روضه الشهداء

روضه الشهداء0%

روضه الشهداء گروه: امام حسین علیه السلام
صفحات: 23

روضه الشهداء

گروه:

صفحات: 23
مشاهدات: 4239
دانلود: 325

توضیحات:

روضه الشهداء
  • ترجمه حال مؤلف به قلم حضرت آيةالله آقاى حاج شيخ....

  • مذهب كاشفى‏

  • روضة الشهداء

  • مقدمه مؤلف‏

  • باب اول: در ابتلاى جمعى از انبيا عليهم التحية و الثنا

  • نخست ابوالبشر آدم صفى عليه‏السلام

  • در بيان ابتلاى نوح عليه‏السلام

  • بيان ابتلاى ابراهيم عليه‏السلام

  • بيان ابتلاء يعقوب و يوسف عليهماالسلام‏

  • بيان ابتلاى ايوب پيغمبر عليه‏السلام

  • ذكر ابتلاى زكريا عليه‏السلام و يحيى عليه‏السلام

  • باب دوم: در جفاى قريش و ساير كفار با حضرت سيد ابرار...

  • باب سوم : در وفات حضرت سيد المرسلين عليه افضل....

  • باب چهارم: در بعضى از احوال سيدة النساء فاطمه....

  • باب پنجم: در بعضى از اخبار و حالات مرتضى على....

  • باب ششم : در بيان فضايل امام حسن عليه‏السلام و....

  • باب هفتم : در مناقب امام حسين عليه‏السلام از ولادت آن....

  • باب هشتم : در شهادت مسلم بن عقيل بن ابى‏طالب و قتل...

  • باب نهم : در رسيدن امام حسين به كربلا و محاربه....

  • بيان شهادت حر بن يزيد رياحى با برادر و پسر و غلامش

  • ذكر شهادت زهير بن حسان الاسدى

  • شهادت عبدالله بن عمرو كلى

  • شهادت برير بن حضير همدانى

  • ذكر شهادت وهب بن عبدالله الكلبى

  • شهادت عمرو بن خالد و پسرش

  • شهادت سعد بن حنظله تميمى

  • شهادت عمرو بن عبدالله

  • شهادت حماد بن انس

  • شهادت وقاص بن مالك

  • شهادت شريح به عبيد

  • شهادت مسلم بن عوسجه اسدى‏

  • شهادت پسر مسلم بن عوسجه‏

  • شهادت هلال بن نافع بجلى‏

  • شهادت عبدالرحمن بن عبدالله يزنى و يحيى بن مسلم....

  • شهادت عبدالرحمن بن عروه‏

  • شهادت مالك بن انس بن مالك

  • شهادت عمرو بن مطاع‏

  • شهادت قيس بن منبه‏

  • ذكر شهادت هاشم بن عتبه‏

  • ذكر شجاعت و شهادت فضل بن على عليهما السلام

  • شهادت حبيب بن مظاهر

  • شهادت حريره غلام‏

  • شهادت يزيد بن مهاجر جعفى

  • شهادت انيس بن معقل اصبحى

  • شهادت عابس بن شبيب و غلام او

  • شهادت حجاج بن مسروق

  • شهادت سيف بن حارث و مالك بن عبد سريع

  • ذكر شهادت غلام تركى رضى الله عنه‏

  • شهادت حنظلة بن سعد

  • شهادت يزيد بن زياد

  • شهادت سعد بن عبدالله الحنفى‏

  • شهادت جنادة بن حارث و عمرو بن جناده‏

  • شهادت مرة بن ابى‏مره‏

  • محاربه و شهادت محمد بن مقدار و عبدالله بن ابودجانه

  • شهادت شش تن از مواليان‏

  • ذكر شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل

  • ذكر شهادت جعفر بن عقيل و عبدالرحمن بن عقيل‏

  • شهادت محمد بن عبدالله بن جعفر

  • شهادت عون بن عبدالله‏

  • ذكر شهادت عبدالله بن حسن عليهما السلام با سه تن از...

  • ذكر شهادت قاسم بن امام حسن‏

  • شهادت ابوبكر بن على عليه‏السلام

  • شهادت عمر بن على

  • شهادت عثمان بن على‏

  • شهادت عون بن على

  • شهادت جعفر بن على

  • شهادت عبدالله بن على

  • شهادت عباس بن على عليه‏السلام

  • ذكر شهادت على اكبر عليه‏السلام

  • شهادت على اصغر عليه‏السلام

  • ذكر شجاعت و شهادت امام حسين عليه‏السلام

  • باب دهم : در وقايعى كه اهل بيت را بعد از واقعه كربلا پيش آمده ...

  • فصل اول در وقايعى كه بعد از حرب كربلا مر اهل بيت را....

  • فصل دوم در عقوبت قاتلان امام حسين عليه‏السلام

  • خاتمه در ذكر اولاد سبطين و سلسله نسب بعضى از ايشان

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 23 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 4239 / دانلود: 325
اندازه اندازه اندازه
روضة الشهداء
روضة الشهداء
مرحوم ملاحسين واعظى كاشفى
ترجمه حال مؤلف به قلم حضرت آيةالله آقاى حاج شيخ ابوالحسن شعرانى‏
بسم الله الرحمن الرحيم‏
مؤلف كتاب روضة الشهدا كمال الدين حسين بن على واعظ كاشفى از بزرگان علم دين و اركان مؤلفين و اساتيد ادب و نثرنويسان فارسى است و نظير او را روزگار كمتر به ياد دارد در مائه نهم مى‏زيست و گويند شوهر خواهر ملاعبدالرحمن جامى است.
اصلا از مردم سبزوار است و در اين شهر به وعظ مى‏پرداخت پس از آن چندى به نيشابور و از آن جا به مشهد مقدس رفت و در آن جا نيز به وعظ اشتغال داشت پس از آن به هرات رفت و در عهد سلطنت سلطان حسين ميرزا بايقرا (٨٨٣ - ٩١١) و در دربار او نهايت اعزاز و احترام ديد. وزير دانش‏پرور او امير على‏شير نوايى او را تشويق بسيار مى‏كرد و به تاليف و تصنيف ترغيب مى‏فرمود چون هم در علوم دينى و انواع آن به حد كمال بود و هم در نويسندگى و ادب از بزرگترين اساتيد فن خويش و كمتر اين دو كمال در كسى مجتمع باشد و آن كه جمع دارد بايد قدر خويش بداند وقت بيهوده از دست ندهد كه مردم از او فائده بسيار برند و اتفاقا امير على‏شير نوايى ارزش او را دانست و قدر او را شناخت.
صبح روز جمعه در دارالسياده سلطانى هرات موعظه مى‏كرد و خطبه نماز جمعه را در مسجد امير على‏شير مى‏خواند.
سه‏شنبه و چهارشنبه در مدرسه سلطانيه هرات وعظ ميكرد و روزهاى پنجشنبه در حظيره سلطان احمد براى ديدار مردم مقيم مى‏ماند و يكشنبه را كارى نمى‏كرد چنان كه در روضات‏الجنات آورده است.
از تتبع فهرست و مضامين كتاب او بر مى‏آيد او با آن كه جامع فنون دينى بوده در ساير علوم زمان خويش هم مهارت داشت و اكثر كتب خود را به فارسى نوشته بلكه به زبان عربى كتابى از او به ياد نداريم:
١ - از جمله كتاب جواهر التفسير است بسيار بزرگ و مفصل در روضات الجنات گويد مقدمات تفسير فوائد بسيار دارد كه در جاى ديگر يافت نمى‏شود و مقاصد بلند و احاديث كمياب و نكات لطيف كه دل اهل دل را به خود مى‏كشاند و مجلد اول آن كه مشتمل بر پنجاه هزار بيت است از جزء پنجم قرآن نگذشته است و اگر به پايان مى‏رسيد سيصدهزار مى‏گشت اما در دست ما بيش از همان جزء اول نيست و ديگرى نوشته است از ٨٩٠ تا ٨٩٢ به نوشتن اين جزء مشغول بود والله العالم.
٢ - و از جمله كتب او مختصر تفسير جواهر است تا آخر قرآن مشتمل بر بيست‏هزار بيت.
٣ - تفسير ديگرى معروف به مواهب العليه كه مشهور و متداول است.
٤ - كتاب تفسير سوره يوسف تفسيرى است به زبان عرفا و اصطلاح آنان.
٥ - ديگر از كتب وى انوار سهيلى است و آن تصرفى در كليله و دمنه معروف است و پاره حكايات ديگر بر آن افزوده است اگر چه غرضش تسهيل عبارت و كاستن لغات عربى و جمل و امثال غير مأنوس ادبى است ولى اهل سخن دانند و كليله اصلى با همه لغات عربى و عبارات معقد بر انوار سهيلى ترجيح دارد بارى انوار سهيلى را براى مردى به نام امير احمد سهيلى نوشته است.
٦ - اخلاق محسنى به نام ابوالمحسن فرزند سلطان حسين ميرزا بايقرا نوشته است به سال ٩٠٠.
٧ - مخزن الانشاء روش نامه‏نگارى است در آن عهد كه هر كس را به چه عنوان ياد كنند و ختم و ابتدا و ساير محاسن نامه چيست.
٨ - كتاب در فضيلت صلوات بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم.
٩ - كتاب در اختيارات نجوم.
١٠ - كتاب الاربعين در احاديث موعظه.
١١ - كتاب شرح الاسماء الله الحسنى.
١٢ - كتاب در ادعيه و اورادى كه از بزرگان دين روايت شده است.
١٣ - كتاب در علم حروف.
١٤ - كتاب اسرار قاسمى در طلسمات و امثال آن.
١٥ - كتاب السبعه الكاشفيه مشتمل بر هفت رساله در علم نجوم.
١٦ - كتاب بدايع الافكار فى صنائع الاشعار.
١٧ - كتاب شرح مثنوى.
١٨ - كتاب لب مثنوى.
١٩ - كتاب لب لب آن.
٢٠ - كتاب روضة الشهداء.
و غير از اين‏ها كتب ديگر در غير روضات به او نسبت دادند مانند مرآت‏الصفا فى صفات المصطفى صلى الله عليه و آله و سلم.
تحفة الصلوة.
ما لا بد منه فى المذهب.
رساله علويه.
رساله حاتميه.
ميامن الاكتساب فى قواعد الاحتساب.
رساله در علم اعداد.
رساله فيض النوال فى بيان الزوال.
مواهب زحل.
ميامن مشترى.
قواعد مريخ.
لوامع الشمس.
مباهج الزهرة.
مناهح عطارد.
لوائح قمر:
دور نيست كه اين هفت رساله همان السبعة الكاشفيه باشد كه از روضات نقل كرديم.
كتاب روضة الشهدا از بلايا و مصائب انبيا آغاز كرده تا به حضرت خاتم انبيا عليه‏السلام و پس از آن مصائب اهل بيت و تاريخ وفات آنان آورده است و در اين معانى مبتكر است و بيشتر آن چه در اين السنه و افواه مشهور است از آن كتاب است با اين كه گاهى در تاريخ و پاره مطالب با روايات ديگر اختلاف دارد.
وفات كاشفى به اتفاق مورخين سال ٩١٠ بود در هرات اما تاريخ ولادتش در سبزوار معلوم نيست و يقينا از خاندان علم بوده است و از پدر خويش روايت دارد و مدت عمر وى را نيز نمى‏دانيم اما ظاهرا عمر طولانى يافت و هنگام تاليف روضةالشهدا چنان كه خود گويد پير فرتوت بود و نمى‏توانست رايت فصاحت در ميدان بلاغت بر افرازد والله العالم.
مذهب كاشفى‏
گرچه دانستن مذهب مردم فائده معقول ندارد مگر آن چه قاضى نورالله ششترى در مجالس المؤمنين قصد كرده يعنى تكثير سواد خواسته چون وقتى عامه مردم بدانند بسيارى از بزرگان حكما و عرفا و ادبا و عقلا و مردمان برجسته روزگار دوستدار اهل بيت و وابسته به آنان بودند بيشتر رغبت در اين مذهب مى‏كنند بر خلاف طريقه آنان كه هر عاقلى مانند ابوعلى سينا و فارابى و امثال آنها را بى‏دين يا خارج از مذهب دانستند قهرا سبب مى‏شود كه مردم پندارند هر كس عقل نداشت و چيزى نمى‏دانست مسلمان بود و هر كس چيزى دانست از اسلام بيرون رفت.
بارى ملاحسين كاشفى يا شيعى بود در باطن يا اگر سنى بود و به مذهب ابوحنيفه تظاهر مى‏كرد در اصول با يك نفر عالم شيعى فرق نداشت و بسيارند در ميان علماى اهل سنت كه با شيعه فرق ندارند جز در احترام صحابه چنان كه در شيعه بسيارند كسانى كه در همه عمر حرمت صحابه را در ظاهر محفوظ داشتند.
گرچه بناى تأليفات ملاحسين كاشفى بر روش اهل سنت است اما هيچ شيعى هم ابتكارى مانند روضة الشهدا نكرده است.
قاضى نورالله گويد: معاشرت با امراى هرات مخصوصا با امير على‏شير او را به تظاهر به مذهب آنها واداشت وگرنه مردم سبزوار پيوسته شيعه بودند و ملاحسين هم در سبزوار متولد شده و پرورش يافته بود.
گويد: وقتى در مشهد مقدس به تحصيل علم اشتغال داشتم از طلاب و مردم آنجا مى‏شنيدم كه چون ملاحسين كاشفى از هرات به سبزوار آمد مردم سبزوار در پى آزمايش او شدند كه آيا در طول غيبت دست از تشيع برداشته است اتفاقا وقتى بر منبر وعظ مى‏كرد بر زبانش گذشت كه جبرئيل دوازده هزار بار بر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرود آمد.
پيرمردى عصا به دست از پاى منبر برخاست و پرسيد: جبرئيل بر على عليه‏السلام چند بار فرود آمد؟
ملاحسين متحير فروماند چه بگويد اگر بگويد جبرئيل بر على عليه‏السلام فرود آمد به ظاهر دروغ گفته است و اگر بگويد فرود نيامد سبزواريان كه درباره او سوءظن داشتند به چوب و عصا او را مى‏نواختند و كارش مى‏ساختند لاجرم گفت بيست و چهار هزار بار بر على عليه‏السلام نازل شده است يكى پرسيد: بر اين چه دليل دارى؟ گفت پيغمبر فرموده: انا مدينة العلم و على بابها يعنى من شهر علمم و على در آن شهر است و ناچار كسى كه به شهرى رود دو بار از در شهر عبور مى‏كند يكى وقت رفتن و ديگرى وقت برگشتن و به اين لطيفه خود را برهانيد و دل مردم خوش كرد.
فرزند كاشفى مولا فخرالدين على مشهور به صفى نيز از فضل و علم پدر بهره وافى داشت و در هرات در وعظ و ارشاد جانشين پدر بوده و در سال ٩٣٩ درگذشت.
روضة الشهداء
به بركت نام ابى‏عبدالله عليه‏السلام كتاب روضة الشهداء مى‏توان گفت بيش از هر كتاب فارسى در افكار و عقايد مردم رسوخ كرده و در قلوب آنان مؤثر واقع شده.
از مطالب و منقولات آن گذشته تعبير و سياق و طرز بيان و كيفيت تنسيق حكايات و مراعات تناسب چنان خوانندگان زمان خود و پس از خود را شيفته خود ساخت كه دهان به دهان و قلم به قلم از سينه به سينه و از كتابى به كتابى نقل گرديده است.
مهارت نويسنده در وعظ و تسخير قلوب به حدى است كه در وصف نمى‏آيد و از آن بايد قياس گرفت كه هنگام حيات در مواعظ شفاهى چه تأثير در مستمعين مى‏كرده است و به راستى كلمه واعظ مطلق كه براى او برگزيده‏اند به جا بوده است اگر مذهب تشيع داشت در بيان موضوع داد سخن داده است و اگر به مذهب اهل سنت بوده سبق از شيعيان بوده است و روش آنان را به آنها آموخته است.
اما كتب و رواياتى كه مؤلف از آن‏ها نقل مى‏كند بسيارى در عهد ما موجود نيست. و شايد بعضى را معتبر ندانيم اما حاشا كه چنين مرد سخن بى‏دليل آورد. رسم وعاظ است آن سخن كه بيشتر مؤثر باشد بر مى‏گزينند و هر چه عواطف را در قلوب بيشتر بر مى‏انگيزد انتخاب مى‏كنند و به شواهدى كه در اذهان شنونده جاى گيرد مؤكد مى‏سازند و هر نقل را كه مفيد اين معنى باشد ممنوع نشمارند شنونده نبايد آن را بيان وقايع تاريخ فراگيرد بلكه براى پند و نصيحت بپذيرد.
چه بسا وقايع كه حقيقة واقع شده و در كتب آورده‏اند از آن پندى نتوان گرفت و چه بسا افسانه‏ها از زبان حيوانات كه در آن پند بسيار است تا چه رسد به نقل ضعيف. بارى از نقل ضعيف در روضة الشهداء عجب نبايد داشت چون در اداى مقصود واعظ قوى است اگر چه براى مقصود مورخ كافى نيست.
گويند كاشفى روضة الشهداء را دو سال پيش از وفات تاليف كرده است.
به سال ٩٠٨ و در كشف الظنون گويد: فضولى بغدادى آن را ترجمه كرده است به تركى به نام حديقةالسعداء و رواياتى بر آن افزوده و فضولى در ٩٧٠ يا ٩٦٣ درگذشت و نيز گويد: جامى مصرى آن را ترجمه كرده است و نگفت كه جامى بوده به چه زبان ترجمه كرد.
در روضات الجنات گويد:
اهل منبر و وعاظ كتاب روضة الشهداء را از همان آغاز تأليف در مجالس بر دست گرفته عين عبارت را مى‏خواندند و در بيان مصائب اهل عصمت به خواندن از روى آن اكتفا مى‏كردند چون مى‏دانستند بهتر از آن نمى‏توانند تقرير كنند و از اين جهت ذاكران مصائب اهل بيت به روضه‏خوان مشهور گشتند زهى سعادت اين مرد كه در ثواب عمل همه مردم از آن عهد تا خدا خواهد شريك خواهد بود.
اين كتاب را كاشفى چنان كه خود گفته است براى داماد سلطان حسين ميرزا بايقرا به نام مرشدالدوله و الدين عبدالله المشتهر سيد ميرزا تأليف كرده است.
والله العالم.
كتبه الاحقر ابوالحسن المدعو بالشعرانى‏
مقدمه مؤلف‏
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين‏
اى شربت درد تو دواى دل ما
از نامه حمد تو شفاى دل ما آشوب بلاى تو عطاى دل ما
وز نام حبيب تو صفاى دل ما حضرت صبور بى‏ملال و شكور بى زوال عمت عطياته و طابت بلياته در كتاب كريم و كلام لازم التكريم خود زمره بلارسيدگان ميدان محبت و محنت چشيدگان معركه مشقت را بدين خطاب دلنواز معزز و سرافراز ساخته كه ولنبلونّكم و هر آينه مى‏آزماييم شما را يعنى با شما معامله آزمايندگان مى‏كنيم گرچه هيچ حال شما بر ما پوشيده نيست اما مى‏خواهيم كه عيار كار و بار هر كس بر محك امتحان ظاهر گردد و عالميان بدانند كه كدام نقد از بوته اخلاص ابتلا پاك و بى‏غش بيرون مى‏آيد.
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه‏روى شود هر كه دروغش باشد و آزمايش الهى به چند نوع در اين آيه واقع شده بشى‏ء من الخوف به چيزى از ترس كه آن خوف الهى باشد يا بيم دشمنان والجوع و به گرسنگى كه آن قحطى است يا تنگى معاش يا روزه داشتن و نقص من الاموال و نقص مال‏ها به تاراج حادثات يا اخراج زكوة و صدقات والانفس و نقصان در نفس‏ها كه آن بيمارى باشد و ضعف و عجز يا احتياج و بى‏نوايى والثمرات و به نقصان ميوه‏ها و تلف شدن محصولات به آفات ارضى و سماوى يا مرگ فرزندان كه ميوه باغ دل‏اند و روشنى چراغ بصر و ثمره نهال پدر و مادر و بشّر الصابرين و مژده ده صبركنندگان را كه در اين بليات طريقه شكيبايى پيش آرند و رسوم جزع و شكايت فروگذارند.
جام محنت خورند و دم نزنند
خوش بسوزند در بلا چون عود جز به راه وفا قدم نزنند
كه از ايشان برون نيايد دود الذين و اين صابران كه استحقاق بشارت دارند آنانند كه به حكم الهى و فرمان پادشاهى اذا اصابتهم مصيبة چون برسد ايشان را مصيبتى و بليتى و نكبتى قالوا گويند از روى اخلاص به طريق اختصاص كه انا لله به درستى كه ما از آن خداونديم كه به كمند بندگى او در بنديم پس هر چه از خواجه به بنده رسد و از مالك بر مملوك واقع گردد جز تسليم و انقياد و رضا به حكم قضا چاره نباشد و انا اليه و ما به سوى مجازات و مكافات او راجعون بازگردندگانيم يعنى رجوع ما به حضرت او خواهد بود و او جزايى بسزا فراخور كردار به ما خواهد رسانيد اگر به حكم او خورسند باشيم مستوجب ثواب ابد گرديم و اگر از آن چه مراد او بود سر بپيچيم مستحق عذاب مخلد شويم.
سر قبول ببايد نهاد و گردن طوع كه هر چه حاكم عادل كند همه داد است مضمون اين آيت وافى هدايت مشعر است به آن كه بلا محك نقد عالميان و معيار تجربه احوال آدميان است تا هر كه دعوى محبت كند نقد جان او در بوته بلا و كوره عنا به آتش امتحان و ابتلا بگذارند آن كه از غش هواى نفس دنى و غل آرزوى طبع خسيس پاك و پاكيزه است از خلاص آزمايش خالص بيرون مى‏آيد و ضراب عنايت چهره او در دارالضرب هدايت به سكه قبول بيارايد و اگر مغشوش و معيوب است در نيران فراق به سمت احتراق موسوم شده مردود ابد گردد و در يكى از كتب سماى مذكور است كه: من أحب أو أحب يصبّ عليه البلاء يعنى هر كه دعوى دوستى حق كند و به دست ارادت حلقه در محبت زند يا هر كه حق تعالى او را خلعت محبوبيت پوشاند يا جرعه مقبوليت نوشاند باران بلا از ابر محنت و عنا پياپى بر فوق او ريزند و شادى و بهجت و آسايش و راحت به تمامى از وى گريزان شود البلاء للولاء كاللهب للذهب ترجمه اين كلام در مثنوى برين منوال آورده:
دوستى چون زر بلا چون آتشست زر خالص در دل آتش خوشست و از فحواى كلمات سابقه چنان به حيطه فهم در مى‏آيد كه بلا متوجه اهل ولاست و محنت معلق به ارباب محبت هر جايى كه بناى محبت نهاده‏اند درى از محنت در وى گشاده‏اند و در هر ميدان كه لواى ولا برافراخته‏اند فوج بلا را ملازم او ساخته‏اند و هر كه را حق سبحانه و تعالى دوست دارد او را به بلا مبتلا سازد و به محن ممتحن گرداند و مؤيد اين معنى حديث حضرت رسالت پناه صلّى الله عليه و آله و سلم است آن جا كه فرموده: ان الله اذا احب قوما ابتلاهم يعنى چون خداوند تعالى قومى را دوست دارد لشكر بلا و اندوه را بر ايشان گمارد. و مقرر است كه محنت به اندازه محبت بود و بلا به مقدار ولا نازل شود هر كه در راه محبت حق از جمله رهروان پيش بود هر آينه مشقت و بليت او از همه بيش بود.
هر كرا ذوق محبت بيشتر سينه‏اش از نيش محنت ريشتر و از حضرت خواجه كاينات سؤال كردند كه: اى الناس اشد ابتلاء كدام طايفه از آدميان سخت‏تراند از روى بلا يعنى بلاى كدام گروه از آدميان سخت‏تر و دل و جانسوزتر است و محنت كدام زمره از اصناف صعب‏تر و غم‏اندوزتر.
گفت: الانبياء پيغمبران كه محرم حرم جلالتند ابتلاى ايشان سخت‏تر از بلاى جمله بشر است و محنتى كه متوجه روزگار ايشان شد از همه محنت‏ها بيشتر.
ثم الامثل فالامثل پس از ايشان بلاى جمعى كه ماننده‏تر باشد بديشان در سلوك سبيل محبت و وقوف بر سراير معرفت نيز صعب باشد پس آنها كه اشبه بودند بدين جماعت و بر همين قياس هر كه به درگاه قرب اقرب بود بلا و عناى او اشد و اصعب بود.
هر كه درين بزم مقرب‏تر است
و آن كه ز دلبر نظر خاص يافت جام بلا بيشترش مى‏دهند
داغ عنا بر جگرش مى‏نهند بلا نه شربت شيرين است كه اطفال طريقت را دهند بلكه قدح زهر هلاهل است كه بر دست بالغان راه نهند يكى از مشايخ مى‏فرمود:
دُردى خوردن به ميكده عادت ماست رطلى كه گرانتر است آن شربت ماست و از اينجاست كه هر بلايى كه گرانتر است بر دلهاى مبارك انبيا نهاده‏اند و هر تحفه محنتى كه قويتر است براى اوليا و اصفيا فرستاده‏اند در روح الارواح آورده كه هر كه را جاه صديقان و قدمگاه محبان مى‏بايد يك قدم به مراد خود برنبايد گرفت و يك دم به آرزوى دل برنبايد آورد.
عاشق باشى ترا زبون بايد بود ور نه زره عشق برون بايد بود در راه ابتلاى او هزارهزار دل كباب است و از كشاكش محنت و بلاى او هزارهزار ديده پر آب در هر باديه او را كشته‏ايست به حسرت افتاده و در هر زاويه سوخته‏ايست از سطوت كبرياى او جان داده تن كدام وليست كه نه گداخته زبانه آتش كبرياى اوست و دل كدام نبى است كه نپرداخته نشانه تير بلاى اوست آخر نظرى كن به حسرت آدم صفى و نوحه نوح نجى و در آتش انداختن ابراهيم خليل و قربان كردن اسماعيل نبيل و كربت يعقوب در بيت الاحزان و بليت يوسف در چاه و زندان و شبانى و سرگردانى موسى كليم و بيمارى و بى‏تيمارى ايوب سقيم و اره شكافنده بر فرق زكرياى مظلوم و تيغ زهر آب داده بر حلق يحيى معصوم و الم لب و دندان سرور انبيا و جگر پاره‏پاره حمزه سيدالشهداء و محنت اهل بيت رسالت و مصيبت خانواده عصمت و طهارت و سرشك دردآلود بتول عذرا و فرق خون آلوده على مرتضى و لب زهر چشيده نور ديده زهرا و رخ به خون آغشته شهيد كربلا و ديگر احوال بلاكشان اين امت و محنت‏رسيدگان عالى همت همه با جان غم اندوخته در كانون غم و الم سر تا پاى سوخته.
عالم ز بلاى دوست محنت‏كده‏ايست
هر جا كه نگاه مى‏كنم در ره تو وين محنت و غم نصيب هر دل‏شده‏ايست
دل خون شده سوخته غمزده‏ايست اى عزيزان در راه هيچ نبى آنقدر خار بلا نريخته‏اند كه در راه سيد بشر؛ و بر فرق هيچ پيغمبر آن مقدار گرد محنت نبيخته‏اند كه بر سر آن سرور؛ چنان چه در اين معنى فرمود كه: ما اوذى نبى مثل ما اوذيت يعنى رنجانيده نشد هيچ پيغمبرى مانند آن كه من رنجانيده شدم و به همين نسبت با اهل بيت هيچ پيغمبر اين جفا نكرده‏اند كه با اهل بيت خواجه عالم و از جمله واقعه شهداى كربلا است كه هيچ ديده بدان‏گونه مصيبتى نديده و هيچ گوشى چونان بليتى نشنيده.
تا دهر هست واقعه زين صعب‏تر نديد
چشم زمانه بر ورق چرخ قصه‏اى هر كان خبر شنيد كسش با خبر نديد
پرسوزتر ز حال شبير و شبر نديد امام يافعى در كتاب مرآت الجنان آورده كه: ابن عبدالبر از حسن بصرى نقل كرده كه در واقعه كربلا شانزده تن از اهل بيت با ابى‏عبدالله الحسين شربت شهادت چشيدند كه در آن وقت و آنروز بر روى زمين ايشان را شبيه و نظيرى نبود - در مصابيح القلوب‏١ مذكور است كه كعب الاحبار روزى مردم مدينه را از ملاحم و فتنه‏ها كه در كتاب‏ها خوانده بود خبر مى‏داد در اثناء سخن گفت عظيمترين واقعه و بزرگ‏ترين ملحمه قتل حسين بن على خواهد بود و چنين خوانده‏ام كه آن روز كه امام را شهيد كنند هفت آسمان خون بگريند.
گفتند: يا ابااسحاق نشنيده‏ايم كه آسمان هيچوقت خون گريسته باشد گفت: ويلكم ان قتل الحسين امر عظيم واى بر شما كه قتل حسين بزرگ كار و صعب امريست وى فرزند خاتم پيغمبران و سبط رسول آخرالزمان و ريحانه سيد رسولان است پسر سيد اوصياء، پنجم آل عبا و نور ديده فاطمه زهراست بدان خدايى كه جان كعب به دست اوست كه چنين خوانده‏ام كه آن روز كه وى را شهيد كنند گروهى از فرشتگان بسر روضه وى بايستند و مى‏گويند تا قيامت كه هرگز از گريه باز نايستند و در هر شب جمعه هفتاد هزار فرشته آيند و بر سر قبر وى زارى كنند چون بامداد شود به صوامع طاعت خود باز روند اهل آسمان او را ابى عبدالله المقتول خوانند فرشتگان زمين ابى عبدالله المذبوح و فرشتگان دريا او را حسين مظلوم خوانند و ملائكة هوا حسين شهيد گويند.
بر قتل حسين ارض و سما مى‏گريند
ماهى ته آب و مرغ در روى هوا از عرش على تا بثرا مى‏گريند
در ماتم شاه كربلا مى‏گريند و گريه در اين ماتم موجب حصول رضاى ربانى و سبب وصول به رياض جاودانى است چنانچه در آثار آمده كه من بكى على الحسين أو تباكى وجبت له الجنة يعنى: هر كه بر حسين بگريد يا خود را به تكلف به گريه وادارد سزاوارتر باشد كه او را به بهشت برند.
شيخ جار الله علامه فرمود كه: هر كه بگريد بر حسين بهشت بر او واجب شود و هر كه خود را گريان فرانمايد به حكم من تشبّه بقوم فهو منهم در وعده وجبت له الجنة داخل است، امام رضى بخارى آورده كه اى عزيزان خاك كربلا خاكيست كه در آن خاك، تخم شهادت كشته‏اند و آب از ديده محبان و هواداران مى‏طلبد كه من بكى على الحسين پس هر آن شخصى كه از جويبار ديده آبى به خاك كربلا فرستد هر آينه تخم محبت كه در زمين سعادت اهل شهادت كشته باشد در مزرعه رضا به آب ديده وى پرورش يابد و چون از منزل الدنيا مزرعة الآخرة بيرون رود محصول آن نعيم جنت و نسيم بهجت بود كه وجبت له الجنة براى اينست كه جمعى از محبان اهل بيت هر سال كه ماه محرم در آيد مصيبت شهدا را تازه سازند و به تعزيت اولاد حضرت رسالت پردازند همه را دلها بر آتش حسرت بريان گردد و ديده‏ها از غايت حيرت گريان.
ز اندوه اين ماتم جان گسل روان گردد از ديده‏ها خون دل و اخبار مقتل شهدا كه در كتب مسطور است تكرار نمايند و به آب ديده غبار ملال از صفحه سينه بزدايند و هر كتابى كه در اين باب نوشته‏اند اگر چه به زيور حكايت شهدا حالى است اما از سمت جامعيت فضايل سبطين و تفاصيل احوال ايشان خالى است و بدين سبب اشارت عالى از عالى حضرت سلطنت رتبت، نقابت منقبت، شاهزاده اعظم، نقاوه ملوك الامم، آفتاب تابان فلك بختيارى، ماه درخشان سپهر شهريارى، شرف العترة النبويه، عزّ الفرقة العلوية، المخصوص بالنسب الحسنى و المختص بالحسب الحسينى، داراى جمشيد مخبر فريدون‏فر، خورشيد منظر، خلاصه اولاد سلاطين نامدار، نقاوه احفاد خواقين عالى‏مقدار.
ذوهمهة يرقى على مرقى العلى
شاه ملك خوى فلك آستان
سرور مه رايت بهرام جاه
داور عادل دل عالى نسب و بنوره انكشفت دياجير الورى
گلبن نه روضه مينو نشان
صفدر مهر آيت گردون پناه
والى كافى كف صافى حسب رفيع قدرى كه ارتفاع سده مناقب و اعتلاى عقبه مناسب و مراتبش در مرتبه‏ايست كه نه سياح وهم دورانديش پيرامن سرادقات شرح آن تواند گشت و نه سياح عقل روشن‏راى گرد ساحل درياى بيان شمه‏اى از آن تواند گشت.
پايه قدر تو از آن بيش است
بلكه نتوان به صدر هزار زبان كه توانم اداى آن كردن
عشر اوصاف او بيان كردن قره باصره سيادت و نقابت طره ناصيه سلطنت و نجابت‏
سرور گلزار سيد ثقلين قرة العين خواجه كونين المستفيض من منايح فيض الاله مرشد الدولة و الملة و الدين عبدالله المشتهر بسيد ميرزا لا زالت سماء سلطنته بكواكب العظمه و الجلال مزينة و آيات ابهته على صحائف الكائنات بالدولة و الكمال مبينه كه با وجود علوّ نسب در سيادت چنانچه شمه‏اى از آن در آخر كتاب مسطور خواهد شد به سموّ مرتبت در نسبت سلطنت نيز آراسته است * هم سيادت در نسب هم شهريارى در حسب *
شرف صدور يافت كه اين فقير حقير حسين الواعظ الكاشفى ايده الله بلطقه الخفى بتأليف نسخه جامع كه حالات اهل بلا از انبيا و اصفيا و شهدا و ساير ارباب ابتلا و احوال آل عبا بر سبيل توضيح و تفصيل در وى مسطور و مذكور بود اشتغال نمايد و از ابيات عربى آن چه ضرورى الذكر باشد با ترجمه ايراد كند و از منظومات فارسى آن چه مناسب اذهان اهل زمان بود در رشته بيان كشد.
در آئين سخن‏رانى بكوشد
ز سكه نو كند نقد كهن را سخن را كسوتى از نو بپوشد
به زيورها بيارايد سخن را اگر چه اين كمينه بى‏بضاعت استحقاق اين معنى نداشت و به واسطه كبر سن و ديگر موانع رايت فصاحت در ميدان بلاغت بر نمى‏توانست افراشت اما چون امتثال فرمان عظيم‏الشأن آن حضرت از لوازم بود به ترتيب اين نسخه كه به روضة الشهداء موسومست اشتغال نمود و بر ده باب و خاتمه مرتب گردانيد و فهرست ابواب اين است.
باب اول: در ابتلاى بعضى از انبيا على نبينا و عليهم الصلاة و السلام.
باب دوم: در جفاى قريش با حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم و شهادت حمزه و جعفر طيار.
باب سوم: در وفات حضرت سيد المرسلين عليه افضل صلوات المصلين.
باب چهارم: در حالات حضرت فاطمه زهرا از وقت ولادت تا زمان وفات.
باب پنجم: در اخبار على مرتضى عليه‏السلام از زمان ولادت تا شهادت.
باب ششم: در فضايل امام حسن عليه‏السلام و بعضى از احوال وى از ولادت تا شهادت.
باب هفتم: در مناقب امام حسين عليه‏السلام و ولادت وى و احوال آن سرور بعد از وفات برادر.
باب هشتم: در شهادت مسلم بن عقيل و قتل بعضى از فرزندان او.
باب نهم: در رسيدن امام حسين عليه‏السلام به كربلا و محاربه وى با اعدا و شهادت آن حضرت با اولاد و اقربا و ساير شهدا.
باب دهم: در وقايعى كه بعد از حرب كربلا مر اهل بيت را واقع افتاد و عقوبت مخالفان كه مباشر آن حرب شدند.
اميد به عنايت ربانى واثق است كه در تمام اين رساله مدد توفيق ارزانى دارد و بركات اين روايات و حكايت به روزگار فرخنده آثار دولت انجام حضرت شاهزاده عالى مقام ايده الله تعالى الى قيامه الساعة او ساعة القيام واصل و متواصل گرداناد و عامه مسلمانان و كافه اهل ايمان را از خواندن و نوشتن اين كتاب مثوبات بى‏حساب كرامت كناد و هو الكريم الوهاب آمين يا رب العالمين.
باب اول: در ابتلاى جمعى از انبيا عليهم التحية و الثنا
نخست ابوالبشر آدم صفى عليه‏السلام
آنروز كه آب و خاك بر هم زده‏اند
خالى نبود آدمى از درد و بلا بر طينت آدم رقم غم زده‏اند
كان ضربت اولين بر آدم زده‏اند هنوز آدم صفى از كتم عدم به فضاى وجود نيامده بود كه ملائكه زبان طعن بر آدميان گشادند و به فساد و خونريزى ايشان گواهى دادند و بعد از آن كه عزراييل به حكم ملك جليل از همه اجزاى زمين يك قبضه خاك برداشته در بطن نعمان بريخت حق سبحانه قطعه سحاب پاك را بر بالاى آن قبضه خاك چنان تعيين فرمود كه چهل روز بر آن خاك ببارد و به هيچ نوع سايه از سرآن برندارد آن سحاب به فرمان رب الارباب سى و نه صباح از درياى اندوه آب برداشته بر خاك آدم مى‏باريد تا آن خاك به آب غم و عنا گل شد.
خاك آدم را به آب غم مخمر ساختند پس درو درد و بلا را جا مقرر ساختند روز چهلم از بحر شادى آب برگرفته قطره‏اى چند بر آن خاك افشاند گوئيا كثرت هموم و غموم آدميان و قلّت نشاط و انبساط ايشان بدين سبب است چنانچه فرموده‏اند:
بيحكمتى غريب و حديثى عجيب نيست شادى يك زمان و غم جاودان ما و چون روح در قالب آدم دميدند و از روى تعظيم مسجود ملائكه گشت و حوا را از پهلوى وى بيافريده مونس روزگار وى ساختند فرمان در رسيد كه اى آدم اسكن انت و زوجك الجنة ساكن شو تو و زوجه‏ات در بهشت و بخوريد از ميوه‏هاى آن خوردن بسيار به هر جا كه خواهيد برويد و از هرگونه لباس بپوشيد و از هر لون طعام بنوشيد و گرد درخت گندم يا انگور يا كافور يا شجرة العلم نگرديد.
شجرةالعلم درختى بوده است در وسط فردوس جامع ثمرات لطيفه و مطعومات طيبه و هر كه از آن بخوردى نيك و بد بدانستى پس آدم و حوا در بهشت آرام گرفتند و ابليس بر حال ايشان رشك برده طاووس و مار به بهشت درآمد و انواع حيله و وسوسه پيش آورد و به سوگند دروغ آدم و حوا را فريب داد تا از شجره منهيه تناول نمودند و لشكر بلاى روى بديشان نهاد آدم سلطان دارالملك بهشت بود متوّج به تاج عزت و ملبس به حله كرامت غلمان و ولدان پيش آدم در مقام خدمت و رضوان و حوران نسبت به حوا در پايه ملازمت بعد از اكل ثمره آن شجره فى الحال تاج شرف و افسر جلال از فرق ايشان در افتاد و حلل و حلى بهشت از بدن ايشان فرو ريخت برهنه مانده به حال خود در نگريستند و از غايت حسرت و نامرادى زار گريستند به جانب هر درختى كه مى‏شتافتند از ايشان صداى دوردور مى‏شنودند و از هيچ برگ نوايى نمى‏يافتند آدم از خجلت برهنگى به هر طرف مى‏گريخت و در پس هر درخت و در پس هر درخت پنهان مى‏شد خطاب الهى رسيد كه أ فَرَرتُ منّى يا آدم از ما مى‏گريزى اى آدم؟
در جواب گفت: بل حياء منك از شرم گناه خود سرگردان شده‏ام و چگونه از تو گريزم كه گريختن از حضرت تو ممكن نيست.
كجا روم كه به غير از درت پناه ندارم جز آستانه لطفت گريزگاه ندارم عاقبت به برگ انجير خود را بپوشانيد و فرمان رسيد كه از بهشت بيرون رويد آدم دست حوا گرفته از بهشت روى به بيرون نهادند و هر دم آدم در پى مى‏گريست كه شايد شب غم را مصباحى و آن در بسته را مفتاحى پديد آيد از هيچ جانب رايحه مرادى به مشام اميد نرسيد و چون آدم خواست كه از بهشت بيرون آيد كلمه بسم الله الرحمن الرحيم بر زبانش جارى شد جبرئيل گفت: اى آدم كلمه‏اى بزرگ گفتى زمانى باش شايد كه از افق غيب لمعه نجاتى درخشان گردد و از مطلع كرم كوكب خلاصى طلوع كند.
خطاب آمد كه اى جبرئيل بگذار تا برود جبرئيل گفت: الهى ترا به اسم رحمن و رحيم خوانده چه شود كه بر وى رحمت كنى ملك تعالى فرمود: كه مرا رحمت كم نيست و از رحمت كردن ملال و ندم نه فامّا اگر امروز بر وى رحمت كنم بر يك تن رحمت كرده باشم باش تا فرداى قيامت آدم روى به بهشت نهد و هزاران هزار عاصى از فرزندان وى با وى باشند آن گاه بر ايشان رحمت كنم تا سمت رحمت من آشكار گردد.
در بحر الحقايق آورده كه آدم را بدان سبب از بهشت عذر خواستند كه با عشق در آويخت و عشق را دارالملام بايد نه دار السلام عشق خواستار اهل ملامت است و عقل جوياى راحت و سلامت.
اى مرد ره عشق بكش بار ملامت يا در گذر از عشق و برو خوش به سلامت يكى از اكابر از روى تاويل فرموده كه آن شجره كه آدم ممنوع شد از نزديك شدن بدان نهال محبت بود و فى نفس الامر آن را هم براى آدم كاشته بودند يحبهم و يحبونه و سبب نهى از آن يا عزت جاه و دلال محبوبى بود كه حسن و جمال بدان كمال مى‏بايد يا تحريص و ترغيب طلب بدانكه الانسان حريص على ما منع طبيعت آدمى اقتضاى آن مى‏كند كه از هر چه او را نهى كنند حرصش بر طلب آن بيفزايد و يمكن كه اگر نهى بدان متعلق نشدى آدم عليه‏السلام را از استيفاى مرادات نفس و استكمال لذات آن پرواى ميوه محبت نبودى چه محبت غذاى روحانى است و آن كه به تربيت جسم اشتغال كند فراغت پرورش روح ندارد پس حكم شد كه آدم اگر آسايش مى‏طلبى اينك بهشت بخور و بياشام و گرد شجره محبت مگرد تا به استجلاب محنت و محبت از جمله ستمكاران نباشى بر نفس خود زيرا كه نوش محبت بى‏نيش بليت نيست محنت و محبت توأمانند و بلا و ولا متلازمان.
عاشقان را از بلا صد راحت است
عشق چون دعوى جفا ديدن گواه
هر كه دعوى محبت ساز كرد كه محبت همنشين محنت است
چون گواهم نيست دعوى شد تباه
صد در از غم بر رخ خود باز كرد از سلطان العارفين قدس سره منقول است كه پيش از وجود آدم عشق و محبت مظهرى مى‏جست و چون ملائكه را استحقاق مظهريت آن نبود در كنج خلوت و گوشه فراغت مى‏غنود تا دبدبه طاعت و طنطنه عبادت ابليس در ملك و ملكوت افتاد عشق خواست تا دست در كمر مواصلت وى زند سلطان عزت بانگ بر او زد كه حريف‏شناس باش عشق ديگر بار در حجله غيب نشست و در به روى جن و ملك دربست تا وقتيكه آدم از كتم عدم به فضاى شهود آمد عشق را در صورت شجره منهيه به آدم نمودند واله جمال او شد خواست كه همانجا با او عقد وصال بندد گفتند اين معنى در سراى خلد راست نيايد منزل عشق خانه دل محنت‏زدگانست و در بهشت متاع محنت يافت نيست از راحت بهشت كار نگشايد گريه و زارى زندانيان را مضيق دنيا به كار آيد.
اى برادر عاشقى را درد بايد درد كو
جند از اين ذكر فسرده چند از اين فكر دراز بر سر كوى محبت مرد بايد مرد كو
نعره‏هاى آتشين و چهره‏هاى زرد كو پس آدم به هواى محبت از فضاى بهشت به تنگناى دنيا آمد و از ساحل سلامت رو به گرداب ملامت نهاد و از گلشن فرح متوجه گلخن ترح شد گلزار نعمت را، خارستان نقمت مبدل ساخت و از ذروه محبت به حضيض محنت افتاد از مرتبه قربت رو به باديه غربت آورد و دركات كلفت را بر درجات انس و الفت اختيار كرد قدم از صومعه شادكامى بيرون نهاده ساكن غمكده بدنامى شد زيرا كه عشق و نيكنامى با يكديگر راست نيايد.
رها كنيد كه تن در دهم به بدنامى كه نام نيك در آئين عاشقان ننگست القصه چون صداى اهبطوا منها برآمد و حكم شد كه همه فرو رويد از بهشت به دنيا در آن محل آدم دست حوا گرفته گفت: بيا تا برويم كه نوبت معزولى رسيد و محنت غريبى و بى كسى پيش آمد.
برخيز كه وقت افتراقست امروز
اى ديده رخ وصال ديدى يك چند با محنت و درد اتفاقست امروز
خون بار كه نوبت فراقست امروز و چون آدم و حوا با يكديگر روان شدند جبرئيل آمد كه اى آدم حكم چنين است كه دست از حوا بدارى و دامن مواصلت او از دست بگذارى كه هر يك را به جانب ديگر ميبايد رفت پس آدم دست از حوا برداشته و هر يك روى به طرفى آوردند آدم مى‏گريست و مى‏گفت واغربتاه حوا فرياد مى‏كرد و مى‏گفت وافرقناه ملائك متعجب ايستاده مى‏نگريستند و به غربت آدم و كربت حوا مى‏گريستند و ايشان يكديگر را گم كردند نه اين را از آن خبر كه كجا مى‏رود و نه آن را از اين وقوف كه كجا مى‏برند آدم به سر كوه سرانديب افتاد و حوا بر ساحل درياى هند در موضعى كه آن را جده گويند فرود آمد آدم دويست سال بر سر كوه سرانديب مى‏گريست.
ابن عباس رضيه الله عنه گفته كه هرگاه آدم بهشت را ياد كردى بى‏هوش شدى نه از بهر بهشت بلكه براى خداوند بهشت جبرئيل بيامدى و دست بر سر آدم فرود آوردى تا به هوش آمدى و ندا رسيدى كه اى جبرئيل آدم را مونسى كن كه غريب است و چون جبرئيل خواستى كه برود آدم گفتى زمان ديگر باش كه غم دل با تو بگويم و دفتر اندوه خود بر تو خوانم و چون جبرئيل عزم رفتن كردى و از چشم آدم ناپيدا شدى چنان بناليدى كه مرغان هوا را بر وى رحم آمدى و چندان بگريستى كه جويها از آب چشم او روان گشتى.
روزى كه چشم ما ز جمالت جدا بود چندان كه چشم كار كند اشك ما بود و حوا نيز بر ساحل جده مى‏گريست و ناله و زارى مى‏كرد روزى آدم از جبرئيل پرسيد كه اى برادر حوا كجاست؟ گفت: بر كنار دريا از فراق تو مى‏گريد و از حال تو هيچ خبر ندارد آدم بى هوش شد جبرئيل سر وى بر كنار داشت ناگاه در آن بيهوشى حوا را ديد كه بر كنار دريا نشسته مى‏گريد و مى‏گويد: حبيبى آدم اى دوست من آدم و اى مونس همدم أ جائع انت أم شبعان آيا گرسنه‏اى يا سير أ لابس انت أم عريان آيا برهنه‏اى يا پوشيده أ نائم انت أم يقظان آيا تو در خوابى يا بيدار آدم خواست كه جوابش دهد ناگاه به هوش آمد و خروش و فغان درگرفت جبرئيل گفت ترا چه شد آدم صورت واقعه باز نمود و چنان از روى درد بخروشيد كه جبرئيل به ناله در آمد كه الهى برين دو غريب فرومانده رحم كن خطاب رسيد كه آدم را بشارت ده كه نزديك آن رسيد كه شب فراق بسر آيد و ماه مراد از مشرق اميد برآيد.
نسيم باد صبا دوشم آگهى آورد كه روز محنت و غم رو به كوتهى آورد آن گه حق سبحانه توبه آدم قبول كرد و علما را در آن باب سخن بسيار است يكى از محققان فرموده كه سبب قبول توبه آدم سه چيز: حيا و بكا و دعا؛
اما حيا بمثابه‏اى بر آدم غالب بود كه شهر بن حوشب رحمة الله گفته كه چون آدم به زمين آمد سيصد سال سر بالا نكرده و به آسمان ننگريست از شرمسارى اما بكاى او بمرتبه‏اى بود كه در اخبار آمده كه اگر جمع كنند گريه تمامى اهل دنيا را و نسبت دهند به بكاى داود پيغامبر عليه‏السلام هنوز گريه داود بيشتر باشد و اگر بكاى اهل عالم و بكاى داود را نسبت به گريه نوح بنگرند بكاى نوح از آنها زيادتر باشد و اگر گريه مجموع عالميان با گريه نوح و داود جمع كنند بكاى آدم از همه بيش باشد.
در عيون الرضا٢ آورده كه آب ديده آدم عليه‏السلام چون سيلى بيرون نمى‏آمد از ديده راست او مانند آب دجله و از چشم چپ او مانند فرات و مرويست كه آدم در مدت دويست سال چندان باران حسرت از ابر ديده بر زمين ندامت باريد كه در رخساره مبارك او دو جوى پديد آمد و از آب چشم وى چشمه‏ها روان شد مرغان از آب ديده آدم مى‏خوردند و با يكديگر مى‏گفتند اين چه خوش آبى است كه ما خوشتر از اين آب نخورده‏ايم آدم عليه‏السلام گمان برد كه اين سخن را از روى طنز و افسوس مى‏گويند آه سرد از دل پردرد برآورد و زار زار بناليد و گفت بار خدايا حال من بدانجا رسيد و كار من بدان مرتبه انجاميد كه مرغان هوا به آب ديده من سخريت مى‏كنند آخر آب چشم گناهكاران را چه مزه خواهد بود خطاب رسيد كه اى صفى دل خوش دار كه مرغان راست مى‏گويند ما هيچ جوهرى نفيس‏تر از آب ديده نيازمند نيافريده‏ايم.٣
گوهرى بس گرانبها اشك است
گريه مى‏كن از آن ثمر يابى
ابر تا گريه بر چمن نكند سبب آبروى ما اشك است
اشك ريزى كن گهر يابى
غنچه هم خنده بر سمن نكند اما دعا آن بود كه تشفع كرد به حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم و گفت يا رب به حق محمد صلّى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت محمد صلّى الله عليه و آله و سلم كه توبه مرا به شرف قبول برسان حق سبحانه پرسيد كه اى آدم تو محمد صلّى الله عليه و آله و سلم را چگونه شناختى؟ گفت الهى بر ساق عرش نام نامى او را با اسم سامى تو قرين ديدم دانستم كه گرامى‏ترين آفريدگان به حضرت تو تواند بود پس چون آدم به حضرت خاتم صلّى الله عليه و آله و سلم استشفاع نمود توبه او به محل قبول رسيد.
چو آدم كرد روى دل به سويش
كز اول دسته بند گلشنش بود شفيع آدم آمد آبرويش
نه آخر خوشه‏چين خرمنش بود ديگر غم آدم وقتى بود كه قابيل هابيل را بكشت و صورت اين قصه بر سبيل اجمال چنان است كه بعد از اتصال آدم به حوا و مجالست ايشان با يكديگر حوا چند نوبت حامله گشت و به هر بطنى پسرى و دخترى مى‏آورد و چون بزرگ مى‏شدند آدم عليه‏السلام جاريه يك بطن را به غلام بطن ديگر مى‏داد٤ و دخترى كه با قابيل زاده بود اقليما نام داشت و در غايت حسن بود روى درخشان و موى مشگ‏افشان داشت.
رويى چه گونه رويى دويى چو آفتاب مويى چه گونه مويى هر حلقه پيچ و تابى و همزاد هابيل را ليوذا مى‏گفتند و او چندان جمال نداشت چون به حد بلوغ رسيدند آدم ليوذا را به قابيل نامزد كرد و اقليما را به هابيل اختصاص داد قابيل از اين حكم ابا نموده گفت خواهر من اجمل است و با من در رحم بوده او به من اولى است آدم فرمود كه حكم الهى برين جمله عز صدور يافته مرا در اين هيچ اختيارى نيست.
حكم حكم او و ما محكومان فرمان وييم‏
قابيل مسلم نداشت و گفت تو هابيل را از من دوست‏تر مى‏دارى لاجرم آن چه خوبروى‏تر است بدو مى‏گذاردى آدم گفت اگر سخن من باور نمى‏داريد هر يك از شما قربانى كنيد به آن چه مى‏توانيد قربان هر كه مقبول گرديد اقليما از آن او باشد هابيل گوسفنددار بود بره فربه كه به غايت دوست مى‏داشت بياورد و بر سر كوهى بنهاد و نيت كرد كه اگر قربان من مقبول نگردد ترك اقليما كنم و قابيل صاحب مزرعه بود دسته گندم ضعيف كم‏دانه بياورد و در همان موضع بنهاد و با خود گفت كه اگر اين قربانى مقبول شود يا نه من دست از خواهر خود باز ندارم پس آتش سفيد بى‏دودى از آسمان فرود آمد و گوسفند را بخورد و از قربانى قابل در گذشت و بخوردن آن ملتفت نگشت قابيل از آتش خشم به اشتعال درآمد دود جسد ديده بصيرت او را تيره كرده كمر به قتل برادر بربست و در كمين‏گاه انتقام نشست همين كه آدم عزيمت زيارت بيت المعمور فرمود قابيل فرصت يافت و بسر رمه‏ها آمد هابيل در آن جا در خواب بود سنگى برداشت و سر هابيل را فروكوفت چنان كه مغزش پريشان شد.
خود برادر با برادر اين كند كافرم گر هيچ كافر اين كند و چون هابيل كشته شد قابيل ندانست كه با وى چه كند او را در جامه‏اى پيچيده و در پشت كشيده روى به بيابان نهاد چهل روز همچنان بر پشت گرفته به هر طرف مى‏رفت و نمى‏دانست كه چه چاره سازد و آخرالامر روزى ديد كه زاغى به منقار و چنگال خود حفره‏اى كرد در خاك و زاغى مرده بياورد و در آن حفره نهاد٥ و خاك بر آن مى‏پاشيد تا آن زاغ پوشيده گشت قابيل نيز به همان طريق هابيل را در خاك كرد و به ميان قوم آمد اما چون آدم عليه‏السلام از زيارت حرم باز آمد فرزندان همه به استقبال وى آمدند مگر هابيل و آدم، هابيل را بسيار دوست داشتى چه جوانى بود با روى چون ماه و دو گيسوى سياه داشت و حق سبحانه او را صورت خوش و سيرت دلكش ارزانى داشته بود و هيچيك از اولاد آدم به جمال و كمال وى نبود.
پيش رويت دگران صورت بر ديوارند نه چنين صورت و معنى كه تو دارى دارند و هنوز شيث عليه‏السلام متولد نشده بود در خبر آمده كه اجمل اولاد آدم شيث بوده چه لمعه نور محمدى صلوات الله و سلامه عليه از بشره او لامع و در جبين مبين او ساطع بود.
القصه چون آدم هابيل را نديد به جست و جوى او اشتغال فرمود از هر كه خبر وى پرسيدى‏٦ هيچ نشان ندادندى و گفتندى كه چند روز است كه پيدا نيست ندانيم كجا رفته و به چه كار مشغول است آدم هفت شبانه‏روز كوه و صحرا را به قدم طلب مى‏پيمود و در تحقيق حال هابيل جد تمام و جهد لاكلام مى‏نمود و زبان حالش بدين مقال مترنم بود.
شب من سيه شد از غم، مه من كجات جويم به شب دراز هجران مگر از خدات جويم شب هشتم در واقعه ديد كه هابيل جايى ايستاده و مى‏گويد: وا ابتاه الغياث اى پدر بزرگوار به فرياد من برس آدم از هول آن از خواب درآمد و خروش در گرفته بيهوش شد چون با خود آمد جبرئيل را ديد بر سر بالين وى نشسته گفت اى برادر از حال هابيل هيچ خبر دارى كه حالى او را در خواب ديدم چون مظلومان استغاثه مى‏كرد و چون بى‏چارگان فريادرس مى‏طلبيد جبرئيل گفت يا آدم حضرت عزت مى‏فرمايد اعظم اجرك بزرگ باد مزد تو درين مصيبت بدان كه قابيل، هابيل را بكشت و او فرياد مى‏كرد و الغياث مى‏گفت و كس به فرياد او نمى‏رسيد اكنون همان فرياد است كه از زير زمين ظاهر مى‏شود و فرداى قيامت نيز فريادكنان به عرصه‏گاه درآيد آدم فرياد درگرفت و گريه آغاز كرد و گفت اى برادر خاك او را به من نماى جبرئيل آدم را به سر قبر هابيل برد آدم خاك از در روى كرد هابيل را ديد سر كوفته و تمام اعضاى وى به خون آغشته روى مبارك در روى وى مى‏ماليد و مى‏گفت: وا حسرتاه، وا ابتاه، وا كربتاه.
١) مصابيح القلوب فارسى در مواعظ از ابى على الحسن بن محمد سبزوارى بيهقى شافعى.
٢) البته مقصود عيون الاخبار الرضا عليه‏السلام تاليف صدوق است اما در نسخه‏ها همين عيون الرضا نوشته و در كشف الظنون نيز عيون الرضا است.
٣) روش واعظان است كه اگر خبر ضعيف مشتمل بر پند و تنبيهى صحيح باشد و آن پند را نيكو در دل جاى دهد از نقل آن خبر ضعيف باك ندارند و چون مستمعان اين رسم را مى‏دانند موجب تدليس نمى‏گردد چنان كه حكايت از زبان حيوانات نيز گاهى نقل مى‏كنند در روايت است كه مرغان اشك چشم آدم را لذيذ يافتند براى فهماندن حسن توبه و محبت خداى به تائبان آن را مفيد ديدند نقل كردند.
٤) در روايات اماميه آمده است كه پيش از اين آدم و حوا كه پدر و مادر مايند آدم و حواى ديگر بود و پيش از آن آدم و حواى ديگر و اين آدم در آخر آن آدميان است پس آدم و حوا نخستين انسان روى زمين نبودند بعضى گويند هنوز از اولاد آدم پيشين در زمين موجود بود و اولاد اين آدم در بازماندگان آدم پيشين ازدواج كردند و خواهر با برادر در نياميختند.
٥) در قرآن سخن از زاغ مرده نيست اما رسم كلاغ است كه زمين را مى‏كند و چيزى مى‏جويد يا پنهان مى‏كند قابيل از همان متنبه گشت كه مى‏توان زمين را كند و مرده را پنهان كرد.
٦) شايد از بازماندگان آدم پيشين‏

۱
روضة الشهداء
از شكل و از شمايل زيباى او دريغ
سر تا به پاى چابك و نغز و لطيف بود در زير خاك قامت و بالاى او دريغ
زير زمين نهفته سر و پاى او دريغ آدم چندان بگريست كه فرشتگان هفت آسمان به گريه درآمدند و گفتند بار خدايا آدم دو سه روزى از گريستن آسوده بود اكنون باز گريان شد ما را طاقت گريستن وى نيست خطاب رسيد كه اى آدم صبر كن در مصيبت كه مزد صابران بى‏نهايت است و ما حكم كرديم كه نصف غذاب دوزخ تنها مر قابيل را باشد.
از بزرگى استماع افتاده كه همه اهل اسلام متفقند بر آن كه حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم از آدم صفى افضل و اشرفست هرگاه كه قاتل فرزند آدم را اين مقدار عذاب مقرر شده آيا قاتل فرزند مصطفى و جگرگوشه سرور انبياء را حال چگونه خواهد بود٧ و در صحيفه رضويه كه احاديث آن مسند به حضرت سلطان خراسان امام على بن موسى الرضا عليه التحية و الدعا است و آن حضرت از آباى كرام عظام خود نقل فرموده مذكورست كه قاتل امام حسين عليه‏السلام در تابوتى باشد از آتش دوزخ و زنجيرهاى آتشين بر دست و پاى او و بر بسته و از او نتنى مى‏آيد كه اهل دوزخ به خدا پناه مى‏برند از شدت آن نتن و چگونه چنين نباشد سزاى ظالمى كه تيغ آبداده بر حلق آب ناداده امام نهد و خنجرى كه بوسه‏گاه حضرت رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم بود به خنجر كين آزرده گرداند.
در كتاب كنزالغرايب آورده كه روزى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام جهت شاهزادگان كرتها٨ دوخته بود و بديشان پوشانيد و ايشان را به حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم فرستاد چون به خدمت رسيدند ايشان را در كنار گرفت ديد كه گريبان پيراهن حسين عليه‏السلام تنگست در حال تكمه بگشاد خطى ديد گرادگرد گردن وى پديد آمده بر دل مبارك وى گران آمد فى الحال جبرئيل حاضر شد و گفت اى سيد بدين مقدار خط كه بر گردن حسين عليه‏السلام ديدى دل مبارك تو متألم شد روزى باشد كه به ضرب خنجر ستم همين موضع سر مباركش از بدن جدا ساخته باشند اين سخن خواجه عالم را در گريه آورد و چگونه كسى در اين مصيبت نگريد و در اين واقعه به سوز دل ننالد.
در جهان زين صعبتر هرگز بلايى كس نديد
تا ز بى آبى گل باغ نبى پژمرده شد
ابتلاء انبياء و اوليا بسيار بود ليك
چشم گردون چون نگريد خون كه در دوران او
در سراى دهر تا شد رسم ماتم آشكار دل شكن‏تر زين عزا هرگز عزايى كس نديد
در سرا بستان دين برگ و نوايى كس نديد
در عالم از اينسان ابتلايى كس نديد
چون بلاى كربلا كرب و بلايى كس نديد
همچو دشت كربلا ماتم‏سرايى كس نديد در بيان ابتلاى نوح عليه‏السلام
و از جمله انبياء، نوح را على نبينا و عليه الصلاة و السلام بلاهاى عظيم پيش آمد و نهصد و پنجاه سال جفاى قوم مى‏كشيد و شربت زهرآلود بلا از جام محنت و عنا مى‏چشيد يك دم نائره بلاغش در ابلاغ پيام ربانى تسكين نيافت و لحظه‏اى از راه دعوت حقانى عنان برنتافت.
در تكمله آورده كه: سه قرن خلق را به خدا مى‏خواند و اهل هر قرنى قريب به سيصد سال بقا داشتند چون ايشان را مرگ آمدى فرزندان ايشان را دعوت كردى و حق تعالى او را آوازى داده بود كه هرگاه آغاز دعوت فرمودى هر كه از امت او بودى آواز او بشنودى هم در خلوت ايشان را نصيحت مى‏فرمود و هم به آشكار ملامت مى‏نمود و ايشان سنگ بر وى زدندى و استخوان‏هاى پهلوى مباركش در هم شكستندى و گاه بودى كه چندان سنگ بر وى افكندندى كه در ميان سنگ پنهان گشتى و قوم گفتى كه او كشته شد خاطر جمع كردندى. شب جبرئيل عليه‏السلام بيامدى سنگ‏ها را از وى دور كردى و پر با فرّ خود برو بماليدى همه جراحت‏هاى او درست گشتى و صباح به انجمن اشراف قوم درآمدى و گفتى: قولوا لا اله الا الله تفلحوا يعنى: بگوييد لا اله الا الله تا رستگارى يابيد باز آن سنگدلان دست جفا بگشادندى و تير آزار جهت تألم دل آن بزرگوار بر كمان انكار و استكبار نهادندى و آن حضرت قضا را به رضا استقبال نموده سپر صبر در روى كشيدى و در ميدان بلاهاى گوناگون جوشن تسليم پوشيدى چه يقين مى‏دانست كه بليه عين عطيه است از آن جهت به دوستان داده و راحت و نعمت سبب طرد و غفلت است بدين سبب به دشمنان فرستاده.
دستى به آستين ولا آشنا بود
آن جا كه غفلتست همه ذوق و راحتست كز دامن تنعم دنيا جدا بود
و آن جا كه عشق اوست بلا در بلا بود آورده‏اند كه پدران كودكان خود را بر گردن گرفته بياوردندى و نوح عليه‏السلام را به وى نموده گفتندى كه اى پسر اين مرد ديوانه است نگر تا هرگز فرمان او نبرى و اين سخنان بيهوده كه مى‏گويد در گوش نگذارى پدران ما وى را جفا كردندى و ما هم خوار داشت وى مى‏كنيم شما نيز بايد كه بر همين طريقه عمل كنيد و به هيچ وجه بدو نگرويد و سخن او را به سمع قبول نشنويد روزى مردى پسر خود را بر دوش گرفته نزد نوح عليه‏السلام آمده وصيت مى‏كرد، پسر گفت: اى پدر شايد كه مرا پيش از آن كه اين وصيت به جاى آرم مرگ در يابد و از دولت ايذاى او محروم مانم مرا بر زمين نه پدر وى را بر زمين نهاد پسر سنگى برداشت و به جانب نوح افكند و سر او شكسته و خون بر روى مباركش فرو دويد نوح عليه‏السلام خون پاك كرد و گفت: رب أرنى مغلوب فانتصر اى پروردگار من بدين‏گونه مغلوب قوم شدم و به چنگال قهر اعدا گرفتارم يارى كن و مرا درياب.
رحمى كن اى رحيم كه وقت ترحم است‏
بعد از اين صورت حق سبحانه فرمود: تا نوح عليه‏السلام كشتى بساخت و اهل خود را به كشتى درآورد و طوفان عذاب پديد آمد اهل عالم هلاك گشتند و كشتى شش ماه بر روى آب بماند و در تمام زمين طواف كرد.
در كنز الغرايب‏٩ آورده‏اند كه: كشتى نوح بر روى آب گرد عالم مى‏گشت چون نوبت جريان او به زمين كربلا رسيد كشتى از رفتار فرومانده همانجا توقف نمود نوح عليه‏السلام مناجات كرد كه الهى اين چه جاى است و حكمت در توقف چيست؟ خطاب رسيد كه اين جائيست كه كشتى مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح در گرداب خون غرقه خواهد شد، در اخبار آمده كه چون امام حسين عليه‏السلام از مدينه منوره بيرون آمده عزيمت كوفه نمود او را دخترى بود هفت‏ساله و به جهت رنجورى كه او را عارض شده بود نتوانست كه با خود همراه برد در خانه ام‏البنين ام‏سلمه رضى الله عنها بگذاشت و آن دختر در آن خانه مى‏بود و دائم تفحص حال پدر مى‏نمود تا در آن ساعت كه امام را شهيد كردند كلاغى بيامد و پر و بال خود را در خون حسين عليه‏السلام ماليده پرواز كنان مى‏رفت تا به مدينه رسيد و بر ديوار خانه ام‏سلمه نشست قضا را دختر حسين عليه‏السلام از خانه به باغچه درآمد و نظرش بر آن كلاغ خون‏آلوده افتاد دست كرد و مقنعه عصمت از فرق مبارك دركشيد و فرياد برآورد وا ابتاه وا حسيناه وا معيناه مخدرات حجرات رسالت همه جمع شدند و گفتند اى دختر ترا چه افتاد و سبب اين خروش و افغان چيست؟ دختر حسين عليه‏السلام اشارت بر آن ديوار كرد و گفت بدين كلاغ خون‏آلوده نگريد كه صاحب خبر كشتى نوح بود اينجا نيز خبر كشتى اهل بيت آورده و چنان مى‏نمايد كه سفينه مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح امروز در غرقاب خون فرو رفته است فرياد از عورات اهل بيت برآمد چون خبر به ام‏سلمه رسيد برخاست و نزديك دختر حسين عليه‏السلام آمده او را تسلى مى‏داد و مى‏گفت: اى دختر اين واقعه را كه تو مى‏گويى نشانه‏اى هست قدرى خاك كربلا پيش منست و در شيشه‏اى مضبوط ساخته‏ام و جد بزرگوارت صلوات الله و سلامه عليه فرمود: كه هرگاه خون فرزندم حسين عليه‏السلام برين خاك ريزد اين خاك كه تو دارى به رنگ خون گردد و درين خبر علما را اقوالست. قاضى عياض در شفا آورده كه: حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم خبر داد به كشتن حسين عليه‏السلام در طف و طف زمين كربلا را گويند و به دست مبارك خاكى بيرون آورده فرمود كه فيه مضجعه خوابگاه حسين در اين خاك خواهد بود.
و امام يافعى در مرآت‏الجنان آورده: كه امام احمد حنبل در مسند خود از انس ابن مالك نقل مى‏كند كه ملكى كه بر سحاب موكلست به در حجره حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم آمده اجازت درآمدن طلبيد سيد عالم او را شرف اجازت ارزانى فرموده ام سلمه را امر كرد كه در خانه را در بند تا كسى بر ما در نيايد ام‏سلمه برخاست كه در ببندد حسين برسيد و خواست كه به حجره در آيد ام‏سلمه او را منع كرد حسين برجست و خود را درون حجره افكند و نزديك جد بزرگوار آمده دست به گردن وى درآورد و بر دوش و گردن آن حضرت بر مى‏رفت و فرود مى‏آمد ملك السحاب گفت: يا رسول الله اين پسر را دوست مى‏دارى؟ گفت: نعم؛ آرى دوست مى‏دارم، آن ملك گفت: اى سيد زود باشد كه جمعى از امت تو او را به قتل رسانند و شربت شهادت بچشانند و اگر مى‏خواهى به تو نمايم آن مكانى كه وى در آن جا مقتول خواهد شد پس دست ببرد و مقدارى گل سرخ به حضرت رسالت داد ام‏سلمه آن را فراگرفت و در شيشه‏اى كرده نگاه مى‏داشت و چون قتل حسين عليه‏السلام واقع شد و خون مباركش بر آن خاك ريختند آن گل در آن شيشه به خون مستحيل گشته بود.
در شواهد النبوة١٠ آورده كه ام‏سلمه رضى الله عنها گفت شبى رسول صلوات الله عليه از خانه من بيرون رفت و بعد از زمانى دراز باز آمد ژوليده موى و غبارآلوده و چيزى در دست گرفته گفتم يا رسول الله اين چه حالتست كه در تو مشاهده مى‏كنم؟ فرمود: كه امشب مرا به موضعى بردند از عراق كه آن را كربلا گويند و جاى قتل حسين و جمعى از فرزندانم را به من نمودند و من خون‏هاى ايشان را برچيدم و اينست در دست من پس دست مبارك بگشود و گفت اين را فراگير و نگهدار من آن را بستدم خاكى بود سرخ در شيشه كردم و سر آن را محكم ببستم چون حسين عليه‏السلام به سفر عراق بيرون رفت آن شيشه را هر روز بيرون مى‏آوردم و نگاه مى‏كردم و مى‏گريستم روز دهم محرم بود كه آن را نگاه كردم آن خاك در آن شيشه خون تازه گشته بود دانستم كه او را شهيد كرده‏اند راوى سخن اول گويد كه چون دختر حسين عليه‏السلام اضطراب مى‏كرد ام‏سلمه آن شيشه را بيرون آورد و آن خاك را كه خون گشته بود مشاهده كردند خروش از اهل بيت برآمد و دختر حسين مى‏گفت: يا ابتاه مرا غريب و تنها بگذاشتى و به دست مفارقت رايت مصيبت برافراشتى.
آه اين چه حالت است كه عالم خراب شد
سروى ز بوستان ولايت ز پا فتاد
چون ذره بى‏قرار از آنم كه كربلا
از ياد كربلا دل ما بى قرار گشت
رويى چنان كه بوسه‏گاه مصطفى بدى بحر زلال آل محمد سراب شد
برجى ز آسمان هدايت خراب شد
بيت الوبال كوكبه آفتاب شد
وز داغ ابتلا جگر ما كباب شد
در خاك شد فتاده و از خون خضاب شد بيان ابتلاى ابراهيم عليه‏السلام
ديگر از جمله پيغمبران ابراهيم خليل الله عليه سلام الله الملك الجليل به چندين بلا مبتلا شد زيرا كه نام دوستى داشت و درين كارخانه شور محبت بى‏سوز محنت نباشد حق سبحانه هرگاه بنده را به تحفه بلايى بنوازد دل او را منظور نظر عنايت بى‏نهايت خود سازد تا در كشش بلا و محنت چنان شادمان گردد كه ديگران در بخشش نعمت و راحت.
يكى از اكابر دين فرمود: نحن نفرح بالبلاء ما فرحناك و مسرور مى‏شويم به بلا و و كما يفرح اهل الدنيا بالنعم، همچنان كه اهل دنيا به نعمت شادمان و مبتهج مى‏گردند زيرا كه بلا صيقلى است كه آئينه دل را از غبار هوا صفا و از زنگار شهود ماسوى مجلى مى‏گرداند و محنت كحل‏الجواهريست كه ديده بصيرت بدان روشنى مى‏يابد به حيثيتى كه مبتلا به مشاهده جمال حضرت معلى بينا مى‏شود و معاينه بيند كه بلا ازوست و مى‏داند كه هر چه ازوست به غايت زيبا و نكوست.
طريق عشق جانان جز بلا نيست
اگر صد زخم از و بر جانم آيد زمانى بى بلا بودن روا نيست
چو تير از شست او آيد خطا نيست و از جمله ابتلاى خليل يكى آن بود كه او را در آتش انداختند در اخبار آمده است كه چون آتش نمرود بالا گرفت و ابراهيم را در منجنيق نهاده خواستند كه در آتش اندازند فرياد از فرشتگان برخاست زمين و آسمان و طيور و وحوش به گريه درآمدند حَمَله‏ى عرش و سكنه كرسى آغاز گريستن كردند ملائكه گفتند: بار خدايا! از شرق تا غرب يك آدميست كه تو را به وحدانيت مى‏شناسد اكنون مى‏خواهند كه او را بسوزند ما را دستورى ده تا او را مدد كنيم.
خطاب رسيد كه به نزديك وى رويد اگر از شما مدد طلبيد مُمِدّ و معاون وى باشيد اول ملك‏الرياح بيامد و بر خليل عليه‏السلام سلام كرد ابراهيم جواب داد و گفت تو چه كسى كه بر بيچارگان و بى‏كسان سلام مى‏كنى؟ گفت: اى خليل من فرشته موكل بر بادهاام آمده‏ام تو را مدد دهم اگر فرمايى لشگر باد را امر كنم تا تمام جمرات آتش را بردارند و در خانه‏هاى نمروديان افكنند و ابدان و امتعه ايشان را بدان آتش محترق سازند ابراهيم گفت نمى‏خواهم كه در اين حال پناه جز به ملك متعال برم ملك السحاب بيامد كه اى خليل همه ابرها محكوم فرمان منند اگر مرا امر كنى بگويم تا قطرات بر آن جمرات افشانند ابراهيم گفت: مهم خود را به حق واگذاشته‏ام و چشم از مددكارى اين و آن برداشته‏ام ملك الجبال برسيد و گفت: اى پدر ملت و اى صاحب خلّت حكم فرماى تا كوه‏هاى بابل را بر سر نمروديان فرود آرم همه را در زير كوه‏هاى بلند پست گردانم ابراهيم گفت نمى‏خواهم كه غير حق را در مهم من مدخلى باشد ملك الارض پيش آمد كه اى خليل جليل طبقات زمين مأمور منند اجازت ده تا زمين بابل را گويم تا همه نمروديان را فرو برد گفت: خلّوا بينى و بين حبيبى بگذاريد مرا با دوست تا هر چه خواهد بكند.
ما كار خود به يار گرامى گذاشتيم گر زنده سازد ار بكشد رأى رأى اوست در آخر جبرئيل عليه‏السلام بيامد در وقتى كه ابراهيم از منجنيق جدا شد و به حظيره آتش نزديك رسيد نعره زد كه اى خليل هل لك من حاجة هيچ حاجت دارى؟ ابراهيم گفت اما اليك فلا حاجت دارم اما به تو ندارم جبرئيل فرمود كه بدانكس كه دارى بخواهد ابراهيم جواب داد كه علّمه بحالى حسبى من سؤالى دانستن او حال مرا از سوال باز مى‏دارد يعنى چون او مى‏داند چه گويم و چون بى‏خواستن مراد مى‏دهد چه جويم.
ارباب حاجتيم و زبان سوال نيست در حضرت كريم تمنا چه حاجتست آورده‏اند كه جبرئيل با وى گفت كه چرا بآنكس كه حاجت دارى نمى‏گويى گفت چون دوست دوست را سوختن خواهد زيستن روا نيست همان ساعت خطاب رسيد كه چون دوست مراد دوست خواهد خواهد سوختن سزا نيست و بعضى گفته‏اند كه ابراهيم عليه‏السلام در جواب جبرئيل گفت مرا هيچ خواستى نماند نفس را حكايتى نيست و از نار نمرود شكايتى نى اراده اراده اوست يعفل الله ما يشاء و يحكم ما يريد از حق تعالى خطاب مستطاب صادر شد كه اى آتش چون خليل از طبيعت خود بيرون آمد تو نيز طبع خود را بگذار كما قال: يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم اى آتش بر ابراهيم سرد و به سلامت شو كه هر كه در بلاى دوست به طريق تسليم در آيد هر آينه از كوره محنت خالص و سليم برآيد.
از خنجر دوست هر كه قربان گردد
در آتش اگر قدم نهد از سر صدق شك نيست كه پاى تا به سر جان گردد
آن آتش سوزنده گلستان گردد و ابتلاى ديگر ذبح اسماعيل عليه‏السلام بود حق سبحانه و تعالى در نص تنزيل از قصه ذبح اسماعيل و فرمانبردارى خليل خبر مى‏دهد و مى‏گويد: ان هذا لهو البلاء المبين اين بلايى بود هويدا و آزمايشى بود به غايت پيدا تا محبان راه و مقربان درگاه دانند كه دعوى محبت بى‏ترك جاه و جلال و در باختن فرزند و مال مقرر و ميسر نيست.
خونريز بود هميشه در كشور ما
دارى سر ما و گر نه از بر ما خونابه بود مدام در ساغر ما
ما دوست كشيم و تو ندارى سر ما در اخبار آمده كه روزى اسماعيل از شكار بازگشته بود از آثار غبار شكارگاه گردى بر گل رخسارش نشسته بود و از تاب آفتاب طناب سنبل پر تابش آشفته خليل بر سر راه بود چون نظرش بر اسماعيل افتاد رخسارى ديد چون گل شكفته و عذارى مشاهده كرد تابنده‏تر از ماه دو هفته.
رخى چنان كه ز خورشيد و ماه نتوان ساخت خطى چنان كه ز مشك سياه نتوان ساخت مهر پدرى از طبع بشرى در حركت آمد غيرت الهى سلسله محبت را نيز در حركت آورد چون محبت رخ نمود اسباب محنت ساز كرد.
چون شب در آمد و ابراهيم بعد از وظيفه عبادت به طريق عادت سر بر بالين نهاد در خواب به سر او ندا دادند كه اى خليل دعوى محبت ما مى‏كنى و مهر فرزند در دل خود راه مى‏دهى آخر ندانسته‏اى كه:
گر عاشق ما به غير ما در نگرد بر جمله كائنات آتش باريم اى خليل اگر تشنه وصال مايى برخيز و جوى گلوى فرزند دلبند به آب دشنه تيز غرقه خون ساز.
دارى سر يوسف، ببر از هر چه عزيزست كين تحفه پس از دست بريدن بتوان يافت ابراهيم از سطوت آن خواب و هيبت آن خطاب بيدار شد و على الصباح هاجر را كه مادر اسماعيل بود گفت برخيز و فرزندت را كسوت فاخر و خلعت طاهر بپوشان كه او را به مهمان دوستى عزيز مى‏برم خانه چشمش را به سرمه سياه كن كه حوارى دعوت سراى دوست براى مقدم بزرگوارش كه كحل الجواهر ديده‏هاى اولوالابصار است چشم اميد بر راه انتظار دارند گيسوى مشكينش را تاب ده كه خدم ضيافت‏خانه حلقه حلقه ايستاده به سوداى تماشاى آن سنبل عنبر بيز سر ارادت بسرخط تمنا نهاده‏اند.
شانه كن مر غول زلفش از گلاب
اندك آرايش مكن بسيار كن گرد بفشان از رخ چون آفتاب
هر چه بتوانى همه در كار كن هاجر جامه نو در بر فرزند ارجمند پوشانيد و روى و مويش شسته و شانه كرده ببوسيد و گفت اى جان مادر نمى‏دانم كه تو را به كدام مجمع مى‏برند اما از گيسوى تو بوى پريشانى فراق مى‏شنوم معلوم ندارم كه تو را به كدام مهمانخانه دعوت مى‏كنند اما در دل بريان خود خوناب جگر كباب مى‏بينم.
جان من لطفى بكن زين ديده گريان مرو
تا تو كردى عزم رفتن از تنم جان مى‏رود دل كباب تست بر خوان كسان مهمان مرو
از تنم تا بر نيايد جان من اى جان مرو ابراهيم هاجر را فرمود كارد و رسنى بيار تا با خود ببريم هاجر گفت يا خليل الله پيوسته مهمانى واسطه پيوند و مواصلت دوستان باشد و كارد آلت قطعيست و هجرانست آنجا به چه كار آيد و همواره ضيافت رابطه دل‏گشايى و وسيله رهايى مستمندان بود و رسن تعب بند و زندانست از بردن آن چه گشايد خليل فرمود شايد فربانى بايد كرد و بى‏كارد و رسن مشكل است پس خليل و اسماعيل، هاجر را وداع كرده از خانه بيرون آمدند. ابليس پر تلبيس را خبر شد با خود گفت وقت آنست كه مكر سازم كه بنياد خاندان خلّت براندازم پس تأمل كرد كه زنان را قوت شكيبايى كمتر است و دل مادران به جانب فرزندان مايل‏تر اول به وسوسه او پردازم شايد كارى بسازم پس به صورت پيرى پيش هاجر آمد و گفت اى هاجر هيچ مى‏دانى كه خليل اسماعيل را كجا مى‏برد گفت آرى مهمانى دوست مى‏برد ابليس گفت اى غافل او را مى‏برد تا گلنار رخسار او را به زخم خنجر آبدار خونبار گرداند و سنبل با تاب او را در دم تيغ بى‏دريغ به خون خضاب كند هاجر گفت اى پير خرف شده عجب كه تو ابليس نباشى پدرى چون خليل و پسرى چون اسماعيل چگونه دلش بار دهد كه ميوه نورسيده نهال خود را كه نوباوه باغ خلت و گلدسته بوستان ملتست بر خاك هلاك اندازد گفت اى هاجر مدعاى او آنست كه خوابى ديده و حضرت عزت او را چنين فرموده كه فرزند را در راه ما قربان كن و از روى رضا امتثال اين فرمان نماى هاجر گفت خليل دروغ نگويد و چون فرمان رب العالمين برين صورت ظاهر شده باشد هزار جان هاجر و فرزندش فداى حضرت جليل باد.
مائيم و يك جان در جهان آن هم فداى دوست به وز هر چه هست اندر جهان ما را رضاى دوست به ابليس از هاجر نوميد شده به نزد خليل آمد و گفت اى ابراهيم هزار جان مقدس قربان كمان ابروى اسماعيل مى‏سزد تو مى‏خواهى كه او را چون تير پرتاب با لب خون آلود بر خاك افكنى و شمع تابان اين چراغ ديده نبوت و روشنى ديده اهل فتوت را كه هزار مرغ روح مطهر پروانه جمال اويند به تيغ سر بردارى در اين باب تأملى كن و در اين كار فكرى فرماى.
باغبانا گر ز سر و خويشتن خواهى بريد اول از بى‏رونقى جويبار انديشه كن ابراهيم دانست كه اين سخن شيطانست تير استعاذه بر كمال لا حول نهاده به جانب او افكند ابليس بدان منزجر نشده گفت: اى ابراهيم خوابى كه تو ديده‏اى شيانيست وگرنه حق سبحانه و تعالى چون كسى را ناحق به قتل فرزند امر كند.
ابراهيم گفت: تو شيطانى و تو را بر انبياء دست نباشد خواب من رحمانيست و امرى كه دوست فرموده مشتمل بر حكمت‏هاى پنهانى و من جز فرمانبردارى چاره ندارم ابليس گفت: اى خليل! آخر تو را دل مى‏دهد كه به دست خود چنين فرزندى را هلاك كنى ابراهيم را آتش غضب در اشتعال آمده گفت: اى مردود مطرود در آندم كه مرا در آتش ناخوش مى‏افكندند جبرئيل كه بدرقه مقربان درگاهست به آزمايش خواست كه عنان توكل و زمام توسل مرا از طريق توجه به حضرت دوست بگردانى سخن او در دل من اثر نكرد تو كه واپس‏ترين راندگان اين راهى خواهى كه به افروختن آتش سركش فراق فرزند مرا از راه ببرى نتوانى به جلال ذوالجلال كه اگر مرا از مشرق تا مغرب فرزند باشد و فرمان الهى در رسد كه همه را به دست خود بكش فى الحال آستين بر مالم و همه را تيغ بى‏دريغ بكشم و هيچ باك ندارم زيرا كه جز رضاى دوست مرادى در دل و خاطر من نيست.
در ضمير ما نمى‏گنجد به غير از دوست كس هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس‏ ابليس خسيس از وسوسه خليل جليل محروم مانده پيش اسماعيل آمد و گفت اى غنچه گلستان رسالت و اى ميوه بوستان عز و جلالت هيچ مى‏دانى كه پدر تو را به كجا مى‏برد؟ گفت به ميهمانى دوست مى‏برد گفت: غلط كرده‏اى به مهمانى نمى‏برد و به قربانى مى‏برد به دوست ديدن نمى‏برد به سر بريدن مى‏برد و مى‏گويد كه خداوندى كه فرزند ندارد و خواب گرد سراپرده كبرياى او گرديدن نيارد مرا در خواب گفته كه فرزند را قربان كن اسماعيل گفت اى پير بى‏تدبير اگر فرمان، فرمان حضرت قديم قدير و حكم حكم مالك‏الملك على كبير است هزار جان اسماعيل فداى تيغ خليل و امر جليل باد.
جان شيرين گر قبول چون تو جانانى بود كى به جايى باز ماند هر كه را جانى بود ابليس گفت اى پسر تو را تحمل تيغ تيز نباشد ستيزه كن و از پيش پدر بگريز اسماعيل گفت: از اين سخن در گذر كه من سر از فرمان حق بر نمى‏پيچم و رخ از امر پدر بر نمى‏تابم.
نتابم سر ز فرمانش به تيغم گر زند هر دم مرا عيد آن زمان باشد كه قربان رهش گردم حكم جليل راحت روح منست و فرمان خليل سرمايه فتوح من.
دلدار به من گفت كه خونت ريزم
يك جان چه بود هزار جان بايستى گفتم شرف منست از آن نگريزم
تا مى‏كشى و بار دگر مى‏خيزم ابليس بار ديگر مبالغه آغاز كرد و ابراهيم مقدارى راه در پيش بود اسماعيل نعره زد كه اى پدر اين پير گمراه مرا رنجه دارد خليل گفت اى فرزند آن ابليس روسياهست و بدترين سگان اين درگاه، سنگى چند در كار او كن كه مايه آشوب و جنگست و سزاى ضربت حربه و سنگ. اسماعيل سنگى چند بر آن خاك‏سار انداخت و آن سگ بى‏آزرم را سنگسار ساخت و گفت اى لعين تو را در اين حضرت گفتند سر بنه گردن كشيدى لا جرم طوق و انّ عليك لعنتى در گردنت افتاد مرا مى‏گويند سر بباز اگر گردن نهم مبادا كه گردن جان من از طوق شوق انه كان صادق الوعد محروم ماند حالا.
ما سر تسليم بنهاديم تا تقدير چيست‏
اما چون پدر و پسر به منا رسيدند ابراهيم عليه‏السلام بنشست و اسماعيل را در پيش خود بنشاند و كارد و رسن را از آستين بيرون آورد بر زمين نهاد و گفت اى فرزند تو مى‏دانى كه تجمل قربت الهى بى‏تحمل بلا و كربت تا متناهى ميسر نشود و شهد لقا بى‏تجرع زهر بلا دست ندهد و من مدتيست كه كمر مقاسات بليات بربسته‏ام و بر مرصد صبر و شكيبايى مترصد ورود محنت و اذيت نشسته، اما هيچ بلا بدين ابتلا نمى‏رسد كه در خوابم نموده‏اند كه داغ فراق چون تو فرزندى بر دل بريان نهم و تو را به زخم تيغ بى‏درمان قربان كنم.
چگونه صبر كسى در فراق يار كند ز جان خويش بر بردن كه اختيار كند اسماعيل از روى دلخوشى و طوع گفت: يا ابت افعل ما تؤمر اى پدر بزرگوار بكن آن چه تو را فرموده‏اند و به جاى آر آن چه تو را در خواب نموده‏اند اى پدر اسماعيل را به دل باشد و حضرت جليل را بديل نيست و فرزند را عوض ممكنست و آن حضرت را عوض نى از حضرت عزت فرمان كردن از اسماعيل امتثال آن نمودن و از تو كه خليلى تيغ كشيدن و فرياد كردن اى پدر اگر بعد از اين گويند كه ابراهيم براى فرمان حق پسر را درباخت اين نيز خواهند گفت كه اسماعيل در راه رضاى او سر در باخت.
مرا سريست كه خواهم فداى پاى تو كردن قبول كن كه جز اين مايه دستگاه ندارم ابراهيم گفت اى فرزند هيچ وصيتى دارى كه به جاى آرم؟ گفت: آرى سه وصيت دارم از من قبول كن اول آن كه: به وقت كشتن دست و پاى مرا بربند ابراهيم گفت: اى پسر نزديك خداوند مى‏روى جزع مى‏كنى گفت: اى پدر جزع نميكنم اما اين وصيت به جهت دو معنيست يكى آن كه زخم كارد خونريز چون به بدن نحيف و جسم ضعيف من رسد مبادا كه دست و پاى زنم و صورت تردد و اضطراب از من در وجود آيد و بدين حركت نام مرا از جريده صابران بيرون كنند.
دوم آن كه: التزام حرمت تو بر من واجبست شايد كه در وقت اضطراب دست و جامه تو به خون آلوده شود و بدين بى‏ادبى از جمله ارباب عقوق و عصيان شوم.
گفتى كه بريزم از تو خون باكى نيست ز آن مى‏ترسم كه دستت آلوده شود ابراهيم اين وصيت را قبول كرد و گفت: ديگر چه وصيت دارى؟ اسماعيل گفت: وصيت ديگرم آنست كه در وقت قربان روى من بر خاك نياز نهى و در اين وصيت نيز دو چيز ملاحظه كرده‏ام يكى آن كه حضرت عزت خوارى و زارى بندگان دوست دارد، روى‏هاى گردآلود و جبين‏هاى خاك‏فرسود را به نزد او قدرى هست چون مرا بدين حال ببيند رحم فرمايد.
ديگر آن كه تعلق خاطر پدران به محبت فرزندان بسيار است مى‏ترسم كه در حالت تيغ راندن نظر تو بر روى و موى من افتد و سلسله مهر و شفقت پدرى در حركت آيد و در فرمان حضرت عزت تأخيرى رود و آن تأخير عين تقصير باشد ابراهيم را در اين حالت رقت آمد و گفت اين وصيت را نيز قبول كردم وصيت سوم كدامست؟ اسماعيل گفت: يا خليل الله مى‏دانم كه چون به خانه باز روى مادر فراق ديده هاجر هجران كشيده چون مرا همراه تو نبيند هر آينه بجوشد و از غصه بخروشد و به درد دل آغاز زارى كند و از سوز سينه و حرارت جگر نعره زند و درخواست من آنست كه با وى درشتى مكن و سخن سخت نگويى كه فراق فرزند بر مادران صعب باشد و او را به تلطف دلدارى فرمايى و ابواب تسكين و تسلى بر دل وى بگشايى و سلام من به وى رسانى و بگويى كه اسماعيل گفت: اى مادر مرا بحل كن و در فراق من صبور باش كه حق سبحانه تعالى صابران را دوست دارد اى مادر در هر گل زمين كه جوانى تازه روى بينى از گل رخسار خون‏آلوده من به دعايى ياد كن و بر هر رهگذر كه دلبرى خرامنده مشاهده فرمايى از سرو قامت من بجاى راستان بر انديش اى مادر اين فرزند مستمند به ديدار تو خو كرده بود و به خدمت تو انس گرفته از سر خاكم قدم باز مدار و زيارت مرا از خاطر عاطر فرومگذار.
بر سر خاكم نشين اى شمع و درد من ببين
جام حسرت خورده و از خشت بالين كرده‏ام در فراقت اشگ گرم و آه سرد من ببين
نازنينا در فراقت خواب و خورد من ببين اى پدر هم‏صحبتان محله و دوستان مكتب را از من سلام برسان و بگو كه اسماعيل از شما توقع نموده كه هر كجا جمع شويد از پريشانى و تنهايى اين غريب منزل خاك را به دعاى خير فراموش نكنيد و در مجلس و محفلى كه شمع طرب افروزيد از اين كشته تيغ بلا و خون ريخته ميدان ابتلاء به اشك و آهى ياد آريد.
به شما باد كه چون باد بهارى گذرد
چون قد سرو سهى جلوه كند در بستان نازكى گل خندان مرا ياد كنيد
نازش سرو خرامان مرا ياد كنيد ابراهيم اين وصيت را نيز قبول كرد و به دل قوى دست و پاى اسماعيل را بربست خروش از ملاء اعلى برآمد فغان از ملائكه عالم بالا برخاست.
غلغله در گنبد خضرا فتاد ولوله در قبه مينا افتاد فرشتگان به نظاره ايستاده مى‏نگريستند و بر حالت پسر و پدر و تفويض و تسليم ايشان مى‏گريستند و مى‏گفتند: يا رب چه بزرگ بنده است ابراهيم كه او را براى تو در آتش افكندند و باك نداشت و اكنون براى تو فرزند را قربان مى‏كند و هيچ غم ندارد.
حق سبحانه به ايشان خطاب كرد كه ما او را خلعت خلت پوشانده‏ايم و صاغر محبت نوشانيده و راه گلستان محبت از خار ابتلا و محنت خالى نيست.
هر كه با عشق مادر آميزد
ور برو صد هزار تيغ كشيم از غم و ابتلا نپرهيزد
بكند سر فدا و نگريزد آورده‏اند كه ابراهيم تيغ تيز بر حلق اسماعيل نهاده هفتاد بار بكشيد ذره‏اى از پوست و گوشت و رگ و پى او نبريد ابراهيم در غضب شده كارد از دست بيفكند به قدرت بارى تعالى آن كارد با وى در سخن آمد كه اى پيغمبر خداى خشم مگير الخليل يأمرنى بالقطع خليل مرا ببريدن مى‏فرمايد و الجليل يمنعنى و ملك جليل مرا از بريدن باز مى‏دارد و من آن مى‏كنم كه خداى مى‏خواهد.
اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى نبرد رگى تا نخواهد خداى در اخبار آمده است كه فرشتگان در اين كار متعجب بودند و از اين واقعه تحير مى‏نمودند و مى‏گفتند آيا ابراهيم سخى‏تر است كه فرزند فدا مى‏كند يا اسماعيل جوانمردتر است كه به رضا و رغبت جان در مى‏بازد. به زبان عبارت خليل مى‏گفت: جوانمردى مرا سزد كه فرزند عزيز دارم و براى دوست قربان مى‏سازم و به لسان اشارت اسماعيل مى‏فرمود: كه من سخى‏ترم كه جان عزيز در راه او مى‏بازم اى پدر تو را ديگر فرزند هست اگر من بروم تو با ديگرى پردازى و با مهر و محبت با او در سازى مرا همين جانيست و بس به تحفه پيش مى‏آورم و باك ندارم اما حضرت جبار جليل هر دو را معزول كرد و گفت من از هر دو جوادترم كه ناكشته را از ابراهيم به حساب كشته بر مى‏دارم و ناخواسته را از براى اسماعيل فدا مى‏فرستم اى جبرئيل برو و فدا ببر و ابراهيم را بگوى قد صدقت الرؤيا بدرستى كه خواب خود را راست كردى و شرط فرمانبردارى به جاى آورى!
ابراهيم كارد از دست نهاده و متحيروار ايستاده كه جبرئيل در رسيد و گوسفندى از بهشت آورده گفت: اى خليل بزرگوار و صاحب قدم وفادار حضرت عزت سلام مى‏رساند و مى‏گويد كه بر دعوى خلت بى‏علت قربانى فرزند ارجمند را گواه گذرانيدى دست و پاى فرزند دلبند را بگشاى كه دست دعوى‏داران تسليم را بر چوب عجز بستى ابراهيم پاى گوسفند بست و دست فرزند بگشاد و گفت: اى فرزند دلبند! جبرئيل سلام ملك جليل به تو آورده مى‏گويد كه دوست فرموده كه اى اسماعيل بر تيغ بلاى ما صبر كردى و رسم تسليم و اطاعت به جاى آوردى دست دعا بردار و هر چه مراد تست به زبان آر تا حله عطا در دامن دعاى تو نهيم اسماعيل دست برداشت و به نياز تمام گفت بار خدايا! هر كه را از امت پيغمبر آخرالزمان در حالت رفتن جان، تيغ زبان به شهادت توحيد تو روان باشد گناه او را به من بخش جواب آمد كه اى اسماعيل و اى پسنديده جليل و اى نور ديده خليل! مراد تو برآورديم و گناه‏كاران را در كار تو كرديم.
چون شدى از صدق دل قربان ما
شد دعاهاى تو در دم مستجاب سر نپيچدى تو از فرمان ما
عاصيان را از تو باشد فتح باب از امام على بن موسى الرضا عليه التحية و الثنا منقولست كه: چون حق تعالى گوسفندى براى فداى اسماعيل فرستاد ابراهيم آن را ذبح كرد بخاطر مباركش خطور نموئد كه اگر به دست خود فرزند خود را قربانى كردمى عجب ثواب عظيم يافتمى و به قدم حرمت بر درجه رفيع شتافتمى. حق سبحانه به وى وحى فرستاد كه: از جمله خلقان كه را دوست مى‏دارى؟ خليل گفت: محمد را صلّى الله عليه و آله و سلم كه حبيب و صفى توست. خطاب آمد كه او را دوست‏تر مى‏دارى يا خود را؟ ابراهيم گفت: حقا او را از خود دوست‏تر مى‏دارم. باز فرمان رسيد: كه فرزندان او را دوست‏تر مى‏دارى يا فرزندان خود را؟ خليل گفت: فرزندان امجاد او نزد من دوست‏ترند از اولاد من.
حق تعالى وحى كرد بدو كه يكى از فرزندان بزرگوار او را به خوارى و زارى از روى جور و ستمكارى غريب و تنها، گرسنه و تشنه، در دشت كربلا شربت شهادت بچشانند.
ابراهيم عليه‏السلام چون شمه‏اى از اين واقعه شنيد قطرات حسرت از چشمه‏سار ديده بر صفحات رخسار فروباريد خطاب رسيد كه اى ابراهيم ثواب گريستن تو بر حسين و المى كه به دل تو رسيد برابر آن مثوبت هست كه به دست خود فرزند را قربان مى‏كردى عزيزان تأمل فرماييد كه ثواب گريستن در مصيبت حسين عليه‏السلام چه مقدار است.
از ائمه اهل بيت نقل كرده‏اند كه هر قطره آب كه در ماتم حسين عليه‏السلام از ديده كسى فرو بارد آن را در صدف شرف دُرّى مى‏سازند و در قلاده عمل آن كس مى‏كشند و قيمت آن در روز بازار قيامت بر خلق ظاهر خواهد شد.
هر قطره آب ديده كه در ماتم حسين
آن را برشته عملت در كشد ملك
واندر ازاى هر گهرى جوهرى فضل ريزى ز چشم خويش چو درّى است شاهوار
پس روز حشر پيش تو آرند آشكار
بر تو هزار جوهر رحمت كند نثار شيخ سهل بن عبدالله تسترى فرموده كه: روز عاشورا مى‏گريستم و با خود مى‏گفتم اگر آن روز حاضر نبودم كه در پيش آن شاه شهيد خونم بريزند امروز بارى در حسرت آن قطره‏اى چند از آب چشم خود بريزم. شبانه حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم را در واقعه ديدم كه مرا گفت: اى سهل به جلال حضرت ذوالجلال كه يك قطره آب ديده در مصيبت فرزند دلبند من ضايع نيست و بدان گريه‏اى كه امروز كردى فردا تو را چندان ثواب مى‏دهند كه محاسبان تخته خاك و مستوفيان دفترخانه افلاك از عهده حصر حساب ثواب آن بيرون نتوانند آمد.
به ياد حسين على گريه كن
هر آن نامه‏اى كز خطا شد سياه كزين گريه پيدا شود آبروى
بدان آب كردن توان شست و شوى در آثار آمده كه حسين عليه‏السلام روز قيامت به عرصات در آيد با چهره خون‏آلود و گويد رب اشفعنى فيمن بكى على مصيبتى خدايا مرا شفاعت ده در حق كسى كه در مصيبت من گريسته الهى هر كه در دنيا بر شهيدى و غريبى و محرومى و مظلومى و بى كسى و بى‏برگى و تشنگى و گرسنگى من گريه كرده او را به من ببخش. شفاعت آن سيد به محل قبول رسيده گريندگان حسين را برات نجات ارزانى دارند.
گر آب زنى ز ديده راه شهدا بخشند گناه تو به شاه شهدا بيان ابتلاء يعقوب و يوسف عليهماالسلام‏
و ديگر از زمره انبيا و فرقه اصفيا ابتلاى يعقوب عليه‏السلام و بلاى يوسف عليه‏السلام مشهورست و اكثر احوال ايشان در سوره يوسف ١١ مذكور و امام ركن الدين محمد المشهور به امام‏زاده در ترجمه سوره يوسف كه مشتمل بر روايات شريفه و محتوى بر حكايات لطيفه است آورده كه سبب نزول اين سوره علماى تفسير را اقوال است و قولى چند بيان كرده و از جمله وجهى نادر آورده كه اين سوره جهت تسلى حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم نازل شده بعد از استماع واقعه حسنين و اين وجه به همان عبارت امام با اندك تغييرى اينجا به حيز تحرير در مى‏آيد:
در صحايف آثار و لطايف اخبار نوشته‏اند كه روزى سيد سادات و منشأ جميع سعادات سردفتر جريده كاينات و شاه‏بيت قصيده موجودات عليه افضل‏الصلوات و اكمل التحيات نشسته بود حسن و حسين را بر كنار نشانده و در عالم خوشتر از آن چه باشد مقصود در كنار و قاصد از آن ميانه بر كنار درياى رحمت موج زده بود و در شب‏افروز بر ساحل افتاده آن روز آفتاب و ماه از يك برج مى‏تافت و قيامت ناآمده سر و جمع الشمس و القمر مشاهده مى‏رفت ندانم تا كنار خواجه را عدن گويم كه پر درّ و مرجان رواست يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان مراد حسن و حسين‏اند. اگر چمن خوانم پر گل و ريحان سزاست هما ريحانتاى من الدنيا سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم گاه لب بر لب حسن مى‏نهاد گاه روى خود بر روى حسين مى‏ماليد كه ناگاه به فرمان اله جبرئيل امين در رسيد و خطاب رب‏الارباب رسانيد كه أتحبَّهما آيا حسن و حسين را دوست مى‏دارى و خواجه فرمود كه آرى أكبادنا چگونه دوست ندارم كه دو پاره جگرند و دو روشنايى بصر دو فرزند ارجمند و دو جگرگوشه دلبند. جبرئيل فرمود كه: اى سيد كدام را دوست‏تر مى‏دارى؟ فرمود: كه اى برادر هر دو در يك صدفند و هر دو بدر يك آسمان شرف هر دو پاسبان يك مدينه‏اند و هر دو بادبان يك سفينه هر دو سرو يك باغند و هر دو پرتو يك چراغ هر دو گوهر يك درجند و هر دو اختر يك برج هر دو شكوفه يك شاخند و هر دو برگزيده يك كاخ هر دو جگرگوشه رسولند و هر دو توشه دل بتول هر دو شبل اسدالله‏اند هر دو سبط رسول الله. يا اخى جبرئيل هر دو را دوست مى‏دارم جبرئيل گفت اى سيد، ملك جليل مى‏گويد كه اى حبيب من آگاه نه‏اى از اين كه يكى از اين فرزندان ارجمند تو را به زهر قهر از پاى در آرند و ديگرى را به تيغ بى‏دريغ سربردارند خواجه چون از جبرئيل قضيه ابتلاى ايشان شنيد فرمود كه: من يفعل بهما با جگرگوشگان من اين بيرحمى كه كند و سنگ اين جفا در روى فرزندان من كه افكند جبرئيل گفت جمعى از امت تو و گروهى هم از ملت تو مهتر فرمود: أيؤمنون بى اين جماعت به من ايمان آرند و يرجعون شفاعتى و به شفاعت من اميد دارند و يقتلون اولادى و فرزندان مرا بكشند و جگرگوشگان مرا به كمند بلا در كشند گفت: آرى بكشند و زارشان بكشند و سرشان به تيغ بردارند و قطره آب از حلق تشنه ايشان دريغ دارند.
خواجه فرمود: كه اى جبرئيل امت من به چه جرم حسن مرا شربت زهر چشانند و به چه گناه حسين مرا به باد خنجر آبدار سرافشانند.
جبرئيل گفت: بى هيچ جنايتى اين خيانت روا دارند و بى هيچ خطايى از جور و جفا چيزى فرونگذارند ماه تابان چه گناه دارد كه سگان كهدانى در رويش ولوله و علالا مى‏كنند از گل پاكيزه روى چه در وجود آمده امت كه در كوزه گلاب گرانش مى‏افكنند.
مه فشاند نور و سگ عو عو كند هر كسى بر خلقت خود مى‏تند مهتر عالم صلّى الله عليه و آله و سلم از جفاى امت گريان شد و غبار آزار بى‏خردان بر آئينه دل مباركش نشست جبرئيل از براى خرسدنى دل خواجه پيغام فرستاد كه نحن نقص عليك احسن القصص از معامله عصاة امت عجب مدار و از واقعه برادران يوسف برانديش اگر اينها چاكرانند آنها برادران بودند اگر اينها بى‏خبرانند آنها از نسل پيغمبران بودند پس اين قصه از براى تسلى دل حضرت مصطفى و آرامش خاطر بلاكشان كربلا نازل شده و وجه احسنيش را نيز همين گفته‏اند:
اصل اين قصه چو درد و مَحَنَست
احسنش گفت خداوند كه او موجب سوز و بكاء حزنست
در تسلى حسين و حسنست و ابتلاى اين قصه دو نوعست: يكى آن چه به يعقوب رسيد از درد مفارقت يوسف و يكى آن چه يوسف در چاه و زندان كشيد از محنت و بليت و از هر يك دو سه كلمه بر سبيل اختصار گفته مى‏شود:
آورده‏اند كه: يعقوب على نبينا و آله و عليه الصلوة و السلام دوازده پسر داشت و يوسف را از همه دوست‏تر داشتى و نظر تربيت و تقويت بر حال او گماشتى زيرا كه هم به حليه جمال آراسته بود و هم به پيرايه كمال پيراسته، صورتش از كمال معنى خبر مى‏داد و جمال معنيش در آئينه صورت جلوه مى‏كرد.
صورتت مى‏بينم و حيران معنى مى‏شوم تا چه معنى لطيفى تو كه اينت صورتست برادران را از اين جهت زنگار حسد بر آئينه دل نشسته بود و رقم رشك و غيرت بر لوح سينه ايشان نقش بسته تا وقتيكه يوسف در خواب ديد كه آفتاب و ماه و يازده ستاره از آسمان فرود آمدند و او را سجده كردند، اين واقعه را به پدر تقرير كرد و برادران شنيدند. حسد ايشان روى به ازدياد نهاد خواستند تا خيال يوسف را از دل يعقوب محو كنند و سوداى او از سر پدر به يك سو فكنند از پدر درخواست نمودند كه يوسف را با ايشان به صحرا فرستد و به سعى تمام يعقوب را بر آن داشتند كه بدين معنى رضا دارد و بفرمود تا يوسف را جامه‏هاى زيبا پوشانيدند و به نوعى كه طريق آن زمان بود برآراستند و زبان قضا مى‏گفت كه آرايش براى شب وصال بايد، امروز روز فراقست آرايش به چه كار آيد.
گذشت روز وصال و رسيد شام فراق مباد هيچ دلى مبتلا به دام فراق القصه يعقوب يوسف را به برادران سپرد و فرمود: كه برويد و بيرون دروازه كنعان در زير شجرة الوداع توقف كنيد تا من بيايم و شجرة الوداع درختى بود كه هر كه به سفر رفتى ياران با او در آن جا وداع كردندى و خويشان و دوستان تا بدان محل به مشايعت رفتندى گويا بيخ آن شجره به آب اندوه پرورش يافته بود و شاخ و برگش در هواى محنت و بلا نشو و نما پذيرفته.
نهالى كاشت دهقان محبت در زمين دل تنش درد و برش اندوه و بيخش خون و شاخش غم‏ پسران به فرمان پدر از شهر بيرون آمده در سايه آن درخت قرار گرفتند و يعقوب جامه پشمينه پوشيد و عمامه هم از پشم بافته خود بر سر نهاده ميان خود بربسته و عصا در دست گرفته روى به دروازه شهر آورد چون هرگز رسم نبود كه يعقوب به مشايعت فرزندان رود هر كه آن صورت مشاهده مى‏نمود در تعجب تحير مى‏افزود از سر كار و حقيقت حال بى خبر بود و زبان حال يعقوب اين نغمه ادا مى‏فرمود و جز گوش هوش يوسف نمى‏شنود.
ميان به عزم سفر بسته بر سر راهست
گه وداع بگريم چنانچه سيل بخيزد سرشك ديده من مى‏رود كه راه بگيرد
شب فراق بنالم چنان كه ماه بگريد اما چون نظر فرزندان بر يعقوب عليه‏السلام افتاد از جاى برجستند و دست و پاى پدر را بوسيدند يعقوب به هيچكدام التفات نكرد و يوسف را در بر گرفت و روى بر رويش نهاد و گفت اى فرزندان مرا معذور داريد كه از او بوى جد و پدر مى‏شنوم و از ديدن روى او مطلقا سير نمى‏شوم.
چه حسنست اين كه گر هر دم رخش را صد نظر بينم هنوزم آرزو باشد كه يكبار دگر بينم‏ پس گفت اى روشنايى ديده پدر اگر توانستمى تو را بر گردن خود بردمى و باز آوردمى اما پدرت ضعيف و نحيف و منتظر ديدار شريفست زينهار تا شب در صحرا نباشى و دل و ديده پدر را به ناخن فراق مخراشى يا بنى لو بقيت الليلة لاحترقت اى پسر اگر امشب در صحرا بمانى، و باز نيايى بيم آنست كه از آتش فراق بسوزم و هزار شعله جانسوز در كانون سينه برافروزم يوسف پشت خم داد تا پشت پاى پدر بوسه دهد پدر سر مباركش برداشت و پيشانى نورانيش بوسيد و گفت اى قرةالعين زمانى مرا در كنار گير و ساعتى در بغل من قرار گير الليل حبلى كه داند كه فردا بر سر ما چه نوشته‏اند و نهال حال ما به دست تقدير در كدام وادى كشته‏اند.
نگاهدار زمانى زمام كشتى وصل كه بحر حادثه‏ها را كناره پيدا نيست اى يوسف تو را چهار وصيت مى‏كنم وصيت‏هاى پدر بشنو و نصب العين ضمير خود ساز:
اول: يا بنى لا تنس الله بكل حال اى فرزند خداى را هيچ حال فراموش مكن و در هر كار كه باشى ذكر آفريدگار از زبان و دل خويش دور مدار كه هيچ قريبى در سفر و همنشينى در حضر برابر ذكر و شكراو نيست.
دوم: اذا وقعت فى بلية فاستعن بالله اگر به بلايى در مانى و عافيت از تو كرانه گيرد يارى از فضل خدا جوى كه هر كه سررشته تدبير از دست بداد اگر چنگ در حبل متين كرم او نزد زود از پاى درآيد.
سوم: و اكثر من قول حسبى الله و نعم الوكيل و اين كلمه را بسيار گوى كه جدت خليل را كه در آتش مى‏انداختند اين كلمه گفت ضرر شرر نمرودى از وى مندفع شد و دود آن آتش به چهره عصمتش نرسيد.
وصيت آخرين يا بنى لا تنسانى اى پسر مرا فراموش مكن فأنى لا انساك بدرستى كه من تو را فراموش نخواهم كرد و تا سيل خون جگر خانه دل را خراب نسازد ساكن غمكده سينه‏ام سوداى خيال تو خواهد بود و تا دست محنت به كلبه اندوه لوح ديده را نشويد نقش اوراق پرده‏هاى چشمم خيال جمال تو خواهم بود.
با مهر تو در خاك فرو خواهم شد با عشق تو سر ز خاك بر خواهم كرد آورده‏اند كه يوسف را خوارى بود دينا نام در آن ساعت كه برادران و پدر مى‏رفتند وى خفته بود ناگاه در خواب ديد كه ده گرگ يوسف را از كنار پدر در ربودند از بيم اين واقعه از خواب در جست و پرسيد كه يوسف كجاست؟ گفتند: با برادران به صحرا رفت. گفت: پدر اجازت فرمود؟ گفتند: آرى، دختر گفت: آه قضا كار خود كرد و فراق يوسف دود از دودمان ما برآورد پس سر و پاى برهنه روى به دروازه شهر نهاد تا به زير درخت وداع رسيد پدر را ديد كه با يوسف در سخنست او نيز بيامد و در پاى يوسف افتاد و مقنعه از سر برگرفته در گردن افكند و گفت: اى عزيز برادر چنان انگار كه من يك پرستارم مرا با خود ببر تا هر كجا نزول كنى من خاك آن زمين را به جاروب مژگان برويم و چون آب نوشى بر پاى خاسته هر دو دست زير جام دارم اگر طعام بايد پخت من هيزم جمع ميكنم و اگر لابد نمى‏برى اى خورشيد فلك خوبى و اى درّ صدف يعقوبى زنهار تا روى آئينه دل اين عاجزه بيچاره را به درد فراق سياه نسازى و جگر اين عجوزه ضعيفه را به آتش هجران نسوزى يوسف را سخنان خواهر به گريه در آورد يعقوب از يك جانب مى‏گريست و يوسف از يك طرف اشك مى‏باريد و دينا از يك گوشه مى‏ناليد و ميزاريد و درين محل اطباق آسمان‏ها را در باز نهاده بودند و حورا و عينا ايستاده مقربان در جوش و روحانيان در خروش و زبان حكم ازلى مى‏گفت اى يعقوب تو از مفارقت يك شبه ميزارى و از فراق چهل ساله خبر ندارى پس يوسف پدر و خواهر را وداع كرد.
٧) اين رسم گريز زدن كه ميان اهل منبر زمان ما رائج است اختراع كاشفى است رحمه الله. و صحيفه رضويه غير فقه الرضا است و در بحار الانوار از آن به روايت ابوعلى طبرسى نقل كرده است و مؤلف اسناد خويش را از راه ديگر ذكر كرده است.
٨) كرته: پيراهن است.
٩) كنزالغرائب فعلا غيرمعروف است و در عهد مؤلف موجود بود.
١٠) شواهد النبوة از عبدالرحمن جامى است كه با مؤلف مصاهرت داشت.
١١) اين كتاب و مؤلف در عهد ما مشهور نيست و در عهد مؤلف در دسترس او بود.
۲
روضة الشهداء
مى‏كند آن مه وداعى دوستان خويش را تازه داغى مى‏نهد مر سينه‏هاى ريش را چون برادران روى به راه نهادند يعقوب آواز داد كه من از اينجا به شهر نخواهم رفت تا شما باز آييد و روبيل را گفت تو از همه اولاد من بزرگترى؛ يوسف را به تو مى‏سپارم زنهار كه از حال او غافل نشوى و اعتماد بر ديگر برادران نكنى. روبيل قبول كرد و روى به راه آوردند اما چون قدمى چند دور شدند يعقوب آواز داد كه آهسته رويد كه حريف دامنگير هجران گريبان دل گرفته به تقاضاى جان تعجيل مينمايد.
يك قدم آهسته‏تر نه زانكه بر دل مى‏نهى يك نفس آهسته‏تر رو زانكه با جان مى‏روى ايشان مى‏رفتند و آن پير بزرگوار بر اثر ايشان آهسته آهسته قدم مى‏زد و به هر قدمى نمى‏از ديده مى‏باريد و در هر دمى آهى از سينه مى‏كشيد.
مى‏رود آن ماه و من از بى‏دلى مى‏دوانم در پيش گلگون اشك آورده‏اند كه چون برادران قدمى چند برفتند و نزديك بود كه از نظر پدر غايب گردند يعقوب عليه‏السلام آهى زد و گفت: اى فرزندان! يوسف را باز آريد تا يكبار ديگرش ببينم، يوسف را پيش پدر آوردند در برش گرفت و گفت: اى عزيز پدر راه برداشتى و مرا در فراق بگذاشتى.
رفتى و بر دل از غم عشق تو داغ ماند و اشفتگى زلف توام در دماغ ماند يوسف عليه‏السلام پدر را تسلى داده بازگردانيد يعقوب مراجعت نموده به زير درخت وداع رسيد از هر شاخى آواز الفراق شنيد دانست كه در پرده غيب رنگ ديگر آميخته‏اند از كارخانه قضا نيرنگى ديگر انگيخته اما فرزندان در نظر پدر يوسف را از يكديگر مى‏ربودند و بر دوش و بر گردن بلكه بر فرق سر مى‏نهادند.
به چشمان پدر تا مى‏نمودند
گهى آن بر سر دوشش گرفتى
چو پا در دامن صحرا نهادند
ز دوش مرحمت بارش فكندند ز يكديگر به مهرش مى‏ربودند
گه اين تنگ اندر آغوشش گرفتى
برو دست جفا كارى گشادند
ميان خاره و خارش فكندند پسران يعقوب چون از نظر پدر غايب شدند يوسف را بر زمين افكندند و گفتند كه چند بار تو كشيم و شربت رشك تو چشيم پياده روان شو و در پيش ما ميدو يوسف در گريه آمد كه اى برادران عزيز چه كرده‏ام كه با من اين خوارى مى‏كنيد و مرا پياده مى‏دوانيد؟ گفتند: اى صاحب رؤياى كاذبه آفتاب و ماه كه تو را سجده كرده‏اند از ايشان در خواه تا به فرياد تو رسند يوسف عليه‏السلام قدمى چند برفت مانده گشت بند نعلينش بگسيخت از ترس اخوان پاى برهنه بر خار و خارا١٢ روان شد.
كف پايى كه مى‏بودش ز گل ننگ ز زخم خار و خاره گشت گلرنگ نزديك هر برادر كه دويدى طپانچه‏اى بر رخسار وى زدى و براندى و در دامن هر برادر آويختى گريبانش گرفتى و دور افكندى.
بزارى هر كه را دامن كشيدى
به گريه هر كه را در پا فتادى به بيزارى گريبانش دريدى
به خنده بر سر او پا نهادى بدين منوال در صحرا مى‏دوانيدندش تا وقتى كه آفتاب ارتفاع گرفت و هوا چون سينه يعقوب سوزناك شد تشنگى بر يوسف عليه‏السلام غلبه كرد روى به روبيل آورد كه اى برادر تو از همه بزرگترى هم مرا پسر خاله و برادرى و پدر مرا به تو سپرد و مهمات من به عهده مكرمت تو كرد تو بارى بزرگى كن و بر خردى من رحم نماى؛ روبيل به سخن وى التفا نكرد و طپانچه بر رخسار نازكش چنان زد كه برگ گلش مانند بنفشه كبود شد نزد شمعون آمد كه مشربه مرا بده كه از تشنگى جانم به لب رسيده تا دمى آب در كشم و خود را از باديه تشنگى فراتر كشم و آن مشربه بود كه يعقوب از بهر يوسف قدرى آب و مقدارى شير با هم آميخته بود، در آن جا ريخته و به شمعون سپرده كه هنوز از لب او بوى شير مى‏آيد او را طاقت تشنگى نخواهد بود و چون تشنه شود او را از اين مشربه شربتى بچشان چون يوسف آب طلبيد شمعون هر چه در مشربه بود به زمين ريخت و آن آب و شير با خاك برآميخت آن شربت به خاك داد و بدان پاك نداد حسين عليه‏السلام را نيز واقعه يوسف افتاده بود او جفاى بدكيشان مى‏كشيد و يوسف از خويشان رنج مى‏ديد اين جماعت آب بر خاك مى‏ريختند و به برادر نمى‏دادند آن جفاكاران بر لب فرات، سگان را سيراب مى‏كردند و شيربچگان امامت و كر امت را به آتش تشنگى مى‏سوختند.
سوز دل مبارك لب بپرس
در خون يا رب غرقه لب تشنه حسين
او جان‏سپرده تشنه و ما را از روى شوق زان ريگها كه فرش بيابان كربلاست
لعليست آبدار كه در كان كربلاست
جان شتنه محبت سلطان كربلاست القصه يوسف گفت اى شمعون اين آب را چرا ريختى؟ گفت: ما داعيه داريم كه خون از حلق تو بريزيم چه جاى آنست كه آب در حلق ريزيم تو تشنه‏ى آبى ما به خون تو تشنه‏ايم يوسف چون حديث كشتن شنيد بر خود بلرزيد و از بيم جان آب و نان را فراموش كرد و در آن وقت يوسف را از تشنگى كام و زبان چون لاله آتشبار شده بود و حدقه چشم چون ديده نرگس آب گرفته بى‏طاقت شد و از پاى در افتاده آغاز ناله كرد.
چو شد نوميد از ايشان ناله برداشت
گهى در خون و گه در خاك مى‏خفت
كجايى اى پدر برگو كجايى ز خون ديده بر رخ لاله مى‏كاشت
ز اندوه دل صد چاك مى‏گفت
ز حال من چنين غافل چرايى آيا يعقوب كجا بود كه تا فرزند خود را مى‏ديد پاى از رفتن آبله كرده و روى از طپانچه برادران كوفته گشته آيا مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم كجا بود تا جگرگوشه خود را مشاهده كردى لب آبدار از تشنگى خشك و رخسار چون گلنار به زخم شمشير فجار غرقه خون گشته مخدرات حجرات عصمت از سوز حسرت او و كربت غربت خود در خروش آمده و درياى فتنه و غوغا براى استيصال آل عبا در جوش.
يا رسول الله بر آر از روضه پاكيزه سر
يا رسول الله گذر فرما به دشت كربلا
جعد مشكين حسين آغشته اندر خاك و خون تا ببينى آنچه واقع در زمين كربلا
خود تو مى‏دانى كه خاك كربلا كرب و بلاست
اينچه محنتهاست يا رب وين چه اندوه و عناست‏ اما چون يوسف را قصد برادران متحقق شد روى به قبله دعا آورد و گفت اى خداوندى كه جد پدرم را از ضرر شرر آتش نمرودى خلاصى دادى و پدرم را مژده و باركنا عليه و على اسحق فرستادى بر پدر پير من رحمت كن و مرا از كشتن نجات ده يهودا كه اين مناجات استماع كرد عرق اخوت او در حركت آمده عرق مروت بر جبينش نشست و روى به يوسف كرد كه اى برادر دل فارغ دار كه تا آن در تن من باقى بود نگذارم كه كسى به جان تو قصد كند.
ور رسد كار به جان از سر جان برخيزم‏
برادران يوسف چون ديدند كه يهودا، يوسف را در زير دامن حمايت خود جاى داد دست تعدى در آستين ادب كشيده از سر كشتن او در گذشتند و اجمعوا أن يجعلوه فى غيابت الجُبّ و رأى ايشان بر آن قرار گرفت كه وى را در چاه افكند و در سه فرسخى كنعان چاهى بود عميق و از طيق جاده دور افتاده او را به سر آن چاه كشيدند يوسف چنگ در دامان يك يك مى‏زد فايده نمى‏كرد گاه بزرگى پدر و گاه خردى خود را شفيع مى‏آورد و سود نمى‏داشت از ابر ديده آب حسرت مى‏باريد اما از زمين همت برادران گياه وفا نمى‏رست نسيم آه از گلشن دلش مى‏وزيد ولى در روضه شفقت ايشان غنچه مهر نمى‏شكفت يوسف در پاى ايشان مى‏افتاد و به زبان حال مضمون اين مقال ادا مى‏نمود.
ياران غمم خوريد كه بى‏يار مانده‏ام
يارى دهيد كز در او دور گشته‏ام در خار زار هجر گرفتار مانده‏ام
رحمى كنيد كز غم او زار مانده‏ام يوسف چون ديد كه از سر بيداد او نمى‏گذرند و به نظر مرحمت به حال زار او نمى‏نگرند فرمود: كه مهلتم دهيد تا دو ركعت نماز گزارم. گفتند: تو نماز گزاردن چه دانى گفت: آخر پيغمبرزاده‏ام و با پدر بسيار در محراب طاعت بر پاى ايستاده‏ام يهودا برادران را درخواست كرد تا يوسف را گذاشتند دو ركعت نماز گزارد و بعد از نماز روى بر خاك نياز نهاد و گفت خدايا خود را به تو سپردم و زمام مهام خود به قبضه تقدير تو باز دارم.
ما بنده‏ايم و مصلحت ما رضاى تست خواهى ببخش و خواه بكش رأى رأى توست چون از مناجات فارغ شد برادران گفتند پيرهن بيرون كن گفت: هيهات هيهات زنده را عورت‏پوش مى‏بايد و مرده را بى‏كفن نمى‏شايد پيرهن بگذاريد اگر بميرم بى كفن نباشم و اگر نميرم ستر عورتى باشد گفتند البته پيرهن بيرون كن و غرض ايشان آن بود كه پيرهن خون‏آلود پيش پدر برند و گويند او را گرگ از هم دريد و اينك پيراهن خون‏آلود گواه حالست يوسف به دو دست گريبان خود گرفته بود و ايشان به قوت دست وى دور كرده و پيراهن از سرش بركشيدند و رسن بر ميان او بسته در آن چاه فروگذاشتند.
ميانش را كه بودى موى مانند
كشيدند از بدن پيراهن او
فرو آويختند آنكه به چاهش به پشمين ريسمان دادند پيوند
چو گل از غنچه عريان شد تن او
به چاه انداختند ار نيمه راهش همين كه يوسف عليه‏السلام را به چاه فروگذاشتند گفت: اى برادران هر چه كردنى بود كرديد و هر چه خواستيد از جفا به جاى آورديد اكنون شما را نصيحتى مى‏كنم به گوش حال بشنويد و از سخن من بيرون مرويد.
گفتند: چه نصيحت مى‏كنى؟
گفت: آن كه پدر را نيكو داريد و جانب او فرومگذاريد و چنان مسازيد كه او داند كه شما با من چه كرده‏ايد مبادا برشما خشم گيرد و شما را عقوبت كند اگر شما را قوت آن هست كه با من جفا كنيد مرا طاقت آن نيست كه شما به عقوبت پدر درمانيد روبيل از اين سخن روى در هم كشيده كارد بر رسن زد يوسف در نيمه چاه بود كه رسن بريده شد گفت دريغ كه ديدار پدر ناديده رشته اميد از زندگى منقطع شد و در تك چاه فنا افتادم دل از جان برداشت و خود را به كلى به حق واگذاشت ندا رسيد به جبرئيل كه ادرك عبدى درياب بنده مرا جبرئيل به يك پر زدن از سدرةالمنتهى به ميانه چاه رسيد و يوسف را در هوا بگرفت يوسف عليه‏السلام بيهوش شده آهسته آهسته او را به تك چاه رسانيد و او را بر بالاى سنگى خوابانيد خطاب آمد كه اى جبرئيل از جامه‏هاى بهشت ببر در وى بپوشان و از شربت‏هاى بهشت او را بنوشان و سر او را در كنار خود نه و پر با فرّ خود را در جراحت‏هاى او بمال تا بهتر گردد و چون به هوش باز آيد سلام ما را به وى برسان و بگوى هيچ غم مخور كه ما تو را براى تخت و جاه آفريده‏ايم نه براى تخت چاه جبرئيل گفت: الهى اجازت ده تا خود را به صورت يعقوب عليه‏السلام به وى نمايم تا زمانى تسلى يابد فرمان خدا در رسيد كه چنان كن جبرئيل به صورت يعقوب عليه‏السلام بر آمده سر يوسف را در كنار نهاد يوسف عليه‏السلام به هوش باز آمده سر خود را كنار پدر ديد هر دو دست در گردن روح الامين كرد و فرياد بر كشيد كه يا ابتاه كجا بودى كه برادران بر من جفا كردند و مرا از خدمت تو جدا كردند و تو را نيز به فراق من مبتلا كردند و مرا سر و پاى برهنه در بيابان مهلك دوانيدند و آن چه از جفا و ستم ممكن بود به من رسانيدند و آب و نان از من بازداشتند مرا گرسنه و تشنه بگذاشتند رخساره مرا به زخم طپانچه پر خون كردند گيسوى مرا به خاك و خون آميختند پيراهنى كه تو به دست خود در من پوشانيدى از سرم بر كشيدند رسن خوارى بر ميانم بستند و لگد بى‏ادبى بر پشتم زده سرنگونم به چاه در آويختند اى پدر در روى من نگر و زخم طپانچه ببين در پشت و پهلوى من اثر جراحت ملاحظه كن. يوسف اين مى‏گفت و از ديوارهاى چاه آواز ناله مى‏آمد و جبرئيل مى‏خروشيد و ملائكه مى‏گريستند آخر جبرئيل بى‏طاقت شده گفت: اى يوسف من يعقوب نيستم روح‏الامينم و فرستاده رب العالمين پس سلام الهى بدو رسانيده و مژده خلاص به گوش هوش او فروخواند و خواست كه به مقام خود رود.
خطاب حضرت عزت در رسيد كه اى جبرئيل دو سه روزى در تك چاه قرار گير و سر يوسف در كنار گير كه غريبست و تنها از يار و ديار دور و دل بر كربت غربت و حرقت فرقت نهاده.
نه او را مونسى نه غمگسارى نه غمخوارى نه دلدارى نه يارى آورده‏اند كه فرزندان يعقوب آن شب به كنعان نرفتند و يعقوب همه روز به انتظار يوسف در زير شجرةالوداع نشسته بود با خواهر يوسف سخن شوق خود در پيوسته نماز شام در آمد و اثر از فرزندان پيدا نشد و دود از دماغ يعقوب برآمد.
آمد نماز شام و نيامد نگار من اى ديده پاسدار كه خوابت حرام شد يعقوب گفت اى دينا برادرانت را چه شد كه دير آمدند و سبب چيست كه ماه رخسار يوسف من از مطلع وصال طالع نمى‏شود و شمع جمالش چرا كلبه تاريك فراق را به لوامع انوار خود روشنى نمى‏بخشد اى دختر از تخيل مفارقت يوسف عليه‏السلام و تصور مهاجرت او آتش حسرت در التهاب آمد و سفينه آرام و قرار در گرداب اضطراب افتاد.
يا رب چه شد امروز كه آن ماه نيامد جان رفت ز تن و آن بت دلخواه نيامد دينا پدر را تسلى مى‏داد و انواع سبب‏ها و عذرها ترتيب مى‏كرد القصه يعقوب شب همانجا به سر برد و بامداد بر پشته‏اى بلند كه بر آن صحرا مشرف بود بر آمد و دختر را نزد خود بنشانده ديده بر راه فرزندان نهاد.
من منتظرم كه يار از راه رسد جان مژده دهم كه يار ناگاه رسد فرزندان يعقوب شب در سر رمه بودند و خواب بر ايشان غلبه كرد يهودا در خواب نمى‏شد چون ديد كه برادران در خواب رفتند فرصت غنيمت يافت و تنها به سر چاه شتافت آواز داد كه يا اخى يوسف اى برادر من يوسف أ حى أ ميت آيا تو زنده‏اى در اين چاه يا مرده يوسف گفت: تو كيستى كه از حال بيچارگان مى‏پرسى و از غريبان و بى‏كسان ياد مى‏كنى؟ گفت: من برادر توام يهودا اى برادر با جان برابر حال تو چيست؟ يوسف گريان شد كه چون بود حال كسى كه از كنار پدر جدا بود و در تك چاه در صدد فوت و فنا باشد به تن برهنه، به لب تشنه، به شكم گرسنه، به دل خسته، نه مونسى، نه يارى، نه همدمى، نه غمگسارى، نه در روى زمين از زندگان، و نه در زير زمين از فرورفتگان.
يهودا از درد دل يوسف در خروش آمد و بر خردى و غريبى و تنهايى و بى‏كسى وى بسيار گريست يوسف از قعر چاه آواز داد كه اى برادر! وقت وصيت است نه هنگام تعزيت يهودا گفت: چه وصيت دارى؟ يوسف گفت: كه وصيت من آنست كه چون نماز شام با برادران به خانه رويد بى‏كسى من بر انديشيد و به وقت طعام خوردن از گرسنگى من ياد آريد و چون بامداد سر از بالين برداشته جامه پوشيد از برهنگى من فراموش مكنيد و در وقت شادى و جمعيت كه با هم گفتگو كنيد تنهايى و پريشانى مرا بر خاطر گذرانيد
چون ميان مراد آوريد دست اميد ز عهد صحبت ما در ميانه ياد آريد و چه شبيهست اين وصيت به وصيت شهيد كربلا كه در نوبت آخر كه به ميدان ميرفت فرزند ارجمند خود امام زين العابدين عليه‏السلام را طلبيده در كنار گرفت و گفت اى عزيز پدر و اى غريب پدر و اى يتيم پدر بعد از من به صالحان امت جدم و دوستداران پدر و مادرم بگوى كه حسين شما را سلام رسانيد و فرمود: كه اى ياران و هوادارن هر جا كه ذكر غريبى رود از بيكسى من ياد آريد و به هر وقت كه شهيدى را نام برند شهادت مرا پيش خاطر آريد و چون شربت آبى بنوشيد از تشنگى جگر تفسيده و خشكى لب و زبان من فراموش نكنيد.
چون آب خوش خوريد به حسرت كنيد ياد
در جوى ديده چشمه خونين روان كنيد
زد آسمان عمامه خورشيد بر زمين از سوز سينه و جگر خون‏چكان من
از بهر آب دادن سور روان من
آندم كه غرقه گشت به خون طيلسان من القصه يهودا از سوز آن وصيت خروش بر كشيد و او مرد بلندآواز بود آواز وى به گوش برادران رسيده برجستند و بر اثر آواز روان شده ديدند كه يهودا بر سر چاه نشسته و مى‏گريد گفتند اى يهودا چرا مى‏گريى؟ گفت: بر حال اين غريب آواره بيچاره مى‏گريم و چون نگريم.
آبم از ديده روانست و خيال قد او
زلفش از دست بداديم وز دل خون بچكيد همچو سرويست در آن آب روان پيوسته
گويى از زلف رگى بود به جان پيوسته برادران يهودا را ملامت كردند و سنگى بر سر چاه نهاده روى به كنعان آوردند و پيراهن يوسف را به خون گوسفندى آلوده ساخته با خود بردند نماز ديگر بود كه به حوالى آن پشته رسيدند كه يعقوب بر آن بالا بود همه روز انتظار برده و ديده ترصد بر راه نهاده ناگاه گردى در آن صحرا پديدار شد يعقوب دختر را گفت: اين چه گردست؟ گفت: عجب نه كه برادران من مى‏آيند گفت: نيكو بنگر كه ايشان هستند يا نه؟ دينا در نگريست و لرزه بر اعضاى وى افتاد يعقوب پرسيد: كه اى دختر تو را چه رسيد؟ گفت: اى پدر برادران من مى‏آيند اما يوسف همراه ايشان نيست. يعقوب از استماع اين سخن آهى سوزناك از جگر بر كشيد و گفت ايشان را آواز ده تا به بالاى پشته برآيند و دينا نعره زد كه اى ابناى يعقوب بيائيد كه پدر بزرگوار شما اينجا در انتظار شما است چون فرزندان بدانستند كه پدر ايشان آنجاست از بطن وادى دست بزدند و چون صبح كاذب گريبان چاك زدند و چون خروس سحرى خروش برآوردند كه واحبيباه وا اخاه وا يوسفاه يعقوب گفت: اى دختر اين چه فرياد است كه مى‏آيد و اين چه ضجه است كه رگ خون از ديده گشايد اين چه شور است كه از تأثير آن آتش هجرت در كانون سينه مى‏افروزد و اين چه خروشست كه از هيبت استماع آن آب حسرت از فواره ديده غمديده مى‏ريزد.
موج‏زن مى‏بينم از هر ديده طوفان غمى
اهل عالم را نمى‏دانم چه حال افتاده است مى‏رسد در گوشم از هر لب صداى ماتمى
اينقدر دانم كه در هم رفته كار عالمى دينا گوش فراداشت و از مضمون گريه و فرياد يعقوب را خبر داد مقارن استماع اين خبر پير از پاى در افتاده از هوش برفت دينا نعره زد كه اى برادران بشتابيد و پدر پير خود را دريابيد كه حال او دگرگون شد و عنان عقل از كف اختيار ما بيرون رفت ايشان شتاب‏كنان برسيدند و پدر را بدان حال ديدند فرياد از نهاد ايشان برآمد روبيل بدويد و سر پدر در كنار گرفت و دست به دهان مباركش برد اثر نفس نديد خروش بركشيد يهودا گفت: اى برادران اين چه بود كه با خود كرديد پدر را ضايع ساختيد برادر را به چاه انداختيد زبان ملامت خلق بر خود دراز كرديد درهاى تعرض آشنا و بيگانه بر روى خود باز كرديد پرده خود بدريديد رشته پيوند خويش به تيغ قطيعت ببريديد پس نعره‏زنان و فريادكنان پدر را برداشتند و به خانه بردند يعقوب همچنان بى‏هوش بود تا صبح صادق بدميد و نسيم سحرگاهى از مهب لطف الهى بوزيد يعقوب چشم باز كرد و گفت نور چشم من كو ايشان پيراهن خون آلود در دست گرفته حديث گرگ در ميان آوردند باز يعقوب بى‏هوش شد دختر به سر بالين پدر آمد گريان، گريان دست بر فرق مبارك وى نهاد و نعره واويلاه وا مصيبتاه بركشيد قطره‏اى آب از ديده او بر چهره اسرائيل چكيد ديده باز كرد و گفت: اين انا من كجايم گفتند: در منزل كرامت و مقر سعادت خود و عترت خود گفت: يوسف من اينجا هست؟ گفتند: نه فرزندان ديگر هستند گفت: چه حاصل.
گل و بنفشه همه هست و يار نيست چه سود بت شكر لب من در كنار نيست چه سود القصه يعقوب در فراق يوسف چندان آه كرد كه فرشتگان به فرياد آمدند گفتند الهى يوسف را بدو باز ده و يا يعقوب را خاموش گردان يا ما را اجازت ده تا به دنيا رويم و با يعقوب در آه و ناله موافقت كنيم هر بامداد يعقوب به صحرا آمدى و بر حوالى كنعان گرديدى و مى‏گفتى يا بنى اى فرزند دلبند من يا قرة عينى اى نور ديده من يا ثمرة فؤادى اى ميوه باغ دل پر داغ من يا فلدة كبدى اى جگرگوشه جگر خون شده من فى اى بئر طرحوك آيا تو را در كدام چاه انداخته‏اند؟ بأى سيف قتلوك آيا تو را به كدام تيغ هلاكت ساخته‏اند؟ بأى بحر غرقوك؟ آيا تو را در كدام دريا به غرقاب فنا افكندند بأى أرض دفنوك در كدام بقعه از زمين براى دفن تو قبر كنده‏اند سرگشته در آن واديها مى‏گفت و آب حسرت از ديده مى‏باريد و به سوزى كه آتش در گنبد افلاك زدى مزاريد جبرئيل عليه‏السلام در رسيد كه اى يعقوب ابكيت ببكائك الملئكة فرشتگان آسمان را به گريه خود بگريانيدى و مقدسان ملاء اعلى را به ناله در آوردى.
يعقوب جواب داد كه: اى جبرئيل چه كنم كه نگريم؟
جان غم فرسوده دارم چون نگريم زار زار آه دردآلوده دارم چون ننالم آه آه القصه يعقوب در فراق يوسف چندان بگريست كه چشمش سفيد شد چنان چه حق سبحانه فرمود: وابيضت عيناه من الحزن در اخبار آمده كه اما زين العابدين على بن الحسين بعد از واقعه كربلا بسيار مى‏گريست گفتند: يابن رسول الله! بسيار مى‏گريى و ما از بسيارى گريه بر تلف تو مى‏ترسيم. گفت: اى ياران مرا معذور داريد يعقوب، پيغمبر خداى بود و دوازده پسر داشت يكى از آنها از نظر او غايب شد چندان بگريست كه چشم او خلل‏ناپذير شد مرا كه در پيش نظرم پدر بزرگوارم را با برادرانم و اعمام و بنى اعمام و خويشان و دوستان خداوند متعلقانم را شهيد كرده باشند چگونه نگريم در فراق يك كس آن مقدار گريه واقعست در مفارقت هفتاد و دو تن شهدا حال چگونه خواهد بود.
بى درد فراق در جهان كيست بگو
ما را گويند در فراقش مگرى بدتر ز فراق در جهان چيست بگو
آن كيست كه در فراق نگريست بگو ديگر ابتلاى يوسف ذل بندگى بود كه چون يوسف از چاه خلاص يافت برادران را خبر شد بيامدند و در وى آويختند كه اين بنده خانه زاده ماست و از ما گريخته بود او را كجا يافتيد و بعد از گفت و گوى بسيار به هفده درم قلبش بفروختند به شرط آن كه غل در گردنش نهند و دست و پايش در زنجير كشند كه گريز پايست و او را برهنه و گرسنه و تشنه دارند كه غلام مجير و سركشست تا رام گردد يوسف در برادران مى‏ديد و سخن غضب‏آميز ايشان مى‏شنيد نه ياراى سخن گفتن و نه قوت راز نهفتن.
اين طرفه گلى نگر كه ما را بشكفت نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت مالك كه يوسف را خريده بود به كسان خود گفت: تا غل و زنجير حاضر كردند يوسف را كه چشم بر غل افتاد فغان برداشت مالك گفت: اضطراب مكن بندگان گريزپا را از ذل غل و تشوير زنجير چاره نيست يوسف گفت: كه من نه از اين غل و زنجير به فغان آمده‏ام از آن حالت ياد كردم كه ملك تعالى زبانه دوزخ را فرمايد كه بگير اين بنده عاصى را و غل بر گردن او نه كه گردن از طوق خدمت ما پيچيده است پايش در زنجير كش كه قدم از دائره فرمان ما بيرون نهاده است مالك از اين گفتار متحير شد آهسته بدو گفت:
اى غلام من تو را در نظر خواجگان تو بند مى‏كنم دل خوش دار كه چون از ايشان بر گذريم بند از پا و غل از گردن تو برداريم پس در حضور برادران.
ز آهن بند بر سيمش نهادند به گردن طوق تسليمش نهادند پلاسين كهنه‏اش پوشانيدند و از انواع وعيد و تهديد شنوانيدند فرزندان يعقوب خاطر جمع كرده روى به كنعان نهادند يوسف ديگر باره گريه آغاز كرد مالك گفت اى غلام چرا اضطراب مى‏نمايى و در صبر و سكون بر خود نمى‏گشايى گفت: اى مالك تحمل فراق ندارم مرا دستورى ده تا بروم و فروشندگان را بار ديگر ببينم و ايشان را بدرود كنم مالك گفت: اى غلام من از ايشان نسبت به تو اثر مهر و محبتى مشاهده نكردم و به جز نفرت و وحشت چيزى ديگر از ايشان نيافتم ترا چه رغبت است كه بديشان مى‏نمايى گفت اگر ايشان را از من نفرت است مرا بديشان رغبتست و اگر ايشان مرا دوست نمى‏دارند من ايشان را دوست مى‏دارم تو كرم نماى و ايشان را بگوى تا توقف كنند مالك آواز داد كه اى جوانان آهسته باشيد كه اين غلام مى‏خواهد كه از شما بحلى طلبد و يوسف را دستورى داد كه برو و خواجگانت را وداع كن يوسف زنجيركشان نزد برادران آمد و گفت اى عزيزان آن چه كردنى بود كرديد تحمل كردم توقع دارم كه در وقت گريه پدرم را تسلى دهيد و به هر نوع توانيد مراعات او به جاى آوريد و من غريب مبتلا را از ياد مگذاريد يهودا به گريه درآمد و يوسف را در كنار گرفت و گفت: اى جان برادر مردانه باش و كار خود را به خدا حواله كن پس شتر آوردند و يوسف را با پلاس و غل و زنجير بر بالاى آن شتر افكندند و غلامى زشت‏روى و درشت‏خوى را بر او موكل ساختند و كاروان به جانب مصر روان شد يوسف از عقب نگاه مى‏كرد و مى‏گفت اى پدر بدرود باش و معذورم دار كه به رنج و غريبى و ذل بندگى گرفتارم اى خواهر مرا فراموش مكن كه من شفقت‏ها و دلسوزى‏هاى تو را ياد دارم كاروانيان شب همه شب مى‏راندند سحرى بود كه به مقابر آل اسحاق رسيدند يوسف در نگريست قبر مادر خود را ديد بى‏اختيار خود را از بالاى شتر بر تربت مادر افكند از تربيت عهد كودكى ياد كرد مهر و شفقت مادرى به خاطر آورد و قطرات عبرات چون باران نيسانى بر روى ارغوانى ريختن گرفت و آواز داد كه يا اماه اى مادر مهربان ارفعى رأسك سر خود را بردار و پرده خاك را از پيش نظر دور كن و انظر الى ابنك و نگاه كن به حال فرزند دلبند خود انا ابنك المغلول منم پسر تو كه غل بر گردنم نهاده‏اند و اسيروار پلاس پوشانيده دست و پايم به زنجير بسته و به تهمت بندگى مرا فروخته دل پير پدرم به آتش هجران من سوخته‏اند از گور راحيل صيحه‏اى برآمد كه يا ولداه يا قرة عيناه اى فرزند پسنديده و اى نور هر دو ديده اكثرت همى بسيار گردانيدى غم مرا و زدت حزنى و افزون ساختى اندوه مرا اى فرزند نازپرورد غمان مرا بسيار كردى و جانم را به تيغ درد افكار كردى فاصبر پس صبر كن ان الله مع الصابرين بدرستيكه خدا با صابران است در وقت ورود سهام بلاسپر صبر در روى كش تا علم ظفر در ميدان مراد بر توانى افراشت.
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند
بگذرد اين روزگار تلخ‏تر از زهر چون كه كنى صبر نوبت ظفر آيد
تات يكى روزگار چون شكر آيد اما چون روز روشن شد غلامى كه موكل يوسف بود نگاه كرد يوسف را بر شتر نديد باز پس دويد، او را يافت بر سر قبر نشسته، آن بى‏رحم جفاكار از روى قهر طپانچه بر روى عزيز يوسف زد كه رخساره نازكش از زخم آن طپانچه بشكافت و روى مباركش خون‏آلوده گشت.
پس گفت: اى غلام خواجگانت راست مى‏گفتند تو گريزپا بوده‏اى يوسف هيچ نگفت اما چنان به درد ناليد كه غلغله در صوامع ملكوت و ولوله در جوامع جبروت افتاد فى الحال تندبادى پديد آمد و گرد و غبار برخاست صاعقه بى‏ابر در هوا پيدا شد خروش رعدسوز برق بى‏سحاب ظاهر گشت كاروانيان گفتند: ما از خود درين زودى گناه تازه‏اى نمى‏بينيم كه موجب اين عقوبت باشد آن غلام سنگدل بيامد كه اين محنت به شومى معاملت منست كه اين ساعت طپانچه بر روى اين غلام عبرى زدم و او آب در ديده بگردانيد و به درد دل ناله كرد مقارن اين حال اين صورت واقع شد مالك گفت: سبب آن چه بود؟ گفت: خود را از شتر انداخته بود و داعيه گريختن داشت.
مالك گفت: اين نامعقول مى‏نمايد كه كسى با غل و زنجير تواند گريخت پس پيش يوسف آمد و گفت: اى جوان! قصد گريختن دارى؟
گفت: اى مالك من سر ستيز و پاى گريز ندارم به خاك مادرم رسيدم صبر و تحمل از من رميده و رشته طاقتم به تيغ اضطراب بريده گشت مادرم هرگز انديشه نكرده بود كه من با غل و زنجير بر سر خاكش خواهم رسيد يا داغ بندگى بر رخ جگرگوشه او خواهند كشيد چون قبر مادرم ديدم بى‏اختيار خود را از بالاى مركب انداختم غم دل با او مى‏گفتم و قصه پر غصه خود را بر او مى‏خواندم كه اين غلام بيامد و بى‏جهتى طپانچه بر روى من زد و من نفرين نكردم همين بود كه آهى از دل پردرد برآوردم.
كاروانيان به گريه در آمده آغاز تضرع و زارى كردند كه اى جوان عاليشان اين گردى كه برانگيخته‏اى فرو نشان يوسف به هوا نگريست و لب بجنبانيد فى الحال بياراميد و صافى شد مالك كه اين حال مشاهده كرد در زمان بفرمود غل از گردن و بند از دست و پاى يوسف برداشتند و جامه‏هاى نيكو در او پوشانيدند و بر راحله تيزرو سوار كردند. يوسف قبر مادر ديد تحمل نداشت و از گريه و زارى دقيقه‏اى فرونگذاشت آيا مخدرات حجره رسالت و معظمات حجله ولايت در دشت كربلا سرهاى بى‏تن شهدا بر سر نيزه‏ها ديده باشند و تنهاى بى سر ايشان به خاك و خون آغشته مشاهده كرده باشند گريه و زارى و ناله و بى‏قرارى چگونه بوده باشد آورده‏اند كه بعد از شهادت امام حسين و اولاد وى عمر سعد دستور داد تا سرهاى كشتگان بر سر نيزه كردند و تنهاى ايشان در خاك ميدان افتاده بگذاشتند و حكم كرد تا حرم حسين و پردگيان سرادق طهارت و عفت به ميدان حرب رسيدند و آن تن‏هاى بى‏سر را ديدند بى‏اختيار ناله برداشتند و لواى افغان به جانب قبه حضرا برافراشتند زينب كه خواهر حسين و دختر فاطمه زهرا بود فرياد بر كشيد كه يا محمداه اى جد بزرگوار و اى سيد نامدار هذا حسينك بالعراء اين حسين تو است كه در اين صحرا سرش بريده‏اند و پرده حرمتش به دست وقاحت دريده مرمل بالدماء اين نور ديده تو است كه بدن مباركش كه در كنار تو پرورش يافته بود در خاك و خون افتاده مقطع الاعضاء اين ريحانه باغ نبوتست كه اعضاى او را پاره پاره ساخته‏اند راوى گويد: كه از گفتار زينب همه لشكريان مى‏گريستند و سرشك خونين از ديده مى‏باريدند اى عزيز دشمنان را بر حال شهدا و رنج آل عبا گريه مى‏آيد اگر دوستان و محبان در ماتم و مصيبت ايشان بگريند هيچ عجيب و غريب نيست.
لايق بود اين دهه از ما گريستن
اى دوستان نهان مكشيد آه سوزناك
پيران با وقار و جوانان جمع را
عين صفات مقنعه داران عهد را
محض وفاست زهره جبينان عصر را
حوران ز بهر فاطمه آغاز كرده‏اند
مادر نبود و جد و پدر روز ماتمش
بى‏ناله و خروش مباشيد يك نفس بر عترت نبى معلى گريستن
كآمد زمان نعره و پيدا گريستن
لازم بود بر آن شه برنا گريستن
در ماتم خديجه كبرى گريستن
بر فوت نور ديده زهرا گريستن
بر غرفه‏هاى جنت مأوا گريستن
بايد به جاى اين همه ما را گريستن
قانع چرا شويد به تنها گريستن ابتلاى ديگر يوسف را با وجود درد هجران رنج زندان بود وقتى كه عزيز مصر يوسف را بخريد و زليخا پابسته دام عشق او گرديد هر چند حيله انگيخت نتوانست كه يوسف را مقيد عشق و هوا گرداند و زنان و مردان مصر زبان ملامت بر زليخا گشادند و چون عشق او مجازى بود تحمل ملامت نداشت با وجود آن همه ديد به شوق و طنطنه عشق چون كار به تهمت رسيد با وجود آن كه خود گنه‏كار بود تهمت به يوسف حواله كرد و گفت: از من عيبى نبوده و عيب از جانب يوسف ظهور نموده و بدين بسنده نكرده گفت: در زندانش كنم تا حكايت تهمت و شكايت از من دفع شود آيا نمى‏دانست كه ملامت نمك خوان عاشقانست.
اين كوى ملامتست و ميدان بلا گر مرد ملامتى درين كوى در آ القصه چون زبان مردم در عرض زليخا دراز شد و از هر جانبى در ملامت بر روى او باز شد آهنگرى را بخواند و گفت بند گران بساز و سلسله محكم ترتيب كن تا بر دست و پاى اين غلام عبرى نهم و روزى چندش در زندان گوشمال دهم آهنگر را كه نظر بر دست و پاى يوسف افتاد گفت اى زليخا! او خردست طاقت بند گران ندارد و زليخا بانگ برو زد كه تو برو رحم مى‏كنى و بر زندانيان رحم نيست آهنگر بند و زنجير ترتيب داد و بر دست و پاى يوسف نهاد زليخا فرمود: كه او را با بند و سلسله بر ستورى نشانند و در بازار مصر بگردانند و منادى كنند كه هر كه در حرم عزيز خيانت كند سزاى او اينست و خود جامه مجهول پوشيده بيامد و بر سر راه او بايستاد تا چه خواهد گفت پس يوسف را بر مركب سوار كردند و دست بر گردن بسته و بند گران بر پاى نهادند يوسف بناليد كه الهى تو از سرّ حالم آگاهى از غم پدر بنالم و فغانم و از جفاى برادران در غربت سرگردانم و به سر و پا گرفتار بند و زندان جز استغاثه به حضرت تو هيچ چاره ديگر نمى‏دانم‏
بزرگوار خدايا اسير و حيرانم
تو يار باش كه يارى ز كس نمى‏بينم
به بارگاه تو آورده‏ام رخ اميد شكسته حال و دل آزرده و پريشانم
تو چاره ساز كه من چاره نمى‏دانم
به فضل خويش كه نوميد وامگردانم جبرئيل آمد كه اى يوسف غم مخور كه بياض علامت افتادگى است سلسله بند است و شيران را به گردن زيور است زنهار كه از تنگناى حبس انديشه نكنى و از جفاى قيد اندوه نخورى كه نزول در زواياى سجن موجب طراوت رياحين رياض دولت خواهد بود چه گل احمر در تنگناى غنچه نكهت جان‏پرور كسب مى‏كند و مشك اذفر از به بستگى نافه شمامه عطرگستر مى‏بايد.
تنگناى گوشه زندان تو را
قيمت گوهر از آن باشد كه او مى‏فزايد رتبه عز و شرف
پرورش يابد به زندان صدف اما اى يوسف زليخا آمده است و بر رهگذر تو نشسته تا نظاره كند كه تو چگونه جزع خواهى كرد و كه را براى خود شفيع خواهى آورد زنهار اى يوسف تا روى خود ترش نكنى و گره بر ابرو نزنى و سر از پيش برندارى و به چپ و راست ننگرى خندان باش و تبسم‏كنان و خود را بر آن مدار كه تو را از گلستان به زندان مى‏برند تا من آن زندان را براى تو چنان كنم كه هزار گلستان به سلام آستانه زندان آيند
مخور غم كه چون جا به زندان كنى ز روى خود آن را گلستان كنى چون يوسف را از در سراى عزيز به جانب بازار بردند صدهزار زن و مرد به نظاره بيرون آمدند مردان سنگ بر سينه مى‏زدند زنان روى به ناخن مى‏خراشيدند خروش از اهل مصر برآمد يكى گفت مظلومست و بيچاره يكى گفت: محرومست و از وطن آواره يكى نعره مى‏زد كه آه از درد اين غريب كنعانى يكى ناله ميكرد كه دريغ از اين اسير زندانى آن فرياد مى‏كرد كه اين چه بى‏رحمى و دل آزاريست يكى طعنه مى‏زد كه اين چه بيداد و ستمكاريست گردنى كه دست حوران زيبا - روى براى حمايل او در حسرتست با طوق چكار دستى را كه گردن دلبران مشكين - موى در آرزوى آن مقيد قيد حيرتست ببند و زنجير چه نسبت دارد هر كه را نظر بر جمال يوسف افتادى ديوان عشق او گشته دل از دست بدادى و به زبان حال بدين مقال ترنم كردى.
به زنجير از چه مى‏بندى رقيب آن سرو دلجو را مرا زنجير مى‏بايد كه من ديوانه‏ام او را و چون يوسف برابر زليخا رسيد بر زبان منادى جارى شد كه هذا غلام كنعانى اين غلاميست كنعانى عبرى زبان و العزيز عليه غضبان و عزيز مصر بر او خشمناك گشته و از دنبال آن جبرئيل باز آمد كه اى يوسف جواب منادى باز ده و بگوى هذا خير من غضب الرحمن اين خوارى بهتر است از غضب ربانى و معصية الديان و اين غضب خوبتر است از نافرمانى سبحانى و دخول النيران و رسيدن به آتش سوزان و سرابيل القطران و پوشيدن جامه قطران تا ما به كمال قدرت آواز را به گوش زليخا رسانيم و هيچكس از اهل مصر نشنوند حضرت يوسف جواب داد زليخا شنيد و بر خود پيچيد و برخاست و به خانه باز آمد و پيغام فرستاد به امير زندان كه اين غلام را در جاى تنگ و تيره باز دار و آب و نان از او باز گير يوسف را به زندان بردند و هفت سال در زندان بماند و شب و روز مى‏گريست تا به حدى كه زندانيان به تنگ آمدند و گفتند اى غلام به روز گريه ميكن و به شب خاموش باش تا ما را آرامشى باشد يا شب مى‏گرى و روز بيارام تا ما را آسايشى باشد زليخا را از اين حال اخبار نمودند و فرمود: تا در زندان موضعى خالى كردند و دريچه‏اى به شارع عام ساختند و حكم كرد تا يوسف را در پيش آن روزنه بنشاندند تا به ديدن مردم مشغول شده گريه نكند و زندانيان را آرامى پديد آيد قضا را روزنه بر شارع كنعان واقع شده بود چون شب شدى يوسف در پيش آن روزنه بنشستى و آغاز گريه كردى و هر بادى كه از طرف كنعان وزيدى به زبان حال از وى خبر يعقوب پرسيدى و هر نسيمى كه به طرف كنعان رفتى پيغام و درود فرستادى.
بيا نظاره كن اى باد حال زار مرا ز حال زار خبردار ساز يار مرا شبى نشسته بود ديده به راه انتظار نهاده ناگاه شبحى در راه پديد آمد و آنچنان بود كه اعرابى بر شتر سوار مى‏خواست كه به راه باديه رود شتر از راه سر مى‏كشيد و به طرف زندان مى‏رفت اعرابى او را مى‏زد و مهار او بر مى‏پيچيد و او تمكين نمى‏كرد القصه اعرابى به تنگ آمد و پياده شد و شتر زمام ازو در كشيده به سوى ديوار زندان رفت و در پيش زندان روزنه‏اى كه يوسف آنجا بود بايستاد و به زبان فصيح بر يوسف سلام كرد و گفت اى سمن چمن خوبى و اى گل گلشن يعقوبى از كنعان به مصر آمده بودم و حالا از مصر به كنعان مى‏روم بدان پير محنت‏زده هيچ پيغامى دارى و براى پدر فراق ديده الم كشيده هيچ خبرى مى‏فرستى يوسف چون نام پدر و كنعان شنيد خروش فرياد برداشته زار زار بگريست.
باز باد صبح بوى گلستان مى‏آورد عندليبان قفس را در فغان مى‏آورد ناگاه اعرابى از پى شتر برسيد با عصاى كشيده خواست تا بر شتر زند زمين او را بگرفت تا نيمه ساق اعرابى فرو ماند يوسف عليه‏السلام آواز داد كه يا اخاالعرب زمانى باش تا با تو سخن گويم اعرابى گفت من ايستاده‏ام و زمين خود مرا نمى‏گذارد و تو چه مى‏پرسى يوسف گفت من اين تجى از كجا مى‏آيى گفت: از كنعان يوسف گفت: شتر تو در كدام چراگاه مى‏بود گفت: در مراعى آل‏يعقوب عليه‏السلام چريده و آب از چشمه‏سار كنعان چشيده يوسف فرمود: كه در زمين كنعان هيچ درختى دانى كه آن را دوازده شاخ بود يكى از آن شاخه‏ها گسسته شد و اكنون چند سال است تا هيچ آن درخت در فراق شاخ خود مى‏نالد و اصل آن شجر در آرزوى فرع خود روزگار مى‏گذراند اعرابى گفت اين كه تو مى‏گويى صورت حال يعقوب عليه‏السلام پيغمبر است كه او دوازده پسر داشت يكى از آن دوازده غائب شد و او مدتيست كه در فراق او مى‏گريد و بر سر چهار راهى خانه ساخته و بيت الاحزان نام نهاده كه هر كه از آن راه‏ها مى‏گذرد از حال گمگشته خود مى‏پرسد و هيچكس از نام و نشان او خبر نمى‏دهد.
ز يار گمشده خود نشان نمى‏يابم
مرا جهان به چه كار آيد اى مسلمانان دلم بشد ز كف و دلستان نمى‏يابم
چو آنچه مى‏طلبم در جهان نمى‏يابم يوسف را استماع اين خبر درد بر درد افزود و گفت: اى اعرابى از اينجا عزم كجا دارى گفت: به كنعان روم يوسف عليه‏السلام فرمود: كه در اين معامله چند سود طمع دارى گفت: صد درم يوسف گفت: ياقوتى به تو دهم كه بيست هزار دينار مى‏ارزد هم از اينجا باز گرد و به كنعان رو و بگو اى پيغمبر خدا من رسولم از غريبان و مهجوران و زندانيان در آن وقت كه دردت به نهايت رسيده باشد و سوز فراق به نهايت انجاميده دست تضرع به حضرت بى‏نياز بردار و ما را به دعا ياد آر و چنان كه ما از تو فراموش نكرده‏ايم تو نيز ما را فراموش مكن اعرابى گفت: چه نام دارى؟ گفت: مرا دستورى نام گفتن نيست اما در روى من نگاه كن و صفت و حيله من بر ورق دل ثبت نماى و حرف از صفت روى و موى من بر صفحه خاطر رقم زن و از اين علامت آن پير صاحب كرامت را خبر نماى و اگر از خالى كه بر رخساره راست داشته‏ام پرسيد بگو آن مظلوم محروم گفت: آن نقطه بر رهگذر آب ديده افتاده بود از بسكه در فراق تو - خون جگرم ز ديده بر رخ پالود - آن خال محو شد - حال من اين است و خواهد بود و دائم اينچنين - اى اعرابى سلام اين غريب و پيغام اين اسير بدان پير برسان تو را از شادى كه به دل او رسد بركت بسيار خواهد بود اى اعرابى چون به محنت‏كده يعقوب برسى چندان صبر كن كه پاسى از شب بگذرد و غوغاى هنگامه دنيا فرونشيند و نفس حيوانى رخت حواس از بساط استيناس برچيند و يعقوب از ورود خود فارغ گردد تو به در كلبه او رو و بگوى السلام عليك ايها المغموم سلام بر تو باد اى خورنده غمهاى دمادم من الغريب المهموم از غريب مبتلا به انواع هم و غم و هم بگو آن مظلوم مى‏گويد كه تا ز خدمت تو محروم مانده‏ام از گريه و ناله نياسوده‏ام و تا جمال تو را نبينم بر بساط راحت و فراش آسايش و فراغت ننشينم اى اعرابى بيا و اين ياقوت قيمتى از من بستان و از يعقوب هر دعايى كه خواهى در خواه كه دعاى آن پير مستمند بر درگاه خداوند مستجابست اعرافى گفت: اى جوان چگونه نزد تو آيم كه مرا زمين گرفته است يوسف گفت: كه انديشه زدن شتر از دل بيرون كن تا زمين تو را رها كند و اين شتر را مرنجان كه او مرا از حال آن مكروب بيت الاحزان خبر داد و مرا از آن بى‏خبر گردانيد.
گفتم خبر تو پرسم از باد صبا تا بوى تو بود بى‏خبر كرد مرا اعرابى گفت از شتر درگذرانيدم پايش از زمين برآمد نزد يوسف دويد و هم از شعاع رويش نشان‏ها كه مى‏بايست همه بديد و ياقوت از دست مباركش فرا گرفته راه كنعان بر گرفت يوسف از عقب اعرابى مى‏نگريست و زار زار مى‏گريست و مى‏گفت يا ليت راحيل لم تلدنى كاشكى راحيل مرا نزادى تا دل من در ورطه چنين غمى نيفتادى.
چون بى تو خواست بود همه عمر كاشكى هرگز نبودمى وز مادر نزادمى پس اعرابى به كنعان آمد و صبر كرد تا مقدارى از شب بگذشت به در بيت الاحزان آمد و گفت السلام عليك يا نبى الله يعقوب را از آن ندا راحتى به دل رسيد و از خانه بيرون آمد و گفت: و عليك السلام يا عبدالله چه كسى و از كجا مى‏آيى؟ گفت: پيغامى آورده‏ام.
مرحبا قاصد فرح پى فرخنده پيام خير مقدم چه بر يار كجا راه كدام گفت: رسول كيستى و پيام كه دارى؟ گفت: من رسول غريبانم و پيك مهجورانم و قاصد زندانيانم از زمين مصر مى‏آيم و تمام قصه باز گفت يعقوب چون آن حكايت استماع نمود فرياد بر آورد كه اگر تو رسول غريبانى من نيز در فراق غريبانم و اگر تو سفير مهجورانى من نيز سوخته آتش هجرانم و اگر تو فرستاده زندانيانى من نيز ساكن بيت الاحزانم اى اعرابى مژده‏اى دادى كه از آن بوى وصال به مشام مى‏رسد و خبرى آوردى كه بدان گره حسرت از دل مى‏گشايد به مژدگانى چه مى‏خواهى گفت: يا نبى الله آن چه مقصود بود ازو يافته‏ام از تو توقع دعايى دارم يعقوب گفت: الهى سكرات مرگ برين بنده آسان گردان اشتر اعرابى به فرياد آمد كه سبب اين پيغام من بوده‏ام و اعرابى را به در زندان من راه نموده‏ام و در گذاردن اين رسالت مرا نيز شركتى هست طمع دعا مى‏دارم يعقوب فرمود: كه الهى اين شتر را ناقه‏اى ساز از ناقه‏هاى بهشت اعرابى گفت: اى برگزيده خدا آن غريب زندانى را نيز دعا گوى گفت: اللهم اطلق عنه خدايا او را از آن بند خلاصى ده و اوصله باقار به و او را به خويشان پيوستگى كرامت فرماى اى عزيز پيوستن به خويشان پيرايه راحتست و جدا ماندن از ايشان سرمايه حسرت يكى در حال شهيد كربلا نظر كن كه يك يك از اقربا و دوستانش در نظر شريف وى شربت شهادت چشيدند و رشته صحبت به تيغ مفارقت مى‏بريدند تا وقتى كه آن حضرت غريب و تنها در ميدان كرب و بلا بماند از هر طرف نگاه مى‏كرد نه يارى ميديد و نه دلدارى نه مونسى مى‏يافت و نه غمگسارى از ياران ارجمند و برادران دلبند و خويشان مهربان و فرزندان دلستان ياد مى‏كرد و آه سوزناك از سينه گرم بر مى‏آورد و بر رفتن دوستان و عزيزان و تنها ماندن خود حسرت مى‏خورد.
هزار حيف كه ياران همنشين رفتند
به باغ عمر شكفتند چند روز چو گل
زهى سعادت صاحبدلان كه باغم و درد دريغ از آن كه حريفان نازنين رفتند
وزين چمن بدرونهاى آتشين رفتند
بزيستند و چو رفتند هم برين رفتند آورده‏اند كه چون امام حسين تنها بماند مناجات كرد.
الهى صرت مهموما فريدا
خدايا مانده‏ام تنها و سرگردان به كار خود قتيل الطاف مغموما وحيدا
به حسرت كشته گشته دور از يار و ديار خود اهل بيت رسالت و معظمات حجرات طهارت و جلالت چون سخن امام شنيدند و تنهايى و بى‏كسى و غريبى و حيرانى او را بديدند دود محنت از دل‏هاى ايشان برآمد و آتش غم در جان آن پاكيزان افتاد دختر امام حسين عليه‏السلام چهره به خون دل مى‏آلود كه وا ابتاه و خواهرش جامه حيرت به دست حسرت چاك مى‏زد كه وا اخاه حرم محترمش مى‏ناليد كه دريغا گل رخسار گلبن گلشن ولايت از شاخسار حيات فرو خواهد ريخت فرزند دلبندش زين العابدين عليه‏السلام مى‏زاريد كه افسوس كه دست روزگار غدار غبار يتيمى بر فرق من خواهد ريخت و زمانه جفاپيشه را با وجود جبارى بر حال آن مظلومان رحم مى‏آمد و جهان سخت دل را با آن همه بى‏رحمى بر آن محرومان دل مى‏سوخت فلك به زبان حسرت مى‏گفت:
وا حسرتا كه رشته دولت گسسته شد پشت امل ز بار مصيبت شكسته شد زمين از روى نياز ناله مى‏كرد:
غوغا نگر كه دهر ستمكار مى‏كند بيداد بين كه عالم غدار مى‏كند امام حسين عليه‏السلام اهل بيت را تسلى مى‏داد و امر به صبر مى‏فرمود: كه كليد در نجاتست.
اى كه هستى از حوادث در حرج صبر كن الصبر مفتاح الفرج اما سرگردانى موسى كليم و گريختن او از فرعون لئيم و آزارها ديدن از قوم خويش و شنيدن سخنان ناملايم از كم و بيش اشتهارى تمام دارد و فرار امام حسين عليه‏السلام از جفاى حكام شام و مهجور ماندن از زيارت جد بزرگوار خود عليه‏السلام و سرگردانى در صحراى كربلا و مبتلا شدن از بى‏وفايى امت به انواع كرب و بلا در محل خود از اين كتاب رقم تحرير و سمت تسطير خواهد يافت هر سخن وقتى و هر نكته مكانى دارد.
بيان ابتلاى ايوب پيغمبر عليه‏السلام
ديگر از پيغمبران على نبينا و آله و عليه‏السلام بليه ايوب مشهور است و صبر او در بلا بر همه زبان‏ها مذكور. آرى لشگر نعمت كه در رسد درگاه بيگانگان طلبد تا فرود آيد و طليعه سپاه محنت كه بيايد زاويه آشنايان جويد و در آن جا نزول فرمايد.
اى دنياداران! شما را نعمت و سور درخور است اى دوستان و هواداران! شما را زحمت و شور خوشتر است. در يكى از كتب سماوى مسطور است كه فرزندان آدم بدانيد كه آسمان خزينه فرشتگانست و بهشت خزانه حور و غلمانست، دريا جاى دُرهاى آبدار است و كوه معدن گوهرهاى باقيمت و مقدار سينه‏هاى احرار مخزن اسرار قدمست، دلهاى دوستان من خزانه اندوه و غم در بلا شكستگيست و من دل شكسته دوست مى‏دارم كه أنا عند المنكسرة قلوبهم در محنت هجوم اندوهست و من اندوه‏كنان را به مقام محبت فرود آرم كه ان الله يحب كل قلب حزين.
١٢) يعنى بر خار و سنگ خارا.
۳
روضة الشهداء
هر كه دارد راه درد و درد راه
گر دواى وصل او مى‏بايدت سوز او بر حال او باشد گواه
درد خواه و درد خواه و درد خواه ايوب صبور على نبينا و آله و عليه‏السلام پيش از محنت چهل سال در نعمت به سر برده بود دوازده پسر داشت و چهارصد غلام، شبان و ساربان در تصرف وى بودند هر يك با رمه گوسفند و قطار شتر و چهل باغ و بوستان داشت، همه با درختان رسيده ميوه‏دار.
روزى جبرئيل امين نزد وى آمد كه اى ايوب! مدتى شد كه در نعمت مى‏گذرانى حالا حكم شده كه حال تو منقلب گردد نعمت به نقمت و راحت به محنت مبدل شود، توانگرى برود، درويشى بيايد، تندرستى رخت بربندد و بيمارى در ملك وجودت خيمه زند.
ايوب عليه‏السلام فرمود: كه باكى نبود چون رضاى دوست اين است ما تن به قضا داديم.
خطيست بر كتابه اين دِيرِ ديرپا كاسوده زيست آن كه رضا داد بر قضا هر چه از دوست رسد چون مطلوب اوست به غايت زيبا و نيكوست.
پيكان آبدار كه آيد ز دست دوست بر عاشقان دل‏شده باران رحمت است ايوب مدتى منتظر بلا مى‏بود تا روزى نماز بامداد گزارده بود و پشت به محراب نبوت باز نهاده حاضران مجلس را موعظه مى‏فرمود كه ناگاه فريادى در مسجد برآمد و مهتر شبانان از در درآمد كه اى ايوب سيلى از كوه فرود آمد و تمامى رمه‏ها را به دريا فروراند شبان در اين حكايت بود كه يكى از ساربانان در رسيد كه يا نبى الله سمومى پيدا شد كه اگر بر كوه زدى صحرا ساختى و اگر بر خورشيد وزيدى ثريا كردى بر شتران وزيد و همه را هلاك كرد باغبان بيامد جامه چاك كرده كه اى ايوب صاعقه‏اى پديد آمد و تمام درختان را بسوخت ايوب عليه‏السلام اين سخنان مى‏شنيد و ذكر حق بر زبان مى‏راند كه اتابك فرزندان در آمد سنگ بر سينه زنان و نوحه‏كنان كه اى پيغمبر خداى يازده پسرت در خانه برادر مهتر به مهمانى رفته بودند سقف خانه بر ايشان فرود آمد بعضى را لقمه در دهان و بعضى را كاسه در دست فرو گرفت و همه را غبار فنا بر چهره حيات نشست حريف ناله و گريه خواست كه بر ايوب استيلا يابد ايوب عليه‏السلام خود را دريافت و به سجده در افتاد و گفت: باكى نيست چون او را دارم همه چيز دارم.
اگرم هيچ نباشد نه به دنيى نه به عقبى چون تو دارم همه دارم دگرم هيچ نبايد چون مال و منال و فرزندان رفتند انواع بلا و بيمارى روى به وى نهاد تا در خبر آمده كه چهار هزار كرم در بدن مبارك او جاى كردند و اعضاى شريف او را مى‏خوردند دزدان بلاشبيخون آورده رخنه در ديوار قالب وى افكندند و جز دل و زبان هيچ عضوى ديگر به سلامت نماند١٣ كرمان آهنگ دل و زبان وى كردند ايوب عليه‏السلام فرياد برآورد كه انى مسنى الضر به درستى كه مرا رنج مى‏رسد كه تا اين لشگر طلسم جسم من مى‏شكستند صبر مى‏كردم اكنون قصد خانه محبت و خزانه معرفت تو دارند كه دلست و مى‏خواهند كه آن را تاراج كنند و زبان را كه دست‏افزار مناجات است داعيه كرده‏اند كه از گفت و گوى برطرف سازند رحمتى فرماى و انت ارحم الراحمين تو مهربان‏تر مهربانانى.
دل مخزن مهرست و زبان جاى ثنا وين هر دو از آن تست رحمى فرما حق سبحانه بر ايوب ببخشيد و آن چه از وى گرفته بود به اضعاف آن به وى ارزانى داشت.
اى عزيز! چهارهزار كرم در نهاد ايوب بود بر الم آن صبر كرد شاه كربلا نيز بيست و دو هزار تيغ بران و نيزه جانستان و حربه جان شكار و تير سينه گزار حواله وجود باجودش كرده‏١٤ همان سپر صبر در روى كشيد و زره شكيبايى پوشيده نناليد و از هيچ‏كس استغاثه نكرد و پناه جز به حضرت عزت نبرد و مناجات مى‏كرد كه رب احكم خدايا حكم كن بينى و بين قومى ميان من و ميان قوم من و كذبونى و خذلونى كه ايشان يعنى كوفيان به من دروغ گفتند كه بيا و من به سخن ايشان آمدم پس مرا فروگذاشتند و حرمت جدم مصطفى و پدرم مرتضى و مادرم فاطمه زهرا عليهم‏السلام نگاه نداشتند مى‏بينم سپر وقاحت و شوخ‏چشمى در روى كشيده‏اند و شمشير قطيعت و بى‏رحمى حواله سينه بى‏كينه ما كرده از بى‏وفايى كوفيان.
چندان قدح درد چشيدم كه مپرس و از بيحيايى شاميان چندان الم و غصه كشيدم كه مپرس‏ حالا به جز صبر چاره ندارم و كار خود را به حق سبحانه و تعالى مى‏گذارم.
من نگويم جز به حق حال دل افكار خود كار از آن اوست با او مى‏گذارم كار خود ذكر ابتلاى زكريا عليه‏السلام و يحيى عليه‏السلام
و از جمله انبيا ابتلاى يحيى و زكريا اشتهارى تمام دارد آورده‏اند كه چون زكريا با حق سبحانه تعالى مناجات كرد كه الهى ضعف من قوت گرفت و سستى پيرى بر من مستولى شد فهب لى من لدنك وليا يرثنى پس ببخش مرا از نزديك خود فرزندى كه تو او را دوست دارى و او تو را دوست دارد حق تعالى يحيى را به وى داد و يحيى به غايت خداترس بود حق سبحانه و تعالى او را در كودكى علم و حكمت ارزانى فرمود.
آورده‏اند كه در وقتى كه سه ساله بود كودكان محله به در خانه زكريا رفتند كه اى يحيى از خانه بيرون آى تا بازى كنيم هم از درون خانه جواب داد كه ما للعب خلقنا ما براى بازى آفريده نشده و به جهت لغو و لهو و لعب بدين عالم نيامده‏ايم و يحيى را رقت قلب و دقت فهمى و خداترسى به مرتبه‏اى بود كه چون از احوال قيامت چيزى استماع كردى فى الحال دلش مضطرب شدى و مرغ روحش در پرواز آمدى از لباس‏ها به پلاسى قناعت نموده و از طعام‏ها بنان خشك بسنده كرده.
از پى شوق و ذكر حق ما را
وز طعام و لباس اهل جهان در دو عالم دل و زبانى بس
كهنه دلقى و نيم نانى بس در چهار سالگى توريت را حفظ كرده و در ده سالگى بر جمله احكام شرع وقوف يافته با چنان رتبت و چنين قدرت و منزلت چندان گريسته بود كه گوشت و پوست از رخساره مباركش فروريخته بود همين رگ و پى و استخوان مانده بود پس مادرش بيامدى و از سر شفقت دو پاره پشمينه بر ممر آب ديده وى نهاده بود و هر لحظه برداشتى آن را و بفشردى و باز با جاى نهادى روزى زكريا گفت الهى فرزندى خواستم كه سرور سينه من باشد اين فرزند سرور از سينه من بيرون برد و دلبندى طلب كردم كه دلم از او شادى بود اين جگرگوشه داغ عنا بر جانم نهاد ديگر تحمل گريه و زارى او ندارم.
خطاب رسيد كه: تو از من فرزند طلبيدى و صفت اوليا گريستن و ناليدن و بار محنت كشيدن باشد آن روز كه بساط محبت بگستردند و علم شوق در عالم عشق بر پاى كردند همه مرادها و راحت‏ها را آتش در زدند و تخم حسرت و نااميدى در زمين دل انبيا و اوليا و راهروان راه خدا پاشيدند و به آب اندوه و باران بلا پرورش دادند و بناى راه محبت بر ضربت قهر است و غداى محبان و عاشقان شربت زهر، اى زكريا هنوز كجايى باش تا پسرت را تيغ جفا بر حلق نهند و تو را از فرق تا قدم باره ستم به دو نيم باز برند ميان همت در بند و بلا را به قدم رضا استقبال نماى و با درد ما ساخته ديگر نام درمان مبر.
چون خدا دلخستگى و درد مى‏خواهد ز تو
آتش او هر زمان جانى دگر بخشد تو را خسته را مرهم مساز و درد را درمان مكن
با چنين آتش حديث چشمه حيوان مكن القصه خوف يحيى به مرتبه‏اى بود كه در مجلسى كه حاضر بودى زكريا از عقوبات الهى كلمه‏اى نگفتى و جز شرح آثار رحمت نامتناهى نكردى چه يحيى را قوت استماع آيات خوف و وعيد ربانى نبود و اگر از آن باب شمّه‏اى شنيدى از گريه به هلاكت نزديك رسيدى.
روزى زكريا به بالاى منبر برآمد و از چپ و راست نگاه كرد يحيى را نديد و يحيى خود در پس ستونى نشسته بود و گليمى در خود پيچيده چون يحيى به نظر وى در نيامد سخنى از وعيد الهى در افكند و گفت در دوزخ كوهيست از آتش نام آن غضبان هيچكس از آن جا نگذرد جز به گريستن از خوف خداى، يحيى كه اين كلمه بشنيد برجست و گليم از دوش بيافكند و قدم از مسجد بيرون نهاد و فرياد مى‏كرد كه الويل لمن دخل غضبان واى بر آن كس كه غضبان جاى وى بود و آن كوه تفسان ماواى وى باشد نعره مى‏زد و ناله مى‏كرد تا از شهر پا بيرون نهاد و فرياد مى‏كرد تا بيرون رفت زكريا از منبر فرود آمد و به خانه رفت مادر يحيى را گفت من ندانستم پسرت در مسجد است و يك شمه از وعيد بيان كردم او سر و پاى برهنه از مسجد بيرون رفت و شنيده‏ام كه رو به صحرا نهاده است بيا تا از پى او برويم مبادا كه از بى‏خودى در چاهى افتد پس پدر و مادر از عقب پسر روان شدند و شبانه‏روز كوه و دشت و صحرا به قدم طلب پيمودند هيچ اثرى از يحيى نديدند و خبر او نشنيدند.
اى گلبن حديقه جانها كجا شدى پنهان ز چشم بلبل بيدل چرا شدى صباح روز چهارم به شبانى رسيدند از وى خبر يحيى پرسيدند گفت: او را چه افتاده است؟ گفتند: از خوف خداى سر و پا برهنه از شهر بيرون آمده و ما سه شبانه‏روز است كه او را مى‏طلبيم و هيچ خبرى و اثرى از او نيافته‏ايم شبان گفت: من هم او را نديده‏ام اما سه شبست كه از اين كوه ناله و زارى بيرون مى‏آيد كه گوسفندان من به سبب آن ناله از چرا باز مانده‏اند گوش بر آن ناله نهاده آب از ديده مى‏بارند.
ز سوز فرقت يار آن چنان بگريم زار كه هر كه بشنود آن ناله در خروش آيد زكريا گفت: اين نشانه ناله يحيى است پدر و مادر روى بدان طرف نهادند مادر زودتر برسيد يحيى را ديد در گوشه‏اى به سجده افتاده و چندان گريسته كه خاك سجده‏گاه از آب چشمش گل شده مادر بنشست و سر يحيى را از ميان خاك و گل برداشته در كنار گرفت يحيى ديده بر هم داشت خيال كرد كه ملك‏الموتست به قبض روح وى آمده؛ گفت: اى عزرائيل پدر پير و مادر پير دارم چندانم امان ده كه از ايشان بحلى حاصل كنم و خشنودى از ايشان به دست آرم مادرش در خروش آمد كه اى جان مادر! عزرائيل نيست مادر تست يحيى ديده باز كرد مادر را ديد بر جست و خواست كه بگريزد مادرش پستان مبارك بر دست گرفت و گفت: اى يحيى به حرمت شيرى كه از پستان من خورده‏اى كه با من به خانه آى. در اين حالت زكريا نيز برسيد و به مبالغه تمام يحيى را به خانه بردند و سه شبانه‏روز بود كه يحيى طعام نخورده بود قدرى آش عدس پختند يحيى مقدارى تناول نمود و ميل خواب فرمود در خواب ديد كه آينده‏اى بيامد و گفت: اى يحيى مگر غضبان را فراموش كردى كه سير بخوردى و بخفتى يحيى بيدار شده برجست و باز رو به صحرا نهاد و يحيى معصوم كه در مدت عمر گناه نكرده بود و انديشه گناهى به خاطر نياورده با وجود اين حال از خوف ذوالجلال‏
از مويه چو مويى شد و از ناله چو نال.١٥
آورده‏اند كه: در روز عرض اكبر دو بار منادى ندا كند چنان كه اهل محشر آن را بشنوند نوبت اول ندا زند كه اى معشر بشر ديده‏ها بگشاييد و نظاره كنيد و ببينيد اين بنده ما را كه هرگز گناه نكرده است و نيانديشيده مردمان نگاه كنند يحيى را ببينند كه مى‏گذرد گنه‏كاران همه از خجالت سر در پيش افكنند ديگر باره ندا زنند كه يا اهل المحشر غضوا ابصاركم اى اهل محشر ديده‏ها فرو خوابانيد هم مردان و هم زنان كه دختر رسول خدا مى‏گذرد علما گفته‏اند كه حكمت در آن كه زنان چشم بر هم نهند نه آنست كه ايشان نامحرمند سبب آنست كه فاطمه زهرا به صفتى به عرصات در آيد كه هيچكس را طاقت ديدن آن نباشد دراعه زهرآلود حسن بر دوش راست و پيراهن خون آلود حسين بر دوش چپ و عمامه خون آلود على به دست گرفته روى به عرش آورد و چنان به درد بخروشد كه ملائكه به ناله در آيند انبيا از كرسيها در افتند حوران بهشت گريه آغاز كنند و فاطمه دست در قائمه‏اى از قوايم عرش زند و گويد: الهى داد من بده و به فرياد من برس. جبرئيل خروش‏كنان پيش سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم آيد كه يا رسول الله! فاطمه به زير عرش آمد با خرقه خون آلود و جامه زهرآلود درياى قهر را نزديك است كه در موج در آورد اگر در نيابى خطر عظيم است سيد عالم از منبر فرود آمده به زير عرش آيد و گويد: اى فاطمه و اى نور ديده و اى فرزند پسنديده، و اى دوست پدر و اى عزيز پدر! امروز روز فرياد رسيدنست نه روز فرياد بر كشيدن و امروز روز نواختن است، نه روز گداختن، امروز روز برداشتن است نه روز فروگذاشتن، من مظلومان را شفاعت مى‏كنم و تو ظالمان را شفاعت مى‏كنى.
فاطمه گويد: اى پدر چه كنم پيراهن خون‏آلود حسين مى‏بينم جگرم مى‏سوزد و دراعه زهرآلود حسن مى‏نگرم دلم كباب مى‏شود.
سيد كاينات فرمايد كه: اى جان پدر پيراهن خون‏آلود حسين را بردار و بگو: خدايا به حق خون بناحق ريخته حسين كه هر كه فرزندان مرا دوست داشته و تخم محبت ايشان در مزرعه در كاشته و از واقعه ايشان ملول گشته و در مصيبت ايشان گريسته گناه او را به من ببخش بيا جان پدر كه به نزديك ترازو رويم هزار هزار درويش مفلس و عاصى بى‏كس دلها در ما بسته‏اند و در انتظار ما نشسته آن جا رويم تو جامه خون‏آلود در دست گير تا من گيسوى خاك‏آلود بر كف نهم تو با دل خسته ناله مى‏كن تا من با دندان شكسته شفاعت مى‏كنم تا بود كه ارحم‏الراحمين بر بيچارگان و گناهكاران امت من رحمت كند.
از كرم عذر گناه عاصيان خواهد به حشر
مجرمان آرند سوى درگهش روى اميد هيچ امت را بدينسان عذرخواهى كس نديد
زانكه در عالم از اين بهتر پناهى كس نديد اما قتل يحيى را سبب آن بود كه ملك آن زمان را زنى بود و آن زن از شوهر ديگر دخترى داشت به غايت جميله و خود پير شده بود مى‏خواست كه دختر خود را به شوهر دهد ملك در اين باب با يحيى مشاورت كرد يحيى فرمود: كه آن دختر بر تو حرام است. ملك ترك آن معنى گرفت و آن زانيه فاجره از اين صورت برنجيد و صبر كرد تا روزى كه ملك مست و بى‏خود بود دختر را بياراسته در نظر او به جلوه در آورد ملك قصد دختر كرد زنش گفت اين صورت ميسر نشود تا يحيى را نكشى چه شيربهاى دختر من سر يحيى است، ملك به كشتن يحيى اشاره نمود، علماى وقت را خبر شد گفتند اگر قطره‏اى از خون يحيى بر زمين ريزد ديگر گياه نرود ملك امر كرد تا سرش در طشت برند و آن خون را در چاهى ريزند پس كسان به طلب يحيى فرستادند يكى از مقربان ملك گفت كه پدرش مستجاب‏الدعوه است اول او را بايد به قتل رسانيد تا بر كشنده فرزند خود دعاى بد نكند ملك حكم كرد كه بدين موجب عمل كنند چاكران ملك به خانه زكريا آمدند پدر و پسر در نماز بودند يحيى را از پهلوى وى بكشيدند و بربستند و قصد زكريا كردند و از پيش ايشان فرار كرد و جمعى در عقب او روان شدند و گروهى يحيى را به در قصر ملك بردند آنها كه در قفاى زكريا بودند به وى نزديك رسيدند زكريا بى‏طاقت شد در آن موضع درختى بود اشارت بدان درخت كرد شكافته شد و زكريا به درون وى در آمد ابليس گوشه رداى زكريا را گرفت و بر بيرون درخت بداشت و درخت فراهم آمد و كفار در رسيدند و ابليس را به صورت پيرى ديدند از او پرسيدند كه بدين صفت مردى پيش پيش ما مى‏رفت كجا شد؟ ابليس ايشان را دلالت كرد به وى و گفت: آن مرد در درون اين درختست و گوشه ردا را به نشانى بديشان نمود، گفتند اى پير او را به چه تدبير از ميان درخت بيرون آريم گفت: او را چرا بيرون آوريد گفتند: براى آن كه هلاك كنيم شيطان گفت: هم اينجا نيز او را هلاك مى‏توان كرد و تعليم داد تا اره دو سر حاضر كردند و بر سر درخت نهاده خواستند به دو نيم ببرند از سرادقات غيبى ندا به زكريا رسيد كه هان تا ننالى و آهى نكنى كه نامت از جريده صابران محو كنيم دشمنانت از سراى وجود بيرون كنند و ما تو را در حجره شهود بگذاريم پس چون اره بر فرق زكريا رسيد گفت خدايا هزار شكر كه خون من بر سر كوى محبت تو مى‏ريزند.
به جرم عشق تو ما را اگر كشتند چه باك هزار شكر كه بارى شهيد عشق توايم صبر كرد و آهى نزد در آن وقت كه او را به دو نيم مى‏بريدند اگر كسى از او سؤال كردى كه چه مى‏خواهى هر جزوى از اجزا و اعضاى وى نعره عشق برآوردى كه آن مى‏خواهم كه تا قيامت اين راه را مى‏رانند و مرا به دو پاره مى‏برند و ديگر باره پيوند مى‏كنند آرى هر كه لذت بلا در يابد از هيچ محنتى و مشقتى روى برنتابد.
در بلا لذتيست پنهانى
وانكه او لذت بلا يابد ناچشيده كسى كجا داند
درد را بهتر از دوا داند اما جمعى كه يحيى را نزد ملك بردند چون به درگاه رسيدند فرمان در رسيد كه هم در بيرون به قتل رسانيد و سر او را برداريد آن سنگين‏دلان جفاكار يحيى معصوم مظلوم را بياوردند و سر مبارك او را در طشتى بريدند و خونى كه در آن طشت جمع شد در چاهى ريختند آن خون در آن چاه به جوش آمد و حق سبحانه بخت النصر بابلى را يا طيطوس رومى را بر ايشان گماشت تا هفتادهزار كس از گروه بنى‏اسرائيل را بكشت تا آن خون از جوش فرونشست.
در شواهد از امام زين العابدين عليه‏السلام نقل كرده‏اند كه در وقت توجه به كوفه هيچ منزلى نرسيديم و كوچ نكرديم كه امام حسين عليه‏السلام ذكر يحيى بن زكريا نكرده باشد يك روز فرمود: كه از خوارى و بى‏اعتبارى دنيا يكى آنست كه سر يحيى بن زكريا عليهماالسلام را به زن نابكارى از نابكاران بنى‏اسرائيل هديه فرستادند.
سعيد بن جبير از ابن‏عباس رضى الله عنه روايت كرده است كه وى گفت: به رسول صلّى الله عليه و آله و سلم وحى آمد كه به جهت قتل يحيى بن زكريا هفتاد هزار كس را بكشتيم و براى فرزند تو دو بار هفتاد هزار كس را بخواهيم كشت و روايتى ديگر هست كه براى خون جگرگوشه رسول هفتاد بار هفتادهزار كس را بكشيم و چنين بود آن چه مختار بن ابى‏عبيده ثقفى و مسيب بن قعقاع خزاعى و ابراهيم بن مالك اشتر نخعى و هفتاد و سه تن كه خروج كردند و هر يك از ايشان چندين شامى و كوفى را يزيديان كشتند و در آخر صاحب‏الدعوة ابومسلم مروزى چندين مروانى را هلاك كرد و دود استيصال از تخمه مروانيان برآورد و حضرت خاقانى صاحب قرانى قطب السلطنة و الدنيا و الدين امير تيمور گوركانى‏١٦ همت بلند و نهمت ارجمند بر همان انتقام مصروفست و عنان عنايت به صوب دفع جمعى از بقيه و تتمه ظلمه معطوفست.
ميسر بادش اين دولت به توفيق خداوندى.
در عيون الرضا عليه‏السلام خبرى ايراد فرموده كه مضمونش مشعر است بر آن كه مهدى آل محمد صلّى الله على النبى و عترته و ذريته قتله‏ى حسين را به قتل خواهد رسانيد پس هنوز انتقام اين خون ناحق باقى است تا خروج مهدى اى عزيز دل‏هاى امتان از خيال اين خون به ناحق ريخته دردى دارد كه جز گريه آن را دوايى نيست و سينه‏هاى دوستان از انديشه اين واقعه هائله جراحتى يافته كه جز آن را مرهم و شفايى نه.
اين چه زخمست كه جز ناله ندارد مرهم وين چه دردست كه جز گريه ندارد درمان اعظم الله اجورنا بمصاب الحسين وارزقنا يوم القيامة شفاعة جده محمد سيد الكونين عليه صلوات رب الثقلين.
باب دوم: در جفاى قريش و ساير كفار با حضرت سيد ابرار عليه صلوات الله الملك الجبار و شهادت حمزه و جعفر طيار
حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد كه انّ اعظم الجزاء مع اعظم الجزاء به درستى كه بزرگى جزا مترتب بر بزرگى بلاست هر كه را بلا عظيم‏تر تحفه جزايى او جسيم‏تر هر كه را جگر از زخم تيغ عنا ريشتر مرهم راحت جراحتش از دارالشفاى عطا بيشتر.
اى عزيز يكى از نظرات عواطف ربانى و فتوحات مواهب سبحانى آنست كه بنده را به شرف محبت خود بنوازد و پرتو التفات از مطلع يهبهم بر دل بى‏غل وى اندازد و نشانه دوستى آن بنده ابتلا است به صنوف بليات و امتحان به ضروب محن و اذيات يحيى بن معاذ رازى قدس سره در مناجات خود مى‏گفت: الهى هر كه از اهل دنيا كسى را دوست دارد و خواهد كه او را نوازش نمايد ابواب نعمت و راحت بر وى بگشايد و تو هر كه را دوست دارى خواهى كه به انواع بلا مبتلا سازى و به آتش محنت و عنا بگدازى باران مشقت برو بارانى و غبار حسرت و ملال بر فرق احوال او افشانى.
هاتفى آواز داد كه ندانسته‏اى كه نصيب دوستان ما آتش جانسوز است و بهره محبان ما از كمان قضا ناوك دلدوز ما هر كه را دوست داريم عساكر نوايب و مصايب بر او گماريم تا روى توجه او از مخلوق برگردانيده به سوى خود آريم تا چون متوجه حضرت ما شود محرم خلوتخانه اسرار كبريا شود و چون از ساغر محنتش جرعه‏اى دهيم فى الحال نام ولايت بر او نهيم.
ما بلا بر كسى عطا نكنيم
اين بلا گوهر خزانه ماست تا كه نامش ز اوليا نكنيم
ما بهر كس گهر عطا نكنيم پس ببايد دانست كه محنت از اين روى محض راحتست و نكبت بدين وجه عين دولت.
مولانا در مثنوى فرموده:
رنج گنج آمد كه راحت‏ها دروست
ظاهرا كار تو ويران مى‏كند
پس رياضت را به جان شو مشترى مغز تازه شد چو بخراشيد پوست
ليك خارى را گلستان مى‏كند
بر بلاها دل بنه تا جان برى در بعضى از كتب سماوى آمده كه اى آدمى چون راه بلا بر تو گشاده شود و اسباب رنج و محنت براى تو آماده گردد فقر عينا پس روشن ساز چشم خود را و شادمان شو كه آن طريق انبياست كه به تو مى‏نمايند و ابواب فتوح اولياست كه براى تو مى‏گشايند و چون محقق شد كه سلوك سبيل بلا صفت انبيا و حرفت اولياست و هر چند بلا بزرگتر است عطا بيشتر است از اين نكته تحقيق بايد كرد كه از جمله انبيا هيچ نبى آن مقدار جفا نكشيد كه حضرت مصطفى كشيد و از زمره اصفيا هيچ صفى را آن محنت و بلا نرسيد كه پيغمبر ما را رسيد اگر خرقه مى‏پوشيد بر آن بخيه قهرى بود و اگر جرعه مى‏نوشيد در آن تعبيه زهرى زبان حال آن حضرت به اشارت ما اوذى مثل ما اوذيت ندا مى‏كرد.
كانچه ما ديديم از جور و جفاها كس نديد و آن چه ما خورديم از زهر و بلاها كس نخورد آن نه بلا بود كه زكريا را باره بدو پاره بريدند و آن نه محنت بود كه يحيى را به تيغ سر برداشتند بلا و محنت اينست كه بر ما ريختند ما را بر اهل آسمان و زمين مقدم ساخته زمام مهمات ايشان به دست اهتمام ما باز دادند معصيت امت را بر دامن شفاعت ما بستند ندا مى‏رسد كه و من الليل فتهجد شبها برخيز و سخن مفلسان امت به عرض رسان به عوض خفتگان فراش غفلت تو بيدار باش و به جاى غافلان عشرتخانه راحت تو اشك از ديده ببار اكنون كار كاهلان ما را مى‏بايد كرد و عذر مجرمان ما را مى‏بايد خواست از يكطرف كار دوستان مى‏بايد ساخت از يكجانب آزار دشمنان مى‏بايد ساخت از يكجانب آزار دشمنان مى‏بايد كشيد گاه ما را بر مسند قاب قوسين نشانند و گاه به آستانه جفاى ابوجهلند گاه بشير و نذير و سراج منير لقب دهند گاه شاعر و ساحر و مجنون نام نهند گاه قلعه خيبر به دست يكى از خاندان ما بگشايند گاه دندان ما به سنگ ناگرويدگان بشكنند اين همه براى آنست تا بر عالميان روشن گردد كه در اين راه درياهاى بلا در موجست و آتش‏هاى عنا در اشتعال اگر كسى برگ اين راه دارد درآيد و الا زحمت خود دور دارد.
راه عشق او كه اكسير بقاست
فانى مطلق شود از خويشتن درد بر درد و عنا اندر عناست
هر ولى كو طالب اين كيمياست اول تحفه بلا كه بدان حضرت فرستادند آن بود كه پدرش را از پيش برداشتند تا ناز پدر نبيند و بر كنار مهر او ننشيند هنوز آن حضرت در شكم مادر بود كه پدرش وفات كرد و داغ يتيمى بر دل مباركش نهادند.
در خبر آمده كه در آن وقت ملائكه او را يتيم خواندند و بر گرد يتيمى او اشك از ديده‏ها فشاندند.
گر يتيمى چه شد كه از تعظيم بيش باشد بهاى در يتيم حق تعالى با ملائكه خطاب كرد كه اگر چه حبيب من يتيم است اما من كارساز و ولى و حافظ و وكيل ويم شما بر وى صلوات فرستيد و آن را مبارك دانيد و چون سيد عالم به شش سالگى رسيد مادرش نيز وفات كرد دوباره سمت يتيمى بر فرق آن حضرت كشيدند.
چون در اگر يتيم شد بيش بود بهاى او زانكه خرد فزون نهد در يتيم رايها آورده‏اند كه چون آن حضرت شش ساله شد مادرش او را به مدينه برد به زيارت قبر پدرش عبدالله كه آنجا وفات يافته بود و در وقت مراجعت به ابواء رسيده مادرش بيمار شد روزى رسول بر بالين وى نشسته و در روى مادر مى‏نگريست و بر تنهايى و غريبى و بى كسى خود مى‏گريست.
سخت دشوار است تنها ماندن از دلدار خود با كه گويم حال تنها ماندن دشوار خود
و آمنه خاتون بيهوش بود ناگاه به هوش باز آمده بر روى رسول نگريست ديده اشك‏آلود او را ديد خداوند آه دردآلود او را شنيد بيتى چند براى تسلى فرزند دلبند خود بر خواند و اين ابيات از آن جمله است.
بارك الله فيك من غلام
فانت مبعوث الى الانام ان صح ما ابصرت فى المنام
من عند ذى الجلال و الاكرام يعنى خدا بركت دهد تو را اى پسر و اگر آن چه من در خواب ديده‏ام درباره تو و از هاتف غيبى شنيده راست و درستست پس تو پيغمبرى برانگيخته به سوى آدميان از نزديك خداوند جهان.
بعد از آن گفت: اى پسر هر زنده‏اى ميرنده است و هر نوى كهنگى پذيرنده هر كه از كتم عدم قدم بر بساط وجود نهاد نهايت كار او آنست كه حنجره امل او به خنجر اجل بريده شود و هر كه در محفل زندگانى شربت با حلاوت حيات چشيد غايت مهم او آنست كه زهر مرارت ممات بچشد.
در اين سراى مصيبت كه غير ماتم نيست
لباس عمر نكو كسوتيست ليك چه سود دلى كجاست كه زير شكنجه غم نيست
كه آستين به قاش از دوام معلم نيست اما اى پسر اگر من بميرم ذكر من زنده خواهد بود و نام من از صحيفه روزگار محو نخواهد شد زيرا كه چون تو پاكيزه نهادى زادم و مانند تو نيكوكارى يادگار گذاشتم.
زنده است كسى كه از تبارش ماند خلفى به يادگارش مرويست كه چون آمنه خاتون وفات كرد آواز نوحه جنيان مى‏آمد كه به روى مى‏گريستند و مى‏گفتند:
نبكى الفتاة المراة الآمنه‏١٧
ما همى گرييم بهر اين زن نيكو شعار ام رسول الله ذى السكينة
مادر پيغمبر دين‏پرور صاحب وقار و چون آن حضرت هشت ساله شد جدش عبدالمطلب كه كافل مهم وى بود وفات كرد و او را به عمش ابوطالب سپرد و بعد از بيست سالگى پنج سال شبانى مى‏كرد و در سن بيست و پنج سالگى خديجه خاتون را رضى الله عنها به خواست و در چهل سالگى وحى بدو فرود آمد و در چهل و سه سالگى آغاز دعوت كرد و ده سال در مكه از كفره و ضلال انواع بى‏ادبى و سفاهت و اصناف ضرر و مشقت ديد و كشيد اولا در ميان دو همسايه خانه داشت كه بدترين دشمنان بودند يكى ابى‏لهب و يكى عتبة بن ابى معيط.
در زلال الصفا آورده‏١٨ كه در اول حال آن حضرت را صلّى الله عليه و آله و سلم دو جار جاير بود و دو خليط ضاير دو خودبين خود كامه و دو بدنام سيه‏نامه دو همسايه گران سايه دو زيان‏كار بى‏سرمايه روز در ايذاى وى كوشيدندى و شب جوشن جفاى وى پوشيدندى و انواع ارواث و الواث بياوردندى و در رهگذر آن پاك پراكنده كردندى تا شايد كه دامن پاك آن حضرت بدان‏ها آلوده گردد و در بعضى تفاسير آمده كه ام‏جميل كه زن ابولهب بود وقت‏ها پشته‏هاى خار و دسته‏هاى خسك جمع كردى و به شب آوردى و در سر راه آن حضرت ريختى تا خارى در دامنش آويزد يا در پاى مباركش خلد آن حضرت كه به نماز بيرون آمدى آنها را از سر راه برگرفتى و به طريق ملايمت و ملاطفت گفتى اين چه همسايگيست كه با من مى‏كنيد.
مى‏ريختند در ره تو خار و با همه چون گل شكفته بود رخ دلستان تو طارق بن عبدالله گويد: در بدو اسلام به سوى حجاز رفتم در يكى از بازارهاى عرب مردى را ديدم حله سرخ پوشيده و به زبان فصيح و بيان مليح مى‏گفت قولوا لا اله الا الله تفلحوا بگوييد كلمه شهادت تا رستگارى يابيد و يكى را ديدم در پى او مى‏رفت و مى‏گفت: سخن او مشنويد كه او دروغگوست و سنگ بر وى مى‏انداخت چنان كه پاشنه و كعب او را خونين كرده بود من پرسيدم كه اينها چه كسانند يكى گفت: آن جوان كه لباس سرخ دارد محمد قرشى است صلّى الله عليه و آله و سلم كه خلق را به خداى آسمان دعوت مى‏كند و آن كه از عقب او سنگ مى‏اندازد عم وى ابولهبست و اكثر صناديد عرب در اين قضيه با ابى‏لهب متفقند و هر كس كه در موسم و غير موسم به مكه آمدى او را از صحبت آن حضرت تحذير مى‏كردند و از مكالمه با وى تنفير مى‏نمودند و سخنان مختلف در باب آن حضرت مى‏گفتند گاه وى را به سحر نسبت مى‏دادند و گاه شاعر مى‏گفتند زمانى منسوب به كهانت مى‏داشتند و وقتى نام مجنون بر وى مى‏نهادند و سيد رسل را از اين اقوال غبار ملال بر خاطر عاطر مى‏نشست و حضرت ذوالجلال براى تسلى دل كامل او آيتها مى‏فرستاد و مضمون بعضى آن كه هيچ پيغمبرى به قومى نفرستاديم الا كه معاندان قوم او را ساحر و ديوانه گفتند و آن پيغمبران بر جفاى قوم تحمل مى‏فرمودند و طريق مصابرت به قدم اجتهاد مى‏پيمودند فاصبر كما صبر اولوالعزم تو هم شكيبايى ورز چنان كه اولوالعزم ورزيدند پس چندان اضرار و ايذا از آن قوم غدار به آن حضرت مى‏رسيد و ثبات قدم مى‏ورزيد و مصابرت نموده ترك دعوت نمى‏فرمود.
از ثبات خودم اين نكته خوش آمد كه به جور بر سر كوى تو از پاى طلب ننشستم در روضة الاحباب آورده كه عروة بن زبير از عبدالله بن عباس پرسيد كه از آن ايذاها كه تو ديدى كه قريش به حضرت پيغمبر رسانيدند كدام سخت‏تر بود گفت: روزى اشراف قريش در حجره‏اى جمع شده بودند و من آن جا حاضر بودم سخن در ميان آوردند و گفتند: نديديم هرگز خود را كه صبر كرده باشيم بر هيچ امرى مثل صبرى كه مى‏نماييم بر آن چه از اين مرد يعنى محمد صلّى الله عليه و آله و سلم به ما مى‏رسد عاقلان ما را سفيه شمرد و پدران ما را دشنام داد و ما را عيب گفت و جماعت را متفرق ساخت و سب آلهه ما نمود و با اين همه وى را گذاشته‏ايم و هيچ نمى‏گوييم در اين سخن بودند كه ناگاه سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم به حرم در آمد و استلام ركن به جاى آورد و به طواف خانه مشغول شد و چون در اثناى طواف بر ايشان بگذشت وى را به ناسزا تعرض رسانيدند و سخن سخت گفتند چنانچه اثر كراهت در روى آن حضرت مشاهده كردم در طواف دوم و سوم نيز مثل آن گفتند در نوبت چهارم آن سرور بايستاد و فرمود: كه بشنويد اى گروه قريش به خدايى كه جان محمد در قبضه قدرت اوست كه آورده‏ام براى شما ذبح يعنى اگر سخن مرا نشنويد و متابعت من ننماييد همچون گوسفند تيغ بر گلوى شما خواهم نهاد و شما را بخواهم كشت نپنداريد كه از چنگ من به رايگان بيرون خواهيد شد چون آن حضرت اين سخن بگفت گوييا گلوى همه ايشان بگرفت و لرزه بر اعضاى ايشان افتاد بعد از آن به تملق در آمدند و آن كس كه در سب و طعن از همه زيادت بود وى را تسكين داد به بهترين كلامى و نرم‏ترين سخنى و مى‏گفت: يا ابالقاسم باز گرد و به راه خود برو به خدا كه تو جهول نيستى يعنى در كار خود دانايى و هر چه مى‏كنى از روى دانش است پس رسول صلّى الله عليه و آله و سلم بازگشت و طواف خود تمام كرد و روز ديگر همان جماعت در همان محل جمع شدند و من با ايشان بودم بعضى با بعضى گفتند: آن همه ديروز سب محمد نموديم چون بر ما ظاهر شد و ما را دشنام داد هيچ نتوانستيم گفت و خاموش شديم چنانچه گويى زبان‏هاى ملال شده بود اين چه بود كه ما كرديم اگر اين نوبت وى را ببينيم دانيم كه با وى چه بايد كرد در اين سخن بودند كه حضرت رسالت پيدا شد و طواف خانه آغاز كرد چون وى را ديدند از غايت بغض و غيظ كه داشتند همه به يكبار بر سر آن حضرت ريختند و گفتند تويى كه در حق ما و بتان ما سخنان مى‏گويى فرمود: كه آرى منم كه به آنها گفتم و مى‏گويم مردى را ديدم گوشه رداى وى را گرفت و در گردن آن حضرت پيچيد چنان چه راه نفس بر وى تنگ شد يكى از صحابه آن جا حاضر بود فرياد برآورد و در گريه افتاده گفت آيا مى‏كشيد اين مرد را كه مى‏گويد پروردگار من الله است و معجزه‏هاى روشن به شما مى‏نمايد آن مردم دست از پيامبر بداشتند و روى به آن صحابه نهاده محاسن او را گرفته چندان بر وى زدند كه سرش بشكست القصه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم مثل اين جفاها ميديد و بدين نوع عناها مى‏كشيد و مى‏دانست كه در بلا، ارتكاب شكيبايى را سبب كليست رنج و عنا مباشرت و مصابرت را موجب اصلى به وادى جور و جفا را باقدام صبر پيمودن منهج زوايد فوايد ثواب است و در وادى بلا ياورزا يا ثبات قدم ورزيدن مثمر عوايد آفتاب به درگاه رب الارباب.
و لله فى ضمن البلا يا لطائف.
بزير غصه نهان ذوقها و شادى‏هاست بسى مراد كه در زير نامرادى‏هاست ابن عباس رضى الله عنه آورده كه قريش اتفاق كردند بر آن كه اين بار كه محمد را ببينيم او را زنده نگذاريم و به هيچ وجه دست از وى نداريم فاطمه را خبر شد به خدمت پدر آمد و قطرات عبرات بر صفحات وجنات روان كرد.
بر چهره خويش اشك گلگون مى‏ريخت خون جگرش ز ديده بيرون مى‏ريخت آن حضرت كه فاطمه را گريان ديد فرمود: ما يبكيك اى جان پدر تو را چه چيز به گريه آورده است و موجب گريستن چه چيز شده است فاطمه گفت: يا ابتاه اى پدر بزرگوار ان القوم عزموا على ان يقتلوك بدرستى كه قوم عزم جزم كرده‏اند بر كشتن تو و هر كس نصيبى از خون تو با خود تخمير كرده حضرت فرمود: كه باك مدار قدرى آب بياور تا پدرت سلاح الوضوء سلاح المؤمن در پوشد و زره عصمت نماز در بر افكند پس وضوى تمام بساخت و قدم در مسجد الحرام نهاد آن گروه از هيبت او چشم نگشادند بلكه از مهابت او ديده بر هم نهادند خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم قبضه‏اى سنگريزه بر گرفت و در روى ايشان انداخت و فرمود: شاهت الوجوه يعنى زشت باد روهاى شما بر هيچكس از آن سنگريزه‏ها نيامد الا در روز بدر كشته شد و همچنان در ضلالت به نار الله الموقدة رفت و در روز الغاشيه ابوجهل و عتبه و شيبه و ابى‏اميه و عماره را دعاى بد كرد و هر كه را در آن دعا نام برد كشته شدند و در روز بدر بر دست انصار دين هلاك گشتند و قصه محاربان كربلا همچنين بود كه از آن بيست و دو هزار كوفى و شامى كه با حسين و اصحاب او حرب كردند هيچ كس نبود كه در آن سال به بلايى مبتلا و به عقوبتى گرفتار نگشت و چون سال به سر آمد و روز عاشورا در آمد از آن لشگر گران يك كس زنده نمانده بود چه آن‏ها كه مقاتله نمودند و چه آنها كه سياهى لشكر بودند و چگونه چنين نباشد كه حسين نور ديده مصطفى و فرزند پسنديده مرتضى و جگرگوشه بتول عذرا و برادر با جان برابر حسن رضا بود در كنز الغرايب آورده از ابوجعفر همدانى كه او نقل كرده است از ابوعبدالله قاضى بصره كه آشنايى را ديدم نابينا گفتم تو پيش از اين نابينا بودى و ديده‏هاى تو روشن بود چشم تو را چه رسيد گفت ايها القاضى من در لشگر پسر زياد بودم به كربلا چون آن واقعه هايله واقع شد و به وطن خود بازگشتم شبى نماز خفتن گزاردم و تكيه كردم خواب بر من غلبه كرد و در واقعه ديدم كه يكى بيامد و گفت اجابت كن رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم را من در عقب وى روان شدم تا به خدمت آن حضرت رسيدم ديدم كه در مسجد پيش محراب نشسته است ندانستم كه مسجد آن حضرتست يا مسجدى ديگر و بر يمين و يسار او صحابه نشسته بودند و بر حوالى ايشان مردم بسيار ايستاده و امام حسين را ديدم در پيش آن حضرت به زانو در آمده و جامه خون‏آلود در تن اوست و آهسته با خود سخن مى‏گويد و يك يك از كشندگان امام حسين و اولاد و اخوان و اقربا و اصحاب وى را مى‏آورند و حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم از روى غضب مى‏فرمود: اضربوه بالسيف و احرقوه بالنار او را به شمشير بزنيد و به آتش بسوزيد پس شمشير به ايشان مى‏زدند و چون شمشير بر يكى زدندى آتش بجستى و در وى افتادى تا بسوختى و باز زنده شدى و باز شمشير بر وى زدندى من چون آن حال مشاهده كردم بترسيدم و از جاى خود بجستم و نزديك حضرت رسول الله دويدم و گفتم السلام عليك يا نبى الله آن حضرت نظرى از روى هيبت بر من انداخت و جواب سلام من باز نداد و ساعتى نيك درنگ كرد و گفت: يا عدو الله حرمت مرا فروگذاشتى و ادب مرا نگاه نداشتى عترت مرا بكشتى و از رسالت من ياد نكردى و از غضب من نينديشيدى گفتم: يا رسول الله به خداى كه شمشير در روى هيچ يك از اولاد و اصحاب امام حسين نكشيدم و به نيزه طعنه بر هيچ يك نزدم و تير در لشگرگاه وى نيانداختم همين بود كه در لشگر خصم بودم و تظاهر مى‏كردم فرمود: كه راست مى‏گويى شمشير نزدى و نيزه نرسانيدى و تير نيفكندى و لكن كثرت السواد و ليكن سياهى لشگر بودى و تكثير سواد خصمان مى‏نمودى نزديك من آى چون من پيشتر رفتم طشتى ديدم پر از خون نزديك وى نهاده گفت: اين خون جگرگوشه من است پس ميلى از آن برداشت و در چشم من كشيد از هول آن بيدار شدم نابينا بودم قاضى گفت: اى ناكس اين عقوبت دنياست كه داند كه فرداى قيامت با تو چه خواهند كرد.
به روز واقعه اى ظالم خدا ناترس
خداست حاكم و دعوى گرست پيغمبر
روا بود كه به خاك و به خون كنى غرقه بيا ببين كه چها كرده‏اى به جاى حسين
چگونه مى‏دهى انصاف ماجراى حسين
رخ منور و گيسوى مشك‏ساى حسين آمديم به بقيه ابتلاى حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم محمد اسحاق رحمه‏١٩ گويد كه كفار به سبب حمايت ابوطالب عليه‏السلام بر حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم دست نداشتند و كبار صحابه را نيز به واسطه حمايت قوم و قبيله ايشان ايذا نمى‏توانستند كرد پس هرجا عاجزى و فقيرى كه او را قبيله و عشيره‏اى بود مى‏ديدند به تعذيب وى اشتغال مى‏كردند بعضى را به گرسنگى و تشنگى عذاب كردندى و بعضى را زره پوشانيده در آفتاب باز داشتندى و ميزدندى كه بياييد و از دين محمد برگرديد و از جمله امية بن خلف بلال حبشى را هر روز به بطحاى مكه بردى و او را برهنه بر ريگ گرم خوابانيدندى و سنگ به آفتاب گرم شده را بر سينه وى نهادى و گفتندى اى سياه از دين محمد برگرد و به لات و عزى ايمان آر بلال گفتى احدا احدا خداى يكتا را مى‏پرستم و همچنين صهيب و خباب و عامر بن فهيره و امثال و اشباه ايشان را به انواع عقوبات تعذيب مى‏نمودند و آن فارسان ميدان دين و راهروان طريق يقين آن بلاها را به قدم رضا استقبال مينمودند و مى‏گفتند بلا عطاست پس از عطا ناليدن خطاست مجاهده ابدان صيقل آئينه جان است و خرابى آب و گل سبب معمورى خانه جان و دل.
هر رنج كه از حضرت جانان آيد
گر راه سلامتش ببندد ليكن زنگ غم از آئينه جان بزدايد
صد در ز كرامت به رخش بگشايد القصه كار بدان كشيد و مهم بدان انجاميد كه دست به قتل مؤمن‏ان برگشادند و خرمن عمر پدر و مادر عمار ياسر را به باد هلاكت دادند به ضرورت جمع كثير از اصحاب به اشارت آن سيد احباب صلوات الله و سلامه عليه به جانب حبشه هجرت نمودند و چون ياران رسول صلّى الله عليه و آله و سلم كم شدند كفار در آزار و اضرار آن حضرت سعى بيشتر كردند روزى سيد عالم به جانب مقبره حجون مى‏رفت گذرش بر جمعى از صناديد عرب واقع شد چون ابوجهل و عدى بن حمير و امثال ايشان كه بر سر راه نشسته بودند چون خواجه را بديدند به ايذاى او برخاستند و از سخنان ناخوش هيچ باقى نگذاشتند آن حضرت به حكم و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما سر مبارك در پيش انداخته بى مجادله و مقاوله از ايشان بگذشت و در موضعى از گورستان ملول و محزون بنشست ابوجهل بيامد چنانچه به قول قبيح آن حضرت را آزرده بود به فعل شنيع نيز قاصد ايذا و اضرار او شد چنانچه بسى از زن و مرد بر آن مطلع شدند و در آن وقت عم او حمزه به شكار رفته بود قضا را سه روز در كوه و صحرا گشته و شكارى به دست نياورده گرسنه و تشنه و خاك‏آلود به دروازه مكه در آمد كنيزك عبدالله جذعان درو نگريست و گفت: اى حمزه تو را شكار به چه كار آيد و اين عار به كجا برى كه با برادرزاده تو كردند آن چه كردند حمزه از اين سخن متغير شد و مجال استفسار نداشت به خانه درآمد و طعام طلبيد زنش سفره بيانداخت و طعام حاضر ساخت حمزه نگاه كرد زن خود را گريان ديد گفت: چرا مى‏گريى جواب داد كه اى اباعماره چگونه نگريم كه يتيمى را از يتيمان شما بلكه رضيعى از رضيعان شما كسى اين جفا روا ندارد كه با نور ديده هاشم و سرور سينه عبدالمطلب واقع شد حمزه گفت: روشن‏تر از اين بگوى گفت: چه بگويم آن چه ابوجهل با برادرزاده تو محمد صلّى الله عليه و آله و سلم كرد حمزه گفت: چه حال عارض شد و چه صورت وقوع پذيرفت ام‏عماره گفت: اى سيد! ابوجهل با جمعى از سفها او را گرفتند و چندان بزدند كه از پيشانى مباركش خون روان شد و ماه رخسارش را كه آفتاب از رشك آن مى‏سوزد بر زمين ماليدند حمزه گفت: واويلاه عمش ابوطالب كجا بود گفت: به شعب رفته بود و گوسفند مى‏چرانيد و از اين حال خبر نداشت گفت: ابى‏لهب آن جا نبود گفت: آن بى‏حاصل سنگدل نشسته بود مى‏گفت بزنيد و بكشيد اين ساحر كذاب را گفت: عباس كجا بود گفت: همچون پروانه كه به گرد شمع گردد در حوالى آن حضرت مى‏گرديد و فرياد مى‏كرد كه رحم كنيد بر سيد خو و كسى از آن بدبختان به سخن وى التفات نمى‏كرد حمزه زار، زار بگريست و با آن كه از سه روز باز طعام و شراب نخورده بود از سر سفره برخاست و گفت: طعام شراب بر من حرام باد تا از آزارنده فرزند برادر خود انتقام نكشم پس بطلب رسول صلّى الله عليه و آله و سلّم روان شد در مسجد الحرام نشان دادند چون به حرم در آمد آن حضرت را ديد در پيش خانه كعبه نشسته و سر بر زانو نهاده حمزه نزديك آمد و گفت: السلام عليك يا ابن اخى اى برادرزاده اينك عم تو آمد تا داد تو از دشمنان بستاند آن حضرت در اشك از صدف ديده فرو ريخت و آه سرد از دل پردرد برآورد و گفت: بگذاريد بى كسى را كه نه پدر دارد و نه مادر نه عم دارد و نه يار و مونسى نه دلدارى نه محرمى نه غمگسارى نه ناصرى نه مددكارى.
آه كاندر زمانه محرم نيست
دم نيارم زدن ز سوز درون
دردمندى و غصه بسيار است هيچكس را ز حال من غم نيست
كه كسم غمگسار و همدم نيست
هيچ چيز از بلا مرا كم نيست حمزه گريان و غريوان شده سوگند به لات و عزى ياد كرد كه اى فرزند من براى نصرت تو آمده‏ام حضرت فرمود: به حق آن خدايى كه مرا به رسالت به خلق فرستاده است كه اگر به شمشير آبدار دمار از مشركان خاكسار برآرى و براى حمايت من مقاتله نمايى تا خود را به خون بيالايى تو را از درگاه حق سبحانه جز دورى نيفزايد و از محاربه و كارزار هيچ نگشايد مگر به وحدانيت حق و رسالت من اقرار كنى اى عم اگر مى‏خواهى كه مرا شربت لطفى دهم و مرهم راحتى بر جراحت دل من نهى بگوى لا اله الا الله محمد رسول الله حمزه گفت: اى جان عم اگر من اين كلمه بگويم تو خوش‏دل مى‏شوى؟ گفت: آرى، رضاى من و خشنودى خدا در اين كلمه است حمزه كلمه شهادت بر زبان راند و بعد از آن از مسجد بيرون آمده به انتقام ابوجهل روان شد چون به در خانه ابوجهل رسيد وى نشسته بود و جمعى از اشراف عرب با وى بودند و كمانى در دست حمزه بود بى‏محابا بر سر ابوجهل زد چنانچه سرش بشكست و خون روان شد و گفت: تو محمد صلّى الله عليه و آله و سلم را ايذا مى‏كنى و دشنام مى‏دهى يكى از آن قوم برخاست كه يا اباعماره غضب‏آلوده‏اى ساعتى صبر كن تا آخر پشيمان نشوى حمزه گفت: چرا پشيمان شوم من گواهى مى‏دهم كه خدا يكيست و محمد صلّى الله عليه و آله و سلم رسول اوست به حق و از اين ملت باز نمى‏گردم و از اين قول رو نمى‏گردانم.
گشاد خويش چو در راه عشق مى‏يابم به هيچ حال از اين راه رو نمى‏تابم قريش كه اين سخن شنودند در غم و ملال بيفزودند و دين را قوتى و اسلام را عزتى پديد آمد و در همين اوقات عمر خطاب رضى الله عنه شرف اسلام دريافت و آن نيز مدد و تقويت مسلمانان شد اما چون كفار ديدند كه اسلام روز به روز قوت مى‏گيرد و كار آن حضرت رونق مى‏پذيرد بغض و حسد ايشان زياد شد و داعيه هلاك آن حضرت كرده با ابوطالب مجادله بسيار كردند و مهم را به محاربه و مقاتله قرار دادند ابوطالب بنى هاشم و بنوعبدالمطلب را جمع كرده در محافظت آن حضرت اتفاق نمدند موحدان و غير ايشان الا ابى‏لهب كه با ايشان متفق نشد و بعد از آن كه اين قوم حريف قتال قريش نبودند به شعب ابوطالب در آمدند با كوچ و بنه خود حضرت رسالت را پاسبانى نمودند و قريش عهد كردند كه با آن طايفه مخالطه و مناكحه نكنند و هيچ بديشان نفروشند و از ايشان نخرند و اگر كسى از شعب به جهت مهمى بيرون آمدى او را بزدندى و ايذا كردندى و در موسمى هم كه بيرون مى‏آمدندى در شعب گرفتار بودند تا كار به اضطرار رسيد و شبها از گريه و زارى اطفال و ضعفاى اهل شعب مردم مكه در خواب نمى‏رفتند و بعد از سه سال كه حق سبحانه ايشان را خلاصى داد از شعب بيرون آمدند بعد از هشت ماه و بيست و يك روز ابوطالب عليه‏السلام وفات يافت و حضرت از فوت او بسيار ملول و محزون شد بعد از آن به سه روز يا يك ماه و پنج روز خديجه كبرى سلام الله عليها درگذشت و در خبر است كه سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم در وقت رحلت خديجه كبرى به حجره طاهره در آمد خديجه از شدت مرض شكايت كرد خواجه بگريست و او را دعاى خير گفت و فرمود: اى خديجه بهشت مشتاق ديدار توست خديجه گفت: يا رسول الله من از مرگ باك ندارم ولى بر مفارقت از صحبت تو مى‏گريم و حسرت مى‏خورم.
ز مرگ بيم ندارم ولى از آن ترسم كه من بميرم و تو جان ديگران باشى يا رسول الله من از دختران خود خاطرجمع كرده‏ام و هر كدام سامانى و خان و مانى دارند اما فاطمه من هنوز سرانجامى ندارد و او را خود متكفل شده به ديگرى نگذارى حضرت به حضور وى فاطمه را طلبيد و در بر گرفت و گفت: فاطمه پاره جگر منست اما چون فاطمه عليهاالسلام مادر بزرگوار خود را در سكرات ديد فرياد بر كشيد و روى در روى مادر مى‏ماليد و زار زار در مفارقت وى مى‏ناليد و چگونه كسى از فراق ناله نكند و از سوز هجران نعره بى خودانه نزند چون مفارقت دوستان بناى صبر را بر مى‏اندازد و مهاجرت ياران روزگار باز ماندگان را سياه و تيره مى‏سازد.
روز ما را ساخت چون شب تيره آن ماه از فراق
آگهند از ماه تا ماهى كه هر شب مى‏رود چند سوزيم از فراق آه از فراق آه از فراق
آب چشمم تا به ماهى آه تا ماه از فراق در كتاب مبكيات از امام وقار رحمه الله مذكور است كه چون خديجه خاتون رضى الله عنها را عمر به پايان رسيد و دانست كه وقت رحلتست سيد عالم را فرمود: كه يا رسول الله دمى پيش من بنشين تا ديدار آخرين تو را ببينم و ذوق لقاى تو را توشه آخرت سازم و به زبان نياز وداع آخرين عرض كنم حضرت پيش وى بنشست خديجه گفت: يا رسول الله عمرى در خدمتت به سر بردم و حالا پيك اجل آمدست و من مى‏ميرم.
ملتمس من آنست كه در قيامت مرا باز جويى و سخن من با حق سبحانه بگويى و عفو مرا درخواست كنى و مهم من به شفاعت راست كنى ديگر اگر در خدمت تقصيرى از من در وجود آمده باشد عفو فرمايى و مرا بحل كنى و ديگر فاطمه من خردست و بى‏مادر ماند وى را نيكو دارى آن گاه گفت: كلمه‏اى بزرگ دارم با تو نمى‏توانم گفت: با فاطمه بگويم تا به عرض شما رساند سيد عالم گريان از سر بالين وى برخاست و فاطمه در آمد و پيش مادر بنشست خديجه گفت: اى دختر پدرت را بگوى كه مادرم مى‏گويد كه چون من در گذرم رداى مبارك خود را كه به وقت نزول وحى بر فرق همايون مى‏انداختى كفن من كن باشد كه به بركت آن حق سبحانه بر من رحمت كند فاطمه عليهاالسلام بيامد و اين سخن به عرض رسانيد مهتر عالم صلّى الله عليه و آله و سلم گريان شد و ردا به فاطمه داد كه برو و به مادرت بنماى تا دل وى خوش شود فى الحال جبرئيل امين در رسيد كه يا محمد خداى تعالى تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد تو رداى خود نگهدار كه چون خديجه آن چه داشت در راه ما فدا كرد كفن وى به كرم ماست ما او را از لباس كرم خود پوشيده گردانيم و از بهشت پاكيزه سرشت كفن وى بفرستيم و اگر اين به صحت رسد٢٠ ارسال كفن او از بهشت يكى از خصائص وى باشد رضى الله عنها و به وفات او حضرت خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم به غايت متألم شد.
جان در عنا بماند كه آرام دل نماند
اكنون چه حاصل كه از قفس تنگ روزگار دل از آنم بسوخت كه مطلوب جان برفت
كان طوطى شكرشكن از بوستان برفت
١٣) مؤلف فرمود در خبر آمده و نفرمود صحيح است و بسيارى معتقدند كه بيمارى نفرت‏آور براى انبيا نيست و خدا پيغمبران را براى هدايت مردم فرستاد و ايوب را براى تعليم صبر و شكيبايى و شكر خداى بر همه حال فرستاد و هر چه نفرت آورد مردم از آن بگريزند و نزديك نشوند و شكر مبتلا را نشنوند و مواعظ او را فرانگيرند پس ايوب نفرت‏آور نبود.
١٤) اين گونه گريز زدن از اجتهادات كاشفى است و تصرفات وى در بيان مصائب و پس از آن مردم از او آموختند.
١٥) نال مزمار يعنى نى ميان خالى است.
١٦) يكى از مؤلف‏ين نصارى موسوم به رزق الله منقريوس در تاريخ دول اسلام نوشته است تيمور از بزرگترين مردان جهان بود در علو همت و صبر در سختى‏ها و جهانگشايى بزرگتر از او نيامد و مسلمان شيعى مذهب بود اسلام را تقويت مى‏كرد بر خلاف چنگيز خان اما چندان سنگدل بود كه مانند او انسانى بدين صفت نقل نكردند چون هيچ فاتحى نظير آن چه او در اصفهان و دهلى و دمشق و غير آن كرد نكرد و درباره دمشق گويد شاميان با لشگر او مقاومت كردند ناصر بن برقوق پادشاه مصر را براى مقابله با تيمور خواستند او به دمشق آمد اما تونايى مقابله با تيمور در خويش نديد شبانه بگريخت و تيمور با شام چنان كرد كه با هيچ شهر نكرده بود و كاشفى در اينجا اشاره به قصه تيمور مى‏كند در شام و به خاطر دارم كه در طهران شبيه و به اصطلاح خود ما تعزيه امير تيمور نشان مى‏دادند براى انتقام از خون شهداى كربلا گرچه تفاصيل شبيه را بياد ندارم اما بى‏شك آن نيز مانند ساير نكات‏تعزيه‏دارى مأخذش كاشفى و روضةالشهدا است.
١٧) شايد صحيح امينه باشد.
١٨) در كشف‏الظنون گويد: زلال الصفافى احوال المصطفى فارسى است از ابى الفتح محمد بن ابى‏بكر رازى.
١٩) محمد بن اسحاق صاحب سيره در مائه دويم هجرى ميزيست و امام محمد باقر عليه‏السلام را ملاقات كرده و از آن حضرت روايت دارد.
٢٠) گاهى مؤلف‏ين روايتى كه نمى‏دانند صحيح است در كتاب نقل مى‏كنند و به اتفاق جاير مى‏دانند اما عوام نقل غير صحيح را روا نمى‏دانند و معتقدند كه چون روايتى صحيح نباشد نبايد در كتاب نوشت و اين پندار عوام صحيح نيست و از اول اسلام تاكنون بناى روات بر اين نبود چون اگر هر كس به پندار خود هر حديثى را ضعيف مى‏دانست نقل مى‏كرد چه بسا حديث درست را بتوهم ضعف نقل نكرده بودند و اكثر آنها از ميان رفته بود اما خواننده ك تاب و شنوده روايت بايد بداند و آنها را آگاه بايد كرد كه همه احاديث را براى اعتقاد و عمل نقل نكردند تا تدليس لازم نيايد نه آن كه هرچه ضعيف مى‏پندارد نقل نكنند.
۴
روضة الشهداء آورده‏اند كه بعد از فوت ابوطالب و موت خديجه، قريش دست طغيان از آستين عدوان بيرون كردند و هرچه جفا مى‏توانستند نسبت به سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم بجا مى‏آوردند و مهم بدان رسيد كه آن حضرت در مكه نتوانسته بود به جانب طايف رفت و آن جا نيز از سفهاى قوم آزارهاى عظيم يافته باز به مكه آمد حاصل آن كه ده سال حبيب ملك متعال در مكه جفاى اهل ضلال كشيد تا امر الهى در رسيد كه از آن جا متوجه به مدينه مكرمه شود و چون به مدينه تشرف برد آن جا نيز يهودان كمر عداوت بربستند و منافقان در كمين حيله و كيد نشستند و مشركان و عبده اوثان در صدد محاربه و مقاتله اهل اسلام در آمدند و حرب اول كه حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم به نفس نفيس در آن حاضر بود غزوه بدر است و در آن غزا از اهل بيت آن حضرت پسر عم وى عبيده بن حارث بن عبدالمطلب شربت شهادت چشيد و او مردى كهنسال بود او را شيخ المهاجرين مى‏گفتند و حضرت او را بسيار دوست مى‏داشت و اول كسى كه رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم به دست مبارك خود براى او لوا بربست او بود صورت شهادت او چنانست كه هر دو لشكر بر سر چاه بدر صف بر كشيدند و علمها بر پاى كردند لشكر كفار نهصد و پنجاه مرد جنگى بود و صد اسب و هفتصد شتر در ميان ايشان بود و بيشتر ايشان سلاح داشتند و لشگر اسلام سيصد و پنجاه نفر بودند اكثر ايشان بى‏سلاح و در ميان ايشان هفتاد شتر و دو اسب و شش زره و هفت شمشير بود و بعد از تسويه صفوف سه كس از كفار در ميان ميدان درآمده مبارز طلبيدند يكى عتبة بن ربيعه دوم شيبه برادر او سوم وليد بن عتبه و از لشكر اسلام سه جوان انصارى در برابر ايشان رفتند ايشان پرسيدند كه شما چه كسانيد گفتند ما از انصاريم مبارزان قريش گفتند: ما را با شما كارى نيست ما ابناى اعمام خود را مى‏طلبيم و يكى از ايشان ندا كرد كه اى محمد از اكفاى ما بيرون فرست‏٢١ حضرت فرمود: اى عبيده، اى حمزه، اى على شما به ميدان ايشان رويد اين سه مرد مردانه و اين سه شجاع فرزانه در ميدان آن سه بيدين بيگانه در آمدند و عبيده مردى پير بود در مقابله عتبه رفت كه او هم مرد سال يافته بود و حمزه ميان ساله بود غنيم شبيه بود و على كه جوان بود در برابر وليد آمد كه نوخاسته و نورسيده بود على و حمزه غنيم خود را به قتل رسانيدند و عبيده و عتبه يكديگر را مجروح ساختند عتبه زخمى بر ساق عبيده زد كه استخوانش بشكافت و مغز بيرون آمد و عبيده از پاى درافتاد حمزه و على كه چنان ديدند روى به عتبه آورده وى را به تيغ بگذرانيدند و عبيده را برداشته به نظر انور رسانيدند و مغز از ساق وى بيرون مى‏ريخت و عبيده بيهوش بود چون ديده باز كرد چشمش بر جمال خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم افتاد گفت: يا رسول الله الست شهيدا آيا من شهيد نيستم؟ حضرت فرمود: بلى، تو از جمله شهدايى و سردفتر سعدايى عبيده گفت: اگر ابوطالب زنده بودى انصاف دادى كه من احقم به آن چه او در نظم آورده:
و نسلمه حتى نصرع حوله و ندهل عن ابنائنا و الحلايل مضمون بيت راجع به آنست كه ما در سلامت پيغمبر و محافظت او از آفت‏ها بكوشيم تا وقتى كه هلاك گشته شويم بر گرداگرد او و غافل شويم و فراموش كنيم از زنان و فرزندان خود يعنى خود را و همه كسان خود را فداى او سازيم آورده‏اند كه حضرت او را تصديق كرد و دعاى خير گفت و او در وقت مراجعت از بدر در منزل روحا بدار القرار انتقال يافت رضوان الله عليه و شهيد دوم از اهل بيت حمزه بود كه در حرب احد مرتبه شهادت يافت و غزوه احد اجمالا بر آن وجه بود كه مشركان بعد از جنگ بدر به كينه اهل اسلام كمر بسته خواستند كه جهت صناديد اشراف ايشان كه كشته گشته بودند انتقام كشند انتقام كشند لشكرى جمع كردند سه هزار مرد كه هفتصد از ايشان زره‏پوش بودند و دويست اسب و سه هزار شتر در ميان ايشان بود به مدينه آمده در احد لشكرگاه بزدند و حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم با هفتصد مرد در مقابله ايشان بايستاد بر وجهى كه احد در قفا و مدينه در پيش روى و كوه عينين بر يسار ايشان واقع شد كوه عينين‏٢٢ شكافى داشت كه محل خطر بود كه دشمنان از آن جا كمين كرده بر سر لشكر اهل اسلام آيند حضرت رسول صلوات الله عليه عبدالله جبير را با پنجاه تيرانداز آن جا فراداشت و مقرر كرد كه شكاف كوه را نگاه دارند و نگذارند كه كسى از مشركان بدان راه در آيد فرمود: كه شما به هيچ وجه از جاى خود نجنبيد و اين مركز را از دست مدهيد خواه ما غالب شويم و خواه مغلوب و بعد از تسويه صفوف و برافراشتن الويه علمدار قريش طلحة بن ابى‏طلحه به ميدان آمده مبارز خواست و مرتضى على به مبارزت وى بيرون رفته تيغى بر فرق وى زد كه تا مغزش رسيد و هلاك شد برادرش به ميدان آمد و بر دست حمزه كشته شد القصه علمدار قريش هلاك شد و علم كفر نگونسار شد و مسلمانان غلبه كرده كفار را از لشكرگاه بيرون كردند و به غنيمت گرفتن مشغول شدند چون نگاهبانان شكاف عينين فرار كفار و اخذ غنيمت ديدند مركز را گذاشته روى به لشكرگاه نهادند هر چند عبدالله جبير مبالغه كرد كه خلاف امر رسول خداى مكنيد فايده نكرد و ابن جبير با معدودى چند آنجا بايستاد و كفار چون آن ممرّ را خالى ديدند روى بدان صوب نهاده ابن جبير را با يارانش شهيد كردند و از عقب لشكر اسلام در آمده صف ايشان را از هم بپاشيدند و به شآمت مخالفت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم كه از آن قوم واقع شد شكست بر مسلمان افتاد و بعضى كفار كه پشت داده بودند روى به معركه نهادند و اهل اسلام را در ميان گرفتند و در اين حال لشكر اسلام به سه قسم شدند قسمتى به هزيمت رفتند به حوالى مدينه تا به شهر درآمدند و قسمتى از ملازمت آن حضرت مفارقت ننمودند چون مرتضى على و سعد وقاص و طلحه و قسمتى سراسيمه و حيران در ميان ميدان مى‏گشتند و برخى از ايشان به سعادت شهادت فايز شدند و برخى آخر به خدمت حضرت خواجه عالم شتافتند.
و در روضة الاحباب آورده كه منقول است كه در روز احد چون مسلمانان روى به هزيمت نهادند حضرت رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم را تنها گذاشتند آن حضرت خشمناك شد در آن حال نگريست مرتضى على عليه‏السلام را ديد كه پهلوى وى ايستاده گفت: اى على چونست كه به ديگران ملحق نشدى؟ گفت: يا رسول الله ان لى بك اسوة بدرستى كه مرا به تو اقتداست مقتدى از نزديك مقتدا كجا رود.
جان دهد عاشق و از كوچه جانان نرود
صفت عاشق صادق به حقيقت آن است بلبل سوخته هرگز ز گلستان نرود
كه گرش سر برود از سر پيمان نرود ناگاه جمعى متوجه آن حضرت گشتند فرمود: كه اى على مرا از اين جمع نگاهدار على فى الحال متوجه آن قوم گشت و دمار از روزگار ايشان برآورد همه را متفرق گردانيد و بعضى را به دوزخ فرستاد و جماعت ديگر پيدا شدند نبى بولى اشارت كرد مهم آن گروه نيز كفايت شد در آن حال جبرئيل عليه‏السلام با پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلم گفت: اين كمال مواسات و جوانمردى است كه على به جاى مى‏آورد حضرت فرمود: كه انه منى و أنا منه بدرستى كه على از من است و من از ويم جبرئيل گفت: و انا منكما و من از شما هر دواَم و شنيدند كه گوينده غيبى مى‏گفت: لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار ٢٣ در درج الدرر روح الله روح مؤلفه در اين محل ذكر كرده كه بايد بى‏شبهه تصديق نمايى و بى‏شائبه تصور فرمايى كه سلطان اوليا على مرتضى عليه‏السلام را كسب اين دولت عظمى و درك اين سعادت كبرى و نزول در اين مرتبه اسنى و عروج بر اين مقصد اقصى به بركت اقتدا به افضل اصفيا و به واسطه انتما باكمل اتقيا يعنى محمد مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم حامل شد كما قال الناظم و لقد اجاد فى ما افاد.
آن كو به سر مرتبه لافتى رسيد
آن پر دلى كه بر سر اعدا به ذوالفقار
با مهر او ز تفرقه هادل خلاص يافت از دولت متابعت مصطفى رسيد
همچون كليم بود كه با اژدهار رسيد
زر گشت كار قلب چو با كيميا رسيد آورده‏اند كه چهار تن از كفار قريش با يكديگر معاهده نمودند بر آن كه رسول خدا را صلّى الله عليه و آله و سلم به قتل آرند ابن شهاب و ابن قميه و ابن حميد و عتبة ابن ابى‏وقاص پس در اين محل كه اشرار غلبه كردند و ابرار مغلوب شده هر يك به گوشه‏اى افتاده بودند و حضرت رسالت با معدودى چند در موضعى افتاده بود آن سخت‏دلان سست‏پيمان فرصت يافته دست جرأت از آستين وقاحت به در آوردند و سنگ‏ها حواله آن معدن جواهر رسالت و جلالت كردند ابن قميه سنگى چند حواله آن حضرت كرد و يكى از آن بر آئينه نورانى پيشانى آن حضرت كه محراب قلوب متوجهان حرم صدق و صفا بود و طاق ابروى دلجوى آن كعبه حلم و وفا آمد و به غايت مجروح گشت چنان چه خون روان شد و قطرات خون بر محاسن مبارك وى فرود آمد و حضرت آن را بر دل اطهر خويش پاك مى‏ساخت و نمى‏گذاشت كه بر زمين چكد و مى‏فرمود كه اگر قطره‏اى از آن بر زمين افتد هر آينه عذاب از آسمان بر اهل زمين نازل شود و ابن شهاب سنگى بر بازوى آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم زد و آن را مجروح ساخت و ابن ابى‏وقاص سنگى بر لب و دندان مبارك آن حضرت زد چنانچه لب لطيفش بشكافت و هر آينه آن بينواى خارستان حسد كه به سنگ كينه رطب تازه نخل جويبار قدس را خسته گردانيد نهال عملش در روز جزا به ثمره ان شجرة الزقوم طعام الاثيم بارور خواهد بود.
آن سختدل كه سنگ جفا بر لبت فكند جز خار، خار از آن رطبش نيست حاصلى و هم از اثر آن سنگ دندان رباعيه آن حضرت از طرف شيب شكسته شد و يكى از آن گوهرهاى شب چراغ كه ماه را داغ سياه از آتش سوداى آن در دلست از آن درج ياقوتى بيرون افتاد و از بى‏حيايى آن مردود كه بر تخته خاك در هيچ شمارى نبود كسرى بدان عقد صحيح راه يافت.
داشت از درها دهانش درج پر وندر آن دُرجَست در سى و دو دُر
بود عقدى صحيح ليك در آن كسرى افكند سنگ بدگهران گوييا آن سنگ خشك مغز را به جهت دفع سودا مفرحى در كار بود٢٤ كه به جهدى تمام در شاهوار مى‏شكست و ياقوت زمانى مى‏سود.
كى شدى آن سنگ مفرح گراى گر نشدى در شكن و لعل‏ساى‏ يا آن سخت دل سياه چهره مى‏خواست كه چون عقيق يمنى درخشان گردد از شعشعه سهبل تابانش اقتباس رنگى نمايد٢٥
بود لعلش سهيل رخشنده
چون سهيلش رفيق سنگ آمد سنگ را رنگ لعل بخشنده
سنگ دردم عقيق رنگ آمد در اين محل كه آن حضرت را چندين جراحت رسيد ابن قميه شمشيرى حواله آن حضرت كرد سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم از شمشير او احتراز نموده در مغاكى افتاد، رخساره آفتاب آثارش از نظر ابرار و اشرار نهان گشت و روز روشن به ديده دوستان چون شب مظلم تيره و چشم روزگار از مشاهده آثار چشم زخم اغيار خيره شد .
ناله دلها به ثريا رسيد از مژه‏ها سيل به دريا رسيد ابن قميه چون پنداشت كه خورشيد شرع يقين جامه غروب فنا پوشيده و ماه اوج كمال به مغرب فوت و زوال متوارى شده قوم خود را مژده داد كه كار محمد را بساختم و دل از مهم او بپرداختم ابليس از زبان او فرا گرفته آوازه انداخت ألا ان محمدا قد قُتل بدانيد بدرستى كه محمد كشته شد! آواز ابليس به مدينه رسيد و به يك لحظه اين خبر دلسوز ميان دوست و دشمن انتشار يافت، اهل شرك از اين خبر شادمان شده، به گرفتن غنيمت مشغول شدند و سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم بعد از زمانى از آن مغاك برآمد و به جانب شعب توجه نمود و برخى اصحاب به وى پيوستند و در اين غزوه حمزه عليه‏السلام جرعه‏اى از جام شهادت چشيد و به روضه زاهره يرزقون فرحين رسيد و صورت شهادت حمزه سلام الله عليه بر اين وجه بود كه جبير بن مطعم كه مهترزاده مكه و يكى از اشراف عرب بود غلامى داشت حبشى كه او را وحشى گفتندى مردى دلير و مبارز گريز٢٦ بود و پيوسته به زوبين جنگ كردى چون لشكر قريش عزيمت مدينه كردند جبير وحشى را طلبيد و گفت: اى غلام دانسته‏اى كه مسلمانان در روز بدر عم من طمة بن عدى را به چه زارى و خوارى بكشتند و من يك عم داشتم و حالا محمد دو عم دارد حمزه و عباس، عباس خود در مكه است و حمزه در مدينه اگر در اين حرب حمزه را به قتل رسانى تو را آزاد سازم و به مال وافر شاد گردانم وحشى اتمام آن كار را در عهده اهتمام گرفت و هند كه زن ابوسفيان بود و در قبايل عرب به حسن جمال شهرت تمام داشت پدر او عتبه در روز بدر به چاه هلاك افتاد وحشى را طلبيد و گفت: اگر تو محمد را به زبان زوبين جواب كشتن پدر من باز دهى كامى كه تو را باشد به حصول وصول رسد و من تو را تربيت به قاعده كنم و منقول است كه دختر عتبة ابن حارث بن اعمر نيز با وحشى گفت: كه پدر من در بدر كشته شده و در لشكرى كه عزيمت محاربه با ايشان داريد سه كس را بيش كفو پدر خود نمى‏دانم محمد و على و حمزه اگر يكى از اين سه تن را مقتول سازى من تو را به شادى و آزادى برسانم وحشى جواب داد: كه من به قتل محمد قادر نيستم چه اصحاب در محافظت او يك جهتند و اما حمزه به خداى كعبه كه اگر او را در خواب يابم از هيبت و سطوت او را بيدار نتوانم كرد اما چون على جوان نورسيده است و كارزار ناديده و به ميدان حرب كم‏رسيده شايد كه برو حربه توانم انداخت پس وحشى به شادى آزادى و به وعده هند و خيال تربيت دختر حارث عزم كشتن يكى از اين سه شير بيشه اسلام درست كرد و چون روز حرب به كمينگاه ترصد در آمد تفحص تمام به جاى آورد ديد كه سربازان مهاجر و جانبازان انصار در ملازمت سيد اخيارند از آن جا نوميد شده به جست و جوى على در آمد ديد كه مبارز ميدان لا فتى و مبرز ايوان هل اتى در حرب مهارتى تمام دارد و از جوانب و اطراف خود با خبر است دانست كه بر او دستى ندارد بازگشت و به جانب حمزه متوجه شد ديد كه حمزه چون شير مست به ميان قوم در آمده صفوف قريش را بر هم مى‏زند و روايتى هست كه حمزه عليه‏السلام در آن روز به هر دستى شمشيرى داشت و به هر دو شمشير حرب كنان از دقايق كارزار چيزى فرو نمى‏گذاشت و به سطوت و شجاعت دستبردى مى‏نمود كه اگر سام نريمان زنده بودى به مشاهده او از پاى درافتادى و اگر رستم دستان ملاحظه پايدارى و درستكارى او نمودى بوسه بر نعل سمندش دادى.
سالها لعب نمايد فلك چوگان قدر
از ره چستى و چالاكى اگر قصد كند تا چنان شاهسوارى سوى ميدان آرد
به دمى گوى فلك در خم چوگان آرد اتفاقا به سباع بن عبدالعزى رسيد و بى تعلل او را به مقر سقر فرستاد و رجز گويان مبارز طلبيد از جماعت قريش هيچكس در برابر او نيامد حمزه در غضب رفت و بى تحاشى خود را در ميان جمعى انداخت و به ضرب شمشير آبدار ايشان را متلاشى و متفرق ساخت و كف بر لب آورده پرواى حفظ اطراف نداشت وحشى در كمينگاه نشسته فرصتى مى‏طلبيد كه ناگاه مركبش به سر درآمد و روايتى آن است كه پياده بود پايش به كشته بر آمد و بر پشت افتاد و شكمش برهنه شد وحشى از كمينگاه زوبينى به سوى وى انداخت و بر عانه‏اش آمد كه از طرف ديگر بيرون شد حمزه برخاست و به سوى كمينگاه توجه نمود تا بنگرد كه اين زخم كه زده است نتوانست رفتن و بر روى زمين افتاد و پيشانى مباركش بر زمين نهاده كلمه شهادت بر زبان راند و جان سيدالشهدا به عالم بالا رفت وحشى صبر كرد تا مردم از نزديك وى دور شدند بيامد و به حربه‏اى كه داشت شكم وى را بشكافت و جگرش بيرون آورد به نزديك هند برد كه اينك جگر حمزه قاتل پدرت هند آن را فراستد و به دهان برده بخائيد پس بينداخت و پيرايه زيورى كه در گردن و دست و پاى داشت به وى بخشيد و گفت چون به مكه رسم ده هزار دينار زر سرخت بدهم پس از وى پرسيد كه حمزه را كجا كشتى به من بنماى وحشى او را آورد تا به سر حمزه هند كارد بركشيد و گوش و بينى و بعضى ديگر از اعضاى وى ببريد و در رشته كشيده با خود ببرد آن بزرگوار را مثله كرده در ميان خاك و خون بگذاشت.
در خاك و خون فتاده روا كى بود تنى
جانها فداى عم محمد كه در احد كو در غزا به دشمن دين كارزار كرد
جان را براى دين الهى نثار كرد آورده‏اند كه چون آوازه قتل حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم به مدينه رسيد هيچ زنى قرشيه و هاشميه نماند الا كه مى‏گريستند و مخدرات حجرات طهارت قصد احد كردند فاطمه بر در حجره ايستاده بود يكى از هزيمتيان لشگر مى‏گذشت فاطمه خواست كه به اوى سخن گويد و حال پدر بزرگوار خود بپرسد باز شرم داشت و يكى از مردم محله از هزيمتى پرسيد كه خبر چيست؟ گفت: چه مى‏پرسى؟
احوال درون خانه گفتن نتوان خون بر در آستانه مى‏بين و مپرس فاطمه را از مضمون اين خبر دود از سينه مبارك برآمد و به دماغ رسيده سيل اشك از ديده روان شد در انديشه دور و دراز افتاد كه ناگاه كسى ديگر برسيد و گفت: اى مسلمانان خداى مزد دهد شما را به شهادت پيغمبر شما فاطمه كه اين خبر استماع فرمود بيهوش شد جماعت زنان كه آنجا حاضر بودند آب بر روى مبارك وى زدند تا به هوش آمد و فرياد بركشيد كه يا ابتاه و يا حبيباه پس چادر عصمت بر سر افكنده از دروازه مدينه بيرون آمد عايشه و صفيه و ام ايمن و جمعى ديگر از زنان اتفاق نموده روى به كوه احد روان شدند راوى گويد كه فاطمه آهى مى‏زد كه هيچ احدى را تاب استماع آن نبود و ناله‏اى مى‏كرد كه هيچ كس طاقت شنيدن آن نداشت:
اين چه آهست كه تا اوج ثريا برود كوه اگر بشنود اين ناله‏ام از جا برود فاطمه هر دو قدم كه مى‏رفت مى‏افتاد نه قوت راه رفتن و نه روى رفتن.
ناگاه زنى از بنى ذبيان برسيد و گفت: اى دختر خير البشر به كجا مى‏روى گفت: مى‏خواهم كه پيش پدرم بروم اما قوت رفتار ندارم زن گفت: اى سيدةالنساء تو هم اينجا ساكن باش تا من بروم و براى تو خبرى بياورم كه اگر پدر بزرگوارت تو را بدين حالت بيند تحمل نتواند كرد فاطمه در سايه ديوارى قرار گرفت اما دلش بى قرار بود حالت چنان غم و سوزش چنين الم محنت‏زده‏اى داند كه به دست هجران عزيزى گرفتار شده باشد.
آن را كه غمى چون غم من نيست چه داند كز دست غمش دل به چه سان مى‏گذراند پس فاطمه فرمود: كه اى زن چون چشمت بر جمال جهان‏آراى پدرم افتد سلام و نياز من برسان و حال من بدينسان كه مشاهده مى‏كنى عرض ده به وقت فرصت بگو.
اى آفتاب من كه شدى غايب از نظر
اى نور چشم عالم و چشم و چراغ دل
نالم چو نى ز غصه و بادم بود به دست آيا شب فراق تو را كى بود سحر
بگشاى چشم رحمت و بر حال من نگر
سوزم چو شمع در غم و دودم رود به سر آن زن برفت و فاطمه قطرات عبرات بر رخسار مى‏باريد و به درد تمام مى‏گفت اى پدر مرا به غربت آوردى و داغ يتيمى بر جگرم نهادى اى دريغا مادرم خديجه زنده بودى تا درد بى‏كسى و يتيمى مرا دوا كردى و زخم تنهايى و غريبى مرا مرهمى ترتيب نمودى اينجا فاطمه در ناله و از آن جانب زن ذبيانيه روى به لشگرگاه نهاده مى‏دويد و هر كه را مى‏ديد خبر سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم مى‏پرسيد و او را پدر و برادر و پسر هر سه در ملازمت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم به لشكر رفته بودند قضا را چون به لشكرگاه رسيد كشته‏اى ديد افتاده چون نيك نگاه كرد برادرش بود شهيد شده و آن جا به خاك و خون آغشته ديده بر هم نهاد و بگذشت و با خود مى‏گفت حرام است بر من ديدن روى او تا روى پيغمبر عليه‏السلام را نبينم چون قدرى ديگر برفت پدر را ديد جان داده و بر خاك هلاك افتاده از او نيز در گذشت بعد از آن پسرش به نظر در آمد كه هنوز رمقى از حيات داشت چون مادر را ديد گفت: اى مادر خوش آمدى! كه آرزومند ديدار تو بودم زمانى در برم آرام گير تا گفتار تو بشنوم و ديدار تو بنگرم.
دم جان دادنست و وعده ديدار مى‏بايد اگر چه بر تو دشوار است بارى بر من آسان كن زن گفت: اى عزيز مادر و اى شهيد مادر! مادر در فراق تو گريانست و بر آتش اشتياق تو بريان اما دختر رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم را جايى نشانده‏ام و به استخبار حال پدرش آمده و من هنوز از سيد عالم خبر ندارم و فاطمه انتظار مى‏برد معذورم دار كه قوت نشستن ندارم پسر را نيز بگذاشت و بيامد تا به پاى كوه احد در محلى رسيد كه سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم از شعب بيرون آمده بود و در پاى علم ايستاده و صحابه گرداگرد آن حضرت صف كشيده زن پيش آمد و در قدم رسول افتاده گفت: يا رسول الله! پدر و برادر و پسر و جد و قبيله و تمامى عشيره‏ام فداى تو باد سلام فاطمه آورده‏ام و حالت او به حضرت تو عرض مى‏كنم آن حضرت فرمود: كه او را كجا گذاشتى زن تمام قصه را شرح داد رسول گفت: اى زن زود باز گرد و بشارت حيات من بدو رسان و بى انتظارش نزد من آر آن زن بازگشت و مژده سلامت خواجه عالم به فاطمه رسانيد و گفت: به خداى كه پدرت را ديدم ايستاده و علم بر سر او بداشته فاطمه فرمود: كه مرا به پدر رسان و مژدگانى از من بستان زن او را پيش گرفته و به احد آورد چون حضرت رسول فاطمه را ديد پيش او باز رفت او را در كنار گرفت و فاطمه بسيار بگريست حرت رسول صلوات الله و سلامه عليه او را تسلى داد و بنواخت فاطمه گفت: اى پدر من از اين زن مژدگانى قبول كرده‏ام سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم از آن زن پرسيد كه از فاطمه چه توقع دارى؟ گفت: يا رسول الله چشم آن دارم كه فرداى قيامت مرا دست گيرد و از من فراموش نكند فاطمه فرمود: كه يا رسول الله گواه باش كه فردا بى او پاى در بهشت ننهم آن زن از شادى بگريست و گفت: يا رسول الله دستورى فرماى تا به سر كشتگان خود روم كه بى‏كسند آن حضرت او را اجازت داد پس روى به اصحاب كرد كه ما فعل عمى آيا چه كرده است عم من حمزه و حال او چگونه است و چرا او را نمى‏بينم حارث بن صمه از نزد آن حضرت روان شد تا خبر حمزه بياورد و دير آمد على مرتضى از عقب او برفت و به حارث رسيد در زمانى كه بر بالين حمزه ايستاده بود چون على، حمزه را بدان حال مشاهده كرد در گريه آمد و به نزد پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم آمده او را از آن حال خبردار گردانيد.
آه اين خبر بود كه دلها همه خون شد جانها همه سوخت ديده‏ها جيحون شد سيد عالم به نفس خود برخاست و بيامد و بر سر حمزه آمد و عم بزرگوار خود را كشته و مثله كرده ديد بسيار اندوهناك شد و به گريه در آمد چه حمزه بسيار دوست مى‏داشت زيرا كه هم عم بود هم برادر رضاعى و در اين محل صفيه عمه آن حضرت خواهر حمزه بود از دور پيدا شد پيغمبر با پسر وى زبير فرمود: كه برو و والده‏ات را باز گردان تا اينجا نيايد و برادر خود را بدين حال نبيند كه شايد طاقت نياورد و زياده از حد جزع كند زبير پيش مادر باز رفت و گفت: كجا مى‏آيى رسول خدا چنان مى‏خواهد كه تو بازگردى صفيه گفت: اى پسر شنيده‏ام كه برادرم حمزه را شهيد كرده‏اند و مثله ساخته و مى‏دانم كه اين بلا و محنت وى را به جهت رضاى خدا پيش آمده آمده‏ام تا او را ببينم شايد كه خداى نيز مرا صبر دهد و به دولت رضاى او برسم زبير آمد و سخن مادر به عرض پيغمبر رساندى حضرت وى را دستورى داد تا آمد و برادر را ديد استرجاع نمود و به جهت وى از حق سبحانه آمرزش طلبيد اما خود را از گريه نگاه نتوانست داشت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم از گريه او به گريه درآمد و فاطمه هم ميگريست حضرت فرمود: ما اصاب بمثلك ابدا هرگز مصيبت‏زده‏اى به مثل تو نخواهم ديد يعنى: مصيبت هيچكس نزد من برابر مصيبت تو نخواهد بود و مقرر است كه در مصيبت جز بكاء و انين ظهور نرسد و جز گريه و ناله نشايد.
هنگام چنين مصيبت اى دل
اى ديده تو اشكهاى خونين كو ناله و آه و بى‏قرارى
از بهر كدام روز دارى پس با فاطمه و صفيه گفت: كه بشارت باد مر شما را كه جبرئيل آمد مى‏گويد حمزه را در ميان اهل آسمان اسد الله و اسد رسوله نوشتند و در بعضى از روايات آمده كه رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم بر شهداى احد نماز گزارد اول بر حمزه و ديگر جنازه هر كه مى‏آوردند نزد حمزه مى‏نهادند نماز مى‏گزارد تا در آن روز هفتاد بار بر حمزه نماز گزارد و نورالائمه خوارزمى آورده كه حمزه شهيد دوم بود از اهل بيت و حسين شهيد آخر از خاندان همانا كه سيد عالم را صلّى الله عليه و آله و سلم خبر كرده بودند كه هفتاد كس را با حسين شهيد كنند و كس نباشد كه بر آن شهيدان بى‏كس نماز بگزارد و مهتر بشر صلواة الله عليه هفتاد بار بر جنازه حمزه نماز گزارد يكى براى وى و باقى براى شهداى كربلا يعنى تا حق سبحانه ثواب آن نماز را به ارواح شهدا رساند اجر شهادت ايشان و ثواب شهيدان خود از حد شمار بيرونست و از حيز حساب افزون در خبر آمده كه چون شهيدى از پاى در افتد حورالعين در كنار خود براى سر او بالين آماده كرده است.
وقت غزا تيغ زنان غيور
نى ز پى جاه زيادت كنند
لا جرم آن تيغ كه بر سر خورند جان كه كنند از تن مردانه دور
كز پى اعلاى شهادت كنند
شربتى از چشمه كوثر خورند راوى گويد: كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود: كه حمزه را همچنان با جامه خونين دفن كردند و از احد بازگشته به مدينه آمدند از اكثر خانه‏ها آواز گريه زنان شنيدند الا از خانه حمزه فرمود: اما حمزه لا بواكى له ههنا حمزه را در اين شهر زنى كه بر وى گريه كند نيست يعنى او غريبست و غريبان را در غربت كسى كه بر ايشان شفقت ورزد و در مصيبت ايشان بگريد كمتر مى‏باشد حال غريبان عجيبست و هر جاه الميست نصيب غريبست گفته‏اند: دو وقت دو كس را موجب حسرت است: اول بامداد يتيم را كه از خواب برخيزد و جمال پدر نبيند و نماز شام غريب را كه از هر طرف كه نگرد آشنايى به نظر در نيايد.
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار به مويه‏هاى غريبانه قصه پردازم
كه از جهان ره و رسم سفر براندازم آورده‏اند كه يكى از پيغمبران عزرائيل را پرسيد: كه اى قابض ارواح چندين داغ حسرت كه بر جگر آدميان مى‏نهى و اين همه شربت تلخ كه به عالميان مى‏دهى هرگز بر كسى رحم مى‏كنى عزرائيل گفت: اى پيغمبر خداى تعالى رحم را از دل من نزع كرده است مرا در قبض روح بر هيچكس رحم نيست الا بر آن غريب ممتحن جدا مانده از شهر و وطن آن ساعت كه خواهم امانت روح از وى استرداد كنم و پنجه مطالبه در دامن جانش زنم آن بيچاره نداند كه چه در پيش وى آمده از چپ و راست نظر كند نه زن بيند و نه فرزند و نه خويش مشاهده نمايد نه پيوند پدر و مادرى نه كه با ايشان غم دل گويد برادر و خواهرى نى كه با ايشان سر ضمير خود در ميان نهد نه يار مشفقى كه يتيم خود را بدو سفارش نمايد و نه دوست مهربانى كه وصيتى به جاى آرد در آن ساعت آب حسرت در ديده وى بگردد و قطره‏اى چند باران ندامت از سحاب چشم وى بچكد مرا در اين حالت بر او رحم آيد و روح او را از تن او مدارا قبض كنم.
هر شب برود ز سينه آرام غريب
گويند كه از مرگ بتر نيست غمى وز شربت غم تلخ شود كام غريب
شك نيست كز آن بتر بود شام غريب القصه چون انصار شنيدند كه حضرت پيغمبر فرمود: كه حمزه در اين شهر گريندگان ندارد به خانه‏هاى خويش رفتند و زنان خود را گفتند اول به خانه حمزه عم رسول الله رويد و بر وى بگرييد بعد از آن به خانه خويش باز آئيد و بر كشتگان خود بگرييد زنان انصار همه به خانه حمزه آمدند و تا قريب نيم شب برو مى‏گريستند و سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم به خواب رفته بود چون بيدار شد آواز گريه زنان از خانه حمزه شنيد پرسيد: كه اين چه آواز است؟ گفتند: زنان انصارند كه بر عم تو مى‏گريند آن حضرت فرمود: كه خداى خشنود باد از شما و اولاد شما و اولاد شما اى عزيز در ضيه كربلا ملاحظه كن كه حسين و اولاد و اصحاب او غريب بودند و در آن باديه كسى نبود كه بر ايشان بگريد لاجرم آسمان بر ايشان بگريست و امام محى السنة٢٧ در تفسير معالم التنزيل از سدى رحمةالله نقل كرده كه چون امام حسين عليه‏السلام را شهيد كردند آسمان بگريست و گريه او شفق اطراف اوست و در تفسير ثعلبى آورده كه محمد بن سيرين رحمة الله فرمود: كه پيش از قتل حسين حمرتى كه حالا از شفق مشهود مى‏گردد نبود بعد از قتل حسين ظهور نموده و در اين باب گفته‏اند:
اين سرخى شفق كه برين چرخ بى‏وفاست هر شام عكس خون شهيدان كربلاست و در شواهد مذكورست كه معمر و زهرى رحمهما الله در مجلس عبدالملك مروان بودند وليد پرسيد: كه كدام از شما دانيد كه در روز قتل حسين حال سنگ‏هاى بيت المقدس چه بود؟ زهرى رحمة الله فرمود: كه به من چنين رسيده است كه در آن روز هيچ سنگى را از مسجد اقصى و حوالى آن برنداشتند مگر كه در زير آن خون تازه يافتند و از ديگرى مى‏آرند كه چون حضرت امام حسين عليه‏السلام شهيد شد از آسمان خون بباريد و هر چيز كه ما را بود پر خون شد و آسمان چند روز در چشم ما چون خون بسته مينمود و در عيون الرضا عليه‏السلام در حديث ريان بن شبيب مذكور است كه سلطان على بن موسى الرضا عليه التحية و الدعا با او گفت: كه يا ابن شبيب وقتى كه جدم را شهيد كردند آسمان خون بباريد و ترابى احمر از اطراف او به جانب زمين رسيد يابن شبيب به درستى كه چهار هزار فرشته براى نصرت آواز محيط افلاك به مركز خاك فرود آمدند و در جنگ دستورى نيافتند بر سر روضه مقدس و تربت مطهر او قرار گرفته با موى ژوليده و روى گردآلود مى‏گريند و مى‏باشند تا روز قيامت.٢٨
اندرين ماتم ملائك دم به دم بگريسته
كرسى از جا رفته و سدره در افتاده ز پاى
مهر عالمتاب با سوز جگر ناليده زار
زين عزا بهر رضاى خواجه كن و مقام
حورعين بهر رضاى فاطمه در باغ خلد جن و انس و علوى و سفلى ز غم بگريسته
عرش نالان گشته و لوح و قلم بگريسته
پير گردون هر زمان با پشت خم بگريسته
ناله كرده زمزم و بيت الحرام بگريسته
بر شهيد باديه با صد الم بگريسته و شهيد سوم از شهيدان اهل بيت جعفر بن ابى‏طالب عليه‏السلام بود برادر مرتضى على و او در اول بار با جماعتى از صحابه به حبشه هجرت كرد و نجاشى پادشان آن ولايت به دست او مسلمان شد و از حبشه معاودت نموده در روز فتح خيبر به خدمت حضرت پيغمبر رسيد و آن حضرت به غايت شادمان شده فرمود: كه نمى‏دانم به كدام امر شادمان‏ترم؟ به قدوم جعفر يا فتح خيبر و حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم او را بسيار دوست داشتى و درباره او فرمود: اشبهت خلقى و خلقى تو مشابه منى در صورت و سيرت و اين نهايت شرفست در وصف وى آورده‏اند كه در سال هشتم از هجرت كه آن حضرت لشگرى نامزد فرمود و به حرب شرحبيل غسانى فرستاد، جعفر نيز در آن سريه بود، چون به موته رسيدند و آن موضعيست نزديك ببلقا از ولايت شام با لشگر كفر روبرو افتادند، سريه هزار سواره و پياده بلكه از اين عدد نيز زياده مبارزان معركه جهاد و يك جهت آن پاك‏طينت پاكيزه اعتقاد از بسيارى دشمنان انديشه ناكرده دست اعتصام در دامن توكل استوار داشتند و پاى ثبات در ركاب وقار آورده عنان اختيار به قبضه مشيت آفريدگار باز گذاشتند.
در دست ما چو نيست عنان ارادتى بگذاشتيم تا كرم او چه مى‏كند مردانه‏وار روى به كارزار كفار آوردند و در اثناى قتال كه زيد بن حارثه شهيد شد جعفر بن ابى‏طالب علم برداشت و از مركب پياده شد اسب را پى كرد و اول اسبى كه در اسلام پى كردند آن بود آن گه به محاربه مشغول شد ضربتى بر دست راستش زدند چنانچه از تن وى جدا شد علم را به دست چپ گرفت آن را نيز بيانداختند علم را به بازوى خود نگاهداشت مردى از روميان او را زخمى زد كه از پاى درآمد و در صحاح اخبار وارد شده كه حق تعالى پيغمبر خود را بر احوال اهل موته اطلاع داد و زمين را مرتفع گردانيد تا معركه محاربه ايشان را ديد و ياران را خبر داد از اهل موته و فرمود: كه زيد بن حارثه علم برداشت و شربت شهادت چشيد پس جعفر بن ابى‏طالب را فراگرفت و به مرتبه شهادت رسيد و پس از او ابن رواحه لوا برداشته جرعه فنا چشيد اين سخن مى‏فرمود و قطرات اشك از ديده مباركش مى‏باريد و فرمود: كه جعفر به بهشت در آمد و حق تعالى دو بال از ياقوت سرخ به عوض دو دست وى كه انداخته بودند به وى ارزانى داشت كه هر كجا مى‏خواهد طيران مى‏نمايد و از مرتضى على عليه‏السلام منقول است كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه جعفر را ديدم كه در بهشت بر مثال ملكى كه پرواز مى‏كرد آورده‏اند كه وى را به خواب ديدند كه در جنت با مرغان بهشت پرواز مى‏كرد از اين جهت وى را جعفر طيار گفتند و مرتضى على عليه‏السلام در شعر فرموده:
و جعفر الذى يضحى و يمسى يطير مع الملائكه ابن امى يعنى آن جعفرى كه بامداد و شبانگاه با ملائكه طيران ميكند پسر مادر من است يعنى برادر من و در بعضى از قصص آورده‏اند كه جعفر را در آن جنگ پنجاه زخم رسيده بود بر طرف پيش او همين كه در آن معركه بيفتاد و هيچكس از كافران به واسطه هيبت و سطوتى كه از وى مشاهده مى‏رفت گرد وى نيارستند گشت تا سر مبارك او را ببرند جمعى حمله كرده او را به نيزه از زمين در ربودند در اين محل خواجه عالم در مدينه بر منبر بود و رفع حجب شده آن معركه را مشاهده مى‏كرد و همين كه جعفر را به نيزه از زمين برداشتند روى مبارك به آسمان كرد و گفت: الهى پسر عم مرا رسوا مساز حق سبحانه در همان ساعت او را دو بال بخشيد تا از سر نيزه‏هاى كافران پرواز نموده به روضه فردوس پريد و از اينست كه او را طيار گويند و هرگاه صحابه تحيت پسر وى به جاى آوردندى گفتندى السلام عليك يا ابن ذى الجناحين منقول است كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم بعد از مشاهده حال جعفر به خانه وى آمد و اسماء بنت عميس را كه زوجه جعفر بود طلبيد و پرسيد كه كودكان جعفر كجايند ايشان را به نزد من آر اسماء ايشان را به نزد حضرت برد آن حضرت ايشان را ببوسيد و ببوييد و در برشان گرفت و در كنار خود نشاند و آب از ديده آن حضرت مى‏چكيد اسماء گفت يا رسول الله فرزندان جعفر را چنان مى‏نوازى كه يتيمان را بنوازند و با ايشان آن معامله مى‏كنى كه با بى‏پدران مى‏كنند مگر از جعفر خبرى آمده است و او را حالى افتاده حضرت فرموده كه آرى او را شهيد ساختند اسماء از غايت بى خودى فرياد كرد و زنان بر او جمع شدند آغاز گريه و زارى كردند رسول صلّى الله عليه و آله و سلم ايشان را تسلى داده به صبر امر فرمود آورده‏اند كه حضرت از آن جا برخاست و با چشم پرآب به منزل فاطمه تشريف فرمود ديد كه فاطمه مى‏گريد و ميگويد وا عماه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود كه على مثل جعفر فلتبك الباكيه يعنى اگر گرينده‏اى بگريد بارى بر مثل جعفر بگريد.
حيران شده‏ام كه در غمت چون گريم
گرديده ز بهر ديگران گريد آب از ابر بهار بارى افزون گريم
بهر تو من خسته جگر خون گريم و از عبدالله جعفر مرويست كه گفت من ياد دارم كه آن سرور به خانه ما آمد و تعزيت پدرم رسانيد و دست بر سر من و برادرم فرود آورد و بوسه بر روى من و برادرم نهاد و اشك از چشمش روان بود به حيثيتى كه محاسن مباركش متقاطر ميشد و فرمود: كه بار خدا با جعفر به بهترين ثوابى رسيد اكنون تو خليفه وى باش در ذريه وى بهترين خلافتى كه با يكى از بندگان به جاى آورى و بعد از سه روز باز به خانه ايشان رفت و فرزندان جعفر را بنواخت و دلدارى نمود و حلاق را طلبيد تا سر ايشان را بتراشد و فرمود: اما محمد بن جعفر به عم من ابى‏طالب شبيهست و اما عون بن جعفر در خلق و خلق به پدر خود ماند و دعاى خير در شأن عبدالله به تقديم رسانيد آورده‏اند كه مادر ايشان بگريست و از يتيمى ايشان ياد مى‏كرد و از بى‏كسى ايشان مى‏ناليد آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: أتخافين عليهم و انا وليهم فى الدنيا و الآخرة آيا مى‏ترسى بر فرزندان جعفر و حال آن كه من يار و مددكار و متولى كار ايشانم در دنيا و آخرت و جعفر را هفت پسر بود دو تن از ايشان كه عون و محمد اصغر بودند در كربلا با پسر عم خود امام حسين شربت شهادت نوش فرمودند چنان‏چه بعد از اين در واقعه جانسوز غم اندوز كربلا كه سبب بكاء و موجب اندوه و عناست مذكور خواهد شد.
سوراخ مى‏شود دل ما چون گل حسين
آخر روا بود كه ز سنگين دلان شام هر جا كه ذكر واقعه كربلا رود
بر اهل بيت اين همه جور و جفا رود ديگر ابتلاى آن حضرت به وفات فرزندش ابراهيم بود و ابراهيم در مدينه به سال هشتم از هجرت در ذى الحجه متولد شد از ماريه قبطيه و قابله‏اش سلمى آزاد كرده حضرت رسول خدا بود شوهر خود ابورافع را خبر دار گردانيد كه ماريه پسرى آورده ابورافع بشارت به حضرت صلوات الله و سلامه عليه رسانيد و آن سرور به مژدگانى آن خبر بنده‏اى به ابورافع بخشيد و هم در آن شب او را ابراهيم نام نهاد جبرئيل آمد و گفت: السلام عليك يا اباابراهيم حضرت بدين سبب شادمان گشت و دايه‏اى براى وى مقرر فرمود و ابراهيم قريب به يك سال و نيم بزيست و در سال دهم از هجرت وفات يافت و پيمغبر از موت وى بسيار اندوهناك گشت و به صحت رسيده كه چون خبر به نزد آن حضرت آوردند كه ابراهيم در سكراتست آن سرور نزد دايه وى آمد و در آن وقت عبدالرحمن عوف همراه حضرت بود و ابراهميم در كنار مادر قرار داشت حضرت پيغمبر وى را فراگرفت و چون با آن حالش بديد اشك در چشم مباركش روان شد عبدالرحمن گفت يا رسول الله تو نيز گريه مى‏كنى نه نهى كرده بودى از گريه بر ميت حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى پسر عوف نهى كرده‏ام از روى و موى كندن و جامه پاره كردن و طپانچه بر رخساره زدن اما آب چشم اثر رحمتست و هركه رحم نكند بر وى رحم نكنند آن گاه فرمود: كه اى ابراهيم اگر نه آن بودى كه موت امريست حق و وعده صدق و آخر ما عن‏قريب به اول ملحق خواهد شدن هر آينه كه بر تو بيشتر از اين حزين مى‏شدم آنگاه فرمود: العين تدمع ديده اشك مى‏بارد و القلب يحزن و دل اندوهناك مى‏شود و لا تقول الا ما يرضى ربنا و نمى‏گويم سخن مگر آن چه پسندد پروردگار ما و انا بفراقك يا ابراهيم لمحزونون و ما به فراق تو اى ابراهيم هر آينه اندوهناكيم و چگونه كسى در فراق جگر گوشه خود اندوهناك نبود چه او جزويست از والدين و در قطع جزو هر آينه كل را ملال و كلال مى‏رسد.
دل ز پيوند كسان برداشتن آسان بود ليك از پيوند جان خود بريدن مشكلست در شواهد النبوة و ديگر كتب سير مذكور است كه روزى پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم امام حسين را بر ران راست خود نشانده و پسر خود ابراهيم را بر ران چپ جبرئيل عليه‏السلام فرود آمد و گفت: يا حبيب الله خداى تعالى اين هر دو را براى تو جمع نخواهد كرد و يكى را از تو باز خواهد ستد اكنون تو اختيار كن هر كدام كه خواهى تا خداى با جوار رحمت خود برد رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اگر حسين وفات كند در فراق وى هم جان من بسوزد و هم دل على ملول شود و هم جگر فاطمه ريش گردد و هم برادرش حسن را اندوه رسد و اگر ابراهيم برود بيشتر الم بر جان من باشد من الم خويش را اختيار كردم بر الم ايشان و بعد از سه روز ابراهيم وفات يافت و هرگاه كه حسين پيش پيغمبر آمد وى را بوسه دادى و گفتى مرحبا به كسى كه من فرزند خود ابراهيم را فداى وى كردم پس با چنين كس چنان خوارى‏ها چگونه روا باشد در كنزالغرايب آورده كه روزى امام حسين پيش حضرت رسول بود و مى‏خواست كه به خانه رود باران مى‏باريد حضرت در حسين نگريست او را ملول ديد فرمود: كه اى جان جد چرا ملولى گفت: دلم به جانب برادر و مادر مى‏كشد و آرزوى ديدار ايشان دارم و باران مرا از رفتن باز مى‏دارد حضرت رسول دعا فرمود تا باران بايستاد و حسين به خانه باز رفت آن حضرت صلّى الله عليه و آله و لم قطرات باران بر جگرگوشه خود روا نمى‏داشت تير باران زهر آلود بر وجود نازنين او كى روا بود.
گلبرگ سينه وى از آسيب خار تيز
از خاك سرو ناز برآيد كشيده قد
ديدند غرق خون رخ او را ملائكه مانند جيب غنچه شده چاك اى دريغ
سروقدش فرو شده در خاك اى دريغ
گفتند در صوامع افلاك اى دريغ اى دريغ و درد كه تا قيام قيامت اين ماتم در ميان ماتم‏زدگان امت باقى خواهد بود و هر سال كه ماه عاشورا در آيد مصيبت‏داران حسين را درد بر درد خواهد افزود حق سبحانه غم دوستان را شادى آخرت گرداند تا روح مقدس امام و ساير شهدا از ما خشنود باد.
يا رب نظر لطف عطا كن ما را
هر چند گنهكار و پريشان حاليم داريم دل خسته دوا كن ما را
در كار شهيد كربلا كن ما را باب سوم : در وفات حضرت سيد المرسلين عليه افضل صلوات المصلين و على عترته و اسرته اجمعين‏
بر خواطر زاكيه عقلاى عالم و ضماير صافيه بنى‏آدم وضوح تمام و ظهور لاكلام دارد كه لباس حيات آدميان مستعار است و اساس عمر ايشان به غايت ناپايدار ليالى و ايام منازل مسافران راه دور و دراز عقباست و شهور و اعوام مراحل گذرندگان باديه خونخوار بناى ساحت ربع مسكون منهل خداعست و محدود حدود فلك نيلگون منزل وداع بساط بسيط گيتى دامگاه فناست نه آرامگاه بقا و مخادع غرورست نه مرابع سرور قنطره عبورست نه منظره قصور مخاوف فرار است نه مواقف قرار مكمن بوار است نه مسكن مسار منزهات بقاع او مراحل گذرست و مستحسنات رباع او منازل سفر.
گنج امان نيست در اين خاكدان
هر كه درو ديد مايده خرگهيست
هر كه درو ديد دهانش بدوخت مغز وفا نيست در اين استخوان
كاسه آلوده و دست تهيست
وآنكه ازو گفت زبانش بسوخت اى عزيز گل اين جهان رفيق خارست و ملش قرين خمار گنجش به رنج پيوسته عيشش بطيش باز بسته راحتش با زحمت همخانه محبتش با محنت در يك كاشانه قربتش با كربت آميخته و مسرتش با مضرت در آويخته نوش لطفش با نيش قهر است و اثر ترياقش با ضرر زهر وفاقش به انفاق هم وثاقست و تلاقش را با افتراق اتفاق عشرتش بى‏عسرت وجود نگيرد و فرحش بى‏ترح وقوع نپذيرد.
جهان را هر گلى بر نوك خاريست
وصال غنچه بى‏خار جفا نيست
جهان گر گنج دارد مار با اوست
گر از وى لطف جويى قهر يابى
نه سروى در چمن بينم نه شمشاد خزانى از پى هر نوبهاريست
چراغ لاله بى‏باد فنا نيست
وگر خرما نمايد خار با اوست
وگر ترياق خواهى زهر يابى
كه آن از اره دهرست آزاد كدام سرو سهى در چمن دهر بالا كشيد كه باره فوات سرو شاخش را بر خاك هلاك نينداختند و كدام نهال تازه در گلشن حيات نشو و نما يافت كه به تيشه ممات بيخ آن را منقطع نساختند.
كدامين سرو را داد او بلندى كه بازش خم نكرد از دردمندى هر كه از دروازه عدم قدم در فضاى صحراى وجود نهاد بى شبهه او را از رخنه فنا بيرون بايد رفت و هر كه رخت آمال و امانى به كشور زندگانى كشيد بالضروره متاع جان بى‏بدل را به تمناچى اجل بايد سپرد.
آن كيست كه دل نهد و فارغ بنشست
گو ميخ مزن كه خيمه مى‏بايد كند پنداشت كه مهلتى و تاخيرى هست
گو بار منه كه رخت مى‏بايد بست هر سحرگاه مناديان بارگاه قضا نداى دل‏گزاى كل مخلوق سيموت به گوش هوش عالميان فروخوانند و هر صبحدم داعيان بارگاه قدر صداى مشقت انتماى و كل مرزوق سيفوت باسماع جهانيان رسانند يعنى هر آفريده شده‏اى زود باشد كه بميرد و هر روزى خورنده‏اى اندك زمانى را سمت فوت و فنا پذيرد پس اى خفتگان زمانه بيدار شويد كه مرگ در كمينست و اى مستان شبانه هشيار گرديد كه رجوع به رب العالمينست اى مغرورشدگان به سرور ايام زندگانى گوش به خود داريد كه هر كمالى را زوالى در عقبست اى مسرور گشتگان به نيل آمال و امانى هوش به تن آريد كه ايام حيات را زمان ممات در قفاست.
كه مى‏نهد قدم اندر سراى كون و فساد كه باز روى به راه عدم نمى‏آرد هيچ خانه‏اى ديده‏اى كه از روزنه آن دود مرگ بر نيايد و هيچ ايوانى شنيده‏اى كه شرفه شرف او به قهر اجل از پاى در نيايد هيچ مجلس وصلتى بوده كه آوازه لقد تقطع بينكم بر آن نخوانده‏اند و هيچ دوستى ديده‏اى كه آواز هذا فراق بينى و بينكم بدو نرسانيده‏اند نيل رحيل كل شى‏ء هالك بر چهره ادانى و اقاصى كشيده‏اند و غبار كل من عليها فان بر مفارق اسافل و اعالى فشانده همه را بار فوات كشيدن است و جمله را شربت فنا چشيدنى خاقان و امير و سلطان و وزير و منشى و دبير و غنى و فقير و صغير و كبير و جوان و پير و عالم و جاهل و عاقل و غافل و ناقص و كامل و قائم و قاعد و هابط و صاعد و خفته و بيدار و مست و هشيار و قوى و ضعيف و وضيع و شريف و موحد و ملحد و مقر و جاحد و فاسق و زاهد و كامل و جاهل همه در قبضه اين بلا و چنگال اين عنا برابرند.
در بارگاه حشر چه سلطان چه بينوا بر آستان مرگ چه دربان چه پادشاه اگر درين جهان كسى را حيات ابد ميسر و بقاى سرمد مقصور بودى آن خلعت با قيمت بر قامت استقامت انبيا و رسل كه هاديان مسالك وسيلند راست آمدى و اگر اجل كسى را مهلت دادى و باب بقا بر روى كسى گشادى بايستى كه سيد انبيا و سند اصفيا كه منشور كرامت بى‏غايتش به توقيع وقيع و لكن رسول الله و خام النبيين موضح و موشح جام فوات ننوشيدى و جامه ممات نپوشيدى حق سبحانه و تعالى جهت تسلى اين امت عالى همت رقم موت بر صحيفه شريفه حياتش كشيد كه انك ميت و انهم ميتون و به واسطه دفع توهم بقا در دنياى دغا اين خطاب مستطاب به گوش هوشش رسانيد كه و ما جعلنا لبشر من قلبك الخلد يعنى ما نداديم و مقرر نكرديم هيچ بشرى را پيش از تو رتبه جاويد بودن در دنيا تمام انبيا و ازكيا و اوليا و اصفيا و غير ايشان كه پيش از تو بوده‏اند شربت مرگ چشانيديم و نداى قل يتوفيكم ملك الموت بديشان شنوانيديم افان مات فهم الخالدون آيا اگر تو بميرى اين ديگران كه هستند باقى خواهند ماندنى نى كل نفس ذائقة الموت هر نفسى چشنده مرگست.
گيرد قرار در رحم خاك عاقبت
كاخ فلك پر است ز ذكر گذشتگان هر نطفه‏اى كه آمده از صلب آدم است
ليكن كسى كه گوش كند اين صدا كم است پس از باب مصائب و + و اصحاب نوايب و بلايا اگر در واقعه هايله انتقال سيدالمرسلين و حادثه نازله فوت و ارتحال خاتم النبيين عليه افضل صلوات المصلين بواجبى تأمل نمايند و دل و جان دردمند و روح روان مستمند ايشان با صبر و رضا قرين و با اطمينان و تسلى همنشين گردد و انديشه مرگ و خوف فنا بر ايشان آسان شود.
ولو كان انسان يدوم بقاؤه
انديشه ز مرگ مصطفى بايد كرد
چون سيد هر دو كون جاويد نماند لما مات خير المرسلين محمد صلّى الله عليه و آله و سلم
شادى و طرب جمله رها بايد كرد
ما را طمع خام چرا بايد كرد اى عزيز چون ايام غم انجام عاشورا محل ماتم و بكاست اگر دو سه كلمه از وفات حضرت سيد كائنات عليه افضل الصلوة به زبان قلم بر صحيفه بيان سمت تحرير يابد دور نمى‏نمايد آورده‏اند كه در سال دهم از هجرت كه آن حضرت حجةالوداع ادا فرمود در روز عرفه در ساحت عرفات اين آيه فرود آمد اليوم اكملت لكم دينكم امروز دين شما را براى شما كامل گردانيدم و اتممت عليكم نعمتى و نعمت‏هاى خود را بر شما تمام ساختم پيغمبر را از مضمون آيه رايحه انتقال به روضه دار الوصال به مشام جان رسيد چه هر چيز كه رقم كمال برو كشيده شد آفت زوال در عقب دارد.
چو آفتاب به نصف النهار يافت كمال مقرر است كه رو مى‏نهد به صوب زوال آورده‏اند كه حضرت در آن خطبه كه مى‏خواند فرمود: كه فراگيريد از من مناسك خود را كه شايد نبينم شما را بعد از اين سال و منقولست كه در خطبه روز عرفه فرمود: كه شما از من پرسيده خواهيد شد يعنى فرداى قيامت از شما خواهند پرسيد كه محمد صلّى الله عليه و آله و سلم با شما چگونه زندگانى كرد شما در جواب چه خواهيد گفت گفتند: گواهى خواهيم داد كه اداى رسالت و امانت كردى و آن چه شرط ارشاد و نصيحت بود به جاى آوردى پس آن حضرت انگشت سبابه خود را به جانب آسمان برداشت و به سوى زمين فرود آورده گفت: اللهم اشهد بار خدايا گواه باش و بعد از آن كه از حج مراجعت فرمود در اثناى طريق به منزلى فرود آمد كه آن را غدير خم گفتندى و در نواحى جحفه واقعست و آنجا نماز پيشين در اول وقت ادا فرمود بعد از آن روى به ياران كرد و گفت: الست اولى بالمؤمنين من انفسهم آيا من نيستم سزاوارتر به مؤمن‏ان از نفس‏هاى ايشان همه گفتند: بلى يا رسول الله همچنين است كه مى‏فرمايى و تو اولى از ما به مايى پس گفت: من كنت مولاه فهذا على مولاه هر كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست.
در روايتى آنست كه فرمود: كه خداى تعالى مولاى منست و من مولاى جميع مؤمن‏ان‏م بعد از آن كه دست مرتضى على بگرفت و فرمود: كه هر كه من مولاى اويم پس على بن ابى‏طالب مولاى اوست پس از آن پنج دعا در شأن مرتضى على عليه‏السلام به تقديم رساند و گفت: اللهم وال من والاه بار خدايا دوست دار هر كه على را دوست دارد و عاد من عاداه و دشمن دار هر كه على را دشمن دارد وانصر من نصره و يارى ده هر كه على را يارى دهد و اخذل من خذله و فروگذار هر كه على را فروگذارد و ادر الحق معه حيث كان و حق را با او دار هر جا باشد مروى است كه عمر رضى الله عنه برخاست و دست مرتضى على بگرفت و گفت: بخ، بخ يا على بن ابى‏طالب نيكويى و خرمى باد تو را اى پسر ابوطالب اصبحت مولا كل مؤمن و مؤمنه بامداد كردى و مولاى همه مؤمن‏ين و مؤمن‏ان‏ى و اين سه بيت از روضة الاحباب‏٢٩ به جهت مناسب اين جا نقل افتاد.
٢١) رؤساى قريش و اقوام جاهليت از عرب و غير ايشان چندان نخوتداشتند و برترى نژادى چنان در آنها راسخ بود كه هيچ كس حاضر نبود با پست‏تر از خود جنگ كند تا به صلح چه رسد بلكه حاضر نبود نژاد پست‏تر از او به دست او كشته شود چون همين كشته شدن را افتخارى براى مقتول مى‏شمردند و قريش طايفه انصار را پست‏تر از خود مى‏شمردند حاضر نبودند آنها را به دست خود بكشند يا خود به دست آنها كشته شوند.
٢٢) كوه عينين بلفظ تثنيه نزديك احد است.
٢٣) درج الدرر فى ميلاد سيد البشر از سيد اصيل الدين عبدالله بن عبدالرحمن الحسينى الشيرازى متوفى ٨٨٤.
٢٤) در قديم مى‏گفتند ياقوت و مرواريد تفريح مى‏آورد و غم را زائل مى‏كند مؤلف لب پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم را تشبيه به ياقوت كرده است و دندان را به مرواريد و سنگ كفار را چون ديوانه سودازده كه مفرح لازم داشت.
٢٥) مى‏گفتند عقيق يمانى رنگ خود را به سبب تابش سهيل يمنى حاصل كرده است كه آن هم سرخ رنگ درخشان است و لب پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم را تشبيه به سهيل كرده است.
٢٦) يعنى باجربزه و با مكر و حيله.
٢٧) حسين بن مسعود فراء بغوى از علماى شافعى است در سال ٥١٦ در گذشت.
٢٨) در ترجمه نفس المهموم وجه اين روايات را ذكر كرده‏ايم هر كس خواهد بدان رجوع كند.
٢٩) فارسى است از عطاءالله شيرازى از علماى اهل سنت.
۵
روضة الشهداء رو از براى سر دين خويش تاجى ساز
ز دل عداوت او دور دار تا نخورى
گواه پاكى اصلت ولاى شاهى دان ز خاك پاى جوانمرد وال من والاه
ز تيغ لفظ نبى زخم عاد من عاداه
كه بر كمال معانيش هل اتى است گواه و به وقت نقل اين حديث در درج الدرر آورده كه از فحواى اين خبر معتبر معلوم مى‏شود كه دوستى مهر سپهر لا فتى يعنى على مرتضى در كمال ايمان دخل تمام دارد و بغض او و اولاد او عياذاً بالله شخص را در سلسله هالكان مى‏اندازد.
هر كه را هست با على كينه
نيست در دستش آستين پدر٣٠ در سخن حاجت درازى نيست
دامن مادرش نمازى نيست و روايتى آنست كه به همين وقت در غدير خم فرمود: كه گوييا مرا به عالم بقا خواندند و من اجابت نمودم بدانيد كه من در ميان شما دو امر مهم عظيم مى‏گذارم يكى از ديگرى بزرگترست قرآن و اهل بيت من؛ ببينيد و تأمل و احتياط كنيد كه بعد از من با آن دو امر چگونه سلوك خواهيد كرد و رعايت حقوق آن به چه كيفيت بجاى خواهيد آورد و آن دو امر از يكديگر جدا نخواهند شد تا در لب حوض كوثر به من رسند بزرگى فرمود: كه حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم امت را به حوض كوثر وعده مى‏داده و بعضى از اين امت بى‏حميت جگرگوشگان را گرسنه و تشنه به شربت زهر و ضربت قهر هلاك كردند.
اى به جاى تو من وفا كرده
بوده بيگانه و تو را با حق
من تو را چون به حشر تشنه شوى
در مكافات تو حسين مرا
آن حسينى كه جبرئيل او را
فاطمه از براى تربيتش تو مكافات آن جفا كرده
به نصيحت من آشنا كرده
وعده شربت صفا كرده
به غم آب مبتلا كرده
هر كجا ديده مرحبا كرده
صد سحرگاه ربنا كرده در مقتل نورالائمه خوارزمى آورده كه: وقتى حسين با كودكان در محله‏اى از محلات مدينه بازى مى‏كرد و خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم از گوشه‏اى در آمد و قصد كرد تا حسين را بگيرد حسين در ميان كودكان مى‏گريخت و خواجه از پى او مى‏تاخت و او را به چپ و راست مى‏انداخت حضرت گفت: حسينا اين چه گريزپاييست حسين گفت: شاها نمى‏گريزم تو را به جست و جوى آرم آرى معشوق كه از جوينده گريز مى‏كند نه فكر پرهيز مى‏كند بلكه عاشق را در طلب خود تيز مى‏كند.
القصه؛ خواجه عالم او را بگرفت و تنگش در كنار كشيد و دست دعا بر آورد كه اللهم انى احبه فاحبه و احب من يحبه بار خدايا من حسين را دوست مى‏دارم، تو هم او را دوست دار و دوست دار كسى را كه دوست دارد او را در آن ساعت از عالم غيب پيام رسيد كه اى حبيب من اين جگرگوشه تو بر تابه گرم كربلا بريان خواهد شد و آب از اين ريحانه گلشن نبوت باز خواهند گرفت و بر درگاه ما لب تشنه دوست دارند و در راه ما رخساره به خون آلوده طلبند مقربان ما سوگند به سرهاى بريده محبان خورند لاجرم او و پدر و برادر او به سعادت شهادت بدرگاه ما خواهند آمد علىّ بضربتى و حسن بشربتى و حسين بحربتى.
آن يكى را ضربت تيغ بلا بر فرق سر
ديگرى با حلق تشنه خورده تيغ آبدار و آن دگر را شربت زهر عنا در كام دل
خاك دشت كربلا از خون پاكش گشته گل آورده‏اند كه در ايام منا در حجةالوداع سوره كريمه اذا جاء نصر الله و الفتح فرود آمد، حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم با جبرئيل گفت: اى برادر گوئيا كه مرا خبردار مى‏گردانند كه از اين عالم مى‏بايد رفت جبرئيل گفت: يا رسول الله و للآخرة خير لك من الاولى هر آينه عالم بقا تو را بهتر است از دار فنا. آن حضرت بعد از نزول اين سوره در كار آخرت بيشتر جد و جهد مى‏فرمود و كلمات سبحانك اللهم اغفر لى انك انت التواب الرحيم تكرار مى‏نمود گفتند: يا رسول الله چونست كه اين كلمات را بسيار مى‏گويى؟ فرمود: كه بدانيد و آگاه باشيد كه مرا به عالم بقا خوانده‏اند و در گريه شد گفتند: اى سيد سرور از مرگ مى‏گريى و به تحقيق كه آمرزيده است حق سبحانه تعالى گذشته و آينده تو را فرمود: كجاست هول اطلاع بر فوت و تنگى قبر و تاريكى لحد و احوال قيامت يعنى اين همه مى‏بايد ديد و مى‏بايد كشيد و مقرر است كه اين سخن براى ارشاد و تنبيه سائلان مى‏فرمود وگرنه آن حضرت از اين خطرات سالم و ايمن بود و منقولست كه سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم از فحواى سوره فتح و مضمون آيه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى خبر ارتحال از اين عالم بى‏ثبات سريع الزوال دريافت و شعشعه آفتاب شوق رب الارباب و ذوق مراجعت به وطن اصلى و خيرالمآب از مطلع ارجعى الى ربك بر نفس مقدس او تافت به يك ماه پيش از آن كه وفات كند خواص اصحاب را به خانه طلبيد و چون نظر مباركش بر ايشان افتاد قطرات عبرات از چشمه چشم مبارك بگشاد و همانا كه آن از غايت رحم و شفقت آن حضرت بود بر ياران كه ايشان را تحمل بار هجران و طاقت وداع آن جان جهان چگونه تواند بود.
وداع يار و ديارم چو بگذرد به خيال
ميان آتش سوزنده ممكنست آرام شود منازلم از آب ديده مالامال
ولى در آتش هجران قرار و صبر محال پس از سر اهتمام به جهت حضار مجلس بساط دعا بگسترانيد و فرمود: برحبا بكم فراخى عيش و دوام جمعيت و كمال نعمت به شما واصل باد و حياكم الله بالسلام و تحيت گويد خداى شما را به سلام كه دليل سلامت و وسيله كرامتست جمعكم الله، جمع دارد خداى شما را و از تفرقه محفوظ سازد رحمكم الله، رحمت كند خدا مر شما را و مهربانى درباره شما پاينده دارد حفظكم الله، شما را از آفات و مخافات نگهدارد جبركم الله، شكستگى‏هاى شما را به درستى مبدل كند نصركم الله، و در همه احوال شما را يارى و نصرت دهد رفعكم الله، منزلت شما رفيع گرداند وفقكم الله، توفيق رفيق روزگار شما سازد قبلكم الله، شما را شرف قبول ارزانى دارد هداكم الله شما را بر راه هدايت بدارد اواكم الله در كنف لطف و پناه فضل خود جاى دهد وقاكم الله نگهدارد و حمايت كند شما را سلمكم الله از هرچه نبايد و نشايد به سلامت دارد رزقكم الله از خزانه فضل بى‏زوال شما را روزى دهد.
وصيت مى‏كنم شما را به تقوى و پرهيزكارى از حضرت بارى و شما را به خدا مى‏سپارم و حق تعالى را بر شما خليفه خود مى‏گردانم و مى‏ترسانم شما را از عقاب رب الارباب بدرستى كه من از او نذير مى‏بينم مى‏بايد كه در طريق كبر و علو بر بندگان خدا غلو ننماييد و در بلا و فتنه و عدوان نگشائيد كه حق تعالى فرمود: كه سراى آخرت يعنى نعيم را آماده كرده‏ايم براى كسانى كه نخواهند تكبر و سربلندى در زمين و نه تباهى و طغيان را و عاقبت پسنديده مر متقيان راست. اصحاب را از اين كلمات با بركات چنان مفهوم شد كه سيد عالم ياران را وداع مى‏فرمايد و اين همه مبالغه به واسطه قرب سفر آخرت مى‏نمايد گفتند: يا رسول الله! وقت رحلت تو كى خواهد بود و اجل مسمى كدام زمان روى خواهد نمود؟ فرمود: كه هنگام فراق نزديك رسيده و زمان بازگشتست به خدا و وصول به سدرةالمنتهى و رجوع به جنت الماوى و رفيق اعلى گفتند: يا رسول الله غسل تو كه به جا مى‏آورد و بدان وظيفه كه قيام نمايد؟ فرمود: كه از مردان اهل بيت من آن كس كه به من نزديك‏تر است؟ گفتند: در چه جامه تو را كفن كنيم؟ فرمود: در جامه‏ها كه پوشيده‏ام اگر خواهيد يا در جامه‏هاى مصرى يا در حله‏هاى يمنى يا در جامه‏هاى سفيد. گفتند: يا رسول الله كه بر تو نماز گزارد و همه در گريه افتادند حضرت نيز به گريه در آمد و گفت: صبر كنيد و جزع منماييد كه رحمت خدا بر شما باد و گناهان شما را بيامرزد و شما را از قبل پيغمبر شما جزاى خير دهاد و چون مرا بشوئيد و كفن كنيد همچنان جنازه را در اين خانه بر كنار قبر بگذاريد و همه بيرون رويد و بدانيد كه اول كسى كه بر من نماز گزارد دوست من جبرئيل خواهد بود پس ميكائيل آن‏گه اسرافيل و بعد از ايشان ملك الموت با گروه انبوه از ملائكه پس از ايشان شما فوج فوج درآئيد و بر من نماز گزاريد و ابتدا به نماز بر من مردان اهل بيت كنند بعد از ايشان زنان اهل بيت آن گاه ساير مؤمن‏ان. گفتند: يا رسول الله كه شما را در قبر گزارد؟ فرمود: كه اهل بيت طيبين من با گروهى از ملائكه مقربين كه ايشان شما را بينند و شما ايشان را نبينيد پس حاضران را خبر ياد كرد و گفت سلام من برساند بدان جماعت از ياران كه غايبند و هر كس كه پيروى دين من كند تا روز قيامت او را از سلام من محفوظ و مخصوص سازيد و به تحف تحيت همه را بنوازيد.
روزى كه ز تو سلام باشد ما را آن روز فلك غلام باشد ما را بعد از تمهيد قواعد وصيت سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم مترصد مى‏بود كه آيا كى باشد كه ايام فانى اين جهان به انجام رسد و نفس مطمئنه را از حضرت جلال احديت مژده فادخلى فى عبادى پيغام رسد تا در شب چهارشنبه بيست و هشتم ماه صفر در سال يازدهم هجرت به زيارت گورستان بقيع توجه فرمود و گويند ابومويهبه در آن شب ملازم آن حضرت بود ابومويهبه گويد: كه آن حضرت به جهت اهل مقبره بقيع زمانى طويل استغفار نمود و چندان دعاى خير كرد بر ايشان كه آرزو بردم كه كاش من از اهل آن گورستان بودمى تا شرف آن دعا دريافتمى آنگاه رويبه من كرد و گفت: اى ابومويهبه خزاين دنيا را بر من عرض كرند و مرا مخير ساختند ميان آن كه در دنيا باقى باشم و بعد از آن به بهشت بروم و ميان لقاى پروردگار خود بعد از آن بهشت بدرستى كه من لقاى پروردگار خود و بهشت اختيار كردم منقولست كه شبى آن حضرت مأمور شد كه به بقيع رود و جهت اهل آن مقبره استغفار كند حضرت چنان كرد و بازگشت و در خواب شد و باز با وى گفتند كه برو و از براى اهل بقيع استغفار كن باز برفت و طلب آمرزش نمود و باز آمد و به استراحت مشغول گشت با وى گفتند برو و براى شهداى احد دعا كن حضرت به احد رفت و در شأن شهداى احد دعا كرد و نماز گزارد بعد از هشت سال كه از واقعه احد گذشته بود مراد آنست كه ايشان را دعاى خير كرد و آمرزش طلبيد و در اين اوقات گويى وداع احيا و اموات مى‏فرمود روز ديگر آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم را صداع طارى گذشته سر خود را به عصابه بربست و آن روز نوبت ميمونه بود چون مرض اشتداد يافت زوجات مطهرات همه آنجا جمع شدند حضرت فرمود: كه اين انا غدا من فردا كجا خواهم بود و اين سخن را مكرر مى‏ساخت فاطمه زهرا با امهات مؤمن‏ان گفت: كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم را مشقت خواهد رسيد كه هر روز به خانه يكى از شما تردد كند همه به يك خانه راضى شويد ايشان به خانه عايشه راضى گشتند پس آن حضرت از خانه ميمونه بيرون آمد دستى به دوش مرتضى على و دست ديگر بر دوش فضل بن عباس نهاده پاهاى مبارك به زمين مى‏كشيد تا به حجره عايشه آمد و در آن جا بستر مرض انداخت و ساير زوجات آن سرور آن جا به خدمت وى قيام نمودند و مرض آن حضرت روى به شدت و صعوبت نهاد و تبى عظيم طارى شد.
عبدالله بن مسعود رضى الله عنه گويد: كه در آمدم به نزد رسول صلّى الله عليه و آله و سلم در حالتى كه تب داشت دست بر وى نهادم چنان گرم بود كه دستم تحمل حرارت نكرد گفتم: يا رسول الله تبى به غايت گرم دارى فرمود: كه آرى به درستى كه تب من چنانست كه دو مرد را از شما گيرد گفتم پس تو را دو اجر باشد فرمود: كه آرى به خدايى كه نفس و تن من به يد قدرت اوست كه هيچ احدى در روى زمين نبود كه ايذاى از مرض و غير آن بدو رسد الا آن كه خدايتعالى گناهان وى را بريزاند چنان كه درخت برگهاى خود را مى‏ريزاند و منقولست از ابوسعيد خدرى رضى الله عنه كه گفت در آمدم نزد آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم و قطيفه‏اى بر خويش پوشيده بود و حرارت تب وى را از بالاى قطيفه در مى‏يافتم و دست تحمل آن نداشت كه بى‏واسطه به بدن آن سرور رسانم از روى تعجب سبحان الله مى‏گفتم فرمود: كه هيچ احدى را بلايى سخت‏تر از انبيا نيست و چنان كه بلاى ايشان مضاعفست اجر ايشان هم مضاعفست و بعضى از ايشان را حق تعالى مبتلا ساختى به فقر و درويشى تا به حدى كه از ملبوس قادر نبودى بر غير يك قبا كه شب و روز همان پوشيدى و فرح انبيا به بلا زياده بودى از فرح شما به عطا آرى، محبان راه و مقربان درگاه را زخمى كه از دوست رسد عين مرهمست و المى كه براى دوست كشند عين عطا و كرم.
المى كز براى دوست كنم
زخم او مرهمست بر دل من راحت جان مبتلاى منست
درد او شربت دواى منست و در همين باب گفته‏اند:
من خار غمش به صد گلستان ندهم
دردى كه مرا در غم او حاصل شد خاك قدمش به آب حيوان ندهم
آن درد به صد هزار درمان ندهم مادر بشر بن البراء گويد، بر رسول خداى در آمدم و در مرض موت و تبى در غايت حرارت داشت گفتم: يا رسول الله هرگز بر هيچكس مثل اين تب گرم كه بر بدن تست نيافته‏ام فرمود: براى چنين است كه اجر ما مضاعفست اى ام‏البراء مردم در باب مرض من چه مى‏گويند؟ گفتم: مى‏گويند مرض آن حضرت ذات الجنب است فرمود: كه سزاوار لطف و كرم الهى نيست كه آن مرض را بر پيغمبر خويش مسلط كند چه آن زحمت از همزات شيطانست و شيطان را بر من استيلا نيست و ليكن اين مرض من اثر آن گوشت زهرآلودست كه با پسر تو در خيبر خورديم و به هر چند وقت الم آن بر من تازه مى‏شود و اين زمان وقت انقطاع حياتست و گوييا حكمت در اين آن بود كه پيغمبر را صلّى الله عليه و آله و سلم از مرتبه شهادت نصيبى باشد و در روح الارواح آورده كه عجب سريست كه معدن فتوت با بضعه نبوت قرين شد و دو در شاهوار پديد آمد كه يخرج منهما الؤلؤ و المرجان يعنى حسنين هر يكى ميراث پدرى برداشتند پدر بزرگتر حضرت مصطفى بود صلّى الله عليه و آله و سلم به اثر زهر از عالم رحلت فرمود و پدر ديگر كه على مرتضى بود به ضرب تيغ توجه به سفر آخرت نمود حسن هم كه فرزند بزرگتر بود به اتفاق حضرت رسول شربت زهر چشيد حسين فرزند ديگر كهتر بود به موافقت مرتضى الم زخم تيغ كشيد سالها گذشت و هنوز ضرر آن زهر به هيچ ترياقى مندفع نگشته و قرنهايى برآمد و هنوز زخم آن تيغ را مرهمى پديد نيامده و ديده‏هاى دردمندان از اثر آن زهر گريانست و سينه‏هاى مستمندان از شرر آن تيغ بريان.
چون چراغ ديده زهرا بكشتندش به زهر
چون روان كردند خون از قرة العين رسول زهره را دل بر چراغ ديده زهرا بسوخت
چشم عيسى خون بباريد و دل موسى بسوخت آورده‏اند كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلّم چهارده روز بيمار بود در آن ايام قضايايى متحقق گشته و ما بعضى از آن‏ها را از روضة الاحباب و ديگر كتب اينجا ايراد نموديم اول آنست كه به صحت رسيده از عايشه كه گفته نديدم من احدى را اشبه به رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم از فاطمه زهرا از روى حسن سيرت و استقامت منظر و سكينه و وقار در قيام و قعود چون فاطمه بر پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم درآمدى آن سرور برخاستى و متوجه و مستقبل وى شدى و او را ببوسيدى و به جاى خويش بنشاندى و حضرت چون به خانه وى رفتى او نيز با پدر بزرگوار همان طريقه مرعى داشتى در آن بيمارى فرستاد و فاطمه را بخواند و چون بيامد فرمود: كه مرحبا يا بنتى و او را پهلوى خود بنشاند و بعد از تمهيد قواعد تفقد و تشييد مبانى تلطف با وى سخنى با طريق مساره فرمود فاطمه گريان شد باز با وى بر سبيل نجوى سخنى گفت اين نوبت فرحان و خندان گشت عايشه گويد كه با فاطمه گفتم اى دختر خير البشر نديدم من هيچ فرح را بدين حزن نزديكتر مثل امروز و نشنيدم غمى را به شادمانى قرين‏تر از آن چه از تو ديدم فاطمه در آن وقت آن سر را به او نگفت اما بعد از آن فرمود: كه نوبت اول كه با من مساره كرد مضمونش اين بود كه بدان و آگاه باشد كه در سالى از سنوات سابقه جبرئيل امين جهت درس قرآن مبين يك نوبت بر وى زمين مى‏آمد و امسال دو نوبت براى ضبط آن مهم نازل شده گمان نمى‏برم مگر آن كه اجل من نزديك رسيده و شوق من نيز به عالم قدس به نهايت انجاميده و عنقريب از اين منزل فانى به جوار رحمت سبحانى رحلت خواهم كرد صحبت مرا غنيمت شمار و تا مى‏توانى دست از دامن وصلم باز مدار.
كايد روزى كه خواهى و نتوانى- از استماع آن خبر موحش تألم بسيار و توجع بى شمار به خاطر من رسيد و قطرات عبرات به صفحات وجنات من فرودويد چون پدر بزرگوار من مرا بدان حال ديد ديگر بار مرا نزديك خود طلبيد و به طريق اختفا گفت كه اى نور ديده و اى فرزند برگزيده غم مخور كه من تو را دو مژده ارزانى دارم و زنگ الم بر خاطرت نگزارم يكى آن كه در روضه رضوان سيده زنان اهل ايمان تو خواهى بود و ديگر آن كه پيشتر از ساير اهل بيت من با من ملاقات خواهى نمود من به ميامن آن تريقا تجرع زهر فراق را در مذاق وفاق خود شيرين ساختم و به شكرانه استماع آن خبر مسرت اثر به بهجت و تبسم پرداخت و روايت ديگر هست كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى فاطمه جبرئيل مرا خبر داد كه نيست هيچ زن از زنان مسلمانان كه ذريت او اعظم باشد از ذريت تو پس بايد كه صبر تو از باقى زنان كمتر نباشد و در اين سخن اشارتى بود به آن كه فاطمه را در مفارقت آن سرور بايد كه جزع ننمايد و صبر كند بر خاطر عاطر آن حضرت واضح بود كه آن شكيبايى از ملاقات و مصاحبت آن حضرت بر فاطمه به غايت دشوار خواهد بود.
روزى كه چشم ما ز جمالت جدا بود
گفتمى دلى كه فارغ و صابر بود كه راست چندان كه چشم كار كند اشك ما بود
در دور دلبرى چو تو اينها كه را بود و يكى ديگر از قضايا آن بود كه چون مرض آن حضرت اشتداد يافت فرمود: كه، آب بر من بريزيد از هفت مشك سرناگشوده كه از هفت چاه پر كرده باشند كه شايد خفتى يابم و بيرون روم و مردم را وصيت نمايم پس به دستورى كه فرموده بود مرتب ساختند و وى را در طشتى بزرگ نشانيده آب از آن مشك‏ها بر سر آن حضرت ريختند تا وقتى كه به دست مبارك اشارت فرمود كه بس، آن چه گفته بودم به جاى آورديد، پس وى را خفتى حاصل شده بيرون رفت و با مردم نماز گزارد و خطبه خواند و بعد از حمد و ثناى خداوند تعالى و استغفار براى شهداى احد فرمود: كه انصار خاصه من و محل سر منند با ايشان هجرت كردم و مرا جاى دادند، نيكان ايشان را گرامى داريد و از بدان ايشان در گذرانيد مگر در حدى از حدود الله.
روايتى آنست كه چون انصار ديدند كه مرض حضرت روز به روز زيادت مى‏گردد در خانه‏هاى خود آرام نداشتند و سراسيمه و حيران گرد مسجد نبوى مى‏گشتند عباس رضى الله عنه در آمد و حضرت را از حال انصار اعلام فرمود آن گاه فضل بن عباس در آمد و حال انصار را به عرض رسانيد پس مرتضى على عليه‏السلام بيامد و به مثل آن كلمه‏اى معروض گردانيد حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم دست دست خود را برداشت و فرمود: كه ياران آن حضرت را مدد دادند تا بنشست و پرسيد: كه انصار چه مى‏گويند؟ على عليه‏السلام فرمود: يا رسول الله مى‏گويند مى‏ترسيم كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم از دنيا نقل فرمايد و نمى‏دانم كه بعد از وى حال ما چون شود؟ پس سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم برخاست و دستى بر دوش على عليه‏السلام و يكى بر دوش فضل انداخت و به مسجد آمد و بر پايه اول منبر بنشست و عصابه سر مبارك بسته بود و مردم برو جمع شدند خطبه خواند و بعد از حمد و ثنا مهاجر و انصار را به يكديگر سفارش نمود و در باب قريش نيز سخنان گفت كه ذكر آنها موجب تطويل ميگردد. روايتست از فضل بن عباس كه گفت: رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم در ايام مرض روزى دست مرا گرفته از خانه بيرون آمد و بر منبر نشست و عصابه بر سر بسته بود بلال را بخواند و فرمود: كه مردمان را ندا كن تا همه جمع شوند كه مى‏خواهم ايشان را وصيت كنم و بگو كه اين آخرين وصيتست مر شما را پس بلال به موجب فرموده عمل نموده بر بازارها و محله‏هاى مدينه منادى كرد تمام مردم از خرد و بزرگ چون آن ندا شنيدند روى به مسجد نهادند تا وصيت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم بشنوند.
پس آن حضرت به منبر برآمده خطبه‏اى بليغ ادا فرمود و گفت: اى گروه مردمان! بدانيد كه اجل من نزديك رسيده است و گوييا مى‏بينم شما را كه از من جدا شده‏ايد و من از شما جدا شده‏ام چون از من به تنها (جسم‏ها) جدا شويد بايد به دلها جدا مشويد اى مردمان! خداى را هيچ پيغمبرى نبوده است كه جاويد در دنيا بمانده باشد تا من نيز بمانم و مرا اشتياق به لقاى الهى دريافته است و روايتى آنست كه گفت: اى ياران من! شما را چگونه پيغمبرى بوده‏ام جهاد كردم در ميان شما دندان مرا بشكستند و رخسار مرا خون‏آلود ساختند و رنج و بلا كشيدم و از جاهلان قوم سختى‏ها ديدم و از گرسنگى سنگ بر شكم بستم گفتند: يا رسول الله! بدرستى كه تو در راه خدا صابر بودى ما را به حق راه نمودى و از بديها باز داشتى خداى تعالى تو را جزاى خير دهد و آن‏گاه گفت: پروردگار من حكم كرد و سوگند خورد كه از ظلم هيچ ظالم در نگذرد پس به خداى بر شما سوگند كه هر كس كه من او را آزرده باشم برخيزد و مرا قصاص كند و اگر ستمى نموده باشم و غبارى به خاطر او رسيده باشد مكافات آن از من طلب نمايد و اگر ماى وى برده باشم اينك بيايد و حق خود را باز ستاند و نگويد من مى‏ترسم كه اگر قصاص بستانم رسول با من عداوت پيدا كند بدانيد كه عداوت از طبيعت من دورست و من به غايت ازو نفور و دوست‏ترين شما به من آن كس است كه اگر بر من حقى داشته باشد استيفاى حق خود از من نمايد يا مرا حلال كند تا به خداوند خود طيب النفس و پاك و اصل شوم و چنان گمان مى‏برم كه يك نوبت كافى نيست شما را يعنى اين كه معنى را مكرر خواهم ساخت تا هر كه را بر من حق باشد استيفاى حق خود نمايد پس از منبر فرود آمد و نماز پيشين بگزارد و باز بر منبر رفت و همان مقاله را اعاده نمود مردى برپا خاست و گفت: يا رسول الله! مرا نزد تو سه درمست حضرت فرمود: كه ما تكذيب نمى‏كنيم هيچ قائل را و سوگند نمى‏دهم و ليكن اين سه درم بر من از چه ممرست؟ گفت: يا رسول الله روزى درويشى مسكين بر تو بگذشت و سوال كرد مرا فرمودى كه سه درم به وى ده من به وى دادم و عوض به من ندادى حضرت رو به فضل بن عباس كرد و گفت: سه درم به وى ده.
در سير امام شهيد امام اسماعيل خوارزمى و در روضة الاسلام‏٣١ قاضى سديد الدين جيرفتى مذكورست كه در آن مجلس عكاشة بن محصن اسدى برخاست و گفت: يا رسول الله! اگر نه آنست كه مبالغه كردى درين باب و الا من هرگز اين سخن نگفتمى اما چون تكرار فرمودى و بسيار مبالغه نمودى اگر نگويم عاصى شده باشم تو در سفر تبوك تازيانه‏اى بر آوردى تا تا بر ناقه غضبا زنى بر كتف من آمد و از آن بسيار بر من الم رسيد اكنون قصاص آن طلبم حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: جزاك الله خيرا يا عكاشه! خدا تو را جزاى خير دهد اى عكاشه كه اين خصومت را با قيامت نگذاشتى و من قصاص كشيدن در دنيا دوست‏تر دارم از قصاص آخرت كه انبيا و اصفيا و شهدا حاضر باشند و فرشتگان و مقربان درگاه كبريا ناظرا اى عكاشه دانستى كدام تازيانه بود گفت: آرى، چوب‏دستى است ممشوق از خيزران بافته و در اديم گرفته مانند تازيانه حضرت فرمود: كه اى سلمان آن تازيانه در خانه فاطمه است برو و بستان سلمان برفت و ندا مى‏كرد كه اى مردمان كيست كه انصاف از نفس خود بدهد پيش از آن كه در قيامت از او بستانند.
انصاف ده امروز كه فرصت دارى بدهى به از آن بود كه بستانندت پس چون به در حجره فاطمه رسيد نعره زد كه السلام عليك يا اهل بيت النبوة٣٢ حضرت فاطمه آواز سلمان بشناخت و فرمود: اى سلمان! كجا بودى؟ گفت: سيدة النساء! پدرت تازيانه ممشوق مى‏طلبد. فاطمه گفت: اى سلمان پدرم تب دارد و سامان نشستن بر مركب ندارد تازيانه را چه كند سلمان گفت: پدرت بر منبر است و خلق را وداع مى‏كند و اداى حقوق مى‏نمايد و مى‏گويد هر كه را بر من حقيست بايد كه طلب كند مگر روزى اين تازيانه بر شتر مى‏زده بر كتف كسى آمده است حالا آن كس از حضرت قصاص مى‏طلبد فاطمه خروش برآورد و گفت: اى سلمان به خداى بر تو كه آن كس را سوگند دهى كه بر پدرم رحم كند كه رنجور و ضعيف حالست سلمان بازگشت و فاطمه فرمود: كه حسن و حسين را بخواندند و گفت: اى جانان مادر جد شما در مسجدست و يكى ميخواهد كه او را تازيانه بزند برويد تا به عوض جد شما هر يك از شما را صد تازيانه بزنند كه آن حضرت بيمار است و طاقت تازيانه ندارد و ايشان روى به مسجد نهادند اما چون سلمان بيامد و تازيانه به مسجد درآورد فرياد و فغان از ايشان برآمد حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى عكاشه برخيز و تازيانه بردار و چنان چه من زده باشم بزن عكاشه تازيانه برداشت و هر يك از اكابر صحابه نزد عكاشه مى‏آمدند كه به عوض يك تازيانه ده تازيانه بر ما بزن كه رسول خدا در تب است از او قصاص مكن و اندوه ما را زياده مساز و غبار اين ملال بر دل ما روا مدار حضرت عذرخواهى اصحاب مى‏نمود و مى‏فرمود كه قصاص بر من واجبست تازيانه زدن بر شما زدن مرا چه فائده رساند اخر حسن و حسين گريان و خروشان به مجلس در آمدند بار ديگر از صحابه خروش برآمد شاهزادگان گفتند: اى جد بزرگوار ما شنيديم كه مردى از تو قصاص مى‏طلبد آمده‏ايم تا هر يك به عوض يك تازيانه صد تازيانه بخوريم حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه جانان جد تازيانه من زده باشم شما چگونه قصاص كشيد اى عكاشه برخيز و قصاص كن عكاشه گفت: يا رسول الله آن روز كتف من برهنه بود آن خواهم كه تو نيز كتف مبارك برهنه كنى.
حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم دست كرد و دراعه حشمت از دوش برافكند خروش از ملائكه برخاست فغان از صحابه بر آمد اما چون عكاشه را نظر بر كتف آن حضرت افتاد و مهر نبوت به نظر وى در آمد در جست و آن خاتم مشكين را بوسه داد و روى به ميان دو شانه آن حضرت نهاد و گفت: يا رسول الله غرض من قصاص نبود مراد من آن بود كه مهر نبوت را ببينم و بعضى از اعضاى تو را مس كنم كه شما فرموده بوديد كه من مس جلدى لن تمسه النار هر كه پوست بدن مرا مس كند آتش دوزخ وى را مس نكند بعد از آن سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم از منبر فرود آمد و آخرين موعضه كه گفت اين بود ديگر آن كه چون بيمارى آن حضرت روى به اشتداد نهاد و صداى اين معنى كه:
جانا بفريبستان چندين بنماند كس باز آى كه در غربت قدر تو نداند كس از عالم قدس به سمع عالى آن نقطه دايره معالى رسيد روزى جبرئيل به فرمان ملك جليل بيامد و گفت: اى سيد! بدرستى و راستى كه پروردگار تو سلام فرستاده است و مى‏گويد: اگر مى‏خواهى تو را شفا دهم و از اين مرضت خلاصى بخشم و اگر خواهى تو را بميرانم و مستغرق درياى مغفرت گردانم حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم در جواب گفت: اى جبرئيل! من امر خود را به پروردگار خويش باز گذاشته‏ام تا هر چه خواهد بكند فان شاء احيانى و ان شاء اماتنى.
اگرم خلاص جويى و گرم هلاك خواهى
به كسى نمى‏توانم كه حكايت تو گويم سر بندگى به خدمت بنهم كه پادشاهى
همه جانب تو خواهند و تو آن كنى كه خواهى و يكى ديگر آن بود كه هر روز بلال حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم را به اوقات نماز اعلام نمودى و آن حضرت بيرون آمده نماز با مردم بگزاردى و در آخر مرض سه روز بيرون نتوانست آمد نماز خفتن بود كه بلال به در حجره رسول صلّى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: الصلاة يا رسول‏الله رسل صلوات الله و سلامه عليه ثقيل بود، طاقت يرون رفتن نداشت فرمود: كه برسانيدى يا بلال خدايت مزد دهد بلال اندك زمانى درنگ كرد و گفت: الصلاة يا رسول الله خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم جامه از خود باز كرد و گفت: برسانيدى يا بلال خداى بر تو رحمت كند بلال زمان ديگر توقف نمود و صداى الصلوة در داد خواجه عالم در غش بود جوابش نداد بلال گفت: آه! خواجه ترك جماعت كرد از بسيارى زحمت پس گريان گريان روى به مسجد نهاد و گفت: واغوثاه! وا انقطاع! رجاآه وا انكسار ظهراه. آه كه بفرياد من رسد كه رشته اميد من بريده شد و پشت تمناى من شكسته گشت چه بودى كه مرا مادر نزادى و چون مرا بزادى چه بودى كه پيش از اين بمردمى و اين حال را بر حبيب حضرت ذوالجلال مشاهده نكردمى.
با من فلك ار جفا نكردى چه شدى
چون آخر كار بى تو مى‏بايد زيست وز يار خودم جدا نكردى چه شدى
اول به تو آشنا نكردى چه شدى القصه شخصى به نزد بلال آمد كه حكم نبوى چنين نفاذ يافته كه يك تن امامت قوم به جاى آورد بلال به نزديك صديق آمد٣٣ و صورت حال بازگفت ابوبكر برخاست و چون نظرش بر محراب افتاد آن محل را از قبله اهل يقين خالى ديد نتوانست كه خود را نگاه دارد و گريه بر وى غلبه كرد و صحابه فرياد كشيدند
زان روز كه قد تو به محراب نديديم
بى‏موى تو يك لحظه قرارى نگرفتيم بر چهره به جز اشك چو خوناب نديديم
بى‏روى تو در ديده خود خواب نديديم در اين محل كه حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم با هوش آمده بود از فاطمه زهرا سلام الله عليها پرسيد: كه اى دختر اين چه فرياد است؟ گفت: يا رسول الله اصحاب تواند كه از غم مفارقت تو مى‏گريند و مى‏نالند پس حضرت على عليه‏السلام و فضل بن عباس رضى الله عنه را طلبيد و تكيه بر ايشان انداخته از خانه بيرون رفت و نماز گزارد و ديگر آن كه در بعضى كتب آورده‏اند كه روزى در ايام مرض ام‏سلم بر بالين آن حضرت بود و حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم لب مبارك خود مى‏جنبانيد ام‏سلمه گويد گوش فراداشتم كه چه مى‏گويد با حق سبحانه مناجات مى‏كرد و مى‏گفت الهى امت مرا از آتش دوزخ نجات ده و حساب قيامت بر ايشان آسان گردان من گفتم يا رسول الله شما را چه حالست؟ فرمود: كه بدرود باش كه اندك زمانى بگذرد كه تو آواز من نشنوى ناگه مرتضى على عليه‏السلام از در درآمد و گفت: يا رسول الله در واقعه ديديم كه زرهى پوشيده‏ام ناگاه آن زره از من جدا شد و من بى‏زره بماندم حضرت صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود: كه يا على آن زره كه پناه تو بود من بودم حالا وقت آنست كه من درگذرم و تو تنها بمانى. اى على! بعد از من بسى امور مكروهه به تو رسد بايد كه تنگدل نشوى و طريق مصابرت پيش‏گيرى و چون بينى كه مردم دنيا را اختيار كنند بايد كه تو آخرت اختيار كنى و بدان كه اول كسى كه در لب حوض كوثر به من رسد تو خواهى بود ناگاه فاطمه عليهاالسلام از در درآمد و گفت: يا رسول الله در خواب ديدم كه ورق مصحفى دارم و از آن جا قرآن مى‏خوانم ناگاه آن ورق از نظر من غايب شد حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى فرزند دلبند آن ورق منم كه از چشم تو غايب خواهم شد و تو از من دور خواهى ماند و در اثناى اين حال حسن و حسين در آمدند و گفتند: اى جد بزرگوار هر يك از ما چنان در خواب ديديم كه تختى در هوا مى‏رفت و ما در زير آن تخت سرها برهنه كرده مى‏رفتيم حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى جانان جد آن تخت تابوت منست كه بردارند و شما در زير آن فرقهاى مبارك برهنه كرده و گيسوهاى مشكين پراكنده ساخته مى‏رويد ام‏سلمه مى‏گويد كه از اين واقعات و تعبير سيد كائنات عليه افضل التحيات خروش از اهل بيت برآمد و ديده‏ها از اثر آن هجران گريان شد و جانها از شرر حرمان بريان گشت.
جانم در آتش است كه جانان همى رود
يعقوب را ز يوسف خود دور مى‏كند
آدم وداع سايه طوبى همى كند
دردا كه گوهريست گرانمايه صحبتش سيلاب خون ز ديده گريان همى رود
خاتم مگر ز دست سليمان همى رود
خضر از كنار چشمه حيوان همى رود
دشوار دست داده و آسان همى رود ديگر آن كه مرويست كه قبل از وفات آن حضرت به سه روز جبرئيل عليه‏السلام آمد و گفت: پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مرا به تو فرستاده از جهت اكرام و افضال خاص به تو و چيزى از تو مى‏پرسد كه وى داناترست به آن مى‏پرسد كه خود را چگونه مى‏يابى؟ پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا امين الله! خود را مكروب و مغموم و دردناك مى‏يابم باز روز ديگر جبرئيل آمد و همين پرسش نمود و همين جواب شنود و در روز سوم نيز بر همين منوال واقع شد آورده‏اند كه در روز سوم ملك الموت بيامد و ملك ديگر اسمعيل نام كه بر صد هزار ملك حاكم است كه هر يك از آنها بر صد هزار ملك حاكمند با وى همراه بود جبرئيل گفت: يا رسول الله اين ملك الموتست بر در ايستاده و دستورى مى‏طلبد و هرگز از هيچ آدمى پيش از تو در قبض روح وى اذن نطلبيده حضرت فرمود: كه جبرئيل دستورى ده تا در آيد ملك الموت بعد از آن كه دستورى يافت درآمد و سلام كرد و گفت: يا رسول الله حق تعالى مرا به تو فرستاد و امر فرموده كه فرمان تو به جاى آرم اگر فرمايى روح تو را قبض كنم و به عالم بالا برم و اگر گويى باز گردم حضرت به طرف جبرئيل نگاه كرد جبرئيل گفت: اى سيد به درستى كه حق سبحانه و تعالى مشتاق لقاى تست پس حضرت فرمود: كه اى ملك الموت! به كارى كه دارى مشغول شو كه من نيز شوق لقاى حق سبحانه دارم گوييا از سرادقات غيبى هاتف علم لا ريبى به گوش هوش آن حضرت اين ندا در مى‏داد:
تو باز ذروه نازى مقيم پرده رازى
تو مرغ عالم قدسى حريف مجلس انسى قرارگاه چه سازى درين نشيمن فانى
دريغ باشد اگر تو درين مقام بمانى از ابن عباس منقول است كه در روز وفات آن حضرت حق سبحانه امر فرمود ملك الموت را كه به زمين رو به نزد حبيب من محمد صلّى الله عليه و آله و سلم و بپرهيز از آن كه بى‏اذن بر وى درآيى و از آن كه بى‏دستورى وى قبض روح وى نمايى ملك الموت با هزار هزار ملك از اعوان خود همه بر اسبان ابلق سوار و جامه‏هاى منسوج در و يواقيت پوشيده به در خانه آن حضرت آمدند و در دست عزرائيل نامه‏اى بود از پروردگار عالميان پس از بيرون خانه به صورت اعرابى بايستاد و گفت: السلام عليك يا اهل بيت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة دستورى دهيد ما را كه از راه دور آمده‏ايم تا به حجره در آئيم فاطمه عليهاالسلام بر بالين رسول بود جواب داد كه حالا ملاقات ميسر نيست كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم به حال خود مشغول است بار ديگر اذن طلبيد و همان جواب شنيد نوبت سوم دستورى خواست به آواز بلند چنانچه هر كس در آن خانه بود از هيبت آن آواز بلرزيد حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم به هوش آمد و ديده مبارك بگشود و پرسيد: كه شما را چه مى‏شود؟ فاطمه گفت: يا رسول الله مردى غريب با صوتى مهيب و صولتى عجيب بيرون در ايستاده اذن مى‏طلبد سه نوبت عذرخواهى كردم نمى‏شنود حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه دانستى او كيست؟ فاطمه گفت: خدا و رسول او داناترند پيغمبر صلوات الله و سلامه عليه فرمود: كه اين شكننده لذاتست و قطع‏كننده آرزوها و مراداتست يتيم‏كننده فرزندان، بيوه‏كننده زنانست، حريفيست كه بى‏كليد در گشايد و بى حربه جان ربايد، اگر در بر وى ببندند از ديوار در آيد و به هر خانه كه در آيد دود از دودمان آن برآيد اين ملك‏الموتست به قبض روح پدر تو آمده است و حرمت آستان ما نگاه مى‏دارد وگرنه اجازت خواستن و رخصت طلبيدن داب و عادت او نيست درش بگشاى فاطمه كه اين سخن شنيد فغان برداشت و گفت: وامدينتاه خربت المدينه اى دريغ مدينه خراب شد كه صاحب سكينه از آن جا عزم سفر دارد حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم دست فاطمه را گرفت و آن را به سينه بى‏كينه خود ضم كرد زمانى نيك چشم مبارك خود بر هم نهاد چنانچه گفتند مگر روح مقدس وى از جسد مطهر مفارقت كرده فاطمه سرفرا پيش برد و گفت: يا ابتاه هيچ جواب نشنيد گريان، گريان گفت:
اى پدر جان من فداى تو باد بسويم بنگر و با من تو بگو يك سخنى حضرت ديده بگشاد و گفت: اى دختر من مگرى كه حمله عرش از گريه تو مى‏گريند و به دست مبارك اشك از چهره فاطمه پاك مى‏كرد و او را بشارتها مى‏داد و دلداريها مى‏فرمود و مى‏گفت بار خدايا او را در مفارقت من صبرى كرامت فرماى پس گفت: اى فاطمه چون روح مرا قبض كنند بگو انا لله و انا اليه راجعون بدرستى كه هر دشوارى را از هر مصيبتى عوضى هست فاطمه گفت: يا رسول الله از تو كدام كس و چه چيز عوض تواند بود بعد از آن چشم بر هم نهاد فاطمه گفت: وا كرب اباه وا كربتاه حضرت فرمود: كه بعد از امروز هيچ كرب و اندوه بر پدر تو نخواهد بود يعنى كرب و اندوه اين دنيا بواسطه علايق و عوانق جسمانى مى‏باشد و به جهت تعلقات و تفرقه‏هايى كه لازمه طبيعت بشريست دست مى‏دهد اكنون چون قطع علائق خواهد بود و انتقال به عالم وصال ملك متعال روى خواهد نمود حسرت و ملال و اندوه و كلال چرا باشد.
مرگست كه دوست را رساند بر دوست آن كيست كه او به مرگ شادان باشد آورده‏اند كه درين محل امهات مؤمن‏ان حاضر شدند ايشان را به تقوى و طاعت وصيت فرمود آن گاه با فاطمه گفت: كه پسرانت را پيش آر فاطمه كس به طلب حسن و حسين فرستاد تا به تعجيل بيايند و ايشان گفتند واويلاه هرگز ما را بدين شتاب نطلبيده‏اند تا سبب اين طلب چيست شاهزادگان به سرعت تمام روان شدند چنانچه عمامه‏ها از سر ايشان بيفتاد و هر كه از زن و مرد ايشان را بدان صفت مى‏ديد خروش و فغان بر مى‏كشيد و چون ايشان به نزديك آن سرور آمدند و سلام كردند و در برابر جد بزرگوار بنشستند و چون حضرت خواجه را بدان حال ديدند گريه آغاز نهادند و چنان زار بگريستند كه از گريه ايشان هر كه در آن خانه بود بگريست و جاى آنست كه اهل زمين و آسمان و جنيان و فرشتگان در مصيبت سيد آخرالزمان ميزارند و در وداع آن محبوب جان اشك از ديده‏ها مى‏بارند آيا كدام دلست كه تحمل اين فراق تواند داشت و كدام گوش را قوت استماع نام اين وداع تواند بود.
دوستان روز وداع است فغان درگيريد
شمع خورشيد به آه سحرى بنشانيد دل به يكبارگى از جان جهان برگيريد
وز تف سوز جگر بار دگر در گيريد آورده‏اند كه حسن روى خود را بر روى مبارك آن حضرت و حسين سر بر سينه با سكينه آن سرور نهادند و آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم ديده مبارك گشوده در ايشان نگاه مى‏فرمود و از راه لطف و شفقت بديشان مى‏نگريست و ايشان را مى‏بوسيد و مى‏بوئيد و در باب تعظيم و احترام و مودت و اكرام ايشان وصيت مى‏فرمود و در مقتل نور الائمه هست كه آن حضرت آهسته مى‏گفت دريغ از اين روى‏هاى شما كه غبار يتيمى بر آن مى‏نشيند و افسوس از اين موى‏هاى شما كه به گرد غريبى آلوده مى‏گردد ندانم تا جفاكاران امت با شما چه خواهند كرد و بعد از من حال شما به كجا خواهد انجاميد شاهزادگان مى‏گفتند: اى جد بزرگوار! بسيار بوسه كه بر روى ما دادى و بسيار سينه ما را به سينه خود باز نهادى پس از تو پناه ما كه باشد و غمگسارى و دلنوازى ما كه كند؟ فاطمه مى‏گفت اى پدر! اگر مرا غمى باشد با كه گويم و اگر حسن و حسين را آرزويى باشد از كه طلبند اى مونس غريبان و اى نوازنده يتيمان و اى ملجأ بيكسان و اى دستگير بيچارگان ما به فراق تو چگونه صبر توانيم كرد و بى‏ديدار مباركت چه سان توانيم كرد؟
در غم آباد جهان بى‏يار بودن مشكلست
رفت دلدار و دل خون گشته را با خود ببرد غم ز حد بگذشت غمخوار بودن مشكلست
اى عزيزان بى‏دل و دلدار بودن مشكلست راوى گويد بعضى از خواص اصحاب كه بر در حجره آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم بودند از گريه حسن و حسين بگريستند و چنانكه آواز گريه ايشان به گوش هوش آن سرور رسيد وى نيز بگريست ام‏سلمه گفت: يا رسول الله نه گناهان گذشته و آينده تو مغفور گشته و تو از صغيره و كبيره معصومى موجب گريه چيست؟ فرمود: كه انما بكيت رحمة لا متى يعنى: گريه من نيست مگر از براى رحم و شفقت بر امت خود كه آيا بعد از من حال ايشان به كجا رسد آن گاه فرمود: بخوانيد براى من برادرم على را على عليه‏السلام بيامد و بر بالين وى بنشست حضرت سر خود را از بستر برداشت امير در زير بغل آن حضرت در آمد و سر مباركش بر بازوى خود نهاد و آن سرور وصيت‏ها كه داشت به وى فرمود و از مرتضى على نقل كرده‏اند كه حضرت هزار باب از علم دين به من آموخت از هر بابى هزار باب ديگر بر من مفتوح شد آورده‏اند كه چون ملك الموت در صورت اعرابى بيامد و دستورى طلبيد حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم وقوف يافت و اهل بيت را خبردار گردانيد كه اوست فرمود: كه بگوييد تا درآيد پس عزرائيل درآمد و گفت: السلام عليك ايها النبى بدرستى كه خداى تعالى تو را سلام مى‏رساند و مرا فرموده كه قبض روح تو كنم به اذن تو آن سرور فرمود: كه آن مى‏خواهم كه روح مرا قبض نكنى تا زمانى كه جبرئيل بيايد ملك الموت گفت: فرمان بردارم پس حق‏تعالى امر فرمود به مالك دوزخ كه روح مطهر حبيب من محمد را به آسمان خواهند آورد آتش دوزخ را فرونشان و بميران و وحى كرد به رضوان كه براى روح صفى من بهشت را آراسته گردان و پيغام رسيد به حورعين كه خود را بيارائيد كه روح دوست من ميرسد و ملائكه ملكوت و سكان صوامع جبروت را خطاب آمد كه برخيزيد و صف صف بايستيد كه روح محمد صلّى الله عليه و آله و سلم مى‏آيد و جبرئيل را فرمان رسيد كه برو نزديك حبيب من محمد و سندسى از سندسهاى بهشت براى وى ببر جبرئيل گريان، گريان به نزد پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم آمد آن سرور فرمود: اى دوست من در چنين حالى مرا تنها مى‏گذارى جبرئيل گفت: يا رسول الله به مهم تو مشغول بوده‏ام و خبرها دارم كه محبوب و مرضى تست فرمود: كه آن كدام بشارت است جبرئيل گفت: ان النيران قد اخمدت به درستى كه آتش دوزخ را فرونشانده‏اند و الجنان قد زخرفت و بهشت پاكيزه سرشت را بياراسته‏اند و الحور العين قد تزينت و حوران و عينان به زيب و زيور مُحلّى شده‏اند و الملائكة قد صففت و فرشتگان صفها بر كشيده‏اند لقدوم روحك از براى رسيدن روح تو.
حجله قدس براى تو بياراسته‏اند
قدمى پيش نه و قدر فلك را بفزاى خوش خرامان گذرى كن به تماشاگه راز
برقع از رخ فكن و جمله ملك را بنواز حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى برادر اين بشارت‏ها همه نيكست و ليكن مرا خبرى گوى كه چشم من بدان روشن شود و دل من بدان شاد گردد جبرئيل گفت: بهشت بر جميع انبيا و امم ايشان حرام است تا زمانى كه تو و امت تو بدانجا درنياييد حضرت فرمود: كه مرا مژده‏اى ازين وافى‏تر و خبرى از اين شافى‏تر برسان. گفت: يا رسول الله مقرر گشته كه فرداى قيامت در عرصه‏گاه حسرت و ندامت اول كسى كه تاج شفاعت بر فرق همايون وى نهند و اول شفيعى كه منشور وافر السرور قبول به دست وى دهند تو باشى حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى سفير وحى و اى مبلغ امر و نهى بشارتى به من رسان كه گره ملال از دلم بگشايد و زنگ اختلال از لوح ضميرم بزدايد جبرئيل گفت: اى مقتداى انبيا و رسول و اى پيشواى مناهج سبل! بيان كن كه در غم چيستى و در فكر كيستى كه اين همه خبرهاى فرح افزا بار اندوه از دلت بر نمى‏دارد جواب داد كه اى برادر همواره غم و انديشه من به جهت امت بوده و اكنون بيشتر از پيشتر براى ايشان مغموم و مهمومم كه آيا در دنيا بعد از من طالبان درر معانى در استخراج جواهر زواهر حقايق از بحار اسرار قرآنى به كه رجوع نمايند و روزه‏داران ماه مبارك رمضان بى‏من چگونه روزه گشايند حاجيان بيت الحرام بى من چه سان به منابر مناير آيند و در عقبى سرانجام مهام و عاقبت كار و كردار از ايشان به كجا رسد جبرئيل گفت: اى سيد و سرور خوش دل و شادمان باش كه حق سبحانه امروز امتان تو را در پناه خويش خواهد داشت و فرداى قيامت چنان از امت تو به تو خواهد بخشيد كه تو راضى شوى حضرت فرمود: كه اين زمان خوشدل شدم و چشم من روشن گشت اى ملك الموت پيشتر آى و به آن چه مامور شده‏اى قيام نماى ملك الموت به قبض روح اطهر آن سرور مشغول شد آن حضرت در آن حالت به سقف خانه مى‏ديد و دست خود را بر ميداشت و مى‏گفت: بالرفيق الاعلى كه ناگاه دست مباركش مايل شد و به عالم وصال ارتحال فرمود.
رفت آن طاووس عرش سوى عرش
شاهبازى اين قفس درهم شكست چون رسيد اندر مشامش بوى عرش
رفت و خوش بر ساعد سلطان نشست و روايتى آنست كه ملك الموت در حضور جبرئيل روح مطهر آن حضرت را قبض نمود و به اعلى عليين برد و مى‏گفت وا محمداه يا رسول رب العالمين و از على بن ابى‏طالب عليه‏السلام منقولست كه گفت: من از جانب آسمان مى‏شنيدم وامحمداه و به صحت رسيده كه چون آن سرور صلّى الله عليه و آله و سلم ازين عالم انتقال نمود فاطمه زهرا بنياد ندبه و زارى كرد و گفت: يا ابتاه‏اى پدر بزرگوار اجاب ربا دعاه اجابت كرد پروردگارى را كه او را به حضرت خود خواند، يا ابتاه اى پدر مهربان من جنة الفردوس مأواه آن كس كه جنت مأواى قرارگاه اوست يا ابتاه اى پدر عزيز الى جبرئيل ننعاه خبر تعزيت او به جبرئيل گويم و اجر صبر بر مصيبت او از ملك جليل جويم و گويند بعد از پيغمبر كسى هرگز فاطمه را خندان نديد تا وقتى كه وفات فرمود بلكه شب و روز گريان بود و دمى از گريه و زارى نمى‏آسود.
كار او فتاد بى تو مرا با گريستن
شب تا به روز كار من و روز تا به شب عيبست در غم تو مرا ناگريستن
ناليدنست در غم تو يا گريستن و ذكر مراثى كه فاطمه زهرا و بعضى ازواج طاهرات و جمعى از صحابه كبار در تعزيت آن حضرت گفته‏اند زياده از اين اوراق مجالى مى‏طلبد و مضمون آن همه دريغ و افسوس و حسرت و سوز و ناله و اندوه و حيرتست.
شعله آتش هجران تو جان مى‏سوزد
اين چه دردست كزو خون جگر مى‏ريزد
شرح اين غم چه نويسم كه قلم مى‏شكند وز فراق تو دل پير و جوان مى‏سوزد
وين چه سوزست كزو جان جهان مى‏سوزد
وصف اين حال چه گويم كه زبان مى‏سوزد و يكى از اكابر صحابه فرمود: كه هر چشمى كه بر حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم بگريد آتش دوزخ نبيند و اين مخصوص به اهل زمان آن حضرت نبوده بلكه جميع امت تا قيام قيامت چون از وفات آن حضرت متأثر و متحير شوند و از درد فراق وى بگريند درين حكم داخلند زيرا كه فوت آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم مصيبت همه امتانست و همه را در آن مصيبت گريه كردن امر لازم باشد و اندوهناك بودن حكم متحتم بلكه جن و ملك و زمين و فلك و ثابت و سيار و جبال و احجار و نبات و اشجار و وحوش و هوام و سباع و سوام و مرغان هوا و ماهيان دريا همه درين تعزيت مشارك و مساهمند و از گريه و ناله محزون و متألم.
اى ز هجرانت زمين و آسمان بگريسته
كن فكان چون قالبند و تو چو جانى لاجرم
نه همين ما خاكيان بهر تو ماتم داشتيم
خون گريى اى ديده بهر سيدى كز ماتمش
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى به هم
اهل بيت آندم كه گريان گشته از بهر رسول سينه و دل خون شده روح و روان بگريسته
در عزاى تو تمامى كن فكان بگريسته
بلكه رضوان نيز در باغ جنان بگريسته
جبرئيل اندر فلك با قدسيان بگريسته
در عزاى سيد آخر زمان بگريسته
سنگ خارا بر دل پردردشان بگريسته عظم الله اجورنا بمصابنا بحضرت رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم و رزقنا شفاعته الكبرى و ادخلنا تحت لوائه الاعظم.
باب چهارم: در بعضى از احوال سيدة النساء فاطمه زهرا عليهاالسلام از وقت ولادت تا زمان وفات‏
ببايد دانست كه حضرت رسالت را صلّى الله عليه و آله و سلم از خديجه كبرى رضى الله عنها دو پسر و چهار دختر بوده از پسران يكى قاسم بود كه آن حضرت را بدو كنيت كرده ابوالقاسم گفتند و ديگرى عبدالله كه طيب و طاهر لقب اوست و در زمان اسلام متولد شده بود اما دختران زينب بود و فاطمه و ام‏كلثوم و رقيه و خردتر به قول اشهر فاطمه است و گويند همه فرزندان در زمان حيات آن حضرت وفات يافتند الا فاطمه و در ولادت وى اختلاف بسيار است بعضى بر آنند كه ولادت او در سال سى و پنجم بوده از عام‏الفيل به پنج سال پيش از نبوت و به قولى در سال چهل و يكم واقع شده و شيخ ابومحمد بن الحسام در كتاب مواليد از امام محمد باقر عليه‏السلام نقل كرده كه ولادت فاطمه بعد از بعثت بود نه پنج سال و شيخ مفيد رحمه الله در روضة الواعظين آورده كه چون خديجه به فاطمه حامله شد حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى خديجه جبرئيل مرا خبر داد كه اين فرزند دختريست فاطمه نام وى را نسلى باشد پاكيزه و با بركت و خجسته اما چون ولادتش نزديك رسيد خديجه كس به اقرباى خود فرستاد از قريش كه بيائيد و از من كفايت كنيد آن چه زنان از يكديگر كفايت مى‏كنند جواب باز دادند كه اى خديجه تو در ما عاصى شدى و قول ما قبول نكردى و زن يتيم عبدالله شدى درويشى بر توانگرى اختيار كردى ما نمى‏آييم و شغل تو را كفايت نمى‏كنيم خديجه از اين سخنان ملول شد كه ناگاه چهار زن بر وى ظاهر شدند گندم‏گون و دراز بالا چنانچه گفتى زنان بنى‏هاشمند خديجه چون ايشان را بديد بترسيد يكى از ايشان گفت: اندوه مدار اى خديجه و ترس به خود راه مده كه خداى تعالى ما را به تو فرستاده است و ما خواهران توييم و من ساره‏ام و اين ديگر مريم بنت عمران است و سوم كلثوم خواهر موسى و چهارم آسيه زن فرعون و اينها رفيق تو خواهند بود در بهشت پس يكى از راست وى بنشست و ديگرى از جانب چپ و يكى پيش روى و ديگرى در عقب و فاطمه عليهاالسلام متولد شد طاهره و مطهره چون به زمين آمد نورى از وى درخشان گرديد چنانچه به خانه‏هاى مكه احاطه كرد و به شرق و غرب زمين هيچ جايى نماند الا كه بدان نور روشن گرديد.
بر آسمان رسالت هلالى از نو تافت به بوستان نبوت گلى ز نو بشكفت چمن دولت احمدى به نهالى برومند و گلشن سعادت محمدى صلوات الله و سلامه عليه به غنچه‏اى دلپسند آراسته شد و رياحين رياض عصمت در بساتين قدس و طهارت به نسيم جمال و شميم كمال پيراسته گشت.
تبارك الله از اين اختر خجسته كه گشت ز نور طلعت او برج فضل نورانى ٣٠) يعنى پدر ندانسته است كه آستين او را بگيرد و از او اجير خواهد مانند ديگر كودكان پدردار.
٣١) روضة الاسلام و سير خوارزمى هيچ يك در عهد ما معروف نيست اما قرائن بر صحت روايت دلالت دارد و در مكتب ديگر نيز آمده است.
٣٢) حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم بدين عمل تعليم بسيار داد ما را يكى آن كه با وجود قدرت و سلطنت مطلق كه داشت هرگز ستمى بر كسى روا نداشت و مال كسى را به ظلم نستد دويم آن كه پيروان او به رضا و اراده بدو ايمان آوردند و پس از ايمان آوردن به محبت اطاعت كردند سيم اين كه مؤمن وقتى از اين جهان مى‏رود بايد حقوق مردم را ادا كند چهارم آن كه قصاص از كسى به جاى ديگر جايز نيست و هكذا و نظير اين قصه سليمان است كه در قرآن آمده و ملك او چندان عجيب است كه ماموران وى عمدا به مورچگان هم آسيب نمى‏رسانيدند و اگر آزارى به مورى مى‏رسيد نادانسته بود و هم لا يشعرون و سليمان شكر خداى كرد و از سخن مورچه شاد گشت.
٣٣) بعضى گويند ابوبكر به امر آن حضرت به نماز ايستاد بنا به روايت كاشفى خواجه عالم در آن وقت به ظاهر بيهوش بود و ابوبكر خود به نماز ايستاد و چون حضرت رسالت به هوش آمد خود برخاست و به نماز آمد.

۶
روضة الشهداء مرويست كه حق سبحانه ده حور از بهشت به حجره طاهره حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم فرستاد و با هر يكى طشتى و ابريقى و در آن اباريق آب كوثر بود پس آن زن كه در پيش روى خديجه بود فاطمه را فراگرفت و بدان آب بنشست و خرقه‏اى سفيد بيرون آورد به غايت خوشبوى و وى را در آن خرقه پيچيد و رقعه‏اى ديگر پاكيزه كه با رايحه طيب به طريق مقنعه بر سر وى افكند و گفت: بگير اى خديجه وى را پاك و پاكيزه بركت كند خدا بر وى و نسل وى و ديگر زنان نيز تهنيت گفتند خديجه وى را فراستد شاد و خندان و حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم او را فاطمه نام كرد و كنيت او ام‏محمد است و لقبش راضيه و مرضيه ميمونه و زكيه و بتول و زهرا و وى را فضايل بسيار و مناقب بى‏شمار است و در روضةالاخبار آورده كه از عايشه پرسيدند كه از زنان كه دوست‏تر بود پيش رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم گفت: فاطمه، گفتند: از مردان گفت: شوهر وى و به ثوبت پيوسته كه روزى حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم در مجمع صحابه فرمود كه زنان را در مجلس گذشته بود با فاطمه باز گفت فاطمه گفت: چرا نگفتى كه زنان را آن بهتر است كه مردان را نبينند پس على عليه‏السلام به مسجد باز آمد و جواب را به آن سرور بگذشت فرمود: از كه تعليم گرفتى گفت از فاطمه حضرت فرمود كه فاطمه بضعة منى او پاره‏ايست از من و به صحت پيوسته كه خداى تعالى خشم گيرد به خشم فاطمه و خشنود شود به خشنودى او آيا فاطمه از كشندگان فرزند خود خشمناك خواهد بود و يا خشنود آن محالست كه بتول زهرا از قاتلان فرزند خود خشنود باشد و بيشك بر ايشان غضب خواهد داشت و غضب فاطمه سبب غضب خداوند است پس آن ظالمان ستمكار و آن بدبختان غدار به خشم خداى گرفتار خواهند بود و عذرى كه در اين باب گويند كس نخواهد شنود.
قتل اولاد نبى آنگاه غدر بى‏شك آن عذريست بدتر از گناه در اخبار آمده است كه روزى سيد انبياء صلّى الله عليه و آله و سلم به غزائى رفته بود و مرتضى على عليه‏السلام را با خود برده و حسين و حسن طفل بودند مگر حسين از خانه بيرون آمده به خرماستانهاى مدينه افتاده بود و هر طرف مى‏گشت و درختان را تفرج مى‏فرمود ناگاه يهودى كه او را صالح بن رفعه مى‏گفتند آن جا بگذشت و نظرش بر حسين افتاد فى الحال او را بگرفت و به خانه خود برد در جايى پنهان ساخت و روز به نماز ديگر رسيد و حسين پيدا نشد دل خاتون قيامت به جوش آمد و زبان مباركش در خروش رواى گويد: هفتاد بار حضرت سيدة النساء سلام الله عليها به پيش در حجره آمده بود و باز گشته و كسى پيدا نشد كه او را به طلب حسين فرستد آخر روى به حسن كرد كه اى جان مادر برخيز و طلب برادر كن كه دل مجروح من در فراق او مى‏سوزد و هر دم شعله اندوه در كانون سينه بى‏كينه من بر مى‏افروزد حسن برخاست و از مدينه بيرون آمده گرد خرماستانها مى‏گشت و مى‏گفت: يا حسين بن على يا قرة عين النبى اين انت تو كجايى و چرا ديدار عزيز به برادر نمى‏نمايى.
دل ما تمام بردى رخ نمى‏نمايى بكجات جويم اى جان ز كه پرسمت كجايى حسن نعره مى‏زد و جواب نمى‏آمد ناگاه آهويى پيدا شد فى الحال بر زبان حسن جارى گشت كه يا ظبى هل رأيت اخى حسينا اى آهو برادرم حسين را ديدى آهو به فرمان حضرت الله و بركت و ميمنت محمد رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم به سخن در آمد و گفت: اى نور ديده پيغمبر و سر و سينه زهرا و حيدر اخذه صالح بن رفعة اليهودى او را صالح بن رفعه يهودى گرفته است واخفاه فى بيته و در خانه خود پنهان كرده اين گنج را در ويرانه او جوى و اين جوهر را در خزانه او طلب كن حسن خرامان، خرامان به در خانه صالح آمد و آواز داد صالح بيرون آمد حسن گفت: اى صالح برادرم حسين را بيرون آور به من سپار و اگر نه مادر را بگويم تا به يك يارب را بگويم تا به زخم تيغ آبدار دمار از يهودان نابكار برآرد و از جدم درخواست كنم تا تير دعا از جعبه اخلاص بركشيده در كمان يقين پيوندد و به هدف قاب قوسين اندازد تا حق سبحانه و تعالى اجابت نموده تمامت يهود بيجان شوند صالح از آن گفت و گوى متحير شده و در آن جست‏وجوى متعجب مانده گفت: اى پسر مادر تو كيست گفت: مادرم زهره زهرا و روضه خضرا و صفوت خانواده رسالت، واسطه قلاده عزت و جلالت دره صدف عصمت غره چهره علم و حكمت نقطه دائره مناقب و مفاخر لمعه ناصيه محامد و مآثر وجود مباركش از سيب بهشت سرشته و در قباله او آزادى عاصيان نوشته مادر سادات مجمع سعادات، چشم بر هم نهاده از بهر او اهل عرصات بتول عذار فاطمه زهرا سلام الله عليها. صالح گفت: مادرت را دانستم پدرت كيست؟ گفت: پدرم شير يزدان و شاه مردان و بدو شمشير حرب كننده در ميدان و به دو نيزه طعنه‏زننده بر اهل انكار و عدوان و به دو قبله با مصطفى نماز ادا كرده و شب غار جان خود را براى سيد انس و جال فدا كرده و جبرئيل به جوانمردى او از آسمان ندا كرده خدايش على نام كرده و رسول در تعظيمش اهتمام كرده سيد غالب محور فلك مواهب على بن ابى‏طالب عليه‏السلام صالح گفت: پدرت را هم دانستم جدت كيست گفت: دريست از صدف شرف خليل و ميوه‏ايست از درخت بخت اسماعيل نوريست فروزان از قنديل تبجيل آويخته از ذروه عرش ملك جليل در مكه نماز خفتن گذارده در مسجد اقصى سنت ادا كرده در زير عرش مجيدش بگذرانيده به مقام قاب قوسين رسانيده رسول ثقلين امام عالمين سيد كونين و نظام دارين مقتداى حرميت پيشواى اهل مشرقين و مغربين جد سبطين سندين حسن منم و برادرم حسين. حضرت اين مناقب ادا مينمود و صيغل كلامش غبار كفر از آئينه دل صالح مى‏زدود و آب ندامت از ديده‏ها مى‏باريد و به ديده حيرت در روى حسن مى‏نگريد و مى‏گفت:
اى آفتاب عالم جان نور روى تو
كردى سخن ادا و صدف‏وار گوش من پر صد دل اسير سلسله مشكبوى تو
پر در شاهوار شد از گفت و گوى تو پس گفت اى جگرگوشه رسول خدا و اى نور ديده على مرتضى و اى سرور دل فاطمه زهرا پيش از آن كه برادرت را به تو تسليم كنم مهر مهر جد بزرگوار خود بر نگين دل من عرض فرماى تا احكام اسلام را گردان نهم و منقاد فرمان قرآن شوم حسن اسلام برو عرض كرد و صالح از روى اخلاص مسلمان شد و به خانه درون دست حسين عليه‏السلام گرفته بيرون آورد و به دست حسن عليه‏السلام داد و طبقى زر سرخ و سفيد بر سر ايشان نثار كرد و حسن دست برادر را گرفته به خانه باز آمدند و فاطمه عليهاالسلام را دل مبارك آرام گرفت.
رخ نمودى و دلم را فرحى روى نمود آمدى وز قدمت جان به تنم باز آمد روز ديگر صالح با هفتاد تن از قوم خود مسلمان شده به در خانه فاطمه آمد و آواز شهادت بركشيد و محاسن سفيد خود را در آستانه خانه زهرا مى‏ماليد و به سوز سينه و نياز تمام مى‏ناليد و مى‏گفت اى دختر مصطفى بد كردم كه فرزند تو را بيازردم از آن حركت پشيمان شدم از سر گناه من درگذر فاطمه به وى پيغام فرستاد كه من از حصه خويش در گذشتم و نصيب خويش عفو كردم اما ايشان فرزندان مرتضى‏اند از او عذر بايد خواست صالح صبر كرد تا حضرت على از غزا بازگشت امر را ملازمت كرده صورت حال باز نمود على فرمود: كه اى صالح من خشنود گشتم و از سر گناه تو درگذشتم اما ايشان ريحان باغ رسالتند و نهال حديقه جلالت جگرگوشگان سيد عالمند و نورديدگان خواجه اولاد آدم برو به نزد آن حضرت و از او عذرخواهى كند صالح گريه كنان به نزد رسول خداى صلوات الله و سلامه عليه و آله آمد و گفت: يا سيد المرسلين و رحمة للعالمين صالح خطا كرد و با جگرگوشه تو جفا كرد كه او را بى اجازه مادر و برادر به خانه برد و چون واقف شد فى الحال به برادرش سپرد و اكنون كمر اسلام بربست و بر عتبه متابعت شرع و سنت نشست توبه و انابت پيش آورد و بر آن چه كرده بود حسرت بسيار خورد هيچ روى آن دارد كه بر وى رحم كنى و از گناه وى در گذرى حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى صالح من از بهره خود درگذشت؛ اما ايشان برگزيدگان خدايند اگر وى از تو خشنود گردد زيان‏هاى تو همه سود گردد صالح بى چاره روى به صحرا نهاد و تضرع و زارى مى‏كرد كه خداى گناه كرده‏ام و حال خود تباه كرده‏ام و نامه عمل خود را بدين بى‏ادبى سياه.
يا رب به در تو عذرخواه آمده‏ام
اكنون ز پى عذر گناه آمده‏ام بگريخته بوده‏ام به راه آمده‏ام
بپذير كه با حال تباه آمده‏ام هفده شبانه‏روز مى‏گريست و در صحرا مى‏گشت و ناله وى شبها از منزل ثريا مى‏گذشت روز هجدهم جبرئيل امين از نزد حضرت رب العالمين در رسيد كه اى سيد خدايت سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد كه آن پير مجروح را باز خوان كه ما توبه وى قبول كرديم و گناهان او را قلم عفو در كشيديم و نام او را در جريده دوستان ثبت نموديم عزيز من درين معنى نظر كن كه كافرى اين مقدار خطا كرد كه حسين را به خانه برد و پنهان كرد نه او را طپانچه زد و نه در روى او سخن سخت گفت بعد از آن از كرده خود پشيمان شده كفر را بگذاشت و مسلمان شد اين همه تضرع بايستى كرد تا حق سبحانه از او خشنود گردد آن ستمكاران كه جگرگوشه مصطفى و نور ديده زهرا را به زهر قهر هفتاد و دو پاره ساختند و فرزند پسنديده مرتضى را به تيغ بى‏دريغ با هفتاد و دو تن در بوته كرب و بلا بگداختند تا حال ايشان چگونه خواهد بود.
اى كمر بسته به خونريزى اولاد رسول
هيچ انديشه نكردى كه رسول ثقلين
آه از آن دم كه كند فاطمه از جور تو داد هيچت آخر ز خداوند جهان شرم نبود
از پى حرمت ايشان چه وصيت فرمود
مصطفى بر تو غضبناك و على خشم‏آلود آمديم با ذكر بعضى از مناقب فاطمه در اخبار وارد شده كه حذيفة ابن اليمان رضى الله عنه گفت: مادرم پرسيد كه چند گاهست كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم را نديده‏اى؟ گفتم: چند وقت است مادر مرا خوارى كرد و دشنام داد گفتم بگذار تا بروم و با آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم نماز شام بگزارم و از براى تو و خود التماس كنم كه طلب آمرزش نمايد دستورى داد برفتم و با حضرت رسول صلوات الله عليه نماز شام و خفتم گزاردم چون از نماز فارغ شد برخاست و متوجه حجره طاهره شد من هم از عقب آن حضرت روان گشتم ديدم كه در راه شخصى او را پيش آمد و به طريق مساره با وى سخنى گفت و غايب شد باز آن سرو روان شد و من از پى او مى‏رفتم آواز پاى مرا شنود فرمود: اين كيست؟ حذيفه است گفتم: آرى؛ پرسيد: كه حاجت تو چيست؟ گفتم: آن كه براى من و مادر من آمرزش‏طلبى فرمود: كه غفر الله لك و لأُمّك پس گفت: اين شخص كه مرا در راه پيش آمد ديدى گفتم آرى يا رسول الله فرمود: كه ملكى بود كه هرگز پيش از اين به زمين نيامده بود از حضرت پروردگار خود دستورى خواسته كه بر من سلام كند و بشارت دهد مرا كه فاطمه سيده زنان اهل بهشت و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت خواهند بود و در حديث انس بن مالك آمده كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: بس است تو را از زنان عالميان يعنى از آنها كه به سمت مناقب و معالى آراسته‏اند مريم بنت عمران و خديجه بنت خويلد و فاطمه بنت محمد و آسيه زن فرعون بنت مزاحم.
و ابن بابويه در كتاب آل از حضرت امام حسن عسگرى عليه‏السلام نقل مى‏كند كه چون حق سبحانه و تعالى آدم و حوا را در بهشت متمكن گردانيد ايشان در روضه فردوس مى‏خراميدند و خود را در غايت عزت و احتشام مى‏ديدند وقتى آدم به حوا گفت: كه خداى از تو نيكوترى نيافريده است و بر لوح وجود هيچكس رقمى زيباتر از تو نكشيده حق سبحانه و تعالى امر كرد به جبرئيل كه ايشان را به فردوس اعلى بر چون آدم و حوا به فردوس اعلى درآمدند نگاه كردند دخترى ديدند بر بساطى ضريف از بساطهاى بهشت نشسته و تاجى از نور بر سر و دو گوشواره از نور در گوش و ساحت بهشت از نور روى چون آفتابش درخشان.
تو رخ نمودى و عالم تمام نور گرفت‏
آدم گفت: اى جبرئيل اى دوست من اين دختر چه كسست بدين زيبايى كه رياض جنان از نور وى وى چنين نورانى گشته جبرئيل گفت: اين فاطمه است دختر محمد صلّى الله عليه و آله و سلم از فرزندان تو كه پيغمبر آخرالزمان خواهد بود گفت: آن تاج چيست بر سر وى؟ گفت: زوج وى عليست گفت: آن گوشواره‏ها چيست؟ در گوش وى؟ گفت: فرزندان وى حسن و حسين‏اند آدم گفت: اى جبرئيل ايشان پيش از من آفريده شده‏اند جبرئيل گفت: اى آدم ايشان موجود بودند در غامض علم الهى پيش از آن كه تو آفريده شوى به چهار هزار سال.
آندم كه خانه بر سر كوى تو ساختم
آندم كه ما به بار امانت درآمديم آدم هنوز محرم خلد برين نبود
جبريل بر خزانه رحمت امين نبود و از عايشه به صحت رسيده كه گفت: بيرون رفت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم و بر وى كسايى بود از پشم حسن پيش آمد وى را در زير آن كسا در آورد و حسين بيامد او را نيز جاى داد على و فاطمه بيامدند ايشان را نيز در آن كسا در آورد پس جبرئيل آمد و اين آيه آورد: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا يعنى جز اين نيست كه خدا مى‏خواهد ببرد از شما رجس را اى اهل بيت و پاكيزه گرداند شما را پاكيزه گردانيدنى و در شأن ايشان چهار كس فرمود كه: انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم ملخص اين سخن آنست كه من حرب كنم با كسى كه با ايشان حرب كند و صلح دارم با كسى كه با ايشان صلح دارد و حضرت فاطمه هشت سال در مكه ملازم پدر بود و از آن حضرت كرامات بسيار منقولست يكى آن كه در بعضى كتب آورده‏اند كه روزى حضرت سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم در مسجد الحرام نشسته بود و پشت بر ديوار كعبه باز نهاده جماعتى از خواتين قريش خرامان در لباس ناز و عيش شادان در مفاخرت و طيش به نزد آن حضرت آمدند و گفتند اى محمد صلّى الله عليه و آله و سلم اگر چه در ملت از تو بيگانه‏ايم اما در نسبت و قرابت يگانه و در يك شهر همخانه‏ايم و نمى‏خواهيم كه به كلى سررشته رحم از تو بريده گردانيم امروز ترتيب عروسى داريم و كار زفافى مى‏سازيم و فلانه را كه خويش توست به فلان كس مى‏دهيم دختر خود فاطمه را بفرست تا عروسى ما را تماشا كند و رسم خويشاوندى به جاى آرد و به قدوم خود منزل ما را رونقى بخشد و محفل ما را زيب و زينتى ارزانى فرمايد خواجه تأمل كرد آن گه سر برآورد و گفت: نيكو باشد شما برويد تا من فاطمه را بفرستم ايشان برفتند و حضرت سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم نزد فاطمه آمد و گفت: اى جان پدر ما را فرموده‏اند كه با خلق خلق ورزيم و جفا و آزار دشمنان را تحمل كنيم زهر نفاق ايشان را به شكر شكر مقابل سازيم.
جنگ بايد ديد و پنداريد صلح زهر بايد خورد و پنداريد قند امروز خاتونان عرب نزد پدرت آمده بودند و درخواست كرده كه به خانه ايشان روى و در عقد و زفاف ايشان حاضر گردى و من قبول كرده‏ام كه تو را بفرستم تو چه مى‏گويى فاطمه فرمود: كه حكم مر خداى و رسول او راست من بنده فرمانم و از حكم تو سرپيچيدن نمى‏توانم.
مرا تو جان عزيزى و شاه محترمى بهر چه حكم كنى بر وجود من حكمى اى پدر به فرمان تو به مجلس و محفل ايشان مى‏روم اما متحيرم كه كدام جامه بپوشم و به چه لباس ملبس گردم ايشان جامه‏هاى زيبا پوشيده باشند و خود را به البسه قيمتى آراسته مبادا كه چون مرا با جامه خلقان و چادر كهنه بينند طعنه و طنز پيش آرند و به استهزاء و افسوس در من نگرند زن عتبه و دختر شيبه و خواهر ابوجهل بار عنايان فضول‏پيشه و بى‏ادبان كج انديشه آنجا حاضرند اى پدر تو لاف و گزاف دختران عرب را نيكوشناسى حمالة الحطب كه خار در راه تو مى‏اندازد و هند زن ابوسفيان كه از غيبت شما به هيچ كار ديگر نمى‏پردازد در آن مجلسند اى پدر بر ضمير منير شما روشنست كه اينها همه به آستين آستانه خانه مادرم خديجه مى‏رفته‏اند و به رسم ملازمت هر روز دايم به دايم به در خانه او مى‏رفته امروز جمله با ديباى روى و خز مصرى و برد يمنى و حله عراقى نشسته باشند و زيورهاى به تكلف بربسته و تاج‏هاى مكلل به جواهر بر سر نهاده بر بالش‏هاى زربفت تكيه زده من با چادرى كه چند جا از ليف خرمابند بر نهاده‏ام و با پشمينه‏اى كه چندين جا رقعه بر آستين و گريبان او دوخته‏ام بدان مجلس در آيم چون مرا ببينند نگويند كه اين دختر را چه افتاده است عقد مادرش كه در روز عقد در گردن داشت خراج مملكتى بود كنون دختر جامه پلاس مى‏پوشد سبب چيست؟ اى پدر بزرگوار ايشان را ديده معنى گشاده نيست كه دانند درختى كه از بوستان نبوت رسته است و نهالى كه از جويبار رسالت سر بالا كرده به جامه ديبا و زيور زيبا بله به تمامى متاع غرور دنيا فريفته و شيفته نشود ايشان همه نظر بر صورت دارند و ديده بصيرت به جانب معنى نمى‏گمارند.
وه كه آن صورت پرست از حال ما آگاه نيست آرى آرى اهل صورت را به معنى راه نيست اى پدر چه بويد كه مادرم خديجه بودى تا ايشان را اين داعيه پيدا نشدى و اين خيال از خاطر سر بر نزدى اكنون او به جوار رحمت حق پيوسته پيدا در خزان فراقش چون عندليب بر بوى گلزار مى‏زارم و از خار خار خاتونان عرب كه در حضور انفعال منند در هجران مادر زار زار مى‏نالم.
هر گه كه دلم از غم دلدار بنالد
عيبم مكن اى دوست اگر زار بنالم از ناله زارم در و ديوار بنالد
كان را كه فراقست بناچار بنالد فاطمه اين مى‏گفت و قطرات عبرات بر رخساره مى‏باريد حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم نيز به گريه درآمد و گفت: اى جان پدر ملول مشو اندوهناك مباش كه جامه‏هاى فاخر و زيورهاى مكلل نزد ما قدر قيمتى ندارد هدهد تاج بر سر دارد گو مى‏دار كه رايحه كريهه وى مشام را رنجه دارد و طاووس لباس ملمع مى‏پوشد گو مى‏پوش كه پاى سياه او را رسوا مى‏سازد امروز آنها كه چون گل لباس زرد و سرخ پوشيده در چمن تكبر جلوه مى‏كنند فردا مانند خار بى‏قيمت هيمه آتش دوزخ خواهند بود خواهر ابوجهل پر جهل اگر امروز طوق زرين بر گردن دارد فردا غل آتشين بر گردن خواهد داشت دختر عتبه اگر در دنيا بر متكاى عشرت تكيه مى‏زند در آخرت بر عقبه عقابش باز خواهند داشت اى دختر ما را فخر به گليم فقر است كه موسى كليم با گليم محرم ذروه طور و مقرب قبه نور شد.
ما و گليم فقر كه تارى از آن به است
ما و پلاس عجز كه در ديده خرد از حله يمانى و ديباى ششترى
زيباتر از ملابس خز است و عبقرى ايشان در اين سخن بودند كه جبرئيل از حضرت ملك جليل در رسيد كه يا رسول الله خداى تو را سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد كه فاطمه را بگو تا در آن عروسى حاضر شود كه آن جا به مقدم او رمزى عجيب و حالى غريب ظاهر خواهد شد و بعضى از آن زنان صيد وى خواهند گشت و به بركت قدومش از قيد كفر خلاصى خواهند يافت. پس خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم گفت: اى جگرگوشه من اينك آورنده وى و رساننده قواعد امر و نهى طاووس ملائكه از آشيانه سدرة المنتهى رسيد و فرمان حضرت عزت مى‏رساند كه فاطمه را بگوى تا بدان محفل رود فاطمه فرمود: كه اى پدر و اى سيد بشر و اى شفيع محشر من نافرمانى نمى‏كردم اين انديشه پيش آمده بود كه دنيا سراى ماتمست در سراى ماتم تماشاى عروسى عجب مى‏نمايد اين زمان كه حكم خداوند در رسيد توقف را مجال نماند پس حضرت بتول عذرا مقنعه فقر بر سر افكند و چادر عصمت پوشيده از خانه پدر چون خورشيد انور تنهايى خادمه و حاجبه روان شد.
چه غم خورشيد تابان را اگر تنها رود در ره چه غم سرو خرامان را اگر يكتا برون آيد آورده‏اند كه حضرت عزت به حفظ عصمت دامن خلقان او را از نظر خلقان پوشيده مى‏داشت دختران قريش همه چشم نهاده و خاتون‏هاى عرب مجموع گوش گشاده كه همين ساعت دختر محمد صلّى الله عليه و آله و سلم درآيد با خرقه كهنه و مقنعه پشمينه چون اندوه از ديده وى روان شود از حسرت آتش غم در دلش علم زند ايشان در اين انديشه بودند كه آواز برآمد كه اينك فاطمه درآمد همين كه زهرا قدم در آستانه خانه نهاد چهار ديوار خانه از شعشعه جمالش چون چشمه خورشيد روشن و درخشنده گشت فاطمه نه به رسم جاهليت بلكه به طريق اسلام بر اهل مجلس سلام كرد
كردى سلام و ذوق سلامت به دل رسيد وين خانه از سلام تو دارالسلام شد حاضران آن محفل را از حيرت مجال جواب نبود اما ديدند كه دختر خير البشر خرامان خرامان مى‏آيد دامن حله‏اى كه چشم روزگار چنان جامه و نديده در پا مى‏كشيد و تاجى مرصع به در شاهوار و ياقوت آبدار و لعل درخشنده و فيروزه درخشنده و زمرد تابنده كه ديده از مشاهده جواهر آن خيره مى‏شد بر سر و دست برنجن از زرى كه كسى در كان دنيا چنان زر خالص نديده و دست تصرف هيچ زرگر بدان نرسيده در دست رشته‏هاى مرواريد از اطراف جامه‏اش در آويخته زيبايى حله و حيله او آب‏روى همه پيرايه‏ها ريخته حوران بهشت و كنيزان پاكيزه سرشت در خدمتش روان شده يكى شقه چادر مطهرش به دست ادب برداشته تا از غبار زمين آلوده نگردد يكى دامن مقنعه پاكيزه‏اش به طريق احترام برگرفته تا گرد بر او ننشيند ديگرى مروحه صفا در دست گرفته او را باد مى‏زند يكى مجمره عود در پيش آورده تا رايحه آن مشام عالميان را معطر سازد يكى جهت دفع چشم زخم اعدا سپند مى‏سوخت ديگرى براى سلامت حال دوستانش دعا مى‏كرد بدين عظمت و دبدبه و رايت و كوكبه فاطمه بدان خانه درآمد و زبان زنان بدين كلمات مترنم شد:
تو از هر در كه باز آيى بدين خوبى و رعنايى
به زيورها بيارايند وقتى خوبرويان را
ملامت‏گوى بى‏حاصل ترنج از دست نشناسد درى باشد كه از رحمت به روى خلق بگشايى
تو سيمين تن چنان خوبى كه زيورها بيارايى
در آن ساعت كه چون يوسف جمال از پرده بنمايى چشم خواتين عرب كه بر آن گوهر صدف خلق و ادب افتاد ديده ايشان خيره و آئينه عقل و فهمشان تيره گشت از جاى خود برجسته مى‏گفتند آيا اين دختر كدام سلطانست و حرم محترم كدام خاقان؟
اين كيست اين كيست اين در حلقه ناگاه آمده
اين بخت و دولت را نگر اين لطف و رحمت را نگر اين نور الله است اين از نزد الله آمده
در حاره بداختران با روى چون ماه آمده اين كدام خاتون است كه نور چهره او بر آفتاب و ماه غالبه مى‏كند و اين جامه‏ها از كجاست كه در خزاين ملوك عرب چنين لباس نباشد مگر اين جامه‏ها را چرب‏دستان مصر و اسكندر ببافته‏اند و پود و تارش را هنرمندان روم و فرنگ تافته ايشان ندانسته كه آن البسه از جامه خانه غيب بوده يا جامه‏ها فاطمه در نظر ايشان اطلس و ديبا نموده چون دانستند كه فاطمه است لرزه بر اعضاى ايشان افتاده پيشگاه سرير با فاطمه گذاشتند و هر يك در گوشه‏اى سر خجلت و انفعال در پيش انداختند.
هر نازنين كه بر مه و خور حسن مى‏فروخت چون تو در آمدى پى كار دگر گرفت جمع كافران كه مدد توفيق از ايشان منقطع شده بود از آن مجلس فرار نموده آن صورت را بر سحر حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم حمل كردند و جماعت ديگر كه آن جا قرار داشتند زبان به عذرخواهى گشوده گفتند اى دختر مصطفى ما تو را تكليف كرديم مبادا كه غبارى بر خاطر عاطرت نشسته باشد حكمى فرماى كه ما به امرى كه سبب خشنودى تو گردد قيام نماييم از طعام‏ها چه پيش آريم از شربت‏ها كدام مهيا سازيم فاطمه فرمود: كه خشنودى من به طعام و شراب نيست گرسنگى صفت من و پدر منست كه فرمود: اجوع يومين دو روز گرسنه مى‏باشم و اشبع يوما و يك روز سير مى‏شوم اگر خشنودى من مى‏خواهيد و از آن پدر من بلكه رضاى حضرت ذوالمن قدم از ظلمت‏كده كفر بيرون نهاده به فضاى روشنايى فزاى ايمان آئيد و با يگانگى خداوند آشنا شده از بيگانگى شرك بگريزد جمعى از آنها كه سخن فاطمه شنيدند و آن چنان كرامتى معاينه ديدند جامه‏ها چاك زده و مقنعه‏ها از سر كشيده كلمه طيبه لا اله الا الله محمد رسول الله بر زبان راندند و از يمن قدوم حضرت فاطمه عليهاالسلام بدان دولت و سعادت سرمدى رسيدند.
آرام دل و زندگى جان ز دم اوست هر جا كه نهد پاى صفا در قدم اوست و در شواهد النبوه وقوع اين صورت را در مدينه نقل مى‏كنند يا همين حكايت است كه يك راوى از آن جا دانسته و ديگرى اينجا يا خود كرامت ديگر بوده مر فاطمه عليه التحية و الدعا را در خبر است كه چون يكسال از هجرت رسالت برآمد فاطمه به روايت اهل بيت نه ساله شد و به قولى چهارده ساله و به روايتى بيست ساله و غير از اين نيز گفته‏اند و بر هر تقدير در ماه رجب سال دوم از هجرت يا در ماه صفر از همان سال يا در ماه رمضان وى را به على داد و در باب تزويج به على روايات بسيار است و اينجا به نقل اشهر از كتب معتبر ايراد كرده مى‏شود.
مرويست كه هر كه از اكابر صحابه، فاطمه را خواستگارى مى‏كرد سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمود: كه در باب تزويج فاطمه انتظار وحى مى‏كشم در كتاب مناقب ابوالمؤيد خوارزمى مذكور است كه خبر كرد مرا حافظ ابوالعلاى همدانى باسناد خود از حسين بن على كه روزى رسول صلوات الله و سلامه عليه در خانه‏ى ام‏سلمه رضى الله عنها بود كه بر وى فرود آمد ملكى كه او را بيست سر بود بر هر سرى هزار زبان داشت و هر زبانش به لغتى تسبيح و تقديس مى‏گفت مر حق تعالى را كه به لغت زبان ديگر نمى‏مانست و كف دست او گشاده‏تر بود از هفت آسمان و هفت زمين حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم پنداشت كه جبرئيل است گفت: اى برادر، تو هرگز بدين صورت نزديك من نيامدى. آن فرشته گفت: كه يا رسول الله من جبرئيل نيستم؛ مرا صرصائيل گويند حضرت حق سبحانه مرا به حضرت تو فرستاده براى تزويج نور به نور حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى صرصائيل كرا به كه مى‏بايد داد گفت: فاطمه را به على پس حضرت رسول در حضور وى فاطمه را به على داد به گواهى جبرئيل و ميكائيل و شيخ زرندى در كتاب نظم دررالسبطين روايت مى‏كند از انس ابن مالك كه گفت: من نزد رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم نشسته بودم كه آثار وحى در بشره مبارك وى ظاهر شد و چون وحى متجلى گشت فرمود: اى انس هيچ مى‏دانى كه جبرئيل براى من از نزد خداى چه پيغام آورده بود گفتم: يا رسول الله پدر و مادرم فداى تو باد چه پيغام بود؟ فرمود: پيغامش اينست كه ان الله تعالى يامرك ان تزوج فاطمة بعلى بدرستى كه حق تعالى مى فرمايد كه فاطمه را به زنى به على دهى اى انس برو اشراف مهاجر را چون ابوبكر و عمر و طلحه و زبير رضى الله عنهم و جماعتى اكابر انصار چون سعد بن معاذ و سعد بن عباده و اسيد بن خضير را بگوى كه رسول خداى شما را مى‏خواند من به موجب فرموده آن حضرت رفتم و آن گروه را بخواند چون جمع شدند و على نيز حاضر گشت حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم خطبه‏اى بليغ خواند مشتمل بر حمد و ثناى حضرت حق جل جلاله و ترغيب به نكاح آنگاه فرمود: كه حق تعالى مرا امر فرموده كه فاطمه را به زنى به على دهم او را به زنى على دادم به مهر چهارصد مثقال نقره‏اى على راضى شدى على گفت: راضى شدم يا رسول الله و روايتى آن كه على عليه‏السلام را فرمود: تا خطبه بخواند آن گاه آن حضرت دعاى خير در شأن فاطمه و على به تقديم رسانيد و گفت: جمع الله شملكما جمع گردند پراكندگى‏هاى شما را و اسعد جدكما و به سعادت قرين سازد بخت شما را و بارك عليكما و بركت دهد شما را و اخرج منكما اولاد كثيرا طيبا و از شما هر دو بيرون آرد ذريت بى‏شمار و اولاد بسيار همه پاك و پاكيزه روزگار و در كتب مناقب خوارزمى درين باب حديثى طويل واقع شده خلاصه همه آن كه جبرئيل عليه‏السلام به نزديك حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم آمد و قدرى از سنبل و قرنفل بهشت بياورد حضرت آتن را فراستد و ببوئيد و گفت: اى جبرئيل سبب آوردن اين قرنفل چيست؟ جبرئيل حضرت را خبر داد كه حضرت حق سبحانه وحى كرد به بهشت كه خود را بياراى بهشت آراسته شد و فرمود درخت طوبى را كه بار بردار از حلى و حلل و حكم شد تا حوران و عينان خود را بياراستند و ملائكه را فرمان رسيد تا در حوالى بيت‏المعمور جمع شدند و آن جا منبريست از نور كه آدم على نبينا و عليه‏السلام بروى خطبه خوانده در روز عرض اسماء بر ملائكه امر الهى به راحيل كه يكى از ملائكه حجاب بارگاه ربوبيت است رسيد كه بر آن منبر بالا رود و خطبه بخواند و در ميان همه ملايكه شيرين كلام ترازو نيست پس راحيل بر آن منبر بر آمد و حق تعالى را به انواع محامد ستايش ادا فرمود چنانكه اهل آسمان‏ها فرحان و مسرور گشتند پس وحى آمد به وى كه عقد كن فاطمه دختر حبيب مرا به على پس راحيل عقد كرد و ملايكه گواه گشتند و كاتبان ديوان قضا اين مهم را بر همين وتيره ثبت نمودند آن گاه جبرئيل قطعه حرير به حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم نمود كه اين صورت درين و صله حرير نوشته شده به فرمان خداى بر تو عرض كردم و من اين را به خاتم مشگ مهر خواهم كرد و به رضوان خادم بهشت خواهم سپرد و چون مهم عقد به اتمام رسيد اشجار فردوس سنبل و قرنفل نثار كردند و من به تحفه قدرى براى شما آورده‏ام آن گاه حكم شد درخت طوبى رقعه‏ها نثار كند طوبى آن حلى و حللها را نثار كرد و حورالعين برداشتند و بدان مفاخرت مى‏كنند تا قيامت و نقلى است كه درخت طوبى رقعه‏ها نثار كرد به عدد دوستداران اهل بيت از زمان آن حضرت تا قيامت و در هر رقعه نام يكى از دوستداران اهل بيت نوشته از مردان و زنان و هر ملكى كه حاضر بوده از آن يك رقم برداشته و نگاه مى‏دارد تا در قيامت آن رقعه بدان كس دهند كه نام او در آن جا مسطورست و مضمون رقعه آن باشد كه فلان يا فلانه از آتش دوزخ آزادند و اين از بركت فاطمه و ميمنت على مرتضاست.
دوستان را رسد برات نجات
دوست شو تا به موجب دلخواه
بگذر از دشمن كه تا ناگاه دشمنان خوار مانده در دركات
فيض يابى ز وال من والاه
نخوردى زخم عاد من عاداه پس جبرئيل فرمود: كه حق تعالى مى‏فرمايد كه تزويج كن تو هم فاطمه را در زمين به على چنان چه در آسمان تزويج واقع شده پس سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم فاطمه را به على داد و ام‏سلمه را گفت: كه دختر مرا به خانه على بر و بدو بسپار و با او بگوى تا تعجيل نكند تا من بيايم و ايشان را با يكديگر ببينم و چون نماز خفتن بگذارد كوزه‏اى آب برداشت و نزد ايشان آمد و آب دهن مبارك در آن جا انداخت و معوذتين و ديگر ادعيه بر آن خواند آن گاه فرمود: يا على از اين آب بياشاميد و وضو سازيد و روايتى آن كه مقدارى از آن آب بر سر فاطمه و ميان هر دو پستان او پاشيد و گفت: اللهم انى اعيذها و ذريتها من الشيطان الرجيم بار خدايا! به پناه تو در مى‏آورم او را و فرزندان او را از شر ديو رانده يعنى شيطان آن گاه مقدارى ديگر از آن آب بر سر على و ميان هر دو شانه وى پاشيد و همان دعا گفت درباره وى آنگاه فرمود: اللهم انهما منى بار خدايا! اين هر دو از منند و انا منهما و من از ايشانم اللهم بار خدايا! كما اذهبت عنى الرجس همچنان كه از من رجس را ببردى و طهرتنى و مرا پاك و پاكيزه گردانيدى فطهر هما پس ايشان هر دو را پاك ساز آن گاه فرمود: برخيزيد و به جاى خواب خود رويد كه خداى تعالى ميان شما الفت دهد و در نسل شما بركت دهد و خود برخاست تا از خانه بيرون رود فاطمه در گريه افتاد حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى دختر من چه چيز تو را در گريه مى‏آورد و به تحقيق من تو را به كسى دادم كه اسلام وى از همه پيش و حلم و خلق وى از همه بيش و خلق وى از همه بهتر و عرفان وى به خداوند تعالى از همه زيادتر است و روايتى آنست كه چون حضرت رسول بكاى فاطمه مشاهده فرمود به طريق تلطف فرمود: كه اى جان پدر در حق تو تقصير نكردم كسى را شوهر تو گردانيدم كه بهترين اهل بيت منست و سوگند مى‏خورم به خدايى كه جان من در قبضه قدرت اوست كه تو را به كسى داده‏ام كه سيد است در دنيا و آخرت و مقرر است كه گريه فاطمه به جهت آن بود كه از خدمت پدر دور مى‏افتاد نه چنان چه جمعى خيال بندند كه گريه او از آن بود كه على مال و متاع چندان نداشت چه فاطمه دامن همت از دنيا در كشيده بود و از پدر همه مراسم و قواعد فقر ديده و شنيده و مى‏دانست كه پدر بزرگوار او را فخر و مباهات به فقر است و بس.
مژده الفقر فخرى در طريق معرفت
ميوه مقصود باز آرد به گلزار مراد هست از بهر تسلى دل ارباب فقر
هر نهالى را كه باشد تازگى از آب فقر در اخبار آمده است كه جهاز حضرت فاطمه عليهاالسلام از ثياب و متاع و اثاث بيت دو جامه برد بود و دو بازوبند نقره و قطيفه‏اى كه تمام بدن را نمى‏پوشيد و قدحى و يك آسيا دست و آردبيزى و دو سبو و مشك آبى و مشربه و دو نهالى از كتان سطبر كه حشو يكى از ليف خرما و حشو ديگرى از تراشه سختيان بود و چهار عدد بالش كه دو تا از آن را به پشم و دو ديگر را به ليف خرما پر كرده بودند امام سيف النظر ابوبكر طوسى در كتاب ستين الجامع للطايف البساتين آورده كه يكى از منافقان، مرتضى على را ملامت كرد و در خواستن فاطمه و گفت: اى على تو معدن فضل و ادبى و شجاع‏ترين مبارزان عرب چرا زنى خواستى كه چاشتش به شام نمى‏رسد اگر دختر مرا بخواستى من چنان ساختمى كه از در خانه تو شتر در شتر بودى پر از جهاز دختر من. على فرمود: كه اين كار به تقدير است نه به تدبير الحكم لله العلى الكبير ما را نظر بر مال و متاع دنياى غدار نيست و مقصود ما جز رضاى حضرت پروردگار نه، تفاخر ما به اعمال است نه به اموال، و مباهات ما به كردار است نه به درهم و دينار.
همت ما را نظر بر درهم و دينار نيست مقصد و مقصود ما جز پرتو ديدار نيست چون مرتضى على عليه‏السلام رضاى خدا را به حكم قضا ظاهر ساخت در سرش ندا كردند كه اى على سر بردار تا قدرت خدا بينى و جهاز دختر مصطفى بينى و قدر و حرمت فاطمه زهرا بينى على سر مبارك بالا كرد از بالاى سر خود تا عرش عظيم حجاب‏ها ديد از نور و در زير عرش ميدانى وسيع در نظرش آمد تمام آن ميدان پر از ناقه‏هاى بهشت، بار ايشان در و گوهر و مشك و عنبر بر سر هر شترى كنيزكى چون آفتاب تابان و زمان هر شترى در دست غلامى چون سرو خرامان ندا مى‏كردند كه هذا جهاز فاطمه بنت محمد صلّى الله عليه و آله و سلم اين جهاز فاطمه دختر محمد صلّى الله عليه و آله و سلم است مرتضى على عليه‏السلام از مشاهده آن حال خوشوقت شده روى از منافق بگردانيد و به حجره در آمد كه فاطمه را خبر دهد پيش از آن فاطمه را خبر داده بودند چون امير به خانه در آمد فاطمه گفت: يا على تو ميگويى يا من؟ على گفت: تو بگو فاطمه فرمود: كه اگر سرزنش منافقان شنيدى اما جهاز ما را به عين ديدى.
ما اگر چشم از نعيم اين جهان بر دوختيم
بى سر و سامان مبين ما را كه در كون و مكان دولت باقى و ملك جاودانى آن ماست
هر سر و سامان كه بينى از سر و سامان ماست در معارج آورده كه روزى حضرت خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمود كه سليمان پيغمبر على نبينا و آله و عليه‏السلام براى دختر خود جهازى ترتيب كرده بود بسيار نيكو و براى داماد تاجى ساخته و به هفتصد گوهر مكلل و مرصع گردانيده مرتضى على اين خبر از سيد بشر شنيده به خانه آمد و پيش فاطمه تقرير كرد فاطمه را در خاطر عاطر گذشت كه شايد على را بر ضمير منير گذرد كه سليمان پيغمبر بزرگوارتر و عالى مقدارتر است دختر آن پيغمبر را آن همه جهاز و پيرايه و دختر اين پيغمبر چنين نادار و بى‏سرمايه آن داماد را تاج بدان مثابه و اين داماد را احتياج بدين مرتبه.
تا اندر اين قضيه خدا را چه حكمتست - فاطمه اين سر را در دل مبارك نگاهداشت و با هيچكس آشكار نكرد تا وقتى كه درگذشت شبى مرتضى على عليه‏السلام او را در واقعه ديد در صدر بهشت بر تختى مكلل به جوار نشسته و حورا و عينا بر حوالى تخت او براى خدمت كمربسته و دخترى در غايت حسن و جمال و نهايت غنج و دلال با زيورهاى شايسته و پيرايه‏هاى بايسته، دو طبق به جهت نثار در دست گرفته و در پيش آن سرير ايستاده منتظر آن كه فاطمه بر وى نظر كند على پرسيد: كه اى فاطمه دختر كيست؟ گفت: دختر سليمان پيغمبر عليه‏السلام است كه حق تعالى او را به خدمت من باز داشته آن روز كه حكايت جهاز او از زبان پدرم نقل كردى انديشه آن در خاطر من خطور كرد امروز او را در پايه خدمت من باز داشته‏اند و براى اعزاز و حرمت من تعيين كرده‏اند و عوض تاجى كه سليمان براى داماد خود ترتيب داده بود لواى حمد براى تو مقرر شد و لواى حمد علميست كه خاصه حضرت رسالتست و ارتفاع آن لوا مقدار هزار ساله راهست و قبضه آتن فضه بيضاست و سنان او از ياقوت حمرا و روحه آن از زمرد خضرا و آن را سه ذوابه است يكى در مشرق و يكى در مغرب و سوم در مكه بر يك سطرى نوشته شده بر يكى بسم الله الرحمن الرحيم و بر ديگرى الحمد لله رب العالمين و بر سوم لا اله الا الله محمد رسول الله اين لوا را در فضاى عرصات حاضر گردانند و منادى ندا كند كه كجاست نبى امى و رسول حرمى و سيد عربى و خواجه هاشمى و رهنماى تهامى و پيشواى امى محمد بن عبدالله سيد المرسلين و خاتم النبيين خواجه پيش آيد و آن لواى مبارك به دست گيرد و بعد از آن تمامى انبيا از آدم تا عيسى صلوات الله على نبيا و عليهم اجمعين با ساير صديقان و شهيدان و صالحان و كافه مؤمن‏ان از اهل عرفان و ايقان در زير آن لوا جمع شوند چنان چه فرموده آدم و من دونه تحت لوائى يوم القيامة.
آدم و من دونه تحت اللوا آمده چون تو علم افراخته پس تاجى از نور بيارند و بر فرق سلطان انس و جن نهند و لباس حرير اخضر در بدن مباركش پوشانند و براق حاضر سازند تا شهسوار ميدان اسرى بعبده سوار شود و براى هر يك از انبياء نيز براق و حله و تاج بياورند و آن گروه سواره روى به بهشت آورند و چون حضرت رسول سوار گردد علم به دست مرتضى على دهد و او پيش پيش مى‏رود و گويند آن لوا به هيئت تاج باشد بر سر على و بر سر او ندا كند كه اى على اين تاج بهتر يا تاج داماد سليمان پيغمبر كه به حضور فاطمه از روى تعجب تقرير مى‏كردى.
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا
امام نجم الدين عمر نسفى در تفسير فاتحه خويش روايت مى‏كند كه روزى حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم الى يوم الحشر به خانه فاطمه در آمد ديد كه فاطمه ملول و محزون نشسته و مى‏گريد از او پرسيد كه چرا مى‏گريى و به چه جهت اندوهناكى؟ گفت: يا رسول الله بر سبيل حكايت مى‏گويم نه به طريق شكايت سه روز است كه در منزل ما طعام نيست و حسن و حسين بى‏طاقت شده از غايت جوع مى‏گريستند مرا از گريه ايشان گريه آمد و على هم مى‏گريست و ما از شما پنهان مى‏داشتيم اما امروز از حسن و حسين سخنى شنودم كه طاقتم طاق شد با هم مى‏گفتند: كه آيا هيچ كودكى اين چنين گرسنه باشد كه مائيم جهان بر چشم من تاريك گرديد اى پدر چه گويى اگر بنده‏اى با خداوند خود خواهد كه در مناجات گستاخى كند عيبى نباشد؟ سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه نه اى فرزند خدايتعالى گستاخى بندگان را دوست مى‏دارد و فاطمه به خانه درون رفت و دو ركعت نماز گزارد و چون از نماز فارغ شد دستها برداشته به زبان نياز مناجات آغاز كرد و گفت: خداوندا تو مى‏دانى كه زنان را به مقدار پيغمبران قدرت و قوت نيست اگر حضرت تو را با پدرم سرى هست كه به قوت ابيت عند ربى يطعمنى و يسقينى تحمل گرسنگى باشد مرا طاقت آن سر نيست يا مرا طاقت ده يا از اين اندوه راحت بخش اين بگفت و بى‏هوش شد جبرئيل آمد كه يا رسول الله برخيز حضرت فرمود: كه چه بوده؟ گفت: ناله فاطمه فرشتگان را در خروش آورده او را درياب خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم بيامد و فاطمه را بى‏هوش افتاده ديده نشست و سر مبارك وى را از زمين برداشته در كنار گرفت رائحه گيسوى مشكبار حضرت به مشام وى رسيد و به هوش باز آمده برخاست و سر در پيش افكنده بايستاد حضرت دست بر سينه وى نهاد و گفت خدايا وى را از گرسنگى ايمن گردان فاطمه فرمود: كه بعد از آن دعا تا من بودم هرگز ديگر گرسنه نشدم اى عزيز نپندارى كه ايشان را اگر دنيا بايستى به ايشان ندادى بلكه ايشان به اختيار خود طريق رياضت مسلوك مى‏داشتند و الا دعاى آن حضرت و اهل بيتش بر درگاه الهى مستجاب بود در معارج آورده كه روزى حضرت مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم به خانه فاطمه آمد و پرسيد كه اى دختر چگونه مى‏گذرانى گفت: اى پدر بزرگوار من و اولاد من با پدر و فرزندانم سه روز است كه از طعام نچشيده‏ايم بلكه بويى از مطبوعات نشنيده حضرت دست مبارك برآورد و دعا فرمود كه: اللهم انزل على محمد و اهل بيته كما انزلت على مريم بنت عمران خدايا روزى فرو فرست بر محمد و اهل بيت وى چنانچه فرو فرستادى بر مريم بنت عمران بعد از آن فرمود: كه اى فاطمه در مطبخ خويش در آى و نگاه كن كه چه مى‏بينى فاطمه روان شد و حسن و حسين از عقب مادر دويدند، كاسه‏اى ديدند مكلل به جواهر و در آن كاسه تريد و قطعه گوشت پخته بر بالاى آن نهاده و از وى بويى مى‏دهد بر مثال بوى مشك فاطمه كاسه را بيرون آورد و پيش پدر بزرگوار خود نهاد حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كلوا باسم اله محمد بخوريد به نام خداى محمد پس نبى و داماد و دختر و هر دو سبط پيغمبر از آن طعام تناول فرمودند و در روايتى آمده كه شبانه‏روز آن طعام بر آن منوال در آن خانه نهاده بود و درين مدت اهل بيت سيد انام عليه الصلوة و السلام چاشت و شام از آن مى‏نوشيدند و ذره‏اى كم نمى‏شد روزى حضرت حسن از خانه بيرون آمد و لقمه‏اى از آن گوشت در دست داشت زنى يهودى آن را بديد گفت: اى اهل بيت جوع شما را اين گوشت از كجا رسيده حسن فرمود: كه اين را از عالم غيب به ما حواله كرده‏اند يهوديه درخواست كه اين نواله را حواله من كن از آن جا كه كرم جبلى حضرت بود دست دراز كرد تا آن لقمه را بدان زن دهد آن را از دست وى در ربودند و كاسه را نيز از خانه به بالا بردند حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اگر اظهار اين معنى نميشد تا مدت حيات اين طعام انقطاع نمى‏يافت و در بعضى از تفاسير آمده كه روزى حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم به خانه فاطمه آمد و فرمود: كه از خوردنى هيچ در خانه تو هست كه پدرت سه روز است كه طعام نخورده و در حجرات طاهره هم هيچ نبوده فاطمه گفت: يا رسول الله ما را نيز همين حال واقعست حضرت از آن جا بيرون آمد فاطمه آغاز دعا كرد كه الهى از غيبت طعامى برسان و دل مرا از بند اندوه پدرم باز رهان مقارن دعاى فاطمه كسى بر در نعره زد خادمه فاطمه بيرون رفت كسى را ديد كه هرگز نديده بود دو تا نان و مقدارى گوشت به وى داد كه اين هديه‏ايست به نزديك فاطمه برسان چون خادمه آن تحفه را در آورد و نزديك فاطمه نهاد بتول عذرا اسباب مهمانى مهيا ديد آن را در ظرفى نهاد و سرش بپوشيد و حسن را به طلب پدر روان كرد ديد كه بخارى از آن بر ميآيد نيك نظر كرد و آن را مملو ديد از طعام سر آن را بپوشيد و حسن را به طلب آن حضرت فرستاد و حسن از عقب سيد عالم روان شد و با اندك زمانى خواجه كونين حجره مادر سبطين را به نور حضور وافر السرور خويش زيب و زينت تمام داد.
دميد صبح سعادت كه يار باز آمد چه غم چه باك كه آن غمگسار آمد و چون حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم بر مسند حشمت قرار گرفت فاطمه طعام پيش آورد و به رسم خدمت بايستاد و همين كه انگشت ماه شكاف آن آفتاب بدر مصاف سرپوش بر گرفت ظرفى ديد پر از نان‏هاى لطيف و مملو از گوشت‏هاى لذيذ نظيف فاطمه از مشاهده آن حال متحير شده دانست كه وقوع آن صورت جز بركت الهى و ميمنت حضرت رسالت پناهى نيست وظائف حمد احد جل ذكره و عم بره و مراسم درود احمد صلوات الله عليه به تقديم رسانيد خواجه عالم بدين عبارت زيبا پرسيد من اين لك هذا اى فاطمه اين از كجا به تو رسيده است عندليب زبان زهراى بتول على الوفور بر شاخسار قبول به ترنم اين جواب ملهم شد كه هو من عند الله اين از نزديك خداوند است ان الله يرزق من يشاء بغير حساب بدرستى كه خدا روزى مى‏دهد هر كه را مى‏خواهد از خزانه غيب بى‏شمار از جهت كثرت بهجت بعد از استماع اين كلام گل رخسار سيد انام از شادى برافروخت و فرمود: كه سپاس مر خداى را كه از راه فضيلت تو را به سيده زنان بنى‏اسرائيل يعنى مريم بنت عمران مانند گرانيد كه هرگاه حضرت اله او را روزى فرستادى و زكريا از او پرسيدى كه اين از كجاست همين جواب دادى كه هو من عندالله پس حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه تا على و حسن و حسين را حاضر گردانيدند و مجموع از آن مائده مبارك تناول فرمودند چنان چه سير گرديدند و براى هر يك از ازواج طاهرات نيز فرستادند راوى گويد كه تمام اهل بيت و متعلقان از آن خوردنى به حظوظ كامله محظوظ شده بودند و هنوز آن ظرف از طعام مملو بود پس فاطمه همسايگان را نيز به اقسام وافيه بهره‏مند گردانيد و فائده آن طعام به اغلب خاص و عام رسيد.
از مقدم مبارك سلطان كاينات
در منزل مبارك زهرا و مرتضى اضعاف اينچنين بركتها غريب نيست
اين صورت ار وقوع پذيرد عجيب نيست و چون فضائل بتول عذرا و مناقب فاطمه زهرا نه محيطيست كه پايان و كنارى دارد به تحرير و تقرير شمه‏اى از وفات آن حضرت اشتغال كنيم و از آن قصه مشتمل بر غصه دو سه كلمه بياريم راويان صادق الروايه و مخبران ظاهر الدرايه آورده‏اند كه هيچ كس را الم مفارقت حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم چنان در نيافته بود كه فاطمه را در آن زمان كه حضرت رسالت در گذشت فزغى در مدينه افتاده آسمان به گريه و زمين به لرزه در آمدند ناله پريان به گوش آدميان رسيد فغان ملائكه از ذروه عرش مجيد بر گذشت اهل مدينه را از زنان و مردان جگر از اين غصه چاك شد و دل از وقوع اين قضيه غرقه خوناب گشت الم مفارقت سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم اساس طرب از دل صحابه برانداخت و مشرب صافى اهل بيت را بخس و خاشاك اندوه و تعب مكدر ساخت.
آن سرو خوش خرام چو اندر چمن نماند
يعقوب‏وار ديده نرگس سفيد شد بر طرف باغ زيب گل و ياسمن نماند
از درد آن كه يوسف گل پيرهن نماند در اين اثنا على مرتضى نزديك فاطمه آمد كه اى دختر خير البشر امروز در مدينه قيامتست اگر خواهى كه من از تو خشنود باشم آواز خود را به كسى مشنوان گفت: چگونه كنم گفت: صبر كن تا شب در آيد آنگاه به سر تربت آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم برو و زيارت كن فاطمه آن چنان كرد چون شب درآمد و مردمان بياراميدند و مسجد خالى شد على به خانه آمد فاطمه را بيهوش ديد افتاده زمانى صبر كرد تا به هوش آمد و چون چشمش به على افتاد گفت: يا اباالحسن از شب چه وقتست گفت: ثلثى يا بيشتر گذشته گفت: اكنون دستورى هست تا بيرون آيم على گفت: بيرون آى اما به آواز بلند گريه مكن فاطمه خواست بر پاى خيزد بيفتاد على دستش گرفت و به سر روضه مقدس آن حضرت آورد فاطمه را چون نظر بر آن مشهد منور و مرقد مطهر افتاد بناليد و گفت: ما لك و التراب اى گوهر پاك تو را با حفره خاك چه كار.
در خسوف دل خاك آن رخ چون ماه دريغ آفتابى به زوال آمده ناگاه دريغ پس خود را بر تربت پدر افكند و روى بر خاك مى‏ماليد و مى‏ناليد و زبان حالش بدين مقال مترنم مى‏بود:
زين مصيبت بى‏غم دل در جهان يكجان كجاست
عالمى همچو سكندر در سياهى مانده‏اند در همه روى زمين يك ديده بى‏طوفان كجاست
اى خضر بنماى ره كان چشمه حيوان كجاست على گفت: اى فاطمه چندين مگرى كه هيچ كس را اين راه گريز نيست فاطمه گفت: اى پسر عم ملامتم مكن كه درد فراق صعب است خصوصا مفارقت چنين پدرى و از قصيده‏اى كه حضرت فاطمه در مرثيه پدر گفته يك بيت اينست:
صبت على مصائب لوانُها صبت على الايام صرن لياليا يعنى بر من ريخته‏اند چندان مصيبت كه اگر آن را به روزها ريختندى همه از اندوه چون شب تيره شدندى و نقلى ديگر آنست كه فاطمه چون به زيارت پدر بزرگوار آمد قبضه‏اى از خاك تربت آن حضرت برداشت و بر چشمهاى مبارك خود نهاد و گريه آغاز كرد.
نو بهار من كجا شد آن گل سيراب كو
گر بگريم ور نخندم هيچ انكارم مكن ميتوان ديدن به خوابش اى دريغا خواب كو
گريه صد وجه دارم خنده را اسباب كو و به صحت سيده كه فاطمه را كسى بعد از وفات پدر خندان نديد بلكه شب و روز گريه كردى به سوز دل بناليدى و گريه او به مرتبه‏اى رسيد كه اهل مدينه از آن به تنگ آمده گفتند اى دختر مصطفى به روز گريه كن و به شب آرام گير تا ما را هم آرامشى باشد يا به شب گريه كن و به روز خاموش باش تا ما را آسايشى بود و فاطمه بعد از آن شبها به مقابر شهدا رفتى و چندان چه خواستى بگريستى و از امام جعفر صادق عليه‏السلام نقل كرده‏اند كه گريندگان در عالم پنج تن بوده‏اند كه كسى زياده از ايشان نگريسته سه تن از پيغمبران بوده‏اند و دو تن از اهل بيت ما از انبيا اول آدم كه در فراق بهشت چندان بگريست كه دو رود در رخساره وى پيدا شد دوم يعقوب كه در فراق يوسف چندان گريه كرد كه چشمش سفيد شد سوم يوسف كه در زندان شب و روز گريستى چنان چه همه اهل زندان به تنگ آمده به زليخا پيغام فرستادند كه اين غلام ما را از گريه خود رنجه دارد زليخا پيغام داد تا غرفه على‏حده براى وى ترتيب كردند تا آنجا مى‏گريست و آواز او به زندانيان نمى‏رسيد اما از اهل بيت يكى فاطمه بود كه در فراق پدر چندان بگريست كه اهل مدينه به وى پيغام كردند كه اى فاطمه لقد آذيتنا ببكائك بدرستى كه ما را رنج مى‏رسانى به بسيارى گريه خود حضرت بتول عذرا بعد از آن به مقابر شهدا مى‏رفت و مى‏گريست دوم حضرت امام زين العابدين على بن الحسين عليهماالسلام بود كه بعد از واقعه كربلا چهل سال بزيست و هيچ بار طعام پيش وى نياوردندى مگر كه چندان گريستى كه طعام از آب چشم مباركش غرقه شدى و آن حضرت را غلامى بود مفلح نام روزى با وى گفت: يابن رسول الله چند مى‏گريى مى‏ترسم كه از گريه هلاك شوى فرمود: كه اى مفلح چه كنم هرگاه بر مى‏انديشم از صحراى كربلا كه پدرم را با برادرانم و عمانم و جماعتى از خويشان و گروهى از دوستان را در حضور من شهيد كردند نمى‏توانم خود را از گريه نگاه دارم و اگر به مقدار اندوهى كه در دل منست بگريم هيچ اجدى را طاقت مشاهده آن نباشد.
۷
روضة الشهداء
گر به قدر سوزش من چشم من بگريستى
صد هزاران ديده بايستى دل ريش مرا
ديده‏هاى بخت من بيدار بايستى كنون
آن چه از من گم شده گر از سليمان گم شدى مرغ و ماهى از غم من تن به تن بگريستى
تا به هر يك خويشتن بر خويشتن بگريستى
تا بديدى حال من بر حال من بگريستى
هم سليمان هم پرى هم اهرمن بگريستى آورده‏اند كه چون دو ماه و نيم و به قولى سه ماه و پنج روز و به روايتى شش ماه از وفات سيد كائنات افضل الصلوات و اكمل التحيات بگذشت فاطمه را هيچ رنجى نبود و جز غم فراق پدر و تقدم اصحاب بر على و تصرف ايشان در فدك هيچ المى نداشت روزى مرتضى على عليه‏السلام به حجره در آمد فاطمه را ديد كه قدرى آرد خمير كرده بوده بود تا نان پزد و مقدارى گل تر مى‏ساخت تا سر فرزندان بشويد و ساز شستن جامه اولاد امجاد بزرگوار عالى‏مقدار خود مى‏كرد - على عليه‏السلام از آن حال متعجب شده از روى تحير گفت: اى مخدومه دو جهان و اى معصومه آخر الزمان اى دو حبه دو يحيى و اى مريم دو عيسى و اى بلقيس حجره تقديس و جلال و اى آسيه عالم تكميل و كمال اى زهراى مرضيه و اى حوراى انسيه، اى مادر دو مظلوم و اى دختر يك معصوم اى عروس كم جهاز و اى خاتون حجله اعزاز و اى سياره را مقبول و اى ستاره جلوه‏گاه رسول و اى بضعه احمد و اى بضاعت محمد صلّى الله عليه و آله و سلم.
يا زهرة الزهراء فى افق العلى
اى تو در درج نبوت گوهر عالم‏فروز
اى به رفعت مريم ثانى كه مهد عفتت
اى نهال روضه عصمت كه هست از روى قدر
ريشه‏اى از معجر عصمت شعارت آمده
اى چراغ اهل بيت مصطفى اى فاطمه والدرة البيضاء فى صدف النهى
وى تو در برج ولايت زهره روشن جبين
از ترفع جاى دارد بر سر چرخ برين
سايه جاهت پناه قاصرات الطرف عين
حوريان گلشن فردوس را حبل المتين
مادر سبطين و نور چشم خير المرسلين در اين مدت هرگز از تو مشاهده نكرده‏ام كه در يك روز دو كار دنيا پيش گرفته باشى امروز مى‏بينم كه به كار اشتغال مى‏نمايى در اين چه حكمتست فاطمه كه اين سخن استماع نمود قطرات عبرات از ديده بباريد و گفت: اى تاجدار سوره هل اتى و اى شهسوار عرصه لا فتى و اى خطيب منبر سلونى و اى وارث مرتبه هارونى و اى طراز حله صفا و اى رازدار حضرت مصطفى اى شير بيشه شريعت و اى كشتى لجه حقيقت اى شكوفه باغ ابوطالب و اى نواخته لقب اسدالله الغالب.
اى ولى ساز وال من والاه
كاتب نقش نامه تنزيل
مهتر و بهتر زمين و زمن وى عدو سوز عاد من عاداه
خان گنج نامه تاويل
معدن جوهر حسين و حسن هذا فراق بينى و بينك دولت وصال به سر آمد و نوبت فراق در آمد روز مواصلت به آخر رسيد، شب مهاجرت روى نمود.
هنگام وداع و افتراقست امروز
اى ديده جمال وصل ديدى يك جند با درد فراق اتفاقست امروز
خون بار كه نوبت فراقست امروز اى على دوش پدرم را به خواب ديدم بر بلندى ايستاده و هر طرف مى‏نگرد چنانچه گويى منتظر كسيست فرياد بر كشيدم كه يا ابتاه تو كجايى كه از فراق تو دلم سوخته و تنم گداخته گفت: اى فاطمه من اينجا ايستاده‏ام و انتظار مى‏برم گفتم: يا رسول الله منتظر كيستى؟ فرمود: كه منتظر تو اى فاطمه زمان فراق از حد گذشت و مرا از شوق تو طاقت برسيد وقتست كه قفس تن درهم شكنى و دل از علائق بدنى بركنى و خيمه از مضايق سفلى به فضاى عالم علوى زنى و روزى از زندان محنت‏آباد دنيا به بوستان عشرت‏فزاى عقبى آرى اى فاطمه بيا كه تا تو نيايى من نمى‏روم گفتم: اى پدر من نيز آرزومندى لقاى تو دارم و همواره تمناى من آن بوده كه به دولت ديدار تو برسم حضرت مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه بسى بشتاب اى فاطمه تا فردا شب نزد من باشى من از خواب درآمدم و اشتياق آن عالم بر من غلبه كرد مى‏دانم كه در آخر اين روز و يا در اول شب آينده رحلت خواهم كرد نان از براى آن مى‏پزم كه فردا كه تو به مصيبت من مشغول باشى فرزندان من گرسنه نمانند و جامه فرزندان به جهت آن مى‏شويم كه ندانم كه جامه فرزندان من بعد از من كه شويد و رضاى دل يتيمان من كه جويد مى‏خواهم كه سر فرزندان شانه كنم كه معلومنيست كه پس از من غبار از روى و موى ايشان كه بيفشاند فاطمه از غبارى كه بر روى و موى ايشان نشيند اندوهناك بود آيا اگر بديدى موى‏هاى دلاويز عنبر بيز ايشان به خاك آلوده و روى‏هاى دلكش آفتاب‏وش ايشان در خون آغشته چگونه تحمل كردى و چه سان طاقت مشاهده آن داشتى.
روى گرد آلوده و رخسار پر خون حسين
آن چنان بگريستى كز گريه‏هاى زار او گر بديدى فاطمه در عرصه‏گاه كربلا
ساكنان آسمان بگريستندى بر ملا اما چون على عليه‏السلام از فاطمه سخن فراق شنيد آب حسرت از ديده فرو ريخت و گفت: اى فاطمه هنوز از داغ فراق پدرت بر نياسوده‏ام و از جراحت رحلت آن حضرت نفرسوده اينك نوبت مفارقت تو هم رسيد و داغى ديگر بر بالاى آن داغ پديد آمد.
هر دم زمانه داغ غمم بر جگر نهد
هر داغ كاورد قدرى رو به بهترى يك داغ نيك ناشده داغ دگر نهد
آن داغ را گذارد و داغى بتر نهد فاطمه فرمود كه اى على در آن مصيبت صبر كردى در اين تعزيت نيز شكيبايى پيش آور و زمانى غايب مشو كه نفسم به شمار افتاده است و وعده ديدار به دار القرار اين مى‏گفت و جامه شاهزادگان تر مى‏كرد و در رخساره مبارك ايشان نظر مى‏فرمود و آه حسرت از دل بر مى‏كشيد و آب اندوه از ديده مى‏باريد و مى‏گفت كاشكى بدانمى كه بعد از من با شما چه خواهد رفت و سرانجام كار شما به كجا خواهد رسيد و حسن و حسين از سخن مادر به گريه درآمدند فاطمه فرمود: كه اى جانان مادر زمانى به گورستان بقيع رويد و مادر خود را دعا كنيد ايشان برفتند و فاطمه بر بستر تكيه زد و على را گفت بنشين كه وقت وداع است على عليه‏السلام گفت: آه واحسرتا.
دلها كباب مى‏شود از آتش وداع يا رب كه برفتد ز جهان رسم انقطاع آرى وداع ياران با موت احمر در مقام مساواتست و با ذبح اكبر در رتبه موازات پس مرتضى على بنشست و فاطمه، اسماء بنت عميس را طلبيد و گفت: طعامى مهيا ساز كه چون فرزندان بيايند تناول نمايند و چون به خانه درآيند در فلان موضع بنشان و طعام پيش ايشان بر تا بخورند و مگذار كه پيش من آيند و مرا بدين حال مشاهده نمايند اما چون زمانى برآمد شاهزادگان بيامدند اسماء پيش ايشان باز آمد و در آن موضع كه فاطمه فرموده بود ايشان را نشاند و طعام حاضر كرد شاهزادگان فرمودند كه اى اسماء هرگز ديدى كه ما بى‏مادر طعام خورده باشيم اين چه معنى دارد كه ما را از هم جدا مى‏سازى اسماء گفت: كه مادر شما اندك ملالى دارد شما طعام تناول كنيد گفتند: اى اسماء ما را بى‏مادر طعام گوارنده نيست بر خاستند و به حجره مادر درآمدند وى را ديدند تكيه فرموده و مرتضى على بر زبر او نشسته چون مادر ايشان را ديد گفت: اى على يك زمان ايشان را بسر روضه پدرم فرست تا با خداى خود راز گويند و نياز عرضه دارند مرتضى على فرمود: كه اى جانان پدر لحظه‏اى به زيارت جد خويش رويد كه مادر شما رنجور است تا دمى بياسايد ايشان بيرون رفتند پس فاطمه فرمود: كه اى على ساعتى قرار گير و سرم در كنار گير كه از عمرم چندان نمانده.
بيمار غمت را نفس باز پس است اين پاس نفش دار كه آخر نفس است اين مرتضى على فرمود: كه اى فاطمه مرا قوت شنيدن اين مقال و طاقت ديدن اين حال نيست فاطمه گفت: اى على راهى پيش آمده كه به ضرورت مى‏بايد رفت و غمى در دل جوش زده كه به هر حال مى‏بايد گفت دمى بنشين و سخن مرا گوش كن و شربت فراق مرا به ناكام نوش كن.
بنشين مگر از دلم غمى بردارى
جانم ز فراق در عدم خواهد شد يا از سر آتشم دمى بردارى
هان تا به وداعش قدمى بردارى على عليه‏السلام بنشست و سر فاطمه در كنار گرفت فاطمه ديده مبارك فراز كرد ناگاه از باران غم و سيلاب ديده پر نم مرتضى على قطره‏ها بر گلزار رخسار فاطمه باريدن آغاز كرد فاطمه ديده باز كرد و على را گريان ديد گفت: اى على وقت وصيتست نه هنگام تعزيت على گفت: يا سيدةالنساء چه وصيت دارى فاطمه فرمود: كه اى على چهار وصيت دارم: اول: آن كه اگر از من نسبت به حضرت تو صورت تقصيرى صادر شده كه غبار ملالى بر خاطر عاطر تو نشسته باشد آن را عفو فرمايى و مرا بحل كنى على گفت: حاشا كه در اين مدت هرگز به قول و فعل از تو چيزى صدور يافته باشد كه موجب آزار دل شود تو هميشه دلدار من بوده‏اى نه دل‏آزار بر صفت گل ديده‏ام نه بر شوكت خار. وصيت ديگر بفرماى. گفت: وصيت دوم آنست كه فرزندان مرا عزيز دارى و جانب جگرگوشگان مرا فرونگذارى دست شفقت از سر ايشان برنگيرى و عذر گستاخى كه از ايشان صادر شود در پذيرى وصيت سوم آن كه مرا به شب دفن كنى تا چنانچه در حال حيات هيچ بيگانه را نظر بر قد و بالاى من نيفتاده در حين مرگ نيز چشم كسى بر جنازه من نيفتد چهارم آن كه پاى از زيارت من باز نگيرى كه من با تو انس دوام داشته‏ام و مونس اوقات صبح و شام من بوده‏اى و حالا به ناكام از تو دور بمانم.
اى به ناكام مرا از رخ تو مهجورى خود كه باشد كه به كام از تو گزيند دورى مرتضى على كه اين سخنان شنيد فرياد از نهادش بر آمد و به لسان حال مضمون اين مقال به ادا رسانيد.
دلدار ز ما كرانه‏اى مى‏طلبى
تيرى ز كمان هجر مى‏اندازد در كوى فراق خانه‏اى مى‏طلبى
و ز سينه ما نشانه‏اى مى‏طلبد آن گاه على گفت: اى فاطمه قبول كردم كه به وصيت‏هاى تو قيام نمايم اما تو هم كرمى فرماى و وصاياى مرا بشنو. فاطمه گفت: چه وصيتست؟ گفت: اول آن كه اگر در خدمت تقصيرى واقع شده باشد عفو فرماى. دوم چون به روضه پدرت برسى سلام من فراق ديده هجران‏كشيده به وى رسانى سوم از من بدان حضرت شكايت نفرمايى.
فاطمه فرمود: حقا كه در اين مدت مواصلت از تو چيزى نديده‏ام و سخنى نشنيده‏ام كه موجب شكايت باشد بلكه همه مردمى و مروت و جوانمردى و فتوت و حسن مقال و لطف فعال مشاهده كرده‏ام.
اى ز سر تا پا چو چشم خويش عين مردمى چون تواند بود چندين لطف در يك آدمى ايشان در اين سخن بودند كه به يك ناگاه خروش و واويلاه و ناله وامصيبتاه از در حجره درآمد و حسن و حسين مى‏گفتند اى پدر اى در مدينه علم رسول خداى در حجره به روى ما بگشاى و اى پدر بزرگوار ما را در خانه آر تا ديدار باز پسين مادر خود بينيم وداعى بكنيم على مرتضى برخاست و در خانه باز كرد و شاهزادگان را در بر گرفت و نوازش بسيار نمود و گفت: جانان پدر شما چه دانستيد كه مادر شما در اين وقت از دنيا بخواهد رفت گفتند اى پدر مهربان فرمودى كه به روضه جد خود رويد همين كه به نزديك روضه رسيديم خروشى به گوش ما رسيد و آوازى شنيديم كه اينك ابراهيم خليل مى‏گويد يتيمان فاطمه زهرا آمدند و اينك اسماعيل ذبيح مى‏گويد كه شفيعان فردا آمدند اينك محمد حبيب صلّى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد: جگرگوشگان ما آمدند چون به روضه در آمديم و سلام كرديم از مرقد آن حضرت آواز آمد كه اى فرزندان من و اى نورديدگان من باز گرديد تا ديدار باز پسين مادر خود را دريابيد كه ما به استقبال مادر شما آمده‏ايم و جميع انبيا همراهند ما باز گشتيم و بيامديم پس خود را در آن خانه افكندند كه حضرت فاطمه تكيه داشت و در دست و پاى وى افتادند و در زمين مى‏غلطيدند و به زارى تمام مى‏ناليدند و مى‏گفتند اى مادر چشم مبارك باز كن و با ما سخن آغاز كن يتيمان خود را به يك نظر بنواز و از گفتار شكر بار خود بهره‏اى حواله ايشان ساز.
نظرى كن كه فراقت دل ما را خون ساخت سخنى گو كه ز هجرت جگر ما بگداخت چون آواز ايشان به گوش فاطمه رسيد ديده باز كرد و دست بگشاد و ايشان را در بر گرفت و گفت: اى جانان مادر و اى مظلومان مادر ندانم كه بعد از من حال شما به كجا خواهد رسيد و از دشمنان به شما چه جفاها خواهد رسيد پس دختران را طلبيد و به برادران سپرد و همه را ديگرباره به مرتضى على سفارش كرد و در روايتى آنست كه على و حسن و حسين را فرمود: كه شما بار ديگر به روضه پدرم رويد ايشان برفتند و فاطمه ام‏سلمه را طلبيد و گفت: آبى براى من مهيا ساز تا غسل كنم ام‏سلمه گويد كه آب ترتيب دادم و فاطمه غسلى فرمود كه هرگز نديده بودم كه كسى بدان خوبى غسل كند پس گفت: جامهاى پاك مرا بياور بياوردم در پوشيد آن گه فرمود: كه فراش مرا در ميان خانه بنه آن چنان كردم آن حضرت بيامد و بر فراش تكيه گرفت و بر پهلوى راست خسبيد روى به قبله و دست مبارك در زير رخساره راست نهاد پس اسماء بنت عميس را طلبيد و گفت: اى اسماء روزى جبرئيل نزد پدرم صلّى الله عليه و آله و سلم آمد در وقتى كه مريض بود و قدرى كافور بهشت به جهت حنوط بياورد و پدرم آن را به سه بخش كرد و يك بخش خود بر داشت و دو بخش به من داد و گفت: يك بخش از آن توست و يكى از آن على اى اسماء آن كافور در فلان موضع نهاده است آن را بردار چهل مثقالست بيست مثقال كه بخش من است مرا بدان حنوط ساز و باقى كه از آن على است مضبوط ساز اسماء به موجب فرموده عمل كرد ديگر باره فاطمه فرمود: كه اى اسماء بيرون رو و مرا تنها بگذار تا اندك زمانى با خداى خود راز گويم و اميدى كه در دل دارم با قاضى الحاجات باز گويم اسماء بيرون آمد و ساعتى انتظار برد و آواز گريه فاطمه شنيد به خانه در آمد ديد كه فاطمه مى‏گريد و با حق سبحانه مناجات مى‏كند اسماء گويد گوش فراداشتم مى‏گفت: خداوندا! به حرمت پدرم مصطفى و به شوقى كه به ديدار من دارد و به درد دل على مرتضى كه در مفارقت من مى‏نالد و مى‏زارد و به سوز دل حسن و حسين كه در مصيبت من خواهند داشت و به فزع دختران نارسيده من كه در ماتم من هيچ دقيقه باقى نخواهند گذاشت كه بر گناهكاران امت پدرم رحمت كن و از سر گناه عاصيان بيچاره درگذر در اين محل گريه بر اسماء غلبه كرد فاطمه باز نگريست اسماء را ديد گفت: تو را نگفتم كه مرا تنها بگذارى برو بيرون و منتظر باش و بعد از يك ساعت مرا بخوان اگر اجابت كردم فبها و الا بدان كه من نزد پروردگار خود رفتم و به پدر بزرگوار خود ملحق گشتم پس اسماء از خانه بيرون آمده زمانى انتظار برد آن گاه آواز داد كه يا قرة عين الرسول هيچ جواب نيامد ديگر باره گفت: يا سيدة النساء يا ابنة المصطفى نداى اجابت نشنيد در آمد و جامه از روى مباركش در كشيد ديد كه حجره عنا و كلبه فنا به حجله بقا و روضه فردوس لقا انتقال كرده و وجه توجه از اين مضيق با وحشت و كلال به نزهت آباد قرب و وصال آورده اسماء از پاى در افتاد و روى بر كف پاى مباركش نهاده مى‏گفت: اى بتول عذرا چون به روضه پدرت رسى از من سلام و نياز برسان در اين محل حسن و حسين از در درآمدند و گفتند اى اسماء مادر ما چونست اسماء را تحمل نماند دست كرد و مقنعه از سر كشيد شاهزادگان از صورت حال وقوف يافتند گريان گريان روى به مسجد نهادند مرتضى على عليه‏السلام با اشراف صحابه آن جا بود چون آواز گريه سبطين به گوش آن حضرت رسيد دانست كه بر فوت مادر مى‏گريند مرتضى على بيهوش شد صحابه حيران شده بيامدند و آب به روى مبارك امير افشاندند تا بهوش آمد و پيش حسن و حسين باز آمدند كه اى مخدوم‏زادگان شما را چه مى‏شود و چرا مى‏گرييد گفتند: چگونه نگرييم و براى چه نناليم.
دل بشد از دست، دوست را به چه جوييم نطق فروبست حال خود به كه گوييم در اين وقت ميزبان جان عزيز زهره زهرا و بتول عذرا از مهمانخانه قالب شريفش ميل دعوت‏سراى و الله يدعوا الى دار السلام فرمود و هودج روح بزرگوارش به جانب ارجعى الى ربك از شاهراه كل نفس ذائقة الموت به معموره ساكنان صوامع قدس برين و مقصوره متوطنان مجامع اعلى عليين به خدمت حضرت سيد المرسلين پيوست.
دوست بر دوست رفت و يار بر يار.
اصحاب نامدار از صورت حال وقوف يافته مراسم گريه و زارى به جاى آوردند و مصيبت حضرت رسالت را تازه كردند و حضرت مرتضى على عليه‏السلام را در مرتبه آن حضرت ابياتيست از آن جمله:
لكل اجتماع من خليلين فرقة يعنى: هر اجتماعى را ميان دو دوست افتراقى در پى است و هر كل وصلى را خار هجرى با وى.
و كل الذى دون الفراق قليل و هر بلائى كه باشد به غير بلاى فراق اندكست و به نسبت شدت مفارقت از هزار يكى.
و ان افتقادى فاطما بعد احمد به درستى كه گم كردن من فاطمه را بعد از هجران حضرت رسالت.
دليل على ان لا يدوم خليل دليل طاهر و علامت باهر است بر آن كه دوست دائم در عالم نيست و هيچ قاعده صحبت تا قيام قيامت قائم نه بلكه عادت روزگار غدار و سيرت زمانه ناپايدار آنست كه پيوسته به تيغ مفارقت رشته مصاحبت جمعى انقطاع دهد و داغ فراق بر جگر دوستان قديمى و ياران و مصاحبان ديرينه نهد.
فلك را غير از اين خود نيست كارى
به هر جا دوستان بيند هم آواز كه گرداند جدا يارى ز يارى
همان‏دم نغمه دورى كند ساز و به روايت اهل بيت وفات آن حضرت شب سه شنبه بوده سوم ماه مبارك رمضان سنه احدى عشر من الهجره و در روضه مدفونست.
باب پنجم: در بعضى از اخبار و حالات مرتضى على عليه‏السلام از زمان ولادت تا هنگام شهادت‏
در شواهد النبوة آورده كه اميرالمؤمنين على عليه‏السلام امام اولست از ائمه اثناعشر و شمايل و فضايل وى از آن بيشتر است كه به تقرير زبان و تحرير بيان استقصاى آن توان كرد امام احمد حنبل رحمه الله فرموده كه از هيچ يك از صحابه كرام آن قدر فضائل به ما نرسيده است كه از اميرالمؤمنين على رسيده است ولادت آن حضرت در مكه بوده بعد از عام‏الفيل به سى سال روز جمعه سيزدهم ماه رجب و شيخ مفيد رحمةالله آورده كه در يمن مردى بود روى توجه به محراب عبادت آورده و به مدد تقوى و زهادت پشت بر دنياى دنى و متاع فانى آن كرده
به كوهى رفته و كنجى گرفته ز چشم خلق چون گنجى نهفته نام وى مثرم بن دعيب الشيقام و به زاهد يمن مشهور صد و نود سال از عمر او گذشته و در اين مدت از طاعت و عبادت نفور و ملول نگشته وقتى در مناجات خود گفت: الهى از بزرگان حرم محترم خود كسى را به من بنماى تير دعاى بى‏رياى وى به هدف اجابت رسيد و ابوطالب كه به سفر يمن رفته بود به زيارت وى توجه نمود. مثرم چون وى را ديد تعظيم كرد و بپرسيد و در پهلوى خود نشاند آن گه استغفار كرد كه تو كيستى و از كجايى؟ گفت: من مردى‏ام از تهامه. گفت: از كدام تهامه؟ گفت: از مكه. ديگر پرسيد از كدام قبيله؟ گفت: از بنى‏هاشم زاهد ديگر باره برخاست و سر و روى ابوطالب ببوسيد و گفت: الحمدلله كه حق سبحانه دعاى من رد نكرد و مر مرگ نداد تا يكى از مجاوران حرم شريف خود به من نمود پس گفت:نام تو چيست؟ گفت: ابوطالب. گفت: نام پدرت چه بودست؟ گفت: عبدالمطلب. زاهد گفت: چنين خوانده‏ام كه عبدالمطلب را دو نبيره باشد و چون نبى خدا سى ساله شود ولىّ خدا متولد گردد اى ابوطالب آن نبى به وجود آمده است گفت: آرى محمد صلّى الله عليه و آله و سلم متولد شده و بيست و نه سال از عمر وى گذشته گفت: اى ابوطالب بشارت باد تو را كه امسال فرزندى از صلب تو بيرون آيد كه امام متقيان و پيشواى مؤمن‏ان باشد اى ابوطالب چون به مكه باز رسى برادرزاده خود را بگوى كه مثرم تو را نيازى بسيار مى‏رساند و گواهى مى‏دهد كه خدا يكيست و به جز از وى خدايى نيست و تو كه محمدى رسول اويى به حق و چون پسرت متولد گردد او را هم سلام من برسان و بگو آن پير كه دوست و هوادار تو بود چنين گفته است كه تو وصى پيغمبرى به آن حضرت نبوت تمام گردد و به تو ولايت آشكار شود و او خاتم نبوت باشد و تو فاتح ولايت ابوطالب گفت: اى شيخ من حقيقت آن چه تو مى‏گويى به چه دريابم مگر برهان روشن و دليل هويدا به من نمايى مثرم گفت: چه خواهى تا از خداى در خواهم كه اجابت فرمايد و تو را در همين موضع راستى سخن من روى نمايد؟ ابوطالب نگاه كرد درختى انار بود بر در آن غار خشك شده گفت: خواهم كه مرا از اين درخت خشك انار تازه دهى زاهد دست به دعا برداشت و گفت: الهى اگر آن چه از سر نبى و ولى تو گفتم راست گفتم ما را از اين درخت انار ده فى الحال به قدرت حضرت ذوالجلال آن درخت سبز شد و برگ پديد آورد و گلنار بر او پيدا شد و دو تا نار لطيف ببست و هم در دم پخته گشت زاهد انارها را باز كرده و پيش ابوطالب نهاد و چون بشكافتند دانه‏هاى آن چون لعل رمانى سرخ بود ابوطالب دانه‏اى چند از آن تناول نمود رنگ آن به نطفه سرايت كرد و سرخى روى امير از آن بود القصه ابوطالب شاد و خندان از مجلس زاهد بيرون آمد و چون به مكه رسيد نطفه على از صلب وى به رحم فاطمه بنت اسد منتقل شد و چون مدت حمل بگذشت فاطمه روايت كند كه در طواف خانه بودم كه اثر مخاض بر من ظاهر گشت در شوط چهارم حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم مرا ديد و گفت: اى مادر تو را چه بوده است كه رنگت متغير شده است صورت حال به عرض رسانيدم گفت: اى فاطمه طواف تمام كردى گفت: نى گفت: طواف تمام كن و اگر آنست كه دردت زياده گردد در خانه كعبه رو كه سر خداست.
در كتاب بشاير المصطفى از يزيد بن قعنب نقل مى‏كند كه گفت: من با عباس بن عبدالمطلب و جمعى از بنى عبدالعزى به در بيت الحرام نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد به مسجد درآمد و حال آن كه حامله بود به على و از حمل وى نه ماه گذشته بود به طواف اشتغال نمود ناگاه اثر طلق و علامت زادن بر وى ظاهر شد و مجال بيرون آمدن از مسجد نماند گفت: اى خداوند خانه به حرمت بانى اين خانه كه اين ولادت را بر من آسان گردان راوى گويد كه ديدم فى الحال ديوار خانه گشاده شد و فاطمه به درون خانه رفت و از چشم ما غايب گشت و ما خواستيم كه به خانه در آئيم ميسر نشد روز چهارم بيرون آمد على را به دست گرفته امام ابوداود بناكنى آورده كه پيش از على و بعد از على هيچ كس را اين شرف نبوده كه وى در خانه كعبه متولد شده باشد و در اين معنى گفته‏اند:
ولدته فى الحرم المعظم امه
گوهر چو پاك بود و صدف نيز پاك بود
كعبش ز فيض كعبه صفا داشت لا جرم طابت و طاب وليدها و المولد
آمد ميانه حرم كعبه در وجود
بر دوش سيد دو جهان جلوه نمود فاطمه چون با على از حرم بيرون آمد وى را به خانه آورده در مهد نهاد و ابوطالب را بشارت داد ابوطالب دليرانه بيامد تا پيش مهد كه رخسار على بيند و روايتى آنست كه مادر خواست كه پستان در دهان او نهد نگذاشت و روى ماد را نيز خراشيده ساخت ابوطالب گفت: اى فاطمه اين پسر را چه نام نهاده‏اى كه پنجه او راست به پنجه شير مى‏ماند گفت: او را به نام پدر خود اسد تسميه كرده‏ام ابوطالب گفت: من او را زيد نام كردم به نام قصى كه جامع قبائل قريش بود پس فاطمه دست او را فروبست و به مهمى مشغول شد چون باز نگريست ديد كه بندهاى گهواره گسيخته و دست‏ها بيرون كرده اما چون خبر ولادت على به حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم رسيد پرسيد: وى را چه نام نهاده‏اند؟ به عرض رسانيدند كه پدر زيد نام نهاده و مادر اسد حضرت صلوات الله عليه فرمود: كه نام خوشش على عالى همت مى‏بايد نهاد فاطمه كه اين سخن شنيد گفت: به خدا كه من از هاتفى شنيدم كه گفت: نامش را على نِه اما من پنهان مى‏كردم و روايتى هست كه پدر و مادر را در تسميه وى مجادله مى‏رفت به اتفاق شبى به در حرم آمدند فاطمه روى به آسمان كرد و رجزى خواند كه يك بيتش اينست:
بين لنا بحكمك المرضى ماذاترى من اسم ذالصبى يعنى: الهى حكم كن آن چه خواهى در نام اين كودك از بام خانه رجزى شنودند كه كسى در جواب ايشان مى‏خواند يك بيتش اين بود:
فاسمه من شامخ على على اشتق من العلى پس برين نام قرار دادند.
كام دهن و زيب زبان است اين نام آرام دل و راحت جان است اين نام آورده‏اند كه رسول صلّى الله عليه و آله و سلم به خانه ابوطالب آمده نزديك مهد شد تا على را ببيند فاطمه بنت اسد گفت: اى فرزند دليروار نزديك گهواره مرو كه اين فرزند شير خصلتست روى پدر و چهره مرا بخراشيد مبادا كه نسبت به شما جرأتى كند سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم گفت: اى مادر على با من هرگز اين شيوه پيش نبرد آن گاه فراپيش مهد شد و در روى على نگريست و على در خواب بود چون رايحه گيسوى معنبر آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم به مشام على رسيد ديده باز كرد و به زبان حال مضمون اين مقال ادا نمود:
بوى جان مى‏آيد از باد صبا اين بو چه بوست مشك را اين حد نباشد نكهت گيسوى اوست و چون نظر على بر جمال با كمال سيد كائنات عليه افضل الصلوة افتاد در روى مبارك آن حضرت خنديد.
اندرين ساعت كه ديدم نازنين خويش را يافتم خرم دل اندوهگين خود را آن حضرت وى را از گهواره بيرون آورد و در كنار گرفته روى به روى وى نهد و زبان مبارك در دهن او كرد ولى مدتى زبان آن حضرت را مكيد و از رشحات لعاب آب دهن كه سرچشمه اسرار و ما ينطق عن الهوى بود شربت حيات و هذا لعاب رسول الله فى فمى مى‏چشيد و گفته‏اند نكته در آن كه ابوطالب را نگذاشت كه وى را بردارد آن بود كه اول دست مردى كه به وى رسد حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم باشد و آن كه شير مادر نگرفت به جهت آن بود كه در مبدء حال آب حيات از سرچشمه دهان سيد دو جهان بنوشد.
مفرحى به جگر خستگان عشق رسان ز كيمياى سعادت كه در دهن دارى پس رسول صلّى الله عليه و آله و سلم طشت و آفتابه طلبيد و على را در طشت نشاند و به دست مبارك خود وى را ميشست چون جانب راست وى شسته شد على در طشت برگرديد بى آن كه كسى وى را برگرداند حضرت كه اين حالت را مشاهده فرمود بگريست فاطمه گفت: اى سيد سبب اين گريه چيست؟ خواجه فرمود: كه گويا مى‏بينم اين پسر مرا غسل مى‏دهد و من پيش وى مى‏گردم بى آن كه كسى مرا بگرداند در روز اول من على را شستم و در روز آخر او مرا خواهد شست و آن چنان بود كه در محلى كه آن سرور صلّى الله عليه و آله و سلم از دارالغرور به سراى سرور انتقال فرمود على مباشر غسل آن سرور بود و چنان مى‏نمود كه آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم از دستى به دستى ديگر مى‏گرديد و در بشاير آورده كه آن حضرت تربيت على مى‏فرمود و پيوسته از او خبر مى‏گرفت و او در بغل و كنار رسول صلّى الله عليه و آله و سلم پرورش مى‏يافت و چون به پنج سالگى رسيد در آن وقت تنگى و بى‏برگى در قريش پديد آمده بود و به جهت خشك‏سالى به عسرت تمام مى‏گذرانيدند و ابوطالب عيالمند بود روزى حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم با عم خود عباس گفت: كه تو توانگرى و ابوطالب فقير است و عيال بسيار دارد و مردم به بلاى غلا و قحط درمانده‏اند.
پيش آى و رحم كن كه محل ترحمست.
بيا تا برويم و هر يك فرزندى از آن او برداريم تا سبكبار شود و مؤونت او تخفيف يابد عباس قبول فرمود و با حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم به خانه ابوطالب آمدند و صورت حال باز گفتند جواب داد كه از پسران من عقيل را به من بگذاريد باقى را شما دانيد پس حضرت صلوات الله عليه، على را قبول كرد و عباس جعفر را پذيرفت و على در كفايت حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم مى‏بود تا وقتى كه آن حضرت مبعوث شد به وى ايمان آورد و همچنان به ملازمت آن حضرت قيام مى‏نمود تا آن هنگام كه فاطمه زهرا را به وى داد و حجره‏اى جهت ايشان تعيين فرمود اما كنيت على ابوالحسن بود و ابوتراب و اين كنيت او را خوش‏تر آمدى و در سبب كنيت على بدين لفظ چند چيز واقع شده: در شواهد آورده كه روزى رسول صلّى الله عليه و آله و سلم در خانه فاطمه آمد و پرسيد كه پسر عم تو كجاست يا رسول الله ميان من و وى چيزى واقع شد و او خشم كرده بيرون رفت و نزد من غيلوله نفرمود رسول صلّى الله عليه و آله و سلم كسى را فرمود كه ببين وى كجاست آن كس آمد و گفت وى به مسجد در خواب است رسول صلوات الله عليه آن جا رفت وى را ديد خفته و ردايش از دوش افتاده و دوش مباركش خاك آلود شده رسول صلّى الله عليه و آله و سلم آن خاك را به دست مبارك خود از دوش وى دور مى‏كرد و مى‏گفت قم يا اباتراب قم يا اباتراب در روضه الاحباب فرموده كه در سال دوم از هجرت كه غزوه ذوالعشيرة واقع شده پيغمبر، مرتضى على را به ابوتراب كنيت نهاد و عمار بن ياسر رضى الله عنه گويد در غزوه ذوالعشيرة من و على در پاى درخت خرمايى به خواب رفته بوديم در زمين ريگستان به بالين ما درآمد ما را بيدار كرد و به على گفت: قم يا ابوتراب بعد از آن فرمود: كه اى على تو را خبر دهم كه بدبخت‏ترين مردمان كيست؟ على گفت: آرى، يا رسول الله فرمود: بدبخت‏ترين مردمان دو كس‏اند يكى آن كه ناقه صالح پيغمبر را پى كرد و يكى آن كه روى و محاسن تو را به خون رنگ كند اين مى‏گفت و دست حق‏پرست را بر سر و روى وى مى‏كشيد و كنيت ديگر مر آن حضرت را ابوالريحانتين است در مناقب ابن مردويه از جابر انصارى نقل مى‏كند كه گفت: شنيدم از حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم به سه روز پيش از وفات كه على را گفت: يا اباريحانتين وصيت مى‏كنم تو را به نگاهداشت دو ريحانه من و مراد حسن و حسين بوده‏اند به درستى كه نزديك شد كه دو ركن تو در هم شكنند و از جا بروند چون حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم وفات كرد امير فرمود: هذا الركن الاول يك ركن اين بود كه بر جاى نماند و بعد از وفات فاطمه گفت: هذا الركن الثانى اين ركن دوم بود كه در هم شكست در اخبار آمده است كه مرتضى على فرمود: كه من محنت بسيار ديدم و مشقت بى‏شمار كشيدم اما سخت‏ترين بلاهاى من سه بود: يكى وفات حضرت سيد كاينات عليه افضل الصلوة كه هادى راه و پشت و پناه من بود چون حضرت در گذشت دل من بر آتش حيرت بريان شد و ديده‏ام از غايت حسرت گريان گشت و زبان حال من بدين مقال تكلم نمود:
اى هم‏نفسم آه كه بى‏يار بماندم
آن بحر رسالت چون شد از ديده من دور در دست غم هجر گرفتار بماندم
من با صدف چشم گهر بار بماندم دوم وفات حليله جليله من يعنى فاطمه كه سلوت دل پر غم و روشنى ديده پر نم و مونس روزگار وفادار و غم‏گسار من بود و به قوت وى جراحت مصيبت مصطفوى تازه شد و دست فراق داغى ديگر بر بالاى آن داغ نهاد.
زنهار ز دست فلك بى‏بنياد
هر جا كه دلى ديد كه داغى دارد هرگز گره كار كسى را نگشاد
داغ دگرش بر سر آن داغ نهاد سوم خبر شهادت جگرگوشه من كه رسول صلّى الله عليه و آله و سلم مرا از آن خبر داد در شواهد آورده كه روزى حضرت مرتضى على در بعضى از سفرهاى خود به صحراى كربلا رسيد و گريان گريان از آن جا بگذشت پس گفت والله اين است محل خوابانيدن شتران ايشان و موضع شهادت ايشان اصحاب گفتند يا اميرالمؤمنين اين چه موضعست فرمود: اين كربلاست اينجا قومى را بكشند كه بى‏حساب به بهشت درآيند بعد از آن برفت و هيچ كس تاويل سخن وى ندانست تا آن روز كه واقعه امام حسين واقع شد و الحق كه از شرر آن مصيبت قلوب اهل اسلام شمع وار در لگن ضجرت سوخته است و موقد حيرت در كانون سينه‏هاى امت سيد انام آتش قلق و اضطراب برافروخته.
شد بساط خرمى طى در جهان زين واقعه
نيست شبها بر كنار آسمان رنگ شفق زير و بالا شد زمين و آسمان زين واقعه
خون همى آيد ز چشم روشنان زين واقعه اما القاب مرتضى على بسيارست چون اميرالنحل و بيض‏البلد و يعسوب الدين و كرار غير فرار و اسدالله الغالب و امثال اين حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم او را بسيار دوست مى‏داشت و در جزو سابع از مسند امام احمد حنبل مذكور است كه حضرت رسالت دست حسن و حسين بگرفت و فرمود: هر كه مرا دوست دارد و اين هر دو را و مادر و پدر ايشان را دوست دارد به من باشد روز قيامت در درجه من و در فردوس الاخبار از معاذ بن جبل نقل كرده است كه گفت: رسول خدا حب على حسنة لا تضر معها سيئة و بغض على سيئة لا تنفع معها حسنة دوستى على حسنه‏ايست كه با آن سيئه ضرر نكند و دشمنى على سيئه‏ايست كه با آن حسنه نفع نرساند و در خبر آمده است كه روزى حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم نشسته بود على عليه‏السلام بيامد حضرت او را در بر گرفت و ميان دو چشم او را بوسه داد عباس بن عبدالمطلب حاضر بود گفت: يا رسول الله! اين كس را دوست مى‏دارى گفت: اى عم نعم آرى او را دوست مى‏دارم و بسيار دوست مى‏دارم و نمى‏دانم كه كسى او را بيشتر از من دوست دارد به درستى كه حق سبحانه ذريت هر پيغمبر را در صلب همان پيغمبر نهاد و ذريت مرا در صلب على وديعت فرمود. امام ترمدى در سنن خود آورده كه سلمان رضى الله عنه را گفتند: چه بسيار على را دوست مى‏دارى گفت: من از حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم شنودم كه فرمود: هر كه على را دوست دارد بدرستى كه مرا دوست دارد و هر كه على را دشمن دارد بدرستى كه مرا دشمن داشته باشد و در حديث آمده كه لا يتخلفك بعدى الا كافر او منافق اى على با تو خلاف نكنند بعد از من الا كافرى يا منافقى و حضرت رسالت صلوات الله و سلامه عليه درباره وى دعا فرمود كه خداى دوست دار هر كه على را دوست دارد و دشمن دار هر كه على را دشمن دارد و در حديقه مذكورست.
دوستى على به حق خداى
بهر او گفته مصطفى به اله
بغض او موجب زيان‏كاريست
دشمنى وى افكند در چاه دست گيرد تو را بهر دو سراى
كه اى خداوند وال من والاه
سبب خوارى و نگونسارى است
هم به برهان عاد من عاداه در شواهد از دلايل امام مستغفرى نقل كرده كه يكى از صالحان اين امت گفت: شبى در خواب ديدم كه قيامت قائم شده است و همه خلايق را در حساب‏گاه حشر حاضر كرده‏اند به صراط نزديك رسيدم و از آن جا درگذشتم ناگاه ديدم كه رسول صلّى الله عليه و آله و سلم بر كنار حوض كوثرست و حسن و حسين مردمان را آب مى‏دهند پيش ايشان رفتم كه مرا آب دهند ندادند پيش حضرت رسالت صلوات الله و سلامه عليه آمدم و گفتم يا رسول الله ايشان را بگوى كه مرا آب دهند رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه تو را آب نخواهند داد گفتم چرا يا رسول الله فرمود: از آن سبب كه در همسايگى تو شخصيست كه على را مذمت مى‏كند و ناسزا مى‏گويد و تو وى را منع نمى‏كنى گفتم يا رسول الله مى‏ترسم كه قصد هلاك من كند و مرا استطاعت آن نيست كه منع وى توانم كرد رسول صلّى الله عليه و آله و سلم كاردى برهنه به من داد كه برو و وى را بكش من در خواب وى را بكشتم و پس بازگشتم و پيش رسول آمدم و گفتم: يا رسول الله آن چه فرمودى كردم پس رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه اى حسن وى را آب ده امام حسن مرا آب داد و كاسه از دست مبارك وى گرفتم و نمى‏دانم كه خوردم يا نه بعد از آن از خواب بيدار شدم بسيار ترسناك پس وضو ساختم و به نماز مشغول گشتم تا آن زمان كه صبح بدميد ناگاه آواز مردم برآمد كه فلان كس را در جامه خواب وى كشته‏اند و در آن حال گماشتگان حاكم آمدند و همسايگان بى‏گناه را گرفتند من با خود گفتم سبحان الله اين خوابيست كه من ديده‏ام و خداى تعالى آن را راست گردانيد پس برخاستم و نزد حاكم رفتم و گفتم اين كاريست كه من كرده‏ام و مردم از اين بى‏گناهند حاكم گفت: واى بر تو اين چيست كه مى‏گويى گفتم اين خوابيست كه من ديده‏ام و حق سبحانه آن را راست گردانيده و خواب را با وى حكايت كردم گفت: قم جزاك الله خيرا برخيز و برو كه تو بى‏گناهى و قوم نيز بيگناهند و الحق حاكم راست مى‏گفت كه گناه آن ناكس بود كه ابن‏عم و داماد مصطفى را ناسزا مى‏گفت.
ناسزا هر كه گفت و هر كه شنيد به سزا و جزاى خويش رسيد و هم در شواهد از حسين بن على بن الحسين عليهم التحية و الرضوان آورده كه وى فرمود: كه ابراهيم بن هشام المخزومى والى مدينه بود و هر روز جمعه را به نزديك منبر جمع مى‏كرد و خود به منبر برآمده زبان به سب اميرالمؤمنين على مى‏گشاد و ناسزا مى‏گفت در يكى از جمعه‏ها آن مقام از مردم پر برآمده بود من در پهلوى منبر افتادم و در خواب شدم ديدم كه قبر مبارك حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم بشكافت و از آن جا مردى بيرون آمد جامه سفيد پوشيده مرا گفت اى ابوعبدالله تو را اندوهگين نمى‏سازد آن چه اين شخص مى‏گويد گفتم بلى يا رسول الله گفت چشمان خود بگشا و ببين كه خداى تعالى با وى چه مى‏كند چشم گشادم وى مذمت مرتضى على مى‏كرد از بالاى منبر بيفتاد و هلاك شد.
ناكسى كز جام بغض مرتضى يك جرعه خورد
حال او امروز از اين نوعست و فردا روز حشر دست ساقى فنا زهر هلاكش مى‏دهد
من نمى‏دانم كه از خشم الهى چون رهد و چنانچه حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم او را دوست مى‏داشت حق سبحانه و تعالى نيز او را دوست داشته چنانچه در غزوه خيبر منقولست كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه من فردا اين رايت به دست كسى دهم كه يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله دوست دارد خدا و رسول را و دوست دارد او را خدا و رسول او و مرتبه قرب حضرت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام بر درگاه الهى جلت عظمته و علت كلمته از اين حديث معلوم توان كرد كه در روضة الاحباب از جابر بن عبدالله انصارى رضى الله عنه روايت كرده كه رسول صلّى الله عليه و آله و سلم در حين محاصره طائف على بن ابى‏طالب را بطلبيد و با او به طريق راز در خفيه سخنان گفت و زمان نجواى آن حضرت با على امتداد يافت مردمان گفتند عجب راز دور و دراز با پسر عم خويش گفت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم كه ما انتجيته و لكن الله انتجاه يعنى من به خود با وى راز نمى‏گفتم الله تعالى با وى نجوى مى‏نمود و اين حديث در صحيح نسايى آمد مذكورست و ترمدى نيز آورده و ذكر كرده كه خداى تعالى با وى نجوى مى‏فرمود يعنى امر كرده بود مرا كه با وى راز گويم و محرميت راز الهى نشانه قرب حضرت پادشاهيست.
محرم او بوده كعبه جان را
كاتب نقش‏نامه تنزيل
هم نبى را وصى و هم داماد محرم او گشته سر يزدان را
خازن گنج نامه تاويل
جان پيغمبر از جمالش شاد اما صفات حميده و سمات پسنديده آن حضرت از قياس فهم افزون و از حيز ادراك وهم بيرونست و شمه‏اى از حقيقت حال و حال حقيقتش بر ضماير صافيه عقلا و خواطر زاكيه عرفا و فضلا لايح و پيدا و واضح و هويداست.
در شرح حسن او چه تصرف كند كسى مرآت آفتاب چه محتاج صيقلست فضايل ذات ساطعة اللوامع و مفاخر صفات لازمة السواطع آن حضرت در همه افكار و اذهان كضوء النهار و نور الانوار قرار يافته پس ايراد و اثبات آن از مقوله تحصيل حاصل مى‏نمايد و الشمس تكبر عن حل و عن حلل
قدم نهاد قلم تا به قدر شرح كند
خرد گرفت عنانش كزين سخن بگذر ز وصف صورت مدحش نكات معنى را
به ماهتاب چه حاجت شب تجلى را اما بخ حكم ما لا يدرك كله لا يترك كله دو سه كلمه از هر جا آورده مى‏شود و از جمله شرف نسب عاليش از خبر معتبر على منى و انا منه معلومست و حسب وافيش از كلام ميمنت انجام انت منى بمنزلة هارون من موسى محقق و مفهوم اما علم او بر همه اهل عالم روشن شده و كيفيت دانش او از نكته كامله انا مدينة العلم و على بابها معين گشته حكيم سنايى فرمايد.
خوانده در دين و ملك مختارش هم در علم و هم علم دارش در شرح تعرف آورده كه على بن ابى‏طالب را سخنانست كه كسى پيش از وى نگفته و بعد از وى نيز كسى مثل آن نياورده تا به جايى كه روزى به منبر برآمده گفت كه سلونى عما دون العرش بپرسيد از من ماوراى عرش پس بدرستى كه در ميان دو پهلوى من علمها بسيار است و اين لعاب رسول خدايست در دهان من و اين آن چيزيست كه زقه كرده است يعنى چشانيده است مرا حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم به خدايى كه جان من در قبضه قدرت اوست كه اگر فرمان رسد مر تورات و انجيل را سخن گويند و هر آينه من وساده‏اى وضع كنم و بر آن نشسته خبر دهم بدانچه در آن هر دو كتاب است آن هر دو كتاب مرا در آن باب تصديق نمايند شك نيست كه اين علوم در مكتب ادب از اديب لبيب و علمك ما لم تكن تعلم در آموخته بود چنانچه فرمود: كه رسول خداى هزار باب از علم دين به من آموخت كه از هر بابى هزار باب ديگر بر من منكشف شد شيخ فريدالدين عطار فرمايد:
نبى در گوش او يك علم در داد
چو شهر علم دين پيغمبر آمد
از آن آب حيات اى دل كه جان خورد وز آن اندر دلش صد علم بگشاد
در آن شهر بى شك حيدر آمد
ز دست ساقى كوثر توان خورد اما عبادتش به مرتبه‏اى بود كه هر شب از خلوات او هزار تكبيرة الاحرام مى‏شنودند و راى تكبيرات فرائض و نوافل اما حلم او را بر اين وجه نقل كرده‏اند كه غلام وى در پس ديوار ايستاده بود امير او را هفتاد بار نعره زد و او جواب نداد آخرالامر امير در عقب ديوار نگاه كرد او را ديد گفت: اى غلام آواز مرا نشنودى گفت: آرى فرمود: كه چرا جواب ندادى گفت: مى‏خواستم كه تو را به خشم آرم گفت: من آنكسى را به خشم آرم كه تو را بر آن مى‏داشت كه مرا به خشم آرى يعنى شيطان را پس فرمود: كه برو تو را آزاد كردم در راه خدا و تا زنده باشم مؤونت تو بر من است و اين غايت بردبارى و بى‏نهايت نكوكاريست.
آراسته بود جانش از زيور علم بر فرق سر مباركش افسر حلم و از تواضعش حكايت كرده‏اند كه در زمان خلافت از افريقيه مغرب تا سمند سمرقند در تصرف وى بود پياده در بازار كوفه مى‏گذشت و مردم به معاملات خود مشغول شده از مرور وى خبر نداشتند و بر ممر وى انبوهى مى‏كردند و وى مى‏فرمود كه راه دهيد امير خود را مردم آواز مباركش را مى‏شنودند و راه بر وى خالى مى‏كردند و در روايتى هست كه روزى بعضى حوايج خانه خريده بود و خود برداشته يكى از خدام عتبه وى پيش آمد كه يا اميرالمؤمنين اين بار به من ده تا بردارم فرمود: ابوالعيال احق ان يحمل پدر عيالان سزاوارتر است به برداشتن بار ايشان خادم گفت تو خليفه زمانى و امام مؤمن‏ان‏ى اين صورت با حال تو نسبتى ندارد جواب داد كه: لا ينقص الرجل من كماله ما يحمله الى عياله از كمال مردم كم نكند بارى كه براى عيال مى‏كشد اما سخاوتش در مرتبه‏اى اشتهار يافت كه بر مجموع صغار و كبار مخفى نماند و بر همه چون روز روشنست امام واحدى رحمة الله عليه در اسباب نزول آورده كه مركز دايره مناقب ابوالحسن على بن ابى‏طالب عليه‏السلام از متاع دنيا چهار درم داشت كه آن را از خرج لابد خود باز گرفته در راه رضاى حق سبحانه بر درويشان نفقه كرد يكى به ظاهر و يكى در سر و يكى در روز نورانى و يكى در شب ظلمانى. حق تعالى اين آيت فرستاد: و الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية و على را به تشريف اين خدمت تعريف كرده بر تقديم اين عمل بر تخت بخت جلوه داد و حضرت مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم پرسيد كه اى على تو را چه بر آن داشت كه بدين نوع تصدق نمودى جواب داد كه طريق صدقه را بيرون از چهار نديدم جهت رضاى ربانى جمع آن طريق را التزام نمودم و تمنا آن كه يكى از اينها شرف قبول يافته به موقع رضا رسد و مقصود من كه خشنودى معبود منست حاصل آيد حضرت رسالت فرمود: كه يا ابن ابى‏طالب الا ان ذلك لك اى پسر ابوطالب آن چه مقصود تو بود يافتى و بدانچه مى‏جستى واصل شدى و قضيه روزه و ايثار او و اهل بيت او طعام خود را از مضمون آيه و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا بر همه عالميان واضح است اما زهادت مرتضى على در ترك دنيا و ترتيب اسباب امور عقبى و توجه به انوار مشاهده صفات حضرت مولى درجه قصورى داشت چنانچه جابر انصارى رضى الله عنه فرموده كه نديدم در دنيا زاهدتر از على بن ابى‏طالب كه مطلقا ديده همت از متاع فانى دنيا فروبسته بود و بر مرصد رياضت مترصد شهود تجوع ترانى نشسته در اخبار آمده است كه مدتها مديد سه روز متوالى از نان جو سير نخورده بود و مى‏فرمود: حسبى من الطعام ما يقيم ظهرى بس است از طعام مرا آن مقدرا كه پشت مرا راست دارد و از عبادت پروردگار من مانع نيايد آورده‏اند كه در زمان خلافت روزى به بيت المال در آمد و در آن جا زر و نقره بسيار جمع آمده بود آنها را نگاه كرده زمانى نيك تامل فرموده آن گاه گفت: يا صفراء و يا بيضاء غر يا غيرى اى زر زرد رخسار و اى نقره سفيد عذار غير مرا غرور دهيد و جز مرا بفريبيد كه من فريفته جلوه دلفريب و شيفته شيوه شيرين شما نمى‏شوم و به درستى كه من شما را سه طلاق داده‏ام كه رجعت به آن محالست و دست تصرف به دامن وصال شما رسانيدن بزه و وبال.
چگونه عشوه دنيا مرا فريب دهد
چو گرد خرمن من خوشه‏چين بود پروين چون من بديده همت در آن نمى‏نگرم
سزد كه مزرع دنيا به نيم جو نخرم
۸
روضة الشهداء اما كرامات وى از حد و حصر بيرون است و از حيز شمار و حساب افزون در شواهد آورده كه به روايات صحيحه ثابت شده است كه چون پاى مبارك به ركاب مى‏نهاد افتتاح تلاوت قرآن مى‏كرد و چون پاى ديگرش به ركاب مى‏رسيد و به روايتى بر بالاى مركب راست مى‏ايستاد ختم تمام مى‏فرمود و هم در شواهد نقل فرموده كه اسماء بنت عميس از فاطمه روايت كند كه گفت: در شبى كه على با من زفاف كرد از وى بترسيدم زيرا كه شنيدم كه زمين با وى سخن مى‏گفت بامدادان با حضرت رسول حكايت كردم آن حضرت سجده‏اى دراز كرد پس سر برآورد و گفت: بشارت باد تو را اى فاطمه به پاكيزگى نسل به درستى كه خداى تعالى فضيلت نهاد شوهر تو را بر ساير خلايق و زمين را فرمود كه با وى بگويد اخبار خود را و آن چه بر روى زمين خواهد گذشت از مشرق تا مغرب و هم در آن كتاب مذكور است كه در وقت توجه به صفين اصحاب وى به آب محتاج شدند و هر چند از چپ و راست شتافتند آب نيافتند حضرت امير ايشان را اندكى از جاده بگردانيد ديرى ظاهر شد در ميان بيابان جمعى رفتند و از ساكنان دير سوال آب كردند گفتند از اينجا تا آب دو فرسنگست اصحاب گفتند: يا اميرالمؤمنين اجازت ده تا بدانجا رويم شايد پيش از آن كه هيچ قوت نماند به آب رسيم امير فرمود: كه حاجت به آن نيست و عنان بغله خود را به جانب قبله تافت و به جايى اشارت كرد كه بكاويد چون مقدارى خاك برداشتند سنگى بزرگ پيدا آمد كه هيچ آلتى بدان كار نمى‏كرد امير فرمود: كه اين سنگ بر بالاى آبست جهد كنيد و آن را بركنيد هرچند اصحاب مجمتع شدند و جهد كردند نتوانستند كه آن را از جاى بجنبانند چون حضرت امير آن را بديد از مركب فرود آمد و آستين از ساعد باز نورديد و انگشتان مبارك به زير آن سنگ در آورد و زور كرده آن سنگ را از بالاى چشمه دور انداخت آبى ظاهر شد به غايت صافى و شيرين و خنك كه در آن سفر بهتر از آن آب نخورده بودند همه اصحاب آب خوردند و آن مقدار كه خواستند برداشتند پس حضرت امير آن سنگ را برداشت و به بالاى چشمه نهاد و فرمود: كه آن را به خاك انباشتند چون راهب دير آن حال را مشاهده كرد از دير فرود آمد و پيش حضرت امير بايستاد و پرسيد كه تو پيغمبر مرسلى فرمود: كه نى پس گفت: تو فرشته مقربى گفت: نى گفت: پس تو چه كسى فرمود: كه من وصى پيغمبر مرسلم محمد بن عبدالله خاتم النبيين صلوات الله و سلامه عليه راهب گفت: دست بيار كه مسلمان شوم مرتضى على دست به وى داد پير ديرانى گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد انك وصى رسول الله بعد از آن حضرت امير از وى پرسيد كه سبب چه بود كه بعد از آن كه مدتى مديد بر دين خود بودى امروز ايمان آوردى گفت اى اميرالمؤمنين بناى اين دير براى كننده اين سنگست و پيش از من بسيار كس در اين دير بوده‏اند و ما در كتب خود ديده‏ايم و از علماى خود شنيده كه در اين موضع چشمه ايست و بر بالاى آن سنگى كه آن را ندانند و كندن آن را نتوانند مگر پيغمبر يا وصى پيغمبر پس من چون ديدم كه تو آن كار كردى به آرزوى خود رسيدم و آن چه انتظار مى‏بردم يافتم چون حضرت امير آن را بشنيد چندان بگريست كه محاسن مبارك وى از آب ديده تر شد بعد از آن گفت: سپاس مر خداى را كه من نزديك وى منسى نبودم در كتب او مذكور شد پس راهب ملازم امير شد و در پيش او اهل شام مقاتله كرد چندان كه شهيد شد و امير بر وى نماز گزارد و وى را دفن كرد و براى وى از خداى تعالى آمرزش طلبيد و غير از اين از كرامت‏هاى ايشان از دايره شرح و بيان بيرونست.
اما صولت جرأتش بر هيچ بينايى مختفى و سطوت شجاعتش از هيچ دانايى محتجب نيست آن چه در غزوه بدر و احد به توفيق ملك احد او را ميسر شد از معاونت سيد مختار و مقاتلت با زمره كفار در آن باب همين نكته كافيست كه لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار و در حرب خندق عمرو بن عبدود را كه روى رزم احزاب بود به يك حمله در خاك تيره انداخت و مرحب يهودى را در جنگ خيبر به يك ضرب شمشير دو نيمه ساخت و بر كندن در خيبر اثريست از ولايت حيدر كه تا زمان قيامت بر لوح دلهاى آدميان مسطور است و بر زبان كافه عالميان مذكور.
اى جان سخن ز دست و دل بوتراب كن
با هر كه آن جناب گرفت انس انس گير آباد ساز كعبه و خيبر خراب كن
وز هرچه اجتناب نمود اجتناب كن و هلم جرادر باقى اوصاف چنين خواهد بود.
و چون مطاوى اين اوراق گنجايش تفصيل صفات مرتضوى ندارد و مقصد اصلى از تاليف اين كتاب ذكر احوال شهداى اهل بيتست برين قدر اختصار افتاد
هر چه گفتيم در اوصاف كماليت او همچنان هيچ نگفتيم كه صد چندانست و حال شهادت آن حضرت بر آن وجه بود كه چون بر سرير خلافت متمكن شد و واقعه جمل و صفين كه تفاصيل آن در متون تواريخ رقم ثبت يافته واقع گشت و قصه حكمين وجود گرفت و چهار هزار كس از عباد و زهاد كوفه از لشكر اميرالمؤمنين على عليه‏السلام بيرون رفتند و گفتند لا حكم الا لله و هشت هزار كس ديگر بديشان پيوستند و به حرورا منزل ساخته ابن كوا را بر خود امير ساختند و اين طايفه را خوارج مى‏گويند به سبب آن كه بر امام وقت بيرون آمدند مرتضى على عليه‏السلام، ابن عباس را نزد ايشان فرستاد تا ايشان را نصيحت نموده باز آرد به هيچ وجه سخن او را قبول نكردند و گفتند على به حكمين راضى شده ما از او برگشتيم ابن عباس باز آمد و حضرت مرتضى على خود سوار شده نزد ايشان رفت و با ايشان آغاز سخن فرمود عمرو بن يربوع و حرقوس بن زهير گفتند يا على گناه بزرگ كرده‏اى توبه كن و سپاهى ترتيب ده تا به حرب شاميان رويم امير گفت: من به حكمين راضى نبودم شما مبالغه كرديد كه ترك حرب كن و اكنون خود آمده‏ايد و اعتراض مى‏كنيد.
يكى را خوارج گفت: ما با تو حرب خواهيم كرد على گفت: تا با من حرب نكنيد با شما حرب نخواهم كرد القصه ايشان به هر شهرى فرستادند و مدد طب كردند و نهروان را موعد ساختند و امير خبر ايشان مى‏شنيد و التفات نمى‏فرمود و لشكرى ترتيب مى‏نمود كه به شام رود و به آخر خبر رسيد كه خوارج فساد مى‏كنند و به قتل و غارت مسلمانان اقدام مى‏نمايند و مى‏گويند كه چون على به شام رود ما برويم و كوفه را غارت كنيم سپاه امير گفتند يا اميرالمؤمنين ما را نخست كار خوارج ببايد ساخت كه اگر متوجه شام شويم مبادا كه ايشان خان و مان ما را غارت كنند و زن و فرزند ما را به اسيرى ببرند مرتضى على لشگر ظفر پيكر به جانب ايشان كشيد و ديگرباره عبدالله عباس را نزد ايشان فرستاد و مهم بجايى رسيد كه امير خود به نزد ايشان رفت و ايشان را پند داد و از عذاب خداى تخويف نمود و هشت هزار كس روى به امير آورده و التوبه التوبه مى‏گفتند و به زارى و نياز مى‏گريستند تا به لشگر اسلام پيوستند و ابن كواكه امير خوارج بود او نيز با ده كس از خواص خود از مذهب خوارج رجوع كرده، نزديك مرتضى على آمد و خوارج عبدالله بن وهب و حرقوس بن زهير را كه ذوالثديه گفتندى امير خود ساخته روى به نهروان نهادند و امير در عقب ايشان روان گرديد و حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم از حرب خوارج با على خبر داده بود و ايشان را مارقين خوانده.
در شواهد آورده كه حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم مر على را خبر داده بود كه محاربه خواهى كرد با جماعت مارقين از دين يعنى خوارج كه در ميان ايشان شخصى باشد كه بجاى يك دست وى پاره‏اى گوشت باشد و بر سر دوش وى چون پستان زنان و بر آن گوشت پاره مويى چند باشد چون دم يربوع و او ذوالثديه بود مهمتر خوارج و شريك ابن وهب راسبى بود در امارت.
ابوالشيخ اصفهانى در دلايل خود روايت كرده است به اسناد درست از ابوسعيد خدرى رضى الله عنه كه گفت: نزديك رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم نشسته بودم و او چيزى قسمت مى‏كرد مردى از بنى تميم كه او را ذوالخويصره گفتند بيامد و گفت: يا رسول الله عدل كن حضرت صلوات الله عليه فرمود: كه ويحك كيست كه عدل كند اگر من عدل نكنم فاروق گفت يا رسول الله مرا دستورى ده تا گردن اين مرد را بزنم حضرت فرمود: كه بگذار او را كه او را يارند كه هر يك از شما را حقير شمارد و ما با مارقين‏
بر دين و امير حق بيرون آيند پرسيدند يا رسول الله مارقين كيانند روزه‏دارند و نمازگزارند فرمود: كه اينها همه كنند و قرآن نيز خوانند اما بيرون روند از اسلام به سرعت همچنان كه تير از كمان بيرون رود و پيشرو ايشان مردى باشد سياه يكى از دو بازوى وى مثل پستان زنان باشد و بيرون آيند به بهترين فرقه‏اى از آدميان و حرب كنند. ابوسعيد خدرى مى‏گويد كه گواهى مى‏دهم كه مى‏شنودم اين سخن را از رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم و گواهى مى‏دهم كه اميرالمؤمنين على عليه‏السلام كارزار كرد با اين گروه و من با وى بودم پس بفرمود تا آن مرد را كه پيشرو ايشان بود بجويند و بيارند چنان كردند چون حاضر شد نقل كردم بر همان صورت كه حضرت رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم صفت كرده بود.
زبان مصطفى معجز نشان بود خبر از هر چه مى‏داد آن چنان بود آورده‏اند كه لشگر امير در راه نهروان بر ديرى مى‏گذشتند پير ترسايى بر بالاى دير بود نعره زد كه اى لشگر اسلام پيشواى خود را بگوييد كه نزديك من آيد خبر به امير رسانيدند عنان مركب بدان طرف مصروف گردانيد چون به دير نزديك رسيد پير ديرانى گفت: اى سردار لشگر كجا مى‏روى؟ گفت: به حرب دشمنان دين مى‏روم پير گفت: همين جا توقف كن و لشگر خود را فرود آر و متوجه حرب مخالفان مشو كه اين زمان ستاره مسلمانان در هبوطست و طالع اهل ملت اسلام ضعيف چند روزى صبر پيش آور و شكيبايى پيشه گير تا آن كوكب هابط روى به صعود نهد و طالع مسلمانان قوتى يابد على فرمود: تو كه دعوى علم آسمانى مى‏كنى مرا از سير فلان ستاره خبر ده پير گفت: حقا كه من هرگز نام اين ستاره نشنوده‏ام سؤال ديگر كرد پير جواب آن ندانست مرتضى على فرمود: كه در احوال آسمان وقوف چندان ندارى از حالات ارضى چيزى پرسم آن جا كه ايستاده‏اى مى‏دانى كه در زير قدم تو چه چيز مدفونست گفت: نمى‏دانم امير فرمود: كه ظرفيست در آن چند عدد دنانير مسكوكه است كه نقش سكه آن برين منوال است پير گفت: تو اين سخن از كجا مى‏گويى گفت: رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم مرا خبر داده و ديگر فرموده كه تو با اين قوم حرب كنى و از لشگر تو كمتر از ده كس كشته گردند و از لشگر ايشان كم از ده كس زنده بگريزند و بيرون روند پير از اين سخنان متحير شده بفرمود تا زير قدم وى را بكاويدند آن ظرف بيرون آمد و دينارهاى او به همان عدد كه امير گفته بو پير فى الحال از دير بيرون آمده بر دست امير مسلمان شد و امير با سطوت تمام و شوكت ما لاكلام رو به نهروان نهاد.
تاييد بر يمين وى و فتح بر يسار اقبال در ركاب وى و بخت هم‏عنان در شواهد آورده كه جندب بن عبدالله الازدى گويد كه در حرب جمل و صفين با على بودم و مرا هيچ شك نبود در آن كه حق به جانب ويست چون به نهروان فرود آمديم شكى در خاطر من افتاد كه آن جماعت كه با ايشان حرب مى‏بايد كرد همه زاهدان و نيك مردانند كشتن ايشان كارى بس عظيمست بامداد از ميان لشكرگاه بيرون آمدم و با خود مطهره آب داشتم نيزه خود را به زمين فرو بردم و سپر خود را به آن باز نهادم و در سايه آن بنشستم ناگاه مرتضى على بدانجا رسيد و پرسيد كه هيچ آب همراه دارى مطهره‏اى كه داشتم پيش بردم بستد و چندان دور رفت كه از نظر من پنهان شد بعد از آن بيامد و وضو ساخت و در سايه سپر بنشست ناگاه ديدم كه سوارى از حال وى مى‏پرسد گفتم يا اميرالمؤمنين اين سوار تو را چه مى‏گويد؟ گفت: وى را بخوان بخواندم آمد و گفت: يا اميرالمؤمنين مخالفان از نهروان گذشتند و آب را ببريدند امير فرمود: كلا كه ايشان گذشته باشند باز آن سوار گفت والله كه ايشان گذشتند امير گفت: كلاً ايشان نگذشته‏اند درين سخن بودند كه ديگرى آمد كه مخالفان گذشتند حضرت امير گفت: نگذشتند آن شخص گفت: و الله نيامدم تا نديدم رايات ايشان را بدان جانب آب امير فرمود: كه والله ايشان نگذشته‏اند و چون گذرند كه محل افتادن و جاى ريختن خون ايشان آن جاست بعد از آن برخاست و من نيز برخاستم و با خود گفتم: الحمدلله كه ميزانى به دست من افتاد كه حالى اين مرد را بشناسم كه او مدعيست دلير و هرگونه سخن مى‏گويد يا او را بينه هست از خداى تعالى در كار خود يا از رسول صلّى الله عليه و آله و سلم خبر شنيده است پس گفتم بار خدايا با تو عهد كردم كه اگر ببينم كه مخالفان از نهروان گذشته‏اند اول كسى كه با اين مرد محاربه كند من باشم و اگر نگذشته باشند همچنان بر محاربه و قتال اهل خلاف ثبات ورزم چون از صفوف بگذشتيم ديدم كه رايات ايشان همچنان به حال خود ايستاده است و يك كس از آب نگذشته است ناگاه امير پس پشت مرا بگرفت و بجنبانيد و گفت: اى جندب حقيقت كار بر تو روشن شد گفتم بلى يا اميرالمؤمنين فرمود: كه به كار مشغول باش يك تن از ايشان بكشتم و ديگرى را كشتم و با ديگرى در آويختم من وى را زخمى زدم و او مرا زخمى زد هر دو بيافتاديم اصحاب من مرا برداشتند و ببردند و با خويش نيامدم جز آن وقت كه محاربه به آخر رسيده بود راوى گويد: كه چون سپاه شاه مردان كه به وقت طعن و ضرب در سربازى روى از شمشير آب دار نتافتندى و به هنگام قتال و حرب از روى ارادت به ميدان محاربه و معركه مجادله شتافتندى.
همه چو گوهر شمشير غرق در آهن دلير و صفدر و رزم‏آزماى مردافكن با لشگر ابتر خوارج كه از راه ضلالت خويش را در باديه طغيان و هاويه عصيان انداخته بودند و از غايت ادبار مورد صافى انقياد و اطاعت را به شوايب سركشى و نافرمانبردارى مكدر ساخته.
با سرى پرشور از سوداى خام با دماغى پر بخار انتقام در مقابله آمده راه مقاتله گشودند.
چو ابر و هوا لشكر آميختند چو باران زين خون فرو ريختند مخالفان هر مقدمه كه ترتيب كرده بودند نقيض مطلوب نتيجه داد و هر قضيه‏اى كه تصور نموده بودند منعكس گشت.
برداشتند دل ز اميدى كه داشتند بر بر نداشتند ز تخمى كه كاشتند لشكر امير را از مهب و الله يؤيد بنصره من يشاء نسيم عنايت بورزيد و گل مراد از گلشن فقد جاءكم الفتح بدميد .
صبح ظفر از مشرق اقبال بر آمد و اصحاب غرض را شب يلدا به سر آمد از آن چهار هزار ناكس سه هزار و نهصد و نود و يك تن عرصه تلف شدند و نه كس گريخته جان از آن ورطه خونخوار بيرون بردند و از لشگر مرتضى على نه تن شربت شهادت چشيدند و باقى لشگر رخت زندگانى از آن درياى خون به ساحل سلامت كشيدند امير فرمود: كه ذوالثديه را كه پيغمبر از او نشان داده بجوييد يكبار بجستند نيافتند جمعى گفتند شايد كشته نشده باشد و از معركه حرب فرار نموده حضرت امير سوگند خورد كه والله من دروغ نمى‏گويم و با من دروغ نگفته‏اند او را كشته مى‏بايد ديگربار او را بجستند در زير چهلتن از كشتگان يافتند به همان صفت كه ولى از نبى صلّى الله عليه و آله و سلم روايت كرده بود پس مرتضى على فرمود: كه كيست كه به كوفه رود و خبر فتح ما به كوفيان رساند ابن‏ملجم مرادى پيش آمد كه يا اميرالمؤمنين من بروم و اين مژده به اهل كوفه رسانم امير فرمود: كه برو كه كار خود خواهى ساخت اهل تاريخ برآنند كه اصل ابن‏ملجم از مصر بوده و او همراه آن مردمان كه به قتل عثمان آمده بودند آمده پس از آن بكوفه افتاده و در لشگر مرتضى على بود و روايتى آنست كه امير در وقت توجه به حرب خوارج از همه جا مدد طلبيده بود از يمن ده تن آمده بودند و ابن ملجم با ايشان بود مردى بود به غايت زشت و سهمگين با هيكل عجيب و پيكرى مهيب.
ازين ناشسته رويى تيره رائى ددى بد طلعتى ناخوش لقائى و هر يك از ايشان تحفه و تبركى به نزد امير آوردند و امير قبول مى‏فرمود مگر ابن‏ملجم كه شمشيرى داشت به غايت قيمتى، پيش امير آورد مرتضى على روى از او بگردانيد و تحفه او در معرض قبول نيافتاد.
عاقبت ابن ملجم به خلوت پيش امير آمد و گفت يا اميرالمؤمنين چگونه است كه از ياران و همراهان من هديه قبول مى‏كنى و دست رد بر پيشانى من مى‏نهى و اين چنين شمشير قيمتى كه شايد در عرب ده شمشير ديگر مانند اين نباشد از من نمى‏ستانى امير فرمود: كه چگونه اين شمشير از تو بستانم و حال آن كه مراد تو از من بدين شمشير حاصل خواهد شد ابن ملجم به زمين افتاد و جزع بسيار كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين هيهات هرگز مبادا كه اين صورت در خيال من گذرد و يا اين فكر محال در خاطر من خطور كند و من به عشق ملازمت تو ترك وطن و مسكن گرفته‏ام و دل از احباب و اسباب برداشته محبت اين حضرت عالى‏رتبت نقش دوستى ماسوى از لوح دلم شسته است و سلطان مودت ملازمان اين جناب مستطاب در صدر دلم متمكن گشته
حاشا كه دلم از تو جدا تاند شد
از مهر تو بگسلد كه را دارد دوست يا با كس ديگر آشنا تاند شد
وز كوى تو بگذرد كجا تاند شد امر فرمود: اين صورتى است واقع شدنى و در اين خلافى متصور نيست و اين امرى است بودنى از آن تجاوز مكن و تو غبار وحشت در آئينه الفت خواهى بيخت و از مقام وفاق به باديه نافرجام نفاق خواهى گريخت
آيين مهر و رسم وفا عادت تو نيست هر چند شرط و عهد كنى باز بشكنى ابن ملجم گفت: اى امير اينك من در پيش تو ايستاده‏ام بفرماى تا هر دو دست من ببرند و اگر تو تحقيق فرموده‏اى كه از من اين صورت خواهد شد حكم كن تا به قصاصم رسانند امير فرمود: كه چون تو را قصاص كنم كه از تو امرى صادر نشده است كه مستحق قصاص شوى اما مخبر صادق مرا خبر داده است و مى‏دانم كه قول او راست و سخن از حق است و قولى آنست كه ابن ملجم از خوارج بوده و به وقت توجه آن قوم به نهروان آمده و مجال بيرون رفتن نيافته و در لشگر امير بمانده و در هر تقدير چون حضرت امير از حرب خوارج فارغ شده متوجه كوفه گشت ابن ملجم اجازت طلبيد كه از پيش برود و مژده فتح و نصرت امير به اهل كوفه رساند اما چون به كوفه رسيد گرد بازار و محلات مى‏گشت و آواز بلند خبر فتح امير با مردم كوفه مى‏گفت و مضمون اين كلام به مسامع خاص و عام مى‏رساند.
خورشيد ظفر از افق فتح برآمد وز پرتو وى نوبت ظلمت به سر آمد ناگاه در محله‏اى به در سرايى رسيد و آواز دف و نى شنيد كز خانه بيرون مى‏آيد بر در آن خانه بايستاد و با خود گفت: ساكنان اين خانه را از اين منكر نهى كنم و به عذاب الهى و عقوبت پادشاهى تخويف نمايم پس نعره زد و اهل آن خانه را از غنا و سرود منع كرد عجب حالتى كه اول كارش نهى بود از زمر و آخر عملش شرب بود از خمر و به سبب آن اختيار كرد صعبترين كارى و زشت‏ترين امرى و منشور احوال خود به توقيع شقاوت ابدى و خسران سرمدى موشح گردانيد.
ز نفس نابكار و طبع منحوس به زندان شقاوت ماند محبوس القصه جمعى عورات ديد كه از آن خانه بيرون آمدند با جامه‏هاى ملون و پيرايه‏هاى گوناگون و در ميان ايشان زنى بود بسيار جميله نام او قطامه و در عرب به حسن و جمال او مثل زدندى چون چشم ابن ملجم بر آن زن افتاد شعله عشق او در كانون سينه پركينه‏اش برافروخت و خرمن صبرش به شراره برق محبت او بسوخت.
لشگر كشيد عشق و دلم ترك جان گرفت صبر گريز پاى سر اندر جهان گرفت آخر به دست وقاحت پرده حيا را از پيش برداشته نزد قطامه آمد و گفت: اى دلارام نازنين از كدام قوم و قبيله‏اى جواب داد كه از تيم الرباب و آن قبيله خوارج بودند و حضرت امير در نهروان جمعى از ايشان را به قتل رسانيده بود و پدر و برادر قطامه و دوازده تن از خويشان او از جمله آن قتلى بودند القصه ابن ملجم گفت: ايم انت ام ذات بعل يعنى تو بيوه‏اى يا شوهر دارى گفت: شوهر ندارم گفت: رغبت مى‏كنى به شوهرى كه تو را هيچكس بدان ملامت نكند و از فتنه او ايمن باشى قطامه گفت: ديرگاهست كه به چنين شوهرى محتاجم و نمى‏يابم ابن ملجم گفت: اكنون يافتى اجابت كن از آن جا كه نسبت جنسيت بود دل قطامه به جانب وى ميل نمود.
ذره ذره كاندر اين ارض و سماست جنس خود را همچو كاه و كهرباست گفت: همراه من بيا تا با اولياى خود مشورت كنم آن ملعون با آن ملعونه برفت تا به در سراى وى رسيد قطامه به منزل خود در آمد و فرمود تا در سراى فرو بستند و جامه هايى به تكلف در پوشيد و پيرايه‏ها بر خود بست.
تو بى‏پيرايه دلها مى‏ربودى از كسان و ايندم كه اين پيرايه بستى قصد جان بى‏دلان دارى پس جلوه‏كنان به بالاى غرفه برآمد و به كرشمه حسن و جمال و شيوه غنج و دلال ابن ملجم را به يكبارگى گرفتار خود گردانيد و چون ديد كه تير عشق بر نشانه آمد آغاز ناز كرد و گفت: اولياى من رغبت نمى‏كنند كه در عقد و نكاح تو در آيم الا به مهر گران و مشكل كه تو از عهده آن بيرون توانى آمدن ابن ملجم گفت تعيين مهر نماى تا در آن باب تأملى كنم قطامه گفت: كه مهر من به سه چيزست يكى آن كه سه هزار درهم نقد ادا كنى دوم كنيزك جميله مغنيه بياورى سوم قتل على بن ابوطالب اختيار نمايى پسر ملجم گفت: قضيه درهم و كنيزك را قبول دارم اما كشتن على كاريست به غايت صعب ويحك اى قطامه كه قادر تواند بود بر كشتن على كه شهسوار مشرق و مغرب و شكننده گردنكشان و پردلان و پردلان عرب است.
چو او بر كشد ذوالفقار از غلاف
چو در دست او نيزه گران شود ز هيبت فتد لرزه بر كوه قاف
بلاى دليران و گردان شود قطامه گفت: من مال و كنيزك نيز به بتو مى‏بخشم اما از سر قتل على در نمى‏گذرم و تا كينه پدر و برادر از او نخواهم آرام ندارم اين زمان كابين من كشتن علياست اگر وصال من مى‏خواهى اين كار را قبول كن وگرنه - پندار كه هرگزم نديدى - ابن ملجم كه اين سخن بشنود آتش نفاق او شعله كشيد و ديگ حميت جاهليتش بجوش آمد و گفت: والله كه سخن على راست است و آن چه مرا مى‏گفت اينك اثر آن پديد آمد و گوييا كه من بدين شهر نيامدم الا به كشتن على پس گفت: اى قطامه برين عزيمت بايستادم و كمر به قتل او بربستم و اگر به يك ضربت كه به او زنم از من راضى شوى زود اين مهم را كفايت كنم قطامه گفت: روا باشد و من نيز جماعتى را طلب كنم كه در اين كار تو را يار و مددكار باشند و من بدين مقدار راضى شدم اكنون شمشير خود بدين سخن نزديك بنه تا از سر شرط در نگذرى و زود باز آيى ابن ملجم شمشير خود را بدو داد و روى به خدمت امير نهاد و در آن محل اهل كوفه به استقبال رفته بودند و حضرت امير به كوفه درآمده بود مردمان تهنيت مى‏گفتند و مبارك باد مى‏كردند.
لله الحمد كه مقصود ز در باز آمد
لله الحمد كه از وصل مسيحا نفسى مردم چشم جهان بين ز سفر باز آمد
به تن خسته‏دلان جان دگر باز آمد اميرالمؤمنين ميراند تا به در مسجد كوفه رسيد عنان مركب باز كشيد و پاى از ركاب بيرون كرده پياده شد و قدوم مبارك در مسجد نهاد و دو ركعت نماز تحيت مسجد را فرمود و فرزندان امير و محبان و اشراف و اعيان كوفه همه آنجا حاضر بودند مرتضى على عليه‏السلام به بالاى منبر برآمد و خطبه‏اى مشتمل بر حمد الهى و نعت حضرت رسالت پناهى خواند و مردمان را از عقوبت ربانى بترسانيد و به مثوبت جاودانى اميدوار گردانيد پس بر جانب راست منبر نگاه كرد امام حسن را ديد نشسته گفت: يا بنى كم مضى من شهرنا هذا از اين ماه چند روز گذشته است و آن ماه مبارك رمضان بود شاهزاده فرمود: كه سيزده روز يا اميرالمؤمنين پس به جانب چپ منبر نگريست حسين حاضر بود فرمود: يا بنى كم بقى من شهرنا هذا از اين ماه چند روز مانده است گفت: هفده روز يا اميرالمؤمنين پس على دست به محاسن مبارك خود فرود آورد و گفت: در اين ماه محاسن مرا از خون سر من خضاب كند بدبخت‏ترين اين امت و بيتى چند ادا فرمود كه مضمونش اينست كه قتل من مى‏خواهد نامردى از قبيله مراد و من به وى نيكويى خواهم كرد آورده‏اند كه چون اين سخن به سمع ابن ملجم رسيد هيبتى عظيم به وى غلبه كرد بيامد و در پيش امير بايستاد و گفت: پناه مى‏برم به خداى يا اميرالمؤمنين از آن چه بر من گمان مى‏برى و از تو درخواست مى‏كنم كه بفرمايى تا دست‏هاى مرا قطع كنند يا مرا به زشت‏ترين وجهى قتل كنند امير فرمود: كه ناكشته را قصاص نتوان كرد و ليكن رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم مرا خبر داده است كه كشنده تو از قبيله مراد باشد و تو را از براى مراد خود ضربتى زند و او به مراد خود نرسد ابن ملجم همچنان استبعاد مى‏كرد و استعاذه مى‏نمود امير گفت: من تو را از سرى خبر دهم كه تو بر آن مطلع باشى و دايه تو هيچكس ديگر بر آن وقوف نداشته باشد به خداى بر تو سوگند كه تربيت كننده تو در طفوليت زنى يهوديه بود گفت: آرى امير فرمود: كه روزى آن زن از تو در غضب شده بود گفت: آرى و سر در پيش انداخت و بعد از آن امير بگريست گريستنى كه محاسن مباركش تر شد و حضاره مجلس نيز بگريستند پس گفت: اى قوم تا نپنداريد كه من از مرگ مى‏ترسم نى هميشه آرزومند مرگ بوده‏ام و انتظار شهادت مى‏برم.
مرگ ما را زندگى ديگر است
مرگ سازد مغز را صافى ز پوست زهر مرگ از شهد شيرين خوشتر است
تا رساند دوست را نزديك دوست اما گريه من براى فرزندان مظلوم و جگرگوشگان محروم منست كه حالا به درد غريبى مبتلااند و بعد از من به سوز يتيمى نيز گرفتار خواهند گشت پس فرمود: كه اى حاضران به غايبان برسانيد كه چون فرزندان مرا شهيد كنند و خبر آن به شما رسد در مصيبت ايشان بگرييد و از حسرت ايشان بناليد كه گريه شما بر اولاد من ضايع نخواهد بود پس اى عزيزان در اين ايام غم انجام جهد كنيد تا قطره‏اى چند آب از ديده بباريد كه آب ديده بنده آتش غضب ربانى را فرو نشاند هر كه در اين روزها از سر لذت نفس بر خيزد و به ماتم فرزندان رسول صلّى الله عليه و آله و سلم نشيند و گل اندوه در باغ سينه بشكفاند و مرغ ندامت را بر شاخسار ملامت به نغعمه در آرد اميد هست كه فردا در رياض بهشت پاكيزه سرشت رياحين مرادش از بساتين اميد شكفتن گيرد و رخساره جانش به خط نجات و خال رفع درجات زيب و بها پذيرد.
هر كه امروز براى آن شهيدان غم خورد
اى عزيزان يك ره از حال حسن ياد آوريد
پس بر انديشيد از قتل حسين بن على
تشنه لب خسته جگر مجروح تن پرغصه دل باشد از اندازه بيرون شادى فرداى او
گشته تلخ از زهر دشمن لعل شكرخاى او
وز غم اولاد پاك و عترت والاى او
در ميان خاك و خون پنهان رخ زيباى او القصه امير از منبر فرود آمد و شبى در خانه حسن افطار مى‏كرد و شبى در منزل حسين و زياده از سه لقمه تناول نمى‏فرمود گفتند يا اميرالمؤمنين چرا زياده طعام نمى‏خوريد فرمود: كه نزديك رسيده كه به درگاه حق باز گردم مى‏خواهم كه چون امر حق در رسد آلوده نباشم پس ابن ملجم در همان شب به خانه قطامه رفت و قطامه وردان تميمى را پيدا كرده بود از قبيله خود و ابن ملجم با شبيب بن بجره اشجعى سخن گفته بود و او را به معاونت خود بر قتل على راضى ساخته پس هر سه خارجى در آن شب به حضور قطامه قتل امير بيعت كردند و ابن ملجم بفرمود تا شمشير او به زهر آب دادند و منتظر فرصت مى‏بود تا شب نوزدهم رمضان درآمد امير همه شب به طاعت مشغول بود و مطلق خواب نفرمود هر ساعت ميان سراى درآمدى و در آسمان نگريستى و گفتى صدق رسول الله والله كه هرگز رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم دروغ نگفت پس چه چيز باز مى‏دارد كشنده مرا از كشتن و بر همين منوال مى‏گذرانيدند تا وقت آن آمد كه به مسجد رود پس وضو تازه كرد و ميان در بست و در حال ميان بستن فرمود:
اشدد حياز يمك للموت فان الموت لا قيكا ميان را سخت بربند از براى مرگ كه مرگ با تو ملاقات خواهد كرد.
و لا تجزع من الموت اذا حل بواديكا و جزع مكن از مرگ چون به وادى تو فرود آيد كه رقم خلود بر صحيفه حال هيچ مخلوقى نكشيده‏اند و شربت حيات جاودانى هيچ احدى را از موجودات نچشانيده.
آرى اساس خانه عمر استوار نيست دار فنا محل ثبات و قرار نيست پس چون امير عزيمت بيرون رفتن فرمود: به ميان سراى رسيد كه مرغابى چند كه در آن خانه بودند پيش آمدند و فرياد بر كشيده دامن آن حضرت را به منقار گرفتند و نمى‏گذاشتند كه بيرون رود دختران امير خواستند كه ايشان را دور كنند امير فرمود: كه دست از اينان بداريد كه ايشان نوحه كنندگانند بر من در روايتى آمده است كه فرمود: هن صوايح تتبعها نوايح حالا اينها فريادكنندگانند در فراق من و بعد از آن نوحه كنندگان از پى در خواهند آمد براى مصيبت من و آن شب امير در خانه امام حسن افطار كرده بود چون اين كلمه بگفت حسن فرمود: كه يا ابتاه اين چه قالست كه ميزنى و اين چه حديثست كه مى‏گويى كه دلهاى ما دردمند و جانهاى ما مستمند شد گفت: اى فرزند اين فال نيست اما دلم گواهى مى‏دهد كه در اين ماه از جمله كشتگان خواهم بود پس با يك يك فرزندان بر سبيل وداع كلمه‏اى مى‏گفت و گوئيا از در و ديوار آواز جانگزاى الفراق الفراق استماع مى‏افتاد.
رخت بر بستيم و دل برداشتيم
وقت شد كز غصه و غم وا رهيم
تا به كى بار غم دونان كشيم
صدر جنت بهر ما آراسته صحبت ديرينه را بگذاشتيم
بر غم و شادى عالم پا نهيم
تا به كى خونابه زين و آن چشيم
ما درين زندان به محنت كاشته پس امير روى به مسجد روان شد و گفت:
خلوا سبيل المؤمن المجاهد فى الله لا يعبد غير الواحد يعنى راه دهيد مؤمن جهادكننده در راه خداى را كه هرگز غير معبود يكتا پرستش نكرده و چون به مسجد بانك نماز گفت و مردمان را براى نماز آواز داد و قدم در مسجد نهاد و به نماز ايستاد اما آن سه نفر خارجى شب همه شب در خانه قطامه شراب خورده بودند و در آن وقت مست و خراب افتاده چون قطامه آواز بانگ نماز امير شنيد ابن ملجم را بيدار كرد و گفت: برخيز كه وقت رسيد و اينك على به مسجد آمد و دم به دمست كه مردم روى به مسجد خواهند نهاد زود برو حاجت من روا كن و به زودى باز آى و درد فراق خود را هم به شربت وصال من دوا كن ابن ملجم برخاست و تيغ زهر آلود خود را برگرفت و گفت: بروم به تن هلاك و بدبخت و باز آيم بديده آن چه نتوان ديد كه من ديروز از على شنيدم كه گفت: رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه بدبخت‏ترين پسينيان كشنده على بن ابى‏طالب خواهد بود اين بگفت و روى به مسجد نهاد و خود را در ميان خفتگان انداخت اما چون مرتضى على از اداى تحيت مسجد فارغ شد برخاست و گرد مسجد برآمد و خفتگان را براى نماز بيدار مى‏كرد ابن ملجم بر روى خفته بود امير سر پايى فرا وى زد و گفت: كه قم و صل يعنى بيدار شو و نماز گزار و از او در گذشت و باز پيش محراب آمد و در نماز ايستاد ابن ملجم برخاست و دستيار خود را گفت: برخيز كه فرصت فوت مى‏شود و در تاريخ طبرى و بعضى كتب معتبره مذكور است كه امير هنوز بانك نماز مى‏گفت كه آن سه خارجى به در مسجد آمدند شبيب و وردان هر دو به مسجد بنشستند هر يكى از طرفى و گفتند هر دو شمشير بزنيم اگر يكى خطا شود ديگرى به جايى رسد و ابن ملجم را گفتند تو به درون مسجد رو و اگر ما را كارى برنيايد كار خود بكن اما چون امير از اذان فارغ شدم قدم در مسجد نهاد شبيب شمشير بزد بر طاق در مسجد و بشكست وردان هم تيغ فرود آورد بر ديوار آمد ايشان هر دو بجستند ابن ملجم گفت: وافضيحتاه همين زمان مردم در رسند و ما را بگيرند پس شمشير بكشيد و پيش محراب آمد و امير در نماز بود صبر كرد تا سجده اول به جاى آورد و همين كه سر از سجده محراب آمد و امير در نماز بود صبر كرد تا سجده اول به جاى آورد و همين كه سر از سجده برداشت آن شقى شمشير فرود آورد و قضا را بر آن موضع آمد كه در روز حرب خندق عمرو بن عبدود زخم زده بود چون اين ضربت بر محل آن ضربت رسيد تا مغز سر مباركش شكافته شد و آوازى از امير برآمد كه فزت و رب الكعبة يعنى باز رستم و فيروزى يافتم به خداى كعبه ابن ملجم كه اين صدا شنيد از مسجد بيرون گريخت و آوازه در افتاد كه قتل اميرالمؤمنين اهل كوفه به يكبار روى به مسجد نهادند و حسن و حسين كه اين خبر شنيدند جامه صبر چاك كرده عمامه شكيبايى از سر برداشته به مسجد آمدند پدر بزرگوار خود را ديدند در پيش محراب افتاده در قدم پدر افتادند و كف پاى مبارك وى بر ديده روشن نهادند و امير به دست خود خون سر خود را فرا مى‏گرفت و در روى و محاسن مى‏ماليد و مى‏گفت بدين حالت رسول خداى را ببينم و بدين صفت با فاطمه ملاقات كنم و بدين هيئت عمم حمزه سيدالشهداء را مشاهده نمايم و بدين صورت برادرم جعفر طيار را به نظر در آرم حسن و حسين مى‏گريستند و اعاظم كوفه واويلاه و وامصيبتاه و واعلياه مى‏گفتند.
افغان كه راحت دل و آرام جان برفت
غم شد محيط مركز عالم به ز هر طرف شاه زمان و غدوه خلق جهان برفت
كان مركز محيط كرم از ميان برفت يكى گفت يا اميرالمؤمنين كه با تو اين معامله كرد فرمود: كه صبر كنيد كه همين ساعت از در در آيد در اين سخن بود كه شبيب كه اول قصد آن حضرت كرده بود سراسيمه و سرگردان از در مسجد درآمد وى را گفتند: مگر تو ضربت زده‏اى خواست كه گويد نى بى اختيار گفت: آرى مردمان وى را در روى افكنند و لگد بر وى مى‏زدند تا هلاك شود و ابن ملجم گريخته به سراى ابن عم خود شد و سلاح از تن باز مى‏كرد كه پسر عمش در آمد وى را مشوش ديد پرسيد: كه مگر قاتل على تويى خواست كه گويد لا بر زبانش رفت كه نعم پسر عم گريبانش گرفته كشان كشان به مسجد درآورد و قولى آنست كه شبيب را پسر عمش به مسجد آورد و ابن ملجم از مسجد بيرون جسته مى‏رفت يكى از قبيله همدان به وى رسيد ديد كه شمشير كشيده و مى‏رود حال پرسيد بر زبانش رفت كه على را بكشتم آن مرد قطيفه‏اى در دست داشت بر روى ابن ملجم كشيد و او را فرو گرفت و مردم مدد كردند و دست و گريبانش بر هم بسته به مسجد در آوردند و اميرالمؤمنين فرزند خود امام حسن را فرمود: كه تا با مردم نماز بامداد بگزارد اما چون ابن ملجم را به مسجد درآوردند امير را چشم بر وى افتاد گفت: يا اخاالمراد مگر من بد اميرى بودم شما را گفت: معاذ الله يا اميرالمؤمنين گفت: پس چه تو را بر اين داشت كه فرزندانم را يتيم ساختى و رخنه در اركان خاندانم انداختى نه من با تو نيكويى كرده بودم گفت: بلى اما واقع شد آن چه شد و كان امر الله قدرا مقدورا امير فرمود: كه وى را به زندان بريد و تا من زنده‏ام از مطعومات و مشروبات هر چه مى‏خورم وى را نيز همان دهيد و خورش از وى باز مگيريد پس اگر من بزيم هر چه رأى من در باب وى تقاضا كند به جاى آرم و اگر درگذرم او را به يك ضربت بيش / كه مرا يك ضربت زده است پس امير را بر گليمى خوابانيدند و يك سر گليم را حسن بر دوش گرفت و سر ديگر حسين و چون آن حضرت را از مسجد بيرون آوردند صبح دميده بود و جهان روشن شده امير فرمود: كه مرا روى به جانب مشرق بر آريد چنان كردند فرمود: كه والصبح اذا تنفس اى صبح بدان خدايى كه به فرمان او برآمدى و به حكم او نفس زدى كه روز قيامت از تو گواهى در خواهم خواست و بايد كه چون تو صادقى به راستى گواهى دهى كه از آن روز كه با رسول خداى در اول جوانى خود نماز گزاردم تا امروز هرگز تو مرا خفته نيافتى و من تو را ناآمده يافتم آن‏گاه سجده كرده و گفت: بار خدايا گواه باش و كفى بالله شهيدا فرداى قيامت كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر حاضر باشند و ملائكه و صديقان و شهيدان به عرش ناظر باشند گواهى بدهى كه از آن ساعت كه به دست حبيب و صفى تو ايمان آورده‏ام هر چه فرموده‏اى به جان قبول كرده‏ام و هر چه از آن نهى كرده‏اى مباشر آن نگشته‏ام و خلاف سخن تو و پيغمبر تو نينديشيده‏ام و در خاطر نگذرانيده‏ام بزرگان كوفه كه حاضر بودند خروش برآوردند و فغان از كافه كوفيان برآمد
دلها تمام ز آتش حسرت كباب شد
لب‏تشنگان باديه اشتياق را جانها اسير سلسله اضطراب شد
درياى صبر و بحر سلامت سراب شد اما چون امير را به خانه در آوردند خروش از دختران فاطمه زهرا و ساير فرزندان برآمد و ناله وا ابتاه و فرياد واعلياه از روى زمين به بالاى چرخ برين رسيد.
شايد ار شور در جهان فكنيم
رستخيزى ز جان برانگيزيم غلغلى در جهانيان فكنيم
گريه بر پير و بر جوان فكنيم يك يك از فرزندان امير مى‏آمدند و در دست و پاى پدر مى‏افتادند و بوسه بر قدم مبارك او مى‏دادند و مى‏گفتند پدر اين چه حالست كه مشاهده مى‏كنيم اى كاش مادر ما فاطمه زهرا زنده بودى تا ما را در اين محنت تسلى دادى و كاشكى ما در مدينه بر سر تربت جد خود مى‏بوديم تا در دل خود بر سر آن روضه به شرح باز مى‏گفتيم اين چه حالست كه ما را افتاده غريبى و يتيمى ما به هم جمع شده راوى گويد: كه از گريه و زارى فرزندان امير آتش حسرتى برافروخته شد كه دلهاى حاضران بسوخت و هر كه ناله ايشان مى‏شنيد خون از ديده مى‏باريد.
هر كه را بينم ازين سوز و الم مى‏گريد هر كه را يابم از اين آتش غم مى‏سوزد امير يك يك از ايشان را در بر مى‏گرفت و بوسه بر سر و روى ايشان مى‏داد و مى‏گفت صبر كنيد و شكيبايى پيش آريد كه به نزديك جد شما مصطفى و پيش مادر شما فاطمه زهرا مى‏روم و من در اين شبها حضرت مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديدم كه به آستين مبارك غبار از روى من پاك مى‏كرد و مى‏گفت يا على آن چه بر تو بود به جاى آوردى اين خواب دلالت ميكند بر آن كه نقاب جسم از پيش چهره روح من خواهند داشت تا جلوه‏كنان به منظر قدس برآيد.
حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم خوشا دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم و چون زمانى برآمد عمرو بن نعمان جراح را از در حجره در آوردند چون ديده جراح بر جراحت امير افتاد عمامه از سر برگرفت و جامه بر تن چاك زد و گفت: واويلاه اين شمشير را به زهر آب داده‏اند و اين جراحت مرهم‏پذير نيست دريغ چون تو مقدايى دريغ چون تو پيشوايى دريغ چون تو عالمى دريغ چون تو حاكمى.
دريغ چون تو اميرى دريغ چون تو امامى براى شرع مشيرى براى ملك نظامى ديگرباره فرياد از خاندان ولايت و دودمان امامت برآمد كه پيش از آمدن جراح به سر بالين امير ام‏كلثوم به در آن خانه رفت كه ابن ملجم محبوس بود و گفت: اى شقى تو در دام افتادى و امير از آن زخم هيچ باك ندارد ابن ملجم گفت: اى دختر برو گريه را ساز كن كه من آن شمشير را به هزار دينار خريده بودم و هزار درهم صرف كرده‏ام تا به زهر آب داده‏ام و اگر فرضا اين زخم بر همه اهل كوفه واقع شدى يك تن جان نبردى آخر يك كس به چنين زخمى چه كند و اين صورت در شب جمعه نوزدهم ماه مبارك رمضان واقع شد و آن حضرت در شب يكشنبه بيست و يكم درگذشت و در آن دو روز وصيت‏نامه نوشت و فرزندان را وداع فرمود، چون شب يكشنبه در آمد فرمود تا وى را به حجره خاص بردند ام‏كلثوم را گفت: يا بنية اغلقى على ابيك الباب اى دختر من در را بر روى پدر خود فراز كن ام‏كلثوم از خانه بيرون آمد و چنان كرد و حسن و حسين در بيرون در بنشتند و ناگاه آواز هاتفى آمد كه افمن يلقى فى النار خير ام من يأتى آمنا يوم القيامة و شنودند كه هاتفى ديگر او را جواب داد كه بل من يأتى آمنا يوم القيامة.
راوى گويند چون امير را در آن حجره بردند در فراز كردند ناگاه كلمه طيبه لا اله الا الله شنيدند شاهزادگان را طاقت طاق شد در را باز كردند و بدان حجره در آمدند امير به جوار رحمت ملك كبير پيوسته بود و در شواهد آورده كه اميرالمؤمنين حسين روايت كرده كه چون حضرت امير وفات يافت شنيدم كه قائلى مى‏گويد: كه بيرون رويد و اين بنده خدا را با ما واگذاريد بيرون رفتيم از درون خانه آوازى آمد كه محمد در گذشت و وصى او شهيد شد نگهبانى امت كه تواند كرد ديگرى گفت: هر كه سيرت ايشان ورزد و پيروى ايشان كند چون آواز ساكن شد درآمديم وى را ديدم غسل داده و در كفن پيچيده بر وى نماز گزارديم و روايتى هست كه امير فرمود: كه چون من از اين عالم بروم از زاويه خانه لوحى پديد آيد مرا در آن جا خوبانيد و بشوييد و از آستان خانه كفن و حنوط پديد آيد مرا كفن كنيد و در تابوت نهيد آن تابوت را در ميان خانه وضع كنيد و فرزندان مرا بياوريد تا پدر خود را وداع كنند يكبار حسن بر من نماز گزارد و يكبار حسين و چون پيش تابوت از زمين برخيزد شما پس تابوت را برداريد هر جا كه سر تابوت به زمين فرود آيد تابوت مرا آن جا بگذاريد و بكنيد تابوتى از ساج پديد آيد مرا آن جا دفن كنيد و در شواهد مذكورست كه اميرالمؤمنين حسن و حسين را وصيت كرده بود كه چون در گذرم مرا بر سريرى نهيد و بيرون بريد و بغريبين برسانيد كه آن جا سنگى سفيد خواهيد يافت كه از آن نور درخشان باشد آن را بكشيد كه در آن جا گشادگى خواهيد يافت مرا در آن جا دفن كنيد پس حكم وصيت حضرت امير را در شب به جاى آورده در همين موضع كه حالا به نجف مشهور است دفن كردند و قبر مبارك وى را مستور ساخته با زمين هموار كردند و كسى بر آن اطلاع نداشت مگر جمعى از اهل بيت و همچنان پوشيده مانده بود تا در زمان خلفاى عباسى روزى هارون الرشيد شكاركنان به ساحت غريبين رسيد آن جا پشته‏اى بود آهوان پناه بدان پشته بردند هر چند چرغ‏٣٤ بر ايشان انداختند و سگان بر ايشان دوانيدند باز گشتند و نزديك آهوان نيامدند هارون از آن صورت متعجب شد بفرمود تا پيرى را از مردم آن نواحى حاضر كردند و از سر آن معنى پرسيدند پير گفت: از پدران ما به ما چنين رسيده است كه قبر اميرالمؤمنين على اينجاست هارون ترك شكار كرده آن موضع را زيارت مى‏كرد و تا زنده بود هر سال به زيارت آن مقام لازم الاحترام مى‏آمد القصه چون شاهزادگان امير را به شب برداشته از كوفه بيرون بردند و در موضعى كه وصيت فرموده بود دفن كرده باز گشتند جمعى از محبان و مواليان كه خبر يافته از عقب مى‏رفتند چون ديدند كه حسن و حسين مى‏آيند سرها برهنه كرده در پاى ايشان افتادند و مى‏گفتند: اى مخدوم زادگان اميرالمؤمنين را چه كرديد و امام المتقين را كجا گذاشتيد صاحب ذوالفقار كو شاه دلدل‏سوار كو؟
شهريست پر ز حسرت و غم شهريار كو
هفت اختر و چهار گهر در مصيبتند
او روزگار دولت و روز اميد بود كاريست بس خراب خداوندكار كو
واحسرتا خلاصه هشت و چهار كو
آن روز خوش كجا شد و آن روزگار كو پس آن جماعت تاسف بسيارى خوردند و هر چند در آن صحرا بگشتند باز تربت آن حضرت نشان نيافتند راوى گويد كه در آن وقت كه حسن و حسين از دفن پدر بزرگوار باز گرديدند به در شهر كوفه رسيدند از ميان ويرانه‏ها ناله زارى شنيدند و بر اثر آن ناله رفته غريبى ضعيف و بيمارى نحيف ديدند در آن ويرانه تنها بر خاك افتاده و خشتى زير سر نهاده مى‏ناليد و مى‏زاريد و اشك حسرت و اندوه از ديده مى‏باريد گفتند: چه كسى كه چنين زار مى‏نالى گفت: مردى غريبم و مهجور و عاجز و حزين و رنجور به هر كارى درمانده و از همه كس بازمانده نه مادر دارم نه پدر نه خويش نه برادر نه مونسى و نه دلبندى نه زنى و نه غمخوارى نه پيوندى گفتند: پس تيمار تو كه مى‏كند گفت: يك سالست كه من در اين شهرم هر روز مردى بيامدى و بر بالين من بنشستى چون پدر مشفق مرا تيمار داشتى و چون برادر مهربان غمخوارى كردى گفتند: نام آن كس مى‏دانى گفت: نمى‏دانم گفتند: هيچ بار از وى پرسيدى گفت: آرى پرسيدم، جواب گفت: تو را با نام من چه كارست من تعهد حال تو از بهر خدا مى‏كنم نه از بهر شهرت و ريا گفتند: اى پير رنگ و روى و هيأت او چگونه بود گفت: من نابيناام از آن نشان نتوانم داد اما سه روز است كه نزد من نيامده و تعهد حال من نكرده ندانم تا وى را چه افتاده گفتند: اى پير هيچ نشانى از گفتار و كردار او مى‏دانى گفت: نشانى او آنست كه پيوسته تهليل و تسبيح كردى و چون آواز تسبيح برداشتى گوئيا درهاى آسمان بگشادندى و صداى تسبيح و تهليل ملايك به گوش من آمدى بلكه از در و ديوار و سنگ و كلوخ نداى تسبيح و تهليل مى‏شنيدم و چون نزديك من نشستى گفتى مسكين جالس مسكينا درويشى است كه با درويش همنشينى مى‏كند غريب جالس غريبا غريبيست كه با غريبى مجالست مى‏كند شاهزادگان در هم نگريستند و زار بگريستند گفتند اين نشانه باباى ما على بن ابى‏طالب است پير گفت: آن حضرت را چه شد كه در اين سه روز پيدا نيست گفتند اى پير بدبختى او را ضربت زد و او را از دار غرور به سراى سرور انتقال فرمود و ما حالا از دفن وى مى‏آئيم پير بعد از استماع اين واقعه بخروشيد و خود را بر زمين مى‏زد و مى‏گفت مرا چه محل آن كه اميرالمؤمنين على تعهد حال من كند حسن و حسين آن پير غريب را تسلى مى‏دادند و او اضطراب بسيار مى‏كرد و مى‏گفت:
نمى‏دانم چه كار افتاد ما را
درين ويرانه اين پير حزين را كه آن دلدار ما را زار بگذاشت
غريب و عاجز و بى‏يار بگذاشت پس گفت: اى مخدوم‏زادگان به حق جد بزرگوار شما صلّى الله عليه و آله و سلم به روح مقدس پدر عالى‏مقدار شما سوگند كه مرا به سر قبر شريف او بريد تا زيارت وى كنم حسن برخاست و دست راست آن پير بگرفت و حسين دست چپ و او را بياوردند تا به سر روضه مقدس امير آن پير بر روى قبر در افتاد و زارى بسيار كرد و گفت: الهى به حق صاحب اين روضه كه جانم بستان كه من طاقت فراق وى نيارم دعاى پير موافق حكم قضا افتاده فى الحال بر سر روضه امير النحل جان شيرين بداد.
ذره‏اى بود به خورشيد رسيد قطره‏اى بود به دريا پيوست حسن و حسين بسيار بر وى گريستند و به تجهيز او قيام نموده در حوالى آن روضه‏اش دفن كردند و اشهر روايت آنست كه سن شريف امير در آن وقت به شصت رسيده بود و از اين زياد و كم نيز گفته‏اند اما روز ديگر حضرت امام حسن عليه‏السلام در مسجد كوفه به منبر برآمد و خطبه‏اى بليغ ادا نمود و گفت: اى مردمان هر كه مرا داند داند و هركه نداند بداند كه انا ابن البشير النذير منم پسر پيغمبر بشارت‏دهنده و بيم‏كننده يعنى حضرت محمد صلّى الله عليه و آله و سلم و من فرزند على مرتضى‏ام و مادرم فاطمه زهراست جدم شما را به راه راست دعوت مى‏كرد پدرم شما را بدين خدا مى‏خواند و من نيز شما را به همان مى‏خوانم پس عبدالله بن عباس رضى الله عنه برخاست و گفت: اى مردمان اين مرد پسر پيغمبر شما و فرزند امام و راهبر شماست با وى بيعت كنيد و به امامت وى اقرار دهيد و عهد كنيد كه از وى برنگرديد مردمان همه گفتند: سمعا و اطعنا شنوديم و فرمان مى‏بريم پس دست بدادند و بر حضرت امام حسن عليه‏السلام بيعت كردند آن گاه فرستادند تا ابن‏ملجم را از زندان بياوردند و در پيش منبرش بداشتند آن گاه فرمود: كه اى بدبخت‏ترين امت اين چه بود كه كردى و رخنه در دين افكندى ابن ملجم سر برآورد كه اى حسن
رفتنى رفت و بودنى هم بود آه و ناله كنون ندارد سود مرا مكش تا حاكم شام كه دشمن پدر تو بوده و حالا دشمن توست بكشم امام حسن او را به سخن نگذاشت و شمشير بكشيد و نوك شمشير به سينه وى فرود برد و فراپيش خودش كشيد و ضربتى بر گردن وى زد كه سرش ده قدم دور افتاد پس مردمان وى را از مسجد بيرون بردند ميان بوريا پيچيدند و آتش دروى زدند تا بسوخت شاه‏زادگان به تعزيت مشغول گشتند و مردمان مى‏آمدند و اهل بيت را تعزيت مى‏گفتند.
زين مصيبت جاى آن دارد كه چشم آفتاب
ليك با حكم قضا جان را چو مى‏افتد رجوع دامن گردون ز اشك گرم آلايد بخون
مرجع دل نيست جز انا اليه راجعون
٣٤) چرغ: يعنى باز؛ از مرغان شكارى است و معرب آن صقر است.
۹
روضة الشهداء
باب ششم : در بيان فضايل امام حسن عليه‏السلام و بعضى از احوال وى از ولادت تا شهادت‏
در شواهد آورده كه وى امام دومست از ائمه اثنى‏عشر و كنيت وى ابومحمد است و لقبش تقى و سيد و ولادت وى در مدينه بود در نيمه ماه رمضان سنه ثلث من الهجرة و جبرئيل عليه‏السلام نام وى را به هديه پيش رسول صلّى الله عليه و آله و سلم آورد و بر قطعه‏اى از حرير بهشت نوشته و در صحيفه رضويه مسطور است كه اسماء بنت عميس رضى الله عنها حديث كرد كه من قابله فاطمه بودم به حسن و حسين در وقتى كه اختر تابنده وجود حسن از برج ولايت طلوع نمود و گوهر درخشنده ذات صافى صفاتش از درج عصمت و طهارت ظهور فرمود.
مهى گشت از افق طالع كه پيش طالع سعدش
فلك تا مهد اطفال فلك را مى‏دهد جنبش
كمر چون تو امان بستست خورشيد جهان‏آرا
نخوبانيد ازين ماهى درين گهواره مينا خبر به حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم رسيد فى الحال بيامد و گفت: اى اسماء بيار فرزند مرا پس شاهزاده را در خرقه زرد پيچيده بياوردم و در كنار آن حضرت نهادم آن حضرت خرقه زرد را دور افكند و فرمود: كه نه با شما عهد نكرده‏ام كه فرزندان را در خرقه زرد نپيچيد برفتم و خرقه سفيد بياوردم و حسن را برداشته در آن ركو٣٥ پيچيده بر كنار حضرت نهادم و سيد عالك بانگ نماز در گوش راست وى گفت و اقامت در گوش چپ وى و از على پرسيد كه وى را چه نام نهاده‏اى على گفت: يا رسول الله من حاضر نبودم كه پيشى گيرم به تسميت فرزند بر شما اما در خاطر مى‏گذراندم كه اگر اجازت دهيد او را حرب نام كنم و روايتى آنست كه گفت: او را مسمى به اسم عم خود حمزه گردانم حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه من هم نيستم كه سبقت گيرم بر حكم خداى تعالى به نام نهادن او در اين اثنا جبرئيل فرود آمد و گفت يا محمد حضرت على اعلى تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: على از تو به منزله هارونست از موسى الا آن كه بعد از آن كه تو پيغمبرى نخواهد بود پس اين پسر را به نام پسر هارون مسمى گردان پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم از جبرئيل پرسيد كه نام پسر هارون چه بود گفت: شبر حضرت صلوات الله و سلامه عليه فرمود: كه اى جبرئيل زبان من عربيست و اين لغت عبريست گفت: معنى شبر به عربى حسن است پس او را حسن نام نهاد و در روز هفتم عقيقه كرد از وى بدو كبش املح گوسفند نر سفيد كه اندك مايه سياهى به آن آميخته باشد كه ذبح فرمود.
و ران كبش به قابله داد و سر او را بتراشيد و به وزن آن نقره تصدق فرمود و امام حسن شبيه‏ترين مردمان بود به رسول صلّى الله عليه و آله و سلم از سينه تا به فرق سر و از انس مالك منقولست كه گفت: نبود هيچكس به رسول خدا شبيه‏تر از حسن بن على و مرويست كه روزى در مرض موت آن حضرت فاطمه دست حسن و حسين گرفته نزد رسول صلّى الله عليه و آله و سلم آورد و فرمود: كه هذان ابناك اينان فرزندان تواند فورثهما شيئا پس ايشان را ميراث ده چيزى حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: امام حسن را بهره سيرت و سيادت منست و نصيب حسين جود و شجاعت من و در صحيحين مذكور است مرفوع به براء بن عازب كه گفت: ديدم حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم را كه حسن بن على بر دوش وى بود و آن حضرت مى‏فرمود اللهم انى احبه فاحبه بار خدايا من او را دوست مى‏دارم پس تو نيز وى را دوست دار و در روايتى آنست كه او را دوست مى‏دارم و كسى كه وى را دوست مى‏دارد دوست مى‏دارم و از ابوهريره منقولست كه هرگز امام حسن را نديدم الا كه از شادى لقاى او آب از چشم من ريزان شد به جهت آن كه روزى با حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم به سوق قينقاع رفته بوديم و بعد از مراجعت به مسجد در آمديم حضرت صلّى الله عليه و آله و
سلم فرمود: كه لكع را بخوانيد زمانى بر آمد امام حسن در رسيد و خود را در كنار آن حضرت افكند و دست به درون محاسن مبارك آن حضرت در مى‏آورد سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم دهان مبارك در دهان وى مى‏نهاد و مى‏گفت اللهم انى احبه و احب من يحبه شيخ فريدالدين عطار قدس سره در كتاب گل و هرمز آورده:
امامى كو امامت را حسن بود
همه حسن و همه خلق و همه علم
شب از موى سياهش تيره مانده
لبش قايم مقام حوض كوثر
چنان نوشى به زهر آلوده كردند
ز زهرش چون جگر شد پاره پاره حسن آمد كه جمله حسن ظن بود
همه لطف و همه جود و همه حلم
ز رويش ماه روشن خيره مانده
كه بودى چشمه نوش پيمبر
دلش خون و جگر پالوده كردند
ز غصه گشت خونين سنگ خاره در سنن ترمذى مرفوع به ابن عباس رضى الله عنه مرويست كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم حسن را بر دوش خود نشانده بود مردى گفت: نعم المركب ركبت يا غلام نيكو مركبيست كه سوار شده‏اى اى پسر آن حضرت فرمود: و نعم الراكب هو و او نيز نيكو سواريست در شواهد آورده كه روزى رسول صلّى الله عليه و آله و سلم به منبر برآمد و حسن با وى بود گاهى به مردمان نظر مى‏كرد و گاهى به سوى وى و مى‏گفت اين پسر من سيدست و زود باشد كه خداى تعالى اصلاح كند به واسطه وى ميان دو گروه از مسلمانان و احاديث صحيحه در مناقب حسن و حسين بسيار است و همين يك نكته كه هما ريحانتى من الدنيا مستبصر متأمل را كافيست و خبر الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة دليل فضلى وافر و وافى - ابوعلى فضل بن حسن الطبرسى - در كتاب اعلام الورى آورده منقول از ابن عباس كه ما نزديك رسول خداى بوديم كه فاطمه بيامد گريان و حضرت رسول فرمود: كه چه چيز مى‏گرياند تو را گفت: يا رسول الله حسن و حسين از حجره بيرون رفته‏اند و تا اين وقت باز نيامده‏اند و على اينجا نيست و من كسى ندارم به طلب ايشان فرستم و نمى‏دانم كه ايشان كجا باشند حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه مگرى اى فاطمه كه خدايى كه ايشان را آفريده بديشان مهربان‏تر است از تو پس آن حضرت دست به دعا برداشت و گفت: بار خدايا اگر در بيابانند ايشان را نگاهدار و اگر در دريااند به سلامت به كنار آر فى الحال جبرئيل آمد كه يا احد صلّى الله عليه و آله و سلم هيچ غم مخور و اندوهگين مباش كه ايشان فاضلانند در دنيا و بزرگانند در آخرت و پدر ايشان بهتر است ازيشان و ايشان حالا در حظيره بنى نجارند و حق سبحانه و تعالى دو فرشته پريشان موكل ساخته تا نگهبانى ايشان مى‏كنند ابن عباس گويد كه آن حضرت بر پاى خواست و ما با او برخاستيم تا به حظيره بنى نجار رسيديم حسن و حسين را ديديم دست در گردن يكديگر كرده و فرشته‏اى يك بال خود را فراش ايشان ساخته و به ديگر بال ايشان را پوشيده رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم حسن را برداشت و آن فرشته حسين و مردم چنان مى‏ديدند كه رسول صلّى الله عليه و آله و سلم هر دو را بر داشته است ابوايوب انصارى پيش آمد و گفت: يا رسول الله يكى از اين هر دو را من بردارم تا تو سبكبار شوى گفت: بگذار كه ايشان بزرگانند در دنيا و آخرت و پدر ايشان بهتر است از ايشان و هر آينه امروز مشرف سازم ايشان را به آن چيزى كه خداى تعالى شرف ارزانى داشته ايشان را پس خطبه‏اى ادا فرمود، گفت: ايها الناس خبر دهم شما را به بهترين مردمان از جهت جد و جده گفتند: بلى يا رسول الله گفت: حسن و حسين‏اند كه جد ايشان رسول الله است و جده ايشان خديجه بنت خويلد پس گفت: خبر دهم شما را به بهترين مردمان از جهت پدر و مادر گفتند: بلى يا رسول الله فرمود: كه حسن و حسين‏اند كه پدر ايشان على بن ابى‏طالب است و مادر ايشان فاطمه بنت محمد صلّى الله عليه و آله و سلم اى مردمان خبر دهم شما را به بهترين مردمان از جهت خال و خاله گفتند: بلى يا رسول الله گفت: حسن و حسين‏اند كه خال ايشان قاسم بن رسول الله است و خاله ايشان زينب بنت رسول الله آيا خبر دهم شما را به بهترين مردمان از جهت عم و عمه گفتند: آرى يا رسول الله گفت: حسن و حسين‏اند كه عم ايشان جعفر بن ابى‏طالب است و عمه ايشان ام‏هانى بنت ابى‏طالب كجاست در همه عالم بدين شرف نسبى و چه نيكو گفته‏اند:
هست بر اهل معرفت روشن
آن يكى اختريست تابنده
آن يكى نور ديده نبوى
روى او صافتر ز لمعه بدر
آن يكى ماه آسمان كمال صفت حضرت حسين و حسن
و آن دگر گوهريست رخشنده
وين دگر شمع جان مرتضوى
گيسوى اين نمونه شب قدر
و آن دگر سرو بوستان كمال حضرت امام حسن عليه‏السلام را فضائل بسيارست و مناقب بى‏شمار از جمله آن كه روزى با يكى از اولاد زبير در سفرى همراه بودند و در نخلستانى كه درختان آن خشك شده بود نزول فرمودند خادمان براى امام حسن در پاى يك نخله خشك فرش بيانداختند و بر آن جا قرار گرفت و پسر زبير در پاى نخله ديگر نزديك به حسن فرود آمد و گفت: كاشكى برين نخله خرماى تر بودى تا تناول كردمى امام حسن فرمود: كه خرماى تر مى‏خواهى گفت: آرى امام حسن دست به دعا برداشت و در زير لب چيزى گفت: كه كس ندانست فى الحال يك نخله سبز شد و برگ برآورد و به خرماى تر بارور گشت شتربان كه با ايشان بود گفت: والله كه اين سحر است امام حسن فرمود: اين سحر نيست ليكن دعائيست مستجاب كه از فرزند پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم واقع شده پس به آن نخله بالا رفتند و آن چه بار آورده بود ببريدند همه را كفايت كرد و آن چه در مناقب وى از علم و عبادات و كرم و جود و غير آن از مكارم اخلاق در كتب اكابر مذكورست و به صحت رسيده نه بر وجهيست كه استقصاى آن توان كرد و لا جرم در تفاصيل آن خوض نانموده بر چند بيت كه صاحب ترجمه مستقصى ايراد كرده اختصار نموده مى‏آيد.
اگر عمرى بيارايم سخن را
سخن گيرم كه جز در عدن نيست
سخن گر بگذرى از چرخ اخضر
كمالش گرچه نزد ماست ظاهر
دو گيتى را وجودش زيب و زينست نشايد نظم من نعت حسن را
سزاى وصف و اخلاق حسن نيست
هنوزم وصف او باشد فزونتر
زبان ما ز مدح اوست قاصر
نظير او اگر جويى حسين است اما راوى اخبار گويد كه چون مرتضى على عليه‏السلام به جوار رحمت ايزدى انتقال فرمود امام حسن بن على عليه‏السلام به منبر برآمد و خطبه‏اى در غايت فصاحت و نهايت بلاغت ادا كرد و گفت: اى مردمان امشب از ميان شما مردى بيرون رفته است كه متقدمان مثل او نديده‏اند و متأخران مانند وى نخواهند ديد و در شبى متوجه حضرت عزت و قاصد بارگاه صمديت شد كه موسى بن عمران در آن شب وفات يافته بود و عيسى بن مريم را عروج بر آسمان اتفاق افتاده اين امت را به دين حق دعوت كرد و من هم به طريق هدى مى‏خوانم القصه مردم به آن حضرت بيعت كردند و اول كسى كه دست اعتصام در دامن متابعت او زد و قدم اخلاص در راه متابعت او نهاد قيس بن سعد عباده انصارى بود و بعد از وى ديگران نيز بيعت كردند و قرب چهل هزار كس به دولت بيعت وى رسيدند و چون خبر شهادت اميرالمؤمنين به حاكم شام رسيد با شصت هزار مردم به عزم تسخير ممالك عراق روان شد و امام حسن برين حال اطلاع يافته با چهل هزار كس از كوفه بيرون آمد و به دير عبدالرحمن نزول فرمود و قيس بن سعد را را با دوازده هزار سوار نامدار مقدمه لشكر تعيين فرمود و چون به ساباط مداين رسيدند در آن موضع توقفى واقع شد تا چهارپايان آسوده شوند و از توقف امام جمعى از لشكريان چنان فهم كردند كه او داعيه حرب ندارد و بارها مى‏فرمود كه مرا با كسى منازعتى نيست و امن و سلامت و فراغت مسلمانان و اصلاح ذات البين نزد من دوست‏تر است از تفرقه و پريشانى مردم و فتنه و تشويش خلق بدين سبب سپاه بر وى بشوريدند و به سراپرده وى درآمده و هرچه يافتند غارت كردند حتى بساطى كه بر آن نشسته بود از زير پاى وى كشيدند و رداى وى را از گردنش بيرون كردند و مستوجب عذاب اليم گرديدند و آن حضرت سوار شده روى به مداين نهاد و در اثناى راه جراح بن قبيصه اسدى كه در كمين نشسته بود به يكبار بيرون تاخت و خنجرى بر ران مبارك آن حضرت زد كه تا استخوان برسيد عبيدة بن فضل طائى با يك يار ديگر خنجر از دست جراح بيرون كرده او را پاره پاره كردند و آن جناب رنجور و نالان شده در قصر ابيض مداين نزول فرمود و جراحان به معالجه زخم وى اشتغال نمودند تا شفا يافت و امام حسن چون ديد كه كوفيان با پدرش چه كرده بودند و با وى چه كردند دلش از ايشان سرد شد و با معاويه به شرط چند كه تفاصيل آن طولى دارد صلح فرمود و هرچند از اطراف و جوانب طرح فتنه‏انگيزى كردند به جايى نرسيد و از ملازمت مردم ابا فرموده و ملامت ايشان را ناشنيده انگاشته با خواص خدم و حشم خود روى به مدينه نهاد در خبر است كه روزى در مدينه على بن بشر همدانى با وى گفت: يابن رسول الله با والى شام صلح نمى‏بايست كرد امام حسن فرمود: كه خاموش باش كه ما خازنان گنجهاى خداييم نه به زر و سيم ليكن بر اسرار علم او و ما دانيم آن چه غير ما آن را نداند و من مصالحه كردم غرض آن بود كه خون دوستان من ريخته نگردد زيرا كه اهمال و تهاون ايشان در قتال ديدم و يقين دانستم اگر صلح نكنم جمع شيعه من در معرض تلف آيد و تو را معلومست كه اهل كوفه لشگر من بودند و پدر مرا كشتند و بارگاه مرا غارت كردند و مرا به زخم خنجر مجروح گردانيدند و به خداى سوگند و به جدم صلّى الله عليه و آله و سلم كه اگر با تمام جبال و اشجار به جنگ معاويه مى‏رفتم عاقبت اين امر را بدو تفويض مى‏بايست كرد چنانچه خواب حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم بر آن دلالت مى‏كرد و در شواهد آورده كه امام حسن فرمود: كه خداى تعالى ملك بنى اميه را به رسول صلوات الله و سلامه عليه نمود ديد ايشان را كه به منبر وى بالا مى‏روند يكى بعد از ديگرى اين معنى بر آن حضرت دشوار آمد خداى تعالى سوره انا اعطيناك الكوثر به وى فرستاد يعنى تو را جويى عطا كرديم در بهشت كه آن را كوثر گويند و ديگر سوره انا انزلناه فى ليلة القدر نازل گردانيد و فرمود: كه ليلة القدر بهترست از هزار ماه و مراد بالف شهر ملك بنى‏اميه است راوى مى‏گويد كه مدت ملك ايشان را حساب كردم هزار ماه بود اما چون از زمان مصالحه روزى چند منقضى شد فسده شام صلاح وقت در آن ديدند كه امام حسن از سرمنزل حيات قدم در باديه فوات نهد به تهيه اسباب آن اشتغال نمودند و او جمعى را از لوانيد٣٦ ورنود بصره برانگيختند تا بر طايفه‏اى از ملازمان امام حسن كه در آن بلده بودند شبيخون آورده سى و هشت تن از ايشان به قتل رسانيدند و گروه باقى‏مانده گريختند و به امام التجا كردند و چون صورت حال به موقف عرض رسيد و آن حضرت رايحه نقض عهد از اهل شام استشمام نمود با عبدالله عباس رضى الله عنه متوجه دمشق شد و به هرجا كه مى‏رسيد مردم استبشار نموده طريق خدمت مرعى مى‏داشتند با به شهر موصل نزول اجلال واقع شد و رئيس آن جا عم مختار بود و او را سعد موصلى گفتندى فى الحال كه از قدوم امام حسن خبر يافت به انزال و علوفه بسيار به ملازمت شتافت و در پاى آن حضرت افتاده وظايف نياز به عرض رسانيد و گفت: آيا اين چه سعادتست كه مساعد گشت.
شد بخت نكو مساعد اين بى‏دل
گفتم كه به وصل با تو بسپارم دل كو گشت به موصل وصالت واصل
اينك من و اينك دل و اينك موصل و بعد از چند روز متوجه دمشق شده با حاكم آن جا ملاقات فرمود و شكوه‏اى كه از سرهنگان و عياران بصره داشت باز نمود و جواب‏هاى شافى كه مرضى خاطر مباركش بود استماع كرد و باز متوجه مدينه شده گذرش بر موصل افتاد و او را در موصل دوستى بود كه دعوى يك جهتى و هوادارى كردى و لاف فرمان‏برى و هواخواهى زدى امام حسن در خانه وى نزول كرد و قبل از وصول آن حضرت معاويه او را به مال دنيا فريب داده بود و شيشه زهر قاتل به وى فرستاده تا به وقت فرصت در مطعومى يا مشروبى به خورد امام حسن دهد آن بى‏سعادت براى حطام فانى نظر از نعيم باقى بردوخته و دين درست را در بازار غرور به نادرست چند بى‏ثبات و بى‏اعتبار فروخته آن كار را قبول كرده چون امام حسن به خانه وى نزول كرد ميان خدمتكارى بسته سه بار از آن زهر به وى خورانيد و كارگر نيامد امام هر بار رنجور مى‏شد و چيزها در خاطر مباركش مى‏گذشت و بر بى‏وفايى ميزبان دلايل روشن مشاهده مى‏نمود به زبان حال مضمون اين مقال ادا مى‏كرد.
از كس وفا مجو كه به عالم وفا نماند
حرمت كرانه كرد و وفا از ميان برفت
چندان كه بنگرى به جهان گزاف كار بنشين غريب‏وار كه يك آشنا نماند
زين هر دو دل ببر كه در ايام ما نماند
جز رنج و درد و محنت و جور و جفا نماند القصه هر بار كه امام رنجور شدى دعا فرمودى و خداوند تعالى شفا ارزانى داشتى ميزبان درمانده به باعث آن قضيه نامه نوشت كه من سه بار وى را زهر دادم و كارگر نيامد اين نوبت نامه‏اى به وى نوشتند و مقدارى سم هلاهل فرستاده در نامه ذكر كردند كه سعى نماى تا از اين زهر قدرى به وى چشانى كه اگر قطره‏اى از اين در درياى محيط افتد همه جانوران آبى بيجان شوند قضا را آورنده نامه به پاى درختى رسيده از شتر فرود آمد و طعامى تناول كرد و درد شكم بر وى مستولى شده بى خود گرديد در اين محل گرگى سياه گرسنه از بيابان در آمد و او را هلاك كرد و شترش خواست كه بگريزد مهارش بر درختى پيچيده و همانجا بماند مقارن اين حال ملازم امام حسن از جايى مى‏آمد بدان موضع رسيد و آن حال مشاهده نمود شتر را از درخت باز كرد و متاع صاحبش را جست و جو مى‏فرمود آن نامه و شيشه زهر بيرون آمد فى الحال برداشته به موصل آمد و نامه و شيشه را نزد امام نهاد آن جناب نامه را در خفيه مطالعه كرد تا كسى بر آن مطلع نگردد و موجب خجالت ميزبان نشود در زير مصلى نهاد و به كسى ننمود اما رنگ مباركش برافروخته بود و تغيير عظيم در روى پديد آمده و هر چند حضار مجلس استفسار نمودند كه اين چه نامه بود و اين شيشه چيست امام حسن جواب ايشان باز نداد و حديثى از جد بزرگوار خود صلّى الله عليه و آله و سلم نقل مى‏كرد٠ و مردم را بدان مشغول مى‏داشت و خود هم به مردم مشغول شده بود كه سعد موصلى آهسته دست در زير مصلاى آن جناب كرده نامه را بيرون آورد و بعد از مطالعه بر خود بلرزيد و از جاى برجسته دست و پاى امام حسن را ببوسيد و گفت: يابن رسول الله مرا دستورى ده تا از اين ميزبان تو بپرسم كه صورت اين واقعه چگونه است امام حسن فرمود: كه من اين عمل نمى‏پسندم جهت آن كه سبب خجالت و انفعال وى مى‏شود و من نمى‏خواهم بعد از چندين خدمت كه از وى واقع شده شرمندگى از جهت من بدو رسد.
سعد در اين باب مبالغه از حد گذرانيد و بى‏اجازت امام حسن او را طلبيد و گفت: يا فلان از تو سوالى دارم مرا جواب ده گفت: بگوى تا چه مى‏پرسى سعد پرسيد كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم هرگز با تو جفا كردهاست آن كس گفت: من به خدمت آن حضرت نرسيده‏ام و حاشا كه از وى به من جفا رسيده است گفت: اميرالمؤمنين على را ديده‏اى از او چه رنج كشيده‏اى و درباره تو از وى چه جور صادر شده گفت: مدتى ملازم وى بودم و هرگز غبار ملالى از او بر خاطر من ننشست سعد گفت: پس چرا با فرزند مصطفى و جگرگوشه مرتضى اين چنين عداوتها مى‏كنى و مانند اين قصدها مى‏انديشى اينك خط تو كه به شام نوشته‏اى كه سه بار وى را زهر دادم و كارگر نيامد و اينك جواب خط تو و شيشه زهر هلاهل كه فرستاده‏اند آن شخص انكار كرد و گفت: عياذا بالله من از اين خبر ندارم فى الحال ملازمان سعد او را بگرفتند و مى‏زدند تا هلاك شد و امام حسن رنجور و نالان از موصل بيرون آمده به مدينه رفت و در آن وقت والى مدينه مروان بن حكم بود و او بسيار امام حسن را حرمت داشتى و به ظاهر دقيقه‏اى از دقايق خدمتكارى فرونگذاشتى اما ضمنا در مقام دفع وى بوده در هلاك آن حضرت مى‏كوشيد و تدبيرها مى‏انديشيد تا روزى كنيزكى روميه كه او را ايسونيه گفتندى و در مدينه دلالى كردى و به همه خانه‏ها آمد و شد نمودى به منزل مروان درآمد مروان وى را پرسيد: كه اى ايسونيه به خانه حسن بن على آمد و شد مى‏كنى و با زن او جعده بنت اشعث آشنايى دارى؟ گفت: آرى و اين جعده در مدينه به اسماء مشهور بود مروان گفت: با تو رازى در ميان خواهم نهاد و اگر سر مرا نگاهدارى و راز مرا آشكار نكنى هزار دينارت بدهم و پنجاه دق مصرى براى تو بستانم و اينك به بيعانه صد دينار زر ايسونيه چون زر ديد و وعده جامه شنيد سوگند غلاظ و شداد خورد كه افشاى سر مروان نكند و هر مهمى كه وى را فرمايد در اتمام آن به جان كوشد پس مروان گفت: مى‏خواهم كه دل اسماء را از امام حسن بگردانى و گويى كه آوازه حسن و جمال و طنطنه غنج و دلال تو به شام رسيده است و يزيد كه پسر حاكم شامست بر تو عاشق گشته و از غم تو نزديك به هلاكت رسيده.
ناديده تو را كسى كه نام تو شنيد
با نقد غمت صبر و خرد را بفروخت دل نامزد تو كرد و مهر تو گزيد
جان و دل خود بداد و مهر تو خريد پس او را بگوى كه اگر زن يزيد شوى عراق و شام در تحت تصرف تو درآيد و ملكه عالم باشى اگر بينى كه اسماء سر بدين كار در مى‏آورد مرا خبر ده تا در اين باب فكرى كنم ايسونيه گفت: منت دارم پس از آن جا بيرون آمده روى به خانه امام نهاد و قضا را امام حسن با برادران به منزل عقيق رفته بودند و جعده تنها در خانه نشسته بود ايسونيه در آمد و از هر جا سخنى در ميان آورد و از آن جا كه مكر زنان و تدبيرات فريبنده ايشان بود سخن را به سرحد مطلوب كشيد كه گفته‏اند:
زنان ز افسون افسانه خويش
گه مردم فريبى از دم گرم
ز نيرنگ سخن صد رنگ سازند
وفادارى مجوى از خوى ايشان فرو ريزند نوش صافى از نيش
همى سازند سنگ خاره را نرم
همى سازند زنگ خاره را نرم
وفا را نيست ره در كوى ايشان يكى از اكابر علما فرموده كه مكر شيطان رجيم در كتاب كريم به صفت ضعيف مذكور است كه كيد الشيطان كان ضعيفا و كيد زنان بيدين در كلام مبين به سمت عظمت مسطور كه ان كيدكن عظيم.
شيطان زند از عصيان هر لحظه ره مردان
از مكر زنان دون بسيار كسان بينى در مكر و حيل اما شاگرد زنان باشد
كأين جامه در آن گردد و آن نعره زنان باشد القصه ايسونيه به مقدمه افسون آتش فريب برافروخت و به رشته دمدمه وصله دل اسماء را بر جامه محبت يزيد دوخت و قصه عشق يزيد و وعده مملكت و تصرف در خزاين به گوش هوش اسماء فروخواند اسماء به سوداى ملك و مال جام دوستى يزيد نوش كرد و حق صحبت ديرينه امام حسن و حسن معاشرت او را فراموش كرد
مبادا كس كه از زن مهر جويد كه از شوره بيابان گل نرويد ايسونيه چون ديد كه اسماء در دام مكر او گرفتار گشت از آنجا بيرون آمده و صورت حال به مروان باز گفت و مروان ديگرباره پيغام فرستاد كه تا امام حسن در حياتست اين همه متمشى نمى‏توانم القصه قدرى زهر به وى فرستاد و او عزيمت قتل جگرگوشه مصطفى با خود تصميم داد و از آن زهر قدرى با عسل آميخته به وى خورانيد و مضمون اين سخن بر منصه ظهور به جلوه آمد.
اى دل قدح زهر دمادم مى‏كش
چون نيست شكر جام هلاهل مى‏نوش گر بيش رسد بلا و گر كم ميكش
چون دست نمى‏دهد فرح غم مى‏كش پس حضرت امام حسن از خوردن آن عسل رنجور شد و شب همه شب قى مى‏نمود و درد شكم مى‏كشيد و چون صبح بدميد به سر روضه مقدس حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم كه دارالشفاى دردمندانست توجه نمود و خون را در عتبه عاليه ماليد شفاى كلى يافته به منزل باز آمد و در حق جعده بدگمان شده ديگر در خانه او چيزى نمى‏خورد بلكه از خانه مادر قاسم يا از خانه امام حسين طعام چاشت و شام مى‏آوردند تا روزى به خانه اسماء در آمد اسماء گفت: اى سيد از خرماستان‏هاى حوالى مدينه قدرى رطب آورده‏اند اگر ميل دارى بيارم امام به خرماى تر ميل تمام داشت فرمود: كه بيار اسماء برفت و طبقى رطب آورد و بعضى را به زهر بيالوده و علامتى كه همين خود مى‏دانست بر آن كرده و باقى را همچنان به حال خود گذاشت و چون طبق رطب حاضر شد امام حسن فرمود: كه اى اسماء تو هم در خوردن رطب موافقت كن اسماء خرماى به زهر ناآلوده مى‏خورد و امام ملاحظه نانموده از هر دو نوع تناول مى‏فرمود تا هفت خرماى زهرآلود نوش فرمود و دل مباركش به هم برآمده دست از آن باز كشيد و به خانه برادر باز آمد شب تا به روز فرياد مى‏كرد و چون روز روشن شد ديگرباره به سر روضه مطهره رفت.
پادشاها درگهت دارالشفاى رحمتست دردمندانيم و اينجا بهر درمان آمديم ديگر بار به بركت روحانيت جد بزرگوار خود صلوات الله و سلامه عليه شفا يافت و باز گشته به خانه اسماء آمد و گفت: اى جعده از ديروز كه در خانه تو آن رطب خورده‏ام در خود حال‏هاى عجيب مشاهده مى‏كنم اسماء به هم برآمد و گفت: اى سيد من سر طبق پوشيده بودم و با شما نيز در خوردن مشاركت مى‏نمودم، ندانم تا حال چيست؟ امام خشم آلوده برخاست و از آن خانه بيرون آمد و به لسان حال مى‏گفت:
بس ناخوش و تيره روزگارى دارم
غرقه شده‏ام ميان گرداب بلا بس درهم و بسته كار و بارى دارم
با آن كه من از جهان كنارى دارم پس برادران را طلبيد و گفت: اى عزيزان دو سالست تا من در اين شهرم يك روز تندرست نبوده‏ام و حالا مى‏خواهم كه دو سه روزى به موصل روم و آب و هوا را تبديل كنم باشد كه صحتى روى نمايد و چند وقتى دلم از كيد اعدا باز رسته بياسايد پس با ابن عباس رضى الله عنه و جمعى از خواص خدم خود روى به موصل نهاد اما چون اهل شام خبر وصول آن جناب به موصل شنيدند اوليا مبتهج و نازان و اعدا محزون و گدازان گشتند آورده‏اند كه در دمشق نابينايى بود به غايت دشمن اهل بيت چون شنيد كه امام حسن به موصل آمده با خود گفت: كه اين دشمن و دشمن زاده منست و من جز به قتل وى راضى نيستم و كسى به من گمان فتنه نمى‏برد هيچ به از آن نيست كه به موصل روم و با او طرح دوستى افكنم و در وقت فرصت كارى كه مقدور من باشد بكنم پس سنان عصايى كه داشت بفرمود تا به زهر آب دادند و برداشته روى به موصل نهاد و چون برسيد به مسجدى آمد كه امام حسن آن جا نماز مى‏گزارد و اظهار خلوص عقيدت كرده هر روز آمدى و در عقب امام حسن نماز گزاردى و حديث وى استماع نمودى و به هاى‏هاى بگريستى و پيوسته در اين انديشه بودى كه آيا كى باشد كه من اين سنان را به عضوى از اعضاى وى رسانيده باشم و آن زهر در بدن وى نفوذ كرده باشد و اگر هزار جان داشته باشد يكى نبرد تا روزى امام نماز گزارده بود و از مسجد بيرون آمده و برود كانچه‏اى در مسجد نشسته پاى راست بر بالاى پاى چپ نهاده با ياران به سخن مشغول شد كه آن كور بى‏بصيرت از مسجد بيرون آمده امام حسن را دعا مى‏گفت و سر عصا بر زمين مى‏نهاد قضا را سر آن سنان بر پشت پاى امام رسيد و كور دريافت كه سر عصا بر پشت پاى اوست به قوت هر چه تمام‏تر آن سنان را به پاى مباركش فروبرد حسن آهى زد و بيفتاد فى الحال پاى مباركش ورم كرد و خون از سر زخم روان شد عبدالله عباس و ياران كور را بگرفتند تا برنجانند امام فرمود: كه دست از وى بداريد كه همچنان كه به چشم ظاهر كور است به ديده باطن نيز نابيناست و روز قيامت نيز به كورى مبعوث خواهد شد اما چون كور را بفرموده امام حسن بگذاشتند به شتاب رفتن گرفت و از چشم مردم غائب گشت و امام از درد پا آغاز فرياد كرد و گفت: خواستم كه دو سه روزى از محنت و بلا و مشقت و عنا و كيد اعدا و جور اهل جفا خلاصى يابم هر جا كه مى‏روم محنت قرينست و رنج و بلا همنشين.
غم مى‏زند بى قدم من قدمى
امروز چو خود سوخته‏اى مى‏طلبم سبحان الله زهى وفادار غمى
تا هر دو به درد دل بناليم دمى پس جراح آوردند چون چشمش بر آن زخم افتاد گفت: اين آهن را به زهر آب داده‏اند و صاحبش اين زخم را به قصد زده سعد گفت: يابن رسول الله نگذاشتى كه آن كور را به جزا و سزا برسانيم امام حسن گفت: او خود مكافات عمل خواهد يافت و لا يحيق المكر السى‏ء الا باهله.
بد كنش را به كردگار بسپار تا از او انتقام بستاند القصه جراح مرد دانا بود به معالجه مشغول گشت و آن زهر را از عروق امام باز كشيد و ياران در طلب آن نابينا بودند و او جايى پنهان شده بود تا چهارده روز بگذشت و صبح پانزدهم بيرون آمده به راه دمشق مى‏رفت قضا را عباس على در آن محل متوجه خانه سعد موصلى بود ديد كه آن كور همان عصا در دست گرفته مى‏رود چون چشم عباس بر وى افتاد از خشم به لرزه در آمد و عصا را از دست وى بستد و بر سر و روى وى ميزد تا پاره پاره گشت پس غلامان را فرمود: تا سرش از تن باز بريدند و آوازه قتل آن شقى در موصل افتاد و سعد با برادرزاده خود مختار بيامدند و مقدارى هيزم بياوردند و آن كور دل بدبخت را بسوختند و امام باز متوجه مدينه شد و روايتى آنست كه به شام رفت و با والى آن جا سخنان گفت و بر وى حجتها ثابت كرده بازگشت و به مدينه آمد و همچنان رنجور بود و به خانه اسماء آمد و شد نمى‏كرد و ديگر باره ايسونيه مقدارى الماس سوده و عقدى جواهر از پيش مروان به نزد اسماء آورد و آتش او را تيزتر گردانيد و گفت: يزيد از غم تو رنجور است و پيغام فرستاده كه نواير آرزومندى بر وجهى اشتعال يافته كه جز به زلال وصال منطفى نشود و مواد شوق به نوعى به هيجان آمده كه جز به شربت ملاقات تسكين نيابد.
شبها كه درد هجر تو اى ماه مى‏كشم تا روز گريه مى‏كنم و آه مى‏كشم زودتر مهم خود بساز و از كار حسن باز پرداز تا نسيم راحت از گلشن عشرت در وزيدن آيد و صبح مراد از افق آرزو دميدن گيرد و دولت ملاقات و سعادت مقالات دست دهد.
ادراك وصال تو كه مطلوب نيست بر وفق مراد دل محصل گردد اى اسماء جهد كن تا از اين الماس مقدارى در آب يا گلاب بوى دهى كه بى شك از دغدغه او باز رهى اسماء چون درج جواهر ديد و آن كلمات مهرانگيز شوق‏آميز شنيد در كار خود فريفته‏تر گشت به تدبير قتل آن امير كبير مشغول گرديد اما هر چند مى‏كوشيد و حيله مى‏انديشيد فرصت نمى‏يافت و مجال نمى‏ديد زيرا كه به جهت وى منظرى ساخته بودند كه شب و روز در آن جا بودى تا يكبار شب آدينه بيست و هشتم صفر قدرى الماس بر گرفته روى بدان منظر نهاد و با خود گفت: اگر كسى مرا بيند و پرسد گويم كه مرا بيش از اين طاقت هجران امام حسن نمانده بود و به خدمت وى آمدم و اگر كسى نبيند كار خود بسازم و باز گردم پس به بالاى آن منظر برآمد و نگاه كرد ديد كه امام تكيه كرده به خواب رفته است و دختران و خواهرانش پيرامن وى خوابيده‏اند و كنيزكان در پائين پاى ايشان خفته‏اند و همه در خواب رفته پس جعده آهسته آهسته بيامد و كوزه آب كه بر بالين امام حسن بود برگرفت ديد كه سر كوزه را بر كويى‏٣٧ بسته‏اند و مهر كرده آن الماس را بر آن ركو ريخت و با انگشت بماليد تا به ركو فروشد و مهر را هيچ خلل نرسيد آن گه از منظر فرود آمده به منزل خود رفت و كسى او را نديد اما اندك زمانى را امام حسن از خواب در آمد و خواهر خود زينب را آواز داد و گفت: يا اختاه حالى جدم مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم و پدرم مرتضى و مادرم فاطمه زهرا را در خواب ديدم قدرى آب بيار تا وضو سازم و خود دست فراز كرد و آن كوزه آب كه بر بالين وى بود بر گرفت و نگاه كرد به مهر وى بود دمى آب دركشيد و گفت: آه اين چه آب بود كه از حلق تا نافم پاره پاره شد پس كس فرستاد و حسين را بخواند و چون حسين بيامد امام حسن بغل باز كرد و وى را در كنار گرفت و گفت: بدرود باش اى برادر كه ديدار به قيامت افتاد.
ما بار فراق بر نهاديم و شديم
كام دل ما تو بودى اندر عالم صد چشمه ز خون دل گشاديم و شديم
ما كام به ناكام بداديم و شديم اى برادر حالى جد و پدر و مادرم را در خواب ديدم كه دست من گرفته بودند و در رياض بهشت مى‏گردانيدند و حور بى‏قصور وافر النور به من مى‏نمودند و جدم مى‏گفت: اى فرزند شادمان باش كه از دست دشمنان خلاصى يافتى و از رنج اعادى بر كران شدى فردا شب نزد ما خواهى بود بيدار شدم و از اين كوزه آبى بياشاميدم از حلق من تا ناف درهم بريد امام حسين كوزه برداشت و گفت: تا من بچشم كه چگونه آبيست امام حسن كوزه از دست وى بستد و بر زمين زد تا بشكست و آبها بريخت و آن موضع كه آب بدو رسيده بود به جوش آمده شاخ شاخ بترقيد.
زهر بلا اگر چه چشيدند اوليا اما بدين مثابه كسى زهر كى چشيد آنگاه امام را شكم مبارك درد گرفت و بر زمين مى‏غلطيد و فرياد مى‏كرد تا آفتاب برآمد قى بر وى غلبه كرد و طشتى در پيش وى نهادند پاره پاره جگر و احشاء از حلق مباركش بر مى‏آمد و در آن طشت مى‏افتاد تا هفتاد پاره جگر از حلق آن حضرت برون آمد و به قولى صد و هفتاد پاره در طشت افتاد چنان‏چه ابن حسام فرموده:
كه ريخت سونش الماس ريزه در قدحش
در اندرون صد و هفتاد پاره شد جگرش
به رنگ گونه الماس شد زمرد فام
جگر بسوخت شفق را چو لاله ز آتش دل
لبش كه مايه ترياك بود شد پر زهر
ستاره خون بچكاند ز چشم اگر بيند
به باغ عترت پيغمبر از خزان ستم
بنفشه بين سر حسرت نهاده بر زانو كه زهر گشت از آن آب خوشگوار حسن
همه ز راه گلو ريخت در كنار حسن
مفرح لب ياقوت آبدار حسن
ز حسرت جگر خسته فكار حسن
فغان ز تلخى شهد شكر نثار حسن
جراحت جگر و چشم اشكبار حسن
بريخت لاله و نسرين ز نوبهار حسن
ز موى غاليه بوى بنفشه‏وار حسن اما چون آفتاب بلند شد رنگ مبارك امام حسن سبز گشت پرسيد: كه روى من به چه رنگ برآمده است؟ گفتند: به سبزى ميل كرده امام حسن روى به امام حسين كرد و گفت: اى برادر! حديث معراج ظاهر شد امام حسين گفت: آرى و دست در گردن برادر كرد و روى بر روى او نهاد و هر دو برادر به گريه در آمدند و خروش از حاضران برآمد. گفتند: يابن رسول الله! ما را از حديث معراج خبر ده امام حسن فرمود: كه جد ما صلّى الله عليه و آله و سلم ما را خبر داد كه شب معراج كه مرا به روضات الجنان در آوردند و منازل و درجات هر كس را از اهل ايمان به من نمودند دو كوشك ديدم پهلوى يكديگر به يك اندازه در يك قانون يكى از زمرد سبز كه شعاع آن چشم را خيره مى‏كرد و يكى ديگر از ياقوت سرخ كه صفاى آن چون شعاع آفتاب جهان‏تاب لامع و ساطع مى‏نمود من از رضوان پرسيدم كه اين كوشكها از آن كيست؟ گفت: يكى از آن حسن است و يكى از آن حسين. گفتم چرا هر دو به يك رنگ نيست؟ رضوان خاموش گشت حضرت رسول فرمود: كه چرا جواب نمى‏گويى جبرئيل گفت: يا رسول الله شرم مى‏دارد كه بگويد قصر سبز از آن حسن است به سبب آن كه او را زهر دهند و در دم آخر رنگ رويش سبز گردد و كوشك سرخ از آن حسين است كه او را شهيد كنند و در دم آخر رخساره او به خون سرخ شود امام حسن اين بگفت و امام حسين را تنگ در بر گرفت و روى در روى هم بماليدند و بوسه بر جبين يكديگر مى‏دادند و چنان به زارى مى‏گريستند كه هيچ كس را طاقت مشاهده آن نبود حاضران نيز به اتفاق ايشان گريه مى‏كردند و در و ديوار در آن گريه و زارى موافقت مى‏نمودند و اشجار و احجار چون سحاب اشكبار گريان بودند.
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران والحق در مثل اين وقايع گريه را منع نتوان كرد و در مانند اين مصائب گرينده را معذور بايد داشت و آيا كدام دل را تحمل شنيدن اين بار گران تواند بود و كدام ديده از عهده اشك‏ريزى اين مصيبت جانسوز بيرون تواند آمد.
گر به قدر سوزش دل چشم من بگريستى
زهره كو تا زهر جام دشمن آوردى به ياد
حال ياقوت لبش كز زهر شد زنگارفام
لعل اگر آن خرده الماس ديدى بر لبش
زان جگر كان پاره پاره شد اگر آگه شدى مرغ و ماهى در غم من تن به تن بگريستى
وز سر حسرت چو زهرا بر حسن بگريستى
گر بدانستى عقيق اندر يمن بگريستى
خون شد وز سوز آن فخر زمن بگريستى
مرغ زارى كردى و بهر حسين بگريستى در شواهد مذكور است كه در وقت وفات امام حسن برادرش امام حسين بر سر بالين وى بود فرمود: كه اى برادر به كه گمان دارى كه تو را زهر داده است گفت: براى آن مى‏پرسى كه وى را بكشى گفت: آرى؛ فرمود: اگر آن كس باشد كه من گمان مى‏برم غضب و نكال خداى از همه سخت‏تر است و اگر نباشد دوست نمى‏دارم كه بى گناهى را براى من بكشند و حضرت خواجه پارسا در فصل الخطاب آورده كه حضرت امام حسن را شش نوبت زهر دادند پنج بار بر وى كار نكرد و بار ششم كارگر آمد و امام حسين به بالين برادر حاضر شده گفت: اى برادر اگر دانى كه تو را زهر داده است مرا خبر ده كه اگر تو را كارى افتد ما با وى خصمى كنيم گفت: اى برادر پدر ما على مرتضى غماز نبود و مادر ما فاطمه زهرا غمز نكرد و جد بزرگوار ما حضرت مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم غمازى نفرمود و جده ما خديجه كبرى به غمز شهرت نداشت از اهل بيت ما غمز نيايد و غمازى نيكو نباشد.
رفتيم و غم عشق تو در سينه نهفتيم با هيچ كسى حال دل خويش نگفتيم اما در خبر آمده است كه اسماء را به خلوت طلبيده و گفت: اى بانوى ناسازگار من و اى يار بى‏وفاى جفاكار من بدان كه كرم ورزيدم و فرزندان و برادرانم را از حال و كردار تو واقف نگردانيدم و پرده از روى كار تو برنداشتم و مهم تو را به محكمه قيامت گذاشتم از خداى هيچ شرمت نيامد و از من هيچ آزرمت دامن‏گير نشد آخر دوستان با دوستان اين كنند و با همچو من يار وفادارى بى‏سبب و جهتى چنين كنند.
اى يار كسى بى‏سببى يار كشد
تو دوست مگو دشمن خودگير مرا وانگاه چون من يار وفادار كشد
كس دشمن خويش را چنين زار كشد پس روى از وى بگردانيد و گفت: برو كه دانم به مراد نرسى و مقصود و مطلوبى كه دارى نيابى پس حسين را آواز داد و همه فرزندان و برادران را طلبيد و به تقوى و طاعت وصيت فرمود و نقلى هست كه ام‏كلثوم را گفت اى خواهر نامدار من يادگار مادر بزرگوار من فرزندم قاسم را حاضر گردان ام‏كلثوم بفرمود تا قاسم را آوردند مادر بزرگوار من فرزندم قاسم را حاضر گردان ام‏كلثوم بفرمود تا قاسم را آوردند حسن او را در بر گرفت و روى بر روى وى نهاده به هاى‏هاى بگريست بعد از آن دست قاسم بگرفت و به دست امام حسين داد و گفت: اى برادر فلانه دختر تو را نامزد پسر خود قاسم كردم كه چون وقت آيد به وى سپارى و نظر پدرى و شفقت از وى باز ندارى پس چون شب شنبه بيست و نهم صفر در آمد حال بر آن حضرت بگرديد و ديده مبارك بر هم نهاد و برادران و خواهران و فرزندانش همه جمع بودند بر سر بالين وى چون دو پاس از شب بگذشت چشم مبارك باز كرد و گفت: اى حسين برادران و فرزندان را به تو سفارش مى‏كنم و تو را به خداى مى‏سپارم و كلمه شهادت بر زبان مبارك راند و نص و ما عند الله خير للابرار را نصب العين خاطر عاطر داشته و رايت و أن له عندنا لزلفى و حسن مآب برافراشته.
دوست بر دوست رفت و يار بر يار
واحسرتا كه سرو روان از چمن برفت
از شوق گيسويش جگر نافه گشت خون
يعقوب‏وار ديده نرگس سفيد شد يعنى كه نور ديده زهرا حسن برفت
وز هجر رويش آب رخ نسترن برفت
كز مصر ناز يوسف گل پيرهن برفت برادران به تجهيز و تكفين وى قيام نموده و بر سرير كرامت مسير نهاده به بقيع بردند و نزد جده‏اش فاطمه بنت اسد دفن كردند.
و نقل اصح آنست كه آن حضرت وصيت كرده بود كه جنازه مرا به روضه جد بزرگوارم بريد و اگر مخالفان نگذاردند كه مرا آن جا دفن كنيد زنهار و الف زنهار جنگ نكنيد و مرا برگردانيد و به بقيع ببريد چون برادران به موجب فرموده عمل نمودند و جنازه آن حضرت را متوجه سده عليه نبويه گردانيدند مخالفين جنازه را تيرباران كردند و از آن جا به بقيع برده دفن كردند و عمر عزيز آن حضرت به قول اصح چهل و
هفت سال بوده و به اندكى از اين زياده نيز گفته‏اند اما بعد از مراسم تعزيت مروان حكم با خود انديشيد كه حسين بن على مردى غيور است و تحمل نخواهد كرد و پيروى قتل برادر خود خواهد كرد و اگر اسماء را بگيرد و اسماء از ترس خود بگويد كه زهر و الماس مروان فرستاده امام حسين خاموش نگردد و بنى‏هاشم در خروش آيند و اين فتنه‏اى گردد كه به هيچ تدبير تسكين نتوان داد و آتشى افروخته شود كه به آب درياى محيط فرونتوان نشاند پس به اسماء پيغام فرستاد كه چه نشسته‏اى برخيز و تا پاى دارى بگريز كه حسين در فكر توست و اسماء خود ترسيده بود و از عمل خويش پشيمان گرديده اما پشيمانى سود نمى‏داشت فى الحال بگريخت و پناه به خانه مروان برد و مروان او را با دو غلام و سه كنيزك به شام پيش معاويه فرستاد و نامه‏اى نوشت كه البته البته اين را پنهان كنيد و زنهار زنهار كه او را جايى فرستيد كه كسى نبيند و نداند كه اگر رمزى از اين قضيه فاش گردد فتنه خفته ديگرباره بيدار شود و شمشيرهاى در نيام آرميده از غلاف بيرون آيد پس فكر آن بايد كرد كه اسماء راز را آشكار نكند و سر پنهانى ما را برملا نيفكند اما چون نامه و اسماء به دمشق رسيد و خبر تعزيت امام پيش از آن رسيده بود والى شام فرمود: تا دكانها دربستند و درهاى دروازه شهر را سياه كردند و خود با همه اعيان و اعاظم ولايت سياه پوشيد و سه شبانه‏روز تعزيت بزرگانه بداشت پس از آن اسماء را طلبيد و از كيفيت حال باز پرسيد اسماء در ايستاد و هر چه كرده بود از اول زهر در طعام كردن تا آخر الماس در آب افكندن به تفصيل باز گفت و تقرير كرد كه او را به جهت خشنودى تو و محبت يزيد چگونه بكشتم و خشم خدا و رسول و عذاب دوزخ اختيار كردم حاكم دمشق گفت: لعنت خداى بر تو باد از خدا شرم نداشتى و از غضب رسول وى نينديشيدى و بر گيسوى تافته بافته مشكبار عنبرنثار او رحم نكردى و از رخساره چون ماه وى و از روى سياه و حال تباه خود ياد نياوردى تو چه لايق مصاحبت يزيد باشى تو كه با جگرگوشه رسول صلّى الله عليه و آله و سلم اين نوع معامله كردى معلومست كه با يزيد چه‏ها كنى.
جز جور و جفا نيايد از تو
از تو طلب وفا محالست جز فعل خطا نيايد از تو
البته وفا نيايد از تو آن بى‏دولت بخت بر گشته و آن سياه‏روزگار سرگشته ساعتى سر در پيش افكند و از روزگار مصاحبت و مجالست امام حسن برانديشيد و خلق و لطف و حلم و كرم و ملايمت و حسن معاشرت او ياد آورده زار زار بناليد و به گريه در آمده تاسف خوردن آغاز نهاد والى شام گفت: اكنون كه خود را به دوزخ افكندى و خدا و رسول را بيازردى گريه ميكن چندان كه چشمت نابينا گردد راوى گويد كه آن بدبخت سه شبانه‏روز مى‏گريست نه آب خورد و نه نان و مى‏گفت: واى بر من واى بر من كه دين از دست دادم و دنيا خود به دست نيامد و نفرين امام در من اثر كرد و رقم خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين بر صحيفه حال من از اين غصه گر خون بگريم رواست - بعد از سه روز چهار كس را امر شد تا او را بر دم اسب بسته مى‏بردند و حكم شد كه او را به جزيره فيل برند و دست و پايش بربسته در دريا اندازند چون به يك فرسخى آن جزيره رسيدند طوفانى پديد آمد و باد غبارآميز ظاهر شد او را در ربود و بدان جزيره افكند و بعد از آن هيچكس از او نشان نداد.
و آنرا كه چنان كند چنين پيش آيد.
هر كه دين را بهر دنياى دنى از دست داد بيشكى محروم ماند از دولت دنيا و دين
٣٥) ركو فارسى قديم به معنى قطعه جامه دوخته است.
٣٦) جمع لوند يعنى: مردم بى‏آبرو.
٣٧) ركو پارچه از جامه بافته است.

۱۰
روضة الشهداء
باب هفتم : در مناقب امام حسين عليه‏السلام از ولادت آن حضرت و بعضى از احوال وى بعد از برادر
وى امام سوم است از ائمه اثنى عشر و ابوالائمه است و كنيت او ابوعبدالله و لقب وى زكى و شهيد و سيد و سبط. ولادتش در مدينه بود روز سه‏شنبه چهارم ماه شعبان و گفته‏اند پنجم ماه مذكور بوده سنه اربع من الهجرة و در شواهد آورده كه گويند مدت حمل وى شش ماه بوده است و هيچ فرزند شش ماهه متولد نشده كه زيسته باشد مگر وى و يحيى بن زكريا عليهماالسلام و ميان ولادت امام حسن و علوق فاطمه به امام حسين پنجاه روز بوده است پس امام حسين به هفت ماه و بيست روز از برادر بزرگوار خود به سن خردتر بوده باشد و در وقتى كه آن نهال حديقه ولايت به ارادت سبحانى بر طرف جويبار الولد سرابيه بالا كشيد و آن غنچه چمن هدايت به مشيت ربانى در گلشن عصمت و طهارت جاودانى به نسيم هب لى من لدنك وليا بشكفت روايح ارتياح بر جان پاك مرتضى وزيد و بشاير فرح و ابتهاج به دل جگرگوشه مصطفى رسيد.
طلوع كرد بتابيد حق ز برج كمال
ازين نهال شرف تازه گشت گلشن دين مهى خجسته رخ و اخترى مبارك فال
چنان كه تازه شود برگ گل ز باد شمال مژده قدومش به حضرت سيد كائنات عليه افضل الصلوات و اكمل التحيات رسيده به خانه فاطمه تشريف آورد و اسماء بنت عميس او را در خرقه سفيد پيچيده بر كنار آن حضرت نهاد و سرور عالم صلّى الله عليه و آله و سلم بانگ نماز در گوش راست و اقامت در گوش چپ او گفت و فرمود: كه يا على اين فرزند را چه نام نهاده‏اى؟ گفت: مرا جرأت آن نيست كه به حضرت شما سبقت كنم اما در خاطر مى‏گذشت كه او را حرب نام كنم و قولى آنست كه به نام برادر خود جعفر مسمى گردانم حضرت فرمود: كه من نيز در تسميه او به حق سبحانه و تعالى سبقت نمى‏كنم مقارن اين حال جبرئيل عليه‏السلام فرود آمد و گفت: يا رسول الله آن پسر را به نام يك پسر هارون نبى عليه‏السلام مسمى گردانيدى اين فرزند هم بايد كه همنام ديگر پسر او باشد حضرت پرسيد: پسر دوم هارون چه نام داشت؟ گفت: شبير گفت: اى جبرئيل اين لغت نيز عبريست و مرا حق سبحانه لسان عربى مبين كرامت فرموده چگونه فرزند خود را به لغت ديگر نام نهم جبرئيل فرمود: كه يا رسول الله معنى شبير به لغت عربى حسين است پس آن حضرت او را حسين نام نهاد و در روز هفتم عقيقه كرد از براى وى به دو گوسفند چنان‏چه از براى برادرش كرده بود و بفرمود تا سرش بتراشيدند و به وزن آن نقره تصدق فرمود آورده‏اند كه چون حسين متولد شد حق سبحانه جبرئيل را بفرستاد و گفت: برو و حبيب ما را تهنيت برسان و بعد از آن خبر ده او را از قتل حسين و تعزيت آن هم به وى رسان چون جبرئيل بيامد حسين بر كنار رسول بود و آن حضرت بوسه بر حلق او مى‏داد پس جبرئيل بيامد تهنيت فرمود و آغاز تعزيت رسانيدن نمود حضرت سؤال كرد كه سبب تهنيت معلومست موجب تعزيت چيست؟ گفت: يا رسول الله اين موضع از حلق اين پسر كه حالا بوسه‏گاه توست بعد از وفات مادر و شهادت پدر و برادر به تيغ جفا مجروح خواهند گردانيد و شمه‏اى از واقعه كربلا به عرض خواجه رسانيد مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم گريان شد مرتضى على حاضر بود گفت: يا سيدالمرسلين سبب گريه چيست؟ آن حضرت خبر جبرئيل را با وى باز گفت و على را نيز سيلاب خون از فواره ديده ريختن گرفت و همچنان گريان و دريغ‏گويان به حجره فاطمه درآمد چون فاطمه على را گريان ديد گفت: اى پسر عم و اى سرور دل پرغم امروز روز شادى و بهجتست نه زمان اندوه و محنت اين گريه اگر از شاديست بفرما و اگر از غمست موجب آن را باز نما مرتضى على فرمود: كه اى فاطمه! گريه من از غم حسين است كه پدر بزرگوارت خبر قتل از زبان جبرئيل مى‏دهد فاطمه كه اين سخن استماع فرمود خروش برآورد و چادر عصمت بر سر افكند و به حجره پدر در آمده فرياد بر كشيد كه اى پدر على مرا خبر داد كه شما از قول جبرئيل فرموده‏اى كه جمعى از جفاكاران امت و بى‏رحمان دون همت حلق نورانى حسين را كه بوسه‏گاه شماست به تيغا جفا مجروح گردانند حضرت فرمود: كه آرى؛ جبرئيل مرا چنين خبر داد فاطمه ناله آغاز كرد كه اى پدر حسين من چه گناه كرده باشد كه در طفوليت برو چنين ظلمى رود خواجه فرمود: كه اى فاطمه اين صورت در سن كودكى و جوانى نخواهد بود بلكه در وقتى واقع خواهد شد كه نه تو باشى و نه من و نه على باشد و نه برادرش حسن، فاطمه ديگر بار خروشيد كه اى مظلوم مادر و اى شهيد مادر و اى بى‏كس مادر چون در آن زمان پدر و مادر و برادرت نباشند كه باشد كه به مصيبت تو قيام نمايد و شرايط تعزيت تو به جاى آورد كاشكى من زنده بودمى تا اقامت مراسم مصيبت تو نمودمى راوى گويد: كه هاتفى آواز داد كه ماتم او را مصيبت‏زدگان آخرالزمان خواهند داشت كه هر سال چون آن موسم كه او را شهيد كرده باشند در آيد ايشان تعزيت وى را تازه گردانند و شرط مصيبت او را به جاى آرند اشك ندامت از ديده ببارند و آه جگرسوز از سينه بر كشيده به درد دل بنالند.
زين مصيبت داغ‏ها بر سينه سوزان ماست زين عزا صد شعله غم بر دل بريان ماست شيخ مفيد آورده كه در وقتى كه جبرئيل به تهنيت ولادت حسين مى‏آمد فرشته‏اى ديد كه بر روى زمين افتاده و زار زار مى‏ناليد جبرئيل نزد وى آمد او را بشناخت كه از ملايكه آسمان سوم بود و فطرس نام داشت و مقدار هفتاد هزار ملك در فرمان وى بودند جبرئيل گفت: اى فطرس اين چه حالست كه از تو مشاهده مى‏كنم گفت: اى روح الامين حق سبحانه مرا كارى فرمود و اندك تهاونى در آن از من واقع شد برق غيرت در آمد و پر و بال من بسوخت ديروز بر مسند عزت بودم و امروز در مهلكه مذلتم.
ديروز كسى نبد به زيبايى من و امروز كسى نيست به رسوايى من اى جبرئيل تو كجا مى‏روم گفت: مرا به ملازمت سيد عالم فرستاده‏اند جهت تهنيت مولودى كه او را واقع شده فطرس بناليد كه چه شود كه مرا با خود ببرى شايد كه آن حضرت مرا شفاعت كند و پر و بال من به من باز رسد و به مقام خود روم جبرئيل او را همراه بياورد و بعد از تحيت و تهنيت صورت واقعه را به عرض رسانيد و در آن محل حسين بر كنار رسول بود و آن حضرت فرمود: كه اى فطرس بيا و خود را بر حسين من بمال فطرس بيامد و خود را بر وجود مبارك حسين ماليد و پر با فر و بال اقبال خود باز يافته پرواز نمود به صومعه عبادت خود باز رفت و بعد از شهادت حسين بر آن قضيه مطلع شده گفت: الهى چه بودى كه مرا خبر شدى و با رفيقان خود به زمين رفتمى و با دشمنان او حرب كردمى خطاب رسيد كه اگر آن صورت وقوع نيافت حالا با هفتاد هزار فرشته كه تابع تواند برويد و بر سر قبر وى ملازم شويد و هر صبح و شام بر وى گريه مى‏كنيد و ثواب آب ديده خود را بدان‏ها كه در مصيبت وى گريانند ببخشيد فطرس به زمين كربلا فرود آمد و بدانچه فرموده‏اند مشغولست.
زين واقعه ديده ملك گريانست ‏
زين غم دل مهر بر فلك بريانست در شواهد آورده كه امام حسين را جمالى بود كه چون در تاريكى نشستى از بياض جبين و بريق رخساره وى به وى راه بردندى و وى را از سينه تا به پا مشابهت بود با حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم و حسن را از فرق تا به سينه مانندتر بود بدان حضرت در سنن ترمذى به روايت يعلى ابن مره رضى الله عنه مذكورست كه شنيدم از رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم كه مى‏فرمود كه حسين از من است و من از حسينم خداى دوست دارد آن كس را كه حسين را دوست دارد حسين سبطيست از اسباط و آن حضرت امام حسين را بسيار دوست مى‏داشت و آن كس را كه دوستدار حسين بود و هم دوست مى‏داشت چنان چه در اخبار آمده كه روزى رسول صلّى الله عليه و آله و سلم با جمع ياران در كوچه‏اى مى‏گذشت جماعتى از كودكان را بگرفت و بر پيشانى او بوسه داد و او را بر كنار خود نشاند برخى از ياران گفتند: يا رسول الله ما اين كودك را كه به دولت نوازش شما سرافراز شد نمى‏دانيم كيست و حالش چيست گفت: اى ياران مرا ملامت مكنيد كه من روزى ديدم كه اين كودك با حسين بازى مى‏كرد و خاك خدم او بر مى‏گرفت و بر چشم خود مى‏ماليد از آن روز باز او را دوست گرفتم و فردا شفيع وى و پدر و مادر وى خواهم بود حكيم الهى و الهى فرمايد:
پسر مرتضى امام حسين
مصطفى مرو را كشيده به دوش
عقل در بند عهد و پيمانش ‏
كه چو اويى نبوده در كونين
مرتضى پروريده در آغوش
بوده جبرئيل مهد جنبانش شيخ كمال الدين ابن الخشاب آورده و در شواهد نيز هست كه روزى حسن و حسين در پيش حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم كشتى مى‏گرفتن و فاطمه نيز آن جا حاضر بود رسول صلّى الله عليه و آله و سلم مر حسن را گفت بگير حسين را فاطمه گفت: يا رسول الله بزرگ را مى‏گويى كه خرد را بگير آن حضرت فرمود: كه اينك جبرئيل حسين را مى‏گويد بگير حسن را در عيون الرضا از امام حسين روايت مى‏كند كه گفت: روزى نزديك جد بزرگوار خود رفتم و ابن كعب رضى الله عنه نزديك وى نشسته بود حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم مرا گفت: مرحبا بك يا اباعبدالله يا زين السموات و الارض يعنى خوش آمدى اى آرايش آسمان و زمين ابى بن كعب گفت: يا نبى الله كسى جز تو آرايش آسمان و زمين تواند بود حضرت فرمود: كه اى ابى بدان خدايى كه مرا برانگيخته است پيغمبر به حق كه حسين بن على در آسمان‏ها بزرگتر است از آن كه در زمين و او را در يمين عرش مصباح هدى و سفينه نجات نوشته‏اند و تتمه‏اى از اين حديث در صفت اولاد حسين و اسماء و ادعيه ايشان است و ابن الخشاب به اسناد خود از ابى‏عوانه نقل مى‏كند كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه حسن و حسين دو گوشواره عرشند در آن محل كه حضرت عزت تعالى شانه بهشت را بيافريد و با وى خطاب كرد كه تو مسكن فقرا و مساكين خواهى بود بهشت گفت: يا رب لم جعلتنى مسكن المساكين اى پروردگار من چرا مرا مسكن مسكينان و منزل درويشان گردانيدى ندا رسيد كه آيا راضى نيستى كه اركان تو را آراسته گردانم به حسن و حسين. بهشت بدين صورت تفاخر كرد و مباهات نموده گفت: رضيت رضيت خوشنود شدم و خرسند گشتم اگر بهشت است اركان آن آراسته به حسن و حسين است اگر عرش مجيد است گوشواره آن حسن و حسين است اگر دل مؤمن است روشن به دوستى حسن و حسين است يكى از عظماى اين امت فرموده:
بسبطى رسول الله صدرى منور
بهر دو سبط نبى هست ديده‏ام روشن
دو در درج كرامت دو بدر برج كمال
فلك متابع اين و ملك ثناگر آن و حبهما فى حبة القلب يزهر
دو مهر اوج هدايت دو صدر مسند دين
جهان منور از آن و زمان مزين از اين
جهان منور از آن و زمان مزين از اين در كنزالغرايب آورده كه اعرابى به حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: يا رسول الله آهو بچه‏اى صيد كرده هديه به حضرت تو آورده‏ام خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم قبول فرمود ناگاه حسن به مسجد درآمده آهو بچه را ديد و بدان ميل كرد آن حضرت آهو بره را به حسن داد زمانى برآمد حسين پيدا شد ديد كه برادرش آهو بره دارد با او بازى مى‏كند گفت: اى برادر اين آهو از كجا آوردى گفت: جد من به من داده حسين در مسجد دويد و گفت: يا جداه برادرم را آهو بچه دادى و مرا ندادى و اين سخن را اعاده مى‏كرد و رسول صلوات الله عليه او را دلدارى ميداد و در تسلى خاطر او مى‏كوشيد تا كار به گريستن افتاد حسين خواست كه بگريد ناگاه غريو از در مسجد برآمد نگاه كردند ماده آهويى ديدند كه به تعجيل مى‏آمد و بچه آهويى با خود داشت پهلو برو مى‏زد و او را مى‏دوانيد تا پيش آن حضرت رسيد و به زبان فصيح گفت: يا رسول الله دو بچه داشتم يكى را صياد گرفت و نزديك تو آورد و يكى با من ماند بدو خرسند شده او را شير مى‏دادم ندايى به من رسيد كه بزودى بچه خود را پيش انداز و به خدمت سيد عالم رسان كه حسين در پيش وى ايستاده و براى آهو بره مى‏خواهد كه بگريد و ملائكه به جهت نظاره او سر از صوامع طاعت بيرون كرده‏اند كه اگر او بگريد همه مقربان به گريه و فرياد در آيند بشتاب و پيش از آن كه اشك به رخساره مبارك وى روان شود اين بره خود را براى وى ببر يا رسول الله مسافت دور قطع كرده‏ام و گوييا كه زمين را در نورديدند تا من زود رسيدم و به حمدالله كه هنوز اشك بر روى جگرگوشه تو فرو نيامده است خروش از صحابه برآمد و رسول آن آهو را دعا گفت و حسين آهو بره را پيش كرده همراه برادر به حجره درآمدند و صورت واقعه را مشروح به عرض فاطمه رسانيدند اى عزيز ملائكه مقربين و رسول رب العالمين نمى‏خواستند كه اشك بر چهره حسين روان گردد آيا احوال آنها كه قطرات خون از فرق مباركش به رخساره وى روان ساختند چگونه باشد.
رخي كه بوسه گه شاه انبيا باشد
كسى كه چشمه كوثر عطاى جد ويست
روا بود كه جگر گوشه رسول خداى به خاك و خون شده پنهان كجا روا باشد

به دشت كرب و بلا تشنه لب چرا باشد
فتاده غرقه به خون سر ز تن جدا باشد اخلاق ستوده و اوصاف پسنديده امام حسين عليه‏السلام نه در آن مرتبه است كه به دستيارى قلم تيز زبان پيرامن تحرير آن توان گشت و به پايمردى خامه سبكرو به حوالى بساط تقريرش توان گشت.
خامه وهم هوس كرد كه تحرير كند
خردش گفت كه اين پايه رفت كور است صورت مدحت او بر ورق گويايى
تو بدين فهم كى از عهده برون مى‏آيى سخاوتش كه بار نامه حاتم را طى كرده بر دفاتر روزگار مسطور است و شجاعتش كه داستان رستم دستان را منسوخ ساخته و شمه‏اى از آن در محاربه كربلا سمت گذارش خواهد يافت در جرايد اخبار مذكور است چون آتش قهرش برافروختى به شراره تيغ برق آثار خرمن عمر دشمن خاكسار را صاعقه‏وار بسوختى و آب سرچشمه لطفش چون ترشح نمودى غبار جرائم از صفحه حال هر گناهكار محو فرمودى و در باب حلم كامل و خلق عظيمش امام نجم الدين نسفى رحمه الله حكايتى در تفسير آورده كه وقتى كه معنى اين آيت را بيان مى‏كند كه اعدّت للمتقين مى‏كنند فى السراء و الضراء در آسانى و سختى يا در توانگرى و درويشى و الكاظمين الغيظ و فروخورندگان خشم را و العافين عن الناس و عفو كنندگان از مردمان و الله يحب المحسنين و خداى تعالى دوست مى‏دارد نكوكاران را مضمون اين حكايت راجعست به اين كه روزى آن نوباوه بوستان ولايت و باكوره حديقه هدايت سبط نبى و نجل ولى يعنى حسين بن على عليهماالسلام با جمعى مهمانان از اشراف عرب و عظماى علم و ادب بر سر خوانى نشسته بودند خادمش با كاسه آش گرم به مجلس درآمد و از غايت دهشت پايش به حاشيه بساط درآمد و كاسه بر سر امام افتاد و بشكست و آشها بر سر و روى مبارك فروريخت امام از روى تأديب نه از راه خشم و تعذيب در او نگريست خادم از ترس بيهوش و متحير مانده بود كه ناگاه بر زبانش جارى شد كه و الكاظمين الغيظ حسين فرمود: كه خشم فرو خوردم گفت: و العافين عن الناس حسين فرمود: كه عفوت كردم خادم تتمه آيت برخواند كه و الله يحب المحسنين سبط رسول در مقابله آن گفت: از مال خود آزادت كردم و مؤونت معيشت تو بر ذمه كرم خود لازم گردانيدم.
آن كه در او سيرت نيكو بود
نيكى مردم به نكوخوئيست آدمى از آدميان او بود
خوى نكو مايه نيكوئيست حضار مجلس از آن خلق خداوند خوى متعجب شده بر زبان راندند كه الله يعلم حيث يجعل رسالة خداى ميداند كه چه مى‏بايد داد و به كه مى‏بايد داد و جناب ولايت انتما خواجه ابونصر محمد پارسا قدس سره در فصل الخطاب همين نقل آورده و فرموده كه مناقب آن كسانى كه پاره‏اى از پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم باشند و خداى تعالى درباره ايشان فرموده باشد انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس و يطهركم تطهيرا كى به پايان رسد.
كان دريا را كناره چون پيدا نيست و چون مقصود از جمع اين اوراق ايراد بعضى از احوال آن حضرتست در اين محل به همين قدر از ذكر محامد و فضايلش اختصار مى‏رود و بعضى ديگر به جاى خود ذكر خواهد رفت آورده‏اند كه چون امام حسن بن على رخت زندگانى از اين منزل فانى به نزهت‏سراى جاودانى كشيد.

آن والى خطه ولايت گر رفت ‏
زين خانه به خانه بهتر رفت والى شام خواست كه پسر خود را وليعهد گرداند پس از اهل شام و عراق بيعت وى فراستد داعيه نمود كه اشراف حجاز نيز در آن معنى موافقت نمايند اهل مدينه و مكه توقف نمودند و قضاياى عجيبه در اين محل روى نمود كه تفاصيل آن از كتب مبسوط توان دانست القصه ضرورت شده حاكم شام خود به مدينه آمد و مردم را راضى ساخته در جريده بيعت داخل گردانيد اما چهار كس از اين صورت ابا نمودند يكى حسين بن على دوم عبدالرحمن بن ابى بكر سوم عبدالله عمر چهارم عبدالله زبير و هرچند از روى عنف و غلظت كوشيدند و به طريق لطف و رفق و ملايمت در آمدند به جايى نرسيد و رفقاى اربعه از مدينه طيبه روى به مكه مباركه زاد الله تعظيماً و تكريماً نهادند والى شام از عقب ايشان به مكه رفت آن جا نيز مهم بيعت فيصل نيافت و احوال بر همين منوال مى‏بود تا وقتى كه والى شام از جام غم انجام كل نفس ذائقة الموت جرعه‏اى چشيده رخت از خاكدان دنيا به دار الجزا كشيد.
رفت و منزل به ديگرى پرداخت - اركان دولت معاويه اجتماع نموده يزيد را بر سرير حكومت نشانيدند و نداى امارت او به اسماع خاص و عام اهل عراق و شام رسانيدند در اين نثا جمعى از خواص وى بر سبيل دولتخواهى گفتند اگر مى‏خواهى كه مملكت بر تو قرار گيرد و نعمت سلطنت پايدار بماند همان چهار بزرگ حجاز را كه در زمان حيات پدرت از بيعت تو ابا كردند و به امارت و ايالت تو سر فرود نياورده هر نوع توانى به بيعت خود درآور و اگر در مقام عناد و جدال باشند در دفع ايشان لوازم جد و جهد به تقديم رسان يزيد اين سخن را به سمع قبول تلقى نموده نامه‏اى نوشت به وليد بن عتبه كه در آن وقت والى مدينه بود مضمون آن كه خليفه روى زمين عالم فانى را وداع كرده روى به سراى باقى آورد و مرا در حال حيات خليفه خود گردانيد و من از جرأت اولاد ابوتراب و سفك دماء شيخ و شاب مى‏ترسم بايد كه چون بر فحواى اين مكتوب واقف شوى از اهل مدينه بيعت من بستانى و رقعه ديگر نوشته بود مشعر بر آن كه از حسين بن على و عبدالله عمر و عبدالرحمن ابابكر و عبدالله زبير بيعت مرا بستان و در اين باب اهمال منماى كه محل تسويف و هنگام تأخير نيست.
فرصت غنيمتست در جهد برگشاى

فرصت چو در گذشت و محصل نشد مراد چون وقت فوت شد نتوانى بدان رسيد
تا چند پشت دست به دندان توان گزيد و اگر از بيعت من ابا نمايند سرهاى ايشان را به دارالملك شام فرست اما چون نامه به وليد رسيد و بر مضمون آن اطلاع يافت گفت: انا لله و انا اليه راجعون مرا با پسر فاطمه چه كار و از بيم فتنه به تعجيل تمام مروان را كه در آن زمان در مدينه ساكن بود طلبيد و او را بر كما هى حالات مطلع گردانيده در آن باب با وى مشورت نمود و مروان گفت: فى الحال هر چهار كس را حاضر كن و بر بيعت تكليف نماى اگر در مبايعت متابعت نمودند فهو المطلوب و الا به تيغ تيز حكم خود را بر ايشان روان كن خصوصا در طلب حسين و ابن زبير تأخير جايز مدار و پيش از آن كه خبر مرگ والى شام افشا يابد بيعت آن دو كس خلافت يزيد را مستحكم گردان وليد كس به طلب حضرت امام حسين و ابن زبير فرستاد و ايشان در مسجد مدينه با يكديگر سخن مى‏گفتند فرستاده وليد گفت: امير شما را مى‏طلبد ايشان گفتند: تو برو تا ما از عقب تو برسيم فرستاده بازگشت و عبدالله زبير از حسين پرسيد: كه هيچ مى‏دانى كه وليد ما را چرا مى‏طلبد؟ حسين گفت: به خاطر من مى‏رسد كه حاكم شام مرده است چه امشب در خواب ديدم كه منبر او نگونسار شد و آتش در سراى او افتاد حالا اين خبر رسيده و مى‏خواهند از ما بيعت يزيد بستانند ابن زبير گفت: كه اگر بر اين نمط باشد توجه خواهى كرد امام حسين گفت: من مى‏شنوم كه او خمار و زمار است و ما بقيه آل رسوليم چگونه جايز باشد كه متابعت چنين كس بكنيم ايشان در اين سخن بودند كه رسول وليد باز آمد كه امير در انتظار شماست امام حسين بانگ بر زد كه اين همه تعجيل چيست اگر هيچكس نيايد من خود مى‏آيم قاصد باز گشته صورت حال با وليد تقرير كرد مروان لعنه الله عليه گفت: اى وليد حسين غدر خواهد كرد و نخواهد آمد وليد گفت: خاموش باش كه حسين غدار نيست هر وعده كه كند به وفا مقرون گرداند.%
كو ملكى بر صفت آدمى است
تاج وفا بر سر او افسر است
اوست كه سر تا قدمش مردمى است
افسرش از فرق فلك برتر است آورده‏اند كه وليد مرد خداى ترس بود و حرمت اهل بيت رعايت مى‏نمود چون صفت وفادارى و پاكيزه روزگارى حسين باز گفت مروان خاموش شد اما چون رسول وليد مراجعت نمود امام حسين متوجه منزل خود شد و سى كس از غلامان و موالى خود مسلح و مكمل گردانيده فرمود: با من به دارالاماره آئيد و به در سراى وليد بنشينيد اگر آواز مرا بلند بشنويد بى‏تحاشى درآئيد و تا بر شما روشن نشود كه قصد قتل من دارند هيچكس را تعرض مرسانيد پس آن حضرت عصاى رسول صلّى الله عليه و آله و سلم به دست گرفته روان شد و به خانه وليد رسيد و وصيت گذشته با موالى خود مكرر ساخته به درون خانه درآمد وليد را ديد با مروان نشسته چون امام برسيد تعظيم كردند و حسين به جاى خود قرار گرفت و در گفت باعث بر طلب من چه بود ايشان صورت واقعه از وفات پدر و بيعت پسر به تمام در ميان آوردند امام حسين عليه‏السلام جواب داد كه مناسب نيست كه چون من كسى به پنهانى بيعت كند فردا كه اين خبر آشكار گردد و عامه اهل اسلام مجتمع گردند هر چه مصلحت باشد به تقديم رسانيده آيد وليد گفت: يا اباعبدالله سخن سنجيده گفتى به سعادت باز گرد و فردا تشريف حضور ارزانى دار مروان گفت: اى امير دست از حسين باز مدار كه اگر او را بگذارى ديگر بر وى قادر نگردى او را حبس كن تا بيعت كند و اگر امتناع نمايد بفرماى تا سرش بردارند امام حسين عليه‏السلام از روى غضب به مروان نگريست و گفت: يابن الزرقاء كه را از زهره آن باشد كه مثل اين حركت نسبت به من در خاطر گذراند تو امر مى‏كنى كه سر من بردارند هر كه قصد من كند روى زمين را از خون او رنگ كنم پس با وليد خطاب كرد كه تو مى‏دانى كه ما اهل بيت نبوت و معدن رسالتيم و خانه ما محل رحمت و مكان آمد و شد ملائكه است با يزيد كه شراب مى‏خورد و علانيه انواع فسوق از وى صادر مى‏گردد چگونه بيعت كنيم فردا كه مجلس منعقد گردد آن چه گفتنى باشد بگوييم و بشنويم و ببينيم كه احق و اولى به خلافت كيست و چون آواز حسين بلند شد مردمى كه بر در سراى بودند خواستند كه پاى در دارالاماره نهاده دستبردى نمايند آن جناب تفرس اين معنى كرده به تعجيل از خانه بيرون آمد و موالى خود را از دخول مانع شده به منزل خود شتافت مروان با وليد گفت اى امير به سخن من عمل ننمودى و حسين از دست برفت به خداى سوگند كه ديگر حكم تو بر وى جارى نگردد وليد گفت: ويحك يا مروان مرا به كشتن حسين مى‏فرمايى والله اگر شرق و غرب عالم به من دهند در خون او سعى ننمايم اى مروان فرداى قيامت ترازوى اعمال كشندگان حسين از حسنات خالى باشد و شخصى كه خفت ميزان او بدين مثابه بوده باشد هر آينه حق عز و علا يوم يقوم الحساب به نظر رحمت درو نگردد و او را به عذاب اليم و عقاب عظيم معذب و معاقب گرداند.
روز جزا كشنده فرزند مرتضى

بس كوردل كسى كه كند قصد سرورى بى‏شبهه لايق دركات جهنم است
كو نور چشم سيد اولاد آدم است مروان بعد از استماع اين سخنان خاموش شد و وليد كس به طلب ابن زبير فرستاد و او در آمدن تعلل نمود چندان كه شب در آمد با جمعى از خواص خود بر راهى كه شارع عام نبود روى به مكه نهاد و كسان از عقب او فرستادند بد و نارسيده بازگشتند و وليد صورت حال به يزيد نوشت و جواب رسيد كه متمردان را بار ديگر دعوت كند و از عبدالله زبير دست باز دارد كه هر جا رود سخط ما به وى خواهد رسيد و سر امام حسين را مصحوب جواب بفرستد و به عنايت ما اميدوار باشد كه مناصب ارجمند بدو ارزانى خواهيم داشت چون رقعه به وليد رسيد گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم اگر يزيد تمامت ربع مسكون را به من دهد من در خون فرزند رسول سعى نكنم و هر ضررى كه از مخالفت يزيد به من رسد باك ندارم آورده‏اند كه وليد به دست محرمى مضمون نامه را نوشت نزد حسين عليه‏السلام فرستاد و پيغام داد كه يابن رسول الله زمان زمان نامه يزيد مى‏رسد و پى در پى پيغام به قتل تو مى‏دهد و من در اين قضيه حيرانم و در اين واقعه سرگردان.
به حال خويش فرومانده و پريشانم
‏ ره برون شدن از كار خود نمى‏دانم اما چون امام حسين از اين صورت آگاهى يافت صبر فرمود تا شب درآمد و به سر روضه مصطفى صلوات الله و سلامه عليه رفت و سلام كرد و گفت: يا رسول الله منم فرزند فاطمه دختر تو منم آن كس كه در وقت رحلت، امت را به رعايت من وصيت فرمودى و شرف اولاد خود را در نكته اذكركم الله فى اهل بيتى باز نمودى و ايشان فرمان تو را كان لم يكن انگاشتند و مرا ضايع و محروم و بى‏بهره و مهجور بگذاشتند اين مجملى بود از بى‏وفايى جفاكاران كه گفتم و چون با تو ملاقات كنم صورت وقايع را به تفصيل باز گويم پس بسيار بگريست و بعد از آن به نماز اشتغال نمود و پس از طلوع صبح به منزل مراجعت فرمود شب ديگر باز بر سر تربت مقدس و مشهد معطر منور آن حضرت حاضر شد هزار جان گرامى فداى روضه او بعد از اداى مناجات و رفع حاجات گريان گريان سر خود را بر قبر اقدس آن سرور نهاد و به خواب رفت چنان ديد كه حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم با فوجى عظيم از ملائكه ظاهر گشت و سر حسين را بر سينه خويش منضم ساخته ميان دو چشمش بوسه داد و گفت: اى حسين گوييا مى‏بينم كه عنقريب امت من در كربلا تو را بكشند و تو در آن حالت تشنه باشى و تو را آب ندهند و با وجود اين حركت به شفاعت من اميدوار باشند و ايشان در قيامت از شفاعت من محروم خواهند بود.
اى حسين! پدر و مادر و برادر تو همه ملول و محزون نزديك من آمدند و به ديدار تو اشتياق دارند و تو نيز مهموم و اندوهناك پيش من خواهى آمد و تو را در بهشت درجاتيست كه آن را بدون شهادت در نتوان يافت.
امام حسين گفت: يا جداه من به مراجعت دنيا احتياج ندارم مرا بگير و با خود به قبر اندر آور.
آن حضرت فرمود: كه تو را از رجوع به دنيا چاره نيست تا شهادت يافته به ثواب عظيم برسى حسين بيدار شد خيال جمال جد بزرگوار در نظر و بشارت شهادت و مژده وصول به درجات علا در گوش به منزل شريف شتافت و از مدينه دل بركنده سفر مكه را با خود راست بداشت و اهل بيت خويش را جمع كرده صورت واقعه را تقرير نمود اقربا و احباب حزين و اندوهگين گشتند و حسين شب ديگر به زيارت برادر خود امام حسن رفت به مقبره بقيع و برادر را وداع كرده به سر تربت مادر بزرگوار خويش آمد و گفت: السلام عليك يا اماه، حسين به وداع تو آمده است و اين آخرين زيارتست از بالاى روضه آوازى شنيد كه و عليك السلام اى مظلوم مادر و اى شهيد مادر حسين زمانى بگريست و وداع فرمود و در جوف الليل بر سر مشهد مقدس حضرت نبوى آمد تا شروط وداع به جاى آرد چون سلام گفت و طواف فرمود و نماز گزارد خواب بر وى غلبه كرد ديگر بار حضرت مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديد كه بيامد سر وى را در كنار گرفت حسين گفت: يا رسول الله از جفاى امت بيچاره شده‏ام و به ضرورت از زيارت تو محروم مى‏مانم و چنان مى‏بينم كه ديگر زيارت تو نخواهم كرد حضرت فرمود: كه نزديك شد كه به من رسى و مى‏بينم كه تشنه و گرسنه و گرسنه بر خاك كربلا افتاده‏اى و تن نازنين تو مجروح شده و سر مباركت از تن جدا گشته اى حسين صبر پيش گير و در كار خود مردانه باش و بسى نگذرد كه تو نيز همچون پدر مغموم و مانند برادر مظلوم و مثل مادر مهموم به من رسى و با من بر خوان بهشتى نشينى و ميوه مراد از نهال عنايت خالق العباد بچينى امام حسين روايت مى‏كند كه در اثناى اين حال ديدم كه روى گلنارى رسول صلّى الله عليه و آله و سلم زعفرانى شد و موى مشكبارش پر گرد و غبار گشت من بترسيدم و گفتم يا رسول الله اين چه حالتست كه بر شما پديد آمد گفت: اى نور ديده من و اى فرزند پسنديده من اين نشانه خاك كربلاست پس حسين از خواب درآمد و به شهادت خويش متيقن گشته عزيمت حرم مكه جزم كرد و شب جمعه چهارم شعبان سنه ستين از مدينه بيرون آمده از راه راست و شارع اعظم متوجه مكه گشت و از سرگردانى حضرت موسى كليم الله و فرار او از راه مصر و خوف او از فرعون و قصد جماعت قبطيان او را ياد فرموده اين آيت مى‏خواند:
فخرج منها خائفاً يترقب قال رب نجنى من القوم الظالمين پس جمعى از مواليان و هواداران گفتند: يابن رسول الله از سر تربت بزرگوار جد خود كجا مى‏روى و ازين روضه بهشت آئين كه غيرت خلد برينست چرا مى‏روى جواب داد كه من به اختيار خود نمى‏روم.
به كام عاشق بى دل ز كوى يار نرفت
‏‏ كسى ز روضه جنت به اختيار نرفت و كلامى كه امام عليه‏السلام درين باب مى‏فرموده‏اند ترجمه آن مضمون اين سه بيت است:
به مراد دل خود من ز سر قبر نبى

گر خزاين سويم از لعل و زبرجد آرند
ليكن از جور اعادى ز چنين جا و مقام
‏‏ به سوى هيچ سفر دان كه مقيد نروم
من بدان لعل و زبرجد ز بر جد نروم
بايدم رفت و ليكن به دل خود نروم و در بعضى از منازل عبدالله مطيع كه از مكه مى‏آمد به خدمت وى رسيد و گفت: يابن رسول الله:
كرده‏اى عزم سفر لطف خدا يار تو باد
‏‏‏ فضل حق از همه آفات نگهدار تو باد به سعادت كجا مى‏روى و چه عزيمت دارى امام حسين فرمود: يا عبدالله از دست ظالمان از شهر خود بيرون آمده و وطن و مسكن را بدرود كرده و دل از صحبت احباب و اصحاب برداشته روى به حرم و من دخله كان آمنا آورده‏ام كه هر روز رنجى و غمى و هر ساعت محنتى و المى به من مى‏رسد.
گردون همه اسباب غمم مى‏سازد

از خاك در جد خودم دور انداخت
‏‏‏ وز من به كسى دگر نمى‏پردازد
چون باد به گرد عالمم مى‏تازد حالا عزيمت مكه دارم و چون بدانجا رسم آن چه مقتضاى وقت و صلاح روزگار باشد بر آن منوال عمل خواهم كرد عبدالله گفت: آثار محنت و سلامت و انوار عافيت و كرامت ملازم خادمان اين حضرت باد.
اقبال مطيع و بخت يارت بادا توفيق رفيق روزگارت بادا مرا چيزى به خاطر رسيده اگر دستورى دهدى به ذروه عرض رسانم امام حسين عليه‏السلام فرمود: كه تو دوست مايى و سخن دوستان به سمع قبول اصغا بايد نمود بگوى تا بشنوم. گفت: يابن رسول الله تو امروز سرور عالمى و مهتر و بهتر اولاد آدمى برو و در حرم مكه بنشين كه اهل حرم ديگرى بر تو اختيار نكنند و زنهار كه به گفتار كوفيان مغرور نشوى و به چاپلوسى ايشان فريب نيابى كه پدر تو را در آن ديار شربت شهادت چشانيدند و با برادرت وفا نكرده انواع محنت به وى رسانيدند و من مى‏دانم كه ايشان تو را خواهند طلبيد و اگر بروى تو را تنها خواهند گذاشت و طريق عهد و وفا نگه نخواهند داشت.
كه در جبلت اين كوفيان مروت نيست.
امام حسين سخن او را تصديق نمود و درباره وى دعاى خير كرده وداع فرمود و چون منازل و مراحل بيابان به پايان رسيده چشمش بر جبال مكه افتاد هم از حال موسى عليه‏السلام و رسيدن او به مدين ياد كرده به تلاوت اين آيت كه و لما توجه تلقاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل اشتغال فرمود و چون اهل مكه از قدوم مباركش خبر يافتند به طريق استقبال از روى اعزاز و اجلال بشتافتند و به ديدار عزيزش استبشار نموده اظهار مسرت كردند و به زبان حال نغمه اين مقال به گوش هوش ارباب و جد و حال مى‏رسانيدند كه:
دولت وصل تو دايم ز خدا مى‏جستيم

هر سحرگاه به اخلاص تمام از سر صدق
طاق ابروى تو كان قبله مشتاقانست كعبه كوى تو از راه صفا مى‏جستيم
دست برداشته بوديم و تو را مى‏جستيم
گاه و بيگاه به محراب دعا مى‏جستيم و در منزلى كه نزول اجلال فرمود فوج فوج به ملازمتش مى‏رسيدند و چون خبر رفتن حسين بن على و ابن زبير به يزيد رسيد وليد را به جهت ناگرفتن ايشان از امان مدينه عزل كرد و ابن الاشدق را والى ساخت اما والى مكه سعيد بن عاص بود و مؤذن امام حسين عليه‏السلام پنج وقت بانگ نماز را در غايت بلندى مى‏گفت و قومى عظيم با وى نماز مى‏گزاردند سعيد بترسيد كه ناگاه در موسم حج كه مردم از اطراف و جوانب جمع شوند به هوادارى امام حسين او را هلاك كنند بگريخت و به مدينه رفت و به يزيد مكتوبى نوشت و از آمدن امام حسين به مكه و ميل مردم به وى در آن جا ذكر كرد اما چون اهل كوفه شنيدند كه حاكم شام وفات كرده است و حسين بن على عليه‏السلام از بيعت يزيد امتناع نموده و چون اقامت وى در مدينه متعذر بوده به مكه مباركه عظمها الله رفته و آنجا مقيم شده هواداران اميرالمؤمنين على عليه‏السلام در خانه سليمان بن صرد خزاعى جمع شدند و سليمان گفت: اى ياران! يزيد امام حسين را به بيعت خود مى‏خواند و او ابا كرده به ضرورت از وطن خود جلا نموده به مكه رفته است و شما شيعه وى و شيعه پدر اوئيد وى را يارى دهيد تا حق در مركز خود قرار يابد پس هفتاد تن از اشراف كوفه چون مسيب فزارى و رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر و محمد كثير و ورقاء عارب و محمد اشعث و عبدالرحمن بن مخنف و عبدالله عفيف و طارق اعمش و اعمش طارق و مختار ابى عبيده و عمر سعد و امثال ايشان بر دست شريح قاضى سوگند خوردند كه در هواى آل على تقصير ننمايند و حسين را به امامت برداشته مال و جان فدا كنند پس نامه‏اى نوشتند از روى نيازمندى مضمون آن كه فلان و فلان تحيت بى‏غايت و سلام بى نهايت مى‏رسانند و مى‏گويند كه پسر دشمن پدرت مى‏خواهد كه بى‏مشاورت اهل ملت متصدى و آمر حكومت گردد و ما كه دوستان تو و شيعه پدر توئيم به امامت و خلافت وى راضى نيستيم و داعيه آن داريم كه در ركاب تو با دشمنان مقاتله كنيم و انفس و اموال خود را وقايه ذات بى‏بدل تو گردانيم پس به وجه اقبال متوجه ما شو به فرح و سرور و بهجت و حبور كه تو امام سديدى و همام رشيدى و سيد مطاعى و خليفه واجب الاتباعى و حالا پيشوا و حاكم ما نعمان بشير است و او مردى ضعيف و حقير است نه بزرگى از اهل كوفه به مجمع او مى‏رود و نه درويشى سخن او مى‏شنود تنها در قصر امارت نشسته است و غير عيد و جمعه درهاى منزل بسته اگر شما تشريف قدوم ارزانى فرمائيد و به قدم كرم بدين صوب تجسم نمائيد ما نعمان را از كوفه بيرون كنيم و با لشكرى ساخته و پرداخته روى به شام نهيم.
ز دولت رايت دولت افراختن

سپاهى چو آشفته پيلان مست
چو با تيغ آهنگ خون آورند
چو تير از كمان در كمين آورند ز ما لشكرى بيكران ساختن
همه نيزه و گرز و خنجر به دست
ز سنگ آب و آتش برون آورند
سر آسمان بر زمين آورند و هركه از غايت سركشى چون خيمه پاى در دامن اطاعت آن حضرت نكشد مانند ميخ خيمه‏اش طناب در گردن افكنده و سر كوفته به زمين فرو بريم و هركه قلم مثال در طريق اخلاص كمر ملازمت آن حضرت بر ميان جان نبندد به سنان سپاه ظفر پناه آب سياه در چشمش آورده بند از بندش جدا كنيم.
آن جا كه گردنان جهان سر برآورند

دشمن گه قتال سوالى كند اگر جز تيغ آبدار تو مالك رقاب نيست
غير از زبان تير تو او را جواب نيست القصه مبالغه بسيار در طى آن طومار فرموده بودند و اظهار اشتياق جمال با كمال امام نموده.
اى آرزوى ديده دل اندر هواى تست
‏ما جان فداى خنجر تسليم كرده‏ايم جان‏ها اسير سلسله مشك‏ساى توست
خواهى بدار و خواه بكش راى راى توست پس آن نامه را به عبيدالله بن سلع همدانى و عبدالله بن مسمع بكرى دادند و ايشان را به ملازمت آن حضرت فرستادند چون امام حسين عليه‏السلام نامه را مطالعه فرمود با رسولان از لا و نعم هيچ نگفت و جواب نامه نيز ننوشت و بنابر آن كه رسولان ديرتر مراجعت مى‏نمودند اشراف و رؤساى كوفه به شيرين مشهر صيداوى و عبدالرحمن بن عبيد ارحبى را به طلب امام حسين فرستادند و مصحوب ايشان قريب پنجاه نامه بود كه عظماى آن ديار ارسال نموده بودند.
نورالائمه خوارزمى آورده كه اهل كوفه صد و بيست نامه به حضرت امام حسين فرستادند و هيچكدام را جواب ننوشت كوفيان ديگر باره هانى بن هانى سبيعى و سعيد بن عبدالله خثعمى را با مكاتيب بسيار به مكه روان كردند و بعد از توجه اين جماعت شبث بن ربعى و عروة بن قيس و عمرو بن الحجاج و جمع ديگر كه در كوفه اختيار و اقتدار تمام داشتند به اتفاق نامه نوشته در صحبت سعيد بن عبدالله الثقفى به جانب مكه فرستادند و اين طايفه از پى يكديگر به تقبيل عتبه عليه ولايت پناهى سرافراز گشته مكتوبات را تسليم نمودند و مضامين همه قريب به مضمون مكتوب نخستين بود و ابوالمفاخر رازى در مقتلى كه نوشته چند بيت از منظومات خود از قبل اهل كوفه آورده است و دو بيت از آن اينجا افتاد.
هيچ رائى نيست ما را جز وصال روى تو
بر عدو بگشا كمين وز دوستان نصرت طلب
‏ هيچ دامى نيست ما را جز خم گيسوى تو
اى نهاده حق تعالى فتح در بازوى تو اما چون ارسال رسل و رسايل كوفيان به سرحد افراط رسيد امام حسين عليه‏السلام در جواب ايشان نوشت: كه مكتوب شما رسيد و بر مضمون آنها كه مشتمل بر اظهار محبت و منطوى بر آثار مودت شما نسبت به من بود اطلاع افتاد و غايت اشتياق شما كه به قدوم من داريد و نهايت انتظار شما كه براى ملاقات من مى‏بريد معلوم گشت بدانيد كه من در اسعاف مطلوب و انجاح مقصود شما اهمال و تأخير جايز نخواهم داشت و حالا برادر و پسر عم خود مسلم بن عقيل را به آن صوب فرستادم تا كيفيت حال و صدق مقال شما را معلوم كند اگر بر سر حرف سابق باشيد با او بيعت كنيد و او مرا از بيعت شما اعلام دهد تا به زودى متوجه آن جناب شوم و بر شما باد كه مسلم را يارى دهيد و جانب او فرو مگذاريد كه امامى كه به كتاب خدا عمل نمايد و عالم و عادل باشد با حاكمى كه مصدر فسق و ظلم بود برابر نيست. آورده‏اند كه عبدالله عباس با امام حسين عليه‏السلام ملاقات كرد و در باب مردم كوفه سخنان در ميان آورد.
امام حسين فرمود: كه اى پسر عباس تو مى‏دانى كه من پسر دختر رسول خدايم ابن عباس گفت: اللهم نعم من هيچكس را جز تو در عرصه عالم پسر دختر رسول خدا نمى‏دانم و پسر دختر پيغمبر برادرت بود و تو اكنون بر روى زمين غير از تو مردى كه نبيره پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم باشد نيست و نصرت و معاونت تو بر امت فريضه است.
امام حسين گفت: يابن عباس چه گويى در حق جماعتى كه مرا از خان و مان و منشاء و مولد من بيرون كنند و از مجاورت جدم صلوات الله و سلامه عليه مهجور سازند و قصد كشتن من داشته باشند تا در هيچ موضع از خوف ايشان قرار نتوانم گرفت؟
ابن عباس اين آيت برخواند كه يخادعون الله و هو خادعهم تا آخر پس گفت: يابن رسول الله تو از زمره ابرار و فرقه اخيارى و من گواهى مى‏دهم كه از رسول صلّى الله عليه و آله و سلم شنودم كه گفت: بدان خدايى كه جان محمد در قبضه قدرت اوست كه فرزندان مرا در ميان قومى بكشند كه ايشان توانند كه او را يارى دهند و ندهند و خداى تعالى ميان دلها و زبان‏هاى ايشان خلاف افكند اى حسين هر كه از تو اعراض نمايد او را در آن جهان هيچ حظى نباشد و نصيبى نبيند.
حسين عليه‏السلام گفت: اللهم اشهد بار خدايا گواه باش.
ابن عباس گفت: جان من فداى تو باد سخن تو به آن مى‏ماند كه از وفات خود خبر مى‏دهى و از واقعه خويشتن مرا آگاه مى‏كنيد و از من نصرت و معاونت طلب مى‏نمايى به خداى سوگند كه در پيش تو شمشير خواهم زد تا هر دو دست من بيفتد هنوز حقى از حقوق تو نگذارده باشم و من حالا توجه مدينه دارم و تو را نيز استدعا مى‏نمايم كه بيايى و بر سر تربت جد بزرگوار خود قرار گيرى.
حسين فرمود: كه مرا دشمنان كى گذارند كه قرار گيرم و من اگر آن جا توانستمى بودن هرگز بيرون نيامدى و از نزهتگاه وصال روى به محنت‏آباد فراق ننهادمى.
بيدلان را نيست ره در عشرت‏آباد وصال

خانمان گر گشت ويران شكر كز اقبال دوست بعد از اين ما و فراق و گوشه ويرانه‏اى
بر سر كوى بلا داريم محنت خانه‏اى ابن عباس گفت اى حسين چون التماس ما را در توجه به مدينه رد مى‏كنى بارى به رسل و رسايل كوفيان مغرور مشو و به مواعيد كاذبه ايشان از حرم محترم بيرون مرو امام حسين عليه‏السلام به مقتضاى رأى خود عمل نموده در ارسال مسلم بن عقيل به كوفه يكجهت گشت و چندان چه عبدالله بن مبالغه كرد به جايى نرسيد چه قائد قضا زمام خاطر عاطر آن حضرت را با اهل بيت وى به جايى مى‏كشيد كه سعادت شهادت در آن صوب بود.
با قضا بر نمى‏توان آويخت

هر درى كز قدر گشاده شود با قدر بر نمى‏توان آمد
جز از آن در نمى‏توان آمد اما راوى گويد: كه والى مكه گريخته به مدينه رفت و به سوى شام نامه فرستاد و از آمدن امام حسين به مكه و رجوع مردم به وى يزيد را خبر داد آن شقى را عرق عداوت اصلى و فرعى در حركت آمده تمامى همت و همگى نهمت بر دفع حسين گماشت و با اهل راى و تدبير در آن باب مشورت فرمود.
در كنزالغرايب آورده كه عداوت يزيد با امام حسين دو نوع بود:
صورى و معنوى؛ معنوى تباين ارواح در روز ميثاق و صورى دو نوعست: اصلى و فرعى و در حقيقت فرع تبع اصل باشد و صور تابع معانى و به واسطه تناكر ارواحست كه اختلاف در ميان اشباح پديد آمده ملخص اين معنى آنست كه ارواح انبيا و اوليا و مؤمن‏ان و مطيعان و صالحان مظاهر لطف و رحمت حقند با تفاوت درجات ايشان و ارواح كفار و اختلاف فجار و مشركان و منافقان و فاسقان مظاهر قهر و غضب حقند با تفاوت دركات ايشان و هر طايفه‏اى را توجه به اصل خودست كه كل شى‏ء يرجع الى اصله پس ارواحى كه مظاهر لطفند و تناسب معنوى دارند مانند ارواح انبيا و اوليا و اهل ايمان بدان مقدار كه بر وفق قرب مناسبت ميانه ايشان در روز ميثاق تعارف واقع شده درين دنيا ميان اشباح ايشان الفت پديد مى‏آيد و به يكديگر مستأنس مى‏شوند و ارواحى كه مظاهر قهرند و مناسب قرب ميثاقى دارند اشباح ايشان را به مقدار تعارف ارواح تاليف و استيناس با يكديگر هست كه فما تعارف منها ايتلف اما چون ميانه ارواح انبيا و اتباع ايشان از اهل ايمان و ميان ارواح كفار و اهل بدع و هوا قرب و مناسبت نبوده لاجرم در روز ميثاق يكديگر را نشناخته و بر وفق آن تناكر امروز در ميان ايشان اختلاف پديد آمده كه ضد يكديگرند و ما تناكر منها اختلف و سبب اين اختلاف آن كه آن چه در هر طايفه‏اى مضمرست نسبت به يكديگر به ظهور مى‏رسانند كما وقع فى المثنوى.
دوستى و دشمنى در هر نهاد

چون جهان كون در هم بسته شد
روميان مر رو ميان را طالبند
وانكه جنس هم نبودند از نخست زاختلاف روز ميثاق اوفتاد
جنس با جنس اندرو پيوسته شد
زنگيان هم زنگيان را راغبند
اين زمان در دشمنى هستند چست و مخالفت كفار با انبيا و معاندت اشرار يا اخيار و مشاجرت فجار با صلحا همه از اينجا ناشى شده و آن عداوت هميشه باقى است لاجرم چون يزيد به امارت بنشست و قوت گرفت و فرصت يافت با امام حسين كه ضد او بود كرد آن چه كرد و گفته شد كه مخالفت صورى تابع مخالفت معنويست باز اين صورى دو نوع بود اصلى و فرعى صلى آنست كه ميان بنى‏هاشم و بنى‏اميه واقع شده و مجمل اين قضيه چنانست كه عبدمناف چهار پسر داشت دو پسر او هاشم و عبدالشمس توأمان بودند يعنى هر دو به يك شكم متولد شدند و پيشانى ايشان به هم چسبيده بود هر چند سعى مى‏كردند از هم جدا نمى‏شد تا آخرالامر به شمشير روى‏هاى ايشان را از هم جدا كردند اين سخن به شخصى از عقلاى عرب رسيد گفت: بايستى كه به چيز ديگر جدا كردندى چه بدين سبب هميشه ميان اولاد ايشان عداوت خواهد بود و شمشير مخالفت ايشان با يكديگر در نيام آرام نخواهد داشت و فى نفس الامر اين معنى سمت تحقق پذيرفت و آن چه ميان هاشم و اميه كه پسر عبدالشمس بود در باب رفاده واقع شد كه هاشم او را از مكه اخراج فرمود و آن چه ميان عبدالمطلب و حرب از مشاجرت پديد آمد و آن چه ميان ابوسفيان و حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلّم از محاربات وقوع يافت و آن چه ميان معاويه و مرتضى على به ظهور رسيد و آن چه يزيد درباره امام حسين كرد همه نتيجه آن عداوت اصلى بود.
اما عداوت فرعى يزيد با حسين به دو سبب بود يكى آن كه حسين از بيعت او ابا كرد و امتناع فرمود نه در زمان حيات پدرش رقم اطاعت او بر صفحه حال خود كشيد و نه بعد از وفاتش سخن بيعت را به سمع قبول و اجابت شنيد دوم آن كه عبدالله زبير زنى داشت كه در آن عصر به حسن و جمال او نشان نمى‏دادند و خبر خوبى او به يزيد رسيده ناديده دلش بسته محبت او شد و پيوسته با خيال او به زبان حال مى‏گفتند:


به خبر عاشق جمال توايم ‏
لاجرم طالب وصال توايم القصه انواع حيله‏ها ساختند و تدبيرها پرداختند تا ابن زبير آن زن را بى‏جهتى طلاق داد و يزيد از شام وكالتنامه به ابوموسى اشعرى فرستاد كه مطلقه ابن زبير را براى وى بخواهد ابوموسى روزى كه به حكم وكالت يزيد به سوى آن خاتون مى‏رفت در راه عبدالله عمر به وى رسيد پرسيد: كه كجا مى‏روى؟ گفت: به سوى مطلقه ابن زبير مى‏روم تا او را خواستگارى كنم و در خطبه او وكالتى و اصالتى دارم ندانم تا كدام را قبول خواهد كرد عبدالله پرسيد: كه وكالت از آن كيست؟ و معنى اصالت چيست؟ گفت: اصالت از آن من اگر قبول كند و وكالت از آن يزيد اگر بپسندد و راضى شود عبدالله گفت: به وكالت من هم سخن گوى و اگر قبول افتد به عقد من در آر گفت: چنين كنم و در راه امام حسين عليه‏السلام به ابوموسى رسيد و بر صورت حال اطلاع يافته فرمود كه من هم تو را وكالت مى‏دهم تا به جهت من عقد كنى.
القصه ابوموسى نزد آن زن آمد و بعد از رسم تحيت و پرسش سخنان به طريق رمز و كنايت در ميان آورد خاتون فرمود كه كنايت را بگذار و مهمى را كه دارى صريح در ميان آر ابوموسى پرده از روى كار برداشته گفت: چهار كس بر تو راغبند و من آمده‏ام تا هر كدام كه پسندى و رضا دهى تو را به عقد او در آرم پرسيد: كه اين چهار كس كيانند؟ گفت: اول من، اگر قبول كنى دوم: يزيد سوم: عبدالله عمر چهارم: حسين بن على.
خاتون گفت: من زن جوانم و مال بسيار دارم و تو مرد پيرى و سالخورده و من جوان نورسيده ميان ما مناسبتى نيست تو پاى طمع از ميان بيرون نه و بى‏غرض شو تا با تو مشاورت كنم.
ابوموسى گفت: كه آن چه درباره من گفتى راست گفتى و من اين سودا از سر بيرون كردم و از اين خيال درگذشتم.
تشريف وصال تو به اندازه من نيست * زن گفت: اين زمان مرا راهى نماى و بگوى كه از اين سه كس كدام سزاوارترند؟ ابوموسى گفت: من عواقب امور ايشان با تو بگويم هر كه را اختيار كنى تو دانى گفت: بگو گفت: اگر ملك و سلطنت مى‏خواهى و به جاه و جلال ميل دارى و مطلوب تو استيفاى لذت و معاشرتست يزيد را اختيار كن و اگر جوانى زاهد و مردى با حسن و جمال و متقى مى‏خواهى عبدالله مناسب است و اگر در دنيا حسن خلق و لطافت خلق و در آخرت نجات از نيران و وصول به درجات جنان و همنشينى فاطمه زهرا و ساير اهل بيت در روضه رضوان مى‏طلبى اينك حسين؛ چه من از نزد رسول صلّى الله عليه و آله و سلم شنودم كه فرمود هر زنى كه در حباله حسين در آيد و مساس او را دريابد آتش دوزخ بر وى حرام گردد و اگر مى‏خواهى كه عروس فاطمه زهرا و خديجه كبرى باشى خادم حرم حسين شو خاتون زمانى فكر كرد و گفت: اما مال و جاه دنيا فانيست و آن چه خداى مرا عطا كرده تا آخر عمر من بس است و اگر جوانى و جمالست اينها زود به پيرى و بيمارى زايل مى‏شود اما خدمت اهل بيت دولت ابدى و سعادت سرمديست پس ابوموسى به حكم وكالت او را با امام حسين عليه‏السلام عقد بست و آن نيك‏بخت دنيا و آخرت ملازمت پيشواى دو جهان اختيار فرمود.


آن بنده‏اى كه خدمت او اختيار كرد ‏
او را خداى در دو جهان بختيار كرد و چون اين خبر به شام رسيد عداوت حسين در دل يزيد زياده گرديد و گفت: ما چندين مكر و حيله كرديم تا آن زن از حباله ابن زبير بيرون آمد و حسين او را عقد كرده حرمت ما نگاه نداشت و چون اين عداوت‏هاى فرعى علاوه عداوت اصلى گشت كمر عداوت و هلاكت حسين عليه‏السلام به ميان عزيمت بسته به تدبيرات اشتغال نمود تا آن نهال حديقه رسالت و ذريت او در كربلا از تشنگى پژمرده گشت و حالا آب از چشمه چشم دوستان و محبان مى‏طلبد.
دايم ز جوى ديده ما آب مى‏رود‏

اى دل فغان برآر كه درمانده گشته است‏ بهر نهال تشنه صحراى كربلا
شهزاده دو كون به غمهاى كربلا
۱۱
روضة الشهداء
باب هشتم : در شهادت مسلم بن عقيل بن ابى‏طالب و قتل بعضى از فرزندان او رضوان الله عليهم اجمعين‏
روايت است از آن هماى هواى سيادت و بيضاى سماى سعادت و دليل سبيل شهادت و رفيق طريق وصول به سر منزل حسنى و زيادت مقتداى زمره يجاهدون فى سبيل الله پيشواى فرقبه فاتبعونى يحببكم الله شهسوار معركه جاهد الكفار و المنافقين صف شكن ميدان و اعرض عن المشركين شاه ملك سپاه ماه فلك پناه:
اى حق تو را ستوده و احمد نهاده نام
‏ جان‏ها فداى نام تو يا سيد الانام سلطان سرير اصطفى حضرت با نصرت اعنى محمد مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم المقربين لديه و المنتسبين اليه كه ان العبد اذا سبقت له بدرستى كه بنده‏اى از بندگان حق كه پيشى گرفته باشد براى او من الله از نزديك خدا منزلة له يبلغها بعمله منزلت و مرتبه‏اى كه بنده به عمل خود بدان نرسد يعنى هر بنده شايسته‏اى كه در ازل منشور وصول به منزلتى بزرگ و نزول به درجه رفيع به نام نامى او نوشته شده باشد و از فضل الهى و عنايت نامتناهى آن چنان عزى و كرامتى براى وى مقرر و مقدر گشته و رفعت آن درجه و عظمت آن مرتبه از آن زيادت بود كه بنده به اقدام بر اعمال ستوده بدان تواند رسيد پس به حكمت بالغه ابتلاه الله مبتلا گردانيد خداى تعالى آن بنده را براى يافتن آن منزلت و جهت رسيدن بدان مرتبت فى جسده در تن او يعنى تن او را به امراض و اسقام و آلام گرفتار گرداند او فى ماله يا ابتلا دهد او را در مال و منال كه آن را عرضه تلف گرداند و او را محتاج و بى‏برگ و نوا سازد او فى ولده يا آن امتحان در فرزند او باشد يعنى ميوه باغ دلش را به خزان فنا از شاخسار زندگانى بريزاند و پرتو چراغ چشمش را به صرصر فوات و هلاك فرونشاند ثم صبروا على ذلك پس آن بنده را صابر گرداند برين بليات و توفيق شكيبايى كرامت فرمايد بر تحمل اين اذيات حتى يبلغه المنزلة التى سبقت له تا او را به واسطه صبر و بر كشيدن بار اين محنت‏ها برساند بدان منزلت كه از حكم ازلى براى او سبقت گرفته و در ديوان ارادت لم يزلى مقرر و مقدر شده، اى عزيز منزلت‏هاى رفيع و منصب‏هاى منيع و درجه‏هاى بلند و مرتبه‏هاى ارجمند نامزد بلاكشان باديه محنت و نامرادان زاويه مشقت كرده‏اند
هر بلايى را عطايى در پى است

زير هر رنجست گنج معتبر
‏ هر كدورت را صفايى در پى است
خار ديدى چشم بگشا گل نگر و نه از عبث است كه شراره آتش محنت در جان‏هاى اوليا انداخته و به سوز شعله حسرت جگر صديقان را كباب ساخته گاهى خون مدعيان معركه محبت بر سر ميدان هيبت به تيغ غيرت مى‏ريزد و گاهى سر سروران مملكت عشق و مودت را بر چهار سوى سياست به تار مويى مى‏آويزد پس مرد راه و عارف آگاه و جوينده قرب درگاه آنست كه هر جا متاع خوارى بيند به خريدارى برخيزد و هر جا طپانچه بلا پيدا شود رخساره تسليم پيش آرد و هر جا خنجر محنتى از نيام رياضت بركشند جان را به استقبال آن فرستد.
در دام هواى تو گرفتار منم
جانبازى عشاق گرت هست هوس‏
‏ غم‏هاى تو را به جان خريدار منم
اول كه قدم نهد در اين كار منم فاصبر لحكم ربك فانك باعيننا خوش بشارتيست، از حسين منصور مشهورست كه روزى در مناجات خود مى‏گفت: كه خدايا به حق و حقيقت تو سوگند كه در خزانه بلا بر من بگشايى و چهره محنت‏هاى گوناگون به من بنمايى و خلعت اندوه در من پوشانى و جرعه غم و ملال به من نوشانى بلاها را بر من مضاعف گردانى و تحفه رنج و كلال در هر دم و در هر قدم به من رسانى و دلم را كوى ميدان بليت سازى و به چوگان قهر به هر طرف كه خواهى اندازى و چون مرا هدف تير محن و نشانه سهام الم و حزن ساخته باشى به من نظرى فرمايى اگر دلم ذره‏اى از دوستى تو عدول كرده باشد حكم كن كه حسين حلاج مرتد طريقت است و در دعوى خود دروغ گفته به خدايى تو كه اگر به مقراض رياضت ذره ذره اجزاى وجودم قطع كنند جز در ازدياد محبت تو نخواهد كوشيد و جز كوس محبت بر سر كوى تمنا فرو نخواهد كوفت.
آنجا كه منتهاى كمال ارادتست
‏‏ هر چند جور بيش محبت زيادتست ضرب الحبيب زبيب شربت جفاى دوست بى‏شيرين باشد و در روح الارواح آورده كه عزيزى به عيادت درويشى رفت او را ديد به انواع بلاها مبتلا و به اصناف محن ممتحن بر سبيل تسليه گفت: اى درويش در دعوى دوستى صادق نيست هر كه بر بلاى دوست صبر نكند درويش گفت: اى عزيز غلط كرده‏اى در محبت صادق نيست هر كه از بلاى دوست لذت نيابد آرى عاشق آنست كه اگر در هر نفسى هزار بلاى گوناگون بدو متوجه شود هر زمان شور عشق و ذوق و جد در دل او زيادت گردد.
هر بلا كز دوست آيد راحتست
اى بلاهاى تو آرام دلم
درد عشقت را خريدارم به جان

جانم از درد و غمت شادان شود
درد باشد چاره درمان ما
درد كان در عشق آن جانان بود
‏ وان بلا را بر دلم صد منتست
حاصل از درد تو شد كام دلم
منت از درد تو مى‏دارم به جان
وز بلايت سينه آبادان شود
درد مى‏بخشد سر و سامان ما
درد نبود مايه درمان بود غرض از اين تشبيب ايراد شمه‏اى از بلاكشى اهل بيت رسالتست و ذكر مظلومى و محرومى و رنجورى و مهجورى ايشان عبدالله مبارك رحمه الله نقل كرده است كه وقتى به عزيمت حرم توجه نموده بر توكل مى‏رفتم و تنها در باديه قدم مى‏زدم ناگاه كودكى را ديدم تخميناً در سن دوازده و سيزده سالگى با روى چون ماه و گيسوى سياه پياده و تنها مى‏رفت گفتم: سبحان الله اين چه كس باشد در اين باديه
اين كيست اين، اين كيست اين، اين يوسف ثانيست اين

اين لطف و رحمت را نگر در ساحت اين باديه
‏ يا نور ربانيست اين يا فيض سبحانيست اين
خضر است و الياس اين مگر يا آب حيوانيست اين
فراپيش رفتم و سلام كردم جواب داد گفتم تو كيستى؟ گفت: انا عبدالله من بنده خدايم گفتم از كجا مى‏آيى؟ گفت: من الله از نزديك خدا مى‏آيم گفتم كجا مى‏روى؟ گفت: الى الله به نزديك خدا مى‏روم گفتم چه مى‏طلبى؟ گفت: رضاء الله خشنودى خدا مى‏طلبم گفتم: زاد و راحله تو كو؟ گفت: زادى تقوى توشه من تقواى منست و راحلتى رجلاى و راحله من هر دو پاى من گفتم: بيابانى بدين خونخوارى و تو نورسيده‏اى بدين خردى چگونه مى‏كنى؟ گفت: كه هيچكس را ديده‏اى كه به زيارت كسى توجه كند و آن كس او را بى‏بهره و محروم بگذارد؟ گفتم اگر به سال خردى به مقال بزرگى نام تو چيست؟ گفت: يابن المبارك از محنت‏زدگان روزگار چه مى‏پرسى و از نام ايشان چه نشان مى‏جويى؟
منم در غمش بى دلى ناتوانى
ضعيفى نحيفى غمش را حريفى‏
‏ نه اسمى نه رسمى نه جسمى نه جانى
به صورت خفيفى به معنى گرانى گفتم: اگر نام نمى‏گويى بارى بگو كه از كدام قوم و قبيله‏اى؟ آهى سرد از دل پردرد كشيد و گفت: نحن قوم مظلومون ما قوم ستم‏رسيدگانيم نحن قوم مطردون ما گروهى از وطن و مسكن راندگانيم نحن قوم مقهورون ما طايفه‏اى به دست قهر درماندگانيم گفتم مرا هيچ معلوم نشد بيان زيادت كن.
بيتى چند خواند كه مضمونش اين بود كه ما آب‏دهندگانيم از حوض كوثر آيندگان را كه توجه به ما نمايند و به سعادت ورود به نزديك ما مستعد گردند و هر كه نجات يابد جز به وسيله ما بدان مراد نرسد و هر كه به دوستى ما زيد هرگز بى بهره نماند و هر كه حق ما را غصب كرده باشد روز قيامت در محكمه جزا وعده‏گاه ما و اوست اين بگفت و از نظر من غايب شد من بسى تأسف خوردم كه ندانستم كه آن كيست چون به مكه رسيدم روزى در طواف جماعتى مردم ديدم حلقه زده و غلبه‏اى از خلايق بر پاى ايستاده فراپيش شدم همان كودك را ديدم كه مردمان بر وى جمع شده بودند از او مسائل حلال و حرام مى‏پرسيدند و دقايق قرآن و حديث استفسار مى‏نمودند و ايشان را جواب مى‏داد و به زبان فصيح و بيان مليح گره از مشكلات ايشان مى‏گشاد از يكى پرسيدم: كه اين كيست؟ گفت: ويحك اين را نمى‏شناسى او آن كس است كه سنگريزه‏هاى بطحاى مكه او را مى‏شناسد او آدم آل عبا و قرة العين شهيد كربلا على بن الحسين زين العابدين است اما عبدالله مبارك كه اين سخن بشنيد برفت و دست و پاى امام را ببوسيد و گريه كنان گفت: يابن رسول الله آن چه از مظلومى و مقهورى اهل بيت خود گفتى راست گفتى درين امت با هيچ جماعت آن نرفته كه با اهل بيت حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم روى داده روز و شب با رنج و تعب قريب بودند و دمادم با غصه و الم همنشين اگر خرقه مى‏پوشيدند درو بخيه قهرى بودى و اگر لقمه مى‏نوشيدند در آن تعبيه زهرى بودى و بعضى خسته زهر قهر شدند و برخى كشته به تيغ بى‏دريغ گشتند در عراق و خراسان تا اقصاى بلاد تركستان آثار مشاهد و مقابر ايشانست در هر ديارى هزار شهريارى و بر سر هر راهى مرقد شاهى به بالاى هر پشته‏اى از اولاد پيغمبر كشته‏اى‏
و از جمله حكايت شهيدان اهل بيت قصه پر غصه مسلم بن عقيل بن ابى‏طالب است كه پسر عم امام حسين عليه‏السلام بود و قبل از اين سمت گذارش يافت كه چون امام ديد كه رسل كوفيان و رسايل ايشان از حد اعتدال متجاوز شد امام حسين در جواب ايشان نوشت كه اين نامه ايست از من به گروه مؤمن‏ان مسلمانان اما بعد نامه‏هاى شما رسيد و هر چه نوشته بوديد بدانستم و گفته بوديد كه بدين جانب توجه كن كه ما را امامى و پيشوايى نيست حالا من پسر عم خود را كه به زيور علم و حلم آراسته است و من او را به جاى برادر مى‏دانم و مى‏دارم بدان جانب فرستادم اگر او به من نامه نويسد و از رغبت مهتران شما آگاهى دهد هرچه زودتر بيايم والسلام آن‏گاه مسلم را با گروهى از آنها كه از كوفه آمده بودند روان گردانيد هنوز يك منزل از مكه قطع نكرده بودند كه صيادى از دست راست ايشان در پى آهويى بيامد و او را بگرفت و ذبح كرد مسلم چون آن بديد باز گشت و نزد امام حسين آمده گفت: يابن رسول الله رفتن من به كوفه مصلحت نيست كه در راه چنين حالى ديدم و آن را به فال نپسنديدم.
امام حسين فرمود: يابن عم مگر ترسيدى و اگر تو را رغبت نيست من كسى ديگر بفرستم.
مسلم گفت: هزار جان من فداى تو باد من اين صورت كه در راه ديدم خواستم كه به عرض تو رسانم و از آن ترسيدم كه از حضرت تو دور مانم و اگر نه من چگونه پاى از دايره حكم تو بيرون نهم و به چه وجه از اشارت عالى و فرمان مطاع تو سرپيچم.
نتابم سر ز فرمانت به تيغم گر زنى هر دم

من اول روز دانستم به مهمانخانه عشقت
‏ مرا عيد آن زمان باشد كه قربان رهت گردم
كه جز خون جگر خوردن غذايى نيست در خوردم يابن رسول الله مى‏روم فاما مرا در گمانست و مظنه من چنان كه ديگر ديدار مبارك تو را نخواهم ديد بازگشتم تا يكبار ديگر
ديده روشن كنم از روى جهان‏افروزت * پس دست و پاى امام حسين ببوسيد و آغاز وداع كرده گريان گريان گفت: چنان مى‏دانم كه اين ديدار باز پسين است
وداعت مى‏كنم جانا وداع آخرين از دل

نيارم طاقت دورى ندارم تاب مهجورى
بود حاصل مراد من گرت بينم ولى ديدن
‏ ز كويت مى‏روم وز غصه دارم قصه مشكل
عجب درديست بى‏درمان عجب كاريست بى‏حاصل‏
چه سان آيد ز مهجورى به خون آغشته زير گل امام حسين عليه‏السلام نيز گريان شد و او را در بر گرفته بسيار بنواخت و دعا كرد مسلم روى به راه آورده مى‏گريست و مى‏رفت گفتند: اى مسلم! از مرگ مى‏ترسى كه ميگريى؟ گفت: نى از مفارقت امام حسين مى‏گريم كه با او خو گرفته بودم و هرگز از خدمت او دور نرفته مى‏ترسم كه ديگرش نبينم و از بوستان وصالش ميوه لقا نچينم لاجرم:
مى‏روم و ز سر حسرت به قفا مى‏نگرم

مى‏روم بى دل و بى‏يار و يقين مى‏دانم
پاى مى‏پيچم و چون پاى سرم مى‏پيچد
‏ خبر از پاى ندارم كه زمين مى‏سپرم
كه من بى دل بى يار نه مرد سفرم
بار مى‏بندم و از بار فروبسته ترم سوز فراق سوخته‏اى داند كه به داغ هجران يارى گرفتار شده باشد و درد افتراق كسى شناسد كه در بيمارستان جدايى سر بر بالين هلاكت نهاده بود.
نواى درد من مرغى شناسد
چگونه ز آتش حسرت نسوزد‏
‏ كه او از آشيانى دور ماندست
دلى كز دلستانى دور ماندست القصه مسلم به مدينه رسيده در شب به شهر در آمد به روضه حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم رفت و نماز زيارت گزارده شرايط طواف به جاى آورده روى به منزل خود نهاده و او را دو فرزند خرد بود كه ايشان را بسيار دوست‏داشتنى و بر مفارقت ايشان صبر نتوانستى كرد با خود همراه ساخت و ساير اهل و عيال را بدرود كرده دو دليل به مزد گرفت تا او را از راه باديه به كوفه رسانند قضا را دليلان راه را گم كردند و از تشنگى هلاك گشتند و مسلم با فرزندان به هزار محنت به آب رسيد اما از آتش هجران امام حسين مى‏سوخت.
مى‏زنم هر نفس از درد فراقت فرياد

چه كنم گر نكنم ناله و فرياد و فغان
‏ آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
كز فراق تو چنانم كه بدانديش تو باد اما چون مسلم به كوفه رسيد در سرايى كه به دار مختار مشهور بود فرود آمد و دوستان خبر يافته نزد وى مجتمع گشتند و وى نامه امام حسين را بر ايشان خواند و آن جماعت به آواز بلند گريسته فرياد واشوقاه بر كشيدند و روز به روز مردم كوفه به خدمت او مى‏رفتند و اظهار اطاعت و انقياد مى‏كردند تا جمعى كثير به دائره بيعت درآمدند و مسلم نامه نوشت به امام حسين كه يابن رسول الله مردم كوفه رغبت بسيار مى‏نمايند به بيعت و هيجده هزار مرد جنگى بيعت كردند و اين كار رونقى تمام دارد هرگاه خاطر مبارك خواهد بدين صوب توجه نمايند كه حضور ايشان را حالى ديگر است.
اى خوش آن روزى كه از الطاف رب العالمين
‏‏ وصل او روزى شود و الله خير الرازقين اما نعمان بشير كه از قبل يزيد حاكم كوفه بود از اين معنى آگاهى يافته به مسجد جامع رفت و باستحضار كوفيان فرمان داد و بعد از انقياد مجلس به منبر برآمده گفت: اى اهل كوفه تا كى فتنه انگيزيد و نفاق كنيد آخر نمى‏دانيد كه تهيج فتنه موجب بلا و سبب سفك دماء باشد از خدا بترسيد و بر خويشتن رحم كنيد و من ابتدا به محاربه نمى‏كنم و فتنه خفته را بيدار نمى‏گردانم و بيدار را نمى‏ترسانم اگر شما از جرايم خويش توبه كنيد من شيمه عفو شما را شعار خود سازم و اگر نه بالله الذى لا اله الا هو كه شمشير بكشم يا كشته شوم يا همه را بكشم القصه نعمان به مجرد تهديد اكتفا نموده از منبر فرود آمده به دارالاماره رفت و جمعى از جواسيس يزيد كه در كوفه بود نامه‏اى به شام نوشتند و احوال مسلم و ميل مردم به وى و بيعت كردن با حسين و ضعف نعمان بشير در آن درج كردند و اين معنى را مذكور ساختند كه اگر تو به كوفه احتياج دارى مردى به هيبت و سياست را به امارت فرست كه تواند در دفع دشمنان كمر اجتهاد بستن و در تنفيذ اوامر و احكام تو بر مرصد تقويت نشستن اما چون يزيد پليد بر مضمون آن نامه اطلاع يافت با سرجون رومى كه مدير مملكت و وزير او بود مشاورت نمود سرجون گفت: از عهده اين كار به غير از عبيدالله زياد كسى بيرون نيايد و او حالا از قبل تو در بصره حاكمست صلاح در آن مى‏بينم كه منشور ايالت كوفه نيز به نام وى نويسى و فرمان دهى تا از كسان خود نايبى بر بصره گماشته به كوفه رود و اين فتنه را فرونشاند يزيد اين راى پسنديد و به پسر زياد نامه نوشت كه مرا اعلام كرده‏اند كه مسلم عقيل به كوفه آمده است و به جهت حسين على بيعت مى‏ستاند بايد كه روى به كوفه نهى كه امارت آن ديار نيز به تو ارزانى داشتيم و مسلم عقيل را طلب كنى و در ساعت به قتل رسانى و سرش نزديك من فرستى و چون مطلقا عذر تو بيش مسموع نيست تعجيل نمايى و توقف جائز ندارى چون مكتوب يزيد به پسر زياد رسيد به غايت شادمان شد و به تهيه اسباب رفتن به كوفه مشغول گشت و در اين اثنا خبر به وى رسيد كه امام حسين عليه‏السلام مكاتيب به اشراف بصره نوشته است و غلام خود سلمان نام را فرستاد و مضمون هر مكتوبى آنست كه من شما را به احياى دين حق و مراسم امانت و ديانت دعوت مى‏كنم اگر اجابت كنيد راه راست يابيد.
هر كه او راه راست مى‏طلبد

قدمى در حديقه دين نه
‏ گو بيا رو به جانب ما كن
روضه قدس را تماشا كن و اينك من به جانب كوفه مى‏روم كه هواداران من متوجه آن طرف شوند و السلام چون پسر زياد بدين امر مطلع شد كسان برگماشت تا سلمان را پيدا كردند و به وعده و وعيد از او اقرار كشيد كه مكتوب براى چه كسان آورده پس تمام آن مردمان طلبيد و گفت: رسول حسين با من گفت: كه مكتوب به فلان و فلان آورده‏ام و شما مى‏دانيد كه من پسر زيادم در سياست و خونريزى متابعت پدر مى‏نمايم و اكنون منشور ايالت كوفه به من رسيده است و مرا فرموده‏اند كه بدان جانب روم و مسلم بن عقيل و ساير هواداران حسين را به قتل رسانم و من فردا عزيمت خواهم كرد و برادر خود را از قبل خود خواهم گذاشت بايد كه فرمان وى بريد و اطاعت او را به جاى آريد و اگر به سمع من رسد كه يكى از شما طريق معاونت سپرده است او را با همه كسان او به سياست رسانم و به آتش قهر و غضب دود از دودمان او برآرم.
به يكسو نهم مهر و آزرم را

كسى كه درآيد ز راه ستيز
‏ به جوش آورم كينه گرم را
من و گردن او و شمشير تيز اهل بصره چون اين سخن شنيدند از وعيد آن ستمكار و تهديد آن نابكار بترسيدند و او فى الحال سلمان را طلبيد و فرمود تا به قتل رسانيدند و روز ديگر از معاريف بصره هر كه امام حسين بدو مكتوب نوشته بود همراه خود ساخته روى به كوفه نهاد و در تاريخ اعثم كوفى مذكورست كه چون پسر زياد نزديك كوفه شد توقف نمود تا دو ساعت از شب بگذشت پس عمامه سياه بر سر بسته و طلسانى به سر و روى فروگذاشت و شمشير حمايل كرده كمان در بازو افكند و كيش و قربان بر بسته قضيبى در دست گرفته و بر استرى سوار شده با اصحاب و خدم و حشم روان گشت و از راه بيابان به كوفه در آمد و آن شب مهتاب روشن مى‏تافت و مردم كوفه شنيده بودند كه امام حسين بن على خواهد رسيد چون آن كوكبه ديدند گمان بردند كه امام حسين است فوج فوج مى‏آمدند و رسم تحيت به جاى مى‏آوردند و مى‏گفتند: مرحبا بك يابن رسول الله آمدى بهتر آمدنى.
خير مقدم اى به رويت ديده را صد مرحبا
‏‏ چشم جان را نور بخشيدى و مردم را صفا عبيدالله زياد جواب سلام ايشان باز مى‏داد و ديگر سخن نمى‏گفت و از غضب دندان بر دندان مى‏خاييد راوى گويد: كه چون پسر زياد به دارالاماره رسيد نعمان بشير در را فرابست و بر بام رفت و چون فرونگريست و آن كوكبه را مشاهده كرد پنداشت كه امام حسين است گفت: يابن رسول الله باز گرد و فتنه ميانگيز كه يزيد اين شهر را به تو نگذارد و امشب به منزل ديگر نزول كن تا فردا بنگريم كه مهم به كجا مى‏انجامد و مردم كوفه نعمان را دشنام مى‏دادند كه در باز كن كه اين فرزند پيغمبر است آخر مسلم بن عمرو عروه باهلى نعره زد كه اى اهل كوفه اين امير عبيدالله زياد است و پسر زياد نيز طيلسان از از سر برانداخته سخن گفت و مردم او را بشناختند و پراكنده از دارالاماره بازگشتند و نعمان بفرمود تا در بگشادند و پسر زياد به كوشك فرود آمد و روز ديگر به مسجد جامع رفت و اشراف و اعيان كوفه را طلبيده منشور ايالت خود بر ايشان خواند و مردم را وعده‏هاى خوب داده اميدوار گردانيد روز ديگر مجمعى ساخت و در اين روز قاعده تهديد را تمهيد نموده اهل كوفه را بترسانيد اما چون مسلم عقيل از آمدن پسر زياد خبر يافت خوفى عظيم بر دل او مستولى گشته به شب از سراى مختار برون آمد و به خانه هانى ابن عروه رفت و گفت: اى هانى من در اين شهر غريبم و تو مردم كوفه را مى‏دانى پناه به تو آورده‏ام تا مرا حمايت كرده و از شر دشمن نگاه دارى هانى قبول فرمود و حجره‏اى در حرم خود براى وى مرتب داشت و گفت: به سعادت در آى و به سلامت قرار گير.
رواق منظر چشم من آشيانه توست
‏‏ كرم نما و فرود آى كه خانه خانه توست و چون شيعه را خبر شد كه مسلم كجاست گروه گروه نزد او مى‏آمدند و مسلم بيعت امام حسين از ايشان مى‏ستاند و با ايشان عهد در ميان مى‏آورد كه به بيعت وفا كنند و از غدر بپرهيزند و آن جماعت سوگند خورده پيامن را بايمان غلاظ مؤكد مى‏گردانيدند تا زيادت از بيست هزار مرد به بيعت امام سرافراز گشتند و روايتى آنست كه نام هجده هزار كس در جريده به بيعت مرقوم بود.
دليران گردافكن شير گير
‏‏ خروشنده با جوشن و تيغ و تير اما پسر زياد در طلب مسلم بود چندان چه سعى مى‏نمود پى به منزل مسلم نمى‏برد آخر به حيله‏اى كه او را روى داد در عقب آن رفت و حيله آن بود كه غلامى داشت معقل نام و بعضى گفته‏اند نام او روزبه بود آن تيره‏روز را بخواند و سه هزار درهم بدو داد و گفت برو و با شيعه على اختلاط كن و خود را از ايشان بديشان نماى و بگو كه يكى از دوستداران حسين بن على منم و مبلغى زر براى مسلم آورده‏ام توقع آن كه مرا پيش او بريد تا ديدار مباركش ببينم و اين زر به دست خود تسليم وى نمايم تا اسب و سلاح بخرد و با دشمنان اهل بيت كارزار كند و چون اين عمل كنى و منزل مسلم را بيابى مرا خبر كن كه تو را از مال خود آزاد كنم و دل تو را به انواع رعايت‏ها شاد گردانم معقل آن زر را در حوزه تصرف درآورده از پيش پسر زياد بيرون آمد و در مسجد اعظم رفت و در تفكر افتاد كه چگونه در آن امر شروع كند ناگاه نظرش بر شخصى افتاد كه جامه‏هاى سفيد و پاكيزه پوشيده بود و بسيار در نماز رعايت مراسم خضوع و خشوع مى‏نمود با خود گفت: كه شيعه جامه‏هاى سفيد پاك مى‏پوشند و در نماز اكثار مى‏كنند غالب آنست كه اين شخص از آن طايفه باشد.
آن را كه نشان عشق مولاست‏
‏ بر چهره او چون نور پيداست پس چندان توقف كرد كه آن مرد از نماز فارغ شد آن گاه نزديك رفته سلام كرد و به سخن درآمد گفت: جعلت فداك جان من فداى تو باد من مردى‏ام از اهل شام و خداى تعالى بر من منت نهاده و محبت اهل بيت و مودت دوستان ايشان در دل من افكنده و سه هزار درم نذر كرده‏ام كه بدان دولتمند دهم كه بدين شهر آمده به دعوت امام حسين كه فرزند پيغمبر است اشتغال مى‏نمايد اگر مرا بدو راه نمايى تا اين مال را تسليم وى نمايم غايت كرم باشد آن شخص گفت: كه از همه مردم كه در اين مسجدند چگونه مرا اختيار كردى و صاحب سر خود ساختى؟ معقل گفت: آثار خير و فلاح و انوار رشد و صلاح در بشره تو ديدم و به خاطرم رسيد كه تو از محبان اهل بيت رسولى آن مرد ساده دل پاك طينت فرمود كه ظن تو خطا نيست من دوستدار اهل بيتم و نام من مسلم بن عوسجه است بيا با خداى عهد و پيمان كن كه اين سر را پيش هيچكس فاش نكنى تا من تو را به مقصود تو نشان دهم معقل سوگند مغلظه خورد كه هر سرى به من سپارى در افشاى آن نكوشم مسلم بن عوسجه گفت: امروز برو و فردا به منزل من آى تا تو را نزد صاحب خود يعنى مسلم عقيل برم و خانه خود مر او را نشان داد روز ديگر معقل به خانه او رفت و ابن عوسجه او را نزد مسلم عقيل برده صورت حال تقرير كرد و معقل در دست و پاى مسلم افتاد و آن درمها نزد وى نهاد مسلم فرمود: كه مصحف بياريد تا وى را سوگند دهيم پس مصحف آوردند و معقل سوگند خورد كه سر شما را فاش نكنم و از مكر و حيله و دغا دور باشم پس بيعت كرد و آن روز تا شب در سراى هانى بود و بر كما هى احوال شيعه اطلاع پيدا كرده از آن جا بيرون آمد و نزد پسر زياد رفته بر جميع حالات او را صاحب وقوف گردانيد روز ديگر اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث به مجلس ابن زياد آمدند از ايشان پرسيد كه هانى عروه كجاست كه چند روزست كه او را نمى‏بينم؟ گفتند: مدتى شد كه او بيمارست ابن زياد گفت: مى‏شنوم كه در اين روزها بهتر شده و بر در خانه خود مى‏نشيند آيا او را چه چيز مانعست كه به سلام ما نمى‏آيد و ما مشتاق ديدار و بيم ايشان گفتند ما برويم و اگر سوار تواند شد او را به خدمت شما آريم پس نزد هانى آمدند و به مبالغه و الحاح تمام او را سوار كرده روى به دارالاماره نهادند هانى چون نزديك كوش رسيد گفت: اى ياران خوفى از اين مرد در دل من پيدا شده محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه در تسكين وى كوشيده گفتند اين معنى از وساوس نفسانى و هواجس شيطانست و هانى به تقدير ربانى رضا داده مصحوب آن دو شخص به مجلس ابن زياد در آمد ابن زياد كلمه‏اى كنايت‏آميز گفت هانى فرمود: كه ايها الامير چه واقع شده؟ گفت: واقعه از اين عظيم‏تر چه تواند بود كه مسلم عقيل را به وثاق خود راه داده‏اى و خلقى انبوه را به بيعت حسين درآورده و تصور تو چنانست كه من از كيد و غدر تو غافلم هانى انكار اين معنى كرد پسر زياد معقل را طلبيد و گفت: اين شخص را مى‏شناسى هانى نظر كرد عقل را ديد دانست كه وى جاسوس غدار بوده است نه مخلص دوستدار از اين جهت اثر انفعال و خجالت در ناصيه وى پيدا شد گفت: اى امير به خدا سوگند كه من مسلم را به خانه خود نطلبيدم و در احداث فتنه سعى ننمودم اما او در شبى از شبها ناخوانده به خانه من در آمد و زنهار خواست مرا حيا مانع آمد كه او را نوميد سازم اكنون سوگند مى‏خورم كه مراجعت نموده او را از منزل خود عذر خواهم پسر زياد گفت: هيهات هيهات تو از پيش من بيرون نروى تا مسلم را حاضر نكنى هانى گفت: هرگز اين كار نكنم و در آئين شريعت و طريق مروت چگونه جائز بود كه زنهارى را به دست خصم دهم و قاعده وفادارى و عهد و پيمان را برطرف نهم.
صفت عاشق صادق به حقيقت آنست
‏‏ كه گرش سر برود از سر پيمان نرود هر چند پسر زياد و نديمان او در اين باب با هانى سخن گفتند به جايى نرسيد و او را در كوشك محبوس گردانيدند اما اسماء خارجه روى به پسر زياد كرد كه اى غدار ناكس ما اين مرد را با بشارت تو آورده‏ايم و تو در اول سخنان نيكو ميگفتى و چون پيش تو آمد با وى خوارى كردى و محبوس ساخته وعيد قتل مى‏دهى اين چه كردار ناصوابست كه از تو صادر مى‏گردد پسر زياد در غضب شد و فرمود تا اسماء را چنان زدند كه از حيات مايوس شد و گفت: اى هانى خبر مرگ خود به تو مى‏رسانم انا لله و انا اليه راجعون پس ابن زياد ديگرباره هانى را طلبيد و گفت: اى هانى جان خود را دوست‏تر مى‏دارى يا جان مسلم عقيل را هانى گفت: هزار جان من فداى مسلم باد و ليك اى پسر زياد تو امير و صاحب اختيارى مسلم را طلب كن تا بيابى از من چه مى‏طلبى گفت: مسلم را جستم و در خانه تو يافتم اكنون به خداى كه او را از پهلوى تو بيرون كشم يا خود را فداى او كنى پس بفرمود تا تازيانه و عقابين بياوردند و جامه از تن وى بيرون كردند و هانى هشتاد و نه ساله بود به صحبت رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم رسيده و مدتها با على مرتضى مصاحب بود و او را بر عقابين كشيدند و گفتند مسلم را بيار تا باز رهى هانى جواب داد كه به خداى اگر هر عقوبتى كه از آن بدتر نباشد با من بكنى و مسلم در زير قدم من باشد قدم از وى برندارم و او را به تو نشان ندهم تو ندانسته‏اى كه ما روز اول كه قدم در راه محبت اهل بيت رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم نهاده‏ايم محنت‏هاى هالم را با خود قرار داده‏ايم و جانهاى خود را به رسم نثار بر طبق اخلاص نهاده.
ما بر سوايى علم روزى كه مى‏افراشتيم‏
‏ بر سر كوى تو اول ماتم خود داشتيم پسر زياد گفت: تا و را پانصد تازيانه بزدند و هانى بيهوش شد ندما درخواست كردند كه اين پير بزرگوار از اصحاب سيد مختار صلّى الله عليه و آله و سلم است بفرماى تا او را از عقابين فرود آرند پسر زياد بفرمود تا او را فروگرفتند و فى الحال به رحمت خداى پيوست و روايتى آنست كه او را بر سر بازار برده گردن زدند و تنش را بر دار كرده سرش را پيش ابن زياد بردند اما چون اين خبر به مسلم رسيد عرق غضبش در حركت آمده هر دو پسر خود را به خانه شريح قاضى فرستاد و ملازمان را فرمود تا ندا كردند كه اى دوستداران اهل بيت همه جمع شويد قريب بيست هزار مرد مسلح و مكمل مجتمع شدند و مسلم سوار شده آن جماعت در ركاب دولت او روان گشتند و روى به قصر امارت نهادند پسر زياد با طايفه‏اى از اشراف كوفه كه در مجلس با او بودند و با جماعتى از ملازمان و لشگريان كه داشت در كوشك متحصن شدند و مسلم با لشگر خود گرادگرد قصر در آمده بين الفريقين جنگ و جدال دست داد و نزديك بدان رسيد كه قصر را بگيرند ابن زياد بترسيد و حكم كرد تا رؤساى كوفه مثل كثير بن شهاد و محمد بن اشعث و شمر ذى الجوشن و شيب بن ربعى به بام كوشك برآمده اهل كوفه را تخفيف كردند كثير گفت اى كوفيان واى بر شما اينك لشكر شام دم به دم مى‏رسند و امير سوگند ميخورد كه اگر همچنين بر محاربه خود ثابت باشيد روزى كه دست يابم بى گناه را به جاى گناهكار بگيرم و حاضر را به عوض غايب عقوبت كنم اى مردمان بر خود ببخشائيد و بر عيال و اطفال خود رحم كنيد كوفيان كه اين كلمات شنودند خوفى عظيم و هراسى بزرگ بر دلهاى ايشان مستولى شد و بنابر عادت قديم خود رسم بى‏وفايى پيش آوردند و از خدا و رسول او شرم ناداشته عهد و پيمان را ناكرده و انواع سوگندان را ناخورده انگاشتند و روى به منازل خود آورده مسلم را تنها گذاشتند هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه همه برفتند و با مسلم سى كس و به روايتى ده كس مانده بود پس مسلم بازگشت و براى اداى نماز به مسجد در آمد و چون نماز گزارده شد از مسجد بيرون آمد آن جماعت نيز رفته بودند مسلم حيران بماند و گفت: اين چه حالست كه من مشاهده مى‏كنم و اين چه صورتست كه معاينه مى‏بينم دوستان را چه شد كه از راه برتافتند و به قدم بى‏وفايى در راه غدر و بى‏مروتى شتافتند اى دريغ كه كوفيان از روش راستى به هزار مرحله دورند و از سلوك منهج مهر و وفا به همه روى ملول و نفور.
اندر اول خودنمايى مى‏كنند

چون چنين جلدند در بيگانگى
‏ واندر آخر بى‏وفايى مى‏كنند
پس چرا آن آشنايى مى‏كنند پس مسلم سوار شد بدان نيت كه از كوفه بيرون رود ناگاه سعيد بن احنف بن قيس به وى رسيد خداوند گفت ايها السيد به كجا مى‏روى؟ گفت از كوفه بيرون مى‏روم تا در جايى استقامت كنم باشد كه جمعى از بيعتيان به من پيوندند سعيد بن احنف گفت زينهار زينهار كه همه دروازه‏ها را فرو گرفته‏اند خداوند راهداران بر سر راه‏ها نشسته تو را مى‏طلبند مسلم گفت پس چگونه كنم گفت همراه من بيا تا تو را جايى برم كه در پناه گيرند پس مسلم را بياورد تا بر در سراى محمد كثير او را آواز داد كه اينك مسلم عقيل را آوردم محمد كثير پاى برهنه بيرون دويد دست و پاى مسلم را ببوسيد و گفت اين چه دولت بود كه مرا دست داد و اين چه سعادتست كه روى به منزل نهاد.
گذر فتاد بسر وقت كشتگان غمت
فكند سرو قدت بر من از كرم سايه
‏ هزار جان گرامى فداى هر قدمت‏
مباد از سر من دور سايه كرمت‏ پس محمد كثير مسلم را به خانه درآورد و در منزل شايسته بنشاند و اصح آنست كه در زير زمين خانه‏اى داشت وى را آن جا پنهان كرد و به واسطه غمازان اين خبر به پسر زياد رسيد كه مسلم در خانه محمد محمد كثير است ابن زياد پسر خود خالد را با جمعى فرستاد تا محمد كثير و پسرش را گرفته بيارند و مسلم را در خانه او بجويند و اگر بيابند به دارالاماره حاضر سازند خالد بيامد و به يك ناگاه در سراى ابن كثير را فرو كوفت و او را و پسرش را به دست آورده نزد پدر فرستاد و هر چند در آن سراى جست و جو كردند از مسلم نشان نيافتند اما پسر زياد را چون چشم بر محمد بن كثير افتاد آغاز سفاهت كرد محمد كثير بانگ بر او زد كه اى پسر زياد تو را همى شناسم پدر تو را به ستم بر ابوسفيان بستند تو را چه زهره آن كه با من سفاهت كنى ايشان درين سخن بودند كه از هر گوشه شهر كوفه آواز كوس حربى و ناله ناى رزمى مى آمد و آن چنان بود كه قوم و قبيله محمد كثير بسيار بودند چون شنودند كه ابن زياد او را و پسرش را گرفته همه در سلاح شدند و قرب ده هزار كس روى به كوشك نهادند و غوغاى عام با ايشان يار شد و گذر بر پسر زياد تنگ آمد بفرمود تا محمد كثير و پسرش را بر بام كوشك بردند و بدان مردم نمودند و خيال مردم آن بود كه مگر ايشان را كشته‏اند چون ايشان را زنده و سلامت ديدند دست از جنگ باز داشتند و محمد كثير را اجازت شد كه بيرون آيد و پسر را آن جا بگذارد و مردم را تسكين دهد محمد كثير بيرون آمد و قوم خود را باز گردانيد و به منزل خويش آمده از مسلم خبر گرفت پس به شب سليمان بن صرد خزاعى و مختار بن ابوعبيده و رقاء بن عازب و جمعى از مهتران كوفه پيش وى آمدند و گفتند اى بزرگ دين فردا پسرت را از كوشك بيرون آر تا مسلم را برداريم و از كوفه بيرون رفته در قبائل عرب بگرديم و لشگر عظيم جمع كرده و به ملازمت امام حسين رويم و به اتفاق وى كمر حرب دشمنان بر ميان جهد و جهد بنديم برين اتفاق كردند قضا را اول بامداد بود كه عامر بن طفيل با ده هزار مرد از شام آمده به ابن زياد پيوست و او بدان لشكر استظهار تمام يافته محمد كثير را طلبيد و ملازمان خود را فرمود تا همه سلاح پوشيدند و محمد كثير روى به دار الاماره نهاد و قوم را با غوغاى عام سى چهل هزار مرد گرداگرد قصر را فرو گرفتند و چون محمد كثير بيامد پسر زياد روى بدو كرد كه بگو تو جان خود را دوست مى‏دارى يا جان مسلم بن عقيل را جواب داد كه اى پسر زياد باز بر سر اين حديث رفتى جان مسلم را خدا نگهدارد و جان من اينك با سى چهل هزار شمشير است كه حوالى تو را فرا گرفته‏اند ابن زياد سوگند ياد كرد كه به جان يزيد كه اگر مسلم را به دست من باز ندهى بگويم تا سرت از تن بردارند محمد كثير گفت يابن مرجانه تو را كجا زهره آن باشد كه مويى از سر من كم كنى ابن زياد منفعل شد و دواتى پيش او نهاده بود برداشت و بيفكند بر پيشانى محمد كثير آمد و بشكست ابن كثير تيغ بر كشيد و قصد پسر زياد كرد مهتان كوفه حاضر بودند در وى آويختند و تيغ از دست او بيرون كردند و خون از پيشانى وى مى‏چكيد نگاه كرد معقل جاسوس كه به حيله و مكر حال مسلم را معلوم كرد آن جا ايستاده بود و تيغى حمايل كرده دست بزد و آن تيغ را بر كشيد بر ميان آن ناكس غدار زد كه چون خيار ترش دو نيم كرد ابن زياد از سر تخت برخاست و در خانه گريخت و غلامان را گفت اين مرد را بكشيد غلامان و ملازمان قصد وى كردند و او تيغ مى‏زد تا ده كس را بينداخت آخر پايش به شادروان برآمد و بيفتاد و غلامان گرداگرد وى در آمدند و بر سر او ريخته او را شهيد كردند پسر محمد كثير كه آن چنان ديد با شمشير كشيده غران و غريوان روى به در كوشك نهاد هر كه پيش مى‏آمد او را فى الحال به عرصه عدم مى‏فرستاد القصه به پايمردى شجاعت دست‏بردى نمود كه هر كه از دوست و دشمن آن را مى‏ديد آفرين مى‏كرد.
تا جهان رسم دستبرد نهاد
‏‏ دستبرى چنين ندارد ياد و تا به در كوشك رسيد بيست سردار را از پاى درآورده بود ناگاه غلامى از عقب وى درآمده نيزه‏اى بر پشت او زد كه سر سنان از سينه‏اش بيرون آمد و آن نوجوان از پاى در افتاده وديعت جان به قابض ارواح داد رحمة الله عليه خروش از درون قصر برآمد و لشگرى كه در درون بودند بيرون آمده بر قوم محمد كثير حمله كردند و ايشان پيش حمله آنها باز آمده در هم آويختند.
چو درياى هيجا در آمد به جوش
ز خون دليران و گرد سپاه‏
‏ ز مردان جنگى برآمد خروش‏
زمين گشت سرخ و هوا شد سياه‏ قوم كوفه دليروار مى‏كوشيدند و لشگر شام در حرب ايشان خيره مى‏ماندند ابن زياد فرمود كه جنگ ايشان براى محمد كثير و پسر اوست سر هر دو را از تن جدا كرده در ميان ايشان افكنيد تا دلشكسته شده ترك كارزار كنند پس آن هر دو سر را از تن جدا كرده در معركه افكندند و چون كوفيان آن سرما بديدند در رميدند و چون شب در آمد از ايشان ديارى نمانده بود پس مختار ديد كه كار از دست بيرون رفت بر اسب نشسته با قومى از بنى‏اعمام خود راه قبيله بنى سعد پيش گرفت و سليمان بن صرد خزاعى نيز به محله بنى‏زيد رفت و رقاء بن عازب پناه به محله شريح قاضى برد كه در آن محله شيعه اهل بيت بسيار بود اما چون خبر شهادت محمد كثير و پسرش شنود به غايت ملول و محزون گشته به غضب از خانه ايشان بيرون آمده سوار شد و راه دروازه مى‏طلبيد كه بيرون رود ناگاه در ميان طلايه پسر زياد افتاد و ايشان دو هزار سوار بودند و سپهسالار ايشان محكم بن طفيل بود ناگاه مسلم را بديدند يكى از وى پرسيد كه تو كيستى گفت مردى‏ام از عرب از قبيله فزاره مى‏خواهم كه به ميان قوم خود باز روم آن كس گفت باز گرد كه اين نه راه توست مسلم باز گشت و چون به دارالربيع رسيد ديد كه خالد پسر ابن زياد با دو هزار مرد ايستاده است از آن طرف نيز برگشت چون به كناسه رسيد حازم شامى را با دو هزار مرد آن جا بديد دليروار بگذشت و روى به بازار درودگران نهاد در آن وقت صبح دميده بود و هوا روشن شده حارس كناسه مسلم را بديد بر مركبى نشسته و نيزه در دست گرفته و دراعه پوشيده و تيغ قيمتى حمايل كرده آثار شجاعت و سطوت از او ظاهر و امارت شوكت و صلابت از سوارى او لايح او باهر.
سوارى همچو برق و باد مى‏راند
چو ديگ از آتش بيداد جوشان‏
‏ كه باد از رفتن او باز مى‏ماند
ز باد كينه چون دريا خروشان حارس را در دل آمد كه اين سوار نيست الا مسلم عقيل فى الحال به در سراى پسر زياد آمد و نعمان حاجب را گفت اى امير من مسلم را ديدم كه به بازار درود گران مى‏رفت و روى به دروازه بصره نهاده بود و نعمان با پنجاه سوار بدان جانب روان شد ناگاه مسلم باز پس نگريست جمعى سواران ديد كه از عقب او مى‏آيند فى الحال از اسب فرود آمد و بانگ بر اسب زد اسب بر شارع بازار روان شد ناگاه مسلم روى به محله نهاد و گمان مى‏برد كه از آن جا راه بيرون مى‏رود آن كوچه خود پيش بسته بود مسلم بدان كوچه درون رفت مسجد ويرانى ديد بدان مسجد درآمد و در گوشه‏اى بنشست اما چون نعمان پى اسب برگرفت و مى‏رفت تا به محله حلاجان اسب را باز يافت و از سوار هيچ اثر پيدا نبود حاجب خيره فرود مانده اسب را گرفته باز گشت و پيش پسر زياد آمده صورت حال باز نمود ابن زياد بفرمود تا دروازه‏ها را مضبوط كردند و در محله‏ها منادى زدند كه هر كه خبر مسلم يا سر مسلم را بياورد او را از مال دنيا توانگر گردانم مردم در تكاپوى وى افتادند و قدم در راه جست و جوى نهادند و مسلم در آن مسجد ويرانه گرسنه و تشنه بود تا شب درآمد قدم از مسجد بيرون نهاد و نمى‏دانست كه كجا مى‏رود و حسين با خود مى‏گفت اى دريغ كه در ميان دشمنان گرفتارم و از ميان ملازمان امام حسين بر كنار نه محرمى كه با او زمانى غم دل بگذارم و نه همدمى كه راز سينه و غم ديرينه با او در ميان آرم نه پيكى دارم كه نامه سوزناك دردآميز من به امام حسين رساند نه يارى كه پيغام غمزداى محنت‏انگيز من به بارگاه ولايت پناه آن حضرت معروض گرداند.
نه قاصدى كه پيامى به نزد يار برد
فتاده‏ايم به شهر غريب و يارى نيست‏
‏ نه محرمى كه سلامى بدان ديار برد
كه قصه‏اى ز غريبى به شهريار برد مسلم سرگشته و حيران در آن محله مى‏رفت ناگاه به در سرايى رسيد پير زنى ديد آنجا نشسته تسبيحى در دست مى‏گرداند و كلمه ذكر الهى بر زبان مى‏گذراند و نام آن زن طوعه بود مسلم گفت يا امة الله هيچ توانى كه مرا شربت آبى دهى تا حق تعالى تو را از تشنگى قيامت نگاهدارد كه من به غايت سوخته دل و تشنه‏جگرم طوعه به طوع و رغبت جواب داد كه چرا نتوانم و فى الحال برفت و كوزه‏اى آب خنك ساخته بياورد و مسلم آب بياشاميد و همانجا بنشست كه كوفته و مانده بوده و ديگر انديشه كرد كه چندين هزار كس او را مى‏جويند مبادا كه در دست كسى گرفتار گردد اما چون مسلم بنشست پيرزن گفت شهريست پرآشوب برخيز و به وثاقى كه پيش ازين مى‏بوده‏اى باز رو كه نشستن تو اينجا درين وقت موجب تهمت من مى‏شود مسلم گفت: اى مادر من مردى‏ام از خاندان عزت و شرف و غربت‏زده از يار و ديار خود دور افتاده نه منزلى دارم و نه جايى نه بقعه‏اى نه سرايى آرى.
در كوى بلا ساخته دارم وطنى

هر چند به كار خويش در مى‏نگرم
‏ در منزل درد خسته جانى و تنى‏
محنت‏زده‏اى نيست به عالم چو منى‏ اگر مرا در خانه خود جاى دهى اميد چنان است كه حق سبحانه و تعالى تو را در روضه بهشت جاى دهد طوعه گفت: تو چه نام دارى و از كدام قبيله‏اى مسلم گفت: از محنت‏زدگان ستم‏ديده و غريبان جفاكشيده چه مى‏پرسى طوعه مبالغه از حد گذرانيد و مسلم به ضرورت اظهار فرمود كه من مسلم بن عقيلم پسرعم امام حسين كوفيان با من بى وفايى كردند و مرا در ورطه بلا گذاشتند و خود جان به سلامت بيرون بردند و حالا در اين محله افتاده‏ام و دل بر هلاك نهاده و با اين همه يك زمان از ياد امام حسين غافل نيستم و ندانم كه حال او با اين مردمان به كجا انجامد طوعه چون دانست كه او مسلم عقيل است بر دست و پاى وى افتاد و فى الحال او را به خانه خود درآورده منزلى پاكيزه جهت وى مهيا ساخت و از مطعومات و مشروبات آن چه داشت حاضر گردانيد و با بهجت نامتناهى وظايف شكر الهى بر مشاهده لقاى وى به تقديم مى‏رسانيد و به زبان نياز مضمون اين مقال ادا مى‏نمود:
مگر فرشته رحمت درآمد از در ما
مقرر است كه فراش قدسيان امشب‏
‏ كه شد بهشت برين كلبه محقر ما
چراغ نور فروزد ز شمع منظر ما مسلم طعامى بنوشيد و نمازهاى گذشته را قضا كرده سر بر بالين آسايش نهاد اما چون پاسى از شب بگذشت پسر آن پيرزن به خانه درآمد مادر را ديد كه در آن خانه درون مى‏رفت و بيرون مى‏آمد و مى‏گريست و مى‏خنديد گفت: اى مادر تو را امشب حالى عجيب است و تو در اين خانه تردد بسيار مى‏كنى خير است مادر گفت: آرى خير است تو به خود مشغول باش پسر ابرام نمود كه البته مرا بر اين قضيه اطلاع مى‏بايد داد مادر گفت: بگويم با تو به شرط آن كه سوگند خورى كه اين را با كس نگويى پسر سوگند خورد و قبول كرد كه اين سر را با كس نگويد مادر گفت: اى پسر مسلم بن عقيل است كه به ما پناه آورده و او را در اين خانه نشانده‏ام و مراسم خدمت و لوازم ملازمت او به جاى مى‏آورم و بدان از خداى تعالى ثواب جزيل طمع مى‏دارم پسر خاموش شد و در خواب رفت و مسلم خفته بود ناگاه خواب آشفته ديد بيدار شد و از هجران امام حسين عليه‏السلام و فراق اهالى و اولاد خود ياد كرده به گريه در آمد و از ديده غمديده به آب گريه بر كار و بار خود و محنت روزگار مدد مى‏طلبيد.
بيا اى اشك تا بر روزگار خويشتن گريم
ندارم مهربانى تا كند بر حال من گريه‏
‏ چو شمع از محنت شب‏هاى تار خويشتن گريم‏
همان بهتر كه خود بر حال زار خويشتن گريم‏ اما چون روز روشن شد پسر پير زن روى به در خانه ابن زياد نهاد و در وقتى رسيد كه ابن زياد حصين بن نمير را مى‏گفت كه گرد محلات كوفه برو و منادى كن كه امير مى‏گويد كه هر كه خبر مسلم به نزد من آرد هزار درهم بدو دهم و مرادات و حاجات آن كس به نزد من به اجابت اقتران يابد و اگر كسى پنهان سازد و در خانه او بيايند آن خانه را غارت كنند و صاحب خانه را به قتل رسانند چون پسر پيرزن وعده درم و وعيد قتل شنود پيش دويد و صورت واقعه با محمد اشعث تقرير كرد و ابن اشعث نزديك پسر زياد رفته تمامى حال باز نمود و ابن زياد خوشدل شده عمرو بن حارث مخزومى را گفت: كه سيصد تن از سرهنگان خاص من به محماد اشعث ده كه او آن سراى را مى‏داند تا بروند و مسلم را گرفته بياورند محمد اشعث سوار شده با آن سواران روى به سراى طوعه نهادند و به يكبار در و بام آن خانه را فرو گرفتند اما مسلم نماز بامداد گزارده بود و بر جاى نماز نشسته كه آواز سم اسبان به گوش وى رسيد دانست كه به طلب وى آمده‏اند برخاست و سلاح بر خود راست كرد و شمشير كشيده از خانه بيرون آمد آن گروه به يكبار روى به وى نهادند و مسلم چون شير خشمناك بر آن قوم حمله كرد و در آن حمله چند كس را بيفكند و اين خبر را به پيش پسر زياد بردند وى به محمد اشعث پيغام داد كه تو را با سيصد كس فرستاده‏ام تا يك شخص را گرفته پيش من آرى اين چه عجز و ضعف است كه تو دارى مسلم اگر چه مردى دلير است آخر يك كس بيش نيست ابن اشعث جواب فرستاد كه تو را تصور آنست كه مرا به گرفتن حلاجى يا جولاهئى فرستاده‏اى والله كه مرا به جنگ شير ژيان و ببر دمان روان كرده‏اى اين دلاوريست كه به حسان انتقام خون مبارزان بر خاك هلاك ميريزد و صفدريست كه به ضرب خنجر خاك معركه را با مغز دليران بر مى‏آميزد.
چو بر جوشد از خشم چون تند ميغ
‏‏ ز آب آتش انگيزد از برق تيغ‏ عبيدالله خبر فرستاد كه او را امان ده و به نزديك من رسان كه جز به امان بر مسلم دست نتوان يافت و چون حديث امان مسلم به ابن اشعث رسيد با مسلم خطاب كرد كه اى مسلم خود را در مهلكه ميفكن و دست از شمشير باز دار و به نزد من آى كه امير تو را امان داده است مسلم گفت: مرا به امان شما احتياج نيست چون قول شما را اعتماد ننمايد و از كوفيان وفا نيايد.
نديدم من از هيچ كوفى وفا
‏‏ ز كوفى نيايد به غير از جفا اين بگفت و بار ديگر بر ايشان حمله كرد و چند كس را مجروح و مقتول ساخت لشگريان درماندند و بعضى پياده شده به بامها برآمدند و سنگ به جانب مسلم انداختن گرفتند و تن نازنين او را به سنگ كوفته و مجروح گردانيدند و او با خود مى‏گفت: اى نفس مرگ را آماده باش كه مردانه در دفع اعدا كوشيدن و شربت هلاك نوشيدن و خلعت شهادت پوشيدن دولتيست جاويدى و سعادتيست ابدى.
چون شهيد راه او در هر دو عالم سرخ روست
‏‏ خوش دمى باشد كه ما را كشته زين ميدان برند ناگاه حرام‏زاده‏اى سنگى بينداخت بر پيشانى مسلم آمد و خون بر روى مباركش دويد.
خون جگرم ز ديده بر رخ پالود
‏‏ رخساره كجا برم چنين خون‏آلود پس روى به جانب مكه كرد و گفت: يابن رسول الله خبر دارى كه با پسر عمت چه مى‏رود اما من در راه حق از اينها باك ندارم.
گر سنگ آيد به من چون باران اى دل
يا گوى به سر برم ز ميدان اى دل‏
‏ دست من و آستين جانان اى دل
يا در سر و كار دل كنم جان اى دل ناگاه سنگ ديگر بيفكندند و بر لب و دندان مباركش آمد و خون به محاسن شريفش فرو دويد دامن پاكش به خون آلوده گشت و اين معنى به زبان حالش جارى شد:
هر نشان كز خون دل بر دامن چاك منست

شد تنم فرسوده زير سنگ جور كوفيان
‏ پيش اهل دل دليل دامن پاك منست
كشته عشقم من و اين سنگ‏ها خاك منست

۱۲
روضة الشهداء
پس مسلم از بسيارى زخم كه يافته بود پشت به ديوار بكير بن حمران باز نهاد و آن ناكس از سرا بيرون آمده شمشيرى حواله فرق مسلم كرد شمشير فرود آمد و لب بالاى او را ببريد مسلم در همان گرمى تيغى بر بكير راند و سرش را ده قدم دور انداخت و باز پشت بر آن ديوار آورد و مى‏گفت: بار خدايا مرا يك شربت آب آرزوست.
كوفيان به نظاره ايستاده بودند و آن سخن مى‏شنودند و هيچكس ياراى آن نداشت كه او را آب دهد آخر پيرزنى بيرون آمد و قدحى از آب گينه پر آب كرده به دست وى داد چون مسلم آن قدح را بر لب نهاد پرخون شد بريخت باز پر آب كرده بدو داد ديگر باره پرخون گشت آن را نيز بريخت بار سوم كه قدح بر لب نهاد دندان‏هاى مباركش در قدح بريخت مسلم قدح را از دست بنهاد و گفت: آب خوردن من به قيامت افتاد پس يكى از عقب مسلم در آمد و نيزه‏اى بر پشت وى زد كه مسلم بر وى در افتاد و مردمان از اطراف و جوانب در آمده او را گرفتند و پيش پسر زياد بردند او در آن محل در كوشك امارت نشسته بود چون مسلم را درآوردند سلام نكرد گفتند: چرا بر امير سلام نكردى؟ گفت: زيرا كه در اين سلام نه سلامت دنيا مى‏بينم نه سلامت عقبى مشاهده مى‏كنم.
اما چون مسلم را بياوردند پسر زياد مدتى سر در پيش انداخته بود آن گاه سر برآورد و گفت: چرا بر امام زمان بيرون آمدى و اين همه فتنه انگيختى؟ مسلم گفت: امام زمان امام حسين بن على است و من به فرمان او بدين شهر آمدم و آن چه كردم در آن رضاى حق جستم اما اهل شقاوت نگذاشتند كه حق به مستحق رسد يابن المرجانة يقين مى‏دانم كه به كشتن من امر خواهى كرد پيش از آن كسى را بفرماى كه از قبيله قريش باشد تا نزد من آيد و وصيتى دارم بشنود پس باز نگريست عمر سعد را ديد ايستاده گفت: اى پسر سعد بنا بر قربت و قرابت كه مرا با توست سه وصيت مى‏كنم ملتمس آن كه وصيت‏هاى مرا قبول كنى وصيت اول آنست كه در اين شهر هفتصد درهم وام دارم و اسب من نعمان حاجب دارد از او بستانى و سلاحى كه دارم آن را بردارى و با اسب من بفروشى و وام من ادا كنى عمر سعد قبول كرد و پسر زياد گفت: اسب و سلاح از آن توست و هيچكس مانع نخواهد شد كه از مال تو دين تو را باز دهند پس فرمود وصيت دوم آنست كه چون مرا شهيد كنند مى‏دانم كه سر مرا به شام خواهند فرستاد تن مرا از پسر زياد در خواهى و در محلى كه مناسب دانى دفن كن پسر زياد كه اين سخن بشنيد گفت: چون تو را كشته باشيم هر چه با جسد تو خواهند گو بكن پس گفت: وصيت سوم آنست كه به حسين بن على عليه‏السلام نامه‏اى نويسى و در آن جا ذكر كنى كه كوفيان بى وفايى كردند و پسر عمت كشته شد زينهار تا به كوفه نيايى و به قول اين مردم فريب نيابى پسر زياد گفت: اگر حسين قصد ما نكند ما نيز قصد او نكنيم و اگر متعرض امر خلافت گردد خاموش ننشينيم.
و روايتى آنست كه گفت: اگر حسين ما را نطلبد ما وى را نطلبيم و سخنان ديگر ميان پسر زياد و مسلم گذشته كه گفتن و شنودن آن موجب ملالست القصه ابن زياد آواز داد كه از اهل مجلس من كيست كه مسلم را بر بام كوشك برد و سرش از تن جدا كند پسر بكير بن حمران گفت: يا امير اين كار منست كه امروز پدر مرا كشته پس دست مسلم گرفت و او را به بالاى بام كوشك برآورد و مسلم چندان كه مى‏رفت بر حضرت مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم درود مى‏فرفستاد اللهم احكم بيننا و بين قومنا بالحق بار خدايا حكم كن ميان ما و ميان قوم ما به راستى كه مرا بخواندند و چون بيامدم فرو گذاشتند و ما به راستى سخن گفتيم ما را دروغ گو پنداشتند پس چون به بالاى بام رسيد روى به جانب مكه كرد و گفت: السلام عليك يابن رسول الله آيا از حال مسلم عقيل هيچ خبر دارى و بيتى چند فرمود كه ترجمه‏اش به فارسى اينست:
اى باد صبا ز روى يارى

شهزاده حسين را چو بينى
هر بد كه ز كوفيان بديدى
بر گوى كه مسلم ستم‏كش
مغرور مشو به قول كوفى
‏ سوى حرم خدا گذر كن
بنشين و حديث مختصر كن‏
فرزند رسول را خبر كن‏
شد كشته تو چاره دگر كن‏
وز فتنه شاميان حذر كن‏ پس گفت: يابن رسول الله آرزوى من آن بود كه به يكبار ديگر ديده محنت ديده خود را به ديدار مباركت روشن سازم و عمر خود امان نداد و وعده ديدار به قيامت افتاد.

جان دادم و هواى لقاى تو در دلم
‏ رفتم به خاك و تخم وفاى تو در گلم خوارزمى در مقتل نورالائمه خود آورده كه مسلم از بام قصر فرو نگريست مردم بسيار ديد از اهل كوفه ايستاده بودند و نظاره وى مى‏كردند روى بديشان كرد و بيتى چند ادا فرمود كه ترجمه آن اينست:
اى كوفيان چو سر ز تن من جدا كنيد

چون كاروان به جانب مكه روان شود
گوئيد كز براى خدا بهر يادگار
زخمى بر آب چشم يتيمان من كنيد
چون طفلكان من خبر من طلب كنند
‏ بارى تن مرا به سوى خاكدان بريد
پيراهن مرا سوى آن كاروان بريد
نزد حسين جامه پر خون نشان بريد
آن دم كه ياد كشتن من بر زبان بريد
از من تحيتى سوى آن طفلكان بريد و چون مسلم سخن تمام كرد دست به دعا بر آورد و گفت: خدايا نصرت ده دوستان را و فرو گذار دشمنان را آن‏گاه كلمه بگفت و مترصد قتل بايستاده پسر بكير بن حمران خواست كه تيغ بر مسلم براند دستش خشك شد و حيران فرو ماند خبر به پسر زياد بردند او را طلبيد و سؤال كرد كه تو را چه شد جواب داد كه يا امير مردى را ديدم مهيب كه در برابر من برآمد و انگشت خود به دندان مى‏گزيد و روايتى آنست كه لب خود را به دندان گرفته بود و من از آن شخص چنان ترسيدم كه به همه عمر خود از هيچكس چنان نترسيده بودم ابن زياد تبسمى كرد و گفت: چون به خلاف عادت خود خواستى كارى كرد دهشت بر تو استيلا يافته خيالى به نظرت در آمده يكى ديگر را فرستاد چون به بالاى بام رسيد صورت حضرت مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم به نظر وى درآمد كه آن جا ايستاده است زهره‏اش بترقيد و مردى شامى را فرستاد بيامد و مسلم را شهيد كرد و قول اصح آنست كه پسر بكير او را به قتل رسانيد و سرش نزديك پسر زياد برد و تنش از بام كوشك به زير انداخت.
فغان ز عالم بالا برآمد

غبار ساحت آفاق برخاست
بسا دم‏هاى آتشبار كز غم
از آن زارى كه جان مرتضى كرد
ز بهر ماتم آل محمد صلّى الله عليه و آله
‏ خروش از عرصه غبرا برآمد
به بام قبه خضرا برآمد
به جاى موج از دنيا برآمد
غريو از مرقد زهرا برآمد
ز روح انبيا غوغا برآمد آن‏گه پسر زياد بفرمود تا تن مسلم و جسد هانى را در بازار قصابان از دار در آويختند و سرهاى ايشان را به دمشق فرستاده از كما هى احوال كه روى نموده بود اعلام كرد يزيد نامه او را مطالعه كرده و فرمود تا آن سرها را از دروازه‏هاى دمشق بياويختند و در جواب مكتوب ابن زياد نوشت كه تو به نزديك من پسنديده‏اى و عوض بدل ندارى و هر چه از تو صدور يافته مرضى و مستحسن است و چنان مى‏شنودم كه حسين بن على عزيمت عراق دارد بايد كه نيك احتياط كنى و راهها را مضبوط گردانى و هر كه را كه از وى صدور فاسدى متصور است به قتل رسانى و السلام چون اين نامه به پسر زياد رسيد خوشدل و خرم گرديد اما راوى گويد: كه بعضى از غمازان پسر زياد را گفتند: كه مسلم را دو پسر درين شهر پنهانند چون صد هزار نگار نه ماه شعاع روى ايشان دارد نه سنبل تاب گيسوى ايشان مى‏آرد.
رويى چگونه رويى رويى چون آفتابى
‏ ‏ مويى چگونه مويى هر حلقه پيچ و تابى‏ ابن زياد بفرمود تا منادى كردند كه پسران مسلم عقيل در خانه هر كس پنهان باشد و نيارد به من نسپارد و مرا معلوم گردد بفرمايم تا آن خانه را غارت كنند و آن كس را به خوارى تمام بكشند و آن جوانان در خانه شريح قاضى بودند كه مسلم در روز جنگ ايشان را بدانجا فرستاده بود و در محافظت و مراقبت ايشان داد مبالغه داد بعد از قتل مسلم چون اين منادى برآمد شريح ايشان را پيش خود طلبيد و چون چشمش بر ايشان افتاد بى اختيار نعره زد و آغاز گريه كرد و آن دو شاهزداده از قتل پدر خبر نداشتند چون گريه شريح قاضى ديدند شكى در دل ايشان آمد و گفتند: ايها القاضى تو را چه شد كه ما را ديدى فرياد بركشيدى و بدين سوز گريه مى‏كنى و آتش حسرت در دل ما غريبان مى‏زنى قاضى چندان كه خواست راز را مخفى دارد طاقت آن نداشت.
ناله را چندان كه مى‏خواهم كه پنهان بر كشم
‏ ‏ سينه مى‏گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن‏ قاضى خروش برگرفت و گفت: اى مخدوم زادگان!
بنياد دين ز سنگ حوادث خراب شد

مهر شرف در ابر ستم گشت مختفى
‏ دلها به درد و داغ جدايى كباب شد
بحر كرم ز صدمت دوران سراب شد بدانيد كه خلعت شادى دنيا مطرز به طراز غمست و شربت سور بى‏اعتبارش آلوده به زهر ماتم مشرب هر تهنيتى مكدر به شوب تعزيتى و گلستان هر عشرتى پيوسته به خار زار عسرتى.
هيچ روشن دلى در اين عالم
‏ ‏ روز شادى نديد بى شب غم‏ اكنون بدانيد كه پدر بزرگوار شما كه اختر سپهر معالى بود از اوج اقبال به حضيض ارتحال انتقال نمود و شهباز روح مقدسش به بال شهادت به جانب رياض سعادت پرواز نمود.
دنيا بهشت و رحمت پروردگار يافت
‏ ‏ در روضه بهشت به خوبى قرار يافت‏ حق سبحانه و تعالى شما را صبر جميل و اجر جزيل كرامت كناد پسران مسلم كه اين سخنان استماع نمودند هر دو بيهوش شده بيفتادند و بعد از مدتى كه با خود آمدند جامه‏ها پاره كرده و عمامه‏ها از سر برداشته و گيسوان مشكين پريشان ساخته آغاز فرياد كردند كه اى قاضى اين چه خبر دلسوز و اين چه سخن غم‏اندوز است.
چه حالتست همانا به خواب مى‏بينم

به درد دل ز لب شرع ناله مى‏شنوم
‏ كه قصر دولت و دين را خراب مى‏بينم‏
ز سوز جان جگر دين كباب مى‏بينم‏ ناله وا ابتاه و واغربتاه برآوردند قاضى فرمود كه حالا محل اين فرياد و فغان نيست كه كسان عبيدالله زياد شما را مى‏طلبند و منادى مى‏كنند كه ايشان در هر منزلى كه باشند اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت كنيم و صاحب منزل را به قتل رسانيم و من در اين شهر به محبت اهل بيت تهمت زده‏ام و دشمن در تفحص و تجسس حال منند و من به جان شما و جان خود مى‏ترسم اكنون فكر كرده‏ام كه شما را به كسى سپارم تا به مدينه رساند ايشان از ترس ابن زياد از حال پدر فراموش كرده خاموش شدند و قاضى هر يكى را پنجاه دينار زر بر ميان بست و پسر خود اسد نام را گفت: كه امروز شنودم كه بيرون دروازه عراقين كاروانى بوده و عزيمت مدينه داشته‏اند ايشان را ببر و به يكى از مردم كاروان كه سيماى صلاح در جبين او ظاهر باشد بسپار تا به مدينه برد اسد در شب تار ايشان را پيش گرفت و از دروازه عراقين بيرون برد قضا را كاروانيان همان زمان كوچ كرده بودند و سياهى لشكر ايشان مى‏نمود اسد گفت: اى جوانان اينك قافله مى‏نمايد زود برويد تا بديشان برسيد ايشان از پى كاروان روان شدند و اسد باز گرديد.
اما چون قدرى راه برفتند سياهى كاروان از نظر ايشان غايب شد و سراسيمه گشته راه گم كرده ناگاه عسى چند گرد شهر مى‏گشتند بديشان باز خوردند چون دانستند كه فرزندان مسلم بن عقيلند فى الحال ايشان را گرفته و بر بستند و امير عسان دشمن خاندان بود ايشان را هم در پيش پسر زياد آورد و ابن زياد بفرمود تا ايشان را به زندان بردند و هم در زمان نامه‏اى به يزيد نوشت كه پسران مسلم بن عقيل را كه دو طفلند در سن هفت و هشت سالگى بعد از قتل پدر ايشان را گرفتم و در زندان محبوس ساختم و مترصد فرمان تا چه حكم صادر گردد يا بكشم يا آزاد كنم يا زنده به خدمت فرستم والسلام و نامه را به يكى داده به جانب دمشق فرستاد.
اما راوى گويد كه زندانبان مردى بود نيك اعتقاد و دوستدار اهل بيت نام او مشكور چون آن دو شاهزاده را به زندان آورده و به وى سپردند و دانست كه ايشان چه كسانند در دست و پاى ايشان افتاد و به منزل نيكو نشاند و طعامى حاضر كرد تا تناول فرمودند و همه روز كمر خدمت بر ميان بسته بود و در مقام ملازمت ايستاده تا شب در آمد و غوغاى مردم فرو نشست ايشان را از زندان بيرون آورد و به سر راه قادسيه رسانيد و انگشترى خود بديشان داد و گفت: اين راه امن است برويد تا به قادسيه برسيد آن‏جا برادر مرا طلب كنيد و اين خاتم را نشانى به وى دهيد تا شما را به مدينه رساند ايشان مشكور را دعا گفتند و روى به راه نهادند و چون به حكم لا راد لقضائه گره تقدير را به سر انگشت تدبير نمى‏توان گشاد و به فحواى و لا معقب لحكمه مقتضاى قضا را به چاره‏گرى تغيير و تبديل نمى‏توان داد.
قضا به تلخى و شيرينى اى پسر رفتنست
‏ ‏ اگر ترش بنشينى قضا چه غم دارد حق سبحانه چنان مقدر و مقرر كرده بود كه آن دو يتيم غريب هر چند زودتر به پدر مظلوم و شهيد خود رسند لاجرم بار ديگر راه گم كردند و آن شب تا روز ميگرديدند چون روز روشن شد نگاه كردند هنوز بر در شهر بودند برادر بزرگ با خردتر گفت: اى برادر هنوز ما بر در شهريم مبادا كه جمعى به ما رسند و بار ديگر به قيد ايشان گرفتار گرديم پس نگريستند و بر دست چپ ايشان خرماستانى بود روى بدان جا نهادند و بر لب چشمه درختى ديدند سالخورده و ميان تهى شده به ميان آن درآمده قرار گرفتند و چون وقت نماز پيشين در آمد كنيزك حبشى آمد و آفتابه در دست چون به لب چشمه رسيد نگاه كرد عكس آن دو جوان در چشمه مشاهده نمود حيران بماند.
دل صورت زيباى تو در آب روان ديد
‏ ‏ بى خود شد و فرياد برآورد كه ماهى
كنيزك بالا نگريست چه ديد؟
دو گل از گلشن دولت دميده
دو ماه از برج خوبى رخ نموده
يكى مانند مهر از دلربايى
گل رخسارشان زير كلاله
لب آن گشته خشك از آتش غم
‏ ‏ دو سرو از باغ خوبى سركشيده‏
ز ديده چشمه باران گشوده‏
يكى چون آب خضر از جان‏فزايى‏
شده از گريه خونين همچو لاله‏
رخ اين مانده تر از اشك ماتم‏ چون كنيزك را نظر بر جمال با كمال آن دو اختر فرخنده فال اوج عزت و اقبال افتاد به تماشاى آن دو آفتاب برج هدايت و رشاد آفتابه از دست بنهاد و پرسيد: كه شما چه كسانيد و چرا در ميان اين درخت پنهانيد ايشان فرياد بر كشيدند كه ما دو كودك يتيميم و درد يتيمى كشيده و دو محزوم غريبيم رنج محنت غريبى چشيده از پدر دورافتاده راه گم كرده‏ايم و پناه بدين منزل آورده كنيزك گفت: پدر شما كه بود ايشان چون نام پدر شنودند چشمه‏هاى آب حسرت از ديده گشودند.
خدا را اى رفين از منزل مده جانان يادم
‏ ‏ كه من در وادى هجران ز حال خود به فريادم كنيزك گفت: گمان مى‏برم كه پسران مسلم بن عقيليد ايشان فرياد بر كشيدند كه اى جاريه آيا تو بيگانه‏اى يا آشنا دوست با وفا يا دشمن پر جفا كنيزك جواب داد كه من دوستدار خاندان شمايم و بى‏بى دارم كه او نيز لاف محبت شما مى‏زند جان خود را نثار اهل بيت مى‏كند شما بياييد با من تا نزديك وى رويم و مترسيد و غم مخوريد كه هيچ دغدغه نيست پس ايشان را برداشت و روى به منزل نهاد و چون نزديك رسيد به خانه درون دويد و بى بى را بشارت داد كه اينك پسران مسلم بن عقيل را آوردم.
باغ را باد صبا بس خبر رنگين داد
‏ ‏ مژده آمدن ياسمن و نسرين داد بى‏بى مقنعه از سر كشيد و به مژدگانى پيش كنيزك انداخت و گفت: تو را از مال خود آزاد كردم پس سر و پاى برهنه پيش پسران مسلم باز دويد و بر دست و پاى ايشان افتاد و بر خوارى مسلم و گرفتارى فرزندانش بگريست پس يك يك از ايشان را در بر گرفت و بوسه بر سر و روى ايشان مى‏نهاد و چون مادر مهربان نوحه مى‏كرد كه اى غريبان مادر و اى بى كسان مظلوم و اى بيچارگان محروم و اى بر كسانى كه شما را به درد فراق پدر مبتلا ساخته‏اند و در ميدان كينه اهل بيت رسالت علم عناد و فساد افراختند آنگاه ايشان را به خانه در آورد و طعامى كه داشت حاضر كرد و كنيز را گفت: كه اين راز را پنهان دار و شوهرم را از اين قضيه آگاه مساز*
كو در حرم اهل وفا محرم نيست.
اما راوى گويد كه چون مشكور زندانبان به جهت رضاى خداوند آن دو مظلوم دردمند را از زندان رها كرد على الصباح آن خبر به پسر زياد رسانيدند مشكور را طلبيد و گفت: با پسران مسلم چه كردى؟ گفت: ايشان را براى رضاى خدا آزاد كردم و خانه دين خود را با اين عمل ستوده و كردار پسنديده آباد گردانيدم.
ابن زياد گفت: از من نترسيدى؟ گفت: هر كه از خداى ترسد از غير او نترسد.
گفت: چه تو را بر اين داشت؟ مشكور گفت: اى ستمكار نابكار پدر بزرگوار ايشان را به ستم كشتى چه تقريب داشت كه آن دو كودك نارسيده بى‏گناه را كه داغ يتيمى بر جگر داشتند به محنت بند و زندان مبتلا ساختى من براى حرمت روح سيد كونين و صدر ثقلين محمد رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم ايشان را از بند رهايى دادم و بدانچه كردم اميد شفاعت از آن سرور دارم و تو از آن دولت محرومى پسر زياد در غضب شد و گفت: همين لحظه سزاى تو بدهم گفت: هزار جان من فداى ايشان باد.
من در ره او كجا به جان وا مانم

يك جان چه بود هزار جان بايستى
‏ جان چيست كه بهر او فدا نتوانم‏
تا جمله به يكباره بر او افشانم‏ پسر زياد جلاد را فرمود تا او را بر عقابين كشيد و گفت: اول پانصد تازيانه‏اش بزن آن گه سرش از تن جدا كن جلاد فرمان به جاى آورده تازيانه اول كه زد مشكور گفت: بسم الله الرحمن الرحيم و چون دوم بزد گفت: خدايا مرا صبر ده چون سوم بزد گفت: خدايا مرا بيامرز چون چهارم بزد گفت: خدايا مرا براى محبت فرزندان رسول تو مى‏كشند چون تازيانه پنجم بزد گفت: الهى مرا به رسول و اهل بيتش در رسان آن گه خاموش شد و آه نكرد تا پانصد تازيانه‏اش بزدند آن گه چشم باز كرد و گفت: يك شربت آبم دهيد ابن زياد گفت: آبش مدهيد و گردنش بزنيد عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت كرده به خانه برد و خواست كه به علاج او مشغول شود كه مشكور ديده از هم بگشاد و گفت: مرا از حوض كوثر آب دادند اين بگفت و جان به حق تسليم كرد.
جانش مقيم روضه دارالسرور باد
‏ ‏ گلشن سراى مرقد او پر ز نور باد اما راوى گويد كه چون آن مؤمن‏ه صادقه هر دو كودك را به سراى درآورد خانه پاكيزه براى ايشان ترتيب كرد و فرشهاى پاك بگسترد و چون شب در آمد ايشان را بخوابانيد و دلنوازى مى‏نمود تا به خواب رفتند پس از آن از خانه بيرون آمد و بر جاى خود قرار گرفت زمانى نگذشت شوهرش از در درآمد كوفته و نالان زن گفت: اى مرد كجا بودى در اين روز كه به خانه دير آمدى گفت: صباح به در خانه امير كوفه رفته بودم منادى برآمد كه مشكور زندانبان پسران مسلم عقيل را از زندان آزاد كرده است هر كس ايشان را يا خبر ايشان را بياورد امير او را اسب و جامه دهد و از مال دنيا توانگر گرداند مردمان روى به جست و جوى ايشان نهادند و من هم در طلب ايشان ايستادم و در حوالى و نواحى شهر مى‏گرديدم و جد و جهد مى‏نمودم آخر اسبم هلاك شد و مقدارى راه پياده برفتم و از مقصود اثرى نيافتم زن گفت: اى مرد از خداى بترس تو را با خويشان رسول خدا چه كار است گفت: اى زن خاموش باش كه پسر زياد مركب و خلعت و درم و دينار بسيار وعده كرده آن كس را كه پسران مسلم را نزد وى برد زن گفت: چه ناجوانمردى باشد كه آن دو يتيم را بگيرد و به دست دشمن سپارد و از براى دنيا دين خود را از دست بگذارد مرد گفت: اى زن تو را با اين سخنان چه كار طعامى اگر دارى بيار تا بخورم زن بيچاره خوان بياورد و آن بى‏سعادت طعامى بخورد و بر روى جامه خواب چون بى‏هوشان بيفتاد و در خواب شد چه تردد بسيار كرده بود و مانده و كوفته شده اما چون از شب پاره‏اى بگذشت برادر بزرگ كه نامش محمد بود از خواب بيدار شد و برادر كهتر را كه نامش ابراهيم بود گفت: اى برادر برخيز كه ما را نيز خواهند كشت در اين ساعت پدر خود را در خواب ديدم كه با مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم و مرتضى و فاطمه زهرا و حسن مجتبى در بهشت مى‏خراميدند ناگاه نظر حضرت رسالت بر من و تو افتاد و ما از دور ايستاده بوديم حضرت رسول روى به پدر ما كرد كه اى مسلم چگونه دلت داد كه اين دو طفل مظلوم را در ميان ظالمان بگذاشتى پدرم باز نگريست و ما را بديد گفت: يا نبى الله اينك در قفاى من مى‏آيند و فردا نزديك من خواهند بود برادر خردتر كه اين سخن بشنيد گفت: اى برادر به خدا كه من هم همين خواب ديدم پس هر دو برادر دست در گردن يكديگر كرده مى‏گريستند روى بر روى هم مى‏نهادند و مى‏گفتند: وا ويلاه وا مسلماه وا مصيبتاه از آواز گريستن و خروش و افغان ايشان حارث بن عروه كه شوهر آن زن بود بيدار شد و زن را آواز داد كه اين افغان و خروش چيست و درين خانه ما كيست زن عاجزه فرو ماند حارث گفت: برخيز و چراغ روشن كن زن چنان بيخود شده بود كه بدان كار قيام نمى‏توانست نمود آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن كرد و در آن خانه در آمد دو كودك را ديد دست به گردن هم درآورده وا ابتاه مى‏گفتند حارث پرسيد كه شما چه كسانيد ايشان تصور كردند كه او از دوستانست گفتند: ما فرزندان مسلم بن عقيليم حارث گفت: وا عجباه - يار در خانه و ما گرد جهان مى‏گرديم - من امروز در طلب شما يم تاختم تا حدى كه اسب خود را از تاختن هلاك ساختم و شما خود در منزل من ساكن و مطمئن بوده‏ايد ايشان كه اين سخن بشنودند خاموش شده سر در پيش افكندند و آن بى‏رحم سنگين‏دل هر يك را طپانچه‏اى بر رخسار نازنين زد و گيسوهاى مشگين ايشان كه حبل المتين متمسكان عروة الوثقى دين بود به هم باز بست و بيرون آمده در خانه را مقفل ساخت و آن زن در دست و پاى وى مى‏افتاد و سر خود بر قدم وى مى‏نهاد و بوسه بر دست و پاى وى مى‏داد و گريه و زارى و ناله و بى قرارى مى‏كرد و مى‏گفت:
بيداد مكن برين يتيمان

اينها به فراق مبتلايند
بگذر ز سر جفاى ايشان
نفرين يتيم محنت آلود
‏ لطفى بنماى چون كريمان
در شهر غريب و بى نوايند
پرهيز كن از دعاى ايشان
آتش به جهان در افكند زود حارث بانگ بر زن زد كه از اين سخن بگذر و زبان در كش و الا هر جفايى كه بينى همه از خود بينى زن بيچاره خاموش شد اما چون صبح بدميد و جهان روشن گشت آن تيره روى سياه دل برخاست و تيغ و سپر برداشته و آن دو كودك را پيش انداخته روى به لب آب فرات نهاد و زنش پاى برهنه از پى مى‏دويد و زارى و در خواست مى‏نمود و چون به نزديك رسيدى آن مرد تيغ كشيده روى به وى نهادى و آن زن از بيم تيغ باز گشتى و چون ايشان مقدارى راه برفتندى باز از پى بدويدى برين منوال مى‏رفتند تا به كنار آب فرات رسيدند حارث غلامى داشت خانه‏زاد كه با پسر وى شير خورده بود غلام از عقب خواجه آمد چون بدان جا رسيد حارث شمشير برهنه به وى داد كه برو و اين دو كودك را سر از تن جدا كن غلام شمشير بستد و گفت: اى خواجه كسى را دل دهد كه اين دو كودك بيگناه را بكشد حارث غلام را دشنام داد و گفت: برو و هر چه تو را مى‏گويم چنان كن.
بنده را با اين و با آن كار نيست
‏ ‏ پيش خواجه قوت گفتار نيست‏ غلام گفت: مرا ياراى قتل ايشان نيست و از روح مقدس حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم شرم مى‏دارم كه كسانى را كه منسوب به خاندان وى باشند هلاك كنم حارث گفت: اگر تو سر ايشان بر ندارى من سر تو بردارم غلام گفت: پيش از آن كه تو مرا بكشى من تو را به همين شمشير هلاك كنم حارث مرد نبردديده بود دست بزد و موى سر غلام بگرفت غلام نيز دست فراز كرد و ريش او را گرفته پيش خود كشيد چنان چه حارث بر وى افتاد و غلام خواست كه زخمى بر وى زند كه حارث قوت كرد و تيغ از دست غلام به در آورد و غلام تيغ خود را از نيام كشيده بر خواجه حمله كرد خواجه سپر پيش آورد و حمله او را رد كرده شمشير بزد و دست راست غلام را بيفكند غلام به دست چپ گريبان او را بگرفت و خود را بدو باز چسبانيده نگذاشت كه ديگر زخم بر وى زند و هر دو به هم در آويختند كه ناگاه زن و پسر در رسيدند پسر پيش دويد و ميان غلام گرفته باز پس كشيد و گفت: اى پدر شرم ندارى اين غلام كه مرا به جاى برادر است و با هم شير خورده‏ايم و مادر مرا به جاى فرزند است از وى چه مى‏خواهى حارث جواب نداد و تيغ كشيده روى به غلام نهاد و ضربتى بر وى زد كه هلاك شد پسرش گفت: سبحان الله من هرگز از تو سخت دل‏ترى نديده‏ام و جفاكارترى نشنيده.
جفاكاران بسى هستند اما

ندارى پيشه جز آزار دلها
‏ بدين تندى جفاكارى كه ديدست‏
چنين شوخ دل آزارى كه ديدست‏ حارث گفت: اى پسر سخن كوتاه كن و بگير اين تيغ و برو هر دو را سر ببر گفت: لا والله هرگز اين كار نكنم و تو را هم نگذارم كه مرتكب اين امر شوى و زنش نيز زارى مى‏كرد كه مكن و خون اين بى‏گناهان در گردن مگير و ايشان را زنده پيش پسر زياد بر تا مقصودى كه دارى محصل گردد او گفت: اكثر اهل كوفه هوادار اين مردمند اگر من ايشان را به شهر برم امكان دارد كه عوام غوغا كنند و ايشان را از من بستانند و رنج من ضايع گردد پس خود تيغ بر كشيد و آهنگ شاهزادگان كرد و ايشان مى‏گريستند و مى‏گفتند اى پير بر كودكى و يتيمى و غريبى ما رحم كن و بر بى كسى و درماندگى ما ببخشا.
سنگ را دل خود شود از ناله‏هاى زار ما
‏ ‏ اين دل فولاد تو يك ذره سوهان‏گير نيست‏ حارث گوش به سخن ايشان نكرده پيش دويد تا يكى از ايشان را بگيرد و هلاك كند زن در آويخت كه اى ناخداى ترس، مكن و از جزاى روز قيامت برانديش حراث در غضب شد و شمشير بزد و زن را مجروح ساخت اما چون پسر ديد كه مادرش زخم خورده خداوند حارث مى‏خواهد كه زخم ديگر بر وى زند فى الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت: اى پدر با خود آى و آتش غضب را به آب فرو نشان حارث تيغ حواله پسر كرد و به يك ضربت او را نيز بكشت اما چون زن و پسر خود را كشته ديد غريو از نهادش برآمد و به واسطه زخمى كه خورده بود قوت برخاستن نداشت همين فرياد مى‏كشيد و به جايى نمى‏رسيد.
جايى رسيد ناله كه از آسمان گذشت
‏ ‏ با او به هيچ جا نرسيد اين فغان من‏ پس آن سنگدل به نزديك كودكان آمد گفتند: اى مرد ما را زنده نزد پسر زياد بر تا او هر چه خواهد درباره ما به جاى آرد گفت: شما را داعيه آنست كه من شما را به شهر در آرم و غوغاى عام شما را از من بستانند و مالى كه ابن زياد وعده كرده به من نرسد گفتند: اگر مراد تو مالست گيسوان ما را بتراش و ما را بفروش و زر بستان آن ناكس بى حميت در جاهليت افتاده گفت: البته شما را مى‏كشم گفتند: بر كودكى و نحيفى ما رحم كن گفت: در دل من رحم نيست گفتند: بگذار تا وضو سازيم و دو ركعت نماز بگزاريم گفت: والله نگذارم گفتند: بدان خدايى كه اسمش بردى بگذار تا او را سجده كنيم گفت نگذارم گفتند: هلا اين چه عداوتست كه مى‏ورزى و اين چه بغض است كه با ما ظاهر مى‏كنى دريغ كه در اين گرفتارى نه كسى به فرياد ما رسد و نه مددكارى نفسى برآرد.
يك هم نفسى نيست به عالم ما را
‏ ‏ فريادرسى نيست در اين غم ما را پس حارث قصد هر كدام مى‏كرد آن ديگرى مى‏گفت كه اول مرا بكش كه من برادر خود را كشته نتوانم ديد القصه سر برادر بزرگ كه محمد بود جدا كرد و تن او را در آب فرات انداخت برادر خردتر كه ابراهيم بود برجست و سر برادر برگرفت و رو بر روى او مى‏نهاد و لب بر لب او مى‏ماليد و مى‏گفت: اى جان برادر تعجيل مكن كه من نيز مى‏آيم حارث آن سر را به عنف ازو بستاند و سر او را نيز جدا كرده تنه‏اش را در آب افكند در آن محل خروش از زمين و زمان برآمد و فغان در مناظر آسمان افتاد و افسوس از آن دو نهال گلشن اقبال و كامرانى كه در اول نوبهار جوانى به خزان اجل پژمرده شده و حيف از رخسار آن دو گل بوستان ناز كه به خارستان حادثه جانگداز خراشيده گشت‏
دريغا كه خورشيد روز جوانى

دريغا كه ناگه گل نوشكفته
‏ چو صبح دوم بود كم زندگانى‏
فرو ريخت از تندباد خزانى‏ اما چون حارث جفاكار لعنة الله عليه سرهاى آن دو شاهزاده نامدار را از تن جدا كرد و در توبره نهاد و از قربوس زين در آويخته روى به جانب عبيدالله زياد آورد و نيم چاشتى بود كه رسيد هنوز ديوان مظالم قايم بود كه به قصر امارت در آمد و آن توبره پيش پسر زياد بر زمين نهاد و ابن زياد پرسيد كه درين توبره چيست گفت: سر دشمنان توست كه به تيغ تيز از تن ايشان جدا كرده‏ام و به طمع رعايت و عنايت تحفه پيش تو آوردم پسر زياد حكم كرد كه آن سرها را شسته و در طشتى نهاده پيش وى آوردند تا ببيند كه سرهاى چه كسانست اما چون بشستند و پيش آوردند نگاه كرد روى‏ها ديد چون قرص ماه و گيسوها مشاهده كرد چون مشگ سياه گفت: اين سرهاى چه كسانست؟ گفت: از آن پسران مسلم بن عقيل. ابن زياد را بى اختيار آب از ديده روان شد و حضار مجلس نيز بگريستند پسر زياد پرسيد كه ايشان را كجا يافتى گفت: اى امير دى همه روز در طلب ايشان بودم و اسب خود را هلاك كردم و ايشان خود در خانه من بودند من خبر يافته ايشان را بربستم و صباح به لب آب فرات بردم و هر چند زارى كردند بر ايشان رحم نكردم القصه ايشان را بكشتم و تن ايشان را در فرات افكنده سر ايشان را اينجا آوردم پسر زياد گفت: اى لعين از خداى نترسيدى و از عقوبت حق سبحانه نينديشيدى و تو را بر رخسارهاى دلاويز و گيسوهاى عنبربيز ايشان رحم نيامد و من به يزيد نامه نوشته‏ام كه ايشان را گرفته‏ام اگر بفرمايى زنده بفرستم اگر حكم يزيد در رسد كه ايشان را بفرست چگونه كنم آخر چرا ايشان را زنده پيش من نياوردى گفت: ترسيدم كه عوام شهر غوغا كرده ايشان را از من بستانند و طمعى كه به امير داشتم حاصل نشود گفت: چرا ايشان را جايى مضبوط نساختى و خبر به من نياوردى تا كس فرستادمى و ايشان را پنهان نزد خود آوردمى آن شقى خاموش گشت پسر زياد روى به نديمان كرد و در ميان ايشان شخصى بود مقاتل نام و از دل و جان دوستدار خاندان بود پسر زياد عقيده او را مى‏دانست اما تغافل مى‏كرد زيرا كه مقاتل نديمى قابل بود او را پيش طلبيد و گفت: اين شخص را بگير و به لب آب فرات بر همان جا كه اين دو طفل را شهيد كرده است به هر خوارى و زارى كه خواهى او را به قتل رسان و اين سرها را نيز ببر و همانجا كه تنهاى ايشان در آب افكنده است اينها نيز بيفكن.
مقاتل به غايت شادمان شده دست او را گرفته بيرون آورد و با محرمان خود گفت: به خدا كه اگر عبيدالله زياد تمام پادشاهى خود به من ارزانى داشتى مرا چنين خوش نيامدى كه كشتن اين مردود را به من فرمود پس مقاتل حكم كرد كه دست‏هاى حارث را از باز پس بستند و سرش را برهنه كرده به ميان بازار كوفه در آوردند و آن سرها را به مردم مى‏نمودند غريو از مردم بر مى‏آمد و بر آن شخص لعنت مى‏كردند و خار و خاشاك بر سر و روى وى مى‏ريختند و برين منوال مقاتل او را مى‏برد تا به موضعى كه مقتل ايشان بود نگاه كرد زنى را ديد مجروح افتاده و جوانى چون سرو آزاد كشته شده و غلامى همه اعضاى او پاره پاره گشته و آن زن نوحه مى‏كرد بر فرزندان و بر پسر نوجوان نازنين خود مى‏گفت.
اى دريغ آن سرو باغ نازنين من كه شد
‏ ‏ در جوانى همچو گل پيراهن عمرش قبا مقاتل پرسيد: كه چه كسى؟ گفت: زوجه اين بدبخت بودم و از اين كار او را منع مى‏نمودم و پسر و غلام من در اين كار با من متفق بودند آخر الامر پسر و غلام را بكشت و مرا زخم زد و به حمدالله كه نفرين آن دو طفل بيگناه در وى رسيد پس روى به شوهر كرد كه اى لعين براى طمع دنيا پسران مسلم را بكشتى و دين را بدين قتل ناحق كه عمدا از تو صادر شد از دست دادى.
پس حارث مقاتل را گفت: كه دست از من بدار تا در خانه خويش پنهان شوم و ده هزار دينار نقد به تو دهم مقاتل گفت: اگر مال همه عالم از آن تو باشد و به من دهى دست از تو باز ندارم و ناچار چون تو بر ايشان رحم نكردى من نيز بر تو رحم نكنم و تو را هلاك سازم و از حق سبحانه ثواب عظيم طمع دارم پس مقاتل از مركب فرود آمد و چون چشمش بر خون فرزندان مسلم افتاد فرياد برآورد و بسيار بگريست و خود را در خون ايشان غلطانيد و دست به دعا برداشته از حق سبحانه آمرزش طلبيد و آن سرها را نيز در آب انداخت.
راوى گويد: كه به كرامتى كه اهل بيت صلّى الله عليه و آله و سلم را مى‏باشد آن تن‏ها از آب برآمدند و هر سرى بر تنه خود چسبيد دست در گردن يكديگر آورده به آب فرو رفتند و روايتى است كه هر دو را از آب بيرون كرده در آن ساحل قبرى كنده به خاك كردند و تا امروز زايران زيارت مى‏كنند آن گاه مقاتل غلامان را فرمود تا اول دستهاى او را بريدند آن گاه پاهايش را پس هر دو گوشش را قطع كردند و هر دو چشمش را بر كندند و شكمش شكافته اعضاى بريده وى را در آن نهادند و سنگى بر او بسته به آب انداختند زمانى برآمد آب به موج در آمد و او را بر كنار انداخت تا سه بار اين صورت واقع شد گفتند: آب او را قبول نمى‏كند چاهى بكندند و او را در آن چاه افكندند و پر خاك و سنگ كردند اندك فرصتى را زمين بلرزيد و او را بر روى افكند و تا سه نوبت اين معنى مشاهده افتاد گفتند خاك نيز اين مردود را قبول ندارد. پس بدان خراستان‏ها رفتند و هيزم خشك شده آوردند و آتشى برافروختند وى را در آن انداختند تا بسوخت و خاكسترش به باد بر دادند پس دو جنازه حاضر كردند و پسر پيرزن و غلامش را بر آن خوابانيده به در شهر بردند و آنجا كه باب بنى خزيمه است با جامه خونين دفن كردند و هواداران اهل بيت پنهانى ماتم شاهزادگان داشتند.
باب نهم : در رسيدن امام حسين به كربلا و محاربه نمودن با اعدا و شهادت آن حضرت با اولاد و اقربا و ساير شهدا رضوان الله عليهم اجمعين‏
حقا كه شرح اين حكايت مشتمل بر نكايت به مرتبه‏اى است كه به اعانت قوت تقرير در مكان امكان نگنجد و ثبت اين قصه منطوى بر غم و غصه به مثابه‏ايست كه به وسيله صورت تحرير به حيز ظهور در نيايد نه زبان قلم را طاقت اظهار است و نه قلم زبان را قوت و ياراى گفتار.
همى ترسم كه اندر وقت تقرير

وگر تحرير خواهم آن زمان هم
‏ زبان از آتش بى حد بسوزد
قلم بشكافد و كاغذ بسوزد نه سامع را قوت شنودن اخبار استعلاى نواير اين حكاياتست و نه قائل را استطاعت بيان استيلاى شديد اين روايات.
فرياد كه ياراى سخن نيست زبان را
‏ ‏ بربست غم و غصه ره نطق و بيان را اعلام اين حادثه جانسوز كه يضيق صدرى نتيجه اوست و اخبار واقعه غم‏اندوز كه و لا ينطق لسانى خاصيتى متفرع بر او به چه وجه بر منصه تبيين و تفصيل ظاهر و هويداست تواند شد:
ز دست گريه كتابت نمى‏توانم كرد

ز آه و ناله حكايت نمى‏توانم كرد
‏ كه مى‏نويسم و مغسول مى‏شود فى الحال‏
كه صد گره به زبان ميفتد به وقت مقال‏ آرى شهادت امام حسين عليه‏السلام اندك واقعه‏اى نيست و مصيبت اله بيت كم‏حادثه‏اى نى حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم از آن صورت خبر داده بود قبل از وقوع اين مصيبت بر دل زهرا و مرتضى نهاده.
در كنزالغرايب آورده كه جبرئيل امين پنج نوبت حبيب رب العالمين را از شهادت امام حسين خبر داده بود اول در روزى كه متولد شد جبرئيل به تهنيت و تعزيت نزول نمود چنان چه شمه‏اى از آن سابقا سمت گزارش يافت دوم در چهارماهگى و آن چنان بود كه از ام الفضل بنت الحارث رضى الله عنها روايت كنند كه گفت: شبى در خواب ديدم كه پاره‏اى از تن مبارك حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم ببريدند و در كنار من نهادند از خواب درآمدم ترسان و هراسان نزد سيد عالم رفتم و گفتم: يا رسول الله! خواب مهيب ديده‏ام و از هول و هراس آن آرام از دل من رفته است و صورت خواب تقرير كردم آن حضرت صلّى الله عليه و آله و سلم تبسم‏كنان گفت: يا ام الفضل! نيكو خوابى ديده‏اى فاطمه من حامله است به پسرى و آن پسر پاره‏اى است از من چون متولد شود تو را دايه سازم و او را در كنار تو نهم بعد از چند روز حسين متولد شد او را به ام‏الفضل سپردند و به رضاع او مشرف گشت ام‏الفضل گويد: روزى سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم به خانه من در آمد و از مقدم او كلبه من خلد برين شد پس فرمود بيار جگرگوشه و نورد ديده مرا من حسين را بر كنار پيغمبر نهادم حسين اراقه كرد و قطره‏اى از آن بر جامه آن آن حضرت چكيد و آن حضرت روى بر حلق وى مى‏ماليد و بوسه بر روى وى مى‏داد و بعد از زمانى من او را به عنف از رسول خداى فرا ستدم چنان كه حسين بگريست رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود كه مهلا يا ام‏الفضل مهلا آهسته باش اى ام‏الفضل كه اين قطره به آب پاك گردد و اين رنج كه به جگرگوشه من رسيد به چه چيز بر خيزد جبرئيل فرود آمد كه اى سيد تو طاقت گريستن حسين ندارى وقتى كه حلق تشنه او را به خنجر آبدار بريده باشند و جسد نازنين او را غرقه خون ساخته حال چون خواهد بود حضرت خواجه صلوات الله و سلامه عليه از اين حال محزون شد و به غايت اندوهگين گرديد هركه در اين مصيبت اندوهناك باشد مقرر است كه با حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم موافقت نموده و از اينجا گفته‏اند: كه ارواح انبيا على نبينا و عليهم‏السلام به جهت موافقت با آن حضرت همه در واقعه حسين محزون و مغموم گشته‏اند.
آدم درين عزا به غم و غصه مبتلاست

هان اى خليل آتش نمرود ديده‏اى
رنگين چراست پيرهن موسوى ز نيل
گويا براى ماتم سلطان دين حسين
اينها غم از براى دل مصطفى خورند
گر مرتضى بگريد از اين غصه در خورست
سوزش نه بر زمين بود و بس كه بر سپهر
‏ كشتى نوح غرقه طوفان ابتلاست‏
اين شعله بين كه در جگر شاه اولياست‏
وز دست غصه جبه عيسى چرا قباست‏
چندين خروش و ولوله در خيل انبياست‏
آن خود چه حسرتست كه در جان مصطفيست‏
ور فاطمه بنالد از اين حالها رواست‏
در هر كه بنگرى به همين داغ مبتلاست‏ و اين حكايت ام‏الفضل در كتاب مطالب السؤل فى مناقب آل الرسول از كمال الدين ابن طلحه منقولست و در شواهد از ام‏الحارث نقل كرده و الله اعلم.
سوم خبر شهادت حسين عليه‏السلام در سه سالگى واقع شده و اين حكايت را امام طبرى در سير كبير آورده كه يكى بود از ياران رسول صلّى الله عليه و آله و سلم كه او را دحيه كلبى گفتندى جوانى بود زيباروى نيكوخوى اوقات وى به تجارت مى‏گذشت هرگاه كه به نزديك آن سرور آمدى آن حضرت او را گرامى داشتى و هر بار كه بيامدى دست تهى نبودى بلكه از جهت حسن و حسين ميوه‏هايى كه در آن زمان بودى بياوردى و شاهزادگان چنان خو كرده بودند كه چون دحيه بيامدى هر دو برادر به مسجد يا حجره آن حضرت تشريف فرمودندى و دليروار بر كنار وى نشستندى و دست به گريبان و آستين وى در آوردندى اما جبرئيل امين عليه‏السلام گاهگاه به صورت دحيه نزد آن حضرت مى‏آمد روزى هب صورت با پيغمبر بر در مسجد نشسته بود كه حسن و حسين درآمدند و جبرئيل را به صورت دحيه ديدند چنان تصور فرمودند كه دحيه است گستاخانه در آمده بر كنار وى نشستند و دست در آستين وى مى‏كردند و به گريبان وى در مى‏آوردند روى مبارك آن حضرت برافروخت و از جبرئيل شرم داشت و خواست كه ايشان را دور كند جبرئيل گفت: كه اى سيد ايشان را هيچ مگوى پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود كه اى جبرئيل چون هيچ مگويم كه ايشان تو را نمى‏شناسند و حرمت به جاى نمى‏آورند و تو را دحيه مى‏پندارند از آن گستاخى مى‏نمايند جبرئيل گفت: اى سرور عالميان بسيار بوده كه فاطمه نماز تهجد گزارده بوده و در خواب رفته و ايشان در گهواره بيدار شده‏اند و خواسته‏اند كه بگريند از آفريدگار عالم فرمان رسيده كه اى جبرئيل به تعجيل برو و گهواره ايشان را بجنبان كه فاطمه غنوده است تا زمانى بياسايد يا رسول الله من گهواره ايشان را بسيار شبها جنبانيده‏ام و صداى اين معنى كه ان فى الجنة نهرا من لبن * لعلى و الزهراء و حسين و حسن به گوش ايشان رسانيده.
اى سيد من بسى دست آس فاطمه كشيده‏ام كه او از ماندگى دستاس كشيدن در خواب بوده و چون من دستاس كش و گهواره‏جنبان ايشانم اگر در كنار من آيند عجب نباشد اما در اين حيرانم كه در آستين و گريبان من چه مى‏جويند حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود كه چون ايشان تو را دحيه پنداشته‏اند و هرگاه كه دحيه اينجا آمدى براى ايشان ميوه يا تبركى ديگر در گريبان و آستين خود داشتى ايشان از تو تبرك و ميوه مى‏جويند جبرئيل دست بيازيد به بهشت و يك خوشه انگور و انارى از اشجار بهشت باز كرده پيش ايشان نهاد و چون خواستند كه تناول فرمايند سائلى بر در مسجد آمده گفت: كه مدتيست در آرزوى آنم حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم خواست كه از آن انگور قدرى به وى دهد جبرئيل دست آن حضرت بگرفت و گفت: يا رسول الله اين ابليس است آمده تا از ميوه بهشت بخورد و اين بر وى حرامست اما چون ابليس بدانست كه او را بشناختند نااميد باز گشت پس شاهزادگان ميوه مى‏نوشيدند و پيغمبر در ايشان مى‏نگريست جبرئيل گفت: اى سيد اين دو ميوه باغ تو را و اين دو چشم و چراغ تو را شربت شهادت خواهند چشانيد و يكى را به زهر قهر مقتول خواهند كرد و ديگرى را به تيغ بى دريغ بخواهند گذرانيد و مصيبت ايشان تو را موجب زيادتى شفاعتست چنان چه ابن حسام گويد.
به روز حشر بينى به دست پيغمبر
‏ ‏ كليد گنج شفاعت به خون‏بهاى حسين‏ و در مصابيح القلوب آورده كه جبرئيل از بهشت انارى و سيبى و بهى فرا گرفت و بديشان داد ايشان شاد شدند و حضرت رسول فرمود: كه اين ميوه را پيش پدر و مادر خود بريد و با يكديگر بخوريد و از هر يك چيزى باقى گذاريد چنان كردند روز ديگر كه بر سر آن رفتند درست شده بود و به حال خود باز رفته پس هرگاه كه از آن چيزى بخوردندى قدرى باقى گذاشتندى روز ديگر درست شده بودى تا چون فاطمه از دنيا رحلت كرد آن انار گم شد و چون امير را شهيد كردند به نيز ناپيدا شد اما سيب نزد امام حسين عليه‏السلام بود و پيوسته با خود داشتى چون در كربلا تشنگى بر او غلبه كردى آن سيب را ببوئيدى و تشنگى او كمتر شدى و چون امام حسين را شهيد كردند آن سيب نيز غايب شد اما بوى سيب از تربت مقدسه او مى‏شنودند از حضرت امام زين العابدين عليه‏السلام روايت است كه هر آن مؤمن مخلص كه در موسم عاشورا حسنى را زيارت كند بوى آن سيب از تربت وى مى‏شنود و بوى تربت آنحضرت خود هزار بار از مشك اذفر و طيب عنبر خوش‏تر است سلام على الترب الذى ضم جسمه.
اگر بر مرقد جنت پناهش بگذرى يابى

هواى مشهدش چون روضه فردوس روح افزا
‏ شميمش در مشام جان ز بوى مشك تر خوش‏تر
فضاى آستانش چون سراى خلد جان پرور چهارم خبر شهادت او در چهار سالگى وقوع يافته و آن چنان بود كه جبرئيل نزد پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم آمد و آن حضرت حسين را بر كنار داشت و بوسه بر روى و حلق او مى‏داد و سر مبارك او را به سينه با سكينه بى‏كينه خود باز مى‏نهاد جبرئيل پرسيد: كه يا رسول الله اين ميوه باغ نبوت و اين ثمره حديقه ولايت را دوست مى‏دارى؟ فرمود كه: نعم اولادنا اكبادنا.
راوى گويد: كه تعويذى برداشت و بسته در گردن حسين بود و اثر آن رشته بر گردن نازنينش مانند خطى پديد آمده بود جبرئيل عليه‏السلام در آن خط مى‏نگريست و سر مى‏جنبانيد سيد انبيا صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود كه اى برادر بسيار در اثر اين رشته مى‏نگرى جبرئيل گريان گريان گفت: يا رسول الله روزى باشد كه در كربلا اثر همان رشته در گردنش خون‏آلود گردد و جان‏هاى اهل بيت به مصيبت آن شهيد غمزده مظلوم محنت فرسوده ملول و محزون و مغموم و مهموم گردد.
ملك را جان درين ماتم بسوزد

بدان سان آتشى گردد فروزان فلك را هم جگر زين غم بسوزد
كه از يك شعله‏اش عالم بسوزد پنجم اعلام واقعه هايله و حادثه نازله شاه شهيدان در پنج سالگى بوده آورده‏اند كه صباح عيدى بود كه شاهزادگان به حجره سيد عالميان در آمدند و گفتند: اى جد بزرگوار امروز روز عيد است و بزرگ‏زادگان عرب را مى‏بينيم كه جامه‏هاى نو پوشيده‏اند و ما را لباس نو نيست روى به جانب تو كه تاج لعمرك بر سر و خلعت يا ايها المدثر در بر دارى آورده تا عيدى بستانيم و عيدى جز جامه نو نمى‏خواهيم خواجه عالم صلّى الله عليه و آله و سلم تامل فرمود و جامه‏اى كه مناسب ايشان باشد در خانه نبود و نااميدى و محرومى ايشان را نيز لايق نمى‏نمود متوجه بارگاه احديت شد و سر خود را به حضرت صمديت فرستاد فى الحال جبرئيل آمد و دو حوله سفيد دوخته مناسب قد و قامت ايشان از حلل بهشت بياورد و گفت: اى سيد ملول مباش و اين لباس در فرزندان عزيز خود پوش حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم شاهزادگان را طلبيد و گفت: اينك جامه‏هايى كه خياط قدرت فراخور قد و قامت شما دوخته از غيب رسيد.
خلعت قدر كه خياط كرامت آراست
‏ ‏ بر قد و قامت اقبال شما آمد راست‏ اما چون حسن و حسين آن خلعت‏ها را سفيد ديدند ديگرباره به زبان نياز گفتند: اى جد دلنواز همه كودكان عرب جامه‏هاى رنگين دارند ما را نيز هواى لباس ملون است حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم متفكر شد جبرئيل گفت: يا رسول الله خاطر جمع دار كه استاد كارخانه صبغة الله اين مهم را فى الحال بسازد و دل جگرگوشگان تو را به هر رنگ كه خواهند بنوازد بفرماى تا طشت و آبدستان بياورند پس حضرت بفرمود تا طشت و ابريق آب بياوردند و جبرئيل گفت: يا رسول الله من آب برين جامه‏ها مى‏ريزم و تو دست مبارك در آن مى‏مالى تا هر رنگ كه مطلوب باشد به ظهور رسد آن سرور كى حله را در طشت نهاد و جبرئيل آب ريختن آغاز كرد.
پس حضرت روى به جانب حسن آورده فرمود كه اى نور ديده جامه خود را به چه رنگ مى‏خواهى؟ گفت: به رنگ سبز آن حضرت دست به يك حثه ماليد به قدرت الهى لون سبز گرفت آن را بيرون آورد و به حسن داد تا در پوشيده و ديگر حله را در طشت نهاده روى به حسين كرد و او در آن وقت پنج ساله بود گفت: اى جان جد تو به كدام رنگ مايلى؟ گفت: به رنگ سرخ فى الحال به اثر دست خواجه انبيا آن حله به رنگ ياقوت رمانى برآمد و حسين آن را در بر كرد جبرئيل بعد از مشاهده اين حال گريان شد شاهزادگان شاد شده و جامه‏ها پوشيده و روى به حجره مادر نهادند و سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم جبرئيل را گفت: در اين وقت كه فرزندان من شاد گشتند تو چرا غمگين شدى؟ گفت: اى سيد مگر قصر بهشت و قصرها كه به نام حسن و حسين ساخته بودند در خاطر مبارك نمانده كه كوشك حسن از زبرجد سبز بود و از آن حسين از ياقوت سرخ اينجا نيز اختيار هر يك از ايشان همان رنگ را مؤيد آن حالست و البته حسن را زهر دهند و در آخر عمر رنگ مباركش از اثر سموم سبز شود و حسين را شهيد كنند و رخساره دلفريبش از خون وى سرخ گردد.

۱۳
روضة الشهداء
سبزه رو بر خاك مالد از غم زهر حسن
‏ ‏ لاله گون گردد شفق از خجلت خون حسين‏ و در شواهد از عايشه نقل مى‏كند كه روزى رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم با جبرئيل عليه‏السلام نشسته بود حسين بن على عليهما السلام در آمد جبرئيل پرسيد: كه اين كيست؟ فرمود كه پسر منست و او را بر كنار خود بنشاند جبرئيل گفت: زود باشد كه وى را بكشند رسول صلّى الله عليه و آله و سلم پرسيد: كه وى را كه كشد؟ جبرئيل گفت: جمعى از امت تو و اگر خواهى من تو را بگويم كه وى را در كدام زمين خواهند كشت پس جبرئيل اشارت به جانب كربلا كرد و قدرى خاك سرخ بر گرفت و به حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم نمود و گفت: اين خاك مقتل ويست و به خون او رنگين خواهد شد.
خاك را كز خون آن شهزاده رنگين كرده‏اند
كوه خارا سنگ‏ها بر سر زند گر بشنود
وه چرا در خاك ميدان غرق خون افتاده‏اند
‏ ‏ جمله حوران سرمه چشم جهان‏بين كرده‏اند
آن چه آن سنگين‏دلان با آل ياسين كرده‏اند
شهسوارانى كه فتح قلعه دين كرده‏اند راويان اين اخبار جگرسوز و ناقلان اين حكايات غم‏اندوز بر اين وجه نقل فرموده‏اند كه در مبدء حال كه مسلم بن عقيل به كوفه رسيد و اشراف و اعيان بدو رجوع نموده و قاعده بيعت را تمهيد دادند و هيجده يا بيست هزار مرد جرار نامدار سر ارادت بر خط هوادارى و متابعت نهادند او كتابتى به حضرت امام فرستاد و صورت حال به موقف عرض رسانيد و استدعاى قدوم شريف ايشان نموده مضمون اين كلام به مبالغه تمام ادا كرد.
هماى اوج سعادت به دام ما افتد
‏ ‏ اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد چون اين مكتوب به امام حسين رسيد آهنگ رفتن عراق ساز كرد و روى به تهيه اسباب سفر آورد و دوستداران و هواداران او را اين صورت موافق ننمود اما هر چند آن جناب را از رفتن منع فرموده مدعاى خويش را به اقامت دلائل و براهين مؤكد ساختند مفيد نيفتاد به آخر عبدالله عباس به خلوتش شتافته گفت: يابن عم مى‏شنوم كه عزيمت كوفه دارى فرمود كه آرى ابن عباس گفت: يابن رسول الله از مكه بيرون مرو و مفارقت حرم خدا اختيار مكن كه پدرت ترك حرمين كرده به عراق توجه فرمود ديدى كه بدو چه رسيد و اهل كوفه همان مردمند كه قصد برادرت كرده و جهات وى را غارت نمودند زخم بر وى زدند تو از ايشان ايمن مباش و بر قول ايشان اعتماد مكن كه سخن ايشان وثوق را نشايد و از ايشان وفاى عهد و پيمان به هيچگونه نبايد.
وفا مجوى از ايشان وگر نمى‏شنوى
‏ ‏ به هر زه طالب سيمرغ و كيميا مى‏باش‏ امام حسين فرمود كه اين قضيه نسبتى به آنها ندارد چه مسلم بن عقيل به من نامه فرستاده و از بيعت بيست هزار مرد مردانه خبر داده و مردم كوفه مكاتيب بسيار به من نوشته‏اند و التماس نموده كه متوجه آن جانب شوم شايد كه كار حق تمشيت يافته مهم باطل درهم شكند و حالا بر من حجتى لازم شده اگر نروم عندالله چه جواب توانم گفت ابن عباس گفت: كه هنوز والى يزيد در شهر است و آن مملكت در تصرف كسان اوست اگر كوفيان حاكم خود را از شهر اخراج كنند و ولايت را متصرف شوند بدان صوب توجه نمودن صواب است و اگر چنين نكنند تو را هر آينه با لشگر يزيد جنگ بايد كرد و مبادا كه از ايشان در آن واقعه صورت نصرت به ظهور نيايد و شما بى‏كس و بى‏فريادرس بمانيد امام حسين عليه‏السلام فرمود كه درين سخن انديشه كنم و فردا جواب باز دهم ابن عباس برفت و امام حسين براى رفتن كوفه از مصحف فال گشود اين آيت آمد كه كل نفس ذائقة الموت و انما توفون اجوركم يوم القيامة
امام حسين گفت: كه صدق الله و صدق رسول الله به سخن جد بزرگوار خويش كه در جواب شنيدم و كلام پروردگار خود كه به فال گشودم هر دو مؤيد شهادت منند و مرا از آن چاره نيست * دفع تقدير به تدبير نشايد كردن.
روز ديگر ابن عباس باز آمد و گفت: يابن رسول الله چه فكر فرمودى گفت: عزيمت سفر عراق را تصميم داده‏ام و دل بر قضاى ربانى و حكم سبحانى نهاده * آن چه رضاى حق بود هست مراد ما در آن.
عبدالله عباس گفت: اى امام حسين البته اگر ميل سفر دارى توجه به ولايت يمن كن كه مملكت عريض و عرصه فسيحست و حصون و قلاع بسيار دارد و قبيله همدان تمام شيعه پدر تو اند و ديگر دوستداران و هواخواهان اهل بيت در آن نواحى بى‏شمار است و چون در آن ولايت قرار گيرى داعيان خود را به اطراف و اكناف ممالك روان ساز تا خلايق را به بيعت تو دعوت كنند و لشگريان درهم بند آنگاه هر چه مدعا باشد بدان قيامت نماى حسين فرمود كه اى پسر عم كمال شفقت تو را درباره خود مى‏دانم و خلوص عقيدت تو را نسبت به خود مى‏شناسم اما عزيمت من به سوى كوفه مصمم گشته است و به هيچ نوع فسخ آن صورت نمى‏بندد و درين سفر سرى هست كه به ظهور خواهد آمد و من مى‏دانم كه مرا چه واقعه در پيش است و از جد و پدر خود شنوده‏ام و تو مى‏دانى كه پدرم بارها بر سر منبر مى‏فرمود: كه اوتيت علم المنايا و البلايا اكنون آن كتاب پيش ماست و مبلغ اعمار و آجال اهل بيت را مى‏دانم ديگر درين باب مبالغه منماى و در فسخ اين عزيمت الحاح مفرماى كه به جايى نمى‏رسد در اين سفر بى‏اختيارم و زمام امور من در دست ديگريست.
بارها گفته‏ام و بار دگر مى‏گويم
من اگر خارم اگر گل چمن آرايى هست
‏ ‏ كه من دلشده اين ره نه به خود مى‏پويم‏
كه از آن دست كه مى‏پروردم مى‏رويم عبدالله عباس گفت: اگر البته اين عزيمت به امضا خواهى رسانيد و ترك رفتن عراق نخواهى كرد بارى زنان و فرزندان را همراه مبر حسين فرمود كه ايشان را كجا گذارم و به كه سپارم اولى آن كه با من باشند ابن عباس گفت: يابن رسول الله مرا داعيه آن بود كه در ركاب تو باشم اما قايد فضا عنان عزيمت به جانب مدينه مى‏كشد و شايد كه چون در كوفه قرار گيرى من به ملازمت توانم رسيد و نمى‏دانم كه بار مفارقت چگونه توانم كشيد و جام غم انجام مهاجرت به كدام قوت توانم چشيد.
تو مى‏روى و من خسته باز مى‏مانم
تو بادپاى عزيمت چو باد مى‏رانى
‏ ‏ در اين كه بى تو بمانم عجب همى مانم‏
من آب ديده گلگون چو آب مى‏رانم‏ پس حضرت امام حسين عليه‏السلام برادران و خويشان و هواداران خود را جمع كرد و براى نسوان و اطفال محمل‏ها ترتيب داد و در روز سوم ذيحجه كه قضا را مسلم عقيل در همان روز به قتل رسيده بود از مكه بيرون آمده روى به راه نهاد آورده‏اند كه يكى از دوست داران مخلص و محبان خالص ايشان گفت: يابن رسول الله به سوى كوفه رفتن مصلحت نيست كه قول اهلش را وفايى و وفاى ايشان را بقايى نيست امام حسين جواب داد كه از الزام حجت ايشان انديشه‏مندم و اينجا از بيم اعادى در گزندم بدين جهت بار سفر مى‏بندم كه كمندى از غيب در افكنده‏اند و من گرفتار آن كمندم.
چه كنم من چه كنم من كه گرفتار كمندم
‏ ‏ گه از اين سوى برندم گه از آن سوى كشندم‏ اما چون به منزل صفاح رسيد فرزدق شاعر را ديد كه از جانب عراق مى‏آيد چون فرزدق را نظر بر جمال جهان‏آراى امام حسين افتاد فى‏الحال از مركب پياده شد و دو پا و ران و ركات امام حسين را ببوسيد و آن حضرت پرسيد: كه اى فرزدق از كوفه مى‏آئى؟ گفت: آرى يابن رسول الله گفت: مردم كوفه را چون گماشتى جواب داد كه دلهاى ايشان با توست كه راه حق تو دارى اما شمشيرهاى ايشان با بنى اميه است كه مال دنيا ايشان دارند حسين عليه‏السلام فرمود كه راست مى‏گويى پس فرزدق را وداع كرده به جانب حرم رفت چون امام به بطن‏الرمه رسيد مكتوبى به قيس بن مسهر داده او را به كوفه فرستاد مضمون آن كه نامه مسلم بن عقيل به من رسيد مشتمل بر اتفاق شما به خلافت من و تشويق و آرزومندى شما به قدوم من خدا شما را جزاى خير دهاد و سعى شما را درباره من ضايع مگرداناد و اين صحيفه از بطن الرمه سمت ارسال يافت و من عنقريب در عقب مكتوب خواهم رسيد والسلام.
قيس نامه آن حضرت گرفته روى به كوفه نهاد و چون به قادسيه رسيد حصين بن نمير با جمعى از لشگر شام در آن مقام آرام داشت و سبب آن بود كه چون امام حسين از مكه بيرون آمد جمعى اعادى نامه‏ها به پسر زياد نوشته او را از عزيمت امام اخبار كردند پسر زياد سرهاى راهها را به مردان كارى و دليران كارزارى سپرده بود و امام حسين و ملازمان ايشان از اين صورت آگاهى نداشتند چون قيس به قادسيه رسيد حصين او را گرفته به كوفه فرستاد و ابن زياد با وى غلظت‏ها كرده عاقبت فرمود كه او را از بالاى قصر به زير انداختند و هلاك شد.
نورالائمه آورده كه ارسال نامه به كوفه از كربلا بوده و عنقريب آن نقل سمت ذكر خواهد يافت القصه چون امام حسين به ذات عراق رسيد بشير گفت: يابن رسول الله مگر نشنوده‏اى كه الكوفى لا يوفى فرمود: كه راست گفتى و از آنجا در گذشته به منزل ورود رسيد از يك جانب بلندى ديد خيمه‏اى نصب گرديده پرسيد: كه صاحب خيمه كيست؟ گفتند: زهير بن القين البجلى و او در آن وقت از مكه مى‏آمد حج گزارده بود و از مناسك آن فارغ گشته به كوفه مى‏رفت امام حسين او را طلبيد و زهير در اول تعللى نمود بعد از تامل تمام به خدمت فرزند خيرالانام عليه‏السلام توجه فرمود.
امام حسين فرمود اى زهير هيچ سر آن دارى كه مركب مجاهدت در ميدان محبت الهى بتازى و به آب شمشير تابدار آتش افساد خاكساران هوا را منطفى سازى و پروانه‏وار بر حوالى شمع شهادت پرواز نمايى و درى از خشنودى حق سبحانه بر روى خود بگشايى؟
ز جان بگذرى تا به جانان رسى.
روى زهير از شادى برافروخته به فحواى اين سخن مترنم شد كه يابن رسول الله!
سرى كه پيش تو بر آستان خدمت نيست
به پيش اهل نظر كم بود ز پروانه
‏ ‏ سريست آن كه سزاوار تاج عزت نيست‏
دلى كه سوخته آتش محبت نيست‏ مدتها است كه مترصد اين دولت و مترقب چنين سعادت مى‏بودم منت خداى را كه رسيد به كام دل.
پس از نزد امام حسين بيرون آمده بفرمود تا خيمه او را بركندند و قريب به خيمه امام مظلوم نصب كردند پس با اصحاب خويش گفت: كه از شما هر كدام آرزوى شهادت را كاره است از من مفارقت اختيار نمايد اغلب ياران زهير از وى اعراض نموده روى به كوفه نهادند آن گاه زن خود را طلبيده گفت: اى يار غمگسار و همدم وفادار من به خدمت امام حسين مى‏روم تا جان‏سپارى كنم تو از مال من حق خود بردار و مرا بحل كن و به قولى آنست كه زن را طلاق داد و او را همراه برادر به كوفه فرستاد و روايتى ديگر چنان است كه زن گفت: اى مرد مردانه و اى صاحب همت فرزانه تو مى‏خواهى كه در خدمت پسر مرتضى باشى من نيز مى‏خواهم كه ملازم دختران فاطمه زهرا باشم پس هر دو به اتفاق كمر خدمت‏كارى اولاد رسول بر ميان بسته و طريق هوادارى احفاد بتول اختيار فرموده احراز سعادت هر دو سرا نمودند وين كار دولت است كنون تا كه را رسد.
پس از آن جا برفتند تا به شقوق رسيدند شخصى از كوفه مى‏آمد امام حسين تنها نشسته بود او را طلبيد و از احوال آن طرف استفسار نمود و آن شخص گفت: به خداى كه از كوفه بيرون نيامدم تا ديدم مسلم عقيل و هانى عروه را كشتند و تن‏هاى ايشان بر دار كشيده سرهاى ايشان را به دمشق فرستادند امام حسين كه اين خبر بشنود؛ گفت: انا لله و انا اليه راجعون پس آن مرد برفت و غير از امام حسين كس بر اين وقوف نيافت راوى گويد: كه مسلم دختر كوچكى داشت و حسين او را بنواختى و مصاحب دختران امام بود و درين منزل كه فرود آمده بودند آن دختر به عادت خود پيش امام حسين آمد و امام او را نوازشى كرد و مراعاتى فرمود كه هرگز مثل آن واقع نشده بود بسيار در روى او مى‏نگريست و دست مبارك بر سر و روى او مى‏كشيد دختر را شكى در دل پديد آمد و به فراست چيزى معلوم كرد و گفت: يابن رسول الله امشب با من ملاطفتى مى‏نمايى و رعايتى مى‏فرمايى كه فراخور يتيمان باشد مگر پدرم شهيد شده است امام حسين را ديگر تحمل نمانده و به گريه در آمد و گفت: اى دختر دل تنگ مكن كه من پدر تو باشم و زينب خواهر من مادر تو و دختران من همه خواهران تو و پسران من همه برادران تو، دختر فرياد بر كشيد و مضمون رجزى كه دأب عرب بود ادا كرد.
اى كاشكى نخست ز مادر نزادمى
اى كاشكى شناختمى خوابگاه او
اى كاشكى به گريه شدى راست كار من
‏ ‏ تا اين زمان ز دست پدر را ندادمى
تا سر چو خاك در قدم او نهادمى‏
تا جوى‏ها ز چشمه چشمم گشادمى‏ چون فرياد و فغان آن دختر برآمد پسران مسلم بر آن حال مطلع شدند و به ناله و فغان درآمده عمامه‏ها از سر برداشتند و از زارى و بى‏قرارى دقيقه‏اى فرو نگذاشتند و هر يك از ايشان به سوز دل مى‏گفتند:
من خود از درد دل به فريادم
‏ ‏ حال مسلم چه مى‏دهى يادم‏ امام حسين از مصيبت مسلم بسيار متأثر شده بود و از دغدغه معامله او بيحد متفكر گشته به سبب زخم خنجر مفارقت مسلم و داغ بى‏وفايى كوفيان آب از فواره ديده مباركش روان شد و زبان حالش بدين گفتار در ترنم آمد.
به دل درد عجب دارم نمى‏دانم كه چون گريم
تنم پر زخم كارى سينه‏ام پر داغ بى‏يارى
‏ ‏ دلا خون شو كه تا بر حال خود يك لحظه خون گريم‏
گهى از زخم بيرون گه از داغ درون گريم‏ آورده‏اند كه بعضى از رفقا مر امام حسين را سوگند دادند كه بر خود و اهل بيت خود رحم كن و از سر رفتن كوفه در گذشته به وطن خويش مراجعت نماى كه مهم كوفه بدين وجه روى نمود و تو را در كوفه يارى و مددكارى نيست فرزندان و نبيرگان عقيل كه همراه بودند گفتند: يابن رسول الله ما را بعد از مسلم زندگانى به چه كار آيد باز نمى‏گرديم يا انتقام خود بكشيم يا از آن شربت كه او چشيده ما هم بچشيم امام نيز فرمود: كه لا خير فى العيش بعد هولاء پس از اينها در زندگى هيچ لذتى نباشد.
زندگى بهر ديدن يار است
‏ ‏ يار چون نيست زندگى عار است‏ و چون از آن منزل كوچ كرده به ذباله رسيدند قاصد عمر سعد برسيد و مكتوب وى گه به امام نوشته بود رسانيد مضمون آن كه اهل كوفه چنان‏چه شيمه ذميمه ايشانست غدر و بى‏وفايى نموده مسلم را تنها بگذاشتند تا رسيد بدو آن چه رسيد و هانى بن عروه نيز به تيغ ستم كشته شد امام حسين را از مكتوب عمر سعد يقين شد كه مسلم به درجه شهادت رسيده و چون اين خبر در اردوى امام شيوع يافت و مردم را بر آن اطلاع حاصل شد جمعى كه از اطراف بدو پيوسته بودند مفارقت را بر مرافقت اختيار كرده متفرق شدند و چون از آن منزل رحلت فرمود به قصر بنى المقاتل رسيدند سراپرده‏اى ديدند زده و نيزه‏اى به زمين فرو برده و شمشيرى از آن آويخته و اسبى بر آخور بسته امام حسين پرسيد: كه صاحب اين‏ها كيست گفتند: عبيدالله بن الحر الجعفى كه از اعيان كوفه است و از مبارزان زمان و دليران دوران به قوت و شوكت سرافراز است و از اكفا و اقران خود ممتاز.
در آهنگ چون شير غران بود
‏ ‏ گه جنگ شمشير برّان بود امام حسين عليه‏السلام حجاج بن مسروق جعفى را كه از قبيله وى بود به طلب او فرستاد حجاج سلام و پيام آن حضرت بدو رسانيد عبيدالله گفت: اى حجاج امام حسين مرا از براى چه مى‏طلبد؟ گفت: تا با او همراه باشى اگر در دفع اعدا سعى كنى ثواب عظيم يابى و اگر تو را بكشند درجه شهادت علاوه بر آن گردد عبيدالله گفت: من از ميان اهل كوفه به جهت آن بيرون آمده‏ام كه مبادا امام حسين بدان ديار رسد و كشته شود و من در ميان كشندگان وى باشم و بدان اى حجاج كه مردم كوفه بنا بر محبت دنيا از خاندان نبوت برگشته‏اند و به پسر زياد پيوسته و مال فانى را بر نعيم باقى گزيده و من نه طاقت حرب ايشان دارم و نه به موافقت ايشان سر همت فرو مى‏آرم.
حجاج بازگشته صورت حال به ذروه عرض رسانيد امام حسين خود برخاست و به وثاق وى قدم رنجه فرمود: اين الحر شرايط تعظيم و لوازم تبجيل و ما يكون من هذا القبيل به جاى آورده آن حضرت را به جاى نيكو نشانيد و خود در خدمت ايشان ايستاد امام حسين عليه‏السلام فرمود: كه معارف شهر تو به من نامه‏ها نوشته رسولان فرستادند كه ما همه اعوان و انصار و يار و هوادار توئيم مأمول و مسئول آن كه بر جناح تعجيل متوجه اين جانب شوى تا ما به شرائط جانسپارى قيام نماييم و اكنون مى‏شنوم كه روى از راه هدايت برتافته به باديه ضلالت و غوايت شتافته‏اند و تو مى‏دانى اى عبيدالله كه هر چه كنى از خير و شر بدان مثاب و معاقب خواهى بود و من امروز به معاونت و مناصرت خود مى‏خوانم اگر اجابت كنى فرداى قيامت شكر تو در پيش جدم مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم بگويم عبيدالله جواب داد كه مرا به يقين معلوم است كه هر كه متابعت تو نمايد در آخرت بهره او از مثوبات كامل و نصيب او خط وافر و شامل خواهد بود اما چون كوفيان با تو در مقام معاداتند و در آن ديار ناصر و معينى ندارى و با تو معدودى چند بيش نيست غالب ظن من آنست كه تو مغلوب خواهى شد و لشگر يزيد بسيار است و من يك تنم پيداست كه از يارى من چه آيد مرا معاف دار و اين ماديان من كه ملحقه نام اوست قبول فرماى به خدا سوگند كه اين اسبى است كه از عقب هر جانور كه تاخته‏ام بدو رسيده است و هر كه از پى من تاخته گرد مرا در نيافته و اين شمشير هم سيفى صارمست و از مبارزان عرب كم كسى را چنين سلاحى باشد توقع مى دارم كه به قبول اين تحفه محقر منت بر جان من نهى * پاى ملخ ز مور سليمان قبول كرد.
امام برخاست و گفت: من به طمع اسب و شمشير پيش تو نيامده بودم بلكه از تو توقع معاونت و مظاهرت مى‏داشتم تو قبول نكردى مرا به مال كسى كه جان خود از من دريغ دارد التفاتى نيست اما راوى گويد: كه بعد از واقعه آن جناب عبيدالله جعفى بر تقصير خويش تاسفها خورد و در آن باب ابيات دردآميز گفت چنان چه در تاريخ ابوالمؤيد موفق بن احمد المكى مسطور است و چون در مبدأ تاليف اين اوراق مقرر شده كه متصدى ايراد ابيات عربى نگردد مگر آن‏چه ذكر آن ضرورت بود چه استماع آن در اثناى اخبار فارسى زبان را سبب توزع ضمير مى‏باشد لاجرم بر ايراد ابيات جعفى اشتغال نرفت و مضمون آن اينست:
زهى حسرت كه چون شاه شهيدان
چرا همراه آن حضرت نرفتم
اگر در كربلا مى‏گشتم آن روز
بسى بودى به فرداى قيامت
كنون او رفت و من از روى تقصير
بعد زارى دمادم مى‏كشم آه
‏ ‏ مرا گفتا قدوم در نه بيارى‏
نورزيدم طريق حق گذارى‏
شهيد راه او در دوستدارى‏
مرا از لطف حق اميدوارى‏
بماندم در مقام شرمسارى‏
ولى سودى ندارى آه و زارى‏ آورده‏اند كه در منزلى از منازل طريق كوفه كه آن را ثعلبيه خوانند امام حسين عليه‏السلام فرود آمده بود و سر در كنار خواهرش زينب نهاده در خواب شده ناگاه بيدار گشته و آب از ديده مباركش مى‏باريد خواهرش ام‏كلثوم گفت: اى جگرگوشه مصطفى و اى نور ديده مرتضى و اى سرور سينه زهرا چرا ميگريى و ديده تو گريان مبادا الا بخير امام حسين فرمود: كه اين ساعت جدم مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديدم كه مى‏گريست و مى‏گفت: اى حسين رسيدن تو به ما زود خواهد بود و سوارى را ديدم كه در پيش من ايستاده مى‏گفت: كه شما مى‏شتابيد و مرگ در اثر شما مى‏شتابد من بيدار شدم و مرا از گريه جد خود گريه دست داد ام‏كلثوم نيز گريان شد و پرده‏نشينان حريم عصمت و طهارت ملول و محزون گشته مى‏گريستند از آن ميان على اكبر برپاى خاست و گفت: اى پدر ما بر حقيم آن حضرت فرمود: آرى ما بر حقيم و با حقيم و حق با ماست گفت: پس باكى نبود اگر ما به مرگ رسيم يا مرگ به مار سد چه يقين مى‏دانيم كه لباس حيات مستعار است و اساس عمر به غايت ناپايدار هلاك جمله ابناى عالم بشريت به شربت كل شى‏ء هالك الا وجهه مقرر است و مسافران منازل باديه دنيا را بر مهر اينما تكونوا يدرككم الموت رهگذر.
كه ريخت تخم امانى به كشت‏زار جهان
كدام دوحه اقبال سر كشيده به چرخ
‏ ‏ كه برق حادثه آتش به خرمنش نفكند
كه صرصر اجلش عاقبت ز بيخ نكند اى پدر ما گلشن فنا را به نفحات رياحين و الدار الاخرة خير آراسته مى‏بينم و گلزار شهادت را به شقايق حقايق يرزقون فرحين مزين و منور مى‏يابيم پس ما را از مرگ چه باك باشد.
مرگ برگ آمد كه راحتها دروست
مرگ بر دارد حجاب ما ز پيش
مرگ جان‏ها را به سوى جانان كشد
‏ ‏ مرگ سازد مغز را پيدا ز پوست‏
تا شويم از فرع سوى اصل خويش‏
بلبلان را جانب بستان كشد پس از آن منزل رحلت فرموده به موضعى رسيدند كه آن را قطقطانه خوانند امام در آن منزل لشگر خود را گفت: كه اى مردمان شما از من بحليد دستورى دادم كه باز گرديد و هر كجا كه خواهيد برويد كه كوفيان با ما بى‏وفايى كردند و مسلم بن عقيل را به قتل آوردند و اين كار مرا افتاده است و بر شما حرجى نيست هر كه خواهد باز گردد و جمعى كه در راه وفا ثبات قدمى نداشتند ملازمت آن حضرت را گذاشتند و امام حسين ماند با فرزندان و برادران و خويشان و جمعى اندك از محبان و مواليان امام باز فرمود: كه اى دوستان، خويشان را از من و مرا از ايشان گريز نيست اما شما را اجازتست عنان بگردانيد و حالا كه مجال است به هر طرف كه خواهيد متوجه شويد آن وفاداران حق گزار و هواخواهان اهل بيت سيد مختار عليه صلوات الملك الجبار زبان اخلاص گشوده و اظهار صدق نيت و خلوص طويت نموده گفتند: يابن رسول الله هزار جان ما فداى خاك پاى تو باد كه تو سپهر ولايت را ماهى و مسند امامت را شاه هر كه امروز روى از تو بگردانيد فردا به كدام ديده در روى تو نگريستن تواند.
اى قبله هر كه مقبل آمد رويت
امروز كسى كز تو بگرداند روى
‏ ‏ روى همه مقبلان عالم سويت‏
فردا به كدام ديده بيند رويت‏ يابن رسول الله ما به چه حجت دست اعتصام از دامن ولاى تو بازداريم و از ملك خدمت و ملازمت تو كه سبب پادشاهى جاويدست روى به كدام مملكت آريم بلكه ما ملك آن را دانيم كه سلطانش تويى و جان را از آن دوست داريم كه جانانش تويى.
خوشا ملكى كه سلطانش تو باشى
خوشا رويى كه در روى تو باشد
به درد دل به سر برديم عمرى
‏ ‏ خوشا جانى كه جانانش تو باشى‏
خوشا چشمى كه انسانش تو باشى‏
به بوى آن كه درمانش تو باشى‏ اى ريحان روضه رسالت و اى ياسمن گلشن جلالت ما را از بوستان وصال خود به خارستان فراق حواله مكن كه اگر همه عالم پر گل و گلزار است با خارستان عشق جمالت آنها همه در نظر ما خار است.
تا خار غم عشقت آويخته در دامن
گر در طلبت ما را رنجى برسد غم نيست
‏ ‏ كوته‏نظرى باشد رفتن به گلستان‏ها
چون عشق حرم باشد سهلست بيابان‏ها يابن رسول الله ما به حقيقت تو را شناخته‏ايم و لواى هوادارى تو بر سر ميدان مخالصت افراخته و مركب حق‏شناسى در مضمار متابعت تو تاخته‏ايم و رسم بى‏وفايى و پيمان‏شكنى كه در مذهب فتوت و آئين مروت روا نيست برانداخته اگر تو آستين ملال بر ما افشانى يا دامن صحبت از ما در چينى ما دست از دامن تو باز نداريم و اگر از در برانى از ديوار در آئيم.
گر تو صد بار دامن افشانى
‏ ‏ نگذاريم دامن تو ز دست‏ بعد از آن كه حق نعمت تو دريافته باشيم طريقه شكرگزارى و وظيفه سپاس‏دارى اقتضاى آن مى‏كند كه تا زنده باشيم چنين نعمتى از دست ندهيم و به وعده و بالشكر تدوم النعم سر ارادت بر خط انقياد و اطاعت نهيم.
دامن دولت جاويد و گريبان اميد
‏ ‏ حيف باشد كه بگريند و دگر بگذارند مواليان در اثناى اين سخنان گريه مى‏كردند و امام حسين نيز ميگريست و ايشان را دعاى خير گفت اما راوى گويد: كه ابن زياد جاسوسى به مكه فرستاده بود كه چون امام حسين از مكه بيرون آيد و متوجه كوفه شود مرا خبر كن درين وقت جاسوس در رسيد و خبر رسانيد كه شانزده روز است كه امام حسين از مكه بيرون آمده و امروز در قبيله بنى سكون است پسر زياد كه اين سخن بشنيد حر بن يزيد رياحى را با هزار سوار فرستاد كه به هر وجه كه باشد امام حسين را به كوفه رساند و نگذارد كه به طرف ديگر برود حر راه باديه پيش گرفت و امام حسين را مى‏طلبيد اما امام حسين از آن قبيله بيرون آمده روى به كوفه مى‏رفت كه شخصى از بنى عكرمه او را پيش آمد امام از حال كوفه سؤال كرد آن ك‏س گفت: كه ابن زياد لشگرها به طلب تو در باديه سرگردان كرده و از قادسيه تا عذيب همه صحرا را سپاه فرو گرفته و انتظار تو مى‏كشند مصلحت آنست كه مراجعت نمايى و به خدا سوگند كه نميروى مگر به جانب نيزه‏ها و شمشيرهاى ايشان و يقين شناس كه بر اقوال و افعال كوفيان اعتمادى نيست بلكه اكثر آنها كه به دست پسرعمت در بيعت تو درآمده بودند حالا در محاربه ملازمان اين حضرت با لشگر شام اتفاق كرده‏اند امام حسين عليه‏السلام فرمود: كه جزاك الله خيراً تو شرط نصيحت به جاى آوردى حق تعالى تو را جزاى خير دهد.
پس حضرت امام حسين از او بر گذشت و ميرفت تا به منزل سرات رسيد شب آن جا بيتوته فرمود على الصباح روان شد و چون آفتاب به وسط السماء رسيد لشگر حر را ديد كه در آن صحرا فرود آمده بودند و در سايه‏هاى اسبان خود نشسته چون سياهى سپاه امام حسين را ديدند سوار شده در پيش راه ايشان صف كشيدند امام حسين كس فرستاد كه مهتر آن سپاه كيست؟ حر بن يزيد رياحى پيش آمد و نام و نصب خود بگفت.
امام حسين فرمود: كه يا حر أ لنا ام علينا به يارى ما آمده‏اى يا به حرب ما؟
حر گفت: كه به حرب شما. امام حسين فرمود: كه لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم آن گه گفت: اى حر چه خيال دارى؟ گفت: مرا پسر زياد فرستاده كه تو را رها نكنم كه باز گردى و نگذارم كه به طرف ديگر بيرون روى بلكه مزالم تو باشم تا دروازه كوفه آن حضرت باز نگريست وقت نماز پيشين بود گفت: اى حر وقت نماز است فرود آى و تو با قوم خود نماز گزار و من با قوم خود نماز گزاريم حر گفت: يابن رسول الله تو فراپيش شو تا هر دو لشگر در پى تو نماز گزاريم كه تو پيشواى زمانى و امام اهل جهانى و مضمون اين بيت را ادا كرد:
من و اقتدا با تو در هر نمازى
به محراب ابرويت ار رو نيارم
‏ ‏ همينست تا زنده‏ام نيت من‏
كجا در پذيرد خدا طاعت من‏ امام حسين او را دعا گفت و فرود آمده نماز پيشين بگزارد پس برخاست و بر شمشير خود تكيه فرموده خطبه‏اى فصيحانه ادا كرد و گفت: ايها الناس من روى بدين صوب نياوردم و عزيمت اينجانب نكردم تا رسولان شما متعاقب نيامدند و نامه‏هاى شما پى در پى رسيد كه به سرعت هر چه تمامتر متوجه ديار ما شو كه امامى نداريم كه اقتدا به وى كنيم اگر تو در ميان ما باشى مهمات دنيا و آخرت ما انتظام پذيرد و من به سخن شما آمدم اگر بر عهد و مواثيق خود راسخيد به تجديد آن پردازيد تا من از سر اطمينان قدم در شهر شما نهم و اگر از مبايعت و متابعت من پشيمانيد عنان مراجعت برتافته به هر جانب كه خواهم بروم.
حر گفت: اى امام حسين سوگند به خدا كه من از اين مكتوبات خبر ندارم امام فرمود: كه جمعى در لشگر تو اند كه نامه‏هاى ايشان با من است پس فرمود كه آن مكاتيب را آوردند و چون خوانده شد بعضى از مردم سر در پيش انداختند و خجل زده و منفعل شده و خاموش گشتند پس امام حسين برخاست و نماز ديگر نيز به جماعت كرد كه ناگاه شترسوارى در رسيد و نزد حر آمد مكتوب ابن زياد به وى داد مضمون آن كه در هر موضع كه اين مكتوب به تو رسد امام حسين را در آن جا موقف دار و او را در منزلى كه از آب و گياه دور باشد فرود آر حر نامه را مطالعه كرد و به امام حسين داد كه بنگر كه اينك پسر زياد چه مبالغه دارد در گرفتن تو و من حيرانم كه اگر چنين نكنم از پسر زياد مى‏ترسم و اگر مباشر حرب شوم از خدا و رسول شرم مى‏دارم پس پنهان از سپاه خود گفت: يابن رسول الله دست حر بريده باد اگر بر تو تيغ كشد و ديده‏اش بر كنده باد اگر به خيانت در تو نگرد و من در اين راه كه مى‏آمدم به هيچ سنگ و كلوخى نگذشتم الا كه آوازى از ايشان به گوش من مى‏رسيد و مرا به بهشت بشارت مى‏دادند و من با خود مى‏گفتم: ويلك واى بر تو به حرب پسر رسول خدا مى‏روى اين چه بشارت است اكنون مخالفان با من همراهند و به ضرورت مرا با تو مى‏بايد بود اگر به بهانه آن كه حرم همراهست دورتر فرود آئيد و چون مردم به خواب روند برخيزيد و راه بگردانيد و از هر طرف كه خواهيد برويد و چون روز شود و مردم من بيدار گردند و معلوم شود كه شما رفته‏اى ما پاره‏اى در اين باديه بگرديم و رفتن شما را بهانه ساخته مراجعت نماييم امام حسين او را دعا گفت و سوار شده هر دو لشگر با يكديگر مى‏راندند تا دو دانگ از شب بگذشت فرود آمدند و چون لشگر حر بخفتند و به خواب غفلت فرود رفتند امام حسين عليه‏السلام برخاست و با مردم خود روى به راه نهادند شبى بود بس تاريك و نمى‏دانستند كه به كجا مى‏روند تا وقتى كه صبح بدميد و جهان روشن شد.
صبح آمد و علامت خود آشكار كرد
‏ ‏ آفاق را ز رنگ شفق لاله‏زار كرد اسب امام حسين عليه‏السلام به زمين هولناك رسيده بايستاد و هر چند امام تازيانه ميزد گام از گام بر نمى‏داشت امام حسين پرسيد كه هيچكس مى‏داند اين چه زمين است يكى گفت: اين را ارض ماريه گويند آن حضرت گفت: شايد نام ديگر داشته باشد گفتند: آرى، اين موضع را كربلا خوانند.
امام حسين گفت: الله اكبر ارض كرب و بلا و سفك الدماء اين زمين كرب و بلا و اين جاى ريختن خون‏هاى ماست اين محط رجال آل عبا است.
گر نام اين زمين به يقين كربلا بود
اينجا بود كه تيغ بر آل نبى كشند
كار مخدرات من اينجا تبه شود
ريزند در مصيبت من آب چشم خويش
‏ ‏ اينجا نصيب ما همه كرب و بلا بود
و اينجا بود كه ماتم آل عبا بود
پشت مبارزان من اينجا دو تا بود
هر مرغ و ماهئى كه در آب و هوا بود على اكبر پيش آمد كه اى در بزرگوار اين چه فالست كه مى‏گيرى و اين چه مقال است كه ميگويى؟ گفت: اى جان پدر با جدت مرتضى على در وقت عزيمت صفين بدين موضع رسيدم كه كربلا ميگويند امير فرود آمد و سر بر كنار برادرم امام حسن نهاد و من بر سر بالين وى نشسته بودم كه ناگاه از خواب درآمد و گريان گريان برادرم گفت: يا ابتاه تو را چه شد؟ گفت: در واقعه ديدم كه دريايى از خون در اين صحرا بود و حسين من در آن دريا افتاده دست و پا مى‏زند و فرياد مى‏كند و هيچكس به فرياد او نميرسد آن گاه رو به من كرده و گفت: يا اباعبدالله تو را در اين صحرا واقعه هايله دست خواهد داد چه خواهى كرد؟ گفتم: صبر كنم و جز صبر و شكيبايى چه چاره دارم امير فرمود: كه همچنين كن كه مزد صبركنندگان در شمار نمى‏آيد كه انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب خدا يار صابرانست و ما را تمسك به چيزى كه فرمود صبر است.
پس حسين فرمود: كه حالا شتران بخوابانيد و بارها باز كنيد و خيمه‏ها بزنيد.
نورالائمه فرموده:
بار بگشاييد كه اينجا خون ما خواهند ريخت
كودكان جعفر طيار را خواهند كشت
آن سگان از حيله روباه بازى دم به دم
‏ ‏ آب‏روى ما به خاك كربلا خواهند ريخت‏
گرد بر رخسار آل مصطفى خواهند ريخت‏
خون نور ديده شير خدا خواهند ريخت‏ آنگاه امام حسين پاى از مركب بگردانيده همانجا فرود آمد اما چون قدم آن حضرت به خاك كربلا رسيد خاك را رنگ زرد شد و از او غبارى برخاست كه گيسوى مبارك امام حسين پر گرد شد ام كلثوم گفت: اى برادر عجب حالى مشاهده مى‏كنم و از اين باديه هولى عظيم به دل من مى‏رسد
وادى عشق كه جز كشته درو نايابست
‏ ‏ ريگش از خون دل تشنه‏لبان سيرابست‏ امام حسين خواهر را تسلى داد و شهر بانو را طلبيده وصيت كرد كه اى يار دلنواز و اى غمگسار كارساز چون مرا بينى در اين موضع از اسب افتاده و سر و روى درهم شكسته و اعضا از زخم تيغ و تير و نيزه مجروح گشته زنهار تا سر و موى برهنه نكنى و سينه و روى نخراشى كه شماتت اعدا عظيم‏ترين مصيبتى است اما چون اهل بيت اين سخن شنيدند همه در خروش و فغان آمده گفتند: اى سيد و سرور اين چه خبر دلسوز و جانگداز است كه مى‏دهى و اين چه داغ اندوه و ملالست كه بر سينه ما يتيمان و غريبان مى‏نهى.
اين سخن چيست كه دلها همگى خون گردد
‏ ‏ ديده‏ها از غم دل، دجله و جيحون گردد پس فرزندان و اقربا چندان گريه كردند و بناليدند كه اهل زمين و آسمان از گريه ايشان به تنگ آمدند و نداى الرضا بالقضاء به گوش ايشان رسيده صبر اختيار كردند.
امام فرمود: كه چون چنين است چاره چيست به جز آن كه صبر كنيد و پناه به خدا بريد آن گاه امام حسين به آن‏جا فرود آمده بفرمود تا كسان او آن جا خيمه بزدند و نزديك به آب فرات قرار گرفتند.
نورالائمه آورده كه امام حسين عليه‏السلام از كربلا رقعه‏اى نوشت به سليمان بن صرد خزاعى كه تو نامه نوشتى و مرا استدعاى آمدن كردى و من اينك آمده‏ام اگر مرا يارى كنى و عهد خود را به وفا رسانى خود قاعده مروت به جاى آورده باشى و اگر بى‏وفايى كنى از اهل كوفه غريب نيست كه با پدر و برادر و پسر عمم همين كردند حالا لشگر مخالف سر راه‏ها بر من گرفته‏اند اگر يارى كنيد نيكو باشد و الا من تن به قضاى خدا در داده و بر مرصد الرضاء بالقضا باب الله الاعظم به قدم اطاعت ايستاده‏ام درمان رضا به حكم قضا دادنست و بس پس نامه را به قيس اعرابى داد و قيس نامه را گرفته متوجه كوفه شد و در اثناى طريق راهداران او را گرفته پيش ابن زياد بردند چون چشم قيس بر پسر زياد افتاد نامه را از بغل بيرون آورده بدريد ابن زياد گفت: اين كاغذ چه بود؟ گفت: نامه‏اى بود كه آورنده آن من بودم گفت: از كجا آورده بودى؟ جواب داد: كه از پيش امام حسين عليه‏السلام. گفت: چرا بدريدى؟ گفت: تا تو نخوانى كه اسرار محبان بر دشمنان فاش كردن شرط وفا نيست پسر زياد گفت: تو را از دو كار نيكى بايد كرد تا از چنگ من رهايى يابى يا نام‏هاى آن كسان كه نامه بديشان آورده بودى با من بگويى يا بر منبر روى و امام حسين و برادر و پدرش را ناسزا گويى و مرا و يزيد را ستايش كنى. قيس گفت: اظهار نام اهل نامه خود ممكن نيست اما اين كار ديگر بكنم قوم را در مسجد جامع جمع كن و مرا به منبر فرست تا آن چه دانم بگويم پس منادى كردند تا خلايق به مسجد جامع حاضر شدند و منبر در صحن مسجد نهادند و قيس به بالاى منبر برآمده خداى را به صفات جلال و جمال ستايش كرد و بر حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم درود فرستاد و در ابتلاى حق سبحانه و تعالى مر انبيا و اوليا را حديثى چند فرو خواند پس گفت: اى قوم بدانيد كه رسول حضرت امام حسينم و مرا فرستاده تا مردم اين ولايت را با وى بيعت دهم كه وى از يزيد سزاوارتر است به خلافت زيرا كه فرزند رسول خداست صلّى الله عليه و آله و سلم پس بشتابيد و يارى وى كنيد كه در كربلا با اندك مردمى فرود آمده و لشگر مخالف بسيار است خوشا صاحب دولتى كه از هجوم بلا انديشه ناكرده روى به بيابان كربلا آورد.
فراز وش بى‏بيابان عشق دام بلاست
‏ ‏ كجاست شيردلى كز بلا نپرهيزد
پس در ايستاد و مذمت يزيد و ابن زياد آغاز كرد خروش از اهل كوفه برآمده خبر به ابن زياد رسيد و فرستاد تا او را از منبر به زير آورده به بالاى كوشك بردند و شربت شهادت چشانيدند و چون خبر قتل وى به امام حسين رسيد بسيار بگريست و او را دعاى خير گفت و چون پسر زياد شنود كه امام حسين در كربلا فرود آمده نامه‏اى به وى نوشت مضمون آن كه يزيد به من نامه نوشته كه زنهار اگر حسين را يابى يا خبر وى را بشنوى بر بستر نرم نخسبى و نان و آب سير نخورى تا او را به بيعت من در آرى و اگر ابا كند سرش بر دارى و پيش من فرستى اكنون اى حسين تو را نصيحت مى‏كنم بيا به بيعت يزيد در آى و اگر چنين نمى‏كنى جنگ را آماده باش چون آن نامه به امام حسين رسيد برخواند و بينداخت و گفت: اى بدا حال آن قومى كه رضاى مخلوق را بر غضب خالق اختيار كنند.
رو به دنيا آورند و پشت بر عقبى كنند
‏ ‏ خلق را خشنود سازند و خدا را خشمناك‏ پس رسول عبيدالله زياد گفت: كه جواب نامه بنويسيد امام حسين فرمود: ما له عندى جواب فقد حقت عليه كلمة العذاب نامه او را نزديك من جواب نيست و سزا و جزاى او جز كلمه عذاب نه، رسول باز گشته نزد عبيدالله زياد آمد و خبر نامه انداختن و جواب نانوشتن بياورد غضب او زياد شد و روى به حضار مجلس خود كرد كه كيست از شما كه متصدى حرب حسين گردد و هر بلده‏اى از بلاد عراق كه طلبد به وى ارزانى دارم هيچكس جواب نداد نوبت دوم و سوم نيز كس اجابت نكرد القصه عمر سعد را پيش طلبيد و گفت: مدتى شد كه مى‏شنوم كه تو آرزوى حكومت رى دارى و فى الواقع آن ولايت وسيعست و عرصه فسيح دارد و مداخل اموال آن بسيار و بى‏شمار است حالا مى‏خواهم كه منشور رى و طبرستان به نام تو نويسم و اين آرزوى تو را از خلوت قوت به صحراى فعل آرم عمر سعد خدمت كرد و ابن زياد بفرمود تا منشور حكومت رى و ايالت طبرستان به نام وى نوشته بياوردند و او را خلعت گرانمايه پوشانيده مركبى با ساخت زر پيش وى كشيدند پس گفت: اى عمر سعد من تو را سپهسالارى لشگر مى‏دهم و حالا حاكم رى شدى و پنجاه خروار زر از خزانه نقد به تو مى‏بخشم و اين همه به شرط آنست كه به كربلا روى و حسين را به بيعت يزيد در آرى يا سر وى و متابعانش بر دارى عمر سعد گفت: اى امير اين كار بزرگست و بى‏تفكر و تدبير تمام در چنين كارى شروع نتوان كرد مرا دستورى ده تا بروم و با اولاد و اصحاب خود مشورت كنم پسر زياد گفت: برو و زود خبر به من رسان عمر سعد جامه خاصه ابن زياد پوشيده و بر مركب ختلى سوار شد و منشور حكومت رى به دست گرفته به خانه آمد چون فرزندان او، او را بدان صورت ديدند گفتند: اى پدر اين اسب و جامه از كجاست و اين كاغذ كه در دست دارى چيست؟ گفت: اى فرزندان! دولتى روى به ما آورده كه پايانش پيدا نيست و سعادتى در طالع ما اثر كرده كه نهايتش هويدا نى.
امروز بخت نيك بشارت رسان ماست
روز پست اينكه دل به فراوان دعاش جست
‏ ‏ اقبال رخ نموده مرادات ما رواست‏
عهديست اينكه جان به هزار آرزوش خواست‏ بدانيد كه امير عبيدالله زياد سپهسالارى لشگر خود به من ارزانى داشت و تشريف خاص و اسب ختلى نيز علاوه آن فرمود و منشور امارت و ايالت طبرستان به نام من نوشت و اين همه به شرط آن كه بروم و با حسين محاربه كنم پسر كهترش كه اين سخن بشنيد گفت: هيهات هيهات اين چه انديشه بد است كه كرده‏اى و اين چه سوداى بى‏حاصلست كه به سويداى دل در آورده‏اى هيچ مى‏دانى كه به حرب كه مى‏روى و كمر دشمنى كدام خاندان بر مى‏بندى امام حسين بن على جگرگوشه مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم و نور ديده مرتضى و سرور سينه فاطمه زهراست پدر تو كه سعد وقاص بود جان براى جد او نثار مى‏كرد تو حالا قصد جان ايشان مى‏كنى؛ مكن و از خداى بترس و از شرمسارى روز قيامت برانديش و جواب حضرت رسالت را آماده باش كه چون در قيامت از تو پرسد كه چرا با فرزندم خصومت كردى و تيغ در روى او كشيدى چه حجت خواهى آورد و چه عذر خواهى گفت ديگر آن كه سه نامه به دست خود نوشته بدو فرستاده‏اى و او را خوانده‏اى و او سخن تو را اجابت كرده به قول تو روى بدين جانب آورده است و تو اكنون قصد كشتن وى مى‏كنى مردمان تو را غدار و بى وفا گويند و دوستان اهل بيت تا قيام قيامت بر تو ناسزا گويند مكن مكن كه نكو محضران چنين نكنند عمر سعد از وى رو بگردانيد و پسر مهتر را گفت: كه تو چه مى‏گويى؟ گفت: آن كه برادرم مى‏گويد اگر چه راستست ولى نسيه است و آنچه پسر زياد مى‏دهد نقد و هيچ عاقل نقد را به نسيه ندهد و حاضر را بر غايب اختيار نكند.
نقد را رايگان ز دست مده
گفت: صوفى كه آبكامه نقد
‏ ‏ وز پى نسيه روزگار مبر
از عسلهاى نسيه نيكوتر عمر سعد گفت: اى پسر راست مى‏گويى حال مال دنيا اختيار كرديم تا حال آخرت چون شود پس روز ديگر عمر سعد به دارالاماره رفت و گفت: راضى شدم به حرب حسين. ابن زياد شادمان شد و پنج هزار كس بدو داد و به جانب كربلا گسيل كرد و چون از شهر بيرون آمد يكى گفت: يابن سعد به حرب فرزند رسول خدا مى‏روى؟ گفت: آرى اگر چه حرب حسين در دنيا موجب عار است و در آخرت موصل به نار اما حكومت ملك رى نيز سبب ذوق و حضور است و واسطه عيش و سرور و عمر سعد اينجا بيت چند مى‏گويد كه ابوالمفاخر رازى ترجمه‏اش برين وجه آورده:
مرا بخواند عبيدالله از ميان عرب
مرا امارت رى داد و گفت: حرب حسين
به ملك رى دل من مايل است و مى‏ترسم
چگونه تيغ كشم در رخ كسى كه وراست
سزاى قاتل او دوزخست و مى‏دانم
ولى چو در نگرم در رى و حكومت آن
‏ ‏ رسيد بر دلم از خواندنش هزار تعب‏
قبول كن كه از او ملك راست شور و شغب‏
به كينه چون كشم پادشاه ملك ادب‏
شجاعت و نسب و علم و حلم و فضل و حسب‏
كه اين چنين عمل آرد خداى را به غضب‏
همى رود ز دلم خوف نار ذات لهب‏ آورده‏اند كه حمزة بن مغيره كه خواهرزاده عمر سعد بود چون ديد كه خالش عزم محاربه امام حسين جزم كرده به نزديك وى آمد و گفت: اى خال تو چرا به حرب امام حسين مى‏روى كه يكى از گناهان بزرگست و مستلزم قطع رحم و موجب اشتهار به غدر و بى‏وفايى تو مرتكب چنين امر چرايى عمر سعد گفت: اى فرزند دگر چنين نكنم ايالت و حكومت به من نمى‏رسد حمزة گفت: به خدا سوگند كه ترك امارت و خروج از دنيا بهتر آنست كه نزد خدا روى و خون حسين در گردن تو باشد پسر سعد در انديشه دور و دراز افتاده خواست كه آن عزيمت را فسخ كند عاقبت حب جاه ديده بصيرت او را پوشانيده در چاه افتاده و با پنج‏هزار سوار و پياده روى به كربلا نهاد و در برابر امام حسين عليه‏السلام فرود آمده كس بدو فرستاد كه سبب آمدن تو بدين ولايت چيست؟
امام حسين عليه‏السلام در جواب فرمود: كه تو و اقران تو به من مكتوب‏ها نوشتيد و متعاقب رسولان فرستاديد و در جواب التماس قدوم من مبالغه از حد گذرانيديد من به كلمات واهيه شما روى به راه آوردم و شما نقض پيمان كرده پسر عمم را يارى نداديد تا به زارى كشته شد و حالا هم من مى‏خواهم كه باز گردم اگر كسى مانع من نشود - عمر سعد از اين جواب خوش دل شد و گفت: شايد كه ميان حسين و پسر زياد به صلح برگزرد و امام حسين باز گردد و به حرب احتياج نيفتد پس مكتوبى به ابن زياد نوشت و از ملتمس امام حسين او را آگاهى داد ابن زياد در جواب نوشت كه بيعت يزيد بر حسين عرضه كن اگر قبول كند بر من اعلام نماى و الا منتظر فرمان من باش عمر سعد دانست كه پسر زياد به مراجعت امام حسين راضى نمى‏شود آن نامه را به جنس پيش امام حسين فرستاد و آن جناب بعد از مطالعه فرمود: كه من هرگز به سخن پسر زياد عمل نكنم و فرمان او نبرم چون خبر ابا و امتناع امام حسين به پسر زياد رسيد غضب بر وى مستولى گشته حصين بن نمير و شبث بن ربعى و شمر ذى الجوشن را با جمعى سوار و پياده به مدد عمر سعد فرستاد و پيغام داد كه امام حسين و اتباع او از تصرف در آب فرات مانع آئيد تا وقتى كه به بيعت يزيد در آيد پس عمر سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار جهت ضبط آب تعيين نمود و امام حسين و مردم او را از لب آب دور كردند امام خيمه به جانب باديه زد و اين صورت به سه روز پيش از شهادت امام مظلوم بود اما تشنگى بر ملازمان امام حسين غلبه كرده بود برادر خود عباس على را با سى سوار و بيست پياده به طلب آب فرستاد و عباس با عمرو محاربه كرد و غالب آمده مشگها بر آب كردند و به لشگرگاه خود بردند شب ديگر حضرت امام حسين عليه‏السلام كس نزد عمر سعد فرستاد كه مى‏خواهم امشب با من ملاقات كنى عمر سعد قبول كرد و با بعضى از خواص خود از لشگرگاه بيرون آمد و امام حسين با برادر خود عباس و پسر خود على اكبر سوار شده در برابر عمر سعد بايستاد و گفت: ويحك اى عمر از خداوندى كه بازگشت همه بدوست نترسى كه با من در مقام مقابله و مقاتله آئى و تو مى‏دانى كه من پسر كيستم از اين انديشه ناصواب در گذر و به زخارف دنياى غدار كه به هيچكس وفادارى و پايدارى ننمود مغرور مشو.
گنج بقا نيست درين خاكدان
آن چه درين مايده خرگهيست
هر كه درو ديد دهانش بدوخت
‏ ‏ مغز وفا نيست درين استخوان‏
كاسه آلوده و دست تهيست‏
وانكه از او گفت زبانش بسوخت‏ اين چنين بدنامى به خود مپسند و دل در عروس عشوه‏نماى جان‏رباى دنيا مبند كه اين عجوزه عروس هزار داماد است عمر سعد گفت: يا اباعبدالله هر چه گفتى حق و صدقست اما مى‏ترسم كه اگر به خدمت تو آيم منازل مرا در كوفه خراب كنند.
امام حسين عليه‏السلام فرمود كه عمارت‏هاى دنيا چنان محبوب نيست كه اين همه تعلق به آن توان ورزيد اگر قصد بلند تو را پست سازند كوشكه اى رفيع در بهشت براى تو بنا كنند و مع هذا اگر با من باشى سرايى بهتر از آن به تو دهم گفت: مرا در ولايت كوفه ضياع و عقار بسيار ارتفاع هست از آن مى‏انديشم كه ابن زياد آن را متصرف گردد.
امام حسين فرمود كه اگر آن ضيعت ضايع شود من تو را در حجاز مزرعه‏اى بخشم كه به صد از آن ارزد عمر سعد سر در پيش انداخت و هيچگونه جواب نداد.
امام حسين عليه‏السلام فرمود: برو كه به فضل خداوند وثوق دارم كه بعد از من به مراد نرسى و آن چنان بود كه بر زبان آن حضرت گذشت چه پس از اندك زمانى مختار بن ابوعبيده ثقفى او را و پسرش حفص ناجوانمرد كه پدر را بر حرب امام حسين تحريص و بر حكومت رى ترغيب مى‏كرد به قتل رسانيد و چون امام باز گشت برير بن حضير همدانى كه يكى از جمله زهاد و عباد زمان بود پيش آمد برير گفت: فردا من بروم شايد كه پنبه غفلت از گوش وى بركشم و موعظه مرا به سمع رضا اصغا نمايد.
امام حسين عليه‏السلام فرمود كه بر صواب ديد تو كسى را اعتراض نيس برير چون اجازت يافت على الصباح به لشگرگاه عمر سعد شتافت و او را در خيمه‏اى يافت كه براى او نصب كرده بودند برير بى‏اجازت درآمد و سلام ناكرده بنشست عمر سعد در غضب شد و گفت: يا اخا همدان تو را چه چيز مانع شد كه بر من سلام نكردى مگر من مسلمان نيستم برير گفت: كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود كه المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه مسلمان كسيست كه مسلمانان از دست و زبان او ايمن و به سلامت باشند تو اينجا آب بر اهل بيت نبى بسته‏اى و زبان به مذمت ايشان گشوده با فرزند رسول خدا داعيه حرب كرده‏اى و لشگر در برابر عترت پيغمبر آورده‏اى پس مسلمان چگونه باشى؟
از خلق و خدا هيچ تو را شرم و حيا نيست
عمر سعد زمانى سر در پيش انداخت پس سر برآورد و گفت: اى برير يقين مى‏دانم كه هر كه بر ايشان جدال و قتال كند و حقوق ايشان را غصب نمايد لا محاله جاى او جحيم و جزاى او عذاب اليم خواهد بود اما من ترك ملك رى نمى‏توانم كرد و دل از حكومت بر نمى‏توانم گرفت. برير فرمود: كه يابن سعد! هر كه هوس ملك رى كند هر آينه بساط خدمت حق را طى كند و مركب سعادت را به تيغ شقاوت پى كند
و مرد نيكبخت و عاقل اين چنين كارها كى كند.

۱۴
روضة الشهداء
گيرم كه روزگار تو را مير رى كند

گيرم كه بگذرى تو ز قارون به گنج و مال
‏ آخر نه مرگ نامه عمر تو طى كند
با وى وفا نكرد جهان با تو كى كند پس برير از پيش وى نااميد بيرون آمد و خبر به امام رسانيد آن سياه گليم عقاب عظيم را بر نعيم مقيم اختيار كرد.
به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
‏ گليم بخت كسى را كه بافتند سياه‏ اما چون شمر ذى الجوشن شنود كه عمر سعد در شب رفته و با امام حسين سخن گفته است فى الحال به كوفه رفت و با پسر زياد گفت: كه ميان حسين و عمر سعد رسول و مراسله واقعست و شب نيز با يكديگر ملاقات نموده تدبيرها مى‏كنند و حقيقت حال معلوم نيست ابن زياد در غضب شد و نامه‏اى نوشت به عمر سعد كه من تو را به محاربت حسين فرستادم نه به مصاحبت او. مى‏شنوم كه با هم كلامى و پيغامى داريد اگر اين كار از دست تو بر نمى‏آيد منشورى كه به نام تو نوشته‏ايم باز فرست و سپهسالارى لشگر را به شمر ذى الجوشن گذار چون نامه برسيد عمر سعد اندوهناك شده دل بر حرب امام حسين نهاد راوى گويد كه روز هشتم محرم در لشگرگاه امام حسين آب نماند و آن لشگر به تشنگى مبتلا شدند و اطفال فرياد العطش العطش بر كشيدند.
امام حسين عليه‏السلام برخاست و به موضعى تشريف فرمود و گفت: اين زمين را بكنيد چون قدرى بكندند چشمه آب شيرين خنك خوشگوار پديد آمد لشگر از آن آب خوردند و مركبان را سيراب ساختند و مشگها پرآب كردند و باز آن چشمه ناپديد شد و هر چند طلبيدند از آن نشان نديدند و اين از جمله كرامت‏هاى امام بود.
اما چون اين خبر به پسر زياد رسيد باز نامه‏اى نوشت به عمر سعد كه حسين را مجال داده‏اى تا در باديه چاه مى‏كند كار بر وى سخت گير و مجال، بر او تنگ ساز اينك لشگر پى در پى مى‏فرستم آن گه شمر را با چهار هزار مرد به مدد عمر سعد فرستاد و از عقب او يزيد كلبى را با دو هزار و حصين بن نمير سكونى را با چهار هزار كس ديگر فرستاد تا هفده هزار سوار و پياده به عمر سعد پيوستند و او پنج هزار مرد داشت مجموع به بيست و دو هزار نامرد جمع شدند و با امام اندك مردمى بودند حبيب بن مظاهر اسدى گفت: يابن رسول الله در اين نزديكى قبيله بنى اسد نشسته‏اند دستورى ده تا امشب بروم و ايشان را به نصرت تو بخوانم پس اجازت يافته به ميان آن قوم رفت و گفت: اى مردمان پسر فاطمه زهرا و جگرگوشه رسول خدا را بيست و دو هزار سوار و پياده در ميان گرفته‏اند و شما خويشان منيد آمده‏ام و شما را نصيحت مى‏كنم كه اگر شفاعت رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم را مى‏طلبيد بيائيد و امام حسين را در يابيد عبدالله بن البشير از آن مردمان برپاى خاست و گفت: اول كسى كه لاف محبت زند منم. گواه باشيد كه نخست كسى كه اجابت دعوت امام حسين كرد من بودم حبيب گفت: بشرك الله يابن البشير بالجنة اى پسر بشير بشارت دهد خداى تو را به بهشت.
القصه نود كس از بنى اسد بيعت كرده مكمل و مسلح بر اسبان تازى نشسته روى به لشكرگاه حضرت امام حسين نهادند قضا را بدبختى از همان قبيله خبر به عمر سعد برد و او ارزق شامى را با چهار هزار كس فرستاد و آن غماز در پيش ايستاده آن لشگر را بر سر ايشان برد و در كنار آب فرات به هم رسيده جنگ در پيوستند و شكست بر مردم بنى اسد افتاده جمعى كشته شدند و باقى دانستند كه طاقت مقاومت آن لشگر ندارند به قبيله خود باز گشتند و حبيب اين خبر به امام رسانيده موجب ازدياد حزن اهل بيت شد.
هر دم افزايد غمى بالاى غم
‏ لشگر غم وا نمى‏افتد ز هم‏ و چون پسر زياد شنيد كه امام حسين به قبايل مى‏فرستد و مدد مى‏طلبد آتش غضب او باز اشتعال يافته به عمر سعد پيغام داد كه اگر در همين روز به حرب امام حسين مشغول نشوى تو را و هر كه با توست به سياست رسانم و چون پيغام ابن زياد برسيد عمر سعد بترسيد و اگر چه روز بيگاه شده بود فى الحال سوار گشته با تمام لشگر روى به امام حسين نهاد و اين روز نهم محرم بود كه تاسوعا گويند و امام حسين در آن محل سر بر زانو نهاده به خواب رفته بود چون گرد سپاه و نعره سواران و قعقعه سلاح برآمد او را بيدار ساختند امام حسين بر آن حال وقوف يافته برادر خود عباس را با بيست سوار پيش ايشان فرستاد تا معلوم كند كه سبب آمدن آن جماعت چيست؟ عباس تحقيق نموده باز گشت و گفت: عمر سعد است كه با لشگر خود بر حرب اقدام نموده.
امام حسين عليه‏السلام فرمود: كه برو و اين قوم را باز گردان كه روز بى‏گاهست و باقى امروز و امشب را مهلت طلب كه شب آدينه است و شب عاشورا تا باشد كه مراسم طاعت و لوازم اوراد من در اين شب برقرار ماند. عباس باز گشت و گفت: اى مردمان جگرگوشه مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم يك امشب ديگر مهلت مى‏طلبد و چنان مى‏داند كه شب باز پسين است از عمر وى مى‏خواهد كه به طاعت و عبادت گذراند و در اوراد و اذكار وى خللى نيفتد عمر سعد با امراى لشگر مشاورت نمود؛ گفتند: ما به تنگ آمديم و از غضب امير مى‏ترسيم و شمر نعره مى‏زد كه شما را امان نيست و اهمال و امهال مجال ندارد ناگاه ابوشعبان كندى و روايتى آنست كه عمرو بن حجاج از آن مقاله شرم داشته بانگ بر آن جماعت زده گفت: اى قوم اين چه سخت دلى و سست پيمانيست كه مى‏كنيد اگر اين قوم از روم يا از چين بودندى و مهلت خواستندى مهلت مى‏دادند آخر اين جماعت اهل بيت پيغمبر شمايند و شما امت جد وييد از خالق بترسيد يا از خلايق شرم داريد.
شما بس سخت روى و سست دينيد

ز حق سبحانه شرمى نداريد
نه آخر اهل بيت مصطفايند
‏ چو شيطان لعين با كبر و كينيد ز مردم نيز آزرمى نداريد
به صد كرب و بلا در كربلايند مردمان اين سخن استماع كرده دست از حرب بداشتند و همانجا فرود آمده نگاهبانان بر گماشتند و امام حسين قبل از اين فرموده بود تا گرد لشگرگاه خندقى كنده بودند تا مصاف از يكجانب باشد و حرم نيز از تعرض بيگانه ايمن باشند و پر هيزم ساخته در اين محل فرمود تا آتش در آن زدند تا كسى شبيخون نيارد اما چون آتش زبانه زدن گرفت مالك بن عروه بر اسبى نشسته پيش راند و گفت: اى حسين پيش از آتش آن سراى اين آتش به سر خود زدى.
حضرت امام حسين فرمود: كه كذبت يا عدو الله دروغ گفتى اى دشمن خداى گمان كردى كه من به دوزخ روم و تو به بهشت مسلم بن عوسجه گفت: يابن رسول الله اجازت فرماى تا تيرى بر دهانش زنم حضرت امام فرمود: نخواهم كه در حرب پيشدستى كنم اما تو در نگر تا قدرت حق سبحانه را مشاهده كنى پس روى به قبله دعا آورده فرمود: اللهم جره الى النار بار خدايا او را به سلسله عقوبت در آتش كش و پيش از آن كه او را به آتش عقبى كشانى از آتش دنيا بچشان فى الحال به حكم دعوة المظلوم مجابة اثر اجابت ظاهر شد و اسبش را پاى به سوراخى رفته او به جانب سفل متمايل گشت و عنان از دست داده پايش در ركاب بماند و اسب به هر سو مى‏دويد تا به كنار خندق آتش رسيد او را از پشت در ميان آن آتش افكند و خود بازگشت و خروش از مردمان برآمد و اين كرامت ديگر بود از آن حضرت پس امام حسين عليه‏السلام سجده شكر به جاى آورد آن گه سر برداشت و به آواز بلند چنانچه هر دو لشگر شنيدند گفت: خدايا ما اهل بيت و ذريت رسول تو ايم داد ما از ظالمان بستان ابن اشعث آواز داد كه تو را با پيغمبر چه خويشيست كه هر ساعت لاف ميزنى.
امام حسين از روى غيرت برآشفت و از سر نياز با حضرت كريم كار ساز و خداوند بنده‏نواز مناجات كرده گفت: خدايا پسر اشعث قدح نسب من مى‏كند و مرا فرزند پيغمبر تو نمى‏داند فاره فى اليوم ذلا عاجلا پس در همين روز خوارى وى را به وى نماى و رگ جانش قطع كن هنوز تير دعاى آن حضرت بر هدف آسمان نرسيده بود كه شهباز قضا از فضاى عالم تقدير در رسيد و على الفور در باطن آن ناپاك تقاضايى ظاهر شد و از مركب فرود آمده به قضاى حاجت مشغول گشت كه ناگاه كژدمى سياه به امر اله نيشى بر عورت او زد و مكشوف العوره در ميان نجاست مى‏گرديد تا جان پليد از بدن ملوث او جدا گرديد آن چنان بد زندگانى مرده به.
و اين نيز كرامت ديگر بود كه از آن حضرت واقع گشت پس جعده قرنى پيش راند و آواز داد كه اى حسين اين آب فرات را مى‏بينى كه چون درياى مواج مى‏رود به خدا كه از آن قطره‏اى نچشى تا هلاك شوى امام حسين كه اين سخن شنيد آب در ديده بگردانيد گفت: اللهم امته عطشانا خدايا او را تشنه بميران فى الحال بى‏سببى اسبش در رميد و وى را بينداخت و او برخاسته در پى اسب مى‏دويد تشنگى بر او غالب شده العطش العطش مى‏گفت و هر چند آب بر لب او مى‏رسانيدند نمى‏توانست خورد تا در آن تشنگى بمرد و اين ولايت سوم بود كه از آن حضرت در آن روز ظهور نمود لشگر پسر زياد آن همه كرامات را مشاهده مى‏نمودند و همچنان بر صرافت جهل و عناد خود مستقيم بودند.
اشقيا منكر كراماتند

اوليا را چون خويش پندارند
اين همه بهر آن كه جنس نيند
‏ در بساط مناكرت مانند
سر به اهل صفا فرو نارند
دد و ديوند و نوع انس نيند القصه آنروز و شب حرب نكردند و ملازمان امام مظلوم روى نياز به درگاه حى قيوم آورده همه شب گرسنه و تشنه به ذكر الهى و درود حضرت رسالت پناهى صلّى الله عليه و آله و سلم مى‏گذرانيدند خوارزمى در مقتل خود نورالائمه آورده كه چون روز تاسوعا بگذشت و شب عاشورا در آمد سلطان سيارگان در تعزيت خانه غروب مقام گرفت و شب مشك‏فام پلاس سياه و پيراهن كبود در ماتم خاندان پوشيد خاتونان تا به خانه بلا به نظاره شهيدان كربلا آمدند شفق خون ديده در دامن سپهر ريخت عرصه زمين گرد ادبار به رخسار و فرق مى‏بيخت.
چون دود ظلم روى زمين را سياه كرد
‏ مه روى خويش را به خراشش تباه كرد در آن شب امام حسين بفرمود تا آن كرسى كه از ساج ساخته بودند و همراه داشت در ميان صحرا بنهادند و جمع لشگر خود را طلبيده بر بالاى كرسى نشست و خطبه‏اى در غايت جزالت و نهايت بلاغت ادا كرد و بعد از ثناى خداوند تعالى و تعظيم و درود بر سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم فرمود: كه الحمد لله على السراء و الضراء اما بعد بدانيد كه من هيچكس را از اصحاب خويش با وفاتر نيافتم و هيچ آفريده را از اهل بيت خود رحيم‏تر و نيكوتر نديدم فجزاكم الله منى خيرا خدا شما را از جهت من جزاى خير دهد بدانيد كه امشب رقبه شما را از ربقه بيعت خويش محلى ساختم و اين مهلت براى شما خواستم و ظن من آنست كه چون اين قوم مرا ببينند طلب شما نكنند و به جست و جوى ديگرى نپردازند پس هريك از اصحاب من امشب دست يكى از اهل بيت من گرفته در آفاق متفرق گردند تا از محنت رهايى و از شدت فرج يابند.
من شدم غرقه گرداب غم آن به كه شما
‏ كشتى خود به سلامت سوى ساحل رانيد برادران و فرزندان و خويشان و مواليان جواب دادند كه يابن رسول الله ما را قوت مفارقت و طاقت مهاجرت تو نيست و بقاى خود بعد از وفات تو نمى‏خواهيم و تا جان در تن داريم و رمقى در بدن داريم با اعداى دين و دشمنان خاندان رسول رب العالمين مقاتله خواهيم نمود.

به قيامت برم آن عهد كه بستم با تو
‏ تا نگويى كه در آن روز وفائيت نبود امام حسين عليه‏السلام ايشان را دعا گفت و روى به فرزندان مسلم بن عقيل كرد و گفت: اى ابناى عم ما بر مواعيد كاذبه و اكاذيب باطله كوفيان اعتماد نموده پدر شما را به كوفه فرستاديم و آن گروه روى دل از كوى مهر و وفا تافته و به اقدام انتقام در طريق تحريك افساد بر ايفاد نايره ظلم و بيداد شتافته عرض مصون او را هدف سهام تعرض ساختند و رسم حق‏شناسى اهل بيت نبوت را از روى ناسپاسى برانداختند الا لعن الرحمن من اكفر النعم تا شربت شهادت نوشيد و خلعت سعادت پوشيد حالا شما يادگار مسلم بن عقيليد و مادر شما نيز غم‏زده است برخيزيد و مادر خود را برداشته از اينجا به قبيله بنى‏طى رويد و از آن جا به مدينه رفته بنشينيد و دل در كرم الهى بسته انتظار بريد كه دم به دم كسى كه انتقام ما از بنى اميه بكشد ظهور خواهد كرد و من اين سخن از پدر خود شنودم و حقا كه او از حضرت رسالت صلّى الله عليه و آله و سلم شنوده باشد و اين صورت بر اين وجه بود كه حضرت مرتضى على روزى از روزهاى حرب صفين ندا فرمود: كه اين ابومسلم يعنى ابومسلم كجاست محمد حنفيه گفت: اى پدر وى در آخر صفست امير فرمود: كه مراد من ابو سلّم خولانى نيست مقصود من صاحب جيش ما است كه از جانب مشرق با رايت سياه پديد آيد و چندان محاربه كند كه خداى تعالى به واسطه وى حق را در مركز خود قرار دهد خوشوقت آنان كه با وى موافقت نموده در كشتن اعداى دين و نگونسارى ظالمان جد و جهد نمايند و اين نقل به صحت پيوسته و در شواهد النبوة مذكور است و اين جا چنين فرمود كه مراد از اين كس صاحب الدعوه ابومسلم مروزيست كه با علم‏هاى سياه از مرو شاهجهان بيرون آمده و با بنى اميه محاربه نمود و عالم را از شامت مروانيان بپرداخت القصه امام حسين عليه‏السلام اين سخن به اولاد مسلم بگفت كه برويد و نمك ديگر بالاى جراحت پدر مريزيد شما را مصيبت پدر و برادران بس است اندرين زودى نشايد داغ بر بالاى داغ
ايشان فرياد بر كشيدند كه اى امام زمان
مائيم و خاك كويت تا جان ز تن برآيد
جان را چه قدر باشد كه بهر تو فدا نكنيم و سر به چه ارزد كه نثار آن خاك پا نسازيم پدر ما در وفادارى تو سر در باخت و ما در هوادارى تو جان در مى‏بازيم او به غيرت با دشمنان در نساخت و ما از سر محبت با دوستان جانى در مى‏سازيم تو نه آن سرورى كه به سر با تو مضايقه توان كرد و نه آن دلبرى كه رضاى دل تو را به زودى از دست توان داد.

تا سر ز گريبان اجل بر نزنيم
‏ ما دست ز دامان تو كوته نكنيم‏ امام حسين عليه‏السلام چون ديد كه ايشان از روى صدق و صفا دم مى‏زنند و در راه مهر و وفا ثابت قدمند دعاى خير جهت ايشان بر زبان راند فرمان داد كه چون مهم اصحاب من برين وجه قرار يافت بايد كه بروند و بقيه‏اى كه از شب مانده به طاعت و عبادت گذرانند و صباح حاضر گردند كه نماز آخرين كه به جماعت خواهيم گزارد نماز اين بامداد خواهد بود القصه مخاديم به منازل خود شتافته به اوراد و ادعيه مشغول گشتند آن شب همه شب ناله از عرصه زمين به غرفه ماه مى‏رفت و نم اشك غريبان باديه عنا از چشمه چشم‏ها به پشت ماهى مى‏رسد.
اشك چشمم تا به ماهى رفت و آهم تا به ماه
‏ ماه و ماهى را بر اشك و آه مى‏گيرم گواه‏ نورالائمه آورده كه در اوايل سحرگاه بود كه از آسمان آوازى آمد كه هاتفى مى‏گفت: يا خيل الله اركبوا اى لشگر خدا سوار شويد كه هنگام كارزار سيد و بر نشينيد كه وقت رحلت به منزل دارالقرار آمد ام كلثوم هم چون بيهوشان خروشان خود را در خيمه امام حسين عليه‏السلام انداخت و گفت: اى برادر عزيز اين صدا شنيدى كه از آسمان آمد؟ گفت: آرى شنيدم و از اين عجيب‏تر هم ديدى پيش از اين ساعت به يك لحظه نور باصره از فلك دماغ به افول رسيد و مردم چشمم از روزنه جان به نظاره گلشن ملكوت مشغول شد به حكم وراثت جدم صلّى الله عليه و آله و سلم كه تنام عينى و لا ينام قلبى چشمم در خواب و دلم بيدار بود سگان ديدم كه بر من حمله كردند در ميان آنها سگ پيسه از همه بر من خشمناك‏تر بود و من با خود گفتم كه او مرا هلاك خواهد كرد و در اين بودم كه جدم صلّى الله عليه و آله و سلم پيش من پيدا شد و گفت: يا بنى اى پسرك من و اى شهيد آل محمد و اى مظلوم‏ترين فرزندان من اينك به استقبال روح پاك تو ساكنان عالم بالا و مقربان ملأ اعلى آمده‏اند و به مرتبه بزرگ‏تر تو را بشارت مى‏دهند جهد كن كه امشب افطار نزد من كنى و توقف و تأخير جايز ندارى و همراه جدم صلّى الله عليه و آله و سلم فرشته‏اى ديدم آن حضرت فرمود: كه اى حسين اين كس را مى‏شناسى؟ گفتم: نى فرمود: كه اين فرشته ايست از آسمان فرود آمده با شيشه سبز تا خون تو را در آن شيشه ريزد و نگاهدارد ام‏كلثوم به گريه در آمد حضرت امام حسين عليه‏السلام گفت: اى خواهر اهل بيت مرا طلب كن كه محل وداع است.
الوداع اى دوستان كين دم سفر خواهيم كرد

ما به اكراهيم چون يوسف در اين زندان اسير
حاصل دنيا متاعى نيست كآن را قيمتيست
ما از اينجا شاد و خرم مى‏رويم از بهر آنك
هر كه را عزم تماشاى رياض قدس هست
‏ مسكن اصلى خود جاى دگر خواهيم كرد
مصر عزت را عزيزآسا مقر خواهيم كرد
زو چو صاحب همتان قطع نظر خواهيم كرد
منزل اندر بقعه‏اى زين خوبتر خواهيم كرد
كو مهيا شو كه ما زينجا سفر خواهيم كرد پس حرم محترم امام حسين عليه‏السلام و اولاد امجاد آن حضرت بيامدند و امام فرزندان را در پيش خود جاى داد و بوسه بر روى ايشان مى‏نهاد و روى بر سينه ايشان مى‏ماليد و از دل پرخون زار زار مى‏ناليد و مى‏گفت: اى جگرگوشگان من جانم براى شما مى‏سوزد كه هنوز وقت يتيمى شما نيست و درد غريبى علاوه حزن يتيمى شده ندانم كه چه گويم و غم شما را به كه گويم پس روى به شهربانو كرد كه اى يار ديرينه من و اى نور ديده و سرور سينه من نمى‏دانم كه با اين يتيمان چه خواهى كرد و بعد از من غم ايشان چگونه خواهى خورد خروش و فغان از اهل بيت برآمد و كشتى صبر و سكون در گرداب حيرت و غرقاب اضطراب افتاد و افواج و امواج درياى مصيبت و احزان متلاطم و متراكم شد ديده دوران از اندوه بزرگان خاندان گريان گشت و زبان زمان بدين نغمه دلسوز جگرخراش ترنم آغاز كرد:
موج‏زن مى‏بينم از هر ديده طوفان غمى

اهل عالم را نمى‏دانم چه كار افتاده است
‏ مى‏رسد در گوشم از هر لب صداى ماتمى‏
اين قدر دانم كه در هم رفته كار عالمى‏ ام كلثوم بى‏طاقت شده گفت: اى گلدسته باغ لا فتى و اى لاله نورسته چمن هل اتى كه را طاقت شنودن اين سخن غم‏اندوز است و كه را تاب استماع اين كلام جگرسوز جد ما حضرت مصطفى صلّى الله عليه و آله و سلم كه از اين عالم رحلت فرمود محرم ما پدرت على مرتضى بود چون آن حضرت به بال شهادت به سوى روضه سعادت پرواز نمود سايه برادرت حسن مجتبى بر فرق ما گسترده شد و بعد از برادرم محرم محرومان و پناه مظلومان تو بودى اى يادگار خاندان نبوت چون تو بروى محرم ما كه باشد و مرهم راحت بر جراحت دل ما فراق‏زدگان كه نهد؟
فرياد از آن روز كه ما بى تو بمانيم
‏ در آرزويت عمر به حسرت گذرانيم‏ در اين سخن بودند كه ناگاه صبح بدميد و گريبان از غم آن غريبان چاك زد فلما اضاء الصبح فرق بيننا صبح سر برهنه از سپهر كبودپوش خراشيده روى ظاهر گشت و آفتاب سرگردان از فلك سرگشته با دل پرآتش طالع شد و دسته زمان گيسوى شب را در ماتم شهدا ببريد و موى بريدن در اين مصيبت غريب نيست و دست زمان پيراهن زر حلقه فلك را از جيب تا دامن فرو دريد و جامه دريدن در اين تعزيت عجيب نيست.
هر صبح اگر نه تعزيت مفخر الهداست

گر آفتاب شرع نه در آب مى‏رود
گر در فراق آن رخ گلگون نسوخت زار
‏ پيراهن كبود فلك غرق خون چراست‏
بر قامت سپهر چرا پيراهن قباست‏
خورشيد را چرا رخ لعلى چو كهرباست‏ اما چون اثر صبح ظاهر شد امام حسين بانگ نماز گفت و ياران جمع شدند و تيمم كرده سنت ادا نمودند و فرض را با جماعت گزاردند و هنوز دعا ناگفته و اوراد ناخوانده فرياد كوس حربى و ناله ناى رزمى از لشگر مخالفان برآمده جوق جوق از سوار و پياده مكمل و مسلح روى به ميدان نهادند و رايت‏ها و علم‏ها نصب كردند و نداى هل من مبارز در دادند چون كه مواليان حسينى سپاه عراق را كه مخالف اهل حجاز بودند با چنان برگ و نوا ديدند عشاق‏وار كمر خدمتگارى به دست يقين براى آن خسرو زمان و زمين بر ميان جان شيرين بستند و پياده و سوار روى به صف كارزار آوردند عمر سعد به تعبيه لشگر پرداخته ميمنه تا ميمون را در عهده عمرو بن حجاج كرد و ميسره ناسره را به شمر ذى الجوشن سپرد و علم را به دست مولاى خود داد و آن قلب دل سياه در قلب سپاه قرار گرفت امام با آن كه معدود چند بيش نداشت از كثرت لشگر دشمن انديشه ناكرده ميمنه با ميمنت را نامزد زهير بن قين بجلى نمود و در ميسره با پسر حبيب بن مظاهر اسدى را مقرر فرمود و رايت نصرت آيت را به برادر رشيد خود عباس ارزانى داشت و اگر چه جاى قلب صدر باشد آن صدر در قلب جاى گرفت مبارزان امام حسين عليه‏السلام در ميدان‏
شهادت نقدهاى روان بر كف باكفايت نهادند هاتف غيبى از عالم لا ريبى به گوش هوش ايشان اين ندا مى‏رساند كه:
روز جنگست و جنگ بايد كرد

تا شود مرد عرصه ميدان
وقت جوشش شتاب خوش باشد
شكم ماه و پشت ماهى را
اندرين بحر غوطه بايد خورد
رزم با اين سگان روبه باز
وز پى ديده‏هاى كج‏بينان
‏ كوشش نام و ننگ بايد كرد
تنگ بر اسب تنگ بايد كرد
گاه شستن درنگ بايد كرد
ز اشك شمشير رنگ بايد كرد
جا به كام نهنگ بايد كرد
همچو شير و پلنگ بايد كرد
فكر تير خدنگ بايد كرد اما چون هر دو صف راست شد امام حسين عليه‏السلام به خيمه شريف در آمد و عمامه رسول خداى صلّى الله عليه و آله و سلم بر سر نهاد و دراعه آن حضرت در پوشيد و شمشيرى كه شهسوار ميدان انا نبى بالسيف در دست گرفتى حمايل كرد و بر اسبى مرتجز نام كه مركب راكب براق بودى سوار شده روى به ميدان نهاد و شعرى آغاز كرد كه يك بيت از آن اينست:
انا ابن على الطهر من آل هاشم
‏ كفاين بهذا مفخرا حين افخر مضمون سخن آن حضرت آنست كه اى اهل عراق سوگند بر شما مى‏دهم كه مى‏دانيد كه من نبيره مصطفى‏ام و سبط رسول خدايم و جگرگوشه فاطمه زهرا ام و قرة العين على مرتضى‏ام برادرم حسن مجتبى است عمم جعفر طيار در هواى فضاى جنات العلى است عم پدرم حمزة سيد الشهداست و مى‏بينيد كه اين عمامه رسول خداست كه بر سر دارم و اين دراعه مبارك اوست كه در بر دارم و اين شمشير آن حضرتست كه حمايل كرده‏ام و اين اسب خاصه اوست كه به زير ران در آورده‏ام نعره از آن لشگر برآمد كه اى حسين به درستى و راستى كه آن چه گفتى حق و صدق است.
امام حسين گفت: پس به چه وجه خون مرا حلال مى‏داريد و آبى كه بر دد و دام و يهود و نصارى حلالست از من باز مى‏گيريد و حال آن كه پدرم راننده دشمنان خود است از آب حوض كوثر همچو كسى كه شتران تشنه را از آب باز مى‏گرداند در اين اثنا آواز گريه و زارى اطفال و نسوان اهل بيت از خيمه به سمع همايون امام حسين رسيد آن حضرت از استماع آن متأثر شده گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم پس عباس و على اكبر را فرستاد كه برويد و با ايشان بگوييد كه فردا شما را بسيار بايد گريست حالا در گريه تعجيل مكنيد ايشان خاموش شدند امام با سر حرف خويش رفت و گفت: ايها الناس بدانيد كه خداوند تعالى كذب را حرام گردانيده و من هرگز دروغ نگفته‏ام و وعده خلاف نكرده و هيچ مسلمان را نيازرده و تا قلم تكليف بر من جارى گشته فرايض الهى را ترك نكرده‏ام و شما را معلوم است كه آن نسب عالى كه من دارم امروز بر روى زمين هيچ كس ندارد و من مردى بودم از دنيا اعراض نموده و ملازم روضه جد بزرگوار خود صلوات الله و سلامه عليه گشته مرا آن جا نگذاشتند تا به ضرورت ترك مدينه گرفته پناه به حرم مكه بردم و به عبادت پروردگار خود مشغول شدم تا رسل شما متعاقب و نامه‏هاى شما متواتر به من رسيد كه ما تو را به امامت احق و اولى از غير تو مى‏دانيم بايد كه متوجه اين جانب شوى.
تا در قدم تو جمله جان افشانيم.
اكنون كه بقول شما آمده‏ام به مكرهاى نهانى قصدهاى ناگهانى مى‏كنيد و آبگينه دل‏هاى نازك ما غريبان را به سنگ غدر و جفا در هم مى‏شكنيد اگر از نايره مكر شما كه متاع صبر و سكون مرا سوخته حرفى به گوش كوه فروخوانم فى الحال صفت بست الجبال بسا برو پديد آيد و اگر از صاعقه جور شما كه بناى شكيبايى اصحاب مرا از بنياد برانداخته رمزى به روز روشن نمايم در زمان اثر ظلمات بعضها فوق بعض از او ظاهر گردد و حالا به سبب شما دار الملك راحت را از يغماى لشگر اضطراب خراب مى‏بينم و سفينه آمال را از هبوب عواصف ملال در غرقاب انقلاب مى‏يابم.
درياى غصه را بن و پايان پديد نيست

دارم درون جعبه دل صدهزار تير
‏ كار زمانه را سر و سامان پديد نيست‏
پنهان چنان كه يك سر پيكان پديد نيست‏ پس يكى يك از رؤساى كوفه را كه در آن لشگر بودند نام برده گفت: اى عمر سعد و اى عمرو بن الحجاج و اى شبث بن ربعى و فلان و فلان شما نامه‏ها به جانب من نوشته‏ايد و اكنون در برابر من آمده قاصد خون من گشته‏ايد ايشان جواب دادند كه ما از اين مكاتيب خبر نداريم امام عليه‏السلام نامه‏هاى ايشان را همراه داشت بديشان نمود ايشان انكار بليغ كرده گفتند: اين صحايف بى‏وقوف ما قلمى شده امام حسين عليه‏السلام از كذب و غدر ايشان متحير شد و فرمود تا آن مكتوبات را در آتش افكندند پس فرمود: كه الحمدلله و المنة كه حجت بر شما تمام كردم و شما را بر من حجتى نيست عمر سعد پيش آمد و گفت: اى حسين اين سخنان هيچ نتيجه نمى‏دهد يا يزيد را بيعت مى‏كنى يا تو را به ضرب تيغ هلاك مى‏سازيم پس تيرى در كمان نهاد و گفت: اى اهل كوفه گواه باشيد و فردا نزد امير جليل يعنى عبيدالله زياد اقامت شهادت نماييد كه اول كسى كه تير به لشكرگاه حسين انداخت من بودم پس آن تير را به جانب امام عليه‏السلام افكند امام محاسن مبارك خود را به دست گرفت و فرمود: كه غضب خدا بر يهود وقتى اشتداد يافت كه گفتند: عزير پسر خداست و خشم الهى بر نصارى زمانى مشتد گشت كه افترا نمودند كه عيسى ابن الله است و سخط پروردگار در اين محل براى شما معد و مهيا شد كه قصد كشتن فرزند پيغمبر او مى‏كنيد و من حالا از منهج شكيبايى كه راه سالكان مسالك و اصبر و ما صبرك الا بالله است انحراف نمى‏نمايم و به عروه وثقاى محبت كه به حكم ان الله يحب الصابرين خلعت آن جز بر قامت با استقامت صابران راست نمى‏آيد تمسك مى‏فرمايم كه اندك زمانى را نتايج ظلم به روزگار ستمكاران رسد و از اوج جاه عزت و حرمت به قعر جاه ادبار و مذلت گرفتار شوند.


كه كرد در همه عالم كمان ظلم به زه
‏ كه تير لعنت جاويد را نشانه نشد منتظرم كه به حكم ان الله يمهل و لا يمهل جزاى كردار و سزاى گفتار شما به زودى زود به شما رسد.
هر كه آئين ظلم پيش نهاد

چند روزى اگر سرافرازد
‏ بند بر دست و پاى خويش نهاد
دهرش آخر ز پا در اندازد پس امام حسين عليه‏السلام عنان مركب از ميدان برتافته به صف لشگر خود باز آمد و دل بر محاربه نهاد و اين واقعه در روز جمعه بود محرم سال شصت و يكم از هجرت سيد عالم صلّى الله عليه و آله و سلم و لشگر مخالف به قولى هفده هزار و به روايتى سى و دو هزار و اصح روايات آنست كه بيست و دو هزار از سوار و پياده از شام و كوفه در آن معركه حاضر آمدند و ملازمان حضرت امام حسين به قولى هشتاد و دو تن به روايتى هفتاد و تن بودند به غير از آن حضرت سى و دو تن سواره و چهل تن پياده و در اغلب رسايل كه داستان اين مقتل مرقوم شده تفصيل اين مبارزان و كيفيت مبارزات ايشان مذكور نيست و به مجرد نامى و شعرى اكتفا كرده‏اند و اين كمينه تفحص و تصفح بسيار كرده تا تفاصيل آن واقعه را به طريق خيرالكلام در اين اوراق ايراد نمود و رجز هر مبارزى را كه مى‏خوانده چون پارسى زبان را از آن فايده‏اى نيست و سر رشته سخن به سبب آن انقطاع مى‏بايد اينجا نياورده مگر جايى كه ضرورت باشد و اشعارى كه ترجمه آن رجزها از گفتار قدما بود و مناسب اذهان لطيفه اله اين زمان نمى‏نمود آن نيز منطوى شد الا آن چه ايراد آن بى فايده باشد و من الله الاعانة و التوفيق
بيان شهادت حر بن يزيد رياحى با برادر و پسر و غلامش
راوى گويد: كه چون صفوف قتال راست شد از هر دو جانب چشم در ميان ميدان داشتند تا سبقت حرب كه كند امام حسين عليه‏السلام مى‏فرمود: كه من از پدر خود ياد دارم كه تا مخالف ابتدا به حرب نكند متعرض حرب او نبايد شد اما حر بن يزيد پيش لشگر كوفه ايستاده بود چون حال بر اين منوال مشاهده نمود مركب نزديك عمر سعد راند و گفت: يابن سعد با امام حسين بن على مقاتله خواهى كرد؟ گفت: بلى در اين قتال تن بسيار بى‏سر خواهد شد حر گفت: فردا جواب رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم را چه خواهى گفت عمر سعد هيچ جواب نداد حر اعراض نموده متوجه ميدان شد اما لرزه بر اعضاى وى افتاده بود و دل در برش مى‏طپيد چنان كه هر كس در پهلوى وى بود آواز آن مى‏شنود مهاجر بن اونس از اقوام حر و روايتى آنست كه برادر او مصعب بن يزيد با وى گفت: كه من تو را در هيچ معركه چنين خوفناك نديده‏ام تو از جمله مشاهير دلاوران و مبارزانى و هرگاه كه از دليران و تيغ گرزان كوفه مى‏پرسيدند پيش از همه تو را نام مى‏بردند و بيش از همه تو را مى‏ستودند اين لرزه تن و طپيدن دل را سبب چيست؟ حر گفت: اى برادر مرا ترس نيست اما نفس خود را ميان بهشت و دوزخ مخير ساخته‏ام و با خود در انديشه آنم كه چگونه برآيد ناگاه نعره‏اى از جگر بر كشيد و گفت: اى برادر بشارت باد كه نفس من بهشت را اختيار كرد پس تازيانه‏اى بر اسب زد و نزد امام حسين آمد و از مركب پياده شده ركاب آن حضرت را بوسه داد و روى بر سم مركب امام نهاده گفت: يابن رسول الله مرا گمان نبود كه اين جماعت قصد تو كنند و خيال مى‏بستم كه مهم به صلح از هم بگذرد و اكنون كه تمرد و عصيان و تغلب و طغيان ايشان بر من ظاهر شد به خدمت تو مبادرت نمودم آيا توبه من قبول شود يا نى و عذر و گناه من به حيز قبول رسد يا نه.
با خجالت‏هاى كلى رو به راه آورده‏ام

بر من بيدل مى‏فشان دست رد زيرا كه من
‏ جان پر درد و زبان عذرخواه آورده‏ام‏
بر اميدى رو سوى اين بارگاه آورده‏ام‏ حضرت امام حسين عليه‏السلام از بالاى مركب دست مبارك بر سر و روى حر ماليد و گفت: اى حر هر چند بنده گناه كند چون رو به درگاه خداوند آورده استغفار نمايد و از آن گناه توبه كرده عذر خواهد اميد قبول هست و هو الذى يقبل التوبة عن عباده جرمى كه نسبت به من كردى ناكرده انگاشتم و تقصيرى كه تا اين غايت از تو واقع شد در گذشتم مردانه باش و در حرب دل قوى دار كه امروز روز بازار سعادت است و اين ميدان جلوه‏گاه اهل شهادتست حر با دلى از محبت امام حسين پر، روى به ميدان نهاد و در طريد كردن و جولان نمودن داد هنر بداد اما چون مصعب برادر حر ديد كه حر آخرت را بر دنيا گزيد و دست ولا در دامن آل عبا زد اسب برانگيخت و در فتراك امام حسين آويخت لشگر عمر سعد گمان بردند كه به جنگ برادر مى‏رود و چون به ميدان رسيد گفت: اى برادر حضر راه من شدى و مرا از ظلمت نكرت به سرچشمه آب حيات معرفت رسانيدى من هم با تو موافقت كرده از اهل مخالف بيزار شدم فردا هر دو گواه معامله هم باشيم و با هم از شفاعت امام حسين عليه‏السلام بهره گيريم پس حر برادر را به نزديك امام مظلوم آورده صورت حال به موقف عرض رسانيد حضرت امام او را در بر گرفت و بنواخت و او را با حر دعاى خير كرد. در مقتل امام اسمعيل آورده كه در آن زمان كه حر نزديك امام آمد گفت: يابن رسول الله شب پدر خود را در خواب ديدم كه نزد من آمد و گفت: اى حر درين روزها كجا رفته بودى گفتم: رفته بودم كه سر راه بر امام حسين بگيرم پدرم فرياد بر كشيد و گفت: واويلاه اى پسر تو را با فرزند رسول خدا چه كار اگر طاقت آتش دوزخ دارى برو و با وى حرب كن و اگر شفاعت رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم و رضاى پروردگار عالم جل جلاله مى‏خواهى و رياض رضوان و غرفات بهشت جاودان مى‏جويى برو و با دشمنان او مصاف كن اكنون مى‏خواهم كه مرا اجازت دهى كه به حرب روم امام حسين فرمود كه تو ميهمان مائى صبر كن تا ديگرى برود حر گفت: يابن رسول الله اول كسى كه به مخاصمت تو آمد من بودم دستورى فرماى تا نخستين كسى كه به محاربت دشمنان تو رود من باشم.
امام حسين عليه‏السلام او را اجازت داد و حر مرد مردانه و دلاور فرزانه بود و او را در كارزار برابر هزار سوار داشتندى و سپهسالار پسر زياد بود بر مركبى دونده رونده جهنده تازى‏نژاد سوار روى به ميدان نهاد و رجزگويان مبارز طلبيد و ابوالمفاخر رازى ترجمه رجز وى را برين وجه آورده:
منم شيردل حر مردم رباى

منم شير و شمشير بران به دست
‏ كمر بسته پيش ولى خداى‏
كه دارد بر شير و شمشير پاى‏ چون عمر سعد حر را در ميدان ديد لرزه به روى دلش پيچيد و يكى از معروفان عرب را كه صفوان بن حنظله گفتندى طلبيد و گفت: برو و حر را به نصيحت و ملايمت به جانب ما باز آر و اگر سخن قبول نكرد سرش را به شمشير آب‏دار از تن بردار صفوان به ارادتى تمام و زينتى لا كلام در برابر حر آمد و گفت: تو مرد عاقل و پردلى و از مبارزان كاملى روا باشد كه از يزيد بر گردى و روى به حسين كنى حر گفت: اى صفوان از خردمندى و فرزانگى تو اين سخن عجب است تو يزيد را نمى‏دانى كه او ناپاك و ظالم و فاسق است و امام حسين پاك و پاك‏زاده تزويج مادرش در بهشت بوده جبرئيل امين گهواره او را جنبانيده پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم را ريحان بوستان خود خوانده.
وصفش از شرح و بيان بالاتر است
‏ هرچه من مى‏گويم از آن والاتر است‏ صفوان گفت: من اين همه مى‏دانم و زياده از اين هم مى‏شناسم اما دولت و مال و جاه با يزيد است و ما مردم سپاهى ايم ما را يراق و مرتبه و منصب مى‏بايد تقوى و طهارت و علم و فضيلت به چه كار آيد حر گفت: اى خاكسار حق را مى‏دانى و مى‏پوشى و شربت شيرين‏نماى جان‏گزاى غرورنما مى‏پوشى.
فردات كند خمار كه اكنون مستى
صفوان در غضب شد و نيزه حواله سينه حر كرد حر نيزه بر نيزه او افكنده به مردانگى نيزه او را پاره پاره ساخت و در همان گرمى سنان نيزه بر سينه‏اش زد چنان‏كه يك گز از پشتش بيرون آمد پس وى را به همان نيزه از صدر زين در ربود بر سر دست آورد چنان‏چه هر دو لشگر بديدند آنگاه بر زمين زد چنان چه استخوان‏هاى او ريزه‏ريزه شد خروش از هر دو لشگر برآمد اما صفوان را سه برادر بود هر سه از غصه قتل برادر به يك بار بر حر حمله كردند حر نعره‏اى از جگر بركشيد و خداى را به عظمت و قدرت ياد كرده در تاخت و دوال كمر يكى را گرفت و از خانه زينش در ربوده چنان بر زمينش زد كه گردنش بشكست و ديگرى را تيغ بر سر زد كه تا سينه‏اش بشكافت ديگرى روى به هزيمت نهاد حر از عقب وى در تاخت و نيزه‏اى بر پشتش زد كه سر سنان از سينه وى بيرون آمد پس روى به جانب امام حسين آورده گفت: يابن رسول الله مرا بحل كردى و از من خشنود شدى؟ امام عليه‏السلام فرمود: نعم انت حر كما سمتك امك آرى من از تو خشنودم و تو آزادى چنان چه مادر تو را نام نهاده يعنى فردا از آتش دوزخ آزاد خواهى بود حر اين بشارت شنوده با نشاط تمام روى به ميدان نهاده حرب در پيوسته به هر جانب كه در تاختى از كشته پشته ساختى و به هر طرف كه روى نهادى مرد و مركب بر روى هم فتاد مقارن اين حال پياده‏اى در دويد و اسب حر را پى كرد حر پياده به حرب درآمده شعله خشم جهانسوزش زبانه كشيد و نياره قهر غيرت افروزش اشتعال پذيرفت.
به نيزه صخره را سوراخ مى‏كرد
‏ به پيكان موى را صد شاخ مى‏كرد لشگر كه آن گونه كارزار مى‏ديدند و سوار از پيش وى مى‏رميدند اما چون امام حسين عليه‏السلام ديد كه حر پياده جنگ مى‏كند اسبى تازى با ساخت گرانمايه فرستاد و حر سوار شده به جولان در آمد.

عنان مركب خود تاب مى‏داد
‏ به خون نوك سنان را آب مى‏داد و جمعى را كه مانند پروين گرد او در آمده بودند چون نبات النعش متفرق مى‏ساخت و خواست كه باز گردد و نزد امام حسين آيد كه هاتفى آواز داد كه اى حر باز مگرد كه حوران منتظر قدوم بهجت لزوم تو اند پس حر روى به جانب امام حسين كرد و گفت: يابن رسول الله نزديك جدت مى‏روم هيچ پيغامى دارى امام حسين گريان شده گفت: اى حر خوش باش كه ما نيز از عقب تو روانيم خروش از اصحاب امام برآمد و حر خود را به لشگر دشمن زده حرب مى‏كرد تا نيزه او در هم شكست پس تيغ آبدار را بر كشيد و هر خاكسارى را كه بر فرق مى‏زد تا سينه مى‏شكافت و هر كه را بر ميان مى‏زد دو نيم مى‏كرد گاهى حمله بر ميمنه كرده شور از لشگريان بر مى‏آورد و گاهى متوجه ميسره شده جمع ايشان را پريشان ساختى و بدينسان كارزار مى‏نمود تا خود را نزديك علمدار لشگر عمر سعد انداخت و خواست كه علمدار را با علم دو نيم زند كه شمر بانگ بر لشگر زد كه گرداگرد وى فرو گيريد و نگذاريد از ميان شما بيرون رود به يكبار لشگر حمله كرده غلبه كردند و از اطراف و جوانب زخم بر وى زدن گرفتند و حر در ميان آن گروه مى‏جوشيد و مى‏خروشيد و مردانه مى‏كوشيد كه به ناگاه قسورة بن كنانه نيزه‏اى بر سينه حر زد كه درو جاى گرفت حر گرم حرب بود چون زخم خود را در نگريست و قسوره را ديد كه ضرب زده بود و خود از سرش جدا شده شمشيرى بينداخت بر فرق قسوره كه تا سينه‏اش بشكافت قسوره از اسب در گذشت و حر نيز از مركب در افتاده نعره زد كه يابن رسول الله ادركنى مرا درياب.
امام حسين مركب در تاخت و حر را از ميدان دشمنان در ربوده به پيش صف لشگر خود آورد پس پياده شده و بنشست و سر حر بر كنار نهاده به آستين گرد از رخسار وى پاك مى‏كرد حر را رمقى مانده بود ديده باز كرد و سر خود را در كنار حضرت امام حسين ديد تبسمى فرمود و گفت: يا ابن رسول الله از من راضى شدى؟ امام عليه‏السلام فرمود: كه من از تو خشنودم خداى از تو راضى باد حر از اين بشارت شادمان شده نقد جان به جانان نثار نمود.
برين مژده گر جان فشانم رواست
‏ كه اين مژده آسايش جان ماست‏ امام حسين عليه‏السلام از براى حر بگريست و اصحاب آن حضرت نيز بر او گريه كردند و حاكم خثعمى آورده كه امام عليه‏السلام در مرتبه حر سه بيت فرموده است يكى از آن اينست:
لنعم الحر حر بنى رياح
‏ صبور عند مختلف الرياح‏ ابوالمفاخر آورده كه:
خوشا حر فرزانه نامدار

ز رخش تكبر فرود آمده
به عشق جگرگوشه مصطفى
‏ كه جان كرده بر آل احمد نثار
شده بر براق شهادت سوار
برآورده از جان دشمن دمار اما چون مصعب برادر حر ديد كه حر به بال شهادت به روضه قدس پريد با اجازت امام سديد روى به ميدان نهاده در خصمان پيچيد و بعد از كارزار مردانه و كشتن دشمنان از حيا و آزرم بيگانه شربت شهادت نوش كرد و با برادر با جان برابر دست وصال در آغوش نمود آورده‏اند كه حر پسرى داشت در ميان لشكر كوفه كه نامش على بود چون پدر و عم خود را كشته ديد بى‏طاقت شده غلام خود را گفت: بيا تا اسبان را آب دهيم و به جانب امام حسين رويم و هر دو سوار از ميان لشكر عمر سعد بيرون تاخته روى به صف لشكر امام حسين نهادند و چون على بن الحر نزديك امام رسيد از مركب پياده شده زمين ادب ببوسيد و نزد پدر آمده روى در روى وى ماليد امام حسين فرمود: كه اى جوانمرد تو كيستى؟ گفت: من پسر حرم كه در خدمت تو جان نثار كرد و من نيز آمده‏ام كه در ملازمت تو جان فدا كنم و نكته الولد الحر يقتدى بآبائه ظاهر سازم.
پسر كو ندارد نشان از پدر
‏ تو بيگانه خوانش مخوانش پسر امام حسين عليه‏السلام با سلاح تمام بيرون آمد على به استقبال او رفته نگذاشت كه سخن گويد و به نوك نيزه او را از روى زين در ربوده بر زمين زد و گفت:
رياحى نژدام نه من بنده‏ام

من از والد خويش شرمنده‏ام
‏ بسى دشمنان را سر افكنده‏ام‏
چو او كشته شد من چرا زنده‏ام‏ القصه مبارز در برابر على مى‏آمد و او به كين پدر و عم ايشان را به قتل مى‏رسانيد و امام حسين عليه‏السلام به آواز بلند بر وى آفرين گفته از براى او دعا مى‏كرد:
آفرين خداى بر پدرى
‏ كه تو پرورد و مادرى كه تو زاد آخر الامر او را در ميان گرفته شهيد گردانيدند و به پدر بزرگوار و عم نامدارش در رسانيدند اما غلام حر كه غره نام داشت در فراق خواجه و خواجگى گريان شد و دلش بر نيران مفارقت و مهاجرت ايشان بريان گشت و عنان اختيار از دست داده روى به معركه آورد و به جد و جهد تمام جنگ در پيوست در مهلت بر وى خصمان در بست تا چند كس را در ميان نبرد به سوى دروازه عدم روان كرد پس نزد امام حسين عليه‏السلام آمده گفت: يابن رسول الله گستاخى كردم به كرم مرا معذور دار كه هنوز رسم و دأب حرب نياموخته‏ام و در فراق مولى و مولى‏زاده خود سوخته‏ام امروز مى‏خواهم كه جان در قدمت نثار كنم و فردا در عرصه محشر بر خواجگان افتخار كنم.
اگر مرا به غلامى خود كنى ‏ بسا كرشمه كه با شاه و شهريار كنم‏ امام بر وى آفرين كرد و او با سرور تمام و نشاط لا كلام روى به ميدان آورد و اندك زمانى را به خواجه و خواجگى رسيد و به نقد شهادت متاع سعادت جاودانى خريد * ديده بر بست از جهان تا طلعت مقصود ديد.
آورده‏اند كه امام حسين عليه‏السلام بعد از قتل اين چهار تن ديگر باره ميان هر دو صف بايستاد و آواز داد كه اى اهل كوفه و شام من ابتدا به حرب شما نكردم و شما اول تير در روى من انداختيد و من هنوز بر حضور محاربه نيستم و حالا از لشگر من هنوز كسى كشته نگشته و حر و برادر و پسر و غلام وى از مردم شما بودند كه علم نصرت به جانب من افراختند و جان عزيز خود را در هوادارى من فدا ساختند و من بار ديگر بر شما حجت مى‏گيريم تا فرداى قيامت شما را بر من حجتى لازم نشود اى گروه مردمان بياييد و با من يكى از سه كار كنيد اول آن كه راه دهيد مرا تا نزديك يزيد روم و با او مناظره كنم اگر بى‏مكابره حق به دست او باشد و دانم كه چنانست با او بيعت كنم و اگر نه او داند و من‏٣٨ يكى از اعادى آواز داد كه تو را نگذاريم كه سوى يزيد روى كه مرد شيرين‏زبان و چابك سخنى مبادا كه به معاذير دلپذير او را بفريبى و از دست او خلاص شده ديگربار فتنه انگيزى و در ممالك شورش پديد آيد - امام حسين فرمود: كه چون چنين نمى‏كنيد بارى بگذاريد تا به سر روضه جد بزرگوار خود صلوات الله و سلامه عليه مجاور شده به عبادت قيام نمايم و به زهادت گذرانم گفتند: بدين نيز رضا ندهيم چه ممكنست كه قومى از اجلاف عرب بر تو گرد آيند و باز بيرون آيى و طلب خلافت كنى و ديگرباره فتنه پديد آيد فرمود: كه اگر اين هر دو نمى‏كنيد مرا و ياران مرا آب دهيد كه عامه آدميان و كوفه عالميان را در آب حق الشرب هست گفتند: حديث آب مكن كه اگر ملازمان و بندگان تو رميم و رفات شوند آب فرات نيابند مگر به بيعت يزيد و ما را با تو به غير از حرب هيچ رو نمانده است امام فرمود: پس يكان يكان به حرب بيرون آئيد تا مرد از نامرد پديد آيد و هنرى از بى‏هنرى ممتاز گردد گفتند: نعم الصفة يابن فاطمة گو همچنين باش بدين صورت جهت آن راضى شدند كه دأب مبارزان عرب آنست كه در معارك حرب و قتال نام و لقب خود آشكارا سازند و به مفاخر و مآثر قبيله و عشيره خود لواى مباهات بر افرازند و ابواب تصلف و تكلف بگشايند و هنرى كه در باب مبارزت دارند بنمايند چون اين سخن قبول كردند امام حسين عليه‏السلام با صف لشگر خود باز آمد و عمر سعد مبارز نامدارى را كه سامر ازدى گفتندى به ميدان فرستاد سامر به ميدان آمد بر مركب تيز گام بى‏آرام سوار شده و دستى سلاح ملوكانه پوشيده مركب خود را به جولان درآورد و نام خود را در معركه مبارزان آشكار كرده نداى هل من مبارز كشيد.
٣٨) آنها كه عادت عرب را مى‏دانند بر بسيارى از اين نكات واقف مى‏گردند چون قبيله از قبيله ديگر كسى مى‏كشت بايد حتما تقاص كنند و انتقام گيرند و چون به امر پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم بسيارى از خويسشان يزيد كشته شده بودند او كينه رسول صلّى الله عليه و آله و سلم در دل داشت و مى‏خواست در هر فرصت و بهانه عزيزترين خويشان پيغمبر را بكشد غير كشتن نمى‏خواست و اگر بهانه خروج و بيعت پيش نمى‏آمد عمل خود را توجيه نمى‏توانست كرد و اگر حر يا ديگرى مى‏گذاشتند آن حضرت به مدينه باز گردد يا نزد يزيد رود در رسم زمان كشتن كسى كه از بيعت ابا كند روا نبود مگر شمشير كشد و ابتدا به حرب كند و فتنه انگيزد و امام عليه‏السلام پيوسته پيش بهانه آنها را مى‏گرفت تا معلوم شود مقصود آنان جز كينه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم و انتقام كشتگان بدر و حنين چيز ديگر نبوده.

۱۵
روضة الشهداء
ذكر شهادت زهير بن حسان الاسدى
در اين محل زهير بن حسان اسدى در پيش امام حسين عليه‏السلام ايستاده بود گفت: يابن رسول الله اين مرد كه به ميدان آمده مبارز صف‏شكن و دلاور مردافكن است مرا اجازت ده تا با او نبرد كنم و لواى لاف و گزافى كه در ساحت ميدان برافراشته به صرصر قهر در هم شكنم حضرت امام حسين او را جازت داد و اين زهير از قبيله بنى اسد بود در همان نزديكى از وطن و مسكن خود بريده و خدمت امام را از همه عالم گزيده بود مبارز مردانه و دلاور فرزانه بود در نبردها اقداح راح ظفر نوشيده و در مجالس حرب از جام طعن و ضرب شربت نصرت چشيده.
درافكند مركب به ميدان دلير
‏ ‏ بغريد ماننده نره شير در گرمى تاختن سر راه بر سامر ازدى گرفت سامر چون زهير را ديد از بيم او بلرزيد و از راه نصيحت درآمده گفت: اى شهسوار مضمار محاربت و اى نامدار ميدان مبارزت شرم ندارى كه مال و منال و اهل و عيال خود را مى‏گذارى و روى به تقويت امام حسين و تمشيت مهمات او