آگاه شويم حقوق همسايه و ... جلد ۵

آگاه شويم  حقوق همسايه و ...0%

آگاه شويم  حقوق همسايه و ... نویسنده:
گروه: اخلاق اسلامی

آگاه شويم  حقوق همسايه و ...

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: حسن اميدوار
گروه: مشاهدات: 1170
دانلود: 408


توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 21 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 1170 / دانلود: 408
اندازه اندازه اندازه
آگاه شويم  حقوق همسايه و ...

آگاه شويم حقوق همسايه و ... جلد 5

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است

آگاه شویم

جلد پنجم

حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟

حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:

۱. دوستی و دشمنی با آل پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چرا؟

۲. خدمت به پدر و مادر چرا؟

۳. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟

۴. خوردن مال مردم چرا؟

۵. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟

۶. وفای به عهد و پیمان چرا؟

۷. مهمان نوازی چرا؟

۸. حرص و قناعت چرا؟

۹. اسراف و سخت گذرانی چرا؟

۱۰. صدقه و انفاق چرا؟

۱۱. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟

۱۲. احترام و نیکی به سادات چرا؟

۱۳. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟

۱۴. دعا و توسل چرا؟

حسن امیدوار

فروردین ماه ۱۳۸۳

حق همسایگی چیست؟

سعید بن جبیر نقل کرد که عبدالله بن عباس وارد بر ابن زبیر شد. ابن زبیر به او گفت تو مرا به پستی و بخل نسبت می دهی. گفت آری، همانا شنیدم از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم که می فرمود از دایره اسلام بیرون است کسی که شکم خود را سیر کند و همسایه اش گرسنه باشد. ابن زبیر گفت ابن عباس من چهل سال است که بغض شما اهل بیت را در دل گرفته ام. سخنانی بین آنها گذشت. ابن عباس از ترس جان خویش به طائف رفت در همانجا وفات یافت.(۳)

تا چند خانه همسایه هستند

حضرت صادقعليه‌السلام فرمود مردی از انصار خدمت پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده عرض کرد. من خانه ای در فلان محله خریده ام، نزدیکترین همسایگانم کسی است که نه از شر او ایمنم و نه به نیکی او امیدوارم. پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علیعليه‌السلام و سلمان و اباذر (راوی می گوید چهارمی را فراموش کردم گمان می کنم مقداد باشد) دستور داد در میان مسجد با صدای بلند بگویند لا ایمان لمن لم یأمن جاره بوائقه ایمان ندارد کسی که همسایه خویش را ایمن نگرداند از آزار و شرور خود.

پس از آن فرمود اعلام کنید تا چهل خانه از چهار طرف: چپ و راست، جلو و عقب همسایه محسوب می شوند.(۴)

از این داستان پند بگیرید

در کتاب اعلام الناس می نویسد که یکی از وزراء معتصم برای خود قصر بلندی ساخته بود مشرف به خانه های اطراف، پیوسته در آن قصر می نشست از در و پنجره به زنان و دختران همسایه تماشا می کرد. اتفاقا یک روز چشمش به دختر یکی از همسایگان افتاد که بسیار زیبا و خوش اندام و قامتی فریبنده داشت، اسیر عشق و پابند محبت او شد بقول خواجه حافظ:

نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت

اگر رسد ضرری خون به گردن چشم

از آن روز در جستجوی نام و نشان دخترک افتاد. پدرش را که مرد تاجری بود شناخت و به عنوان خواستگاری پیش او فرستاد. تاجر قبول نکرده پوزش خواست که ما را شایستگی نیست با مثل وزیر وصلت کنیم باید با هم شأن و کفو خود که تاجری باشد وصلت نمائیم. وزیر چنان در آتش عشق می سوخت که برای رسیدن به وصال دختر از هیچ پیش آمدی هراس نداشت این راز را به یکی از نزدیکان خود گفت، از او چاره ای خواست. آن مرد پاسخ داد اگر هزار دینار خرج کنی من تو را کامیاب می کنم. وزیر گفت ای کاش با این مقدار به مقصود برسم. من اگر با دویست هزار دینار ممکن شود؛ از صرف کردن آن باک ندارم. زر را تسلیم کرد. آن مرد هزار دینار را پیش ده نفر از کسانی که شهادت آنها در نزد قاضی پذیرفته بود (عدول) آورد.

جریان عشق سوزان وزیر را بر ایشان تشریح نمود. داستان را چنان جلوه داد که اگر این کار انجام نشود جان وزیر در خطر است. به هر یک از ده نفر صد دینار پرداخت و تقاضا کرد پیش قاضی گواهی دهند به اجراء عقد دختر برای وزیر.

پذیرفتند پیش قاضی شهادت دهند به ازدواج وزیر با دختر تاجر به او گفتند علت شهادت ما این است که با این کار جان او را از مرگ حتمی نجات داده و باعث سربلندی دختر و رسیدن پدر او به مقام شامخ می شویم. قطعا بعد از اطلاع، تاجر به این مهریه زیاد راضی خواهد شد. پس از انجام مراسم لازم وزیر شخصی را پیش پدر دختر فرستاد گفت زنم را از چه رو در خانه نگه داشته اید او را به خانه خودم بفرستید. تاجر وقتی که از جریان خبر یافت با وزیر پیش قاضی رفتند. قاضی حکم کرد مهر دختر را به پدرش بپردازد و زن خود را ببرد.

تاجر چنان سرگردان و حیران شد که شبیه به دیوانگان گردید. هر چه خواست خود را به معتصم برساند وسیله فراهم نگشت. با یکی از دوستان خود مشورت نمود. او گفت فقط می توانی لباس مخصوص کارکنان داخل قصر معتصم را بپوشی و بدینوسیله داخل شوی. همین کار را کرد و خود را به حضور معتصم رسانید. داستان را پنهانی به او گفت. معتصم دستور داد وزیر را با شهود حاضر کنند. وزیر خیال کرد با گفتن اصل قضیه مورد بخشش واقع می شود چون مهر زیادی برای دختر تعیین کرده بود.

شهود نیز همین فکر را کردند بعد از کشف نیرنگ آنها و اقرارشان دستور داد هر یک از گواهان را کنار دارالاماره به دار آویختند. وزیر را در میان پوست گاوی که تازه کشته شده بگذارند و با عمودهای آهنین آنقدر به او بزنند تا گوشت و پوستش به هم مخلوط شود. به تاجر دستور داد دختر خود را به خانه برد و تمام مهری که وزیر برای او تعیین کرده متصرف شود کسی حق اعتراض به او ندارد.(۵)

دستور چنگیزخان مغول

چنگیز که از سلاطین مغول بود. در زمان دستورهای مخصوصی برای مردم تعیین کرده بود. از آن جمله این که هیچ کس نباید گوسفند و یا سایر حیوانات را به وسیله کارد سر ببرد بایستی گلوی او را بفشار تا خفه شود. اگر کسی خلاف این دستور انجام دهد سر او را ببرند. در همسایگی مرد مسلمانی یکی از مغولان ساکن بود و با این مسلمان دشمنی داشت. چون می دانست مسلمین گوسفند را ذبح می کنند و هیچگاه گوشت حیوانی که خفه شده نمی خورند در جستجو بود که روزی مسلمان را در حال کشتن گوسفند ببیند تا شاید از این راه او را به هلاکت دهد. اتفاقا یک روز مسلمان گوسفندی را در میان خانه می کشت. مغول از بالای پشت بام مشاهده کرده فورا چند نفر از رفقای خود را اطلاع داد. آنها نیز او را در آنحال دیدند. از بام به زیر آمده مسلمان را به کارد خون آلود و گوسفند کشته شده پیش چنگیز بردند. گفتند این مرد مخالف با فرمان شما کرده. چنگیز پرسید در کجا دیدید می کشد. جواب دادند در میان خانه اش. پرسید شما مگر در خانه او بودید. مغول گفت ما از پشت بام، خانه او را تماشا می کردیم. چنگیز گفت دو مرتبه جریان را شرح دهید.

تفصیل مشاهدات خود را شرح دادند. منظورش این بود که در حضور اهل مجلس کاملا اقرار نماید. آنگاه گفت این مرد فرمان مرا اجرا کرده زیرا دستور داده بودم کسی در معبر و کوچه یا خیابان این کار را نکند او هم آنجا نکرده. نفوذ حکم من از خدا که بیشتر نیست چه بسیار اشخاصی هستند که در پنهانی مرتکب معاصی می شوند و بر آنها حدی نیست چون آشکار نبوده و کسی مطلع نشده ولی تو خلاف نموده ای که به خانه مردم و همسایه خویش نگاه کردی. دستور داد دژخیم سر او را از بدن جدا کند تا بعد از این کسی سر به خانه همسایه خویش نبرد.(۶)

آری چه بی باک مردمند مسلمین امروز که هیچیک از حقوق اجتماعی را ملاحظه نکرده و نسبت به یکدیگر پیوسته در حال خیانتند. به خانه رفیق خود که می روند چشم به ناموس او دارند و یا ملاحظه آداب و سنن دینی را ننموده به فکر هر گونه استفاده های نامشروعند. سر به کاشانه یکدیگر می برند تا اسرار همسایه خود را فاش کنند مثل معروف است (خدا می بیند و می پوشد همسایه ندیده می خروشد.) از اینرو در اسلام کسی که بدون اجازه چشم به خانه همسایه بیندازد اگر چشم یا سر او را با سنگ یا تیر بزنند دیه ای بر زننده نیست زیرا حق نداشته به آنجا نگاه کند.

در همسایگی حقوق مالی را هم رعایت کنید

موسی ابن عیسی انصاری گفت بعد از نماز عصر با امیر المؤمنینعليه‌السلام نشسته بودم. مردی خدمت ایشان رسید. عرض کرد یا علی تقاضائی دارم. مایلم حرکت کنید، پیش کسی که مورد نظر من است با هم برویم و خواسته مرا برآورید، فرمود کار تو چیست؟ گفت من در خانه شخصی همسایه هستم. در آن خانه درخت خرمائی هست که در موقع وزش باد از خرمای رسیده و نارس می ریزد و یا پرنده ای از بالای درخت می اندازد. من و بچه هایم از آنها می خوریم بدون اینکه به وسیله چوب یا سنگ آنها را بریزیم. اکنون می خواهم شما واسطه شوید که از من بگذرد. موسی بن عیسی می گوید حضرت به من فرمود حرکت کن با هم برویم.

در خدمت ایشان رفتیم، پیش صاحب درخت که رسیدیم علیعليه‌السلام سلام نمود. او جواب داد، احترام کرد و شادمان شد. عرض کرد یا علی به چه منظور تشریف آورده اید. فرمود این مرد در خانه تو می نشیند از درخت خرمائی که داری با یا پرنده می ریزد بدون اینکه باد سنگ یا چوب بزنند آمدم درخواست کنم او را حلال کنی.

صاحب باغ امتناع ورزید. مرتبه دوم حضرت درخواست کرد. باز قبول نکرد. در مرتبه سوم فرمود به خدا قسم از طرف پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ضامن می شوم در قبال این کار خداوند بستانی تو را در بهشت عنایت کند. این بار هم نپذیرفت. کم کم نزدیک شامگاه شد علیعليه‌السلام فرمود آن خانه را به فلان باغستان می فروشی؟ پاسخ داد آری حضرت گفت خداوند و موسی بن عیسی انصاری را به شهادت می گیرم خرمایش در مقابل آن منزل به تو فروختم آیا راضی هستی؟ صاحب منزل باور نمی کرد علیعليه‌السلام این معامله را بکند. گفت من هم خدا و موسی بن عیسی را گواه می گیرم که فروختم خانه را در مقابل آن باغ.

علیعليه‌السلام رو کرد به مردی که در خانه به عنوان همسایگی می نشست فرمود منزل را به رسم مالکیت تصرف کن خداوند به تو برکت دهد حلال باد بر تو. در این هنگام صدای اذان بلند شد. همه حرکت کردند برای انجام فریضه نماز مغرب و عشاء را با پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواندیم. هر کسی به منزل خود رفت. فردا پس از نماز صبح پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشغول تعقیب بود حالت وحی بر آنجناب عارض گشت. جبرئیل نازل شد. پس از پایان وحی روی به اصحاب کرده فرمود کدامیک از شما دیشب عمل نیکی انجام داده اید خودتان می گوئید یا من بگویم. علیعليه‌السلام عرض کرد شما بفرمائید. پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود اینک جبرئیل بر من نازل شد، گفت شب گذشته علی بن ابیطالبعليه‌السلام کار پسندیده ای انجام داد. پرسیدم چه کار. گفت این سوره را بخوان

( بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَىٰ ﴿ ١ وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّىٰ ﴿ ٢ وَمَا خَلَقَ الذَّكَرَ وَالْأُنثَىٰ ﴿ ٣ إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّىٰ ﴿ ٤ فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَاتَّقَىٰ﴿ ٥ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ ﴿ ٦ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ ) الی آخر سوره.

رو به علی کرد فرمود تو تصدیق به بهشت کردی و خانه را به آن مرد بخشیدی و بستان خود را دادی؟ عرض کرد بلی. فرمود این سوره درباره ات نازل شد. آنگاه حرکت کرد پیشانی او را بوسید و گفت من برادر تو هستم و تو برادر من.(۷)

یا واصف المرتضی قد صرت فی التیه

هیهات هیهات مما لاتمنیه

واجب اگر خوانمش العقل ینهانی

ممکن اگر دانمش فالعشق یابیه

واجب ممکن نما ممکن واجب خصال

هندسة الممکنات مظهر باریه

هو الذی کان بیت الله مولده

و صاحب البیت ادری بما فیه

مهلا الی الحشر یوما اذ اقول لکم

یا لائمی فی علی لاتعادیه

فانه منشأ الاشیاء و منشیه

و ذلکن الذی لمتننی فیه

چگونه از آزار همسایه راحت شد

حضرت باقرعليه‌السلام فرمود مردی خدمت پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسید و از آزار همسایه خویش شکایت کرد. حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را امر به شکیبائی کردند. پس از چندی برای مرتبه دوم شرفیاب شد و جریان گذشته را تکرار کرد. باز هم او را امر به صبر کردند.

در مرتبه سوم که اظهار دلتنگی از آزار همسایه خویش نمود، پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود صبحگاه جمعه که مردم برای گذراندن نماز جمعه می روند تو اسباب و لوازم زندگی را از خانه خارج کن، در میان راه و کوچه بگذار تا هر کس برای نماز از آنجا می گذرد ببیند. اگر کسی از تو پرسید برای چه اینطور کرده ای. بگو از آزار فلانی.

به دستور آنجناب عمل کرد لوازم زندگی را در میان کوچه گذاشت. هنوز چیزی نگذشته بود که همسایه اش پیش او آمد، التماس کرد که اسباب و اثاث خود را به خانه برگرداند. گفت من با خدا پیمان می بندم که دیگر تو را نیازارم.(۸)

تفصیلی از حقوق برادران دینی

در کافی ذکر شده که معلی بن خنیس گفت به حضرت صادقعليه‌السلام عرض کردم مسلمان چه حقی بر برادر مسلمان خود دارد. فرمود برای هر مسلمانی بر برادر خود هفت حق واجب و لازم است که اگر یکی را ضایع نماید از ولایت خدا و طاعت او خارج می شود. عرض کردم تفصیل آنها چیست؟ فرمود ای معلی تو مورد علاقه منی می ترسم بگویم بعد از دانستن انجام ندهی. گفتم (لا قوة الا بالله) از خداوند نیرو می خواهم در انجام وظایف فرمود:

۱ - کوچک ترین آن حقوق این است که هر چه برای خود می خواهی برای او نیز همان را بخواهی و آنچه برای خود دوست نمی داری برای او هم دوست نداشته باشی.

۲ - اینکه باعث خشم و ناراحتی او نشوی و در پی جلب رضایت برادر ایمانی خود باشی و فرمانش را پیروی کنی.

۳ - به جان و زبان و دست و پای خود، او را کمک نمائی.

۴ - راهنمای او باشی و چون آینه باعث برطرف کردن عیوب او گردی.

۵ - مبادا او به گرسنگی یا تشنگی و بی پوشاکی بگذراند در صورتی که شکم تو آکنده از غذا و بدنت پوشیده از لباس باشد.

۶ - اگر تو خدمتگذار و نوکر داری و او کسی را ندارد برای شستن لباس و درست نمودن غذا و سایر کارهای خانه، خدمتگذار خود را بفرستی تا کارهای او را انجام دهد.

۷ - سوگند او را بپذیری و تصدیق کنی، در هنگام مریضی به عیادتش بروی. بر جنازه اش نماز بگذاری. اگر فهمیدی احتیاجی دارد قبل از آنکه درخواست کند خواسته اش را برآوری. چنانچه به این دستورات عمل کنی دوستی و رابطه ای که لازم است بین دو مسلمان وجود داشته باشد برقرار کرده ای و پیوند ایمانی را رعایت نموده ای.(۹)

هزاران افسوس که مردم این زمان و دسته ای از مسلمین امروز دلخوش نموده اند که عصر تمدن موشکی است. اصول اخلاق را زیر پا گذارده همانطوری که در هر چیز پیرو دنیای غربند، این حقایق زندگی جاوید را هم با اغراض مادی خود آلوده کرده اند. از اینرو حساب همه چیز را وابسته به شئونات مادی می دانند، فقط آنچه می تواند در آمیزش و حفظ مراسم دوستی یا خویشاوندی بر آنها حکومت کند پول است پول. آری ثروت بی ارزش دنیا.

آه بر این مردم پست، چه بزرگ جنایتی می کنند که چون پرگار بر محور تعینات و تشخصات مادی می گردند و این دستورات که جهانی آراسته و دلهائی پیوسته به یکدیگر بوجود می آورند نابود کرده زحمات قرنها مربیان بزرگ را به بیهودگی ضایع نموده اند.

بخون دیده نوشتیم بر در و دیوار

که چشم لطف ز ابنای روزگار مدار

مگیر انس به کس در جهان به غیر خدا

بکن اگر بتوانی ز خویش نیز کنار

فریب نرمی ابنای روزگار مخور

که هست نرمی ایشان به رنگ نرمی مار

همیشه در پی خواب و خورند و منصب و جاه

کنند مثل عروسان حجله نقش و نگار

چو روز، ظاهرشان پر صفا و نورانی

درونشان چو شب تیره رنگ تیره و تار

همیشه در پی آزار یکدیگر باشند

حسد نموده شعار و نفاق کرده دثار

جمیع خسته و بیمار بهر سیم و زرند

دوای علتشان هست شربت دینار

ارزش شادمان کردن مومن

در کافی است که حضرت باقرعليه‌السلام فرمود از جمله سخنانی که خداوند در مناجاتهای موسیعليه‌السلام به او گفت این بود که بر بعضی از بندگان خود بهشت را روا کردم و بدون حساب آنها را داخل بهشت می نمایم. در آنجا به ایشان حکومت می دهم. موسیعليه‌السلام عرض کرد پروردگارا آنها چگونه مردمی هستند. ندا رسید کسانی که باعث شادمانی مومنی گردند. پس از آن فرمود مرد مومنی از ظلم و ستم پادشاه شهر خود هراسان شد و فرار کرد. پناه به کافری برد. کافر او را پناه داد و به میهمانی پذیرفت. هنگام مرگش که رسید به او خطاب شد به عزت و جلالم اگر در بهشت جائی برای مثل تو بود تو را داخل بهشت می کردم ولکن آنجا حرام است بر کسی که با کفر از دنیا رود اکنون ای آتش او را بترسان ولی نیازار. فرمود خوراکش را در شبانه روز می آورند.

راوی پرسید آیا از بهشت آورده می شود. فرمود از جائی که خدا می خواهد.(۱۰)

اینطور دل بدست آورید

مردی از اهل ری گفت یکی از نویسندگان یحیی بن خالد فرماندار شد. مقداری مالیات بر من بود که اگر می گرفتند فقیر و بینوا می شدم. هنگامی که او والی شد ترسیدم مرا بخواهد و الزام به پرداخت وجه کند. بعضی از دوستان گفتند فرماندار، شیعه است باز هم هراس داشتم که ممکن است شیعه نباشد. اگر پیش او بروم مرا زندانی کند، بالاخره گفتم به خدا پناه می برم و خدمت امام زمانم می رسم تا او چاره کار مرا بکند.

به قصد انجام دادن حج خارج شدم، خدمت مولای خود حضرت صابر موسی بن جعفرعليه‌السلام رسیدم. از حال خویش شکایت نمودم و درخواست چاره کردم. آن حضرت نامه ای نوشت؛ فرمود به والی برسان در نامه همین چند جمله نوشته بود.

بسم الله الرحمن الرحیم اعلم ان الله تحت عرشه ظلا، لا یسکنه الا من اسدی الی اخیه معروفا او نفس عنه کربة او ادخل علی قلبه سرورا و هذا اخوک و السلام. بدان که خداوند را در زیر عرش سایه رحمتی است که جا نمی گیرد در آن سایه مگر کسی که نیکی و احسان به برادر خویش کند و او را برهاند از اندوه یا وسائل شادمانیش را فراهم کند. اینک آورنده نامه از برادران تو است والسلام.

چون از مسافرت حج بازگشتم شبی به منزل او رفتم اجازه ورود خواسته گفتم به فرماندار شخصی از جانب حضرت صابرعليه‌السلام پیامی برای شما آورده. همین که به او خبر دادند با پای برهنه از خوشحالی تا در خانه آمد. در را باز کرد. مرا در آغوش گرفته شروع به بوسیدن نمود. مکرر پیشانیم را می بوسید و از حال امامعليه‌السلام می پرسید.

هر چه من خبر سلامتی آن حضرت را می دادم خوشحال تر می شد و شکر می کرد. مرا وارد منزل نمود، در بالای مجلس نشانید. خودش روبروی من نشست. آنگاه نامه موسی بن جعفرعليه‌السلام را به او دادم. وقتی نامه را گرفت پیوسته می بوسید و می خواند از مضمون آن که اطلاع یافت، اموال و لباسهای خود را طلبید هر چه درهم و دینار و پوشاک داشت با من بالسویه تقسیم کرد. هر مالی که قسمت پذیر نبود معادل نصف آن پول می داد. بعد از هر تقسیم می گفت یا مسروت کردم. گفتم به خدا سوگند زیاد مسرور شدم. در این هنگام دفتر مطالبات را طلبید. آنچه به نام من بود محو کرد. نوشته ای داد که در آن گواهی کرده بود بر مالیات نداشتن من. با او تودیع کردم و از خدمتش مرخص شدم. با خود گفتم این مرد بسیار به من نیکی کرد هرگز قدرت جبران آن را ندارم بهتر است که حجی بگزارم و در موسم برایش دعا کنم و به مولای خود موسی بن جعفرعليه‌السلام نیکی او را عرض کنم.

به جانب مکه رهسپار شدم. خدمت موسی بن جعفرعليه‌السلام رسیده جریان را به عرض ایشان رساندم. در آن بین که شرح داستان را می دادم، پیوسته صورت مبارک آن جناب از شادمانی برافروخته می شد. عرض کردم مگر کارهای شما او را مسرور کرد.

فرمود آری به خدا قسم کارهایش مرا شاد نمود. جدم امیر المؤمنینعليه‌السلام را خوشحال کرد. سوگند به پروردگار که پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را خورسند نمود همانا خداوند را نیز مسرور کرد.(۱۱)

سزای کسی که حفظ حقوق برادران را نکند

ابراهیم ساربان یکی از شیعیان و دوستان ائمهعليهم‌السلام بود برای کاری خواست وارد خدمت علی بن یقطین شود. ابراهیم مردی شتربان و علی بن یقطین وزیر هارون الرشید بود از نظر ظاهر او را آن شأن نبود که شخصا پیش وزیر برود (اینک مشاهده کنید اسلام چگونه این تعینات و مزایای پوشالی را لغو کرده و بر تقوی و پرهیزکاری امتیاز به اشخاص داده است.) علی بن یقطین ابراهیم را اجازه نداد و از ورودش جلوگیری کرد. همان سال پس از مدتها علی به عنوان حج مسافرت نمود. در مدینه خواست شرفیاب خدمت موسی بن جعفرعليه‌السلام شود. حضرت اجازه ورود ندادند. هر چه صبر کرد رخصت نیافت. روز دوم در بیرون خانه، آن حضرت را ملاقات نمود عرض کرد ای سید من تقصیرم چه بود که مرا راه ندادید.

فرمود به جهت آنکه تو مانع ورود برادرت ابراهیم ساربان شدی. خداوند اباء فرمود از اینکه سعی تو را در این حج قبول فرماید مگر بعد از آنکه ابراهیم را از خود راضی کنی.

علی بن یقطین عرض کرد من ابراهیم را در این هنگام چگونه ملاقات کنم او در کوفه و من در مدینه ام. فرمود شامگاه تنها به بقیع می روی بدون اینکه کسی از غلامان و همراهان تو متوجه شود، در آنجا شتری آماده خواهی یافت بر آن شتر سوار می شوی به کوفه خواهی رسید. علی اول شب به بقیع رفت همان شتری که حضرت فرموده بود در آنجا دید سوار شد. در اندک زمانی در خانه ابراهیم ساربان رسید. شتر را خوابانید و در را کوبید. ابراهیم پرسید کیست. گفت علی بن یقطین. ابراهیم گفت علی بن یقطین بر در خانه ساربان چه می کند. علی تقاضا کرد بیرون بیا که پیش آمد بزرگی واقع شده او را سوگند داد که اجازه ورود بدهد.

ابراهیم اجازه داد. داخل شد گفت ای ابراهیم مولای من از پذیرفتن عملم امتناع ورزیده مگر آنکه تو از من خشنود شوی. گفت خدا از تو خشنود شود (غفر الله لک) علی بن یقطین صورت خود را بر خاک گذاشت و ابراهیم را قسم داد که پا روی صورتش بگذارد و با پای خود روی او بمالد. ابراهیم نپذیرفت. آنقدر سوگند داد و اصرار ورزید تا قبول کرد. ساربان پای خویش را بر صورت وزیر گذاشت و گونه او را با پای خشن خود مالید. علی در آن هنگام می گفت (اللهم اشهد) خدایا تو گواه باش که ابراهیم از من راضی شد. آنگاه بیرون آمد و سوار شتر گردید. همان شب به مدینه برگشت بر در خانه موسی ابن جعفرعليه‌السلام شتر را خوابانید. حضرت او را اجازه ورود داد. امام صابر رضایت ابراهیم را پذیرفت علی شادمان گردید.(۱۲)

این هم یک نوع نیکی به برادران است

ابراهیم بن هاشم گفت عبدالله جندب را دیدم در موقع عرفات، حال هیچکس را بهتر از او ندیدم. پیوسته دست های خود را بسوی آسمان بلند کرده و آب دیده اش بر روی او جاری بود تا به زمین می رسید. چون مردم فارغ شدند به او گفتم در این پایگاه وقوف هیچکس را بهتر از تو ندیدم.

گفت به خدا قسم دعا نکردم مگر برای برادران مومن خود زیرا که از امام، موسی بن جعفرعليه‌السلام شنیدم هر کس دعا کند برای برادران مومن خویش پشت سر آنها، از عرش ندا رسد که از برای تو صدهزار برابر باد. به خدا قسم دست برندارم از صدهزار برابر دعاء فرشتگان که قطعا مستجاب و مقبول است برای یک دعای خودم که معلوم نیست مستجاب شود یا نه.(۱۳)

با حسن معاشرت به اسلام دعوت کنید

حضرت صادقعليه‌السلام فرمود مردی از کفار اهل کتاب (ذمی) در راه رفیق امیر المؤمنینعليه‌السلام گردید. ایشان را نمی شناخت. پرسید کجا می روی؟ حضرت فرمود به کوفه هنگامی که بر سر دو راهی رسیدند ذمی خواست از راه دیگر برود حضرت مقداری او را همراهی نمود. ذمی عرض کرد شما که خیال کوفه داشتید برای چه از این راه می آئید، مگر نمی دانید راه کوفه از این طرف نیست؟

فرمود می دانم ولی دستور پیغمبر ما است که نیکو رفاقت و مصاحبت کردن به این است که رفیق خود را مقداری همراهی و مشایعت کنند. من از این جهت با تو آمدم. مرد ذمی گفت شیفته اخلاق نیک اسلام شدم و کسانی که پیروی این دین را نموده اند. من شما را گواه می گیرم که به اسلام وارد شدم.

از همانجا آن مرد به همراهی علیعليه‌السلام به کوفه آمد. در کوفه ایشان را شناخت و مراسم اجراء شهادت اسلام بجا آورد.(۱۴)

توجه امامعليه‌السلام به حُسن معاشرت

در کافی ذکر شده که بین ابو حنیفه رهبر حجاج (سائق الحاج) و دامادش در مورد میراثی مشاجره و گفتگو شد. مفضل بن عمر کوفی که از خواص اصحاب حضرت صادقعليه‌السلام است بر آنها گذشت. چون مشاجره آنها را دید، ایشان را به منزل برد و بینشان را به چهارصد درهم آمیزش داد. آن مبلغ را هم از خود به آنها پرداخت گفت این وجه از من نیست حضرت صادقعليه‌السلام پیش من وجهی گذاشته که هرگاه بین دو نفر از شیعیان نزاع شود من اصلاح کنم و مقدار مالی که به آن صلح می شود از همان پول بپردازم.(۱۵)

رفتار موسی بن جعفرعليه‌السلام با پیرمرد

زکریای اعورا گفت حضرت ابوالحسن موسی بن جعفرعليه‌السلام را در حال نماز خواندن دیدم. در پهلوی ایشان پیرمردی سالخورده نشسته بود، اراده کرده از جای برخیزد. عصائی داشت آن را جستجو می کرد تا بدست آورد. امامعليه‌السلام با آنکه در نماز ایستاده بود خم شد عصای پیرمرد را برداشته به دستش داد و برگشت به موضع نماز خود.(۱۶)

معاشرت پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

در یکی از سفرها حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امر فرمود همراهانش گوسفندی بکشند. مردی از اصحاب عرض کرد کشتن آن به عهده من. دیگری گفت پوست کندنش با من. سومی عرض کرد من آن را می پزم.

حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود جمع کردن هیزمش با من. گفتند یا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ما در خدمتگذاری حاضریم، هیزم جمع می کنیم. شما خود را به زحمت نیاندازید. فرمود می دانم ولکن خوش ندارم خود را بر شما امتیازی بدهم. خداوند دوست ندارد که بنده اش را ببیند خویش را بر رفیقان و همراهان امتیاز داده است.(۱۷)

پروین اعتصامی می گوید

انی که کرا سزد صفت پاکی

آنکو وجود پاک نیالاید

تا خلق از او رسند به آسایش

هرگز بعمر خویش نیاساید

تا دیگران گرسنه و مسکینند

بر مال و جاه خویش نیفزاید

تا بر برهنه جامه نپوشاند

از بهر خویش جامه نیفزاید

تا کودکی یتیم همی بیند

اندام طفل خویش نیاراید

مردم بدین صفات اگر یابی

گر نام او فرشته نهی شاید

روش مسافرت را بیاموزید

حضرت صادقعليه‌السلام فرمود حضرت زین العابدینعليه‌السلام مسافرت نمی کرد مگر با رفیقهائی که او را نمی شناختند. با آنها شرط می کرد در کارهائی که پیش می آید اجازه دهند ایشان خدمت کند و انجام دهد. زمانی با دسته ای به سفر رفت در بین راه مردی آنجناب را شناخت. به رفیقان گفت می شناسید این آقا کیست. جواب دادند نه. گفت علی بن الحسین زین العابدین است. آنها حرکت کرده دست و پای حضرت را می بوسیدند. عرض کردند یابن رسول الله آیا با این عمل خیال داشتی برای همیشه ما را به آتش جهنم بسوزانی.

چنانچه خدای ناخواسته جسارتی یا دست درازی یا زبان درازی نسبت به شما می کردیم. یابن رسول الله شما را چه بر این کار واداشت؟ آنجناب فرمود من چندی پیش با عده ای که مرا می شناختند مسافرت کردم. خدماتی به من کردند به واسطه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم که سزاوار آن نبودم. ترسیدم شما هم مثل آنها بکنید.(۱۸)