زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)4%

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)
  • شروع
  • قبلی
  • 266 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 47068 / دانلود: 3704
اندازه اندازه اندازه
زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

تاريخ ولادت

اكنون كه شمه اى از پيشگوييها را براى شما نقل كرديم به دنبال گفتار خود درباره ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باز مى گرديم،و قبل از نقل داستان ولادت و آنچه در آن شب در جهان روى داد چند جمله درباره تاريخ ولادت آن حضرت و اختلافى كه در اين باره در تواريخ ديده مى شود ذكر مى كنيم:

در كتابهاى سيره و تاريخ و بلكه احاديثى كه از امامان بزرگوار روايت شده اختلاف زيادى در روز و ماه ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ديده مى شود كه جمعى آن را روز جمعه هفدهم ربيع الاول و برخى روز دوشنبه دوازدهم و قولى روز هشتم و قول ديگر روز دهم آن ماه نوشته اند،و اقوال ديگرى نيز هست كه آن حضرت در ماه صفر يا محرم و يا رمضان به دنيا آمده ولى مشهور نيست،و در سال ولادت نيز اختلاف كرده اند كه برخى سال ٥٨٠ ميلادى و گروهى سال ٥٧٣ را ذكر كرده اند و در بسيارى از تواريخ ولادت آن حضرت را در عام الفيل يعنى همان سالى كه ابرهه با پيلان جنگى براى ويران ساختن شهر مكه آمد نقل كرده اند كه تازه سؤال مى شود عامل الفيل چه سالى بوده؟

و به هر صورت اين اختلاف همچنان در تواريخ و روايات ديده مى شود و قول قطعى و مسلمى در اين باره ذكر نشده(١) و البته مشهور ميان علماى شيعهرضي‌الله‌عنه آن است كه آن حضرت در شب جمعه هفدهم ربيع الاول به دنيا آمده.

و اين اختلاف اقوال در مورد ولادت ساير رهبران بزرگوار الهى و پيشوايان دين نيز ديده مى شود،و بلكه در تاريخ ولادت پيمبران گذشته و انبيا سلف نيز به چشم مى خورد.

اما به گفته يكى از نويسندگان معاصر:

"تاريخ تولد،داستانهاى دوران كودكى،پرورش تن،زندگى و زناشويى و مرگ پيكر خاكى اين نوابغ،رقمى به ستون محاسبات كارهاى درخشان ايشان نمى افزايد،و در دست نبودن ارقام دقيق سالهاى اين حوادث خلأيى در حاصل جمع آن آثار عظيم پديد نمى سازد،به قول انورى:آنان بارز ارقام وجودند و ديگران تفصيل خط ترقين عدم،هرگاه تاريخ زندگى يكى از نوابغ را بررسى مى كنند،پژوهش محققان بر محور گفتار و كردار و شدت تأثير او در محيط پس از وى دور مى زند،مى نويسند :چه گفته است و چه كرده است و براى چه بوده است،اما خود او از كى و تا چه هنگام بوده است؟چندان مهم نيست زيرا به هر حال بوده است."

"بنابراين وقتى مى بينيم تاريخ نويسان براى تعيين رقم دقيق سال و ماه و روز ميلاد يا مرگ شخصيت بزرگى از رهبران فكرى عالم،به نقل اقوال مى پردازند،نه براى آن است كه روشن ساختن اين رقم در بررسى و ارزيابى تعاليم و اثر وجود آنان سهمى دارد بلكه اين تحقيق و استقصا سنتى موروث است كه تاريخ نويسان به اقتفا از يكديگر به نقل و ضبط آن مى پردازند ."

"با اين همه تاريخ نويس بايد بكوشد تا با استفاده از جرح و تعديل روايات و نقل مورخان سلف اين گوشه تاريك را نيز روشن كند...جهان شرق و غرب از تعاليم مربيان بشر چون موسى و عيسى و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كم و بيش آگاه است،و محققان بارها تعاليم آسمانى و حيات درخشان آنان را بررسى كرده و در عظمت آن فرو رفته اند اما هيچ تاريخ نويسى نيست كه از روى يقين يا اطمينان روز و ماه و سال تولد و مرگ آنان را تعيين كند،و هرگاه از اقامه بعضى مراسم مخصوص كه از جنبه تكاليف فردى فراتر نمى رود بگذريم علم و جهل ملتها نسبت به اين ارقام،از نظر تأثير آن در ارزيابى اعمال اين چهره هاى درخشان يكسان است."

در شب ولادت

پيش از اين گفتيم كه معمولا مقارن ظهور پيغمبران الهى و ولادت آنها حوادث مهم و شگفت انگيزى اتفاق مى افتد كه خبر از آمدن آن پيغمبر و تحول او در جهان و رفتار و عقايد مردم مى دهد،و در حقيقت به مردم آژير و آماده باش مى دهد تا آنان را براى آمدن وى آماده سازد،كه بدانها"ارهاصات"گويند.

در شب ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز طبق روايات حوادث شگفت انگيز و عجيبى اتفاق افتاده كه در تواريخ به اجمال و تفصيل نقل شده.

از آن جمله ابن هشام از حسان بن ثابت شاعر معروف اسلام نقل مى كند كه وى گفته:به خدا سوگند من پسرى نورس در سن هفت يا هشت سالگى بودم و آنچه مى شنيدم بخوبى درك مى كردم كه ديدم مردى از يهود بالاى قلعه اى از قلعه هاى مدينه فرياد مى زد:اى يهوديان!

و چون يهوديان پاى ديوار قلعه جمع شدند و از او پرسيدند:چه مى گويى؟گفت:بدانيد آن ستاره اى كه با طلوع آن احمد به دنيا خواهد آمد،ديشب طلوع كرد!

و در سيره حلبيه و تواريخ ديگر از آمنه روايت كرده اند كه گويد:چون فرزندم به دنيا آمد نور خيره كننده اى آشكار شد كه شرق و غرب را روشن كرد و من در آن روشنايى قصرهاى شام و بصرى را ديدم.

و نيز نقل كرده اند كه در آن شب ايوان كسرى كه با سنگ و گچ ساخته شده بود و سالها روى ساختمان آن زحمت كشيده بودند و هيچ كلنگى در آن كارگر نبود شكافت،و چهارده كنگره آن فرو ريخت.

شيخ صدوقرحمه‌الله در كتاب امالى حديث جامعى از امام صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه،در اين حديث بيشتر اتفاقات آن شب ذكر شده است.متن آن حديث شريف اين گونه است كه آن حضرت فرمود:

ابليس به آسمانها بالا مى رفت و چون حضرت عيسىعليه‌السلام به دنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى رفت،و هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه ممنوع شد و شياطين به وسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوع گرديدند و قريش كه چنان ديدند گفتند :قيامتى كه اهل كتاب مى گفتند بر پا شده!

عمرو بن اميه كه از همه مردم آن زمان به علم كهانت و ستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانى است كه مردم به وسيله آنها راهنمايى مى شوند و تابستان و زمستان از روى آنها معلوم گردد پس بدانيد كه قيامت بر پا شده و مقدمه نابودى هر چيز است و اگر غير از آنهاست امر تازه اى اتفاق افتاده است.و همه بتها در صبح آن شب به رو درافتاد و هيچ بتى در آن روز بر سر پا نبود،ايوان كسرى در آن شب شكافت و چهارده كنگره آن فرو ريخت،درياچه ساوه خشك شد و وادى سماوه پر از آب شد.

آتشكده هاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.

و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربى را يدك مى كشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكنده شدند،و طاق كسرى از وسط شكافت و رود دجله در آن وارد شد.

و در آن شب نورى از سمت حجاز برآمد و همچنان به سمت مشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آن روز سخن نمى كردند.

دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،و هر كاهنى از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد و ميان آنها جدايى افتاد.

و آمنه گفت:به خدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاى خود را بر زمين گذارد و سر به سوى آسمان بلند كرد و بدان نگريست،و نورى از من تابيد و در آن نور شنيدم گوينده اى مى گفت :تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.

آن گاه او را به نزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن گذارده گفت:

الحمد لله الذى اعطانى

هذا الغلام الطيب الاردان

قد سادفى المهد على الغلمان [ستايش خدايى را كه به من عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبو را كه در گهواره بر همه پسران آقاست.]

آن گاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد.(٢) و درباره او اشعارى سرود.

و ابليس در آن شب شيطان و ياران خود را فرياد زد(و آنها را به يارى طلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور ما چه چيز تو را به هراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تا به حال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مى بينم و به طور قطع در روى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى بن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و ببينيد اين اتفاق چيست؟

آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازه اى نديديم.

ابليس گفت:اين كار شخص من است آن گاه در دنيا به جستجو پرداخت تا به حرم مكه رسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آن را گرفته اند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر او بانگ زده مانع ورود او شدند،به سمت غار حراء رفت و چون گنجشگى گرديد و خواست درآيد كه جبرئيل به او نهيب زد:

برو اى دور شده از رحمت حق!ابليس گفت:اى جبرئيل از تو سؤالى دارم؟گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازه اى در زمين رخ داده؟ پاسخ داد:محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دنيا آمده.

شيطان پرسيد:مرا در او بهره اى هست؟گفت:نه.

پرسيد:در امت او چطور؟گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود و راضيم.

و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كرده چنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت و نامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت و جنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى به خاطر ولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كه چون به دنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع گردند.

و چون صبح شد به مجلسى كه چند تن از قريش در آن بودند آمد و بدانها گفت:

آيا دوش در ميان شما مولودى به دنيا آمده؟گفتند:نه.

گفت:سوگند به تورات كه وى به دنيا آمده و آخرين پيمبران است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.

اين گفتگو گذشت و چون قرشيان متفرق شدند و به خانه هاى خود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خود بازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بن عبد المطلب پسرى متولد شده است.

اين خبر را به گوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اين مولود پيش از آنكه من از شما پرسش كنم به دنيا آمده يا بعد از آن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را به من نشان دهيد

قرشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزند خود را بياور تا اين يهودى او را ببيند،و چون مولود را آوردند و يوسف يهودى او را ديدار كرد،جامه از شانه مولود كنار زد و چشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد در اين وقت قرشيان مشاهده كردند كه حال غش بر آن مرد يهودى عارض شد و به زمين افتاد،قرشيان تعجب كرده و خنديدند

يهودى برخواست و گفت:آيا مى خنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر،پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مى نهد...

قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريف مى كردند.

در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايت بالا از مردى از اهل كتاب نقل كرده آن مرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيره و عتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت :نبوت از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و به خدا اين مولود همان كسى است كه آنها را پراكنده و نابود سازد!قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابى كه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد!به خدا سوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كه زبانزد مردم شرق و غرب گردد.

ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او به مردم شهر خود تسلط مى يابد!

محل ولادت

ظاهرا مسلم است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شهر مكه به دنيا آمده،اما در محل ولادت آن حضرت اختلافى در تواريخ به چشم مى خورد،مانند آنكه برخى محل ولادت آن حضرت را خانه اى كه معروف به خانه محمد بن يوسف ثقفى بود دانسته اند و گويند:خانه مزبور همان خانه اى است كه بعدا حضرت فاطمهعليها‌السلام در آن به دنيا آمد و به"زادگاه فاطمه"مشهور گرديد.

مورخين نوشته اند:خانه مزبور در نزديكى صفا قرار داشته و بعدها زبيده همسر هارون الرشيد آن را خريدارى كرد و مسجدى در آن مكان بنا نمود.

قول ديگر در محل ولادت آن حضرت آن است كه در شعب بنى هاشم متولد گرديده است،و اقوال ديگرى نيز در اين باره نقل شده كه چندان مورد اعتماد نيست،خصوصا آنها كه محل ولادت آن حضرت را خارج مكه مى دانند.

دوران شيرخوارگى

و بدين ترتيب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم متولد گرديد،و بزرگترين پيمبران الهى پا به عرصه وجود نهاد،خبر ولادت اين نوزاد مبارك به گوش جد بزرگوارش عبد المطلب رسيد و او خود را براى ديدار مولود جديد به خانه آمنه رسانيد.

عبد المطلب كه ميان فرزندانش عبد الله را بيش از ديگران دوست مى داشت و با مرگ او دچار اندوه فراوانى گرديده بود با ديدن فرزند عبد الله چهره اش باز و ديدگانش روشن گرديد،و فروغ تازه اى در چشمان وى پديدار گشت.

آمنه داستان ولادت نوزاد و شگفتيهايى را كه در وقت تولد مشاهده كرده بود

براى عبد المطلب نقل كرد،و با شنيدن سخنان آمنه ساعت به ساعت چهره عبد المطلب بازتر و خوشحالتر مى گرديد.

و در اينكه مراسم نامگذارى آن حضرت و همچنين انتخاب نام"محمد"براى آن بزرگوار را چگونه و چه كسى انجام داد در تواريخ اختلاف است و بيشتر گويند:اين نام را خود عبد المطلب براى او انتخاب نمود و چون از وى پرسيدند:چرا اين نام را براى مولود خود انتخاب كردى با اينكه چنين نامى در ميان اسامى پدرانت سابقه نداشته؟

در جواب گفت:مى خواستم در آسمان پيش خداوند و در زمين نزد مردم محمود و ستوده باشد.

برخى هم گويند:مادرش آمنه در خواب مأمور شد تا اين نام را روى فرزند خود بگذارد.و در نقلى هم آمده كه مراسم نامگذارى را در روز هفتم ولادت،عبد المطلب انجام داد و در همان روز عبد المطلب شترى را ذبح كرد و بزرگان قريش را اطعام نمود.

و به هر صورت عبد المطلب از ولادت نوزاد جديد بسيار خورسند گرديد و او را برداشته به درون كعبه آورد و مراسم شكرگزارى را بجاى آورد و سپس در صدد برآمد تا دايه اى براى شير دادن وى فراهم كند،و بدين منظور چندى آن حضرت را به ثويبه كه آزاد كرده ابو لهب بود سپردند و او نيز نوزادى به نام مسروح داشت كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از شير وى شير داد و پيش از آن نيز حمزه عموى رسول خدا را شير داده بود و از اين رو حمزه برادر رضاعى آن حضرت نيز محسوب مى شد.

و اين ثويبه ابا سلمه شوهر ام حبيبه را نيز شير داده بود و او نيز برادر رضاعى حضرت محسوب مى شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا اين زن زنده بود احترام او را رعايت مى كرد و از او به نيكى ياد مى فرمود و با اينكه چند روزى بيشتر آن حضرت را شير نداده بود پيوسته تا زنده بود مورد لطف و نوازش قرارش مى داد و چون در سال هفتم هجرى از دنيا رفت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جستجوى فرزندش مسروح برآمد تا وى را نيز مورد محبت قرار دهد ولى به آن حضرت خبر دادند كه مسروح پيش از مادرش ازدنيا رفته است.

و برخى معتقدند كه روزهاى نخست،مادرش آمنه آن حضرت را شير مى داد و چون مدتى گذشت ثويبه او را شير داد و به هر صورت دوران شير دادن ثويبه بدان حضرت چند روزى بيشتر طول نكشيد و سپس حليمه سعديه دختر ابو ذؤيب كه كينه اش"ام كبشه"و از قبيله بنى سعد بود آن حضرت را شير داد و به دايگى او مشغول گرديد.

___________________________________________

پى نوشتها:

١.و بيشتر اين اقوال در سيره حلبيه مذكور است هر كه خواهد بدانجا مراجعه كند.

٢.يعنى او را به كنار خانه كعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شياطين و دشمنان،بدنش را به چهار گوشه كعبه ماليد.

حليمه سعديه

بزرگان قريش و اشراف مكه معمولا بچه هاى نوزاد خود را براى شير دادن و بزرگ كردن به زنان قبايل باديه نشين مى سپردند،و براى اين عمل آنها علل و جهاتى ذكر كرده اند و از آن جمله اين بود كه:

١ - .هواى آزاد و محيط بى سر و صداى صحرا موجب محكم شدن استخوان و رشد و تربيت سالم جسم و جان بچه مى شد،و افرادى كه در آن هواى آزاد تربيت مى شدند روحشان نيز همانند هواى آزاد بيابان پرورش مى يافت.

٢ - زنانى كه بچه هاى خود را به صحرا برده و به زنان باديه نشين مى سپردند فرصت بيشتر و بهترى براى خانه دارى و جلب رضايت شوهر پيدا مى كردند و اين مسئله در زندگى داخلى و محيط خانه آنان بسيار مؤثر بود.

٣ - اعراب صحرا عموما زبانشان فصيح تر از شهرنشينان بود و اين يا به خاطر آن بود كه زبان مردم شهر در اثر رفت و آمد كاروانيان مختلف و اختلاط و آميزش با افراد گوناگون اصالت خود را از دست مى داد و لهجه صحرانشينان كه آميزشى با كسى نداشتند به اصالت و فصاحت خود باقى بود،يا هواى آزاد بيابان در اين جريان مؤثر بود و شايد جهات ديگرى نيز بوده كه در اين فصاحت لهجه تأثير داشته است.

اتفاقا قبيله بنى سعد در ميان قبايل اطراف شهر مكه از قبايلى بوده كه به فصاحت لهجه مشهور و معروف بودند،و در حديثى آمده كه وقتى شخصى بدان حضرت عرض كرد:من كسى را از شما فصيح تر نديده ام؟حضرت در جواب او فرمود:چرا من اين گونه نباشم با اينكه ريشه ام از قريش و در ميان قبيله بنى سعد نشو و نما كرده ام!

و شايد به همين جهت بود كه بيشتر بزرگان مكه مقيد بودند بچه هاى خود را به زنان بنى سعد بسپرند و به ميان قبيله مزبور بفرستند.

زنان و مردان بنى سعد نيز بيش از ساير قبايل براى گرفتن بچه هاى قريش و تربيت آنها در ميان خود به مكه مى آمدند و شايد در هر سال چند بار به طور دست جمعى به همين منظور به مكه مى آمدند و داستان سپردن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز به حليمه سعديه در يكى از همين سفرهاى دست جمعى كه قبيله بنى سعد به مكه آمدند صورت گرفت.

حليمه شوهرى داشت به نام حارث بن عبد العزى كه نسب به بكر بن هوازن مى رساند و از اين شوهر دو دختر به نامهاى انيسه و حذافه پيدا كرد و حذافه نام ديگرى هم داشت كه"شيماء"بود(١) و پسرى هم خداوند از اين شوهر بدو عنايت كرد كه نامش را عبدالله گذاردند.

و در هنگام شيرخوارگى همين عبد الله بود كه حليمه به مكه آمد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بدو سپردند و او از شير فرزندش عبد الله،آن حضرت را شير داد.

ابن هشام مورخ مشهور در سيره خود از زبان خود حليمه چنين نقل مى كند كه گفت:سالى كه ما به قحطى و خشكسالى دچار شده بوديم به همراه شوهر و كودك شيرخوار خود با زنان بنى سعد به شهر مكه رفتيم تا هر كدام كودكى از قريش گرفته و براى شير دادن و بزرگ كردن به ميان قبيله آوريم.مركب ما الاغ خاكسترى رنگى بود و شتر پيرى نيز همراه داشتيم كه به خدا قسم قطره اى شير نداشت.

شبى را كه در راه مكه بوديم از بس كودك گرسنه ما گريه كرد خواب نرفتيم،نه در سينه من شيرى بود كه او را سير كند و نه در پستانهاى شتر.تنها اميد به آينده بود كه ما را به سوى مكه پيش مى برد،الاغ ما به قدرى لاغر و وامانده بود كه كندى راه رفتن آن حيوان،قافله بنى سعد را خسته كرد.

به هر ترتيبى بود خود را به شهر مكه رسانديم و به دنبال بچه هاى شيرخوار قريش رفتيم،زنان بنى سعد در كوچه هاى مكه به راه افتادند و مردان قريش نيز از آمدن ما با خبر گشتند و هر كس نوزادى داشت به نزد ما مى آمد و براى سپردن بچه خود با ما به گفتگو مى پرداخت،با هر يك از زنان بنى سعد درباره شير دادن و پرستارى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفتگو مى كردند همين كه مى فهميد آن كودك يتيم است از نگهدارى و پذيرفتن او خوددارى مى كرد و مى گفت:كودكى كه پدرش مرده و تحت كفالت مادر و جد خود زندگى مى كند چه اميد سود و بهره اى از او مى توان داشت؟و آيا اين مادر و جد درباره او چه مى خواهند بكنند؟

هر يك از زنان بنى سعد كودكى پيدا كرده و آماده بازگشت به صحرا شدند و تنها من بودم كه دسترسى به كسى پيدا نكردم و از پذيرفتن كودك آمنه هم روى همان جهت كه يتيم بود خوددارى مى كردم.

اما وقتى ديدم زنان بنى سعد مى خواهند حركت كنند به شوهرم گفتم:

خوش ندارم كه در ميان تمام اين زنان تنها من بدون آنكه بچه اى را پذيرفته باشم دست خالى به ميان قبيله بازگردم،و به خدا هم اكنون مى روم و همان بچه يتيم را گرفته با خود مى آورم

شوهرم نيز وقتى سخن مرا شنيد اين پيشنهاد را پذيرفته و موافقت كرد و به دنبال آن اظهار داشت:اميد است خداوند در اين فرزند بركتى براى ما قرار دهد.حليمه گويد:سپس به نزد عبد المطلب رفته و آن حضرت را گرفتم و با خود آوردم،و تنها چيزى كه مرا به پذيرفتن وى واداشت همان بود كه جز او كودكى نيافتم و چون براى نخستين بار آن طفل را در دامان خود گذارده تا شيرش دهم مشاهده كردم كه هر دو پستانم از شير پر شد،به حدى كه او خورده و سير گرديد و سپس فرزند خود عبد الله را نيز شير دادم و او نيز سير شد و هر دو به خواب رفتند.

شوهرم نيز برخواست به نزد شتر رفت و مشاهده كرد پستانهاى شتر نيز بر خلاف انتظار از شير پر شده است و مقدارى كه مورد احتياج بود دوشيد و هر دو خورده سير شديم و آن شب را با كمال راحتى و آسودگى به سر برديم.

صبح كه شد شوهرم گفت:اى حليمه به خدا سوگند كودك با بركتى نصيب تو گرديده!گفتم:آرى من نيز چنين خيال مى كنم.

زنان بنى سعد با همراهان خود به قصد بازگشت حركت كردند و ما نيز با آنها به راه افتاديم،و با كمال تعجب مشاهده كرديم همان الاغى كه به زحمت راه مى رفت چنان تند به راه افتاد كه هيچ يك از الاغهاى ديگر به تندى او راه نمى رفت تا جايى كه زنان بنى سعد گفتند:

اى دختر أبى ذؤيب آهسته تر بران مگر اين همان الاغ وامانده اى نبود كه هنگام آمدن بر آن سوار بودى؟گفتم:چرا همان است،زنان با تعجب گفتند:به خدا اتفاق تازه اى برايش افتاده !

و چون به سرزمين بنى سعد و خانه و ديار خود رسيديم در آن سرزمينى كه من جايى را مانند آنجا بى آب و علف سراغ نداشتم از آن روز به بعد هنگامى كه گوسفندان ما از چراگاه باز مى گشتند شكمشان سير و پستانشان پر از شير بود و اين موضوع اختصاص به گوسفندان ما داشت و ساير گوسفندان بدين گونه نبودند.

بارى روز به روز خير و بركت در خانه ما رو به ازدياد بود تا آن حضرت دو ساله شد و من او را از شير گرفتم و رشد آن كودك با ديگران تفاوت داشت بدانسان كه در سن دو سالگى كودكى درشت اندام و نيرومند گشته بود.و پس از اينكه دو سال از عمرش گذشت او را به نزد مادرش آمنه بازگردانديم اما به واسطه خير و بركتى كه درمدت توقف او در زندگى خود ديده بوديم مايل بودم به هر ترتيبى شده دوباره او را از مادرش باز گرفته به ميان قبيله خود ببريم،از اين رو به آمنه گفتم:

خوب است اين فرزند را نزد ما بگذارى تا بزرگ شود زيرا من از وباى شهر مكه(و هواى ناسازگار اين شهر)بر او بيمناكم،و در اين باره اصرار ورزيده،تا سرانجام آمنه راضى شد و او را به ما بازگرداند.

داستان شكافتن سينه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و تحقيقى در اين باره

جمعى از اهل حديث و مورخين مانند مسلم و ابن هشام و ديگران از حليمه نقل كرده اند كه گويد:پس از آنكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به ميان قبيله بازگردانديم و چند ماهى از اين ماجرا گذشت،روزى طبق معمول همه روزه با فرزندان ما به همراه بزغاله ها به پشت چادرها رفتند،ناگهان فرزندم را ديدم كه سراسيمه و شتابان به نزد ما آمده گفت:

برادر قرشى ما را دريابيد كه دو مرد سفيد پوش او را گرفته و خواباندند و شكمش را شكافتند !

حليمه گويد:من و شوهرم به جانب او روان شديم و او را ديديم با رنگى پريده سرپا ايستاده است!بى اختيار در آغوشش كشيده و بدو گفتم:پسرجان چه اتفاقى برايت افتاد؟گفت:دو مرد سفيد پوش پيش من آمدند و مرا خوابانده شكمم را شكافتند و چيزى شبيه به لخته خون از وسط آن بيرون آوردند كه من نمى دانستم چيست و آن گاه به دنبال كار خود رفتند.

و در حديث كتاب صحيح مسلم است كه جبرئيل آن لخته سياه را بيرون انداخته و گفت:اين بهره شيطان است از تو،و سپس قلب آن حضرت را در طشتى از طلا شستشو داده و به جاى خود گذارده و پوست شكم آن حضرت را به هم بسته و رفتند.و نقل كنندگان اين داستان عموما آن را نوعى معجزه براى آن حضرتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حساب آورده اند.و اين ملخص داستانى است كه اينان با مختصر اختلافى نقل كرده اند،ولى بسيارى از اهل تحقيق اين داستان را مجعول و ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته و معتقدند كه دشمنان اسلام براى لكه دار كردن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و در تأييد حديثى كه مسيحيان نقل كرده اند كه"همه فرزندان آدم جز عيسى بن مريم همگى مورد دستبرد شيطان واقع شده اند"آن را ساخته اند.(٢)

و برخى آيه شريفه( أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ) را نيز به اين داستان تفسير كرده و آن را شأن نزول سوره دانسته اند،كه آن نيز بعيد به نظر مى رسد.

سؤال ديگرى كه اينجا پيش مى آيد اين است كه اگر اين ماجرا جنبه اعجاز داشته است چگونه قبل از نبوت آن حضرت و در كودكى صورت گرفته با اينكه معجزه جز به دست پيغمبر و در حال نبوت انجام نگيرد؟مگر آنكه در پاسخ گفته شود:كه جنبه"ارهاص"داشته و از ارهاصات(٣) بوده،چنانكه برخى گفته اند.(٤)

مؤلف كتاب سيرة المصطفى و فقه السيرة(٥) گفته است:اگر اين داستان از نظر سند معتبر بود و به اثبات رسيد ديگر جاى اين گونه شك و ترديدها در آن وجود ندارد چون جنبه اعجاز و ارهاص داشته و در زندگى پيامبر اسلام و پيمبران ديگر شگفت انگيزتر از اين داستان فراوان ديده مى شود!

مؤلف گويد:اين گفتار حقى است،و از اين رو بايد ديد اين داستان از نظر سند در چه پايه از اعتبار مى باشد.

و به هر صورت دنباله داستان را مورخين اين گونه نقل كرده اند:كه حليمه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را برداشته و به نزد مادرش آمنه آورد و آمنه بدو گفت:چه شد كه با آن همه اصرارى كه براى نگهدارى اين فرزند داشتى او را بازگردانى؟

حليمه جواب داد:فرزندم اكنون بزرگ شده و من آنچه را درباره نگهداريش وظيفه داشتم انجام داده ام و از اين پس از پيش آمدهاى ناگوار بر او بيمناكم و از اين رو وى را به نزد تو آوردم.

آمنه گفت:سبب اينها نيست حقيقت را بازگوى.و چون اصرار كرد حليمه داستان را شرح داد.آمنه در اين وقت بدو گفت:آيا از شيطان بر وى بيمناكى؟حليمه گفت:آرى،آمنه بدو گفت:نه به خدا سوگند شيطان بدو راهى ندارد ولى فرزند مرا داستان ديگرى است و سپس قسمتى از سرگذشت فرزندش را براى حليمه شرح داده چنين گفت:هنگامى كه من به اين فرزند حامله بودم نورى در خود مشاهده كردم كه قصرهاى شام را در آن نور ديدم و در كمال آسانى و سهولت او را حمل كردم و چون به دنيا آمد دستهاى خود را بر زمين گذارد و سر به آسمان بلند كرد...

و به هر صورت او را بگذار و به سلامت بازگرد.

ابن اسحاق پس از نقل اين داستان علت ديگرى هم براى باز آوردن آن حضرت از حليمه نقل كرده و گويد:حليمه به مادرش آمنه گفت:هنگامى كه من براى بار دوم او را به سوى چادرهاى خويش مى بردم چند تن از مسيحيان حبشه او را ديدند و وضع او را از من سؤال كردند و اندام او را بررسى كرده و سپس به من گفتند:ما اين طفل را از دست تو خواهيم ربود و به شهر و ديار خود خواهيم برد!زيرا مى دانيم كه اين طفل آينده درخشان و مهمى دارد.

و از آن روز كه حليمه اين سخن را از مسيحيان مزبور شنيده بود پيوسته مراقب آن حضرت بود تا وقتى كه وى را به نزد مادرش آورد.

باز هم از حليمه بشنويد

در روايات و تواريخ علماى شيعه نيز سخنانى از حليمه در مدت نگهدارى آن حضرت در ميان قبيله نقل شده كه از آن جمله گويد:در مدت شيرخوارگى،آن حضرت عدالت را مراعات مى كرد يعنى شير پستان راست مرا او مى خورد و پستان ديگر را براى فرزند خودم مى گذارد و فرزندم نيز گويا مراعات احترام او را مى كرد و تا آن حضرت شير نمى خورد وى لب به پستان چپ نمى زد

و ديگر آنكه گويد:هر روز صبح كه بچه ها از خواب بيدار مى شدند معمولا خسته و كسل و چشمانشان به هم چسبيده بود ولى آن حضرت هميشه شاداب و پاكيزه از خواب برمى خواست.

و نيز گويد:هنگامى او را با خود به بازار عكاظ و به نزد فال بينى از قبيله هذيل كه معمولا بچه ها را به نزد او مى بردند تا از آينده آنها خبر دهد آوردم و همين كه چشمش به آن حضرت افتاد فرياد زد:

اى مردم هذيل!

اى گروه عرب!

و چون مردم اطرافش گرد آمدند گفت:اين كودك را بكشيد؟

من كه اين سخن را شنيدم بسرعت آن حضرت را برداشته و از آنجا دور شدم و خود را ميان مردم مخفى كردم،مردم گفتند:كدام كودك؟

گفت:همين كودك!ولى كسى را نديدند.

پس رو به آن مرد كرده گفتند:مگر چه شده؟

گفت:به خدايان سوگند كودكى را ديدم كه در آينده اهل دين و آيين شما را مى كشد،و خدايانتان را مى شكند و بر همه شما فرمانروايى خواهد كرد!

مردم كه اين سخنان را شنيدند به جستجو پرداختند ولى كسى را نيافتند چون حليمه او را با خود به ميان قبيله برده بود.و از آن پس نيز آن حضرت را به كسى نشان نداد.

از امير المؤمنينعليه‌السلام

در كتاب شريف نهج البلاغه در خطبه قاصعه گفتارى از امير الم ؤمنينعليه‌السلام درباره رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت شده كه استفاده مى شود.خداى تعالى پيوسته فرشته اى را براى تعليم و تربيت آن بزرگوار مأمور كرده بود كه ضمنا حفاظت و نگهبانى او را نيز به عهده داشت و متن گفتار آن بزرگوار كه درباره آن حضرت فرموده چنين است:

"و لقد قرن الله بهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من لدن أن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته،يسلك به طريق المكارم،و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره"

[از روزى كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شير گرفته شد خداى تعالى بزرگترين فرشته خود را همنشين او گردانيد كه در شب و روز او را به سوى راه بزرگوارى و اخلاقهاى نيكوى جهان وادار كند و ببرد. ..]

و از روايات معلوم مى شود كه منظور از اين فرشته روح القدس بود كه پيوسته با آن حضرت بوده است.(٦)

داستان اصحاب فيل

كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقه حاصلخيزى بود و قبايل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آن جمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.

ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله بود كه سالها بر يمن سلطنت مى كرد.گويند:وى در يكى از سفرهاى خود به شهر"يثرب"تحت تأثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرار گرفت و از بت پرستى دست كشيده،به دين يهود درآمد.طولى نكشيد كه اين دين تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و از يهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب و شهرهايى كه در تحت حكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كه پيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مى كرد تا به دين يهود در آيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى به دين يهود درآيند.

مردم"نجران"يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمن چندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده بود و بسختى از آن دين دفاع مى كردند و به همين جهت از پذيرفتن آيين يهود سرپيچى كرده و از اطاعت ذونواس سرباز زدند.

ذونواس خشمگين شد و تصميم گرفت آنها را به سخت ترين وضع شكنجه كند و به همين جهت دستور داد خندقى حفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود را در آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزانده و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست،پا،گوش و بينى آنها را بريد و جمع كشته شدگان آن روز را بيست هزار نفر نوشته اند .و به عقيده گروه زيادى از مفسران،داستان اصحاب أخدود كه در قرآن كريم(در سوره بروج)ذكر شده است،اشاره به همين ماجراست.يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان به در برده بود از شهر گريخت و با اينكه مأموران ذونواس او را تعقيب كردند توانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را به دربار امپراتوردر قسطنطنيه برساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراتور روم كه به كيش نصارى بود رسانيده و براى انتقام از ذونواس از وى كمك خواهى كند.

امپراتور روم كه از شنيدن آن خبر متأثر گرديده بود در پاسخ وى اظهار داشت: كشور شما به من دور است ولى من نامه اى به نجاشى پادشاه حبشه مى نويسم تا وى شما را يارى كند و به همين منظور نامه اى در آن باره به نجاشى نوشت.

نجاشى لشكرى انبوه،مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى به يمن فرستاد،و به قولى فرماندهى آن لشكر را به ابرهه فرزند صباح كه كنيه اش ابو يكسوم بود سپرد و بنا به نقل ديگرى شخصى را به نام ارياط بر آن لشكر امير ساخت و ابرهه را نيز كه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.

ارياط از حبشه تا كنار درياى احمر آمد و از آنجا به وسيله كشتيهايى به ساحل كشور يمن رفت،ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبايل يمن با خود برداشته به جنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگ شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت نياورده و شكست خوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكست را نداشت خود را در دريا غرق كرد.

مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت كردند،و ابرهه پس از چندى ارياط را كشت و خود به جاى او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كه از شوريدن او به ارياط خشمگين شده بود به هر ترتيبى بود از خود راضى كرد.

در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آن نواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى به مكه و خانه كعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر ساله جمع زيادى به زيارت آن خانه مى روند و قربانيها مى كنند،و كم كم به فكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطى كه زيارت كعبه بين قبايل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازه اى براى او و حبشيان ديگرى كه در جزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند شود.و آنها را به فكر بيرون راندن ايشان بياندازد و براى رفع اين نگرانى تصميم گرفت تا معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جايى كه ممكن است در زيبايى و تزيينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن ناحيه را به هر وسيله اى كه هست بدان معبد متوجه ساخته و از رفتن به زيارت كعبه باز دارد.

معبدى را كه ابرهه به دين منظور در يمن بنا كرد"قليس"نام نهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوشش را كرد ولى كوچكترين نتيجه اى از زحمات چند ساله خود نگرفت و مشاهده كرد كه اعراب همچنان با خلوص و شور و هيجان خاصى،هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حج به مكه مى روند،و هيچ گونه توجهى به معبد با شكوه او ندارند.و بلكه روزى به وى اطلاع دادند كه يكى اعراب"كنانة"به معبد"قليس"رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپس به سوى شهر و ديار خود گريخته است.

اين جريانات ابرهه را بسختى خشمگين كرد و با خود عهد نمود به سوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمن بازگردد.سپس لشكر حبشه را با خود برداشته و با چندين فيل و يا فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مى بردند به قصد ويران كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد،اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ با او برآمدند و از جمله يكى از اشراف يمن به نام ذونفر قوم خود را به دفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريك كرده و حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدا برانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده به جنگ ابرهه آمد ولى در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانش شكست خورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه درآمد و چون او را پيش ابرهه آوردند دستور داد او را به قتل برسانند و ذونفر كه چنان ديد بدو گفت:مرا به قتل نرسان شايد زنده ماندن من براى تو سودمند باشد.

پس از اسارت ذونفر و شكست او مرد ديگرى از رؤساى قبايل عرب به نام نفيل بن حبيب خثعمى با گروه زيادى از قبايل خثعم و ديگران به جنگ ابرهه آمد ولى اونيز به سرنوشت ذونفر دچار شد و به دست سپاهيان ابرهه اسير گرديد.

شكست پى در پى قبايل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سبب شد كه قبايل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را از سر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آن جمله بزرگان قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدان سرزمين رسيد زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:ما مطيع تو هستيم و براى رسيدن به مكه و وصول به مقصدى كه در پيش دارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و به دنبال اين گفتار مردى را به نام ابو رغال همراه او كردند،و ابو رغال لشكريان ابرهه را تا"مغمس"كه جايى در چهار كيلومترى مكه است راهنمايى كرد و چون به آنجا رسيدند ابو رغال بيمار شد و مرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانكه ابن هشام مى نويسد:اكنون مردم كه بدانجا مى رسند به قبر ابورغال سنگ مى زنند.

همين كه ابرهه در سرزمين"مغمس"فرود آمد يكى از سرداران خود را به نام اسود بن مقصود مأمور كرد تا اموال و مواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و به نزد او ببرند.

اسود با سپاهى فراوان به آن نواحى رفت و هر جا مال و يا شترى ديدند همه را تصرف كرده به نزد ابرهه بردند.

در ميان اين اموال دويست شتر متعلق به عبد المطلب بود كه در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان اسود آنها را به يغما گرفته و به نزد ابرهه بردند،بزرگان قريش كه از ماجرا مطلع شدند نخست خواستند به جنگ ابرهه رفته و اموال خود را بازستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان او با خبر شدند از اين فكر منصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.

در اين ميان ابرهه شخصى را به نام حناطه به مكه فرستاد و بدو گفت:به شهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو و چون او را شناختى به او بگو:من براى جنگ با شما نيامده ام و منظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است و اگر شما مانع مقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختن خون شما را ندارم.و چون حناطه خواست به دنبال اين مأموريت برود بدو گفت:اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من بياور.

حناطه به شهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او را به سوى عبد المطلب راهنمايى كردند و او نزد عبد المطلب آمد و پيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:به خدا سوگند ما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز در ما نيست و اينجا خانه خداست پس اگر خداى تعالى اراده فرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،و گر نه به خدا قسم ما قادر به دفع ابرهه نيستيم.

حناطه گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا به نزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خود حركت كرده تا به لشكرگاه ابرهه رسيد و پيش از اينكه او را پيش ابرهه ببرند ذونفر كه از جريان مطلع شده بود،كسى را نزد ابرهه فرستاد و از شخصيت بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت و بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزمين است و او كسى است كه مردم اين سامان وحوش بيابان را اطعام مى كند.

عبد المطلب كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى مردى خوش سيما و با وقار بود همين كه به نزد ابرهه آمد ابرهه به او احترام فراوانى گذاشت و او را در كنار خود نشانيد و شروع به سخن با او كرده پرسيد:حاجتت چيست؟

عبد المطلب گفت:حاجت من آن است كه دستور دهى دويست شتر مرا كه به غارت برده اند به من بازدهند!ابرهه گفت:تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرا مجذوب تو كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردى از آن هيبت و وقار تو كاست!آيا در چنين موقعيت حساس و خطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيله ات در معرض هتك و زوال قرار گرفته درباره چند شتر سخن مى گويى؟ !

عبد المطلب در پاسخ او گفت:"أنا رب الابل و للبيت رب سيمنعه"!من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آن نگاهدارى خواهد كرد!

ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمى تواند جلوى مرا از انهدام كعبه بگيرد!

عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!

به دنبال اين گفتگو ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را به او باز دهند وعبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و به مكه آمد و چون وارد شهر شد به مردم شهر وقريش دستور داد از شهر خارج شوند و به كوهها و دره هاى اطراف مكه پناه برند تاجان خود را از خطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.

آن گاه خود با چند تن از بزرگان قريش به كنار خانه كعبه آمد و حلقه در خانه را بگرفت و با اشك ريزان و دل سوزان به تضرع و زارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشكريانش را درخواست كرد و از جمله سخنانى كه به صورت نظم گفته اين دو بيت است:

يا رب لا ارجو لهم سواكا

يا رب فامنع منهم حماكا

ان عدو البيت من عاداكا

امنعهم أن يخربوا قراكا

[پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگارا حمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همان كسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنان را از ويران كردن خانه ات بازدار.]آن گاه خود و همراهان نيز به دنبال مردم مكه به يكى از كوههاى اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه چه خواهد شد.

از آن سو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان داد تا به شهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.

نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شد،چنانكه مورخين نوشته اند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كه از حركت ايستاد و به پيش نمى رود و هر چه خواستند او را به پيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كه دسته هاى بى شمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند از جانب دريا پيش مى آيند.پرندگان مزبور را خداى تعالى مأمور كرده بود تا به وسيله سنگريزه هايى كه در منقار و چنگال داشتند و هر يك از آن سنگريزه ها به اندازه نخود و يا كوچكتر از آن بود ابرهه و لشكريانش را نابود كنند.

مأموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزه ها را رها كردند و به هر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد و گوشت بدنش فرو ريخت،همهمه در لشكريان ابرهه افتاد و از اطراف شروع به فرار كرده و رو به هزيمت نهادند و در اين گير و دار بيشترشان به خاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه و زير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.

خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در امان نماند و يكى از سنگريزه ها به سرش اصابت كرد،و چون وضع را چنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او را به سوى يمن بازگردانند،و پس از تلاش و رنج بسيارى كه به يمن رسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بى حالى در نهايت بدبختى جان سپرد.

عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مى نگريست و دانست كه خداى تعالى به منظور حفظ خانه كعبه آن پرندگان را فرستاده و نابودى ابرهه و سپاهيان فرا رسيده است فرياد برآورده و مژده نابودى دشمنان كعبه را به مردم داد و به آنها گفت:

به شهر و ديار خود بازگرديد و اموالى كه از اينان به جاى مانده به غنيمت برگيريد و مردم با خوشحالى و شوق به شهر بازگشتند.

داستان اصحاب فيل از داستانهاى مهم تاريخ است كه سالهاى زيادى مبدأ تاريخ اعراب گرديد و از امورى بود كه بشارت از بعثت پيامبر بزرگوار اسلام مى داد و به اصطلاح از ارهاصات بود.(٤) و در ضمن ابهت و عظمت زيادى به قريش داد و سبب شد تا قبايل ديگر عرب و مردم نقاط ديگر جزيرة العرب آنان را"اهل الله"بخوانند،ونابودى ابرهه و سپاهيانش را به حساب"دفاع خداى تعالى از مردم مكه"بگذارند.

قرآن كريم هم از اين داستان با اهميت خاصى ياد كرده و به پيغمبر بزرگوار اسلام چنين مى گويد:

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ ﴿ ١ ﴾أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ ﴿٢ ﴾وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ ﴿٣ ﴾تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ ﴿٤ ﴾فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ "

[آيا نديدى كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟مگر نيرنگشان را در تباهى نگردانيد و بر آنان پرنده اى گروه گروه نفرستاد،و آنها را به سنگى از جنس سنگ و گل مى زد،و آنان را مانند كاهى خورد شده گردانيد.]و بى شك اين داستان امرى خارق العاده و معجزه اى شگفت انگيز بود،گر چه برخى خواسته اند آن را به صورت عادى درآورند و در اين باره دست به تأويلاتى نيززده اند(٥) ولى حق همان است كه داستان مزبور جنبه معجزه داشته و مسئله اى فراى مسائل معمولى بوده است.همان طور كه در قرآن كريم است.جلال الدين رومى دراين باره لطيف مى گويد:

چشم بر اسباب از چه دوختيم

گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم

هست بر اسباب اسبابى دگر

در سبب منگر در آن افكن نظر

انبيا در قطع اسباب آمدند

معجزات خويش بر كيوان زدند

بى سبب مر بحر را بشكافتند

بى زراعت جاش گندم كاشتند

ريگها هم آرد شد از سعيشان

پشم بز ابريشم آمد كشكشان

جمله قرآن ست در قطع سبب

عز درويش و هلاك بو لهب

مرغ بابيلى دو سه سنگ افكند

لشكر زفت حبش را بشكند

پيل را سوراخ سوراخ افكند

سنگ مرغى كو به بالا پر زند

دم گاو كشته بر مقتول زن

تا شود زنده هماندم در كفن

حلق ببريده جهد از جاى خويش

خون خود جويد ز خون پالاى خويش

همچنين ز آغاز قرآن تا تمام

رفض اسباب است و علت و السلام

بازگرديم به دنباله شرح حال عبد المطلب

چنانكه پيش از اين گفته شد،عبد المطلب در ميان قريش به خاطر حسن تدبير و سخاوت و فصاحت لهجه و كمالات ديگرى كه داشت داراى مقامى والا و عظيم گرديد و همه قريش در برابر او مطيع و فرمانبردار شدند،و از نظر كمالات روحى و مقامات معنوى نيز روايات زيادى در فضيلت او رسيده،از آن جمله در حديثى كه كلينىرحمه‌الله در اصول كافى از امام صادقعليه‌السلام روايت كرده آن حضرت فرمود:

"يحشر عبد المطلب يوم القيامة أمة واحدة عليه سيماء الانبياء و هيبة الملوك"[عبد المطلب در روز قيامت يك امت محشور مى گردد(يعنى در زمان خود تنها او بود كه پيرو دين حق بود)و سيماى پيمبران و هيبت پادشاهان را داراست.]و در حديث ديگرى صدوقرحمه‌الله از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايتى نقل كرده و خلاصه اش اين است كه آن حضرت به علىعليه‌السلام فرمود:

همانا عبد المطلب در زمان جاهليت پنج سنت(و قانون)قرارداد كه خداى تعالى آنها را در اسلام مقرر فرمود:

١ - زن پدر را بر پسران حرام كرد.

٢ - گنجى به دست آورد و خمس آن را جدا كرد و در راه خدا داد.

٣ - هنگامى كه زمزم را حفر كرد نامش را سقايت الحاج ناميد.

٤ - ديه قتل را صد شتر قرار داد.

٥ - طواف كعبه را به هفت شوط مقرر داشت.

و خداى تعالى آنها را در اسلام مقرر فرمود،آن گاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چنين فرمود:يا على ان عبد المطلب كان لا يستقسم بالازلام،و لا يعبد الاصنام و لا ياكل ما ذبح على النصب،و يقول :انا على دين ابراهيم.

[همانا عبد المطلب به بتها قرعه نمى زد،و آنها را پرستش نمى كرد،و از آنچه براى بتها قربانى مى كردند نمى خورد،و مى گفت:من بر دين ابراهيم باقى هستم.]و از سخنان حكمت آميز عبد المطلب اشعار زير است كه از حضرت رضاعليه‌السلام روايت شده:

يعيب الناس كلهم زمانا

و ما لزماننا عيب سوانا(٦)

نعيب زماننا و العيب فينا

و لو نطق الزمان بناهجانا(٧)

و ان الذئب يترك لحم ذئب

و ياكل بعضنا بعضا عيانا(٨)

و در تواريخ اهل سنت آمده كه از عبد المطلب سنتهايى به جاى مانده كه بيشتر آنها در قرآن كريم نيز به صورت سنت و قانون آمده و از آن جمله است:وفاى به نذر،منع از ازدواج محارم،بريدن دست دزد،نهى از كشتن دختران،حرمت شراب و زنا،و ديگر آنكه قدغن كرد كسى با بدن برهنه طواف كند.و همچنين آمده است كه هر گاه قريش دچار قحطى سخت و خشكسالى مى شدند دست عبد المطلب را گرفته و او را به كوههاى مكه مى بردند تا وى براى آمدن باران دعا كند،چون بارها تجربه كرده بودند كه خداوند دعاى او را در مشكلات مستجاب مى فرمايد،و اين بدان جهت بود كه عبد المطلب با رفتار جاهلانه مردم جاهليت مخالفت مى كرد و بر اعمال خلاف آنها خرده مى گرفت.و به دنبال آن گفته اند:خداى تعالى اصحاب فيل را نيز به دعاى عبد المطلب نابود كرد.(٩) و عموما عمر عبد المطلب را در هنگام مرگ يكصد و چهل سال نوشته اند.و پس از اين خواهد آمد كه عبد المطلب تا وقتى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دنيا آمد و به سن هشت سالگى رسيد زنده بود و كفالت و سرپرستى آن بزرگوار را به عهده داشت.

________________________________________

پى نوشتها:

١.مجلسى(ره)در كتاب بحار الانوار داستان مفصل و عجيبى در اين باره نقل كرده و در آنجا است كه هاشم در خواب مأمور به اين وصلت گرديده و به همين منظور با برادرش مطلب به مدينه رفتند و سلمى را از پدرش خواستگارى كردند...تا به آخر.

٢.وجه تسميه آن جناب را به شيبه مورخين اين گونه ذكر كرده اند كه وقتى به دنيا آمد در سرش مقدارى موى سفيد بود و از اين رو شيبه اش ناميدند،و لفظ"الحمد"را نيز كه بعدها به دنبال آن افزودند به خاطر حمد و سپاس بسيارى بود كه مردم از وى مى كردند،زيرا شيبه در زمان خود پناهگاه و ملجأ مردم بود و هر مستمند و گرفتارى بدو پناه مى برد.البته برخى هم گفته اند:نام اصلى آن جناب عامر بوده است.

٣.برخى گفته اند:سبب اينكه بدين نام مشهور گرديد آن بود كه در دامان مطلب پرورش يافت و رسم عرب چنين بوده كه چون كودكى يتيم در دامان ديگرى پرورش مى يافته او را به عنوان"عبد"و بنده او مى خوانده اند.

٤.ارهاصات به حوادث مهم تاريخى و اتفاقات غير عادى گويند كه معمولا مقارن ظهور پيمبران بزرگ الهى اتفاق مى افتد و به گفته يكى از نويسندگان به منزله آژير خطرى است كه به مردم آماده باش مى دهد و خبر از پيش آمد مهمى در آينده مى دهد.

٥.كار اين تأويل و توجيه بجايى رسيده كه برخى از نويسندگان براى اينكه داستان فوق را با گفتار مورخين اروپايى كه گفته اند:لشكر حبشه به مرض آبله و يا وبا نابود گشتند،مطابق ساخته و وفق دهند كلمه"أبابيل"را در آيه جمع آبله و"طير"را به معناى سريع گرفته اند ...كه اين هم يك نوع غربزدگى و خود باختگى در برابر اروپاييان است و بلاى روز شده است

٦.مردم همگى از زمان عيبجويى مى كنند و زمان ما عيبى جز ما ندارد.

٧.ما زمان را عيبجويى مى كنيم در صورتى كه هر عيبى هست در خود ماست(زمان عيبى و تقصيرى ندارد)و اگر زمان به سخن درآيد زبان به بدگويى ما باز خواهد كرد.

٨.گرگ گوشت گرگ ديگر را نمى خورد ولى ما گوشت يكديگر را آشكارا مى خوريم.

٩.و عجب اين است كه با تمام اين گفتارها درباره ايمان او به خداى تعالى به گفتگو و بحث پرداخته و اكثرا گفته اند:در پايان عمر دست از بت پرستى برداشت و به خداى يكتا ايمان آورد!(و اين است معناى تناقض گويى)!به سيره قاضى دحلان مراجعه كنيد.

فرزندان عبد المطلب

پيش از اين گفتيم كه بنا به گفته اهل تاريخ:عبد المطلب در وقتى كه چاه زمزم را حفر مى كرد و دچار اعتراض قريش گرديد نذر كرد كه اگر خداى تعالى ده پسر بدو داد يكى از آنها را در راه خدا قربانى كند.(١)

خداى تعالى نيز حاجتش را روا كرد و از زنهاى متعددى كه به همسرى برگزيد ده پسر بدو عطا فرمود به نامهاى:عبد الله،حمزه،عباس،ابو طالب،زبير،حارث،حجل،مقوم،ضرار،ابو لهب.

و دختران عبد المطلب نيز شش تن بودند به نامهاى:

صفيه،بره،ام حكيم،عاتكه،أميمه،أروى.كه اينها هر يك و يا هر چند تن از يك مادر بودند بدين شرح:

مادر عبد الله،ابو طالب،زبير و دختران عبد المطلب جز صفيه فاطمه دخترعمرو بن عائذ مخزومى بود.

و مادر حمزه و مقوم و حجل و صفيه:هاله،دختر وهيب بن عبد منات بوده.

و مادر عباس و ضرار:نتيله دختر جناب بن كليب است.

و مادر حارث بن عبد المطلب:سمراء دختر جندب بن حجير،و مادر ابو لهب:لبنى دختر هاجر بن عبد مناف بن ضاطر است.

و گويند:هنگامى كه مرگ عبد المطلب فرا رسيد دختران خود را طلبيد و بدانها گفت:دوست دارم پيش از مرگ بر من بگرييد و برايم مرثيه گوييد،تا آنچه پس از مردنم مى خواهيد بگوييد من آن را قبل از مرگ خود بشنوم.آنها نيز به دستور پدر عمل كرده و هر كدام مرثيه اى گفت،كه در تواريخ به تفصيل ذكر شده.

داستان ذبح عبد الله

عبد الله بجز حمزه و عباس كوچكترين فرزندان عبد المطلب بود ولى از همه فرزندان نزد او محبوبتر بود،چنانكه پيش از اين گفته شد و جمعى از مورخين نقل كرده اند كه چون عبد الله به دنيا آمد و به حد رشد رسيد عبد المطلب به ياد نذرى كه كرده بود افتاد و پسران خود را جمع كرده داستان نذرى را كه كرده بود به اطلاع آنها رسانيد.(٢)

فرزندان اظهار كردند:ما در اختيار تو و تحت فرمان تو هستيم.عبد المطلب كه آمادگى آنها را براى انجام نذر خود مشاهده كرد آنان را به كنار خانه كعبه آورد و براى انتخاب يكى از ايشان قرعه زد،و قرعه به نام عبد الله درآمد.

در اين هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست ديگر كاردى بران برداشت و عبد الله را به جايگاه قربانى آورد تا در راه خدا قربانى نموده به نذر خود عمل كند.

مردم مكه و قريش و فرزندان ديگر عبد المطلب پيش آمده و خواستند به وسيله اى جلوى عبد المطلب را از اين كار بگيرند ولى مشاهده كردند كه وى تصميم انجام آن را دارد،و از ميان برادران عبد الله،ابو طالب به خاطر علاقه زيادى كه به برادر داشت بيش از ديگران متأثر و نگران حال عبد الله بود تا جايى كه نزديك آمد و دست پدر را گرفت و گفت:

پدر جان!مرا به جاى عبد الله بكش و او را رها كن!

در اين هنگام دايي هاى عبد الله و ساير خويشان مادرى او نيز پيش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قريش نيز كه چنان ديدند نزد عبد المطلب آمده و بدوگفتند:

تو اكنون بزرگ قريش و مهتر مردم هستى و اگر دست به چنين كارى بزنى ديگران نيز از تو پيروى خواهند كرد و اين كار به صورت سنتى در ميان مردم درخواهد آمد.

پاسخ عبد المطلب نيز در برابر همگان اين بود كه:نذرى كرده ام و بايد به نذر خود عمل نمايم.

تا سرانجام پس از گفتگوى زياد قرار بر اين شد(٣) كه شتران چندى از شتران بسيارى كه عبد المطلب داشت بياورند و براى تعيين قربانى ميان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه به نام شتران درآمد آنها را به جاى عبد الله قربانى كنند و اگر باز به نام عبد الله درآمد به عدد شتران بيفزايند و قرعه را تجديد كنند و همچنان به عدد آنها بيفزايند تا وقتى كه به نام شتران درآيد.عبد المطلب قبول كرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند باز ديدند قرعه به نام عبد الله درآمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند باز هم به نام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه كردند و قرعه زدند و همچنان به نام عبد الله در مى آمد تا وقتى كه عدد شتران به صد شتر رسيد قرعه به نام شتران درآمد كه در آن هنگام بانگ تكبير و صداى هلهله زنان و مردان مكه به شادى بلند شد و همگى خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نكرده گفت:من دو بار ديگر قرعه مى زنم و چون دو بار ديگر نيز قرعه زدند به نام شتران درآمد و عبد المطلب يقين كرد كه خداوند به اين فديه راضى شده و عبد الله را رها كرد و سپس دستور داد شتران را قربانى كرده و گوشت آنها را ميان مردم مكه تقسيم كنند.(٤)

دنباله شرح حال عبد الله

عبد الله همان طور كه پيش از اين گفته شد به جز حمزه و عباسـ كوچكترين پسر عبد المطلب بود و زمان ولادت او را برخى ٨١ سال قبل از هجرت و وفاتش را ٥٢ سال قبل از آن نوشته اند و در پاره اى از تواريخ است كه ٢٤ سال پس از سلطنت انوشيروان عبد الله به دنيا آمد،عبد المطلب به فرزندش عبد الله بيش از فرزندان ديگر علاقه مند بود و او را از ديگران بيشتر دوست مى داشت،و اين محبت و علاقه به خاطر بشارتها و خبرهايى بود كه كم و بيش از كاهنان و دانشمندان آن زمان شنيده بود كه بدو گفته بودند از صلب اين فرزند يعنى عبد الله پسرى به دنيا خواهد آمد كه از طرف خداوند به نبوت مبعوث مى شود و شريعت او به دورترين نقاط جهان خواهد رفت و بخصوص پس از اينكه داستان ذبح عبد الله پيش آمد و صد شتر براى او فدا كرد،اين علاقه بيشتر شد.

و چيزى كه بشارت كاهنان را تأييد مى كرد،درخشندگى و نور خاصى بود كه در چهره عبد الله مشهود بود و هر كه با عبد الله رو به رو مى شد آن نور خيره كننده را مشاهده مى كرد و در پاره اى از تواريخ و حتى روايات داستانهاى عجيبى در اين باره نقل شده كه جاى ذكر همه آنها نيست،و در روايتى است كه عبد الله در دوران زندگى كوتاهى كه داشت از زنان شهر مكه به همان بليه اى دچار شد كه يوسفعليه‌السلام در دوران زندگى بدان دچار گرديد.

و در برخى از تواريخ آمده كه در آن شبى كه عبد الله با آمنه مادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ازدواج كرد زنان بسيارى از غصه و اندوه از جهان رفتند،زيرا تا به آن روز اميد داشتند بلكه وسايلى فراهم شود و گاهى هم خودشان وسايلى را فراهم مى ساختند تا بدان وسيله اين سعادت بهره آنان گردد،و پس از آن ازدواج ديگر نا اميد و مأيوس شدند.

ابن شهر آشوب در مناقب نقل كرده كه در مكه زنى بود به نام فاطمه،دختر مره،كه كتابهايى خوانده و از اوضاع گذشته و آينده اطلاعاتى به دست آورده بود.آن زن روزى عبد الله را ديدار كرده بدو گفت:تويى آن پسرى كه پدرت صد شتر براى تو فدا كرد؟عبد الله گفت:آرى.

فاطمه گفت:حاضرى يكبار با من هم بستر شوى و صد شتر بگيرى؟

عبد الله نگاهى بدو كرده گفت:

اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبينه و كيف بالامر الذى تبغينه [اگر از راه حرام چنين درخواستى دارى كه مردن براى من آسانتر از اين كار است،و اگر از طريق حلال مى خواهى كه چنين طريقى فراهم نشده پس از چه راهى چنين درخواستى را مى كنى؟]

عبد الله رفت و در همين خلال پدرش عبد المطلب،او را به ازدواج آمنه درآورده و پس از چندى آن زن را ديدار كرده و از روى آزمايش بدو گفت:آيا حاضرى اكنون به ازدواج من درآيى و آنچه را گفتى بدهى؟

فاطمه نگاهى به صورت عبد الله كرد و گفت:حالا نه،زيرا آن نورى كه در صورت داشتى رفته،سپس از او پرسيد:پس از آن گفتگوى پيشين چه كردى؟

عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه براى او تعريف كرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده كردم و مشتاق بودم كه اين نور در رحم من قرار گيرد ولى خدا نخواست و اراده فرمود آن را در جاى ديگرى بنهد،و سپس چند شعر نيز به عنوان تأسف سرود.

اين قسمت را همان گونه كه گفتيم ابن شهر آشوب نقل كرده،و خلاصه آن را نيز ابن هشام در سيره روايت كرده است ولى برخى آن را افسانه دانسته و مجعول پنداشته اند،و العلم عند الله.

و در هنگام ازدواج با آمنه به گفته برخى هفده سال از عمر عبد الله بيشتر نگذشته بود،گر چه اين گفتار بعيد به نظر مى رسد.

نسب آمنه مادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

در اينجا مناسب است نسب آمنه مادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز ذكر شود تا از اين جهت اجمالى به جاى نماند.

ابن هشام و ديگران گويند:پس از داستان ذبح عبد الله و قربانى شتران،عبد المطلب در صدد برآمد تا از يكى از شريفترين خاندان قريش همسرى براى عبد الله بگيرد.و به همين منظور عبد الله را برداشته و به نزد وهب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرة كه بزرگ قبيله بنى زهره بود آمد و دختر او يعنى آمنه را كه در آن زمان از نظر فضيلت و مقام بزرگترين زنان قريش بود براى عبد الله خواستگارى كرد،وهب بن عبد مناف نيز موافقت كرد و اين ازدواج فرخنده صورت گرفت.

مادر آمنه نامشـ بره دختر عبد العزى بن عبد الدار بود كه او نيز از زنان بزرگ زمان خويش بود.

مراسم عروسى و ازدواج نيز در همان خانه آمنه صورت گرفت و تنها مولود اين ازدواج ميمون همان وجود مقدس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود،و اين زوج شريف و گرامى جز آن حضرت فرزند ديگرى پيدا نكردند تا از دنيا رفتند.

وفات عبد الله و آمنه

عبد الله در همان سنين جوانى(٥) به دستور پدرش عبد المطلب براى تهيه آذوقه به شهر يثرب سفر كرد و در همان سفر از دنيا رفت و در همانجا به خاك سپرده شد.آمنه نيز پس از گذشت شش سال از مرگ عبد الله جهان را وداع گفت و هنگام مرگ عبد الله طبق گفته مشهور،دو ماه يا قدرى بيشتر از عمر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود،و هنگام مرگ مادرش آمنه شش ساله و يا به گفته برخى هفت ساله بود.

آمنه مادر آن حضرت نيز در سفرى كه به شهر يثرب كرد در مراجعت از آن شهر در جايى به نام"أبواء"از دنيا رفت و در همانجا به خاك سپرده شد.


3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

32

33

34

35

36

37

38

39

40

41

42

43

44

45

46

47