• شروع
  • قبلی
  • 17 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 1136 / دانلود: 436
اندازه اندازه اندازه
آگاه شویم  دعا و توسل چرا؟

آگاه شویم دعا و توسل چرا؟ جلد 14

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است

آگاه شویم

جلد چهاردهم

دعا و توسل چرا؟

نویسنده:حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:

۱. دوستی و دشمنی با آل پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چرا؟

۲. خدمت به پدر و مادر چرا؟

۳. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟

۴. خوردن مال مردم چرا؟

۵. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟

۶. وفای به عهد و پیمان چرا؟

۷. مهمان نوازی چرا؟

۸. حرص و قناعت چرا؟

۹. اسراف و سخت گذرانی چرا؟

۱۰. صدقه و انفاق چرا؟

۱۱. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟

۱۲. احترام و نیکی به سادات چرا؟

۱۳. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟

۱۴. دعا و توسل چرا؟

حسن امیدوار

فروردین ماه ۱۳۸۳

اثر این دعا شگفت انگیز بود

یونس پیغمبرعليه‌السلام پس از آنکه سی سال قوم خود را به ایمان دعوت نمود هیچکدام ایمان نیاوردند مگر دو نفر یکی عابدی بود بنام ملیخا (یا تنوخا) دیگری عالمی روبیل نام. حضرت صادقعليه‌السلام فرمود خداوند عذاب وعده داده شده را از هیچ امتی برطرف نکرده مگر قوم یونس، هر چه آنها را به ایمان خواند نپذیرفتند، با خود اندیشید که نفرین شان کند. عابد نیز او را بر اینکار ترغیب می نمود ولی روبیل می گفت نفرین مکن زیرا خداوند دعای تو را مستجاب می کند از طرفی دوست ندارد بندگانش را هلاک نماید.

بالاخره یونسعليه‌السلام گفتار عابد را پذیرفت و آنها را نفرین کرد. به او وحی شد در فلان روز و ساعت عذاب نازل می شود. نزدیک تاریخ عذاب، یونس به همراهی عابد از شهر خارج شد ولی روبیل در همانجا توقف کرد. ساعت نزول بلا فرا رسید، آثار کیفر ظاهر شد قوم یونس آشفته شدند (چون هر چه گشتند یونس را نیافتند) روبیل به آنان گفت اینک که یونس نیست به خدا پناه ببرید زاری و تضرع کنید شاید بر شما ترحمی فرماید.

پرسیدند چگونه پناه ببریم؟ روبیل فکری کرده گفت فرزندان شیرخواره را از مادرانشان جدا کنید حتی بین شتران و بچه هاشان و گوسفندان و بره ها و گوساله ها و ماده گاوها تفرقه بیاندازید و در میان بیابان جمع شوید آنگاه اشک ریزان از خدای یونس خدای آسمانها و زمینها و دریاهای پهناور طلب عفو و بخشش کنید.

به دستور روبیل عمل کردند منظره ای بس تأثرانگیز ایجاد شد. اطفال شیرخوار گریه آغاز نمودند، پیران کهنسال صورت بر خاک گذاشته اشک می ریختند. آوای حیوانات و اشک و آه قوم یونس به هم آمیخته شاید خاشاک بیابان را نیز با خود هم آهنگ کردند، رحمت بی انتهای پروردگار جهان بر سر آنها سایه افکند، عذاب نازل شده، برطرف گردید و به جانب کوهها روانه شد.

پس از گذشتن تاریخ عذاب، یونس به طرف قوم خود بازگشت تا ببیند آنها چگونه هلاک شده اند با کمال تعجب مشاهده کرد مردم به طریق عادی زندگی می کنند عده ای مشغول زراعتند. از یک نفر پرسید قوم یونس چه شدند. آن مرد یونس را نمی شناخت پاسخ داد او بر قوم خود نفرین کرد خداوند نیز تقاضایش را پذیرفت عذاب نازل شد ولی آنها گرد یکدیگر جمع شدند گریه و زاری نموده از خدا خواستند او هم بر آنها رحم کرده عذاب را برطرف نمود اینک در جستجوی یونسند تا ایمان آورند.

یونس خشمگین شد باز از آن محیط دور شده به نزدیک دریا رفت چنانچه خداوند نیز داستان خشم یونس را در این آیه بیان می کند( وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ ) کنار دریا رسید در آنجا یک کشتی را در حال حرکت مشاهده کرد تقاضا نمود او را نیز سوار کنند. مسافرین موافقت کرده یونس سوار شد. کشتی حرکت کرد میان دریا که رسید خداوند یک ماهی بزرگ را مأمور نمود به طرف کشتی رود یونس ابتدا جلو نشسته بود حمله ماهی و هیکل درشت او را مشاهده کرد از ترس به آخر کشتی رفت. ماهی باز به طرف یونس آمد. مسافرین گفتند در میان ما نافرمانی است باید قرعه اندازیم به نام هر کس که در آمد او را طعمه همین ماهی قرار دهیم. قرعه کشیدند بنام یونس خارج شد او را در میان دریا انداختند( فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ .) ماهی یونس را فرو برد و او خویشتن را سرزنش می کرد.

در روایت ابی الجارود حضرت باقرعليه‌السلام می فرماید سه شبانه روز در شکم ماهی بود در دل دریاهای تاریک، خدا را خواند دعا کرد مستجاب نمود(. فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ )

فریاد برداشت در تاریکیها (تاریکی شکم ماهی و تاریکی شب و تاریکی دریا) پروردگارا به جز تو خدائی نیست منزهی تو، من از ستمکارانم، دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه نجات دادیم این چنین نیز مومنین را نجات می دهیم. ماهی یونس را به کنار دریا میان ساحل انداخت چون مویهای بدن او ریخته و پوستش نازک شده بود خداوند درخت کدوئی برایش در همانجا رویانید تا در سایه آن از حرارت آفتاب محفوظ بماند. یونس در آن هنگام پیوسته به تسبیح و ذکر خدا مشغول بود تا آن ناراحتی و نازکی پوست برطرف شد. خداوند کرمی را مأمور کرد ریشه کدو را خورد، کدو خشک شد یونس از این پیش آمد اندوهگین گردید. خطاب رسید برای چه محزونی چه شده؟ عرض کرد در سایه این درخت آسوده بودم کرمی را مأمور کردی تا او را خشک کرد! فرمود یونس اندوهگین می شوی برای خشک شدن یک درخت که آنرا خود نکاشته ای و نه آبش داده و به آن اهمیت نمی دادی هنگامی که از سایه اش بی نیاز می شدی اما تو را اندوه فرا نمی گیرد برای صدهزار مردم بینوا که می خواستی عذاب بر آنها نازل شود اکنون آنها توبه کردند به جانب ایشان برگرد. یونس به سوی قوم خود بازگشت همه گردش را گرفته ایمان آوردند.(۱)

دعا صفای دل می خواهد نه صورت زیبا

سعید بن مسیب گفت سالی قحطی روی داد مردم برای درخواست باران از خداوند، اجتماع کرده عرض نیاز می نمودند. در میان آنها چشم به غلامی افتاد که بالای تلی رفت، از مردم جدا شد. نیروی مرموزی مرا به طرف او کشانید خواستم از کیفیت راز و نیاز غلام باخبر شوم. جلو رفته دیدم لبهای خود را حرکت می دهد ولی چیزی نشنیدم.

هنوز دعایش تمام نشده بود ابری فضای آسمان را پوشانید. غلام سیاه همین که ابر را مشاهده کرد سپاس خدای را بجای آورده راه خود را گرفت و از آنجا دور شد. باران شدیدی بارید به اندازه ای که ترسیدم سیل جاری شود. من از غلام تعقیب کردم پنهانی از پی او رفتم وارد خانه علی بن الحسین زین العابدینعليه‌السلام شد. خدمت آنجناب رسیدم عرض کردم در خانه شما غلام سیاهی است اگر ممکن است بر من منت گذارید، او را خریداری کنم.

فرمود سعید چرا نبخشم که بفروشم؟! امر کرده متصدی غلامان هر چه غلام در خانه هست از نظر من بگذارند. همه غلامها را جمع کرد ولی آنکس را که جستجو می کردم در میان آنها نبود. عرض کرد آری فقط یک نفر هست که نگهبان اسب و شترها است (میرآخور) دستور داد او را نیز حاضر کردند تا وارد شد دیدم همان کسی است که بر فراز تل آهی جگرسوز داشت. گفتم غلامی را که خریدارم همین است. زین العابدینعليه‌السلام فرمود غلام سعید مالک تو است با او برو.

غلام سیاه رو به من نموده گفت ما حملک علی ان فرقت بینی و بین مولای تو را چه واداشت که بین من و آقایم جدائی انداختی. در جوابش گفتم آنچه در بالای تل از تو مشاهده کردم. این سخن را که شنید دست به درگاه خدا دراز کرد با نوائی جانسوز صورت به طرف آسمان بلند کرده گفت خدایا بین تو و من بود اکنون که پرده از روی آن برداشتی مرا نیز ببر و سوی خود برگردان. حضرت زین العابدینعليه‌السلام و کسانی که حضور داشتند از نیایش با صفای او شروع به گریه نمودند من هم با اشک جاری بیرون آمدم. همین که به منزل رسیدم یک نفر از طرف زین العابدینعليه‌السلام پیغام آورد که آنجناب فرموده بود اگر مایلی تشییع جنازه رفیقت را بکنی بیا. با آن مرد به طرف منزل حضرت رفتم دیدم غلام در همان مجلس از دنیا رفته.(۲)

حجاب چهره جان می شود غبار تنم

خوش دمی که از این چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم

دریغ و درد که غافل ز خواب خویشتنم

چگونه طوف نمایم فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

مرا که منظر حور است مسکن و مأوا

چرا به کوی خراباتیان بود وطنم

طراز پیراهن زر کشم مبین چون شمع

که رازها است نهانی درون پیرهنم

اگر ز خون دلم بوی مشک می آید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

غبار هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

       

مرکبی راهوار برایش رسید

مالک دینار گفت هنگامی که مردم آماده حرکت برای زیارت خانه کعبه بودند، در میان مسافرین زنی ضعیف و ناتوان را مشاهده کردم بر شتری لاغر سوار شده مردم او را از مسافرت با چنین مرکبی منع می کردند. می گفتند این شتر تو را به مقصد نمی رساند از اراده خود صرف نظر کن. زن به گفته آنها توجه نمی کرد، در بین راه شترش خوابید و از کاروان بازماند.

من به او رسیدم شروع به سرزنش نمودم که به تو گفتند ولی نپذیرفتی اکنون چه می کنی. جوابم را نداد. سر به سوی آسمان بلند کرده عرض کرد خدایا نه در خانه خودم گذاشتی و نه مرا به خانه ات رساندی لو فعل بی غیرک لما شکوته الا الیک اگر چنین کاری دیگری جز تو نسبت به من می کرد شکایتش را به تو می کردم ولی اینک کجا و پیش چه کس شکایت برم. مالک گفت دیدم از میان بیابان شخصی آشکار شد مهار شتری را به دست گرفته به این طرف می آمد نزدیک شده و به آن زن گفت سوار شو، شتری به خوبی آن در میان کاروانیان نبود، همانند برق به راه افتاده از نظرم ناپدید گردید او را دیگر ندیدم تا در مکه هنگام طواف پیدایش نمودم. سوگند دادمش که خود را معرفی کن. گفت نامم شهره مادرم مسکه دختر فضه کنیز حضرت زهراعليها‌السلام است. آن شتر که دیدی از ناقه های بهشت بود خداوند را قسم دادم به حرمت فاطمهعليها‌السلام او هم به وسیله ملکی ناقه را فرستاد، تا پیاده نمانم.(۳)

دعا و نیایش فرعون هم مستجاب می شود

در زمان فرعون رود نیل فرو نشست، مردم مصر پیش او آمده تقاضا نمودند که آب رود را به جریان اندازد. فرعون گفت من از شما راضی نیستم. رفتند مرتبه دوم آمده درخواست کردند باز همان جواب را داد. در مرتبه سوم نیز به همان جواب آنها را برگردانید. چهارمین بار گفتند. فرعون! حیوانات ما می میرد و زراعتهایمان خشک می شود اگر رود را به جریان نیندازی خدای دیگری انتخاب می کنیم.

فرعون گفت همه در بیابان جمع شوید، خودش نیز با آنها بیرون شد ولی در محلی که نه آنها او را می دیدند و نه صدایش را می شنیدند صورت بر روی خاک گذارده با انگشت شهادت اشاره نمود شروع به درخواست و دعا می کرد. می گفت پروردگارا مانند بنده ای خوار و ذلیل که بسوی آقای خود بیاید در پیشگاه تو آمده ام. می دانم کسی جز تو قدرت ندارد رود نیل را به جریان آورد به لطف و کرم خویش آن را به جریان انداز.

رود نیل به طوری جاری شد که پیش از آن سابقه نداشت. فرعون به مصریان گفت من رود را جاری کردم و به این وضع در آوردم. همه به سجده افتاده مراسم پرستش را تجدید نمودند. جبرئیل به صورت مردی پیش فرعون آمد، گفت پادشاها بنده ای دارم که او را بر سایر بندگان خود امتیاز داده ام اختیار آنها را به او سپرده کلید خزائن و اموالم در دست اوست ولی آن بنده با من دشمنی می کند. کسی را که من دوست دارم با او دشمن است. هر که را من نمی خواهم با او دوستی می نماید. کیفر چنین بنده ای چیست؟ فرعون گفت بسیار بنده ناپسند و بدی است اگر در اختیار من باشد او را در دریا غرق می کنم. گفت اگر باید چنین شود تقاضا دارم قضاوت خود را برایم بنویسد. فرعون نوشت سزای بنده ای که با آقای خود مخالفت کند، دوستانش را دشمن بدارد و با دشمنانش دوست باشد فقط غرق نمودن در دریا است، به دست او داد. جبرئیل گفت خوب است این نامه را با مهر خود امضاء کنید. فرعون نوشته را گرفت و امضاء کرد. آنروز که خداوند اراده کرد فرعون و فرعونیان را غرق نماید، جبرئیل همان نامه را به دستش داده گفت اینک قضاوتی که درباره خود کردی انجام می شود باید غرق شوی.(۴)

یکی از علتهای تأخیر اجابت دعا

امام ششم حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: روزی ابراهیم خلیل اطراف کوه بیت المقدس برای یافتن چراگاهی گردش می کرد تا گوسفندان خود را به آن ناحیه برد. در این هنگام صدائی به گوشش رسید نگاه کرد مرد بلند قامتی را مشاهده کرد که مشغول نماز است. سوال نمود بنده خدا نماز برای که می خوانی؟ جواب داد برای پروردگار آسمان. پرسید از بستگان و خویشاوندان تو کسی باقیمانده؟ پاسخ داد نه. ابراهیمعليه‌السلام گفت از چه محل غذا تهیه می کنی. اشاره به درختی نموده گفت میوه این درخت را می چینم و برای زمستانم ذخیره می نمایم. از منزلش سوال کرد کوهی را نشان داده گفت در آنجا است. پرسید ممکن است مرا به منزل خود بری و یک شب مهمان تو باشم. پیرمرد گفت در جلوه راه منزلم آبی است که عبور از آن مشکل است.

سوال کرد خودت چگونه می گذری پاسخ داد من از روی آب می گذرم. گفت دست مرا هم بگیر شاید خداوند به من نیز قدرت دهد تا از آب بگذرم. پیرمرد دست ابراهیم خلیلعليه‌السلام را گرفته هر دو از آب گذشتند وقتی به منزل رسیدند. حضرت ابراهیم پرسید کدام روز بزرگترین روزها است. گفت روز قیامت که خداوند پاداش اعمال مردم را در آنروز می دهد.

گفت خوب است با هم دعا کنیم که از شر آن روز خداوند ما را ایمن دارد.(۵) پیر گفت دعا را چه می خواهی به خدا قسم سه سال است دعائی کرده ام و حاجتی خواسته ام هنوز مستجاب نشده. ابراهیم فرمود می خواهی بگویم چرا اجابت دعایت به تأخیر افتاده. زیرا خداوند وقتی بنده ای را دوست داشته باشد اجابت دعایش را به تأخیر می اندازد تا مناجات کند و طلب نماید چون راز و نیایش او را دوست دارد، اما بنده ای که خدا بر او خشمگین است اگر چیزی درخواست کند، در برآوردن حاجت او تعجیل می کند یا قلبش را از آن خواسته منصرف نموده مأیوسش می کند تا دیگر درخواست ننماید آنگاه پرسید حاجت تو چه بوده؟

پیرمرد گفت سه سال پیش گله گوسفندی از اینجا گذشت جوانی زیبا صورت که دو رشته موی بر دو طرف سر داشت گوسفندان را سرپرستی می کرد. از او پرسیدم این گوسفندها متعلق به کیست؟ گفت از ابراهیم خلیل الرحمن. آنروز درخواست کردم خدایا اگر در روی زمین خلیل و دوستی داری به من نشان بده.!

ابراهیم گفت خدا دعایت را مستجاب نموده من ابراهیم خلیلم. پیر حرکت کرده او را در آغوش گرفت. حضرت صادقعليه‌السلام فرمود چون پیغمبر اکرم محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث شد، دستور داد مومنین مصافحه نمایند.(۶)

دعای ما چرا مستجاب نمی شود

روزی ابراهیم ادهم در بازارهای بصره عبور می کرد. مردم اطرافش را گرفته گفتند ابراهیم! خداوند در قرآن مجید فرموده( ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ) مرا بخوانید جواب می دهم شما را، ما او را می خوانیم ولی دعای ما مستجاب نمی شود. ابراهیم گفت علتش آن است که دلهای شما به واسطه ده چیز مرده است (دعایتان صفائی ندارد و دلها پاک و بی آلایش نیست) پرسیدند آن ده امر چیست؟

۱. گفت اول آنکه خدا را شناختید ولی حقش را ادا ننمودید.

۲. قرآن را تلاوت کردید ولی عمل به آن تکرار نکردید.

۳. ادعای محبت با پیغمبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نمودید ولی با اولادش دشمنی کردید.

۴. ادعا کردید با شیطان عداوت داریم ولی در عمل با او موافقت نمودید.

۵. می گوئید به بهشت علاقمندیم اما برای وارد شدن در بهشت کاری انجام نمی دهید.

۶. گفتید از آتش جهنم می ترسم ولی بدنهای خود را در آن افکندید.

۷. به عیب گوئی مردم مشغول شدید و از عیوب خود غافل ماندید.

۸. گفتید دنیا را دوست نداریم و ادعای بغض آن را نمودید ولی با حرص جمعش می کنید.

۹. اقرار به مرگ دارید ولی خویشتن را مهیا برای آن نمی کنید.

۱۰. مرده گان را دفن نمودید اما از آنها عبرت و پند نگرفتید.

این علل ده گانه است که باعث مستجاب نشدن دعای شما می شود.(۷)

محدث قمیرحمه‌الله در تتمة المنتهی ص ۱۵۵ می نویسد مضمون این کلام از پیغمبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل شده شاید ابراهیم از آنجناب اخذ نموده.

ای یک دله صددله، دل یکدله کن

صراف وجود باش و خود را چله کن

یک صبح به اخلاص بیا بر در ما

گر کام تو نیاید آنگه گله کن(۸)

در هر پیش آمد باید متوسل شد

مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری نقل کرد که من با آقای میرزا علی آقا (آقا زاده میرزای شیرازی) و آقا سید محمد سنگلجی در سامرا شب بالای پشت بام خدمت مرحوم آقا میرزا محمد تقی شیرازی درس می خواندیم. در بین درس استاد بزرگ ما مرحوم سید آقا محمد فشارکی تشریف آورد. آثار گرفتگی و ناراحتی از چهره اش کاملا هویدا بود.

معلوم شد این انقلاب و گرفتگی به واسطه بروز و با در عراق است که در همان روزها خبرش منتشر شده بود. فرمود شما مرا مجتهد می دانید. همه عرض کردیم بلی. سوال کرد عادل می دانید؟ جواب دادیم آری. فرمود پس من به تمامی شیعیان سامرا زن و مرد حکم می کنم که هر یک از آنها یک فقره زیارت عاشورا را به نیابت بی بی نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجة بن الحسنعليه‌السلام بخوانند آن بانوی بزرگ را پیش فرزندش شفیع قرار دهند تا آن حضرت نزد خداوند عالم شفاعت کند و خدا شیعیان سامرا را از این بلا نجات دهد.

این حکم که صادر شد چون مقام بیم و ترس نیز بود همه شیعیان اطاعت کرده زیارت عاشورا را به همان قرار خواندند. به واسطه این ترس یک نفر شیعه در سامرا تلف نشد با اینکه هر روز ده تا پانزده نفر از غیر شیعه می مردند.(۹)

الهی توئی آگه از حال من

عیانست پیش تو احوال من

توئی از کرم دلنواز همه

به بیچارگی چاره ساز همه

بود هر کسی را امیدی بکس

امید من از رحمت توست و بس

الهی به عزت که خوارم مکن

بجرم و گنه شرمسارم مکن

اگر دعوتم رد کنی ور قبول

من و دست و دامان آل رسول

با یک توسل چگونه نجات یافت؟

محمد بن هارون از ابوالحسین بن ابی البغل کاتب نقل کرد که او گفت از طرف منصور بن صالحان کاری به عهده گرفته بودم، بین من و او به واسطه آن کار تیره شد، به طوری که مجبور شدم خود را پنهان کنم. ابو منصور پیوسته مرا جستجو می کرد مدتی هراسان و سرگردان در حال اختفا گذراندم.

در یک شب جمعه تصمیم گرفتم به مقابر قریش حرم مطهر حضرت موسی بن جعفر و امام محمد تقیعليهما‌السلام بروم. آن شب را در آنجا بسر بردم تا خداوند گشایشی عنایت کند. باران می آمد، باد هم می وزید، شب تاریکی بود. وارد حرم شدم. از ابو جعفر متصدی حرم خواهش کردم درها را ببندد و کوشش کند کسی وارد نشود تا با خاطری آسوده و حضوری قلب عرض نیاز و دعا کنم، در ضمن از گرفتار شدن به دست اشخاصی که در جستجویم بودند ایمن باشم، پذیرفت و درها را بست.

شب به نیمه رسید باد و باران آنقدر زیاد بود که رفت و آمد مردم را قطع نمود. من با دلی آکنده از اندوه و اشک جاری دعا می کردم و زیارت می نمودم. در این بین یک مرتبه متوجه صدای پائی از طرف مضجع مولی موسی بن جعفرعليه‌السلام شدم. نگاه کرده مردی را دیدم مشغول زیارت است بر آدم و انبیاء اولوالعزم سلام داد. ائمة طاهرینعليهما‌السلام زیارت نمود ولی نامی از حجة بن الحسن روحی فداه نبرد. بسیار در شگفت شدم با خود گفتم ممکن است فراموش کرده باشد یا آن جناب را نمی شناسد احتمال نیز دارد که مذهبش همین باشد.

زیارتش تمام شد دو رکعت نماز خوانده به طرف مدفن حضرت جوادعليه‌السلام آمد همانند سلام و زیارت اول باز تکرار کرد دو رکعت نماز خواند چون او را نمی شناختم ترس مرا فرا گرفت. دیدم جوانی است کامل لباس سفیدی پوشیده و عمامه ای با حنک(۱۰) بر سر بسته است. ردائی نیز بر شانه انداخته. این بار که زیارتش تمام شد به طرف من توجه کرد فرمود ابوالحسین بن ابی البغل (این انت من دعاء الفرج) اگر گرفتاری چرا دعای فرج را نمی خوانی؟ پرسیدم آن دعا چگونه است؟

فرمود دو رکعت نماز می خوانی آنگاه این دعا را تلاوت می کنی

یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح یا من لم یواخذ بالجریرة و لم یهتک الستر یا عظیم المن یا کریم الصفح یا حسن التجاوز و یا واسع المغفرة یا باسط الیدین بالعطیة یا منتهی کل نجوی و غایة کل شکوی یا عون کل مستعین و یا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها با رباه ده مرتبه یا غایة رغبتاه ده مرتبه اسئلک بحق هذه الاسماء و بحق محمد و آله الطاهرینعليهما‌السلام الا ما کشفت کربی و نفسی همی و فرجت غمی و اصلحت حالی.

پس از این عمل هر چه خواستی دعا کن و حاجت خود را بخواه آنگاه طرف راست صورت را بر زمین می گذاری و در آنحال صد مرتبه می گوئی.

یا محمد یا علی یا علی یا محمد اکفیانی فانکما کافیای انصرانی فانکما ناصرای.

پس از آن، طرف چپ صورت را بر زمین می گذاری صد مرتبه می گوئی: (ادرکنی) آنگاه می گوئی: (الغوث الغوث الغوث) این لفظ را زیاد تکرار می کنی تا اینکه نفست تمام شود در این موقع سر از زمین برمی داری خداوند به کرمش حاجتت را برمی آورد انشاء الله تعالی.

همین که من مشغول آن دعا و نماز شدم از حرم بیرون شد. پس از آنکه پایان رفت پیش ابو جعفر رفتم تا سوال کنم این مرد چگونه وارد شد، درها را مانند اول بسته دیدم در شگفت شدم با خود گفتم شاید در دیگری هست که من از آن اطلاعی ندارم. ابو جعفر را دیدم از اطاق روغن چراغ بیرون آمد، نزد او رفته جریان را به صورت گله گفتم پاسخ داد درها همانطور بسته است و من باز نکردم ولی به این وضع که می گوئی آن آقا مولای ما صاحب الزمانعليه‌السلام است مکرر در مثل چنین شبی هنگام خلوت بودن حرم آن آقا را دیده ام.

بسیار اندوهگین شدم که چرا من آنجناب را نشناختم و این سعادت پر ارج را از دست دادم. از حرم بیرون آمدم نزدیک سپید شدن افق بود. به طرف کرخ رفتم همان محلی که مدتها مخفیانه آنجا زندگی می کردم هنوز چاشتگاه نشده بود چند نفر از کارداران ابن ابی صالحان در پی من آمدند با خود امانی از وزیر آورده بودند از دوستانم محل مرا می پرسیدند. نامه را که خط خود وزیر بود دیدم با یکی از دوستان مورد اعتمادم پیش او رفتم. همین که چشمش به من افتاد از جای حرکت کرده مرا به طوری در آغوش گرفت که تاکنون هیچ سابقه نداشت.

گفت گرفتاریت به جائی رسید که شکایت مرا به مولایم صاحب الزمانعليه‌السلام بکنی؟ گفتم من درخواستی از آنجناب نمودم او در دنباله کلام خود افزود: دیشب در خواب مولای خود صاحب الزمانعليه‌السلام را دیدم (همان شب جمعه) به من امر کرد که نسبت به تو نیکی کنم و چنان دستور را صریح و محکم ادا کرد که ترسیده از خواب جستم.

گفتم لا اله الا الله گواهی می دهم که این خانواده نهایت حقانیت را دارند. به من فرمود چنین و چنان کن تفصیل دستورات را برایش شرح دادم. وزیر بسیار در شگفت شد پس از آن نیکی هائی به من کرد که خیال نمی کردم از او صادر شود و به منظوری نائل شدم که تصورش را نمی کردم البته تمام به برکت مولی صاحب الزمان عجل الله فرجه بود.(۱۱)

افسوس که عمری پی اغمار دویدیم

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

سرمایه ز کف رفت تجارت ننمودیم

جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم

بس سعی نمودیم ببینیم رخ دوست

جانها بلب آمد رخ دلدار ندیدیم

ما تشنه لب اندر لب دریا متحیر

آبی بجز از خون دل خود نچشیدیم

ای بسته بزنجیر تو دلهای محبان

رحمی که در این بادیه بس رنج کشیدیم

چندانکه شب و روز بیاد تو نشستیم

از شام فراقت چو سحرگاه ندمیدیم

تا رشته طاعت بتو پیوست نمودیم

هر رشته که بر غیر ببستیم بریدیم

شاها بتولای تو در مهد غنودیم

بر یاد لب لعل تو ما شیر مکیدیم

ای حجت حق پرده ز رخسار برافکن

کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم

ای دست خدا خدا دست برآور که ز دشمن

بس ظلم دیدیم و بسی طعنه شنیدیم

شمشیر کجت، راست کند قامت دین را

هم قامت ما را، که ز هجر تو خمیدیم

شاها ز فقیران درت روی مگردان

بر درگهت افتاده بصد گونه امیدیم