او خواهد آمد

او خواهد آمد0%

او خواهد آمد نویسنده:
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

او خواهد آمد

نویسنده: على اکبر مهدى پور
گروه:

مشاهدات: 1028
دانلود: 416

توضیحات:

او خواهد آمد
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 42 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 1028 / دانلود: 416
اندازه اندازه اندازه
او خواهد آمد

او خواهد آمد

نویسنده:
فارسی

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.

او خواهد آمد

علي اکبر مهدي پور

مقدمه:

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام او که:

بی نام او جهان صفا ندارد

بی یاد او جانها بها ندارد

بی عشق او دلها نوا ندارد

بی لطف او عالم بقا ندارد

بی جلوه او ارض و سماء جلا ندارد

بی نور او خورشید و ماه ضیا ندارد

بی جود او درد ما شفا ندارد

بی مهر او مشکلها دوا ندارد

بی مهر او اعمال ما امضا ندارد

بی ظهور او غم هجران انتها ندارد

ای همه غمها را تو پایان

ای همه دردها را تو درمان

ای همه آشفتگیها را تو سامان

ای نور یزدان، ای مهر تابان

ای فروغ بی پایان، ای خورشید همیشه فروزان

تو بیا تا ز پرتو رویت، شب تاریک سحر گردد، ورنه ای مهر تابان، بی تو هر لحظه تیره تر گردد.

من در این غار خسته و دلتنگ، انتظار تو را ستاره کنم، در این شب تار وحشت زا، لحظه های تو را شماره کنم.

گر بیائی ستاره های سحر، در نگاه تو رنگ می بازند، گر بیائی کبوتران امید، لانه هارا دوباره می سازند.

دنیایی که در آن زندگی می کنیم دردآلود و درد زاست، سراسر درد و اندوه است و آینده ای که در برابر دیدگانمان ترسیم می شود: تاریک، ابهام آمیز و یأس آور است.

انسانها می آیند و می روند و التهاب سوزان این: فردای بهتر را با خود به گور می برند، لکن روزی دیگر، انسانی دیگر، این امید بی پایان را از نو آغاز می کند.

امید به بهروزی و انتظار فردائی نکوتر حدیث نفس انسانها و خواست مشترک توده هاست.

این انتظار و امید به نوار خاصی از مکان و مقطع خاصی از زمان محدود نمی شود، بلکه همه انسانها، در همه اعصار و امصار، در تب و تاب این انتظار می سوزند و می گدازند، تا روزی دست نیرومند الهی از آستین غیبت بیرون آید و آرزوی دیرینه جامعه بشری را برآورده سازد و رؤیاهای طلائی افلاطون را تحقق بخشد و جامعه ای برتر از مدینه فاضله براساس عدالت وآزادی بنیاد نهد.

اگر نقاشهای چیره دست روزگار دور هم نشینند و تابلوئی به پهنای جهان هستی ترسیم نمایند، هرگز نتوانند که فرازهای برجسته جهان پر فروغ عصر ظهور را منعکس سازند، که فروغ بی پایان آن جمال الهی هرگز در آیینه بشری منعکس نشود.

بدیهی است که ما نیز در این سطور در پی آن نیستیم که دور نمای جهان بعد از ظهور را در این نوشتار منعکس نماییم، بلکه می خواهیم با اقتباس از سخنان نغز و پر مغز معصومینعليه‌السلام گامی هر چند ناچیز در ارائه سیمای تابناک جهان بعد از ظهور برداریم و با منتظران ظهورش زمزمه کنیم:

اگر او بیاید:

۱- جهان با فروغ جمال عالم آرایش منور گردد.(۱)

۲- راهها امن شود.(۲)

۳- ثروت به طور مساوی تقسیم گردد.(۳)

۴- همه گنجها را استخراج نماید.(۴)

۵- جهان در آسایش و آرامش بی نظیر قرار گیرد.(۵)

۶- همگان از حکومت حضرتش خشنود باشند.(۶)

۷- زمین برکاتش را خارج سازد.(۷)

۸- پرچم اسلام بر فراز گیتی به اهتزاز درآید.(۸)

۹- امت اسلامى مجد و عظمت فوق العاده اى پيداكند.(۹)

۱۰- حكومتهاى جابرانه ريشه كن شوند.(۱۰)

۱۱- شرق و غرب جان به تسخير آن حضرت درآيد.(۱۱)

۱۲- نداى اسلام در تمام اقطار و اكناف جهان طنين انداز شود.(۱۲)

۱۳- فرهنگ بشرى به والاترين حد خود برسد.(۱۳)

۱۴- جهان در ثروت و آبادانى غوطه ور شود.(۱۴)

۱۵- انسانها از رشد عقلانى برخوردار شوند.(۱۵)

۱۶- همه بدعتهاى جاهلى ريشكن شود.(۱۶)

۱۷- حسد و حيله از بين برود.(۱۷)

۱۸- كينه توزى و دغلبازى رخت بربندد.(۱۸)

۱۹- تبهكاران نادم شوند و خود را ملامت كنند.(۱۹)

۲۰- معيارهاى اخلاقى در جهان حكمفرما شوند.(۲۰)

۲۱- امتيازهاى طبقاتى از بين برود.(۲۱)

۲۲- روابط انسانها بر اساس صفاو وفا استوارگردد.(۲۲)

۲۳- همه بى نياز شوند واز پذيرش پول امتناع كنند.(۲۳)

۲۴- نياز همگان برطرف شوند و كسى حاضر به پذيرش زكات نباشد.(۲۴)

۲۵- همگان در دل خود احساس بى نيازى كنند.(۲۵)

۲۶- نشانى از شرك و كفر در روى زمين باقى نماند.(۲۶)

۲۷- همه گردنكشان در برابر آن حضرت تسليم شوند.(۲۷)

۲۸- همه شيعيان جهان از اقطار و اكناف جهان در اطراف شمع وجودش گرد آيند.(۲۸)

۲۹- در هر نقطه اى بانگ و حدانيت پروردگار و شهادت به رسالت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم طنين انداز شود.(۲۹)

۳۰- مردم را به ولايت اميرمؤ منانعليه‌السلام و برائت از آن حضرت فراخواند.(۳۰)

۳۱- روى زمين از لوث دشمنان اهلبيتعليه‌السلام پاك شود.(۳۱)

۳۲- قلب مؤ من از فولاد استوارتر شود.(۳۲)

۳۳- مردم آرزو كنند كه اى كاش نياكانشان زنده بودند و آن روز فرخنده را مى ديدند.(۳۳)

۳۴- هر حقى به صاحب حق برمى گردد.(۳۴)

۳۵- شمش هاى طلا را با خود حمل كنند تا در راه خدا خرج كنند ولى هيچكس نمى پذيرد.(۳۵)

۳۶- عمرها به قدرى طولانى شود هركس ۱۰۰۰ فرزند ذكور از نسل خود را درك كند.(۳۶)

۳۷- همه حقوق حق تعالى، و همه حقوق خاندان عصمت و طحارت استيفاء شود.(۳۷)

۳۸- عدالت در همه جا گسترده شود، احدى مورد ستم قرار نگيرد.(۳۸)

۳۹- شيعيان در عصر ظهور از شير دلير تر و از شمشير برنده تر شوند.(۳۹)

۴۰- در روى زمين ويرانه اى نمى ماند، جز اين كه آباد گردد.(۴۰)

سرگذشت كتاب

به سال ۱۳۹۰ه در ايام ارتحال مرجع فقيد شيعه: مرحوم آيه الله حاج سيد محسن حكيمقدس‌سره در يكى از مجالس ياد بود ايشان، به هنگام بحث از موقيعيت مراجع تقليد و نيابت عامه آنان از قطب عالم امكان، حضرت صاحب الزمانعليه‌السلام به مناسبت بحث از نقش امام زمان در بقاى جهان هستى، تعبير: هسته مركزى جهان آفرينش بر زبان جارى شد و يك مرتبه به نظر قاصر رسيد كه شايد به همين جهت است كه در احاديث معصومينعليه‌السلام وجود اقدس حضرت بقيه الله ارواحنا فداه در عصر غيبت به خورشيد نهان در پشت ابر تشبيه شده است، اين مطلب پى گيرى شد و به صورت نوشتارى در آمد و تحت عنوان: نقش امام زمان در جهان هستى در تيتراژ وسيعى انتشار يافت.

يكسال بعد،از طرف مجله نسل جوان مسابقه مقاله نويسى پيشنهاد شد و نوشتارى تحت عنوان: او خواهد آمد تقديم گرديد، پس از بررسى مقالات، مقاله ياد شده ممتاز شناخته شد و در سالنامه جوانان چاپ گرديد.(۴۱) دوست دانشمندم نويسنده و محقق گرانقدر آقاى داود الهامى پيشنهاد نمودند كه اين دو مقاله، به پيوست دو مقاله ديگر ازايشان به صورت كتابى منتشر شود، پيشنهاد ايشان عملى گرديد وبا مقدمه اى از مرحوم علامه طباطبائىقدس‌سره در ۱۲۸ صفحه جيبى در آستانه نيمه شعبان ۱۳۹۲ ه منتشر شد.

اين كتاب در مدت ۱۰ سال بيش از هفت بار تجديد چاپ شده در تيراژى بالغ بر يكصد هزار نسخه انتشار يافت.

به سال ۱۴۰۳ ه ويرايش مختصرى به عمل آمده چاپ هشتم آن با تجديد نظر و اضافات در ۱۷۶ صفحه رقعى در ۲۰۰۰۰ نسخه چاپ و منتشر شد.

دست اندركاران طبع و نشر كتاب مى دانند كه انتشار يك كتاب در تيراژى بالغ بر ۱۲۰۰۰۰ نسخه در جهان مطبوعات به ندرت اتفاق مى افتد.

اين استقبال پرشور شيفتگان حضرت بقيه الله ارواحنا فداه ايجاب مى كرد كه ويرايش جديدى از اين كتاب به عمل آمده، به صورت جامعتر و جالبترى به راهيان نور و منتظران ظهور تقديم گردد.

در اين ميان حاج آقاى الهامى مقالات خود را گسترش دادند و عناوين فراوانى را به آنها افزوده، كتاب ارزشمندى را تحت عنوان: آخرين اميد انتشار دارند.

اين كمترين نيز دو مقاله ياد شده را يكبار ديگر ويراستارى نموده، عناوينى را به آنها افزوده، در آستانه يكهزار و يكصد و شصت و سومين سالروز ميلاد مسعود بنيانگذار حكومت واحد جهانى بر اساس عدالت و آزادى، به صورتى كه ملاحظه مى فرماييد به شيفتگان كوى و منتظران ظهورش تقديم نمود.

واينك اشاره اى كوتاه به عناوين كتاب:

۱-مطلع نور ، پيش در آمدى بر ميلاد نور

۲-پيوند نور ، اسامى شريفه وعاء نور

۳-گزارش نور ، گزارش دقيق و مستند حوادث شگفت انگيز در امپراطورى روم، نسبت والاى ملكه اسلام حضرت نرجس خاتونعليه‌السلام بررسى جنگهاى واقع شده در ميان مسلمانان و قيصر روم، آمار و ارقام اسراى جنگى، تاريخ دقيق مبادله اسيران و كيفيت انتقال يافتن حضرت نرجس خاتون از دربار قيصر روم به دودمان امامت و نبوت.

۴-ميلاد نور ، گزارش دقيق تولد نور، شاهدان نور، باريافتگان به حضور نور و تصريح ۲۰ تن از دانشمندان شيعه و۲۰ تن از علماى عامه به ولادت نور در نيمه شعبان ۲۵۵ هجرى.

۵-ضرورت شناخت امام زمان عليه‌السلام ،بررسى دقيق و مستند حديث شريف من مات و لم يعرف امام زمانه، مات ميته جاهليه و نقل ۳۰ متن از دهها منبع مورد اعتماد و استناد شيعه و سنى.

۶-او خواهد آمد ، بررسى نويدهاى موعود كعبه، در كتب يهود، نصارى، مجوس و ديگر كتب مقدسه، گزارش بيش از ۶۰۰۰ حديث صادره از معصومينعليه‌السلام و كتابنامه ۱۴۰ جلد كتاب مستقل پيرامون آن حضرت از علماى عامه.

۷-نقش امام زمان در جهان هستى ، بررسى رمز بقاى نظام هستى از ريزترين موجودات (اتم ) تا بزرگترين آنها (كهكشان )، جهت تشبيه امام غائب از نظر به خورشيد پنهان در پشت ابر، و بررسى حديث شريف: «لولا الحجه لساخت الارض باهلها »

اگر يك لحظه حجت خدا در روى زمين نباشد، زمين ساكنانش را در كام خود فروبرد.

به اميد روزى كه خورشيد فروزان جهان هستى از پشت ابرهاى غيبت طالع گشته، جهان هستى را با فروغ رويش منور ساخته، كاخ ستمگران را بر سرشان فرو ريخته، شالوده حكومت واحد جهانى را بر اساس عدالت و آزادى بنياد نهد.

حوزه علميه قم

على اكبر مهدى پور

مطلع نور

ماه پانزده شبه دامن خود را جمع كرده، ميدان آسمان را ترك مى گفت، و هاله آن با نماى اندوهبارى همچون اشك از چشم آسمان مى غلطيد.

تاريكى اندام سنگين خود را به ماوراء افق ها مى كشيد و لحظه اى بعد در و ديوار شهر تاريخى سامرا نقاب سياه ظلمت را كنار زده، سپيده دم پيشانى خود را به ريگزارهاى تفتيده صحرا و گردنه تپه ها مى سائيد. نسيم صبحگاهى بوسه بر لب دجله و صورت نخلهاى پير و جوان مى زد، گوئى دنيا مى خواست جلال و شكوه خاصى به خود بگيرد.

اولين اشعه طلائى روز، چون تيرى خون آلود سينه سياه افق را شكافت، صداى مؤ ذن اوج گرفت و در همه جا طنين انداخت:

«الله اكبر، الله اكبر»

دروازه سحر باز شد، صبحى خجسته، روزى مبارك، روزى كه با تمام روزها متفاوت بود. هنوز نداى عظمت خدا گوش جان را نوازش مى داد كه در يكى از خانه هاى شهر تاريخى سامرا طفلى به دنيا آمد، كه او هم بلافاصله سرود عظمت خدا را بر لب راند، انگشت سبابه خود را به سوى آسمان بلند كرد وگفت:

الحمد لله رب العالمين، و صلى الله على محمد و آله(۴۲) شادى سرور بر همه جا دامن كشيد و برق شعف از ديدگان مادر بيرون مى زد، پدر در حالى كه موج نشاط از جام چشمانش فرو مى ريخت چنين گفت:

«الحمدلله الذى لم يخرجنى من الدنيا حتى ارانى الخلف من بعدى ، اشبه الناس بر سول الله خلقا و خلقا، يحفظه الله تبارك و تعالى فى غيبته ، و يظهره ، فيملا الارض قسطا و عدلا، كما ملئت جورا و ظلما »

سپاس و ستايش خداوندى را كه مرازنده نگه داشت، تا جانشينم را كه از منست و در سيرت و صورت شبيه ترين مردم به رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است، با چشم خود ببينم. خدايش او را در پشت پرده نگه مى دارد و سپس ظاهر مى شود و زمين را پر از عدل و داد مى كند آن چنانكه پر از ظلم و ستم شده است.(۴۳) سخنان پدر بدينسان پايان يافت. آب در گلوى حكيمه (عمه امام حسن عسكرىعليه‌السلام خشكيده بود، و حيرت و تعجب بر چهره ها نقش شگفت زده بود، نفس ها از سينه هابيرون نمى آمد، و اشكى از شوق و تعجب در چشمها گردش مى كرد.

فضيلت و شرف همچون سايه اى سنگين بر سر مولود بال گسترده بود، و در سيمايش موجى از لبخند در درياى اشك شنا مى كرد.

او هنوز در آغوش گهواره آراميده بود، به ابو نصر خادم فرمود: مرا مى شناسى؟ من خاتم اوصياء هستم، خداوند به وسيله من، بلاها را از اهل و شيعه ام دفع مى كند(۴۴) غريو عظيم و روح بخشى كه از دهانه گلويش بلند مى شد، عظيم تر و شكوهمندتر از هر صدايى در جهان، امواج فريادش را پراكنده ساخت تا دنيا را زير موج خويش نهان سازد.

كسى جرأت نمى كرد به نوزاد نزديك شود،او دنيايى از عظمت را با خود آورده بود.

او پيش از آفتاب چشم به اين جهان گشود، تا هميشه آفتاب را پشت سر قرار دهد.

بدين ترتيب تولد شگفت انگيزترين انسان تحقق يافت. واين لحظه پر شكوه در ۱۵ شعبان ۲۵۵ هجرى اتفاق افتاد.(۴۵) او چند لحظه بعد، غيبت ۷۴ ساله خود راكه غيبت صغرى ناميده مى شود.(۴۶) آغاز كرد و دستى نيرومند در آستين غيبت فرو رفت.

در دوران غيبت صغرى شيعيان مى توانستند به توسط نواب خاص آن حضرت: عثمان بن سعيد، محمد بن عثمان، حسين بن روح نوبختى و على بن محمد سمرى پرسشها و مشكلات خود را به ناحيه مقدسه برسانند و پاسخهاى لازم را دريافت نمايند.

ولى با در گذشت چهارمين نائب خاص در نيابت خاصه بسته شده و شيعيان به دستور آن حضرت موظف شدند كه در مسائل شرعى به نواب عام يعنى مراجع تقليد مراجعه كرده، در رويدادها و مسائل اجتماعى به فتواى آنها عمل كنند.(۴۷) و بدين ترتيب حجت در پشت پرده غيبت پنهان گرديد، تا روزى پس از سپرى شدن غيبت كبرى ظهور كند و به جنايت و خيانت انسانها خاتمه دهد و پرچم توحيد را بر فراز كره خاكى به اهتزاز درآورد.

پيوند نور

در ميان ميليونها بانوى پرده نشين كه در نيمه قرن سوم هجرى در شرق و غرب جهان در سرا پرده عفت و پاكى جاى داشتند، آفريدگار جهان تنها در يكى از آنان اين لياقت و شايستگى را به وديعت نهاده بود كه وعاء نور يزدان قرار بگيرد، به سرا پرده خاندان عصمت و طهارت راه يابد، و خورشيد فروزان امامت از برج او طالع گردد.

جالبتر اين كه بانوى بى همتا، ملكه دو سرا، مادر يوسف زهرا، و وعاء نور خدا، دخت يشوعا و از تبار حواريون حضرت عيسى - على نبينا و آله و عليه السلام - انتخاب شده است.

خداوند حكيم از روى حكمت بالغه اش مادر فرمانرواى جهان هستى حضرت حجه ابن الحسن المهدى - عجل الله تعالى فرجه الشريف - را از كاخ امپراطورى قيصر روم و پايتخت بيزانس برگزيده است.

آنجا كه كسرى و قيصر در هم مى آميزد:

فرعون دهها هزار كودك را سر بريد تا از تولد حضرت موسىعليه‌السلام جلوگيرى كند ولى خدا خواست كه حضرت موسى در خانه فرعون زندگى كند و پرورش يابد و سرانجام طومار عمر فرعون به دست او در هم پيچد.

كسرى و قيصر نيز قرنها با مسلمانان جنگيدند تا از گسترش اسلام در بلاد پارس و بيزانس جلوگيرى كنند ولى خدا خواست كه در هم كوبنده اكاسره و قياصره از تبار كسرى و قيصر باشد، و اينك به دو حديث زير توجه فرمائيد:

۱- يزدگرد به هنگام فرار از مدائن - پس از جنگ قادسيه - در برابر ايوان مدائن ايستاده و گفت: اى ايوان خداحافظ، من رفتم ولى به سوى تو باز مى گردم، خودم و يا يكى از فرزندانم كه هنوز هنگام ظهورش نرسيده است.

سليمان ديلمى مى گويد: به خدمت امام صادقعليه‌السلام عرض كردم: تعبير يا يكى از فرزندانم در گفتار يزدگرد چيست؟ فرمود: ذلك صاحبكم القائم بامر الله - عزوجل - السادس من ولدى، قد ولده يزدجرد فهو ولده:

مقصود از آن صاحب شما حضرت قائمعليه‌السلام است كه به فرمان خدا قيام خواهد كرد، او ششمين فرزند من و از تبار يزدگرد است.(۴۸) با توجه به اين كه شهر بانو دختر يزدگرد مادر امام سجادعليه‌السلام است(۴۹) حضرت بقيه الله - ارواحنا فداه - از تبار يزدگرد آخرين پادشاه ساسانى، (متوفاى ۳۱ هجرى ) مى باشد.

۲- هنگامى كه از امام رضاعليه‌السلام پرسيدند: قائم آل محمد چه كسى است؟

فرمود:

«الرابع من ولدى ، ابن سيده الاءماء

او چهارمين فرزند از تبار منست، او فرزند بانوى كنيزان است.(۵۰) و هنگامى كه امام صادقعليه‌السلام پرسيدند: قائم آل محمد كيست؟ فرمود:«يا ابابصير، هو الخامس من ولد ابنى موسى ، ذلك ابن سيده الأماء »

اى ابا بصير، او پنجمين فرزند از تبار پسرم موسى (بن جعفر) است، او پسر بانوى كنيزان است.(۵۱) هنگامى كه امام صادق و امام رضاعليه‌السلام از مادر حضرت بقيه الله - ارواحنا فداه - سخن مى گفتند، حضرت نرجس خاتون هنوز به دنيا نيامده بود، و شايد پدرش يشوعا نيز ديده به جهان نگشوده بود.

نام نامى و القاب گرامى نرجس خاتون

مورخان براى آن ملكه دو سرا، و همسرى بى همتاى امام عسكرىعليه‌السلام نه اسم نوشته اند:

مليكه، حكيمه، سبيكه، نرجس، سوسن، مريم، ريحانه، خمط و صقيل.(۵۲)

تعدد اسامى معمولا به جهت شخصيت فوق العاده صاحب نام است، چنانكه امام صادقعليه‌السلام به هنگام شمارش مناقب حضرت زهراعليه‌السلام مى فرمايد: براى حضرت فاطمه در نزد خداوند متعال نه اسم است:

فاطمه، صديقه، مباركه، طاهره، زكيه، رضيه، مرضيه، محدثه و زهرا.(۵۳)

به هنگام ولادت، پدر و مادرش او را مليكه نام نهادند(۵۴) ولى آنها غافل بودند كه چه اسمى با مسمى براى فرزند خود برگزيده اند، و او روزى ملكه دو سرا خواهد بود، او به حق شايسته اين نام است.

هنگامى كه او به اسارت مسلمانان در آمد خود را نرجس معرفى نمود(۵۵) تا احدى از اسرار او آگاه نشود، و شاهزاده بودنش آفتابى نگردد.

چون به خاندان عصمت و طهارت راه يافت او را با نامهاى مختلفى صدا زدند تا جاسوسان خليفه عباسى بر شرافت نسبت او واقف نشوند و متوجه نشوند كه او همان صدف سيمين آفرينش است كه يكتا گوهر جهان خلقت از او خواهد بود.

و اينك نگاهى گذرا بر اسامى گرامى آن حضرت:

۱-نرجس : نام گلى از رده تك لپه ييها، و سردسته گياهان تيره نرگسى مى باشد، كه گلهايش منفرد و در انتهاى ساقه قرار دارد و به جهت زيبائى فوق العاده اش چشم معشوق را به آن تشبيه مى كنن.(۵۶) گل حضرت نرجس خاتون نيز در جهان خلقت منفرد است و در انتهاى اين جهان قرار دارد و همه عاشقان در آرزوى گوشه چشمى از آن محبوب گمگشته به سر مى برند، به يادش زنده اند و در فراقش جان مى سپارند.

۲-سوسن : نيز گلى فصلى و داراى گلهاى زيبا و درشت به رنگهاى مختلف است. اصل اين گل از اروپا و ژاپن و آمريكاى شمالى و هيمالياست.(۵۷) اما گل جناب سوسن، گل هميشه بهار است كه گذشت زمان و موسم خزان هرگز از طراوت او نكاهد، و اصل او از جهان علوى است و نور مقدسش از اشعه انوار قدسى است، چنانكه پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تعبير مى فرمايد:

«بابى و امى سميى ، و شبيهى و شبيه موسى بن عمران ، عليه جيوب النور يتوقد من شعاع القدس »

پدر و مادرم به فداى او باد كه همنام منست و شبيه من و شبيه حضرت موسى بن عمران است هاله اى از نور گرداگرد او را فراگرفته، اشعه انوار قدسى از او ساطع است.(۵۸) نسبت او از طرف پدر به شرق و از طرف مادر به غرب منتهى مى گردد.

۳-سبيكه : طلاى ناب و نقره خالص را گويند كه پس از گداخته شدن، ناخالصى هاى آن جدا گردد و طلاى ناب و نقره خالص به صورت شمش در قالبها ريخته شود.(۵۹) او در پايتخت بيزانس در عشق امام عسكرىعليه‌السلام گداخته شده و همه ناخالصى هاى امپراطورى روم به دست كيميا اثر حضرت زهراعليه‌السلام از او جدا شد و طلاى ناب جهان خلقت ازاو پديد آمد.

۴-حكيمه : بانوى دانشمند، فيلسوف و فرزانه را گويند. و او بانوى فرزانه اى است كه علم و حكمت را نخست در پايتخت بيزانس از معلم خصوصى و عرب زبان فراگرفته،(۶۰) سپس فرائض دينى و سنن اسلامى را از پيشگاه حكيمه دخت گرامى امام جوادعليه‌السلام آموخته است.(۶۱)

۵-مليكه : به معناى ملكه و شهبانوست، و او مادر فرمانرواى جهان هستى است، كه همه سلاطين روى زمين پيشانى ادب بر آستانش مى سايند.

۶-مريم : نام مادر گرامى حضرت عيسىعليه‌السلام است، و او مادر منجى جهان بشريت است، كه حضرت عيسىعليه‌السلام به اتفاق علماى شيعه و سنى به او اقتدا كرده در پشت سرش به نماز خواهد ايستاد.(۶۲)

۷-ريحانه : هر گياه خشبو و معطر، دسته ريحان، دسته شاه سپرغم، صعتر هندى، روزى، رحمت و نورى را گويند كه در اثر رياضت در انسان حاصل شود.(۶۳) وه چه نامى مناسب با مادر ريحانه وجود، كه همه جهان معطر از عطر او، هر غمى زدوده با يك نگاه او، هر دردى شفايافته از صعترى كوى او، جمله خلائق بر سر سفره عام او، جهان هستى به طفيل عنايت او، و مهر و ماه منور از فروغ روى او.

۸-خمط : نام درختى است كه ميوه خوردنى دارد، و به هر چيز تازه و خوشبو و به درياى خروشان گفته ميشود.(۶۴) و همه اين تعبيرات با آن بانوى بى همتا تناسب دارد.

۹-صقيل : هر شى ء نورانى، صيقلى و جلا داده شده را مى گويند. شيخ طوسى و شيخ صدوق مى فرمايد: پس از آنكه حضرت نرجس خاتون به ولى عصر - ارواحنا فداه - حامله شد او را صقيل نام نهادند.(۶۵)

علامه مجلسى پس از نقل فراز بالا از شيخ صدوق، مى فرمايد: نرجس خاتون پس از آنكه به آن وجود نورانى حامله شد، هاله اى از نور و ضياء او رافراگرفت، آنگاه به جهت اين نورانيت فوق العاده او را صقيل نام نهادند.(۶۶) اگر بنا باشد نور فاطمه زهراعليه‌السلام در پيشانى حضرت خديجهعليه‌السلام هويدا باشد، نور يوسف زهرا چرا در پيشانى حضرت نرجس خاتون ساطع نباشد؟ در حالى كه او نور يزدان و مهر فروزان است و به هنگام تولد نورى از او ساطع شده كه همه اطراف و اكناف جهان را تا آفاق آسمان روشن نموده است!!(۶۷) واينك در پى آنيم كه ببينيم ريحانه قيصر چگونه ريحانه پيمبر شد؟! و اين همه راه دور و دراز را از هفت تپه قسطنطنيه تا كرانه هاى سامرا چگونه پيموده؟ وسرانجام تعلقات خود را از خاندان قيصر چگونه گسست و به دودمان پيامبر پيوست؟!

گزارش نور

گزارش دقيق و مستند از حوادث شگفت در امپراطورى روم، و مسافرت پرماجراى ملكه دو سرا، از كرانه هاى درياى مرمره تا ساحل سامرا را در ضمن حديثى مورد اعتماد و استناد، از زبان آن خاتون دو جهان مى شنويم: شيخ صدوق در كمال الدين، شيخ طوسى در غيبت، طبرى در دلائل الامامه، ابن شهر آشوب در مناقب، نيلى در منتخب، ابن فتال نيشابورى در روضه، شيخ حر عاملى در اثبات الهداه، سيد هاشم بحرانى در حليه الأبرار و علامه مجلسى در بحار، مشروح اين گزارش را از بشر بن سليمان، از اصحاب امام هادىعليه‌السلام روايت كرده اند، كه ما متن كامل گزارش را از دو سند نخستين، كمال الدين و غيبت، ترجمه و نقل مى كنيم:

بشر بن سليمان نخاس، از نسل ابوايوب انصارى كه از اصحاب و اراد تمندان امام هادى و امام عسكرىعليه‌السلام بود و به خريد و فروش غلام و كنيز اشتغال داشت، مى گويد:

سرور من ابوالحسن، حضرت هادىعليه‌السلام ، احكام مربوط به خريد و فروش بردگان را به من آموخته بود، من نيز معمولا بدون اجازه ايشان خريد و فروش نمى كردم، و از موارد شبيه اجتناب مى كردم. كم كم دراين زمينه شناخت من كامل شد و موارد حلال را از موارد شبهه ناك شناختم.

شبى در سامرا در خانه ام، كه در نزديكى منزل امام هادىعليه‌السلام قرار داشت، نشسته بودم، پاسى از شب گذشته بود كه در خانه ام كوبيده شد. شتابان به سوى در خانه رفتم و در را گشودم، كافور خادم و فرستاده امام هادىعليه‌السلام بود كه مرا به حضور ايشان فراخواند.

لباس پوشيده به خدمت آن حضرت شتافتم، چون وارد خانه شدم ديدم كه با فرزند بزرگوارش امام حسن عسكرىعليه‌السلام مشغول گفتگو است، و خواهرش حكيمه پشت پرده قرار داشت.

همين كه نشستم فرمود: اى بشر تو از اعقاب انصار هستى، محبت و دوستى ما همواره در دلهاى شما پايدار بود، و هر نسلى از شما محبت و مودت ما را از نسل پيشين به ارث برده است. و اينك من مى خواهم رازى را با تو در ميان بگذارم و ترا دنبال كارى بفرستم، و از اين طريق با فضيلت ويژه اى ترا گرامى بدارم، كه در اين فضيلت گوى سبقت را از همه شيعيان ببرى.

آنگاه نامه ظريفى را به زبان رومى و به خط رومى نوشت و مهر خويش را بر آن زد. سپس چنته زردى را بيرون آورد كه در آن ۲۲۰ دينار بود. نامه و چنته را به من داد و فرمود:

اينها را بگير و به سوى بغداد عزيمت كن و پيش از ظهر فلان روز در گذرگاه فرات حضور پيدا كن.(۶۸) هنگامى كه قايقهاى حامل بردگان رسيد كنيزان پياده شدند، گروه بسيارى از خريداران را مشاهده مى كنى كه از طرف فرماندهان عباسى دور آنها را گرفته اند، در آن ميان تعداد اندكى نيز از جوانان عرب را مى بينى كه به قصد خريد حضور يافته اند.

تو در آن روز از دور مواظب برده فروشى به نام عمر و بن يزيد(۶۹) باش، تا هنگامى كه كنيزى را با اين خصوصيات، در حالى كه دو جامه حرير تازه، خوشرنگ و درشت بافت بر تن دارد، براى فروش عرضه كند.

خواهى ديد آن كنيز اجازه نمى دهد كه هيچ خريدارى نقاب از چهره اش بازگيرد، يا جامه از تنش كنار زند، و يا اندامش را لمس كند.

در آن هنگام برده فروش در صدد آزار او بر مى آيد و او سخنى به زبان رومى مى گويد و فرياد بر مى آورد. معناى سخنان او اينست كه از حال خود شكوه مى كند و از كشف حجابش بر حذر مى دارد.

در اين هنگام يكى از خريداران خواهد گفت: من اين كنيز را به سيصد دينار مى خرم، زيرا عفت و پاكدامنى او موجب رغبت شديد من شده است.

و آن كنيز به زبان عربى به او خواهد گفت: اگر در جامعه حضرت سليمان و بر فراز تخت شاهى ظاهر شوى، من رغبتى به تو نخواهم داشت، و لذا مالت را بيهوده خرج نكن.

برده فروش به آن كنيز خواهد گفت: چاره چيست؟ ناگزير تو را بايد فروخت. كنيز در پاسخ مى گويد: اينهمه شتاب براى چيست؟ بايد خريدارى باشد كه دل من به سوى او كشش پيدا كند و صداقت و امانت او اعتماد كنم.

در اين هنگام تو برخيز و پيش عمروبن يزيد برده فروش برو، و به او بگو: من نامه دلگرم كننده اى را از يكى از اشراف همراه دارم، كه آن را به زبان رومى و به خط رومى نوشته، و در آن كرم و وفا و خرد و سخاى خود را منعكس نموده است، اين نامه را به او بده تا آن را مطالعه كند و اخلاق و رفتار نويسنده اش را در لابلاى سطور آن جستجو نمايد، اگر به نويسنده آن تمايل پيدا كرده و تو نيز مايل بودى، من از طرف نويسنده نامه وكالت دارم كه او را از تو ابتياع كنم.

بشر بن سليمان مى گويد، من همه دستورات سرور خودم امام هادىعليه‌السلام را به طور كامل انجام دادم، همين كه آن كنيز در نامه نگريست به شدت گريست و به عمر و بن يزيد گفت:

بايد مرا به نويسنده اين نامه بفروشى. و سوگند ياد كرد كه اگر از فروختن او به صاحب نامه خود دارى كند در معرض تلف قرار خواهد گرفت.

آنگاه من در مورد قيمت كنيز با برده فروش وارد مذاكره شدم و سرانجام به همان مبلغى كه مولايم در چنته همراه من فرستاده بود به توافق رسيديم. آنگاه آن بانو را در حالى كه شاداب و خندان بود از او تحويل گرفتم و به خانه اى كه در بغداد مى رفتم بردم.

آن بانو از شدت خوشحالى آرام نداشت، نامه امام هادىعليه‌السلام را بيرون آورد، آن را مى بوسيد و بر صورت خود مى نهاد و دست بر آن مى كشيد.

با شگفتى به او گفتم: نامه اى را مى بوسى كه صاحبش را نمى شناسى؟!!.

آن بانو پاسخ داد: اى عاجز و ناتوان از شناخت مقام اولاد پيامبران، خوب گوش كن و به گفتارم دل بسپار تا به حقيقت راه يابى.

سرگذشت حيرت انگيز نرجس خاتون

من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر رومم، و مادرم از تبار حواريون است و نسبت من از طرف مادر به شمعون وصى حضرت مسيح -عليه‌السلام - مى رسد.

من اكنون ترا از يك حادثه ى وحشت انگيز و شگفت آور آگاه مى سازم:

هنگامى كه سيزده بهار از عمر من گذشت، پدر بزرگم قيصر تصميم گرفت كه مرا به عقد برادر زاده خود در آورد.

سيصد تن از اعقاب حواريون كه همگى كشيش و راهب بودند گرد آورد، و هفتصد تن از ديگر كشيشان كه از موقعيت ويژه اى برخوردار بودند فراخواند، آنگاه چهار هزار نفر از فرماندهان سپاه و اميران لشكرها و سرپرستان عشاير دعوت كرد و از مال ويژه خود تختى مرصع و مزين به انواع جواهرات بياراست و آن را در حيات كاخ و بر فراز چهل پايه قرار داد.