زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)4%

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)
  • شروع
  • قبلی
  • 266 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 47073 / دانلود: 3704
اندازه اندازه اندازه
زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.


1

2

3

4

5

كمك الهى و مراجعت منهزمين

قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مى كند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مى دارد به دنبال آن فرمايد:

( ثُمَّ أَنزَلَ اللَّـهُ سَكِينَتَهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُواوَذَٰلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ ) ؟"

[سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود،و لشكريانى كه شما نمى ديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است.]

بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاريها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مى كنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به"لبيك،لبيك"بلند كردند و با شمشيرهاى برهنه از هر سو به دشمن حمله ور شدند،صحنه جنگ كه داشت به سود دشمن پايان مى يافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مى گشتند به جبران فرارى كه كرده بودند بسختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عباس فرمود:اينها كيان اند؟عرض كرد:انصار هستند،پيغمبر فرمود:"اكنون تنور جنگ گرم شد"!

هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ بخوبى ديده مى شد و برق شمشيرها به چشم مى خورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مى رسيد،قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دست بدهند سخت مقاومت مى كردند،از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد"هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحه اش از آن اوست"و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمت به جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند،ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفات سنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويى گريختند.

تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام"بنى مالك"هفتاد نفر كشته شد و از قبيله هاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دست يكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.

غنايم جنگ و كشتگان

در اين جنگ بزرگترين غنيمت به دست مسلمانان آمد،زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آنها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مى نويسند در اين جنگ ٦٠٠٠ اسير،٢٤٠٠٠ شتر،٤٠٠٠٠ گوسفند و ٤٠٠٠ وقيه نقره(كه هر وقيه ٢١٣ گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در"جعرانة"(١) بگذارند و اسيران را نيز در خانه اى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم كند.

اما كشتگان چنانكه از برخى تواريخ بر مى آيد از دو طرف بسيار بوده،اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدند چنانكه در بالا نيز ذكر شد و از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند(٢) ،اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح:

ايمن بن ام ايمن از بنى هاشم يزيد بن زمعة بن اسود از اهل مكه ،سراقة بن حارث از انصار مدينه و ابو عامر اشعرى.

تعقيب از دشمن همين كه قبيله هاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند،رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند،ابو عامر اشعرى با برادرش ابو موسى اشعرى به دنبال گروههايى از دشمن كه خود را به"اوطاس"رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را بسختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بازگشت.

مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مى كنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيست خود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعه هاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مى دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت به استحكام قلعه هاى مزبور پرداختند.

جنگ طائف

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چنانكه گفته شد دستور داد اسيران هوازن را با غنايم در"جعرانه"جاى دهند و خود در ماه شوال سال هشتم با سپاهيان اسلام به قصد تعقيب دشمن به سوى طائف حركت كرد،در سر راه به قلعه مالك به عوف رسيد و دستور داد آن را كه خالى از سكنه بود ويران كنند تا پشت سر آنها پايگاهى براى دشمن نباشد و در وقت ضرورت نتوانند از آن به نفع خود استفاده كنند و همچنان تا پاى قلعه هاى طائف پيش رفت.

مردم طائف كه از قبايل ثقيف بودند مردمى ثروتمند و جنگجو و قلعه هاى محكمى داشتند و چون از ورود سپاهيان اسلام مطلع شدند از بالاى برجها شروع به تيراندازى به سوى لشكر اسلام نمودند و در همان روز اول هيجده نفر از مسلمانان در اثر تيرهاى ايشان به قتل رسيدند،از اين رو پيغمبر اسلام دستور داد لشكريان عقب نشينى كنند و اردوگاه خود را در جايى كه از تيررس دشمن دورتر بود قرار دهند،كه پس از اسلام اهل طائف،مردم شهر در آنجا مسجدى بنا كردند و هم اكنون بناى آن باقى است.

محاصره قلعه هاى مزبور بيش از بيست روز طول كشيد و چون آذوقه فراوان در شهر و قلعه ها اندوخته شده بود و ديوار و برج و باروى آنها نيز محكم بود و افراد قبيله ثقيف نيز مردمانى جنگجو و سخت بودند كارى از پيش نمى رفت.

مورخين نوشته اند:مسلمانان از منجنيق،"دبابه"و"ضبر"(٣) نيز استفاده كردند اما قلعه داران ثقيف با ريختن آهنهاى گداخته و مفتولهاى آتشين بر روى"ضبر"ها از پيشروى سربازان اسلام به كنار برج و باروها جلوگيرى مى كردند و آنها را ناچار به عقب نشينى مى ساختند.

محاصره طول كشيد قلعه ها گشوده نشد و پيغمبر اسلام براى تسليم دشمن اعلام كرد هر كس از حصار بيرون آيد در امان است،به اين اميد كه لااقل غلامان و بردگان ثقيف كه جمعيت زيادى را تشكيل مى دادند و افراد ديگرى كه نگران اسارت زنان و فرزندان خود بودند تسليم شوند،اما بيش از بيست نفر كسى تسليم نشد و هم آنها به پيغمبر گزارش دادند كه آذوقه بسيارى در انبارها ذخيره شده و قبايل ثقيف تصميم به مقاومت زيادى گرفته اند.

تهديد به ويران كردن تاكستانها و انهدام باغها در اطراف قلعه هاى طائف تاكستانهاى زيادى بود كه متعلق به سران قبايل ثقيف و قريش بود و منبع در آمد بزرگى براى آنها به شمار مى رفت و يكى از رقمهاى مهم مال التجاره آنها،محصول كشمش همان تاكستانها بود كه هر ساله به خارج صادر مى شد.جمعى از مورخين نوشته اند:به منظور تسليم شدن مردم طائف پيغمبر اسلام براى آنها پيغام داد اگر تسليم نشويد تاكستانها دستخوش حريق و ويرانى خواهد شد ولى آنها اعتنايى نكردند و ناگهان ديدند مسلمانان دست به كار تخريب و كندن تاكستانها شدند از اين رو پيغام دادند به خاطر خدا و خويشاوندى از اين كار دست باز دارد و اگر مايل است آن تاكستانها را براى خود بردارد اما ويران نكند،پيغمبر دستور داد از ويران كردن تاكستانها خوددارى كنند!اما چنانكه در داستان جنگ بنى النضير گفته شد اين كار از جهاتى مورد ترديد است و پذيرفتن آن دشوار است،و بعيد نيست ماجرا در همان محدوده و مقدار تهديد بوده و جنبه ارعابى داشته و كارى در اين باره صورت نگرفته باشد.

ادامه محاصره با آن موقعيت كه پيش آمده بود بى فايده مى نمود،زيرا پيغمبر اسلام از طرفى متوجه شد كه آذوقه و خوار و بار لشكريان اسلام رو به اتمام است و جنگهاى بى ثمر آن مدت روح يأس و خستگى در توده لشكريان ايجاد كرده و از سوى ديگر بيشتر سپاهيان براى بازگشت به"جعرانه"و تقسيم غنايم جنگ حنين بى تابى مى كنند و قبايل ثقيف نيز خود را براى يك محاصره طولانى آماده كرده و به اين زودى تسليم نخواهد شد و از سوى ديگر ماههاى حرام در پيش است و جنگ در آن ماهها روا نبود و اگر محاصره و جنگ به ماه ذى قعده بكشد دشمن از يك حربه تبليغاتى يعنى جنگ در ماه حرام عليه پيغمبر اسلام در ميان اعراب استفاده خواهد كرد،از اين رو تصميم به بازگشت به مكه و"جعرانه"گرفت و جنگ طائف را به وقت ديگرى موكول كرده دستور حركت لشكريان به سوى مكه صادر شد و اعلان شد كه چون ماه ذى قعده در پيش است پيغمبر اسلام به قصد عمره به سوى مكه حركت مى كند و پس از انجام عمره و گذشتن ماههاى حرام دوباره به طائف باز خواهد گشت.

از حوادث ايام محاصره

شيخ مفيدرحمه‌الله و طبرسى و ديگران از محدثين شيعه رضوان الله عليهم روايت كرده اند كه در ايام محاصره طائف،رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم على بن ابيطالبعليه‌السلام را مأمور كرد تا براى ويران كردن بتخانه ها و شكستن بتهاى آن حدود به اطراف طائف برود و علىعليه‌السلام با جمعى كه در ميان آنها ابو العاص بن ربيع داماد پيغمبرشوهر زينب بود به دنبال مأموريت رفت و همچنان در هر جا با بت يا بتخانه اى رو به رو مى شد آن را شكسته و ويران مى كرد و در يكى از جاها با مقاومت گروهى از قبيله"خثعم"مواجه شد و يكى از دليران و شجاعان آنان به نام"شهاب"براى جنگ بيرون آمد و مبارز طلبيد و كسى از مسلمانان به جنگ او نرفت تا اينكه خود علىعليه‌السلام به ميدان جنگ او آمد و ابو العاص پيش آمده خواست تا مانع از مقاتله حضرت با آن مرد شود ولى امير المؤمنينعليه‌السلام حاضر نشده پيش رفت و او را به قتل رسانيده همراهانش گريختند.

چون به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بازگشت پيغمبر كه او را ديد تكبير گفت و دست او را گرفته به كنارى برد و با يكديگر خلوت كرده مشغول گفتگو شدند و چون گفتگوى خصوصى آن حضرت با على بن ابيطالبعليه‌السلام به طول انجاميد عمر بن خطاب پيش رفته و از روى اعتراض گفت:

آيا با او تنها خلوت كرده اى و ما را در گفتگوى با او دخالت نمى دهى؟

پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در پاسخ او فرمود:

"ما أنا انتجيته بل الله انتجاه"!

[من نيستم كه با او گفتگوى خصوصى دارم بلكه خداست كه با وى گفتگوى خصوصى دارد؟]

عمر با ناراحتى روى خود را برگرداند و گفت:آرى اين سخن مانند همان سخنى است كه پيش از واقعه حديبيه به ما گفتى:كه ما در حال امنيت با سر تراشيده به مسجد الحرام خواهيم رفت و آخر هم نرفتيم؟

حضرت فرمود:من كه نگفتم همان سال خواهيم رفت!

__________________________________________

پى نوشتها:

١.نام جايى است بين مكه و طائف و به مكه نزديكتر است تا به طائف.

٢.در كتاب زندگى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دكتر هيكل نقل شده كه دو قبيله از قبايل مسلمان به قدرى از مردانشان كشته شده بود كه نابود شدند يا نزديك بود نابود شوند و روى قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيحتر باشد تا قول ابن هشام و ديگران.

٣.ضبر و دبابه نوعى وسايل جنگى بوده كه به صورت نوعى كندو از چوب مى ساختند و روى سرپوش آن را با چرمهاى ضخيم مى پوشانيدند و سربازان براى رخنه كردن به قلعه هاى دشمن به داخل آن مى رفته و خود را به پاى ديوار قلعه مى رسانده اند،و به اصطلاح زره پوشهاى آن روز بوده است.

ورود به"جعرانه"و استرداد اسيران

بارى لشكر اسلام قلعه هاى طائف را به حال خود واگذارد و به سوى مكه بازگشت و چون به"جعرانه"رسيدند فرود آمده تا درباره غنايم و اسيران بسيارى كه در آنجا بود،تصميم بگيرند.

اسيران تقسيم شدند ولى غنايم هنوز تقسيم نشده بود كه گروهى از قبيله بنى سعد(١) كه جزء هوازن بودند و اسلام اختيار كرده بودند به نزد پيغمبر اسلام آمده معروض داشتند :اى رسول خدا ما اصل و عشيره تو هستيم و اكنون دچار چنين بلا و مصيبتى شده ايم كه خود مى دانى(و همه مال و زن و فرزندان از دست رفته)و با اين سخنان تقاضاى استرداد آنها و نيكى از آن حضرت را كردند!

و يكى از افراد آنها كه نامش زهير و مرد سخنورى بود برخواسته و معروض داشت:اى رسول خدا در ميان اين اسيران عمه ها و خاله ها و پرستاران تو هستند(٢) و اگر ما حارث بن ابى شمرپادشاه غسانى شام يا نعمان بن منذرپادشاه حيره را شير داده و پرستارى كرده بوديم در چنين وضعى انتظار لطف و كرم از او داشتيم و تو از همه كس به بزرگوارى و لطف سزاوارترى؟!

رسول خدا پرسيد:آيا زنان و كودكان پيش شما محبوبترند يا اموال و دارايى تان؟گفتند:يا رسول الله تو ما را ميان اموال و زن و فرزند مخير ساختى؟ما همان زن و فرزند را اختيار مى كنيم،و آنها از مال و دارايى پيش ما محبوبتر است.

حضرت فرمود:اما آنچه سهم من و فرزندان عبد المطلب است همه را به شما واگذار مى كنم و اما سهم ديگران مربوط به خود آنهاست.

سپس راهى نشان آنها داد تا رضايت ديگران را نيز درباره استرداد اسيران جلب كنند و آنها نيز روى ميل و رغبت،اسيران هوازن را به صاحبانشان باز گردانند.و به همين منظور پيغمبر اسلام دنباله سخنان خود را ادامه داد و به آنها فرمود:

چون نماز ظهر تمام شد شما برخيزيد و درخواست خود را در ميان مردم تكرار كنيد و مرا واسطه و شفيع ميان خود و آنها قرار دهيد تا من در حضور آنها سهم خودرا به شما واگذار كنم و از مردم نيز بخواهم تا اين كار را نسبت به شما انجام دهند آنها به دستور پيغمبر عمل كردند و چون درخواست خود را اظهار كردند،پيغمبر فرمود:من سهم خود و فرزندان عبد المطلب را به شما واگذار كردم!

مهاجرين گفتند:ما هم سهم خود را واگذار كرديم.

انصار نيز از آنها پيروى كرده و سهمشان را بخشيدند.

اما اقرع بن حابس رئيس قبيله بنى تميم گفت:اما من و بنى تميم سهممان را واگذار نمى كنيم،عيينة بن حصن نيزكه رئيس بنى فزاره بودگفت:من و بنى فزاره هم واگذار نمى كنيم،عباس بن مرداس رئيس بنى سليمـ م از آن دو پيروى كرده گفت:من و بنى سليم نيز سهممان را نمى بخشيم،ولى بنى سليم حرف او را قبول نكرده گفتند:ما سهممان را مى بخشيم،و عباس بن مرداس ناراحت شده گفت:شما مرا خوار و زبون كرديد!

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آنها كه حاضر نشدند اسيران را برگردانند فرمود:شما اسيران اينها را برگردانيد تا من در برابر هر يك از اين اسيران از نخستين اسيرانى كه به دست آيد شش اسير به شما بدهم و بدين ترتيب همگى حاضر شدند اسيران هوازن را به صاحبانشان بازگردانند تنها عيينة بن حصن بود كه پيرزنى سهمش شده بود و حاضر نشد آن را بازگرداند و او نيز سرانجام پس از گفتگويى كه زهير با وى انجام داد آن پيرزن را به قبيله اش بازگرداند.(٣)

بدين ترتيب بزرگترين قبايل اطراف مكه دلشان نسبت به اسلام نرم شد و شنيدن اين گذشت و بزرگوارى از طرف پيغمبر اسلام براى قبايل و دشمنان ديگر پيغمبر اسلام نيز مؤثر بود و آنها را نيز متمايل به اسلام نمود.

خواهر رضاعى پيغمبر در ميان اسيران

مورخين نوشته اند در ميان اسيران هوازن كه در همان معركه حنين و يا ايام محاصره طائف به اسارت مسلمانان درآمده بودند،يكى هم شيماء خواهر رضاعى آن حضرت بود كه چون به اسارت در آمد به سربازانى كه نگهبان او بودند گفت:من خواهر رضاعى فرمانروا و پيغمبر شما هستم و چون او را به نزد پيغمبر آوردند و سخنش را به آن حضرت گفتند حضرت از او نشانه اى خواست و رداى خود را براى نشستن او پهن كرد و او را روى ردا نشانيد و اشك در ديدگان آن حضرت حلقه زد آن گاه بدو فرمود:اكنون اگر مى خواهى نزد ما بمان و اگر هم مى خواهى تو را به نزد قبيله ات بازگردانم و او بازگشت به ميان قبيله را انتخاب كرد و مسلمان شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز چند گوسفند و شتر و غلام و كنيزى بدو داده و يكى دو نفر را براى حفاظت وى مأمور كرده و او را به سوى قبيله بنى سعد فرستاد.

و در پاره اى از تواريخ نظير داستان فوق را درباره حليمه نوشته اند ولى به گفته بعضى :زنده ماندن حليمه تا آن زمان بعيد به نظر مى رسد و ظاهرا داستان مربوط به همان شيماء بوده و در نقل براى برخى اين اشتباه رخ داده است.

مرحوم طبرسىرحمه‌الله در اعلام الورى مى نويسد:شيماء پس از آنكه خواست به سوى بنى سعد برود و پيغمبر او را شناخته بود درباره مالك بن عوف كه هنوز در حصار طائف به سر مى برد گفتگو و وساطت كرد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:اگر نزد من بيايد در امان خواهد بود.

تسليم شدن مالك بن عوف

در تواريخ ديگر است كه خود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از نمايندگان بنى سعد حال مالك را پرسيد و آنها گفتند:وى در قلعه هاى طائف نزد ثقيف به سر مى برد،حضرت به وسيله آنها براى مالك پيغام فرستاد كه اگر تسليم شود خانواده و ثروتش را به او باز مى گرداند و علاوه بر آن صد شتر هم به او خواهد داد.

و چون اين پيغام به مالك بن عوف رسيد با آنچه از بزرگوارى و گذشت پيغمبر اكرم نسبت به اسيران شنيده بود سبب نرم شدن دل او نسبت به اسلام و آن پيغمبر بزرگوار گرديد و تصميم گرفت از طائف خارج شده و خود را به پيغمبر اسلام برساندو مسلمان شود،اما از قبيله ثقيف و مردم طائف وحشت داشت كه اگر از تصميم او مطلع شوند مانع خروج او گردند از اين رو با طرح نقشه قبلى،دستور داد اسب او را بيرون از شهر طائف در نقطه اى زين كرده و آماده نگاه دارند،و چون شب شد به بهانه اى از قلعه طائف خارج شد و به وسيله همان اسب بسرعت خود را در"جعرانه"به آن حضرت رسانده و اسلام آورد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز طبق وعده اى كه داده بود عمل كرد و سپس او را سرپرست چند قبيله از قبايل اطراف گردانيد و همين گذشت و بزرگوارى پيغمبر اسلام او را چنان فريفته و شرمنده كرد كه خود يكى از مدافعان اسلام گرديد و تدريجا زندگى را بر مردم مشرك طائف تنگ كرد تا ناچار شدند پس از چندى مسلمان شوند و گروهى را به عنوان نمايندگى و تسليم،به مدينه و نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اعزام نمايند به شرحى كه خواهد آمد.

تقسيم غنايم با استرداد اسيران هوازن شايد براى برخى از لشكريان اين فكر پيش آمد كه ممكن است نوبت استرداد اموال نيز برسد از اين رو پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را براى تقسيم غنايم تحت فشار قرار داده و خواستند تا هر چه زودتر دست به كار تقسيم شترها و گوسفندان و اموال ديگر شود و حتى ابن هشام و ديگران نوشته اند:رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوار بر شتر خويش شده بود كه مردم اطراف آن حضرت را گرفته و فرياد مى زدند:يا رسول الله غنايم را تقسيم كن و سهم ما را بده و همچنان حضرت را تا پاى درختى بردند و در آنجا رداى پيغمبر را از دوشش كشيدند و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آنها فرمود:مردم رداى مرا بدهيد كه اگر به شماره درختان تهامه شتر و گوسفند داشته باشيد همه آنها را ميان شما تقسيم خواهم كرد و مرا شخص بخيل و ترسو و دروغگويى نديده ايد.

آن گاه به كنارى رفته و اندكى از پشم كوهان شترى را كه در آنجا ايستاده بود بركند و ميان دو انگشت خود گرفت و دست خود را بلند كرده فرمود:

اى مردم به خدا سوگند من از اين غنايم و حتى از اين مختصر پشم جز خمس آن حقى ندارم و آن را هم به شما واگذار مى كنم،اكنون هر چه از اين غنيمتها برداشته ايدبرگردانيد اگر چه سوزن و نخى باشد تا آنها را از روى عدالت ميان شما تقسيم كنم.

در حديث است كه مردى از انصار در اين وقت پيش آمد و مشتى نخ مويى در دست داشت و عرض كرد:يا رسول الله!من اين نخهاى مويى را برداشته بودم تا براى شترم كه پشتش زخم شده پلاسى بدوزم،رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:اما آنچه سهم من است از آن تو باشد!مرد انصارى گفت:حال كه چنين است و كار به اينجا كشيده مرا هم بدان نيازى نيست،اين را گفت و نخها را به زمين انداخت

و سپس رسول خدا شروع به تقسيم غنايم كرد و در اين ميان به اشراف و بزرگان قريش كه تازه مسلمان شده بودند و يا مانند صفوان بن اميه هنوز در حال كفر بودند ولى در اين جنگ به مسلمانان كمك كرده بودند،سهم بيشترى داد تا دل آنها را نسبت به اسلام نرم كند و تأليف قلبى از ايشان بشود و بعدا نيز در زكات سهمى براى اين گونه افراد به عنوان"مؤلفة قلوبهم"مقرر شد و در اينكه آيا اين بخش اضافى بر اين گروه از سهم خود رسول خدا يعنى خمس بوده و يا از روى همه غنايم،اختلافى در تواريخ ديده مى شود و به عقيده ابن سعد در طبقات آن قسمت را رسول خدا از سهم خمس خود به آنها داد و گرنه حق ديگران را طبق سهمى كه داشتند بدون كم و زياد به آنها پرداخت كرده ولى طبق عقيده ديگران رسول خدا در هنگام تقسيم اصل غنايم نيز سهم بيشترى براى آنها منظور فرمود(٤) و به هر صورت اين تفاوت در تقسيم،موجب ايراد و اعتراض جمعى از لشكريان و بخصوص مردم مدينه و انصار گرديد و از گوشه و كنار زمزمه هايى به عنوان گله و اعتراض برخواست.

اعتراض ذو الخويصرة تميمى

ذو الخويصرة مرد گستاخ و سرشناسى در قبيله بنى تميم بود و بعدها نيز در زمان خلافت علىعليه‌السلام گروه خوارج را تشكيل داد و در جنگ نهروان به قتل رسيد.وى پس از آنكه غنايم تقسيم شد پيش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده و گفت:

يا محمد من امروز تقسيم تو را ديدم!فرمود:خوب،چگونه ديدى؟

گفت:عدالت را مراعات نكردى!

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با ناراحتى فرمود:اگر عدالت پيش من نباشد پس نزد چه كسى خواهد بود؟

عمر بن خطاب برخواسته گفت:براى اين گستاخى او را نكشم؟

فرمود:نه،او را به حال خود واگذار كه بزودى پيروانى پيدا خواهد كرد و همگى از دين خارج خواهند شد چنانكه تير از كمان خارج مى شود(٥) .

و همان طور كه پيغمبر اسلام فرمود: و در بالا اشاره كرديم بعدها همين مرد گروه خوارج را تشكيل داد و از اطاعت امير مؤمنان بيرون رفت و جنگ نهروان را به راه انداخت.به شرحى كه ان شاء الله در زندگى امير المؤمنينعليه‌السلام نگارش خواهد شد.

گله انصار و سخن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

اعتراض و گله در ميان انصار به صورت عمومى در آمد تا جايى كه برخى گفتند:پيغمبر چون به قوم قبيله خود رسيد ما را فراموش كرد!سعد بن عباده رئيس انصار که چنان ديد نزد آن حضرت آمد و سخن آنها را به عرض رسانيد.

پيغمبر فرمود:تو خودت در اين باره چه فكر مى كنى؟

عرض كرد:من هم يكى از آنها هستم!

و با اين جمله به آن حضرت فهماند كه من هم مانند آنها از اين تقسيم گله مند هستم و گفتار آنها را تأييد كرد.رسول خدا كه چنان ديد فرمود:پس قوم خود را در اين جا جمع كن.

سعد بن عباده طبق دستور آن حضرت انصار را در مكانى كه اطراف آن را ديوارى كوتاه به صورت حصار احاطه كرده بود جمع كرد،آن گاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اتفاق على بن ابيطالبعليه‌السلام به نزد آنها رفت و اجازه نداد شخص ديگرى از مهاجرين و يا مردم مكه همراه او بروند،سپس بيامد تا در وسط اجتماع آنها نشست و بدانها فرمود:

من از شما سؤالى دارم پاسخ مرا بدهيد؟

عرض كردند:بگو اى رسول خدا!

فرمود:آيا وقتى من به نزد شما آمدم گمراه نبوديد و خدا به وسيله من شما را هدايت كرد؟

گفتند:چرا،و اين منتى بود كه خدا و رسول او بر ما دارند.

فرمود:آيا بر لب پرتگاه عذاب و آتش(نفاق و اختلاف)نبوديد و خدا به وسيله من شما را از آن نجات داد؟گفتند:چرا و اين هم فضل خدا بود بر ما!

فرمود:آيا شما اندك نبوديد و خداوند به واسطه من جمعيت شما را زياد كرد؟

همان گونه پاسخ دادند،باز فرمود:آيا شما با يكديگر دشمن نبوديد و خدا به وسيله من شما را با همديگر مهربان ساخت؟عرض كردند:چرا يا رسول الله و اين فضل و منتى است كه خدا بر ما دارد.

در اينجا لختى سكوت كرد آن گاه سربلند كرده فرمود:

چرا پاسخ مرا نمى دهيد؟

عرض كردند:پدر و مادرمان به فدايت پاسخ ما همان بود كه گفتيم:اين منت و فضل خدا بود بر ما كه اين نعمتها را به وسيله شما به ما ارزانى داشت.

فرمود:ولى به خدا سوگند شما مى توانستيد در پاسخ من اين گونه بگوييد و اگر هم مى گفتيد به حقيقت و راستى سخن گفته بوديد كه:تو نيز وقتى به سوى ما آمدى كه ديگران تو را تكذيب كرده بودند و ما تصديقت كرديم،مردم دست از يارى تو برداشته بودند و ما ياريت كرديم،آواره بودى ما به تو پناه داديم،فقير بودى ما تو را همانند خود قرار داده و با تو مواسات كرديم؟اى گروه انصار آيا به خاطر مختصر ماليه دنيا كه مى خواستم به وسيله آن دل جمعى را به اسلام نرم كنم شما از من گله مند شديد؟در صورتى كه من شما را به همان اسلامتان واگذاشتم؟

آيا شما خوشنود نيستيد كه ديگران با گوسفند و شتر از اينجا بروند و شما پيغمبر خدا را همراه ببريد؟

به خدا سوگند اگر عنوان هجرت در كار نبود من نيز يكى از انصار بودم،و اگر مردم همگى به راهى بروند و انصار به راهى،من به همان راه انصار مى روم.سپس دست به دعا برداشته و گفت:

خداى انصار را رحمت كن،و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان ايشان را نيز رحمت فرما.

پيغمبر اسلام اين سخنان را طورى با تأثر و علاقه نسبت به آنها ادا مى كرد كه عواطف آنها بسختى نسبت به آن حضرت تحريك شده صداهاشان به گريه بلند شد و گفتند:ما راضى شديم كه رسول خدا سهم ما باشد و ديگر گله اى نداريم.

مطابق نقل جمعى در اين وقت بزرگان و پيرمردان آنها برخواسته به دست و پاى پيغمبر افتاده و مى بوسيدند و ضمن عذرخواهى از گفتار خود عرض كردند:اى رسول خدا اين اموال ماست كه در اختيار شما قرار دارد هر گونه مى خواهى آن را به مصرف برسان و اگر كسى از ما سخنى گفته از روى دشمنى و كينه نبوده بلكه اينها خيال كردند مورد بى مهرى و خشم شما قرار گرفته اند كه سهم كمترى به آنها دادى و اكنون از اين گناه خود به درگاه خدا پوزش طلبيده و استغفار مى كنند،و تو نيز براى آنها از خدا آمرزش بخواه.رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى آنها از خداى تعالى طلب آمرزش كرد.

عمره رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از"جعرانه"و بازگشت به مدينه

پس از اينكه كار تقسيم غنايم پايان يافت،رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از همان"جعرانه"محرم شد و براى انجام عمره به مكه آمد و پس از اتمام اعمال عمره عتاب بن اسيد را كه جوانى خردمند و بردبار بود به حكومت مكه منصوب فرمود،و معاذ بن جبل را نيزدر مكه گذارد تا به مردم قرآن و احكام دين بياموزد و اواخر ماه ذى قعده به مدينه بازگشت.

ولادت ابراهيم فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

از حوادث سال هشتم يكى هم ولادت ابراهيم است كه از"ماريه"همان كنيزى كه نجاشى يا مقوقس فرماندار مصر براى آن حضرت فرستاده بود متولد شد و ولادت او در ماه ذى حجه اتفاق افتاد و قابله او زنى بود به نام سلمى كه اين مژده را به شوهرش ابو رافع داد و اونيز به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفته و مژده مولود جديد را به آن حضرت داد و پيغمبر خدا به خاطر اين مژده بنده اى به او بخشيد و نام مولود را ابراهيم گذارد كه نام جدش ابراهيم خليل بود و چون روز هفتم ولادتش شد گوسفندى براى ابراهيم عقيقه كرد و موى سر نوزاد را تراشيد و به وزن آن نقره در راه خدا انفاق كرد و او را به زنى به نام ام بردة سپرد تا شيرش دهد.

ولادت ابراهيم سبب شد تا ماريه از عنوان كنيزى به مقام همسرى پيغمبر ارتقاء يابد و مقام بيشترى نزد آن حضرت پيدا كند.

اما همين امر سبب حسادت برخى از زنان پيغمبر چون عايشه و حفصه گرديد و براى اينكه ماريه و فرزندش را از چشم پيغمبر بيندازند به كارهاى ناشايست و سخنان ناروايى دست زدند كه نگارنده از نقل آنها خوددارى كرده و براى اطلاع بيشتر خواننده محترم را به كتابهاى ديگر مانند زندگانى محمد،تأليف دكتر محمد حسين هيكل،نويسنده مصرى حواله مى دهيم و به دنبال آن ماجراهايى پيش آمد كه بهتر است آنها را در همان كتابها بخوانيد و درباره عايشه و حفصه از روى سخنان نويسندگان اهل سنت،خودتان قضاوت كنيد كه اين دو به دنبال اين داستان چه تحريكاتى انجام دادند و چه توطئه هايى كردند و تا چه حد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را آزار كردند و چه سخنانى گفتند تا آنجا كه پيغمبر خدا مدتى از آنها دورى كرد و سرانجام ابو بكر و عمر دخالت كردند...و تا به آخر(٦) .و قبل از اين نيز در داستان افك بدان اشاره كرديم و گفته شد:كه بر طبق روايات زيادى داستان افك در مورد ماريه بوده نه درباره عايشه و شواهدى نيز بر اين مطلب ذكر كرديم

مرگ زينب دختر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

چيزى از شادى پيغمبر در مورد ولادت اين نوزاد نگذشته بود كه با مرگ دخترش زينب(همسر ابو العاص بن ربيع)مبدل به غم و اندوه گرديد و چنانكه پيش از اين گفتيم زينب بزرگترين دختر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود كه شرح حال او پيش از اين گذشت.

اواخر سال هشتم نيز يكى دو سريه اتفاق افتاد كه از آن جمله به گفته ابن اثير عمرو بن عاص را رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سوى جيفر و عمرو بن جلندى فرستاد و او زكات اموال آنها را گرفته ميان بى نوايانشان تقسيم كرد و به مدينه بازگشت.

و از آن جمله عيينة بن حصن را به سوى بنى عنبر از قبيله تميم فرستاد و فاتحانه بازگشت

و بدين ترتيب سال هشتم هجرت به پايان رسيد و محرم سال نهم در آمد.

___________________________________________

پى نوشتها:

١.قبيله بنى سعد همان قبيله اى بود كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دوران شيرخوارگى و طفوليت خود را در ميان آنها گذارنده بود به شرحى كه در بخش دوم گذشت.

٢.در بخش دوم گذشت كه در جريان محاصره طائف"و يا به گفته برخى در همان جنگ حنين"شيماء خواهر رضاعى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد آن حضرت آمده و مورد لطف و محبت آن بزرگوار قرار گرفت،چنانكه در صفحات آينده نيز خواهيد خواند.

٣.و در مجمع البيان مرحوم طبرسى است كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:اگر كسى هم براى آزاد ساختن اسير خود فديه مى خواهد من حاضرم فديه او را بدهم تا او را آزاد كند و اندكى از مردم فديه خواستند و آن حضرت فديه به آنها داد و آنها را در برابر فديه،اسيران را آزاد كردند.

٤.و از گفتار برخى از مورخين هم استفاده مى شود كه همه غنايم را ميان قريش تقسيم كرد و به انصار چيزى نداد.

٥.در نقل مرحوم طبرسى در اعلام الورى و ديگران است كه ذو الخويصره وقتى آن سخن را گفت مسلمانان خواستند او را بكشند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:او را واگذاريد كه بزودى پيروانى پيدا خواهد كرد و از دين بيرون روند همان گونه كه تير از كمان بيرون مى رود،و خداى تعالى آنان را به دست محبوبترين خلق خود پس از من خواهد كشت.

نگارنده گويد:داستان ذو الخويصره را كه نامش حرقوص بوده و به ذو الثدية نيز معروف است با مختصر اختلافى چنانكه در متن و پاورقى ذكر شد بيشتر اهل حديث و تاريخ نقل كرده اند كه جمعا متجاوز از پنجاه حديث مى باشد كه از ابى سعيد خدرى و انس بن مالك و قيس بن عباد و عايشه و أبى ذر و ديگران نقل شده و براى اطلاع از متن تمامى آنها طالبين مى توانند به جلد هشتم احقاق الحق صص ٥٢٢ـ٤٧٥ مراجعه كنند.

٦.ترجمه كتاب مزبور،ج ٢،صص ٦١٢ـ .٦٠٢

فرزندان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خديجه

خديجه نخستين همسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و تا وى زنده بود زنى ديگرى اختيار نفرمود و خداوند از خديجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنايت فرمود.

پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبد الله و دختران:زينب،ام كلثوم،رقيه و فاطمه زهراعليها‌السلام .

قاسم و عبد الله هر دو در كودكى قبل از بعثت از دنيا رفتند،و دختران آن حضرت همگى تا پس از بعثت آن حضرت زنده بودند و اسلام اختيار كرده با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه هجرت كردند .به شرحى كه پس از اين خواهد آمد.

شمه اى از فضايل خديجه

از احاديث مشهور ميان شيعه و اهل سنت اين حديث است كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

از مردان گروه زيادى به كمال رسيدند ولى از ميان زنان فقط چهار زن به كمال رسيدند:آسيه دختر مزاحم، زن فرعون مريم دختر عمران،خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد.

و نيز فرمود:

بهترين زنان بهشت چهار زن هستند مريم دختر عمران،خديجه دختر خويلد،فاطمه دختر محمد و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون

و در حديث ديگرى فرمود:

خداى عز و جل از زنان عالم چهار زن را برگزيد:مريم،آسيه،خديجه و فاطمه.

و در تفسير عياشى از امام باقرعليه‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت شده كه فرمود:

در شب معراج چون بازگشتم از جبرئيل پرسيدم:اى جبرئيل آيا حاجتى دارى؟

گفت:حاجت من آن است كه خديجه را از طرف خداى تعالى و از جانب من سلام برسانى.و در كشف الغمه از علىعليه‌السلام روايت كرده كه روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در پيش زنان خود بود و در اين هنگام نام خديجه برده شد آن حضرت گريست،عايشه گفت:اين چه گريه است كه براى پيرزنى از بنى اسد مى كنى؟

حضرت با ناراحتى فرمود:او هنگامى مرا تصديق كرد كه شما تكذيبم كرديد،و به من ايمان آورد وقتى كه شما به من كافر بوديد و براى من فرزند زاييد كه شما عقيم مانديد.عايشه گويد :از آن پس هرگاه مى خواستم به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تقرب جويم به وسيله نام خديجه تقرب مى جستم

و ابن هشام در كتاب سيره از عبد الله بن جعفر بن ابيطالب روايت كرده كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود :من مأمور شدم تا خديجه را به خانه اى از در و لؤلؤ در بهشت بشارت دهم.

پس از ازدواج با خديجه

چنانكه گفتيم خديجه كه به همسرى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد بزرگترين كمك كار و ياور آن حضرت در هدفهاى عاليه او چه قبل از بعثت و چه پس از آن گرديد،زيرا علاقه خديجه نسبت به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صرف نظر از جنبه علاقه و محبتهاى معمولى كه ميان زن و شوهر است عشقى معنوى و علاقه اى روحانى بود،او نسبت به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عشق مى ورزيد چون او را مردى كامل در صفات انسانى و دور از رذايل اخلاقى مى ديد،افتخار مى كرد كه به همسرى مردى شريف،بزرگوار،امين،راستگو،كريم و متواضع درآمده است،كسى كه بيشتر اوقات خود را صرف اصلاح حال مردم و دستگيرى بينوايان و يتيمان مى كند و هميشه در فكر است تا بتواند از طريقى عادات زشت مردم نادان و اخلاق مردم جاهليت را دگرگون سازد.

خديجه عاشق فضيلت و شيفته اصلاح اجتماع بود و معشوق خود را در وجود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يافته بود،و اساسا كمال و شخصيت خديجه در همين بود و آنچه او را از زنان ديگر ممتاز كرده بود همين بود و به همين جهت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز او را دوست مى داشت.اين توافق روحى و ازدواج جسمانى روحانى سبب شد تا خديجه از طرفى با مال و ثروت خود و از سوى ديگر با تقويت روحى و دلدارى دادن آن حضرت بهترين كمك را به پيشرفت هدف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بكند و به همين سبب محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا زنده بود از ياد خديجه بيرون نمى رفت چنانكه در فصل پيش يادآور شديم.

و همين علاقه و محبت نيز سبب شد تا خديجه شوهر عزيز خود را به حال خود بگذارد تا بيشتر و بهتر فكر كند و با آرامش روحى بهترى به اصلاح اجتماعى بپردازد و از اين رو از آن پس كه به همسرى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درآمد آن حضرت را از كارهاى تجارت معاف كرد و جز يكى دو مورد كه برخى از مورخين نوشته اند به كارهاى تجارتى نپرداخت.

______________________________________

پى نوشتها:

١.تاريخ يعقوبى،ج ٢،ص ٢١،و البداية و النهاية،ص .٢٩٥

٢.همان گونه كه در داستان بحيرا گفتيم در نقل اين داستان نيز برخى ترديد كرده و برخى از قسمتهاى آن را صحيح ندانسته اند كه پاسخ همان است كه آنجا ذكر شد.

٣."معد"و"مضر"نام دو تن از اجداد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه شرح حالشان پيش از اين گذشت.

٤.گوارايت باد اى خديجه اين عروسى كه بهترين سعادت به سراغ تو آمد.

٥.با بهترين مردمان جهان ازدواج كردى و در ميان مردم كيست همانند محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟

٦.كسى كه آن دو پيامبر نيكو:عيسى بن مريم و موسى بن عمران به آمدنش مژده دادند و وعده نزديك است.

٧.نويسندگان گذشته در كتابها اقرار دارند كه او رسول بطحاء و راهنما و راهبر است.

داستان تجديد بناى كعبه و حكميت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

از اتفاقاتى كه در اين دوره از زندگى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يعنى پس از ازدواج با خديجه تا بعثت پيش آمد داستان تجديد بناى كعبه و حكميت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه مورخين با اختلاف اندكى آن را نقل كرده اند و اجمال داستان اين بود كه پس از آن كه سى و پنج سال از عمر شريف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود يعنى ده سال پس از ازدواج با خديجه سيلى بنيان كن از كوههاى مكه سرازير شد و وارد مسجد گرديد و قسمتى از ديوار كعبه را شكافت و ويران كرد،و از سوى ديگر كعبه سقف نداشت و ديوارهاى اطراف آن نيز كوتاه بود و ارتفاع آن كمى بيشتر از قامت يك انسان بود و همين موضوع سبب شد تا در آن روزگار سرقتى،در خانه كعبه واقع شد،و اموال و جواهرات كعبه را كه در چاهى درون كعبه بود،بدزدند و با اينكه پس از چندى سارق را پيدا كردند و اموال را از او گرفتند و دستش را به جرم دزدى بريدند اما همين سرقت،قريش را به فكر انداخت تا سقفى براى خانه كعبه بزنند،ولى اين تصميم به بعد موكول شد.

ويرانى قسمتى از خانه كعبه سبب شد تا قريش به مرمت آن اقدام كنند و ضمنا به فكر قبلى خود نيز جامه عمل بپوشانند.و براى انجام اين منظور ناچار بودند ديوارهاى اطراف را خراب كنند و از نو تجديد بنا كنند.

مشكلى كه سر راهشان بود،يكى نبودن چوب و تخته اى كه بتوانند با آن سقفى بر روى ديوارهاى كعبه بزنند و ديگر وحشت از اينكه اگر بخواهند ديوارها را خراب كنند مورد غضب خداى تعالى قرار گيرند و اتفاقى بيفتد كه نتوانند اين كار را به پايان برسانند.

مشكل اول با يك اتفاق غير منتظره كه پيش بينى نكرده بودند حل شد و چوب و تخته آن تهيه گرديد و آن اتفاق اين بود كه يكى از كشتيهاى تجار رومى كه از مصر مى آمد در نزديكى جده به واسطه طوفان دريا و يا در اثر تصادف با يكى از سنگهاى كف دريا شكست و صاحب كشتى كه به گفته برخى نامش"يا قوم"بود از مرمت و اصلاح كشتى مأيوس شد و از بردن آن صرفنظر كرد،قريش نيز كه از ماجرا خبردار شدند به نزد او رفته و تخته هاى آن را براى سقف كعبه خريدارى كردند و به شهر مكه آوردند.

در شهر مكه نيز نجارى قبطى بود كه او نيز مقدارى از مصالح كار را آماده كرد و بدين ترتيب مشكل كار از اين جهت برطرف گرديد.

و مشكل دوم وحشتى بود كه آنها از اقدام به خرابى و ويرانى و زدن كلنگ به ديوار خانه و تجديد بناى آن داشتند و مى ترسيدند مورد خشم خداى كعبه قرار گيرند و به بلايى آسمانى يا زمينى دچار شوند و به همين جهت مقدمات كار كه فراهم شد و چهار سمت خانه را براى خرابى و تجديد بنا ميان خود قسمت كردند،جرئت اقدام به خرابى نداشتند تا اينكه وليد بن مغيره به خود جرئت داد و كلنگ را دست گرفته و پيش رفت و گفت:خدايا تو مى دانى كه ما از دين تو خارج نشده و منظورى جز انجام كار خير نداريم،اين سخن را گفت و كلنگ خود را فرود آورد و قسمتى از ديوار را خراب كرد.

مردم ديگر تماشا مى كردند و جرئت جلو رفتن نداشتند و با هم گفتند:ما امشب را هم صبر مى كنيم اگر بلائى براى وليد نازل نشد،معلوم مى شود كه خداوند به كار ما راضى است و اگر ديديم وليد به بلايى گرفتار شد دست به خانه نخواهيم زد و آن قسمتى را هم كه وليد خراب كرد تعمير مى كنيم.

فردا كه ديدند وليد صحيح و سالم از خانه بيرون آمد و دنباله كار گذشته خود را گرفت ديگران نيز پيش رفته روى تقسيم بندى كه كرده بودند اقدام به خرابى ديوارهاى كعبه نمودند.

قريش ديوارهاى اطراف كعبه را تا اساس خانه كه به دست حضرت ابراهيمعليه‌السلام پايه گذارى شده بود كندند،در آنجا به سنگ سبز رنگى برخوردند كه همچون استخوانهاى مهره كمر در هم فرو رفته و محكم شده بود و چون خواستند آنجا را بكنند لرزه اى شهر مكه را گرفت كه ناچار شدند از كندن آن قسمت صرف نظر كنند و همان سنگ را پايه قرار داده و شروع به تجديد بنا كردند.

و در پاره اى از تواريخ است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز در اين عمليات بدانها كمك مى كرد تا وقتى كه ديوارهاى اطراف كعبه به وسيله سنگهاى كبودى كه از كوههاى مجاور مى آوردند به مقدار قامت يك انسان رسيد و خواستند حجر الاسود را به جاى اوليه خود نصب كنند در اينجا بود كه ميان سران قبايل اختلاف پديد آمد و هر قبيله اى مى خواست افتخار نصب آن سنگ مقدس را به دست آورد.

دسته بندى قبايل شروع شد و هر تيره از تيره هاى قريش جداگانه مسلح شده و مهياى جنگ گرديدند،فرزندان عبد الدار طشتى را از خون پر كرده و دستهاى خود را در آن فرو بردند و با يكديگر همپيمان شده گفتند:تا جان در بدن داريم نخواهيم گذارد غير از ما كس ديگرى اين سنگ را به جاى خود نصب كند،بنى عدى هم با ايشان همپيمان شدند.و همين اختلاف سبب شد كه كار ساختن خانه تعطيل شود.

سه چهار روز به همين منوال گذشت و بزرگان و سالخوردگان قريش در صدد چاره جويى برآمده دنبال راه حلى مى گشتند تا موضوع را خردمندانه حل كنند كه كار به جنگ و زد و خورد نكشد

روز چهارم يا پنجم بود كه پس از شور و گفتگو همگى پذيرفتند كه هر چه ابا اميه بن مغيره كه سالمندترين افراد قريش بود رأى دهد بدان عمل كنند و او نيز رأى داد:

نخستين كسى كه از در مسجد كه به طرف صفا باز مى شد (و برخى هم گفته اندمقصود باب بنى شيبه بوده)وارد شد در اين كار حكميت كند و هر چه او گفت همگى بپذيرند.قريش اين رأى را پذيرفتند و چشمها به درب مسجد دوخته شد.

ناگاه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديدند كه از در مسجد وارد شد،همگى فرياد زدند:اين امين است كه مى آيد،اين محمد است!و ما همگى به حكم او راضى هستيم و چون حضرت نزديك آمد و جريان را به او گفتند فرمود:پارچه اى بياوريد پارچه را آوردند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پارچه را پهن كرد و حجر الاسود را ميان پارچه گذارد آن گاه فرمود:هر يك از شما گوشه آنرا بگيريد و بلند كنيد،رؤساى قبايل پيش آمدند و هر كدام گوشه پارچه را گرفتند و بدين ترتيب همگى در بلند كردن آن سنگ شركت جستندو چون سنگ را محاذى جايگاه اصلى آن آوردند خود آن حضرت پيش رفته و حجر الاسود را از ميان پارچه برداشت و در جايگاه آن گذارد،سپس ديوار كعبه را تا هيجده ذراع بالا بردند.

و بدين ترتيب كار ساختمان كعبه به پايان رسيد و نزاعى كه ممكن بود به زد و خورد و كشت و كشتار و عداوتهاى عميق قبيله اى منجر شود با تدبير آن حضرت مرتفع گرديد.

زمزمه مخالفت با بت پرستى

چنانكه گفتيم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از ازدواج با خديجه احساس آرامش بيشترى از نظر زندگى مى كرد و ثروت خديجه كه به رايگان و از روى رضا و رغبت همگى را در اختيار آن حضرت گذارده بود فكر او را از اين راه تا حدودى آسوده ساخت و بيشتر در فكر اصلاح اجتماعى كه در آن زندگى مى كرد و برانداختن عادات و رسوم زشتى كه گريبانگير مردم شده بود به سر مى برد،و هر چه سن او به چهل سالگى نزديكتر مى شد آمادگى بيشترى در وجود آن حضرت براى مبارزه با آن انحرافات پديدار مى گرديد.

از طرفى متفكران جزيرة العرب و بخصوص مكه نيز تدريجا از رفتار و اعمال انحرافى و زشت مردم منزجر شده و زمزمه مخالفت با بت پرستى و ساير رفتار ناهنجارآنها بلند شده بود.

از كسانى كه در همان روزگار بناى مخالفت با رفتار مردم و مبارزه با بت پرستى و بتها را گذاردند و داستان آنها در تواريخ ضبط شده يكى ورقة بن نوفل پسر عموى خديجه بود و ديگرى عبيد الله بن جحش و سومى عثمان بن حويرث و چهارمى زيد بن عمرو بن نفيل است.

اين چهار نفر در يكى از اعياد رسمى قريش كه هر ساله مى گرفتند و در آن روز كنار يكى از بتها جمع مى شدند و براى آن قربانيها مى كردند و به رقص و پايكوبى آن روز را بسر مى بردند،از مردم كناره گرفته و درباره رفتار و اعمال آن روز كه از آنها ديده بودند به گفتگو پرداخته و پس از آنكه با يكديگر قرار گذاردند تا سخنان آن جلسه پنهان بماند يكى از آنها چنين گفت:به خدا اين اعمالى كه اينها امروز انجام دادند اعمالى نادرست و مخالف آيين پدرشان ابراهيم خليل بوده!و به دنبال اين سخنان ادامه داد و گفت:آخر!اين چه كارى است كه ما به دور سنگى كه نه مى شنود و نه مى بيند و نه سود و زيانى دارد گرد آييم و بچرخيم و اين حركات را انجام دهيم،بياييد هر كدام به سويى رويم و دين صحيحى براى خود انتخاب كنيم،زيرا اين كه اكنون بدان پايبند هستيم دين نيست،و به دنبال همين گفتار هر يك براى پيدا كردن دين حق به سويى رفت و از بت پرستى دست كشيدند.

ورقة بن نوفل به دين مسيحيت درآمد و اعتقاد محكمى بدان پيدا كرد و درباره دين مزبور اطلاعات و علوم بسيارى هم كسب كرد.

عبيد الله بن جحش به همان حال ترديد ماند تا پس از ظهور اسلام مسلمان شد و با همسرش ام حبيبه دختر ابو سفيان جزء مسلمانانى كه به حبشه مهاجرت كردند بدانجا رفت ولى در آنجا به دين نصارى درآمد و همانجا بود تا از دنيا رفت،و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هنگامى كه از مرگ وى مطلع شد و دانست كه ام حبيبه بى سرپرست در ديار غربت مانده و به خاطر اينكه مسلمان شده بود روى بازگشت به مكه و خانه پدر را هم ندارد،به وسيله نجاشی پادشاه حبشه از وى خواستگارى كرد و او را به عقد خويش درآورد،به شرحى كه ان شاء الله در جاى خود مذكور خواهد شد.عثمان بن حويرث نيز از آن مجلس كه برخواست يكسره به نزد پادشاه روم رفت و به دين نصرانيت درآمد و در دربار پادشاه روم مقام و منزلتى هم تحصيل كرد و همانجا بود تا از دنيا رفت.

زيد بن عمرو نيز به حال ترديد باقى ماند و از بت پرستى دست كشيد و از گوشت مردار و گوشت قربانيهايى كه براى بتها مى كردند نمى خورد،و از اعمال زشت ديگر مردم مكه نيز مانند كشتن دخترها جلوگيرى مى كرد ولى دين يهود و نصرانيت را نيز انتخاب نكرد و معتقد بود كه بر دين ابراهيم و كيش اوست.

زيد بن عمرو در راه مبارزه با بت پرستى و اعمال انحرافى قريش آزارهايى هم از مردم و بخصوص عمويش خطاب بن نفيل پدر عمرمتحمل شد و گاهى هم كه مى خواست از مكه هجرت كند عمويش خطاب مانع خروج او مى شد ولى به هر ترتيبى بود مخفيانه از مكه فرار كرد و با مشكلات زيادى كه مسافرت آن زمان معمولا داشت خود را به موصل رسانيد و از آنجا به شام رفت و بيشتر رهبانان نصارى را ديد و از آنها علوم بسيارى كسب كرد تا سرانجام به نزد راهبى كه در سرزمين بلقاء(ناحيه جنوبى كشور اردن كنونى)سكونت داشت رفت و در آنجا شرح حال خود را به وى گفت و اظهار كرد من به دنبال دين حق و آيين حضرت ابراهيمعليه‌السلام بدينجا آمده ام

راهب مزبور بدو گفت:تو به دنبال چيزى آمده اى كه بدان دست نخواهى يافت ولى آنچه مى توانم به تو بگويم آن است كه زمان ظهور آن پيغمبرى كه از سرزمين شما بيرون مى آيد نزديك شده و اوست كه به دين حنيف ابراهيم مبعوث خواهد گشت و تو خود را به او برسان.

زيد كه تا آن وقت تحقيق زيادى درباره دين يهود و مسيح كرده بود ولى هيچ كدام را نپذيرفته بود و نتوانسته بودند روح كنجكاو او را قانع سازند پس از شنيدن اين سخن با سرعت به سوى مكه رهسپار شد ولى قبل از اينكه به مكه برسد به دست يكى از افراد قبيله لخم به قتل رسيد و توفيق تشرف به دين اسلام را پيدا نكرد،ولى چون در راه تحقيق و رسيدن به دين حق كشته شده بود در حديث است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به پسرش سعيد بن زيد دستور داد براى او طلب آمرزش كند و فرمود:او به صورت امتى جداگانه در قيامت محشور خواهد شد.

از سرگذشت اين چهار نفر كه به طور اجمال و اختصار بيان كرديم معلوم مى شود آيين بت پرستى رو به انقراض مى رفت و تدريجا افراد فهميده و متفكر مكه خود را از زير بار اين آيين و مراسم غلط بيرون مى كشيدند و احيانا در صدد مبارزه با آن مراسم برمى آمدند.

در اينجا بد نيست اشاره اى اجمالى هم به آيين بت پرستى و اسامى بتهاى معروفى كه مورد پرستش و احترام اعراب جاهليت بود بكنيم تا خوانندگان محترم در بخشهاى آينده كه گاهى نام بتها و بت پرستان برده مى شود به طور اجمال هم كه شده اطلاعاتى در اين باره داشته باشند.

تاريخچه مختصرى از بت پرستى و بتهاى معروف اعراب و عادات زشت ديگر

در اينكه بت پرستى از چه تاريخى در عالم شروع شد و بشر روى چه انگيزه و علتى اقدام به اين كار كرد اختلاف است و سخنان بسيارى گفته اند كه فعلا جاى بحث آن نيست و عموما تاريخ آغاز بت پرستى را به پس از طوفان حضرت نوحعليه‌السلام نسبت مى دهند.در مورد مردم عربستان و اهل مكه نيز اختلافى هست و در مورد پرستش سنگها ابن اسحاق گفته است:اين عمل از ميان فرزندان اسماعيل شروع شد بدين ترتيب كه هرگاه يكى از آنها براى تهيه آذوقه از مكه بيرون مى رفت سنگى از سنگهاى حرم را همراه خود مى برد تا بدين وسيله حرمت حرم را نگاه داشته باشد و رسمشان اين بود كه چون در منزلى فرود مى آمدند به همان گونه كه دور خانه كعبه طواف مى كردند به دور آن سنگ مى چرخيدند،و اين عمل موجب شد كه تدريجا پرستش سنگهاى حرم براى ايشان به صورت عادتى درآيد و نسلهاى بعدى كه آمدند بدون اطلاع از منشأ اين كار و منظور اصلى پدران خود به پرستش سنگها اقدام كردند.

در پاره اى از تواريخ است كه نخستين كسى كه بت پرستى را در عربستان رواج داد و بت"هبل"را به آن سرزمين آورد عمرو بن لحى بوده كه نسبش به الياس بن مضرمى رسيد و در زمان خود رئيس شهر مكه شد و ما قبلا شرح حال الياس بن مضر را در احوالات اجداد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ذكر كرده ايم گويند :عمرو بن لحى در سفرى كه به شام و سرزمين بلقاء كرد جمعى از عمالقه را ديد كه به پرستش بتها مشغول اند و چون خاصيت آنها و انگيزه عمل آنها را جويا شد گفتند:

اينها ما را يارى كرده و باران براى ما مى فرستند،و ما به وسيله اينها بر دشمنان پيروز مى شويم،سخن ايشان در دل عمرو بن لحى مؤثر واقع شد و يك يا چند بت از ايشان بگرفت(و يا به گفته برخى:عمالقه بت هبل را به او دادند و او آن بت را گرفته)و براى مردم مكه سوغات آورد و مردم را وادار به پرستش آن كرد و اين بت به شكل انسان بود و تدريجا دامنه بت پرستى گسترش يافت تا آنجا كه بتهايى به شكل حيوانات،گياه،جن،فرشته،ستارگان و غيره ساختند و مورد پرستش قرار دادند.

اعراب براى حفظ بتهاى خويش بتكده ها ساختند و در هر نقطه از سرزمين حجاز كه قبيله و يا جمعيتى سكونت داشتند بتكده اى ساخته بودند كه بت خود را در آن جاى داده و به زيارت آن مى رفتند،و براى آن قربانى مى كردند.

كم كم از قبايل به محله ها و خانه ها سرايت كرد و در بسيارى از خانه ها هر كس براى خود از سنگ،چوب،طلا،نقره و احيانا از مواد خوراكى مانند خرما نيز بتى ساخته و مى پرستيدند

تعداد بتهاى معروف عرب از سيصد و شصت بت متجاوز است و معروف است كه اين سيصد و شصت بت متعلق به قبيله قريش و مردم مكه بوده است،و بتهاى معروف عرب عبارت بودند از:هبل،لات،عزى،مناة،اساف،نائلة،ذو الخلصة،ذات انواط،ذو الشرى،عميانس و بتهاى ديگرى كه در گوشه و كنار جزيرة العرب قرار داشت و براى هر كدام بتكده اى ساخته بودند و مستحفظين و نگهبانانى داشت و برخى از آنها مانند لات و عزى و هبل در نظر اعراب بسيار مقدس و بزرگ بود تا بدانجا كه نام فرزندان خود را عبد اللات و عبد العزى مى گذاردند.

گذشته از مسئله بت پرستى و انحرافى كه از اين ناحيه داشتند عادتهاى زشت ديگرى نيز داشتند كه هر كدام از آنها براى انحطاط و سقوط يك ملت كافى بود مانند قمار بازى،ميخوارگى،ظلم و تعدى،چپاول اموال يكديگر،زنده بگور كردن دختران،زنا،انحرافات جنسى و ساير رفتارهاى زشت و ناهنجارى كه در صفحات تاريخ ثبت شده و از اشعار اعراب زمان جاهليت و افتخاراتى را كه در آن اشعار به رخ همديگر مى كشيدند بخوبى معلوم مى شود.

غارتگرى بهترين وسيله امرار معاش آنها بود و هر چند وقت يك بار كه آذوقه و خوراكى آنها رو به اتمام مى رفت به قبايل اطراف خود چه دوست و چه دشمن حمله مى بردند و آنها را غارت مى كردند،و بسيار اتفاق مى افتاد كه زن و بچه آنها را نيز به غارت مى بردند و به صورت اسير آنها را مى فروختند و عجيب آنكه به اين رفتار و اعمال وحشيانه افتخار و مباهات هم مى كردند و آن را به صورت يكى از افتخارات تاريخى به نظم درآورده در بازارها مى خواندند

و شايد همين موضوع اسارت زنان و دختران كه در اثر غارتگرى به دست قبيله قوى مى افتاد،سبب آن عادت هولناك و وحشيانه ديگر آنها يعنى زنده به گور كردن دختران شده بود چنانكه برخى از محققين نوشته اند تا آنجا كه قيس بن عاصم يكى از اشراف عرب به اقرار خودش سيزده دختر خود را از ترس آنكه اسير قبايل ديگر شوند به دست خود زنده به گور كرد و شرح حال او در تواريخ مضبوط است.

كار به جايى رسيد كه به گفته ابن اثير و ديگران:وقتى زن حامله و باردارى احساس مى كرد كه وقت زاييدن و وضع حمل او شده به نقطه اى دور از خيمه و محل سكونت خود مى رفت و زنان ديگر نزديك او نيز با او مى رفتند و قبل از اينكه وضع حمل كند گودالى را حفر مى كردند تا اگر بچه اى كه به دنيا مى آيد دختر باشد زحمت پدر را كم كنند و همانجا فورا آن طفل بى گناه را در گودال دفن كنند و عجيب آن است كه اين عمل وحشيانه خود را به غيرتمندى و غيرت دارى تفسير مى كردند و مثل اين بود كه مفاهيم عاليه اخلاقى در نظر آنها تغيير ماهيت داده بود و طبق سليقه خود آنها را معنى مى كردند،چنانكه شجاعت را در سفاكى،غارتگرى،شبيخون زدن،چپاول و سنگدلى مى دانستند و غيرت و تعصب را در دختر كشى و اهانت به زن مى ديدند

و در مورد زن... آنها در گرفتن زنهاى متعدد تابع هيچ شرط و قيدى نبودند،چنانكه در طلاق دادن آنان نيز مقيد به هيچ قانون و شرطى نبودند،هر وقت مى خواستند يا مى توانستند زنى را مى گرفتند و هر زمان كه مى خواستند يا مى توانستند زنى را طلاق بدهند طلاق مى دادند.

و اساسا زن در نظر آنها هيچ گونه ارزش انسانى نداشت و به هر نحو مى توانستند از آنها بهره بردارى كرده و يا وسيله كسب و ارتزاق خود قرار مى دادند،و عجيب تر آنكه آنها را با آن همه اهانتها وارث مالى به حساب نمى آوردند و به آنها ارث نمى دادند و مى گفتند :"لا يرثنا الا من يحمل السيف و يحمى البيضة"[كسى از ما ارث مى برد كه به تواند شمشير بردارد و از قوم و قبيله دفاع كند]و طبق اين قانون و دليل،زنان و دختران را از ارث محروم مى كردند.

موهومات ديگر...

موهومات و خرافات تمام شئون زندگى آنها را احاطه كرده بود و بسيارى از چيزها و يا وقايع را بى جهت ميشوم و يا بى سبب مسعود و ميمون مى دانستند.

در مناسك حج و آداب طواف و مراسم مذهبى ديگر بدعتهايى گذارده و احكامى وضع كرده بودند كه بيشتر از امتيازات موهوم طبقاتى و قبيله اى سرچشمه مى گرفت و اهل حرم خود را بالاتر از ديگران مى دانستند و خود را اهل"حمس"مى دانستند.

از قوانين مضحكى كه اهل حمس براى خود وضع كرده بودند اين بود كه مى گفتند:اهل حمس نبايد در حال احرام از دوغ كشك بسازند و يا از كره روغن بگيرند و يا زير چادر و خيمه مويى بروند.

و درباره آنها كه از خارج وارد حرم مى شدند و قصد حج و عمره داشتند گفتند:از غذايى كه با خود آورده بودند نبايد بخورند و نخستين طوافى را كه انجام مى دهند بايد در لباس اهل"حمس"انجام دهند و از لباسهايى كه با خود آورده اند نبايداستفاده كنند و اگر لباسى از مردم"حمس"به دست نياوردند بايد برهنه طواف كنند و طبق همين بدعت بود كه گاهى كار به رسوايى مى كشيد و مرد يا زنى كه اهل"حمس"نبود و از خارج حرم آمده بود به لباس اهل"حمس"دسترسى پيدا نمى كرد و بناچار برهنه مشغول طواف مى شد و مردم نيز به تماشاى بدن او مشغول مى شدند و پس از آن رسوايى ها به بار مى آمد.

چنانكه درباره زنى به نام ضباعه دختر عامر بن صعصعه نقل كرده اند كه چون جامه اى پيدا نكرد برهنه يا با يك جامه زيرين كه قسمتى از آن شكاف داشت طواف كرد و سپس شعر هم گفت :

اليوم يبدو بعضه او كله

و ما بدا منه فلا احله

و چشم چرانها نيز به تماشاى او ايستاده پس از آن خواستگارانى پيدا كرد و رسوائيها به بار آمد(١)

اين بود فهرستى اجمالى از عادات و عقايد انحرافى اعراب جاهليت كه اسلام آنها را از بين برد،و هر كسى طالب تفصيل بيشترى در اين باره باشد به كتابهاى تاريخى مفصلى كه در اين باره نوشته شده و يا به تاريخ تحليلى اسلام نوشته نگارنده مراجعه كند.

نزديك زمان بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سن سى و هفت سالگى رسيده بود و هر روزى كه مى گذشت آن بزرگوار به خلوت كردن با خود و تفكر در اوضاع و احوال عالم خلقت بيشتر علاقه نشان مى داد.در هر سال مدتى را در كوه حرا و در غار معروف آن به تنهايى و عبادت بسر مى برد و اوقات فراغت و بخصوص ساعاتى از شب را نيز به تماشاى آسمان و ستارگان و خلقت كوه و صحرا و بيابانها و تفكر در آنها مى گذرانيد.

گويا حالت انتظارى داشت و منتظر بود تا به وسيله اى از اين همه حكمت و رموزى كه در عالم خلقت وجود دارد و اين همه علل و معلولى كه زنجيروار به هم پيوسته و اين جهان پهناور و آسمان زيبا را به وجود آورده اطلاعاتى كسب كند و خداى تعالى را هر چه بهتر بشناسد و به مردم جاهل و نادان بهتر معرفى كند.

روزها به كندى مى گذشت و هنوز عمر آن حضرت به سى و هشت سال نرسيده بود كه تغيير و تحولى ناگهانى در زندگى وى پديد آمد.

شبها دير به خواب مى رفت و خوارك چندانى نداشت،بيشتر اوقات را در دره هاى اطراف مكه و كوه حرا به سر مى برد و براى رفع تنهايى گاهى شترانى از شتران خديجه و يا ابو طالب را به چرا مى برد،ولى چه در خواب و چه در بيدارى احساس مى كرد كسى او را همراهى مى كند و گاهى او را به نام صدا مى زند و مى گويد:يا محمد!ولى همين كه حضرت به اطراف خود نگاه مى كرد كسى را مشاهده نمى نمود.

و در پاره اى از تواريخ نيز آمده كه گاهى از شهر كه خارج مى شد به هر سنگ و كلوخى عبور مى كرد بدو مى گفتند:السلام عليك يا رسول الله!و چون به اطراف مى نگريست چيزى نمى ديد

مورخين مى نويسند:شبها غالبا خوابهايى مى ديد كه در روز تعبير مى شد و همان طور كه در خواب ديده بود در خارج صورت مى گرفت،تا سرانجام شبى در خواب ديد كسى نزد او آمد و بدو گفت:يا رسول الله!اين نخستين بارى بود كه چنين خوابى ديد و اثرى شگفت انگيز در وى گذاشت .سرانجام آن صداهايى كه مى شنيد و شبحى كه گاهى در بيابانهاى مكه در اطراف خود احساس مى كرد،سبب شدند كه نزد خديجه رود و آنچه را در خواب و بيدارى مى ديد براى خديجه تعريف كند تا بالاخره روزى نزد وى آمده و اظهار داشت:

جامه اى براى من بياوريد و مرا بدان بپوشانيد كه بر خود بيمناكم!

خديجه با كمال ملاطفت بدو گفت:نه به خدا سوگند خدا تو را هيچ گاه زبون نمى كند براى آن كه تو زندگى خود را وقف آسايش مردم كرده اى،صله رحم مى كنى،بار سنگين گرفتارى و قرض و بدهكارى را از دوش بدهكاران برمى دارى،به بينوايان كمك مى كنى!از ميهمانان نوازش و پذيرايى مى نمايى،مردم را در رفع مشكلات و گرفتاريهايشان يارى مى دهى!

و در پاره اى از تواريخ به دنبال آن گفته اند:خديجه با سخنان خود آرامشى به همسر عزيزش داد و از اضطراب و نگرانى وى تا آن حدى كه مى توانست كاست اما خود برخواسته به نزد ورقة بن نوفل پسر عمويش آمد و جريان را به او گفت.

ورقه گفت:اى خديجه!به خدا سوگند اين همان ناموسى است كه بر موسى و عيسى نازل شد،و من سه شب است كه خواب مى بينم خداى تعالى در مكه پيغمبرى مبعوث فرموده كه نامش محمد است و وقت ظهورش نزديك شده و كسى را بر اين منصب برتر از همسر تو نمى بينم!

و اين اشعار نيز از ورقه نقل شده كه به خديجه گفته است:

فان يك حقا يا خديجة فاعلمى

حديثك ايانا فاحمد مرسل

حديثك ايانا فاحمد مرسل

و جبريل يأتيه و ميكال معهما

من الله وحى يشرح الصدر منزل

يفوز به من فاز عزا لدينه

و يشقى به الغاوى الشقى المضلل

فريقان منهم فرقة فى جنانه

و اخرى باغلال الجحيم تغلل

خبرهاى دانشمندان يهود و نصارى درباره بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آغاز داستان ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قسمتى از پيشگويى هاى كاهنان و منجمان را درباره تولد و ظهور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيان داشتيم و اينك مقدارى از خبرهاى دانشمندان يهود و نصارى را درباره نبوت آن حضرتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل كرده و سپس وارد داستان بعثت آن حضرت مى شويم،ان شاء الله تعالى

ابن هشام از عمر بن قتاده،از مردان قبيله خود نقل كرده كه گفتند:سبب مسلمان شدن ما صرف نظر از توفيق ربانى آن بود كه در زمانى كه ما به حال شرك و بت پرستى به سر مى برديم هر وقت با يهوديان جنگ مى كرديم و بر آنها پيروز مى شديم به ما مى گفتند:

بدانيد!كه زمان بعثت آن پيغمبرى كه در اين زمان مبعوث مى شود نزديك شده و ما در ركاب او شماها را مانند قوم عاد و ارم مى كشيم!و اين سخن را ما بسيار از آنها مى شنيديم،و چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث به نبوت شد دانستيم آن پيغمبرى كه يهود ما را به آمدن وى مى ترساندند همين پيغمبر است،از اين جهت ما سبقت جسته و بدان حضرت ايمان آورديم ولى يهود كفر ورزيدند و ايمان نياوردند و در همين باره آيه زير كه در سوره بقره است،نازل گرديد:

( وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللَّـهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّـهِ عَلَى الْكَافِرِينَ ) [و چون كتابى از نزد خدا براى ايشان بيامد كه تصديق كننده بود آنچه را كه با ايشان هست و پيش از آن نيز پيروزى مى جستند بر آنانكه كفر ورزيدند،تا گاهى كه بيامد اينان را آنچه بشناختند بدان كافر شدند پس لعنت خدا بر كافران باد.]

___________________________________________

پى نوشتها:

١.سيره ابن هشام،ج ١،ص ٢٠٢،سيرة المصطفى،ص .١٠٠


8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

32

33

34

35

36

37

38

39

40

41

42

43

44

45

46

47