عشق حسينى

عشق حسينى0%

عشق حسينى نویسنده:
گروه: امام حسین علیه السلام
صفحات: 2

عشق حسينى

نویسنده: محمد تقي صرفى
گروه:

صفحات: 2
مشاهدات: 1632
دانلود: 341

توضیحات:

عشق حسينى
  • امام‌ حسين‌ (ع‌)

  • تولد

  • روايات‌ در شأن‌ حسين‌(ع‌)

  • گرية‌ رسول خدا(ص‌)

  • القاب‌ وكنيه‌ ها

  • عبادت‌ ومكارم‌ الاخلاق‌

  • شجاعت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)

  • دو معجزه‌

  • خصائص‌ الحسينة‌

  • قيام‌ امام‌ حسين‌(ع‌)

  • سخناني‌ از امام‌ حسين‌(ع‌)

  • فرزندان‌

  • ياران‌

  • شهادت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)

  • شفا از جناب‌ حرّبن‌ يزيد رياحي‌

  • زني‌ كه‌ شوهرش‌ را هدايت‌ كرد!

  • ام‌ّ وهب‌ دركربلا

  • ملا محسن‌ فيض‌ كاشاني‌

  • حضرت‌ علي‌ّ اكبر

  • حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌

  • زينب‌ كبري‌

  • چرا مصيبت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)بزرگترين‌ مصيبت‌ است‌؟

  • روضه‌ وداع‌ حسين‌(ع‌)باقبر پيامبر

  • شهادت‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌(ع‌)

  • شهادت‌ دوفرزند مسلم‌

  • خواب‌ امام‌ حسين‌(ع‌)در راه‌ كربلا

  • ورود به‌ كربلا

  • گريه‌ علي‌(ع‌)در كربلا

  • شب‌ عاشوراء

  • توبه‌ حرّ

  • نماز ظهر عاشوراء

  • شهادت‌ علي‌ اكبر(ع‌)

  • شهادت‌ قاسم‌ بن‌ حسن‌(ع‌)

  • شهادت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌(ع‌)

  • شهادت‌ علي‌ اصغر(ع‌)

  • شهادت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)

  • غارت‌ خيمه‌ ها!

  • كاروان‌ اسراء دركنار قتلگاه‌

  • شهادت‌ رقيّه‌

  • دركاخ‌ يزيد!

  • اربعين‌

  • بازگشت‌ به‌ مدينه‌

  • عزاداري‌ در مدينه‌

  • عاشورا در آئينه‌ احاديث‌

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 2 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 1632 / دانلود: 341
اندازه اندازه اندازه
عشق حسينى

عشق حسينى

نویسنده:
فارسی
عشق حسيني نام کتاب : عشق حسيني

نام نويسنده : محمد تقي صرفي


امام‌ حسين‌ (ع‌)
تولد:
امام‌ حسين‌ (ع‌) در سوم‌ شعبان‌ سال‌ چهارم‌ هجري‌ در شهر مدينة‌،درحاليكه‌ شش‌ ماه‌ بيشتر در شكم‌ مادرش‌ زهراء(س‌)نبود،متولد شد.در٤٥سالگي‌ به‌ امامت‌ رسيد ودر ٥٥ سالگي‌ در محرم‌ سال‌ ٦١ هجري‌قمري‌ بشهادت‌ نائل‌ آمد.
در هنگام‌ تولدش‌،چون‌ فاطمة‌ زهراء(س‌)،شير نداشت‌،رسول خدا(ص‌)به‌ معجزة‌ الهي‌ انگشت‌ سبابة‌ خود را در دهانش‌ مي‌گذاشتند واو ازپيامبر تغذيه‌ مي‌نمود.
نام‌ اورا بدستور خدا،حسين‌ معادل‌ شبير نام‌ پسر دوم‌ هارون‌(ع‌) جانشين‌موسي‌(ع‌)گذاشتند.گفته‌اند كه‌ قبل‌ از اسلام‌ نام‌ حسن‌ وحسين‌ سابقه‌نداشته‌ است‌.
در وقت‌ ولادتش‌،گروهي‌ از فرشتگان‌ به‌ سرپرستي‌ جبرئيل‌ در حاليكه‌فطرس‌ ملك‌ را به‌ همراه‌ داشتند،براي‌ عرض‌ تبريك‌ الهي‌ بر پيامبر نازل‌شدند.جبرئيل‌ بعد از اداي‌ مأموريت‌،به‌ رسول خداعرضه‌ داشت‌ كه‌فطرس‌ مورد غضب‌ الهي‌ است‌،شما شفاعت‌ كنيد تا خدا از او راضي‌شود.
پيامبر فرمود كه‌ خود را به‌ قنداقة‌ حسين‌(ع‌)بمالد!چون‌ چنين‌ كرد خدااورا بخاطر حسين‌(ع‌) بخشيد.در هنگام‌ صعودِ فطرس‌ به‌ آسمان‌ ،اين‌فرشته‌ عرضه‌داشت‌ كه‌ در مقابل‌ اين‌ محبت‌ حسين‌(ع‌) ،منهم‌ سلام‌زائرينش‌ را در هركجاي‌ زمين‌ كه‌ باشند،به‌ او مي‌رسانم‌.

روايات‌ در شأن‌ حسين‌(ع‌)
١- «در حديث‌ قدسي‌ است‌ كه‌:حسين‌ را مأمور وحيم‌ كردم‌ واورا باشهادت‌،گرامي‌ داشتم‌ وكار اورا به‌ سعادت‌ ختم‌ نمودم‌.»
٢- «پيامبر(ص‌):حسين‌،چراغ‌ هدايت‌ وكشتي‌ نجات‌ است‌.»
٣- «پيامبر(ص‌):كسيكه‌ در مصيبت‌ حسين‌(ع‌)،ديگران‌ را بگرياند،ياخود گريه‌ كند و يا خود را به‌ گريه‌ زند،بهشتي‌ خواهد بود.»
٤- «پيامبر(ص‌)،خطاب‌ به‌ امام‌ حسين‌(ع‌):تو سيدي‌!فرزند سيدي‌!پدرساداتي‌!تو امامي‌!فرزند امامي‌!پدرامامان‌ هستي‌!تو حجّتي‌!فرزندحجّتي‌!پدر حجّتها هستي‌!و از صلب‌ تو نُه‌ تن‌ امام‌ بوجود مي‌آيد كه‌ نُهُم‌آنها قائم‌ آل‌ محمد است‌.»
٥- «امام‌ سجاد(ع‌):هر مؤمني‌ كه‌ براي‌ حسين‌،طوري‌ گريه‌ كند كه‌ اشگش‌بر گونه‌اش‌ جاري‌ شود،خدا غرفه‌اي‌ در بهشت‌ به‌ او اختصاص‌مي‌دهد.»
٦- «امام‌ صادق‌(ع‌):يك‌ قطره‌ اشگ‌ در مصيبت‌ حسين‌،باعث‌ آمرزش‌گناهان‌ مي‌شود اگر چه‌ گناهان‌ همانند كف‌ دريا زياد باشد.»
٧- «امام‌ صادق‌(ع‌):هر چيزي‌ براي‌ او اجري‌ است‌ غير از گريه‌ بر سيدالشهداء كه‌ اجر او محدود نيست‌!»
٨- «امام‌ صادق‌(ع‌):هركه‌ در مصيبت‌ حسين‌،شعري‌ بگويد و بگريدوبگرياند،خدا او را مي‌آمرزد وبهشت‌ را براي‌ او واجب‌ مي‌كند.»
٩- «امام‌ صادق‌(ع‌):خداوند در عوض‌ شهادت‌ حسين‌(ع‌)،امامت‌ را درفرزندانش‌،شفا را درتربتش‌ و اجابت‌ دعا را در كنار قبرش‌ قرار داد ورفت‌وبرگشت‌ زائر حسين‌(ع‌) ،جزء عمرش‌ حساب‌ نمي‌شود.»
١٠- «امام‌ رضا(ع‌):كسيكه‌ روز عاشوراء،بدنبال‌ كارهاي‌ دنيوي‌نرود،خدا حاجتهاي‌ دنيوي‌ واخروي‌ او را روا مي‌دارد.وكسيكه‌ روزعاشوراء،روز حزن‌ واندوه‌ ومصيبتش‌ باشد،خدواند عزوجل‌ روز قيامت‌را ،روز شادي‌ وسرورش‌ قرار مي‌دهد.»
١١- «امام‌ رضا(ع‌):اي‌ پسر شبيب‌!اگر چنان‌ براي‌ حسين‌(ع‌)گريه‌ كردي‌كه‌ اشگت‌ بر گونه‌ ات‌ جاري‌ شد،خدا تمام‌ گناهان‌ كوچك‌ وبزرگت‌ رامي‌آمرزد.
اي‌ پسر شبيب‌!اگر مي‌خواهي‌ درحالي‌ با خدا ملاقات‌ كني‌ كه‌ گناهي‌برگردنت‌ نباشد،حسين‌(ع‌) را زيارت‌ كن‌.
اي‌ پسر شبيب‌!اگر مي‌خواهي‌ در اطاقهاي‌ بهشت‌،باپيامبر(ص‌)باشي‌،قاتلين‌ حسين‌ را لعن‌ نما.
اي‌ پسر شبيب‌!اگر مي‌خواهي‌ در ثواب‌ شهيدان‌ كربلا شريك‌ باشي‌،هرگاه‌ بياد آنها افتادي‌ بگو:«ياليتني‌ كنت‌ُ معكم‌ فافوز معكم‌ فوزاًعظيماً»اي‌ كاش‌ منهم‌ با آنهابودم‌ و به‌ اين‌ رستگاري‌ عظيم‌ ميرسيدم‌.
اي‌ پسر شبيب‌!اگر مي‌خواهي‌ در درجات‌ بالاي‌ بهشت‌ با ما باشي‌،دراندوه‌ ما ،غمگين‌ ودر خوشحالي‌ ما،خوشحال‌ باش‌ وهميشه‌ با ولايت‌ ماهمراه‌ باش‌ كه‌ اگر شخصي‌ سنگي‌ راهم‌ دوست‌ بدارد ،خدا اورا با آن‌سنگ‌ محشور مي‌نمايد.»
١٢- «اي‌ زراره‌!آسمان‌ به‌ مدت‌ چهل‌ روز در عزاي‌ حسين‌(ع‌)گريست‌.»
١٣- «حذيفة‌ گويد كه‌:ديدم‌ كه‌ پيامبر ،دست‌ حسين‌ را گرفته‌ است‌ ومي‌فرمايد:اي‌ مردم‌!اين‌ حسين‌ بن‌ علي‌ است‌.اورا بشناسيد!سوگند به‌ آنكه‌جانم‌ در دست‌ اوست‌،او در بهشت‌ است‌.ودوست‌ دارانش‌ در بهشتند ودوستداران‌ دوستدارانش‌ نيز در بهشتند.»
١٤- «پيامبر(ص‌):بخاطر شهادت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)،در دل‌ مؤمنين‌،حرارتي‌ حاصل‌ مي‌ شود كه‌ هرگز سرد نمي‌ گردد.»
١٥- «پيامبر(ص‌):حسن‌ وحسين‌،سرور جوانان‌ بهشتند.»

گرية‌ رسول خدا(ص‌)
در روز هفتم‌ ولادت‌ حسين‌(ع‌)بعد از اينكه‌ گوسفندي‌ برايش‌ عقيقه‌كردند وسرش‌ را تراشيده‌ هم‌ وزن‌ موي‌ سرش‌،نقره‌ صدقه‌ دادند وسرش‌را با خلوق‌،خوشبو نمودند،رسول خدا(ص‌)اورا بردامنش‌ نشاند وفرمود:
اي‌ اباعبدالله!كشته‌ شدن‌ تو بر من‌ چه‌ بسيار سخت‌ است‌.
اسماء گفت‌:پدر ومادرم‌ به‌ فدايت‌ باد!اين‌ چه‌ خبري‌ است‌ كه‌ روز اول‌وامروز فرموديد وگريه‌ نموديد؟
فرمود:براي‌ اين‌ فرزند دلبندم‌ مي‌گريم‌ كه‌ كافران‌ بني‌ اميه‌ اورا به‌ شهادت‌مي‌رسانند.شخصي‌ اورا مي‌كشد كه‌ در دين‌ من‌ شكاف‌ ايجاد مي‌نمايدوبه‌ خداوند كافر مي‌شود!
سپس‌ فرمود:خدايا!ازتو در حق‌ اين‌ دوفرزندم‌ آن‌ را مي‌خواهم‌ كه‌ابراهيم‌ دربارة‌ ذرية‌ خود خواست‌.خدايا!اين‌ دو و دوستدار اين‌ دو رادوست‌ بدار! ودشمنان‌ اين‌ دو را لعن‌ نما!لعنتي‌ بسيار كه‌ آسمان‌ وزمين‌از آن‌ لعنت‌ پر شود.

القاب‌ وكنيه‌ ها
سيدالشهداء،سيد شباب‌ اهل‌ الجنة‌،ثارالله،مظلوم‌،شهيد،قتيل‌ العبرات‌«كشتة‌ اشكها»،وترالله،العابد،الزاهد،الصديق‌،الطهر، الطاهر ،الطيب‌،المبارك‌، الرضي‌،المرضي‌،التقي‌،الهادي‌،المهدي‌،الذائد«دفاع‌كننده‌»،المجاهد،العالم‌،امام‌ الهُدي‌،سبط‌ الرسول‌،قرة‌ عين‌ البتول‌،صفوة‌الله«برگزيدة‌خدا»،خالصة‌الله وكنية‌ حضرت‌ اباعبدالله وابوالشهداء بوده‌ است‌.

عبادت‌ ومكارم‌ الاخلاق‌
«به‌ امام‌ سجاد(ع‌) گفتند كه‌ چرا پدرت‌ كم‌ اولاد بود؟فرمود: تعجب‌مي‌كنم‌ كه‌ من‌ چگونه‌ متولد شدم‌.زيرا پدرم‌ در هر شبانه‌ روز،هزار ركعت‌نماز مي‌خواند.»
«وقتيكه‌ عبدالله بن‌ زبير خبر شهادت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)را شنيد،گفت‌:
بخدا سوگند!شخصي‌ را كشتند كه‌ شبهاي‌ طولاني‌ را تا به‌ صبح‌ در نمازبود وروزهاي‌ زيادي‌ را به‌ روزه‌ مي‌گذراند.«اهل‌ البيت‌ ص‌٢٧٠»

شجاعت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)
وقتيكه‌ امام‌ در كربلا ياران‌ خودرا از دست‌ داد وهمگي‌ بشهادت‌رسيدند،نه‌ تنها اثري‌ از ترس‌ در حضرت‌ ديده‌ نمي‌شد بلكه‌ صورت‌مباركش‌ برافروخته‌تر وشاداب‌تر مي‌شد.
امام‌ بود وچندهزار نفر لشگر دشمن‌.ولي‌ وقتيكه‌ امام‌ حمله‌ مي‌كرددشمن‌ مانند گوسفنداني‌ كه‌ از مقابل‌ شير فرار مي‌كردند از مقابل‌ امام‌مي‌گريختند.وهنگاميك‌ نتوانستند در جنگ‌ تن‌ بتن‌ وجنگ‌ با شمشير برامام‌ پيروز شوند،صداي‌ عمرسعد كه‌ فرمانده‌ دشمن‌ بود،بلند شد كه‌مي‌دانيد اين‌ مرد كيست‌؟اوفرزند شيرخدا،علي‌(ع‌)است‌.بايد اوراسنگباران‌ كنيد وهجوم‌ يك‌ دفعه‌اي‌ براو ببريد!وتنها با حمله‌ناجوانمردانه‌ توانستند امام‌ را خسته‌ ومجروح‌ وسپس‌ شهيد بنمايند.»
«روزي‌ كنيز امام‌ حسين‌(ع‌) يك‌ شاخه‌ ريحان‌ به‌ امام‌ هديه‌ كرد.امام‌درمقابل‌ اورا آزاد فرمود.
همچنين‌ امام‌ درحال‌ نماز بودند كه‌ عربي‌ آمد واشعاري‌ خواند.امام‌ نمازرا تمام‌ كردند وبه‌ قنبر فرمودند:از مال‌ حجاز چقدرمانده‌ است‌؟
گفت‌: پنج‌ هزار درهم‌.امام‌ دستور داد بياورند وهمه‌ را به‌ او بخشيدند.»

دو معجزه‌
زنده‌ شدن‌ پيرزن‌!
يحيي‌ بن‌ ام‌ّ الطويل‌ مي‌گويد:
ما نزد امام‌ حسين‌(ع‌)بوديم‌ كه‌ جواني‌ گريه‌ كنان‌ نزد امام‌ حسين‌(ع‌)آمدوگفت‌:
مادرم‌ از دنيا رفته‌ ولي‌ وصيتي‌ نكرده‌ است‌.فقط‌ گفته‌ است‌ كه‌ درمورداموالش‌ به‌ نظر شما عمل‌ كنيم‌.
امام‌ فرمود:بلند شويد تا بخانة‌ او برويم‌.
ما هم‌ با امام‌ بخانة‌ پيرزن‌ رفتيم‌.وقتي‌ داخل‌ خانة‌ آن‌ زن‌ شديم‌،امام‌ ازخدا خواستند تا اورا زنده‌ كندتا وصيت‌ خودرا انجام‌ دهد.
ناگاه‌ پيرزن‌ زنده‌ شد وبلند شد ونشست‌ وشهادتين‌ را برزبان‌ جاري‌كرد.سپس‌ به‌ امام‌ گفت‌:اي‌ مولايم‌!داخل‌ اطاق‌ شويد وهر دستوري‌داريد بمن‌ بفرمائيد.
امام‌ داخل‌ اطاق‌ شدند وبه‌ او فرمودند:خداوند تورا رحمت‌كند.وصيتهاي‌ خودرا بكن‌!
او گفت‌:اي‌ فرزند رسول خدا!من‌ مقداري‌ ثروت‌ دارم‌ كه‌ درفلان‌ جاگذاشته‌ام‌ ويك‌ سومش‌ در اختيار شما است‌ تا به‌ شيعيانت‌ بدهي‌ ودوسوم‌ ديگر مال‌ پسرم‌ باشد بشرط‌ اينكه‌ از دوستان‌ شما باشد.واگر با شمااهلبيت‌(ع‌)مخالفت‌ كرداين‌ دوسوم‌ راهم‌ شما برداريد واو حقي‌ ندارد.سپس‌ از امام‌ درخواست‌ كرد كه‌ بعد از مردن‌ براو نماز بخواند وكارهاي‌بعد از مرگش‌ را امام‌ انجام‌ دهد.اين‌ سخنان‌ را گفت‌ ومُرد.«بحارج‌٤٤ص‌١٨١»

باحال‌ جنابت‌ پيش‌ امام‌ رفت‌!
عربي‌ براي‌ آزمايش‌ امامت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)به‌ مدينه‌ رفت‌ ودربين‌ راه‌باخود استمناء نمود وبا آن‌ حال‌ نزد امام‌ رفت‌!
وقتي‌ داخل‌ اطاق‌ امام‌ شد،حضرت‌ فرمود:اي‌ اعرابي‌!آيا حيا نمي‌كني‌كه‌ با حال‌ جنابت‌ نزد امامت‌ مي‌آيي‌؟
سپس‌ فرمود:
شما عربهارسمتان‌ است‌ كه‌ وقتي‌ مي‌خواهيد نزد شخصي‌ برويد با خوداستمناء كنيد؟
عرب‌ گفت‌:آنچه‌ كه‌ مي‌خواستم‌،يافتم‌.سپس‌ بيرون‌ رفت‌ وغسل‌ نمودوخدمت‌ امام‌ برگشت‌ وآنچه‌ در دل‌ داشت‌ از حضرت‌ سؤال‌ كرد.«بحارج‌٤٣ص‌١٨١»

خصائص‌ الحسينة‌
امتيازاتي‌ مربوط‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع‌)است‌ كه‌ در كسي‌ ديگري‌ نيست‌ ازجمله‌:
١- روضة‌ او اولين‌ بار توسط‌ جبرئيل‌ براي‌ آدم‌(ع‌)خوانده‌ شد.
٢- همة‌ پيامبران‌ مأمور بودند كه‌ به‌ سرزمين‌ كربلا رفته‌ وبه‌ حضرت‌ سلام‌كنند.
٣- چهارفرسخ‌ در چهارفرسخ‌ جزء كربلا مي‌ باشد
خوردن‌ خاك‌ حرام‌ است‌ ولي‌ خوردن‌ تربت‌ وخاك‌ اين‌ قسمت‌،شفاميباشد.
مقدس‌ اردبيلي‌ وقتي‌ به‌ كربلا ميرفت‌،مشگي‌ با خود داشت‌ كه‌ مدفوع‌خود را در آن‌ مي‌ كرد ودر خارج‌ از چهار فرسخي‌ تخليه‌ مي‌ نمود.
٤- چهار فرشته‌ شبانه‌ روز در حرم‌ حضرت‌ به‌ عزاداري‌ مشغول‌ هستند.
٥- سفر پر خطر، حرام‌ است‌ ولي‌ سفر كربلا هر چه‌ خطرش‌بيشتر،ثوابش‌ عظيم‌ تر است‌.
٦- سفر كربلا جزء عمر حساب‌ نمي‌ شود.
٧- در رجعت‌ ،اولين‌ امامي‌ كه‌ زنده‌ مي‌ شود وهمو بدن‌ امام‌ مهدي‌ (ع‌)رابعد از شهادتش‌ غسل‌ مي‌ دهد،امام‌ حسين‌ (ع‌) است‌.
٨- او شش‌ ماهه‌ متولد شد وبرشهادتش‌ آسمان‌ وزمين‌ گريست‌.
٩- مصيبت‌ِ شهادت‌ او،بزرگترين‌ مصيبت‌ مي‌ باشد.
١٠- او لقب‌ ثارالله را دارد.

قيام‌ امام‌ حسين‌(ع‌)
بعد از مرگ‌ معاويه‌ در سال‌ ٦٠ هجري‌،وشروع‌ خلافت‌ يزيد،امام‌حسين‌(ع‌)قيام‌ نمود واز مدينه‌ به‌ مكه‌ رفت‌ ودر نهم‌ ذيحجه‌ كه‌ روزشهادت‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ هم‌ است‌،بطرف‌ كوفه‌ حركت‌ كرد ودر دوم‌محرم‌ وارد كربلا شد ودر عصر عاشوراي‌ سال‌ ٦١ به‌ شهادت‌ رسيد.
اگر چه‌ كل‌ حادثه‌ شهادت‌ امام‌ ويارانش‌،در كمتر از بيست‌وچهارساعت‌،اتفاق‌ افتاد ولي‌ آنچنان‌ اين‌ حادثه‌ عظيم‌ است‌ كه‌ هنوز هم‌خون‌ حسين‌(ع‌)مي‌ جوشد وملتهاي‌ مظلوم‌ را به‌ حركت‌ وا مي‌ دارد.

سخناني‌ از امام‌ حسين‌(ع‌):
١- «نياز مردم‌ بشما از نعمتهاي‌ الهي‌ برشماست‌! پس‌ از نعمت‌ الهي‌ملول‌ نشويد.»
٢- «روز عاشورا،خطاب‌ به‌ اصحابش‌ فرمود:اي‌ فرزندان‌ خانواده‌ هاي‌بزرگوار!مرگ‌ فقط‌ پلي‌ است‌ كه‌ شمارا از سختي‌ ومشقت‌،به‌ بهشتهاي‌وسيع‌ ونعمتهاي‌ دائمي‌،منتقل‌ مي‌ كند.كداميك‌ از شما بدش‌ مي‌ آيد كه‌از زندان‌ به‌ قصر وكاخ‌،منتقل‌ گردد؟ولي‌ مرگ‌ براي‌ دشمنان‌ شما،منتقل‌شدن‌ از قصر وكاخ‌،به‌ زندان‌ است‌! پدرم‌ از رسول‌ خدا(ص‌)نقل‌ كردكه‌:دنيا زندان‌ مؤمن‌ وبهشت‌ كافر است‌! پس‌ مرگ‌ پلي‌ است‌ كه‌ شمارا به‌بهشت‌ وآنها را به‌ جهنم‌،منتقل‌ مي‌ كند.نه‌ دروغ‌ مي‌ گويم‌ ونه‌ به‌ من‌ دروغ‌گفته‌ شده‌ است‌!»
٣- «برمن‌ لازم‌ است‌ كه‌در قيامت‌، زائر خود راببينم‌ واورا نجات‌ دهم‌.»
٤- «از حضرت‌ سؤال‌ شد كه‌:معرفت‌ الهي‌ چيست‌؟
فرمود:معرفت‌ اهل‌ هر زماني‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ امام‌ وحجّتي‌ كه‌ اطاعتش‌واجب‌ است‌ رابشناسد.»
٥- «مرگ‌ در عزّت‌ بهتر از زندگي‌ با ذلّت‌ است‌.»
٦- «مرگ‌ بهتر از عار است‌ وعار بهتر از جهنّمي‌ شدن‌ است‌.»
٧- «من‌ شهادت‌ را سعادت‌ دانسته‌ و زندگي‌ با ظالمين‌ را بدبختي‌مي‌دانم‌.»
٨- «من‌ كشتة‌ اشكها هستم‌!هيچ‌ مؤمني‌ بياد من‌ نمي‌افتد مگر اينكه‌ گريه‌مي‌كند.»
٩- «هيچ‌ شخصي‌ نيست‌ كه‌ چشمش‌ بخاطر ما گريان‌ باشدالاّ اينكه‌ خدااو را در بهشت‌ باندازه‌ يك‌ «حقب‌»نگه‌ مي‌دارد.»
١٠- «بهترين‌ افراد كسي‌ است‌ كه‌ به‌ افراديكه‌ از او بريده‌اند،بپيوندد.»
١١- « هر كسيكه‌ خدا را آن‌ چنان‌ كه‌ سزاوار پرستش‌ است‌،عبادت‌كند،خداوند اورا به‌ بالاترين‌ آرزويش‌ وبيشتر از حقش‌،مي‌رساند.»
١٢- «شخصي‌ از امام‌ پرسيد:در چه‌ حالي‌ هستيد؟
فرمود:در حالي‌ هستم‌ كه‌ خدا در بالاي‌ سرم‌ وآتش‌ درمقابلم‌ و مرگ‌بدنبالم‌ و حساب‌ روز قيامت‌،در اطرافم‌ است‌. ومن‌ در گرو عملم‌مي‌باشم‌.آنچه‌ را دوست‌ دارم‌،نمي‌يابم‌ وآنچه‌ را بدم‌ مي‌ايد،نمي‌توانم‌ ازخودم‌ دور كنم‌ وامورم‌ بدست‌ ديگري‌ است‌.اگر بخواهد مرا عذاب‌مي‌كند واگر بخواهد،مي‌بخشد.پس‌ چه‌ فقيري‌ از من‌ فقيرتر است‌؟»
١٣- «اي‌ خدا!كور باد چشمي‌ كه‌ تو را نبيند!»
١٤- «درخواست‌ از ديگران‌،فقط‌ در سه‌ جا رواست‌:درمريضي‌سخت‌،فقر غير قابل‌ تحمل‌،ديه‌ وغرامت‌ طاقت‌ فرسا!»
١٥- «به‌ پرهيز از كاري‌ كه‌ موجب‌ عذرخواهيت‌ شود!زيرا مؤمن‌ بدي‌نمي‌كند تا عذر بخواهد ولي‌ منافق‌ هر روز بدي‌ مي‌كند سپس‌ عذرمي‌خواهد!»
١٦- «كسيكه‌ از تو حاجتي‌ مي‌خواهد،با درخواستش‌،آبروي‌ خود راحفظ‌ نمي‌كند!ولي‌ تو با رواكردن‌ حاجتش‌،آبرويت‌ را حفظ‌ نما!»
١٧- «مردي‌ گفت‌:من‌ ازشيعيانت‌ هستم‌!
امام‌ فرمود:از خدا بترس‌ و چنين‌ ادعائي‌ نكن‌!
شيعيان‌ ما كساني‌ هستند كه‌ قلبهايشان‌ از هر غل‌ وغشي‌،پاك‌ وسالم‌است‌!بلكه‌ تو بگو كه‌ من‌ از دوستداران‌ شما هستم‌!»
١٨- «شخصي‌ در حضور امام‌ گفت‌:احسان‌ به‌ آدم‌ نااهل‌،ضايع‌ مي‌شود!
امام‌ فرمود:چنين‌ نيست‌!احسان‌ بمانند باران‌ تند است‌ وبه‌ نيك‌ وبدمي‌رسد.»
١٩-«اگر خدا طاقت‌ كسي‌ را بگيرد،اطاعتش‌ را هم‌ از او بر مي‌دارد و اگرقدرت‌ شخصي‌ را بگيرد،تكليفش‌ را هم‌ از او بر مي‌دارد.»
٢٠- «استدراج‌ بنده‌ توسط‌ خدا به‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ او نعمت‌ فراوان‌مي‌دهد وشكر گذاري‌ را از او مي‌گيرد.»
٢١- «سلام‌ هفتاد حسنه‌ دارد.شصت‌ ونه‌ تا به‌ سلام‌ كننده‌ مي‌رسدويكي‌ به‌ جواب‌ دهنده‌!»
٢٢- «شخصي‌ از امام‌ درخواستي‌ نمود.
امام‌ فرمود:تقاضا خوب‌ نيست‌ مگر در قرض‌ سنگين‌ يا فقر سخت‌ و ياتعهد مال‌ مهم‌!
آن‌ شخص‌ گفت‌:منهم‌ براي‌ يكي‌ از اينها از شما درخواست‌ مي‌كنم‌.
امام‌ دستور داد به‌ او صد سكه‌ دادند.»
٢٣- «شخصي‌ در حضور امام‌ غيبت‌ كرد.
امام‌ فرمود:دست‌ از غيبت‌ بردار كه‌ آن‌ خورش‌ سگهاي‌ جهنم‌ است‌.»
٢٤- «بدرستي‌ كه‌ اگر دنيا براي‌ كسي‌ باقي‌ مي‌ماند،ويا كسي‌ در دنيا باقي‌مي‌ماند،شايسته‌ نر از همه‌ پيامبران‌ بودند كه‌ باقي‌ بمانند.»
٢٥- «خداوند دنيارا براي‌ بلا خلق‌ فرمود واهلش‌ را براي‌ فاني‌ شدن‌آفريد.»
٢٦- «شكر تو براي‌ نعمت‌ گذشته‌ ،زمينة‌ نعمت‌ آينده‌ است‌.»
٢٧- «شما را به‌ تقواي‌ الهي‌ سفارش‌ مي‌كنم‌ كه‌ خدا ضمانت‌ كرده‌ كه‌مكروه‌ را به‌ آنچه‌ دوست‌ دارد،تبديل‌ كند وبدون‌ حساب‌ به‌ او روزي‌كند.»
٢٨- «قرآن‌ ،ظاهرش‌ زيبا و باطنش‌ عميق‌ است‌.»
٢٩- «به‌ درستي‌ كه‌ اجراي‌ احكام‌ به‌ دست‌ علما است‌ كه‌ حلال‌ وحرام‌الهي‌ را مي‌شناسند ومورد اعتمادند.»
٣٠- «از ماست‌ دوازده‌ هدايت‌ كننده‌ كه‌ اول‌ آنها اميرالمؤمنين‌ علي‌ بن‌ابطالب‌ است‌ وآخرين‌ آنها نهمين‌ از فرزندان‌ من‌ است‌.»
٣١- «اي‌ پسر آدم‌!فكر كن‌ وباخود بگو:پادشاهان‌ دنيا كجاهستند؟آنهائيكه‌ خرابه‌ هارا آباد كردند و نهرهارا آب‌ انداختند ودرختهارا غرس‌ نمودند و شهر هارا ساختند امّا عاقبت‌ در حاليكه‌نمي‌خواستند از اينها جدا شدند وگروه‌ ديگري‌ ارث‌ بردند وماهم‌ بازمان‌ كمي‌ به‌ آنها ملحق‌ مي‌شويم‌.»
٣٢- «احدي‌ را بر آئين‌ ابراهيم‌ (ع‌) نمي‌دانم‌ مگر ما وشيعيانمان‌ و بقيه‌ ازآئين‌ ابراهيمي‌(توحيد)بركنارند.»
٣٣- «ما تا قيامت‌ با بني‌ اميه‌ ها در حال‌ جنگ‌ و ستيزيم‌!»
٣٤- «كسيكه‌ بدنبال‌ رضاي‌ الهي‌ است‌ اگر چه‌ مردم‌ ناراحت‌ شوند،خدااورا از مردم‌ كفايت‌ مي‌كند وكسيكه‌ براي‌ رضاي‌ مردم‌،خدا را غضبناك‌مي‌كند،خدا اورا به‌ مردم‌ وا مي‌گذارد!»
٣٥- «قيمت‌ جميع‌ دنيا در نزد وليّي‌ از اولياء خدا ودر نزد اهل‌ معرفت‌مثل‌ قيمت‌ سايه‌ است‌.»
٣٦- «نياز مردم‌ به‌ شما در رفع‌ گرفتاريهاشان‌ از نعمتهاي‌ الهي‌برشماست‌.»
٣٧- «مرگ‌ بر فرزند آدم‌ همانند گردن‌ بند بر گردن‌ دختران‌ حتمي‌ است‌.»
٣٨- «آفرين‌ بر مرگ‌ در راه‌ خدا و لكن‌ شما قدرت‌ بر از بين‌ بردن‌ عزتم‌ رانداريد پس‌ در اين‌ حال‌ من‌ باكي‌ از شهادت‌ ندارم‌.»
٣٩- «اشگ‌ چشمها و خشيت‌ دلها از بركات‌ الهي‌ است‌.»
٤٠- «هركه‌ در باره‌ ما اشگي‌ بريزد در قيامت‌ باعث‌ آبرو وروشني‌ چشم‌او مي‌شود.»
٤١- «قبل‌ از مردن‌ مالت‌ را انفاق‌ كن‌ كه‌ در غير اين‌ صورت‌ مالت‌ براي‌ديگري‌ مي‌ماند ولي‌ حساب‌ وكتابش‌ را از تو مي‌كشند!پس‌ مالت‌ را بخورقبل‌ از اينكه‌ مال‌ تورا بخورد.»
٤٢- «كسي‌ از قيامت‌ در امان‌ نيست‌ مگر كسيكه‌ در دنيا از خدا بترسد.»
٤٣- «دوجهاد واجب‌ است‌ ودوجهاد سنت‌ است‌.امّا يكي‌ از دو جهادواجب‌ ،جهاد با نفس‌ است‌ كه‌ بزرگترين‌ جهاد است‌.وجهاد دوم‌،جهاد باكفار است‌.وجهاد سنت‌،يكي‌ دفاع‌ است‌ كه‌ اگر نكنند،عذاب‌ نازل‌ شودويكي‌ برپائي‌ سنتهاي‌ نيك‌ وحسنه‌ است‌.»
٤٤- «اگر دين‌ محمّد(ص‌)،جز با كشته‌ شدمن‌ پابرجا نمي‌ماند،پس‌ اي‌شمشيرها مرا دربر بگيريد!»
٤٥- «من‌ ياراني‌ بهتر و وفادارتر از ياران‌ خودم‌ سراغ‌ ندارم‌.»

فرزندان‌
١- امام‌ سجاد(ع‌)، ٢- علي‌ اكبر ، ٣-علي‌ اصغر، ٤- محمد ، ٥- عبدالله ، ٦- جعفر ، ٧- زينب‌ ، ٨- سكينه‌ ، ٩- فاطمه‌

ياران‌
١-علي‌ اكبر(ع‌) ٢- عباس‌(ع‌) ٣-علي‌ اصغر(ع‌) ٤-قاسم‌ (ع‌) ٥-مسلم‌بن‌ عقيل‌ (ع‌) ٦-هاني‌ بن‌ عروة‌ ٧-قيس‌ بن‌ مسهّر صيداوي‌ ٨-حبيب‌ بن‌مظاهر ٩-مسلم‌ بن‌ عوسجة‌ ١٠- زهير بن‌ قين‌ ١١-سعيد بن‌ عبدالله١٢-هلال‌ بن‌ نافع‌ ١٣-ابوثمامة‌ ١٤- حرّبن‌ يزيد رياحي‌ ١٥-جون‌ و...

شهادت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)
در عاشوراي‌ ٦١ از اول‌ صبح‌ جنگ‌ بين‌ حق‌ وباطل‌ وجنگ‌ بين‌ خون‌وشمشير شروع‌ شد.در يك‌ حمله‌ دشمن‌،نزديك‌ به‌ پنجاه‌ نفر از ياران‌امام‌ حسين‌ (ع‌)بشهادت‌ رسيدند.سپس‌ در جنگ‌ تن‌ به‌ تن‌ عده‌ اي‌بشهادت‌ رسيدند وامام‌ ناظر اين‌ حوادث‌ بود.موقع‌ نمازظهر هم‌ چند نفربشهادت‌ رسيدند.سپس‌ افراد بني‌ هاشم‌ نفر به‌ نفر به‌ استقبال‌ شهادت‌رفتند.آخرين‌ سرباز امام‌،علي‌ اصغر بود كه‌ در آغوش‌ امام‌ بشهادت‌رسيد.بعد از شهادت‌ علي‌ اصغر،امام‌،از زندگاني‌ دست‌ شسته‌ وشمشيربدست‌ گرفت‌ ومبارز مي‌ طلبيد.هركه‌ درمقابل‌ آن‌ فرزند اسداللّه‌الغالب‌،قرار مي‌ گرفت‌،بهلاكت‌ مي‌ رسيد تا آنكه‌ كشتار بزرگي‌ نمودوعدة‌ زيادي‌ از شجاعان‌ دشمن‌ را به‌ جهنم‌ فرستاد!ديگر كسي‌ جرعت‌نداشت‌ تا با حضرت‌ جنگ‌ تن‌ به‌ تن‌ كند!سپس‌ امام‌ به‌ چپ‌ وراست‌لشگر دشمن‌ حمله‌ نمود.
راوي‌ مي‌ گويد:بخداقسم‌!هرگز نديدم‌ مردي‌ را كه‌ لشگرهاي‌ بسيار اورامحاصره‌ كرده‌ باشند وياران‌ وفرزندان‌ اورابشهادت‌ رسانده‌ باشند واهلبيت‌ اورا بسختي‌ انداخته‌ باشند،ولي‌ شجاعتر وقوي‌القلب‌ تر از امام‌حسين‌(ع‌)باشد!زيرا با وجود مصيبتهاي‌ زياد وتشنگي‌وجراحت‌ بدن‌،باز هيچ‌ تزلزلي‌ در او ديده‌ نمي‌ شد وآنچنان‌ بر دشمن‌مي‌ تاخت‌ كه‌ لشگر مانند گله‌ گرگ‌ ديده‌،مي‌ رميدند وفرار مي‌كردند.دوباره‌ لشگر سي‌ هزارنفره‌،جمع‌ مي‌ شدند وآماده‌ مي‌ گشتند!ولي‌امام‌ برآن‌ لشگر انبوه‌،حمله‌ مي‌ كرد وآنان‌ مانند ملخهائي‌ كه‌ در هواپراكنده‌ مي‌ شوند،از مقابل‌ امام‌ مي‌ گريختند وازهم‌ متفرق‌ مي‌شدند.آنگاه‌ امام‌ به‌ مركز حمله‌ بر مي‌ گشت‌ وكلمه‌ لاحول‌ ولاقوة‌ الاّ باللّه‌رابرزبان‌ جاري‌ مي‌ فرمود.
تااينكه‌ از هر طرف‌ امام‌ را تيرباران‌ نمودند واز كثرت‌ تيرهائي‌ كه‌ بر زره‌حضرت‌ نشست‌،سينه‌ مباركش‌ چون‌ خارپشت‌ گشت‌ وبه‌ روايت‌ امام‌محمّد باقر(ع‌)زخمهاي‌ حضرت‌ ،بيش‌ از سيصد وبيست‌ جراحت‌ بود.
اينجا بود كه‌ امام‌ از شدّت‌ خستگي‌ وبسياري‌ ضعف‌،توقفي‌ فرمود تاساعتي‌ استراحت‌ نموده‌ باشد.كه‌ ناگاه‌ ظالمي‌،سنگي‌ را بطرف‌ امام‌پرتاب‌ كرد كه‌ به‌ پيشاني‌ حضرت‌،اصابت‌ نمود وخون‌ جاري‌ شد.امام‌دامن‌ لباس‌ را بالا زد تا خون‌ پيشاني‌ را پاك‌ كند كه‌ ناگاه‌ تيري‌ كه‌پيكانش‌،زهر آلود وسه‌ شعبه‌ بود،بر سينه‌ مباركش‌ وارد شد.
امام‌ فرمود:بسم‌ اللّه‌ وباللّه‌ وعلي‌' ملّة‌رسول‌ اللّه‌.سپس‌ رو به‌ آسمان‌ كردوفرمود:اي‌ خداي‌ من‌!تو مي‌ داني‌ كه‌ اين‌ جماعت‌، مردي‌ را مي‌ كشند كه‌ بر روي‌ زمين‌،پسر پيامبري‌ جز او نيست‌ بعد دست‌برد وتير را بيرون‌ كشيدكه‌ خون‌ جاري‌ شد.امام‌ از خونها بر مي‌ داشت‌وبطرف‌ آسمان‌ پخش‌ مي‌ نمود كه‌ قطره‌ اي‌ بر نمي‌ گشت‌!بار ديگردست‌ كرد واز خون‌ برداشت‌ وبر صورت‌ ومُحاسن‌ خود ماليدوفرمود:مي‌ خواهم‌ با سر وروي‌ خون‌ آلود،جدّم‌ رسول‌ خدا را ملاقات‌كنم‌!
در اين‌ موقع‌ از شدّت‌ ضعف‌،بر روي‌ زمين‌ گودي‌ قتلگاه‌ افتاد!
شمر از اسب‌ پياده‌ شد وبسوي‌ گودي‌ قتلگاه‌ حركت‌ كرد....

او مي‌نشست‌ ومن‌ مي‌نشستم ‌اوروي‌ سينه‌ من‌ در مقابل‌ او مي‌كشيد ومن‌ مي‌كشيدم‌ او خنجر كين‌ من‌ آه‌ از دل‌ او مي‌بُريد ومن‌ مي‌بُريدم ‌او از حسين‌ سر من‌ هم‌ زتو دل‌ او مي‌دويد ومن‌ مي‌دويدم ‌اوروي‌ مقتل‌ من‌ سوي‌ قاتل‌ آندم‌ بريدم‌ من‌ از حسين‌ دل ‌كامد به‌ مقتل‌ شمرسيه‌ دل‌
از بين‌ رفتن‌ مرض‌ وبا با زيارت‌ عاشورا
«نقل‌ شده‌ كه‌ سالي‌ در سامراء وبا آمد وهمه‌ روزه‌ عده‌اي‌ از شيعيان‌وسنيان‌ وديگرافراد از دنيا مي‌رفتند.عاقبت‌ مردم‌ نزد مرحوم‌ محمد تقي‌شيرازي‌ معروف‌ به‌ ميرزاي‌ كوچك‌ آمدند وراه‌ حلي‌ خواستند.ايشان‌فرمودند:به‌ مردم‌ بگوئيد كه‌ همه‌ روزه‌ زيارت‌ عاشورا بخوانند وثوابش‌ رابه‌ روح‌ نرگس‌ خاتون‌ مادر امام‌ عصر(عج‌)هديه‌ نمايند.شيعيان‌ به‌ اين‌دستور عمل‌ كردند وبا كمال‌ تعجب‌،كسي‌ ديگر از شيعيان‌ از دنيا نرفت‌ولي‌ از سني‌ها مرتب‌ مرده‌ به‌ غسالخانه‌ مي‌بردند.آنها تعجب‌ كرده‌ ورازاين‌ مطلب‌ را از شيعيان‌ جويا شدند وآنها گفتند كه‌ رهبرما بما سفارش‌كرده‌ كه‌ زيارت‌ عاشورا بخوانيم‌.وماهم‌ اين‌ كار را كرديم‌.سنيها با شنيدن‌اين‌ مطلب‌ شروع‌ بخواندن‌ زيارت‌ عاشورا كردند ومردن‌ از آنهاهم‌متوقف‌ شد.»

شفاي‌ چشم‌ از خاك‌ زائركربلا!
«پدرخانم‌ آية‌ الله گلپايگاني‌ با اينكه‌ پير بود ولي‌ چشم‌ِ جواني‌ داشت‌.من‌ديدم‌ كه‌ در مسجدِ بالاسرِ آن‌ زمان‌ كه‌ تاريك‌ بود،در سن‌ نودسالگي‌بدون‌ عينك‌ قرآن‌ مي‌خواند.»ايشان‌ تعريف‌ كرد كه‌ من‌ به‌ همراه‌ آية‌ اللهگلپايگاني‌ در اربعين‌ به‌ كربلا رفتيم‌.ما از بصره‌ سوار قطار شديم‌.قطارهاصندلي‌ نداشت‌ ويك‌ اتاقي‌ بود كه‌ من‌ وآقاي‌ گلپايگاني‌ در آن‌ نشسته‌بوديم‌.ناگهان‌ عربهاي‌ باديه‌ نشين‌ ريختند در قطار وقطار پر شد وحركت‌كرد.يكي‌ از عربها پايش‌ را توي‌ دامن‌ من‌ دراز كرده‌ بو.من‌ اول‌ ناراحت‌شدم‌ ولي‌ بعد گفتم‌ زوّار حسين‌(ع‌)است‌.
به‌ اين‌ فكر افتادم‌ كه‌ اين‌ زوّار حسين‌(ع‌)است‌.لذا همه‌اش‌ تبرّك‌است‌.پاي‌ پياده‌ آمده‌ بود ولاي‌ انگشتان‌ پايش‌ گِل‌ بود.بدون‌ اينكه‌ آن‌عرب‌ بفهمد، يك‌ مقدار از آن‌ گِل‌ را گرفتم‌ و به‌ پشت‌ چشمم‌ ماليدم‌وناگهان‌ ديدم‌ كه‌ عينك‌ نمي‌خواهم‌.نزديك‌ را مي‌بينم‌.دور رامي‌بينم‌.وضع‌ بينايي‌ ام‌ عالي‌ است‌.»

شفا از جناب‌ حرّبن‌ يزيد رياحي‌
آقاي‌ قندهاري‌ يكي‌ از علماي‌ مشهد است‌ كه‌ مرد مقدسي‌ است‌فرموده‌ بودند:من‌ در زمان‌ طلبگي‌ «تب‌ لازم‌»داشتم‌.اين‌ تب‌ انسان‌ را رهانمي‌كرد.خيلي‌ اوقات‌ هم‌ كسي‌ را مي‌كشته‌ است‌.ضعف‌ روي‌ ضعف‌پديد مي‌آمد تا منجر به‌ فوت‌ مي‌شد.منهم‌ مرگم‌ نزديك‌ شده‌ بود.رفقامي‌خواستند به‌ زيارت‌ حرّ بروند.م‌ هم‌ حوصله‌ام‌ سر رفته‌ بد وبه‌ آنهاگفتم‌ مرا هم‌ ببريد.گفتند نمي‌شود.گفتم‌ هرطوري‌ هست‌ مراببري‌.اگرشده‌ روي‌ دوش‌ شما باشم‌.
طلبه‌ها اين‌ كار را كدند.مرا بر دوش‌ گرفتند وبردند.طلبه‌ها زيارتشان‌ را كه‌كردند،مرا گوشة‌ حرم‌ گذاشتند ورفقا دنبال‌ تفريح‌ رفتند.و منهم‌ زيارتم‌ راكردم‌.يك‌ وقت‌ ديدم‌ كه‌ يك‌ زن‌ عربي‌ با يك‌ بچة‌ فلج‌ وناتوان‌ وعفب‌مانده‌ آمد.اورا كنار ضريح‌ حضرت‌ حرّ گذاشت‌ ويك‌ شبكه‌ را گرفت‌وگفت‌:يا كاشف‌ الكرب‌ عن‌ وجه‌ الحسين‌!اكشف‌ كربي‌ بحق‌ّمولاك‌ الحسين‌.يعني‌ اي‌ كسيكه‌ غم‌ وغصه‌ را از حسين‌ برطرف‌مي‌نمودي‌!غم‌ وغصه‌ مراهم‌ بحق‌ حسين‌ برطرف‌ كن‌!
آن‌ زن‌ شبكه‌ دوم‌ را گرفت‌ واين‌ جمله‌ را گفت‌.شبكه‌ سوم‌ را گرفت‌ واين‌جمله‌ را گفت‌ ناگاه‌ بچه‌ ايستاد و آمد دامن‌ مادرش‌ را گرفت‌ وگفت‌ مادر!
آري‌ بچه‌ خوب‌ شد.فهميدم‌ كه‌ اين‌ نوع‌ معجزات‌ راي‌ اين‌ زن‌ تازگي‌نداشته‌ واثالش‌ را بسيار ديده‌ بود.اين‌ زن‌ يك‌ تعظيم‌ وتشكري‌ كرد وازحرم‌ حضرت‌ حرّ بيرون‌ رفت‌.
من‌ فكر كردم‌ كه‌ اين‌ زن‌ اين‌ حاجت‌ را گرفت‌!من‌ كه‌ يك‌ واعظ‌ وطلبه‌هستم‌ ومروط‌ به‌ اهل‌ بيتم‌ چرا من‌ حاجت‌ نگيرم‌؟مي‌توانست‌ بلندشوم‌.لذا افتان‌ وخيزان‌ تا پاي‌ ضريح‌ آمدم‌ وشبكه‌ را گرفتم‌ وگفتم‌:ياكاشف‌ الكرب‌ عن‌ وجه‌ الحسين‌!اكشف‌ كربي‌ بحق‌ّ مولاك‌ سپس‌ همانند آن‌ زن‌ ،شبكه‌ دوم‌ را گرفتم‌ وهمين‌ جمله‌ را گفتم‌.بعدشبكه‌ سوم‌ را هم‌ گرفتم‌ واين‌ دعا را كردم‌.ناگاه‌ ديدم‌ مل‌ آب‌ كه‌ روي‌آتش‌ بريزند بدن‌ گرم‌ من‌ ،سرد شد.ديدم‌ قدرت‌ دارم‌.بلند شدم‌وايستادم‌.ديدم‌ مي‌توانم‌ راه‌ بروم‌.بنا كردم‌ به‌ راه‌ رفتن‌.حتي‌ ديدم‌مي‌توانم‌ بدوم‌!بنا كردك‌ به‌ دويدن‌!آدم‌ نزد طلبه‌ها وگفتم‌ بيائيد!خوب‌شدم‌.»
زنيكه‌ امام‌ حسين‌(ع‌)به‌ ديدارش‌ رفت‌:«حاج‌ ملاّ محمّد علي‌ يزدي‌ در نجف‌ همسايه‌اي‌ داشت‌ كه‌ در كودكي‌باهم‌ نزد يك‌ معلم‌ درس‌ مي‌خواندند. ولي‌ آن‌ همسايه‌ وقتي‌ بزرگ‌ شد،به‌ شغل‌ راهزني‌ مشغول‌ شد تا اينكه‌ مُرد و او را در قبرستاني‌ نزديك‌خانه‌ ملاي‌ يزدي‌ دفن‌ كردند. هنوز يكماه‌ نگذشته‌ بود كه‌ حاجي‌ درخواب‌، همسايه‌ راهزن‌ را ديد كه‌ در حال‌ خوش‌ وخرمي‌ قرار دارد.تعجب‌ كرد و از او ماجرايش‌ را پرسيد. او گفت‌: بعد از مردنم‌ تا ديروزبخاطر كارهاي‌ زشتم‌ در عذاب‌ بودم‌، ولي‌ ديروز كه‌ همسر استاد اشرف‌حداد فوت‌ كرد و او را در اين‌ قبرستان‌ دفن‌ كردند، اباعبداللّه‌(ع‌) سه‌ باربه‌ ديدن‌ او آمد ودر بار سوم‌ دستور داد عذاب‌ را از اين‌ قبرستان‌ بردارند.لذا حال‌ ما از بدي‌ به‌ خوبي‌ تغيير كرد!
ملاي‌ يزدي‌ بعد از بيدارشدن‌، به‌ سراغ‌ استاد آهنگر رفت‌ و بعد از پرس‌و جو در مورد شخصيت‌ اين‌ زن‌، متوجه‌ شد كه‌ اين‌ زن‌ همه‌ روزه‌ زيارت‌عاشورا مي‌خوانده‌ است‌»

همسر يكي‌ از مردان‌ خدا
علامه‌ طباطبايي‌ بعد از رحلت‌همسرش‌ گفت‌:همسر ما زن‌ بسيار مؤمن‌ و بزرگواري‌ بود.او همراه‌ ما درنجف‌ زندگي‌ مي‌كرد و در ايام‌ عاشورا براي‌ زيارت‌ با هم‌ به‌ كربلامي‌رفتيم‌.وقتي‌ به‌ تبريز برگشتيم‌،روز عاشورايي‌ همسرم‌ كه‌ مشغول‌خواندن‌ زيارت‌ عاشورا بوده‌ از ايام‌ زيارت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)در كربلا يادي‌مي‌كند ومي‌ گويد:دهسال‌ در روز عاشورا كنار قبرآن‌ حضرت‌ بوديم‌ ولي‌امسال‌ از اين‌ فيض‌ محروميم‌.
ناگاه‌ پرده‌ غيبي‌ كنار مي‌رود و مي‌بيند كه‌ در حرم‌ مطهّر رو به‌ قبر حضرت‌ايستاده‌ ومشغول‌ خواندن‌ زيارت‌ است‌.حرم‌ مطهر و خصوصيات‌ آن‌مثل‌ گذشته‌ است‌ ولي‌ چون‌ روز عاشورا بوده‌ است‌ و مردم‌ براي‌تماشاي‌ دسته‌ سينه‌ زنان‌ بيرون‌ بودند وفقط‌ چند نفر حرم‌ مقابل‌ قبرشهداي‌ كربلا ايستاده‌ بودند و خدام‌ براي‌ آنها زيارت‌ مي‌خواندند.در اين‌حين‌ به‌ خود مي‌آيد ومشاهده‌ مي‌كند در خانه‌ خود مشغول‌ خواندن‌زيارت‌ است‌.

زني‌ كه‌ شوهرش‌ را هدايت‌ كرد!
«وقتي‌ كاروان‌ امام‌ حسين‌(ع‌)در مسير كوفه‌ با كاروان‌ زُهَير بن‌ قين‌برخورد كرد.فرستاده‌ امام‌ براي‌ دعوت‌ از زهير جهت‌ ياري‌ رساندن‌ به‌حضرت‌،درحالي‌ نزد زهير رفت‌ كه‌ او با همسر واطرافيان‌ خود سر سفره‌غذا بود.وقتي‌ دعوت‌ امام‌ به‌ او ابلاغ‌ شد،زهير واطرافيانش‌ دچارسكوت‌ وحيرت‌ شدند ونداستند كه‌ چه‌ جوابي‌ بدهند.امّا ناگهان‌ صداي‌دَيْلَم‌ ،همسر زهير بلند شد كه‌ به‌ شويش‌ گفت‌:برو وببين‌ امام‌حسين‌(ع‌)باتو چه‌ كار دارد!آيا پيام‌ پسر پيامبرخدا(ص‌) را بي‌ جواب‌مي‌گذاري‌ ؟چه‌ مي‌شود كه‌ به‌ حضور حسين‌(ع‌)بروي‌ وسخنش‌ رابشنوي‌ وبرگردي‌؟
سخنان‌ ديلم‌،زهير را تكان‌ داد ودرحاليكه‌ صورتش‌ گرفته‌ بود،نزد امام‌شتافت‌.وقتي‌ برگشت‌،صورتش‌ بشاش‌ وباز بود.او كه‌ آمادة‌ ياري‌ كردن‌امامش‌ شده‌ بود،به‌ همسرش‌ گفت‌:من‌ تورا طلاق‌ دادم‌.تو مي‌تواني‌ نزداقوامت‌ برگردي‌.سپس‌ به‌ اطرافيانش‌ گفت‌:هركه‌ مي‌خواهد امام‌(ع‌)راياري‌ كند همراه‌ من‌ شود.
موقع‌ رفتن‌،ديلم‌ با چشمي‌ گريان‌ به‌ شويش‌ گفت‌:شوهرم‌!من‌ از تو يك‌تقاضا دارم‌ وآن‌ اين‌ است‌ كه‌ در قيامت‌،در پيشگاه‌ پيامبر خدا از من‌ يادكني‌!
زهير به‌ امام‌ پيوست‌ وتا آخرين‌ لحظه‌ از امامت‌ وولايت‌ دفاع‌ كرد وبه‌شهادت‌ رسيد.»

ام‌ّ وهب‌ دركربلا
«يكي‌ از ياران‌ حسين‌(ع‌)در كربلا،عبدالله بن‌ عمير بود كه‌ با همسرومادرش‌ در كربلا حضور داشت‌.
او در مقابل‌ حملة‌ شمر ويارانش‌ به‌ اصحاب‌ امام‌ حسين‌(ع‌) با چند نفر ازياران‌ امام‌،در مقابل‌ دشمن‌ ايستاد واستقامت‌ عجيبي‌ نشان‌ داد.اوتوانست‌ تعدادي‌ از افراد دشمن‌ را به‌ هلاكت‌ برساند .اما با قطع‌ دست‌راست‌ ويكي‌ از پاهايش‌ ،اسير دشمن‌ شد.وبلافاصله‌ در مقابل‌ چشم‌همه‌بصورت‌ «قتل‌ صبر» اورا با نيزه‌ وشمشير،قطعه‌ قطعه‌ نمودند وبه‌شهادت‌ رساندند.
همسر وي‌ كه‌ در ميان‌ خيمه‌ هابود،به‌ قتلگاه‌ رفت‌ ودر كنار پيكر بي‌ روح‌وقطعه‌ قطعة‌ شوهرش‌ نشست‌ ودرحالي‌ كه‌ خون‌ از سر و صورت‌ وي‌پاك‌ مي‌كرد،چنين‌ گفت‌:بهشت‌ برتو گوارا باد!واز خدايي‌ كه‌بهشت‌ را ارزاني‌ تو كرد مي‌خواهم‌ مرا هم‌ با تو همراه‌ كند.
در اين‌ موقع‌ غلام‌ شمر به‌ دستور اربابش‌،با چماقي‌ به‌ همسر عبداللهحمله‌ كرد وسر وي‌ را شكست‌ واورا شهيد نمود.وبدن‌ او هم‌ در كنارپيكر همسرش‌ بر روي‌ خاك‌ افتاد واين‌ اولين‌ وتنها زن‌ شهيد كربلا بود.
غلام‌ شمر سر عبدالله را جدا كرد وبطرف‌ خيمه‌ها انداخت‌!مادر عبداللهكه‌ ميان‌ خيمه‌ها بود،سر بريدة‌ فرزندش‌ را برداشت‌ وخاك‌ و خون‌ ازصورتش‌ پاك‌ كرد وآنگاه‌ در حاليكه‌ عمود خيمه‌ بدست‌ داشت‌،به‌ سوي‌صفوف‌ دشمن‌ حركت‌ كرد.
امام‌ دستور داد اورا به‌ سوي‌ خيمه‌ ها برگرداندند وخطاب‌ به‌ وي‌فرمود:در راه‌ حمايت‌ از خاندان‌ من‌ به‌ پاداش‌ نيك‌ نائل‌شويد.خدا رحمتت‌ كند.بسوي‌ خيمه‌ها برگرد كه‌ جهاد از توبرداشته‌ شده‌ است‌.
مادر عبدالله طبق‌ دستور امام‌ در حاليكه‌ مي‌گفت‌:خدايا!اميد مرا نااميدنكن‌!به‌ خيمه‌ برگشت‌.امام‌ هم‌ فرمود:خدا اميد تورا نااميد نخواهدكرد.»«سخنان‌ امام‌ حسين‌«ع‌»»

ملا محسن‌ فيض‌ كاشاني‌
گويند :در زمان‌ شاه‌ عباس‌ يكي‌ از سران‌ كشور خارجي‌ ،پيكي‌ رابهمراه‌ شخصي‌ نزد شاه‌ ايران‌ فرستاد ودر خواست‌ كرده‌ بود كه‌ دستوربدهيد علماي‌ شما با فرستادة‌ ما در امر دين‌ و مذهب‌ مناظره‌ كنند كه‌ اگرمغلوب‌ شدند، به‌ دين‌ ما بگرويد!!
فرستاده‌ خارجي‌ اين‌ قدرت‌ را داشت‌ كه‌ هركه‌ چيزي‌ در دست‌ مي‌گرفت‌،او از آن‌ خبر مي‌ داد.
شاه‌ علما را جمع‌ كرد وقرار شد كه‌ ملا محسن‌ فيض‌ با او مناظره‌ كند. ملا محسن‌ فيض‌ به‌ او گفت‌ شاه‌ شما دانشمندي‌ نداشت‌ كه‌ بفرستدو شما را كه‌ بي‌ دلنش‌ هستيد براي‌ مناظره‌ با علماي‌ ايران‌ فرستاده‌است‌؟او گفن‌ كه‌ شما ا عهده‌ شكست‌ داند من‌ بر نمي‌ آيد!اكنون‌ چيزي‌در دست‌ بگير تا من‌ بگويم‌ چه‌ چيزي‌ است‌!
ملا محسن‌ فيض‌ تسبيح‌ امام‌ حسين‌ را درمشت‌ خود پنهان‌ كرد.آن‌شخص‌ در درياي‌ فكر غوطه‌ ور شد وبسيار فكر مي‌ كرد.ملا محسن‌فيض‌ گت‌ چرا جواب‌ نمي‌ دهي‌؟گفت‌ طبق‌ تخص‌ خود مي‌ بينم‌ كه‌ دردست‌ تو قطعه‌ اي‌ ا خاك‌ بهش‌ است‌.تفكر من‌ در اين‌ است‌ كه‌ خاك‌بهشت‌ چگونه‌ به‌ دست‌ تو رسيده‌ است‌؟ملا محسن‌ فيض‌ گفت‌:راست‌گفتي‌،در دست‌ من‌ قطعه‌ اي‌ از خاك‌ بهشت‌ است‌ و آن‌ تسيحي‌ از قبرمطهر دخترزاده‌ پيامبرمان‌ كه‌ امام‌ بوده‌مي‌ باشد.و از اين‌ مطلب‌ بطلان‌دين‌ شما وحقانيت‌ دين‌ ما روشن‌ شد.در اين‌ موقع‌ آن‌ شخص‌ مسلمان‌شد.

خوابي‌ كه‌ تعبير شد!
من‌(فرزند شاه‌ آبادي‌بزرگ‌) من‌ از ايامي‌ كه‌ در نجف‌ در خدمت‌امام‌خميني‌ «رض‌»بودم‌،خاطرة‌ جالي‌ دارم‌.قبل‌ از تشريف‌ فرمائي‌ امام‌ به‌نجف‌،شبي‌ خواب‌ ديدم‌ كه‌ در ايران‌ آشوب‌ وجنگ‌ است‌.بخصوص‌ درخوزستان‌.
سرتمامي‌ نخلهاي‌ خرما يا قطع‌ شده‌ بود ويا سوخته‌ بود.در اين‌ جنگ‌يكي‌ از نزديكانم‌ شهيد شده‌ بود.-كه‌ البته‌ برادرم‌ حاج‌ آقا مهدي‌ درجنگ‌ شهيد شد.-جنگ‌ كه‌ خيلي‌ طولاني‌ شده‌ بود با پيروزي‌ ايران‌ تمام‌شد.در تمام‌ مدت‌ جنگ‌ من‌ چنين‌ تصور مي‌كردم‌ كه‌ جنگ‌ ميان‌ حضرت‌سيد الشهداء(ع‌) ودشمنانش‌ است‌.وقتي‌ جنگ‌ تمام‌ شد،پرسيدم‌:آقاامام‌ حسين‌(ع‌)كجاهستند؟طبقه‌ بالاي‌ ساختماني‌ را بمن‌ نشان‌ دادند كه‌دواطاق‌ داشت‌.يكي‌ در سمت‌ راست‌ ويكي‌ در سمت‌ چپ‌ بود.من‌ به‌آنجا رتم‌ وخدمت‌ حضرت‌ سيد الشهداء(ع‌)مشرف‌ شدم‌ وعرض‌ ادب‌كردم‌.درهمين‌ حين‌ از خواب‌ بيدارشدم‌.
پس‌ از تشريف‌ فرمائي‌ امام‌ ب‌ نجف‌ اين‌ خواب‌ را براي‌ ايشان‌ تعريف‌كردم‌.ايشان‌ تبسمي‌ كرده‌ فرمودند:اين‌ جريانها واقع‌ خواهدشد.پرسيدم‌:چطور آقا؟فرمود:بالاخره‌ معلوم‌ مي‌شود اين‌بساط‌!من‌ دوباره‌ اصرار كردم‌ وسرانجام‌ ايشان‌ فرمودند:من‌ يك‌نكته‌ بتو بگويم‌ ولي‌ بايد تا زماني‌ كه‌ زنده‌ هستم‌ جائي‌نگوئي‌!زمانيكه‌ در قم‌ خدمت‌ مرحوم‌ والدت‌ بودم‌،بسياربايشان‌ علاقه‌ داشتم‌ بطوريكه‌ تقريبا نزديكترين‌ فرد به‌ ايشان‌بودم‌.وايشان‌ هم‌ مرانامحرم‌ نسبت‌ به‌ اسرار نمي‌دانستند.روزي‌براي‌ من‌ مسير حركت‌ وكار را بيان‌ كردند.حالا البته‌ زوداست‌.وتا آن‌ زمان‌ كه‌ اين‌ مسير شروع‌ شود،زود است‌.امّامي‌رسد.
«امام‌ عصر(عج‌):خطاب‌ به‌ سيد موسوي‌ رشتي‌:
شما چرا نافله‌ نمي‌خوانيد؟نافله‌ ،نافله‌ ،نافله‌!
شما چرا عاشورا نمي‌خوانيد؟عاشورا،عاشورا،عاشورا!
شما چرا جامعه‌ نمي‌خوانيد؟جامعه‌،جامعه‌،جامعه‌!»

حضرت‌ علي‌ّ اكبر
او يكي‌ از زيباترين‌ چهره‌ هاي‌ خاندان‌ نبوت‌ است‌. جواني‌ رشيد، خوش‌سيما، برازنده‌ كه‌ در هنگام‌ نبرد كربلا، ١٨ ساله‌ بوده‌ است‌. او فرزندحسين‌٧ ، قهرمان‌ تاريخ‌ اسلام‌ و زنده‌ كنندة‌ دين‌ مي‌باشد. علي‌ّ اكبرآنچنان‌ كاردان‌ و لايق‌ و شبيه‌ به‌ پيامبر٦ بود كه‌ روزي‌ معاويه‌ گفت‌:اگر قرار باشد خلافت‌ در بني‌ هاشم‌ قرار گيرد، شايسته‌ ترين‌ فرد، علي‌اكبر است‌! او در نبرد نا برابر كربلا،از دين‌ و ولايت‌ دفاع‌ نمود و با هزاران‌نفر به‌ جنگ‌ پرداخت‌ و دهها نفر از دشمن‌ را بخاك‌ انداخت‌ و چنان‌جنگي‌ كرد كه‌ در تاريخ‌ آمده‌ است‌: آنچنان‌ از كشته‌ دشمن‌، پشته‌ ساخت‌كه‌ صداي‌ ضجّه‌ و شيون‌ از دشمن‌ بلند شد!
عاقبت‌ دشمن‌ با خيل‌ سواران‌ خود، او را شهيد نمودند. و او هم‌ با خون‌خودش‌، حماسة‌ كربلائيان‌ را جاودانه‌تر نمود.

حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌
شخصيت‌ ابوالفضل‌٧ آنچنان‌ مردم‌ دوستدار ولايت‌ را تحت‌ تأثيرقرار داده‌ كه‌ دربين‌ شهداي‌ كربلا، ارادت‌ خاصي‌ به‌ او وجود دارد. حتي‌ مردم‌عراق‌ هم‌ ،علاقة‌ خاصي‌ به‌ عباس‌ علمدار درخود احساس‌ مي‌كند.
با اينكه‌ دشمن‌ براي‌ او امان‌ نامه‌ آورد تا او و برادرانش‌، جان‌ سالم‌ ازصحنة‌ كربلا بدر برند، ولي‌ او با وفاداري‌ و اطاعت‌ از ولايتي‌ كه‌ در دل‌داشت‌، ماند و تا آخرين‌ لحظة‌ زندگي‌ خود از امامت‌ دفاع‌ نمود. اوآنچنان‌ شجاع‌ بود كه‌ وقتي‌ براي‌ آوردن‌ آب‌ به‌ طرف‌ فرات‌ رفت‌،نگهبانان‌ فرات‌ را كه‌ بيش‌ از چهارهزار نفر بودند، پراكنده‌ نمود. عباس‌ بااينكه‌ بسيار تشنه‌ بود، ولي‌ بياد حسين‌ تشنه‌ لب‌ آب‌ فرات‌ نخورد! او تادست‌ دربدن‌ داشت‌، دشمن‌ جرعت‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ وي‌ را پيدا ننمود.وقتي‌ بطور ناجوانمردانه‌، دست‌ راستش‌ را قطع‌ كردند،صدازد:
وَ اللّ'ه‌ اِن‌ْ قَطَعْتُم‌ يَميني‌ اءنّي‌ اُح'امي‌ اَبَداً عَن‌ْ ديني‌
بخدا اگر دست‌ راستم‌ را قطع‌ كرديد، من‌ دست‌ از حمايت‌ دينم‌ برنمي‌دارم‌.
او رجز مي‌خواند و مي‌گفت‌ كه‌ از مرگ‌ هراسي‌ ندارد. و جانش‌ فداي‌حسين‌ باد!
در هر حال‌ دشمن‌ او را بشهادت‌ رساند، امّانام‌ و ياد و جانفشاني‌ او درراه‌ دين‌ و ولايت‌ تا ابد زنده‌ خواهد بود.

زينب‌ كبري‌
اين‌ بانوي‌ قهرمان‌ درسال‌ ٥ هجري‌ در مدينه‌ از مادري‌ چون‌ زهراء٣ وپدري‌ چون‌ علي‌٧ متولد شد. پيغمبراكرم‌٦ نام‌ او را از طرف‌خداوند، زينب‌ نهاد. بعد فرمود:
«حاضرين‌ به‌ غائبين‌ برسانند كه‌ حرمت‌ اين‌ دختر را نگه‌ دارند. زيرا اوهمانند خديجه‌ كبري‌ است‌.»
هنگامي‌ كه‌ سلمان‌ براي‌ تبريك‌ ولادت‌ زينب‌ به‌ خانة‌ علي‌ رفت‌،ديد كه‌ علي‌ ساكت‌ و ناراحت‌ است‌. وقتي‌ علت‌ را پرسيد.علي‌ داستان‌ كربلا را براي‌ او تعريف‌ نمود.
آمده‌ است‌ كه‌ در هنگام‌ گرية‌ زينب‌ در طفوليت‌، فقط‌ در آغوش‌حسين‌آرام‌ مي‌گرفت‌. زهراء اين‌ قضيه‌ را براي‌ رسول‌خدا تعريف‌ كرد. حضرت‌ آهي‌ كشيد و به‌ گريه‌ افتاد و ماجراي‌كربلا را براي‌ فاطمه‌ بيان‌ نمود.
در سنين‌ ازدواج‌ با عبداللّه‌ بن‌ جعفر ازدواج‌ نمود و شرط‌ كرد كه‌ هرگاه‌حسين‌ به‌ سفر برود، او حق‌ داشته‌ باشد كه‌ همسفر برادرش‌ باشد.
او حضور هفت‌ معصوم‌ را درك‌ كرد و خود «مادر شهيد و عمة‌شهيد و خواهر شهيد و فرزند شهيد» بود.

عبادت‌
او آنچنان‌ اهل‌ عبادت‌ بود «كه‌ حسين‌ به‌ او فرمود: مرا در نماز شبت‌فراموش‌ نكن‌» و «امام‌ سجادفرمود: در اسارت‌، عمه‌ام‌ نمازهاي‌واجب‌ و مستحب‌ را ترك‌ نكرد و گاهي‌ از گرسنگي‌ نماز را نشسته‌مي‌خواند.»

صبر
او زني‌ بسيار صبور بود «وقتي‌ در گودال‌ قتلگاه‌ گمشدة‌ خود را مي‌بيند،مي‌گويد: «اَللّ'هُم‌َّ تَقَبَّل‌ْ مِنّ'ا ه'ذَا الْقُرب'ان‌» بار الها اين‌ قرباني‌ را از ما قبول‌بفرما.

تسليم‌ و رضا نگر كه‌ آن‌ دخت‌ بتول ‌در مقتل‌ كشتگان‌ چو فرمود نزول‌ شكرانه‌ سرود كاي‌ خداوند جليل ‌قرباني‌ ما به‌ پيشگاه‌ تو قبول‌

«در مقابل‌ ابن‌ زياد كه‌ به‌ زينب‌ گفت‌: ديدي‌ خدا با برادرت‌ چه‌ كرد؟فرمود: مارأيت‌ُ الاّ جميلاً من‌ فقط‌ زيبائي‌ و لطف‌ خدا را ديدم‌».

اي‌ به‌ يكروز مادر دو شهيد وي‌ فداي‌ دو نازنين‌ پسرت‌ اي‌ كه‌ در طول‌ كمتر از يك‌ روز ماند هفتاد داغ‌ بر جگرت‌ آبروي‌ حسين‌ بودي‌ تو بخدا شد حسين‌ مفتخرت‌
«سهميه‌ آب‌ خود را در كربلا به‌ كودكان‌ مي‌داد. و در طول‌ راه‌ كوفه‌ وشام‌، سهميه‌ غذاي‌ خود را به‌ ديگران‌ مي‌داد.»

حجاب‌ وعفت‌
زني‌ بسيار عفيفه‌ و با حجاب‌ بود. «در مجلس‌ ابن‌ زياد با دست‌ صورت‌خود را پوشاند، زيرا مقنعه‌ بر سر و صورت‌ نداشت‌» «زينب‌ در مجلس‌يزيد خطاب‌ به‌ او گفت‌: اي‌ فرزند آزاد شده‌! آيا از عدالت‌ است‌ كه‌ زنان‌ وكنيزان‌ تو با حجاب‌ باشند، ولي‌ دختران‌ رسول خدا حجاب‌ نداشته‌باشند.»

علم‌ ودانش‌
زينب‌ كه‌ در دامان‌ علم‌ ناب‌ و خالص‌ الهي‌ تربيت‌ شده‌ بود، عالمه‌ وفهيمه‌ و كنيه‌اش‌ «عقيله‌ بني‌ هاشم‌» و «صاحب‌ الشوري‌» بود. وقتي‌ دردروازه‌ كوفه‌ سخنراني‌ مي‌كرد، راوي‌ مي‌گويد گويا علي‌٧بود كه‌خطابه‌ مي‌خواند. در اين‌ هنگام‌ امام‌ سجاد٧ به‌ او فرمود: عمه‌ آرام‌بگير! تو عالمه‌ هستي‌ بدون‌ اينكه‌ درس‌ خوانده‌ باشي‌ و فهميده‌ هستي‌بدون‌ اينكه‌ از كسي‌ ياد گرفته‌ باشي‌. وقتي‌ نيزه‌دار درحالي‌ كه‌ سرمقدس‌امام‌ را بر نيزه‌ زده‌ بود،رجز مي‌خواند كه‌:منم‌ صاحب‌ قاتل‌ كسيكه‌ نيزه‌دراز داشت‌!منم‌ قاتل‌ كسيكه‌ ....زينب‌ بر او فرياد زد وفرمود:اينهارانگو!بلكه‌ بگو:منم‌ كشندة‌ كسيكه‌ در گهواره‌ جبرئيل‌ رشد كرد!منم‌ قاتل‌كسيكه‌ ميكائيل‌ واسرافيل‌،خادم‌ او بودند!منم‌ قاتل‌ كسيكه‌ ازشهادتش‌،عرش‌ رحمن‌ به‌ لرزه‌ درآمد!...»
«ابن‌ عباس‌ از زينب‌ حديث‌ نقل‌ مي‌كرد ومي‌گفت‌:حَدَّثَني‌ عَقيلَنا زَيْنَب‌بِنْت‌ِ عَلِي‌ّ.»

رحلت‌
بعد از حادثة‌ كربلا، او در مجالس‌ و محافل‌، سخنراني‌ مي‌كرد و عليه‌حكومت‌ وقت‌ افشاگري‌ مي‌نمود. خبر به‌ يزيد رسيد و او دستور تبعيدزينب‌٣ را به‌ شام‌ (و طبق‌ روايتي‌ به‌ مصر) صادر كرد. زينب‌ بعد ازيكسال‌ از حادثة‌ كربلا،در سن‌ ٥٦ سالگي‌ درگذشت‌.

چرا مصيبت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)بزرگترين‌ مصيبت‌ است‌؟
مادر موارد مختلفي‌ از زيارات‌ وكلمات‌ ائمة‌ معصومين‌ (ع‌)برمي‌ خوريم‌ به‌ اينكه‌ از حادثة‌ كربلا،بعنوان‌ بزرگترين‌ مصيبت‌در عالم‌ هستي‌ از بدو خلقت‌ تاروز قيامت‌،نام‌ برده‌ اند.
باتوجّه‌ باينكه‌ حوادث‌ فاجعه‌ باري‌، بارها وبارها براي‌ مسلمين‌وشيعيان‌ پيش‌ آمده‌ است‌ كه‌ درظاهربعضي‌ از آنها از حادثه‌كربلا،مصيبت‌ بارتر بوده‌ است‌،سؤال‌ اينست‌ كه‌ چرامصيبت‌سالارشهيدان‌ رابه‌ اين‌ عنوان‌ ذكركرده‌ اند؟
شايد جواب‌ سؤال‌ اين‌ باشد كه‌ اگر ما در ماهيت‌ وكيفيت‌ اين‌حادثه‌ دقّت‌ كنيم‌ ،جواب‌ سؤال‌ را پيدا نمائيم‌.
خصوصيات‌ حادثة‌ كربلا وقتي‌ همه‌ در كنار هم‌ جمع‌ مي‌شوند،واقعاً در نوع‌ خود از جهت‌مظلوميت‌ ومصيبت‌ باربودن‌،بي‌ نظير است‌.
ما مي‌ توانيم‌ چند تا از اين‌ خصوصيات‌ را ذكر كنيم‌:
١-در كربلاحجّت‌ خداوپسر پيامبر(ص‌)را شهيد كردند.٢-شهادت‌ او بدست‌ كساني‌ بود كه‌ اورا دعوت‌ نمودند تا اوراياري‌ نمايند! ٣-پسران‌ وبرادران‌ وديگر اقوام‌ ويارانش‌ را قبل‌از او بشهادت‌ رساندند!٤-كساني‌ اورا شهيد كردند كه‌ در ظاهرمسلمان‌ بودند ونماز مي‌ خواندند وخودرا پيرو جدّ حسين‌(ع‌)مي‌ دانستند!٥-مردمي‌ اورا شهيد كردند كه‌ كاملاً اورا مي‌شناختند واز مقام‌ ومنزلت‌ او آگاهي‌ داشتند!٦-با اينكه‌ دركنار آب‌ فرات‌ بود ولي‌ اورا تشنه‌ شهيد نمودندوآب‌ رابركودكان‌ واهل‌ حرمش‌،بستند!٧-بعد از كشتنش‌،اموال‌ اوراحتّي‌' وسايل‌ شخصي‌ او از قبيل‌ انگشتر ونعلين‌ وعمامه‌ اش‌ راغارت‌ نمودند!٨-خيمه‌ هارا آتش‌ زدند واهل‌ بيتش‌ را ترساندوآزار رساندند!٩-اهل‌ بيت‌ اورا كه‌ منسوب‌ به‌ پيامبرشان‌بود،به‌ اسيري‌ بردند!١٠-سرمقدّسش‌ را بر بالاي‌ نيزه‌ درشهرها گرداندند!١١-بربدن‌ نازنينش‌،اسب‌ راندند!١٢-سه‌روز بدنش‌ بر روي‌ خاك‌ افتاده‌ بود وكسي‌ نبود تا اورا دفن‌ كندتاعاقبت‌ اهل‌ روستاها آمدند واورا دفن‌ نمودند!١٣-كسي‌دستور كشتن‌ اورا داد(يزيد)كه‌ جدّ وپدرش‌ آزادكردة‌ جدّحسين‌(ع‌)بودند!١٤-اورا بدون‌ جرم‌ وگناهي‌ كشتند! ١٥-كساني‌ اورا تشنه‌ شهيد كردند كه‌ گروهي‌ از آنهاچند روز قبل‌بوسيلة‌ همين‌ حسين‌(ع‌)از تشنگي‌ نجات‌ يافتند!(لشگر حرّ )١٦-بخاطر تبليغات‌ سوء،مردم‌ شام‌ شهادت‌ اورا جشن‌ گرفتند١٧-همة‌ موجودات‌ حتّي‌' ماهيان‌ دريا ودرختان‌ براي‌ او اشگ‌ريختند!...

روضه‌ وداع‌ حسين‌(ع‌)باقبر پيامبر
امام‌ حسين‌(ع‌)قبل‌ از حركت‌ بطرف‌ مكّه‌ سپس‌ كربلا،براي‌وداع‌ با رسول‌ خدا(ص‌) بر سر مرقد شريف‌ حضرت‌ رفت‌ وگفت‌ :السلام‌ عليك‌ يا رسول‌ اللّه‌!من‌ حسين‌ فرزندتو وفرزندزاده‌ توهستم‌.من‌ سبط‌ توهستم‌ كه‌ مرا در ميان‌ مسلمين‌ ،براي‌هدايت‌ جانشين‌ قراردادي‌!اي‌ پيامبر خدا!اينك‌ آنها مراضعيف‌ شمردند ومقام‌ وحق‌ّ مرا رعايت‌ نكردند!من‌ اين‌شكايت‌ را بشما مي‌ كنم‌ تا زمانيكه‌ شمارا ملاقات‌ نمايم‌.
شب‌ بعدنيز امام‌ به‌ زيارت‌ قبر جدّش‌ رفت‌ وفرمود:خدايا!اين‌قبر پيامبرت‌،محمّد(ص‌)است‌.ومن‌ فرزند دختر پيامبرت‌هستم‌.براي‌ من‌ حوادثي‌ پيش‌ آمده‌ است‌ كه‌ تو خود به‌ انهادانائي‌!خدايا!من‌ معروف‌ را دوست‌ دارم‌ واز منكر بي‌ زارم‌.اي‌خداي‌ ذوالجلال‌ وصاحب‌ كرامت‌!به‌ حق‌ّ اين‌ قبر وآنكه‌ در آن‌است‌،از تو مي‌ خواهم‌ كه‌ راهي‌ در پيش‌ روي‌ من‌ قرار دهي‌ كه‌مورد رضا وخوشنودي‌ تو ورسول‌ تو باشد.«١»
امام‌ در جواب‌ اُم‌ّ سلمه‌ كه‌ خواستار منصرف‌ شدن‌ از سفر به‌عراق‌ بود،فرمود:اي‌ مادر!من‌ مي‌ دانم‌ كه‌ از روي‌ ظلم‌ شهيد مي‌شوم‌ وسرم‌ از تنم‌ جدا مي‌ شود.به‌ تحقيق‌ كه‌ خداوند عزّ وجل‌ّمقدر كرده‌ است‌ كه‌ اهل‌ بيتم‌ آواره‌ وفرزندانم‌ شهيد شده‌ ويا به‌زنجير اسارت‌ كشيده‌ شوند وآنها طلب‌ كمك‌ مي‌ كنند ولي‌كمك‌ وفريادرسي‌ پيدا نمي‌ نمايند.«{سخنان‌ امام‌ حسين‌(ع‌) از مدينه‌ تاكربلا }

شهادت‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌(ع‌)
بعد از حركت‌ از مكّه‌ بسوي‌ كوفه‌،درمحل‌ّ ثعلبيه‌ خبر شهادت‌مسلم‌ بن‌ عقيل‌ وهاني‌ را به‌ امام‌ دادند.امام‌ فرمود:انّا لِلّه‌ وانّااليه‌ راجعون‌ .آنگاه‌ اشك‌ به‌ صورتش‌ جاري‌ شد.همراهان‌امام‌ نيز گريه‌ كردند وصداي‌ شيون‌ زنها هم‌ بگوش‌ مي‌ رسيد.سپس‌ امام‌ فرمود:بعد از شهادت‌ مسلم‌ وهاني‌،ديگر زندگي‌گوارا نيست‌.»
مردم‌ كوفه‌ بعد از آن‌ همه‌ استقبال‌ از سفير امام‌ حسين‌(ع‌)،باتهديدهاي‌ ابن‌ زياد،از اطراف‌ مسلم‌ پراكنده‌ شده‌ واورا تنهاگذاشتند!بطوريكه‌ شبي‌ بعد ازنماز مغرب‌ وعشاء ،اوجايي‌ رانداشت‌ كه‌ برود.لذا تنها وغريب‌،خسته‌ وتشنه‌ در كوچه‌ هاي‌كوفه‌ ،به‌ سكوي‌ در خانه‌ اي‌ تكيه‌ زده‌ بود.صاحب‌ خانه‌ زني‌بنام‌ طوعه‌ بود كه‌ در انتظار مراجعت‌ پسرش‌ بود.او وقتي‌ مسلم‌را شناخت‌،اورا به‌ خانه‌ بردومسلم‌ را اكرام‌ نمود.امّا وقتي‌ پسرطوعه‌ آمد ومتوجه‌ حضور مسلم‌ در خانه‌ شان‌ شد،اين‌ مطلب‌را به‌ مأمورين‌ خبر داد وناگاه‌ خانه‌ طوعه‌ به‌ محاصره‌ مأمورين‌ابن‌ زياد درآمد.
حضرت‌ مسلم‌(ع‌)شمشير خودرا برداشت‌ واز خانه‌ بيرون‌ آمدوبه‌ مأمورين‌ حمله‌ نمود.عده‌ اي‌ از آنها بدست‌ او كشته‌ شدندوبه‌ هرطرف‌ حمله‌ مي‌ نمود،از مقابلش‌ مي‌ گريختند.
امّا وقتي‌ از مقابله‌ با مسلم‌ عاجز شدند،نامردانه‌ از بالاي‌بامها،سنگ‌ وچوب‌ وآتش‌ بر حضرت‌ مي‌ انداختند.
مدتي‌ وضع‌ به‌ اين‌ منوال‌ بود تا اينكه‌ ابن‌ اشعث‌،به‌ مسلم‌ امان‌داد وگفت‌:من‌ تورا سالم‌ به‌ نزد ابن‌ زياد مي‌ برم‌ واو قصد كشتن‌تورا ندارد!چون‌ ضعف‌ وخستگي‌ وتشنگي‌ بر مسلم‌ غلبه‌ كرده‌بود،بناچار اين‌ امان‌ را قبول‌ كرد وخودرا تسليم‌ نمود وآنان‌ اورابنزد حاكم‌ كوفه‌ بردند.مسلم‌ را مقداري‌ بر در دارالاماره‌ نگه‌داشتند تا اينكه‌ فرمود:اي‌ منافقان‌ بي‌ وفا!جرعه‌ آبي‌ به‌ من‌بدهيد!يكنفر بنام‌ مسلم‌ بن‌ عمرو،جوابداد:يك‌ قطره‌ آب‌ بتونمي‌ دهيم‌ تا از آب‌ حميم‌ جهنّم‌ بياشامي‌!
حضرت‌ فرمود:مادرت‌ به‌ عزايت‌ بنشيند!توسزاوارتري‌ از من‌به‌ اينكه‌ از آب‌ حميم‌ جهنم‌ بياشامي‌!دراين‌ موقع‌ مسلم‌ ازشدّت‌ ضعف‌ وتشنگي‌ به‌ ديوار تكيه‌ داد.
در اين‌ هنگام‌ عمرو بن‌ حريث‌ به‌ غلام‌ خود گفت‌ كه‌ ظرف‌ آبي‌براي‌ مسلم‌ ببرد.
وقتي‌ ظرف‌ آب‌ را بدست‌ او دادند وخواست‌ بياشامد،ظرف‌ ازخون‌ دهان‌ حضرت‌ پُر شد.آبرا ريخت‌.ظرف‌ آب‌ ديگري‌ راآوردند.اين‌ بار دندانهاي‌ مباركش‌ در ظرف‌ افتاد.براي‌ بار سوم‌ آب‌ آوردند،اين‌ دفعه‌ نيز،ظرف‌ پُر از خون‌ گرديد.مسلم‌ فرمود:
الحمد للّه‌.گويا مقدّر نشده‌ كه‌ از دنيا آب‌ بياشامم‌.
اورا نزد ابن‌ زياد بردند.وقتي‌ وارد شد،سلام‌ نكرد.ابن‌ زيادگفت‌:چرا سلام‌ نكردي‌؟چه‌ سلام‌ بكني‌ وچه‌ نكني‌ توراخواهم‌ كُشت‌!سپس‌ شروع‌ به‌ اهانت‌ كردن‌ به‌ اهل‌ بيت‌(ع‌) نمودومسلم‌ هم‌ جواب‌ اورا مي‌ داد.تا اينكه‌ ابن‌ زياد دستور قتل‌مسلم‌ را صادر كرد.
بكربن‌ عمرو،مسلم‌ را در حاليكه‌ زبانش‌ به‌ حمد وثناء وتقديس‌وتهليل‌ الهي‌ مشغول‌ بود،به‌ بالاي‌ دارالاماره‌ برد.دربالاي‌قصر،سر مسلم‌ را جدا كرد واز پشت‌ بام‌ به‌ پايين‌ انداخت‌ وخودلرزان‌ وهراسان‌ به‌ نزد ابن‌ زياد بازگشت‌!ابن‌ زياد علّت‌ اضطراب‌وهراس‌ اورا سؤال‌ كرد.او جواب‌ داد:هنگاميكه‌ سر مسلم‌ را ازبدن‌ جدا مي‌ كردم‌،مرد سياه‌ ترسناكي‌ را ديدم‌ كه‌ دربرابر من‌ايستاده‌ بود وانگشتهاي‌ خودرا به‌ دندان‌ مي‌ گزيد!
سپس‌ ابن‌ زياد دستور دستگيري‌ وقتل‌ هاني‌ بن‌ عروة‌ را صادركرد.اورا هم‌ كشتند وجسدش‌ را در بازار گرداندند وسر آن‌ دوبزرگوار را به‌ شام‌ براي‌ يزيد فرستادند.»

شهادت‌ دوفرزند مسلم‌
ابراهيم‌ ومحمد ،دوفرزند مسلم‌(ع‌)توانستند از زنداني‌ كه‌يكسال‌ در آن‌ بودند،بگريزند.در راه‌ كربلا به‌ خانه‌ پيرزني‌پناهنده‌ شدند.بعد از خوردن‌ غذا،چند ركعت‌ نماز خواندندوخوابيدند.داماد پيرزن‌ بنام‌ حارث‌،كه‌ شخص‌ فاسقي‌ بود ودرحادثه‌ كربلا جزء لشكريان‌ عمرسعد بودوبا مأمورين‌ ابن‌ زيادهمكاري‌ داشت‌،شب‌ به‌ خانه‌ پيرزن‌ آمد وگفت‌:دوكودك‌زنداني‌ فرار كرده‌ اند وبراي‌ دستگيري‌ آنها هزار درهم‌ جايزه‌تعيين‌ كرده‌ اند.اوشام‌ را خورد وخوابيد.ولي‌ نيمه‌ هاي‌ شب‌متوجه‌ حضور آن‌ دوكودك‌ شد.بالاي‌ سر آندو آمد وآنهارابيدار كرد وگفت‌:شماكيستيد؟جواب‌ دادند:اگر راست‌ بگوئيم‌،در امانيم‌؟گفت‌:آري‌!گفتند:امان‌ خدا ورسول‌ خدا وذمّه‌ خداورسول‌ خدا؟گفت‌:آري‌!گفتند:محمّدبن‌ عبداللّه‌ گُواه‌ باشد؟
گفت‌:آري‌!گفتند:خدابرآنچه‌ مي‌ گوئيم‌ ،وكيل‌ باشد؟گفت‌:آري‌ ! گفتند:ما ازخاندان‌ پيامبرت‌محمديم‌ واز زندان‌ عبيداللّه‌بن‌ زياد فرار كرده‌ ايم‌!گفت‌:ازمرگ‌ فرار كرده‌ ايد وبه‌ مرگ‌گرفتار شده‌ ايد!دراين‌ موقع‌ برخاست‌ وآندو را بست‌!آن‌ دوكودك‌ مظلوم‌ شب‌ را باكَت‌ بسته‌ خوابيدند.
صبح‌ كه‌ شد،حارث‌ به‌ غلامش‌ دستوردادكه‌ آن‌ دوكودك‌ راببرد ودركنار فرات‌ گردن‌ بزندوسرشان‌ را بياورد!غلام‌،شمشير را برداشت‌ وآنهارا بطرف‌ فرات‌ برد.يكي‌ از كودكان‌گفت‌:اي‌ سياه‌!تومانند بلال‌ مؤذن‌ رسول‌ خدائي‌!غلام‌گفت‌:آقايم‌ بمن‌ دستور داده‌ گردن‌ شمارا بزنم‌.شماكيستيد؟گفتند:مااز عترت‌ پيامبرت‌ محمديم‌!از زندان‌ ابن‌ زياد،از ترس‌ كشته‌شدن‌،فرار كرده‌ ايم‌ واين‌ پيرزن‌ مارا مهمان‌ كرد.ولي‌ آقايت‌ مي‌خواهد مارا بكشد!دراين‌ هنگام‌ غلام‌ به‌ پاي‌ آنها افتاد وبوسيدوگفت‌:جانم‌ قربان‌ شما!ورويم‌ سپر شمااي‌ عترت‌ محمّدمصطفي‌'!سپس‌ شمشير رابطرفي‌ انداخت‌ وخودرا به‌فرات‌انداخت‌ !
اربابش‌ وقتي‌ اين‌ صحنه‌ را ديد،پسرش‌ را خواست‌ وشمشير رابه‌ پسرش‌ داد وگفت‌:تو سر ايندو را جدانما!آن‌ جوان‌ ،دوكودك‌ را بطرف‌ فرات‌ برد.يكي‌ از كودكان‌ گفت‌:اي‌ جوان‌!من‌ ازآتش‌ جهنّم‌ بر جواني‌ تو مي‌ ترسم‌!گفت‌:شما كيستيد؟گفتند:ازعترت‌ پيامبر توايم‌!آن‌ جوان‌ هم‌ شمشير را انداخت‌ وبرپاهاي‌آنان‌ افتاد وبوسيد.سپس‌ خودرا به‌ فُرات‌ افكند.
حارث‌ با ديدن‌ اين‌ صحنه‌ ها،گفت‌:جزخودم‌ شخصي‌ آنهارانكشد.شمشير بدست‌ گرفت‌ وآنان‌ را به‌ كنار فرات‌ برد.
وقتي‌ چشم‌ كودكان‌ به‌ شمشير افتاد،چشمانشان‌ پُر از اشك‌ شدوگفتند:اي‌ مرد!مارا به‌ بازار ببر وبفروش‌!ونخواه‌ كه‌دزقيامت‌،محمّد(ص‌)دشمن‌ تو باشد!گفت‌:نمي‌ شود ومن‌ بايدسر شمارا براي‌ ابن‌ زياد ببرم‌ وجايزه‌ بگيرم‌!گفتند:پس‌ مارا نزدابن‌ زياد ببر تا خودش‌ در باره‌ ما حكم‌ كند!گفت‌:من‌ راهي‌ ندارم‌جز اينكه‌ با خون‌ شما به‌ او تقرب‌ بجويم‌!گفتند:اي‌ مرد!به‌كودكي‌ ما رحم‌ نمي‌ كني‌؟گفت‌:خدا در دل‌ من‌ رحم‌ نيافريده‌است‌!گفتند:اجازه‌ بده‌ چند ركعت‌ نماز بخوانيم‌!گفت‌:اگر نمازبراي‌ شما سودي‌ دارد،هرچه‌ مي‌ خواهيد نماز بخوانيد!
كودكان‌ چهار ركعت‌ نماز خواندند وچشم‌ به‌ آسمان‌ گشودندوصدا زدند:يا حي‌ّ!يا حكيم‌!يا احكم‌ الحاكمين‌!ميان‌ ماو او به‌حق‌ّ حكم‌ كن‌!
آن‌ ظالم‌ برخاست‌ وابتدا سر برادر بزرگتر را جدا نمود ودرتوبره‌ انداخت‌!برادر كوچكتر در خون‌ برادرش‌ غلطيد وگفت‌ :مي‌ خواهم‌ آغشته‌ بخون‌ برادرم‌، با رسول‌ خدا ملاقات‌ كنم‌.مرد گفت‌:باكي‌ نيست‌!تورا هم‌ به‌ او ملحق‌ مي‌ نمايم‌!اورا هم‌كشت‌ وسرش‌ را در توبره‌ گذاشت‌ وبدنهايشان‌ را در فرات‌انداخت‌ وسرهارا براي‌ ابن‌ زياد برد.»

خواب‌ امام‌ حسين‌(ع‌)در راه‌ كربلا
عقبة‌ بن‌ سمعان‌ مي‌ گويد:وقتي‌ كاروان‌ امام‌ حسين‌(ع‌)از منطقه‌ بني‌ مقاتل‌ به‌ طرف‌ كربلا رهسپار بود،من‌ پشت‌ سر امام‌بودم‌.امام‌ در پشت‌ اسب‌ خود چرتي‌ زد وبيدار شد وفرمود:انّالِلّه‌ وانّا اليه‌ راجعون‌ والحمد لِلّه‌ رب‌ّ العالمين‌.ودوسه‌ باراين‌ جمله‌ را فرمود.علي‌ اكبر عرضكرد:چه‌ شد كه‌ كلمة‌استرجاع‌ را بر زبان‌ جاري‌ فرموديد؟امام‌ فرمود:فرزندم‌! بربالاي‌ اسب‌،خوابم‌ برد.ديدم‌ كه‌ سواري‌ ظاهر شد وگفت‌:اين‌گروهي‌ كه‌ مي‌ روند،مرگ‌ بسوي‌ آنان‌ مي‌ آيد!فهميدم‌ كه‌ آن‌شخص‌ روح‌ ماست‌ كه‌ خبر از شهادت‌ ماداد.»

ورود به‌ كربلا
وقتي‌ كاروان‌ امام‌ حسين‌(ع‌) به‌ منطقه‌ كربلا رسيد،اسب‌ امام‌بنام‌ جواد ايستاد وهرچه‌ امام‌ خواست‌ اسبش‌ را حركت‌ دهد،اسب‌ جلو نرفت‌.امام‌ اسبش‌ را عوض‌ نمود ولي‌ آن‌ هم‌ حركت‌نكرد.شش‌ اسب‌ عوض‌ شد ولي‌ هيچكدام‌ حركت‌ نمي‌ كردند.
حضرت‌ سؤال‌ كرد:اين‌ منطقه‌ چه‌ نام‌ دارد؟عرض كردند:غاضريات‌!فرمود:اسم‌ ديگري‌ هم‌ دارد؟عرضكردند:آري‌!نينوا!فرمود:غير از اين‌ دواسم‌،نام‌ ديگري‌ هم‌ دارد؟عرضكردند:شاطي‌ الفرات‌!فرمود:اسم‌ ديگري‌ هم‌ دارد؟
عرض كردند:بلي‌!كربلا هم‌ مي‌ نامند!همينكه‌ حضرت‌ نام‌ كربلا١-از مدينه‌ تاكربلا را شنيد،فرمود:«هي‌ واللّه‌ ارض‌ كرب‌ وبلاء!قفواولاتبرحوا!هيهناواللّه‌ مناخ‌ ركابنا!هيهنا واللّه‌ محشرنا ومنشرنا!هيهنا واللّه‌ مسفك‌ دمائنا!هيهنا واللّه‌ تقتل‌ رجالنا وهيهنا واللّه‌ محل‌ّقبورنا! وهيهناواللّه‌ ما وعدني‌ رسول‌ اللّه‌ (ص‌)ولا خُلف‌ لقوله‌ثم‌ّنزل‌ عن‌ فرسه‌.»
يعني‌:بخداقسم‌!زمين‌ غم‌ واندوه‌ است‌!اينجا محلّي‌ است‌ كه‌بايد رحل‌ اقامت‌ بيافكنيم‌!اينجا محل‌ّ فرود آمدن‌ ومحل‌ّمحشور شدن‌ ماست‌!اينجا محل‌ّ ريخته‌ شدن‌ خون‌ ماست‌!اينجا محل‌ّشهادت‌ مردان‌ ماست‌!اينجا جايگاه‌ قبور ماست‌!
واين‌ مكان‌ همان‌ مكاني‌ است‌ كه‌ رسول‌ خدا(ص‌)بمن‌ وعده‌داده‌ است‌!سپس‌ امام‌ از اسبش‌ پايين‌ آمد.

گريه‌ علي‌(ع‌)در كربلا
از شعبي‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ هنگام‌ عزيمت‌ امام‌ علي‌(ع‌)به‌صفين‌،در كنار فرات‌ به‌ كربلا رسيد.در اينجا سؤال‌ كرد:اين‌ زمين‌ چه‌ نام‌ دارد؟جوابدادند:كربلا!امام‌ به‌ گريه‌ افتاد بطوريكه‌ زمين‌ از اشكش‌ تر شد.بعد فرمود:روزي‌ خدمت‌ رسول‌ خدارفتم‌ وحضرت‌ را گريان‌ديدم‌ .سؤال‌ كردم‌:يا رسول‌ اللّه‌!چراگريه‌ مي‌ كنيد؟فرمود:اكنون‌ جبرئيل‌ نزدم‌ بود وبه‌ من‌ خبر دادكه‌ فرزندم‌ حسين‌ در زميني‌ كنار فرات‌،بنام‌ كربلا كشته‌ مي‌شود.بعد مشتي‌ از خاك‌ اورا آورد ومن‌ بوئيدم‌ وگريان‌شدم{فوائد المشاهد ٢-دركربلا چه‌ گذشت‌؟}

۱
عشق حسيني شب‌ عاشوراء

راوي‌ گفت‌:غروب‌ روز تاسوعاء حسين‌(ع‌)درحاليكه‌ بر زمين‌نشسته‌ بود،بخواب‌ رفت‌.وقتي‌ بيدار شد،فرمود:خواهرم‌!همين‌ الان‌ جدّم‌،محمّد وپدرم‌، علي‌ ومادرم‌، فاطمه‌ وبرادرم‌،حسن‌ را در خواب‌ ديدم‌ كه‌ همگي‌ مي‌ گفتند:اي‌ حسين‌!به‌همين‌ زودي‌(دربعضي‌ روايات‌ فردا)نزد ما خواهي‌ آمد.زينب‌چون‌ اين‌ سخن‌ را شنيد،سيلي‌ به‌ صورت‌ خود زد وصدا به‌ گريه‌بلند كرد.حسين‌(ع‌)به‌ او فرمود:آرام‌ بگير ودشمن‌ را ملامت‌گوي‌ ما نكن‌!
وقتي‌ شب‌ عاشوراء فرا رسيد،امام‌ يارانش‌ را جمع‌ كرد وبراي‌آنان‌ سخن‌ گفت‌.ابتدا خدا را حمد نمود.سپس‌ به‌ انان‌ فرمود:
امّا بعد!حقيقتاً من‌ ياراني‌ نيكوتر از شما وخانداني‌ بهتر ازخاندان‌ خودم‌ سراغ‌ ندارم‌.خداوند به‌ همة‌ شما پاداش‌ نيك‌عطا فرمايد.اينك‌ تاريكي‌ شب‌ شمارا فرا گرفت‌ است‌!شبانه‌هركدام‌ از شما دست‌ يكي‌ از افراد خانواده‌ مرا بگيردودرتاريكي‌ شب‌ حركت‌ كرده‌ وبرويدكه‌ اينها جز بامن‌،بااحدي‌ كار ندارند.«١»
در اين‌ موقع‌،حضرت‌ ابوالفضل‌(ع‌)لب‌ به‌ سخن‌ گشود وفرمود:
لا ارانا اللّه‌ ذلك‌ ابداً!خدا چنين‌ روزي‌ را نياورد كه‌ ما شماراتنها رها كنيم‌ وخود بسوي‌ شهرمان‌ برويم‌!
سپس‌ ساير بني‌ هاشم‌،هركدام‌ در ابراز وفاداري‌ به‌ امام‌،سخناني‌ گفتند.
در اينجا امام‌ نگاهي‌ به‌ فرزندان‌ عقيل‌ كرد وفرمود:شهادت‌مسلم‌ براي‌ شما بس‌ است‌.من‌ به‌ شما اجازه‌ دادم‌ كه‌ برويد.
آنان‌ در پاسخ‌ گفتند:در اين‌ صورت‌ اگر از ما سؤال‌ شود كه‌ چرادست‌ از مولا وامام‌ خود كشيديد،چه‌ بگوئيم‌؟نه‌ ،بخدا قسم‌!هيچگاه‌ چنين‌ كاري‌ را انجام‌ نمي‌ دهيم‌!بلكه‌ مال‌ وجان‌وفرزندانمان‌ را فداي‌ تو كرده‌ وتا آخرين‌ مرحله‌،در ركاب‌ شمامي‌ جنگيم‌.
مسلم‌ بن‌ عوسجه‌ از ياران‌ امام‌ گفت‌:ما چگونه‌ دست‌ از ياري‌شما برداريم‌؟در اين‌ صورت‌ در پيشگاه‌ خدا،چه‌ عذري‌خواهيم‌ داشت‌؟بخداقسم‌!من‌ از تو جدا نمي‌ شوم‌ تا با نيزه‌خود،سينه‌ دشمنانت‌ را بشكافم‌ وتا شمشير در دست‌ من‌ است‌با آنان‌ مي‌ جنگم‌ واگر هيچ‌ سلاحي‌ نداشتم‌،با سنگ‌ وكلوخ‌ به‌جنگشان‌ مي‌ روم‌،تا جان‌ به‌ جان‌ آفرين‌ تسليم‌ كنم‌!
سعدبن‌ عبداللّه‌ به‌ امام‌ عرض‌ كرد:بخداقسم‌!ما دست‌ ازياري‌ تو بر نمي‌ داريم‌ تا در پيشگاه‌ خدا ثابت‌ كنيم‌ كه‌ حق‌ّ پيامبر رادر بارة‌ تو مراعات‌ نموديم‌!بخداقسم‌!اگر بدانم‌ كه‌ هفتاد باركشته‌ مي‌ شوم‌ وبدنم‌ را آتش‌ زده‌ وخاكسترم‌ را زنده‌ مي‌نمايند،باز هم‌ هرگز دست‌ از ياري‌ تو برنمي‌ دارم‌ وپس‌ از هربار زنده‌ شدن‌،به‌ ياريت‌ مي‌ شتابم‌.درصورتي‌ كه‌ مي‌ دانم‌،مرگ‌بيش‌ از يكبار نيست‌ وپس‌ از آن‌ نعمتهاي‌ بي‌ پايان‌ خداونداست‌.
زهير بن‌ قين‌ چنين‌ گفت‌:يابن‌ رسول‌ اللّه‌!بخداقسم‌!دوست‌ دارم‌كه‌ در راه‌ حمايتت‌ ،هزاربار كشته‌ باز زنده‌ ودوباره‌ كشته‌ بشوم‌وباز آرزو دارم‌ كه‌ با كشته‌ شدن‌ من‌،شما يا يكي‌ از اين‌ جوانان‌بني‌ هاشم‌،از مرگ‌ نجات‌ مي‌ يافتيد!
امام‌ در جواب‌ آنها فرمود:جزاكم‌ اللّه‌ خيراً!انّي‌ غداً اقتل‌ُوكلّكم‌ تقتلون‌!خدا به‌ شما پاداش‌ خير دهد!من‌ فردا شهيدمي‌ شوم‌ وهمة‌ شما نيزكشته‌ مي‌ شويد!»
طبق‌ نقل‌ امام‌ سجاد(ع‌)در اين‌ موقع‌ ،قاسم‌ بن‌ حسن‌ عرضكرد:منهم‌ جزء شهداء هستم‌؟امام‌ بر او رقّت‌ كرد وفرمود:پسرجانم‌!مرگ‌ در نظر تو چگونه‌ است‌؟گفت‌:از عسل‌ شيرينتر!
امام‌ فرمود:آري‌!بخداقسم‌!عمويت‌ به‌ قربانت‌!توهم‌ يكي‌ از آن‌مرداني‌ هستي‌ كه‌ پس‌ از آنكه‌ سخت‌ گرفتارشوي‌،به‌ شهادت‌مي‌ رسي‌.»

******
شب‌ عاشوراء،امام‌ با چند نفر در خيمه‌ نشسته‌ بود.غلام‌ امام‌مشغول‌ پاك‌ كردن‌ شمشير حضرت‌ بود.در اين‌ موقع‌ امام‌ ابيات‌واشعاري‌ را در زير لب‌ زمزمه‌ مي‌ كرد كه‌ مضمونش‌ اين‌ بوده‌است‌:اي‌ دنيا!اُف‌ بر دوستي‌ تو!كه‌ صبحگاهان‌ وعصرگاهان‌،چقدر از دوستان‌ وخواهانت‌ را به‌ كشتن‌ مي‌ دهي‌!ولي‌ باز هم‌قناعت‌ نمي‌ ورزي‌!همانا كارها به‌ خداي‌ بزرگ‌ محول‌ّ است‌وهر زنده‌ اي‌ سالك‌ اين‌ راه‌ مي‌ باشد.
امام‌ سجاد(ع‌)مي‌ گويد:من‌ از اين‌ اشعار به‌ هدف‌ پدرم‌ كه‌ اعلان‌خبر مرگ‌ وشهادت‌ خود بود،پي‌ بردم‌ وچشمانم‌ پر از اشگ‌شد.ولي‌ از گريه‌ خودداري‌ كردم‌.امّا عمه‌ ام‌ زينب‌(س‌) كه‌ دركنار بستر من‌ نشسته‌ بود،با شنيدن‌ اين‌ اشعار وبا متفرق‌ شدن‌ياران‌ امام‌،خود رابه‌ خيمة‌ ،آن‌ حضرت‌ رساند وگفت‌:واي‌ برمن‌!اي‌ كاش‌ مرده‌ بودم‌ وچنين‌ روزي‌ را نمي‌ ديدم‌.اي‌ يادگارگذشتگانم‌ ! اي‌ پناه‌ بازماندگانم‌!گويا همة‌ عزيزانم‌ را امروز ازدست‌ داده‌ ام‌ واين‌ پيشامد،مصيبت‌ پدرم‌ علي‌(ع‌) ومادرم‌زهراء(س‌) وبرادرم‌ حسن‌(ع‌)را زنده‌ كرد.
امام‌ حسين‌(ع‌)اورا دلداري‌ داد وبه‌ صبر وشكيبائي‌ دعوت‌نمودوچنين‌ فرمود:خواهر!راه‌ صبر وشكيبائي‌ را در پيش‌ بگيروبدان‌ كه‌ همه‌ مي‌ ميرند وآنان‌ كه‌ درآسمانها هستند نيز زنده‌نمي‌ مانند.همة‌ موجودات‌ از بين‌ رفتني‌ هستند مگر خداي‌بزرگ‌ كه‌ دنيارا با قدرت‌ خويش‌ آفريده‌ است‌ وهمة‌ مردم‌ رادرقيامت‌،زنده‌ خواهد نمود.واوست‌ خداي‌ يكتا!پدر ومادرم‌وبرادرم‌ حسن‌(ع‌) بهتر از من‌ بودند ولي‌ همه‌ به‌ سراي‌ باقي‌شتافتند ومن‌ وهمة‌ مسلمانها بايد از رسول‌ خدا(ص‌) پيروي‌كنيم‌ كه‌ او نيز به‌ جهان‌ باقي‌ شتافت‌.
سپس‌ فرمود:خواهرم‌ ام‌ّ كلثوم‌!فاطمه‌!رباب‌!پس‌ از مرگ‌من‌،گريبان‌ چاك‌ نكنيد وسيلي‌ بصورت‌ نزنيد وسخني‌ كه‌شايسته‌ نيست‌،برزبان‌ جاري‌ ننمائيد.«{سخنان‌ امام‌ حسين‌(ع‌)از مدينه‌ تاكربلا}
در شب‌ عاشوراء،از خيمه‌ امام‌ حسين‌(ع‌)صدايي‌ مانند صداي‌زنبور عسل‌،بگوش‌ مي‌ رسيد.عده‌ اي‌ درركوع‌ وعده‌ اي‌ درسجود وعده‌ اي‌ در حال‌ قرائت‌ قرآن‌ وعده‌ اي‌ هم‌ به‌ استغفارودعا ومناجات‌،مشغول‌ بودند.
در هنگام‌ سحر،امام‌ سر ببالين‌ نهاد وچرتي‌ زد وبيدار شدوفرمود:مي‌ دانيد اكنون‌ چه‌ درخواب‌ ديدم‌؟عرضكردند:يابن‌رسول‌ اللّه‌!چه‌ خوابي‌ ديديد؟فرمود:خواب‌ ديدم‌ كه‌ سگهايي‌برمن‌ حمله‌ كردند ومي‌ خواستند مرا بدرند!سگ‌ ابلغي‌ درميان‌آنها بود كه‌ بيشتر از بقيه‌ برمن‌ حمله‌ مي‌ نمود!سپس‌ جدّم‌رسول‌خدا(ص‌) را باجمعي‌ از اصحابش‌ ديدم‌ كه‌ بمن‌ فرمود:
پسرجانم‌!توشهيد آل‌ محمّدي‌!واهل‌ آسمانها وملأ اعلي‌' بتو
مژده‌ مي‌ جويند وبايد امشب‌ افطار،نزد ماباشي‌!بشتاب‌وتأخير مكن‌!...
اين‌ را در خواب‌ ديدم‌ وكارمن‌ آماده‌ شده‌ است‌ وكوچ‌ من‌ از اين‌دنيا،نزديك‌ است‌ وشكي‌ درآن‌ نيست‌{دركربلا چه‌ گذشت‌؟}

توبه‌ حرّ
در روز عاشوراء،وقتي‌ حرّ نداي‌ امام‌ را شنيد كه‌ مي‌ فرمايد:
امّا مِن‌ مغيث‌ٍ يغيثنا لوجه‌ اللّه‌؟امّا مِن‌ ذاب‌ٍّ يذب‌ّ عن‌ حرم‌رسول‌ اللّه‌؟آيا فريادرسي‌ هست‌ كه‌ براي‌ خدابفريادما برسد؟
آيادفاع‌ كننده‌اي‌ است‌ كه‌ از حرم‌ رسول‌ خدا(ص‌)دفاع‌ نمايد؟
حر با شنيدن‌ اين‌ نداء،از خواب‌ غفلت‌ بيدار شد ونزد عمربن‌سعد رفت‌ وگفت‌:آيا با حسين‌(ع‌) مي‌ جنگي‌؟جوابداد:آري‌واللّه‌ جنگي‌ مي‌ كنم‌ كه‌ آسانترين‌ آن‌،جداشدن‌ سرها وقلم‌شدن‌ دستها است‌!
حرّ وقتي‌ اين‌ مطلب‌ را دانست‌،از لشگر فاصله‌ گرفت‌ وبطرف‌خيمه‌ گاه‌ امام‌ حركت‌ كرد.همينكه‌ نزديك‌ امام‌ شد،دستهارا برسر نهاد وگفت‌:خدايا! من‌ بسوي‌ تو توبه‌ مي‌ كنم‌ واز اينكه‌ترس‌ در دل‌ اولياء وفرزندان‌ اولياء وفرزند پيامبرت‌انداختم‌،مرا عفو نما!بعد سپر خودرا واژگون‌ نمود ونزديك‌امام‌ شد وسلام‌ كرد.وبه‌ حضرت‌ عرضه‌ داشت‌:اي‌ فرزندرسول‌ خدا!فداي‌ توشوم‌!منم‌ آن‌ شخصيكه‌ راه‌ بر شما بستم‌وشمارا به‌ اين‌ بلا انداختم‌!هرگز گمان‌ نمي‌ كردم‌ كه‌ اين‌مردم‌،باتو چنين‌ كنند وسخن‌ شمارا ردنمايند!بخداقسم‌!اگراين‌ را مي‌ دانستم‌،هرگز آنچه‌ را كردم‌،انجام‌ نمي‌ دادم‌.اكنون‌ پشيمانم‌ وبسوي‌ خدا توبه‌ مي‌ كنم‌!آيا توبة‌ من‌ قبول‌ مي‌ شود؟
امام‌ فرمود:آري‌!خداوند از تو مي‌ پذيرد وتورا مي‌ بخشد!اكنون‌ فرود آي‌ وبياساي‌!حرّ عرضكرد:اگر من‌ در راه‌ شماسواره‌جنگ‌ كنم‌،بهتر است‌ از آنكه‌ پياده‌ شوم‌!زيرا آخر كار من‌به‌ پياده‌ شدن‌ خواهد كشيد!
امام‌ فرمود:خداتورا رحمت‌ كند!آنچه‌ مي‌ خواهي‌ انجام‌ بده‌!
حرّ برگشت‌ وبراي‌ لشگر عمربن‌ سعد ،سخنراني‌ نمود وآنهاراسرزنش‌ نمود!سپس‌ او وفرزندش‌ مشغول‌ جنگ‌ با آنان‌ شدندتا بشهادت‌ رسيدند.امام‌ بر بالين‌ حرّ رفتند وفرمودند:
مادرت‌، خوب‌ نامي‌ براي‌ تو گذاشت‌ كه‌ تودر دنيا حرّ(آزاده‌)ودرآخرت‌ نيزحرّ هستي‌!«{ منتهي‌ الامال‌}

نماز ظهر عاشوراء
در هنگام‌ ظهر عاشوراء،ابو ثمامه‌ صيداوي‌ به‌ امام‌ عرض كرد:
اي‌ ابا عبداللّه‌!جانم‌ بفدايت‌!همانا مي‌ بينم‌ كه‌ اين‌ قوم‌،به‌ جنگ‌با تو نزديك‌ گشته‌ اند!سوگند بخدا!شما بشهادت‌ نرسي‌ تا من‌قبل‌ از شما بشهادت‌ برسم‌وبخون‌ خود غلطان‌ باشم‌!ولي‌دوست‌ دارم‌ كه‌ اين‌ نماز ظهر را با شما بخوانم‌ ،سپس‌ خداي‌خويش‌ را ملاقات‌ كنم‌.
امام‌ نگاهي‌ به‌ آسمان‌ كرد وفرمود:نماز را ياد كردي‌!خداتورااز نماز گزاران‌ قرار دهد!آري‌ اينك‌ وقت‌ نماز است‌.سپس‌ امام‌فرمود:از اين‌ قوم‌ بخواهيد تا دست‌ از جنگ‌ بردارد تاما نمازبخوانيم‌.
حصين‌ بن‌ نمير از فرماندهان‌ دشمن‌ وقتي‌ اين‌ مطلب‌ را شنيد ،فرياد زد:نماز شما مقبول‌ درگاه‌ خدا نيست‌!حبيب‌ بن‌ مظاهر درجوابش‌ گفت‌:اي‌ حمار غدّار!نماز پسر رسول‌ خدا(ص‌)قبول‌نمي‌ شود واز تو قبول‌ مي‌ گردد؟سپس‌ با حصين‌ درگير شدونزديك‌ بود كه‌ حصين‌ را بكشد ولي‌ او،يارانش‌ را به‌ كمك‌خواست‌ وآنان‌ به‌ كمكش‌ آمدن‌ وبا حبيب‌ مشغول‌ جنگ‌ شدندحبيب‌ پس‌ از كشتن‌ تعدادي‌ از لشگر عمر سعد، بشهادت‌رسيد!امام‌ با كشته‌ شدن‌ حبيب‌ دچار شكستگي‌ شد وفرمود :اي‌ حبيب‌!همانا تو مردي‌ صاحب‌ فض‌ بودي‌ ودر يكشب‌قرآن‌ختم‌ مي‌ كردي‌!«{ منتهي‌ الامال‌ }
غلام‌ حضرت‌ بنام‌ جَوْن‌،اجازه‌ جنگ‌ با لشگردشمن‌راخواست‌ امام‌ فرمود:تو همراه‌ ما بودي‌ تا بسلامت‌ باشي‌!حال‌ كه‌ اينجامحل‌ّ جنگ‌ وكشته‌ شدن‌ ،شده‌ است‌،اجازه‌ داري‌ تا بسلامت‌برگردي‌!او جوابداد:يابن‌ رسول‌ اللّه‌!من‌ در ايّام‌ سلامت‌ كاسه‌ليس‌ شما بوده‌ ام‌،امروز كه‌ روز سختي‌ وشدّت‌ است‌،شمارارهاكنم‌؟بخداقسم‌!بوي‌ من‌ بد وپوستم‌ سياه‌ وحسبم‌ زشت‌است‌!مي‌ خواهم‌ بشرف‌ شهادت‌ نائل‌ گردم‌ تا بويم‌ خوش‌،حسبم‌ نيكو ورويم‌ سفيد گردد.
امام‌ به‌ او اجازه‌ داد.او مشغول‌ جنگ‌ شد تا اينكه‌ به‌ حالت‌شهادت‌ افتاد.امام‌ بر بالين‌ او حاضرشدند وفرمودند:خدايا!روي‌ جون‌ را سفيد وبويش‌ را نيكو واورا با ابرارمحشوركن‌ وميان‌ او ومحمّد وآل‌ محمّد پيوند قرار بده‌!{ منتهي‌ الامال‌ }
پسر ابودجانه‌ انصاري‌ كه‌ پدرش‌ بشهادت‌ رسيده‌ بود،خدمت‌امام‌ آمد واجازه‌ نبرد خواست‌!حضرت‌ فرمود:شايد مادرت‌راضي‌ نباشد؟نوجوان‌ عرضكرد:پدر ومادرم‌ فدايت‌ باد!
مادرم‌ بمن‌ دستور داده‌ است‌،كه‌ به‌ مبارزه‌ با دشمنان‌ شما بروم‌!
امام‌ اجازه‌ فرمود واو بميدان‌ رفت‌ واين‌ رجز را مي‌ خواند:
اميري‌ حسين‌ ونعم‌ الامير سرور فؤاد البشير النذير
علي‌ّ وفاطمة‌ والداه‌ فهل‌ تعلمون‌ له‌ من‌ نظير؟
له‌ طلعة‌ٌ مثل‌ شمس‌ الضحي‌' له‌ غرة‌ٌ مثل‌ بدر منيريعني‌:«مولايم‌ حسين‌(ع‌) است‌ واو بهترين‌ سَروَر است‌.او باعث‌خوشحالي‌ دل‌ پيامبر بود!علي‌(ع‌)وفاطمة‌(س‌)پدر ومادر اوهستند.آيا شما مانند اورا پيدا مي‌ كنيد؟
صورت‌ حسين‌ (ع‌) مثل‌ خورشيد درخشان‌ وماه‌ نوراني‌ است‌.»
سپس‌ مشغول‌ كارزار شد تا بشهادت‌ رسيد.دشمن‌ سر اورا جداكرد وبطرف‌ خيمه‌ گاه‌ امام‌ انداخت‌.مادرش‌ سر فرزندش‌ رابرداشت‌ وبه‌ سينه‌ چسباند وگفت‌:احسنت‌ اي‌ پسركم‌!اي‌شادماني‌ دل‌ من‌!اي‌ روشنائي‌ چشمم‌!سپس‌ سر را بسوي‌مردي‌ از سپاه‌ دشمن‌انداخت‌ واورابهلاكت‌ رساند.آنگاه‌ عمودخيمه‌ اي‌ را برداشت‌ وبه‌ دشمن‌ حمله‌ كرد،در حاليكه‌ اين‌ رجزرا مي‌ خواند:
انا عجوز سيدي‌ ضعيفة‌ خاوية‌ٌ بالية‌ٌ نحيفة‌
اضربكم‌ بضربة‌ عنيفة‌ دون‌ بني‌ فاطمة‌ الشريفة‌يعني‌:«من‌ پيرزني‌ ضعيف‌ ولاغر وپير هستم‌!امّادر راه‌فاطمة‌(س‌) بشما ضربت‌ سختي‌ مي‌ زنم‌.»
او دوتن‌ را كشت‌.سپس‌ امام‌ دستور داد كه‌ برگردد ودر حق‌ّ اودعا نمود.«منتهي‌ الامال‌»

شهادت‌ علي‌ اكبر(ع‌)
علي‌ اكبر خدمت‌ حضرت‌ آمد واجازه‌ ميدان‌ رفتن‌ خواست‌.امام‌ به‌ او اجازه‌ داد.علي‌ اكبر بطرف‌ ميدان‌ حركت‌ كرد.
دراين‌ هنگام‌ امام‌ نگاه‌ مأيوسانه‌ اي‌ به‌ او كرد وبه‌ گريه‌ افتاد.ومُحاسن‌ شريفش‌ را بطرف‌ آسمان‌ بلند كرد وفرمود:خدايا!
گواه‌ باش‌!كه‌ بر اين‌ قوم‌،شخصي‌ به‌ مبارزه‌ آنان‌ مي‌ رود،كه‌ درشكل‌ واخلاق‌ وسخن‌ گفتن‌،شبيه‌ ترين‌ مردم‌ به‌ رسول‌توبود.وماهروقت‌ بديدار پيامبرت‌،مشتاق‌ مي‌ شديم‌،بصورت‌ اين‌ جوان‌نگاه‌ مي‌ كرديم‌.خدايا!بركات‌ زمين‌ را از اين‌ قوم‌ بگير وآنان‌ رامتفرق‌ وپراكنده‌ ساز وحُكّام‌ را از اينان‌ هرگز راضي‌ مگردان‌ !زيرا اينان‌ مارا دعوت‌ كردند كه‌ مارا ياري‌ كنند،ولي‌ وقتي‌ مااجابت‌ كرديم‌،باما دشمني‌ كردند وبر روي‌ ما شمشير كشيده‌اند!سپس‌ امام‌ بر عمرسعد صيحه‌ زد وفرمود:خداوند نسل‌ تورا قطع‌ كند،وامر تورا مبارك‌ نكند وبعد از من‌،شخصي‌ را بر تومسلط‌ كند كه‌ تورا در بستر بكشد!زيرا رحِم‌ مرا قطع‌ كردي‌وقرابت‌ مرا با رسول‌ اللّه‌ رعايت‌ ننمودي‌!سپس‌ اين‌ آيه‌ راتلاوت‌ نمود:ان‌ّ اللّه‌َ اِصطفي‌' آدم‌ ونوحاً وآل‌َ ابراهيم‌وآل‌َ عمران‌ علَي‌ العالمين‌.ذريّة‌ بعضها مِن‌ بَعض‌ واللّه‌سميع‌ٌ عليم‌ٌ.«آل‌ عمران‌٣٣»يعني‌:خداوند برگزيد،آدم‌ ونوح‌وآل‌ ابراهيم‌ وآل‌ عمران‌ را بر اهل‌ عالم‌ بعضي‌ از اينها ازنسل‌بعضي‌ ديگر هستند.وخدا شنوا وبسيار دانا است‌.
علي‌ اكبر بر صفوف‌ دشمن‌ حمله‌ مي‌ كرد واز آنان‌ مي‌ كشت‌بطوريكه‌ صداي‌ ضجّه‌ وشيون‌ از آنان‌ بلند شد!رجز علي‌ اكبراين‌ بود:

انا علي‌ بن‌ الحسين‌ بن‌ علي‌ نحن‌ وبيت‌ اللّه‌ اولي‌' بالنبي‌ اضربكم‌ بالسيف‌ حتي‌ّ' ينثني‌ ضرب‌َ غلام‌ هاشمي‌ّ علوي‌ّ
ولايزال‌ُ اليوم‌ احمي‌' عن‌ ابي‌ تاللّه‌ لايحكم‌ فينا ابن‌ الدّعي‌يعني‌:منم‌ علي‌،پسرحسين‌ بن‌ علي‌ وسوگند به‌ كعبه‌!ما اولي‌' به‌پيامبر هستيم‌.
واين‌ شمشير را آنچنان‌ بر شما مي‌ زنم‌،تادرهم‌ پيچد مانندشمشيرزدن‌ جوان‌ هاشمي‌!
وهميشه‌ حامي‌ پدرم‌ هستم‌ وبخدا قسم‌!نبايد فرزند اين‌فرومايه‌ برما حكومت‌ كند.
امّا حرارت‌ آفتاب‌ وسنگيني‌ اسلحه‌ وتشنگي‌،علي‌ اكبر راناراحت‌ كرده‌ بود.لذا بسوي‌ امام‌ برگشت‌ وعرضكرد:اي‌ پدر!تشنگي‌ مرا كُشت‌!وسنگيني‌ اسلحه‌ مرا اذيت‌ مي‌ كند!آياممكن‌ است‌ بامقداري‌ آب‌ مرا سيراب‌ كني‌ تا در جنگ‌ قوّت‌يابم‌؟
امام‌ در حاليكه‌ اشگ‌ از چشمانش‌ سرازير بود،فرمود:اي‌پسركم‌!زبانت‌ را در دهان‌ من‌ بگذار!سپس‌ انگشتر خودرا به‌اوداد وفرمود:اين‌ را در دهانت‌ قرار بده‌ وبه‌ جهاد با دشمنان‌برگرد كه‌ من‌ اميدوارم‌ كه‌ عصر نشده‌ از دست‌ جدّت‌ رسول‌اللّه‌(ص‌)با آبي‌ سيراب‌ شوي‌ كه‌ بعد ازآن‌ تشنگي‌ نخواهد بود!
علي‌ اكبر برگشت‌ وخودرا به‌ صفوف‌ دشمن‌ زد واز آنان‌ مي‌كُشت‌.تا اينكه‌ مُرّة‌ بن‌ منقذ،ضربتي‌ بر فرق‌ علي‌ اكبرزد كه‌فرقش‌ شكافته‌ شد.علي‌ اكبردست‌ در گردن‌ اسب‌ كرد وعنان‌ رارها نمود.اسب‌ اورا ميان‌ لشگر دشمن‌ از اين‌ سو به‌ آن‌ سومي‌ برد!وهر شخصي‌ كه‌ به‌ علي‌ اكبر برمي‌ خورد،ضربتي‌ بر او واردمي‌ نمود.تا اينكه‌ بدنش‌ پاره‌ پاره‌ شد.وقتي‌ از اسب‌ برزمين‌افتاد،صدازد:ياابتاه‌!هذاجدّي‌ رسول‌ اللّه‌!قدسقاني‌ بكأسه‌ الاوفي‌' شربة‌ً لاظمأَ بعدها ابداً وهويقول‌:العجل‌ العجل‌!فان‌ّ لك‌ كأساً مذخورة‌حتي‌ّ'تشربها الساعة‌!يعني‌:اي‌ پدراين‌ جدّم‌ رسول‌ خدا است‌ كه‌ مرا باشربتي‌ كه‌ بعد از آن‌ تشنگي‌ نيست‌،سيراب‌ نمود ومي‌ فرمايد!اي‌ حسين‌!عجله‌ نما!عجله‌ نما!كه‌ ظرف‌ شربتي‌ برايت‌ آماده‌نموده‌ ام‌ كه‌ در اين‌ ساعت‌ بنوشي‌.
امام‌ حسين‌(ع‌)با شنيدن‌ صداي‌ علي‌ اكبر،حركت‌ كرد وخودرابر بالين‌ اورساند.وقتي‌ نگاهش‌ به‌ بدن‌ پاره‌ پاره‌ او افتاد،خم‌ شد وصورت‌ بر صورت‌ او گذاشت‌ وفرمود:خدابكشد مردمي‌ راكه‌ تورا كُشتند!چقدر جرعت‌ دارند كه‌ از خدا ورسول‌،نترسيدند وپرده‌ حرمت‌ پيامبر را چاك‌ زدند!سپس‌ اشگ‌ ازچشمانش‌ سرازير شد وفرمود:علي‌ الدنيا بعدك‌ العفا!بعد از توخاك‌ بر سر دنيا باد!
دراين‌ موقع‌ حضرت‌ زينب‌(س‌)از سراپرده‌ بيرون‌ آمد وبا حال‌اضطراب‌ وسرعت‌،بسوي‌ بدن‌ علي‌ اكبر رفت‌ وندبه‌ مي‌ كرد!تااينكه‌ خودرا به‌ بدن‌ او رساند وخودرا روي‌ علي‌ اكبر انداخت‌.
امام‌،خواهر را از روي‌ بدن‌ فرزندخود،بلند كرد وبه‌ خيمه‌ اش‌برگرداند وروبه‌ جوانان‌ بني‌ هاشم‌ كرد وفرمود:برادر خودرا برداريد!
جوانان‌ بني‌ هاشم‌!جسد نازنين‌ علي‌ اكبر را بر داشتند و درخيمه‌ اي‌ كه‌ درمقابل‌ آن‌ مي‌ جنگيدند،گذاشتند.«١»

شهادت‌ قاسم‌ بن‌ حسن‌(ع‌)
قاسم‌ به‌ عزم‌ جهاد،براي‌ اجاز خدمت‌ امام‌ آمد.حضرت‌ چون‌چشمش‌ به‌ قاسم‌ افتاد كه‌ آماده‌ رفتن‌ به‌ ميدان‌ است‌،بي‌ توان‌شد ودست‌ به‌ گردن‌ او انداخت‌ ودرآغوشش‌ گرفت‌ وهردوآنقدر گريستند كه‌ بحالت‌ بيهوشي‌ افتادند.
وقتي‌ بهوش‌ آمدند،قاسم‌ با التماس‌ درخواست‌ اجازه‌ مي‌ كردولي‌ امام‌ قبول‌ نمي‌ فرمود.تااينكه‌ قاسم‌ آنقدر دست‌ وپاي‌ امام‌را بوسيد تا اجازه‌ گرفت‌.پس‌ به‌ ميدان‌ آمد ودرحاليكه‌ اشگش‌جاري‌ بود،اين‌ رجز را مي‌ خواند:
ان‌ تنكروني‌ فانا ابن‌ الحسن‌ سبط‌ النبي‌ّ المصطفي‌' المؤمتمن‌ هذا حسين‌ٌ كالاسير المرتهن‌ بين‌ اُناس‌ لاسُقوا صوب‌ المزن‌ پس‌ كارزار سختي‌ كرد وبا آن‌ سن‌ كمش‌، سي‌ وپنج‌ تن‌ را كشت‌!
امّا عمروبن‌ سعد ازدي‌ به‌ قاسم‌ حمله‌ كرد وضربتي‌ بر فرقش‌وارد كرد كه‌ سر او شكافته‌ شد.قاسم‌ به‌ صورت‌ بر زمين‌ افتادوفريادزد:يا عمّاه‌!
همينكه‌ صداي‌ قاسم‌ بگوش‌ امام‌ رسيد،حركت‌ كرد ومانند شير بر لشگر دشمن‌ حمله‌ نمود وخودرا به‌ قاسم‌در حاليكه‌ساعات‌ آخر عمراوبود،رساند.امام‌ مشاهده‌ كرد كه‌ قاسم‌ ازشدّت‌ درد، پاهاي‌ خودرا بر زمين‌ مي‌ سايد.حضرت‌ فرمود :قسّم‌ بخدا!كه‌ بر عمويت‌ سخت‌ است‌ كه‌ اورا براي‌ كمك‌بطلبي‌ ولي‌ اونتواند اجابت‌ كند!واگر اجابت‌ كند،نتواند كمك‌كند! واگر كمك‌ كند،تورا سودي‌ نبخشد!از رحمت‌ خدا دورباشند جماعتي‌ كه‌ تورا كشتند.
آنگاه‌ قاسم‌ را از روي‌ خاك‌ بلند كرد ودرآغوش‌ خود كشيدوسينه‌ اورا به‌ سينه‌ خود چسباند.سپس‌ در حاليكه‌ پاهاي‌ قاسم‌بر زمين‌ كشيده‌ مي‌ شد،اورا بسوي‌ خيمه‌ گاه‌ برد ودركنارپسرش‌،علي‌ اكبر گذاشت‌.«{ منتهي‌ الامال‌ }

شهادت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌(ع‌)
قمربني‌ هاشم‌(ع‌)در روز عاشوراء،مكرر به‌ خدمت‌ امام‌حسين‌(ع‌)شرفياب‌ مي‌ شد واجازه‌ ميدان‌ رفتن‌ مي‌ خواست‌ولي‌ بمناسبت‌ شهامت‌ وشجاعت‌ وپرچمداري‌ وي‌،امام‌ به‌ اواجازه‌ نمي‌ داد وهربار از تصميمش‌،منصرف‌ مي‌ ساخت‌ ومي‌فرمود:انت‌ صاحب‌ لوائي‌!توپرچمدار من‌ هستي‌!
امّا وقتي‌ همة‌ ياران‌ امام‌ بشهادت‌ رسيدند،ابوالفضل‌(ع‌)براي‌ چندمين‌ بار از امام‌ اجازه‌ خواست‌.امام‌ هم‌ موافقت‌ كردوفرمود:حال‌ كه‌ تصميم‌ به‌ جنگ‌ گرفته‌ اي‌،مقداري‌ آب‌ تهيه‌نما!
عباس‌(ع‌)حركت‌ نمود وپس‌ از درهم‌ ريختن‌ صفوف‌ دشمن‌،وارد فرات‌ شد.وقتي‌ مَشگ‌ را پُر كرد وخواست‌ خود نيزبياشامد،مشتش‌ را پُر از آب‌ كرد وبه‌ نزديك‌ لبان‌ خشگ‌ شده‌اش‌ رساند.امّا بلافاصله‌ آب‌ را به‌ فرات‌ ريخت‌ واين‌ چنين‌خودرا مورد خطاب‌ قرارداد:
يانفس‌ مِن‌ بعد الحسين‌ هوني‌ وبعده‌ لاكنت‌َ اَن‌ تكوني‌
هذا الحسين‌ وارد المنون ‌ وتشربين‌ بارد العين‌
تاللّه‌ ماهذا فعال‌ ديني‌يعني‌:«اي‌ نفس‌!بعد از حسين‌(ع‌)ذلت‌ برتوباد!وپس‌ از وي‌زنده‌ نباشي‌ اگرچه‌ حيات‌ را خواهاني‌!
اينك‌ حسين‌(ع‌)وارد ميدان‌ جنگ‌ شده‌ وآنوقت‌ تو آب‌ گوارامي‌ نوشي‌؟بخداسوگند!دين‌ من‌ همچواجازه‌ اي‌ بمن‌ نمي‌دهد.»
وقتي‌ بامشك‌ پُر بسوي‌ خيمه‌ ها بر مي‌ گشت‌ وخودرا در مقابل‌سيل‌ خروشان‌ دشمن‌ ديد فرمود:
لاارهب‌ الموت‌ اذالموت‌ ذقا حتي‌ّ اواري‌ في‌ المصاليب‌ لقي‌'
نفسي‌ لسبط‌ المصطفي‌' الطّهروقي‌' انّي‌ انا العبّاس‌ اغدو بالسّقا
ولا اخاف‌ الشرّ يوم‌ الملتقي‌'يعني‌:«آنگاه‌ كه‌ صداي‌ مرگ‌ بگوشم‌ رسد،از مرگ‌ نمي‌هراسم‌!تا آنجا كه‌ بدنم‌ در ميدان‌ جنگ‌ زيرشمشيرها پنهان‌شود.
جان‌ من‌ فداي‌ فرزند پاك‌ مصطفي‌' باد!منم‌ عباّس‌ كه‌ اين‌ مشك‌را بسوي‌ خيمه‌ ها مي‌ برم‌.
ودراين‌ روز جنگ‌،ترسي‌ از مرگ‌ ندارم‌.»
عبّاس‌ در حال‌ برگشت‌ به‌ خيمه‌ ها بود كه‌ ناگهان‌ بطورناجوانمردانه‌ مورد حمله‌ زيدبن‌ رقاد كه‌ در پشت‌ نخلي‌ كمين‌كرده‌ بود،واقع‌ شد ودر اين‌ حمله‌،دست‌ راست‌ حضرت‌ جداشد.امّا فرزند حيدر كرّار چون‌ از دست‌ راست‌ مأيوس‌شد،چنين‌ رجز خواند:
واللّه‌ اِن‌ قطعتم‌ يميني‌ انّي‌ اُحامي‌ ابداً عن‌ ديني‌
وعن‌ امام‌ صادق‌ اليقين‌ نجل‌ النبي‌ّ الطاهر الامين‌
يعني‌:«بخداقسم‌!اگر دست‌ راستم‌ را قطع‌ نموديد،ولي‌ من‌دست‌ از حمايت‌ دينم‌ بر نمي‌ دارم‌.
واز امامم‌ كه‌ در ايمانش‌ صادق‌ است‌،وفرزند پيامبر امين‌است‌،حمايت‌ مي‌ كنم‌.»
در اين‌ هنگام‌ شخص‌ ديگري‌ بنام‌ حكيم‌ بن‌ طفيل‌،از كمينگاه‌بيرون‌ آمد وبا حمله‌ اي‌،دست‌ چپ‌ حضرت‌ را قطع‌ نمود.
از طرف‌ دشمن‌ تيرها مانند باران‌ بسوي‌ آن‌ حضرت‌ سرازيرشد.تيري‌ به‌ مشك‌ وتيري‌ هم‌ به‌ سينه‌ عباس‌،اصابت‌ كرد.
يكي‌ديگر از افراد دشمن‌،عمود آهنين‌ برفرقش‌ كوبيد كه‌ ازاسب‌ برزمين‌ افتاد.
طبق‌ نقلي‌ در اين‌ موقع‌،ابوالفضل‌(ع‌)صدازد: يااخاه‌!ادرك‌اخاك‌!برادر!برادرت‌ را درياب‌!
امام‌ خودرا بر بالين‌ او رساند وچون‌ بدن‌ بدون‌ دست‌ وخونين‌عبّاس‌ را مشاهده‌ كرد،دستهايش‌ را بر كمر گرفت‌ وفرمود:
الان‌ انكسر ظهري‌ وانقطع‌ رجائي‌ وقلّت‌ حيلتي‌!
الان‌ كمرم‌ شكست‌!واميدم‌ نااميد شد!وراه‌ نجات‌ بسته‌گرديد!«{ سخنان‌ امام‌ حسين‌(ع‌)از مدينه‌ تاكربلا ومنتهي‌ الامال‌}

شهادت‌ علي‌ اصغر(ع‌)
چون‌ حضرت‌،يارانش‌ را از دست‌ داد،خودآماده‌ رفتن‌ به‌ ميدان‌شد.براي‌ وداع‌ به‌ طرف‌ خيمه‌ ها رفت‌ وصدازد:اي‌ سكينه‌!اي‌فاطمه‌!اي‌ زينب‌!اي‌ ام‌ّ كلثوم‌!خداحافظ‌!
سكينه‌ عرضكرد:اي‌ پدر!آيا تسليم‌ مرگ‌ شده‌ اي‌؟فرمود:چگونه‌ تسليم‌ مرگ‌ نشود،كسيكه‌ ياور ومعيني‌ ندارد؟سكينه‌گفت‌:پس‌ مارا به‌ حرم‌ جدّمان‌ بازگردان‌!امام‌ فرمود:هيهات‌!اگرصيّاد،مرغ‌ قطا را آرام‌ مي‌ گذاشت‌،او مي‌ خوابيد!
در اين‌ موقع‌،زنها صدا بگريه‌ بلند كردند.حضرت‌ آنهارا ساكت‌كرد وخود عازم‌ ميدان‌ شد.
امام‌ سجاد(ع‌)چون‌ پدررا تنها وبي‌ ياور ديد،با آنكه‌ از ضعف‌وناتواني‌،قدرت‌ برداشتن‌ شمشير را نداشت‌،راه‌ ميدان‌ پيش‌گرفت‌ !ام‌ّ كلثوم‌ باديدن‌ اين‌ صحنه‌ صدازد:اي‌ نورديده‌ !برگرد!امام‌ سجاد(ع‌)فرمود:اي‌ عمّه‌!دست‌ از من‌ بردار وبگذار تا پيش‌روي‌ فرزند پيامبر،جهادكنم‌.حضرت‌ سيّد الشهداء(ع‌)به‌ ام‌ّ كلثوم‌ فرمود:جلو اورا بگير تاكشته‌ نشود وزمين‌ از نسل‌ آل‌محمّد(ص‌)خالي‌ نماند.
دراين‌ هنگام‌،سالار شهيدان‌،روبه‌ لشكر عمرسعد كرد وصدازد:هل‌ مِن‌ ناصرٍ ينصرني‌؟هل‌ مِن‌ معين‌ٍ يعينني‌؟هل‌ مِن‌ذاب‌ٍ يذب‌ُّ عن‌ حرم‌ رسول‌ اللّه‌؟آيا ياري‌ كننده‌ اي‌ است‌ كه‌مرا ياري‌ كند؟آيا كمك‌ كننده‌ اي‌ است‌ كه‌ مرا كمك‌ كند؟آيادفاع‌ كنند اي‌ است‌ تا از حرم‌ رسول‌ خدا،دفاع‌ نمايد؟
نداي‌ امام‌ كه‌ بگوش‌ زنها رسيد،از جهت‌ مظلوميت‌ امام‌ حسين‌صدا بگريه‌ بلند كردند.امام‌ به‌ خيمه‌ ها برگشت‌ وبه‌ زينب‌فرمود:كودك‌ صغيرم‌ را بده‌ تا با او خداحافظي‌ كنم‌!
زينب‌(س‌)علي‌ اصغر را بدست‌ امام‌ داد.حضرت‌ صورتش‌ رانزديك‌ علي‌ اصغر برد تا ببوسد،ناگاه‌ حرمله‌ تيري‌ بطرف‌ امام‌انداخت‌ كه‌ بگلوي‌ علي‌ اصغر رسيد واورا بشهادت‌ رساند.امام‌بدن‌ بي‌ جان‌ علي‌ را بدست‌ زينب‌ داد وخود از خون‌ گلوي‌ علي‌بر مي‌ داشت‌ وبطرف‌ آسمان‌ پخش‌ مي‌ كرد ومي‌ فرمود:برمن‌هر مصيبتي‌ كه‌ نازل‌ شود،آسان‌ است‌.زيرا كه‌ خداوند ناظر مي‌باشد.«{ سخنان‌ امام‌ حسين‌(ع‌)از مدينه‌ تاكربلا ومنتهي‌ الامال‌}

شهادت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)
بعد از شهادت‌ علي‌ اصغر،امام‌ از زندگاني‌ دست‌ شسته‌وشمشير بدست‌ گرفت‌ ومبارز مي‌ طلبيد.هركه‌ درمقابل‌ آن فرزند اسداللّه‌ الغالب‌،قرار مي‌ گرفت‌،بهلاكت‌ مي‌ رسيد تاآنكه‌ كشتار بزرگي‌ نمود وعدة‌ زيادي‌ از شجاعان‌ دشمن‌ را به‌جهنم‌ فرستاد!ديگر كسي‌ جرعت‌ نداشت‌ تا با حضرت‌ جنگ‌تن‌ به‌ تن‌ كند!سپس‌ امام‌ به‌ چپ‌ وراست‌ لشگر دشمن‌ حمله‌نمود.
راوي‌ مي‌ گويد:بخداقسم‌!هرگز نديدم‌ مردي‌ را كه‌ لشگرهاي‌بسيار اورا محاصره‌ كرده‌ باشند وياران‌ وفرزندان‌ اورابشهادت‌ رسانده‌ باشند واهلبيت‌ اورا بسختي‌ انداخته‌ باشند،ولي‌شجاعتر وقوي‌ القلب‌ تر از امام‌حسين‌(ع‌)باشد!زيرا با وجودمصيبتهاي‌ زياد وتشنگي‌ وجراحت‌ بدن‌،باز هيچ‌ تزلزلي‌ در اوديده‌ نمي‌ شد وآنچنان‌ بر دشمن‌ مي‌ تاخت‌ كه‌ لشگر مانند گله‌گرگ‌ ديده‌،مي‌ رميدند وفرار مي‌ كردند.دوباره‌ لشگر سي‌هزارنفره‌،جمع‌ مي‌ شدند وآماده‌ مي‌ گشتند!ولي‌ امام‌ برآن‌لشگر انبوه‌،حمله‌ مي‌ كرد وآنان‌ مانند ملخهائي‌ كه‌ در هواپراكنده‌ مي‌ شوند،از مقابل‌ امام‌ مي‌ گريختند وازهم‌ متفرق‌ مي‌شدند.آنگاه‌ امام‌ به‌ مركز حمله‌ بر مي‌ گشت‌ وكلمه‌ لاحول‌ولاقوة‌ الاّ باللّه‌ رابرزبان‌ جاري‌ مي‌ فرمود.
تااينكه‌ از هر طرف‌ امام‌ را تيرباران‌ نمودند واز كثرت‌ تيرهائي‌كه‌ بر زره‌ حضرت‌ نشست‌،سينه‌ مباركش‌ چون‌ خارپشت‌ گشت‌وبه‌ روايت‌ امام‌ محمّد باقر(ع‌)زخمهاي‌ حضرت‌ ،بيش‌ ازسيصد وبيست‌ جراحت‌ بود.
اينجا بود كه‌ امام‌ از شدّت‌ خستگي‌ وبسياري‌ ضعف‌،توقفي‌فرمود تا ساعتي‌ استراحت‌ نموده‌ باشد.كه‌ ناگاه‌ ظالمي‌،سنگي‌را بطرف‌ امام‌ پرتاب‌ كرد كه‌ به‌ پيشاني‌ حضرت‌،اصابت‌ نمودوخون‌ جاري‌ شد.امام‌ دامن‌ لباس‌ را بالا زد تا خون‌ پيشاني‌ راپاك‌ كند كه‌ ناگاه‌ تيري‌ كه‌ پيكانش‌،زهر آلود وسه‌ شعبه‌ بود،برسينه‌ مباركش‌ وارد شد.
امام‌ فرمود:بسم‌ اللّه‌ وباللّه‌ وعلي‌' ملّة‌رسول‌ اللّه‌.سپس‌ رو به‌آسمان‌ كرد وفرمود:اي‌ خداي‌ من‌!تو مي‌ داني‌ كه‌ اين‌ جماعت‌،مردي‌ را مي‌ كشند كه‌ بر روي‌ زمين‌،پسر پيامبري‌ جز او نيست‌بعد دست‌ برد وتير را بيرون‌ كشيدكه‌ خون‌ جاري‌ شد.امام‌ ازخونها بر مي‌ داشت‌ وبطرف‌ آسمان‌ پخش‌ مي‌ نمود كه‌ قطره‌اي‌ بر نمي‌ گشت‌!بار ديگر دست‌ كرد واز خون‌ برداشت‌ وبرصورت‌ ومُحاسن‌ خود ماليدو فرمود:مي‌ خواهم‌ با سر وروي‌خون‌ آلود،جدّم‌ رسول‌ خدا را ملاقات‌ كنم‌!
در اين‌ موقع‌ از شدّت‌ ضعف‌،بر روي‌ زمين‌ گودي‌ قتلگاه‌افتاد!«{ جلاء العيون‌}
شمر از اسب‌ پياده‌ شد وبسوي‌ گودي‌ قتلگاه‌ حركت‌ كرد....

شيهة‌ ذوالجناح‌
اسب‌ حضرت‌ بنام‌ ذوالجناح‌،وقتي‌ صاحب‌ خود را كشته‌ ديد ،سر خودرا به‌ خون‌ امام‌ رنگين‌ كرد وشيهه‌ كشان‌ بطرف‌ خيمه‌ هارفت‌ در حاليكه‌ همهمه‌ مي‌ كرد وبازبان‌ بي‌ زباني‌ مي‌ گفت‌:واي‌بر گروهي‌ كه‌ فرزند پيامبر خود را شهيد كردند!
چون‌ زنها ودخترها،صداي‌ ذوالجناح‌ را شنيدند،سر وپاي‌برهنه‌ از خيمه‌ بيرون‌ دويدند وچون‌ چشمشان‌ به‌ اسب‌ بدون‌سوار افتاد،فرياد واحسيناه‌!وااماماه‌!بلند كردند.
ام‌ّ كلثوم‌ دست‌ بر سر مي‌ زد وندبه‌ مي‌ كرد ومي‌ گفت‌:وامحمّداه‌!اينك‌ حسين‌ تو،بي‌ عمامه‌ وعباء وشهيد درصحراي‌ كربلا افتاده‌ است‌!
زينب‌ مي‌ گفت‌:وامحمداه‌!اين‌ حسين‌،فرزند گرامي‌ توست‌ كه‌درخاك‌ وخون‌ غلطيده‌ است‌ واعضايش‌ از يكديگر جدا شده‌اند!وامحمّداه‌!اين‌ حسين‌ توست‌ كه‌ عريان‌ در صحراي‌ كربلاافتاده‌ است‌!...« {جلاء العيون‌}
راوي‌ گفت‌:وقتي‌ حسين‌(ع‌)كشته‌ شد،لشگريان‌ عمر سعدبراي‌ غارت‌ لباس‌ واسلحة‌ حضرت‌ هجوم‌ آوردند!عمامه‌حضرت‌ رااخنس‌ برد!نعلين‌ را اسودبن‌ خالد برد!بجذل‌ انگشتررا با انگشت‌ مبارك‌،قطع‌ نمود!زره‌ را مالك‌ بن‌ يسر برد!شمشيررا(غير از ذوالفقار)اسودبن‌ حنظله‌ برد!«{منتهي الامال}

غارت‌ خيمه‌ ها!
بعد از شهادت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)،سربازان‌ عمر سعد همة‌ اموال‌ووسايل‌ وزيورآلات‌ اهلبيت‌ اباعبداللّه‌(ع‌) حتّي‌' چادري‌ كه‌زن‌ بكمرش‌ بسته‌ بودوپوستيني‌ كه‌ امام‌ سجّاد(ع‌)برروي‌ آن‌افتاده‌ بودرا غارت‌ نمودند!
از فاطمه‌ دختر امام‌ حسين‌(ع‌)نقل‌ شده‌ است‌ كه‌:من‌ درآن‌ موقع‌كودكي‌ بودم‌ وخلخالي‌(يك‌ نوع‌ زيور آلات‌) در پاي‌ من‌ بود.يكي‌ از سربازان‌ عمرسعد،درحاليكه‌ گريه‌ مي‌ كرد،آن‌ خلخال‌را از پايم‌ درآورد!گفتم‌:اي‌ دشمن‌ خدا!چرا گريه‌ مي‌ كني‌؟
گفت‌:چگونه‌ نگريم‌ درحاليكه‌ دختر رسول‌ خدارا غارت‌ مي‌كنم‌!گفتم‌:حال‌ كه‌ مي‌ داني‌،دخترپيامبرم‌،چرا اموال‌ مراغارت‌مي‌ كني‌؟گفت‌:اگرمن‌ نبرم‌،ديگري‌ خواهدبرد!!
همچنين‌ از اونقل‌ شده‌ است‌ كه‌:من‌ بعد از شهادت‌ پدر بزرگوارم‌ ،مضطرب‌ وناراحت‌ در مقابل‌ خيمه‌ ايستاده‌ بودم‌ وپدروبرادران‌ وخويشان‌ خودرا درميان‌ خاك‌ وخون‌ مي‌ ديدم‌ودرفكر اين‌ بودم‌ كه‌ اشقياء بني‌ اميه‌،با ما چه‌ خواهند كرد؟ناگاه‌ديدم‌ سواره‌ اي‌ نيزه‌ بدست‌، ظاهر شد وبرزنان‌ مي‌ زد وآنان‌فرار مي‌ كردند واو آنچه‌ داشتند،غارت‌ مي‌ كرد وآنها فرياد مي‌زدند:واجدّاه‌!واابتاه‌!واقلّة‌ ناصراه‌!واحسيناه‌!آيا مسلماني‌نيست‌ كه‌ مارا ياري‌ كند؟آيا در ميان‌ اين‌ مردم‌،مؤمني‌ نيست‌ كه‌مارا پناه‌ دهد؟من‌ از مشاهده‌ اين‌ حال‌ ،لرزيدم‌ ودنبال‌ عمه‌ هاي‌خود بودم‌ تا به‌ آنها پناه‌ برم‌.ناگاه‌ آن‌ شخص‌ چشمش‌ بمن‌ افتادوبطرف‌ من‌ حمله‌ كرد!من‌ گريختم‌ واو با نيزه‌ اش‌ بر ميان‌ كتف‌من‌ زد ومن‌ روي‌ زمين‌ افتادم‌.اوگوشواره‌ مرا درآورد ومقنعه‌ ازسر من‌ كشيد ومتوجه‌ خيمه‌ هاشد!من‌ هم‌ بيهوش‌ شدم‌.وقتي‌بهوش‌ آمدم‌،ديدم‌ عمه‌ ام‌ زينب‌(س‌)بالاي‌ سرم‌ نشسته‌ ومي‌گريد!همينكه‌ ديد من‌ بهوش‌ آمده‌ ام‌،فرمود:برخيز كه‌ برويم‌ تاببينيم‌ برسر ساير دختران‌ وبرادر بيمارت‌،چه‌ آمده‌ است‌؟گفتم‌:عمّه‌!چادري‌ ندارم‌!فرمود:منهم‌ مثل‌ تو بي‌ چادرم‌!با عمه‌ام‌،به‌ خيمه‌ امام‌ سجاد(ع‌)داخل‌ شديم‌ وديديم‌ كه‌ همة‌ اسباب‌ووسايل‌ واموال‌ مارا غارت‌ كرده‌ اند!وبرادرم‌ امام‌ سجاد(ع‌)،ازبيماري‌ وتشنگي‌ بر رو افتاده‌ است‌ وبر احوال‌ ما مي‌ گريد.«{ جلاء العيون‌}
آمده‌ است‌ كه‌ وقتي‌ بدستور منصور دوانيقي‌ درب‌ خانه‌ امام‌صادق‌(ع‌)را آتش‌ زدند،امام‌ آتش‌ را خاموش‌ كردند وزنان‌ودختران‌ وحشت‌ زده‌ خانه‌ را دلداري‌ دادند.روزبعد وقتي‌عده‌ اي‌ از شيعيان‌ براي‌ جويا شدن‌ حال‌ امام‌،بديدار حضرت‌رفتند ،ديدند كه‌ امام‌ اندوهناك‌ وگريان‌ است‌!عرض‌ كردند:اين‌همه‌ اندوه‌ براي‌ چيست‌؟آيا از گستاخي‌ وبي‌ رحمي‌ آنان‌نسبت‌ بشما اين‌ همه‌ ناراحتيد؟وحال‌ آنكه‌ اين‌ اولين‌ بار نيست‌كه‌ چنين‌ مي‌ كنند!امام‌ فرمود:نه‌!ولي‌ اندوه‌ وگريه‌ من‌ براي‌ اين‌است‌ كه‌ وقتي‌ درب‌ خانه‌ را آتش‌ زدند،ديدم‌ كه‌ زنان‌ ودختران‌از اين‌ اطاق‌ به‌ آن‌ اطاق‌ مي‌ گريختند.درحاليكه‌ من‌ نزد آنهاحاضربودم‌ وتنها نبودند.از اين‌ صحنه‌ بياد فرار اهل‌ وعيال‌ جدّم‌ حسين‌(ع‌) در روز عاشوراء افتادم‌ كه‌ از خيمه‌ اي‌ به‌خيمة‌ ديگر واز پناهگاهي‌ به‌ پناهگاه‌ ديگر فرار مي‌ كردندودشمن‌ فرياد مي‌ زد:خيمة‌ ستمكاران‌ را به‌ آتش‌ بكشيد!
بعد از غارت‌ خيمه‌ ها،عمرسعد صدازد:چه‌ كسي‌حاضراست‌،بربدن‌ حسين‌(ع‌)، اسب‌ براند؟
ده‌ نفر كه‌ همگي‌ آنهااز راه‌ حرام‌،متولد شده‌ بودند،اعلام‌آمادگي‌ كردند وبر اسبهاي‌ خود سوار شدند وبرآن‌ بدن‌ شريف‌تاختند واستخوانهاي‌ سينه‌ وپشت‌ وپهلوي‌ بدن‌ مبارك‌حضرت‌ را درهم‌ شكستند!«{ منتهي‌ الامال‌}

كاروان‌ اسراء دركنار قتلگاه‌
درهنگام‌ اعزام‌ اسراء اهلبيت‌ به‌ كوفه‌،آنها بكنار اجساد شهداءكربلا آمدند وبا آنها وداع‌ نمودند.همينكه‌ چشم‌ اهل‌ وعيال‌ اباعبداللّه‌(ع‌)،به‌ اجساد شهداءافتاد،صداي‌ ضجّه‌ وشيون‌ بلندكردند واظهار مصيبت‌ نمودند.
راوي‌ گفت‌:بخداقسم‌!فراموش‌ نمي‌ كنم‌ آن‌ صحنه‌ اي‌ را كه‌زينب‌ كبري‌'(س‌)نُدبه‌ مي‌ كرد وبا صدايي‌ حزين‌ وغمناك‌ مي‌گفت‌:يامحمّداه‌!رحمت‌ ملائكة‌ آسمان‌ برتوباد!اين‌ حسين‌توست‌ كه‌ با اعضاي‌ پاره‌ پاره‌،در خون‌ خويش‌ آغشته‌ است‌!
اينها دختران‌ تواند كه‌ آنهارا اسير كرده‌ اند!يامحمّداه‌!اين‌ حسين‌ توست‌ كه‌ بدنش‌ بر روي‌ خاك‌ افتاده‌ وباد صبا،بر او خاك‌ وغبار مي‌ پاشد!واحزناه‌!واكُرباه‌!اين‌ حسين‌ توست‌ كه‌ سرش‌ را از پشت‌ بريده‌ اند!عمامه‌ ورداء اورا غارت‌ كردند!
پدرم‌ فداي‌ آن‌ كسيكه‌ حرمش‌ را از هم‌ گسيختند!پدرم‌ فداي‌كسيكه‌ اصحابش‌ را روز دوشنبه‌ كشتند!پدرم‌ فداي‌ كسيكه‌ باغم‌ وغصّه‌ از دنيا رفت‌!پدرم‌ فداي‌ آن‌ كسيكه‌ با لب‌ تشنه‌ شهيدشد!پدرم‌ فداي‌ كسيكه‌ مُحاسنش‌ خون‌ آلود بود واز آن‌ خون‌مي‌ چكيد!پدرم‌ فداي‌ آن‌ كسيكه‌ جدّش‌ محمّد مصطفي‌' است‌!پدرم‌ فداي‌ آن‌ مسافري‌ كه‌ به‌ سفري‌ رفت‌،كه‌ اميد برگشتش‌نيست‌!
آنچنان‌ زينب‌ كبري‌'(س‌)عزاداري‌ كرد كه‌ دوست‌ ودشمن‌ بناله‌آمدند!
سكينه‌ كنار بدن‌ پدر آمد وجسد پاره‌ پاره‌ پدر را در آغوش‌گرفت‌ وبه‌ عزاداري‌ پرداخت‌ وناگاه‌ بيهوش‌ شد.وقتي‌ بهوش‌آمد گفت‌:در عالم‌ بيهوشي‌،شنيدم‌ پدرم‌ مي‌ گفت‌:
شيعتي‌ مهما شربتم‌ ماء عذب‌ فاذكروني‌ او سمعتم‌ بغريب‌ اوشهيد فاندبوني‌!
يعني‌:«شيعيانم‌!هرگاه‌ آب‌ گوارا نوشيديد،بياد من‌ بيافتيد .وهرگاه‌ بياد غريب‌ يا شهيدي‌ افتاديد،براي‌ من‌ هم‌ ندبه‌نمائيد«{ منتهي‌ الامال‌}

******
صبح‌ روز يازدهم‌ محرم‌ در مدينه‌،از خانة‌ ام‌ّ سلمه‌ صداي‌گريه‌ وزاري‌ شنيده‌ شد.به‌ او گفتند:چرا گريه‌ مي‌ كني‌؟گفت‌:ديشب‌ پسرم‌ حسين‌(ع‌)كشته‌ شد!زيرا بعد از رحلت‌رسول‌ خدا(ص‌)،پيامبر را بخواب‌ نديدم‌ تا اينكه‌ ديشب‌،اوراعزادار ودل‌ شكسته‌ به‌ خواب‌ ديدم‌.عرضكردم‌: يارسول‌ اللّه‌ !چرا شمارا گريان‌ ودل‌ شكسته‌ مي‌ بينم‌؟فرمود:ديشب‌ تا صبح‌قبر حسين‌ واصحابش‌ را مي‌ كَندم‌.«{ دركربلا چه‌ گذشت‌؟}

******
مسلم‌ گچكار مي‌ گويد:من‌ دركوفه‌ شنيدم‌ كه‌ اسراي‌ اهلبيت‌ رامي‌ آورند.خودم‌ را به‌ ميدان‌ رساندم‌ وپس‌ از مدتي‌ مشاهده‌كردم‌ كه‌ نزديك‌ به‌ چهل‌ شتر كه‌ هودج‌ بر آنها بود،رسيدند كه‌بربالاي‌ آنها فرزندان‌ فاطمه‌ زهراء(س‌) واهل‌ وعيال‌ امام‌حسين‌(ع‌)بودند.امام‌ سجاد(ع‌)برشتري‌ بي‌ جهاز سوار بودوخون‌ ازپاهايش‌ فواره‌ مي‌ زد.
اهل‌ كوفه‌،خرما ونان‌ وگردو بدست‌ اطفال‌ وكودكان‌ مي‌دادند.امّا يكدفعه‌ ام‌ّ كلثوم‌ فرياد زد:اي‌ اهل‌ كوفه‌!صدقه‌ برما حرام‌است‌!وآنها را از دست‌ ودهان‌ كودكان‌ مي‌ گرفت‌ ومي‌ انداخت‌.
دراين‌ حال‌ مردم‌ مي‌ گريستند.باز ام‌ّ كلثوم‌ سر از محمل‌ بيرون‌آورد وبه‌ آنها گفت‌:مردان‌ شما ،مارا كشتند وزنان‌ شما بر ما مي‌گريند!! حاكم‌ ميان‌ ما وشما،خدا باشد.
در اين‌ موقع‌ شيوني‌ برخاست‌ وسرها را آوردند.سر حسين‌(ع‌)جلو آنها بود وآن‌ از همة‌ مردم‌ به‌ رسول‌ خدا(ص‌)شبيه‌ تر بود.
محاسنش‌ ،خضاب‌ كرده‌ وچهره‌ اش‌ چون‌ ماه‌ تابنده‌ بود وباد،محاسنش‌ را براست‌ وچپ‌ مي‌ برد.چون‌ چشم‌ زينب‌،به‌ سر برادر افتاد،پيشاني‌ خود را به‌ چوبة‌ محمل‌ كوفت‌ كه‌ از آن‌خون‌ جاري‌ شد.«{ دركربلا چه‌ گذشت‌؟}
امام‌ سجاد(ع‌)در دروازه‌ كوفه‌ براي‌ آن‌ مردم‌ بي‌ وفا،سخنراني‌كرد.از جمله‌ فرمود:اي‌ مردم‌!هركه‌ مرا مي‌ شناسد،بشناسد. وهركه‌نشناسد،منم‌ علي‌ پسر حسين‌(ع‌)كه‌ اورا بر كنار فرات‌،بي‌ گناه‌ سر بريدند!من‌پسر شخصي‌ هستم‌ كه‌ پرده‌ حرمتش‌ را دريدند ونعمت‌ زندگانيش‌ راربودندومالش‌ را غارت‌ كردند واهل‌ وعيالش‌ را اسير نمودند!من‌ پسر شخصي‌ هستم‌كه‌ دسته‌ جمعي‌ اورا كشتند! {دركربلا چه‌ گذشت‌؟}
ابن‌ زياد،دركاخش‌ نشسته‌ بود وسر مبارك‌ امام‌ ،درمقابلش‌ قرارداشت‌.خوشحال‌ بود ومتبسم‌ّ!!ناگاه‌ چوبدستي‌ را برداشت‌ وبردندانهاي‌ آن‌ سر مي‌ زد ومي‌ گفت‌:چه‌ بسيار خوش‌ لب‌ ودندان‌بوده‌ است‌!دراين‌ موقع‌ زيدبن‌ ارقم‌ كه‌ اين‌ صحنه‌ را مشاهده‌ مي‌كرد،طاقت‌ نياورد وگفت‌:اي‌ پسر زياد!برلب‌ ودندان‌ سرمقدّس‌نزن‌!كه‌ من‌ بارها ديدم‌،رسول‌ خدا(ص‌)اينهارا مي‌ بوسيد ومي‌مكيد!دراين‌ موقع‌،زيد بگريه‌ افتاد.«{ جلاء العيون‌}

در کاخ ابن زياد
ابن‌ زياد،سر مقدّس‌ امام‌ را به‌ خولي‌ داد تادرمنزلش‌ نگه‌ دارد.
زن‌ خولي‌ مي‌ گويد:وقتي‌ شوهرم‌ سر مبارك‌ امام‌ را در گوشه‌اي‌ گذاشت‌ وبه‌ خواب‌ رفت‌،شنيدم‌ سر حضرت‌ تا طلوع‌ فجر،قرآن‌ مي‌ خواند وآخرين‌ آيه‌ اين‌ بود:وسيعلم‌ الذّين‌ ظلموا اَي‌ّ منقلب‌ٍ ينقلبون‌«شعراء٢٢٧»بزودي‌ ظالمين‌ خواهنددانست‌،به‌ كدام‌ جاي‌ بازگشتي‌،برمي‌ گردند.
بعد از طرف‌ سرمقدّس‌، صدايي‌ چون‌ رعد شنيدم‌ وفهميدم‌صداي‌ تسبيح‌ ملائكه‌ است‌.«{ دركربلا چه‌ گذشت‌؟ }
امام‌ سجّاد(ع‌)درباره‌ اسارت‌ اهلبيت‌(ع‌)فرمود:در راه‌ شام‌،مرابر شتري‌ لاغر وبرهنه‌ سوار كردند وسر حسين‌(ع‌)را بالاي‌ ني‌زدند وزنان‌ در پشت‌ سر من‌،بر استران‌ بي‌ زين‌ ،سوار بودند.ونگهبانان‌ از پشت‌ سر واطراف‌، با نيزه‌ هاي‌ كشيده‌،مواظب‌بودندواگر چشم‌ يكي‌ از ما از اشگ‌ پر مي‌ شد،سرش‌ را با نيزه‌مي‌ كوفتند.«{ دركربلا چه‌ گذشت‌؟ }

شهادت‌ رقيّه‌
زنان‌ اهلبيت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)،شهادت‌ حضرت‌ وجوانان‌ بني‌هاشم‌ را از كودكان‌ كاروان‌ اسراء،مخفي‌ نگه‌ داشته‌ بودند.ومي‌ گفتند كه‌ آنهابه‌ مسافرت‌ رفته‌ اند وبزودي‌ بر مي‌ گردند.
شبي‌ درشام‌،نيمه‌ هاي‌ شب‌،رقيه‌(س‌)دختر امام‌،از خواب‌بيدار شد وپدرش‌ را صدازد ومي‌ گفت‌:پدرم‌ حسين‌(ع‌)كجاست‌ ؟اوبهانة‌ پدر را گرفته‌ بودوبقدري‌ مضطرب‌ بود،كه‌همة‌ كودكان‌ درخرابه‌ را،به‌ گريه‌ وفغان‌ انداخت‌.
يزيد متوجه‌ سرو وصداي‌ كودكان‌ امام‌ شد وسؤال‌ كرد:چه‌خبراست‌؟وقتي‌ جريان‌ رقيه‌(س‌)را به‌ او گفتند،دستور داد كه‌سر امام‌ را براي‌ او ببرند!
سرمقدّس‌ امام‌ را در طبقي‌ گذاشتند وروپوشي‌ برآن‌ قرار دادندوآنرا براي‌ رقيه‌(س‌)بردند.
رقيه‌(س‌)وقتي‌ روپوش‌ را برداشت‌ وسر پدر را ديد،نشناخت‌وگفت‌:اين‌ سر از كيست‌ ؟گفتند:سرپدرت‌. با شنيدن‌ اين‌سخن‌،سر را برداشت‌ وبه‌ سينه‌ گرفت‌ وگفت‌:اي‌ پدر!چه‌ كسي‌مُحاسن‌ تورا بخونت‌ خضاب‌ كرد؟چه‌ كسي‌ رگهاي‌ گردنت‌ راقطع‌ نمود؟چه‌ كسي‌ مرا در كودكي‌،يتيم‌ نمود؟پدرجان‌!بعداز تو به‌ كه‌ اميدوار باشم‌؟پدرجان‌!چه‌ كسي‌ يتيم‌ را نگه‌ داري‌ مي‌ كند تا بزرگ‌ شود؟...آنگاه‌ لب‌ بر لب‌ پدر نهاد وآنچنان‌شيون‌ وزاري‌ كرد،تا بيهوش‌ شد.وقتي‌ اورا حركت‌ دادند،ديدند كه‌ از دنيا رفته‌ است‌وجان‌ بجان‌ آفرين‌ تسليم‌ نموده‌است‌.
اهل‌ بيت‌ امام‌،در مصيبت‌ اين‌ دختر،صدا بگريه‌ بلند كردند.
اهل‌ شام‌ نيز بعد از باخبر شدن‌ از شهادت‌ رقيه‌(س‌)،عزاداري‌كردند ودرآن‌ روز،هرمرد وزني‌ گريان‌ شدند.«{ ستارگان‌ درخشان‌ ج‌٥}

دركاخ‌ يزيد!
يزيد دستور داد تااسراء را حاضر كرده‌ وسرمبارك‌ امام‌ را درطشتي‌ ،مقابلش‌ بگذارند.دراين‌ موقع‌ امام‌ سجاد(ع‌)چشمش‌به‌ سر پدر افتاد،آهي‌ از دل‌ پرخون‌ خود كشيد واشگ‌ريخت‌ وبعد ازآن‌ هرگز از كلّة‌ گوسفند ميل‌ نفرمود.امّا وقتي‌ چشم‌ زينب‌(س‌)برآن‌ سر منّور افتاد،بيتاب‌ شد وبا صدايي‌ كه‌دلهارا پاره‌ مي‌ كرد،فرياد زد:ياحسيناه‌!اي‌ حبيب‌ قلب‌ رسول‌ خدا!اي‌فرزند مكّه‌ ومِني‌'!اي‌ فرزند دلبند سيّده‌ نساء!اي‌ جگرگوشة‌ محمّد مصطفي‌'!
دراين‌ موقع‌،يزيد چوب‌ خيزران‌ را برداشت‌ وبر دندانهاي‌ سرامام‌ مي‌ زد ومي‌ گفت‌:اي‌ كاش‌!آنهايي‌ كه‌ درجنگ‌ بدرازمشركين‌،كشته‌ شدند،زنده‌ بودند ومي‌ ديدند كه‌ من‌ چگونه‌انتقام‌ آنهارا از فرزندان‌ قاتلين‌ آنها گرفتم‌!!وبمن‌ مي‌ گفتند:اي‌ يزيد!دستت‌ شل‌ مباد!
ناگاه‌ ابوبرزة‌ اسلمي‌ از اصحاب‌ رسول‌ خدا،برخاست‌ وگفت‌:واي‌ برتواي‌ يزيد!چوب‌ بردندان‌ حسين‌(ع‌)فرزند فاطمه‌ (س‌)مي‌ زني‌؟درحاليكه‌ من‌ بارها ديدم‌ كه‌ پيامبر خدا(ص‌)بر لب‌ودندان‌ او وبرادرش‌ ،بوسه‌ مي‌ زد ومي‌ گفت‌:«شما سَرورجوانان‌ بهشتيد.خدابكشد كشندگان‌ شمارا ولعنت‌ كند آنها راوآنان‌را به‌ عذاب‌ اليم‌،معذّب‌ كند.»
يزيد غضبناك‌ شد ودستور داد اورا كشان‌ كشان‌ از مجلس‌بيرون‌ بردند.«{ جلاء العيون‌}

اربعين‌
از عطيّة‌ بن‌ سعد بن‌ جناده‌ عوفي‌ كوفي‌،نقل‌ شده‌ است‌ كه‌:من‌وجابر انصاري‌ براي‌ زيارت‌ قبر امام‌ حسين‌(ع‌)،به‌ كربلا رفتيم‌.
وقتي‌ به‌ كربلا رسيديم‌،جابر نزديك‌ فرات‌ رفت‌ وغُسل‌ كرد.سپس‌ پارچه‌ اي‌ بعنوان‌ لُنگ‌ برپاهايش‌ وپارچه‌ اي‌ هم‌ برروي‌شانه‌ هاي‌ خود انداخت‌ وبوي‌ خوش‌ استعمال‌ نمود وبطرف‌قبر شريف‌ حركت‌ كرد.هرقدمي‌ كه‌ برمي‌ داشت‌،با ذكر خداهمراه‌ بود.وقتي‌ به‌ قبر رسيد،گفت‌:دست‌ مرا بر قبر بگذار!من‌دست‌ اورا بر قبر گذاشتم‌.چون‌ دستش‌ به‌ قبر رسيد،بيهوش‌روي‌ قبر افتاد.
آبي‌ بر وي‌ پاشيدم‌ تا بهوش‌ آمد.وقتي‌ به‌ هوش‌ آمد،سه‌ بارگفت‌:ياحسين‌!سپس‌ گفت‌:حبيب‌ٌ لايجيب‌ حبيبه‌؟آيادوست‌ جواب‌ دوست‌ خود را نمي‌ دهد؟بعد خود جواب‌ دادچگونه‌ مي‌ تواني‌ جواب‌ دهي‌؟درحاليكه‌ رگهاي‌ گردنت‌،ازجاي‌ خود قطع‌ شده‌ وبر پشت‌ وشانه‌ ات‌ قرار گرفته‌ وبين‌ سروتنت‌ جدايي‌ افتاده‌ است‌.من‌ شهادت‌ مي‌ دهم‌ كه‌ تو فرزند خيرالنببين‌ هستي‌!تو فرزند سيدّ الوصيين‌ مي‌ باشي‌!تو فرزند فاطمه‌كه‌ سَرور زنهاي‌ عالم‌ است‌،مي‌ باشي‌!وچگونه‌ نباشي‌ درحاليكه‌ تورا سيّد المرسلين‌ تربيت‌ كرده‌ ودركنار متقين‌(علي‌(ع‌))پروريد شده‌ اي‌ واز پستان‌ ايمان‌ شيرخورده‌ اي‌ودرحيات‌ وممات‌ ،پاكيزه‌ بوده‌ اي‌!...«{ منتهي‌ الامال}

‌ بازگشت‌ به‌ مدينه‌
راوي‌ مي‌ گويد:وقتي‌ كاروان‌ اهلبيت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)به‌ نزديك‌مدينه‌ رسيد،امام‌ سجّاد(ع‌)از مركب‌ پايين‌ آمد وبارهارا بازنمود وزنان‌ وكودكان‌ را پياده‌ كرد.سپس‌ به‌ بشير فرمود:اي‌بشير!خدا پدرت‌ را رحمت‌ كند!او شاعر بود.توهم‌ شعر مي‌تواني‌ بگوئي‌؟عرض‌ كرد:آري‌!يابن‌ رسول‌ اللّه‌!منهم‌ شاعرم‌.
امام‌ فرمود:وارد مدينه‌ شو وبا زبان‌ شعر،شهادت‌ امام‌حسين‌(ع‌)را اعلام‌ كن‌!
بشير مي‌ گويد:براسبم‌ سوار شدم‌ وبه‌ مدينه‌ رفتم‌ وچون‌ به‌مسجد النبي‌ رسيدم‌،صدا بگريه‌ بلند كردم‌ وگفتم‌:
يا اهل‌ يثرب‌!لامُقام‌ لكم‌ قتل‌ الحسين‌ فادمعي‌ مدراراً
الجسم‌ منه‌ بكربلا مفرّج‌ٌ والرأس‌ منه‌ علي‌ القناة‌ يُدار
يعني‌:«اي‌ اهل‌ مدينه‌!جاي‌ ماندن‌ نيست‌!زيرا حسين‌(ع‌) شهيدشده‌ است‌.ومن‌ اشگم‌ سرازير است‌.
بدنش‌ در كربلا درخون‌ است‌ وسرش‌را بربالاي‌ نيزه‌ ها مي‌گردانند.»
بعد گفتم‌:اين‌ امام‌ سجّاد(ع‌) است‌ كه‌ با عمّه‌ هاوخواهرانش‌،نزديك‌ شهر مي‌ باشند. ومن‌ قاصد او هستم‌ تامحل‌ّ آنها را بشما نشان‌ بدهم‌.
با اين‌ نداء،هيچ‌ زن‌ پرده‌ نشين‌ وباحجابي‌ در مدينه‌ نبود مگراينكه‌ موپريشان‌ وصورت‌ خراشان‌ ولطمه‌ زنان‌،با نداء واويلا !از خانه‌ ها خارج‌ شده‌ وبطرف‌ محل‌ّ كاروان‌،حركت‌ نمودند.
وقتي‌ من‌ به‌ نزد امام‌ برگشتم‌،ديدم‌ كه‌ حضرت‌ از خيمه‌ بيرون‌آمده‌ ودستمالي‌ در دست‌ دارد كه‌ با آن‌ اشگهاي‌ خودرا پاك‌مي‌ كند.امام‌ بر روي‌ صندلي‌ نشست‌ وبي‌ اختيار گريه‌ نمود.صداي‌ مردم‌ هم‌ بگريه‌ بلند شدوآن‌ محل‌ّ يكپارچه‌ گريه‌ شدواز هر طرف‌،تسليت‌ عرض‌ مي‌ كردند.
در اين‌ هنگام‌،امام‌ با دست‌ اشاره‌ كرد تامردم‌ ساكت‌ شوند.
مردم‌ از جوش‌ وخروش‌ افتادند وامام‌ شروع‌ به‌ بياناتي‌ نمود ازجمله‌ فرمود:اي‌ مردم‌!همانا خداوند كه‌ حمد وسپاس‌ براوباد!مارا به‌ مصيبتهاي‌ بزرگي‌ مبتلا فرمود وشكاف‌ بزرگي‌ دراسلام‌ ظاهر شد.اباعبداللّه‌ الحسين‌(ع‌)وفرزندان‌ ويارانش‌كشته‌ شدند وزنان‌ ودخترانش‌،اسيرگشتند وسرش‌ رابالاي‌نيزه‌ هادرشهرها گرداندند.اين‌ مصيبتي‌ است‌ كه‌ مانند ندارد.
اي‌ مردم‌!كداميك‌ از شما مي‌ تواند بعد از شهادت‌ حسين‌(ع‌)، شاد وخرّم‌ باشد؟كدام‌ قلبي‌ است‌ كه‌ براي‌ او اندوهگين‌ نشود؟
كداميك‌ از شما مي‌ تواند از ريختن‌ اشگش‌ جلوگيري‌ كند؟
بدرستيكه‌ آسمانهاي‌ هفتگانه‌ براي‌ شهادت‌ حسين‌(ع‌)گريه‌كردند.درياها با امواجشان‌ وآسمانها با اركانشان‌ وزمين‌ بااعماقش‌ ودرختها با شاخه‌ هايشان‌،براي‌ حسين‌(ع‌)گريه‌كردند.امواج‌ درياها وفرشتگان‌ مقرّب‌ خدا واهل‌ آسمانها همه‌وهمه‌ گريه‌ كردند.اي‌ مردم‌!آن‌ كدام‌ قلبي‌ است‌ كه‌ براي‌ كشته‌شدن‌ حسين‌(ع‌)شكافته‌ نشود؟آن‌ كدام‌ دلي‌ است‌ كه‌ براي‌حسين‌(ع‌)ناله‌ ننمايد؟آن‌ كدام‌ گوشي‌ است‌ كه‌ اين‌ مصيبت‌بزرگ‌ را كه‌ دراسلام‌ پديد آمده‌،بشنود وكرنشود؟...انّا لِل'ّه‌ وانّااليه‌ راجعون‌ از مصيبتي‌ كه‌ چقدر بزرگ‌ وسوزان‌ ودردناك‌ ورنج‌ دهنده‌ وناگوار وتلخ‌ وجانسوز است‌!آنچه‌ كه‌ براي‌ ما روي‌داد را به‌ حساب‌ الهي‌ منظور مي‌ كنيم‌ كه‌ او عزيز وانتقام‌ گيرنده‌است‌!

عزاداري‌ در مدينه‌
ام‌ّ كلثوم‌ وقتي‌ وارد مدينه‌ شد،گريه‌ مي‌ كرد ومي‌ گفت‌:
مدينة‌ جدّنا لاتقبلينا فبالحسرات‌ والاحزان‌ جئناا
اَلافاخبِرنارسول‌ اللّه‌ عنّا بانّا قدفجعنا في‌ ابينا
وان‌ّ رجالنا بالطف‌ّ صَرعي ‌'بلارؤس‌ وقدذبحوا البنينا
واَخبِر جدّنا انّا اَسرنا وبعدالاسر ياجدّاه‌ سبينا
ورهطك‌ يا رسول‌ اللّه‌ اضحوا عرايا بالطفوف‌ مسلبينا
وقدذبحوا الحسين‌ ولم‌ يُراعواجنابك‌ يارسول‌ اللّه‌ فينا
و...
يعني‌:اي‌ مدينه‌ پيامبر!مارا قبول‌ نكن‌!ماباحسرت‌ واندوههاآمده‌ ايم‌.پيامبررا از حال‌ ما باخبركن‌ كه‌ مادرمورد پدرمان‌دچارفاجعه‌ شده‌ ايم‌.مردان‌ ما در سرزمين‌ داغ‌،بدون‌ سر افتاده‌اند وپسران‌ مارا سر بريده‌ اند!
وبه‌ جدّما خبربده‌ كه‌ ما اسيرشديم‌ وبعداز اسارت‌،زنداني‌گشتيم‌!وگروه‌ تو اي‌ پيامبر!درحالي‌ روز برآنان‌ گذشت‌ كه‌عريان‌ وغارت‌ زده‌،برريگهاي‌ گرم‌،افتاده‌ اند!
اي‌ رسول‌ خدا!حسين‌(ع‌) را ذبح‌ كردند ومراعات‌ تورا دربارة‌ما نكردند!
همچنين‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ ام‌ّ كلثوم‌ به‌ مسجد پيامبر رفت‌ وباگريه‌ عرض‌ نمود:السلام‌ يا جدّاه‌!من‌ خبر شهادت‌ فرزندت‌حسين‌(ع‌)را آورده‌ ام‌.
دراين‌ موقع‌،صداي‌ ناله‌ اي‌ از قبر بلند شد كه‌ مردم‌ با شنيدن‌ آن‌صدا گريه‌ وزاري‌ سر دادند.
امام‌ سجّاد(ع‌) نيز بر قبر جدّش‌ آمد وصورتش‌ را برآن‌ گذاشت‌وگريه‌ كرد وفرمود:اي‌ جدّ بزرگوارمن‌!اي‌ بهترين‌ انبياء مرسل‌!باتو درددل‌ مي‌ نمايم‌!محبوب‌ تو،حسين‌(ع‌) كشته‌ شد ونسل‌تو از بين‌ رفته‌ است‌!درحالي‌ توراصدا مي‌ زنم‌ كه‌ محزون‌وهراسان‌ واسيرم‌ واحدي‌ نيست‌ كه‌ ازما حمايت‌ كندوطرفداري‌ نمايد!مارا اسير كردند،آنگونه‌ كه‌ كنيزان‌ را اسيرمي‌ كنند وآنچنان‌ ناراحتي‌ وآزار به‌ ما رسيد كه‌ استخوانهاتحمّل‌ ندارد.

عزاداري ام البنين
ام‌ّ البنين‌،مادر ابوالفضل‌(ع‌) وعبداللّه‌ وعثمان‌ وجعفر،بعد ازشنيدن‌ خبر شهادت‌ پسرانش‌،براي‌ عزاداري‌ به‌ قبرستان‌ بقيع‌مي‌ رفت‌ ومشغول‌ نوحه‌ وزاري‌ مي‌ شد.آنچنان‌ عزاداري‌ اوسوزناك‌ بود كه‌ حتي‌'ّ مروان‌،دشمن‌ اهل‌ بيت‌ با شنيدن‌ ناله‌ هاي‌ به‌ گريه‌ مي‌ افتاد.ام‌ّ البنين‌ مي‌ گفت‌:

لاتدعوني‌ ويك‌ ام‌ّ البنين‌ تذكريني‌ بليوث‌ العرين‌ كانت‌ بنون‌ لي‌ ادّعي‌' بهم‌ واليوم‌ اصبحت‌ُ ولامِن‌ بنين‌ اربعة‌ٌ مثل‌ نسور الربي‌' قد واصلوا الموت‌ بقطع‌ الوتين‌ تنازع‌ الخرصان‌ اشلائهم‌ فكلّهم‌ امسي‌' صريعاً طعين‌ ياليت‌ شعري‌ اَكما اَخبروا ان‌ّ عبّاساً قطيع‌ اليمين‌؟
يعني‌:ديگر بمن‌ ام‌ّ البنين‌(مادرپسران‌)نگوئيد!زيرا بياد شيران‌بيشه‌ مي‌ افتم‌!زماني‌ پسراني‌ داشتم‌ كه‌ به‌ آنهامرا مي‌ خواندند!ولي‌ امروز من‌ پسري‌ ندارم‌!چهار فرزند كه‌ مثل‌ كركس‌ ها،بلندهمّت‌ بودند،ولي‌ با قطع‌ رگشان‌ بشهادت‌ رسيدند.نيزه‌ هاي‌باريك‌ وتيز براي‌ بشهادت‌ رساندن‌ آنها نزاع‌ مي‌ كردند وشب‌همة‌ آنان‌ بشهادت‌ رسيدند!اي‌ كاش‌!همانطور كه‌ بمن‌ گفته‌ اند ،مي‌ فهميدم‌ كه‌ دست‌ راست‌ عبّاس‌(ع‌)قطع‌ شده‌ است‌؟

عاشورا در آئينه‌ احاديث‌
از ابي‌ عمّاره‌ شاعر نقل‌ شده‌ كه‌:هرگاه‌ نام‌ حسين‌(ع‌) در نزد امام‌صادق‌(ع‌) برده‌ مي‌شد، آن‌ روز تا شب‌ خنده‌ بر لبان‌ حضرت‌ ديده‌نمي‌شد.
امام‌ رضا(ع‌)فرمود:هرگاه‌ محرم‌ مي‌شد ،پدرم‌ را كسي‌ خندان‌نمي‌ديد و غم‌ و اندوهش‌ زياد مي‌شد تا روز عاشورا فرا مي‌رسيد.روزعاشورا روز مصيبت‌ او بود وگريه‌ مي‌كرد و مي‌فرمود:اين‌ همان‌ روزي‌است‌ كه‌ حسين‌(ع‌) كشته‌ شد.
روزي‌ ابوحمزه‌ ثُمالي‌ خدمت‌ امام‌ سجاد(ع‌) آمد وچون‌ حضرت‌ رادر حال‌ گريه‌ بر حسين‌(ع‌) ديد ،گفت‌:مولاي‌ من‌!اين‌ همه‌ گريه‌ وبي‌ تابي‌براي‌ چيست‌؟آيا عمويت‌ حمزه‌ شهيد نشد؟آيا جدّ شما علي‌(ع‌)باشمشير شهيد نشد؟كشته‌ شدن‌ عادت‌ خانواده‌ شماست‌ وشهادت‌هديه‌ الهي‌ به‌ شماست‌.
امام‌ فرمود:اي‌ ابوحمزه‌ !خدا بتو پاداش‌ نيكو بدهد.همانطور كه‌گفتي‌،شهادت‌ براي‌ ما عادت‌ است‌ وخدا نيز به‌ ما شهادت‌ را هديه‌ كرده‌است‌.ولي‌ اي‌ ابوحمزه‌!آيا هرگز شنيده‌اي‌ يا ديده‌اي‌ كه‌ تا قبل‌ از عاشورازني‌ از خاندان‌ ما را اسير كرده‌ و هتك‌ حرمت‌ كرده‌ باشند؟به‌ خدا سوگنداي‌ ابوحمزه‌!هر وقت‌ به‌ عمه‌ها و خواهرانم‌ نگاه‌ مي‌كنم‌ به‌ ياد فرار آنهادر بيابان‌ مي‌افتم‌ كه‌ از خيمه‌اي‌ به‌ خيمه‌ ديگر و از پناهگاهي‌ به‌ پناهگاه‌ديگر فرار مي‌كردند و دشمن‌ فرياد مي‌زد:خيمه‌ ستمكاران‌ را به‌ آتش‌بكشيد!
امام‌ صادق‌(ع‌)به‌ داود رقّي‌ فرمود:من‌ هرگاه‌ آب‌ خنك‌ خوردم‌ حسين‌(ع‌) را ياد كردم‌.
امام‌ رضا(ع‌)فرمود:حادثه‌ عاشورا اشك‌ ما را روان‌ ساخت‌ و خون‌ ازچشم‌ ما جاري‌ كرد و عزيز ما را در سرزمين‌ كربلا خوار ساخت‌ و تاروزقيامت‌ براي‌ ما غم‌ وغصه‌ به‌ ميراث‌ گذاشت‌.
امام‌ رضا(ع‌)به‌ ريّان‌ بن‌ شبيب‌ فرمود:محرّم‌ ماهي‌ است‌ كه‌ درجاهليت‌ ،جنگ‌ در آن‌ را حرام‌ مي‌دانستند و آن‌ را محترم‌مي‌شمردند.ولي‌ اين‌ امّت‌،حرمت‌ ماه‌ خود وحرمت‌ پيامبر خود را نگاه‌نداشتند.در اين‌ ماه‌ فرزندان‌ او را كشتند و خانواده‌ او را به‌ اسارت‌ بردند.

۲