زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)6%

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)
  • شروع
  • قبلی
  • 266 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 47089 / دانلود: 3704
اندازه اندازه اندازه
زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.


1

2

3

4

5

___________________________________________

پى نوشتها:

١.ما نمى دانيم اگر عباس يك مسلمان متعهدى بود چرا اين قدر براى حفظ جان يك دشمن سرسخت اسلام و خطرناك و بهادادن به او مى كوشد و چرا با او نرد عشق مى بازد...و شگفت آنكه چگونه اين اخبار حدود سه قرن از كانال خبرى بنى عباس كه سعى داشتند بهترين چهره را از عباس در اسلام بسازند عبور كرده و بدون حذف و اسقاط به دست ما رسيده است!

٢.[امروز روز كشتار و جنگ است،امروز روز اسارت پرده نشينان است!]

٣.[امروز روز مرحمت و مهربانى است!]

٤.از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در اين باره نقل كرده مى گويد:هنگامى كه مشركان مزبور مى خواستند در"خندمه"موضع گيرند مردى بود به نام حماس بن قيس قبل از ورود لشكر اسلام خود را براى جنگ آماده مى كرد و در ميان خانه شمشير خود را اصلاح مى نمود،زنش كه چنان ديد پيش آمده از او پرسيد:براى چه شمشيرت را اصلاح مى كنى؟گفت:براى محمد و يارانش!

زن گفت:گمان ندارم امروز كسى بتواند در برابر محمد و سپاهيانش مقاومت كند!

حماس در جوابش گفت:ولى من به خدا انتظار آن ساعتى را مى كشم كه يكى از ياران او را براى خدمتكارى تو(به صورت اسارت)به خانه آورم!

حماس بيرون رفت و ناگهان با عجله و سراسيمه حال پشت در خانه آمد و بشدت در را كوبيد،زن بسرعت دويد و در را باز كرد و چون به خانه وارد شد بدو گفت:

پس چه شد آنچه مى گفتى؟

در پاسخش گفت:

انك لو شهدت يوم الخندمة

اذفر صفوان و فر عكرمة

و بو يزيد قائم كالمؤتمة

و استقبلتهم بالسيوف المسلمة

يقطعن كل ساعد و جمجمة

ضربا فلا يسمع الا غمغمة

لهم نهيت خلفنا و همهمة

لم تنطقى فى اللوم ادنى كلمة

[اگر تو در خندمه بودى و مشاهده مى كرد كه چگونه عكرمه و صفوان گريختند و ابو يزيد(سهيل بن عمرو)مانند ستونى(بى حركت)ايستاده بودند،و شمشيرهاى مسلمانان را رو به رويشان مى ديدى كه چگونه سرها و بازوها را روى هم مى ريختند و چنان شمشير مى زدند كه جز هياهو و صداى همهمه آنها چيزى شنيده نمى شد كوچكترين كلمه و سخنى درباره ملامت و سرزنش من بر زبان جارى نمى كردى؟]

٥.داستان پا نهادن علىعليه‌السلام را بر شانه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسيارى از محدثين اهل سنت نقل كرده اند از آن جمله احمد بن حنبل در مسند(ج ١،ص ٨٤)و نسائى در خصائص(ص ٣١)و ابن جوزى در صفوة الصفوة و ديگران كه حدود ٣٤ نفر هستند به شرحى كه در احقاق الحق ج ٨،صص ٦٩١ـ٦٨٠ ذكر شده با اين تفاوت كه جمعى چون احمد بن حنبل،نسايى،ابن جوزى،طبرى،هيثمى،قندوزى و ديگران آن را مربوط به قبل از هجرت دانسته و با مختصر اختلافى از خود علىعليه‌السلام نقل كرده اند كه آن حضرت فرمود:من و رسول خدا با هم به مسجد رفتيم و من پا بر دوش پيغمبر گذاردم و بتى را كه به كعبه آويزان بود بر زمين افكندم و صداى شكستن آن همچون شكستن شيشه بلند شد و من و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از اين كار گريختيم و در يكى از خانه ها پنهان شديم.

و جمعى نيز مانند ابن مغازى و شيخ عبد الله حنفى و عبد الله شافعى و ديگران آن را در داستان فتح مكه ذكر كرده اندـچنانكه در بالا نقل شدو از حسان بن ثابت اشعار زير را نيز نقل كرده اند كه در اين باره گويد:

قيل لى قل لعلى مدحا

قيل لى قل لعلى مدحا

مدحه يخمد نارا مؤصدة

قلت لا اقدم فى مدح امرء

ضل ذو اللب الى ان عبده

و النبى المصطفى قال لنا

ليلة المعراج لما صعده

وضع الله بظهرى يده

فأحس القلب ان قد ابرده

و على واضح اقدامه

فى محل وضع الله يده

بلال اذان نماز را گفت ديگر وقت نماز ظهر شده بود و پيغمبر خدا بلال را مأمور كرد تا اذان نماز را بر فراز خانه كعبه بگويد و نداى توحيد را از فراز خانه خدا پس از قرنها به گوش مردم مكه برساند و همين كه صداى بلال بلند شد،آنها كه هنوز در دل تسليم نشده بودند سخنانى كه حكايت از عناد و دشمنى شان مى كرد بر زبان جارى كردند از آن جمله عكرمة بن أبى جهل گفت:

به خدا من كه بدم مى آيد پسر رباح بر بام كعبه صداى الاغ كند!حارث بن هشام گفت:كاش قبل از اين روز مرده بودم!

خالد بن اسيد گفت:سپاس خداى را كه پدرم ابو عتاب زنده نبود تا اين روزگار را ببيند كه پسر رباح بر بام كعبه رود!

سهيل بن عمرو گفت:اين كعبه خانه خداست و او ماجرا را مى بيند و اگر خدا بخواهد اين وضع را دگرگون مى سازد.

ابو سفيان گفت:من كه چيزى نمى گويم،به خدا مى ترسم اگر چيزى بر زبان آرم اين ديوارها سخنم را به گوش محمد برساند!

در اين وقت جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و سخنانى را كه آنها گفته بودند به اطلاع آن حضرت رسانيد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ايشان را خواست و آنچه را گفته بودند به آنها باز گفت،در اين وقت خالد بن اسيد و برخى ديگر مسلمان شده و از گفته خود توبه كردند و رسول خدا آنها را بخشيد !

بيعت مردان و زنان قريش سپس پيغمبر به صفا آمد و در آنجا نشست و مردان قريش يك يك مى آمدند و با آن حضرت بيعت مى كردند و اسلام اختيار مى نمودند،آن گاه نوبت زنان رسيد و چون پيغمبر اسلام از وضع اعمال زشت و آلودگى بسيارى از زنان قريش بخصوص اعيان و اشراف آنها اطلاع داشت دستور داد ظرف آبى حاضر كردند و دستهاى خود را در آن آب كرد و آيه زير را كه در مورد بيعت زنان بر پيغمبر نازل شده و حاوى چند ماده بود براى بيعت آنها قرائت كرد:

( يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَىٰ أَن لَّا يُشْرِكْنَ بِاللَّـهِ شَيْئًا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍفَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّـهَإِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ) (١)

[اى پيغمبر چون زنان مؤمن پيش تو آيند و با تو بيعت كنند كه چيزى را با خدا شريك نسازند و دزدى نكنند و زنا نكنند و فرزندان خويش را نكشند و دروغ وبهتان نزنند و در كارهاى شايسته عصيان و نافرمانى تو را نكنند،در اين صورت با ايشان بيعت كن و از خدا براى آنها آمرزش بخواه كه خدا آمرزنده و مهربان است.]

پيغمبر اسلام پس از خواندن آيه فوق دست خود را از ظرف آب بيرون آورد و دستور داد زنانى كه مى خواهند بيعت كنند بيايند و دستهاى خود را به نشانه بيعت با پيغمبر اسلام در ظرف آب كنند و براى انجام دستورهاى فوق متعهد شوند.

زنان قريش بدين ترتيب مى آمدند و دست خود را در ظرف آب كرده و بيعت مى كردند و از جمله هند دختر عتبه و همسر ابو سفيان بود كه به خاطر جنايتى كه در جنگ احد كرده بود و به تحريك او وحشى حمزة سيد الشهدا را به قتل رسانده بود به صورت ناشناس آمد و چون به گفتگو پرداخت پيغمبر او را شناخت و فرمود:تو هند هستى؟

هند نگران شد و گفت:اكنون مرا عفو فرما خدا تو را عفو كند!

ترس انصار از توقف پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شهر مكه

انصار مدينه كه اين جريانات را يكى پس از ديگرى مشاهده مى كردند،و تسليم شدن كامل شهر مكه و قريش را در برابر پيغمبر اسلام از نزديك مى ديدند كم كم به فكر فرو رفتند و نگران شدند كه مبادا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين پس بخواهد در وطن اصلى و ميان عشيره و فاميل خود بماند و توقف در مكه را بر مراجعت به مدينه ترجيح دهد،بخصوص كه مكه قبله مسلمانان بود و خانه خدا و مسجد الحرام در آن قرار داشت و اقامت در آن شهر آرزوى هر مسلمانى بود چه رسد به رهبر اسلام و كسى كه وطن اصلى او همان شهر بوده و روزگارى را به صورت اجبار و ناچارى در خارج آن شهر زيسته بود.

ولى مثل اين بود كه ماجراى پيمان عقبه را فراموش كرده بودند و قولى را كه پيغمبر اسلام در مورد توقف در مدينه تا پايان عمر به آنها داده بود از ياد برده بودند از اين رو نگرانى آنها زياد شد تا جايى كه پيغمبر اسلام از ماجرا با خبر شد و به نزد آنها آمده و براى اطمينان خاطر آنها فرمود:چنين چيزى نخواهد بود،زندگى من با شما و مرگم نيز با شما خواهد بود!

اعزام دسته هايى براى ويران كردن بتخانه ها و جنايتى كه خالد كرد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از فتح مكه پانزده روز در آنجا ماند و در اين مدت به مردم تازه مسلمان مكه دستور داد هر كس در خانه خود بتى دارد آن را از بين ببرد و ترتيبى داد كه مردم مى آمدند و مسائل و احكام دين را از آن حضرت مى آموختند و در ضمن دسته هايى را به اطراف فرستاد تا بتخانه هاى اطراف را ويران كرده و مردم را به اسلام دعوت كنند.و به همه آنها دستور مى داد با كسى جنگ و قتال نكنند.

كه از آن جمله غالب بن عبد الله را به سوى بنى مدلج فرستاد،عمرو بن اميه ضمرى را به سوى بنى الديل اعزام كرد،عبد الله بن سهيل بن عمرو را به سوى بنى محارب بن فهر فرستاد و خالد بن وليد را نيز به سوى بنى جذيمه اعزام فرمود،كه البته قبايل مزبور برخى مسلمان شده و فرامين پيغمبر اسلام را پذيرفتند و برخى هم زير بار نرفته و يا در پذيرش اسلام تعلل كرده و به بعدها موكول نمودند و فرستادگان مزبور نيز به دستور پيغمبر هيچ جا دست به جنگ و كشتار نزدند.

از آن جمله عمرو بن عاص را براى ويران ساختن بتخانه"سواع"فرستاد و سعد بن زيد را مأمور ويران كردن"مناة"كرد،و آنها نيز بدون برخورد با مانع و دست زدن به جنگ،بتخانه هاى مزبور را ويران كرده و بازگشتند.

تنها در ميان فرستادگان مزبور خالد بن وليد دست به كشتار بى رحمانه و جنايت هولناكى زد كه سبب شد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى تلافى جنايت او علىعليه‌السلام را بفرستد و خونبهاى كشتگان و ساير خسارتهاى وارده را به تمامى بپردازد.

و ابتداى مأموريت خالد به گفته برخى از اهل تاريخ و سيره نويسان از اينجا شروع شد كه مى نويسند:

در اطراف مكه بتخانه معروفى بود به نام"عزى"كه در سرزمين"نخله"واقع شده بود و مورد پرستش و احترام عموم قبايل و بخصوص قبيله هاى اطراف آن منطقه بود.

پيغمبر خدا براى ويران كردن آن بتكده،خالد بن وليد را مأمور كرد بدان ناحيه برود و آن بتكده را ويران سازد(٢) و در ضمن به او دستور داد به نزد قبيله بنى جذيمه برود و آنها را نيز به اسلام دعوت نمايد و به او سفارش كرد كه مبادا در اين راه خونى از كسى بريزد و دست به خونريزى و كشتار بزند،و عبد الرحمن بن عوف را نيز به عنوان معاون و مشاور در كارها به همراه او گسيل داشت.

و به گفته شيخ مفيدرحمه‌الله علت انتخاب خالد براى اين مأموريت نيز سابقه خونريزى و دشمنى بود كه ميان خالد و عبد الرحمن بن عوف با قبيله مزبور وجود داشت(٣) و گرنه خالد شايستگى امارت و فرماندهى مسلمانان را نداشت و در خور چنين مقامى نبود و پيغمبر خدا مى خواست بدين وسيله با تماسى كه از نزديك ميان آنها برقرار مى شود در پرتو تعاليم اسلام كينه هاى ديرينه و سابقه اى كه از زمان جاهليت ميان آنها وجود داشت برطرف گردد.

خالد ابتدا به سرزمين نخله رفت و بتكده عزى را ويران كرد و سپس به سوى بنى جذيمه رهسپار گرديد.

همين كه بنى جذيمه از ورود خالد مطلع شدند روى سابقه اى كه با او داشتند از وى بيمناك گشته و مسلح شدند و به استقبال خالد آمدند و بدو گفتند:اينكه ما مسلح شده ايم نه به خاطر آن است كه خواسته باشيم از اطاعت خدا و پيغمبرش سرپيچى كرده و نافرمانى كنيم بلكه احتياط كار خود را كرده و از شخص تو روى سابقه زمان جاهليت بيمناكيم و ما مسلمان هستيم،اكنون اگر پيغمبر اسلام از ما چيزى مى خواهد اين شتران و گوسفندان ماست،بگو تا هر چه خواسته است از آنها بدهيم؟

خالد گفت:بايد اسلحه را زمين بگذاريد چون همگى مسلمان شده اند،در اين وقت ميان بنى جذيمه درباره خلع سلاح اختلاف شد و سرانجام به تصويب سران قبيله،قرار شد اسلحه را زمين بگذارند و تسليم شوند.

اما وقتى تسليم شدند خالد بن وليد با كمال بى رحمى و بر خلاف دستور صريح پيغمبر اسلام دستور داد دستهاى آنها را از پشت بستند و سپس جمع زيادى از آنها راكشت.

همه اهل تاريخ نوشته اند وقتى اين خبر به گوش پيغمبر اسلام رسيد سخت متأثر و ناراحت شد و هماندم دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرده گفت:

"اللهم انى ابرء اليك مما صنع خالد".

[خدايا من از كارى كه خالد انجام داده به درگاه تو بيزارى مى جويم(و هرگز به كار او راضى نبودم).]

سپس براى تلافى و جبران اين عمل ناهنجار و جنايت هولناك على بن ابيطالبعليه‌السلام را مأمور كرد به سوى قبيله مزبور برود و خونبهاى افرادى را كه به دست خالد كشته شده اند و خسارتهاى مالى ديگرى را كه در اين ماجرا به آنها رسيده دقيقا بپردازد.علىعليه‌السلام به نزد قبيله مزبور آمد و سران آنها را خواست و خونبهاى تمام كشتگان و خسارتهاى ديگر را پرداخت نمود،حتى مى نويسند:قيمت ظرف چوبى كه سگان قبيله در آن آب مى خوردند و در ماجراى حمله خالد شكسته شده بود پرداخت نمود و پس از انجام اين كارها مبلغى هم به طور رايگان به ايشان داد تا اگر ضررهاى ديگرى متوجه آنها شده و آگاهى ندارند جبران شود،حتى مبلغى نيز به افرادى كه از حمله خالد وحشت كرده و ترسيده بودند پرداخت نمود و از افراد قبيله مزبور با كمال مهربانى دلجويى كرده به نزد پيغمبر بازگشت و گزارش كارهاى خود را به آن حضرت داد،و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ضمن تحسين و تقدير او درباره اش دعا كرده گفت:

"ارضيتنى رضى الله عنك".

[اى على تو رضايت مرا به دست آوردى خدا از تو راضى باشد!]

و به دنبال آن فرمود:

[اى على تو راهنماى امت من هستى،براستى رستگار آن كسى است كه تو را دوست بدارد و راه تو را دنبال كند،و بدبخت كامل كسى است كه با تو مخالفت كند و از راه تو منحرف گردد.]

جنگ حنين

(٤) چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرنها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده بودند،فراهم شده بود.

اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آنجا را دامنه فعاليت خويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به عنوان يك كشور گشايى كه مى خواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حكومت كند مى شناختند تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آنكه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.

در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مى كرد و با اينكه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمى گذشت به خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند.وى تا جايى كه توانست قبيله هاى ساكن كوههاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد(٥) ،بنى جشم،بنى هلال و همچنين قبيله ثقيف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آنها را در جايى به نام"اوطاس"(٦) براى جنگ بامسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.

مالك دستور داده هر كس مى خواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.

در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمه بود و از قبيله بنى جشم محسوب مى شد و با اينكه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود،اما قبيله هاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مى بردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.

دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آنها را همراه آورده اند،او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت:تو را به جنگ چه كار؟تو گوسفند چرانى بيش نيستى؟آخر اين چه كارى است كرده اى؟مگر از لشكر فرارى چيزى مى تواند جلوگيرى كند؟اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزه شان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و ما يملك خود را تسليم دشمن كرده اى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!

مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بى اعتنايى و تمسخر بدو گفت:تو پير و فرتوت شده اى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمى خورد،و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت:

اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينه ام مى گذارم و آن قدر فشار مى دهم تا از پشت سرم بيرون آيد و بدين ترتيب به زندگى خود خاتمه مى دهم !

قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند:مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم،و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت:باشد تا اين روز را كه نديده ايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مى كرد.

تجهيز سپاه اسلام

خبر اجتماع هوازن در"اوطاس"به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان،آماده تجهيز سپاه و حركت به سوى حنين گرديد.از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند،در اين خلال رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگهايى كه قريش با قبايل ديگر داشته اند آنها را در اختيار قريش قرار مى داده،از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.

صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگى كه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابو سفيان به سوى وادى حنين حركت كرد.

هنگامى كه چشم ابو بكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت:ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مى گفتند.ولى همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكست قطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت.

لشكر اسلام همچنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت(٧) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين در آيند.

مالك بن عوف پيش از آنكه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشت سر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند.سپس در اطراف دره در پشت سنگها و شيارها و گوديهاى سر راه و دامنه كوه و سايه درختها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آنها حمله كنند و آنها را منهزم سازند.

پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند .و پيشاپيش لشكر،خالد بن وليد با بنى سليم حركت مى كرد و به دنبال او گروههاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مى رفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حمله اى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه،آنها را محاصره كردند.

اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و دست به اسلحه و سپر و نيزه ببرند عده اى از آنها كشته شدند و راهى جز فرار و هزيمت براى خود نديدند .پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مى كنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانه اى به پيش مى رفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه چنان ديد بسرعت خود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد:مردم به كجا مى رويد؟منم رسول خدا،منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!

ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مى گريختند و در اين وقت بود كه كينه ها ظاهر گرديد و نفاقهاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا كه ابو سفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت:اينها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر باز نمى گردند.

و كلدة بن حنبل يكى ديگر از همان افراد منافق گفت:امروز سحر باطل شد!

شيبة بن عثمان بن ابى طلحه كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود در آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زد ولى چنانكه بعدها خودش مى گويد:حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمى توانم اين كار را بكنم.

در اين لحظه تاريخى،پيغمبر اسلام مى ديد زحمات بيست و يك ساله اش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود،سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمى كنند،دشمن نيز با پيروزى چشمگيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مى آيد،بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد،از يك سو دست به دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطه هاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت:

"اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان"

[خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مى آورم و تويى تكيه گاه!]و به دنبال آن گفت:

"اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت أن لا تعبد لا تعبد"!

[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و اراده ات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد!(و بسته به مشيت و اراده توست).]

و سپس به ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب كه در كنار او قرار داشت فرمود:مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود:روهايتان زشت باد!

آن گاه از آنجا كه دعا جاى عمل را نمى گيرد و لازم بود دست به كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد،در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده كه گويد:نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود:فراريان را به اين گونه صدا بزن:

"يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة،و يا اصحاب بيعة الشجرة،الى اين تفرون؟اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله"!

[اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعت شجره پيمان بستيد،به كجا مى گريزيد؟پيمانى را كه با رسول خدا بسته ايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مى زدم و خود رسول خدا نيز چنان بى تاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مى خواست خود را به قلب دشمن بزند ولى ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشت به جلو برود.

و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مى خواند:

انا النبى لا كذب

انا ابن عبد المطلب

و گفته اند:تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمن حمله برد(٨)

و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مى افكند و رجز مى خواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مى كرده اند.

_______________________________________

پى نوشتها:

١.سوره ممتحنه آيه .١٢

٢.به گفته برخى اين مأموريت پس از رفتن او به سوى بنى جذيمه بود و به تعبير ديگر دو مأموريت بود نه يكى.

٣.براى اطلاع بيشتر از اصل ماجرا و سابقه خونريزى ميان آنها به ترجمه سيره ابن هشام،ج ٢،ص ٢٨٧ مراجعه شود.

٤.حنينـبر وزن حسينـنام وادى است در نزديكى طائف.

٥.بنى سعد همان قبيله اى بود كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سنين كودكى خود را در ميان آنها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنج سال افتخار دايگى آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحى كه در بخش دوم اين كتاب گذشت.

٦.اوطاس،نام جايى است در سه منزلى مكه.

٧.از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در سيره از يكى از تازه مسلمانان مكه به نام حارث بن مالك نقل كرده آن است كه گويد:چون از مكه به سوى حنين حركت كرديم به درخت سدر بزرگى برخورديم و چون كفار قريش درخت مقدسى به نام"ذات انواط"داشتند كه هر ساله روزى به نزد آن مى آمدند و اسلحه بر آن مى دوختند و براى آن قربانى مى كردند،ما از عقب صدا زديم :

يا رسول الله همان طور كه مشركان"ذات انواط"دارند شما نيز براى ما"ذات انواطى"معين كن !

پيغمبر گفت:"الله اكبر"به حق آن خدايى كه جان محمد به دست اوست همان سخنى را كه قوم موسى"در وقت خروج از مصر"به موسى گفتند شما نيز به من گفتيد.آنها به موسى گفتند:"اى موسى براى ما خدايى قرار بده چنانكه اينان خدايانى دارند!موسى گفت:شما مردمى جهالت پيشه هستيد"و براستى كه اينها سنتهاى گذشتگان است و شما نيز به همان سنتها مى رويد.

افرادى كه با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ماندند

مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشته اند:در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از علىعليه‌السلام ،عباس بن عبد المطلب،ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب،فضل بن حارث،ربيعة بن حارث،عبد الله بن زبير،عتبة و معتب فرزندان ابو لهب،فضل بن عباس،ايمن بن ام ايمن و در اين ميان علىعليه‌السلام از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مى نمود،گاهى خود را به عقب دشمن مى زد و گاهى به سوى پيغمبر باز مى گشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد،و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.

ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت:در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مى كشيد و هر كس جلوى او مى رفت با آن نيزه بر او حمله مى كرد و چون فرار مى كرد دوباره آن نيزه را بر سر دست بلند مى كرد تا هوازن به دنبال او بيايند.

اين مرد همچنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابيطالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و علىعليه‌السلام از پشت سر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد،سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى در آورد.

و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابو جرول ذكر كرده و قتل او را به علىعليه‌السلام بتنهايى نسبت مى دهد،چنانكه ابن اثير نيز قاتل او را علىعليه‌السلام ذكر كرده است.

دو تن از زنان فداكار

در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مى كردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.

در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مى كنند خاك به روى منهزمين مى پاشيد و مى گفت:به كجا فرار مى كنيد؟آيا از خدا و رسول او مى گريزيد؟و در اين وقت عمر را ديد كه مى گريزد،بدو گفت:واى بر تو اين چه كارى است كه مى كنى؟عمر گفت:اين امر خداست!

و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدا در آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابى طلحه را حامله بود،رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ديد اين زن به وسيله بردى و پارچه بلندى كمر خود را بسته و براى آنكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است.

پيغمبر فرمود:ام سليم هستى؟

گفت:آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت،امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مى خواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند.پيغمبر فرمود:اى ام سليم خدا ما را كفايت مى كند.

ابو طلحه شوهرش پرسيد:اين خنجر چيست كه در دست دارى؟

ام سليم گفت:آن را به دست گرفته ام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.

نخستين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به شام و داستان بحيرا

حدود دوازده سال از عمر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود كه بر طبق نقل اهل تاريخ و محدثين شيعه و اهل سنت،ابو طالب مانند ساير مردم قريشـ عازم سفر شام شد تا با مال التجاره مختصرى كه داشت تجارت كند و از اين راه كمكى به مخارج سنگين خود بنمايد.

قرشيان هر سال دو بار سفر تجارتى داشتند يكى به"يمن"در زمستان و ديگرى به"شام"در تابستان"رحلة الشتاء و الصيف".

مقصد در اين سفر و بصرى بود كه در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و ازمهمترين مراكز تجارتى آن عصر به شمار مى رفت.

در نزديكى شهر بصرى صومعه و كليسايى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسايى گوشه گير به نام"بحيرا"در آن كليسا زندگى مى كرد و مسيحيان معتقد بودند كه كتابها و همچنين علومى كه در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سينه به سينه به بحيرا منتقل گشته است.

و برخى گفته اند:صومعه"بصرى"كه تا شهر ٦ ميل فاصله داشت مانند صومعه هاى عادى و معمولى ديگر نبود.بلكه مخصوص سكونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود كه علم و دانشش از ديگران فزونتر و در مراحل سير و سلوك از همگان برتر باشد و بحيرا داراى چنين اوصافى بود.

هنگامى كه ابو طالب تصميم به اين سفر گرفت به فكر يتيم برادر افتاد و با علاقه فراوانى كه به او داشت نمى دانست آيا او را در مكه بگذارد يا همراه خود به شام ببرد.

وقتى هواى گرم تابستان بيابان حجاز و سختى مسافرت با شتر را در كوه و بيابان به نظر مى آورد ترجيح مى داد محمد را كه كودكى بيش نبود و با اين گونه ناملايمات روبه رو نشده بود در مكه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد،ولى از آن طرف با آن علاقه شديد و توجه خاصى كه در حفاظت و نگهدارى او داشت نمى توانست خود را حاضر كند كه او را در مكه بگذارد و خيالش در اين باره آسوده نبود و تا آن ساعتى كه مى خواست حركت كند همچنان در حال ترديد بود.

گويند:هنگامى كه كاروان قريش خواست حركت كند ناگهان ابو طالب فرزند برادر را مشاهده كرد كه با چهره اى افسرده به عمو نگاه مى كند و چون خواست با او خداحافظى كند چند جمله گفت كه ابو طالب تصميم گرفت محمد را همراه خود ببرد.رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با همان قيافه معصوم و جذاب رو به عمو كرده و همچنان كه مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت:عموجان!مرا كه كودكى يتيم هستم و پدر و مادرى ندارم به كه مى سپارى؟

همين چند جمله كافى بود كه ابو طالب را از ترديد بيرون آورد و تصميم به بردن آن بزرگوار بگيرد،و از اين رو بلادرنگ به همراهان خود گفت:به خدا سوگند او را باخود مى برم و هيچ گاه از او جدا نخواهم شد.

كاروان قريش حركت كرد اما مقدارى راه كه رفتند متوجه شدند كه اين سفر مانند سفرهاى قبلى نيست و احساس راحتى و آرامش بيشترى مى كنند آفتاب آن سوزشى را كه در سفرهاى قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى كه سابقا ناراحت مى شدند احساس ناراحتى نمى كنند.اين اوضاع براى همه مردم كاروان تعجب آور بود تا جايى كه يكى از آنها چند بار گفت:اين سفر چه سفر مباركى است.

ولى شايد كمتر كسى بود كه بداند اينها همه از بركت همان كودك دوازده ساله است كه در اين سفر همراه كاروان آمده بود.

بالاتر از همه كم كم متوجه شدند كه روزها لكه ابرى پيوسته بالاى سر كاروان در حركت است و براى آنها در آفتاب گرم سايه مى افكند و اين مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شد كه به صومعه و دير بحيرا نزديك شدند.

خود بحيرا وقتى از دور گرد و غبار كاروانيان را ديد به لب دريچه اى كه از صومعه به بيرون باز شده بود آمد و چشم به كاروانيان دوخته بود و گاهى نيز سر به سوى آسمان مى كشيد و گويا همان لكه ابر را جستجو مى كرد كه بر سر كاروانيان سايه مى افكند.

هيچ بعيد نيست كه طبق اين نقل،روى صفاى باطنى كه پيدا كرده بود و اخبارى كه از گذشتگان بدو رسيده بود،منتظر ديدن چنين منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود،جريانات بعدى اين احتمال را تأييد مى كند،زيرا مورخين مانند ابن هشام و ديگران مى نويسند:

كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور مى كرد و گاهى در آنجا منزل مى كرد و تا آن سفر هيچ گاه بحيرا با آنان سخنى نگفته بود،اما اين بار همين كه كاروان در نزديكى صومعه منزل كردند غذاى زيادى تهيه كرد و كسى را به نزد ايشان فرستاد كه من غذاى زيادى تهيه كرده ام و دوست دارم امروز تمامى شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد،هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد.

بحيرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لكه ابر را ديده بود كه بالاى سر كاروان مى آيد و همچنان پيش آمد تا بر سر درختى كه كاروانيان زير آن درخت منزل كردند ايستاد.

ابن هشام مى نويسد:خود بحيرا پس از ديدن اين منظره از صومعه به زير آمد و از كاروان قريش دعوت كرد تا براى صرف غذا به صومعه او بروند،يكى از كاروانيان بدو گفت:اى بحيرا به خدا سوگند مثل اينكه اين بار براى تو ماجراى تازه اى رخ داده زيرا چندين بار تاكنون ما از اينجا عبور كرده ايم هيچ گاه مانند امروز به فكر پذيرايى ما نيفتادى؟

بحيرا گويا نمى خواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت:راست است،اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد،من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.

قرشيان به سوى صومعه حركت كردند،اما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به خاطر آنكه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مى برد انديشه كند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند،و گرنه معلوم نيست ابو طالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.

هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از پيامبر اسلام شنيده و يا در كتابها خوانده بود در چهره آنها نديد،از اين رو با تعجب پرسيد:كسى از شما به جاى نمانده؟

يكى از كاروانيان پاسخ داد:بجز كودكى نورس كه از نظر سن كوچكترين افراد كاروان بود كسى نمانده!

بحيرا گفت:او را هم بياوريد و از اين پس چنين كارى نكنيد!

مردى از قريش گفت:به لات و عزى سوگند براى ما سرافكندگى نيست كه فرزند عبد الله بن عبد المطلب ميان ما باشد!اين سخن را گفته و برخواست و از صومعه به زير آمد و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با خود به صومعه برد و در كنار خويش نشانيد.بحيرا با دقت به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاى بدن آن حضرت را كه در كتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زير نظر گذرانيد

قرشيان مشغول صرف غذا شدند ولى بحيرا تمام حركات و رفتار محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دقيقا زير نظر گرفته و چشم از آن حضرت برنمى داشت و يكسره محو تماشاى او شده بود.

ميهمانان سير شدند و سفره غذا برچيده شد،در اين موقع بحيرا پيش يتيم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى سوگند مى دهم كه آنچه از تو مى پرسم پاسخ مرا بدهى؟

و البته بحيرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جز آنكه ديده بود كاروانيان بدان قسم مى خورند.

اما همين كه آن بزرگوار نام لات و عزى را شنيد فرمود:مرا به لات و عزى سوگند مده كه چيزى در نظر من مبغوضتر از اين دو نيست.

بحيرا گفت:پس تو را به خدا سوگند مى دهم سؤالات مرا پاسخ دهى!

حضرت فرمود:هر چه مى خواهى بپرس!

بحيرا شروع كرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى خواب و بيدارى آن حضرت سؤالاتى كرد و حضرت جواب مى داد،بحيرا پاسخهايى را كه مى شنيد با آنچه در كتابها درباره پيغمبر اسلام ديده و خوانده بود تطبيق مى كرد و مطابق مى ديد،آن گاه ميان ديدگان آن حضرت را با دقت نگاه كرد،سپس برخواسته و ميان شانه هاى آن حضرت را تماشا كرد و مهر نبوت را ديد و بى اختيار آنجا را بوسه زد.

قرشيان كه تدريجا متوجه كارهاى بحيرا شده بودند به يكديگر گفتند:محمد نزد اين راهب مقام و منزلتى دارد،از آن سو ابو طالب نگران كارهاى بحيرا شد و ترسيد مبادا دير نشين سوء قصدى نسبت به برادرزاده اش داشته باشد كه ناگاه بحيرا را ديد نزد وى آمده پرسيد:

اين پسر با شما چه نسبتى دارد؟

ابو طالب فرزند من است!بحيرا او فرزند تو نيست،و نبايد پدرش زنده باشد!

ابو طالب او فرزند برادر من است.

بحيرا پدرش چه شد؟

ابو طالب هنگامى كه مادرش بدو حامله بود وى از دنيا رفت.

بحيرا مادرش كجاست؟

ابو طالب مادرش نيز چند سالى است مرده!

بحيرا راست گفتى.اكنون بشنو تا چه مى گويم:

او را به شهر و ديار خود بازگردان و از يهوديان محافظتش كن و مواظب باش تا آنها او را نشناسند كه به خدا سوگند اگر آنچه من در مورد اين نوجوان مى دانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مى كنند.

و سپس ادامه داده گفت:اى ابو طالب بدان كه كار اين برادر زاده ات بزرگ و عظيم خواهد شد و بنابراين هر چه زودتر او را به شهر خود بازگردان.

و در پايان سخنانش گفت:

من آنچه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم اين نصيحت را به تو اطلاع دهم.

سخنان بحيرا تمام شد و ابو طالب در صدد برآمد تا هر چه زودتر به مكه بازگردد و از اين رو كار تجارت را بزودى انجام داد و به مكه بازگشت و حتى برخى گفته اند:از همانجا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با بعضى از غلامان خود به مكه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت.

و در پاره اى از تواريخ آمده كه وقتى سخنان بحيرا تمام شد،ابو طالب بدو گفت:

اگر مطلب اين طور باشد كه تو مى گويى او در پناه خداست و خداوند او را محافظت خواهد كرد.(١)

محمد امين

مورخين نوشته اند:ابو طالب از آن پس ديگر سفر تجارتى نكرد و بيشتر به حفاظت و تربيت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همت مى گماشت،و در محافل بزرگان قريش و كارهاى اجتماعى او را با خود مى برد،در اجتماعات او را شركت مى داد و احيانا با او در كارها مشورت مى كرد و حتى نقل شده كه در جنگهايى كه گاه گاه اتفاق مى افتاد و به عنوانى پاى قريش به جنگ كشيده مى شد،آن حضرت را با خود مى برد كه از آن جمله شركت آن حضرت را در جنگهاى فجار ذكر كرده اند كه براى ما از نظر تاريخى صحت آن به اثبات نرسيده و بلكه مورد ترديد و شبهه است(٢) .

و چنانكه از خود آن حضرت نقل شده و مورخين نيز نوشته اند:در اين خلال چند سالى هم چوپانى كرد و گوسفندانى را كه از پدر و مادرش بدو رسيده بود و يا از كسان نزديكش بود به دره هاى مكه مى برد و مى چرانيد و اين خود وسيله ديگرى براى پرورش روح و اجتماع قواى فكرى و آماده ساختن خود براى هدايت و رهبرى مردم در آينده بود.

زيرا محيط صحرا و بيابان براى آن حضرت كه به دنبال جاهاى خلوتى مى گشت تا بهتر بتواند فكر و تأمل در كارها بكند محيطى آماده و مهيا بود و پرورش گوسفندانى كه بى دفاع ترين چهارپايان و ناتوانترين بهايم هستند تأثير زيادى در قلب و روح وى براى تربيت افراد انسان و رهبرى فرزندان آدم داشت.و از همه بالاتر آنكه وسيله و فرصت خوبى بود تا از آن محيط شرك و آلوده به انواع مفاسد،فحشا،گناه،ظلم و بى عدالتى به محيطى آرام و دور از اين مفاسد پناه برده و در آن زمانى كه نمى توانست عملا با آنها به مبارزه برخيزد و قدرت اين كار را نداشت به بيابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبيند.

و اينكه برخى از نويسندگان مسيحى در اينجا نيز نوشته اند كه"در دوره اى از عمر كه اطفال ديگر،تمام اوقات خود را صرف بازى مى كنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود را صرف كار براى تحصيل معاش نمايد آن هم يكى ازسخت ترين كارها يعنى گله دارى(٣) "علتى جز همان كه در صفحات قبل گفتيم يعنى غرض ورزى و يا بى اطلاعى ندارد،زيرا همان گونه كه گفتيم آن حضرت براى كسى گوسفند نمى چرانيد و اجير كسى نبود و گوسفند چرانى براى آن حضرت وسيله سرگرمى و پناه بردن به محيط آرام بيابان و فكر و تجمع حواس بيشتر بود.

بارى ديدنيهاى سفر تجارتى شام و پس از آن ورود در اجتماعات قريش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و كشت و كشتارهاى بيهوده و شنيدن قصايد افتخار آميز شعراى نامى عرب در بازارهايى كه به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهايى مانند"عكاظ"و جاهاى ديگر تشكيل مى شد در روح كنجكاو رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه پيوسته از عادات زشت و تسلط جويانه قبايل عرب و مردم مكه رنج مى برد اثر عميقى مى گذارد و او را براى مبارزه با اين همه اخلاق ناپسند كه گريبانگير اجتماع شده بود آماده مى ساخت.

بيشتر دوست مى داشت تنها باشد و فكر كند و به اسرار و رموز زندگى و خلقت واقف شود و تا جايى كه مى توانست با عادات ناپسندى كه مى ديد مبارزه مى كرد و اشتباهات اطرافيان را به آنها گوشزد مى نمود،در برخورد با مردم هميشه با مهربانى و خوش خلقى رفتار مى كرد،هرجا طرف معامله و داد و ستدى قرار مى گرفت جانب حق و عدالت را كاملا مراعات مى كرد و عملا راه و رسم زندگى صحيح انسانى را به مردم مى آموخت.

از همه بالاتر امانت و صداقت عجيبى بود كه در زندگانى آن حضرت وجود داشت و در زندگى اجتماعى و برخوردها از او مشاهده مى شد،هيچگاه در خلوت و جلوت،در هيچ امر مالى و غير مالى،در معاشرت با مردان و زنان،كوچكترين انحراف اخلاقى و خيانتى از او ديده نشد تا آنجا كه هنوز سنين جوانى و دوران طوفانى زندگى را پشت سر نگذارده بود و شايد بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود كه به"محمد امين"معروف شد و مردم مكه اين لقب پرافتخار را به او دادند و هر كجا او را مى ديدند به همديگر نشان داده و مى گفتند: امين آمد!

حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تدريجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوى و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد،و همين جريان سبب باز شدن صفحه جديدى در زندگى آن بزرگوار شد و يكى از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود.

_______________________________________

پى نوشتها:

١.داستان بحيرا را بدان گونه كه خوانديد با مختصر اختلاف و اجمال و تفصيلى مورخين اهل سنت و دانشمندان ايشان مانند ابن هشام و طبرى و ديگران و محدثين و علماى بزرگوار شيعه مانند شيخ صدوق در اكمال الدين و طبرسى در اعلام الورى و كازرونى در المنتقى ذكر كرده اند،ولى برخى از اهل تحقيق در سندهاى آن خدشه كرده و آن را به اساطير و افسانه تشبيه كرده اند،ولى ما در نظاير اين داستان پيش از اين گفته ايم كه اگر از نظر سند صحيح و معتبر شناخته شد جاى اين گونه سخنها باقى نمى ماند،و ما آن را مى پذيريم.

٢.براى تحقيق بيشتر به تاريخ يعقوبى،ج ٢،ص ١٥،الصحيح من السيرة،ج ١،ص ٩٥ مراجعه شود

٣.كتاب پيغمبرى را كه از نو بايد شناخت،ص .١٢

ازدواج با خديجه و ماجراهاى بعد از آن تا بعثت

شرح حال كوتاهى از زندگى خديجهعليها‌السلام

خديجهعليها‌السلام دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عموزاده و نسب هر دو به قصى بن كلاب مى رسيد.

خديجه از نظر نسب از خانواده هاى اصيل و اشراف مكه بود و از اين رو وقتى بزرگ شد خواستگاران زيادى داشت و بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومى در آوردند ولى چند سالى از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگرى كرد كه او را ابو هاله بن منذر اسدى مى گفتند.

خديجه از شوهر دوم دخترى پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را ام هند مى ناميدند.

شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگى شوهر نكرد تا وقتى كه به ازدواج رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد.

پيش از اين گفتيم كه مردم مكه از راه تجارت روزگار مى گذرانيدند و از اين راهـبه اندازه ثروت و مال التجاره اى كه داشتند سود مى بردند.

خديجه كه خود از اشراف مكه و ثروتمند بود از دو شوهرى نيز كه كرده بود ثروت زيادى به او رسيد و از اين رو در رديف ثروتمندترين افراد مكه درآمد و بخصوص از راه تجارتى كه مى كرد روز به روز به ثروتش افزوده مى گشت تا جايى كه برخى از مورخين رقم شتران او را كه مال التجاره حمل مى كردند تا هشتاد هزار شتر نوشته اند كه ظاهرا اغراق آميز باشد

برنامه تجارتى او اين گونه بود كه مردان را براى حمل و نقل مال التجاره اجير مى كرد و آنها را در سود معاملات نيز شريك مى ساخت و بدين جهت افرادى كه اجير او مى شدند سعى مى كردند سود بيشترى در معاملات ببرند تا سهم بيشترى عايدشان گردد.

اصالت خانوادگى و نجابت ذاتى و محاسن اخلاقى و ثروت روز افزون خديجه سبب شد كه بزرگان مكه به فكر خواستگارى و ازدواج با خديجه بيفتند و مردان سرشناس و بزرگى چون عقبة بن ابى معيط و صلت بن ابى شهاب كسانى را براى خواستگارى به خانه خديجه بفرستند ولى او به همگى پاسخ منفى مى داد و حاضر به ازدواج با آنها نشد.

شايد آنچه بيشتر از همه،صناديد و رؤساى قريش را شيفته ازدواج با خديجه كرده بود و آرزوى همسرى او را داشتند جود و بخشش و بزرگوارى خديجه بود كه از نزديك مى ديدند و براى آنها مسلم شده بود كه اين بانوى بزرگوار مانند بسيارى از ثروتمندان ديگر مكه چنان نيست كه در فكر اندوختن ثروت و افزودن سيم و زر باشد،بلكه در كنار اين همه ثروت روز افزون تا جايى كه مى تواند از بى نوايان و ايتام دستگيرى كرده و خانواده هاى بى سرپرست را سرپرستى مى كند تا آنجا كه او را"ام الصعاليك"و"ام الايتام"يعنى مادر بى نوايان و يتيمان مى خواندند

دومين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

ابو طالب كه مردى فقير و عيالوار بود و مى ديد كه فرزند برادرش سنين جوانى راپشت سر مى گذارد به فكر تشكيل خانه و خانواده اى براى آن حضرت افتاد و چون وضع مالى وى اجازه نمى داد كه از مال خودش اين كار را انجام دهد در صدد برآمد تا از راهى به اين آرزوى خود جامه عمل بپوشاند از اين رو پيشنهاد كرد كه خوب است مانند مردان ديگرى كه براى خديجه تجارت مى كنند و سود مى برند تو نيز آماده شوى تا در اين باره با خديجه مذاكره كنيم و با او قرارى بگذاريم شايد سودى به دست آورى و وسيله ازدواج تو از اين راه فراهم گردد و من مى دانم اگر در اين باره با خديجه مذاكره كنم روى سابقه امانت و صداقتى كه دارى خديجه مشتاقانه پيشنهاد مرا مى پذيرد.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قبول كرد و ابو طالب براى مذاكره به خانه خديجه رفت.

خديجه كه گويا خود منتظر چنين پيشنهادى بود با كمال رغبت و ميل پيشنهاد ابو طالب را پذيرفت و در برابر مزدى كه براى اين كار قرار دادندكه بنابر اختلاف دو شتر جوان و يا چهار شتر بود قرار شد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همراه كاروانيان ديگر براى تجارت به شام برود.

در مناقب ابن شهر آشوب است كه در يكى از اعياد زنان قريش در مسجد الحرام اجتماع كرده بودند كه ناگهان مردى يهودى به نزد آنان آمده گفت:به اين زودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد پس هر يك از شما زنان كه مى تواند همچون زمينى در زير پاى او باشد كه گام بر آن نهد حتما اين كار را بكند!

زنان قريش كه اين جسارت و گستاخى را از او ديدند سنگبارانش كردند و او نيز فرار كرد ولى اين سخن در دل خديجه كه در آن محفل حضور داشت اثرى به جاى گذارد و مترصد بود تا آن پيغمبر را بشناسد و در صورت امكان به ازدواج او درآيد.به دنبال آن داستان اجير كردن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را براى تجارت كه منجر به اين ازدواج شد نقل مى كند.

و در تاريخ ابن هشام است كه گويد:راستگويى و امانت و خوش خلقى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه زبانزد همگان شده بود به گوش خديجه نيز رسيد و همين موجب شد كه خديجه خود به نزد آن حضرت فرستاد و پيشنهاد كرد كه همراه كاروان به شام رود و براى خديجه تجارت كند و در برابر بيش از مزدى كه به ديگران پرداخت مى كرد به آن حضرت بدهد.

و از داستان پيشنهاد ابو طالب و رفتن او به نزد خديجه چيزى نقل نمى كند.نگارنده گويد :در تاريخ يعقوبى و البداية و النهاية(١) از عمار بن ياسررحمه‌الله نقل شده كه گفته است:رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هيچ گاه در زندگى اجير كسى نشد،و روى اين نقل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به صورت مضاربه و يا شركت با خديجه به اين سفر تجارتى اقدام فرموده.

و به هر ترتيب كه بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عازم سفر شام و تجارت براى خديجه گرديد،و هنگامى كه مى خواستند حركت كنند خديجه غلام خود ميسره را نيز همراه آن حضرت روانه كرد و بدو دستور داد همه جا از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمانبردارى كند و خلاف دستور او رفتارى نكند.

عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و بخصوص ابو طالب نيز در وقت حركت به نزد كاروانيان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل كاروان كردند و بدين ترتيب كاروان به قصد شام حركت كرد و مردمى كه براى بدرقه رفته بودند به خانه هاى خود بازگشتند.

وجود ميمون و پربركت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه به هر كجا قدم مى گذارد بركت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مى برد موجب شد كه اين بار نيز كاروان مكه مانند چند سال قبل،از آسايش و سود بيشترى برخوردار گردد و آن تعب،رنج و مشقتهاى سفرهاى پيشين را نبينند و از اين رو زودتر از معمول به حدود شام رسيدند.

مورخين عموما نوشته اند:هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزديكى شام يا همان شهر بصرى رسيد از كنار صومعه اى عبور كرد و در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشست.

راهب اين صومعه نسطورا نام داشت،و با ميسره كه در سفرهاى قبل از آنجا عبور مى كرد آشنايى پيدا كرده بود.

نسطورا از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده كرده بود كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و همچنان پيش رفت تا بالاى سر آن درختى كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاى آن منزل كرد،ايستاد.ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و از آن حضرت جدا نمى شد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مى زند!

ميسره برگشت و پاسخ داده گفت:"بله"!

نسطورااين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟

ميسره مردى از قريش و از اهل مكه است!

نسطورا به ميسره گفت:به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر فرود نيايد،و سپس سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوت آن حضرت در آينده خبرهايى داد.

كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان به پايان رسيد و آماده مراجعت به مكه شدند،ميسره در راه كه به سوى مكه مى آمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عايد خديجه شده از اين رو به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:ما سالها است براى خديجه تجارت مى كنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبرده ايم،و از اين رو بسيار خوشحال بود و انتظار مى كشيد هر چه زودتر به مكه برسند و خود را به خديجه رسانده و اين مژده را به او بدهد.

چون به پشت مكه و وادى"مر الظهران"رسيدند به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه برسانيد !

نزديك ظهر بود و خديجه در آن ساعت در غرفه اى كه مشرف بر كوچه هاى مكه بود نشسته بود ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مى آمد و لكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مى كند و او را سايبانى مى كند.

سوار نزديك شد و چون بدر خانه خديجه رسيد و پياده شد ديد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه از سفر تجارت باز مى گردد.

خديجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بيان شيرين و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد خديجه شده بود شرح داد و خديجه محو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته در فكر آن لكه ابر بود و چون سخنان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تمام شد پرسيد:ميسره كجاست؟

فرمود:به دنبال ما او هم خواهد آمد.

خديجه كه مى خواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مى آيد يا نه.گفت:خوب است به نزد او بروى و با هم بازگرديد!

و چون حضرت از خانه بيرون رفت خديجه به همان غرفه رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن حضرت سايه افكند تا از نظر پنهان گرديد.

به دنبال اين ماجرا ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آنچه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى خديجه شرح داد و با مشاهدات قبلى خديجه و چيزهايى كه از مرد يهودى شنيده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و شوق همسرى آن حضرت را به سر او انداخت

و بر طبق اين نقل:خديجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد و ميسره را نيز به خاطر مژده اى كه به او داده بود آزاد كرد و آن گاه به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عموى خديجه بود و به دين مسيح زندگى مى كرد و مطالعات زيادى در كتابهاى دينى داشت رفت و داستان مسافرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به شام و آنچه را ديده و شنيده بود همه را براى او تعريف كرد.

سخنان خديجه كه تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى خديجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانكه محمد پيامبر اين امت خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى كه به دست آورده ام منتظر ظهور چنين پيغمبرى هستم و مى دانم كه اين امت را پيامبرى است كه اكنون زمان ظهور و آمدن اوست(٢)

اين جريانات كه به فاصله كمى براى خديجه پيش آمده بود او را بيش از پيش مشتاق همسرى با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و با اينكه بزرگان قريش آرزوى همسرى او راداشتند و به خواستگارانى كه فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد كرده بود،در صدد برآمد تا به وسيله اى علاقه خود را به ازدواج با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اطلاع آن حضرت برساند،و از اين رو به دنبال نفيسه كه يكى از زنان قريش و دوستان خديجه بود فرستاد و به طور خصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برود و هرگونه كه خود صلاح مى داند موضوع را به آن حضرت بگويد.

نفيسه به نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و به آن حضرت عرض كرد:اى محمد چرا زن نمى گيرى؟

حضرت پاسخ داد:

چيزى ندارم كه به كمك آن زن بگيرم!

نفيسه گفت:

اگر من اشكال كار را برطرف كنم و زنى مال دار و زيبا از خانواده هاى شريف و اصيل براى تو پيدا كنم حاضر به ازدواج هستى؟

فرمود:از كجا چنين زنى مى توانم پيدا كنم؟

گفت:من اين كار را خواهم كرد و خديجه را براى اين كار آماده مى كنم سپس به نزد خديجه آمد و جريان را گفت و قرار شد ترتيب كار را بدهند.

موضوع از صورت خصوصى بيرون آمد و به اطلاع عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عموى خديجه عمرو بن اسد و ديگر نزديكان رسيد و ترتيب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.

مراسم ازدواج و عقد خديجه

خانه خديجه مركز رفت و آمد بزرگان قريش و داد و ستد اموال تجارتى بود و بيشتر اوقات نيز مستمندان و يتيمان براى رفع نيازمنديهاى خود بدانجا رو مى آوردند و هيچ گاه از ارباب حاجت خالى نبود.

ولى آن روز محفل تازه اى در آنجا تشكيل شده بود و همگى و شايد از همه بيشتر خود خديجه انتظار انجام مراسم عقد و ازدواجى را كه محفل به خاطر آن تشكيل شده بود مى كشيدند.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آن روز بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود و خديجه چهل سال داشت.

چند تن از بزرگان قريش براى انجام مراسم عقد بدان مجلس دعوت شده و حضور داشتند و عموهاى پيغمبر نيز شركت كرده بودند و از بستگان خديجه نيز چند تن آمده بودند كه از همه معروفتر پسر عمويش ورقة بن نوفل بود و مسرت و خوشحالى از چهره وى و ديگران بخوبى نمايان بود

خطبه عقد به وسيله ابو طالب كه بزرگ بنى هاشمـو كفيل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود اجرا گرديد و متن آن خطبه كه در تواريخ با مختصر اختلافى ثبت شده اين گونه بود:

"الحمد لله الذى جعلنا من ذرية ابراهيم و زرع اسماعيل و ضئضى ء معد،و عنصر مضر،و جعلنا حضنة بيته،و سواس حرمه،و جعله لنا بيتا محجوجا و حرما آمنا،و جعلنا الحكام على الناس،ثم ان ابن أخى هذا محمد بن عبد الله لا يوازن برجل من قريش الا رجح به،و لا يقاس بأحد منهم الا عظم عنه،و ان كان فى المال مقلا،فان المال ظل زائل،و عارية مسترجعة و له و الله خطب عظيم و نبأ شايع،و له رغبة فى خديجة،و لها فيه رغبة،فزوجوه و الصداق ما سألتموه من مالى عاجلة و آجلة"

[ستايش خداى بزرگ را كه ما را از نژاد ابراهيم و نسل اسماعيل و ريشه"معد"و اصل"مضر"(٣) گردانيد،و ما را سرپرستان خانه و خدمتگزاران حرمش قرارمان داد،و كعبه را براى ما خانه اى كه مقصود حاجيان است و حرمى امن گردانيد و ما را فرمانروايان مردم قرار داد.

اين محمد برادرزاده من است كه با هر مردى از قريش از نظر فضيلت سنجيده شود از او برتر آيد،و با هر كدام از آنان مقايسه گردد از او فزونتر باشد.و او اگر چه از نظر مالى تهى دست است اما از آنجا كه پول و ثروت سايه اى است گذرا و عاريتى كه هر روز در دست اين و آن باشد از اين رو تهى دستى از مقام و شخصيت او نكاهد،و به خدا سوگند محمد در آينده داستانى بزرگ و سرگذشتى مشهور دارد،وى متمايل به ازدواج خديجه است و خديجه نيز بدو مايل،اينك او را به ازدواج محمد درآوريد و مهريه هم هر چه خواستيد به عهده من است كه نقد يا نسيه بپردازم .]

خطبه عقد پايان يافت و پسر عموى خديجه ورقة بن نوفل و بنا به قولى پدرش كه در مجلس بود پاسخ داد كه ما هم به اين ازدواج راضى هستيم و او را به عقد وى در آورديم.

و در پاره اى از تواريخ است كه ابو طالب مهريه خديجه را بيست شتر قرار داد و در تاريخ ديگرى است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است.

اين مراسم با سرور و شادمانى انجام شد و به دنبال آن محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد دو شتر نحر كردند و غذايى به عنوان وليمه عروسى تهيه شد و خديجه نيز جامه عروسى به تن كرد و مراسم زفاف انجام شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آن پس در كنار خديجه احساس آرامش بيشترى در زندگى مى كرد و خديجه يار و كمك كار خوبى در پيشبرد هدفهاى عاليه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گرديد.

و از روزى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سفر تجارتى شام به مكه بازگشت تا روزى كه اين مراسم پايان پذيرفت نزديك به دو ماه و به قولى پانزده روطول كشيد.و از كسانى كه اشعارى به عنوان تهنيت و تبريك سروده عبد الله بن غنم يكى از شعراى مشهور عرب است كه خطاب به خديجه گويد :

هنيئا مريئا يا خديجة قد جرت

لك الطير فيما كان منك بأسعد(٤)

تزوجته خير البرية كلها

و من ذا الذى فى الناس مثل محمد(٥)

و بشر به البران عيسى بن مريم

و موسى بن عمران فيا قرب موعد(٦)

اقرت به الكتاب قدما بأنه

رسول من البطحاء هاد و مهتد(٧)

نخستين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به شام و داستان بحيرا

حدود دوازده سال از عمر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود كه بر طبق نقل اهل تاريخ و محدثين شيعه و اهل سنت،ابو طالب مانند ساير مردم قريشـ عازم سفر شام شد تا با مال التجاره مختصرى كه داشت تجارت كند و از اين راه كمكى به مخارج سنگين خود بنمايد.

قرشيان هر سال دو بار سفر تجارتى داشتند يكى به"يمن"در زمستان و ديگرى به"شام"در تابستان"رحلة الشتاء و الصيف".

مقصد در اين سفر و بصرى بود كه در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و ازمهمترين مراكز تجارتى آن عصر به شمار مى رفت.

در نزديكى شهر بصرى صومعه و كليسايى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسايى گوشه گير به نام"بحيرا"در آن كليسا زندگى مى كرد و مسيحيان معتقد بودند كه كتابها و همچنين علومى كه در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سينه به سينه به بحيرا منتقل گشته است.

و برخى گفته اند:صومعه"بصرى"كه تا شهر ٦ ميل فاصله داشت مانند صومعه هاى عادى و معمولى ديگر نبود.بلكه مخصوص سكونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود كه علم و دانشش از ديگران فزونتر و در مراحل سير و سلوك از همگان برتر باشد و بحيرا داراى چنين اوصافى بود.

هنگامى كه ابو طالب تصميم به اين سفر گرفت به فكر يتيم برادر افتاد و با علاقه فراوانى كه به او داشت نمى دانست آيا او را در مكه بگذارد يا همراه خود به شام ببرد.

وقتى هواى گرم تابستان بيابان حجاز و سختى مسافرت با شتر را در كوه و بيابان به نظر مى آورد ترجيح مى داد محمد را كه كودكى بيش نبود و با اين گونه ناملايمات روبه رو نشده بود در مكه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد،ولى از آن طرف با آن علاقه شديد و توجه خاصى كه در حفاظت و نگهدارى او داشت نمى توانست خود را حاضر كند كه او را در مكه بگذارد و خيالش در اين باره آسوده نبود و تا آن ساعتى كه مى خواست حركت كند همچنان در حال ترديد بود.

گويند:هنگامى كه كاروان قريش خواست حركت كند ناگهان ابو طالب فرزند برادر را مشاهده كرد كه با چهره اى افسرده به عمو نگاه مى كند و چون خواست با او خداحافظى كند چند جمله گفت كه ابو طالب تصميم گرفت محمد را همراه خود ببرد.رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با همان قيافه معصوم و جذاب رو به عمو كرده و همچنان كه مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت:عموجان!مرا كه كودكى يتيم هستم و پدر و مادرى ندارم به كه مى سپارى؟

همين چند جمله كافى بود كه ابو طالب را از ترديد بيرون آورد و تصميم به بردن آن بزرگوار بگيرد،و از اين رو بلادرنگ به همراهان خود گفت:به خدا سوگند او را باخود مى برم و هيچ گاه از او جدا نخواهم شد.

كاروان قريش حركت كرد اما مقدارى راه كه رفتند متوجه شدند كه اين سفر مانند سفرهاى قبلى نيست و احساس راحتى و آرامش بيشترى مى كنند آفتاب آن سوزشى را كه در سفرهاى قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى كه سابقا ناراحت مى شدند احساس ناراحتى نمى كنند.اين اوضاع براى همه مردم كاروان تعجب آور بود تا جايى كه يكى از آنها چند بار گفت:اين سفر چه سفر مباركى است.

ولى شايد كمتر كسى بود كه بداند اينها همه از بركت همان كودك دوازده ساله است كه در اين سفر همراه كاروان آمده بود.

بالاتر از همه كم كم متوجه شدند كه روزها لكه ابرى پيوسته بالاى سر كاروان در حركت است و براى آنها در آفتاب گرم سايه مى افكند و اين مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شد كه به صومعه و دير بحيرا نزديك شدند.

خود بحيرا وقتى از دور گرد و غبار كاروانيان را ديد به لب دريچه اى كه از صومعه به بيرون باز شده بود آمد و چشم به كاروانيان دوخته بود و گاهى نيز سر به سوى آسمان مى كشيد و گويا همان لكه ابر را جستجو مى كرد كه بر سر كاروانيان سايه مى افكند.

هيچ بعيد نيست كه طبق اين نقل،روى صفاى باطنى كه پيدا كرده بود و اخبارى كه از گذشتگان بدو رسيده بود،منتظر ديدن چنين منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود،جريانات بعدى اين احتمال را تأييد مى كند،زيرا مورخين مانند ابن هشام و ديگران مى نويسند:

كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور مى كرد و گاهى در آنجا منزل مى كرد و تا آن سفر هيچ گاه بحيرا با آنان سخنى نگفته بود،اما اين بار همين كه كاروان در نزديكى صومعه منزل كردند غذاى زيادى تهيه كرد و كسى را به نزد ايشان فرستاد كه من غذاى زيادى تهيه كرده ام و دوست دارم امروز تمامى شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد،هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد.

بحيرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لكه ابر را ديده بود كه بالاى سر كاروان مى آيد و همچنان پيش آمد تا بر سر درختى كه كاروانيان زير آن درخت منزل كردند ايستاد.

ابن هشام مى نويسد:خود بحيرا پس از ديدن اين منظره از صومعه به زير آمد و از كاروان قريش دعوت كرد تا براى صرف غذا به صومعه او بروند،يكى از كاروانيان بدو گفت:اى بحيرا به خدا سوگند مثل اينكه اين بار براى تو ماجراى تازه اى رخ داده زيرا چندين بار تاكنون ما از اينجا عبور كرده ايم هيچ گاه مانند امروز به فكر پذيرايى ما نيفتادى؟

بحيرا گويا نمى خواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت:راست است،اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد،من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.

قرشيان به سوى صومعه حركت كردند،اما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به خاطر آنكه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مى برد انديشه كند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند،و گرنه معلوم نيست ابو طالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.

هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از پيامبر اسلام شنيده و يا در كتابها خوانده بود در چهره آنها نديد،از اين رو با تعجب پرسيد:كسى از شما به جاى نمانده؟

يكى از كاروانيان پاسخ داد:بجز كودكى نورس كه از نظر سن كوچكترين افراد كاروان بود كسى نمانده!

بحيرا گفت:او را هم بياوريد و از اين پس چنين كارى نكنيد!

مردى از قريش گفت:به لات و عزى سوگند براى ما سرافكندگى نيست كه فرزند عبد الله بن عبد المطلب ميان ما باشد!اين سخن را گفته و برخواست و از صومعه به زير آمد و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با خود به صومعه برد و در كنار خويش نشانيد.بحيرا با دقت به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاى بدن آن حضرت را كه در كتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زير نظر گذرانيد

قرشيان مشغول صرف غذا شدند ولى بحيرا تمام حركات و رفتار محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دقيقا زير نظر گرفته و چشم از آن حضرت برنمى داشت و يكسره محو تماشاى او شده بود.

ميهمانان سير شدند و سفره غذا برچيده شد،در اين موقع بحيرا پيش يتيم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى سوگند مى دهم كه آنچه از تو مى پرسم پاسخ مرا بدهى؟

و البته بحيرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جز آنكه ديده بود كاروانيان بدان قسم مى خورند.

اما همين كه آن بزرگوار نام لات و عزى را شنيد فرمود:مرا به لات و عزى سوگند مده كه چيزى در نظر من مبغوضتر از اين دو نيست.

بحيرا گفت:پس تو را به خدا سوگند مى دهم سؤالات مرا پاسخ دهى!

حضرت فرمود:هر چه مى خواهى بپرس!

بحيرا شروع كرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى خواب و بيدارى آن حضرت سؤالاتى كرد و حضرت جواب مى داد،بحيرا پاسخهايى را كه مى شنيد با آنچه در كتابها درباره پيغمبر اسلام ديده و خوانده بود تطبيق مى كرد و مطابق مى ديد،آن گاه ميان ديدگان آن حضرت را با دقت نگاه كرد،سپس برخواسته و ميان شانه هاى آن حضرت را تماشا كرد و مهر نبوت را ديد و بى اختيار آنجا را بوسه زد.

قرشيان كه تدريجا متوجه كارهاى بحيرا شده بودند به يكديگر گفتند:محمد نزد اين راهب مقام و منزلتى دارد،از آن سو ابو طالب نگران كارهاى بحيرا شد و ترسيد مبادا دير نشين سوء قصدى نسبت به برادرزاده اش داشته باشد كه ناگاه بحيرا را ديد نزد وى آمده پرسيد:

اين پسر با شما چه نسبتى دارد؟

ابو طالب فرزند من است!بحيرا او فرزند تو نيست،و نبايد پدرش زنده باشد!

ابو طالب او فرزند برادر من است.

بحيرا پدرش چه شد؟

ابو طالب هنگامى كه مادرش بدو حامله بود وى از دنيا رفت.

بحيرا مادرش كجاست؟

ابو طالب مادرش نيز چند سالى است مرده!

بحيرا راست گفتى.اكنون بشنو تا چه مى گويم:

او را به شهر و ديار خود بازگردان و از يهوديان محافظتش كن و مواظب باش تا آنها او را نشناسند كه به خدا سوگند اگر آنچه من در مورد اين نوجوان مى دانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مى كنند.

و سپس ادامه داده گفت:اى ابو طالب بدان كه كار اين برادر زاده ات بزرگ و عظيم خواهد شد و بنابراين هر چه زودتر او را به شهر خود بازگردان.

و در پايان سخنانش گفت:

من آنچه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم اين نصيحت را به تو اطلاع دهم.

سخنان بحيرا تمام شد و ابو طالب در صدد برآمد تا هر چه زودتر به مكه بازگردد و از اين رو كار تجارت را بزودى انجام داد و به مكه بازگشت و حتى برخى گفته اند:از همانجا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با بعضى از غلامان خود به مكه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت.

و در پاره اى از تواريخ آمده كه وقتى سخنان بحيرا تمام شد،ابو طالب بدو گفت:

اگر مطلب اين طور باشد كه تو مى گويى او در پناه خداست و خداوند او را محافظت خواهد كرد.(١)

محمد امين

مورخين نوشته اند:ابو طالب از آن پس ديگر سفر تجارتى نكرد و بيشتر به حفاظت و تربيت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همت مى گماشت،و در محافل بزرگان قريش و كارهاى اجتماعى او را با خود مى برد،در اجتماعات او را شركت مى داد و احيانا با او در كارها مشورت مى كرد و حتى نقل شده كه در جنگهايى كه گاه گاه اتفاق مى افتاد و به عنوانى پاى قريش به جنگ كشيده مى شد،آن حضرت را با خود مى برد كه از آن جمله شركت آن حضرت را در جنگهاى فجار ذكر كرده اند كه براى ما از نظر تاريخى صحت آن به اثبات نرسيده و بلكه مورد ترديد و شبهه است(٢) .

و چنانكه از خود آن حضرت نقل شده و مورخين نيز نوشته اند:در اين خلال چند سالى هم چوپانى كرد و گوسفندانى را كه از پدر و مادرش بدو رسيده بود و يا از كسان نزديكش بود به دره هاى مكه مى برد و مى چرانيد و اين خود وسيله ديگرى براى پرورش روح و اجتماع قواى فكرى و آماده ساختن خود براى هدايت و رهبرى مردم در آينده بود.

زيرا محيط صحرا و بيابان براى آن حضرت كه به دنبال جاهاى خلوتى مى گشت تا بهتر بتواند فكر و تأمل در كارها بكند محيطى آماده و مهيا بود و پرورش گوسفندانى كه بى دفاع ترين چهارپايان و ناتوانترين بهايم هستند تأثير زيادى در قلب و روح وى براى تربيت افراد انسان و رهبرى فرزندان آدم داشت.و از همه بالاتر آنكه وسيله و فرصت خوبى بود تا از آن محيط شرك و آلوده به انواع مفاسد،فحشا،گناه،ظلم و بى عدالتى به محيطى آرام و دور از اين مفاسد پناه برده و در آن زمانى كه نمى توانست عملا با آنها به مبارزه برخيزد و قدرت اين كار را نداشت به بيابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبيند.

و اينكه برخى از نويسندگان مسيحى در اينجا نيز نوشته اند كه"در دوره اى از عمر كه اطفال ديگر،تمام اوقات خود را صرف بازى مى كنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود را صرف كار براى تحصيل معاش نمايد آن هم يكى ازسخت ترين كارها يعنى گله دارى(٣) "علتى جز همان كه در صفحات قبل گفتيم يعنى غرض ورزى و يا بى اطلاعى ندارد،زيرا همان گونه كه گفتيم آن حضرت براى كسى گوسفند نمى چرانيد و اجير كسى نبود و گوسفند چرانى براى آن حضرت وسيله سرگرمى و پناه بردن به محيط آرام بيابان و فكر و تجمع حواس بيشتر بود.

بارى ديدنيهاى سفر تجارتى شام و پس از آن ورود در اجتماعات قريش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و كشت و كشتارهاى بيهوده و شنيدن قصايد افتخار آميز شعراى نامى عرب در بازارهايى كه به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهايى مانند"عكاظ"و جاهاى ديگر تشكيل مى شد در روح كنجكاو رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه پيوسته از عادات زشت و تسلط جويانه قبايل عرب و مردم مكه رنج مى برد اثر عميقى مى گذارد و او را براى مبارزه با اين همه اخلاق ناپسند كه گريبانگير اجتماع شده بود آماده مى ساخت.

بيشتر دوست مى داشت تنها باشد و فكر كند و به اسرار و رموز زندگى و خلقت واقف شود و تا جايى كه مى توانست با عادات ناپسندى كه مى ديد مبارزه مى كرد و اشتباهات اطرافيان را به آنها گوشزد مى نمود،در برخورد با مردم هميشه با مهربانى و خوش خلقى رفتار مى كرد،هرجا طرف معامله و داد و ستدى قرار مى گرفت جانب حق و عدالت را كاملا مراعات مى كرد و عملا راه و رسم زندگى صحيح انسانى را به مردم مى آموخت.

از همه بالاتر امانت و صداقت عجيبى بود كه در زندگانى آن حضرت وجود داشت و در زندگى اجتماعى و برخوردها از او مشاهده مى شد،هيچگاه در خلوت و جلوت،در هيچ امر مالى و غير مالى،در معاشرت با مردان و زنان،كوچكترين انحراف اخلاقى و خيانتى از او ديده نشد تا آنجا كه هنوز سنين جوانى و دوران طوفانى زندگى را پشت سر نگذارده بود و شايد بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود كه به"محمد امين"معروف شد و مردم مكه اين لقب پرافتخار را به او دادند و هر كجا او را مى ديدند به همديگر نشان داده و مى گفتند: امين آمد!

حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تدريجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوى و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد،و همين جريان سبب باز شدن صفحه جديدى در زندگى آن بزرگوار شد و يكى از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود.

_______________________________________

پى نوشتها:

١.داستان بحيرا را بدان گونه كه خوانديد با مختصر اختلاف و اجمال و تفصيلى مورخين اهل سنت و دانشمندان ايشان مانند ابن هشام و طبرى و ديگران و محدثين و علماى بزرگوار شيعه مانند شيخ صدوق در اكمال الدين و طبرسى در اعلام الورى و كازرونى در المنتقى ذكر كرده اند،ولى برخى از اهل تحقيق در سندهاى آن خدشه كرده و آن را به اساطير و افسانه تشبيه كرده اند،ولى ما در نظاير اين داستان پيش از اين گفته ايم كه اگر از نظر سند صحيح و معتبر شناخته شد جاى اين گونه سخنها باقى نمى ماند،و ما آن را مى پذيريم.

٢.براى تحقيق بيشتر به تاريخ يعقوبى،ج ٢،ص ١٥،الصحيح من السيرة،ج ١،ص ٩٥ مراجعه شود

٣.كتاب پيغمبرى را كه از نو بايد شناخت،ص .١٢

ازدواج با خديجه و ماجراهاى بعد از آن تا بعثت

شرح حال كوتاهى از زندگى خديجهعليها‌السلام

خديجهعليها‌السلام دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عموزاده و نسب هر دو به قصى بن كلاب مى رسيد.

خديجه از نظر نسب از خانواده هاى اصيل و اشراف مكه بود و از اين رو وقتى بزرگ شد خواستگاران زيادى داشت و بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومى در آوردند ولى چند سالى از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگرى كرد كه او را ابو هاله بن منذر اسدى مى گفتند.

خديجه از شوهر دوم دخترى پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را ام هند مى ناميدند.

شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگى شوهر نكرد تا وقتى كه به ازدواج رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد.

پيش از اين گفتيم كه مردم مكه از راه تجارت روزگار مى گذرانيدند و از اين راهـبه اندازه ثروت و مال التجاره اى كه داشتند سود مى بردند.

خديجه كه خود از اشراف مكه و ثروتمند بود از دو شوهرى نيز كه كرده بود ثروت زيادى به او رسيد و از اين رو در رديف ثروتمندترين افراد مكه درآمد و بخصوص از راه تجارتى كه مى كرد روز به روز به ثروتش افزوده مى گشت تا جايى كه برخى از مورخين رقم شتران او را كه مال التجاره حمل مى كردند تا هشتاد هزار شتر نوشته اند كه ظاهرا اغراق آميز باشد

برنامه تجارتى او اين گونه بود كه مردان را براى حمل و نقل مال التجاره اجير مى كرد و آنها را در سود معاملات نيز شريك مى ساخت و بدين جهت افرادى كه اجير او مى شدند سعى مى كردند سود بيشترى در معاملات ببرند تا سهم بيشترى عايدشان گردد.

اصالت خانوادگى و نجابت ذاتى و محاسن اخلاقى و ثروت روز افزون خديجه سبب شد كه بزرگان مكه به فكر خواستگارى و ازدواج با خديجه بيفتند و مردان سرشناس و بزرگى چون عقبة بن ابى معيط و صلت بن ابى شهاب كسانى را براى خواستگارى به خانه خديجه بفرستند ولى او به همگى پاسخ منفى مى داد و حاضر به ازدواج با آنها نشد.

شايد آنچه بيشتر از همه،صناديد و رؤساى قريش را شيفته ازدواج با خديجه كرده بود و آرزوى همسرى او را داشتند جود و بخشش و بزرگوارى خديجه بود كه از نزديك مى ديدند و براى آنها مسلم شده بود كه اين بانوى بزرگوار مانند بسيارى از ثروتمندان ديگر مكه چنان نيست كه در فكر اندوختن ثروت و افزودن سيم و زر باشد،بلكه در كنار اين همه ثروت روز افزون تا جايى كه مى تواند از بى نوايان و ايتام دستگيرى كرده و خانواده هاى بى سرپرست را سرپرستى مى كند تا آنجا كه او را"ام الصعاليك"و"ام الايتام"يعنى مادر بى نوايان و يتيمان مى خواندند

دومين سفر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

ابو طالب كه مردى فقير و عيالوار بود و مى ديد كه فرزند برادرش سنين جوانى راپشت سر مى گذارد به فكر تشكيل خانه و خانواده اى براى آن حضرت افتاد و چون وضع مالى وى اجازه نمى داد كه از مال خودش اين كار را انجام دهد در صدد برآمد تا از راهى به اين آرزوى خود جامه عمل بپوشاند از اين رو پيشنهاد كرد كه خوب است مانند مردان ديگرى كه براى خديجه تجارت مى كنند و سود مى برند تو نيز آماده شوى تا در اين باره با خديجه مذاكره كنيم و با او قرارى بگذاريم شايد سودى به دست آورى و وسيله ازدواج تو از اين راه فراهم گردد و من مى دانم اگر در اين باره با خديجه مذاكره كنم روى سابقه امانت و صداقتى كه دارى خديجه مشتاقانه پيشنهاد مرا مى پذيرد.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قبول كرد و ابو طالب براى مذاكره به خانه خديجه رفت.

خديجه كه گويا خود منتظر چنين پيشنهادى بود با كمال رغبت و ميل پيشنهاد ابو طالب را پذيرفت و در برابر مزدى كه براى اين كار قرار دادندكه بنابر اختلاف دو شتر جوان و يا چهار شتر بود قرار شد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همراه كاروانيان ديگر براى تجارت به شام برود.

در مناقب ابن شهر آشوب است كه در يكى از اعياد زنان قريش در مسجد الحرام اجتماع كرده بودند كه ناگهان مردى يهودى به نزد آنان آمده گفت:به اين زودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد پس هر يك از شما زنان كه مى تواند همچون زمينى در زير پاى او باشد كه گام بر آن نهد حتما اين كار را بكند!

زنان قريش كه اين جسارت و گستاخى را از او ديدند سنگبارانش كردند و او نيز فرار كرد ولى اين سخن در دل خديجه كه در آن محفل حضور داشت اثرى به جاى گذارد و مترصد بود تا آن پيغمبر را بشناسد و در صورت امكان به ازدواج او درآيد.به دنبال آن داستان اجير كردن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را براى تجارت كه منجر به اين ازدواج شد نقل مى كند.

و در تاريخ ابن هشام است كه گويد:راستگويى و امانت و خوش خلقى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه زبانزد همگان شده بود به گوش خديجه نيز رسيد و همين موجب شد كه خديجه خود به نزد آن حضرت فرستاد و پيشنهاد كرد كه همراه كاروان به شام رود و براى خديجه تجارت كند و در برابر بيش از مزدى كه به ديگران پرداخت مى كرد به آن حضرت بدهد.

و از داستان پيشنهاد ابو طالب و رفتن او به نزد خديجه چيزى نقل نمى كند.نگارنده گويد :در تاريخ يعقوبى و البداية و النهاية(١) از عمار بن ياسررحمه‌الله نقل شده كه گفته است:رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هيچ گاه در زندگى اجير كسى نشد،و روى اين نقل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به صورت مضاربه و يا شركت با خديجه به اين سفر تجارتى اقدام فرموده.

و به هر ترتيب كه بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عازم سفر شام و تجارت براى خديجه گرديد،و هنگامى كه مى خواستند حركت كنند خديجه غلام خود ميسره را نيز همراه آن حضرت روانه كرد و بدو دستور داد همه جا از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمانبردارى كند و خلاف دستور او رفتارى نكند.

عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و بخصوص ابو طالب نيز در وقت حركت به نزد كاروانيان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل كاروان كردند و بدين ترتيب كاروان به قصد شام حركت كرد و مردمى كه براى بدرقه رفته بودند به خانه هاى خود بازگشتند.

وجود ميمون و پربركت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه به هر كجا قدم مى گذارد بركت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مى برد موجب شد كه اين بار نيز كاروان مكه مانند چند سال قبل،از آسايش و سود بيشترى برخوردار گردد و آن تعب،رنج و مشقتهاى سفرهاى پيشين را نبينند و از اين رو زودتر از معمول به حدود شام رسيدند.

مورخين عموما نوشته اند:هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزديكى شام يا همان شهر بصرى رسيد از كنار صومعه اى عبور كرد و در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشست.

راهب اين صومعه نسطورا نام داشت،و با ميسره كه در سفرهاى قبل از آنجا عبور مى كرد آشنايى پيدا كرده بود.

نسطورا از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده كرده بود كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و همچنان پيش رفت تا بالاى سر آن درختى كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاى آن منزل كرد،ايستاد.ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و از آن حضرت جدا نمى شد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مى زند!

ميسره برگشت و پاسخ داده گفت:"بله"!

نسطورااين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟

ميسره مردى از قريش و از اهل مكه است!

نسطورا به ميسره گفت:به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر فرود نيايد،و سپس سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوت آن حضرت در آينده خبرهايى داد.

كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان به پايان رسيد و آماده مراجعت به مكه شدند،ميسره در راه كه به سوى مكه مى آمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عايد خديجه شده از اين رو به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:ما سالها است براى خديجه تجارت مى كنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبرده ايم،و از اين رو بسيار خوشحال بود و انتظار مى كشيد هر چه زودتر به مكه برسند و خود را به خديجه رسانده و اين مژده را به او بدهد.

چون به پشت مكه و وادى"مر الظهران"رسيدند به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده گفت:خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه برسانيد !

نزديك ظهر بود و خديجه در آن ساعت در غرفه اى كه مشرف بر كوچه هاى مكه بود نشسته بود ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مى آمد و لكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مى كند و او را سايبانى مى كند.

سوار نزديك شد و چون بدر خانه خديجه رسيد و پياده شد ديد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه از سفر تجارت باز مى گردد.

خديجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بيان شيرين و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد خديجه شده بود شرح داد و خديجه محو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته در فكر آن لكه ابر بود و چون سخنان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تمام شد پرسيد:ميسره كجاست؟

فرمود:به دنبال ما او هم خواهد آمد.

خديجه كه مى خواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مى آيد يا نه.گفت:خوب است به نزد او بروى و با هم بازگرديد!

و چون حضرت از خانه بيرون رفت خديجه به همان غرفه رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن حضرت سايه افكند تا از نظر پنهان گرديد.

به دنبال اين ماجرا ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آنچه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى خديجه شرح داد و با مشاهدات قبلى خديجه و چيزهايى كه از مرد يهودى شنيده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و شوق همسرى آن حضرت را به سر او انداخت

و بر طبق اين نقل:خديجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد و ميسره را نيز به خاطر مژده اى كه به او داده بود آزاد كرد و آن گاه به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عموى خديجه بود و به دين مسيح زندگى مى كرد و مطالعات زيادى در كتابهاى دينى داشت رفت و داستان مسافرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به شام و آنچه را ديده و شنيده بود همه را براى او تعريف كرد.

سخنان خديجه كه تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى خديجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانكه محمد پيامبر اين امت خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى كه به دست آورده ام منتظر ظهور چنين پيغمبرى هستم و مى دانم كه اين امت را پيامبرى است كه اكنون زمان ظهور و آمدن اوست(٢)

اين جريانات كه به فاصله كمى براى خديجه پيش آمده بود او را بيش از پيش مشتاق همسرى با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كرد و با اينكه بزرگان قريش آرزوى همسرى او راداشتند و به خواستگارانى كه فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد كرده بود،در صدد برآمد تا به وسيله اى علاقه خود را به ازدواج با محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اطلاع آن حضرت برساند،و از اين رو به دنبال نفيسه كه يكى از زنان قريش و دوستان خديجه بود فرستاد و به طور خصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برود و هرگونه كه خود صلاح مى داند موضوع را به آن حضرت بگويد.

نفيسه به نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و به آن حضرت عرض كرد:اى محمد چرا زن نمى گيرى؟

حضرت پاسخ داد:

چيزى ندارم كه به كمك آن زن بگيرم!

نفيسه گفت:

اگر من اشكال كار را برطرف كنم و زنى مال دار و زيبا از خانواده هاى شريف و اصيل براى تو پيدا كنم حاضر به ازدواج هستى؟

فرمود:از كجا چنين زنى مى توانم پيدا كنم؟

گفت:من اين كار را خواهم كرد و خديجه را براى اين كار آماده مى كنم سپس به نزد خديجه آمد و جريان را گفت و قرار شد ترتيب كار را بدهند.

موضوع از صورت خصوصى بيرون آمد و به اطلاع عموهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عموى خديجه عمرو بن اسد و ديگر نزديكان رسيد و ترتيب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.

مراسم ازدواج و عقد خديجه

خانه خديجه مركز رفت و آمد بزرگان قريش و داد و ستد اموال تجارتى بود و بيشتر اوقات نيز مستمندان و يتيمان براى رفع نيازمنديهاى خود بدانجا رو مى آوردند و هيچ گاه از ارباب حاجت خالى نبود.

ولى آن روز محفل تازه اى در آنجا تشكيل شده بود و همگى و شايد از همه بيشتر خود خديجه انتظار انجام مراسم عقد و ازدواجى را كه محفل به خاطر آن تشكيل شده بود مى كشيدند.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آن روز بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود و خديجه چهل سال داشت.

چند تن از بزرگان قريش براى انجام مراسم عقد بدان مجلس دعوت شده و حضور داشتند و عموهاى پيغمبر نيز شركت كرده بودند و از بستگان خديجه نيز چند تن آمده بودند كه از همه معروفتر پسر عمويش ورقة بن نوفل بود و مسرت و خوشحالى از چهره وى و ديگران بخوبى نمايان بود

خطبه عقد به وسيله ابو طالب كه بزرگ بنى هاشمـو كفيل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود اجرا گرديد و متن آن خطبه كه در تواريخ با مختصر اختلافى ثبت شده اين گونه بود:

"الحمد لله الذى جعلنا من ذرية ابراهيم و زرع اسماعيل و ضئضى ء معد،و عنصر مضر،و جعلنا حضنة بيته،و سواس حرمه،و جعله لنا بيتا محجوجا و حرما آمنا،و جعلنا الحكام على الناس،ثم ان ابن أخى هذا محمد بن عبد الله لا يوازن برجل من قريش الا رجح به،و لا يقاس بأحد منهم الا عظم عنه،و ان كان فى المال مقلا،فان المال ظل زائل،و عارية مسترجعة و له و الله خطب عظيم و نبأ شايع،و له رغبة فى خديجة،و لها فيه رغبة،فزوجوه و الصداق ما سألتموه من مالى عاجلة و آجلة"

[ستايش خداى بزرگ را كه ما را از نژاد ابراهيم و نسل اسماعيل و ريشه"معد"و اصل"مضر"(٣) گردانيد،و ما را سرپرستان خانه و خدمتگزاران حرمش قرارمان داد،و كعبه را براى ما خانه اى كه مقصود حاجيان است و حرمى امن گردانيد و ما را فرمانروايان مردم قرار داد.

اين محمد برادرزاده من است كه با هر مردى از قريش از نظر فضيلت سنجيده شود از او برتر آيد،و با هر كدام از آنان مقايسه گردد از او فزونتر باشد.و او اگر چه از نظر مالى تهى دست است اما از آنجا كه پول و ثروت سايه اى است گذرا و عاريتى كه هر روز در دست اين و آن باشد از اين رو تهى دستى از مقام و شخصيت او نكاهد،و به خدا سوگند محمد در آينده داستانى بزرگ و سرگذشتى مشهور دارد،وى متمايل به ازدواج خديجه است و خديجه نيز بدو مايل،اينك او را به ازدواج محمد درآوريد و مهريه هم هر چه خواستيد به عهده من است كه نقد يا نسيه بپردازم .]

خطبه عقد پايان يافت و پسر عموى خديجه ورقة بن نوفل و بنا به قولى پدرش كه در مجلس بود پاسخ داد كه ما هم به اين ازدواج راضى هستيم و او را به عقد وى در آورديم.

و در پاره اى از تواريخ است كه ابو طالب مهريه خديجه را بيست شتر قرار داد و در تاريخ ديگرى است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است.

اين مراسم با سرور و شادمانى انجام شد و به دنبال آن محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد دو شتر نحر كردند و غذايى به عنوان وليمه عروسى تهيه شد و خديجه نيز جامه عروسى به تن كرد و مراسم زفاف انجام شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آن پس در كنار خديجه احساس آرامش بيشترى در زندگى مى كرد و خديجه يار و كمك كار خوبى در پيشبرد هدفهاى عاليه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گرديد.

و از روزى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سفر تجارتى شام به مكه بازگشت تا روزى كه اين مراسم پايان پذيرفت نزديك به دو ماه و به قولى پانزده روطول كشيد.و از كسانى كه اشعارى به عنوان تهنيت و تبريك سروده عبد الله بن غنم يكى از شعراى مشهور عرب است كه خطاب به خديجه گويد :

هنيئا مريئا يا خديجة قد جرت

لك الطير فيما كان منك بأسعد(٤)

تزوجته خير البرية كلها

و من ذا الذى فى الناس مثل محمد(٥)

و بشر به البران عيسى بن مريم

و موسى بن عمران فيا قرب موعد(٦)

اقرت به الكتاب قدما بأنه

رسول من البطحاء هاد و مهتد(٧)


9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

32

33

34

35

36

37

38

39

40

41

42

43

44

45

46

47