زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)6%

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)
  • شروع
  • قبلی
  • 266 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 47082 / دانلود: 3704
اندازه اندازه اندازه
زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.


1

2

سرنوشت ابو جهل

پيش از اين داستان اسلام معاذ فرزند عمرو بن جموح و پدرش را نقل كرديم همين معاذ بن عمرو بن جموح گويد:من در آن روز شنيده بودم ابو جهل در ميان لشكريان قريش است و در كمين او بودم تا ناگهان او را مشاهده كردم كه در ميان جمعى به اين طرف و آن طرف مى زند و مردم را براى جنگ تحريك مى كند.

و شنيدم كه مردم مى گفتند:كسى را به ابو جهل دسترسى نيست اما من تصميم به قتل او گرفته بودم و منتظر فرصتى بودم تا بالاخره اين فرصت به دستم آمد و خود را به او رسانده شمشير محكمى به ساق پايش زدم كه از وسط دو نيم شد و همانند هسته خرمايى كه در وقت كوبيدن از زير چوب مى پرد آن قسمت كه قطع شده بود به يك سو پريد.

عكرمه فرزند ابو جهل كه از دور اين جريان را ديد به من حمله ور شد و شمشيرى بر بازوى من زد كه به پوست آويزان گرديد اما من اهميتى نداده با دست ديگر به جنگ ادامه دادم تا وقتى كه ديدم اين دست آويزان جز مزاحمت نتيجه ديگرى براى من ندارد به كنارى آمده و انگشتان آن را زير پايم گذارده و بدنم را با شدت به عقب كشيدم و در نتيجه آن دست قطع شد و آن را به كنارى انداخته به دنبال جنگ و كار خود رفتم.

دنباله داستان را اهل تاريخ چنين نوشته اند:كه ابو جهل در آن حال پياده شد و ديگر نتوانست به جنگ ادامه دهد و همراهان او نيز فرار كرده او را تنها گذاردند و يكى از مسلمانان به نام معوذ بن عفراء كه از كنار او عبور مى كرد شمشير ديگرى به اوزد كه او را به زمين افكند و هنوز نيمه جانى در تن داشت كه او را رها كرده رفت.

وقتى سر و صداى جنگ خوابيد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد ابو جهل را در ميان كشتگان بيابند،عبد الله بن مسعود كه از او دل پرى داشت و آزار زيادى از او ديده بود به دنبال اين كار رفت و او را ميان كشتگان پيدا كرد و ديد رمقى در بدن دارد.

عبد الله پاى خود را زير گلويش گذارد و فشارى داد و بدو گفت:اى دشمن خدا ديدى خداوند چگونه تو را خوار و زبون كرد!

ابو جهل گفت:چگونه خوارم ساخت؟كشته شدن براى مردى مانند من كه به دست قوم خود كشته مى شود خوارى و ننگ نيست.

سپس پرسيد:راستى بگو بالاخره پيروزى در اين جنگ نصيب كدام يك از طرفين شد.

عبد الله گفت:نصيب خدا و رسول او گرديد،و به دنبال آن سر از تنش جدا كرده به نزد رسول خدا آورد و حضرت حمد و سپاس خداى را به جاى آورد.

سفارش پيغمبر درباره عباس و ابو البخترى هنگامى كه لشكر قريش به سوى مكه مى گريخت و مسلمانان آنها را تعقيب مى كردند،از طرف پيغمبر اسلام به جنگجويان دستور داده شد از كشتن افراد عادى كه معمولا از ترس رؤساى خود در اين قبيل جنگها حاضر مى شوند خوددارى كنند،و نيز از كشتن عباس بن عبد المطلب عموى پيغمبر و ابو البخترى ابن هشام كه هر دو در دوران محاصره مسلمانان در شعب ابى طالب و اوقات ديگر كمكهاى مؤثرى به پيغمبر و بنى هاشم و مسلمانان كرده بودند خوددارى كنند.

ابو حذيفه فرزند عتبه كه جزء مسلمانان و مهاجرين مكه در لشكر اسلام بود بدون آنكه منظور پيغمبر را از اين دستور بداند به خشم آمده و گفت:آيا ما پدران و فرزندان و برادرانمان را بكشيم ولى عباس را زنده بگذاريم،به خدا سوگند اگر من عباس را ببينم با اين شمشير او را خواهم كشت.

پيغمبر سخن او را نشنيده گرفت و به رو نياورد،اما خود ابو حذيفه بعدها كه منظورپيغمبر را دانست از گفتار خود سخت پشيمان بود و پيوسته مى گفت:كفاره آن سخن نابجاى من شهادت در راه دين است و بايد در جنگ با دشمنان دين كشته شوم و سرانجام هم در جنگ يمامه به شهادت رسيد.

مقتولين و اسيران جنگ بر طبق گفته مشهور در اين جنگ هفتاد نفر از مشركان كشته شدند و هفتاد نفر نيز اسير گشتند و از مسلمانان نيز چهارده نفر به شهادت رسيدند،كه شش نفر آنها از مهاجر و هشت نفر از انصار بودند.

شهداى مهاجرين عبارت بودند از:عبيدة بن حارث،عمير بن أبى وقاص،ذو الشمالين بن عبد عمرو،عاقل بن بكير،مهجع غلام عمر بن خطاب،صفوان بن بيضاء.

و شهداى انصار به نامهاى:سعد بن خيثمة،مبشر بن عبد المنذر،يزيد بن حارث،عمير بن حمام،رافع بن معلى،حارثة بن سراقة،عوف و معوذ پسران حارث بن رفاعة...

و كشته شدگان قريش بيشتر از بزرگان آنها بودند كه بنا به روايت شيخ مفيدرحمه‌الله سى و شش نفرشان تنها به دست على بن ابيطالب كشته شدند و قتل آنان براى قريش و مردم مكه بسيار ناگوار و گران بود و در ميان اسيران نيز افراد سرشناس و بزرگ بسيارى به چشم مى خورد

و اين مطلب پيش اهل تاريخ مسلم است كه يكه تاز ميدان بدر و تنها دلاورى كه بيشتر بزرگان و شجاعان قريش را به خاك هلاك افكند على بن ابيطالبعليه‌السلام بود زيرا در ميان افرادى كه به دست آن حضرت كشته شدند نامهاى:وليد بن عتبة،عاص بن سعيد،طعيمة بن عدى بن نوفل،نوفل بن خويلد،حنظلة بن ابى سفيان،زمعة بن أسود،حارث بن زمعة و افراد بسيار ديگرى به چشم مى خورد كه هر كدام از آنها گذشته از قدرت و ثروت بسيارى كه داشتند از شجاعان و دلاوران و برخى از آنها نيز از شياطين و افراد خطرناك براى اسلام و مسلمين به شمار مى رفتند و با كشته شدن آنها پايه هاى بت پرستى و شرك و ظلم و تعدى در جزيرة العرب يكسره متزلزل و بلكه ويران گرديد كه پس از آن ديگر نتوانستند آن را بنا كنند و با توجه به اينكه جنگ بدر جنگ سرنوشت ميان مرام مقدس توحيد و شرك و بت پرستى بود و پيروزى مسلمانان در آن روز جنبه حياتى براى اسلام داشت خدمتى را كه امير المؤمنين علىعليه‌السلام به اسلام كرد بخوبى روشن مى سازد و مقام او را در برابر افراد بزدل و ترسو و يا كافر و منافقى كه بعدا مدعى همطرازى آن بزرگوار گرديدند آشكار مى كند همچون كسانى كه وقتى جنگ شروع شد به بهانه حفاظت از پيغمبر خود را در"عريش"آن حضرت انداختند چنانكه گفته اندـ

و به هر حال هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواست از بدر حركت كند دستور داد شهيدان را به خاك سپرده و كشتگان قريش را نيز در چاهى ريختند و آن گاه بر سر چاه آمده آنان را مخاطب ساخت و فرمود:

"هل وجدتم ما وعد ربكم حقا فانى قد وجدت ما وعدنى ربى حقا؟بئس القوم كنتم لنبيكم كذبتمونى و صدقنى الناس،و أخرجتمونى و آوانى الناس و قاتلتمونى و نصرنى الناس"ـ.

[آيا آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود درباره خويش حق يافتيد؟من وعده اى را كه پروردگارم به من داده به حق يافتم،براستى كه شما نسبت به پيغمبر خود بد مردمى بوديد،شما مرا تكذيب كرديد و ديگران تصديق نمودند،شما از خانه و وطن آواره ام كرديد و ديگران پناهم دادند،شما به جنگ من آمديد و ديگران ياريم كردند!]

اصحاب كه اين سخنان را مى شنيدند با تعجب پرسيدند:اى رسول خدا با مردگان سخن مى گويى؟

فرمود:آنان سخن مرا شنيدند همانند شما جز آنكه آنها قدرت و ياراى پاسخ دادن ندارند.

سرنوشت اسيران و غنايم جنگ

از جمله اسيران بدر،عباس بن عبد المطلب عموى پيغمبر،ابو العاص بن ربيع داماد آن حضرت عقيل بن ابيطالب برادر علىعليه‌السلام و نوفل بن حارث بن عبد المطلب پسر عموى آن حضرت بود.از قبيله هاى ديگر قريش غير از بنى هاشم نيز افراد سرشناسى چون عقبة بن أبى معيط،نضر بن حارث،سهيل بن عمرو،عمرو بن ابى سفيان،وليد بن وليد و جمع ديگرى به دست مسلمانان اسير شده بودند كه جز عقبه و نضر كه به دستور رسول خدا به قتل رسيدند ديگران با پرداخت فديه و برخى هم بدون فديه آزاد شدند و فديه اى را كه معمولا براى آزادى مى پرداختند از چهار هزار درهم تا يك هزار درهم بود كه روى اختلاف وضع مالى افراد متفاوت بود،آنها كه پول زيادترى داشتند بيشتر و آنها كه فقيرتر بودند با پول كمترى خود را آزاد مى كردند و گروهى از آنها كه پولى نداشتند متعهد شدند تا چندى در مدينه بمانند و فرزندان انصار را نوشتن و خواندن بياموزند و برخى هم به دستور رسول خدا آزاد شدند.

ابو العاص بن ربيع

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از همسرش خديجه چهار دختر داشت به نامهاى:زينب،رقيه،أم كلثوم،فاطمهعليها‌السلام و زينب را در زمان حيات خديجه و درخواست او به أبى العاص خواهر زاده خديجه شوهر داد،و اين جريان قبل از بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و پس از اينكه آن حضرت به نبوت مبعوث گرديد،دختران آن حضرت و از آن جمله زينب به پدر بزرگوار خود ايمان آورده و مسلمان شدند،اما ابو العاص با كمال علاقه اى كه به همسر خود زينب داشت اسلام را نپذيرفت و به همان حال كفر باقى ماند و چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه هجرت فرمود زينب به ناچار در مكه و خانه شوهر خود ماند و از او اطاعت مى نمود.

جنگ بدر كه پيش آمد ابو العاص نيز در اين جنگ شركت كرد و به دست يكى از مسلمانان به نام خراش بن صمه اسير گرديد و همراه اسيران ديگر او را به مدينه آوردند.هنگامى كه مردم مكه براى آزاد كردن اسيران خود پول و اموال ديگر به مدينه مى فرستادند،زينب نيز مالى تهيه كرد و از آن جمله گردن بندى را نيز كه خديجه در شب عروسى و زفاف او با أبى العاص به وى داده بود روى آن مال گذارده و به مدينه فرستاد.همين كه آن اموال به مدينه رسيد چشم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ميان آنها به گردن بند خديجه افتاد و سبب شد تا خاطره خديجه و محبتها و فداكاريهاى آن همسر مهربان در دل آن حضرت زنده شود و در ضمن به حال دخترش زينب نيز كه براى استخلاص شوهر خود ناچار شده يادگار مادر را از دست بدهد رقت كرد و تمايل خود را به آزادى ابو العاص و بازگرداندن آن اموال به دخترش زينب به مسلمانان اظهار فرمود و آنان نيز اطاعت كرده بر طبق ميل آن حضرت عمل كردند و ابو العاص را بدون فديه آزاد كردند،اما چنانكه برخى گفته اند:با او شرط كردند زينب را كه زنى مسلمان بود و بر طبق قانون اسلام بر مرد مشرك و كافرى چون ابو العاص حرام بود به مدينه بفرستد و او نيز پذيرفت و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز زيد بن حارثه و مردى از انصار را مأمور كرد براى آوردن زينب به حوالى مكه بروند،چون به مكه رفت وسايل حركت زينب را فراهم كرده و هودجى براى او ترتيب داد و او را به برادر خود كنانة بن ربيع سپرد تا جايى كه قرار بود به زيد بن حارثه و رفيقش بسپارد و كنانه مهار شتر زينب را به دست گرفت و چون به راه افتاد سر و صدا بلند شد و مردم مكه كه بيشتر داغدار كشتگان خود بودند حاضر نبودند كه روز روشن دختر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با آن ترتيب از مكه بيرون ببرند و آنها انتقامى نگرفته باشند و به همين منظور گروهى از اوباش را تحريك كردند تا مانع حركت زينب شوند و از آن جمله شخصى به نام هبار بن اسود بن مطلب و شخص ديگرى به نام نافع بن عبد القيس بودند كه پيش از ديگران خود را به هودج زينب رسانده و هبار با نيزه اى در دست بدان هودج حمله كرد.كنانه نيز تيرى به كمان نهاد و خود را آماده جنگ با آنها كرد كه بالاخره ابو سفيان و جمعى از قريش وقتى وضع را چنان ديدند و خطر جنگ و اختلاف تازه اى را مشاهده كردند دخالت نموده و كنانه را قانع كردند تا زينب را به خانه بازگرداند و پس از آرام شدن سر و صدا و گذشتن چند روز،شبانه و دور از انظار مردم او را از مكه خارج سازد.

اما همان حمله هبار به هودج سبب وحشت زينب كه در آن وقت حامله بود گرديد و موجب شد تا پس از بازگشت به خانه بچه خود را سقط كند و روى همين جهت هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مكه را فتح كرد خون چند نفر را كه يكى همين هبار بود هدر ساخت كه هر كجا او را يافتند به جرم اين جنايتى كه كرده بود او را به قتل رسانند.(٢)

نمونه اى از ايمان مسلمانان

شايد در خلال آنچه تاكنون از داستان جنگ بدر و شهامت و فداكارى مسلمانان آن روزاعم از مهاجرين و انصار نگارش يافت گوشه هايى از ايمان و استقامت شگفت انگيز آنان در دفاع از دين و گذشت بى دريغ آنها در مورد هدف مقدسى كه داشتند آشكار شده باشد ولى قسمت زير نمونه اى است كه از ميان نمونه هاى بسيارى براى خواننده محترم انتخاب كرديم و وضع تدوين اين مختصر اجازه نمى دهد قسمتهاى ديگرى را ذكر كنيم:

مصعب بن عمير يكى از مهاجرين و مجاهدان اين جنگ بود كه پيش از اين نيز نامش به عنوان نماينده رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و فرستاده آن حضرت به شهر مدينه ذكر شد،وى برادرى داشت به نام ابو عزيز كه جزء لشكر مشركين به بدر آمده بود و در جنگ با مسلمانان شركت داشت و يكى از پرچمداران آنان محسوب مى شد،وى نقل مى كند هنگامى كه مسلمانان بر ما پيروز شدند يكى از انصار مرا به اسارت گرفت و هنگامى كه مرا دستگير كرده بود برادرم مصعب بن عمير سر رسيد و چون مرد انصارى را با من ديد رو به آن مرد كرده گفت:

او را محكم ببند كه مادرش پولدار است و ممكن است پول خوبى براى آزادى او بپردازد؟

ابو عزيز گويد:من با كمال تعجب گفتم:برادر!به جاى اينكه در اين حال سفارشى درباره من به اين مرد بكنى اين چنين به او مى گويى؟

مصعب گفت:برادر من اوست نه تو!

و دنباله داستان را مورخين اين گونه نوشته اند كه وقتى خبر اسارت ابو عزيز را به مادرش دادند پرسيد:گرانترين فديه و پولى را كه براى آزاد كردن يك نفر قریشى بايد پرداخت چه مقدار است؟

گفتند:چهار هزار درهم.

آن زن چهار هزار درهم به مدينه فرستاد و ابو عزيز را آزاد كرد.

و همين أبو عزيز نقل مى كند كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مسلمانان سفارش كرده بود با اسيران خوش رفتارى و نيكى كنند و روى همين سفارش،من كه در دست چند تن از انصار بودم تا به مدينه رسيديم كمال خوشرفتارى را از آنها ديدم تا آنجا كه در هر منزلى فرود مى آمدند و هنگام غذا مى شد نانى را كه تهيه مى كردند به من مى دادند ولى خودشان خرما به جاى نان مى خوردند و من گاهى از آنها خجالت مى كشيدم و نان را به خودشان پس مى دادم اما آنها دست به نان نمى زدند و دوباره به خودم بر مى گرداندند.

تقسيم غنايم مسلمانان

در جنگ بدر اموال بسيارى از دشمن به غنيمت گرفتند ولى در تقسيم آن ميان ايشان اختلاف شد گروهى كه مباشر جمع آورى آن بودند مدعى بودند كه آنها از آن ماست،و گروهى كه به تعقيب دشمن رفته بودند مى گفتند:اگر ما دشمن را تعقيب نمى كرديم شما نمى توانستيد به آسودگى اين اموال را غنيمت بگيريد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد همه آن غنايم را در يك جا جمع كردند و آنها را به دست يكى از انصار به نام عبد الله بن كعب سپرد تا دستورى از جانب خداى تعالى در اين باره برسد و در راه كه به سوى مدينه مى آمدند در يكى از منزلها به نام"سير"آيه انفال نازل شد و كيفيت تقسيم آن روشن گرديد،و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم طبق دستور الهى آنها را تقسيم كرد.

__________________________________________

پى نوشتها:

١.عبيدة بن حارث بن عبد المطلب،عمو زاده رسول خداست.

٢.اما هبار وقتى از اين جريان مطلع شد از مكه گريخت و پس از جنگ حنين خود را به مدينه رسانيد و ناگهان پيش روى آن حضرت در آمده و شهادتين بر زبان جارى كرد و مسلمان گشت و اسلامش پذيرفته شد.و ابو العاص نيز پس از چند سال به مدينه آمد و مسلمان شده و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز دوباره زينب را به عقد او در آورد.

پيروزى بدر به نصرت خدا و كمك فرشتگان بود در چند سوره از سوره هاى كريمه قرآن كه داستان بدر به اجمال يا تفصيل ذكر شده مانند سوره آل عمران و سوره انفال روى اين موضوع كه اين پيروزى به نصرت و يارى خداى تعالى انجام شد زياد تكيه شده تا موجب غرور و خودبينى مسلمانان نگردد و از تلاش و كوشش در پيمودن راه خطرناك و دشوارى كه در پيش داشتند آنها را باز ندارد،و به خصوص در چند آيه تصريح فرموده كه خداى تعالى در اين جنگ فرشتگان را به يارى شما فرستاد و نزول آنها موجب كثرت سپاه و سياهى لشكر و دلگرمى جنگجويان مسلمان و سرانجام سبب پيروزى شما گرديد،مثلا در سوره آل عمران چنين فرمايد:

( وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّـهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّـهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ﴿ ١٢٣ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَن يَكْفِيَكُمْ أَن يُمِدَّكُمْ رَبُّكُم بِثَلَاثَةِ آلَافٍ مِّنَ الْمَلَائِكَةِ مُنزَلِينَ﴿ ١٢٤ بَلَىٰإِن تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَيَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَـٰذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بِخَمْسَةِ آلَافٍ مِّنَ الْمَلَائِكَةِ مُسَوِّمِينَ)

[براستى خدا در بدر شما را يارى كرد در صورتى كه زبون بوديد پس از خدا بترسيد شايد سپاسگزار باشيد،آن گاه كه به مؤمنان مى گفتى:آيا كافى نيست شما را كه پروردگارتان به سه هزار فرشته فرود آمده مددتان كند،آرى اگر استقامت داشته باشيد و پرهيزكارى كنيد و دشمنان با اين هيجان و فوريت بر شما بتازند پروردگارتان به پنج هزار فرشته شناخته شما را مدد مى كند.]

و در سوره انفال فرمود:

( إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُم بِأَلْفٍ مِّنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ ٩ وَمَا جَعَلَهُ اللَّـهُ إِلَّا بُشْرَى وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللَّـهِ إِنَّ اللَّـهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)

[آن گاه كه از پروردگارتان يارى خواستيد و او شما را وعده يارى داد كه به هزار فرشته صف بسته مددتان مى دهيم و خدا آن را جز نويدى براى شما قرار نداد تا دلهاتان بدان آرام گيرد كه يارى جز از سوى خدا نيست و خدا نيرومند و فرزانه است.]

و در چند حديث كه از طريق شيعه و اهل سنت روايت شده فرشتگان در شب بدر به زمين فرود آمدند.و مضمون حديث مزبور كه شامل فضيلتى نيز براى امير المؤمنين علىعليه‌السلام مى باشد چنين است كه در آن شبـكه تصادفا شب بسيار سرد و تاريكى بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مسلمانان خواست تا يكى از ايشان برود و مقدارى آب از چاه كشيده براى آن حضرت بياورد،و كسى پاسخى به آن حضرت نداد جز علىعليه‌السلام كه داوطلب شد و مشك خود را برداشته به لب چاه آمد و داخل چاه شده مشك را پر كرد و چون به سوى اردوگاه حركت كرد باد شديدى وزيد كه علىعليه‌السلام بناچار نشست تا باد گذشت آن گاه برخواسته به راه افتاد،و هنوز چندان راه نيامده بود كه باد شديد ديگرى وزيدن گرفت،به حدى كه باز هم علىعليه‌السلام ناچار شد بنشيند و براى بار سوم نيز همين ماجرا تكرار شد،و چون به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و آن حضرت سبب دير آمدن او را پرسيد علىعليه‌السلام جريان بادهاى شديدى را كه سه بار وزيد و او را مجبور به نشستن نمود به عرض رسانيد،و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بدو فرمود:

نخستين باد جبرئيل بود كه با هزار فرشته براى نصرت و يارى ما فرود آمدند و بر تو سلام كردند و بار دوم و سوم نيز ميكائيل و اسرافيل بودند كه آن دو نيز هر كدام به اتفاق هزار فرشته فرودآمدند و بر تو سلام كردند.(١)

و فرشتگان كه در اين جنگ به يارى مسلمانان آمدند شماره و عددشان هر اندازه بوده چنانكه خداى تعالى فرموده براى دلگرمى مسلمانان و ايجاد رعب و ترس در دل مشركان بود و گرنه كسى را نكشتند و اسيرى را به اسارت نگرفتند،زيرا اسامى كشته شدگان بدر و قاتلان آنها و همچنين اسيران و اسيركنندگان در تاريخ ثبت و نوشته شده است،اما اين مدد غيبى و نزول فرشتگان موجب تقويت مجاهدان و دلگرمى آنان شد و توانستند به آن زودى و با آن افراد اندك با نبودن اسلحه كافى در فاصله كوتاهى آن گروه بسيار را به قتل رسانده و به همان اندازه به اسارت بگيرند.و اين نكته نيز ناگفته نماند كه طبق سنت الهى معمولا يارى خدا و نصرت الهى دنبال پايدارى و استقامت نازل خواهد شد و هرگاه بندگان خدا در صدد يارى دين خدا بر آمدند و به تعبير قرآن"خدا را يارى كردند"خدا نيز آنها را يارى مى كند و از نظر جمله بندى"ان تنصروا الله"مقدم بر"ينصركم"مى باشد و اين مطلب در قرآن و حديث شواهد بسيار دارد كه جاى نقل آنها نيست،و در آيات فوق نيز اين جمله جالب است كه مى فرمايد:

( بَلَىٰإِن تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَيَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَـٰذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بِخَمْسَةِ آلَافٍ مِّنَ الْمَلَائِكَةِ مُسَوِّمِينَ ) و به گفته يكى از دانشمندان شايد سر اينكه شماره فرشتگان در اين آيات مختلف ذكر شده همين اختلاف ايمان و مقدار صبر و استقامت آنان در برابر دشمن باشد و خداى تعالى بخواهد به طور كنايه و ضمنى بفهماند كه هر چه پايدارى و استقامتتان بيشتر باشد نيروى غيبى و مدد الهى بيشتر خواهد بود و اندازه و مقدار كمك الهى بستگى به اندازه صبر و استقامت شما دارد.

شاهدان از زبان ابو رافع و مرگ ابو لهب و از قسمتهاى جالبى كه در تاريخ جنگ بدر در مورد نزول فرشتگان ذكر شده قسمت زير است كه ابن هشام در سيره نقل كرده و مى گويد:

نخستين كسى كه خبر جنگ بدر و شكست قريش را به مكه رسانيد حيسمان بن عبد الله خزاعى بود كه سراسيمه خود را به مكه رسانيد و وارد شهر شده خبر كشته شدن عتبه،شيبه،ابو جهل،امية بن خلف و ديگر بزرگان قريش را به مردم مكه داد.

اين خبر بقدرى وحشتناك و ناگهانى بود كه بيشتر مردم در آغاز باور نكردند،و صفوان پسر اميه بن خلف در كنار خانه كعبه و در حجر اسماعيل نشسته بود فرياد زد:به خدا اين مرد ديوانه شده و نمى داند چه مى گويد!و گرنه از او بپرسيد:صفوان بن اميه چه شد؟

مردم پيش حيسمان آمده پرسيدند:صفوان بن اميه چه شد؟

حيسمان گفت:وى همان است كه در حجر اسماعيل نشسته ولى به خدا پدر وبرادرش را ديدم كه كشته شدند!

ابو رافع گويد:من آن وقت غلام عباس بن عبد المطلب بودم و چون ما در پنهانى مسلمان شده بوديم(٢) از اين خبر كه حكايت از پيروزى مسلمانان مى كرد خوشحال شديم!و در آن وقت كه اين خبر به مكه رسيد من در خيمه اى كنار چاه زمزم نشسته و چوبه هاى تير مى تراشيدم و ابو لهب كه خود در جنگ بدر حاضر نشده بود و به جاى خود عاص بن هشام را به جنگ فرستاده بود در اين وقت وارد مسجد شد و يكسره آمده و پشت آن خيمه نشست ناگهان مردم فرياد زدند:

اين ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب است كه خود در جنگ حاضر و شاهد ماجرا بوده و اكنون از راه مى رسد،ابو لهب كه او را ديد صدايش زد و او را پيش خود خوانده و بدو گفت:برادر زاده بنشين و جريان جنگ را تعريف كن؟

مردم نيز پيش آمده دور او را گرفتند و او شروع به سخن كرده گفت:

همين قدر بگويم:ما وقتى با مسلمانان برخورد كرديم وضع طورى به سود آنان شد كه ما گويا هيچ گونه اراده و اختيارى از خود نداشتيم و تحت اختيار و اراده آنان قرار گرفتيم و به هرگونه كه مى خواستند با ما رفتار مى كردند،جمعى را كشتند و گروههايى را اسير كرده و بقيه هم گريختند.

آن گاه اضافه كرد:

اين را هم بگويم كه نبايد قريش را ملامت كرد زيرا ما مردان سفيد پوشى را در وسط آسمان و زمين مشاهده كرديم كه بر اسبانى ابلق سوار بودند و چون آنها آمدند و به ما حمله كردند ديگر كسى نتوانست در برابر آنها مقاومت كند و قدرتى از خود نشان دهد.

ابو رافع گويد:در اين موقع من گوشه خيمه را بالا زده گفتم:به خدا سوگند آنهافرشتگان بوده اند!

ابو لهب كه اين سخن را از من شنيد سيلى محكمى به رويم زد و من از جا برخواستم تا از خود دفاع كنم اما چون شخص ناتوان و ضعيفى بودم مغلوب ابو لهب شدم و او مرا از جا بلند كرده بر زمين زد،سپس روى سينه ام نشست و مشت زيادى به سر و صورتم زد.

ام الفضل همسر عباس كه در آنجا بود و آن منظره را ديد چوب خيمه را كشيد و به عنوان دفاع از من چنان بر سر ابو لهب كوفت كه سرش را شكافت،آن گاه بدو گفت:چشم عباس را دور ديده اى كه نسبت به غلامش اين گونه رفتار مى كنى؟

ابو لهب از جا برخواست و با كمال افسردگى و ناراحتى به خانه رفت و بيش از هفت روز زنده نبود كه خداوند او را به مرض"عدسه"(٣) مبتلا كرد و همان بيمارى سبب مرگ او گرديد.

ابو سفيان قانون شكن در ميان اسيران يكى هم عمرو پسر ابو سفيان بود كه به دست على بن ابيطالبعليه‌السلام اسير شده بود و چون خبر اسارت او را به پدرش ابو سفيان دادند و از او خواستند پولى به عنوان فديه او بفرستد تا او را آزاد كنند،ابو سفيان گفت:من نمى توانم دو مصيبت و ناگوارى را تحمل كنم هم داغ فرزند و هم پول،از طرفى پسرم حنظله را كشته اند و خونى از من پايمال شده و اكنون نيز براى آزادى اين يكى پولى بپردازم،بگذاريد عمرو همچنان در دست پيروان محمد باشد و تا هر زمان كه خواستند او را نگاه دارند.

و بدين ترتيب عمرو بن ابى سفيان در مدينه محبوس ماند تا اينكه يكى از مسلمانان و پيرمردان فرتوت مدينه به نام سعد بن نعمان كه از قبيله بنى عمرو بن عوف بود به قصد حج يا عمره به سوى مكه حركت كرد و چون قريش اعلان كرده بودند متعرض مسلمانانى كه به قصد حج يا عمره به مكه بيايند نخواهند شد از اين رو سعد با كمال اطمينان به سوى مكه رفت و هيچ احتمال نمى داد او را به جاى عمر و يا ديگرى دستگير سازند اما همين كه به مكه آمد و ابو سفيان از ورود او مطلع گرديد به جاى عمرو دستگيرش ساخت و به بستگان و فاميلش كه در مدينه بودند اطلاع داد تا عمرو را آزاد نكنيد ما سعد را آزاد نخواهيم كرد.

قبيله سعد يعنى همان بنى عمرو بن عوف كه از ماجرا مطلع شدند پيش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده و درخواست آزادى عمرو را نمودند پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز موافقت كرد و بدين ترتيب عمرو بن ابى سفيان آزاد شد و سعد نيز به مدينه بازگشت.

نخستين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به شام و داستان بحيرا

حدود دوازده سال از عمر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود كه بر طبق نقل اهل تاريخ و محدثين شيعه و اهل سنت،ابو طالب مانند ساير مردم قريشـ عازم سفر شام شد تا با مال التجاره مختصرى كه داشت تجارت كند و از اين راه كمكى به مخارج سنگين خود بنمايد.

قرشيان هر سال دو بار سفر تجارتى داشتند يكى به"يمن"در زمستان و ديگرى به"شام"در تابستان"رحلة الشتاء و الصيف".

مقصد در اين سفر و بصرى بود كه در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و ازمهمترين مراكز تجارتى آن عصر به شمار مى رفت.

در نزديكى شهر بصرى صومعه و كليسايى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسايى گوشه گير به نام"بحيرا"در آن كليسا زندگى مى كرد و مسيحيان معتقد بودند كه كتابها و همچنين علومى كه در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سينه به سينه به بحيرا منتقل گشته است.

و برخى گفته اند:صومعه"بصرى"كه تا شهر ٦ ميل فاصله داشت مانند صومعه هاى عادى و معمولى ديگر نبود.بلكه مخصوص سكونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود كه علم و دانشش از ديگران فزونتر و در مراحل سير و سلوك از همگان برتر باشد و بحيرا داراى چنين اوصافى بود.

هنگامى كه ابو طالب تصميم به اين سفر گرفت به فكر يتيم برادر افتاد و با علاقه فراوانى كه به او داشت نمى دانست آيا او را در مكه بگذارد يا همراه خود به شام ببرد.

وقتى هواى گرم تابستان بيابان حجاز و سختى مسافرت با شتر را در كوه و بيابان به نظر مى آورد ترجيح مى داد محمد را كه كودكى بيش نبود و با اين گونه ناملايمات روبه رو نشده بود در مكه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد،ولى از آن طرف با آن علاقه شديد و توجه خاصى كه در حفاظت و نگهدارى او داشت نمى توانست خود را حاضر كند كه او را در مكه بگذارد و خيالش در اين باره آسوده نبود و تا آن ساعتى كه مى خواست حركت كند همچنان در حال ترديد بود.

گويند:هنگامى كه كاروان قريش خواست حركت كند ناگهان ابو طالب فرزند برادر را مشاهده كرد كه با چهره اى افسرده به عمو نگاه مى كند و چون خواست با او خداحافظى كند چند جمله گفت كه ابو طالب تصميم گرفت محمد را همراه خود ببرد.رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با همان قيافه معصوم و جذاب رو به عمو كرده و همچنان كه مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت:عموجان!مرا كه كودكى يتيم هستم و پدر و مادرى ندارم به كه مى سپارى؟

همين چند جمله كافى بود كه ابو طالب را از ترديد بيرون آورد و تصميم به بردن آن بزرگوار بگيرد،و از اين رو بلادرنگ به همراهان خود گفت:به خدا سوگند او را باخود مى برم و هيچ گاه از او جدا نخواهم شد.

كاروان قريش حركت كرد اما مقدارى راه كه رفتند متوجه شدند كه اين سفر مانند سفرهاى قبلى نيست و احساس راحتى و آرامش بيشترى مى كنند آفتاب آن سوزشى را كه در سفرهاى قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى كه سابقا ناراحت مى شدند احساس ناراحتى نمى كنند.اين اوضاع براى همه مردم كاروان تعجب آور بود تا جايى كه يكى از آنها چند بار گفت:اين سفر چه سفر مباركى است.

ولى شايد كمتر كسى بود كه بداند اينها همه از بركت همان كودك دوازده ساله است كه در اين سفر همراه كاروان آمده بود.

بالاتر از همه كم كم متوجه شدند كه روزها لكه ابرى پيوسته بالاى سر كاروان در حركت است و براى آنها در آفتاب گرم سايه مى افكند و اين مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شد كه به صومعه و دير بحيرا نزديك شدند.

خود بحيرا وقتى از دور گرد و غبار كاروانيان را ديد به لب دريچه اى كه از صومعه به بيرون باز شده بود آمد و چشم به كاروانيان دوخته بود و گاهى نيز سر به سوى آسمان مى كشيد و گويا همان لكه ابر را جستجو مى كرد كه بر سر كاروانيان سايه مى افكند.

هيچ بعيد نيست كه طبق اين نقل،روى صفاى باطنى كه پيدا كرده بود و اخبارى كه از گذشتگان بدو رسيده بود،منتظر ديدن چنين منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود،جريانات بعدى اين احتمال را تأييد مى كند،زيرا مورخين مانند ابن هشام و ديگران مى نويسند:

كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور مى كرد و گاهى در آنجا منزل مى كرد و تا آن سفر هيچ گاه بحيرا با آنان سخنى نگفته بود،اما اين بار همين كه كاروان در نزديكى صومعه منزل كردند غذاى زيادى تهيه كرد و كسى را به نزد ايشان فرستاد كه من غذاى زيادى تهيه كرده ام و دوست دارم امروز تمامى شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد،هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد.

بحيرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لكه ابر را ديده بود كه بالاى سر كاروان مى آيد و همچنان پيش آمد تا بر سر درختى كه كاروانيان زير آن درخت منزل كردند ايستاد.

ابن هشام مى نويسد:خود بحيرا پس از ديدن اين منظره از صومعه به زير آمد و از كاروان قريش دعوت كرد تا براى صرف غذا به صومعه او بروند،يكى از كاروانيان بدو گفت:اى بحيرا به خدا سوگند مثل اينكه اين بار براى تو ماجراى تازه اى رخ داده زيرا چندين بار تاكنون ما از اينجا عبور كرده ايم هيچ گاه مانند امروز به فكر پذيرايى ما نيفتادى؟

بحيرا گويا نمى خواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت:راست است،اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد،من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.

قرشيان به سوى صومعه حركت كردند،اما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به خاطر آنكه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مى برد انديشه كند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند،و گرنه معلوم نيست ابو طالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.

هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از پيامبر اسلام شنيده و يا در كتابها خوانده بود در چهره آنها نديد،از اين رو با تعجب پرسيد:كسى از شما به جاى نمانده؟

يكى از كاروانيان پاسخ داد:بجز كودكى نورس كه از نظر سن كوچكترين افراد كاروان بود كسى نمانده!

بحيرا گفت:او را هم بياوريد و از اين پس چنين كارى نكنيد!

مردى از قريش گفت:به لات و عزى سوگند براى ما سرافكندگى نيست كه فرزند عبد الله بن عبد المطلب ميان ما باشد!اين سخن را گفته و برخواست و از صومعه به زير آمد و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با خود به صومعه برد و در كنار خويش نشانيد.بحيرا با دقت به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاى بدن آن حضرت را كه در كتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زير نظر گذرانيد

قرشيان مشغول صرف غذا شدند ولى بحيرا تمام حركات و رفتار محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دقيقا زير نظر گرفته و چشم از آن حضرت برنمى داشت و يكسره محو تماشاى او شده بود.

ميهمانان سير شدند و سفره غذا برچيده شد،در اين موقع بحيرا پيش يتيم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى سوگند مى دهم كه آنچه از تو مى پرسم پاسخ مرا بدهى؟

و البته بحيرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جز آنكه ديده بود كاروانيان بدان قسم مى خورند.

اما همين كه آن بزرگوار نام لات و عزى را شنيد فرمود:مرا به لات و عزى سوگند مده كه چيزى در نظر من مبغوضتر از اين دو نيست.

بحيرا گفت:پس تو را به خدا سوگند مى دهم سؤالات مرا پاسخ دهى!

حضرت فرمود:هر چه مى خواهى بپرس!

بحيرا شروع كرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى خواب و بيدارى آن حضرت سؤالاتى كرد و حضرت جواب مى داد،بحيرا پاسخهايى را كه مى شنيد با آنچه در كتابها درباره پيغمبر اسلام ديده و خوانده بود تطبيق مى كرد و مطابق مى ديد،آن گاه ميان ديدگان آن حضرت را با دقت نگاه كرد،سپس برخواسته و ميان شانه هاى آن حضرت را تماشا كرد و مهر نبوت را ديد و بى اختيار آنجا را بوسه زد.

قرشيان كه تدريجا متوجه كارهاى بحيرا شده بودند به يكديگر گفتند:محمد نزد اين راهب مقام و منزلتى دارد،از آن سو ابو طالب نگران كارهاى بحيرا شد و ترسيد مبادا دير نشين سوء قصدى نسبت به برادرزاده اش داشته باشد كه ناگاه بحيرا را ديد نزد وى آمده پرسيد:

اين پسر با شما چه نسبتى دارد؟

ابو طالب فرزند من است!بحيرا او فرزند تو نيست،و نبايد پدرش زنده باشد!

ابو طالب او فرزند برادر من است.

بحيرا پدرش چه شد؟

ابو طالب هنگامى كه مادرش بدو حامله بود وى از دنيا رفت.

بحيرا مادرش كجاست؟

ابو طالب مادرش نيز چند سالى است مرده!

بحيرا راست گفتى.اكنون بشنو تا چه مى گويم:

او را به شهر و ديار خود بازگردان و از يهوديان محافظتش كن و مواظب باش تا آنها او را نشناسند كه به خدا سوگند اگر آنچه من در مورد اين نوجوان مى دانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مى كنند.

و سپس ادامه داده گفت:اى ابو طالب بدان كه كار اين برادر زاده ات بزرگ و عظيم خواهد شد و بنابراين هر چه زودتر او را به شهر خود بازگردان.

و در پايان سخنانش گفت:

من آنچه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم اين نصيحت را به تو اطلاع دهم.

سخنان بحيرا تمام شد و ابو طالب در صدد برآمد تا هر چه زودتر به مكه بازگردد و از اين رو كار تجارت را بزودى انجام داد و به مكه بازگشت و حتى برخى گفته اند:از همانجا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با بعضى از غلامان خود به مكه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت.

و در پاره اى از تواريخ آمده كه وقتى سخنان بحيرا تمام شد،ابو طالب بدو گفت:

اگر مطلب اين طور باشد كه تو مى گويى او در پناه خداست و خداوند او را محافظت خواهد كرد.(١)

محمد امين

مورخين نوشته اند:ابو طالب از آن پس ديگر سفر تجارتى نكرد و بيشتر به حفاظت و تربيت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همت مى گماشت،و در محافل بزرگان قريش و كارهاى اجتماعى او را با خود مى برد،در اجتماعات او را شركت مى داد و احيانا با او در كارها مشورت مى كرد و حتى نقل شده كه در جنگهايى كه گاه گاه اتفاق مى افتاد و به عنوانى پاى قريش به جنگ كشيده مى شد،آن حضرت را با خود مى برد كه از آن جمله شركت آن حضرت را در جنگهاى فجار ذكر كرده اند كه براى ما از نظر تاريخى صحت آن به اثبات نرسيده و بلكه مورد ترديد و شبهه است(٢) .

و چنانكه از خود آن حضرت نقل شده و مورخين نيز نوشته اند:در اين خلال چند سالى هم چوپانى كرد و گوسفندانى را كه از پدر و مادرش بدو رسيده بود و يا از كسان نزديكش بود به دره هاى مكه مى برد و مى چرانيد و اين خود وسيله ديگرى براى پرورش روح و اجتماع قواى فكرى و آماده ساختن خود براى هدايت و رهبرى مردم در آينده بود.

زيرا محيط صحرا و بيابان براى آن حضرت كه به دنبال جاهاى خلوتى مى گشت تا بهتر بتواند فكر و تأمل در كارها بكند محيطى آماده و مهيا بود و پرورش گوسفندانى كه بى دفاع ترين چهارپايان و ناتوانترين بهايم هستند تأثير زيادى در قلب و روح وى براى تربيت افراد انسان و رهبرى فرزندان آدم داشت.و از همه بالاتر آنكه وسيله و فرصت خوبى بود تا از آن محيط شرك و آلوده به انواع مفاسد،فحشا،گناه،ظلم و بى عدالتى به محيطى آرام و دور از اين مفاسد پناه برده و در آن زمانى كه نمى توانست عملا با آنها به مبارزه برخيزد و قدرت اين كار را نداشت به بيابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبيند.

و اينكه برخى از نويسندگان مسيحى در اينجا نيز نوشته اند كه"در دوره اى از عمر كه اطفال ديگر،تمام اوقات خود را صرف بازى مى كنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود را صرف كار براى تحصيل معاش نمايد آن هم يكى ازسخت ترين كارها يعنى گله دارى(٣) "علتى جز همان كه در صفحات قبل گفتيم يعنى غرض ورزى و يا بى اطلاعى ندارد،زيرا همان گونه كه گفتيم آن حضرت براى كسى گوسفند نمى چرانيد و اجير كسى نبود و گوسفند چرانى براى آن حضرت وسيله سرگرمى و پناه بردن به محيط آرام بيابان و فكر و تجمع حواس بيشتر بود.

بارى ديدنيهاى سفر تجارتى شام و پس از آن ورود در اجتماعات قريش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و كشت و كشتارهاى بيهوده و شنيدن قصايد افتخار آميز شعراى نامى عرب در بازارهايى كه به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهايى مانند"عكاظ"و جاهاى ديگر تشكيل مى شد در روح كنجكاو رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه پيوسته از عادات زشت و تسلط جويانه قبايل عرب و مردم مكه رنج مى برد اثر عميقى مى گذارد و او را براى مبارزه با اين همه اخلاق ناپسند كه گريبانگير اجتماع شده بود آماده مى ساخت.

بيشتر دوست مى داشت تنها باشد و فكر كند و به اسرار و رموز زندگى و خلقت واقف شود و تا جايى كه مى توانست با عادات ناپسندى كه مى ديد مبارزه مى كرد و اشتباهات اطرافيان را به آنها گوشزد مى نمود،در برخورد با مردم هميشه با مهربانى و خوش خلقى رفتار مى كرد،هرجا طرف معامله و داد و ستدى قرار مى گرفت جانب حق و عدالت را كاملا مراعات مى كرد و عملا راه و رسم زندگى صحيح انسانى را به مردم مى آموخت.

از همه بالاتر امانت و صداقت عجيبى بود كه در زندگانى آن حضرت وجود داشت و در زندگى اجتماعى و برخوردها از او مشاهده مى شد،هيچگاه در خلوت و جلوت،در هيچ امر مالى و غير مالى،در معاشرت با مردان و زنان،كوچكترين انحراف اخلاقى و خيانتى از او ديده نشد تا آنجا كه هنوز سنين جوانى و دوران طوفانى زندگى را پشت سر نگذارده بود و شايد بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود كه به"محمد امين"معروف شد و مردم مكه اين لقب پرافتخار را به او دادند و هر كجا او را مى ديدند به همديگر نشان داده و مى گفتند: امين آمد!

حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تدريجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوى و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد،و همين جريان سبب باز شدن صفحه جديدى در زندگى آن بزرگوار شد و يكى از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود.

_______________________________________

پى نوشتها:

١.داستان بحيرا را بدان گونه كه خوانديد با مختصر اختلاف و اجمال و تفصيلى مورخين اهل سنت و دانشمندان ايشان مانند ابن هشام و طبرى و ديگران و محدثين و علماى بزرگوار شيعه مانند شيخ صدوق در اكمال الدين و طبرسى در اعلام الورى و كازرونى در المنتقى ذكر كرده اند،ولى برخى از اهل تحقيق در سندهاى آن خدشه كرده و آن را به اساطير و افسانه تشبيه كرده اند،ولى ما در نظاير اين داستان پيش از اين گفته ايم كه اگر از نظر سند صحيح و معتبر شناخته شد جاى اين گونه سخنها باقى نمى ماند،و ما آن را مى پذيريم.

٢.براى تحقيق بيشتر به تاريخ يعقوبى،ج ٢،ص ١٥،الصحيح من السيرة،ج ١،ص ٩٥ مراجعه شود

٣.كتاب پيغمبرى را كه از نو بايد شناخت،ص .١٢

ازدواج با خديجه و ماجراهاى بعد از آن تا بعثت

شرح حال كوتاهى از زندگى خديجهعليها‌السلام

خديجهعليها‌السلام دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عموزاده و نسب هر دو به قصى بن كلاب مى رسيد.

خديجه از نظر نسب از خانواده هاى اصيل و اشراف مكه بود و از اين رو وقتى بزرگ شد خواستگاران زيادى داشت و بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومى در آوردند ولى چند سالى از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگرى كرد كه او را ابو هاله بن منذر اسدى مى گفتند.

خديجه از شوهر دوم دخترى پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را ام هند مى ناميدند.

شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگى شوهر نكرد تا وقتى كه به ازدواج رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد.

پيش از اين گفتيم كه مردم مكه از راه تجارت روزگار مى گذرانيدند و از اين راهـبه اندازه ثروت و مال التجاره اى كه داشتند سود مى بردند.

خديجه كه خود از اشراف مكه و ثروتمند بود از دو شوهرى نيز كه كرده بود ثروت زيادى به او رسيد و از اين رو در رديف ثروتمندترين افراد مكه درآمد و بخصوص از راه تجارتى كه مى كرد روز به روز به ثروتش افزوده مى گشت تا جايى كه برخى از مورخين رقم شتران او را كه مال التجاره حمل مى كردند تا هشتاد هزار شتر نوشته اند كه ظاهرا اغراق آميز باشد

برنامه تجارتى او اين گونه بود كه مردان را براى حمل و نقل مال التجاره اجير مى كرد و آنها را در سود معاملات نيز شريك مى ساخت و بدين جهت افرادى كه اجير او مى شدند سعى مى كردند سود بيشترى در معاملات ببرند تا سهم بيشترى عايدشان گردد.

اصالت خانوادگى و نجابت ذاتى و محاسن اخلاقى و ثروت روز افزون خديجه سبب شد كه بزرگان مكه به فكر خواستگارى و ازدواج با خديجه بيفتند و مردان سرشناس و بزرگى چون عقبة بن ابى معيط و صلت بن ابى شهاب كسانى را براى خواستگارى به خانه خديجه بفرستند ولى او به همگى پاسخ منفى مى داد و حاضر به ازدواج با آنها نشد.

شايد آنچه بيشتر از همه،صناديد و رؤساى قريش را شيفته ازدواج با خديجه كرده بود و آرزوى همسرى او را داشتند جود و بخشش و بزرگوارى خديجه بود كه از نزديك مى ديدند و براى آنها مسلم شده بود كه اين بانوى بزرگوار مانند بسيارى از ثروتمندان ديگر مكه چنان نيست كه در فكر اندوختن ثروت و افزودن سيم و زر باشد،بلكه در كنار اين همه ثروت روز افزون تا جايى كه مى تواند از بى نوايان و ايتام دستگيرى كرده و خانواده هاى بى سرپرست را سرپرستى مى كند تا آنجا كه او را"ام الصعاليك"و"ام الايتام"يعنى مادر بى نوايان و يتيمان مى خواندند

دومين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

ابو طالب كه مردى فقير و عيالوار بود و مى ديد كه فرزند برادرش سنين جوانى راپشت سر مى گذارد به فكر تشكيل خانه و خانواده اى براى آن حضرت افتاد و چون وضع مالى وى اجازه نمى داد كه از مال خودش اين كار را انجام دهد در صدد برآمد تا از راهى به اين آرزوى خود جامه عمل بپوشاند از اين رو پيشنهاد كرد كه خوب است مانند مردان ديگرى كه براى خديجه تجارت مى كنند و سود مى برند تو نيز آماده شوى تا در اين باره با خديجه مذاكره كنيم و با او قرارى بگذاريم شايد سودى به دست آورى و وسيله ازدواج تو از اين راه فراهم گردد و من مى دانم اگر در اين باره با خديجه مذاكره كنم روى سابقه امانت و صداقتى كه دارى خديجه مشتاقانه پيشنهاد مرا مى پذيرد.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قبول كرد و ابو طالب براى مذاكره به خانه خديجه رفت.

خديجه كه گويا خود منتظر چنين پيشنهادى بود با كمال رغبت و ميل پيشنهاد ابو طالب را پذيرفت و در برابر مزدى كه براى اين كار قرار دادندكه بنابر اختلاف دو شتر جوان و يا چهار شتر بود قرار شد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همراه كاروانيان ديگر براى تجارت به شام برود.

در مناقب ابن شهر آشوب است كه در يكى از اعياد زنان قريش در مسجد الحرام اجتماع كرده بودند كه ناگهان مردى يهودى به نزد آنان آمده گفت:به اين زودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد پس هر يك از شما زنان كه مى تواند همچون زمينى در زير پاى او باشد كه گام بر آن نهد حتما اين كار را بكند!

زنان قريش كه اين جسارت و گستاخى را از او ديدند سنگبارانش كردند و او نيز فرار كرد ولى اين سخن در دل خديجه كه در آن محفل حضور داشت اثرى به جاى گذارد و مترصد بود تا آن پيغمبر را بشناسد و در صورت امكان به ازدواج او درآيد.به دنبال آن داستان اجير كردن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را براى تجارت كه منجر به اين ازدواج شد نقل مى كند.

و در تاريخ ابن هشام است كه گويد:راستگويى و امانت و خوش خلقى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه زبانزد همگان شده بود به گوش خديجه نيز رسيد و همين موجب شد كه خديجه خود به نزد آن حضرت فرستاد و پيشنهاد كرد كه همراه كاروان به شام رود و براى خديجه تجارت كند و در برابر بيش از مزدى كه به ديگران پرداخت مى كرد به آن حضرت بدهد.

و از داستان پيشنهاد ابو طالب و رفتن او به نزد خديجه چيزى نقل نمى كند.نگارنده گويد :در تاريخ يعقوبى و البداية و النهاية(١) از عمار بن ياسررحمه‌الله نقل شده كه گفته است:رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هيچ گاه در زندگى اجير كسى نشد،و روى اين نقل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به صورت مضاربه و يا شركت با خديجه به اين سفر تجارتى اقدام فرموده.

و به هر ترتيب كه بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عازم سفر شام و تجارت براى خديجه گرديد،و هنگامى كه مى خواستند حركت كنند خديجه غلام خود ميسره را نيز همراه آن حضرت روانه كرد و بدو دستور داد همه جا از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمانبردارى كند و خلاف دستور او رفتارى نكند.

عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و بخصوص ابو طالب نيز در وقت حركت به نزد كاروانيان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل كاروان كردند و بدين ترتيب كاروان به قصد شام حركت كرد و مردمى كه براى بدرقه رفته بودند به خانه هاى خود بازگشتند.

وجود ميمون و پربركت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه به هر كجا قدم مى گذارد بركت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مى برد موجب شد كه اين بار نيز كاروان مكه مانند چند سال قبل،از آسايش و سود بيشترى برخوردار گردد و آن تعب،رنج و مشقتهاى سفرهاى پيشين را نبينند و از اين رو زودتر از معمول به حدود شام رسيدند.

مورخين عموما نوشته اند:هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزديكى شام يا همان شهر بصرى رسيد از كنار صومعه اى عبور كرد و در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشست.

راهب اين صومعه نسطورا نام داشت،و با ميسره كه در سفرهاى قبل از آنجا عبور مى كرد آشنايى پيدا كرده بود.

نسطورا از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده كرده بود كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و همچنان پيش رفت تا بالاى سر آن درختى كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاى آن منزل كرد،ايستاد.ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و از آن حضرت جدا نمى شد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مى زند!

ميسره برگشت و پاسخ داده گفت:"بله"!

نسطورااين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟

ميسره مردى از قريش و از اهل مكه است!

نسطورا به ميسره گفت:به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر فرود نيايد،و سپس سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوت آن حضرت در آينده خبرهايى داد.

كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان به پايان رسيد و آماده مراجعت به مكه شدند،ميسره در راه كه به سوى مكه مى آمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عايد خديجه شده از اين رو به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:ما سالها است براى خديجه تجارت مى كنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبرده ايم،و از اين رو بسيار خوشحال بود و انتظار مى كشيد هر چه زودتر به مكه برسند و خود را به خديجه رسانده و اين مژده را به او بدهد.

چون به پشت مكه و وادى"مر الظهران"رسيدند به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه برسانيد !

نزديك ظهر بود و خديجه در آن ساعت در غرفه اى كه مشرف بر كوچه هاى مكه بود نشسته بود ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مى آمد و لكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مى كند و او را سايبانى مى كند.

سوار نزديك شد و چون بدر خانه خديجه رسيد و پياده شد ديد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه از سفر تجارت باز مى گردد.

خديجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بيان شيرين و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد خديجه شده بود شرح داد و خديجه محو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته در فكر آن لكه ابر بود و چون سخنان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تمام شد پرسيد:ميسره كجاست؟

فرمود:به دنبال ما او هم خواهد آمد.

خديجه كه مى خواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مى آيد يا نه.گفت:خوب است به نزد او بروى و با هم بازگرديد!

و چون حضرت از خانه بيرون رفت خديجه به همان غرفه رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن حضرت سايه افكند تا از نظر پنهان گرديد.

به دنبال اين ماجرا ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آنچه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى خديجه شرح داد و با مشاهدات قبلى خديجه و چيزهايى كه از مرد يهودى شنيده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و شوق همسرى آن حضرت را به سر او انداخت

و بر طبق اين نقل:خديجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد و ميسره را نيز به خاطر مژده اى كه به او داده بود آزاد كرد و آن گاه به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عموى خديجه بود و به دين مسيح زندگى مى كرد و مطالعات زيادى در كتابهاى دينى داشت رفت و داستان مسافرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به شام و آنچه را ديده و شنيده بود همه را براى او تعريف كرد.

سخنان خديجه كه تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى خديجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانكه محمد پيامبر اين امت خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى كه به دست آورده ام منتظر ظهور چنين پيغمبرى هستم و مى دانم كه اين امت را پيامبرى است كه اكنون زمان ظهور و آمدن اوست(٢)

اين جريانات كه به فاصله كمى براى خديجه پيش آمده بود او را بيش از پيش مشتاق همسرى با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و با اينكه بزرگان قريش آرزوى همسرى او راداشتند و به خواستگارانى كه فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد كرده بود،در صدد برآمد تا به وسيله اى علاقه خود را به ازدواج با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اطلاع آن حضرت برساند،و از اين رو به دنبال نفيسه كه يكى از زنان قريش و دوستان خديجه بود فرستاد و به طور خصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برود و هرگونه كه خود صلاح مى داند موضوع را به آن حضرت بگويد.

نفيسه به نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و به آن حضرت عرض كرد:اى محمد چرا زن نمى گيرى؟

حضرت پاسخ داد:

چيزى ندارم كه به كمك آن زن بگيرم!

نفيسه گفت:

اگر من اشكال كار را برطرف كنم و زنى مال دار و زيبا از خانواده هاى شريف و اصيل براى تو پيدا كنم حاضر به ازدواج هستى؟

فرمود:از كجا چنين زنى مى توانم پيدا كنم؟

گفت:من اين كار را خواهم كرد و خديجه را براى اين كار آماده مى كنم سپس به نزد خديجه آمد و جريان را گفت و قرار شد ترتيب كار را بدهند.

موضوع از صورت خصوصى بيرون آمد و به اطلاع عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عموى خديجه عمرو بن اسد و ديگر نزديكان رسيد و ترتيب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.

مراسم ازدواج و عقد خديجه

خانه خديجه مركز رفت و آمد بزرگان قريش و داد و ستد اموال تجارتى بود و بيشتر اوقات نيز مستمندان و يتيمان براى رفع نيازمنديهاى خود بدانجا رو مى آوردند و هيچ گاه از ارباب حاجت خالى نبود.

ولى آن روز محفل تازه اى در آنجا تشكيل شده بود و همگى و شايد از همه بيشتر خود خديجه انتظار انجام مراسم عقد و ازدواجى را كه محفل به خاطر آن تشكيل شده بود مى كشيدند.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آن روز بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود و خديجه چهل سال داشت.

چند تن از بزرگان قريش براى انجام مراسم عقد بدان مجلس دعوت شده و حضور داشتند و عموهاى پيغمبر نيز شركت كرده بودند و از بستگان خديجه نيز چند تن آمده بودند كه از همه معروفتر پسر عمويش ورقة بن نوفل بود و مسرت و خوشحالى از چهره وى و ديگران بخوبى نمايان بود

خطبه عقد به وسيله ابو طالب كه بزرگ بنى هاشمـو كفيل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود اجرا گرديد و متن آن خطبه كه در تواريخ با مختصر اختلافى ثبت شده اين گونه بود:

"الحمد لله الذى جعلنا من ذرية ابراهيم و زرع اسماعيل و ضئضى ء معد،و عنصر مضر،و جعلنا حضنة بيته،و سواس حرمه،و جعله لنا بيتا محجوجا و حرما آمنا،و جعلنا الحكام على الناس،ثم ان ابن أخى هذا محمد بن عبد الله لا يوازن برجل من قريش الا رجح به،و لا يقاس بأحد منهم الا عظم عنه،و ان كان فى المال مقلا،فان المال ظل زائل،و عارية مسترجعة و له و الله خطب عظيم و نبأ شايع،و له رغبة فى خديجة،و لها فيه رغبة،فزوجوه و الصداق ما سألتموه من مالى عاجلة و آجلة"

[ستايش خداى بزرگ را كه ما را از نژاد ابراهيم و نسل اسماعيل و ريشه"معد"و اصل"مضر"(٣) گردانيد،و ما را سرپرستان خانه و خدمتگزاران حرمش قرارمان داد،و كعبه را براى ما خانه اى كه مقصود حاجيان است و حرمى امن گردانيد و ما را فرمانروايان مردم قرار داد.

اين محمد برادرزاده من است كه با هر مردى از قريش از نظر فضيلت سنجيده شود از او برتر آيد،و با هر كدام از آنان مقايسه گردد از او فزونتر باشد.و او اگر چه از نظر مالى تهى دست است اما از آنجا كه پول و ثروت سايه اى است گذرا و عاريتى كه هر روز در دست اين و آن باشد از اين رو تهى دستى از مقام و شخصيت او نكاهد،و به خدا سوگند محمد در آينده داستانى بزرگ و سرگذشتى مشهور دارد،وى متمايل به ازدواج خديجه است و خديجه نيز بدو مايل،اينك او را به ازدواج محمد درآوريد و مهريه هم هر چه خواستيد به عهده من است كه نقد يا نسيه بپردازم .]

خطبه عقد پايان يافت و پسر عموى خديجه ورقة بن نوفل و بنا به قولى پدرش كه در مجلس بود پاسخ داد كه ما هم به اين ازدواج راضى هستيم و او را به عقد وى در آورديم.

و در پاره اى از تواريخ است كه ابو طالب مهريه خديجه را بيست شتر قرار داد و در تاريخ ديگرى است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است.

اين مراسم با سرور و شادمانى انجام شد و به دنبال آن محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد دو شتر نحر كردند و غذايى به عنوان وليمه عروسى تهيه شد و خديجه نيز جامه عروسى به تن كرد و مراسم زفاف انجام شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آن پس در كنار خديجه احساس آرامش بيشترى در زندگى مى كرد و خديجه يار و كمك كار خوبى در پيشبرد هدفهاى عاليه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گرديد.

و از روزى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سفر تجارتى شام به مكه بازگشت تا روزى كه اين مراسم پايان پذيرفت نزديك به دو ماه و به قولى پانزده روطول كشيد.و از كسانى كه اشعارى به عنوان تهنيت و تبريك سروده عبد الله بن غنم يكى از شعراى مشهور عرب است كه خطاب به خديجه گويد :

هنيئا مريئا يا خديجة قد جرت

لك الطير فيما كان منك بأسعد(٤)

تزوجته خير البرية كلها

و من ذا الذى فى الناس مثل محمد(٥)

و بشر به البران عيسى بن مريم

و موسى بن عمران فيا قرب موعد(٦)

اقرت به الكتاب قدما بأنه

رسول من البطحاء هاد و مهتد(٧)

نخستين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به شام و داستان بحيرا

حدود دوازده سال از عمر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود كه بر طبق نقل اهل تاريخ و محدثين شيعه و اهل سنت،ابو طالب مانند ساير مردم قريشـ عازم سفر شام شد تا با مال التجاره مختصرى كه داشت تجارت كند و از اين راه كمكى به مخارج سنگين خود بنمايد.

قرشيان هر سال دو بار سفر تجارتى داشتند يكى به"يمن"در زمستان و ديگرى به"شام"در تابستان"رحلة الشتاء و الصيف".

مقصد در اين سفر و بصرى بود كه در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و ازمهمترين مراكز تجارتى آن عصر به شمار مى رفت.

در نزديكى شهر بصرى صومعه و كليسايى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسايى گوشه گير به نام"بحيرا"در آن كليسا زندگى مى كرد و مسيحيان معتقد بودند كه كتابها و همچنين علومى كه در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سينه به سينه به بحيرا منتقل گشته است.

و برخى گفته اند:صومعه"بصرى"كه تا شهر ٦ ميل فاصله داشت مانند صومعه هاى عادى و معمولى ديگر نبود.بلكه مخصوص سكونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود كه علم و دانشش از ديگران فزونتر و در مراحل سير و سلوك از همگان برتر باشد و بحيرا داراى چنين اوصافى بود.

هنگامى كه ابو طالب تصميم به اين سفر گرفت به فكر يتيم برادر افتاد و با علاقه فراوانى كه به او داشت نمى دانست آيا او را در مكه بگذارد يا همراه خود به شام ببرد.

وقتى هواى گرم تابستان بيابان حجاز و سختى مسافرت با شتر را در كوه و بيابان به نظر مى آورد ترجيح مى داد محمد را كه كودكى بيش نبود و با اين گونه ناملايمات روبه رو نشده بود در مكه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد،ولى از آن طرف با آن علاقه شديد و توجه خاصى كه در حفاظت و نگهدارى او داشت نمى توانست خود را حاضر كند كه او را در مكه بگذارد و خيالش در اين باره آسوده نبود و تا آن ساعتى كه مى خواست حركت كند همچنان در حال ترديد بود.

گويند:هنگامى كه كاروان قريش خواست حركت كند ناگهان ابو طالب فرزند برادر را مشاهده كرد كه با چهره اى افسرده به عمو نگاه مى كند و چون خواست با او خداحافظى كند چند جمله گفت كه ابو طالب تصميم گرفت محمد را همراه خود ببرد.رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با همان قيافه معصوم و جذاب رو به عمو كرده و همچنان كه مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت:عموجان!مرا كه كودكى يتيم هستم و پدر و مادرى ندارم به كه مى سپارى؟

همين چند جمله كافى بود كه ابو طالب را از ترديد بيرون آورد و تصميم به بردن آن بزرگوار بگيرد،و از اين رو بلادرنگ به همراهان خود گفت:به خدا سوگند او را باخود مى برم و هيچ گاه از او جدا نخواهم شد.

كاروان قريش حركت كرد اما مقدارى راه كه رفتند متوجه شدند كه اين سفر مانند سفرهاى قبلى نيست و احساس راحتى و آرامش بيشترى مى كنند آفتاب آن سوزشى را كه در سفرهاى قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى كه سابقا ناراحت مى شدند احساس ناراحتى نمى كنند.اين اوضاع براى همه مردم كاروان تعجب آور بود تا جايى كه يكى از آنها چند بار گفت:اين سفر چه سفر مباركى است.

ولى شايد كمتر كسى بود كه بداند اينها همه از بركت همان كودك دوازده ساله است كه در اين سفر همراه كاروان آمده بود.

بالاتر از همه كم كم متوجه شدند كه روزها لكه ابرى پيوسته بالاى سر كاروان در حركت است و براى آنها در آفتاب گرم سايه مى افكند و اين مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شد كه به صومعه و دير بحيرا نزديك شدند.

خود بحيرا وقتى از دور گرد و غبار كاروانيان را ديد به لب دريچه اى كه از صومعه به بيرون باز شده بود آمد و چشم به كاروانيان دوخته بود و گاهى نيز سر به سوى آسمان مى كشيد و گويا همان لكه ابر را جستجو مى كرد كه بر سر كاروانيان سايه مى افكند.

هيچ بعيد نيست كه طبق اين نقل،روى صفاى باطنى كه پيدا كرده بود و اخبارى كه از گذشتگان بدو رسيده بود،منتظر ديدن چنين منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود،جريانات بعدى اين احتمال را تأييد مى كند،زيرا مورخين مانند ابن هشام و ديگران مى نويسند:

كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور مى كرد و گاهى در آنجا منزل مى كرد و تا آن سفر هيچ گاه بحيرا با آنان سخنى نگفته بود،اما اين بار همين كه كاروان در نزديكى صومعه منزل كردند غذاى زيادى تهيه كرد و كسى را به نزد ايشان فرستاد كه من غذاى زيادى تهيه كرده ام و دوست دارم امروز تمامى شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد،هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد.

بحيرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لكه ابر را ديده بود كه بالاى سر كاروان مى آيد و همچنان پيش آمد تا بر سر درختى كه كاروانيان زير آن درخت منزل كردند ايستاد.

ابن هشام مى نويسد:خود بحيرا پس از ديدن اين منظره از صومعه به زير آمد و از كاروان قريش دعوت كرد تا براى صرف غذا به صومعه او بروند،يكى از كاروانيان بدو گفت:اى بحيرا به خدا سوگند مثل اينكه اين بار براى تو ماجراى تازه اى رخ داده زيرا چندين بار تاكنون ما از اينجا عبور كرده ايم هيچ گاه مانند امروز به فكر پذيرايى ما نيفتادى؟

بحيرا گويا نمى خواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت:راست است،اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد،من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.

قرشيان به سوى صومعه حركت كردند،اما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به خاطر آنكه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مى برد انديشه كند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند،و گرنه معلوم نيست ابو طالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.

هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از پيامبر اسلام شنيده و يا در كتابها خوانده بود در چهره آنها نديد،از اين رو با تعجب پرسيد:كسى از شما به جاى نمانده؟

يكى از كاروانيان پاسخ داد:بجز كودكى نورس كه از نظر سن كوچكترين افراد كاروان بود كسى نمانده!

بحيرا گفت:او را هم بياوريد و از اين پس چنين كارى نكنيد!

مردى از قريش گفت:به لات و عزى سوگند براى ما سرافكندگى نيست كه فرزند عبد الله بن عبد المطلب ميان ما باشد!اين سخن را گفته و برخواست و از صومعه به زير آمد و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با خود به صومعه برد و در كنار خويش نشانيد.بحيرا با دقت به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاى بدن آن حضرت را كه در كتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زير نظر گذرانيد

قرشيان مشغول صرف غذا شدند ولى بحيرا تمام حركات و رفتار محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دقيقا زير نظر گرفته و چشم از آن حضرت برنمى داشت و يكسره محو تماشاى او شده بود.

ميهمانان سير شدند و سفره غذا برچيده شد،در اين موقع بحيرا پيش يتيم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى سوگند مى دهم كه آنچه از تو مى پرسم پاسخ مرا بدهى؟

و البته بحيرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جز آنكه ديده بود كاروانيان بدان قسم مى خورند.

اما همين كه آن بزرگوار نام لات و عزى را شنيد فرمود:مرا به لات و عزى سوگند مده كه چيزى در نظر من مبغوضتر از اين دو نيست.

بحيرا گفت:پس تو را به خدا سوگند مى دهم سؤالات مرا پاسخ دهى!

حضرت فرمود:هر چه مى خواهى بپرس!

بحيرا شروع كرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى خواب و بيدارى آن حضرت سؤالاتى كرد و حضرت جواب مى داد،بحيرا پاسخهايى را كه مى شنيد با آنچه در كتابها درباره پيغمبر اسلام ديده و خوانده بود تطبيق مى كرد و مطابق مى ديد،آن گاه ميان ديدگان آن حضرت را با دقت نگاه كرد،سپس برخواسته و ميان شانه هاى آن حضرت را تماشا كرد و مهر نبوت را ديد و بى اختيار آنجا را بوسه زد.

قرشيان كه تدريجا متوجه كارهاى بحيرا شده بودند به يكديگر گفتند:محمد نزد اين راهب مقام و منزلتى دارد،از آن سو ابو طالب نگران كارهاى بحيرا شد و ترسيد مبادا دير نشين سوء قصدى نسبت به برادرزاده اش داشته باشد كه ناگاه بحيرا را ديد نزد وى آمده پرسيد:

اين پسر با شما چه نسبتى دارد؟

ابو طالب فرزند من است!بحيرا او فرزند تو نيست،و نبايد پدرش زنده باشد!

ابو طالب او فرزند برادر من است.

بحيرا پدرش چه شد؟

ابو طالب هنگامى كه مادرش بدو حامله بود وى از دنيا رفت.

بحيرا مادرش كجاست؟

ابو طالب مادرش نيز چند سالى است مرده!

بحيرا راست گفتى.اكنون بشنو تا چه مى گويم:

او را به شهر و ديار خود بازگردان و از يهوديان محافظتش كن و مواظب باش تا آنها او را نشناسند كه به خدا سوگند اگر آنچه من در مورد اين نوجوان مى دانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مى كنند.

و سپس ادامه داده گفت:اى ابو طالب بدان كه كار اين برادر زاده ات بزرگ و عظيم خواهد شد و بنابراين هر چه زودتر او را به شهر خود بازگردان.

و در پايان سخنانش گفت:

من آنچه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم اين نصيحت را به تو اطلاع دهم.

سخنان بحيرا تمام شد و ابو طالب در صدد برآمد تا هر چه زودتر به مكه بازگردد و از اين رو كار تجارت را بزودى انجام داد و به مكه بازگشت و حتى برخى گفته اند:از همانجا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با بعضى از غلامان خود به مكه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت.

و در پاره اى از تواريخ آمده كه وقتى سخنان بحيرا تمام شد،ابو طالب بدو گفت:

اگر مطلب اين طور باشد كه تو مى گويى او در پناه خداست و خداوند او را محافظت خواهد كرد.(١)

محمد امين

مورخين نوشته اند:ابو طالب از آن پس ديگر سفر تجارتى نكرد و بيشتر به حفاظت و تربيت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همت مى گماشت،و در محافل بزرگان قريش و كارهاى اجتماعى او را با خود مى برد،در اجتماعات او را شركت مى داد و احيانا با او در كارها مشورت مى كرد و حتى نقل شده كه در جنگهايى كه گاه گاه اتفاق مى افتاد و به عنوانى پاى قريش به جنگ كشيده مى شد،آن حضرت را با خود مى برد كه از آن جمله شركت آن حضرت را در جنگهاى فجار ذكر كرده اند كه براى ما از نظر تاريخى صحت آن به اثبات نرسيده و بلكه مورد ترديد و شبهه است(٢) .

و چنانكه از خود آن حضرت نقل شده و مورخين نيز نوشته اند:در اين خلال چند سالى هم چوپانى كرد و گوسفندانى را كه از پدر و مادرش بدو رسيده بود و يا از كسان نزديكش بود به دره هاى مكه مى برد و مى چرانيد و اين خود وسيله ديگرى براى پرورش روح و اجتماع قواى فكرى و آماده ساختن خود براى هدايت و رهبرى مردم در آينده بود.

زيرا محيط صحرا و بيابان براى آن حضرت كه به دنبال جاهاى خلوتى مى گشت تا بهتر بتواند فكر و تأمل در كارها بكند محيطى آماده و مهيا بود و پرورش گوسفندانى كه بى دفاع ترين چهارپايان و ناتوانترين بهايم هستند تأثير زيادى در قلب و روح وى براى تربيت افراد انسان و رهبرى فرزندان آدم داشت.و از همه بالاتر آنكه وسيله و فرصت خوبى بود تا از آن محيط شرك و آلوده به انواع مفاسد،فحشا،گناه،ظلم و بى عدالتى به محيطى آرام و دور از اين مفاسد پناه برده و در آن زمانى كه نمى توانست عملا با آنها به مبارزه برخيزد و قدرت اين كار را نداشت به بيابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبيند.

و اينكه برخى از نويسندگان مسيحى در اينجا نيز نوشته اند كه"در دوره اى از عمر كه اطفال ديگر،تمام اوقات خود را صرف بازى مى كنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود را صرف كار براى تحصيل معاش نمايد آن هم يكى ازسخت ترين كارها يعنى گله دارى(٣) "علتى جز همان كه در صفحات قبل گفتيم يعنى غرض ورزى و يا بى اطلاعى ندارد،زيرا همان گونه كه گفتيم آن حضرت براى كسى گوسفند نمى چرانيد و اجير كسى نبود و گوسفند چرانى براى آن حضرت وسيله سرگرمى و پناه بردن به محيط آرام بيابان و فكر و تجمع حواس بيشتر بود.

بارى ديدنيهاى سفر تجارتى شام و پس از آن ورود در اجتماعات قريش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و كشت و كشتارهاى بيهوده و شنيدن قصايد افتخار آميز شعراى نامى عرب در بازارهايى كه به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهايى مانند"عكاظ"و جاهاى ديگر تشكيل مى شد در روح كنجكاو رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه پيوسته از عادات زشت و تسلط جويانه قبايل عرب و مردم مكه رنج مى برد اثر عميقى مى گذارد و او را براى مبارزه با اين همه اخلاق ناپسند كه گريبانگير اجتماع شده بود آماده مى ساخت.

بيشتر دوست مى داشت تنها باشد و فكر كند و به اسرار و رموز زندگى و خلقت واقف شود و تا جايى كه مى توانست با عادات ناپسندى كه مى ديد مبارزه مى كرد و اشتباهات اطرافيان را به آنها گوشزد مى نمود،در برخورد با مردم هميشه با مهربانى و خوش خلقى رفتار مى كرد،هرجا طرف معامله و داد و ستدى قرار مى گرفت جانب حق و عدالت را كاملا مراعات مى كرد و عملا راه و رسم زندگى صحيح انسانى را به مردم مى آموخت.

از همه بالاتر امانت و صداقت عجيبى بود كه در زندگانى آن حضرت وجود داشت و در زندگى اجتماعى و برخوردها از او مشاهده مى شد،هيچگاه در خلوت و جلوت،در هيچ امر مالى و غير مالى،در معاشرت با مردان و زنان،كوچكترين انحراف اخلاقى و خيانتى از او ديده نشد تا آنجا كه هنوز سنين جوانى و دوران طوفانى زندگى را پشت سر نگذارده بود و شايد بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود كه به"محمد امين"معروف شد و مردم مكه اين لقب پرافتخار را به او دادند و هر كجا او را مى ديدند به همديگر نشان داده و مى گفتند: امين آمد!

حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تدريجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوى و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد،و همين جريان سبب باز شدن صفحه جديدى در زندگى آن بزرگوار شد و يكى از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود.

_______________________________________

پى نوشتها:

١.داستان بحيرا را بدان گونه كه خوانديد با مختصر اختلاف و اجمال و تفصيلى مورخين اهل سنت و دانشمندان ايشان مانند ابن هشام و طبرى و ديگران و محدثين و علماى بزرگوار شيعه مانند شيخ صدوق در اكمال الدين و طبرسى در اعلام الورى و كازرونى در المنتقى ذكر كرده اند،ولى برخى از اهل تحقيق در سندهاى آن خدشه كرده و آن را به اساطير و افسانه تشبيه كرده اند،ولى ما در نظاير اين داستان پيش از اين گفته ايم كه اگر از نظر سند صحيح و معتبر شناخته شد جاى اين گونه سخنها باقى نمى ماند،و ما آن را مى پذيريم.

٢.براى تحقيق بيشتر به تاريخ يعقوبى،ج ٢،ص ١٥،الصحيح من السيرة،ج ١،ص ٩٥ مراجعه شود

٣.كتاب پيغمبرى را كه از نو بايد شناخت،ص .١٢

ازدواج با خديجه و ماجراهاى بعد از آن تا بعثت

شرح حال كوتاهى از زندگى خديجهعليها‌السلام

خديجهعليها‌السلام دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عموزاده و نسب هر دو به قصى بن كلاب مى رسيد.

خديجه از نظر نسب از خانواده هاى اصيل و اشراف مكه بود و از اين رو وقتى بزرگ شد خواستگاران زيادى داشت و بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومى در آوردند ولى چند سالى از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگرى كرد كه او را ابو هاله بن منذر اسدى مى گفتند.

خديجه از شوهر دوم دخترى پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را ام هند مى ناميدند.

شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگى شوهر نكرد تا وقتى كه به ازدواج رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد.

پيش از اين گفتيم كه مردم مكه از راه تجارت روزگار مى گذرانيدند و از اين راهـبه اندازه ثروت و مال التجاره اى كه داشتند سود مى بردند.

خديجه كه خود از اشراف مكه و ثروتمند بود از دو شوهرى نيز كه كرده بود ثروت زيادى به او رسيد و از اين رو در رديف ثروتمندترين افراد مكه درآمد و بخصوص از راه تجارتى كه مى كرد روز به روز به ثروتش افزوده مى گشت تا جايى كه برخى از مورخين رقم شتران او را كه مال التجاره حمل مى كردند تا هشتاد هزار شتر نوشته اند كه ظاهرا اغراق آميز باشد

برنامه تجارتى او اين گونه بود كه مردان را براى حمل و نقل مال التجاره اجير مى كرد و آنها را در سود معاملات نيز شريك مى ساخت و بدين جهت افرادى كه اجير او مى شدند سعى مى كردند سود بيشترى در معاملات ببرند تا سهم بيشترى عايدشان گردد.

اصالت خانوادگى و نجابت ذاتى و محاسن اخلاقى و ثروت روز افزون خديجه سبب شد كه بزرگان مكه به فكر خواستگارى و ازدواج با خديجه بيفتند و مردان سرشناس و بزرگى چون عقبة بن ابى معيط و صلت بن ابى شهاب كسانى را براى خواستگارى به خانه خديجه بفرستند ولى او به همگى پاسخ منفى مى داد و حاضر به ازدواج با آنها نشد.

شايد آنچه بيشتر از همه،صناديد و رؤساى قريش را شيفته ازدواج با خديجه كرده بود و آرزوى همسرى او را داشتند جود و بخشش و بزرگوارى خديجه بود كه از نزديك مى ديدند و براى آنها مسلم شده بود كه اين بانوى بزرگوار مانند بسيارى از ثروتمندان ديگر مكه چنان نيست كه در فكر اندوختن ثروت و افزودن سيم و زر باشد،بلكه در كنار اين همه ثروت روز افزون تا جايى كه مى تواند از بى نوايان و ايتام دستگيرى كرده و خانواده هاى بى سرپرست را سرپرستى مى كند تا آنجا كه او را"ام الصعاليك"و"ام الايتام"يعنى مادر بى نوايان و يتيمان مى خواندند

دومين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

ابو طالب كه مردى فقير و عيالوار بود و مى ديد كه فرزند برادرش سنين جوانى راپشت سر مى گذارد به فكر تشكيل خانه و خانواده اى براى آن حضرت افتاد و چون وضع مالى وى اجازه نمى داد كه از مال خودش اين كار را انجام دهد در صدد برآمد تا از راهى به اين آرزوى خود جامه عمل بپوشاند از اين رو پيشنهاد كرد كه خوب است مانند مردان ديگرى كه براى خديجه تجارت مى كنند و سود مى برند تو نيز آماده شوى تا در اين باره با خديجه مذاكره كنيم و با او قرارى بگذاريم شايد سودى به دست آورى و وسيله ازدواج تو از اين راه فراهم گردد و من مى دانم اگر در اين باره با خديجه مذاكره كنم روى سابقه امانت و صداقتى كه دارى خديجه مشتاقانه پيشنهاد مرا مى پذيرد.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قبول كرد و ابو طالب براى مذاكره به خانه خديجه رفت.

خديجه كه گويا خود منتظر چنين پيشنهادى بود با كمال رغبت و ميل پيشنهاد ابو طالب را پذيرفت و در برابر مزدى كه براى اين كار قرار دادندكه بنابر اختلاف دو شتر جوان و يا چهار شتر بود قرار شد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همراه كاروانيان ديگر براى تجارت به شام برود.

در مناقب ابن شهر آشوب است كه در يكى از اعياد زنان قريش در مسجد الحرام اجتماع كرده بودند كه ناگهان مردى يهودى به نزد آنان آمده گفت:به اين زودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد پس هر يك از شما زنان كه مى تواند همچون زمينى در زير پاى او باشد كه گام بر آن نهد حتما اين كار را بكند!

زنان قريش كه اين جسارت و گستاخى را از او ديدند سنگبارانش كردند و او نيز فرار كرد ولى اين سخن در دل خديجه كه در آن محفل حضور داشت اثرى به جاى گذارد و مترصد بود تا آن پيغمبر را بشناسد و در صورت امكان به ازدواج او درآيد.به دنبال آن داستان اجير كردن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را براى تجارت كه منجر به اين ازدواج شد نقل مى كند.

و در تاريخ ابن هشام است كه گويد:راستگويى و امانت و خوش خلقى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه زبانزد همگان شده بود به گوش خديجه نيز رسيد و همين موجب شد كه خديجه خود به نزد آن حضرت فرستاد و پيشنهاد كرد كه همراه كاروان به شام رود و براى خديجه تجارت كند و در برابر بيش از مزدى كه به ديگران پرداخت مى كرد به آن حضرت بدهد.

و از داستان پيشنهاد ابو طالب و رفتن او به نزد خديجه چيزى نقل نمى كند.نگارنده گويد :در تاريخ يعقوبى و البداية و النهاية(١) از عمار بن ياسررحمه‌الله نقل شده كه گفته است:رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هيچ گاه در زندگى اجير كسى نشد،و روى اين نقل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به صورت مضاربه و يا شركت با خديجه به اين سفر تجارتى اقدام فرموده.

و به هر ترتيب كه بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عازم سفر شام و تجارت براى خديجه گرديد،و هنگامى كه مى خواستند حركت كنند خديجه غلام خود ميسره را نيز همراه آن حضرت روانه كرد و بدو دستور داد همه جا از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمانبردارى كند و خلاف دستور او رفتارى نكند.

عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و بخصوص ابو طالب نيز در وقت حركت به نزد كاروانيان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل كاروان كردند و بدين ترتيب كاروان به قصد شام حركت كرد و مردمى كه براى بدرقه رفته بودند به خانه هاى خود بازگشتند.

وجود ميمون و پربركت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه به هر كجا قدم مى گذارد بركت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مى برد موجب شد كه اين بار نيز كاروان مكه مانند چند سال قبل،از آسايش و سود بيشترى برخوردار گردد و آن تعب،رنج و مشقتهاى سفرهاى پيشين را نبينند و از اين رو زودتر از معمول به حدود شام رسيدند.

مورخين عموما نوشته اند:هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزديكى شام يا همان شهر بصرى رسيد از كنار صومعه اى عبور كرد و در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشست.

راهب اين صومعه نسطورا نام داشت،و با ميسره كه در سفرهاى قبل از آنجا عبور مى كرد آشنايى پيدا كرده بود.

نسطورا از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده كرده بود كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و همچنان پيش رفت تا بالاى سر آن درختى كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاى آن منزل كرد،ايستاد.ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و از آن حضرت جدا نمى شد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مى زند!

ميسره برگشت و پاسخ داده گفت:"بله"!

نسطورااين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟

ميسره مردى از قريش و از اهل مكه است!

نسطورا به ميسره گفت:به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر فرود نيايد،و سپس سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوت آن حضرت در آينده خبرهايى داد.

كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان به پايان رسيد و آماده مراجعت به مكه شدند،ميسره در راه كه به سوى مكه مى آمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عايد خديجه شده از اين رو به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:ما سالها است براى خديجه تجارت مى كنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبرده ايم،و از اين رو بسيار خوشحال بود و انتظار مى كشيد هر چه زودتر به مكه برسند و خود را به خديجه رسانده و اين مژده را به او بدهد.

چون به پشت مكه و وادى"مر الظهران"رسيدند به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه برسانيد !

نزديك ظهر بود و خديجه در آن ساعت در غرفه اى كه مشرف بر كوچه هاى مكه بود نشسته بود ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مى آمد و لكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مى كند و او را سايبانى مى كند.

سوار نزديك شد و چون بدر خانه خديجه رسيد و پياده شد ديد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه از سفر تجارت باز مى گردد.

خديجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بيان شيرين و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد خديجه شده بود شرح داد و خديجه محو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته در فكر آن لكه ابر بود و چون سخنان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تمام شد پرسيد:ميسره كجاست؟

فرمود:به دنبال ما او هم خواهد آمد.

خديجه كه مى خواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مى آيد يا نه.گفت:خوب است به نزد او بروى و با هم بازگرديد!

و چون حضرت از خانه بيرون رفت خديجه به همان غرفه رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن حضرت سايه افكند تا از نظر پنهان گرديد.

به دنبال اين ماجرا ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آنچه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى خديجه شرح داد و با مشاهدات قبلى خديجه و چيزهايى كه از مرد يهودى شنيده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و شوق همسرى آن حضرت را به سر او انداخت

و بر طبق اين نقل:خديجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد و ميسره را نيز به خاطر مژده اى كه به او داده بود آزاد كرد و آن گاه به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عموى خديجه بود و به دين مسيح زندگى مى كرد و مطالعات زيادى در كتابهاى دينى داشت رفت و داستان مسافرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به شام و آنچه را ديده و شنيده بود همه را براى او تعريف كرد.

سخنان خديجه كه تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى خديجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانكه محمد پيامبر اين امت خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى كه به دست آورده ام منتظر ظهور چنين پيغمبرى هستم و مى دانم كه اين امت را پيامبرى است كه اكنون زمان ظهور و آمدن اوست(٢)

اين جريانات كه به فاصله كمى براى خديجه پيش آمده بود او را بيش از پيش مشتاق همسرى با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و با اينكه بزرگان قريش آرزوى همسرى او راداشتند و به خواستگارانى كه فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد كرده بود،در صدد برآمد تا به وسيله اى علاقه خود را به ازدواج با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اطلاع آن حضرت برساند،و از اين رو به دنبال نفيسه كه يكى از زنان قريش و دوستان خديجه بود فرستاد و به طور خصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برود و هرگونه كه خود صلاح مى داند موضوع را به آن حضرت بگويد.

نفيسه به نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و به آن حضرت عرض كرد:اى محمد چرا زن نمى گيرى؟

حضرت پاسخ داد:

چيزى ندارم كه به كمك آن زن بگيرم!

نفيسه گفت:

اگر من اشكال كار را برطرف كنم و زنى مال دار و زيبا از خانواده هاى شريف و اصيل براى تو پيدا كنم حاضر به ازدواج هستى؟

فرمود:از كجا چنين زنى مى توانم پيدا كنم؟

گفت:من اين كار را خواهم كرد و خديجه را براى اين كار آماده مى كنم سپس به نزد خديجه آمد و جريان را گفت و قرار شد ترتيب كار را بدهند.

موضوع از صورت خصوصى بيرون آمد و به اطلاع عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عموى خديجه عمرو بن اسد و ديگر نزديكان رسيد و ترتيب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.

مراسم ازدواج و عقد خديجه

خانه خديجه مركز رفت و آمد بزرگان قريش و داد و ستد اموال تجارتى بود و بيشتر اوقات نيز مستمندان و يتيمان براى رفع نيازمنديهاى خود بدانجا رو مى آوردند و هيچ گاه از ارباب حاجت خالى نبود.

ولى آن روز محفل تازه اى در آنجا تشكيل شده بود و همگى و شايد از همه بيشتر خود خديجه انتظار انجام مراسم عقد و ازدواجى را كه محفل به خاطر آن تشكيل شده بود مى كشيدند.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آن روز بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود و خديجه چهل سال داشت.

چند تن از بزرگان قريش براى انجام مراسم عقد بدان مجلس دعوت شده و حضور داشتند و عموهاى پيغمبر نيز شركت كرده بودند و از بستگان خديجه نيز چند تن آمده بودند كه از همه معروفتر پسر عمويش ورقة بن نوفل بود و مسرت و خوشحالى از چهره وى و ديگران بخوبى نمايان بود

خطبه عقد به وسيله ابو طالب كه بزرگ بنى هاشمـو كفيل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود اجرا گرديد و متن آن خطبه كه در تواريخ با مختصر اختلافى ثبت شده اين گونه بود:

"الحمد لله الذى جعلنا من ذرية ابراهيم و زرع اسماعيل و ضئضى ء معد،و عنصر مضر،و جعلنا حضنة بيته،و سواس حرمه،و جعله لنا بيتا محجوجا و حرما آمنا،و جعلنا الحكام على الناس،ثم ان ابن أخى هذا محمد بن عبد الله لا يوازن برجل من قريش الا رجح به،و لا يقاس بأحد منهم الا عظم عنه،و ان كان فى المال مقلا،فان المال ظل زائل،و عارية مسترجعة و له و الله خطب عظيم و نبأ شايع،و له رغبة فى خديجة،و لها فيه رغبة،فزوجوه و الصداق ما سألتموه من مالى عاجلة و آجلة"

[ستايش خداى بزرگ را كه ما را از نژاد ابراهيم و نسل اسماعيل و ريشه"معد"و اصل"مضر"(٣) گردانيد،و ما را سرپرستان خانه و خدمتگزاران حرمش قرارمان داد،و كعبه را براى ما خانه اى كه مقصود حاجيان است و حرمى امن گردانيد و ما را فرمانروايان مردم قرار داد.

اين محمد برادرزاده من است كه با هر مردى از قريش از نظر فضيلت سنجيده شود از او برتر آيد،و با هر كدام از آنان مقايسه گردد از او فزونتر باشد.و او اگر چه از نظر مالى تهى دست است اما از آنجا كه پول و ثروت سايه اى است گذرا و عاريتى كه هر روز در دست اين و آن باشد از اين رو تهى دستى از مقام و شخصيت او نكاهد،و به خدا سوگند محمد در آينده داستانى بزرگ و سرگذشتى مشهور دارد،وى متمايل به ازدواج خديجه است و خديجه نيز بدو مايل،اينك او را به ازدواج محمد درآوريد و مهريه هم هر چه خواستيد به عهده من است كه نقد يا نسيه بپردازم .]

خطبه عقد پايان يافت و پسر عموى خديجه ورقة بن نوفل و بنا به قولى پدرش كه در مجلس بود پاسخ داد كه ما هم به اين ازدواج راضى هستيم و او را به عقد وى در آورديم.

و در پاره اى از تواريخ است كه ابو طالب مهريه خديجه را بيست شتر قرار داد و در تاريخ ديگرى است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است.

اين مراسم با سرور و شادمانى انجام شد و به دنبال آن محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد دو شتر نحر كردند و غذايى به عنوان وليمه عروسى تهيه شد و خديجه نيز جامه عروسى به تن كرد و مراسم زفاف انجام شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آن پس در كنار خديجه احساس آرامش بيشترى در زندگى مى كرد و خديجه يار و كمك كار خوبى در پيشبرد هدفهاى عاليه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گرديد.

و از روزى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سفر تجارتى شام به مكه بازگشت تا روزى كه اين مراسم پايان پذيرفت نزديك به دو ماه و به قولى پانزده روطول كشيد.و از كسانى كه اشعارى به عنوان تهنيت و تبريك سروده عبد الله بن غنم يكى از شعراى مشهور عرب است كه خطاب به خديجه گويد :

هنيئا مريئا يا خديجة قد جرت

لك الطير فيما كان منك بأسعد(٤)

تزوجته خير البرية كلها

و من ذا الذى فى الناس مثل محمد(٥)

و بشر به البران عيسى بن مريم

و موسى بن عمران فيا قرب موعد(٦)

اقرت به الكتاب قدما بأنه

رسول من البطحاء هاد و مهتد(٧)


6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

32

33

34

35

36

37

38

39

40

41

42

43

44

45

46

47