آگاه شویم صدقه و انفاق چرا؟ جلد ۱۰

آگاه شویم صدقه و انفاق چرا؟0%

آگاه شویم صدقه و انفاق چرا؟ نویسنده:
گروه: اخلاق اسلامی

آگاه شویم صدقه و انفاق چرا؟

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: حسن امیدوار
گروه: مشاهدات: 1169
دانلود: 387


توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 23 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 1169 / دانلود: 387
اندازه اندازه اندازه
آگاه شویم صدقه و انفاق چرا؟

آگاه شویم صدقه و انفاق چرا؟ جلد 10

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است

.آگاه شویم

جلد دهم

صدقه و انفاق چرا؟

نویسنده: حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم

با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام((آگاه شويم ))همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :

١. دوستى و دشمنى با آل پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چرا؟

٢. خدمت به پدر و مادر چرا؟

٣. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟

٤. خوردن مال مردم چرا؟

٥. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟

٦. وفاى به عهد و پيمان چرا؟

٧. مهمان نوازى چرا؟

٨. حرص و قناعت چرا؟

٩. اسراف و سخت گذرانى چرا؟

١٠. صدقه و انفاق چرا؟

١١. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟

١٢. احترام و نيكى به سادات چرا؟

١٣. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟

١٤. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار

فروردين ماه ١٣٨٣

آيا به غير از مومنين مى توان صدقه داد؟

معلى بن خنيس گفت شبى بارانى حضرت صادقعليه‌السلام از منزل به طرف ظله(١)

بنى ساعده خارج شد. من آهسته از پى ايشان روان شدم در ميان راه چيزى از آنجناب بر زمين افتاد فرمود (بسم الله اللهم رد علينا) خداوند گمشده را به ما برگردان آنگاه پيش رفته سلام كردم فرمود معلى تو هستى ؟ عرض كردم آرى فدايت شوم فرمود جستجو كن هر چه پيدا كردى به من بده روى زمين دست كشيدم ، متوجه شدم نان زيادى پراكنده شده هر چه پيدا كردم به آنجناب تقديم نمودم ديدم انبان بزرگى پر از نان است آنقدر سنگين بود كه برداشتنش مرا دشوار مى نمود.

عرض كردم اجازه فرمائيد من برادرم فرمود من سزاوارترم به برداشتن آن ولى بيا با هم تا ظله بنى ساعده رويم وقتى به آنجا رسيديم عده اى را ديديم خوابيده اند. حضرت صادقعليه‌السلام كنار هر يك از خفتگان يك يا دو گرده نان مى گذاشت و مى گذشت ، به همين ترتيب همه را نان داده از ظله خارج شديم عرض كردم اينها حق را مى شناسند (و شيعه هستند.) فرمود اگر عارف به حق بودند در نمك نيز آنها را كمك مى كرديم (شايد منظور اين باشد كه سر سفره خودمان ايشان را نشانده باهم غذا مى خورديم ). بدان خداوند هيچ چيز را خلق نفرموده مگر اينكه خزينه دارى جهت آن آفريده است غير از صدقه كه خود حافظ و نگهبان آن است پدرم (حضرت باقرعليه‌السلام )هرگاه صدقه مى داد و چيزى را در كف سائل مى نهاد باز از او مى گرفت مى بوسيد و مى بوئيد. دو مرتبه بر دست او مى گذاشت شبانگاه صدقه دادن خشم خدا را فرو مى نشاند و گناهان را محو نموده حساب روز قيامت را آسان مى كند. صدقه روز مال و عمر را زياد مى گرداند.

عيسى بن مريمعليه‌السلام از كنار دريا مى گذشت گرده نانى از خوراك خود را در دريا انداخت يكى از حواريين عرض كرد اينكار را براى چه كرديد با اينكه گرده نان غذاى شما بود؟ فرمود انداختم تا نصيب يكى از حيوانات دريا شود. در پيش خداوند اين عمل پاداشى بزرگ دارد.(٢)

مادر مسلمان اين چنين تربيت مى كنند

صاحب بن عباد در سنه ٣٢٦ متولد شد. ابتداى وزارت اين مرد دانشمند از مويدالدوله ديلمى آغاز گرفت ، تا زمان فخرالدوله منصب وزارت را داشت

صاحب مردى بسيار دانشمند و دانش دوست ، نيكو رفتار و با كمال بود. كمتر وزيرى مانند او ديده شده او را از نظر بزرگوارى و عظمت كافى الكفاة لقب دادند. شيخ صدوقرضي‌الله‌عنه عيون الاخبار الرضا را براى او تاءليف كرد. حسين بن محمد قمى نيز كتاب تاريخ قم را براى صاحب نوشت در عصرهاى ماه رمضان هر كس وارد بر او مى شد ممكن نبود قبل از افطار خارج شود. گاهى هزار نفر هنگام افطار بر سر سفره اش ‍ بودند. صدقه و انفاقهايش را در اين ماه برابرى با يازده ماه ديگر مى كرد. از كودكى او را مادرش چنين تربيت كرده بود.

در همان اوان طفوليت كه براى درس خواندن به مسجد مى رفت هر روز صبح مادرش يك دينار و يك درهم به او مى داد سفارش مى كرد به اول فقيرى كه رسيدى صدقه بده اين عمل براى صاحب عادتى شده بود از همان سنين تا جوانى و هم هنگامى كه به مقام وزارت هيچگاه ترك سفارش و تربيت مادر را نمى كرد. از ترس اينكه مبادا يك روز صدقه را فراموش كند به خادمى كه متصدى اطاق خوابش بود دستور مى داد هر شب يك دينار و يك درهم در زير تشك بگذارد. صبحگاه كه برمى خواست پول را برداشته به اولين فقير مى داد.

اتفاقا شبى خادم فراموش كرد اين كار را بكند. فردا كه صاحب سر از خواب برداشت بعد از اداى فريضه دست در زير تشك برد تا پول را بردارد ولى متاءسفانه متوجه شد كه خادم فراموش كرده اين فراموشى را به فال بد گرفت با خود گفت لابد اجلم فرا رسيده كه خادم از گذاشتن دينار و درهم غفلت نموده امر كرد آنچه در اطاق خوابش از لحاف و تشك و بالش بود به كفاره فراموش كردن صدقه آنروز همان خادم به اولين فقيرى كه ملاقات كرد بدهد. وسائل خواب و آسايش صاحب تمام از ديبا بود.

فراش آنها را جمع كرده از منزل خارج شده مصادف گرديد با مردى از سادات كه به واسطه نابينائى زنش دست او را گرفته بود. سيد مستمند گريه مى كرد. خادم پيش رفته گفت اينها را قبول مى كنى ؟ پرسيد چيست جواب داد لحاف و تشك و چند بالش ديبا است مرد فقير از شنيدن تفصيل اشياء بيهوش شد. صاحب را از جريان اطلاع دادند. وقتى آمد دستور داد آب بر سر و صورتش بپاشند تا به هوش آيد. صاحب پرسيد تو را چه شد كه اينطور از حال رفتى گفت مردى آبرومندم ولى چندى است تهى دست شده ام از اين زن دخترى دارم كه به حد رشد رسيده مردى او را خواستگارى كرد. ازدواج آندو صورت گرفت ، اينك دو سال است كه از خوراك و لباس خودمان ذخيره مى كنيم و براى او اسباب و جهيزيه تهيه مى نمائيم ديشب زنم گفت بايد براى دخترم لحافى با بالش ديبا تهيه كنى

هر چه خواستم او را منصرف كنم نپذيرفت بالاخره بر سر همين خواسته بين ما اختلافى پيدا شد. عاقبت گفتم فردا صبح دست مرا بگير از خانه بيرون ببر تا من از ميان شما بروم ، اكنون كه خادم شما اين سخن را گفت جا داشت من بيهوش شوم

صاحب بن عباد چنان تحت تاءثير اين پيشامد غيره منتظره واقع گرديد كه اشك مژگانش را فرا گرفت گفت لحاف و تشك ديبا بايد با ساير وسائل مناسب خودش آراسته شود به من اجازه دهيد تمام وسائل زندگى دختر را مطابق اين لحاف و تشك فراهم كنم شوهر دخترك را خواست به او سرمايه اى كافى داد كه به شغلى آبرومند مشغول شود و تمام جهيزيه دختر را به طورى كه مناسب با دختر وزير بود تهيه نمود.(٣)

ايستادن نفسى نزد مسيحا نفسى

به ز صد سال نماز است به پايان بردن

يك طواف سر كوى ولى حق كردن

به ز صد حج قبولست به ديوان بردن

تا توانى ز كسى بار گرانى برهان

به ز صد ناقه حمرا است به فرمان بردن

يك گرسنه به طعامى بنوازى روزى

به ز صوم رمضان است به شعبان بردن

يك جو از دوش مدين دين اگر بردارى

به ز صد خرمن طاعات بديان بردن

به ز آزادى صد بنده فرمانبردار

حاجت مومن محتاج به احسان بردن

دست افتاده بگيرى ز زمين برخيزد

به ز شب خيزى و شابان ز ياران بردن

(٤)

صدقه و انفال بايد از مال حلال باشد

حضرت صادقعليه‌السلام فرمود شنيدم مردى را اهل سنت و جماعت بسيار مى ستايند و احترامش مى كنند. ميل داشتم به طور ناشناس او را ببينم ، اتفاقا روزى در محلى ملاقاتش كردم مردم اطرافش ‍ را گرفته بودند ولى او از آنها كناره مى گرفت با پارچه اى (نموده ) صورت خود را تا بينى پوشانده بود. پيوسته در صدد بود از مردم جدا شود بالاخره راهى را انتخاب نموده و اطرافيان او را واگذاشتند. من از پيش ‍ رفتم و كارهايش را زير نظر داشتم به دكان نانوائى رسيد در يك موقع مناسب كه صاحب دكان غافل بود دو گرده نان برداشته از آنجا گذشت به انار فروشى برخورد از او نيز دو انار سرقت كرد.

در شگفت شدم كه چرا اين مرد دزدى مى كند. بالاخره در بين راه به مريضى رسيد همان دو نان و دو انار را به او داد. من او را تعقيب كردم تا از شهر خارج شد. خواست در آنجا وارد خانه اى شود گفتم بنده خدا آوازه تو را شنيده بودم مايل بودم از نزديك ببينمت ولى از تو چيزى ديدم كه بى ميل شدم

پرسيد چه ديدى گفتم از نانوا دو گرده نان و از انار فروش دو انار دزديدى مجال ادامه سخن نداده پرسيد تو كيستى پاسخ دادم مردى از اهل بيت پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از وطنم سؤ ال كرد گفتم مدينه است گفت شايد تو جعفر بن محمد بن على بن حسينىعليه‌السلام . جواب دادم آرى گفت اين نسبت چه سود تو را كه جاهلى و علم جدت را واگذاشته اى پرسيدم از چه رو؟ گفت زيرا به قرآن اطلاع ندارى كه در اين آيه خداوند مى فرمايد( مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ۖ وَمَن جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ ) ((هر كه كار نيكى كند ده برابر پاداش ‍ مى گيرد و كسى كه كار زشتى انجام دهد مطابق همان كيفر مى بيند؟.))

من دو نان با دو انار دزديدم در اين صورت چهار گناه كرده ام ولى چون آنها را انفاق كردم و به آن مريض دادم به دليل آيه چهل حسنه دارم وقتى چهار از چهل كسر شود، سى و شش حسنه ديگر طلبكار مى شوم گفتم (ثكلتك امك ) مادرت به سوگواريت بنشيند. تو جاهل به كتاب خدائى نشنيده اى خداوند مى فرمايد ى( إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّـهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ ) همانا خداوند از پرهيزگاران قبول مى كند. گفتم دو نان و دو انار دزدى چهار گناه كردى چون بدون اجازه صاحبش به ديگرى دادى چهار گناه ديگر نيز اضافه شد. نگاهى دقيق به من كرد او را واگذاشتم و رد شدم(٥)

از اينها پول مى گرفتند و صدقه مى دادند

عامر شعبى گفت شبى حجاج بن يوسف از پى من فرستاد ترسيدم وضو گرفته وصيتهاى خود را كردم وقتى وارد مجلس حجاج شدم وسائل كشتار از شمشير و پوست آماده ديدم سلام كردم جواب داده گفت نترس ‍ تا فردا ظهر در امانى مرا نزد خود نشاند آنگاه اشاره اى كرد. مردى را آوردند كه در غل و زنجير بسته شده بود. او را در مقابل حجاج به زمين گذاشتند.

حجاج گفت اين مرد عقيده دارد كه حسن و حسينعليهم‌السلام فرزندان پيغمبرند بايد براى اثبات گفتار خود دليلى از قرآن بياورد والا گردنش را مى زنم گفتم خوب است غل و زنجيرش را باز كنيد، اگر جواب داد آزاد مى شود چنانچه نتوانست جواب بدهد، شمشير به اين آهنها كارگر نيست بايد در نتيجه برداشته شود تا به قتل برسد. امر كرد غل را برداشتند. درست در چهره او دقيق شدم ديدم سعيد بن جبير است اندوهگين شدم با خود گفتم از كجا براى اثبات اين مطلب مى تواند دليلى از قرآن بياورد؟! حجاج گفت دليل خود را بياور وگرنه كشته خواهى شد. سعيد گفت صبر كن مدتى سر به زير انداخته فكر مى كرد براى مرتبه دوم حجاج سخن خود را تكرار كرد. باز سعيد گفت صبر كن مرتبه سوم حجاج گفت دليل بياور اين بار نيز تقاضاى مهلت كرد. در مرتبه چهارم كه دليل خواست سعيد گفت اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : بسم الله الرحمن الرحيم( وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ ۚ كُلًّا هَدَيْنَا ۚ وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ ۖ وَمِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَىٰ وَهَارُونَ ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ) .(٦)

آنگاه به حجاج گفت بعد از آيه را بخوان حجاج خواند( وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَىٰ وَعِيسَىٰ وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ ) سعيد گفت چگونه ممكن است عيسى و زكريا و يحيى و موسى و هارونعليهم‌السلام را نسبت به حضرت ابراهيم داد. حجاج گفت عيسى از فرزندان ابراهيم است سعيد منتظر همين پاسخ بود. فاتحانه گفت در صورتى كه عيسى پدر نداشت و از طرف مادر انتساب به ابراهيم دارد از فرزندان او محسوب شود با اين همه فاصله كه بين او و ابراهيم است پس امام حسن و امام حسين سزاوارترند كه اين نسبت را داشته باشند با اينكه فاصله اى با پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ندارند. حجاج امر كرد هزار دينار به او بدهند و پولها را تا منزلش ببرند، اجازه مرخصى به سعيد داد.

شعبى گفت با خود فكر كردم فردا بايد پيش اين مرد بروم و معانى قرآن را از او بياموزيم من خيال مى كردم به معانى قرآن واردم اكنون دانستم كه نمى دانم صبح از او مقدارى جستجو كردم بالاخره در مسجدى او را يافتم كه پولهاى شب گذشته را جلو گذاشته ده دينار ده دينار از هم جدا كرده بود و به مستمندان صدقه مى داد. مى گفت همه اين پولها به بركت حسن و حسينعليهم‌السلام است .لئن كنا اغممنا واحدا لقد فرحنا الفا و ارضينا الله و رسولهاگر يك نفر را اندوهگين كرديم هزار نفر را نيز شادمان نموديم(٧)

صدقه بلاى آسمانى را دفع مى كند

حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: مردى يهودى از محلى كه پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با اصحاب تشريف داشتند گذشت گفت (السام عليك ) آنجناب پاسخ داد (عليك ) بر تو باد. اصحاب عرض ‍ كردند اين مرد گفت مرگ بر شما باد. فرمود من هم گفتم بر تو باد. سپس ‍ فرمود پشت اين شخص را مارى سياه خواهد گزيد و مى ميرد.

يهودى به راه خود رفت ، پشته بزرگى هيزم جمع آورى نموده طولى نكشيد كه بازگشت وقتى خواست از محل پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بگذرد به او فرمود پشته ات را زمين بگذار. هيزم را بر زمين نهاد. ديدند مار سياهى چوبى را به دندان گرفته از او سؤ ال فرمود امروز چه كردى ؟ عرض كرد كارى نكردم هيزم را كه جمع نمودم دو گرده نان داشتم يكى را خوردم و ديگرى را به مستمندى صدقه دادم فرمود با همان صدقه جلوگيرى از مرگش شدالصدقة تدفع ميتة السوء عن الانسان صدقه مرگ ناگهان و ناروا را از انسان برمى گرداند.(٨)

اموال خود را از هر گزند با صدقه حفظ كنيد

حضرت صادقعليه‌السلام با عده اى كه كالاى زيادى براى فروش با خود مى بردند در سفرى همراه بود. بين راه اطلاع دادند كه يك دسته دزد در فلان محل براى غارت كردن كاروان اجتماع كرده اند. از شنيدن اين خبر همراهان آن جناب به طورى متوحش شدند كه آثار ترس در صورتشان آشكارا ديده مى شد. امامعليه‌السلام فرمود: ناراحتى شما از چيست چرا اينقدر متوحش شديد؟ عرض كردند سرمايه و كالاى تجارتى داريم مى ترسيم از دست بدهيم ممكن است در اختيار شما بگذاريم راهزنان اگر بدانند متعلق به شما است شايد چشم طمع نداشته باشند.

فرمود از كجا مى دانيد شايد آنها براى سرقت اموال من آمده باشند. در اين صورت بى جهت سرمايه خود را از دست داده ايد. عرض كردند چه كنيم ؟ صلاح مى دانيد كالاى خود را در زمين پنهان كنيم فرمود اين كار بيشتر باعث تلف شدن آن است زيرا ممكن است كسى مطلع شود و آنها را بردارد يا در بازگشت جايش را پيدا نكنيد. گفتند پس چه بايد كرد. پاسخ داد بسپاريد به كسى كه آن را از هر گزند و آسيب نگه مى دارد افزايش ‍ سرشارى نيز به هر قسمت از آن كالا مى دهد به طورى كه هر قسمت آن بيشتر از دنيا و آنچه در اوست ارزش پيدا كند هنگامى به شما باز دهد كه نهايت احتياج را به آن داشته باشيد سؤ ال كردند. آن شخص كيست فرمود پروردگار جهان

پرسيدند چگونه به خدا بسپاريم توضيح داد كه بر فقرا و مستمندان صدقه دهيد. گفتند اينجا بيچاره و مستمندى نيست كه به آنها بدهيم فرمود تصميم بگيريد يك سوم از اموال خود را صدقه بدهيد تا خداوند بقيه را از پيشامدى كه مى ترسيد نگه دارد تصميم گرفتند. فرمود اينك در پناه خداوند اموالتان را نگه داشته مى شود به راه خود ادامه دهيد.

مقدارى آمدند، دزدها پيدا شدند همراهان حضرت را ترس فرا گرفت فرمود ديگر از چه مى ترسيد با اينكه در پناه خداوند هستيد؟! همين كه چشم راهزنان به حضرت صادقعليه‌السلام افتاده پياده شد. دست آنجناب را بوسيدند. عرض كردند ديشب پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در خواب ديديم ما را امر كرد كه امروز خود را به شما معرفى كنيم اينك در خدمتتان هستيم تا از گزند دشمنان و راهزنان ايمن باشيد فرمود به شما نيازى نداريم كسى كه ما را از شما نگهدارى كرد از گزند آنها نيز حفظ خواهد كرد.

مسافرين به سلامت راه را طى كردند يك سوم از كالاى خود را صدقه دادند. سرمايه تجارتى آنها با سود فراوانى فروخته شد. هر درهم ده برابر فايده نمود. به يكديگر گفتند بركت حضرت صادقعليه‌السلام چقدر زياد بود. امام فرمود اكنون سود و بركت سودا كردن با خدا را فهميديد پس از اين به همين روش ادامه دهيد.(٩)

هفتاد سال ، هفت روز يك نان

گويند عابدى هفتاد سال خدا را عبادت كرد. شبى در عبادتگاه خود مشغول راز و نياز بود. زنى آمده درخواست كرد او را اجازه دهد شب را در آنجا بسر برد تا از سرما محفوظ بماند. عابد امتناع ورزيد. زن اصرار نمود باز نپذيرفت ، ماءيوس شده برگشت در اين هنگام چشم عابد به اندام موزون و جمال دلفريب او افتاد هر چه خواست خود را نگه دارد ممكن نشد از معبد بيرون آمده او را برگردانيد داستان گرفتار شدن خود را شرح داد. هفت شبانه روز با او بسر برد.

شبى به ياد عبادتها و مناجاتهاى چندين ساله افتاد بسيار افسرده گرديد به اندازه اى اشك ريخت كه از حال رفته بيهوش شد. زن وقتى ناراحتى عابد را مشاهده كرد همين كه به هوش آمد گفت تو خداى را با غير من معصيت نكرده اى اگر با او از در توبه درآئى شايد قبول كند. مرا نيز يادآورى كن

عابد از عبادتگاه بيرون شد سر به بيابان گذاشت شب فرا رسيد پناه به خرابه اى برد، در آن خرابه دو نفر كور زندگى مى كردند كه هر شب راهبى براى آنها دو گرده نان به وسيله غلامش مى فرستاد. غلام راهب آمد، به هر كدام يك گرده نان داد. يكى از نانها را عابد معصيت كار گرفت كورى كه به او نان نرسيده بود در گريه شد. گفت امشب بايد گرسنه به سر برم غلام گفت دو گرده نان را بين شما تقسيم كردم

عابد با خود انديشيد كه من سزاوارترم با گرسنگى بسر برم اين مرد مطيع و فرمانبردار است ولى من معصيت كار و نافرمانم سزايم اين است كه گرسنه باشم ، نان را به صاحبش رد كرد.

آنشب را بدون غذا بسر برده ، رنج و ناراحتى فراوانى و شدت گرسنگى توان را از او ربود، به اندازه اى ضعف پيدا كرد كه مشرف به مرگ گرديد. خداوند به عزرائيل امر كرد روح او را قبض نمايد وقتى از دنيا رفت فرشته هاى عذاب و ملائكه رحمت درباره اش اختلاف كردند.

فرشتگان رحمت مدعى بودند كه مردى عاصى بوده ولى توبه كرده است ملائكه عذاب مى گفتند معصيت نموده ما مامور او هستيم خداوند خطاب كرد عبادت هفتاد ساله او را با معصيت هفت روزه اش بسنجيد. وقتى سنجيدند معصيت افزون شد. آنگاه امر كرد معصيت هفت روزه را با گرده نانى كه ديگرى را بر خود مقدم داشت مقابله كنيد سنجيدند به واسطه ايثار و انفاق گرده نان زيادتر گرديد و ثواب آن افزون گشت ملائكه رحمت امور او را عهده دار شدند.(١٠)

براى رفع هر نحوست صدقه بدهيد

حضرت صادقعليه‌السلام فرمود زمينى بين من و مردى قرار بود تقسيم شود. آن مرد از علم نجوم اطلاعى داشت كار را به تاءخير مى انداخت تا ساعتى را انتخاب كند كه به اعتقاد خودش آن ساعت براى او خوب است و براى من بد، در نتيجه او سود كند و من زيان بالاخره روز و ساعتى كه در نظر داشت رسيد، زمين تقسيم شد ولى به نفع من تمام گرديد. منجم از روى ناراحتى دست خود بر يكديگر زده گفت (ما راءيت كاليوم قط) مانند امروز هرگز نديده بودم

پرسيدم مگر چه شده ؟ جواب داد من مردى منجم هستم در ساعت خوبى بيرون آمدم و ساعت بد را براى شما اختيار كردم اينك مى بينم كار برعكس شد قسمت بهتر نصيب شما گرديد گفتم مى خواهى تو را حديثى بياموزم كه پدرم به من فرمود؟

تقاضا كرد بگو. گفتم پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود هر كه مايل است خداوند نحوست روزش را جلوگيرى كند صبحگاه آن روز صدقه بدهد. اگر مى خواهد نحوست شبش از بين برون سر شب صدقه دهد من ابتداى حركت و خارج شدن خود را با صدقه شروع كردم اين صدقه دادن برايت بهتر از علم نجوم است.(١١)

تا توانى به جهان خدمت محتاجان كن

بدمى يا درمى يا قلمى يا قدمى

بى منت بايد صدقه و انفاق كرد

مردى خدمت امام محمد تقىعليه‌السلام رسيد با حالى كه شادى و خرسندى از ظاهرش آشكارا بود. آنجناب فرمود تو را شادمان مى بينم سبب چيست عرض كرد يابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم از پدرت كه مى فرمود: شايسته ترين روزى كه انسان بايد شادمان باشد روزى است كه او را صدقات و نيكى و نفع به برادران دينى از طرف خداوند نصيب شده باشد. امروز ده نفر از برادران دينيم بر من وارد شدند. همه بى بضاعت و عيالمند. آنها را پذيرائى كردم و به هر يك مقدارى كمك نمودم از اين رو خرسندم

فرمود به جان خودم سوگند تو را شايسته است اين شادمانى به شرط اينكه آن عمل را نابود نكرده باشى ، يا بعد از اين نابود نكنى

عرض كرد چگونه ممكن است از بين ببرم با اينكه من از شيعيان خالص ‍ شمايم ؟

فرمود هم اكنون نابود كردى آن نيكى و كمك به برادران را پرسيد با چه چيز از بين بردم امامعليه‌السلام فرمود اين آيه را بخوان( لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ ) ((صدقه هاى خود را با منت نهادن و آزار كردن باطل نكنيد))عرض كرد به اشخاصى كه آنها را صدقه و كمك نمودم نه منت كردم و نه آنها را آزردم آنجناب تفصيل داد كه در آيه( لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ ) خداوند نفرموده باطل نكنيد به منت گذاردن و آزردن كسانى كه به آنها صدقه داده ايد، منظور هر نوع اذيتى است

در نظر تو آزردن آنهائى كه صدقه داده اى بزرگتر است يا فرشتگانى كه مامور تو هستند و يا آزردن ما؟ جواب داد آزردن شما و ملائكه حضرت جوادعليه‌السلام فرمود به راستى مرا آزردى و صدقه خود را باطل كردى ! پرسيد با چه كارم شما را آزردم يابن رسول الله ؟ آنجناب شرح داد با همين سخنت كه گفتى چگونه باطل كنم آن را با اينكه از شيعيان خالص ‍ شمايم !؟ مى دانى شيعه خالص ما كيست ؟ با تعجب عرض كرد نه ، فرمود خربيل مومن آل فرعون و صاحب يس كه خداوند مى فرمايد( وَجَاءَ رَجُلٌ مِّنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَي ) سلمان و ابوذر، مقداد و عمار خود را با چنين اشخاصى برابر دانستى آيا با اين سخن ملائكه و ما را نيازردى ؟

عرض كرد استغفرالله و اتوب اليه يابن رسول الله پس چه بگويم ؟

فرمود بگو من از دوستان شمايم و دشمن دشمنانتان و دوست دوستانتان هستم عرض كرد همين را مى گويم و همين طور نيز هستم و از آنچه گفتم كه به واسطه نپسنديدن خدا مورد پسند شما و فرشتگان نيز نبود توبه كردم امامعليه‌السلام فرمود اكنون ثوابهاى از بين رفته صدقه ات بازگشت نمود.(١٢)

ره نيكمردان آزاده گير

چو استاده اى دست افتاده گير

ببخشاى كانان كه مرد حقند

خريدار بازار بى رونقند

جوانمرد اگر راست خواهى و ليست

كرم ، پيشه شاه مردان عليست(١٣)

ابو حمزه ثمالى

گفت صبحگاه جمعه اى نماز با حضرت زين العابدين خواندم ايشان پس از تمام كردن ذكر و تسبيح به قصد منزل حركت نمودند من هم در خدمتشان بودم وقتى به منزل رسيد كنيزى داشت بنام سكينه ، او را خواسته فرمود مبادا مستمند و فقيرى را كه به در خانه ما آمد ماءيوس برگردانيد حتما هر كه آمد غذايش بدهيد زيرا امروز جمعه است

عرض كردم آقا همه كسانى كه سؤ ال مى كنند مستحق نيستند. فرمود ثابت (اسم ابوحمزه است ) مى ترسم بعضى مستحق باشند و از در خانه ما محروم شوند آنگاه بر ما خانواده نازل شود آنچه بر خانواده نازل شود آنچه بر خانواده يعقوب وارد شد. غذا بدهيد سؤ ال كنندگان را غذا بدهيد.

حضرت يعقوب هر روز گوسفندى مى كشت مقدارى خودشان مصرف مى كردند و قدرى صدقه مى دادند. مرد مومن و مستمندى در حال روزه با منزلتى كه در نزد خداوند نيز داشت ، غريب آن ناحيه بود از در خانه آنها گذشت افطار شب جمعه بود گفت سائلى غريب و گرسنه ام از زيادى غذاى خود به من بدهيد. درخواست خود را بر در خانه يعقوب مكرر كرد آنها مى شنيدند ولى از وضع او خبر نداشتند گفته اش را تصديق ننمودند.

شب فرا رسيد فقير مايوس گرديد جمله( إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ) را بر زبان گذرانيده اشكش جارى شد. آن شب با همان حال خوابيده و شكايت گرسنگى را به خدا كرد، فردا را نيز روزه گرفت با شكيبائى خدا را ستايش ‍ مى كرد. اما يعقوبعليه‌السلام و خانواده اش با شكم سير خوابيدند از غذايشان هم زياد ماند. خداوند صبح آنشب به يعقوب وحى كرد بنده ما را خوار كردى به طورى كه باعث خشم من شد سزاوار تاءديب و نزول بلا و گرفتارى شدى كه از طرف من نسبت به خود و خانواده ات نازل شود.

يا يعقوب ان احب انبيائى الى و اكرمهم على من رحم مساكين عبادى و قربهم اليه و اطعمهم و كان لهم ماءوى و ملجاءيعقوب ! به درستى كه محبوب ترين پيغمبران در نزد من آن كسى است كه بر مستمندان ترحم كند و آنها را به خود نزديك نموده غذايشان بدهد پشتيبان و پناه ايشان باشد. يعقوب ! ديشب بنده مستمند ما (ذميال ) را ترحم نكردى هنگام افطار به در خانه ات آمده درخواست نمود كه غريب و بينوايم او را غذا ندادى با اشك جارى بازگشت شكايت گرسنگى خود را به من كرد. امروز نيز روزه گرفت ديشب شما همه سير بوديد و غذايتان زياد آمد.

يعقوب مى دانى دوستانم را به كيفر و رفتارى ، از دشمنانم زودتر مبتلا مى كنم اين هم به واسطه حسن نظر من به آنها است اما دشمنان را پس از هر خطا فورا گرفتار نمى كنم تا متوجه استغفار نشوند آنها را خورده خورده مى گيريم(١٤) اينك به عزتم سوگند تو و فرزندانت را گرفتار مى كنم و بر شما مصيبتى نازل خواهم كرد و با كيفر خود شما را مى آزارم آماده ابتلا شويد و به آنچه بر شما نازل مى كنم راضى و شكيبا باشيد.

ابو حمزه به حضرت زين العابدينعليه‌السلام عرض كرد فدايت شوم يوسف خواب را در كدام شب ديد. فرمود همان شبى كه يعقوب و خانواده اش سير خوابيدند و ذميال گرسنه صبحگاه كه خواب را براى پدر نقل كرد با آن وحى كه شده بود يعقوب افسرده گشت به يوسف گفت برادران خود را از اين خواب مطلع نكن مى ترسم نيرنگى برايت بكنند. اما يوسف داستان خواب را به برادران گفت گرفتارى آنها شروع شد.(١٥)

ممكن است گاهى اينطور نيز بشود

مردى با زن خود بر سر سفره نشسته بود ميان سفره مرغى بريان نهاده بودند. سائلى به در خانه آنها آمده درخواست كمك كرد: صاحب خانه از جاى حركت نموده او را با عصبانيت دور كرد. مدتى گذشت آن مرد فقير شد به واسطه تنگدستى زوجه خود را طلاق داد، زن شوهر ديگرى اختيار نمود. اتفاقا باز روزى با شوهر بر سر سفره اى نشسته بودند مرغ بريانى هم وجود داشت

فقيرى بر در خانه آمد. شوهرش گفت خوب است همين مرغ را به فقير بدهى زن مرغ را برداشت و به درب خانه رفت به فقير داد. وقتى كه بازگشت شوهر متوجه شد زن گريه مى كند. سبب گريه را پرسيد. گفت آن فقير شوهر سابقم بود حكايت آزردن و كمك نكردن به سائل را برايش ‍ شرح داد. شوهرش گفت به خدا سوگند من همان سائلم كه به در خانه شما آمدم و آن مرد، مرا رنجانيد.(١٦)

درخواست اشخاص را چگونه بايد انجام داد

يسع بن حمزه گفت خدمت حضرت رضاعليه‌السلام بودم با ايشان صحبت مى كردم عده زيادى هم حضور داشتند كه از مسايل دينى حلال و حرام سؤ ال مى نمودند. در اين هنگام مردى بلندقد و گندمگون وارد شد پس از سلام عرض كرد يابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مردى از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم از سفر حج برمى گردم مقدارى پول براى بازگشت به وطن داشتم گم شد. اينك تقاضا دارم مرا كمكى فرمائيد تا به شهر خود برگردم چون خداوند نعمت را به من ارزانى داشته (و ثروتمندم ) صدقه به من نمى رسد آن مبلغ را از طرف شما در آنجا صدقه مى دهم

فرمود بنشين خدا تو را بيامرزد. آنگاه با مردم شروع به صحبت نمود تا متفرق شدند. من و سليمان جعفرى و خثيمه با آن مرد باقى مانديم على ابن موسى الرضاعليه‌السلام فرمود اجازه مى دهيد وارد (اندرون ) شوم سليمان عرض كرد بفرمائيد. حضرت داخل شد پس از ساعتى تشريف آورده ، درب اطاق را بست از بالاى درب دست مبارك خود را بيرون آورده فرمود خراسانى كجاست ؟ عرض كرد در خدمتم فرمود اين دويست دينار را بگير براى مخارجت به اين پول تبرك جو از طرف من نيز صدقه مده هم اكنون خارج شو. كه من تو را نبينم و نه تو مرا.

خراسانى رفت حضرت رضاعليه‌السلام خارج شد. سليمان عرض ‍ كرد فدايت شوم به او ترحم نموده بذل و بخشش زيادى نيز فرموديد علت اينكه پشت درب پنهان شديد چه بود؟ فرمود نخواستم انكسار و خوارى درخواست را در صورتش مشاهده كنم چون خواسته او را برآوردم نشنيده اى گفتار پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم راالمستتر بالحسنة يعدل سبعين حجة و المذيع بالسيئة مخذول و المستتر بها مغفور له كسى كه كار نيك را پنهانى انجام دهد پاداشش ‍ برابرى با هفتاد حج دارد و شخصى كه آشكارا گناه بكند در پيشگاه خداوند خوار و مطرود است اما آنكه در پنهان گناهى از او سر زند آمرزيده مى شود. نشنيده اى پيشينيان گفته اند:

متى آته يوما لاطب حاجة

رجعت الى اهلى و وجهى بمائه

هرگاه پيش او براى درخواستى مى روم بسوى خانواده خود برمى گردم با اينكه آبرويم حفظ شده.(١٧)