زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)4%

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)
  • شروع
  • قبلی
  • 266 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 47085 / دانلود: 3704
اندازه اندازه اندازه
زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.


1

2

3

4

داستان افك

به روايت عايشه مورخين و راويان اهل سنت عموما در مراجعت از جنگ بنى المصطلق داستان افك و نزول آيه افك را از عايشه با مختصر اختلافى از عروة بن زبير،سعيد بن مسيب و علقمة بن وقاص،و عبيد الله بن عتبه و برخى ديگر نقل كرده اند و همه سندها به عايشه منتهى مى شود كه او خود داستان را نقل كرده است.ما در آغاز قسمتهايى از آن را از روى نقل ابن هشام كه از ابن اسحاق و او به چند واسطه از عايشه روايت كرده نقل مى كنيم و سپس نظر خود را در زير ذكر خواهيم كرد.

عايشه گويد:هرگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى خواست سفر كند ميان زنان خود قرعه مى زد و هر كدام قرعه به نامش اصابت مى كرد او را همراه مى برد.در غزوه"بنى مصطلق"نيز ميان زنان خود قرعه زد و قرعه به نام من اصابت كرد و مرا با خود همراه برد.در سفرهاى رسول خدا قرار بر اين بود كه هر گاه شتر براى سوارى زنى كه همراه بود آماده مى شد،زن در ميان كجاوه مى نشست،آن گاه مردانى مى آمدند و پايين كجاوه را مى گرفتند و آن را بلند مى كردند و بر پشت شتر مى نهادند و ريسمانهاى آن را محكم مى كردند،سپس مهار شتر را مى گرفتند و به راه مى افتادند

در مراجعت از غزوه"بنى مصطلق"هنگامى كه رسول خدا نزديك مدينه رسيد،در منزلى فرود آمد،و پاسى از شب را در آن منزل گذراند،سپس بانگ رحيل داده شد و مردم به راه افتادند.

عايشه گويد:براى حاجتى بيرون رفته بودم،و در گردنم گردنبندى از دانه هاى قيمتى"ظفار"(٢) بود،و بى آنكه توجه كنم،گردنبندم گسيخته بود و چون به اردوگاه رسيدم به فكر آن افتادم و آن را نيافتم،و مردم هم آغاز به رفتن كرده بودند.پس درپى گردنبند به همانجا كه رفته بودم بازگشتم و پس از جستجو آن را يافتم.در اين ميان مردانى كه شترم را نگهدارى مى كردند آمده بودند و به گمان اينكه در كجاوه نشسته ام آن را بالاى شتر بسته و به راه افتاده بودند،و من هنگامى به اردوگاه بازگشتم كه مردم همه رفته بودند و احدى باقى نمانده بود،پس خود را به چادر خود پيچيدم و در همانجا دراز كشيدم و يقين داشتم كه وقتى مرا نديدند در جستجوى من برخواهند گشت.

عايشه مى گويد:به خدا قسم،در همان حالى كه دراز كشيده بودم صفوان بن معطل سلمى كه براى كارى از همراهى با لشكر باز مانده بود،بر من گذر كرد.چون مرا ديد،بالاى سر من ايستاد و(چون پيش از نزول آيه حجاب مرا ديده بود)مرا شناخت و گفت.( ِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ) (٣) ،همسر رسول خداست كه تنها مانده است.سپس گفت:خداى تو را رحمت كند،چرا عقب مانده اى؟اما من به وى پاسخ ندادم.سپس شترى را نزديك آورد و گفت:سوار شو و خود دورتر ايستاد.سوار شدم و آن گاه صفوان نزديك آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستجوى اردو به راه افتاد،اما سوگند به خدا كه نه ما به مردم رسيديم و نه آنها از نبودنم در كجاوه با خبر شدند،تا بامداد فردا كه اردو در منزل ديگر پياده شدند و ما هم به همان وضعى كه داشتيم رسيديم .دروغگويان زبان به بهتان گشودند و گفتند،آنچه گفتند و اردوى اسلام متشنج شد.اما من به خدا قسم بى خبر بودم.سپس به مدينه رسيدم و چيزى نگذشت كه سخت بيمار شدم،و با آنكه رسول خدا،پدر و مادرم از بهتانى كه نسبت به من گفته بودند به من چيزى نمى گفتند،اما مى فهميدم كه رسول خدا نسبت به من لطف و محبت سابق را ندارد و مانند گذشته كه هرگاه بيمار مى شدم،بسيار تفقد و دلجويى مى كرد،در اين بيمارى لطف و عنايتى نشان نداد و هرگاه نزد من مى آيد،از مادرم كه مشغول پرستارى من بود مى پرسيد كه بيمار شما چطور است؟و بيش از اين احوال پرسى نمى كرد.تا آنجا كه روزى گفتم:اى رسول خدا كاش مرا اذن مى دادى كه به خانه مادرم مى رفتم،و مرا همانجا پرستارى مى كرد.فرمود:مانعى ندارد.پس به خانه مادر رفتم،و از آنچه مردم گفته بودند بكلى بى خبر بودم،تا اينكه پس از متجاوز از بيست روز بهبود يافتم و شبى با ام مسطح دختر أبى رهم بن مطلب بن عبد مناف(كه مادرش دختر صخر بن عامر،خاله أبى بكر بود) براى حاجتى بيرون رفتم و در بين راه پاى او به چادرش گير كرد و به زمين خورد و گفت:خدا مسطح را بدبخت كند.گفتم:به خدا قسم به مردى از مهاجرين كه در بدر حضور داشته است بد گفتى .گفت:اى دختر"أبى بكر"مگر خبر ندارى؟گفتم:چه خبر؟پس قصه بهتانى را كه درباره من گفته بودند به من گفت:گفتم:راستى چنين حرفى بوده است؟گفت:آرى به خدا قسم كه چنين گفته اند

عايشه مى گويد:به خدا قسم،ديگر نتوانستم به دنبال كارى كه داشتم بروم و همچنان بازگشتم و چنان مى گريستم كه مى پنداشتم گريه جگرم را خواهد شكافت.پس به مادرم گفتم:خدا ترا بيامرزد،مردم چنين سخنانى مى گويند،و توبه من هيچ نمى گويى؟گفت:دختر جان،اهميت مده،به خدا قسم كه اتفاق مى افتد زنى زيبا در خانه مردى باشد كه آن مرد او را دوست مى دارد و اگر هووهايى هم داشته باشد آنها و ديگران درباره وى چيزهايى مى گويند.

وى گويد:در اثر همين قضيه ميان أسيد بن حضير أوسى و سعد بن عباده خزرجى نزاعى در گرفت و نزديك بود فتنه اى ميان أوس و خزرج پديد آيد.

عايشه مى گويد:رسول خدا نزد من آمد،على بن أبى طالب و أسامة بن زيد را خواست و در اين باب با آن دو مشورت كرد.أسامه درباره من سخن به نيكى راند و گفت:اى رسول خدا از همسرت نه ما و نه تو جز نيكى نديده ايم و آنچه مردم مى گويند دروغ و ياوه است.اما علىعليه‌السلام گفت :اى رسول خدا زن بسيار است و شما هم مى توانى زنى ديگر بگيرى. تا آنجا كه مى گويد.رسول خدا گفت:اى عايشه تو را بشارت باد كه خدا بى گناهى تو را نازل كرد،گفتم:خدا را شكر.

پس رسول خدا بيرون رفت،و براى مردم خطبه خواند،و آيات نازل شده(٤) را بر آنان تلاوت فرمود،و سپس دستور داد تا مسطح بن أثاثه،حسان بن ثابت،حمنه دخترجحش (خواهر زينب)را كه صريحا بهتان زده بودند،حد زدند.

به روايت ابن اسحاق:بعدها معلوم شد كه صفوان بن معطل سلمى مردى ندارد و نمى تواند با زنان آميزش كند.او در يكى از غزوات اسلامى به شهادت رسيد.

نوشته اند كه صفوان بن معطل هنگامى كه از گفتار بهتان آميز حسان بن ثابت و ديگران با خبر شد،روزى سر راه بر حسان گرفت و شمشيرى بر وى فرود آورد و او را مجروح ساخت،و رسول خدا از حسان خواست تا از صفوان صرف نظر كند و در مقابل،نخلستانى به او داد و نيز كنيزى مصرى به نام سيرين كه عبد الرحمان بن حسان از وى تولد يافت.

حسان بن ثابت را در پشيمانى و معذرت خواهى از آنچه در اين پيشامد گفته بود،اشعارى است كه ابن اسحاق آنها را نقل مى كند.درباره حدى كه بر حسان،مسطح و حمنه جارى شده،نيز اشعارى گفته اند.(٥)

و اين بود خلاصه داستان طبق روايات اهل سنت كه در بيش از پانزده حديث نقل شده و سند همه آنها نيز به خود عايشه مى رسد.

ولى بر طبق روايات ديگرى كه در كتابهاى حديثى شيعه وارد شده آيه إفك درباره كسانى نازل شد كه به ماريه قبطيه تهمت زده و با كمال بى شرمى گفتند ابراهيم فرزند رسول خدا نيست و فرزند جريح قبطى است و جريح نام غلامى بوده كه همان مقوقس حاكم مصر كه ماريه را براى رسول خدا فرستاد(به شرحى كه پس از اين خواهيم گفت)آن غلام را نيز به همراه او براى رسول خدا فرستاد و چون آن غلام همزبان ماريه بوده و بلكه طبق پاره اى از روايات،بستگى نزديكى با ماريه داشته نزد وى رفت و آمد مى كرد.

و در بسيارى از روايات نام كسى كه اين تهمت را زده نيز ذكر كرده اند كه براى اطلاع بيشتر مى توانيد به پاورقى بحار الانوار(٦) مراجعه نماييد و روايات را نيز مطالعه كنيد.

به نظر ما نيز روايات محدثين شيعه معتبرتر و از جهاتى صحيحتر است كه در زير به برخى از آنها اشاره مى شود و تحقيق بيشتر را در اين باب به كتابهاى تفسيرى و حديثى حواله مى دهيم:

١ - .سوره نور كه آيه افك در آن سوره است.در سال نهم هجرت نازل شد چنانكه آيات صدر اين سوره نيز بدان گواهى دهد و در همان سال نيز ابراهيم فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از دنيا رفته و تهمت زننده نيز در همان سال اين گفتار ناهنجار را به خيال خود براى تسليت رسول خدا بر زبان جارى كرده...ولى جنگ"بنى المصطلق"همان گونه كه شنيديد در سال ششم اتفاق افتاده است!

٢ - در اين روايات آمده كه صفوان بن معطل مردى نداشته،در صورتى كه ابن حجر در شرح حال او مى نويسد او زن داشت و همسرش را كتك زد و آن زن شكايت صفوان را به نزد رسول خدا برد

٣ - و نيز در اين روايات آمده بود كه رسول خدا براى راضى كردن حسان بن ثابت كنيزى به نام سيرين بدو داد...در صورتى كه سيرين نام كنيزى است كه همان مقوقس در سال هفتم يا هشتم او را براى رسول خدا فرستاد چنانكه ارباب تراجم نوشته اند...

٤ - از اينها گذشته خود اين مطلب كه نگهبانان هودج عايشه هنگام بستن آن بر شتر نفهمند كه عايشه در آن نيست بسيار بعيد به نظر مى رسد و پذيرفتن آن مشكل است...گذشته از اينكه بردن عايشه در اين سفر نيز بعيدتر از خود آن مطلب است...

٥ - اين مطلب نيز كه در صدر اين حديث آمده بود كه رسول خدا در هر سفرى كه مى رفت يكى از زنان خود را با قيد قرعه به همراه خود مى برد...مورد بحث و تحليل و قابل خدشه است،و ظاهرا اين مطلب از غير عايشه و در حديث ديگرى نقل نشده،و به گفته مؤلف كتاب سيرة النبىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعيد نيست كه اين گفتار نيز ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و دشمنان پيامبر گرامى آن بوده كه پيوسته سعى مى كردند تا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مردى شهوتران و زن دوست معرفى كنند تا آنجا كه بگويند:در جنگها نيز كه مردان مسلمان در فكر جانبازى و شهادت در راه اسلام و مكتب بودند،آن حضرت از زنان و لذت بردن از آنها بى نياز نبوده و خوددارى نمى كرده..

گذشته از اينكه همان گونه كه گفته شد:سند روايات افك طبق نقل مورخين و راويان اهل سنت،همه جا به خود عايشه مى رسد كه اين هم مسئله انگيز و خدشه سازاست.

و خدشه هاى ديگرى نيز وجود دارد و در اين مختصر كه منظور ما از تدوين آن نقل متن تاريخ است نگنجد و براى اطلاع بيشتر مى توانيد به همان پاورقى بحار الانوار و سيرة المصطفى (صص ٤٨٨ به بعد)مراجعه نماييد،و اشكالات اين داستان را بر طبق نقل عايشه و روايات اهل سنت از زير نظر بگذرانيد...

________________________________________

پى نوشتها:

١.سوره منافقون،آيه .٨

٢.ظفار شهرى است در يمن،نزديك صنعاء.

٣.در مقام تعجب گفته شده است،يعنى ما از آن خداونديم و به سوى او رجوع مى كنيم.

٤.سوره نور،آيات ٢٧ـ .١١

٥.سيره ابن هشام،ج ٢،صص ٢٩٧ به بعد.

٦.بحار الانوار،(چاپ جديد)،ج ٧٩،صص ١١٠ـ١٠٣،پاورقى.

صلح حديبية و بيعت رضوان

در ماه ذى قعده سال ششم بود كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خواب ديد با يارانش به مكه رفته و به طواف خانه خدا و انجام مناسك عمره موفق گشته اند.پيغمبر اين خواب را براى اصحاب نقل كرده و وعده آن را به آنها داد و به دنبال آن از مسلمانان و قبايل اطراف مدينه دعوت كرد با او براى انجام عمره به سوى مكه حركت كنند.

قبايل مزبور بجز عده معدودى دعوت آن حضرت را نپذيرفتند و تنها همان مهاجر و انصار مدينه بودند كه اكثرا آماده حركت شدند و به همراه آن حضرت از مدينه بيرون رفتند.

همراهان آن حضرت را در اين سفر برخى هفتصد نفر و برخى يك هزار و چهارصد نفر نوشته اند

پيغمبر اسلام مقدارى كه از مدينه بيرون رفت و به"ذى الحليفة".كه اكنون به نام مسجدى كه در آنجا بنا شده به"مسجد شجره"معروف است. رسيد جامه احرام پوشيد و هفتاد شتر نيز كه همراه برداشته بود نشانه قربانى بر آنها زد و از جلو براند تا به افرادى كه خبر حركت او را به قريش مى رسانند بفهماند كه به قصد جنگ بيرون نيامده بلكه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانه خداست.

پيغمبر اسلام و همراهان همچنان"لبيك"گويان تا"عسفان"كه نام جايى است در دو منزلى مكه پيش راندند و در آنجا به مردى بشير نام. كه از قبيله خزاعه بود برخورد و اوضاع را از او جويا شد و بشير در پاسخ آن حضرت عرض كرد:قريش كه از حركت شما مطلع شده اند براى جلوگيرى از شما همگى از شهر خارج شده و زن و بچه هاى خود را همراه آورده اند و سوگند ياد كرده اند تا نگذارند به هيچ قيمتى شما داخل مكه شويد و خالد بن وليد را با دويست نفر از جلو فرستاده تا خود نيز به دنبال او برسند و خالد با همراهان تا"كراع الغميم"(١) آمده اند.

پيغمبر فرمود:واى بر قريش كه هستى خود را در اين كينه توزيها از دست داده اند چه مى شد كه اينها از همان آغاز مرا با ساير قبايل عرب وا مى گذاردند تا اگر آنها بر من پيروز مى شدند مقصودشان حاصل مى شد،و اگر من بر آنها غالب مى شدم قريش اسلام را مى پذيرفتند اگر اين كار را هم نمى كردند با نيرو و قوه با من مى جنگيدند،اينها چه مى پندارند؟به خدا سوگند من در راه اين دينى كه خدا مرا بدان مبعوث فرموده آن قدر مى جنگم تا خدا آن را پيروز گرداند يا جان خود را بر سر اين كار گذارده و كشته شوم!

به دنبال آن،رو به همراهان كرده فرمود:كيست تا ما را از راهى ببرد كه با قريش برخورد نكنيم؟

مردى از قبيله اسلم كه راههاى حجاز را خوب مى دانست پيش آمده و انجام اين كار را بر عهده گرفت سپس جلو افتاده و مهار شتر پيغمبر را به دست گرفت و از ميان دره ها و سنگلاخهاى سخت آنها را عبور داده و پس از اينكه راههاى دشوار و سختى را پشت سر گذاردند به فضاى باز و وسيعى رسيدند و همچنان تا"حديبيه"كه نام دهى است در نزديكى مكه و فاصله آن تا مكه يك منزل راه بود.پيش رفتند.

در آنجا به گفته ابن اسحاق ناگهان شتر از رفتن ايستاد و ديگر پيش نرفت.پيغمبر دانست كه در اين كار سرى است و از اين رو وقتى اصحاب گفتند:شتر وامانده و نمى تواند راه برود؟فرمود :نه،وانمانده بلكه آن كس كه فيل را از رفتن به سوى مكه بازداشت اين شتر را هم از حركت باز داشته است و من امروز هر پيشنهادى قريش بكنند كه داير بر مراعات جنبه خويشاوندى باشد مى پذيرم و به دنبال آن دستور داد همراهان پياده شوند و در آنجا منزل كنند.لشكر اسلام در آن سرزمين فرود آمد اما از نظر بى آبى رنج مى بردند و از اين رو به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردند:در اين سرزمين آبى يافت نمى شود؟پيغمبر اسلام از تيردان چرمى خود،تيرى بيرون آورد و به براء بن عازب داد و فرمود:آن را در ته يكى از اين چاهها فرو بر،و او چنان كرد و به دنبال آن آب بسيارى از چاه خارج شد و همگى سيراب شدند.

رفت و آمد فرستادگان قريش و رد و بدل پيامهاى صلح قریشيان كه تصميم گرفته بودند به هر قيمتى شده نگذارند پيغمبر اسلام به آن صورت وارد مكه شود و آن را براى خود خوارى و ذلت و ننگ مى دانستند و مى گفتند:اگر محمد بدين ترتيب به مكه در آيد صولت و قدرت ما در نزد عرب شكسته خواهد شد و حرمت ما از ميان خواهد رفت،با لشكرى انبوه از مكه بيرون آمده بودند و پيغمبر اسلام نيز همه جا با گفتار و رفتار خود مى خواست بفهماند كه براى جنگ با قريش بيرون نيامده و جز انجام مراسم عمره و طواف و قربانى منظور ديگرى ندارد،از اين رو وقتى بديل بن ورقاء خزاعى،مكرز بن حفص و حليس بن علقمه رئيس"احابيش"(٢) و به دنبال همه عروة بن مسعود ثقفى كه شخصيت بزرگى بود به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و با آن حضرت مذاكره كرده و هدف او را از اين سفر و آمدن تا پشت دروازه مكه مى پرسيدند پاسخ همه را به يك گونه مى داد و به طور خلاصه به همه مى فرمود:

.ما براى جنگ نيامده ايم بلكه منظورمان زيارت خانه خدا و انجام عمره است،سپس مى خواهيم اين شتران را قربانى كرده گوشت آنها را براى شما واگذاريم و باز گرديم!

فرستادگان كه اين سخنان را مى شنيدند و وضع مسلمانان را نيز مشاهده مى كردند كه همگى در حال احرام هستند و اسلحه اى جز يك شمشير كه آن هم در غلاف است همراه نياورده اند و شتران را نيز كه همگى نشانه قربانى داشتند از نزديك مى ديدند خشمناك به سوى قريش باز مى گشتند و هر كدام به نوعى آنها را ملامت كرده و به دفاع از مسلمين برخواسته و مى گفتند :

.چرا مانع زيارت زائرين خانه خدا مى شويد؟و چرا هر آدم بى نام و نشانى حق دارد به زيارت خانه خدا بيايد ولى زاده عبد المطلب با آن همه عظمت و شرافت خانوادگى و دودمان سادات مكه حق زيارت ندارد؟ما از نزديك مشاهده كرديم كه اينان لباس جنگ نپوشيده و هر كدام دو جامه احرام بيش در تن ندارند،شتران قربانى را كه همگى علامت قربانى داشتند و در اثر طول كشيدن زمان قربانى كركهاى خود را خورده بودند به چشم خود ديديم!چرا دست از لجاجت و كينه توزى بر نمى داريد؟

قريش در محذور سختى گرفتار شده بودند،از طرفى ورود مسلمانان را به مكه كه دشمنان سر سخت خود مى دانستند و بزرگان و پهلوانان نامى آنها به دست ايشان كشته شده بودند براى خود بزرگترين ننگ و شكست مى دانستند و حاضر نبودند به چنين خفت و خوارى تن دهند و زبان شماتت عربها را به روى خود باز كنند،از سوى ديگر روى هيچ قانونى حق نداشتند از زايرين خانه خدا.هر كس كه باشد.جلوگيرى كنند و او را از انجام مراسم عمره يا حج باز دارند،از اين رو در كار خود سخت متحير بودند.

بخصوص كه بسختى مورد اعتراض و انتقاد فرستادگان خود نيز قرار گرفته بودند تا آنجا كه بيم يك اختلاف داخلى و محلى نيز ميان آنها مى رفت.حليس بن علقمه رئيس احابيش وقتى از نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بازگشت به قريش گفت:به خدا سوگند اگر جلوى محمد را رها نكنيد و مانع زيارت او شويد من با شما قطع رابطه خواهم كرد و احابيش را از دور شما پراكنده خواهم ساخت.

و نيز عروة بن مسعود ثقفى كه مورد احترام همه قريش بود وقتى از نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بازگشت و به چشم خود ديده بود كه پيغمبر اسلام چه احترام و عظمتى در نظر مسلمانان دارد تا آنجا كه اگر تار مويى از سر و صورت او بر زمين مى افتد فورا آن را از زمين برداشته و نگهدارى مى كنند و يا در وقت وضو نمى گذارند قطره آبى ازوضوى آن حضرت بر زمين بريزد و هر قطره آن را شخصى از آنها براى تبرك مى برد و به سر و صورت و بدن خود مى مالد...به قريش گفت :

اى گروه قريش من به دربار پادشاهان ايران و امپراتوران روم و سلاطين حبشه رفته ام و چنين احترامى كه پيروان محمد از او مى كنند در هيچ كدام يك از دربارهاى آنها نديده ام و با اين ترتيب هرگز او را تسليم شما نخواهند كرد و از دورش پراكنده نخواهند شد،اكنون هر فكرى داريد بكنيد!و هر تصميمى كه مى خواهيد بگيريد!

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز كه مأمور به جنگ نبود،مى كوشيد تا كمترين بهانه اى براى جنگ به دست قريش ندهد و به هر ترتيبى شده مى خواست خونى ريخته نشود و شمشيرى كشيده نشود و حرمت ماه محرم شكسته نگردد،و اگر چنين كارى هم مى شود از طرف قريش شروع شود تا آنها متهم به نقض حرمت ماه حرام گردند نه مسلمانان.

اسارت مكرز بن حفص به دست مسلمانان

قریشيان كه سخت در محذور افتاده بودند مكرز بن حفص را كه به شجاعت و بى باكى معروف بود با چهل پنجاه نفر از سواركاران ورزيده مأمور كردند تا در اطراف لشكر مسلمانان جولانى بزنند و اگر بتوانند كسى را از ايشان دستگير ساخته به نزد قريش ببرند تا گروگانى از مسلمانان در دست قريش باشد و بلكه از اين راه بتوانند پيشنهادهاى خود را برايشان بقبولانند،اما مكرز و همراهان نيز نتوانستند كارى انجام دهند و همگى به دست نگهبانان لشكر اسلام اسير گشته و آنها را به نزد پيغمبر اسلام بردند و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همان جهت كه مأمور به جنگ نبود دستور داد آنها را آزاد كنند و با اينكه آنها پيش از اسارت خود به سوى مسلمانان تيراندازى كرده و آزار زيادى رسانده بودند و حتى به گفته برخى:يكى از مسلمانان را نيز به نام ابن زنيم به قتل رسانده بودند،به دستور پيغمبر،همگى آزاد شده سالم به سوى قريش بازگشتند.

عذرخواهى عمر از فرمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

در اين وقت پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عمر را خواست و بدو فرمود:بيا و به نزد قريش برو و منظور ما را از اين سفر براى آنان تشريح كن و پيغام ما را به گوش آنها برسان!

عمر كه از قريش بر جان خود مى ترسيد صريحا از انجام اين كار عذر خواست و گفت:يا رسول الله از قبيله بنى عدى كسى در مكه نيست تا از من دفاع كند و من از قريش مى ترسم و بهتر است براى اين كار عثمان را بفرستى كه خويشانى در مكه دارد و مى توانند از او حمايت كنند(٣)

پيغمبر خدا كه ديد عمر حاضر به انجام اين دستور نيست عثمان را مأمور اين كار كرد و عثمان به مكه آمد و ابتدا به خانه أبان بن سعيد پسر عموى خود رفت و از او خواست تا وى را در پناه خود قرار دهد تا پيام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به قريش برساند و ابان او را در پناه خود قرار داده و به نزد قريش برد و عثمان پيغام آن حضرت را رسانيد.

قريش با اكراه سخنان او را گوش دادند و در پاسخ گفتند:ما اجازه نمى دهيم محمد به اين شهر در آيد و طواف كند ولى خودت كه به اينجا آمده اى مى توانى برخيزى و طواف كنى؟

عثمان گفت:من پيش از پيغمبر اين كار را نخواهم كرد و تا او طواف نكند من طواف نمى كنم،و به دنبال آن قریشيان نگذاردند عثمان به نزد پيغمبر باز گردد و او را در مكه محبوس كردند

بيعت رضوان

از اين سو خبر به مسلمانان رسيد كه عثمان را كشته اند!و به دنبال اين خبر هيجانى در مسلمانان پيدا شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز كه در زير درختى نشسته بود فرمود:از اينجا بر نخيزم تا تكليف خود را با قريش معلوم سازم و به دنبال آن از مسلمانان براى دفاع از اسلام بيعت گرفت و چون اين بيعت در زير درختى انجام شد به همين جهت آن را"بيعت شجره"نيز گفته اند

منادى آن حضرت فرياد زد:كسانى كه حاضرند تا پاى جان در راه دين پايدارى كنند و نگريزند بيايند و با پيغمبر خود بيعت كنند،مسلمانان دسته دسته آمدند و با آن حضرت بيعت كردند،تنها يك تن از منافقين مدينه به نام جد بن قيس خود را زير شكم شتر پنهان كرد تا بيعت نكند و در اين پيمان مقدس شركت نجست.

پيغمبر اسلام با اين عمل به قریشيان هشدار داد كه اگر براستى سر جنگ دارند و بهانه جويى مى كنند او نيز متقابلا آماده جنگ خواهد شد و عواقب سياسى و زيانهاى مالى و جانى آن متوجه آنان خواهد شد ولو اينكه در حقيقت همان طور كه گفته بود سر جنگ نداشت و مأمور به قتال نبود.و شايد جهت ديگر آن نيز آرام كردن احساسات تند مسلمانان و افرادى كه با شنيدن خبر قتل عثمان خونشان به جوش آمده بود و آن نرمشها را از پيغمبر مى ديدند بوده است،و الله العالم.

آمدن سهيل بن عمرو از طرف قريش و تنظيم قرارداد صلح

پس از اينكه كار بيعت پايان يافت خبر ديگرى رسيد كه عثمان زنده است و به قتل نرسيده و در دست مشركين زندانى شده،و از آن سو سهيل بن عمرو يكى از سرشناسان و متفكران قريش را ديدند كه به عنوان نمايندگى از طرف قريش و مذاكره با رسول خدا مى آيد.

پيغمبر كه از دور چشمش به سهيل افتاد فرمود:قريش به فكر صلح افتاده اند كه اين مرد را فرستاده اند و چنان هم بود زيرا قريش پس از شور و گفتگوى زياد سهيل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمايندگى از طرف آنها به هر نحو كه مى تواند پيغمبر اسلام را راضى كند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مكه خوددارى كرده سال ديگر اين كار را انجام دهد و ضمنا مذاكراتى هم درباره ترك مخاصمه و تكليف مهاجرينى كه از مكه به مدينه مى روند و افراد مسلمانى هم كه در مكه به سر مى بردند و موضوعات ديگرى كه مورد اختلاف بود انجام دهد،و قراردادى در اين باره از هردو طرف امضا شود.

به خوبى روشن بود كه اين قرار داد و مصالحه به هر نحو هم كه بود از نظر سياسى در چنين وضعى به نفع مسلمانان تمام مى شد زيرا از طرف قريش مسلمانان به رسميت شناخته شده بودند بدون آنكه خونى ريخته شود و جنگى بر پا گردد،اما از نظر برخى افراد كوته نظر كه خود را براى ورود به شهر مكه آماده كرده بودند و مآل انديش نبودند تحمل اين كار ناگوار و دشوار مى نمود،و از آن جمله عمر بن خطاب بود كه بسختى به اين كار پيغمبر اعتراض كرد،چنانكه در ذيل مى خوانيد.

نخستين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به شام و داستان بحيرا

حدود دوازده سال از عمر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود كه بر طبق نقل اهل تاريخ و محدثين شيعه و اهل سنت،ابو طالب مانند ساير مردم قريشـ عازم سفر شام شد تا با مال التجاره مختصرى كه داشت تجارت كند و از اين راه كمكى به مخارج سنگين خود بنمايد.

قرشيان هر سال دو بار سفر تجارتى داشتند يكى به"يمن"در زمستان و ديگرى به"شام"در تابستان"رحلة الشتاء و الصيف".

مقصد در اين سفر و بصرى بود كه در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و ازمهمترين مراكز تجارتى آن عصر به شمار مى رفت.

در نزديكى شهر بصرى صومعه و كليسايى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسايى گوشه گير به نام"بحيرا"در آن كليسا زندگى مى كرد و مسيحيان معتقد بودند كه كتابها و همچنين علومى كه در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سينه به سينه به بحيرا منتقل گشته است.

و برخى گفته اند:صومعه"بصرى"كه تا شهر ٦ ميل فاصله داشت مانند صومعه هاى عادى و معمولى ديگر نبود.بلكه مخصوص سكونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود كه علم و دانشش از ديگران فزونتر و در مراحل سير و سلوك از همگان برتر باشد و بحيرا داراى چنين اوصافى بود.

هنگامى كه ابو طالب تصميم به اين سفر گرفت به فكر يتيم برادر افتاد و با علاقه فراوانى كه به او داشت نمى دانست آيا او را در مكه بگذارد يا همراه خود به شام ببرد.

وقتى هواى گرم تابستان بيابان حجاز و سختى مسافرت با شتر را در كوه و بيابان به نظر مى آورد ترجيح مى داد محمد را كه كودكى بيش نبود و با اين گونه ناملايمات روبه رو نشده بود در مكه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد،ولى از آن طرف با آن علاقه شديد و توجه خاصى كه در حفاظت و نگهدارى او داشت نمى توانست خود را حاضر كند كه او را در مكه بگذارد و خيالش در اين باره آسوده نبود و تا آن ساعتى كه مى خواست حركت كند همچنان در حال ترديد بود.

گويند:هنگامى كه كاروان قريش خواست حركت كند ناگهان ابو طالب فرزند برادر را مشاهده كرد كه با چهره اى افسرده به عمو نگاه مى كند و چون خواست با او خداحافظى كند چند جمله گفت كه ابو طالب تصميم گرفت محمد را همراه خود ببرد.رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با همان قيافه معصوم و جذاب رو به عمو كرده و همچنان كه مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت:عموجان!مرا كه كودكى يتيم هستم و پدر و مادرى ندارم به كه مى سپارى؟

همين چند جمله كافى بود كه ابو طالب را از ترديد بيرون آورد و تصميم به بردن آن بزرگوار بگيرد،و از اين رو بلادرنگ به همراهان خود گفت:به خدا سوگند او را باخود مى برم و هيچ گاه از او جدا نخواهم شد.

كاروان قريش حركت كرد اما مقدارى راه كه رفتند متوجه شدند كه اين سفر مانند سفرهاى قبلى نيست و احساس راحتى و آرامش بيشترى مى كنند آفتاب آن سوزشى را كه در سفرهاى قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى كه سابقا ناراحت مى شدند احساس ناراحتى نمى كنند.اين اوضاع براى همه مردم كاروان تعجب آور بود تا جايى كه يكى از آنها چند بار گفت:اين سفر چه سفر مباركى است.

ولى شايد كمتر كسى بود كه بداند اينها همه از بركت همان كودك دوازده ساله است كه در اين سفر همراه كاروان آمده بود.

بالاتر از همه كم كم متوجه شدند كه روزها لكه ابرى پيوسته بالاى سر كاروان در حركت است و براى آنها در آفتاب گرم سايه مى افكند و اين مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شد كه به صومعه و دير بحيرا نزديك شدند.

خود بحيرا وقتى از دور گرد و غبار كاروانيان را ديد به لب دريچه اى كه از صومعه به بيرون باز شده بود آمد و چشم به كاروانيان دوخته بود و گاهى نيز سر به سوى آسمان مى كشيد و گويا همان لكه ابر را جستجو مى كرد كه بر سر كاروانيان سايه مى افكند.

هيچ بعيد نيست كه طبق اين نقل،روى صفاى باطنى كه پيدا كرده بود و اخبارى كه از گذشتگان بدو رسيده بود،منتظر ديدن چنين منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود،جريانات بعدى اين احتمال را تأييد مى كند،زيرا مورخين مانند ابن هشام و ديگران مى نويسند:

كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور مى كرد و گاهى در آنجا منزل مى كرد و تا آن سفر هيچ گاه بحيرا با آنان سخنى نگفته بود،اما اين بار همين كه كاروان در نزديكى صومعه منزل كردند غذاى زيادى تهيه كرد و كسى را به نزد ايشان فرستاد كه من غذاى زيادى تهيه كرده ام و دوست دارم امروز تمامى شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد،هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد.

بحيرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لكه ابر را ديده بود كه بالاى سر كاروان مى آيد و همچنان پيش آمد تا بر سر درختى كه كاروانيان زير آن درخت منزل كردند ايستاد.

ابن هشام مى نويسد:خود بحيرا پس از ديدن اين منظره از صومعه به زير آمد و از كاروان قريش دعوت كرد تا براى صرف غذا به صومعه او بروند،يكى از كاروانيان بدو گفت:اى بحيرا به خدا سوگند مثل اينكه اين بار براى تو ماجراى تازه اى رخ داده زيرا چندين بار تاكنون ما از اينجا عبور كرده ايم هيچ گاه مانند امروز به فكر پذيرايى ما نيفتادى؟

بحيرا گويا نمى خواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت:راست است،اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد،من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.

قرشيان به سوى صومعه حركت كردند،اما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به خاطر آنكه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مى برد انديشه كند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند،و گرنه معلوم نيست ابو طالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.

هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از پيامبر اسلام شنيده و يا در كتابها خوانده بود در چهره آنها نديد،از اين رو با تعجب پرسيد:كسى از شما به جاى نمانده؟

يكى از كاروانيان پاسخ داد:بجز كودكى نورس كه از نظر سن كوچكترين افراد كاروان بود كسى نمانده!

بحيرا گفت:او را هم بياوريد و از اين پس چنين كارى نكنيد!

مردى از قريش گفت:به لات و عزى سوگند براى ما سرافكندگى نيست كه فرزند عبد الله بن عبد المطلب ميان ما باشد!اين سخن را گفته و برخواست و از صومعه به زير آمد و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با خود به صومعه برد و در كنار خويش نشانيد.بحيرا با دقت به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاى بدن آن حضرت را كه در كتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زير نظر گذرانيد

قرشيان مشغول صرف غذا شدند ولى بحيرا تمام حركات و رفتار محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دقيقا زير نظر گرفته و چشم از آن حضرت برنمى داشت و يكسره محو تماشاى او شده بود.

ميهمانان سير شدند و سفره غذا برچيده شد،در اين موقع بحيرا پيش يتيم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى سوگند مى دهم كه آنچه از تو مى پرسم پاسخ مرا بدهى؟

و البته بحيرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جز آنكه ديده بود كاروانيان بدان قسم مى خورند.

اما همين كه آن بزرگوار نام لات و عزى را شنيد فرمود:مرا به لات و عزى سوگند مده كه چيزى در نظر من مبغوضتر از اين دو نيست.

بحيرا گفت:پس تو را به خدا سوگند مى دهم سؤالات مرا پاسخ دهى!

حضرت فرمود:هر چه مى خواهى بپرس!

بحيرا شروع كرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى خواب و بيدارى آن حضرت سؤالاتى كرد و حضرت جواب مى داد،بحيرا پاسخهايى را كه مى شنيد با آنچه در كتابها درباره پيغمبر اسلام ديده و خوانده بود تطبيق مى كرد و مطابق مى ديد،آن گاه ميان ديدگان آن حضرت را با دقت نگاه كرد،سپس برخواسته و ميان شانه هاى آن حضرت را تماشا كرد و مهر نبوت را ديد و بى اختيار آنجا را بوسه زد.

قرشيان كه تدريجا متوجه كارهاى بحيرا شده بودند به يكديگر گفتند:محمد نزد اين راهب مقام و منزلتى دارد،از آن سو ابو طالب نگران كارهاى بحيرا شد و ترسيد مبادا دير نشين سوء قصدى نسبت به برادرزاده اش داشته باشد كه ناگاه بحيرا را ديد نزد وى آمده پرسيد:

اين پسر با شما چه نسبتى دارد؟

ابو طالب فرزند من است!بحيرا او فرزند تو نيست،و نبايد پدرش زنده باشد!

ابو طالب او فرزند برادر من است.

بحيرا پدرش چه شد؟

ابو طالب هنگامى كه مادرش بدو حامله بود وى از دنيا رفت.

بحيرا مادرش كجاست؟

ابو طالب مادرش نيز چند سالى است مرده!

بحيرا راست گفتى.اكنون بشنو تا چه مى گويم:

او را به شهر و ديار خود بازگردان و از يهوديان محافظتش كن و مواظب باش تا آنها او را نشناسند كه به خدا سوگند اگر آنچه من در مورد اين نوجوان مى دانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مى كنند.

و سپس ادامه داده گفت:اى ابو طالب بدان كه كار اين برادر زاده ات بزرگ و عظيم خواهد شد و بنابراين هر چه زودتر او را به شهر خود بازگردان.

و در پايان سخنانش گفت:

من آنچه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم اين نصيحت را به تو اطلاع دهم.

سخنان بحيرا تمام شد و ابو طالب در صدد برآمد تا هر چه زودتر به مكه بازگردد و از اين رو كار تجارت را بزودى انجام داد و به مكه بازگشت و حتى برخى گفته اند:از همانجا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با بعضى از غلامان خود به مكه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت.

و در پاره اى از تواريخ آمده كه وقتى سخنان بحيرا تمام شد،ابو طالب بدو گفت:

اگر مطلب اين طور باشد كه تو مى گويى او در پناه خداست و خداوند او را محافظت خواهد كرد.(١)

محمد امين

مورخين نوشته اند:ابو طالب از آن پس ديگر سفر تجارتى نكرد و بيشتر به حفاظت و تربيت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همت مى گماشت،و در محافل بزرگان قريش و كارهاى اجتماعى او را با خود مى برد،در اجتماعات او را شركت مى داد و احيانا با او در كارها مشورت مى كرد و حتى نقل شده كه در جنگهايى كه گاه گاه اتفاق مى افتاد و به عنوانى پاى قريش به جنگ كشيده مى شد،آن حضرت را با خود مى برد كه از آن جمله شركت آن حضرت را در جنگهاى فجار ذكر كرده اند كه براى ما از نظر تاريخى صحت آن به اثبات نرسيده و بلكه مورد ترديد و شبهه است(٢) .

و چنانكه از خود آن حضرت نقل شده و مورخين نيز نوشته اند:در اين خلال چند سالى هم چوپانى كرد و گوسفندانى را كه از پدر و مادرش بدو رسيده بود و يا از كسان نزديكش بود به دره هاى مكه مى برد و مى چرانيد و اين خود وسيله ديگرى براى پرورش روح و اجتماع قواى فكرى و آماده ساختن خود براى هدايت و رهبرى مردم در آينده بود.

زيرا محيط صحرا و بيابان براى آن حضرت كه به دنبال جاهاى خلوتى مى گشت تا بهتر بتواند فكر و تأمل در كارها بكند محيطى آماده و مهيا بود و پرورش گوسفندانى كه بى دفاع ترين چهارپايان و ناتوانترين بهايم هستند تأثير زيادى در قلب و روح وى براى تربيت افراد انسان و رهبرى فرزندان آدم داشت.و از همه بالاتر آنكه وسيله و فرصت خوبى بود تا از آن محيط شرك و آلوده به انواع مفاسد،فحشا،گناه،ظلم و بى عدالتى به محيطى آرام و دور از اين مفاسد پناه برده و در آن زمانى كه نمى توانست عملا با آنها به مبارزه برخيزد و قدرت اين كار را نداشت به بيابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبيند.

و اينكه برخى از نويسندگان مسيحى در اينجا نيز نوشته اند كه"در دوره اى از عمر كه اطفال ديگر،تمام اوقات خود را صرف بازى مى كنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود را صرف كار براى تحصيل معاش نمايد آن هم يكى ازسخت ترين كارها يعنى گله دارى(٣) "علتى جز همان كه در صفحات قبل گفتيم يعنى غرض ورزى و يا بى اطلاعى ندارد،زيرا همان گونه كه گفتيم آن حضرت براى كسى گوسفند نمى چرانيد و اجير كسى نبود و گوسفند چرانى براى آن حضرت وسيله سرگرمى و پناه بردن به محيط آرام بيابان و فكر و تجمع حواس بيشتر بود.

بارى ديدنيهاى سفر تجارتى شام و پس از آن ورود در اجتماعات قريش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و كشت و كشتارهاى بيهوده و شنيدن قصايد افتخار آميز شعراى نامى عرب در بازارهايى كه به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهايى مانند"عكاظ"و جاهاى ديگر تشكيل مى شد در روح كنجكاو رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه پيوسته از عادات زشت و تسلط جويانه قبايل عرب و مردم مكه رنج مى برد اثر عميقى مى گذارد و او را براى مبارزه با اين همه اخلاق ناپسند كه گريبانگير اجتماع شده بود آماده مى ساخت.

بيشتر دوست مى داشت تنها باشد و فكر كند و به اسرار و رموز زندگى و خلقت واقف شود و تا جايى كه مى توانست با عادات ناپسندى كه مى ديد مبارزه مى كرد و اشتباهات اطرافيان را به آنها گوشزد مى نمود،در برخورد با مردم هميشه با مهربانى و خوش خلقى رفتار مى كرد،هرجا طرف معامله و داد و ستدى قرار مى گرفت جانب حق و عدالت را كاملا مراعات مى كرد و عملا راه و رسم زندگى صحيح انسانى را به مردم مى آموخت.

از همه بالاتر امانت و صداقت عجيبى بود كه در زندگانى آن حضرت وجود داشت و در زندگى اجتماعى و برخوردها از او مشاهده مى شد،هيچگاه در خلوت و جلوت،در هيچ امر مالى و غير مالى،در معاشرت با مردان و زنان،كوچكترين انحراف اخلاقى و خيانتى از او ديده نشد تا آنجا كه هنوز سنين جوانى و دوران طوفانى زندگى را پشت سر نگذارده بود و شايد بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود كه به"محمد امين"معروف شد و مردم مكه اين لقب پرافتخار را به او دادند و هر كجا او را مى ديدند به همديگر نشان داده و مى گفتند: امين آمد!

حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تدريجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوى و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد،و همين جريان سبب باز شدن صفحه جديدى در زندگى آن بزرگوار شد و يكى از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود.

_______________________________________

پى نوشتها:

١.داستان بحيرا را بدان گونه كه خوانديد با مختصر اختلاف و اجمال و تفصيلى مورخين اهل سنت و دانشمندان ايشان مانند ابن هشام و طبرى و ديگران و محدثين و علماى بزرگوار شيعه مانند شيخ صدوق در اكمال الدين و طبرسى در اعلام الورى و كازرونى در المنتقى ذكر كرده اند،ولى برخى از اهل تحقيق در سندهاى آن خدشه كرده و آن را به اساطير و افسانه تشبيه كرده اند،ولى ما در نظاير اين داستان پيش از اين گفته ايم كه اگر از نظر سند صحيح و معتبر شناخته شد جاى اين گونه سخنها باقى نمى ماند،و ما آن را مى پذيريم.

٢.براى تحقيق بيشتر به تاريخ يعقوبى،ج ٢،ص ١٥،الصحيح من السيرة،ج ١،ص ٩٥ مراجعه شود

٣.كتاب پيغمبرى را كه از نو بايد شناخت،ص .١٢

ازدواج با خديجه و ماجراهاى بعد از آن تا بعثت

شرح حال كوتاهى از زندگى خديجهعليها‌السلام

خديجهعليها‌السلام دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عموزاده و نسب هر دو به قصى بن كلاب مى رسيد.

خديجه از نظر نسب از خانواده هاى اصيل و اشراف مكه بود و از اين رو وقتى بزرگ شد خواستگاران زيادى داشت و بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومى در آوردند ولى چند سالى از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگرى كرد كه او را ابو هاله بن منذر اسدى مى گفتند.

خديجه از شوهر دوم دخترى پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را ام هند مى ناميدند.

شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگى شوهر نكرد تا وقتى كه به ازدواج رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد.

پيش از اين گفتيم كه مردم مكه از راه تجارت روزگار مى گذرانيدند و از اين راهـبه اندازه ثروت و مال التجاره اى كه داشتند سود مى بردند.

خديجه كه خود از اشراف مكه و ثروتمند بود از دو شوهرى نيز كه كرده بود ثروت زيادى به او رسيد و از اين رو در رديف ثروتمندترين افراد مكه درآمد و بخصوص از راه تجارتى كه مى كرد روز به روز به ثروتش افزوده مى گشت تا جايى كه برخى از مورخين رقم شتران او را كه مال التجاره حمل مى كردند تا هشتاد هزار شتر نوشته اند كه ظاهرا اغراق آميز باشد

برنامه تجارتى او اين گونه بود كه مردان را براى حمل و نقل مال التجاره اجير مى كرد و آنها را در سود معاملات نيز شريك مى ساخت و بدين جهت افرادى كه اجير او مى شدند سعى مى كردند سود بيشترى در معاملات ببرند تا سهم بيشترى عايدشان گردد.

اصالت خانوادگى و نجابت ذاتى و محاسن اخلاقى و ثروت روز افزون خديجه سبب شد كه بزرگان مكه به فكر خواستگارى و ازدواج با خديجه بيفتند و مردان سرشناس و بزرگى چون عقبة بن ابى معيط و صلت بن ابى شهاب كسانى را براى خواستگارى به خانه خديجه بفرستند ولى او به همگى پاسخ منفى مى داد و حاضر به ازدواج با آنها نشد.

شايد آنچه بيشتر از همه،صناديد و رؤساى قريش را شيفته ازدواج با خديجه كرده بود و آرزوى همسرى او را داشتند جود و بخشش و بزرگوارى خديجه بود كه از نزديك مى ديدند و براى آنها مسلم شده بود كه اين بانوى بزرگوار مانند بسيارى از ثروتمندان ديگر مكه چنان نيست كه در فكر اندوختن ثروت و افزودن سيم و زر باشد،بلكه در كنار اين همه ثروت روز افزون تا جايى كه مى تواند از بى نوايان و ايتام دستگيرى كرده و خانواده هاى بى سرپرست را سرپرستى مى كند تا آنجا كه او را"ام الصعاليك"و"ام الايتام"يعنى مادر بى نوايان و يتيمان مى خواندند

دومين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

ابو طالب كه مردى فقير و عيالوار بود و مى ديد كه فرزند برادرش سنين جوانى راپشت سر مى گذارد به فكر تشكيل خانه و خانواده اى براى آن حضرت افتاد و چون وضع مالى وى اجازه نمى داد كه از مال خودش اين كار را انجام دهد در صدد برآمد تا از راهى به اين آرزوى خود جامه عمل بپوشاند از اين رو پيشنهاد كرد كه خوب است مانند مردان ديگرى كه براى خديجه تجارت مى كنند و سود مى برند تو نيز آماده شوى تا در اين باره با خديجه مذاكره كنيم و با او قرارى بگذاريم شايد سودى به دست آورى و وسيله ازدواج تو از اين راه فراهم گردد و من مى دانم اگر در اين باره با خديجه مذاكره كنم روى سابقه امانت و صداقتى كه دارى خديجه مشتاقانه پيشنهاد مرا مى پذيرد.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قبول كرد و ابو طالب براى مذاكره به خانه خديجه رفت.

خديجه كه گويا خود منتظر چنين پيشنهادى بود با كمال رغبت و ميل پيشنهاد ابو طالب را پذيرفت و در برابر مزدى كه براى اين كار قرار دادندكه بنابر اختلاف دو شتر جوان و يا چهار شتر بود قرار شد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همراه كاروانيان ديگر براى تجارت به شام برود.

در مناقب ابن شهر آشوب است كه در يكى از اعياد زنان قريش در مسجد الحرام اجتماع كرده بودند كه ناگهان مردى يهودى به نزد آنان آمده گفت:به اين زودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد پس هر يك از شما زنان كه مى تواند همچون زمينى در زير پاى او باشد كه گام بر آن نهد حتما اين كار را بكند!

زنان قريش كه اين جسارت و گستاخى را از او ديدند سنگبارانش كردند و او نيز فرار كرد ولى اين سخن در دل خديجه كه در آن محفل حضور داشت اثرى به جاى گذارد و مترصد بود تا آن پيغمبر را بشناسد و در صورت امكان به ازدواج او درآيد.به دنبال آن داستان اجير كردن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را براى تجارت كه منجر به اين ازدواج شد نقل مى كند.

و در تاريخ ابن هشام است كه گويد:راستگويى و امانت و خوش خلقى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه زبانزد همگان شده بود به گوش خديجه نيز رسيد و همين موجب شد كه خديجه خود به نزد آن حضرت فرستاد و پيشنهاد كرد كه همراه كاروان به شام رود و براى خديجه تجارت كند و در برابر بيش از مزدى كه به ديگران پرداخت مى كرد به آن حضرت بدهد.

و از داستان پيشنهاد ابو طالب و رفتن او به نزد خديجه چيزى نقل نمى كند.نگارنده گويد :در تاريخ يعقوبى و البداية و النهاية(١) از عمار بن ياسررحمه‌الله نقل شده كه گفته است:رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هيچ گاه در زندگى اجير كسى نشد،و روى اين نقل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به صورت مضاربه و يا شركت با خديجه به اين سفر تجارتى اقدام فرموده.

و به هر ترتيب كه بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عازم سفر شام و تجارت براى خديجه گرديد،و هنگامى كه مى خواستند حركت كنند خديجه غلام خود ميسره را نيز همراه آن حضرت روانه كرد و بدو دستور داد همه جا از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمانبردارى كند و خلاف دستور او رفتارى نكند.

عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و بخصوص ابو طالب نيز در وقت حركت به نزد كاروانيان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل كاروان كردند و بدين ترتيب كاروان به قصد شام حركت كرد و مردمى كه براى بدرقه رفته بودند به خانه هاى خود بازگشتند.

وجود ميمون و پربركت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه به هر كجا قدم مى گذارد بركت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مى برد موجب شد كه اين بار نيز كاروان مكه مانند چند سال قبل،از آسايش و سود بيشترى برخوردار گردد و آن تعب،رنج و مشقتهاى سفرهاى پيشين را نبينند و از اين رو زودتر از معمول به حدود شام رسيدند.

مورخين عموما نوشته اند:هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزديكى شام يا همان شهر بصرى رسيد از كنار صومعه اى عبور كرد و در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشست.

راهب اين صومعه نسطورا نام داشت،و با ميسره كه در سفرهاى قبل از آنجا عبور مى كرد آشنايى پيدا كرده بود.

نسطورا از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده كرده بود كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و همچنان پيش رفت تا بالاى سر آن درختى كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاى آن منزل كرد،ايستاد.ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و از آن حضرت جدا نمى شد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مى زند!

ميسره برگشت و پاسخ داده گفت:"بله"!

نسطورااين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟

ميسره مردى از قريش و از اهل مكه است!

نسطورا به ميسره گفت:به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر فرود نيايد،و سپس سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوت آن حضرت در آينده خبرهايى داد.

كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان به پايان رسيد و آماده مراجعت به مكه شدند،ميسره در راه كه به سوى مكه مى آمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عايد خديجه شده از اين رو به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:ما سالها است براى خديجه تجارت مى كنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبرده ايم،و از اين رو بسيار خوشحال بود و انتظار مى كشيد هر چه زودتر به مكه برسند و خود را به خديجه رسانده و اين مژده را به او بدهد.

چون به پشت مكه و وادى"مر الظهران"رسيدند به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه برسانيد !

نزديك ظهر بود و خديجه در آن ساعت در غرفه اى كه مشرف بر كوچه هاى مكه بود نشسته بود ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مى آمد و لكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مى كند و او را سايبانى مى كند.

سوار نزديك شد و چون بدر خانه خديجه رسيد و پياده شد ديد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه از سفر تجارت باز مى گردد.

خديجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بيان شيرين و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد خديجه شده بود شرح داد و خديجه محو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته در فكر آن لكه ابر بود و چون سخنان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تمام شد پرسيد:ميسره كجاست؟

فرمود:به دنبال ما او هم خواهد آمد.

خديجه كه مى خواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مى آيد يا نه.گفت:خوب است به نزد او بروى و با هم بازگرديد!

و چون حضرت از خانه بيرون رفت خديجه به همان غرفه رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن حضرت سايه افكند تا از نظر پنهان گرديد.

به دنبال اين ماجرا ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آنچه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى خديجه شرح داد و با مشاهدات قبلى خديجه و چيزهايى كه از مرد يهودى شنيده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و شوق همسرى آن حضرت را به سر او انداخت

و بر طبق اين نقل:خديجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد و ميسره را نيز به خاطر مژده اى كه به او داده بود آزاد كرد و آن گاه به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عموى خديجه بود و به دين مسيح زندگى مى كرد و مطالعات زيادى در كتابهاى دينى داشت رفت و داستان مسافرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به شام و آنچه را ديده و شنيده بود همه را براى او تعريف كرد.

سخنان خديجه كه تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى خديجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانكه محمد پيامبر اين امت خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى كه به دست آورده ام منتظر ظهور چنين پيغمبرى هستم و مى دانم كه اين امت را پيامبرى است كه اكنون زمان ظهور و آمدن اوست(٢)

اين جريانات كه به فاصله كمى براى خديجه پيش آمده بود او را بيش از پيش مشتاق همسرى با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و با اينكه بزرگان قريش آرزوى همسرى او راداشتند و به خواستگارانى كه فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد كرده بود،در صدد برآمد تا به وسيله اى علاقه خود را به ازدواج با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اطلاع آن حضرت برساند،و از اين رو به دنبال نفيسه كه يكى از زنان قريش و دوستان خديجه بود فرستاد و به طور خصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برود و هرگونه كه خود صلاح مى داند موضوع را به آن حضرت بگويد.

نفيسه به نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و به آن حضرت عرض كرد:اى محمد چرا زن نمى گيرى؟

حضرت پاسخ داد:

چيزى ندارم كه به كمك آن زن بگيرم!

نفيسه گفت:

اگر من اشكال كار را برطرف كنم و زنى مال دار و زيبا از خانواده هاى شريف و اصيل براى تو پيدا كنم حاضر به ازدواج هستى؟

فرمود:از كجا چنين زنى مى توانم پيدا كنم؟

گفت:من اين كار را خواهم كرد و خديجه را براى اين كار آماده مى كنم سپس به نزد خديجه آمد و جريان را گفت و قرار شد ترتيب كار را بدهند.

موضوع از صورت خصوصى بيرون آمد و به اطلاع عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عموى خديجه عمرو بن اسد و ديگر نزديكان رسيد و ترتيب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.

مراسم ازدواج و عقد خديجه

خانه خديجه مركز رفت و آمد بزرگان قريش و داد و ستد اموال تجارتى بود و بيشتر اوقات نيز مستمندان و يتيمان براى رفع نيازمنديهاى خود بدانجا رو مى آوردند و هيچ گاه از ارباب حاجت خالى نبود.

ولى آن روز محفل تازه اى در آنجا تشكيل شده بود و همگى و شايد از همه بيشتر خود خديجه انتظار انجام مراسم عقد و ازدواجى را كه محفل به خاطر آن تشكيل شده بود مى كشيدند.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آن روز بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود و خديجه چهل سال داشت.

چند تن از بزرگان قريش براى انجام مراسم عقد بدان مجلس دعوت شده و حضور داشتند و عموهاى پيغمبر نيز شركت كرده بودند و از بستگان خديجه نيز چند تن آمده بودند كه از همه معروفتر پسر عمويش ورقة بن نوفل بود و مسرت و خوشحالى از چهره وى و ديگران بخوبى نمايان بود

خطبه عقد به وسيله ابو طالب كه بزرگ بنى هاشمـو كفيل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود اجرا گرديد و متن آن خطبه كه در تواريخ با مختصر اختلافى ثبت شده اين گونه بود:

"الحمد لله الذى جعلنا من ذرية ابراهيم و زرع اسماعيل و ضئضى ء معد،و عنصر مضر،و جعلنا حضنة بيته،و سواس حرمه،و جعله لنا بيتا محجوجا و حرما آمنا،و جعلنا الحكام على الناس،ثم ان ابن أخى هذا محمد بن عبد الله لا يوازن برجل من قريش الا رجح به،و لا يقاس بأحد منهم الا عظم عنه،و ان كان فى المال مقلا،فان المال ظل زائل،و عارية مسترجعة و له و الله خطب عظيم و نبأ شايع،و له رغبة فى خديجة،و لها فيه رغبة،فزوجوه و الصداق ما سألتموه من مالى عاجلة و آجلة"

[ستايش خداى بزرگ را كه ما را از نژاد ابراهيم و نسل اسماعيل و ريشه"معد"و اصل"مضر"(٣) گردانيد،و ما را سرپرستان خانه و خدمتگزاران حرمش قرارمان داد،و كعبه را براى ما خانه اى كه مقصود حاجيان است و حرمى امن گردانيد و ما را فرمانروايان مردم قرار داد.

اين محمد برادرزاده من است كه با هر مردى از قريش از نظر فضيلت سنجيده شود از او برتر آيد،و با هر كدام از آنان مقايسه گردد از او فزونتر باشد.و او اگر چه از نظر مالى تهى دست است اما از آنجا كه پول و ثروت سايه اى است گذرا و عاريتى كه هر روز در دست اين و آن باشد از اين رو تهى دستى از مقام و شخصيت او نكاهد،و به خدا سوگند محمد در آينده داستانى بزرگ و سرگذشتى مشهور دارد،وى متمايل به ازدواج خديجه است و خديجه نيز بدو مايل،اينك او را به ازدواج محمد درآوريد و مهريه هم هر چه خواستيد به عهده من است كه نقد يا نسيه بپردازم .]

خطبه عقد پايان يافت و پسر عموى خديجه ورقة بن نوفل و بنا به قولى پدرش كه در مجلس بود پاسخ داد كه ما هم به اين ازدواج راضى هستيم و او را به عقد وى در آورديم.

و در پاره اى از تواريخ است كه ابو طالب مهريه خديجه را بيست شتر قرار داد و در تاريخ ديگرى است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است.

اين مراسم با سرور و شادمانى انجام شد و به دنبال آن محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد دو شتر نحر كردند و غذايى به عنوان وليمه عروسى تهيه شد و خديجه نيز جامه عروسى به تن كرد و مراسم زفاف انجام شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آن پس در كنار خديجه احساس آرامش بيشترى در زندگى مى كرد و خديجه يار و كمك كار خوبى در پيشبرد هدفهاى عاليه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گرديد.

و از روزى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سفر تجارتى شام به مكه بازگشت تا روزى كه اين مراسم پايان پذيرفت نزديك به دو ماه و به قولى پانزده روطول كشيد.و از كسانى كه اشعارى به عنوان تهنيت و تبريك سروده عبد الله بن غنم يكى از شعراى مشهور عرب است كه خطاب به خديجه گويد :

هنيئا مريئا يا خديجة قد جرت

لك الطير فيما كان منك بأسعد(٤)

تزوجته خير البرية كلها

و من ذا الذى فى الناس مثل محمد(٥)

و بشر به البران عيسى بن مريم

و موسى بن عمران فيا قرب موعد(٦)

اقرت به الكتاب قدما بأنه

رسول من البطحاء هاد و مهتد(٧)


7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

32

33

34

35

36

37

38

39

40

41

42

43

44

45

46

47