلمين دورى گزيند، بند اسـلام را از گـردن خـود بـرداشته است ؛ گفتند:
اى پيامبر خدا، جماعت مسلمانان كدام است ؟ گفت : جماعت پيروان حق ، هر چند اندك باشند.
٢ الامام الصادق عليه السلام : من خلع جماعة المسلمين قدر شبر، خلع ربقة الايمان من عنقه . (٨٨٩)
امـام صـادق عـليـه السلام : هر كه از جماعت مسلمانان به اندازه يك وجب دورى گزيند، بند ايمان را از گردن خود باز كرده است .
٣ النـبـى (صلى الله عليه و آله) - قـال لقـوم : لتـحـضـرن المـسـجـد، اولا حـرقـن عـليـكـم مـنـازلكـم !... (٨٩٠)
پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله) - بـه گـروهـى گـفـت : به مسجد حاضر مى شويد، يا خانه هاتان را بر سرتان آتش بزنم ؟! ٤ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : ان قـومـا جـلسـوا عـن حـضـور الجـمـاعـة ، فـهـم رسـول الله (صلى الله عليه و آله) ان يـشـعـل النـار فى دورهم ، حتى خرجوا و حضروا الجماعة مع المسلمين . (٨٩١)
امـام صـادق عليه السلام : گروهى از حضور در نماز جماعت باز ايستادند، پيامبر خدا عزم آن كـرد تـا خـانـه هاشان را آتش ‍ زند؛ از آن پس از خانه در آمدند و در نماز جماعت حاضر شدند.
بنگريد! ايـن احـاديـث مـشـتـمل است بر آموزشهاى سازنده و سترگ ، آموزشهايى كه ابعاد انسانى و مكتبى آنها همواره درخور ژرفنگرى بسيار است ، به ويژه براى مربيان و جامعه سازان .
انـسـان در ارتـبـاط بـا ديـگـر افـراد و اداى دين انسانى و اجتماعى خود نسبت به آنان به كـمـال مـطـلوب مـى رسـد. انـسـان بـى تـوجـه بـه ديـگـران و بـيـخـبـر از احـوال مـردمـان چـيـزى از انـسـانـيـت كـم دارد (٨٩٢) و چـگـونه چنين فردى از نظر اسلام پـذيـرفـته است . اسلام انسان مسئوليت شناس را مى پذيرد، و از بزرگترين مسئوليتها مسئوليت نسبت به همنوع است ، بويژه كه همواره در جامعه اشخاصى هستند كه به دلايلى نيازمند مساعدت ديگرانند.
اسـلام يـك پـيـونـد شـبـانـه روزى و مـستمر ميان افراد برقرار كرده است ، و بدان وسيله انـسـانـهـا را در يك وحدت روحانى و فشرده سامانى استوار داده است ، و آن وحدت روحانى نـمـاز جماعت و حضور در آن است .
اين است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) - كه دلسوزترين هادى و مربى انسان و انسانيت است - براى هر چه بيشتر استوارسازى پيوندهاى خدايى - انسانى مردم ، كسانى را كه پيوندهاى انسانى و اسلامى را بگسلند و از حضور در كانون سازنده مساجد بازايستند، با چنان تندى تهديد مى كند. و اين نشانه نهايت علاقه يك راهبر الاهى و مربى بزرگ است به سعادت انسان .
احـكـام و عـبـادات اسـلامـى ، فـايـده ها و فلسفه ها و حكمتهايى عميق و ژرف دارند، حكمتها و فـايـده هـايـى فـردى و اجتماعى ، جسمى و روحى ، دنيوى و اخروى ، كه بايد براى فهم شايسته آنها و فهمانيدن به ديگران كوشش كرد.
٥ الامـام الكـاظـم عليه السلام : ثلاث موبقات :
نكث الصفقة ، و ترك السنه ، و فراق الجماعة . (٨٩٣)
امـام كـاظـم عـليـه السـلام : سـه چـيـز مـايه هلاكت است : شكستن معامله ، ترك سنت ، و دورى گزيدن از جماعت .
٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - فـيـمـا رواه عـن النـبـى (صلى الله عليه و آله): لا صـلاة لمـن لم يصل فى المسجد مع المسلمين ، الا من علة . (٨٩٤)
امـام صـادق عـليه السلام - به نقل از پيامبر اكرم : نماز كسى كه بى علتى در مسجد با مسمانان نماز نگزارد، نماز نيست .
٧ النـبـى (صلى الله عليه و آله): اذا سـئلت عـمـن لا يـشـهـد الجـمـاعـة فقل : لا اءعرفه . (٨٩٥)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): اگر از تو درباره كسى كه در نماز جماعت حاضر نمى شود بپرسند، بگو او را نمى شناسم .
٨ النـبـى (صلى الله عليه و آله): جـاءنـى جبرئيل فقال له : يا احمد! الاسلام عشرة اسهم ، و قد خاب من لا سـهـم له فـيـهـا. اولهـا شـهادة ان لا اله الا الله و هى الكلمة ...والتاسعة ، الجماعة ، و هى الالفة ... (٨٩٦)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): جبرئيل نزد من آمد و گفت : اى محمد! سلام ده سهم (بخش) است ؛ و آنكه در آن هـيـچ سـهـمـى نـداشـته باشد اميدى نمى تواند داشت . نخستين اين بخشها گواهى دادن به يگانگى خدا است ، لا اله الا الله ، و اين كلمه توحيد است ...و نهمين بخش جماعت و حضور در جماعت است ، كه مايه انس گرفتن با ديگران است ....
٩ النبى (صلى الله عليه و آله): جماعة امتى اهل الحق ، و ان قلوا. (٨٩٧)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): جماعت امت من اهل حقند، هر چند اندك باشند.
١٠ الامـام عـلى عـليـه السـلام :...فـايـاكـم و التـلون فـى ديـن الله ! فـان جماعة فيما تـكـرهـون مـن الحـق ، خـيـر مـن فـرقـة فـيـمـا تـحـبـون مـن البـاطـل . و ان الله سـبـحـانـه لم يـعـط احـدا بـفـرقـه خـيـرا، مـمـن مـضـى و لا مـمـن بـقـى ... (٨٩٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام : از دو رنـگى در دين خدا بپرهيزيد! زيرا كه اجتماع كردن در امر حـقى كه از آن اكراه داريد، بهتر است از جدا بودن در امر باطلى كه آن را دوست مى داريد. خداى سبحان به احدى در جدايى خير نمى دهد، نه از گذشتگان و نه از آيندگان ...
١١ الامـام عـلى عـليـه السـلام :...امـا الفـرقـة ، فاءهل الباطل و ان كثروا. و اما الجماعة ، فاهل الحق و ان قلوا. (٨٩٩)

ج - اثر ايمان در رشد طبيعى و اجتماعى حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : قـلت :
اللهـم لا تـحـوجـنـى الى احـد مـن خـلقـك ! فـقـال رسـول الله (صلى الله عليه و آله): يا على ! لا تقولن هكذا، فليس من احد الا و هو محتاج الى الناس ... فـقـلت : كـيـف يـا رسـول الله ! قـال : قـل :
اللهـم لا تـحـوجـنـى الى شـرار خـلقـك . (٩٠٠)
امـام عـلى عـليـه السـلام : (در مـقام دعا) گفتم : خدايا مرا نيازمند احدى از آفريدگانت نكن ! پـيـامبر خدا - صلى الله عليه و آله - گفت :
اى على ! چنين مگو، زيرا كه هيچ كس نيست كه نـيـازمـند مردمان نباشد.
گفتم : پس چگونه بگويم اى پيامبر خدا؟ گفت : خدايا مرا نيازمند مردم بد مكن .
٢ الامـام السـجـاد عـليـه السـلام - قـال بـحـضـرتـه رجـل : اللهـم اغـنـنـى عـن خـلقـك . فـقـال ليـس هـكـذا، انـمـا النـاس بـالنـاس ، ولكـن قل : اللهم اغننى عن شرار خلقك . (٩٠١)
امـام سـجـاد عـليـه السـلام - كـسى كه در حضور او گفت : خدايا مرا از آفريدگانت بينياز سـاز! امـام گـفـت : چـنـيـن نـيست ، مردمان به يكديگر وابسته اند، بلكه بگو: خدايا مرا از مردمان بد بينياز ساز.
٣ الامـام الصادق عليه السلام :...انه لا بد لكم من الناس . ان احدا لا يستغنى عن الناس حياته ، و الناس لا بد لبعضم من بعض . (٩٠٢)
امام صادق عليه السلام : شما از ديگران ناگزيرند. هيچ كس در زندگى از مردمان ديگر بينياز نيست . و ناگزير به بعضى ديگر نياز دارند.
٤ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - ادع الله لى ان لا يـجـعـل رزقـى عـلى ايـدى العـبـاد! فـقـال : ابـى الله عـليـك ذلك الا ان يـجـعـل ارزاق العـبـاد بـعـضـهـم مـن بـعـض ، ولكـن ادع الله : ان يـجـعل رزقك على ايدى خيار خلقه ، فانه من السعادة ، و لا يجعله على ايدى شرار خلقه ، فانه من الشقاوة . (٩٠٣)
امـام صـادق عليه السلام - ابو عبيد به امام صادق گفت : در حق من دعا كن تا خدا روزى مرا در دسـت بـنـدگـانـش قـرار ندهد! امام گفت : خدا چنين نخواسته است ، خواست خدا آن است كه روزى بـنـدگـانـش به دست يكديگر باشد (پس ‍ آنچه تو مى خواهى برخلاف حكمت جهان اسـت و نـمـى شـود)، ليـكن از خدا بخواه كه روزى تو را در دست بهترين بندگانش قرار دهد، كه اين چگونگى از سعادت انسان است ، و در دست بندگان بدش قرار ندهد كه اين از شقاوت و بدبختى است .

د - ايمان و وحدت جامعه اعتقادى قرآن
١ يا ايها الرسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحا، انى بما تعلمون عليم × و ان هذه امتكم امة واحدة ، واناربكم فاتقون (٩٠٤) اى فـرسـتـادگـان ، از چـيـزهاى پاكيزه بخوريد و كار نيكو كنيد كه من بر آنچه مى كنيد آگاهم × اين مردمان امت شمايند، امتى يگانه و يكدين ، و من پروردگار شمايم ، از من پروا كنيد ٢ ان هذه امتكم امة واحدة ، و اناربكم فاعبدون (٩٠٥) ايـن مـردم ، كـه هـمـه بـر يـك ديـنـنـد و يـگانه ، امت شمايند، و من پروردگار شمايم ، مرا بپرستيد ٣ واتـقـوا فـتـنـة لا تـصـيـبـن الذيـن ظـلمـوا مـنـكـم خاصة ، و اعلموا ان الله شديد العقاب (٩٠٦) از فتنه اى بترسيد كه تنها مخصوص ستمكاران شما نيست (بلكه همه را فرا مى گيرد و همه در آن گرفتارى و آزمون شريك خواهند بود)، و بدانيد كه خدا سخت كيفر است حديث
١ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :...مـن كـان خـاضعا فى السر، كان حسن المعاشرة فى العلانية . فعاشر الخلق لله ! و لا تعاشرهم لنصيبك من الدنيا، و لطلب الجاه و الرياء و السـمـعـة ...و اجـعـل مـن هـو اءكـبـر مـنـك بـمـنـزلة الاب ، و الاصـغـر بـمـنـزلة الولد، و المـثـل بـمـنـزلة الاخ . و لا تـدع ما تعمله يقينا من نفسك بما تشك فيه من غيرك ! و كن رفيقا فـى امـرك بـالمـعـروف ، شـفـيـقـا فـى نـهـيـك عـن المـنـكـر! و لا تـدع النـصـيـحـة فـى كـل حـال ! قـال الله عـزوجـل : و قـولوا للنـاس حـسـنـا (٩٠٧) و لا يحملنك رؤ يتهم الى المداهنة على الحق ! فان ذلك هو الخسران المبين العظيم ... (٩٠٨)
امـام صـادق عـليـه السـلام : آنكه در نهان فروتن و خاضع است ، در آشكار نيكو معاشرت اسـت . پـس بـا خـلق بـراى خـدا مـعـاشـرت كـن ، نـه براى بهره دنيا و جاه طلبى و ريا و خـوشـنامى ...و آن را كه از تو بزرگتر است همچون پدر، و آن را كه كوچكتر است همچون پسر، و آن را كه همانند تو است همچون برادر خويش در نظر بگير. و كارى را كه خود از روى يـقـين انجام مى دهى با شكى كه در ديگران بينى ، ترك مكن . و به هنگام امر به معروف كردن دوست باش ، و به هنگام نهى از منكر كردن مهربان . و در هيچ حـلال نـصـيـحتگويى و خيرخواهى ديگران را فراموش مكن . خداى بزرگ گفته است : و قـولوا للنـاس حـسـنـا- بـه مـردمـان سـخـن خـوب بـگـويـيـد...و مـبـادا حـضور مردم (و رودربـايـسـتـى از آنـان) تو را بر آن بدارد تا در گفتن حق پرده پوشى كنى كه زيان بزرگ آشكار خود همين است .
٢ الامـام السـجـاد عـليـه السـلام - مـن رسـالتـه فـى الحـقـوق ، المـعـروفـة :...و حـق اهل ملتك اضمار السلامة و الرحمة لهم . والرفق بمسيئهم ، و تاءلفهم ، و استصلاحهم ، و شكر محسنهم ، و كف الاذى عنهم ، و تحب لهم ما تحب لنفسك ، و تكره لهم ما تكره لنفسك ، و ان تـكـون شـيـوخـهم بمنزلة ابيك ، و شبابهم بمنزلة اخوتك ، و عجائزهم بمنزلة امك ، و الصغار بمنزلة اولادك . (٩٠٩)
امـام سـجـاد عـليـه السـلام : حـق هـمـديـنـان تـو بـر تـو آن اسـت كـه در دل خود براى آنان سلامت و رحمت بخواهى ، و با بد كار ايشان مهربان باشى ، و آنان را به خود نزديك سازى ، و به اصلاحشان بپردازى ، و از نيكو كارشان سپاسگزارى كنى ، و از رسـيـدن آزار به ايشان جلوگيرى ، و آنچه را براى خود دوست مى دارى براى آنان دوسـت بـدارى ، و آنـچـه را به خود نمى پسندى به آنان نپسندى ، و پيرزنانشان را به منزله مادر، و خردسالانشان را به منزله فرزند.
٣ الامـام السـجـادعـليـه السـلام :يـا زهـرى ! و مـا عـليـك ان تـجـعـل المـسـلمـيـن مـنـك بـمـنـزله اهـل بـيـتـك ، فـتـجـعـل كـبـيـر هـم بـمـنـزلة والدك ، و تجعل صغيرهم بمنزلة ولدك ، وتجعل تربك منهم بمنزلة اخيك . فاى هولاء تحب ان تظلم ؟ و اى هؤ لاء تحب ان تدعو عليه ؟ واى هولاء تحب ان تهتك ستره ؟... (٩١٠)

- پى ‏نوشتها -
٨٣١- نهج البلاغه /١١٦٥.
٨٣٢- سوره زمر (٣٩): ١٨ـ١٧.
٨٣٣- نهج البلاغه /١١٦٥.
٨٣٤- سوره بقره (٢): ٢٥٦.
٨٣٥- سوره حجرات (٤٩): ١٤.
٨٣٦- سوره مائده (٥): ٤١.
٨٣٧- سوره رعد (١٣): ٢٨.
٨٣٨- المحاسن /٢٤٩.
٨٣٩- سوره عصر (١٠٣): ٢-١.
٨٤٠- سوره بقره (٢): ٢٥.
٨٤١- سوره بقره (٢): ١٠٣.
٨٤٢- سوره آل عمران (٣): ٥٧.
٨٤٣- سوره نسا (٤) :١٣٦.
٨٤٤- سوره نسا (٤): ١٧٥.
٨٤٥- غررالحكم /١٥.
٨٤٦- سوره بقره (٢): ١٣٨.
٨٤٧- سوره بقره (٢): ٢٥٦.
٨٤٨- اصول كافى ٢/١٤.
٨٤٩- غررالحكم /٢٨.
٨٥٠- تحف العقول /١٢١.
٨٥١- سوره بروج (٨٥): ١١.
٨٥٢- سوره طه (٢٠): ٧٥.
٨٥٣- سوره سبا (٣٤): ٣٧.
٨٥٤- امالى طوسى ٢/٦٤.
٨٥٥- قرب الاسناد /١٩.
٨٥٦- غررالحكم /٥٥.
٨٥٧- مستدرك ٢/٢٧١.
٨٥٨- سوره مائده (٥): ٥.
٨٥٩- مستدرك ٢/٢٧٤.
٨٦٠- اصول كافى ٢/٣٤.
٨٦١- اصول كافى ٢/٣٤.
٨٦٢- وسائل ٦/١٢٧.
٨٦٣- بحار ٦٩/٦٨ - از كتاب مجالس مفيد.
٨٦٤- تحف العقول /٢٧٢.
٨٦٥- سوره اخلاص (١١٢): ١.
٨٦٦- سوره آل عمران (٣): ٦٤.
٨٦٧- سوره حج (٢٢): ٣١.
٨٦٨- سوره بقره (٢): ١٦٥.
٨٦٩- سوره ابراهيم (١٤): ٣٠.
٨٧٠- سوره ص (٣٨): ٥.
٨٧١- سوره روم (٣٠): ٣٢-٣٠.
٨٧٢- سوره يوسف (١٢): ٤٠-٣٩.
٨٧٣- سوره هود (١١): ٦٠-٥٩.
٨٧٤- سوره اعراف (٧): ١٩٤.
٨٧٥- سوره مؤ منون (٢٣): ٤٨-٤٧.
٨٧٦- سوره زمر (٣٩): ١٧.
٨٧٧- نهج البلاغه /٣؛ عبده ١/٢٦.
٨٧٨- كشف الغمه ١/٤٨٣.
٨٧٩- سوره توبه (٩): ٣١.
٨٨٠- بحار ٢/٩٨ - از كتاب المحاسن .
٨٨١- اصول كافى ٢/١٧.
٨٨٢- عيون اخبار الرضا ٢/١٠٦.
٨٨٣- در متن حديث فى آخرهما است ، يعنى : در پايان اذان و اقامه .
٨٨٤- اصول كافى ٨/٣٨٦.
٨٨٥- وافى ٢ (م ٩)/٨.
٨٨٦- صحيفه سجاديه /١٨٣ (دعاى ٢٧).
٨٨٧- سوره بقره (٢): ٢٥٦.
٨٨٨- امالى صدوق /٢٩٧.
٨٨٩- وسائل ٥/٣٧٧.
٨٩٠- وسائل ٥/٣٧٦.
٨٩١- مستدرك ١/٤٨٩.
٨٩٢- و از اينجاست كه گفته اند: هر فرد همان اندازه كه به خود تعلق دارد، متعلق به جامعه است .
٨٩٣- بحار ٢/٢٦٦ - از كتاب المحاسن .
٨٩٤- وسائل ٥/٣٧٧.
٨٩٥- مستدرك ١/٤٨٩.
٨٩٦- وسائل ١/١٤.
٨٩٧- تحف العقول /٤٠.
٨٩٨- نهج البلاغه ٥٧٦-٥٧٥، عبده ١/٣٥٢.
٨٩٩- تحف العقول /١٥٠.
٩٠٠- بحار ٩٣/٣٢٥.
٩٠١- تحف العقول ٢٠١-٢٠٠.
٩٠٢- وسائل ٨/٣٩٩.
٩٠٣- تحف العقول /٢٦٦.
٩٠٤- سوره مؤ منون (٢٣): ٥٢-٥١.
٩٠٥- سوره انبيا (٢١): ٩٢.
٩٠٦- سوره انفال (٨): ٢٥.
٩٠٧- سوره بقره (٢): ٨٣.
٩٠٨- بحار ٧٤/١٦٠ - از كتاب مصباح الشريعه .
٩٠٩- خصال ٢/٥٧٠.
٩١٠- بحار ٧١ /٢٣٠ـ از تفسير الامام .
۱۴
ه‍ تعاون تكاملى فرد و جامعه
امـام سـجـادعـليـه السـلام : اى مـحـمـد بـن مـسـلم زهـرى ! مـسـلمـان را هـمـچـون اهـل خانه خود بدان ، پس بزرگشان را پدر خود گير، و كوچكشان را فرزند خود، و همسن خود را برادر! آيا به كدام يك از اينان (پدر، فرزند، برادر خود) دوست دارى ستم كنى ؟ و كـدام يـك را دوست دارى كه طرف دعوا قرار دهى ؟ ( يا به زيان او ادعايى كنى) و كدام يك را دوست دارى كه راز نهانش را آشكار كنى و آبرويش را بريزى ؟٤ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : سـئل عـن قـسـمـة بـيـت المـال فـقـال : اهل الاسلام هم ابناء الاسلام ، اسوى بينهم فى العطاء و فضائلهم بينهم و بين الله . احملهم كبنى رجل واحد، لا يفضل احد منهم لفضله و صلاحه فى الميراث على آخر ضعيف منقوص .. (٩١١) امـام صـادق عـليـه السـلام :
از تـقـسـيـم بـيـت المـال پـرسـيـدنـد، گـفـت : اهـل اسـلام فـرزنـدان اسـلامـنـد. مـن هـمـه را در بـخـشـش برابر قرار مى دهم . اگر هر يك فـضـيلتى و مزيتى دارند ميان خود و خدايشان است . من آنان را همچون پسران يك پدر به شـمـار مـى آورم ، كـه اگـر يكى از آنان فضل و صلاحى دارد، و ديگرى گرفتار ضعف و نقصى است ، اين چيزها در تقسيم ارث ميان آنان تاثيرى ندارد.٥ الامـام الصـادق عـليـه السلام : المومن ، اخو المومن كالجسد الواحد، ان اشتكى شيئا منه وجد الم ذلك فى سائر جسده . (٩١٢) امام صادق عليه السلام : مومن برادر مومن است ، همچون تن واحد، كه اگر جايى از آن آسيب بيند، درد آن را جاهاى ديگر تن احساس مى كند.٦ الامـام البـاقـرعـليـه السـلام : المـومـنـون فـى تـبـارهـم و تـراحـمـهـم و تـعـاطـفـهـم كمثل الجسد، اذا اشتكى تداعى له سائره بالسهر والحمى . (٩١٣) امـام بـاقـرعـليه السلام :
مومنان در نيكى كردن و مهربانى و دلسوزى نسبت به يكديگر همچون تن واحدند، كه اگر جايى از آن دردمند شود باقى جاها، در بيدارى و تب و سوز آن همدردى مى كنند.٧ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :... لا والله ! لا يـكون (المومن) مومنا ابدا حتى يكون لا خيه مثل الجسد: اذا ضرب عليه عرق واحد، تداعت له سائر عروقه . (٩١٤) امـام صـادق عـليـه السـلام :
نـه ، به خداى سوگند! مومن نيست تا آنكه براى برادر مومن خـويـش همچون تن او باشد، كه اگر رگى از آن ضربه خورد، رگهاى ديگر نيز درد آن را حس كنند .٨ النـبـى (صلى الله عليه و آله): لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر، او ليسطن الله شراركم على خياركم ، فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم . (٩١٥) پيامبر (صلى الله عليه و آله ): امر به معروف و نهى از منكر كنيد، و چون چنين شود، هر چه نيكان دعا كنند خدا مستجاب نخواهد كرد.بنگريد!پـيـوسـتـگـى اجـتـمـاعـى اعـتـقادى چنان است كه همه مسئول يكديگرند، و همه بر خوردار از پـيـامـدهـاى كـردار نـيـك ، و زيـانـمـنـد از پيامدهاى كردار زشت ديگران . اين است كه بايد يكديگر را به كارهاى نيك ،آمرانه بخوانند،و از كـارهـاى زشـت ، نـاهـيـانـه بـاز دارنـد. و اگـر ايـن نـظـارت فعال ، از روى اعمال اجتماع و افراد اجتماع بر داشته شد، و بى مسئوليتى جاى مسئوليت گـرايـى را گـرفـت ، امـيـال و اغـراض بـه كـار مى افتد، و بد و بدى در جامعه رواج مى يـابد، و بدان بسيار مى شوند و نيرو مى يابند و بر مردم مسلط مى گردند. و چون چنين شـود هـر چـه نـيـكـان و پـاكان براى نجات جامعه و رهايى مردم دعا كنند، خدا دعاى آنان را پاسخ نخواهد داد؛ براى آن كوتاهى كه در امر به معروف ونهى از منكر كردند، و خود باعث چيرگى بدى و خيرگى بدان گشتند.٩ الامـام الباقرعليه السلام : اوحى الله شعيب النبى عليه السلام : انى معذب من قومك مـئة الف ، اربـعـيـن الفـا مـن شـرارهـم و سـتـيـن الفـا مـن خـيـارهـم . فـقـال : يـا رب ! هـولاء الاشـرار، فـمـا بـال الاخـيـار! فـاوحـى الله عزوجل اليه : داهنو اهل المعاصى و لم يغضبوا لغضبى . (٩١٦) امام باقرعليه السلام : خدابه شعيب پيغمبرعليه السلام وحى كرد كه صد هزار تن از قـوم تـو را عـذاب خـواهم كرد، چهل هزار از بدان ، و شصت هزار از نيكان شعيب گفت : پـروردگـارا! اشـرار درسـت ، اخـيـار چـرا؟ خـداى بـزرگ بـه او وحـى كـرد: چـون بـا اهل معاصى سازگارى كردند و براى خشم من خشم نگرفتند .
ه‍ تعاون تكاملى فرد و جامعه . حديث١ النبى (صلى الله عليه و آله): يا على ! المومن من امنه المسلمون على اموالهم و دمائهم . و المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه . (٩١٧) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): اى عـلى ! مـومـن كـسـى اسـت كـه مـسـلمـانـان او را بـر جـان و مال خويش ايمن دانند. و مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او در امان باشيد.٢ الامـام الرضـاعـليـه السـلام ـ عـن النـبـى (صلى الله عليه و آله): قـيـل : يـا نـبـى الله ! فـى المـال حـق سـوى الزكـاة ؟ قـال : نـعـم ، بر الرحم اذا ادبرت وصله الجار المسلم ؛ فما آمن بى من بات شبعان و جاره المـسـلم جـائع . ثـم قـال : مـا زال جـبـرئيـل يـوصـيـنـى بـالجـار حـتـى ظـننت انه سيورثه . (٩١٨) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله) ـ بـه روايـت امـام رضـا: پـرسـيـدنـد: اى پـيـامـبـر خـدا آيـا در مـال جـز زكـات حـقـى هست ؟ گفت : آرى ، نيكى كردن به خويشاوندى كه از تو رو گردان شـود، و رسـيـدگـى بـه هـمـسـايـه مسلمان . هر كس سير بخوابد در حالى كه همسايه اش گـرسـنـه اسـت ، بـه مـن ايـمـان نـيـاورده اسـت ؛ آنـگـاه گـفـت : جبرئيل چندان درباره همسايه به من سفارش كرد كه گمان كردم ارث مى برد:٣ النـبـى (صلى الله عليه و آله): ايـا ابـاذر! ايـاك و هـجـران اخـيـك . فـان العمل لا يتقبل مع الهجران . (٩١٩) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): اى ابـاذر! بـپـرهـيـز از هـجـران و بـريـدن از بـرادرت ، كـه عمل با هجران (و در حال بريدن از برادر دينى) پذيرفته نمى شود.٤ النبى (صلى الله عليه و آله)ـ فيما رواه الامام الصادق : من اصبح لا يهتم بامور المسلمين فليس منهم . و من سمع رجلا ينادى : يا للمسلمين ! فلم يجبه فليس بمسلم . (٩٢٠) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله)ـ بـه روايـت امـام صـادق : كـسـى كـه بـامـداد بـرخـيزد بى آنكه به فكر سـروسـامان دادن به كارهاى مسلمانان باشد، مسلمان نيست . و كسى كه فرياد مسلمانان به دادم برسيد! را از كسى بشنود و اجابت نكند مسلمان نيست .٥ النبى (صلى الله عليه و آله): حرمة الجار على الانسان كحرمة امه . (٩٢١) پيامبر (صلى الله عليه و آله ): حرمت همسايه بر آدمى همچون حرمت مادر است .٦ النبى (صلى الله عليه و آله): لا يؤ من عبد حتى يامن جاره بوائقه . (٩٢٢) پيامبر (صلى الله عليه و آله ): بنده اى كه همسايه از شر او ايمن نباشد، هنوز ايمان ندارد.٧ النـبـى (صلى الله عليه و آله): مـا آمـن بى من بات شبعان وجاره طاوى : ما امن بى من بات كاسيا وجاره عارى . (٩٢٣) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): آنـكـه سير بخوابد در حالى كه همسايه اش گرسنه است ، به من ايمان نياورده است و آن كسى كه پوشيده بخوابد در حالى كه همسايه اش برهنه باشد، به من ايمان نياورده است .٨ الامـام على عليه السلام ـ عن النبى (صلى الله عليه و آله): ما خان الله احد شيئا من زكاة ماله ، الا مشرك بالله . (٩٢٤) امـام على عليه السلام ـ نقل از پيامبر اكرم : جز مشرك ، به خدا، كسى ديگر در اداى زكات مال خود خيانت نمى كند.٩ الامـام الرضـا عـليـه السـلام : انما جعلت الجماعته لئلا يكون الاخلاص و التوحيد و الاسـلام و العـبـادة الله الا ظـاهـرا مـكـشـوفـا مـشـهـورا، لان فـى اظـهـاره حـجـة عـلى اهـل الشـرق و الغـرب لله وحـده . و ليـكـون المـنافق و المستخف مؤ ديا لما اقر به بظاهر الاسلام و المراقبة . و ليكون شهادات الناس بالاسلام بعضهم لبعض جائزة ممكنة ، مع ما فـيـه مـن المـسـاعـدة عـلى البـر و التـقـوى و الزجـر عـن كـثـيـر مـن مـعـاصـى الله عزوجل . (٩٢٥) امام رضا عليه السلام : نماز جماعت بدان جهت مقرر شده است تا اخلاص و توحيد و اسلام و مـراسـم پـرسـتـش خـدا هـمـه و همه ظاهر و آشكار و مشهود باشد. زيرا كه با آشكار بودن مـراسـم ديـن توحيد، حجت خداى يگانه ، بر اهل خاور و باختر تمام مى شود. نيز بدين جهت بـايد احكام اسلام آشكارا عملى گردد، و برانجام دادن آنها مراقبت كنند، تا منافقان و سست دينان نيز وادار به عمل گردند، و آنچه را به زبان بدان اقرار كرده اند به جاى آورند؛ و بـراى آنكه گواهى دادن مردمان به مسلمانى يكديگر ممكن باشد؛ گذشته از مساعدت در نـيـكـو كـارى و تـقوى ؛ و جلوگيرى از بسيارى از نافرمانيها و گناهها كه با حضور در جماعت همراه است .١٠ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :يـا ابـن جـنـدب ! ان للشـيـطان مصائد يصطاد بها، فـتـحـامـوا شـبـاكـه و مـصـائده . قـلت : يـا بـن رسـول الله و مـا هـى ؟ قـال : امـا مـصـائده فـصـد عـن بـر الاخـوان . و امـا شـباكه فنوم عن قضاء الصلوات التى فـرضـهـا الله . امـا انه ما يعبد الله بمثل نقل الاقدام الى بر الاخوان و زيارتهم ..يا ابن جندب ! الماشى فى حاجة اخيه كالساعى بين الصفا و المروة ، و قاضى حاجته كالمتشحط بدمه فى سبيل الله ، يوم بدر واحد... (٩٢٦) امـام صـادق عليه السلام : اى عبدالله بن جندب ! شيطان را دامهايى است كه با آنها شكار مـى كـند، پس خود را از دامها و تله هاى او نگاه داريد. گفتم : اى پسر پيامبر! آن دامها كدام اسـت ؟ گـفـت : امـا دامهاى شيطان ، يكى جلوگيرى از نيكى كردن در حق برادران است ؛ و اما تـله هـاى او، سهل انگارى در گزاردن نمازهايى است كه خدا واجب كرده است . آگاه باشيد! خـدا در جـايـى هـمـچـون آنجا پرستش نمى شود كه آدمى براى نيكى كردن به برادران و ديدار ايشان گام بر مى دارد... اى پسر جندب ! آنكه براى روا كردن حاجت برادر خود راه مـى پـيمايد، همچون كسى است كه سعى ميان صفا و مروه مى كند، و آنكه نياز او را بر مى آورد، همچون كسى است كه در جنگ بدر يا احد خون خود را نثار كرده است .در ايـن احـاديـث و تـعـليـمـهـاى انـسـان سـاز آنـهـا بـايـد تاءمل كرد، و رفتار و كردار خود راـ اگر چه اندك اندك ـ بر طبق آنها قرار
وـ نقش ايمان در حركتهاى سازنده فرد و اجتماع حديث النـبـى (صلى الله عليه و آله) ـ عـن عـثـمـان بـن مـظـعـون ، قـال : قـلت لرسـول الله ان نـفـسـى تـحـدثـنـى بـالسـيـاحـة و اءن الحـق بالجبال . فقال : يا عثمان ! لا تفعل ، فان سياحة امتى الغزو والجهاد. (٩٢٧) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): عـثـمـان بـن مـظـعـون گـويـد: بـه پيامبر خدا گفتم : نفس ، مرا به سياحت (٩٢٨) مـى خواند و اينكه سر به كوه و بيابان گذارم . پيامبر گفت : اى عثمان ! چنين مكن كه سياحت امت من جنگيدن در راه خدا و جهاد است .٢ النـبـى (صلى الله عليه و آله) ـ روى عـن ابـن مـسـعـود قـال : كـنـت رديـف رسـول الله عـلى حـمـار، فـقـال :..
اتـدرى مـا رهـبـانـيـة امتى ؟ قلت : الله و رسوله اعلم . قال : الهجرة ، و الصلاة ، و الصوم ، و الحج ، و العمرة . (٩٢٩) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله) ـ عبدالله بن مسعود گويد: پشت سر پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر خرى سوار بودم و به جايى مى رفتيم . در ميان راه گفت :.. آيا مى دانى زهد و رهبانيت امت من در چيست ؟ گفتم : خدا و پيامبرش داناترند. گفت : هجرت و جهاد، و نماز، و روزه ، و حج ، و عمره .٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : ان افـضـل مـا توسل به المتوسلون الى الله ـ سبحانه و تعالى ـ الايمان به و برسوله ، والجهاد فى سبيله . (٩٣٠) امام على عليه السلام : با ارزشترين چيزى كه متوسلان به پرورداگار سبحان ، به آن توسل مى جويند، ايمان به او و فرستاده او، و جهاد در راه او است ...٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام : امـا بـعـد! فـان الجـهاد باب من ابواب الجنة ، فتحه الله لخـاصـة اوليـائه . و هـو لبـاس التـقـوى ، و درع الله الحـصينة ، و جنته الوثيقة ؛ فمن تركه رغبة عنه ، البسه الله ثوب الذل ، و شمله البلاء، وديث بالصغار و القماءة ، و ضـرب عـلى قـلبـه بـالاسـهـاب ، و اديـل الحـق مـنـه بتضييع الجهاد، و سيم الخسف ، و منع النصف . (٩٣١) امـام عـلى عـليه السلام :
جهاد درى از درهاى فردوس است كه خدا آن را براى دوستان ويژه خـويـش گـشوده است . و آن ، لباس تقوى و زره محكم خدا و سپر مطمئن او است . پس هر كه آن را ـ از سـر فـرو گـذارى ـ تـرك كـند، خدا جامه ذلت بر او پوشاند، و گرفتار بلا شـود، و بـر سـر او (و نـامـوس او) خـوارى و زبـونـى فـرو بـارد، و نـور خـرد از دل او رخـت كـشـد (و بـه يـاوه گـويـى افتد)، و با فرو گذاشتن جهاد، حق از او رويگردان شـود، و خـوارى بـه او روى آورد، و (چـون ترك جهاد كند و ظالمان و متجاوزان آيند و مسلط گردند، هر چه فرياد زند و داد خواهد) كسى داد او ندهد.زيد بن على بن الحسين عليه السلام ، درباره اين تعبير قرآنى ، در كلام خدا: ولباس التقوى (٩٣٢) گويد: جامه تقوى ، جامه جنگ است و پوشيدن ساز و برگ جنگ در راه خدا. (٩٣٣) ٥ الامـام عـلى عـليـه السـلام ـ عـن آبـائه ، ان النـبـى (صلى الله عليه و آله) قـال :
فـوق كـل ذى بـربـر، حـتـى يـقـتـل فـى سـبـيـل الله ، فـاذا قتل فى سبيل الله فليس فوقه بر. (٩٣٤) امـام صـادق عـليـه السـلام :
ـ از پـدرانـش : پـيـامـبـر اكـرم گفت : برتر از هر نيكوكارى نـيـكـوكارى ديگرى هست تا اينكه آدمى در راه خدا كشته شود، كه چون در راه خدا كشته شد ديگر برتر از آن ، كار نيكى نيست .٦ النـبـى (صلى الله عليه و آله) ـ ان رجـلا اتـى جـبـلا ليـعـبـد الله فـيـه ، فـجـاء بـه اهـله الى الرسـول (صلى الله عليه و آله) فـنهاه عن ذلك و قال : ان صبر المسلم فى بعض مواطن الجهاد يوما و احدا، خير له من عبادة اربعين سنة . (٩٣٥) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله) ـ مـردى بـراى عـبـادت بـه كـوه رفـته بود. كسانش او را نزد پيامبر اكرم آوردنـد. پـيـامبر او را از اين كار نهى كرد و گفت : صبر (و تاب آوردن) مسلمان ، در ميدان جهاد، به مدت يك روز، از عبادت چهل سال بهتر است .٧ النـبـى (صلى الله عليه و آله) ـ فـيـمـا رواه الامـام الصـادق : ان الله عـزوجـل ، ليـبـغـض المـؤ مـن الضـعـيـف الذى لا ديـن له .
فقيل له : و ما المؤ من الذى لا دين له ؟ قال : الذى لا ينهى عن المنكر. (٩٣٦) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله) ـ بـه روايـت از امـام صـادق : خـداى بـزرگ ، از مؤ من سستى كه دين ندارد خشمناك است . پرسيدند: مؤ منى كه دين ندارد كدام است ؟ گفت : آنكه نهى از منكر نمى كند.٨ النـبـى (صلى الله عليه و آله): لتـامرن بالعمروف و لتنهن عن المنكر، او ليسلطن الله شراركم على خياركم ، فيدعو خياركم فلا يستحاب لهم . (٩٣٧) پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله): بـايـد امـر به معروف و نهى از منكر كنيد، وگرنه خدا بدان شما را بر نيكانتان مسلط مى كند. و چون چنين شود، هر چه نيكان دعا كنند دعايشان مستجاب نمى شود.
زـ ارتباط تكاملى فرد و نظامهاى حاكم حديث١ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - يـعـقـوب السـراج قـال :
قـلت لابـى عبدالله عليه السلام : تخلو الارض من عالم منكم حى ظاهر، تفزع اليه الناس فى حلالهم و حرامهم ؟ فقال : يا بايوسف لا، ان ذلك لبين فى كتاب الله تعالى ، فقال : يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا (٩٣٨) عدوكم ممن يخالفكم ، و رابطوا امامكم ، و اتقوا الله فيما ياءمركم و فرض ‍ عليكم . (٩٣٩) امـام صـادق عليه السلام - راوى حديث گويد: به امام جعفر صادق گفتم : آيا از عالمى (و امـامـى) زنـده و آشـكـار از شـمـا آل مـحـمـد خـالى خـواهـد مـانـد، امـامـى كـه مـردمـان در حلال و حرام خود بتوانند به او رجوع كنند؟ گفت : اى ابا يوسف ! نه (٩٤٠) و اين امر در كتاب خدا بيان گشته است :
يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا- اى كسانى كه ايـمـان آورده ايـد، صـبـور بـاشـيـد و شـكـيـبـايى ورزيد، يعنى در برابر دشمنان و مـخـالفـان خود؛ و رابطوا - آماده باشيد (و فرمان بريد)، يعنى از امام خود؛ و اتقوا الله - از خداى پروا داريد، يعنى درباره آنچه بر شما واجب كرده و فرمان داده است .٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :
قـال الله - تـبـارك و تـعـالى -: لا عـذبـن كـل رعـيـة دانـت بـامـام ليـس مـن الله ، و ان كانت الرعية فى اعمالها برة تقية . و لاغفرن عن كل رعية دانت بكل امام من الله ، و ان كانت الرعية فى اعمالها مسيئة . قلت : فيعفو عن هؤ لاء و يـعـذب هـؤ لاء؟ قـال : نـعـم ! ان الله يقول : الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور (٩٤١) (٩٤٢) امـام صـادق عـليـه السـلام :
خـداى مـتعال گفت : هر مردمى كه فرمان امام و پيشوايى را بـبـرنـد كه از جانب خدا نيست عذاب خواهم كرد، هر چند نيكوكار و پرهيزگار باشند. و هر مـردمـى كـه از امـام خـدايـى فرمان برند خواهم آمرزيد، هر چند بدكار باشند. (راوى حـديـث گـويـد:) گفتم : آيا خدا اينان را مى بخشد و آنان را عذاب مى كند؟ گفت : آرى ، خدا خـود گـفـتـه اسـت : الله ولى الذيـن آمـنـوا يـخـرجهم من الظلمات الى النور- خدا ولى (سرپرست) كسانى است كه ايمان آورده اند، و او خود آنان را از تاريكيها به روشنى در مى آورد.٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :...لا يـقـبـل الله مـن العـبـاد الاعـمـال الصـالحـة التـى يـعـمـلونـهـا، اذا تولوا الامام الجائر الذى ليس من الله تعالى . (٩٤٣) امـام صادق عليه السلام : خدا كارهاى نيكويى را كه مردمان مى كنند، در صورتى كه به حاكميت امام و پيشواى غير الاهى و ستمگر گردن نهند، نخواهد پذيرفت .٤ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : ان مـن دان الله بـعـبـادة يـجـتـهـد فيها نفسه ، بلا امام عادل من الله ، فان سعية غير مشكور، و هو ضال متحير. (٩٤٤) امام باقر عليه السلام : آن كه بدون امام دادگرى از جانب خدا، فرمان خدا برد و در عبادت خـود را بـه تـلاش وادارد، بـر اين تلاش پاداشى نخواهد يافت . و چنين كسى را گمراه و سرگردان است .٥ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : من اءقر بسبعة اءشياء فهو مؤ من : البراءة من الجبت و الطاغوت ، والاقرار باولاية ، و... (٩٤٥) امـام صـادق عـليـه السـلام :
هـر كس به هفت چيز معترف باشد مؤ من است : بيزارى از جبت و طاغوت ، و اقرار به ولايت (حاكميت الاهى)، و...٦ الامـام الرضـا عـليـه السـلام - عـن ابـى سـعـيـد الخـراسـانـى قـال : دخل رجلان على ابى الحسن الرضا عليه السلام بخراسان ، فساءلاه عن التقصير، فـقـال لاحـدهـمـا:
وجـب عـليـك التـقـصـيـر لانـك قـصـدتـنـى . و قال للآخر: وجب عليك التمام لانك قصدت السلطان . (٩٤٦) امـام رضـا عـليـه السلام - ابو سعيد خراسانى گويد: دو مرد در خراسان بر حضرت امام ابـوالحـسـن عـلى بـن مـوسـى الرضـا - عـليـه السـلام - وارد شـدند و از حكم نماز مسافر پرسيدند.
امام به يكى از آنان گفت : بر تو واجب است كه نماز را قصر بخوانى ، چون بـه قـصـد ديـدار مـن آمدى . و به ديگرى گفت : بر تو واجب است نماز را تمام بخوانى ، چون آهنگ ديدار سلطان داشته اى .بنگريد!مـقـصود از اين احاديث و امثال آنها، و تعليم بزرگى كه در آنها آمده است ، اشاره به اهميت رهـبـرى صـحـيـح و تـاءثـيـر آن در خـلق و تـهـذيـب نـفـوس و تـحـول اجـتـماع است . اشاره اين تعليم به اين است كه چون ، رهبرى صحيح باشد و بر پايه علم و دين استوار باشد، جامعه آلوده بدكار گرفتار معصيت و فساد نيز اصلاح مى گـردد، و بـه جـامـعـه اى پـاك و صـالح و نـيـكـوكـار و درسـت كـردار بـدل مـى شـود. چنانكه اثر رهبرى جاهلانه و فاقد علم و دين برعكس است ، به طورى كه در آن رهـبـرى ، جـامـعـه صالح و نيكوكار نيز، اندك اندك ، به آلودگى و فساد و تباهى اعـمـال سـوق داده مـى شـود.
اسـتـدلال امام صادق عليه السلام ، در پايان به آيه مذكور، بـيان همين امر است ، يعنى اينكه اگر جامعه پيرو رهبر الاهى و معصوم گشت و پيشواى خدا گفته را قبول كرد، و تحت تعليمها و ارشادهاى او قرار گرفت ، خدا آن جامعه را و آن مردم را، از ظلمات و تاريگزارهاى تباهى و بى اعتقادى و گناه و آلايش رهايى مى بخشد، و به محيط فروغگرفته و منور حق و فضيلت و صلاح و شايستگى و پاكى در مى آورد. و اگر عـكـس شـد عـكـس مـى شـود. و ايـن يـكـى از اسـرار عـظـيـم و عـجـيـب حـاكـمـيـت حـق ، و ولايـت اهل حق ، و رهبرى معصوم است . و آنچه در عنوان اين بخش آورديم (ارتباط تكاملى ميام فرد و نـظـامـهـاى حـاكـم)، اشاره به اينگونه نظام و حاكميتى است . چنانكه ميان فرد و نظامهاى فاسد نيز ارتباط تنزلى و سقوطى حكمفرما است .در حـديـث ٦، كـه از حـضـرت امـام ابـوالحـسـن عـلى بـن مـوسـى الرضـا - عـليـه السـلام - نـقـل شده است نيز تعليمى بسيار عظيم نهفته است . در اين حديث گفته شده كه سفر كسى كـه بـه قـصـد ديـدار و مـلاقات با حاكم ناحق سفر كرده است سفر معصيت است . بنابراين نـمـاز در چـنـيـن سـفـرى تمام است ، نه قصر. و اين تعليم ، در والايى و عظمت ، و استوار سازى پايه هاى عدل و فضيلت ، بى نظير است : لانك قصدت السلطان - چون توبه قـصـد ديـدار، آن سـلطـه گـر آمـدى . امـام ، قـدرت نـاحق را، سلطه گر مى خواند، در صـورتـى كـه هـادى و حـاكـم مـعـصوم ، ربانى امت است ، و معلم انسانيت ، و مظهر والايى و مهر و فضيلت ، و مجسمه دادگرى و عدالت
.ح - موجوديت اجتماعى مؤ من قرآن١ ان ابراهيم كان امة قانتا لله ، حينفا، و لم يك من المشركين (٩٤٧) ابـراهـيـم خـود بـه تـنـهايى پيشوايى بود، فرمانبردار خدا، و يكتاپرست ، و از مشركان نبودحديث١ النبى (صلى الله عليه و آله): المؤ من وحده حجة ، و المؤ من وحده جماعة . (٩٤٨) پيامبر (صلى الله عليه و آله ): مؤ من خود به تنهايى حجت است ، و مؤ من خود به تنهايى جماعت است .٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن حـمـاد السـمـنـدى ، قـال : قـلت لابـى عـبـدالله جـعـفـر بـن مـحـمـد عـليـه السـلام : انـى ادخـل بـلاد الشـرك و ان مـن عـنـدنـا يـقـولون : ان مـت ثـم حـشـرت مـعـهـم . قـال لى : يـا حـمـاد! اذا كـنـت ثـم ، تـذكـر اءمـرنـا و تـدعـوا اليـه ؟ قـال : قلت : نعم ، قال : فاذا كنت فى هذه المدن مدن الاسلام . تذكر امرنا و تدعو اليه ؟ قـلا: قـلت : لا فـقـال لى : انـك تـمـت ثـم تـحـشـر امـة وحـدك و يـسـعـى نـورك بـيـن يديك . (٩٤٩) امـام صـادق عليه السلام :
حماد سمندى گويد: به امام جعفر صادق گفتم : من به سرزمين مشركان سفر مى كنم ، بعضى مى گويند، اگر در آنجا بميرى با آنان محشور مى شوى ! گـفـت : اى حماد! هنگامى كه در آنجا هستى ، به ياد امر ما (حاكميت حق) هستى و آن را تبليغ مـى كـنـى ؟ گـفـتـم : آرى ، گـفـت : هـنـگامى كه در اين شهرها كه شهرهاى اسلام است هستى چـطـور، آيـا امـر مـا را مطرح مى سازى و تبليغ مى كنى ؟ گفتم : نه ، گفت : تو اگر در آنـجـاهـا در گذرى ، خود به تنهايى همچون پيشوايى (از اين امت) محشور مى شوى ، و در رسـتـاخـيـز نـور تـو، در پـيـشـاپيش تو حركت كرده راه تو را (در ظلمات محشر) روشن مى سازد.
ط- تاءثير تربيت دينى در رشد اجتماعى حديث١ النـبـى (صلى الله عليه و آله) - فـيـمـا رواه الامام الصادق ، عن آبائه ، من وصية النبى للامام على بن ابيطالب : لم تعرب بعد الهجرة ... (٩٥٠) پيامبر (صلى الله عليه و آله) - به روايت امام صادق از پدرانش ، در وصيت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) به امام على بـن ابـيـطـالب عـليه السلام : بعد از هجرت ديگر تعرب (بازگشت به باديه نشينى) نيست و نبايد باشد، لا تعرب بعد الهجرة .٢ الامام الرضا عليه السلام - فيما نقله فضل بن شاذان :...و حرم التعرب بعد الهجرة ، للرجوع عن الدين ، و ترك المؤ ازرة للانبياء و الحجج - عليهم السلام - و ما فى ذلك من الفـسـاد، و ابـطـال حـق كـل ذى حـق ، لا لعـلة سـكـنـى البـدو. و لذلك لو عـرف الرجـل الديـن كـاملا، لم يجزله مساكنة اهل الجهل ، و الخوف عليه (انه) لا يؤ من ان يقع منه ترك العلم ، و الدخول مع اهل الجهل ، و التمادى فى ذلك . (٩٥١) امام رضا عليه السلام ـ به نقل فـضـل بـن شـاذان : تـعـرب پـس از هـجرت حرام شد، تا كسى از دين باز نگردد، و يارى رسـاندن و مشاركت در نهضتهاى پيامبران و حجتهاى خدا - عليهم السلام - را فرو نگذارند. هـمـچـنـين تعرب مايه فساد است و از بين بردن حق صاحب حق . علت نهى از تعرب اين امور اسـت ، نـه سـكـنـى در باديه . و به همين جهت است كه اگر شخصى دين را كاملا بشناسد، بـراى او همخانه شدن با اهل جهل روا نيست ، زيرا بيم آن مى رود كه طلب علم را واگذارد، و در جرگه اهل جهل داخل شود، و بر اين حال بماند.مـقـصود از با تعرب بعد الهجرة پس از هجرت ديگر تعربى نبايد باشد، اين است كه چون كسى از باديه هجرت كرد و به شهر آمد و جزء جامعه اسلامى شد، و به اعـتـقـادات اسـلامـى مـى گـرويـد، و بـه آداب ديـنـى عـمـل كـرد، نبايد ديگر تعرب كند، يعنى به خوى و آداب اعراب بازگردد و به مـيـان آن رود، و از اسـلام و مـسـلمانى دور افتد. آنچه از تعرب نكوهيده است خود سكونت در باديه نيست - چنانكه در حديث گفته شده است - بلكه فروگذاشتن عقايد و تربيت اسلامى و بـازگـشـت به حالت و عادت باديه نشينى و بيابانسرايى است . گفته اند كه هر كس بـدون عـذر از مـيـان مـسـلمـانـان خـارج شـود و بـه بـاديـه بـاز مـى گـشت او را به منزله مرتد مى دانستند.٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام :...خير الناس فى حالا، النمط الاوسط فالزموه ، و الزموا السـواد الاعـظـم ! فـان يـد الله عـلى الجـماعة . و اياكم و الفرقة ! فان الشاذ من الناس للشيطان ، كما ان الشاذ من الغنم للذئب ... (٩٥٢) امـام عـلى عـليـه السـلام :
حـال بـهـتـريـن مـردمـان در حـق مـن ، حـال مـيـانـه روان اسـت ، پـس شـمـا هـم هـمـان را بـرگـزيـنـيـد؛ و در شـهـر بـزرگ مـنـزل كـنـيـد، كـه دست خدا با جماعت است . و از اختلاف و پراكندگى بپرهيزيد، كه انسان جـدامـانـده از جـمـاعت نصيب شيطان مى شود، همان گونه كه گوسفند جدامانده از گله نصيب گرگ مى شود.٤ الامام على عليه السلام :...اسكن الامصار العظام ، فانها جماع المسلمين . (٩٥٣) امام على عليه السلام : در شهرهاى بزرگ منزل كن ، كه مركز اجتماعات مسلمين است .در تـعـاليـم اسـلامـى بر حضور در جامعه هاى بزرگ تاءكيد شده است ، تا بدين وسيله انسان از محيطهاى بسته بيرون آيد و به زمينه هاى رشد دست يابد.و روشـن اسـت كـه مـحـيـطـهـا و جـامـعـه هـاى سـالم مى توانند زمينه رشد باشند. و يكى از عوامل مهم سلامت هر جامعه و محيط، حضور عدالت است در آن .
ى - مظاهر رشد اجتماعى قرآن١ مـحمد رسول الله ، و الذين معه اشداء على الكفار، رحماء بينهم ، تراهم ركعا، سجدا، بـيـتـغـون فـضلا من الله و رضوانا، سيما هم فى وجوههم من اثر السجود، ذلك مثلهم فى التـوراة ، و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطئه فازره فاستغلط فاستوى على سوقه ، يـعـجـب الزراع ، ليغظ بهم الكفار وعدالله الذين آمنوا و عملوالصالحات منهم مغفرة و اجرا عظيما (٩٥٤) مـحـمـد فـرسـتـاده خـدا اسـت ، و كـسـانـى كـه با اويند، بر كافران سختگيرند و ميان خود مـهـربـان ؛ آنـان را در حـال ركـوع و سـجـود مـى بـيـنـى ، كـه خـواسـتـار فضل و خرسندى خدايند؛ نشانه هاى ايشان در چهره هاشان در اثر سجود ديده مى شود، اين اسـت صـفـت و مـثـل ايـشـان در تـورات مـوسـى ، و صـفـت و مـثـل ايـشـان در انـجـيـل عـيـسـى هـمـچـون كـشتى است كه سبزه آن تازه رسته است آنسان كه كـشتكاران را به شگفتى برانگيزد، تا خدا به وسيله آن (و اين رشد و تكاملى كه يافته اند) كافران را به خشم آرد؛ و خدا به كسانى كه ايمان آورده ونيكو كرده اند وعده آمرزش و پاداش بزرگ داده است .٢ انـمـا المـؤ مـنـون اخـوة فـاصـلحـوا بـيـن اخـويـكـم ، و اتـقـوا الله لعـلكـم تـرحـمـون (٩٥٥) مـؤ مـنـان بـرادران يـكـديـگـرنـد، پـس مـيان برادران خود آشتى دهيد، و از خدا پروا داشته باشيد، باشد كه به رحمت او برسد.٣ و اعـتـصـمـوا بـحـبـل الله جـمـيعا و لا تفرقوا، و اذكروا نعمت الله عليكم ، اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا... (٩٥٦) بـه ريـسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده مشويد، و نعمتى كه خدا دادتان به ياد آوريد، شما با يكديگر دشمن بوديد، او ميان شما الفت برقرار كرد، و بدين نعمت كه او داد برادران يكديگر شديد...٤ والذين جاؤ وا من بعدهم ، يقولون : ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان ، و لا تجعل فى قلوبنا غلاالذين آمنوا، ربنا انك رؤ وف رحيم (٩٥٧) آنان كه پس از ايشان آيند مى گويند: پروردگارا! و برادران ما را كه پيش از ما بودند و ايمان آوردند بيامرز، و در دل ما نسبت به ديگر مؤ منان كينه قرار مده ، كه تو مهربانى و رحيمحديث١ النـبـى (صلى الله عليه و آله): والذى نـفـسـى بـيـده ، لا يـضـع الله رحـمـتـه الا على رحيم . قالوا: يا رسول الله كلنا نرحم . قال :
ليس بالذى يرحم نفسه خاصة ، ولكن الذى يرحم المسلمين عامة . (٩٥٨) پـيـامـبر (صلى الله عليه و آله): سوگند به آنكه جانم به دست اوست ، كه خدا رحمت خود را جز بر انسان رحـيـم فرو نمى فرستد. گفتند: اى پيامبر! ما همه رحم مى كنيم ، گفت : مقصود كسى نيست كه به خود رحم كند، بلكه كسى است كه به عموم مسلمانان رحم كنيد٢ النبى (صلى الله عليه و آله): مداراة الناس نصف الايمان ، و الرفق بهم نصف العيش . (٩٥٩) پيامبر (صلى الله عليه و آله ): مدارا كن با مردمان نيمى از ايمان است ، و مهربان بودن نيمى از زندگى .٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : لكـل شى ء شى ء يستريح اليه ، و ان المؤ من يستريح الى اءخيه المؤ من ، كما يستريح الطير الى شكله . (٩٦٠) امـام صـادق عـليـه السـلام :
بـراى هر چيز چيزى است كه به آن آرامش مى يابد. مؤ من به برادر مؤ من خود آرامش پيدا مى كند، همان گونه كه آرامش پرنده به همتاى او است .٤ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن رسول الله (صلى الله عليه و آله): المؤ من مرآة لاخيه المؤ من . (٩٦١) امام كاظم عليه السلام - از پدرانش ، از پيامبر اكرم : مؤ من آيينه برادر مؤ من خويش است .٥ الامـام السـجـاد عـليـه السـلام - عـن جـابـر بـن يـزيـد الجـعـفـى قـال : قـلت لعـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام : يـا ابـن رسـول الله ! مـا حـق المـؤ من على اخيه المؤ من ؟ قال : يفرح لفرحه اذا فرح ، و يحزن اذا حـزن ، و يـنـفـذ اءموره كلها فيحصلها، و لا يغتم لشى ء من حطام الدنيا الفانية الا و آساه ، حتى يجريان فى الخير و الشر فى قرن واحد... (٩٦٢) امـام سـجـاد عـليـه السـلام - جـابـر بـن يـزيـد جعفى گويد: به على بن الحسين - عليهما السـلام - گفتم : اى پسر پيامبر! حق مؤ من بر برادر مؤ من خود چيست ؟ گفت : به شادى او شـاد شـود و به اندوه او اندوهگين ، و همه كارهاى او را به انجام رساند، و اگر براى از دسـت رفـتـن نـعـمـتى از نعمتهاى دنياى فانى محزون شود غمخوارى او كند، تا بدانجا كه چـون دو گـاو خرمنكوبى كه به يك خيش بسته اند و در كنار هم حركت مى كنند، اين دو نيز در هر خوبى و خوشى و بدى و سختى در كنار هم و با هم باشند.٦ الامام الكاظم عليه السلام : من اءتى الى اءخيه مكروها فبنفسه بداء. (٩٦٣) هر كه سبب ناراحتى برادر دينى خود شود، در حق خود بد كرده است .٧ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن ابـيـه ، عـن آبـائه : ان رسـول الله (صلى الله عليه و آله) قـال : مـن صـلى بـقـوم فـاخـتـص نـفـسـه بـالدعـاء دونـهم ، فقد خانهم . (٩٦٤) امـام صـادق عليه السلام - از پدرش ، از پدرانش ، از پيامبر اكرم : كسى كه در نماز امام گروهى شود و تنها در حق خود دعا كند، به آنان خيانت كرده است .٨ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : مـن قـدم اءربـعـيـن رجـلا مـن اخـوانـه قبل اءن يدعوا لنفسه ، استجيب له فيهم و فى نفسه . (٩٦٥) امـام صـادق عـليـه السـلام :
هـر كـه دعـا كـردن در حـق چـهل مرد از برادران خود را بر دعا كردن در حق خود مقدم دارد، دعاى وى در حق آنان و خود او مستجاب مى شود.
يا - از خودگذشتگى و تكامل اجتماعىقرآن١ والذيـن تـبـواوا الدار و الايـمـان مـن قـبـلهـم ، يـحـبون من هاجر اليهم ، و لا يجدون فى صـدورهـم حاجة مما اوتوا، و يؤ ثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة ، و من يوق شح نفسه فاءولئك هم المفلحون (٩٦٦) كـسـانـى كـه پـيـش از قـدوم مـهـاجـران ، خـود (در مـديـنـه) خـانـه داشـتـنـد، و دل به ايمان دادند (انصار، كه مدينه را شهر ايمان گردانيدند)، مهاجران را كه (همه چيز خويش در مكه رها كردند و) و نزد ايشان آمدند دوست مى دارند، و به آنچه به آنان داده شد (از غـنـائم) در دل خـود نـيـازى نـمـى يـابـنـد، و هـر چـنـد به چيزى نيازمند باشند هجرت كـنـنـدگـان را بـر خـود مـقـدم مـى دارنـد؛ و آن كـسـان كـه خـود را از بخل ورزيدن رها سازند، همانان رستگارند٢ يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا × انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا × انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا × فوقاهم الله شر ذلك اليوم و لقاهم نضرة و سرورا (٩٦٧) براى دوستى خدا خوراك خويش را (كه خود آن را مى خواهند)، به درويش و يتيم و اسير مى دهند × كه ما شما را خوراك مى دهيم ، و چشمداشت پاداش و شكرگزارى از جانب شما نداريم × مـا از قهر پروردگار خود به روزى مى ترسيم كه چهره ها، از غم و رنج ، به سختى درهـم و غـمـگـيـن اسـت × و بدين گونه خدا ايشان را از شر آن روزنگاه خواهد داشت ، و به آنان شاد چهرى و شاددلى خواهد داد.حديث١ الامام على عليه السلام : اءلايثار، اءعلى الايمان . (٩٦٨) امام على عليه السلام : ايثار (ديگران را بر خود مقدم داشتن) بالاترين درجه ايمان است .٢ الامام على عليه السلام : غاية المكارم ، الايثار. (٩٦٩) امام على عليه السلام : حد اعلاى بزرگواريها، ايثار و از خود گذشتگى است .٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : ارسـل عثمان الى ابى ذر موليين له و معهما مئتا دينار، فـقـال لهـمـا: انـطـلقـا الى ابـى ذر فـقـولا له : ان عـثـمـان يـقـرئك السـلام و يـقـول لك : هـذه مـئتـا ديـنـار فـاسـتـعـن بـهـا عـلى مـا نـابـك . فـقـال ابـوذر: هـل اعـطـى اءحـدا مـن المـسـلمـيـن مـثـل مـا اءعـطـانـى ؟ قـالا: لا. قـال : انـمـا اءنـا رجـل مـن المـسـلمـيـن ، يـسـعـنـى مـا يـسـع المـسـلمـيـن . قـالا له : انـه يقول هذا من صلب ما لى ، و بالله الذى لا اله الا هو ما خالطها حرام ، و لا بعث بها اليك الا من حلال . فقال : لا حاجة لى فيها و قد اءصبحت يومى هذا و اءنا من اءغنى الناس . فقالا له : عـافـاك الله و اءصـلحـك ، مـا نـرى فـى بـيـتـك قـليـلا و لا كـثـيـرا مـمـا يـسـتـمـتـع به ، فقال : بلى تحت هذا الاءكاف الذى ترون رغيفا شعير، قد اءتى عليهما ايام ، فما اءصنع بهذه الدنانير؟. (٩٧٠) امام صادق عليه السلام : عثمان دو غلام خود را با دويست دينار زر نزد ابوذر روانه كرد و به آنان گفت : به او بگوييد كه عثمان به تو درود فرستاد و گفت : اين دويست دينار را هر جا نياز دارى صرف كن . ابوذر پرسيد: آيا براى كسى ديگر نيز چنين چيزى فرستاده است ؟ گفتند: نه . گفت : من يكى از مسلمانانم . به من چيزى مى رسد كه به ديگر مسلمانان هـم بـرسـد. گـفـتـنـد: او مـى گـويـد كه اين مال شخصى خود من است ، و به خداى سـوگـنـد كـه هـيـچ بـا مـال حـرامـى آمـيـخـتـه نـشـده اسـت ، و او جـز حـلال براى تو نفرستاده است . گفت : مرا به آن نيازى نيست كه من امروز را در حالى آغاز كـردم كـه از جـملع غنيمترين مردمانم . خدا خيرت دهاد! ما در خانه تو چيزى كه به كار آيد نـمـى بينيم ، نه كم و نه زياد. گفت : نه ، اين طور نيست ، زير آن پالان كه مى بينيد دو گرده نان جو ين چند روزه است ، با وجود آن مرا به اين دينارها چكار؟٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام : يـا نوف !...شيعتى ...فى اموالهم يتواسون ، و فى الله يتباذلون . يا نوف ! درهم و درهم ، و ثوب و ثوب ، و الا فلا. (٩٧١) امـام عـلى عـليـه السـلام :
اى نـوف !...شـيـعـه مـن ...در امـوال خـود مـراسات مى كنند و آن را در راه خدا به يكديگر مى بخشند؛ اى نوف ! درهمى و درهمى ، و جامه اى و جامه اى ، و گرنه ، نه .يـعـنـى : از آنـچه دارى درهمى از آن تو و درهمى از آن برادر دينيت ، و جامه اى از آن تو و جامه اى از برادر دينيت ، اين است تشيع راستين ...٥ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : اءيـجـى ء اءحـدكـم الى اخـيـه ، فـيـدخـل يـده فـى كـيـسـه ، فـيـاءخـذ حـاجـتـه فـلا يـدفـعـه ؟ مـا اءعـرف ذلك فـيـنـا. فـقـال ابـو جـعـفـر عـليـه السـلام :
فـلا شـى ء اذا. قـلت : فـالهـلاك ؟ فقال : ان القوم لم يعطوا اءحلامهم بعد. (٩٧٢) امام باقر عليه السلام : آيا در ميان شما رسم است كه برادرى نزد برادرش برود و دست در جـيـب او كند و نياز خود را برگيرد و آن برادر مانع او نشود؟ گفتم : چنين چيزى در ميان مـا مـرسـوم نـيـست . امام باقر گفت : پس هنوز هيچ چيز نيست . گفتم : آيا هلاك است (و همه ما هلاك خواهيم شد)؟ گفت : اين جمع شيعه ، هنوز به رشد و بلوغ (دينى و مكتبى شيعى) خود نرسيده اند.٦ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن سـمـاعـة بـن مـهـران قـال : سـالت ابـا عبدالله عليه السلام عن الرجل ليس عنده الا قوت يومه ، اءيعطف من عنده قـوت يـومه على من ليس عنده شى ء و يعطف من عنده قوت شهر على من دونه ، و السنة على نـحـو ذلك ، اءم ذلك الكـفـاف الذى لا يـلام عـليـه ؟ فـقـال : هـو اءمـر ان اءفـضلكم فيه اءحرصكم على الرغبة و الآثره على نفسه ، فان الله تعالى يقول : و يؤ ثرون على انفهسم و لو كان بهم خصاصة ، (٩٧٣) والامر الاخير لا يـلام عـلى الكـفـاف . و اليـد العـليـا خـيـر مـن اليـد السـفـلى . و ابـدا بـمـن تعول . (٩٧٤)

- پى ‏نوشتها -
٩١١- وافى ٢ (م ٦)/٢٩.
٩١٢- اصول كافى ٢/١٦٦.
٩١٣- بحار ٧٤/٢٣٤.
٩١٤- بحار ٧٤/٢٣٣.
٩١٥- بـحـار ٩٣/٣٧٨ـ از كـتـاب فـلاح السائل .
٩١٦- وسائل ١١/٤١٦.
٩١٧- مكارم الاخلاق /٥١٠ ٩١٨- وسائل ٦/٣٢.
٩١٩- مكارم الاخلاق ٥٥٤.
٩٢٠- اصول كافى ٢/١٦٤.
٩٢١- مكارم الاخلاق /١٤٣.
٩٢٢- مكارم الاخلاق /١٤٣.
٩٢٣- مستدرك ٢/٨٠.
٩٢٤- مستدرك ١/٥٠٩.
٩٢٥- عـيـون اخـبـار الرضـا ٢/١٠٩؛ وسائل ٥/٣٧٢.
٩٢٦- تحف العقول /٢٢٣ ـ ٢٢٢.
٩٢٧- وسائل ١١/١٠.
٩٢٨- سياحت : جهانگردى صوفيانه و ترك گفتن جامعه .
٩٢٩- مجمع البيان ٩/٢٤٣.
٩٣٠- نهج البلاغه /٣٣٨.
٩٣١- نهج البلاغه /٩٤.
٩٣٢- سوره اعراف (٧): ٦٢.
٩٣٣- مستدرك ٢/٢٤٤.
٩٣٤- وسائل ١١/١٠.
٩٣٥- مستدرك ٢/٢٤٥.
٩٣٦- وافى ٢ (م ٩)/٢٩.
٩٣٧- بـحـار ٩٣/٣٧٨ ـ از كـتـاب فـلاح السائل .
٩٣٨- آل عمران (٣): ٢٠٠.
٩٣٩- بحار ٢٣/٥١ - از كتاب بصائر الدرجات .
٩٤٠- مقصود - چنانكه از سؤ ال راوى حديث نيز معلوم است - دوره غيبت تامه (غيبت كبرى) نيست .
٩٤١- سوره بقره (٢): ٢٥٧.
٩٤٢- تفسير عياشى ١/١٣٩.
٩٤٣- مستدرك ١/٢٠.
٩٤٤- مستدرك ١/٢١.
٩٤٥- بحار ٦٥/١٩٣ - از كتاب صفات شيعه .
٩٤٦- وافى ٢ (م ٥) /٣٣.
٩٤٧- سوره نحل (١٦): ١٢٠.
٩٤٨- من لا يحضره الفقيه /١٠٣.
٩٤٩- وسائل ١١/٧٧.
٩٥٠- وسائل ١١/٧٥.
٩٥١- علل الشرايع ٢/٤٨١.
٩٥٢- نهج البلاغه /٣٩٢.
٩٥٣- نهج البلاغه /١٠٦٩؛ عبده ٢/١٣٥.
٩٥٤- سوره فتح (٤٨): ٢٩.
٩٥٥- سوره حجرات (٤٩): ١٠.
٩٥٦- سوره آل عمران (٣): ١٠٣.
٩٥٧- سوره حشر (٥٩): ١٠.
٩٥٨- تنبيه الخواطر (مجموعه ورام) ٢/١١.
٩٥٩- تحف العقول /٣٥.
٩٦٠- بحار ٧٤/٢٣٤.
٩٦١- نوادر رواندى /٨؛ اصول كافى ٢/١٦٦.
٩٦٢- مستدرك ٢/٦٣.
٩٦٣- بحار ٧٨/٣٣٣.
٩٦٤- وافى ٢ (م ٥) ١٨٨.
٩٦٥- مشكاة الانوار /٣٣٠.
٩٦٦- سوره حشر (٥٩): ٩.
٩٦٧- سوره دهر (٧٦): ١١-٨.
٩٦٨- غررالحكم /٢٢.
٩٦٩- غررالحكم /٢٢٢.
٩٧٠- بحار ٢٢/٣٩٨، رجال كشى /٢٧ - با اندكى تغيير.
٩٧١- بحار ٦٨/١٩١ - از كتاب كنزالفوائد.
٩٧٢- اصول كافى ٢/١٧٤.
٩٧٣- سوره حشر (٥٩): ٩.
٩٧٤- وافى ٢ (م ٦) /٥٧.
۱۵
يب - پرورش دادن مظاهر
امام صادق عليه السلام - سماعة بن مهران گويد: از امام صادق درباره مردى پرسيدم كه جـز تـوشـه يـك روز خـود چـيزى نيست احسان كند، و آنكه روزى يك ماهش را دارد، بايد به آنكس كه چنين نيست احسان كند، و براى سال نيز به همين صورت ، يا اينكه اين مقدار همان انـدازه كـفـاف اسـت كـه نـگـاهـداشـتن و بذل كردن آن موجب سرزنش ‍ نيست ؟ گفت : بهترين شما در اين باره كسى است كه به ايثار مايلتر و به برگزيدن ديگران را بر خـود حـريـصـتر باشد. خداى متعال : و يوثرون على انفسهم و لوكان بهم خصاصة - ديـگـران را بـر خـويـشـتن مقدم مى دارند با اينكه خود نياز دارند. و درباره نگاهدارى قدر كفاف ملامتى نخواهد بود. و همواره دست بالا (بخشنده) نيكوتر از زيرترين است . (٩٧٥) و در بخشش از آن كس شروع كن كه نانخور تو است .
٧ الامام الباقر عليه السلام : اءحبب اءخاك المسلم ، و احبب له ما تحب لنفسك ، واكره له ما تـكـره لنـفـسـك ، و اذا سـاءلك فـاءعطه ، و لا تدخر عنه خيرا، فانه لا يدخره عنك . كن له ظـهـرا، فـانـه لك ظـهر. ان غاب فاحفظه فى غيبته ، و ان شهد فزره . و اءجله و اءكرمه ، فـانـه مـنـك و انـت مـنـه . و ان كـان عـليـك عـاتـبـا فـلا تـفـارقـه ، حـتـى تـسل سخيمته و ما فى نفسه . و اذا اءصابه خير، فاحمد الله عليه ، و ان ابتلى فاعضده و تمحل له . (٩٧٦)
امـام بـاقـر عـليـه السلام : برادر مسلمانت را دوست بدار، و آنچه را براى خود مى پسندى براى او بپسند، و آنچه بر خود نمى پسندى بر او مپسند، و چون نيازمند شدى از او بخواه ، و اگـر از تـو خـواسـت بـه او بـبـخـش ، و هيچ نيكى را از او دريغ مدار تا او نيز از تو دريـغ نـدارد، و پـشـتـيـبان او باش تا پشتيبان تو باشد، اگر غايب شد در غيبت او حافظ (حـرمـت و آبـرو و حـقـوق) او بـاش ، و چون بازگشت از او ديدار كن . او را بزرگ دار كه وابـسـتـه تـو اسـت و تو وابسته به اويى . چون از تو دلگير گشت تا از دلش بيرون نياورده اى از او جدا مشو. و چون خيرى به او رسيد خدا را سپاس گوى ، و اگر گرفتارى پيدا كرد به يارى او برخيز و در رفع آن گرفتارى بكوش .

يب - پرورش دادن مظاهر عمومى انسانيت حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام : اءشـعـر قـلبـك الرحـمـة لجـمـيـع النـاس و الاحـسان اليهم . (٩٧٧)
امام على عليه السلام : رحمت و بخشندگى به همه مردم و نيكى كردن در حق ايشان را شعار جان خود قرار ده .
٢ الامـام عـلى عـليـه السـلام - لولده مـحـمد - رضى الله عنه - يا بنى ! احسن الى جميع النـاس كـمـا تـحـب ان يـحـسـن اليـك ، و ارض لهـم مـا ترضاه لنفسك ، و استقبح من نفسك ما تستقبحه من غيرك ، و حسن خلقك مع الناس . (٩٧٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام - بـه پسرش محمد حنيفه : پسرم ! به همه مردم نيكى و احسان كن همان گونه كه دوست دارى در حق تو نيكى و احسان كنند؛ چيزى را براى ايشان بپسند كه بـراى خـود مـى پسندى ، و چيزى را در حق ديگران ناپسند شمار كه در حق خود ناپسند مى شمارى ؛ و خلق و خوى خود را با مردمان نيكو كن .
٣ الامام على عليه السلام - فى العهد الاشترى :...فانهم صنفان : اما اخ لك فى الدين ، و اما نظير لك فى الخلق ... (٩٧٩)
امـام عـلى عـليـه السـلام - در دسـتـور نـامـه حكومتى مالك اشتر: با همه مردم ، با مـهـربـانـى و احـتـرام و انـسـانـيت رفتار كن ، زيرا كه آنان دو گروهند: يا برادر اسلامى تواند، يا برابر انسانى تو.
٤ الامام الصادق عليه السلام : الناس سواء كاءسنان المشط، و المرء كثير باءخيه ، و لا خير فى صحبة من لم ير لك مثل الذى يرى لنفسه . (٩٨٠)
امام صادق عليه السلام : مردمان مساويند مانند دندانه هاى شانه . و آدمى به وسيله برادر خـود زياد مى گردد (و نيرو پيدا مى كند). و خيرى در همنشينى آن كس نيست كه آنچه براى خود مى خواهد براى تو نخواهد. (٩٨١)
درباره اهميت بنيادين اصل مساوات در اسلام ، و رمز توحيدى آن ، و نقش انسانى و تـربـيـتـى و اجـتـمـاعـى عـمـل بـه آن كـه سـازنـده انـسـان و انـسـانـيـت اسـت ، بـه فصل ٤٧، از باب ١١ (جلد ٥، صفحات ١٦٦-١٢٣) حتما مراجعه كنيد.
٥ الامـام الصـادق عليه السلام : قال الله عزوجل : الخلق عيالى ، فاءحبهم الى اءلطفهم بهم ، و اسعاهم فى حوائجهم . (٩٨٢)
امـام صـادق عـليـه السـلام : خـداى بـزرگ گـفـت : مـردمـان عيال منند، پس آن كس از ايشان را بيشتر دوست مى دارم كه نسبت به آنان مهربانتر است ، و در برآوردن نيازمنديهايشان كوشاتر.

خاتمه : حج و اثر آن در تكامل اجتماعى قرآن
١ جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس ، و الشهر الحرام و الهدى و القلائد، ذلك لتـعـلمـوا ان الله يـعـلم مـا فـى السـمـاوات و مـا فـى الارض ، و ان الله بكل شى ء عليم (٩٨٣) خـداونـد، كـعـبـه ، آن خـانـه حـرم (و احـرام) را، پـايـگـاه قـيـام و تـشـكـل مـردمان قرار داد (براى گسترش اسلام و حفظ حقوق و مصالح مسلمين)، و ماه حرام و قـربـانـيهاى بى نشان و با نشان را تعيين كرد، تا بدانيد كه خدا آنچه را در آسمانها و زمين است مى داند، و به همه چيز دانا است ٢ فـيـه آيـات بـيـنـات ، مقام ابراهيم ، و من دخله كان آمنا، و لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا، و من كفر فان الله غنى عن العالمين (٩٨٤) در خـانـه كعبه نشانه هايى آشكار است : مقام ابراهيم ، و هر كه به آن در آيد ايمن است ؛ و حـج خـانـه خـدا كـردن بر هر كس ‍ كه به آن دسترسى داشته باشد و مستطيع گردد واجب است ، و هر كس كفر ورزد (بداند) كه خدا از جهانيان بينياز است .
٣ و اذ جـعـلنـا البـيـت مـثابة للناس و امنا، و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلى ، و عهدنا الى ابـراهـيـم و اسـمـعـيـل ان : طـهـرا بـيـتـى للطـائفـيـن و العـاكـفـيـن و الركـع السجود × و اذ قـال ابـراهـيـم : رب اجـعـل هـذا بـلدا آمنا و ارزق اهله من الثمرات ، من آمن منهم بالله و اليوم الآخـر، قـال : و مـن كـفـر فـاءمـتـعـه قـليـلا، ثـم اضـطـره الى عـذاب النـار و بـئس المصير (٩٨٥)
ايـن خانه را جاى بازگشتن مردمان و جاى امن ايشان قرار داديم ؛ و مقام ابراهيم را نمازگاه خـود سـازيـد (در آنـجـا نـمـاز گـزاريـد)؛ مـا بـه ابـراهـيـم و اسـمـاعـيـل فـرمـوديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و معتكفان و نماز گزاران پاكيزه سـازيـد × ابـراهـيـم گـفـت :
پـروردگـارا! ايـن جـاى را شـهـرى امـن قـرار ده ، و اهل آن را از ميوه ها روزى بخش ، هر كس كه به خدا و روز ديگر ايمان داشته باشد؛ (و خدا) گـفـت : و آن كـس را كـه كـفـر ورزد نـيـز انـدكـى بـهـره مـى دهـم ، و سـپـس به عذاب آتش ‍ گرفتارش مى كنم كه بدبازگشتگاهى است حديث
١ الامام على عليه السلام :...و فرض عليكم حج بيته الحرام ...جعله - سبحانه و تعالى - للاسلام علما، و للعائذين حرما... (٩٨٦)
امـام عـلى عـليـه السـلام : خـداونـد متعال حج خانه خود را بر شما واجب كرد، و آن را براى اسـلام (و مـسـلمـين)، به منزله پرچمى افراشته (و نشانه اى مجسم)، و براى پناهجويان جايگاهى امن قرار داد.
٢ السـيـدة فاطمة عليه السلام :...فجعل الله الايمان تطهيرا لكم من الشرك ...و الحج تشييدا للدين ... (٩٨٧)
حضرت فاطمه عليه السلام : خداوند ايمان را وسيله اى قرار داد براى پاكيزگى شما از شرك و بى اعتقادى ...و حج را براى استوارى پايه هاى دين مقرر كرد...
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن اءبـان بـن تـغـلب قـال : قـلت لابـى عـبـدالله عـليـه السـلام : جـعـل الله الكـعـبة البيت الحرام قياما للناس (٩٨٨) قال : جعلها الله لدينهم و معايشهم . (٩٨٩)
امام صادق عليه السلام - ابان بن تغلب گويد: از امام صادق درباره اين آيه پرسيدم : جـعـل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس - گفت : آن خانه را مركزى براى دين (و شعائر دين) و به سامان آمدن مسائل زندگى مسلمين قرار داد.
٤ الامام الصادق عليه السلام : لا يزال الدين قائما ما قلت الكعبة . (٩٩٠)
امام صادق عليه السلام : تا كعبه بر پا است دين پيوسته بر پا خواهد بود.
٥ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - عـن هـشـام بـن الحـكـم قال : ساءلت ابا عبدالله عليه السلام فقلت له : ما العلة التى من اجلها كلف الله العباد الحـج و الطـواف بـالبـيـت ؟ فـقـال :
ان الله خـلق الخـلق (الى ان قـال) و امـرهـم بـمـا يـكـون مـن اءمـر الطـاعـة فـى ديـن و مـصـلحـتـهـم مـن اءمـر دنـيـا هـم ، فـجـعـل فـيـه الاجـتـمـاع مـن المـشـرق و المـغـرب ليـتـعـارفـوا...و لو كـان كـل قـوم انـمـا يـتـكـلمـون على بلادهم و ما فيها، هلكوا و خربت البلاد... و عميت الاخبار و لم تقفوا على ذلك . فذلك علة الحج . (٩٩١)
امـام صـادق عـليـه السـلام - هـشام بن حكم گويد: از امام صادق پرسيدم : به چه سبب خدا بـنـدگـاان را بـه حج خانه مكلف ساخت ؟ گفت : خدا آفريدگان راآفريد..و آنچه مربوط بـه دسـتـورات ديـنـى و مـصـالح دنـيانى آنان بود مقرر كرد. و حج را وسيله اى ساخت تا مردمان از شرق و غرب جهان گردآيند و با يكديگر آشنا گردند. و اگر چنان بود كه هر قومى درباره كشور خويش و امور مربوط به آن در در ميان خود سخن مى گفتند (و اخبار آن را در حـج مـطـرح نـمـى كـردنـد و بـه گـوش ‍ مسلمانان ديگر نمى رسانيدند)، از ميان مى رفـتـنـد، و شـهرهاى آنان ويران مى گشت ، و اخبار آنان به كسى نمى رسيد، و شما از آن آگاه نمى گشتيد، اين است علت حج .
بنگريد! در ايـن حـديـث ، و احـاديـث هـمـانـنـد آن ، فـلسـفـه گردهمايى در حج ياد گشته است . و اين مـوضوع بسيار مهم يادآورى شده است كه اگر مسلمانان در اجتماع جهانى حج شركت نكنند، يـا در صـورت شـركـت كـردن ، مـشـكـلات و مـسائل خويش را در آن اجتماعات مطرح نسازند، قـدرت و مـوجـوديـت خـود را از دسـت مـى دهـنـد، و هـمه حقوق و منابع و امكانات آنان تباه مى گـردد، وارزشـهـاى مـعـنـوى و فـرهـنـگى آنان در معرض نابودى قرار مى گيرد. و اكنون سـالهـاى سـال اسـت كه چنين است ، و از حج و اجتماع عظيم آن بهره اى كه در اين جهت بايد بـرده شـود بـرده نـمـى شـود. اين است كه با وجود برگزارى مراسم عبادى حج ، مراسم اجتماعى و سياسى و تشكيلاتى آن مهجور و فروگذاشته است . و در اين باره كارى مبتنى بـر بـرنـامـه ريـزى و اصـول انـجـام نـمـى يـابـد. و اين تشتت و پراكندگى و بيخبرى مـسـلمـانان از اوضاع يكديگر و از كشور و فرهنگ و اقتصاد و مشكلات يكديگر، و اين نفوذ ويـرانـگـر اسـتـعـمـار در مـيـان آنان و حاكمان آنان ، بسيارى ، از همين سكوت در حج است و تـوجـه نـكـردن بـه ابـعـاد سياسى و اجتماعى و بين المللى اين فريضه الاهى - انسانى بزرگ . اين ويرانى و تباهى كه امروز كشورهاى اسلامى حاكم است از همين پراكندگيها و بـيـخـبـريـهـا و سـسـتـيها و غفلتها و تغافلها است ، و از اين مسئوليت ناشناختنها، و توجه نـكـردن علماى مسلمين به ابعاد عظيم مقررات اسلامى ، و توجه ندادن مردم به اين ابعاد، و ذلت و سـكـوت و سـازش ، در برابر حاكمان ناحق مسلمين ، حاكمانى بيشتر دست نشانده و دور از عزت و شرف اسلام و شكوه قرآن و حشمت قبله .
٦ الامـام الرضـا عـليـه السـلام : انـمـا اءمـروا بـالحـج لعـلة الوفـادة الى الله عـزوجـل ، و طـلب الزيـادة ، و الخروج من كل ما اقترف العبد، تائبا مما مضى ، مستاءنفا لما، يـسـتـقـبـل ، مـع مـا فـيـه مـن اخـراج الامـوال ، و تـعـب الابـدان ، و الاشـتـغـال عن الاءهل و الولد، و حظر النفس عن اللذات ، شاخصا فى الحر و البرد، ثابتا عـلى ذلك ، دائمـا مـع الخـضـوع و الاسـتـكـانـة و التـذلل ، مـع مافى ذلك لجميع الخلق من المنافع لجميع من فى شرق الارض و غربها، و من فى البر و البحر، ممن يحج و ممن لم يـحـج ، مـن بـيـن تـاجـر و جـالب و بائع و مشترى و مكاسب و مسكين و مكار و فقير، و قضاء حـوائج اهـل الاطـراف فـى المـوضـع المـمـكـن لهـم الاجـتـمـاع فـيه ، مع ما فيه من التفقه و نـقـل اءخـبـار الائمـة - عـليـهـم السـلام - الى كـل صـقـع و نـاحـيـة ، كـمـا قال الله عزوجل : فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ، ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون (٩٩٢) و ليشهدوا منافع فهم . (٩٩٣)
(٩٩٤) امام رضا عليه السلام : از آن جهت مردمان به حج مكلف شدند تا به جانب خداى بزرگ رو آورنـد، و خـواسـتـار افـزونـى نـعمت شوند، و از گناهان بيرون آيند، و از گذشته خويش تـوبه كنند، و در آينده ديندارى و تعهد پيشه سازند. همچنين در حج اموالى خرج مى كنند، و رنج و سختى مى بينند، و از زن و فرزند دور مى شوند، و از لذتها دست مى كشند، و در سـرمـا و گـرمـا بـا گـامـهـايـى اسـتـوار بـه ايـن سـفـر مـى رونـد، و هـمـواره در حال فروتنى و خضوع و توجه به خدا به سر مى برند. علاوه بر اين ، سودهايى است كه براى همه مردمان مشرق و مغرب زمين دارد، و براى كسانى كه در دريا زندگى مى كنند يـا در خـشكى ، خواه حج بگزارند يا نه ، از بازرگان و وارد كننده و فروشنده و خريدار گـرفـتـه تـا دسـتـفـروش و مكارى و افراد مستمند؛ نيز سبب بر آوردن نيازمنديهاى مردمان سرزمينها است كه همه در جايى فراهم مى آيند كه امكان اين فراهم آمدن در آنجا وجود دارد. هـمـچـنـيـن درحـج بـراى مـردم آگـاهـى ديـنى حاصل مى شود، و اخبار امامان ـ عليهم السلام ـ نـقـل مـى گـردد و بـه هر ناحيه و كشورى مى رسد. و اين همان است كه خداوند گفته است :
فـلولا نـفـر مـن كـل فـرقـة مـنـهم طائفة ، ليتفقهوا فى الدين ، و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليـهـم لعـلهـم يـحـذرون بـايد تنى چند، از هر گروه (به اين سوى و آن سوى) كوچ كـنـنـد، تا دانش دين بياموزند، و تا مردم خويش را ـ هنگامى كه نزد آنان باز گشتند ـ بيم دهـنـد (و آگـاه سـازنـد)، باشد كه آن مردم نيز از بديها برحذر مانند. و گفته است : ليشهدوا منافع لهم تا مردمان در حج به منافع و سودهايى چند دست يابند..
٧ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :ان الشـيعة لو اجمعوا على ترك الصلاة لهلكوا، و لو اجمعوا على ترك الزكاة لهلكوا، ولو اجمعوا على ترك الحج لهلكوا. (٩٩٥)
امـام صـادق عـليـه السـلام : اگر شيعيان همگى نماز را ترك كنند هلاك خواهند شد؛ و اگر همگى زكات را ترك كنند هلاك خواهند شد؛ و اگر همگى حج را ترك كنند هلاك خواهند شد.
٨ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :يا فلان ! اءقلل النفقة فى الحج ، تنشط للحج ! ولا تكثر النفقة فى الحج فتمل الحج ! (٩٩٦)
امـام صـادق عـليـه السـلام : اى فـلان ! در حـج هـزيـنه كمترى صرف كن تا نشاط تو در اعمال حج بيشتر شود، و پر خرجى مكن كه از حج خسته خواهى شد.
٩ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : قـال سـمـاعـة : سـاءلتـه عـن رجـل لى عـليـه مـال فـغـاب عـنـى بـزمـان ، فـراءيـتـه يـطـوف حـول الكـعـبـة ، اءفـاتـقـاضـاه مـالى ؟ قال : لا، لا تسلم عليه و لا تروعة ، حتى يخرج من الحرم . (٩٩٧)
امـام صـادق عـليـه السـلام ـ سـمـاعـة بـن مـهران گويد: از امام جعفر صادق ، درباره مردى پـرسـيـدم ، كـه از او طـلبـكـار بـودم و مـدتـى روى از مـن پنهان كرده بود، سپس او را در حـال طـواف كـعـبـه ديـدم ، گـفـتـم : آيـا مـى تـوانـم در آن حال طلب خود را از او بخواهم ؟ گفت :
نه ، حتى بر او سلام مكن و او را مترسان ، تا آنگاه كه از حرم خارج شود.
(حـج ، تـكـليـفـى اسـت بـسـيـار جـامـع و داراى ابـعـاد گـونـاگـون ، كـه در ٥ بـعـد شكل مى گيرد:
١ـ بعد عبادى (توجه به خداى متعال و اداى مناسك).
٢ـ بعد سياسى (نفى همه طاغوتها و بردگيها).
٣ـ بعد انسانى (درهم آميزى صميمانه انسانها از سراسر عالم).
٤ـ بعد اجتماعى (اطلاع يافتن از احوال و آداب و افكار و فرهنگهاى اقوام ).
٥ـ بعد اخلاقى (رعايت آداب لازم و ضرورت سلوك متعالى در اين سفر).
و جوهر چهار بعد اخيز نيز توحيدى است ، از جمله بعد سياسى ، زيرا نفى طاغوت نيز يك تكليف الاهى است ، و بايد در آن تكليف (تظاهرات و شعار دادنها) نيز قصد قربت كرد تا بـه صـورت عـبـادت واقع شود. و يكى از حكمتهاى امن بودن حرم الاهى (و من دخله كان آمنا) همين است كه مسلمانان بتوانند در آنجا همه مسائل و مصالح خويش و جامعه و كشور خويش را و چـگـونـگـى حـكـومـتـهـاى خـود را مـطـرح كـنـنـد، و مـسـلمـانـان حـاضـر در حـج را دربـاره مـسـائل مختلف جهان اسلام آگاه و بيدار سازند. و اين همان چيزى است كه استعمارگران از آن بسختى مى هراسند، زيرا بيدارى مسلمانان جهان به معناى سقوط آنان است .
در سـالهـاى اخـيـر، از سوى حاجيان ايرانى (و حاجيان برخى كشورهاى ديگر كه به آنان مـى پـيـونـدنـد)، اقدامى در اين باره صورت مى گيرد. و مى نگريم كه همين اقدام ساده و محدود (و فاقد برنامه ريزى دقيق و لازم)، تا چه اندازه مايه نگرانى جنايتكاران جهانى و فـرمـانـبران آنان ـ در داخل حجاز ـ مى شود، تا جايى كه به جنايتى بزرگ و تاريخى دسـت مـى يـازنـد، و خـون زائران خـانـه خـدا را (و به تعبير خودشان :
ضيوف الرحمن مـيـهـمـانـان خـداى مـهـربان را) در جوار مسجد الحرام (و در حرم امن الاهى) بـدايـنـگونه بر زمين مى ريزند. و اينهمه از همان هراس بزرگى است كه استعمارگران جـنـايـتـكـار و دسـت نشاندگان بيمقدار آنان ، از بيدارى و آگاهى و اتحاد مسلمانان جهان ، دارند.
دربـاره حـج ـ ايـن عـمـل عـظـيم و جامع ، و ابعاد عميق احكام آن ، و اسرار ژرف اين مناسك ـ از نظرگاههاى گوناگون ، بايد در جاى خود بحث بشود، به ويژه از بعد روحانى ـ جسمى ، و جـسـمـى ـ روحـانـى آن ، و صـيـرورتـى كـه حـج گـزار مـى تـوانـد از ايـن راه بـه آن نايل گردد، اگر تعليم ديده باشد و غفلت نورزد.)

نگاهى به سراسر باب ايـمـان ، در فـلسـفـه تـربـيـتى اسلامى تنها گفتن و اقرار زبانى نيست ، بلكه اقرار و عمل است با هم ، بلكه عملى است برخاسته از عقيده ، چنانكه در تعاليم اسلامى آمده است ، و در فصل دوم اين باب نيز ياد شد. پس اقرار به زبان همه ايمان نيست ، و اظهار لفظى ايـمـان ، ايـمـان بـه تـمـام مـعـنى نيست . بنابراين ، روشى كه در كتاب به كار رفته و ايـمـان و عـمـل دو بـاب مـحـسـوب گـشـتـه است (باب دوم : عقيده و ايمان ـ چنانكه گذشت ، و باب سوم : عمل و كردار ـ چنانكه خواهد آمد)، چيزى جز نوعى فصلبندى نـيـست و جنبه اساسى ندار. اين است كه بايد اين دو باب از نظرگاه تربيتى و آموزشى همچون يك باب در نظر گرفته شود.
١ـ ايـمـان عقيده است و عمل : ايمان عقيده اى است استوار در نفس و جايگزين در قلب . و آن را دو ركن است : يكى باطنى و قلبى ، و ديگرى ظاهرى و بيرونى . عقيده استوار ركن قلبى اسـت ، و عمل و كردار برخاسته از آن ، ركن عينى و خارجى . البته تقسيم كردن ايمان به دو ركـن خـالى از تـسـامـحـى نيست ، بدان جهت كه ايمان ، با وجود آنكه داراى دو جزء ذهنى (عـقـيده) و عينى (عمل) است ، در واقع حقيقتى يگانه و ماهيتى بسيط است ، و آن اعتقاد قلبى جـا افـتـاده و راسـت و درسـت اسـت . و چـنـيـن اعـتـقـادى از عمل منفك نمى شود، و عمل بر طبق آن نيز از آن منفك نمى شود. و قلب مجموع عاطفه و عـقـل اسـت ، و هـمـچـون ريـشـه اى اسـت كـه عـمـل و اقـدام از آن مـى رويـد. پـس ايـمـان عـامـلى اسـت كـه بـه اعـمـال آدمـى حـالت خـاص مى دهد و هدف آنها را هدف الاهى مى سازد. و همه نواحى زندگى آدمـى را فـرا مـى گـيـرد، بـدان گـونـه كـه هـمـه پـيـوستگيها و رابطه هاى شخص مؤ من پـيـوندهايى الاهى مى شود، همچون پيوند او با نفس خودش ، و با طبيعت ، و با مردمان ، و با حيوابات ، و با اجتماع ، و با كار و شغل و تكليف .
انسان با ايمان در پرتو اين عقيده ، به عالم با نظرى توحيدى مى نگرد، و عالم را به صـورتـى الاهى تصور مى كند، و مى كوشد تا معماهاى فلسفى جهان و دشواريهاى علمى آن را در پـرتو همين اعتقاد و تصور حل كند.
اشاره به اين موضوع در بحث از امتيازهاى جهان بينى الاهى خواهد آمد.
از نـتـايـج ايـمـان يكى آن است كه پيوند ژرفى ميان انسان و كردارش به وجود مى آورد، زيـرا عـمـل صـادر شـده از ايـمـان ارتـبـاط و اتـصـال اسـتـوارى بـا نـفـس و ضـمـيـر عمل كننده دارد، چه انسان آن عمل را از روى ايمان و با تمام وجود و با حضور قلب انجام مى دهـد. و چون عمل از انسان مؤ من براى خدا متعال صادر مى شود و رنگ الاهى دارد، شخصيت مؤ مـن و اراده و جهتگيرى او نيز الاهى خواهد بود و به رنگ الاهى در خواهد آمد. همان گونه كه عـمـل صـادر شـده از انـسـانـى كـه تـهـى از عـقـيـده و ايـمـان اسـت ، چـنـيـن ارتـبـاط و اتـصـال اسـتـوارى بـا نـفـس و ضـمـيـر عـمل كننده ندارد، بنابراين تاءثيرى آنچنان ، در تكامل شخصيت انسانى او نخواهد داشت .
٢ـ عـقـيـده تـوحـيـد: عـقـيـده تـوحـيـد (يـك خـداپـرسـتـى) از ايـمـان بـه خـداى مـتـعـال و يـگانگى او بر مى خيزد، و به انسان نظرى توحيدى مى بخشد، كه با آن نظر بـه هـمـه مـوجـودات و هـسـتى همچون مجموعه اى يگانه مى نگرد، و همه را همچون مـنـظـومـه اى مـى بـيـنـد كـه اجـزاى آن بـا يـكـديـگـر پـيـوسـتـگـى كـامـل دارنـد، و هـمـه داراى جـهـتـى واحـدنـد كـه هـمان جهت الله است . اين عقيده ، در صـورتـى كـه كامل و يقينى باشد، بر هستى آدمى مسلط مى شود، و همه ابعاد گوناگون وجود او را يگانگى مى بخشد، و سازگار با يكديگر مى سازد، و از تقسيم شخصيت آدمى و مـتـلاشـى شـدن آن جـلوگـيـرى مـى كـنـد، سـپـس نـور ايـن وحـدت و هـمـاهـنـگـى ، بر همه پيوستگيهاى آدمى با زندگى و كردار او و جهتگيريهاى او مى گسترد.
٣ـ نـقـش ايـمـان (اعـتقاد توحيدى) در جهتگيرى اجتماعى : اعتقاد توحيدى ، اجتماع را در نظر فـرد مـؤ مـن يـكتاپرست ، همچون يك خانواده بزرگ ، و داراى يك جهانبينى هماهنگ جلوه گر مـى سـازد. بـه هـمـين جهت است كه اگر چنين اعتقادى بر اجتماع حاكم شود، هر چه كاستى و تجاوز و تعدى و افراط و تفريط است از آن مى برافتد، و خودخواهى و تمايز طبقاتى از آن رخـت بـر مـى بـنـدد، و از مـردمـان امـت مـيـانـه اى فراهم مى آيد كه بنياد اجتماعى آن بر سـنـتـهـاى عـادلانـه بـنـا شـده اسـت .
بـراى آنـكـه ايـن اصـل را در روشـنـى بـيـشـتـرى قـرار دهـيـم ، مـثـالهـايـى از تـعاليم اسلامى در اين باره نقل مى كنيم :
حديث
١ الامـام عـلى عـليـه السـلام :
..فـامـا هـذا الفـى ، فليس لاحد على احد فيه اثرة . فهو مال الله ، و انتم عباده المسلمون . (٩٩٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام : ايـن غـنـيـمـت ، بـه هيچ كس بيش از ديگرى اختصاص ندارد... اين مال ، مال خدا است و شما بندگان مسلمان اوييد.
٢ الامـام الصـادق عـليه السلام ـ فى جواب من ساءله عن مساواة الناس : نعم ، خلقهم اله واحد وهم عبيده . (٩٩٩)
امام صادق عليه السلام ـ در پاسخ كسى كه از برابرى مردمان از او پرسشى كرده بود گفت : آرى ، آنان را يك خدا آفريده است ، و همه بندگان اويند (بى امتيازى و تفاوتى).
٣ الامـام الرضـا عـليـه السـلام ـ عـن عـبـدالله بـن الصـلت ، عـن رجـل مـن اهـل بـلخ قـال : كـنـت مع الرضا عليه السلام فى سفره الى خراسان ، فدعا يوما بـمـائدة له ، فـجـمع عليها مواليه من السودان و غيرهم . فقلت : جعلت فداك ! لو عزلت لهـؤ لاء مائدة ؟ فقال : مه ! ان الرب ـ تبارك و تعالى ـ واحد، و الام واحدة ، و الاب واحد، و الجزاء بالاعمال . (١٠٠٠)
امـام رضـا عليه السلام ـ به روايت عبدالله بن صلت ، از مردى از مردم بلخ كه گفت : در مسافرت امام ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام به خراسان با او همراه بودم ، روزى همگان را بر سر سفره فرا خواند، و غلامان او از سياه و غير سياه آمدند و بر سر سـفـره نـشـسـتـنـد. بـه او گـفـتـم : فـدايـت شوم ، آيا بهتر نيست كه براى اينان سفره اى جداگانه گسترده شود؟ گفت : خاموش ! خداى همه يكى است ، و مادر يكى ، و پدر يكى (پس تفاوتى نيست)، و پاداش هر كس بسته به كردار او است .
ايـن آمـوزشـهـاى مـتـرقـيـانـه و گـرانـبـهـا، در اسـلام نـمـونـه هـاى فـراوان دارد، و در خـلال فـصـلهـاى ايـن كتاب پاره اى از آنها آمده است . اين تعاليم خواننده را از مفهوم ايمان توحيدى ـ اجتماعى و نتيجه آن آگاه مى سازد، و بر او معلوم مى دارد كه چگونه آموزگاران مدرسه يكتا پرستى اختلاف طبقاتى و تفاوتها و امتياز طلبيهاى صنفى را از ميان برده و آن را بـا ايـن اصـل كـه يـك خـدا هـمـگـان را آفـريـده اسـت بـاطـل كـرده انـد. اين پيشوايان از روى برابرى افراد در آفرينش بر برابرى آنان در حـقـوق اسـتـدلال كـرده اند و گفته اند كه همان گونه كه همه يك خدا دارند پس همه از يك گـونـه حـقـوق (حـقـوق مساوى) برخوردارند. و هيچ كس و طبقه اى را بر كس و طبقه ديگر مـزيـتـى نـيـسـت . از ايـنـجـا بـر مـا قـطـعـى مـى شـود كـه اصـل اسـاسى براى يكسان شدن طبقه ها و نابود شدن خود خواهى و امتياز، به صورتى واقـعـى و دور از ظـاهـر سـازى ، تـنـهـا اعـتـقـاد بـه تـوحـيـد اسـت نـه جـز آن (و البـتـه عـمـل كـردن افـراد بـه مـقـتـضـاى ايـن اعـتـقـاد، بـسـتـگـى دارد بـه پـايـبـنـد بـودن و عمل كردن حاكميت نيز به اين عقيده و اين اصل).
نـيز از اينجا به نقش شرك در جهتگيريهاى اجتماعى متوجه مى شويم ، از آن جهت كه شرك را آثـارى مـخـالف بـا آثـارى است كه از اعتقاد توحيدى بيان كرديم . شرك يا بيخدايى تـصـور آدمـى را دربـاره انـسـان و جهان و اجتماع تباه مى كند، و به فرو افتادن شخصيت انسان و به سست شدن اراده ، و به تهى شدن قلب از توجه به خدا و از داشتن نيت صاف و خـالص ، و بـه نـاچيز شدن پيوندهاى اجتماعى ، و به زياد شدن جهتها و جهتگيريها مى انـجـامد: تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى (١٠٠١) آنان را جمع و فراهم آمده گمان مى بـرى در صـورتـى كـه دلهـاى ايـشـان پراكنده است ، ..ولا تكونوا من المشركين من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا (١٠٠٢)
از مشركان و از كسانى نباشيد كه در دين خود تفرقه ايجاد كردند و گروه گروه شدند.
و هـمـيـن اسـت كـه جـامـعـه شرك اسير در دست هواهاى نفسانى و آرزوها مى شود، و سرانجام مـحـكـوم بـه حـكـم اخـتلاف طبقاتى و تمايز نژادى مى گردد، اگر چه ، در صورت ظاهر، مـردمـان را بـه نـامـهـايـى فـريـبـنـده هـمـچـون آزادى و اشـتـراكـى و امـثال اينها بفريبد. بنابراين ، كندن ريشه هاى تجاوز و بهره كشى از اجتماع و رساندن انـسـان بـه حـقـهـا و خـوشـبـخـتـيـهاى انسانى ، جز از طريق استقرار اعتقاد توحيدى خالص امـكـانـپـذيـر نـخـواهـد شـد. و بـه هـمـيـن جـهـت مشاهده مى كنيم كه عقيده شرك ـ يا الحاد ـ در طـول تـاريـخ ، وسـيـله اى بـراى ضـديـت بـا عـقـيده توحيد و از بين بردن آثار فردى و اجـتـمـاعـى آن ـ كه مانعى بر سر راه برده كردن ديگران و بهره كشيدن است ـ بوده است ، وجـعـلو الله آنـدادا ليضلوا عن سبيله (١٠٠٣) براى خدا شريكانى قرار دادند تا مـردمـان را از راه او بـاز دارنـد. پـس ـ بـر حـسب طبيعت امر ـ راه خدا (و پيمودن آن) راه عـدالت و رحـمـت و حـق اسـت ، و راه شريكان خدا (ديگر مسلكها و...) ـ بر حسب طبيعت امر ـ راه تعدى و باقى نگاه داشتن آدمى در زير يوغ بندگى و فشار.
٤ـ ايـمـان بـه حـكـومـت خدا و طرد طاغوت : در قرآن كريم آياتى از ايمان سخن مى گويد بعضى از اين آيات ايمان را تفسير مى كند و بعضى ديگر به بيان كردن آثار و نتايج آن مـى پـردازد. از ايـن گـونـه آيـات اسـت گـفـتـه خـداى مـتـعـال : فـمـن يـكـفـر بـالطـاغـوت و يـومـن بـالله ، فـقـد اسـتـمـسـك بالعروة الوثقى (١٠٠٤) هر كه به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد، به دستگيره استوار چنگ زده اسـت ... ايـن طـرز بـيـان ، ابـعاد ايمان اجتماعى را تعيين مى كند، چون مى گويد، ايـمـان بـه خـدا تـنـهـا پـس از طـرد طـاغـوت و كـفـر ورزيـدن بـه آن حاصل مى شود، و اين ايمان توحيدى هنگامى تحقق پيدا مى كند كه ارتباط محكمى با حكومت و حـاكـميت داشته باشد. بنابراين ، طرد طاغوت در واقع طرد حاكمى است كه به جاى خدا بـر اجـتماع مستولى شده است . پس ايمان به خدا جز با ايمان داشتن به حاكميتى كه ضد حـاكـمـيـت طـاغـوت اسـت تـحـقـق پـيـدا نـمـى كـنـد، و آن ، حـكـومـت و حـاكـمـيـت خـداى متعال است .
بنابراين ، ايمان به خدا در عين اينكه يك اعتقاد واحد است ، سه بعد دارد: فردى اجتماعى و سـيـاسـى . و بـه هـمـيـن جـهت است كه مشاهده مى كنيم كه ايمان درست ، مخالف با رهبانيت و صوفى منشى و مقدس مآبى و دست كشيدن از وظايف و مسئوليتهاى سياسى و اجتماعى است ، چرا؟ چون ايمان به خدا و پرستش او و جهاد در راه او در خانقاهها و صومعه ها و زاويه ها و كـليـسـا و كـنـيـسـه هـا، و در گـوشـه هـاى مـسـاجـد و در كـنـج خـانـه هـا، ايـمـان به خدا در مـقـابـل طـاغوت ، و به عبارت ديگر، ايمان به خدا و كفر عملى نسبت به طاغوت نيست . در صورتى كه ايمان صحيح كامل ، ايمانى است كه داراى دو جزء است : ايمان به خدا و طرد طـاغـوت .
و قرآن كريم به همين ايمان دعوت مى كند، بلكه مى نگريم كه در قرآن ، كفر بـه طـاغـوت و طـرد آن (كه مستلزم رو برو شدن با طاغوت و مبارزه با او و از بين بردن تـسـلط او است)، مقدم بر ايمان به خداى متعال ذكر شده است : فمن يكفر بالطاغوت ، و يومن بالله ، فقد استمسك بالعروة الوثقى ....
و ايـن اسـت مـعـنـايـى كـه گـفـتـيم ، يعنى اينكه ايمان ـ به صورت درست آن كه ياد شد ـ پـيـوسـتـگـى انـسـان را بـا اجـتـمـاع مـحـكـم مـى كـنـد، و او را مسئول قرا مى دهد، تا براى انسانيت و مقاصد نيكوكارانه و عالى آن بزرگترين تكاليف و سنگينترين بارها را بر دوش بكشد.
و مـعـلوم اسـت كـه هـر كسى از موهبتهايى فردى و اجتماعى بر خوردار است . و اين موهبتها و ارزشـهـا بـا تـاءثـيرى كه در يكديگر دارند تكامل پيدا مى كنند. بسيارى از مواهب فردى آدمـى ، در صـورت پـيـوستگى او با اجتماع و شركت جستن در كارها و كوششهاى اجتماعى ، بـه حـالت تبلور و تكامل مى رسد. به همين جهت است كه انسان را به طبع اجتماعى دانسته اند.
انسانى كه در اجتماع تلاش مى كند، چيزى مى دهد و چيزهايى مى گيرد. و با اين داد و سـتـد اسـت كـه طـلب كـمـال كردن ، و به آن دست يافتن ، براى وى امكانپذير مى شود. در حـالت گـوشـه گـيـرى و دور بـودن از ديـگـران و تـرك وظـايـف اجـتـمـاعى ، راهى براى بـرخـوردارى و بهره مند شدن از همه مواهب انسانى و همه استعدادها و قابليتهاى آدمى پيش نمى آيد. و چون اسلام دينى فطرى است كه آدمى را به كسب سعادت وا مى دارد، و از او مى خـواهـد تـا بـه جـمـيـع اسـتـعـدادهـاى خـود حـالت فـعـليـت بـخـشد، از اين جهت انسان را به قـبـول مـسـئوليـتـهـاى اجـتـمـاعى فرا مى خواند و او را به پيوستن در سلك اجتماع بر مى انـگـيـزد، و از تنهايى و گوشه گيرى جلوگيرى مى كند. چه در كردار و رفتار اجتماعى اسـت كـه ابـعـاد وجود آدمى اصلاح مى شود، و كشش فطرى و تربيت شرعى هماهنگى پيدا مى كند، و آدمى ، چون ، بر اين راه برود و در طلب بكوشد، به منتها حد نيكبختى مى رسد.
در سـايـه هـمين اعتقاد، آدمى به جامعه توحيدى پيوسته مى شود، و به صورت عضوى از آن در مـى آيـد، و احـسـاسـات اجـتماعى در او بازتاب پيدا مى كند، و او را همچون حس لامسه تـحت تاءثير قرار مى دهد. بلكه بايد گفت انسان معتقد موحد، خود در حقيقت ، حس لامسه اى اجـتـماعى است كه همچون عضو جسدى ، از حوادث و مشكلات تاءثر پيدا مى كند. و اين معنى از حـديـث شـريـف آشـكـار مـى شـود كـه :
المـومـنـون ...كمثل الجسد (١٠٠٥) مؤ منان همچون اندامهاى يك تنند.
و چـون فرد و اجتماع در يكديگر تاءثير متقابل دارند، مشاهده مى كنيم كه تباهى اجتماع از تـكـامـل فـرد جـلوگـيـرى مـى كـنـد و تـبـاهـى فـرد از تـكـامل اجتماع . و چون اين پيوند ارزنده ميان فرد و اجتماع ، تاءثير بزرگى در مصالح بـشـر و مـسـائل تـربيتى دارد، اسلام بر پاسدارى از اين پيوند تاءكيد كرده و آن را در پذيرفته شدن عبادتها و به اجابت رسيدن دعاها مؤ ثر دانسته است .
٥ـ هـمـكـارى تـكـامـلى فـرد و اجـتـمـاع : مـوجـوديـت انـسانى از طريق كارى كه براى خداى مـتـعـال انـجـام مـى دهـد، رشـد پـيـدا مـى كـنـد.
و ايـن چـگـونـگـى ، هـم شامل كارهاى فردى مى شود و هم كارهاى اجتماعى . بنابراين ، مقصود از تاءثير تعاون و همكارى ، در تكامل فرد و جامعه ، آن است كه آدمى ، در آن هنگام كه براى تغيير اجتماع خود بـه سـمـت بهتر شدن تلاش ‍ مى كند: به امر به معروف و نهى از منكر مى پردازد، علم و مـعـرفـت را نـشـر مى دهد، بيدارى و هوشيارى اجتماعى را در ميان مردمان مى گسترد، به از بـيـن بردن ستم و ستمگرى بر مى خيزد، متجاوز و زورگو را طرد مى كند و مى كوبد، در هـمـه ايـن احـوال (كـه دست به كارهايى اجتماعى و مردمى مى يازد)، در واقع براى خود مى كـوشـد، و بـراى سـاخـتـن و تـكميل كردن نفس خويش اقدام مى كند. به همين جهت است كه در برخى بيانها، جهاد، عنوان لباس تقوى پيدا كرده است .
بدينگونه صلاح و فساد اجتماع به اعمال فرد و نيكى و برترى اخلاقى و عملى او، يا بـدى و پـستى اخلاقى و عملى او وابسته است . و فرد، در خط سير خود براى دگرگون كردن اجتماع و بهبود بخشيدن به آن است كه خود نيز رشد مى كند، و پرورش و پيشرفت نفس براى وى ميسر مى شود، و فرصت جلوگيرى از هواهاى نفسانى ، و پروردن نيروهاى عقلى ، و سير به جانب كمال آرمانى فراهم مى آيد. بر عكس ، اگر آدمى از اجتماع گوشه گـيرى كند، و بار سنگين مسئوليتها را از دوش خود بردارد، در اين هنگام سقوط مى كند، و حتى از لحاظ معنويات باطنى نيز چنين مى شود. مثلا، اگر از امر به معروف خوددارى كند، دعاى او مستجاب نخواهد شد، اگر گرسنه اى را ببيند و او را سير نكند، ايمانش از كف مى رود: ما آمن بى من بات شبعان وجاره المسلم جائع (١٠٠٦) كسى كه سير بخوابد در حالى كه همسايه اش گرسنه باشد، به من ايمان نياورده است . و چون از اجتماع و از بـرادران خـود بـبـرد، و از هـمـيـارى و هـمـپـشـتـى خـوددارى ورزد، عـمـل او پـذيـرفـتـه نـمـى شـود: ان العـمـل لا يـتـقـبـل مـع الهـجـران (١٠٠٧) عمل انسان ، با بريدن از ياران پذيرفته نيست .
پـس ، بـنـابـرايـن اصـول ، و بـا الهـام گرفتن از اين آموزشها كه در اسلام آمده و در اين كـتـاب بـه اخـتـصـار بـيـان شـده اسـت ، مـى بـيـنـيـم كـه حـركـت فـعـال بـراى خـودسـازى و پـرورش و پـاكـيـزه سـاخـتـن نـفـس ، از حـركـت فعال براى ساختن اجتماع و تحول بخشيدن به آن جدا نيست ، و عكس آن نيز چنين است .
٦ـ مـوجـوديـت اجـتـمـاعى مؤ من : براى انسان ، در سايه ايمان به وصفى كه ذكر شد ـ كه عـامـل تـوجـه فـرد اسـت بـه هـدفهاى الاهى ، و ايستادن در نقطه اوج مبارزه و درگيرى با طـاغوتها ـ فرصت بهره مندى از تطور و تكامل اجتماعى فراهم مى آيد. و اين تطور عاملى است كه در آن واحد، فرد و اجتماع هر دو را تربيت مى كند، و فرد را ـ چنانكه گذشت ـ به صورت جزئى پيوسته وجودش خورده با اجتماع در مى آورد، بلكه او را به تنهايى امت و اجـتـمـاعـى مـى سازد، بدين ترتيب آدمى تولدى دوباره پيدا مى كند، كه مى توانيم آن را تـولد اجـتـمـاعـى بـناميم . و با اين تولد و موجوديت براى خير مردمان تلاش مى كـند، و براى تحقق يافتن هدفهاى نيك و سودمند به كوشش بر مى خيزد، و مسئوليتهايى را تـحـمـل مـى كند كه زمانه و اوضاع و احوال و اعتقادات بر دوش او مى گذارند. و در اين هنگام است كه مسئوليت و ماءموريت و تعهد او شكوفا مى گردد، آرى : كلكم راع و كلكم مـسـوول عـن رعـيـتـه (١٠٠٨) هـمـه شـمـا چـوپـانـيـد و هـمـه مسئول گله خويش .
٧ـ موضعبانى دينى و پرورش اجتماعى : از خواص ايمان به وصفى كه گذشت ، اين است كـه اسـتـعـدادهـاى اجتماعى انسان را جنبه فعليت مى بخشد و آنها را آشكار مى سازد، بدان گـونـه كـه آدمى به جامعه بشرى و به زندگى و ارزشهاى آن نظرى گسترده و خدايى پـيـدا مـى كـنـد، و غـرايـز فـرومـايـه او بـه غـريـزه هـاى عـالى مـبـدل مـى گـردد، هـمـچـون غـريـزه خـود خـواهى كه به صورت نوع خواهى و دوست داشتن ديـگـران در مـى آيـد. چـنـيـن انسانى احساس مى كند كه او با حيات ديگران تركيب شده ، و زندگى و شاديها و خوشيهاى او در زندگى و شادى ديگران ادغام گشته است ، به طورى كـه چـون ديگران خوشحال و شادمان باشند او شادمان مى شود، و چون به نعمتى برسند گـويـى او بـه نعمتى رسيده است . اين همان معنايى است كه بدان اشاره كرديم كه انسان مؤ من موحد، حكم حس لامسه اجتماعى پيدا مى كند.
٨ـ حج و اثر آن در تكامل اجتماعى : حج قضيه اى بزرگ است كه بايد از جهتهاى متعدد به آن بـا نـظرى تفصيلى نگاه كنيم . و چون در اينجا چنين فرصتى فراهم نيست ، به بحثى كوتاه قناعت مى ورزيم . (١٠٠٩)
حـج يـك گـرد هـمـايى جهانى اسلامى است ، كه براى شركت كنندگان در آن ، در آن واحد، داراى دو فـايـده بـزرگ اسـت : يـكـى گـداخـتـه شـدن و تـركـيـب روح بـا كمال مطلوبها و آرمانهاى عالى ، و ديگرى گداخته شدن و تركيب آن با ارزشهاى بشرى حـاصـل آمـده از بـرخـوردهـاى بـرادرانه با ديگر مردمان و ملتهاى كره زمين . و اين از جمله مـنـافـع حـج اسـت كـه خـداى مـتـعـال بـه آن اشـاره كـرده اسـت :
وليـشـهـدوا مـنافع لهم (١٠١٠) تا حج گزاران شاهد منافعى براى خود باشند.
حـاجيان با مردمان فراوانى كه از سرزمينهاى گونه گون آمده اند برخورد مى كنند، و از ايـن بـرخـورد، تـربـيـت جـهـانـى بـه دسـت مـى آورنـد، و بـه مـسـائل و قـضـايـا بـا نـظـرى جـهـانـى مـى نـگرند، و به صورت جهانى درباره آنها مى انديشند، و خود و ديگران را برابر مى يابند، و ديگر به امتيازات دروغين و جنس و رنگ و اقـليم توجه نمى كنند. و اين خود سبب آن مى شود تا آدمى به همنوعان خود نزديك شود و با آنان پيوستگى مستقيم پيدا كند، و خود و ديگران را همچون افراد خانواده واحدى ببيند.
بنابراين ، حاجى مسلمان متوجه آن مى شود كه خود را درباره دشوارى دشواريهاى بشرى مسئول بداند، و در مصالح همه بشريت بينديشد، و براى گشودن گره دشواريهاى مردمان و خوشبخت كردن انسانها در همه جاى زمين تلاش و كوشش كند.
از خـواص اين گردهمايى آن است كه صورت رسمى ندارد، و نمايندگان حكومتها و سران پادشاهان در آن گرد هم جمع نمى شوند. كه در حقيقت از مردمان بسيار دورند، بلكه گرد هـمـاييى در تراز ملتها و اقوام جهان است :
و اذن فى الناس بالحج ، ياءتوك رجالا، و عـلى كـل ضـامـر ياءتين من كل فج عميق (١٠١١) در ميان مردمان ، نداى حج در ده ، تا پياده و سوار بر شتر لاغر، از هر راه دورى نزد تو آيند،...

- پى ‏نوشتها -
٩٧٥- يعنى : بكوشيد تا هميشه دستى بخشنده داشته باشيد، اگر چه چيزى اندك .
٩٧٦- امالى صدوق /٢٨٨.
٩٧٧- غررالحكم /٦٤.
٩٧٨- مستدرك نهج البلاغه /١٥٣.
٩٧٩- نهج البلاغه /٩٩٣.
٩٨٠- تحف العقول /٢٧١.
٩٨١- تحف العقول /٢٧١.
٩٨٢- اصول كافى ٢/١٩٩.
٩٨٣- سوره مائده (٥): ٩٧.
٩٨٤- سوره آل عمران (٣): ٩٧.
٩٨٥- سوره بقره (٢): ١٢٦-١٢٥.
٩٨٦- نهج البلاغه /٤٠؛ عبده ١/٣٠.
٩٨٧- بحار ٨/١١٠ (چاپ كمپانى)؛ كشف الغمة ١/٤٨٣ - با اندكى اختلاف .
٩٨٨- سوره مائده (٥): ٩٧ - ترجمه آيه اندكى پيش آورده شد.
٩٨٩- وسائل ٨/٤١.
٩٩٠- وسائل ٨/١٤.
٩٩١- وسائل ٨/٩.
٩٩٢- سوره توبه (٩): ١٢٢.
٩٩٣- سوره حج (٢٢): ٢٨.
٩٩٤- وسايل ٨/٧.
٩٩٥- وسائل ١/١٢.
٩٩٦- وسائل ٨/١٠٥.
٩٩٧- وافى ٢ (م ٨) /١٧.
٩٩٨- بحار ٨/٣٩٤.
٩٩٩- احتجاج طبرسى ٢/٨٣.
١٠٠٠- كافى ٩ ٨/٢٣٠.
١٠٠١- سوره حشر (٥٩): ١٤.
١٠٠٢- سوره روم (٣٠): ٣٢.
١٠٠٣- سوره ابراهيم (١٤): ٣٠.
١٠٠٤- سوره بقره (٢): ٢٥٦.
١٠٠٥- بحار ٧٤/٢٣٤.
١٠٠٦- وسائل ٦/٣٢.
١٠٠٧- مكارم الاخلاق /٥٥٤.
١٠٠٨- ارشاد القلوب ١/١٨٤.
١٠٠٩- امـيـد اسـت در مـجـلدات آيـنـده الحـيـاة ، تـعـاليـم و مـطـالبـى مفصل درباره حج و تشريع ابعاد آن ، و اهميتها و ارزشهاى گوناگون و عظيم آن ، آورده شود.
١٠١٠- سوره حج (٢٢): ٢٨.
١٠١١- سوره حج (٢٢): ٢٧.
۱۶
باب سوم : عمل
بـيـايـند و با اجتماع خود دريايى عظيم فراهم آورند، و هر يك ، قطره اى از آن درياى پر خروش مواج باشند...

باب سوم : عمل
فصل نخست : اصالت و اهميت عمل قرآن
١ و ان ليـس للانـسـان الا مـا سـعـى و ان سـعـيـه سـوف يـرى ثم يجزاه الجزاء الاوفى . (١٠١٢)
انسان را جز (پاداش) آنچه خود در آن كوشيد چيزى نيست و به زودى (پاداش ) كوشش خود را (در اين جهان) خواهد ديد سپس پاداشى تمامتر (در آن جهان ) به او خواهند داد ٢ فـمـن يـعـمـل مـن الصـالحـات ، وهـو مـؤ مـن ، فـلا كـفـران لسـعـيـه و انـا له كـاتـبـون . (١٠١٣)
هـر كـه كـارهـاى نيكو كند و مؤ من باشد، كوشش او بى سپاس نمى ماند، و ما براى او مى نويسيم .
٣ و مـن يـعـمـل مـن الصـالحـات مـن ذكـر اوانثى ، و هو مؤ من ، فاءولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون نقيرا. (١٠١٤)
هـر كـه از مـرد و زن كـارهـاى نـيـكو كند و مؤ من باشد، از كسانى است كه به بهشت در مى آيند، و به اندازه نقيرى (سياهى بسيار خرد پشت هسته خرما) ستم نمى بينند.
٤ و من يعمل من الصالحات ، و هو مؤ من ، فلا يخاف ظلما و لا هضما. (١٠١٥)
هر كس كارهاى نيكو كند و مؤ من باشد، نهراسد نه از ستمى و نه از شكستى ٥ و ان كـذبـوك فـقـل : لى عـمـلى و لكـم عـمـلكـم ، انـتـم بـريـؤ ون مـمـا اعمل و انابرى مما تعملون . (١٠١٦)
اگـر تـو را دروغـگـو خـوانـدنـد، بـگـو: عـمـل مـن بـراى مـن اسـت و عمل شما براى شما؛ شما از آنچه من مى كنم بيزاريد، و من از آنچه شما مى كنيد بيزارم .
٦ فـلذلك فـادع و اسـتـقـم كـمـا امـرت و لا تـتـبـع اهـواءهـم ، و قـل : آمـنـت بـما انزل الله من كتاب و امرت لاعدل بينكم ، الله ربنا و ربكم ، لنا اعمالنا و لكم اعمالكم لا حجة بيننا و بينكم ، الله يجمع بيننا واليه المصير. (١٠١٧)
پـس بـديـن سـبـب (مـردمـان را به دين اسلام) بخوان ، و چنانكه فرمان يافته اى استوار بـاش ، و از هـواهـاى ايـشـان پيروى مكن ؛ و بگو به كتابى كه خدا بر من فرو فرستاده ايـمـان آورده ام ، و فرمان يافته ام كه ميان شما داد كنم ؛ خدا پروردگار ما و پروردگار شـمـا اسـت ، كـارهاى ما براى ما است و كارهاى شما براى شما، ميان ما و شما حجتى نيست ؛ خدا ما را با شما گرد نخواهد آورد، و بازگشت به او است .
٧ ولكل درجات مما عملوا، و ما ربك بغافل عما يعملون . (١٠١٨)
بـراى هـمـگـان درجـاتى است از روى كارهايى كه كرده اند؛ و پروردگار تو از آنچه مى كنند غافل نيست .
٨ من كفر فعليه كفره . و من عمل صالحا فلا نفسهم يمهدون . (١٠١٩)
هر كه كفر ورزد، كفرش به زيان او است ، و كسانى كه كار نيكو كنند براى خود آماده مى كنند.
٩ ليس البران تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب ، و لكن البر من آمن بالله و اليوم الاخـر و المـلائكـة و الكـتـاب و النـبـيـيـن و آتـى المال على حبه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب و اقام الصلاة و آتى الزكاة و الموفون بـعـهـدهـم اذا عـاهـدوا و الصـابـريـن فـى الباساء و الضرا و حين الباس ، اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المتقون . (١٠٢٠)
نـيـكـوكـارى آن نـيست كه روهاى خود را به سوى مشرق و مغرب كنيد، بلكه نيكوكار كسى اسـت كـه بـه خدا و روز ديگر و فرشتگان و كتابها و پيامبران ايمان آورد، و به دوستى خـدا مال را به خويشاوندان و يتيمان و درويشان و در راه ماندگان و سائلان و گرفتاران بخشد. و نماز را بر پاى دارد، و زكات دهد، و چون يتيمان بندد بر سر پيمان بايستد، و در سختى و بيچيزى و رنجورى و هنگام كارزار شكيبا باشد؛ اينگونه كسان آنانند كه (در ديندارى) راست گفتند، و اينگونه كسان پرهيزگاراند.
١٠ مـن عـمل سيئة فلا يجزى الا مثلها، و من عمل صالحا من ذكر اوانثى و هو مؤ من ، فاولئك يدخلون الجنة يرزقون فيها بغير حساب . (١٠٢١)
هـر كـس كار بد كند جز به اندازه آن كيفر نمى بيند، و هر كه از مرد و زن كار نيكو كند و مؤ من باشد، از كسانى است كه به بهشت در مى آيند و بى حساب روزى داده مى شوند.
در ايـنـجـا مـقـصـود مـا از عـمـل و اهـمـيـت و اصـالت آن هـمـان است كه در شريعت اسلامى بع تـعـبـيـرهـاى گـونـاگـون آمـده اسـت ، يـعـنـى بـرانـگـيـخـتـن بـر عـمـل و كـار، و قـرار دادن عـمـل و كـار را اصـلى از اصـول بـشـرى در ايـن زندگى ، و از مهمترين اصولى كه دين به تحقق بخشيدن به آن دعـوت كـرده اسـت . ايـن مـعـنى از نظام تعليماتى اسلام به خوبى فهميده مى شود. و با ايـنـگـونـه نـگرش به عمل و كار و اقدام ، اهميت اساسى و حكمت سازنده و حياتبخش آن ، در ارتباط انسان با خود، و با خدا، و با اجتماع ، و با تاريخ جهان ، آشكار مى شود. خواننده مـى تـواند آيات و احاديثى را كه در فصلهاى اين باب مى آيد، براى اين مقصود، ملاحظه كند.
حديث
١ النـبـى (صلى الله عليه و آله):
فـانـكـم اليـوم فـى دار عمل و لا حساب ، و انتم غدا فى دار حساب و لا عمل . (١٠٢٢)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): شما امروز در خانه كرداريد نه حساب ، و فردا در خانه حسابيد نه كردار.
الامـام عـلى عـليـه السـلام : ان اليـوم عـمـل و لا حـسـاب ، و غـدا حـسـاب و لا عمل . (١٠٢٣)
امـام عـلى عـليـه السـلام : امـروز عـمـل اسـت نـه حـسـاب ، و فـردا حـسـاب اسـت نـه عمل .
٣ النبى (صلى الله عليه و آله): العمل كنز، و الدنيا معدن ... (١٠٢٤)
پيامبر (صلى الله عليه و آله): كردار گنج است ، و دنيا كان (جاى بيرون آوردن گنج).
٤ الامـام عـلى عـليه السلام : انى لمن قوم لا تاءخذهم فى الله لومة لائم ، سيماهم سيما الصـديـقـيـن ، و كـلامـهـم كـلام الابـرار، عـمـار الليـل ، و مـنـار النـهـار، مـتـمـسـكـون بحبل القرآن ، يحيون سنن الله و سنن رسوله ، لا يستكبرون ، و لا يعلون ، و لا يغلون ، و لا يـقـسـدون ، قـلوبـهـم فـى الجـنـان ، و اجـسـادهـم فـى العمل . (١٠٢٥)
امام على عليه السلام : من از آن قومم كه در امور مربوط به خدا (تكاليف دينى) سرزنش كـنـنـدگـان در آنان تاءثيرى ندارد؛ سيماى آنان سيماى راستان است ، و سخن ايشان سخن نـيـكـان ؛ آبـاد كـنـنـدگـان شـبـنـد (بـه شـب زنـده دارى) و مـشـعـل فـروغـگـسـتر روزند (به عدالت گسترى )؛ گردنكشى نمى كنند و بزرگى نمى جويند و خيانت نيم ورزند و فساد نمى كنند؛ قلبهايشان در بهشت است و بدنهاشان در كار و كوشش .
٥ الامام على عليه السلام : ...الا و ان اليوم المضمار، و غدا السباق ..الا و انكم فى ايام امـل ، مـن ورائه اجـل ، فمن عمل فى ايام امله ، قبل حضور اجله ، فقد نفعه عمله ، و لم يضرره اجله (١٠٢٦) امـام عـلى عـليـه السـلام : بدانيد كه امروز روز آماده كردن اسبان براى اسبدوانى است ، و فـردا روز مـسـابـقـه ... بـدانـيـد كـه شـمـا در روزهـاى امـل و آرزو بـه سـر مـى بـريـد كـه در پـى آن اجـل اسـت و مـرگ . پـس هـر كـس در روزهاى آمـل و پـيـش از رسـيـدن اجـل بـه عـمـل بـرخـيـزد، عـمـلش بـراى او سـودمـنـد مـى افـتـد و اجل به او زيانى نمى رساند...
٦ الامـام عـلى عـليـه السـلام : قـولوا الحـق تـعـرفـوا بـه ، واعـملوا الحق تكونوا من اهله . (١٠٢٧)
امـام عـلى عـليـه السـلام : حـق را بـگـويـيـد تـا بـه حـقـگـويـى شـنـاخته شويد، و به حق عمل كنيد تا اهل حق باشيد.
٧ الامام على عليه السلام : فى كل وقت عمل . (١٠٢٨)
امام على عليه السلام : در هر وقتى بايد كارى كرد.
٨ الامـام عـلى عليه السلام : ماضى يومك فائت ، و آتيه متهم ، و وقتك مغتنم ، فبادر فيه فرصة الامكان . (١٠٢٩)
امـام عـلى عـليه السلام : ديروزت از دست رفته ، و فردايت مشكوك است ، و امروزت مغتنم ؛ پس اين فرصت ممكن را درياب (و در آن دست به كارى زن !).
٩ الامـام الصـادق عـليـه السـلام :اتـى رجـل الى رسـوله الله (صلى الله عليه و آله) فـقـال : يـا رسـول الله ! انـى جـئت ابـايـعـك عـلى الاسـلام فـقـال له رسـوله الله (صلى الله عليه و آله) (اخـتـبـار اله): عـلى ان تـقـتـل ابـاك ؟ فـقـبـض الرجـل يـده و انـصـرف ، ثـم عـاد.. قـال : نـعم . فقال له رسول الله (صلى الله عليه و آله): ان المؤ من يرى يقينه فى عمله ، و الكافر يرى انـكـاره فـى عـمـله . فـو الذى نـفـسى بيده ، ما عرفوا امرهم ، فاعتبروا انكار الكافرين و المنافقين باءعمالهم الخبيثة . (١٠٣٠)
امام صادق عليه السلام : مردى نزد پيامبر اكرم آمد و گفت : اى پيامبر! آمده ام تا به اسلام با تو بيعت كنم . پيامبر (براى آزمايش او) گفت :
بيعت مى كنى كه پدرت را بكشى ؟ مرد دسـت خـود را كـشيد و رفت ؛ سپس بازگشت و گفت : آرى . پيامبر به او گفت : يقين مؤ من در عـمـل او ديـده مى شود، و انكار كافر در عمل او. سوگند به آنكه جانم به دست او است كه مـطلب را درست درنيافتند؛ شما بى اعتقادى كافران و منافقان (و چگونگى و ابعاد آن) را از روى اعمال پليد آنان به دست آوريد.
١٠ الامـام الرضـا عـليـه السـلام ـ عـن البـاقـر عـليـه السـلام :...لا ينال ما عند الله الا بالعمل ... (١٠٣١)
امام رضا عليه السلام ـ نقل از امام محمد باقر عليه السلام : به آنچه در نزد خدا است جز با عمل دست نمى توان يافت .
١١ الامام على عليه السلام : المؤ من بعمله . (١٠٣٢)
امام صادق عليه السلام : مؤ من به عمل خود مؤ من است (نه به گفتار و اظهار و ادعا).
١٢ الامام على عليه السلام : العمل رفيق المؤ قن . (١٠٣٣)
امام على عليه السلام : عمل يار شخص صاحب يقين است .
١٣ الامـام عـلى عـليـه السـلام : المـرء لا يـصـحـبـه الا العمل . (١٠٣٤)
امام على عليه السلام : همنشين مرد جز عمل او نيست .
١٤ الامـام البـاقـر عـليـه السـلام : ان ولايـتـنـا لا تـدرك الا بالعمل . (١٠٣٥)
امـام بـاقـر عـليـه السـلام : بـه ولايـت مـا جـز بـا عمل نمى توان رسيد.
١٥ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! ان المـسـيـح عـليـه السـلام قـال للحـواريـون :...بـحـق اقـول لكـم : ان النـاس فـى الحـكـمـة رجـلان : فـرجـل اءتـقـنـا بـقـوله ، و صـدقها بفعله ، و رجل اءتقنها بقوله ، وضيعها بسوء فعله ؛ فـشـتـان بـيـنـهـمـا. فـطـوبـى للعـلمـاء بـالفـعـل ، و ويل للعلماء بالقول ... (١٠٣٦)
امـام كاظم عليه السلام : اى هشام ! مسيح عليه السلام به حواريون گفت :
به حق به شما مى گويم كه مردمان در حكمت بر دو گونه اند: يكى آنكه آن را با گفتار استوار مى دارد و بـا كردار به تصديق آن مى پردازد، و ديگرى آنكه با گفتار استوار مى دارد ولى با كـردار آن را تـبـاه مـى كـنـد؛ مـيـان ايـن دو تـفـاوت بـسـيـار اسـت . خـوشـا بـه حال عالمان كردارى ، و بدا به حال عالمان گفتارى .
١٦ الامـام الكـاظـم عـليـه السـلام : يـا هـشـام ! ان كل الناس يبصر النجوم ، ولكن لا يهتدى بها الا من يعرف مجاريها و منازلها. و كذلك اءنتم تـدرسـون الحـكـمـة ، ولكـن لا يـهـتـدى بـهـا مـنـكـم الا مـن عمل بها. (١٠٣٧)
امام كاظم عليه السلام : اى هشام ! همه مردمان ستارگان را مى بينند، ولى كسى مى تواند بـه وسـيـله آنـهـا راه پـيـدا كـنـد كـه از گـذرگـاهـهـا و منازل آنها آگاه باشد. شما نيز حكمت را به درس مى خوانيد، ولى كسى از شما به وسيله آن راه را مى يابد كه به آن عمل كند.
١٧ الامـام عـلى عـليـه السـلام : العـلم يـرشـدك ، و العمل يبلغ بك الغاية . (١٠٣٨)
امـام عـلى عـليـه السـلام : عـلم تـو را راهـنـمـايـى مـى كـنـد، ولى عمل تو را به هدف مى رساند.

فصل دوم : پيوستگى ايمان و عمل قرآن
١ والعـصـر × ان الانـسـان لفـى خـسـر × الا الذيـن آمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات ... (١٠٣٩)
قـسـم بـه روزگـار (١٠٤٠) كـه آدمـى در زيانكارى است × جز آنان كه ايمان آوردند و كارهاى نيكو كردند...
٢ ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات ، اولئك هم خير البرية (١٠٤١) كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى نيكو كردند، بهترين آفريدگانند ٣ لقـد خـلقـنـا الانـسـان فـى احـسـن تـقـويـم × ثـم رددنـاه اسفل سافلين × الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات ، فلهم اجر غير ممنون (١٠٤٢) آدمـى را بـه بـهـتـريـن سـاخـت آفـريديم × پس او را فروترين فروتران كرديم × مگر كـسـانـى كـه ايـمـان آوردنـد و كـارهـاى نـيكو كردند، كه ايشان را پاداشى است بى منت و ناكاسته ٤ و يستجيب الذين آمنوا و عملوا الصالحات و يزيدهم من فضله ... (١٠٤٣)
(خـداونـد) كـسـانـى را كـه ايمان آوردند و كارهاى نيكو كردند، اجابت مى كند، و ناخواسته پاداش ايشان را مى افزايد...
٥ قل : انما اعظكم بواحدة ان : يقوموا لله مثنى و فرادى ... (١٠٤٤)
بـگـو: تـنـهـا بـه يـك چـيز شما را پند مى دهم ، و آن اينكه دو دو، يك يك ، براى خدا قيام كنيد...
٦ و الذيـن آمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات و آمـنـوا بـمـا نزل على محمد، و هو الحق من ربهم ، كفر عنهم سيآتهم و اصلح بالهم (١٠٤٥) كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى نيكو كردند، و به آنچه بر محمد فرو فرستاده شده - كـه حـق اسـت و از پـروردگـار ايشان است - باور داشتند، خدا گناهان ايشان را شست و همه كارهاى نيكو ايشان را راست كرد ٧ و من ياءته مؤ منا قد عمل الصالحات ، فاولئك لهم الدرجات العلى (١٠٤٦) كسانى كه با ايمان و عمل صالح نزد خدا آيند، پايگاههايى عالى دارند ٨ و مـا اءمـوالكـم و لا اولادكـم بـالتـى تـقـربـكـم عـنـدنـا زلفـى ، الا مـن آمـن و عـمـل صـالحـا، فـاءولئك لهـم جـزاء الضـعـف بـمـا عـمـلوا، و هـم فـى الغـرفـات آمـنـون (١٠٤٧) مـالهـا و فـرزنـدان شـما چيزى نيست كه شما را به خدا نزديك كند، مگر كسانى كه ايمان آورنـد و كـار نـيكو كردند؛ اينان براى آنچه كرده اند پاداشى دو برابر مى يابند و در غرفه هاى بهشت با آسودگى جاى مى گيرند حديث
١ الامام الصادق عليه السلام : الايمان عمل كله . (١٠٤٨)
امام صادق عليه السلام : ايمان همه عمل است .
٢ الامـام الصـادق عـليـه السـلام : الايـمـان لا يـكـون الا بعمل ، و العمل منه . و لا يثبت الايمان الا بعمل . (١٠٤٩)
امـام صـادق عـليـه السـلام : ايـمـان جـز بـه عـمـل نـيـسـت ، و عمل پاره اى از آن است ، و ايمان جز به عمل برقرار نمى شود.
٣ الامـام الصـادق عـليـه السـلام - قـال ابـو عمرو الزبيرى : قلت لا بى عبدالله عليه السـلام : ايـهـا العـالم ! اءخـبـرنـى اءى الاعـمـال اءفـضـل عـنـدالله ؟ قـال : مـا لا يـقـبـل الله شـيـئا الا بـه . قـلت : و مـا هـو؟ قـال : الايـمـان بـالله ، الذى لا اله الا هـو، اءعـلى الاعـمـال درجـة ، و اءشـرفـهـا مـنـزلة ، و اءسـنـاهـا حـظـا. قـال : قـلت : الا تـخـبـرنـى عـن الايـمـان اءقـول هـو و عـمـل ، اءم قـول بـلا عـمـل ؟ فـقـال : الايـمـان عـمـل كـله ، و القـول بـعـض ذلك العمل ، بفرض من الله بين فى كتابه ، واضح نوره ، ثابته حجته ، يـشهد له به الكتاب و يدعوه اليه . قال : قلت :
صفه لى - جعلت فداك - حتى اءفهمه . قـال : الايـمـان حـالات ، و درجـات ، و طـبقات ، و منازل : فمنه التام المنتهى تمامه . و منه الناقص البين نقصانه ، و منه الراجح الزائد رجحانه . قلت : ان الايمان ليتم و ينقص ‍ و يزيد؟ قال : نعم . قلت : كيف ذلك ؟ قال : لان الله - تبارك و تعالى - فرض الايمان على جـوارح ابـن آدم ، و قـسـمـه عليها، و فرقه فيها، فليس من جوارحه جارحة الا وقد و كلت من الايـمـان بـغـيـر مـا وكـلت له اخـتـهـا؛ فـمـنـهـا قـلبـه الذى بـه يعقل و يفقه و يفهم . و هو امير بدنه الذى لا ترد الجوارح و لا تصدر الا عن راءيه و امره . و منها عيناه اللتان يبصر بهما، و اءذناه اللتان يسمع بهما، و يداه اللتان يبطش بهما، و رجـلاه اللتـان يـمـشى بهما، و فرجه الذى الباه من قبله ، و لسانه الذى ينطق به ، و راءسـه الذى فـيـه وجـهه . فليس من هذه جارحة الا و قد وكلت من الايمان بغير ما وكلت به اختها، بفرض من الله - تبارك اسمه - ينطق به الكتاب لها، و يشهد به عليها.
فـفـرض عـلى القلب غير ما فرض على السمع ، و فرض على السمع غير ما فرض على العـيـنـين ، و فرض على العينين غير ما فرض على اللسان ، و فرض على اللسان غير ما فـرض عـلى اليـديـن ، و فـرض عـلى اليـدين غير ما فرض على الرجلين ، و فرض على الرجلين غير ما فرض على الفرج ، و فرض على الفرج غير ما فرض على الوجه .
امـام صـادق عـليـه السلام - ابو عمرو زبيرى گويد: به خدمت امام جعفر صادق گفتم : اى دانـا! مـرا خـبـر ده كـه كـدام عمل در نزد خدا برتر است ؟ گفت : آنچه خدا چيزى را بدون آن نمى پذيرد. گفتم : آن چيست ؟ گفت : ايمان به خدا - كه جز او سزاوار پرستشى نيست - از هـمـه اعـمال بالاتر است و از همه شريفتر، و در بهره مندى آدمى از آن همه عاليتر.
گفتم : آيـا بـيـان نمى دارى كه ايمان گفتار همراه با كردار است ، يا گفتار بدون كردار؟ گفت : ايمان همه اش عمل و كردار است ، و گفتار (و اقرار به زبان) پاره اى از اين كردار است ، خدا خود اينچنين قرار داده و در كتاب خويش بيان كرده است ، آنسان كه فروغ آن آشكار است و حجت آن پايدار. و كتاب خدا به آن گواهى مى دهد و به آن فرا مى خواند. گفتم :
فدايت شـوم ، ايـن سـخن را بيشتر شرح ده تا بفهمم . گفت : ايمان حالتها و درجه ها و طبقه ها و مـرتبه هايى دارد: گونه اى از آن تمام تمام است ، و گونه اى ناقص كه نقص آن آشكار است ، و گونه اى برجسته كه رجحان و برجستگى زياد دارد. گفتم : آيا ايمان هم تمام و نـاقص و زايد دارد؟ گفت : آرى . گفتم : چگونه چنين مى شود؟ گفت : براى آنكه خدا ايمان را بر اندامهاى فرزندان آدم واجب ساخت ، و آن را بر آنها پخش كرد و براى هر يك بخشى قرار داد. بدينگونه هيچ اندام و عضوى نيست جز اينكه براى آن ايمانى است ويژه ، غير از ايـمـان انـدامـهـاى ديـگـر. از آن جـمـله اسـت قـلب آدمـى كـه بـا آن تـعـقـل مـى كـنـد و مى فهمد. و آن امير بدن او است . و اندامها هر كارى كنند همه به راءى و فرمان قلب است . و از جمله اندامها است دو چشمان او كه با آنها مى بيند، و گوشها كه با آنـهـا مى شنود، و دستها كه با آنها نيروى خود را به كار مى برد، و پاها كه با آنها راه مى رود، و اندام نهان كه لذت همخوابگى از آن است ، و زبان كه با آن سخن مى گويد، و سـر كـه چهره وى در آن جاى دارد. پس اندامى نيست جز آنكه در ايمان به كارى ماءمور است جـز آنـچـه انـدامـهـاى ديـگـر بـه آن مـاءمـورنـد. و ايـن بـنـا بـر تـقـديـرى اسـت كه خداى متعال مقرر فرمود؛ و قرآن از آن سخن مى گويد و به آن گواهى مى دهد.
بـديـنـگـونـه خـدا بر قلب چيزى را واجب كرده جز آنچه بر گوش واجب كرده است ، و بر گـوش چـيـزى سواى آنچه بر چشمان واجب ساخته ، و بر دو چشم جز آنچه بر زبان واجب فـرمـوده ، و بـر زبان جز آنچه بر دو دست واجب كرده ، و بر دو دست جز آنچه بر دو پا واجـب سـاخته ، و بر دو پا جز آنكه بر اندام نهان واجب داشته ، و بر اندام نهان جز آنچه بر چهره واجب قرار داده است .

(اء- ايمان و عمل دل)
فـامـا مـا فـرض عـلى القـلب مـن الايـمـان ، فـالاقـرار و المـعـرفـة و العقد و الرضا و التـسـليـم بان لا اله الا الله وحده لا شريك له ، الها واحدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا، و ان مـحـمـدا عـبـده و رسـوله - صلوات الله عليه و آله - و الاقرار بما جاء من عندالله من نبى او كـتـاب . فـذلك مـا فـرض الله عـلى القـلب مـن الاقـرار و المـعـرفـة ، و هـو عـمـله ، و هـو قـول الله عـزوجـل : الا مـن اءكـره و قـلبـه مـطـمـئن بـالايـمـان ولكـن مـن شـرح بـالكـفـر صـدرا (١٠٥٠) و قـال : الا بـذكـر الله تـطـمـئن القـلوب (١٠٥١) و قـال : الذيـن آمـنـوا بـاءفـواهـهـم و لم تـؤ مـن قـلوبـهـم (١٠٥٢) و قـال : ان تـبـدوا مـا فـى انـفـسـكـم او تخفوه يحاسبكم به الله فيغفر لمن يشاء و يعذب من يـشـاء (١٠٥٣) فـذلك مـا فـرض الله عزوجل على القلب ، من الاقرار و المعرفة ، و هو عمله ، و هو راءس ‍ الايمان .
ايـمـانى كه خدا بر قلب واجب فرموده ، اعتراف است و شناخت و اعتقاد و رضا و تسليم به ايـنـكـه خدايى جز الله نيست ، او يگانه است و بى شريك ، و سزاوار پرستش و يكتا اوست ، و او را همسر و فرزندى نيست ، و محمد بنده و فرستاده او است - صلوات الله عليه و آله - و اقرار كردن به همه پيامبران و كـتـابهايى كه از جانب خدا آمده است . اين است آنچه خدا از اعتراف و معرفت بر قلب واجب كـرده اسـت . و كار قلب همين است ، چنانكه اعتراف و معرفت بر قلب واجب كرده است . و كار قـلب هـمـين است ، چنانكه خود گفته است : الا من اءكره و قلبه مطمئن بالايمان ...- مگر آن كـس كـه مـجـبـور گردد (كه چيزى برخلاف عقيده خويش بگويد)، و قلب او به ايمان و بـاور خـود مـطـمئن است ؛ و گفته است : الا بذكر الله تطمئن القلوب - آگاه باشيد كه بـا يـاد خـدا دلهـا آرامـش و اطـمـيـنـان پـيـدا مـى كـنـد؛ و گفته است : الذين قالوا آمنا بـافـواهـهـم و لم تـؤ مـن قـلوبـهـم - كسانى كه به زبان گفتند ايمان آورديم ، ليكن دلهـاشـان ايـمان نياورده است ؛ و گفته است :
ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم بـه الله فيغفر لمن يشاء و يعذب من يشاء- خواه آنچه در جانهاى خود داريد آشكار كنيد و خـواه پـنـهـان ، خـدا طبق همان به حساب شما رسيدگى مى كند، پس هر كه را بخواهد مى آمـرزد و هر كه را بخواهد عذاب مى كند.
و اين آيات همه در بيان همان است كه خدا بر قلب واجب كرده است يعنى اقرار و معرفت . و اين ، راءس ايمان است .

(ب - ايمان و عمل زبان)
و فـرض الله عـلى اللسـان القـول و التـعـبـير عن القلب بما عقد عليه و اءقر به ، قـال الله - تـبـارك و تـعـالى -: وقـولوا للنـاس ‍ حـسـنـا (١٠٥٤) و قـال : قـولوا آمـنـا بـالذى اءنـزل اليـنـا و اءنـزل اليـكـم و الهـكـم واحـد و نحن له مسلمون (١٠٥٥) فهذا ما فرض الله على اللسان ، و هو عمله .
و خدا بر زبان واجب كرده است كه آنچه را قلب به آن معتقد و معترف است بگويد و ابراز دارد، خـود گـفـتـه اسـت : و قـولوا للناس حسنا- به مردمان سخن نيكو بگوييد؛ و گـفـتـه اسـت : قـولوا آمـنـا بـمـا انـزل الينا و انزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مـسـلمـون - بگوييد: به آنچه به ما فرو فرستاده شده ، و آنچه به ما فروفرستاده شـده ايـمان آورديم ، خداى ما و خداى شما يكى است ، و ما تسليم او هستيم . و اين عملى است كه خدا بر زبان واجب كرده است . و عمل زبان اين است .

(ج - ايمان و عمل گوش)
و فـرض عـلى السـمـع اءن يـتـنـزه عـن الاسـتـماع الى ما حرم الله ، و اءن يعرض عما لا يـحـل له مـمـا نـهـى الله عـزوجـل عـنـه ، و الاصـغـاء الى مـا اءسـخـط الله عـزوجل ، فقال فى ذلك : و قد نزل عليكم فى الكتاب اءن اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزا بها تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره . (١٠٥٦)
ثـم اسـتـثـنـى الله عـزوجل موضع النسيان فقال :
و اما ينسينك الشيطان فلا تقعد بعد الذكـرى مـع القـوم الظـالمـيـن . (١٠٥٧) و قـال : فـبـشـر عـبـاد × الذيـن يـسـتـمـعـون القـول فـيـتـبـعون احسنه اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب . (١٠٥٨) و قال عزوجل : قد افلح المؤ منون × الذين هم فى صلاتهم خاشعون × و الذين هم عن اللغو مـعـرضـون× و الذيـن هـم للزكـاة فـاعـلون (١٠٥٩) و قال : و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اءعمالنا و لكم اءعمالكم (١٠٦٠) و قال : و اذا مروا باللغو مروا كراما (١٠٦١) فهذا ما فرض الله على السمع من الايمان ، اءن لا يصغى الى ما لا يحل له ، و هو عمله ، و هو من الايمان .
و بر گوش واجب كرده است كه از گوش دادن به آنچه خدا حرام كرده است خوددارى كند، و از آنـچـه بـه نـهى خداوندى براى آن روانيست ، و از شنيدن آنچه خدا را به خشم مى آورد، دورى جـويـد، و خـود در ايـن بـاره گـفـتـه اسـت : و قـد نزل عليكم فى الكتاب اذا سمعتم آيات الله يكفربها و يستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى يـخـوضـوا فـى حـديـث غـيـره ...- در كـتـاب خـدا بـر شـمـا فـرمـان نـازل شـده اسـت كـه چـون بـشـنـويد كه به آيات خدا كفر مى ورزند و آنها را ريشخند مى كـنـنـد، پـس بـا آن گـروه مـنشينيد، تا زمانى كه به سخن ديگرى بپردازند...؛ سپس خـداى بـزرگ آنـچـه از فـرامـوشـى پيش مى آيد مستثنى كرده و گفته است : و اما ينسينك الشـيـطـان فـلا تـقـعـد بـعـد الذكـرى مـع القـوم الظـالمين - و اگر شيطان تو را به فـراموشى اندازد، پس چون به ياد آورى ، با گروه ستمكاران منشين ؛ و گفته است : فبشر عباد × الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ، اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب - مژده ده بندگان مرا كه گفتار را مى شنوند و از نيكوترين آن پيروى مى كنند، اينان كسانيند كه خدا راهشان نموده است و اينانند صاحب خردان ؛ همچنين گفته اسـت : قـد افـلح المـؤ مـنـون × الذيـن هـم فـى صلاتهم خاشعون × و الذين هم عن اللغو مـعـرضـون × و الذين هم للزكاة فاعلون - به حقيقت مؤ منان رستگار شدند: كسانى كه در نمازشان خاضعند، و كسانى كه از لغو روى مى گردانند، و كسانى كه زكات خدا را ادا مى كنند؛ و گفته است :
و اذا سمعوا اللغوا عرضوا عنه و قالوا: لنا اعمالنا و لكم اعـمـالكـم - چـون لغـو (سـخـن نـابكار، ناپسند) شنيدند از آن دورى گزيدند و گفتند: كـارهـاى مـا (و پـاداش آن) از آن مـا، و كـارهاى شما (و پاداش آن) از آن شما؛ و گفته اسـت :
و اذا مـروا بـاللغو مروا كراما- چون به لغو برخورند، بزرگوارانه از آن مى گـذرنـد. ايـنـهـا وظـايـفى است كه خدا بر گوش واجب كرده است ، كه آنچه شنيدن آن روانيست نشنود. و اين عمل گوش است و ايمان گوش .

(د - ايمان و عمل چشم)
و فرض على البصر اءن لا ينظر الى ما حرام الله عليه ، و اءن يعرض عما نهى الله عـنـه ، مـمـا لا يـحـل له ، و هـو عـمـله ، و هـو مـن الايـمـان ، فـقـال - تـبـارك و تـعـالى -: قـل للمـؤ مـنـيـن يـغـضـوا مـن ابـصـارهـم و يحفضوا فروجهم ، (١٠٦٢) فـنـاهـم اءن يـنـظـروا الى عـوراتهم ، و اءن ينظر المرء الى فرج اءخيه ، و يـحـفـظ فـرجـه اءن يـنـظـر اليـه ، و قال : و قل للمؤ منات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فـروجـهـن (١٠٦٣) مـن اءن تـنـظـر احداهن الى فرج اءختها، و تحفظ فرجها من ان ينظر اليـهـا. و قال : كل شى ء فى القرآن من حفظ الفرج فهو من الزنا الا هذه الآية ، فانها من النـظـر. ثـم نـظـم مـا فـرض عـلى القلب و اللسان و السمع و البصر فى آية اءخرى فقال : و ما كنتم تستترون اءن يشهد عليكم سمعكم و لا اءبصاركم و لا جلودكم ، (١٠٦٤) يعنى بالجود: الفروج و الافخاد. و قال : و لا تقف ما ليس لك له علم ان السمع و البصر و الفـؤ اد كـل اولئك كـان عنه مسئولا؛ (١٠٦٥) فهذا ما فرض الله على العينين ، من غض البصر عما حرم الله عز و جل . و هو عملهما، و هو من الايمان .
و بـر چـشـم واجـب كـرده كـه بـه آنچه خدا ديدن آن را حرام كرده است ننگرد، و از آنچه خدا نـظـر بـه آن را نـهـى كـرده اسـت و حـلال نـيـسـت اعـراض كـنـد؛ و ايـن عـمـل چـشـم اسـت و ايـمـان چـشـم ، و خـود گـفـتـه اسـت : قـل للمـؤ منين يغضوا من اءبصارهم و يحفظوا فروجهم - به مؤ منان بگو كه چشمهاى خود را فرو گيرند و فروج خويش را نگاه دارند؛ بدين گونه مؤ منان را از اين نهى كرد كـه بـه عـورتـهـاى خـود نگاه كنند، هم بايد انسان به عورت برادر خود نظر نكند، و هم انـدام عـورت خـويـش پـوشـيـده دارد تـا ديـگـرى آن را نـنـگـرد؛ و گـفـتـه اسـت : و قل للمؤ منات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن - به زنان مؤ من بگو كه چشمهاى خود را فرو گيرند و فروج خويش نگاه دارند، و زنى به اندام نهان خواهر خود نگاه نـكـنـد، و آن را پـوشـيـده دارد تا نظر ديگرى بر آن نيفكند.
(زبيرى گويد: در اينجا امام صادق چنين افزود: هر چه در قرآن درباره نگاهدارى اندام نهان (فرج) آمده مقصود حفظ از زنـا اسـت ، جـز در ايـن آيه كه مقصود نگاه است). سپس خداوند آنچه بر قلب و زبان و گـوش و چـشـم واجـب اسـت در آيـه اى ديـگر به هم پيوسته و چنين گفته است : و ما كنتم تستترون ان يشهد عليكم سمعكم و لا ابصاركم و لا جلودكم - شما نمى توانستيد كردار خويش از آن پوشيده داريد كه گوش و چشم و پوست شما بر ضد شما گواهى دهند، كه مقصود از پوست ، فرج و ران است . و باز گفته است :
و لا تقف ما ليس لك به علم ، ان السـمع و البصر و الفؤ اد كل اولئك كان عنه مسئولا- در پى چيزى مرو كه به آن علم ندارى ، كه گوش و چشم و قلب همه مسئولند، و از آنها مؤ اخذه مى شود. اين است آنچه خدا بر دو چشم واجب فرموده است ، يعنى : نظر نكردن به آنچه خدا حرام كرده است . و اين عمل چشم است و ايمان چشم .

(هـ - ايمان و عمل دست)
و فرض الله على اليدين اءن لا يبطش بهما الى ما حرام الله ، و اءن يبطش بهما الى ما اءمـر الله عـزوجـل ، و فـرض عـليـهـمـا مـن الصـدقـة و صـلة الرحـم و الجـهـاد فـى سـبـيـل الله و الطـهـور للصـلاة فـقـال : يا ايها الذين آمنوا اذا قمتم الى الصلاة فاغسلوا وجوهكم و اءيديكم الى المرافق و امسحوا برؤ وسكم و اءرجلكم الى الكعبين . (١٠٦٦) و قـال : فـاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب ، حتى اذا اءثخمنتوهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتى تضع الحرب اءوزارها (١٠٦٧) فهذا ما فرض الله على اليدين ، لان الضرب من علاجهما.
و بر دستها واجب كرده است كه آدمى با آنها آنچه خدا حرام كرده است نكند و آنچه واجب كرده بـكـنـد، و مـقـرر داشـته است تا براى صدقه دادن و صله رحم و جهاد و پاكيزه كردن بدن براى نماز به كار مى افتند، و خود گفته است : يا ايها الذين آمنوا اذا قمتم الى الصلاة فـاغسلوا وجوهكم و اءيديكم الى المرافق و امسحوا برؤ وسكم و اءرجلكم الى الكعبين - اى مـؤ مـنـان ! چون خواهيد به نماز ايستيد، رو و دستهاى خود را تا آرنج بشوييد، و سر و پاهاى خود را تا برآمدگى پا مسح كنيد؛ و گفته است : فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقـاب ، حـتـى اذا اءثـخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتى تضع الحرب اءوزارهـا- چون با كفر پيشگان (در ميدان كارزار) روبرو گشتيد (شجاعانه پيكار كنيد و) گـردن زنـيد، تا آنگاه كه آنان را از كار بيندازيد، در اين هنگام (از آنان اسير گيريد و) بـر آنـان بـنـدهاى محكم بنديد، تا از آن پس يا برايشان منت نهيد (و آزاد كنيد) يا فدا گـيـريـد، (چـنـين كنيد) تا گاهى كه شعله آتش جنگ فرونشيند.... و اين است آنچه خدا بر دستها واجب كرده ، كه زدن از كار دست است .

(و - ايمان و عمل پا)
و فـرض على الرجلين اءن لا يمشى بهما الى شى ء من معاصى الله ، و فرض عليهما المشى الى ما يرضى الله عزوجل فقال : و لا تمش فى الارض مرحا انك لن تخرق الارض و لن تـبـلغ الجـبال طولا (١٠٦٨) و قال : واقصد فى مشيك و اغضض من صوتك ان انكر الاصـوات لصـوت الحـمـيـر (١٠٦٩) و قـال فـيـمـا شـهـدت الايـدى و الارجـل عـلى اءنـفـسـهـمـا و عـلى اءربـابـهـمـا، مـن تـضـيـيـعـهـا لمـا اءمـر الله عزوجل به و فرضه عليهما: اليوم نختم على اءفواههم و تكلمنا اءيديهم و تشهد اءرجلهم بـما كانوا يكسبون (١٠٧٠) فهذا اءيضا مما فرض الله على اليدين و على الرجلين ، و هو عملهما، و هو من الايمان .
و بـر پـاهـا واجب است كه با آنها در راه نافرمانى خدا گام برندارند، و بر آنها فرض اسـت كـه بـراى خـرسندى خداى بزرگ به راه افتند، كه خدا خود گفته است : و لا تمش فـى الارض مـرحـا انـك لن تـخـرق الارض و لن تـبـلغ الجبال طولا- به كبر و ناز در زمين راه مرو، كه نه به نيرو توانى زمين را شكافت ، و نـه بـه گـردنـفرازى توانى با قله هاى افراشته كوهها همبرى كرد. و گفته است :
واقـصد فى مشيك و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير- در راه رفتن مـيـانـه رو بـاش ، و از بـانـگ خـود بـكـاه ، كـه نـاخوشترين آوازها آواز خران است . و دربـاره گـواهـى دادن دسـت و پـا بـر ضـد خود و صاحب خود، در جاهايى كه فرمان خدا را فـرو گـذارده و امـر او را واهـشـتـه انـد، گـفته است :
اليوم نختم على اءفواههم و تكلمنا اءيديهم و تشهد اءرجلهم بما كانوا يكسبون - در آن روز بر دهنهاى ايشان مهر مى نهيم ، و دستها و پاهاى ايشان ، درباره آنچه كرده اند، با ما سخن خواهند گفت . اين امور - كه ياد شد - وظيفه دست و پا است ، و عمل و ايمان آنها است .

(ز - ايمان و عمل چهره)
و فـرض عـلى الوجـه السـجـود له بـاليـل و النـهـار، فـى مـواقـيـت الصـلاة فـقـال : يـا ايها الذين آمنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم و افعلوا الخير لعلكم تفلحون ؛ (١٠٧١) فـهـذه فـريـضـة جـامـعـة عـلى الوجـه و اليـديـن و الرجـليـن . و قـال فـى مـوضـع آخـر: و اءن المـسـاجـد لله فـلا تـدعـوا مـع الله اءحـدا. (١٠٧٢) و قـال فـيـمـا فـرض عـلى الجـوارح مـن الطـهـور و الصـلاة بـهـا، و ذلك ان الله عـزوجـل لمـا صـرف نـبـيـه (صلى الله عليه و آله) الى الكـعـبـة عـن البـيـت المـقـدس فـاءنـزل الله عـزوجـل : و مـا كـان الله ليـضـيـع ايمانكم ان الله بالناس لرؤ وف رحيم ، (١٠٧٣) فسمى الصلاة ايمانا.
فـمـن لقـى الله عـزوجـل حـافـظـا لجـوارحـه ، مـوفـيـا كـل جـارحـة مـن جـوارحـه مـا فـرض الله عـزوجـل عـليـهـا، لقـى الله عـزوجل مستكملا لايمانه ، و هو من اهل الجنة . و من خان فى شى ء منها، اءو تعدى ما اءمر الله عزوجل فيها، لقى الله عزوجل ناقص الايمان .
و بـر چـهـره سـجـده كـردن بـراى خـدا در شـب و روز در هـنگام نماز واجب است ، اين است كه خـداونـد گـفـتـه است :
يا ايها الذين آمنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم و افعلوا الخير لعـلكـم تـفـلحـون - اى ايـمـان آورنـدگـان ! ركـوع و سجود كنيد، و پروردگار خود را بـپـرسـتيد، و كار نيكو كنيد، باشد كه - تا جاودان - رستگار شويد. و اين (ركوع و سـجـود)، فـريـضـه اى جـامـع بر صورت و دو دست و دو پا است . خداوند در جايى ديگر گفته است :
و اءن المساجد لله فلا تدعوا مع الله اءحدا- مواضع سجده مخصوص خدا اسـت ، پس با خدا هيچ كس را مخوانيد. در جايى ديگر نيز درباره واجبات اعضا، يعنى طهارت و پاكيزگى و نمازگزارى سخن گفته است . هنگامى كه خداوند (قبله را تغيير داد و) پـيامبر خويش را ـ صلى الله عليه و آله - از بيت المقدس به سوى كعبه متوجه ساخت ، گفت :
و ما كان الله ليضيع ايمانكم ان الله بالناس لرؤ وف رحيم - خدا ايمان شما را ضايع نمى كند، زيرا كه خداوند با مردمان مهربان و رحيم است . در اينجا نماز را (كه عمل و كردار است)، ايمان ناميده است .
بـنـابر آنچه گفته شد، هر كه خدا را با اندامهاى نگاه داشته شده از گناه ملاقات كند، و هـر انـدام آنـچـه را كـه خـداى بـزرگ بر او واجب كرده است به انجام رسانيده باشد، چنين كـسـى بـا ايـمـان كـامـل خـدا را مـلاقات خواهد كرد، و از فردوسيان خواهد بود. و هر كه در بـخـشـى از ايـن وظـايف خيانت ورزيده (و كوتاهى كرده) باشد، يا از فرمان خداى بزرگ تخطى كرده و سرپيچيده باشد، با ايمان ناقص با خداوند روبرو خواهد گشت .

(ح - ايمان برتر)
قـال راوى الحـديـث : قـلت : قد فهمت نقصان الايمان و تمامه فمن اءين جاءت زيادته ؟ فـقـال : قـول الله عـز وجـل : و اذا مـا انـزلت سـورة فـمـنـهـم مـن يقول اءيكم زادته هذه ايمانا فاما الذين آمنوا فزادتهم ايمانا و هم يستبشرون × و اما الذين فـى قـلوبـهـم مـرض فـزادتـهـم رجـسـا الى رجـسـهـم (١٠٧٤) و قال : نحن نقص عليك نباءهم بالحق انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدى . (١٠٧٥) و لو كـان كـله واحـدا لا زيـادة فـيـه و لا نـقـصـان ، لم يـكـن لاحـد مـنـهـم فـضـل عـلى الآخـر، و لا سـتـوت النـعـم فـيـه ، و لاسـتـوى النـاس ، و بـطـل التـفـضـيـل . ولكـن بـتـمـام الايـمـان دخـل المـؤ مـنون الجنة ، و بالزيادة فى الايمان تـفـاضـل المـؤ مـنـون بـالدرجـات عـنـدالله ، و بـالنـقـصـان دخل المفرطون النار. (١٠٧٦)
(ابـوعـمـرو زبـيـرى ، راوى حـديـث ، گـويـد: بـه امام صادق عليه السلام) گفتم : معناى نـاقـص بـودن و كامل بودن ايمان را فهميدم ، برترى و فزونى ايمامن (بـه چـه مـعـنـى اسـت و) از كـجـا سـرچـشـمـه مـى گـيـرد؟ گـفـت : از ايـن گـفـتـه خـداى مـتـعـال :
و اذا مـا انـزلت سـورة فـمـنـهم من يقول اءيكم زادته هذه ايمانا فاما الذين آمنوا فـزادتـهـم ايـمـانـا و هـم يـستبشرون × و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم - چون سوره اى فرود آيد، برخى از منافقان گويند: ايمان كدام يك از شما با ايـن سوره افزوده شد؟ پس كسانى كه ايمان آوردند ايمانشان افزوده مى شود و شادمانى مـى كـنـنـد، و امـا كـسـانـى كه در دلهاشان بيمارى است ، بر بدى و پليدى ايشان بدى و پـليـدى ديـگـرى افـزوده خواهد گشت ؛ و از اين آيه : نحن نقص عليك نباءهم بالحق انـهـم فـتية آمنوا بربهم و زدناهم هدى - داستان ايشان را به راستى بر تو حكايت مى كـنـيـم ، آنـان جوانانى بودند كه به پروردگار خود ايمان آوردند، و ما بر ايمان ايشان افـزوديـم . اگـر هـمـه ايـمانها يكسان بود و كاست و فزونى نمى داشت ، هيچ يك از اهـل ايمان را مزيتى بر ديگرى نمى بود، نعمت ايمان (و هدايت خاص) در حق همه مؤ منان (و مـجـاهـدان مـتفاوت راه خدا) يكسان مى بود، و مردمان همه يك گونه مى شدند، و برترى از ميان مى رفت (و مراتب شايستگيها و مجاهدتها بى اثر مى گشت ، و چنين نشد) بلكه ايمان كامل سبب ورود اهل ايمان به بهشت گرديد، و زيادتى و برترى مراتب ايمان باعث تفاوت درجـات مـؤ مـنـان در نـزد خـداى گـشـت ؛ و ايـمـان نـاقـص و نـاچـيـز عـلت دخول گناهكاران به دوزخ شد.
٤ الامـام عـلى عـليـه السـلام - سـئل عـنـه :
الايـمـان قـول و عـمـل اءم قول بلا عمل ؟ فقال : الايمان تصديق بالجنان ، و اقرار بالاركان ، و هو عمل كله ... (١٠٧٧)

- پى ‏نوشتها -
١٠١٢- سوره نجم (٥٣): ٤١ـ٣٩.
١٠١٣- سوره انبيا (٢١): ٩٤.
١٠١٤- سوره نسا (٤): ١٢٤.
١٠١٥- سوره طه (٢٠): ١١٢.
١٠١٦- سوره يونس (١٠): ٤١.
١٠١٧- سورى شورى (٤٢): ١٥.
١٠١٨- سوره انعام (٦): ١٣٢.
١٠١٩- سوره روم (٣٠): ٤٤.
١٠٢٠- سوره بقره (٢): ١٧٧.
١٠٢١- سوره غافر (٤٠): ٤٠.
١٠٢٢- خصال ١/٥١.
١٠٢٣- نهج البلاغه /١٢٨؛ عبده ١/١٠٢.
١٠٢٤- بحار ٧٧/١٨٣ ـ از كتاب اعلام الدين .
١٠٢٥- نهج البلاغه /٨١٧؛ عبده ١/٤١٩.
١٠٢٦- نهج البلاغه ٩٨.
١٠٢٧- بـحـار ٧٨/٩ ـ از كـتـاب مـطـالب السوول .
١٠٢٨- غررالحكم /٢٢٥.