نهضت عاشورا (تحريف‌ها و شبهه‌ها)

نهضت عاشورا (تحريف‌ها و شبهه‌ها)0%

نهضت عاشورا (تحريف‌ها و شبهه‌ها) نویسنده:
گروه: امام حسین علیه السلام
صفحات: 5

نهضت عاشورا (تحريف‌ها و شبهه‌ها)

نویسنده: محققين گروه تاريخ مركز مطالعات حوزه
گروه:

صفحات: 5
مشاهدات: 2909
دانلود: 276

توضیحات:

نهضت عاشورا (تحريف‌ها و شبهه‌ها)
  • شناسنامه کتاب

  • مقدمه

  • فصل اول : پيشينه و فلسفه عزاداري امام حسين (ع)

  • فصل دوم : ابعاد و فلسفه قيام عاشورا

  • فصل سوم : بررسي شهادت امام حسين (ع)

  • فصل چهارم : فرزندان و اهل بيت امام حسين (ع)

  • فصل پنجم : بانوان کربلا

  • فصل ششم : بررسي شهادت ساير شهيدان کربلا

  • منابع و مآخذ

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 5 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 2909 / دانلود: 276
اندازه اندازه اندازه
نهضت عاشورا (تحريف‌ها و شبهه‌ها)

نهضت عاشورا (تحريف‌ها و شبهه‌ها)

نویسنده:
فارسی
نهضت عاشورا (تحريف‌ها و شبهه‌ها) شناسنامه کتاب


نهضت عاشورا (تحريف‌ها و شبهه‌ها)

نام نويسنده: محققين گروه تاريخ مركز مطالعات حوزه ناشر: مركز مطالعات و پژوهش‌‌هاي فرهنگي حوزه‌ي علميه ويراستار: سيد محمد حسن جواهري چاپ اول: بهار ١٣٨١ / ٢٠٠٠ نسخه قم،صندوقپستي٤٤٦٦/٣٧١٨٥ تلفن ٧٧٣٧٢١٧ شابك: ٨-٩-٩٣٠٠١-٩٦٤
مراكز پخش: قم، خ شهدا، ك ١٩، مركز مطالعات و پژوهش‌هاي فرهنگي حوزه‌ي علميه، تلفن: ٧٧٣٧٢١٧. قم،انتشارات بني‌الزهرا(س)،خ آيت‌ا..مرعشي نجفي، پاساژ قدس، شماره تلفن:‌ ٧٧٣٢٧٣٠ تهران: خ انقلاب، ابتداي خ ١٢ فروردين، مجتمع كتاب فروردين طبقه‌ي همكف، شماره‌ي ١١، واحد پخش مؤسسه‌ي فرهنگي دانش و انديشه معاصر، تلفن: ٦٤٩٢٣٠٠ كليه حقوق براي ناشر محفوظ است.

مقدمه
حادثه‌ي عاشورا، از مهمترين حوادث تاريخ اسلام، بلكه تاريخ آدم و عالم است. چه بسيار حوادث تلخ و شيريني كه تنها نام آن‎ها در كتاب‎هاي تاريخ برده شده و آن‎چنان كه شايسته است، به جزئيات آن‎ها پرداخته نشده است؛ امّا نهضت عاشورا، با گذشت حدود چهارده قرن ـ افزون بر اين‎كه تمام وقايع آن‌ در منابع تاريخي ثبت شده است ـ در يادها و خاطره‎ها جاودان و ماندگار گشته و مراسم آن هر سال در ماه محرم با سوز و گداز بيشتر برگزار مي‎شود و سرّ ماندگاري نهضت امام حسين(ع) اين است كه درخت اسلام با اين نهضت سيراب شد و دين خاتم با خون حضرت سيدالشهدا(ع) پايدار ماند.

امام حسين(ع) در زماني قيام كرد كه حقيقت اسلام تغيير يافته، تحريف معارف و محتواي شريعت نبوي(ص) به اوج خود رسيده، خلافت رسول خدا(ص) به سلطنت موروثي بني‎اميه تبديل گرديده و اسلام در بسياري از كشورها و مناطق تازه مسلمان شده به تحريف گراييده شد! و آن‎چه از اين تحريف‎ها نتيجه شد، انشعاب و ظهور فرقه‎هاي منحرفي بود كه در زمان بني‎اميه و بني‎عباس به وجود آمده، رواج پيدا كرد و پي‎آمد آن، معرفي اسلام وارونه به مردم و گوشه‎نشيني پيشوايان اصيل اسلام بود؛ امّا قيام امام حسين(ع) نه تنها بني اميه را از مشروعيّت انداخت، كه مقدمه‎ي پيدايش و گسترش قيام‎هاي ديگري چون قيام توّابين، قيام مختار، قيام حرّه و... گرديد.

اين واقعه ـ به جهت اهميت و گستردگي ـ گرفتار چالش‎ها و شبهه‎هايي شده است كه گروه تاريخ مركز مطالعات و پژوهش‎هاي فرهنگي حوزه‎ي علميه با تلاش عده‎اي از پژوهش‎گران، در صدد پاسخ‎گويي به آن‎ها بر آمده است و در اختيار خوانندگان قرار مي‎دهد. عمده‎ي اين پرسش‎ها به اهميت و پيشينه‎ي عزاداري امام حسين(ع)، ابعاد و فلسفه‎ي قيام عاشورا، بررسي شهادت امام حسين(ع)، فرزندان و اهل‎بيت امام حسين(ع)، بانوان كربلا و بررسي شهادت ساير شهدا اختصاص دارد.

در پايان، بر خود لازم مي‎دانم از تمامي عزيزاني كه در نگارش اين اثر همّت نمودند، سپاس‎گذاري و تشكر نمايم؛ به ويژه از: حجة‎الاسلام و المسلمين سيد هاشم حسيني بوشهري، مدير محترم مركز مطالعات و پژوهش‎هاي حوزه، استاد پيشوايي و استاد يوسفي غروي، ناظران علمي گروه تاريخ اين مركز، حجج‎ اسلام غلام‌حسن محرمي مدير گروه تاريخ و سيد محمدصادق موحد ابطحي ويراستار علمي اين اثر، حجج‎ اسلام سيد محمد علي داعي نژاد، سيد مصطفي آل‎غفور، حميد كريمي.

عبدالحسين خسروپناه جانشين مركز مطالعات و پژوهش‌هاي فرهنگي حوزه‌ي علميه‌ي قم
۱
پيشينه و فلسفه‌ي عزاداري امام حسين فصل اول :

پيشينه و فلسفه‌ي عزاداري امام حسين


آيا اين مطلب صحّت دارد كه امام سجاد(ع) در عزاي پدرش امام حسين(ع) خون گريه مي‎كرد؟ اميرعلي حسنلو
منظور از «خون گريه كردن» اين است كه عمق مصيبت و عزاداري امام سجاد(ع) بيان شود و در هر صورت، به چنين لفظي در منابع برخورد نكرديم. اگر چه يكي از القاب آن حضرت «بكّاء» بود؛ البته خون دل خوردن حضرت از فراق پدرش امام حسين مي‎تواند توجيه‎گر اين اصطلاح باشد.
در زيارت ناحيه‎ي مقدسه‎ي منسوب به امام عصر(ع) نيز نزديك به اين معنا ديده مي‎شود كه حضرت فرموده باشد: «به قدري بر تو گريه مي‎كنم كه اگر اشكم تمام شد، به جاي اشك از چشمانم خون جاري شود.»
امام سجاد(ع) ـ فرزند امام حسين(ع) ـ يكي از حاضران و ناظران صحنه‎ي خونين كربلا در سال ٦١ هجري بودند. از نزديك شهادت پدر بزرگوارش، عموي عزيزش حضرت عباس و برادرانش علي‎اكبر و علي‎اصغر(ع) و شهادت تمام ياران امام و برخي از صحابه‌ي رسول خدا و بني‎هاشم را در كربلا مشاهده نمود و عمق فاجعه‎ي دردناك اين حادثه و هتك حرمت اهل‎البيت‎(ع) و اسارت آن‎ها را به خوبي درك كرد، و هر انساني به جاي او بود از شدت غم و اندوه، قالب تهي مي‎كرد. امام سجاد(ع) نداي «هل من ناصر ينصرني» پدرش را مي‎شنيد و با آن‎كه از شدّت بيماري، در بستر افتاده بود، مي‎خواست به سوي ميدان برود كه امام حسين(ع) به خواهرش ام‎ّكلثوم فرمود: «او را نگاه دار، كه از نسل پيامبر در زمين باقي بماند.»[١]
امام زين العابدين(ع) به همراه عمّه‎هاي خود و خواهران و ساير اسيران بني‎هاشم و غير آن‎ها، به اسارت برده شد و فشارهاي روحي و رواني سختي را متحمّل گرديد و در عين حال براي ابلاغ پيام سيدالشهدا(ع) خطبه‎ها ايراد فرمود و در اين كار، با موفقيت كامل و پيروزمندانه بر دشمنان و بني‎اميه فائق آمد و همراه عمه‎اش زينب، انقلاب ديگري در اجتماع آن روز و جامعه غفلت زده اسلامي به پا كردند.
امام(ع) با به ياد آوردن حادثه‎ي عاشورا و خاطرات پدر و ياران و برادرانش گريه مي‎كرد و اساساً، چنان كه اخبار صحيح گزارش مي‎دهند، آسمانها [٢]و زمين[٣] و حيوانات وحشي و جمادات و نباتات و مجردات، اعم از جنيان [٤]و پريان[٥] (ملائكه)، در عزاي سالار شهيدان(ع) گريستند و مدت‎ها ماتم آن‎ها ادامه داشت. اين اخبار از طريق علماي عامه نيز نقل شده است و از لحاظ تكويني صحيح مي‎باشد و هيچ خدشه‎اي بر آن‎ها وارد نيست؛ چرا كه بر اساس احاديث فراواني، امام حجّت خدا است و تمام موجودات، در تكوين وجودشان به وجود او وابسته است و در حقيقت برقراري آسمان‎ها و زمين و حيات موجودات و استمرار آن، از وجود امام و حجت الهي سرچشمه مي‎گيرد و سلسله حيات در هستي، متعلق و مشروط به وجود آن‎ها است.[٦] پس در اين انديشه اصيل، جاي هيچ ترديد نيست كه مخلوقات هستي در فقدان حجت الهي يك صدا ناله سر دهند. چه رسد به اين كه حجت خدا به دست جمعي ظالم و سفّاك با آن وضع فجيع و درد آور به شهادت رسد و فرزندانش و اهل حرمش اسير و غارت‎زده شوند؛ اما فقدان ولايت اگر براي انسان قابل تحمل باشد ـ كه براي انسان واقعي نيست ـ براي موجودات ديگر تحمل‎ناپذير است و آن‎ها بر اساس آن وديعه الهي بهترين اظهار تأسف را براي اين مصيبت ابراز و اظهار مي‎كنند كه خون گريستن يكي از مصاديق آن است.
در زيارت ناحيه‎ي مقدسه مي‎خوانيم: «براي گريه در عزاي تو اگر اشك تمام شود خون گريه مي‎كنم»؛ [٧]
لئن اخرتني الدهور و عاقني عن نصرك المقدور لابكينّك صباحاً و مساءً فلا ندبنّك صباحاً و مساءً و لابكينّ عليك بدل الدموع دما.ً[٨]
بنابراين، (خون گريستن) ممكن است كنايه از شدّت حزن و اندوه و عظمت مصيبت باشد كه به امام سجاد(ع) نسبت مي‎دهند، همان‎گونه كه در اين زيارت ـ كه به امام زمان(ع) منتسب است ـ حضرت چنين فرموده است.
طبق نقل منابع معتبر امام زين‎العابدين بسيار مي‎گريست: «و لقد كان بكي علي ابيه الحسين عشرين سنة…»؛[٩] يعني براي پدرش حسين(ع) بيست سال گريه كرد. يك روز غلامش عرض كرد: اي پسر رسول خدا، حزن و اندوه شما كي تمام مي‎شود؟ امام فرمود: واي بر تو! يعقوب نبي با اين‎كه دوازده پسر داشت، در فراق يوسف به قدري گريست كه چشمانش نابينا شد، و اينك من كه شاهد شهادت پدرم و عمويم و هفده نفر از اهل بيتم بودم، چگونه حزن من تمام شدني است؟[١٠]
امام سجّاد(ع) با اين حالت گريه‎ها و عزاداري خويش، از ارزش‎ها دفاع مي‎كرد و ميراث عاشورا را زنده نگاه مي‎داشت و درس توحيد، اخلاق و آداب اجتماعي مي‎داد و مي‎فرمود: «قتل ابن رسول الله جائعاً، قتل ابن رسول الله عطشاناً»؛ پس گريه‎هاي امام زين العابدين(ع)، خون دل بود كه جاري مي‎شد.
پآيا در دوره‎ي معصومين(ع) عزاداري امام حسين(ع) در ايام محرم برگزار مي‎شده و اگر چنين است، به چه صورت بوده است؟ علي جديدي بناب
پاقامه‎ي عزا و گريه بر عزيزان از دست رفته، از جانب معصومين(ع) رايج بوده است؛ چنان‎كه حضرت فاطمه زهرا (س) به خاطر گريه شبانه روزي براي پدر بزرگوارش، مورد اعتراض قرار گرفت و به ناچار بيت الاحزان را به وجود آورده، دست حسن و حسين(ع) را مي‎گرفت، و براي عزاداري و گريه به آن‎جا مي‎رفت. ائمه‎ي اطهار(ع) نيز براي امام حسين(ع) سوگواري مي‎كردند.
اما درباره‎ي چگونگي عزاداري آن‎ها و اين‎كه آيا اين عزاداري در ايام محرم بوده است يا خير، لازم است در سيره‎ي ائمه معصومين(ع) و چگونگي سوگواري آن‎ها تحقيق و بررسي لازم انجام شود. در اين زمينه، سيره‎ي امام سجاد(ع) و امامان پس از او را به اجمال بررسي خواهيم كرد:

١. عزاداري امام سجاد(ع): از آن‎جايي كه حضرت امام زين‎العابدين(ع) هنگام شهادت پدر بزرگوارش، در كربلا حضور داشت و از عمق فاجعه آگاه و چگونگي شهادت آن عزيزان را مشاهده كرده بود؛ بنابراين، بر اساس روايات معتبر، آن حضرت تمام عمر باقي مانده‎ي خويش را عزادار بود و بر شهداي كربلا گريه مي‎‎كرد، چنان‎كه اگرغذايي را خدمت حضرت سجاد(ع) قرار مي‎دادند، اشك از چشمان مبارك‎شان جاري مي‎شد، تا جايي كه گاه غلامي از او مي‎پرسد: آيا حزن و اندوه شما تمام نمي‎شود؟ حضرت مي‎فرمايد: واي بر تو! همانا يعقوب(ع) دوازده فرزند داشت، يكي از آن‎ها ناپديد شد و يعقوب از شدّت اندوه چشمانش سفيد (ونابينا) گرديد، در حالي كه فرزندش يوسف زنده بود! ولي من پدر و برادر و عمو و هفده نفر از اهل بيتم و تعدادي از ياران پدرم را ديدم كه ذبح شده و به خون آغشته بودند؛ پس چگونه حزن و اندوهم تمام شود؟[١١]
در «المجالس‎السنيّة» آمده است كه امام صادق(ع) درباره‎ي جدش ـ امام سجاد(ع) ـ ‎فرمود: او چهل سال بر پدرش گريه كرد، در حالي‎كه روزها روزه مي‎گرفت و شب‎ها شب‎زنده‎داري مي‎كرد و هنگامي كه زمان افطار فرا مي‎رسيد و يكي از غلامانش براي او غذا مي‎آورد و عرض مي‎كرد: اي مولاي من! ميل كنيد؛ حضرت مي‎فرمود: فرزند رسول خدا گرسنه شهيد شد، فرزند رسول خدا تشنه شهيد شد، و همين‎طور اين كلام را تكرار و گريه مي‎كرد تا اين كه غذا و آب با اشك چشمش مخلوط مي‎شد و اين وضعيت همچنان ادامه داشت تا اين‎كه خداي خويش را ملاقات كرد و به ديدار حق شتافت.[١٢]

٢. عزاداري امام باقر(ع): در كتاب «نهضة الحسين» (ص ١٥٢ ) آمده است: با آمدن ماه محرم، حزن و اندوه در اهل‎بيت نبوي(ع) ظاهر مي‎گشت و آنان از شعرا مي‎خواستند تا براي جدشان ـ امام حسين(ع) ـ مرثيه‎سرايي كنند.[١٣] همچنين در كامل‎الزيارات ابن ‎قولويه آمده است كه امام باقر(ع) در روز عاشورا به سوگواري براي امام حسين(ع) امر فرموده، و در خانه‎ي خويش مجلس عزا اقامه مي‎كرد و…[١٤]

٣. عزاداري امام صادق(ع): درباره‎ي عزاداري امام صادق‎(ع) نيز روايات زيادي وارد شده است كه از شاعران درخواست مي‎نمود براي جدّش مرثيه‎سرايي كنند و آنان را بر اين امر مقدّس تشويق مي‎كرد و اهل‎بيت او از پس پرده به مرثيه‎سرايي شاعران گوش مي‎دادند و گريه و ناله مي‎كردند.[١٥]

٤.عزاداري امام موسي كاظم(ع): در اين باره، امام رضا(ع) مي‎فرمايد: هنگامي كه محرم فرا مي‎رسيد، پدرم هرگز با حالت خنده و تبسم ديده نمي‎شد و ده روز اول محرم به همين شكل بود تا اين كه روز دهم و روز عاشورا فرا مي‎رسيد و اين روز، روز مصيبت و حزن و گريه او بود و مي‎فرمود: عاشورا روزي است كه جدّم حسين(ع) را شهيد كردند.[١٦]

٥. عزاداري امام رضا(ع): دعبل خزاعي مي‎گويد: در ايام دهه‎ي محرم به محضر آقا و مولاي خود، علي بن موسي(ع)، در مرو شرفياب شدم و آن حضرت را در حالي كه اصحابش دور او نشسته بودند، محزون يافتم. وقتي حضرت مرا ديد فرمود: مرحبا بر تو دعبل! مرحبا بر كسي كه با دست و زبانش ما را ياري مي‎كند؛ سپس حضرت مرا در كنار خودش جاي داد و فرمود: اي دعبل! دوست داري شعر بخواني؛ زيرا اين روزها ايام غم و اندوه بر ما اهل بيت و روز شادي دشمنان ما، به ويژه بني‎اميه، است؛ سپس برخاست و پرده‎اي بين ما و اهل‎بيتش زد و آنان را پشت پرده نشاند تا بر مصيبت جدّش حسين(ع) گريه كنند؛ آن‎گاه رو به من كرد و فرمود: اي دعبل! مرثيه بخوان! تو ياور ما و مرثيه‎سراي ما هستي، تا زماني كه زنده‎اي.[١٧] در اين هنگام دعبل مرثيه‎سرايي را آغاز كرد.[١٨]

٦. عزاداري در زمان چهار امام ديگر: در آن زمان‎ها، عزاداري گاه سير صعودي و گاه نزولي داشته است؛ مثلاً در زمان امام جواد(ع)، تا حدي امكان عزاداري براي شيعيان فراهم بود و اين حالت تا زمان معتصم ادامه داشت؛ اما پس از آن، سير نزولي يافت و شيعه براي عزاداري و احياي شعائر حسيني در فشار بود.[١٩] در اين دوران نيز عزاداري در ايام محرم نسبت به ماه‎ها و ايام ديگر بيشتر بود.
با توجه به بررسي سيره امامان معصوم(ع)، عزاداري سيد‎الشهدا در طول سال در مناسبت‎هاي ويژه برپا بود، ولي در ايام محرم، مجالس سوگواري هر روز بر پا مي‎شد و برخي از آن‎ها، مانند امام سجاد(ع)، در ايام محرم سياه‎پوش نيز بودند.[٢٠]

آيا سبك عزاداري موجود، از دوره‎ي صفويه وارد فرهنگ شيعه شده است؟ علي جديدي بناب
سوگواري و مرثيه‎سرايي براي سالار شهيدان(ع) در زمان ائمه معصومين‎(ع) رايج بوده و همچنين بر تداوم آن توصيه شده است. بزرگان دين نيز همواره شيعيان را بر ادامه‎ي اين امر مقدّس توصيه مي‎فرمودند؛ اما اين كه آيا عزاداري مرسوم زمان ما از همان ابتدا و از عصر امامان معصوم(ع) بوده يا پس از آن‎ها رايج شده است، به نظر مي‎رسد كه بعضي از شيوه‎هاي عزاداري، به ويژه تعزيه خواني‎‎ها، بعد از ائمه(ع) به وجود آمده است، چنان‎كه پترچلكووسكي در اين زمينه مي‎گويد: «مراسم محرّم، حمايت و تشويق دربار صفوي را جلب كرد. ياد كرد شهادت امام حسين(ع) به صورت عملي ميهن پرستانه درآمد. گزارشات متعدّدي از اجتماعات مزبور، كه اكثراً توسط فرستادگان سياسي اروپا، مبلّغان، بازرگانان و سياحان به ثبت رسيده، از اشخاصي سخن مي‎گويند كه ملبّس به جامه‎هاي رنگارنگ (بوده)، به طور منظم پياده‎روي مي‎كردند، يا سوار بر اسب‎ها و شترها، آفريننده‎ي وقايعي بودند كه به واقعه‎ي حزن‎انگيز كربلا ختم مي‎شد. نبردهاي ساختگي توسط صدها تن از عزاداران ملبّس به جامه‎هاي همگون و مسلح به تير و كمان و شمشير و سلاح‎هاي ديگر، به طور آهسته بازي مي‎شد. سراسر نمايش با سوگ‎نوا همراهي مي‎شد و تماشاگران كه در امتداد گذرگاه‎ها صف مي‎كشيدند، بر سينه مي‎زدند و در حالي كه دسته عزا از كنارشان رد مي‎شد، فرياد مي‎زدند: حسين، حسين، يا شاه شهيدان حسين.»[٢١]
هر چند برخي، تاريخ شروع عزاداري به اين سبك را به دوره‎ي حكومت آل‎بويه نسبت داده‎اند، ولي روضه‎خواني يا قرائت كتاب «روضة الشهداء» و كتاب‎هاي مشابه بر روي منبر، از دوره‎ي صفويه شروع شد.[٢٢] در همان زمان كه مراسم محرم در دوره‎ي صفويه رشد و توسعه مي‎يافت، و شكل مهم و معروف ديگري از نمايش مذهبي پديد آمد كه نقل نمايشي زندگي و اعمال، رنج و مرگ شهيدان شيعه بود. موضوع اين نمايش در اساس ـ هر چند هم اندك ـ، هميشه در ارتباط با واقعه‎ي كربلا بود، اين داستان‎ها از كتابي فارسي به نام «روضة الشهداء»[٢٣]يا بهشت شهيدان، گرفته مي‎شد و از اوايل سده‎ي شانزدهم در ميان شيعيان به گونه‎اي گسترده، انتشار يافت. درباره‎ي مراسم تعزيه‎خواني و عزاداري در دوره‎ي صفويه، ژان كالمارنين مي‎نويسد: «تجديد خاطره‎ي فاجعه كربلا به صورتي كه در زمان صفويه جاني تازه گرفت، دنباله‎ي سنتي قديمي از آداب مذهبي است؛ مانند زيارت بُقاع شهيدان كربلا، سينه زني و روضه‎خواني در روز عاشورا و در دهه اول محرم، كه به وسيله‎ي مسلماناني كه گرايش‎هاي عقيدتي گوناگون دارند اجرا مي‎شده است،… موضوع گرفتن انتقام خون امام حسين(ع) كه از دير باز بخش اعظم تجديد خاطره‎ي فاجعه‎ي كربلا حكم‎فرما بوده و شاه اسماعيل ـ بنيان‎گذار سلسله‎ي پادشاهي صفوي ـ از آن براي تبليغ و پيشبرد كارهاي خود استفاده كرد.»[٢٤]
ژان كالمار، قسمت بيشتري از تحولات عزاداري را به سنت‎هاي ديرينه‎ي ايران مربوط مي‎داند و چنين مي‎گويد: «به عقيده من قسمت اعظم اين تحول، صرف نظر از جنبه‎ي ايماني و عقيدتي آن، تحت تأثير سنت‎هايي به وجود آمده است كه ريشه‎هاي ژرف نزد ايرانيان دارد و حتّي صورت منقّح‎تر نمايشي مصائب روحاني را موجب گرديده است.[٢٥] مطلبي كه قابل توجه است اين كه چون قبل از صفويه عزاداري به اين سبك رايج نبوده و با جلوس شاه اسماعيل بر تخت سلطنت و چند ماه بعد از آن، تأليف كتاب «روضة الشهداء» در تبريز به پايان رسيد ـ كه مجموعه‎ي روايات رثايي و حماسي و ديني تركي و فارسي را درباره‎ي فاجعه‎ي كربلا و يادآوري آن و انتقام گيري، به زبان فارسي درآورد؛ پس در اين جا هم، مانند برخي جاهاي ديگر، خود را در برابر موقعيتي تناقض آميز مي‎بينيم كه در آن ايران شيعي، مصيبت نامه‎ي كربلا را به صوفي‎اي از سلسله‎ي «نقش‎بندي» مديون است كه مسلماً به تقيّه متصفش كرده‎اند و احتمالاً مردي از اهل تسنن بوده كه در محافل صوفي‎گري و فتوت، هر چه بيشتر، اهل‎بيت و شهيدان كربلا را محترم مي‎شمرده است.[٢٦]
از اين جا روشن مي‎شود كه با توجه به خلأ فرهنگي دوران صفويّه، سرودن شعر در مدح و رثاي ائمه و شهداي كربلا؛ براي شاعران افتخاري بس بزرگ محسوب مي‎شد. حتي مي‎توان گفت كه احتمالا‎ً اگر محركي مانند هفت بند محتشم كاشاني ـ كه در گسترش بعدي ذكر مصائب تأثير به سزايي داشته نمي‎بود، تعزيه‎خواني به جاي مهمي نمي‎رسيد.
در دهه‎هاي آخر قرن دهم، شاهد رواج مراسم عزاداري ماه محرم، بيشتر در مراكز شهري شيعي هستيم، در كنار عزايي عمومي كه مي‎رود تا بيستم و حتي بيست و هشتم صفر نيز به طول انجامد، به موازات اين امر روضه‎خواني گسترش مي‎يابد و از قرن يازدهم موجب افزايش خيرات براي جمع بسياري كه به اين مجالس روي مي‎آورند، موجب افزايش خير است مي‎گردد؛ علاوه بر اين، با اين كه هيچ اطلاعي متكي بر ارقام در دست نيست؛ پس از آن كه در نيمه‎ي دوم قرن يازدهم تدارك چشم‎گيري براي برگزاري عزاي حسيني و تعزيه‎هاي سيّار آغاز مي‎شود، حمايت رسمي از اين مراسم بايد كسب اهميتي كرده باشد.[٢٧]
با روي كار آمدن دولت صفويّه و در آوردن مملكت به صورت كشوري شيعه و مقتدر تأثيري فراوان بر آينده‎ي آيين سوگواري محرم گذارد، به گونه‎اي كه تظاهرات شكوه‎مند شيعيان در محرم هر سال، در نشر و اشاعه‎ي مذهب تشيّع در فلات قارّه ايران، مساعدت فراواني كرد. در اين زمان كتاب «روضة الشهداء» به رشته‎ي تحرير درآمد و قوه‎ي محركه‎اي شد براي پيدايش مراسم محرم كه از بطن آن، سبك تازه‎اي از فعاليّت به نام روضه‎خواني يا قرائت «روضة الشهداء»، به وجود آمد. دو قرن و نيم بعد، اين سبك به منزله‎ي رشته‎اي كه به وسيله‎ي آن، اشعار غنائي و متون و نمايش‎هاي تعزيه به هم بافته شدند.»[٢٨]
از آن‌چه گذشت چنين برمي‎آيد كه عزاداري به سبك موجود، از صدر اسلام نبوده، بلكه بيشتر از دوران صفويه به وجود آمده است، هر چند عده‎اي بر اين باورند كه منشأ آن از زمان آل‎بويه مي‎باشد؛ رواج سبك عزاداري صفويه مي‎تواند به اين دليل باشد كه اولا:ً دولت روي كار آمده، شيعي بوده، تمام امكانات را در دست داشته است و ثانياً: بيشتر مردم شيعه بودند و ترويج نهضت حسيني و بيان مظلوميت‎هاي آن حضرت و اهل بيت و يارانش را مي‎خواستند، بنابراين، دو عامل ياد شده در شكل گرفتن سبك موجود، نقش اساسي داشتند.
از سوي ديگر، عزاداري به اين سبك، تازه و نو بوده است و كارشناسان فرهيخته و زبردست و آگاه، بر عمل‎كرد آن‎ها نظارت نداشتند؛ از اين رو در ضمن كارهاي صورت گرفته، مواردي نيز افزوده شد و مورد حمايت دولت صفوي قرار گرفت.

فلسفه‎ي عزاداري سيدالشهدا(ع) چيست؟ محمّد زرقاني حادثه‎ي عاشورا، حادثه‌اي است كه بزرگ‎ترين‌ نقش را در تاريخ اسلام ايفا كرد و به يقين، مسير تاريخ اسلام را ـ كه منحرف شده بود ـ عوض كرد و آن را از انحراف نجات داد، معناي سخن رسول خدا(ص) درباره‎ي امام حسين(ع) را كه فرمودند:
حسين مني و انا من حسين.
روشن گردانيد و درس حركت، نهضت، مقاومت و استقامت به انسان‌ها آموخت.
اين حادثه هم از نظر كيفيّت وقوع و هم از جهت عظمت مصيبت و هم از نظر ماندگاري و آثار اجتماعي آن، با هيچ جريان ديگري قابل قياس نيست؛ و اما در مورد علت عزاداري و گريه بر آن حضرت، بايد گفت كه به شهادت تاريخ و روايات، حضرت يعقوب سال‎هاي طولاني در فراق يوسف با اين كه مي‌دانست زنده است، اشك مي‌ريخت و گريه مي‌كرد و يوسف را از ياد نمي‌برد. حضرت سيدالساجدين(ع) نيز تا در حيات بود (حدود چهل سال) صحنه كربلا را با گريه جلوي چشمش مجسّم مي‌داشت و مي‌فرمود:
قتل اباعبدالله عطشاناً بجنب الفرات و هو يذبح كما يذبح الكبش.
حضرت اباعبدالله با تشنگي شهيد شد، در حالي كه كنار رود فرات بود و سر مبارك او را همانند گوسفند بريدند.» و همين‌طور تشكيل مجالس عزاداري از سوي حضرات معصومين(ع) ديگر، همانند امام باقر، امام صادق، امام‎رضا(ع) و خصوصاً گريه‌هاي طولاني حضرت ولي‌عصر(ع) براي جد بزرگوارش به طوري كه در گريه و عزاداري نسبت به اباعبدالله مي‌فرمايد: «اي جد بزرگوار من! در تمام حالات براي تو گريه مي‌كنم و اگر اشك چشمم تمام شود، سزاوار است كه در مصيبت تو خون بگريم.»[٢٩] و از آن‎جا كه به حكم قرآن:
و لقد كان لكم في رسول‎الله اسوة حسنة.[٣٠]
ما بايد در تمام امور از حضرت رسول(ص) و جانشينان ايشان، درس و الگو بگيريم؛ به درستي گريه و عزاداري بر سالار شهيدان و توسل به ائمه‎ي اطهار(ع) پالايش دهنده‎ي روح و تزكيه كننده‎ي نفس است، چنان‎كه روايات گوناگوني بر فضيلت گريه و عزاداري براي امام حسين و ساير ائمه‎ي معصومين(ع) وارد شده است؛ از جمله روايتي از امام صادق(ع) كه مي‎فرمايد:
من انشد في الحسين بيت شعر فبكي و ابكي عشرة فله و لهم الجنة.[٣١]
يعني هر كس كه درباره‎ي امام حسين(ع) يك بيت شعر سروده و گريه نمايد و ده نفر را به گريه در آورد، اجر و پاداش آن‎ها بهشت است. و روايتي كه يونس بن‌يعقوب از امام صادق(ع) نقل مي‌كند كه حضرت(ع) فرمودند:
قال لي ابو‌‌جعفر اوقف لي مالي كذا و كذا لنوادب تندبني عشر سنين ايام مني.[٣٢]
پدرم امام باقر(ع) به من وصيت كرد قسمتي از مال او را وقف كنم و در اختيار نوحه‌گران قرار دهم تا آنان مدت ده سال در روزهاي مني براي حضرت نوحه و ندبه برپا كنند. اضافه بر آن‎چه گذشت، با عنايت به عظمت و شكوه اين حادثه‎ي تاريخي، مسأله‎ي عزاداري و زنده ‌نگه داشتن ياد و خاطره آن حضرت مي‌تواند علل و عوامل مختلفي داشته باشد، كه به برخي از آن‎ها اشاره مي‌شود.
١. از آن جا كه قيام عاشورا پيام‌ها و درس‌هاي متعددي به همراه داشت، زنده نگاه داشتن ياد و خاطره آن، بر جاي ماندن درس‌ها و پيام‌هاي آن را به دنبال دارد؛ پيام‎هايي چون:
احياي امر به معروف و نهي از منكر، عزّت، مبارزه با طاغوت، فداكاري در راه دين، نترسيدن از كمي نفرات، آميختن كار فرهنگي با ايثار، پيروزي خون بر شمشير، نهراسيدن از محاصره‎ي نظامي و اقتصادي، عمل به وظيفه و تكليف، حمايت از ولّي و در نهايت راضي بودن به رضاي خدا؛
٢. عزاداري و زنده نگاه داشتن ياد و خاطره‎ي عاشورا، الهام بخش روح انقلابي، شهادت‌طلبي، حقيقت‌جوئي، مبارزه با طاغوت و ظلم و ستم و ستيز مي‌شود؛ چنان كه ما در زمان خويش شاهد نمونه‎هايي از اين الهام‌گيري بوده‎ايم؛ زيرا اولين زمزمه‌ها و حركت‎هاي ضد استبدادي و استعماري انقلاب اسلامي ايران با ايام محرم و عزاداري سالار شهيدان(ع) مصادف بود و ريشه در درون هيئت‌هاي مذهبي و عزاداري داشت؛
٣. از رهگذر برگزاري مجالس ديني در سطحي وسيع و حضور توده‌هاي مختلف مردم در مساجد و تكايا، فرصت خوبي براي آشنايي بيشتر با معارف اسلامي و احكام الهي به دست مي‎آيد؛
٤. برپايي مجالس عزاداري عاشورا و تجليل از مقام شهدا و افشاي هويت بي‎ديني دشمنان، سيدالشهدا(ع) خود نوعي اعلام وفاداري نسبت به مظلوم و مخالفت با ظالم مي‌باشد و نيز باعث احياي فلسفه قيام عاشورا، بازسازي حيات حسيني و به طور كلي پايداري و استمرار اصول و ارزش‌

--------------------------------------------
پاورقى ها:
[١]. بحارالانوار، مرحوم مجلسي، ج ٤٥، ص ٤٦. الدمعة الساكبة، ج ٤، ص ٣٣٤.
[٢]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٢٠٦، ٢٠٧.
[٣]. همان، ج ٤٥، ص ٢١٨.
[٤]. همان، ج ٤٥، ص ٢٣٣.
[٥]. همان، ج ٤٥، ص ٢٢٠، ٢٢٩.
[٦]. در جلد ٤٥ بحارالانوار روايات زيادي درباره خون گريستن آسمان و زمين وارد شده است ر.ك: ص ٢١١، حديث ٢٥ و ٢٦ . ١٩ و حديث ٤٠ و ٤١، ص ٢١٧.
[٧]. متن كامل زيارت ناحيه‎ي مقدسه در بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٦٥ الي ٧٢ آمده است كه نام شهيدان را يكايك مي‎شمارد و سلام مي‎دهد. شايان ذكر است كه مرحوم فيض الاسلام در كتاب ترجمه خاتون دوسرا، زندگي حضرت زينب (س) در ص ٢١٧ آورده است كه زيارت ناحيه مقدسه از امام حسن عسكري و تاريخ صدور آن سال ٢٥٢ هجري قمري است و ولادت حضرت امام زمان در سال ٢٥٥ يا ٢٥٦ است، والله العالم.
[٨]. سوگ نامه آل محمد، محمد اشتهاردي، ص ١٥٤ و ١٥٦، انتشارات ناصر، سال ٧١، چاپ سوم.
[٩]. بحارالانوار، ج ٤٦، ص ٦٣.
[١٠]. ر. ك: همان ص ٦٣.
[١١]. تاريخ النياحة علي الامام الشهيد الحسين بن علي(ع)، السيد صالح الشهرستاني، تحقيق و اعداد، الشيخ نبيل رضا علوان، ص ١١٨بيروت، دارالزهراء، چاپ اول، ١٤١٩ق ، و مناقب ابن شهرآشوب، ج ٤، ص ١٦٦.
[١٢]. المجالس السنيّة، سيد محسن امين، بيروت، دارالتعارف، چاپ ششم ١٣٩٨ ق، ج ١، ص ١٥٥.
[١٣]. كامل الزيارات، ابن قولويه قمي، ص ١١١ تا ١١٤، تهران، چاپ‎ صدوق، چاپ اول، سال١٣٧٥.
‎[١٤]. ر.ك: تاريخ النياحة علي الامام الشهيد الحسين بن علي(ع)، ص١٢٠، المجالس السنية، ج ٥، ص ١٢٣.
[١٥]. تاريخ سيدالشهدا، عباس صفائي حائري، ص ٥٦٦، قم، انتشارات مسجد مقدس جمكران، چاپ اول، سال ١٣٧٩، امالي صدوق، مجلسي، ج ٦، ص ٢٠٥.
[١٦]. تاريخ النياحة…، همان، ص ١٣٢، امالي صدوق، ج ٢، ص ١١١.
[١٧]. بحارالانوار، ج٤٠، ص ٢٥٧.
[١٨]. همان، ص ١٥٧.
[١٩]. همان، ص ١٣٦ و ١٣٧.
[٢٠]. سياه‎پوش در سوگ ائمه نور، علي ابوالحسني، منذر، ص ١٢٧ و ١٢٨، قم، مؤلف، چاپ اول، سال ١٣٧٥. براي آگاهي بيشتر ر. ك: مناقب ابن شهرآشوب، ج ٤، ص ١٦٦، امالي صدوق، مجلسي ٢٩، ج ٦، ص ٢٠٥.
[٢١]. تعزيه هنر بومي پيشرو ايران، پترچلكووسكي، ترجمه، داود حاتمي، ص ١٠ تا ١١، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ اول، سال ١٣٦٧.
[٢٢]. همان منبع، پاورقي، توضيح مترجم، ص ١١.
[٢٣]. فتوت نامه سلطاني، مقدمه ص ٩٥، تهران، چاپ محجوب، سال ١٣٥٠.
- روضة الشهداء، حسين واعظ كاشفي سبزواري، بمبئي، تاجران كتب و مالكان مطيع محمدي، بمبئي، بي‎تا.
[٢٤]. پترچلكووسكي، همان، ص ١٦٣ – ١٦٤، همچنين در پايان نامه مؤلف و كتاب ديگرش به نام اخلاص كامل به امام حسين(ع) به طور كامل به اين موضوع پرداخته شده است.
[٢٥]. پترچلكووسكي، ص ١٦٤؛ اخلاص كامل به امام حسين(ع)، ژان‎كالمار، پاريس، بي‎تا، ١٣٥٤ ش، ١٩٧٥ م.
[٢٦]. پترچلكووسكي، ص ١٦٥، اخلاص كامل به امام حسين(ع)، ژان‎كالمار.
[٢٧]. پترچلكووسكي، همان، ص ١٦٥، ١٦٦.
[٢٨]. همان، ص ١٦٥، اخلاص كامل به امام حسين(ع)، ص ٣٦٦.
[٢٩]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٦٥ ـ ٧٢.
[٣٠]. سوره‎ي احزاب، آيه‎ي ٢١.
[٣١]. كامل الزيارات، ص ١٠٥، ابن قولويه قمي، انتشارات مرتضويه، نجف.
[٣٢]. اصول‎كافي، كليني، ج ٥، ص ١١٧، دارالكتاب الاسلامية، تهران.


فصل دوم :
ابعاد و فلسفه‌ي قيام عاشورا


چرا امام حسين(ع) با اين كه مي‎دانست به شهادت مي‎رسد، خانواده خود را به همراه برد؟ سيد سعيد حسيني
تكليف اجتماعي در آيين اسلام، ويژه‎ي مردان نيست، بلكه زنان متعهد و مسلمان نيز در برابر جريان حق و باطل و مسأله ولايت و رهبري، وظيفه دارتد و بايد از رهبري حق، دفاع و پيروي كنند و از حكومت و فسادهاي مسؤولان نالايق انتقاد نمايند و در صحنه‎هاي گوناگون اجتماعي حضوري مؤثر داشته باشند.
در تداوم مسيري كه حضرت زهرا (س) در حمايت از امام معصوم(ع) و افشاگري عليه رويه‎هاي ناسالم زمام‎داران داشت، زنان ـ به خصوص حضرت زينب(س) ـ نيز در نهضت كربلا دوشادوش امام حسين(ع) مشاركت داشتند.
هر قيام و نهضتي عمدتاً از دو بخش خون و پيام تشكيل مي‎گردد. مقصود از بخش خون، مبارزات خونين و قيام مسلحانه مي‎باشد كه مستلزم كشتن و كشته شدن و جانبازي در راه‌ آرمان مقدس است و مقصود از بخش پيام نيز، رساندن و ابلاغ پيام انقلاب و بيان آرمان‎ها و اهداف آن است.
با بررسي قيام مقدس امام حسين(ع) اين دو بخش كاملاً در آن به چشم مي‎خورد؛ زيرا انقلاب امام حسين(ع) تا عصر عاشورا مظهر بخش اول، يعني بخش خون و شهادت، بود و رهبري و پرچم‌داري نيز بر عهده‎ي خود ايشان قرار داشت، و پس از آن، بخش دوم به پرچم‎داري امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) آغازيد با سخنان آتشين خود، كه پيام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و يارانش را به آگاهي افكار عمومي رسانيدند و طبل رسوايي حكومت پليد اموي را به صدا درآوردند.
با توجه به تبليغات بسيار گسترده و دامنه‎داري كه حكومت اموي از زمان معاويه ضد اهل‎بيت(ع) ـ به ويژه در منطقه‎ي شام ـ به راه انداخته بود، بي‎شك اگر بازماندگان امام حسين(ع)، يعني زن و بچه‎هاي ايشان، به افشاگري و بيدارسازي نمي‎پرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرت‎هاي وقت، نهضت بزرگ و جاويدان آن حضرت را در طول تاريخ كم ‎ارزش و چهره‎ي آن را وارونه نشان مي‎دادند؛ هم چنان كه برخي در تهمتي درباره‎ي امام حسن(ع) گفتند: «بر اثر ذات‎الريه و سل از دنيا رفت»؛ اما تبليغات گسترده‎ي بازماندگان حضرت سيدالشهدا(ع) در دوران اسارت كه كينه توزي سفيهانه‎ي يزيد چنين فرصتي را براي آنان پيش آورده بود، اجازه چنين تحريف و جنايتي را به دشمنان نداد. ضرورت حضور و نقش بازماندگان عاشورا، با بررسي و مطالعه در حكومت امويان بر شام، بيش از پيش روشن مي‎شود.

دوران سلطه‎ي معاويه در شام شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان درآمد، تحت سيطره‎ي فرمان‎رواياني چون خالد پسر وليد و معاويه پسر ابوسفيان قرار گرفت. مردم اين سرزمين نه سخن پيامبر(ص) را دريافته بودند و نه روش اصحاب او را مي‎دانستند و نه اسلام را ـ دست‎كم آن‎گونه كه در مدينه رواج داشت ـ مي‎شناختند؛ البته يكصد و سيزده تن از صحابه‎ي پيامبر اكرم(ص) يا در فتح اين سرزمين شركت داشته، يا به تدريج در آن‎جا سكونت گزيده‎ بودند، ولي بررسي زندگي‎نامه اين افراد نيز روشن مي‎كند كه جز چند تن، باقي آن‎ها براي مدت كمي محضر پيامبر گرامي اسلام(ص) را درك كرده، و جز يك يا چند حديث، روايت نكرده‎اند؛ گذشته از آن، بيشتر اين افراد در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حكومت معاويه، وفات كردند و در زمان قيام امام حسين(ع) تنها يازده تن از آن‎ها زنده و در شام به سر مي‎بردند؛ مردماني در سنين هفتاد تا هشتاد سال كه گوشه‎نشيني را بر آميختن با توده ترجيح داده، در عامه مردم نيز نفوذي نداشتند و در نتيجه نسل جوان آن روز، از اسلام حقيقي چيزي نمي‎دانستند و شايد در نظر آنان، اسلام هم حكومتي بود مانند حكومت كساني كه پيش از ورود اسلام بر آن سرزمين فرمان مي‎راندند، و تجمّل دربار معاويه، حيف و ميل اموال عمومي، ساختن كاخ‎هاي بزرگ و تبعيد و زنداني كردن و كشتن مخالفان براي آنان امري طبيعي بود؛ زيرا چنين نظامي نيم قرن پيش از آن سابقه داشت، و به يقين كساني بودند كه مي‎پنداشتند آنچه در مدينه‎ي عصر پيامبر گذشته نيز اين چنين بوده است.[١] معاويه حدود ٤٢ سال در شام حكومت كرد و در اين مدت نسبتاً طولاني، مردم شام را به گونه‎اي پرورش داد كه فاقد بصيرت و آگاهي ديني باشند و در برابر اراده و خواست معاويه بي‎چون و چرا تسليم شوند.[٢] معاويه در طي اين مدت، نه تنها از نظر نظامي و سياسي مردم شام را تحت سلطه‎ي خود قرار داد كه از نظر فكري و مذهبي نيز مردم آن منطقه را كور و‎ ‏كر و گمراه بار آورد تا آنچه او به اسم تعليمات اسلام به آنان عرضه مي‎كند، بي‎هيچ اعتراضي بپذيرند.
حكومت پليد بني‎اميه با تبليغات زهرآگين و كينه توزانه‎اش، خاندان پاك پيامبر را در نظر مردم شام منفور جلوه داد و در مقابل، بني‎اميه را خويشان رسول خدا و نزديك‎ترين افراد به او معرفي كرده بود، به طوري كه پس از پيروزي قيام عباسيان و استقرار حكومت ابوالعباس سفّاح، ده تن از امراي شام نزد وي رفتند و همه سوگند خوردند كه ما تا زمان قتل مروان ـ آخرين خليفه اموي ـ نمي‎دانستيم كه رسول خدا(ص) جز بني‎اميه خويشاوندي داشته باشد كه از او ارث ببرند، تا آن كه شما امير شديد.[٣]
بنابراين، جاي شگفتي نيست اگر در مقاتل مي‎خوانيم، به هنگام آمدن اسيران كربلا به دمشق، مردي در برابر امام زين‎العابدين(ع) ايستاد و گفت: سپاس خدايي را كه شما را كشت و نابود ساخت و مردمان را از شرّتان آسوده كرد! حضرت كمي صبر كرد تا شامي هر چه در دل داشت بيرون ريخت؛ سپس با تلاوت آياتي مانند:
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل‎البيت و يطهركم تطهيرا.[٤]
فرمود: اين آيات در حق ما نازل شده است. پس از آن بود كه مرد فهميد آن‌چه درباره‎ي اين اسيران شنيده، درست نيست، آنان خارجي نيستند، بلكه فرزندان پيامبر هستند؛ بنابراين از آن‌چه گفته بود پشيمان شد و توبه كرد.[٥]

آيا امام حسين(ع) مي‎دانست شهيد مي‎شود؟ اگر چنين است، چرا با پاي خويش به سوي قتلگاه رفت؟ سيد محمّدصادق موحّد ابطحي بر اساس احاديث و روايات شيعي علم امام(ع) موهبتي الهي است و نه اكتسابي؛ بدين صورت كه هرگاه هر چه را بخواهد بداند، مي‎داند. خداوند متعال مي‎فرمايد:
عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احداً الّا من ارتضي من رسولٍ.[٦]
اين آيه نشان مي‎دهد كه اختصاص علم غيب به خداوند به اين معني است كه غيب را مستقلاً و از پيش خود ـ با لذات ـ كسي جز خدا نمي‎داند، ولي ممكن است پيامبر با رضايت پروردگار متعال، بداند و نيز ممكن است ديگر انسان‎ها به تعليم پيامبران از آن آگاهي يابند.
نكته‎ي قابل توجه، اين است كه علم موهبتي ياد شده تخلف ناپذير مي‎باشد، زيرا علم ثبت شده در لوح محفوظ آگاهي به چيزي است كه قضاي حتمي خداوند بدان تعلق گرفته است.
مرحوم علامه طباطبايي (ره) ـ صاحب تفسير الميزان در ـ اين باره مي‎گويد: سيدالشهدا(ع) به عقيده شيعه‎ي اماميه سومين جانشين از جانشينان پيامبر اكرم(ص) و صاحب ولايت كليّه مي‎باشد. علم امام(ع) به اعيان خارجيه و حوادث و وقايع ـ طبق آن چه از ادلّه نقليه و براهين عقليه بر مي‎آيد ـ دو قسم است؛ قسم اول: امام(ع) در هر شرايطي ـ به اذن خداوندي ـ به حقايق جهان هستي آگاه است، اعمّ از آن‎ها كه تحت حس قرار دارند يا آن‎ها كه از دايره‎ي حس بيرون مي‎باشند؛ مانند موجودات آسماني و حوادث گذشته و وقايع آينده؛ قسم دوم: علم عادي است. پيامبر(ص)، به نصّ قرآن كريم و همچنين امام(ع) بشري است مانند ساير افراد و اعمالي كه در مسير زندگي انجام مي‎دهد، مانند اعمال ساير افراد، در مجراي اختيار و براساس علم عادي است و آنچه را شايسته مي‎بيند انجام مي‎دهد.[٧]
لازمه‎ي قسم اول اين است كه هيچ گونه تكليفي بر متعلق اين گونه علم از آن جهت كه حتمي‎الوقوع است، تعلق نمي‎گيرد و نيز قصد و طلبي از انسان با آن ارتباط پيدا نمي‎كند؛ زيرا تكليف همواره از راه امكان، به فعل تعلق مي‎گيرد و لازمه‎ي امكان هم اختياري بودن فعل و ترك است و متعلق علم امام از جهت ضروري الوقوع و متعلق قضاي حتمي بودن آن، محال است مورد تكليف قرار گيرد؛ پس علم به قضاي حتمي در زندگي عملي انسان تأثير ندارد و تكليف‎آور نيست. اين شخص با علم به خطر، زندگي عادي خود را ادامه مي‎دهد اگر چه به خطر منتهي خواهد شد و مشمول آيه‎ي:
و لا تلقوا بايديكم الي التهلكة. [٨]
نيست؛ زيرا در تهلكه واقع شده است نه اين كه خود را به هلاكت انداخته باشد. شايان ذكر است كه اين آيه از آيات مربوط به جهاد است؛ زيرا از پيش از آن كه مي‎فرمايد:
وأنقفوافي سبيل الله و لا تلقوا بايديكم الي التهلكة.
اين گونه فهميده مي‎شود كه اگر اموالتان را در راه جهاد، انفاق نكنيد پس همانا دشمن بر شما مستولي مي‎گردد و شما را به هلاكت مي‎رساند. روايتي در اين زمينه از براء بن عازب نقل شده است كه در يكي از جنگ‎ها مردي از مهاجرين بر صف دشمن حمله كرد، مردم فرياد زدند كه خودش را به هلاكت انداخت و به كشتن داد و آيه‎ي مذكور را قرائت كردند سپس ابوايوب انصاري گفت: من از شما به اين آيه عالم‎تر هستم، همانا اين آيه در شأن ما انصار نازل شده است كه پيامبر(ص) را همراهي، و وقتي اسلام قوّت گرفت و اهلش زياد شد، به سوي اهل و اموال خودمان برگشتيم و خودمان را به هلاكت افكنديم و منظور از هلاكت، ترك جهاد است.[٩]
آري متعلق قضاي حتمي و مشيّت قاطعه‎ي حق تعالي، مورد رضا به قضاست؛ چنان كه سيدالشهدا(ع) در آخرين ساعات زندگي خود، در ميان خاك و خون مي‎فرمود: «اي خدا بر قضا و حكم تو صبر پيشه مي‎كنم، اي فريادرس كسي كه جز تو فريادرسي ندارد.»[١٠] همچنين در خطبه‎اي كه به هنگام بيرون آمدن از مكه ايراد فرمود، آمده است:
رضي الله رضانا اهل البيت.
آنچه بايد بدان توجه داشت اين است كه علم قطعي امام به حوادث تغييرناپذير، مستلزم جبر نيست؛ چرا كه در جهان هستي كه مخلوق الهي است، چيزي جز با مشيّت الهي و اذن خداوندي به وجود نمي‎آيد و مشيّت خداوندي به افعال اختياري انساني، از راه اراده و اختيار تعلق گرفته؛ مثلاً خداوند خواسته است كه انسان فعلي، را با اختيار و اراده انجام دهد. بديهي است كه تحقق اين فعل با اين اوصاف، لازم و قطعي خواهد بود و با اين همه، اختياري هم هست؛ زيرا اگر اختياري نباشد اراده‎ي خداوند از مرادش تخلف مي‎كند
و ما تشاؤون الّا ان يشاء الله رب العالمين.[١١]
بنابراين مي‎توان گفت: امام(ع) مي‎دانست كه تلاش در برابر قضاي حتمي سودي ندارد؛ چنان كه خداوند در كلام خود در سوره‎ي آل عمران در برابر آن‎ها كه در جنگ احد گفته بودند: اگر ياران كشته شده پيش ما بودند، نمي‎مردند. مي‎فرمايد: «بگو اگر در خانه‎هايتان نيز بوديد كساني كه برايشان قتل نوشته شده بود به سوي آرامگاه‎هاي خود بيرون مي‎آمدند.»[١٢]
اما درباره‎ي قسم دوم از علم امام: اين نوع علم امام تكليف آور است، بر خلاف قسم اول از علم امام(ع) كه علم غيبي است و تكليف آور نيست. امام حسين(ع) از جهت عادي خود نيز به شهادت خود و يارانش آگاهي داشت؛ بنابر ادله‎اي كه در پي خواهد آمد، ولي از اين جهت كه اسلام در خطر بود، ملاحظه و ترسي از كشته شدن نداشت و اهداف بلند و عالي آن حضرت بود كه در اين راه او را از انجام هر كاري براي اسلام باز نمي‎داشت.
مدارك و مصادر معتبر تاريخي دلالت دارند كه امام از شهادت خود و به دست نيامدن پيروزي نظامي، علم و آگاهي داشت و مي‎دانست كه شرايط تأسيس حكومت اسلامي فراهم نيست؛ پس هدف آن حضرت از قيام، اساساً اعلان بطلان حكومت يزيد، احياء دين، رفع شبهات و انحرافات فكري و نجات نظام حكومت اسلامي و دفع ضربات كشنده‎ي حكومت يزيد، از دين بود. اينك برخي از فقرات كلام سيدالشهدا(ع) را كه بر علم ايشان دلالت دارد، بيان مي‎كنيم:
١. به عبدالله بن زبير در مكه مي‎فرمود: به خدا سوگند اگر من در هر پناهگاهي باشم، مرا بيرون مي‎آورند، تا مقصود خود را انجام دهند. به خدا سوگند! در تعدّي و ستم بر من از حد بگذرند؛ چنان‎كه يهود در مورد شنبه از حد گذشتند[١٣] (و احترام روز شنبه را از بين بردند.)
٢. امام حسين(ع) مي‎فرمود:
والله لا يدعوني حتي يستخرجوا هذه العلقة من جوفي فاذا فعلوا سلط الله عليهم من يذلهم حتي يكونوا اذلّ من فرام الامة (والفرام خرقة تجعلها المرأة في قلبها اذا حاضت).[١٤]
به خدا سوگند! مرا رها نمي‎كنند تا خون قلبم را بيرون آورند؛ پس وقتي چنين كردند، خداوند كسي را از آنان بر آن‎ها مسلط سازد كه آن‎ها را ذليل كند آن قدر كه از خرقه‎ي زنان هم خوارتر گردند. و مانند اين، شواهد بسيار است كه براي جلوگيري از اطاله‎ي كلام به همين مختصر اكتفا مي‎كنيم.
اما هدف امام حسين(ع) را با توجه به سخنان آن حضرت مي‎توان چنين بيان كرد: امر به معروف و نهي از منكر، امام حسين(ع) براي ارائه دادن الگويي برتر و واحد، با توجه به آيه‎ي شريفه‎ي ١٠٤ از سوره‎ي آل عمران كه مي‎فرمايد:
و لتكن منكم امة يدعون الي الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون
به اين حركت نمادين اقدام نمود و اين مطلب از كلام خود آن حضرت، در وصيتي كه به محمد‎بن‎حنفيه نگاشته است، به دست مي‎آيد؛ چرا كه فرمود:
اني لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً … انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي محمد(ص) اريد أن آمر بالمعروف و أنهي عن المنكر و اسير بسيرة جدي و ابي علي بن ابي طالب…[١٥]
من از روي خودخواهي و سرمستي و گردنكشي و فساد و ظلم خارج نشده‎ام و جز اين نيست كه خارج شدم براي اصلاح در امت جدّم رسول خدا(ص) و اراده دارم كه امر به معروف و نهي از منكر كنم و مطابق سيره‎ي جدم(ص) و پدرم، علي بن ابي طالب(ع)، رفتار نمايم.
آري به راستي حضرت حسين بن علي(ع) از خطري كه متوجه دين شده بود، آگاه بود؛ از اين رو در همان آغاز كار كه مروان در مدينه به آن حضرت توصيه كرد كه با يزيد بيعت كند و به اصطلاح او، محترمانه و با آسايش خاطر زندگي نمايد، فرمود:
انا لله و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد؛[١٦]
همانا ما از خداييم و به سوي او باز مي‎گرديم؛ بايد با اسلام وداع كرد؛ زيرا امت به شباني مثل يزيد مبتلا شده است. دلايل فراوان ديگري نيز وجود دارد كه حضرت سيدالشهدا(ع) اهدافي الهي و دور ازهواي نفس را جستجو مي‎كرد و در راه رسيدن به اين اهداف، جان گران‎قدر خويش و يارانش را فدا كرد.
در پايان توضيح اين نكته را لازم مي‎دانيم كه قيام امام حسين(ع) صرفاً يك قيام نظامي نبود، بلكه يك قيام سياسي بود كه تبعات نظامي نيز در برداشت؛ چرا كه امام حسين(ع) بنابر شواهد تاريخي؛ به تجهيز و تهيه سپاه جنگي، ادوات و نفرات اقدام نكرد.

چرا كوفيان كه امام حسين(ع) را مي‎شناختند و مي‎دانستند كه اسيران به شهر آمده، اهل‎بيت ايشانند؛ اما آن‎ها را خارجي ناميدند؟ آيا اين به صورت شايعه بوده يا واقعاً با آگاهي كامل و به خاطر دنيا، آن‎ها را خارجي نامسلمان قلمداد مي‎كردند؟ محمدعلي ملاّحسني مورد سؤال، بيشتر بر مردم شام صدق مي‎كند نه مردم كوفه كه بيشتر شيعي بوده‎اند و اميرالمؤمنين(ع) سال‎ها در آن حكومت كرده بود. اخبار معتبري كه دلالت كند در كوفه عنوان خارجي بر امام حسين(ع) گفته شده، وجود ندارد؛ اما بيشتر مردم شام، امام حسين(ع) و اهل‎بيت آن حضرت را نمي‎شناختند كه علت اصلي آن تبليغات خصمانه‎ي بني اميه و وارونه نشان دادن حقايق اسلام و سفارشات پيامبر عظيم الشأن اسلام(ص) بود، كه به جهت دشمني ديرينه با بني‎هاشم و حسادت به اهل‎بيت(ع) اجازه‎ي نشر فضايل آن‎ها را نمي‎دادند؛ چرا كه بيم داشتند موقعيّت نامشروع آن‎ها در معرض خطر و نابودي قرار گيرد. در ميان مردم شام، تعداد كساني كه پيامبر را ديده بودند خيلي كم بود، و آنان نيز اسلام را چنان كه بايد، نمي‎شناختند؛ اما در كوفه از اصحاب پيامبر(ص) و به ويژه شيعيان واقعي ائمه(ع)، افراد زيادي بودند كه اهل‎بيت را به خوبي مي‎شناختند و در حد توان و به سهم خود با زبان و بيان و برخورد عملي از آن‎ها دفاع مي‎كردند؛ مانند عبدالله بن عفيف[١٧] و توابين و زيد بن ارقم ـ صحابه‌ي بزرگوار پيامبر ـ كه در كوفه به ابن زياد ـ لعنة الله عليه ـ گفت: «چوب از لب‎هاي حسين(ع) بردار، خودم بارها ديدم پيامبر(ص) لب‎هايش را روي اين لب‎ها قرار مي‎داد و مي‎مكيد».[١٨] مرد ديگري نيز در كوفه چنين سخني را به ابن زياد گفت.[١٩] شماري از مردم شام نيز امام حسين(ع) و اهل بيت او را مي‎شناختند، ولي نمي‎دانستند اسيران همان اهل بيت پيامبر(ص) هستند، مانند پيرمردي كه به امام سجاد(ع) خطاب كرد: الحمد لله كه خدا شما را كشت و …، امام سجاد(ع) پرسيد: آيا قرآن خوانده‎اي؟ گفت: آري؛ سپس امام آياتي كه در شأن اهل بيت(ع) بود؛ قرائت كرد و فرمود: «نحن اولئك» آن اهل‎بيت ما هستيم. پيرمرد سرش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! من استغفار و توبه مي‎كنم.[٢٠]
عدّه‎اي نيز ـ چه از كوفه و چه از شام ـ اهل‎بيت را مي‎شناختند، ولي به خاطر حفظ مال و منصب، دين را به دنيا فروختند؛ مانند منادي گمراهي كه در شام فرياد زد: اي اهل شام! اين اسيران، اهل‎بيت ملعون هستند![٢١]
در كتاب «منتهي الآمال» آمده است: «قتله‎ي كربلا به فرماندار موصل نوشتند: ما مي‎آييم، از ما استقبال كن! فرماندار موصل با عده‎ي بسياري تا چند كيلومتر به استقبال آن‎ها رفتند؛ بعضي گفتند: مگر چه خبر است؟ گفتند: سر بريده‎ي خارجي‎ها را مي‎آوردند!، ولي مي‎بينيم در همان جا مردي شجاع و عارف به حق و مقام اهل‎بيت(ع) مي‎گويد: اي مردم اين سر بريده‎ي خارجي‎ها نيست، بلكه سر حسين بن علي(ع) و يارانش است؛ همين كه آگاه شدند، عده‎اي از مردم آماده‎ي جنگ با لشكر يزيد شدند.»[٢٢]

چرا عبدالله بن جعفر و محمد بن حنفيه در قضيه‎ي عاشورا شركت نداشتند؟ غلام‌حسن محرّمي عوامل مختلفي مي‎تواند در اين امر دخالت داشته باشد؛ از جمله:
اولاً: عبدالله بن جعفر به سن كهولت رسيده بود و نزديك هفتاد سال داشت و به نقل علامه‎ي حلّي، جناب محمد حنفيه به سختي مريض و معلول بود.[٢٣] البته عبدالله بن جعفر دو پسرش محمد و عون را همراه امام حسين(ع) فرستاد و آن دو در كربلا به درجه‎ي شهادت نايل آمدند.
ثانياً: وجود اين دو نفر چندان لازم نمي‎نمود؛ زيرا به حدّ كافي از جوانان هاشمي و طالبي شركت داشتند و آنان چون قوم و قبيله‎اي جز بني‎هاشم كه همراه امام بودند، در اختيار نداشتند، نقش نظامي چنداني نمي‎توانستند ايفا كنند؛ از سويي ديگر، ماندن آن‎ها در حجاز لازم بود؛ چنان كه امام حسين(ع) در مدينه به برادرش محمد حنفيه وصيت كرد كه در مدينه بماند و رفت و آمد امويان را زير نظر بگيرد و به او گزارش دهد.[٢٤]
ثالثاً: طبق برآوردها و محاسبات عادي، روشن بود كه نهضت امام حسين(ع) به نتيجه نمي‎رسد؛ چنان كه اين بزرگواران حضرت را از رفتن به سوي عراق برحذر مي‎داشتند و به مصلحت نبود كه همه‎ي خاندان علوي به شهادت برسند؛ زيرا اين خاندان تنها مدافعان و مبلّغان اسلام راستين بودند و محل رجوع مردم به شمار مي‎آمدند و اگر همه‎ي مردان خاندان هاشمي به شهادت مي‎رسيدند، نسل بني‎هاشم قطع مي‎شد و بعد از واقعه‎ي كربلا، اهل‎بيت ملجأ و پناه‎گاهي نداشتند. با توجه به اين مصالح بود كه از سوي امام حسين(ع) هيچ اصرار، بلكه هيچ تقاضايي مبني بر شركت آنان در نهضت نمي‎بينيم.
اما اين مطلب كه جناب محمد حنفيه به نفع امام خبر مي‎فرستاد،[٢٥] نمي‎تواند علّت تامه‎ي عدم حضور باشد، بلكه نتيجه‎ي حضور او در مدينه است؛ چنان‎كه پيش از او جناب عباس ـ عموي پيامبر ـ نيز در ميان مشركان مكه به نفع پيامبر(ص) عمل مي‎كرد و عقيل ـ برادر اميرالمؤمنين ـ نيز در حجاز به نفع آن جناب فعاليت مي‎نمود.
اما اين پاسخ كه تعداد شهدا و نام‎هاي آنان نزد خدا معلوم بود، اين علم خدا به واقعيات خارجي است، يعني خدا مي‎دانست كه محمد حنفيه با اختيار خود به كربلا نخواهد رفت و اين جبر نمي‎آورد. آري مي‎توان گفت اين مقام را خداي تعالي به هر كس ارزاني نمي‎داشت و هر كس درجه‎اي دارد اگر چه اهل بهشت و نجات باشد.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
[١]. قيام امام حسين(ع)، دكتر سيد جعفر شهيدي، ص ١٨٥، تهران دفتر نشر فرهنگ اسلامي، سال ١٣٥٩ ش.
[٢]. بررسي تاريخ عاشورا، دكتر محمد ابراهيم آيتي، ص ٤٧، چاپ دوم، تهران كتابخانه صدوق، سال ١٣٤٧ ش.
[٣]. شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج ٧، ص ١٥٩، مصر، داراحياء الكتب العربيه، ١٩٦١ م.
[٤]. احزاب، ٣٣، ترجمه: «بي‎شك خداوند مي‎خواهد هرگونه پليدي را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك سازد، پاك ساختني.»
[٥]. مقتل الحسين(ع)، اخطب خوارزمي، ج ٢، ص ٦١، قم منشورات المفيد، اللهوف في قتلي الطفوف، سيد بن طاووس، ص ٧٤، قم منشورات مكتبة الداوري.
[٦]. داناي نهان است. و كسي را بر غيب خود آگاه نمي‎كند جز پيامبري كه از او خشنود باشد»، سورة جن، آية ٢٦.
[٧]. چهره‌ي درخشان حسين بن علي(ع)، علي رباني خلخالي، ص ١٣٤ ـ ١٤٠، انتشارات مكتب الحسين(ع)، چاپ ٦، سال ١٣٧٩ ش، قم.
[٨]. بقره، ١٩٥.
[٩]. تفسير كبير، فخر رازي، ج ٥، ص ١٥٠، مكتبة الاعلام الاسلامي، قم، و مقدمه لهوف سيد ابن طاووس.
[١٠]. «صبراً علي قضائك يا رب لا اله سواك يا غياث المستغيثين مالي رب سواك و لا معبود غيرك، صبراً علي حلمك يا غياث من لا غياث ‎له» مقتل الحسين(ع)، ص ٢٨٣، سيد عبد الرزاق مقرم، دارالكتاب بيروت.
[١١]. تكوير، ٢٩.
[١٢]. آل عمران، ١٤٥، «قل لو كنتم في بيوتكم لبرز الذين كتب عليهم القتال الي مضاجعهم».
[١٣]. «وايم الله لو كنت في جحر هامّة من هذه الهوام لاستخرجوني حتي يقضوا بي حاجتهم و الله ليعتدن عليّ كما اعتدت اليهود في السبت»، الكامل في التاريخ، ج ٤، ص ٣٩، ابن اثير، نشر دار صادر، دار بيروت، سال ١٣٨٥ هـ ق.
[١٤]. الارشاد، شيخ مفيد، ج ٢، ص ٧٨ ، انتشارات علميه اسلاميه، مترجم، سيد هاشم رسولي محلاتي.
[١٥]. بحارالانوار، تهران، ج ٤٤، ص ٣٢٩.
[١٦]. مثيرالاحزان، ابن نما، تحقيق و نشر مدرسه الامام المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف، قم، سال ١٤٠٦ هـ ق، محقق سيد محمد باقر موحد ابطحي.
[١٧]. الارشاد، ج ٢، ص ١١٧.
[١٨]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ١١٦.
[١٩]. همان، ١٥٤.
[٢٠]. همان، ج ٤٥، ص ١٥٥.
[٢١]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ١٥٤.
[٢٢]. منتهي الآمال، شيخ عباس قمي، ج ١، ص ٧٧٣ ، انتشارات هجرت، ١٤١١هـ.
[٢٣]. سفينة البحار، ج ١، ص ٣٢٢.
[٢٤]. سخنان حسين بن علي از مدينه تا كربلا، محمد صادق نجمي، ص ٢٥.
[٢٥]. مقتل عوالم، ص ٥٤، مقتل خوارزمي، ج ١ ، ص ١٨٨، محمد صادق نجمي، سخنان حسين بن علي(ع) از مدينه تا كربلا، ص ٢.

۲
فصل سوم فصل سوم :

بررسي شهادت امام حسين (ع)

آيا امام حسين(ع) به صورت طبيعي از مادر خويش ـ حضرت فاطمه(س) ـ شير خورده است يا براي شيرخوردن آن حضرت از دايه‎اي استفاده كردند، (گفته مي‎شود كه امام حسين(ع) از هيچ بانويي شير نخورده بلكه از انگشت پيامبر(ص) شير خورده است)؟ سيد محمّد صادق موحد ابطحي

درباره‎ي چگونگي شير خوردن حضرت سيدالشهدا(ع) در دوران كودكي، سه احتمال وجود دارد:
الف ـ آن حضرت از مادر خويش حضرت فاطمه(س) شير خورده باشد؛ مثل ديگر كودكان كه به هنگام تولد از سينه‎ي مادر شير مي‎خورند؛
ب ـ آن حضرت (به سبب اختلاف سنّي كمي كه با برادرش امام مجتبي(ع) داشته است ـ مرحوم محدث قمي آن را به مقدار اقل مدت حمل دانسته و اقل مدت حمل شش ماه است ـ از دايه شير خورده باشد. مرحوم محدث قمي در تأييد اين مطلب روايتي را از اصول كافي از حضرت رضا(ع) نقل مي‎كند كه: «ما بين امام حسن و امام حسين(ع) يك طهر و شش ماه و ده روز واقع شده است؛[١]
ج ـ آن حضرت از هيچ زني چه حضرت فاطمه(س) چه غير حضرت فاطمه(س) شير ننوشيده است؛
اما آن‌چه بررسي روايات به دست مي‎دهد، احتمال اول را منتفي مي‎سازد؛ چون حضرت فاطمه(س) در آن ايام بيمار بودند و شير در سينه‎ي آن حضرت خشكيده بود و به اين مطلب در روايات تصريح شده است؛ ليكن بعضي از روايات، ارتضاع آن حضرت از هر زني، چه حضرت فاطمه(س) و چه غير آن حضرت، را منكر شده‎اند؛ از جمله‎ي اين روايات كه ابن شهرآشوب و شيخ صدوق در علل الشرايع و مرحوم محدث قمي در منتهي الآمال آورده‎اند، اين است كه: هنگام ولادت امام حسين(ع)، حضرت فاطمه(س) بيمار گشت و شير ايشان خشك شد، تا اين كه از شير دادن ناتوان گشت؛ از اين رو پيامبر اكرم(ص) مُرضِع و دايه‎اي طلب كردند، ولي يافت نشد؛ پس خود آن حضرت به حجره‎ي حضرت فاطمه(س) آمدند و انگشت ابهام خويش را در دهان حضرت سيدالشهدا(ع) گذاردند و او هم مي‎مكيد و حتي بعضي نقل كرده‎اند كه زبان مبارك را در دهان امام حسين(ع) مي‎گذاشت و آن حضرت مي‎مكيد. نقل شده است كه خداوند متعال تا چهل شبانه روز رزق و روزي امام حسين(ع) را در زبان پيغمبر اكرم(ص) قرار داده بود، پس گوشت و خون امام حسين(ع) از گوشت و خون پيامبر اكرم(ص) روييد.[٢]
مرحوم كليني در اصول كافي از امام صادق(ع) نقل مي‎كند كه امام حسين(ع) از انگشت ابهام پيامبر اكرم(ص)شير نوشيده است و او مدت آن را دو يا سه روز مي‎داند و در ادامه مي‎نويسد: هيچ فرزندي جز حضرت عيسي بن مريم(ع) و حسين بن علي(ع) شش ماهه متولد نشد كه بماند.[٣] مرحوم سيد بحرالعلوم در اين باره مي‎فرمايد:
لله مرتضع لم يرتضع ابداً من ثدي انثي و من طه مَراضِعهُ[٤]
براي خداوند شيرخورده‎اي است كه از سينه‎ي هيچ زني شير نخورده است، در حالي كه از دست پيامبر اكرم(ص) شير نوشيده است.
اما در مورد احتمال دوم كه آن حضرت از دايه شير خورده باشد، رواياتي نقل كرده‎اند كه آن حضرت دايه‎اي داشته است به نام ام‎الفضل بنت حارث ـ زن عباس بن عبدالمطلب ـ و اين روايات به اين مضمون است:
صاحب «مستدرك الصحيحين» به سند خود از ام‎الفضل نقل مي‎كند:
«همانا ام‎الفضل بر رسول خدا(ص) وارد شد؛ پس گفت: اي پيامبر خدا، من ديشب خوابي ديدم كه بسيار سخت و دشوار بود! پيامبر اكرم(ص) دوباره فرمودند: چه ديدي؟ گفت: همانا سخت و ترسناك بود! پيامبر اكرم(ص) دوباره فرمودند: آن چه بود؟ گفت: ديدم مثل اين كه قطعه‎اي از جسم و بدن شما جدا شد و در دامن من افتاد! پس، پيامبر(ص) فرمودند: خوابي كه ديده‎اي خير باشد؛ به خواست خدا دخترم فاطمه(س) پسري به دنيا مي‎آورد، آن‎گاه در دامان تو قرار مي‎گيرد؛ سپس فاطمه(س) حسين(ع) را به دنيا آورد، و او در دامان من قرار گرفت و دايه‎اش شدم».
ابن‎سعد نيز در «طبقات الكبري» به سند خود از سماك بن حرب نقل مي‎كند:
«به درستي كه ام‎الفضل همسر ـ عباس بن عبدالمطلب ـ گفت: اي پيامبر خدا، من در خواب ديدم مثل اين كه عضوي از اعضاي بدن شما در خانه‎ي من است، پيامبر(ص) فرمودند: آنچه ديده‎اي خير باشد! دخترم فاطمه(س) پسري به دنيا مي‎آورد و تواو را شير مي‎دهي به شير فرزندت «قُثَم» سماك بن حرب گفت: پس فاطمه(س) حسين(ع) را به دنيا آورد؛ سپس كفالت و دايگي او را به ام‎الفضل سپرد….»
بنابراين بررسي روايت گوناگون به دست مي‎دهد كه امام حسين(ع) با توجه به اعجاز گونه بودن تمام خصوصيات آن حضرت از انگشت ابهام پيامبر(ص) شير نوشيده است و اين موضوع از نظر علماي شيعه صحيح و قابل اعتماد است، اگر چه علماي اهل سنّت آن را ذكر نكرده‎اند.
بنابراين، در مقام پذيرش اين موضوع و در تعارض بين اين روايات اين‎گونه مي‎توان جمع نمود كه: امام حسين(ع) ابتدا دو يا سه يا حتي چهل روز از انگشت پيامبر شير خورده است و سپس بقيه‎ي مدت را در دامان ام‎الفضل گذرانيده، او پرورش و تربيت امام حسين(ع) را عهده‎دار بوده است؛ چرا كه اين اعجاز پيامبر(ص) مانع از شير خوردن آن حضرت در دو سال تمام (حولين كاملين) ـ كه از اسباب و علل عادي مي‎باشد ـ نمي‎گردد.

علت گذاشتن كنيه «اباعبدالله» براي امام حسين(ع) چه بوده است؟ لياقت‎علي اميني

از سنت‎هاي اجتماعي و خانوادگي عرب، گذاشتن كنيه و لقب‎ براي مولود تازه به دنيا آمده است كه اساساً براي تعظيم و تكريم به كار مي‎رود.
ائمه‎ي معصومين(ع) هر كدام داراي كنيه‎ها و القاب زيادي هستند كه بازگو كننده‎ي شخصيت معنوي و الهي آنان است. ابا‎عبدالله كنيه حضرت امام حسين(ع) مي‎باشد كه بر خلاف معمول، به اعتبار اسامي فرزندان آن امام نيست، بلكه به جهت اوج و شكوه، و عبوديت عاشقانه او است كه با خون خويش ترسيم كرد.
اباعبدالله و اباالائمه و اباالمساكين از كنيه‎هاي ديگر امام حسين(ع) و رشيد، طيّب، وفيّ، زكيّ، سيّد، سعيد، مبارك، التابع لمرضاة الله و الدليل علي ذات‎الله، الشهيد بكربلا، السبط الثاني، الامام‎الثالث و سيدالشهدا لقب‎هاي آن حضرت است و لقبي كه جدّش او را بدان خطاب مي‎كرد «سيد شباب اهل الجنة» است.[٥]
كنيه «ابا عبدالله» مانند اسم آن حضرت، از سوي خدا و رسول گرامي انتخاب شده است.[٦] معمولاً كنيه را به اعتبار اسم فرزند صاحب كنيه مي‎گذارند، مانند ابالحسن، ابامحمد، ابومسلم و…؛ اما كنيه امام حسين(ع) يك كنيه استثنايي است كه به اعتبار اسامي فرزندان آن حضرت نيست، بلكه به اعتبار جوهره‎ي شخصيت معنوي و الهي آن امام كه روح عبوديت و بندگي خالص و وقفه‎ناپذير او مي‎باشد، انتخاب شده است.
در كتاب «ويژگي‎هاي امام حسين(ع)» آمده است: «حسين سمبل عبادت است همه پيام‎آوران خدا و امامان نور، خداي خويش را خالصانه و عاشقانه مي‎پرستيدند؛ اما حسين، عبادت و پرستش ويژه‎اي داشت. از هنگامي كه نور وجودش در جان مادرش فاطمه(س) پديد آمد تا آن لحظاتي كه سر نوراني‎اش بر فراز نيزه‎ها قرار گرفت، هميشه و همه جا به ستايش و سپاس و تسبيح و تنزيه خدا مشغول بود و تلاوت كتاب خدا از او شنيده مي‎شد.»[٧]
در شب عاشورا كه لشكريان دشمن مي‎خواستند به خيمه‎هاي حضرت اباعبدالله الحسين(ع) هجوم بياورند و كار را يكسره كنند، امام آن شب را براي عبادت و بندگي خدا مهلت خواست و با راز و نياز، شب را به صبح، و آخرين مرحله حيات خويش را با نيايش خاصه الهي آزين بست. بار مصايب و مشكلات هر چه بر امام سنگيني مي‎كرد و سوز و گداز غم‎ها، هر چه دلخراش‎تر مي‎شد، صبر امام و رضايت‎مندي حضرت در برابر اراده الهي زيادتر مي‎گشت و عرضه مي‎داشت: خدايا راضي به رضاي توام.[٨]
نقل شده است كه امام حسين(ع) ٢٥ بار پياده به حج مشرف شد و مناسك حج ابراهيمي را انجام داد و در هر شبانه روز، هزار ركعت نماز به جا مي‎آورد. روزي از امام سؤال شد كه چه قدر از خدا ترساني؟ امام فرمود: از عذاب آخرت ايمن نيست مگر كسي كه در دنيا از خدا بترسد.[٩]

پس از جدا كردن سرهاي بني هاشم و آوردن آن‎ها به شام، سرانجام سرهاي شهيدان كربلا، از جمله سر مبارك امام حسين(ع) چه شد؟ سيد محمّد صادق موحد ابطحي

پس از شهادت امام حسين(ع) به دستور عمرسعد، سر همه‎ي شهدا را از بدن جدا كردند، به جز دو سر؛ يكي سر حضرت علي اصغر؛ زيرا امام حسين(ع) او را دفن كرد ، و دوم سر حرّ بن يزيد رياحي كه خويشان او مانع از بريدن سر او شدند.
به گزارش تاريخ، سرهاي شهدا را بين طوايف مختلف تقسيم كردند تا به كوفه و شام برده، جايزه بگيرند. پس از ورود به كوفه، ابن زياد ـ طبق فرمان يزيد ـ اسرا را به مخفر بن ثعلبة و شمر بن ذي الجوشن سپرد و با وضعي دلخراش به سوي شام روانه كرد و بر اساس برخي روايات، چهل نفر از مأموران، اسيران را با سرها حركت دادند و راه طولاني كوفه تا شام را كه پانزده منزل بود، پيمودند تا به دارالاماره شام رسيدند.[١٠]
و اما اين كه سرانجام سر امام حسين(ع) و ديگر سرها چه شد و در كجا دفن شدند، اختلاف است، كه در ذيل، ابتدا اقوال گوناگون را در مورد محل دفن سر امام حسين(ع) و سپس ساير سرها نقل مي‎كنيم.[١١]
١. برخي از علماي شيعه با استفاده از اخبار و رواياتي كه از ائمه معصومين(ع) رسيده،[١٢] فرموده‎اند: سر مقدس سيدالشهدا در نجف اشرف، كنار مرقد مطهّر اميرمؤمنان(ع) دفن شده است؛
٢. يزيد ـ لعنة الله عليه ـ سر مبارك امام را براي حاكم مدينه ـ عمرو بن سعيد بن ابي العاص ـ فرستاده، و او آن را در بقيع، كنار قبر مادرش زهرا(س)، دفن نمود؛[١٣]
٣. در دمشق دفن شده كه در مكان آن اختلاف است. به گفته‎ي ابن ابي الدنيا، در باب الفراديس و به گفته‎ي بلاذري و واقدي، در دارالاماره دمشق دفن شده است؛
٤. گفته شده كه خلفاي فاطمي سر مقدس را از باب الفراديس به عسقلان كه بين شام و مصر است، بردند و از آن‎جا به مصر منتقل كردند و در مشهدي كه معروف است، دفن نمودند كه زيارتگاه علاقه‎مندان است؛
٥. سر مطهر را به كربلا آوردنده، به بدن مقدس آن حضرت ملحق كردند.

سرانجام سرهاي ساير شهدا:
١. در باب صغير شام كه قبرستان بسيار بزرگي است، مقبره‎اي است معروف به «مشهد رؤوس شهداء كربلا» كه نام بسياري از شهداي مدفون در آن مقبره، ذكر شده است؛[١٤]
٢. مؤلف «اعيان الشيعه» مي‎نويسد: بعد از سال ١٣٢١ هجري قمري، مقبره‎اي را ديدم كه سنگي بالاي آن نصب و در آن نوشته شده بود: «هذا مدفن رأس عباس بن علي، رأس علي بن الحسين الاكبر و رأس حبيب بن مظاهر». دو سال بعد، بنا را تخريب و تجديد نمودند و آن سنگ را برداشتند، و در ضريحي كه داخل مقبره نصب نموده‎اند، اسامي بسياري از شهداي كربلا را بر آن نقش كرده‎اند و بعيد نيست كه اين رؤوس در آن‎جا دفن شده باشند.[١٥]
٣. بر اساس رأي مشهور بين علماي اماميه، بقيه سرهاي اهل بيت كه به شام فرستاده شده بودند، به همراه امام سجاد )ع) و زينب(س) به كربلا آورده شده، به اجساد مطهرشان ملحق گرديدند.[١٦]
اما قول صحيح: مشهور بين علماي اماميه، هم‎چنان كه علامه‎ي مجلسي (ره) بر آن تصريح فرموده، آن است كه امام سجاد(ع) رأس مطهّر سيدالشهدا و ساير شهدا را در روز اربعين همان سال، (بيستم ماه صفر سال ٦١ هـ ق) از شام وارد كربلا كرده، به بدن‎هاي مطهّر آن‎ها ملحق گردانيده است.[١٧]
سيد بن طاووس در «لهوف» ‎آورده است: امّا سر مبارك امام حسين(ع)، روايت شده كه از شام برگردانده شده و در كربلا در كنار جسد شريف دفن شده است و عمل شيعه بر اين اساس قرار گرفته است.[١٨]
از كلام سيد روشن مي‎شود كه شيعه بر اين باور است كه سر مقدس امام(ع)، به جسد مطهر ملحق شده است.
سيد اسرار حسيني تنكابني نيز در كتاب «مصائب الهداة»، پس از نقل اقوال، درباره‎ي دفن سر مطهر امام(ع) مي‎گويد: «ليكن خبر حمل كردن امام سجاد(ع) سر مبارك را به كربلا و دفن آن با جسد مطهر، اشهر و اظهر و مؤيد به عقل و نقل است؛[١٩]
در كتاب «مقتل‎الحسين(ع)» آمده است:[٢٠] «بر اين كه سرهاي مطهر به كربلا آورده شدند، تصريح وجود دارد و اين تصريح در كتاب‎هاي شيعه و سني از جمله: حبيب السير و نفس‎المهموم، ص ٢٥٣، و در روضة الواعظين فتال نيشابوري، ص ١٦٥، و در مثير‎الاحزان ابن نما حلي، ص ٥٨، و در لهوف سيد بن طاوس، ص ١١٢ و در اعلام الوري طبرسي، ص ١٥١ و در مقتل‎العوالم، ص ١٥٤ و در مناقب ابن شهرآشوب، ج ٢ ، ص ٢٠٠ و در عجايب المخلوقات قزويني، ص ٦٧ و در الاتحاف بحب الاشراف شبراوي، ص ١٢ و ٢٣ و در تذكرة الخواص سبط ابن الجوزي، ص ١٥٠ و در الكواكب الدرية شيخ مناوي، ج ١، ص ٥٧ و قرطبي نيز اين مطلب را ترجيح داده است،[٢١] و همچنين در نورالابصار نوشته شبلنجي، ص ١١٥ چاپ مصر و نيز اسعاف الراغبين علامه شيخ محمد صبّان ـ از علماي اهل سنت ـ در حاشيه نورالابصار، ص ١٦٠ وجود دارد.[٢٢]

نظريه‎ي تدفين سر مطهر در عسقلان
اما درباره‎ي اين قول چهارم كه سر مطهر را خلفاي فاطمي از باب الفراديس در دمشق كه از خزانه‎ي يزيد پيدا كرده و در آن‎جا دفن نمودند و سپس از عسقلان به مصر برده، در قاهره دفن كردند و براي آن نيز بارگاه عظيمي بنا نمودند؛ هم‎چنان‎كه سبط بن جوزي گفته است: «علامه امين عاملي (ره) در لواجع الاشجان اين قول را پذيرفته است و مي‎گويد: بنا به اتفاق مورخان، خلفاي فاطمي مصر، سري از عسقلان قاهره انتقال داده ‎اند و به نام رأس مطهر امام حسين(ع) در آن‎جا دفن كرده‎اند و مشهد بزرگي بالاي آن ساختمان نموده‎اند.»[٢٣] اما اين كه «آيا آن سر مطهر، از آن امام حسين(ع) بوده است؟» هرگز روشن و ثابت نشده است؛ به ويژه كه دست سياست و رياست خلفاي فاطمي با آن بازي كرده است و اين كه از انتقال سر مقدس از عسقلان به مصر چه هدف سياسي تأمين مي‎شده، خدا مي‎داند. آيا از ترس صليبي‎ها اين كار را كرده‎اند؟ صليبي‎ها به چه منظوري آن مشهد را خراب مي‎كردند.
(اين قول به اهل‎سنت اختصاص دارد و هيچ يك از شيعيان بر آن نيست.)[٢٤]
امام يافعي يمني مكي (متوفي سال ٧٦٨) در «مرآة الجنان» مي‎گويد: «اين مطلب كه سر امام حسين(ع) به عسقلان يا قاهره منتقل شده صحيح نمي‎باشد.»[٢٥] بنابر اين سخن، آنچه نزد يافعي صحت دارد اين است كه، سري در عسقلان و يا قاهره مي‎باشد، ولي سر مطهرسيدالشهدا(ع) نيست، او بر اين باور است كه يزيد سر مطهر را به همراه خاندان رسالت و جمعي از بني‎هاشم و عده‎اي از موالي ابوسفيان به مدينه منوره فرستاد و در مدينه نزد مادرش فاطمه(س)، در قبرستان بقيع دفن شده است و مي‎گويد: «و اين صحيح‎ترين قول در اين مورد است.»[٢٦] و اين قول را از زبير بن بكار نقل كرده است، و او هم از دشمنان اهل‎بيت(ع) است و اقوالش ارزشي ندارد.[٢٧] اگر سر مطهر را به مدينه برده باشند، در آن‎جا دفن نكرده‎اند؛ زيرا در اين فرض بايد كنار قبر مادرش حضرت فاطمه زهرا(س) در بقيع باشد، در‎حالي كه مكان قبر حضرت فاطمه(س) دقيقاً معلوم نيست و به طور معين نمي‎توان آن را در بقيع دانست، بلكه فاطمه بنت اسد ـ جده‎ي امام حسين )ع) ـ در بقيع مدفون است و آن گروه از مورخان كه گفته‎اند سر مطهر را به مدينه برده‎اند،بر اين باورند كه آن را از مدينه به كربلا انتقال داده، به جسد مطهرملحق كرده‎اند. سبط ابن الجوزي در «تذكرة الخواص» مي‎گويد: «علما درباره‎ي رأس مطهر، اختلاف كرده‎اند و مشهورترين اين اقوال آن است كه يزيد سر مطهر را همراه اسراي اهل‎بيت به مدينه فرستاد و از مدينه به جسد مطهر در كربلا برگردانيده شد و دفن گرديد و اين رأي هشام و غير او است.»[٢٨]
بر اساس اين قول، اگر اسراي اهل بيت(ع) در اربعين همان سال به كربلا آمده باشند، به يقين سر مطهر را با خود آورده و در كربلا دفن كرده‎اند و دوباره با خودشان به مدينه نبرده‎اند، اين نظريه نيز كه از احوال سني‎ها مؤيد قول مشهور اماميه است كه سر مطهر به كربلا بازگردانيده و با جسد مطهر آن حضرت دفن شده است. فرهاد ميرزا ـ پسر عباس ميرزا ـ در سال ١٢٩٢ هـ ق، در سفر حج به مصر رفته، و بارگاه «مشهد رأس الحسين )ع)» را در قاهره مي‎بيند و عظمت آن ساختمان در نظر وي جلوه مي‎كند و چون ذهن او را مقام و عظمت امامت گرفته، تصور كرده است كه از جهت بودن رأس مطهر در آن مكان است؛ از اين رو مي‎گويد: قول يافعي را در اين باب صحيح نمي‎دانم.[٢٩]
اما علي جلال در كتاب «الحسين» مي‎گويد: «اماميه و بعضي از اهل سنّت معتقدند كه سر مطهر امام حسين(ع) در كربلا در كنار جسد مدفون است.»[٣٠] او پس از نقل اقوال درباره‎ي سر مطهر در كتاب ياد شده، نتوانسته است به يكي از آن‎ها، به طور قطع، جزم نمايد و در آخر كلامش گفته است: دفن كردن سر مطهر در دمشق و انتقال از آن‎جا به عسقلان و از عسقلان به قاهره ثابت نشده است.[٣١]

بررسي روايات منقول در مدفون شدن سر‎مطهر در حرم اميرالمؤمنين(ع)
در خبر مرفوع ابن اسباط از امام صادق(ع) آمده است:
انك اذا اتيت الغري رأيت قبرين؛ قبراً كبيراً و قبراً صغيراً، فاما الكبير فقبر اميرالمومنين و اما الصغير فرأس الحسين(ع).[٣٢]
«زماني كه به نجف مي‎روي، دو قبر بزرگ و كوچك مي‎بيني؛ اما قبر بزرگ از آن اميرالمؤمنين(ع) و قبر كوچك، محل دفن سر مبارك امام حسين(ع) است.»
در خبر است كه امام صادق(ع) وقتي كه به نجف آمدند، دو ركعت نماز براي زيارت اميرالمؤمنين و دو ركعت براي موضع سر مبارك امام حسين(ع) و دو ركعت براي موضع منبر حضرت قائم حجة ابن الحسن العسكري (عج) نماز خواندند.[٣٣]
در خبر يونس بن ظبيان آمده است: امام صادق(ع) سوار مركب شد من هم در حضور آن حضرت سوار شدم. حضرت نزد تپه‎هاي سرخ تشريف آوردند و پياده شدند و وضو گرفتند؛ سپس از آن‎جا به جايي كه مقداري ريگ جمع شده بود، بازگشت و در آن‎جا نماز خواند و گريه كرد، بعد به جايي كه پايين‎تر از اولي بود، رفتند و مانند همان عمل را به جا آورد و فرمود: جايي كه اول در آن‎جا نماز خواندم موضع قبر اميرالمؤمنين(ع) بود و ديگري موضع سر مطهر حسين(ع) مي‎باشد و ابن زياد ـ لعنة الله عليه ـ وقتي سر مقدس حسين(ع) را به شام فرستاد آن را به كوفه برگردانيدند و براي جلوگيري از شورش مردم، دستور داد تا آن را از كوفه خارج كنند و خداوند سر مطهر را نزد اميرالمؤمنين(ع) باز گردانيد و در آن‎جا دفن شد.
فالرأس مع الجسد و الجسد مع الرأس.
و اين جمله آخر روايت، ظاهرش مطابق گفته‎ي بعضي اهل تحقيق است:
فالرأس مع الجسد أي بعد ما دفن هناك ظاهراً الحق بالجسد بكربلا.[٣٤]
سر مطهر بر حسب ظاهر پس از آن كه نزد اميرالمؤمنين )ع) دفن شد، به جسد مطهر در كربلا ملحق گرديده است.
ولي اشكال اين روايات در آن است كه هنوز در آن زمان ـ يعني سال ٦١ هـ.ق. قبر اميرالمؤمنين(ع) مخفي بود؛ بنابر اين، روايت ديگري از امام صادق(ع) كه مي‎فرمايد: «وقتي كه سر مطهر امام را به شام بردند يكي از شيعيان ما آن را دزديد و آورد و در كنار قبر اميرالمؤمنين(ع) دفن كرد.»[٣٥] نمي‎تواند روايت صحيحي باشد و استبعاد اين معني كه يكي از غلامان آن را از شام بدزدد و به نجف آورده، در آن‎جا دفن نمايد، بيشتر روشن مي‎شود و علاوه بر آن اين روايات خلاف نظر مشهور اماميه نيز مي‎باشد.
شيخ حرّ عاملي ـ پس از نقل روايات كه به برخي از آن‎ها اشاره شد ـ كلام سيد بن طاووس را نقل مي‎كند و مي‎فرمايد: «بين عمل اصحاب اماميه و آن روايات، منافاتي وجود ندارد.» شايد عدم منافات بين عمل اماميه و آن روايات، اين باشد كه ممكن است سر مطهر را يا در موقع بردن به شام نزد قبر اميرالمؤمنين(ع) گذارده باشند و يا در مراجعت از آن‎جا، سپس باز گردانيده، در كربلا با جسد مطهر دفن كرده‎اند.
مرحوم شيخ الفقها ـ صاحب جواهرالكلام ـ پس از نقل روايات مزبور و كلام سيدبن طاووس كه عمل اماميه مطابق آن است، مي‎فرمايد: «ولعله لامنافاة لامكان دفنه مدة ثم نقل الي كربلا»؛ ممكن است سر مطهر مدتي در نجف، نزد اميرالمؤمنين(ع)، دفن شده باشد و پس از آن به كربلا منتقل، و با بدن مطهر دفن شده باشد.» سپس روايتي را نقل كرده كه امام صادق(ع) در نزد قائم مايل در راه غري (نجف) نماز خواند. و از آن حضرت سؤال شد: كه آن چه نمازي بود كه خوانديد؟ فرمود: «اين جا موضع سر مطهر جدم حسين(ع) است كه آن را در اين جا گذاردند.»[٣٦] ممكن است حقيقت امر در روايات مذكور، سرّي از اسرار باشد كه واقع آن براي ما روشن نشده باشد و براي مصالحي كه در آن زمان وجود داشته، آن احاديث از ائمه(ع) صادر شده است.
افزون بر آن، سندهاي اين روايات نيز درست تنقيح و تصحيح نشده است و مانند «مبارك خباز» كه در كتب رجال از او نامي به ميان نيامده و «يونس بن ظبيان» كه از وضّاعين حديث است از راويان آن اخبارند[٣٧] و اين روايات حتماّ در ديدرس علماي شيعه و فقها بوده است، ولي با اين حال نسبت به آن‎ها بي‎اعتنايي كرده، روي گردانيده‎اند.
از كتب معتبر و قديمي كه در دسترس است، كتاب «الآثارالباقية عن القرون الخالية»، نوشته ابوريحان بيروني است و در آن تصريح شده كه سر مطهر، در بيستم صفر در كربلا، به جسد اطيب ملحق شده است و عبارت او چنين است: «در بيستم صفر سر امام حسين(ع) به جثه‎اش برگردانده شده و با آن دفن گرديده است و در اين روز زيارت اربعين وارد شده. كساني كه سر ايشان را برگرداندند حرم آن حضرت بودند كه بعد از انصراف از شام به كربلا وارد شدند.»[٣٨]

آيا تعداد كشته شدگان از لشكر عمر بن سعد در تاريخ معلوم است و اين‎كه مي‎گويند: امام حسين(ع) در حادثه عاشورا ١٩٥٠ نفر را به تنهايي به هلاكت رسانيد، صحيح است يا خير؟ سيّد سعيد حسيني

تعداد كشته‎شدگان لشكر عمر بن سعد به طور دقيق روشن نيست، ولي در مقاتل چنين نوشته شده است كه حبيب بن مظاهر كه از ياران امام حسين‎(ع) بود، در روز عاشورا نبرد سختي كرد و شصت و دو مرد را كشت،[٣٩] يا زهير بن قين ـ يكي ديگر از اصحاب امام حسين(ع) ـ در روز عاشورا صد و بيست نفر را كشت تا كثير بن عبدالله شعبي و مهاجربن‏اوس او را به شهادت رساندند.[٤٠]
نافع بن هلال نيز كه نام خود را بر تيرهايش نوشته و آن‎ها را زهرآلود كرده بود، دوازده ياسيزده تن از ياران عمر بن سعد را كشت تا هر دو بازويش را شكستند و اسيرش كردند و بعد شمر او را به شهادت رسانيد،[٤١] يا ابي الشعثاء كندي كه تيرانداز زبردستي بود، در روز عاشورا پنج نفر زا به درك واصل كرد.[٤٢] و وهب بن عبدالله كه مادرش روز عاشورا با او بود، گفت: پسرم برخيز و زاده‎ي دختر رسول خدا(ص) را ياري كن! او هم براي اطاعت سخن مادرش به ميدان رفت و نوزده سوار و دوازده پياده از لشكر عمر بن سعد را كشت تا اين كه هر دو دستش را برديدند، بازجنگيد تا كشته شد[٤٣] و عبدالله بن عمر كلبي هفت يا هشت تن از آن‎ها را كشت، سپس اسير شد و به دستور عمر بن سعد، گردنش را زدند[٤٤] و قره بن ابي قره غفاري شصت و هشت تن و مالك بن انس چهارده و به قولي هجده تن از آنان را كشت؛ [٤٥] جون بن ابي مالك ـ آزاد كرده ابي‎ذر غفاري ـ بيست و پنج نفر را كشت و جنازه او را پس از ده روز يافتند كه بوي مشك از آن بلند مي‎شد[٤٦] و انيس بن معقل اصبحي نيز بيش از بيست نفر را كشت و مؤذن امام حسين(ع) ـ حجاج بن مسروق جعفي ـ بيست و پنج نفر را كشت و به شهادت رسيد[٤٧] و غلام تركي كه خادم امام حسين(ع) و حافظ قرآن بود، جماعتي را كه تا هفتاد نفر گفته‎اند، كشت.[٤٨] و علي اكبر(ع) هم جمع بسياري را كشت، در روايتي يكصد و بيست مرد را كشت و در مناقب گويد، هفتاد مرد را كشت و جنگ را ادامه داد تا به دويست تن رسانيد.[٤٩] عبدالله پسر مسلم بن عقيل در سه حمله نود و هشت مرد را كشت تا اين كه به دست عمروبن صبيح صيداوي و اسد بن مالك شهيد شد؛[٥٠] اما خوارزمي و ابن شهرآشوب مي‎گويند: در سه حمله جماعتي را كشت[٥١]. عون پسر عبدالله‎بن جعفر ـ فرزند زينب كبري(س) ـ هيجده پياده را كشت[٥٢] و پسر ديگر زينب كبري(س)، به نام محمد، ده تن را كشت[٥٣] و عبدالرحمن بن عقيل هفده سوار را كشت[٥٤] و جعفر بن عقيل دو مرد و طبق نقلي پانزده سوار را كشت؛[٥٥] قاسم بن حسن نيز سي و پنج مرد را كشت[٥٦] و حسن بن حسن(ع) در روز عاشورا در خدمت حسين(ع) جنگيد و هفده نفر را كشت.[٥٧]
در روز عاشورا وقتي امام حسين(ع) تنها شد، بعضي از راويان گفتند: «به خدا قسم! من شكسته بالي كه فرزند و خاندان و يارانش كشته شده باشند، دلاورتر از حسين(ع) نديدم؛ پهلوانان به او حمله مي‎بردند و او بر آن‎ها حمله مي‎كرد؛ به سي هزار لشكر كامل حمله مي‎برد و مانند ملخ از جلوي او مي‎گريختند و سپس به مركز خود برمي‎گشت و مي‎فرمود:
لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.[٥٨]
در «اثبات الوصية» روايتي نقل شده كه در آن روز، هزار وهشتصد جنگجو به دست خود كشت. در «بحارالانوار» آمده است كه ابن شهرآشوب در مناقب آل ابي طالب گفته است‎: پياپي جنگيد تا هزار ونهصد و پنجاه نفر را، جز زخمي‎ها، به قتل رسانيد و عمر بن سعد به لشكرش فرياد زد: واي بر شما! مي‎دانيد با چه كسي مي‎جنگيد؟ اين زاده‎ي قتّال عرب است! از همه سو به او حمله كنيد، چهار هزار تيرانداز دورش را گرفتند و راه خيمه‎ها را بر او بستند.[٥٩]
درباره‎ي اين كه چگونه يك شخص مي‎تواند اين همه از افراد دشمن را به قتل برساند، بايد گفت كه چون لشكر عمربن سعد از هيبت و عظمت و شكوه شخصيّت جنگي امام حسين(ع) در هراس بود، در برابر حمله‎هاي حضرت پا به فرار مي‎گذارند و در اين ميان بسياري از افراد بدون اين كه از حضرت بر آن‎ها ضربتي وارد آيد، زير دست و پاي اسب‎ها و فشار جمعيت از بين مي‎رفتند و اين گونه بود كه تعداد كشته‎هاي كربلا بسيار مي‎باشد.

آيا شهادت امام حسين(ع) بعد از ظهر عاشورا، پس از به جاي آوردن نماز ظهر، اتفاق افتاده است يا پيش از ظهر؟سيد محمد صادق موحد ابطحي

مرحوم شيخ مفيد (ره) در «ارشاد»[٦٠] و مرحوم طبرسي در «اعلام‎الوري»[٦١] آورده‎اند:
و قاتل الحسين(ع) القوم اشد قتال حتي انتصف النهار … و اشتد القتال و كثر القتل و الجراح في اصحاب ابي عبد الله الحسين(ع) الي ان زالت الشمس فصلي الحسين(ع) باصحابه صلاة‌ الخوف.
از كلام شيخ مفيد و مرحوم طبرسي استفاده مي‎شود كه، وقت زوال آفتاب، امام حسين(ع) هنوز در قيد حيات بوده‎اند و جنگ قبل ظهر شروع شده و تا عصر ادامه داشته است.
سيد بن طاووس در «لهوف» مي‎نويسد: « وقتي نماز ظهر فرا رسيد حسين(ع) به زهير بن قين و سعيد بن عبدالله حنفي دستور داد تا پيش روي آن حضرت بايستند، پس حضرت با نيمي از باقي مانده‎ي يارانش (به ترتيب نماز خوف) به نماز ايستاد: در اين حال تيري به جانب حضرت پرتاب شد، پس سعيد بن عبدالله خود را در مسير تير قرار داد و آن را به جان خريد و به همين ترتيب خود را سپر تيرهاي دشمن نمود تا آن كه از پاي درآمد و بر زمين افتاد ….»[٦٢]
مرحوم سيد محسن اميني (ره) در «لواجع الاشجان» مي‎آورد:
زماني كه وقت نماز ظهر رسيد، ابوثمامه صيداوي به امام حسين(ع) عرض كرد: اي اباعبدالله فدايت شوم، اين‎ها به تو نزديك شده‎اند ولي تا وقتي ما را نكشند به تو دست نخواهند يافت ولي من دوست دارم خدايم را ملاقات كنم در حالي كه اين نماز را خوانده باشم امام سرش را به سوي آسمان بلند كرد و فرمود: نماز را به ياد ما انداختي خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد. آري اول وقت نماز است آن‎گاه فرمود: «از آن‎ها بخواهيد كه از ما دست بردارند تا نماز بخوانيم».[٦٣]
بنابراين، از كلمات اين بزرگان و كلام سيد در «اقبال» كه تصريح كرده‎اند: «شهادت آن حضرت در اواخر روز عاشورا اتفاق افتاده است»[٦٤]، باور برخي ديگر (شهادت قبل از زوال) را مخدوش مي‎كند. اما اين كه شيخ طوسي در «تهذيب»[٦٥] و مرحوم علامه در «تحرير الاحكام»[٦٦] تصريح فرموده‎اند كه شهادت سيدالشهدا(ع) در روز عاشورا قبل از زوال خورشيد واقع شده است و بعيد نيست كه اشتباه از قلم شيخ و علامه يا ناسخان، واقع شده باشد و عبارت «بعد الزوال» به «قبل الزوال» تبديل شده است.

پس از هفتم محرم، وضعيت آب در خيمه‎هاي امام حسين(ع) چگونه بوده است؟ لياقت‎علي اميني

كاروان امام حسين(ع) با جمعي از زنان و كودكان و ياران، مجبور مي‎شوند كه حركت خود را متوقف ساخته، و در صحراي سوزان كربلا منزل گزينند. خيمه‎ها و چادرها استوار مي‎گردد. لشكر دشمن به سرپرستي حربن‎يزيد رياحي، مراقب كاروان كوچك امام بود كه مقصدي تازه برنگزيند و به دياري ديگر سفر نكند و در انتظار دستور بعدي عبيدالله‎ بن‎ زياد به سر مي‎برد.
مذاكراتي ميان امام و عمر بن‎سعد جريان داشت كه شمر بن ذي‎الجوشن دستور شديد عبيدالله‎ بن ‎زياد را به ابن‎سعد رسانيد. در اين نامه آمده است:
حل بين الحسين و اصحابه و بين الماء فلا يذوقوا منه قطرة كما صنع بالتقي الزكي عثمان بن عفان.
اي پسر سعد! با رسيدن نامه، ميان حسين و اصحابش و شريعه فرات حايل شو و نگذار يك قطره آب بچشند؛ چنان‎كه با عثمان بن عفان نمودند.[٦٧]
ابومخنف مي‎نويسد: «ابن زياد نامه‎اي به اين مضمون براي عمر بن سعد نوشت: چون نامه‎ي مرا خواندي، اگر حسين بر حكم من گردن نهاد و اطاعت كرد كه هيچ، وگر نه بي‎درنگ او را از آب منع كن. آب بر هر يهودي و نصراني حلال است مگر بر حسين و اهل‎بيتش.»[٦٨]
به تعقيب اين دستور، عمر بن سعد، نهايت سخت‎گيري را به خرج داد و فوراً عمرو بن حجاج زبيدي را مأمور كرد تا آب فرات را بر حسين(ع) ببندد و پانصد سوار از جنگجويان را نيز تحت امر او قرار داد كه شريعه را احاطه كرده، مراقبت بسيار شديدي را اعمال نمايند؛[٦٩] بدين ترتيب، از هفتم محرم، آب بر اهل خيام بسته شد.
شدت گرما اهل خيام، به ويژه كودكان و زنان شيرده را كه در خيمه‎هاي پر حرارت به سر مي‎بردند، تحت فشار قرار مي‎داد. امام به ناچار به حفر چاهي اقدام نمود، تا شايد آبي به دست آيد و عطش اهل خيام را مرتفع سازد.
امام حسين(ع) به پشت خيمه‎هاي زنان رفت و به فاصله نوزده قدم اقدام به كندن و كاويدن زمين نمود. ديري نپاييد كه آب گوارا و شيريني پيدا شد، همگي آب نوشيدند و مشك‎ها را پر كرده، ذخيره نمودند؛ سپس آب فرونشست آن چنان كه هيچ اثري از آن ديده نشد.[٧٠]
ميزان حرارت و شمار اصحاب و خاندان و نيازهاي شستشو و استحمام و… به اندازه‎اي بود كه آب چاه و يا چند مشك آب، نمي‎توانست در برابر تشنگي‎ها و نيازمندي‎ها، مدت زيادي كفايت كند و عطش همچنان بر اهل خيام سايه افكن بود و به خصوص اطفال و كودكان در موقعيت بسيار بدي قرار داشتند.
امام در عصر تاسوعا دستور داد كه آب به خيمه‎ها برسانيد كه زنان و اطفال در معرض نابودي قرار دادند حضرت عباس(ع) با سي نفر سوار و بيست و پنج نفر پياده، بيست مشك را همراه برده و شبانه به سوي شريعه فرات رهسپار شدند. حضرت عباس پرچم را به دست نافع بن هلال جملي داد و كم‎كم به شريعه نزديك شدند. عمرو زبيدي ـ سردار محافظان ـ پرسيد؛ كيستي؟ نافع خود را معرفي كرد. براي چه آمده‎ايد؟ آمده‎ايم آب ببريم. گفت هر چه مي‎خواهيد بنوشيد و بردن آب ممكن نيست. نافع گفت: به خدا قسم! مادامي كه حسين(ع) و يارانش تشنه باشند، قطره‎اي نخواهيم نوشيد. سپاه سقا به درون فرات رفتند و مشك‎ها را پر كرده، بيرون آمدند كه نگهبانان فرات، راه را بر آن‎ها بستند و نبرد سختي در گرفت. سقايان به دو گروه تقسيم شدند، گروهي به جنگ پرداختند و نگهبانان را به خود مشغول كردند و گروهي مشك‎هاي آب را به خيام رسانيدند.[٧١]
مرحوم صدوق در امالي خويش آورده است: «در اين شب امام نور ديده خود، علي اكبر را فرمود تا با سي نفر سوار و بيست و پنچ نفر پياده به شريعه رفته آب بياورند و اصحاب را فرمود تا جامه‎ها پاكيزه كنند و تن‎ها بشويند و وضو نمايند.»[٧٢]

امام سجاد(ع) چگونه بر پيكر پاك امام حسين(ع) نماز خواندند؟ آيا در روز سيزدهم محرم به كربلا آمدند؟ سيد سعيد حسيني

در روز سيزدهم محرّم، امام زين‎العابدين(ع) براي دفن پدر بزرگوارش به كربلا آمد زيرا امر غسل و كفن و دفن امام را جز امام عهده‎دار نمي‎شود، شاهد بر اين مطلب، مناظره‎ي امام رضا‌(ع) با علي بن ابي‎حمزه بطائني است.حضرت به او فرمود: بگو ببينم حسين بن علي امام بود؟ گفت: آري. فرمود: چه كسي امور او را بعد از شهادت به عهده داشت؟ گفت: حضرت سجاد(ع) فرمود: او در آن هنگام كجا بود؟ گفت: در زندان ابن زياد بود؛ اما بدون اين كه آنان بفهمند از آن جا خارج شد و امور دفن پدرش را انجام داد و به زندان بازگشت. امام رضا فرمود: آن كه علي بن الحسين(ع) را قدرت بخشيد كه به كربلا آيد و امور پدرش را انجام دهد و باز گردد، امام اين زمان را هم قدرت مي‎دهد كه به بغداد رفته و امور دفن پدرش موسي بن جعفر(ع) را انجام دهد، و حال آن كه در حبس و اسارت هم نيست.[٧٣]
امام سجاد(ع) وقتي به كربلا رسيد طايفه‎ي بني‎اسد را نزد كشتگان، متحيّر مشاهده نمود كه به لحاظ بي‎سر بودن پيكرها نمي‎دانستند چه كنند، حضرت سجاد(ع) شهداء را به اسم شناساند، صداي گريه و فرياد بلند شد و زنان بني‎اسد موها را پريشان نمودند و بر صورت سيلي زدند؛ سپس امام زين‎العابدين(ع) به سوي پيكر پدر مظلومش رفت و بعد از آن كه او را در آغوش كشيد و به صداي بلند گريه كرد، بدن را به نزديك قبر برد، و مقداري خاك برداشت كه ناگاه قبري آماده مشاهده كرد، دست در زير پيكر گذاشت و فرمود:
بسم الله و في سبيل الله و علي ملة رسول الله صدق الله و رسوله ما شاء الله ولا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.
آن‎گاه بدن مبارك پدر را به تنهايي وارد قبر نمود و كسي از بني اسد در تدفين امام شهيد، با ايشان شركت نكرد. امام به ايشان فرمود: آيا كسي هست كه ياريم كند؟!
چون پيكر را در قبر نهاد، لب‎هاي شريفش را بر آن رگ‎هاي بريده نهاد و فرمود:
طوبي لارض تضمّنت جسدك الطاهر، فان الدنيا بعدك مظلمة والآخرة بنورك مشرقة، اما الليل فمسهّد و الحزن سرمد او يختار الله لاهل بيتك دارك التي أنت بها مقيم و عليك مني السلام يابن رسول الله و رحمة الله و بركاته.
يعني، خوشا آن زميني كه جسد مطهّرت را در بر گيرد، دنيا بعد از تو تاريك و آخرت به سبب نور تو روشن گشت، از شب بگويم كه ديگر خواب به چشمانم راه نيابد، يا از حزنم كه ديگر پاياني ندارد؟ تا آن هنگام كه خاندان تو در آن جا كه اقامت گزيده‎اي، وارد شوند، از من بر تو درود اي فرزند رسول خدا و رحمت و بركات خداوند بر تو باد. آن‎گاه بر قبر حضرتش نوشت:
هذا قبر حسين بن علي بن ابي طالب الذي قتلوه عطشاناً غريباً.
يعني، اين قبر حسين، فرزند علي بن ابي‎طالب است كه تشنه و غريب او را كشتند. سپس به سوي عمويش عباس رفت و او را در آن حالت مشاهده نمود، پس خم شد و رگ‎هاي بريده‎ي گردن عمو را بوسيد و فرمود:
علي الدنيا بعدك العفا يا قمر بني‎هاشم و عليك مني‎السلام من شهيد محتسب و رحمة الله و بركاته.
يعني، پس از تو اي ماه بني‎هاشم، خاك بر سر دنيا، از من بر تو اي شهيد با اخلاص سلام باد و رحمت و بركات الهي شامل حالت باد. و قبري براي حضرت حفر نمود و او را نيز چون پدرش تنها وارد قبر ساخت و فرمود:
يا بني‎اسد ان معي من يعينني.
با من ياوراني هستند. پس بني اسد را دستور فرمود، تا دو حفره حفر نمايند. در يكي بني هاشم را نهند و در ديگري اصحاب را بگذارند اما حرّ را خانواده او پس از شهادت وي از ميدان جنگ خارج ساختند و در مرقد كنوني او دفن نمودند.[٧٤]

بسياري از مقاتل و كتب تاريخي قاتل امام حسين(ع) را سنان بن انس معرفي كرده‎اند امّا از سوي ديگر در زيارت ناحيه‎ي مقدسه و زيارت عاشورا و بعضي از مقاتل ديگر، قاتل آن حضرت شمر بن ذي‎الجوشن دانسته شده است، كدام يك از اين اقوال درست است؟ سيد محمد صادق موحد ابطحي

درباره‎ي قاتل حضرت سيدالشهدا(ع)، در نقل تاريخ و مقاتل اختلاف بسيار وجود دارد. مرحوم فرهاد ميرزا در «قمقام زخّار و صمصام بتّار» مي‎نويسد:[٧٥] در قاتل آن حضرت اختلاف شده است و مقاتل مختلف اين افراد را معرفي نموده‎اند:
١) سنان بن انس ٢) حصين بن نمير ٣) مهاجر بن اوس التميمي ٤) كثير بن عبدالله الشعبي ٥) شمر بن ذي‎الجوشن الكلابي ٦) خولي بن يزيد الاصبحي. چنان‎چه علي بن عيسي الاربلي در كشف الغمة خولي را قاتل امام حسين(ع) معرفي كرده و آورده است:
قال عمر بن سعد لاصحابه: انزلوا حزّوا رأسه فنزل اليه نصر بن خرشة الضبابي، ثم جعل يضرب بسيفه مذبح الحسين(ع) فغضب عمر بن سعد، فقال الرجل، ويحك انزل الي الحسين فارحه، فنزل اليه خولي بن يزيد فاحتزّ رأسه.
«عمر بن سعد به اصحاب خود گفت: سر حسين را جدا كنيد كه «نصر بن خرشة الضبابي» به سوي او رفت و شمشيرش را بر گلوي حسين(ع) گذاشت و عمر بن سعد خشمگين شد و گفت: واي بر تو بر روي حسين مي‎نشيني و خوشحالي، پس «خولي بن يزيد» به سوي او رفت و سرش را جدا نمود». و اين شعر را از خولي نقل كرده كه نزد ابن زياد گفت:

املاء ركابي فضة و ذهباً اني قتلت الملك المحجّبا و من يصلي القبلتين في الصبي و خيرهم اذ يذكرون نسبا قتلت خير الناس امّاً و اباً
و در موضع ديگر اين كتاب، شمر را قاتل امام حسين(ع) دانسته و مي‎گويد:
عن الحافظ عبد العزيز الجنابدي، يقال قتله شمر بن ذي‎الجوشن الضبابي والذي اخذ رأسه ابن جوان اليمامي.[٧٦]
«حافظ عبد العزيز جنابدي مي‎گويد: شمر بن ذي‎الجوشن او را كشت و كسي كه سرش را جدا نمود، ابن جوان يمامي بود.» و صاحب «الدّرالتنظيم»، جمال الدين يوسف بن حاتم الشامي العاملي، معاصر سيد بن طاووس، آورده است كه نخست عمر بن سعد شبث بن ربعي را گفت: كه سر حسين را برايم بياور. شبث بن ربعي به او گفت: من با او بيعت كردم و اين كار را نمي‎كنم و عمر بن سعد گفت: به خدا سوگند به ابن زياد مي‎نويسم. گفت: هر چه مي‎خواهي بكن. عمر بن سعد ، سنان بن انس را فرستاد تا رأس حسين(ع) را جدا سازد. سنان گفت: «قسم به خدا! من سرت را جدا مي‎سازم، در حالي كه مي‎دانم تو فرزند رسول خدا هستي و بهترين مردم از طرف پدر و مادر مي‎باشي.» و سپس سر مقدس را جدا نمود و به عمر بن سعد داد.[٧٧]
ابن جرير طبري در تاريخ خود مي‎نويسد: «حسين(ع) فرزند فاطمه دختر پيامبر را كشته كه او را سنان بن انس نخعي كشت و خولي بن يزيد سر او را آورد.»[٧٨] از ديگر تاريخ نويساني كه سنان بن انس را قاتل امام حسين(ع) معرفي نموده است. سبط بن الجوزي مي‎باشد كه در تذكره الخواص مي‎آورد: «و الأصح انه سنان بن انس النخعي و شاركه شمر بن ذي‎الجوشن»[٧٩] «صحيح آن است كه قاتل حسين(ع) سنان بن انس نخعي بود و شمر با او در اين امر مشاركت داشته است.»
ابوالفرج اصفهاني از علماي قرن سوم هجري نيز در كتاب خود «مقاتل الطالبين»، قاتل امام حسين(ع) را سنان بن انس ذكر مي‎كند و مي‎گويد: «زرعة بن شريك به او حمله كرد و با شمشير كتف راستش را زخمي نمود. در كشتن او عبد الرحمن جعفي، قثعم، صالح بن وهب يزني و خولي بن يزيد مشاركت كردند و سرش را سنان بن انس نخعي از بدنش جدا نمود همچنين برخي گفته‎اند: كسي كه سر امام را از بدنش جدا كرد، شمر بود و خولي سرش را به نزد عبيدالله برد.»
ابن عبد البر در «استيعاب» قاتل امام حسين(ع) را سنان بن انس معرفي مي‎كند و خولي را به عنوان جدا كننده‎ي سر آن حضرت دانسته است.
پس از بررسي اقوال و اين كه مي‎بينيم ابوالفرج اصفهاني در مقاتل‎الطالبين و صدوق در «امالي» و مسعودي در مروج الذهب و سيد بن طاووس در لهوف و عزالدين ابن اثير در الكامل في التاريخ صراحتاً روايت مي‎كنند كه قاتل سنان بن انس بود و در اسد الغابه آمده است:
«نظر درست آن است كه همانا سنان بن انس نخعي او را كشته است و قول كسي كه مي‎گويد شمر و عمر بن سعد او را كشته، به خاطر اين است كه شمر مردم را به قتل او تشويق مي‎كرد و عمر بن سعد هم چون فرمانده‎ لشكر بود، قتل را به او نسبت مي‎دهند.»[٨٠]
ابن عبدالبر از خليفة بن‎خياط نقل كرده است آن كسي كه حسين بن علي(ع) را به قتل رساند، شمر بن ذي‎الجوشن، امير لشكر عمربن‎سعد بود؛[٨١] و نوشته: شمر در خشم شد و روي سينه مبارك امام حسين(ع) نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام(ع) را به قتل برساند، امام(ع) لبخندي زد و فرمود: آيا مرا مي‎كشي و مي‎داني من كيستم؟ شمر گفت: تو را خوب مي‎شناسم، مادر تو فاطمه، پدر تو علي بن ابي‎طالب(ع) و جدّ تو محمد مصطفي(ص) است، تو را مي‎كشم و باكي ندارم پس امام را با دوازده ضربه‎ي شمشير به شهادت رساند و سر مبارك حضرت را جدا كرد.[٨٢] سنان بن انس نخعي به خولي گفت: سر حسين را از بدن جدا كن. خولي چون خواست چنين كند سستي و فتوري در او پيدا شده و لرزه بر اندامش افتاد. سنان به او گفت: خدا بازويت را سست گرداند. از چه مي‎لرزي؟ سپس خود پياده شد، سر مطهر را جدا ساخت و به دست خولي بن يزيد داد.[٨٣]
اما مشهور اين اقوال نزد علماي اماميه، قول شيخ مفيد است كه برخي از اقوال ديگر هم مؤيد اين قول مي‎باشند، چرا كه شيخ مفيد از علماي موثق مي‎باشد كه در قرن چهارم هجري مي‎زيسته و معاصر اواخر دوران غيبت صغراي امام زمان (عج) بوده است.
و آن قول اين كه: مرحوم شيخ مفيد در «ارشاد» مي‎آورد:
«شمر مردان و سواران خود را صدا زد و گفت: واي بر شما! چرا به اين مرد نگاه مي‎كنيد؟ مادرتان به عزايتان بنشيند. پس از هر طرف به سوي او حمله كردند كه وزعة بن شريك بر كتف راستش ضربه‎اي وارد كرد و آن را قطع نمود و يكي ديگر از آن‎ها ضربه‎اي بر پايين گردنش وارد كرد تا خولي بن يزيد اصبحي پياده شد كه سر امام(ع) را جدا كند امّا ترسيد. شمر به او گفت: خداوند بازوانت را سست كند، از چه مي‎ترسي؟ سرانجام شمر به سوي او رفت و سر امام(ع) را جدا نمود و به دست خولي داد و گفت اين را نزد امير عمر بن سعد ببر.»[٨٤]

--------------------------------------------
پاورقى ها:
[١]. اصول‎كافي، كليني، ج ١، ص ٣٦٦ ، مترجم سيد جواد مصطفوي، كتاب فروشي علمية اسلاميه.
[٢]. منتهي الآمال، شيخ عباس قمي، ص ٢٠٦، چ: كتابفروشي علميه اسلاميه.
[٣]. اصول كافي، كليني، ج ٢، ص ٣٦٦، مترجم: سيد جواد مصطفوي، كتابفروشي علميه اسلاميه.
[٤]. منتهي الآمال، همان.
[٥]­. الارشاد، ج ٢، ص ٢٧.
[٦]. همان.
[٧]. ويژگيهاي امام حسين(ع)، شيخ جعفر شوشتري، ص ٩٥، ترجمه و نگارش از علي رضا كرمي، تحقيق و ويرايش از سيد محمد حسيني، نشر حاذق، چاپ دوم، مطبعه امير.
[٨]. مقتل الحسين، سيد عبدالرزاق مقرم، ص ٢٨٣، دارالكتاب بيروت.
[٩]. شهيد كربلا، سيد تقي طباطيايي، ص ٦٣، با تصحيح شيخ عباس حاجيان دشتي، ج ١، حسينية عماد زاده اصفهاني، منتهي الآمال، ج ١، ص ٢١٠.
[١٠]. وقعة الطف، ابو مخنف، تحقيق استاد يوسفي غروي، مترجم جواد سليماني، ص ١٩٢ و ١٩٩، نشر مؤسسه امام خميني، قم.
[١١]. اين اقوال از كتاب مقتل الحسين بحر العلوم و تذكرة الخواص ابن جوزي و حسين نفس مطمئنه آية الله عالمي، گرفته شده است.
[١٢]ـ وسايل‎الشيعة، شيخ حر عاملي، ج ١٠، باب ٣٣ المزار و مايناسبه.
[١٣]. شذرات الذهب، عماد حنبلي، ج ١، ص ٦٧ ؛ مرأة الجنان، يافعي، ج ١ ، ص ،١٤٤؛ البداية و النهاية، ابن‎كثير، ج ٨ ، ص ٢٠٤.
[١٤]. حسين نفس مطمئنة، محمد علي عالمي، ص ٣٦٥، انتشارات هاد، چاپ اول، ١٣٧٢.
[١٥]. همان، به نقل از اعيان الشيعة، ج ١ ، ص ٦٢٧.
[١٦]. مقتل الحسين(ع)، سيد محمد تقي بحر العلوم، ص ٤٧١، بيروت، دار الزهراء، چاپ دوم، ١٤٠٥ هـ ق.
[١٧]. تحقيق درباره اولين اربعين حضرت سيدالشهدا، شهيد قاضي طباطبايي، ج ٣، ص ٣٠٤، ناشر بنياد علمي و فرهنگي شهيد قاضي.
[١٨]. اللهوف، سيد بن طاووس، ص ١١٢، چاپ دوم، صيدا.
[١٩]. شهيد قاضي، همان، ص ٣٣٧، به نقل از مصائب الهداة، طبع تهران، سال ١٣٣٢ هـ ق.
[٢٠]. مقتل الحسين(ع)، سيد عبد الرزاق مقرم، ص ٤٦٩، انتشارات بصيرتي، قم.
[٢١]. همان، ص ٤٧٠، قم.
[٢٢]. همان، شهيد قاضي طباطبايي، ص ٣٤٢.
[٢٣]. لواجع الاشجان، علامه امين عاملي، ص ٢٤٧، طبع سوم، صيدا، سال ١٣٥٣ هـ ق.
[٢٤]. رجوع شود به همان، لواجع الاشجان، ص ٢٤٧، طبع سوم.
[٢٥]. مرآة الجنان، يافعي، ج ١، ص ١٣٦، طبع حيدر آباد، سال ١٣٣٧‌هـ ق.
[٢٦]. همان.
[٢٧]. شهيد قاضي، ص ٣١٨.
[٢٨]. همان، ص ٣١٧ ­ـ ٣١٨.
[٢٩]. قمقام زخّار و صمصام بتّار، ص ٥٩٢، طبع تهران، سال ١٣٧٧ هـ ق.
[٣٠]. الحسين(ع)، علي جلال، طبع مصر، قاهره سال ١٣٤٩ هـ ق.
[٣١]. الحسين(ع)، علي جلال، طبع مصر، قاهره، سال ١٣٤٩ هـ ق.
[٣٢]. جواهر الكلام، شيخ محمّد حسن نجفي، ج ٢٠، ص ٩٣.
[٣٣]. ر.ك: وسايل الشيعه، ج ١٠، باب ٣٣، از ابواب مزار، چاپ اسلاميه، تهران.
[٣٤]. جواهر الكلام، ج ٢٠، ص ٩٣.
[٣٥]. شهيد قاضي، همان، ص ٣٣٦ ، جواهرالكلام، ج ٢٠، ص ٩٣.
[٣٦]. جواهر الكلام، ج ٢٠، ص ٩٣.
[٣٧]. شهيد قاضي، همان، ص ٣٤٠.
[٣٨]. آثار الباقية عن القرون الخالية، ص ٣٩٢، چاپ تهران، سال ١٣٢١هـ ش.
[٣٩]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٢٧.
[٤٠]. نفس المهموم، ص ٢٧٧ قم مكتبة بصيرتي، سال ١٤٠٥ ق.
ـ همان، ص ٢٧١ و ٢٧٧.
ـ مقتل الحسين(ع)، مقرم عد الرزاق، ص ٢٤٤، چاپ پنجم، بيروت، دار الكتاب الاسلامي، ١٣٩٩ ق.
[٤١]. وقعة الطف، ابي مخنف، تحقيق: استاد محمد هادي يوسفي غروي، ترجمه: داود سليماني، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، قم، ص ١٧٣.
[٤٢]. همان، ص ١٧٨.
[٤٣]. همان، ص ١٥٩ و ١٦٠.
[٤٤]. همان، ص ٢٨٦.
[٤٥]. همان، ص ٢٨٨، مقتل الحسين(ع)، مقرم عبد الرزاق، ص ٢٥٣.
[٤٦]. همان، ص ٢٩١، مقتل الحسين(ع)، ص ٢٥٢.
[٤٧]. شيخ عباس قمي، همان مأخذ، ص ٢٩١.
[٤٨]. همان مأخذ، ص ٢٩٤.
[٤٩]. همان مأخذ، ص ٣٠٩، مقتل الحسين(ع)، ص ٢٥٨، بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٤٣.
[٥٠]. همان مأخذ، ص ٣١٦.
[٥١]. مقتل الحسين(ع)، ص ٢٦٢.
[٥٢]. همان مأخذ، ص ٣١٧.
[٥٣]. همان مأخذ، ص ٣١٨.
[٥٤]. همان مأخذ، ص ٣١٩.
[٥٥]. همان مأخذ، ٣١٩.
[٥٦]. همان مأخذ، ص ٣٢١.
[٥٧]. همان مأخذ، ص ٣٢٨.
[٥٨]. اللهوف، ص ١٠٥، تاريخ طبري، ج ٦، ص ٢٥٩، بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٥٠.
[٥٩]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٥٠، مناقب آل ابي طالب، ج ٤، ص ١١٠.
[٦٠]. الارشاد، شيخ مفيد، ص ٢٥٢، چاپ تبريز.
[٦١]. اعلام الوري، شيخ طبرسي، طبع تهران، مطبعه حيدري، ص ٢٤١.
[٦٢]. اللهوف، ص ٦٢، طبع صيدا، مقتل ابي مخنف، ص ١٧٢، نشر مؤسسه امام خميني (ره).
[٦٣]. لواجع الاشجان، علامه امين عاملي (ره)، ص ١٥٥، ١٥٦، طبع صيدا.
[٦٤]. الاقبال، سيد ابن طاووس، ص ٥٨٩.
[٦٥]. شيخ طوسي، تهذيب، طبع نجف، ج ٦، ص ٤٢.
[٦٦]. تحرير الاحكام، ص ١٣١، طبع تهران.
[٦٧]. مقتل ابي مخنف، موسسه امام خميني، قم، ص ١٢٩.
[٦٨]. همان.
[٦٩]. مقتل خوارزمي، مجلد ١و٢، با تحقيق علامه شيخ محمد سماوي، ص ٣٤٧، چاپ اول، مطبعه مهر، انتشارات انوار الهدي.
[٧٠]. همان، ص ٣٤٦.
[٧١]. مقتل ابي مخنف، ص ١٢٩.
[٧٢]. قمقام زخار و صمصام بتّار، فرهاد ميرزا، ص ٣٧٨، انتشارات كتابفروشي اسلاميه.
[٧٣]. مقتل الحسين(ع)، عبدالرزاق، مقرّم، ص ٣١٩، بيروت، دارالكتاب الاسلامي، ١٣٩٩ ق.
- نفس المهموم، شيخ عباس قمي، ص ٣٨٩ قم، مكتبة بصيرتي، ١٤٠٥ ق.
- بحارالانوار، ج ٤٨، ١٤٠٣ ق، ص ٢٧٠، روايت ٩.
[٧٤]. عبد الرزاق المقرم، همان مأخذ، ص ٣٢٠.
[٧٥]. قمقام زخار و صمصام بتار، فرهاد ميرزا: ناشر كتابفروشي اسلاميه، تهران، سال ١٣٧٧ هـ ق، ج ١، ص ٤٦٣ – ٤٦٥.
[٧٦]. كشف الغمة، اربلي، انتشارات بني هاشمي، تبريز، ج ٢، ص ٥١.
[٧٧]. فرهاد ميرزا: همان مأخذ.
[٧٨]. تاريخ طبري، ابن جرير طبري، دارالكتب العلميه، بيروت، ج ٣، ص ٣٤٣.
[٧٩]. تذكرة الخواص، سبط بن الجوزي، ص ١٤٤.
[٨٠]. همان.
[٨١]. الاستيعاب، ابن عبدالبر، ناشر الفجاله، القاهره مصر، ج ١، ص ٣٩٥، و شيخ محمد سماوي، ابصار العين، انتشارات بصيرتي، قم، ص ١١٤.
[٨٢]. بحارالانوار، مجلسي، مؤسسة الوفاء، بيروت، ج ٤٥، ص ٥٦.
[٨٣]. انساب الاشراف، بلاذري، دار التعارف، بيروت، ج ٣، ص ٢٠٣ و ابن اثير، الكامل في التاريخ، دار صادر بيروت، ج ٤، ص ٧٨.
[٨٤]. ارشاد، شيخ مفيد، ناشر موسسة آل البيت(ع) لاحياء التراث، ج ٢، ص ١١٢.


۳
فصل چهارم و پنجم فصل چهارم :

فرزندان و اهل بيت امام حسين (ع)


آيا امام حسين(ع) دختري به نام «رقيّه» داشته است؟ حميد يزداني

مورخان و مقتل‌نويسان هنگام بيان فرزندان امام حسين(ع) به ذكر دو دختر به نام‌هاي فاطمه و سكينه، بسنده كرده‌اند؛[١] برخي نيز نام «زينب» را بدان‎ها افزوده‌اند؛[٢] اما در هيچ يك از منابع اوليه، نامي از دختري خردسال براي امام حسين(ع) كه رقيه، فاطمه صغري و يا نام ديگري داشته باشد موجود نيست و نيز اين جريان كه هنگام اقامت كاروان اسيران در شام دختري خردسال از امام حسين(ع) در فراق پدر و هنگام مواجهه با سر بريده پدر جان داده باشد، به چشم نمي‌خورد؛ ولي در برخي از كتاب‎هاي متأخر شرح حال اين دختر كوچك و قصه جان ‌سوز او در خرابه شام بيان شده است.[٣] بيشتر اين نويسندگان اين جريان را از كتاب «كامل بهايي» ـ نوشته قرن هفتم هجري ـ روايت كرده‌اند.
براي وجود چنين دختري دو شاهد مي‌توان آورد: شاهد اول: هنگامي كه زينب(س) در كوفه با سر بريده امام حسين(ع) مواجه شد، اشعاري سرود كه در ضمن آن آمده است: «اي برادرم! با فاطمه كوچك سخن بگو كه نزديك است قلبش تهي گردد.»[٤] كه نشان از وجود چنين دختر خردسالي كه در فراق پدر بي‌تاب بوده، دارد.
شاهد دوم: آورده‎‌اند كه: امام حسين(ع) در آخرين لحظات حيات خويش، هنگام مواجهه با شمر، چنين فرمود:
الا يا زينب يا سكينه! ايا ولدي! من ذايكون لكم بعدي؛ الا يا رقيه! يا ام‌كلثوم! انتم وديعة ربي، اليوم قد قرب الوعد.[٥]
كه در اين‎جا امام حسين(ع) نام رقيه را آورده است.
قديمي‌ترين منبعي كه درباره دختر امام حسين در شام، اظهار نظر كرده است، عمادالدين طبري در «كامل بهايي» است؛ وي مي‌نويسد: «دختركي بود چهار ساله، شبي از خواب بيدار شد و گفت: پدر من حسين كجاست؟ اين ساعت او را به خواب ديدم سخت پريشان، زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخواست.»[٦] يكي از منابعي كه عمادالدين طبري جريان را از او نقل كرده است، كتاب «الهاوية» نوشته‌ي دانشمندي سني به نام محمد بن‎احمد مأموني است.

در مقاتل گفته شده كه بعد از شهادت علي‌اصغر، امام حسين(ع) او را به پشت خيمه‌ها برد و دفن كرد و اكنون چنين معروف است كه علي‌اصغر روي سينه امام حسين(ع) قرار دارد؟ سيد سعيد حسيني

اين قضيه كه امام سجاد(ع) علي‌اصغر را بر روي سينه‌ي حضرت سيدالشهدا(ع) گذاشت و دفن كرد، واقعيت ندارد؛ زيرا اوّلا،ً جنازه را در قبر بر طرف راست مي‌خوابانند كه رويش به طرف قبله باشد؛ اگر گفته شود: حضرت او را در مقابل سينه‌ي امام،(ع) در زمين به طرف قبله گذاشت، باز حرفي است، اگر چه مدرك ندارد و ثانياً، از جهت حكم شرعي، جنازه‌ي طفل را روي سينه گذاشتن و آن‌طور دفن كردن چه صورت دارد، آيا جايز است؟ آيا مي‌شود آن را نسبت به امام(ع) داد؟ و نقل اين موضوع، يعني گذاشتن جنازه‌ي حضرت علي‌اصغر(ع) بر روي سينه‌ي مبارك سيدالشهدا(ع) و نسبت آن به بعضي از بزرگان علما، اگر صحت داشته باشد از باب اين است كه آن طفل صغير شهيد از بس قلب مبارك سيدالشهدا(ع) را با تير خوردنش سوزانيد مثل اين است كه روي سينه‌ي امام(ع) دفن شده است و در حالي نقل كرده‎اند كه تمامي شهداي بني‌هاشم در زير پاي امام(ع) مدفونند، حتي علي‌اصغر و نزديك‎ترين كسي از شهدا به آن حضرت، فرزندش حضرت علي اكبر(ع) است و بعد از بني‌هاشم سايرين مدفونند و در اين مطلب جاي شك نيست.[٧]

«عبدالله» كدام يك از فرزندان امام حسين(ع) است؟ حميد يزداني

عبدالله نام طفل امام حسين(ع) است كه در آخرين لحظات جنگ، در آغوش امام(ع) به شهادت رسيد؛ البته برخي به اشتباه او را علي‌اصغر مي‌نامند.
در بررسي تاريخ كربلا و وقايع روز عاشورا، به صحنه‌ جان ‌سوزي برمي‌خوريم كه بسياري از بزرگان و مورخان آن را نقل كرده‌اند و گفته‌اند كه در آخرين ساعات نبرد، طفلي از امام حسين(ع) كه در آغوش ايشان بود، هدف تير دشمن قرار گرفته، به شهادت ‌رسيد. نام اين طفل را بسياري «عبدالله»[٨]و برخي «علي»[٩] و يا «علي‌اصغر»[١٠] گفته‌اند. و بعضي ديگر نيز صرفاً به كلمه طفلي از حسين(ع) اكتفا كرده، از او نامي نبرده‎اند.[١١]
البته در زيارت ناحيه مقدسه چنين آمده است: سلام بر «عبدالله» طفل شيرخوار تيرخورده، در خون خويش غلطيده كه خونش به آسمان جهيد و در آغوش پدرش به تير دشمن ذبح گرديد.[١٢]
تمام منابع اتفاق دارند كه تنها يك فرزند شيرخوار امام حسين(ع) با آن كيفيت به شهادت رسيده است و تنها اختلاف در نام اوست. مرحوم مجلسي مي‌گويد:
«نزد من صحيح اين است كه امام حسين سه پسر به نام علي داشته است».[١٣] «اما اختلاف درباره اسم او احتمالاً به جهت اين بوده كه اين طفل را به دو نام مي‎خواندند، با توجه به اين كه طبق روايتي، امام به خاطر علاقه زيادي كه به پدرش داشت، بارها نام علي را بر فرزندانش گذاشته است.»[١٤]

آيا امام حسين(ع) دختري به نام فاطمه‌ي صغري داشته است كه به هنگام شهادت ايشان در مدينه مانده باشد؟ حميد يزداني

در كتب معتبر تاريخ و مقاتل، نامي از فاطمه صغري ـ فرزند امام حسين(ع) ـ و ماندن وي در مدينه و عدم حضورش در كربلا، نيامده است.
در فهرست اسامي فرزندان امام حسين(ع) در كتب تاريخ و مقاتل، نام دو دختر[١٥] و يا سه دختر[١٦] به نام‌هاي سكينه، فاطمه و زينب، به ثبت رسيده است و نامي از دختري به نام فاطمه صغري موجود نيست و به اتفاق همه مورخان و مقتل‌نويسان، امام حسين(ع) هنگام حركت از مدينه به سوي مكه، تمام فرزندان خود، فرزندان امام حسن(ع) و اهل‌بيت خود را، به جز محمد بن‌حنفيه، به همراه داشتند.[١٧]
بنابراين، از امام حسين(ع) فرزندي به نام فاطمه صغري كه در مدينه مانده باشد و در صحنه كربلا حضور نداشته باشد، در تاريخ ثبت نشده است.

آيا مادر علي‌اكبر زودتر از مادر امام سجاد با امام حسين(ع) ازدواج كرد كه نام علي‌اكبر بر، ايشان نهاده شده است و علي ‌اوسط و علي ‌اصغر كدامند؟ و سن حضرت علي‌اكبر چقدر بوده است؟ حميد يزداني

بسياري از مورّخان بر اين باورند كه امام حسين(ع) دو پسر به نام «علي» داشته‌ است كه به «علي‌اكبر» و «علي‌اصغر» معروف بودند.[١٨] برخي نيز از سه فرزند به نام‎هاي «علي‌اكبر»، «علي‌اوسط» و «علي‌اصغر»ياد كرده‎اند.[١٩] اما اين كه امام سجاد(ع) و علي ‌بن الحسين شهيد جوان ـ كدام يك از اين‎ها مي‎باشند، سه نظريه وجود دارد:
الف ـ امام سجاد(ع) علي‌اصغر و شهيد جوان كربلا علي‌اكبر بوده است؛[٢٠]
ب ـ عكس نظريه اول، يعني امام سجاد(ع) علي‌اكبر بوده و شهيد كربلا علي اصغر؛[٢١]
ج ـ شهيد كربلا علي‌اكبر، امام سجاد(ع) علي‌اوسط و فرزند خردسالي از امام حسين(ع) علي اصغر بوده‎اند.[٢٢]
به عنوان شاهدي براي نظريه، اول به اين كلام امام سجاد(ع) تمسك جسته‎اند كه در جواب عبيدالله بن‌ زياد وقتي كه گفت: «آيا خدا علي را نكشت؟» فرمود: «من برادري داشتم كه علي نام داشت و از من بزرگ‎تر بود و مردم او را كشتند.»[٢٣] البته برخي ديگر هنگام نقل اين عبارت، جمله «از من بزرگ‎تر بود» را نياورده‌اند،[٢٤] اما اين‎كه چرا نام يكي «علي‌اكبر» و ديگري «علي‌اصغر» نهاده شده، براي تمييز و عدم اشتباه بوده است.
اما درباره تاريخ ازدواج امام حسين(ع) با مادران آن دو، هيچ مطلب مستندي نداريم. نام مادر جوان شهيد كربلا «ليلي دختر ابي‌مرة‌ بن ‌عروه بن‌ مسعود الثقفيه» مي‌باشد[٢٥] و برخي نامش را «آمنه» گفته‌اند.[٢٦] درباره سن ايشان نيز بسياري متعرض آن نشده‌اند و برخي كه آن را بيان كردند، تاريخ‌هاي متفاوتي گفته‌اند: ١٨ ساله، ٢٥ ساله،[٢٧] ١٢ ساله،[٢٨] ١٧ ساله،[٢٩] و تولد در دوران حكمراني عثمان.[٣٠] از اين رو تاريخ دقيقي به دست نمي‎دهد.
در پايان شيخ مفيد كه از علماي برجسته‎ي شيعي و مورد اعتماد مي‎باشد، امام سجاد(ع) را علي اكبر و شهيد كربلا را علي اصغر معرفي كرده است؛[٣١] همچنين ايشان در نقل فرمايش امام سجاد(ع) در مجلس ابن زياد، فقط به اين فرمايش امام اكتفا كرده كه من برادري به نام علي داشتم، و مردم او را كشتند، و اين مطلب كه او از امام سجاد(ع) بزرگ‎تر بوده را نقل نكرده است.[٣٢]

آيا امام حسين(ع) دختري به نام سكينه داشته‌ است و اگر چنين بوده، آيا در كربلا ازدواج كرده است يا پيش از آن؟ او در كربلا چقدر سن داشته و شوهر او چه كسي است؟ آيا اين مطلب صحت دارد كه همسر ايشان «مصعب بن ‌زبير» ـ برادر عبدالله بن ‌زبير ـ و قاتل مختار ثقفي بوده است و بر فرض صحت، چگونه توجيه مي‎شود؟ محمّد زرقاني

با دقت و تحقيق در كتب تاريخي و مقاتل درمي‌يابيم كه، تاريخ‌ نويسان شيعي و سنّي وجود دختري به نام سكينه را براي امام حسين(ع) ثبت كرده‎اند: شيخ مفيد مي‎نويسد: سكينه از جمله دختران امام حسين(ع) و نام مادرش «رباب» است.[٣٣] مرحوم طبرسي نيز با ذكر اين مطلب، مي‌فرمايد: امام حسين(ع) وي را به عقد عبدالله بن‌الحسن، ـ برادر زاده‌اش ـ درآورد كه در روز عاشورا به شهادت رسيد،[٣٤] و در كتاب «مقتل‎الحسين» آمده است: ايشان با پسر عمويش ـ عبدالله بن‌الحسن ـ ازدواج كرد كه در روز عاشورا، قبل از اين كه بين آن‎ها وصلتي صورت بگيرد، به شهادت رسيد و هيچ بچه‌اي از ازدواج آن‎ها به دنيا نيامد.[٣٥] همچنين مرحوم طبرسي نقل مي‌كند: سكينه بنت الحسين(ع)، در روز عاشورا ده ساله بوده است.[٣٦]
ذهبي نيز در كتاب «تاريخ الاسلام»، سكينه را دختر امام حسين(ع) مي‌داند و فهرستي از كتبي را كه از سكينه ـ بنت الحسين(ع) ـ نام آورده‌اند، ذكر مي‌كند[٣٧] كه حدود بيست كتاب است؛
بنابراين، كتب بسياري از سكينه ـ دختر امام حسين(ع) ـ ياد كرده‎اند، كه نام برخي از آن‎ها را، افزون بر آن‎چه در متن آمده، در پي‌نوشت آورده‎ايم![٣٨]
امّا درباره‎ي سنّ آن بزرگوار، سخن روشني وجود ندارد و از مجموع اقوال مورّخان استفاده مي‌شود كه ايشان در جريان كربلا ازدواج كرده، يا حداقل در سنّ ازدواج بوده است.
مرحوم شيخ مفيد در اين باره مي‎فرمايد: روايت شده كه حسن‌ بن ‌حسن يكي از دو دختر امام، حسين(ع) ـ عمويش ـ را براي خويش خواستگاري كرد. امام حسين(ع) به او فرمود: فرزندم، هر دخترم را كه بيشتر دوست داري، خود اختيار كن، تا او را به همسري تو درآورم. حسن حيا كرده پاسخي نداد؛ پس امام حسين(ع) فرمود: من دخترم فاطمه را براي تو اختيار كردم؛ زيرا او شباهت بيشتري به مادرم فاطمه(س) ـ دختر رسول خدا(ص)ـ دارد.[٣٩]
از اين روايت استفاده مي‌شود كه دختر ديگر امام حسين(ع) (سكينه) است كه در آن زمان ـ قبل از جريان كربلا ـ به سن ازدواج رسيده بوده كه امام حسين(ع) حسن ‌بن‌ حسن را براي انتخاب يكي ازآن، دو آزاد گذاشت. ذهبي مورخ بزرگ اهل سنت نيز در كتاب «تاريخ الاسلام» مي‌گويد:
«سكينه بنت الحسين(ع) با چند نفر ازدواج كرد كه اولشان عبدالله بن حسن بوده است و بعد از او مصعب بن زبير، عبدالله بن عثمان حزامي، زيد بن عمرو، عبدالعزيز بن مروان، و ابراهيم بن عبدالرحمن بن عوف ازدواج كرده است»[٤٠]
اما اين كه آيا حضرت سكينه بعد از عبدالله بن ‌حسن، با كس ديگري ازدواج كرده يا خير، اقوال مختلفي وجود دارد؛ ذهبي در تاريخ اسلام مي‌گويد: «پس مصعب با سكينه ازدواج كرد و پيش از اين كه به هم برسند مصعب كشته شد و بعد از او نيز چند نفر با سكينه ازدواج كردند.» ابي الفرج اصفهاني نيز در كتاب «الاغاني» چنين مي‌گويد:
علي محمد علي دخيل در كتاب «سكينة بنت الحسين» بعد از نقل تمام اقوال از كتب مختلف، چنين نتيجه‌گيري مي‌كند: «اين اسامي و شوهران حضرت سكينه به شكل عجيبي، بلكه به صورت نادر مخلوط شده‌اند، تا جايي كه يك اسم به دو نيم شده و از هر نيمي به تنهائي شوهري بيرون مي‌آيد و براي سكينه دو همسر پيدا مي‌شود.»[٤١] نيز در جاي ديگري مي‌گويد: «اين اقوال گوناگون درباره‎ي همسران حضرت سكينه، از روايات مختلفي كه در اين زمينه وجود دارد، ناشي شده است كه گاه با يكديگر اختلاف يا تناقض دارند؛ مثلاً در يك صفحه از كتاب «الاغاني» چهار روايت ديده مي‌شود كه همه آن‎ها با يكديگر تناقض دارند؛»[٤٢] باز در چند صفحه بعد، بحث را چنين جمع‌بندي مي‌كند: «اين گونه روايات قابل اعتماد و اطمينان نيست و از جمله اقوال و رواياتي كه در اين باره وجود دارد، آنچه كه نزد شيعه پذيرفتني است، اين است كه حضرت سكينه جز با پسر عمويش عبدالله بن‌الحسن ازدواج نكرد.»[٤٣]
علماي اهل سنت نيز در كتب خود، اين اعتقاد شيعه را نقل و با آن موافقت كرده‎اند.
كتب ذيل از جمله‎ي كتب شيعه و سني است كه اين موضوع را روايت كرده‌اند:
١. اسعاف الراغبين، ص ٢١٠؛
٢. رياض الجنان، ص ٥١؛
٣. اعلام الوري، ص ١٢٧؛
٤. سفينه البحار، ص ٦٣٨ ؛[٤٤]
٥. مقتل الحسين، اثر مقرم، ص ٣٣٠؛
٦. سكينه بنت الحسين، اثر مقرم، ص ٧٢؛
٧. ادب الطف، ج ١، ص ١٦٢.

اسارت اهل‌بيت(ع) چه مدت طول كشيد؟ سيد سعيد حسيني

در حادثه‎ي كربلا پس از پايان نبرد، اهل‌بيت امام حسين(ع) را اسير گرفته، شهر به شهر گرداندند و در كوفه و شام به نمايش گذاشتند. اين فاجعه، نقض آشكار قوانين اسلام بود؛ چرا كه اسير گرفتن زن و مرد مسلمان از نظر اسلام مردود؛ است همان گونه كه علي(ع) نيز در جنگ جمل اسير كردن زنان را روا نشمرد و عايشه را به همراهي تعدادي از زنان به شهر خودش باز گرداند؛ اما متجاوزان اموي بازماندگان و فرزندان پيامبر(ص) را به اسارت گرفته، مثل اسيران كافر، از كوفه به شام فرستادند، چهره‎ي زنان اسير را بر اهالي شهرها و روستاهايي كه بر سر راه بود، نشان دادند[٤٥] و با آن‎ها در نهايت سنگدلي و خشونت مانند كنيزان و غلاماني كه از بيگانه گرفته باشند، رفتار كردند.[٤٦]
حضرت زينب(س) هنگام عبور از كنار جسد شهدا، در اعتراض به اين اسارت فرمود: اي محمد(ص)! اينان دختران تو هستند كه به اسارت مي‌روند…[٤٧]
روز دوازدهم محرّم، به فرمان عمر بن سعد، سپاه به سوي كوفه به راه افتاد. ابن سعد بازماندگان امام(ع) را كه خاندان پيامبر(ص)بودند، با شيوه‌اي درد آور به صورت اسير به كوفه آورد و مردم كوفه نيز براي ديدن اسيران، از شهر خارج شده، در كنار راه ايستاده بودند.
اسيران اهل‌بيت(ع) به مدت نامعلومي در زندان ابن‌زياد ماندند و پس از كسب اطلاع ابن زياد از يزيد، به سوي شام رهسپار شد و روز اول ماه صفر ٦١ هـ ق به دمشق رسيدند. و با توجه به نقل صحيحي كه اسيران اهل بيت در روز بيستم ماه صفر سال ٦١ هجري مطابق با اولين اربعين شهادت امام حسين(ع) به كربلا رسيده باشند بايد بيش از چند روز در دمشق نمانده باشند كه شهيد قاضي طباطبايي در كتاب گرانسنگ «تحقيق در اولين اربعين سيدالشهدا‌(ع)» اين قول را تقويت كرده است، بنابراين مي‎توان گفت مدت اسارت اهل بيت حدود يك ماه بوده است.

«علي بن‎الحسين» در زيارت عاشورا كدام يك از فرزندان امام است؟ سيد سعيد حسيني

منظور از علي بن الحسين(ع) در زيارت عاشورا كه گفته مي‎شود:
السلام علي علي بن الحسين.
علي اكبر است؛ زيرا ما در زيارت عاشورا بر شهداي كربلا سلام مي‎فرستيم و از اولاد امام حسين(ع) تنها علي اكبر در كربلا به شهادت رسيد و اگر گفته شود كه علي اصغر هم در كربلا به شهادت رسيد، در جواب مي‎گوييم: از علي اصغر در مقاتل به عبدالله رضيع ياد شده است، نه علي اصغر.[٤٨]
همچنين وقتي ابن زياد در دارالاماره چشمش به امام سجاد(ع) افتاد، پرسيد چه نام داري؟ پاسخ داد علي بن الحسين. ابن زياد گفت: مگر خدا علي بن الحسين را نكشت امام سجاد فرمود:
كان لي اخ اكبر مني يسمي علياً قتله الناس.
برادر بزرگ‎تري داشتم كه اسم او علي بود و مردم او را كشتند.[٤٩] اين خود قرينه‎اي است بر اين كه منظور از «علي بن الحسين»(ع) در زيارت عاشورا علي اكبر است نه امام سجاد. البته شيخ مفيد امام سجاد(ع) را علي اكبر مي‎داند و علي، ـ جوان شهيد كربلا ـ را علي اصغر[٥٠]. در نهايت منظور از علي بن الحسين در زيارت عاشورا علي جوان و شهيد در صحراي كربلا مي‎باشد.

تعداد فرزندان امام حسين(ع) و حضور آن‌ها در واقعه‌ي كربلا چگونه بود؟ سيد سعيد حسيني

طبق نقل شيخ مفيد، امام حسين(ع) شش فرزند داشت به نام‎هاي:
١. علي بن الحسين الاكبر يا امام سجاد(ع) كه كنيه‎اش ابومحمد و نام مادرش شهربانو يا شاه زنان ـ دختر يزدگرد پادشاه ساساني ـ مي‎باشد؛[٥١]
٢. علي بن الحسين الاصغر، مادرش ليلا ـ دختر ابي مرة بن عروة بن مسعود ثقفي ـ است. او براساس گفته‎ي شيخ مفيد در ارشاد، دو سال پس از وفات جدّش علي(ع) در روز عاشوراي سال ٤٢ هـ ق، متولد شد و اولين فرد از بني‎هاشم بود كه به ميدان رفت، وقتي اذن ميدان خواست، امام(ع) به او اذن ميدان داد و نگاه نوميدانه‎اي به او كرد و اشكش سرازير شد و گريست و فرمود:[٥٢] «خدايا! گواه باش جواني را به ميدان مي‎فرستم كه شبيه‎ترين مردم به پيغمبر تو، در خلقت و اخلاق، گفتار است، ما هر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مي‎شديم، به روي او نگاه مي‎كرديم.»[٥٣]
٣. جعفر، مادر او قضاعية بود. جعفر در حيات پدر بزرگوارش از دنيا رفت.
٤. عبدالله، در مدينه متولد شده است و مادرش رباب، ـ دختر امرء القيس ـ مي‎باشد. امرء القيس در مدينه سه دخترش را به ازدواج اميرالمؤمنين(ع) و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) درآورد كه داستانش مشهور است. رباب به همسري امام حسين(ع) درآمد و سكينه و عبدالله، فرزندان حسين(ع) از رباب مي‎باشند.
٥. سكينه، مادر او نيز رباب است. سكينه روز پنجم ماه ربيع الاول سال١١٧هـ وفات كرد؛ وفات خواهرش فاطمه نيز همان سال است.[٥٤]
٦. فاطمه: مادرش ام‎اسحاق بوده است.
علي بن عيسي الاربلي در «كشف الغمة» گفته: اولاد حسين(ع) ده تن بودند؛ شش پسر و چهار دختر. سه تن از پسران وي علي نام داشته‎اند و محمد و عبدالله و جعفر. علي اكبر در كربلا در برابر پدر جنگيد و شهيد شد و علي اصغر صغير را تير زدند؛ همچنين گفته‎اند كه عبدالله نيز با پدر كشته شد. دختران او زينب و سكينه و فاطمه بودند. نسل امام حسين(ع) از علي اوسط، يعني زين العابدين(ع) است؛[٥٥] البته قول قوي و قريب به صحت و نظر شيخ مفيد است. پس در خاتمه مي‌توان گفت غير از امام سجّاد‌(ع) و جعفر بن الحسين‌(ع) تمام فرزندان ذكور امام حسين(ع) در كربلا به شهادت رسيدند.

--------------------------------------------
پاورقى ها:
[١]. الارشاد، سلسلة مؤلفات شيخ مفيد، ج ٢، ص ١٣٥، دارالمفيد، بيروت، ١٤١٤ هـ.
مناقب آل ابي‌طالب، ابن شهرآشوب، ج ٤، ص ٧٧، موسسه انتشارات علامه، چاپ علميه قم.
اعلام الوري، طبرسي، ج ١، ص ٤٧٨، موسسه آل‌بيت، چاپ اول، ١٤١٧ هـ.
نسب قريش، مصعب الزبيري، ص ٥٩، دارالمعارف، قاهره چاپ سوم.
انساب الاشراف، بلاذري، ج ٣، ص ١٢٨٨، دارالفكر، بيروت، چاپ اول ١٤١٧ هـ.
تذكرة الخواص، سبط‌ بن جوزي، ص ٢٤٩، موسسه اهل البيت، بيروت، چاپ اول، ١٤٠١ هـ.
[٢]. كشف الغمة في معرفة الائمة، الاربلي، ج ٢، ص ٣٨، تحقيق رسولي، تبريز، سوق مسجد الجامع.
[٣]. نفس الهموم، شيخ عباس قمي، ص ٤١٥ و ٤١٦، انتشارات مكتبه الحيدريه، چاپ اول، ١٣٧٩ ش.
الايقاد، شاه عبدالعظيمي، ص ١٧٩، تحقيق رضوي، منشورات فيروزآبادي، چاپ اول، ١٤١١ هـ.
معالي السبطين، حائري، ج ٢، ص ١٧٠، موسسه النعمان، بيروت، ١٤١٢ هـ.
منتهي الآمال، قمي، ج ١، ص ٨٠٧، موسسه انتشارات هجرت، چاپ چهارم، ١٤١١ هـ.
كامل بهائي، عمادالدين طبري، ج ٢، ص ١٧٩، مكتبه المصطفوي.
[٤]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ١١٥، « …يا اخي فاطم الصغيرة كلمّا فقد كاد قلبها ان يذوبا»
القندوزي، ينابيع المودة، ج ٢، ص ٤٢١، انتشارات الشريف الرضي، چاپ اول ١٣٧١ ش.
[٥]. موسوعة كلمات الامام الحسين، معهد تحقيقات باقرالعلوم، ص ٥١١، دارالمعروف، قم، ١٤١٥ هـ، چاپ اول؛ ينابيع المودة، ج ٢، ص ٤١٦.
[٦]. كامل بهايي، همان.
[٧]. تحقيق درباره اول اربعين حضرت سيدالشهدا، ر.ك: سيد محمد، قاضي طباطبايي، چاپ سوم، قم، بنياد علمي فرهنگي شهيد آيت‌الله قاضي طباطبايي، ١٣٦٨، ص ١٧٤.
[٨]. نسب قريش، مصعب الزبيري، ص ٥٩، دارالمعارف، قاهره، چاپ سوم؛
مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهاني، ص ٨٩، تحقيق صقر، بيروت، دارالمعرفة؛
الارشاد، سلسلة المولفات، شيخ مفيد، ج ٢، ص ١٣٥، دارالمفيد، بيروت، ١٤١٤ هـ؛
اعلام الوري، طبرسي، ج ١، ص ٤٧٨، موسسه آ ل البيت، چاپ اول ١٤١٧؛
مناقب آل ابي‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج ٤، ص ٧٧، موسسه انتشارات علامه، چاپ علميه قم؛
الاحتجاج، طبرسي، ج ٢، ص ٢٥، تحقيق خرسان، منشورات دارالنعمان، ١٩٦٦ م؛
كشف الغمة، الاربلي،ج ٢، ص ٢١٤، تحقيق رسولي، تبريز، سوق مسجد الجامع؛
تذكرة الخواص، سبط بن‌‎جوزي، ص ٢٤٩، موسسه اهل بيت، بيروت، ١٤٠١.
[٩]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٤٦.
[١٠]. كشف الغمة، همان.
[١١]. الملهوف علي قتلي الطفوف، سيد بن طاوس، تحقيق فارس تبريزيان، ص ١٦٨، دارالاسوة، ١٣٧٥ ش؛
تاريخ يعقوبي، يعقوبي، ج ٢، ص ٢٤٥، دارصادر بيروت، چاپ ششم، ١٩٩٥.
[١٢]. اقبال الاعمال، سيد بن‌طاوس، ج ٣، ص ٧٤، تحقيق جواد قيومي، الاعلام الاسلامي، چاپ اول، ١٤١٦ هـ. .
[١٣]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٢٣٢.
[١٤]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٣٢٩.
[١٥]. نسب قريشي، مصعب الزبيري، ص ٥٩، دارالمعارف قاهره، چاپ سوم؛
انساب الاشراف، بلاذري، ج ٣، ص ١٢٨٨، دارالفكر، بيروت، چاپ اول، ١٤١٧ هـ؛
سلسة المؤلفات، الارشاد، شيخ مفيد، ج ٢، ص ١٣٥، دارالمفيد، بيروت، ١٤١٤ هـ؛
اعلام الوري، طبرسي، ج ١، ص ٤٧٨، موسسة آل‌البيت، چاپ اول، ١٤١٧ هـ؛
مناقب‌ آل ابي‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج ٤، ص ٧٧، موسسة انتشارات علامه، چاپ علميه قم؛
تذكرة الخواص، سبط بن جوزي، ص ٢٤٩، موسسه اهل‎البيت، بيروت، ١٤٠١ هـ؛
[١٦]. كشف الغمه في معرفة الائمه، الاربلي، ج ٢، ص ٣٨، تحقيق رسولي، تبريز سوق مسجد الجامع.
[١٧].تاريخ الامم و الملوك، طبري، ج ٤، ص ٢٥٦، بيروت، موسسه الاعلمي و الارشاد، ج ٢، ص ٣٣؛ مقتل ابي‌مخنف، لوط‌بن‌يحيي، ص ٧، تحقيق غفاري، چاپ علميه قم، ١٣٩٨ هـ؛
العوالم، بحراني، ١٥٧، چاپ امير قم، تحقيق مدرسه امام مهدي(عج) چاپ اول،
مقتل الحسين(ع)، خوارزمي، ص ٢٧٣، نشر نورالهدي، چاپ اول، ١٤١٨ هـ؛
مقتل الحسين(ع)، مقرم، ص ١٥٧، مكتبة بصيرتي، چاپ پنجم، ١٣٩٤ هـ.؛
[١٨]. الطبقات الكبري، محمد بن‌ سعد، ج ٥، ص ٢١١، دارصادر؛
نسب قريش، مصعب الزبيري، ص ٥٧، ٥٨، دارالمعارف، قاهره، چاپ سوم؛
انساب الاشراف، بلاذري، ج ٣، ص ١٢٨٧، دارالفكر، بيروت، ١٤١٧ هـ، چاپ اول؛
سلسلة المولفات، الارشاد، شيخ مفيد، ج ٢، ص ١٣٥، دارالمفيد، بيروت، ١٤١٤؛
تذكرة الخواص، سبط بن‌ جوزي، ص ٢٤٩، موسسه اهل‌البيت، بيروت، ١٤٠١؛
اعلام الوري، طبرسي، ج ١، ص ٤٧٨، موسسه آل ‌البيت، ١٤١٧، چاپ اول؛
[١٩]. مناقب آل ابي‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج ٤، ص ٧٧، موسسه انتشارات علامه، مطبعة علميه قم؛
كشف الغمة في معرفة الائمة، الاربلي، ج ٢، ص ٣٨، تحقيق سيد هاشم رسولي، تبريز سوق المسجد الجامع؛
[٢٠]. الطبقات الكبري، همان و نسب قريش، همان و انساب الاشراف، همان و تذكرة الخواص، همان؛
تاريخ الامم و الملوك، طبري، ج ٤، ص ٣٤٠، موسسه الاعلمي بيروت؛
ينابيع المودة، القندوزي، انتشارات الشريف الرضي، قم، ١٣٧١ ش، چاپ اول؛
نصوص من تاريخ ابي‌مخنف، ج ١، ص ٤٨٣ و ٤٩٢، تحقيق كامل سلمان جبوري، دارالمحجة البيضاء، بيروت، ١٤١٩ هـ.
[٢١]. شيخ مفيد، همان، و طبرسي، همان، وابن شهرآشوب، همان.
[٢٢]. اربلي، همان و ابن شهرآشوب، همان.
[٢٣]. نسب قريش، ص ٥٨ و الطبقات الكبري، ج ٥، ص ٢١٢.
[٢٤]. الملهوف علي قتلي الطفوف، سيدبن‎طاوس، ص٢١٢، تحقيق فارس تبريزيان، ‌دارالاسوة.
[٢٥]. نسب قريش، ص ٥٧ و الارشاد، همان و مناقب ابن شهرآشوب، و طبرسي، همان.
مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهاني، ص ٨٠، تحقيق سيد احمد صقر، بيروت دارالمعرفة.
[٢٦]. سبط ابن الجوزي، همان.
[٢٧]. مناقب، ابن شهرآشوب، ج ٤، ص ١٠٩.
[٢٨]. همان، ج ٤، ص ٧٧.
[٢٩]. ينابيع المودة، القندوزي، ج ٢، ص ٤١٥.
[٣٠]. مقاتل الطالبين، ابوالفرج الاصفهاني، ص ٨٠.
[٣١]. الارشاد، شيخ مفيد ،ج ٢، ص ١٣٥.
[٣٢]. همان، ص ١١٦.
[٣٣]. الارشاد، شيخ مفيد، ج ٢، ص ٣٧، انتشارات علميه اسلاميه.
[٣٤]. اعلام الوري، طبرسي، ج ١، ص ٤١٨، نشر آل‌البيت، و الارشاد مفيد، ص ٢٥، و كشف الغمة اربلي، ص ١٥٧.
[٣٥]. مقتل الحسين(ع)، عبدالرزاق موسوي، ص ٣٩٧، منشورات بصيرتي.
[٣٦]. همان.
[٣٧]. تاريخ الاسلام، الذهبي، ج ٧، ص ٣٧١. دارالكتاب العربي، بيروت، لبنان.
[٣٨]. مقاتل الطالبين، ابوالفرج الاصفهاني، ص ٩٤، ١١٩، ١٣٣، ١٦٧.
ـ انساب الاشراف، البلاذري، ج ٣، ص ٣٦٢.
ـ الثقات، ابن حنان، ج ٤، ص ٣٥١، مؤسسة الكتب الثقافه.
ـ التاريخ الصغير، البخاري، ج ١، ص ٢٧٣، دار المعرفه، لبنان، بيروت.
ـ تاريخ خليفة بن خياط، العصفري، ص ٢٧٤، دار الفكر، بيروت.
ـ الطبقات الكبري، محمد بن سعد، ج ٨، ص ٤٧٥، بيروت.
ـ تهذيب الكمال، المزني، ج ٦، ص ٣٩٧، مؤسسة الرساله.
ـ تاريخ المدينة، ابن عامر، ج ٢، ص ٥٢، و ج ٢٩، ص ٦٩ در صفحات مختلف، دمشق دار الفكر.
ـ اكمال الكمال، ابن ماكولا، ج ٤، ص ٣١٦، و ج ٧، ص ١٠٧، دارالكتاب الاسلامي، القاهره.
ـ بحارالانوار، علامه مجلسي، ج ٤٥، ص ١٦٩، ص ٤٧، بيروت.
ـ منتهي الآمال، شيخ عباس قمي، ج ١، ص ٥٤٧، مطبوعات حسيني.
[٣٩]. الارشاد، شيخ المفيد، ج ٢، ص ٢٢، ترجمه، رسولي محلاتي، انتشارات علميه اسلاميه.
[٤٠]. تاريخ الاسلام، الذهبي، ج ٧، ص ٣٧١، دارالكتاب العربي، لبنان، بيروت.
[٤١]. سكينه دختر امام حسين، ص ٢٠. علي‌محمدعلي دخيل، مترجم دكتر فيروز حريرچي، انتشارات اميركبير.
[٤٢]. همان، ص ٢٠ ـ ٢٢.
[٤٣]. همان، ص ٢٠ ­ـ ٢٢.
[٤٤]. همان، ص ٢٠، تا ٢٢.
[٤٥]. اللهوف، سيد بن‌طاوس ص ١٥٢، ترجمه، محمد جواد مولوي‌نيا، چاپ دوم، قم، انتشارات سرور، ١٣٧٩.
[٤٦]. همان، ص ١٢٦.
[٤٧]. همان ، ص ١٧٠.
[٤٨]. الارشاد، شيخ مفيد، ص ٢٥٣، چاپ سوم، بيروت، موسسة الاعلمي للمطبوعات، ١٣٩٩ ق.
نفس المهموم، شيخ عباس قمي، ص ٥٢٤ ، قم، مكتبة بصيرتي، ١٤٠٥ ق.
[٤٩]. مقتل الحسين(ع) مقرّم، عبدالرزاق، ص ٣٢٥، چاپ پنجم، بيروت، دارالكتاب الاسلامي، ١٣٩٩ ق.
جذوه‎اي از شرارة عشق حسين(ع)، حاج عباس راسخي نجفي، ص ٨٠، چاپ اول، بي‎تا، ١٣٦٩ ش.
[٥٠]. الارشاد، ج ٣، ص ١٣٥.
[٥١]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٣٢٩.
- الارشاد، ص ٢٥٣.
- نفس المهموم، قم، ص ٥٢٤، كشف الغمة في معرفة الائمه، ص ٢١٤.
[٥٢]. «اللهم اشهد أنه قد برز اليهم غلام اشبه الناس خلقاً و خلقاً و منطقاً برسولك، و كنّا اذا اشتقنا الي نبيّك نظرنا اليه».
[٥٣]. نفس المهموم، ص ٣٠٨.
[٥٤]. نفس المهموم، ص ٥٣٠.
[٥٥]. كشف الغمة، ص ٢١٤، بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٣٣١.


فصل پنجم :
بانوان کربلا


آيا از حضرت فاطمه(س) دختري غير از حضرت زينب و ام كلثوم(س) در شام مدفون است؟ سيد ضياءالدين عليانسب

اميرالمؤمنين از حضرت فاطمه زهرا(س) داراي پنج فرزند بوده‎اند؛ امام حسن(ع)، امام حسين(ع)، زينب كبري، ام كلثوم(س) و محسن(ع) كه به جور دشمنان سقط شد.[١]طبق نقل برخي از منابع ام كلثوم را زينب صغري نيز گفته‎اند كه كنيه‎اش ام كلثوم بوده است؛[٢] البته علي(ع) از زنان ديگر، دختران ديگري نيز داشته است، از جمله: زينب صغري، ام كلثوم صغري كه اين تشابه اسمي ممكن است اشتباهاتي را ايجاد كرده باشد.[٣]
از ميان مورخان قديمي تنها عبيدلي مدفن زينب كبري را در مصر دانسته و نقل كرده كه والي مدينه به يزيد نامه نوشت و درخواست كرد كه زينب كبري از مدينه اخراج شود و يزيد دستور داد، زينب با تعدادي از بني‎هاشم، چند روز مانده به آخر ماه رجب، روانه‎ي مصر گرديدند. در سال ٦١ داخل مصر شد و در آن‎جا يازده ماه و پانزده روز زندگي كرد و صبح يكشنبه ١٥ رجب سال ٦٢ از دنيا رفت.[٤] مرحوم حسيني سابقي، اذعان مي‎دارد كه در هيچ كتابي جز «اخبار الزينبيّات» عبيدلي مطلبي از زينب دختر علي(ع) نديده است و نيز با رد مسأله تبعيد زينب به مصر مي‎گويد: درباره‎ي مقابر صحابه در مصر و زينب‎هاي مدفون در آن‎جا و كساني كه وارد مصر شده‎اند، كتاب‎هايي نوشته‎اند، ولي به زينب كبري ـ دختر علي(ع) ـ اشاره نكرده‎اند، اين مورخان عبارتند از:
١. عبدالرحمن بن حكم مصري (متوفي ٢٥٧)، صاحب منهج السالك في اخبار مصر و ام القري و الممالك؛
٢. ابو عمر محمد بن يوسف كندي (متوفي ٣٥٤)، مؤلف ولاة مصر؛
٣. ابو محمد حسن بن ابراهيم بن ذولاق ليثي (متوفي ٣٨٧)
٤. عز الملك محمد بن عبدالله حراني مسيحي (متوفي ٤٢٠)،
٥. قاضي سلامه قضاعي (متوفي ٤٥٣)، صاحب انس الزائرين
٦. ابو طاهر سيفي (متوفي ٥٧٦)؛
٧. عبد القادر مقريزي (متوفي ٨٤٥ )، صاحب الخطط والاعتبار؛
٨. شمس الدين انصاري مصري (متوفي ٨١٤)، مؤلف الكواكب السيارة في ترتيب الزيارة؛
٩. شمس الدين سخاوي ( متوفي٩٠٢)، صاحب رساله‎ي زينبيّات؛
١٠. ابراهيم بن علي فخرومي مصري (متوفي ٨١٩)، مؤلف الفضائل الباهرة في محاسن مصر والقاهرة؛
١١. سخاوي حنفي مصري (متوفي ٨١٤)، صاحب تحفة الاحباب؛
١٢. عبدالرحمن سيوطي نويسنده‎ي المحاضرة في تاريخ مصر و القاهرة و نيز درّ السحابة فيمن دخل مصر من الصحابة؛
١٣. ابن تغري بردي (متوفي ٧٠٤)، مؤلف النجوم الزاهرة؛
١٤. ابن دقماق (متوفي ٧٩٢)، صاحب كتاب الانتصار.[٥]
از ميان مورخان شيعه سيد محسن امين قائل است كه، مدفون در دمشق زينب صغري، ام كلثوم دختر فاطمه زهرا(س)، مي‎باشد و زينب كبري در مدينه مدفون است.

آيا قضيه يقه پاره كردن حضرت زينب(س) در كاخ ابن زياد و كاخ يزيد در مقابل زده شدن ضربه‎اي بر لب و دندان‎هاي سيدالشهدا، صحت دارد؟چگونه ممكن است اين بانوي بزرگوار در برابر نامحرمان چنين كند؟ محمّد زرقاني

زماني كه قافله‎ي اسيران را به مجلس ابن زياد وارد كردند، زينب ناشناس و با جامه‎هاي كهنه در ميان آنان بود، و در حالي كه كنيزان گرد او را گرفته بودند، در گوشه‎اي نشستند؛ ابن زياد گفت: اين چه كسي بود كه با كنيزان خود به كناري خزيد؟ زينب پاسخ نداد و بار دوم و سوم. ابن زياد سؤال خود را تكرار كرد؛ سپس يكي از كنيزان گفت: اين زينب، دختر فاطمه بنت رسول‎الله(ص)، است؛ پس ابن زياد رو به او كرد و گفت:
الحمد لله الذي فضحكم و قتلكم و اكذب احدوثتكم[٦]
سپاس خداي را كه شما را رسوا كرد و كشت و افسانه شما را دروغ نمود.» زينب كبري(س) گفت:
الحمد لله الذي اكرمنا بنبيه محمداً و طهرنا من الرجس…
سپاس خداي را كه ما را به پيامبر خود محمد(ص) گرامي داشت و از پليدي‎ها پاك گردانيد؛ تنها فاسق رسوا مي‎شود و فاجر دروغ مي‎گويد.»[٧]
همين طور گفتگو بين ابن زياد و پاسخ‎هاي دندان شكن حضرت زينب(س) ادامه يافت و جريان يقه پاره كردن حضرت زينب(س) در آن مجلس يا جاي ديگر در هيچ يك از منابع معتبر تاريخي ديده نشده است؛ البته در برخي از آن‎ها به شكل‎هاي گوناگون از جريان شكستن پيشاني يا سر آن حضرت به خاطر زدن به محمل و چوبه‎ي خيمه از شدّت اندوه كه بر اثر آن خون از زير مقنعه آن حضرت بر پيشاني جاري شده، وجود دارد؛[٨] اما در اين مورد مرحوم حاج شيخ عباس قمي مي‎گويد: انجام اين قبيل اعمال، با كمال عقل و استحكام دين و نهايت وقار آن حضرت كه به عقيله بني هاشم معروف و اسطوره صبر و پايداري است خالي از اشكال و استبعاد نيست و به همين دليل است كه در اكثر كتب معتبر تاريخي همين قدر نوشته‎اند كه چون آن مخدره سر مبارك برادر را بديد، ناله برآورد و به حسرت گريست.[٩]

ام كلثومي كه در كربلا حاضر بود، كدام ام كلثوم است و آيا ام كلثوم ـ دختر حضرت فاطمه(س) ـ در واقعه‎ي عاشورا بوده است يا خير؟ غلام‌حسن محرّمي

مرحوم شيخ مفيد از دختري براي اميرالمؤمنين(ع)، به نام ام كلثوم ياد كرده است،[١٠] ولي ديگر مورخان، چون: طبري،[١١] ابن شهرآشوب[١٢] و ابن ابي‎الحديد،[١٣] دو دختر به نام ام كلثوم براي اميرالمؤمنين(ع) نام برده‎اند: يكي ام‎كلثوم كبري، دختر فاطمه(س)، و ديگري ام كلثوم. نامي از همسر ديگر كه به ام‎كلثوم صغري موسوم و معروف بوده است؛ البته نام ام‎كلثوم كبري را، زينب صغري نيز گفته‎اند كه ام‎كلثوم كنيه‎اش بوده است.
اما درباره‎ي اين كه ام‎كلثوم كبري، دختر حضرت فاطمه(س)، چه زماني از دنيا رفته است، ابن اثير،[١٤] ابن حجر عسقلاني[١٥] و قرطبي[١٦] گفته‎اند: كه اين ام‎كلثوم در زمان حيات امام حسن(ع)، يعني قبل از سال ٥٠ هجري، از دنيا رفته است، ولي ابن شهرآشوب گفته است كه ام‎كلثوم پس از عمر، با عون، محمد و ـ عبدالله پسران جعفرطيار ـ يكي پس از مرگ ديگري ازدواج كرده است كه قطعاً ازدواجش با عبدالله ـ همسر زينب كبري(س) ـ پس از وفات آن بانو است.[١٧] ابن حجر عسقلاني نيز روايت ديگري را به اين مضمون نقل كرده است.
اين دو تاريخ وفات بايد متعلق به اين دو ام‎كلثوم باشد ،نه يكي از آنها؛ اما كدام يك زودتر وفات كرده است، سيد محسن امين مي‎گويد: اميرالمؤمنين(ع) دو دختر به نام ام كلثوم داشته است؛ ام‎كلثوم كبري، دختر فاطمه(س)، قبل از واقعه كربلا از دنيا رفته و ام‎كلثوم حاضر در كربلا، ام‎كلثوم دوم، يعني حضرت زينب صغري بوده است.[١٨]
بنابراين، ام‎كلثوم خواهر ابويني حضرت زينب(س)، بنابر قول اقرب به صواب، قبل از واقعه كربلا و در زمان حيات برادرش امام حسن مجتبي(ع) از دنيا رفته است. و اگر از ام‎كلثومي در واقعه كربلا اسم برده شده، غير از ام‎كلثوم، دختر فاطمه(س)، بوده است.

آيا جناب ليلا ـ مادر علي اكبر ـ و شهربانو در كربلا حضور داشتند؟ محسن رنجبر

مراجعه به كتب تاريخي و آثار نويسندگان معاصر، چنين به دست مي‎دهد كه جناب ليلا در كربلا نبوده است.
استاد شهيد مرتضي مطهري مسأله‎ي حضور ليلا در كربلا و در نتيجه افسانه‎ها و قصه‎هايي كه درباره‎ي ايشان گفته شده را يكي از موارد تحريف در تاريخ كربلا مي‎داند و آن را با استدلال رد مي‎نمايد.[١٩]
محدث قمي مي‎گويد: «ظاهر آن است كه ليلا در كربلا نبوده و من در كتب معتبر نديدم.»[٢٠]
در جاي ديگر مي‎نويسد: «در كتب معتبر، ذكري از بودن ليلا در كربلا، يا در كوفه و شام نيست.»[٢١] همچنين از سخن قاتل علي اكبر كه مي‎گويد:
عليّ آثام العرب ان مرّ بي يفعل مثل ما كان يفعل ان لم اثكل اباه.[٢٢]
گناه تمامي عرب به گردن من، اگر اين جوان از كنار من بگذرد و پدر را به عزايش داغدار نسازم.» در حالي كه در عرف مي‎گويند: «مادرش را به عزايش بنشانم»؛ اما وي فقط از پدرش ياد مي‎كند؛ از اين رو استفاده مي‎شود كه نه تنها ليلا در كربلا نبوده، كه اصلاً در قيد حيات نيز نبوده است.
مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتي در اين زمينه مي‎نويسد: «از مادر علي اكبر، يعني ليلا، دختر ابي مرة بن مسعود، هم نامي در جريان فاجعه كربلا به ميان نيامده است و هيچ نمي‎دانم كه ايشان در اين تاريخ زنده بوده است يا نه؟… از همسران امام تنها كسي كه در اين سفر همراه امام(ع) بوده، رباب دختر امرؤالقيس است.[٢٣]
بنابراين با توجه به قرائن و شواهد ياد شده، جناب ليلا در كربلا نبوده‎ است؛ در نتيجه آن داستان‎ها و افسانه‎هايي كه در جريان حادثه كربلا به او نسبت داده مي‎شود، بي‎اساس و غير واقعي است. در پايان تذكر اين نكته لازم است كه شيخ مفيد در ارشاد، طبرسي در اعلام الوري، طبري در تاريخ طبري و … نام اين بانو را همان ليلا ذكر كرده‎اند؛[٢٤] از اين رو اطلاق نام «ام ليلي» بر آن بانو صحيح نيست.

اما درباره‎ي حضور شهربانو در كربلا
قبل از پاسخ به اين بخش سؤال، يادآور مي‎شويم كه اگر چه بنا به نقل مشهور بين مورخان، مادر امام سجاد(ع)، دختر يزدگرد سوم پادشاه ايران بوده و نامش «شهربانو» مي‎باشد، اما اين شهرت تاريخي، از سوي برخي از محققان معاصر به جهت ترديد در روايات اين موضوع، مورد خدشه قرار گرفته است.[٢٥]
بنابراين، در اصل نام مادر امام سجاد(ع) كه شهربانو و دختر پادشاه باشد، ترديد وجود دارد، تا چه رسد به اين كه وي تا زمان وقوع حادثه‎ي جانگداز كربلا زنده و اين واقعه را درك كرده باشد.
آنچه در بعضي از اخبار آمده است، آن است كه مادر امام سجاد(ع) هنگام وضع حمل آن حضرت، از دنيا رفته است؛[٢٦] بنابراين بر فرض قبول اين كه مادر امام سجاد(ع) فرزند پادشاه ساساني و نامش شهربانو باشد، امّا مانند ليلا در واقعه‎ي كربلا در قيد حيات نبوده است.

آيا اين درست است كه «رباب» ـ همسر امام حسين(ع) ـ تا يك سال تنها و بدون همراه داشتن شخصي محرم در كنار قبر مطهر ماند و از دنيا رفت؟ سيد محمّدصادق موحد ابطحي

در مورد «رباب»، همسر امام حسين(ع)، دو قول روايت شده است، ولي آنچه در اين دو قول مشترك است و همه بر آن اذعان دارند، اين است كه «رباب» پس از شهادت امام حسين(ع) و مراجعت از شام، يك سال براي آن حضرت اقامه‎ي عزا نمود و بيش از يك سال نيز عمر نكرد.
قول اول، كه بعضي از مورخّان، مانند ابن اثير در «الكامل في التاريخ»، آن را نقل كرده‎اند، اين است كه: رباب همسر امام حسين(ع)، در كربلا حضور داشته، همراه اسرا به شام برده شد و سپس به مدينه بازگشت… و گفته شده است كه او يك سال كنار قبر امام حسين(ع) اقامه‎ي عزا نمود و سپس به مدينه بازگشت، و در حالي كه از فقدان آن حضرت غمگين بود، درگذشت.[٢٧] ابن اثير اين قول را نقل كرده است و اگر اصل آن صحت داشته باشد، هيچ گونه مانعي از اين كه آن بانوي معظّمه تنها و بدون شخص محرمي در كنار قبر مطهر مانده باشد، به نظر نمي‎رسد.
دو نكته قابل تأمل در اين خبر وجود دارد: الف ـ در اين گونه نقل تاريخ احتمال مسامحه مي‎رود و اين ادعا كه «رباب» در كنار قبر مبارك مانده، بدين معنا نيست كه شب و روز از قبر مطهر جدا نشده است، بلكه ممكن است در آباداني‎ها و قريه‎هاي نزديك حائر مقدس، اقامت گزيده و در اغلب اوقات نزد قبر مطهر رفته باشد.
ب ـ در ماندن اين بانوي مكرمه كنار قبر مطهر جاي استبعاد نيست، چون در صدر اسلام توقف و عزاداري همسران با وفاي اشخاص و اشراف نزد قبور آن‎ها معمول بوده است؛ چنان كه فاطمه پس از وفات شوهرش، سيد حسن مثني فرزند امام مجتبي(ع)، تا يك سال كنار قبرش چادر زد و عزادار شد. مرحوم محدث قمي (ره) اين مطلب را در «سفينةالبحار» آورده و مي‎گويد: «آنچه درباره‎ي زوجه‎اش فاطمه ذكر كرديم مبني بر اين كه در كنار قبرش چادري زد و به مدت يك سال روزها را روزه مي‎گرفت و شبها را به عبادت مي‎پرداخت. كه يك سال را شيخ مفيد و كثيري از علماء شيعه نقل كرده‎اند و اين قول شايع بين زنان محترمه بود.»[٢٨] محدث قمي پس از نقل اين مطلب، قضيه بانوي معظمه «رباب» را از ابن اثير نقل مي‎كند.
اما قول دوم؛ بر مبناي روايتي است كه مرحوم كليني در «اصول كافي» كه از معتبرترين كتب شيعه است، از مصقلة الطحان از امام صادق(ع) نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
«مصقله مي‎گويد: شنيدم امام صادق(ع) مي‎فرمود: چون حسين(ع) كشته شد، همسر كلابيّه آن حضرت برايش سوگواري به پا كرد و خود گريست و زنان و خدمتگذاران او هم گريستند تا اشك چشمانش خشك شد و تمام گشت، آن هنگام يكي از كنيزانش را ديد، مي‎گريد و اشك چشمش جاري است، او را طلبيد و گفت: چرا در ميان ما تنها اشك تو جاري است؟! او گفت: من شربت سويق مي‎آشامم. او هم دستور داد سويق تهيه كنند. از آن نوشيدند. بعد اظهار داشت مي‎خواهم با اين عمل براي گريستن بر حسين(ع) نيرو پيدا كنيم.
شخصي براي او چند پرنده‎ي سياه هديه فرستاد، چون آن‎ها را ديد گفت: اينها چيست، گفتند: هديه‎اي است كه فلاني فرستاده تا بر سوگواري حسين كمك شود. او گفت ما جشن برگزار نمي‎كنيم، اين‎ها را براي چه مي‎خواهيم؟! بعد دستور داد آن‎ها را از خانه بيرون كردند، چون از خانه بيرون شدند اثري از آن‎ها احساس نشد. مثل اين كه ميان آسمان و زمين پرواز كردند…»[٢٩]
از خبر طحان استفاده مي‎شود كه گريه و عزاي آن بانوي معظمه در خانه و منزلي بوده است؛ اما در كنار قبر سيدالشهدا(ع) در آن زمان هنور خانه‎اي وجود نداشته، تا ايشان بفرمايند، مرغ‎ها را از آن خانه بيرون رانند.
در اين روايت، «الجُؤَن» مثل «صُرَد» جمع جُوني است و آن نوعي پرنده‌ي سنگ‌خوار مي‎باشد كه بال‎ها و شكم آن سياه است.[٣٠] آن مرغ‎ها را شخصي براي آن بانو هديه فرستاده كه از آن غذا تهيه نمايد تا براي ماتم و عزاي سيدالشهدا(ع) و گريه بر آن حضرت، تقويت شود و ايشان هم فرمود: غذا درست كردن از مرغان لطيف، در ماتم آن حضرت تناسب ندارد؛ چرا كه غذاهاي لذيذ را در عروسي‎ها درست مي‎كنند.
مرحوم شهيد قاضي ـ رحمة الله عليه ـ از اين روايت استفاده كرده‎ است كه رباب عزا را در مدينه برپا كرده است نه در كربلا و گفته‎اند، افزون بر اين كه امام سجاد(ع) مانع مي‎شد، همسر امام حسين(ع) خود نيز تا يك سال در بيابان كربلا تنها نمي‎ماند و اين مطلب را از شخصيت او بعيد دانسته است.
تذكر اين نكته لازم به نظر مي‎رسد كه هيچ كس به طور قطع نگفته كه بانوي معظمه، «رباب»، تمام يك سال را در كنار قبر مطهر مانده است، ابن اثير هم براي اين قول قائلي ذكر نكرده است؛ پس خبر اول كه بر ماندن يك سال در كنار قبر مطهر و اقامه‎ي عزا دلالت دارد كه پس از آن از دنيا رفته است؛ گرفتار ضعف مي‎گردد؛[٣١]

آيا مادر حضرت سجاد(ع) شهربانو دختر يزدگرد بوده است و آيا سند اين مطلب اعتباري دارد يا نه؟ محسن رنجبر

به گفته‎ي بيشتر مورخان، مادر امام علي بن الحسين(ع)، دختر يزدگرد سوم ـ آخرين پادشاه ساساني ـ است؛ اما در اسم و چگونگي ازدواج اين بانو با امام حسين(ع) اختلاف بسياري است[٣٢]؛ چنان كه اسامي وي تا چهارده[٣٣] و حتي هفده اسم[٣٤] گزارش شده است. با تمام تلاش‎ها و پي‎گيري‎هايي كه بعضي از محققان و نويسندگان درباره‎ي آن انجام داده‎اند، نظر دقيق و قانع كننده‎اي ارائه نشده است. تحقيق و نقد و بررسي در اين موضوع در دهه‎هاي اخير از آن جهت بيش‎تر صورت گرفته است كه برخي از خاورشناسان مغرض و دشمن مكتب تشيّع و به پيروي از آنان بعضي از نويسندگان مسلمان، ازدواج امام حسين(ع) با شاهزاده خانم ايراني و انتساب خاندان رسالت به دودمان ساساني را علت گرايش ايرانيان به اهل‎بيت(ع) و در نتيجه پذيرش مكتب تشيّع معرفي كرده‎اند[٣٥] و اعتقاد شيعيان را به حق الهي ائمه‎ي اطهار(ع)، از بقاياي اعتقاد قديمي ايرانيان به «فره‎ي ايزدي» پادشاه ساساني دانسته‎اند؛[٣٦] زيرا پادشاهان ساساني خود را آسماني نژاد مي‎دانستند و براي خود مقامي نيمه خدايي و فوق بشري قائل بودند و كيش زرتشت آن روزگار نيز اين نوع تفكر را تأييد مي‎كرد.[٣٧]
بعضي از محققان، تمام يا بيشتر اخباري را كه در اين باره وجود دارد و همچنين اخبار معدودي را كه بر ام‎ولد بودن مادر امام سجاد(ع) دلالت دارند، جمع‎آوري و آن‎ها را مورد نقد و بررسي قرار داده‎اند.[٣٨]
بايد توجه داشت كه هر چند اصل ماجرا شهرت بسزايي دارد و در كهن‎ترين متون تاريخي شيعه، چون وقعة الصفين،[٣٩] تاريخ يعقوبي[٤٠] و بصائر الدرجات[٤١] كه همگي در قرن سوم تأليف يافته‎اند، نقل شده است، اما اختلاف ميان مفاد اين روايات و عدم سازگاري پاره‎اي از آن‎ها با روايات فتوحات و غيره، آن قدر چشمگير است كه محققان معاصر، اصل داستان شهربانو و ازدواج وي با امام حسين(ع) و ولادت امام سجاد(ع) از شاهزاده خانم ايراني را مشكوك دانسته‎اند؛ چنان كه استاد مطهري پس از تشكيك در اين باره مي‎نويسد:
«ادوارد براون از كساني است كه داستان را مجعول مي‎داند. كريستن‎سن نيز قضيه را مشكوك تلقي مي‎كند و همين طور سعيد نفيسي در تاريخ اجتماعي ايران آن را افسانه مي‎داند[٤٢].»
علاوه بر اين ، از صدها سال پيش محدثان و نسب‎دانان بر مضمون اين روايات خرده گرفته‎اند و به انكار آن پرداخته‎اند. ابن عنبة يكي از نسب‎شناسان معروف علوي (متوفي ٨٢٨ هـ ق) در اين باره مي‎نويسد: «خداوند، علي بن الحسين(ع) را به فرزندزادگي پيغمبر(ص)، از پادشاه‎زادگي بي‎نياز فرموده است، آن هم دختري كه بر سنت اسلامي متولد نشده است. اگر پادشاهي موجب شرف بود، بايد عجم بر عرب و بني قحطان[٤٣] بر بني عدنان فضيلت داشته باشند.»[٤٤]
وي ـ پس از اين كه مي‎گويد: قول مشهور آن است كه مادر امام سجاد(ع) دختر يزدگرد سوم و نامش شاه زنان مي‎باشد ـ در پايان مي‎افرايد: بسياري از نسب‎شناسان و مورخان اين قول را نپذيرفته‎اند. بنا به گفته‎ي آنها دختران يزد‎گرد همراه او به خراسان رفتند.[٤٥]
دليل ديگري كه اصل داستان را خدشه‎دار مي‎كند، سندي است كه نشان مي‎دهد آغاز سده‎ي دوم هجري، شاهزاده خانم ايراني در خاندان هاشمي ناشناخته بوده است. اين سند، نامه منصور دوانيقي در پاسخ به محمد بن عبدالله بن حسن ـ مشهور به نفس زكيه ـ است. محمد در نامه‎اي به منصور، و پس از آن‎كه خود را مهدي امت خوانده و امامت و خلافت را حق خود دانسته است، منصور را به اطاعت خود فرا مي‎خواند. منصور در پاسخ او نامه‎اي طولاني و تهديدآميز مي‎نويسد و در ضمن مي‎گويد: پس از رحلت رسول خدا(ص) در خاندان شما برتر از علي بن الحسين(ع) متولد نشده و مادر او ام‎ولد بود.[٤٦]
نوشتن ام‎ولد، تحقيري است كه منصور بن محمد بن عيدالله روا مي‎دارد. اين نامه كه طبري در حوادث سال ١٤٥ هجري آورده، نيم قرن پس از رحلت امام علي بن الحسين(ع) نوشته شده است كه در آن زمان بسياري از هاشميان زنده بودند. اگر داستان اسير شدن شهربانو و آوردن او به مسجد مدينه و نيز اگر دختر يزدگرد بودن مادر حضرت درست مي‎بود،[٤٧] منصور چنان تعبيري به كار نمي‎برد و اگر ادعاي دروغي كرده بود، محمد سخنش را در دهانش مي‎شكست و به او پاسخ مي‎داد كه مادر علي بن الحسين(ع) شاهزاده بوده است نه كنيز.[٤٨]
نكته ديگر آن كه مورخان هنگام شرح جنگ‎هاي مسلمانان و ايرانيان، داستان حركت و عقب‎نشيني يزدگرد را از نقطه‎اي به نقطه‎ي ديگر به تفصيل نوشته‎اند. براساس اين گزارش‎ها، يزدگرد و خاندان او هيچ‎گاه در ميدان جنگ نبوده‎اند. زماني كه جنگ قادسيه شروع شد، يزدگرد در مداين بود و پيش از آمدن مسلمانان از مداين به حلوان رفت؛ سپس از حلوان به اصفهان و از آن جا به اصطخر و كرمان و مرو گريخت.[٤٩] در اين عقب نشيني‎ها، يزدگرد نه تنها زنان، خويشاوندان و خزانه‎ي خود را همراه داشته است، بلكه آشپزان، رامشگران و يوزبانان او نيز همراه وي بوده‎اند.[٥٠] بنابراين، دختران او كجا، كي و چگونه به اسارت مسلمانان درآمدند؟ البته با وجود قراين و شواهد ذكر شده، احتمالاً در فتح مداين كنيزكاني اسير شده‎اند؛ چنان كه مجالد بن سعيد از شعبي نقل مي‎كند: «در روز فتح مداين، مسلمانان از كنيزان كسرا، تني چند به اسارت گرفتند كه مادر من يكي از آنان است.»[٥١] نيز بعيد نيست كه در فتح خراسان و شرق ايران دختراني اسير شده باشند؛ چنان كه بلاذري مي‎نويسد: «گفته‎اند مادر علي بن الحسين(ع) سجستاني (سيستاني) است.»[٥٢] و احتمال دارد كه امام حسين(ع) يكي از اين زنان را به همسري گرفته و امام علي بن الحسين(ع) از او متولد شده باشد.
در پايان، مناسب است به شعري منسوب به ابوالأسود دئلي كه در كتاب شريف «اصول كافي» آمده است، اشاره شود. شعر ياد شده چنين است:
و ان غلاماً بين كسري و هاشم لاكرم مَن نيطت به التمائم[٥٣]
ترجمه: پسري كه از يك سو به كسري و از سوي ديگر به هاشم مي‎رسد، گرامي‎ترين فرزندي است كه به او بازوبند بسته‎اند.[٥٤]
اگر چه اين بيت در يكي از معتبرترين كتاب‎هاي شيعه آمده است؛ اما استدلال به آن به دلايل زير مخدوش است:
١. چنين بيتي در ديوان ابوالاسود يافت نشده است و فقط در بعضي از منابع[٥٥] كه كهن‎ترين آن‎ها اصول كافي است، به ابوالاسود نسبت داده شده است.
٢. بر فرض قبول انتساب شعر به ابوالاسود، اين كه مراد از «غلاماً بين كسري و هاشم» امام سجاد(ع) باشد، نه شخص ديگري از هاشميان، نياز به اثبات تاريخي دارد.
٣. احتمال دوم در معناي ان «غلاماً بين كسري و هاشم» آن است كه مراد از كسري، نژاد وتبار شاهان ساساني يزدگرد سوم نيست، بلكه مراد نژاد و تبار فارسي و عجمي است؛ بنابراين احتمال، معناي بيت چنين مي‎شود: پسري كه از يك سو به فارس و از سوي ديگر به هاشم مي‎رسد، يعني مادرش عجمي است. حال با اين احتمال ديگر نمي‎توان براي اثبات مدعا به اين شعر استدلال كرد؛ چرا كه تبار عجمي داشتن، يعني ايراني بودن؛ اما از تبار پاشاهان ساساني بودن، از شعر استفاده نمي‎شود.
٤. سبك شعر و مفاد و مضمون آن با مولود خانداني كه به سنت‎هاي موروثي پاي‎بند هستند، مناسب‎تر است تا به مولود خاندان امامت، به ويژه كسي كه خود امام و نيز فرزند و پدر امام است.[٥٦]

آيا مرقد بي‎بي شهربانو در نزديكي تهران، صحت دارد؟ محسن رنجبر

در سال‎هاي اخير، انتساب قبري كه در نزديكي شهرري واقع است به بي‎بي شهربانو، با ترديد جدي بعضي از محققان رو به رو شده است. آقاي دكتر كريمان در كتاب محققانه و ارزشمند خويش «ري باستان»، با ذكر دلايل و شواهدي، انتساب اين محل را به بي‎بي شهربانو با شك و ترديد مواجه ساخته است.
به اين دليل اهميت تحقيقات ياد شده، گزارش از آن را در ذيل مي‎آوريم:
انتساب اين مكان به بي‎بي شهربانو در هيچ يك از كتاب‎هاي مسالك و تواريخ و رجال قديمي ذكر نشده است؛[٥٧]هم‎چنان كه در هيچ يك از منابع معتمد از صدر اسلام تا قرون اخير، كوچك‎ترين ذكري نيست كه بي‎بي شهربانو در ري درگذشته و در آن‎جا مدفون گرديده است، بلكه همه قرائن خلاف آن را مي‎رساند؛ چنان‎كه شيخ صدوق كه خود در ري مي‎زيسته و كتاب «عيون اخبارالرضا» را براي صاحب بن عبّاد كه نيز در اين شهر مقيم بوده، فراهم آورده است، در اين كتاب به درگذشت مادر امام زين العابدين(ع) در هنگام زاييدن، تصريح كرده است. بي‎گمان هرگاه بقعه‎ي بي‎بي شهربانو به عهد وي در ري موجود و مزار مي‎بود، در اين كتاب اشارتي مي‎رفت.
ابودلف كه در سال ٣٣٤ هـ . ق. از ري ديدن كرده و آثار فُرس و مقابر زرتشتيان را در شمال ري، ذكركرده است، هيچ گونه اشاره‎اي به مدفن بي‎بي شهربانو در آن حدود ندارد.
در كتاب «النقض» نيز كه مشتمل بر اماكن مقدس ري مي‎باشد، به هيچ روي نامي از بي‎بي شهربانو نشده است.
حاج محمد باقر نگارنده‎ي «جنة النعيم» كه كتاب خود را به تحقيق در احوال حضرت عبدالعظيم اختصاص داده و به مناسبت از شخصيت‎هاي مذهبي مدفون، ذكري به ميان آورده، از مدفن بي‎بي شهربانو در اين شهر يادي نكرده است.[٥٨]
نويسنده‎ي كتاب «ري باستان» در پايان اين بحث، با توجه به قرائن و شواهد ياد شده، چنين نتيجه‎گيري مي‎كند: «چون در تاريخ حوادث ري، تا آن‎جا كه عرصه‎ي تتبع بر نگارنده فراخ بود، نام بانويي بدين صورت مشهود نيفتاده تا احتمال خلط اسم برود؛ از اين رو شايد بتوان گفت كه اين محل دخمه‎اي از بزرگان زرتشتي بوده است، و براي آن‎كه مسلمانان آن‎جا را خراب نكنند، آن را به عروس ايراني خاندان نبوت نسبت داده‎اند و به بناي آن درافزودند. وجود دخمه‎ي گبرها در آن نزديكي ـ در شمال ـ مؤيد اين نظر است … و اين محل، دخمه‎ي فرزندان يزدگرد دهم (هرمز و خاندان وي) بوده كه در ري به دست فيروز كشته شده‎اند و براي محفوظ ماندن، آن را به فرزند يزدگرد سوم نسبت داده‎اند.»[٥٩]
گذشته از مطالب ياد شده، مؤلف ناسخ التواريخ شاهد ديگري را براي عدم امكان انتساب اين مكان به بي‎بي شهربانو، آورده است. وي داستاني را به نقل از يكي از سادات بيان مي‎كند كه وي با خواندن نوشته‌ي مبهم روي صندوق مقبره، به اين نتيجه رسيده كه مقبره ياد شده، آرامگاه يكي از دختران ارباب و اشراف آن منطقه بنام شهربانو بوده است.[٦٠]
بنابراين، با توجه به شواهدي كه بيان شد، نمي‎توان ادعا كرد كه مكان ياد شده، قبر بي‎بي شهربانو مادر امام سجاد(ع) است؛ البته همه اين مسائل در صورتي است كه افسانه فرار بي‎بي شهربانو از كربلا و آمدن وي به ايران را بپذيريم و حتي قبل از اين بپذيريم كه مادر امام سجاد(ع) نامش شهربانو بوده است؛ اما چنان‎كه در پاسخ پرسش‎هاي پيشين نيز نگاشتيم، اين كه نام مادر امام سجاد(ع) شهربانو و دختر يزدگرد سوم، باشد سخت مورد ترديد محققان معاصر است؛ چنان‎كه گزارش صحيح درباره‎ي زمان وفات مادر امام سجاد(ع) آن است كه وي در مرض زايمان رحلت كرده و مسؤوليت تربيت امام سجاد(ع) بر عهده‎ي يكي از كنيزان امام حسين(ع) بوده است. در اين زمينه به پاسخ‎هاي سؤالات مطرح شده در اين باره مراجعه شود
.
--------------------------------------------
پاورقى ها:
[١]. مناقب آل ابي طالب، ابن شهرآشوب مازندراني، ج ٣، ص ٣٠٤.
[٢]. بحارالانوار، ج ٤٢، ص ٧٤.
[٣]. همان، ص ٩٠.
[٤]. اخبار الزينبيّات، يحيي بن حسن عبيدلي، متوفي ٢٧٧، ص ١١٨ – ١٢٢، مخطوط: ابراهيم عبد الرحيم افشار زنجاني.
[٥]. تاريخ و اماكن سياحتي و زيارتي سوريه، اصغر قائدان، ص ٥ ـ ٦٤.
[٦]. نفس المهموم، شيخ عباس قمي، مترجم علامه ابوالحسن شعراني. ذوي القربي، ص٤٥٧.
ـ الارشاد، شيخ مفيد، موسسه آل البيت، ج ٢، ص ١١٥.
[٧]. همان.
[٨]. زينب قهرمان دختر علي(ع)، احمد صادقي اردستاني، چاپ فتاحي، به نقل از: بحارالانوار، ج ٤٥، ص ١١٥؛ رياحين الشريعة، ج ٣، ص ١٣٧.
[٩]. نفس المهموم، مترجم آيت الله كمره‌اي ، انتشارات كتابفروشي اسلاميه.
[١٠]. الارشاد، شيخ مفيد، موسسة آل البيت(ع) لاحياء التراث، قم، سال ١٤١٦ هـ، ج ١، ص ٣٥٥.
[١١]. تاريخ الطبري، دارالكتب العلمية، بيروت، طبع ٢، سال ١٤٠٨ هـ، ج ٣، ص ١٥٢.
[١٢]. بحارالانوار، ج ٤٢، ص ٩١.
[١٣]. همان مأخذ.
[١٤]. اسد الغابة، دارالشعب، بيروت، ج ٧، ص ٣٨٧.
[١٥]. الاصابة، دارالكتاب العربي، بيروت، ج ٤، ص ٤٦٨.
[١٦]. الاستيعاب في هامش الاصابة، دارالكتاب العربي، بيروت، ج ٤، ص ٤٦٩.
[١٧]. بحارالانوار، ج ٢، ص ٩٠.
[١٨]. اعيان الشيعة، ص ٣٢٧، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، ج ١.
[١٩]. حماسة حسيني، مرتضي مطهري، ج ١، ص ٢٦ – ٢٧، چاپ ٢١، قم، انتشارات صدرا، سال ١٣٧٣ هـ ش.
[٢٠]. منتهي الآمال، شيخ عباس قمي ،ص ٣٧٥.
[٢١]. همان، ص ٥٤١.
[٢٢]. تاريخ الامم و الملوك، محمد بن جرير الطبري، ج ٤، چاپ پنجم، بيروت، موسسه اعلمي للمطبوعات، سال ١٤٠٩ هـ ق، ص ٣٤٠.
[٢٣]. بررسي تاريخ عاشورا، دكتر محمد ابراهيم آيتي، ص ١٢٣.
[٢٤]. علي الاكبر، سيد عبدالرزاق مقرّم، ص ١٤.
[٢٥]. زندگاني علي بن الحسين(ع)، سيد جعفر شهيدي، ص ٩ ـ ٢٧، چاپ ششم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، سال ١٣٧٤ ش.
خدمات متقابل اسلام و ايران، مرتضي مطهري، ص ١٠٠ ـ ١٠١، چاپ هشتم.
[٢٦]. اثبات الوصية، ابوالحسني علي بن الحسين مسعودي، ص ١٧٠، چاپ اول، قم، انتشارات انصاريان، سال ١٤١٧ ق، شهيدي، همان، ص ٢٦.
[٢٧]. الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج ٤، ص ٨٨، طبع بيروت.
[٢٨]. سفينة البحار، محدث قمي، ج ١، ص ٢٥٦. طبع نجف.
[٢٩]. اصول كافي، كتاب الحجه، شيخ كليني، ص ٤٦٦، طبع آخوندي، تهران، و طبع تبريز، ص ٢٥٤؛ مرآة العقول، ج ١، ٣٩٤.
[٣٠]. فرهنگ بزرگ جامع نوين، احمد سيّاح، ترجمه‌ي المنجد، نوشته‌ي لويس معلوف، ج ١، ص ٣٠٠، انتشارات اسلام.
[٣١]. تحقيق در اولين اربعين حضرت سيد الشهداء، شهيد قاضي، ص ٣٥٨، بنياد فرهنگي شهيد قاضي طباطبايي.
[٣٢]. چنان كه در زمان و مكان وفات وي نيز اختلاف است، آقاي كريمان درباره وجود مقبره شهربانو در يكي از كوه‎هاي شهرري كه براساس شهرتي عاميانه، محل دفن شهربانو ـ مادر امام سجاد(ع) ـ پنداشته مي‎شود، ضمن تحقيقي گسترده و ارزشمند، اثبات كرده كه اين مكان نمي‎تواند مقبرة بي‎بي شهربانو باشد؛ ر ، ك: ري باستان، ج ١، ص ٤٠٣، ٤١٦، و نيز ناسخ التواريخ، ج ٨، ص ٣٧، ٣٩.
[٣٣]. زندگاني علي ابن الحسين(ع)، شهيدي.
[٣٤]. همان، ص، ٣٩٦.
[٣٥]. دكتر شيبي مي‎نويسد: اصل اين عقيده از گوبينو در كتاب دين و فلسفه در آسياي ميانه است كه احمد امين و دكتر حسن ابراهيم آن را تكرار كرده‎اند ، ر ، ك : الصّلة بين التصوف و التشيع، شيبي، كامل مصطفي، ج ١، ص ١٦٣.
[٣٦]. خدمات متقابل اسلام و ايران، مرتضي مطهري، ص، ١٠٠ و ١٠١.
[٣٧]. محققان شيعه به اين شبهه پاسخ‎هاي جامع و كاملي داده‎اند. براي نمونه، ر ، ك: خدمات متقابل اسلام و ايران، ص ١٠١، ١١١، بررسي كوتاه پيرامون رابطة تشيع و ايران، رسول جعفريان، ص ٧٢، ٧٦.
[٣٨]. زندگاني علي بن الحسين(ع)، ص ١٢ – ٢٧.
[٣٩]. وقعة الصفين (پيكار صفين)، منقري،‌نصربن مزاحم، ترجمه پرويز اتابكي، تصحيح و شرح هارون، ص ٢٦.
[٤٠]. تاريخ يعقوبي، ابن واضح يعقوبي، ج ٢، ص ٣٠٣.
[٤١]. بصائر الدرجات، الصفارالقمي، تصحيح و تعليق ميرزا محسن كوچه باغي تبريزي، ص ٣٣٥.
[٤٢]. خدمات متقابل اسلام و ايران، ص ١٠٨.
[٤٣]. قحطانيان، عرب‎هاي ساكن جنوب عربستان هستند كه از دير زمان معينيان، سبا و حمبريان در آن جا پادشاهي داشته‎اند، در حالي كه عدنانيان (عرب‎هاي شمال) بيابان نشين بودند.
[٤٤]. عمدة الطالب في انساب آل ابي‎طالب، ابن عنبة، جمال الدين احمد بن علي الحسيني، ص ١٧٣.
[٤٥]. همان، ص ١٧٢.
[٤٦]. تاريخ الامم والملوك، ابوجعفر محمد بن جرير الطبري، ج ٦، ص ١٩٨؛ انساب الاشراف، احمد بن يحيي بن جابرالبلاذري، تحقيق سهيل زكّار و رياض رزكلي، ج ٣، ص ٣٢٥.
[٤٧]. بصائر الدرجات، ص ٣٣٥.
[٤٨]. زندگاني علي بن الحسين(ع)، ص ٢٤.
[٤٩]. فتوح البلدان، البلاذري، احمد بن يحيي بن جابر، ص ٣١١.
[٥٠]. فتوح البلدان، البلاذري، احمد بن يحيي بن جابر، ص ٣١١، (اصطخر: مكاني است در نزديكي شيراز قديم).
[٥١]. همان ص ٢٦٣.
[٥٢]. انساب الاشراف، بلاذري، ج ٣، ص ٣٢٥.
[٥٣]. تمائم جمع تميمة، به معناي بازوبندي است كه خاندان عرب براي دفع چشم زخم و دفع ارواح پليد، همراه فرزندان خود مي‎كردند. به تميمة از اين رو تميمة گويند كه تمام دوا و شفا در آن است. اسلام اين اعتقاد فاسد را باطل كرده است. لسان العرب، ج ٢، ص ٥٤.
[٥٤]. اصول كافي، شيخ كليني، ج ٢، ص ٣٦٩.
[٥٥]. بحارالانوار، ج ٤٦، ص ٤، پي نوشت ٣.
[٥٦]. زندگاني علي بن الحسين(ع)، شهيدي، ص ٢٥.
[٥٧]. ري باستان، ج ١، ص ٤٠٣چاپ دوم، تهران، انتشارات دانشگاه ملي، ١٣٤٥ ش.
[٥٨]. همان، ص ٤١٢.
[٥٩]. همان، ص ٤١٤ ـ ٤١٥.
[٦٠]. ناسخ التواريخ، عباسقلي خان سپهر، تصحيح محمد باقر بهبودي، ، ج ٨ حضرت سجاد(ع)، ص ٣٧ ـ ٣٨، تهران، كتابفروشي اسلاميه، ١٣٦٤ ش.


۴
فصل ششم فصل ششم :

بررسي شهادت ساير شهيدان كربلا

مطابق احاديث، حضرت ابوالفضل(ع) داراي قامتي بلند و جسمي تنومند بود. از طرفي گفته مي‎شود كه از غذاي مختصر و فقيرانه متناسب افراد همزمان خود استفاده مي‎كرده است. از نظر عقلي (جداي از عقايد مذهبي) علت وجود اين قامت و نيرو چه بوده است؟ در صورتي كه برادران و پدر بزرگوارش داراي قدي متوسط بودند؟ محمّدعلي ملاّحسني

بشر از دير زمان به اين نكته توجه داشته كه يك موجود زنده، بسياري از صفات و خصائص خود را به نسل بعد منتقل مي‎كند و در واقع نسل بعد وارث صفات نسل قبل مي‎شود؛ در بعضي از روايات كلمه‎ي «عِرْق» آمده است و اين عرق همان چيزي است كه علم امروز به كلمه «ژن» تعبير مي‎كند، براي مثال، رسول اكرم(ص) فرمود:
انظر في ايّ شيء تضع ولدك فان العرق دساس
«نگاه كن و ببين فرزند خود را در چه رحمي قرار مي‎دهي؛ همانا ريشه خانوادگي راه خود را باز مي‎نمايد.»
اساساً ژن‎ها صفات والدين را از نظر روحي و جسمي به فرزندان منتقل مي‎كنند، هرچند بعضي قابل تغيير است؛ اما در بين اين صفات، انتقال بعضي از صفات مادر، مانند: جنون، حماقت و شجاعت اجتناب ناپذير است.[١] اكنون پاسخ روشن مي‎شود، اگر چه حضرت علي(ع) داراي قامت بلندي نبود، ولي اندامي قوي و نيرومند داشت.[٢] مادر حضرت ابوالفضل(ع) از يك طايفه شجاع و داراي قامتي بلند بود. تاريخ ‎گواهي مي‎دهد كه پدران و دايي‎هاي ام‎البنين از دليران عرب بوده‎اند؛ افزون بر شجاعت، سالار و رئيس قوم خود هم به شمار مي‎آمدند، به طوري كه سلاطين زمان (قبل از اسلام) در برابرشان سر تسليم فرود مي‎آوردند؛ از اين رو عقيل برادر حضرت علي(ع) به ايشان عرض كرد: در ميان عرب از پدرانش شجاع‎تر يافت نمي‎شود. اميرالمؤمنين(ع) نيز مقصودش آن بود كه همسري براي خويش برگزيند كه زاده دلاوران عرب باشد، اين جاست كه مي‎بينيم در وجود شريف ابوالفضل(ع) دو گونه شجاعت در هم آميخته: اولي شجاعت هاشمي و علوي كه ارجمندتر و والاتر از صفات مادري است و از جانب پدرش، سرور اوصيا، به او رسيده است. و ديگري شجاعت عامري (تبار ام‎البنين) كه از طرف مادرش به ارث برده است؛ زيرا در تيره مادريش، جدي شجاع چون عامر بن مالك بوده است كه به سبب قهرمان سالاري، او را «ملاعب الاسنّة»، يعني كسي كه نيزه‎ها را به بازي مي‎گيرد، مي‎ناميدند.[٣]حضرت ابوالفضل(ع) نيز از قانون وراثت جدا نيست و شجاعت و تنومندي پدر و مادر، به ويژه بلندي قامت را از ام‎البنين به ارث برده است و اين حقيقت از نظر عقلي و فيزيولوژي هم مورد تأييد است.

عروسي قاسم در روز عاشورا چگونه بود؟ محسن حاج غلامي

قاسم بن الحسن(ع) در واقعه‎ي كربلا هنوز به پانزده سالگي نرسيده بود. طبري مي‎گويد: قاسم ده سال داشت و در مقتل ابي‎مخنف آمده: قاسم در كربلا چهارده ساله بود.[٤] علامه مجلسي بر اين باور است كه ماجراي عروسي قاسم سند معتبري ندارد. منشأ اين حكايت دو كتاب است؛ يكي منتخب المراثي، اثر شيخ فخرالدين طريحي ـ نويسنده‎ي مجمع البحرين ـ و ديگري روضة الشهدا، نوشته‎ي ملاحسين كاشفي ـ صاحب انوار سهيلي ـ است. اين كتاب اولين مقتلي است كه به فارسي نوشته شده است.[٥]
در اين باره روايت مي‎كنند كه وقتي امام حسين(ع) مسير مدينه تا كربلا را طي مي‎كرد، حسن بن حسن از عموي خويش، امام حسين(ع)، يكي از دو دختر او را خواستگاري كرد. امام حسين(ع) فرمود: هر يك را كه بيشتر دوست داري اختيار كن، حسن خجالت كشيد و جوابي نداد، امام حسين(ع) فرمود: من براي تو فاطمه را اختيار كردم كه به مادرم دختر رسول خدا، شبيه‎تر است. به اين ترتيب وجود فاطمه‎ي نو عروس در كربلا امري مسلم است. اگر فرض كنيم ازدواج قاسم درست باشد، بايد گفت: امام حسين(ع) دو دختر به نام فاطمه داشتند كه يكي را به حسن تزويج كرده و ديگري را براي قاسم عقد نموده‎اند، يا اين كه بگوييم: دختري كه به عقد قاسم درآمده، نامش فاطمه نبود و نقل تاريخ در اين مورد اشتباه است و اگر اين داستان را صحيح ندانيم، بايد بگوييم راويان نام حسن را از روي اشتباه، قاسم نقل كرده‎اند.
در هر صورت، بيشتر تحليل‎گران واقعه عاشورا، عروسي قاسم را نادرست مي‎دانند. محدث قمي در منتهي‎الآمال[٦] و نفس المهموم،[٧] دامادي قاسم را رد مي‎كند و مي‎گويد: نويسندگان، نام حسن را با قاسم اشتباه كرده‎اند. استاد شهيد مرتضي مطهري نيز عروسي قاسم را مردود مي‎داند و مستند مي‎كند به اين كه در هيچ كتاب معتبري وجود ندارد و حاجي نوري هم بر اين باور است كه ملاحسين كاشفي، اولين كسي است كه اين مطلب را در كتاب روضة الشهدا آورده و اصل قضيه صد در صد دروغ است.[٨]

چرا حضرت مسلم(ع) با اين‎كه براي كشتن ابن زياد فرصتي به دست آورد از آن سر باز زد؟ محمّدعلي ملاّحسني

در قاموس قرآن كريم و فرهنگ متعالي و نجات بخش اهل‎بيت عصمت و طهارت(ع)، پيروزي بر دشمن از راه ظلم و ستم، حيله و نيرنگ محكوم است؛ چنان كه در يكي از جنگ‎هاي عصر حكومت حضرت علي(ع)، منافقين و دشمنان آن حضرت درون يك جنگل پنهان شدند، شخصي پيشنهاد آتش زدن جنگل را داد، حضرت علي(ع) براي اجتناب از ظلم و ستم فرمود:
لا اطلب النصر بالجور.[٩]
حضرت مسلم(ع) نيز تربيت يافته‎ي مكتب اسلام و اهل‎بيت(ع) است؛ از اين رو هنگامي كه هاني و شريك بن اعور مريض شدند و قرار شد ابن زياد به عيادت آن‎ها برود، شريك به مسلم گفت: وقتي او آمد، او را به قتل رسانيده، بر دارالاماره جلوس كن! اما ميزبان حضرت مسلم(ع) يعني هاني بن عروه با اين پيشنهاد مخالفت كرد، ابن زياد آمد و نشست و پس از قدري گفتگو بلند شد و رفت. نظير همين سؤال را شريك از مسلم(ع) پرسيد، حضرت مسلم(ع) فرمود: به جهت دو خصلت ابن زياد را نكشتم؛ يكي به دليل عدم رضايت هاني بن عروه كه گفت نمي‎خواهم خون او در خانه‎ي من ريخته شود، و ديگر اين كه از رسول خدا(ص) روايت شده كه فرمود:
ان الايمان قيّد الفتك و لا يفتك المؤمن.
هاني گفت: آري؛ والله اگر او را كشته بودي، فردي فاسق، فاجر و كافري حيله‎گر را كشته بودي، ولي من راضي نشدم و كراهت داشتم كه خون او در خانه‎ي من ريخته شود.[١٠]

--------------------------------------------
پاورقى ها:
[١]. رابطه وراثت و تربيت، احمد مطهري، ص١٠، دارالنشر الاسلامي، ط مهرماه ١٣٦٦.
[٢]. ارشاد، شيخ مفيد، انتشارات علميه، ط ١٣٤٦.
[٣]. چهره درخشان قمر بني‎هاشم(ع)، علي رباني خلخالي، ، ج ١، ص ٦٢ ، مكتب الحسيني.
[٤]. منتخب التواريخ، حاج محمدهاشم بن محمد علي خراساني، انتشارات علميه اسلاميه، ص ٢٦٦.
[٥]. رياض القدس المسمي بحدائق الانس، مرحوم صدرالدين واعظ قزويني، ج ٢، كتابفروشي اسلاميه، تهران، سال ١٣٧٤ هـ ق، ص ٤٢.
[٦]. منتهي الآمال، محدث قمي، انتشارات هجرت، تابستان ١٣٧٤، چاپ هشتم، ج ١، ص ٧٠٠.
[٧]. ابوالحسن شعراني، همان مأخذ.
[٨]. حماسه حسيني، مرتضي مطهري، ج ١، ص ٢٨، انتشارات صدرا، خرداد ١٣٦٤.
[٩]. مقتل ابي مخنف، تحقيق: استاد محمد هادي يوسفي غروي، ترجمه جواد سليماني، ص ٤٩، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، ١٣٧٧.
[١٠]. تاريخ الامم و الملوك، ابو جعفر طبري، ج ٤، ص ٢٧١، مكتبة اروميه.



منابع و مآخذ

قرآن كريم
آثار الباقية عن القرون الخالية، بيروني، ابوريحان.
اعيان الشيعة، محسن امين، بيروت، دار التعارف للمطبوعات.
اخبار الزينبيات، يحيي بن حسن عبيدلي.
انساب الاشراف، بلاذري، دار التعارف، بيروت.
اعلام الوري، طبرسي، چاپ تهران، انتشارات حيدري.
اقبال الاعمال، سيد بن طاوس، الاعلام الاسلامي، چاپ اول.
اكمال الكمال، ابن ماكولا، دارالكتاب الاسلامي، القاهرة.
اثبات الوصية، مسعودي، قم، انتشارات انصاريان.
اصول الكافي، شيخ كليني، تهران، طبع آخوندي.
الارشاد، شيخ مفيد، انتشارات علميه الاسلامية، ترجمة هاشم رسولي محلاتي.
الاستيعاب، ابن عبد البر، ناشر الفجالة، مصر.
الايقاد، شاه عبد العظيمي، منشورات فيروز آبادي، چاپ اول.
الاحتجاج، طبرسي، منشورات دارالنعمان، ١٩٦٦ م.
الاصابة، لابن حجر العسقلاني، دارالكتاب العربي، بيروت.
بحار الانوار، مرحوم مجلسي، چاپ بيروت.
بصائر الدرجات، الصفار القمي، تصحيح ميرزا محسن كوچه باغي تبريزي.
بررسي تاريخ عاشورا، محمد ابراهيم آيتي، تهران، كتابخانة صدوق، سال ١٣٤٧ ش.
التاريخ الصغير، البخاري، دارالمعرفة، بيروت.
تاريخ سيد الشهداء، عباس صفائي حائري، قم انتشارات مسجد مقدس جمكران، سال ١٣٧٩.
تاريخ النياحة علي الامام الشهيد الحسين(ع)، صالح شهرستاني، تحقيق رضا علويان، دار الزهراء، بيروت.
تاريخ الامم و الملوك، طبري، مؤسسة الاعلمي، بيروت.
تاريخ اليعقوبي، يعقوبي، دارصادر، بيروت، چاپ ششم، ١٩٩٥.
تاريخ الاسلام، الذهبي، دار الكتاب العربي، بيروت.
تاريخ خليفة بن خياط، العصفري، دارالفكر، بيروت.
تاريخ المدينه، ابن عامر، دارالفكر.
تاريخ و اماكن سياحتي و زيارتي سوريه،‌ قائدان، اصغر.
تاريخ الطبري، جرير الطبري، دارالكتب العلميه، بيروت.
تفسير الكبير، فخر رازي، مكتبه الاعلام الاسلامي، قم.
تعزيه هنر بومي پيشرو ايران، پتروچكلوسكي، ترجمه داود حاتمي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي.
تحقيق در اولين اربعين سيد الشهداء، شهيد قاضي، بنياد فرهنگي قاضي طباطبايي.
تهذيب الكمال، المزني، مؤسسة الرسالة، بيروت.
تذكرة الخواص، سبط بن الجوزي، مؤسسة اهل‎البيت، بيروت.
تحرير الاحكام، علامه حلّي، طبع تهران.
الثقات، ابن حنان، مؤسسة الكتب الثقافية.
جذوه‎اي از شرارة عشق حسين، حاج عباس راسخي، چاپ اول، بي‎تا، ١٣٦٩ ش.
جواهر الكلام، نجفي، محمد حسن.
چهره درخشان حسين بن علي(ع)، علي رباني خلخالي، انتشارات مكتب الحسين(ع)، چاپ قم.
حماسة حسيني، مرتضي مطهري، قم، انتشارات صدرا، سال ١٣٧٣.
حسين نفس مطمئنه، محمد علي عالمي، انتشارات هاد، چاپ اول، ١٣٧٢.
الحسين، علي جلال، طبع مصر، قاهرة.
خدمات متقابل اسلام و ايران، مرتضي مطهري، قم انتشارات صدرا.
رابطه وراثت و تربيت، احمد مطهري، دار النشر الاسلامي، ١٣٦٦.
رياض القدس، صدر الدين واعظ قزويني، تهران، كتابفروشي اسلاميه، ١٣٧٤ هـ ق.
ري باستان، تهران، انتشارات دانشگاه ملي، ١٣٤٥ ش.
زينب قهرمان، احمد صادقي اردستاني، چاپ فتاحي.
زندگي علي بن الحسين(ع)، جعفر شهيدي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ١٣٧٤ ش.
سوگ‎نامة آل محمد، محمد، اشتهاردي، انتشارات ناصر، چاپ سوم، ١٣٧١.
سكينه دختر امام حسين(ع)، علي محمد علي دخيل، مترجم فيروز حريرچي، انتشارات امير كبير.
سياه‎پوش در سوگ ائمه نور، علي ابوالحسني، قم، چاپ اول، ١٣٧٩.
شذرات الذهب، عماد حنلي.
شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، مصر، دار احياء الكتب العربية، ١٩٦١ م.
شهيد كربلا، سيد نقي طباطبايي، تصحيح شيخ عباس حاجيان، حسينيه عمادزاده.
الطبقات الكبري، محمد بن سعد، دارصادر.
عمدة الطالب في انساب آل ابي طالب، ابن عنبه.
فتوح البلدان، بلاذري.
فتوت نامه سلطاني، تهران، چاپ محجوب، ١٣٥٠.
قمقام زخّار و صمصام بتّار، فرهاد ميرزا، كتابفروشي اسلاميه.
قيام امام حسين، جعفر شهيدي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.
كامل الزيارات، ابن قولويه قمي، انتشارات مرتضويه، نجف.
كامل بهائي، عماد الدين طبري، مكتبة المصطفوي.
كشف الغمة في معرفة الائمة، الاربلي، تحقيق رسولي، تبريز، بازار مسجد الجامع.
الكامل في التاريخ، ابن اثير، چاپ بيروت.
لواجع الاشجان، علامه امين عاملي، چاپ سوم، صدرا، سال ١٣٥٣ هـ ق.
اللهوف في قتلي الطفوف، سيد بن طاوس.
المجالس السنية، محسن الامين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات.
مقتل الحسين(ع)، اخطب خوارزمي، قم، منشورات المفيد.
مقتل الحسين(ع)، عبد الرزاق مقرم، دارالكتاب بيروت.
مقتل عوالم.
مقتل ابي مخنف، لوط بن يحيي، تحقيق غفاري، چاپ علميه قم.
مقتل الحسين(ع)، محمد تقي بحر العلوم، چاپ دارالزهراء، بيروت، چاپ دوم، ١٤٠٥ هـ ق.
مناقب آل ابي طالب، ابن شهر آشوب، مؤسسة انتشارات علامه، قم.
معالي السبطين، حائري، مؤسسه النعمان، بيروت، ١٤١٢ هـ.
منتهي الآمال، شيخ عباس قمي. انتشارات مكتبه الحيدرية، چاپ اول، ١٣٧٩ ش.
موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، مركز تحقيقات باقر العلوم، دارالمعروف، قم.
مقاتل الطالبين، ابوالفرج الاصفهاني، دار المعرفة، بيروت.
مثير الاحزان، ابن نما، تحقيق و نشر مدرسه امام مهدي (عج).
مرآة الجنان، يافعي، طبع حيدر آباد.
منتخب التواريخ، محمد هاشم بن محمد علي خراساني، انتشارات علميه اسلاميه.
ناسخ التواريخ، عباسقلي سپهر، تهران، كتابفروشي اسلاميه.
نفس المهموم، شيخ عباس قمي، قم، مكتبة بصيرتي.
نسب قريش، مصعب الزبيري، دارالمعارف، قاهره، چاپ سوم.
وسايل الشيعة، شيخ حر عاملي، قم مؤسسه آل‎البيت.
وقعة الطف، ابو مخنف، تحقيق استاد يوسفي، مترجم جواد سليماني، نشر مؤسسه امام خميني.
وقعة الصفين، نصر بن مزاحم،، ترجمه پرويز اتابكي.
ينابيع المودة، القندوزي، انتشارات الشريف الرضي، چاپ اول، ١٣٧١ش.

۵