زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)6%

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)
  • شروع
  • قبلی
  • 266 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 47079 / دانلود: 3704
اندازه اندازه اندازه
زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.


1

2

3

4

غزوه بنى قريظة

همان طور كه گفته شد احزاب پس از اينكه نزديك به يك ماه(٣) در كنار شهر مدينه ماندند و با تمام تلاشى كه كردند نتوانستند كارى از پيش ببرند،با شتابزدگى عجيبى شبانه به سوى مكه گريختند.بدين ترتيب خطر بزرگى كه مسلمانان را بسختى تهديد مى كرد با نصرت الهى و مدد غيبى از ميان رفت و جنگ به سود مسلمانان و سربلندى و پيروزى آنان پايان يافت.

در آن روز تاريخى با روشن شدن هوا،مسلمانان اثاثيه و خيمه و خرگاه دشمن را كه به منظور سبكبار بودن به جاى گذاشته و گريخته بودند به صورت غنيمت جنگى با خود برداشته و پيروزمندانه به شهر بازگشتند.

پيغمبر خدا براى شستشوى سر و بدن و رفع خستگى به خانه آمد و به درون خيمه اى كه دخترش فاطمهعليه‌السلام به همين منظور در خانه زده بود در آمد و پس از اينكه بدن را شستشو داده و بيرون آمد جبرئيل بر او نازل شد و دستور حركت به سوى قلعه هاى بنى قريظه را داده و پيغمبر دانست كه مأمور است بدون توقف به جنگ بنى قريظه برود(٤) .پيغمبر خدا نماز ظهر را در مدينه خواند و بى درنگ لباس جنگ پوشيد و به بلال دستور داد در مدينه جار زند كه هر كس فرمانبر و مطيع خدا و رسول اوست بايد نماز عصر را در محله بنى قريظه بخواند.

سپس پرچم جنگ را بسته و به دست على بن ابيطالب داد و او را با گروهى از مسلمانان از جلو فرستاد و خود نيز با جمعى به دنبال او حركت كرد و ساير مسلمانان نيز دسته دسته به لشكريان پيوستند و به طور كلى تمام افرادى كه در جريان محاصره مدينه و جنگ خندق حضور داشتند با اندك اختلافى تا پايان وقت آن روز خود را به پاى قلعه هاى بنى قريظه رسانده و براى جنگ با آنها آماده شدند.

بنى قريظه كه از ماجرا مطلع شدند،پيش از آنكه پيشروان لشكر اسلام به سرزمين آنها برسد وارد قلعه هاى خود شده و به استحكام برج و باروى آنها پرداختند و چون علىعليه‌السلام و همراهان او به پاى قلعه هاى ايشان رسيدند آنان بالاى ديوار آمده و شروع به دشنام دادن به آن حضرت و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كردند.

در نقلى كه شيخ مفيدرحمه‌الله و ديگران از آن حضرت كرده اند،علىعليه‌السلام فرمود:همين كه يهوديان مرا ديدند يكى از آنها فرياد زد:

"قد جائكم قاتل عمرو!"

[كشنده عمرو بن عبدود به سوى شما آمد!]و سپس ديگران نيز داد زده و به يكديگر نظير اين سخن را گفتند،و برخى هم رجز مى خواندند.

من دانستم كه خداى تعالى رعب و وحشتى در دل آنها انداخته و خداى را براى اين نعمت سپاسگزارى كردم.

علىعليه‌السلام كه دشنام آنها را شنيد،بازگشت و به استقبال رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفته و چون آن حضرت را ديد درخواست كرد كه به خانه هاى آنها نزديك نشود و پيغمبر دانست منظورش آن است كه سخنان زشت و دشنام ايشان را نشنود.

بدين ترتيب محاصره يهود بنى قريظه شروع شد و تا روزى كه تسليم شدند و به وسيله مسلمانان از پاى درآمدند بيست و پنج روز طول كشيد و در اين مدت جنگى در نگرفت جز آنكه گروهى از بالاى ديوارها به سوى مسلمانان سنگ مى انداختند كه آنان نيز پاسخ عملشان را مى دادند

ابن هشام در سيره مى نويسد:شبى كه فرداى آن تسليم شدند مصادف با شب شنبه بود و كعب بن اسد كه بزرگ آنها بود يهود مزبور را جمع كرده و بدانها گفت كه اى گروه يهود!مى بينيد كه ما در چه وضعى گرفتار شده ايم،اكنون من سه پيشنهاد مى كنم يكى از آنها را بپذيريد :

١ - شما كه بخوبى مى دانيد محمد پيغمبر خداست و اوصاف او را در كتابهاى خود خوانده ايد،بياييد تا به او ايمان آورده و مسلمان شويم و از اين پس در امن و آسايش مانند ساير مسلمانان زندگى كنيم و خود،اموال،زن و بچه هايمان نيز محفوظ بمانند؟

يهوديان گفتند:ما هرگز چنين كارى نخواهيم كرد و از دين موروثى و آيين پدران خود دست بر نمى داريم.

٢ - پيشنهاد دوم من آن است كه بياييد زن و بچه هايمان را بكشيم تا خيالمان از اسارت آنها به دست مسلمانان آسوده باشد سپس لباس جنگ پوشيده و از قلعه ها بيرون بريزيم و به جنگ مسلمانان برويم،اگر بر آنها پيروز شديم كه بعدا نيز ممكن است زن و بچه پيدا كنيم و صاحب زن و فرزند شويم و اگر كشته هم بشويم ديگر غم و اندوه اسارت آنها را در دل نداريم!

گفتند:اين كار را هم نخواهيم كرد،و ما چگونه دلمان راضى شود اين بيچارگان را به دست خود به قتل برسانيم و زندگى پس از آنها براى ما چه لذتى دارد!

٣ - كعب گفت:اكنون كه اين پيشنهاد مرا هم نپذيرفتيد پس بياييد امشب كه شب شنبه است و خيال محمد و يارانش از ما آسوده است بر آنها شبيخون بزنيم شايد بتوانيم كارى از پيش برده و آنها را پراكنده سازيم!گفتند:ما چگونه حرمت شب شنبه را بشكنيم و به چنين كارى كه پيشينيان ما بدان اقدام نكرده اند دست بزنيم!

كعب با ناراحتى گفت:براستى كه تاكنون يك نفر از شما از روى عقل و تدبير كار نكرده است

_________________________________________

پى نوشتها:

١.در روايت راوندى در خرائج اين گونه است كه گفت:"اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد بعدها فى الارض"[خدايا اگر اين گروه نابود شوند ديگر كسى تو را در زمين پرستش نخواهد كرد.]

٢.ابن هشام نقل مى كند كه:روزى مردى از اهل كوفه به حذيفه گفت:راستى شما رسول خدا را ديده و با او مصاحبت داشته ايد؟حذيفه گفت:آرى.

مرد كوفى پرسيد:رفتار شما با آن حضرت چگونه بود؟پاسخ داد:تا جايى كه مقدور بود از او فرمانبردارى و اطاعت مى كرديم.

مرد كوفى گفت:به خدا اگر ما آن حضرت را ديده بوديم او را بر دوش خود سوار مى كرديم و نمى گذارديم روى زمين راه برود.

حذيفه گفت:اى مرد به خدا ما در جنگ خندق نزد آن حضرت بوديم و چون شب شد آن حضرت مقدارى نماز خواند آن گاه متوجه ما شده گفت:كيست كه برود و ببيند اينان چه مى كنند و برگردد؟و هر كس اين كار را انجام دهد من از خدا مى خواهم تا او را در بهشت رفيق من گرداند.

ـو از اينكه فرمود:برگردد!معلوم بود كه بر مى گرددـ.

اما سرما و گرسنگى و ترس به حدى شديد و زياد بود كه حتى يك نفر هم جواب نداد.رسول خدا كه چنان ديد مرا به نام صدا زد،و من چاره اى نداشتم جز آنكه پاسخ او را بدهم...و سپس دنباله داستان را نقل كرد.

٣.در اينكه مدت محاصره مدينه چند روز طول كشيد اختلاف است برخى پانزده روز و برخى بيست روز و برخى هم همان گونه كه در بالا ذكر شد نزديك به يك ماه ذكر كرده اند.

٤.در چند حديث آمده كه جبرئيل به آن حضرت عرض كرد:اى رسول خدا آيا اسلحه جنگ را بر زمين نهاده اى؟فرمود:آرى،عرض كرد:اما فرشتگان هنوز اسلحه بر زمين نگذارده و هم اكنون از تعقيب لشكر قريش و همدستانشان باز مى گردند و تو نيز به دستور خداى تعالى مأمور هستى به سوى بنى قريظه حركت كنى،و هم اكنون ما از پيش مى رويم و شما هم از دنبال بياييد.

چند تن از يهود بنى قريظه مسلمان شدند

در ميان يهود مزبور چند تن بودند كه وقتى پافشارى همكيشان خود را در مخالفت با پيغمبر اسلام مشاهده كرده و ديدند چگونه پيشنهادهاى كعب بن اسد را نيزكه سمت رياست بر آنها داشت رد كرده و در نادانى و جهالت خود اصرار مى ورزند تصميم به پذيرفتن ديانت اسلام گرفته و از آيين يهود دست كشيدند.

اينان روى گفتار بزرگان خود كه جسته و گريخته اوصاف پيغمبر اسلام را براى آنها بيان كرده و بشارت آمدن و ظهور آن حضرت را از روى تورات و گفتار حضرت موسى و پيغمبران گذشته از ايشان شنيده بودند،در دل علاقه مند به اسلام و آماده پذيرفتن آن دين شده بودند،اما روى ترس از همكيشان و ملاحظات ديگر نتوانسته بودند ايمان خود را اظهار كرده و عملا در سلك مسلمانان ديگر در آيند.

آنها دو يا سه نفر بودند به نامهاى اسيد و ثعلبه كه هر دو برادر و نام پدرشان سعيه بود و سومين نفرى كه مسلمان شد و در برخى از تواريخ اسلام نام او را در همان ايام محاصره بنى قريظه ذكر كرده اند،اسد بن عبيد بود.

اينان هر چه خواستند سران و همكيشان خود را وادار كنند تا به صورت عمومى مسلمان شوند و از لجاجت و عناد خويش دست بكشند و سخنان دانشمندان يهود و بزرگان را به ياد آوردند،نتوانستند و گفتارشان در آنها مؤثر واقع نشد،از اين رو زن و فرزندشان را برداشته و از قلعه به زير آمده و مسلمان شدند.كيفيت اسلام آنها و سخنانى كه از احبار يهود در اين باره شنيده بودند در بخش سوم با شرح بيشترى ذكر شد.

داستان ابو لبابه

در ماجراى محاصره بنى قريظه ابو لبابه يكى از انصار مدينه و از قبيله اوس بود كه پيش از ورود اسلام به مدينه بايهود بنى قريظه همپيمان بودند،و در جنگها و اختلافات از ايشان پشتيبانى و طرفدارى مى نمودند

يهود بنى قريظه كه از محاصره طولانى به تنگ آمده و عاجز شدند،پيش از آنكه تسليم شوند براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيغام دادند كه ابو لبابه را به نزد آنها بفرستد تا در كار خود با او مشورت كنند و رسول خدا نيز ابو لبابه را پيش ايشان فرستاد.

همين كه ابو لبابه وارد قلعه شد زنان و كودكان پيش رويش درآمده و صداها را به گريه و شيون بلند كردند به حدى كه دل ابو لبابه به حال آنها سوخت و متأثر گرديد و در همان حال وقتى مردان بنى قريظه از او پرسيدند:آيا به نظر تو صلاح ما در اين است كه تسليم محمد شويم؟گفت:آرى چاره اى ديگر نيست و ضمنا با دست به گلوى خود اشاره كرد،يعنى تسليم شدن شما مقدمه نابودى و گردن زدن شماست و اگر تسليم شديد مردانتان را گردن مى زنند.اما ناگهان متوجه شد كه با اين عمل به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مسلمانان خيانت كرده و گناه بزرگى را مرتكب شده است،و موجب شد تا انقلابى در دل او پديد آيد.اين انقلاب درونى سبب شد كه بيش از آن در قلعه هاى بنى قريظه توقف نكند و براى توبه و آمرزشخواهى از اين گناهى كه مرتكب شده بود در صدد چاره اى بر آيد و هر چه زودتر خود را از آلودگى آن گناه پاك سازد.

ابو لبابه به همين منظور از آنجا يكسر به مدينه رفت و با طنابى خود را به ستون مسجد بست و گفت:تا خدا مرا نيامرزد و توبه ام را نپذيرد از اينجا حركت نخواهم كرد و به سرزمين بنى قريظه و جايى كه در آن مكان به خدا و رسول او خيانت كرده ام قدم نخواهم گذارد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه ديد مراجعت ابو لبابه به طول انجاميد و از ماجراى وى مطلع گرديد فرمود :اگر به نزد ما مى آمد از خدا براى او طلب آمرزش مى كرديم،ولى اكنون كه چنين كرده همانجا باشد تا خدا توبه اش را بپذيرد.

ابو لبابه همچنان به ستون مسجد بسته بود،فقط در اوقات نماز همسر يا دخترش مى آمدند و او را باز كرده مختصر غذايى كه براى او آورده بودند مى خورد و سپس تطهير كرده نمازش را مى خواند و دوباره به همان ستون او را مى بستند.پس از اينكه شش روز از اين ماجرا گذشت و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه بازگشت شبى در اتاق ام سلمه بود كه هنگام سحر در ضمن آيه اى كه به وسيله جبرئيل بر آن حضرت نازل شد قبولى توبه ابو لبابه به اطلاع حضرت رسيد(١) و ام سلمه كه از ماجرا مطلع شد،آن بشارت را به او داد.چون خواستند او را باز كنند حاضر نشد و گفت:نه به خدا سوگند بايد خود پيغمبر با دست خود مرا باز كند و چون پيغمبر براى نماز صبح به مسجد آمد با دست خود او را باز كرد.هم اكنون ستونى در مسجد مدينه است كه آن را"اسطوانة توبه"ناميده و گويند:جاى همان ستونى است كه ابو لبابه خود را بر آن بسته بوده.

بنى قريظه تسليم شدند

يهود بنى قريظه كه از محاصره به تنگ آمدند و حاضر به پذيرفتن اسلام و جزيه هم نشدند چاره اى جز تسليم نداشتند،اما از سرنوشت خود بيمناك بودند از اين رو براى سران قبيله اوس كه همپيمانان آنها بودند پيغام دادند كه ما چاره اى جز تسليم نداريم اما شما بايد به ما كمك كنيد و با محمد مذاكره كنيد تا درباره ما ارفاق كند و مانند بنى قينقاع و بنى النضير با ما رفتار كند.با اين پيغام چند تن از افراد قبيله مزبور به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفته و در اين باره با آن حضرت مذاكره كردند پيغمبر فرمود:آيا حاضريد حكميت آنها را به يك نفر از شما واگذار كنم؟گفتند:آرى.

فرمود:سعد بن معاذ درباره ايشان حكم كند،آنها پذيرفتند،و به دنبال سعد بن معاذ كه در خيمه"رفيده"و در مسجد مدينه جاى داشت چنانكه پيش از اين گفته شد آمدند و او را به خاطر زخمى كه داشت و نمى توانست به پاى خود راه برود بر الاغى سوار كرده و بالشى براى او ترتيب دادند و به سوى قلعه هاى بنى قريظه حركت دادند و در راه بدو گفتند:رسول خدا حكميت بنى قريظه را به تو واگذار كرده و از او خواستند تا درباره آنان ارفاق كند.

سعد بن معاذ ساكت بود و چيزى نمى گفت تا وقتى كه ديد هر كس به نوعى سفارش آنها را مى كند سكوت خود را شكست و گفت:براى سعد روزى فرا رسيده كه در راه خدا از كسى واهمه نكند و سرزنش و ملامت مردم او را از حق منحرف نسازد.

با اين سخن همراهان سعد دانستند كه او تصميم سختى درباره يهود گرفته و از اين رو به يكديگر گفتند:مردان بنى قريظه كشته شدند و همان طور كه پيش بينى مى كردند،وقتى سعد در مجلس پيغمبر و اصحاب حضور يافت و طرفين اختيار حكميت را به او واگذار كردند،سعد گفت :حكم من آن است كه مردانشان كشته شوند و اموالشان قسمت شود و زنان و كودكانشان به اسارت در آيند و مسلمانان نيز به دستور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر طبق حكم او عمل كردند.

و بدين ترتيب اين دسته از دشمنان خطرناك و پيمان شكن اسلام كه پيوسته مترصد بودند تا از هر فرصتى استفاده كرده و ضربه خود را به مسلمانان بزنند و احيانا اگر بتوانند همه مسلمانان را از پاى در آورده و هلاك كنند به سزاى خيانت و دشمنى خود رسيده و از ميان رفتند.حيى بن اخطب نيز طبق قرارداد و شرطى كه كرده بود پس از رفتن احزاب به ميان قلعه هاى بنى قريظه آمد و با آنها به قتل رسيد.(٢)

وفات سعد بن معاذ

چون غايله پايان يافت و مسلمانان به شهر بازگشتند،ناگهان زخمى كه در دست سعد بود سرباز كرد و آن قدر خونريزى كرد كه منجر به مرگ و شهادت او گرديد رسول خدا در مراسم تشييع و دفن سعد حاضر شد و مرگ او مسلمانان را سخت متأثر و غمگين ساخت و عموما در مرگ او گريستند،و خود پيغمبر نيز مى گريست و در مراسم دفن او خود آن حضرت شركت كرد،زيرا سعد در پيشرفت اسلام و پشتيبانى از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بى دريغ فداكارى مى كرد و با موقعيتى كه از نظر اجتماعى داشت و رياست قبيله اوس با او بود خدمات مؤثرى به نفع مسلمين در مدينه انجام داده بود .رسول خدا درباره مرگ او فرمود:عرش خداى رحمان در مرگ سعد لرزيد،و فرشتگان يكديگر را به صعود روح سعد به آسمان بشارت مى دادند.

ازدواج با زينب بنت جحش و داستان زيد بن حارثه

از حوادثى كه در اين سال اتفاق افتاد ازدواج پيغمبر با زينب بنت جحش بود اين ازدواج مورد بحث و انتقاد برخى از كشيشان مغرض مسيحى قرار گرفته و اين عمل پيغمبر را حمل بر علاقه شديد به زن و شهوت جنسى كرده اند و به پيروى از منافقين صدر اسلام گفته اند:چون پيغمبر زينب را ديد و به او علاقه مند شد،وسيله طلاق او را فراهم ساخت تا خود با او ازدواج كند؟در اينجا لازم است قدرى در اين باره توضيح داده شود و نخست اصل داستان ازدواج او را با زيد بن حارثه شوهر اول او ذكر كرده و سپس به دنباله ماجرا مى پردازيم.

پيش از اين در داستان بعثت رسول خدا و دومين مردى كه به آن حضرت ايمان آورد گفته شد كه زيد بن حارثه چند سال قبل از بعثت به صورت برده اى به خانه خديجه آمد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را از خديجه گرفت و آزاد كرد و از آن پس او را پسر خود خواند و مردم مكه او را پسر محمد مى ناميدند.

داستان اسارت و بردگى او و ماجراهاى بعدى را مورخين اين گونه نوشته اند كه:زيد جوانى از قبيله كلب بود و در ضمن نزاعى كه ميان قبيله مزبور و يكى از قبايل ديگر عرب روى داد او را به اسارت گرفتند و در بازار عكاظ به معرض فروش در آوردند و حكيم بن حزام برادر زاده خديجه روى سفارشى كه قبلا خديجه براى خريدغلامى به او كرده بود،زيد را خريد و براى خديجه به مكه آورد،پس از آنكه پيغمبر اسلام خديجه را به همسرى اختيار كرد به زيد علاقه مند شد تا بدانجا كه او را زيد الحب ناميدند.خديجه كه چنان ديد او را به پيغمبر بخشيد و در اين خلال جريانى اتفاق افتاد كه پدر و خويشان زيد مطلع شدند كه وى به صورت بردگى در خانه خديجه به سر مى برد.

و چون بردگى زيد براى آنها موجب سرافكندگى بود و از اين گذشته به فرزند خود علاقه داشتند به مكه آمده و براى استرداد زيد با پيغمبر گفتگو كردند و مبلغى هم به عنوان قيمت فرزند خود پيش آن حضرت بردند.زيد كه از ماجرا مطلع شد روى محبتهايى كه در طول اقامت در خانه آن حضرت ديده بود حاضر به بازگشت به ميان قبيله خود نشد و پس از مذاكراتى قرار شد پيغمبر او را آزاد كند و او را پسر خوانده خويش كرده و در خانه آن حضرت بماند.

پدر و مادر زيد نيز با اين پيشنهاد موافقت كردند و از آن پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را پسر خود خواند و اعلام كرد كه او از من ارث مى برد و من هم از وى ارث خواهم برد و بدين ترتيب منظور زيد،پدر،مادر و قبيله او نيز عملى گرديد و همگى راضى شدند.

پس از اينكه پيغمبر به رسالت مبعوث شد و چند سال از اين ماجرا گذشت طبق آيه ٦ـ٥ سوره احزاب اين حكم منسوخ گرديد و قرار شد پسر خوانده ها را به نام پدران اصلى آنها بخوانند و از آن پس او را زيد بن حارثه گفتند.

ازدواج زيد بن حارثه با زينب بنت جحش

از محبتهايى كه رسول خدا نسبت به زيد مبذول داشت آن بود كه تصميم گرفت براى زيد همسرى اختيار كند و به همين منظور به نزد زينب دختر جحش خواهر عبد الله بن جحش كه از طرف مادر عمه زاده آن حضرت و دختر اميمة بنت عبد المطلب بود خواستگارى فرستاد،زينب و نزديكانش كه در آغاز خيال كردند پيغمبر براى ازدواج با خود خواستگار فرستاده خوشحال شدند و جواب مساعد دادند،اما وقتى فهميدند اين خواستگارى براى زيد بن حارثه بوده پشيمان شدند وبراى آن حضرت پيغام دادند كه اين ازدواج يعنى وصلت با زيد بر خلاف شئون فاميلى ماست و بدين ترتيب حاضر به آن وصلت نشدند.

و چون در ضمن آيه ٣٦ سوره احزاب زينب از اين كردار سرزنش شد ديگر باره رضايت خود را با اين ازدواج اعلام كرد و بدين ترتيب به همسرى زيد در آمد.

زينب از ابتدا روى همان جهتى كه ذكر شد و يا روى تفاوت سنى كه ميان آن دو وجود داشت بناى ناسازگارى را با زيد گذارد و زيد چند بار خواست او را طلاق گويد ولى پيغمبر وساطت كرده مانع از اين كار شد و چنانكه صريح قرآن كريم است به آن دو دستور سازش داد تا سرانجام وقتى معلوم شد كه توافق اخلاقى ميان آن دو وجود ندارد و با هم سازگار نيستند قرار شد زيد بن حارثه او را طلاق بدهد.

طلاق زينب و ازدواج رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با او

زينب كه از زنان مهاجر و از خانواده هاى شريف مكه بود و پس از طلاق در مدينه و دور از بستگان نزديك و در شهر غربت به سر مى برد در اندوه و ماتم فرو رفت و چنانكه گفته اند بسيار مى گريست و از آن سو خداى تعالى پيغمبر را مأمور ساخت براى از بين بردن سنت جاهليت كه ازدواج با زن پسر خوانده را مانند ازدواج با زن فرزند رسمى جايز نمى دانستند،زينب را به ازدواج خويش در آورد و در ضمن او را از اين عقده و شكست روحى نيز نجات داده و خواسته ديرينه او و فاميلش را كه ازدواج با يكى از شخصيتهاى قريش بود انجام دهد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز پس از گذشت دوران عده و مدتى پس از آن،با اينكه از انتقاد منافقان مدينه انديشه داشت اين كار را انجام داد و زينب در رديف همسران آن حضرت در آمد.(٣) اين بود خلاصه اى از آنچه در تواريخ و تفاسير در اين باره ذكر شده و اما توجيهات و برداشتهاى غلطى كه دشمنان مغرض اسلام براى اين ازدواج كرده اند انگيزه اى جز همان غرض ورزى و ايراد و اشكال تراشى نداشته و قسمتى از آنها به اصل مسئله تعدد زوجات در قانون اسلام و بخصوص تعدد زوجات پيغمبر اسلام باز مى گردد كه ما ناچاريم در اين باره نيز توضيح كوتاهى داده و به دنبال ساير ماجراهاى تاريخى بازگرديم.

توضيحى كوتاه درباره مسئله تعدد زوجات براى توضيح مى گوييم اگر اين مغرضان ايراد تراش،به اصل مسئله تعدد زوجات اشكال و ايرادى دارند كه پاسخ كافى بدان داده شده زيرا ما وقتى نياز اجتماع را در نظر بگيريم و عقل را ميزان قضاوت قرار دهيم نه احساسات زنانه را بخوبى فلسفه قانون تعدد زوجات اسلام معلوم خواهد شد و اهميت ويژه اى كه اين قانون مقدس از نظر همه جانبه بودنش دارد براى همگان روشن مى گردد.

زيرا بر طبق آمارهاى موجود در دنيا،به طور معمول در تمام كشورها تعداد زنان بيش از مردان است(٤) و اين نه بدان جهت است كه نوزادان دختر بيش از نوزاد پسر است بلكه شايد از نظر تولد،گاهى مساوى و احيانا نوزاد پسر بيش از دختر باشد،بلكه در سنين بالا كه مى رسند تلفات و ضايعات ناشى از بيماريها(٥) و جنگها و تصادفات و غيره عموما و اكثرا بر مردان وارد مى شود و زنان مصون هستند و از اين رو است كه اين تعادل در سنين جوانى و هر چه بالاتر بروند به هم مى خورد و روز به روز از تعداد مردان كاسته شده و بر تعداد زنان افزوده مى شود.

و از سوى ديگر چنانكه مى دانيم دختران از نظر خلقت طورى ساخته شده اند كه زودتر به حد بلوغ جنسى مى رسند و آمادگى براى توليد مثل پيدا مى كنند و آن حدود سالهاى ده سالگى است ولى پسران معمولا پنج سال ديرتر به اين حد مى رسند و از آن طرف قوه توليد در آنها زودتر از مرد تعطيل مى شودچنانكه معمولا زنان در سن پنجاه سالگى به حد يائسگى مى رسند،ولى مردان تا سنين نود و صد سالگى و بلكه بالاتر نيز قدرت توليد مثل دارند و با توجه به هر دو طرف اين قانون خلقت،اگر جلو تعدد زوجات گرفته شود به هر دو دسته ظلم و ستم شده و به معناى تعطيل قانون فطرت و طبيعت است(٦) و نتيجه اى جز انحراف و آلودگى و تباهى نسل و اجتماع و امراض مقاربتى و دهها مفاسد ديگر چيزى نخواهد داشت،زيرا با قانون فطرت نمى توان جنگيد.

از آيات كريمه قرآنى و سخنان رهبران بزرگوار الهى و ائمه دين كه بگذريم دانشمندان و علماى روز هم تدريجا به اين حقيقت پى برده و اين قانون را براى سعادت افراد بشر لازم مى دانند و جلوگيرى آن را منشأ بسيارى از تبهكاريها و مفاسد دانسته و شناخته اند(٧) و ما براى نمونه گفتار دو تن از آنها را در اينجا ذكر كرده و بحث اصلى را دنبال مى كنيم :

١ - .شوپهناور،فيلسوف شهير آلمانى،در كتاب خود كه به نام سخنى چند درباره زن نوشته مى گويد :قانون ازدواج اروپا كه مردان را الزام مى كند به يك زن اكتفا كنند بر اساس نامعقول و فاسدى بنا شده است.

در سراسر اروپا زنان بى شوهر بسيار فراوان است كه عده اى از آنها تا پايان عمر در حالت گرفتارى با عقده هاى روحى و امراض روانى به سر مى برند و عده زيادى از آنان به بى عفتى و فحشا آلوده مى شوند.تنها در شهر"لوندره"هشتاد هزار دختر هست كه متأسفانه شرافت خود را فروخته و آلوده گشته اند،اينان همه قربانيان قانونى هستند كه مى گويد هر مردى بيش از يك زن قانونى نمى تواند داشته باشد.

در ميان ما رابطه جنسى با زنان متعدد به طور غير قانونى كه وجود دارد،در اين صورت مجادله كردن ما درباره قانون تعدد زوجات جدا بيهوده است.

٢ - .گستاولوبون فرانسوى در كتاب معروف خود،تاريخ تمدن اسلام پس از بحثى كه درباره محاسن قانون تعدد زوجات اسلام دارد مى نويسد:مسئله تعدد زوجات يكى از رسوم بسيار عالى و خوبى است كه فساد اخلاق را از ميان ملتهايى كه آن راجايز مى دانند برداشته و ارتباط خانواده ها را محكمتر مى كند و چنان احترام و سعادتى به زن مى بخشد كه نظيرش در اروپا ديده نمى شود

سپس اين بحث را كه مسئله تعدد زوجات منحصر به اسلام و مسلمين نبود و اين مسئله در ميان تمام ملل قبل از اسلام شيوع داشته دنبال كرده و مى نويسد:تعدد زوجات مشروع شرقيها بدتر از ارتباط نامشروع با زنهاى بسيارى كه مخفيانه در اروپا شايع مى باشد نيست،بلكه بر عكس،آن قانون به مراتب بهتر از اين كار است.سرانجام در پايان بحث خود نتيجه گيرى كرده و مى گويد :

اين مطلب روشن شد كه اسلام در بهبود مقام زن بسيار كوشيده و نخستين آيينى است كه مقام زن را بالا برد.(٨)

و اما درباره تعدد زوجات پيغمبر اسلام... ظاهرا با توضيحاتى كه قبلا درباره ازدواج پيغمبر اسلام با عايشه و حفصه و ام سلمه داديم نيازى به بحث و توضيح در اينجا نيست ولى به طور كلى و فشرده مى گوييم:(٩)

اگر منظور از اين ازدواجها چنانكه آنها جلوه داده اند ارضاى غريزه جنسى و تمايل شديد به جنس زن بود،پس چرا بهترين دوران زندگى و بهار عمر خود يعنى تا سن بيست و پنج سالگى را در آن محيط آلوده و فاسد جزيرة العرب بتنهايى بسر برد؟و با اينكه تمام مزاياى فردى و اجتماعى كه موجب جلب توجه زنان بود يعنى زيبايى صورت،اعتدال،كمال خلقت،فصاحت بيان،شهرت،محبوبيت،شرافت قبيله گى و ديگر فضايل صورى و معنوى به حد كامل در او وجود داشت،اين مدت را با نهايت پاكدامنى بدون همسر گذراند؟و آن گاه نيز كه به فكر ازدواج افتاد،با خديجه كه قبلا دو شوهر كرده بود و پانزده سال از او بزرگتر بود و چند فرزند هم از دو شوهر گذشته خود داشت ازدواج كرد؟و تا سن پنجاه سالگى هم به همان زن سالخورده و دو شوهر كرده اكتفا كرد؟و هيچ زن ديگر و يا كنيز ديگرى نگرفت،با اينكه بر طبق عادات و سنتهاى آن زمان و بخصوص شهر مكه اين عمل يك كار عادى و معمولى مردم آن شهر بود و براى كسى كه مختصر اطلاعى از وضع اجتماعى و خانوادگى عرب قبل از اسلام داشته باشد نيازى به توضيح و استدلال نيست و چرا زنان متعدد خود را با آن موقعيت مهمى كه داشت از ميان دوشيزگان زيباروى عرب اختيار نكرد چنانچه زمامداران ديگر دنيا مى كردند و چرا زنان خود را به سازش و قناعت با همان زندگى محقرانه و قوت اندك خانه خود دستور مى داد،و از چشم دوختن به زندگى زرق و برق دار دنيا پرستان و بوالهوسان نهى مى كرد تا آنجا كه طبق آيه ٢٩ سوره احزاب به آنها مى گويد :

"اگر مايل به زندگى دنيا و زيور آن هستيد بياييد تا شما را بهره مند كرده و به كمال خوبى شما را آزاد سازم"و بدين ترتيب آنها را ميان ماندن و ساختن با آن زندگى فقيرانه و طلاق و آزادى و رسيدن به لذايذ مادى دنيا مخير مى سازد؟

اينها سؤالاتى است كه مشت اين مغرضان كينه توز و دروغگويان از خدا بى خبر را باز مى كند،و مجال ادامه بحث و گفتگو را از آنها مى گيرد و حقيقت را روشن ساخته و هدف مقدس و عالى پيغمبر اسلام نعوذ بالله مرد شهوت ران و بوالهوسى نبود و امانت و پاكدامنى او پيش از اسلام و بعد از آن،چه از نظر مالى و چه از نظر ناموسى و چه از ساير نظرها زبانزد عام و خاص و مورد گواهى و تصديق دوست و دشمن بود(١٠) و از اين ازدواجها نيز همان طور كه در ضمن گفتارهاى گذشته بدان اشاره شد منظورى عالى تر و هدفى بزرگتر داشت و هدف همان پيشرفت اسلام و مبارزه با شرك و بت پرستى و اعلاء كلمه توحيد بود.اين ازدواجها هر كدام به نوبه خود وسيله اى مؤثر براى پيوند با يكى از قبايل و سران بزرگ عرب بود و يا به منظور حفظ آبروى يك خانواده محترم و يا يك زن با ايمان و فداكارى كه همه چيز خود را در راه اسلام از دست داده بود انجام مى شد و گاهى هم موجب نجات و آزادى يك قبيله و قومى مى گرديد.براى نمونه دو مورد ديگر از ازدواجهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه در سالهاى آخر هجرت اتفاق افتاد براى شما نقل مى كنيم:

فرزندان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خديجه

خديجه نخستين همسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و تا وى زنده بود زنى ديگرى اختيار نفرمود و خداوند از خديجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنايت فرمود.

پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبد الله و دختران:زينب،ام كلثوم،رقيه و فاطمه زهراعليها‌السلام .

قاسم و عبد الله هر دو در كودكى قبل از بعثت از دنيا رفتند،و دختران آن حضرت همگى تا پس از بعثت آن حضرت زنده بودند و اسلام اختيار كرده با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه هجرت كردند .به شرحى كه پس از اين خواهد آمد.

شمه اى از فضايل خديجه

از احاديث مشهور ميان شيعه و اهل سنت اين حديث است كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

از مردان گروه زيادى به كمال رسيدند ولى از ميان زنان فقط چهار زن به كمال رسيدند:آسيه دختر مزاحم، زن فرعون مريم دختر عمران،خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد.

و نيز فرمود:

بهترين زنان بهشت چهار زن هستند مريم دختر عمران،خديجه دختر خويلد،فاطمه دختر محمد و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون

و در حديث ديگرى فرمود:

خداى عز و جل از زنان عالم چهار زن را برگزيد:مريم،آسيه،خديجه و فاطمه.

و در تفسير عياشى از امام باقرعليه‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت شده كه فرمود:

در شب معراج چون بازگشتم از جبرئيل پرسيدم:اى جبرئيل آيا حاجتى دارى؟

گفت:حاجت من آن است كه خديجه را از طرف خداى تعالى و از جانب من سلام برسانى.و در كشف الغمه از علىعليه‌السلام روايت كرده كه روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در پيش زنان خود بود و در اين هنگام نام خديجه برده شد آن حضرت گريست،عايشه گفت:اين چه گريه است كه براى پيرزنى از بنى اسد مى كنى؟

حضرت با ناراحتى فرمود:او هنگامى مرا تصديق كرد كه شما تكذيبم كرديد،و به من ايمان آورد وقتى كه شما به من كافر بوديد و براى من فرزند زاييد كه شما عقيم مانديد.عايشه گويد :از آن پس هرگاه مى خواستم به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تقرب جويم به وسيله نام خديجه تقرب مى جستم

و ابن هشام در كتاب سيره از عبد الله بن جعفر بن ابيطالب روايت كرده كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود :من مأمور شدم تا خديجه را به خانه اى از در و لؤلؤ در بهشت بشارت دهم.

پس از ازدواج با خديجه

چنانكه گفتيم خديجه كه به همسرى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد بزرگترين كمك كار و ياور آن حضرت در هدفهاى عاليه او چه قبل از بعثت و چه پس از آن گرديد،زيرا علاقه خديجه نسبت به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صرف نظر از جنبه علاقه و محبتهاى معمولى كه ميان زن و شوهر است عشقى معنوى و علاقه اى روحانى بود،او نسبت به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عشق مى ورزيد چون او را مردى كامل در صفات انسانى و دور از رذايل اخلاقى مى ديد،افتخار مى كرد كه به همسرى مردى شريف،بزرگوار،امين،راستگو،كريم و متواضع درآمده است،كسى كه بيشتر اوقات خود را صرف اصلاح حال مردم و دستگيرى بينوايان و يتيمان مى كند و هميشه در فكر است تا بتواند از طريقى عادات زشت مردم نادان و اخلاق مردم جاهليت را دگرگون سازد.

خديجه عاشق فضيلت و شيفته اصلاح اجتماع بود و معشوق خود را در وجود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يافته بود،و اساسا كمال و شخصيت خديجه در همين بود و آنچه او را از زنان ديگر ممتاز كرده بود همين بود و به همين جهت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز او را دوست مى داشت.اين توافق روحى و ازدواج جسمانى روحانى سبب شد تا خديجه از طرفى با مال و ثروت خود و از سوى ديگر با تقويت روحى و دلدارى دادن آن حضرت بهترين كمك را به پيشرفت هدف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بكند و به همين سبب محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا زنده بود از ياد خديجه بيرون نمى رفت چنانكه در فصل پيش يادآور شديم.

و همين علاقه و محبت نيز سبب شد تا خديجه شوهر عزيز خود را به حال خود بگذارد تا بيشتر و بهتر فكر كند و با آرامش روحى بهترى به اصلاح اجتماعى بپردازد و از اين رو از آن پس كه به همسرى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد آن حضرت را از كارهاى تجارت معاف كرد و جز يكى دو مورد كه برخى از مورخين نوشته اند به كارهاى تجارتى نپرداخت.

______________________________________

پى نوشتها:

١.تاريخ يعقوبى،ج ٢،ص ٢١،و البداية و النهاية،ص .٢٩٥

٢.همان گونه كه در داستان بحيرا گفتيم در نقل اين داستان نيز برخى ترديد كرده و برخى از قسمتهاى آن را صحيح ندانسته اند كه پاسخ همان است كه آنجا ذكر شد.

٣."معد"و"مضر"نام دو تن از اجداد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه شرح حالشان پيش از اين گذشت.

٤.گوارايت باد اى خديجه اين عروسى كه بهترين سعادت به سراغ تو آمد.

٥.با بهترين مردمان جهان ازدواج كردى و در ميان مردم كيست همانند محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟

٦.كسى كه آن دو پيامبر نيكو:عيسى بن مريم و موسى بن عمران به آمدنش مژده دادند و وعده نزديك است.

٧.نويسندگان گذشته در كتابها اقرار دارند كه او رسول بطحاء و راهنما و راهبر است.

داستان تجديد بناى كعبه و حكميت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

از اتفاقاتى كه در اين دوره از زندگى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يعنى پس از ازدواج با خديجه تا بعثت پيش آمد داستان تجديد بناى كعبه و حكميت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه مورخين با اختلاف اندكى آن را نقل كرده اند و اجمال داستان اين بود كه پس از آن كه سى و پنج سال از عمر شريف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود يعنى ده سال پس از ازدواج با خديجه سيلى بنيان كن از كوههاى مكه سرازير شد و وارد مسجد گرديد و قسمتى از ديوار كعبه را شكافت و ويران كرد،و از سوى ديگر كعبه سقف نداشت و ديوارهاى اطراف آن نيز كوتاه بود و ارتفاع آن كمى بيشتر از قامت يك انسان بود و همين موضوع سبب شد تا در آن روزگار سرقتى،در خانه كعبه واقع شد،و اموال و جواهرات كعبه را كه در چاهى درون كعبه بود،بدزدند و با اينكه پس از چندى سارق را پيدا كردند و اموال را از او گرفتند و دستش را به جرم دزدى بريدند اما همين سرقت،قريش را به فكر انداخت تا سقفى براى خانه كعبه بزنند،ولى اين تصميم به بعد موكول شد.

ويرانى قسمتى از خانه كعبه سبب شد تا قريش به مرمت آن اقدام كنند و ضمنا به فكر قبلى خود نيز جامه عمل بپوشانند.و براى انجام اين منظور ناچار بودند ديوارهاى اطراف را خراب كنند و از نو تجديد بنا كنند.

مشكلى كه سر راهشان بود،يكى نبودن چوب و تخته اى كه بتوانند با آن سقفى بر روى ديوارهاى كعبه بزنند و ديگر وحشت از اينكه اگر بخواهند ديوارها را خراب كنند مورد غضب خداى تعالى قرار گيرند و اتفاقى بيفتد كه نتوانند اين كار را به پايان برسانند.

مشكل اول با يك اتفاق غير منتظره كه پيش بينى نكرده بودند حل شد و چوب و تخته آن تهيه گرديد و آن اتفاق اين بود كه يكى از كشتيهاى تجار رومى كه از مصر مى آمد در نزديكى جده به واسطه طوفان دريا و يا در اثر تصادف با يكى از سنگهاى كف دريا شكست و صاحب كشتى كه به گفته برخى نامش"يا قوم"بود از مرمت و اصلاح كشتى مأيوس شد و از بردن آن صرفنظر كرد،قريش نيز كه از ماجرا خبردار شدند به نزد او رفته و تخته هاى آن را براى سقف كعبه خريدارى كردند و به شهر مكه آوردند.

در شهر مكه نيز نجارى قبطى بود كه او نيز مقدارى از مصالح كار را آماده كرد و بدين ترتيب مشكل كار از اين جهت برطرف گرديد.

و مشكل دوم وحشتى بود كه آنها از اقدام به خرابى و ويرانى و زدن كلنگ به ديوار خانه و تجديد بناى آن داشتند و مى ترسيدند مورد خشم خداى كعبه قرار گيرند و به بلايى آسمانى يا زمينى دچار شوند و به همين جهت مقدمات كار كه فراهم شد و چهار سمت خانه را براى خرابى و تجديد بنا ميان خود قسمت كردند،جرئت اقدام به خرابى نداشتند تا اينكه وليد بن مغيره به خود جرئت داد و كلنگ را دست گرفته و پيش رفت و گفت:خدايا تو مى دانى كه ما از دين تو خارج نشده و منظورى جز انجام كار خير نداريم،اين سخن را گفت و كلنگ خود را فرود آورد و قسمتى از ديوار را خراب كرد.

مردم ديگر تماشا مى كردند و جرئت جلو رفتن نداشتند و با هم گفتند:ما امشب را هم صبر مى كنيم اگر بلائى براى وليد نازل نشد،معلوم مى شود كه خداوند به كار ما راضى است و اگر ديديم وليد به بلايى گرفتار شد دست به خانه نخواهيم زد و آن قسمتى را هم كه وليد خراب كرد تعمير مى كنيم.

فردا كه ديدند وليد صحيح و سالم از خانه بيرون آمد و دنباله كار گذشته خود را گرفت ديگران نيز پيش رفته روى تقسيم بندى كه كرده بودند اقدام به خرابى ديوارهاى كعبه نمودند.

قريش ديوارهاى اطراف كعبه را تا اساس خانه كه به دست حضرت ابراهيمعليه‌السلام پايه گذارى شده بود كندند،در آنجا به سنگ سبز رنگى برخوردند كه همچون استخوانهاى مهره كمر در هم فرو رفته و محكم شده بود و چون خواستند آنجا را بكنند لرزه اى شهر مكه را گرفت كه ناچار شدند از كندن آن قسمت صرف نظر كنند و همان سنگ را پايه قرار داده و شروع به تجديد بنا كردند.

و در پاره اى از تواريخ است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز در اين عمليات بدانها كمك مى كرد تا وقتى كه ديوارهاى اطراف كعبه به وسيله سنگهاى كبودى كه از كوههاى مجاور مى آوردند به مقدار قامت يك انسان رسيد و خواستند حجر الاسود را به جاى اوليه خود نصب كنند در اينجا بود كه ميان سران قبايل اختلاف پديد آمد و هر قبيله اى مى خواست افتخار نصب آن سنگ مقدس را به دست آورد.

دسته بندى قبايل شروع شد و هر تيره از تيره هاى قريش جداگانه مسلح شده و مهياى جنگ گرديدند،فرزندان عبد الدار طشتى را از خون پر كرده و دستهاى خود را در آن فرو بردند و با يكديگر همپيمان شده گفتند:تا جان در بدن داريم نخواهيم گذارد غير از ما كس ديگرى اين سنگ را به جاى خود نصب كند،بنى عدى هم با ايشان همپيمان شدند.و همين اختلاف سبب شد كه كار ساختن خانه تعطيل شود.

سه چهار روز به همين منوال گذشت و بزرگان و سالخوردگان قريش در صدد چاره جويى برآمده دنبال راه حلى مى گشتند تا موضوع را خردمندانه حل كنند كه كار به جنگ و زد و خورد نكشد

روز چهارم يا پنجم بود كه پس از شور و گفتگو همگى پذيرفتند كه هر چه ابا اميه بن مغيره كه سالمندترين افراد قريش بود رأى دهد بدان عمل كنند و او نيز رأى داد:

نخستين كسى كه از در مسجد كه به طرف صفا باز مى شد (و برخى هم گفته اندمقصود باب بنى شيبه بوده)وارد شد در اين كار حكميت كند و هر چه او گفت همگى بپذيرند.قريش اين رأى را پذيرفتند و چشمها به درب مسجد دوخته شد.

ناگاه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديدند كه از در مسجد وارد شد،همگى فرياد زدند:اين امين است كه مى آيد،اين محمد است!و ما همگى به حكم او راضى هستيم و چون حضرت نزديك آمد و جريان را به او گفتند فرمود:پارچه اى بياوريد پارچه را آوردند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پارچه را پهن كرد و حجر الاسود را ميان پارچه گذارد آن گاه فرمود:هر يك از شما گوشه آنرا بگيريد و بلند كنيد،رؤساى قبايل پيش آمدند و هر كدام گوشه پارچه را گرفتند و بدين ترتيب همگى در بلند كردن آن سنگ شركت جستندو چون سنگ را محاذى جايگاه اصلى آن آوردند خود آن حضرت پيش رفته و حجر الاسود را از ميان پارچه برداشت و در جايگاه آن گذارد،سپس ديوار كعبه را تا هيجده ذراع بالا بردند.

و بدين ترتيب كار ساختمان كعبه به پايان رسيد و نزاعى كه ممكن بود به زد و خورد و كشت و كشتار و عداوتهاى عميق قبيله اى منجر شود با تدبير آن حضرت مرتفع گرديد.

زمزمه مخالفت با بت پرستى

چنانكه گفتيم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از ازدواج با خديجه احساس آرامش بيشترى از نظر زندگى مى كرد و ثروت خديجه كه به رايگان و از روى رضا و رغبت همگى را در اختيار آن حضرت گذارده بود فكر او را از اين راه تا حدودى آسوده ساخت و بيشتر در فكر اصلاح اجتماعى كه در آن زندگى مى كرد و برانداختن عادات و رسوم زشتى كه گريبانگير مردم شده بود به سر مى برد،و هر چه سن او به چهل سالگى نزديكتر مى شد آمادگى بيشترى در وجود آن حضرت براى مبارزه با آن انحرافات پديدار مى گرديد.

از طرفى متفكران جزيرة العرب و بخصوص مكه نيز تدريجا از رفتار و اعمال انحرافى و زشت مردم منزجر شده و زمزمه مخالفت با بت پرستى و ساير رفتار ناهنجارآنها بلند شده بود.

از كسانى كه در همان روزگار بناى مخالفت با رفتار مردم و مبارزه با بت پرستى و بتها را گذاردند و داستان آنها در تواريخ ضبط شده يكى ورقة بن نوفل پسر عموى خديجه بود و ديگرى عبيد الله بن جحش و سومى عثمان بن حويرث و چهارمى زيد بن عمرو بن نفيل است.

اين چهار نفر در يكى از اعياد رسمى قريش كه هر ساله مى گرفتند و در آن روز كنار يكى از بتها جمع مى شدند و براى آن قربانيها مى كردند و به رقص و پايكوبى آن روز را بسر مى بردند،از مردم كناره گرفته و درباره رفتار و اعمال آن روز كه از آنها ديده بودند به گفتگو پرداخته و پس از آنكه با يكديگر قرار گذاردند تا سخنان آن جلسه پنهان بماند يكى از آنها چنين گفت:به خدا اين اعمالى كه اينها امروز انجام دادند اعمالى نادرست و مخالف آيين پدرشان ابراهيم خليل بوده!و به دنبال اين سخنان ادامه داد و گفت:آخر!اين چه كارى است كه ما به دور سنگى كه نه مى شنود و نه مى بيند و نه سود و زيانى دارد گرد آييم و بچرخيم و اين حركات را انجام دهيم،بياييد هر كدام به سويى رويم و دين صحيحى براى خود انتخاب كنيم،زيرا اين كه اكنون بدان پايبند هستيم دين نيست،و به دنبال همين گفتار هر يك براى پيدا كردن دين حق به سويى رفت و از بت پرستى دست كشيدند.

ورقة بن نوفل به دين مسيحيت درآمد و اعتقاد محكمى بدان پيدا كرد و درباره دين مزبور اطلاعات و علوم بسيارى هم كسب كرد.

عبيد الله بن جحش به همان حال ترديد ماند تا پس از ظهور اسلام مسلمان شد و با همسرش ام حبيبه دختر ابو سفيان جزء مسلمانانى كه به حبشه مهاجرت كردند بدانجا رفت ولى در آنجا به دين نصارى درآمد و همانجا بود تا از دنيا رفت،و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هنگامى كه از مرگ وى مطلع شد و دانست كه ام حبيبه بى سرپرست در ديار غربت مانده و به خاطر اينكه مسلمان شده بود روى بازگشت به مكه و خانه پدر را هم ندارد،به وسيله نجاشی پادشاه حبشه از وى خواستگارى كرد و او را به عقد خويش درآورد،به شرحى كه ان شاء الله در جاى خود مذكور خواهد شد.عثمان بن حويرث نيز از آن مجلس كه برخواست يكسره به نزد پادشاه روم رفت و به دين نصرانيت درآمد و در دربار پادشاه روم مقام و منزلتى هم تحصيل كرد و همانجا بود تا از دنيا رفت.

زيد بن عمرو نيز به حال ترديد باقى ماند و از بت پرستى دست كشيد و از گوشت مردار و گوشت قربانيهايى كه براى بتها مى كردند نمى خورد،و از اعمال زشت ديگر مردم مكه نيز مانند كشتن دخترها جلوگيرى مى كرد ولى دين يهود و نصرانيت را نيز انتخاب نكرد و معتقد بود كه بر دين ابراهيم و كيش اوست.

زيد بن عمرو در راه مبارزه با بت پرستى و اعمال انحرافى قريش آزارهايى هم از مردم و بخصوص عمويش خطاب بن نفيل پدر عمرمتحمل شد و گاهى هم كه مى خواست از مكه هجرت كند عمويش خطاب مانع خروج او مى شد ولى به هر ترتيبى بود مخفيانه از مكه فرار كرد و با مشكلات زيادى كه مسافرت آن زمان معمولا داشت خود را به موصل رسانيد و از آنجا به شام رفت و بيشتر رهبانان نصارى را ديد و از آنها علوم بسيارى كسب كرد تا سرانجام به نزد راهبى كه در سرزمين بلقاء(ناحيه جنوبى كشور اردن كنونى)سكونت داشت رفت و در آنجا شرح حال خود را به وى گفت و اظهار كرد من به دنبال دين حق و آيين حضرت ابراهيمعليه‌السلام بدينجا آمده ام

راهب مزبور بدو گفت:تو به دنبال چيزى آمده اى كه بدان دست نخواهى يافت ولى آنچه مى توانم به تو بگويم آن است كه زمان ظهور آن پيغمبرى كه از سرزمين شما بيرون مى آيد نزديك شده و اوست كه به دين حنيف ابراهيم مبعوث خواهد گشت و تو خود را به او برسان.

زيد كه تا آن وقت تحقيق زيادى درباره دين يهود و مسيح كرده بود ولى هيچ كدام را نپذيرفته بود و نتوانسته بودند روح كنجكاو او را قانع سازند پس از شنيدن اين سخن با سرعت به سوى مكه رهسپار شد ولى قبل از اينكه به مكه برسد به دست يكى از افراد قبيله لخم به قتل رسيد و توفيق تشرف به دين اسلام را پيدا نكرد،ولى چون در راه تحقيق و رسيدن به دين حق كشته شده بود در حديث است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به پسرش سعيد بن زيد دستور داد براى او طلب آمرزش كند و فرمود:او به صورت امتى جداگانه در قيامت محشور خواهد شد.

از سرگذشت اين چهار نفر كه به طور اجمال و اختصار بيان كرديم معلوم مى شود آيين بت پرستى رو به انقراض مى رفت و تدريجا افراد فهميده و متفكر مكه خود را از زير بار اين آيين و مراسم غلط بيرون مى كشيدند و احيانا در صدد مبارزه با آن مراسم برمى آمدند.

در اينجا بد نيست اشاره اى اجمالى هم به آيين بت پرستى و اسامى بتهاى معروفى كه مورد پرستش و احترام اعراب جاهليت بود بكنيم تا خوانندگان محترم در بخشهاى آينده كه گاهى نام بتها و بت پرستان برده مى شود به طور اجمال هم كه شده اطلاعاتى در اين باره داشته باشند.

تاريخچه مختصرى از بت پرستى و بتهاى معروف اعراب و عادات زشت ديگر

در اينكه بت پرستى از چه تاريخى در عالم شروع شد و بشر روى چه انگيزه و علتى اقدام به اين كار كرد اختلاف است و سخنان بسيارى گفته اند كه فعلا جاى بحث آن نيست و عموما تاريخ آغاز بت پرستى را به پس از طوفان حضرت نوحعليه‌السلام نسبت مى دهند.در مورد مردم عربستان و اهل مكه نيز اختلافى هست و در مورد پرستش سنگها ابن اسحاق گفته است:اين عمل از ميان فرزندان اسماعيل شروع شد بدين ترتيب كه هرگاه يكى از آنها براى تهيه آذوقه از مكه بيرون مى رفت سنگى از سنگهاى حرم را همراه خود مى برد تا بدين وسيله حرمت حرم را نگاه داشته باشد و رسمشان اين بود كه چون در منزلى فرود مى آمدند به همان گونه كه دور خانه كعبه طواف مى كردند به دور آن سنگ مى چرخيدند،و اين عمل موجب شد كه تدريجا پرستش سنگهاى حرم براى ايشان به صورت عادتى درآيد و نسلهاى بعدى كه آمدند بدون اطلاع از منشأ اين كار و منظور اصلى پدران خود به پرستش سنگها اقدام كردند.

در پاره اى از تواريخ است كه نخستين كسى كه بت پرستى را در عربستان رواج داد و بت"هبل"را به آن سرزمين آورد عمرو بن لحى بوده كه نسبش به الياس بن مضرمى رسيد و در زمان خود رئيس شهر مكه شد و ما قبلا شرح حال الياس بن مضر را در احوالات اجداد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ذكر كرده ايم گويند :عمرو بن لحى در سفرى كه به شام و سرزمين بلقاء كرد جمعى از عمالقه را ديد كه به پرستش بتها مشغول اند و چون خاصيت آنها و انگيزه عمل آنها را جويا شد گفتند:

اينها ما را يارى كرده و باران براى ما مى فرستند،و ما به وسيله اينها بر دشمنان پيروز مى شويم،سخن ايشان در دل عمرو بن لحى مؤثر واقع شد و يك يا چند بت از ايشان بگرفت(و يا به گفته برخى:عمالقه بت هبل را به او دادند و او آن بت را گرفته)و براى مردم مكه سوغات آورد و مردم را وادار به پرستش آن كرد و اين بت به شكل انسان بود و تدريجا دامنه بت پرستى گسترش يافت تا آنجا كه بتهايى به شكل حيوانات،گياه،جن،فرشته،ستارگان و غيره ساختند و مورد پرستش قرار دادند.

اعراب براى حفظ بتهاى خويش بتكده ها ساختند و در هر نقطه از سرزمين حجاز كه قبيله و يا جمعيتى سكونت داشتند بتكده اى ساخته بودند كه بت خود را در آن جاى داده و به زيارت آن مى رفتند،و براى آن قربانى مى كردند.

كم كم از قبايل به محله ها و خانه ها سرايت كرد و در بسيارى از خانه ها هر كس براى خود از سنگ،چوب،طلا،نقره و احيانا از مواد خوراكى مانند خرما نيز بتى ساخته و مى پرستيدند

تعداد بتهاى معروف عرب از سيصد و شصت بت متجاوز است و معروف است كه اين سيصد و شصت بت متعلق به قبيله قريش و مردم مكه بوده است،و بتهاى معروف عرب عبارت بودند از:هبل،لات،عزى،مناة،اساف،نائلة،ذو الخلصة،ذات انواط،ذو الشرى،عميانس و بتهاى ديگرى كه در گوشه و كنار جزيرة العرب قرار داشت و براى هر كدام بتكده اى ساخته بودند و مستحفظين و نگهبانانى داشت و برخى از آنها مانند لات و عزى و هبل در نظر اعراب بسيار مقدس و بزرگ بود تا بدانجا كه نام فرزندان خود را عبد اللات و عبد العزى مى گذاردند.

گذشته از مسئله بت پرستى و انحرافى كه از اين ناحيه داشتند عادتهاى زشت ديگرى نيز داشتند كه هر كدام از آنها براى انحطاط و سقوط يك ملت كافى بود مانند قمار بازى،ميخوارگى،ظلم و تعدى،چپاول اموال يكديگر،زنده بگور كردن دختران،زنا،انحرافات جنسى و ساير رفتارهاى زشت و ناهنجارى كه در صفحات تاريخ ثبت شده و از اشعار اعراب زمان جاهليت و افتخاراتى را كه در آن اشعار به رخ همديگر مى كشيدند بخوبى معلوم مى شود.

غارتگرى بهترين وسيله امرار معاش آنها بود و هر چند وقت يك بار كه آذوقه و خوراكى آنها رو به اتمام مى رفت به قبايل اطراف خود چه دوست و چه دشمن حمله مى بردند و آنها را غارت مى كردند،و بسيار اتفاق مى افتاد كه زن و بچه آنها را نيز به غارت مى بردند و به صورت اسير آنها را مى فروختند و عجيب آنكه به اين رفتار و اعمال وحشيانه افتخار و مباهات هم مى كردند و آن را به صورت يكى از افتخارات تاريخى به نظم درآورده در بازارها مى خواندند

و شايد همين موضوع اسارت زنان و دختران كه در اثر غارتگرى به دست قبيله قوى مى افتاد،سبب آن عادت هولناك و وحشيانه ديگر آنها يعنى زنده به گور كردن دختران شده بود چنانكه برخى از محققين نوشته اند تا آنجا كه قيس بن عاصم يكى از اشراف عرب به اقرار خودش سيزده دختر خود را از ترس آنكه اسير قبايل ديگر شوند به دست خود زنده به گور كرد و شرح حال او در تواريخ مضبوط است.

كار به جايى رسيد كه به گفته ابن اثير و ديگران:وقتى زن حامله و باردارى احساس مى كرد كه وقت زاييدن و وضع حمل او شده به نقطه اى دور از خيمه و محل سكونت خود مى رفت و زنان ديگر نزديك او نيز با او مى رفتند و قبل از اينكه وضع حمل كند گودالى را حفر مى كردند تا اگر بچه اى كه به دنيا مى آيد دختر باشد زحمت پدر را كم كنند و همانجا فورا آن طفل بى گناه را در گودال دفن كنند و عجيب آن است كه اين عمل وحشيانه خود را به غيرتمندى و غيرت دارى تفسير مى كردند و مثل اين بود كه مفاهيم عاليه اخلاقى در نظر آنها تغيير ماهيت داده بود و طبق سليقه خود آنها را معنى مى كردند،چنانكه شجاعت را در سفاكى،غارتگرى،شبيخون زدن،چپاول و سنگدلى مى دانستند و غيرت و تعصب را در دختر كشى و اهانت به زن مى ديدند

و در مورد زن... آنها در گرفتن زنهاى متعدد تابع هيچ شرط و قيدى نبودند،چنانكه در طلاق دادن آنان نيز مقيد به هيچ قانون و شرطى نبودند،هر وقت مى خواستند يا مى توانستند زنى را مى گرفتند و هر زمان كه مى خواستند يا مى توانستند زنى را طلاق بدهند طلاق مى دادند.

و اساسا زن در نظر آنها هيچ گونه ارزش انسانى نداشت و به هر نحو مى توانستند از آنها بهره بردارى كرده و يا وسيله كسب و ارتزاق خود قرار مى دادند،و عجيب تر آنكه آنها را با آن همه اهانتها وارث مالى به حساب نمى آوردند و به آنها ارث نمى دادند و مى گفتند :"لا يرثنا الا من يحمل السيف و يحمى البيضة"[كسى از ما ارث مى برد كه به تواند شمشير بردارد و از قوم و قبيله دفاع كند]و طبق اين قانون و دليل،زنان و دختران را از ارث محروم مى كردند.

موهومات ديگر...

موهومات و خرافات تمام شئون زندگى آنها را احاطه كرده بود و بسيارى از چيزها و يا وقايع را بى جهت ميشوم و يا بى سبب مسعود و ميمون مى دانستند.

در مناسك حج و آداب طواف و مراسم مذهبى ديگر بدعتهايى گذارده و احكامى وضع كرده بودند كه بيشتر از امتيازات موهوم طبقاتى و قبيله اى سرچشمه مى گرفت و اهل حرم خود را بالاتر از ديگران مى دانستند و خود را اهل"حمس"مى دانستند.

از قوانين مضحكى كه اهل حمس براى خود وضع كرده بودند اين بود كه مى گفتند:اهل حمس نبايد در حال احرام از دوغ كشك بسازند و يا از كره روغن بگيرند و يا زير چادر و خيمه مويى بروند.

و درباره آنها كه از خارج وارد حرم مى شدند و قصد حج و عمره داشتند گفتند:از غذايى كه با خود آورده بودند نبايد بخورند و نخستين طوافى را كه انجام مى دهند بايد در لباس اهل"حمس"انجام دهند و از لباسهايى كه با خود آورده اند نبايداستفاده كنند و اگر لباسى از مردم"حمس"به دست نياوردند بايد برهنه طواف كنند و طبق همين بدعت بود كه گاهى كار به رسوايى مى كشيد و مرد يا زنى كه اهل"حمس"نبود و از خارج حرم آمده بود به لباس اهل"حمس"دسترسى پيدا نمى كرد و بناچار برهنه مشغول طواف مى شد و مردم نيز به تماشاى بدن او مشغول مى شدند و پس از آن رسوايى ها به بار مى آمد.

چنانكه درباره زنى به نام ضباعه دختر عامر بن صعصعه نقل كرده اند كه چون جامه اى پيدا نكرد برهنه يا با يك جامه زيرين كه قسمتى از آن شكاف داشت طواف كرد و سپس شعر هم گفت :

اليوم يبدو بعضه او كله

و ما بدا منه فلا احله

و چشم چرانها نيز به تماشاى او ايستاده پس از آن خواستگارانى پيدا كرد و رسوائيها به بار آمد(١)

اين بود فهرستى اجمالى از عادات و عقايد انحرافى اعراب جاهليت كه اسلام آنها را از بين برد،و هر كسى طالب تفصيل بيشترى در اين باره باشد به كتابهاى تاريخى مفصلى كه در اين باره نوشته شده و يا به تاريخ تحليلى اسلام نوشته نگارنده مراجعه كند.

نزديك زمان بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سن سى و هفت سالگى رسيده بود و هر روزى كه مى گذشت آن بزرگوار به خلوت كردن با خود و تفكر در اوضاع و احوال عالم خلقت بيشتر علاقه نشان مى داد.در هر سال مدتى را در كوه حرا و در غار معروف آن به تنهايى و عبادت بسر مى برد و اوقات فراغت و بخصوص ساعاتى از شب را نيز به تماشاى آسمان و ستارگان و خلقت كوه و صحرا و بيابانها و تفكر در آنها مى گذرانيد.

گويا حالت انتظارى داشت و منتظر بود تا به وسيله اى از اين همه حكمت و رموزى كه در عالم خلقت وجود دارد و اين همه علل و معلولى كه زنجيروار به هم پيوسته و اين جهان پهناور و آسمان زيبا را به وجود آورده اطلاعاتى كسب كند و خداى تعالى را هر چه بهتر بشناسد و به مردم جاهل و نادان بهتر معرفى كند.

روزها به كندى مى گذشت و هنوز عمر آن حضرت به سى و هشت سال نرسيده بود كه تغيير و تحولى ناگهانى در زندگى وى پديد آمد.

شبها دير به خواب مى رفت و خوارك چندانى نداشت،بيشتر اوقات را در دره هاى اطراف مكه و كوه حرا به سر مى برد و براى رفع تنهايى گاهى شترانى از شتران خديجه و يا ابو طالب را به چرا مى برد،ولى چه در خواب و چه در بيدارى احساس مى كرد كسى او را همراهى مى كند و گاهى او را به نام صدا مى زند و مى گويد:يا محمد!ولى همين كه حضرت به اطراف خود نگاه مى كرد كسى را مشاهده نمى نمود.

و در پاره اى از تواريخ نيز آمده كه گاهى از شهر كه خارج مى شد به هر سنگ و كلوخى عبور مى كرد بدو مى گفتند:السلام عليك يا رسول الله!و چون به اطراف مى نگريست چيزى نمى ديد

مورخين مى نويسند:شبها غالبا خوابهايى مى ديد كه در روز تعبير مى شد و همان طور كه در خواب ديده بود در خارج صورت مى گرفت،تا سرانجام شبى در خواب ديد كسى نزد او آمد و بدو گفت:يا رسول الله!اين نخستين بارى بود كه چنين خوابى ديد و اثرى شگفت انگيز در وى گذاشت .سرانجام آن صداهايى كه مى شنيد و شبحى كه گاهى در بيابانهاى مكه در اطراف خود احساس مى كرد،سبب شدند كه نزد خديجه رود و آنچه را در خواب و بيدارى مى ديد براى خديجه تعريف كند تا بالاخره روزى نزد وى آمده و اظهار داشت:

جامه اى براى من بياوريد و مرا بدان بپوشانيد كه بر خود بيمناكم!

خديجه با كمال ملاطفت بدو گفت:نه به خدا سوگند خدا تو را هيچ گاه زبون نمى كند براى آن كه تو زندگى خود را وقف آسايش مردم كرده اى،صله رحم مى كنى،بار سنگين گرفتارى و قرض و بدهكارى را از دوش بدهكاران برمى دارى،به بينوايان كمك مى كنى!از ميهمانان نوازش و پذيرايى مى نمايى،مردم را در رفع مشكلات و گرفتاريهايشان يارى مى دهى!

و در پاره اى از تواريخ به دنبال آن گفته اند:خديجه با سخنان خود آرامشى به همسر عزيزش داد و از اضطراب و نگرانى وى تا آن حدى كه مى توانست كاست اما خود برخواسته به نزد ورقة بن نوفل پسر عمويش آمد و جريان را به او گفت.

ورقه گفت:اى خديجه!به خدا سوگند اين همان ناموسى است كه بر موسى و عيسى نازل شد،و من سه شب است كه خواب مى بينم خداى تعالى در مكه پيغمبرى مبعوث فرموده كه نامش محمد است و وقت ظهورش نزديك شده و كسى را بر اين منصب برتر از همسر تو نمى بينم!

و اين اشعار نيز از ورقه نقل شده كه به خديجه گفته است:

فان يك حقا يا خديجة فاعلمى

حديثك ايانا فاحمد مرسل

حديثك ايانا فاحمد مرسل

و جبريل يأتيه و ميكال معهما

من الله وحى يشرح الصدر منزل

يفوز به من فاز عزا لدينه

و يشقى به الغاوى الشقى المضلل

فريقان منهم فرقة فى جنانه

و اخرى باغلال الجحيم تغلل

خبرهاى دانشمندان يهود و نصارى درباره بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آغاز داستان ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قسمتى از پيشگويى هاى كاهنان و منجمان را درباره تولد و ظهور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيان داشتيم و اينك مقدارى از خبرهاى دانشمندان يهود و نصارى را درباره نبوت آن حضرتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل كرده و سپس وارد داستان بعثت آن حضرت مى شويم،ان شاء الله تعالى

ابن هشام از عمر بن قتاده،از مردان قبيله خود نقل كرده كه گفتند:سبب مسلمان شدن ما صرف نظر از توفيق ربانى آن بود كه در زمانى كه ما به حال شرك و بت پرستى به سر مى برديم هر وقت با يهوديان جنگ مى كرديم و بر آنها پيروز مى شديم به ما مى گفتند:

بدانيد!كه زمان بعثت آن پيغمبرى كه در اين زمان مبعوث مى شود نزديك شده و ما در ركاب او شماها را مانند قوم عاد و ارم مى كشيم!و اين سخن را ما بسيار از آنها مى شنيديم،و چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث به نبوت شد دانستيم آن پيغمبرى كه يهود ما را به آمدن وى مى ترساندند همين پيغمبر است،از اين جهت ما سبقت جسته و بدان حضرت ايمان آورديم ولى يهود كفر ورزيدند و ايمان نياوردند و در همين باره آيه زير كه در سوره بقره است،نازل گرديد:

( وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللَّـهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّـهِ عَلَى الْكَافِرِينَ ) [و چون كتابى از نزد خدا براى ايشان بيامد كه تصديق كننده بود آنچه را كه با ايشان هست و پيش از آن نيز پيروزى مى جستند بر آنانكه كفر ورزيدند،تا گاهى كه بيامد اينان را آنچه بشناختند بدان كافر شدند پس لعنت خدا بر كافران باد.]

___________________________________________

پى نوشتها:

١.سيره ابن هشام،ج ١،ص ٢٠٢،سيرة المصطفى،ص .١٠٠

فرزندان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خديجه

خديجه نخستين همسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و تا وى زنده بود زنى ديگرى اختيار نفرمود و خداوند از خديجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنايت فرمود.

پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبد الله و دختران:زينب،ام كلثوم،رقيه و فاطمه زهراعليها‌السلام .

قاسم و عبد الله هر دو در كودكى قبل از بعثت از دنيا رفتند،و دختران آن حضرت همگى تا پس از بعثت آن حضرت زنده بودند و اسلام اختيار كرده با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه هجرت كردند .به شرحى كه پس از اين خواهد آمد.

شمه اى از فضايل خديجه

از احاديث مشهور ميان شيعه و اهل سنت اين حديث است كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

از مردان گروه زيادى به كمال رسيدند ولى از ميان زنان فقط چهار زن به كمال رسيدند:آسيه دختر مزاحم، زن فرعون مريم دختر عمران،خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد.

و نيز فرمود:

بهترين زنان بهشت چهار زن هستند مريم دختر عمران،خديجه دختر خويلد،فاطمه دختر محمد و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون

و در حديث ديگرى فرمود:

خداى عز و جل از زنان عالم چهار زن را برگزيد:مريم،آسيه،خديجه و فاطمه.

و در تفسير عياشى از امام باقرعليه‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت شده كه فرمود:

در شب معراج چون بازگشتم از جبرئيل پرسيدم:اى جبرئيل آيا حاجتى دارى؟

گفت:حاجت من آن است كه خديجه را از طرف خداى تعالى و از جانب من سلام برسانى.و در كشف الغمه از علىعليه‌السلام روايت كرده كه روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در پيش زنان خود بود و در اين هنگام نام خديجه برده شد آن حضرت گريست،عايشه گفت:اين چه گريه است كه براى پيرزنى از بنى اسد مى كنى؟

حضرت با ناراحتى فرمود:او هنگامى مرا تصديق كرد كه شما تكذيبم كرديد،و به من ايمان آورد وقتى كه شما به من كافر بوديد و براى من فرزند زاييد كه شما عقيم مانديد.عايشه گويد :از آن پس هرگاه مى خواستم به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تقرب جويم به وسيله نام خديجه تقرب مى جستم

و ابن هشام در كتاب سيره از عبد الله بن جعفر بن ابيطالب روايت كرده كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود :من مأمور شدم تا خديجه را به خانه اى از در و لؤلؤ در بهشت بشارت دهم.

پس از ازدواج با خديجه

چنانكه گفتيم خديجه كه به همسرى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد بزرگترين كمك كار و ياور آن حضرت در هدفهاى عاليه او چه قبل از بعثت و چه پس از آن گرديد،زيرا علاقه خديجه نسبت به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صرف نظر از جنبه علاقه و محبتهاى معمولى كه ميان زن و شوهر است عشقى معنوى و علاقه اى روحانى بود،او نسبت به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عشق مى ورزيد چون او را مردى كامل در صفات انسانى و دور از رذايل اخلاقى مى ديد،افتخار مى كرد كه به همسرى مردى شريف،بزرگوار،امين،راستگو،كريم و متواضع درآمده است،كسى كه بيشتر اوقات خود را صرف اصلاح حال مردم و دستگيرى بينوايان و يتيمان مى كند و هميشه در فكر است تا بتواند از طريقى عادات زشت مردم نادان و اخلاق مردم جاهليت را دگرگون سازد.

خديجه عاشق فضيلت و شيفته اصلاح اجتماع بود و معشوق خود را در وجود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يافته بود،و اساسا كمال و شخصيت خديجه در همين بود و آنچه او را از زنان ديگر ممتاز كرده بود همين بود و به همين جهت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز او را دوست مى داشت.اين توافق روحى و ازدواج جسمانى روحانى سبب شد تا خديجه از طرفى با مال و ثروت خود و از سوى ديگر با تقويت روحى و دلدارى دادن آن حضرت بهترين كمك را به پيشرفت هدف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بكند و به همين سبب محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا زنده بود از ياد خديجه بيرون نمى رفت چنانكه در فصل پيش يادآور شديم.

و همين علاقه و محبت نيز سبب شد تا خديجه شوهر عزيز خود را به حال خود بگذارد تا بيشتر و بهتر فكر كند و با آرامش روحى بهترى به اصلاح اجتماعى بپردازد و از اين رو از آن پس كه به همسرى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد آن حضرت را از كارهاى تجارت معاف كرد و جز يكى دو مورد كه برخى از مورخين نوشته اند به كارهاى تجارتى نپرداخت.

______________________________________

پى نوشتها:

١.تاريخ يعقوبى،ج ٢،ص ٢١،و البداية و النهاية،ص .٢٩٥

٢.همان گونه كه در داستان بحيرا گفتيم در نقل اين داستان نيز برخى ترديد كرده و برخى از قسمتهاى آن را صحيح ندانسته اند كه پاسخ همان است كه آنجا ذكر شد.

٣."معد"و"مضر"نام دو تن از اجداد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه شرح حالشان پيش از اين گذشت.

٤.گوارايت باد اى خديجه اين عروسى كه بهترين سعادت به سراغ تو آمد.

٥.با بهترين مردمان جهان ازدواج كردى و در ميان مردم كيست همانند محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟

٦.كسى كه آن دو پيامبر نيكو:عيسى بن مريم و موسى بن عمران به آمدنش مژده دادند و وعده نزديك است.

٧.نويسندگان گذشته در كتابها اقرار دارند كه او رسول بطحاء و راهنما و راهبر است.

داستان تجديد بناى كعبه و حكميت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

از اتفاقاتى كه در اين دوره از زندگى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يعنى پس از ازدواج با خديجه تا بعثت پيش آمد داستان تجديد بناى كعبه و حكميت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه مورخين با اختلاف اندكى آن را نقل كرده اند و اجمال داستان اين بود كه پس از آن كه سى و پنج سال از عمر شريف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود يعنى ده سال پس از ازدواج با خديجه سيلى بنيان كن از كوههاى مكه سرازير شد و وارد مسجد گرديد و قسمتى از ديوار كعبه را شكافت و ويران كرد،و از سوى ديگر كعبه سقف نداشت و ديوارهاى اطراف آن نيز كوتاه بود و ارتفاع آن كمى بيشتر از قامت يك انسان بود و همين موضوع سبب شد تا در آن روزگار سرقتى،در خانه كعبه واقع شد،و اموال و جواهرات كعبه را كه در چاهى درون كعبه بود،بدزدند و با اينكه پس از چندى سارق را پيدا كردند و اموال را از او گرفتند و دستش را به جرم دزدى بريدند اما همين سرقت،قريش را به فكر انداخت تا سقفى براى خانه كعبه بزنند،ولى اين تصميم به بعد موكول شد.

ويرانى قسمتى از خانه كعبه سبب شد تا قريش به مرمت آن اقدام كنند و ضمنا به فكر قبلى خود نيز جامه عمل بپوشانند.و براى انجام اين منظور ناچار بودند ديوارهاى اطراف را خراب كنند و از نو تجديد بنا كنند.

مشكلى كه سر راهشان بود،يكى نبودن چوب و تخته اى كه بتوانند با آن سقفى بر روى ديوارهاى كعبه بزنند و ديگر وحشت از اينكه اگر بخواهند ديوارها را خراب كنند مورد غضب خداى تعالى قرار گيرند و اتفاقى بيفتد كه نتوانند اين كار را به پايان برسانند.

مشكل اول با يك اتفاق غير منتظره كه پيش بينى نكرده بودند حل شد و چوب و تخته آن تهيه گرديد و آن اتفاق اين بود كه يكى از كشتيهاى تجار رومى كه از مصر مى آمد در نزديكى جده به واسطه طوفان دريا و يا در اثر تصادف با يكى از سنگهاى كف دريا شكست و صاحب كشتى كه به گفته برخى نامش"يا قوم"بود از مرمت و اصلاح كشتى مأيوس شد و از بردن آن صرفنظر كرد،قريش نيز كه از ماجرا خبردار شدند به نزد او رفته و تخته هاى آن را براى سقف كعبه خريدارى كردند و به شهر مكه آوردند.

در شهر مكه نيز نجارى قبطى بود كه او نيز مقدارى از مصالح كار را آماده كرد و بدين ترتيب مشكل كار از اين جهت برطرف گرديد.

و مشكل دوم وحشتى بود كه آنها از اقدام به خرابى و ويرانى و زدن كلنگ به ديوار خانه و تجديد بناى آن داشتند و مى ترسيدند مورد خشم خداى كعبه قرار گيرند و به بلايى آسمانى يا زمينى دچار شوند و به همين جهت مقدمات كار كه فراهم شد و چهار سمت خانه را براى خرابى و تجديد بنا ميان خود قسمت كردند،جرئت اقدام به خرابى نداشتند تا اينكه وليد بن مغيره به خود جرئت داد و كلنگ را دست گرفته و پيش رفت و گفت:خدايا تو مى دانى كه ما از دين تو خارج نشده و منظورى جز انجام كار خير نداريم،اين سخن را گفت و كلنگ خود را فرود آورد و قسمتى از ديوار را خراب كرد.

مردم ديگر تماشا مى كردند و جرئت جلو رفتن نداشتند و با هم گفتند:ما امشب را هم صبر مى كنيم اگر بلائى براى وليد نازل نشد،معلوم مى شود كه خداوند به كار ما راضى است و اگر ديديم وليد به بلايى گرفتار شد دست به خانه نخواهيم زد و آن قسمتى را هم كه وليد خراب كرد تعمير مى كنيم.

فردا كه ديدند وليد صحيح و سالم از خانه بيرون آمد و دنباله كار گذشته خود را گرفت ديگران نيز پيش رفته روى تقسيم بندى كه كرده بودند اقدام به خرابى ديوارهاى كعبه نمودند.

قريش ديوارهاى اطراف كعبه را تا اساس خانه كه به دست حضرت ابراهيمعليه‌السلام پايه گذارى شده بود كندند،در آنجا به سنگ سبز رنگى برخوردند كه همچون استخوانهاى مهره كمر در هم فرو رفته و محكم شده بود و چون خواستند آنجا را بكنند لرزه اى شهر مكه را گرفت كه ناچار شدند از كندن آن قسمت صرف نظر كنند و همان سنگ را پايه قرار داده و شروع به تجديد بنا كردند.

و در پاره اى از تواريخ است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز در اين عمليات بدانها كمك مى كرد تا وقتى كه ديوارهاى اطراف كعبه به وسيله سنگهاى كبودى كه از كوههاى مجاور مى آوردند به مقدار قامت يك انسان رسيد و خواستند حجر الاسود را به جاى اوليه خود نصب كنند در اينجا بود كه ميان سران قبايل اختلاف پديد آمد و هر قبيله اى مى خواست افتخار نصب آن سنگ مقدس را به دست آورد.

دسته بندى قبايل شروع شد و هر تيره از تيره هاى قريش جداگانه مسلح شده و مهياى جنگ گرديدند،فرزندان عبد الدار طشتى را از خون پر كرده و دستهاى خود را در آن فرو بردند و با يكديگر همپيمان شده گفتند:تا جان در بدن داريم نخواهيم گذارد غير از ما كس ديگرى اين سنگ را به جاى خود نصب كند،بنى عدى هم با ايشان همپيمان شدند.و همين اختلاف سبب شد كه كار ساختن خانه تعطيل شود.

سه چهار روز به همين منوال گذشت و بزرگان و سالخوردگان قريش در صدد چاره جويى برآمده دنبال راه حلى مى گشتند تا موضوع را خردمندانه حل كنند كه كار به جنگ و زد و خورد نكشد

روز چهارم يا پنجم بود كه پس از شور و گفتگو همگى پذيرفتند كه هر چه ابا اميه بن مغيره كه سالمندترين افراد قريش بود رأى دهد بدان عمل كنند و او نيز رأى داد:

نخستين كسى كه از در مسجد كه به طرف صفا باز مى شد (و برخى هم گفته اندمقصود باب بنى شيبه بوده)وارد شد در اين كار حكميت كند و هر چه او گفت همگى بپذيرند.قريش اين رأى را پذيرفتند و چشمها به درب مسجد دوخته شد.

ناگاه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديدند كه از در مسجد وارد شد،همگى فرياد زدند:اين امين است كه مى آيد،اين محمد است!و ما همگى به حكم او راضى هستيم و چون حضرت نزديك آمد و جريان را به او گفتند فرمود:پارچه اى بياوريد پارچه را آوردند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پارچه را پهن كرد و حجر الاسود را ميان پارچه گذارد آن گاه فرمود:هر يك از شما گوشه آنرا بگيريد و بلند كنيد،رؤساى قبايل پيش آمدند و هر كدام گوشه پارچه را گرفتند و بدين ترتيب همگى در بلند كردن آن سنگ شركت جستندو چون سنگ را محاذى جايگاه اصلى آن آوردند خود آن حضرت پيش رفته و حجر الاسود را از ميان پارچه برداشت و در جايگاه آن گذارد،سپس ديوار كعبه را تا هيجده ذراع بالا بردند.

و بدين ترتيب كار ساختمان كعبه به پايان رسيد و نزاعى كه ممكن بود به زد و خورد و كشت و كشتار و عداوتهاى عميق قبيله اى منجر شود با تدبير آن حضرت مرتفع گرديد.

زمزمه مخالفت با بت پرستى

چنانكه گفتيم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از ازدواج با خديجه احساس آرامش بيشترى از نظر زندگى مى كرد و ثروت خديجه كه به رايگان و از روى رضا و رغبت همگى را در اختيار آن حضرت گذارده بود فكر او را از اين راه تا حدودى آسوده ساخت و بيشتر در فكر اصلاح اجتماعى كه در آن زندگى مى كرد و برانداختن عادات و رسوم زشتى كه گريبانگير مردم شده بود به سر مى برد،و هر چه سن او به چهل سالگى نزديكتر مى شد آمادگى بيشترى در وجود آن حضرت براى مبارزه با آن انحرافات پديدار مى گرديد.

از طرفى متفكران جزيرة العرب و بخصوص مكه نيز تدريجا از رفتار و اعمال انحرافى و زشت مردم منزجر شده و زمزمه مخالفت با بت پرستى و ساير رفتار ناهنجارآنها بلند شده بود.

از كسانى كه در همان روزگار بناى مخالفت با رفتار مردم و مبارزه با بت پرستى و بتها را گذاردند و داستان آنها در تواريخ ضبط شده يكى ورقة بن نوفل پسر عموى خديجه بود و ديگرى عبيد الله بن جحش و سومى عثمان بن حويرث و چهارمى زيد بن عمرو بن نفيل است.

اين چهار نفر در يكى از اعياد رسمى قريش كه هر ساله مى گرفتند و در آن روز كنار يكى از بتها جمع مى شدند و براى آن قربانيها مى كردند و به رقص و پايكوبى آن روز را بسر مى بردند،از مردم كناره گرفته و درباره رفتار و اعمال آن روز كه از آنها ديده بودند به گفتگو پرداخته و پس از آنكه با يكديگر قرار گذاردند تا سخنان آن جلسه پنهان بماند يكى از آنها چنين گفت:به خدا اين اعمالى كه اينها امروز انجام دادند اعمالى نادرست و مخالف آيين پدرشان ابراهيم خليل بوده!و به دنبال اين سخنان ادامه داد و گفت:آخر!اين چه كارى است كه ما به دور سنگى كه نه مى شنود و نه مى بيند و نه سود و زيانى دارد گرد آييم و بچرخيم و اين حركات را انجام دهيم،بياييد هر كدام به سويى رويم و دين صحيحى براى خود انتخاب كنيم،زيرا اين كه اكنون بدان پايبند هستيم دين نيست،و به دنبال همين گفتار هر يك براى پيدا كردن دين حق به سويى رفت و از بت پرستى دست كشيدند.

ورقة بن نوفل به دين مسيحيت درآمد و اعتقاد محكمى بدان پيدا كرد و درباره دين مزبور اطلاعات و علوم بسيارى هم كسب كرد.

عبيد الله بن جحش به همان حال ترديد ماند تا پس از ظهور اسلام مسلمان شد و با همسرش ام حبيبه دختر ابو سفيان جزء مسلمانانى كه به حبشه مهاجرت كردند بدانجا رفت ولى در آنجا به دين نصارى درآمد و همانجا بود تا از دنيا رفت،و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هنگامى كه از مرگ وى مطلع شد و دانست كه ام حبيبه بى سرپرست در ديار غربت مانده و به خاطر اينكه مسلمان شده بود روى بازگشت به مكه و خانه پدر را هم ندارد،به وسيله نجاشی پادشاه حبشه از وى خواستگارى كرد و او را به عقد خويش درآورد،به شرحى كه ان شاء الله در جاى خود مذكور خواهد شد.عثمان بن حويرث نيز از آن مجلس كه برخواست يكسره به نزد پادشاه روم رفت و به دين نصرانيت درآمد و در دربار پادشاه روم مقام و منزلتى هم تحصيل كرد و همانجا بود تا از دنيا رفت.

زيد بن عمرو نيز به حال ترديد باقى ماند و از بت پرستى دست كشيد و از گوشت مردار و گوشت قربانيهايى كه براى بتها مى كردند نمى خورد،و از اعمال زشت ديگر مردم مكه نيز مانند كشتن دخترها جلوگيرى مى كرد ولى دين يهود و نصرانيت را نيز انتخاب نكرد و معتقد بود كه بر دين ابراهيم و كيش اوست.

زيد بن عمرو در راه مبارزه با بت پرستى و اعمال انحرافى قريش آزارهايى هم از مردم و بخصوص عمويش خطاب بن نفيل پدر عمرمتحمل شد و گاهى هم كه مى خواست از مكه هجرت كند عمويش خطاب مانع خروج او مى شد ولى به هر ترتيبى بود مخفيانه از مكه فرار كرد و با مشكلات زيادى كه مسافرت آن زمان معمولا داشت خود را به موصل رسانيد و از آنجا به شام رفت و بيشتر رهبانان نصارى را ديد و از آنها علوم بسيارى كسب كرد تا سرانجام به نزد راهبى كه در سرزمين بلقاء(ناحيه جنوبى كشور اردن كنونى)سكونت داشت رفت و در آنجا شرح حال خود را به وى گفت و اظهار كرد من به دنبال دين حق و آيين حضرت ابراهيمعليه‌السلام بدينجا آمده ام

راهب مزبور بدو گفت:تو به دنبال چيزى آمده اى كه بدان دست نخواهى يافت ولى آنچه مى توانم به تو بگويم آن است كه زمان ظهور آن پيغمبرى كه از سرزمين شما بيرون مى آيد نزديك شده و اوست كه به دين حنيف ابراهيم مبعوث خواهد گشت و تو خود را به او برسان.

زيد كه تا آن وقت تحقيق زيادى درباره دين يهود و مسيح كرده بود ولى هيچ كدام را نپذيرفته بود و نتوانسته بودند روح كنجكاو او را قانع سازند پس از شنيدن اين سخن با سرعت به سوى مكه رهسپار شد ولى قبل از اينكه به مكه برسد به دست يكى از افراد قبيله لخم به قتل رسيد و توفيق تشرف به دين اسلام را پيدا نكرد،ولى چون در راه تحقيق و رسيدن به دين حق كشته شده بود در حديث است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به پسرش سعيد بن زيد دستور داد براى او طلب آمرزش كند و فرمود:او به صورت امتى جداگانه در قيامت محشور خواهد شد.

از سرگذشت اين چهار نفر كه به طور اجمال و اختصار بيان كرديم معلوم مى شود آيين بت پرستى رو به انقراض مى رفت و تدريجا افراد فهميده و متفكر مكه خود را از زير بار اين آيين و مراسم غلط بيرون مى كشيدند و احيانا در صدد مبارزه با آن مراسم برمى آمدند.

در اينجا بد نيست اشاره اى اجمالى هم به آيين بت پرستى و اسامى بتهاى معروفى كه مورد پرستش و احترام اعراب جاهليت بود بكنيم تا خوانندگان محترم در بخشهاى آينده كه گاهى نام بتها و بت پرستان برده مى شود به طور اجمال هم كه شده اطلاعاتى در اين باره داشته باشند.

تاريخچه مختصرى از بت پرستى و بتهاى معروف اعراب و عادات زشت ديگر

در اينكه بت پرستى از چه تاريخى در عالم شروع شد و بشر روى چه انگيزه و علتى اقدام به اين كار كرد اختلاف است و سخنان بسيارى گفته اند كه فعلا جاى بحث آن نيست و عموما تاريخ آغاز بت پرستى را به پس از طوفان حضرت نوحعليه‌السلام نسبت مى دهند.در مورد مردم عربستان و اهل مكه نيز اختلافى هست و در مورد پرستش سنگها ابن اسحاق گفته است:اين عمل از ميان فرزندان اسماعيل شروع شد بدين ترتيب كه هرگاه يكى از آنها براى تهيه آذوقه از مكه بيرون مى رفت سنگى از سنگهاى حرم را همراه خود مى برد تا بدين وسيله حرمت حرم را نگاه داشته باشد و رسمشان اين بود كه چون در منزلى فرود مى آمدند به همان گونه كه دور خانه كعبه طواف مى كردند به دور آن سنگ مى چرخيدند،و اين عمل موجب شد كه تدريجا پرستش سنگهاى حرم براى ايشان به صورت عادتى درآيد و نسلهاى بعدى كه آمدند بدون اطلاع از منشأ اين كار و منظور اصلى پدران خود به پرستش سنگها اقدام كردند.

در پاره اى از تواريخ است كه نخستين كسى كه بت پرستى را در عربستان رواج داد و بت"هبل"را به آن سرزمين آورد عمرو بن لحى بوده كه نسبش به الياس بن مضرمى رسيد و در زمان خود رئيس شهر مكه شد و ما قبلا شرح حال الياس بن مضر را در احوالات اجداد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ذكر كرده ايم گويند :عمرو بن لحى در سفرى كه به شام و سرزمين بلقاء كرد جمعى از عمالقه را ديد كه به پرستش بتها مشغول اند و چون خاصيت آنها و انگيزه عمل آنها را جويا شد گفتند:

اينها ما را يارى كرده و باران براى ما مى فرستند،و ما به وسيله اينها بر دشمنان پيروز مى شويم،سخن ايشان در دل عمرو بن لحى مؤثر واقع شد و يك يا چند بت از ايشان بگرفت(و يا به گفته برخى:عمالقه بت هبل را به او دادند و او آن بت را گرفته)و براى مردم مكه سوغات آورد و مردم را وادار به پرستش آن كرد و اين بت به شكل انسان بود و تدريجا دامنه بت پرستى گسترش يافت تا آنجا كه بتهايى به شكل حيوانات،گياه،جن،فرشته،ستارگان و غيره ساختند و مورد پرستش قرار دادند.

اعراب براى حفظ بتهاى خويش بتكده ها ساختند و در هر نقطه از سرزمين حجاز كه قبيله و يا جمعيتى سكونت داشتند بتكده اى ساخته بودند كه بت خود را در آن جاى داده و به زيارت آن مى رفتند،و براى آن قربانى مى كردند.

كم كم از قبايل به محله ها و خانه ها سرايت كرد و در بسيارى از خانه ها هر كس براى خود از سنگ،چوب،طلا،نقره و احيانا از مواد خوراكى مانند خرما نيز بتى ساخته و مى پرستيدند

تعداد بتهاى معروف عرب از سيصد و شصت بت متجاوز است و معروف است كه اين سيصد و شصت بت متعلق به قبيله قريش و مردم مكه بوده است،و بتهاى معروف عرب عبارت بودند از:هبل،لات،عزى،مناة،اساف،نائلة،ذو الخلصة،ذات انواط،ذو الشرى،عميانس و بتهاى ديگرى كه در گوشه و كنار جزيرة العرب قرار داشت و براى هر كدام بتكده اى ساخته بودند و مستحفظين و نگهبانانى داشت و برخى از آنها مانند لات و عزى و هبل در نظر اعراب بسيار مقدس و بزرگ بود تا بدانجا كه نام فرزندان خود را عبد اللات و عبد العزى مى گذاردند.

گذشته از مسئله بت پرستى و انحرافى كه از اين ناحيه داشتند عادتهاى زشت ديگرى نيز داشتند كه هر كدام از آنها براى انحطاط و سقوط يك ملت كافى بود مانند قمار بازى،ميخوارگى،ظلم و تعدى،چپاول اموال يكديگر،زنده بگور كردن دختران،زنا،انحرافات جنسى و ساير رفتارهاى زشت و ناهنجارى كه در صفحات تاريخ ثبت شده و از اشعار اعراب زمان جاهليت و افتخاراتى را كه در آن اشعار به رخ همديگر مى كشيدند بخوبى معلوم مى شود.

غارتگرى بهترين وسيله امرار معاش آنها بود و هر چند وقت يك بار كه آذوقه و خوراكى آنها رو به اتمام مى رفت به قبايل اطراف خود چه دوست و چه دشمن حمله مى بردند و آنها را غارت مى كردند،و بسيار اتفاق مى افتاد كه زن و بچه آنها را نيز به غارت مى بردند و به صورت اسير آنها را مى فروختند و عجيب آنكه به اين رفتار و اعمال وحشيانه افتخار و مباهات هم مى كردند و آن را به صورت يكى از افتخارات تاريخى به نظم درآورده در بازارها مى خواندند

و شايد همين موضوع اسارت زنان و دختران كه در اثر غارتگرى به دست قبيله قوى مى افتاد،سبب آن عادت هولناك و وحشيانه ديگر آنها يعنى زنده به گور كردن دختران شده بود چنانكه برخى از محققين نوشته اند تا آنجا كه قيس بن عاصم يكى از اشراف عرب به اقرار خودش سيزده دختر خود را از ترس آنكه اسير قبايل ديگر شوند به دست خود زنده به گور كرد و شرح حال او در تواريخ مضبوط است.

كار به جايى رسيد كه به گفته ابن اثير و ديگران:وقتى زن حامله و باردارى احساس مى كرد كه وقت زاييدن و وضع حمل او شده به نقطه اى دور از خيمه و محل سكونت خود مى رفت و زنان ديگر نزديك او نيز با او مى رفتند و قبل از اينكه وضع حمل كند گودالى را حفر مى كردند تا اگر بچه اى كه به دنيا مى آيد دختر باشد زحمت پدر را كم كنند و همانجا فورا آن طفل بى گناه را در گودال دفن كنند و عجيب آن است كه اين عمل وحشيانه خود را به غيرتمندى و غيرت دارى تفسير مى كردند و مثل اين بود كه مفاهيم عاليه اخلاقى در نظر آنها تغيير ماهيت داده بود و طبق سليقه خود آنها را معنى مى كردند،چنانكه شجاعت را در سفاكى،غارتگرى،شبيخون زدن،چپاول و سنگدلى مى دانستند و غيرت و تعصب را در دختر كشى و اهانت به زن مى ديدند

و در مورد زن... آنها در گرفتن زنهاى متعدد تابع هيچ شرط و قيدى نبودند،چنانكه در طلاق دادن آنان نيز مقيد به هيچ قانون و شرطى نبودند،هر وقت مى خواستند يا مى توانستند زنى را مى گرفتند و هر زمان كه مى خواستند يا مى توانستند زنى را طلاق بدهند طلاق مى دادند.

و اساسا زن در نظر آنها هيچ گونه ارزش انسانى نداشت و به هر نحو مى توانستند از آنها بهره بردارى كرده و يا وسيله كسب و ارتزاق خود قرار مى دادند،و عجيب تر آنكه آنها را با آن همه اهانتها وارث مالى به حساب نمى آوردند و به آنها ارث نمى دادند و مى گفتند :"لا يرثنا الا من يحمل السيف و يحمى البيضة"[كسى از ما ارث مى برد كه به تواند شمشير بردارد و از قوم و قبيله دفاع كند]و طبق اين قانون و دليل،زنان و دختران را از ارث محروم مى كردند.

موهومات ديگر...

موهومات و خرافات تمام شئون زندگى آنها را احاطه كرده بود و بسيارى از چيزها و يا وقايع را بى جهت ميشوم و يا بى سبب مسعود و ميمون مى دانستند.

در مناسك حج و آداب طواف و مراسم مذهبى ديگر بدعتهايى گذارده و احكامى وضع كرده بودند كه بيشتر از امتيازات موهوم طبقاتى و قبيله اى سرچشمه مى گرفت و اهل حرم خود را بالاتر از ديگران مى دانستند و خود را اهل"حمس"مى دانستند.

از قوانين مضحكى كه اهل حمس براى خود وضع كرده بودند اين بود كه مى گفتند:اهل حمس نبايد در حال احرام از دوغ كشك بسازند و يا از كره روغن بگيرند و يا زير چادر و خيمه مويى بروند.

و درباره آنها كه از خارج وارد حرم مى شدند و قصد حج و عمره داشتند گفتند:از غذايى كه با خود آورده بودند نبايد بخورند و نخستين طوافى را كه انجام مى دهند بايد در لباس اهل"حمس"انجام دهند و از لباسهايى كه با خود آورده اند نبايداستفاده كنند و اگر لباسى از مردم"حمس"به دست نياوردند بايد برهنه طواف كنند و طبق همين بدعت بود كه گاهى كار به رسوايى مى كشيد و مرد يا زنى كه اهل"حمس"نبود و از خارج حرم آمده بود به لباس اهل"حمس"دسترسى پيدا نمى كرد و بناچار برهنه مشغول طواف مى شد و مردم نيز به تماشاى بدن او مشغول مى شدند و پس از آن رسوايى ها به بار مى آمد.

چنانكه درباره زنى به نام ضباعه دختر عامر بن صعصعه نقل كرده اند كه چون جامه اى پيدا نكرد برهنه يا با يك جامه زيرين كه قسمتى از آن شكاف داشت طواف كرد و سپس شعر هم گفت :

اليوم يبدو بعضه او كله

و ما بدا منه فلا احله

و چشم چرانها نيز به تماشاى او ايستاده پس از آن خواستگارانى پيدا كرد و رسوائيها به بار آمد(١)

اين بود فهرستى اجمالى از عادات و عقايد انحرافى اعراب جاهليت كه اسلام آنها را از بين برد،و هر كسى طالب تفصيل بيشترى در اين باره باشد به كتابهاى تاريخى مفصلى كه در اين باره نوشته شده و يا به تاريخ تحليلى اسلام نوشته نگارنده مراجعه كند.

نزديك زمان بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سن سى و هفت سالگى رسيده بود و هر روزى كه مى گذشت آن بزرگوار به خلوت كردن با خود و تفكر در اوضاع و احوال عالم خلقت بيشتر علاقه نشان مى داد.در هر سال مدتى را در كوه حرا و در غار معروف آن به تنهايى و عبادت بسر مى برد و اوقات فراغت و بخصوص ساعاتى از شب را نيز به تماشاى آسمان و ستارگان و خلقت كوه و صحرا و بيابانها و تفكر در آنها مى گذرانيد.

گويا حالت انتظارى داشت و منتظر بود تا به وسيله اى از اين همه حكمت و رموزى كه در عالم خلقت وجود دارد و اين همه علل و معلولى كه زنجيروار به هم پيوسته و اين جهان پهناور و آسمان زيبا را به وجود آورده اطلاعاتى كسب كند و خداى تعالى را هر چه بهتر بشناسد و به مردم جاهل و نادان بهتر معرفى كند.

روزها به كندى مى گذشت و هنوز عمر آن حضرت به سى و هشت سال نرسيده بود كه تغيير و تحولى ناگهانى در زندگى وى پديد آمد.

شبها دير به خواب مى رفت و خوارك چندانى نداشت،بيشتر اوقات را در دره هاى اطراف مكه و كوه حرا به سر مى برد و براى رفع تنهايى گاهى شترانى از شتران خديجه و يا ابو طالب را به چرا مى برد،ولى چه در خواب و چه در بيدارى احساس مى كرد كسى او را همراهى مى كند و گاهى او را به نام صدا مى زند و مى گويد:يا محمد!ولى همين كه حضرت به اطراف خود نگاه مى كرد كسى را مشاهده نمى نمود.

و در پاره اى از تواريخ نيز آمده كه گاهى از شهر كه خارج مى شد به هر سنگ و كلوخى عبور مى كرد بدو مى گفتند:السلام عليك يا رسول الله!و چون به اطراف مى نگريست چيزى نمى ديد

مورخين مى نويسند:شبها غالبا خوابهايى مى ديد كه در روز تعبير مى شد و همان طور كه در خواب ديده بود در خارج صورت مى گرفت،تا سرانجام شبى در خواب ديد كسى نزد او آمد و بدو گفت:يا رسول الله!اين نخستين بارى بود كه چنين خوابى ديد و اثرى شگفت انگيز در وى گذاشت .سرانجام آن صداهايى كه مى شنيد و شبحى كه گاهى در بيابانهاى مكه در اطراف خود احساس مى كرد،سبب شدند كه نزد خديجه رود و آنچه را در خواب و بيدارى مى ديد براى خديجه تعريف كند تا بالاخره روزى نزد وى آمده و اظهار داشت:

جامه اى براى من بياوريد و مرا بدان بپوشانيد كه بر خود بيمناكم!

خديجه با كمال ملاطفت بدو گفت:نه به خدا سوگند خدا تو را هيچ گاه زبون نمى كند براى آن كه تو زندگى خود را وقف آسايش مردم كرده اى،صله رحم مى كنى،بار سنگين گرفتارى و قرض و بدهكارى را از دوش بدهكاران برمى دارى،به بينوايان كمك مى كنى!از ميهمانان نوازش و پذيرايى مى نمايى،مردم را در رفع مشكلات و گرفتاريهايشان يارى مى دهى!

و در پاره اى از تواريخ به دنبال آن گفته اند:خديجه با سخنان خود آرامشى به همسر عزيزش داد و از اضطراب و نگرانى وى تا آن حدى كه مى توانست كاست اما خود برخواسته به نزد ورقة بن نوفل پسر عمويش آمد و جريان را به او گفت.

ورقه گفت:اى خديجه!به خدا سوگند اين همان ناموسى است كه بر موسى و عيسى نازل شد،و من سه شب است كه خواب مى بينم خداى تعالى در مكه پيغمبرى مبعوث فرموده كه نامش محمد است و وقت ظهورش نزديك شده و كسى را بر اين منصب برتر از همسر تو نمى بينم!

و اين اشعار نيز از ورقه نقل شده كه به خديجه گفته است:

فان يك حقا يا خديجة فاعلمى

حديثك ايانا فاحمد مرسل

حديثك ايانا فاحمد مرسل

و جبريل يأتيه و ميكال معهما

من الله وحى يشرح الصدر منزل

يفوز به من فاز عزا لدينه

و يشقى به الغاوى الشقى المضلل

فريقان منهم فرقة فى جنانه

و اخرى باغلال الجحيم تغلل

خبرهاى دانشمندان يهود و نصارى درباره بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آغاز داستان ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قسمتى از پيشگويى هاى كاهنان و منجمان را درباره تولد و ظهور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيان داشتيم و اينك مقدارى از خبرهاى دانشمندان يهود و نصارى را درباره نبوت آن حضرتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل كرده و سپس وارد داستان بعثت آن حضرت مى شويم،ان شاء الله تعالى

ابن هشام از عمر بن قتاده،از مردان قبيله خود نقل كرده كه گفتند:سبب مسلمان شدن ما صرف نظر از توفيق ربانى آن بود كه در زمانى كه ما به حال شرك و بت پرستى به سر مى برديم هر وقت با يهوديان جنگ مى كرديم و بر آنها پيروز مى شديم به ما مى گفتند:

بدانيد!كه زمان بعثت آن پيغمبرى كه در اين زمان مبعوث مى شود نزديك شده و ما در ركاب او شماها را مانند قوم عاد و ارم مى كشيم!و اين سخن را ما بسيار از آنها مى شنيديم،و چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث به نبوت شد دانستيم آن پيغمبرى كه يهود ما را به آمدن وى مى ترساندند همين پيغمبر است،از اين جهت ما سبقت جسته و بدان حضرت ايمان آورديم ولى يهود كفر ورزيدند و ايمان نياوردند و در همين باره آيه زير كه در سوره بقره است،نازل گرديد:

( وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللَّـهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّـهِ عَلَى الْكَافِرِينَ ) [و چون كتابى از نزد خدا براى ايشان بيامد كه تصديق كننده بود آنچه را كه با ايشان هست و پيش از آن نيز پيروزى مى جستند بر آنانكه كفر ورزيدند،تا گاهى كه بيامد اينان را آنچه بشناختند بدان كافر شدند پس لعنت خدا بر كافران باد.]

___________________________________________

پى نوشتها:

١.سيره ابن هشام،ج ١،ص ٢٠٢،سيرة المصطفى،ص .١٠٠


8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

32

33

34

35

36

37

38

39

40

41

42

43

44

45

46

47