زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)4%

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)
  • شروع
  • قبلی
  • 266 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 47067 / دانلود: 3704
اندازه اندازه اندازه
زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است

.

زندگاني حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

نویسنده:: سيد هاشم رسولى محلاتى

مقدمه

كتابى كه اكنون در پيش روى شماست،نخستين بار در سال ١٣٩٧ هجرى قمرى منتشر شده و تاكنون چندين بار به چاپ رسيده و خلاصه آن نيز در جهت استفاده دانشگاهيان در سه سال پيش تنظيم و مكرر چاپ شده است.اخيرا دفتر نشر فرهنگ اسلامى در صدد تجديد چاپ اصل آن برآمد و از اين حقير درخواست تجديد نظر و اصلاح آن را نمود كه بحمد الله و المنة اين توفيق حاصل گرديد و در حدود قدرت و توانايى،با محدوديتى كه از نظر وقت داشتم،توانستم با اصلاحاتى آن را براى چاپ جديد آماده كنم.از خداى تعالى مسئلت دارم كه اين خدمت ناقابل را مقبول درگاه خويش قرار داده و توفيق انجام اين گونه خدمات را تا پايان عمر از اين بنده ناتوان و سيه روى دريغ نفرمايد.

سيد هاشم رسولى محلاتى ١٤ تيرماه ١٣٧٤

١ - نسب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

مطابق آنچه ميان مورخين مسلم است نسب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا"عدنان"كه بيست و يكمين جد آن حضرت بوده اين گونه است:

محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

و پس از عدنان تا حضرت اسماعيلعليه‌السلام و همچنين پس از ابراهيمعليه‌السلام تا حضرت آدم در عدد اجداد آن حضرت و نامهاى ايشان در بسيارى از موارد ميان اهل تاريخ اختلاف است و از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز روايت شده كه فرمود:

"اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسكوا"

[چون نسب من به عدنان رسيد خوددارى كنيد(و از او بالاتر نرويد.)]

خاندانى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ميان آنها به دنيا آمد.از بهترين خاندانهاى عرب و شريفترين آنها بود و بزرگترين منصبها و سيادتها در آنها وجود داشت.زيرا منصب سقايت و اطعام حاجيان كه بزرگترين افتخار و بهترين منصبها بود از راه ارث به خاندان بنى هاشم و عبد المطلب جد آن بزرگوار رسيده بود.

عدنان

پدران آن حضرت تا به عدنانـ كه نام برديم همگى از بزرگان زمان خويش و بيشتر آنها از فرمانروايان مكه و حجاز بودند واز نظر معنوى و ايمان نيز چنانكه مورد اتفاق علماى اماميه رضوان الله عليهم مى باشد همگان موحد و خدا پرست بوده و از عدنان تا حضرت آدمعليه‌السلام نيز اين گونه بوده اند گذشته از اينكه بسيارى از آنان چون حضرت اسماعيل و ابراهيم و نوحعليه‌السلام از پيغمبران بزرگوار الهى و بلكه برخى آنان از انبياى اولوالعزم مى باشند.

سر سلسله اين دودمان شريف يعنى عدنان از مردان بزرگ زمان خويش و از فصحا و دلاوران بوده و در برخى از تواريخ آمده كه روزى در بيابان شام هشتاد سوار او را تعقيب كرده و بدو حمله بردند و او يك تنه با ايشان جنگ كرد تا آنكه اسبش از پاى درآمد و كشته شد،و پياده با آنان جنگيد تا وقتى كه خداوند او را از شر آنان نجات بخشيد.

مضر

و ديگر مضر بن نزار است كه بر طبق حديثى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:مضر را دشنام نگوييد كه او بر دين ابراهيمعليه‌السلام بوده و از سخنان اوست كه گويد:

"من يزرع شرا يحصد ندامة".

[كسى كه شرى بكارد ندامت و پشيمانى درو كند.]

و گويند:مضر داراى آواز خوشى بود كه در زمان او كسى آوازش مانند وى نبوده و او نخستين كسى است كه"حدى"(١) براى شتران خواند.

و برخى گفته اند: قريش به كسانى گويند كه نسبشان به مضر برسد.(٢)

الياس

و ديگر الياس است كه در ميان قوم خود به سيادت و بزرگى معروف گشت و همگان اطاعتش را گردن نهادند.و او نخستين كسى است كه شترهايى براى خانه كعبه قربانى كرد.

و گويند:مثل او در عرب همانند لقمان حكيم است در ميان قوم خويش.و چون از دنيا رفت همسرش كه زنى بود به نام خندف از شدت تأثرى كه از مرگ شوهر بدو دست داد با خود عهد كرد كه زير سقف و سايبانى نرود و همچنان بود تا از دنيا رفت.

مدركه

و ديگر مدركه است كه گويند نامش عمرو بوده و سبب اينكه او را مدركه گفتند بدان جهت بود كه وى درجه اعلاى عزت و بزرگى را در ميان قوم خود درك كرد،و بدان رسيد.

كنانه

و در شرح حال كنانه مى نويسند مردى زيبا صورت و عظيم القدر بود و عربها به خاطر علم و دانش و فضيلتى كه داشت نزدش مى آمدند و از دانش او بهره مند مى شدند،و از كسانى است كه ظهور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به مردم بشارت مى داد و مى گفت:زمان ظهور پيغمبرى به نام احمد كه مردم را به سوى خداى يكتا و كار نيك و احسان و مكارم اخلاق دعوت مى كند نزديك گشته،از او پيروى كنيد.

نضر

مشهور ميان مورخين و فقهاى اسلام آن است كه نضر پدر قريش است و هر كس نسبش به او رسيد قرشى است.چنانكه در حديثى از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز اين مطلب روايت شده است.(٣) و نضر در لغت از"نضارت"به معناى زيبايى صورت و جمال گرفته شده و چون نضر بسيار زيبا روى بوده او را به اين نام مى خواندند.

فهر

برخى از اهل تاريخ نوشته اند:در زمان فهر يكى از سركردگان يمن به نام حسان بن عبد كلال با قبيله"حمير"به قصد شهر مكه حركت كرد تا سنگهاى خانه كعبه را با خود به مملكت يمن برده و در آنجا به وسيله آن سنگها خانه اى بنا كند و حاجيان را به آنجا سوق داده يمن را زيارتگاه آنان كند،فهر كه اين خبر را شنيد در تهيه لشكر برآمده قبايل عرب را گرد آورد و به جنگ حسان رفت و او را اسير كرده و قبيله"حمير" را شكست داد و حسان سه سال در اسارت فهر بود تا آنكه مال بسيارى براى آزادى خود پرداخت،و چون آزاد شد به سوى يمن حركت كرد و در بين راه از دنيا برفت.و همين امر سبب عظمت فهر گرديد تا آنجا كه اعراب همگى سر به فرمان او درآوردند.

كعب

از آن جمله كعب است كه قوم خود را در روزهاى جمعه كه آن را يوم العروبة مى ناميدند جمع مى كرد(٤) ،و ايشان را موعظه مى نمود،و به آمدن پيغمبرى از صلب خويش مژده مى داد،و ابياتى در اين باره از وى نقل كنند كه از آن جمله است:

على غفلة ياتى النبى محمد

فيخبر اخبارا صدوق خبيرها

و همچنين:

يا ليتنى شاهد فحواء دعوته

حين العشيرة تبغى الحق خذلانا

در وجه تسميه وى به كعب گويند به خاطر علو مقام و بزرگى او بوده،زيرا عرب هر چيز مرتفع و بلند را كعب گويد،چنانكه كعبه را از همين جهت كعبه گويند.

و به خاطر بزرگى و شخصيت او بود كه پس از آنكه از دنيا رفت اعراب روز مرگ او را تاريخ خود قرار دادند و تاعام الفيل يعنى سالى كه ابرهه به مكه لشكر كشيد و به امر پروردگار با سنگريزه هاى پرندگان ابابيل خود و لشكريانش نابود گشتند تاريخ خود را از روى همان روز مرگ كعب تعيين مى كردند.و پس از آن"عام الفيل"و سپس مرگ عبد المطلب را تاريخ قرار دادند،تا وقتى كه در اسلام هجرت مبدأ تاريخ قرار گرفت.

قصى بن كلاب

و ديگر قصى بن كلاب است كه نام اصلى او زيد بود و او را"مجمع"مى گفتند چون قريش را پس از پراكندگى بسيار،گرد هم آورد و همگان مطيع او گشتند،و از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز روايت شده كه آن حضرت او را بدين نام خوانده است و شاعر عرب نيز در اين باره گويد:

قصى لعمرى كان يدعى مجمعا

به جمع الله القبائل من فهر

قصى چنانكه گفتيم نامش زيد بود و سبب آنكه او را قصى ناميدند آن بود كه چون پدرش كلاب هنگامى كه قصى كودكى خردسال بوداز دنيا رفت مادرش كه فاطمه نام داشت به مردى از قبيله عذرة بن سعدكه نامش ربيعه بود شوهر كرد،و ربيعه پس از اين ازدواج فاطمه را با خود برداشته به ميان قبيله خود كه در سمت شام سكونت داشتند برد،و قصى را نيز كه كودكى خردسال بود به همراه خود بردند و از موطن اصلى او كه مكه بوددورش ساختند و از اين رو وى را قصى كه به معناى دور شده از وطن است ناميدند.

و به دنبال همين ماجرا بود كه قصى به شهر مكه بازگشت و چون قريش را كه در آن وقت تحت فرمانروايى قبايل ديگر در مكه زندگى مى كردند زبون و پراكنده ديد، درصدد برآمد تا عزت از دست رفته آنها را بدانها باز گرداند و به فكر افتاد تا رياست مكه و مناصب بزرگى را كه در دست قبايل ديگر بود و قريش و فرزندان اسماعيل را بدانها سزاوارتر مى ديد از آنها بازستاند.و به همين منظور با بزرگان قريش و برخى قبايل ديگر گفتگو كرد و پس از تلاشهاى بسيار گروهى از قريش و همچنين خويشان مادرى خويش را گرد آورد و به ترتيب با قبايل"صوفة"،"خزاعة"و"بنى بكر"جنگ كرد و پس از جنگهاى سخت همگى آن مناصب را كه از آن جمله منصبهاى:اجازه خروج حاجيان از منى،فرمانروايى مكه و تصدى كارهاى خانه كعبه،مانند پرده دارى و كليد دارى و غيره بود همه به دست قصى بن كلاب و قريش افتاد،كه پس از آن برخى از آن منصبها را به صاحبان اصلى آن بازگرداند.

ابن هشام مورخ مشهور مى نويسد:قصى در ميان فرزندان كعب بن لوى نخستين كسى بود كه قريش را تحت فرمان خويش درآورد و منصبهاى مهم مكه مانند منصب كليددارى خانه كعبه،سقايت حاجيان با آب زمزم،اطعام آنان(٥) ،رياست دار الندوه(مركز مشورت بزرگان مكه)و پرچمدارى همه به دست او افتاد.

قصى بن كلاب مكه را در ميان قريش چهار قسمت كرد و هر قسمت را به دست گروهى از ايشان سپرد.

تا آنجا كه مى نويسد:

كار قصى در ميان قريش تا به پايه اى بالا گرفت كه هر زنى مى خواست شوهر كند،يا هر مردى مى خواست زنى بگيرد و در هر كارى كه قريش مى خواستند مشورت كنند همگى در خانه قصى انجام مى شد،و هرگاه مى خواستند براى جنگى پرچم ببندند درخانه قصى آن را مى بستند،و هر دخترى مى خواست لباس مخصوص خود را كه در سنين معينى مى پوشيد بر تن كند در خانه او مى پوشيد و آن گاه به خانه خود مى رفت.فرامينى كه او صادر كرده بود چه در زمان حيات و چه پس از مرگ او در ميان قريش چون احكام دين واجب و لازم الاجرا بود.

و در تواريخ ديگر آمده است كه قريش پيش از فرمانروايى قصى بن كلاب واهمه داشتند از اينكه در اطراف خانه كعبه،خانه اى بنا كنند و يا از درختان و گياهان حرم براى ساختمان خانه و منزل چيزى بكنند و قصى بن كلاب اين كار را بر آنها آزاد كرد و خود اقدام به اين كار نمود.

و از سخنان پر ارج و گرانبهايى كه از قصى به يادگار مانده اين چند جمله است كه گويد :

"من اكرم لئيما اشركه فى لؤمه،و من لم تصلحه الكرامة اصلحه الهوان،و من طلب فوق قدره استحق الحرمان،و الحسود العدو الخفى"[كسى كه به شخص پست و لئيمى اكرام كند در پستى او شريك گشته،و كسى را كه كرم و بزرگوارى اصلاحش نكند خوارى و پستى اصلاحش كند،و كسى كه بيش از اندازه خود طلب كند(و بخواهد)مستحق محروميت و حرمان است،و حسود دشمن پنهان انسان است.]

و چون هنگام مرگش فرا رسيد به فرزندانش وصيت كرده گفت:

"اجتنبوا الخمر فانها لا تصلح الابدان و تفسد الاذهان".

[از شراب بپرهيزيد كه بدنها را سازگار نيست و دلها را نيز فاسد و تباه سازد.]

عبد مناف

قصى داراى چهار پسر بود كه بزرگترين آنها عبد الدار بود ولى عبد مناف فرزند ديگر قصى كه نام اصلى وى مغيره بود و مادرش او را عبد مناف ناميد از همه شريفتر و بزرگوارتر بود،زيرا در جود و سخاوت گوى سبقت را از برادران خويش ربوده بود،و از اين رو قريش او را"فياض"نام نهاده بودند.و در زيبايى و جمال نيز ضرب المثل بود تا آنجا كه بدو"قمر البطحاء"مى گفتند :و به همين جهت همگان او راشايسته تر به جانشينى پدر و حيازت منصبهاى او مى دانستند،و شايد همين قضاوت مردم سبب شد تا قصى بن كلاب در اواخر عمر خويش در يك مجلس رسمى منصبهاى خود را به عبد الدار كه او را از ديگران بيشتر دوست مى داشت واگذار نمايد و همين علاقه و محبتى كه بدو داشت و از سوى ديگر مى ديد كه عبد مناف و برادران ديگر در فضيلت از او پيش گرفته اند،سبب شد تا وى را مخاطب ساخته بدو چنين گويد:

هان!به خدا سوگند چنان خواهم كرد كه تو نيز در شرف و بزرگى به برادران خود برسى اگر چه اكنون آنان از تو پيشى جسته اند كارى خواهم كرد كه هيچ يك از قريش بدون اجازه تو وارد كعبه نشود،و هيچ پرچمى جز به دست تو براى جنگ در قريش بسته نشود،و منصب سقايت حاجيان در دست تو قرار گيرد،و حاجيان جز از طعام تو نخورند،و قريش جز در خانه تو در كارها تصميمى نگيرند.

و بدين ترتيب تمام منصبهايى را كه داشت يعنى منصب:سقايت،اطعام حاجيان،پرچمدارى،كليددارى،رياست دار الندوه،همه را پس از خود به عبد الدار واگذار نمود(٦) ،فرزندان قصى نيز همگان سخنش را پذيرفته و به رياست عبد الدار و واگذارى منصبهاى فوق بدو راضى گشتند،و پس از مرگ قصى نيز تا پايان عمر براى گرفتن آنها از عبد الدار اختلافى در ميان آنها پديدار نگشت.

___________________________________________

پى نوشتها:

١."حدى"به آوازى گويند كه ساربانان براى تند رفتن شتران مى خوانند.

٢.در اينكه"قرشى"به چه كسى اطلاق مى شود و قريش لقب كدام يك از اجداد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است پنج قول است:اول،همين قول،دوم كه مشهورترين اقوال است آنكه لقب"نضر بن كنانه"است،سوم،قولى است كه قريش را لقب"فهر بن مالك"داند،چهارم،برخى ديگر گويند:لقب قصى بن كلاب است و پنجم،قولى است كه وى"الياس بن مضر"بوده است و معناى آن نيز در پاورقى صفحه بعد خواهد آمد.

٣.و در وجه تسميه او به قريش نيز اختلاف است.برخى مانند ابن هشام گفته اند:قريش در لغت از"تقرش"است كه به معناى كسب و تجارت مى باشد.و ابن اسحاق گفته:قريش از تقرش به معناى تجمع است و بدان جهت به نضر قريش گفتند كه پس از تفرقه اى كه ميان قوم و قبيله آنان افتاده بود آنان را گرد هم جمع كرد.

و برخى گفته اند:سببش آن بود كه هنگامى نضر در درياى فارس در كشتى نشسته بود ناگاه حيوان بزرگى كه آن را"قريش"مى گفتند به كشتى نزديك شد چنانكه ساكنان كشتى از آن ترسيدند نضر كه چنان ديد تيرى برگرفت و به سوى آن حيوان انداخت و او را در جاى خود متوقف ساخت،و سپس كشتى بدان حيوان نزديك شد و نضر او را بگرفت و سرش را بريد و به مكه برد و بدان نام موسوم گشت.و گويند فرزندان او بدين نام خوانده شدند زيرا بر قبايل ديگر چيره شدند و بدين جهت نام آن حيوان بر آنان اطلاق مى شود،زيرا آن حيوان،حيوانات ديگر دريا را مقهور خويش ساخته بود.

و قول ديگر آن است كه چون نضر تفتيش حال بيچارگان مى نمود و هر كس نيازمند بود با مال و ثروت خود بى نيازش مى كرد از اين رو وى را"قريش"گفتند.

٤.و برخى گفته اند:كعب نخستين كسى است كه روز جمعه را به اين نام خواند،ولى اين قول مورد قبول بسيارى از اهل تاريخ نيست.

٥.داستان اطعام حاجيانـبه طورى كه همين ابن هشام مى نويسدـاين گونه بود كه قريش هر ساله در موسم حج آذوقه بسيارى جمع كرده و به نزد قصى بن كلاب مى آوردند،و او نيز به وسيله آنها براى حاجيان بى بضاعت طعامى فراهم مى ساخت و از ايشان پذيرايى مى كرد،و اين كارى بود كه قصى بن كلاب بر قريش فرض و لازم كرده بود و سپس متن دستور او را كه در اين باره صادر كرده بود نقل مى كند.

٦.در سيره حلبيه از برخى از تواريخ نقل مى كند كه قصى بن كلاب منصبهاى مزبور را ميان عبد الدار و عبد مناف تقسيم كرد،بدين ترتيب كه منصب پرده دارى كعبه و رياست دار الندوه،و پرچمدارى قريش را به عبد الدار واگذار نمود،و سقايت و اطعام و رياست قريش را به عبد مناف داد،ولى آنچه را در بالا نقل كرديم مطابق سيره ابن هشام و ساير تواريخ مشهور است

هاشم بن عبد مناف

پس از اينكه عبد مناف از دنيا رفت و دوران فرزندان عبد مناف يعنى هاشم و عبد شمس فرا رسيد،اينان تصميم گرفتند منصبهايى را كه در دست فرزندان عبد الدار بود از آنها بازستانند چون خود را سزاوارتر به آن منصبها مى دانستند،و همين سبب شد تا در ميان قريش اختلاف پديد آيد و قبايل مختلف قريش به دو دسته تقسيم شوندجمعى مانند:بنو اسد بن عبد العزى،بنو زهرة بن كلاب و بنو تميم بن مرة به طرفدارى فرزندان عبد مناف و گروه ديگرى مانند:بنو مخزوم،بنو سهم بن عمرو و بنو عدى بن كعب به پشتيبانى فرزندان عبد الدار برخواستند.

هر دو دسته به كنار خانه كعبه آمده و سوگندها خوردند كه تا آخرين قطره خونشان همديگر را يارى كنند.و به دنبال آن به صف آرايى لشكريان خود برخواستند،در اين ميان جمعى از بزرگان قريش وساطت كرده و هر دو طرف را حاضر به مصالحه نمودند،بدين ترتيب كه منصب سقايت حاجيان و اطعام آنها به فرزندان عبد مناف واگذار گردد و باقى منصبها يعنى كليد دارى خانه كعبه،و پرچمدارى قريش،و رياست دار الندوه همچنان در دست فرزندان عبد الدار باقى باشد.

اين پيشنهاد را طرفين پذيرفته و بدان راضى شدند و در نتيجه آتشى كه در حال اشتعال بود بدين وسيله خاموش گرديد و قبايل مزبور دست از جنگ كشيدند.

در ميان فرزندان عبد مناف نيز با اينكه عبد شمس از هاشم بزرگتر بود اما از آنجا كه بيشتر اوقات در مسافرت بود،و به ندرت اتفاق مى افتاد كه در موطن خويش يعنى شهر مكه باشد و از طرفى مرد عيالوار و بى بضاعتى بود اين منصبها را به هاشم واگذار كردند،و پس از او نيز به برادر ديگرش مطلب رسيد. گويند:هاشم و عبد شمس هر دو با هم به دنيا آمدند و در هنگام ولادت مشاهده كردند كه انگشتهاى هاشم به پيشانى عبد شمس چسبيده و چون خواستند آن دو را از يكديگر جدا كنند خون جارى گرديد و همين سبب شد كه حاضران گفتند:ميان اين دو برادر خون حاكم خواهد بود و چنان شد كه گفته بودند،زيرا تا آنجا كه تاريخ به ياد دارد ميان فرزندان هاشم و عبد شمس كه به نام فرزند عبد شمس"اميه"به بنى اميه معروف شدند خونريزى بوده است.

نخستين كسى كه از خاندان عبد شمس به مخالفت با هاشم برخواست فرزند عبد شمس يعنى اميه بود كه چون سيادت و بزرگى هاشم را در ميان فرزندان عبد مناف مشاهده كرد بدو رشك برده و در صدد برآمد تا خود را در رديف او قرار داده و با او رقابت كند،و بدين منظور اموال زيادى خرج كرد،و هر كارى كه هاشم انجام مى داداو نيز مانند آن را انجام مى داد،و همين امر سبب شد كه قريش او را ملامت كرده و بدو گفتند:

آيا مى خواهى خود را به پايه عمويت كه بزرگ قوم و قبيله است برسانى و در رديف او قرار دهى!

تا آنكه سرانجام كار به اختلاف كشيد و پس از گفتگو و حكميت يكى از زنان كاهنه،قرار شد اميه ده سال در خارج از مكه به سر برد و روى همين قرارداد اميه به شام آمد و ده سال از عمر خويش را در آنجا سپرى كرد و اين نخستين دشمنى و عداوتى بود كه ميان هاشم و اميه پديدار گشت و سپس ميان فرزندانشان باقى ماند.

هاشم بن عبد مناف نام اصلى اش عمرو بود و به خاطر علو مرتبه و مقامى كه داشت به"عمرو العلا"موسوم گرديد چنانكه بدو"ابو البطحاء"و"سيد البطحاء"نيز مى گفتند.و گويند:سبب اينكه او را هاشم گفتند آن بود كه سالى در مكه قحطى و خشكسالى سختى شد،هاشم بن عبد مناف كه چنان ديد به شام رفت و آرد و گندم زيادى خريدارى كرد و به مكه آورد و شتران بسيارى نحر كرده و دستور داد شتران را در ديگهاى بزرگى طبخ كنند و از آن آرد و گندمها نان تهيه كرده نانها را در ظرفهاى بزرگ"تريد"مى كرد و با مقدارى گوشت و آب آن،مردم مكه را سير مى كرد و پيوسته اين كار را انجام داد تا قحطى برطرف گرديد و بدين جهت او را هاشم ناميدند،چون هاشم به معناى شكننده است و او شكننده نان و تريد بود و يكى از شعراى عرب در اين باره گفته است:

عمرو العلا هشم الثريد لقومه

و رجال مكة مستنون عجاف

سنت اليه الرحلتان كلاهما

سفر الشتاء و رحلة الاصياف

و بيت دوم اشاره به موضوع ديگرى است كه در تواريخ آمده كه گفته اند:هاشم بن عبد مناف نخستين كسى بود كه براى قريش"رحلت"شتاء و صيف(سفر تجارتى تابستانى و زمستانى)را مقرر داشت،و در قرآن كريم نيز در سوره ايلاف نام اين دو رحلت برده شده است.

مورخين مى نويسند:همين كه اول ماه ذى حجه مى شد و هلال ماه رؤيت مى گشت هاشم بن عبد مناف به كنار خانه كعبه مى آمد و پشت به ديوار كعبه مى داد و مردمان مكه را مخاطب ساخته مى گفت:

"اى گروه قريش!شما بزرگان عرب از نظر زيبايى برتر از ديگران و خردمندترين آنهاييد،نسب شما شريفترين نسبها و در فاميلى نزديكتر از ديگرانيد،اى گروه قريش!شما همسايگان خانه خدا هستيد كه خداوند شما را به توليت آن مفتخر ساخته و از ميان فرزندان اسماعيل تنها شما را بدان مخصوص داشته است،اينك زايران خدا به نزد شما خواهند آمد،اينان براى بزرگداشت خانه خدا به اينجا مى آيند،و از اين رو است كه آنها ميهمانان خدايند،و شما سزاوارترين مردم براى پذيرايى ميهمانان خدا و زائران او هستيد.

مردمى رنج سفر ديده و ژوليده و گرد آلود،با مركبهاى خسته و لاغر از هر ديارى به شهر و ديار شما فرود مى آيند،پس آنان را پذيرايى كرده و از ميهمانان خدا مهمان نوازى كنيد،و به خداى اين خانه سوگند اگر مرا مال و ثروتى بود كه كفايت اين كار را مى كرد و مى توانستم به تنهايى اين كار را عهده دار شوم از شما استمداد نمى كردم،ولى من به سهم خود مقدارى از ثروتم را كه پاكيزه است،و مطمئنا از راه مشروع به دست آمده براى اين كار كنار گذارده ام و هر يك از شما نيز كه مى خواهد در اين امر سهيم گردد همين كار را انجام دهد و شما را به حرمت اين خانه سوگند مى دهم كه هر كس مى خواهد مالى در اين راه صرف كند و با ما شريك گردد جز آنچه از راه حلال پيدا كرده است،مال ديگرى به نزد ما نياورد،يعنى مالى كه از راه ستم و قطع رحم و نامشروع و غصب به دست آمده باشد.

و پس از اين گفتار هر كس به هر اندازه مقدورش بود از مال خود به دار الندوه مى برد و به وسيله آنها حاجيان را اطعام مى كردند.

و از جمله مسائلى كه تذكر آن در زندگانى هاشم بن عبد مناف لازم است داستان ازدواج او با سلمى،دختر عمرو بن لبيد است.وى مادر عبد المطلب بود كه در شهر يثرب سكونت داشت و از طايفه خزرج از بنى عدى بن نجار بود،و مورخين بنا به اختلاف و اجمال و تفصيلى كه در اين باره در گفتارشان ديده مى شود،گويند:هاشم بن عبد مناف در يكى از سفرهاى خود كه به شام مى رفت به"يثرب"آمد و سلمى را از پدرش خواستگارى نمود آن زن با اين ازدواج موافقت كرد به شرط آنكه اگر فرزندى پيدا كرد جز در ميان قوم و قبيله خود آن فرزند را نزايد،و هاشم نيز با اين شرط موافقت كرد(١) ،و بدين ترتيب ازدواج صورت گرفت و در زمان باردارى سلمى،هاشم سفرى به شام رفت و در"غزه"از دنيا رفت و همانجا مدفون گرديد و سلمى نيز به ميان قبيله خود رفت و شيبة الحمد را كه بعدا به"عبد المطلب"موسوم شد،در يثرب به دنيا آورد.

عبد المطلب

چنانكه در بالا گفته شد،عبد المطلب كه نام اصلى او شيبه بود و بعدها شيبة الحمدش گفتند(٢) در مدينه از مادرش سلمى به دنيا آمد و به اختلاف گفتار مورخين هفت سال يا بيشتر از عمر خود و دوران كودكى را در مدينه نزد مادرش به سر برد و سپس مطابق وصيتى كه هاشم به برادرش مطلب كرد و يا به واسطه اطلاعى كه مطلب به وسيله بعضى از اعراب مكه به دست آورد،براى آوردن برادر زاده خود شيبه به مدينه رفت تا او را از مادرش گرفته به مكه ببرد،نخست سلمى حاضر نشد فرزند خود را به عمويش بسپارد ولى مطلب پافشارى كرده گفت:

من از اينجا نمى روم تا شيبه را به مكه ببرم،زيرا برادرزاده من در اينجا غريب است و فاميل و تبارى ندارد،اما در مكه قبيله و فاميل ما بسيار و محترم هستند و بسيارى از كارهاى مردم به دست ما و زير نظر ما اداره مى شود...

شيبه كه چنان ديد به عمويش مطلب گفت:تا مادرم اجازه ندهد من به مكه نخواهم آمد.سرانجام پس از گفتگوهايى سلمى راضى شد و مطلب شيبه را پشت سر خود بر شتر سوار كرده به مكه آورد

مردم مكه و قريش كه از جريان مطلع نبودند و مطلب را ديدند سوار بر شتر وارد شهر شد و جوان نورسى پشت سر او بر شتر سوار است گمان كردند او بنده مطلب است كه در يثرب خريدارى كرده و با خود به مكه آورده است و از اين رو وى را عبد المطلب خواندند و اين نام بعدها همچنان باقى ماند(٣) .با اينكه مطلب وقتى از جريان مطلع شد به ميان مردم آمده و بدانها گفت:اين سخن نابجا است و او فرزند برادر من است كه در يثرب نزد مادرش بوده و من اكنون او را به مكه آورده ام ولى اين نام همچنان معروف شد و روى او ماند.

مطلب كه پس از مرگ برادرش هاشم صاحب منصبهاى او شده و رياست قبيله خود را داشت پس از چندى در سرزمين يمن در جايى به نام"ردمان"از دنيا رفت و منصبهايى كه از پدرانشان بدانها رسيده بود پس از مطلب به همان برادرزاده اشـيعنى عبد المطلب رسيد و آن جناب در اثر بزرگوارى و حسن تدبيرى كه در اداره كارها داشت بزودى در ميان مردم قريش نفوذ كرده و محبوبيت زيادى به دست آورد و جرياناتى هم مانند حفر چاه زمزم و داستان اصحاب فيل پيش آمد كه سبب شد روز به روز عظمت بيشتر و مقام والاترى پيدا كند.

حفر مجدد چاه زمزم به دست عبد المطلب

قبلا بايد دانست كه بر طبق گفتار مورخين سالها پيش از تولد عبد المطلب بلكه قبل از استيلاى قصى بن كلاب بر شهر مكه،قبيله اى به نام جرهم در مكه حكومت مى كردند و سالها حكومت خود را بر آن شهر حفظ نمودند تا اينكه در اثر ظلم و ستمى كه افراد ايشان بر حاجيان و مردم آن شهر كردند اسباب انقراض خود را فراهم ساختند و قبايل ديگر عرب در صدد برآمدند به حكومت آنان خاتمه دهند و سرانجام در جنگى كه قبيله خزاعه با جرهميان كردند مغلوب آنان گشته و از خزاغه شكست خوردند و پس از آن ديگر نتوانستند در مكه بمانند.

آخرين كسى كه از طايفه جرهم در مكه حكومت داشت و در جنگ با خزاعه شكست خورد،شخصى بود به نام عمرو بن حارث كه چون ديد نمى تواند در برابر خزاعه مقاومت كند و بزودى شكست خواهد خورد به منظور حفظ اموال كعبه از دستبرد ديگران به درون خانه كعبه رفت و جواهرات و هداياى نفيسى را كه براى كعبه آورده بودند و از آن جمله دو آهوى طلايى و مقدارى شمشير و زره و غيره همه را بيرون آورد و به درون چاه زمزم ريخت و چاه را با خاك پر كرده و مسدود نمود و برخى گفته اند:حجر الاسود را نيز از جاى خود بركند و با همان هدايا در چاه زمزم دفن كرد،و سپس به سوى يمن گريخت و بقيه عمر خود را با تأسف بسيار در يمن سپرى كرد.اين جريان گذشت و كسى از جاى زمزم و محل دفن هدايا اطلاعى نداشت و با اينكه افراد زيادى از بزرگان قريش و ديگران در صدد پيدا كردن جاى آن و محل دفن هدايا برآمدند اما بدان دست نيافتند و بناچار چاههاى زيادى در شهر مكه و خارج آن براى سقايت حاجيان و مردم ديگر حفر كردند.

عبد المطلب نيز پيوسته در فكر بود تا به وسيله اى بلكه بتواند جاى چاه را پيدا كند و آن را حفر نموده اين افتخار را نصيب خود گرداند،تا اينكه گويند:روزى در كنار خانه كعبه خوابيده بود كه در خواب دستور حفر چاه زمزم را بدو داده و جاى آن را نيز بدو نشان دادند،و اين خواب همچنان دو بار و سه بار تكرار شد تا اينكه تصميم به حفر آن گرفت.

هنگامى كه مى خواست اقدام به اين كار كند تنها پسرى را كه در آن وقت داشت و نامش حارث بود،همراه خود برداشته و كلنگى به دست گرفت و به كنار خانه آمده شروع به كندن چاه كرد

قريش كه از جريان مطلع شدند پيش او آمده و بدو گفتند:اين چاهى است كه نخست مخصوص به اسماعيل بوده و ما همگى نسب بدو مى رسانيم و فرزندان اوييم،از اين رو ما را نيز در اين كار شريك گردان،عبد المطلب پيشنهاد آنان را نپذيرفته وگفت:اين مأموريتى است كه تنها به من داده شده و من كسى را در آن شريك نمى كنم،قريش به اين سخن قانع نشده و در گفتار خود پافشارى كردند تا بر طبق روايتى طرفين حكميت زن كاهنه اى را كه از قبيله بنى سعد بود و در كوههاى شام مسكن داشت،پذيرفتند و قرار شد به نزد او بروند و هر چه او حكم كرد گردن نهند و به همين منظور روز ديگر به سوى شام حركت كردند و در راه به بيابانى برخوردند كه آب نبود و آبى هم كه همراه داشتند تمام شد و نزديك بود به هلاكت برسند كه خداوند از زير پاى عبد المطلب يا زير پاى شتر او چشمه آبى ظاهر كرد و همگى از آن آب خوردند و همين سبب شد كه همراهان قریشى او مقام عبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت با وى دست بردارند و از رفتن به نزد زن كاهنه نيز منصرف گشته به مكه بازگردند

و در روايت ديگرى است كه عبد المطلب چون مخالفت قريش را ديد به فرزندش حارث گفت:اينان را از من دور كن و خود به كار حفر چاه ادامه داد،قريش كه تصميم عبد المطلب را در كار خود قطعى ديدند دست از مخالفت با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر كرد تا وقتى كه به سنگ روى چاه رسيد تكبير گفت و همچنان پايين رفت تا وقتى آن دو آهوى طلايى و شمشير و زره و ساير هدايا را از ميان چاه بيرون آورد و همه را براى ساختن درهاى كعبه و تزيينات آن صرف كرد و از آن پس مردم مكه و حاجيان نيز از آب سرشار زمزم بهره مند گشتند.

گويند:عبد المطلب در جريان حفر چاه زمزم وقتى مخالفت قريش و اعتراضهاى ايشان را نسبت به خود ديد و مشاهده كرد كه براى دفاع خود تنها يك پسر بيش ندارد با خود نذر كرد كه اگر خداوند ده پسر بدو عنايت كند يكى از آنها را در راه خدا و در كنار خانه كعبه قربانى كند،و خداى تعالى اين حاجت او را برآورد و با گذشت چند سال ده پسر پيدا كرد كه يكى از آنها همان حارث بن عبد المطلب بود و نام آن نه پسر ديگر بدين شرح بود:

حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب كه به گفته ابن هشام نامش عبد مناف بود زبير،حجل كه او را غيداق نيز مى گفتند مقوم،ضرار و ابو لهب.و پس از آنكه پسران وى به ده تن رسيد به ياد نذر خود افتاد و براى انتخاب آن پسرى كه بايد قربانى كند قرعه زد و قرعه به نام عبد الله افتاد به شرحى كه پس از اين،در احوالات عبد الله خواهد آمد.

بحثى در مورد آيين پدران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

از بحثهاى جالبى كه در پايان اين بخش مناسب است بدان اشاره شود،بحث مربوط به آيين پدران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه برخى از اهل تاريخ و حديث از علماى شيعه و سنت درباره آن بابى و بلكه كتابى جداگانه و رساله هايى نوشته اند و بتفصيل در اين باره سخن گفته اند مانند جلال الدين سيوطى كه رساله هايى در اين باره نگاشته به نامهاى:مسالك الحنفاء،الدرج الحنفيه فى الآباء الشريفه،السبل الجلية فى الآباء العليه و رساله هاى ديگر.(٦)

و آنچه مسلم است اين مطلب است كه در ميان سلسله نسب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا به آدم ابو البشر پيمبران بزرگ و بلكه اولو العزمى همچون ابراهيم خليل،نوح پيغمبر،اسماعيل،شيث و ديگران وجود داشته اند و مردان موحد و خدا پرستى نيز مانند عبد المطلب ديده مى شوند،و درباره موحد بودن پدران ديگر آن حضرت مرحوم علامه مجلسى در كتاب بحار الانوار ادعاى اجماع كرده و آن را از معتقدات شيعه اماميه و مسائل مورد اتفاق دانسته(٧) .و به دنبال آن گفته است:اگر ديده مى شود كه در ميان پدران و يا عموهاى آن حضرت مانند ابو طالب برخى اظهار توحيد و ايمان به خدا را نمى كرده اند به خاطر تقيه و يا مصالح دينيه بوده است.

و براى اثبات اين مدعا دليلهايى نيز از قرآن و حديث ذكر كرده اند مانند آيه شريفه( الَّذِي يَرَاكَ حِينَ تَقُومُ﴿ ٢١٨ ﴾وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ ) (٨) كه بر طبق رواياتى نيز كه نقل كرده اند فرموده اند:منظور از"تقلب در ساجدين"در اين آيه،انتقال نطفه آن حضرت از صلبهاى سجده كنندگان براى خدا و موحدان به صلبهاى ديگرى است.

و نيز استدلال شده به آيه شريفه( وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ ) (٩) كه از آن استفاده مى شود كه خداى تعالى كلمه توحيد و عقيده بدان را در ذريه ابراهيمعليه‌السلام قرار داده و پيوسته تا ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين ايمان وجود داشته است.

و روايتى هم از آن حضرت نقل شده كه فرمود:

"لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحام المطهرات حتى اخرجنى فى عالمكم،و لم يدنسنى بدنس الجاهلية"(١٠)

و پاسخ اين ايراد را هم كه گفته مى شود:چگونه پدران آن حضرت موحد بوده اند با اينكه در قرآن صراحت دارد كه پدر ابراهيم كه نامش آزر بود مشرك و بت پرست بوده(١١) و ابراهيمعليه‌السلام پيوسته با او محاجه مى فرمود و او را به خاطر پرستش بت سرزنش و محكوم كرده و به پرستش خداى يكتا دعوت مى نمود؟به اين گونه داده اند:كه آزر بر طبق نقل مورخين عمو و يا پدر مادر و سرپرست ابراهيم بوده كه اطلاق پدر بر او شده نه پدر صلبى و حقيقى او،چنانكه در زندگانى آن حضرت در تاريخ انبيا ذكر كرده ايم.

نگارنده گويد:اگر اجماع و اتفاق علماء اماميهرضي‌الله‌عنه براى ما ثابت شد ما آن را بدون دغدغه و اعتراض مى پذيريم،ولى اگر ثابت نشد دليلهايى كه ذكر كرده اند قابل توجيه و تفسير و ايرادهاى ديگر است و مشكل بتوان با آنها اين مطلب را ثابت كرد،كه بر اهل دانش پوشيده نيست.

_________________________________________

پى نوشتها:

١.ناگفته نماند كه از نظر مذهبى متعلق نذر بايد كار مرجوحى نباشد،حالا آيا در آن زمان وضع نذرهايى كه مى كرده اند چگونه بوده است ما نمى دانيم،و بر فرض صحت اين داستان شايد در آن وقت چنين شرطى در نذرهايى كه مى كرده اند وجود نداشته و اين گونه نذرها هم صحيح بوده است و الله اعلم.

٢.در چند حديث از طريق شيعه و اهل سنت از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت شده كه آن حضرت فرمود:"انا ابن الذبيحين"يعنى من پسر دو ذبيح هستم.و منظور از ذبيح اول حضرت اسماعيل فرزند ابراهيمعليه‌السلام مى باشد و ذبيح دوم عبد الله است.

٣.و در پاره اى از تواريخ است كه قرار شد به نزد زن"كاهنه"قبيله بنى سعد كه نامش"سجام"و يا"قطبه"بود و در خيبر سكونت داشت بروند و هر چه او گفت به گفته او عمل كنند،و پس از آنكه به نزد وى آمدند او اين راه را به آنها نشان داد.

٤.برخى درباره صحت اين داستان ترديد كرده اند،و ايرادهايى نموده اند كه به نظر نگارنده ايرادهاى مهمى نيست و همگى قابل پاسخ است.و ما شرح و توضيح بيشتر را در اين باره در مقالاتى كه به طور پراكنده در مجله پاسدار اسلام و جاهاى ديگر نوشته ايم ذكر كرده و پاسخ داده ايم.

٥.به گفته برخى از اهل تاريخ عبد الله در هنگام مرگ بيست و پنج سال داشت.

٦.به كتاب الصحيح من السيرة،ج ١،ص ١٥٠،مراجعه شود.

٧.بحار الانوار،ج ١٥،صص ١١٨ـ .١١٧

٨.سوره شعراء،آيه ٢١٩ـ .٢١٨

٩.سوره زخرف،آيه .٢٨

١٠.مجمع البيان،ج ٤،ص ٣٢٢،تفسير فخر رازى،ج ٢٤،ص ١٧٤،تفسير در المنثور،ج ٥،ص ٩٨.يعنى پيوسته خداوند مرا از صلبهاى پاك به رحمهاى پاكيزه منتقل كرد تا هنگامى كه در اين عالم شما وارد نمود،و مرا به زشتيهاى جاهليت آلوده نكرد.

١١.به آيه ٧٤،سوره انعام مراجعه شود.

ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و شرح زندگانى آن حضرت تا ازدواج با خديجه

قبل از آنكه مبادرت به شرح داستان ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بنماييم،مناسب است به پاره اى از بشارتهاى انبيا و پيشگوييهاى منجمان و كاهنان و غير ايشان درباره تولد و ظهور آن حضرت اشاره شود زيرا در فصلهاى آينده مورد نياز واقع خواهد شد.

و ما وقتى روى دليلهاى عقلى و نقلى دانستيم كه پيغمبر اسلام خاتم پيغمبران و دين اسلام كاملترين اديان الهى است چنانكه در جاى خود ثابت شده و ما بدان معتقديم مى دانيم كه به طور قطع در ضمن تعليمات پيغمبران گذشته سخنانى در مورد آخرين پيامبر بوده است و نويد و بشارتهايى از آنها درباره ظهور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيده است اگر چه شايد بسيارى از آنها به دست مغرضان و تحريف كنندگان تعليمات انبيا و كتابهاى آسمانى از بين رفته و يا تحريف شده باشد.

اما از آنجا كه بشارت و نويد معمولا در لفافه و به صورت رمز و اشاره القا مى شود،باز هم سخنان زيادى از پيمبران گذشته در اين باره به ما رسيده و از نابودى و تحريف مغرضين جان سالم به در برده است.

و به گفته يكى از دانشمندان:

"مصلحت خداوندى ايجاب مى كرد كه اين بشارات مانند زيبايى هاى طبيعت كه محفوظ مى ماند يا مانند صندوقچه جواهر فروشان كه به دقت حفظ مى شود در لفافه اى از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بيشتر با عقل و دانش سر و كار دارند قرار گيرد"(١)

بشارتهاى انبياى الهى درباره آمدن رسول خدا

از جمله اين بشارتها آيه ١٤ و ١٥ از كتاب يهودا است كه مى گويد:

"لكن خنوخ"ادريس"كه هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داورى نمايد و جميع بى دينان را ملزم سازد و بر همه كارهاى بى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران بى دين به خلاف او گفتند..."

كه ده هزار مقدس فقط با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تطبيق مى كند كه در داستان فتح مكه با او بودند.بخصوص با توجه به اين مطلب كه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسىعليه‌السلام نوشته شده.(٢)

و از آن جمله در سفر تثنيه،باب ٣٣،آيه ٢ چنين آمده:

"و گفت خدا از كوه سينا آمد و برخواست از سعير به سوى آنها و درخشيد از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يك قانون آتشين..."

كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از"پاران"ـيا فارانـمكه است،و ده هزار مقدس نيز چنانكه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است.

و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا:١٦،١٧،٢٥،٢٦ چنين است:

"اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد،و من از پدر خواهم خواست و او ديگرى را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود،خلاصه حقيقتى كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمى بيند و نمى شناسد،اما شماآن را مى شناسيد زيرا كه با شما مى ماند و در شما خواهد بود اينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مى فرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد".

كه بر طبق تحقيق كلمه"فارقليط"كه ترجمه عربى"پريكليتوس"است به معناى"احمد"است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آن را به"تسلى دهنده"ترجمه كرده اند.

و در فصل پانزدهم:٢٦ چنين است:

"ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مى فرستم و او روح راستى است كه از جانب پدر عمل مى كند و نسبت به من گواهى خواهد داد".

و در فصل شانزدهم:٧،١٢،١٣،١٤ چنين است:

"و من به شما راست مى گويم كه رفتن من براى شما مفيد است،زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزد شما مى فرستم اكنون بسى چيزها دارم كه به شما بگويم ليكن طاقت تحمل نداريد،اما چون آن خلاصه حقيقت بيايد او شما را به هر حقيقتى هدايت خواهد كرد،زيرا او از پيش خود تكلم نمى كند بلكه آنچه مى شنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد..."

و سخنان ديگرى كه از پيغمبران گذشته به ما رسيده و در كتابها ضبط است و چون نقل تمامى آنها از وضع نگارش تاريخ خارج است از اين رو تحقيق بيشتر را در اين باره به عهده خواننده محترم مى گذاريم و به همين مقدار در اينجا اكتفا نموده و قسمتهايى از سخنان دانشمندان و كاهنان و پيشگوييهاى آنان كه قبل از تولد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرده اند نقل كرده به دنبال گفتار قبل خود باز مى گرديم.

پيشگويى ها و سخنان كاهنان

ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مى نويسد(٣) :ربيعة بن نصر كه يكى ازپادشاهان يمن بود خواب وحشتناكى ديد و براى دانستن تعبير آن تمامى كاهنان و منجمان را به دربار خويش احضار كرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد

آنها گفتند:خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟

ربيعه در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير كنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است.

يكى از آنها گفت:چنين شخصى را كه پادشاه مى خواهد فقط دو نفر هستند يكى سطيح و ديگرى شق كه اين دو كاهن مى توانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند.

ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطيح قبل از شق به دربار ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت،سطيح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى كه از تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى را در كام خود فروبرد !

ربيعه گفت:درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟

سطيح اظهار داشت:سوگند به هر جاندارى كه در اين سرزمين زندگى مى كند كه مردم حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند.

پادشاه با وحشت پرسيد:اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت ياپس از آن؟

سطيح گفت:نه،پس از سلطنت تو خواهد بود.

ربيعه پرسيد:آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت يا منقطع مى شود!

گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مى شود!

پرسيد:سلطنت آنها به دست چه كسى از بين مى رود؟

گفت:به دست مردى به نام ارم بن ذى يزن كه از مملكت عدن بيرون خواهد آمد.

پرسيد:آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟

گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.

پرسيد:به دست چه كسى؟گفت:به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحى مى شود.

پرسيد:آن پيغمبر از چه قبيله اى خواهد بود؟

گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن نضر كه پادشاهى اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود.

ربيعه پرسيد:مگر اين جهان پايانى دارد؟

گفت:آرى پايان اين جهان آن روزى است كه اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و نيكوكاران به سعادت رسند و بدكاران بدبخت گردند.

ربيعه گفت:آيا آنچه گفتى خواهد شد؟

سطيح پاسخ داد:آرى سوگند به صبح و شام كه آنچه گفتم خواهد شد.

پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير گفتار"سطيح"گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد كوچ كردن به سرزمين عراق برآيد و به شاپور.پادشاه فارسـنامه اى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين"حيره"را.كه در نزديكى كوفه بوده.براى سكونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن منذر.فرمانرواى مشهور حيره از فرزندان ربيعه بن نصر است

و نيز داستان ديگرى از تبع نقل مى كند و خلاصه اش اين است كه مى گويد:تبع پادشاه ديگر يمن به مردم شهر يثرب خشم كرد و در صدد ويرانى آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همين منظور لشكرى گران فراهم كرد و به يثرب آمد.

مردم يثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانكه نزد انصار مدينه معروف است،مردم روزها با تبع و لشكريانش جنگ مى كردند و چون شب مى شد براى تبع و لشكريانش به خاطر اينكه ميهمان و وارد بر ايشان بودند خرما و آذوقه مى فرستادند و بدين وسيله از آنها پذيرايى مى كردند

مدتى بر اين منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان يهود از بنى قريظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند:فكر ويرانى اين شهر را از سر دور كن و از اين تصميم انصراف حاصل نما،و اگر در اين كار اصرار ورزى و پافشارى كنى نيروى غيبى جلوى اين كار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داريم كه به عقوبت اين عمل گرفتار شوى.

تبع پرسيد:چرا؟

گفتند:براى آنكه اين شهر هجرتگاه پيغمبرى است كه از حرم قريش(يعنى مكه معظمه)بيرون آيد،و اين شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.

تبع كه اين سخن را شنيد دانست كه آن دو بيهوده نمى گويند و از روى علم و اطلاع و خبرهايى كه از كتابها دارند اين سخن را مى گويند و به همين سبب از ويرانى شهر يثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تأثير كرد.و در كتاب اكمال صدوقرضي‌الله‌عنه است كه تبع در اين باره اشعارى نيز سرود كه از آن جمله است:

حتى أتانى من قريظة عالم

حبر لعمرك فى اليهود مسدد

قال ازدجر عن قرية محجوبة

لنبى مكة من قريش مهتد

فعفوت عنهم عفو غير مثرب

و تركتهم لعقاب يوم سرمد

و تركتها لله أرجو عفوه

يوم الحساب من الحميم الموقد

و در پاره اى از روايات نيز آمده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:تبع را دشنام نگوييد زيرا او مسلمان شد و ايمان آورد.

و در روايتى كه صدوقرضي‌الله‌عنه از امام صادقعليه‌السلام روايت كرده آن حضرت فرمود:تبع به اوس و خزرج (ساكنان شهر مدينه)گفت:در اين شهر بمانيد تا اين پيغمبر بيرون آيد،و من نيز اگر زمان او را درك كنم كمر به خدمت او خواهم بست و به يارى او خواهم شتافت.

و از آن جمله زيد بن عمرو بن نفيل بود كه سالها قبل از بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سرزمين حجاز مى زيست و به جستجوى دين حنيف ابراهيم بود،و از آيين يهود و ديگر آيينهاى آن زمان پيروى نمى كرد و با بت پرستان مبارزه مى نمود،و از ذبيحه آنان نمى خورد.

و از اشعار اوست كه مى گويد:

أربا واحدا ام ألف رب

ادين اذا تقسمت الامور

عزلت اللات و العزى جميعا

كذلك يفعل الجلد الصبور

عامر بن ربيعه گويد:وقتى مرا ديد به من گفت:اى عامر من از رفتار قوم خود بيزارم و پيرو دين ابراهيم و معبود او و اسماعيل هستم و آنها رو به اين خانه نماز مى گزاردند،و من چشم به راه ظهور پيغمبرى هستم از فرزندان اسماعيل و گمان ندارم او را درك كنم اما از هم اكنون من بدو ايمان دارم و او را تصديق كرده و گواهى مى دهم كه او پيغمبر است،و اگر عمر تو طولانى شد و او را ديدار كردى سلام مرا بدو برسان.

عامر گفت:چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زيد را براى آن حضرت بازگو كردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت از خدا كرد،و پاسخ سلامش را داد و فرمود:او را در بهشت ديدم كه پيروزمندانه گام بر مى داشت.

و ديگر از كسانى كه سالها قبل از ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آمدن آن حضرت خبر مى داد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است كه از بزرگان مسيحيت و از بلغاء عرب است كه در بلاغت به وى مثل مى زنند،و بيشتر عمر خود را به صورت رهبانيت دور از مردم و در بيابانها به سر مى برد.

وى از حكماى عرب و از معمرين آنهاست كه چنانكه در برخى از تواريخ ذكر شده ششصد سال عمر كرد و كسى بود كه شمعون صفا و لوقا و يوحنا را درك كرد و از آنها فقه و حكمت آموخت و زمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نيز درك كرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنيا رفت.و رسول خدا درباره اش مى فرمود:

"رحم الله قسا يحشر يوم القيامة امة واحدة"

[خدا رحمت كند قس را كه در روز قيامت به صورت يك امت تنها محشور مى گردد.]

شيخ مفيدرضي‌الله‌عنه و ديگران روايت كرده اند كه وى در"سوق عكاظ"عربها را مخاطب قرار داده و بدانها مى گفت:

"يقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فيه ما لله على الارض دين أحب اليه من دين قد اظلكم زمانه و أدرككم أوانه،طوبى لمن ادرك صاحبه فبايعه و ويل لمن أدركه ففارقه".

[قس بن ساعده به خداى يگانه سوگند مى خورد سوگندى محكم كه گناهى در آن نيست كه در روى زمين آيينى وجود ندارد كه نزد خدا محبوبتر باشد از آيينى كه زمان ظهورش بر سر شما سايه افكنده(و نزديك گشته)و وقت آن شما را درك نموده،خوشا به حال كسى كه صاحب آن دين و آيين را درك كند و با او بيعت كند و واى به حال كسى كه او را درك كند و از وى كناره گيرد .]

و بارها اتفاق افتاد كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از افراد قبيله"اياد"حالات قس بن ساعده و سخنان حكمت آميز و اشعار او را جويا مى شد،و آنان نيز كم و بيش هر چه ديده و يا شنيده بودند براى آن حضرت نقل مى كردند.

و كراجكى در كتاب كنز الفوايد از مرد عربى كه براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده نقل مى كند كه وى گفت:هنگامى براى پيدا كردن شترى كه از من گم شده بود در بيابانها گردش مى كردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده كردم كه در ميان دو قبر ايستاده و نماز مى خواند،و چون از نمازش فراغت يافت از وى پرسيدم اين دو قبر از كيست؟پاسخ داد:

اينها قبر دو تن از برادران من است كه خداى يگانه را با من در اينجا پرستش مى كردند و اينك از دنيا رفته اند و من بر سر قبر اين دو خداى را پرستش مى كنم تا وقتى كه بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو كرد و گريان شده اشعارى گفت،و پس از اينكه اشعارش پايان يافت بدو گفتم:

چرا به نزد قوم خود نمى روى و در خوبى و بدى آنها شركت نمى جويى؟گفت:مادر بر عزايت بگريد ندانسته اى كه فرزندان اسماعيل دين پدرشان را واگذارده و از بتان پيروى نموده و آنها را بزرگ دانسته اند!

پرسيدم:اين نمازى را كه مى خوانى چيست؟

پاسخ داد:براى خداى آسمانها مى گزارم.

از او سؤال كردم:مگر آسمانها هم خدايى دارد،و بجز لات و عزى خدايى هست؟ديدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت:اى برادر أيادى از من دور شو كه براستى از براى آسمانها خدايى است كه آن را آفريده و به ستارگان زيور داده و به ماه تابان نورانيش كرده.شبش را تار و روزش را تابناك و آشكار نموده و بزودى از سوى مكه همگان را مشمول رحمت عامه اش قرار خواهد داد،به وسيله مردى تابناك از فرزندان لوى بن غالب كه نامش:محمد،است و او مردم را به كلمه اخلاص دعوت مى كند،و من گمان ندارم او را درك كنم،و اگر او را مى ديدم دست خويش را به عنوان بيعت و تصديق در دستش مى نهادم و به هر كجا كه مى رفت به همراه او مى رفتم...

و در حديثى كه مفيدرضي‌الله‌عنه از ابن عباس روايت كرده اين گونه است كه مرد عرب گفت:يا رسول الله من از قس چيز عجيبى مشاهده كردم!حضرت فرمود:چه ديدى؟

عرض كرد:روزى در يكى از كوههاى نزديك خود كه نامش سمعان بود مى رفتم و آن روز بسيار گرم و سوزانى بود ناگاه قس بن ساعده را ديدم كه در زير درختى نشسته و پيش رويش چشمه آبى است و اطراف او را درندگان زيادى گرفته اند و مى خواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده كردم كه يكى از آن درندگان به سر ديگرى فرياد زد و در اين وقت"قس"را ديدم كه دست خود بر آن درنده زده گفت:صبر كن تا رفيقت كه پيش از تو آمده آب بياشامد آن گاه نوبت توست!

من كه چنان ديدم سخت وحشت كرده و ترسيدم،"قس"متوجه من شده گفت:نترس كه تو را صدمه نخواهند زد،در اين وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد كه در ميان آنها مكانى براى نماز و عبادت ساخته شده بود.

از او پرسيدم:اين دو قبر چيست؟

و همچنان كه در روايت قبلى بود پاسخ مرا داد،تا به آخر حديث...

و بلكه در پاره اى از روايات است كه از اوصياى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامان بعد از آن حضرت نيز خبر داد و اين اشعار از اوست كه مى گويد:

اقسم قس قسما ليس به مكتتما

لو عاش الفى سنة لم يلق منها سأما

حتى يلاقى احمدا و النقباء الحكما

هم اوصياء احمد،أكرم من تحت السما

يعمى العباد عنهم و هم جلاء للعمى

ليس بناس ذكرهم حتى أحل الرجما

و نيز از او نقل شده:

تخلف المقدار منهم عصبة

بصفين و فى يوم الجمل

و الزم الثار الحسين بعده

و احتشدوا على ابنه حتى قتل

و اين بود قسمتى از بشارتهاى حكما و دانشمندان،كه اگر مى خواستيم تمامى آنها را كه در تواريخ و كتابها مضبوط است نقل كنيم از وضع نگارش اين كتاب خارج مى شديم،و لذا به همين اندازه اكتفا مى شود و البته در ضمن احوالات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز مقدارى از اين بشارتها كه از احبار و دانشمندان يهود و نصارى نقل شده خواهد آمد،مانند آنچه از بحيراء راهب،و يا سلمان فارسى و ديگران روايت شده كه ان شاء الله در صفحات آينده خواهيد خواند.

و در اينجا با چند بيت از قصيده معروف اديب الممالك فراهانى كه در اين باره سروده است اين فصل را خاتمه مى دهيم.

مطلع قصيده كه در ولادت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سروده و با فصل گذشته و آينده نيز مناسب مى باشد اين است كه مى گويد:

برخيز شتربانا بربند كجاوه

كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه

در شاخ شجر برخاست آواى چكاوه

و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر بشتاب اندر از رود سماوه

در ديده من بنگر درياچه ساوه

و ز سينه ام آتشكده فارس نمودار

تا آنكه گويد:

با ابرهه گو خير به تعجيل نيايد

كارى كه تو مى خواهى از فيل نيايد

رو تا به سرت طير ابابيل نيايد

بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد

تا دشمن تو محبط جبريل نيايد

تأكيد تو در مورد تضليل نيايد

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار بترس از غضب صاحب خانه

بسپار بزودى شتر سبط كنانه

برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه

بنويس به نجاشى اوضاع،شبانه

آگاه كنش از بد اطوار زمانه

و ز طير ابابيل يكى بر بنشانه

كانجا شودش صدق كلام تو پديدار

تا آنجا كه درباره ولادت آن حضرت گويد:

اين است كه ساسان به دساتير خبر داد

جاماسب به روز سوم تير خبر داد

بر بابك بر نا پدر پير خبر داد

بودا به صنم خانه كشمير خبر داد

مخدوم سرائيل به ساعير خبر داد

وان كودك ناشسته لب از شير خبر داد

ربيون گفتند و نيوشيدند احبار

از شق و سطيح اين سخنان پرس زمانى

تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى

گر خواب انوشروان تعبير ندانى

از كنگره كاخش تفسير توانى

بر عبد مسيح اين سخنان گر برسانى

آرد به مدائن درت از شام نشانى

بر آيت ميلاد نبى سيد مختار

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد

مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد

آن سيد مسعود و خداوند مؤيد

پيغمبر محمود ابو القاسم احمد

وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد

اين بس كه خدا گويد"ما كان محمد"

بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار

اندر كف او باشد از غيب مفاتيح

و اندر رخ او تابد از نور مصابيح

خاك كف پايش به فلك دارد ترجيح

نوش لب لعلش به روان سازد تفريح

قدرش ملك العرش به ما ساخته تصريح

وين معجزه اش بس كه همى خواند تسبيح

سنگى كه ببوسد كف آن دست گهربار

اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را

وى ساخته شيرين كلمات تو شكر را

شيروى به امر تو درد ناف پدر را

انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را

تقدير به ميدان تو افكنده سپر را

و آهوى ختن نافه كند خون جگر را

تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار

موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع

ادريس بيان كرده به اخنوخ و هميلع

شامول به يثرب شده از جانب تبع

تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع

اى از رخ دادار بر انداخته برقع

بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع

در دست تو بسپرده قضا صارم بتار

__________________________________________

پى نوشتها:

١.خاتم پيمبران،ص .٤٩٤

٢.براى تحقيق و بحث بيشتر درباره معناى اين كلمات و تطبيق آن با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به كتاب اثبات نبوتـيا راه سعادتـتأليف استاد فقيد حاج ميرزا ابو الحسن شعرانى رحمة الله عليه مراجعه شود.و همچنين در كلمات آينده و تحقيق در معناى فارقليط و غيره به همان كتاب رجوع شود.

٣.آنچه ذيلا از سيره ابن هشام نقل كرده ايم تلخيص شده است.


3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

32

33

34

35

36

37

38

39

40

41

42

43

44

45

46

47