مقتل الحسین از مدینه تا مدینه

مقتل الحسین از مدینه تا مدینه0%

مقتل الحسین از مدینه تا مدینه نویسنده:
گروه: امام حسین علیه السلام
صفحات: 46

مقتل الحسین از مدینه تا مدینه

نویسنده: آيت الله سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
گروه:

صفحات: 46
مشاهدات: 5349
دانلود: 377

توضیحات:

مقتل الحسین از مدینه تا مدینه
  • مقدمه

  • فصل اول : تاريخ ولادت با سعادت حضرت امام حسين (عليه السلام) و وقايع مربوط به آن و احاديثى كه در اين باب وارد شده

  • كيفيت وقوع ولادت آن حضرت

  • قصه فطرس ملك و شفاء يافتنش

  • فصل دوم : فهرست ترجمه حال حضرت امام حسين (عليه السلام)

  • القاب آن حضرت

  • كنيه آن حضرت

  • مدت عمر آن حضرت

  • همسران آن حضرت

  • فرزندان آن حضرت

  • روز و ماه شهادت آن حضرت

  • سال شهادت و محل آن

  • مدت امامت

  • فصل سوم : ذكر مناقب و فضائل و خصائص حضرت امام حسين (عليه السلام)

  • فصل چهارم : چگونگى بيعت گرفتن معاويه از مردم براى يزيد

  • رفتن معاويه به مدينه و ملاقاتش با خامس آل عبا (عليه السلام)

  • كلام نورالدين مالكى در فصول المهمه

  • مردن معاويه و سلطنت يزيد

  • صورت وصيت نامه معاويه با يزيد عليه اللعنة

  • نشستن يزيد به جاى معاويه و سخنرانى او در مسجد دمشق

  • آغاز بيدادگرى يزيد بن معاويه و ارسال نامه‏اش به مدينه

  • متن نامه يزيد بيدادگر به وليد بن عتبه

  • مشورت نمودن وليد بن عتبه با مروان حكم به نامه يزيد

  • گريختن عبدالله بن زبير به طرف مكه و گرفتار شدن عبدالله بن مطيع

  • شكايت حضرت امام حسين بر سر روضه منور رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از جفاى امت

  • آغاز حركت سيد مظلومان (عليه السلام) از مدينه منوره به مكه معظمه

  • وصيت نامه امام مظلوم (عليه السلام). به برادرشان محمد بن حنفيه

  • گفتگوى عبدالله بن عباس با سيد مظلومان و رأى خود را بيان نمودن

  • گفتگوى عبدالله بن عمر با سيد مظلومان و اظهار رأى خود محضر آن جناب

  • گفتگوى امام با عليا مخدره‏ام سلمه رضوان الله عليها

  • گفتگوى عمربن على بن ابيطالب با امام مظلوم صلوات الله و سلامه عليه

  • فصل پنجم : حركت سيد مظلومان (عليه السلام) از مدينه منوره به مكه معظمه

  • گفتار مرحوم حاج ميرزا رفيع گرمرودى در كتاب ذريعة النجاة

  • ملاقات جابر بن عبدالله الانصارى با سيد مظلومان (عليه السلام) هنگام خروج آن حضرت از مدينه

  • خروج سيد مظلومان (عليه السلام) از مدينه به همراهى اهل بيت و تعدادى از مردان و شمارش عدد آنها

  • مقاله صاحب بيت الاحزان

  • حركت از مدينه به طرف مكه

  • نامه دادن اهل كوفه براى حضرت خامس آل عبا (عليه السلام)

  • نوشتن امام (عليه السلام) جواب نامه اهل كوفه را و فرستادن حضرت مسلم بن عقيل را با آن

  • فصل ششم : ترجمه مختصرى از احوالات جناب حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه)

  • نامه نوشتن حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) براى اشراف بصره و دعوت ايشان براى نصرت خود

  • رسيدن نامه خامس آل عبا (عليه السلام) بدست يزيد بن مسعود نهشلى و سخنرانى وى براى اشراف

  • جواب حضار در انجمن

  • جواب نامه خامس آل عبا (عليه السلام) به وسيله يزيد بن مسعود

  • فصل هفتم : حركت حضرت مسلم بن عقيل به جانب كوفه

  • وداع جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) با سلطان سرير ولايت خامس آل عبا صلوات الله و سلامه عليه

  • رفتن حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) به كوفه از طريق مدينه منوره

  • ورود حضرت مسلم (سلام الله عليه) به كوفه و وقايع و حوادث در آن

  • سخنرانى برخى از اعيان و اشراف كوفه در حضور جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه)

  • كلام مرحوم صدرالدين قزوينى در كتاب رياض القدس در توصيف حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه)

  • سخنرانى حاكم كوفه (نعمان بن بشير) در مسجد و اجتماع مردم

  • حركت ابن زياد از بصره به سمت كوفه

  • ورود عبيدالله بن زياد ملعون به كوفه و وقايع و حوادث بعد از آن

  • جار زدن جارچى و اجتماع مردم در مسجد كوفه

  • انتقال حضرت مسلم بن عقيل از خانه مختار به منزل هانى و راه يافتن معقل به آن جا

  • مقاله مرحوم شاهزاده فرهاد ميرزا در كتاب قمقام زخار

  • گرفتار شدن عبدالله بن يقطر بدست مالك بن يربوع و كشته شدنش بفرمان ابن زياد

  • گرفتار شدن هانى بن عروه بدست عبيدالله بن زياد

  • مقاله ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء

  • مقاله مرحوم صدرالدين قزوينى راجع به وقايع بعد از گرفتارى هانى

  • خروج حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) در كوفه و محاصره دارالاماره

  • رفتن مسلم به مسجد و پراكنده شدن مردم بعد از تمام شدن نماز و غربت جناب مسلم

  • كيفيت خروج حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) به نوشته ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء

  • گرفتار شدن حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) بدست اوباش كوفه

  • زبانحال جناب مسلم در خانه طوعه

  • مشاجره بين مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) و ابن زياد مخذول در بارگاه

  • وصيت كردن جناب مسلم بن عقيل

  • شهادت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه)

  • شهادت هانى بن عروه بدست اراذل و اوباش عبيدالله بن زياد ملعون

  • فرستادن ابن زياد سر مسلم بن عقيل و هانى را به شام نزد يزيد پليد

  • شرح ماجراى دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه)

  • مقاله مرحوم صدرالدين واعظ قزوينى در كتاب رياض القدس

  • واقعه دو طفلان مسلم به نقل مرحوم صدوق

  • واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء

  • فصل هشتم : حركت حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) از مكه معظمه به طرف عراق

  • كسانى كه حضرت امام حسين (عليه السلام) را از خروج مكه و رفتن به كوفه منع كرده‏اند

  • مقاله صاحب الفتوح ترجمه تاريخ اعثم كوفى

  • آغاز حركت حضرت امام حسين (عليه السلام) از مكه به طرف عراق

  • رسيدن موكب همايونى به تنعيم و شرح حوادث در آنجا

  • رسيدن موكب همايونى به وادى صفاح و ملاقات فرزدق با آن حضرت

  • رسيدن موكب همايون به وادى ذات عرق و ملاقات بعضى با آن حضرت

  • نقل رياشى عليه الرحمه

  • رسيدن موكب همايون به وادى ثعلبيه و خواب ديدن آن حضرت

  • گماردن ابن زياد مخذول حصين بن نمير تميمى را بر قادسيه و بستن آن ملعون طرق و راهها را

  • رسيدن موكب همايون به وادى حاجر و نامه فرستادن آن حضرت به اهل كوفه و گرفتار شدن حامل نامه

  • علت انشاء نامه و مضمون آن

  • حركت موكب همايون از حاجر به طرف عراق و ملاقات عبدالله بن مطيع با آن حضرت

  • رسيدن موكب همايونى به منزل ذرود و ملاقات زهير بن القين با آن سرور

  • رسيدن خبر شهادت جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) به سمع امام (عليه السلام) در منزل ثعلبيه

  • زبانحال دختر جناب مسلم بن عقيل در شهادت پدر و آرام كردن امام (عليه السلام) او را

  • اختلاف آراء در تعيين محلى كه خبر شهادت مسلم بن عقيل به حضرت داده شد

  • وقايعى كه در منزل ثعلبيه اتفاق افتاده

  • رسيدن موكب همايونى به منزل زباله و آنچه در آن مكان واقع شد

  • رسيدن موكب همايونى به قصر بنى مقاتل و ملاقات حضرت با عبيدالله بن حر جعفى

  • روايت ابن قولويه قمى در كامل الزيارات

  • ملاقات كردن امام (عليه السلام) با حربن يزيد رياحى و رد و بدل شدن مكالمات بين طرفين

  • آراء در چگونگى مواجه شدن حر بن يزيد رياحى با سرور آزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام)

  • رسيدن موكب همايونى به منزل قطقطانيه و برداشتن امام (عليه السلام) بيعت خود را از صحابه

  • سخت گرفتن حر بن يزيد رياحى كار را بر امام (عليه السلام) و تعقيب نمودنش اردوى حضرت و رها نكردنش ايشان را

  • خبر دادن پاره‏اى از روايات به اينكه قاتل حضرت امام حسين (عليه السلام) عمر بن سعد ملعون مى‏باشد

  • حديث دير راهب و ميزان عذاب عمر بن سعد ملعون در آخرت

  • مجلس آراستن ابن زياد و پيشنهاد نمودن قتل امام حسين (عليه السلام) را با سران خود

  • كيفيت پذيرفتن عمر بن سعد ملعون قتل مولى الكونين حضرت امام حسين (عليه السلام) را مطابق نقل مشهور

  • ممانعت لشگر ابن زياد از مراجعت اردوى كيوان شكوه به مدينه منوره

  • كسانى كه امام (عليه السلام) از ايشان طلب يارى كردند

  • فصل نهم : رسيدن اردوى كيوان شكوه به زمين پر بلاء يعنى كربلاء و وقايع و حوادث در آن تا شب عاشوراء

  • مقاله ابو مخنف در مقتل

  • اشعار مرحوم سيد على مداح در فضيلت زمين كربلاء

  • وقايع روز اول ورود حضرت امام حسين (عليه السلام) (دوم محرم) به سرزمين پر بلاء كربلاء

  • وقايع روز سوم محرم و روزهاى بعد تا شب عاشوراء در كربلاء پر بلا

  • نام سرداران و ترتيب حركت و ورودشان به سرزمين كربلاء

  • مقاله مرحوم حائرى در معالى السبطين

  • وارد شدن عمر بن سعد به سرزمين كربلاء و قاصد فرستادنش نزد امام (عليه السلام)

  • نامه عمر بن سعد ملعون به اين زياد مخذول

  • جواب ابن زياد از نامه عمر بن سعد

  • مقاله صاحب تبرالمذاب و ملاقات امام (عليه السلام) با عمر بن سعد ملعون

  • مقاله مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس

  • نامه نوشتن عمر سعد لعين به ابن زياد نانجيب

  • مقاله ابو مخنف در مقتل و گزارش وقايع در كربلاء بوسيله خولى بن يزيد اصبحى ملعون

  • واقعه روز هفتم محرم و بستن آب را عمر سعد ملعون بر اردوى كيوان شكوه

  • مقاله صاحب كتاب عمدةالطالب

  • موعظه كردن برير بن خضير همدانى عمر سعد را

  • استنصار حبيب بن مظاهر از طائفه بنى اسد

  • ملاقات حضرت امام حسين (عليه السلام) با عمر سعد ملعون بين دو لشگر و پند دادن آنجناب باو

  • مقاله ابن جوزى در تذكره

  • روز تاسوعا و وقايع در آن

  • خواندن شمر ملعون امان نامه ابن زياد را براى اولاد ام البنين

  • هجوم آوردن لشگر كفرآئين عمر سعد ملعون و مهلت خواستن امام (عليه السلام) از ايشان

  • مقاله مرحوم حاج فرهاد ميرزا در كتاب قمقام زخار

  • واقعه جانگداز عصر و غروب روز تاسوعاء

  • فصل دهم : در توصيف شب عاشوراء

  • شب عاشوراء و وقايع در آن

  • اظهار وفادارى حضرت قمر بنى هاشم (سلام الله عليه) به امام (عليه السلام)

  • اظهار وفادارى عبدالله بن مسلم بن عقيل به امام (عليه السلام)

  • اظهار وفادارى نمودن مسلم بن عوسجه به امام (عليه السلام)

  • اظهار وفادارى زهير بن قين به امام (عليه السلام)

  • اظهار وفادارى بشيربن عمرو خضرمى به امام (عليه السلام)

  • ملحق شدن سى و دو نفر از لشگر عمر بن سعد ملعون به لشگر حضرت امام حسين (عليه السلام) در شب عاشوراء

  • دميدن فجر روز عاشوراء و نماز صبح امام (عليه السلام) با اصحاب عاليمقام

  • روشن شدن صبح روز پر بلاء عاشوراء و صف آرائى امام (عليه السلام) در مقابل لشگر كفرآئين عمر سعد ملعون

  • عدد لشگريان امام (عليه السلام) و آراء در آن

  • مقاله مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس

  • ذكر اسامى ياوران حضرت امام حسين (عليه السلام)

  • اسامى بنى هاشم و منسوبين امام (عليه السلام)

  • اسامى ياوران حضرت از غير بنى هاشم

  • صف آرائى عمر بن سعد ملعون در مقابل امام حسين (عليه السلام)

  • فرستادن امام (عليه السلام) برير را ميان دو لشگر به منظور نصيحت كردن و موعظه نمودن دشمن

  • محاصره كردن دشمن اردوى امام (عليه السلام) را

  • خطبه خواندن و موعظه نمودن حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام)

  • مقاله صاحب بيت الاحزان و مناجات امام (عليه السلام) بين دو لشگر

  • اتمام حجت نمودن حضرت با آن قو شقى و پليد

  • استنصار حضرت امام (عليه السلام) و آمدن فرشتگان به يارى آن جناب و قبول نكردن حضرتش

  • استغاثه امام (عليه السلام) و منقلب شدن حر بن يزيد رياحى و توبه نمودنش و ملحق شدن آن با سعادت به اردوى كيوان شكوه

  • آغاز جنگ و نبرد بين لشگر كفر و ايمان

  • اسامى كسانى كه در حمله اول شهيد شدند

  • صف آرائى دوم و حمله مكرر لشگر كفرآئين به لشگر امام (عليه السلام)

  • به ميدان رفتن حر بن يزيد رياحى و موعظه كردن آن قوم مكار را

  • فرستادن حر بن يزيد رياحى فرزند خود را به جنگ لشگر كفرآئين و شهادت آن نوجوان (1)

  • مبارزه نمودن شير بيشه شجاعت حر بن يزيد رياحى عليه الرحمه بين دو لشگر و شهادت آن نامدار (2)

  • ميدان دارى جناب حر بن يزيد رياحى به بيان مرحوم ملا حسين كاشفى

  • شهادت مصعب بن يزيد رياحى (3)

  • مقاله مرحوم صدر قزوينى و ميدان دارى حر بن يزيد رياحى عليه الرحمه

  • شهادت عروه غلام حر بن يزيد رياحى عليه الرحمه (4)

  • اتمام حجت نمودن امام (عليه السلام) بر لشگر عمر سعد و مخير نمودن ايشان را بين يكى از سه امر

  • مبارزه سامر ازدى و كشته شدنش به دست زهير بن حسان اسدى و شهادت آن نامدار (5)

  • به ميدان رفتن عبدالله بن عمير و به شهادت رسيدن آن دلير نامدار (6)

  • شهادت برير بن خضير همدانى (7)

  • روايت ديگر در تعيين قاتل جناب برير بن خضير همدانى

  • توصيف وهب بن عبدالله بن حباب كلبى و شهادت آن نوجوان (8)

  • شهادت عمرو بن خالد (9)

  • شهادت خالد بن عمرو بن خالد (10)

  • شهادت سعد بن حنظله تميمى (11)

  • شهادت عمير بن عبدالله مذحجى (12)

  • شهادت حماد بن انس (13)

  • شهادت وقاص بن عبيد (14)

  • شهادت شريح بن عبيد (15)

  • مبارزه هلال بن نافع بجلى و شهادت آن نامدار (16)

  • مبارزه نافع بن هلال بجلى مرادى بين دو لشگر و شهادت آن نامدار صف شكن (17)

  • طرح مغلوبه كردن جنگ بواسطه عمرو بن حجاج و تصديق نمودن عمر بن سعد اين طرح را

  • رشادتهاى مسلم بن عوسجه در ميدان كارزار و شهادت آن بزرگوار (18)

  • شهادت پسر جناب مسلم بن عوسجه (19)

  • شرح وقوع حملات لشگر كفرآئين به سپاه كيوان شكوه امام (عليه السلام) قبل از ظهر روز عاشوراء

  • ظهر روز عاشوراء و آنچه در آن وقت واقع شد

  • شهادت سردار دست چپ حبيب بن مظاهر اسدى (20)

  • مقاله مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضةالشهداء

  • مبارزه سردار دست راست زهير بن قين بجلى

  • نماز خواندن امام (عليه السلام) با اصحاب و شهادت سعيد بن عبدالله (21)

  • مقاله مرحوم صدر قزوينى در كتاب حدائق الانس

  • شهادت دو برادر بنامهاى عبدالله غفارى و عبدالرحمن غفارى (22 و 23)

  • مبارزه زهير بن قين و شهادت آن دلير (24)

  • مبارزت دلير كم نظير و شهادت طرماح بن عدى (25)

  • شهادت عبدالرحمن بن عبدالله يزنى (26)

  • شهادت يحيى بن سليم مازنى (27)

  • شهادت مالك بن انس بن مالك (28)

  • شهادت عمرو بن مطاع (29)

  • شهادت قيس بن منبه (30)

  • شهادت عمرو بن قرظه انصارى (31)

  • تحريص امام (عليه السلام) اصحاب را بر جهاد و شهادت حنظلة بن سعد شيبانى (32)

  • شهادت حجاج بن مسروق (33)

  • آمدن هاشم بن عتبه به مدد امام (عليه السلام) و شهادت آن جوانمرد (34)

  • شجاعت فضل بن على (عليه السلام) و شهادت آن بزرگوار (35)

  • شهادت جنادة بن الحارث الانصارى (36)

  • شهادت عمرو بن جنادة (37)

  • شهادت معلى بن المعلى (38)

  • شهادت معلى بن حنظلة الغفارى (39)

  • شهادت جابربن عروة الغفارى (40)

  • شهادت انيس بن معقل (41)

  • شهادت على بن مظاهر اسدى (42)

  • شهادت داود بن مالك (43)

  • شهادت يزيد بن شعشاء (44)

  • شهادت ابو عمرو النهشلى (45)

  • شجاعت شوذب غلام با اخلاص عابس بن شبيب شاكرى و شهادت آن با سعادت (46)

  • شجاعت و شهادت شير بيشه پر دلى عابس بن شبيب شاكرى (47)

  • شهادت جون غلام ابى ذر غفارى (48)

  • شهادت حريره غلام (49)

  • شهادت يزيد بن مهاجر جعفى (50)

  • شهادت سيف بن حارث و مالك بن عبد سريع (51 و 52)

  • شهادت سويد بن عمرو بن ابى المطاع (53)

  • شهادت احمد بن محمد هاشمى (54)

  • شهادت نه نفر از غلامان و چاكران امام (عليه السلام)

  • مبارزت و شهادت غلام ترك (55)

  • وداع جوانان بنى هاشم با يكديگر

  • مقاله مرحوم واعظ قزوينى

  • اختلاف آراء در اينكه اول شهيد از بنى هاشم چه كسى بوده

  • اذن جهاد خواستن حضرت على اكبر از پدر بزرگوارش

  • زبانحال ليلى مادر على اكبر (سلام الله عليه)

  • زبانحال على اكبر در پاسخ مادر

  • زبانحال على اكبر در پاسخ مادر

  • ميدان رفتن شاهزاده والاتبار على اكبر (سلام الله عليه)

  • مقاله مرحوم طريحى در منتخب و شهادت شاهزاده حضرت على اكبر (سلام الله عليه)

  • آمدن امام (عليه السلام) بر بالين شاهزاده على اكبر و حمل نعش آن جوان بواسطه جوانان بنى هاشم

  • شكايت امام (عليه السلام) از بى وفائى دنيا در مرگ شاهزاده على اكبر

  • شهادت يكى از اطفال امام (عليه السلام) بر سر نعش على اكبر (سلام الله عليه)

  • شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل و ساير آل عقيل

  • شهادت جعفر بن عقيل رحمة الله عليه

  • شهادت عبدالرحمن بن عقيل رحمة الله عليه

  • شهادت محمد بن ابى سعيد بن عقيل

  • شهادت موسى بن عقيل

  • شهادت اولاد جعفر بن ابيطالب (عليه السلام)

  • شهادت محمد بن عبدالله بن جعفر

  • شهادت عون بن عبدالله بن جعفر

  • شهادت اولاد حضرت امام مجتبى (عليه السلام)

  • مبارزت عبدالله بن الحسن و شهادت آن جوان با سه تن از غلامان

  • آوردن حضرت قاسم بن الحسن (عليه السلام) محضر مبارك حضرت امام حسين (عليه السلام) جهت گرفتن اذن

  • عقد نمودن امام (عليه السلام) دختر خود را براى شاهزاده حضرت قاسم در روز عاشوراء

  • مقدمات ميدان رفتن شاهزاده قاسم (عليه السلام)

  • مبارزه و شجاعت و شهامت حضرت شاهزاده قاسم

  • كشته شدن ازرق شامى بدست شاهزاده قاسم

  • گريستن امام (عليه السلام) بر سر نعش قاسم

  • اشعار مرحوم جودى در شهادت شاهزاده گلگون كفن حضرت قاسم بن حسن (عليه السلام)

  • شهادت احمد بن حسن مجتبى (عليه السلام)

  • شهادت ابوبكر بن حسن مجتبى (سلام الله عليه)

  • به ميدان رفتن حسن مثنى و زخمى و مدهوش شدنش در بين كشتگان و به اسارت در آمدنش

  • مبارزات و شهادت فرزندان اميرالمومنين عليها السلام گرفتارى و شهادت ابوبكر بن على (عليه السلام)

  • شهادت عمر بن على (عليه السلام)

  • شهادت عثمان بن على (عليه السلام)

  • شهادت عون بن على (عليه السلام)

  • شهادت جعفر بن على (عليه السلام)

  • شهادت عبدالله بن على (عليه السلام)

  • شهادت محمد بن عباس (سلام الله عليه)

  • شرح شهادت اشجع ناس صاحب لواء حضرت سيدالشهداء (سلام الله عليه) قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل العباس صلوات الله و سلامه عليه

  • روايت اول و نقل مرحوم شيخ مفيد

  • روايت دوم و نقل ابن شهر آشوب و مجلسى رحمة الله عليهما

  • روايت سوم و نقل مرحوم شيخ طريحى در منتخب

  • روايت چهارم طبق نقل ابو مخنف و مرحوم طريحى در منتخب

  • اشعار مرحوم سيد مداح در بيان شهادت قمر بنى هاشم (سلام الله عليه)

  • وحدت امام همان حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) و مهياى جهاد شدن آن سرور

  • وداع اول حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) با اسيران دشت كربلاء و اهل حرم

  • سخنان امام (عليه السلام) با عمر بن سعد ملعون

  • كلام مرحوم صدر قزوينى و وداع حضرت امام حسين (عليه السلام) با حضرت امام زين العابدين (عليه السلام)

  • شهادت ولى اكبر حضرت على اصغر (سلام الله عليه)

  • روايت اول در شهادت شاهزاده على اصغر (سلام الله عليه)

  • روايت دوم در شهادت شاهزاده على اصغر (عليه السلام)

  • زبانحال شهربانو در شهادت فرزندش

  • مقاله عليين و ساده مرحوم فاضل دربندى

  • مقاله مرحوم طبرسى در احتجاج

  • مقاله مرحوم شيخ جعفر شوشترى در خصائص

  • اشعار مرحوم سيد مداح راجع به شهادت حضرت على اصغر

  • اشعار مرحوم جودى در زبانحال امام (عليه السلام) با حضرت على اصغر (سلام الله عليه)

  • آمدن جنيّان به يارى امام غريب (عليه السلام)

  • اتمام حجت نمودن حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) با لشگر كفرآئين كوفه و شام

  • رجز خواندن امام (عليه السلام) و كشتن جمعى از كافران را

  • در بيان مبارزه حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) با لشكر كوفه و شام و شجاعت آن جناب

  • پيمان شكنى عمر بن سعد ملعون

  • ضعف امام (عليه السلام) از جهاد

  • وداع دوم حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) با اسيران دشت كربلاء و اهل حرم

  • وداع حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) با سيد سجاد حضرت زين العابدين (سلام الله عليه)

  • روايت محمد بن مسلم از حضرت امام صادق (عليه السلام)

  • ظهور شجاعت و بروز رشادت از مولى الكونين حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام)

  • شهادت عبدالله بن الحسن المجتبى (سلام الله عليه)

  • در بيان سقوط امام (عليه السلام) از اسب و آراء ارباب مقاتل در آن

  • اختلاف در نحوه سقوط امام (عليه السلام) از اسب بر روى زمين

  • اضطراب و استغاثه عليا مخدره حضرت زينب كبرى (سلام الله عليها)

  • حمايت ذوالجناح از امام (عليه السلام)

  • آمدن ذوالجناح به در خيام بانوان

  • اقدام نفرات لشگر كفرآئين عمر بن سعد براى كشتن حضرت امام حسين (عليه السلام)

  • جسارت‏هاى لشگر كفرآئين عمر سعد ملعون به ساحت مقدس امام (عليه السلام) و خيام محترمات

  • شهيد نمودن حضرت امام (عليه السلام) را و اختلاف در اينكه قاتل آن امام همام كيست

  • كيفيت كشتن شمر ملعون امام (عليه السلام) را

  • كشتن شمر ملعون حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) را به روايت مرحوم علامه مجلسى

  • به نيزه زدن شمر ملعون سر مطهر سيدالشهداء (عليه السلام) را و تكبير گفتن لشگر كفرآئين عمر بن سعد ملعون

  • غارت كردن كفار كوفه و شام لباس‏هاى حضرت سيدالشهداء (سلام الله عليه) را

  • آمدن ذوالجناح به خيام حرم و اجتماع بانوان محترمه به دور آن حيوان

  • زبانحال حضرت سكينه خاتون عليها السلام با ذوالجناح

  • شرح مآل پر ملال ذوالجناح

  • اسب تاختن اولاد زنا بر بدن مبارك سيدالشهداء (سلام الله عليه)

  • غارت كردن لشگر كفرآئين عمر سعد ملعون خيام اهل اهل بيت‏را

  • نقل مرحوم مفيد در ارشاد

  • آتش زدن لشگر كفرآئين پسر سعد ملعون خيمه‏هاى بانوان و مخدرات را

  • فصل يازدهم : وقايع هولناك شب يازدهم

  • 1 - رحلت دو تن از اطفال اهل اهل بيت‏عليهم السلام

  • 2 - بريدن ساربان انگشتان دست امام (عليه السلام) را و شرح بدمال آن ستمگر غدار

  • 3 - فرار نمودن پسران جعفر طيار از اردوى كفرآئين عمر بن سعد ملعون

  • 4 - حمل سر مطهر امام (عليه السلام) به كوفه خراب و بيتوته سر مقدس در خانه حامل رأس لعنة الله عليه

  • نقل مشهور در حمل سر مطهر امام (عليه السلام)

  • نقل كلام مرحوم مفيد در ارشاد

  • نقل كلام مرحوم سيد در لهوف

  • نقل كلام مرحوم ملا حسين كاشفى در روضه

  • نقل كلام مرحوم محدث قمى در منتهى الامال

  • نقل غير مشهور در حمل سر مطهر امام (عليه السلام)

  • رأى واقدى و نقل عبارت تبرمذاب

  • رأى صاحب كتاب مطالب السؤل

  • فرمان عمر بن سعد ملعون به قطع سرهاى شهداء و فرستادن آن‏ها را به نزد پسر زياد

  • فصل دوازدهم : خروج لشگر كفرآئين عمر سعد از كربلاء و حركت دادن اهل بيت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را به كوفه خراب

  • عبور دادن اهل اهل بيت‏از كنار قتلگاه

  • نوحه سرائى حضرت زينب سلام الله عليها و وداع آن خاتون با جسد مطهر امام تشنه كام (سلام الله عليه)

  • اشعار مرحوم محتشم در بيان زبانحال عليا مخدره حضرت زينب خاتون سلام الله عليها هنگام عبور از قتلگاه

  • اشعار مرحوم جودى در بيان زبانحال سكينه خاتون با جسد مطهر امام (عليه السلام)

  • فصل سيزدهم : دفن ابدان طاهره شهداء عليهم السلام

  • آمدن حضرت زين العابدين (عليه السلام) بر سر اجساد مطهره شهداء و راهنمائى نمودن آن جناب بنى اسد را

  • فصل چهاردهم : وارد شدن اهل بيت سيدالشهداء عليهم السلام به كوفه خراب

  • در شرح برخى از احوالات اهل اهل بيت‏اطهار عليهم السلام در ورود به كوفه خراب

  • حكايت زن كوفى و متأثر واقع شدنش از مشاهده احوال اهل اهل بيت‏عليهم السلام

  • نقل خطبه‏هاى اهل بيت‏عليهم السلام در كوفه خراب از كتاب قمقام شاهزاده فرهاد ميرزا رحمة الله عليه

  • نقل مسلم گچكار در شهر كوفه

  • مقاله مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس و منزل دادن اسيران را در زندان كوفه خراب

  • آمدن عمر بن سعد ملعون نزد پسر زياد مخذول و بى اعتنايى كردن ابن زياد به آن بدعاقبت

  • احضار ابن زياد پليد اهل اهل بيت‏امام (عليه السلام) را از زندان به مجلس خود و سخن گفتن با ايشان

  • جسارت و اذيت‏هاى پسر زياد مخذول به سر مطهر حضرت سيدالشهداء (عليه السلام)

  • به منبر رفتن ابن زياد پليد در مسجد و ژاژخايى او و خروج عبدالله عفيف عليه الرحمه و مفتضح نمودنش ابن زياد را

  • اطلاع دادن ابن زياد مخذول خبر شهادت حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) را به يزيد بن معاويه ملعون و اظهار شادى كردن آن بد عاقبت

  • فرستادن عبيدالله بن زياد مخذول رؤس مطهر شهداء و اسراء را از كوفه خراب به شام تار نزد يزيد بن معاويه ملعون

  • فرستادن ابن زياد ملعون عبدالملك بن الحارث را براى اخبار شهادت امام (عليه السلام) به مدينه

  • اقامه مجالس عزادارى براى حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) در مدينه

  • فصل پانزدهم : فرستادن عبيدالله مخذول روس مطهر و اهل بيت امام (عليه السلام) را از كوفه خراب به شام تار

  • منازلى كه كاروان اسراء بين كوفه و شام سير نمودند

  • واقعه منزل كحيله

  • واقعه منزل جهنيه

  • واقعه منزل موصل

  • واقعه منزل نصيبين

  • واقعه بعد از شهر نصيبين

  • واقعه شهر حلب

  • وقايعى كه در راه شام اتفاق افتاد ولى مكان آنها معلوم نشده

  • واقعه دير راهب

  • واقعه ديگر در بين راه كوفه و شام

  • رسيدن لشگر كفرآئين پسر زياد به شهر سرمدين

  • واقعه منزل حرّان

  • واقعه منزل اندرين

  • واقعه معرّه النعمان

  • واقعه شيزر

  • واقعه كفرطاب

  • واقعه سيبور

  • واقعه منزل حماة

  • واقعه شهر حمص

  • واقعه بعلبك

  • واقعه صومعه راهب

  • واقعه عسقلان

  • رسيدن سپاه كفرآئين پسر زياد مخذول به چهار فرسخى شام و خبر دادن از ورود اهل اهل بيت(عليه السلام) به يزيد پليد

  • حكايت سهل بن سعيد شهرزورى از منتخب طريحى قدس سره

  • ترتيب ورود اسراء به شام و سرهاى مطهر شهداء

  • متنبه شدن پير مرد شامى و توبه او از كردار زشتش

  • فرود آوردن اهل اهل بيت‏عليهم السلام را در خرابه

  • آراستن رجس نجس يزيد پليد بارگاه خود را و احضار نودن اهل اهل بيت‏عليهم السلام را در آن

  • جسارت يزيد پليد به سر مطهر حضرت سيدالشهداء (عليه السلام)

  • كسانى كه در مجلس يزيد پليد شفاعت سر مطهر امام (عليه السلام) را كردند كه مورد جسارت واقع نشود

  • حكايت عبدالوهاب سفير روم

  • سخنان حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) در بارگاه رجس نجس يزيد پليد

  • سخن امام (عليه السلام) با خالد پسر يزيد پليد

  • ورود بانوان محترمه و اطفال به مجالس رجس نجس يزيد بن معاويه لعنة الله عليه

  • مواجه شدن اهل اهل بيت‏عليهم السلام با يزيد پليد طبق روايت انوار نعمانيه و منتخب

  • حكايت زهير عراقى

  • بى حيائى‏هاى يزيد پليد نسبت به اهل اهل بيت‏عليهم السلام

  • خطبه خواندن حضرت زينب سلام الله عليها در مجلس يزيد پليد

  • مكالمات امام سجاد (عليه السلام) با يزيد پليد

  • برگشتن آل الله از مجلس يزيد به خرابه

  • شب اول خرابه و پريشانى آل الله در آنجا

  • نوحه حضرت ام كلثوم در خرابه

  • بى تابى نمودن فاطمه دختر سيدالشهداء (عليه السلام) براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام

  • زبانحال عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها با زن غساله در خرابه

  • خطبه خواندن خطيب شامى در مسجد جامع و ذم شاه اولياء (سلام الله عليه) و به منبر رفتن حضرت سجاد (عليه السلام) و مفتضح نمودن آن حضرت رجس نجس يعنى يزيد پليد را

  • فقرات زائد خطبه امام سجاد (عليه السلام) طبق روايت ابو مخنف در مقتل

  • واقعه هنده همسر يزيد پليد

  • مقاله مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس

  • نقل مرحوم مجلسى در كتاب بحارالانوار

  • اظهار ندامت نمودن يزيد پليد از كردار زشت خود و تعيين منزل براى عزادارى نمودن اهل اهل بيت‏در شام

  • چاره جوئى يزيد پليد از امام سجاد (عليه السلام) براى كارى كه بدتر از كفر بود و مرتكب آن شد

  • طلبيدن يزيد اهل اهل بيت‏رسالت را و معذرت خواستن

  • فصل شانزدهم : بازگشت اهل بيت عليهم السلام به مدينه طيبه

  • رجوع حضرت امام سجاد (عليه السلام) با بانوان محترمه و اطفال به مدينه منوره

  • زبانحال عليا مكرمه زينب خاتون عليها السلام

  • زبانحال عليا مكرمه جناب سكينه خاتون

  • ملاقات حضرت سجاد (عليه السلام) با جابر بن عبدالله انصارى در كربلاى معلى

  • رسيدن اهل اهل بيت‏عليهم السلام به مدينه منوره

  • فاطمه عليله مى‏پرسيد

  • ملاقات محمد حنفيه

  • معذرت خواستن از نعمان قافله سالار

  • اقوال اهل خبر و سير در باب دفن سر مطهر امام (عليه السلام)

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 46 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 5349 / دانلود: 377
اندازه اندازه اندازه
مقتل الحسین از مدینه تا مدینه

مقتل الحسین از مدینه تا مدینه

نویسنده:
فارسی
مقتل الحسين

نام کتاب: مقتل الحسين (عليه السلام) از مدينه تا مدينه‏
نام نويسنده: مرحوم آيت الله سيد محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد بى قياس و ثناء بى حد خالقى را سزد كه ما را از كتم عدم به عالم هستى آورد و شكر مى‏كنيم او را كه قوه عقل و درك بما عطاء فرمود و نيروى انديشيدن را بما ارزانى نمود.
و درود و تحيت نامتناهى بر سرور موجودات و تاج الانبياء حضرت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و سلم و وصى بلافصلش شاه اولياء اعليحضرت علوى سلام الله تعالى عليه و اولاد طيبين و طاهرينش سيدالشهداء حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام).
كتابى كه از نظر خوانندگان مى‏گذرد، كتابى است مشتمل بر شرح احوال پر ملال حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) از ولادت تا شهادت.
مولف از دير زمان در خاطر فاترش اين بود كه در اين زمينه كتابى تنظيم نموده و به علاقمندان از خامس آل عبا تقديم دارد ولى كثرت اشتغالات و تراكم شواغل اين داعى را از به ثمر رساندن آن خاطر باز مى‏داشت روزگار سپرى شد، آنات گذشت و از مان طى شد و در طول اين اوقات غير از تدريس كتب متنوّعه و علوم متشتته به تأليف اسفار مختلف كه اكثرا از قبيل ترجمه و شرح مولفات علماء ماضين كه در حوزه‏هاى علمى بعنوان كتب درسى رائج و دارج مى‏باشند اشتغال داشتم ناگهان بخود آمدم كه آفتاب عمر به افول مى‏گرايد ولى هنوز از آنچه بر آن مصمم بودم اثرى بروز نكرده و همچنان در بوته خيال و قوه مانده با خود حديث نفس مى‏نمودم كه گيرم در تمام علوم و فنون اثرى از خود بجا گذاشتى و از هر بوستانى گلهائى چيده و دسته‏بندى نمودى اگر در زمينه مصائب خامس آل عبا حضرت سيدالشهداء (سلام الله عليه) و ابتلائات و گرفتارى‏هاى اهل بيت گرامش اثرى از خويش به يادگارى نگذارى چه كار كردى و كجا دين خود را به صاحب شرع اداء نموده‏اى...
بارى اين ستيز با نفس مدتها ادامه داشت تا بالاخره فضل و فيض الهى كه هميشه شامل حال اين بى بضاعت بوده و هست دامنه‏اش گسترده‏تر شد شبى از شبها جناب آقاى حاج سيد فخر الدين جواهريان مدير محترم انتشارات پيام حق كه از سادات محترم و معزز و موفق هستند در مجلسى با حقير مأنوس بوده و از هر درى سخن با ايشان به ميان آمد، در اثناء گفتگو ايشان پيشنهاد كردند اگر كتابى در زمينه مقتل حضرت سيدالشهداء (سلام الله عليه) حقير به رشته تأليف در آورم ايشان با معيت همكار و هميار محترمشان فاضل گرانمايه جناب آقاى حاج محمد جاسبى اقدام به طبع و نشر خواهند نمود و در اين راستا اصرار زياد نموده و داعى حقير را تشديد و تقويت نمودند ديگر درنگ را بر خود جايز ندانسته و با تمام موانع و شواغل به مقابله و مبارزه پرداخته و با كاهش دادن برخى از اشتغالات خويشتن را ملزم به تأليف كتاب مزبور نمودم و بحمدالله و المنة الطاف كريمانه سلطان سرير وفا حضرت خامس آل عبا شامل حال حقير شد و در زمانى بسيار كوتاه توانستم احوالات آن حضرت وقايع پر ملال خروج آن جناب از مدينه بطرف مكه و از مكه به جانب كربلاء حوادث ناگوارى كه در اين سرزمين پر بلاء اتفاق افتاد و دلهاى تمام دوستداران آن حضرت را به درد آورد و قلب‏ها را جريحه دار نمود و نيز اتفاقاتى كه بعد از شهادت آن سرور براى آل الله و اهل بيت محترم آن جناب در طول به اسير بردنشان از كربلاء به جانب كوفه خراب و از آنجا به شام تار و مراجعتشان از شام به مدينه طيبه روى داد كه هيچ جنبنده‏اى و جاندارى تاب تحمل ذره‏اى از آن خروارها را نداشت به رشته تحرير در آوردم و آن را موسوم به از مدينه تا مدينه نمودم.
البته براى دستيابى به چنين تاليفى از بسيارى مولفات علماء و مكتوبات ارباب قلم استفاده‏هاى شايان و چشمگيرى بردم و در اين فيض عظمى و اجر جليل ايشان را سهيم بلكه پيش قدم مى‏دانم اميد است خداوند متعال اين خدمت ناچيز را از حقير و از كليه كسانى كه در آن بنحوى سهيم بوده و شركت داشته‏اند اعم از ناشر و حروفچين و مصحح و ديگران به شايستگى قبول فرموده و آنرا ذخيره‏اى براى روز معادمان منظور فرمايد آمين رب العالمين.
سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
فصل اول : تاريخ ولادت با سعادت حضرت امام حسين (عليه السلام) و وقايع مربوط به آن و احاديثى كه در اين باب وارد شده در تاريخ ولادت با سعادت حضرت امام حسين (عليه السلام) از نظر سال و ماه و روز بين ارباب تواريخ اختلاف است:
اما اختلاف در سال ولادت آن حضرت:
در سال ولادت آن جناب دو قول است:
اول: برخى گفته‏اند ولادت آن حضرت سال سوم هجرت بوده.
دوم: بعضى ديگر آن را سال چهارم هجرت نوشته‏اند
و اما اختلاف در ماه ولادت آن جناب:
در ماه ولادت آن حضرت سه قول است:
اول: جماعتى ماه ولادت آن حضرت را ماه شعبان دانسته‏اند چنانچه مشهور به اين رأى معتقدند.
دوم: گروهى فرموده‏اند: ولادت با سعادت آن حضرت در ماه جمادى الاولى اتفاق افتاده.
سوم: دسته‏اى گفته‏اند: آن جناب در آخر ماه ربيع الاول متولد شده‏اند.
و اما اختلاف در روز ولادت آن حضرت:
بعضى روز ولادت آن حضرت را پنج شنبه سوم شعبان نوشته‏اند.
برخى ديگر فرموده‏اند: روز ولادت آن جناب سه شنبه يا پنج شنبه سوم شعبان بوده.
و پاره‏اى ديگر فرموده‏اند تولد با سعادت آن حضرت روز پنجم ماه شعبان اتفاق افتاده است و مشهور از علماء معتقدند كه ولادت با سعادت آن سرور در پنج شنبه سوم ماه شعبان سال چهارم مى‏باشد. كيفيت وقوع ولادت آن حضرت در روايت معتبر از حضرت ثامن الحجج (عليه السلام) آمده است:
چون حضرت امام حسين (عليه السلام) به دنيا آمد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به اسماء بنت عميس فرمودند: فرزند مرا بياور.
اسماء آن حضرت را در جامه سفيدى پيچيده محضر رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) آورد، حضرت او را گرفته و در دامن خود گذارده، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتند در اين هنگام جبرئيل نازل شد و عرض كرد:
حق تعالى تو را سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد:
چون على (عليه السلام) نسبت به شما به منزله هارون نسبت به موسى است پس اين طفل را به اسم پسر كوچك هارون كه شبير است نام بگذار و معادل اين نام به عربى لفظ حسين مى‏باشد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) او را بوسيد و گريست و فرمود:
مصيبت عظيمى در پيش تو است، خدا لعنت كند كشنده او را، آنگاه رو به اسماء نموده و فرمودند:
اى اسماء اين خبر را به فاطمه ترسان.
و چون روز هفتم فرا رسيد حضرت به اسماء فرمودند:
فرزندم را بياور.
اسماء آن طفل را به نزد حضرتش برد، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) گوسفند سياه و سفيدى را براى او عقيقه نموده، يك رانش را به قابله داد و سر آن حضرت را تراشيد و به وزن موى سرش نقره تصدق نمود و گياه خلوق كه گياه خوشبوئى است را به سرش ماليد آنگاه او را در دامن خود گذارد و در حالى كه شديدا مى‏گريست فرمود:
اى ابا عبدالله چقدر كشتن تو بر من گران و سخت است.
اسماء گفت: پدر و مادرم به فدايت، اين چه خبرى است كه هم روز اول فرمودى و هم امروز آن را تكرار مى‏فرمائى؟!
حضرت فرمودند: اى اسماء گروهى كافر و ستمكار از بنى اميه فرزندم را خواهند كشت، خدا ايشان را از شفاعت من محروم نمايد، او را مردى خواهد كشت كه در دين من رخنه نموده و به خداوند عظيم كافر خواهد شد، سپس فرمود:
خداوندا، از تو سوال مى‏كنم در حق اين دو فرزندم آنچه را كه جناب ابراهيم (عليه السلام) در حق ذريه خود از تو درخواست نمود.
خداوندا، ايشان را دوست بدار و هر كس ايشان را دوست دارد نيز دوست بدار و لعنت كن هر كه ايشان را دشمن دارد.
ابن شهر آشوب روايت كرده كه هنگام ولادت حضرتش عليا مخدره حضرت فاطمه عليها السلام بيمار شده و شير در سينه مباركش خشك گرديد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مرضعه‏اى طلبيد ولى يافت نشد، پس خود آن جناب انگشت ابهام در دهان آن طفل نهاد و او انگشت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را مى‏مكيد.
و برخى گفته‏اند حضرت زبان مباركشان را در دهان طفل مى‏نهاد و او مى‏مكيد و خداوند متعال تا چهل شبانه روز رزق و غذاى امام حسين (عليه السلام) را از زبان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به او مى‏رساند تا گوشت او از گوشت پيامبر روئيد.
و به روايت مرحوم كلينى در كافى: امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
حضرت امام حسين (عليه السلام) نه از فاطمه عليها السلام شير خورده و نه از غير آن مخدره بلكه حضرتش را خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏بردند و آن جناب انگشت ابهام مبارك خود را در دهان او مى‏گذارد و او آن را مى‏مكيد و اين مكيدن براى دو و يا سه روز كافى بود و بدين ترتيب گوشت و خون رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) روئيد و هيچ طفلى غير از حضرت عيسى بن مريم على نبينا و آله عليه و عليهم السلام و حضرت امام حسين (عليه السلام) شش ماهه از مادر متولد نشد كه بماند.
بيت عربى لله مرتضع لم يرتضع ابدا من تدى انثى و من طه مراضعه امام حسين (عليه السلام) از خدا شير خورد و هرگز از سينه زنى و از سينه حضرت فاطمه شير تناول نفرمود:
قصه فطرس ملك و شفاء يافتنش مرحوم ابن قولويه در كتاب كامل الزيارات كه از معتبرترين كتب شيعه محسوب مى‏شود حديثى را از حضرت امام صادق (عليه السلام) به اين شرح نقل نموده.(١)
ابراهيم بن شعيب ميثمى مى‏گويد: شنيدم كه امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
هنگامى كه حسين بن على عليهما السلام متولد شدند حق تعالى به جبرئيل امر فرمود در ضمن هزار فرشته ديگر به زمين فرود آيد و از طرف خدا و خودش به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تهنيت بگويد.
حضرت فرمودند:
محل فرود آمدن جبرئيل جزيره‏اى بود در ميان دريائى و در آن جزيره فرشته‏اى بود بنام فُطرُس كه از حَمَله عرش محسوب مى‏شد و حق تعالى او را بر انجام كارى مبعوث نمود و چون وى در بجا آوردن آن سستى نمود بالش شكسته شد و در آن جزيره افتاد و مدت ششصد سال خداوند را عبادت مى‏كرد تا حضرت حسين بن على عليهما السلام متولد شدند بهر صورت فطرس به جبرئيل عرضه داشت: اراده كجا دارى؟
جبرئيل فرمود: خداوند متعال به حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) نعمتى عنايت فرموده و من را براى گفتن تهنيت از جانب خودش و خودم به نزد آن جناب فرستاده اكنون محضر مبارك آن حضرت مى‏روم.
فطرس عرضه داشت: اى جبرئيل من را با خودت ببر شايد حضرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) براى من دعاء فرمايد:
امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
جبرئيل فطرس را با خود برد و هنگامى كه به مكان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيد فطرس را بيرون گذارد و خودش محضر مبارك آن جناب مشرف گرديد و از ناحيه خدا و خود به حضرتش تهنيت گفت و سپس حال فطرس را گزارش داد.
حضرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: اى جبرئيل او را داخل كن.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) برايش دعاء نموده و فرمودند: بال شكسته خودت را به اين مولود بكش و به جاى خود برگرد.
امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
فطرس بال شكسته‏اش را به حضرت امام حسين (عليه السلام) كشيد و سالم شد و به هوا پرواز نمود و گفت:
اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم): اين حتمى است كه امت شما عنقريب اين مولود را خواهند كشت و در مقابل حقى كه اين مولود بر من دارد ملتزم هستم هر زائرى كه او را زيارت كند، زيارتش را به آن حضرت رسانده و هر سلام كننده‏اى كه به حضرتش سلام كند، سلامش را به محضرش ابلاغ نموده و هر كسى كه به جنابش تهنيت گويد آن را به حضورش عرضه نمايم، اين بگفت و به آسمان پرواز كرد. فصل دوم : فهرست ترجمه حال حضرت امام حسين (عليه السلام) اسم مبارك آن حضرت: نام مبارك آن حضرت حسين است كه مصغر حسن مى‏باشد.
و گفته‏اند كه ابتداء امام حسن (عليه السلام) را حمزه و امام حسين (عليه السلام) را جعفر نام گذاردند و سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اين دو نام را به حسن و حسين مبدل فرمودند.
نام ديگر آن جناب شبير است بنام فرزند كوچك هارون.
القاب آن حضرت در كتاب جنات الخلود القاب آن حضرت را شانزده تا شمرده به اين شرح:
١. سيد، ٢ - تقى، ٣ - بَرّ (به فتح باء و تشديد راء)، ٤ - رشيد، ٥ - طيب، ٦ - و فى (وفا كننده)، ٧ - زكى، ٨ - مبارك (با خير و بركت)، ٩ - تابع (پيرو دين جد خود)، ١٠ - دليل (راهنما)، ١١ - سبط (دختر زاده پيامبر)، ١٢ - شهيد، ١٣ - طور سينين، ١٤ - نور الخافقين (روشنى دهنده دو طرف دنيا)، ١٥ - ثانى سبطين، ١٦ - ثانى آل عبا و به قولى خامس آل عبا.
كنيه آن حضرت سه كنيه براى آن جناب نقل شده كه يكى از آنها مورد اجماع و اتفاق است و دو تاى ديگر محل اختلاف مى‏باشد.
اما اولى عبارت است از: ابو عبدالله‏
و دومى و سومى عبارتند از: ابوالائمه و ابو المساكين چه آنكه در عصر آن حضرت مسكينى نبود مگر آنكه مورد لطف و عنايت آن حضرت واقع شده بود.
مدت عمر آن حضرت مشهور و معروف آن است كه آن حضرت پنجاه و هفت سال در اين دنيا زندگانى كردند و برخى پنجاه و هشت سال نيز گفته‏اند
همسران آن حضرت غير از كنيزان پنج همسر عقدى براى آن حضرت نوشته‏اند به اين ترتيب:
١ - شهربانو دختر يزدگرد كه به گفته سبط بن جوزى در تذكرة الخواص نامش غزاله بود و بعضى ديگر نامش را سلافه و برخى ديگر ام سلمه گفته‏اند و به گفته مبرّد در كامل اين مخدره از بهترين زنان بوده. در كشف الغمه گفته: نام اين بانو خوله بوده و اميرالمومنين (عليه السلام) ايشان را به شاه زنان موسوم فرمودند.
٢ - ربابه دختر ابو مرة بن عروة بن مسعود
٣ - ربابه دختر طلحة بن عبيدالله تيميه‏
٤ - قضاعيه كه نام پدرش معلوم نيست‏
فرزندان آن حضرت در تعداد فرزندان آن حضرت بين مورخين اختلاف است:
بعضى گفته‏اند: آن حضرت چهار پسر و دو دختر داشته‏اند
پاره‏اى نوشته‏اند: براى آن جناب شش پسر و دو دختر بوده‏
و گروهى هم خاطر نشان كرده‏اند كه آن حضرت شش پسر و چهار دختر داشته‏اند و اصحّ اقوال همين قول است، فرزندان آن حضرت عبارتند از:
١ - على اكبر كه در كربلاء با آن حضرت شهيد شد و مادر آن حضرت عليا مخدره ليلى بنت عروه مى‏باشد.
٢ - على اوسط ملقب به امام زين العابدين (عليه السلام) كه مادر ايشان شاه زنان بود.
٣ - على اصغر كه طفل شير خوار بود و در كربلاء شهيد شد.
٤ - محمد كه وى نيز در كربلاء با پدر بزرگوارش شهيد شد.
٥ - عبدالله كه آن طفل يكساعته بوده و در كربلاء شهيد شد.
٦ - جعفر كه مادرش قضاعيه مى‏باشد، وى در زمان حيات پدر از دنيا رفت.
٧ - فاطمه صغرى، وى خواهر عبدالله است كه در ظهر عاشوراء متولد شد و در دامن پدر كشته گرديد، اين بانو در مدينه گذاشته شد و به كربلاء نيامد.
٨ - سكينه كه مادرش ربابه دختر امرء القيس مى‏باشد، وى ابتداء با مصعب بن زبير و پس از فوت وى با عبدالله بن عثمان بن عبدالله بن حكيم بن حزام ازدواج كرد و پس از فوت او به عقد اصبغ بن عبدالعزيز بن مروان در آمد و قبل از تماس از وى جدا شد، اين مجلله همچنان حيات داشت تا ايام هشام بن عبدالملك و در عصر وى بدرود حيات گفت.
٩ - فاطمه كبرى وى ابتداء نزد حسن بن حسن بن على عليهما السلام بود و پس از وى با عبدالله بن عمر بن عثمان بن عفان ازدواج كرد و از او صاحب فرزندى شد معروف به ديباج، مادر اين بانو، ام اسحق‏ مى‏باشد.
١٠ - رقيه كه مادرش اه زنان بوده و با پدر از مدينه خارج شد و به كربلاء آمد و در شام در سن پنج سالگى و به قولى هفت سالگى از دنيا رفت.
روز و ماه شهادت آن حضرت در روز شهادت آن جناب نيز بين ارباب فن اختلاف است:
برخى روز جمعه و بعضى آن را روز دوشنبه گفته‏اند ولى قول اول اصح است و اما ماه شهادت آن حضرت ماه محرم الحرام است و اختلافى در آن به نظر نرسيده.
سال شهادت و محل آن آن حضرت در سال شصت و يكم از هجرت به شهادت رسيد و در همان سال گروههاى مختلفى به خون خواهى آن حضرت خروج كرده و تمام قاتلان و معاونين آنها را با جميع آنانى كه در معركه جنگ حاضر بودند كشتند به طورى كه يكنفر از ايشان را باقى نگذاردند و به نقل صاحب جنات الخلود يك نفر از ايشان كه از چنگ خون خواهان فرار كرد در آخر همان سال آتشى بر محاسن نحسش افتاد و آن را سوزاند، وى براى نجات خود به شط فرات پناه برد و خويش را در آن انداخت ولى اين فرار او را از مرگ نجات نداد و در ميان آب به جهنم واصل شد.
و اما محل شهادت آن حضرت:
مكانى است از زمين كربلاء نزديك قبر آن جناب، حضرت در هنگام جنگ پس از كوشش و برطرف شدن قدرت و قوت كه معلول كثرت جراحات و زخمها بود بى تاب گشته و از مركب پياده شده به روى خاك نشستند و آن گروه دشمن كه به ظاهر مسلمان و در واقع از هر كافر و مشركى بدتر بودند اطراف آن حضرت را احاطه كرده و با تير و نيزه و سلاحهاى ديگر آن وجود مبارك را از پاى در آوردند كه شرح و تفصيل آن انشاء الله بعدا ذكر خواهد شد.
مدت امامت مدت امامت آن حضرت يازده يا دوازده سال بوده است.
فصل سوم : ذكر مناقب و فضائل و خصائص حضرت امام حسين (عليه السلام) چنانچه از روايات و اخبار استفاده مى‏شود آن حضرت جامع تمام صفات حسنه و فضائل اخلاقى بودند از جمله در تواضع آن جناب مرحوم مجلسى در بحار(٢) از مسعده نقل كرده كه وى گفت: حضرت حسين بن على عليهما السلام به مساكينى عبور كردند كه عباء خود را پهن نموده و روى آن استخوان ريخته و مشغول خوردن بودند، به حضرت عرض كردند: اى پسر رسول خدا بفرمائيد.
حضرت دو زانو در حلقه ايشان نشسته و با آنها به تناول غذا مشغول شده و سپس اين آيه را تلاوت فرمودند: ان الله لا يحب المستكبرين (خداوند متكبران را دوست ندارد) و پس از آن فرمودند: من دعوت شما را اجابت كردم، شما نيز دعوت مرا اجابت مى‏كنيد؟
آنها گفتند: بلى اى پسر رسول خدا، پس برخاسته و همراه آن جناب به منزل آن حضرت رفتند.
حضرت به كنيز خود فرمودند: آنچه ذخيره كرده‏اى حاضر كن.
و درباره سخاوت وجود آن بزرگوار احاديث بسيارى نقل شده كه از باب نمونه به ذكر سه حديث اكتفاء مى‏كنيم:
١ - مرحوم مجلسى در كتاب بحار از آن حضرت روايت كرده كه آن جناب فرمودند:
اين كلام پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) صحيح است كه فرمودند:
برترين و بهترين اعمال بعد از نماز مسرور نمودن مومن است به طورى كه گناهى در آن نباشد چه آنكه غلامى را ديدم كه به سگى غذا مى‏دهد، جهتش را از او پرسيدم؟
گفت: اى پسر رسول خدا چون مبتلا به غم و اندوه هستم خواستم با مسرور نمودن اين حيوان شايد اندوهم برطرف شده و مسرور گردم، زيرا صاحب و آقاى من يهودى است و از اين جهت بسيار اندوهگين بوده و مشتاقم از او جدا شوم، حضرت پس از استماع اين سخنان دويست دينار به عنوان ثمن غلام براى يهودى فرستاده و خواستار خريدن غلام شدند.
يهودى عرضه داشت: غلام فداى قدمهاى شما، تعلق به شما داشته باشد و اين بستان را نيز مال او قرار دادم و پول شما را به خودتان رد كردم.
حضرت فرمودند: من مال را به تو بخشيدم.
عرض كرد: مال را پذيرفتم ولى به غلام هديه دادم.
حضرت فرمودند: غلام را آزاد كردم و تمام مال را به او بخشيدم.
همسر يهودى گفت: من اسلام آورده و مهريه‏ام را به شوهرم بخشيدم.
يهودى عرضه داشت: من نيز مسلمان شده و اين خانه را به همسرم بخشيدم.(٣)
٢ - مرحوم مجلسى در كتاب بحار از مقتل آل الرسول اخطب خوارزمى حديثى را به اين شرح نقل فرموده:
اَعرابى مشرف شد محضر مبارك حضرت حسين بن على عليهما السلام و عرضه داشت: اى پسر رسول خدا ديه كاملى را ضمانت كرده‏ام و اكنون از پرداخت آن ناتوان هستم، پيش خود گفتم از كريم‏ترين مردم آن را درخواست مى‏نمايم و از اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كسى را كريم‏تر نديدم.
حضرت فرمودند: اى برادر سه مسئله از تو مى‏پرسم اگر يكى را جواب گفتى يك سوم مال را به تو مى‏دهم و اگر دو تا را پاسخ دادى دو سوم آن را به تو داده و اگر هر سه را جواب دادى همه مال را به تو خواهم داد.
اعرابى عرض كرد: اى پسر رسول خدا آيا مثل شما از مانند من سئوال مى‏كند؟! شما اهل علم و شرف هستيد چه طرف قياس با من مى‏باشيد؟
حضرت فرمودند: بلى ولى از جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه مى‏فرمودند:
به هر كسى به ميزان معرفتش احسان بايد نمود.
اعرابى عرضه داشت: از آنچه رأى مباركتان هست سوال بفرمائيد، اگر جواب دادم كه هيچ والا از شما ياد خواهم گرفت.
حضرت فرمودند: كدام يك از اعمال افضل و برتر است؟
اعرابى عرض كرد: ايمان به خدا.
حضرت فرمودند: چه چيز موجب نجات از هلاكت است؟
اعرابى عرض كرد: اطمينان به خدا.
حضرت فرمودند: زينت مرد به چيست؟
اعرابى عرض كرد: به علمى كه همراهش حلم و بردبارى باشد.
حضرت فرمودند: اگر علم نداشت چطور؟
عرض كرد: به مالى كه با آن مروت و جوانمردى باشد.
حضرت فرمودند: اگر آن را نداشت چطور؟
عرضه داشت: به فقرى است كه همراهش صبر باشد.
حضرت فرمودند: اگر آن را نيز نداشت چطور؟
اعرابى عرض كرد: صاعقه‏اى از آسمان بيايد و او را بسوزاند زيرا چنين شخصى استحقاق آن را دارد.
حضرت خنديدند و كيسه‏اى كه در آن هزار دينار طلا بود به اضافه انگشترى كه قيمتش دويست درهم بود به وى داده و فرمودند:
اى اعرابى دينارها را صرف طلبكارانت كن و انگشترى را صرف مؤنه خود نما.
اعرابى عنايت حضرت را گرفت و عرضه داشت: خداوند متعال مى‏داند رسالت خود را در كجا قرار دهد.(٤)
٣ - عمرو بن دينار مى‏گويد: حضرت امام حسين (عليه السلام) به عيادت اسامة بن زيد كه بيمار بود رفتند و وى از غم و حسرت و اندوه مى‏ناليد.
حضرت فرمودند: برادر غم تو از چيست؟
عرض كرد: شصت هزار درهم بدهكارم.
حضرت فرمودند: آن بر عهده من.
عرض كرد: مى‏ترسم قبل از پرداخت آن از دنيا بروم.
حضرت فرمودند: نخواهى مرد مگر بعد از آنكه من آن را پرداخته باشم.
راوى مى‏گويد: پيش از آنكه اسامه از دنيا برود حضرت قرض او را پرداختند.(٥)
و درباره شجاعت و دلاورى آن وجود مبارك اخبار و احاديث بسيار است و تنها واقعه جانگداز كربلاء كافى است براى اثبات اين معنا زيرا كمترين عددى كه براى لشگر دشمن نقل شده سى هزار نفر بوده و بالاترين رقم سپاه آن جناب از دويست نفر بيشتر گفته نشده و مع ذلك كوچكترين هراسى در آن عزيز خدا به هم نرسيد بلكه با كمال قوت و قدرت در مقابل آن رو به صفتان ايستادگى فرمود و با اينكه تمام عزيزانش در مقابل آن جناب به شهادت رسيدند و در حالى كه گرسنگى و تشنگى به حد اعلا و فوق آنچه تصور شود حضرتش را در تعب و ضيق قرار داده بود خود را به آن درياى لشگر زده و چنان از ايشان مى‏كشت و با شمشير آتشبار خرمن عمر آن دون همتان را مى‏سوزاند كه طبق آنچه در مقاتل معتبر ثبت و ضبط شده هزار و نهصد نفر از آنها را غير از مجروحين به جهنم فرستاد و كشتن اين عدد ظرف چند ساعت بيشتر نبود و اين قضيه از عجايب روزگار بوده و تحقيقا نه در قبل نظير داشته و نه در بعد چنين اتفاقى ممكن است به وقوع بپيوندد.
مولف گويد:
چون غرض اصلى ما بيان حوادث و وقايعى است كه از ابتداء حركت امام از مدينه تا كربلا و از كربلاء تا مدينه اتفاق افتاده است از اينرو سخن را كوتاه كرده و به بيان مقصود مى‏پردازيم و پيش از بيان حركت حضرت و شروع نهضت خونين كربلاء مناسب ديدم شمه‏اى در اطراف چگونگى مسلط شدن يزيد بن معاويه لعنت الله عليهما بر اوضاع و بدست گرفتنش امر خلافت را سخن رانده و سپس به بيان مطلوب بپردازيم.
فصل چهارم : چگونگى بيعت گرفتن معاويه از مردم براى يزيد در سال پنجاه و ششم از هجرت معاويه تصميم گرفت كه از مردم براى يزيد بيعت بگيرد ولى چون قاطبه مردم از اين امر نفرت داشته و شديدا ولايت عهدى يزيد را انكار مى‏كردند معاويه به ناچار برخى را به سيم و زر فريفت و بعضى ديگر را با وعيد و تهديد رام نمود و بدينوسيله امارت يزيد و ولايت عهدى او را بر مردم تحميل نمود.
البته منشأ پيدا شدن چنين تصميمى در معاويه مغيرة بن شعبه بود و شرح و تفصيل آن اين است كه: مغيره والى كوفه بود و از آنجا به شام آمد و با معاويه از پيرى و كهولت سن و ناتوانى سخن به ميان آورد و همين جهت را بهانه قرار داد و از امارت كوفه استعفاء نمود و معاويه نيز استعفايش را پذيرفت و بر آن شد كه سعيد بن العاص را بجاى وى قرار دهد، مغيره در خفاء با يزيد ملاقات كرده و به او گفت:
امروز از صحابه رسول خدا و وجوه قريش كسى باقى نمانده و از جمله پسران آنها كه در قيد حيات هستند از حيث فضل و حسن سياست و استحكام عقل و آراسته بودن به كمالات تو برتر و والاتر مى‏باشى پس چرا معاويه براى تو از مردم بيعت نمى‏گيرد!؟
يزيد كه خود را لايق اين معنا نمى‏دانست گفت: مگر اين كار بر من راست خواهد آمد!؟
مغيره در جواب گفت: آرى، اين كارى بسيار سهل و آسانى است.
يزيد نزد معاويه رفت و پيشنهاد مغيره را بازگو نمود، معاويه مغيره را خواست و با او در اين باره به گفتگو نشست، مغيره گفت:
تو خود شاهد خونريزيهائى كه پس از قتل عثمان روى داده بود و اختلاف بين مسلمانان را به چشم ديده‏اى و اين را نيز مى‏دانى كه از مرگ گريزى نيست، يزيد فرزند صالح و خلف نيكوكارى براى تو است، چون روزگار تو سپرى شود و آفتاب عمرت به افول گرايد با وجود وى از سفك دماء و حدوث فتن هيچ بيمى نمى‏باشد.
معاويه گفت: براى اين امر خطير مرد مدبر و عاقلى لازم است.
مغيره گفت: اداره كوفه با من و مهم بصره را زياد بن ابيه عهده دار مى‏شود و وقتى اهل عراقين (كوفه و بصره) مطيع و فرمانبردار شدند در سراسر قلمرو حكومت كس ديگرى به مخالفت بر نخيزد.
معاويه به سراى رفت و اين سخن با فاخته‏(٦) در ميان نهاد، فاخته گفت:
مغيره دشمنى خانگى بر تو برانگيخته، بهر صورت معاويه مصمم شد كه اين امر را عملى سازد لذا به مغيره فرمان داد كه بر سر عمل خود رفته و با محرمان اين حديث در ميان گذارد تا وقت اجراء آن فرا برسد. مغيره به نزد اصحاب خود رفت، ايشان جوياى حال شدند، وى گفت:
معاويه را بر مركبى سركش نشانده و بر امت محمد وى را تازاندم و دوباره درى از فتنه به روى ايشان گشودم كه البته بسته نخواهد شد، اين بگفت و آهنگ كوفه نمود و وقتى به آنجا رسيد حكايت را با شيعيان و دوستان بنى اميه بازگو كرد و ده نفر از اشراف را برگزيد و سى هزار درهم داد و با پسر خود موسى و بقولى چهل تن را با پسرش عروه به شام گسيل داشت، ايشان به شام وارد و به مجلس معاويه داخل شده و هر يك خطبه‏اى ايراد كرده و گفتند:
غرض از آمدن ما به اينجا آن است كه تو را هشدار دهيم كه آفتاب عمرت به زوال گرائيده به ناچار در كار اين امت فكرى بايد نمود تا پس از تو امرشان به تشتت و اختلاف منجر نشود از اين رو خواستاريم تا در قيد حياتى شخصى را براى ولايت عهدى نامزد نمائى.
معاويه گفت: از ميان مردم يك نفر را خود برگزينيد.
گفتند: شايسته‏تر از يزيد كسى سراغ نداريم.
معاويه گفت: پس او را برگزيديد؟
گفتند: آرى ما به اين امر راضى بوده و اهل كوفه نيز به آن خشنود مى‏باشند.
معاويه گفت: من نيز آن را پذيرفته، اكنون باز گرديد تا هنگام اين كار فرا برسد، پس از آن در پنهانى پسر مغيره را خواست و به وى گفت:
پدر تو دين اين قوم را به چند خريد؟
گفت: به سى هزار درهم نقره و به قولى گفت به چهارصد دينار طلا.
معاويه گفت: عجب ارزان فروختند.
پس از آن معاويه براى تتميم بيعت نامه‏اى بن زياد بن ابيه نوشت و از او نظرخواهى كرد زياد كه بر مضمون نامه مطلع شد آن را كارى بس عظيم شمرد و عبيد بن كعب النميرى را خواند و گفت: هر كسى را مستشارى لازم است كه در امور مهم با او مشورت كرده و از وى صلاح انديشى نمايد و من را مهمى پيش آمده كه جهت مشورت در آن تو را برگزيدم و آن اين است كه:
معاويه راجع به بيعت با يزيد مكتوبى فرستاده و در آن اظهار كرده كه هم از امتناع مردم بيم داشته و هم به اطاعت آنها اميدوار است و از من نيز در اين باره نظر خواهى كرده است و تو مى‏دانى كه يزيد مردى است در امر دين متهاون و حريص به شكار و عيش و خوشگذرانى لذا صلاح آن است كه به شام رفته و پيام من را به معاويه رسانده و از افعال يزيد شمه‏اى برايش برشمرى و بگوئى اندكى تامل كند و فعلا از اين قصد منصرف شود تا وقتش فرا برسد.
عبيد گفت: اولى آن است كه رأى معاويه را تخطئه نكرده و يزيد را نزد وى مبغوض نكنى من خود به شام رفته و با يزيد صحبت كرده و به وى مى‏گويم كه معاويه در ولايت عهد تو به زياد نوشته و با او مشورت كرده و از آن روزى كه تو افعال ناشايسته و اعمال زشت را پيشه خود كرده‏اى زياد را بيم آن پيدا شده كه مردم بدين بيعت تن در ندهند بلكه به مخالفت بر خيزند لذا مصلحت آن است كه در كار خود تجديد نظر كرده و از افعال و اعمال قبيحه دست بكشى تا كارها به سامان آيد و از طرفى تو خود نيز به معاويه بنويس تا در اين كار شتاب نورزد و با تأنى و احتياط جلو رود و چون چنين كنى از هر خطر بركنار باشى چه آنكه با اين تدبير هم معاويه يزيد را نصيحت كرده و هم از بيم و هراسى كه دارى برحذر خواهى ماند.
زياد گفت: تدبيرى نيك انديشيده‏اى، البته من چنين خواهم نمود و تو نيز چندان كه توانى از مناصحت فروگذارى منما.
عبيد برفت و نامه زياد مشعر بر تأنى را به معاويه رساند و از طرفى به نصيحت و موعظه يزيد پرداخت.
معاويه نصيحت زياد را نپذيرفت و تا وى در حيات بود اين معنا را اظهار نكرد و پس از مردن او مصمم شد كه قصدش را عملى سازد لذا نخست صدهزار درهم براى عبدالله بن عمر هديه فرستاد و او پولها را قبول كرد و سپس كه معاويه ولايت عهدى يزيد را بر او عرضه داشت وى از اين معنا سر باز زده و گفت:
معاويه با اين پول مى‏خواهد دين من را بخرد واى بس ارزان فروخته‏ام اگر به اين معامله رضايت بدهم.
پس از آن معاويه نامه‏اى به مروان بن الحكم كه والى مدينه بود نوشت و در آن از ضعف پيرى سخن به ميان آورد و بدنبال آن نوشت:
مى‏ترسم اجلم فرا برسد و پس از من بين امت اختلاف و تفرقه افتد لذا تصميم گرفته‏ام تا حيات باقى است يك نفر را به عنوان ولايت عهدى براى خود برگزينم حال در انجام اين عزيمت با تو مشورت مى‏كنم و تو نيز اهل مدينه را از اين مكنون خاطر من آگاه ساز و جواب ايشان را برايم بنويس.
مروان شرح نامه معاويه را براى ايشان خواند، جملگى اظهار خشنودى نموده و رأى وى را تصديق نمودند و گفتند: هر چه زودتر يك نفر را معاويه اختيار نمايد.
مروان واقعه را براى معاويه نوشت و وى را مطلع نمود، معاويه بار ديگر انتخاب يزيد را براى مروان نوشت و آن را گوشزد نمود، مروان آن را با اهل مدينه در ميان نهاد و به آنها گفت ولايت عهدى براى يزيد در نظر گرفته شده است.
ابتداء عبدالرحمن بن ابى بكر از ميان جمع برخاست و گفت:
اى مروان البته شما خير اين امت را منظور نداريد بلكه مى‏خواهيد قانون قيصر و آئين كسرى را جارى نمائيد كه پادشاهى بميرد، ديگرى جاى او بنشيند.
مروان گفت: اى مردم اين همان كس باشد كه خداى تعالى در حقش اين آيه فرستاده: والذى قال لوالديه اف لكما، اتعد اننى ان اخرج و قد خلت القرون من قبلى.(٧)
عبدالرحمن گفت: يابن الزرقاء آيات قرآنى را درباره ما تأويل مى‏كنى؟
عايشه از پس پرده نيز شنيده گفت: اى مروان آن كس عبدالرحمن نباشد و تو دروغ گفتى اين آيه در حق فلان بن فلان نازل شده.
حضرت امام حسين (عليه السلام) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير نيز شديدا انكار كردند.
مروان واقعه را به معاويه نوشت.
در برخى از تواريخ‏(٨) آمده كه معاويه در سال پنجاه و پنج به عمال خود نوشت كه در مدح و توصيف يزيد سعى نمايند و رؤساى هر شهر و ولايتى را به شام اعزام نمايند، از جمله: محمد بن عمر بن حزم را از مدينه و احنف بن قيس را از بصره و هانى بن عروه را از كوفه به شام فرستادند.
محمد بن عمرو در مجلس گفتگوئى كه با معاويه داشت به وى گفت:
يا معاوية ان كل راع مسئول عن رعيته، فانظر من تولى امر امة محمد
اى معاويه هر رئيسى و حاكمى مسئول رعيت خويش مى‏باشد لذا توجه داشته باش چه كسى را بر امت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) والى قرار مى‏دهى.
معاويه از سخن وى آزرده شد و سخت مضطرب گرديد و گفت:
اى محمد تو شرط نصيحت به جاى آوردى و آنچه بر تو لازم بود اظهار كردى ولى در عين حال بدان مهاجرين و اصحاب رسول خدا همگى از اين جهان رخت بر بسته‏اند و جز پسران آنها كسى باقى نمانده و من اگر پسر خود را ولى عهد خويش نمايم بهتر است تا پسران ديگران سپس به او صله و انعامى داده و فرمان داد كه به مدينه باز گردد.
و اما احنف بن قيس وقتى به حضور معاويه رسيد وى او را نزد يزيد فرستاد و دستورش داد كه از نزديك با يزيد ملاقات كرده و او را دقيقا بيازمايد.
احنف پس از ملاقات يزيد و آزمودن وى نزد معاويه مراجعت كرد، معاويه گفت:
او را چون ديدى؟
احنف گفت: رأيته شبابا و نشاطا و جلدا و مزحا (او را جوانى با نشاط و چابك و شوخ طبعى يافتم.)
و اما هانى بن عروه: به نقل ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه وى روزى در مسجد دمشق با ياران گرد هم آمده بودند، هانى شروع به سخن نمود و به ايشان گفت:
معاويه ما را به بيعت پسر خويش يزيد اكراه مى‏كند و اين هرگز صورت نخواهد گرفت و ما ابدا با او بيعت نخواهيم نمود.
جوانى شامى در آن مجلس بود، اين بشنيد و نزد معاويه رفت و مسموع خود را نزد وى اظهار كرد معاويه به او گفت: روزى ديگر به آنجا برو و آنقدر بنشين تا ياران هانى از اطرافش پراكنده شوند سپس به او بگو كه معاويه گفته تو را شنيده و تو خود مى‏دانى كه امروز زمان ابوبكر و عمر نيست بلكه زمان سلطنت امويان است كه به اقدام آنها و جرئتشان در ريختن خون مردم واقف و آگاهى و من از باب نصيحت به تو مى‏گويم كه بر جان خود رحم كن.به مسجد رفت آنچه ياد گرفته بود را با هانى بازگو نمود.
هانى گفت: آنچه مى‏گوئى از خودت نيست و تلقين معاويه به تو است.
جوان گفت: من را با معاويه چكار؟
هانى گفت: بهر صورت پيامى نيز از من به او برسان و بگو:
ما الى ذلك من سبيل (هيچ راهى به اين مقصدت وجود ندارد).
جوان پيام هانى را به معاويه رساند و وى از آن متأثر شد و گفت: نستعين بالله!!
خلاصه آنكه معاويه پس از سخن گفتن با اين رؤسا روزى ضحاك بن قيس الفهرى را خواند و به او گفت:
مجلس تشكيل خواهم داد و در آن روساء قبايل نيز بايد حاضر باشند و من در آن مجلس آغاز سخن خواهم نمود و وقتى خاموش شدم تو تكلم نما و مردم را به بيعت يزيد دعوت كن و من را نيز به آن تحريك و تحريص كرده و بدين وسيله ولايت عهدى يزيد را به امضاء و تصديق حضار برسان.
مجلس مزبور تشكيل شد و بابار عام دادن معاويه مردم در آن اجتماع كردند، نخست معاويه خطبه خواند و در آن از عظمت اسلام و پاس حقوق خلافت و فرمان خداى متعال به اطاعت واليان امر شرحى مستوفى ايراد نمود و سپس يزيد را به علم و فضل و اصابت تدبير و حسن سياست و آراسته بودنش به كمالات ستود و بيعت با او را بر مردم عرضه داشت در اثناء كلام ضحاك لب به سخن گشود و خطاب به‏ معاويه گفت:
براى مردم چاره‏اى نيست از والى با فضيلت و عادل و متصف به حسن سيرت چه آنكه در سايه چنين كسى خون مسلمانان محفوظ و فتنه‏ها ساكن و جاده‏ها امن و پايان امور امت بوجودش خجسته مى‏باشد و چون يزيد داراى فضلى وافر و حلمى راجح و رأيى است صائب لذا كس ديگر را من شايسته ولايت عهدى براى تو نمى‏دانم.
در اين هنگام عمرو بن سعيد الاشدق از جاى برخاست و سخنانى قريب به اين گفتار ايراد نمود.
و بعد از او حصين بن نمير گفت: به خدا سوگند اگر تو از دنيا بروى و يزيد را وليعهد خويش نكرده باشى در تضييع امت كوشيده‏اى.
و بدنبال وى يزيد بن مقنع العذرى به پاى خاست و اشاره به معاويه كرده و گفت:
هذا اميرالمومنين و چون او بميرد اشاره به يزيد نموده و گفت: او امير ماست و آن كس كه از فرمانش امتناع كند سزاى او را با اين مى‏دهيم و سپس دست به شمشير زد و بدين وسيله به آن اشاره نمود.
معاويه گفت: بنشين كه خواجه و سرور جمله خطيبان توئى و سپس وجوه روساى ولايات و بلاد كه به شام آمده بودند هر كدام به نوبه خود سخنرانى كردند، معاويه روى به احنف بن قيس كرده گفت: تو نيز چيزى بگوى.
گفت: اگر راست گوئيم از شما هراس داريم و اگر دروغ بگوئيم از خدا مى‏ترسيم، بارى اى معاويه تو حالات پسر خويش در روز و شب، پنهان و آشكار بهتر مى‏دانى لذا اگر خشنودى خدا و صلاح امت را در امارت يزيد دانسته‏اى از كس مشورت مكن و قصد خويش به امضاء برسان و اگر خلاف آن دانى زينهار تا گناه و وبال آن با خود نبرى كه يزيد روزى چند در دنيا پادشاهى كند.
مردى از شاميان گفت: نمى‏دانيم اين عراقى چه مى‏گويد تا شنيده و فرمان برده و در راه رضاى تو نبرد نموده و شمشير زنيم، چون سخن بدينجا رسيد مردمان برخواستند و در مجامع و محافل كلام احنف نقل مى‏شد و از آن ببعد معاويه با دشمنان مدارا مى‏نمود و دوستان را با اعطاء هدايا و عطايا مى‏فريفت تا غالب مردم به بيعت يزيد در آمدند.

١) ترجمه كامل الزيارات طبع پيام حق ص ٢٠٣ و ٢٠٤.
٢) بحارالانوار، ج ٤٤، ص ١٨٩.
٣) بحارالانوار، ج ٤٤، ص ١٩٤.
٤) بحارالانوار ج ٤٤، ص ١٩٦.
٥) بحارالانوار، ج ٤٤، ص ١٨٩.
٦) فاخته دختر قرظة بن عبد بن عمرو بن نوفل بن عبد مناف است كه همسر معاويه و نامادرى يزيد است زيرا مادر يزيد ميسون دختر بحدل كلبى است و آن زنى بدوى و بيابانى بود.
٧) سوره احقاف آيه ١٧ يعنى:
و چقدر ناخلف است فرزندى كه بپدر و مادرش گفت: اف بر شما باد، به من وعده مى‏دهيد كه پس از مرگ مرا زنده كرده و از قبر بيرون مى‏آورند در صورتى كه قبل از من گروه و طوائف بسيار رفته و يكى باز نيامده.
٨) مقصود روضة الصفاء است.

۱
مقتل الحسين

رفتن معاويه به مدينه و ملاقاتش با خامس آل عبا (عليه السلام) چون اهل كوفه و بصره و شام به امارت يزيد گردن نهادند و معاويه خاطرش از اين بابت جمع شد آهنگ حجاز نمود، و وقتى به حوالى مدينه رسيد ابتداء با حضرت ابو عبدالله الحسين (عليه السلام) ملاقات نمود و بى ادبانه به محضر مبارك امام (عليه السلام) جسارت كرد و گفت:
لا مرحبا و لا اهلا... به خدا سوگند مى‏بينم كه خون پاك تو ريخته شود.
امام (عليه السلام) فرمود: ساكت باش اين طور سخن مگوى كه در خور من نباشد.
گفت: آرى بيش از اين را نيز...
و به روايت ديگر بعد از ورود به مدينه با حضرت امام حسين (عليه السلام) خصوصى ملاقات نمود و در خلوت به آن جناب عرض كرد: تو مى‏دانى كه مردمان همگى با يزيد بيعت كرده‏اند مگر چهار كس كه تو خواجه و سرور آنانى و آخر نگفتى كه تو را بدين خلاف چه نيازى مى‏باشد؟
حضرت فرمودند: چه شد كه از ميان جمع به آغاز نمودى، اين سخن با ديگران بگوى سپس عبدالله بن زبير را خواست و گفت: تمام مردم ولايت عهدى يزيد را پذيرفته و به آن گردن نهاده‏اند مگر پنج نفر از قريش كه رهبر ايشان توئى و جهت خلاف شما چيست؟
عبدالله گفت: من رهبر ايشان هستم!!؟
معاويه گفت: بلى تو رهبر ايشان مى‏باشى.
عبدالله گفت: بفرست آنها را بياورند پس اگر ايشان بيعت نمودند من نيز يكى از آنها خواهم بود.
پس از آن عبدالله بن عمر را طلبيد و با رفق و نرمى با وى سخن گفت و شطرى از اباطيل و مزخرفات با وى بازگوى نمود.
عبدالله بن عمر گفت: آيا چيزى را كه ملامت و سرزنش را برطرف كرده و خونها را حفظ نموده و با آن به مقصودت مى‏رسى را نمى‏خواهى؟
معاويه گفت آن چيست؟
گفت: آنكه بر سرير خود نشسته و از من بيعت ستانى مشروط به اينكه اگر مسلمانان همگى بر بنده سياه و غلام زنگى بيعت كنند من نيز متابعت نمايم، به خدا سوگند اگر مسلمانان بر آن اجتماع كنند البته من نيز سرباز نزنم.
بعد عبدالرحمن بن ابى بكر را خواند و گفت: تو با كدام توانائى و نيرو بر معصيت و مخالفت من اقدام مى‏كنى.
عبدالرحمن گفت: اميدوارم كه خير من در آن باشد.
معاويه گفت: مى‏خواستم گردن تو بزنم.
عبدالرحمن گفت: لاجرم خدا در اين جهان تو را لعنت نموده و در آخرت به آتش دوزخش گرفتارت مى‏نمايد.
در كتاب الامامة و السياسة ملاقات با حضرت خامس آل عباء را اين طور بيان نوده:
روزى معاويه بنشست و مجلس خويش آراست، خواص و اهل و خدمه خود را حاضر نمود و جامه‏هاى نفيس و گران بهاء پوشيده و دستور داد از ورود مردمان به آن مجلس ممانعت كنند، آنگاه حضرت خامس آل عباء (عليه السلام) و ابن عباس را دعوت نمود نخست ابن عباس به مجلس آمد، معاويه او را بر مسند خويش جاى داده و ساعتى با او به صحبت نشست و در اثناء سخن گفت:
يابن عباس بارى تعالى شما را از مجاورت حرم رسول و انس داشتن با چنين مرقد مطهرى حظى وافر كرامت فرموده.
ابن عباس گفت: آرى ولى در عين حال بهره ما از قناعت به بعض و حرمان از كل اكثر و اَوفر(٩) است بهر صورت بين او و ابن عباس سخنان بسيارى رد و بدل شد تا حضرت امام حسين (عليه السلام) به مجلس تشريف آوردند و نزول اجلال فرمودند، معاويه با دست خويش بالش نهاد و امام (عليه السلام) بر جانب راست او نشستند، نخست معاويه از حال اولاد حضرت امام مجتبى و مقدار سال هر يك پرسيد و امام (عليه السلام) جواب فرمودند آنگاه معاويه خطبه خواند و خداى را حمد كرد و بعد در ستايش حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) و صفات خجسته آن جناب سخن بسيار گفت و پس از آن محضر امام (عليه السلام) عرضه داشت: حال يزيد از نظر شما معلوم است و خداوند عليم مى‏داند كه مقصود من از ولايت عهدى وى صرفا سد خلل و اجتماع تفرقه امت بوده و غرض ديگرى ندارم و من در او فضيلت علم و كمال مروت و زيور ورع را مشاهده مى‏كنم و نيز وى را به قرائت قرآن و سنت رسول عالم مى‏دانم و شما مى‏دانيد كه چون خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) بدرود حيات گفت با وجود اهل بيت طاهره و كبار اصحاب از مهاجر و انصار ابوبكر متصدى امر خلافت شدى و فى رسول الله اسوة حسنة.
اى بنى عبدالمطلب در اين اجتماعى كه فراهم آمده من از شما انتظار انصاف دارم بايد پاسخ مثبت دهيد و بدين وسيله ولايت عهدى يزيد را تثبيت نمائيد.
ابن عباس قصد سخن نمود ولى امام (عليه السلام) به او اشاره فرمود كه خاموش باش كه مراد و مقصود او من بوده و بهره من از اين بيان افزونتر مى‏باشد، سپس حضرت خداوند عالم را سپاس گفت و درود بر رسول گرامى فرستاد و فرمود:
هر چند خطباء فصيح در وصف رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) سخن برانند هنوز از صد هزار يكى را نگفته باشند و تو در اوصاف پسر خويش و تفصيل آن افراط كردى و از اندازه بيرون رفتى گوئى محجوبى را توصيف كرده يا غائبى را منقبت مى‏گوئى و با اين مزخرفات عقيده مسلمانان را دگرگون مى‏كنى، بارى يزيد دليل حاذقى است بر نفس خويش و اعمال او بر احوالش گواه صادقى مى‏باشند، بهر صورت چون از يزيد سخن گوئى از دختركان و سگان شكارى و كبوتران و چنگ و عود نيز سخن به ميان آورد، از كفالت امر امت بگذر با چندين گناه كه تو راست به دوستى فرزند زياده مجوى كه روز تو به پايان آمده و تا مرگ نيم نفس بيش نيست و سپس يوم مشهود در پيش و عمل محفوظ تو آشكار شود و لات حين مناص.
و اينكه گفتى: خلافت را بالوراثة حق خود همى شمارم، آرى به خدا سوگند كه به ميراث از خاتم النبيين ما را بود و شما به ناحق آن را از مركز خود بگردانيديد و به غصب مالك شديد و وظيفه‏ات آن است كه بدين حجت واضحه اذعان كنى و حق با صاحبان آن گذارى و تو اكنون به اغواى تنى چند كه نه سابقه صحبت با نبى اكرم را داشته و نه قدم راسخ در دين دارند مى‏خواهى امر را بر مسلمانان مشتبه نمائى تا زندگان را در دنيا امارت و سلطنت باشد و خود به عذاب آخرت گرفتار آئى ان هذا لهو الخسران المبين.
معاويه پس از شنيدن اين كلمات به ابن عباس گفت بيار تا چه دارى و من خود مى‏دانم كه سخنان تو بسى سخت‏تر و كلمات تو زهرآگين‏تر است.
ابن عباس گفت: چه توانم گفت كه حسين فرزند سيد انبياء و خامس اصحاب كساء و از اهل بيت مطهر است، از اين قصد در گذر و به مردمان ديگر پرداز حتى يحكم الله بامره و هو خير الحاكمين و از آن مجلس به در آمدند.
كلام نورالدين مالكى در فصول المهمه مالكى در فصول المهمه مى‏گويد:
روزى معاويه آغاز سخن كرد و گفت: مسلمانان به بيعت يزيد سر در آورده با خشنودى خاطر گردن نهاده‏اند و تنى چند امتناع ورزيده‏اند كه اگر مساعدت مى‏كردند اولى و بهتر بود و من اگر از يزيد كسى را بهتر مى‏دانستم البته او را بر مى‏گزيدم.
خامس آل عباء فرمود: نه، اين طور نيست تو ديگران را كه به شرف نسب و حسب و فضيلت علم و دين از او بهتر و برتر بودند بگذاشتى و او را بر امت رسول بگماشتى.
معاويه گفت: مقصودت از اين سخن خودت مى‏باشى.
امام (عليه السلام) فرمود: آرى و من سخن به گزاف نگويم.
معاويه گفت: در شرافت دختر رسول و سيده نساء عالمين كسى را مجال حرف نيست و على را نيز سوابق در اسلام و فضائل و مناقب بى شمار است ولكن با او محاكمت كردم و غلبه مرا بود و يزيد در علم به‏ قوانين سلطنت و رسوم سياست از تو برتر است.
امام (عليه السلام) فرمود: دروغ گفتى زيرا يزيد شرابخوار به ملاهى مشغول و مرتكب مناهى است.
معاويه گفت: در حق عمو زاده خود چنين مگوى كه او درباره تو جز نكوئى نگويد.
فرمود: من آن چه از او دانستم گفتم او نيز درشان من هر چه داند بگويد.
چون معاويه خواست از مكه معظمه خارج گردد گفت تا اثقال او بيرون برند و منبرش به قرب خانه كعبه گذارند آنگاه امام (عليه السلام) و ياران را بخواند.
ايشان با يكديگر گفتند: زينهار تا بدان نيكوئى‏ها كه از معاويه ديده‏ايد فريفته نشويد كه او را بنابر مكر و خديعت است و اكنون ما را بهر مهمى عظيم همى طلبد بايد جوابى آماده داريد چون به مجلس معاويه در آمدند گفت: تعجيل در صلات وصلت رحم و حسن سيرت من در حق خويش دانسته‏ايد و آن چه از شما سرزده ناديده انگاشته تحمل كردم، اينك يزيد با شما عم زاده و برادر است و همى خواهم تا او را مقدم شماريد و اسم خلافت بر او گذاريد، در عزل و نصب و امر و نهى و جبايت خراج و تقسيم عطا يا بدون معارض و ممانع اختيار شمار است، دوباره اين كلام اعادت نمود، البته از هيچ يك جواب نشنيد، معاويه روى به اين زبير كرده گفت: تو پاسخ گوى كه خطيب قوم توئى، ابن زبير گفت:
تو را يكى از سه كار بايد كرد: نخست پيروى پيامبر خداى كنى كه از اين جهان رحلت نمود و هيچكس را تعيين نفرمود(١٠) تا مردمان خود ابوبكر را بر خلافت منصوب كردند.
معاويه گفت: اكنون مانند ابوبكر كس نبينم.
گفت: بر سنت ابوبكر باش كه فرزندان و اقارب بگذاشت و خلافت به عمر داد.
معاويه گفت: سيمين بيار.
گفت: پيروى عمر كن كه اولاد خود محروم ساخت و خلافت در ميان شش تن به شورى انداخت.
معاويه گفت: اگر خصلتى ديگر دانى بگوى؟
گفت: بر آن چه شنيدى مزيد ندانم.
از امام (عليه السلام) و ياران رأى جست، هيچ نگفتند.
معاويه گفت: قد اعذر من انذر، چند زنخ زنم‏(١١) و بر رؤس اشهاد مقالات من دروغ داريد و گفته‏هاى من مردود شماريد و من اغماض كنم، هم اين بيان بر سر جمع نخواهم گفت اگر يك تن از شما اين چنين سخن گويد به خداى پيش از آنكه كلمتى ديگر اداء كند بگويم تا سرش بردارند، اولى‏تر آن كه بر تن خويش ببخشائيد و حفظ جان واجب دانيد، حرسيان‏(١٢) را فرا خواند گفت:
هر دو تن با شمشير كشيده بر سر يك كس بايستيد چون من خطبه كنم هر يك تصديق و تكذيب من دهان گشايد خونش بريزيد، آنگاه بر منبر رفته و گفت:
انا وجدنا احاديث الناس ذات عوار، قالوا ان حسينا و ابن ابى بكر و ابن عمر و ابن الزبير لم يبايعواليزيد و هؤلاء الرهط سادة المسلمين و خيارهم، لا نبرم امرا دونهم و لا نقضى امرا الاعن مشهورتهم و انى دعوتهم فوجدتهم سامعين مطيعين فبايعوا و سلموا و اطاعوا.
مردمان مى‏گفتند: اين چهار كس به بيعت يزيد تن در ندهند و من خود بى صواب ديد و رضاى اينان كه خواجگان و نيكان مسلمانانند مهمى فيصل ندهم و اينك آن دعوت كه كردم اجابت و آن بيعت را اطاعت كردند.
شاميان گفتند: اى بس عظيم كه امر اينان همى شمرى، اجازت ده تا هم اكنون گردن جمله بزنيم و ما خود بدين بيعت كه در پنهانى نموده‏اند خشنود نه‏ايم تا آشكارا مبايعت كنند.
معاويه گفت: سبحان الله شاميان را تا چند خود قريشيان گوارا است و قصد بدى دارند و روى به آنها كرده گفت:
زنهار كه ديگر اين چنين سخنها از شما مسموع نشود كه اينها پيوندان و قرابتان من هستند، مردمان كه اين بشنيدند يك باره برخواسته به امارت يزيد دست بيعت دادند، معاويه از منبر به زير آمده على الفور سوار شده جانب مدينه رفت و بيعت اهالى آنجا نيز ستده، آهنگ شام نمود، بعد از رفتن معاويه مردمان با ياران گفتند كه شما پيوسته همى گفتيد به بيعت يزيد سر در نياوريم، چون بود كه چون عطاياى خويش‏ بستديد در خفيه بيعت كرديد؟
گفتند: نى، ما تن نداديم و در آن مجمع كه تكذيب او نكرديم ما را بر جان خويش بيم بود و حفظ آن واجب به دلالت شما با ما غدر كرد و به وسيلت ما با شما مكر نمود عبدالله بن عمر از آن پس به سراى خويش رفته در بر خود فراز نمود، معاويه عطّيات بنى اسد و بنى تيم و بنى مره موفور داشت و از بنى هاشم مقطوع نمود ابن عباس نزد او رفت و عتاب آغاز كرد كه صلات جمله به دادى و از بنى هاشم ممنوع داشتى؟
گفت: زيرا كه امام حسين بيعت نكرد و شما نيز موافقت كرديد.
ابن عباس گفت: ابن عمر و ابن ابى بكر و ابن زبير نيز امتناع ورزيدند و تو جوائز و عطيات فرستادى.
گفت نى كه شما مانند آنها نباشيد، به خداى كه تا حسين بيعت نكند يك درهم به بنى هاشم ندهم.
ابن عباس گفت: من نيز به خداى سوگند كه به ثغور اسلام و سواحل بحار روم و آن چه دانم با مردمان بگويم تا تمامت آنها بر تو بشورانم و خود تو نيكوتر دانى كه چون زبان بگشايم چه گويم.
معاويه كه اين بشنيد بر عطاياى بنى هاشم افزود، امام (عليه السلام) را نيز صلات بزرگ فرستاد حضرت هيچ قبول نفرمود، باز پس داد.
مردن معاويه و سلطنت يزيد در ترجمه تاريخ اعثم كوفى چنين آمده:
القصه معاويه در اثناى مراجعت (يعنى مراجعت به شام) در موضع ابوا نزول كرد و در ميان به قضاء حاجت بيرون آمد آن جا چاهى بود كه از آنجا آب مى‏كشيدند، معاويه به آن چاه نگاه كرد، بخارى از آن بر روى او زد كه سبب پيدايش لقوه در وى شد و او را سخت رنجور نمود به طورى كه به زحمت تمام خود را به خواب گاه خويش رساند و بر جامه خواب افتاد، ديگر روز مردم خبر يافتند فوج فوج به عيادتش آمدند.
معاويه گفت: رنجها و علتها كه مردمان را افتد دو نوع باشد:
يكى به سبب گناهى كه كرده باشند خداى تعالى ايشان را به عقوبت گيرد تا ديگران از آن عبرت گيرند و گرد آن نگردند.
و ديگر نوع عنايتى باشد تا روزى چند رنج كشند و بدان ثواب يابند.
اگر امروز مرا بر آن علت مبتلا كردند چه توان كرد و اگر يك عضو من بيمار شد لله الحمد ديگر اعضاء من به سلامت است، اگر روزى چند ناتوان باشم اگر مقابل روزهاى آرام كه تندرست باشم ايام مرض اندك نمايد و ايام صحت زيادت است باشد و مرا بر خداى تعالى هيچ باقى نمانده است چه در حق من نه چندان انعام ارزانى داشته است كه شرح توانم داد عمرى دراز در دولت و نعمت كرامت كرد، امروز كه اين رنج افتاد و سال عمر به هفتاد رسيده است خداى تعالى بر مسلمانان رحمت كند كه مرا دعائى كنند تا خداى تعالى مرا صحت و عافيت روزى كند، جماعتى كه حاضر بودند او را دعاء گفتند و از بارى سبحانه صحت و عافيت او خواستند و از پيش او بيرون آمدند.
چون معاويه تنها ماند دلتنگ شد و بگريست، مروان در آمده و گفت:
اى امير مى‏گرئى؟
گفت: نمى‏گريم الا اين كه بسيار كارها بود كه مى‏توانست كرد، نكردم و از اين سبب دلتنگ مى‏شوم و بر آن تقصيرهائى كه كرده‏ام حسرت مى‏خورم.
و ديگر آنكه اين علت بر عضوى از اعضاء من ظاهر شده كه پيوسته گشاده بايد داشت و از ديگر اعضاء نيكوتر باشد و مى‏ترسم كه بسبب على بن ابيطالب (عليه السلام) كه خلافت از او گرفتم و حجر بن عدى و اصحاب او را بكشتم خداى تعالى اين بلا نازل گردانيده باشد و من را به عقوبت اجل ملقى كرده و من اين همه از دوستى يزيد مى‏بينم اگر نه دوستى او بودى من راه راست مى‏ديدم و رشد خويش مى‏شناختم اما دوستى يزيد مرا بر آن حركات و سكنات و محاربات داشت تا امروز كه دشمن بر من خنديد و دوست گريست.
از اين نوع كلماتى چند بگفت، پس فرمود كه از آن موضع كوچ كردند و مى‏رفتند تا به شام رسيدند و در سراى خويش فرود آمدند و آن علت قوت گرفت و مستولى گشت و هر شب خوابهاى شوريده مى‏ديد و از آن مى‏ترسيد و گاه گاه هذيان مى‏گفت و آب بسيار مى‏خورد و تشنگى او تسكين نمى‏يافت و هر دفعه او را بيهوشى مى‏آمد و چون بهوش آمدى به آواز بلند مى‏گفت مرا چه افتاده بود با تو اى حجر بن عدى، چه افتاده بود مرا با تو اى عمرو بن حمق چرا با تو خلاف كردم اى پسر ابو طالب، الهى و سيدى اگر مرا عقوبت كنى مستوجب عقوبتم و اگر عفو فرمائى و بيامرزى تو خداوند كريمى و رحيمى.
پيوسته بر اين حالت مى‏بود و يزيد لحظه‏اى از بالين او غائب نمى‏شد در اثناى اين بى قرارى او را غشى گران افتاد زنى از زنان قريش حاضر بود گفت: معاويه بمرد.
معاويه چشم باز كرد و گفت: و ان مات، مات الجود القطع الذى من الناس الامن قليل بنصره پس دست بزد و تعويذى كه در گردن داشت بگسست و بيانداخت و اين بيت خواند:
و اذا المنية انشبت اظفارها القيت كل بمهمة الا ينفع در اثناى آن حالت يزيد گفت اى امير كلمه‏اى بگوى و با من بيعت كن تا مردمان بشنوند كه مصلحت در اين است كه اگر العياذ بالله حال نوعى ديگر شود و كار من محكم نكرده باشى من از آل ابو تراب رنجها بينم، معاويه سخن او مى‏شنيد و خاموش مى‏بود.
روز ديگر كه چهارشنبه بود كس فرستاد و امراء و اعيان و مخلصان خويش را بخواند، چون حاضر شدند حاجب را فرمود كه هر كس آيد اجازت است كه در آيد و هيچكس را از در آمدن به اين سراى منع مكن، مردمان چون شنيدند كه منع نيست مى‏آمدند و بر معاويه سلام مى‏كردند و در او مى‏نگريستند چون او را به غايت رنجور مى‏ديدند باز مى‏گشتند و نزد ضحاك بن قيس كه نائب و شحنه‏(١٣) او بود مى‏آمدند و مى‏گريستند و مى‏گفتند: امير عظيم رنجور است نه همانا كه از اين بيمارى سلامت يابد بعد از او خليفه كدام كس خواهد بود مصلحت مى‏بينى كه خلافت از خاندان آل ابى سفيان بيرون رود و در دست و تصرف آل ابو تراب افتد، ما از اين معنا هرگز راضى نباشيم جمعى كثير نزد ضحاك بن قيس و مسلم بن عقبه جمع شدند و گفتند: شما هر دو مخلصان و محرمان امير هستيد و كار او به اين درجه رسيده كه مى‏بينيد مصلحت آن است كه شما هر دو نزديك او شويد و او را اگر حاجت افتد تلقين دهيد و از او درخواست كنيد تا خلافت به پسر خود يزيد ارزانى دارد كه ما همه او را مى‏خواهيم، ضحاك بن قيس و مسلم هر دو به نزد معاويه آمدند و سلام كردند و گفتند امير امروز چگونه است، هيچ آسوده‏تر هست؟
معاويه گفت: از گناهان عظيم گرانبارم و از عقوبت خداى تعالى مى‏ترسم و به رحمت او اميدوارم.
ضحاك گفت: كلمه‏اى بر روى امير عرضه مى‏دارم، مردمان چون امير را رنجور ديده‏اند دلتنگ شده‏اند و مشوش خاطر گشته و نزديك است كه اختلافى پديد آيد چون امير بحمدالله هنوز در حيات است از اين نوع ظاهر مى‏شود اگر حادثه باشد چگونه خواهد بود، پس مسلم بن عقبه گفت: يا امير مردمان را همه دل بر يزيد قرار گرفته است و همگان او را مى‏خواهند و امير را در كار يزيد دلتنگى تمام بود و امروز رنجور است نتوان دانست كه حال چون باشد مصلحت آن است كه پيش از آنكه رنجورى بيش گردد و آن وقت سخن نتوانى گفت با يزيد بيعت كنى و كار او را به اتمام برسانى.
معاويه گفت: راست مى‏گوئى اى مسلم مرا هميشه آرزو در دل بود كه يزيد بعد از من خليفه باشد كاشكى خلافت تا روز قيامت در خاندان من باقى مى‏ماند و فرزندان ابو تراب را به فرزندان من زور دستى نبودى ولكن امروز چهارشنبه است اگر آن باشد و هر كارى كه روز چهارشنبه كنند عاقبت آن محمود نباشد تا فردا توقف كنيد شايد فردا قوتى يابم و اين كار تمام كنم.
ضحاك و مسلم گفتند: مردمان جمع شده‏اند و بر در سراى امير ايستاده و باز نمى‏گردند تا با يزيد بيعت نكنى.
معاويه گفت: جماعتى كه بر در سرايند ايشان را دستورى دهيد تا در آيند.
ضحاك و مسلم بيرون آمدند و از معارف مهتران شام هفتاد مرد اختيار كردند و پيش معاويه آوردند، چون در آمدند سلام گفتند، معاويه به آواز ضعيف جواب ايشان بداد و گفت: اى اهل شام از من خوشنود هستيد؟
جمله گفتند: راضى هستيم و زياده از رضا شكوها داريم و در حق ما بلكه در حق عموم مردم شام شفقتها فرمودى و احسانهاى كامل كردى و لطفها و انعام‏ها بجاى آوردى از اين نوع مدح‏ها گفتند و اميرالمومنين على (عليه السلام) را دشنام دادند و خاك خذلان بر فرق و دهان خود ريختند و نفس رسول خدا را ناسزا گفتند و به جهت خشنودى معاويه و يزيد دنياى دنى را بر بهشت باقى اختيار نمودند و گفتند: على بن ابيطالب از عراق لشگر به شام كشيد و مردان ما را بكشت و ولايات را خراب نمود نبايد كه فرزندان او ما را خلافت كنند مراد ما آن است كه يزيد خليفه باشد و بر اين اتفاق كرده‏ايم و همگان رضا داده، اگر جان‏هاى ما در اين كار بخواهد شد باك نخواهيم داشت.
معاويه از سخن ايشان خوشدل شد و باز نشست و حاجب خويش را بگفت جمله مردمان را درآر، حاجب مردمان را بخواند، خلق بسيار در سراى معاويه در آمدند چنانچه سراى پر شد.
معاويه گفت: اى مردمان شما دانسته‏ايد كه عاقبت كار دنيا زوال است و سرانجام عمر آدمى فناء است امروز مرا بر اين صفت مى‏بينيد و مرا نفسى چند بيش نمانده است و دل به حال شما نگران دارم كسى را كه مى‏خواهيد بگوئيد تا خليفه گردانم و عهده كار بر گردن او نهم.
جمله مردمان به آواز بلند گفتند: ما را بر يزيد هيچ مزيدى نيست و جز او را نخواهيم چون معاويه سخن ايشان در شيوه مبالغه بشنيد ضحاك را گفت با يزيد بيعت كن ضحاك بيعت كرد و بر عقب او مسلم بن عقبه بيعت كرد، پس مردمان مى‏آمدند و با يزيد بيعت مى‏كردند تا جمله بيعت كردند و بيرون شدند، پس معاويه يزيد را فرمود كه جامه خلافت بپوش يزيد جامه خلافت پوشيد و دستار معاويه بر سر نهاد و دراعه او پوشيد و انگشترى او در انگشت كرد و پيراهن عثمان كه او را در آن كشته بودند و به خون آلوده بود بر روى دراعه پدر پوشيد و شمشير پدر حمايل كرد و بيرون آمد و به مسجد رفت و بر منبر شد و خطبه بگفت تا وقت زوال از منبر فرود نيامد، هر نوع سخنها مى‏گفت باقى مردمان شام كه حاضر بودند با او بيعت كردند، بوقت زوال از منبر فرود آمد و بر سر بالين پدر شد او را ديد در حالت مرگ بر خود مى‏پيچيد و هيچ عقل نداشت چون پاره‏اى از شب گذشت بهوش آمد چشم باز كرد يزيد بر بالين خود نشسته ديد، گفت اى پسر چه كردى؟
گفت: به مسجد رفتم و بر منبر خطبه گفتم همه مردم با طوع و رغبت با من بيعت كردند و خوشدل و شادمان باز گشتند.
معاويه ضحاك و مسلم را بخواند و گفت: كاغذى زير بالين است بيرون آريد، كاغذ برگرفتند، معاويه پيش از آن به نام يزيد چيزى نوشته بود بر اين منوال ضحاك كاغذ برگرفت و بر ايشان خواند. صورت وصيت نامه معاويه با يزيد عليه اللعنة بسم الله الرحمن الرحيم
اين عقد عهدى است كه معاوية بن ابى سفيان مى‏بندد و با پسر خويش يزيد و با او بيعت مى‏كند به خلافت و خلافت بدو مى‏دهد تا به شرائط آن بر جاده عدل و انصاف قيام نمايد خلافت بدو تسليم كرد و او را امير نام نهاد و او را فرمود كه سيرت اهل معدلت و رضا را ملازم باشد و مجرمان را به قدر جرم و جنايت عقوبت كند و اهل صلاح و علم را نيكو دارد و در حق ايشان احسان نمايد و جنايت عقوبت كند و اهل صلاح و علم را نيكو دارد و در حق ايشان احسان نمايد و جانب عمو و قبايل عرب على الخصوص جانب قبيله قريش را مرعى دارد و كشنده دوستان را از خود دور دارد و فرزندان مظلوم مقتول را يعنى عثمان به خويشتن نزديك گرداند و ايشان را بر آل ابو تراب مقدم دارد و بنى اميه و آل عبدالشمس را بر بنى هاشم و ديگر مردمان مقدم دارد و هر كس كه اين عهد نامه بر او خواند او امير خويشتن يزيد را اطاعت دارد و متابعت يزيد پيش گيرد فمرحبا به و اهلا و هر كس كه سرباز زند و انكار كند دستورى است كه شمشير را بر او كار فرمايد و ايشان را مى‏كشد تا آن وقت كه به امارت و خلافت او اقرار آرند و مطيع و فرمان بردار شوند والسلام.
پس اين عهدنامه را پيچيد و مهر خويش بر نهاد و به ضحاك داد و گفت فردا بامداد مى‏بايد كه بر منبر شوى و اين نامه را گشائى و بر مردمان خوانى چنانكه خورد و بزرگ و ضيع و شريف جمله بشنوند. ضحاك گفت: چنين كنم.
مولف گويد:
در تاريخ اعثم كوفى مقالات و گفت و شنودهاى مفصلى را كه بين معاويه و يزيد رد و بدل شده نقل كرده كه حاجتى به ذكر آنها نمى‏بينم فقط برخى از فقرات آن را در اينجا مى‏آورم:
معاويه به يزيد گفت:
من بر تو در كار خلافت از چهار كس مى‏ترسم:
از قريش از پسر ابى بكر عبدالرحمن‏(١٤) و از پسر عمر بن خطاب عبدالله و از پسر زبير عبدالله و از پسر على بن ابيطالب حسين.
اما پسر ابوبكر: مردى است كه همت او بر مباشرت زنان مقصور است و در ياران و دوستداران خويش مى‏نگرد هر چيز كه ياران او كنند همان كار بدست گيرد و از ديدار زنان بشكيبد، دست از او بدار و هر چه كه او كند او را بدان مگير چه حال پدر او در فضل و بزرگوارى شنيده و از جهت دل پدر گوش به احوال پسر باز دارد و جانب او را رعايت كن.
و اما پسر عمر عبدالله مردى سخت نيك است و ترك دنيا گفته و به سيرت پدر مى‏رود هرگاه او را ببينى سلام من بدو برسان و او را مراعات كن و عطاياى وافر فرست.
و اما پسر زبير بر تو بسيار مى‏ترسم زيرا كه او مردى سخت محيل و مكار است، رأى ضعيف داشته و صبر و ثبات مردان را دارد، گاه همچنان در روى تو جهد كه شير گرسنه جهد و گاه چندان روباه بازى پيش آرد كه از او تعجب نمائى با او چنان زندگانى كن كه او با تو كند مگر در دوستى رغبت نمايد و با تو بيعت كند و آنگاه او را نيكو و برقرار بگذار.
و اما حسين بن على آه آه اى يزيد چه گويم در حق او زينهار او را نرنجانى و بگذار هر كجا دل او مى‏خواهد برود و او را مرنجان ولكن گاه گاه تهديدى بكن زينهار در روى او شمشير نكشى و به طعن و ضرب با او ديدار نكنى چندان كه توانى او را حرمت دار و اگر كسى از اهل بيت او نزديك تو آيد مال بسيار بدو ده و او را راضى و خوشدل باز گردان و ايشان اهل بيتى‏اند كه جز در حرمت و منزلت رفيع زندگانى نتوانند كرد زينهار اى پسر چنان مباش كه به حضرت ربانى رسى و خون حسين در گردن داشته باشى كه هلاك از تو بر آيد، زينهار و الف زينهار كه حسين را نرنجانى و به هيچ نوع اعتراض او را اذيت نكنى كه او فرزند رسول الله است، حق رسول خدا را بدار، اى پسر والله كه تو ديده و شنيده‏اى كه من هر سخن كه حسين در روى من گفتى چگونه تحمل كردمى به حكم آنكه فرزند مصطفى است آنچه در اين معنا واجب بود گفتم و بر تو حجت گرفتم و تو را ترسانيدم و قد اعذر من انذر.
پس معاويه روى به ضحاك و مسلم كرد و گفت شما هر دو بر سخنى كه من به يزيد گفتم گواه باشيد به خداى سوگند مى‏خورم كه اگر حسين هر چه در دنيا از آن بهتر نباشد از من بگيرد و هر چه از آن بدتر نباشد با من بكند از او تحمل كنم و من از آن كس نباشم كه خون او در گردن به حضرت ربانى روم، اى پسر وصيت من بشنيدى و فهم كردى و دانستى؟
يزيد بلند گفت: نعم.
سپس چند نصيحت ديگر او را نمود...
پس آهى سرد بر كشيد و او را غشى روى داد چون به هوش آمد گفت: آه! جاء الحق و ذهق الباطل پس در ايستاد و اين مناجات بگفت و سپس در اهل بيت و پسران عم خويش نگريست و ايشان را گفت از خداى بترسيد چنان چه ببايد ترسيد كه ترسيدن از خداى تعالى عقيدتى محكم است، واى بر آن كس كه از خداى تعالى و از عقاب او نترسد، پس گفت:
من روزى در خدمت مصطفى (عليه السلام) نشسته بودم آن حضرت ناخن مى‏چيد من پاره‏هاى ناخن مبارك آن سرور را برگرفتم و در شيشه تا امروز نگاه داشته‏ام و چون مرا وفات رسد مرا بشوئيد و كفن پوشيده آن پاره‏هاى ناخن مبارك حضرت را در چشم و گوش و دهان من نهيد و بر من نماز گذاريد و دفن كنيد و كار من به خداى غفور گذاريد پس ديگر سخن نگفت يزيد از نزديك او بيرون آمد و به شكار رفت به موضعى از شام كه آن را حواران ثنيه گويند و ضحاك را گفت من بدان موضع مى‏روم تو على التواتر از حال امير مرا خبر ميده، ديگر روز معاويه را وفات رسيد و يزيد نزديك او حاضر نبود و مدت خلافت و پادشاهى او نوزده سال و سه ماه بود و او را در دمشق وفات رسيد، روز يكشنبه از رجب سنه ستين (٦٠ هجرت) و او هفتاد و هشت سال عمر داشت والله اعلم و احكم.
نشستن يزيد به جاى معاويه و سخنرانى او در مسجد دمشق در تاريخ اعثم كوفى چنين آمده:
پس از آنكه معاويه از دنيا به سراى عقبى شتافت ضحاك بن قيس از سراى معاويه بيرون آمد و كفش‏هاى معاويه را در دست گرفت و با كسى سخن نمى‏گفت تا به مسجد اعظم آمده، مردمان را بخواند چون حاضر آمدند بر منبر شد و حمد و ثناى بارى تعالى بگفت و درود بر حضرت مصطفى فرستاد، پس گفت:
اى مردمان معاويه را فرمان حق رسيد و شربت فناء چشيد و اين كفش‏هاى او است همين لحظه كار او ساخته خواهم كرد و وى را در خاك خواهم نهاد بايد كه نماز پيشين و نماز ديگر حاضر آئيد انشاء الله تعالى، پس از منبر فرود آمد و نامه‏اى نوشت به يزيد بر اين منوال:
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد و ثناء آن خدائى را كه بقاى ابد صفت اوست و فناء صفت بندگان او در محكم تنزيل چنين مى‏فرمايد:
كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام‏(١٥)
اين خدمت كه ضحاك بن قيس به يزيد مى‏نويسد هم به منظور تهنيت است بر خلافت رسول بر روى زمين كه سهل و آسان بدست آمد و هم تعزيب است به وفات معاويه انالله و انا اليه راجعون.
چون يزيد بر مضمون نوشته قيس واقف شود بر سبيل تعجيل باز گردد تا ديگر نوبت از مردمان به خلافت بيعت بستاند والسلام.
چون اين نامه به يزيد رسيد بر خواند و بر پاى جست و فرياد مى‏كرد و مى‏گريست چون ساعتى بگريست فرمود تا اسبان را لگام كنند و زين بر نهند بر نشست و به سوى دمشق روان شد بعد از سه روز از وفات پدر به دمشق رسيد، مردمان او را استقبال كردند هر كس كه سلاحى بر نتوانست گرفت بر گرفته و به استقبال آمد و چون بدو رسيدند بگريست و بر سر خاك پدر شد و آنجا بنشست و بسيار بگريست، مردمان در موافقت او بگريستند پس بر نشست و روى به قبه خضراء كه پدر او بنا كرده بود آورد و آن ساعت عمامه خز سياه بر سر بسته بود و شمشير پدر حمايل كرده مى‏آمد تا به در آن قبه رسيد فرود آمد و مردمان را كه از راست و چپ او مى‏آمدند و از جهت او سراپرده‏ها و قبه‏هاى ديبا زده بودند، چون يزيد در قبه خضراء شد جامه‏هاى بسيار ديد كه بر روى يكديگر گسترانيده بودند چنانكه پاى بر كرسى‏ها بايست نهاد تا بر آن جامه‏ها توانست نشست، يزيد برفت و بر آن فرشها بنشست و مردمان وضيع و شريف قوم قوم در مى‏آمدند و او را به خلافت تهنيت و به وفات پدر تعزيت مى‏گفتند. پس يزيد فصلى بگفت بر اين منوال بشارت باد شما را اى اهل شام كه ما حقيم و انصار دينيم و خير و سعادت هميشه در ميان شما يافته‏ايم، بدانيد كه هم در اين نزديكى ميان من و اهل عراق مقاتلتى خواهد بود چه در اين دو سه شب كه گذشت به خواب ديدم كه ميان من و اهل عراق جوئى تازه از خون بود و من مى‏خواستم از آن جوى گذرم نمى‏توانستم، عبيدالله زياد بيامد در پيش من و از جوى گذشتى و من در او نگريستم.
اكابر شام گفتند: ما جمله در پيش تو كمر بسته داريم متمثل امر و اشاره و مطيع فرمان توايم هر كه فرمائى و به هر جانب كه فرمان دهى برويم و در خدمت تو اثرهاى خوب نمائيم اهل عراق ما را آزموده‏اند آن شمشيرها كه در صفين با ايشان جنگ مى‏كرديم هنوز در دست داريم.
يزيد گفت به جان و سر من كه همچنين است من حساب امور خويش از شما بر گرفته‏ام، پدر من شما را همچو پدر مهربان بود و در عرب هيچ كس با پدر من به سخاوت و مروت و فتوت و بزرگوارى برابرى نتوانست كرد و در بلاغت او را عجز نبود و در سخن هرگز لكنتى بدو راه نيافتى تا آن وقت كه از دنيا بيرون شد بر اين منوال بود.
از دورترين صف‏ها مردى آواز داد كه دروغ گفتى اى دشمن خدا هرگز معاويه بدين صفت موصوف نبود اين اوصاف مصطفى است و تو و اهل بيت تو از اين صفت‏ها بى بهره‏ايد.
مردمان چون اين سخن از آن مرد بشنيدند به هم بر آمدند، آن مرد از بيم جان خود را از ميان آن ازدحام به كنارى كشيد هر قدر تفحص نمودند او را نيافتند، پس ساكت شدند.
مردى از دوستان يزيد بنام عطاى بن ابى صفين بر پاى خاست و گفت:
اى امير دل در سخن دشمنان مبند و خوشدل باش كه خداى تعالى بعد از پدر تو را خلافت روزى كرد تو امروز خليفه مائى و بعد از تو پسر تو معاويه خليفه تو باشد، ما را بر تو و بر او هيچ مزيدى نيست. يزيد را سخن او خوش آمد و او را عطائى نيكو فرمود، پس برخاست و حمد و ثناء بارى تعالى بر زبان راند و بر محمد مصطفى درود فرستاد، پس گفت:
اى مردمان معاويه بنده‏اى بود از بندگان خداى تعالى و خدا او را عزيز گردانيده بود و زيادت بزرگتر بود از آن كس كه بعد از او است و آنانكه پس او خواهند بود اگر چه به درجه خلفائى كه پيش از او بودند نبود و من او را بر خداى تعالى نمى‏ستايم كه خدا او را بهتر از من داند و اگر گناهان او عفو كند از كمال رحمت او غريب نباشد و اگر او را عقوبت نمايد هم اميد باشد كه عاقبة الامر رحمت فرمايد و اين كار امروز به من تعلق گرفته است در طلب حق خود تقصير نخواهم كرد و آن چه امكان دارد در تمشيت كار خلافت تا بر جاده انصاف و معدلت مستمر باشد بخواهم كوشيد.
و الحكم لله و اذا اراد الله شيئا والسلام.
اين كلمات بگفت و بنشست، مردمان از اطراف و جوانب آواز بر آوردند كه سمعنا و اطعنا يا امير و جمله بتحديد با او بيعت كردند، پس يزيد بفرمود تا درهاى خزائن بگشادند و امراء و اعيان و اكابر و معارف و وضيع و شريف را مالهاى وافر بخشيدند، پس عزم كرد تا به اطراف نامه‏ها بنويسد و بيعت ستاند.
آغاز بيدادگرى يزيد بن معاويه و ارسال نامه‏اش به مدينه بنابه نقل صاحب‏(١٦) تاريخ فتوح والى مدينه مروان حكم بود كه پس از جلوس يزيد بر اريكه قدرت وى را عزل و پسر عم خويش وليد بن عتبه را بجاى او نصب كرد ولى برخى ديگر از مورخين وليد را منصوب از قِبَل معاويه مى‏دانند بهر صورت اينكه نكته مورد تسالم و اتفاق همه مورخين است كه يزيد نامه به وليد بن عتبه نوشت و در ضمن آن تاكيد كرد از حضرت حسين بن على عليهما السلام و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير بيعت گرفته و ايشان را ملزم به آن نمايد.
متن نامه يزيد بيدادگر به وليد بن عتبه اما بعد: فان معاوية كان عبدا من عبادالله، اكرمه الله و استخلفه و خوله و مكن له، فعاش بقدر و مات باجل، فرحمه الله، فقد عاش محمودا و مات برا تقيا و كتب اليه فى صحيفة...
اما بعد: فخذ حسينا و عبدالله بن عمر و عبدالله بن الزبير بالبيعة اخذا شديدا ليست فيه رخصة حتى يبايعوا والسلام.(١٧)
اما بعد: بدانكه معاويه بنده‏اى بود از بندگان خدا كه حق تعالى او را گرامى داشته و خلافت روى زمين را بوى ارزانى داشت، اكنون به جوار رحمت الهى پيوست و تا مى‏زيست محمود سيرت و مرضى طريقت بود، در حال حيات من را والى عهد خويش گردانيد و چون بر مضمون اين نامه واقف شوى از حسين و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير جدا اخذ بيعت كن و هيچ رخصت و اجازه‏اى ندارند مگر آنكه بيعت نمايند والسلام.

٩) زيادتر.
١٠) اين گفتار از نظر اماميه مردود است، زيرا ايشان معتقدند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) حضرت مولى الموحدين اميرالمومنين (عليه السلام) را به امر خدا جانشين خود قرار دادند.
١١) يعنى چانه زنم كنايه است از اينكه سخن گويم.
١٢) يعنى پاسبانان.
١٣) يعنى داروغه و پاسبان شهر.
١٤) به نظر مى‏رسد ذكر نام پسر ابوبكر در اين وصيت اشتباها آمده زيرا هنگامى كه معاويه اين سخنان را به عنوان وصيت به يزيد مى‏گفت سنه ٦٠ هجرت بوده كه وقت مردن معاويه مى‏باشد در حاليكه پسر ابوبكر طبق آنچه در تواريخ معتبر ضبط شده در سال ٥٥ هجرت از دنيا رفته است.
١٥) آيه ٢٦، از سوره الرحمن.
١٦) يعنى احمد بن محمد بن على موسوم به اعثم كوفى.
١٧) چنانچه ملاحظه مى‏شود در اين نامه، اسمى از عبدالرحمن بن ابى بكر برده نشده و به نظر مى‏آيد كه اصح همين است چه آنكه در تواريخ معتبر همچون كامل ابن اثير و تقريب ابن هجر فوت وى سال پنجاه و سه يا پنجاه و پنج هجرت ضبط شده بنابراين عبدالرحمن بن ابى بكر در زمان حيات معاويه از دنيا رفته.

۲
مقتل الحسين

مشورت نمودن وليد بن عتبه با مروان حكم به نامه يزيد چون وليد از مضمون نامه مطلع شد خوف و وحشت او را فرا گرفت و عمل به مضمون نامه را كارى بسيار دشوار تلقى كرد لذا براى رها شدن از اين بن بست و مهلكه مروان حكم را طلبيد و با او به مشورت نشست، ابتداء نامه يزيد را به وى داد تا مطالعه كند و پس از آن گفت:
در خصوص اين سه تن چه مصلحت مى‏دانى؟
مروان گفت: صلاح آن است تا ايشان از هلاكت معاويه با خبر نشده‏اند آنها را بخوانى و بيعت با يزيد را به ايشان عرضه كنى اگر پذيرفتند كه هيچ در غير اين صورت گردن هر سه را بزنى چه آنكه اگر از مرگ معاويه مطلع شوند طبل مخالفت زده و مردم را به بيعت با خويش فرا مى‏خوانند آنگاه كار برتر مشكل مى‏شود.
البته عبدالله بن عمر مستثنا است زيرا وى مردى است صلح جو و هرگز آهنگ قتال و جدال نمى‏كند و اين طور نيست كه براى رسيدن به خلافت حاضر به خون‏ريزى باشد.
بلى، اگر مردم يك دل و يك رأى شده و خلافت را تسليم او كنند طالب آن بوده و به اين معنا راضى و خشنود مى‏باشد.
بنابراين فعلا مصلحت آن است كه از وى دست بردارى و حسين بن على و عبدالله بن زبير را طلب كرده و از ايشان بيعت بگيرى و تو خود مى‏دانى كه حسين هرگز با يزيد بيعت نكرده و كارش به منازعه و مقاتله مى‏كشد و به خدا سوگند اگر من به جاى تو بودم با حسين هيچ نگفته بلكه او را گردن مى‏زدم و از اين كار هيچ باك و هراسى بخود راه نمى‏دادم.
وليد سر بزير افكند و با حالتى وحشت زده ساعتى به زمين نگريست پس از آن سر بر آورد و گفت:
كاش هرگز مادر مرا نزاده بود و سخت بگريست.
مروان گفت: امير، دلتنگ مباش بلكه آماده شو دستور يزيد را اجراء كنى، آل ابو تراب از قديم دشمن ما بودند، عثمان را ايشان كشتند در جنگ با معاويه خون‏ها از ما ريخته‏اند كه احيانا ديده يا شنيده‏اى و دانسته‏ باش اگر در اين كار عجله نكنى و حسين از واقعه باخبر شود ديگر بر او دست نيابى و حرمت تو نزد يزيد كم مى‏شود.
وليد گفت: ترك اين مقالات كن و در حق فرزند فاطمه جز سخن نيكو كلام ديگرى مگو كه يقينا او فرزند پيغمبر است.
بهر صورت وليد عبدالله بن عمرو بن عثمان را كه جوانى كم سن بود به طلب حضرت امام حسين (عليه السلام) و ابن زبير فرستاد عبدالله ايشان را در مسجد يافته و پيغام وليد را محضر مبارك امام (عليه السلام) عرضه داشت.
امام (عليه السلام) و ابن زبير گفتند: تو باز گرد ما خود نزد وليد خواهيم آمد.
عبدالله بن عمرو رفت، ابن زبير محضر امام (عليه السلام) عرضه داشت: شما از اين دعوت چه تصور مى‏كنيد؟
حضرت فرمودند: معاويه را اجل دريافته و از دنيا رفته و وليد ما را خواسته تا پيش از افشاى اين خبر از ما براى يزيد اخذ بيعت كند و من ديشب در خواب ديدم كه منبر معاويه نگونسار شده و آتش در خانه‏اش افتاده و تعبيرش همين است كه وى از دنيا رفته است.
ابن زبير عرض كرد: من نيز گمانم همين است، بارى شما چه خواهيد كرد؟
حضرت فرمودند: چند تن از جوانان با خود برده و آنها را بر در سراى وليد نشانده و خود نيز نزد وى مى‏روم.
ابن زبير عرض كرد: جانم به فدايت هراس دارم كه گزندى به شما برسد.
حضرت سخنانى فرمودند كه براى وى تسكين خاطر حاصل شد.
در اين سخنان بودند كه فرستاده وليد دوباره به طلب ايشان آمد، حضرت امام حسين (عليه السلام) فرمودند:
چند اين سخن را مى‏گوئى؟ اگر كسى نيامد من البته خواهم آمد.
فرستاده وليد بازگشت و كلام حضرت را بازگو نمود.
مروان گفت: فريب داده و نخواهد آمد.
وليد گفت: اين طور نيست، حسين غدار و فريبنده نمى‏باشد.
حضرت امام حسين (عليه السلام) برخاسته گروهى از موالى و غلامان خود را خوانده فرمودند:
وليد مرا به منزل خود خوانده و چنين مى‏دانم كه مرا مكلف به امرى خواهد نمود كه مقرون به اجابت نمى‏باشد و در عين حال از مكر و حيله او در امان نيستم، بارى شما سلاح پوشيده و با من بيائيد و چون به درون خانه رفتم شما بيرون درب منتظر من نشسته هرگاه بانگ من شنيديد به درون وارد شويد و او را كفايت كنيد پس حضرت به منزل وليد تشريف برده و وقتى وليد را ملاقات نموده و ملاحظه كردند كه مروان نيز در آنجا است، فرمودند:
فرمودند: پيوند رحم بهتر از قطع آن است و از اينكه شما را با يكديگر موافق و آشتى ديدم خوشدل گرديدم‏(١٨) خداوند متعال بين شما را اصلاح نمايد، البته آن دو جواب اين سخن حضرت را ندادند و وليد خبر مرگ معاويه را محضرش عرضه داشت، حضرت كلمه استرجاع بر زبان راندند (يعنى فرمودند: انالله و انا اليه راجعون) سپس وى نامه يزيد بيدادگر را در خصوص اخذ بيعت خواند، حضرت فرمودند:
تو هرگز به بيعت پنهانى راضى و قانع نخواهى بود پس بهتر است آشكارا مبايعت كنم كه مردم همگى در جريان واقع شوند، بنابراين هنگامى كه صبح شد هر چه صلاح باشد به انجام رسانم.
چون وليد مردى صلح طلب بود و عافيت دوست بود، عرض كرد: به نام حق تعالى مراجعت فرمائيد و بامداد براى بيعت تشريف بياوريد.
مروان مردود گفت: به خدا سوگند اگر حسين بدون بيعت الان برود ديگر بر او دست نيابى مگر مردم بسيارى كشته شوند لذا او را بازدار تا بيعت نمايد يا اگر بيعت نمى‏كند وى را به قتل برسان.
در اين هنگام حضرت از جاى برخاسته به مروان فرمود:
يابن الزرقاء أتقتلنى ام هو كذبت...
اى پسر زن كبود چشم تو مى‏توانى مرا كشت يا او، به خدا سوگند دروغ گفتى، هيچ كدام را قدرت آن نيست سپس آن جناب روى مبارك به وليد نمود و فرمود:
ما اهل بيت نبوت و معدن رسالت و محل نزول ملائكه‏ايم، چون منى با يزيد شراب خور فاسق چگونه بيعت كند، اين بفرمود و سپس با غلامان به منزل خود مراجعت فرمود.
مروان به وليد گفت: فرمان من نبردى و وى را نكشتى، ديگر بر او دست نخواهى يافت.
وليد گفت: واى بر تو، ديگرى را توبيخ كن، به كارى كه هلاك دين من در آن است مرا راهنمائى مى‏كنى؟!
هرگز بر خود نمى‏پسندم كه او را به قتل آورم و اگر آن حضرت مى‏فرمايد با يزيد بيعت نمى‏كنم نمى‏توان وى را به اين جرم كشت، به خداى عالميان قسم او ميزان طاعت است و اگر كسى دستش به خون پاك وى آلوده شود نزد خدا بس سبك و خفيف خواهد بود.
مروان كه به اين گفته‏ها معتقد نبود و آن را باور نداشت به ناچار هيچ نگفت تنها از روى تمسخر و استهزاء وى را تصديق كرد.
مولف گويد:
اين اتفاق و گفت و شنود ميان حضرت امام حسين (عليه السلام) و وليد و مروان شب شنبه بيست و هفتم رجب واقع شد كه حضرت پس از خروج از نزد وليد به منزل خويش برگشته و در آنجا مستقر شدند كه روز بعد براى بيعت دوباره به مجلس وليد تشريف ببرند.
در تاريخ اعثم كوفى گفتگو ميان حضرت امام حسين (عليه السلام) و وليد و مروان را اين طور تقرير نموده است:
بگوئيد مرا براى چه مهم طلب كرده‏ايد؟
وليد گفت: از جهت آن كه با يزيد بيعت كنى كه جمله مسلمانان بدو راضى شده‏اند و با وى بيعت كرده‏اند.
امام حسين فرمود: اين كار بزرگى است در خفيه راست نيايد فردا كه اين خبر فاش گردد و از مردمان بيعت بگيريد آنگاه ما را بخوانيد تا آنچه صلاح باشد بجاى آوريم.
وليد گفت: يا ابا عبدالله سخنى نيكو گفتى و گمان من به فضل و كمال بزرگوارى تو همين بود، به سعادت باز گرد تا فردا در مسجد خلائق جمع شوند.
مروان گفت: اى امير تو را سهوى افتاد، دست از او مدار و همين ساعت او را محبوس كن يا بنشان و گردن بزن كه اگر حسين از اين سراى بيرون شود بعد از آن بر او قادر نشوى.
امام حسين به خشم به جانب او بازگشت و گفت:
كدام كس را زهره آن باشد كه تند در من نگرد، اى پسر زن بدكار تو مرا گردن زنى يا فرمائى، برخيز و خود را بنماى تا بدانى، بعد از آن روى به وليد كرد و فرمود تو نمى‏دانى كه ما اهل بيت رسالتيم و خانه ما محل رحمت و جاى آمد و شد فرشتگان است، يزيد كيست كه با او بيعت كنم، او مردى است خمار و فاسق، لكن آنچه گفتم فردا بامداد به جمع حاضر خواهم شد و هر سخنى كه بايد در برابر مردم بگويم خواهم گفت.
امام (عليه السلام) اين سخنان را به آواز بلند مى‏فرمود و اصحاب آن حضرت كه گوش بر آواز بودند چون آواز آن سرور را شنيدند شمشيرها از زير جامه بيرون آوردند و قصد كردند كه خويشتن را در سراى وليد اندازند، امام حسين بيرون آمد و ايشان را فرمود باز جاى خود شدند و آن حضرت به منزل خويش آمد.
مروان به وليد گفت: سخن من نشنيدى و حسين را حبس نكردى از چنگالمان بدر رفت به خدا سوگند اگر او را حبس كرده يا مى‏كشتى از اين دغدغه و غوغا خلاصى مى‏يافتيم.
اين سخنان در ميان بود كه جنجالى برخاست و گروهى از اهل مدينه نزد وليد آمده و گفتند:
به چه جرمى عبدالله مطيع را حبس كرده‏اى؟ بگو او را آزاد كنند و الا خود ما او را از زندان رها مى‏كنيم.
مروان گفت: او را به فرمان يزيد محبوس كرده‏ايم، مصلحت آن است كه ما و شما نامه‏اى به يزيد بنويسيم هر چه او گفت عمل نمائيم.
ابو الجهيم حذيفة العدى برخاست و گفت: شما و ما نامه‏اى نوشت و بكسى داده تا به شام برده و جواب آن را بياورد و تا نامه رسان مى‏آيد عبدالله مطيع در زندان حبس باشد.
خويشان عبدالله مطيع از جاى برخاستند و گفتند: ما هرگز نگذاريم كه او در حبس باشد پس روى به زندان آورده و عبدالله را از آن بيرون آوردند و هيچكس مانع و مزاحم آنها نشد.
وليد از اين بى حرمتى دلتنگ شده قصد كرد آن حال را به يزيد بنويسد و از بنى عدى شكايت كند ولى بعدا چون مصلحت نديد ترك آن نمود.
بهر صورت روز ديگر حضرت امام حسين (عليه السلام) از منزل خود بيرون آمد تا معلوم كند چه خبر است.
مروان در كوى به آن حضرت رسيد گفت:
يا ابا عبدالله تو را نصيحتى مى‏كنم و در آن جز خير شما غرض ديگرى ندارم و آن اين است كه صلاح شما در آن است كه با يزيد بيعت كنى تا رنج و مشقتى نبينى و از اين گذشته آتش اين فتنه فرو نشيند.
امام (عليه السلام) فرمودند: انالله و انا اليه راجعون امروز اسلام ضعيف گشته و مسلمانان به بلائى مبتلاء شده‏اند، اى مروان يزيد كيست كه تو من را به بيعت او مى‏خوانى در حالى كه خود مى‏دانى او مردى شراب خوار و فاسق است، سخنى كه گفتى بسيار قبيح و بدون اينكه در باره‏اش فكر كرده باشى ايراد نمودى من تو را بدين نصيحت كه از هزار ملامت بدتر است مذمت نكرده زيرا از تو همين ساخته است، تو هنوز از مادر زائيده نشده بودى كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بر تو لعن كرد، اى دشمن خدا نمى‏دانى كه ما اهل بيت رسول خدائيم و هميشه حق بر زبان ما رفته است، از جد خود محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه فرمود.
خلافت بر آل ابو سفيان حرام است، هرگاه معاويه را بر منبر من ديديد شكمش را پاره كنيد به خدا سوگند كه اهل مدينه او را بر منبر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ديدند ولى هيچ نگفتند و احترام كلام جدم را نگاه نداشتند لذا خداى متعال ايشان را به يزيد مبتلا كرد.
مروان از سخنان امام (عليه السلام) در خشم شد و گفت:
به خدا سوگند دست از تو بر ندارم تا با يزيد بيعت كنى.
امام (عليه السلام) فرمود: دور شو از من اى پليد، ما اهل بيت طهارتيم، خداى تعالى اين آيه در شأن ما فرستاده:
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا
مروان سر به زير انداخت و هيچ نگفت.
سپس امام (عليه السلام) كلماتى چند مشعر بر ملامت و سرزنش آن مردود فرمود كه وى به خشم آمد و به نزد وليد رفت و آنچه از آن حضرت شنيده بود را به وى گفت و پس از آن در نامه‏اى آنچه واقع شده بود را براى يزيد نوشت و نامه را براى وى ارسال داشت.
گريختن عبدالله بن زبير به طرف مكه و گرفتار شدن عبدالله بن مطيع پس از ارسال نامه ياد شده به يزيد وليد كسى را به نزد عبدالله بن زبير فرستاد و او را نزد خود خواند، عبدالله به فرستاده وليد گفت: چنان كنم كه امير فرمان داده، بوى بگو او خود نزد تو خواهد آمد.
رسول نزد وليد آمد و سخن او را بازگو كرد.
وليد بار ديگر شخصى را نزد ابن زبير فرستاد و او را طلب كرد و اين خواندن و طلب نمودن پياپى و مكرر صورت گرفت تا جائى كه غلامان و خدمتكاران وليد به طور صريح به ابن زبير مى‏گفتند: بيا نزد امير و با او بيعت كن و در غير اين صورت دستور دهد تا سرت را بردارند.
برادر عبدالله كه جعفر نام داشت نزد وليد آمد و تقاضا نمود كه وى در طلب عبدالله تعجيل نكند وليد سبب نيامدن و تعلل ورزيدن عبدالله را جويا شد.
جعفر گفت: چون ماموران امير مكرر و به طور پياپى بدنبال وى آمده‏اند خاطر عبدالله از اين جهت مشوش گشته و او را ترسى عارض گرديده صلاح آن است كه امروز را شما صبر كنيد و ماموران خويش را فرا خوانده و فردا بامداد او خود به نزد شما خواهد آمد.
وليد گفت: اين سهل است مثل من و برادر تو همچنان است كه خداوند تعالى مى‏فرمايد: ان موعدهم الصبح، اليس الصبح بقريب.(١٩) پس كس فرستاد و ماموران را طلبيد و دستور داد تا سراى عبدالله بن زبير را كه محاصره كرده بودند ترك كنند چون شب فرا رسيد عبدالله بن زبير برادران خود را طلب كرد و گفت:
صلاح در آن است كه همين امشب گريخته و به مكه رويم، شما از شارع اعظم رفته و من از بيراهه روان مى‏شوم زيرا يقينا وليد كسى را به طلب من خواهد فرستاد و وقتى مرا در خانه نيابند به تفحص و تجسس بر آمده و حتما مرا تعقيب خواهند نمود پس براى اينكه به من دست نيابند بهتر است من از بيراهه بيايم.
برادران عبدالله حسب دستور او از شارع اعظم به مكه حركت كرده و خودش بهمراهى جعفر شبانه از مدينه گريخت و از بيراهه به طرف مكه فرار كرد.
بامداد فردا وليد عبدالله زبير را طلبيد ولى او را نيافت و پس از تفحص و تجسس معلوم شد كه وى گريخته وليد در خشم شد، مروان گفت:
وقتى امير نصيحت ناصحان را نپذيرد و به صلاح انديشى ايشان وقعى ننهد امر چنين باشد، عبدالله به جائى غير از مكه نمى‏رود، افرادى چند را به طلبش بفرست تا او را دستگير كرده و بياورند به نقلى هشتاد نفر سواره همراه يكى از موالى بنى اميه و به نقل ديگر سى شتر سوار بدنبال وى فرستاد تا او را هر كجا ديدند گرفته و بياورند.
سواران در راندن مركب‏ها مبالغه كرده و آنچه كوشش كردند او را نيافتند و آن روز وليد بجهت سرگرم شدن به دستگير نمودن ابن زبير از امام (عليه السلام) منصرف شد بهر صورت وقتى گروه اعزامى وليد از تفحص بازگشته و اظهار نمودند كه ابن زبير را نيافته‏اند وليد ملول و دلتنگ شد سپس چند تن از ماموران را فرستاد تا خويشان و خدمتكاران ابن زبير را گرفته و محبوس نمايند، ابن زبير پسر عمى داشت بنام عبدالله مطيع كه مادرش عجما دختر مامر بن فضل بن عفيف بود، او را گرفتند و همراه عده ديگرى از خويشاوندان ابن زبير زندانى نمودند پس از اين واقعه يكى از خويشان ابن زبير نزد عبدالله بن عمر رفت و گفت:
وليد عبدالله مطيع را بيگناه محبوس كرده اگر تو او را بيرون مى‏آورى كه هيچ والا ما خود رفته و با جنگ و جدال آزادش مى‏كنيم و اگر جانمان هم در اين راه از دست بدهيم باكى نيست.
عبدالله بن عمر گفت: عجله نكنيد و فتنه و آشوب راه نياندازيد تا در اين كار بيانديشم، پس كسى را فرستاد و مروان را بخواند و چون مروان نزدش حاضر شد عبدالله بن عمر او را نصيحت بسيار كرد و گفت‏ ظلم و ستم را كنار گذاريد تا خدا معين و ياور شما باشد، عبدالله مطيع چه جرمى كرد، كه او را محبوس كرديد، در همين گير و دار جواب نامه مروان و وليد از طرف يزيد رسيد و مضمونش اين بود:
نامه شما رسيد و مطلب معلوم شد، آن چه از اخبار اهل مدينه و رغبتشان به بيعت من ياد كرده بوديد دانستم يك بار ديگر مردم را بخوانيد و در اخذ بيعت از ايشان مبالغه و تأكيد كنيد و از عبدالله بن زبير دست بداريد كه او در هر كجا باشد مورد غضب و سخط، قرار خواهد گرفت روباه از مهتاب كجا مى‏تواند بگريزد و با جواب اين نامه سر حسين بن على را نزد من فرست اگر بر اين نحو كه گفتم عمل نمودى جايزه با ارزشى نزد من دارى و علاوه بر آن تو را امير سپاه خواهم نمود تا صاحب دولت و نعمت وافرى گردى والسلام.
نامه يزيد كه بدست وليد رسيد و از مضمونش مطلع گرديد سخت دلتنگ شد و گفت:
لا حول و لا قوة الا بالله اگر يزيد تمام دنيا را با انواع زخارفش بمن دهد هرگز در خون فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شريك نخواهم شد.
شكايت حضرت امام حسين بر سر روضه منور رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از جفاى امت قبلا گفتيم كه حضرت امام حسين (عليه السلام) از منزل وليد به خانه خويش باز آمدند چون شب شد به زيارت قبر منور و مرقد مطهر جد بزرگوار خويش رفته عرضه داشت:
يا رسول الله من حسين بن على فرزند و دختر زاده توام كه مرا در بين اين امت بيادگار گذاشته و به اطاعت من امر فرمودى، گواه باش كه امت تو مرا يارى نكردند و قدر من را ضايع نموده و پاس حرمت من و قرابت تو را نگاه نداشتند، اينك شكايت به تو آورده‏ام، پس به نماز مشغول شده و تا بامداد در ركوع و سجود بود.
وليد جهت تحقيق آن شب كسى را به سراى حضرت فرستاد چون جنابش را نيافتند به وليد خبر دادند، وليد گفت:
شكر خداى را كه از اين شهر برفت و ما به مواخذه خون پاكش مبتلا نشديم، صبحگاه آن شب حضرت به خانه مراجعت فرمود و شب ديگر بر همين منوال بر سر تربت مقدس مصطفى آمد و چند ركعت نماز بجا آورد و پس از فراغت از آن با حق سبحانه و تعالى مناجات كرد و گفت:
خدايا اين تربت پيغمبر تو محمد بن عبدالله است و من پسر دختر او هستم و چنين واقعه‏اى كه تو از آن آگاهى پيش آمده است و تو بر حالم آگاه و از ضميرم مطلع هستى، تو مى‏دانى كه معروف را دوست داشته و منكر را كراهت دارم، خدايا بحق اين تربت پاك و بحق آن كس كه در اين خاك خفته است آنچه رضاى تو و رضاى پيغمبرت هست برايم ميسر گردان، سپس بسيار گريست و سر بر خاك پاك پيغمبر نهاد در خواب رفت و در خواب جد خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديد با گروهى از فرشتگان مى‏آيد، جمعى از دست راست و گروهى از دست چپ و فوجى از پيش و برخى از پشت، بدين هيئت نزديك او آمدند پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) او را گرفت و به سينه خودش چسبانيد و ميان ديدگانش را بوسيد و فرمود: مى‏بينم در اين نزديكى جماعتى كه ادعاى اسلام مى‏كنند ترا در زمين كربلاء بكشند و تو تشنه باشى و تو را آب ندهند با اين همه اميد دارند كه در روز قيامت ايشان را شفاعت كنم خداى تعالى شفاعت من را نصيب ايشان نكند و در آن سرا هيچ حظ و بهره‏اى به آنها ندهد، فرزندم پدر و مادرت نزد من بوده و آرزوى لقاء تو را دارند و براى تو در بهشت درجاتى است كه تا شهادت نيابى بدان درجات نخواهى رسيد.
امام (عليه السلام) عرض كرد:
يا جده مرا نزد خويش نگاه دارد كه مرا به مراجعت در دنيا حاجتى نيست.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: مى‏بايد كه سعادت شهادت را دريابى آنگاه به انواع درجات و ثوابى كه بارى تعالى وعده داده است برسى.
سپس امام (عليه السلام) از خواب برخاست و آن خواب را به اهل بيت خويش بازگو فرمود، ايشان سخت دلتنگ شدند به طورى كه آن روز هيچكس از اهل بيت آن مظلوم غمگين‏تر نبود.
آغاز حركت سيد مظلومان (عليه السلام) از مدينه منوره به مكه معظمه پس از آنكه سيد مظلومان (عليه السلام) آن خواب را ديدند و به اهل بيت فرمودند دو شب بد از آن تصميم گرفتند از مدينه خارج شده و به طرف مكه حركت كنند لذا نيم شبى كه بامدادش از مدينه بيرون رفتند به سر روضه مطهر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده و چند ركعت نماز خوانده و جد خويش را وداع كرده و به خانه برگشتند چون صبح شد محمد بن حنفيه به منزل آن حضرت آمد و به آن جناب عرض نمود:
اى برادر جان من فداى تو باد هيچ كس را در همه عالم از تو دوست‏تر ندارم و تو از جان من نزد من عزيزترى به حكم اخوت كه ما هر دو از يك صلبيم و تو به منزله چشم من بوده و بزرگتر اهل بيت امروز تو بوده و از سادات اهل بهشت خواهى بود مى‏خواهم كه تو را نصيحتى كنم و تو آن را از من قبول كنى.
حضرت فرمودند: اى برادر بگو چه انديشيده‏اى كه قول تو درباره من بدون غرض مى‏باشد.
محمد عرض كرد: مصلحت آن است كه خود را از يزيد و شهرهائى كه به او نزديك است دور بدارى به طورى كه بتوانى مردمان را به بيعت با خويش دعوت نمائى حال اگر مردم با تو بيعت كرده و اطاعتت را نمودند البته بايد شكر بارى تعالى بجا آورى و اگر از آن سرباز زده و ديگرى را اطاعت نمودند اين حركت به دين و عقل و مروت و فضل تو قطعا ضررى نخواهد رساند.
از آن هراس و وحشت دارم كه به شهرى روى و جماعتى به هوا خواهى تو برخاسته و جمعى ديگر با تو مخالفت نموده در نتيجه ميان تو و ايشان كار به مجادله و منازعه كشد و تو را شهيد كرده و خونت را ضايع نمايند.
حضرت فرمودند: نيكو نصيحت نمودى، حال صلاح مى‏دانى به كدام شهر روم؟
محمد گفت: ابتداء به مكه فرود آى، اگر اهل آنجا با تو بيعت كردند فهو المراد و در غير اينصورت به يمن رو كه اهلش با تو بيعت نموده و اطاعتت را خواهند نمود و اگر آنها نيز اطاعت ننمودند چاره‏اى نيست مگر آنكه به كوهها روى و از شهرى به شهرى پيوسته بگردى و منتظر باشى كه كار به كجا مى‏كشد حضرت فرمودند: به خدا قسم اگر مرا در دنيا هيچ يارى نباشد با يزيد بيعت نكنم چه آنكه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) او را نفرين نموده و فرموده است: اللهم لا تبارك فى يزيد.
سپس هر دو برادر چندان گريستند كه محاسن مباركشان از اشگ تر شد.
محمد بر آن شد كه تهيه اسباب و ساز و برگ ديده و در ركاب جلالت ماب آن حضرت از مدينه خارج شود حضرت او را امر به توقف نمود و فرمود:
تو در همين شهر بمان و از طرف من در كارها ناظر باش و اخبار و قضايا را براى من بازگو سپس امام (عليه السلام) وصيت نامه‏اى بدين مضمون در قلم آوردند.
وصيت نامه امام مظلوم (عليه السلام). به برادرشان محمد بن حنفيه بسم الله الرحمن الرحيم‏
هذا ما اوصى به الحسين بن على بن ابيطالب الى اخيه محمد المعروف بابن الحنفية ان الحسين يشهد ان لا اله الا هو وحده لا شريك له و ان محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عبده و رسوله، جاء بالحق من عند الحق و ان الجنة و النار حق، و ان الساعة اتية لا ريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور، و انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى، اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى على بن ابى طالب، فمن قبلنى بقبول الحق، فالحق اولى (فالله اولى خ ل) بالحق و من رد على هذا اصبر حتى يقضى الله بينى و بين القوم بالحق و هو خير الحاكمين، و هذه وصيتى يا اخى اليك و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب.
اين وصيتى است كه حسين بن على به برادر خود محمد كه معروف به ابن حنفيه است فرمايد:
حسين گواهى مى‏دهد كه خداى تعالى يكى است و او را شريكى نمى‏باشد و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) بنده و فرستاده خداست، از جانب حضرت حق تبارك و تعالى حق را آورده است.
شهادت مى‏دهد بهشت و دوزخ حق بوده و قيامت بدون هيچ ترديدى خواهد آمد و حق جل و على مردگان در قبور را زنده نموده و از گورها بيرون مى‏آورد.
و گواهى مى‏دهم كه از مدينه به قصد فساد و تكبرى و داعيه سلطنت بيرون نيامدم بلكه براى اصلاح در ميان امت جدم آهنگ خروج كردم كه امر به معروف و نهى از منكر نمايم و به سيرت پسنديده جد خود احمد مختار و پدر گراميم حيدر كرار رفتار نمايم.
پس هر كه قول مرا كه حق محض است قبول كند بارى تعالى اولى و سزاوارتر است به اينكه حق را از او بپذيرد و آنكس كه سرباز زند و بر من رد كند صبر كنم تا خداوند حكم فرمايد.
گفتگوى عبدالله بن عباس با سيد مظلومان و رأى خود را بيان نمودن در آستانه خروج سيد مظلومان (عليه السلام) از مدينه و حركت به جانب مكه عبدالله بن عباس محضر با سعادت آن حضرت مشرف شد و عرضه داشت:
من چنان مصلحت مى‏بينم كه با يزيد بيعت كنى و چنانكه در روزگار معاويه صبر نمودى در ايام يزيد نيز صبر كنى باشد كه از حكم الهى لطيفه‏اى ظاهر گردد كه در ضمن آن مقصود تو حاصل گردد.
حضرت فرمود: چه مى‏گوئى، من آنكس نيستم كه با يزيد بيعت كنم و حال آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در حق او گفته است آن چه گفته است.
عبدالله بن عباس گفت: راست مى‏گوئى اى ابا عبدالله من خود از رسول خدا و سلم شنيدم كه مى‏فرمود: من را با تو چه كار اى يزيد، لا بارك فى يزيد كه او فرزند من و فرزند دختر من حسين را خواهم كشت. سپس امام (عليه السلام) فرمود: اى عبدالله تو چه مى‏گوئى در حق جماعتى كه ايشان پسر دختر رسول خدا را از سرا و وطن و مولدش بيرون نموده و از مجاورت حرم و زيارت تربت جدا و محروم گردانند و وى را بترسانند تا در هيچ موضع و وطن و ماوى قرار نتواند گرفت و قصد كشتن و ريختن خون او كنند و او را گناهى نباشد.
عبدالله گفت: جز اين نگويم كه ايشان كافر بوده و لا يأتون الصلوة الا و هم كسالى و لا يذكرون الله الا قليلا فلن تجد له سبيلا، اما تو اى پسر رسول خدا امير و سرور ابرارى و پسر رسول خدا و پسر دختر محمد مصطفى و نور ديده على مرتضى هستى، گمان مبر كه خداى تعالى از افعال ظالمان غافل باشد، گواهى مى‏دهم كه هر كس رغبت از مجاورت و محاورت جد تو بگرداند او را در آن جهان هيچ حظ و نصيب نباشد.
امام (عليه السلام) فرمود: اللهم اشهد.
عبدالله بن عباس گفت: جان من فداى تو باد اين طور مى‏نمايد كه خبر از وفات خويش مى‏دهى و من را از واقعه خود آگاه مى‏كنى و از من طمع مدد و معاونت مى‏دارى، به آن خدائى كه جز او خدائى نيست اگر در پيش تو شمشير زنم تا هر دو دست از من بيفتد، هنوز حقوق تو نگذارده باشم.
گفتگوى عبدالله بن عمر با سيد مظلومان و اظهار رأى خود محضر آن جناب عبدالله بن عمر گفت:
اى پسر عباس دست از اين سخن بدار، سپس روى به امام حسين (عليه السلام) نمود و عرض كرد: اى ابا عبدالله: اين قصد كه كرده‏اى فسخ كن و در مصاحبت ما به جانب مدينه باز گرد چنانكه ديگران با يزيد بيعت كردند، تو نيز با او بيعت نما و از خانه خويش و حرم جد خود غائب مشو و اگر با يزيد بيعت نكنى تو را با اكراه بر بيعت او بخوانند و نمى‏گذارند تا امن و فارغ در وطن خود باشى.
امام (عليه السلام) فرمود: لعنت بر چنين سخن باد، آيا من در كار خود بر خطاء هستم كه تو من را از آن برحذر مى‏دارى؟
عبدالله بن عمر گفت: تو بر خطاء نيستى و امكان ندارد كه خداى تعالى پسر دختر رسول خويش را بر سهو و خطاء دارد اما مگر نشنيده‏اى كه گاهى زمانه پوستين واژگونه پوشد، از آن مى‏ترسم كه دشمن در روى تو در آيد و كارى كند كه طاقت آن را نداشته باشى لذا مصلحت آن است كه با ما اتفاق نموده و به جانب مدينه باز گردى.
امام (عليه السلام) فرمود: هرگز با يزيد بيعت نكنم بلكه به سنت جد خود محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و سيرت پدر خويش على مرتضى خواهم رفت و هر كس متابعت من نمايد و سخن حق از من قبول كند سعادت و سلامت يابد و هر كس ابا كرده و از دائره اطاعت من بيرون رود صبر كنم تا آن وقت كه خداى تعالى ميان من و او حكم كند و هو خير الحاكمين.
سپس روى به برادر خود محمد بن حنفيه نمود و فرمود:
خدا توفيق را رفيق تو كند، اينك تو را وداع مى‏كنم والسلام على من اتبع الهدى و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
بعد از آن وصيت نامه را به برادر خود داده و او را وداع كرد و با اهل بيت و اصحاب و عشاير به جانب مكه روان شد.
گفتگوى امام با عليا مخدره‏ام سلمه رضوان الله عليها عليا مخدره‏ام سلمه كه همسر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) بود وقتى از قصد آن جناب مطلع شد خدمتش آمد و عرض كرد:
فرزندم تقاضاى من از شما اين است كه سفر عراق را ترك نموده و من را در فراقت غمگين نفرمائى زيرا جد بزرگوارت خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) به من خبر داده كه تو را در سرزمين عراق شهيد مى‏كنند.
امام (عليه السلام) فرمود: اى مادر من نيز به اين مسئله آگاه بوده و خوب مى‏دانم كه در كدام روز مرا كشته و قاتلم چه كسى بوده و مدفن خود و شهداى اهل بيتم كجا است و اگر بخواهى هم اكنون مشهد خود را بتو نشان دهم تا بدانى آنچه تو گفتى از من پنهان و پوشيده نيست، سپس با دست مبارك اشارتى فرمود تا زمين كربلاء را آن مخدره ديد و معسكر و مصرع ياران و فرزندان آن حضرت را مشاهده كرد، آن عليا مخدره بسيار گريست و ناله و افغان نمود.
امام (عليه السلام) فرمود: خواست خدا است كه من را مقتول و خواهران و دخترانم را اسير ببيند و ايشان را شهر به شهر بگردانند و هيچ كس ايشان را يارى نكند.
ام سلمه عرضه داشت: آن روزى كه جد اطهرت اين حديث را براى من گفت يك قبضه خاك كربلاء را عطا فرمود كه در شيشه نگاه دارم.
امام (عليه السلام) فرمود: آرى به خدا قسم كه من را در آن سرزمين به قتل رسانده و خونم را خواهند ريخت و اگر خود بدان سرزمين نروم در هر كجا كه باشم البته به قتل خواهند رساند سپس مشتى ديگر از تربت كربلاء را به ام سلمه داده و فرمود: اين را نيز نگاه دار و آن روز كه اين هر دو خون تازه شوند يقين بدان كه من را در كربلاء كشته‏اند.
گفتگوى عمربن على بن ابيطالب با امام مظلوم صلوات الله و سلامه عليه از عمر بن على بن ابيطالب (عليه السلام) روايت شده كه گفت:
چون امام مظلوم (عليه السلام) در مدينه بيعت با يزيد را نپذيرفت خدمتش رفتم و آن حضرت را تنها يافتم عرض كردم: يا ابا عبدالله جانم فدايت حضرت مجتبى (عليه السلام) از پدرم على مرتضى صلوات الله عليه چنين نقل كرده، پس مرا چنان گريه گرفت كه صدايم بلند شد و ديگر نتوانستم سخن بگويم.
حضرت مرا به سينه خويش گرفته و فرمود: تو را خبر داد كه مرا به درجه شهادت خواهند رساند؟
عرض كردم: از تو دور باد يابن رسول الله.
باز فرمود: بحق رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) به قتل من اخبار فرمود؟
عرضه داشتم: بلى، اى كاش كه با يزيد بيعت فرمائى.
حضرت فرمود: اميرالمومنين (عليه السلام) مرا خبر داد كه خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند:
مرا و پدرم را به درجه شهادت خواهند رساند و تربت من با مرقد مطهر آن جناب نزديك خواهد بود چنين مى‏پندارى كه آن چه تو دانسته‏اى من ندانم؟ به خدا سوگند كه من تن به خوارى ندهم، بتول عذراء از آن چه ذريه طاهره او از فاسقان امت ديده‏اند نزد پدر بزرگوارش شكايت كرد و آنان كه اولاد بانوى دو سرا را آزار كرده‏اند داخل بهشت نشوند.
فصل پنجم : حركت سيد مظلومان (عليه السلام) از مدينه منوره به مكه معظمه سحر بلبلى گفت با باغبان چو آهنگ رفتن كند گل ز باغ اثر بين كه در برگ ريزان بود خزان گشت گلبن سفر كرد يار سفر كرد شاه شهيدان حسين كجا دل بماند كه محمل رود جفاى تو سهل است داد از خزان ز چشمان من خون رود نى ز راع كه خونابه از برگ ريزان بود نه كمتر ز برگى تو اشكى ببار ز شهر مدينه بافغان و شين چو كرد از پيش تا به منزل رود به روايت مرحوم مفيد در ارشاد شب يكشنبه دو روز از ماه رجب باقى مانده در نيم شب سيد مظلومان (سلام الله عليه) از مدينه به آهنگ مكه خارج شدند.
مرحوم شيخ مفيد باسناد خود از حضرت امام صادق (عليه السلام) نقل نموده كه آن جناب فرمودند:
هنگامى كه حضرت ابى عبدالله الحسين (سلام الله عليه) از مدينه خارج شدند فوج فوج از فرشتگان آن حضرت را ملاقات كرده در حالى كه بر دست آنها حربه‏ها بود و بر شترانى از شتران بهشتى سوار بودند، بر آن حضرت سلام كرده و عرضه داشتند: اى حجت خدا بر بندگان حق تعالى در چند مورد بواسطه ما جدت و تو را مدد كرده، اكنون نيز در خدمت شما هستيم.
حضرت فرمودند: وعده گاه شما محل قبر من مى‏باشد و آن زمينى است كه در آنجا به شهادت مى‏رسم و آن كربلاء مى‏باشد، وقتى به آنجا وارد شوم نزد من آييد.
عرضه داشتند: اى حجت خدا بفرما تا فرمان برده و اطاعت كنيم و اگر از دشمن در هراسى اجازه دهيد تا با شما باشيم.
حضرت فرمودند: آنها راهى به من ندارند و زيانى به من نرسانند تا وقتى كه به آن زمين برسم.
سپس گروهايى از اجنه مسلمان محضر مباركش آمده و عرض كردند: اى سيد ما، ما شيعه و ياران شما هستيم بفرما هر چه مى‏خواهى به انجام رسانيم و اگر دشمنى دارى دستور فرما تا شر او را از شما باز گردانده و كفايتش نمائيم.
حضرت فرمودند: خدا جزاى خير به شما دهد آيا كتاب خدا كه بر جد من رسول الله نازل شده است را نخوانده‏ايد كه: اينما تكونوا يدرككم الموت ولو كنتم فى بروج مشيدة.(٢٠)
و نيز نديده‏ايد كه حق تعالى فرموده: لبرز الذين كتب عليهم القتل الى مضاجعهم.(٢١)
اگر من در جاى خود بمانم اين خلق ننگين به چه آزمايش شوند و چه كسى در قبر من در كربلاء ساكن گردد با اينكه خداوند در روز دحوالارض آن را براى من انتخاب كرده و پناه شيعيان قرار داده تا مأمن آنها باشد ولكن روز شنبه كه روز عاشوراء است حاضر شده و در آخر آن روز كشته مى‏شوم و پس از من هيچ يك از اهل و خويشان و برادران و خاندان من كه مطلوب دشمنان باشد باقى نماند و سر من را براى يزيد لعنة الله عليه ببرند.
جنيان گفتند: اى حبيب خدا سوگند به ذات اقدس الهى اگر امر تو واجب الاطاعه نبود و مخالفت فرمانت جائز مى‏بود همه دشمنانت را مى‏كشتيم.
توانائى و قدرتى كه داريم استفاده نكرده تا هر كس كه هلاك مى‏شود از روى برهان و دليل بوده و آن كس هم كه زنده مى‏گردد و هدايت مى‏شود از روى دليل و برهان باشد.
گفتار مرحوم حاج ميرزا رفيع گرمرودى در كتاب ذريعة النجاة مرحوم حاج ميرزا رفيع گرمرودى در كتاب ذريعة النجاة فرموده:
اگر سوال شود كه خروج حضرت سيدالشهداء (سلام الله عليه) از مدينه به مكه و از آنجا به كوفه چه حكمت و مصلحتى داشت با اينكه آن حضرت به علم امامت و اخبار جد بزرگوارش مى‏دانست كه گروه ظالمين او را در آن سرزمين خواهند كشت چنانچه خود حضرتش به آن نيز خبر داده بودند.
در جواب مى‏گوئيم:
اولا: اين مسئله از مسائل غامضه و مشكله‏اى است كه علم آن موكول به خود آنها بوده و در مسئوليت ما نيست و اساسا راجع به اطلاع آن هيچ تكليفى بر ما نمى‏باشد.
ثانيا: ذوات مقدسه معصومين سلام الله عليهم اجمعين چون به عقيده ما هيچ خلاف و عصيانى از ايشان صادر نمى‏شود چه صغيره و چه كبيره فلذا آنچه را كه مى‏گويند يا عمل مى‏كنند محبوب و مرضى نزد خدا است بنابر اين خروج حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) از مدينه مورد رضايت حق سبحانه و تعالى بوده.
ثالثا: بنى اميه لعنة الله عليهم بخاطر شدت عدواتى كه با آن حضرت داشته پيوسته مترصد بودند تا او را به قتل رسانند و حضرت خودشان مى‏دانستند كه اين كفار وى را سالم نگذاشته و در هيچ مكانى رهايش نمى‏كنند از اينرو فرموده بودند: اگر من در سوراخ حيوانى از حيوانات پنهان شوم بطور قطع من را بيرون آورده و مى‏كشند.
از طرف ديگر اهل كوفه محضر مباركش نامه‏ها و مراسلات ارسال داشته و در طى آن امام (عليه السلام) را به خودشان دعوت نموده و التجاء و التماس نمودند كه آنها را رهبرى كرده و شر حاكم فاسق و فاجر و ظالم را از سر آنها كوتاه نمايد از اين رو آن جناب به منظور اتمام حجت بر ايشان از مدينه خارج و به مكه و سپس از آنجا به طرف كوفه شتافتند.
رابعا: در برخى اوقات از ذوات مقدسه معصومين عليهم السلام افعال و حركات معجزه آسايى صادر شده كه در طاقت بشر نبوده و اساسا فكر و انديشه از درك و وصول به آنها ناتوان است و در سائر اوقات مطابق معمول و عادت مشى مى‏كنند چه آنكه در غير اين صورت حكمت الهى در بعثت انبياء و اولياء باطل مى‏گشت و شاهد براى گفتار روايتى است كه مرحوم صدوق آن را در على الشرايع و اكمال الدين روايت نموده و شيخ طبرسى عليه الرحمه نيز آن را از محمد بن ابراهيم بن اسحق طالقانى باين شرح نقل كرده است:
محمد بن ابراهيم مى‏گويد: من با جماعتى كه در بينشان على بن موسى القصرى بود نزد شيخ ابوالقاسم حسين بن روح بوديم، شخصى از بين جمعيت برخاست و محضر شيخ عرض كرد: مى‏خواهم راجع به چيزى از شما سوال كنم آيا اجازه مى‏دهيد؟
شيخ فرمود: از هر چيز خواستى بپرس.
آن شخص گفت: آيا حضرت حسين بن على (عليه السلام) ولى خدا بوده يا نه؟
شيخ فرمود: آرى.
آن شخص عرض كرد: بفرمائيد آيا قاتل آن حضرت دشمن خدا بوده يا نه؟
شيخ فرمود: آرى‏
آن شخص عرض كرد: آيا ممكن است خداوند دشمن خود را بر ولى خويش مسلط كند.
شيخ فرمود: آنچه را كه به تو مى‏گويم بفهم، بدان كه خداى عزوجل به طور آشكار و ظهور خلق را مورد خطاب قرار نمى‏دهد و با خودشان تكلم نمى‏فرمايد منتهى پيغمبرى را از جنس خودشان كه بشر باشد بر انگيخته تا او واسطه بين حق و خلق باشد چه آنكه اگر پيامبران و رسولان را از صنفى ديگر بر مى‏گزيد مردم از آنها نفرت و دورى مى‏جستند و دستورات الهى را از ايشان نمى‏پذيرفتند، پس چون پيامبران بسوى خلق مبعوث شدند و از جنس خودشان بودند بناچار همچون ايشان طعام خورده و در بازارها راه رفته و حركات و سكناتشان مانند ساير بشر و انسانها مى‏باشد و اين معنا سبب شد كه مردم به ايشان گفتند: شما مثل ما هستيد لذا ما فرامين و دستورها را از شما نمى‏پذيريم مگر آنكه معجزه‏اى ارائه دهيد تا بدينوسيله بدانيم شما انسانهاى ويژه و خاصى هستيد غير از ما، پس حق تعالى در دست پيامبرانش معجزاتى قرار داد كه بشر از اتيان مثل آنها عاجز و ناتوان بود مثلا معجزه طوفان را به برخى داد كه بواسطه‏اش طاغيان و سركشان را غرق فرمود و بعضى ديگر را چنان قرار داد كه وقتى خود را در آتش انداخت بجاى اينكه آتش او را طعمه خود كرده و بسوزاند برايش سرد و سالم گرديد و پاره‏اى را چنان معجزه عطاء فرمود كه از سنگ سخت شترى را بيرون آورد و در پستانش شير قرار داد و براى بعضى ديگر دريا را شكافت و سنگ را منفجر ساخت و از آن چشمه را روان ساخت و عصايش را كه چوب خشكى بود به اژدها مبدل ساخت و آن اژدها تمام سحر سحره و جادوگران را بلعيد و ببرخى ديگر اين معجزه را ارزانى نمود كه كورها را بينا ساخته و مبتلايان به مرض برص را شفا مى‏داد و براى پاره‏اى ديگر ماه را دو حصه نمود و بهائم و چهارپايان را وادار كرد كه با او صحبت كنند و...
پس چون انبياء عظام اين معجزات را آورده و خلق از اتيان نظير آنها عاجز و ناتوان ماندند تقدير الهى بر اين قرار گرفت و حكمتش اقتضاء نمود كه انبياء را با داشتن اين معجزات در حالى غالب و در حالى ديگر مغلوب قرار دهد زمانى قاهر و در وقتى ديگر مقهورشان نمود زيرا اگر در تمام احوال غالب و قاهر بودند مردم به خدائى آنها معتقد مى‏شدند و از طرف ديگر مقدار صبر و تحملشان بر بلايا و محنت‏ها معلوم نمى‏گرديد لذا خداوند منان حال ايشان را مانند حال ديگران گردانيد تا در موقع بلا و محنت صبر از خود نشان دهند چنانچه ايشان را همچون انسانهاى ديگر از نعمت عافيت و سلامتى بهره‏مند نمود و بر دشمنانشان غالب گرداند تا شكر اين لطف الهى را بجا آورند و در همه احوال متواضع بوده و اظهار كبر و بزرگى ننمايند و نيز مردم بدانند كه ايشان خالقى دارند كه او آفريننده و مدبر ايشان مى‏باشد.

١٨) اين كلام بخاطر آن بود كه وقتى وليد امارت مدينه را يافت مروان از مجلس وى پا كشيد زيرا اولين بار كه مروان به مجلس وليد آمد از روى كراهت بود و وليد آن را دانست لذا او را مورد شتم و ناسزا قرار داد اين مقالات به گوش مروان رسيد و ترك مراودت كرد تا زمانى كه وليد جهت استشاره او را دعوت نمود.
١٩) سوره هود آيه ٨.
٢٠) آيه ٧٨، از سوره نساء.
٢١) آيه ١٥٤ از سوره آل عمران.

۳
مقتل الحسين

ملاقات جابر بن عبدالله الانصارى با سيد مظلومان (عليه السلام) هنگام خروج آن حضرت از مدينه در كتاب معالى السبطين از سيد بحرانى در مدينة المعاجز از جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده كه وى فرمود:
پس از آنكه حضرت حسين بن على عليهما السلام تصميم بر خروج از مدينه گرفتند محضر مباركش رفته عرض كردم:
شما فرزند رسول خدا و يكى از دو سبط آن حضرت هستيد به نظر من صلاح آن است كه شما نيز همچون برادر بزرگوارتان با خليفه صلح نمائيد.
حضرت به من فرمودند:
اى جابر، برادرم به امر خدا و رسولش صلح نمود و من نيز با امر و فرمان خدا و پيامبرش قيام مى‏كنم، آيا مى‏خواهى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و على (عليه السلام) و برادرم امام حسن (عليه‏ السلام) همين الان به اين معنا شهادت دهند؟
سپس به آسمان نظر فرمود، درب آسمان باز شد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و حضرات على و حمزه و جعفر عليهم السلام فرود آمدند تا به زمين قرار گرفتند، من از ترس با حالتى وحشت زده از جايم پريدم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به من فرمودند.
اى جابر قبلا بتو نگفتم: مومن نخواهى بود مگر آنكه نسبت به امامانت تسليم بوده و اعتراض به ايشان نداشته باشى؟
آيا مى‏خواهى جايگاه معاويه و جايگاه فرزندم حسين را ببينى؟ و آيا نمى‏خواهى جايگاه يزيد قاتل حسين را رويت كنى؟
عرضه داشتم: چرا يا رسول الله.
سپس حضرت پاى مبارك به زمين زدند و زمين شكاف برداشت و دريائى ظاهر شد پس دريا نيز منشق شد و از زير آن زمين ظاهر شد پس زمين شكاف خورد و بهمين ترتيب طبقات هفت گانه زمين منشق شدند و هفت دريا نيز شكاف خوردند و از زير هفت طبقه آتش را ديدم و در ميان آن وليد بن مغيره و ابو جهل و معاويه و يزيد و يروان شياطين به چشم خوردند، اين گروه از تمام اهل جهنم معذب‏تر و بدحالتر بودند، سپس فرمودند:
اى جابر سر بالا كن، وقتى سر بالا نمودم، درب آسمان را گشوده ديدم و بهشت را بالاى آن ملاحظه كردم سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و همراهان آن حضرت جملگى بالا رفتند و وقتى به هوا رسيدند پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) با آوازى بلند فرمودند:
اى فرزندم به من ملحق شو، پس حضرت امام حسين (عليه السلام) به آن حضرت ملحق گرديد و جملگى بالا رفتند تا ديدم به بهشت داخل شدند، سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به كسانى كه در آنجا بودند نظر نموده و دست حسين (عليه السلام) را گرفته فرمودند:
اى جابر اين فرزند من بوده و با من خواهد بود پس تسليم او شو و در كارش شك و ترديد مكن تا مومن باشى.
خروج سيد مظلومان (عليه السلام) از مدينه به همراهى اهل بيت و تعدادى از مردان و شمارش عدد آنها اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدير، الذين اخرجوا من ديارهم هم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله...(٢٢)
يعنى به مومنانى كه ديگران با ايشان كارزار مى‏كنند رخصت جنگ داده شد زيرا ايشان مورد ستم دشمن قرار گرفته‏اند و حق تعالى بر يارى ايشان قادر و تواناست، مومنان ياد شده كسانى هستند كه بواسطه ظلم كفار به ناحق از خانه‏هايشان آواره شده و جز آن كه مى‏گفتند پروردگار خداى يكتا است جرمى نداشتند...
در تفسير شريف لاهيجى آمده:
آيه اذن للذين يقاتلون... عام بوده و اختصاصى به مهاجرين و به آل سيد النبيين (صلى الله عليه و آله و سلم) ندارد بلكه هم مهاجرين از مصاديق اين آيه كريمه بوده و هم ذريه طيبين و طاهرين آن حضرت سلام الله عليهم اجمعين البيان به اين شرح آورده:
قال ابو جعفر (عليه السلام): نزلت هذه الاية فى المهاجرين و جرت فى آل محمد الذين اخرجوا من ديارهم و اخيفوا.
يعنى: اگر چه اين آيه كريمه به حسب ظاهر براى مهاجرين نازل شده اما در حقيقت در آل محمد عليهم السلام نيز كه از ديار خود رانده شده‏اند جارى است.
و در روضه كافى از آن حضرت روايت كرده كه: فرموده حق تعالى: الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق در شأن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و اميرالمومنين (عليه السلام) و حمزه سيدالشهداء (سلام الله عليه) نازل شده و در حق حسين نيز جارى است.
مقاله صاحب بيت الاحزان مرحوم عبدالخالق بن عبدالرحيم يزدى در كتاب بيت الاحزان كه كتاب بسيار ارزشمند و نورانى است فرموده: ببايد دانست كه اين آيه شريفه جارى است در حق هر خدا پرستى كه او را از روى ظلم از ديار خود بيرون كنند، ليكن در حديث وارد شده است كه نازل شد در حق رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) كه كفار قريش آن جناب را از مكه معظمه بيرون كردند و آن حضرت به مدينه طيبه هجرت نمودند پس بعد از آن جناب جارى شد در حق اميرالمومنين (عليه السلام) كه به جهت اذيت منافقين از مدينه هجرت فرمود به سوى كوفه، آه آه و احزناه كه بعد از آن جناب جارى شد در حق خامس آل عبا جناب سيدالشهداء ارواحنا له الفداء و مجمل كيفيت آن اين است كه از احاديث بسيار كه در كتب معتبره است ظاهر مى‏شود كه چون معاويه عليه الهاويه از دار دنيا به دارالبوار قرار گرفت فرزند شقاوت اثر او يزيد پليد خلافت باطلا را اقتداء به پدر خود نموده غصب كرد، پس به حاكم مدينه كه عتبه نام داشت نوشت كه بيعت خلافت و امارت او را از جناب خامس آل عبا (عليه السلام) و جمع ديگر بگيرد و چون حضرت قبول نفرمود او نامه به يزيد نوشت به اين مضمون كه:
بسم الله الرحمن الرحيم‏
الى عبدالله يزيد من عتبة بن ابى سفيان، فان الحسين بن اميرالمومنين على ليس يرى لك خلافة و لا بيعة فرأيك فى امره والسلام.
يعنى اين نامه‏اى است به سوى بنده خداوند يزيد از جانب عتبه بن ابى سفيان: اما بعد، پس بدرستى كه حسين بن على تو را خليفه نمى‏داند و با تو بيعت نمى‏كند، پس هر چه رأى تو است در خصوص او بگو والسلام.
پس چون يزيد آن نامه را مطالعه كرد در جواب نوشت: اما بعد: فاذا اتاك كتابى هذا فعجل على بجوابه و بين لى فى كتابك كل من فى طاعتى او خرج عنها ولكن مع الجواب رأس الحسين.
يعنى اما بعد اى عتبه هرگاه اين نامه من بر تو وارد شود بزودى جواب آن را روانه نما ولكن بيان كن از براى من در نامه خود اسم‏هاى آن جماعتى را كه در طاعت منند و آنها را كه از اطاعت من بيرون‏اند ولكن بايد با جواب سر حسين بن على بوده باشد.
چون اين خبر به حضرت امام حسين (عليه السلام) رسيد قصد فرمود كه از زمين حجاز روانه زمين عراق گردد.
مولف گويد:
از آنچه تا به اينجا نقل نموديم و رواياتى كه روات نقل نموده‏اند به وضوح استفاده مى‏شود كه خروج حضرت سيد مظلومان (عليه السلام) از مدينه به اختيار و ميل باطنى آن جناب نبوده بلكه ظلم بنى اميه در حق آن سرور به حدى شد كه بقية الله و حجت الله و خليفة الله دست از وطن مألوف برداشت و به طرف مكه رهسپار شد و مكرر آيه شريفه: فخرج منها خائفا يترقب را تلاوت مى‏فرمود و چنانچه ارباب مقاتل گفته‏اند تمام اهل بيت آن حضرت در اندوه و حزنى غير قابل توصيف بودند و از حضرت سكينه خاتون نقل شده كه فرمود:
ما كان اهل بيت اشد خوفا منا حين خرجنا من المدينة
آسمان اهل بيتى ترسان و وحشت زده‏تر از ما بخود نديد زمانى كه از مدينه خارج مى‏شديم و هر چه احباب و اصحاب و ياران حضرت استدعا نمودند كه از بيراهه برويم آن صراط مستقيم از صراط مستقيم منحرف نشد و از جاده و شاهراه رو به راه نهاد.
بهر صورت هنگام خروج امام (عليه السلام) از مدينه از بانوان و رجال و اطفال جماعتى با آن حضرت همراهى كردند كه اسامى آنها به نقل صاحب معالى السبطين به شرح زير مى‏باشد.
خواهران حضرت دوازده نفر بودند به اين شرح:
١ - عليا مخدره حضرت زينب كبرى دختر اميرالمومنين (عليه السلام) و فاطمه زهرا سلام الله عليها ملقب به عقيله بنى هاشم.
٢ - عليا مخدره زينب صغرى دختر اميرالمومنين (عليه السلام) و فاطمه زهرا سلام الله عليها.
٣ - عليا مخدره فاطمه سلام الله عليها كه كنيه‏اش ام كلثوم مى‏باشد.
٤ - عليا مخدره خديجه كه مادرش ام ولد بوده، وى همسر عبدالرحمن بن عقيل بن ابيطالب بوده كه از وى دو پسر داشت بنامهاى سعد و عقيل كه به نقل شو يكى در مقتل هر دو پس از شهادت امام (عليه السلام) از شدت عطش و عروض وحشت و دهشتى كه ناشى از حمله و هجوم دشمن به خيام حرم بود از دنيا رفتند ولى پدرشان با امام (عليه السلام) در صحنه كارزار شهيد شد رحمة الله عليه ولى مادرشان خديجه در كوفه از دنيا رفته است.
٥ - عليا مخدره رقيه كبرى كه همسر حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) بود و از وى دو پسر به نامهاى عبدالله بن مسلم و محمد بن مسلم و يك دختر به نام عاتكه داشت، هر دو پسر در سرزمين كربلاء با حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) شهيد شدند و عاتكه كه هفت ساله بود بعد از شهادت حضرت در اثر هجوم وحشيانه سپاهيان عمر بن سعد ملعون پامال شد.
٦ - عليا مخدره ام هانى كه مادرش ام ولد بود، وى همسر عبدالله الاكبر بن عقيل بن ابيطالب بود و از وى فرزندى بنام عبدالله داشت.
٧ - عليا مخدره رملة الكبرى كه مادرش ام مسعود بنت عروة الثقفى بود، وى همسر عبدالرحمن الاوسط بن عقيل بن ابيطالب بود و از وى دخترى بنام ام عقيل داشت.
٨ - عليا مخدره رقيه صغرى كه مادرش ام ولد بود، وى همسر صَلت بن عبدالله بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بود و فرزند نداشت.
٩ - عليا مخدره فاطمه صغرى كه مادرش ام ولد بوده و همسر ابى سعيد بن عقيل بن ابيطالب بود و از وى يك دختر بنام حميده و يك پسر به اسم محمد داشت، محمد هفت ساله بود كه در كربلاء پس از روى خاك افتادن امام (عليه السلام) بوسيله لقيط بن اياس جهنى يا هانى بن ثبيت حضرمى لعنة الله عليهما به قتل رسيد.
١٠ - عليا مخدره خديجه صغرى كه مادرش ام ولد بوده و همسر عبدالله اوسط بن عقيل بن ابيطالب است وى فرزندى نداشت.
١١ - عليا مخدره ام سلمه‏
١٢ - عليا مخدره ميمونه‏
١٣ - برخى از علماء تراجم عليا مخدره جُمانه را نيز افزوده‏اند، كنيه اين بانو ام جعفر بوده و مادرش ام ولد مى‏باشد.
اين سيزده تن جملگى خواهران سيدالشهداء بوده كه از مدينه همراه امام خارج شده و تا كربلاء با آن جناب بودند.
و از همسران اميرالمومنين (عليه السلام) هشت بانو با امام (عليه السلام) همراه بودند به اين شرح:
١ - صهباء ثعلبيه كه مادر رقيه كبرى همسر مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) مى‏باشد.
٢ - ام مسعود دختر عروه ثقفى كه با دخترش رمله در ركاب سعادت مآب امام (عليه السلام) از مدينه خارج گرديد.
٣ - ليلى دختر مسعود دارميه، وى با دو پسرش بنامهاى عبدالله و محمد اصغر از مدينه با امام (عليه السلام) خارج شدند.
٤ - ام زينب صغرى، وى با دخترش زينب از مدينه در معيت امام (عليه السلام) خارج گرديد.
٥ - ام خديجه، وى با دخترش خديجه همراه حضرت بود.
٦ - ام رقيه صغرى، وى با دخترش رقيه با حضرت از مدينه خارج گرديد.
٧ - ام فاطمه، وى با دخترش فاطمه با امام (عليه السلام) از مدينه خارج شد.
٨ - امامه دختر ابى العاص عيشميّه.
اين هشت تن جملگى از زوجات و همسران اميرالمومنين (عليه السلام) بودند كه با سيدالشهداء (سلام الله عليه) از مدينه خارج شده و با حضرتش به كربلاء وارد شدند.
و دو بانوى ديگر از مدينه همراه امام (عليه السلام) خارج شدند، ايشان عبارت بودند از:
١ - عليا مخدره‏ام كلثوم صغرى دختر حضرت زينب كبرى سلام الله عليها، وى با شوهرش به نام قاسم بن محمد بن جعفر بن ابيطالب از مدينه خارج شد و به كربلاء وارد گشت.
٢ - عمه قاسم بن محمد بن جعفر بن ابيطالب بنام جمانه، وى دختر ابيطالب يعنى خواهر اميرالمومنين (عليه السلام) بود، شوهر او ابو سفيان بن الحرث است كه پس از ازدواج حق تعالى فرزندى بنام عبدالله به ايشان عنايت فرمود، اين مخدره خواهر ديگر بنام ام هانى داشت.
ناگفته نماند عبدالله كه فرزند جمانه بود در ركاب ظفر اثر اميرالمومنين (عليه السلام) در صفين مقابل آن حضرت شهيد شد.
و كنيزانى كه با حضرت از مدينه خارج شدند نه نفر بودند كه چهار نفر ايشان كنيزان عليا مخدره حضرت زينب كبرى عليها السلام بوده و يك نفر كنيز خود آن حضرت و چهار تن ديگر كنيزان همسران امام (عليه السلام) محسوب مى‏شدند، اما چهار كنيز حضرت زينب كبرى سلام الله عليها عبارتند از:
١ - فضه نوبيه كه با خانمش زينب كبرى عليها السلام از مدينه خارج شد و به كربلاء وارد گشت.
٢ - قفيره معروف به مليكه دختر علقمة بن عبدالله بن ابى قيس، اين كنيز ابتداء به جعفر بن ابيطالب در حبشه اهداء شد و جعفر پس از هجرت او را با خود به مدينه آورد و به اميرالمومنين (عليه السلام) هديه داد كه خدمت آن جناب را نمايد، قفيره در خانه اميرالمومنين (عليه السلام) بود و خدمت حضرت فاطمه سلام الله عليها و اولاد آن بانو را مى‏نمود و پس از رحلت بانوى دو سرا به حضرت زينب كبرى منتقل شد و هنگامى كه عليا مخدره زينب كبرى سلام الله عليها با امام (عليه السلام) از مدينه خارج شدند اين كنيز نيز همراه بانوى خود از آن شهر بيرون آمد و به كربلاء وارد گرديد.
٣ - روضه، وى ابتداء كنيز رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بود و پس از رحلت آن حضرت منتقل به حضرت فاطمه سلام الله عليها گشت و بعد از رحلت آن بانو در خانه اميرالمومنين (عليه السلام) خدمت فرزندان آن حضرت را مى‏كرد تا هنگامى كه اميرالمومنين (عليه السلام) حضرت زينب سلام الله عليها را به تزويج عبدالله بن جعفر در آوردند كه از اين به بعد روضه در خانه حضرت زينب عليها السلام بود و وقتى آن بانو بهمراهى برادر بزرگوارش از مدينه خارج گشت روضه نيز در معيت خانمش از آن شهر بيرون آمد و با كاروان جلالت مآب سيدالشهداء (سلام الله عليه) به زمين كربلا وارد گرديد.
٤ - ام رافع كه همسر ابى رافع قبطى موسوم به هرمز بود، هرمز غلام رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) بود و همسرش نيز كنيز آن حضرت محسوب مى‏شد و پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به حضرت فاطمه عليها السلام منتقل گرديد و بعد از رحلت آن بانوى دو جهان به حضرت مجتبى (عليه السلام) و پس از آن بزرگوار به حضرت زينب كبرى سلام الله عليها منتقل شد و در خانه آن بانو بود و با خانمش از مدينه خارج و به كربلاء وارد گرديد.
و اما كنيزى كه تعلق به خود حضرت داشت نامش ميمونه (ام عبدالله بن يقطر) بود، اين كنيز زمانى كه در خانه اميرالمومنين (عليه السلام) بود امام حسين (عليه السلام) را حضانت مى‏كرد تا حضرت فاطمه سلام الله عليها از دنيا رحلت فرمود و از آن بعد اختصاص به امام حسين (عليه السلام) داده شد و پيوسته خادم آن جناب بود تا هنگام خروج آن حضرت از مدينه كه وى نيز در معيت اهل بيت امام (عليه السلام) از مدينه به طرف عراق خارج گرديد و در اين سفر فرزندش يعنى عبدالله بن يقطر نيز با مادر همراه بود ولى بعد از آنكه كاروان امام (عليه السلام) از مكه خارج شدند حضرت عبدالله را بجانب مسلم بن عقيل به طرف كوفه گسيل داشت و پيش از آنكه وى به محضر جناب مسلم (سلام الله عليه) مشرف شود حصين بن نمير تميمى كه از عمال عبيدالله بن زياد بود وى را گرفت و تحت نظر او را به نزد عبيدالله فرستاد و آن ملعون وى را به قتل رساند ولى مادرش ميمونه در ركاب سعادت مآب امام همچنان بود تا وارد كربلاء شد.
و اما چهار كنيزى كه تعلق به همسران امام (عليه السلام) داشتند عبارتند از:
١ - فاكهة، اين بانو كنيز امام حسين (عليه السلام) بود كه در خانه عليا مخدره رباب بنت امرء القيس خدمت مى‏كرد و شوهر اين بانو عبدالله بن اريقط الدئلى بود كه فرزندشان قارب نام داشت و غلام جناب سيدالشهداء (عليه السلام) بود، اين غلام با مادرش هر دو همراه حضرت به كربلاء وارد شدند.
٢ - حسنيّه، اين كنيز را حضرت امام حسين (عليه السلام) از نوفل بن حارث بن عبدالمطلب خريدند و سپس به ازدواج سهم دادند و فرزندى بنام منجح از ايشان متولد شد كه در عداد غلامان آن حضرت در آمد.
اين بانو در خانه حضرت على بن الحسين زين العابدين (عليه السلام) خدمت مى‏كرد و وى با فرزندش همراه امام (عليه السلام) وارد كربلاء شدند.
٣ - كبشه، اين بانو كنيز امام (عليه السلام) بود كه آن جناب وى را به هزار درهم خريدند و او را در خانه ام اسحق دختر طلحة بن عبيدالله تيميه كه همسر امام (عليه السلام) بود گذاردند كه خدمت نمايد و شوهر وى ابو رزين است و فرزندشان سليمان مى‏باشد كه در عداد غلامان حضرت در آمد.
اين بانو در ركاب حضرت وارد كربلاء شد.
٤ - مليكه، شوهر اين بانو عقبة بن سمعان بود.
اين بانو ابتداء در خانه حضرت امام حسن (عليه السلام) خدمت مى‏كرد و پس از رحلت آن بزرگوار منتقل به امام حسين (عليه السلام) شد و در بيوت امام (عليه السلام) خدمت مى‏كرد و گاه هم در خانه عبدالله بن جعفر همسر عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها با شوهرش خدمت مى‏كردند زيرا عقبه عبد و مملوك حضرت رباب بنت امرء القيس بود، هنگامى كه امام (عليه السلام) از مدينه به طرف عراق خارج شدند اين بانو با شوهرش نيز همراه امام (عليه السلام) بيرون آمدند و به كربلاء وارد شدند و پس از شهادت امام (عليه السلام) و اصحاب آن حضرت و اسير شدن اهل بيت عمر بن سعد ملعون عقبة بن سمعان را گرفت و از او پرسيد كه كيستى؟
وى گفت: من عبد و مملوك هستم.
عمر بن سعد او را رها كرد.
اين نه كنيز همان طورى كه گفتيم با امام (عليه السلام) از مدينه خارج شده و به كربلاء وارد شدند.
و تعداد غلامانى كه با امام (عليه السلام) از مدينه خارج شده و به عراق وارد شدند ده نفر بوده كه هشت نفر آنها شهيد شده و دو نفر ايشان نجات يافته و جان سالم بدر بردند.
اما هشت نفرى كه شهيد شدند عبارتند از:
١ - سليمان بن ابى رزين كه غلام حضرت بوده و در بصره كشته شد، وى فرستاده امام (عليه السلام) به سوى اشراف بصره بوده ولى بدست ابن زياد در بصره مقتول واقع شد.
٢ - قارب بن عبدالله الدئلى كه غلام حضرت بود.
٣ - منجح بن سهم، كه غلام امام (عليه السلام) بود.
٤ - سعد بن الحرث الخزاعى كه غلام اميرالمومنين (عليه السلام) بود، وى از شاهزاده‏هاى عجم بود كه در صغر سن رغبت به اسلام پيدا كرد و در سلك مسلمين در آمد.
٥ - حرث بن نبهان كه غلام حمزه سيدالشهداء (عليه السلام) بود.
٦ - جون بن حوى النوبى كه غلام ابوذر غفارى بود اين غلام را اميرالمومنين (عليه السلام) به صد و پنجاه دينار خريدند و به ابوذر غفارى هبه كردند تا خدمتش را بنمايد، غلام خدمت ابوذر بود تا وقتى كه عثمان ابوذر را به ربذه تبعيد كرد غلام نيز همراه مولايش به ربذه رفت و با او بود تا وى در آنجا به رحمت الهى واصل شد پس از آن غلام به مدينه برگشت و نزد اميرالمومنين (عليه السلام) آمد و پس از آن حضرت خدمت گذار حضرت امام حسين (عليه السلام) شد وى در خانه حضرت زين العابدين (عليه السلام) بود تا هنگام خروج امام (عليه السلام) از مدينه در اين وقت وى نيز همراه امام (عليه السلام) از مدينه به عراق خارج شد و وارد كربلاء گشت و در آنجا در سن ٩٧ سالگى شهيد شد.
٧ - اسلم بن عروه، اهل سير و تواريخ گفته‏اند وى از غلامان حضرت حسين بن على بن ابيطالب عليهم السلام بوده و معروف است كه امام (عليه السلام) او را خريدند و به فرزندشان حضرت سجاد (عليه السلام) هبه كردند، اين غلام كاتب حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) بود و با حضرتش از مدينه خارج شد و به كربلاء وارد گشت و در مقابل ديدگان امام (عليه السلام) شهيد گرديد رحمة الله عليه.
٨ - نصر بن ابى نيزر، وى غلام اميرالمومنين (عليه السلام) بوده و علاوه بر آن از جمله عاملين حضرت بر جمع آورى زكوات محسوب مى‏شد.
اين هشت غلام جملگى با حضرت سيدالشهداء (سلام الله عليه) در زمين كربلاء شهيد شدند مگر سليمان بن ابى رزين كه در بصره مقتول شد.
و اما دو غلامى كه با حضرت شهيد نشدند عبارتند از:
١ - عقبة بن سمعان، وى غلام عليا مخدره رباب بنت امرء القيس بود.
٢ - على بن عثمان بن الخطاب الحضرمى، وى از غلامان اميرالمومنين (عليه السلام) بود، وى بعد از شهادت امام مظلوم (سلام الله عليه) در كربلاء از آن سرزمين گريخت.
و تعداد برادران آن حضرت كه از مدينه با آن جناب بيرون آمده و در معيتش به كربلاء وارد شدند نه نفر بوده به اين شرح:
١ - حضرت عباس بن على بن ابيطالب مكنى به ابوالفضل (سلام الله عليه).
٢ - عثمان بن على بن ابى طالب.
٣ - جعفر بن على بن ابى طالب.
٤ - عبدالله بن على بن ابى طالب.
اين چهار بزرگوار از مادر با ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) جدا بوده و والده ماجده ايشان عليا مخدره فاطمه بنت حزام بن خالد بن ربيعة بن عامر بوده كه كنيه‏اش ام البنين مى‏باشد.
٥ - محمد اصغر بن على بن ابيطالب (عليه السلام).
٦ - ابوبكر بن على بن ابيطالب (عليه السلام).
مادر اين دو بزرگوار عليا مخدره ليلى بنت مسعود دارميه بوده كه همراه دو فرزندش به كربلاء وارد گرديد.
٧ - عمر بن على بن ابيطالب ملقب به اطرف، مادرش صهباء ثعلبيه بود كه مكنى به ام حبيب مى‏باشد وى با فرزندش هر دو به كربلاء آمدند.
٨ - عون بن على بن ابى طالب، مادرش اسماء بنت عميس مى‏باشد و اسماء در مدينه ماند.
٩ - محمد اوسط بن على بن ابى طالب، مادرش امامه بنت ابى العاص العبشميه بود كه با فرزندش به كربلاء وارد گرديد.
اين نه نفر كه برادران حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) بودند جملگى به كربلاء وارد شده و همگى شهيد شدند.
و از اولاد جعفر بن ابيطالب كه عموى آن حضرت بود پنج نفر همراه آن جناب از مدينه خارج و به عراق وارد گرديدند و آنها عبارتند از:
١ - عون اكبر ابن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب، مادرش حضرت زينب كبرى سلم الله عليها است.
٢ - محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب.
در اينكه مادر اين بزرگوار كيست اختلاف است، بعضى او را فرزند عليا مخدره زينب كبرى سلام الله عليها مى‏دانند و برخى گفته‏اند مادر وى و برادرش يعنى عبيدالله بن عبدالله جعفر خوصاء بنت حفصة بن بكر بن وائل است كه با دو فرزندش بطرف عراق از مدينه خارج گشت والله العالم.
٣ - عون بن جعفر بن ابيطالب و مادرش اسماء بنت عميس است كه در مدينه نزد فاطمه صغرى دختر امام حسين (عليه السلام) ماند و بيرون نيامد.
٤ - قاسم بن محمد بن جعفر بن ابى طالب، مادرش ام ولد بود كه با فرزندش هر دو به كربلاء وارد شدند.
٥ - عبيدالله بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب، مادرش خوصاء است كه قبلا اشاره به آن شد.
اين پنج نفر همان طورى كه گفتيم از اولاد جعفر بن ابيطالب بوده و همگى در سرزمين كربلاء شهيد شدند.
و از اولاد عقيل بن ابيطالب كه عموى ديگر آن حضرت بود دوازده نفر همراه حضرتش از مدينه خارج شدند، آنها عبارتند از:
١ - جعفر بن عقيل بن ابى طالب، مادرش ام الثغر بود كه به او ام الخوصاء العامريه نيز مى‏گفتند وى با فرزندش همراه حضرت از مدينه خارج شدند.
٢ - عبدالرحمن بن عقيل بن ابى طالب، مادرش ام ولد بود كه هر دو با حضرت از مدينه خارج گرديدند.
٣ - عبدالله بن مسلم بن عقيل.
٤ - محمد بن مسلم بن عقيل، مادر اين دو عليا مخدره رقيه خاتون دختر اميرالمومنين (عليه السلام) بود، اين بانو همراه دو فرزندش از مدينه خارج گرديدند.
٥ - محمد بن ابى سعيد بن عقيل احول، مادرش ام ولد بود كه همراهش از مدينه خارج گرديد.
٦ - عبدالله اصغر ابن عقيل بن ابى طالب، مادرش ام ولد بود.
٧ - موسى بن عقيل بن ابى طالب، مادرش ام البنين دختر ابوبكر بن كلاب العامريه بود، وى با فرزندش از مدينه خارج گرديد و همراه امام (عليه السلام) بودند.
٨ - على بن عقيل بن ابى طالب، مادرش ام ولد بود.
٩ - احمد بن عقيل بن ابى طالب، مادرش ام ولد بود، وى با فرزندش همراه امام (عليه السلام) از مدينه خارج شدند.
١٠ - مسلم بن عقيل بن ابى طالب، مادرش ام ولد بود.
١١ - محمد اصغر، طبق برخى از روايات وى فرزند جناب مسلم بن عقيل بوده و بعضى ديگر از روايات وى را فرزند عقيل بن ابيطالب يعنى برادر حضرت مسلم معرفى نموده.
١٢ - ابراهيم، درباره وى نيز روايات مختلف است بعضى او را فرزند جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) معرفى نموده و برخى ديگر وى را برادر حضرت مسلم (عليه السلام) قرار داده‏اند.
از اين دوازده نفر نه تن در روز عاشوراء در كربلاء با حضرت سيدالشهداء شهيد شدند كه همراه اين نه نفر شش نفر از مادرهايشان بودند و جناب مسلم بن عقيل در كوفه شهيد شد و دو پسر بچه خردسال آن حضرت كه همراه او بودند پس از شهادت امام (عليه السلام) اسير شدند و در پشت كوفه شهيد گشتند.
و از همسران امام مجتبى (عليه السلام) پنج تن و از فرزندان آن امام همام ذكورا و اناثا شانزده نفر بودند كه همراه امام (عليه السلام) از مدينه خارج شدند كه برخى از ايشان با حضرت در كربلاء، شهيد شده و بعضى از آنها هنگام هجوم وحشيانه لشگر عمر بن سعد ملعون به خيمه زير دست و پا، پامال شده و پاره‏اى ديگر به اسارت در آمده و همراه اسراء به شام برده شدند.
اسامى ايشان به اين شرح است.
١ - جناب حسن مثنى، مادر آن حضرت خوله دختر منصور فزاريّه است، اين بانو هنگام خروج امام مظلوم از مدينه در شهر باقى ماند.
٢ - جناب عمرو بن الحسن.
٣ - جناب قاسم بن الحسن.
٤ - جناب عبدالله بن الحسن، مادر اين سه شاهزاده‏ام ولد بوده و نامش طبق فرموده بعضى رمله مى‏باشد.
٥ - جناب احمد بن الحسن، سن مباركش طبق روايتى كه مرحوم مجلسى در بحار نقل فرموده ١٦ سال بوده.
٦ - ام الحسن.
٧ - ام الحسين، اين هر دو خواهران احمد بن الحسن بودند كه در هنگام هجوم وحشيانه لشگر ابن سعد لعنة الله عليه زير دست و پا، پامال شدند و مادرشان ام بشر بنت مسعود انصارى است، اين بانو همراه فرزندانش در كربلاء حاضر گرديدند.
٨ - جناب محمد بن الحسن بن على عليهما السلام.
٩ - جناب جعفر بن الحسن بن على عليهما السلام، مادر اين دو شاهزاده عليا مخدره‏ام كلثوم بنت عباس بن عبدالمطلب بوده.
١٠ - جناب ابوبكر بن الحسن (عليه السلام)، مادرش ام ولد بوده كه با فرزندش در كربلاء حاضر شدند.
١١ - جناب حسين بن الحسن (عليه السلام)، لقبش اثرم مى‏باشد.
١٢ - جناب طلحة بن الحسن (عليه السلام).
١٣ - عليا مخدره فاطمه بنت الحسن (عليه السلام)، اين بانو خواهر حسين بن الحسن و طلحة بن الحسن (عليه السلام) بوده و مادر ماجده امام باقر (عليه السلام) مى‏باشد و مادر اين سه تن (فاطمه و دو برادرشان) ام اسحق دختر طلحة بن عبيدالله است اين بانو با فرندانش جملگى در كربلاء حاضر بودند.
١٤ - جناب زيدبن الحسن (عليه السلام).
١٥ - جناب عبدالرحمن بن الحسن (عليه السلام).
١٦ - عليا مخدره‏ام الحسين، وى خواهر زيد و عبدالرحمن بوده و مادر ايشان ام ولد محسوب مى‏شد كه با ايشان جملگى در كربلاء حاضر بودند.
اين شانزده تن جملگى فرزندان حضرت مجتبى (عليه السلام) بوده كه در كربلاء حاضر شدند و دوازده نفرشان ذكور و چهار تن آنها اناث بودند.
حركت از مدينه به طرف مكه پس از آماده شدن نفرات براى حركت امام (عليه السلام) امر فرمودند دويست و پنجاه اسب و به قولى دويست و پنجاه ناقه حاضر كنند، هفتاد رأس از آنها را اختصاص دادند براى نقل خيمه‏ها و چهل تا را براى حمل و نقل ديك‏ها و ظروف و ادوات ارزاق و سى رأس را براى حمل نمودن مشگ‏هاى آب و دوازده رأس ديگر را اختصاص دادند براى حمل و نقل دراهم و دنانيز و زيور آلات و عطرها و جامه‏ها، سپس پنجاه شقه هودج روى شتران تعبيه كرده تا مخدرات و اطفال و ذرارى و خدمتگذاران و كنيزان و غلامان در آن قرار گرفتند و بقيه شتران را براى حمل و نقل بارها و اسباب و اثاثيه لازم در نظر گرفتند و پس از بسته شدن بارها و آماده گرديدن مسافران امام (عليه السلام) براى وداع آخر نزد قبر جد بزرگوارشان رسول خدا و سلم و برادر و جده‏اشان حضرت فاطمه بنت اسد سلام الله عليها و سائر اقرباء و خويشانشان رفته و آنها را وداع نموده سپس اسب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را كه مرتجز ناميده مى‏شد طلبيده و بر آن سوار گرديدند و با جلال و عزت تمام در روز بيست و هشتم رجب از مدينه بطرف مكه خارج گرديدند و در حال خروج اين آيه شريفه را قرائت مى‏فرمود:
فخرج منها خائفا يترقب، قال رب نجنى من القوم الظالمين‏(٢٣)
يعنى: بيرون رفت آن بزرگوار از مدينه در حالتى كه خائف بود از اينكه دشمن به تعاقبش بيايد و مى‏گفت: اى پروردگار من نجات ده مرا از جماعت ظالمين.
بارى آن جناب از جاده اصلى و طريق مستقيم و فراخ رو به راه نهاد.
اهل بيت آن حضرت عرضه داشتند: چه خوب بود از راهى كه ابن زبير رفت ما مى‏رفتيم زيرا ممكنست دشمن ما را تعقيب كند و در صورتى كه از بيراهه رويم به ما دست نمى‏يابند ولى اين طريق چون واضح و آشكار است به سهولت ممكنست ما را دريافته و متعرض ما شوند.
حضرت فرمودند: بخدا سوگند از همين طريق خواهيم رفت و در مقابل قضاء و حكم الهى تسليم هستيم هر چه او براى ما مقدر نموده خوب باشد بهر صورت آن حضرت با همراهان همه جا قطع منازل و طى طريق مى‏نمودند تا به روايت مرحوم مفيد در ارشاد شب جمعه سوم شعبان وارد مكه شدند و در آن حال اين آيه شريفه را قرائت فرمود:
و لما توجه تلقاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل‏(٢٤)
يعنى: و چون رو به جانب شهر مدين آورد گفت: اميد است خدا من را به راه مستقيم هدايت فرمايد.
بارى آن جناب در مكه نازل شد و در آن جا منزل گزيد، مردم مكه و عمره گذاران و مردم شهرهاى ديگر كه در مكه بودند پس از اطلاع از ورود آن حضرت و اهل بيت فوج فوج و دسته دسته محضر مباركش مشرف شده و با آن حضرت ملاقات مى‏كردند، ابن زبير نيز كه در مكه بود و ملازم كعبه شده و در آنجا به نماز و طواف روزگار سپرى مى‏كرد در ميان ساير مردم خدمت آن جناب مى‏رفت گاه دو روز متوالى و گاهى دو روز يك مرتبه.
البته بودن حضرت در مكه معظمه بر اين زبير سخت گران بود چون بخوبى مى‏دانست كه تا آن جناب در آنجا نزول اجلال دارند مردم حجاز با وى بيعت نمى‏كنند ولى به روى خود نياورده و ظاهرا ابراز نمى‏كرد.
بهر صورت آن جناب ماه شعبان و رمضان و شوال و ذى القعده را در مكه اقامه داشتند و در سه شنبه روز هشتم ذيحجه الحرام كه روز ترويه است حضرت عمره مفرده بجا آوردند و پس از مُحلّ شدن به طرف عراق رهسپار شدند.
نامه دادن اهل كوفه براى حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) از مهمترين وقايع در ضمن اين مدت كه امام (عليه السلام) در مكه اقامه داشتند رسيدن نامه‏هاى اهل كوفه است به آن سرور و شرح آن چنين است:
وقتى مردم كوفه از مردن معاويه و جلوس يزيد پليد به جاى او و امتناع حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) و عبدالله بن زبير از بيعت با او و رفتن آن حضرت به مكه معظمه مطلع شدند در منزل سليمان بن صرد خزاعى اجتماع كردند و راجع به هلاكت معاويه و استيلاء غاصبانه فرزند نا اهلش سخن‏ها گفتند، سپس سليمان بن صرد شروع به سخن نمود و گفت: ان معاوية هلك و ان حسينا قد تقبض (تغيض خ ل) على القوم ببيعته، و قد خرج الى مكة و انتم شيعته و شيعة ابيه، فان كنتم تعلمون انكم ناصروه و مجاهدوا عدوه فاكتبوا اليه و ان خفتم الفشل و الوهن فلا تغروا الرجل فى نفسه.
يعنى: معاوية بن ابى سفيان هلاك شد و بمرد و حضرت خامس آل عبا از بيعت با يزيد سرباز زده و در مكه نزول اجلال فرموده، شما شيعه او و پدر بزرگوارش هستيد، اگر مى‏دانيد كه او را يارى مى‏كنيد و با دشمنش جهاد مى‏نمائيد به سويش نامه نويسيد و اگر بيم آن هست كه سستى نمائيد پس وى را مغرور نفرمائيد.
مستمعين در جواب گفتند:
بلى، مراسم مجاهدت مبذول داشته و وى را يارى خواهيم نمود و از فدا كردن جان خويش مضايقت نكنيم پس نامه‏اى باين مضمون نوشته با عبدالله بن مسمع همدانى و عبدالله بن وال فرستادند.
بسم الله الرحمن الرحيم‏
لحسين بن على من سليمان بن صرد و مصيب بن نجبة و رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر (مظهر ل خ) و شيعته من المومنين و المسلمين من اهل الكوفة سلام عليك فانا نحمد اليك الله الذى لا اله الا هو اما بعد:
فالحمدلله الذى قصم عدوك الجبار العنيد الذى انتزى (انبرى خ ل) على هذه الا مة فابتزها امرها و غصبها فيئها و تأمر عليها بغير رضى منها، ثم قتل خيارها و استبقى شرارها و جعل مال الله دولة بين جبابرتها و اغنيائها فبعدا له كما بعدت ثمود، انه ليس علينا امام فاقبل لعل الله ان يجمعنا معك على الحق و النعمان بن بشير فى قصر الامارة لسنا نجتمع معه فى جمعة و لا جماعة و لا نخرج معه الى عيد ولو قد بلغنا انك قد اقبلت الينا اخرجناه حتى لحقناه (نلحقه خ ل) بالشام انشاء الله والسلام و رحمة الله عليك.
به سوى حسين بن على عليهما السلام از جانب سليمان بن صرد و مصيب بن نجبه و رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر و شيعيان وى از مومنين و مسلمين اهل كوفه.
درود بر تو، ما سپاسگزار خدائيم كه معبودى نيست جز او، اما پس از سپاس و ستايش: حمد خداى را كه دشمن ستمگر و عنيد تو را كشت و نابود ساخت، دشمنى كه بر گردن اين امت جسته و كار را از دست ايشان ربود، فى آنها را غصب كرد و بدون رضايت ايشان امير بر آنها گشت، آن گاه نيكانشان را كشت و اشرار را باقى گذاشت و مال خدا را بين ظالمين و ستمكاران دست به دست گردانيد پس دور باشيد از رحمت خدا همچون قوم ثمود، ما امام و پيشوائى نداريم پس به ما روى‏آور شايد خداى ما را بر حق جمع كند و نعمان بن بشير در قصر امارت است، با او در نماز جمعه حاضر نشويم و در عيد بيرون نرويم و اگر خبر رسد به ما كه بسوى ما روى آورده‏اى او را بيرون مى‏كنيم كه به شام رود انشاء الله، و السلام و رحمة الله عليك.
سپس نامه را با عبدالله بن مسمع همدانى و عبدالله بن وال تيمى فرستادند و سفارش كردند كه شتاب و عجله كنند پس آنها به شتاب رفته تا در مكه بر خامس آل عبا (عليه السلام) وارد شدند و به گفته صاحب صمصام زخّار اين دو در روز دهم رمضان المبارك محضر امام (عليه السلام) رسيدند.
مولف گويد:
در ترجمه تاريخ اعثم كوفى آمده است كه نام اين دو نفر كه از كوفه محضر امام (عليه السلام) رسيدند عبارت بود از:
الف: عبدالله بن سليع همدانى‏
ب: عبدالله بن سمع السكرى‏
بهر صورت چون اين دو نفر با نامه به خدمت امام (عليه السلام) رسيدند، نامه را تقديم محضر همايون نمودند، امام (عليه السلام) نامه را مطالعه نموده و بر مضمونش واقف گرديد، هيچ نفرمود و جواب آنرا مرقوم نداشت ولى فرستادگان را خوشدل باز فرستاد، ايشان چون به كوفه رسيدند صورت واقعه را بازگو كردند، جماعتى از معارف كوفه مانند قيس بن مسهر صيداوى و عبدالرحمن بن شداد ارحبى و عمارة بن عبدالله سلوكى و جمعى ديگر كه با آنها صد و پنجاه نامه كه از يك و دو و سه و چهار نفر بود دو روز ديگر رهسپار مكه شدند و حضور امام (عليه السلام) رسيدند و جملگى از آن حضرت استدعاى آمدن به كوفه را مى‏نمودند چنانچه مضمون نامه نيز همين بود و نويسندگان از حضرت التماس و درخواست كرده بودند كه حضرتش به كوفه روند ولى امام (عليه السلام) توقف مى‏فرمود و رفتن به كوفه را به تعويق مى‏انداخت و جوابشان را نمى‏داد و پيوسته اشراف كوفه نامه‏ها بهمين مضمون مى‏فرستادند و آخرين رسولى كه از كوفه به مكه آمد هانى بن هانى السبعى و سعد بن عبدالله الجعفى بود و مضمون نامه ايشان كه خدمت امام (عليه السلام) آوردند چنين بود:
اما بعد: اين نامه به حضرت حسين بن على عليهما السلام مى‏باشد، اهل كوفه انتظار قدوم شما را مى‏كشند و همگان بر خلاف آن حضرت متفق شده‏اند و رأيشان بر امارت شما قرار گرفته و هيچ توقف نمى‏بايد نمود و در آمدن مى‏بايد تعجيل كرد و اين ساعت هنگام آمدن و لشگر كشيدن است، صحراها سبز و ميوه‏ها رسيده و همه جا گياه بسيار روئيده و به سعادت بايد حركت فرمود و اهمال نبايد كرد و چون به كوفه رسى لشگرهائى كه براى شما ساخته شده‏اند در خدمت جمع شده و كمر خدمت و جان نثارى بر ميان بندند والسلام عليك و رحمة الله و بركاته.
در ترجمه تاريخ اعثم كوفى است كه امام حسين (عليه السلام) از هانى و سعيد پرسيدند: كدام جماعت اين نامه‏ها را نوشته‏اند؟
گفتند: يابن رسول الله شبث بن ربعى و حجاربن الحجر و يزيد بن الحارث و يزيد بن برم و عروة بن قيس و عمرو بن الحجاج و محمد بن عميره اتفاق كرده اين نامه را نوشته‏اند.
آنگاه امام حسين (عليه السلام) برخاسته و وضوء ساخته و ميان ركن و مقام نماز گذاردند و پس از نماز دعاها نموده و از خداى تعالى در اتمام آن توفيق خواستند.
نوشتن امام (عليه السلام) جواب نامه اهل كوفه را و فرستادن حضرت مسلم بن عقيل را با آن امام (عليه السلام) پس از خواندن نماز و دعاء نمودن نامه‏اى به اهل كوفه به اين مضمون مرقوم فرمودند:
بسم الله الرحمن الرحيم
از حسين بن على به گروه مسلمين و مومنين:
اما بعد: هانى و سعيد نامه‏هاى شما را آوردند و آنچه را بيان نموديد ملاحظه كردم و مضمون گفتار شما اين است كه: امامى نداريم، سوى ما بيا شايد خدا به سبب تو ما را هدايت كند.
من در آن چه مطلوب و مقصود شما است تقصير نخواهم نمود، لذا برادر و پسر عم خود مسلم بن عقيل را كه ثقه من است سوى شما فرستادم و او را امر كردم كه حال و رأى شما را براى من بنويسد، پس اگر برايم نوشت كه رأى خردمندان و اهل فضل و رأى و مشورت شما چنان است كه فرستادگان شما گفته و در نامه هايتان خواندم، البته به زودى نزد شما مى‏آيم، به جان خود سوگند كه امام نيست مگر كسى كه به كتاب خدا حكم كرده و عدل و داد بر پاى دارد و مطيع و فرمان برادر اوامر الهى باشد و خويش را بر آن دار كه مورد رضاى حق تعالى است والسلام.
پس نامه را مهر نموده و آن را پيچيده و مسلم بن عقيل بن ابيطالب (عليه السلام) را خواند و نامه را به او داد و فرمود:
تو را نامزد كوفه كرده‏ام تا بروى و حال ايشان تحقيق و معلوم نمائى كه زبان ايشان با آنچه در اين نامه‏ها نوشته‏اند موافق است يا نه، چون به كوفه رسى در سراى كسى كه معتمدتر باشد و در دوستى او را ثابت قدم‏شناسى فرود آى و مردمان را به بيعت و طاعت من دعوت كن و رغبت ايشان از آل ابو سفيان بگردان چنانچه معلوم شد سخن ايشان اصلى دارد و آنچه مى‏گويند و مى‏نويسند بدان وفاء خواهند كرد مرا از آن مطلع نما و آنچه ديده‏اى به شرح و تفصيل برايم بنويس اميد دارم كه خداى تعالى تو را و مرا به درجه شهادت رساند، پس او را در كنار گرفت و يكديگر را وداع كرده و هر دو گريستند.

٢٢) آيه ٣٩ و ٤٠ از سوره حج.
٢٣) آيه ٢١، از سوره قصص.
٢٤) آيه ٢٢، از سوره قصص.

۴
مقتل الحسين

فصل ششم : ترجمه مختصرى از احوالات جناب حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) حضرت ابو طالب (عليه السلام) از عليا مخدره فاطمه بنت اسد داراى چهار فرزند ذكور بود كه هر كدام ده سال از ديگرى بزرگتر بودند باين تربيت:
اول جناب طالب و دوم جناب عقيل و سوم جناب جعفر ذوالجناحين (طيار) و چهارم حضرت اميرالمومنين على عليه الصلوة والسلام.
حديثى در شرافت و فضيلت جناب عقيل در امالى صدوق است باين شرح:
حدثنا الحسين بن احمد بن ادريس، قال: حدثنا ابى عن جعفر بن محمد بن مالك، قال: حدثنى محمد بن الحسين بن زيد قال: حدثنا ابو احمد، عن محمد بن زياد، قال: حدثنا زياد بن المنذر، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس قال: قال على عليه الصلوة والسلام لرسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم):
يا رسول الله انك لتحب عقيلا؟
قال: اى والله، انى لا حبه حبين، حباله و حبا لحب ابيطالب له و ان ولده لمقتول فى محبة ولدك فتدمع عليه عيون المومنين و تصلى عليه الملائكة المقربون، ثم بكى رسول الله حتى جرت دموعه على صدره ثم قال: الى الله اشكوما تلقى عترتى من بعدى.
يعنى: ابن عباس مى‏گويد: على (عليه السلام) محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عرض مى‏كند:
يا رسول الله آيا عقيل برادرم را دوست داريد؟
حضرت مى‏فرمايند: آرى به خدا قسم، من دو محبت به او دارم يكى آنكه بخاطر خودش به او محبت دارم ديگر آنكه چون ابو طالب به او محبت دارد من نيز دوستش دارم.
و فرزندش در محبت فرزند تو كشته خواهد شد و چشمان اهل ايمان برايش مى‏گريند و فرشتگان مقرب بر او درود مى‏فرستند.
سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) چنان گريست كه اشگ‏هاى مباركشان بر سينه‏اشان جارى گرديد و پس از آن فرمود: از آنچه به عترت و ذريه من مى‏رسد به خدا شكايت خواهم نمود.
بهر صورت مادر جناب حضرت مسلم از قبيله نبطيّه و ام ولد بود و از كلام اهل تاريخ چنين بر مى‏آيد كه آن جناب در وقت شهادت تقريبا بيست و هشت ساله بود.
همسرش عليا مخدره رقيه دختر حضرت اميرالمومنين عليه الصلوة والسلام است كه مادرش از قبيله بنى تغلب مى‏باشد و جناب مسلم از اين خاتون دو پسر به نامهاى على بن مسلم و عبدالله بن مسلم و يك دختر به نام عاتكه داشت و در برخى تواريخ نام دو پسر را عبدالله و محمد ثبت كرده‏اند و همان طورى كه قبلا گفتيم هر دو پسر در سرزمين كربلاء در روز عاشوراء شهيد شده و عاتكه نيز كه هفت ساله بود پس از شهادت سيدالشهداء در اثر هجوم وحشيانه سپاهيان عمربن سعد ملعون زير دست و پاى مهاجمين پامال گرديد و مورخين دو فرزند ذكور ديگر براى آن جناب نام برده‏اند به نامهاى محمد و ابراهيم كه از اسم مادر ايشان اطلاعى در دست نيست و اين دو طفل پس از واقعه عاشوراء در پشت كوفه بدست حارث شهيد شدند.
ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه مى‏گويد:
معاوية بن ابى سفيان روزى به عقيل بن ابيطالب گفت اگر ترا حاجتى باشد بگو؟
عقيل گفت: كنيزكى را به چهل هزار درهم مى‏فروشند و اين مبلغ را ندارم اگر در مقام انفاذ حاجتى آن را به من بده.
معاويه از روى مزاح گفت: تو كه نابينائى چنين كنيزى را براى چه مى‏خواهى؟ در كنيزى كه پنجاه درهم ارزد كفايت است.
عقيل گفت: آنرا براى اين خواهم كه فرزندى آورد كه چون او را به خشم آورى با شمشير گردنت را بزند.
معاويه گفت: قصدم از اين سخن مزاح بود، پس چهل هزار درهم را شمرد و به عقيل تقديم نمود و عقيل كنيزك را خريد و پس از عقيل مسلم كه به سن هيجده رسيد به معاويه گفت مرا در مدينه مزرعه‏اى است كه آن را به صد هزار درهم خريده‏ام، اكنون آن را به تو مى‏فروشم.
معاويه گفت: آن را از تو خريدم، پس قيمت آنرا پرداخت و سپس به عمالش نوشت كه آن زمين را متصرف شوند حضرت امام حسين (عليه السلام) كه اين را شنيديد به معاويه نوشتند: پسرى از بنى هاشم تو را بفريفت و زمينى را كه مالك نبود بفروخت، تكليف آن است كه زمين را به ما واگذارى و پول خود را از او بستانى.
معاويه مسلم را خواند و نامه حضرت را به او نشان داد و گفت: مال ما را پس بده و زمين را بستان.
مسلم خشمناك شده و گفت: نخست با اين شمشير سرت بردارم و سپس زر بشمارم.
معاويه خنديد و گفت: به خداى سوگند اين همان سخن باشد كه آن روز عقيل به من گفت و نامه‏اى خدمت امام (عليه السلام) نوشت كه زمين را به شما باز گذاشتم و از آنچه به مسلم دادم نيز صرف نظر كردم. مولف گويد:
در مناقب ابن شهر آشوب است كه در جنگ صفين حضرت اميرالمومنين حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام و عبدالله بن جعفر و مسلم بن عقيل را در ميمنه لشگر قرار دادند.
اين جنگ در محرم سال ٣٧ هجرى قمرى واقع شده و با توجه باين نكته كه عمر شريف جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) در وقت شهادت ٢٨ سال بوده هنگام اين جنگ سن مباركش ١٦ سال و دو ماه‏ بوده چنانچه سيدالشهداء عليه الصلوة والسلام در اين جنگ از سن مباركشان ٣٤ سال و پنجاه و پنج روز گذشته بود.
نامه نوشتن حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) براى اشراف بصره و دعوت ايشان براى نصرت خود همان طورى كه ذكر شد حضرت امام حسين (عليه السلام) پس از دريافت نامه‏هاى اهل كوفه جناب مسلم بن عقيل را به عنوان نائب خود به جانب كوفه گسيل داشتند، قبل از فرستادن وى جواب نامه‏ها را نوشته و با هانى بن هانى و سعيد بن عبدالله ارسال داشتند.
بهر حال امام (عليه السلام) امر فرمودند كه قيس بن مسهر صيداوى و عمارة بن عبدالله السلولى و عبدالرحمن بن عبدالله الارحبى همراه جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) روانه شوند و در ضمن نامه‏اى به اشراف و بزرگان بصره همچون: مالك بن مسمع البكرى و منذربن الجارود العبدى و مسعود بن عمرو و احنف بن قيس و قيس بن هيثم و يزيد بن مسعود النهشلى و عمرو بن عبيدالله بن معمر بدين مضمون مرقوم فرمودند:
اما بعد: فان الله اصطفى محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم) على خلقه و اكرمه بنبوته، و اختاره لرسالته، ثم قبضه الله عليه (صلى الله عليه و آله و سلم) و قد نصح لعباده و بلغ ما ارسل به (صلى الله عليه و آله و سلم) و كنا اهله و اوليائه و اوصيائه و ورثته و احق الناس بمقامه فى الناس، فاستأثر علينا قومنا بذلك فرضينا و كرهنا الفرقة و اجبنا العافية و نحن نعلم انا احق بذلك (استحق المستحق علينا) فمن تولاه و قد بعثت اليكم رسولى بهذا الكتاب و انا ادعوكم الى كتاب الله و سنة نبيه (صلى الله عليه و آله و سلم) و سلم، فان السنة قد اميتت و ان البدعة قد احييت و ان تسمعوا قولى و تطيعوا امرى اهدكم سبيل الرشاد والسلام عليكم و رحمة الله.
يعنى خداوند متعال جد بزرگوار من محمد مصطفى را از جمله كائنات برگزيد و به رسالت گرامى داشت تا مردمان را بذل نصيحت فرمود و ابلاغ رسالت نمود و چون به جوار رحمت حق پيوست وصايت و ميراث خود بما كه اهل بيتش هستيم واگذاشت، پس قومى حق ما را برده و امور را بدست گرفتند و ما بجهت آنكه فتنه برنخاسته و خون‏ها ريخته نشود ساكت نشستيم، اكنون اين نامه را به سوى شما نوشته و شما را به سوى خدا و رسولش مى‏خوانم چه آنكه سنت و شريعت نابود گشت و بدعت زنده شد و اگر دعوت مرا اجابت كنيد و امر من را اطاعت نمائيد شما را از طريق ضلالت بگردانم و به راه راست هدايت كنم والسلام.
سپس نامه را به سليمان كه كنيه‏اش ابو رزين بود دادند و وى را بطرف بصره روانه فرمودند.
رسيدن نامه خامس آل عبا (عليه السلام) بدست يزيد بن مسعود نهشلى و سخنرانى وى براى اشراف پس از آنكه ابو رزين نامه امام (عليه السلام) را به دست يزيد بن مسعود داد و وى از مضمون آن مطلع شد مردم بنى تميم و بنى حنظله و گروه بنى سعد را طلب فرمود و انجمنى تشكيل داد و سپس آغاز سخنرانى نمود و گفت:
اى قوم: مرا در ميان خود چگونه يافتيد؟
گفتند: به خدا سوگند كه تو همواره خير خواه و پشتوانه ما بوده و اسباب شرف و باعث افتخار و سربلندى ما بوده‏اى، انت والله فقرة الظهر و اصل الفخر.
فرمود: من شما را امروز در اين انجمن گرد آورده‏ام كه با شما مشورت كرده و از شما استعانت جويم.
جملگى گفتند: مطلب خود را بيان كن، آنچه از دستمان بر آيد در نصرت و يارى تو كوتاهى نكرده و از آن مضايقه نخواهيم كرد.
ابن مسعود فرمود: اى ياران، معاويه مرد و جان به مالك دوزخ سپرد و بدين ترتيب اركان ظلم و ستم خراب شد، اكنون يزيد شارب خمر و مايه هر فسق و فجور مدعى خلافت بر مسلمين شده، سوگند به ذات اقدس الهى كه جهاد با اين گبر زاده پليد بدگهر در راه دين افضل است از جهاد با مشركين.
سپس به مدح و منقبت سرور آزادگان پرداخت و گفت:
اى مردم، اين است شاه سرافراز و ماه خطه حجاز حضرت ابا عبدالله و پسر رسول خدا و نسل ذبيح الله و نجل خليل الله و ذريه نجى الله و باقى مانده صفى الله كه شرافت اصل و طهارت نسل و پاكى طينت و صافى سريرت و علو همت و سموّ رتبت و وجاهت عقل و وفور علم و فضل و ظهور حلم و خلق عظيم وجود جسيم و صفاى ظاهر و سيماى زاهر و عدل كامل و بذل شامل دارد اولى الناس به خلافت او است.
اى مردم از جاده نورانى حق قدم نكشيد و در بيابان بطلان گمراه نگرديد و در تبه ضلالت قرار نگيريد در روز جمل اگر صخر بن قيس اسباب خذلان شما گشت بيائيد امروز خود را از آن خسران و خذلان بيرون آريد، پسر پيغمبر و نور ديده حيدر و سرور سينه فاطمه اطهر را يارى و در ركاب ظفر اثرش جان نثار كنيد و نبايد در نصرتش تقصير نمائيد كه مقصر در يارى حضرت شهريارى او مورث ذلت و خوارى در اولاد و ذرارى وى خواهد شد و نسلش منقرض خواهد گشت.
سر چه متاعى است در راه دوست بار گرانى است كشيدن به دوش اينك من لباس حرب بر خود تنگ پوشيدم، زره حراست در بر و سپر صبر بر سر گرفتم. اين است نيت من، اكنون منتظر جواب شما مى‏باشم، خدا شما را رحمت كند، جواب شافى و وافى بدهيد.
جواب حضار در انجمن ابتداء بنو حنظله آغاز سخن كرده و گفتند:
اى بزرگ ملت و سرور جماعت و اى پناه دولت: ما خدنگ‏هاى كمان توئيم و رزم آزمودگان عشرت توئيم اگر ما را از كمان گشاد دهى بر نشان زنيم و اگر بر قتال فرمان دهى نصرتت كنيم، چون به درياى آتش زنى واپس نمائيم و چندان كه سيلاب بلاء بر تو رو كند روى نتابيم بلكه با شمشيرهاى خود به نصرت تو آمده و جان و تن را در پيش تو سپر سازيم.
والله در هيچ بحر حرب غوطه نخواهى خورد مگر آنكه ما را همراه خود خواهى ديد و در شدائد دچار نخواهى گشت مگر آنكه ما را با شمشير آتشبار از عقب خود خواهى ديد.
شعر تمام اهل قبيله ستاده چاكروار بهر چه حكم كنى نافذ است فرمانت پس بنو تميم با اخلاص تمام و غير قابل توصيف به سخن آمده و اظهار متابعت و مطاوعت نموده و زمام انقياد خود را بدست ابن مسعود سپرده و گفتند:
هر وقت ما را از براى هر مطلبى بطلبى جان را نثارت مى‏كنيم.
بنو سعد بن يزيد ندا در دادند كه اى ابا خالد: نزد ما هيچ چيز مبغوض‏تر از مخالفت با تو نيست و هرگز از فرمان تو سرپيچى نخواهيم نمود، صخر بن قيس ما را به ترك قتال مامور ساخت و هنر مادر ما مخفى و مستور ماند، اكنون لحظه‏اى ما را مهلت بده تا با يكديگر مشورت كنيم، پس از آن صورت حال را به عرض رسانيم.
از پس ايشان بنو عامر بن تميم شروع به سخن نموده و گفتند:
ما فرزندان پدران تو بوده و خويشان و هم سوگندان تو مى‏باشيم، خوشنود نشويم از آن چه تو را به غضب آورد و ما رحل اقامت نيفكنيم در جائى كه ميل تو روى به سفر آورد، دعوت تو را حاضر اجابتيم و فرمان تو را ساخته اطاعتيم.
ابو خالد گفت: اى بنو سعد اگر گفتار شما با كردارتان راست آيد خداوند پيوسته شما را حفظ نموده و مشمول نصرتش قرار دهد.
جواب نامه خامس آل عبا (عليه السلام) به وسيله يزيد بن مسعود ابو خالد چون بر مكنون خاطر آن جماعت مطلع شد نامه‏اى مستمندانه محضر خامس آل عبا (عليه السلام) بدين مضمون نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
نامه شما به من رسيد و بر مضمونش آگاه شدم و دانستم كه مرا به سوى اطاعت خود دعوت و به يارى خويش طلب فرموده‏اى خداوند متعال جهان را از عالمى كه كار را به نيكوئى انجام دهد خالى نگذارد، شما حجت خدائيد بر خلق و امان و امانت او در روى زمين هستيد و شما شاخه‏هاى زيتونيه احمدى بوده و آن درخت را اصل رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بوده و فرعش شما مى‏باشيد، اكنون به فال نيك بسوى ما سفر كنيد كه من گردن بنو تميم را در خدمت شما خاضع داشته و چنان در طاعت و متابعت شما شائق گماشتم كه شتر تشنه مر آبگاه را و قلاده طاعت شما را در گردن بنو سعد انداختم و گردن ايشان را براى خدمتتان نرم و خاشع ساختم و طوائف ما از بنى سعد و بنى تميم تماما مشتاق لقاى شما و طالب ديدار جمال دل آراى شما هستند.
اگر چشم دلت در هواى ديدن ما است نهاده‏ايم سر خويشتن به راه وفا بيا كه جان به ره انتظار در تن ما است كه بار حق عزيزان وبال گردن ما است عريضه ابن مسعود كه به سلطان دنيا و آخرت رسيد در حق وى دعاء خير نمود و فرمود:
خدا تو را در روز وحشت ايمن دارد و در روز تشنه كامى سيراب فرمايد.
صاحب روضة الصفا مى‏نويسد: حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) به اهل بصره نوشتند كه من از مكه معظمه عزيمت كوفه نمودم بايد شيعيان و يك رنگان من در آنجا حاضر شوند كه مجمع جيوش و سپاه آنجا است.
صاحب رياض القدس مى‏گويد: اهل بصره انتظار مقدم پادشاه حجاز را داشتند و ديده به راه انتظار باز و خبر نشدند كه حضرت در كربلاء محصور شده و راه را تنگ به عزم جنگ بر آن حضرت گرفتند چون خبر دار شدند كه آن جناب پنج و شش روز است با بنه و اساس و عون و عباس و عيال و اطفال به كربلاء رسيده و محصور كوفيان شده.
مرحوم سيد مى‏فرمايد: يزيدبن مسعود از ورود موكب مسعود حضرت به كربلاء مطلع شد تجهيز سپاه نمود اهل قبائل و طوائف جنود و جيوش احزاب اعراب را مكمل و مسلح ساخت، شيران صف شكن و دليران شير افكن قريب دوازده هزار تن به مدد و نصرت محبوب القلوب مرد و زن آراست.
آه، ثم آه، فلما تجهز المشاراليه للخروج بلغة قتل الحسين (عليه السلام).
يا رب مكن اميد كسى را تو نا اميد.
اين جوان مرد با فتوت عازم كربلاء بود، عربى رسيد گفت امير به كجا مى‏روى برگرد و رنج راه به خود مده، حسين را در غريبى سر بريدند، تن پاكش به خاك و خون كشيدند، به روى نازنينش آب بستند، دلش از هجر فرزندان شكستند.
يزيد بى اختيار شده گفت: خدا دهانت را بشكند اين چه خبرى است كه مى‏گوئى، خدا نكند يك موئى از سر مولى الكونين كم بشود والا بقرت بطنى (شكم خود را مى‏درم).
ابن مسعود به سر راه آمد عربى ديگر رسيد پرسيد از كجا مى‏رسى؟
گفت: امير چه بگويم.
خود چه گويم آن چه از اين ديده‏تر ديده‏ام از براى قتل يك تن در زمين كربلاء زينت عرش خدا را ديده‏ام فرش زمين فاش گويم بهر قتل شاه مظلومان حسين از سرش پرسى بود اكنون به نوك نيزه‏ها گر ز پادارى عباس جوان جويا شوى گر ز اكبر پرسى اندر پيش چشم شاهدين دختران بوتراب اندر شترها بى نقاب آه واويلا كه از دست جفاى ساربان راستى پرسى زمن غوقاىمحشرديده‏ام كوه وصحراءدشت و هامون پرز لشگرديده‏ام از كواكب در بدن زخمش فزون‏تر ديده‏ام خنجر بران بدست شمر كافر ديده‏ام وز تنش پرسى به خاك تيره همسر ديده‏ام دستهاى او جدا از جسم اطهر ديده‏ام پاره پاره جسم او از پيش خنجر ديده‏ام سر برهنه، پا برهنه، خوار و مضطر ديده‏ام دست شاه دين جدا از جسم انور ديده‏ام يزيد بن مسعود از شنيدن اين خبر دهشتزا سخت محزون و مغموم گرديد و از حرمان اين سعاوت پيوسته جزع مى‏نمود.
بارى احنف بن قيس كه يكى ديگر از اشراف بصره بود به مقتضاى دوستيش با امويان و ابن زياد عريضه‏اى منافقانه براى آن سرور فرستاد كه مضمونش اين بود:
اما بعد: فاصبر فان وعدالله حق ولا يستخفنك الذين لا يوقنون‏(٢٥)
تمام رؤساى بصره نامه‏هاى آن حضرت را پنهان و از ابن زياد مخفى نمودند مگر منذربن الجارود كه بحريه دخترش در خانه عبيدالله بود، وى از حيله عبيدالله مخذول بينديشيد، از بيم نامه را نزد وى برد و آن لعين سليمان را گرفته آن شب كه صبحگاهش به كوفه مى‏رفت او را به دار آويخت و به قولى گردن زد در آن هنگام زنى شيعه كه او را ماريه بنت سعد يا بنت منقذ مى‏گفتند شيعيان بصره در خانه‏اش انجمن داشتند يكى از ايشان به نام يزيد بن ثبيط (ثبيت ب خ) از قبيله عبدالقيس كه ده پسر داشت مصمم خدمت حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) شد و در خانه آن زن قصد و عزيمت خود را با ياران گفت.
ايشان گفتند: عبيدالله كسان بر راهها گذاشته از آنها بر تو بيم داريم.
گفت: چون به راه افتادم اينان را كسى نشمارم با عبدالله و عبيدالله پسران خود آهنگ خدمت آن جناب نمود در ابطح (جنوب مكه) وارد و محرم كعبه حضور آن قبله عالميان شد، و چون سعادت نصيبش شد ملازم ركاب بود تا در كربلا با هر دو پسرش به درجه شهادت رسيد.
فصل هفتم : حركت حضرت مسلم بن عقيل به جانب كوفه قبلا گفتيم چون نامه‏هاى كوفيان غدر و مكار بطور متواتر و متناوب به آن حضرت رسيد و گاهى در يك روز تعداد آنها به ششصد تا مى‏رسيد و مضمون تمام آنها اين بود كه ما امام و پيشوا نداريم و از ظلم و ستم بنى اميه به تنگ آمده و ايشان را نمى‏خواهيم از اين رو بر ما منت گذارده و به شهر ما قدم رنجه فرما و با قدوم همايونت به اين ستم و ظلم‏ها خاتمه بده.
و پيوسته حضرت در رفتن كوفه تعلل مى‏ورزيدند تا به گفته مورخين تعداد نامه‏ها به دوازده هزار نفر رسيد و حضرت تمام را در خورجينى ريخته و محفوظ نگه داشته تا اگر از آن جناب سوال شود براى چه به كوفه آمده‏اى آنها را نشان داده و بفرمايند موجب آمدن دعوت اهل كوفه بود و اين نامه‏ها
شاهد بر اين ادعا مى‏باشند.
بهر صورت وقتى اصرار اهل دغا و پافشارى آن مردم بى وفا از حد فزون شد قبله ارباب وفا و سلطان سرير حشمت و جاه حضرت اقدس مسلم پاكيزه كيش را پيش طلبيد.
مر او را به رفتن اشارت نمود سراى دلش را عمارت نمود فرمود: اى پسر عم مكرم بايد در اين راه آن قدر بلند همت باشى كه شهادت را در خود آشكارا ببينى چنانچه من از بشره تو علائم و امارات شهادت را مشاهده مى‏كنم.
يابن عم ارجو الله ان يوصلنى و اياك الى ما نريد و يرفعنا الى درجة الشهادة.
اى پسر عم از پروردگار اميد دارم كه ما را به آن مقامى كه مى‏خواهيم يعنى مقام قرب و جوارش برساند و اميد دارم كه حق تعالى من و تو را به درجه شهادت كه اعلى درجات قرب است برساند.
پس گريه راه گلو حضرت را گرفت، مسلم را پيش كشيد و در بغل گرفت و دست بگردنش انداخت وَبَكى و بَكى مسلم بكاء عاليا، هر دو با صداى بلند همچون ابر بهارى گريستند، ياران و جوانان از اينحال متأثر شده، ايشان نيز بناى شيون و زارى را گذاردند و صحنه‏اى دلخراش و غم افزا آفريدند.
وداع جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) با سلطان سرير ولايت خامس آل عبا صلوات الله و سلامه عليه پس از آنكه حضرت خامس آل عبا صلوات الله و سلامه عليه جناب مسلم را مأموريت رفتن به كوفه دادند وى از خدمت آن سرور بيرون آمد و در گوشه‏اى نشست همچون باران بهارى شروع به گريه و بيقرارى نمود، گفتند: اى غره پيشانى آل عقيل چرا مويه مى‏كنى؟
فرمود: از مفارقت نور ديده پيغمبر و سرور سينه فاطمه اطهر كه مدتها در زير سايه‏اش بودم و پاى بند رشته محبتش هستم اكنون مى‏روم و مى‏ترسم كه ديگر او را نبينم.
مى‏روم از سر حسرت بقفا مى‏نگرم مى‏روم بيدل و بى يار يقين مى‏دانم پاى مى‏پيچم و چون پاى سرم مى‏پيچد خبر از پاى ندارم كه زمين مى‏سپرم كه من بيدل و بى يار نه مرد سفرم بار مى‏بندم و از بار فرو بسته ترم عاقبت به موجب فرمان همايونى امام (عليه السلام) تدارك سفر ديد و سپس به جهت وداع آل عقيل و اهل و عيال خود به خانه آمد همه را ديدن نمود و با همگى خداحافظى كرد.
چو بلبل ز دل ناله بيناد كرد چو در برگ ريزان ز آسيب باد وداع گل و سرو شمشاد كرد خروشى بمرغان گلشن فتاد دو مرتبه به جهت وداع و خداحافظى آمد و خود را بر قدم‏هاى مبارك امام انداخت و از روى حسرت پاى مباركش را بوسيد همان طورى كه جبرئيل (عليه السلام) پاى آن سرور را بوسيد و دست آن سرور را بوسيد چنانچه پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و فاطمه زهراء عليها السلام آن را بوسه و گريان عرضه كرد:
آقا جان به موجب فرموده خود اين وداع باز پسين است معذورم دار مى‏خواهم توشه كامل از جمال مهر مثالت بردارم.
وداعت مى‏كنم جانا وداع آخرين اى دل ندارم طاقت غربت، ندارم تاب مهجورى بود حاصل مراد من گرت بينم ولى ديدن ز كويت مى‏روم و ز غصه دارم قصه مشكل عجب دردى است بي درمان عجب كارى است بيحاصل چسان آيد ز مهجورى به خون آغشته زير گل امام (عليه السلام) به گريه در آمد، مسلم را نوازش بسيار فرمود و درباره‏اش دعاء خير نمود، مسلم از محضر مبارك امام (عليه السلام) مرخص شد و آستانه را بوسيد با چشم گريان پا به حلقه ركاب نمود و بطرف مدينه و از آنجا به جانب كوفه رهسپار گرديد، شهزادگان و جوانان آل عقيل از مشايعت و بدرقه مسلم برگشته و ديگر آن جناب را نديدند و مسلم نيز آنها را نديد.
رفتن حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) به كوفه از طريق مدينه منوره چون جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) از حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) رخصت طلبيد و به نيابت از طرف آن حضرت عازم رفتن شد سه نفر از رسولان كوفه كه عريضه اهل كوفه را آورده بودند بنامهاى: عماره و عبدالرحمن و قيس به فرمان امام (عليه السلام) مسلم را همراهى نمودند و مسلم و همراهان از طريق مدينه منوره راهى كوفه گرديدند و به فرموده مفيد در ارشاد وقتى جناب مسلم به مدينه رسيد در مسجد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نماز گذارد و سپس قبر مطهر حضرت را زيارت نمود و پس از آن به منزل خود رفت و اهل بيت و دوستان خويش را وداع گرده و بيرون آمد.
مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مى‏فرمايد:
جناب مسلم دو نفر را به منظور دليل راه اجير نمود و از مدينه بيرون آمد و بطرف كوفه حركت نمودند دو نفر راهنما راه را گم كرده از بيراهه رفتند و چون مسافت زيادى را در بيابان خشك و بى آب طى نمودند تشنگى مفرطى بر آنها غالب شد به طورى كه از رفتار باز ايستاده حتى قدرت حرف زدن نيز از آنها سلب شد و رفته رفته حالشان سخت گرديد و بالاخره بواسطه تشنگى بى حد هلاك شدند ولى حضرت مسلم (سلام الله عليه) خود را به جاده رساند و پس از قطع مقدارى از مسافت خود را به منزلى معروف به مضيق رساند كه در آنجا آب بود، حضرت در آنجا فرود آمد و رفع تشنگى نمود و عريضه‏اى مشتمل بر آنچه واقع شده بود نوشت و به قيس من مسهر صيداوى داد كه در مكه آن را محضر امام (عليه السلام) برساند.
مضمون نامه اين بود:
من با دو راهنما از مدينه به جانب كوفه حركت كرديم و چون راه را گم كرديم در بيراهه واقع شده و هر چه رفتيم به آب نرسيديم، دو راهنما در اثر تشنگى و عطش مفرط هلاك شدند ولى من خود را توانستم به منزلى معروف به مضيق كه در آن آب بود رسانده و رفع عطش كنم و اين نامه را از اينجا محضر مبارك شما فرستادم و چون هلاك اين دو راهنما را به فال بد گرفتم لذا متمنى است اگر رأى جهان آراى شهريارى باشد ما را از اين سفر معاف داشته و ديگرى را به آن گسيل دارند والسلام.
پس از آنكه نامه به امام (عليه السلام) رسيد در جواب نامه مرقوم فرمودند:
بسم الله الرحمن الرحيم
اما بعد:
اى پسر عم از نامه تو تنها اين را فهميدم كه جبن و ترس به تو رسيده، به آنجائى كه تو را مامور نمودم برو.
پس از آنكه نامه امام (عليه السلام) به جناب مسلم رسيد و آنرا خواند به ياران گفت:
به خدا سوگند من به جان نترسيدم بلكه از اين فال ادبار حال مولايم را استنباط كرده ترسيدم اين حادثه مقدمه براى نتيجه بدى باشد وگرنه من چگونه سر از حكم مولايم كه مالك رقاب عالميان است بيرون مى‏كنم.
شعر نتابم سر ز فرمانش به تيغم گر زند هر دم مراعيد آن زمان باشد كه قربان رهش گردم فورا از آن منزل حركت نمود روبراه نهاد و همچنان مى‏رفت.
در تاريخ الفتوح (ترجمه تاريخ اعثم كوفى) آمده است كه:
مسلم در اثناء راه مردى را ديد كه شكار مى‏كرد و آهوئى بگرفت و بيانداخت و بكشت، مسلم آن حال را به فال نيكو گرفت و گفت:
انشاء الله دشمنان خويش را مى‏كشم و خوار و ذليل مى‏نمايم.
ورود حضرت مسلم (سلام الله عليه) به كوفه و وقايع و حوادث در آن چون حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) به نيابت حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) روى به كوفه نهاد همه جا طى طريق مى‏نمود تا به آن شهر رسيد و بدون اينكه كسى را خبر دهد به شهر وارد گرديد.
برخى از مورخين همچون ابن اثير در كامل بر آنند كه حضرت مسلم در بدو ورود به منزل مختار بن ابى عبيده ثقفى وارد شد و بعضى ديگر گفته‏اند كه در منزل سليمان بن صرد خزاعى فرو آمد و به گفته صاحب حدائق الانس بين اين دو گفتار تهافت و تنافى نيست زيرا ممكنست ابتداء آن جناب در منزل سليمان وارد و سپس به خواهش مختار به خانه او منتقل شده باشد.
بهر صورت رفته رفته دوستان و شيعيان خبر شدند به زيارت آن جناب آمده و بيعت كردند و روز به روز به تعداد گرويدگان افزوده مى‏شد تا جائى كه در اندك زمانى نفرات بيعت كنندگان به هيجده هزار نفر رسيد و رئيس ايشان سليمان بن صرد خزاعى بود كه از جمله اصحاب نبى (صلى الله عليه و آله و سلم) و اميرالمومنين محسوب مى‏شد.
و نيز مسيّب بن نجيّه فزارى و عبدالله بن سعيد بن نُفَيل ازدى و رفاعة بن شداد بجلى و عبدالله بن دال تميمى و عابس بن شبيب شاكرى و حبيب بن مظاهر اسدى و مسلم بن عوسجه و ابو تمامه صيداوى و مختاربن ابو عبيدة ثقفى و امثال ايشان كه جملگى از اعيان و اشراف بوده و صاحبان شمشير و ايل و قبيله بودند.
سخنرانى برخى از اعيان و اشراف كوفه در حضور جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) در مقتل ابو مخنف است كه چون عابس بن شبيب شاكرى خدمت جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) مشرف شده و نامه اميد بخش حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) را ديد از جا برخاست و حمد و ثناى الهى بجا آورد و سپس درود بر حضرت رسالت پناهى فرستاد و بعد رو به جانب جناب مسلم نمود و عرض كرد: فدايت شوم من از دلهاى مردم كوفه و مكنون قلبى ايشان اطلاعى ندارم كه تا بچه حد ارادت و اخلاص دارند ولى از ما فى الضمير خود خبر مى‏دهم كه منافق نيستم آن چه در زبان دارم با دلم موافقت دارد.
شعر بر آنم كه چون خاك پاى تو باشم بهر جا روى در پى صيد دلها تو شاه من و من گداى تو باشم چو نقش قدم در قفاى تو باشم با اين شمشير خون ريز آن قدر از اعداء و دشمنانت بكشم و در خون بكشم تا خدا را ملاقات كنم.
سپس حبيب بن مظاهر از جا برخاست و رو كرد به عابس و فرمود:
اى برادر تو حق گفتار اداء كردى خدا ترا رحمت كند انا والله على مثل ذلك من كه حبيب بن مظاهرم به ذات پاك ايزد يكتا بهمين منوال عمل خواهم نمود.
بهر صورت اهل كوفه دسته دسته مى‏آمدند و با جناب مسلم بيعت نموده و اظهار متابعت مى‏كردند و چون بر مى‏گشتند هر كس به فراخور حال و به حسب رتبه و مقام خود هدايا و تحفه هائى كوچك و بزرگ محضر آن حضرت مى‏فرستاد و آن جناب اصلا قبول نمى‏نمود و از نان احدى تناول نمى‏فرمود بلكه از مال خويش گذران مى‏كرد.
كلام مرحوم صدرالدين قزوينى در كتاب رياض القدس در توصيف حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) مرحوم صدرالدين قزوينى عطرالله مرقده در كتاب رياض القدس كه كتابى است بسيار نورانى در تعريف و توصيف جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) چنين مى‏نويسد:
حكماء گويند رسول پادشاه زبان پادشاه است هر كه خواهد عنوان ضمير و ترجمان دل كسى را بداند از گفتار و كردار فرستاده او معلوم كند لهذا در باب ارسال رسول تاكيد بسيار و مبالغه بى شمار نموده‏اند، بايد رسول داناترين قوم و فصيح‏ترين مردم باشد در اطوار و افعال ممتاز باشد، اسكندر ذوالقرنين را رسم آن بودى كه تغيير لباس مى‏نمود و خود به رسالت مى‏رفت و مى‏گفت‏
هژبرانى كه شير شكارند پيام خود به پاى خود بيارند و بزرگى در اين باب گفته:
فرستاده بايد كه دانا بود از او هر چه پرسند گويد جواب بگفتن دلير و توانا بود به نوعى كه باشد طريق صواب از اين بيانات جلالت قدر و عظمت شأن جناب مسلم بن عقيل (عليه السلام) مفهوم و معلوم مى‏گردد كه پادشاه دنيا و آخرت از ميان اقرباء و نزديكان او را به رسالت و سفارت و نيابت به جانب كوفه فرستاد.
مسلم در دين دارى مسلم و در تقوى و پرهيزكارى بى سخن بود، حضرت هم در فرمان نيابت خاص وى او را به تعريف چند اختصاص داده كه:
ثقةالحسين است، امين است، برادر من است، ابن عم من است، عالم است، عادل است، فاضل است، عامل است، و كان رضوان الله عليه صهرا لاميرالمومنين على (عليه السلام) با اين همه علو مراتب و سمو مناصب داماد شاه اولياء على المرتضى بود، رقيه خاتون عيال آن بزرگوار بود و كان رضى الله عنه شجاعا در شجاعت بى دل و در رشادت ضرب المثل بود و كان يأخذ الرجل بيده فيرمى فوق البيت با دست پر قوت مردان با جسامت را مى‏گرفت از صحن خانه به سطح بام مى‏انداخت.
شجاعى مشت او پولاد بودى و تنش جوشن سرش خود نگاهش تير و ابروش پرندآور مردم كوفه آن قد و قامت و آن هيكل با استقامت مى‏ديدند بر خود مى‏لرزيدند، مى‏گفتند: الحق اين شخص با جلالت شايسته نيابت است، پس به روايت ابى مخنف هيجده هزارى بيعت كردند و جعلوا له حجابا و بوابا از براى آن بزرگوار حاجب و دربان معين كردند كه مردم بيگانه را از دخول و خروج ممانعت نمايد جز اخيار و ابرار را در آن دربار بار ندهد، مسلم بن عوسجه اسدى به دربانى سرافراز گشت و ابو تمامه صيداوى به خزانه دارى ممتاز شد همچنين هر كارى را به سركارى و هر شغلى را به ديندارى معوض نمودند، مايحتاج لشگر از سلاح و از دروع و جنّه و سهام و اسنّه فراهم كردند، سالار و سپه دار تعيين كردند، فرسان نامور و وجوه شيعه گرد آمدند از هيجده هزار الى صدهزار در گرد آن سرور جمع آمدند و بعد عريضه خدمت حضرت شاهنشاهى و نور ديده رسالت پناهى عرضه داشتند كه قربانت كارها ساخته و امورات به نظم پرداخته خاك قدم نائب خاص تو را كحل الجواهر ديده خود ساختيم و قلاده انقياد او را تماما بگردن انداختيم امروز كه وقت عريضه نگارى است صدهزار شمشير زن مكمل و مسلح در زير بار بيعت و اطاعت در آمده‏اند، انا معك مع مأة الف سيوف فلا تتأخر.
سخنرانى حاكم كوفه (نعمان بن بشير) در مسجد و اجتماع مردم مرحوم مفيد در ارشاد فرموده: وقتى خبر آمده حضرت مسلم بن عقيل به كوفه و اجتماع مردم به دور وى به گوش نعمان بن بشير كه در آن زمان والى و حاكم كوفه بود رسيد بر آشفت و دستور داد كه جابر بزنند و مردم را براى اجتماع در مسجد كوفه دعوت كنند پس از گرد آمدن مردم در مسجدى وى به منبر رفت و پس از حمد و ثنا گفت:
اتقوا الله عباد الله و لا تسارعوا الى الفرقة و الفتنة.
اى بندگان خدا از حق تعالى بترسيد و پيرامون تفرقه اندازى و فتنه انگيزى نگرديد.
فان فيها تهلك الرجال و تسفك الدماء و تغصب الاموال.
زيرا چون آتش فتنه شعله ور گشت و شرار شرارت بالا گرفت نفوس تلف شده و اموال به تاراج مى‏رود.
انى لا اقاتل من لا يقاتلنى و لا اتى على من لم يأت على.
البته من كه نعمان اميرم با كسى نزاع و مقاتله ندارم و كسى كه بر سر من نيايد من نيز بر سرش نروم.
و لا انبه نائمكم و لا اتحرش بكم و لا اخذ بالقرف و لا الظنة و لا التهمة
و خفته شما را بيدار نمى‏كنم و شما را به جان يكديگر نمى‏اندازم و به تهمت و گمان بد كسى را نمى‏گيرم.
و لكنكم ان ابديتم صفحتكم لى و نكثتم بيعتكم و خالفتم امامكم
ولكن اگر روى شما باز شود و بيعت خود را بشكنيد و با امامتان مخالفت كنيد.
فوالله الذى لا اله غيره لا ضربنكم بسيفى ما ثبت قائمه فى يدى
قسم به خدائى كه غير از او معبود ديگرى نمى‏باشد البته شما را با شمشير خود خواهم زد مادامى كه دسته آن در دست من مى‏باشد.
و لو لم يكن لم منكم ناصر ما انى ارجوا ان يكون من يعرف الحق منكم اكثر ممن يرديه الباطل.
اگر چه در ميان شما ياورى نداشته باشم و اميدوارم آن كسانى كه در ميان شما حق را مى‏شناسند بيشتر از آنها باشند كه از جهت پيروى باطل هلاك مى‏شوند.
پس عبدالله بن مسلم بن ربيعه حضرمى كه از جمله هواداران بنى اميه بود از پاى منبر برخاست و گفت: اين رأى كه تو دارى، رأى مستضعفين است چه خبر دارى كه در كوفه چه غوغا است، آتشى افتاده كه شراره‏اش زبانه مى‏كشد.
نعمان گفت: اگر از مستضعفين باشم در اطاعت خدا دوست‏تر دارم از آنكه غالب و قوى باشم در معصيت او اين بگفت و از منبر به زير آمد و مردم متفرق شدند.
عبدالله بن مسلم كاغذى به يزيد پليد نوشت و در آن ورود جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) و بيعت جمع كثيرى از مردم را به وى و ضعف و عدم قابليت نعمان را براى حكومت كوفه تشريح نمود و خاطر نشان كرد اگر به كوفه احتياج دارى مردى كافى و كامل و سفاك بفرست كه شهر را از گزند دشمن نگاه دارد و كاغذ ديگرى نيز عمر بن سعد ملعون بهمين مضمون نوشت چنانچه جمعى ديگر از بد اختران كوفه چنين نامه‏اى به يزيد رو سياه نوشته و او را از واقعه اطلاع دادند، يزيد بعد از آگاه شدن از اوضاع كوفه و ورود جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) به آن جا سخت در فكر فرو رفت و با سرحون‏(٢٦) غلام معاويه كه نزد او و يزيد بسيار محبوب بود به مشورت نشست و پرسيد در اين كار چه بايد كرد، حسين بن على قصد رفتن به كوفه را نموده و پيش از خود نائبش مسلم بن عقيل را به آنجا فرستاده و گروه انبوهى با او بيعت كرده و به وى پيوسته‏اند از طرفى ديگر حاكم كوفه يعنى نعمان بن بشير توانائى اداره كوفه و قلع و قمع دشمن را ندارد صلاح براى خاموش كردن اين غائله چيست؟
سرحون كه با عبيدالله بن زياد رفاقت كامل داشت گفت:
اى امير اگر عهدنامه پدرت را ملاحظه كنى يقين دارم كه عبيدالله را به امارت كوفى مى‏فرستى وى تنها كسى است كه مى‏تواند به اين نابسامانى‏ها سامان دهد.
يزيد عهدنامه معاويه را بيرون آورد ديد كه معاويه در آن نوشته: كوفه و بصره را بايد تحت تصرف و حكومت ابن زياد قرار دهى زيرا ديگرى قابليت حكومت اين دو شهر را ندارد.
يزيد پس از ملاحظه عهدنامه مسلم بن عمرو باهلى را طلبيد فرمان حكومت اين دو شهر را باين مضمون براى ابن زياد نوشت:
اى پسر زياد دوستان و پيروان من از كوفه خبر داده‏اند كه پسر عقيل كوفه آمده و احزاب و عساكر فراهم كرده براى شق عصاى مسلمانان چون اين نامه را خواندى درنگ مكن و سريع خودت را به كوفه بسان و مسلم را گرفته و او را به قتل رسان و يا از شهر اخراجش كن و بلائى بر سرش بياور كه ديگر نام كوفه را بر زبان نبرد والسلام.
نامه وقتى بدست اين زياد نابكار رسيد در همان لحظه تهيه و تدارك كوفه رفتن را ديد فرداى آن روز از بصره بيرون آمد.
در بعضى از تواريخ است كه يزيد ناپاك از شام لشگر به مدد ابن زياد به كوفه فرستاد و در وقت ارسال با قرآن استخاره كرد اين آيه آمد: و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد.(٢٧)
(در اين مبارزه هر يك طلب فتح كردند و نصيب هر ستمگر جبار هلاكت و حرمان است.)
يزيد بر آشفت و از روى غضب و عصبانيت اين بيت را بخواند:
اتو عدنى بجبار عنيد فها انا ذاك جبار عنيد (آيا من را تهديد مى‏كنى كه ستمگر و لجوج هستم، پس آگاه باش كه من همان ستمگر لجوج مى‏باشم.)
دو مرتبه استخاره كرد همان آيه آمد، مرتبه سوم استفتاح كرد همان آيه آمد ولدالزناء قرآن را پاره كرد و گفت:
اذا احياك ربك يوم حشر فقل يا رب مزقنى يزيد (اى قرآن هنگامى كه در روز محشر پروردگارت به تو حيات داد، پس بگو پروردگارا يزيد من را دريد و پاره نمود.)

٢٥) سوره روم آيه ٦٠.
٢٦) وى غلامى رومى بود كه نزد معاويه بسيار معزز و محترم بود و پس از معاويه از مقربان يزيد گرديد.
٢٧) سوره ابراهيم آيه ١٥.

۵
مقتل الحسين

حركت ابن زياد از بصره به سمت كوفه پس از آنكه يزيد پليد حكومت بصره و كوفه را به ابن زياد واگذار نمود و فرمان قتل جناب حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) را به وى تفويض نمود آن نابكار قبل از حركت به جانب كوفه به نظم و نسق بصره پرداخت از طرفى ديگر اشراف بصره كه از علاقمندان حضرت خامس آل عبا بوده و بينشان و بين حضرت نامه رد و بدل شده بود نامه‏هاى حضرت را كه به ايشان فرستاده بودند از ترس آن مخذول سفاك پنهان نمودند مگر منذربن جارود كه دخترش بنام بحريه در خانه ابن زياد بود، وى از حيله و سطوت آن خون ريز بينديشيد از بيم نامه حضرت را نزد ابن زياد برد و آورنده نامه كه سليمان بود را معرفى كرد آن سفاك سليمان را گرفته و شبى كه صبحگاهش به كوفه رفت آن مظلوم را به دار آويخت و به قولى گردن زد.
بهر صورت چون مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبه وارد بصره شد عهد امارت كوفه و نامه يزيد بن ابن زياد را تسليم وى نمود در حال امر به سفر نمود و بر منبر بر آمد و اين خطبه را خواند:
اما بعد:
والله ما تقرن بى الصعبة و لا يقعقع لى بالشنان و انى لنكل لمن عادانى و سم لمن حاربنى قد انصف القارة من راماها، يا اهل البصرة ان اميرالمومنين و لانى الكوفة و اناغاد اليها الغداة، و قد استخلفغت عليكم عثمان بن زياد بن ابى سفيان و اياكم و الخلاف و الارجاف، فوالله الذى لا اله غيره لئن بلغنى عن رجل منكم خلاف لا قتلنه و عريفه و وليه و لاخذن الادنى بالاقصى حتى يستقيموالى (تستمعواالى) و لا يكون (فيكم) لى مخالف و لا مشاق انابن زيا اشبهته من بين وطئى الحصى و لم ينتز عنى شبه خال و لا ابن عم.
مرحوم حاج فرهاد ميرزا در كتاب قمقام خطبه مذكور را نقل كرده و در مقام ترجمه آن مى‏گويد:
يعنى: مرا از اين آوازها رهانيد و كس با من مقاومت و مخاصمت نيارد كرد كه بر مذاق دشمنان سم قاتلم، يزيد مرا امارت كوفه داد، عثمان برادر خويش را بر شما نايب كرده صبحگاه به آن طرف مى‏روم و زنهار از مخالفت برحذر باشيد آن كسى كه خلاف ورزد او را و رئيس او را بكشم و نزديكان شما بگناه دوران بگيرم همان سيرت سيئه زياد بر شما جارى كنم تا نفاق و شقاق از ميان برخيزد.
آنگاه روز ديگر با شريك بن اعور حارثى كه از شيعيان حضرت اميرالمومنين عليه الصلوة والسلام بود و مسلم بن عمرو باهلى و عبدالله بن الحارث بن نوفل و پانصد نفر از اهل بصره و كسان خود عازم كوفه شد و مالك بن شيع معتذر بن مرض و درد پهلو مبتلا شد لذا از آن سفر تخلف نمود.
عبيدالله سخت به سرعت مى‏رفت چنانچه همراهان از موافقت باز ماندند و اول كس كه خود را با اتباع بيانداخت و اظهار درماندگى نمود شريك بن اعور و عبدالله بن حارث بودند بدان اميد كه در ورود آن ملعون به كوفه تاخيرى شود و حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) سبقت فرمايد، عبيدالله به هيچ روى به حال افتادگان ننگريست و توجهى به ايشان نكرد بلكه همچنان شتابان و با سرعت متوجه كوفه بود چون به قادسيه رسيد مهران آزاد كرده ابن زياد نيز از رفتن بماند، ابن زياد بوى گفت:
اى مهران اگر خويشتن نگاه دارى تا قصر كوفه برسى تو را صد هزار درهم بدهم.
گفت: مرا بيش قوت و طاقت نمانده و نتوانم آمد.
عبيدالله به روش اهل حجاز لباس در بر و عمامه سياه بر سر لثام بسته، بر استرى سوار از آن راه كه به طرف صحراء و جهت نجف اشرف بود وقت ظهر داخل كوفه شد.
اكثر مورخين نوشته‏اند چون عبيدالله به نزديك شهر رسيد توقف نموده شبانگاه تنها داخل كوفه شد و بعضى گفته‏اند وى با تعدادى كه عددشان كمتر از ده نفر بود وارد شهر گرديد.
ورود عبيدالله بن زياد ملعون به كوفه و وقايع و حوادث بعد از آن در تاريخ آمده آن شب كه ابن زياد وارد كوفه شد ماهتاب بود، اهل كوفه چون شنيده بودند حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) عازم كوفه هستند و روى به آن شهر نهاده‏اند لذا وقتى آن كوكبه را ديدند پنداشتند حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) مى‏باشد از اين رو فوج فوج آمده و سلام مى‏كردند و مى‏گفتند:
مرحبا بك يابن رسول الله، قدمت خير مقدم.
ابن نما رحمة الله عليه فرموده:
اول كسى كه به ابن زياد برخورد زنى بود چون چشمش به كوكبه آن بى ايمان افتاد گفت:
الله اكبر به خداى كعبه، اين پسر پيغمبر است كه تشريف آورده و به اين شهر قدم رنجه نموده.
از اين سخن صداى اهل كوفه بلند شد كه اى مولا خوش آمدى، مردم از اطراف جمع شدند و پيوسته به تعدادشان افزوده مى‏شد تا اينكه دم استر ابن زياد بگرفتند چه آن كه مى‏پنداشتند وى حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) مى‏باشد وى با كسى حرف نمى‏زد و پيوسته مى‏آمد تا بنزديكى قصر دارالاماره رسيد، درب را بسته ديد زيرا نعمان بن بشير كه امير كوفه بود از ترس امر كرده بود درهاى قصر را ببندند مبادا شاه دين تشريف آورده و درب قصر را باز كند و داخل شود، چند نفر از معتمدين را بر درب قصر نگهبان كرده بود، ايشان خبر به نعمان دادند اينك حسين بن على عليهما السلام با كوكبه تمام و ازدحام بدر قصر رسيدند نعمان بر بالاى بام بر آمد و تماشا مى‏كرد، ديد عجب هنگامه‏اى است نعمان لرزان، لرزان گفت: يابن رسول الله ولا تكن ساعيا على قيام الفتنه: اى پسر پيغمبر كوفه بى صاحب نيست بدون جهت سهى در فتنه و آشوب مكن يزيد شهر را به تو واگذار نخواهد نمود، در جاى ديگر منزل كن تا فردا بنگرم ببينم كار بكجا منتهى مى‏شود، مردم كوفه نعمان را دشنام مى‏دادند و مى‏گفتند:
يا لكع افتح الباب اى فرومايه درب قصر را بگشا و آن را به روى پسر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) باز نما، امروز او شايسته است براى خلافت و سلطنت، هر چه مردم اصرار مى‏كردند نعمان امتناع مى‏ورزيد عاقبت ابن زياد ديد چاره نيست درب را نخواهد گشود به ناچار طيلسان و نقاب از صورت كنار زد و گفت:
افتح لعنك الله و قبحك الله درب را باز كن خدا لعنتت كند و روى تو را قبيح سازد با اين حكمرانى كردنت و از طرفى مسلم بن عمر و باهلى فرياد زد اى اهل كوفه اين عبيدالله بن زياد است و پسر زيد نيز طيلسان از سر برداشت سخن گفت و مردم او را شناخته و از در دارالاماره بازگشتند و متفرق شدند و نعمان بفرمود تا در بگشادند و پسر زياد با جمعى از رؤساى كوفه داخل قصر شدند، وى پس از آنكه بر سرير حكومت قرار گرفت از روى غضب گفت: واى بر شما، اين چه آشوب است كه در اين شهر به پا كرده‏ايد، جمعى كه در قصر حاضر بودند از صولت آن ناپاك بخود لرزيده در جواب گفتند:
امير ما از جائى خبر نداشته و اين فتنه را ديگران بر پا كرده‏اند و ابدا بيعت با اميرالمومنين يزيد را نشكسته و با كسى عهد نبسته‏ايم.
ابن زياد گفت: با دست من كه دست يزيد است بيعت كنيد.
روسا از ترس جان پيش رفته با آن شقى نابكار بيعت كردند.
جار زدن جارچى و اجتماع مردم در مسجد كوفه به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد در بامداد آن شب به فرموده ابن زياد جارچى در شهر نداء كرد و مردم را به اجتماع در مسجد جامع دعوت كرد، مردم دسته به دسته به مسجد رفته و در آن اجتماع نموده و منتظر عبيدالله گشته تا ببينند وى چه مى‏گويد، پس از ساعتى آن ملحد كافر آمد و به منبر شد، بعد از خطبه و ايراد حمد و ثناء منشور ايالت فرمان حكومت خود را بيرون آورد و بر ايشان خواند و سپس آنها را به وعده‏هاى خوب و نويدهاى مرغوب و مطلوب اميدوار ساخته و گفت: اى مردم اميرالمومنين يزيد من را والى و حاكم اين ولايت كرده كه با رعيت انصاف نموده و جور و ظلم نكنم و من كسانى كه مطيع و مخلص باشند از پدر و مادر نسبت به ايشان مهربانتر بوده و با مخالفان و طاغيان و ياغيان از شمشير تيزتر و از تازيانه كوبنده ترم، پيغام مرا به آن مرد هاشمى (يعنى جناب مسلم بن عقيل سلام الله عليه) رسانده و بگوئيد ابن زياد مى‏گويد از غضب من بترس پيش از آنكه دچار آن شوى و تا زود است فرار كن والسلام.
سپس از منبر پايين آمد و روانه قصر شد و پس از قرار گرفتن در قصر رؤساى قبائل و طوائف كوفه را خوانده بر ايشان سخت گرفت و گفت:
بايد نامهاى كارگذاران هر قوم و هر يك از خوارج و اهل خلاف را كه در ميان شما باشند بنويسيد هر كه آنها را نزد من آورد ذمه او برى باشد و اگر اسامى آنها را ننويسيد بايد ضمانت كنيد كه احدى عَلَم مخالفت نيافراشد و آنها را كه پنهان و مخفى كنند بر دار زنم و از عطاء محروم كرده و جان و مالشان بر من حلال گردد.
در كتاب ابوالفتوح ترجمه ابن اعثم كوفى مى‏نويسد:
دو روز پى در پى ابن زياد به منبر رفت، در روز اول شمشيرى حمايل كرده، عمامه سياه بر سر گذارد به اين نحو خطبه خواند، روز دوم باشكوه تمام به منبر رفت، بعد از خطبه گفت:
ايها الناس امير بايد عجين باشد از شدت ولين، هم صولت و سطوت داشته و هم مهربانى و لطف اگر در بعضى از كارها سخت نباشد ضعيف الرأى و سست عنصر تلقى مى‏گردد.
لعبت شيرين اگر ترش ننشيند مدعيانش طمع برند كه حلواست ولى من نه آنم كه بى گناه را به جاى گناهكار بگيرم و از مظلوم به جاى ظالم انتقام بكشم، حاضر را به جاى غائب مواخذه كنم، محب را عوض مُبغض در خون بكشم، پس به ببينيد كدام يك استحقاق عقوبت داريد از خود دور كنيد.
سخن آن نافرجام كه به اينجا رسيد مردى از دوستداران بنى اميه و ياران آن شقى به نام اسد بن عبدالله از جاى برخاست و گفت:
ايها الامير همين طور است كه مى‏فرمائى خدا در قرآن مى‏فرمايد: ولا تزر وازرة وزر اخرى‏(٢٨) امتحان مرد به قوت بخت و طالع او بوده و امتحان تيغ به تيزى او است چنانچه آزمايش اسب به دوندگى وجودت او است، از ما همين است كه تو را بر خود امير دانسته و سزاوار امارت مى‏دانيم خواهى ببخش خواه بكش امر، امر تو است.
ابن زياد جواب آن چاپلوس را نگفت و از منبر به زير آمد و بطرف قصر روانه شد.
در مقتل ابى مخنف است كه ابن زياد به جارچى امر نمود كه جار زده و به مردم خبر دهد كه لازم است در بيعت يزيد ثابت قدم باشند و عنقريب لشگرى خون آشام از شام آمده و مردان مخالفين را كشته و زنانشان را اسير خواهند كرد.
مردم كوفه اين صداها را مى‏شنيدند و با يكديگر مى‏گفتند:
ما را چه كه خود را ميان انداخته و مخالفت يزيد را كه خزينه و مال دارد نموده و با كسى كه درهم و دينار ندارد بيعت كرده و بى جهت خويشتن را به مهلكه اندازيم.
انتقال حضرت مسلم بن عقيل از خانه مختار به منزل هانى و راه يافتن معقل به آن جا چون حضرت مسلم بن عقيل از حالات مستحضر شد از سراى مختار بن ابى عبيدة بيرون آمد و به خانه هانى بن عروه كه از زعما و اشراف كوفه بود منتقل شد، هانى را خوانده و فرمود:
بايد شرائط حمايت از من به جاى آرى و به ميهمانى بپذيرى.
هانى گفت: تكليف بزرگ و سختى فرمودى و اگر به منزل من نيامده بودى مى‏گفتم تا من را معاف دارى ولكن چون تو بزرگوارى را چون منى رد نتوان كرد، به سلامت در خانه شو، مسلم در خانه هانى پنهان شده شيعيان كوفه خدمت او آمد و شد داشتند در آن وقت بيست و پنج هزار كس از كوفيان با او بيعت كرده بودند، مسلم اراده خروج نموده، هانى گفت: شتاب بگذار كه در اين امر تامل بهتر است چون چند روزى گذشت ابن زياد غلام خويش معقل را طلبيد و گفت:
اين سه هزار درهم بستان و از مسلم و اصحاب او تفحص كن چندانكه يكى از آنها را يافتى اظهار تشيع كن اين مال بدو ده و بگو كه بدين محقر بر حرب دشمنان استعانت جوئيد چون چنين كنى مطلبى از تو پوشيده ندارند و توجه داشته باش كه شب و روز بكوشى تا منزل مسلم را پيدا نمائى و نيز اصحابش را بشناسى.
معقل به مسجد آمده مسلم بن عوسجه را ديد كه مشغول نماز است، نزد او بنشست و مى‏شنيد كه كوفيان بيكديگر مى‏گفتند اين مرد براى حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) بيعت مى‏ستاند، چون از نماز فارغ شد به مسلم گفت من مردى شامى هستم و از موالى ذوالكلاع حميرى و دوستان اهل بيت طاهره هستم و آن چه عبيدالله ملعون باو ياد داده بود باز گفت و سپس اظهار كرد:
من مردى غريبم چه شود كه مرا نزد آن كس برى كه از براى حضرت امام حسين (عليه السلام) بيعت مى‏ستاند زيرا از مردمان شنيده‏ام كه تو را با او سابقه آشنايى و معرفت است، اكنون اگر خواهى خود اين مال را بردار و از من بيعت بگير واگرنه مرا به خدمت او برسان و آغاز گريه كرد.
مسلم بن عوسجه گفت:
از ميان همه مردم درين مسجد چگونه من را اختيار كردى و صاحب سر خود ساختى؟
معقل گفت: آثار خير و فلاح و انوار رشد و صلاح در بشره تو ديدم و بخاطرم رسيد كه تو از محبان اهل بيت رسولى.
مسلم بن عوسجه كه مردى ساده دل و پاك طينت بود فرمود:
ظن تو خطاء نيست من دوستدار اهل بيتم و نامم مسلم بن عوسجه است، بيا با خداى عهد و پيمان كن اين سر را پيش هيچ كس فاش نكنى تا من تو را به مقصود برسانم.
معقل ناپاك سوگند مغلّظه خورد كه هر سرى به من سپارى در افشاى آن نكوشم.
مسلم بن عوسجه گفت: امروز برو و فردا به منزل من آى تا تو را نزد صاحب خود يعنى مسلم بن عقيل ببرم، روز ديگر معقل آمد مسلم بن عوسجه او را نزد جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) برد و صورت حال را تقرير كرد، معقل خود را در دست و پاى آن حضرت انداخت و آن درهم‏ها را تسليم كرد، مسلم فرمود:
هر چند در سيماى اين مرد آثار رشد و رشاد نمى‏بينم اما به قضاء خدا راضيم، قرآن بياوريد تا وى را قسم بدهم، كلام الهى آوردند، معقل قسم خورد كه سر شما را افشاء نكنم اگر سرم برود بيعت را نشكنم و آن روز تا شب در سراى هانى بود و بر تمام اخبار و وقايع مطلع شد، وقت غروب مرخص شد آمد به منزل ابن زياد تفصيل واقعه را بيان كرد.
ابن زياد غلام را تحسين كرد و گفت: از محضر مسلم دور مشو مبادا منزل را از خانه هانى تغيير بدهند و ما از آن غافل شويم.
مقاله مرحوم شاهزاده فرهاد ميرزا در كتاب قمقام زخار مرحوم فرهاد ميرزا در كتاب قمقام مى‏نويسد:
به روايتى هانى بن عروه در آن هنگام مريض شده بود و ابن زياد به عيادت او آمد، عمارة بن عبيد سلولى به هانى گفت تدبير آن است كه اين طاغى ملعون (يعنى ابن زياد) را بكشيم و فرصت از دست ندهيم.
هانى گفت كشتن او در خانه خويش روا ندارم، و به قول اكثر شريك بن اعور كه با عبيدالله از بصره آمده بود در خانه هانى منزل كرده بيمار گشت و وى نزد ابن زياد و سائر امراء بسيار گرامى بود عبيدالله باو پيغام فرستاد كه شبانگاه نزد تو مى‏آيم.
شريك مسلم بن عقيل را گفت چون بيايد او را بكش و به دارالاماره بنشين كه هيچ كس ترا ممانعت نتواند كرد و اگر من از بستر برخيزم به بصره روم و مهم آنجا را كفايت كنم و نشانه ما آن باشد كه آب خواهم، چون عبيدالله بيامد شريك با او به صحبت پرداخت و پيوسته قى مى‏كرد.
و به روايتى قبلا مغره‏(٢٩) خورده بود چنانچه هر كس او را مى‏ديد مى‏پنداشت كه خون قى مى‏كند و در آن اثناء آب مى‏طلبيد تا مسلم بيرون آمده آن ملعون را بكشد چون مسلم دير كرد شريك گفت چون است كه آبم نمى‏دهيد، بارى جرعه‏اى آب آريد چند كه موجب هلاك من شود و چند بار بر سبيل كنايه اين شعر بخواند.
ما الانتظار بسلمى ان تحيوها حيوا سليمى و حيوا من يحييها ابن زياد گفت اين چيست، مگر هذيان مى‏گويد؟
هانى گفت: آرى از صبحگاه تا كنون حالت او چنين است، ابن زياد از اين سخن‏ها سخت بدگمان و متوهم شده برخواست شريك گفت، بنشين تا وصاياى خود بگويم، ملعون گفت ديگر باره بيايم و به روايتى مهران غلام ابن زياد به او اشاره كرد كه مى‏بايد رفت، از آنروى برخاسته به دارالاماره شد، مهران باو گفت كه شريك اراده قتل تو داشت.
ابن زياد گفت: نه، زياد در حق او نيكوئى‏ها كرده و من خود هيچ دقيقه از اكرام او فرو نگذاشته‏ام، و آنگاه در خانه هانى بن عروه هرگز اين نتواند بود.
مهران گفت: سخن اين است كه گفتم.
پس از رفتن ابن زياد شريك به جناب مسلم گفت: وقت از دست بدادى و ديگر چنين فرصت نيابى، مسلم گفت: از اين كار دو چيز مرا مانع شد:
نخست: كراهت هانى كه در خانه او بود.
و ديگر: حديث نبوى (صلى الله عليه و آله و سلم): ان الايمان قيد الفتك فلا يفتك مومن
شريك گفت: بارى فاسق فاجرى را كشته بودى.
و به قولى مسلم گفت: زنى در من آويخته، بگريست و سوگندها داد كه در خانه ما مكش، من شمشير بيانداختم.
هانى گفت: خدايش بكشد كه خويش و مرا بكشت و تو از آنچه مى‏گريختى بدان در افتادى، پس از سه روز ديگر شريك بجوار رحمت حق پيوست و ابن زياد بر جنازه او نماز بگذاشت، بعد از شهادت مسلم و هانى رحمة الله عليهما به ابن زياد گفتند: آنچه آن روز شريك مى‏خواند تحريص مسلم بن عقيل بر كشتن تو بود.
عبيدالله گفت: ديگر بر جنازه هيچ عراقى نماز نگذارم و اگر نه حرمت قبر زياد ابن ابيه بود كه در ميان ايشان است نبش قبر شريك مى‏كردم.
گرفتار شدن عبدالله بن يقطر بدست مالك بن يربوع و كشته شدنش بفرمان ابن زياد مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مى‏فرمايد: هانى از ابن زياد خائف بود و به حضور او نمى‏رفت و خود را به بيمارى زده بود و آن را بهانه مى‏كرد، ابن زياد رو كرد به حضار در مجلس و گفت: مالى لا ارى هانيا چه شده و از من چه سرزده كه هانى به مجلس ما نمى‏آيد؟!
گفتند: ايها الامير نقاهت دارد.
ابن زياد گفت: عجبا اگر ما مى‏دانستيم از او عيادت مى‏كرديم، رو كرد به عمرو بن حجاج زبيدى كه پدر زن هانى بود(٣٠) گفت: يابن حجاج چه شده كه هانى اينجا حاضر نمى‏شود؟
گفت: امير نمى‏دانم، مى‏گويند ناخوش مزاج است.
ابن زياد گفت: من از سلامتى او خبر دارم مى‏گويند در صفه‏(٣١) خانه خود مى‏نشيند و مردم پيش او رفت و آمد مى‏كنند، تو با محمد بن اشعث و يحيى از طرف من برويد او را عيادت كنيد تا مثل چنين بزرگى كه از اشراف كوفه است حق او را خوار نشمرده باشيم در اين اثناء مالك بن يربوع تميمى كه از خواص و ندماء ابن زياد بود از در درآمد، گفت: اصلح الله الامير، امير به سلامت باشد حادثه تازه رخ داده.
گفت چه خبر؟
گفت: اكنون به عزم تفرج به صحراء و دشت مى‏تاختم هر طرف اسب مى‏راندم ناگاه قاصدى سريع السير را ديدم از كوفه به راه مدينه مى‏رود پيش رفتم گفتم: كيستى و بكجا مى‏روى؟
گفت: مدنى هستم به كوفه كارى داشتم اكنون مراجعت مى‏كنم.
گفتم: از اهل كوفه نامه همراه دارى؟
گفت: نه‏
از مركب پياده شدم، رخت و لباسهايش را تفتيش كردم كاغذ سر بمهر يافتم، اكنون اين نامه و اين هم آن شخص كه در باب القصر به حراس سپرده‏ام تا امير چه مى‏فرمايد.
ابن زياد نامه را گشود ديد نوشته است:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين نامه‏اى است بسوى سلطان حجاز از مسلم بن عقيل: اما بعد:
فدايت شوم بدانيد شيعيان و دوستان شما در كوفه همه را مطيع و منقاد يافتم، همه قدوم شما را خواستارند تا كنون از بيست هزار نفر بيعت گرفته‏ام و اسامى آنها را در دفتر خود ثبت كرده‏ام همينكه از خواندن‏ مضمون نامه فارغ شديد در آمدن سرعت نموده و ممانعت احدى را قبول نفرمائيد والسلام.
به نقل ابن شهر آشوب حامل نامه عبدالله بن يقطر بود.
ابن زياد حامل نامه را طلبيد، پرسيد كيستى؟
گفت: از غلامان بنى هاشم.
پرسيد: چه نام دارى؟
گفت: عبدالله بن يقطر.
پرسيد: اين كاغذ را چه كسى نوشته و بتو داده است؟
گفت: عجوزه‏اى از اهل اين شهر به من گفت چون به مدينه مى‏روى اين عريضه را به آقا برسان.
پرسيد: او را مى‏شناسى؟
گفت: خير.
ابن زياد گفت: يكى از دو كار را اختيار كن: يا آنكه نويسنده كاغذ را نشان ده تا از شر من نجات يابى و يا آنكه كشته شدن به بدترين وضع را قبول نما.
عبدالله گفت: لا والله من از آن عجوزه كمتر نيستم كه اين نامه را به من داده، كشته شدن خوشتر است ابن زياد از روى غضب فرياد زد و جلاد را طلبيد و امر به قتل آن غريب مظلوم نمود.
جلاد سنگدل آمد محاسن آن مظلوم را گرفت و كشيد بر روى نطع‏(٣٢) نشانيد آن غريب از روى حسرت رو به مكه نمود و گفت: يابن رسول الله گر مى‏دانستم ديگر جمال دل آراى تو را نمى‏بينم هر آينه در وقت آمدن به كوفه توشه بيشترى از جمالت بر مى‏داشتم.
بهر صورت جلاد سر آن مظلوم را همچون سر گوسفند بريد و اين واقعه در روز ششم ذى الحجة يعنى دو روز قبل از شهادت جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) واقع شد.
گرفتار شدن هانى بن عروه بدست عبيدالله بن زياد پس از آنكه ابن زياد بجهت دستگيرى و كشتن حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) از بصره به كوفه آمد چند روزى از آن جناب تفحص كرد تا آنكه به تمهيد معقل غلام فهميد حضرت مسلم در خانه هانى بن عروه است و پيوسته معقل به مجلس جناب مسلم حاضر مى‏شد و وقايع و گزارشات را براى ابن زياد خبر مى‏داد از طرفى هانى خود را به بيمارى زده بود و به بارگاه ابن زياد نمى‏رفت آن ناپاك عمرو بن حجاج زبيدى و محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه را به طلب هانى فرستاد گفت رفته و او را بياوريد تا معلوم كنم براى چه به مجلس ما نمى‏آيد.
به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد وقت عصر بود كه حضرات به طلب هانى آمده و او را در صفه درب خانه ديدند كه نشسته است، گفتند: ما يمنعك من لقاء الامير (چه باعث شده كه به ديدار امير نمى‏آئى) امير از تو زياد ياد مى‏كند و همه روزه احوال مى‏پرسد و مى‏گويد: اگر بدانم نقاهتى دارد به عيادتش مى‏روم.
هانى فرمود: بلى چند روزى كسالت داشتم ميسر نمى‏شد در دربار حاضر شوم.
عمرو بن حجاج گفت: بعضى به عرض امير رسانده‏اند چنين نيست و نقاهتى ندارى و همه روزه سالما به در صفه خانه مى‏نشينى و مخصوصا از امير كناره‏گيرى مى‏كنى، چرا بايد خدمت امير نرسى و اسباب اتهام و غضب براى خود فراهم كنى، اين سستى و كندى و بى مهرى را از خود دور كن مهيا شو الان باتفاق شرفياب حضور شويم، پس به اصرار و تدبير آن فرومايگان هانى لباس حضور طلبيد و سپس بر قاطرى سوار شد باتفاق اهل نفاق تا بنزديك دارالاماره صحبت كنان آمد همينكه چشمش به قصر افتاد در خيال فرو رفت و در ذهنش خطور كرد مبادا ابن زياد از حال من خبردار شده و من را براى مواخذه طلب كرده، نه مى‏توانست برگردد و نه دل گواهى مى‏داد به دارالاماره داخل شود لذا با رنگ پريده و بدنى لرزان رو كرد به حسان بن اسماء خارجه و گفت:
يابن الاخ انى والله لهذا الرجل لخائف (به خدا سوگند من از اين مرد بيمناكم) بگذاريد برگردم، اى حسان بگو ببينم در مجلس ابن زياد از من چه صحبت مى‏شد و چه مى‏گفت، تو چه شنيدى، رأى تو در آمدن من چيست؟
حسان گفت: عمو جان والله من بر تو هيچ نمى‏ترسم، انديشه در دل خود راه مده كه اصلا به جان و آبروى تو ضررى نخواهد رسيد.
البته حسان از هيچ جا خبر نداشت و نمى‏دانست كه معقل غلام به حيله و تدبير به خانه هانى راه پيدا كرده و وقايع را براى ابن زياد گفته و او را به جهت همين خواسته‏اند كه مسلم را به چنگ آورند.
هانى اندكى آرام گرفت به تقدير الهى تن در داد و به زبانحال گفت:
شعر من همان لحظه وضوء ساختم از خون گلو مال و جان مى‏نهم امروز به تابوت فنا كامد از در ببرم مسلم و بر خانه نشست پنج تكبير زنم يكسره بر هر چه كه هست بهر صورت هانى با همراهان وارد بارگاه شد، مجلسى آراسته و محفلى از اعيان و اركان ديد كه جملگى نشسته‏اند چون چشم ابن زياد به هانى افتاد گفت: اتتك بخائن رجلاه (يعنى آورد تو را دو پاى خائن)
هانى از اين كلام بدگمان‏تر شد آمد تا به جائى كه شريح قاضى نشسته بود، ابن زياد به شريح گفت:
اريد حياته و يريد قتلى عذيرك من خليلك من مراد من حيات و زندگانى او را مى‏خواهم ولى او كشتن من را طالب است...
هانى فرمود: اى امير چه مى‏گوئى و اين چه عبارتى است كه بر زبان جارى كردى، من چه كرده‏ام و كدام خيانتى را نموده‏ام؟
ابن زياد گفت: اين چه فتنه هاست كه در خانه‏ات به پا كرده‏اى، مسلم را در منزلت راه داده و او را در ظل خود پناه داده‏اى و مردم را به بيعت با حسين دعوت مى‏كنى، اسباب و اسلحه كار و مردان كارزار به دور خود جمع كرده‏اى، گمان مى‏كنى من از اينها خبر ندارم؟
هانى چاره‏اى نديد غير از اينكه بگويد: اى امير آنچه مى‏گوئى من از آنها خبر ندارم نه من اين كارها را كرده‏ام و نه مسلم در خانه‏ام مى‏باشد.
ابن زياد در غضب شد گفت: معقل غلام حاضر شود، چون چشم هانى بر معقل افتاد فهميد همه فتنه‏ها از او سر زده، ابن زياد گفت: اين شخص را مى‏شناسى؟
هانى سر بزير انداخت و به دست خود نگاه مى‏كرد، بعد سر بلند نمود و گفت:
اى امير به سخنان من گوش كن و آنها را بپذير، به خداى آسمان و زمين سوگند كه من خواهش آمدن مسلم به خانه خود را نكردم، بلكه خود سرزده از در خانه من بدر آمد و زنهار خواست مرا حيا مانع شد كه او را نااميد ساخته و پناه ندهم، اكنون امير اختيار دارد فرمان بدهد كه بعدها از من غائله و خطائى سر نزند، دست مى‏دهم كه بعدها مخالفت ننمايم، اگر مى‏فرمائى گرو بدهم و بروم مسلم را از خانه خود بيرون كنم تا هر جا خواهد برود و من هم از زمام و جوار او بيرون آيم.
ابن زياد گفت: والله از پيش من بيرون نخواهى رفت تا آنكه مسلم را حاضر كنى.
هانى فرمود: به خدا سوگند چنين كارى نخواهم كرد كه مهمان به دست خود به تو دهم.
ابن زياد گفت: والله بايد او را حاضر كنى.
هانى فرمود: البته از اين مطلب بگذر كه از آئين شريعت و طريقت و مروت بدور است كه پناهى خود را بدست تو بسپارم تا او را بكشى.
هر چند ابن زياد اصرار و حضار مجلس مبالغه كردند به جائى نرسيد، مسلم بن عمرو باهلى پيش آمد و گفت: اصلح الله الامير اذن بدهيد من با او قدرى صحبت بدارم شايد از من بشنود پس دست هانى را گرفت برد در گوشه قصر هر دو نشستند، گفت برادر من از مثل تو عاقلى حيف است كه خود را با اين شكوه و جلال براى يك نفر در عرضه هلاكت آورى و قوم و عشيره و اهل و عيال خود را ضايع گذارى و به كشتن دهى، اين مرد كه به تو پناه آورده با امير خويشاوندى دارد البته از ناحيه امير ضررى به او نخواهد رسيد و از انصاف و مروت تو هم چيزى كم نخواهد شد مقصر را به سلطان سپردن عار نيست، بلكه نزد عقلاء خلاف رأى سلطان عمل كردن ننگ مى‏باشد.
هانى فرمود: اين چه مزخرفات است كه مى‏بافى، كمال عار همين است، كسى كه پناه به در خانه تو آورده وى را بدست دشمن بسپارى، اين ننگ و عار را به كجا ببرم كه زنه باشم و ببينم و بشنوم و قدرت و قوت و ايل و قبيله و جمعيت داشته باشم در عين حال ملتجى شده خود را به دشمن دهم حاشا و كلا، من لاف عقل مى‏زنم اين كار كى كنم.
ابن زياد سخنان ايشان را مى‏شنيد از گفتار هانى سخت در غضب شد فرياد زد:
ادنوه منى (هانى را نزديك من آوريد.) هانى را نزديكش بردند، گفت:
هانى يا مسلم را حاضر كن يا الان گردنت را مى‏زنم.
هانى فرمود: اگر تو چنين كارى كنى، الان دور خانه‏ات آتش خواهد گرفت زيرا بسا شمشيرها كه كشيده شود و دمار از روزگارت بر آورده شود.
البته اين سخن بدان جهت گفت كه به قبيله و قوم خود پشت گرم بود و مى‏پنداشت كه نگذارند ابن زياد به او قصد سوء نمايد چه آنكه هانى مردى بود بزرگ و مطاع و در هنگام ضرورت چهار هزار سوار زره پوش و هشت هزار پياده از قبيله مراد در ركاب او حاضر مى‏شدند و از ساير قبائل كنده و غير آن سى هزار مرد مسلح او را مهيا بود.
ابن زياد گفت: والهفاه عليك، تو بدان شمشيرها مرا بيم مى‏دهى، صدا زد مهران او را بگير، مهران عصا بگذاشت و گيسوان هانى گرفت و ابن زياد آن چوبدستى كه در دست مهران بود برداشت و بر سر و صورت هانى بقوت تمام بزد به طورى كه بنى او شكست خون و گوشت سر و پيشانى بر روى و ريش هانى فرو ريخت، مردى ايستاده بود هانى دست برد تا شمشير او را بكشد مرد شمشير نداد، ابن زياد ملعون گفت:
امروز خون تو مباح است كه شيوه خارجيان گرفتى، پس هانى را بكشيدند و در خانه‏اى از دارالاماره حبس كردند و نگهبانانى چند بر او گماشتند.
اسماء بن خارجه و به روايتى حسان بن اسماء گفت: اى امير ما به اشارت تو اين مرد را با كمال اميد به حضور آورديم و از تو سخنان نيكو در حق او مى‏شنيديم چون خدمت رسيد اينگونه خوار و زارش كرده و اراده قتل او دارى، اين چگونه بزرگى و سرپرستى است كه به عمل مى‏آورى؟
ابن زياد در غضب شد گفت: تو نيز اينجا سخن مى‏گوئى و جسارت و فضولى مى‏كنى!
سپس صدا زد، بزنيد او را و به زندانش ببريد.
غلامان و فراشان او را كشان كشان برده و در گوشه‏اى از بارگاه نشاندنش.
ابو مخنف مى‏نويسد:
هنگامى كه ابن زياد بيدادگر با چوبدستى به سر و صورت هانى نواخت و وى را مجروع نمود آن شير دل شمشير غلامى را گرفت به قصد ابن زياد حواله سر نامبارك آن ظالم نمود، شمشير به عمامه خز رسيد شب كلاه را دريد به سر پر شر آن پليد رسيد مجروع ساخت، ابن زياد نعره كشيد: بگيريد او را معقل غلام پيش دويد، هانى با همان شمشير بر معقل نواخت كه سر و كله‏اش را دو نيمه ساخت غلامان ديگر هجوم آوردند هانى با آن قوت ايمانى كه داشت بر آن نابكاران حمله كرد همچون شيرى كه در گله روبهان افتاد با يك حمله به يمين و حمله‏اى ديگر بر يسار بيست و پنج نفر از چاكران و كاسه ليسان آن مخذول را به دارالبوار فرستاد و در حين قتال مى‏فرمود:
يا اهل الشقاق، اگر يك طفل كوچكى از اولاد رسول قدم به خانه من بگذارد البته تا جان دارم حمايت مى‏كنم، شخص نبيل جليل جناب مسلم بن عقيل كه جاى خود دارد، نائب خاص و رسول خاص الخاص سلطان بحر و بر، داناى خير و شر، شاه ملك سير، خاقان با وقار البته او را تسليم نكرده و از جنابش حمايت مى‏كنم.
بهر صورت نوكران و چاكران و بد انديشانى كه از ابن زياد ملعون هوادارى مى‏كردند به يك بار به آن بزرگوار حمله كردند:
پشه چو پر شد بزند پيل را با همه تندى و صلابت كه اوست و او را بعد از خستگى و كوفتگى دستگير كرده، دستهايش را بسته در گوشه‏اى محبوس داشتند.
مقاله ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء ملا حسين كاشفى قصه گرفتار شدن جناب هانى بن عروه عليه الرحمه را اين طور مى‏نويسد:
روز ديگر اسماء بن خارج و محمد بن اشعث بن مجلس ابن زياد آمدند از ايشان پرسيد كه هانى بن عروه كجا است كه چند روز است او را نمى‏بينم؟
گفتند: مدتى شد كه او بيمار است.
ابن زياد گفت: مى‏شنوم كه در اين روزها بهتر شده و بر در خانه خود مى‏نشيند او را چه چيز مانع است كه به سلام ما نمى‏آيد و ما مشتاق ديدار او هستيم؟
ايشان گفتند ما برويم و اگر سوار تواند شد او را به خدمت شما آريم، پس نزد هانى آمدند و به مبالغه و الحاح تمام او را سوار كرده روى به دارالاماره نهادند، هانى چون نزديك كوشك‏(٣٣) رسيد گفت: اى ياران خوفى از اين مرد در دل من پيدا شد.
محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه در تسكين وى كوشيده، گفتند: اين معنا از وساوس نفسانى و هواجس شيطانى است و هانى به تقدير ربانى رضا داده مصحوب آن دو شخص به مجلس ابن زياد در آمده، ابن زياد كلمه‏اى كنايت‏آميز گفت.
هانى فرمود: ايهاالامير چه واقع شده؟
گفت: واقعه‏اى از اين عظيم‏تر چه تواند بود كه مسلم بن عقيل را به وثاق خود راه داده‏اى و خلقى انبوه را به بيعت حسين در آورده و تصور تو چنان است كه من از كيد و غدر تو غافلم.
هانى انكار اين معنا كرد.
پسر زياد معقل را طلبيد و گفت: اين شخص را مى‏شناسى؟
هانى نظر كرد معقل را ديد، دانست كه وى جاسوس غدار بوده است نه مخلص دوستدار از اين جهت اثر انفعال و خجالت در ناصيه وى پيدا شد، گفت:
اى امير به خدا سوگند كه من مسلم را به خانه خود نطلبيدم و در احداث فتنه سعى ننمودم اما او در شبى از شبها ناخوانده به خانه من در آمد و زنهار(٣٤) خواست.
مرا حياء مانع آمد كه او را نا اميد سازم، اكنون سوگند مى‏خورم كه مراجعت نموده او را از منزل خود عذر خواهم.
پسر زياد گفت: هيهات هيهات، تو از پيش من بيرون نروى تا مسلم را حاضر نكنى.
هانى گفت: هرگز اين كار نكنم و در آئين شريعت و طريق مروت چگونه جائز بود كه زنهارى را به دست خصم دهم و قاعده وفادارى و عهد و پيمان را برطرف نَهَم.
صفت عاشق صادق به حقيقت آنست كه گرش سر برود از سر پيمان نرود هر چند پسر زياد و نديمان او در اين باب با هانى سخن گفتند به جائى نرسيد و او را در كوشك محبوس گردانيدند اما اسماء بن خارجه روى به پسر زياد كرد كه اى غدار ناكس ما اين مرد را به اشارت تو آورديم و تو در اول سخنان نيكو مى‏گفتى و چون پيش تو آمد با وى خوارى كردى و محبوس ساخته، وعيد قتل مى‏دهى اين چه كردار ناصواب است كه از تو صادر مى‏گردد؟!
پسر زياد در غضب شد و فرمود تا اسماء را چنان زدند كه از حيات مأيوس شد و گفت:
اى هانى خبر مرگ خود به تو مى‏رسانم انا لله و انا اليه راجعون.
پس ابن زياد ديگر باره هانى را طلبيد و گفت:
اى هانى، جان خود را دوست‏تر مى‏دارى يا جان مسلم بن عقيل را؟
هانى گفت: هزار جان من فداى مسلم باد وليك اى پسر زياد تو امير و صاحب اختيارى، مسلم را طلب كن تا بيابى، از من چه مى‏طلبى؟!
گفت: مسلم را جستم و در خانه تو يافتم، اكنون به خداى كه او را از پهلوى تو بيرون كشم يا خود را فداى او كنى، پس فرمود تا تازيانه و عقابين‏(٣٥) بياوردند و جامه از تن وى بيرون كردند و هانى هشتاد و نه ساله بود به صحبت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيده و مدت‏ها با على مرتضى مصاحب بوده و او را بر عقابين كشيدند و گفتند مسلم را بيار نا باز رهى.
هانى جواب داد كه به خداى اگر هر عقوبتى كه از آن بدتر نباشد با من بكنى و مسلم در زير قدم من باشد، قدم از وى بر ندارم و او را بتو نشان ندهم تو ندانسته‏اى كه ما روز اول كه قدم در راه محبت اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) نهاده‏ايم محنت‏هاى عالم را با خود قرار داده‏ايم و جان‏هاى خود را به رسم نثار بر طَبَق اخلاق نهاده:
ما بر سوائى عَلَم روزى كه مى‏افراشتيم بر سر كوى تو اول ماتم خود داشتيم ابن زياد گفت تا او را بپانصد تازيانه بزدند و هانى بيهوش شد، ندماء درخواست كردند كه اين پير بزرگوار از اصحاب سيد مختار (صلى الله عليه و آله و سلم) است، بفرماى تا او را از عقابين فرود آورند، پسر زياد بفرود تا او را فرو گرفتند و فى الحال برحمت خداى پيوست و روايتى است كه او را بر سر بازار برده گردن زدند و تنش را بر دار كرده، سرش را پيش ابن زياد بردند.
مقاله مرحوم صدرالدين قزوينى راجع به وقايع بعد از گرفتارى هانى مرحوم صدرالدين واعظ قزوينى در رياض القدس مى‏فرمايد:
به روايت شيخ مفيد عليه الرحمه در اين واقعات عمرو بن حجاج حاضر نبود و بوى كه پدر زن هانى بود خبر دادند كه هانى كشته شد، وى قبيله مذحج را با سلاح و اسلحه جمع آورد و با ازدحام عظيم دور قصر را محاصره كردند تماشائى بر سطوح و اعالى و بامها بر آمد بَرقا بَرقِ شمشير چشم‏ها را خيره مى‏نمود و عمرو بن حجاج فرياد مى‏كرد منم عمرو و اينك اينها آل مذحجند كه روى ايشان را چيزى بر نمى‏گرداند و از احدى اطاعت نمى‏نمايند، خبر به پسر زياد رسيد از ترس جان به شريح قاضى گفت برو به بزرگ اين قوم بگو كه صاحب شما زنده است و كسى او را نكشته است و آشوب را بخوابان و هانى را ببر نشان ايشان بده.
شرح به نزد هانى آمد ديد بر خود مى‏پيچد و فرياد مى‏كند: يالله ياللمسلمين اهلكت عشيرتى، اين اهل الدين، اهل المصر امان، اى مسلمانان اقوام و عشيره ايل و قبيله من از غصه هلاك شدند آخر كجايند اهل دين و مردمان امين و هى فرياد مى‏زد و خون از سر و صورتش بر محاسن او مى‏ريخت و مى‏گفت: اگر ده نفر از اين قوم من وارد قصر شوند هر آينه مرا خلاص خواهند نمود، شريح چون هانى را به آن حالت ديد و داد و فرياد او را شنيد، صلاح ندانست كه او را به بام قصر بياورد و نشان بدهد خود به بام قصر بر آمد گفت:
ايها الناس آشوب و فتنه بر پا مكنيد، هانى زنده است و امير آمدن شما را شنيد و اندوه شما را فهميد مرا فرستاده كه ببينم صاحب شما زنده است و كشته نشده رفتم ديدم صحيح و سالم است باكى ندارد هر كه خبر قتل او را بشما گفته دروغ و بى اصل است، آسوده باشيد.
مردم حرف قاضى را صحيح دانسته آرام گرفتند.
عمرو بن حجاج گفت: شكر خدا را كه زنده باشد.

٢٨) آيه ١٦٤، از سوره انعام.
٢٩) به فتح ميم و غين و راء و با سكون غين نيز وارد شده عبارت است از گلى سرخ رنگ.
٣٠) همسر هانى رويحه دختر حجاج و به روايتى روعه خواهر او بوده است.
٣١) صفه به ضم صاد يعنى ايوان.
٣٢) فرش چرمى كه سابقا افراد محكوم به اعدام را روى آن مى‏نشانده و سرشان را مى‏بريدند.
٣٣) كوشك يعنى قصر.
٣٤) زنهار يعنى پناه.
٣٥) دو چوبى است كه مقصر را بر آنها به دار مى‏كشيدند يا بر آنها بسته چوب مى‏زدند.
۶
مقتل الحسين

خروج حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) در كوفه و محاصره دارالاماره عبدالله حازم گويد: وقتى كه گماشتگان ابن زياد هانى را به بارگاه ابن زياد بردند جناب مسلم بن عقيل به من فرمود: همراه ايشان برو و چگونگى حالات را از براى من خبر بياور، من هم از قفاى ايشان رفته آنچه بر سر هانى آمد از خواستن ابن زياد مسلم را از هانى و امتناع نمودن وى و ضرب و شتم و دشنام و شكستن سر و صورت و حبس هانى و خروج آل مذحج و تفرق ايشان همه را براى جناب مسلم خبر آوردم و من اول كسى بودم كه خبر هانى را از براى مسلم و اهل بيت هانى آوردم ناگهان ديدم صداى ناله و ضجه اطفال و اهل عيال هانى به واثكلاه، و اعبرتاه بلند شد.
چون جناب مسلم اخبار هانى و شيون زنان را شنيد دنيا در نظر آن صاحب جود تنگ شد به من فرمود بيرون رو و ياران مرا خبر كن من رفتم بانگ بر آوردم، مردمى كه بيعت كرده بودند خبر كردم در اندك زمانى زياده از چهار هزار از اهل عراق حاضر يراق درب خانه هانى اجتماع كردند، كوچه و معبر و راه و گذر تنگ شد منادى را فرمود به بام برو و ندا كن: يا منصور امت.
جارچى به امر جناب مسلم نعره از جگرگاه مى‏كشيد كه: يا منصور امت.
مردم فوج، فوج، دسته، دسته عَلَم پشت سر علم، بيرق پشت سر بيرق، جنود و جيوش احزاب اعراب به جوش و خروش بر آمدند صداى قعقعه سلاح و خشخشه لجام‏ها گوش را مى‏دريد و هوش را از سر مى‏ربود، جناب مسلم بيرون آمد بر سر چهار راه قرار گرفت، قبائل كنده و مذحج و اسد و مضر و تميم و همدان هر فوج عَلَمى داشتند و روى به مسجد آوردند و پشت سر هم جمعيت مى‏رسيد تا در اندك زمانى مسجد و بازار و كوچه از ازدحام خلق مملو شد طوائف و قبائل اعراب عربده مى‏كردند و به صداهاى مهيب فرياد مى‏نمودند:
يا اهل الدين، يا اهل المصر، يا اهل الغيرة، بشتابيد، بيائيد، بگيريد و ببنديد، اين صدها به گوش پسر زياد مى‏رسيد و او را بى اندازه وحشت زده و بيمناك نموده بود به طورى كه بانك مى‏زد: درب قصر را محكم بداريد.
ابن زياد در ميان قصر متحصن شده و معدودى از فراشان و گماشتگان كه قريب سى نفر مى‏شدند و بيست تن از اشراف كوفه و خلصان همراه داشت مثل بيد مى‏لرزيدند، خلائق دور تا دور قصر را محاصره كرده بودند و سنگ و كلوخ پرتاب كرده و فحش و دشنام بر پدر و مادر ابن زياد مى‏دادند نه كسى از ياران و هواداران ابن زياد مى‏توانست وارد قصر شود و نه از قصر احدى مى‏توانست بيرون آيد و فرار كند، حاصل آنكه كار بر پسر مرجانه تنگ شد رو به كثيربن شهاب كرد و التماس نمود كه بيرون رود و مطيعان خود از طائفه مذحج را بخواند و به وى گفت: ايشان را بترسان و توجهشان را از مسلم بن عقيل بگردان.
كثير بن شهاب به منظور تفريق آل مذحج از باب الرومين خود را بيرون انداخت جماعت مذحج را خواست با چاپلوسى و زبان نرمى گفت:
هر چه باشد من خير خواه شما هستم، مگر شما خانه نمى‏خواهيد، زندگى نمى‏خواهيد، از اهل و عيال سير شده‏ايد كه اين نوع ديوانگى مى‏نمائيد، شما را چه افتاده با مثل يزيدى طرف واقع شويد و دست از عمر خود بشوئيد، برگرديد به خانه‏هاى خود، فردا است كه لشگر شام مثل مور و ملخ مى‏ريزند و شما را مثل دانه از زمين بر مى‏چينند.
از طرف ديگر ابن زياد نابكار محمد بن اشعث را بيرون فرستاد كه به زبان چرب و نرم طائفه كنده را خاموش كرده و از جوش و خروش بياندازد.
محمد اشعث بيرون رفت، مردم را نصيحت كرد، علم امان در ميدان نصب كرد و گفت: هر كس به زير اين علم آيد در امن و امان است.
سپس ابن زياد قعقاع ذئلى را خواست او را نيز براى خاموش كردن آتش فتنه بيرون فرستاد بعد شبث بن ربعى تميمى را به منظور دلالت قبيله بنى تميم فرستاد و بدنبال او حجار بن ابحر سلمى را ارسال داشت و بالاخره شمر بن ذى الجوشن عامر را به جهت تخويف و تنذير فرستاد و باقى اشراف را از خوف تنهائى با خود نگاه داشت، پس آن مكاران از قصر بيرون آمده ميان مردم افتادند، فرياد مى‏كردند: خلائق چه خبر است اين چه آشوب پر خطر است، اين چه فتنه مى‏باشد كه بر پا كرده‏ايد و اين چه خاكى است بر سر خود ريخته‏ايد، چرا از سوء عاقبت نمى‏ترسيد حرف پيران بپذيريد، گوش به سخنان‏ جهال ندهيد، اين روساء نانجيب به زبان نرم مردم را فريب دادند، بيشتر آن مردم ترسو و بزدل برگشتند و گفتند:
ما براى تماشا آمده‏ايم نه آشوب كردن و حمايت از كسى.
روساء نابكار خطاب به آنها گفتند:
اين تماشا صرفه بر احوال شما ندارد، برگرديد به خانه‏هاى خود.
مردم فوج، فوج بر مى‏گشتند و در هنگام مراجعت اگر به قومى ديگر مى‏رسيدند به آنها مى‏گفتند:
شما چرا ايستاده‏ايد، فلان طائفه رفتند، شما هم برويد و آشوب نكنيد، بر جان و عيال خود رحم كنيد.
محمد اشعث نزديك خانه‏هاى بنى عماره علمى نصب كرده بود و مردم را به زير آن علم فرا مى‏خواند و بدين ترتيب به آنها امان مى‏داد و در ضمن لشگر جمع مى‏كرد، در جاى ديگر كثير بن شهاب مردم را گرد هم مى‏آورد و سپس متفرق مى‏ساخت، گروهى مى‏رفتند و انبوهى مى‏پيوستند در هر مكان و سكوئى نابكارى ايستاده بود و فرياد مى‏كرد:
اى اهل كوفه خيرگى نكنيد، اكنون لشگر شام مى‏رسد و امير عبيدالله قسم خورده اگر ساعتى ديگر به همين طغيان بمانيد چون ظفر يابد عذر شما را قبول نمى‏كند، بى گناه را بجاى گناهكار و حاضر را به جاى غائب مواخذه مى‏نمايد.
چون مردم پست و بى همت اين سخنان را شنيدند بر خود ترسيده، گفتند:
اينها بزرگان و خير خواهان مايند، پذيرفتن رأى روسا لازم است، بنا را بر عادت ذميم قديم خود گذاشته كه الكوفى لا يوفى (كوفى وفاء ندارد.)
شعر وفا متاع شريفى است در ديار نكوئى از اين متاع چرا در ديار كوفه نباشد بهر صورت آن بى وفاها همچون بنات النعش يا مانند ملخ‏هاى پراكنده متفرق شدند و شمشيرهاى خود را در غلاف نموده رو به خانه‏ها كردند و در بين راه استغفار كرده و شيطان را لعنت مى‏نمودند حتى زن بود كه مى‏آمد دست پسر يا برادر خود را مى‏گرفت و مى‏گفت: نور ديده مردم كه رفتند تو چرا مانده‏اى!؟ تو نيز برگرد!
برادر به برادر مى‏رسيد و مى‏گفت: به جهت اين آشوب فرداست كه لشگر شام كوفه را با خاك يكسان مى‏كند، ما را با جنگ و شرارت چه كار، به همين طريق رو به خانه‏ها نهادند.
رفتن مسلم به مسجد و پراكنده شدن مردم بعد از تمام شدن نماز و غربت جناب مسلم پس از آنكه هانى بن عروه گرفتار دست ابن زياد شد، مسلم ديگر نتوانست در خانه او قرار گيرد امر فرمود جار زدند مردم شيعه را خبر دار نمايند و خود از خانه هانى بيرون آمد و خروج كرد، جمعيت بسيارى از همه قبائل و طوائف به جناب مسلم پيوستند، اين گروه تا غروب آفتاب در جنب و جوش بودند، روساى كوفه در ميان افتادند مردم را تخويف و تنذير نمودند و از سطوت و صولت ابن زياد و جيوش شام ترسانيدند و آن بزدلان و بى وفايان را پراكنده كردند، وقت غروب بود كه دسته دسته راه خانه‏هاى خود را پيش گرفته و دست از يارى مسلم برداشتند و جمعى كه در پيش نظر جناب مسلم بودند صبر كرده تا وقت نماز شد، مسلم را به امامت پيش انداختند و با حضرتش نماز خواندند مسلم چون نماز عشاء را سلام داد به پشت سر نگريست ديد از آنهمه جمعيت كه مسجد گنجايش آنها را نداشت تمام رفته‏اند به جز سى نفر كه باقى مانده‏اند برخواست تا از مسجد بيرون رود چون به در باب الكنده رسيد نظر كرد ديد ده نفر بيش باقى نمانده‏اند و وقتى از درب بيرون آمد نظر نمود ديد يك نفر هم همراه او نيست تا او را به خانه برد يا راهنمائى كند، مسلم غريب وار پشت به ديوار نهاد يك آهى سوزناك از دل كشيد و گفت:
يا رب اين چه حال است كه مى‏بينم و اين چه صورتست كه مشاهده مى‏كنم، آنهمه دوستان كه به دور من جمع بودند كجا رفتند و براى چه از راه وفا رو برتافتند ميان كوچه گريان و غريب وار مى‏رفت بدون اينكه هدف و جاى خاصى را در نظر داشته باشد و به زبانحال با خود مى‏گفت:
شدم درهم ز حال درهم خويش غريبان حال زارم نيك دانند ندانم تا كرا گويم، غم خويش دل پر درد من نيكو شناسند از طرف ديگر فراق و دورى حضرت امام حسين (عليه السلام) بسيار آزارش مى‏داد چنانچه نداشتن امكانات و ميسور نبودن خبر دادن از حال و وضعش به محضر سلطان حجاز بيشتر غربت آن سرور را ممثّل مى‏ساخت لذا پيوسته به زبانحال به اين مقال مترنم بود:
نه قاصدى كه پيامى به نزد يار برد فتاده‏ايم به شهر غريب و نيست كسى نه محرمى كه سلامى به آن ديار برد كه قصه ز غريبى به شهر يار برد جناب مسلم (سلام الله عليه) همين طورى كه در كوچه‏هاى كوفه در آن وقت شام بى هدف به اين طرف و آن طرف مى‏رفت به نقل مرحوم مفيد در ارشاد به درب سراى زنى رسيد.
به نوشته ابى مخنف خانه عالى و ساختمانى مجلل دهليز و دالانى بزرگ داشت، زنى بر در ايستاده بود بنام طوعه.
و مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب گويد:
اين زن قبلا ام ولد محمد بن اشعث بود و سپس به تزويج اسيد حضرمى در آمد و از او صاحب فرزندى شد به نام بلال، اين فرزند در غوغاى كوفه با مردم بوده و داخل آن‏ها به عنوان تماشاچى حركت مى‏كرد، مادرش در خانه انتظار او را مى‏كشيد كه وى به خانه باز گردد و چون برگشتن وى به خانه دير شد مادر در آستانه خانه ايستاده بود و انتظار آمدنش را مى‏كشيد بهر صورت جناب مسلم وقتى وارد كوچه‏اى شد كه منزل آن بانو بود سياهى او را از دور مشاهده كرد لذا خود را به نزديكى خانه رساند و فرمود:
يا امة الله چه شود شربتى آب به من دهى كه خداوند تو را از تشنگى روز قيامت برهاند.
طوعه با ميل و رغبت فورا به داخل خانه رفت كوزه آبى خنك آورد و جناب مسلم از آن آب آشاميد و به منظور رفع خستگى و در امان ماندن از گزند دشمنان در همانجا نشست.
طوعه گفت: يا عبدالله اذهب الى منزلك (اى بنده خدا به منزلت برو)
جناب مسلم ساكت و صامت سر بزير انداخته جوابى نداد.
طوعه دو مرتبه گفت: آقا جان با شما بودم، عرضه داشتم برخيزيد به منزل خود تشريف ببريد كه اين جا، جاى نشستن نيست.
گريه راه گلوى مسلم را گرفت باز جواب نداد.
به گفته شيخ ابن الفارسى در روضة الواعظين آن زن در مرتبه سوم گفت:
يا عبدالله عافاك الله، قم و اذهب الى اهلك (اى بنده خدا آب آشاميدى عافيت باشد اكنون برخيز و به سوى اهل و عيال خود برو.)
شعر نشستن تو در اينجا صلاح نيست روان شو چه مرغ سوخته پر ميل آشيانه ندارى ولايتى است پر آشوب رو بخانه نهان شو ز جاى خيز روان شو مگر تو خانه ندارى لا يصلح الجلوس لدارى و لا احله لك (خوب نيست نه از براى تو و نه از براى من كه اينجا بنشينى و راضى هم نيستم برخيز و برو.)
جناب مسلم با قلب شكسته از جا برخاست نالان و گريان گفت:
شعر خداى من، كجا روم چكنم حال دل كرا گويم رو به در خانه كه بياورم من كه در اين شهر منزل و مأوائى ندارم بعد رو كرد به آن زن و فرمود:
يا امة الله مالى فى هذا المصر منزل و لا عشيرة (اى زن من در اين شهر نه خانه‏اى و نه بستگانى دارم) اگر مرا يك امشب به منزلت راه دهى اميد چنان است خداوند تو را در روضه رضوان جاى دهد.
طوعه عرض كرد: آقا چه نام دارى و از كدام خاندان هستى؟
جناب مسلم آهى كشيد و فرمود:
شعر ز بيداد حوادث پاى مالم منم مسلم كه فرزند عقيلم نه سر دارم نه سامان اى ضعيفه پريشانم چه مى‏پرسى ز حالم بدام حيله كوفى ذليلم پريشانم، پريشان اى ضعيفه طوعه چون آن جناب را شناخت عرض كرد:
تشريف بياور خانه، خانه تست و من هم كنيز تو مى‏باشم، اگر در سراى من آئى اى شاه كنيزيت را مى‏كنم:
شعر اگر چه من زنم كار آزمايم هر آنچه از دست من آيد ز يارى اگر نتوانمت در جنگ يارى كنيزى از كنيزان شمايم كنم اندر ره تو جان نثارى دعايت مى‏كنم با اشگ و زارى پس جناب مسلم وارد خانه شد و آن مومنه و صالحه حجره عليحده‏اى را براى آن حضرت باز كرد و فرش ديبا گسترد و مسندى نهاد و سپس به آن جناب عرض كرد در اطاق تشريف برده و نشسته و استراحت كنيد تا طعام و شراب حاضر كنم جناب مسلم به داخل اطاق رفته، روى مسند نشسته و پيوسته زن به داخل حجره مى‏آمد و از مشروبات و مطعومات آنچه لازمه پذيرائى بود براى جنابش حاضر مى‏كرد و خلاصه همچون پروانه به دور حضرت مسلم مى‏گرديد و لا ينقطع شكر الهى بجا مى‏آورد كه خداوند چنين نعمتى به او عطاء فرموده و به زبانحال مى‏گفت:
شعر مگر فرشته رحمت در آمد از در ما مقرر است كه فراش قدسيان امشب كه شد بهشت برين كلبه محقر ما چراغ نور فروزد شمع منظر ما مولف گويد:
كيفيت خروج حضرت مسلم از منزل هانى و تنها گذاردن اهل كوفه آن سرور را و رسيدن به خانه طوعه و قرار گرفتن در آن بشرحى كه بيان شد در بسيارى از تواريخ مذكور است و نوعا به همين بيان آنرا تقرير كرده‏اند ولى در كتاب روضة الشهداء مرحوم ملا حسين كاشفى كيفيت خروج آن جناب را به بيان ديگر نقل كرده كه ذيلا آنرا مى‏نگاريم:
كيفيت خروج حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) به نوشته ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء مى‏نويسد:
چون خبر گرفتارى هانى بن عروه و اهانت‏هاى ابن زياد و ضرب و شتم آن ملعون نسبت به آن عالى مقدار به سمع حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) رسيد عرق غضبش در حركت آمده هر دو پسر خود را به خانه شريح قاضى فرستاد و ملازمان را فرمود تا نداء كردند:
اى دوستان اهل بيت همه جمع شويد، قريب بيست هزار مرد مسلح و مكمل مجتمع شدند و مسلم سوار شده آن جماعت در ركاب دولت او روان گشتند و روى به قصر امارت نهادند، پسر زياد با طائفه‏اى از اشراف كوفه كه در مجلس با او بودند و با جماعتى از ملازمان و لشگريان كه داشت در كوشك متحصن شدند و مسلم با لشگر خود گرداگرد قصر در آمده بين فريقين جنگ و جدال دست داد و نزديك به آن رسيد كه قصر را بگيرند، ابن زياد بترسيد و حكم كرد تا روسا كوفه مثل: كثيربن شهاب و محمد اشعث و شمر ذى الجوشن و شبث بن ربعى به بام كوشك بر آمده اهل كوفه را تخويف كردند، كثير گفت: اى كوفيان، واى بر شما اينك لشگر شام دمبدم مى‏رسند و امير سوگند مى‏خورد كه اگر همچنين بر محاربه خود ثابت باشيد روزى كه دست يابم بى گناه را به جاى گناهكار بگيرم و حاضر را به عوض غايب عقوبت كنم، اى مردمان بر خود ببخشائيد و بر عيال و اطفال خود رحم كنيد، كوفيان كه اين كلمات شنودند خوفى عظيم و هراسى بزرگ بر دلهاى ايشان مستولى شد و بنابر عادت قديم خود رسم بى وفائى پيش آوردند و از خدا و رسول او شرم نداشته عهد و پيمان را ناكرده و انواع سوگندان را ناخورده انگاشتند و روى به منازل خود آورده مسلم را تنها گذاشتند، هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه همه برفتند و با مسلم سى كس و به روايتى ده كس مانده بود، پس مسلم بازگشت و براى اداى نماز به مسجد در آمد و چون نماز گزارده از مسجد بيرون آمد آن جماعت نيز رفته بودند، مسلم حيران بماند و گفت اين چه حال است كه من مشاهده مى‏كنم و اين چه صورت است كه معاينه مى‏بينم، دوستان را چه شد كه از راه بر تافتند و به قدم بى وفائى در راه عذر و بى مروتى شتافتند، اى دريغ كه كوفيان از روش راستى به هزار مرحله دورند و از سلوك منهج مهر و وفا بهمه روى ملول و نفور.
اندر اول خود نمائى مى‏كنند چون چنين جلدند در بيگانگى و اندر آخر بى وفائى مى‏كنند پس چرا آن آشنائى مى‏كنند پس مسلم سوار شد بدان نيت كه از كوفه بيرون رود، ناگاه سعيد بن احنف بن قيس به وى رسيد و گفت:
ايها السيد به كجا مى‏روى؟
گفت: از كوفه بيرون مى‏روم تا در جائى استقامت كنم، باشد كه جمعى از بيعتيان به من پيوندند، سعيد بن احنف گفت:
زينهار، زينهار كه همه دروازه‏ها را فرو گرفته‏اند و راهداران بر سر راهها نشسته تو را مى‏طلبند.
مسلم گفت: پس چه كنم؟
گفت: همراه من بيا تا تو را جائى برم كه در پناه گيرند، پس مسلم را بياورد تا بر در سراى محمد بن كثير رسيد و او را آواز داد كه اينك مسلم بن عقيل را آورده‏ام.
محمد بن كثير پاى برهنه بيرون دويد دست و پاى مسلم را ببوسيد و گفت:
اين چه دولت بود كه مرا دست داد و اين چه سعادت است كه روى به منزل من نهاد.
گذر فتاد بسر وقت كشتگان غمت فكند سر و قدت بر من از كرم سايه هزار جان گرامى فداى هر قدمت مبادا ز سر من دور سايه كرمت پس محمد بن كثير مسلم را به خانه در آورد و در منزل شايسته بنشاند و اصح آن است كه در زير زمين خانه‏اى داشت وى را آنجا پنهان كرد و به واسطه غمازان اين خبر به پسر زياد رسيد كه مسلم در خانه محمد بن كثير است.
ابن زياد پسر خود خالد را با جمعى فرستاد تا محمد بن كثير و پسرش را گرفته بياورند و مسلم را در خانه او بجويند و اگر بيابند به دارالاماره حاضر سازند، خالد بيامد و به يك ناگاه در سراى ابن كثير را فرو كوفت و او را و پسرش را به دست آورده نزد پدر فرستاد و هر چند در آن سراى جستجو كردند از مسلم نشان نيافتند.
اما پسر زياد را چون چشم بر محمد بن كثير افتاد آغاز سفاهت كرد.(٣٦)
محمد بن كثير بانگ بر او زد كه اى پسر زياد من تو را همى شناسم پدر تو را به ستم بر ابو سفيان بستند، تو را چه زهره آنكه با من سفاهت كنى، ايشان در اين سخن بودند كه از هر گوشه شهر كوفه آواز كوس حربى و ناله ناى رزمى مى‏آمد و آن چنان بود كه قوم و قبيله محمد بن كثير بسيار بودند، چون شنودند كه ابن زياد او را و پسرش را گرفتند همه در سلاح شدند و قرب ده هزار كس روى به كوشك نهادند و غوغاى عام با ايشان يار شد و گذر بر پسر زياد تنگ آمد بفرمود تا محمد كثير و پسرش را بر بام كوشك بردند و بدان مردم نمودند و خيال مردم آن بود كه مگر ايشان را كشته‏اند، چون ايشان را زنده و سلامت ديدند دست از جنگ باز داشتند و محمد بن كثير را اجازت شد كه بيرون آيد و پسر را آنجا بگذارد و مردم را تسكين دهد، محمد بن كثير بيرون آمد و قوم خود را باز گردانيد و به منزل خويش آمده از مسلم خبر گرفت پس به شب سليمان بن صرد خزاعى و مختار بن ابو عبيده و رقاء بن عازب و جمعى از مهتران كوفه پيش وى آمدند و گفتند:
اى بزرگ دين فردا پسرت را از كوشك بيرون آر تا مسلم را برداريم و از كوفه بيرون رفته در قبائل عرب بگرديم و لشگر عظيم جمع كرده به ملازمت امام حسين رويم و به اتفاق وى كمر حرب دشمنان بر ميان جد و جهد بنديم.
بر اين اتفاق كردند، قضا را اول بامداد بود كه عامر بن طفيل با ده هزار مرد از شام آمده به ابن زياد پيوست و او بدان لشگر استظهار تمام يافته محمد بن كثير را طلبيد و ملازمان خود را فرمود تا همه سلاح پوشيدند و محمد بن كثير روى به دارالاماره نهاد و قوم او با غوغاى عام سى چهل هزار مرد گرداگرد قصر را فرد گرفتند و چون محمد بن كثير بيامد، پسر زياد روى بدو كرد كه بگو تو جان خود را دوست مى‏دارى يا جان مسلم بن عقيل را؟
جواب داد: اى پسر زياد باز بر سر اين حديث رفتى، جان مسلم را خدا نگهدارد و جان من اينك با سى چهل هزار شمشير است كه حوالى تو را فرا گرفته‏اند.
ابن زياد سوگند ياد كرد كه به جان يزيد كه اگر مسلم را به دست من باز ندهى بگويم تا سرت از تن بردارند.
محمد بن كثير گفت: يابن مرجانه تو را كجا زهره آن باشد كه موئى از سر من كم كنى.
ابن زياد منفعل شد و دواتى پيش او نهاده بود برداشت و بيفكند بر پيشانى محمد بن كثير آمده و بشكست، ابن كثير تيغ بر كشيد و قصد پسر زياد كرد.
مهتران كوفه كه حاضر بودند در وى آويختند و تيغ از دست او بيرون كردند و خون از پيشانى وى مى‏چكيد، نگاه كرد معقل جاسوس كه به حيله و مكر حال مسلم را معلوم كرد آنجا ايستاده بود و تيغى حمايل كرده دست بزد و آن تيغ را بر كشيد بر ميان آن ناكس غدار زد كه چون خيار ترش دو نيم كرد.
ابن زياد از سر تخت برخاست و در خانه گريخت و غلامان را گفت: اين مرد را بكشيد.
غلامان و ملازمان قصد وى كردند و او تيغ ميزد تا ده كس را بينداخت، آخر پايش به شادروان بر آمد و بيفتاد و غلامان گرداگرد وى در آمدند و بر سر او ريختند او را شهيد كردند پسر محمد بن كثير كه آن چنان ديد با شمشير كشيده غران و غريوان روى به در كوشك نهاد هر كس پيش مى‏آمد او را فى الحال به عرصه عدم مى‏فرستاد، القصه به پايمردى شجاعت دستبردى نمود كه هر كه از دوست و دشمن آن را مى‏ديد آفرين مى‏كرد.
تا جهان رسم دستبرد نهاد دستبردى چنين ندارد ياد و تا به در كوشك رسيد بيست سردار را از پاى در آورده بود ناگاه غلامى از عقب وى در آمده نيزه‏اى بر پشت او زد كه سر سنان از سينه‏اش بيرون آمد و آن نوجوان از پاى در افتاده وديعت جان به قابض ارواح داد رحمة الله عليه، خروش از درون قصر بر آمد و لشگرى كه درون بودند بيرون آمده بر قوم محمد بن كثير حمله كردند و ايشان پيش حمله آنها باز آمده درهم آويختند.
چو درياى هيجا در آمد به جوش ز خون دليران و گرد سپاه ز مردان جنگى بر آمد خروش زمين گشت سرخ و هوا شد سياه قوم كوفه دلير وار مى‏كوشيدند و لشگر شام در حرب ايشان خيره مى‏ماندند، ابن زياد فرمود كه جنگ ايشان براى محمد بن كثير و پسر او است سر هر دو را از تن جدا كرده در ميان ايشان افكنيد تا دل شكسته شده ترك كارزار كنند، پس آن هر دو سر را از تن جدا كرده در معركه افكندند و چون كوفيان آن سرها بديدند در رميدند و چون شب در آمد از ايشان ديارى نمانده بود، پس مختار ديد كه كار از دست بيرون رفت بر اسب نشسته با قومى از بنى اعمام خود راه قبيله بنى سعد پيش گرفت و سليمان بن صرد خزاعى نيز به محله بنى زيد رفت ورقاء بن عازب پناه به محله شريح قاضى برد كه در آن محله شيعه اهل بيت بسيار بود.
اما چون مسلم خبر شهادت محمد بن كثير و پسرش را شنيد به غايت ملول و محزون گشته به غضب از خانه ايشان بيرون آمده سوار شد و راه دروازه مى‏طلبيد كه بيرون رود ناگاه در ميان طلايه‏(٣٧) پسر زياد افتاد و ايشان دو هزار سوار بودند و سپهسالار ايشان محكم بن طفيل بود ناگاه مسلم را بديدند يكى از وى پرسيد كه تو كيستى؟
گفت: مردى ام از عرب از قبيله فزاره مى‏خواهم كه به ميان قوم خود باز روم.
آن كس گفت: باز گرد كه اين نه راه تو است.
مسلم بازگشت و چون به دارالربيع رسيد ديد كه خالد پسر ابن زياد با دو هزار مرد ايستاده است از آن طرف نيز برگشت چون به كناسه رسيد حازم شامى را با دو هزار مرد آنجا بديد دلير وار بگذشت و روى به بازار درودگران نهاد، در آن وقت صبح دميده بود و هوا روشن شده حارس كناسه مسلم را بديد بر مركبى نشسته و نيزه در دست گرفته و دراعه پوشيده و تيغ قيمتى حمايل كرده آثار شجاعت و سطوت از او ظاهر و امارت شوكت و صلابت از سوارى او لائح و باهر.
سوارى همچو برق و باد مى‏راند چو ديگ از آتش بيداد جوشان كه باد از رفتن او باز مى‏ماند ز باد كينه چون دريا خروشان حارس را در دل آمد كه اين سوار نيست مگر مسلم بن عقيل، فى الحال به در سراى پسر زياد آمد و نعمان حاجب را گفت:
اى امير من مسلم را ديدم كه به بازار درودگران مى‏رفت و روى به دروازه بصره نهاده بود، نعمان با پنجاه سوار بدانجانب روان شد، ناگاه مسلم باز پس نگريست جمعى از سواران را دى كه از عقب او مى‏آيند فى الحال از اسب فرود آمد و بانگ بر اسب زد، اسب بر شارع بازار روان شد ناگاه مسلم روى به محله نهاد و گمان مى‏برد كه از آنجا راه بيرون مى‏رود، آن كوچه خود پيش بسته بود مسلم بدان كوچه درون رفت مسجد ويرانى ديد بدان مسجد در آمد و در گوشه‏اى بنشست، اما چون نعمان پى اسب برگرفت و مى‏رفت تا به محله حلاجان اسب را باز يافت و از سوار هيچ اثر پيدا نبود حاجب خيره فرو مانده، اسب را گرفته بازگشت و پيش پسر زياد آمده صورت حال باز نمود ابن زياد بفرمود تا دروازه‏ها را مضبوط كردند و در محله‏ها منادى زدند كه هر كه خبر مسلم يا سر مسلم را بياورد او را از مال دنيا توانگر گردانم، مردم در تكاپوى وى افتادند و قدم در راه جست و جوى نهادند و مسلم در آن مسجد ويرانه گرسنه و تشنه بود تا شب در آمد قدم از مسجد بيرون نهاد و نمى‏دانست كه كجا مى‏رود و با خود مى‏گفت:
اى دريغ كه در ميان دشمنان گرفتارم و از ميان ملازمان امام حسين بر كنار، نه محرمى كه با او زمانى غم دل بگذارم و نه همدمى كه راز سينه و غم ديرينه با او در ميان آرم، نه پيكى دارم كه نامه سوزناك دردآميز من به امام حسين رساند نه يارى كه پيغام غمزداى محنت‏انگيز من ببارگاه ولايت پناه آن حضرت معروض دارد.
نه قاصدى كه پيامى به نزد يار برد فتاده‏ايم به شهر غريب و يارى نيست نه محرمى كه سلامى بدان ديار برد كه قصه‏اى ز غريبى به شهريار برد مسلم سرگشته و حيران در آن محله مى‏رفت ناگاه به در سرائى رسيد پيرزنى ديد آنجا نشسته تسبيحى در دست مى‏گرداند و كلمه ذكر الهى بر زبان مى‏گذراند و نام آن زن طوعه بود، مسلم گفت: يا امة الله هيچ توانى كه مرا شربت آبى دهى تا حق تعالى تو را از تشنگى قيامت نگاهدارد كه من به غايت سوخته دل و تشنه جگرم.
طوعه بطوع و رغبت جواب داد كه چرا نتوانم و فى الحال برفت و كوزه‏اى آب خنك ساخته بياورد مسلم آب بياشاميد و همانجا بنشست كه كوفته و مانده بوده و ديگر انديشه كرد كه چندين هزار كس او را مى‏جويند مبادا كه در دست كسى گرفتار گردد، اما چون مسلم بنشست پير زن گفت: شهرى است پر آشوب، برخيز و به وثاقى كه پيش از اين مى‏بوده‏اى باز رو كه نشستن تو اينجا در اين وقت موجب تهمت من مى‏شود.
مسلم گفت: اى مادر من مردى‏ام از خاندان عزت و شرف و غربت زده از يار و ديار خود دور افتاده نه منزلى دارم و نه جائى، نه بقعه‏اى و نه سرائى، آرى.
در كوى بلا ساخته دارم وطنى هر چند به كار خويش در مى‏نگرم در منزل درد خسته جانى و تنى محنت زده‏اى نيست به عالم چو منى اگر مرا در خانه خود جاى دهى اميد چنان است كه حق سبحانه و تعالى ترا در روضه بهشت جاى دهد.
طوعه گفت: تو چه نام دارى و از كدام قبيله‏اى؟
مسلم گفت: از محنت زدگان ستم ديده و غريبان جفا كشيده چه مى‏پرسى؟
طوعه مبالغه از حد گذرانيد.
مسلم به ضرورت اظهار فرمود كه من مسلم بن عقيلم، پسر عم امام حسين، كوفيان با من بى وفائى كردند و مرا در ورطه بلا گذاشتند و خود جان به سلامت بيرون بردند و حالا در اين محله افتاده‏ام و دل بر هلاك نهاده و با اين همه يك زمان از ياد امام حسين غافل نيستم و ندانم كه حال او با اين مردمان بكجا انجامد.
طوعه چون بدانست كه او مسلم بن عقيل است بر دست و پاى وى افتاد و فى الحال او را به خانه خود در آورده منزلى پاكيزه جهت وى مهيا ساخت و از مطعومات و مشروبات آنجا داشت حاضر گردانيد و با بهجت نامتناهى وظايف شكر الهى بر مشاهده لقاى وى به تقديم مى‏رسانيد.
گرفتار شدن حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) بدست اوباش كوفه قبلا گفتيم جناب مسلم بن عقيل (عليه السلام) پس از غريب شدن و تنها ماندن به خانه بانوى صالحه و مومنه‏اى بنام طوعه پناه برد آن بانو حضرتش را در اطاقى عليحده مستقر ساخت و آنچه لوازم پذيرائى و خدمت بود بجا آورد و حضرت در آن اطاق به عبادت و راز و نياز با پروردگار عالميان پرداخت.
به روايت روضة الواعظين ابن زياد چون شنيد مردم از اطراف مسلم پراكنده شده‏اند، به ياران خود گفت برويد از بام قصر ببينيد آيا كسى از اصحاب مسلم را مى‏بينيد يا نه، چون بر بام رفتند احدى را نيافتند.
ابن زياد گفت: همه جا را ببينيد شايد در تاريكى‏ها كمين كرده باشد.
فراشان و غلامان همه جا را تجسس كرده حتى به بام مسجد رفته و از روزنه سقف ميان مسجد را زير نظر گرفتند كسى را نديدند، به ابن زياد خبر دادند احدى پيدا نيست، آن ظالم خوشحال شد، فرمان داد دربهاى قصر را گشوده و مسجد را با افروختن شمع‏ها و مشعل‏ها چون روز روشن كردند و به جارچى‏ها دستور داده شد در كوچه‏ها و برزن‏ها فرياد زنند و مردم را به خواندن نماز در مسجد فرا خوانند.
به نوشته روضة الصفا ابن زياد با قدرت و شكوه تمام به مسجد آمد و از طرفى حصين بن تميم به حفظ و حراست شهر مشغول بود، تمام اعيان و اشراف روى به مسجد آورده و در حسن خدمت بر يكديگر سبقت مى‏گرفتند، ابن زياد بر منبر آمد در حالى كه غلامان و نوكرانش با حربه‏هاى برهنه و شمشيرهاى آخته در يمين و يسارش صف زده بودند، ابن زياد با تبختر و تكبرى خارج از وصف بر عرشه منبر تكيه زد و به نقل ابو الفتوح نگاهى به چپ و راست كرد و به نظر دقيق بمردم نگريست ديد تمام اشراف و روساء حاضرند و يك نظر به غلامان انداخت ديد همه با شمشيرهاى برهنه و غلاف‏هاى حمايل ايستاده‏اند، به نقل مرحوم مفيد در ارشاد آن نابكار قدغن كرده بود كسى نماز عشاء را در غير مسجد نخواند از اين رو ازدحام عجيبى در مسجد شده بود آن پليد بعد از خطبه گفت: اى مردم ديديد كه پر عقيل آن سفيه و جاهل چه كرد و چه فتنه و آشوب در اين شهر بر پا نمود و اراذل چطور در گرد او اجتماع كردند، الحمدلله پراكنده شدند: خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود اى مردم بدانيد: كسى كه مسلم را به خانه خود راه و در منزل خويش پناه دهد از امان من بيرون است و هر كس از او خبرى بياورد كه در كدام خانه و در كدام نقطه است نوازش بسيار و احسان بى شمار در حقش خواهم كرد، بعد گفت:
اى مردم از خدا بترسيد، ملازم اطاعت و بيعت خود باشيد، به جان خود رحم كنيد، پس رو به حسين بن تيمى كرد و گفت:
اگر كوچه و بازار و خانه‏ها را درست متوجه نشوى مادرت را به عزايت مى‏نشانم، واى بر حالت اگر بگذارى اين مرد فرار كند، البته بايد او را گرفته و نزد من بياورى، به تو حكم دادم در هر خانه كه گمان داشته باشى او هست وارد شوى و سرزده داخل آن گردى و از اين مقوله تهديد و توعيدها نموده و سپس از منبر بزير آمد و وارد قصر شد.
حصين با جمعى كثير در دور شهر و ميان محلات و سر چهار سوقها ضابطه و مستحفظ و شرطه گذاشت و طبق ماموريتى كه يافته بود بهر خانه‏اى كه گمان مى‏كرد مسلم در آنجا است وارد مى‏شد و تفحص و جستجو مى‏كرد ولى اثرى از او پيدا نمى‏كرد.
جناب مسلم (سلام الله عليه) در خانه طوعه در خلوت مشغول راز و نياز و تضرع و نماز بود.
صاحب روضة الواعظين گويد:
در اين اثناء پسر طوعه يعنى بلال از پاى منبر ابن زياد فارغ شده روى به خانه آورد و وارد منزل شد مادر را ديد به اطاقى رفت و آمد مى‏كند و بسيار شاد و مسرور است، پسر گفت:
اى مادر! امشب تو را حالى عجيب مشاهده مى‏كنم در آن اطاق تردد مى‏كنى آيا خير است؟
طوعه گفت: بلى، خير است.
پسر اصرار كرد كه چرا به آن اطاق رفت و آمد مى‏كنى؟
طوعه واقع را نمى‏گفت و از بيان آن انكار مى‏نمود.
از پسر اصرار و از مادر انكار بالاخره طوعه ديد جز گفتن چاره‏اى ندارد گفت:
نور ديده مى‏گويم اما به كسى نگوئى.
گفت: البته به كسى نخواهم گفت.
طوعه گفت: بگو به ذات اقدس الهى به احدى نمى‏گويم.
پسر قسم‏هاى فراوان خورد كه به كسى نمى‏گويد.
طوعه گفت: نور ديده اين بزرگوار عاليمقدار را كه مى‏بينى جناب مسلم بن عقيل است پناه به من ضعيفه آورده و من او را در آن خانه نشانده‏ام و خدمت مى‏كنم و اجر از خدا مى‏خواهم.
پسر شنيد و ساكت شد، سر به بستر گذارد.
جناب مسلم بعد از وظائف طاعت و عبادت سر بر بستر گذارد راحت نمود، در عالم رويا خوابهاى آشفته ديد بيدار شد و نشست از فراق امام عالمين و سلطان كونين و از دورى اهل و عيال و اطفال و از محنت روزگار و جفاى فلك غدار مى‏گريست و به زبانحال مى‏فرمود:

٣٦) يعنى آغاز دشنام دادن نمود.
٣٧) طلايه يعنى مقدمه لشگر.

۷
مقتل الحسين

زبانحال جناب مسلم در خانه طوعه ز مژگان سيل آتشناك مى‏ريخت همى گفت آن كه روزم را شب آمد كه آه اى بخت نافرمان چه كردى دريغا از جمال شاه بطحا جدا ماندم به غربت از وصالش غمى دارم كه پايانى ندارد به مسكينى جبين بر خاك ماليد كه اى در هر دلى داننده راز جز اين در دل نباشد آرزويم به سر انبياء در پرده غيبت به نور مخلصان در رو سفيدى بدان اشكى كه شويد نامه پاك به آهى كز سر شورى برآيد به مهر اندود دلهاى كريمان به شبهاى سياه تنگدستان برآور آرزوئى را كه دارم ببينم روى فرزند پيغمبر جگر مى‏خورد، خون بر خاك مى‏ريخت به تلخى جان شيرين بر لب آمد بدردم مى‏كشى، درمان چه كردى حسين نو باوه بستان زهراء يقين ديگر نمى‏بينم جمالش تنى كز بى دلى جانى ندارد ز دل پيش خداى پاك ناليد به بخشايش درت بر بندگان باز كه بينم چهره ابن عمويم به وحى انبياء در حرف لاريب به صبر مقبلان در نااميدى بدان حسرت كه گردد همره خاك به خارى كز سر كورى بر آيد به گردآلود سرهاى يتيمان به دلهاى سفيد حق پرستان در آن ساعت كه جان را مى‏سپارم فشانم زير پاى شاه خود سر بهر صورت جناب حضرت مسلم (سلام الله عليه) تا صبح روز عرفه يعنى نهم ماه ذيحجه به راز و نياز و گريه و زارى مشغول بود و پس از طلوع فجر و به انتها رسيدن شب آخر عمر مبارك آن حضرت نسيم حزن بر تمام عالم وزيد و صبح صادق در اين سوگ عظمى و ماتم كبرى گريبان دريد طوعه برخاست آب وضوء آورد تا آن مظلوم غريب وضوء بگيرد و نماز دوگانه يگانه پسند بجا آورد آن زن صالحه و مومنه پيش آمد و سلام كرد ديد حضرت مسلم در گوشه‏اى از حجره سر به زانوى غم گذاشته، عرضه داشت مى‏دانم شب را نخوابيده‏ايد چون هر وقت از شب كه بيدار شدم و گوش دادم صداى گريه و زارى شما را مى‏شنيدم.
مسلم فرمود: اول شب به خواب رفتم در خواب حضرت مولى الموحدين اميرالمومنين على (عليه السلام) را ديدم كه به من فرمودند: الوحا، الوحا، العجل العجل يعنى زود بيا، در آمدن عجله كن اى مادر يقينا امروز، روز آخر عمر من است:
صد شكر كه عمر من سر آمد آسوده شدم ز درد غربت پيك اجلم ز در درآمد كم مى‏كنم از حضور زحمت پسر طوعه يعنى بلال از خواب مرگ برخاست از خانه بيرون رفت، صبر كرد تا ابن زياد جائر بر تخت بيدادگرى و بساط ستمگرى نشست و اركان و اعيان هر يك آمده و بر جاهاى خود قرار گرفتند، سپس خود را ببارگاه رساند و آن وقتى بود كه ابن زياد به حصين بن نمير تميمى سفارش مى‏كرد كه الان جارچى در شهر بفرست و بگو جار زند كه هر كس از مسلم خبرى بياورد ده هزار درهم به او مى‏دهم و هر كه او را پنهان كند خانه‏اش را ويران ساخته و صاحب خانه را به قتل مى‏رسانم.
پسر طوعه كه اين را شنيد بر خود بيمناك شد و نويد زر و دينار او را از سوگند و عهدى كه با مادر بسته بود منصرف كرد لذا به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد حكايت را به عبدالرحمن بن محمد اشعث گفت و اظهار كرد كه مسلم در خانه ما است.
عبدالرحمن هم به نزد پدرش محمد اشعث كه در حضور ابن زياد نشسته بود رفت زير گوشى حكايت مسلم را به پدر گفت.
عبيدالله بن زياد از فراست فهميد كه چه مى‏گويد، با چوبدستى خود اشاره كرد كه برخيز و برو همين ساعت بگير و بياور، ابن زياد اقوام و عشاير او را با وى همراه كرد و چون آن ناپاك مى‏دانست كه قبائل عرب ننگ دارند از اينكه مسلم در ميان ايشان گرفتار شود از اينرو از هر قبيله قومى را به كمك پشت سر هم فرستاد بعد از او محمد اشعث كندى و عبدالله سلمى را با هفتاد نفر از قبيله قيس فرستاد و به گفته هروى سپس عمرو بن حريث را با سيصد نفر روانه كرد و بهمين نحو سواره و پياده بطرف خانه طوعه روانه شدند به حدى كه تعداد آنها را تا هزار و پانصد نفر نوشته‏اند و به روايت ابى مخنف ابن زياد دستور داد طوقى از طلا بگردن بلال انداخته و تاجى از زر بر سرش گذارده و او را بر اسبى مرصع سوار كرده و در پيشاپيش سپاه بطرف خانه طوعه مى‏آمد تا به آستانه خانه رسيد آن زن پاك سرشت صداى مردان و شيهه اسبان را كه شنيد دويد خدمت حضرت مسلم و وى را از غوغا و آشوبى كه بر پا شده بود مطلع ساخت.
مسلم فرمود: ما طلب القوم غيرى اى مادر سراسيمه و مضطرب مباش، اين قوم به طلب من آمده و مقصودشان فقط من هستم و سپس به خود خطاب كرد و فرمود:
يا نفس تهيى‏ء للموت فانه خاتمة بنى آدم (اى مسلم آماده مرگ شو كه عاقبت هر زنده‏اى مردن و مال هر آينده‏اى رفتن است.)
شعر روز گذشت و شب هجران رسيد مردن از اين غم كه به خويشان رسم ما كه از آن قافله وا مانده‏ايم گرچه به صحبت دو سه گامى پسم دور بقاء نيز بپايان رسيد كاش بميرم كه به ايشان رسم تا تو بدانى كه جدا مانده‏ايم عاقبت الامر به ايشان رسم سپس جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) سپند آسا از جا برخاست فرمود مادر اسلحه مرا بياور، طوعه لرزان و با چشمى گريان سلاح جنگ آن حضرت را حاضر كرد، پس آن بزرگوار در حالى كه غريب و تنها بود عمامه بر سر بست و زره در بر نمود و شمشير حمايل كرد و سپر بر مهره پشت انداخت و آنگاه شمشيرش را از نيام كشيد و حركتى داد، طوعه عرض كرد:
سيدى اراك تتأهب للموت (آقا جان مى‏بينم شما را كه آماده مرگ شده‏اى.)
آن جناب فرمود: اجل، والله لابد من الموت (بلى به خدا قسم، چاره‏اى از مردن نيست.)
پس از آن فرمود: مادر از نيكوئى و احسان درباره من چيزى فروگذار ننمودى، خدا تو را جزاى خير دهد، در اثناء سخنانى كه آن جناب با طوعه مى‏فرمود غلامان و اراذل و اوباشى را كه ابن زياد ناپاك بسر كردگى محمد اشعث فرستاده بود به خانه هجوم آوردند جناب مسلم (سلام الله عليه) با طوعه خداحافظى كرد در حالى كه مسلح و مكمل بود كالاسد الهجوم همچون شير شرزه با شمشير از ميان حجره بيرون جست و با شمشير برهنه بر آن گروه رذل و بى بنياد كه به داخل حياط وارد شده بودند حمله كرد.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏نويسد: جناب مسلم با شمشير آتشبار خرمن عمر آن بى اصلان را به آتش تيغ بى دريغ مى‏سوزاند و همچون شير گرسنه‏اى كه در ميان گله روبهان افتد از كشته پشته مى‏ساخت با يك حمله حيدرى آن بى شرمان را از خانه طوعه بيرون راند.
ابو مخنف مى‏نويسد: جناب مسلم رو به طوعه كرد و فرمود:
يا اماه اخشى يهجموا على و انا فى دارك (مادر مى‏ترسم كه اين گروه در ميان خانه تو بر من حمله كنند و بر من مجال و وسعتى نباشد) بهتر است كه از خانه بيرون روم.
طوعه گريان و نالان شد عرض كرد:
قربانت گردم، اگر تو كشته شوى البته من هم خود را خواهم كشت و خويش را فداى تو خواهم كرد.
مولف گويد:
مردان شجاع و دلير در ميادين و اماكن فراخ و جاهائى كه براى دويدن و به اين طرف و آن طرف جستن و كر و فر نمودن مستعد است مى‏توانند اظهار رشادت و ابراز شجاعت نمايند نه مواضع تنگ و بسته و كوچك و بخاطر همين بود كه جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) عمد الى الباب و قلعها يعنى رو به درب خانه آورد و آن را كند و سپس درب را به روى دست علم ساخت، در ترسيم اندام آن‏ جناب گفته‏اند: حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) كان ضخم الساعدين يعنى بازوان او بسيار سطبر و قوى بود و با هر شجاع و دليرى كه مواجه و مقابل مى‏گشت موى‏هاى بدنش مانند سنان راست مى‏شدند و از لباس سر بيرون مى‏آوردند و با اين وضع و هيأت باشكوه و مهيب بر آن جماعت بى حميت حمله كرد.
شعر مردانه به كف گرفت شمشير از خشم به لب فشرد دندان آورد به سوى دشمنان رو شمشير چو طاعت آرزو كرد زد بر سر هر كه از غضب تيغ از خون منافقان بى درد از خانه برون دويد چون شير چون گرگ به قصد گوسفندان آن لحظه پى اطاعت او از خون منافقان وضوء كرد رخ همچو ذنب نهفته در ميغ سيلاب به كوچه‏ها روان كرد در اندك فرصتى پنجاه نفر از سواران را به دار البوار و بئس المصير روانه كرد مابقى همچون روباهان كه شير به آنها حمله كرده باشد پا به فرار گذارند، طوعه بر پشت بام بر آمده بود و مسلم را تشجيع و ترغيب‏ بر حرب مى‏كرد، محمد بن اشعث چون آن شجاعت و رشادت را از مسلم ديد قاصدى نزد ابن زياد فرستاد كه مدد بر او بفرستد، ابن زياد پانصد نفر ديگر به حمايت او روانه نمود، قواى كمكى كه رسيدند سپاهيان مستظهر شده و بر آن غريب حمله كردند جناب مسلم توكل بر خدا نود و حمله سختى بر آنها كرد و كشتار عظيمى از آن بى غيرتان نمود و آنها را همچون بنات النعش متفرق ساخت باز محمد بن اشعث براى ابن زياد پيغام داد كه ادركنى بالخيل و الرجال اى امير مرد و مدد بفرست كه مسلم كشتار عظيم نموده است چه گويم كه دستش بارنده ابر و تيغش تابنده برق و نعره‏اش نالنده رعد و نيزه‏اش سوزان شهاب و صولتش كوشنده پيل و دولتش جوشنده نيل و نگاهش هزيمنده جوان و پير است.
ابن زياد لشگرى آراسته و به مدد فرستاد و پيغام داد كه به محمد بن اشعث بگوئيد:
ثكلتك امك و عدموك قومك، رجل واحد يقتل منكم هذه المقتلة
مادرت به عزايت نشيند و قومت تو را در بين خود نبيند، يكتنِ تنها از شما اين همه بكشد!!!
محمد بن اشعث جواب فرستاد:
اى امير تو گمان مى‏كنى من را به حرب بقالى از بقالان كوفه يا به جنگ پينه دوزى از پينه دوزان جيره فرستاده‏اى، اين شجاع غضنفر و اين لير مظفر كه مرا به حرب او فرستاده‏اى صفدرى است حرب ديده و شمشيرى است از شمشيرهاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم).
هو اسد، ضرغام و سيف حسام فى كف بطل، همام من آل خير الانام.
بيا، نگر كه تيغ انتقامش چگونه خون مبارزان را به خاك مذلت ريخته و تراب تيره بر فرق دليران بيخته.
شعر خون ريز تيغش را اجل منحوس خصمش را ز جل بر دعوى اقبال و فر بر دعوت فتح و ظفر نعم المعين، بئس البدل نعم البدل، بئس المعين خصمش گواهى معتبر راياتش آيات متين ابن زياد پانصد تن ديگر به مدد او فرستاد و پيغام داد كه اگر از عهده حرب اين شير بيشه شجاعت بيرون نمى‏آيند به او امان بدهيد و عهد و پيمان به بنديد كه احدى خون تو را نمى‏ريزد زيرا با اين توصيفى كه مى‏كنى اگر به او امان ندهيد همه شما را بر باد فناء داده و جملگى شما را به خاك هلاكت مى‏اندازد.
اين خبر وقتى به محمد اشعث رسيد چاره در همين ديد لذا فرياد كرد كه اى مسلم و اى شجاع مسلم خود را در مهلكه ميفكن، دست از كار زار بردار، معلوم است كه از يك نفر تو چه خواهد آمد هر قدر كه از تعداد افراد كم شود دو مقابل در جاى آن مى‏جوشند و بالاخره تو را گرفتار خواهد كرد بيا تو را امان دهم و به خدمت امير عبيدالله بن زياد ببرم كه از تقصير تو در گذرد و سر بلندت نمايد.
مسلم فرمود: اى مردود مرا به امان ابن زياد احتياج نيست و اين دروغ‏هائى را كه مى‏بافى من فريفته آنها نشوم زيرا از كوفى وفا نيايد.
نديدم من از هيچ كوفى وفا ز كوفى نيامد به غير از جفا اين بگفت و برايشان حمله كرد و چند نفر ديگر از آن فرومايگان را مجروع و مقتول ساخت.
ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد:
لشگريان از مبارزه با آن جناب درمانده شده لذا بعضى پياده شده به بام‏ها بر آمدند و سنگ بجانب آن جناب انداختند و تن نازنين او را با سنگ و آجر كوفته و مجروح گردانيدند و او با خود مى‏گفت: اى نفس مرگ را آماده باش كه مردانه در رفع اعداء كوشيدن و شربت هلاك نوشيدن و خلعت شهادت پوشيدن دولتى است جاويد و سعادتى است ابدى.
چون شهيد راه او در هر دو عالم سرخ روست خوش دمى باشد كه ما را كشته زين ميدان برند مسعودى و ابوالفرج گفته‏اند:
چون جناب مسلم (سلام الله عليه) ديد كه آن نا اصلان و نامردان از بالاى بام‏ها سنگ و كلوخ مى‏اندازند و گروهى دسته‏هاى نى را آتش زده بر بدن مباركش فرو مى‏ريزند فرمود:
أكلما ارى من الاجلاب لقتل ابن عقيل يا نفس اخرجى الى الموت الذى ليس منه محيص.
يعنى: آيا اين اجتماع لشگر براى ريختن خون فرزند عقيل شده، اى نفس بيرون شو به سوى مرگى كه از او چاره‏اى نيست.
پس با تيغ آبدار دمار از روزگار آن تبه‏كاران در مى‏آورد و به روايت ابن شهر آشوب در مناقب اين رجز را مى‏خواند:
اقسمت لا اقتل الا حرا كل امرء يوما ملاق شرا رد شعاع النفس فاستقرا و ان رأيت الموت شيئا نكرا او يخلط البارد سخنا مرا اخاف ان اكذب او اغرا مولف گويد: اين رجز از حمران بن مالك خثعمى است و در برخى از نسخ اينطور ثبت شده:
اقسمت لا اقتل الا حرا ضرب غلام قط لم يفرا كل امرء يوما يلاقى الشرا ولو وجدت الموت كاسا مرا اكره ان اخدع او اغرا اضربكم و لا اخاف الضرا يعنى: قسم مى‏خورم بر اينكه كشته نشوم مگر مانند كشته شدن آزاد مردان اگر چه مرگ را يك كاسه زهر ناگوار مى‏يابم، مى‏زنم و مى‏كشم زدن كسى كه فرار را بر خود اختيار نكند و خدعه و فريب را نپذيرد چه آنكه هر مردى روزى گرفتار شر خواهد شد و من در كارزار مى‏كوشم و از ضرر نمى‏هراسم.
شجاعت و قوت آن صفدر به مرتبه‏اى بود كه مردان قوى را به يك دست مى‏گرفت و بر بام بلند مى‏افكند بهر صورت در آن روز رشادتها و دلاوريها و شجاعتهائى از آن نامور ديده شد كه كمتر از كسى به ظهور رسيده بود و چنان زهره چشمى از آن مردم به ظاهر مسلمان و در باطن كافر به خدا گرفت كه جرأت نمى‏كردند نزديك آن جناب بشوند فقط از دور جنابش را مورد سهام و تيرها قرار داده و از بامها سنگ و كلوخ و دسته‏هاى نى آتش زده را بر سر و روى نازنين آن نائب امام بر حق مى‏ريختند و آن قدر اين حركت ننگين و عمل قبيح را ادامه دادند كه از كثرت تيرها بر بدنش و سنگهاى كوبنده بر سر و صورت و بدنش خسته و درمانده شد بطورى كه تكيه بر ديوار داد و از روى حسرت فرمود:
اى بى حيا مردم مالكم ترمون بالاحجار كما ترمى الكفار (براى چه سنگ بارانم مى‏كنيد مگر من را كافر مى‏دانيد) آخر من مسلمانم و از اهل بيت پيغمبر شما مى‏باشم، اين نوع رعايت پيغمبر را در حق عترتش مى‏كنيد؟!
از آن فرومايگان و نامردان جوابى نيامد.
ملا حسين كاشفى در روضه مى‏نويسد:
ناگاه حرامزاده‏اى سنگى بيانداخت و آن سنگ بر پيشانى مسلم آمد و خون بر روى مباركش جارى شد.
خون جگرم ز ديده بر رخ پالود رخساره كجا برم چنين خون آلود پس رو به جانب مكه كرد و گفت: يابن رسول الله خبر دارى كه با پسر عمت چه مى‏كنند، اما من در راه حق از اينها باك ندارم.
گر سنگ آيد بمن چو باران اى دل يا گوى بسر برم ز ميدان اى دل دست من و آستين جانان اى دل يا در سر و كار دل كنم جان از دل ناگاه سنگ ديگر بيفكندند و بر لب و دندان مباركش آمد و خون به محاسن شريفش فرو دويد دامن پاكش به خون آلوده گشت و اين معنا به زبان حالش جارى شد:
هر نشان كز خون دل بر دامن چاك منست شد تنم فرسوده زير سنگ جور كوفيان پيش اهل دل دليل دامن پاك من است كشته عشقم من و اين سنگها خاك من است پس مسلم از بسيارى زخم كه يافته بود پشت به ديوار خانه بكربن حمران داده تا كمى رفع خستگى كند آن ناكس از سرا بيرون آمده شمشيرى حواله فرق مسلم نمود، شمشير فرود آمد و لب بالاى او را ببريد مسلم در همان گرمى تيغى بر بكر زد و سرش را ده قدم دور انداخت و باز پشت بر آن ديوار آورد و مى‏گفت: بار خدايا مرا يك شربت آب آرزوست.
مولف گويد:
حكايت كشته شدن بكر بن حمران بدست جناب مسلم بن عقيل در تاريخ الفتوح كه ترجمه تاريخ اعثم كوفى است به طرز ديگر نقل شده و آن اين است كه:
محمد اشعث به سپاهيان گفت ساعتى جنگ را موقوف داريد تا من با مسلم سخنى گويم، پس بنزد مسلم آمد و بايستاد و گفت:
و يحك، اى مسلم خويش را مكش، تو ايمنى، قبول كردم و پذيرفتم كه تو را نگاهدارم و در امام خويش آورم.
مسلم بن عقيل گفت: اى پسر اشعث تو را خيال مى‏آيد كه تا نفسى مى‏توانم زد دست به شما دهم والله اين هرگز نتواند بود، پس بر او حمله كرد، محمد باز پس شد و مسلم بازگشت و به موقف خويش آمد و مى‏گفت: اى اهل كوفه از تشنگى هلاك شدم آخر شربتى آب مرا دهيد، هيچ كس را دل بر مسلم رحم نيامد كه شربتى آب بدو بدهد، محمد روى بدان قوم آورد و گفت:
اين عارى عظيم است كه ما با اين همه جمعيت با يك كس بر نيائيم و او را نتوانيم گرفت، همگان به يك حمله بر او حمله كنيد و او را بگيريد، پس همه به اتفاق بر او حمله كردند و او ايشان را با نيزه دفع مى‏كرد، مردى از اهل كوفه كه او را بكر بن حمران مى‏گفتند در آمد و شمشيرى بر لب زيرين او زد و مسلم هم در آن گرمى شمشيرى بر شكم او زد كه از پشتش بيرون آمد، بكر بيفتاد و جان به مالك دوزخ سپرد.
برخى ديگر اين طور بيان كرده‏اند كه مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) بكر بن حمران را نكشت بلكه زخمدار نمود چنانچه از عبارت مرحوم حاج فرهاد ميرزا در قمقام چنين بر مى‏آيد، ايشان فرموده:
محمد بن اشعث از عبيدالله بن زياد مدد طلبيد، ابن زياد جمعى ديگر را روانه داشته و گفت:
اگر از مسلم كه يك تن بيش نيست بدين گونه عاجز آئى، اگر به حرب ديگرى فرستيم پيدا است كه حال تو بر چه منوال باشد.
اين سخن اشاره به قتال با حضرت امام ابو عبدالله الحسين (عليه السلام) بود، ابن اشعث گفت: همانا پنداشته كه مرا به جنگ بقالى از بقالان كوفه فرستاده است، پس بكر بن حمران شمشيرى بر آن جناب زد كه لب بالا و دو دندان او را بينداخت، آن حضرت هم در آن گرمى ضربتى بر سر بكر زد كه زخمى سخت برداشت و باز شمشيرى بر كتف او فرود آورد كه نزديك بود سينه آن ملعون را بشكافد...
و در آخر عبارات فرموده: عبيدالله كشتن جناب مسلم (سلام الله عليه) را واگذار به بكر بن حمران نمود كه وى سر آن حضرت را جدا كند.
اين عبارت بخوبى و به وضوح دلالت دارد بر اينكه بكر بن حمران با ضربت جناب مسلم از پاى در نيامده بلكه زخمدار شده بود.
بهر صورت به گفته ابو مخنف كوفيان ديدند كه حريف مسلم نمى‏شوند حيله كرده سر راه او چاه كندند و روى آن را با زباله و خاشاك پوشاندند آنگاه بر مسلم حمله كردند، مسلم نيز بر ايشان حمله نمود آن حيله‏وران خود را به عقب كشيدند، مسلم حمله كنان بر ايشان تاخت تا آنكه به چاه رسيد ناگهان در وى افتاد، جمعيت مثل مور و ملخ بر سرش ريختند، محمد بن اشعث شمشيرى حواله مسلم كرد، شمشير به صورتش رسيد از زير چشم يكطرف بينى مسلم را دريد و بر محاسنش انداخت كه دندانهاى مسلم پيدا شد.
مولف گويد: واقعه كندن گودال امر مسلمى نيست لذا برخى از وقايع نگاران متعرض آن نشده‏اند از جمله مرحوم شيخ مفيد در ارشاد انرا نقل نكرده بلكه فرموده:
محمد بن اشعث رو كرد به حضرت مسلم و گفت: اى مسلم راست مى‏گوئى تو گول نمى‏خورى و فريب و خدعه اهل كوفه را قبول نمى‏نمائى اما اين قدر مى‏دانم امير و بستگان او با تو ابن عم هستند تو را نخواهند كشت بيا امان مرا كه از جانب ابن زياد دارم قبول كن راحت شو.
مسلم از كثرت سنگ و آلات و كوشش به ضعف افتاده و از قتال و جدال وامانده شده بود و از شدت عطش سوخته و مات و مبهوت مانده بود كه چگونه يك نفرى با يك شهر مقاومت كند لذا پشت به ديوار خانه طوعه داده بود از باب ناچارى فرمود: اى ابن اشعث به راستى در امانم؟
گفت بلى والله در امان من و امير و خدا و رسولى، بعد رو كرد به سپاهيان و گفت: حضرات شاهد باشيد مسلم در امان است.
گفتند: بلى، همه قبول كردند و امان دادند مگر عبدالله بن عباس سلمى كه گفت:
نه شتر دارم و نه قاطر و سپس خود را بكنار كشيد.
پس قاطرى آوردند و مسلم خسته و درمانده را با آن جراحات و زخم بر قاطر نشاندند و اطراف وى را گرفتند اول كارى كه كردند شمشيرش را ربودند و فرار كردند، مسلم از حيات خود يكسره مايوس شد ديد نه شمشير دارد و نه دست شمشير بزن، گريه بر او مستولى شد و اشگ از چشمانش سرازير گرديد و فرمود:
هذا اول الغدر، اين اولين حيله شما بود كه شمشير مرا ربوديد.
محمد بن اشعث گفت:
اميدوارم بر تو باكى نباشد.
مسلم فرمود:
من به غير از خدا اميدى به چيزى ندارم انالله و انا اليه راجعون‏
عبدالله سلمى از روى طعنه گفت:
آقا جان من كسى كه داعيه سلطنت داشته و به طمع حكومت به اين ديار آمده اين طور گريه نمى‏كند و از كشته شدن بيم ندارد ولى بر گريه تو فايده‏اى بار نمى‏شود.
مسلم فرمود: اى حرامزاده من براى جان خود نمى‏گريم، شهادت ارث ما است ولكن ابكى لاهلى المقبلين الى، ابكى للحسين (عليه السلام) و آل الحسين.
گريه من از براى آن خويشانى است كه چند روز ديگر به كوفه مى‏رسند، گريه من از براى عزيز زهراء و همراهان آن بزرگوار است كه نوشته‏ام بيايند و اكنون در راهند.
شعر اى كوفيان چو سر زن تن من جدا كنيد هر كاروان كه جانب مكه روان شود گوئيد از رأى خدا بهر يادگار رحمى بر آب چشم يتيمان من كنيد چون طفلكان من خبر من طلب كنند بارى تن مرا به سوى خاكدان بريد پيراهن مرا سوى آن كاروان بريد نزد حسين جامه پرخون نشان بريد آن دم كه ياد كشتن من بر زبان بريد از من سلام خير به آن طفلكان بريد سپس آن جناب رو به محمد بن اشعث كرده با دلى شكسته فرمود:
اى بنده خدا اين طور مى‏بينم كه ابن زياد امان تو را قبول نكند و تو از نگهدارى من عاجز و ناتوان هستى ولى تقاضا دارم يك كار براى من انجام دهى.
محمد بن اشعث گفت: آن كار چيست؟
فرمود: قاصدى روانه كن پيغام مرا به امام من برساند و آنچه بر سر من آمده عرض كند و نگذارد كه آن بزرگوار رو به اين ديار بياورد زيرا مى‏دانم امروز يا فردا است كه بيرون آمده و به اين شهر روان مى‏گردد، قاصد محضر مباركش عرض كند كه به اين شهر تشريف نياورد و بگويد پسر عمت مسلم را ديدم و هو اسير فى ايدى القوم در دست نامه نويس‏هاى كوفه با ذلت و خوارى گرفتار بود.
محمد بن اشعث گفت: والله لا فعلن به خدا سوگند اين پيغام را خواهم فرستاد و خواهى ديد در پيش ابن زياد چگونه پايدارى در شفاعت مى‏كنم و نمى‏گذارم آسيبى بوجودت برسد.
مولف گويد: مرحوم سيد بن طاووس در لهوف آورده كه مسلم امان محمد بن اشعث را قبول نفرمود و با وجود جراحات بسيار جنگ مى‏كرد تا شخصى از پشت سر بر آن جناب نيزه‏اى زد بطورى كه آن حضرت بروى در افتاد، آنگاه او را گرفتند و استرى آوردند تا سوار شده اطراف او را بگرفتند شمشيرش را كشيدند و به قولى محمد بن اشعث خودش آن شمشير را بگرفت.
مرحوم حاج فرهاد ميرزا در قمقام مى‏نويسد:
آورده‏اند كه محمد بن اشعث اياس بن عَثِل الطائى را با عريضه به خدمت آن حضرت فرستاد و اياس در زباله به خدمت امام ناس مشرف شده مراتب باز گفت.
حضرت فرمود: كل ما قدر نازل و عندالله نحتسب انفسنا و فساد امتنا آنچه خداوند مقدر فرموده البته خواهد شد و من بر شهادت خويشتن و فساد امت از خداى اجر مى‏طلبم.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد:
جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) از شدت عطش به حالت غش افتاده بود و در آن جا قله پر آب خنكى بود تا هر كه تشنه باشد بخورد، چشم مسلم كه بر آن افتاد فرمود:
اسقونى من هذا الماء يعنى از اين آب به من بچشانيد.
مسلم بن عمرو گفت: اى مسلم عجب آب خنكى است اما زقوم بخور و از اين آب مخور.
جناب مسلم فرمود: و يحك من انت كيستى كه به عترت پيغمبر چنين مى‏گوئى؟
آن ناپاك گفت: من آن كسى هستم كه حق را شناخته‏ام و تو نشناخته‏اى، من امر امت رواج مى‏دهم و تو مغشوش مى‏كنى، من اطاعت اولى الامر مى‏كنم و تو معصيت مى‏نمائى.
مسلم فرمود: چقدر سخت دل و چه قدر بى حيا مى‏باشى.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏نويسد:
چون كسى به مسلم آب نداد عمرو بن حريث غلام خود را فرستاد به خانه تا آب براى آن حضرت بياورد، غلام رفت و قله آبى سربسته با قدحى آورد از آن قله آب در قدح كرد و به آن جناب داد آن حضرت قدح را نزديك دهان برد امتلى القدح دما قدح مملو از خون شد او را ريخت دو مرتبه پر كرد نزديك دهان برد باز پر خون شد سرازير كرد مرتبه سوم پر كرد از شدت عطش آب را به لب و دهان رسانيد كه دندانهاى ثناياى آن حضرت در ميان قدح افتاد، مسلم آب نخورد و شكر خدا نمود.
بهر صورت آن شير بيشه شجاعت را با بند و غل و زنجير به حضور ابن زياد بردند راوى گفت:
قوت قلبى كه من از جناب مسلم مشاهده كردم كه در مجلس ابن زياد وارد كردند از احدى نديدم آن حضرت وقتى به بارگاه آن ستم پيشه وارد شد ابدا به او اعتنائى نكرد و سلامى نداد.
مشاجره بين مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) و ابن زياد مخذول در بارگاه طريحى در منتخب فرموده: وقتى جناب مسلم را وارد بارگاه ابن زياد ناپاك كردند، اهل مجلس گفتند: سلم الامير، به امير سلام كن.
فرمود: السلام على من اتبع الهدى و خشى عواقب الردى و اطاع الملك الاعلى
يعنى پسر مرجانه شايسته سلام نيست، سلام بر كسى است كه متابعت هدايت كند و از عواقب اعمال بد بترسد و ملك اعلى را بپرستد.
ابن زياد از اين وضع سلام و از حالت آن غريب و نگاه به جلال و شوكت خود خنده قهقهه زد بعضى از پرده داران بارگاه گفتند: اى مسلم امير با تو سر لطف است كه به روى تو مى‏خندد چرا به او سلام اميرى نمى‏دهى؟
مسلم فرمود: مالى امير غير الحسين اميرى از براى من غير از حسين بن على عليهما السلام نيست.
سپس ابن زياد رو به مسلم كرد و گفت:
يابن عقيل به كوفه آمدى امت را پراكنده كردى و خونهاى مسلمانان را ريختى، بعضى را بر برخى ترجيح داد براى چه؟
جناب مسلم فرمود: حاشا كه من از پيش خود اين كار كرده باشم بلكه مردم اين شهر همچو گمان داشتند كه پدر تو زياد نيكان و اخيار ايشان را كشته و معدودى باقى گذاشته مانند پادشاهان قيصر و كسرى عمل كرده و يكسره شريعت و آئين احمدى و ملت و كيش محمدى را برداشته، ما را خواستند و عجز و لابه كردند، عريضه‏ها نوشته و در آنها شرح درد خود را نگاشتند، ما آمديم تا مردم را امر كنيم به عدل و احسان و بخوانيم به كتاب خدا و سنت رسولش.
ابن زياد ناپاك گفت: اى مسلم تو چنين عرضه‏اى ندارى كه از مثل توئى اين كار بروز كند پس چرا اى فاسق نگذاشتى به كتاب خدا عمل كنند و انت بالمدينة تشرب الخمر توئى كه در مدينه شرب خمر مى‏كردى، مى‏خواستى در كوفه امامت كنى.
مسلم (سلام الله عليه) بر آشفت و فرمود: اى ظالم من شراب مى‏خورم!!؟
تو خود مى‏دانى كه دروغ مى‏گوئى و فعل خودت را به ديگران نسبت مى‏دهى؟ كسى كه همچون سگ هار سر به خون مسلمانان فرو ببرد و متصل قتل نفس محرمات كند و به اهل ايمان اذيت برساند و متعرض مسلمين شود از چنين كسى چه توقع كه دروغ يا سوء ظن در حق مثل مسلم مسلّمى نبرد.
ابن زياد گفت: اى فاسق خيلى دلت مى‏خواست در كوفه سلطنت كنى و بر مسند امارت بنشينى اما خدا نخواست و ترا شايسته اين رتبه نديد.
مسلم فرمود: اى بى دين ما شايسته خلافت نباشيم پس چه كسى شايسته آن باشد!؟
ابن زياد گفت: چنين نيست بلكه امروز شايسته سلطنت و پادشاهى و سزاوار خلافت اميرالمومنين يزيد است و بر شما اطاعت او واجب مى‏باشد.
مسلم فرمود: صبر مى‏كنم حتى يحكم الله بيننا و بينكم و هو خير الحاكمين.
ابن زياد گفت: خدا بكشد مرا اگر تو را نكشم به بدترين كشتنى كه تا بحال در اسلام كسى را چنين نكشته باشند.
مسلم فرمود: البته تو اولى هستى بر اينكه در اسلام بدعتى بگذارى تا بحال آنچه خواسته و توانسته‏اى كرده‏اى باز هم خواهى كرد.
اى زاده زياد نكرده است هيچ كه نمرود اين عمل كه تو شداد مى‏كنى ابن زياد ديد چاره زبان مسلم را نمى‏تواند بكند شروع كرد دشنام دادن و فحش گفتن هم به امام حسين (عليه السلام) و هم به اميرالمومنين (عليه السلام) و هم به عقيل، همه را دشنام داد.
جناب مسلم (سلام الله عليه) از سوز دل سر بزير انداخت، راضى بود كه زودتر از اين كشته شود و اين ناسزاها را نشنود، ديگر جواب آن بى حيا و دريده را نگفت ولى به نقل مرحوم سيد در لهوف مسلم فرمود: اى ولدالزنا تو و پدرت زياد اولى و احق به اين فحشها هستيد ما خانواده رسالتيم هر چه از دست تو بر مى‏آيد كوتاهى مكن.
وصيت كردن جناب مسلم بن عقيل در مقتل ابو مخنف است كه چون جناب مسلم را به قصر آوردند سلام نكرد، ابن زياد گفت: اى مسلم سلام كنى يا سلام نكنى كشته خواهى شد.
مسلم يقين به مرگ كرد، فرمود: اى پسر زياد چون به ناچار مرا خواهى كشت مردى از قريش را مى‏خواهم كه با ما خويش باشد تا با او وصيت كنم.
و مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد: يكى از پاسبانان گفت: اى مسلم چرا بر امير سلام نكردى.
فرمود: كسى كه اراده قتل مرا دارد چرا سلام كنم، اگر مرا نكشت سلام بسيار از من خواهد شنيد.
ابن زياد گفت: به جان خودم تو را خواهم كشت.
مسلم فرمود: چنين است، مرا خواهى كشت؟
ابن زياد گفت: بلى، البته خواهم كشت.
مسلم فرمود: پس بگذار با يكى از اقوام و خويشان خود وصيت كنم.
ابن زياد گفت: وصيت كن.
مسلم نگاهى به حضار و جلساء مجلس كرد چشمش به عمر بن سعد ناپاك افتاد، فرمود: يا عمران بينى و بينك قرابة ولى اليك حاجة (اى پسر سعد مرا با تو خويشى است و از تو حاجتى دارم، لازم است اجابت كنى و بايد پنهانى بگويم.)
عمر سعد محض خوش آمد ابن زياد اعتناء به حرف مسلم نكرد، بلكه امتناع نمود و رو برگردانيد.
ابن زياد بدان شقاوت گفت: اى احمق به تو مى‏گويد و از تو حاجت مى‏خواهد، چرا از بر آوردن حاجت پسر عمت رو برگردانى.
و به روايتى ابن سعد گفت: امير، مرا با او چه نسبتى و چه آشنائى است؟!
بهر صورت ابن سعد از جا برخاست در گوشه‏اى از بارگاه ايستاد كه همه حضار ايشان را مى‏ديدند مسلم (سلام الله عليه) با سر و صورت شكسته و مجروح و تن خسته و خون آلود و كامى خشك رو كرد به پسر سعد و فرمود: مرا در اين شهر قرضى است كه از آن روز آمده‏ام تا كنون از نان و طعام كسى استفاده نكرده‏ام، مخارج خود را با قرض گذرانده‏ام، هفتصد درهم مقروضم زره مرا بفروش و دين مرا اداء كن.
و نيز خواهش مى‏كنم بعد از كشته شدن من جسدم را از ابن زياد بطلب و به خاك بسپار و مگذار روى زمين بماند.
مطلب سوم آنكه كسى را به سوى آقا و مولايم حسين بن على عليهما السلام روانه كن اگر از مكه بيرون آمده او را برگرداند تا به كوفه قدم نگذارد زيرا من خيلى مبالغه و تاكيد در آمدن آن حضرت كرده‏ام به ناچار خواهد آمد و به چنگ اشرار گرفتار خواهد شد.
ابن سعد خنده كنان گفت: ايهاالامير مى‏دانيد اين مرد چه مى‏گويد و چه خواهش دارد، چنين و چنان مى‏گويد.
ابن زياد گفت: اى پسر سعد حقا كه خيلى نانجيبى، امين خيانت نمى‏كند ولى گاهى مى‏شود كه خائن امين شود تو چقدر بى مروتى، تو را محرم دانست و تو سر او را فاش مى‏سازى!! خيلى خوب از مال خودش قرضش را اداء كن و اما بعد از كشتن وى با بدنش هر چه مى‏خواهم مى‏كنم اما درباره حسين اگر او مزاحم ما نشود ما نيز مزاحم او نخواهيم شد.
شهادت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) بعد ابن زياد فرياد زد: جلاد بيا كه وصيت مسلم تمام شد، او را بر بالاى بام قصر ببر و گردنش را بزن دوست و دشمن را لرزه بر اعضاء و رعشه بر اندام افتاد جناب مسلم (سلام الله عليه) فرمود:
اى ابن زياد اگر با من خويشى مى‏داشتى البته مرا نمى‏كشتى.
در ترجمه تاريخ اعثم كوفى است كه حضرت فرمود: اى ابن زياد اگر پسر پدرت مى‏بودى البته حرامزاده نبوده و من را نمى‏كشتى چون پسر كسى هستى كه پدرش معلوم نيست لهذا حكم به قتل بيگناه مى‏دهى ولى من مى‏دانم پدر پدرت كيست و از سندى پسر سندى چه توقع؟!
ابن زياد بيشتر در غضب شد گفت: در كشتن وى تعجيل كنيد.
ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد: ابن زياد آواز داد كه از اهل مجلس من كيست كه مسلم را بر بام كوشك بر آورد و سرش را از تن جدا كند؟
پسر بكر بن حمران گفت: يا امير اين كار منست كه امروز پدر مرا كشته است.
و در تاريخ الفتوح آمده كه عبيدالله مردى را از اهل شام كه مسلم او را در اثناء محاربه زخمى بر سر زده بود بخواند و به وى گفت كه مسلم را بگيرد و بر بام كوشك ببرد بدست خويشتن گردن او بزند و كينه خويش از او باز خواهد.
مرحوم محدث قمى در منتهى الامال مى‏نويسد: ابن زياد بكر بن حمران را طلبيد و اين ملعون را مسلم ضربتى بر سرش زده بود پس او را امر كرد كه مسلم را ببر ببام قصر و او را گردن بزن.
بهر صورت قاتل آن حضرت هر خبيث و ناپاكى بود وقتى از ابن زياد فرمان قتل آن بزرگوار را يافت حضرتش را ببام قصر برد در حالى كه آن جناب تكبير مى‏گفت و استغفار مى‏نمود و صلوات بر رسول خدا و آلش مى‏فرستاد و در ضمن از اهل كوفه به خدا شكوه مى‏كرد و در درگاهش عرضه مى‏داشت: الهى حكم كن ميان اين قوم و ما كه ما را فريب دادند و بعد تكذيبمان نمودند.
ملا حسين كاشفى در روضة مى‏نويسد: چون مسلم به بالاى بام قصر رسيد رو بجانب مكه كرد و گفت: السلام عليك يابن رسول الله آيا از حال مسلم بن عقيل هيچ خبر دارى و بيتى چند فرمود كه ترجمه‏اش به فارسى اين است:
اى باد صبا ز روى يارى شهزاده حسين را چو بينى هر بد كه ز كوفيان بديدى بر گوى كه مسلم ستم كش مغرور مشو به قول كوفى سوى حرم خدا گذر كن بنشين حديث مختصر كن فرزند رسول را خبر كن شد كشته تو چاره دگر كن وز فتنه شاميان حذر كن ديگرى زبانحال آن حضرت را در آن هنگام چنين به نظم در آورده:
توئى آگه ز حال زار غريبان به شهر كوفه فتادم غريب نيست كس آگه نه قاصدى به جز از آه صبحدم كه فرستم ندانم آنكه كنم رو كجا غمم بكه گويم صبا برو بسوى مكه عرضه ده به حسينم مكن به كوفه تو زنهار رو كه از پس كشتن هزار حيف نديدم رخ تو در دم آخر كه نيست جز غم و اندوه و ناله يار غريبان بروزگار كه چون است روزگار غريبان سوى وطن كه بدانند حال زار غريبان دريده چرخ بسى پرده ز اعتبار عزيزان كه اى شهنشه ايجاد شهريار غريبان به خاك كس نكند دفن جسم زار غريبان كه من غريبم و بودى تو غمگسار غريبان در مقتل ابى مخنف آمده كه مسلم از جلاد تمنا كرد تا دو گانه‏اى بجا آورد بعد او را بكشد آن قسى القلب گفت مأذون نيستم، مسلم باز گريه بر او مستولى شد.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد: ابن زياد گفت: كو آن كسى كه مسلم بر سر او ضربت زده، فى الحال بكر بن حمران حاضر شد.
ابن زياد گفت: مسلم را ببر به بام و گردنش را بزن، آن ناپاك جناب مسلم را به بام برد و سرش را بريد و جسدش را از بام قصر به زير انداخت، سر را برداشت و به حضور ابن زياد برد اما مى‏ترسيد و بدنش مى‏لرزيد.
مرحوم سيد در لهوف مى‏نويسد:
ابن زياد گفت: ما شأنك يعنى چرا اين گونه ترسان و هراسانى گفت اى امير در آن ساعت كه خواستم سر مسلم را جدا كنم مرد سياه پوش و غضبناكى را ديدم كه در پيش رو ايستاده، انگشت به دندان گرفته چنان ترسيدم كه هرگز چنين نترسيده بودم.
ابن زياد گفت: هيچ خبر نبوده خيال تو را برداشته كه به وحشت افتادى.
مسعودى در مروج الذهب مى‏نويسد: چون بكر بن حمران از بالاى قصر به حضور ابن زياد آمد، ابن زياد پرسيد: كشتى؟
گفت: بلى.
پرسيد: چون او را به بام بردى چه مى‏گفت؟ آيا التماس نكرد؟
گفت: نه، بلكه تكبير مى‏گفت و تسبيح مى‏كرد و استغفار مى‏نمود چون پيش رفتم كه او را گردن بزنم از سوز دل مى‏گفت: خدايا ميان ما و اين قوم حكم كن كه ما را گول زده و خوارمان كردند.
اى امير مسلم در مناجات بود كه ضربتى بگردنش زدم كارگر نشد.
مسلم گفت: بس نيست؟
گفتم: نه، ضربت ديگر زدم كارش را ساختم و سرش را از بدن جدا كردم.
۸
مقتل الحسين

شهادت هانى بن عروه بدست اراذل و اوباش عبيدالله بن زياد ملعون بعد از آنكه جناب مسلم بن عقيل را شهيد كرده و بدن مباركش را از بام دارالاماره به كوچه انداخته و سرش را نزد ابن زياد نابكار آوردند آن ناپاك در صدد كارسازى جناب هانى بن عروه بر آمد و كمر قتل او را بست، به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد محمد بن اشعث از جابر خاست و در مقابل ابن زياد تعظيم كرد و گفت:
اى امير مقام و مرتبه هانى و مكانت او بين اشراف و اعيان كوفه معلوم و واضح است، وى مرد بزرگى است و صاحب ايل و قبيله و عشيره زيادى مى‏باشد و همه واقفند كه من او را به حضور تو آورده‏ام و او در پناه من حاضر شد به قصر دارالاماره بيايد لذا تمنا دارم كه او را به من ببخشى و نگذارى كه قبيله‏اش با من دشمن شوند.
ابن زياد وعده داد كه وى را خواهم بخشيد ولى بعدا رأى او عوض شد و فرمان داد تا هانى را از حبس آوردند، گفت: او را به چهار سوق بازار برده و گردن بزنيد تا او و اهل كوفه بدانند من از ايل و قبيله او هراسى ندارم.
جلاد آن پير مرد روشن ضمير را از زندان بيرون آورد و بطرف ميدان گوسفند فروشان برد، هانى به فراست دريافت كه او را به كجا مى‏برند و چه قصدى دارند لذا پيوسته فرياد مى‏كرد و از اهل شهر كمك مى‏جست و مى‏گفت: و امذ حجاه ولا مذحج اليوم (از طائفه مذحج كجائيد مگر يك مذحجى در اين شهر امروز نيست به فرياد من برسد) و آن قدر فرياد كرد و اقوام خود را خواند ولى كسى به فريادش نرسيد از روى حميت و غيرت قوت كرد بند را از بازوهاى خود همچون تار عنكبوت گسيخت مانند شير از بند جسته مى‏غريد و فرياد مى‏زد اى بى همت مردم كارد يا شمشير و يا عصائى به من برسانيد تا اين ناپاكان را به سزاى اعمالشان برسانم، اراذل و اوباش‏ها كه اسلحه داشتند بر او هجوم آورده و دوباره دستگيرش كردند، بازوانش را محكم بسته و در بازار نشاندند، ابن زياد غلام زشت رو و بد منظرى داشت به نام رشيد كه برخى از اهل ذوق در وصفش گفته‏اند:
چو ديو دوزخى عفريت روئى دهانش را كسى ناديده بر هم چه زاغ گلخنى بيهوده گوئى لبش از زشت گوئى نا فراهم رشيد شمشير كشيد گفت: اى هانى گردنت را بكش و راست نگهدار مى‏خواهم با اين تيغ بزنم.
هانى گفت: آنقدر سخى نيستم كه در كشتن خود كمك كنم.
آن غلام بد سيرت و زشت كردار ضربتى زد ولى كارگر نشد، هانى رو به درگاه قاضى الحاجات نمود و عرض كرد الى الله المعاد، اللهم الى رحمتك و رضوانك.
شعر خدايا حال زارم را تو دانى ببر روح مرا بر رحمت خويش اميدم بود چندى چشم اميد كمر بندم بجا، آرم وفا را دريغا ز آرزويش زار مردم كه آه اى بخت نافرمان چه كردى من و راه عدم كانجام كس نيست دريغا روز عمرم را شب آمد كه هانى شد فداى ميهمانى كه از مردن ندارم هيچ تشويش گشايم بر جمال شكل توحيد كنم يارى عزيز مصطفى را بمردم آرزو در خاك بردم به دردم مى‏كشى درمان چه كردى ره من تا عدم جز يك نفس نيست به تلخى جان شيرين بر لب آمد پس آن غلام ناپاك ضربتى ديگر بر گردن آن پير مرد مظلوم زد و وى را به مسلم ملحق نمود و سرش را بريد و نزد ابن زياد برد و بدنش را با بدن مسلم ريسمان به پا بستند و در ميان كوچه‏ها و محله‏ها مى‏كشيدند صاحب روضة الصفا و ابن شهر آشوب و برخى ديگر نوشته‏اند كه آن اراذل و اوباش جسد مبارك مسلم و هانى را وارونه يعنى از پا به قناره آويختند.
مرحوم طريحى در منتخب مى‏نويسد: شاعر چه نيكو در وصف ايشان گفته است:
و ان كنت لا تدرين ما الموت فانظرى الى هانى فى السوق و ابن عقيل اگر نمى‏دانى مرگ چيست، نظر كن به كشته شدن هانى و شهادت مسلم بن عقيل و اين كه چگونه به بازارها آنها را كشيدند.
بهر صورت جلادان لباس هانى را غارت كرده و شمشير و زره جناب مسلم را هم محمد بن اشعث ناپاك برد با آنكه مسلم وصيت كرده بود عمر سعد زره‏اش را بفروشد و قرضش را اداء كند ولى در عين حال ابن اشعث گفت لباس و اساس حق قاتل است و اين اشعار را خواند:
اتركت مسلم لانقاتل دونه و قتلت وافد آل محمد لو كنت من اسد عرفت مكانه حذر المنية ان تكون صريعا و سلبت اسيافا لهم و دروعا ورجوت احمد فى المعاد شفيعا يعنى: اگر من با مسلم نبرد نمى‏كردم چه كسى قدرت داشت او را دستگير كند، من كشتم رسول آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را و زره او را كندم و شمشيرش را برداشتم، به پسر سعد چه كه زره او را بردارد.
به نوشته ابى مخنف قبيله هانى وقتى اين ذلت را مشاهده كردند همديگر را ملامت كرده اجتماع نمودند بر مركب‏ها سوار شده رو به بازار آوردند با فراشان و اراذل ابن زياد منازعه كرده و جسد مسلم و هانى را جبرا و قهرا گرفتند و بردند و غسل داده و كفن نموده و به خاك سپردند.
مولف گويد:
خروج جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) روز سه شنبه هشتم ذى الحجه بود كه در همان زمان حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) از مكه خارج و به جانب عراق رو آوردند و روز چهارشنبه نهم ذى الحجه سنه شصت هجرى حضرت مسلم به درجه رفيعه شهادت رسيد.
مرحوم شاهزاده فرهاد ميرزا در قمقام مى‏گويد:
چون مسلم و هانى شهادت يافتند سر آنها را به جانب يزيد فرستاده و بدن شريف مسلم را به دار آويخت و اين نخستين سرى از هاشميان بود كه به دمشق فرستادند و نيز اول جثه‏اى بود از بنى هاشم كه بر دار نمودند.
فرستادن ابن زياد سر مسلم بن عقيل و هانى را به شام نزد يزيد پليد در تاريخ الفتوح مى‏نويسد:
پس از آنكه ابن زياد مسلم و هانى را كشت آنها را نگونسار بردار كرده و سرهاى ايشان را با نامه به نزد يزيد فرستاد و مضمون نامه اين بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد و ثنا خداى را كه حق امير را از دشمنانش گرفت و اعداء را كفايت كرد، محضر امير عرضه مى‏دارم كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده بود و در سراى هانى بن عروه منزل ساخته و مردم را به بيعت حسين بن على مى‏خواند، جاسوسان برگماشتم و به لطائف الحيل بعد از جنگ و محاربه ايشان را بدست آوردم و هر دو را گردن زده سرهاى ايشان را همراه هانى بن جه الوارعى و زبير بن الارحواح التميمى كه هر دو از مخلصان و مطيعان اميرند فرستادم والسلام.
چون اين دو شخص با نامه و سرهاى شهداء بنزد يزيد رسيدند نامه و سرها را تسليم كردند، يزيد نامه را مطالعه كرده فرمود تا سرها را بر دروازه دمشق بردار كردند و جواب نامه پسر زياد را بر اين منوال نوشت:
اما بعد:
نامه تو رسيد و سرهاى مسلم و هانى وارد شدند، خوش وقت شدم، تو نزد من چنان پسنديده‏اى و همان طور كه دل من خواسته است عمل كرده‏اى، بر تو هيچ مرا مزيد نيست هر چه كرده‏اى نيكو كرده‏اى آنچه از حال رسولان ياد كرده بودى هر يكى را ده هزار درهم بخشيدم و ايشان را خوشدل به نزد تو فرستادم و چنان مى‏شنوم كه حسين بن على از مكه بيرون آمده عزم عراق دارد مى‏بايد كه نيك احتياط كنى و بر حذر باشى و سر راه‏ها را نگاهدارى و هر كس را كه مايه فتنه دانى بكش يا حبس كن و هر خبر كه از حين بن على معلوم كردى روز به روز با شرح و تفصيل بر من عرضه بدار و مرا از احوال او على التوالى اعلام نما والسلام.
شرح ماجراى دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) از حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) پنج پسر و يك دختر باقى ماند، سه تن از پسران بنامهاى: عبدالله بن مسلم و عبيدالله بن مسلم و محمد بن مسلم هر سه كه از شجاعان روزگار بودند در كربلاء معلى در روز عاشوراء به درجه رفيعه شهادت رسيدند كه شرح مبارزات آنها انشاء الله بعدا خواهد آمد.
و اما در باب دو پسر ديگر بين ارباب مقاتل و صاحبان نظر اختلاف است:
برخى معتقدند كه آن دو همراه پدر بزرگوارشان به كوفه آمدند و بعد از شهادت پدر گرفتار ابن زياد شده و به زندان افتادند و پس از يكسال زندانى بودن در كنار شريعه فرات بدست حارث ملعون كشته شدند اين قول، قول مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء است.
بعضى ديگر همچون مرحوم صدوق مى‏فرمايند: اين دو طفل همراه حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) بودند و پس از شهادت آن بزرگوار و ياران و اصحابش و اسارت اهل بيت گراميش همراه اسراء به كوفه آورده شدند و به نظر ابن زياد بيدادگر رسيدند، آن ناپاك امر كرد كه آنها را به زندان افكندند و پس از يكسال در كنار شريعه فرات سرشان را بريدند.
مرحوم محدث قمى در منتهى الامان اين قول را اختيار كرده و به ذكر همين اكتفاء فرموده است.
مقاله مرحوم صدرالدين واعظ قزوينى در كتاب رياض القدس مرحوم واعظ قزوينى در كتاب رياض القدس مى‏فرمايد:
ابن شهر آشوب عليه الرحمه در مناقب فرموده:
دو طفلى كه در كنار شريعه فرات كشته شدند و سرشان را بريدند اولاد جعفر بن ابيطالب بودند كه شب يازدهم عاشوراء از لشگر ابن زياد فرار كردند و در كوفه گرفتار شده و شهيد شدند و سرهاى آنها را به حضور ابن زياد بردند و اين واقعه در روز يازدهم يا دوازدهم عاشوراء اتفاق افتاد بدون اينكه در زندان محبوس شوند و يك سال بمانند به چند دليل.
اين خبر اقرب به صواب و تصديق است زيرا كه ابن زياد شش ماه در بصره رياست مى‏كرد و شش ماه در كوفه در سر سال اگر ابن زياد به شام نرفته در بصره بوده و حال آنكه ابن جوزى مى‏نويسد:
ابن زياد بعد از شهادت امام حسين (عليه السلام) به شام رفت و از جمله خواص و ندماء يزيد و هم شرب آن پليد گرديد و صورت خوش داشت و تغنى مى‏كرد.
و ديگر آنكه از شأن و حال امام زين العابدين (عليه السلام) بعيد است كه معزّزا و مكرما از شام برگردد از حوالى كوفه بگذرد يا بنابر تحقيق به كوفه بيايد ولى اين دو طفل معصوم را از زندان مستخلص نكند خيلى غريب است!!!
علاوه بر اينها اين دو طفل مى‏گويند: نحن من ذرية نبيك (ما از ذريه پيغمبر تو هستيم) اولاد جعفر بواسطه عليا مخدره زينب خاتون كه زوجه عبدالله بن جعفر بوده مى‏توانند ذريه باشد ولى اولاد مسلم ذريه پيغمبر نمى‏توانند بود ديگر به تأويل والعلم عندالله‏(٣٨)
واقعه دو طفلان مسلم به نقل مرحوم صدوق قبلا گفتيم واقعه دو طفلان صغير جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) را به دو نحو نقل كرده‏اند:
الف: نقلى است از مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى‏
ب: نقلى است از مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء كه مشهور بين اهل تاريخ و ارباب مقاتل همين است و ما هر دو نقل را در اينجا آورده و به ذكر آنها از خداوند متعال طلب اجر و ثواب مى‏نمائيم:
اما نقل مرحوم صدوق:
مرحوم محدث قمى در كتاب منتهى الامال آن را چنين بيان مى‏كند:
شيخ صدوق بسند خود روايت كرده از يكى از شيوخ اهل كوفه كه گفت:
چون امام حسين (عليه السلام) به درجه رفيعه شهادت رسيد از لشگرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقيل اسير كرده شدند و ايشان را نزد ابن زياد آوردند آن ملعون زندانبان را طلبيد و امر كرد كه اين دو طفل را در زندان كن و بر ايشان تنگ بگير و غذاى لذيذ و آب سرد به ايشان مده آن مرد نيز چنين كرده و آن كودكان در تنگ ناى زندان بسر مى‏بردند و روزها روزه مى‏داشتند چون شب مى‏شد دو قرص جوين با كوزه آبى براى ايشان پيرمرد زندانبان مى‏آورد و با آن افطار مى‏كردند تا مدت يكسال حبس ايشان بطول انجاميد، پس از اين مدت طويل يكى از آن دو برادر با ديگرى گفت:
اى برادر مدت حبس ما به طول انجاميد و نزديك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسيده شود، پس هرگاه اين پيرمرد زندانبان بيايد حال خود را براى او نقل كنيم و نسبت خود را با پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) براى او بگوئيم شايد بر ما توسعه دهد.
پس گاهى كه شب داخل شد آن پير مرد به حسب عادت هر شب آب و نان آن كودكان را آورد برادر كوچك او را فرمود:
اى شيخ: محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را مى‏شناسى؟
گفت: بلى، چگونه نشناسم و حال آنكه آنجناب پيغمبر من است.
گفت: جعفر بن ابيطالب را مى‏شناسى؟
گفت: بلى، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طيران كند.
آن طفل فرمود: على بن ابى طالب را مى‏شناسى؟
گفت: چگونه نشناسم، او پسر عم و برادر پيغمبر من است.
آنگاه فرمود: اى شيخ ما از عترت پيغمبر تو مى‏باشيم، ما دو طفل مسلم بن عقيليم، اينك در دست تو گرفتاريم، اينقدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حق ما نگه دار.
آن شيخ چون اين سخنان را بشنيد بر روى پاهاى ايشان افتاد و مى‏بوسيد و مى‏گفت:
جان من فداى جان شما، اى عترت محمد مصطفى، اين در زندانست گشاده بر روى شما به هر جا كه خواهيد تشريف ببريد، پس چون تاريكى شب دنيا را فرا گرفت آن پير مرد آن دو قرص جوين را با كوزه آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا سر راه و گفت اى نور ديدگان شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد، پس شب را سير كنيد و روز پنهان شويد تا آنكه حق تعالى براى شما فرجى كرامت فرمايد.
پس آن دو كودك نورس در آن تاريكى شب راه مى‏پيمودند تا گاهى كه به منزل پيره زنى رسيدند پيره زن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگى ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدند و فرمودند: اى زن ما دو طفل صغير و غريبيم و راه بجائى نمى‏بريم چه شود بر ما منت نهى و ما را در اين تاريكى شب در منزل خود پناه دهى، چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم.
پيره زن گفت: اى دو نور ديدگان شما كيستيد كه من بوى عطرى از شما مى‏شنوم كه پاكيزه‏تر از آن بوئى به مشامم نرسيده؟
گفتند: ما از عترت پيغمبر تو مى‏باشيم كه از زندان ابن زياد گريخته‏ايم.
آن زن گفت: اى نور ديدگان من مرا دامادى است فاسق و خبيث كه در واقعه كربلاء حضور داشته مى‏ترسم امشب به خانه من آيد و شما را در اينجا ببيند و به شما آسيبى رساند.
گفتند: شب است و تاريك است و اميد مى‏رود كه آن مرد امشب اينجا نيايد، ما هم بامداد از اينجا بيرون مى‏شويم.
پس زن ايشان را به خانه آورد و طعامى براى ايشان حاضر نمود، كودكان طعام تناول كردند در بستر خواب بخفتند.
و موافق روايت ديگر گفتند: ما را به طعام حاجتى نيست، از براى ما جانمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خويش كنيم، پس لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ به خواب گاه خويش آرميدند طفل كوچك برادر بزرگ را گفت: اى برادر چنين اميد مى‏رود كه امشب شب راحت و ايمنى ما باشد بيا دست بگردن هم كنيم و استشمام رائحه يكديگر نمائيم پيش از آنكه مرگ ما بين ما جدائى افكند، پس دست بگردن هم در آوردند و بخفتند، چون پاسى گذشت از قضا داماد آن عجوزه نيز به جانب منزل آن عجوز آمد و در خانه را كوبيد.
زن گفت: كيست؟
آن خبيث گفت: منم.
زن پرسيد: تا اين ساعت كجا بودى؟
گفت: در باز كن كه نزديك است از خستگى هلاك شوم.
پرسيد: مگر تو را چه روى داده؟
گفت: دو طفل كوچك از زندان عبيدالله فرار كرده‏اند و منادى امير ندا كرد كه هر كس سر يك تن از آن دو طفل را بياورد هزار درهم جايزه بگيرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاى او باشد و من به طمع جايزه تا بحال اراضى كوفه را مى‏گرديدم و بجز تعب و خستگى اثرى از آن دو كودك نديدم زن او را پند داد كه اى مرد از اين خيال بگذر و بپرهيز از آنكه پيغمبر خصم تو باشد.
نصائح آن پير زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرويزن‏(٣٩) مى‏نمود، بلكه از اين كلمات بر آشفت گفت: تو حمايت از آن دو طفل مى‏نمائى، شايد نزد تو خبرى باشد، برخيز برويم نزد امير همانا امير تو را خواسته.
عجوز مسكين گفت: امير را با من چه كار است و حال آنكه من پير زنى هستم در اين بيابان بسر مى‏برم.
مرد گفت: در را باز كن تا داخل شوم و فى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان بر آيم.
پس آن زن در را باز كرد و قدرى طعام و شراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت، يك وقت از شب نفير خواب آن دو طفل را در ميان خانه بشنيد و مثل شتر مست بر آشفت و مانند گاو بانگ مى‏كرد و در تاريكى شب به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست بر ديوار و زمين مى‏ماليد تا گاهى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغير رسيد، آن كودك مظلوم گفت:
اين كيست؟
گفت: من صاحب منزلم، شما كيستيد؟
پس آن كودك برادر بزرگتر را بيدار كرد كه برخيز اى حبيب من ما از آنچه مى‏ترسيديم در همان واقع شديم، پس گفتند: اى شيخ اگر ما راست گوئيم كه كيستيم در امانيم؟
گفت: بلى.
گفتند: در امان خدا و پيغمبر؟
گفت: بلى.
گفتند: خدا و رسول شاهد و وكيل است براى امان؟
گفت: بلى.
بعد از آنكه امان مغلّظ از او گرفتند: اى شيخ ما از عترت پيغمبر تو محمد مى‏باشيم كه از زندان عبيدالله فرار كرده‏ايم.
گفت: از مرگ فرار كرده‏ايد و بگير مرگ افتاده‏ايد، حمد خداى را كه مرا بر شما ظفر داد، پس آن ملعون بى رحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صبح آوردند همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الامر مولاى خويش ايشان را برد بنزد فرات چون مطلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر مى‏باشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند و از طرف ديگر بيرون رفت آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت، آن مرد كه چنين ديد شمشير بر كشيد بجهت كشتن آن دو مظلوم بنزد ايشان شد كودكان مسلم كه شمشير كشيده ديدند اشگ از چشمشان جارى گشت و گفتند:
اى شيخ دست ما را بگير و ببر بازار و ما را بفروش و به قيمت ما انتفاع ببر و ما را مكش كه پيغمبر دشمن تو باشد.
گفت: چاره‏اى نيست جز آنكه شما را بكشم و سر شما را براى عبيدالله ببرم و دو هزار درهم جايزه بگيرم.
گفتند: اى شيخ قرابت و خويشى ما را با پيغمبر خدا ملاحظه فرما.
گفت: شما را با آن حضرت قرابتى نيست.
گفتند: پس ما را زنده بنزد ابن زياد ببر تا هر چه خواهد در حق ما حكم كند.
گفت: من بايد به ريختن خون شما در نزد او تقرب جويم.
گفتند: پس بر صغر سن و كودكى ما رحم كن.
گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده.
گفتند: الحال كه چنين است و لابد ما را مى‏كشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنيم.
گفت: هر چه خواهيد نماز كنيد اگر شما را نفع بخشد.
پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گذاردند پس از آن سر به جانب آسمان بلند نمودند و با حقتعالى عرض كردند: يا حى، يا حليم، يا احكم الحاكمين احكم بيننا و بينه بالحق.
آنگاه آن ظالم شمشير به جانب برادر بزرگ كشيد و آن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طفل كوچك كه چنين ديد خود را در خون برادر افكنده و مى‏گفت:
به خون برادر خويش خضاب مى‏كنم تا باين حال رسول خدا را ملاقات كنم.
آن ملعون گفت: الحال تو را نيز به برادرت ملحق مى‏سازم، پس آن كودك مظلوم را نيز گردن زد و سر از تنش برداشت و در توبره گذاشت و بدن هر دو را به آب افكند و سرهاى مبارك ايشان را براى ابن زياد برد و چون به دارالاماره رسيد و سرها را نزد عبيدالله بن زياد نهاد، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود قضيبى بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بى اختيار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست و آنگاه قاتل ايشان را خطاب كرد كه:
واى بر تو در كجا ايشان را يافتى؟
گفت: در خانه پير زنى از ما ايشان مهمان بودند.
ابن زياد را اين مطلب ناگوار آمد، گفت:
حق ضيافت ايشان را مراعات نكردى؟
گفت: بلى مراعات ايشان نكردم.
گفت: وقتى كه مى‏خواستى ايشان را بكشى با تو چه گفتند؟
آن ملعون يك، يك سخنان آن كودكان را براى ابن زياد نقل كرد تا آنكه گفت آخر كلام ايشان اين بود كه مهلت خواستند نماز خواندند، پس از نماز دست نياز بدرگاه الهى برداشتند و گفتند:
يا حى يا حليم، يا احكم الحاكمين احكم بيننا و بينه بالحق.
عبيدالله گفت: كه احكم الحاكمين حكم كرد، كيست كه برخيزد و اين فاسق را به درك فرستد؟
مردى از اهل شام گفت: اى امير اين كار را بمن حواله كن.
عبيدالله گفت: اين فاسق را ببر در همان مكانى كه اين كودكان در آنجا كشته شده‏اند گردن بزن و بگذار كه خون نحس او به خون ايشان مخلوط شود و سرش را زود نزد من بياور.
آن مرد نيز چنين كرده و سر آن ملعون را بر نيزه زده بجانب عبيدالله كوچ مى‏داد، كودكان كوفه سر آن ملعون را هدف تير و سنان خويش كرده و مى‏گفتند اين سر قاتل ذريه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است.
مولف گويد:
نقل مرحوم صدوق با آنچه در تاريخ ثبت و ضبط شده سازش ندارد زيرا مورخين گفته‏اند بعد از شهادت سيدالشهداء (سلام الله عليه) ابن زياد به شام رفت و از ندماء يزيد پليد گشت و بطور قطع بمدت يكسال در كوفه نمانده لذا به نظر ما به نقل مرحوم صدوق نمى‏توان اعتماد كرد.
واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء اين واقعه جانسوز و هولناك را چنين تقرير نموده:
راوى گويد: بعضى از غمازان به پسر زياد گفتند:
راوى گويد: بعضى از غمازان به پسر زياد گفتند:
مسلم را دو پسر در اين شهر پنهانند چون صدهزار نگار، نه ماه شعاع روى ايشان را دارد، نه سنبل تاب گيسوى ايشان را مى‏آورد.
روئى چگونه روئى؟ روئى چو آفتابى موئى چگونه موئى؟ هر حلقه پيچ و تابى ابن زياد بفرمود تا منادى كردند كه پسران مسلم بن عقيل در خانه هر كس پنهان باشند و نياورند به من بسپارند و مرا معلوم گردد، بفرمايم تا آن خانه را غارت كنند و آن كس را به خوارى تمام بكشند و آن جوانان در خانه شريح قاضى بودند كه مسلم در روز جنگ ايشان را به آنجا فرستاده بود و در محافظت و مراقبت ايشان دادِ مبالغه داد بعد از قتل مسلم چون اين منادى بر آمد شريح ايشان را پيش خود طلبيد و چون چشمش بر ايشان افتاد بى اختيار نعره زد و آغاز گريه كرد و آن دو شاهزاده از قتل پدر خير نداشتند چون گريه شريح قاضى را ديدند شكى در دل ايشان آمد و گفتند:
ايهاالقاضى تو را چه شد كه ما را ديدى فرياد بر كشيدى و بدين سوز گريه مى‏كنى و آتش حسرت در دل ما غريبان مى‏زنى قاضى چندان كه خواست راز را مخفى دارد طاقت آن نداشت:
شعر ناله را چندانكه مى‏خواهم كه پنهان بركشم سينه مى‏گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن قاضى خروش در گرفت و گفت: اى مخدوم زادگان.
شعر بنياد دين ز سنگ حوادث خراب شد مهر شرف در ابر ستم گشت مختفى دلها به درد و داغ جدائى كباب شد بحر كرم ز صدمت دوران سراب شد بدانيد كه خلعت شادى دنيا، مطرّز به طراز غم است و شربت سور بى اعتبارش آلوده به زهر ماتم مشرب هر تهنيتى مكدر به شوب تعزيتى، و گلستان هر عشرتى پيوسته به خار زار عُسرتى‏
شعر هيچ روشن دلى در اين عالم روز شادى نديد بى شب غم اكنون بدانيد كه پدر بزرگوار شما كه اختر سپهر معالى بود از اوج اقبال به حضيض ارتحال انتقال نمود و شهباز روح مقدسش به بال شهادت به جانب رياض سعادت پرواز نمود.
شعر دنيا بهشت و رحمت پروردگار يافت در روضه بهشت به خوبى قرار يافت حق سبحانه و تعالى شما را از صبر جميل و اجر جزيل كرامت كند.
پسران مسلم كه اين سخنان استماع نمودند هر دو بيهوش شده بيفتادند و بعد از مدتى كه به خود آمدند جامه‏ها پاره كرده و عمامه‏ها از سر برداشته و گيسوان مشگين پريشان ساخته آغاز فرياد كردند كه اى قاضى اين چه خبر دلسوز و اين چه سخن غم اندوز است.
چه حالت است همانا بخواب مى‏بينم به درد دل ز لب شرع ناله مى‏شنوم كه قصر دولت و دين را خراب مى‏بينم ز سوز جان جگر دين كباب مى‏بينم ناله وا ابتاه، وا غربتاه بر آوردند، قاضى فرمود:
حالا محل اين فرياد و فغان نيست كه كسان عبيدالله زياد شما را مى‏طلبند و منادى مى‏كنند كه ايشان در هر منزلى كه باشند اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت كنيم و صاحب منزل را به قتل رسانيم و من در اين شهر به محبت اهل بيت تهمت زده‏ام و دشمنان در تفحص و تجسس حال منند و من به جان شما و جان خود مى‏ترسم اكنون فكر كرده‏ام كه شما را به كسى سپارم تا به مدينه رساند ايشان از ترس ابن زياد حال پدر را فراموش كرده خاموش شدند و قاضى هر يكى را پنجاه دينار زر بر ميان بست و پسر خود اسد نام را گفت كه امروز شنودم كه بيرون دروازه عراقين كاروانى بوده و عزيمت مدينه داشته‏اند، ايشان را ببر و بيكى از مردم كاروان كه سيماى صلاح در جبين او ظاهر باشد بسپار تا به مدينه برد.
اسد در شب تار ايشان را پيش گرفت و از دروازه عراقين بيرون برد، قضا را كاروانيان همان زمان كوچ كرده بودند و سياهى ايشان مى‏نمود، اسد گفت:
اى جوانان اينك قافله مى‏نمايد زود برويد تا بديشان برسيد.
ايشان از پى كاروان روان شدند و اسد باز گرديد.
اما چون قدرى راه برفتند سياهى كاروان از نظر ايشان غائب شد و سراسيمه گشته راه را گم كردند ناگاه عَسَسى چند گرد شهر مى‏گشتند بديشان باز خوردند چون دانستند كه فرزندان مسلم بن عقيل‏اند فى الحال ايشان را گرفته بر بستند و امير عسسان دشمن خاندان بود ايشان را هم در پيش پسر زياد آورد و ابن زياد بفرمود تا ايشان را به زندان بردند و هم در آن زمان نامه‏اى به يزيد نوشت كه پسران مسلم بن عقيل كه او طفلند در سن هفت و هشت سالگى بعد از قتل پدر ايشان را گرفتم و در زندان محبوس ساختم و مترصد فرمان هستم تا چه حكم صادر گردد يا بكشم يا آزاد كنم يا زنده بخدمت فرستم والسلام.
نامه را به يكى داده به جانب دمشق فرستاد.
اما راوى گويد كه زندانبان مردى بود نيك اعتقاد و دوستدار اهل بيت، نام او مشكور بود چون آن دو شاهزاده را به زندان آورده و به وى سپردند و دانست كه ايشان چه كسانند در دست و پاى ايشان افتاد و به منزل نيكو نشاند و طعامى حاضر كرد تا تناول فرمودند و همه روز كمر بخدمت بر ميان بسته بود و در مقام ملازمت ايستاده تا شب در آمد و غوغاى مردم فرو نشست ايشان را از زندان بيرون آورد و به سر راه قادسيه رسانيد و انگشترى خود بديشان داد و گفت اين راه امن است برويد تا به قادسيه رسيد آنجا برادر مرا طلب كنيد و اين خاتم را نشان به وى دهيد تا شما را به مدينه رساند.
ايشان مشكور را دعا گفتند و روى به ره نهادند و چون به حكم لاراد لقضائه گره تقدير را به سر انگشت تدبير نمى‏توان گشاد و به فحواى و لا معقب لحكمه مقتضاى قضا را به چاره‏گرى تغيير و تبديل نمى‏توان داد.
شعر قضا به تلخى و شيرينى اى پسر رفتست اگر ترش بنشينى قضا چه غم دارد حق سبحانه چنان مقرر كرده بود كه آن دو يتيم غريب هر چند زودتر به پدر مظلوم و شهيد خود رسند لاجرم بار ديگر راه گم كردند و آن شب تا روز مى‏گرديدند چون روز روشن شد نگاه كردند هنوز بر در شهر بودند برادر بزرگ با خوردتر گفت:
اى برادر هنوز ما بر در شهريم مبادا كه جمعى به ما رسند و بار ديگر به قيد ايشان گرفتار گرديم، پس بنگريستند و بر دست چپ ايشان خرماستانى بود روى بدان جا نهادند و بر لب چشمه درختى ديدند سالخورده و ميان تهى به ميان آن در آمده قرار گرفتند و چون وقت نماز پيشين در آمد كنيزك حبشى آمد و آفتابه در دست چون به لب چشمه رسيد نگاه كرد عكس آن دو جوان در چشمه مشاهده نمود حيران بماند.
دل صورت زيباى تو در آب روان ديد بى خود شد و فرياد بر آورد كه ماهى كنيزك بالا نگريست چه ديد
شعر دو گل از گلشن دولت دميده دو ماه از برج خوبى رخ نموده يكى مانند مهر از دلربائى گل رخسارشان زير كلاله لب آن گشته خشك از آتش غم دو سرو از باغ خوبى سر كشيده ز ديده چشمه باران گشوده يكى چون آب خضر از جانفزائى شده از گريه خونين همچو لاله رخ اين مانده‏تر از اشگ ماتم چون كنيزك را نظر بر جمال با كمال آن دو اختر فرخنده فال اوج عزت و اقبال افتاد به تماشاى آن دو آفتاب برج هدايت و رشاد آفتابه از دست بنهاد و پرسيد كه شما چه كسانيد و چرا در ميان اين درخت پنهانيد، ايشان فرياد بر كشيدند كه ما دو كودك يتيميم و درد يتيمى كشيده و دو محزون غريبيم رنج محنت غريبى چشيده از پدر دور افتاده راه گم كرده و پناه بدين منزل آورده‏ايم.
كنيزك گفت: پدر شما كه بود؟
ايشان چون نام پدر شنودند چشمه‏هاى آب حسرت از ديده گشودند.
شعر خدا را اى رفيق از منزل مده جانان يادم كه من در وادى هجران ز حال خود بفريادم كنيزك گفت: گمان مى‏برم كه پسران مسلم بن عقيليد.
ايشان فرياد بر كشيدند: اى جاريه آيا تو بيگانه‏اى يا آشنا؟ دوست با وفائى يا دشمن پر جفا؟
كنيزك جواب داد كه من دوستدار خاندان شمايم و بى بى دارم كه او نيز لاف محبت شما مى‏زند و جان خود را نثار اهل بيت مى‏كند، شما بيائيد با من تا نزديك وى رويم و مترسيد و غم مخوريد كه هيچ دغدغه نيست، پس ايشان را برداشت و روى به منزل نهاد و چون نزديك رسيد به خانه درون دويد و بى بى را بشارت داد كه اينك پسران مسلم بن عقيل را آوردم.
شعر باغ را باد صبا بس خبر رنگين داد مژده آمدن ياسمن و نسرين داد بى بى مقنعه از سر بركشيد و بمژدگانى پيش كنيزك انداخت و گفت:
تو را از مال خود آزاد كردم، پس سر و پاى برهنه پيش پسران باز دويد و بر دست پاى ايشان افتاد و بر خوارى مسلم و گرفتارى فرزندانش بگريست، پس يك، يك از ايشان را در بر گرفت و بوسه بر سر و روى ايشان مى‏نهاد و چون مادر مهربان نوحه مى‏كرد كه اى غريبان مادر و اى بى كسان مظلوم و اى بيچارگان محروم و اى كسانى كه شما را به درد فراق پدر مبتلا ساخته‏اند و در ميدان كينه اهل بيت رسالت عَلَم عناد و فساد افراختند آن گاه ايشان را به خانه آورد و طعامى كه داشت حاضر كرد و كنيزك را گفت كه اين راز را پنهان دار و شوهرم را از اين قضيه آگاه مساز، كو در حرم اهل وفا محرم نيست.
اما راوى گويد: چون مشكور زندانبان به جهت رضاى خداوند آن دو مظلوم دردمند را از زندان رها كرد على الصباح آن خبر به پسر زياد رسانيدند، مشكور را طلبيد و گفت: با پسران مسلم چه كردى؟
گفت: ايشان را براى رضاى خدا آزاد كردم و خانه دين خود را با اين عمل ستوده و كردار پسنديده آباد گردانيدم.
ابن زياد گفت: از من نترسيدى؟
گفت: هر كه از خداى ترسيد از غير او نترسد.
گفت: چه تو را بر اين داشت؟
مشكور گفت: اى ستمكار نابكار پدر بزرگوار ايشان را به ستم كشتى چه تقريب داشت كه آن دو كودك نارسيده بى گناه را كه داغ يتيمى بر جگر داشتند به محنت بند و زندان مبتلا ساختى، من براى حرمت روح سيد كونين و صدر ثقلين محمد رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) ايشان را از بند رهائى دادم و بدانچه كردم اميد شفاعت از آن سرور دارم و تو از آن دولت محرومى.
پسر زياد در غضب شد و گفت: همين لحظه سزاى تو بدهم.
گفت: هزار جان من فداى ايشان باد.
شعر من در ره او كجا به جان و امانم يك جان چه بود هزار جان بايستى جان چيست كه بهر او فدا نتوانم تا جمله به يك بار بر او افشانم پسر زياد جلاد را فرمود تا او را بر عقابين كشيد و گفت: اول پانصد تازيانه‏اش بزن آنگه سرش از تن جدا كن.
جلاد فرمان به جاى آورد، تازيانه اول كه زد مشكور گفت: بسم الله الرحمن الرحيم و چون دوم بزد گفت: خدايا مرا صبر ده، چون سوم بزد گفت: خدايا مرا بيامرز، چون چهارم بزد گفت: خدايا مرا براى محبت فرزندان رسول تو مى‏كشند چون تازيانه پنجم بزد گفت: الهى مرا به رسول و اهل بيتش در رسان، آنگه خاموش شد و آه نكرد تا پانصد تازيانه‏اش بزدند آنگه چشم باز كرد و گفت: يك شربت آبم بدهيد.
ابن زياد گفت: آبش بدهيد و گردنش بزنيد.
عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت كرده به خانه برد و خواست كه به علاج او مشغول شود كه مشكور ديده از هم بگشاد و گفت: مرا از حوض كوثر آب دادند، اين بگفت و جان به حق تسليم كرد.
شعر جانش مقيم روضه دارالسرور باد گلشن سراى مرقد او پر ز نور باد اما راوى گويد: چون آن مومنه صالحه هر دو كودك را به سراى در آورد خانه پاكيزه براى ايشان ترتيب كرد و فرشهاى پاك بگسترد و چون شب در آمد ايشان را بخوابانيد و دلنوازى مى‏نمود تا به خواب رفتند پس از آن از خانه بيرون آمد و بر جاى خود قرار گرفت، زمانى گذشت شوهرش از در در آمد كوفته و نالان، زن گفت: اى مرد كجا بودى؟
گفت: صباح به در خانه امير كوفه رفته بودم منادى بر آمد كه مشكور زندانبان پسران مسلم بن عقيل را از زندان آزاد كرده است، هر كس ايشان را يا خبر ايشان را بياورد امير او را اسب و جامه دهد و از مال دنيا توانگر گرداند، مردمان روى به جست و جوى ايشان نهادند و من هم در طلب ايشان استادم و در حوالى و نواحى شهر مى‏گرديدم و جد و جهد مى‏نمودم آخر اسبم هلاك شد و مقدارى راه پياده برفتم و از مقصود اثرى نيافتم.
زن گفت: اى مرد از خداى بترس، تو را با خويشان رسول خدا چه كار است.
گفت: اى زن خاموش باش كه پسر زياد مركب و خلعت و درم و دينار بسيار وعده كرده، آن كس را كه پسران مسلم را نزد وى برد.
زن گفت: چه ناجوان مردى باشد كه آن دو يتيم را بگيرد و به دست دشمن بسپارد و از براى دنيا دين خود را از دست بگذارد.
مرد گفت: اى زن تو را به اين سخنان چه كار، طعامى اگر دارى بيار تا بخورم.
زن بيچاره خوان بياورد و آن بى سعادت طعامى بخورد و بر روى جامه خواب چون بيهوشان بيفتاد و در خواب شد چه تردد بسيار كرده بود و مانده و كوفته شده، اما چون از شب پاره‏اى بگذشت برادر بزرگ كه نامش محمد بود از خواب بيدار شد و برادر كهتر را كه نامش ابراهيم بود گفت: اى برادر برخيز كه ما را نيز بخواهند كشت، در اين ساعت پدر خود را در خواب ديدم كه با مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و مرتضى و فاطمه زهرا و حسن مجتبى در بهشت مى‏خراميدند، ناگاه نظر حضرت رسالت بر من و تو افتاد و ما از دور ايستاده بوديم، حضرت رسول روى به پدر ما كرد كه اى مسلم: چگونه دلت داد كه‏ اين دو طفل مظلوم را در ميان ظالمان گذاشتى؟!
پدرم باز نگريست و ما را بديد گفت: يا نبى الله اينك در قفاى من مى‏آيند و فردا نزديك من خواهند بود برادر خوردتر كه اين سخن بشنيد گفت: اى برادر به خدا كه من هم همين خواب ديدم، پس هر دو برادر دست در گردن يكديگر كرده مى‏گريستند، روى بر هم مى‏نهادند و مى‏گفتند: واويلاه وا مسلماه، وامصيبتاه، از آواز گريستن و خروش و افغان ايشان حارث بن عروه كه شوهر آن زن بود بيدار شد و زن را آواز داد كه اين افغان و خروش چيست؟ و در اين خانه ما كيست؟
زن عاجزه فرو ماند.
حارث گفت: برخيز و چراغ روشن كن.
زن چنان بيخود شده بود كه بدان كار قيام نمى‏توانست نمود، آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن كرد و در آن خانه در آمد دو كودك را ديد دست به گردن هم در آورده وا ابتاه مى‏گفتند.
حارث پرسيد: شما چه كسانيد؟
ايشان تصور كردند كه او از دوستان است گفتند: ما فرزندان مسلم بن عقيليم.
حارث گفت: واعجباه - يار در خانه و ما گرد جهان مى‏گرديم، من امروز در طلب شما مى‏تاختم تا حدى كه اسب خود را از تاختن هلاك ساختم و شما خود در منزل من ساكن و مطمئن بوده‏ايد.
ايشان كه اين سخن بشنودند خاموش شده، سر در پيش افكندند و آن بى رحم سنگين دل هر يك را طپانچه‏اى بر رخسار نازنين زد و گيسوهاى مشگين ايشان كه حبل المتين متمسكان عروة الوثقاى دين بود به هم باز بست و بيرون آمده، در خانه و بوسه بر دست و پاى وى مى‏داد و گريه و زارى و ناله و بيقرارى مى‏كرد و مى‏گفت:
شعر بيداد مكن بر اين يتيمان اين‏ها به فراق مبتلايند بگذر ز سر جفاى ايشان نفرين يتيم محنت آلود لطفى بنماى چون كريمان در شهر غريب و بى نوايند پرهيز كن از دعاى ايشان آتش به جهان در افكند زود حارث بانگ بر زن زد كه از اين سخن بگذر و زبان در كش والا هر جفائى كه بينى همه از خود بينى زن بيچاره خاموش شد اما چون صبح بدميد و جهان روشن گشت آن تيره روى سياه دل برخاست و تيغ و سپر برداشته و آن دو كودك را پيش انداخته روى به لب آب فرات نهاد و زنش پاى برهنه از پى مى‏دويد و زارى و درخواست مى‏نمود و چون بنزديك رسيدى آن مرد تيغ كشيده روى بوى نهادى و آن زن از بيم تيغ بازگشتى و چون ايشان مقدارى راه برفتندى باز از پى بدويدى بر اين منوال مى‏رفتند تا به كنار آب فرات رسيدند، حارث غلامى داشت خانه زاد كه با پسر وى شير خورده بود غلام از عقب خواجه آمد چون بدانجا رسيد حارث شمشير برهنه به وى داد كه برو و اين دو كودك را سر از تن جدا كن، غلام شمشير بسته و گفت: اى خواجه كسى را دل دهد كه اين دو كودك بى گناه را بكشد؟!
حارث غلام را دشنام داد و گفت: برو و هر چه تو را مى‏گويم چنان كن.

٣٨) مولف گويد: استشهاد اخير به نظر تمام و صحيح نمى‏آيد زيرا اولاد عبدالله بن جعفر از حضرت عليا مخدره زينب كبرى را مى‏توان ذريه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) حساب كرد اما فرزندان خود جعفر را يقينا نمى‏توان ذريه پيامبر دانست و عجب است از مرحوم واعظ قزوينى كه چطور اطلاق ذريه پيغمبر را به فرزندان جعفر صحيح مى‏داند ولى اين اطلاق را نسبت به اولاد مسلم بن عقيل روا ندانسته و حكم به صحتش نكرده است.
٣٩) پرويزن يعنى غربال.

۹
مقتل الحسين

شعر بنده را با اين و آن كار نيست پيش خواجه قوت گفتار نيست غلام گفت: مرا ياراى قتل ايشان نيست و از روح مقدس حضرت رسالت شرم مى‏دارم كه كسانى را كه منسوب به خاندان وى باشند هلاك كنم.
حارث گفت: اگر تو سر ايشان بر ندارى من سر تو بردارم.
غلام گفت: پيش از آنكه تو مرا بكشى، من تو را با همين شمشير هلاك كنم.
حارث مرد نبرد ديده بود دست بزد و موى سر غلام بگرفت، غلام نيز دست فراز كرد و ريش او را گرفته پيش خود كشيد چنانچه حارث بروى افتاد و غلام خواست كه زخمى بر وى زند كه حارث قوت كرد و تيغ از دست غلام بدر آورد و غلام تيغ خود را از نيام كشيد و بر خواجه حمله كرد، خواجه سپر پيش آورد و حمله او را رد كرده شمشير بزد و دست راست غلام را بيفكند، غلام بدست چپ گريبان او را بگرفت و خود را بدو باز چسبانيد و نگذاشت كه ديگر زخمى بر وى زند و هر دو بهم در آويختند كه ناگاه زن و پسر در رسيدند، پسر پيش دويد و ميان غلام گرفته باز پس كشيد و گفت: اى پدر شرم ندارى اين‏ غلام كه مرا به جاى برادر است و با هم شير خورده‏ايم و مادر مرا به جاى فرزند است از وى چه مى‏خواهى؟!
حارث جواب نداد و تيغ كشيده روى به غلام نهاد و ضربتى بر وى زد كه هلاك شد.
پسرش گفت: سبحان الله من هرگز از تو سخت دلترى نديده‏ام و جفا كارترى نشنيده.
شعر جفا كاران بسى هستند، اما ندارى پيشه جز آزار دلها بدين تندى جفا كارى كه ديدست چنين شوخ دل آزارى كه ديدست حارث گفت: اى پسر سخن كوتاه كن و بگير اين تيغ و برو هر دو را سر ببر.
گفت: لا والله. هرگز اين كار نكنم و تو را هم نگذارم كه مرتكب اين امر شوى و زنش نيز زارى مى‏كرد كه مكن و خون اين بى گناهان در گردن مگير و ايشان را زنده پيش پسر زياد بر تا مقصودى كه دارى محصل گردد.
او گفت: اكثر اهل كوفه هوادار اين مردمند، اگر من ايشان را به شهر برم امكان دارد كه عوام غوغا كنند و ايشان را از من بستانند و رنج من ضايع گردد، پس خود تيغ بر كشيد و آهنگ شاهزادگان كرد و ايشان مى‏گريستند و مى‏گفتند: اى پير بر كودكى و يتيمى و غريبى ما رحم كن و بر بى كسى و درماندگى ما ببخشا.
شعر سنگ را دل خون شود از ناله‏هاى زار ما اين دل فولاد تو يك ذره سوهان گير نيست حارث گوش به سخن ايشان نكرده پيش دويد تا يكى از ايشان را بگيرد و هلاك كند، زن در آويخت كه اى نا خداى ترس، مكن و از جزاى روز قيامت بر انديش، حارث در غضب شد و شمشير بزد و زن را مجروح ساخت، اما چون پسر ديد كه مادرش زخم خورده و حارث مى‏خواهد كه زخم ديگرى بروى زند فى‏الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت: اى پدر با خود آى و آتش غضب را به آب فرو نشان حارث تيغ حواله پسر كرد و بيك ضربت او را نيز بكشت، اما چون زن پسر خود را كشته ديد غريو از نهادش بر آمد و به واسطه زخمى كه خورده بود قوت برخاستن نداشت، همين فرياد مى‏كشيد و به جائى نمى‏رسيد.
شعر جائى رسيد ناله كه از آسمان گذشت با او به هيچ جا نرسيد اين فغان من پس آن سنگدل به نزديك كودكان آمد، گفتند: اى مرد ما را زنده نزد پسر زياد بر تا او هر چه خواهد درباره ما بجاى آرد.
گفت: شما را داعيه آن است كه من شما را به شهر در آورم و غوغاى عام شما را از من بستانند و مالى كه ابن زياد وعده كرده به من نرسد.
گفتند: اگر مراد تو مال است، گيسوان ما را بتراش و ما را بفروش و زر بستان.
آن ناكس بى حميت در جاهليت افتاده گفت: البته شما را مى‏كشم.
گفتند: بر كودكى و نحيفى ما رحم كن.
گفت: در دل من رحم نيست.
گفتند: بگذار تا وضوء سازيم و دو ركعت نماز بگذاريم.
گفت: والله نگذارم.
گفتند: بدان خدائى كه اسمش بردى بگذار تا او را سجده كنيم.
گفت: نگذارم.
گفتند: هلا اين چه عداوت است كه مى‏ورزى و اين چه بغض است كه با ما ظاهر مى‏كنى؟! دريغ كه در اين گرفتارى نه كسى به فرياد ما رسد و نه مددكارى نفسى بر آرد.
شعر يك هم نفسى نيست به عالم ما را فرياد رسى نيست درين غم ما را پس حارث قصد هر كدام مى‏كرد آن ديگرى مى‏گفت كه اول مرا بكش كه من برادر خود را كشته نتوانم ديد القصه سر برادر بزرگ كه محمد بود جدا كرد و تن او را در آب فرات انداخت برادر خوردتر كه ابراهيم بود برجست و سر برادر بر گرفت و رو بر روى او مى‏نهاد و لب بر لب او ميماليد و مى‏گفت: اى جان برادر تعجيل مكن كه من نيز مى‏آيم، حارث آن سر را به عنف از او بستاند و سر او را نيز جدا كرده تنه‏اش را در آب افكند، در آن محل خروش از زمين و زمان بر آمد و فغان در مناظر آسمان افتاد و افسوس از آن دو نهال گلشن اقبال و كامرانى كه در اول نو بهار جوانى به خزان اجل پژمرده شده و حيف از رخسار آن دو گل بوستان ناز كه به خارستان حادثه جانگداز خراشيده گشت.
شعر دريغا كه خورشيد روز جوانى دريغا كه ناگه گل نو شكفته چو صبح دوم بود كم زندگانى فرو ريخت از تند باد خزانى اما چون حارث جفا كار لعنة الله عليه سرهاى آن دو شاهزاده نامدار را از تن جد كرد و در توبره نهاد و از قربوس زين در آويخته روى به جانب عبيدالله بن زياد آورد و نيم چاشتى بود كه رسيد هنوز ديوان مظالم قايم بود كه به قصر امارت در آمد و آن توبره پيش پسر زياد بر زمين نهاد و ابن زياد پرسيد كه در اين توبره چيست؟ گفت: سر دشمنان تو است كه به تيغ تيز از تن ايشان جدا كرده‏ام و به طمع رعايت و عنايت تحفه پيش تو آوردم.
پسر زياد حكم كرد كه آن سرها را شسته و در طشتى نهاده پيش وى آوردند تا ببيند كه سرهاى چه كسانست اما چون بشستند و پيش آوردند نگاه كرد روى‏ها ديد چون قرص ماه و گيسوها مشاهده كرد چون مشگ سياه، گفت: اين سرهاى چه كسانست؟
گفت: از آن پسرهاى مسلم بن عقيل.
ابن زياد را بى اختيار آب از ديده روان شد و حضار مجلس نيز بگريستند، پسر زياد پرسيد كه ايشان را كجا يافتى؟
گفت: اى امير دى همه روز در طلب ايشان بودم و اسب خود را هلاك كردم و ايشان خود در خانه من بودند، من خبر يافته ايشان را بر بستم و صباح به لب آب فرات بردم و هر چند زارى كردند بر ايشان رحم نكردم، القصه ايشان را بكشتم و تن ايشان را در فرات افكنده سرشان را اينجا آوردم.
پسر زياد گفت: اى لعين از خداى نترسيدى و از عقوبت حق سبحانه نينديشيدى و تو را بر رخسارهاى دلاويز و گيسوهاى عنبر بيزشان رحم نيامد و من به يزيد نامه نوشته‏ام كه ايشان را گرفته‏ام اگر بفرمائى زنده بفرستم اگر حكم يزيد در رسد كه ايشان را بفرست چگونه كنم، آخر چرا ايشان را زنده پيش من نياوردى؟
گفت: ترسيدم كه عوام شهر غوغا كرده ايشان را از من بستانند و طمعى كه به امير داشتم حاصل نشود.
گفت: چرا ايشان را جائى مضبوط نساختى و خبر به من نياوردى تا كسى فرستادمى و ايشان را پنهان نزد خود آوردمى؟
آن شقى خاموش گشت، پسر زياد روى به نديمان كرد و در ميان ايشان شخصى بود مقاتل نام و از دل و جان دوستدار خاندان پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بود، پسر زياد عقيده او را مى‏دانست اما تغافل مى‏كرد زيرا كه مقاتل نديمى قابل بود او را پيش طلبيد و گفت: اين شخص را بگير و به لب آب فرات بر همانجا كه اين دو طفل را شهيد كرده است به هر خوارى و زارى كه خواهى او را به قتل رسان و اين سرها را نيز ببر و همان جا كه تنهاى ايشان را در آب افكنده است اينها را نيز بيفكن.
مقاتل به غايت شادمان شده دست او را گرفت و بيرون آورد و با محرمان خود گفت: به خدا كه اگر عبيدالله بن زياد تمام پادشاهى خود را به من ارزانى داشتى مرا چنين خوش نيامدى كه كشتن اين مردود را به من فرمود، پس مقاتل حكم كرد كه دستهاى حارث را باز پس بستند و سرش را برهنه كره به ميان بازار كوفه در آوردند و آن سرها را به مردم مى‏نمودند غريو از مردم بر مى‏آمد و بر آن شخص لعنت مى‏كردند و خار و خاشاك بر سر و روى وى مى‏ريختند و برين منوال مقاتل او را مى‏برد تا به موضعى كه مقتل ايشان بود نگاه كرد زنى را ديد مجروح افتاده و جوانى چون سرو آزاد گشته و غلامى همه اعضاى او پاره پاره‏ گشته و آن زن نوحه مى‏كرد بر فرزندان و بر پسر نوجوان نازنين خود مى‏گفت:
شعر اى دريغ آن سرو باغ نازنين من كه شد در جوانى همچو گل پيراهن عمرش قبا مقاتل پرسيد كه چه كسى؟
گفت: زوجه اين بدبخت بودم و از اين كار او را منع مى‏نمودم و پسر و غلام من در اين كار با من متفق بودند آخر الامر پسر و غلام را بكشت و مرا زخم زد و بحمدالله كه نفرين آن دو طفل بى گناه در وى رسيد پس روى به شوهر كرد كه اى لعين براى طمع دنيا پسران مسلم را بكشتى و دين را بدين قتل ناحق كه عمدا از تو صادر شد از دست دادى.
پس حارث مقاتل را گفت: دست از من بدار تا در خانه خويش پنهان شوم و ده هزار دينار نقد بتو دهم.
مقاتل گفت: اگر مال همه عالم از آن تو باشد و به من دهى دست از تو باز ندارم و ناچار چون تو بر ايشان رحم نكردى من نيز بر تو رحم نكنم و تو را هلاك سازم و از حق سبحانه ثواب عظيم طمع دارم، سپس مقاتل از مركب فرود آمد و چون چشمش بر خون فرزندان مسلم افتاد فرياد بر آورد و بسيار گريست و خود را در خون ايشان غلطانيد و دست به دعاء برداشته از حق سبحانه آمرزش طلبيد و آن سرها را نيز در آب انداخت.
راوى گويد كه بكرامتى كه اهل بيت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را مى‏باشد آن بدنها از آب بر آمدند و هر سرى به تنه خود چسبيد دست در گردن يكديگر آورده به آب فرو رفتند.
و روايتى است كه هر دو را از آب بيرون كرده در آن ساحل قبرى كنده به خاك كردند و تا امروز زائران زيارت مى‏كنند.
آنگاه مقاتل غلامان را فرمود تا اول دستهاى او را بريدند، آنگاه پاهايش را پس هر دو گوشش را قطع كردند و هر دو چشمش بر كندند و شكمش را شكافته، اعضاى بريده وى را در آن نهادند و سنگى بر آن بسته به آب انداختند، زمانى بر آمد آب به موج در آمد و او را بر كنار انداخت تا سه بار، اين صورت واقع شد، گفتند: آب او را قبول نمى‏كند، چاهى بكندند و او را در آن چاه افكندند و پر خاك و سنگ كردند، فرصتى را زمين بلرزيد و او را بر روى افكند و تا سه نوبت اين معنى مشاهده افتاد گفتند: خاك نيز اين مردود را قبول ندارد، پس بدان خرماستانها رفتند و هيزم خشك شده آوردند و آتشى بر افروخته وى را در آن انداختند تا بسوخت و خاكسترش را به باد دادند، پس دو جنازه حاضر كردند و پسر پير زن و غلامش را بر آن خوابانيده به در شهر بردند و آنجا كه باب بنى خزيمه است با جامه خونين دفن كردند و هواداران اهل بيت پنهانى ماتم شاهزادگان داشتند.
فصل هشتم : حركت حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) از مكه معظمه به طرف عراق مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد: روز خروج جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) در كوفه سه شنبه هشتم ذى الحجة سال شصت هجرى بود و روز نهم شهادت آن بزرگوار واقع شد و در همان روز خروج آن جناب حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) نيز از مكه خارج و بطرف عراق رهسپار شدند بنابراين مدت توقف آن حضرت در مكه معظمه چهار ماه و چهار روز بود چه آنكه روز سوم شعبان آن جناب وارد مكه شدند و روز هشتم ذى الحجه از آن خارج گرديدند و در طول اين مدت كه در مكه نزول اجلال داشتند گروهى از مردم حجاز و بصره به آن حضرت پيوستند.
مروى است كه چون روز ترويه (روز هشتم ذى الحجه) شد عمرو بن سعيد بن عاص اموى معروف به اشدق كه از طرف معاويه و يزيد امارت مدينه داشت با لشگرى انبوه به مكه آمد، وى از طرف يزيد مامور شد كه با حضرت ابا عبدالله الحسين كارزار كرده و اگر بر وى دست يافت آن جناب را بكشد لذا حضرت به پاس احترام خانه خدا و اينكه در آن خونى ريخته نشود در همين روز از مكه خارج شدند.
البته به نظر مى‏آيد كه اين روايت چندان صحت نداشته و روايت صحيح به گونه ديگر نقل شده كه انشاء الله در آينده به آن اشاره خواهيم كرد.
كسانى كه حضرت امام حسين (عليه السلام) را از خروج مكه و رفتن به كوفه منع كرده‏اند مولف گويد:
طبق آنچه ما تحقيق و بررسى كرده‏ايم آنانكه حضرت امام حسين (عليه السلام) را از خروج مكه و رفتن به كوفه منع كرده‏اند ده نفر بوده‏اند به اين شرح:
١ - عبدالله بن مطيع:
ابو مخنف مى‏گويد: در طريق سير و حركت به كوفه حضرت امام حسين (عليه السلام) به آبى از آبهاى عرب رسيدند كه عبدالله بن مطيع نيز آنجا فرود آمده بود چون چشمش به حضرت افتاد نزد آن جناب آمد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت اى پسر رسول خدا چه امرى شما را به اينجا آورده؟
حضرت فرمودند: پس از مرگ معاويه اهل عراق برايم نامه نوشته و مرا به خودشان دعوت كرده و از من درخواست كردند كه براى براندازى حكومت غاصبانه و جائرانه بنى اميه قيام كنم لذا به اين منظور از مدينه هجرت كرده و به مكه آمده و اكنون رهسپار كوفه مى‏باشم.
عبدالله بن مطيع عرض كرد: اى فرزند رسول خدا، شما را در حفظ حرمت رسول خدا و حرمت عرب به خدا سوگند مى‏دهم كه از اين رهگذر صرف نظر فرمائى، به خدا قسم اگر خواهان آنچه در دست بنى اميه است باشى و بخواهى حكومت را از ايشان بگيرى به طور قطع و حتم تو را خواهند كشت و وقتى تو را بكشند بعد از آن براى احدى ارزش و مكانتى باقى نمانده، احترام اسلام و حرمت قريش و عرب هتك مى‏گردد از اين رو تقاضاى من اينستكه به چنين عملى اقدام نفرموده و هرگز به كوفه وارد مشو و متعرض بنى اميه نگرد.
٢ - جابر بن عبدالله انصارى:
از جمله اشخاصى كه سلطان دين و دنيا حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) را از رفتن به كوفه باز داشته جابر بن عبدالله انصارى است، وى از جمله صحابه كبار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است و از خصائص وى مى‏توان اين معنا را ياد كرد كه خدمت پنج امام معصوم عليهم السلام رسيده و از ينابيع علوم هر يك فيض‏ها برده و هر وقت محضر پر فيض امام همام حضرت امام محمد باقر (سلام الله عليه) مى‏رسيد آن حضرت از جابر مى‏خواستند و در كمال احترام او را در صدر مجلس خود مى‏نشاندند بهر صورت حسين بن عصفور بحرانى رحمة الله عليه از كتاب ثاقب المناقب روايت كرده است كه جابر چون از حركت موكب سعادت مآب حسين (عليه السلام) واقف شد خدمت آن جناب رسيد و با نهايت ادب عرضه داشت: فدايت شوم: انت ابن النبى و احد السبطين شما امروز در روى زمين پسر پيغمبر آخر الزمانى و يكى از دو سبط خاتم رسولانى اميد نصيحتم با اخلاص بندگى مقبول درگاه گردد، قربانت گردم صلاح شما را در آن مى‏بينم كه با دشمنان مصالحه كنى همانطورى كه برادرت امام حسن مجتبى (عليه السلام) با معاويه صلح كرد.
حضرت در جواب فرمودند: اى جابر آنچه تو مى‏بينى ظاهر است ولى از باطن امر اطلاع ندارى، اى جابر، بدان برادرم آنچه كرد به امر خدا نمود و من هم هر چه انجام مى‏دهم به فرمان خداى متعال مى‏باشد مى‏خواهى جد و پدر و برادرم را ببينى كه مشافهة به تو بگويند آنچه من مى‏كنم به فرمان حق است؟
فاشار الى السماء قد فتحت ديدم درهاى آسمان گشوده شد، اول خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) و بعد حضرت على مرتضى و بعد حضرت حسن مجتبى و سپس جناب جعفر و حمزه سيدالشهداء سلام الله عليهم از آسمان به زير آمدند، من از جا جستم واله و حيران گشتم، ديدم پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نگاهى به صورت من كرد و فرمود:
اى جابر بتو نگفتم متعرض كارهاى پسرانم حسنين عليهما السلام مشو كه هر چه مى‏كنند به امر الهى مى‏نمايند، مى‏خواهى جاى معاويه را ببينى و جاى پسرم حسن را ملاحظه كنى، آيا مايلى جاى يزيد را با جاى حسين ببينى؟
پس ديدم پيامبر پاى مبارك به زمين زد و زمين شكافته شد تا به دريا رسيد و هفت درياى ديگر شكافته شد تا به جهنم رسيد در ميان جهنم چند نفر را پيش هم ديدم آنها عبارت بودند از:
وليد بن مغيره و ابو جهل و معاويه و يزيد:
ايشان را با اعوان شياطين در يك زنجير كشيده و به بدترين عذابها شكنجه مى‏كردند.
بعد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: جابر، سر راست كن و تماشا كن.
جابر مى‏گويد: سر بلند كردم، ديدم درهاى آسمان باز شد و درجات بهشت و حور و قصور و ولدان و غلمان نمودار شدند، پيامبر به امام حسين فرمود: ولدى الحقنى (بيا به من ملحق شو) پس ديدم حجت خدا حضرت امام حسين (عليه السلام) به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ملحق شد به آسمان عروج كردند و داخل بهشت شدند و در اعلا عليين قرار گرفتند و سپس بعد از ساعتى پيامبر و امام حسين برگشتند پيامبر دست امام حسين را گرفته به من فرمود: يا جابر هذا ولدى معى هو هيهنا (اين پسر من است، نور چشم من بوده و با من و همراهم است، هر چه مى‏كند و آنچه مى‏فرمايد سر تسليم پيش گير و چون و چرا مكن.)
جابر گويد: از آن وقت كه اين كرامت را از آن امام همام ديدم چشمم بى حس و بى نور شد و عرض كردم: فدايت شوم: هر چه گفته‏اند انجام بده و به هر جا كه خواسته‏اند تشريف ببر، پس حضرت را وداع كرد و آن جناب را نديد تا بعد از چهل روز ديگر كه خبر شهادت آن حضرت را شنيد.
٣ - عبدالله بن عمر:
از جمله كسانى كه حضرت را از رفتن به كوفه باز داشتند عبدالله بن عمر بود، وى هر چه سعى كرد كه آن جناب به كوفه نرود دلائل و براهين اقامه نمود امام (عليه السلام) تمام را جواب فرمود، عاقبت الامر عبدالله بن عمر عرضه داشت: فدايت شوم حالا كه مى‏روى پس موضعى را كه رسول خدا مى‏بوسيد بگشا تا من نيز آنرا ببوسم و مرخص شوم، پس امام (عليه السلام) پيراهن بكنار زد سينه و دل مبارك گشود، فرمود:
پيامبر خدا دل مرا بيشتر مى‏بوسيد، عبدالله بن عمر پيش رفت او هم سينه و دل و ناف حضرت را بوسيد.
٤ - عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخزومى مدنى:
ابو مخنف مى‏نويسد: عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام مى‏گويد:
اهل عراق به حضرت امام حسين نامه نوشته و در آن اظهار داشتند: اى پسر رسول خدا آماده سفر به عراق شو وقتى من از اين واقعه مطلع شدم خود را در مكه به آن حضرت رسانده و خدمتش مشرف گشته‏ پس از سلام و حمد و ثناء عرضه داشتم: اى پسر عم جهت عرضه داشتن نكته‏اى محضر شما مشرف شده و مى‏خواهم به عنوان نصيحت آن را متذكر شوم اگر از من مى‏پذيريد عرضه دارم و در غير اين صورت از ذكرش زبان ببندم؟
حضرت فرمودند: بگو، به خدا سوگند من گمان ندارم كه رأى تو ناپسند و عملت ناشايست باشد.
عمر بن عبدالرحمن مى‏گويد: محضر آن سرور عرض كردم: شنيده‏ام كه به عراق مى‏خواهيد سفر كنيد، مشفقانه و خالصانه محضرتان عرض مى‏كنم:
به شهرى خواهيد رفت كه مردمانش بنده درهم و دينار بوده و بيم آن هست كه با شما به مقاتله برخيزند و همان كسانى كه به شما وعده كمك و يارى داده‏اند شمشير به روى شما و اصحابتان مى‏كشند لذا تقاضا دارم از اين سفر صرفنظر فرمائيد.
حضرت فرمودند: اى پسر عم خدا به تو جزاء خير دهد، به خدا سوگند مى‏دانم كه تو فقط به منظر نصيحت آمده‏اى و سخنانت از روى تعقل و ادراك مى‏باشد و هرگاه من فعلى را انجام داده يا ترك نموده‏ام به رأى تو اخذ نموده‏ام چه آنكه تو نزد من صالح‏ترين فردى هستى براى مشورت و بهترين پند دهنده مى‏باشى...
٥ - عبدالله بن جعفر بن ابى طالب:
از كسانى كه امام (عليه السلام) را از رفتن به كوفه منع نمودند جناب عبدالله بن جعفر بن ابيطالب بود.
ابو مخنف در مقتل الحسين مى‏نويسد: حارث بن كعب والبى از على بن الحين بن على بن ابيطالب عليهم السلام برايم نقل نمود و گفت: هنگامى كه از مكه خارج شدم عبدالله بن جعفر بن ابيطالب نامه‏اى به حضرت امام حسين (عليه السلام) نوشت و آنرا با دو فرزندش عون و محمد به نزد آن جناب فرستاد، مضمون نامه اين بود: اما بعد: شما را بخدا سوگند مى‏دهم وقتى در اين نامه نگريستى از رفتن به عراق منصرف شو، مشفقانه و خالصانه محضر شما عرض مى‏كنم در اين سفر شما را هلاك نموده و اهل بيت گرامتان را مستأصل مى‏نمايند، اگر شما شهيد شويد، روشنائى زمين به تاريكى مبدل مى‏شود چه آنكه تو راهنماى هدايت شدگان و اميد اهل ايمان هستى، در حركت به عراق شتاب مفرما و من بدنبال نامه خود را به شما خواهم رساند.
٦ - يكى از اعمام لوذان كه از بنى عكرمه محسوب مى‏شد:
ابو مخنف در مقتل مى‏نويسد: اين شخص از حضرت امام حسين (عليه السلام) پرسيد: به كجا خواهيد رفت؟
حضرت مقصد خود را براى او بيان فرمودند.
عرض كرد: شما را به خدا سوگند مى‏دهم از اين قصد منصرف شويد، به خدا قسم وارد نمى‏شويد مگر بر نيزه‏ها و شمشيرها...
٧ - عبدالله بن عباس:
ابو مخنف در مقتل الحسين (عليه السلام) مى‏نويسد: يكى از كسانى كه حضرت را از كوفه رفتن منع مى‏نمود عبدالله بن عباس مى‏باشد و شرح اين ماجرا را مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس چنين تقرير نموده:
چون سلطان شهيدان و سيد مظلومان عازم شد از مكه معظمه به جانب كوفه توجه فرمايد خبر رفتن و حركت حضرت در مكه منتشر شد چندين نفر حضرت را از رفتن ممانعت كرده و دلائل آوردند حضرت قبول نفرمود، از جمله عبدالله بن عباس بود كه سابقا باتفاق عبدالله بن عمر خدمت حضرت آمدند و خواستند حضرت را از مكه به مدينه برگردانند حضرت قبول ننمود تا آنكه بسمع عبدالله بن عباس رسيد كه پادشاه عالمين اراده نموده كه نه در مكه بماند و نه بمدينه مراجعت كند بلكه مصمم شده به عراق عرب رفته و به كوفه وارد شود لذا خدمت حضرت آمد و بعد از مراسم تحيت و سلام به خاك پاى مبارك عرضه داشت: تصدقت گردم:
شعر فلك را سر بلندى در پناهت هزاران كام دل در دامنت باد دلت خالى مباد از شادمانى ستاره خاك روب بارگاهت هزار اقبال در پيرامُنت باد خزون بد از شمارش زندگانى هر چند مثل تو خداوند گارى را مثل من ذره بى مقدارى نصيحت كند و راهنمائى نمايد كمال قصور در ادراك دارد ولى قربانت، بيا از مكه بيرون مرو و از حرم جدت رسول خدا مفارقت منما كه پدر بزرگوارت امير (عليه السلام) ترك حرمين نمود و به عراقين توجه فرمود ديدى چه به او رسيد، اهل كوفه همان مردمانند كه با برادرت حسن مجتبى چه كردند، خيامش غارت كردند، زخم بر او زدند و به دست دشمن سپردند و جناب شما از ايشان در امان نباشيد و بر قولشان اعتماد نفرمائيد كه به سخن كوفى وثوقى نيست.
حضرت از براى سكوت ابن عباس فرمود: يابن عم، پسر عمم ملم بن عقيل نامه‏ها به من نوشته و از بيعت هشتاد هزار مرد مرا خبر دار كرده و خود اهل كوفه هم كتابت به من نوشته‏اند و التماس‏ها نموده‏اند كه بدان صوب توجه كنم و ايشان را هدايت نمايم، اگر نروم عندالله چه جواب بگويم.
ابن عباس عرض كرد: آقاى من هنوز والى يزيد در كوفه بوده و بر مقر حكومت برقرار مى‏باش و آن مملكت در دست دشمنان شما است، اگر كوفيان راست مى‏گويند حاكم خود را از شهر اخراج كنند و به تصرف مسلم بدهند آنوقت توجه شما بدان صوب، صواب است و اگر چنين نكنيد هر آينه شما با لشگر يزيد جنگ خواهيد نمود، شايد در آن واقعه نصرت و ظفر ظهور نيايد و شما بى كس و بى فريادرس بمانيد.
حضرت فرمود: من در اين كار انديشه كنم و فردا جواب باز دهم.
ابن عباس از خدمت حضرت مرخص شد، خامس آل عبا (عليه السلام) از براى رفتن به كوفه از قرآن مجيد تفأل زد و اين آيه آمد: كل نفس ذائقة الموت و انما توفون اجوركم يوم القيمة.
حضرت فرمود: صدق الله و صدق رسوله، آن سخن جدم در خواب و آن صحيفه آسمانى و اين هم فال قرآنى همه مويد بر شهادت من است و مرا از آن چاره‏اى نيست.
چون روز ديگر عبدالله بن عباس خدمت حضرت مشرف شد عرض كرد قربانت درباره سفر به كوفه چه فكر كرده‏ايد؟
فرمود: پسر عم، عزيمت سفر عراق را تصميم نموده و بر قضاى ربانى حكم دادم.
ابن عباس عرض كرد: فدايت شوم اگر البته ميل سفر دارى توجه كن به ولايت يمن كه مملكت عريض و عرصه وسيع دارد و قبيله هَمدان كه در اين شهر هستند تمام شيعه پدر تواند و دوستدار و هوادار شما در آن نواحى بسيار است چون در آن ولايت قرارگيرى اعيان خود را به ولايات و اطراف ممالك روان ساز تا خلايق را به بيعت تو دعوت كنند و لشگر فراهم نما آنگاه هر چه مدعا باشد بدان قيام نما.
حضرت فرمود: اى ابن عباس كمال شفقت ترا درباره خود مى‏دانم و خلوص نيت تو را نسبت به خود مى‏شناسم اما عزيمت من به سوى كوفه مصمم گشته، به هيچ نوع فسخ آن صورت نمى‏بندد در اين سفر اسرارى هست كه بايد به ظهور بيايد و من مى‏دانم كه مرا اين سفر در پيش است و از جد بزرگوار و از پدر عاليمقدار خود شنيده‏ام، چه كنم با فرمايشى كه پيغمبر فرموده اخرج الى العراق اى پسر عم ما علم بلايا و منايا مى‏دانيم، دفتر مبلغ عمرها در پيش ما است، خواهش دارم در اين باب ديگر مبالغه ننمائى و در فسخ اين عزيمت الحاح نكنى كه به جائى نمى‏رسد، من در اين سفر بى اختيارم و زمام امور من در دست ديگرى است.
شعر بارها گفته‏ام و بار دگر مى‏گويم من اگر خارم اگر گل چمن آرائى هست كه من دل شده اين ره نه بخود مى‏پويم بهماندست كه مى‏پروردم مى‏رويم عبدالله بن عباس عرض كرد: فدايت شوم حالا كه عزم رفتن كرده و ترك اين سفر نخواهى نمود بارى زنان و فرزندان را همراه مبر كه ايشان موجب پريشانى خيال و تفرقه حواس مى‏شوند.
حضرت فرمود: ابن عباس زنان را كجا بگذارم و به كه بسپارم هن ودايع رسول الله اينها امانات پيغمبرند بهتر آنكه با من باشند و هن ايضا لا تفارقنى اين زنان و اين امانات پيغمبر نيز از من جدا نمى‏شوند.
٨ و ٩ - محمد واقدى و زرارة بن صالح:
در كتاب لهوف و قرب الاسناد به سندهاى معتبر روايت شده چون خامس آل عبا حضرت الحسين (عليه السلام) عزم را بر كوفه رفتن جزم فرمودند دو نفر از محبان كه از كوفه آمده بودند به نامهاى: محمد واقدى و زرارة بن صالح سه روز قبل از حركت آن حضرت به آستان بوسى آمده و از ضعف همت و نامردى اهل كوفه بياناتى كردند كه اى قبله عالم و پناه جمله بنى آدم كوفه رفتن صلاح نيست حضرت چون سخنان ايشان را استماع فرمود اشاره به آسمان كرد درهاى آن باز شد لشگر فرشتگان صف در صف به زمين آمدند آن قدر كه تمام عالم پر شد و عدد آنها را به جز خدا كسى ندانست همه چاكرانه در حضور امام ايستاده و منتظر فرمان و مترصد اشاره امام عالميان بودند.
شعر جملگى گفتند اينك چاكريم بهر فرمان بردن شه حاضريم آن دو تن چون اين كرامت را از آن جناب ديده و فرشتگان را با آن نحو مشاهده كردند هوش از سرشان پريد و محو قدرت آن حضرت شدند، سپس خامس آل عبا فرمودند:
لولا تقارب الاشياء و هبوط الاجرم لقاتلتهم بهؤلاء يعنى اگر اجل ما را مهلت و فرصت مى‏داد هر آينه با اين افواج مَلَك با دشمنان خود قتال مى‏كردم و به هيچ مرد و نامردى از اهل كوفه احتياج نداشتم ولى چون بدان صوب توجه مى‏نمايم مى‏دانم اجلم رسيده لهذا با پاى خود به قبرستان خود مى‏روم ولكن اعلم علما ان هناك مصرعى و مصرع اصحابى لا ينجو منهم الا ولى على عليه السلام يعنى از آن علم الهى كه من دارم مى‏دانم محل خوابگاه و افتادن من و اصحاب من آنجاست همه ما در آن سرزمين به خاك رفته و از ما كسى نجات نمى‏يابد مگر يك پسر من به نام على كه او است بعد از من امام و پيشواى خلائق.
١٠ - عمرو بن سعد
از جمله كسانى كه امام (عليه السلام) را از رفتن به كوفه باز داشت عمرو بن سعد والى مدينه بود.
در ترجمه تاريخ اعثم كوفى است كه وقتى خبر خروج خامس آل عبا حضرت امام حسين (عليه السلام) از مكه معظمه به عمرو بن سعيد رسيد وى بمنظور دولت خواهى يزيد عريضه‏اى محضر مبارك امام (عليه السلام) باين مضمون نوشت.
يابن رسول الله به من رسيده كه جناب شما عزم رفتن به سمت كوفه كرده‏ايد، من صلاح آن بزرگوار را در رفتن به آن ديار نمى‏دانم، بلكه اشاره به فسخ اين عزيمت مى‏نمايم زيرا بر جان شما خوف و هراس دارم لذا برادرم يحيى را با عريضه خدمت فرستادم كه باتفاق او به مدينه تشريف بياوريد و در مجاورت حرم جد خود باشيد و در وطن مألوف خويش اقامت نموده و از همه جهت آسوده خاطر باشيد، خود و كسان شما در امن و امان بوده علاوه بر آن بر و احسان و نيكوئى‏هاى فراوان درباره شما خواهد شد والله على ذلك شهيد و وكيل وراع و كفيل والسلام.
چون نامه او به حضرت رسيد در جواب نوشتند:
اما بعد: بدان اى واى كسى كه مردم را دعوت به سوى هدايت و اعمال صالحه مى‏كند خلافى از او ديده نمى‏شود، تو از باب خير خواهى و مصلحت درباره من كوتاهى روا نداشتى وعده بر و احسان و نويد امن و امان دادى و مرا به بهترين شهرها خواندى اما بدان كه امان خداوند از هر امانى بهتر و خوشتر است و كسى كه از خدا نترسد در دنيا تقوى نورزد امان خدا با او نيست و من از براى تو و خودم رضاى الهى را مسئلت مى‏كنم كه جزاى خير در دنيا مرحمت كند والسلام.
مرحوم مفيد و برخى ديگر روايت كرده‏اند كه عمر برادر خود يحيى را با گروهى انبوه بر سر راه حضرت فرستاد كه از رفتن آن جناب به كوفه جلوگيرى كنند و نگذارند حضرت از مكه بيرون رود، يحيى با جمعيت كثيرى با حضرت مواجه شد و سر راه را بر آن جناب گرفت و اظهار كرد:
يا حسين انصرف، اين تذهب (اى حسين برگرد، كجا مى‏روى؟) حكم امير است كه برگردى مگر كوفه صاحب ندارد، نمى‏گذاريم قدم از قدم بردارى.
ابن نما رحمة الله عليه روايت كرده كه آن بى حيا محضر سلطان اقاليم با كمال بى شرمى عرضه داشت: اى حسين از خدا نمى‏ترسى با اين همه جمعيت حج نكرده از خانه خدا بيرون مى‏روى و عقائد مردم را فاسد مى‏كنى، جائى كه تو اين عمل را انجام دهى و رو از خانه خدا برگردانى ديگران چه بايد بكنند چرا تفرقه در ميان امت مى‏اندازى؟!
حضرت اول با ملايمت فرمودند: لى عملى ولكم عملكم، انتم بريئون مما اعمل و انا برى‏ء مما تعملون يعنى: من دانم با عمل خود و شما نيز مى‏دانيد با كردار خويش، هر كسى تكليفى دارد من از افعال شما بيزارم و شما نيز از اعمال من، يعنى اى قوم چه خيال دارى مى‏خواهيد من در مكه بمانم تا شما به مراد خود برسيد و خون مرا ريخته و حرمت خانه خدا را از ميان برداريد، من بيست و پنج سفر به مكه آمده‏ام و به حج اسلام قيام نموده‏ام، اكنون در اين سفر ماندن خود را حرام مى‏دانم كسى را بر من بحثى نيست، اين بفرمود و رو به راه نهاد.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد: سپاه يحيى چون مامور بودند كه از رفتن حضرت به كوفه جلوگيرى كنند از اينرو جلو مركب امام (عليه السلام) را گرفتند، ناگاه جوانان بنى هاشم به غضب در آمده و شمشيرها كشيدند و نيزه‏ها را راست كردند و به يكبار بر آن قوم نابكار حمله آوردند، فتنه و آشوبى در آن بيابان برپا شد و صداى هياهو بلند گرديد و صداى شيون زنان و دختران به آسمان رسيد...
١١ - طرماح بن حكيم:
از جمله كسانى كه امام (عليه السلام) را از رفتن به كوفه منع مى‏كرد طرماح بن حكيم بود و شرح آنرا مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس اين طور مى‏نويسد:
در كتب معتبره اهل دين خصوصا در منتخب شيخ فخرالدين ديدم كه چون سلطان العاشقين و برهان الصادقين يعنى حضرت حسين روحنا له الفداء متاع جان بست و به عزم كوى جانان روى آورد و قافله محنت زدگان و سلسله مصيبت ديدگان را از صغير و كبير، از غلام و امير با خود همراه كرد در بين راه طرماح بن حكيم به سالار شهداء برخورد، گفت: آذوقه براى عيال خود مى‏بردم آغروق‏(٤٠) همايون و كوكبه سلطان بى چون نمودار شد دانستم پادشاه حجاز است، آهنگ سفر عراق را دارد خدمت حضرت آمدم عرض كردم مولا:
اى در پناه عدل تو آسوده وحش و طير وى از كمال عقل تو در روح انس و جان قربانت عزيمت كوفه دارى؟
حضرت فرمود: آرى.
طرماح عرض كرد: فدايت، تشريف مبر، تو را به ذات خدا گول قول اهل كوفه را مخور كه غدر و مكر دارند.
وفا متاع شريفى است در ديار نكوئى از اين متاع نشانى به شهر كوفه نباشد والله ان دخلتها لتقتلن و انى اخاف ان لا تصل اليها به ذات ايزد يكتا اگر وارد كوفه شوى البته كشته خواهى شد و من مى‏ترسم هنوز به كوفه نرسيده كار تو را بسازند و عالمى را بى مولا نمايند.
دريغا گل بوستان ولايت دريغا جوانان شيرين تكلم فرو ريزد از تند باد خزانى ببندند لبها ز شيرين زبانى قربان خاكپايت رعايا را در خلاصى شخص سلطان و حفظ جان پادشاه كوشش و سعى به قدر الامكان واجب است فانزل اجاء بيا در مامن من كه نام او اجاء است، منزلگاهى است محكم، كوهى است مستحكم مقابل سلمى كه ما طائفه در ميان اين دو مامن ساكنيم، اى پسر پيغمبر ما را در آن مامن تاكنون از دشمن آسيبى نرسيده واحدى از ما ذلت نديده، اگر لشگر سلم و طور در آن بيايند نتوانند آزارى برسانند، فدايت شوم، قوم و قبيله ما تمام ياران و هواداران تواند، جملگى در خدمت تو كمر بسته‏اند هر چه قدر آنجا تشريف داشته باشى به امن و سلامت مى‏باشى.
زهى ماندنت بخت مرحبا گويد.
حضرت از روى حسرت آهى كشيد و نگاهى به طرماح كرد و فرمود:
اى طرماح، چه مى‏گوئى، تنى دارم بسته بند مشقت و دلى سوخته آتش عشق و محبت، مصلحت بينى در كار همچو منى از منهج صواب دور است، نكته دارم نهانى با دهان تو ولى، وقت تنگ است نمى‏يابم مجال فرصتى اما اين قدر بدان كه: ان بينى و بين القوم مواعدة اكره ان اخلفها، يعنى ميان من و ميان اهل كوفه عهدى بسته شده و وعده داده شده دوست ندارم خلاف عهد و وعده از طرف من باشد، مى‏روم اگر كار بر وفق مراد است شكر مى‏كنم كه هميشه كار ساز بوده و اگر نه جهد مى‏كنم تا بدرجه شهادت برسم.
فرد آه ازين طالع برگشته كه هر روز مرا ره بجائى بنمايد كه بلا بيشتر است اين واقعه را شيخ فخرالدين طريحى در منازلى فيمابين مكه و مدينه ذكر مى‏نمايد و حال آنكه اَجَا و سُلمى كه دو كوهند مقابل هم و قبيله طى در آنجا ساكنند در قرب كوفه مى‏باشند كه آذوقه از كوفه به آنها مى‏رسد چنانچه در تاريخ طبرى و شيخ در معانى الاخبار و ديگران از ارباب آثار نقل مى‏كنند از امام چهارم زين العابدين (عليه السلام) كه چون شب عاشوراء پدرم اصحاب خود را موعظه فرمود و خيام را نزديك به هم متصل نمود اراد ان يختلى للعبادة خواست در خيمه خلوت برود و مشغول عبادت شود اذا برجل على جمازة يقال له الطرماح در اين اثناء جمازه سوارى از راه رسيد كه آن شخص را طرماح مى‏گفتند از شتر به زير آمد و زانو بست خدمت امام مشرف شد و حضرت را تكليف به بردن و به مامن خود رساندن نمود.
مقاله صاحب الفتوح ترجمه تاريخ اعثم كوفى صاحب الفتوح مى‏نويسد:
عمرو بن سعيدالعاص از مدينه به امام (عليه السلام) نوشت:
اما بعد: به من چنان رسانيده‏اند كه تو را عزيمت عراق است، از اين عزيمت روى بگردان كه مصلحت نيست زيرا پسر عم تو مسلم بن عقيل را در اين روزها در كوفه كشته‏اند بر تو مى‏ترسم اين نامه نوشتم و برادر خويش يحيى بن سعيد را به خدمت تو فرستادم مى‏بايد كه در صحبت او به مدينه آئى تا خود و اهل بيتت در امان بوده و از بر و احسان و صله برخوردار باشى.
امام حسين (عليه السلام) در جواب نامه‏اش نوشتند:
اما بعد: كسى كه مردمان را به عبادت خداى تعالى و سنت محمد مصطفى دعوت كند هرگز با او خلاف نكنند و تو تقصيرى نكردى كه مرا به بر و احسان و صله امان دادى ولى بدان بهترين امانها امان خداى عزوجل است و هر كس از خداى تعالى نترسد در دنيا و روز قيامت امان نيابد و من خويش و ترا از خداى تعالى عملى مى‏خواهم كه متضمن رضاى او باشد، خداى تعالى جزاى تو را در اين جهان و آن جهان خير كند والسلام.
در اثناء اين حال از جانب يزيد نامه‏اى به اهل مدينه رسيد، اين نامه منظوم و اشعارش در غايت حسن و زيبائى بود، در آن از هر نوع سخنى درج شده و از امام (عليه السلام) به نيكى ياد شده بود و در ضمن خويشاوندى و قرابت خويش را با حضرتش متذكر شده بود و نيز شمه‏اى از مناقب و فضائل و شرف خاندان و محاسن اخلاق و مكارم صفات خامس آل عبا (عليه السلام) در آن به چشم مى‏خورد و همچنين در آن اشعار التماس موافقت و فرو نشاندن آتش جنگ شده و همواره از والى مدينه تقاضا شده بود در دفع اين فتنه و خاموش نمودن نائره جنگ سعى نمايد.
اهل مدينه چون اين نامه منظوم را خواندند بر دست معتمدى داده تا آنرا به امام (عليه السلام) برساند چون نامه به حسين بن على عليهما السلام رسيد دانست كه اشعار يزيد است در جواب آن آيه‏اى از كلام الله مجيد را نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم: فان كذبوك فقل لى عملى ولكم عملكم، انتم بريئون مما اعمل و انا برى‏ء مما تعملون.

٤٠) يعنى بار و بنه.

۱۰
مقتل الحسين

آغاز حركت حضرت امام حسين (عليه السلام) از مكه به طرف عراق همان طورى كه قبلا گفتيم جناب مسلم بن عقيل روز هشتم ذى الحجه كه به آن يوم الترويه مى‏گويند در كوفه به شهادت رسيد و در همان روز حضرت امام حسين (عليه السلام) پس از انجام عمره مفرده مكه را به قصد عراق ترك فرمودند.
پيش از آنكه حضرت از مكه معظمه خارج شوند به انجام دو كار اقدام فرمودند:
الف: ايراد خطبه‏اى جانسوز كه در ضمن آن به شهادت خود اشاره فرمودند.
ب: انشاء نامه‏اى به خويشان خود از بنى هاشم.
١ - ايراد خطبه و اعلام شهادت خود
مرحوم سيد بن طاووس و ديگران روايت كرده‏اند چون حضرت عازم عراق شدند بين اصحاب و ياران خويش ايستاده و اين خطبه جانسوز را ايراد فرمودند:
الحمدلله و ماشاء الله و لا قوة الا بالله و صلى الله على رسوله (سپاس و حمد خدا را و آنچه او خواهد همان شود، هيچ كس را قوت بر كارى نيست مگر به اعانت و يارى او و درود خداوند بر رسول و فرستاده‏اش.)
خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيدالفتاة (مرگ بر فرزندان آدم همچون قلاده بر گردن دختر جوان بسته شده است.)
و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف (و چه بسيار اشتياق دارم به مصاحبت گذشتگان خود همچون اشتياق يعقوب به يوسف.)
و خير لى مصرع انا الاقيه كانى با وصالى تتقطعها عسلان الفلواة بين النواويس و كربلا (و برايم برگزيده شد زمينى كه پيكرم در آن افكنده شود، بايد بدان زمين برسم و گوئى مى‏بينم كه بند بند مرا گرگان بيابان‏ها از يكديگر جدا مى‏كنند ميان نواويس و كربلاء.)
فيملأن منى اكراشا جوفا و اجربة سغبا (پس شكم‏هاى تهى و انبابان هان خالى خود را بدان پر مى‏سازند.)
لا محيص عن يوم خط بالقلم (گريزى نيست از آن روزى كه به قلم قضا نوشته شده است)
رضاء الله رضانا اهل البيت (خشنودى خدا، خشنودى ما اهل بيت مى‏باشد.)
نصبر على بلائه و يوفينا اجورالصابرين (بر بلاى او صبر مى‏كنيم و او اجر و مزد صبر كنندگان را تماما و كمالا اعطاء مى‏فرمايد.)
لن تشذ عن رسول الله لحمته و هى مجموعة له فى خطير القدس (قرابت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه بمنزله پود جامه محسوب شده و به آن حضرت پيوسته‏اند از آن جناب جدا نمانده بلكه با حضرتش در بهشت گرد آورده شده‏اند.)
تقريهم عينه و ينجز بهم وعده (چشم پيامبر بدانها روشن شده و خدا وعده خود را راست مى‏گرداند.)
من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا انشاء الله تعالى (هر كس خواهد جان خود را در راه ما ايثار كرده و خود را براى ملاقات خدا آماده نموده با ما بيرون آى كه من انشاء الله بامداد روانه خواهم شد.)
٢ - انشاء نامه حضرت به خويشان‏
مرحوم واعظ قزوينى در كتاب رياض القدس مى‏نويسد:
در كتاب وسائل از محمد بن يعقوب كلينى نقل شده كه چون پادشاه حجاز از مكه آهنگ سفر عراق نمود فرمود كاغذ و دواتى آوردند نامه به خويشان خود از بنى هاشم باين مضمون نگاشت:
بسم الله الرحمن الرحيم: من الحسين بن على الى بنى هاشم:
اما بعد: فانه من لحق لى منكم استشهد و من تخلف عنى لم يبلغ الفتح والسلام.
(هر كس از شما به من ملحق شود شهيد خواهد شد و آنكه از الحاق به من باز ماند فتح و گشايشى برايش نخواهد بود.)
شعر آغاز سخن بنام شاهى خورشيد فروز انجم آراى سازنده گوهر شب افروز خلاق جهان به كارسازى اين نامه كه نيست اندر و ريب باشد ز حسين سليل حيدر هر كس ز وطن كشيد دامن داند كه شود شهيد چون من دانيد كه عمر بر سر آمد جنبيد دراى كاروانم هر كس كه ز من كناره جويد او خير ز عمر خود نبيند كو راست بعرش بارگاهى بينا كن و عقل معرفت زاى روزى ده جانور شب و روز فياض كرم ز بى نيازى از عذر عَرى منزه از عيب بر هاشميان نژاد يكسر گرديد رفيق راه با من لب تشنه جدا شود سر از تن طوفان اجل ز در در آمد هودج طلبيد ساربانم همراه من اين سفر نپويد از باغ اميد گل نچيند بعد از نوشتن اين نامه فرمود تا تدارك سفر ببينند آنانكه اسامى ايشان در صحف آل محمد ثبت شده بود بايد همراه باشند و شهيد راه حق شوند آماده سفر شدند.
در تاريخ محمد بن جرير طبرى مسطور است:
جمعى كثير و جمّى غفير به هواى سلطنت حضرت و بعضى به عشق و ارادت در ركاب حضرت راهى شدند.
شعر
بيامد ز هر برزنى بى دريغ نخستين ميان بسته بر حكم شاه جهان هنر يادگار امير سواره پياده بسى مرد تيغ پناه بزرگان امير سپاه مه هاشمى شاه گردون سرير آنانكه صرفا بخاطر ارادت و علاقه به حضرت و بدون داشتن هوائى در ركاب ظفر اثر آنجناب حاضر شدند عبارتند از:
اول - عباس بن على با شش يا هفت برادر كمر بسته حاضر شدند، ايشان عبارت بودند از:
١ - جعفر بن على (عليه السلام)
٢ - عثمان بن على (عليه السلام)
٣ - عمر بن على (عليه السلام)
٤ - ابوبكر بن على (عليه السلام)
٥ - عبدالله بن على (عليه السلام)
٦ - محمد بن على (عليه السلام)
٧ - ابراهيم بن على (عليه السلام)
همه سر سپرده به اخلاص شاه به خدمت شده بنده خاص شاه دوم - پنج پسر امام حسن مجتبى (عليه السلام) هر يك مانند سرو طوبى لباس سفر در بر كرده حاضر شدند، ايشان عبارت بودند از:
١ - حسن بن حسن (عليه السلام)
٢ - قاسم بن حسن (عليه السلام)
٣ - احمد بن حسن (عليه السلام)
٤ - عبدالله بن حسن (عليه السلام)
٥ - ابوبكر بن حسن (عليه السلام)
سوم: اولاد مسلم‏
چهارم: اولاد عقيل‏
پنجم: اولاد جعفر
ششم: اولاد عبدالله بن جعفر
اينها نيز پانزده تن بودند همه نو نهال، همه صاحب جمال على قامات كطوبى و قدود كسدرة سينا
همه عنبرين جعد و نسرين عذار همه هاشمى گوهر و تاجدار هفتم: دو فرزند امام (عليه السلام) با عز و احتشام هر دو على نام:
يكى: زين العابدين (عليه السلام)
ديگرى: على اكبر (سلام الله عليه)
شعر بيامد بدر سيدالساجدين خرامان على اكبر از پشت او بر افراخته قامت سرو ساى دميد از در شه والا جناب غلامان خاص شه تاجور ميان بسته و بر زده آستين ز پس خادمان در شهريار همان هودج و محمل از سى فزون همه بانوان خدارت سراى گرامى چو جان در لباس سفر كنيزك ز كشمير و از روم و چين ميان بسته تنگ و گشاده جبين يكى هند ئى تيغ در مشت او برومى ميان و كيانى قباى به يك بار هم ماه هم آفتاب ز روم و حبش ده تن پر هنر به ترتيب بار شهنشاه دين كسان حرم را ببستند بار همه پوشها ز اطلس گون گون به مهد و عمارى گرفتند جاى به هودج نشستند با يكديگر گران مايه سى گشت محمل نشين چون عليا مكرمه مجلله محترمه خاتون الخواتين حضرت زينب دختر پادشاه عرب قدم به دهليز خانه نهاد قمر بنى هاشم شمشير كشيد و فرياد بر آورد: غضوا ابصاركم و طاء رؤسكم (مردم چشم‏ها ببنديد و سرها بزير اندازيد) حوراء انسيه دختر پادشاه عراق خواهر سلطان حجاز بضعه فاطمه زهراء حضرت زينب خاتون عليها سلام الله بيرون تشريف مى‏آورند.
مردم صورت‏ها به ديوار كرده، سرها به زير انداختند عليا مكرمه بيرون آمد چشمش به قامت جوانان هاشمى نشان افتاد گريه بر دختر امير عرب مستولى شد، قاسم دويد كرسى به زمين نهاد على اكبر دويد پرده كجاوه گرفت عباس بن امير زانو خم كرد امام حسين زير بغل خواهر گرفت با اين عزت و احترام سوار گرديد و بدين ترتيب اردوى كيوان شكوه حركت كرد و از مكه خارج شد.
كسى در مكه باقى نماند مگر آنكه از حركت محبوب عالميان محزون و نالان شد بلكه بيت الله الحرام از مفارقت امام (عليه السلام) گريست چگونه خانه خدا نگريد در حالى كه مى‏بيند حسين (عليه السلام) خارج شد در شبى كه مردم از هر طرف به سوى آن متوجهند كه شب عرفه بود و حال آنكه آن حضرت از كثرت و اشتياق به خانه خدا بيست و پنج مرتبه پياده آمده و با قدوم مبارك او كعبه و ركن و مقام مشرف شده وليكن متاسفانه امسال از وقوف و اتمام حج متمكن نشد از ترس اينكه مبادا او را دستگير كنند و يا خونش را بريزند.
و قد انجلى من مكة و هو ابنها و به تشرفت الحطيم و زمزم كوچ كرد آن جناب از مكه در حالى كه فرزند مكه بود و به واسطه آن حضرت حطيم و زمزم شرافت پيدا كرده بود.
رسيدن موكب همايونى به تنعيم و شرح حوادث در آنجا چون موكب همايونى سلطان دنيا و آخرت از مكه معظمه حركت نمود به وادى تنعيم‏(٤١) رسيد، ارباب تاريخ از وقوع دو حادثه در اين سرزمين خبر داده‏اند:
١ - پس از رسيدن اردوى كيوان شكوه به اين سرزمين عون و جعفر و فرزندان عبدالله بن جعفر محضر مبارك امام (عليه السلام) مشرف شدند و عريضه پدر را به نظر مبارك رساندند.
مولف گويد:
مضمون اين نامه قبلا نقل شد و گفتيم كه عبدالله در ضمن نامه از جناب امام (عليه السلام) درخواست توقف نمود تا او بيايد، زمانى نگذشت كه عبدالله با نامه عمرو بن سعيد والى حرمين شريفين و برادرش يحيى ابن سعيد رسيده و مكتوب امان را دادند و ارجاع آن بزرگوار را خواستار شدند ولى مفيد واقع نگشت و حضرت بوى فرمودند:
پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديده‏ام و مامور اين مسافرت شده‏ام.
از انوار العلويه نقل شده كه عبدالله عازم ملازمت ركاب همايون شد امام (عليه السلام) به جهت كم نورى چشم‏هاى او راضى نشدند چون عبدالله مايوس گرديد هر دو پسرش عون و محمد را به نيابت خود به ملازمت ركاب آن حضرت در سير و جهاد امر نمود و خود با يحيى در كمال حسرت مراجعت كرد...
٢ - سيد بن طاووس رحمة الله عليه مى‏نويسد در آن مكان (وادى تنعيم) كاروانى از يمن هدايا و تحف بار كرده بود و به جهت يزيد بن معاويه مى‏برد، خامس آل عبا پرسيد اين هدايا از كيست؟
ساربان عرض كرد: فدايت شوم بحير بن يسار والى يمن به جهت امام زمان يزيد بن معاويه فرستاده حضرت از اين سخن بر آشفت فرمان داد هدايا را اخذ و تصرف نمايند زيرا كه امام زمان و قطب عالم امكان وجود اقدسش بود و امور مسلمانان در يد تصرف آن جناب بود بارى به روايت مرحوم ابن نما بار آن شتران بعضى از عطريات و برخى از حله‏هاى يمنى بود.
سپس حضرت به آنها فرمودند: حالا اگر ميل داريد همراه ما به عراق بيائيد ما تمام شترهاى شما را كرايه مى‏كنيم و اگر نمى‏خواهيد برگرديد تا اينجا كرايه خود را بگيريد، پس بعضى از شتربانان باتفاق امام (عليه السلام) رو به عراق آورده و شترها را زير بار بنه حضرت آوردند و بعضى ديگر برگشته و خبر بردند.
رسيدن موكب همايونى به وادى صفاح و ملاقات فرزدق با آن حضرت در كامل ابن اثير آمده كه آن حضرت پس از كوچ نمودن از تنعيم دشت و صحراء را طى مى‏كردند تا موكب همايونى آن جناب به وادى صفاح‏(٤٢) رسيد و پس از نزول اجلال در آن موضع فرزدق بن غالب شاعر معروف محضر امام (عليه السلام) مشرف شد.
از فرزدق نقل شده كه گفت در سنه شصت هجرت با مادرم به حج بيت الله الحرام مى‏رفتم چون به حريم حرم رسيديم حضرت امام حسين (عليه السلام) را ديدم كه از مكه بيرون آمده بخدمت رفته سلام داده‏ عرض كردم خداوند مسئول شما را عطا كند و بدانچه منظور است برساند، پدر و مادرم فدايت باد اى پسر رسول خدا چون است كه مناسك را بجا نياورده همى روى؟!
فرمود: اگر شتاب نمى‏كردم مرا مى‏گرفتند، بگوى كه كيستى؟
عرض كردم: مردى عربم، بيشتر تفتيش نفرمود.
باز پرسيد: خبر كوفيان را بگوى.
عرضه داشتم:من الخبير سئلت (از شخص مطّلع سوال فرمودى) دلها با شما بوده و شمشيرها بر عليه شما مى‏باشد و قضا همه روزه از آسمان نازل است و خداوند آنچه خود خواهد مى‏كند.
فرمود: سخن به راستى گفتى كه سر رشته امور به دست قدرت او استو كل يوم هو فى شأن اگر قضا بر وفق مقصود رود بر نعماى الهى شكر واجب شود و اگر صورتى ديگر روى نمايد آن كس را كه پرهيزكارى و حق نيت و سريرت باشد از حد در نگذرد و از بليات پروا نكند.
گفتم: آرى، خدايت پاس كند و حافظ و ناصر باشد، پس مسئله‏اى چند از مناسك و نذور پرسيدم جواب فرمود و خداحافظى كرده مركب خويش را براند، چون بگذشتم خيمه برافراشته ديدم گفتند عبدالله بن عمرو بن العاص راست، بدانجا رفته واقعه باز راندم.
گفت: چون شد كه تخلف از خدمت كردى؟ به خداى كه مملكت او را باشد و هيچكس بر او و ياران او ظفر نيابد.
اين سخن در قلب من موقعى عظيم يافت بر آن شدم كه ملتزم ركاب شوم، بارى ابتلاى انبياء و شهادت آنها را متذكر شده فسخ عزيمت نموده به عُسفان‏(٤٣) رفتم.
پس از چند روزى كاروانى از كوفه آمد بر اثر آنها شتافته بانگ برداشته احوال امام (عليه السلام) را پرسيدم؟
گفتند:الا قد قتل الحسين (عليه السلام)
من بازگشته و عبدالله بن عمرو بن العاص را لعن و نفرين نمودم.
مرحوم حاج فرهاد ميرزا در قمقام مى‏نويسد:
محمد بن طلحه شافعى در مطالب السول ملاقات فرزدق را در منزل شقوق‏(٤٤) و سيد بن طاوس در لهوف آن را در منزل زباله‏(٤٥) بدين نهج آورده‏اند.
فرزدق به امام (عليه السلام) سلام كرد و دست آن حضرت را بوسيد، حضرت فرمودند:
ابا فراس از كجا مى‏آئى؟
عرض كرد: از كوفه.
حضرت فرمودند: از مردم كوفه چه خبر دارى؟
عرضه داشت: مگر سخن به راستى مى‏بايد راند؟
فرمود: الصدق اريد (راست را قصد نمودم.)
عرض كرد: مردمان را دل با شما است و تيغ‏ها بر نصرت بنى اميه همى زنند و نصر و ظفر از جانب خداست، دينداران سخت ناياب و قضاى الهى همه روزه فرود همى آيد.
فرمود: آرى، سخن به صدق گفتى، اين مردمان بندگان دينار و درهمند و دين را به بازيچه گرفته‏اند چندان كه امر زندگانى و معاش آنها بگذرد به زبان اظهار مسلمانى نمايند و چون مقام امتحان شود كيش و آئين نابود انگارند.
عرض نمود: به كوفه چگونه روى كه پسر عم شما مسلم بن عقيل و يارانش را بكشتند؟
فرمود: او به رحمت و رضوان بارى تعالى پيوست، آنچه حق او بود بگذاشت و آنچه بر ما است بجا است پس اين اشعار را بخواند:
فان تكن الدنيا تعد نفيسة و ان تكن الابدان للموت انشأت و ان تكن الارزاق قسما مقدرا و ان تكن الاموال للترك جمعها فدار ثواب الله اغلا و انبل فقتل امرء بالسيف فى الله افضل فقلة حرص المرء فى الكسب اجمل فما بال متروك به المرء يبخل رسيدن موكب همايون به وادى ذات عرق و ملاقات بعضى با آن حضرت پس از آنكه حضرت از منزل دوم يعنى صفاح كوچ كردند بسرعت هر چه تمامتر حركت مى‏كردند و بدون اينكه به چيزى التفات و توجه فرمايند در حال سير بودند تا موكب همايونى به ذات عرق‏(٤٦) رسيد، چون حضرت در آن سرزمين نزول اجلال فرمودند چند نفر با آن سرور ملاقات كردند برخى رفتن حضرت را به كوفه صلاح نديده و بعضى صلاح دانستند.
از جمله كسانى كه با حضرت در اين منزل ملاقات كرده و آن جناب را از رفتن به كوفه منع كرده است بشر بن غالب مى‏باشد وى از عراق به طرف مكه مى‏آمد وقتى با آن حضرت در اين منزل مواجه شد و محضر پر فيض آن جناب رسيد امام (عليه السلام) از وى احوال كوفه و دوستى و دشمنى اهل كوفه را پرسيدند؟
بشر حضرت را بشارت داد و عرض كرد: يابن رسول الله اهل كوفه را به حالى گذاشتم كه دلهاى ايشان مايل به شما بود ولى شمشيرها ايشان براى اهل باطل مى‏باشد.
حضرت فرمودند: صدق اخو اسد يعنى برادر اسدى راست گفت، خدا كند كه همچون باشدولكن ان الله يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد.
شعر عاشقم بر يفعل الله ما يشاء عاشقم بر قهر و بر لطفش بجان عالمم بر كار حق عما يشاء سر نهادم بر رضاى مستعان مولف گويد:
ملاقات بشر بن غالب با امام (عليه السلام) در اين منزل مختار مشهور از اهل تاريخ است ولى برخى همچون مرحوم صدوق معتقدند كه وى در منزل ثعلبيه با حضرت ملاقات كرده است.
نقل رياشى عليه الرحمه از كسان ديگرى كه در اين منزل محضر مبارك امام (عليه السلام) مشرف شده‏اند شخصى است كه رياشى عليه الرحمه ملاقات او را با حضرت امام حسين به شرح زير نقل نموده، وى روايت كرده كه:
راوى گفت: من به عزم حج بيت الله الحرام از رفقايم جلو افتاده و از راههاى نزديك راه مى‏بريدم و باديه‏ها و بيابانها را مى‏پيمودم ناگاه از دور چشمم به خيام چندى افتاد كه بر سر و پا بود جمعيت و دستگاه باشكوهى را ديدم.
شعر يكى خيمه چون بارگاه سپهر نخ اندر نخ هم طناب خيام سر قبه روشن‏تر از ماه و مهر گرفته در و دشت صحرا تمام رو به سوى سراپرده‏ها نمودم چون نزديك شدم پرسيدم: لمن هذه الا بنية (اين سرادق با جلال از كيست؟)
اين بارگاه كيست كه سائيده بى هراس بر اوج عرش گشته سر قبه‏اش مماس گفتند: سراپرده مولى الكونين و امام الثقلين حضرت امام حسين (عليه السلام) است.
گفتم: حسين بن على، پسر فاطمه (سلام الله عليه)؟
گفتند: بلى‏
پرسيدم: فى ايها هو؟ در كدام يك از اين خيام تشريف دارد؟
گفتند:
آن خيمه كه گيسوى حورش طناب هست اندر ميانه تكيه زده آن جناب هست چون پيش آمدم ديدم آن حضرت بدر چادر تكيه داده و نشسته، كاغذى چند در پيش ريخته و مطالعه مى‏نمايد، من سلام كردم، حضرت سر بلند كرد و جواب داد، احوال پرسى فرمود.
من عرض كردم: قربانت شومما انزلت فى هذه القفراء التى ليس فيها ريف ولا منعه يعنى چه باعث شد آمدن شما در همچو سرزمين بى آب و علفى را كه همه كوه و تل و بى اعشاب است چرا چشم از آبادى پوشيده و در بيابان منزل كرده‏اى؟
فرمود:يا اخا ان هولاء اخافونى از دست طائفه بنى اميه كه اين قوم مرا به ترس و لرز انداختند و اينها هم كاغذهاى اهل كوفه است كه به من نوشته‏اند و مرا به سوى خود دعوت نموده‏اند و هم قاتلى و من مى‏دانم همين نامه نگارها كشنده‏هاى من هستند، اى مرد بدان كه چون من را كشتند دين را از ميان مى‏برند و پيرامون محرمات مى‏گردند ولى خدا از ايشان كيفر و انتقام مرا خواهد كشيد، كسى را مبعوث مى‏كند تا ايشان را بكشد و عزيزشان را ذليل كند.
رسيدن موكب همايون به وادى ثعلبيه و خواب ديدن آن حضرت مرحوم حائرى در معالى السبطين مى‏نويسد:
سپس امام (عليه السلام) از وادى ذات عرق حركت كرده و پيوسته قطع طريق مى‏كردند تا وقت ظهر به منزل ثعلبيه رسيده در آنجا فرود آمدند، پس آن جناب سر مبارك را روى زانو گذارده و اندكى به خواب رفته و سپس بيدار شده و فرمودند: هاتفى را ديدم كه مى‏گفت: شما حركت و سير مى‏كنيد و مرگ شما را شتابان به طرف بهشت مى‏برد.
و در روايت ابو مخنف آمده كه چشمهاى مبارك امام (عليه السلام) ساعتى گرم خواب شد و سپس بيدار گشته در حالى كه مى‏فرمودند:انالله و انا اليه راجعون.
در همين حال فرزند آن جناب حضرت على اكبر (سلام الله عليه) جلو آمده عرضه داشت: اى پدر گرام چرا كلمه استرجاع فرمودى؟! هرگز خدا بدى را متوجه شما نفرمايد.
امام (عليه السلام) فرمودند: فرزندم، هم اكنون چرتى مرا عارض شد در عالم رويا ديدم سوارى مى‏گويد:
اين گروه سير و حركت مى‏كنند در حالى كه مرگ و اجل آنها را شتابان مى‏برد و چه خوش گفته شاعر:
افدى الذين غدت تسرى ركائبهم ما ابرقت فى الوغى يوما سيوفهم ثاروا ولو لا قضاء الله يمسكهم والموت خلفهم يسرى على الاثر الا وفاض سحاب الهام بالمطر لم يتركوا لبنى سفيان من اثر ديگرى گفته:
رهط حجازيون بين رحالهم تسرى المنايا انجدوا او اتهموا دمستانى مى‏گويد:
بينما السبط باهلية مجدا بالمسير ان قدام مطاياهم مناياهم تسير و اذا الهاتف ينعاهم و يدعو و يشير ساعة اذوقف المهر الذى تحت الحسين حضرت على اكبر عرضه داشت: اى پدر مگر ما بر حق نيستيم؟
امام (عليه السلام) فرمودند: چرا فرزندم قسم به آن كسى كه بازگشت همه بسوى او است ما بر حقيم.
على اكبر عرض نمود: پس با اين وصف از مرگ هراسى نداريم.
حضرت فرمودند: پسرم خدا به تو جزاى خير دهد.
ابو مخنف مى‏گويد: پس از آنكه امام (عليه السلام) در ثعلبيه فرود آمدند مردى نصرانى با مادرش محضر حضرت مشرف شده و هر دو اسلام آوردند.
صاحب معالى السبطين مى‏نويسد: گويا اين مرد همان وهب بن عبدالله بن حباب كلبى باشد.
بارى امام (عليه السلام) با ياران شب را در اين منزل به صبح آوردند على الصباح مردى از اهل كوفه كه كنيه‏اش ابا هرة الازدى بود خدمت آن جناب رسيد و سلام داد و سپس عرض كرد:
اى فرزند رسول خدا چه چيز باعث شد كه از حرم خدا و حرم جدتان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خارج شويد؟
حضرت فرمودند: واى بر تو اى ابا هرة، بنى اميه مالم را گرفته و ضبط كردند، صبر نمودم عرض و آبرويم را در مخاطره قرار دادند صبر كردم، خونم را خواستند بريزند، فرار اختيار كردم، به خدا سوگند گروه ستمكار مرا خواهند كشت و پس از آن خداوند جبار لباس ذلت برايشان پوشانده و شمشيرى برنده بر آنها قرار داده و كسى را مسلط بر آنها نمايد كه خوار و ذليلشان كرده حتى از قوم سباء نيز كه سلطانشان زنى از خودشان بود و بر مال و خونشان حكومت مى‏كرد ذليل‏تر و بيمقدارتر شوند.
گماردن ابن زياد مخذول حصين بن نمير تميمى را بر قادسيه و بستن آن ملعون طرق و راهها را آورده‏اند كه وليد بن عتبه والى مدينه چون از توجه حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) به عراق آگاه شد نامه‏اى به ابن زياد نوشت و او را از مقاتله با حضرت امام (عليه السلام) بر حذر داشت و به وى هشدار داد كه گرد اين كار نگردد چه آنكه اگر دستش را به خون پاك آن امام همام آلوده كند تا روز قيامت ملعون و مطرود عام و خاص خواهد بود.
ابن زياد بدين سخنان توجهى نكرد و حصين بن نمير تميمى كه صاحب شرطه و رئيس فراشان او بود را طلبيد و وى را با لشگرى آراسته به قادسيه فرستاد و به او سفارش اكيد نمود كه سر راهها را مسدود كرده و نگذارد كسى وارد كوفه شود.
حصين بن نمير كه از فرومايگان و اراذل دستگاه حاكمه عبيدالله بن زياد به شمار مى‏رفت پس از گرفتن اين فرمان از امير خود از كوفه بيرون آمد و از نظم و نسق چيزى فرو گذار ننمود، در هر سر حدى گروهى انبوه از سپاهيان و به تمام آنها سفارشات لازم را نمود.
رسيدن موكب همايون به وادى حاجر و نامه فرستادن آن حضرت به اهل كوفه و گرفتار شدن حامل نامه پس از آنكه حضرت از ثعلبيه خارج شدند همه جا طى طريق و قطع منازل مى‏فرمودند تا به منزل حاجر رسيده و آنجا سرزمين وسيع و بزرگى است متعلق به ارض نجد تل و عقبه‏اى دارد كه آن را بطن الرمه با تشديد ميم و بطن الرؤمه با همزه نيز خوانند، حضرت پاى كوهى منزل نموده و سرادق جلال بر سر پا كردند:
فرو شد به ماهى و بر شد به ماه بن نيزه و قبه بارگاه مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد: امام (عليه السلام) در اين منزل به خط مبارك نامه‏اى براى اهل كوفه مرقوم فرمودند و پس از ممهور كردن آن قيس بن مسهر صيداوى و به روايتى به عبدالله بن يقطر(٤٧) امر فرمودند تا نامه را به كوفه برده و آن را به نظر اهل آن شهر برساند و تا آن ساعت كسى خبر شهادت حضرت مسلم بن عقيل را نياورده بود.
علت انشاء نامه و مضمون آن سبب نوشتن اين نامه آن بود كه بيست و هفت روز قبل جناب مسلم بن عقيل نامه‏اى به حضرت نوشت و در آن اظهار نمود كه اهل كوفه اطاعت و انقياد نموده‏اند.
و جمعى از اهل كوفه نيز طى نامه‏اى به آن جناب بشارت داده بودند كه در اينجا صد هزار شمشيرزن براى نصرت شما آماده و مهيا هستند لذا خود را بزودى به شيعيان كوفه برسان.
و اما مضمون نامه: مضمون نامه‏اى كه امام (عليه السلام) به اهل كوفه بى وفا مرقوم فرمودند چنين بود:
بسم الله الرحمن الرحيم‏
من الحسين بن على عليهما السلام الى اخوانه من المومنين و المسلمين:
سلام عليكم فانى احمد اليكم، الله الذى لا اله الا هو، اما بعد:
فان كتاب مسلم بن عقيل جائنى يخبر فيه بحسن رأيكم و اجتماع ملأكم على نصرنا و الطلب بحقنا فسئلت الله عزوجل ان يحسن لنا الصنع و ان يثبتكم على ذلك اعظم الاجر و قد شخصت اليكم من مكة يوم الثلاثاء لثمان مضين من ذى الحجة يوم التروية، فاذا قدم عليكم رسولى فانكمشوا فى امركم و جدوا فانى قادم عليكم فى ايامى هذه والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
بنام خداوند بخشنده مهربان‏
از حسين بن على عليهما السلام به برادران مومن و مسلمانش:
درود بر شما:
سرمايه نام جهاندار پاك خدائى كه مشگ آفريند ز خون بساط زمرد دهد خاك را خداوند آب و خداوند خاك ز سنگ آتشين لعل آرد برون ثريا دهد طارم افلاك را بعد از حمد خدا، اى مومنان بدانيد كه نامه پسر عمم مسلم به من رسيد، خبر داده بود از حسن رأى و اجتماع آراء شما در يارى و نصرت ما، از خدا مسئلت مى‏كنم كه كارها بر مراد و اجر شما با خدا باشد.
من در روز سه شنبه هشتم ذيحجه (روز ترويه) از مكه معظمه به سوى شما توجه نمودم و اينك رسول خود را به سوى شما فرستادم كه در امر خود ثابت و در رأى خويش جازم باشيد كه در همين ايام انشاء الله خواهم رسيد والسلام.
قاصد حضرت يعنى قيس بن مسهر صيداوى و به روايتى عبدالله بن يقطر نامه را گرفت و رو به كوفه آمد به قادسيه كه رسيد گماشتگان حصين بن نمير او را گرفته و به نزد وى آوردند، حصين سوال كرد كيستى و در اين ديار براى چه آمدى؟
قيس فرمود:انى رجل من شيعة اميرالمومنين على (عليه السلام)، مردى از شيعيانم.
پرسيد: نامه را براى چه كسى آورده‏اى؟
آن شير دل با كمال شجاعت گفت: نامه به آن اشخاص است كه ابدا اسامى ايشان را نخواهم گفت حصين وى را به نزد ابن زياد فرستاد، قيس از بيم آنكه مبادا نامه حضرت بدست ابن زياد بيفتد كاغذ را پاره كرد و جويد.
سيد مى‏نويسد: ابن زياد در غضب شد كه چرا نامه را دريدى، حكم كرد تا وى را مثله كردند يعنى گوش و بينى او را بريدند و باز آن سنگدل گفت: به خدا دست از دست تو بر نمى‏دارم تا اسامى آنها را كه حسين بن على نامه به جهت ايشان نوشته بگوئى يا آنكه بر منبر بر آئى و در ملاء عام به پسر زهراء و شوهر او ناسزا بگوئى والا تو را قطعه قطعه و پاره پاره مى‏كنم.
قيس فرمود: اما اسامى مردم را نمى‏گويم وليكن منبر مى‏روم.
پس ابن زياد فرمان داد تا خلايق در مسجد جمع آيند، قيس بر منبر آمد اول حمد خدا و نعت حضرت مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) را به جاى آورد، پس شروع كرد درود و صلوات بر روان پاك اميرالمومنين و اولاد طيبين و طاهرين او فرستاد و لعنت بر يزيد و ابن زياد و آل اميه نمود بعد فرمود:
ايها الناس انا رسول الحسين اليكم و قد خلفته بموضع كذا اى مردم بدانيد من فرستاده سلطان عالم حسين بن على هستم و آن بزرگوار را در فلان منزل گذاشتم و آمدم تا شما را خبر دهم اگر آرزوى متابعتش را داريد بشتابيد تا به خدمتش برسيد و غاشيه طاعتش را بر دوش بكشيد.
اين خبر به سمع ابن زياد رسيد فرمان داد او را آوردند و از بالاى بام قصر بزير انداختند.
مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد: ابن زياد حكم كرد بازوان قيس را بستند و مكتوفا سرنگون كردند فتكسّرت عظامه تمام استخوانهاى آن راد مرد ديندار شكست و روى خاك افتاد و مى‏ناليد، شخصى بنام عبدالملك بن عمير پيش آمد سر آن آزاد مرد را گوش تا گوش بريد، مردم ملامتش كردند.
گفتند: اين خود حالا مى‏مرد چرا وى را كشتى و خون او را بگردن گرفتى؟
گفت: مى‏خواستم راحت شود و به اين زجر نماند.
مرحوم سيد مى‏نويسد:
فبلغ قتله الى الحسين (عليه السلام) فاستعبر بالبكاء چون خبر شهادت قيس به حضرت رسيد خيلى گريه كرد و اشگ ريخت سر به آسمان بلند نمود عرض كرد:
اللهم اجعل لنا و لشيعتنا منزلا كريما و اجمع بيننا و بينهم فى مستقر من رحمتك انك على كل شى‏ء قدير.
شعر هر لحظه باد مى‏برد از بوستان گلى آزرده مى‏كند دل بى چاره بلبلى حركت موكب همايون از حاجر به طرف عراق و ملاقات عبدالله بن مطيع با آن حضرت مرحوم شيخ مفيد مى‏نويسد:
سپس امام (عليه السلام) از حاجر خارج شده و اندكى راه كه آمدند به آبى از آبهاى اعراب رسيدند در آن مكان عبدالله بن مطيع عدوى به حضرت برخورد و متوجه شد كه حضرت به طرف عراق عازم هستند خدمت آن سرور آمد و سلام گفت و عرض كرد:
بابى انت و امى، ما اقدمك، پدر و مادرم فدايت چه چيز باعث شد قدم رنجه فرمائيد؟
امام (عليه السلام) فرمودند: از زمانى كه معاويه از دنيا رفته تا كنون اهل كوفه مرا آرام نگذاشته، متصل نامه‏ها نوشته‏اند و مرا به سوى خود دعوت كرده‏اند تا ايشان را به طريق رشاد بخوانم بدين جهت به كوفه توجه مى‏كنم.
عبدالله بن مطيع عرض كرد: شما را به خدا سوگند مى‏دهم از رفتن به كوفه صرفنظر كنيد زيرا اين امر موجب هتك حرمت اسلام مى‏شود و احترام قريش تمام مى‏گردد، اگر مقصود شما از رفتن مطالبه حق خود مى‏باشد بخدا قسم كه بنى اميه حق شما را نداده بلكه در اين راه كشته خواهى شد و چون مثل شما بزرگوارى كشته شود هم حرمت اسلام و هم حرمت عرب و هم حرمت قريش برداشته مى‏شود.
در برخى از تواريخ آمده كه عبدالله محضر مبارك امام (عليه السلام) عرضه داشت:
جعلت فداك الزم الحرم فانت سيد العرب فدايت شوم ملازم حرم باش كه تو سيد و آقاى عرب هستى‏
نه فخر تو گر پادشاهى كنى ثرى تا ثريا به فرمايشت تو آنى كه كار خدائى كنى دو عالم يكى جوز بخشايشت حضرت فرمود: اينها كه تو گفتى راست است ولى فرار از مرگ است به ذات اقدس الهى كه انسان بر حق باشد بميرد خوشتر از زندگانى بر باطل است اگر بناى جهاد شد بدانكه جهاد با يزيد پسر معاويه بر حق است و اين جهاد را خوشتر از جهاد با مشركين مى‏دانم.
الموت على الحق اولى من الحيوة على الباطل، الموت فى العز خير من الحيوة فى الذل.
رسيدن موكب همايونى به منزل ذرود و ملاقات زهير بن القين با آن سرور پس از آنكه اردوى كيوان شكوه امام (عليه السلام) از منزلگاه حاجر كوچ كرده و بطرف عراق حركت كردند به منزلى بنام ذرود(٤٨) رسيده آنجا نزول اجلال نمودند.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏نويسد:
جماعتى از طائفه فزاره و قبيله بجيله نقل كرده‏اند كه ما همراه زهير بن قين بجلى كه عثمانى بود به سفر مكه معظمه مشرف شده بوديم، مناسك و اعمال حج را به عمل آورده زود برگشتيم در بين راه به حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) برخورديم ولى خوش نداشتيم كه با او هم منزل و هم منزل و هم صحبت باشيم مخصوصا از اردوى حضرت دورى مى‏كرديم ولى در منزل ذرود به ناچار با حضرت هم منزل شديم خيام با عظمت حضرت را در طرفى بر سر پا كردند و چادرهاى ما نيز كه عيال همراه داشتيم در سمتى زده شد سفره پهن كرده غذا چيده مشغول خوردن شديم ناگاه فرستاده جناب مولى الكونين سبط رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از در خيمه در آمد و سلام كرد گفت:
حضرت سلام فرستاد فرموده زهير بن قين نزد ما بيايد.
ما چون شنيديم از اوقات تلخى جواب نداده سرها بزير انداخته لقمه از دست و دهان ما افتاد زهير همسرى داشت به نام ديلم (دلهم نسخه ب) دختر عمرو پشت پرده نشسته بود گوش مى‏داد و اين حالت ما را ديد پرخاش كرد و به همسرش گفت:
سبحان الله!! اين چه معنا دارد، شرم ندارى و از روى پيامبر خجالت نمى‏كشى پسر پيغمبر تو در پى تو كس فرستاده و ترا خواسته چرا اجابت نمى‏كنى برخيز برو ببين اگر فرمايشى دارد كه مى‏توانى از عهده آن بر آئى مضايقه مكن والا برگرد.
كلام آن شير زن بر دل زهير اثر كرد برخاست روانه اردوى كيوان شكوه حضرت شد. زهير مردى بود شجاع و فرزانه و در حروب و غزوات هميشه غالب و ظافر و صاحب ايل و قبيله و شمشير بود، بهر صورت وقتى نزديك سراپرده با عظمت امام (عليه السلام) رسيد جوانان علوى علامت، هاشمى شهامت و فاطمى فطرت از يازده ساله تا بيست ساله جناب زهير را استقبال كردند به در چادر رساندند، زهير وارد شد چشمش بر جمال ملكوتى و دل آرام امام (عليه السلام) افتاد كه بر وساده امامت تكيه داده و به راز و نياز مشغول مى‏باشد.
شعر چو گل پيشانى دولت گشاد به ب سخن مى‏گفت آب از ديده مى‏ريخت همى شست آستين از اشگ گلرنگ الش پشت دولت باز داده به دامن گوهر ناچيده مى‏ريخت گره چون غنچه بودش بر دل تنگ زهير سلام كرد، حضرت جواب داد و اذن جلوس، سپس احوال پرسى نمود.
ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد:
امام (عليه السلام) به زهير فرمودند: اى زهير هيچ ميل دارى كه مركب مجاهدت در ميدان محبت الهى بتازى و به آب شمشير تابدار آتش فساد را منطفى‏(٤٩) سازى و پروانه وار بر حوالى شمع شهادت پرواز نمائى و درى از خشنودى حق سبحانه بر روى خود بگشائى:
ز جان بگذرى تا بجانان رسى.
مقصود آنكه در نصرت و يارى من كمر همت ببند و دست به دامان ولايت من بزن تا در دنيا و آخرت با من همراه باشى.
زهير سخنان امام (عليه السلام) را با دقت شنيد و سپس در فكر فرو رفت، عقل و نفس او باهم در جنگ و جدال شدند، عقل مى‏گفت اطاعت كن، نفس وى اغواء نموده و مى‏گفت در اين راه جانت را خواهى باخت و از لذائذ دنيوى محروم خواهى شد بارى پس از درنگ و تامل عاقبت جذبه رحمانى زهير را از چنگ وساوس شيطانى و تسويلات نفسانى نجات داد كم كم رخسارش برافروخت و صورتش منور گشت سر بلند كرد عرضه داشت:
اى عزيز پيغمبر و اى نور ديده فاطمه اطهر به ديده منت دارم، در راه تو از جان و مال و عيال و فرزند گذشتم به همان شرطى كه فرمودى يعنى در آخرت با شما باشم.
شعر سرى كه پيش تو بر آستان خدمت نيست به پيش اهل نظر كم بود ز پروانه سرى است آنكه سزاوار تاج خدمت نيست دلى كه سوخته آتش محبت نيست مدتها است كه مترصد اين دولت و مترقب چنين سعادتى بودم منت خداى را كه بكام دل رسيدم پس از جا برخاست متوجه خيام خود شد اما شادان و خندان، رويش از كثرت شادى برافروخته امر كرد به نوكرها كه اسباب و اساس و بنه و خيمه او را كندند و به اردوى حضرت ملحق كردند و به ياران خود گفت هر كه ميل بهشت دارد همراه من بيايد كه من رفتم و هر كدام كه از شهادت كراهت دارد از من مفارقت نمايد، اغلب ياران زهير از وى اعراض نموده روى به كوفه نهادند.
بعضى از مورخين گفته‏اند: پسر عموى وى سلمان بن مضارب بن قيس از جمله كسانى بود كه با او موافقت كرده و همراه وى به اردوى امام (عليه السلام) آمد و در كربلاء بعد از نماز ظهر روز عاشوراء شهيد گرديد.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏نويسد:
سپس زهير همسر خود را طلاق داد و او را بدينوسيله رها نمود.
ملا حسين كاشفى در روضه مى‏نويسد:
زهير به همسر خويش گفت: اى زن از مال و اسباب من هر چه قدر مى‏خواهى بردار و همراه برادرت به كوفه برو كه من رفتم نوكرى پسر مرتضى على (عليه السلام) را اختيار كردم و تا جان دارم سر از آستانش بر نمى‏دارم.
همسرش كه اين سخنان بشنيد گريست و گفت:
اى مرد بى وفائى مكن كه من خضر راه تو شدم اكنون كه مى‏روى نوكرى پسر مرتضى على را بنمائى مرا هم ببر كنيزى دختر مرتضى على را نمايم تو غلام آن در خانه باش و من هم كنيز آن خانواده، پس هر دو باتفاق كمر خدمتكارى اولاد رسول بر ميان بسته و طريق هوادارى احفاد بتول اختيار فرموده و بدين ترتيب سعادت هر دو سرا را كسب نمودند.
و اين كار دولت است كنون تا كرا رسد.

٤١) موضعى است در چهار ميلى مكه.
٤٢) بكسر صاد مكانى است بين حنين و آنجا كه نشانه‏هاى حرم را نصب كرده‏اند.
٤٣) به ضم عين و سكون سين گفته‏اند موضعى است بين جحفه و مكه و برخى ديگر گفته‏اند: جائى است بين مسجدين و در هشت فرسخى مكه مى‏باشد و بعضى ديگر گفته‏اند مكانى است كه سى و شش ميل با مكه فاصله دارد.
٤٤) جمع شق منزلى است در طريق مكه بعد از واقصه.
٤٥) به ضم زاء مكانى است‏معروف در راه مكه بين واقصه و ثعلبيه قرار دارد.
٤٦) مكانى است در هشت فرسخى مكه و آن ابتداء خاك تهامه و آخر وادى عقيق مى‏باشد.
٤٧) يقطر خادم رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و همسرش ميمونه در منزل اميرالمومنين (عليه السلام) خدمتكار بود و عبدالله فرزند وى سه روز جلوتر از امام حسين (عليه السلام) بدنيا آمد و چون مادرش حضانت امام حسين (عليه السلام) را مى‏نمود وى را برادر رضاعى حضرت خوانده‏اند.
٤٨) با ذال نام كوهى است در راه مكه معظمه.
٤٩) خاموش.

۱۱
مقتل الحسين

رسيدن خبر شهادت جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) به سمع امام (عليه السلام) در منزل ثعلبيه مرحوم شيخ مفيد در ارشاد از عبدالله بن سليمان اسدى و منذر بن مشمعل اسدى نقل كرده كه اين دو گفتند: وقتى ما از اعمال حج فارغ شديم به سرعت مراجعت نموديم و غرض ما از تعجيل و شتاب آن بود كه در راه به جناب امام (عليه السلام) ملحق شويم تا آنكه ناظر عاقبت امر آن حضرت باشيم، پس پيوسته طى طريق مينموديم تا به منزل زَرود كه نام موضعى است نزديك ثعلبيه به آن حضرت رسيديم و چون خواستيم نزديك حضرت برويم ناگاه ديديم كه از جانب كوفه سوارى پيدا شد و چون سپاه آن حضرت را ديد راه خود را گردانيد و از جاده بيك سوى شد و حضرت اندكى مكث فرمود تا او را ملاقات كند چون از او مايوس شد از آنجا گذشت ما با هم گفتيم كه خوب است برويم اين مرد را ببينيم و از او خبرى بپرسيم زيرا او حتما اخبار كوفه را مى‏داند، پس خود را به او رسانديم و بر او سلام كرديم و پرسيديم از چه قبيله‏اى مى‏باشى؟
گفت: از بنى اسد هستم.
گفتيم: ما نيز از همان قبيله‏ايم، پس اسم او را پرسيده و خود را به او شناسانديم و سپس از اخبار تازه كوفه پرسيديم؟
گفت: خبر تازه آنكه از كوفه بيرون نيامدم مگر آنكه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته ديدم و با ديدگان خود مشاهده كردم كه پاهاى ايشان را گرفته بودند و در بازارها مى‏گردانيدند، پس از آن مرد گذشته و به لشگر امام (عليه السلام) ملحق گشته و رفتيم تا شب فرا رسيد، به ثعلبيه رسيديم، حضرت در آنجا منزل كردند چون امام در آنجا نزول اجلال فرمودند ما بر آن جناب وارد شده و سلام كرديم امام (عليه السلام) جواب سلام را مرحمت كردند.
عرض كرديم: نزد ما خبرى است اگر خواسته باشيد آشكارا گوئيم و اگر نه در پنهانى عرض نمائيم.
پس ما آن خبر وحشت اثر را كه از آن مرد اسدى شنيده بوديم عرض كرديم.
آن جناب از استماع اين خبر اندوهناك گرديد و مكرر فرمود: انالله و انا اليه راجعون رحمة الله عليهما، خدا رحمت كند مسلم و هانى را.
پس ما عرض كرديم: يابن رسول الله اهل كوفه اگر بر شما نباشند از براى شما نخواهند بود و التماس مى‏كنيم كه شما ترك اين سفر نموده و برگرديد.
حضرت متوجه اولاد عقيل شد و فرمود: شما چه مصلحت مى‏بينيد در برگشتن، مسلم شهيد شده؟
عرضه داشتند: به خدا قسم كه بر نمى‏گرديم تا طلب خون خود نمائيم يا از آن شربت شهادت كه آن سعادتمند چشيده ما نيز بچشيم.
پس حضرت رو به ما كرده و فرمودند: بعد از اينها ديگر خير و خوبى در عيش دنيا نيست.
ما دانستيم كه آن حضرت عازم بر رفتن است، گفتيم خدا آنچه خير است شما را نصيب كند و آن حضرت در حق ما دعا كرد.
اصحاب عرضه داشتند: كار شما از مسلم بن عقيل نيك جدا است اگر كوفه برويد مردم به سوى جناب شما بيشتر سرعت خواهند كرد.
حضرت چون به خاتمه كار واقف و آگاه بودند سكوت كرده و چيزى نفرمودند.
به روايت مرحوم سيد بن طاووس در لهوف چون خبر شهادت مسلم به سمع مبارك امام (عليه السلام) رسيد سخت گريست و فرمود: خدا رحمت كند مسلم را، او به سوى روح و ريحان و جنت و رضوان رفت و به عمل آورد آنچه بر او بود و آنچه بر ما است باقى مانده است، پس اشعارى در بيان بى وفائى دنيا و زهد در آن و ترغيب در امر آخرت و فضيلت شهادت اداء فرمودند.
مرحوم محدث قمى در منتهى الامال مى‏نويسد:
از بعضى تواريخ نقل شده كه مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) را دخترى بود سيزده ساله كه با دختران امام حسين (عليه السلام) مى‏زيست و شبانه روز با ايشان مصاحبت داشت چون امام حسين (عليه السلام) خبر شهادت مسلم را شنيد به سراپرده خويش در آمد و دختر مسلم را پيش خواست و نوازش بسيار نمود بطوريكه از حد معمول و عادت بيرون بود، دختر مسلم از آنحال صورتى در خيالش مصور گشت عرض نمود:
يابن رسول الله با من ملاطفت بى پدران و عطوفت يتيمان مرعى مى‏دارى، مگر پدرم مسلم را شهيد كرده‏اند؟!!!
حضرت ديگر تاب نياورده و نيروى شكيبائى از دست داد با صداى بلند گريست بعد فرمود:
دخترم اندوهگين مباش، اگر مسلم نباشد من پدر تو باشم و خواهرم مادر تو و دخترانم خواهران تو و پسرانم برادران تو باشند.
دختر مسلم فرياد بر آورد و زار، زار بگريست و پسرهاى مسلم سرها از عمامه عريان ساختند و به هاى هاى بانگ گريه در انداختند و اهل بيت در اين مصيبت با ايشان موافقت كردند و امام حسين (عليه السلام) از شهادت مسلم سخت كوفته خاطر گرديد.
زبانحال دختر جناب مسلم بن عقيل در شهادت پدر و آرام كردن امام (عليه السلام) او را اى مونس و ياور يتيمان بودى تو هميشه يار و غمخوار دل سوزى و هم زبانى تو افروخته آتشى به جانم مسلم پدرم مگر شهيد است يا آنكه ز بى كسى اليمم فرمود كه اى يگانه فرزند مسلم پدرت اگر شهيد است اى طفل سكينه خواهر تو است از خوارى اگر سرشگ ريزى چون باب تو از جهان گذشته گر جان بدهم براى مسلم وى لطف تو بر سر يتيمان اطفال يتيم را پدر وار دلجوئى و مهربانى تو وين لطف نموده بدگمانم از يار و ديار نا اميد است بابم مرده است و من يتيمم در ورطه مباش پاى در بند باب تو حسين نا اميد است اكبر پسرم برادر تو است بالله كه نزد من عزيزى در يارى من ز حال گذشته شرمنده‏ام از وفاى مسلم اختلاف آراء در تعيين محلى كه خبر شهادت مسلم بن عقيل به حضرت داده شد مرحوم حائرى در معالى السبطين مى‏نويسد:
اختلاف است در اينكه خبر شهادت جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) در كدام منزل به سمع مبارك امام (عليه السلام) رسيد:
مرحوم محدث قمى در نفس المهموم مى‏نويسد:
هنگامى كه امام (عليه السلام) از منزل زرود كوچ فرمود مردى از قبيله بنى اسد با آن جناب ملاقات كرد امام (عليه السلام) خبر از كوفه گرفتند، او گفت:
از كوفه بيرون نيامدم مگر آنكه ديدم جناب مسلم و هانى بن عروه را كشتند و بچه‏ها پاهاى ايشان را گرفته و در كوچه‏ها مى‏كشيدند.
امام (عليه السلام) فرمودند: انالله و انا اليه راجعون.
مرحوم سيد در لهوف مى‏نويسد: سپس امام (عليه السلام) سير و حركت نمودند تا به منزل زباله رسيدند پس در آنجا خبر شهادت مسلم بن عقيل را به سمع مبارك امام (عليه السلام) رساندند و وقتى اين خبر وحشت اثر به گوش بعضى رسيد آنانكه اهل دنيا بوده و به طمع آن در ركاب همايون آمده بودند متفرق شده و حضرت را رها كردند لذا با آن جناب اهل بيت و صحابه اخيارش باقى ماندند.
در كتاب حبيب السير آمده: امام (عليه السلام) وقتى به منزل زباله وارد شدند قاصدى از كوفه نامه عمر بن سعد بن ابى وقاص را كه محضر مبارك امام (عليه السلام) نوشته بود تسليم آن حضرت كرد، در آن نامه‏ عمر بن سعد از شهادت جناب مسلم و هانى بن عروه خبر داده بود چنانچه واقعه قيس بن مسهر نيز در آن نوشته شده بود.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏نويسد: امام (عليه السلام) از منزل ثعلبيه خارج شده و طى طريق نمودند تا به زباله رسيدند در آنجا خبر شهادت عبدالله بن يقطر را به سمع مباركش رساندند، حضرت گريستند و سپس فرمودند:
اللهم اجعل لنا و لشيعتنا منزلا كريما و اجمع بيننا و بينهم فى مستقر رحمتك انك على كل شى‏ء قدير پس نامه‏اى را براى مردم بيرون آورده و آنرا قرائت فرمود، در آن نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
اما بعد: خبر فظيع و دردناك شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبدالله بن يقطر به ما رسيد، هر كدام از شما دوست دارد ما را رها كرده و برگردد البته برگردد و هيچ حرج و قدحى بر او نيست.
پس از ايراد اين سخنان مردم از اطراف شمع هدايت پراكنده شده و به راست و چپ متفرق شده و بدين ترتيب گرد آن جناب صرفا اصحاب باوفايش كه از مدينه همراه آن جناب آمده بودند و تعداد معدودى كه بعدا ملحق به ايشان شده بودند باقى ماندند.
ابن عبدربه در كتاب العقد مى‏نويسد:
خبر شهادت حضرت مسلم بن عقيل را در منزل شراف به امام (عليه السلام) دادند.
وقايعى كه در منزل ثعلبيه اتفاق افتاده عمده وقايع در اين منزل سه حادثه مى‏باشد به اين شرح:
١ - رسيدن خبر وحشت اثر شهادت جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) و هانى بن عروه رضوان الله تعالى عليه به سمع مبارك امام (عليه السلام) و شرح اين واقعه را مرحوم واعظ قزوينى در حدائق الانس اينطور مى‏نويسد:
مفيد عليه الرحمه در ارشاد مى‏فرمايد:
دو تن از مردمان بى كبر و حسد از قبيله بنى اسد كه يكى را نام عبدالله بن سليمان بود و ديگرى منذر بن مشمعل هر دو به اتفاق بطريق وفاق از حى خود عازم بيت الله الحرام شدند تا حج اسلام به عمل آورند بعد از ايام معدودات روبراه نهادند از مكه بيرون آمدند گفتند: لما قضينا حجنا چون ما از مناسك حج فارق شديم لم يكن لنا همة الااللحاق بالحسين (عليه السلام) يعنى ما هيچ مقصودى نداشتيم مگر آنكه خود را به حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) برسانيم ببينيم كار آن بزرگوار به كجا مى‏انجامد، شتر رانديم و منازل پيموديم تا آنكه در منزل زرود به موكب مسعود حسينى (عليه السلام) برخورديم با آن قافله محنت و ابتلاء هم سفر شديم، مى‏آمديم به سمت كوفه اذا نحن برجل من اهل الكوفة قد عدل عن الطريق حين رأى الحسين كانه يريده چون خامس آل عبا از دور آن مرد كوفى را ديد عنان كشيد، توقف فرمود مثل اينكه مى‏خواست او را ببيند و صحبت كند وليكن آن نامرد رو از حضرت برگرداند و از جاده منحرف شده مثل باد مى‏رفت اى عزيز خيلى سعادت مى‏خواهد كه امام زمان خود را بشناسد و رو از فرمانش بر نگرداند.
اين كار دولت است ببين تا كرا رسد.
در خبر است مردى از محبان شرب خبر كرده بود در ميان كوچه امام رهبر حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) را ديد، پريشان شد، صورت از حضرت برگردانيد و رو به ديوار كرد، حضرت رسيد دست به شانه آن مرد زد و فرمود:
در هر حالتى هستى روى خود از ما بر مگردان.
حاصل راويان اسديان گفتند: چون حضرت از آن مرد كوفى مايوس گرديد روانه شد ما از عقب سر تاختيم خود را به او رسانديم، سلام كرديم، جواب داد.
پرسيديم: برادر از چه طائفه هستى؟
گفت: اسدى‏
پرسيديم: بسيار خوب نحن اسديان ما نيز با تو هم قبيله‏ايم، نام تو چيست؟
گفت: بكر بن فلان‏
ما نى خود را معرفى نموديم و نسب خويش را آشكار كرديم، وى ما را شناخت.
پرسيديم: اخبرنا عن ورائك، از كوفه چه خبر دارى؟ در چه حالتند؟
گفت: شهر پر آشوب است، اينقدر بدانيد كه از كوفه بيرون نيامدم مگر آنكه ديدم مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشتند و رأيتهما يجران بارجلهما فى السوق به چشم خود ديدم پاهاى هر دو را بسته بودند و در ميان بازارها مى‏كشيدند، اين بگفت و جدا شد، ما نيز برگشتيم به حضرت پيوستيم، همراه قافله سالار آمديم تا به منزل رسيديم و آن منزل را ثعلبيه نام بود اردوى همايونى نزول اجلال نمود، حضرت‏ در سرادق جلال قرار گرفت ياران و ياوران، شهزادگان آزادگان در حضور مهر ظهورش حلقه زدند، بعضى ايستاده و بعضى نشسته، ما نيز وارد سرا پرده امام با احترام شديم، سلام كرديم و نشستيم، عرض كرديم.
فداى تو شويم، عندنا خبر ان شئت حدثناك علانية او ان شئت سرا
شعر شها در جهان كامرانيت باد ذكا و خرد رهنمون تو باد ز احباب خود شادمانيت باد ظفر يار و دشمن زبون تو باد تازه خبرى نزد ما هست اگر مى‏فرمائى آشكارا در حضور ياران عرضه بداريم والا در خلوت به عرض حضرت برسانيم.
فرد مرا رازى است اندر دل اگر گويم زبان سوزد اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد حضرت نگاهى به ما و نظرى به اصحاب نمود و فرمود: ميان من و اين جماعت چيزى پوشيده و پنهان نيست خلوت ز اغيار بايد ز يار، مى‏دانم مى‏خواهى چه بگوئى ولى آشكارا بگو.
عرض كردند مولى أرأيت الراكب الذى استقبلك عشى امس آن سوار نبود كه ديروز عصر از جلوى ما در آمد، از سمت كوفه مى‏آمد چون شما را ديد از جاده منحرف گرديد و شما مى‏خواستيد او را ملاقات كنيد نشد فرمود: چرا.
عرض كردند: يابن رسول الله، ما مقصود شما را دانستيم كه مى‏خواهيد از اهل كوفه خبرگيرى كنيد، ما عوض شما تاختيم، آن مرد را شناختيم اسدى بود، مردى صادق القول، سديدالعقل بود هرگز حرف بى مأخذ نزده به ما گفت: عزيز پيغمبر كجا تشريف مى‏برد؟ مگر از جان خود سير شده كه به پاى خود به سوى تير و شمشير مى‏رود به خدا قسم از كوفه بيرون نيامدم الا آنكه ديدم مسلم و هانى را كشتند و پاهاى ايشان را به ريسمان بستند و در بازارها گردانيدند.
حضرت فرمود: انالله و انا اليه راجعون، رحمة الله عليهما، اشگ ريخت و مكرر اين كلمات را بر زبان جارى نمود، حضار مجلس به گريه در آمدند.
غلغله در گنبد مينا فتاد ولوله در عالم بالا فتاد ما عرض كرديم فدايت شويم حال كه چنين است بهتر آن كه از همين جا برگرديد و اهل بيت را برگردانيد كه از قرار مذكور شما در كوفه يار و هوادار نداريد بلكه همه دشمن جان تو و جوانان تواند.
فرد بر جان تو صد هزار جان مى‏لرزد و ز بيم تكسّرت جهان مى‏لرزد ٢ - واقعه ديگر در اين منزل آن است كه ثقةالاسلام كلينى عليه الرحمه نقل نموده كه در منزل ثعلبيه شخصى به حضرت برخورد و پس از درود و ثناء حضرت را از رفتن به كوفه بازداشت.
حضرت فرمودند: اگر در مدينه نزد من مى‏آمدى جاى دخول و خروج جبرئيل در منزل خود را به تو نشان مى‏دادم و نيز به تو مى‏نمودم كه جبرئيل امين چگونه بجدم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) وحى را مى‏رسانيد حال آن چشمه‏هاى علم و معرفت كه در خانه ما است مردم آن علوم را مى‏دانند اما ما نمى‏دانيم!!! اين هرگز نمى‏شود.
رباعى بحر دُرر نامتناهى مائيم گنجينه اسرار الهى مائيم بگرفته ز ماه تا بماهى مائيم بنشسته به تخت پادشاهى مائيم ما به قضا و قدر الهى عالم هستيم و شما نيستيد آنچه خدا درباره من تقدير نموده مى‏دانم در پى آن مى‏روم.
٣ - ديگر از وقايع اين منزل ملحق شدن وهب بن عبدالله كلبى است به اردوى كيوان شكوه وهب جوانى بود سرو قامت، زيبا روى، دلير و شجاع، مسيحى مذهب.
به قامت چو سرو چو شمشاد بود عروس دو هفته بتى گل عذار خجسته جوان تازه داماد بود پس پرده بودش چو خرم بهار منزلش در همان صحراء بود، خيمه هائى چند بر پا كرده و در هنگامى كه اردوى نصرت اثر امام (عليه السلام) به آنجا رسيد وى به صحرا رفته بود، از بركت مقدم امام (عليه السلام) در نزديكى خيام وى چشمه آبى آشكار شد در كمال لطافت و نظافت، وهب چون از صحرا برگشت آن چشمه را ديد بى نهايت خرم شد از مادرش قمر پرسيد اين چشمه با اين لطافت و نزاهت كجا بود؟
مادرش گفت: يكساعت قبل شهريار عاليمقدارى از كنار اين خيام عبور كرد احوال پرسى نمود و از صاحب خيمه سراغ گرفت، من نام و نسب تو را گفتم.
فرمود: چون باز گردد بگو نزد ما بيايد و نيزه‏اى در دست داشت، آنرا در زمين فرو برد فورا از بن نيزه آن حضرت اين چشمه آشكار شد چنانچه مى‏بينى.
وهب را شور طلب و وجد و طرب بر سر افتاد، گفت: مادر چون خدا ما را خواسته، نوكرى همچو شاهى سلطنت دو جهان مى‏باشد، برخيزيد خود را به موكبش برسانيم و در ملازمتش كمر خدمت ببنديم، پس خيمه‏ها را كنده بار و بنه خود را جمع كرده و به سرعت هر چه تمامتر طى طريق نموده تا خود را به اردوى كيوان شكوه رسانده و محضر مبارك سلطان الكونين مشرف شد خود را روى دست و پاى حضرت انداخت و از روى صدق و اخلاق مسلمان شد و در ركاب ظفر آفرين آن جناب ملازم بود تا به كربلاء رسيدند و در آن سرزمين در نصرت عزيز فاطمه سلام الله عليها شربت شهادت را نوشيد.
رسيدن موكب همايونى به منزل زباله و آنچه در آن مكان واقع شد مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد:
امام (عليه السلام) وقتى عازم خروج از ثعلبيه شدند به جوانان و غلامان فرمودند از اين مكان آب زيادى برداريد اهل اردو هم سيراب آب خوردند و هم ظرف‏ها و مشگ‏ها را از آب پر كرده و سپس از آن مكان كوچ نموده همه جا مى‏آمدند تا به منزل زباله رسيدند و هنوز نياسوده بودند كه خبر شهادت عبدالله يقطر را به سمع مبارك امام (عليه السلام) رساندند و محضر آن سرور عرضه داشتند كه وى پس از گرفتار شدن بدست دژخيمان ابن زياد مخذول وى را به نزد آن ناپاك برده و او ابتداء فرمان داد وى را مثله كرده و سپس گردن بزنند اين خبر وحشت اثر سبب شد در اين منزل نيز مجلس عزا و سوگ به پا شود و تمام جوانان و اصحاب براى آن مظلوم گريستند.
و نيز در همى منزل به گفته صاحب روضة الصفا كاغذ و نامه‏اى از جانب عمر بن سعد بنا به درخواست جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) از او به حضرت رسيد و در آن نامه تمام جزئيات واقعه هولناك شهادت حضرت مسلم و هانى بن عروه و عبدالله يقطر درج شده بود.
پس از آنكه امام (عليه السلام) نامه را خواندند در محضر اصحاب خطبه‏اى بدين مضمون خواندند:
به گفته ابو مخنف ابتداء حضرت حمد و ثناى الهى را بجا آورده و بعد به نعت حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) پرداخته و سپس فرمودند:
ايهاالناس انا جمعتكم على ان العراق لى و قد جائنى بخبر فظيع من امر مسلم بن عقيل و هانى بن عروة و قد خذلنا و شيعتنا.
اى مردم من شما را جمع كردم و شما همراه من شديد به اميد آنكه عراق با من است و اكنون خبر وحشت اثرى از حال مسلم و هانى به من رسيد، آگاه باشيد ما و شيعيان ما در كوفه مخذولند.
سپس فرمود:
من كان يصبر على حر الاسنة و حد السيوف و الا فلينصرف فليس من امرى شيئا پس هر كدام از شما طاقت چشيدن حرارت تير و تيزى شمشير را داريد بيائيد و هر كدام كه چنين طاقتى نداريد برگرديد كه كار من به جائى نمى‏رسد.
بعد از سخنان حضرت آنانكه به اميد رسيدن به حطام دنيوى و احراز پست و مقام و آباد كردن امر دنيا به دور آن جناب جمع شده بودند از رسيدن به آمال و آرزوهاى خود مايوس شده لذا جعلوا يتفرقون يمينا و شمالا فى الاودية از ميان خيمه‏ها بيرون آمده بار و بنه خود را برداشته به سمت راست و چپ بيابان زده و متفرق شدند و باقى نماند براى آن حضرت مگر اهل بيت آن سرور و آنانكه صرفا براى يارى امام واجب الطاعه همراه آن جناب آمده بودند، بارى پس از رفتن اغيار و باقى ماندن اخيار چون اصحاب و ياران غربت و تنهائى آن امام مظلوم را مشاهده كردند شهادت جناب مسلم بن عقيل را بهانه كرده‏ شروع كردند به زار زار گريستن و چنان گريه جانسوزى در اردوى كيوان شكوه آغاز شد كه هر دوست و دشمن را تحت تاثير قرار مى‏داد.
راوى مى‏گويد:
زمين سراپرده از صداى ناله بلرزه در آمد، اشگ از هر طرف مثل سيل جارى گشت.
رسيدن موكب همايونى به قصر بنى مقاتل و ملاقات حضرت با عبيدالله بن حر جعفى ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد:
چون حضرت از منزل زباله رحلت فرمود به قصر بنى المقاتل رسيدند سراپرده‏اى ديدند زده و نيزه‏اى به زمين فرو برده و شمشيرى از آن آويخته و اسبى بر آخور بسته امام حسين (عليه السلام) پرسيد كه صاحب اينها كيست؟
گفتند: عبيدالله بن الحر الجعفى كه از اعيان كوفه است و از مبارزان زمان و دليران دوران، به قوت و شوكت سرافراز است و از اكفاء و اقران خود ممتاز.
در آهنگ چون شير غران بود گه جنگ شمشير بران بود امام حسين (عليه السلام) حجاج بن مسروق جعفى را كه از قبيله وى بود به طلب او فرستاد، حجاج سلام و پيام آن حضرت را بدو رسانيد.
عبيدالله گفت: اى حجاج امام حسين مرا از براى چه طلبد؟
گفت: تا با او همراه باشى اگر در دفع اعداء سعى كنى ثواب عظيم يابى و اگر ترا بكشند درجه شهادت علاوه بر آن گردد.
عبيدالله گفت: من از ميان اهل كوفه به جهت آن بيرون آمده‏ام كه مبادا امام حسين بدان ديار رسد و كشته شود و من در ميان كشندگان وى باشم و بدان اى حجاج كه مردم كوفه بنابر محبت دنيا از خاندان نبوت برگشته‏اند و به پسر زياد پيوسته و مال فانى را بر نعيم باقى گزيده و من نه طاقت حرب ايشان دارم و نه به موافقت ايشان سر همت فرو مى‏آورم.
حجاج بازگشته صورت حال را به عرض امام (عليه السلام) رسانيد، امام حسين (عليه السلام) خود برخاست و به نزد عبيدالله بن الحر قدم رنجه فرمود، ابن الحر شرائط تعظيم و لوازم تبجيل به جاى آورده آن حضرت را به جاى نيكو نشانيد و خود در خدمت ايشان ايستاد.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: معارف شهر تو به من نامه‏ها نوشته، رسولان فرستاده‏اند كه ما همه اعوان و انصار و يار و هوادار توئيم اميد ما اين است كه متوجه اين جانب شوى تا ما به شرائط جان سپارى قيام نمائيم، اكنون مى‏شنوم كه روى از راه هدايت برتافته به باديه ضلالت و غوايت شتافته‏اند و تو مى‏دانى اى عبيدالله كه هر چه كنى از خير و شر بدان مثاب و معاقب خواهى بود و من تو را امروز به معاونت و مناصرت خود مى‏خوانم اگر اجابت كنى فرداى قيامت شكر تو در پيش جدم مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) بگويم.
عبيدالله جواب داد كه مرا به يقين معلوم است كه هر كه متابعت تو نمايد در آخرت بهره او از مثوبات كامل و نصيب او حظ وافر و شامل خواهد بود، اما چون كوفيان با تو در مقام معاداتند و در آن ديار ناصر و معينى ندارى و با تو معدودى چند بيش نيست غالب ظن من آن است كه تو مغلوب خواهى شد و لشگر يزيد بسيار است و من يك تنم پيدا است كه از يارى من چه آيد، مرا معاف دار و اين ماديان من كه ملحقه نام او است قبول فرماى به خداى سوگند كه اين اسبى است كه از عقب هر جانور كه تاخته‏ام بدو رسيده است و هر كه از پى من تاخته گرد مرا در نيافته و اين شمشير هم سيفى صارم است و از مبارزان عرب كم كسى را چنين سلاحى باشد توقع مى‏دارم كه به قبول اين تحفه محقر منت بر جان من نهى.
پاى ملخ ز مور سليمان قبول كرد.
امام برخاست و گفت: من به طمع اسب و شمشير پيش تو نيامده بودم بلكه از تو توقع معاونت و مظاهرت مى‏داشتم تو قبول نكردى مرا بمال كسى كه جان خود را از من دريغ دارد التفاتى نيست.
راوى گويد: بعد از واقعه آن جناب عبيدالله جعفى بر تقصير خويش تاسف خورد و در آن باب ابيات دردآميز گفت چنانچه در تاريخ ابو المؤيد موفق بن احمد الملكى مسطور است و چون در مبدأ تأليف اين اوراق مقرر شده كه متصدى ايراد ابيات عربى نگردد مگر آنچه ذكر آن ضرورت بود چه استماع آن در اثناى اخبار فارسى زبان را سبب توزّع ضمير مى‏باشد لاجرم بر ايراد ابيات جعفى اشتغال نرفت و مضمون آن اينست.
زهى حسرت كه چون شاه شهيدان چرا همراه آن حضرت نرفتم اگر در كربلاء مى‏گشتم آن روز بسى بودى به فرداى قيامت كنون او رفت و من از روى تقصير به صد زارى دمادم مى‏كشم آه مرا گفتا قدم در نه به يارى نورزيدم طريق حق‏گذارى شهيد راه او در دوستدارى مرا از لطف حق اميدوارى بماندم در مقام شرمسارى ولى سودى ندارد آه و زارى مولف گويد:
بسيارى از مورخين از جمله مرحوم مفيد در ارشاد نوشته‏اند كه حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) بعد از كوچ كردن از منزل زباله وارد وادى عقبه شدند به روايت ايشان چون امام (عليه السلام) و اصحاب با وفايش شب را در زباله به سحر رساندند سحرگاه حضرت امر فرمودند كه اهل اردو آب بردارند و روانه شوند، حضرات آب بسيارى برداشته و از آن مكان خارج گشتند همه جا مى‏آمدند تا به وادى عقبه رسيدند در آنجا نزول اجلال نمودند پير مردى از قبيله بنى عكرمه بنام عمرو بن لوذان محضر مبارك امام (عليه السلام) رسيد از آن حضرت پرسيد: به كجا قصد داريد برويد؟
امام (عليه السلام) فرمودند: به كوفه‏
عمرو عرض كرد: يابن رسول الله تو را به خدا سوگند مى‏دهم كه از اينجا برگرد و به اين شهر وارد مشو زيرا نميروى مگر رو به نوك نيزه‏ها و تيزى شمشيرها و از اين گونه كلمات زياد ايراد نمود.
امام (عليه السلام) فرمودند: اى مرد آنچه تو مى‏گوئى و از آن خبر مى‏دهى بر من مخفى و پوشيده نيست ولى اطاعت امر الهى واجب بوده و تقديرات ربانى واقع شدنى است پس فرمودند:
بخدا قسم اين جماعت سفاك و ستمكار دست از من برنخواهند داشت تا آنكه دل پر خونم را از اندرون بدر آورند و پس از آنكه مرا شهيد كردند حق تعالى بر ايشان كسى را مسلط كند كه آنها را ذليل‏ترين امت‏ها گرداند.
روايت ابن قولويه قمى در كامل الزيارات مرحوم شاهزاده فرهاد ميرزا در كتاب قمقام زخّار مى‏نويسد:
بان قولويه قمى عليه الرحمه در كتاب كامل الزياره باسنادش از ابن عبدربه از مولانا ابى عبدالله امام صادق (عليه السلام) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند:
لما صعد الحسين (عليه السلام) على عقبة البطن قال لاصحابه:
انى لا ارانى الا مقتولا.
قالوا: و ما ذاك يا ابا عبدالله؟
قال (عليه السلام): رويا رأيتها فى المنام.
قالوا: و ما هى؟
قال: رأيت كلابا تنهشنى اشدها على كلب ابقع
هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) بالاى وادى عقبه بر آمدند به اصحابشان فرمودند:
نمى‏بينم خود را مگر آنكه بدست دشمن كشته مى‏شوم.
اصحاب عرضه داشتند: چه طور؟
حضرت فرمودند: در خواب چنين ديدم.
عرض كردند: خواب چه بود؟
حضرت فرمودند: در خواب ديدم سگ‏هائى چند من را مى‏گزند كه موذى‏ترين آنها سگى بود پيس و مبروص.
سپس صاحب قمقام بعد از نقل اين روايت مى‏گويد:
بعد از منزل عقبه شرف دودمان عبد مناف (مقصود حضرت امام حسين است) منزل شراف را به قدوم سعادت لزوم مشرف فرمود و ابن عبد ربه در كتاب العقد مى‏گويد:
خبر شهادت مسلم بن عقيل در منزل شراف معروض افتاد، آنگاه امر كرد تا بسى آب بر گرفتند و جانب مقصد توجه فرمود.
ملاقات كردن امام (عليه السلام) با حربن يزيد رياحى و رد و بدل شدن مكالمات بين طرفين مرحوم محدث قمى در منتهى الامال مى‏گويد:
چون حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) از بطن عقبه كوچ نمود به منزل شراف نزول فرمود و چون هنگام سحر شد امر كرد جوانان را كه آب بسيار برداشتند و از آنجا روانه گشتند و تا نصف روز راه رفتند در آن حال مردى از اصحاب آن حضرت گفت: الله اكبر
حضرت نيز تكبير گفت و پرسيد: مگر چه ديدى كه تكبير گفتى؟
گفت: درختان خرمائى از دور ديدم.
جمعى از اصحاب گفتند:(٥٠) به خدا قسم كه ما هرگز در اين مكان درخت خرما نديده‏ايم.
حضرت فرمود: پس خوب نگاه كنيد تا چه مى‏بينيد.
گفتند: بخدا سوگند گردن‏هاى اسبان مى‏بينيم.
آن جناب فرمود: والله من نيز چنين مى‏بينم و چون معلوم فرمود كه علامت لشگر است كه پيدا شدند به سمت چپ خود به جانب كوهى كه در آن حوالى بود و آن را ذو حسم مى‏گفتند ميل فرمود كه اگر حاجت به قتال افتد آن كوه را ملجاء خود نموده و پشت به آن مقاتله نمايند، پس به آن موضع رفته و خيمه برپا كرده و نزول نمودند و زمانى نگذشت كه حر بن يزيد تميمى با هزار سوار نزديك ايشان رسيدند در شدت گرما در برابر لشگر آن فرزند خيرالبشر صف كشيدند، آن جناب نيز با ياران خود شمشيرهاى خود را حمايل كرده و در مقابل ايشان صف بستند و چون آن منبع كرم و سخاوت در آن خيل ضلالت آثار تشنگى ملاحظه فرمود به اصحاب و جوانان خود امر كرد كه ايشان و اسبهاى ايشان را آب دهيد، پس آنها ايشان را آب داده و ظروف و طشتها را پر از آب مى‏نمودند و بنزديك چهارپايان ايشان مى‏بردند و صبر مى‏كردند تا سه چهار و پنج دفعه كه آن چهار پايان بحسب عادت سر از آب برداشته و مى‏نهادند و چون به نهايت سيراب مى‏شدند ديگرى را سيراب مى‏كردند تا تمام آنها سيراب شدند.
فرد در آن وادى كه بودى آب ناياب سوار و اسب او گرديد سيراب على بن طعان محاربى گفته كه من آخر كسى بودم از لشگر حر كه آنجا رسيدم و تشنگى بر من و اسبم بسيار غلبه كرده بود چون حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) حال عطش من و اسب مرا ملاحظه نمود به من فرمود:
اَنِخِ الراوية(٥١) من مراد آن جناب را نفهميدم پس گفت: يابن الاخ انخ الجمل يعنى بخوابان آن شترى را كه آب بار او است، پس من شتر را خوابانيدم.
به من فرمود: آب بياشام چون خواستم آب بياشامم آب از دهان مشگ مى‏ريخت، فرمود: لب مشگ را برگردان.
من نتوانستم چه كنم، خود آن جناب بنفس نفيس خود برخاست و لب مشگ را برگردانيد و مرا سيراب فرمود، پس پيوسته حر با آنجناب در مقام موافقت و عدم مخالفت بود تا وقت نماز ظهر داخل شد حضرت حجاج بن مسروق را فرمود كه اذان گفت‏(٥٢) چون وقت اقامت شد جناب سيدالشهداء (عليه السلام) با ازار و نعلين و رداء بيرون آمد در ميان دو لشگر ايستاد و حمد و ثناى حقتعالى بجاى آورد، سپس فرمود: ايهاالناس من نيامدم به سوى شما مگر بعد از آنكه نامه‏هاى متواتر و متوالى و پيك‏هاى شما پياپى به من رسيده و نوشته بوديد كه البته بيا بسوى ما كه امام و پيشوائى نداريم شايد كه خدا ما را به واسطه تو بر حق و هدايت مجتمع گرداند، لاجرم بار بربستم و به سوى شما شتافتم، اكنون اگر بر سر عهد و گفتار خود هستيد پيمان خود را تازه كنيد و خاطر مرا مطمئن گردانيد و اگر از گفتار خود برگشته‏ايد و پيمان‏ها را شكسته‏ايد و آمدن مرا كارِهيد من به جاى خود بر مى‏گردم.
آن بى وفايان سكوت نموده و جوابى نگفتند.
پس حضرت به موذن فرمود كه اقامت نماز گفت، حر را فرمود كه مى‏خواهى تو هم با لشگر خود نماز كن.
حر گفت: من در عقب شما نماز مى‏كنم.
پس حضرت پيش ايستاد و هر دو لشگر با آن حضرت نماز كردند، بعد از نماز هر لشگرى به جاى خود برگشتند و هوا به مثابه‏اى گرم بود كه لشگريان عنان اسب خود را گرفته و در سايه آن نشسته بودند، پس چون وقت عصر شد حضرت فرمود: مهياى كوچ شوند و منادى نداى نماز عصر كند، پس حضرت پيش ايستاد و همچنان نماز عصر را اداء كرد و بعد از سلام روى مبارك به جانب آن لشگر كرد و خطبه اداء نمود و فرمود:
ايهاالناس اگر از خدا بپرهيزيد و حق اهل حق را بشناسيد خدا از شما بيشتر خوشنود شود و ما اهل بيت پيغمبر و رسالتيم و سزاوارتريم از اين گروه كه به ناحق دعوى رياست مى‏كنند و در ميان شما به جور و عدوان سلوك مى‏نمايند و اگر در ضلالت و جهالت راسخيد و رأى شما را آنچه در نامه‏ها به من نوشته‏ايد برگشته است باكى نيست بر مى‏گردم.
حر در جواب گفت: به خدا سوگند كه من از اين نامه‏ها و رسولان كه مى‏فرمائى به هيچ وجه خبر ندارم.
حضرت عقبة بن سمعان را فرمود: بياور آن خورجين را كه نامه‏ها در آن است، پس خورجين مملو از نامه كوفيان آورد و آنها را بيرون ريخت.
حر گفت: من نيستم از آنهائى كه براى شما نامه نوشته‏اند و ما مامور شده‏ايم كه چون تو را ملاقات كنيم از تو جدا نشويم تا در كوفه تو را به نزد ابن زياد ببريم.
حضرت در خشم شد و فرمود: مرگ براى تو نزديك‏تر است از اين انديشه، پس اصحاب خود را حكم فرمود كه سوار شويد، پس زن‏ها را سوار نموده و امر كرد اصحاب خود را كه حركت كنيد و برگرديد، چون خواستند كه برگردند، حر با لشگر خود سر راه را گرفته و طريق مراجعت را حاجز و مانع شدند.
حضرت با حر خطاب كرد كه: ثكلتك امك ما تريد مادرت به عزايت بنشيند از ما چه مى‏خواهى.
حر گفت: اگر ديگرى غير از تو مادر مرا نام مى‏برد البته متعرض مادر او مى‏شدم اما در حق مادر تو به غير از تعظيم و تكريم سخنى بر زبان نمى‏توانم آورد.
حضرت فرمود: مطلب تو چيست؟
گفت: مى‏خواهم تو را به نزد امير عبيدالله ببرم.
آن جناب فرمود: كه من متابعت تو را نمى‏كنم.
حر گفت: من نيز دست از تو بر نمى‏دارم.
و از اين گونه سخنان در ميان ايشان به طول انجاميد تا آنكه حر گفت:
من مامور نشده‏ام كه با تو جنگ كنم، بلكه مامورم كه از تو مفارقت ننمايم تا تو را به كوفه ببرم، الحال كه از آمدن به كوفه امتناع مى‏نمائى، پس راهى را اختيار كن كه نه به كوفه منتهى شود و نه تو را به مدينه برگرداند تا من نامه در اين باب به پسر زياد بنويسم تا شايد صورتى رو دهد كه من به محاربه چون تو بزرگوارى مبتلا نشوم.
آن جناب از طريق قادسيه و عذيب راه بگردانيد و ميل به دست چپ كرد و روانه شد و حر نيز با لشگرش همراه شدند و از ناحيه آن حضرت مى‏رفتند تا آنكه به عذيب هجانات رسيدند و چون به عذيب هجانات رسيدند ناگاه در آنجا چهار نفر را ديدند كه از جانب كوفه مى‏آيند سوار بر اشترانند و اسب نافع بن هلال را كه نامش كامل است را كتل كرده‏اند و دليل ايشان طرماح بن عدى است و اين جماعت به ركاب امام (عليه السلام) پيوستند.
حر گفت: اينها از اهل كوفه‏اند و من ايشان را حبس كرده يا به كوفه بر مى‏گردانم.
حضرت فرمود: اينها انصار من مى‏باشند و به منزله مردمى هستند كه با من آمده‏اند و ايشان را چنان حمايت مى‏كنم كه خويشتن را، پس هرگاه بر همان قرار داد باقى هستى فيها والا با تو جنگ خواهم كرد.
پس حر از تعرض آن جماعت باز ايستاد.
حضرت از ايشان احوال مردم كوفه را پرسيد؟
مجمع بن عبدالله يك تن از آن جماعت نو رسيده بود گفت: اما اشراف مردم پس رشوه‏هاى بزرگ گرفته‏اند و جوال‏هاى خود را پر كرده‏اند، پس ايشان مجتمعند به ظلم و عداوت بر تو و اما باى مردم را دلها بر هواى تو است و شمشيرهاى آنها بر جفاى تو.
حضرت فرمود: از فرستاده من قيس بن مسهر چه خبر داريد؟
گفتند: حصين بن تميم او را گرفت و بنزد ابن زياد فرستاد و ابن زياد او را امر كرد كه لعن كند بر جناب تو و پدرت، او درود فرستاد بر تو و پدرت و لعنت كرد بر ابن زياد و پدرش و مردم را خواند به نصرت تو و خبر داد ايشان را به آمدن تو، پس ابن زياد امر كرد او را از بالاى قصر افكندند و هلاك كردند.
امام (عليه السلام) از شنيدن اين خبر اشگ در چشمش گرديد و بى اختيار فرو ريخت و فرمود:
فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا، اللهم اجعل لنا و لهم الجنة نزلا و اجمع بيننا و بينهم فى مستقر رحمتك و غائب مذخور ثوابك.

٥٠) در قمقام زخار مى‏نويسد:
عبدالله بن سليم و منذر بن المشمعل الاسدى گفتند: هرگز در اين مكان نخلستانى نديده‏ايم.
٥١) كلمه راويه به لغت اهل حجاز يعنى شتر و به لغت اهل عراق يعنى مشگ و چون على بن طعان عراقى بود نفهميد مراد حضرت از راويه شتر مى‏باشد.
٥٢) برخى فرموده‏اند امام (عليه السلام) به حضرت على اكبر (سلام الله عليه) امر فرمودند اذان بگويد.

۱۲
مقتل الحسين

آراء در چگونگى مواجه شدن حر بن يزيد رياحى با سرور آزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) مولف گويد:
آراء در چگونگى برخورد حر بن يزيد رياحى با حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) مختلف بوده و از ارباب تاريخ اقوال گوناگون نقل شده آنچه قبلا نقل شده مشهور بين اهل فن بوده و معمولا نيز ارباب‏ منبر داستان حر را بهمين كيفيت نقل مى‏كنند ولى در مقابل اين نقل بعضى ديگر از نظريات هست كه ذيلا برخى را متذكر مى‏شويم:
١ - بعضى گفته‏اند: چون موكب همايونى به منزل رهيميه نزول اجلال كرد در آن مكان خيمه و خرگاه بر سر و پا نمود جاسوسان ابن زياد به وى خبر دادند كه حضرت ابا عبدالله الحسين نزديك كوفه در منزل رهيميه فرود آمده است وى حركت امام (عليه السلام) از مكه را مى‏دانست اما فرود آمدن حضرت در آن منزل را اطلاع نداشت لذا حصين بن نمير سكونى را با سپاهى انبوه بر سر راه مدينه فرستاده بود تا جاده را حفاظت نمايند، از قادسيه تا خفان و از قطقطانيه تا قادسيه عساكر و لشگريان زيادى را گماشته بود و راه‏ها را چنان مراقبت مى‏نمودند كه نمى‏گذاشتند احدى داخل شهر كوفه گردد بهر صورت پس از آنكه جاسوسان خبر نزول امام (عليه السلام) را در منزل رهيميه به پسر زياد دادند وى بسيار غضبناك شد حر بن يزيد رياحى را طلبيد با هزار سوار جرار بر سر راه امام (عليه السلام) فرستاد و به او فرمان داد كه از حضرت منفك نشود تا آن سرور را به كوفه برساند و نگذارد به طرفى ديگر برود، حر با هزار سوار كه در اختيار داشت روانه بيابان شد و به طلب حضرت در باديه مى‏گرديد و امام (عليه السلام) از ميان قبيله بنى سكون بيرون آمد و با سرعت هر چه تمامتر روى به كوفه نهاد در اثناى راه مردى از بنى عكرمه به حضرت برخورد خامس آل عبا (عليه السلام) از وى احوال كوفه و اهالى آن را پرسيد؟ وى عرض كرد: يابن رسول الله ابن زياد لشگرها به طلب شما در بيابان‏ها و بوادى پراكنده نموده و همگى در جستجوى شما سرگردانند از قادسيه تا عذيب الهجانات و از عذيب الهجانات تا خفان و از قادسيه تا قطقطانيه و سر راه واقصه و راه شام و در سر راه بصره تمام صحرا را سپاه سياه كرده و همه انتظار شما را مى‏كشند و شما با پاى خود به سوى تير و شمشير مى‏روى، بر جان خود و اين جوانات رحم كن بهتر آن است كه به حرم خدا و حرم رسولش باز گردى قطعا و جزما بدانيد كه به قول كوفيان اعتمادى نيست، اين جماعت باز با پسر عمت مسلم بيعت كردند ولى اكنون با لشگر شام اتفاق نموده به حرب تو بيرون آمده‏اند.
حضرت فرمودند: جزاك الله خيرا تو شرط نصيحت بجاى آوردى، حق تعالى تو را جزاى نيك عطا فرمايد باز آن مرد اصرار به برگشتن كرد.
حضرت فرمود: اى شيخ دست از دلم بردار، هر جا بروم به سوى تير و شمشير مى‏روم، تو از باطن از خبر ندارى، آن قدر بدان كه اين قوم لا يدعونى حتى تستخرجوا هذه العلقه من جوفى دست از من برنداشته تا آنكه دل پر خون مرا از پهلوى من بيرون آورند.
بارى چون حر به گفته صدوق از منزل خود بيرون آمد و به روايت ابن نما از قصر خارج شد مى‏گويد:
فنوديت من خلفى يا حر ابشر بالخير يعنى ندائى از پشت سر شنيدم كه گوينده مى‏گفت:
اى حر بشارت با تو را به خير.
سه مرتبه اين ندا به گوشم آمد به يمين و يسار نگريستم كسى را نديدم با خود گفتم:
مادر حر عزاى حر را بگيرد من به قتال پسر رسول خدا مى‏روم بشارت به بهشت يعنى چه!!!
مولف گويد:
همان طورى كه ملاحظه مى‏شود در اين نقل آمده است كه حر بن يزيد رياحى را عبيدالله به سر راه امام (عليه السلام) فرستاد با جزئيات ديگرى كه در آن ذكر شده‏
٢ - نقل ديگر آن است كه چون موكب مسعود خامس آل عبا (عليه السلام) به سه ميلى قادسيه رسيد عمر بن سعد ملعون حر بن يزيد رياحى را كه از شجاعان نامدار بود و در باطن شيعه مرتضى على و دوستدار خاندان عصمت و طهارت محسوب مى‏شد ولى ايمان خود را از ديگران كتمان مى‏كرد بر سر راه حضرت فرستاد، حر پس از تهيه اسباب لازم سپاه را از قادسيه حركت داد و بطرف امام (عليه السلام) رهسپار شد و وقتى محضر امام (عليه السلام) مشرف شد عرض كرد: يابن رسول الله اين تريد و اين تذهب اى فرزند رسول خدا كجا را قصد دارى و به كجا مى‏روى؟
حضرت فرمود: به كوفه مى‏روم‏
حر عرض كرد: اى نور ديده رسول خدا، بهتر و صلاح در اين است از همين جا برگرديد به آن مكانى كه از آنجا تشريف آورده‏ايد زيرا اينك عمر بن سعد قائد عبيدالله بن زياد با چهار هزار سپاه سواره و پياده با كمال استعداد آمده‏اند تا شما را بگيرند و همان كارى كه با پسر عمت مسلم كرده‏اند با شما نيز بنمايند.
حضرت جواب داد: با اين جمعيت و با اين بار و بنه و با اين اطفال و عيال چگونه مى‏توان برگشت.
حر عرضه داشت: قربانت گردم اينجا وسط راه است همين قدر كه بايد رو به كوفه بياوريد صلاح در آنست كه بهمين مقدار مراجعت فرمائيد والا من مامور بودم شما را بگيرم و به عمر بن سعد بسپارم و او شما را به نزد ابن زياد ببرد ولى دست من بريده و چشمم كور باد، قربانت جان خود را با كسانى كه همراه تواند از كشته شدن نجات بده و اگر هم مى‏روى بايد از بيراهه برگردى و به بيابان بزنى مبادا لشگر از عقب تو بيايند و تو را بيابند و كار را بر شما مشكل كنند.
حضرت قبول فرمود كه از بين راه سر به بيابان گذارد پس امام (عليه السلام) اردو را حركت داد و از بيراهه رو به بيابان نهاد.
از طبرى امامى نقل شده كه وى در كتابش نوشته: حر از حضرت جدا شد و از پى كار خود رفت...
٣ - نقل ديگر آن است كه برخى از مرحوم سيد مرتضى حكايت كرده‏اند كه ايشان در كتاب تنزيه الانبياء فرموده چون حر رياحى با متابعان به امر ابن زياد سر راه بر آن شمع هدايت گرفتند مامور بودند كه نگذارند حضرت به مدينه باز گشته و يا بكوفه داخل شود و اگر بخواهند حتما به كوفه داخل شوند بايد از يزيد اطاعت نمايند.
امام (عليه السلام) چون ديدند راهى نيست كه به مدينه برگردد و از طرفى به كوفه هم نيز نمى‏گذارند وارد شود لاعلاج راه شام را پيش گرفت كه برود بطرف يزيد زيرا امام مى‏دانست يزيد با آن شقاوت و ادعاى سلطنت از ابن زياد ناپاك مهربانتر است با همين تصميم رو به راه شام نهاد و مى‏رفت تا در بين راه با عمر بن سعد مخذول مواجه شد و او كار را بر آن جناب سخت گرفت و به آنجائى كشاند كه در تواريخ مذكور است.
مولف گويد:
هيچ يك از اين دو نقل اخير بلكه نقل اول نيز مستند و مدرك قابل اعتمادى نداشته و اساسا با شواهد ديگرى كه در دست بوده سازش ندارند و ما صرفا براى اينكه خوانندگان از آن اطلاع داشته باشند به ذكر آنها پرداختيم بدون اينكه هيچگونه تاييد و تصديقى نسبت به آنها داشته باشيم.
رسيدن موكب همايونى به منزل قطقطانيه و برداشتن امام (عليه السلام) بيعت خود را از صحابه ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد:
پس از آنكه موكب همايونى از منزل ثعلبيه كوچ كردند به موضعى به نام قطقطانيه رسيدند در آن منزل امام (عليه السلام) خطاب به لشگر خود نمود و فرمود:
اى مردمان بيعت از شما برداشته به هر كجا كه خواهيد برويد زيرا كوفيان با ما بى وفائى كرده و مسلم بن عقيل را به قتل آوردند، بر شما حرجى نيست هر كه خواهد باز گردد.
جمعى كه در راه وفا ثبات قدمى نداشتند ملازمت آن حضرت را گذاشتند و امام حسين (عليه السلام) ماند با فرزندان و برادران و خويشان و جمعى اندك از محبان‏
امام باز فرمود: اى دوستان خويشان را از من و مرا از ايشان گريز نيست اما شما را اجازت است عنان بگردانيد و حالا كه مجال است بهر طرف كه خواهيد متوجه شويد.
آن وفاداران حق گذار و هواخواهان اهل بيت سيد مختار عليه صلوات الملك الجبار زبان اخلاص گشوده و اظهار صدق نيت و خلوص نموده گفتند: يابن رسول الله هزار جان ما فداى خاك پاى تو باد كه تو سپهر ولايت را ماهى و مسند امامت را شاه هر كه امروز روى از تو بگرداند فردا بكدام ديده در روى تو بنگرد.
اى قبله هر كه مقبل آمد رويت امروز كسى كز تو بگرداند روى روى همه مقبلان عالم سويت فردا به كدام ديده بيند رويت يابن رسول الله ما به چه حجت دست اعتصام از دامن ولاى تو باز داريم و از ملك خدمت و ملازمت تو كه سبب پادشاهى جاويد است روى به كدام مملكت آريم، بلكه ما ملك آنرا دانيم كه سلطانش توئى و جان را از آن دوست داريم كه جانانش توئى.
خوشا ملكى كه سلطانش تو باشى خوشا روئى كه در روى تو باشد به درد دل بسر برديم عمرى خوشا جانى كه جانانش تو باشى خوشا چشمى كه انسانش تو باشى ببوى آن كه درمانش تو باشى اى ريحان روضه رسالت و اى ياسمن گلشن جلالت ما را از بوستان وصال خود به خارستان فراق حواله مكن كه اگر همه عالم پر گل و گلزار است با خارستان عشق جمالت آنها همه در نظر ما خار است.
تا خار غم عشقت در دامن گر در طلبت ما را رنجى برسد غم نيست كوته نظرى باشد رفتن به گلستانها چون عشق حَرَم باشد سهل است بيابانها يابن رسول الله ما به حقيقت تو را شناخته‏ايم و لواى هوادارى تو بر سر ميدان مخالصت افراخته و مركب حق‏شناسى در مضمار متابعت تو تاخته‏ايم و رسم بى وفائى و پيمان شكنى كه در مذهب فتوت و آئين‏ مروت روا نيست بر انداخته، اگر تو آستين ملال بر ما افشانى يا دامن صحبت از ما در چينى ما دست از دامن تو باز نداريم و اگر از در برانى از ديوار در آئيم.
گر تو صد بار دامن افشانى نگذاريم دامن تو ز دست بعد از آن كه حق تعالى نعمت تو دريافته باشيم طريق شكرگذارى و وظيفه سپاس دارى اقتضاى آن مى‏كند كه تا زنده باشيم چنين نعمتى را از دست ندهيم و به وعده و بالشكر تدوم النعم سر ارادت بر خط انقياد و اطاعت نهيم.
دامن دولت جاويد و گريبان اميد حيف باشد كه بگيرند و دگر بگذارند مواليان در اثناى اين سخنان گريه مى‏كردند و امام حسين نيز مى‏گريست و ايشان را دعاى خير مى‏گفت.
سخت گرفتن حر بن يزيد رياحى كار را بر امام (عليه السلام) و تعقيب نمودنش اردوى حضرت و رها نكردنش ايشان را محمد بن احمد مستوفى هروى در ترجمه تاريخ اعثم كوفى واقعه مواجه شدن حر بن يزيد رياحى با اردوى كيوان شكوه حضرت را اين طور مى‏نگارد:
در اثناء راه حضرت امام (عليه السلام) لشگرى را ديد كه روى بدو دارند، چون نزديك رسيدند هزار سوار بودند با سلاح تمام و عده مالا كلام‏(٥٣) آن حضرت كس فرستاد كه سردار شما كيست؟
گفتند: حر بن يزيد رياحى.
حضرت او را نزديك طلبيد و فرمود: اى حر به مدد ما آمده‏اى يا اراده جنگ دارى؟
حر گفت: عبيدالله بن زياد مرا به جنگ شما فرستاده است.
حضرت چون اين سخن از حر شنيد فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
چون وقت نماز پيشين (نماز ظهر) رسيد حضرت به حجاج بن مسروق فرمود: بانگ نماز بگوى و قامت بكن تا نماز گذاريم، چون حجاج بانگ نماز گفت، امام حسين (عليه السلام) آواز داد اى حر تو آنجا با اصحاب خود نماز مى‏گذارى و من اينجا با اصحاب خويش يا اقتداء به ما مى‏كنى؟
حر گفت: اقتداء به شما مى‏كنم.
حجاج قامت گفت، امام حسين (عليه السلام) بر هر دو لشگر امامت كرد و نماز گذارد، چون از نماز فارغ شد برخاست و تكيه بر شمشير كرد و بعد از حمد و ثناى بارى تعالى و درود بر محمد مصطفى گفت:
اى مردمان از جهت عذر خواستن از شما بر پاى نخواسته‏ام و روى بدين شهر نياورده‏ام و عزيمت اين طرف نكرده‏ام تا آنوقت كه نامه هايتان به من رسيد مشتمل بر استدعاء و استحضار رسولان شما كه جمعى كثير بودند از اعيان و معارف فلان و فلان مصحوب مكتوب اهالى كوفه به نزد من آمدند و گفتند كه در آمدن به كوفه تعجيل بايد كه ما را امامى نيست كه در نماز به او اقتداء كنيم و مصالح و مهمات ما را اصلاح فرمايد، چون تو حاضر آئى باشد كه خداى تعالى بواسطه تو كارهاى پريشان ما را منتظم گرداند، اگر شما بر آن عهد و قول ثابت قدم هستيد اينك آمده‏ام اگر بر شما اعتماد است تا در شهر شما بيايم و اگر از آن قول بگشته‏ايد و پشيمان شده و قدوم مرا كراهت مى‏داريد تا باز گردم و به مكه شوم.
جمله مردمان آن سخن از حضرت شنيدند سر بزير افكنده و خاموش بودند و هيچ كس جوابى نمى‏داد.
حر بفرمود تا خيمه او بزدند، درون خيمه شد و بنشست و حسين بن على در مقابل او ايستاده بود و ديگران هم ايستاده بودند و عنان‏هاى اسبان به دست گرفته در اثناى اين حال نامه از كوفه بدست حر رسيد مضمون آن اين بود كه چون بر اين مكتوب واقف شوى حسين بن على و اصحاب او را محافظت كرده و از او دور نشو تا آنوقت كه او را بنزد من آورند، آورنده نامه را فرموده‏ام كه ملازم تو باشد و از تو جدا نشود تا آن وقت كه آنچه فرموده‏ام به اتمام رسانى و مثال مرا به اطاعت مقرون گردانى.
چون اين نامه به حر رسيد اصحاب خويش را بخواند و ايشان را گفت: اين مخذول مردود عبيدالله بن زياد نامه به من نوشته و فرموده كه حسين بن على را گرفته پيش او برم و چندانكه در اين كار انديشه مى‏كنم از خويشتن باز نمى‏يابم كه سخنى گويم يا كارى كنم كه حسين را ناخوش آيد، در اين كار عظيم فرو مانده‏ام پس مردى از اصحاب حر بنام ابو الشعثاء به رسول عبيدالله روى آورد و گفت:
مادر تو در فراقت باد به چه كار آمده‏اى؟
جواب داد: امام خويش را اطاعت داشته و بر بيعت خود وفاء كرده و نامه امير خويش بنزد حر آوردم.
ابو الشعثاء گفت: به جان و سر من كه در اين طاعت كه امام خويش را متابعت كردى در خداى تعالى عاصى شدى و خويشتن را هلاك كرده دنيا و آخرت خود را به فساد آورده‏اى و آتش دوزخ را براى خود مهيا داشتى، صفت امام تو اين است كه خداى تعالى در مصحف مجيد مى‏فرمايد:
و جعلنا هم ائمة يدعون الى النار و يوم القيمه لا ينصرون.(٥٤)
ايشان در اين گفتگو بودند كه وقت نماز ديگر رسيد و امام حسين (عليه السلام) موذن را فرمود تا بانگ نماز و قامت بگفت و امام (عليه السلام) لشگر را امامت كرد و چون از نماز فارغ شد بر پاى خاست و حمد و ثناء الهى بگفت سپس فرمود: اى مردمان ما اهل بيت پيغمبر شما هستيم، محمد رسول الله، و از اين جماعت كه امارت و ولايت مى‏كنند در شهر شما در امارت و خلافت اولى‏تر هستيم اگر از خداى تعالى بترسيد و حق ما بشناسيد خداى تعالى از شما راضى باشد و اگر قدوم مرا كراهيت داريد و بدانچه در نامه‏ها نوشته‏ايد و مصحوب رسولان معتبر پيغام داده وفا نمى‏كنيد بر شما حرجى نيست و شما را تكليفى نمى‏كنم، صريحا بگوئيد تا باز گردم و بمكه روم.
حر بن يزيد كه سر خيل لشگر بود پيشتر آمد و گفت: يا ابا عبدالله دو نوبت ذكر نامه‏ها و رسولان بر لفظ مبارك شما رفت و من از آن خبر ندارم كه نامه‏ها را كدام جماعت نوشته‏اند و رسولان كدام طائفه بوده‏اند.
امام حسين (عليه السلام) غلام خويش را كه عقبة بن سمعان خواندندى بخواند و او را گفت: آن خورجين كه نامه‏هاى ايشان در آن است را بياور.
عقبه رفت و خورجين را بياورد و نامه‏ها را بيرون كرد و پيش ايشان بر زمين نهاد و بازگشت.
معارف سواران پيش آمدند و عنوان نامه‏ها بديدند و حر بن يزيد نيز بديد، آن گاه گفتند:
ما از اين قوم نيستيم كه اين نامه‏ها را نوشته‏اند، عبيدالله بن زياد ما را فرموده كه تو را پيش او بريم.
امام حسين (عليه السلام) بخنديد و گفت: نه شما را اين معنا ميسر گردد، سپس فرمود كه عورات را در كجاوه‏ها نشانند و فرمود: سوار شويد تا بنگرم كه اينها چه خواهند كرد، بر وفق اشارت او برفتند و عيال و اطفال او را بر نشاندند و روان شدند، لشگر كوفه راه ايشان بريدند و نگذاشتند كه بروند، چون ايشان مانع رفتن اهل بيت شدند، امام حسين (عليه السلام) دست به شمشير زد و گفت:
اى پسر يزيد چرا اين جماعت را رها نكنى بروند، مادرت به عزايت نشيند؟
حر گفت: يابن رسول الله اگر ديگرى نام مادرم بگفتى با شمشير جواب او را دادمى اما حرمت تو و پدر تو و مادر تو بزرگ است و از آن چاره ندارم مگر آنكه تو را به نزد عبيدالله ببرم.
حسين گفت: من نيايم و از سخن تو نينديشم، چه خواهى كرد؟
حر گفت: اگر جان من و ياران من در اين كار شود سهل شمارم و لابد تو را نزد عبيدالله برم.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: از ميان لشگر خويش بيرون آى و من هم از ميان اصحاب خود بيرون آيم و با يكديگر در ميدان بگرديم اگر تو مرا بكشى مراد تو و امير تو بر آيد و اگر من تو را كشتم بندگان خداى تعالى از تو باز رهند.
حر گفت: يا ابا عبدالله مرا به قتل و قتال تو امر نفرموده‏اند، بلكه گفته‏اند از تو جدا نشوم تا تو را پيش عبيدالله برم والله كه من كراهت دارم كه سخنى گويم يا كارى كنم كه تو را خوش نيايد اما مامورم و المأمور معذور، چه كنم با اين قوم بيعت كرده‏ام و به فرمان ايشان پيش تو آمده و مى‏دانم كه جمله خلائق را روز قيامت به شفاعت جد تو احتياج خواهد بود و من هراسانم و مى‏ترسم كه نبايد با تو جنگ كرد آنگاه چگونه اميد شفاعت داشته باشم و العياذ بالله كه حركتى كنم كه رنجى بر تن بزرگوار تو رسد آنگاه خسرالدنيا و الاخره باشم و اگر تو را پيش عبيدالله ببرم به هيچ نوع در كوفه نتوانم شد جهان فراخ است جاى ديگر شوم بهتر از آن باشد كه روز قيامت نعوذبالله از شفاعت جدت محروم مانم تو به سعادت نه از شارع بلكه از بيراهه به جاى ديگر بيرون شو، من به عبيدالله مى‏نويسم كه حسين به طرفى ديگر رفت او را در نيافتم بارى تا مرا به شفاعت جد تو اميد بماند و سوگند بر تو مى‏دهم اى حسين كه بر خويش رحم كرده و به كوفه نروى.
امام حسين فرمود: اى حر مگر مى‏دانى كه مرا خواهند كشت كه اين سخن مى‏گوئى؟
حر گفت: آرى يابن رسول الله، درين هيچ شكى نيست و شبهتى ندارم مگر به سعادت به جانب مكه باز گردى.
امام حسين (عليه السلام) ياران خويش را گفت: هيچ كس از شما به شارع اعظم كه به كوفه مى‏رود هيچ راه ديگر مى‏داند؟
طرماح بن عدى گفت: يابن رسول الله من راه ديگر مى‏دانم.
امام حسين (عليه السلام) او را گفت: در پيش رو و ما را قلاوزى‏(٥٥) كن تا از آن راه كه مى‏دانى روان شويم.
طرماح در پيش رفت، امام حسين (عليه السلام) و اهل بيت و اصحاب در عقب او برفتند، ديگر روز طرماح ايشان را به منزل عذيب هجانات رسانيد، چون آنجا فرود آمدند ناگاه ديدند كه حر با لشگر خويش بدان منزل رسيد، امام حسين (عليه السلام) فرمود: موجب آمدن تو در عقب ما چيست؟
حر گفت: چون از آن موضع برفتى نامه عبيدالله رسيد و مرا به ضعف و بد دلى منسوب كرده و سرزنش‏ها نموده و ملامت‏ها فرموده كه چرا بگذاشتى تا حسين بن على برفت و او را پيش من نياوردى.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: اكنون بگذار تا به نينوى شويم.
حر گفت: نتوانم گذاشت، كار از دست من رفته است، اينك رسول عبيدالله با من است و امير فرموده كه وى ملازم من باشد هر چه گويم و كنم باز گردد و عبيدالله را باز گويد.
مردى از اصحاب امام حسين (عليه السلام) بنام زهير بن قين بجلى گفت: يابن رسول الله بگذار با اين قوم جنگ كنيم كه ما را با اين قوم جنگ كردن آسانتر از آن باشد كه با لشگرى كه بعد از اين آيد.
آن حضرت فرمود: راست مى‏گوئى اى زهير ولى من به جنگ ابتداء نخواهم كرد، اگر ايشان جنگ ابتداء كنند آنگاه بدفع ايشان برخيزيم و اين ساعت مصلحت آن است كه به جانب كربلاء روان شويم چه آب فرات بدان موضع نزديك است بلكه متصل به آن است اگر ايشان با ما جنگ كنند ما با ايشان جنگ كرده و از خداى تعالى مدد و معاونت خواهيم، پس آب از چشم‏هاى آن حضرت روان شد و هم در آن موضع فرود آمد و حر در مقابل او با هزار سوار منزل كرد.
امام حسين (عليه السلام) قلم و كاغذ برداشت و به جماعتى از اشراف كوفه كه از ايشان توقع دوستى و متابعت مى‏داشت نامه نوشت بر اين منوال:
بسم الله الرحمن الرحيم
من حسين بن على بن ابيطالب الى سليمان بن صرد و مسيب بن نخبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و جماعت مومنين.
اما بعد: دانسته‏ايد كه رسول خدا فرموده است هر كس سلطانى ستمكار بيند كه حرام خداى را حلال داند و عهد حقتعالى را بشكند و سنت پيغمبر او را خلاف كند و در ميان بندگان خداى تعالى به ظلم و گناه زندگانى كند و گفتار و كردار آن سلطان را نيكو داند و بر كردار او انكار نكند سزاوار باشد كه خداى تعالى او را در آتش دوزخ آرد و شما را معلوم است كه اين جماعت حق ما را از ما بگردانيده‏اند و تقصير كرده‏اند و روى به طاعت ابليس آورده و حدود بارى تعالى را معطل گذاشته و حلال را حرام شمرده و حرام را حلال دانسته و من به خلافت جد خويش رسول الله از ديگران اولى هستم و نامه‏هائى كه به من نوشته و رسولانى كه فرستاده و پيغام‏ها كه داده‏ايد همه را فراموش نكرده باشيد اگر به قول خويش وفا نمى‏كنيد و نقض عهد روا مى‏داريد اين معنى از شما غريب نباشد، با پدر و برادر و پسر عمم همين معامله را پيش برديد و خلاف ايشان كرديد، مغرور آن كس است كه به قول شما غره شود و به حديث شما اعتماد كند و من نكث فانما ينكث على نفسه و سيغنى الله عليكم والسلام.
پس اين نامه را طى كرده، مهر بر نهاد و به قيس بن مسهر صيداوى داد و او را فرمود كه به كوفه رود و نامه را به معارف آنجا رساند، قيس گفت: فرمان بردارم، نامه را بسته و روان شد و از آن جانب عبيدالله جمعى را بر سر راهها فرستاده بود كه نيك باخبر باشند و ببينند كه اگر كسى از نزد حسين بن على مى‏آيد بگيرند و پيش او برند چون قيس نزديك كوفه رسيد از دور يكى از اصحاب عبيدالله را كه به او حصين بن نمير گفتندى بديد از او بترسيد و نامه را پاره پاره كرد، حصين ياران خويش را گفت تا قيس را بگرفتند و آن نامه پاره پاره را بستدند و او را پيش ابن زياد آوردند و حال او و پاره پاره كردن نامه را باز گفتند.
پسر زياد از او پرسيد كه تو كيستى؟
گفت: من مردى از شيعيان على بن ابى طالبم.
پسر زياد گفت: چرا نامه را پاره پاره كردى؟
جواب داد: كه از بيم تو تا تو را بر مضمون آن وقوف نيفتد.
گفت: اين نامه را كدام كس نوشته بود؟
جواب داد: امام حسين (عليه السلام).
پرسيد: به كدام جماعت نوشته بود؟
گفت: به قومى از اهل كوفه كه من ايشان را نمى‏شناسم.
پسر زياد در خشم شد و سوگند ياد كرد كه تا نگوئى كه اين نامه را به كدام قوم نوشته بود از نزد من غائب نتوانى شد والا بر سر منبر مى‏روى و على و حسن و حسين را دشنام مى‏گوئى، از اين دو كار يكى را ببايد كرد تا از دست من خلاصى يابى والا تو را پاره پاره مى‏كنم.
قيس گفت: من آن جماعت را كه حسين بديشان نامه نوشته بود نمى‏شناسم چگونه تقرير كنم؟ اما لعن سهل است چنانكه مى‏فرمائى بر منبر مى‏روم و بر ايشان آنچه فرمائى بگويم.
پسر زياد گفت: او را به مسجد جامع بريد تا در حضور خلائق على و فرزندان او را لعن كند و ناسزا گويد چنانچه مردمان بشنوند.
قيس را به مسجد آوردند و بنشاندند تا مردمان جمع شدند، چون مسجد از مردم پر شد، قيس برخاست و بر منبر شد و خطبه نيكو بگفت و بر مصطفى درود فرستاد و اهل بيت نبوت را ثناها گفت و بر اميرالمومنين على و حسنين صلوات فرستاد و جمله اهل بيت ايشان را به انواع ستايش‏ها بستود و بر عبيدالله و پدر او زياد لعنت كرد و همچنين بنى اميه را لعنت كرد بعد از آن از حال امام حسين شرح داد و او را مدح‏ها گفت و بعضى از مآثر و مناقب او بر زبان راند و مردم را به بيعت او خواند و بر متابعت او تحريص داد.
اين حال پيش عبيدالله باز گفتند، بفرمود تا او را بياوردند و بر بام قصر بردند و از آنجا سرنگون انداختند تا اعضاى او خورد و درهم شكست و به درجه شهادت رسيد و به رحمت الهى واصل گرديد رحمةالله عليه چون اين خبر به امام حسين رسيد فرمود: انالله و انا اليه راجعون و سخت بگريست و گفت: خداى رحمت كند قيس را كه آنچه بر او بود به جاى آورد، خدا او را جزاى نيكو دهد.
پس مردى از اصحاب امام حسين (عليه السلام) كه نام او هلال بن نافع بود گفت: يابن رسول الله جد تو محمد مصطفى نتوانست جمله خلائق را دوست خويش گرداند، بعضى از مردمان او را دوستدار و مخلص بودند و بعضى منافقان بودند و به زبان دوستى ظاهر مى‏كردند و برخى عداوت او در دل نگاه مى‏داشتند و حال پدر تو على بن ابيطالب همچنين بود، جماعتى او را يارى مى‏دادند و طريق موافقت و مرافقت مرعى مى‏داشتند و برخى در متابعت او مبالغت داشتند و هر كس كه تو را خلاف كند و نقض عهد روا دارد مكافات او باز خواهد ديد و خداى تعالى تو را از او بى نياز كند، تو بهر طرف كه از مشرف و مغرب مى‏روى ما در خدمت توايم و از تو جدا نخواهيم شد و به تقدير ربانى راضى خواهيم بود و دوست ما آن كس باشد كه تو را دوست دارد و دشمن ما آن كس است كه تو را دشمن دارد.
امام حسين (عليه السلام) او را دعاى خير گفت، پس فرزندان و برادران و اهل بيت خويش را بخواند و همه را پيش خويش بنشاند و در روى ايشان نگريست و بگريست، پس گفت:
بار خدايا، ما عترت پيغمبر توايم، ما را از خانه خود بيرون كردند، و از حرم جد ما، ما را جدا نمودند، و بنى اميه از ظلم و جفاء و قتل و اسر ما را هيچ كوتاهى نمى‏كنند، بار خدايا داد ما از ظالمان بستان، پس فرمود: كوچ بايد كرد و به جانب كربلاء روان شد و بر حسب اشارت او از آن منزل روز چهارشنبه رفتند و روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سنه احدى و ستين (٦١) بود كه به كربلاء فرود آمدند، امام حسين (عليه السلام) از اصحاب خويش پرسيد: اين است كربلاء؟
گفتند: آرى.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: بلى هم زمين كرب است و هم بلا كه جاى كشتن ما و محطّ رجال و مناخ شتران ما اين زمين خواهد بود و خون‏هاى ما بر اين خاك ريخته خواهد شد، پس بارها بر يك طرف از آب فرات نهادند و خيمه‏ها بر پا كردند و برادران و پسران عم او هر يك به جهت خود خيمه بزدند چنانچه خيام اصحاب و موالى آن حضرت اطراف خيمه امام حسين (عليه السلام) بود، چون در خيمه‏ها بياسودند امام حسين (عليه السلام) شمشير خويش اصلاح مى‏فرمود و مولى ابوذر غفارى در خدمت آن سرور اخيار بود، آن حضرت با خويش در تفكر بود و اين اشعار را مى‏خواند:
يا دهر اف لك من خليل من طالب و صاحب قتيل و كل حى سالك السبيل كم لك بالاشراق و الاصيل ما اقرب الوعد من الرحيل و انما الامر الى الجليل خواهران آن حضرت زينب و ام كلثوم آواز آن سرور را شنيده و گفتند: اى برادر اين سخن،(٥٦) سخن كيست كه يقين دانسته است او را خواهند كشت؟
حضرت فرمودند: اى خواهر، لو ترك القطا لنام.
زينب گفت: اى كاشكى مرده بودمى تا اين روز را نديده بودمى، وفات جد خويش محمد مصطفى ديدم و وفات پدر خويش على مرتضى مشاهده كردم و وفات مادر پاكيزه خود فاطمه زهراء را ديدم و به فراق او مبتلا بودم و محنت وفات برادر خويش حسن مجتبى بكشيدم و حال برادرم حسين كه در جهان او را دارم مرا چنين سخنى مى‏گويد و خبر وفات خويش مى‏دهد، هلاك از من بر آمد واى بر اين جان درمانده به چنگال بلا و مشقت، اين نوع سخن‏ها مى‏گفت و مى‏گريست و ساير اهل بيت به مرافقت او مى‏گريستند.
ام كلثوم مى‏گفت: وا محمدا، وا عليا بعدك يا ابا عبدالله.
امام حسين (عليه السلام) ايشان را دل دارى مى‏داد و مى‏فرمود: صبر كن اى خواهر و به قضاء خداى تعالى راضى باش كه هيچ آفريده‏اى را در زمين و آسمان حيات ابد نداده و نخواهد داد، همه فانى شوند كل شى‏ء هالك الا وجهه خداى تعالى همه را به كمال قدرت بيافريد و به مشيت و اراده خود نيست خواهد كرد، اى خواهر جد و پدر و مادر و برادر از من بهتر و عزيزتر بودند همچنان طعم مرگ چشيدند و زير خاك شدند، جمله عالميان كه از وفات محمد مصطفى برانديشند مرگ بر دل ايشان خوش شود، پس فرمود: اى خواهران، ام كلثوم و اى زينب و اى فاطمه چون مرا بكشند زينهار زينهار تا جامه‏ پاره نكنيد و روى نخراشيد و سخنى كه نبايد گفت مگوئيد كه در آن رضاى خداى تعالى نباشد.
در اثناى اين حال حر آمد و در برابر خيمه‏هاى آن حضرت منزل ساخت و چيزى نوشت به عبيدالله بن زياد و از فرود آمدن حسين به حوالى كربلاء او را خبر داد.
عبيدالله نامه نوشت به امام حسين بر اين منوال:
خبر ده مرا كه چند عدد مو در سر و ريش من است، پس آن معدن علوم ربانى در جوابش فرمود:
والله سوال كردى از من راجع به مسئله‏اى كه خبر داده بود مرا خليل من رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اينكه تو اين مسئله را از من سوال خواهى كرد و نيست در سر و ريش تو موئى مگر آنكه بر اصل و بيخ آن شيطانى نشسته است و بدرستى كه در خانه تو سگ بچه‏اى هست كه قاتل فرزندم حسين مى‏باشد و در آن زمان عمر بن سعد لعنهما الله آن قدر كوچك بود كه در بين دو دست پدرش حركت مى‏كرد و بعد از آن، آن سگ بچه بزرگ‏تر شد و سگى از سگهاى روزگار گرديد.
و در حديث ديگر است كه عمر بن سعد لعنه الله عليهما به خدمت جناب اميرالمومنين (عليه السلام) مشرف شد پس آن گنجينه علوم الهى به آن معدن شقاوت و جناثت فرمود:
چگونه خواهد بود حال تو اى عمر آن وقتى كه واقع شوى در مقامى كه متحير شوى در ميانه بهشت و دوزخ پس اختيار كنى از براى خود آتش را.
آن ملعون خسرالدنيا و الاخره عرض كرد كه معاذالله اينكه چنين عملى واقع شود.
آن صادق مصدق فرمود: بلاشك اين كار واقع خواهد شد.
و از ابن مسعود روايت شده است كه روزى با جمعى در خدمت جناب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در مسجد نشسته بوديم كه ناگاه جمعى از قريش بر ما وارد شدند و از جمله ايشان عمر بن سعد لعنهما الله بود، پس به مجرد اينكه نظر آن حضرت به آن بد عاقبت افتاد رنگ مقدسش تغيير كرد و احوال شريفش دگرگون شد.
ابن مسعود مى‏گويد: من عرض كردم: چه شد شما را كه چنين متغير شديد؟
آن حضرت فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه اختيار فرموده است خداوند براى ما آخرت را بر دنيا و انى ذكرت ما يلقى اهل بيتى من بعدى من قتل و ضرب و شتم و سب و تطريد و تشريد و ان اهل بيتى يطردون و يشردون و يقتلون و ان اول راس يحمل على رمح فى الاسلام راس ولدى الحسين، اخبرنى بذلك اخى جبرئيل عن الرب الجليل.
يعنى اى اصحاب من سبب متغير شدن احوال اين بود كه به خاطر آوردم آن مصائبى را كه وارد مى‏شود بر اهل بيت من بعد از من از كشته شدن و ضربت بر ايشان زدن و ناسزا به ايشان گفتن و لعن بر ايشان نمودن و ايشان را از حق خود منع كردن و از خانه و ماواى خود در بدر كردن و بدرستى كه اهل بيت من منع كرده خواهند شد و رانده و كشته خواهند گشت و اولين سرى كه در اسلام بر نيزه شود سر فرزندم حسين خواهد بود، خبر داد به اين مطلب مرا برادرم جبرئيل از پروردگار جليل.
و در حديث است آن وقت كه خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) اين كلمات جان سوز را مى‏فرمود سيد مظلومان حاضر بود و به گوش شريف بر سر نيزه شدن سر مقدس خود را از جد بزرگوار شنيد.
فقال: يا جداه من يقتلنى من امتك؟ يعنى اى جد عالى مقدار كيست كه مرا از امت تو مى‏كشد؟
آن حضرت فرمود: اى فرزند تو را بدترين خلق خدا مى‏كشد و با دست اشاره به عمر سعد ملعون فرمود از اينروز عادت اصحاب بر اين جارى شده بود كه هرگاه اين ملعون و مخذول داخل مسجد مى‏شد و چشمشان بر صورت نحس آن شقى مى‏افتد به يكديگر مى‏گفتند: هذا قاتل الحسين اين كشنده حسين است. و هر وقت آن شقى به خدمت جناب سيدالشهداء مشرف مى‏شد عرض مى‏كرد:
يا ابا عبدالله ان فى قومنا اناسا سفهاء يزعمون انى اقتلك يعنى اى ابا عبدالله در ميان قوم ما جماعت نادانى چند به هم مى‏رسند كه گمان مى‏كنند من شما را شهيد خواهم كرد.
در كار او بامضاء نرسانى بفرمايم تا گردن تو بزنند و سراى تو غارت كنند.
عمر گفت: چون كار بدين درجه رسيد و ضرورت پيش آمد چنان كنم كه امير مى‏فرمايد.
پسر زياد او را محمدت گفت و در عطاى او بيفزود و چهار هزار سوار ملازم او كرد و ولايت رى بر او مقرر داشت و آن بدبخت شقى به سبب دوستى ولايت رى و نفاد امر چنين كارى قبول كرد و با آن لشگر روى به جنگ امام حسين (عليه السلام) آورد و آسمان و زمين از او انگشت تعجب بدندان گرفتند و بر او مى‏خنديدند، بلكه لعنت مى‏كردند و به گوش او فرو مى‏خواندند اين شعر را.
گيرم كه روزگار تو را مير روى كند آخر نه مرگ نامه عمر تو طى كند گيرم فزون شوى ز سليمان بملك و مالها او وفا نكرد جهان با تو كى كند
و آن مست دنياى فانى به جهت ملك و مال نه از خدا شرم نمود و نه از خصومت رسول خدا احتراز كرد بلكه بى باكانه به چنين امرى شنيع اقدام نمود كه تا دنيا برقرار است مورد طعن و لعن ملائكه مقربين و انبياء مرسلين خواهد بود و آن مغرور بى خبر نمى‏دانست كه كجا مى‏رود و چه مى‏كند و عبيدالله بن زياد آن بدبخت به آن ملعون بى شرم گفت: زينهار تا نگذارى كه حسين بن على و اصحاب او گرد فرات گردند و يك شربت از آن آب بخورند.
عمر بن سعد گفت: چنين كنم.
خبر دادن پاره‏اى از روايات به اينكه قاتل حضرت امام حسين (عليه السلام) عمر بن سعد ملعون مى‏باشد در كتاب كافى از حضرت باقر (عليه السلام) روايت شده كه فرمودند:
جدم (صلى الله عليه و آله و سلم) آن رسولى است كه خداوند او را برگزيده است براى تعليم كردن غيب خود را به او.
و در خرائج راوندى از حضرت ثامن الحجج (عليه السلام) روايت شده كه آن جناب فرمودند:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در نزد پروردگار برگزيده شده است و ما اهل بيت اوئيم كه فرمود ما را از آنچه علم گذشته است و آنچه آينه مى‏باشد تا روز قيامت.
على بن ابراهيم در تفسير آيه شريفه: عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احد الا من ارتضى من رسول‏(٥٧) مى‏فرمايد:
على بن ابيطالب (عليه السلام) از رسول است‏
و در حديثى جناب اميرالمومنين (عليه السلام) خود فرمود: منم مرتضى و منم از رسول.
و موافق اين آيه شريفه و اين گونه از احاديث روايات بسيارى وارد شده كه مضمون جملگى آن است كه آنچه خداوند خواسته است از علم غيب خود به حضرت رسول و آل طاهرينش صلوات الله عليهم اجمعين تعليم فرموده است و لذا در زيارت جامعه مى‏فرمايد: و ارتضاكم لغيبه
يعنى خداوند برگزيده است شما اهل بيت را از براى غيب خود و از رواياتى كه بر اين معنا دلالت دارند خبرى است در كتاب مجالس صدوق از اصبغ بن نباته، وى مى‏گويد:
حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) در بين خطبه‏اى فرمودند:
سلونى قبل ان تفقدونى فوالله لا تسئلونى عن شى‏ء مضى ولا عن شى‏ء يكون الا تبأتكم به.
يعنى سوال كنيد از من پيش از آنكه من از ميان شما بروم، پس به خداوند قسم كه سوال نخواهيد كرد از آنچه گذشته است و نه از آنچه آينده است مگر آنكه خبر مى‏دهم شما را به آنچيز.
پس سعد بن وقاص از جاى خود برخواست و عرض كرد كه يا اميرالمومنين.
اما بعد: اى حسين شنيده‏ام كه به نزديكى كربلاء منزل ساختى، امروز يزيد به من نامه نوشته است و فرموده كه پهلو بر جامه خواب ننهم و طعام لذيذ نخورم تا آن وقت كه تو را به خداى تعالى رسانم مگر كه به حكم او راضى شوى و بيعت كنى والسلام.
چون نامه به حسين بن على سلام الله عليهما رسيد و مطالعه كرد از دست بيانداخت و گفت: هرگز فلاح نيابند قومى كه سخط خداى تعالى را بر رضاى مخلوق اختيار كنند.
رسول عبيدالله جواب نامه خواست.
امام حسين فرمود: هيچ جواب نيست وقد حقت عليه كلمة العذاب.
عبيدالله بى جواب نامه بازگشت و آن چه شنيده بود عبيدالله را باز گفت.
عبيدالله در خشم شد اصحاب و اتباع خويش را بخواند و ايشان را گفت به همه حال حسين بن على را مى‏بايد كشت، كيست از شما كه قبول اين خدمت كند و او را بكشد و در مقابل هر شهر و ولايت كه بخواهد بدو بدهم؟
هيچ كس جواب نداد و هم در آن روز عبيدالله عمر سعد را مثالى نوشت و شهر رى و مضافات آن را بدو داد و او را فرمود كه بدانجا شود و دفع ديالمه ميكن.
عمر سعد مثال بستد و خواست كه بدان جانب روان شود.
ابن زياد او را گفت: اى عمر ديدى كه كسى به جنگ حسين بن على رغبت نكرد مصلحت آن است كه اين مهم را تو ساخته كنى و به جنگ حسين روى و بعد از آنكه دل ما را از جانب او فارغ نمودى روى به ايالت شهر رى نهى.
عمر بر خود لرزيد و گفت: اى امير اگر مرا از جنگ حسين بن على معاف دارى احسانى بزرگ باشد.
پسر زياد گفت: تو را از اين كار معاف داشتم به شرط آنكه مثال ولايت رى باز دهى و در خانه نشينى زيرا كه ولايت رى خاص كسى است كه كار حسين بن على را كفايت كند.
عمر گفت: امروز مرا مهلت ده تا در اين كار بينديشم.
گفت: چنين باشد.
عمر به خانه آمد و با دوستان و متصلان خويش در اين كار مشاورت كرد، هيچ كس مصلحت نمى‏ديد كه او كشتن حسين را قبول كند، همگان او را بترسانيدند.
حمزة بن المغيره كه برادر خواهر او بود روى بدو آورد و گفت: زينهار كه جنگ حسين و كشتن او را قبول نكنى كه خويش را در گناهى بزرگ اندازى والله اگر تو را در دنيا هيچ چيز نباشد بهتر از آن است كه بدان جهان روى و خون حسين بن على عليهما السلام را در گردن داشته باشى.
عمر خاموش بود، اما به هيچ نوع دل از ولايت رى بر نمى‏توانست گرفت، ديگر روز بامداد بنزديك ابن زياد آمد، عبيدالله از او پرسيد از او پرسيد كه اى عمر چه انديشه كردى؟
گفت: اى امير تو انعامى فرمودى پيش از آنكه مبحث حسين بن على در ميان آيد مردمان مرا تهنيت گفتند اگر امروز مثال از من باز ستانى خجل شوم لطف كن و مرا به قتال حسين بن على مفرماى و آن ولايت بر من مقرر دار، امروز در كوفه جماعتى هستند از اشراف چون اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث و كثير بن شهاب و غيره، بهر يك از ايشان كه اين خدمت فرمائى منتها پذيرند و خاطر امير را از اين دغدغه فارغ گردانند، از راه كرم و احسان مرا از كشتن حسين بن على ابيطالب معاف دار.
پسر زياد گفت: معارف كوفه را بر من مى‏شمارى، من خود ايشان را مى‏بينم اگر دل مرا از كار حسين فارغ كنى دوست عزيز باشى والا مثال وى باز ده و در خانه بنشين تا تو را به اكراه و تكليف بر هيچ گاه ندارم عمر خاموش شد و خشم پسر زياد زيادت گشت او را گفت اگر نروى و با حسين بن على جنگ نكنى و فرمان من حضرت در جواب مى‏فرمودند: والله انهم ليسوا سفهاء ولكنهم اناس علماء يعنى به خدا قسم كه ايشان نادان نبوده بلكه جماعتى عالم و دانا هستند.

٥٣) يعنى ساز و برگ كامل.
٥٤) آيه ٤١، از سوره قصص.
٥٥) اين لغت از تركى اخذ شده يعنى رهبرى و هدايت.
٥٦) مولف گويد:
مرحوم مفيد در ارشاد اين فقره از واقعه را چنين نقل فرموده:
حضرت على بن الحسين (عليه السلام) حديث فرمود كه در آن شبى كه پدرم در صبح آن شهيد شدند من به حالت مرض نشسته بودم و عمه‏ام عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها از من پرستارى مى‏نمود كه ناگاه ديدم پدرم كناره گرفت و به خيمه خود رفت و جوين آزاد كرده ابوذر با آن حضرت بود و شمشير آن جناب را اصلاح مى‏نمود (غلام ابوذر به نقل كامل بهائى در كار سلاح دستى تمام داشت.)
٥٧) سوره جن آيه ٢٦ و ٢٧.

۱۳
مقتل الحسين

حديث دير راهب و ميزان عذاب عمر بن سعد ملعون در آخرت مرحوم عبدالخالق يزدى در كتاب بيت الاحزان از بحار مرحوم مجلسى روايت ذيل را اين طور نقل مى‏كند:
چون ابن زياد قوم خود را براى جنگ و جدال با فرزند پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) جمع كرد و ايشان هفتاد هزار سوار بودند قال: ايهاالناس من منكم يتولى قتل الحسين وله ولايةاى بلد شاء
يعنى: اى گروه كيست از شما كه سر كرده اين لشگر شود براى كشتن حسين تا او را در عوض حكومت هر شهرى كه بخواهد عطاء كنم؟
هيچكس جواب آن ناكس را نداد، پس عمر بن سعد عليهما اللعنة را طلبيد و به او گفت: اى عمر دوست مى‏دارم كه تو سركرده اين لشگر شوى از براى كشتن حسين.
عمر در جواب گفت: اى امير التماس من آنست كه مرا از اين خدمت معاف دارى.
او گفت معاف داشتم، لكن رد كن به ما آن نامه‏اى را كه از جهت ايالت ملك رى براى تو نوشته‏ايم پس عمر بن سعد حرامزاده گفت امشب مرا مهلت ده تا در اين باب انديشه كنم، پس او را مهلت داد پس عمر روانه منزل خود شد و از اقوام و برادران و معتمدين و اصحاب خود مشورت نمود هيچيك صلاح او را ندانستند و در نزد عمر سعد مردى از اهل خير و صلاح بود كه كامل نام داشت و از دوستان پدر عمر بود و چنانكه اسمش كامل بود خودش نيز مرد عاقل و كاملى بود، پس آن مرد گفت: اى عمر چه مى‏شود تو را كه امشب آرام نمى‏گيرى و در حركت و اضطرابى، مگر عزم شغل و عمل تازه‏اى دارى؟
عمر در جواب گفت: سركردگى اين لشگر را اختيار كرده‏ام از براى جنگ با حسين بن على عليهما السلام، و انما قتله عندى كاكلة آكل او شربة ماء به تحقيق كشتن او در نزد من مثل آسانى خوردن يك لقمه يا آشاميدن يك جرعه آب مى‏باشد و هرگاه او را به قتل رسانيدم بزرگى و رياست خواهم كرد در ملك رى.
كامل در جواب او فرمود: واى بر تو اى عمر بن سعد، اراده دارى كه جناب حسين پسر دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را به قتل رسانى؟! اف لك ولدينك يا عمر يعنى اف بر تو باد و بر دين تو باد اى عمر مگر پست شمرده‏اى حق را و باطل دانسته‏اى هدايت را اما تعلم الى حرب من تخرج و لمن تقاتل اى عمر، آيا مى‏دانى كه به سوى حرب و جنگ چه كسى بيرون مى‏روى و با كه بناى مقاتله و جدال دارى، انالله و انا اليه راجعون.
پس كامل فرمود: اى عمر والله كه همه دنيا و آنچه در آن است را اگر به من دهند براى كشتن يك نفر از امت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) قبول نخواهم كرد، پس چگونه تو اراده دارى به قتل رسانى جناب حسين فرزند دختر رسولخدا را و ما الذى تقول عند رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) اذا وردت عليه و قد قتلت ولده و قرة عينه و ثمرة فؤآده واى بر تو اى عمر بن سعد چه جواب مى‏گوئى در نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هرگاه در فرداى قيامت بر او وارد شوى در حالتى كه كشته باشى تو فرزند و نور چشم و ميوه دل او را.
اى عمر او در زمان ما به منزله جدش مى‏باشد كه در زمان خود بود و اطاعت و فرمان بردارى از وى بر ما واجبست مثل اطاعت پدرش اميرالمومنين (عليه السلام).
اى عمر واقع شده‏اى در ميان بهشت و دوزخ، پس اختيار كن از براى خود آنچه را كه صلاح و نجات خود را در آن مى‏دانى.
اى عمر والله من شهادت مى‏دهم كه اگر با او مجادله نمائى و به قتلش رسانى يا...
از آن طرف عمر سعد نيز به سوى سراپرده خود شد، اسباب و اسلحه حرب خود را خواست، آلات و ادوات خود را آراست، اسبهاى متفرقه خود را جمع آورى كرد و يراق‏گيرى نمود وارد كاخ خود شد در همين هنگام دربان از در وارد شد گفت: يابن سعد گروهى درب سرا اجتماع كرده و اذن دخول مى‏خواهند و مى‏گويند ما اولاد مهاجرين و انصار هستيم.
عمر سعد بر مسند نشست و گفت: بگو داخل شوند.
پس از صدور اذن گروهى گريان و مضطرب داخل شدند، عمر سعد پرسيد اى برادران چه شده كه اينطور مضطرب بوده و زارى مى‏نمائيد، مگر كسى به شما تعدى و ظلم كرده؟
گفتند: نه، اضطراب و گريه ما براى آن است كه شنيده‏ايم تو كمر قتل امام حسين را بر ميان بسته و اراده جنگ او دارى و ابوك سادس الاسلام پدرت سعد وقاص ششمين مرد اسلام بود و در خدمت حضرت رسول مختار كمر خدمت بسته بود و سينه خويش را هدف تير بلا كرده بود و آنقدر حمايت از آن سرور نمود و در ترويج اسلام كوشيد تا چشم از اين عالم پوشيده و ذكر خير او در روزگار باقى مانده و ما شنيده‏ايم تو بواسطه ملك رى اراده كشتن پسر پيغمبر خدا كرده و مى‏خواهى پسر مرتضى على (عليه السلام) را به قتل رسانى، اى عمر:
فرد چه كار آيدت رى به اين ناخوشى كه فرزند زهراى اطهر كشى امروز چشم عالمى به جمال تنها يادگار پيغمبر و يكتا زاده زهراء روشن مى‏باشد و امير تمام عالميان فقط او است و با اين وصف تو چگونه راضى شده‏اى به اين عمل ناجوانمردانه و فعل قبيح و شنيع اقدام كنى، بيا خود را از اين كار بازدار و اميد عالمى را قطع منما و اين ننگ را در اين دودمان تا قيام قيامت باقى مگذار.
عمر گفت: لست افعل ذلك (اين كار را نخواهم كرد)
نالان و گريان نباشيد، من ادعاء مى‏كنم عاقل هستم، كى اين كار را خواهم كرد، حمايت من هم در اسلام كمتر از پدرم سعد نبوده و نيست، شجاعت و دليرى من بر احدى مخفى نبوده و نخواهد بود، در جنگ‏ها احدى پشت مرا نديده و شكست مرا كسى نشنيده.
مهاجرين و انصار گفتند: هر چه مى‏گوئى راست است ولى اين را به ما بگو بدانيم آيا با فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جنگ خواهى كر يا نه، و به حرب پسر على مرتضى مصممى يا خير؟
شعر
اى عمر:
به روى كسى تيغ خواهى كشيد به جد حسين دين همى پرورى كه شير از زبان پيمبر مكيد به خون حسين ملك رى مى‏خرى از اين گونه سخنان و مقالات بسيار گفتند و اشگ ريختند.
عمر سر بزير انداخته بود و پيوسته در فكر خيال كشتن امام (عليه السلام) و يا گذشتن از ملك رى بود، بعد از ساعتى سر بلند كرد و گفت:
حقيقت آن است كه از ياران جانى و برادران ايمانى نمى‏توان نصيحت و پند را قبول نكرد، به چشم سخن شما را قبول كردم.
مولف گويد:
البته عمر بن سعد ملعون براى تسلى دادن و آرام نمودن مهاجرين و انصار تظاهر به قبول نمود ولى در باطن بر تصميم شومى كه گرفته بود باقى بود و همچون بر تحقيق دادن و انفاذ آن در خارج اصرار مى‏ورزيد.
ناگفته نماند كيفيت پذيرفتن قتل حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) از طرف عمر بن سعد مخذول باين نحو كه نقل شده برخلاف مشهور بوده و حضرات ارباب مقاتل آن را به طرز ديگر و به گونه‏اى مغاير با آن تقرير كرده‏اند كه در ذيل به شرح خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ست و پدرت هميشه خائف بود كه او قاتل اين بزرگوار بوده باشد.
پس كامل فرمود: اى عمر تو را نصيحت مى‏كنم و دور مى‏گردانم از اين خيال كه در نظر دارى.
اى عمر بپرهيز كه بيرون روى از براى جنگ كردن با اين بزرگوار كه اگر بروى نصف عذاب اهل جهنم از براى تو خواهد بود.
راوى گفت: خبر نصيحت كردن كامل عمر سعد لعنه الله بگوش ابن زياد تبه كار رسيد، پس كامل را طلبيد و زبان او را بريد، پس آن مظلوم يك روز يا نصف روز زنده بود و سپس روح شريفش به آشيانه قدس پروانه كرد رحمة الله عليه.
و از اخبارى كه در اين مورد وارد شده و خبر داده است به اينكه عمر بن سعد ملعون قاتل حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) مى‏باشد خبرى است در كتاب منتخب و تبر مذاب، خبر اينستكه: روزى اعلى حضرت علوى (سلام الله عليه) با عمر بن سعد ملعون مواجه شدند، عمر در عنفوان جوانى بود حضرت به او فرمودند:
يابن سعد كيف تكون اذا قمت مقاما تخير فيه بين الجنة و النار فتختار لنفسك النار (چه خواهى كرد روزى را كه بايستى به مقامى كه مخير شوى ميان بهشت و دوزخ كداميك را اختيار خواهى كرد.)
مولف گويد:
اين روايت اشاره دارد به همان وقتى كه عبيدالله بن زياد مخذول عمر بن سعد پليد را مخير مى‏نمايد بين كشتن حضرت ابى عبدالله (عليه السلام) و بين استعفاء دادن از حكومت رى...
مجلس آراستن ابن زياد و پيشنهاد نمودن قتل امام حسين (عليه السلام) را با سران خود چون خبر به ابن زياد ملعون رسيد كه اردوى كيوان شكوه حضرت امام حسين (عليه السلام) به نزديك كوفه رسيده و عنقريب به شهر وارد مى‏شود در قهر و غضب رفت بارگاه خود را آراست سران سپاه و سرداران لشگر را طلبيد و جملگى را به بارگاه فرا خواند و به روايت طريحى در منتخب در حضور همه اين عبارت را ايراد كرد: من يأتينى برأس الحسين فله الجايزة العظمى و اعطيه ولاية الرى سبع سنين (هر كس سر حسين را براى من آورد جايزه بزرگى به او داده و علاوه بر آن منشور حكومت هفت ساله رى را به وى خواهم داد.)
از ميان تمام آن اشرار و گرگان درنده قام اليه عمر بن سعد، پسر سعد يعنى عمر ستم پيشه به پاى خاست و گفت:
اى امير من براى اين كار سزاوارم:
نه كار كس اين كار، كار من است شوم بر فرازم به گردون سنين دل شير جنگى شكار من است بيارم برت رأس پاك حسين ولى ايهاالامير يك ماه مرا لااقل مهلت بده تا اسباب حرب به آن طورى كه دلخواه است فراهم كنم.
ابن زياد گفت: اگر تو يك ماه جنگ را تاخير بياندازى دشمن نيز در اين فرصت تهيه و تدارك خود را خواهد ديد و با آمادگى و ساز و برگ فراهم شده‏اى به مقابله خواهد پرداخت لذا نبايد دشمن را فرصت داد و اساسا كار جنگ بايد مثل رعد و برق باشد.
فرد
اگر ملك رى خواهى و جاه و آب هم اكنون برو پاى در نه ركاب ابن سعد گفت: امير پس يك امشب را به من مهلت بده.
ابن زياد نابكار خوشنود شد و گفت: عيب ندارد و از جا برخاست و مجلس بر هم خورد و همه حضار رو به آشيانه خود نهادند ولى دلها از براى اين كار پريشان و مضطرب بود كه چطور پسر سعد ستم پيشه محاربه با پسر پيغمبر را اختيار نمود.
دشمن او را يارى كنى براى كشتنش در دنيا نخواهى ماند مگر اندكى.
عمر در جواب او گفت: افبالموت تخوفنى يعنى اى كامل آيا به مرگ و كشته شدن مرا مى‏ترسانى و بدرستى كه چون من از كشته شدن او فارغ شوم امير و رئيس خواهم بود بر هفتاد هزار سوار و صاحب اختيار خواهم بود در ملك رى.
پس كامل عليه الرحمه فرمود: اى عمر گوش ده تا از براى تو حديث صحيحى نقل كنم كه اگر به آن گوش دهى اميدوارم نجات تو در آن بوده باشد.
عمر بد سيرت گفت: آن چه حديث است؟
كامل فرمود: بدانكه من با پدرت به سفر شام مى‏رفتيم، پس شتر من از قافله جدا شده و راه را گم كردم و در بيابانها سرگردان و تشنه مى‏گرديدم كه ناگاه به دير راهبى رسيدم، پس به جانب آن روانه شدم و از حيوان خود پياده شدم و به در آن دير خود را رساندم به اميد آنكه شايد آبى بياشامم كه ديدم راهبى سر از دير بيرون كرده بر من مشرف شد و گفت چه مى‏خواهى؟
من گفتم: تشنه‏ام.
راهب گفت: توئى از امت آن پيغمبرى كه به قتل مى‏رسانند بعضى از آن امت بعضى ديگر را مثل سگ‏ها به جهت دوستى دنيا؟
من در جواب او گفتم: من از امت مرحومه پيغمبر آخرالزمان (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏باشم.
راهب گفت: واى بر شما در روز قيامت زيرا كه شما شريرترين همه امت‏ها هستيد زيرا تعدى و ظلم كرديد بر عترت پيغمبر خود و ايشان را كشتيد و از منزل‏هاى خود آواره كرديد و بدرستى كه من در كتابهاى خود يافته‏ام كه شما پسر دختر پيغمبر خود را مى‏كشيد و زنان او را اسير مى‏كنيد و اموالش را به غارت مى‏بريد.
من گفتم: اى راهب آيا، چنين عمل‏هاى قبيح بجا مى‏آوريم؟!
گفت: بلى و بدانيد كه چون اين عمل شنيع از شما صادر شود همه آسمان‏ها و زمين‏ها و درياها و كوهها و صحراها و بيابانها و حيوانات صحراها و پرنده در هواها صداهاى خود را بلند كنند به لعنت كردن بر قاتل او پس در دنيا كسى باقى نمى‏ماند از قاتل او مگر زمان قليلى، پس ظاهر مى‏شود مردى كه طلب كند خون او را پس باقى نخواهد گذاشت احدى را كه شريك شده باشد در خون او مگر آنكه به قتل مى‏رساند او را و هر يك كه كشته شوند روح او تعجيل كند به سوى آتش جهنم.
پس راهب به من گفت: تو را با قاتل آن فرزند طيب طاهر خويش مى‏بينم، به خدا قسم اگر من زمان او را دريابم جانم را فدايش خواهم نمود و سينه خود را سپر بلا برايش مى‏كنم تا تيرهاى بلا بر جان من وارد شود و بر بدن لطيف او واقع نگردد.
پس گفتم: اى راهب من پناه مى‏برم به خداوند كه از جمله كشندگان پسر دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بوده باشم.
راهب گفت: اگر تو قاتل او نيستى مردى از اقوام قاتلش مى‏باشى و از براى آن ملعون مهيا است نصف عذاب اهل جهنم و بدرستى كه عذاب او سخت‏تر و شديدتر است از عذاب فرعون و هامان، پس آن راهب در را بر روى من بست و داخل دير خود رفته و مشغول عبادت پروردگار شد و راضى نشد كه مرا آب دهد، پس من از آب دادن آن راهب مايوس شدم و حيوان خود را سوار شده ملحق به اصحاب خود شدم، پس سعد، پدرت به من گفت كه اى كامل كجا بودى و چرا دير كردى و از ما تخلف ورزيده و جدا شدى؟
من حكايت دير راهب و آن چه در ميان من و او گذشته بود را براى پدرت نقل كردم.
پدرت گفت: مرا هم پيش از تو باين دير راهب عبور افتاده است و همين راهب به پدرت خبر داده بوده است كه اوست آن مرد كه قاتل فرزند دختر رسول آن مى‏پردازيم.
كيفيت پذيرفتن عمر بن سعد ملعون قتل مولى الكونين حضرت امام حسين (عليه السلام) را مطابق نقل مشهور مقارن نزول اردوى كيوان شكوه حضرت امام حسين (عليه السلام) به دشت كربلاء و ورد شدن آن جناب به آن سرزمين ديلمان خروج كرده و بر قسمتى از قزوين استيلاء يافته بودند، عبيدالله بن زياد عمر سعد را براى دفع و سركوب ايشان مامور ساخت و در قبال اين خدمتش حكومت رى را به وى سپرد ابن سعد از كوفه بيرون آمد در حمام اعين سراپرده لشگريان بزد و آنجا را معسكر ساخت و چون امام (عليه السلام) به كربلاء وارد شده و در آنجا فرود آمدند ابن زياد هر كدام از ابطال و سرداران كوفه را براى جنگ و مقاتله با حضرت نامزد نمود آنها از پذيرفتن اين عمل ننگين و جنايت شرم‏آور سرباز زدند و حاضر به آن نشدند تا بالاخره آن مردود ابن سعد را طلبيد و احضارش كرد و به او گفت: نخست مى‏بايد به كربلاء روى و كار حسين را ساخته و او را كشته يا به اطاعت امير در آورى سپس براى سركوبى ديلمان اقدام نمائى.
ابن سعد ابتداء آن را رد كرد و نپذيرفت ولى پس از اصرار بى اندازه ابن زياد لحن كلامش آرام‏تر شد و گفت: چه باشد كه امير مرا از اين جنگ معاف دارد و ديگرى را جهت آن بفرستد؟
ابن زياد گفت: اشكالى ندارد ديگرى را مى‏فرستم ولى منشور ولايت و حكومت رى را پس بده.
عمر بن سعد كه براى رياست و حاكم شدن در ملك رى حاضر بود دست به هر عمل شنيع و جنايت هولناكى بزند پس از شنيدن اين سخن نتوانست خود را از آن خيال واهى منصرف كرده و حكومت و رياست چند روزه دنيائى را بطور كلى رها كرده و سعادت عقبى را بدست آورد به ابن زياد مخذول گفت: يك امشب را مهلت ده تا انديشه كرده و بامداد جواب نهائى را بازگو خواهم نمود.
ابن زياد پذيرفت و يك شب را به او مهلت داد.
عمر از بارگاه بيرون آمد و با هر يك از دوستان و آشنايان كه مشورت و صلاح ديد نمود جملگى او را از اقدام به اين عمل زجر و منع نمودند، بارى در آن شب سرنوشت ساز و حساس قسمت اعظم شب را بيدار بود و در اطراف اين مسئله مى‏انديشيد و با خود فكر مى‏كرد آيا كشتن جگر گوشه صديقه طاهره را قبول كنم و بدينوسيله خود را از سعادت عقبى محروم ساخته و آتش دوزخ را براى خويش آماده نمايم و در عوض حكومت رى كه منتها آرزويم هست را بدست آورم يا حكومت و رياست دنيا را صرفنظر نموده و گرد اين عمل جنائى نگشته و با ترك آن آتش سوزان جهنم را از خود دفع نمايم؟
پيوسته آن شب در حيرت و سرگردانى بود و اين اشعار را در همان شب با خود زمزمه مى‏كرد:
دعانى عبيدالله من دون قومه فوالله ما ادرى و انى لحائر أ اترك ملك الرى و الرى منيتى حسين ابن عمى و الحوادث جمة يقولون ان الله خالق جنة و ان اله العرش يغفر زلتى و ان كذبوا فزنا برى عظيمة الى خطة خيها خرجت لحينى افكر فى امرى على خطرين ام اصبح مأثوما بقتل حسين لعمرى ولى فى الرى قرة عين و نار و تعذيب و غل يدين و ان كنت فيها اعظم الثقلين و ما عاقل باع الوجود بدين بامداد عمر بن سعد مخذول به بارگاه پسر زياد رفت، ابن زياد از او پرسيد تصميمت چه شد؟
ابن سعد گفت: ايها الامير قبلا به من ولايت عهدى ملك رى را اعطاء نمودى و مردمان اين معنا را شنيدند و من را بدان تهنيت گفتند، اكنون مى‏گوئى به كربلاء روم و پسر پيغمبر را بكشم والا از حكومت رى معزولم، اين نيكو نباشد، در ميان روساء و اشراف كوفه افرادى هستند كه از عهده اين كار بر آمده و كار حسين بن على را يكسره كنند و من هيچ مزيتى بر آنها ندارم بنابراين رفتن من به كربلاء هيچ لزومى ندارد لذا از امير مى‏خواهم همان طورى كه قبلا قرار شد من به طرف رى بروم و به حكومت و فرمانروائى آنجا مشغول گردم و كس ديگرى را به مقائله حسين بن على گسيل داريد.
ابن زياد گفت: در فرستادن اشراف كوفه به كربلاء نيازى به اظهار نظر تو نداشته و در اقدام به آن از تو مصلحت خواهى نمى‏كنم، بارى اگر به كربلاء نروى از ولايت عهدى و حكومت رى بايد صرفنظر نمائى.
پسر سعد ملعون نتوانست از حكومت رى دل بكند لذا اين عار و ننگ را بخود خريد و تصميم گرفت مقصود ابن زياد را عملى سازد.
در ترجمه تاريخ ابن اعثم كوفى آمده است:
بامداد كه پسر سعد به نزد عبيدالله بن زياد آمد، عبيدالله از او پرسيد كه اى عمر چه انديشه كردى؟
گفت: اى امير تو انعامى فرمودى: پيش از آنكه مبحث حسين بن على در ميان آيد، مردمان مرا تهنيت گفتند، اگر امروز مثال از من باز ستانى خجل شوم، لطف كن و مرا به قتال حسين بن على مفرماى و آن ولايت بر من مقرر دار، امروز در كوفه جماعتى هستند چون اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث و كثير بن شهاب و غيره، به هر يك از ايشان كه اين خدمت فرمائى پذيرند و خاطر امير را از اين دغدغه فارغ گردانند، از راه كرم و احسان مرا از كشتن حسين بن على ابن ابيطالب معاف دار.
پسر زياد گفت: معارف كوفه را بر من مى‏شمارى، من خود ايشان را مى‏بينم اگر دل مرا از كار حسين فارغ كنى دوست عزيز باشى والا مثال رى بازده و در خانه بنشين تا تو را به اكراه و تكليف بر هيچ كار ندارم.
عمر خاموش شد و خشم پسر زياد زيادت گشت او را گفت اگر نروى و با حسين بن على جنگ نكنى و فرمان من در كار او به امضاء نرسانى بفرمايم تا گردن تو را بزنند و سراى تو غارت كنند.
عمر گفت چون كار بدين درجه رسيد و ضرورت پيش آمد چنان كنم كه امير مى‏فرمايد...
مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد:
وقتى رسول ابن زياد از خدمت حضرت امام حسين (عليه السلام) بازگشت و خبر انداختن نامه و جواب ننوشتن آن حضرت را بياورد غضب پسر زياد افزوده شد و روى به حضار مجلس خود كرد كه كيست از شما متصدى حرب حسين گردد و هر بلده‏اى از بلاد عراق كه طلبد به وى ارزانى دارم، هيچ كس جواب نداد، نوبت دوم، سوم نيز كس اجابت نكرد، القصه عمر سعد را پيش طلبيد و گفت: مدتى شد كه مى‏شنوم تو آرزوى حكومت رى دارى و فى الواقع آن ولايت وسيع است و عرصه فسيح دارد و مداخل اموال آن بسيار و بى شمار است حالا مى‏خواهم كه منشور رى و طبرستان بنام تو نويسم و اين آرزوى تو را از خلوت قوت به صحراى فعل آرم.
عمر سعد خدمت كرد و ابن زياد بفرمود تا منشور حكومت رى و ايالت طبرستان به نام وى نوشته بياورند و او را خلعت گرانمايه پوشانده مركبى با ساخت زر پيش وى كشيدند، پس گفت: اى عمر سعد من تو را سپهسالارى لشگر مى‏دهم و حالا حاكم رى شدى و پنجاه خروار زر از نقد به تو مى‏بخشم و اين همه بشرط آن است كه به كربلاء روى و حسين را به بيعت يزيد در آورى يا سر وى و متابعانش بردارى.
عمر سعد گفت: اى امير اين كار بزرگ است و بى تفكر و تدبير تمام در چنين كارى شروع نتوان كرد مرا دستورى ده تا بروم و با اولاد و اصحاب خود مشورت كنم پسر زياد گفت: برو و زود خبر به من رسان.
عمر سعد جامه خاصه ابن زياد را پوشيد و بر مركب ختلى‏(٥٨) سوار شد و منشور حكومت رى بدست گرفته به خانه آمد، چون فرزندان او وى را بدان صورت ديدند گفتند: اى پدر اين اسب و جامه از كجاست؟ و اين كاغذ كه در دست دارى چيست؟ گفت: اى فرزندان دولتى روى به ما آورده كه پايانش پيدا نيست و سعادتى در طالع ما اثر كرده كه نهايتش هويدا نيست.
امروز بخت نيك بشارت رسان ماست روز پست اينكه دل بفراوان دعايش جست اقبال رخ نموده مرادات ما رواست عهدى است اينكه جان بهزار آرزوش خواست بدانيد كه امير عبيدالله زياد سپهسالارى لشگر خود به من ارزانى داشت و تشريف خاص و اسب ختلى نيز علاوه آن فرمود و منشور امارت و ايالت طبرستان به نام من نوشت و اينهمه بشرط آن كه بروم و با حسين محاربه كنم.
پسر كهترش كه اين سخن بشنيد گفت: هيهات، هيهات اين چه انديشه بد است كه كرده‏اى و اين چه سوداى بى حاصل است كه به سويداى دل در آورده‏اى، هيچ مى‏دانى كه به حرب كه مى‏روى و كمر دشمنى كدام خاندان بر مى‏بندى، امام حسين بن على جگر گوشه مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و نور ديده مرتضى و سرور سينه فاطمه زهراست، پدر تو كه سعد وقاص بود جان براى جد او نثار مى‏كرد تو حالا قصد جان ايشان مى‏كنى، مكن و از خداى بترس و از شرمسارى روز قيامت برانديش و جواب حضرت رسالت را آماده باش كه چون در قيامت از تو پرسد كه چرا با فرزندم خصومت كردى و تيغ در روى او كشيدى چه حجت خواهى آورد و چه عذرى خواهى گفت، ديگر آنكه سه نامه بدست خود نوشته بدو فرستاده‏اى و او را خوانده‏اى و او سخن تو را اجابت كرده به قول تو روى بدين جانب آورده است و تو اكنون قصد كشتن وى مى‏كنى، مردمان تو را غدار و بى وفاء گويند و دوستان اهل بيت تا قيام قيامت بر تو ناسزا گويند، مكن، مكن كه نكو محضران چنين نكنند.
عمر سعد از وى روى بگردانيد و پسر مهتر را گفت: تو چه مى‏گوئى؟
گفت: آنكه برادرم مى‏گويد اگر چه راست است ولى نسيه است و آنچه پسر زياد مى‏دهد نقد مى‏باشد و هيچ عاقل نقد را به نسيه ندهد و حاضر را به غايب اختيار نكند.
نقد را رايگان ز دست مده گفت صوفى كه آبكامه نقد و ز پى نسيه روزگار مبر از عسلهاى نسيه نيكوتر عمر سعد گفت: اى پسر راست مى‏گوئى حالا ما دنيا را اختيار كرديم تا حال آخرت چون شود، پس روز ديگر عمر سعد بدارالاماره رفت و گفت راضى شوم به حرب حسين.
ابن زياد شادمان شد و پنج هزار كس بدو داد و بجانب كربلاء گسيل كرد و چون از شهر بيرون آمد يكى گفت: يابن سعد به حرب فرزند رسول خدا مى‏روى؟
گفت: آرى اگر چه حرب حسين در دنيا موجب عار است و در آخرت موصل به نار اما حكومت ملك رى نيز سبب ذوق و حضور است و واسطه عيش و سرور و عمر سعد اينجا بيتى چند مى‏گويد كه ابو المفاخر رازى ترجمه‏اش را بر اين وجه آورده:
مرا بخواند عبيدالله از ميان عرب مرا امارت رى داد و گفت حرب حسين بملك رى دل من مايل است و مى‏ترسم چگونه تيغ كشم در رخ كسى كه وراست سزاى قاتل او دوزخست و مى‏دانم ولى چون در نگرم در رى و حكومت آن رسيد بر دلم از خواندنش هزار تعب قبول كن كه از او ملك راست شور و شغب بكينه چون بكشم پادشاه ملك ادب شجاعت ونسب وعلم وحلم وفضل وحسب كه اين چنين عمل آرد خداى را بغضب همى رود ز دلم خوف نار ذات لهب سپس صاحب روضة الشهداء مى‏گويد:
آورده‏اند حمزة بن مغيره كه خواهر زاده عمر سعد بود ديد كه خالش عزم محاربه با امام حسين را جزم كرده به نزديك وى آمد و گفت: اى خال تو چرا به حرب امام حسين مى‏روى كه يكى از گناهان بزرگ است و مستلزم قطع رحم و موجب اشتهار به غدر و بى وفائى، تو مرتكب چنين امر چرائى؟
عمر سعد گفت: اى فرزند اگر چنين نكنم ايالت و حكومت به من نمى‏رسد.
حمزه گفت: به خدا سوگند كه ترك امارت و خروج از دنيا بهتر از آنست كه نزد خدا روى و خون حسين در گردن تو باشد.
پسر سعد در انديشه دور و دراز افتاده خواست كه آن عزيمت را فسخ كند عاقبت حب جاه ديده بصيرت او را پوشانده در چاه افتاد و با پنج هزار سوار و پياده روى به كربلاء نهاد...
مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس مى‏نويسد:
در روايت امالى آمده است:
و كتب لعمربن سعد على الناس و امرهم ان يسمعوا له و يطيعوه
ابن زياد فرمانى سخت و دست خطى محكم از براى عمر بن سعد نوشت و او را امير بر همه سپاه خود نمود، قدغن كرد كه احدى سر از اطاعت عمر سعد نپيچد كه وى امير اميران و سركرده سران است، علم سپهسالارى را به وى سپرد...
ممانعت لشگر ابن زياد از مراجعت اردوى كيوان شكوه به مدينه منوره قبلا گفته شد اردوى همايون از وادى عقبه خارج شده و به منزل شراف وارد شدند، شب را در آنجا بسر برده سحرگاه امام (عليه السلام) دستور دادند اهل اردو از آن مكان آب زيادى بردارند و سپس كوچ كرده و بطرف مقصد حركت نمودند، صحراء و بيابان را طى مى‏كردند تا وقت زوال يعنى نيم روز به مكانى رسيدند، يكى از اهل اردو ناگهان صدا به تكبير بلند نمود و گفت: الله اكبر.
صداى او به گوش مبارك امام (عليه السلام) رسيد حضرت نيز فرمودند: الله اكبر سپس گوينده تكبير را مخاطب قرار داده و فرمودند: گفتن تكبيرت براى چه بود؟
عرض كرد: فدايت شوم نخلستان كوفه بنظرم آمد، خوشحال شدم كه به كوفه رسيديم لذا تكبير گفتم جماعت ديگر گفتند: ما مكرر از اين مكان عبور كرده‏ايم و نخلستان نديده‏ايم.
حضرت فرمودند: پس چه مى‏بينيد؟
عرض كردند: والله نراه آذان الخيل به خدا قسم اينها كه مى‏بينيم نخل نيست بلكه سر و گوش اسبهاى لشگر و سر نيزه سپاه است.
حضرت فرمودند: انا والله ارى ذلك من هم نخله نديده بلكه گوش اسبهاى لشگر را ملاحظه مى‏كنم، اگر اين گروه سپاه دشمن باشند و كار ما به قتال منجر شود پناهگاه نداريم پس بايد پيش از وقت فكر پناهگاه و سنگرى باشيم.
يكى از اصحاب عرض كرد: فدايت شوم هذا ذو جشم الى جنبك در پهلوى راه شما جايگاهى است كه آن را ذو جشم مى‏خوانند از سمت چپ ميل كنيد تا به آنجا پناه ببريم.
حضرت فرمان دادند كه لشگر به طرف چپ مايل شوند و به آن مكان بروند، چند قدمى بيش نرفته بودند كه جاسوسان آن لشگر به امير و سردارشان خبر داده و بفرمان او رو به اردوى همايون آوردند، اهل اردو يقين كردند كه مقصود و منظور آن لشگر ايشان مى‏باشند بهر صورت لشگر دشمن مانند مور و ملخ رو به سوى اردوى كيوان شكوه آوردند و چنان با عجله و شتاب حركت مى‏كردند كه قصدشان اين بود زودتر از سپاه امام (عليه السلام) به ذو جشم برسند ولى لشگريان امام (عليه السلام) پيش دستى كرده خود را سريع‏تر به آن مكان رسانده و آنجا را اشغال نمودند و بدستور امام (عليه السلام) خيمه و خرگاه را برپا كرده و در آنجا قرار و آرام گرفتند و لشگر دشمن كه تعدادشان به هزار سوار مى‏رسيد در مقابل اردوى كيوان شكوه منزل نمودند سردار اين سپاه حر بن يزيد رياحى بود كه قبلا شطرى از مكالمات و گفتگوهايش با امام (عليه السلام) را نقل كرديم و چنانچه پيشتر گفتيم به روايت مرحوم مفيد در ارشاد وقت نماز ظهر كه شد امام (عليه السلام) به حجاج بن مسروق فرمودند اذان بگويد و پس از اتمام اذان وجود مقدس سرور آزادگان حضرت ابى عبدالله الحسين همچون خورشيد تابان از خيمه طلوع نموده و بيرون آمدند در حالى كه ازار و ردائى به تن داشته و نعلينى به پا كرده بودند با لباسى مخفف در پيش روى دو لشگر ايستادند و حمد و ثناى الهى بجاى آورده و شطرى سپاه دشمن را ملامت نموده و فرمودند:
اى مردم من به خواهش دل خود به سوى شما نيامدم تا كاغذهاى متكثره شما و قاصدهايتان بسوى من نيامد از دار و ديار خود قدم بيرون ننهادم مرا مضطر و ملجاء نموديد كه بسوى شما بيايم، حالا آمده‏ام اگر راست مى‏گوئيد بر همين رأى ثابت و برقرار باشيد و اگر از رأى خود برگشته‏ايد و پيمان را شكسته‏ايد و آمدنم را كراهت داريد راه را بگشائيد تا به وطن مالوف خود مراجعت كنم.
آن جماعت سكوت اختيار كرده و كلامى و سخنى بر زبان نياوردند.
و چنانچه قبلا گفتيم حضرت اشاره فرمودند اقامه نماز را بگويند و پس از آن به حر فرمودند تو با لشگر خود و من نيز با اصحاب خويش نماز مى‏خوانم.
حر به اين عمل راضى نشد و عرضه داشت: ما نيز با شما نماز مى‏خوانيم لذا حضرت نماز ظهر را با هر دو لشگر بطور جماعت خواندند و به روايت شيخ مفيد در ارشاد بعد از نماز دو لشگر از هم جدا شده هر يك به مقام خود رفتند حر به درون خيمه خود رفت ولى لشگر و سپاهيانش كه خيمه نداشتند عنان مركب خود را بدست گرفتند و در زير سايه مركبان نشسته و كشيك حضرت را مى‏كشيدند تا وقت نماز عصر شد باز حضرت از خيمه بيرون تشريف آوردند و به نماز ايستاده و هر دو سپاه با آن امام همام نماز خواندند پس از نماز حضرت خطبه‏اى ايراد نمودند و بعد فرمودند:
اى مردم از خدا بترسيد و اهل حق را بشناسيد و در صدد آن باشيد، به خدا قسم اين كار موجب خشنودى خداست، مائيم اهل بيت پيغمبر و از همه كس بامر امامت و خلافت اولى‏تر هستيم.
بارى در نماز ظهر گفتم و باز مى‏گويم: من به دعوت شما به اينجا آمده‏ام، اگر از راه جهالت منكر حق ما هستيد و از آمدن من اكراه داريد اشكالى ندارد از راهى كه آمدم بر مى‏گردم.
حر عرض كرد: يابن رسول الله به ذات خدا قسم من از آن غدارها و مكارها نيستم كه شما را دعوت كرده و عريضه نوشته باشم نه از كاغذهاى اهل كوفه خبر دارم و نه از قاصد روانه كردنشان به سوى شما اطلاع دارم.
حضرت فرمودند: اگر تو يك نفر نامه ننوشته‏اى ديگران همه نوشته‏اند، سپس عقبة بن سمعان را صدا زده و فرمودند:
اى عقبة بن سمعان آن دو خورجين نامه‏هاى اهل كوفه را بياور.
عقبه بموجب فرموده امام (عليه السلام) دو خورجين مملو از عريضه جات اهل كوفه را آورد روى زمين نثار كرد چشم حر بر آن همه نامه‏ها افتاد گفت خدا لعنت كند آنهائى كه با تو غدر و مكر كرده‏اند، فدايت شوم مرا تقصيرى نيست، اينقدر بدانيد كه ابن زياد مرا فرستاده با شما باشم تا شما را وارد كوفه كنم و به حضور او ببرم همين والسلام.
حضرت پرخاش كردند و فرمودند: الموت ادنى اليك من ذلك مرگ از اين كار به تو نزديكتر مى‏باشد يعنى اگر بميرى نتوانى اين كار را انجام دهى، به اين ذلت تن در نخواهم داد، اين بفرمود از جا برخاست آشفته حال و آزرده خاطر رو به اصحاب و انصار و احباب كرد و فرمود برخيزيد از اين منزل كوچ كنيد.
تمام اصحاب و اهل اردو با احترام تمام به امر مبارك امام (عليه السلام) خيمه‏ها و چادرها را خوابانيدند و آنها را بسته و بار كردند و كجاوه‏ها و محمل‏ها بر شترها و قاطرها بستند خواتين و اطفال را سوار كردند خود نيز با تمام جوانان و همراهان پا بركاب گذاردند فرمودند: انصرفوا الى المدينة حال كه اين قوم از رأى خود پشيمان شده‏اند و از آمدن من اكراه دارند برگرديد برويم به مدينه در سر منزل خود باشيم.
فلما ذهبوا لينصرفوا حال القوم بينهم و بين الانصراف همين كه اردوى همايون خواست حركت كند لشگر حر را ملامت كردند كه جواب ابن زياد را چه خواهى داد اينك پسر فاطمه برگشت.
تا حر رفت فكر كار خود كند كه يك مرتبه آن سپاه روسياه و بى حيا پرده حرمت و آزرم را دريدند سر راه را بر نائب خدا روى زمين بسته جلوى راه مدينه را بر حضرت گرفتند، صداى هياهوى بنى هاشم و غلغله لشگر بالا گرفت در آن گير و دار صداى حيدر آساى امام حسين (عليه السلام) بلند شد كه: ثكلتك امك، ما تريد، يعنى مادرت به مرگت بنشيند از جان ما چه مى‏خواهى، چرا نمى‏گذارى به منزل و ماواى خود برگرديم، چرا لرزه بدل ذريه فاطمه مى‏اندازى؟
حر پيش آمد، عرض كرد يابن رسول الله به من فرمودى ثكلتك امك مختارى، من بجز خوبى قدرت ندارم در حق شما عرضى كنم.
حضرت فرمود: پس چه مى‏گوئى، چرا سر راه بر من گرفته‏اى؟
حر عرض كرد: مى‏خواهم با شما باشم تا شما را بنزد ابن زياد ببرم.
حضرت فرمود: بخدا قسم كه من متابعت تو نمى‏كنم.
حر عرض كرد: بخدا قسم من هم از تو دست بر نمى‏دارم.
و از اينگونه عبارات و كلمات بين ايشان رد و بدل شد.
حر گفت: يابن رسول الله من مامور به جنگ نيستم و با شما سر مقاتله و منازعه ندارم از طرفى اگر شما را نزد ابن زياد نبرم مقصر مى‏شوم در صورتى كه ميل نداريد به كوفه بيائيد راهى ديگر پيش بگيريد كه شما را نه بكوفه ببرد و نه بمدينه تا من حقيقت حال را به پسر زياد بنويسم شايد صورتى روى بدهد كه من نه در نزد شما مقصر شوم و نه در نزد پسر مرجانه و پناه بخدا مى‏برم از اينكه سوء ادبى از من نسبت بشما صادر شود كه نتوانم در حضور پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) سر بر آورم فخذ هيهنا پس حر راهى را به حضرت نشان داد و عرض كرد از اين راه اگر ميل داريد تشريف ببريد كه نه راه كوفه است و نه راه مدينه.
حضرت بالضرورة از طرف چپ قادسيه و عذيب الهجانات روبراه نهادند به فرموده محمد بن ابيطالب حضرت رو به اصحاب نموده و فرمودند: هل فيكم احد يعرف الطريق على غير الجادة آيا ميان شما كسى هست كه به راه ديگر غير از جاده اصلى عارف باشد؟
طرماح پيش آمد، عرض كرد: اى يادگار رسول خدا من اين راهها را نيكو مى‏دانم و غير اين جاده راهى ديگر بلد هستم.
حضرت فرمودند: پيش برو تا ما از عقب بيائيم.
طرماح پيش افتاد و قافله غمزده از عقب با دلهاى وحشت زده و حالى افسرده مى‏رفتند.
ابو مخنف مى‏نويسد: اردوى كيوان شكوه حضرت به راهنمائى طرماح بيابان و صحراء را طى مى‏كردند تا به عذيب الهجانات رسيدند و در اين منزل بود كه چهار تن از انصار و ياوران امام (عليه السلام) به اردوى همايونى ملحق شدند و آنها عبارت بودند از:
هلال بن نافع مرادى، عمروالصيداوى، سعيد بن ابى ذر غفارى، عبيداللاه‏لمذحجى و چند نفر ديگر در منازل قبل يا احيانا بعد به حضرت پيوستند مانند:
حبيب بن مظاهر اسدى، مسلم بن عوسجه و عابس بن سبيب شاكرى و امثال اينها.
و قبلا گفتيم وقتى چهار تن ياد شده خواستند به امام (عليه السلام) بپيوندند حر مانع شد ولى با پرخاش و درشتى امام (عليه السلام) مواجه شد و بناچار دست از آنها برداشت.
بارى وقتى اين چهار نفر وارد اردوى امام (عليه السلام) شدند حضرت و صحابه آنها را استقبال كرده و با احترام ايشان را وارد اردو نمودند حضرت پس از گفتن خوش آمد و مرحبا نمودن فرمودند: ما ورائكم بالكوفة ياران از كوفه چه خبر داريد؟
عرض كردند: بزرگان كوفه گرفتار حب دنيا و مال شده ولى ضعفا و فقراء آنها دلهايشان با شما است و شمشيرهايشان به نفع دشمن كار مى‏كند.
حضرت فرمودند از قيس بن مسهر صيداوى چه خبر داريد؟ نامه مرا رسانيد يا نه؟ عرض كردند: قربان گماشتگان حصين بن نمير او را گرفتند و كتف بسته وى را به حضور پسر مرجانه بردند و او ابتداء فرمان داد آن مظلوم را مثله كردند و بعد سرش را بريدند.
چون حضرت اين خبر را شنيدند اشگ در چشمانشان پر شد و سرازير گشت و اين آيه را خواندند:
و منهم من قى نحبه و منهم من ينتظر.
مرحوم سيد بن طاووس در لهوف مى‏نويسد:
در منزل عذيب الهجانات نامه‏اى از ابن زياد به حر رسيد و او را در آن ملامت و سرزنش كرده بود كه چرا با احترام با حسين بن على عليهما السلام سلوك مى‏كنى و چرا سخت‏گيرى نكردى، در صورتى كه به كوفه نمى‏آيد مگذار به جاى ديگر رود.
حر وقتى از مضمون نامه مطلع شد بر خود پيچيد، صبر كرد تا وقتى كه حضرت خواست از عذيب الهجانات حركت كند حضرت را از حركت ممانعت نمود.
امام (عليه السلام) فرمودند: آيا به ما نگفتى ما از بيراهه هر جا كه خواهيم برويم، اكنون چرا مانع مى‏شوى؟
حر عرض كرد: چنين بود كه مى‏فرمائيد ولى از ابن زياد به تازگى نامه‏اى رسيده و طى آن من را مامور ساخته تا كار را بر شما سخت بگيرم نگذارم به هيچ جا تشريف ببريد.
حضرت فرمودند: لا حول و لا قوة الا بالله سپس در همان جا مجلسى ترتيب داده و خطبه‏اى خواندند مشتمل بر حمد خدا و نعت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) و سپس رو به اصحاب كردند و فرمودند:
قد نزل من الامر ما قد ترون امر من و كار من به اينجا رسيده كه مى‏بينيد گويا دنيا از ما برگشته و مردم زمانه جملگى از حق دست كشيده‏اند، ابواب بلاها باز شده و راههاى عافيت و امنيت به روى ما بسته گرديده است ولى با اين همه دل من استوار و محكم و نظرم به رحمت پروردگار اميدوار مى‏باشد...
اصحاب پس از شنيدن كلمات جانسوز امام (عليه السلام) هر كدام سخنانى ايراد كرده و از آن وجود مبارك دلجوئى كرده و عهد و ميثاق خود مبنى بر نصرت و يارى امام (عليه السلام) و اهل بيتش را تاكيد و تاييد نمودند.
ابو مخنف مى‏نويسد:
حضرت به حر فرمودند: ما را واگذار تا به غاضريه فرود آئيم يا سمت نينوا رويم.
حر عرض كرد: به خدا قسم نمى‏شود، ابن زياد بر من جاسوسانى گماشته كه همه گفتار و رفتار مرا به او خبر مى‏دهند.
چون اصحاب امام (عليه السلام) اين گونه خيرگى و جسارت و بى ادبى را از اهل كوفه ديدند عرق غيرت و حميت ايشان به جوش آمد و گويا لبهاى خود را از غضب با دندان گزيدند لذا مانند زهير و عابس و هلال كه سرشان براى قتال و جدال با مخالفين درد مى‏كرد محضر امام آمده و تعظيم كردند و عرضه داشتند:
فدايت شويم به ما اذن بده و مرخصمان كن تا با اين گروه طاغى و ياغى با شمشير جواب دهيم، چه از جان شما مى‏خواهند نه مى‏گذارند برگردى و نه مى‏گذارند سر به بيابان بگذارى.
حضرت فرمود: من خوش ندارم ابتداء به جنگ نمايم.
اصحاب كه چنين سخنى از امام (عليه السلام) شنيدند على رغم ميل باطنى خود كه هر آن مى‏خواستند دست به تيغ بى دريغ كرده و خرمن عمر آن نابكاران را طعمه آتش شمشيرها نمايند اطاعت امر نموده و خود را نگاه داشته و منتظر شدند كه حضرت چه وقت بايشان فرمان جهاد و اذن جان نثارى دهند.

٥٨) كلمه ختلى به فتح خاء و سكون تاء منسوب است به ختل كه ناحيه‏اى است از بدخشان و اسبهاى خوبى داشته شاعر مى‏گويد:
ما كه با نام و داغ سلطانيم ختلى به كه خوشترك رانيم
۱۴
مقتل الحسين

كسانى كه امام (عليه السلام) از ايشان طلب يارى كردند مولف گويد:
طبق مدارك معتبر بطور قطع و يقين امام معصوم (عليه السلام) از تمام جزئيات مطّلع بوده و همه وقايع و حوادث ماضى و حال و آينده را مى‏دانند لذا بر اين اساس حضرت خامس آل عبا از زمانى كه مدينه را ترك نموده و به مكه و از آنجا منزل به منزل بطرف عراق و به قصد كوفه حركت كردند از تمام رويدادهاى بين راه قبل از وقوع آگاه بوده و به علم امامت مى‏دانستند پيش از رسيدن به كوفه خود و اصحابشان شهيد مى‏شوند و نيز مى‏دانستند چه كسى به ايشان ملحق شده و چه كسى از اين فيض عظيم بى بهره مى‏ماند ولى مع ذالك بجهت اتمام حجت و به مقتضاى ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينة(٥٩) از بدو حركت و ابتداء اين سفر روحانى به هر كه مى‏رسيدند طلب نصرت و يارى مى‏كردند، برخى سعادت يارشان مى‏شد و بعضى از آن بى بهره مى‏ماندند، افرادى كه امام (عليه السلام) از ايشان استنصار نموده‏اند طبق استقصاء برخى از اهل تحقيق عبارتند از:
١ - اقوام و اصحاب حضرت چه آنكه آن جناب خطاب به آنها فرمودند:
من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا انشاء الله تعالى.
يعنى: هر كه خون دل خود را در راه ما اهل بيت مى‏خواهد بذل كند و آرزوى ملاقات خدا را دارد با ما كوچ كند چه آنكه بامداد و سحرگاه فردا من انشاء الله حركت خواهم كرد.
٢ - عبادل اربعه يعنى: عبدالله بن عباس، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير.
حضرت از چهار تن ايشان طلب نصرت كردند منتهى هر كدام عذرى آوردند و از اين فيض محروم گشتند منتهى عبدالله بن جعفر دو پسر خود محمد و عون را همراه حضرت فرستاد و گفت: من نيز پس از فراغت از مناسك حج به شما ملحق خواهم شد.
٣ - زهير بن قين بجلى كه قبلا عثمانى بود و وقتى حضرت از او استنصار كردند بشرحى كه قبلا مرقوم شد به چاكرى آستان افتخار آفرين آن جناب سرافراز گرديد و انصافا در ركاب آن جناب مخلصانه جانفشانى نمود.
٤ - مرحوم مجلسى در بحار روايت نموده كه عمرو بن قيس با پسر عمش در منزل قصر بنى مقاتل خدمت سرور آزادگان مشرف شدند، امام (عليه السلام) بايشان فرمودند:
جئتما لنصرتى؟ آيا شما دو تن به يارى و كمك من آمده‏ايد يا نه؟
آن بى سعادت‏ها گفتند: خير، البته عمرو بن قيس اين طور عذر آورد:
من مردى كثير السن و كثير الدين و كثيرالعيال هستم و از طرفى امانات مردم نزدم بسيار جمع شده مى‏ترسم اگر در اين سفر با شما بيايم اين امانات ضايع و تلف شود.
و پسر عمش نيز عذرى مشابه همين آورد.
حضرت فرمودند: پس از نزد من برخيزيد و برويد و اينجا نمانيد زيرا ممكن است صداى غريبى مرا بشنويد چه آنكه هر كس صداى غربت مرا بشنود و بيارى من نيايد اهل نجات نخواهد بود.
٥ - هرثمة بن مسلم، حضرت وقتى از وى طلب نصرت كردند،
آن بى سعادت گفت: دخترى دارم در كوفه گذاشتم كه اگر به نصرت شما بيايم مى‏ترسم آزار ابن زياد به او برسد و بدين بهانه نصرت پسر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را ترك نمود.
٦ - لشگر حر بن يزيد رياحى كه ابتداء حضرت به آنها و مركب هايشان آب داد و بعد نماز ظهر را جماعة با آن جناب خواندند و پس از آن حضرت خطبه‏اى ايراد نموده و در ضمن آن از ايشان نصرت خواست چنانچه پس از خواندن نماز عصر بطور جماعت دوباره خطبه‏اى ديگر خوانده و از ايشان استنصار كردند ولى آن سيه دلان و خيره سرها در جواب آن حضرت گفتند:
ما ماموريم كه شما را بدست پسر زياد بدهيم.
٧ - عمر بن سعد ملعون، امام (عليه السلام) در شب ششم محرم الحرام كنار شريعه فرات، با اين خبيث خلوت كرده و فرمودند: اى پسر سعد، اگر با من باشى براى تو بهتر است.
آن مخذول گفت: اگر به نصرت تو بيايم مى‏ترسم پسر زياد خانه من را خراب كند.
حضرت فرمودند: من خانه‏اى بهتر برايت بنا مى‏كنم.
گفت: مى‏ترسم باغ و املاك مرا تصرف كند.
حضرت فرمودند: من املاكى بهتر در حجاز بتو مى‏دهم.
گفت: عيال و ناموس و اطفال دارم بر آنها مى‏ترسم.
حضرت كه نام عيال و ناموس و اطفال شنيدند ساكت شده و از آن رو سياه بدبخت رو برگردانيدند.
٨ - طائفه بنى اسد و شرح آن اين است كه:
وقتى عدد لشگر دشمن در كربلاء به سى يا صد و يا چهارصد هزار رسيد على اختلاف الروايات جناب حبيب بن مظاهر در دل شب به طور ناشناس خود را به قبيله بنى اسد رسانيد فرياد زد:
يا قوم هذا عمر بن سعد قد احاط بالحسين اى قوم زندگى بر همه ما حرام است زيرا امام و پيشواى ما در ميان لشگر كوفه و شام گرفتار مانده و راه نجاتى براى حضرت نيست.
با ارشاد و دلالت آن بزرگوار جمعيتى از آنها را برداشت و با خود آورد و چون بنزديك اردوى همايونى رسيدند عمر سعد ملعون از آمدن آنها مطلع شد ارزق شامى را با چهار هزار نفر فرستاد تا نگذارند آنها به اردوى حضرت ملحق شوند، ارزق با سپاهى كه در اختيار داشت بسروقت آنها آمد و جملگى را متفرق ساخت.
٩ - نهمين مورد از استنصار امام (عليه السلام) روز عاشوراء در وسط ميدان بود كه تمام اصحاب و بنى هاشم شهيد شده بودند و به حسب ظاهر كسى كه بتواند آن حضرت را يارى كند نبود، در چنين وقتى حضرت در وسط ميدان با بدنى خسته و دلى سوخته و جگرى داغدار از مرگ جوانان و عزيزان و ياران باوفايش فرمود:
هل من ناصر ينصرنى، هل من معين يعيننى هل من مجير يجيرنى، هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله...
پاسخگو به اين استنصار بحسب عالم معنا چهار نفر و در عالم ظاهر پنج كس بودند باين شرح:
اما به حسب معنا:
اولين پاسخگو وجود اقدس الهى و ذات پاك ربوبى بود كه فرمود لبيك يا حسين.
دومين پاسخگو تمام فرشتگان آسمان‏ها و كروبين عالم بالا بودند.
سومين پاسخگو ارواح همه انبياء و اوصياء و اولياء و صديقين بودند.
چهارمين پاسخ دهنده و اجابت كننده اين دعوت اجنه و پريان و كل ذرات عالم امكان از مجردات و غير مجردات عالم علوى و سفلى بودند كه جملگى به زبان تكوينى اظهار كردند لبيك لبيك لبيك...
و اما در عالم ظاهر:
اولين نفر وجود مقدس حضرت على بن الحسين امام سجاد (عليه السلام) بود كه با داشتن بيمارى و بدنى سوزان از تب دعوت پدر را اجابت كرد صدا زد:
عمه جان شمشير و عصاء مرا بياور كه شرح اين فراز بعدا انشاء الله خواهد آمد.
دومين نفر حضرت شاهزاده اصغر يعنى طفل شش ماهه امام (عليه السلام) بود كه در قنداق تكان خورد و بدين ترتيب خود را براى يارى پدر آماده و مهيا نشان داد.
سومين نفر جناب عبدالله بن الحسن (عليه السلام) كه كودكى يازده ساله بود دعوت امام (عليه السلام) را اجابت كرد.
چهارم عبدالله بن الحسين كه فرزند خود امام (عليه السلام) بود اعلام آمادگى كرد، اين طفل يكساعت بود كه در روز عاشوراء هنگامى كه تمام بلاها و گرفتاريها و غموم و هموم عالم حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) را احاطه كرده و شدت اضطراب و پريشانى اهل بيت محترم آنحضرت بود بدنيا آمد و مادرش او را در لفافه‏اى پيچيد و بدست كنيزى داد و گفت او را در ميدان بدست آقايش بده تا براى او نامگذارى كند و شرح اين واقعه دلخراش و حادثه جانگداز كه عرش الهى را قطعا لرزانده است انشاء الله عنقريب خواهد آمد.
پنجم وجود مبارك عليا مخدره حضرت زينب كبرى سلام الله عليها بود كه وقتى به نصرت امام (عليه السلام) در ميدان آمد كه آن جناب روى خاك خوابيده بودند در حالى كه در بدن جاى سالمى وجود نداشت و شرح اين مصيبت عظمى و جانكاه انشاء الله بزودى بيان خواهد شد.
فصل نهم : رسيدن اردوى كيوان شكوه به زمين پر بلاء يعنى كربلاء و وقايع و حوادث در آن تا شب عاشوراء مژده‏اى قربانيان كاين كعبه كوى وفاست چند روز ديگر اى ياران گلستانست اين گر چه پاى عاشقان از اشگ خونين در گل است اين چمن اى عندليبان وادى كرب بلاست پر ز گل از لاله جسم شهيدانست اين غم نباشدتاجنان ازاينمكان يكمنزل است هنگامى كه حضرت با اصحاب و از طرفى حر با لشگرش در منزل عذيب الهجانات بودند به روايت مرحوم سيد در لهوف نامه‏اى از ابن زياد ملعون به حر بن يزيد رياحى رسيد در آن نامه پسر زياد حر را مورد ملامت و نكوهش قرار داده بود كه چرا با ابى عبدالله (عليه السلام) خوش سلوكى كرده و چرا كار را بر وى و اصحابش سخت نگرفته است اين نامه كه به حر رسيد خوف و ترس او را گرفت از اينرو از آن ببعد شروع به سخت‏گيرى كرد به طورى كه گاهى از حركت و سير نمودن حضرت و اصحابش جلوگيرى مى‏كرد و زمانى دست بر مى‏داشت بهر طرف كه مى‏خواستند آنها را مى‏برد بارى سواران را روى مراكب و مخدرات و اطفال را در ميان كجاوه‏ها در اين بيابان و صحراى گرم و سوزان به راست و چپ مى‏برد و نمى‏گذارد كه با اختيار خودشان بهر طرفى كه مى‏خواهند بروند و به همين نحو دشت و بيابان را مى‏پيمودند تا به زمين لم يزرع و بى آب و علفى رسيدند و چون در نامه‏اى كه پسر زياد ملعون به حر نوشته بود وى را مكلف كرده بود كه امام (عليه السلام) و اصحابش را در بيابانى بى آب و علف فرود آورد حر به اين وادى كه رسيدند نگذارد از آنجا به موضع ديگر روند و هر چند امام (عليه السلام) اصرار فرمود كه بگذارد در نينوا يا غاضريه منزل نمائيم وى مانع شد و گفت:
پسر زياد جاسوسى بر من گماشته كه مراقب اعمال و حركات من باشد و باو خبر دهد كه فرامين و دستورهايش را عينا عمل كرده‏ام يا نه و چون مرا موظف نموده شما را در سرزمينى بى آب و علف پياده كنم از اينرو نمى‏توانم بگذارم از اينجا به موضعى ديگر برويد لذا آن حضرت با اهل بيت و يارانش در آن بيابان خشك و بى آب و علف فرود آمدند و پس از قرار گرفتن روى زمين ناگاه هيبتى از آن سرزمين بر تمام دلها مستولى شد حضرت فرمودند:
ما اسم هذه الارض؟ نام اين سرزمين چيست؟
قالوا كربلاء گفتند: نامش كربلاء است.
حضرت فرمودند: به زير بيائيد و ديگر حركت نكنيد كه آخر منزل ما اينجا است، اينجاست محطّ رحال ما، اينجاست محل ريختن خون ما، اينجاست محل قبور ما و زمين و خاكى كه جدم وعده آنرا به من داده‏ همين است به فرموده امام (عليه السلام) تمام ياران و اصحاب از اسبها بزير آمده و لشگر حر نيز در مقابل اردوى امام مظلوم فرود آمدند.
مقاله ابو مخنف در مقتل در مقتل ابو مخنف آمده است كه چون مركب حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) به زمين محنت بار كربلاء رسيد قدم برنداشت هر چه حضرت بر آن هى زد اسب گام از گام پيش نگذاشت امام (عليه السلام) مركب ديگر طلبيد و سوار شد آن حيوان نيز حركت نكرد، فلم يزل يركب (عليه السلام) فرسا فرسا حتى ركب ستة افراس حضرت شش اسب عوض كرد هيچ كدام قدم برنداشتند حضرت رو به ياران كرد و فرمود:
اى موضع هذه اين زمين چه زمينى است؟
عرض كردند: غاضريه است.
حضرت فرمودند: شايد نام ديگر هم داشته باشد.
عرض كردند: بلى شاطى‏ء الفرات هم مى‏نامند.
فرمودند: اسم ديگر هم دارد؟
عرض كردند: بلى به آن كربلاء هم مى‏گويند.
حضرت فرمودند: آسوده شدم فتنفس الصعداء وبكى بكاء شديدا و قال: والله ارض كرب و بلاء والله هيهنا يقتل الرجال، هيهنا والله ترمل النسوان، هيهنا والله تذبح الاطفال و هيهنا والله تهتك الحريم فانزلوا بنا يا كرام فهيهنا محل قبورنا.
پس آه سردى از دل پر درد كشيد و گريه شديد نمود و فرمود:
بخدا قسم زمين كرب و بلاء همين است، بخدا اينجا مردان ما را مى‏كشند، بخدا قسم اينجا زنان ما بيوه مى‏شوند، بخدا قسم اينجا كودكان ما را سر مى‏برند، بخدا قسم اينجا پرده حرمت ما دريده مى‏شود، پس اى جوان مردان فرود آئيد، اينجاست محل گورهاى ما...
شعر بار بگشائيد اينجا خون ما خواهند ريخت بار بگشائيد آتش بر خيام اينجا زنند بار بگشائيد اينجا كوفيان بى حياء آبروى ما به خاك كربلاء خواهند ريخت گرد بر رخسار آل مصطفى خواهند ريخت خون نور ديده شير خدا خواهند ريخت سپس حضرت از مركب پياده شدند و به محض اينكه قدم مبارك امام (عليه السلام) به خاك كربلاء رسيد خاك تغيير كرد و رنگش زرد شد و از آن غبارى برخاست بر رو و موى حضرت نشست.
مولف گويد: به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد نزول اجلال موكب همايونى حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) در كربلاء روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال شصت و يك هجرى بوده است.
اشعار مرحوم سيد على مداح در فضيلت زمين كربلاء اى كربلاء ز عرش معلى تو برترى فخريه كن كه مركز انوار داورى كى مى‏تواند كعبه كند با تو همسرى؟! گر كعبه را منى است تو را است قتلگاه زمزم نيرزد پيش فراتت به پر كاه رخشان به پيش كعبه تو چون بدر انورى اى كربلاء بناز تو اى خاك مشكبار جسم عزيز فاطمه بگرفت در كنار اى كربلاء صفاى تو بالاتر از صفا گويد چه بوى خلد آيا خاك جان فزا تو خوابگاه نور دو چشم پيمبرى خاك تو اى زمين بلا برتر از بهشت بهرت چنين ز روز ازل بود سرنوشت خاكت چو كيمياست تو كبريت احمرى آب فرات در نظر اهل دل، بقاست سرشار در تو متصلا رحمت خداست رخشان چو ماه چارده خورشيد انورى اى كربلاء قرار ز دل‏ها تو برده‏اى آن در پر بها كه تو در خود نهفته‏اى خاكت بسان مشگ مداما معطرى آه از دمى كه آن شه عطشان ز روى زين دشمن به دور او به ميان همچنان نگين آسوده از حساب تو در روز محشرى نازم تو را كه منبع انهار كوثرى در وصف تو هر آنچه بگويم فزون‏ترى كى مى‏تواند كعبه كند با تو همسرى؟! آنجا اگر صفاست تو را هست خيمه گاه مشعر ستاره‏اى است توباشى به مثل ماه رخشان به پيش كعبه تو چون بدر انورى جا دارد ار به عرش نمائى تو افتخار خيل ملك بطوف تو هر ليل و هر نهار آرامگاه مظهر حق سبط مصطفى هم كعبه حقيقت و هم سرچشمه بقا تو خوابگاه نور دو چشم پيمبرى با خون حلق سبط نبى گشته‏اى سرشت بادست قدرت حق بنهاداست درتو خشت خاكت چو كيمياست تو كبريت احمرى يكذره‏اش ز خاك تو بهتر ز كيمياست آن تربت شريف كه بر دردها شفاست رخشان چو ماه چارده خورشيد انورى ز اول زمام عقل، ز سرها ربوده‏اى دارى خبر كه جسم كه در بر گرفته‏اى؟ خاكت بسان مشگ مداما معطرى با جسم پاره پاره بيفتاد بر زمين ديگر بس است سيد مداح دل غمين آسوده از حساب تو در روز محشرى وقايع روز اول ورود حضرت امام حسين (عليه السلام) (دوم محرم) به سرزمين پر بلاء كربلاء طبق تحقيقى كه نموده‏ايم وقايع روز ورود حضرت امام حسين (عليه السلام) به سرزمين غم بار كربلاء چهار واقعه است به اين شرح:
١ - مرحوم شيخ طريحى در كتاب مجمع فرموده:
مروى است امام (عليه السلام) نواحى اطراف مكانى كه بعدا قبر آن حضرت شد را از اهل نينوى و غاضريه به شصت هزار درهم خريده و سپس آن را به خودشان تصدق فرمود مشروط به اينكه زوار قبر مطهرش را ارشاد و راهنمائى كرده و آنها را سه روز ضيافت و پذيرائى نمايند.
و از عبارت مرحوم شيخ بهائى در كشكول ظاهر مى‏شود كه اين واقعه در روز دوم محرم يعنى روز ورود امام (عليه السلام) به سرزمين كربلاء واقع شده است، ايشان در كشكول فرموده:
چون حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) به كربلاء نزول اجلال فرمود ساكنين آنجا را احضار كرد و اطراف و نواحى قبر خود را از اهل نينوا و غاضريه به مبلغ شصت هزار درهم خريد و به آنها بخشيد بشرط اينكه مردم را به قبر آن حضرت دلالت كنند و زائرين قبر مطهر را تا سه روز ضيافت و ميهمانى نمايند.
مولف گويد:
در خبرى وارد شده است كه امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
مساحت حرم آن حضرت كه خريده شد چهار ميل در چهار ميل بود كه بر اولاد و محبين حضرت حلال و بر ديگران حرام مى‏باشد.
معلوم باشد كه مسافت هر ميل به مقدار منتهى اليه شعاع چشم در روى زمين بوده كه آنرا به مقدار چهار هزار ذراع تعيين نموده‏اند.
٢ - در كتاب مهيج الاحزان آمده است: وقتى اردوى كيوان شكوه به كربلاء وارد شد و در آن سرزمين پر بلاء رحل اقامت انداختند عليا مخدره‏ام كلثوم خدمت برادر رسيد و عرض كرد: برادر اين وادى بسيار هولناك و وحشت‏زا مى‏باشد چه آنكه از هنگامى كه پاى من به اين وادى رسيده هول و وحشت عظيمى در من پيدا شده.
امام (عليه السلام) فرمودند: خواهرم در زمان پدرم هنگامى كه باتفاق آن حضرت و برادرم به صفين مى‏رفتيم عبورمان به اين سرزمين افتاد پياده شده و استراحت نموديم پدرم سر مباركش را در دامن برادرم گذارد و ساعتى خوابيد و من بالاى سر آن حضرت نشستم، پس از آنكه از خواب برخاست شديد و سخت مى‏گريست، برادرم سبب گريه را جويا شد؟
پدرم فرمود: در خواب ديدم گويا اين وادى دريائى است از خون و فرزندم حسين در آن غوطه مى‏خورد و در حال غرق شدن پيوسته استغاثه مى‏كند و كسى پناهش نمى‏دهد، سپس روى مبارك به من نمود و فرمود:
اى ابا عبدالله هنگام اين واقعه هولناك چه گونه خواهى بود و چه خواهى كرد؟
عرض كردم: چاره‏اى برايم نيست غير از صبر كردن.
٣ - مرحوم سيد در لهوف فرموده: وقتى اردوى كيوان شكوه حضرت به سرزمين پر بلاء كربلاء رسيده و در آن فرود آمدند حضرت امام حسين (عليه السلام) در گوشه‏اى نشسته و اصحاب و غلامان مشغول برپا كردن خيام شدند حضرت در حاليكه شمشير خود را اصلاح مى‏فرمودند با دلى سوخته با پروردگار مناجات مى‏كردند و از روزگار شكايت نموده و در بى اعتبارى آن اين اشعار را مى‏خواندند.
ياد هراف لك من خليل من طالب و صاحب قتيل و انما الامر الى الجليل كم لك بالاشراق و الاصيل والدهر لا يقنع بالبديل و كل حى سالك سبيلى يعنى: اى روزگار اف بر تو باد كه بد دوستى هستى، چه بسيار در بامداد و شام طالب حق و يار خود را كشته‏اى، روزگار بدل و عوض قبول نمى‏كند، فقط كار واگذارده شده به خداوند بزرگ است و هر زنده‏اى بر اين راه كه من روم رفتنى است.
شاعرى اين اشعار را به نظرم فارسى در آورده و گفته است:
اى چرخ اف در دوستى بادت كه خواهى آغشته در خون از هواخواهى و يارى هر زنده‏اى بايد به پيمايد ره من حالى كه نزديك است وقت كوچ كردن بينى بهر صبحى و در هر شامگاهى وين چرخ نبود قانع از گل بر گياهى گيتى ندارد غير از اين رسمى و راهى جز بارگاه عزتش نبود پناهى راوى مى‏گويد: حضرت عليا مخدره زينب كبرى سلام الله عليها وقتى اين اشعار را شنيد خدمت برادر عرض كرد: برادرم كسى اين سخن را مى‏گويد كه به كشته شدن خويش يقين كرده باشد.
حضرت فرمودند: آرى خواهرم.
حضرت زينب سلام الله عليها عرضه داشت: آه چه مصيبتى!! حسين (عليه السلام) خبر مرگ خود را به من مى‏دهد.
راوى گفت: تمام زنان گريان شدند و سيلى به صورتهاى خود زده و گريبانها را چاك كردند.
عليا مخدره حضرت ام كلثوم سلام الله عليها پيوسته فرياد مى‏زد و مى‏فرمود: اى واى، يا محمد، اى واى يا على، اى واى، اى مادر، اى واى برادر، اى واى حسين، اى واى از بيچارگى كه پس از تو در پيش داريم، اى ابا عبدالله.
راوى مى‏گويد: امام (عليه السلام) خواهر را تسلى داد و فرمود: خواهرم تو به وعده‏هاى الهى دلگرم باش كه ساكنين آسمانها همه فانى مى‏شوند و اهل زمين همه مى‏ميرند و همه مخلوقات از بين مى‏روند، سپس فرمود: خواهرم ام كلثوم و شما زينب و شما اى فاطمه و شما اى رباب توجه كنيد! بعد از كشته شدن من گريبان چاك نكنيد و صورت مخراشيد و سخنان بيهوده مگوئيد.
و به روايت ديگر، عليا مخدره حضرت زينب كه در گوشه‏اى با زنان و دختران حرم نشسته بود همينكه مضمون ابيات را شنيد سر برهنه و دامن كشان بيرون؛ و همى آمد تا خدمت برادر رسيد و عرض كرد: آه چه مصيبتى!! اى كاش مرگ به زندگى من خاتمه مى‏داد، امروز حس مى‏كنم كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن مجتبى را از دست داده‏ام، اى يادگار گذشتگان و اى پناه بازماندگان.
امام حسين (عليه السلام) نگاهى به خواهر كرد و فرمود: خواهرم شيطان صبر تو را از دستت نگيرد.
عرضه داشت: پدر و مادرم به فدايت، راستى بهمين زودى كشته مى‏شوى؟! اى من به فدايت، گريه راه گلوى امام (عليه السلام) را گرفت و چشمهاى مباركش از اشگ پر شد و سپس فرمود:
اگر مرغ قطا را به حال خود مى‏گذاشتند در آشيانه خود مى‏خوابيد.
حضرت زينب سلام الله عليها عرض كرد: واويلا، تو به ظلم و جور كشته مى‏شوى؟
اين زخم بر دل زينب عميق‏تر و تحملش مشكل‏تر است، سپس گريبان چاك زد و بيهوش افتاد امام (عليه السلام) آب بر سر و صورت خواهر پاشيد تا بهوش آمد، سپس در تسلى دادن او سعى بليغ فرمود و مصائب پدر و مادر و جدش را يادآور شد.
٤ - مرحوم مجلسى در جلاء العيون مى‏فرمايد:
چون حضرت خامس آل عبا به زمين كربلاء وارد شد اصحاب خود را طلبيد و در پيش خويش نشاند و سپس خطبه‏اى در نهايت فصاحت و بلاغت ايراد فرمود.
ناگفته نماند، مرحوم سيد اين واقعه را قبل از ورود به زمين كربلاء نقل مى‏نمايد.
بهر صورت حضرت بعد از خواندن خطبه فرمودند:
اى ياران قد نزل من الأمر ما ترون و ان الدنيا قد تغيرت و تنكرت...
مضمون فرمايش حضرت اينستكه: اى اصحاب من كار ما به اينجا رسيده كه مى‏بينيد، دنيا از ما رو بگردانيده و جرعه زندگانى ما به آخر رسيده و مردم دست از حق برداشته و بر باطل جمع شده‏اند هر كه به خدا و رسول و روز جزا ايمان دارد بايد از دنيا رو بتابد و مشتاق لقاى پروردگار خود گردد زيرا كه شهادت در راه حق مورث سعادت ابدى است و زندگى با ستمكاران براى مومنان جز محنت و مشقت ثمره ديگرى ندارد.
شعر بال، بازان را سوى سلطان برد قبله ظاهر پرستان روى زن بال، زاغان را به گورستان برد قبله باطن پرستان ذوالمنن خلاصه كلام، امام (عليه السلام) فصلى مشبع از بى اعتبارى دنياى دون و مردم رذل زمانه فرمود و اظهار دلتنگى نمود.
يكى از جان نثاران و عاشقان آن حضرت كه نام نامى وى زهير بن قين بجلى بود از جا برخاست و با قلبى آكنده از محبت به آن سرور عرضه داشت:
يابن رسول الله، سمعنا مقالتك ولو كانت الدنيا لنا باقية و كنا فيه مخلدين لاثرن النهوض معك عل الاقامة فيها.
اى فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمايشات شما را به گوش دل شنيديم اگر چه ما دنيا را فانى و ناچيز و زندگى در آن را هيچ مى‏دانيم ولى بر فرض محال اگر دنيا هميشه براى ما باقى و پايدار باشد هر آينه ما دست از نوكرى و چاكرى تو بر نمى‏داريم و اين منصب را به سلطنت دو جهان نمى‏دهيم، كشته شدن در راه تو را به بقاى ابدى اختيار مى‏كنيم.
شعر
آسان نبود صحبت ما و شما بهم بيگانه را به آتش حسرت بسوختيم مشكل بود محبت شاه و گدا بهم تا عشق كرد ما و تو را آشنا بهم كلام زهير كه به اينجا رسيد فوثب هلال بن نافع البجلى يكى ديگر از دلباختگان و عاشقان حضرت ابى عبدالله (عليه السلام) كه دست پرورده كمر بسته شاه مردان آقا اميرالمومنين (عليه السلام) بود و نام والا مقامش هلال بن نافع بجلى بود سپند آسا از جا برخاست عرض كرد:
شعر
اى فراقت مرگ، وصلت زندگى عاشقان با صد هزاران ابتلاء عاشقان را جان بود قربان دوست خاك پايت مايه پايندگى مى‏نخواهند از خدا غير از بلاء باكشان از آتش هجران اوست يابن رسول الله جد و پدر و برادرت هميشه در دنيا گرفتار محنت و ابتلاء بودند، از دست امت چه رنجها ديدند فدايت شوم، اين گروه مكار و حيله‏گر آنچه از نكث عهد و شكستن پيمان و بيعت كردند آنچه همه كردند بخود ضرر رسانيدند والله ما كرهنا لقاء ربنا انا على نياتنا و بصائر نانوالى من والاك و نعادى من عاداك بخدا قسم كه ما از ديدار پروردگار كراهت نداريم ما با نيت درست و عزم صحيح با تو بيعت كرديم با دوستان تو دوستيم و با دشمنان تو دشمن مى‏باشيم.
فرد
تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك باور مكن كه دست ز دامن بدارمت سپس زاهد عابد و عاشق بلاكش برير بن خضير همدانى از جا برخاست، عرض كرد:
قربانت شوم‏
شعر صد سال اگر به تير بلا جان سپر كنم گر بى تو سر ز خاك برارم به روز حشر تا تن به خاك و خون ندهم در وفاى تو آگاهى از سِنان سَنان لعين ولى حاشا كه يك زمان ز تو قطع نظر كنم تا خاك هست در صف محشر بسر كنم باور مكن كه از سر كويت سفر كنم آن فرصتم مباد كه از وى حذر كنم فوالله يابن رسول الله لقد من الله علينا ان نقاتل بين يديك و تفطع فيك اعضائنا ثم يكون جدك شفيعنا يوم المعاد.
به ذات آن خدائى كه بجان ما منت نهاده كه در راه چون تو جانانى جانها فدا كنيم و لباس تن را در مصيبت تو پاره پاره كنيم تا در محشر شافع ما جد تو پيغمبر باشد.
بارى آن دلباختگان سيدالشهداء (عليه السلام) محض دلجوئى دل غم پرور آن سرور سخنانى ايراد كرده و مقالاتى را ابراز داشتند و حضرت نيز در حق آنها دعاء خير فرمود.
مرحوم ابن شهر آشوب مى‏نويسد:
ثم نظر اليهم فبكى ساعة سپس حضرت ساعتى بر قد و قامت اصحاب و جوانان نگريست و مانند باران اشگ ريخت و بفرموده صاحب بيت الاحزان كسى ندانست كه در قلب مرحمت منزلش چه خطور كرد كه تا يكساعت حضرت مى‏گريست و ساكت نمى‏شد، سپس روى مبارك بجانب آسمان كرد و مشغول مناجات با حضرت قاضى الحاجات شد و كلماتى چند بيان فرمود كه قلبهاى دوستان را كباب و ديده‏هاى ايشان را پر آب نمود از آن جمله فرمود:
اللهم انا عترة نبيك محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و قد اخرجنا و طردنا و ازعجنا عن حرم جدنا و قعدت بنو امية علينا اللهم فخذ لنا بحقنا و انصرنا على القوم الظالمين. بارالها ما عترت پيغمبر برگزيده توايم كه ما را از وطن مالوفمان بيرون كردند و آواره نمودند و بترس و واهمه انداختند و از حرم جدمان دور و از جوارش مهجور نمودند، بنى اميه بجاى ما قرار گرفته و ظلم‏ها و ستم‏ها بر ما نمودند، بار خدايا حق ما را از ايشان بستان و ما را بر گروه ظالمين نصرت بده.
٥ - مرحوم مجلسى در كتاب بحار از امام باقر (عليه السلام) نقل كرده كه آن جناب فرمودند:
چون جدم وارد زمين كربلاء شد نامه‏اى به برادرش محمد حنفيه و ساير بنى هاشم كه در مدينه بودند نگاشت و در آن خبر ورود و گرفتارى خود را سر بسته باين مضمون مرقوم فرمود:
بسم الله الرحمن الرحيم‏
من الحسين بن على الى محمد بن على و من قبله من بنى هاشم، اما بعد: فكان الدنيا لم تكن والاخرة لم تزل والسلام.
در جلاء العيون فارسى ترجمه نامه امام (عليه السلام) را اينطور ترقيم نموده:
اين نامه‏اى است از حسين بن على به سوى محمد بن على و هر كه نزد او است از فرزندان هاشم: اما بعد:
بدانيد دنيا را چنان قرار داديم كه هرگز نبود و آخرت را دايم و باقى مى‏دانيم، آخرت را بر دنيا اختيار كرده و از دنيا چشم پوشيديم والسلام.
بيت *
شما با خانمان خود بمانيد كه ما بى خانمان بوديم و رفتيم ٦ - مرحوم علامه مجلسى از مناقب نقل نموده كه حر بن يزيد رياحى پس از آنكه اردوى امام (عليه السلام) را در كربلاء مجبور به فروند آمدن نمود كاغذى به ابن زياد نوشت و آن ملعون را از ورود امام (عليه السلام) و اصحاب باوفايش به كربلاء مطلع ساخت، چون نامه حر به ابن زياد رسيد و از مضمونش آگاه شد نامه‏اى خدمت سلطان دنيا و آخرت باين مضمون نوشت:
يا حسين قد بلغنى وصولك بكربلاء اى حسين خبر آمدن تو به زمين كربلاء به گوش من رسيد و قد كتب الى اميرالمومنين يزيد ان لا اوسد الى الوثير و لا اشبع من الخميرا و الحقك الى اللطيف الخبير او ترجع الى حكمى و حكم يزيد بن معاوية
يعنى: اى حسين خبر نازل شدن تو و ورودت به كربلاء به من رسيد و به تحقيق كه اميرالمومنين يزيد نامه به من نوشته است به اين مضمون كه سر خود را بر بالش نرم نگذارم و از نان گندم سير نخورم تا اينكه تو را به قتل رسانده و به خداوند لطيف خبير ملحق سازم يا اينكه برگردى و تابع حكم من و حكم يزيد بن معاويه شوى.
نامه را به سوى تندرو و باد رفتار داد تا آنرا به حضرت سيدالكونين امام برساند چون قاصد نامه را گرفت خود را با سرعت به كربلاء رسانيد سراغ سراپرده امام را گرفت و خود را به آنجا رساند از حاجب اذن دخول خواست، حاجب مراتب را محضر مبارك امام (عليه السلام) عرض كرد و خاطرنشان كرد كه از جانب عبيدالله عنيد و مخدول قاصدى حامل پيغام و نامه مى‏باشد آيا مأذون است محضر مباركتان مشرف شود يا نه؟
حضرت قاصد را به درون خيمه طلبيدند، قاصد داخل شد و نامه را تقديم آن جناب كرد، امام (عليه السلام) نامه را باز كرده و مطالعه فرمودند و چون آن كلمات ركيك و سخيف را ملاحظه فرمودند مضامين آن نامه بر رأى جهان آراى امام (عليه السلام) ناپسند و ناخوش آمد.
شعر ز غيرت دل نازكش بر دميد بينداخت آن بى بهاء نامه را سمن جعفرى گشت و گل شنبليد كه تنگ آمد از وى همه خامه را حضرت آن نامه بى ارزش و بى بهاء را به زمين انداختند و فرمودند:
لا افلح الله قوما اشتروا مرضات المخلوق بسخط الخالق.
خداوند رستگار نكند گروهى را كه رضايت و خوشنودى مخلوق را با غضب و سخط خالق معامله كردند.
قاصد پس از اندكى درنگ مطالبه جواب نمود.
حضرت فرمودند: ما عندى جواب حقت عليه كلمة العذاب.
يعنى براى چنين نامه ركيك و سخيفى جوابى نخواهد بود و براى نويسنده آن عذاب پروردگار سزاوار و شايسته مى‏باشد.
قاصد از محضر مبارك امام (عليه السلام) برگشت و خود را به نزد ابن زياد رساند و او را از جريان امر مطلع ساخت، جواب امام (عليه السلام) به طبع آن حرامزاده گران آمده سخت برآشفت و غضب بر او مستولى گشت فى الفور رو به عمر سعد مخذول نمود و گفت: مى‏بينى پسر فاطمه با نامه من چه بى اعتنائى و بى حرمتى نمود، مامورى كه لشگر بردارى و بر حرب او بروى، سپس شروع كرد به جمع آورى لشگر و فوج فوج آن گروه شقاوت پيشه را تدارك مى‏داد و به جنگ آن امام مظلوم مى‏فرستاد و شرح آمدن لشگر و عدد آنها و كيفيت آرايش سپاه كفر بنياد ابن زياد انشاء الله بعدا خواهد آمد.
وقايع روز سوم محرم و روزهاى بعد تا شب عاشوراء در كربلاء پر بلا قبلا گفته شد وقتى قاصد جواب امام (عليه السلام) را براى ابن زياد آورد وى در خشم فرو رفت و به تهيه و جمع آورى لشگر پرداخت از محمد بن ابيطالب موسوى منقول است كه ابن زياد به مسجد جامع رفت و به منبر بر آمد و مردم را به يزيد ترغيب و بر جنگ با حضرت امام حسين (عليه السلام) تحريص نمود و مردم گمراه و طالب دنيا فوج فوج گرد آمدند تا براى كشتن پسر فاطمه سلام الله عليها به كربلاء بروند پس از فراهم شدن سپاه جرار و لشگرى انبوه بنوشته ابو مخنف ابن زياد ملعون ده عَلَم به نام ده سردار ترتيب داد و آنها را به حرب فرزند زهراء اطهر سلام الله عليهما فرستاد.
نام سرداران و ترتيب حركت و ورودشان به سرزمين كربلاء ابو مخنف مى‏نويسد: اولين علم براى پسر سعد بود كه با چهار هزار سوار روانه شدند و روز سوم محرم الحرام به زمين كربلاء وارد گرديدند.
عَلَم دوم تعلق به عروة بن قيس داشت كه با دو هزار سوار حركت كرد.
علم سوم براى سنان بن انس ترتيب داده شد كه وى نيز با چهار هزار سوار حركت نمود و روانه كربلاء شد.
علم چهارم را اختصاص به پسر قعقاع فهرى دادند كه آن نابكار با چهار هزار سوار به كربلاء روانه گرديد.
علم پنجم را به خولى حرامزاده سپردند و به سه هزار سوال مكمل و مسلح روانه‏اش نمودند.
علم ششم براى قشعم ناپاك ترتيب داده شد و با سه هزار سوار مسلح به كربلاء حركت كرد.
علم هفتم براى حصين بن نمير غدار بود كه با هشت هزار سوار به كربلاء رفت.
علم هشتم را به ابو قدار باهلى سپردند و نه هزار سوار همراهش روانه كردند.
علم نهم را به عامر بن صريمه تميمى سپرده و وى را سردار شش هزار سوار نمودند.
علم دهم به شبث بن ربعى ناپاك اختصاص داده شد و وى را سردار ده هزار سوار كرده و روانه كربلايش نمودند لشگر ضلالت پيشه و كفرآئين پسر زياد ملعون با اين طمطراق و آرايش وارد سرزمين كربلاء شده و قاف تا قاف اين سرزمين پر بلاء را گرفته و تمام دشت و هامون را پر كردند.
ناگفته نماند كه اين لشگر از روز سوم محرم تا شب عاشوراء بطور متناوب يكى پس از ديگرى وارد كربلاء شدند و مطابق اين نقل عدد لشگريان پسر زياد كه از روز سوم محرم به بعد وارد كربلاء شدند پنجاه و سه هزار نفر بوده كه با ضميمه شدن عدد سواران حر بن يزيد رياحى به ايشان كه قبلا به كربلاء آمده بودند تعدادشان پنجاه و چهار هزار نفر مى‏گردد.
مقاله مرحوم حائرى در معالى السبطين مرحوم حائرى در كتاب معالى السبطين مى‏نويسد:
طبق آنچه در بعضى از كتب آمده اولين كسى كه پس از ابن سعد از كوفه خارج شد شمر بن ذى الجوشن بود كه با چهار هزار سوار از شهر كوفه بطرف كربلاء بيرون رفت ولى مشهور آنستكه اين ملعون در روز نهم يعنى تاسوعا وارد كربلاء شده است بعضى نيز معتقدند كه وى در همان اوائل محرم يعنى هنگامى كه قشون و سپاه فوج فوج به كربلاء مى‏آمدند به اين سرزمين وارد شده سپس برگشته و براى بار دوم در روز تاسوعا وارد كربلاء گرديده است.
سپس عروة بن قيس با چهار هزار و بعد از او سنان بن انس با چهار هزار نفر و بدنبالش حصين نمير با چهار هزار نفر و بعد از او يزيد بن ركاب كلبى با دو هزار نفر و پس از او فلان مازنى با سه هزار نفر و سپس خولى الاصبح با سه هزار نفر خارج گرديد.
در تعداد نفرات لشگر ابن سعد بين ارباب تاريخ اختلاف است.
در ناسخ التواريخ گويد: به گفته سبط بن جوزى عدد لشگر دشمن شش هزار نفر بوده است.
مرحوم سيد در لهوف و اعثم كوفى و مجلسى عليه الرحمه از محمد بن ابيطالب نقل كرده كه عدد آنها بيست هزار نفر بوده است.
يافعى در مرآت الجنان و محمد بن طلحه شافعى در مطالب السئول گفته‏اند: عدد سپاه دشمن بيست و دو هزار نفر بوده است.
ابن شهر آشوب مى‏گويد: ابن زياد ملعون سى و پنج هزار نفر را مجهز كرده و به كربلاء فرستاد.
شارح شافيه مى‏گويد: عدد لشگر دشمن پنجاه هزار نفر بوده است.
ابو مخنف مى‏نويسد: عدد سپاه ابن زياد كه به كربلاء حاضر شدند هشتاد هزار نفر بوده كه جملگى اهل كوفه بوده و در بينشان شامى، حجازى و بصرى اصلا نبود.
و مورخين ارقام عدد لشگر دشمن را بيش از اينها نيز گفته‏اند، بعضى تعداد آنها را تا صد هزار و برخى تا دويست هزار و بعضى ديگر حتى تا هشتصد هزار نيز ذكر كرده‏اند.
سپس صاحب ناسخ فرموده:
مختار من آن است كه عدد لشگريان پسر سعد ملعون پنجاه و يك هزار يا پنجاه و سه هزار نفر بوده است.
پس از آن مرحوم حائرى فرموده:
بعضى گفته‏اند: عدد لشگر دشمن باندازه‏اى بود كه اگر كسى بر پشته و تپه اى قرار مى‏گرفت تا جائى كه شعاع چشمش كار مى‏كرد اسبها و مردان و شمشيرها و نيزه‏ها را مى‏ديد و كثرت و بسيارى لشگر بقدرى بود كه مى‏توانست آنها را به سيل جارى تشبيه كرده يا بگويد سياهى جمعيت نظير سياهى و تاريكى شب بود يا احيانا صحيح بود آنها را به ملخ‏ها و ريگهاى پراكنده يا قطرات باران ريزان تشبيه نمايد چنانچه در يكى از رجزهاى خود حضرت اين تشبيه آمده، حضرت فرمودند:
و ابن سعد قدرمانى عنوة بجنود كوكوف الهاطلين و نيز دمستانى گفته:
فاظلهتم جنود كالجراد المنتشر مع شمر و ابن سعد كل كذاب اشر بارى از كثرت مراكب و مردان جنگى پهنا دشت سرزمين كربلاء تنگ گرديده بود بطورى كه كمتر جائى را مى‏شد خالى از ستور و سواران ديد چنانچه از بسيارى پرچم‏ها و علم‏ها كه يكى پس از ديگرى قرار گرفته بودند آسمان و فضاى آن نواحى پوشيده شده بود گويا پرده و چادرى بر آسمان از زمين زده بودند.
برخى از مورخين گفته‏اند: از روز سوم محرم تا ششم بازار آهنگران كوفه رائج بوده و غوغا و آشوبى در آن به چشم مى‏خورد و هر كس قدم به اين بازار مى‏گذارد يا شمشير مى‏خريد و يا نيزه و يا تير و يا سر نيزه تهيه مى‏كرد و احيانا اگر اين آلات را داشت براى تيز كردن و صيقل دادن و يا به زهر آب دادن آنها به آنجا مى‏آمد و مقصود همه اين بود كه با اين آلات كشنده خون ريحانه رسول و عزيز بتول را بريزند، عجبا كه تمام تيرهاى اين ناپاكان مسموم بوده و دسته‏اى از آن بى دينان از تيرهاى يك شعبه و برخى از دو شعبه و پاره‏اى از تيرهاى سه شعبه استفاده مى‏كردند...

٥٩) آيه ٤٢ از سوره انفال.

۱۵
مقتل الحسين

وارد شدن عمر بن سعد به سرزمين كربلاء و قاصد فرستادنش نزد امام (عليه السلام) چنانچه قبلا گفته شد در روز سوم محرم الحرام سال شصت و يك هجرى عمر بن سعد ملعون با چهار هزار و بنابر روايتى با شش هزار نفر وارد سرزمين كربلاء شد و به گفته ابى مخنف اولين علمى كه وارد كربلاء گشت علم همين مخذول بود كه با شش هزار مرد جنگى وارد اين سرزمين شده و در كنار فرات سراپرده برپا كردند.
آورده‏اند كه چون ابن سعد با لشگر وارد كربلاء شدند حر بن يزيد رياحى كه قبلا و پيش از آنكه ابن سعد بيايد در كربلاء بود و اساسا او امام (عليه السلام) و اردوى آن حضرت را در اين سرزمين خشك لم يزرع پياده كرده بود بخود آمد و نزد خويش بينديشيد و گفت: البته اين سپاه به حرب خامس آل عبا آمده‏اند و عرصه بر آن حضرت تنگ خواهد شد و سبب من شده‏ام لذا از كرده خود منفعل و شرمسار گرديد و پيوسته خويش را ملامت و مذمت مى‏كرد كه اين چه كارى بود من كردم و سر راه بر عزيز فاطمه سلام الله عليها گرفته و خود و اهل بيت و اصحابش را دچار دشمنان نمودم لذا براى معلوم كردن حال و اينكه آيا لشگر وارد شده با امام (عليه السلام) محاربه خواهند كرد يا نه با دلى افسرده و قلبى حزين و مضطرب برخاست و روى به سراپرده ابن سعد آورد چون وارد شد بر او سلام كرد.
عمر جوابش را داد و از آمدن وى اظهار شادمانى و خوشحالى كرد و اندكى بعد فرمان سپه سالار خود را بيرون آورد و نشان حر داد و افتخار نمود.
حر كه عمر سعد را مستعد براى جنگ و حرب ديد ملول‏تر شده و بر پژمردگى و افسردگيش افزوده شد ولى هيچ نگفت و خود را حفظ كرد و منتظر شد كه كار به كجا مى‏انجامد.
مرحوم مفيد در ارشاد فرموده: چون ابن سعد ستم پيشه در زمين كربلاء آرام گرفت عروة بن قيس احمسى را كه يكى از ناموران كوفه بود طلبيد و به او گفت: برو از ابى عبدالله الحسين بپرس براى چه به اين ديار آمده است؟
عروه خودش يكى از كسانى بود كه براى امام (عليه السلام) نامه داده و آن جناب را به اين سرزمين دعوت كرده بود لذا پس از درخواست ابن سعد چهره‏اش زرد و عرق خجلت و شرمسارى بر پيشانيش ظاهر گرديد، سر بزير انداخت و اندكى بعد سر بر آورد و گفت: اين كار از من نمى‏آيد.
پسر سعد كه ديد وى از رفتن بنزد امام (عليه السلام) امتناع مى‏ورزد رو به لشگريان نمود و گفت: يكى از شما رفته و اين پيغام را برساند، هيچ كس جواب نداد زيرا اكثر آنها محضر امام (عليه السلام) نامه داده و حضرتش را دعوت كرده بودند از اينرو همگى سرها به زير انداختند تا بالاخره كثير بن عبدالله شعبى كه شخصى شجاع و دليرى بى باك و بى اندازه وقيح و بى حيا بود از جا برخاست و گفت: حال كه كسى نمى‏رود من خواهم رفت و اگر بخواهى او را بكشم.
پسر سعد از بى حيائى و بى شرمى او بى حيائى خود را فراموش كرده گفت: نه مى‏خواهم فقط از او بپرسى سبب آمدنش به اين ديار چيست؟
كثير از خيمه بيرون شد در حالى كه تيغى به كمر بسته با تكبر و تبختر خاصى رو به خيام حرم روانه شد به خيمه‏ها كه رسيد به سراغ سراپرده امام (عليه السلام) رفت نزديك خيمه امام (عليه السلام) كه رسيد نعره زد: يا حسين يا حسين حضرت اين صدا بشنيد، رو به اصحاب نمود فرمود:
اين بى ادب كيست كه چنين فرياد مى‏كشد؟
ابو ثمامه صائدى كه پرده دار خيمه امام (عليه السلام) بود پيش رفت او را شناخت، محضر سلطان عالمين آمد عرضه داشت:
فدايت شوم قد جائك شر اهل الارض بدترين اهل روى زمين به سوى شما آمد، ناپاكى است فتاك و بى باكى است سفاك، نامش كثير بن عبدالله شعبى است.
حضرت فرمودند: از او بپرسيد چه مى‏خواهد؟
ابو ثمامه صائدى به سرعت خودش را به او رساند گفت: چه مى‏خواهى؟
گفت: مى‏خواهم به اين خيمه وارد شوم و اشاره به سراپرده جلال و عظمت امام (عليه السلام) نمود.
ابو ثمامه فرمود: بسيار خوب ولى با سلاح نمى‏توانى داخل شوى، سلاح از تن درآور بعد وارد شو.
گفت: اين كار را نكرده و سخن تو را نمى‏شنوم، بلكه با همين حال داخل مى‏شوم.
ابو ثمامه فرمود: من تو را خوب مى‏شناسم، اگر مى‏خواهى بيائى بايد من قبضه شمشير تو را در دست داشته باشم تا تو سوال و جواب كنى و برگردى.
آن نانجيب خنديد و گفت: آن دست اين قبضه را نمى‏تواند بگيرد.
ابو ثمامه گفت: پس مطلب خود را بگوى تا من خدمت امام (عليه السلام) عرض كرده و جواب باز آورم والا لا ادعك تدنوا فانك فاجر والا نمى‏گذارم نزديك شوى زيرا تو فرد فاجر و كافر هستى.
پس آن ناپاك ابا كرد و گفت: چرا اين همه از يك تن واهمه داريد؟
ابو ثمامه فرمود: اى كافر مثل بارگاه امام مثل كعبه است كه بايد با احترام در آن داخل شد، با اسلحه نمى‏توان در آن در آمد، لازم است اسلحه از خود دورسازى تا به آن آستان راه بيابى.
گفت: بر مى‏گردم و پيغام خود را به تو نمى‏دهم.
ابو ثمامه فرمود: به جهنم برگرد.
آن نانجيب همچون خرس تير خورده برگشت و نزد پسر سعد ملعون رفت و آنچه واقع شده بود را گزارش داد در مقتل ابى مخنف آمده فانفذ عمر بن سعد رجلا آخر پس ابن سعد مردى ديگر كه نامش خزيمه بود پيش طلبيد و به او گفت:
تو به خدمت پادشاه حجاز برو و با كمال ادب از آن حضرت سوال كن براى چه كار به اين ديار آمده؟
فرد خزيمه يكى مَد بُد هوشيار به آل پيغمبر ز جان دوستدار وى يكى از دوستان آل اطهار و از جمله اخيار و ابرار بود ولى كسى از راز دل آن صاحب دل مطلع نبود با كمال آهستگى و شايستگى رو به اردوى كيوان شكوه حضرت آورد تا نزديك شد با كمال ادب ندا كرد السلام عليك يابن بنت رسول الله سلام من بر شما اى فرزند دختر رسول خدا از لشگر امام (عليه السلام) جواب سلام او را دادند، امام (عليه السلام) از اصحاب پرسيدند: كيست؟
عرض كردند: قربانت شويم انه رجل جيد فاضل اين مردى است نيكوكار و نيك كردار.
حضرت فرمودند: از او بپرسيد چه مى‏خواهد و چه مى‏گويد؟
زهير بن قين بجلى پيش آمد پرسيد: ما تريد چه مى‏خواهى؟
گفت: مى‏خواهم خدمت پادشاه دنيا و آخرت مشرف شوم، پيغام آورده‏ام.
زهير فرمود: بسيار خوب الق سلاحك اسلحه خود را زمين بگذار، بعد خدمت سلطان عالمين مشرف شو.
عرضه داشت: به چشم، شمشير از كمر گشود و رو به خيمه با احتشام آن امام مظلوم آورد و بعد از داخل شدن خود را روى قدم‏هاى حضرت انداخت و پاهاى مبارك آن جناب را بوسيد و عرضه داشت:
اى مولى و اى آقاى من پسر سعد ملعون مى‏گويد: براى چه به اين صوب توجه فرموده‏ايد؟
حضرت فرمودند: كتبكم الى اوردتنى اليكم و اقدمنى نامه‏هاى شما مرا از دار و ديار خود به اينجا آورده، به او بگو: اى بى حيا به من نوشتيد و اظهار عجز كرديد كه من به نزد شما بيايم حال كه از مكه و مدينه آمده‏ام مى‏گوئيد براى چه آمده‏ام، شما چه مى‏گوئيد و از من چه مى‏خواهيد؟
خزيمه عرض كرد: قربانت شوم، خدا لعنت كند آن اشخاصى را كه مثل شما شخص محترمى را از ديار خود پراكنده كردند و در محنت انداختند و اكنون با دلهاى شاد از جمله خاصان بارگاه ابن زيادند.
حضرت فرمودند: برگرد جواب مرا به صاحب خود بازگو كه نامه شما مرا به اينجا آورد.
خزيمه عرض كرد قربانت گردم قدم بريده باد كه از سر كوى محبت تو قدم بردارم، اينجا بهشت است آنجا جهنم.
شعر صد سال اگر به تير بلا جان سپر كنم گر بى تو سر ز خاك بردارم به روز حشر تا تن به خاك و خون ندهم در وفاى تو حاشا كه يك زمان ز تو قطع نظر كنم تا خاك هست در صف محشر به سر كنم باور مكن كه از سر كويت سفر كنم حضرت از خزيمه مشعوف و از ثبات قدمش مسرور شد و در حق او دعاى خير نمود و فرمود: واصلك الله كما و اصلتنا لنفسك رحمت خدائى و مغفرت كبريائى پيوسته نصيب تو باد چنانچه جان خود را بما پيوستى و از محنت آخرت رستى به عمر بن سعد خبر دادند كه خزيمه به اردوى كيوان شكوه ملحق شد و ملازمت سلطان عالمين را اختيار كرد، از شنيدن اين خبر برآشفت و به نقل مرحوم مفيد در ارشاد قرة بن قيس حنظلى را طلبيد و گفت: به نزد ابو عبدالله الحسين برو و از او استفسار كن كه براى چه به اين ديار آمده است؟
قره به طرف اردوى كيوان شكوه آمد چون نزديك شد امام (عليه السلام) او را بديد از اصحاب پرسيد آيا او را مى‏شناسيد؟ حبيب بن مظاهر اسدى عرض كرد: من او را مى‏شناسم، او مردى است از حنظله بنى تميم، قبلا شخص صالح و خوبى بود، صاحب رأى نيكو است هرگز گمان نمى‏بردم با پسر سعد يار شود و به اين كارزار آيد، بارى قره به سراپرده عزيز فاطمه سلام الله عليها رسيد سلام كرد و پيغام ابن سعد را محضر امام (عليه السلام) رسانيد.
امام (عليه السلام) فرمودند: به عمر سعد بگو اهل شهر شما به من نوشتند و مرا بدين شهر دعوت كردند، من نيز دعوت ايشان را اجابت كرده آمدم، حال اگر از آمدن من كراهت دارند راه باز كنند كه من باز مى‏گردم و متعرض آنها نخواهم شد.
قره وقتى جواب گرفت آهنگ مراجعت كرد، حبيب بن مظاهر فرمود:
اى قره واى بر تو مگر بار ديگر نزد اين ستم كاران خواهى رفت و دست از يارى اين امام غريب بر مى‏دارى مگر نمى‏دانى خداوند متعال به وجود مبارك پدران او ما و شما را بدين خويش گرامى داشت و هدايت فرمود.
قره در جواب گفت: جواب امام (عليه السلام) را به عمر سعد برسانم سپس آنچه صلاح باشد انجام دهم قره بازگشت و نزد عمر سعد آمد پيغام امام حسين (عليه السلام) را رساند.
عمر گفت: اميد دارم كه خداوند از محاربه و مجادله با آن جناب ما را بر حذر دارد، بهر صورت چون ابن سعد اين پيغام را از حضرت شنيد مسرور و شادمان گشت زيرا هرگز گمان نمى‏برد كه آن جناب اين گونه جواب بدهد، بلكه يقين داشت كه امام (عليه السلام) به هواى سلطنت و جنگ به كوفه رو آورده و از شجاعت و رشادت و جرئت و دليرى آن حضرت هم بيمناك بود زيرا مى‏دانست كه اگر آن حضرت پا به حلقه ركاب آشنا كند و دست به شمشير رساند و غيرت الهيه‏اش حركت كند درياى لشگر را از پيش برداشته و تمام را همچون طومار به هم مى‏پيچد ولى وقتى آن روباه صفت و شغال فطرت يقين نمود كه امام (عليه السلام) طبعا مايل به سلطنت نبوده و طالب حكومت و سياست نيست بلكه تمام قصد آن جناب ارشاد و دلالت مردم به طريق مستقيم است شادمان شد و خوف دنيا و ترس عقبى از دلش زائل شد فى الفور نامه‏اى به ابن زياد ملعون نوشت:
نامه عمر بن سعد ملعون به اين زياد مخذول مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد:
عمر بن سعد نامه‏اى به پسر زياد ملعون باين شرح نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم‏
اما بعد: فانى حيث نزلت بالحسين بن على بعثت اليه من رسلى فسئلته عما اقدمه و ماذا يطلب؟
فقال: كتب الى اهل هذه البلاد و اتتنى رسلهم يسئلوننى القدوم ففعلت فاما اذاكر هتمونى و بدالهم غير ما اتتنى به رسلهم فانا منصرف عنهم.
حسان بن قائد بن بكر العبسى مى‏گويد: نزد پسر زياد بودم كه مكتوب ابن سعد بدين مضمون بياوردند:
بنام خداوند بخشنده مهربان‏
اما بعد از حمد و ثناء الهى: چون به زمين كربلاء رسيدم شخصى را نزد حسين بن على فرستاده و موجب آمدنش به اين سرزمين را جويا شدم؟
حضرت فرمود: مردمان كوفه مرا دعوت كرده و نامه‏ها و رسولان پى در پى فرستادند من نيز دعوتشان را اجابت كرده و مسئولشان را پذيرفته و آمدم اكنون كه كراهت دانسته و از نيت و قصدشان برگشته‏اند من نيز باز مى‏گردم.
شعر ندارد سر جنگ و غوغا حسين من او را گناهى نبينم ز بن اگر جنگ بايست جنگ آوريم تو اين كار را خوار مايه مگير ز كوفى ببايد كشيد انتقام چه بايست كردن كنون با حسين جز آنكو، ز كوفى شنيده سخن درنگ ار ببايد درنگ آوريم روا نيست بر بى گنه تيغ و تير همى فتنه جويند از خاص و عام نامه را در هم پيچيد و به قاصدى بادپا داد و او را روانه كوفه به نزد ابن زياد كرد.
حسّان بن قائد مى‏گويد: وقتى نامه پسر سعد به ابن زياد رسيد من در آنجا بودم، پسر زياد نامه را باز كرد و از مضمونش آگاه شد از روى استهزاء خنديد و گفت‏
الان اذعلقت مخالبنا به يرجو الخلاص ولات حين مناص اكنون كه چنگالهاى ما بدو فرو شده خلاصى مى‏طلبد، او را هرگز رهائى نخواهد بود، آنگاه جواب نامه ابن سعد را بدين گونه نوشت:
جواب ابن زياد از نامه عمر بن سعد مرحوم مفيد در ارشاد مى‏نويسد:
ابن زياد ملعون در جواب نامه عمر بن سعد مخذول نوشت:
اما بعد: فقد بلغنى كتابك و فهمت ماذكرت فاعرض على الحسين ان يبايع ليزيد هو و جميع اصحابه فاذا هو فعل ذلك رأينا رأينا والسلام.
اما بعد از حمد و ثنا نامه تو به من رسيد و آنچه را كه ذكر كردى دانستم، پس بيعت با يزيد را بر او عرضه كن تا او و تمام يارانش آن را بپذيرند، پس اگر باين عمل گردن نهاد آنوقت ببينم رأى ما درباره او چه خواهد بود.
شعر به من آمد اى دوست مكتوب تو حسين وقتى از جنگ سير آمده چنانش ببايد كه تنگ آوريد بر او عرضه كن بيعت شاه را شدم آگه از كار و مطلوب تو كه غافل به چنگال شير آمده كه گردن نهيد پيش حكم يزيد كه با ديده بيند كنون چاه را مقاله صاحب تبرالمذاب و ملاقات امام (عليه السلام) با عمر بن سعد ملعون مرحوم سيد عبدالفتاح در كتاب تبرالمذاب مى‏گويد:
ابن سعد مردى را خدمت امام (عليه السلام) فرستاد و پيغام داد كه ميل دارم شما را در دل شب كنار فرات ملاقات كنم امام (عليه السلام) دو تن از اصحاب را با خود برداشته و در وسط شب به محل تعيين شده تشريف بردند همينكه به كنار نهر فرات رسيدند عمر سعد پيش دويد و امام (عليه السلام) را در بغل كشيد و زمانى دراز سر و سينه حضرت را بوسيد و بوئيد سپس حضرت را آورد و بر بساط نشانيد و خود در مقابل نشست و لحظاتى بعد پرسيد:
احوال سبط رسول چون است، اميدوارم در گيتى ملول نباشيد.
حضرت فرمودند: خدا توفيق دهد.
عمر بن سعد خنديد و عرضه داشت: اگر قابليت باشد، پس زمانى از هر طرف سخن در ميان آمد عاقبت ابن سعد عرض كرد: فدايت شوم ما الذى جاء بك چه چيز شما را به اين ديار آورد؟
امام (عليه السلام) فرمودند: مكتوبات اهل اين شهر مرا از وطن و حرم دور كرد، آنقدر عريضه نوشتند كه ماندن مرا در مكه حرام كردند، اول سر عمم مسلم را به سوى ايشان فرستادم بعد از او خود بيرون آمدم تو ديدى كه كوفيان با مسلم چه كردند.
ابن سعد عرضه داشت قربانت: اما عرفت ما فعل بكم چرا به قول كوفى‏ها اعتماد كرديد، آيا نديديد كه ايشان با پدر و برادر شما چه‏ها كردند.
حضرت فرمودند: راست گفتى اما جواب بشنو: من خادعنا فى الله انخدعنا له هر كه در راه خدا به ما مكر نموده و از راه فريب وارد شود ما دانسته و فهميده ولى در راه محبوب آنرا به جان خود مى‏خريم.
عمر سعد گفت: وقعت الان كما ترى فماذا ترى درست مى‏فرمائى چنانچه الان كوفيان پر نفاق تو را به مكر و خدعه به بلاء انداختند و تو هم دانسته به جان خريدى و به بلاء افتادى ولى بايد اكنون چاره درد خود بكنى‏
حضرت فرمود: درمان درد من اينست:
دعونى اذهب الى المدينة او الى مكة او بعض الثغور اقيم به كبعض اهلها
دست از جان من و جوانان من برداريد تا به مدينه برگردم يا بمكه رفته يا به يكى از سر حد اسلاميان رو كنم و در آنجا قرار بگيرم و يكى از مردم آن ديار باشم.
عمر از اين فرمايشات متاثر شد و عرض كرد:
قربانت اين خواهش تو را به ابن زياد مى‏نويسم اگر بشنود هم صلاح من و هم مصلحت دين و دولت او است.
مقاله مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس مرحوم صدرالدين واعظ قزوينى در رياض القدس فرموده:
چون در شب چهارم محرم خامس آل عباء (عليه السلام) با پسر سعد در كنار نهر فرات يكجا نشستند و حضرت سه تمنا از آن بى حيا كرد عمر گفت: اكتب الى ابن زياد خواهش‏هاى شما را به ابن زياد مى‏نويسم اميدوارم كه يكى از اين سه خواهش برآورده شوم، سخن به اين كلام ختم شد و امام (عليه السلام) به سرادق (خيمه) خود بازگشت تا آنكه سفيده صبح روز چهارم دميد، پسر سعد در سراپرده نشست سران لشگر و اميران سپاه را طلب نمود با ايشان در كار امام حسين و ابن زياد سخن در ميان آورد مشغول صحبت بود و از بى گناهى سيدالشهداء گفتگو بود ناگاه از سمت كوفه قاصدى در رسيد جواب نامه اول عمر سعد را از ابن زياد آورد(٦٠) اين جواب در روز چهارم محرم رسيد وقتى است كه ابن سعد با اميران سپاه نشسته و گفتگو مى‏كند همينكه پسر سعد ستمكار از مضمون نامه ابن زياد غدار مطلع گرديد پريشان و آشفته شد و در كار خود خيره ماند و در خيال فرو رفت كه البته پسر فاطمه اطاعت پسر مرجانه نخواهد كرد و من هم نمى‏توانم با پسر پيغمبر جنگ كنم و از طرفى از كشور رى نيز نمى‏توانم بگذرم در اين انديشه بود كه ناگاه قاصد ديگر رسيد و نامه ديگر از پسر مرجانه آورد كما فى البحار عن محمد بن ابيطالب:
مضمون نامه اين بود: انى لم اجعل لك علة فى كثرة الخيل و الرجال فانظر لا اصبح و لا امسى الا و خبرك عندى غدوة و عشية.
يعنى اى پسر سعد من بى جهت تو را سردار لشگر ننمودم و اين همه سواره و پياده در طاعت و فرمان تو نياوردم بدانكه صبح و شام بر من نمى‏گذارد الا آنكه خبرهاى شب و روز تو به من مى‏رسد.
از مناقب نقل شده كه ابن زياد در نامه نوشته بود: كار را بر پسر رسول مختار تنگ بگير، يا جنگ را اختيار كند و يا بيعت با يزيد نمايد.
از جمله سخت‏گيرى‏ها آن است كه بايد ميان او و آب حائل شوى يعنى اول آب را به روى حضرت و اصحابش ببندى تا كارش به جان و كاردش به استخوان برسد والسلام.
پسر سعد كه از مضمون نامه ابن زياد مطلع شد سخت متغير و آشفته گرديد لعنت به او كرد و آن روز تا شام با خاطر آشفته بسر برد همينكه شب بر سر دست در آمد و شب پنجم محرم فرا رسيد به نقل ثقات از روات در چنين شبى امام (عليه السلام) با دلى گرفته و خاطرى آشفته از ميان خيمه مانند ماه دو هفته بيرون آمد، عمامه پيغمبر بر سر و دراعه آن سرور در بر به يكى از ياران فرمود برو نزد پسر سعد بگو پسر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏فرمايد مى‏خواهم در ميان دو لشگر تو را ملاقات كنم و با تو چند دقيقه در خلوت صحبت دارم.
فرستاده امام (عليه السلام) بنزد عمر سعد آمد پيغام را رسانيد، آن ملعون از لشگرگاه خود جدا شد و امام هم روان گرديدند بساطى در جاى خلوتى انداخته مجلس را از اغيار پرداخته خامس آل عبا با پسر سعد بى حيا در آن بساط قدم نهادند دست يكديگر گرفتند.
شعر بيك جا نشستند ايمان و كفر در آن بزم با هم زمانى دراز حسين، جان ايمان، عمر، جان كفر ز مردم نهانى بگفتند راز حفص و دريد بر بالاى سر عمر ايستاده، على اكبر و عباس نيز بر بالاى سر امام (عليه السلام) ايستاده بودند.
عمر بن سعد آنچه را كه ابن زياد در نامه نوشته و وى را موظف باجراء آن كرده بود براى امام (عليه السلام) بازگو كرد و خلاصه آن سخنان اين بود كه:
ابن زياد گفته شما بايد با يزيد بيعت كنيد و در غير اين صورت اول آب را بر شما و اصحاب شما مى‏بندم و پس از محصور واقع شدن به حرب شما پرداخته و همان طوريكه عثمان را تشنه كشتند شما را نيز تشنه مى‏كشيم.
امام (عليه السلام) سخنان ابن سعد را شنيدند و سپس از روى نصيحت فرمودند:
ويلك يابن سعد اما تتقى الله الذى اليه معادك واى بر تو اى پسر سعد آيا از خدا نمى‏ترسى از روز معاد باك ندارى اطاعت امر پسر مرجانه مى‏كنى و كمر قتل مرا بر ميان مى‏بندى و حال آنكه مى‏دانى من كيستم و چيستم، اگر دست خود را به خون من بيالائى مى‏دانى در محشر در فزع اكبر خلاصى ندارى.
شعر به اين ظلم بيداد روز حساب نگه كن كه شير خدا دامنت برهنه سرا پيش عرش خدا شنيدم گرفتى تو منشور رى رسول خدا را چه گوئى جواب گرفتست و پرسد ز خون مَنَت شكايت كند از تو خيرالنساء بخون من اين كى روا بود كى عمر بن سعد عرض كرد: قربانت من تو را نيكو مى‏شناسم و حَسَب و نَسَب تو را از همه بهتر مى‏دانم سبط پيغمبر، فرزند حيدر، ميوه دل فاطمه اطهرى ولى بايد يكى از اين دو كار را اختيار كنى وگرنه چون آتش ظلم ابن زياد زبانه كشيد هم تو را و هم مرا مى‏سوزاند، چاره‏اى بكن كه ما هر دو رهائى يابيم نه تو كشته شوى و نه من.
فى اخبار الدول و آثار الاول قال الامام (عليه السلام): اختار و امنى واحدة من ثلاث
حضرت فرمود: چاره درد من و تو اين است كه يكى از اين سه كار را درباره من اختيار كنيد:
يكى: آنكه راه بدهيد يا به مكه و يا به مدينه برگردم و يا به بلدى از بلاد مسلمانان روم، باشم من هم يكى از اسلاميان يا آنكه بگذاريد بپاى خود نزد يزيد به شام بروم او داند و من.
اى عمر اگر يكى از اين سه حاجت من روا شود خسرانى به تو نمى‏رسد و حاجت من هم روا شده.
شعر نه آلوده باشى به خون دامنى چه خرمن كه هر خوشه‏اش توشه‏اى است نه آتش زنى از جفا خرمنى روان جوان جگر گوشه‏اى است ابن شهر آشوب و ديگران از عقبة بن سمعان‏(٦١) كه خزينه بان حضرت است روايت مى‏كند كه گفت:
به خدا قسم من حاضر بودم و مكالمه حضرت را با پسر سعد شنودم، غير اين سه خواهش ديگر مطلبى نداشت مى‏فرمود واگذاريد سر به بيابان بى پايان بگذارم غريب وار روزگار بگذرانم، بر فراق يار و ديار صبر كنم تا از دنيا بروم.
عمر بن سعد گفت: به چشم هر چند مى‏دانم آن كافر پر كينه از سخنان من نخواهد رام شد و آرام گرفت وليكن شرحى با عجز و لابه به او خواهم نگاشت شايد يكى از اين سه حاجت روا شود و من از روى پادشاه حجاز خجالت نكشم.
همينكه سفيد صبح روز پنجم دميد و آفتاب طالع گرديد عمر سعد قلم و دوات و كاغذ خواست نامه دلپذير به ابن زياد شرير نوشت به اين مضمون كه شيخ مفيد عليه الرحمه در ارشاد مى‏فرمايد:
نامه نوشتن عمر سعد لعين به ابن زياد نانجيب اما بعد: فان الله قد اطفى‏ء النائرة و جمع الكلمة و اصلح امر الامة، هذا حسين قد اعطانى عهدا ان يرجع الى المكان الذى هو منه اتى او يسير الى ثغر من الثغور فيكون رجلا من المسلمين له مالهم و عليه ما عليهم او يأتى اميرالمومنين يزيد فيضع يده فى يده فيرى فى ما بينه و بينه و فى هذا لك رضى و للامة صلاح.
يعنى بعد از حمد خدا و نعت مصطفى امير زمان بداند كه خداوند كريم و احد واجب التعظيم مقصود ما بر آورد و كار ما را به مراد دل داد آن آتش افروخته كه بسى خانها به او سوخته مى‏شد و از حجاز به عراق شعله ور شده بود آن آتش را خداوند خاموش نمود و آن سخن كه از دو جانب پراكنده و بسى روانها از او در تشويش آكنده بود خدا پراكندگى را جمع كرد و آن امر خلافت را كه در ميان امت در باب اولويت گفته بود او را هم خدا اصلاح داد ماحَصَل آن كه آتش فتنه فرو نشست و دست تعدى كوتاه و آبها از جو افتاد، فساد به صلاح و تفرق به جمعيت مبدل گشت، حسين بن على در زمين كربلاء با من عهد و پيمان نمود كه بعدها به گفته احدى از جاى خود حركت نكند و گفتار احدى را گوش نكند از آن راهى كه آمده برگردد و يا آنكه به سر حدى از حدود اسلاميان برود او هم در شمار يكى از مسلمانان باشد و با كسى كارى نداشته باشد و كسى را به بيعت خود نخواند و يا آنكه به شام نزد اميرالمومنين يزيد برود و دست خود بدست يزيد بگذارد آنچه را كه امير شام در حق او مى‏خواهد معمول دارد، در اين هر سه خواهش صلاح دين و دولت و مصلحت ملك و رعيت است و رضاء الهى نيز در همين است تا امير زمان چه فرمايد.
شعر مرا نيست اين يا كه خود آن كنم من آگاه كردم كه شد پخته خام دهد هر چه فرمان رسد آن كنم كنون تا چه فرمان رسد والسلام پس آن ناكس نامه را به سوارى داد و به سوى پسر زياد فرستاد.
مقاله ابو مخنف در مقتل و گزارش وقايع در كربلاء بوسيله خولى بن يزيد اصبحى ملعون در مقتل منسوب به ابو مخنف آمده است:
ان عمر بن سعد لعنه الله يخرج كل ليلة و يبسط بساطا و يدعو الحسين (عليه السلام) و يتحدثان حتى يمضى من الليل شطر.
شبها عمر سعد از سراپرده خود بيرون مى‏آمد در مكان خلوتى بساط مى‏گسترد و به طلب حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) مى‏فرستاد، هر دو با هم مى‏نشستند مشغول سخن مى‏شدند تا پاره‏اى از شب مى‏گذشت بعد از هم جدا مى‏شدند خولى بن يزيد اصبحى عليه اللعنة كه شديدالعداوه بود با جناب ابا عبدالله الحسين و اصلا ذره‏اى محبت آل على را در دل نداشت اين معامله را از عمر سعد ديد بر خود پيچيد و نامه‏اى به ابن زياد نوشت و واقعه خلوت كردن عمر سعد را با حضرت در نامه درج كرد و سعايت بسيار از عمر سعد نمود كه اى امير اين مرد بى عرضه را كه بر ما سپه سالارى نمودى جز خوردن و خوابيدن از او كار ديگرى ساخته نيست، شبها با حسين خلوت مى‏كند و با او مهر و محبت مى‏نمايد اين همه لشگر را در صحرا معطل كرده امر كن پسر سعد از سپه سالارى معزول شود و حكم با من باشد تا در آن واحد حكم ترا اجراء نمايم و شر حسين را از سرت كم كنم.
فورا آن نامه را به سوارى باد رفتار داد و به كوفه فرستاد، ابن زياد خيره سر از آن نامه با خبر شد بخود پيچيد در ساعت نامه‏اى عتاب‏آميز و قهرانگيز به ابن سعد نگاشت.
مولف گويد:
قبلا گفتيم ابن سعد ناكس نامه‏اى به پسر زياد ملعون نوشت و آن را به سوى كوفه براى ابن زياد فرستاد هنوز قاصد و نامه‏بر از چشم ناپديد نشده بود كه قاصدى از سمت كوفه رسيد و پياده شد و نامه‏اى از ابن زياد براى ابن سعد داشت كه آن را تسليم پسر سعد نمود، عمر سعد ملعون سر نامه گشود ديد نوشته است:
يابن سعد قد بلغنى تخرج فى كل ليلة و تبسط بساطا و تدعو الحسين (عليه السلام) و تتحدث...
اى پسر سعد خبرهاى تو به من رسيد كه در كربلاء چه مى‏كنى، به محض رسيدن نامه من به تو از حسين و اتباع او براى اميرالمومنين يزيد بيعت بگير، اگر امتناع كرد اول آب را بر وى و اصحابش ببند تا از تشنگى به ستوه آيند و بعد با ايشان جنگ كن و سر حسين و يارانش را به سوى من فرست.
پسر سعد چون از مضمون نامه مطلع گرديد بدنش لرزيد، رنگ از رخسارش پريد.
واقعه روز هفتم محرم و بستن آب را عمر سعد ملعون بر اردوى كيوان شكوه در كتاب قمقام آمده است كه آورده‏اند شبث بن ربعى ملعون در اين ايام كه ابن زياد لشگر به مدد و نصرت عمر سعد مى‏فرستاد شبث بن ربعى تمارض كرده و به دارالامارة نمى‏رفت تا بلكه بدين ترتيب ابن زياد او را از رفتن به كربلاء معاف دارد، ابن زياد از كراهت داشتن وى با اطلاع شد بدو پيغام فرستاد كه از آنها مباش كه حقتعالى درباره ايشان فرموده: و اذالقوا الذين آمنو قالوا آمنا و اذاخلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزئون.(٦٢)
اگر بر طريق اطاعت مستقيم باشى بايد نزد ما آئى، شبث شبانگاه نزد عبيدالله آمد تا رنگ گونه او را نيك نتواند تميز داد، ابن زياد او را مرحبا گفته نزد خويش بنشانده گفت: مى‏بايد به كربلاء روى.
شبث قبول كرد، على الصباح با هزار سوار روانه شد، از آن پس ابن زياد نامه ديگر به عمر بن سعد نوشت و مضمون آن اين بود:
اما بعد: حل بين الحسين و اصحابه و بين الماء فلايذ و قوامنه قطرة كما صنع بالتقى الزكى عثمان بن عفان.
اما بعد از حمد و ثناء الهى موظفى كه بين حسين و يارانش و بين آب حائل شوى و نگذارى حتى يك قطره از آب بچشند همان طورى كه نسبت به عثمان بن عفان اين حركت را ايشان نمودند.
اين نامه روز هفتم محرم الحرام بدست عمر بن سعد رسيد در ساعت عمرو بن حجاج زبيدى را طلبيد و پانصد سوار مسلح و مكمل بوى داد و او را موكل بر شريعه فرات كرد و دستور داد كه از آب كاملا مواظبت كرده و نگذارند از اردوى امام احدى يك قطره از آن خورده يا بردارد سپس حجاز بن ابجر را خواست و بوى گفت: چهار هزار لشگر بردار و برو در وقت كار يارى عمرو بن حجاج كن.
آن ناپاك چهار هزار سوار برداشت و رو به نهر فرات برد لشگر مانند مور و ملخ كنار شريعه را گرفتند.
سپس ابن سعد نانجيب شبث را طلبيد گفت: امير از من دلگير شده در نامه‏اش مرا توبيخ و سرزنش نموده بايد براى رفع تهمت و بدست آوردن نام و نشان سه هزار لشگر بردارى و كنار نهر فرات رفته با كمال ثبات شريعه را حفظ و حراست كنى.
شبث بن ربعى سه هزار مرد خون ريز سفاك را برداشت و با كوبيدن طبل و دهل خود را به كنار نهر رسانده و تمام اطراف آن را گرفتند و نمى‏گذارند پرنده‏اى به آن طرف پرواز نمايد.
مولف گويد:
طبق اين نقل هفت هزار و پانصد نفر موكل بر آب شده و بدين ترتيب در روز هفتم آب را بروى امام حسين (عليه السلام) و يارانش بستند.
بديهى است كه آب مايه حيات بوده و بدون آن ادامه زندگى غير ممكن است بويژه در هواى گرم و سوزان و بالاخص در سرزمين بى آب و علف آنهم براى اردوئى كه زنان و اطفال و شير خوارگان در آن باشند از اينرو پس از بسته شدن آن كار بر حضرت و اصحاب باوفا و اهل بيت گرامش سخت شد، اصحاب بطلب آب رفتند ولى دست تهى برگشتند لذا خاطرها آزرده و دلها شكسته و روانها پژمرده گشت، كم كم روز گذشت و پيوسته هوا گرمتر مى‏شد تا وقت زوال رسيد و آفتاب روى دائره نصف النهار واقع شد و گرمى هوا به نهايت شدت خود رسيد.
شعر چه خورشيد تابنده در نيم روز شر بيخت غربال زين پير چرخ باستاد در چاشت گاه تموز بشد آتش افروزى آئين چرخ صار الامر على ان الكفرة الموكلين بالفرات يشوقونه الى الماء توبيخا له و استهزاء له.
تشنگى اصحاب و اعوان امام (عليه السلام) به جائى رسيده بود كه همه ديدها به سمت شريعه نگران بود و بى حيائى موكلين آب فرات به حدى رسيده بود كه جامها و ظرفها به زير آب مى‏زدند و به هوا مى‏پاشيدند و صداى شر، شر آب را به گوش اهل اردوى امام (عليه السلام) مى‏رسانده و پيوسته عربده مى‏كشيدند: عجب آب شيرينى است عجب آب خوشگوارى است مثل شكم ماهى موج مى‏زند... و از اين قبيل سخنان استهزاءآميز.
تشنگان صحراى كربلاء را تشويق كرده و سرزنش مى‏نمودند حتى برخى از آن ناپاكان به شخص شخيص امام (عليه السلام) توهين كرده و قلب مبارك آن جناب را مى‏شكستند.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏نويسد:
نادى عبدالله بن حصين الازدى با على صوته: يا حسين الا تنظر الى الماء كانه كبد السماء والله لا تذوقون منه قطرة واحدة حتى تموتوا عطشا.
فقال الحسين (عليه السلام): اللهم اقتله عطشا ولا تغفر له ابدا
از جمله استهزاء كنندگان عبدالله بن حصين ازدى بود كه فرياد زد و با صداى بسيار بلند گفت: اى حسين آيا به آب نمى‏نگرى و نمى‏بينى كه مانند دل آسمان آبى است به خدا قسم كه قطره‏اى از آن نخواهى چشيد تا از تشنگى همگى بميريد.
دل امام (عليه السلام) از اين سخن به درد آمد آهى كشيد و سر به آسمان كرد و گفت:
اللهم اقتله عطشا ولا تغفر له ابدا.
خدايا او را تشنه از اين دنيا ببر و هرگز او را نيامرز.
تير دعاء به هدف استجابت اصابت كرد، حميد بن مسلم كه از تاريخ نگاران كربلا است مى‏گويد:
بعد از واقعه كربلاء آن ولدالزنا مبتلاء به مرضى شد كه از تشنگى به حالت مرگ افتاد، من به عيادت او رفتم ديدم پيوسته آب مى‏خورد ولى تشنگى او برطرف نمى‏شود به حدى كه شكمش مانند مشگ پر مى‏گردد بعد قى مى‏كند دوباره تشنه مى‏شود و باز مى‏خورد تا حدى كه شكمش همچون مشگ پر مى‏شود و بدنبال آن آب را قى مى‏كند حال آن بد عاقبت بهمين منوال بود تا روح نحسش از كالبد ننگينش بيرون رفت و به اسفل السافلين جاى گرفت بهر حال وقتى كار عطش در خيام امام (عليه السلام) و اصحاب سخت شد، اطفال و بانوان اظهار عجز و لابه كردند حضرت تبرى بدست مبارك گرفتند از آن سوى خيمه اهل بيت عصمت و طهارت نوزده گام از طرف قبله فرا رفته سپس تبر را بر زمين زده چشمه آبى صاف و شيرين و گوارا بجوشيد، امام (عليه السلام) و اهل بيت و اصحاب جملگى بنوشيدند و ظروف و مشگها را نيز پر آب كردند و پس از آن چشمه ناپديد شد و ديگر كسى آن را نديد جاسوسان اين خبر را به ابن زياد ناپاك رساندند وى نامه‏اى به عمر بن سعد ملعون نوشت و در آن بيان كرد كه شنيدم حسين چاه مى‏كند و او و اصحابش از آب آن استفاده مى‏نمايند به رسيدن نامه او را از اين كار منع كن و بر وى سخت بگير و نگذار آب بنوشند تا با لب تشنه از اين دنيا روند.
پس از رسيدن اين نامه عمر بن سعد مخذول كار را بر اردوى امام (عليه السلام) سخت گرفت و لشگريانش شديدا مراقب بودند كه از سپاه امام (عليه السلام) احدى قطره‏اى آب نياشامد از اينرو رفته رفته كه آب در خيام و سراپرده‏ها ناياب گرديد عطش اهل اردو رو به فزونى نهاد بطوريكه فرياد العطش العطش كودكان و شيون و زارى آنها هر شنونده‏اى را متاثر نموده بلكه از پا در مى‏آورد در چنين وقتى حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) به نقل محمد بن ابى طالب برادر عزيزش قمر بنى هاشم را طلبيد سى سوار و بيست پياده در اختيارش نهاد و بيست مشگ آب به ايشان داده و فرمودند بسلامت برويد شايد آبى براى تشنه كامان بياوريد.
اصحاب شبانه رفتند و در پيشاپيش ايشان نافع بن هلال بجلى علم به دوش گرفته حركت مى‏كرد چون بنزديك شريعه فرات رسيدند عمرو بن حجاج ناپاك فرياد زد: من انتم كيستيد شما؟
نافع در جواب فرمود: من نافع بن هلال بجلى هستم.
عمرو پرسيد: براى چه آمده‏اى؟
فرمود: آمده‏ام تا از اين آب بنوشم.
عمرو گفت: بخور كه نوش باشد و گوارا.
نافع فرمود: كيف تامرنى ان اشرب و الحسين بن على و من معه يموتون عطشا
چطور به من مى‏گوئى آب بياشامم در حالى كه حسين بن على عليهما السلام و اصحابش از عطش مشرف به موت هستند تا بخدا من يك قطره آب ننوشم، هرگز اين آب گوارا نيست.
عمرو نيك نگريست اصحاب را با مشگها ديد كه آمده‏اند آب بردارند فقال: صدقت ولكن امرنا بامر لابد ان تنتهى اليه گفت راست مى‏گوئى ولكن ما را بر شريعه بخاطر اين گماشته‏اند كه جرعه‏اى از اين آب به حسين و اهل بيتش ندهيم.
نافع كه اين سخن شنيد برآشفت و بدون التفات به سخن او به پيادگان گفت وارد فرات شوند و آب بردارند و خود با سواران به مدافعه و مقابله با آن گروه كافر پرداخت، پيادگان مشگها را پر آب كرده و از شريعه خارج شدند عمرو بن حجاج با آن سپاه كفر اثر حمله كردند حضرت عباس (سلام الله عليه) از طرفى و نافع بن هلال دلير از جانب ديگر آنها را دفع كردند در آن گير و دار نافع به يكى از مهاجمين زد و او را زخمدار نمود و چون آن مخذول زخم را اهميت نداد و مراقبت نكرد رفته رفته زخم وسيع شد و در اثر رفتن خون بسيار از آن مردود به دارالبوار شتافت و اصحاب امام همگى به سلامت مراجعت كردند و پيادگان نيز با مشگهاى آب به اردو باز گشتند.
در مقتل ابو مخنف آمده:
فقاتلهم العباس و اصحابه، فقاتلوهم قتالا شديدا، فقتل منهم رجالا كثيرا.
جناب عباس (سلام الله عليه) و ياران با وفايش با آن گروه كفرآئين پيكار سختى كرده و مردان بسيارى از آنها را به جهنم فرستادند.
شعر هلال و دليران چو آشفته شير گشاده شد آن دهنه آب خورد گشودند بازو بشمشير و تير شه شير دل نام ياران شمرد محمد بن ابيطالب مى‏گويد:
فكان قوم يقاتلون يملئون حتى ملئوها سپاه امام (عليه السلام) در آنجا به دو گروه تقسيم شدند:
١ - گروهى مقاتله و جنگ مى‏كردند
٢ - دسته‏اى ديگر مشگها را پر از آب مى‏كردند.
شعر
دو نيمه شد آن لشگر تيز جنگ يكى مشگ پر كرد بر دوش ماند شب تيره و تشنه و رود آب گروهى به نوش و گروهى به جنگ چنان گرم كردند بازار را برون آمدند از ميان سپاه از آن پاسداران آب فرات همان كشته آمد به تيغ سوار يكى گشت سقا يكى مرد جنگ يكى خون ز حلقوم چون مشگ راند بخوردن گرفتند ياران شتاب گروه دگر مشگها كرده تنگ كه از كف ندادند هنجار را سرى جنگ جو و دلى رزم خواه به پاى پياده بسى گشت مات از آن نابكاران بسى كينه وار ولم يقتل من اصحاب الحسين (عليه السلام) احد و از اصحاب حضرت امام حسين (عليه السلام) هيچكدام كشته نشدند.
ثم رجع القوم الى معسكرهم سپس اصحاب به اردوگاه باز گشتند.
فشرب الحسين و من كان معه پس امام حسين (عليه السلام) و تمام كسانى كه با آنحضرت بودند از اصحاب و بانوان و اطفال جملگى از آن آب نوشيدند.
و لذلك سمى العباس السقاء و بخاطر همين رشادت و آوردن آب به خيام بود كه به حضرت ابوالفضل (عليه السلام) لقب سقاء داده شد.

٦٠) كاغذ اول عمر سعد اين بود: اى امير چون به امر تو وارد نينوا شدم نوشتم به حسين بن فاطمه براى چه به اين ديار آمدى چه باعث شد كه رو به كوفه آوردى؟
جواب داد: كتب و عرايض اهل كوفه مرا به اينجا آورده.
٦١) مرحوم محدث قمى در منتهى الامال مى‏نويسد:
اهل سير و تواريخ از عقبة بن سمعان غلام مخدره رباب زوجه امام حسين (عليه السلام) نقل كرده‏اند كه گفت من با امام حسين بودم از مدينه تا مكه و از مكه تا عراق و از او مفارقت نكردم تا وقتى كه به درجه شهادت رسيد و هر فرمايشى كه در هر جا فرمود اگر چه يك كلمه باشد خواه در مدينه يا در مكه يا در راه يا در عراق يا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنيدم اين كلمه را كه مردم مى‏گويند آن حضرت فرمود دست خود را در دست يزيد بن معاويه مى‏گذارم ابدا نفرمود.
٦٢) سوره بقره آيه ١٤.

۱۶
مقتل الحسين

مقاله صاحب كتاب عمدةالطالب صاحب كتاب عمدةالطالب مى‏نويسد: وجه تسميه ابوالفضل عباس (سلام الله عليه) به سقاى لب تشنگان از اين راه دانسته‏اند كه گويند در بين راه هر وقت اطفال و اهل و عيال تشنه مى‏شدند از قمر بنى هاشم آب مى‏طلبيدند و چون آب به روى حضرت بسته شد در وقت آب به چنگ آوردن و تقسيم كردن قمر بنى هاشم قسمت خود را نگاه مى‏داشت هر وقت اطفال برادر خدمت عمو اظهار عطش مى‏كردند آن جوان مرد با همت آب قسمت خود را به ايشان مى‏داد.
و ديگر از جمله القاب آن حضرت ابو القربه است.
قربه بمعنى مشگ است چون ماه بنى هاشم با مشگ بميدان رفت لشگر دشمن بعضى آن حضرت را نمى‏شناختند به يكديگر مى‏گفتند: جاء ابو القربه و حمل علينا ابوالقربه.
موعظه كردن برير بن خضير همدانى عمر سعد را مرحوم طريحى در منتخب مى‏نويسد:
برير بن خضير همدانى كه مردى عابد، زاهد و صالح بود محضر مبارك امام (عليه السلام) مشرف شد با كمال دلسوزى عرضه داشت.
يابن رسول الله أتأذن لى ان ادخل الى خيمة هذا الفاسق فاعظه لعله يرجع عن غيه.
آقا جان آيا اجازه به من مى‏فرمائيد به خيمه اين مرد بد سرشت فاسق (عمر بن سعد) رفته و او را موعظه كنم شايد شرم كند و از اين گمراهى برگردد؟
حضرت فرمودند: هر چه مى‏دانى بكن و هر چه مى‏خواهى به او بگو.
برير توكل به خدا كرده رو به خيمه پسر سعد آورد همه جا آمد تا به سراپرده آن بى خبر از خدا رسيد وارد خيمه شد بدون اينكه از دربان اذن خواهد، قدم به خرگاه آن شوم عاقبت نهاد و اصلا سلام نكرد.
عمر سعد پليد در غضب شد گفت:
يا اخا همدان ما الذى منعك من السلام على، ألست مسلما اعرف الله و رسوله اى برادر همدانى چرا وارد شدى بر من سلام نكردى، آيا مسلمان نيستم، آيا خدا و رسولش را نمى‏شناسم؟
برير فرمود: اگر مسلمان بودى، خدا و رسول را مى‏شناختى كمر قتل پسر پيغمبر را نمى‏بستى و نمى‏خواستى بعد از كشتن اولاد رسول عترت طاهرين او را اسير كنى با اين حالت نام اسلام به خود مى‏گذارى و بعد، فهذا ماء الفرات يلوح بصفائه و يتلأ لأتشرب منه الكلاب و الخنازير اى پسر سعد بعد از اين ظلمها، اين آب فرات با اين تلألأ و صفا سگها و خوكهاى بيابان از آن مى‏خورند اما نور دل فاطمه اطهر و سر و سينه پيغمبر و اهل و عيال و اطفال آن سرور از تاب عطش مشرف به موت هستند و مع ذلك تو قطره‏اى از آن به ايشان نمى‏دهى و با اين حال دم از مسلمانى مى‏زنى!!!
فاطرق عمر سعد رأسه الى الارض ساعة پسر سعد ساعتى سرش را به زير انداخت چشم بزمين دوخت سپس سر بر آورد و گفت:
اى برير به خدائى كه روزى ده و حوش و طيور است يقين دارم كسى كه كمر قتل آل محمد عليهم السلام را بر ميان بندد و دل بر اين سراى غرور نهد و جاى ايشان را به زور بگيرد بر مولاى خود جفا كرده و مخلد در نار است وليكن انصاف بده تو صلاح مى‏دانى كه من ولايت ملك رى را از دست بدهم و چنين مملكت خرم و شادابى را به دست غير بسپارم و او حسين بن على را بكشد، به خداوند بى مانند سوگند كه نفس من اين كار را اختيار نكند كه در كنج خانه بنشينم و ديگرى در رى حكومت كند.
بيت نگشته است تا تو سن عمر طى به يزدان كه نگذارم از دست، رى همينكه اين سخن از آن نامرد دون صفت و پست فطرت سر زد، جناب برير بر خود لرزيد و از جا برخاست به خدمت سلطان اقليم وجود آمد و واقعه را بيان كرد و عرض نمود:
قربانت، پسر سعد به قتل شما تن در داده و از ملك رى نخواهد گذشت.
حضرت فرمود: لا يأكل من برها الا قليلا از گندم رى كم خواهد خورد كه نامه عمرش طى خواهد گشت در فراش سرش را مثل گوسفند خواهند بريد.
بيت نه دير است، اين زود خواهد شدن درِ مردمان تا توانى مزن استنصار حبيب بن مظاهر از طائفه بنى اسد همان طورى كه قبلا بيان نموديم از روز سوم محرم به بعد لشگر و سپاه از طرف كوفه بطور لا ينقطع جهت كمك به ابن سعد مى‏رسيد و هر فوجى وقتى وارد مى‏شدند با نواختن طبل و دهل آمدن خود را اعلام مى‏كردند و اطفال و بانوان در حرم از شنيدن اين صداها متاثر و وحشت زده مى‏شدند اين حال همچنان ادامه داشت تا شب هفتم كه فرداى آن عمر بن سعد ناپاك بدستور امير فاسق خود پسر زياد فرمان داد آب را به روى اردوى امام (عليه السلام) ببندند و كار را بر اصحاب و لشگريان حضرت سخت نمودند و هر چه از زمان مى‏گذشت كار بر ياران امام (عليه السلام) سخت‏تر مى‏گشت و ساعت به ساعت امام (عليه السلام) افسرده خاطرتر گشته و بر پريشانى و پژمردگى آن جناب افزوده مى‏شد در بين اصحاب حبيب بن مظاهر اسدى كه حال را بدين منوال ديد در فكر فرو رفت و با خود گفت: بنى اسد قبيله من هستند خوب است بنزد ايشان رفته و آنها را از اوضاع مطلع سازم بلكه بتوانم آنها را به كمك سر پيغمبر بياورم با اين قصد محضر مبارك امام (عليه السلام) مشرف شد به روايت مرحوم مجلسى در بحار حبيب با دلى شكسته و خاطرى افسرده خدمت امام (عليه السلام) آمد عرض كرد: يابن رسول الله ان هيهنا حى من بنى اسد در اين نزديكى قبيله بنى اسد جاى دارند كه همگى از محبين و دوستداران شما هستند اگر اذن و اجازه مى‏فرمائيد بروم و ايشان را به كمك شما دعوت كنم.
حضرت فرمودند: قد اذنت لك مأذون و مرخصى.
پس آن پير روشن دل در نيمه شب با لباسى مدبل و متنكرا از اردوى حضرت بيرون آمد و خود را به قبيله بنى اسد رسانيد اهل قبيله از آمدن حبيب شاد شدند به دورش جمع شدند گفتند:
اى حبيب در اين وقت كجا بودى و از ما چه حاجتى دارى؟
حبيب فرمود: اى نامداران جهت آمدن من در اين وقت به اينجا آن است كه خواستم موجب سرافرازى شما در دنيا و آخرت را فراهم كرده و شما را خدمت پسر دختر پيغمبر ببرم، اكنون آن سرور با جمعى از صلحاء و نيكان در زمين كربلاء نزول اجلال فرموده‏اند و ابن سعد ستمگر با انبوهى از لشگر آن سرور را در ميان محاصره كرده‏اند و از وى براى فاسق فاجر يزيد حرامزاده بيعت مى‏طلبند شما قوم و قبيله و عشيره من هستيد نصيحت مرا گوش داده و پند مرا بشنويد، بيائيد فرزند رسول خدا را يارى كنيد و شرف دنيا و آخرت را براى خود بخريد، قسم بخدا يكى از شما در ركاب افتخار آفرين آن حضرت كشته نمى‏شود مگر آنكه در اعلى عليين رفيق حضرت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و همسايه على مرتضى (عليه السلام) مى‏باشد.
چون حبيب اين سخنان را ايراد نمود شير مردى مردانه و جوانى پر دل و فرزانه از جا برخاست نامش عبدالله بن بشير بود گفت: انا اول من يجيب هذا الدعوة من اول كسى هستم كه كمر به يارى پسر پيغمبر بستم و اجابت اين دعوت كردم.
پس از او يك يك مردان اسدى با سلاح كار و اسلحه كارزار از جا برخاسته و اعلام آمادگى نمودند تا آنكه نود مرد جنگى فراهم شد و جملگى خود را آماده حضور در ركاب امام (عليه السلام) كردند، در اين بين نامردى از همان قبيله خود را مختفيا به پسر سعد رساند و گفت: اينك نود مرد جنگى به يارى امام حسين (عليه السلام) از قبيله بنى اسد خارج مى‏شوند اگر چاره‏اى دارى علاج واقعه پيش از وقوع بنما.
چون اين خبر به سمع نامبارك پسر سعد رسيد از سراپرده بيرون آمد ارزق شامى را طلبيد و چهارصد مرد جنگى در اختيارش نهاد و آنها را سر راه آن جماعت فرستاد و دستور اكيد به ايشان داد كه نگذاريد اين جماعت به اردوى امام حسين ملحق بشوند.
لشگر عمر سعد با آن مومنان مقابل شدند و از رفتن ايشان به اردوى كيوان شكوه ممانعت كردند، بنى اسد آنرا نپذيرفته و اصرار در رفتن نمودند، عاقبت كار به منازعه و جنگ كشيد، حبيب خطاب به ارزق نمود و فرمود:
ويلك يا ارزق مالك و لنا انصرف عنا، دعنا يشتقى بنا غيرك
واى بر تو اى ارزق به ما چه كار دارى، از ما دور شو، ما را رها كن و بگذار ديگرى اظهار شقاوت با ما را بكند ارزق اصلا اعتناء به كلمات حبيب نكرده در آن شب تار خود را به آن جماعت زد و آنها را متفرق ساخت آن گروه وقتى ديدند تاب مقاومت ايشان را ندارند گريختند و از ترس آنكه فردا عمر سعد لشگر بسرشان نفرستد خيمه‏ها و چادرهاى خود را كنده و به موضعى غير معلوم پناهنده شدند.
ملاقات حضرت امام حسين (عليه السلام) با عمر سعد ملعون بين دو لشگر و پند دادن آنجناب باو مرحوم شاهزاده فرهاد ميرزا در قمقام مى‏نويسد:
چون لشگر كوفه در صحراى كربلاء جمع شدند و براى قتال با حضرت امام حسين آماده گشتند حضرت عمرو بن كعب بن قرظه انصارى را نزد عمر بن سعد فرستادند و فرمودند به او بگو كه شبانگاه بين دو لشگر مى‏بايد مرا ملاقات كنى، چون شب فرا رسيد عمر بن سعد با بيست سوار از معسكر بيرون آمد و حضرت نيز با بيست نفر از اصحاب از خيام حرم بيرون خراميد به قولى با امام (عليه السلام) عباس و على اكبر و با عمر حفص و غلام او بود و ديگران را دورتر داشتند.
حضرت فرمود: يابن سعد بازگشت تو به خداى عزاسمه خواهد بود مگر از خداوند انديشه ندارى و چون مى‏دانى كه فرزند كيستم با من قتال و جدال مى‏كنى؟!
اين كافران را بگذار و با من باش كه به اطاعت من به خداى تقرب توان جست.
عمر گفت: مى‏ترسم تا خانه‏ام را ويران كنند.
حضرت فرمود: نيكوتر از آن براى تو بسازم.
باز گفت: بيم دارم تا ضياع و عقار من بستانند.
حضرت فرمود: از ضياع خاصه خويش كه در حجاز دارم تو را بهتر عوض دهم.
گفت: بر عيال خود هراسناكم.
امام (عليه السلام) خاموش شده، بازگشت و مى‏فرمود: اميدوارم از گندم عراق نخورى و تو را چون گوسفندان سر ببرند و خداوند هرگز تو را نيامرزد.
عمر گفت: اگر گندم نباشد در جو نيز كفايت است.
به روايت مفيد عليه الرحمه چون حضرت با عمر ملاقات فرمود قدرى نجوى كرده بازگشتند و هر كس به گمان و حدس خويش سخنى مى‏گفت بدون اينكه مقالات آنها شنيده يا ديگرى برايشان بازگو كرده باشد، برخى اين طور پنداشتند كه حضرت فرمودند:
بگذاريد تا بدان جاى كه آمده‏ام باز گردم يا خود به شام نزد يزيد بن معاويه شوم يا مانند ديگر مسلمانان به يكى از ثغور اسلام روم چنانكه ابن اثير و سبط بن جوزى و ديگر مورخين بعد از ايراد اين خبر از عقبة بن سمعان روايت كرده‏اند كه از مدينه تا مكه و از مكه تا كربلاء در خدمت آن جناب بودم و جميع مخاطبات آن حضرت را شنيدم تا آنگاه كه به درجه رفيعه شهادت رسيد، هيچ وقت نگفت كه نزديك يزيد روم با بيكى از ثغور مسلمانان شوم بلكه آن حضرت را سخن اين بود كه از من دست باز دارند تا بدان جاى كه بوده‏ام مراجعت كنم يا با مشتى عيال و اطفال خود سر در اين بيابانها گذارم.
مقاله ابن جوزى در تذكره سبط بن جوزى در تذكره مى‏نويسد:
عمر بن سعد از قتال با آن حضرت كراهت داشت لذا خود در استدعاى ملاقات با حضرت سبقت نمود و در يكى از ملاقات كه بين امام (عليه السلام) و آن مخذول واقع شد حضرت اين عبارت را فرمودند:
دعونى ارجع فاقيم بمكة و المدينة او اذهب الى بعض الثغور فاقيم به كبعض اهله
من را رها كنيد تا برگشته و به مكه يا مدينه مقيم شوم يا به يكى از مرزهاى بلاد اسلامى رفته و همچون مسلمانان ديگر در آنها اقامه گزينم.
عمر از خدمت امام بازگشت نامه بدين مضمون به عبيدالله بن زياد نوشت‏
فان الله قد اطفاء النايره...الخ
مولف گويد:
شرح نامه عمر بن سعد به ابن زياد لعنةالله عليهما قبلا گذشت.
ابن زياد وقتى نامه پسر سعد را خواند گفت: اين نامه را از روى شفقت بر قوم خود و نصيحت امير خويش نوشته است، آرى از او قبول كردم.
شمر بن ذى الجوشن خبيث چون اين سخن بشنيد از جاى برخاست گفت: مگر از او پذيرفتى؟!
اكنون كه حسين بن على به ولايت و مملكت تو فرود آمده مى‏گذارى برود!!
به خدا سوگند اگر بيعت نكرده برود پيوسته قدرت و قوت او و ضعف و عجز تو افزون‏تر شود، زينهار كه خواهش و درخواست عمر سعد را تلقى به قبول كنى كه سستى و سوء تدبير را دليل باشد، وظيفه آن است كه بگوئى تا حسين بن على و اصحاب او به حكم تو فرود آيند كه اگر خواستى او را عقوبت يا عفو كنى مختار باشى. ابن زياد اين سخن بشنيد و اين رأى را پسنديد پس گفت نامه‏اى باين شرح به عمر سعد بنويسند:
اما بعد انى لم ابعثك الى الحسين و اصحابه لتكف عنه ولا لتطاوله ولا لتمنيه السلامة و البقاء و لا لتعذر عنه، و لا لتكون له عندى شافعا، انظر فان نزل الحسين و اصحابه على حكمى و استسلموا فابعث بهم الى سلما و ان ابو فاز حف اليهم حتى تقتلهم و تمثل بهم، فانهم لذلك مستحقون فان قتل الحسين فاوطى‏ء الخيل صدره و ظهره فانه عات، ظلوم، عاق، شاق، قاطع ظلوم و لست ارى ان هذا يضر بعد الموت شيئا ولكن على قول قد قلته لو قتلته لفعلت هذا به فان انت مضيت لامرنا فيه جزيناك جزاء السامع المطيع و ان ابيت فاعتزل عملنا و جندنا و خل بين شمربن ذى الجوشن و بين العسكر فانا قد امرناه بامرنا والسلام.
يعنى: نفرستادمت كه با حسين مدارا كنى و كار را به درازا كشى و نويد سلامت و بقايش داده عذر او بجوئى و شفاعت كنى، اگر آن جناب با اصحاب حكم مرا گردن نهند آن جمله را نزد من فرست و اگر امتناع كنند مقاتلت و محاربت او را مهيا باش و چون او را كشتى البته بر پيكرش اسب بتاز بطورى كه سينه و پشتش خورده شود البته مى‏دانم كه اين اسب تاختن بعد از كشتن هيچ ضررى به وى نمى‏رساند ولى چون از پيش سخنى گفته‏ام البته بايد انجام شود، حال اگر آنچه گفته‏ام به امضاء رسانى پاداش شخص سامع و مطيع به تو داده خواهد شد و اگر اباء و امتناع نمائى از پست و مقامى كه به تو داده شده بر كنار باش و لشگر را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه فرمان و دستورى به او داده‏ايم.
سپس ابن زياد مخذول به شمر گفت با اين نامه بجانب كربلاء برو و مضمون آن را به عمر بن سعد تكليف كن اگر آنچه نوشته‏ام بپذيرد در فرمان او باش و اگر عصيان ورزيد سرش را جدا كن و نزد من بفرست و امارت لشگر با تو باشد.
در اين هنگام عبدالله بن ابى المحل بن حزام الكلابى كه عمه او عليا مخدره‏ام البنين بود و از حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) فرزندان داشت از جاى برخاسته بجهت حضرت ابوالفضل العباس و عبدالله و جعفر و عثمان نامه امان خواست.
ابن زياد ملعون گفت: بسيار خوب، بگفت تا نامه امان براى آنها نوشتند و به عبدالله بن ابى المحل داد، او آن نامه را با غلام خويش كرمان به كربلاء فرستاد.
گويند چون اين نامه به حضرت قمر بنى هاشم و برادران آن سرور رسيد گفتند خال را از ما سلام برسان و بگوى ما را بدين زينهار احتياج نيست كه امان باريتعالى نيكوتر از امان زنازاده سميّه مى‏باشد.
روز تاسوعا و وقايع در آن روز تاسوعاء يعنى روز نهم محرم الحرام كه در آن وقايع و حوادثى اتفاق افتاده است كه ذيلا مى‏نگاريم:
١ - مرحوم تنكابنى در كتاب اكليل المصائب مى‏نويسد:
جمعى از ارباب مقاتل نقل نموده‏اند از شيخ بزرگوار جعفر بن محمد نما در كتاب مثيرالاحزان و او از سكينه خاتون روايت داشته كه مى‏فرمود:
در روز نهم محرم آب ما تمام شد و عطش ما شدت نمود و آب از ظرفها و مشكها خشك شده بود چون من و بعضى از اطفال ما تشنه شديم، من بسوى عمه‏ام زينب رفتم كه او را از تشنگى خود و اطفال خبر دهم شايد كه آبى براى ما ذخيره داشته باشد، ديدم كه عمه‏ام در خيمه نشسته است و برادر شير خوارم بر دامن او است و آن كودك گاهى مى‏نشيند و گاهى بر مى‏خيزد و مانند ماهى در آب در حركت و اضطراب است و فرياد مى‏كند و عمه‏ام مى‏گويد: صبر كن اى پسر برادر و كجا است براى تو صبر و حال اينكه به اين حالت مى‏باشى، گران است بر عمه تو كه صداى تو را بشنود و نفعى بحال تو نبخشد، چون من اين را شنيدم صدا به گريه بلند كردم.
زينب سلام الله عليها فرمود: سكينه جان چرا گريه مى‏كنى؟
گفتم: براى عطش برادرم و احوال خود را به عمه‏ام نگفتم كه مبادا ندوه او زياد بشود، پس عمه‏ام برخاست و آن كودك را گرفت و به خيمه عموهايم رفت ديد كه آبى ندارند و بعضى از كودكان ما در عقب او روانه‏ شدند براى طمع آب، پس در خيمه پسر عموهايم اولاد امام حسن مجتبى (عليه السلام) نشست و فرستاد به سوى خيمه اصحاب كه شايد آبى بيابد ولى نيافت، چون ياس از آب به هم رسانيد به خيمه خود برگشت و به همراه آن بانو قريب به بيست كودك از پسر و دختر بودند، پس شروع كرد به فرياد كردن ما هم همگى فرياد كرديم، در اين هنگام يكى از اصحاب پدرم به نام برير كه به وى سيد قراء مى‏گفتند از خيمه ما عبور كرد چون صداى گريه ما را شنيد خود را بر زمين انداخت و خاك بر سر خود ريخت و به اصحاب خود خطاب كرد، آيا شما را خوش آيند است كه دختران فاطمه از تشنگى بميرند و حال آنكه قائمه شمشيرها در دستهاى ما باشد؟! نه قسم به خدا خبرى در زندگانى بعد از ايشان نيست بلكه پيش از ايشان در حوضهاى مرگ وارد مى‏شويم.
اى اصحاب من، هر يك دست يكى از اين كودكان را بگيريم و بر آب هجوم آوريم پيش از اينكه ايشان از تشنگى بميرند و اگر اين قوم با ما مقاتله كنند ما هم با ايشان مقاتله مى‏كنيم.
يحيى مازنى گفت: موكلين آب فرات بر قتال ما اصرار خواهند نمود پس اگر اين كودكان را به همراه بريم بسا باشد كه به ايشان تير يا نيزه‏اى اصابت كند و ما سبب آن شده باشيم، لذا رأى صواب آنست كه مشكى با خود برداريم و آن را پر آب كنيم آن وقت اگر با ما مقاتله كردند ما هم با ايشان مقاتله نمائيم و اگر از ما كسى كشته فداى دختران فاطمه باشد.
برير گفت: اين فكر خوب است، پس مشكى گرفتند و به جانب آب رفتند، ايشان چهار نفر بودند چون موكلين آب آنها را مشاهده كردند، گفتند: شما كه باشيد تا ما رئيس خود را خبر دهيم؟
ميان برير و رئيس ايشان قرابتى بود، پس چون او را خبر دادند، گفت: ايشان را راه دهيد تا آب بياشامند، چون داخل آب شدند و سردى آب را احساس كردند برير و اصحابش صدا به گريه بلند كرده و گفتند: خدا لعنت كند ابن سعد را، اين آب جارى است و به جگر آل پيغمبر قطره‏اى نمى‏رسد پس برير گفت: پشت سر خود را نگاه كنيد و تعجيل نموده آب برداريد كه دلهاى اطفال حسين از تشنگى گداخته است و شما نياشاميد تا اينكه جگر اولاد فاطمه سيراب شود.
ايشان گفتند: قسم به خدا اى برير ما آب نمى‏آشاميم تا دلهاى اطفال حسين سيراب شود.
شخصى از موكلين اين سخن بشنيد و گفت شما خود داخل آب شديد كافى نيست كه براى اين خارجى آب مى‏بريد قسم به خدا كه اسحق را از اين خبر مى‏كنم.
برير گفت: اى مرد كتمان كن امر ما را، پس برير بنزديك او رفت كه وى را گرفته باشد تا خبر به اسحق نرساند آن مرد فرار كرد و اسحق را اطلاع داد.
اسحق گفت سر راه بر ايشان بگيريد و آنها را نزد من آوريد و اگر اباء كنند با ايشان مقاتله كنيد، پس سر راه را بر برير و اصحاب او گرفتند، مجملا مقاتله بين ايشان در گرفت و برير شروع به موعظه نمود، صداى او به گوش امام (عليه السلام) رسيد، چند نفر فرستاد كه او را يارى كنند، پس ايشان رفتند و موكلين فرار كردند.
آب را آوردند، اطفال بيك دفعه بر سر آب جمع شدند و شكم‏ها و سينه‏ها را بر مشگ گذاشتند كه ناگاه بند مشگ باز شد و آن بر زمين ريخت، كودكان بيك دفعه به فرياد آمدند.
برير بر صورت خود زد و گفت: والهفاه بر جگر دختران فاطمه صلوات الله و سلامه عليها.
٢ - منقول است كه ابن زياد مخذول از مماشاة و مطاوله عمر بن سعد با حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) آزرده خاطر شد لذا جويرية بن بدر تميمى را كه از سرهنگان بود به كربلاء روانه كرد و گفت:
اگر ابن سعد را ديدى در كار حرب اهمال مى‏كند وى را بند كن تا اميرى ديگر براى لشگر بفرستم، چون جويريه به راه افتاد عبيدالله ترسيد كه او عمر را حبس كرده و لشگر ضايع ماند، شمر را با آن نامه از پس او روانه نمود.
سعد بن عبيده گويد: بواسطه گرمى هوا من با عمر بن سعد در آب رفته بوديم، مردى آمده به گوش او گفت كه ابن زياد جويرية بن بدر را فرستاده كه اگر در كار جنگ اهمال مى‏ورزى تو را گردن زند، چون اين بشنيد برجسته، سلاح جنگ بر خويش راست كرده و بر اسب سوار شد، بارى شمر بن ذى الجوشن لعنه الله تعالى آن نامه شوم را از پسر زياد گرفت و بطرف كربلاء حرت كرد همه جا آمد تا روز پنجشنبه نهم محرم وارد صحراى كربلاء گرديد و خود را به عمر بن سعد رسانده و نامه پسر زياد مخذول را بدستش داد، عمر بعد از خواندن نامه و اطلاع بر مضمون آن گفت:
لا اهلا و لا سهلا يا ابرص، مالك و يلك لا قرب الله دارك و قبح الله ما قدمت به على.
خداى تعالى تو را دور و زشت كند بر آنچه براى من آورده‏اى قبلا من نامه‏اى براى ابن زياد نوشتم و اصلاح كار در آن جسته و او را قانع كرده بودم تو او را از قبول آن منع كردى و كارى كه در شرف سامان گرفتن بود برآشفتى و پريشان نمودى، بخداى قسم، حسين بن على بدانچه عبيدالله بن زياد گفته گردن ننهد و همان نفس اَبِىّ كه حضرت على بن ابيطالب (عليه السلام) را بود اكنون حسين را است.
شمر گفت: ابن سخن بگذار و بگوى تا چه خواهى كرد، اگر امر امير را به امضاء مى‏رسانى بايد تا جنگ را آغاز كنى وگرنه لشگر با من بگذار و خود كنار برو.
عمر گفت: خير، من امارت لشگر به تو نمى‏دهم بلكه خودم كفايت اين مهم مى‏كنم تو فقط سرهنگ پيادگان باش عمر بن سعد آن نامه را خدمت امام (عليه السلام) فرستاد.
حضرت فرمود: بخدا قسم به حكم پسر مرجانه تن در نمى‏دهم.
٣ - چنانچه در كتب مقاتل نوشته‏اند در روز تاسوعا لشگر كوفه و شام همچون قطرات باران كه از آسمان ببارد به سرزمين كربلاء ريختند، در آن روز امام (عليه السلام) با اصحاب با وفايش در خيمه نشسته بودند عليا مكرمه زينب خاتون سلام الله عليها مى‏فرمايد: من در ميان خيمه بودم از شكاف خيمه نظر به برادر مى‏كردم ناگاه از سمت كوفه صداى طبل و كوس و نقاره بلند شد، روى آسمان از گرد و غبار تيره و تار گرديد صداى هياهو و غلغله در زمين و زمان انداخت به چهره برادر نگريستم ديدم رنگ ارغوانى برادر مبدل به زعفرانى شده بينى تيغ كشيده، رنگ پريده نتوانستم خود دارى كنم، پيشتر آمدم عرض كردم: برادر جان شما را چه مى‏شود؟
شعر چه شد اينكه لرزيد جان و تنت بشد رنگ از چهره روشنت اين چه حالت است كه در تو مشاهده مى‏كنم، منكه از غصه مردم، كاش مادرم مرا نمى‏زاد.
برادر بسمت من توجه نمود، آهسته فرمود: خواهر جان يتيم كننده اطفال من آمد، بيوه كننده زنان من آمد يعنى شمر الان وارد زمين كربلاء شد.
شعر
رسيد آنكه خنجر برويم كشد رسيد آنكه غارت كند مال من تنم را به خام و به خون در كشد كند بى پدر جمله اطفال من ٤ - در كتاب كافى مرحوم كلينى از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه آنجناب فرمودند:
تاسوعا يوم حوصر فيه الحسين (عليه السلام) و اصحابه رضى الله عنهم بكربلاء و اجتمع عليه خيل اهل الشام و اناخوا عليه و فرح ابن مرجانه و عمر سعد بتوافر الخيل و كثرتها و استضعفوا فيه الحسين (عليه السلام) و اصحابه و ايقنوا انه لا يأتى الحسين ناصر و لا يمده اهل العراق بابى المستضعف الغريب...
روز تاسوعا روزى بود كه جد غريبم حسين با اصحابش در كربلاء محاصره شدند، لشگر شام اطراف آن غريب را گرفتند، سپاهيان كه در بيابان پراكنده بودند پيش آمدند امام و اصحاب امام را در ميان گرفتند، از اين كار پسر مرجانه و پسر سعد خوشحال شدند و امام حسين (عليه السلام) و اصحابش افسرده و آزرده گشتند و يقين نمودند ديگر يك تن از اهل عراق به يارى امام نخواهد آمد.
كلام امام صادق (عليه السلام) كه به اينجا رسيد از روى حسرت فرمودند: پدر و مادرم فداى غريبى و ضعيفى تو اى جد بزرگوار.
در كتاب روضة الصفا آمده است:
جمعى از لشگريان ابن سعد كه روز سوم محرم به محاربه پسر پيغمبر آمده بودند وقتى غريبى و بى گناهى امام مظلوم را مشاهده كردند برگشتند، بعضى در نهانى و برخى بطور علنى، ابن زياد ملعون خبردار شد برآشفت، سعد بن عبدالرحمن را طلبيد با جمعى از لشگرى او را مامور ساخت تا در اطراف محله‏هاى كوفه گردش كنند هر كس را كه از جيش عمر سعد تخلف نمود دستگير كرده بحضور او بياورند، مامورين هر شخصى را كه مى‏آوردند آن ملعون سخت عقاب مى‏كرد حتى يكى از اهالى شام كه از جمله دوستداران آل ابى سفيان بود و بخاطر مرگ يكى از بستگانش برگشته بود تا سهم ارثى خود را دريافت كند گرفتار مامورين شد و او را نزد ابن زياد آوردند هر چند او عذر آورد عذرش قبول واقع و بالاخره گردنش را زدند، اين خبر منتشر شد و رعب و وحشتى در مردم ايجاد كرد لذا ديگر كسى جرات مراجعت ننمود و على الدوام پسر زياد لشگر به مدد عمر سعد مى‏فرستاد، فوجى بعد از فوجى و گروهى پس از گروهى، علمى پشت سر علمى روانه مى‏كرد بطورى كه قاف تا قاف سرزمين كربلاء را لشگر فرا گرفت و احدى از آنان جرئت هزيمت و ياراى مخالفت را نداشتند و بمنظور اينكه از سپاهيان كسى فرار نكرده و يا به لشگر امام (عليه السلام) پناه نبرد جاسوسان گماشته كه افراد را كاملا زير نظر و تحت مراقبت شديد داشتند بارى از اكثر شهرها و ممالك همچون:
كنده، ساباط، مدائن، عباده، ربيعه، سكون، حمير، دارم، غطفان، مذحج، يربوع، خزاعه، حلب، نبط، بصره، تكريت، عسقلان، كرد و بلاد و شهرهاى ديگر.
امير لشگر عمر بن سعد ملعون و پسرش حفص وزير و مشاورش بود، دريد را كه غلام بى باك و سفاكى بود علمدار كل كردند، ابن ابى جؤبه جاسوس و ابو ايوب سر كرده بيلداران و عمرو بن حجاج سردار دست راست و شمر بن ذى الجوشن سر كرده دست چپ و حرمله نابكار سردار تير اندازان و ابو الحنوق رئيس سنگ اندازان و سنان بن انس سردار نيزه داران بود، اهل فن نوشته‏اند لشگر از كربلاء تا دم دروازه كوفه پشت در پشت ايستاده بودند.
خواندن شمر ملعون امان نامه ابن زياد را براى اولاد ام البنين صاحب عمدة الطالب فى نسب آل ابى طالب و نيز ابن شهر آشوب در مناقب و ديگران نوشته‏اند كه عليا مخدره‏ام البنين زوجه محترمه شاه اولياء اميرالمومنين بود كه از آن حضرت داراى چهار پسر بود بنامهاى:
جناب حضرت ابوالفضل العباس (سلام الله عليه)، جعفر، عبدالله، عثمان.
پدر ماجد اين بانو حزام بن عبدالله بن ربيعة بن خالد بن عامر بن صعصعة الكلابى بود و اين مجلله را برادر زاده‏اى بود بنام جرير بن عبدالله المخلد الكلابى كه ام البنين عمه محترمه جرير بود، شمر بن ذى‏ الجوشن نيز كلابى بود و آن روز كه اين ناپاك خواست روانه كربلاء شود جرير بن عبدالله خبردار شد كه اين نانجيب سردار لشگر گرديده و به كربلاء مى‏رود و مى‏دانست پسر عمه‏هايش همراه سيدالشهداء (عليه السلام) ملتزم ركابند اگر شمر ناپاك قدم به كربلاء بگذارد البته پسر عمه‏هايش كشته و به خون آغشته خواهند شد لذا حميتش او را بر آن داشت كه هر چه تواند شتاب كند و خويش را نزد شمر برساند، پس از ملاقات با او بوى گفت: اندكى تامل و صبر كن تا من از امير براى پسر عمه هايم امان نامه بگيرم.
شمر گفت: عيبى ندارد ام البنين تنها خويش تو نيست بلكه تمام قبيله كلاب اقوام منند از براى من بهتر كه هم قبيله من در امان باشد.
جرير با درد و غم پيش تخت ابن زياد قدم خم كرد و گفت:
اصلح الله الامير، لى كلمة ان اجتزت لى قلتها و تمنيها.
امير عرضى دارم اگر اجازه مى‏دهى بيان كنم؟
ابن زياد گفت چه مطلب دارى؟
گفت: ايهاالامير اگر بر من منت‏گذارى و پسران عمه مرا امان دهى تا كشته و بخون آغشته نشده و بر دل ام البنين داغ گذاشته نگردد نهايت كرم و منتهاى بخشش است.
ابن زياد شمر را خواست به آواز بلند و گفت: خويشان جرير از صغير و كبير در پناه مايند اى شمر اگر عباس نامدار دست از برادر كامكارش برداشت تيغ بر او حرام است.
شمر پس از آنكه به كربلاء وارد شد خود را نزديك خيام با جلال حضرت ابى عبدالله (عليه السلام) رساند بانگ بر آورد: اَينَ بنو اختنا پسران خواهر ما كجايند؟
حضرت ابوالفضل العباس (سلام الله عليه) با نوجوانان حيدر كرار يعنى جعفر و عثمان و عبدالله بيرون آمدند شمر ناپاك قمر بنى هاشم را مورد خطاب قرار داد و گفت:
شعر اى ز تيغ تو اطفال را بسينه هراس برادر تو كه اين فتنه زير سر دارد خلافت است گر او را از اين عمل مقصود شما عزيز من و فخر اقرباى منيد اگر تو كشته شوى تا به حشر من خجلم تو در امان يزيدى ز غصه دل مخراش نهنگ صولت درياى پر دلى عباس بغير مرگ ندانم چه در نظر دارد باين قليل سپه چون توان خروج نمود ضياء ديده و همشيره زاده‏هاى منيد ز مادر تو و اهل قبيله منفعلم بيا به لشگر ما پشت لشگر ما باش عباس وفادار چون نام يزيد از شمر شنيد فرمود:
لعنت خدا بر تو و امير تو و امان تو باد ما را امان مى‏دهيد ولى پسر رسول خدا را امان نمى‏باشد اى بدبخت سنگ دل از مادر من منفعل و شرمسارى ولى از روى فاطمه زهرا حياء ندارى.
شعر
مگو، برادر نام‏آور حسينم من كسى دخيل تو بيدادگر نمى‏گردد پس از آنكه شمر ملعون جوابهاى سخت از شاهزادگان عالم امكان يعنى قمر بنى هاشم و برادران عزيزش شنيد آشفته حال و متغير الاحوال گرديد همچون گراز تير خورده مايوس و محروم به سپاه عمر سعد ناپاك برگشت ابن سعد چون غضب و آشفته حالى آن بدبخت را مشاهده كرد گفت:
چه شد كه مثل برق رفتى و مانند دود برگشتى؟
شمر گفت: به اميد صيدى رفتم و نااميد آمدم، اينك وظيفه آن است كه تو لشگر از جاى در آورده و به خيام و سراپرده حسين (عليه السلام) حمله آورى و كار را همين امروز يكسره نمائى.
هجوم آوردن لشگر كفرآئين عمر سعد ملعون و مهلت خواستن امام (عليه السلام) از ايشان پس از آنكه شمر ملعون با حالتى آشفته به لشگر عمر سعد برگشت و او را تحريص و ترغيب به هجوم نمود به نقل مرحوم شيخ در ارشاد عمر بن سعد ملعون رو به لشگر نمود و بانگ بر آورد:
يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى، اى لشگر خدا سوار شويد و به بهشت مستبشر باشيد.
فركب الناس ثم زحف نحوهم بعدالعصر لشگر مانند مور و ملخ سواره و پياده بعد از نماز عصر رو به خيام با عظمت و با احترام حضرت آوردند.
به فرموده مرحوم مفيد امام (عليه السلام) جلو خيمه خود نشسته بودند و سر به زانوى غم گذارده و در حالى كه به شمشير تكيه داده بودند خواب آن جناب را ربود در اين هنگام صداى طبل و شيپور و كوس و كرنا و هلهله و فرياد لشگر بر اين آسمان دوار بلند شد و آن كافران از خدا بى خبر بطرف خيام و سراپرده‏هاى با عظمت آل الله هجوم آوردند عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها سراسيمه از خيمه بيرون دويد تا چشمش به آن صحنه افتاد دوان دوان خود را به خيمه برادر رسانيد ديد آن جناب سر مبارك به روى شمشير گذارده گويا خواب باشد صدا زد و حضرت را بيدار نمود عرضه داشت: يا اخى اما تسمع الاصوات قد اقتربت اى برادر آيا صداى هياهوى سپاه را نمى‏شنوى كه نزديك خيمه گاه رسيده.
فرفع الحسين (عليه السلام) رأسه امام (عليه السلام) از آه و ناله خواهر بيدار شد و سر را برداشت خواهر را با آن حال حزين كه ديد آهى سرد از جگر كشيد فرمود:
خواهر الان در عالم خواب جد و پدرم را در خواب ديدم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند:
نور ديده فردا پيش ما خواهى بود.
عليا مخدره زينب سلام الله عليها وقتى اين خبر را شنيد سيلى به صورت خود زد و فرياد و اويلا از جگر بركشيد.
امام (عليه السلام) فرمود خواهرم ساكت باش و فرياد به واويلا بلند مكن.
در همين ساعت كه عليا مخدره زينب كبرى سلام الله عليها بى تابى مى‏كرد و امام (عليه السلام) خواهر را آرام مى‏فرمود لشگر دشمن سواره و پياده عربده كنان و پايكوبان همراه با صداهاى طبل و كوس و ناى و سنج و شيپور به خيمه‏ها نزديك شدند و عنقرى بود كه به خيمه‏ها بريزند كه ناگاه خورشيد آسمان شجاعت و شير بيشه پردلى، فرزند دلبند اميرالمومنين (عليه السلام) حضرت قمر بنى هاشم (سلام الله عليه) مثل قرص قمر از برج خيمه طالع شد و يك نعره حيدرى از جگر بركشيد و فرمود:
كجايند شيران بيشه شجاعت و پلنگان قله جلادت بيرون آيند دم لشگر و خيل را بگيرند.
شعر چو آوازه افتاد بر چپ و راست دليران شيران لشگر شكن سواره، پياده ز بالا و پست پلنگ از كه، شيراز بيشه خواست ابر زين نشستند هشتاد تن برفتند شمشير و نيزه به دست جوانان هاشمى نشان با شمشيرهاى خونفشان از خيمه‏ها بيرون آمدند بر مركبها نشستند و نيزه‏ها را ربودند دور قمر بنى هاشم مثل انبوه پروين در گرد ماه جمع شده خدمت امام غريب آمدند حضرت ابوالفضل العباس (سلام الله عليه) از مركب بزير آمد زمين ادب بوسيد.
به نقل مرحوم مفيد در ارشاد: قال له العباس بن على (عليه السلام): يا اخى اتاك القوم.
عباس محضر مبارك امام (عليه السلام) عرض كرد: برادر لشگر دشمن نزديك سراپرده‏ها رسيدند، تكليف چيست؟
قال الامام: يا عباس اركب بنفسك يا اخى، انت حتى تلقاهم و تقول لهم مالكم و ما بدالكم و تسئلهم عما جائهم.
امام (عليه السلام) فرمود: برادرم، عباس سوار شو، برو نزد امير اين لشگر چون با ايشان ملاقات كردى، به ايشان بگو: شما را چه روى داده، براى چه جمعيت كرده‏ايد و بر سر من هجوم آورده‏ايد؟
فاتاهم العباس فى نحو من عشرين فارسا منهم زهير بن القين و حبيب بن مظاهر.
عباس (سلام الله عليه) با بيست تن از سواران كارزار كه از جمله ايشان زهير بن قين و حبيب بن مظاهر بودند جلو لشگر آمدند.
فقال لهم العباس: مابدالكم و ما تريدون.
عباس (عليه السلام) فرمود: شما را چه شده و چه قصدى داريد؟
قالوا: قد جاء امر الاميران نعرض عليكم ان تنزلوا على حكمه.
گفتند: حكم امير عبيدالله بن زياد است كه ما عرض بيعت يزيد به شما بنمائيم. اگر قبول كرديد در امانيد والا همين ساعت بر شما بتازيم و كار شما را بسازيم.
فقال: فلا تعجلوا حتى ارجع الى ابى عبدالله فاعرض عليه ماذكرتم.
قمر بنى هاشم فرمود: عجله مكنيد تا من گفته و مقصود شما را محضر مبارك حضرت ابى عبدالله (عليه السلام) عرضه داشتم و جواب بياورم.
عباس (سلام الله عليه) محضر امام (عليه السلام) رفت و آن بيست نفر مقابل لشگر ايستاده و آنها را مخاطب قرار داده و موعظه نمودند، خلاصه كلام آن اهل وفا با آن قوم كينه جو اين بود كه:
اى لشگر دست خود را از آلودن به خون پسر پيغمبر نگاه داريد.
از آن طرف قمر بنى هاشم محضر امام (عليه السلام) مشرف شد و مقاله آن قوم اهل دغا را معروض داشت.
امام (عليه السلام) فرمود:
ارجع اليهم فان استطعت ان تؤخرهم الى غدوة و تدفعهم عنا العشية لعلنا نصلى لربنا الليلة و ندعوه و نستغفره فهو يعلم انى قد كنت احب الصلوة له و تلاوة كتابه و كثرة الدعاء و الاستغفار.
برادر به سوى ايشان بازگرد و اگر مى‏توانى جنگ را تا صبح تاخير بيانداز و ايشان را وادار كن كه يك امشب را به ما مهلت دهند تا در آن به نماز و دعاء و استغفار باشيم، خدا خود مى‏داند كه من نماز و خواندن قرآن و زياد دعاء خواندن و استغفار نمودن را دوست مى‏دارم.
عباس (سلام الله عليه) بنزد آن قوم آمد و فرموده امام (عليه السلام) را به ايشان رسانيد.
سيد عليه الرحمه در لهوف مى‏فرمايد: عمر بن سعد ملعون در پذيرفتن درخواست حضرت توقف نمود و بفرموده طريحى در منتخب به شمر گفت: درباره مهلت دادن چه مى‏گوئى؟
شمر لعنة الله عليه گفت: دو دل مباش اگر من سردار بودم باين سخنان اعتنائى نمى‏كردم و الان فرمان جنگ را مى‏دادم.
سيد در لهوف مى‏نويسد: عمرو بن حجاج زبيدى گفت: به خدا قسم اگر ايشان از ترك و ديلم بودند و از ما همچنين درخواستى مى‏كردند، خواسته‏اشان را اجابت مى‏كرديم و حال آنكه ايشان اولاد پيغمبر هستند كلام عمرو بن حجاج در ميان لشگر پراكنده شد آنان نيز رأى عمرو را تاييد كرده و گفتند:
رأى، رأى عمرو بن حجاج بوده و او درست مى‏گويد و اساسا ما كه عرب هستيم اين ننگ را به كجا ببريم كه بچه‏هاى پيغمبر ما از ما مهلت خواستند و امان طلبيدند ولى ما به ايشان مهلت نداديم.
عمر بن سعد عليه العنة وقتى اوضاع را چنين ديد گفت: سخن عمرو بن حجاج راست است ما حسين را امشب مهلت داديم.
مقاله مرحوم حاج فرهاد ميرزا در كتاب قمقام زخار مرحوم حاج فرهاد ميرزا در قمقام مى‏نويسد:
هنگام هجوم لشگر به طرف خيام امام (عليه السلام) عباس (سلام الله عليه) با حبيب بن مظاهر و زهير بن القين و هيجده سوار ديگر نزد آنها رفته سبب باز جست؟
گفتند: امير ما عبيدالله را امر چنين است كه حكم او را گردن نهيد و يا پيكار را آماده شويد.
ابوالفضل (عليه السلام) فرمود: بارى اندك مشتابيد تا از مصدر امامت جواب باز آرم، عباس بخدمت آمد و منافقان بايستادند.
حبيب بن مظاهر، زهير بن القين را گفت اگر خواهى تو اين قوم را موعظت و نصيحت گوى و اگر گوئى تا من سخن كنم.
زهير گفت: نخست تو پند ده.
حبيب گفت: وه، چه زشت بندگان خدا كه شمائيد!! هيچ نيانديشيد كه على الصباح محشر خداوند خويش را ملاقات كنيد كه عترت و اهل بيت پيغمبر او را به شهادت رسانيده متهجدين و اخيار و ابرار و مجتهدين امت را كشته باشيد؟!
عروة (عزرة خ ب) بن قيس ملعون گفت: تو تا بتوانى هيچ گاه از ستايش و تزكيه خود دست باز ندارى.
زهير گفت: او خويش را نمى‏ستايد، خداوندش پسنديده و ستوده و شاهراه هدايت بدو باز نموده است، هان از باريتعالى بترس و ياور گمراهان مباش، به ريختن خون پاك اين نفوس زكيه معاونت مكن و نصيحت من بپذير.
عروه گفت: اى زهير تو را همواره عثمانى مى‏دانستم و در شمار شيعيان اهل بيت نبودى؟
گفت: مگر از موقف من اين مسئله نتوانى دانست، ايزد عز اسمه گواه است كه من بدو نامه نكردم و وعده نصرت ندادم، بيش از اين نبود كه در راه اجتماع افتاد، چون عزيمت او بدانستم و غدر و مكر شما نيز نيكو مى‏شناختم جد اطهرش رسول الله را بياد آوردم و حق او را پاس داشتم تا جان خويش وقايه ذات مقدس او كنم تا آنچه را كه از حق خدا و رسول ضايع خواسته آيد محفوظ دارم.
و ديگر اصحاب نيز گروه شقاوت اثر را پند داده از قتال باز مى‏داشتند.
ابوالفضل (عليه السلام) پيغام بگذارد، امام فرمود:
اى برادر اگر بتوانى بگويشان تا يك امشب ما را مهلت دهند و كار جنگ به فردا گذارند چه باريتعالى خود مى‏داند كه من پيوسته نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را دوست مى‏داشتم تا امشبى نيز به وظايف طاعت و عبادت قيام شود.
ابوالفضل (عليه السلام) بازگشته فرمان امام برساند.
عمر از شمر رأى جست.
شمر گفت: امير توئى و حكيم تو راست.
ابن سعد گفت: اگر اختيار مرا بودى مى‏خواستمى كه تا در اين موقف نيامدمى، از ديگر مردمان مشورت كرد قيس بن اشعث گفت: اكنون اين خواهش را اجابت نماى، به خداى كه بامدادان محاربت را آماده باشند.
عمر گفت: اگر به يقين دانم كار از امشب به فردا نگذارم.
عمرو بن حجاج بن سلمة الزبيدى گفت: سبحان الله، اگر ديلمان اين مسئلت كردندى و بدين قدر مهلت خشنود بودندى پذيرفتن واجب آمدى.
عمر بازگشت و رسولى در خدمت ابوالفضل بسده سينه امامت فرستاد كه امشب مهلت است، اگر صبحگاهان به حكم ابن زياد سر اندر آريد شما را به كوفه فرستيم و اگر امتناع ورزيد دست باز نداريم.
واقعه جانگداز عصر و غروب روز تاسوعاء مرحوم سيد در لهوف مى‏نويسد:
پس از آنكه حضرت قمر بنى هاشم (سلام الله عليه) از عمر سعد شب عاشوراء را مهلت گرفت امام (عليه السلام) سر بر بستر گذارده و اندكى خوابيدند در عالم خواب فضاء روشن و هواء مصفائى را حس كردند و در همين حال عليا مخدره زينب كبرى در بالين آن جناب نشسته بود و همچون شمع مى‏سوخت و در كمال حزن و اندوه با آستين‏هاى لباس برادر را باد مى‏زد و بفكر شهادت برادر ديدگانش از اشگ پر و همچون دانه‏هاى مرواريد از چشمانش ريزان بود ناگاه امام (عليه السلام) سر از خواب برداشت و چشم گشود و خواهر را با آن حال مشاهده نمود و فرمود:
يا اختاه، خواهرم زينب.
عليا مخدره عرض كرد: لبيك، بلى برادرم.
حضرت فرمودند: خواهرم خورشيد عمرم به افول گرائيده و روز جانم بسر آمده و هلال مصيبت تو طلوع نموده الان در خواب رفتم جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را در خواب ديدم كه با پدر و مادر و برادرم جملگى در يك جا جمع بوده و فرمودند:
يا حسين انك رائح الينا عنقريب، بزودى بما ملحق خواهى شد.
فرد چو بشنيد زينب بناليد زار كشيد از سر آن معجر زرنگار فلطمت زينب وجهها وصاحت و بكت پس از اين خبر عليا مخدره زينب سلام الله عليها طپانچه بر صورت خود زده و صيحه كشيد و زار زار گريست.
امام (عليه السلام) خواهر را تسلى داد و فرمود: خواهرم آرام بگير و ساكت باش و نگذار دشمنان بر من شماتت كنند، پنهانى گريه كن، خواهرم حسين تو دل از اين جهان كنده و رخت از اين عالم بربسته اين زندگى كه همه‏اش از براى من درد و رنج و بلاء است به چه كار آيد، پس همان بهتر كه چشم از اين عالم ببندم سپس امام (عليه السلام) دست مبارك به سينه خواهر كشيد از بركت دست آن حضرت تسكين دل از براى مخدره حاصل شد.
۱۷
مقتل الحسين

فصل دهم : در توصيف شب عاشوراء احباء خلونى و عيناى فابكيا رأيت هلال الهم و الغم طالعا اى دوستان من، مرا با دو چشمانم واگذاريد، اى دو چشم من بگرييد كه خود ديدم ماه هَم و غم را كه ماه محرم است طلوع نموده.
فما لك من شهر طلعت فانما رأيت جيوش الهم عندك غالبا چه مى‏شود تو را اى ماه محرم كه طلوع كرده‏اى همانا مى‏بينم كه لشگر حزن بر تو غالب گرديده است.
و انى ارى الاشجار فى الهم والادى اظن لباس الورد بالدم قانيا همانا مى‏بينم درخت‏ها را در غم و الم و گمان مى‏كنم كه گلها لباس قرمز از خون پوشيده‏اند.
ارى الطير مغموما و فى كل جلمد من الدمع ماء فى البوادى جاريا مى‏بينم مرغان را كه جملگى سر بزير بال غم فرو برده‏اند و در زير هر سنگريزه‏اى چشمه‏اى از خون در بيابانها جارى و روان است.
ارى الهم فى الافاق شرقا و مغربا فلا ينجلى آنا و ما صار زايلا مى‏بينم كه هم و غم مشرق و مغرب را فرا گرفته و نه يك لحظه آسايش بهم رسد و نه برطرف گردد.
فيا بدر لا تطلع حياء و لا تنر و قد صار نور الله فى الدم آفلا پس اى ماه تابان حيا كن و ديگر طلوع مكن و نور نيفشان زيرا كه آن بزرگوارى كه نور خداوند بود در ميان خون غروب نموده.
ءابكى على البدر المنير المشقق ءللصدر مرضوضا و للجسم عاريا آيا گريه كنم بر آن روئى كه ماه تابان بود و آن را شق كردند يا بگريم بر سينه‏اى كه پايمال اسبان نمودند يا بر بدنى كه آن را برهنه كردند.
ءابكى لرأس كان كالبدر فى القنا ءللنحر منحورا و للشيب قانيا آيا گريه كنم بر آن سرى كه در بالاى نيزه چون ماه شب چهارده مى‏درخشيد يا بر گلوئى كه به تير سوراخ شده بود يا بر ريشى كه به خون سرخ و رنگين گرديده بود.
ءابكى لشبل المصطفى و شبيهه قتيل بطف ليت عينى مداميا آيا بگريم براى فرزند زاده مصطفى و شبيه به آن جناب (حضرت على اكبر) آنكه در بيابان پر بلاء طف كشته شده بود، اى كاش چشم من در مصيبت اين جوان خون مى‏باريد.
و قد احرقوا قلب الحسين بقتله و هم افرحوا فى ذلك الفعل كافرا همانا قلب امام حسين (عليه السلام) را با كشتن اين جوان سوزاندند و با اين فعل شنيع كافرى را خوشحال نمودند.
ءابكى رضيعا رضعوه بسهمهم فصار لدى وصل المهيمن نائما آيا گريه كنم بر شيرخواره‏اى كه آن قوم غدار با تير خود شيرش دادند (على اصغر) پس در جوار وصل خداوند بزرگ به خواب رفت.
ءابكى على الفضل المرمل فى الدماء ءابكى الذى قد كان عماه ناصرا آيا بگريم براى ابى الفضل العباس كه بخاك و خون ماليده شده بود و آيا گريه كنم بر شهيدى كه عمويش را كمك و يارى نمود (حضرت قاسم.)
ءابكى شفاها ذابلات من الظما عيون الجراحات لها صار ساقيا آيا بگريم بر آن لبهائى كه از شدت تشنگى خشگيده بود و چشمه‏هاى جراحات آب دهنده ايشان بود.
ءابكى شموسا طالعات من القنا الى الشام تهدى لاين من كان زانيا آيا بگريم بر آن خورشيدهائى كه از سر نيزه‏ها طلوع كرده بود و به جانب شام از براى آن ولدالزنا هديه مى‏بردند.
ءابكى عليلا قيدوه بنو الزنا و قد كان من اهل النبوة باقيا آيا بگريم بر عليل و بيمارى كه اولاد زنا او را به قيد و زنجير در آورده بودند در حالى كه آن حضرت يادگار و باقى مانده از اهل بيت نبوت بود.
ءابكى اسارى اهل بيت محمد اسرن عرات ليتنى كنت واقيا آيا بگريم بر اهل بيت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كه ايشان را بدون اساس و لباس اسير كرده بودند، اى كاش كه من بجاى ايشان اسير شده بودم.
رزيتم زرائا آل طه رزية يجدد هماكل من كان سامعا گرفتار و مبتلا شديد اى آل طه به بليه‏اى چند كه بناچار تازه مى‏گرداند هم و غم هر كسى را كه آنها را بشنود.
فوالله رزء لا نطيق سماعه فديكم بنفسى كيف انتم شافيا به خداوند عالم سوگند به بليه‏اى چند گرفتار شديد كه ما را تاب شنيد آنها نيست، اى جان من به فداى شما شود نمى‏دانم كه چگونه شما آرام گرفتيد و به صبر گذرانيديد.
فيا نفس ما تلك المصائب فاندبى و كونى من الباكين فيهم تأسفا پس اى نفس من اين چه مصائبى است كه مى‏شنوى، بعد از شنيدن آن نوحه كن و خود را از گريه كنندگان و تاسف خورندگان بر اين بزرگواران گردان.
مرحوم اقدسى در توصيف اين شب غم‏انگيز فرموده:
شب ماتم خسر و كم سپاه همى چشم افلاك انجم گريست ملائك بجان شمعى افروختند كدام است صاحبدل و هوشيار چه باران هنوز از جفاى يزيد از آن روضه تا صبح آيد حزين چو شه تا سحر سوخت قنديل ماه هم عيسى به چرخ چهارم گريست گريستند از آن شمع هم سوختند كه سوزد به آن شمع پروانه وار چكد خون ز قنديل شاه شهيد همى ناله خضر و روح الامين و مرحوم سيد مداح اين شب غم بار را اين گونه توصيف كرده:
شام عاشوراء به دشت كربلاء محشر كبرى در آن شب آشكار نوريانت در ذكر يا رب تا سحر نوريان در ذكر قرآن مجيد نوريان از تشنگى اندر تعب نوريان در ذكر و حمد كردكار نوريان يكسر همه در شور و شين ناريان تخم عداوت در نهاد يك طرف بانگ هياهوى سپاه يك طرف زينب به افغان و خروش يك طرف در عيش و عشرت اشقياء يك طرف داد عطش از كودكان يك طرف اصحاب بنموده قيام يك طرف شه در مناجات و دعاء يك طرف ليلى چو ابر نوبهار يك طرف عباس آن كان وفا در سخن، آن شاه با اخيار شد پس به درويش خواند اصحابش تمام گفت اى انصار و اى ياران من پس گشود آن دم لب معجز بيان يك اشاره كرد سوى عاشقان قرب حق با عاشقان دمساز شد در نظاره جمله آن مه طلعتان كربلاء شد بهر آنها كوه طور پس بگفتا آن شه لب تشنگان من نديدم باوفاتر اين زمان چون به جاى خويشتن كردند سير اى امام و پيشواى انس و جان جان فدايت اى عزيز مصطفى ور بكويت مى‏كشندم صد هزار بند بندم را كنند از هم جدا پس حبيب بن مظاهر آن زمان غم مخور جان را به قربانت كنم من فدايت اى شه مالك رقاب جان چه قابل در رهت اى بى نظير پس تمام يار و انصار كبار ما همه باشيم در فرمان تو شاه گفتا اى هواداران من صبح در اين دشت بس غوغا شود كربلاء فردا شود بيت الحزن دست عباسم شود از تن جدا پاره از شمشير، جسم اكبرم زير سم اسبهاى اشقياء شمر خنجر مى‏كشد بر حنجرم سيد مداح ديگر شد خموش شد قيامت اندر آن ماتم سرا شد بهشتى دوزخى با هم دچار ناريان در فكر مال و سيم و زر ناريان در فكر فرمان يزيد ناريان مشغول در لهو و لعب ناريان مشغول در شرب و قمار تا كنند جان را به قربان حسين داده دين از كف به فرمان زياد يك طرف داد عطش از خيمه گاه يك طرف زهراء به جنت نيل پوش يك طرف در آه و شيون، انبياء يك طرف اندر تزلزل، قدسيان چون بنات النعش در دور امام يك طرف بى شرمى قوم دغا بهر اكبر متصل او اشگ بار تيغ در كف، در كشيك خيمه‏ها محفلش چون خالى از اغيار شد يك به يك را جملگى از خاص و عام اى وفاداران و جانبازان من گفت كاى بر كوى جانان عاشقان باز شد آن ديده حق بينشان پس به روشان باب رحمت باز شد جلوه گر شد بهرشان باغ جنان بهر آنها شد عيان حور و قصور اين مقام زان تو باشد اى فلان بهتر از اصحاب خود اندر جهان با ادب بگشود لب آن دم زهير اى به حكمت جمله كون و مكان جان چه قابل هست در كوى شما چون عسل شيرين برم اى شهريار مى‏نخواهم رفت از كوى شما گفت كاى محبوب خلاق جهان جان فداى كوى جانانت كنم ريش را از خون سر سازم خضاب سينه را سازم هدف در پيش تير يك به يك اندر سخن با شهريار جان شيرين را كنيم قربان تو اى به كوى عشق سربازان من كربلاء از خون ما دريا شود دستها گردد جدا سرها ز تن مى‏شود زينب اسير اشقياء تير پيكان بر گلوى اصغرم جسم قاسم مى‏شود چون طوطيا مى‏برد لب تشنه سر از پيكرم رفت در باغ جنان زهراء ز هوش شب عاشوراء و وقايع در آن در شب تار و ظلمانى عاشوراء وقايع و حوادثى در سرزمين پر بلاء كربلاء به وقوع پيوسته كه ذيلا مهم‏ترين آنها را مى‏نگاريم:
١ - خطبه خواندن حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) و برداشتن بيعت را از اصحاب و ياران.
مرحوم مجلسى در كتاب بحارالانوار از مسعودى در مروج الذهب نقل مى‏كند كه وقتى امام (عليه السلام) به سرزمين كربلاء وارد شدند عدد مجموع اردو هزار و صد نفر سواره و پياده بود.
مرحوم مفيد در ارشاد فرموده عصر روز تاسوعا قريب غروب آفتاب امام امر فرمودند كرسى از ساج در ميان صحراء گذاردند سپس اصحاب و اهل بيت را جمع نموده و در ميان آن جمع قرار گرفته و فرمود:
اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء، اللهم انى احمدك على ان كرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئدة فاجعلنا من الشاكرين.
سپاس و ستايش مى‏كنم ايزد پاك را به بهترين سپاس و او را در آشكار و نهان حمد مى‏نمايم، بار خدايا تو را شكر مى‏كنم كه از روز نخست ما را عزيز آفريده و به پيغمبرت ما را گرامى داشته و قرآن را به ما آموختى و در دين فقيهان نموده و گوش شنوا و چشم بينا و قلبى واسع به ما عطاء كردى پس ما را از كسانى قرار بده كه شاكر اين نعمت‏هايت باشيم.
اما بعد: فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر و لا اوصل من اهل بيتى فجزاكم الله عنى خيرا لا و انى لا اظن يوما لنا من هولاء، الا و انى قد اذنت لكم فانطلقوا جميعا فى حل ليس‏ عليكم منى ذمام.
پس از حمد و ستايش يزدان پاك، من اصحابى را باوفاتر و بهتر از اصحاب خود و اهل بيتى را نيكوتر و اصيل‏تر از اهل بيت خود سراغ ندارم پس خدا از طرف من به شما پاداش و اجر نيكو عطاء فرمايد، اى ياران گمان نمى‏كنم از دست اين قوم غير از فردا روز ديگرى را داشته باشيم، بدانيد من به شما اذن دادم و بيعت خويش را از عهده شما برداشتم، پس راه خود را پيش گيريد و به هر كجا كه مى‏خواهيد برويد.
هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه جملاثم ليأخذ كل رجل منكم بيد رجل من اهل بيتى ثم تفرقوا فى وادكم و مداينكم حتى يفرج الله.
الان شب است و تاريكى آن شما را پنهان داشته لذا تاريكى را براى خود شتر و مركب قرار داده هر يك از شما دست يكى از اهل بيت مرا بگيريد و متفرق شده و به شهرها و ديار خود رويد تا خدا در كار شما فرج عطا فرمايد مرا با اين لشگر واگذاريد.
فان القوم انما يطلبونى ولو قد اصابونى فى الهواء عن طلب غيرى.
اى ياران اين گروه غير از من طالب ديگرى نيستند و من از دست ايشان جان بدر نخواهم برد و اگر در هوا هم بروم مرا خواهند گرفت و خونم را خواهند ريخت.
اظهار وفادارى حضرت قمر بنى هاشم (سلام الله عليه) به امام (عليه السلام) سخن امام (عليه السلام) كه به اينجا رسيد اصحاب و ياران آن حضرت گريستند و اول كسى كه ايستاد و در جواب آن جناب اظهار ثبات و ايستادگى نمود حضرت ابوالفضل قمر بنى هاشم بود آن بزرگوار با برادرها و برادرزاده‏ها و بنى اعمام از كلمات غم‏انگيز و حاكى از غربت امام (عليه السلام) سخت متاثر و دلتنگ شده لذا از زبان خود و ساير شهزادگان محضر مبارك برادر عرضه داشت:
اى مولا و اى سرور ما به ذات پاك ايزد متعال ما اين كار را نخواهيم نمود كه شما را به دست دشمن سپرده و خود جان بدر ببريم، خدا آن روز را نياورد كه ما در دنيا زنده باشيم و شما نباشيد، قدم‏هاى ما بريده باد اگر از در آستانه تو قدم برداريم و چشمانمان كور باد اگر بغير از جمال تو بنگريم.
و پس از قمر بنى هاشم (سلام الله عليه) ساير برادرها و برادرزاده‏ها و خواهرزاده‏ها زمين ادب بوسيده و عرضه داشتند:
ما به جان و دل مطيع و فرمانبردار آنچه ابوالفضل العباس به عرض اقدس همايونى رساند مى‏باشيم.
امام (عليه السلام) تمام سخنان ايشان را شنيده و در حقشان دعاء فرمودند، سپس روى مبارك به اولاد عقيل كرده و فرمودند:
يا بنى عقيل حسبكم من القتل بمسلم فاذهبوا انتم فقد اذنت لكم.
اى فرزندان عقيل كشته شدن مسلم شما را بس بوده و داغ او شما را كافى است به شما اذن دادم كه به آن اكتفاء كرده و راه وطن را پيش گيريد و برويد.
اظهار وفادارى عبدالله بن مسلم بن عقيل به امام (عليه السلام) عبدالله كه پسر بزرگتر جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) بود پيش آمد و عرضه داشت:
سبحان الله فما يقول الناس، يقولون انا تركنا شيخنا و سيدنا و بنى عمومتنا خيرالاعمام و لم نرم معهم بسهم و لم نطعن معهم برمح و لم نضرب معهم بسيف ولا ندرى ما صنعوا، لا والله ما نفعل ولكن نفديك بانفسنا و اموالنا و اهلينا و نقاتل معك حتى نرد موردك فقبح الله العيش بعدك.
اى نور ديده رسالت معاذالله كه اين عمل از ما سر بزند كه تو را تنها بگذاريم و برويم، مردم به ما چه خواهند گفت، بگويند:
ما تخم بد كاشتيم بگفتيم بر ترك مولاى خويش بزرگ خود از دست بگذاشتيم به دشمن سپرديم آقاى خويش چشم از عمو و عموزادگان بر بستيم، نه با ايشان تيرى افكنديم و نه با هم نيزه زديم و نه اسبى به ميدان كين تاختيم و نه تيغى به روى عدو آختيم، بلكه راه خود گرفته و آمديم و نمى‏دانيم كه بر سر آقاى ما چه آمد، ابدا اين كار را ما نمى‏كنيم بلكه خود و اموال و اهل خويش را فداى شما خواهيم نمود و در ركاب سعادت مآب شما مقاتله خواهيم نمود تا بهمان راهى كه شما خواهى رفت ما هم برويم، زشت و ناپسند باد زندگانى بعد از شما.
اظهار وفادارى نمودن مسلم بن عوسجه به امام (عليه السلام) سپس اولين نفر از بين اصحاب جناب مسلم بن عوسجه بود كه از جاى برخاست و دست ادب بسينه گذارد:
بگفتا كه اى پيشواى جهان گرفتار كام نهنگ بلا چراغ منير زمين و زمان ذبيح الله عرصه نينوا يابن رسول الله أنحن نخلى عنك و قد احاطوا بك فبما نعذر الى الله فى اداء حقك.
اى فرزند رسول خدا، آيا ما جان نثاران دست از دامن تو برداريم و تو را در ميان اين گروه اشرار بگذاريم پس به چه رو نزد خداى متعال عذر بياوريم.
فرد
مى‏برم داغ تو بر خاك كه تو روز جزا بنمايم به جگر سوختگان كوثر خويش اما والله لا نخلى عنك حتى اطعن فى صدورهم برمحى و اضربهم بسيفى ما ثبت قائمه فى يدى.
قسم به ذات پاك پروردگار دست از دامنت بر نمى‏داريم تا با نيزه سينه دشمنان تو را ريش ريش نكنيم و با شمشير بدنهاى اعداء تو را چاك چاك ننمائيم و تا دسته‏هاى تيغ در دست ما است با اين ناكسان مقاتله خواهيم كرد.
ول لم يكن معى سلاح اقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة.
اى سرور اگر سلاح جنگ من از بين برود و چيزى نداشته باشم كه با اين از خدا بى خبران بجنگم همانا با سنگ با آنها نبرد مى‏نمايم.
فرد نيابم به يزدان اگر ساز جنگ سر دشمن شه بكوبم به سنگ به ذات پاك پروردگار قسم دست از چاكرى تو بر نمى‏داريم تا خدا بداند كه ما پاس حرمت پيغمبرش را در غيبت آن حضرت درباره اولادش چگونه نگاه داشتيم.
اما والله لو قد علمت انى اقتل ثم احيى ثم اقتل ثم احرق ثم اذرى يفعل ذلك بى سبعين مرة ما افارقك حتى القى حمامى دونك.
قسم به ذات پروردگار اگر بدانم كه در راه محبت تو كشته شده سپس زنده گشته پس از آن كشته شده و جسدم را سوزانده سپس خاكسترم را به باد فنا مى‏دهند همچنين تا هفتاد بار باز دست از يارى و محبت تو بر نداشته تا مرگ را در نزد تو چشيده و ملاقات كنم.
شعر نيست از عاشق كسى ديوانه‏تر لحظه لحظه شاهباز جانشان دوست چون يار است دشمن كو مباش عاشقان چون نور مه عريان خوشند عقل از سوداى او كور است و كر پَر زنان تا صاعد جانانشان جان كه بُد جانان بود تن كو مباش بى سر و سامان و خان و مان خوشند و كيف لا افعل ذلك و انما هى قتلة واحدة ثم هى الكرامة التى لا انقضاء لها ابدا.
اى مولاى من چرا چنين نكنم و حال آنكه جان سپردن يك دم زدن بيش نيست و بعد در خدمت تو حيات ابد و عيش سرمد است.
اظهار وفادارى زهير بن قين به امام (عليه السلام) سپس زهير بن قين به پا خاست و عرض كرد:
والله لوددت انى قتلت ثم نشرت ثم قتلت حتى اقتل هكذا الف مرة و ان الله عزوجل يدفع بذلك القتل عن نفسك و عن انفس هولاء الفتيان من اهل بيتك.
قسم به خدا اگر در راه محبت تو كشته شوم بعد زنده شده سپس كشته شده و بهمين ترتيب تا هزار مرتبه دست از چاكرى تو بر ندارم، خدا تو و اين جوانان فاطمى و نوباوگان علوى را سالم بدارد.
فرد تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك باور مكن كه دست ز دامان بدارمت مولف گويد:
مرحوم سيد در لهوف مى‏فرمايد:
بعد از مسلم بن عوسجه سعيد بن عبدالله الحنفى به پاخاست و در مقام اظهار وفادارى عرضه داشت:
لا والله يابن رسول الله لا نخليك ابدا حتى يعلم الله انا قد حفظنا فيك وصية رسول محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) ولو علمت انى اقتل فيك ثم احيى ثم اخرج حيا ثم اذرى يفعل ذلك بى سبعين مرة ما فارقتك حتى القى حجمامى دونك و كيف لا افعل ذلك و انما هى قتله واحدة ثم انال الكرامة التى لا انقضاء لها ابدا.
نه به خدا قسم اى فرزند رسول خدا هرگز ما تو را تنها نگذاشته و رها نخواهيم كرد تا خداوند بداند كه ما سفارش پيغمبرش را درباره تو نگه داشتيم و اگر من مى‏دانستم كه در راه تو كشته مى‏شوم و سپس زنده شده و سپس ذرات وجودم را به باد فنا مى‏دهند و هفتاد بار با من چنين مى‏شد هرگز از تو جدا نمى‏شدم تا آنكه در ركاب سعادت مآب تو كشته شوم و اكنون چرا چنين نكنم با اينكه يك كشته شدن بيش نيست و به دنبالش زندگانى جاودان مى‏باشد.
اظهار وفادارى بشيربن عمرو خضرمى به امام (عليه السلام) بعد از زهير بشير بن عمرو خضرمى‏(٦٣) كه از جمله خواص اصحاب امام بود از جا برخاست و محضر مبارك امام (عليه السلام) عرضه داشت:
اكلتنى السباع حيا ان فارقتك و اسئل عنك و اخذلك مع قلة الاعوان لا يكون هذا ابدا.
درندگان صحرا بدن مرا بدرند اگر من از تو جدا شوم و ترا خار بگذارم با آنكه در اين صحرا بى يار و هوادارى دشمن تو را احاطه كرده.
شعر ايا سايه فر يزدان ما تو شاهى و ما بندگان توئيم فداى تو بادا سر و جان ما يكايك نگهبان جان توئيم پس از اظهار وفادارى بشير بن عمرو به پيشگاه انور سلطان مظلومان ديگر تاب و توان بر ياران و اصحاب نمانده جملگى به پا خاستند و هر كدام با زبانى گرم و لسانى حاكى از يك دنيا مهر و محبت و صفا اعلان وفادارى خود را به ساحت مقدس اعليحضرت حسينى نمودند.
مرحوم سيد در لهوف مى‏فرمايد:
در همين اثناء به بشير بن عمر (محمد بن بشير حضرمى) خبر رسيد كه فرزندت در سر حد رى اسير اشرار گرديده و در زير غل و زنجير او را به حبس بردند.
وى از اين خبر متاثر و پژمرده شد و فرمود: گرفتارى او و خودم را به حساب خداوند منظور مى‏دارم اگر چه خوش نداشتم كه من زنده بوده و او اسير گردد.
امام (عليه السلام) كه سخن او را شنيد فرمود: رحمك الله انت فى حل من بيعتى فاعمل فى فكاك ابنك، رحمت خدا بر تو، من بيعت خود را از تو برداشتم، برو در آزاد كردن فرزندت سعى نما.
عرض كرد: درندگان بيابان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم.
امام (عليه السلام) او را دعاء فرمود و سپس فرمان داد پنج دست لباس قيمتى كه هر دست هزار اشرفى قيمت داشت آوردند و به وى مرحمت فرمود كه او آنها را به فرزند ديگرش دهد تا در آزادى برادرش اقدام نمايد.
٢ - بيرون رفتن جمعى از بى وفايان از اردوى كيوان شكوه.
شب عاشوراء كه فرا رسيد امام (عليه السلام) در جمع ياران و اصحاب بعد از خطبه به منظور امتحان و آزمايش آن جمع فرمودند:
ما خانواده رسالت اهل مكر و خدعه نيستيم همگان بدانيد فردا من كشته خواهم شد و هر كس هم كه با من باشد او نيز كشته خواهد گرديد اكنون تا فرصت هست هر كس كه مى‏خواهد برود از ظلمت شب استفاده كند و برود.
گروهى كه از وفاء بهره‏اى نداشتند بار و بنه خود را جمع كرده و هم آن شب از اردوى كيوان شكوه آن حضرت بيرون رفتند و آنانكه بايد مى‏ماندند، ماندند.
در كتاب نورالعيون اين واقعه از زبان عليا مخدره سكينه خاتون به اين شرح نقل شده است:
سكينه خاتون مى‏فرمايد: شب عاشوراء كه فرا رسيد، شبى مهتابى بود و من در خيمه نشسته بودم و از پشت صداى گريه به گوشم رسيد چنان سوز آن صدا در من اثر كرد كه هوش از سرم پريد و بى اختيار اشگم جارى شد و بغض راه گلويم را گرفت، سعى كردم خودم را حفظ كرده و با صداى بلند گريه نكنم و اشگهايم را پاك كرده تا خواهران و ساير مخدرات مطلع نشوند، بارى با خاطرى افسرده و صورتى پژمرده از خيمه بيرون آمدم به اثر آن صدا روانه شدم آمدم تا به جائى رسيدم كه پدرم در ميان جمع اصحاب و يارانش نشسته بود و صداى گريه از پدر بزرگوارم بود، شنيدم كه مى‏فرمود:
اى ياران و اى اصحاب من بدانيد كه من آگاهم و مى‏دانم شما براى چه در اين سفر با من همراهى كرديد، شما مى‏دانستيد كه من به سوى قومى مى‏روم كه با دل و زبان با من بيعت كرده و مرا به اميرى خود دعوت كردند اما طولى نكشيد كه اين علم شما تغيير كرد و ديديد كه دوستى اين قوم به دشمنى مبدل شد و شيطان سينه پر كينه ايشان را شكافت چيزى به غير از مكر و غدر نيافت پس بر ايشان مستولى شد و عهد و پيمان سابق را از ميان برد و خدا را از خاطرشان محو ساخت.
اى ياران آگاه باشيد اين قوم مكار و غدار الان هيچ خيال و قصدى ندارند مگر كشتن من و هر كه از من حمايت بكند خون او را هم مى‏ريزند و پس از كشتن من قصدشان دريدن پرده حرمت من و اسير كردن اهل بيت من مى‏باشد.
مى‏ترسم كه شما اين مطالب را ندانيد و اگر هم بدانيد حيا و خجالت مانع از رفتن شما شود، مكر و خدعه در پيش ما اهل بيت حرام است لذا بدينوسيله من شما را آگاه مى‏كنم كه دشمن در كمين جان شما مى‏باشد كسى كه يارى ما را خوش ندارد در اين شب كه تاريكى حجاب بين او و دشمن است و راه بدون خطر مى‏باشد و فرصت از دست نرفته و وقت هنوز باقى است راه خود را گرفته و برود و كسى كه به جان و روان يارى ما مى‏كند و دفع بليات از ما مى‏نمايد فردا در بهشت الهى همراه ما بوده و از غضب خدا آسوده مى‏باشد، جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خبر داده كه:
حسين من غريب و وحيد و عطشان در زمين گرم كربلاء شهيد مى‏شود، هر كه او را يارى كند ما را يارى كرده و يارى پسرم قائم آل محمد را نموده و هر كه به زبان خود يارى ما كند با ما محشور خواهد شد.
سكينه خاتون سلام الله عليها مى‏فرمايد:
هنوز سخن پدرم تمام نشده بود كه ديدم بى وفايان ده تا ده تا و بيست تا بيست تا از اردوى پدرم خارج شده و متفرق گشتند تا جائى كه تعداد هفتاد و چند نفر بيشتر باقى نماندند بعد از تفرق لشگر نگاهى به پدر مظلوم خود كردم، ديدم سر را بزير انداخته مبادا مردم در رفتن خجالت بكشند از آن همه بى وفائى و بى حيائى مردم و آن غربت غير قابل توصيف پدر بى اختيار گريه راه گلويم را فشرد و درد در دلم پيچيد نزديك بود روح از كالبدم خارج شود.
فرد ببستم لب و در كشيدم زبان فرو بردم آن گريه را در نهان ولى سر به آسمان بلند كرده عرضه داشتم:
بار خدايا اين اشخاصى كه از ما چشم بسته و دل نازك امامشان را شكستند در روى زمين مگذار بمانند خدايا فقر را تا لب گور بر ايشان مسلط فرما و از شفاعت جد ما بى نصيبشان نما.
سپس به خيمه خود برگشته ولى آرام و قرار نداشتم، اشگ لاينقطع به صورتم مى‏ريخت و مجال هر كارى را از من گرفته بود، در اين اثناء عمه‏ام كلثوم نظرش به من افتاد و با آن حال مرا ديد از جا جست و جلو آمد و گفت: دخترم تو را چه مى‏شود، چرا اشگ مى‏ريزى؟!
از پرسش عمه‏ام احوالم پريشان‏تر شد از اول تا آخر آنچه ديده و شنيده بودم را براى عمه‏ام بيان كردم، از شنيدن اين خبر ناله از دل بركشيد و فرياد زد: وا جداه، وا علياه، وا حسناه، وا حسيناه، وا قلة ناصراه، اين الخلاص من الاعداء.
اى جد بزرگوار، و اى على بن ابيطالب و اى حسن بن على و اى حسين بن على، امان از كم ياورى، كجا ما از چنگال اين دشمنان جان سالم بدر مى‏بريم؟!
اى كاش اين قوم از ما فداء و قربانى قبول مى‏كردند و ما زن و بچه را مثل گوسفند سر مى‏بريدند و دست از سلطان مظلوم و غريب بى ياور بى مى‏داشتند.
تمام زنان و بانوان حرم به ناله و افغان در آمدند غلغله‏اى به پا شد.
صداى شيون مخدرات كه به سمع مبارك امام (عليه السلام) رسيد رو بخيمه آورده ولى از شد ناراحتى و اندوه دامن لباس آن حضرت روى زمين كشيده مى‏شد چون به در خيمه رسيدند فرمودند:
فما هذا البكاء اى بانوان اين گريه شما از چيست؟
عمه‏ام پيش رفت و دامن آن جناب را گرفت و عرضه داشت:
يا اخى ردنا الى حرم جدنا رسول الله.
برادرم ما را به حرم جدمان رسول خدا برگردان و از اين غم و اندوه نجات بده.
امام (عليه السلام) فرمودند:
ليس لى الى ذلك سبيل اين كار براى من ممكن نيست.
عمه‏ام عرضه داست: برادر شايد اين خيرگى و بى حيائى اين گروه بخاطر آن است كه شما و پدر و جدتان را نمى‏شناسند از اينرو به نظر مى‏رسد كه اظهار حسب و نسب فرموده جد و پدر و مادر و برادر خود را معرفى بفرمائيد.
حضرت فرمودند:
خواهر جان از حسب و نسب خود آنها را آگاه كرده‏ام ولى موثر نبوده تنها قصد و غرضى كه دارند كشتن من است.
و لا بدان ترانى على الثرى طريحا جديلا.
اى خواهر ناچارى از اينكه ببينى بدنم روى خاك افتاده و لباسهايم را برده و بدنم را از ضرب تير و نيزه و شمشير پاره پاره كرده‏اند.
خواهرم اين خبر را جد و پدرم به من داده‏اند، هرگز در خبر پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خلف نيست از اينرو اوصيكم بتقوى الله رب البرية و الصبر على البلية و كضم نزول الرزية خواهرم شما را به تقوى و صبر بر بلا و حلم در مقام ابتلاء سفارش و وصيت مى‏كنم.
٣ - نشان دادن حضرت منازل و درجات هر يك از اصحاب را در بهشت.
ديگر از وقايع امشب آن است كه وقتى امام (عليه السلام) بيعت خود را از اصحاب خود برداشتند و فرمودند تا فرصت باقى است از تاريكى شب استفاده كرده از اينجا بگريزيد و بدنبال اين سخن گروهى از بى وفايان اردوى كيوان شكوه و ملازمت ركاب سلطان دنيا و آخرت را ترك كرده و از اردو بيرون آمده و رفتند و در مقابل اصحاب با وفا و جان نثاران آن حضرت باقى مانده و هر كدام به شرحى كه گذشت اظهار ثبات و وفادارى به ساحت مقدس امام (عليه السلام) كردند حضرت به ايشان فرمودند:
بدانيد هر كس با من باشد فردا كشته خواهد شد و اين امرى است قطعى و حتمى.
همه اصحاب عرضه داشتند: الحمدلله شرفنا بالقتل معك حمد بى حد و شكر بى قياس خداوندى را كه ما را در ركاب شما به شرف شهادت مفتخر مى‏سازد.
امام (عليه السلام) وقتى ثبات قدم اهل بيت و اصحاب و انصار خود را مشاهده نمود فرمود:
اكنون سرهاى خود را بالا كرده و مقام و منزل خود را بنگريد.
اصحاب و انصار سر به آسمان بلند كرده منازل و قصور و حوريان را ديدند و از آن ساعت به بعد ثانيه شمارى مى‏كردند كه زودتر از اين عالم فانى به سراى باقى بروند لذا آن شب را تا صبح از اشتياق فردا خواب و آرام نداشته بلكه هر ساعتى را سالى مى‏پنداشتند.

٦٣) مرحوم سيد در لهوف نام اين بزرگوار را محمد بن بشير الحضرمى ضبط كرده است.

۱۸
مقتل الحسين

فرد شب فراق كه داند كه تا سحر چند است مگر كسيكه به زندان هجر در بند است و اساسا شدت شوق ايشان به رسيدن به منازل و مواضع خود به قدرى زياد بود كه هر كدام در صحنه نبرد وقتى با آن درياى لشگر مواجه مى‏شدند كوچكترين هراس و وحشتى در آنها پيدا نمى‏شد بلكه زخم‏هاى شمشير و نيزه و تير را اصلا حس نمى‏كردند و در اين جنگ نابرابر اگر غير از اين مى‏بود ابدا احدى از اصحاب امام (عليه السلام) جرئت حضور در صحنه كارزار را پيدا نمى‏كرد.
٤ - وضع و ترتيب زدن خيمه‏ها به امر امام (عليه السلام)
پس از آنكه خامس آل عبا (عليه السلام) در ابتداء شب خطبه خوانده و اصحاب را موعظه فرمودند و بدنبال آن بى وفايان رفتند و ارباب ثبات و يقين به جا ماندند حضرت ايشان را دعاى خير كرد و منازل آنها را ارائه نمود فرمود:
اكنون كه در مقام شهادت ثابت قدم هستيد اين خيمه‏هاى پراكنده را نزديك هم بزنيد.
اصحاب خيمه را كنده و دوباره بر سر پا نمودند، البته اين بار به فرمان امام خيمه‏ها را به شكل قلعه‏اى كه ميان آن خالى بوده و داراى سه ديوار باشد نصب كردند، يكى از ديوارها همان خيمه‏هاى دست راست بوده و ديگرى خيمه‏هاى سمت چپ و ديوار ديگر خيمه‏هاى پشت سر بود و پيش رو را باز گذاردند كه رو به لشگر بود و در پشت سر خيمه پر جلال و با عظمت امام (عليه السلام) و خواص اهل بيت آن جناب و نيز خيام برادران و پسر برادران و پسر عموها قرار داشت و درب خيمه‏ها جملگى از ميان ميدان قلعه باز مى‏شد.
٥ - حفر خندق به دور خيمه‏ها
و نيز در همين شب بود كه امام (عليه السلام) پس از زده شدن خيمه‏ها امر فرمودند دور خيمه‏ها را از سه طرف خندق بكنند و هيزم و چوب و نى در آن بريزند كه در وقت ضرورت آنها را آتش زده و بدين وسيله مانع شوند از هجوم آوردن اعداء به خيام، اين واقعه را مرحوم صدوق در امالى نقل نموده است.
٦ - نزاع لفظى بين بعضى از اصحاب و عبدالله بن سمير و ملحق شدن چند تن از نفرات دشمن به سپاه امام (عليه السلام)
آورده‏اند كه عمر بن سعد گروهى را شب عاشوراء فرستاد تا در آن شب پاس امام و اصحابش را بدهند در ميان آن گروه مردى بود بنام عبدالله بن سمير از كوفيان كه بسيار شجاع و بى پروا و بى حياء بود، امام در آن شب اين آيه را قرائت مى‏فرمودند:
ولا تحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين ما كان الله ليذر المومنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب.
آن بى حيا گفت: به خداى كعبه آن پاكان مائيم كه از شما امتياز يافته‏ايم.
بريربن خضير گفت: اى فاسق مگر خداوند تو را نيز از پاكان آفريده است؟
آن ملعون نام برير را پرسيد، و يكديگر را دشنام داده بازگشت و از آن گروه تعداد سى و دو نفر چون تلاوت قرآن را از امام (عليه السلام) شنيدند سعادت ازلى يافته به لشگر همايون امام (عليه السلام) پيوستند و با ساير اصحاب در روز عاشوراء شهيد شدند.
٧ - رفتن برير با جماعتى به طلب آب و جنگ در كنار شريعه فرات.
مرحوم صدر قزوينى اين واقعه را در زمره وقايع شب عاشوراء دانسته و شرح مبسوطى راجع به آن تقرير نموده كه عينا آن را نقل مى‏كنيم:
عليا جناب قمر نقاب سكينه خاتون مى‏فرمايد:
روز نهم محرم آب ما عزيز شد از براى جرعه‏اى روح ما پرواز مى‏كرد تا عصر روز تاسوعا ظروف و اوانى ما خشكيد چون شب بر سر دست آمد من با جمعى از دختران نزديك بود مرغ روح ما طيران كند با خود گفتم بروم خدمت عمه‏ام زينب اظهار اين نوع تشنگى خود بكنم و او را آگاه كنم و قسم بخورم كه خيلى تشنه‏ام شايد عمه‏ام از براى اطفال خردسال آبى ذخيره كرده باشد من بگيرم رفع تشنگى بنمايم چون بدر خيمه عمه‏ام رسيدم ديدم صداى گريه‏اش بلند است نظر كردم ديدم برادرم على اصغر را در دامن گرفته اشگ مى‏بارد، عمه‏ام گاهى بر مى‏خيزد و زمانى مى‏نشيند نظر به برادرم كردم ديدم از شدت تشنگى چنان مضطرب است مثل ماهى كه از آب بيرون آورده باشند، عمه‏ام او را تسلى مى‏داد مى‏فرمود صبرا صبرا يابن اخى آرام آرام اى پسر برادر، مشكل با اين تشنگى زنده بمانى.
من اين حالت از عمه و برادرم ديدم تشنگى خود را فراموش كردم، در همان خيمه نشسته زار زار گريه كردم عمه‏ام ملتفت من شد فرمود: كيستى؟ آيا سكينه هستى؟
عرض كردم: بلى عمه من هم حالت برادر را دارم اما اظهار تشنگى نمى‏كنم مبادا غم بر غم تو بيفزايد ولى فكرى درباره برادرم بكن مى‏ترسم با اين تشنگى جان بدهد.
فرمود: نور ديده چه كنم؟
عرض كردم: اگر مرا اذن مى‏دهى بروم پيش زنهاى اصحاب شايد شربت آبى ذخيره داشته باشند بگيرم از براى برادرم بياورم.
چون عمه‏ام اين سخن از من بشنيد راضى نشد كه من تنها به نزد زنها بروم خود از جا برخاست برادرم را در بغل گرفت رو به خيمه اصحاب گذاشت، من هم از عقب سر وى روان شدم بدر هر خيمه كه رسيديم عليا مكرمه زنهاى اصحاب را بيرون مى‏طلبيد مى‏فرمود: خواهر شما آب داريد باين طفل قطره‏اى بچشانيد؟
زنان اشگ مى‏ريختند و عرض مى‏كردند: اى دختر ساقى كوثر به جان نازنين على اصغر ما هم همه تشنه‏ايم آب نداريم.
حاصل كلام آنكه: تمام خيام را ما سر زديم يك قطره آب در همه خيمه اصحاب و احباب نبود مايوس و محروم برگشتيم من از عقب سر صداى پا شنيدم، برگشتم ديدم قريب بيست طفل از پسر بچه و دختر بچه عقب سر ما افتاده‏اند باميد آنكه شايد ما آب تحصيل كنيم به آنها هم بدهيم، اما همه لرزان، همه پا برهنه و اشگ ريزان از تشنگى مثل جوجه پر كنده مى‏لرزيدند در اين اثناء زاهد بارع صمدانى برير بن خضير همدانى از خيمه بيرون آمده بود چشمش بر آن اطفال پا برهنه افتاد كه از شدت تشنگى قريب به هلاكت‏اند حالش دگرگون شد خود را بزمين افكند در خاك غلطيد، عمامه به زمين زد، خاك بسر ريخت، نعره از دل بر آورد كه اى شيران بيشه شجاعت كه در خيمه‏ها آرميده‏ايد بيرون بيائيد.
اصحاب و انصار يك مرتبه خود را از خيمه‏ها بيرون انداختند به نزد برير آمدند گفتند: چه مى‏فرمائى؟
برير فرمود: ياران ما زنده باشيم دختران على و فاطمه و اولاد پيغمبر از تشنگى بميرند، فردا جواب خدا را چه مى‏گوئيد؟
اصحاب و احباب اطفال دل كباب را كه با آن وضع ديدند و مقاله برير را شنيدند گفتند چه بايد كرد؟
برير فرمود: بايد هر يك از شما دست يكى از اين دختر بچه را بدست بگيرد و بكنار شريعه ببرد بهر نحو باشد ايشان را سيراب كنيم و برگردانيم و اگر هم بناى جنگ شد مقاتله مى‏كنيم تا كشته شويم.
يحيى بن سليم كه يكى از جان نثاران بود گفت: اى برير صواب اين نيست زيرا موكلين شريعه فرات كمال حفظ و حراست را دارند و جمعيت ايشان هم زياده از حد است لابد مال حال منجر به قتال خواهد شد چون اين اطفال تشنه با ما باشند البته زير دست و پا تلف مى‏شوند بيك تير و يا بيك نيزه از دست مى‏روند آن وقت ما جواب ساقى كوثر و فاطمه زهراء را چه بگوئيم؟
خوش‏تر آنكه ما خود مردانه اجتماع كنيم، مشگ‏ها بدوش بكشيم با سلاح رو به شريعه آريم اگر آب آوريم فبها المراد و اگر كشته شديم فبها المطلوب، صرنا فداء لبنات فاطمة البتول فداى دختران على و فاطمه شدن آمال و آرزوى ماست.
برير تصديق كرد و آفرين گفت، پس چهار تن كه هر يك در قوت و شجاعت يكتا و بى همتا بودند مشگ به دوش كشيدند و رو به مشرعه آوردند، پاسبانان نهر فرات صداى پا شنيدند، فرياد بركشيدند كيستيد؟ جوياى چيستيد؟ از چه طائفه‏ايد و از چه لشگر مى‏باشيد؟
برير فرمود: مردم عربم، نامم برير است و اينها اصحاب منند، تشنه بوديم آمديم آب بخوريم، نگهبانان خبر به اسحق همدانى كه موكل شريعه بود دادند كه اينك برير نامى كه همدانى بوده و هم قبيله با تو است تشنه بوده آمده آب بخورد.
اسحق شناخت، گفت او با من خويش است كار نداشته باشيد بگذاريد بنوشد.
چون اذن از رئيس حاصل شد برير و ياران با كمال اطمينان وارد شريعه شدند چون نسيم آب خنك فرات به مشام اصحاب رسيد برير از لب تشنه ياران و دختران ياد كرد