زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)6%

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)
  • شروع
  • قبلی
  • 266 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 47083 / دانلود: 3704
اندازه اندازه اندازه
زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.


1

2

3

4

قلعه هاى خيبر

قبلا بايد دانست كه خيبر مركب از هفت قلعه محكم بود كه اطراف آن را مزارع سر سبز و نخلستانها احاطه كرده بود و محل سكونت چند تيره از يهود بوده.

نام اين قلعه ها به گفته ياقوت حموى به شرح زير بود:

ناعم،قموص،شق،نطاة،سلالم،و طيح و كتيبه.و در برخى از تواريخ دو قلعه ديگر به نام قلعه صعب بن معاذ و قلعه زبير نيز ذكر شده كه معلوم نيست نام ديگرى از همين قلعه هاى هفت گانه است و يا اضافه بر قلعه هاى مذكور بوده است.

يهوديان خيبر كه پيش بينى چنين حمله اى را از طرف مسلمانان كرده بودند قبلا تهيه جنگ را ديده و آذوقه و اسلحه كافى براى چنين روزى در قلعه ها ذخيره كرده بودند،و چون از ورود لشكر اسلام با خبر شدند براى مقابله با آنها به مشورت پرداختند و به دستور سلام بن مشكم كه بزرگترين آنها بوداموال و زنان را در قلعه وطيح و سلالم جاى دادند و اندوخته هاى خود را به قلعه ناعم بردند،و مردان جنگجو به قلعه نطاه رفتند و براى جنگى سخت خود را آماده كردند.

محاصره قلعه ها شروع شد و هر روز در پاى يكى از قلعه ها جنگ مى شد و يهوديان بسختى از قلعه ها دفاع مى كردند،زيرا بخوبى مى دانستند اگر شكست بخورند بايد از سراسر جزيرة العرب چشم بپوشند و نفوذ يهود در كشور عربستان از ميان خواهد رفت،و از اين رو محاصره قلعه هاى مزبور تا روزى كه يهوديان تسليم شدند بيش از بيست روز طول كشيد و سرانجام نيز فتح اين جنگ مانند اكثر جنگهاى ديگر به دست على بن ابيطالبعليه‌السلام انجام شد و شجاعتى كه از وى در ميدان جنگ به ظهور رسيد سبب يأس و نوميدى يهوديان از مقاومت و پايدارى گرديد و حاضر به تسليم و مصالحه شدند،بشرحى كه ذيلا بيايد،مورخين مى نويسند روزهاى نخست مسلمانان در پاى قلعه نطاه با يهود به جنگ پرداختند و جنگ سختى در آنجا روى داد كه در يك روز تنها از مسلمانان پنجاه نفر زخمى و كشته شدند،و در همان جنگ سلام بن مشكم بزرگ يهوديان به قتل رسيد،و به دنبال او حارث بن ابى زينب فرماندهى جنگ را به عهده گرفت و به قلعه ناعم رفت و محاصره اين قلعه شروع شد و چند روز به طول انجاميد و مسلمانان كارى از پيش نمى بردند

مورخين عموما نوشته اند:روزى پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرچم جنگ را به دست ابو بكر داد و او را براى فتح قلعه قموص و جنگ با يهوديان مأمور كرد(١) ولى اونتوانست كارى انجام دهد و سرافكنده بازگشت و به نقل بسيارى از اهل حديث او و همراهان هر يك گناه شكست را به گردن ديگرى مى انداختند،ابو بكر همراهانش را سرزنش مى كرد و همراهان او را،روز ديگر پيغمبر خدا پرچم را به دست عمر داد و او را مأمور فتح قلعه و جنگ فرمود،ولى او نيز همانند رفيقش ابو بكر بدون فتح بازگشت و عذر خود را سرپيچى لشكريان از فرمان ذكر كرد و لشكريان نيز بى كفايتى او را در فرماندهى علت شكست مى دانستند.

شب كه شد به اتفاق اهل تاريخ و حديث پيغمبر خدا با مختصر اختلافى كه در نقل حديث است فرمود :

"لا عطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله لا يرجع حتى يفتح الله على يديه كرارا غير فرار".

[فردا پرچم را به دست مردى مى دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند و باز نگردد تا آن گاه كه خداوند قلعه را به دست او بگشايد،آن حمله افكنى كه فرار نكند!]

چون روز بعد شد بزرگان را اصحاب پيغمبر زودتر از هر روز در خيمه آن حضرت جمع شدند و همگى انتظار داشتند اين افتخار نصيب آنها گردد و اوصافى كه پيغمبر خدا فرموده بود بر آنها منطبق شود و به همين خاطر وقتى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جاى خود نشست و نگاهى به آنها انداخت هر يك گردن مى كشيدند كه پيغمبر آنها را ببيند شايد پرچم را به او بسپارد.

و از عمر نقل شده كه گويد:من هيچ روز فرماندهى جنگ را به اندازه آن روز دوست نداشتم

و چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نظر افكند و على را در ميان اصحاب نديد فرمود:على كجاست؟

گفتند:به چشم درد سختى مبتلا شده كه پيش پاى خود را نمى بيند.

پيغمبر فرمود:او را نزد من آريد.

و چون علىعليه‌السلام را به نزد آن حضرت آوردند پيغمبر خدا قدرى از آب دهان خود به ديدگان او ماليد و دست بر چشمان او كشيد كه چشمش باز شد و پرچم جنگ را به دست او داد و او را به سوى قلعه يهوديان فرستاد و اين جمله از دعا را نيز بدرقه راه او كرده گفت:

"اللهم قه الحر و البرد".

[خدايا او را از گرما و سرما حفظ كن.(٢) ]

علىعليه‌السلام عرض كرد:يا رسول الله تا چه مقدار با آنها بجنگم؟فرمود:تا وقتى كه مسلمان شوند و شهادتين را بگويند،كه آن وقت ديگر جان و مالشان محترم است.

علىعليه‌السلام به پاى قلعه آمد و يهوديان به رسم هر روز با سابقه اى از فرار كردن مسلمانان در روزهاى پيش داشتند بيرون ريختند و به نقل بسيارى از اهل تاريخ در همينجا بود كه مرحب پهلوان نامى يهود غرق در اسلحه به ميدان آمد و رجز خوانده مبارز طلبيد و گفت:

قد علمت خيبر انى مرحب

شاكى السلاح بطل مجرب

..اذ الحروب اقبلت ملتهب(٣)

علىعليه‌السلام به جنگ او رفته و با اين رجز پاسخ او را داد و فرمود:

انا الذى سمتنى امى حيدرة كليث غابات شديد قسورة اكيلكم بالسيف كيل السندرة(٤)

و سپس با دو ضربت مرحب را به خاك انداخت و يهوديان ديگر كه چنان ديدند به قلعه گريختند و با سرعت در قلعه را بستند كه مسلمانان نتوانند وارد شوند،در اين وقت علىعليه‌السلام به پاى قلعه آمد و پنجه مبارك خود را به حلقه در انداخت و حركت سختى داده آن را از جاى خود كند و به صورت سپرى روى دست گرفت و سپس آن را به دور افكند و به دنبال آن مسلمانان وارد قلعه شده و آن را فتح كردند.(٥)

و به نقل ابن هشام هنگامى كه رسول خدا پرچم را به دست علىعليه‌السلام داد فرمود:اين پرچم را بگير و پيش برو تا خداوند قلعه را براى تو بگشايد.

و سپس از سلمة بن عمرو بن اكوع نقل كرده كه گفت:علىعليه‌السلام پرچم را به دست گرفت و با سرعت به سوى قلعه روان شد،و من نيز به دنبال او بودم،پس همچنان هروله كنان تا پاى قلعه بيامد و پرچم را در وسط سنگهايى كه پاى قلعه بود در زمين فرو برد.مردى از يهوديان از بالاى ديوار قلعه سر كشيد و گفت:تو كيستى؟

علىعليه‌السلام پاسخ داد:منم على بن ابيطالب.

آن مرد يهودى فرياد زد:سوگند بدانچه بر موسى نازل شد كه مغلوب شديد.

و از ابو رافع نقل كرده كه گفت:من در آن روز همراه على بودم و چون به در قلعه رسيد يهوديان بيرون آمده و با او به جنگ پرداختند،پس مردى از يهود ضربتى به دست علىعليه‌السلام زد كه سپر از دستش افتاد،در آن هنگام على را ديدم كه دست برد و در قلعه را از جاى كند و آن را به دست گرفت و سپر خويش قرار داد و تا پايان جنگ آن در دست او بود و پس از آنكه قلعه را فتح كرد آن در را به يك سو افكند،و در آن هنگام من و هفت نفر ديگر كه روى هم هشت نفر شديم پيش رفته و هر چه خواستيم آن در را از جا حركت دهيم نتوانستيم.و به نقل ابن حجر عسقلانى در اصابه و قاضى دحلان در سيرة النبويه و ديگران از عالمان اهل سنت پس از پايان جنگ چهل نفر كمك كردند تا توانستند آن در را به جاى خود بازگردانند،و قاضى عضد الدين ايجى در شرح مواقف و چند تن ديگر از محدثين آنها از علىعليه‌السلام با مختصر اختلافى نقل كرده اند كه فرمود:

"و الله ما قلعت باب خيبر بقوة جسمانية بل بقوة رحمانية".

[به خدا سوگند در قلعه خيبر را به نيروى جسمانى از جاى نكندم بلكه با نيروى رحمانى و الهى آن را كندم.(٦) ]

تسليم يهود خيبر

با فتح قلعه قموص و ناعم و كشته شدن چند تن از سران و پهلوانانشان و اسيران و غنايمى كه از اين قلعه ها به دست مسلمانان افتاد يهوديان از پيروزى خود نوميد شده و حالت يأس برايشان مستولى شد و با اين كه هنوز قلعه هاى كتيبه و وطيح و سلالم فتح نشده بود به فكر مصالحه افتادند تا جانشان سالم بماند،و از اين رو امية بن أبى الحقيق كه از سران ايشان بود براى قرارداد صلح نزد پيغمبر آمد و قرار شد مانند يهودان بنى قينقاع اموال خود را به جاى گذارند و هر كه مى خواهد برود به مقدار بار يك مركب از اثاثيه و لوازم بتواند همراه ببرد،رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم موافقت فرمود.پس از تنظيم قرارداد به آن حضرت عرض كردند :اگر اجازه دهيد ما در همين سرزمين بمانيم چون به كار زراعت در اين سرزمين آشناتر هستيم و طبق قراردادى در آمد و محصول آن را با صاحبان آن يعنى مسلمانانى كه زمينها به ايشان منتقل شده بود تقسيم كنيم.پيغمبر اسلام با اين تقاضاى آنها نيز موافقت فرمود به شرط آنكه هر وقت بخواهد بتواند آنها را از آنجا بيرون كند،و قرار شد محصول آن را هر ساله نصف كنند نصف آن را به مسلمانان بدهند و نصف ديگر را خودشان بردارند،و به اين قرارداد تا زمان عمر بن خطاب نيز عمل شد و عمر در زمان خلافت خود آنها را از آن سرزمين بيرون كرد.

مصالحه يهود فدك

هنگامى كه يهود خيبر تسليم شدند پيغمبر اسلام علىعليه‌السلام را به نزد يهوديان فدك فرستاد(٧) كه يا اسلام آورند و يا آماده جنگ باشند،و يهود مزبور كه از سرنوشت يهوديان خيبر مطلع شده بودند تاب جنگ در خود نديدند و از اين رو پيغام دادند كه با ما نيز همانند يهود خيبر رفتار كن و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پذيرفت و فدك بدون جنگ تسليم شد و از اين رو سرزمين فدك متعلق به خود آن حضرت گرديد و بر طبق روايات و مدارك بسيارى كه در دست هست آن حضرت فدك را به فاطمهعليها‌السلام بخشيد و يكى دو سال نيز كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زنده بود كارهاى آن به دست فاطمهعليها‌السلام انجام مى شد و محصول آن را به خانه فاطمهعليها‌السلام مى آوردند،ولى پس از رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابو بكر مدعى شد كه فدك ملك شخصى پيغمبر نبوده و او نيز پس از خود چيزى را به ارث نمى گذارد و هر چه متعلق به آن حضرت بود،مال همه مسلمانان است و چون فاطمهعليه‌السلام فرمود:پدرم او را در زمان حيات خود به من بخشيده از او شاهد طلب كرد و به دنبال آن ماجراهاى جانگدازى پيش آمد كه منجر به شهادت فاطمهعليها‌السلام گرديد.تعجب اينجاست كه خليفه دوم كه از ماجراى فدك با خبر بود با كمال احتياطى كه به گفته اهل سنت در امور مالى مسلمانان داشت و شدت عملى كه براى ضبط آن به خرج مى داد بر خلاف گفته ابو بكر آن را به بنى هاشم برگرداند به شرحى كه در كتابهاى تاريخى موجود است،و پس از وى بنى اميه دوباره آن را از بنى هاشم پس گرفتند و چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد براى بار دوم آن را به فرزندان علىعليه‌السلام بازگرداند و همچنين در طول تاريخ اسلام چند بار به صاحبان اصلى آن داده شده و دوباره به زور از آنها گرفتند.

صفيه دختر حيى بن اخطب

در ميان زنانى كه اسير شدند يكى هم صفيه دختر حيى بن اخطب بود كه پدرش در جنگ بنى قريظه به قتل رسيد و شوهرش كنانة بن ربيع هم در اين جنگ كشته شد و چون او را به همراه چند اسير ديگر به نزد پيغمبر آوردند آن حضرت او را آزاد كرد و سپس به ازدواج خويش در آورد و جزء همسران خويش قرار داد و با اين كار شخصيت يك زن بزرگ زاده را كه پدر و شوهرش هر دو كشته شده بودند حفظ كرد و از آينده ذلت بارى او را نجات داد،و ضمنا به وسيله اين ازدواج با بنى اسرائيل و يهوديان وصلتى كرده و ارتباطى برقرار نمود كه خود در پيشرفت اسلام و تحكيم مبانى آن بسيار مؤثر بود و ثالثا با اين عمل درسى هم به مسلمانان داد كه زنان اسير را آزاد كرده و با احترام همچون زنان آزاده آنها را به عقد در آورند.

داستان گوشت مسموم گوسفند

مورخين نوشته اند:پس از آنكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از كار صلح و تقسيم غنايم خيبر فارغ شد زنى از يهوديان كه زن سلام بن مشكم و دختر حارث بن ابى زينب بود گوسفندى را كشته و بريان كرد و آن را با زهر مسموم نموده به عنوان هديه براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مسلمانان آورد و چون شنيده بود كه پيغمبر اسلام كتف گوسفند را بيش از جاهاى ديگر دوست مى دارد زهر بيشترى در كتف ريخته بود.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مسلمانان دست دراز كرده و پيغمبر و بشر بن براء بن معرور پيش از ديگران لقمه اى از آن در دهان گذاردند،بشر بن براء بن معرور لقمه خود را از گلو فرو داد ولى پيغمبر آن را از دهان بيرون انداخته فرمود:استخوان اين گوشت به من خبر داد كه زهر آلود است از اين رو مسلمانان ديگر از آن نخوردند،ولى بشر كه لقمه اى از آن خورده بود مسموم شد و در اثر همان زهر از دنيا رفت و چون آن زن را طلبيدند و جريان را از او پرسيدند صريحا اعتراف كرد كه آن را مسموم ساخته است.رسول خدا از او پرسيد:براى چه اين كار را كردى؟گفت:تو خود مى دانى با قوم و قبيله من چه كردى،از اين رو من اين كار را كردم و با خود گفتم:اگر اين مرد پادشاه است و قصد كشورگشايى دارد كه بدين وسيله از دستش آسوده خواهيم شد و اگر پيغمبر است كه از مسموم بودن آن با خبر خواهد شد!رسول خدا از آن زن درگذشت.و در روايات بسيارى است كه در هنگام رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به خواهر بشر بن براء كه به عيادت آن حضرت آمده بود فرمود:

هم اكنون اثر آن لقمه مسمومى را كه با برادرت بشر در خيبر خورديم در رگ حيات خود احساس كردم و دانستم كه همان موجب قطع زندگى من گرديد.

و از اين رو بسيارى را عقيده بر آن است كه پيغمبر اسلام شهيد از دنيا رفت و گذشته از تمام فضايل و افتخاراتى كه داشت به درجه شهادت نيز نايل آمد.

مراجعت از خيبر

چنانكه گفتيم:جنگ خيبر تا روزى كه منجر به تسليم يهوديان گرديد متجاوز از بيست روز طول كشيد و در اين جنگ جمع زيادى از مسلمانان زخمى شدند و به نقل ابن هشام بيست نفر از آنها نيز به شهادت رسيدند كه چهار تن آنها از مهاجرين و بقيه از انصار مدينه بودند.

از يهوديان نيز عده زيادى كشته شدند كه از آن جمله سلام بن مشكم،حارث بن أبى زينب،مرحب و چند تن ديگر از بزرگان ايشان بود.

و در مراجعت سر راه خود به وادى القرى آمد و در آنجا نيز گروهى از يهوديان سكونت داشتند و در آغاز به جنگ مسلمانان آمدند ولى بزودى مغلوب شدند و پس از چند روز محاصره تسليم شدند و پيغمبر خدا به مدينه بازگشت.

مراجعت جعفر بن ابيطالب از حبشه

پيغمبر اسلام هنوز در خيبر بود يا در راه بازگشت به مدينه بود كه خبر بازگشت جعفر را از حبشه بدو دادند و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به قدرى از بازگشت او خورسند شد كه فرمود:

"ما أدرى بأيهما أسر بفتح خيبر أم بقدوم جعفر"!

[نمى دانم كدام يك از اين دو خبر براى من خورسند كننده تر بود:خبر فتح خيبر يا خبر ورود جعفر!]

و چون به مدينه آمد جعفر بن ابيطالب به استقبال آن حضرت شتافت و رسول خدا پيش رفته او را در آغوش كشيد و ميان ديدگانش را بوسيد و بر طبق روايت كلينىرحمه‌الله و شيخ طوسى به او فرمود:

آيا عطيه اى به تو ندهم؟و بخششى به تو نكنم؟

جعفر عرض كرد:چرا يا رسول الله!

مردم گمان كردند پيغمبر اسلام مى خواهد طلا و نقره اى به او بدهد از اين رو همگى خيره شده گردن كشيدند و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نماز جعفر را به او تعليم فرمود ودر فضيلت و ثواب آن بدو گفت:

اگر بتوانى هر روز بخوان و گرنه دو روز يك مرتبه و گرنه هفته اى يكبار و گرنه ماه و سالى يك مرتبه اين نماز را بخوان كه خدا گناهانى كه در ما بين آن دو كرده اى مى آمرزد؟

در حديث ديگرى است كه فرمود:من چيزى را به تو ياد دادم كه اگر هر روز آن را انجام دهى از دنيا و آنچه در آن است براى تو بهتر است.(٨)

داستان رد شمس

از حوادث سال هفتم يكى هم داستان رد شمس و بازگشتن خورشيد است به دعاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه كازرونى و ديگران نقل كرده اند،و حافظ گنجى شافعى آن را در فتح خيبر و هنگام تقسيم غنايم ذكر كرده است.ما آن را از روى مشكل الآثار علامه طحاوى(به نقل احقاق الحق)براى شما نقل مى كنيم،كه او به سند خود از اسماء بنت عميس روايت كرده است كه روزى هنگام عصر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سرش را در دامان علىعليه‌السلام نهاد و حالت وحى بر آن حضرت عارض شد و طول كشيد تا غروب شد و على نماز عصر نخوانده بود اما به احترام پيغمبر نتوانست از جا برخيزد و چون پيغمبر برخواست به علىعليه‌السلام فرمود:آيا نماز عصر خوانده اى؟عرض كرد:نه.

پيغمبر دعا كرده گفت:

"اللهم ان عليا كان فى طاعتك و طاعة رسولك فاردد عليه الشمس"

[پروردگارا على(بنده تو)در راه اطاعت تو و فرمانبردارى رسول تو بوده پس خورشيد را براى او بازگردان.]اسماء گويد:در اين وقت خورشيد را ديدم كه بازگشت و ديوارها را دوباره آفتاب گرفت تا علىعليه‌السلام وضو گرفت و نمازش را خواند،آن گاه غروب كرد.(٩)

عمرة القضاء

پس از جنگ خيبر تا ماه ذى قعده كه پيغمبر خدا به قصد انجام عمره طبق قرارداد حديبيه حركت كرد اتفاق مهم ديگرى در مدينه نيفتاد جز چند مأموريت كوتاه مدت و سپاههاى كوچكى كه پيغمبر خدا براى سركوبى برخى از قبايل اطراف مدينه كه قصد تجاوز يا خيانتى داشتند فرستاد و خود با آنها نبود و در مدينه براى سر و صورت دادن به وضع مسلمانان توقف فرمود و از جمله حوادث،اسلام سه تن ازنامداران قريش يعنى خالد بن وليد عمرو بن عاص و عثمان بن طلحه بود كه در اين چند ماه اتفاق افتاد و به صف مسلمانان در مدينه پيوستند و برخى اسلام آنها را پس از"عمرة القضاء"ذكر كرده اند.

و چون ماه ذى قعده شد آماده حركت به سوى مكه و انجام عمره اى كه در اثر مخالفت قريش سال گذشته از او قضا شده بود گرديد،و با دو هزار نفر از مسلمانان بدان سو حركت كرد و طبق قراردادى كه با قريش داشت اسلحه اى جز شمشير غلاف شده همراه برنداشتند،ولى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم احتياط كار را كرده براى آنكه مبادا قريش پيمان شكنى كنند محمد بن مسلمه را با صد سوار از جلو فرستاد و دستور داد تا"مر الظهران"دره اى كه مشرف به شهر مكه است پيش برود و در آنجا توقف كند تا او و مسلمانان برسند.

پيغمبر به"ذى الحليفه"و مسجد شجره رسيد و لباس احرام پوشيده"لبيك"گفت،همه مسلمانانى كه همراه آن حضرت بودند لباسهاى احرام پوشيده با شور و هيجان و شوق بسيار با آن حضرت لبيك گفتند.

قريش طبق قرارداد حديبيه وقتى از حركت پيغمبر اسلام آگاه شدند شهر مكه را خالى كرده به كوهها رفتند،فقط عباس بن عبد المطلب و چند تن ديگر در كنار دار الندوه ايستادند تا صفوف مسلمانان را از نزديك مشاهده كنند.

قرشيان نيز روى تپه ها و كوههاى مجاور چادر زده بودند و بخوبى زايران خانه خدا و گروههاى منظم مسلمانان را مى ديدند.

پيغمبر اسلام با همراهان لبيك گويان با جامه هاى احرام در حالى كه شصت شتر براى قربانى همراه آورده بودند به اولين نقطه شهر مكه رسيدند،مهاجرينى كه سالها بود اين شهر مقدس و وطن مألوف خود را از ترس آزار و شكنجه قريش ترك كرده و آرزوى زيارت آن را داشتند اكنون از نزديك مى بينند و با كمال آسايش خاطر و شوكت و عظمت خاصى وارد اين شهر مى گردند.مسلمانان مدينه و انصار نيز كه مدتها بود آرزوى زيارت خانه كعبه و طواف و عمره را داشتند ولى به خاطر جنگ با قريش و ساير درگيريها نمى توانستند بدانجا بيايند،اكنون در ركاب رهبر بزرگوار و پيغمبرعالى قدر خويش توفيق چنين زيارت و طوافى با اين همه قدرت و أبهت نصيبشان شده،خود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز كه نسبت به اين شهر عشق مى ورزيد و به گفته خود آن حضرت كه به صورت خطاب به مكه فرموده بود:

اگر از ترس خويشاوندانم نبود هيچ جا را بر تو ترجيح نمى دادم!

بارى همه دلها مى تپيد و اشك شوق در بيشتر چشمها حلقه مى زد،رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حالى كه بر ناقه"قصوى"سوار بود بسرعت از سمت شمال وارد شهر گرديد،عبد الله بن رواحه مهار ناقه آن حضرت را به دست داشت و رجز مى خواند:

خلوا بنى الكفار عن سبيله

خلوا فكل الخير فى رسوله

يا رب انى مومن بقيله

اعرف حق الله فى قبوله(١٠)

مسلمانان به همراه رسول خدا به مسجد الحرام آمدند و طواف خانه كعبه را انجام دادند و سپس ما بين صفا و مروه سعى كرده آن گاه موى سر را كوتاه نموده و شتران را در نزديكى مروه قربانى كردند.

و بدين ترتيب سه روز در مكه بودند و در هنگام نماز به مسجد الحرام مى آمدند و نماز مى خواندند و مهاجرين در اين سه روز به خانه هاى خود رفته و در كوچه هاى شهر آزادانه رفت و آمد داشتند و قريش نيز از دور و نزديك شاهد اعمال و كردار آنان بودند و جمع زيادى از آنان وقتى در همين فاصله كوتاه آن صميميت و صفا را از مسلمانان ديدند و بر خلاف تبليغات سوء مشركين و دشمنان اسلام كه مى گفتند:مسلمانان براى خانه كعبه چندان احترامى قايل نيستند و افرادى جنگجو و كينه توز هستند،مشاهده كردند چگونه پيغمبر اسلام در تجليل و احترام كعبه مى كوشد و تا چه اندازه مهر و محبت و صفا و صميميت در ميان مسلمانان حكمفرماست در دل متمايل به اسلام گشته و پس از رفتن مسلمانان از شهر مكه به دين اسلام در آمدند و اين سفر سه روزه اثر عميق خود را در دلهاى مردم مكه به جاى گذارد و در فتح مكه وماجراهاى بعدى كمك بزرگى به پيشرفت اسلام و فتح شهر مكه و پيروزى در ساير جنگها و غزوات نمود

ازدواج با ميمونه

آخرين ازدواج پيغمبر ازدواج با ميمونه دختر حارث بن حزن و خواهر زن عباس بن عبد المطلب بود كه در همين سفر اتفاق افتاد،و به پيشنهاد عباس بن عبد المطلب عموى آن حضرت انجام شد و سبب اين ازدواج آن بود كه ميمونه اختيار ازدواج خود را به عباس واگذار كرده بود و عباس نيز با ورود پيغمبر به مكه علاقه ميمونه را به اين ازدواج درك كرد و بلكه مطابق گفته بسيارى از مفسرين ميمونه همان زنى است كه خود را به پيغمبر بخشيد و خدا در قرآن داستان او را نقل كرده و قبلا نيز دو شوهر كرده بود و چون زن با ايمانى بود و اين علاقه او به پيغمبر فقط منشأ ايمانى داشت پيغمبر اسلام به پاسخ اين محبت او را به ازدواج خويش در آورد و بخصوص كه ميمونه از نظر خانوادگى موقعيت خاصى داشت و اين ازدواج مى توانست ميان پيغمبر و قبايل بزرگ مكه و قريش را مرتبط سازد از اين رو با اين پيشنهاد موافقت فرمود.روز سوم توقف در مكه اين كار انجام شد ولى مراسم زفاف در خارج مكه در جايى به نام"سرف"صورت گرفت.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در نظر داشت به عنوان عروسى با آن زن،مهمانى ترتيب دهد و بزرگان قريش و خويشان ميمونه را دعوت نمايد و از نزديك با آنها گفتگو كند و به دشمنيها و اختلافات پايان دهد،ولى قريش حاضر به اين كار نشده و چون روز سوم شد سهيل بن عمرو با چند تن از قريش به عنوان نمايندگى از طرف آنها پيش پيغمبر آمده و گفتند:مهلت تو پايان يافت و ديگر در مكه نمان !

و چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آنها فرمود:چه ضرر دارد كه من در شهر شما عروسى كنم و وليمه و غذايى به شما بدهم؟گفتند:

"لا حاجة لنا فى طعامك فاخرج عنا"!

[ما را به غذا و ميهمانى تو احتياجى نيست هر چه زودتر از شهر ما خارج شو!]رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه چنان ديد طبق قرارداد حديبيه از مكه بيرون رفت و ابو رافع غلام خويش را در مكه گذارد تا ميمونه را با خود بياورد.

____________________________________________

پى نوشتها:

١.و برخى نيز اين داستان را در فتح قلعه ناعم ذكر كرده اند.و الله العالم.

٢.در احاديث بسيارى است كه از آن پس گاهى علىعليه‌السلام را در هواى سرد با جامه هاى نازك مى ديدند و بالعكس در هواى گرم با جامه هاى پشمين،و چون تعجب كردند كه چگونه سرما و گرما در وى اثر نمى كند و از او جهت را پرسيدند فرمود:از آن روز كه پيغمبر خدا آن دعا را در حق من كرد سرما و گرما در بدن من اثر نمى كند.

٣.يعنى خيبريان مى دانند كه منم مرحب كه اسلحه و افزار جنگم بران،و پهلوانى مجرب و آزموده هستم هنگامى كه جنگها شعله ور شود.

٤.منم كه مادرم مرا حيدره ناميده و چون شير بيشه اى هستم كه خشم و قهرش سخت است و با اين شمشير شما را همچون سندره مى سنجم(سندره نام پيمانه بزرگى است كه گنجايش زيادى دارد و كنايه از آن است كه كشتار زيادى از شما خواهم كرد).

٥.داستان كندن در قلعه خيبر را به وسيله على بن ابيطالب بخارى و مسلم و ابن هشام و طبرى و ديگر از محدثين و مورخين اهل سنت با مختصر اختلافى نقل كرده و شعراى عرب نيز مانند حسان بن ثابت و ديگران در اشعار خود به اجمال و تفصيل به نظم در آورده اند.

٦.احقاق الحق،ج ٨،ص .٣٨٣

٧.و بر طبق نقلى محيصة بن مسعود را مأمور اين كار كرد.

٨.نگارنده گويد پيش از اين،داستان هجرت به حبشه را در بخش چهارم به تفصيل ذكر كرديم و در آنجا اشاره شد كه آخرين دسته از مهاجرين كه از حبشه بازگشتند جعفر بن ابيطالب و همراهان او بودند كه جمعا شانزده تن بودند و از آن جمله ام حبيبه دختر ابو سفيان بود كه چون شوهرش عبيد الله بن جحش در حبشه به دين نصارى در آمد ام حبيبه از او جدا شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون از ماجرا مطلع شد او را به عقد خويش در آورد به شرحى كه قبلا گذشت.

٩.نگارنده گويد:داستان"رد شمس"را بيش از بيست نفر از بزرگان اهل سنت با اختلاف مختصرى از اسماء بنت عميس،ابو رافع،ام سلمه،جابر،ابو سعيد خدرى،ابو هريره و ديگر از صحابه نقل كرده اند كه براى اطلاع از متون آنها مى توانيد به جلد پنجم كتاب احقاق الحق،صص ٥٤٠ـ٥٢١ مراجعه كنيد و شايد براى برخى داستان مزبور مستبعد باشد اما بايد دانست كه داستان مزبور جنبه معجزه داشته و خدا بر هر چيز قادر و تواناست و با توجه و دقت در موضوع معجزه و قدرت الهى جاى هيچ گونه استبعادى باقى نخواهد ماند.

جالب اينجاست كه سبط بن جوزى،يكى از بزرگان عامه،به دنبال داستان حديث رد شمس داستان جالب ديگرى نقل كرد و مى گويد:

جمعى از مشايخ و بزرگان ما در عراق نقل كرده اند كه هنگام عصرى بود كه ابو منصور مظفر بن اردشير عبادى واعظ در محله ناجيه بر فراز منبر نشسته بود و مشغول ذكر فضايل اهل بيت و نقل داستان رد شمس بود و با بيان شيوا و سحرآميز خود دلها را به خود جذب كرده بود كه ناگاه ابر سياه و غليظى قسمت مغرب را پوشاند و خورشيد را از نظرها پنهان كرد و چندان طول كشيد و هوا تاريك شد كه مردم گمان كردند خورشيد غروب كرده،در اين وقت ابو منصور واعظ روى منبر ايستاد و با دست خود به سوى خورشيد اشاره كرد و گفت:

لا تغربى يا شمس حتى ينتهى

مدحى لآل المصطفى و لنجله

و اثنى عنانك ان اردت ثنائهم

أنسيت ان كان الوقوف لاجله

ان كان للمولى وقوفك فليكن

هذا الوقوف لخيله و لرجله

[اى خورشيد غروب نكن تا مدح من درباره اهل بيت پيغمبر و فرزندان او پايان يابد،و عنان خود باز گردان اگر بيان ثناى آنها را خواهى؟آيا فراموش كرده اى توقف خود را براى پيغمبر؟اگر براى مولى توقف كردى و ايستادى براى پيروان و نزديكان او نيز بايد بايستى.]راويان مزبور گفته اند:در اين وقت ناگهان ديدند ابرها به يكسو رفت و خورشيد بيرون آمد.

و ابن حجر عسقلانىـبا شدت تعصبى كه داردـداستان رد شمس را در كتاب الصواعق المحرقه، (چاپ قاهره)،ص ١٢٦،ذكر كرده و آن را از كرامات علىعليه‌السلام دانسته و به دنبال آن داستان ابو منصور واعظ را نيز از تذكرة الخواص نقل نموده است.

و از روايات زيادى كه در كتابهاى شيعه و سنى در اين باره وارد شده معلوم مى شود كه داستان مزبور چند بار اتفاق افتاده و براى تحقيق بيشتر لازم است به كتاب كفاية الموحدين،ج ٢ صص ٤١٣ـ٤١١ نيز رجوع كنيد.

١٠.اى كافرزادگان راه خدا را(براى پيغمبر و فرستاده او)باز كنيد،راه دهيد كه هر چه خير است در نزد پيغمبر خداست.پروردگارا من به گفتارش ايمان دارم،و حق خدا را در پذيرفتن گفتار او مى دانم.

سال هشتم هجرت

سريه عمرو بن كعب و حارث بن عمير

پس از اينكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از عمرة القضاء مراجعت فرمود چند ماه در مدينه توقف كرد و در اين مدت بيشتر توجه آن حضرت به سوى شمال عربستان و بسط و توسعه اسلام در آن نواحى معطوف بود،زيرا از سمت جنوب با قرارداد صلح حديبيه خيالش تا حدودى آسوده شده بود و از آن سو بخوبى مى دانست كه با گذشت يكى دو سال خود به خود مردم مكه مسلمان خواهند شد و مقدمات فتح مكه فراهم مى شود،اما قسمت شمال عربستان كه تحت نفوذ دو قدرت بزرگ آن زمان يعنى ايران و روم بود محيط مساعدى براى تبليغ اسلام به شمار مى رفت بخصوص قسمت غربى آن كه تحت نفوذ دولت روم و دين مسيح بود آمادگى بيشترى براى پذيرش اسلام داشتند.

از اين رو فكر رسول خدا بدان سو معطوف گرديد و گروهى را به سركردگى عمرو بن كعب غفارى براى تبليغ اسلام به ناحيه شام به جايى به نام"ذات الطلح"فرستاد ولى مردم آن ناحيه دعوت آنها را نپذيرفته و در صدد قتل آنانـكه جمعا پانزده نفر بودند بر آمدند و بجز عمرو بن كعب همگى به قتل رسيدند و عمرو بن كعب نيز با زحمتى توانست خود را از معركه نجات دهد و جان سالم به در برد.

به دنبال آن نيز پيغمبر اسلام حارث بن عمير را با گروهى به سوى شرحبيل بن غسان كه فرماندار شهر بصرى(١) از طرف امپراتور روم بود،فرستاد و نامه اى هم به منظور دعوت به اسلام بدو نوشت ولى شرحبيل حارث را با همراهان وى به قتل رسانيد.

اين دو ماجرا سبب اندوه پيغمبر و خشم مسلمانان مدينه و آمادگى آنها براى جنگ با امپراتور روم گرديد و در ماه جمادى الاولى سال هشتم هجرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم لشكر مجهزى را به جنگ روميان به موته كه سرحد شام بود فرستاد.

يهود و آغاز دشمنى با اسلام

يهود كه شاهد اوج و ترقى روزافزون پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اسلام در مدينه شدند، كمر به دشمنى با آن حضرت بستند و به حسدورزى و كينه توزى پرداختند. البته عده اى از سران و مردان اوس و خزرج نيز كه هنوز بر شرك و بت پرستى خود باقى مانده بودند و از ترس جان تظاهر به مسلمانى مى كردند با آنها همداستان شدند.

احبار يهود براى آن كه پيشواى آيين جديد را با شكست روبرو سازند و شوكت آن حضرت را درهم شكنند و رونقش را به كساد مبدّل سازند، پيوسته نيرنگ به كار مى بردند و حق را با باطل مى آميختند تا شايد به مراد خود برسند. نام عده اى از اينان به روايت مورخان چنين است: حُيىّ بن اخطب، سلام بن مشكم، كنانة بن ربيع، سلام بن ابى الحقيق، كعب بن اشرف، عبدالله بن صورى الاعور كه گفته اند در حجاز كسى از او به تورات داناتر نبود، رفاعة بن قيس، رافع بن ابى رافع، عبدالله بن سلام و

درباره عبدالله بن سلام نوشته اند كه وى دانشمندى بخرد بود و با كارشكنى هاى همكيشان خود عليه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مخالفت مى كرد. وى گويد: وقتى نام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را شنيدم و اوصافش را دريافتم و اسم و زمانش را كه انتظار آن را مى كشيدم دانستم، بسيار خوشحال و شادمان بودم تا اين كه پيغمبر به مدينه آمد. وقتى آن حضرت در قبا منزل گرفت، مردى خبر او را به ما رساند و من در آن هنگام بالاى درخت خرمايم بودم و عمه ام پايين درخت نشسته بود. همينكه آن مرد خبر ورود پيامبر را گفت تكبير گفتم. و چون عمه ام با شگفتى بر من اعتراض كرد، گفتم: او برادر موسى بن عمران و همكيش اوست. و عمه ام پرسيد: اين همان پيامبرى است كه به ما خبر داده اند در آخرالزمان مى آيد؟ گفتم: آرى. آنگاه عمه ام نيز ايمان آورد.

وى در ادامه همين حديث گويد: سپس خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيدم و به آيين اسلام گرويدم و دوباره نزد خاندانم بازگشته آنها را به اسلام خواندم. اما مسلمانى خود را از يهود مخفى كردم.

سپس نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله بازگشتم و عرض كردم: من مايلم كه شما مرا در يكى از اطاقهاى منزلت جا دهى و از چشم يهود نهانم بدارى و سپس از آنها جوياى من شوى و ببينى درباره من چه مى گويند، چون اگر آنها از مسلمانى من آگاهى يابند، زبان به عيب من مى گشايند.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيشنهاد مرا پذيرفت. يهود خدمت آن حضرت آمدند و با وى در گفتگو شده از او سؤالاتى پرسيدند. سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آنها پرسيد: ابن سلام در ميان شما چگونه مردى است؟ گفتند: او سيّد و سرور ما و علاّمه و داناى ماست.

من با شنيدن قضاوت آنها برون آمده گفتم: پس از خدا پروا كنيد و آنچه را كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده بپذيريد به خدا سوگند شما نيك مى دانيد كه او رسول خداست و در تورات نام و صفت او را مكتوب ديده ايد. و بدانيد كه من به رسالت او گواهى مى دهم و بدو ايمان مى آورم و او را تصديق مى كنم.

يهوديان كه متحير مانده بودند، گفتند: تو دروغ مى گويى، و زبان به طعن من گشادند.

از اين پس مسلمانى خود و خانواده ام را عيان كردم و عمه ام نيز اسلام آورد.

ديگر از همين يهوديان دانشمند كه مشرّف به آيين اسلام شدند «مُخيريق» بوده است. مردى دانا و توانگر. وى تا روز جنگ اُحد همچنان به كيش يهود بود. اما در جنگ اُحد خود را به اردوگاه مسلمين رساند و در آن جنگ به شهادت رسيد. نكته اين كه جنگ اُحد در روز شنبه واقع گرديد. اما مخيريق با بى اعتنايى به اين كه شنبه در دين يهود چه جايگاهى دارد، خطاب به يهود گفت: اى يهوديان! شما بخوبى مى دانيد كه وظيفه داريد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را يارى كنيد. آنگاه خود سلاحش را برگرفت و آنقدر جنگيد تا شهيد شد.

تنى چند از يهوديان نيز به اسلام گرويدند، حال آن كه در دل هنوز بر كيش خود بودند. اينان عبارت بودند از: سعد بن حنيف، نعمان بن اوفى، عثمان بن اوفى و زيد بن لُصَيْت.

عده اى ديگر از آنها نيز بى آن كه ذرّه اى به آيين پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تمايل نشان دهند، متعصبانه به كينه توزى و دشمنى با آن حضرت پرداختند كه عبارتند از: ابوياسر بن اخطب، حُيَىّ بن اخطب؛ دو تن از كسانى كه در عداوت با آن حضرت گوى سبقت را از همگنان خود ربوده بودند.

اين در حالى است كه پيش از مبعث، يهوديان با اوس و خزرج كه گفتگو مى كردند، خبر از بعثت پيامبرى عرب مى دادند و به آن مباهات مى كردند. معاذ بن جبل در همين خصوص به آنها مى گويد: از خدا پروا كنيد و مسلمان شويد. شما پيش از آن كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث شود و ما مشرك بوديم، خبر از بعثت او مى داديد و اوصافش را براى ما باز مى گفتيد. اما يهوديان كه در تعلّل و تسويف، يدى طولا و زبانى دراز داشتند، مى گفتند: او چيزى را كه ما مى شناسيم نياورده و او كسى نيست كه ما اوصافش را براى شما مى گفتيم.

مباحثات و مناظرات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با اصحاب اديان و ارباب مذاهب آسمانى نيز، از جمله حوادثى بود كه با توجه به فضاى آزاد مدينه به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امكان مى داد تا پيام دعوت خويش را به آنها ابلاغ كند. گاه يهوديان و مسيحيان در مناظره تاب نمى آوردند و متشبّث به راههاى ديگر مى شدند.

از جمله آورده اند كه هيأتى شصت نفره از مسيحيان نجران كه چهارده تن از سرانشان نيز در آن حضور داشتند به مدينه آمدند تا با حضرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مناظره كنند. آنها وارد مسجد پيامبر شدند رسول خدا در آن هنگام مشغول خواندن نماز عصر بود. مسيحيان را نيز وقت نيايش فرا رسيد لذا برخاسته به سمت مشرق رو كردند تا نماز بگزارند.

رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مسلمانان فرمود كه اجازه دهند تا مسيحيان نماز بخوانند. پس از خواندن نماز آنها به مناظره و مجادله درباره مسيح و مادرش پرداختند. داستان گفتگوهاى آنها در سوره آل عمراه نازل شده است. آنها كه حرفهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله را انكار مى كردند به پيشنهاد پيغمبر دعوت به مُباهله شدند. در قرآن چنين آمده است:

( تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ )

اما مسيحيان كه ثابت قدمى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در اين دعوت ديدند و خود را شكست خورده مى يافتند از مُباهله سرباز زدند و به آن حضرت عرضه داشتند كه يكى از ياران خود را به عنوان حَكَم براى آنها روانه كند تا اموالشان را با صلاحديد او براى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بفرستند. پيامبر نيز ابوعبيده را بدين مهم روانه داشت.

اين صحنه شكوهمند در تاريخ اسلام به عنوان «روز مباهله» ناميده شده است. ناگفته نماند كه مطابق نقل بسيارى از تواريخ و همچنين نويسندگان شيعه، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ميان فرزندان حسن و حسينعليهما‌السلام و از زنان، فاطمه دخترش و على را نيز به عنوان «نَفْس» نامزد اين حركت بزرگ كرد و نجرانيان با شناسايى آنها دچار هراسى بزرگ شده از مباهله منصرف گشتند.

علاوه بر مناظراتى كه به آنها اشارت رفت، مخالفان از راههاى ديگرى نيز وارد مى شدند تا مگر در كار گسترش و رواج اسلام خلل وارد كنند. به عنوان مثال «شاس بن قيس» سالخورده اى كه بر كفر خود همچنان پا بر جا مانده بود و به مسلمانان بسيار حسد می ورزيد، روزى بر عده اى از مردان اوسى و خزرج گذشت كه در كنار هم و در فضايى دوستانه نشسته و گرم گفتگو بودند. اين اُلفت و دوستى آتش غضب را در نهاد شاس شعله ور ساخت و وى را ياد درگيريها و اختلافات اين دو قبيله در ايام جاهليت انداخت.

لذا جوانى يهودى را دستور داد تا در جمع مردان اوس و خزرج بنشيند و خاطرات جنگ «بعاث» (جنگى كه دوران جاهليت ميان اوس و خزرج اتفاق افتاده و به پيروزى اوس انجاميده بود و سران هر قبيله در آنها كشته شده بودند) را براى آنها تجديد كند. جوان اشعار و رجزهايى را كه پهلوانان در آن جنگ خوانده بودند، خواند و مردان اوس و خزرج را به تحريك عليه يكديگر واداشت.

عاقبت آنها رودر روى هم ايستادند و زبان به منازعت و مُفاخرت گشودند و نهايتاً خواستار سلاح شدند تا به روى هم شمشير بكشند. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه از اين فتنه آگاهى يافته بود، شتابان به سوى ياران خويش رفت و با بيان معجزنشانِ خود، مسلمين را مورد خطاب قرار داد و فرمود: مسلمانان! خدا را در نظر داشته باشيد، آيا پس از آن كه خداوند شما را به اسلام هدايت كرد و بر شما اكرام فرمود و بر روى جاهليت خط بطلان كشيد و از كفر نجاتتان بخشيد و قلبهاتان را به هم پيوست و در حالى كه هنوز من در ميان شما زنده هستم، هنوز به خاطر مسأله اى كه در جاهليت رخ داده اينگونه به جان هم مى افتيد؟!

با شنيدن اين بيانات همگان دريافتند كه از شيطان فريب خورده و در دام حيله دشمنان گرفتار شده اند. لذا گريستند و روى يكديگر را بوسيدند و از آنچه گذشته بود از يكديگر عذر خواستند.

صفحات كُتُب سِيَر و تراجم مشحون از اين قبيل مناظرات و فتنه اندازيها از سوى يهود است كه بطور اختصار، به پاره اى از آنها، كه مهم تر بودند، اشارت رفت. حال كه سخن به اينجا رسيد بى مناسبت نيست تا درباره يكى از سرشناسان مدينه كه در امر دعوت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از هيچ كارشكنى دريغ نورزيدند، توضيحاتى داده شود.

عبدالله بن ابى بن سلول، سَروَر مدنيان بود و همه به او احترام مى گذاشتند. اوس و خزرج در حل اختلافات خود به او رجوع مى كردند و حُكم وى پذيرفته همه بود. اما با ورود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه رونق بازار عبدالله، به كساد گراييد. پيش از اين قرار بود وى را به سمت فرمانروايى بر مدينه منصوب بدارند اما حالا ورق برگشته بود. عبدالله كه گرايش روزافزون مدنيان را به اسلام مى ديد خود نيز على رغم ميل درونى اش، منافقانه، اسلام آورد اما در سينه، كينه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله و اسلام را مى پرورد.

اين عبدالله، بارها در جنگ و صلح و هر جا كه امكان مى يافت ولو با رواج دادن شايعات و مطالب بى اساس، سعى مى كرد بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله و اسلام ضربه وارد كند اما هر بار تلاش او ناكام مى ماند و در نهايت كار، با سرافكندگى دنيا را وداع گفت.

تغيير قبله

بنابر نقل ابن هشام هيجده ماه از هجرت مبارك رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه مى گذشت كه قبله مسلمين تغيير پيدا كرد. پيش از اين مسلمانان به سوى بيت المقدس نماز مى گزاردند اما از اين پس فرمان يافتند كه به سوى كعبه و بيت الحرام به نماز ايستند.

گفته اند چون قبله مسلمانان از بيت المقدس به كعبه تغيير يافت، يهود كه احساس مى كردند برگ برنده اى را از دست داده اند، نزد آن حضرت آمدند و علت تغيير قبله را جويا شدند و پرسيدند: تو كه مى گفتى بر كيش ابراهيم هستى، از چه رو قبله ات را عوض كرده اى؟ اگر دوباره به سوى بيت المقدس نماز بگزارى ما نيز از تو پيروى و تو را تصديق مى كنيم. داستان اين سؤال و پرسش در قرآن كريم در سوره بقره چنين آمده است:

( سَيَقُولُ السُّفَهَاءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلَّاهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كَانُوا عَلَيْهَا قُل لِّلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ )

تغيير قبله، در واقع يكى از مهم ترين حوادث تاريخ اسلام در مدينه قلمداد مى شود.

فرستادن سفراى اسلام به دربار پادشاهان

در ذى حجّه سال ششم هجرى، هنگامى كه ريشه نهال اسلام، در زمين مدينه استحكام مى گرفت و بر شاخ و برگ مبارك اين درخت روز بروز اضافه مى شد و ميوه هاى شيرين آن يكى پس از ديگرى كام پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحاب بزرگوارش را حلاوت مى بخشيد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درصدد برآمد تا با ارسال سفيران خود به دربار شاهان و فرمانروايان كشورهاى همجوار آنان را به دين خود بخواند و در جهت جهانى كردن پيام آيين خويش گامى بزرگ بردارد. چنانكه نوشته اند پيامبر پس از صلح حديبيه اقدام به نامه نگارى و ارسال سفراى خود نمود.

پادشاهان و فرمانروايان، هر يك به گونه اى با نامه و نمايندگان حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برخورد كردند. فى المثل مقوقس فرمانرواى اسكندريه، حاطب بن ابى بلتعه، نماينده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و كسانى را كه همراه وى بودند، بسيار گرامى داشت و به نامه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاسخ مؤدّبانه و گرم نوشت و كنيزى به نام جاريه را براى پيشكش به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با آنها همراه ساخت كه بعداً پيامبر با او ازدواج كرد.

همچنين پيامبر دحيه كلبى را به سوى هرقل فرمانرواى روم فرستاد. قيصر روم به گرمى از سفير آن حضرت استقبال كرد و به او صله بخشيد و جامه هاى گرانبها در بَرِ او كرد.

عبدالله بن حذافه سهمى را نيز به دربار خسرو پرويز شاه ايران روانه فرمود. ليكن خسرو با گستاخى تمام نامه مبارك پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را پاره كرد و گفت: او كه بنده من است چنين نامه اى به من مى نگارد! رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون از جسارت خسرو آگاه شد بر او نفرين كرد كه حكومتش منقرض گردد. خسرو پرويز نيز به باذان والى خود بر يمن نامه اى نوشت تا دو نفر را روانه حجاز سازد تا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دستگير كنند و پيش او بياورند! باذان پيرو دستور خسرو پرويز دو نفر را به مدينه فرستاد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از طريق وحى به آن دو آگهى داد كه شيرويه پسر خسرو، پدر را از تخت به زير كشانده و به قتل رسانده است. اين حادثه در دهم جمادى الاولى سال هفتم هجرى برابر با سال ٦٢٩ م. اتفاق افتاد.

همچنين سليط بن عمرو عامرى را به سوى هوذة الحنفى صاحب يمامه فرستاد و بنا به قولى شجاع بن وهب اسدى را به سوى حارث بن ابى شمر الغسانى شاه دمشق روانه فرمود و العلامين الحضرمين را به سوى منذر حاكم بحرين گسيل داشت. و عمرو بن عاص را به سوى فرمانروايان عمان فرستاد و حارث بن عمير را به سوى دست نشانده هرقل بر بُصرى روانه كرد. همچنين آن حضرت نمايندگانى به سوى حاكمان يمن و برخى نقاط ديگر فرستاد. نجاشى و مسيلمه كذّاب نيز از كسانى بودند كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سوى آنها هم نمايندگانى فرستاد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نجاشى، فرمانرواى حبشه و مردمش را به اسلام دعوت كرد و از آنها خواست كه مهمانانش را گرامى بدارند.

نامه هايى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به فرمانروايان كشورها و بلاد مختلف نگاشته هر كدام ويژگيهاى خاصى دارند از ميان اين نامه ها بى مناسبت نمى بيند تا نامه رسول گرامى اسلام را به خسرو پرويز نقل كند. آن حضرت چنين نگاشته است:

بسم الله الرحمن الرحيم. از محمد فرستاده خدا به كسرى بزرگ ايران. درود بر آن كه پيرو هدايت گرديد و به خدا و فرستاده اش گرويد. من تو را به دين خداى - عز و جل - فرا مى خوانم.

من فرستاده خدا به سوى تمام جهانيانم تا آن را كه زنده است بيم دهم و حجت را بر كافران تمام گردانم. اسلام بياور تا در امان بمانى و اگر به دعوت من پشت كنى، گناه مجوس بر گردن تو است.

ابلاغ سوره برائت در سال نهم هجرى

در سال نهم هجرى، پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابوبكر را به عنوان اميرالحاج بر مسلمين تعيين فرمود تا مراسم حج را بجا آورد. اين حج در حالى انجام مى گرفت كه مشركان هم مى توانستند آزادانه حج را مطابق آيين خود بجا آورند.

ابوبكر به همراه ٣٠٠ نفر از مسلمانان راهى سفر حج گرديد. در همين اثنا سوره برائت نازل گرديد كه با صراحت به نقض پيمان ميان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مشركان فرمان داده بود. تا قبل از اين طرفين پيمان بسته بودند كه هيچ كس را از زيارت كعبه بازندارند و در ماه حرام ذى حجّه باعث ترس كسى نشوند. علاوه بر اين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با برخى قبائل عرب پيمانهاى موقتى نيز بسته بود كه با نزول سوره برائت، آن پيمانها تماماً نقض مى گشت.

چون سوره برائت نازل شد، به آن حضرت عرضه داشتند: كاش اين سوره را به ابوبكر مى رساندى تا بر مردم در حج ابلاغ كند؟ اما آن حضرت پاسخ داد: اين سوره را فقط بايد كسى از اهل بيت خودم به مردم ابلاغ نمايد. آنگاه على بن ابوطالبعليه‌السلام را فرا خواند و به او فرمود: اين سوره را بگير و در «يوم النحر» هنگامى كه همگان در منا گرد مى آيند بر آنها بخوان. از اين پس بايد همه بدانند كه هيچ كافرى به بهشت داخل نگردد و بعد از امسال هيچ مشركى نمى تواند براى گزاردن حج به مكه بيايد و كسى نبايد برهنه طواف كند و هر كه را با پيامبر عهد و پيمانى است آن پيمان تا مدت قرارداد شده، به قوّت خود باقى است.

علىعليه‌السلام متعاقب فرمان پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر غضباء، شتر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوار شد و خود را در راه به ابوبكر رساند. ابوبكر با ديدن علىعليه‌السلام پرسيد: تو اميرى يا مأمور؟ على فرمود: مأمورم. در مكه ابوبكر با مسلمين حج بجا آورد و چون «يوم النحر» فرا رسيد، علىعليه‌السلام به پا خاست و فرمانهاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بر مردم ابلاغ كرد و مطابق فرموده خدا، چهار ماه به مشركان مُهلت داد تا خود را به مأمن و بلاد خويش رسانند و تأكيد كرد كسانى كه با پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عهد و پيمانى دارند آن عهد و پيمان تا مدت تعيين شده بقوّت خود باقى است.

از آن سال به بعد ديگر نه مشركى به حج آمد و نه كسى برهنه به طواف كعبه رفت.

گِرَوشى عمومى به اسلام

از اين پس، مردم و قبائل عرب به مسلمانى گردن نهادند و هر قبيله گاه جمعى و گاه با اعزام نمايندگان خود به پيشگاه رسول خاتمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دين اسلام را مى پذيرفتند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز با اختصاص دادن جا و مكان به آنها و پذيرايى از هيأتها مى كوشيد تا اصول آيين اسلام را بر آنها عرضه بدارد و آنها را از صميم دل به دين اسلام علاقه مند و پاى بند كند.

گاه بزرگان و سران اين هيأتها با حضرت به بحث و مناظره مى پرداختند و حضرت با صبر و حوصله و بردبارىِ مثال زدنىِ خويش به پرسشهاى آنها پاسخ مى گفت و جسارتهاى آنها را تحمل مى كرد و به ارشاد آنها مى پرداخت.

برخى كه از قريحه شاعرى نيز برخوردار بودند، به مناسبت حال اشعار و ابياتى مى سرودند، بطورى كه مى توان از اشعار سروده شده در اين صحنه ها، كتابى در خور فراهم نمود. گاه نيز ميان شاعران اعزامى با هيأتها و شعراى مسلمان نظير «حسّان بن ثابت»

مناظرات شعر با شكوهى رخ مى داد و سخنوران مسلمان با استفاده از بهترين تعبيرات ادبى، به دفاع از اصول و ارزشهاى دين حنيف اسلام مى پرداختند و گونه اى متعالى از شعر و ادب متعهد و جهت دار را در جريده روزگار به ثبت رسانده اند.

از جمله نوشته اند وقتى «وَفْد تميم» خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرفياب شدند «زبرقان بن بدر» شاعر آنها با كسب اجازه از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چكامه اش را خواند. يكى از ابياتى كه وى سروده بود چنين بود:

نحن الكرام فلا حى يعادلنا منّا الملوك وفينا تنضب البيع

حسّان در آن هنگام حضور نداشت، لذا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسى را سراغ او فرستاد و چون حسان حاضر شد به فرمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مقام پاسخگويى به اشعار زبرقان ايستاد و قصيده اى شورانگيز انشاد كرد كه چند بيت از آن چنين است:

إنّ الذّوَائِبَ مِنْ فِهْرٍ وَإِخْوَتِهِمْ

قَدْ بَيّنُوا سُنّةً لِلنّاسِ تُتّبَعُ

يَرْضَى بِهِمْ كُلّ مَنْ كَانَتْ سَرِيرَتُهُ

تَقْوَى الْإِلَهِ وَكُلّ الْخَيْرِ يَصْطَنِعُ

قَوْمٌ إذَا حَارَبُوا ضَرّوا عَدُوّهُمْ

أَوْ حَاوَلُوا النّفْعَ فِي أَشْيَاعِهِمْ نَفَعُوا

أَكْرِمْ بِقَوْمٍ رَسُولُ اللّهِ شِيعَتُهُمْ

إذَا تَفَاوَتَتْ الْأَهْوَاءُ وَالشّيَعُ

پس از آن كه حسّان چكامه خود را به پايان رساند يكى از بزرگان تميم گفت: همه چيز براى اين مرد (محمّد) فراهم است، خطيبش از خطيب ما زبان آورتر و شاعرش از شاعر ما سخنورتر و صدايشان از صداى ما رساتر است. آنگاه اسلام آوردند.

علاوه بر وفد تميم، وفد عامريين، وفد سعد بن بكر، وفد عبدالقيس، وفد طئ، وفد بنى حنيفه، وفد مراد، وفد زبيد، وفد كنده، وفد همدان، وفد مزينه، وفد نجران، وفد دوس، وفد طارق بن عبدالله، وفد تجيب، و دهها هيأت ديگر به خدمت رسول گرامى اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرفياب شدند و به دست مباركش اسلام آوردند.

تاريخ نگاران مسلمان اين سال را به خاطر كثرت هيأتهايى كه براى گرايش به اسلام به مدينه مى آمدند «سنة الوفود» نام نهاده اند. بدين ترتيب شبه جزيره عربستان رفته رفته به آيين اسلام گردن نهادند و شعاع دايره اسلام رو به گسترش رفت و وعده الهى تحقق يافت كه:( إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا )

پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سوگ ابراهيم

روز سه شنبه دهم ربيع الأول سال نهم هجرى مطابق با سال ٦٢١ م. شاهد وفات ابراهيم پسر رسول خدا بود. ابراهيم از ماريه قبطيه به دنيا آمده بود و به هنگام وفات هيجده ماه داشت. وى را در قبرستان بقيع به خاك سپردند. بطور اتفاق، در همان روز خورشيد گرفت و مردم بين خود گفتند كه خورشيد به خاطر مرگ ابراهيم گرفته است. امّا رهبر آزاده اسلام با آن كه در كمال اندوه و اوج ناراحتى بود فوراً جلو اين خرافه را گرفت و با كلام دلنشين خود فرمود: خورشيد و ماه دو نشان از نشانه هاى خدايند كه براى مرگ و زندگى كسى نمى گيرند.

به اين ترتيب آن حضرت مردم را براى خدا، و نه براى خود، تربيت مى كرد و هر لحظه از زندگيش مى كوشيد از آنِ خدا باشد.

در ماه شعبان همين سال يكى از دختران پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نام «ام كلثوم» نيز شربت مرگ را نوشيد و چشم از جهان فرو بست.

پيامبر در سال نهم هجرى همچنين عده اى از ياران خود را به عنوان عمّال صدقات به سوى نقاطى كه مردمانش قبول اسلام كرده بودند روانه فرمود.

فهرست مطالب

پيامبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مدينه ۳

خطبه دوّم پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ۱۲

امضاى معاهده اى ميان پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و يهود ۱۳

مؤاخات (پيمان برادرى) ميان مهاجران و انصار ۱۴

مشكلات رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مدينه ۱۵

تشريع اذان ۱۷

يهود و آغاز دشمنى با اسلام ۱۸

تغيير قبله ۲۴

فرستادن سفراى اسلام به دربار پادشاهان ۲۵

ابلاغ سوره برائت در سال نهم هجرى ۲۷

گِرَوشى عمومى به اسلام ۲۹

پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سوگ ابراهيم ۳۱

يهود و آغاز دشمنى با اسلام

يهود كه شاهد اوج و ترقى روزافزون پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اسلام در مدينه شدند، كمر به دشمنى با آن حضرت بستند و به حسدورزى و كينه توزى پرداختند. البته عده اى از سران و مردان اوس و خزرج نيز كه هنوز بر شرك و بت پرستى خود باقى مانده بودند و از ترس جان تظاهر به مسلمانى مى كردند با آنها همداستان شدند.

احبار يهود براى آن كه پيشواى آيين جديد را با شكست روبرو سازند و شوكت آن حضرت را درهم شكنند و رونقش را به كساد مبدّل سازند، پيوسته نيرنگ به كار مى بردند و حق را با باطل مى آميختند تا شايد به مراد خود برسند. نام عده اى از اينان به روايت مورخان چنين است: حُيىّ بن اخطب، سلام بن مشكم، كنانة بن ربيع، سلام بن ابى الحقيق، كعب بن اشرف، عبدالله بن صورى الاعور كه گفته اند در حجاز كسى از او به تورات داناتر نبود، رفاعة بن قيس، رافع بن ابى رافع، عبدالله بن سلام و

درباره عبدالله بن سلام نوشته اند كه وى دانشمندى بخرد بود و با كارشكنى هاى همكيشان خود عليه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مخالفت مى كرد. وى گويد: وقتى نام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را شنيدم و اوصافش را دريافتم و اسم و زمانش را كه انتظار آن را مى كشيدم دانستم، بسيار خوشحال و شادمان بودم تا اين كه پيغمبر به مدينه آمد. وقتى آن حضرت در قبا منزل گرفت، مردى خبر او را به ما رساند و من در آن هنگام بالاى درخت خرمايم بودم و عمه ام پايين درخت نشسته بود. همينكه آن مرد خبر ورود پيامبر را گفت تكبير گفتم. و چون عمه ام با شگفتى بر من اعتراض كرد، گفتم: او برادر موسى بن عمران و همكيش اوست. و عمه ام پرسيد: اين همان پيامبرى است كه به ما خبر داده اند در آخرالزمان مى آيد؟ گفتم: آرى. آنگاه عمه ام نيز ايمان آورد.

وى در ادامه همين حديث گويد: سپس خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيدم و به آيين اسلام گرويدم و دوباره نزد خاندانم بازگشته آنها را به اسلام خواندم. اما مسلمانى خود را از يهود مخفى كردم.

سپس نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله بازگشتم و عرض كردم: من مايلم كه شما مرا در يكى از اطاقهاى منزلت جا دهى و از چشم يهود نهانم بدارى و سپس از آنها جوياى من شوى و ببينى درباره من چه مى گويند، چون اگر آنها از مسلمانى من آگاهى يابند، زبان به عيب من مى گشايند.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيشنهاد مرا پذيرفت. يهود خدمت آن حضرت آمدند و با وى در گفتگو شده از او سؤالاتى پرسيدند. سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آنها پرسيد: ابن سلام در ميان شما چگونه مردى است؟ گفتند: او سيّد و سرور ما و علاّمه و داناى ماست.

من با شنيدن قضاوت آنها برون آمده گفتم: پس از خدا پروا كنيد و آنچه را كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده بپذيريد به خدا سوگند شما نيك مى دانيد كه او رسول خداست و در تورات نام و صفت او را مكتوب ديده ايد. و بدانيد كه من به رسالت او گواهى مى دهم و بدو ايمان مى آورم و او را تصديق مى كنم.

يهوديان كه متحير مانده بودند، گفتند: تو دروغ مى گويى، و زبان به طعن من گشادند.

از اين پس مسلمانى خود و خانواده ام را عيان كردم و عمه ام نيز اسلام آورد.

ديگر از همين يهوديان دانشمند كه مشرّف به آيين اسلام شدند «مُخيريق» بوده است. مردى دانا و توانگر. وى تا روز جنگ اُحد همچنان به كيش يهود بود. اما در جنگ اُحد خود را به اردوگاه مسلمين رساند و در آن جنگ به شهادت رسيد. نكته اين كه جنگ اُحد در روز شنبه واقع گرديد. اما مخيريق با بى اعتنايى به اين كه شنبه در دين يهود چه جايگاهى دارد، خطاب به يهود گفت: اى يهوديان! شما بخوبى مى دانيد كه وظيفه داريد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را يارى كنيد. آنگاه خود سلاحش را برگرفت و آنقدر جنگيد تا شهيد شد.

تنى چند از يهوديان نيز به اسلام گرويدند، حال آن كه در دل هنوز بر كيش خود بودند. اينان عبارت بودند از: سعد بن حنيف، نعمان بن اوفى، عثمان بن اوفى و زيد بن لُصَيْت.

عده اى ديگر از آنها نيز بى آن كه ذرّه اى به آيين پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تمايل نشان دهند، متعصبانه به كينه توزى و دشمنى با آن حضرت پرداختند كه عبارتند از: ابوياسر بن اخطب، حُيَىّ بن اخطب؛ دو تن از كسانى كه در عداوت با آن حضرت گوى سبقت را از همگنان خود ربوده بودند.

اين در حالى است كه پيش از مبعث، يهوديان با اوس و خزرج كه گفتگو مى كردند، خبر از بعثت پيامبرى عرب مى دادند و به آن مباهات مى كردند. معاذ بن جبل در همين خصوص به آنها مى گويد: از خدا پروا كنيد و مسلمان شويد. شما پيش از آن كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث شود و ما مشرك بوديم، خبر از بعثت او مى داديد و اوصافش را براى ما باز مى گفتيد. اما يهوديان كه در تعلّل و تسويف، يدى طولا و زبانى دراز داشتند، مى گفتند: او چيزى را كه ما مى شناسيم نياورده و او كسى نيست كه ما اوصافش را براى شما مى گفتيم.

مباحثات و مناظرات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با اصحاب اديان و ارباب مذاهب آسمانى نيز، از جمله حوادثى بود كه با توجه به فضاى آزاد مدينه به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امكان مى داد تا پيام دعوت خويش را به آنها ابلاغ كند. گاه يهوديان و مسيحيان در مناظره تاب نمى آوردند و متشبّث به راههاى ديگر مى شدند.

از جمله آورده اند كه هيأتى شصت نفره از مسيحيان نجران كه چهارده تن از سرانشان نيز در آن حضور داشتند به مدينه آمدند تا با حضرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مناظره كنند. آنها وارد مسجد پيامبر شدند رسول خدا در آن هنگام مشغول خواندن نماز عصر بود. مسيحيان را نيز وقت نيايش فرا رسيد لذا برخاسته به سمت مشرق رو كردند تا نماز بگزارند.

رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مسلمانان فرمود كه اجازه دهند تا مسيحيان نماز بخوانند. پس از خواندن نماز آنها به مناظره و مجادله درباره مسيح و مادرش پرداختند. داستان گفتگوهاى آنها در سوره آل عمراه نازل شده است. آنها كه حرفهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله را انكار مى كردند به پيشنهاد پيغمبر دعوت به مُباهله شدند. در قرآن چنين آمده است:

( تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ )

اما مسيحيان كه ثابت قدمى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در اين دعوت ديدند و خود را شكست خورده مى يافتند از مُباهله سرباز زدند و به آن حضرت عرضه داشتند كه يكى از ياران خود را به عنوان حَكَم براى آنها روانه كند تا اموالشان را با صلاحديد او براى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بفرستند. پيامبر نيز ابوعبيده را بدين مهم روانه داشت.

اين صحنه شكوهمند در تاريخ اسلام به عنوان «روز مباهله» ناميده شده است. ناگفته نماند كه مطابق نقل بسيارى از تواريخ و همچنين نويسندگان شيعه، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ميان فرزندان حسن و حسينعليهما‌السلام و از زنان، فاطمه دخترش و على را نيز به عنوان «نَفْس» نامزد اين حركت بزرگ كرد و نجرانيان با شناسايى آنها دچار هراسى بزرگ شده از مباهله منصرف گشتند.

علاوه بر مناظراتى كه به آنها اشارت رفت، مخالفان از راههاى ديگرى نيز وارد مى شدند تا مگر در كار گسترش و رواج اسلام خلل وارد كنند. به عنوان مثال «شاس بن قيس» سالخورده اى كه بر كفر خود همچنان پا بر جا مانده بود و به مسلمانان بسيار حسد می ورزيد، روزى بر عده اى از مردان اوسى و خزرج گذشت كه در كنار هم و در فضايى دوستانه نشسته و گرم گفتگو بودند. اين اُلفت و دوستى آتش غضب را در نهاد شاس شعله ور ساخت و وى را ياد درگيريها و اختلافات اين دو قبيله در ايام جاهليت انداخت.

لذا جوانى يهودى را دستور داد تا در جمع مردان اوس و خزرج بنشيند و خاطرات جنگ «بعاث» (جنگى كه دوران جاهليت ميان اوس و خزرج اتفاق افتاده و به پيروزى اوس انجاميده بود و سران هر قبيله در آنها كشته شده بودند) را براى آنها تجديد كند. جوان اشعار و رجزهايى را كه پهلوانان در آن جنگ خوانده بودند، خواند و مردان اوس و خزرج را به تحريك عليه يكديگر واداشت.

عاقبت آنها رودر روى هم ايستادند و زبان به منازعت و مُفاخرت گشودند و نهايتاً خواستار سلاح شدند تا به روى هم شمشير بكشند. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه از اين فتنه آگاهى يافته بود، شتابان به سوى ياران خويش رفت و با بيان معجزنشانِ خود، مسلمين را مورد خطاب قرار داد و فرمود: مسلمانان! خدا را در نظر داشته باشيد، آيا پس از آن كه خداوند شما را به اسلام هدايت كرد و بر شما اكرام فرمود و بر روى جاهليت خط بطلان كشيد و از كفر نجاتتان بخشيد و قلبهاتان را به هم پيوست و در حالى كه هنوز من در ميان شما زنده هستم، هنوز به خاطر مسأله اى كه در جاهليت رخ داده اينگونه به جان هم مى افتيد؟!

با شنيدن اين بيانات همگان دريافتند كه از شيطان فريب خورده و در دام حيله دشمنان گرفتار شده اند. لذا گريستند و روى يكديگر را بوسيدند و از آنچه گذشته بود از يكديگر عذر خواستند.

صفحات كُتُب سِيَر و تراجم مشحون از اين قبيل مناظرات و فتنه اندازيها از سوى يهود است كه بطور اختصار، به پاره اى از آنها، كه مهم تر بودند، اشارت رفت. حال كه سخن به اينجا رسيد بى مناسبت نيست تا درباره يكى از سرشناسان مدينه كه در امر دعوت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از هيچ كارشكنى دريغ نورزيدند، توضيحاتى داده شود.

عبدالله بن ابى بن سلول، سَروَر مدنيان بود و همه به او احترام مى گذاشتند. اوس و خزرج در حل اختلافات خود به او رجوع مى كردند و حُكم وى پذيرفته همه بود. اما با ورود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه رونق بازار عبدالله، به كساد گراييد. پيش از اين قرار بود وى را به سمت فرمانروايى بر مدينه منصوب بدارند اما حالا ورق برگشته بود. عبدالله كه گرايش روزافزون مدنيان را به اسلام مى ديد خود نيز على رغم ميل درونى اش، منافقانه، اسلام آورد اما در سينه، كينه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله و اسلام را مى پرورد.

اين عبدالله، بارها در جنگ و صلح و هر جا كه امكان مى يافت ولو با رواج دادن شايعات و مطالب بى اساس، سعى مى كرد بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله و اسلام ضربه وارد كند اما هر بار تلاش او ناكام مى ماند و در نهايت كار، با سرافكندگى دنيا را وداع گفت.

تغيير قبله

بنابر نقل ابن هشام هيجده ماه از هجرت مبارك رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه مى گذشت كه قبله مسلمين تغيير پيدا كرد. پيش از اين مسلمانان به سوى بيت المقدس نماز مى گزاردند اما از اين پس فرمان يافتند كه به سوى كعبه و بيت الحرام به نماز ايستند.

گفته اند چون قبله مسلمانان از بيت المقدس به كعبه تغيير يافت، يهود كه احساس مى كردند برگ برنده اى را از دست داده اند، نزد آن حضرت آمدند و علت تغيير قبله را جويا شدند و پرسيدند: تو كه مى گفتى بر كيش ابراهيم هستى، از چه رو قبله ات را عوض كرده اى؟ اگر دوباره به سوى بيت المقدس نماز بگزارى ما نيز از تو پيروى و تو را تصديق مى كنيم. داستان اين سؤال و پرسش در قرآن كريم در سوره بقره چنين آمده است:

( سَيَقُولُ السُّفَهَاءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلَّاهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كَانُوا عَلَيْهَا قُل لِّلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ )

تغيير قبله، در واقع يكى از مهم ترين حوادث تاريخ اسلام در مدينه قلمداد مى شود.

فرستادن سفراى اسلام به دربار پادشاهان

در ذى حجّه سال ششم هجرى، هنگامى كه ريشه نهال اسلام، در زمين مدينه استحكام مى گرفت و بر شاخ و برگ مبارك اين درخت روز بروز اضافه مى شد و ميوه هاى شيرين آن يكى پس از ديگرى كام پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحاب بزرگوارش را حلاوت مى بخشيد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درصدد برآمد تا با ارسال سفيران خود به دربار شاهان و فرمانروايان كشورهاى همجوار آنان را به دين خود بخواند و در جهت جهانى كردن پيام آيين خويش گامى بزرگ بردارد. چنانكه نوشته اند پيامبر پس از صلح حديبيه اقدام به نامه نگارى و ارسال سفراى خود نمود.

پادشاهان و فرمانروايان، هر يك به گونه اى با نامه و نمايندگان حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برخورد كردند. فى المثل مقوقس فرمانرواى اسكندريه، حاطب بن ابى بلتعه، نماينده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و كسانى را كه همراه وى بودند، بسيار گرامى داشت و به نامه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاسخ مؤدّبانه و گرم نوشت و كنيزى به نام جاريه را براى پيشكش به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با آنها همراه ساخت كه بعداً پيامبر با او ازدواج كرد.

همچنين پيامبر دحيه كلبى را به سوى هرقل فرمانرواى روم فرستاد. قيصر روم به گرمى از سفير آن حضرت استقبال كرد و به او صله بخشيد و جامه هاى گرانبها در بَرِ او كرد.

عبدالله بن حذافه سهمى را نيز به دربار خسرو پرويز شاه ايران روانه فرمود. ليكن خسرو با گستاخى تمام نامه مبارك پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را پاره كرد و گفت: او كه بنده من است چنين نامه اى به من مى نگارد! رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون از جسارت خسرو آگاه شد بر او نفرين كرد كه حكومتش منقرض گردد. خسرو پرويز نيز به باذان والى خود بر يمن نامه اى نوشت تا دو نفر را روانه حجاز سازد تا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دستگير كنند و پيش او بياورند! باذان پيرو دستور خسرو پرويز دو نفر را به مدينه فرستاد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از طريق وحى به آن دو آگهى داد كه شيرويه پسر خسرو، پدر را از تخت به زير كشانده و به قتل رسانده است. اين حادثه در دهم جمادى الاولى سال هفتم هجرى برابر با سال ٦٢٩ م. اتفاق افتاد.

همچنين سليط بن عمرو عامرى را به سوى هوذة الحنفى صاحب يمامه فرستاد و بنا به قولى شجاع بن وهب اسدى را به سوى حارث بن ابى شمر الغسانى شاه دمشق روانه فرمود و العلامين الحضرمين را به سوى منذر حاكم بحرين گسيل داشت. و عمرو بن عاص را به سوى فرمانروايان عمان فرستاد و حارث بن عمير را به سوى دست نشانده هرقل بر بُصرى روانه كرد. همچنين آن حضرت نمايندگانى به سوى حاكمان يمن و برخى نقاط ديگر فرستاد. نجاشى و مسيلمه كذّاب نيز از كسانى بودند كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سوى آنها هم نمايندگانى فرستاد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نجاشى، فرمانرواى حبشه و مردمش را به اسلام دعوت كرد و از آنها خواست كه مهمانانش را گرامى بدارند.

نامه هايى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به فرمانروايان كشورها و بلاد مختلف نگاشته هر كدام ويژگيهاى خاصى دارند از ميان اين نامه ها بى مناسبت نمى بيند تا نامه رسول گرامى اسلام را به خسرو پرويز نقل كند. آن حضرت چنين نگاشته است:

بسم الله الرحمن الرحيم. از محمد فرستاده خدا به كسرى بزرگ ايران. درود بر آن كه پيرو هدايت گرديد و به خدا و فرستاده اش گرويد. من تو را به دين خداى - عز و جل - فرا مى خوانم.

من فرستاده خدا به سوى تمام جهانيانم تا آن را كه زنده است بيم دهم و حجت را بر كافران تمام گردانم. اسلام بياور تا در امان بمانى و اگر به دعوت من پشت كنى، گناه مجوس بر گردن تو است.

ابلاغ سوره برائت در سال نهم هجرى

در سال نهم هجرى، پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابوبكر را به عنوان اميرالحاج بر مسلمين تعيين فرمود تا مراسم حج را بجا آورد. اين حج در حالى انجام مى گرفت كه مشركان هم مى توانستند آزادانه حج را مطابق آيين خود بجا آورند.

ابوبكر به همراه ٣٠٠ نفر از مسلمانان راهى سفر حج گرديد. در همين اثنا سوره برائت نازل گرديد كه با صراحت به نقض پيمان ميان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مشركان فرمان داده بود. تا قبل از اين طرفين پيمان بسته بودند كه هيچ كس را از زيارت كعبه بازندارند و در ماه حرام ذى حجّه باعث ترس كسى نشوند. علاوه بر اين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با برخى قبائل عرب پيمانهاى موقتى نيز بسته بود كه با نزول سوره برائت، آن پيمانها تماماً نقض مى گشت.

چون سوره برائت نازل شد، به آن حضرت عرضه داشتند: كاش اين سوره را به ابوبكر مى رساندى تا بر مردم در حج ابلاغ كند؟ اما آن حضرت پاسخ داد: اين سوره را فقط بايد كسى از اهل بيت خودم به مردم ابلاغ نمايد. آنگاه على بن ابوطالبعليه‌السلام را فرا خواند و به او فرمود: اين سوره را بگير و در «يوم النحر» هنگامى كه همگان در منا گرد مى آيند بر آنها بخوان. از اين پس بايد همه بدانند كه هيچ كافرى به بهشت داخل نگردد و بعد از امسال هيچ مشركى نمى تواند براى گزاردن حج به مكه بيايد و كسى نبايد برهنه طواف كند و هر كه را با پيامبر عهد و پيمانى است آن پيمان تا مدت قرارداد شده، به قوّت خود باقى است.

علىعليه‌السلام متعاقب فرمان پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر غضباء، شتر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوار شد و خود را در راه به ابوبكر رساند. ابوبكر با ديدن علىعليه‌السلام پرسيد: تو اميرى يا مأمور؟ على فرمود: مأمورم. در مكه ابوبكر با مسلمين حج بجا آورد و چون «يوم النحر» فرا رسيد، علىعليه‌السلام به پا خاست و فرمانهاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بر مردم ابلاغ كرد و مطابق فرموده خدا، چهار ماه به مشركان مُهلت داد تا خود را به مأمن و بلاد خويش رسانند و تأكيد كرد كسانى كه با پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عهد و پيمانى دارند آن عهد و پيمان تا مدت تعيين شده بقوّت خود باقى است.

از آن سال به بعد ديگر نه مشركى به حج آمد و نه كسى برهنه به طواف كعبه رفت.

گِرَوشى عمومى به اسلام

از اين پس، مردم و قبائل عرب به مسلمانى گردن نهادند و هر قبيله گاه جمعى و گاه با اعزام نمايندگان خود به پيشگاه رسول خاتمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دين اسلام را مى پذيرفتند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز با اختصاص دادن جا و مكان به آنها و پذيرايى از هيأتها مى كوشيد تا اصول آيين اسلام را بر آنها عرضه بدارد و آنها را از صميم دل به دين اسلام علاقه مند و پاى بند كند.

گاه بزرگان و سران اين هيأتها با حضرت به بحث و مناظره مى پرداختند و حضرت با صبر و حوصله و بردبارىِ مثال زدنىِ خويش به پرسشهاى آنها پاسخ مى گفت و جسارتهاى آنها را تحمل مى كرد و به ارشاد آنها مى پرداخت.

برخى كه از قريحه شاعرى نيز برخوردار بودند، به مناسبت حال اشعار و ابياتى مى سرودند، بطورى كه مى توان از اشعار سروده شده در اين صحنه ها، كتابى در خور فراهم نمود. گاه نيز ميان شاعران اعزامى با هيأتها و شعراى مسلمان نظير «حسّان بن ثابت»

مناظرات شعر با شكوهى رخ مى داد و سخنوران مسلمان با استفاده از بهترين تعبيرات ادبى، به دفاع از اصول و ارزشهاى دين حنيف اسلام مى پرداختند و گونه اى متعالى از شعر و ادب متعهد و جهت دار را در جريده روزگار به ثبت رسانده اند.

از جمله نوشته اند وقتى «وَفْد تميم» خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرفياب شدند «زبرقان بن بدر» شاعر آنها با كسب اجازه از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چكامه اش را خواند. يكى از ابياتى كه وى سروده بود چنين بود:

نحن الكرام فلا حى يعادلنا منّا الملوك وفينا تنضب البيع

حسّان در آن هنگام حضور نداشت، لذا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسى را سراغ او فرستاد و چون حسان حاضر شد به فرمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مقام پاسخگويى به اشعار زبرقان ايستاد و قصيده اى شورانگيز انشاد كرد كه چند بيت از آن چنين است:

إنّ الذّوَائِبَ مِنْ فِهْرٍ وَإِخْوَتِهِمْ

قَدْ بَيّنُوا سُنّةً لِلنّاسِ تُتّبَعُ

يَرْضَى بِهِمْ كُلّ مَنْ كَانَتْ سَرِيرَتُهُ

تَقْوَى الْإِلَهِ وَكُلّ الْخَيْرِ يَصْطَنِعُ

قَوْمٌ إذَا حَارَبُوا ضَرّوا عَدُوّهُمْ

أَوْ حَاوَلُوا النّفْعَ فِي أَشْيَاعِهِمْ نَفَعُوا

أَكْرِمْ بِقَوْمٍ رَسُولُ اللّهِ شِيعَتُهُمْ

إذَا تَفَاوَتَتْ الْأَهْوَاءُ وَالشّيَعُ

پس از آن كه حسّان چكامه خود را به پايان رساند يكى از بزرگان تميم گفت: همه چيز براى اين مرد (محمّد) فراهم است، خطيبش از خطيب ما زبان آورتر و شاعرش از شاعر ما سخنورتر و صدايشان از صداى ما رساتر است. آنگاه اسلام آوردند.

علاوه بر وفد تميم، وفد عامريين، وفد سعد بن بكر، وفد عبدالقيس، وفد طئ، وفد بنى حنيفه، وفد مراد، وفد زبيد، وفد كنده، وفد همدان، وفد مزينه، وفد نجران، وفد دوس، وفد طارق بن عبدالله، وفد تجيب، و دهها هيأت ديگر به خدمت رسول گرامى اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرفياب شدند و به دست مباركش اسلام آوردند.

تاريخ نگاران مسلمان اين سال را به خاطر كثرت هيأتهايى كه براى گرايش به اسلام به مدينه مى آمدند «سنة الوفود» نام نهاده اند. بدين ترتيب شبه جزيره عربستان رفته رفته به آيين اسلام گردن نهادند و شعاع دايره اسلام رو به گسترش رفت و وعده الهى تحقق يافت كه:( إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا )

پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سوگ ابراهيم

روز سه شنبه دهم ربيع الأول سال نهم هجرى مطابق با سال ٦٢١ م. شاهد وفات ابراهيم پسر رسول خدا بود. ابراهيم از ماريه قبطيه به دنيا آمده بود و به هنگام وفات هيجده ماه داشت. وى را در قبرستان بقيع به خاك سپردند. بطور اتفاق، در همان روز خورشيد گرفت و مردم بين خود گفتند كه خورشيد به خاطر مرگ ابراهيم گرفته است. امّا رهبر آزاده اسلام با آن كه در كمال اندوه و اوج ناراحتى بود فوراً جلو اين خرافه را گرفت و با كلام دلنشين خود فرمود: خورشيد و ماه دو نشان از نشانه هاى خدايند كه براى مرگ و زندگى كسى نمى گيرند.

به اين ترتيب آن حضرت مردم را براى خدا، و نه براى خود، تربيت مى كرد و هر لحظه از زندگيش مى كوشيد از آنِ خدا باشد.

در ماه شعبان همين سال يكى از دختران پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نام «ام كلثوم» نيز شربت مرگ را نوشيد و چشم از جهان فرو بست.

پيامبر در سال نهم هجرى همچنين عده اى از ياران خود را به عنوان عمّال صدقات به سوى نقاطى كه مردمانش قبول اسلام كرده بودند روانه فرمود.

فهرست مطالب

پيامبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مدينه ۳

خطبه دوّم پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ۱۲

امضاى معاهده اى ميان پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و يهود ۱۳

مؤاخات (پيمان برادرى) ميان مهاجران و انصار ۱۴

مشكلات رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مدينه ۱۵

تشريع اذان ۱۷

يهود و آغاز دشمنى با اسلام ۱۸

تغيير قبله ۲۴

فرستادن سفراى اسلام به دربار پادشاهان ۲۵

ابلاغ سوره برائت در سال نهم هجرى ۲۷

گِرَوشى عمومى به اسلام ۲۹

پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سوگ ابراهيم ۳۱


8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

32

33

34

35

36

37

38

39

40

41

42

43

44

45

46

47