ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد پنجم

ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد پنجم0%

ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد پنجم نویسنده:
گروه: متون حدیثی
صفحات: 20

ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد پنجم

نویسنده: محمد تمیمی آمدی، مترجم: سيد هاشم رسولى محلاتى
گروه:

صفحات: 20
مشاهدات: 4554
دانلود: 343

توضیحات:

ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد پنجم
  • حرف لام بلام زايده بلفظ «لكلّ»

  • حرف لام بلام زايده بلفظ مطلق

  • حرف لام بلام ثابته بلفظ «لن»

  • حرف «لام» بلام ثابته بلفظ «ليس»

  • حرف لام بلفظ «لم»

  • حرف لام بلفظ «لو»

  • حرف لام بلام لازم بلفظ «مطلق»

  • حرف ميم بميم مفتوحه بلفظ «من»

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 20 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 4554 / دانلود: 343
اندازه اندازه اندازه
ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد پنجم

ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد پنجم

نویسنده:
فارسی
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
 جلد پنجم


بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين  
حرف لام
حرف لام بلام زايده بلفظ «لكلّ»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين على بن أبى طالب عليه السّلام در حرف لام بلام زايده بلفظ «لكلّ» و مراد به «لام زايده» لاميست كه جزء كلمه نباشد بلكه بر سر كلمه داخل شود از براى افاده معنى زايدى بر معنى آن كلمه، مثل لام حرف جرّ، و اين فصل در لام زايده است كه بر خصوص لفظ «كلّ» داخل شده باشد
فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
٧٢٦٥ لكلّ همّ فرج. از براى هر اندوهى گشايشى باشد، مراد تسلى اندوهناكان است و اميدوار ساختن ايشان باين كه از براى هر اندوهى گشايشى باشد.
٧٢٦٦ لكلّ ضيق مخرجٌ. از براى هر تنگيى بدر شدى باشد، اين نيز نظير فقره سابق است.
٧٢٦٧ لكلّ اجل كتاب. از براى هر أجلى نوشته باشد. «اجل» بمعنى مرگ و مدّت بقاى چيزى هر دو آمده و هر يك مراد مى‏تواند بود، چه هر يك بقلم تقدير نوشته شده.
٧٢٦٨ لكلّ حسنة ثواب. از براى هر حسنه يعنى كار نيكويى ثوابى باشد يعنى جزا و پاداش نيكى.
٧٢٦٩ لكلّ ناجم افول. از براى هر طلوع كننده پنهان شدنى باشد، غرض اشاره است باين كه دولتهاى دنيا پاينده و دائمى نباشد پس فرصت را بايد غنيمت شمرد و در خيرات و مبرّات صرف نمود كه توشه باشد جهت آخرت كه پاينده و باقيست.
٧٢٧٠ لكلّ داخل دهشة و ذهول. از براى هر داخل شونده دهشتى باشد و غفلتى، «دهشت» بمعنى حيرانى‏
و زوال عقلست، مراد چنانكه از فقره آخر فصل ظاهر مى‏شود اينست كه هر كه بمجلسى داخل شود او را دهشتى و غفلتى باشد پس تدارك حال او كنيد بابتداكردن بسلام باو و سخن‏گفتن با او و مهربانى كردن باو، يا غرض بيان عذريست از براى كسى كه داخل شود بمجلسى و خلاف آدابى از او صادر شود باين كه هر داخل شونده را دهشتى و غفلتى روى دهد خصوصاً در مجالس بزرگان و پادشاهان، پس اگر بآن اعتبار خلاف آدابى از او صادر شود بايد معذور داشت و ممكن است كه غرض اين باشد كه هر كه را كه بجائى اوّل داخل شود دهشتى و غفلتى روى دهد پس از آن حال داخل شونده قبر را بايد استنباط نمود و در فكر تهيه و تدارك آن بود.
٧٢٧١ لكلّ سيّئة عقاب. از براى هر گناهى و كار بدى عقاب و جزاى بدى باشد، پس از آن انديشه بايد نمود.
٧٢٧٢ لكلّ غيبة اياب. از براى هر غايب‏شدنى برگشتنى باشد، غرض اميدوار ساختن جمعيست كه دولتى  از ايشان برود باين كه نوميد نبايد بود از براى هر پنهان شدنى برگشتنى باشد، يا غرض بيان حال غيبت بمرگ است و اين كه آن را البته برگشتنى در عقب باشد پس در تهيه و تدارك آن بايد بود.
٧٢٧٣ لكلّ قول جواب. از براى هر سخنى جوابى باشد، يعنى هر سخنى را جواب خاصّى باشد كه آن را در جواب آن بايد گفت پس هرگاه سخنى بكسى بگويند بايد كه او تأمّل كند تا آنچه مناسب جواب آن باشد بگويد و بى‏تأمل جواب نگويد .
٧٢٧٤ لكلّ حىّ داء. از براى هر زنده بيماريى باشد، مراد تسلى بيماران است و اين كه آدمى بايد كه تن بآن در دهد هر زنده را بغير حق تعالى ناچارست از آن، و نمى‏شود كه بيماريى رو ندهد.
٧٢٧٥ لكلّ علة دواء. از براى هر بيماريى دوايى باشد، مراد اينست كه حق تعالى از براى هر بيماريى دوايى آفريده نهايت گاه هست، كه طبيب نمى‏داند آنرا يا در تشخيص مرض خطا ميكند.
٧٢٧٦ لكلّ اجل حضور. از براى هر مرگى حاضر شدنى باشد، مراد اينست كه از مرگ غافل نبايد بود و در تهيه و تدارك آن بايد بود چه هر چند دير رسد آخر برسد و چاره از آن نباشد.
٧٢٧٧ لكلّ امل غرور. از براى هر اميدى فريب دادنى باشد، مراد منع از آرزوها و اميدهاست و اين كه آنها فريب مى‏دهد آدمى را و مشغول مى‏سازد بطلب آنها، و باز مى‏دارد از سعى از براى آخرت.
٧٢٧٨ لكلّ نفس حمام. از براى هر نفسى مرگى باشد، مراد اينست كه هر نفسى را از مرگ چاره نيست، پس هميشه بايد كه در تهيه آن باشد.
٧٢٧٩ لكلّ ظالم انتقام. از براى هر ستم‏كننده انتقامى باشد، مراد منع از ستم است و اين كه نمى‏شود كه انتقام آن كشيده نشود در دنيا يا آخرت يا هر دو.
ص     ١٣
٧٢٨٠ لكلّ أمر ادب. از براى هر كارى ادبى باشد، يعنى از براى هر كارى طريقه نيكوئى باشد كه بر آن نحو بايد كرده شود و اگر بر وجه ديگر كرده شود نيكو نباشد چنانكه در شرع اقدس از براى أكثر كارها آداب نقل شده، پس بايد كه رعايت آنها كرده در غير آنها نيز آدابى را كه عقل مستحسن شمارد يا در عرف رعايت شود بايد رعايت شود.
و در بعضى نسخه‏ها «لكلّ امرء ارب» است، و بنا بر اين معنى اينست كه: از براى هر مردى حاجتى باشد، يعنى هيچ كس بغير حقّ تعالى بى‏حاجتى نباشد پس گمان مكنيد كه كسى را در دنيا رفاه تامّى باشد و اصلا محتاج نباشه، و ممكن است كه معنى اين باشد كه: از براى هر مردى عقلى باشد يعنى عقلى باشد كه كافى باشد از براى هدايت او اگر كار فرمايد آنرا و عمل كند بآن.
٧٢٨١ لكلّ شي‏ء سبب. از براى هر چيزى سببى باشد، يعنى هر چيزى سببى دارد كه بسبب آن حاصل شود و بى‏آن نشود پس هرگاه كسى خواهد كه تحصيل آن بكند بايد كه تأمّل كند تا سبب آنرا بيابد و آنرا از راه سبب آن طلب كند كه اگر از راه ديگر طلب كند سعى او بيحاصل باشد.
٧٢٨٢ لكلّ ضلّة علّة. از براى هر گمراهيى علتى باشد، يعنى حق تعالى هيچ كسى را گمراه خلق نكرده بلكه بر راه راست و قابل اختيار آن آفريده و هر گمراهيى را سببى باشد مثل حبّ مال يا جاه يا پيروى پدران و امثال اينها، و اگر كسى آنها را از خود زايل كند و خود را در هر باب مخلى بطبع گرداند و راه است جويد البته آنرا يابد و گمراه نشود.
٧٢٨٣ لكلّ كثرة قلّة.
از براى هر بسياريى كميى باشد، مراد اينست كه ببسيارى مال يا أولاد و أعوان و أنصار و مانند آنها مغرور نبايد شد هر بسياريى را كميى در عقب باشد و در اندك وقتى بكمى مبدّل شود.
٧٢٨٤ لكلّ ناكث شبهة. از براى هر شكننده عهدى شبهه است، يعنى هر كه عهد و پيمانى را كه كرده باشد بشكند البته شبهه از براى خود پيدا ميكند كه متوسّل بآن شود تا اين كه نقض عهد او چندان قبيح ننمايد پس هر گاه آنكه با او عهد و پيمان كرده خواهد با او جنگ و جدال كند بايد كه حلّ شبهه او تواند كرد تا او را حجتى نباشد.
٧٢٨٥ لكلّ دولة برهة. از براى هر دولتى زمانيست، يعنى زمانى مقدّر كه زياد و كم نمى‏شود، يا اين كه از براى هر دولتى قدريست از زمان و هيچ دولتى پاينده نماند پس بآن مغرور نبايد شد.
٧٢٨٦ لكلّ حىّ موت. از براى هر زنده مردنى باشد، يعنى ناچارست از آن پس بايد كه آدمى در تهيه آن باشد، و ممكن است كه غرض مجرّد اخبار از اين باشد كه هر زنده بغير حقّ تعالى جاويد نمى‏ماند البته مى‏ميرد خواه از انس باشد و خواه از ملائكه و جنّ.
٧٢٨٧ لكلّ شي‏ء فوت. از براى هر چيزى فوتى است يعنى ناياب شدنى پس بمال و جاه و أمثال آنها مغرور نبايد شد، در اندك وقتى زايل گردد، و ممكن است كه غرض مجرّد إخبار از اين باشد كه هر چيز بغير حقّ تعالى البته فانى شود تا اين كه بغير از او تعالى شأنه هيچ موجودى نماند چنانكه در اوّل نيز همين او موجود بود و با او موجود ديگر نبود چنانكه اين معنى در كلمات ديگر نيز از آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه واقع شده.
٧٢٨٨ لكلّ اقبال ادبار. از براى هر اقبالى ادبارى باشد غرض اينست كه باقبال و روآوردن دولتها مغرور نبايد شد هر اقبال و رو آوردنى را ادبار و پشت گردانيدنى باشد.
٧٢٨٩ لكلّ مصاب اصطبار. از براى هر مصيبت رسيده شده شكيباييست، مراد اينست كه حق تعالى هر كه را مصيبتى باو برسد قدرى صبر باو بدهد كه اگر آن نباشد تحمل آن مصيبت نتواند كرد و همه مصيبت زدگان در آن قدر شريكند و تفاوت در قدر زايد بر آنست بعضى زياده بر آن نيز صبر آورند بمرتبه كه اصلا جزع نكنند و بعضى قدرى جزع كنند پس هر كه آن قدر زايد در او بيشتر باشد اجر و ثواب او كاملتر باشد.
٧٢٩٠ لكلّ كبد حرقة. از براى هر جگرى سوزشى است، مراد اينست كه هر كه را ستمى رسد خواه خوب باشد و خواه بد جگر او را سوزشى باشد كه با آن سوز هرگاه نفرين كند بر آن ستمكار در گيرد و مستجاب گردد، پس از آن حذر بايد كرد.
٧٢٩١ لكلّ شي‏ء حيلة. از براى هر چيز چاره هست، يعنى حق تعالى از براى هر چيز كه خواسته و تكليف بآن كرده يا ضرور شود كه كسى بكند چاره قرار داده كه بآن مى‏توان كرد آنرا، و كسى را هرگز مضطرّ نمى‏سازد، پس آدمى در هر كار بايد كه تأمّل كند تا چاره آنرا بيابد.
٧٢٩٢ لكلّ جمع فرقة. از براى هر جمعيتى پراكندگيى باشد غرض اينست كه بجمعيتها مغرور نبايد شد
هر جمعيتى را پراكندگيى باشد، و همچنين دل بهيچ جمعيتى نبايد بست و پراكندگى آنرا بايد بخود قرار داد.
٧٢٩٣ لكلّ مقام مقال. از براى هر مقامى سخن گفتنى است ، يعنى هر سخن را در هر مقامى نتوان گفت بسا باشد كه سخنى در مقامى و مجلسى بسيار خوش آيد و در مقام و محفل ديگر بغايت زشت و قبيح نمايد، پس آدمى هر سخنى كه گويد بايد كه تأمّل كند در آن كه مبادا مناسب آن مقام نباشد.
٧٢٩٤ لكلّ امر مآل. از براى هر كارى عاقبتى باشد يعنى هر كارى را عاقبتى باشد نيكو يا زشت، پس هر كارى را كه كسى خواهد كه بكند بايد كه نظر در عاقبت آن كند كه مبادا عاقبت آن بد باشد.
٧٢٩٥ لكلّ شي‏ء حيلة، و حيلة المنطق الصدق. از براى هر چيزى چاره‏ايست، و چاره منطق يعنى سخن راستگوئيست، يعنى هر چيز چاره دارد كه بآن دفع گزند از آن مى‏توان كرد و چاره منطق راستگوئيست هرگاه آدمى راست گويد از آن سخن گزندى باو نرسد و ضررى بر آن مترتّب نگردد و اين در وقتيست كه مضطرّ شود بسخن گفتن كه در آن وقت بايد كه آنچه راست باشد بگويد و دروغ نگويد كه در چنين وقتى هرگاه راست گويد ضررى باو نرسد نه اين كه در هر وقت آنچه راست باشد توان گفت، بسا باشد كه سخنى هر چند راست باشد نبايد گفت و بر گفتن آن ضرر عظيم مترتّب گردد. و در بعضى نسخه‏ها بجاى «حيلة و حيلة»: «حلية و حلية» است، و بنا بر اين معنى اينست كه: از براى هر چيز زيوريست و زيور سخن راستگوئيست، و اين ظاهرترست.
٧٢٩٦ لكلّ دين خلق و خلق الايمان الرّفق. از براى هر دينى خوبيست و خوى ايمان همواريست، يعنى در هر دين خو و خصلتى است كه در آن دين امر شده بآن و تأكيد شده در آن و بر گزيده شده بر ساير خصلتهاى نيكو، و آن خو و خصلت در دين ايمان هموارى و نرمى كردنست با مردم.
٧٢٩٧ لكلّ شي‏ء من الدّنيا انقضاء و فناء. از براى هر چيزى از دنيا گذشتنى و فانى شدنيست، پس بهيچ نعمت آن مغرور نبايد شد و دل نبايد بست، و از هيچ زحمت و محنت آن نيز اندوهگين نبايد بود.
٧٢٩٨ لكلّ شي‏ء من الآخرة خلود و بقاء. از براى هر چيزى از آخرت پايندگى و باقى بود نيست، پس طلب آن نعمتها بايد كرد كه پاينده است و زوال را به آنها راهى نيست.
٧٢٩٩ لكلّ أمر عاقبة حلوة او مرّة. از براى هر كارى عاقبتى است شيرين يا تلخ، غرض اينست كه هر كارى را كه كسى خواهد كه بكند بايد كه ملاحظه عاقبت آن كند كه از آنها نباشد كه عاقبت تلخ داشته باشد.
٧٣٠٠ لكلّ شي‏ء غاية، و غاية المرء عقله. از براى هر چيز غايتيست و غايت مرد يعنى آدمى يا مرد عقل اوست، «غايت» بمعنى نهايت و پايان آمده و بمعنى علّت چيزى كه وجود آن چيز از براى آن باشد نيز آمده، و بنا بر اوّل ممكن است كه مراد اين باشد كه نهايت فضايل مرد و بالاترين آنها عقل اوست، يعنى قوّه مدركه او يا إدراك او، چه عقل بهر دو معنى آمده و بنا بر دويم مراد اينست كه علّت غائى وجود مرد عقل اوست، چه ظاهرست كه وجود او از براى علوم و معارف و عباداتى است كه موقوف بر آنهاست و آنها بعقل‏
بمعنى قوّه مدركه حاصل شود پس بآن اعتبار آن قوّه را علّت غائى وجود او مى‏توان گفت، و اگر مراد بعقل معنى دويم باشد يعنى اصل ادراك، پس علت غائى بودن آن ظاهرست و محتاج بتوجيه مذكور نيست.
٧٣٠١ لكلّ شي‏ء زكاة، و زكاة العقل احتمال الجهال. از براى هر چيز زكاتيست و زكاة عقل احتمال نادانانست، «زكاة» چنانكه مكرّر مذكور شد دادن قدرى از مال است كه امر شده بدادن آن بمستحقين با شرايط آن از براى پاكيزه شدن آن مال يا نموّ و فزايش آن، و در بعضى چيزهاى ديگر نيز چون صرف آنها در بعضى مصارف خير باعث پاكيزگى يا نموّ و فزايش آنها مى‏شود آن را زكاة آن مى‏گويند چنانكه وارد شده كه «زكاة زر ابى  عاريه‏دادن آنهاست» و در اين كلام معجز نظام فرموده‏اند كه: از براى هر چيز زكاتى هست يعنى مصرف خيرى مقرّر شده كه صرف آن در آن بمنزله زكاة آنست و «زكاة عقل احتمال نادانست» يعنى بر خود گرفتن ايشان و تربيت كردن و تعليم نمودن يعنى صرف عاقل قدرى از اوقات خود را در اين مصرف بمنزله دادن زكاة عقل خودست و باعث پاكيزگى يا فزايش عقل اوست، و احتمال دارد كه مراد به «احتمال نادانان» تحمل كردن از ايشان باشد و در گذشتن از بى‏آدابيها باشد كه از ايشان صادر شود و انتقام نكشيدن از آنها، چه اين معنييست مستحسن عقل، پس عمل كردن باين حكم عقل بمنزله زكاة آن باشد و صرف آن در مصرف خيرى كه باعث پاكيزگى يا فزايش آن باشد.
٧٣٠٢ لكلّ شي‏ء فضيلة، و فضيلة الكرام اصطناع الرجال. از براى هر چيز فضيلتى باشد و فضيلت كريمان إحسان كردن بمردانست، «فضيلت» چنانكه مكرّر مذكور شد صفت نيكويى را گويند كه باعث زيادتى مرتبه صاحب خود باشد و برترى آن، و مراد به «كريمان» مردم گرامى بلند مرتبه است‏
يا أهل جود و كرم، و مراد به «مردان» مردان كامل است كه أهليّت احسان داشته باشند و «بودن إحسان بايشان فضيلت كريمان، يعنى عمده فضايل ايشان» ظاهرست.
٧٣٠٣ لكلّ شي‏ء آفة، و آفة الخير قرين السوء. از براى هر چيز آفتيست و آفت خير همنشين بد است، چون همنشين بد منع ميكند همنشين خود را از خيرات، آنرا «آفت خير» فرموده‏اند، و ممكن است كه «الخيّر» بتشديد يا خوانده شود و بنا بر اين ترجمه اينست كه: آفت صاحب خير همنشين بدست كه او را منع ميكند از خير و ترغيب مى‏نمايد بشرّ.
٧٣٠٤ لكلّ شي‏ء نكد، و نكد العمر مقارنة العدوّ. از براى هر چيز سختى‏اى و دشواريى باشد و سختى و دشوارى زندگانى همنشينى با دشمن است.
٧٣٠٥ لكلّ رزق سبب فاجملوا فى الطلب. از براى هر روزيى سببى است پس ميانه روى كنيد در طلب، مراد اينست كه چون هر روزيى را سببى باشد پس ناچار طلب آن بيكى از اسباب آن بايد كرد، نهايت ميانه روى بايد كرد در آن و جدّ و اهتمام زياد نبايد داشت كه آن شرعا و عقلا مذموم است.
٧٣٠٦ لكلّ انسان ارب فابعدوا عن الرّيب . از براى هر آدمى حاجتى باشد پس دورى كنيد از ريب، ظاهر اينست كه مراد به «ريب» در اينجا قلق و اضطراب باشد، و مراد اين باشد كه كسى نيست كه او را حاجتى نباشد پس اگر شما را حاجتى رو دهد بسبب آن قلق و اضطرابى مكنيد كه آنرا خصوصيتى بشما نباشد، بمنزله بليه‏ايست عامّ و بليه هرگاه عامّ شد نيكو مى‏شود
چنانكه مشهورست . و سبب قلق و اضطرابى نمى‏شود.
و ممكن است كه مراد اين باشد كه هرگاه هر كسى را حاجتى باشد پس اگر شما سعى كنيد در حاجت خود قصورى ندارد، نهايت قلق و اضطرابى مكنيد در آن و ميانه روى كنيد چنانكه در فقره سابق مذكور شد.
و نيز ممكن است كه «ارب» در اينجا بمعنى عقل باشد و «ريب» همان بمعنى قلق و اضطراب باشد و مراد اين باشد كه از براى هر آدمى عقلى باشد پس دورى كنيد از قلق و اضطراب، زيرا كه هر عقلى حكم ميكند باين كه آنرا ثمره بغير زيان و خسران نباشد، يا اين كه «ريب» بمعنى شكّ باشد و مراد اين باشد كه از براى هر آدمى عقلى باشد كه كافى باشد او را از براى تحصيل يقين بمعارف إلهيه يا راه راست، پس دورى كنيد از شكّ در آنها و تحصيل يقين كنيد به آنها.
٧٣٠٧ لكلّ امرء يوم لا يعدوه. از براى هر آدمى يا مردى روزيست كه در نمى‏گذرد از آن، ممكن است كه ذكر «روز» بر سبيل مثال باشد چنانكه ذكر مرد نيز بنا بر احتمال دويم بر سبيل مثال است و مراد اين باشد كه: از براى هر كس وقت مرگى باشد كه در نمى‏گذرد از آن، يا مراد اين باشد كه: روز آخر عمرى باشد كه بروز ديگر نرسد.
٧٣٠٨ لكلّ احد سائق من اجله يحدوه. از براى هر كسى كشنده هست از اجل او كه مى‏كشد او را، چون از براى هر كسى «اجلى» يعنى وقت مرگى مقدّر شده كه ناچار مى‏رود تا بآن برسد پس گويا أجل او كشنده اوست و مى‏كشد او را تا بمرگ برساند، و ممكن است كه «يحدوه» بمعنى «مى‏كشد او را» نباشد بلكه باين معنى باشد كه «حدى مى‏گويد از براى او» و «حدى» خوانندگيى است كه ميكنند از براى شتر تا اين كه تند برود، و «حدى خواندن اجل»
كنايه از تند بردن آن باشد چنانكه «حدى» باعث تند رفتن شتر مى‏شود.
٧٣٠٩ لكلّ مثن على من اثنى عليه مثوبة من جزاء او عارفة  من عطاء. از براى هر ستايش كننده بر كسى كه ستايش او كرده جزاى نيكيست از جزا، يا خيرى از بخشش، يعنى بر كسى كه ستايش او كرده اينست كه بعد از آن جزاى نيكى بدهد او را، يا اين كه قبل از آن خيرى رسانيده باشد باو و بخششى كرده باشد باو كه آن ستايش بعوض آن باشد، و ممكن است كه مراد بأوّل جزاى نيكى باشد غير بخشش از ساير احسانها، و بدويم خصوص عطا و بخشش، و حاصل اين باشد كه بر اوست كه بجزاى آن احسانى باو بكند يا عطا و بخششى.
٧٣١٠ لكلّ عمل جزاء فاجعلوا عملكم لما يبقى، و ذروا ما يفنى. از براى هر عملى پاداشى است پس بگردانيد عمل خود را از براى آنچه باقى مى‏ماند، و واگذاريد آنچه را فانى مى‏شود، يعنى آنچه را كنيد از براى پاداش أخروى كنيد كه پاينده و باقيست نه دنيوى كه زايل و فانيست.
٧٣١١ لكلّ شي‏ء بذر، و بذر الشرّ الشره. از براى هر چيزى تخمى است و تخم شرّ يعنى بدى شره است يعنى غلبه حرص، يعنى غلبه حرص منشأ بديها مى‏شود و بمنزله تخمى است كه بكارند و از آن بدى برويد.
٧٣١٢ لكلّ ظالم عقوبة لا تعدوه، و صرعة لا تخطوه. از براى هر ستمگرى عقوبتى باشد كه در نگذرد از او و افتادنى باشد كه تجاوز نكند از او، يعنى البته برسند باو و گرفتار شود او به آنها، و مراد به «افتادن» افتادن‏
در بلا و عذاب و نكال باشد و آن هم تأكيد «عقوبت» است يا مراد به «عقوبت» عقوبت أخرويست و به «افتادن» افتادن در بلا و پستى دنيوى.
٧٣١٣ لكلّ ظاهر باطن على مثاله، فمن طاب ظاهره طاب باطنه، و ما خبث ظاهره خبث باطنه. از براى هر ظاهرى باطنى باشد بر مانند آن، پس كسى كه نيكو باشد ظاهر او نيكو باشد باطن او، و آنچه زشت باشد ظاهر آن زشت باشد باطن آن، اين نزديكست بمضمون آيه كريمه «البلد الطيّب يخرج نباته بإذن ربّه، و الّذى خبث لا يخرج الّا نكدا بلد نيكو بيرون مى‏آيد سبزه آن باذن پروردگار آن، و آنچه پليد باشد بيرون نمى‏آيد مگر دشوار سخت» و پوشيده نيست كه ممكن است مراد به «ظاهر» صورت و خلقت باشد و نيكويى آن نشان نيكويى باطن باشد و زشتى آن نشان زشتى باطن باشد، و ممكن است كه مراد به «ظاهر» أفعال و أعمال ظاهرى باشد و به «باطن» أخلاق و ملكات باطنى، و خوبى آنها علامت خوبى اينها، و بدى آنها علامت بدى اينها، و آيه كريمه نيز تمثيلى از براى هر يك از اينها مى‏تواند بود، نهايت بر هر تقدير ظاهر اينست كه حكم أكثرى باشد و كلى نباشد خصوصا بنا بر احتمال اوّل.
و اين كلام شريف در نهج البلاغه نيز نقل شده و در آنجا بعد از اين اينست: و قد قال الرّسول صلّى اللّه عليه و آله، انّ الله يحب العبد و يبغض عمله و يحبّ العمل و يبغض بدنه، يعنى و بتحقيق كه فرموده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله: بدرستى كه خدا دوست مى‏دارد بنده را و دشمن مى‏دارد عمل او را، و دوست مى‏دارد عمل را و دشمن مى‏دارد بدن او را، يعنى نسبت ببعضى بندگان چنانست كه دوست مى‏دارد ايشان را و دشمن مى‏دارد عمل ايشان را، و نسبت ببعضى چنين است كه: دوست مى‏دارد عمل ايشان را و دشمن مى‏دارد بدن ايشان را، و پوشيده‏
نيست كه ظاهر كلام اينست كه اين حديث شريف شاهدى باشد از براى كلام سابق و ظاهرست كه آن شاهد بر آن بنا بر معنى دويم نمى‏تواند شد بلكه منافى آنست.
محقق بحرانى اين را اشاره گرفته باين كه: حكم سابق كلى نيست بلكه اكثريست، و تكلف و تعسف اين ظاهرست. و امّا بنا بر معنى اوّل پس اگر چه منافى آن نيست امّا شاهدى نيز بر آن نيست مگر اين كه مؤيّدى باشد از براى آن باعتبار اين كه ظاهر مى‏شود از اين كه خوبى ديگر در بنده ميباشد بغير از خوبى أعمال ظاهرى كه آن خوبى باطن و ملكات و أخلاق او باشد كه بسبب آن حق تعالى دوست مى‏دارد او را و دشمن مى‏دارد أعمال او را، پس آنچه فرموده‏اند كه «خوبى صورت و خلقت نشان خوبى باطن است» اين خوبيست، و همچنين ظاهر مى‏شود كه بديى در باطن ميباشد غير بدى اعمال ظاهرى كه از آن راه حق تعالى دوست مى‏دارد عمل را يعنى عمل ظاهرى او را بسبب خوبى آن، و دشمن مى‏دارد بدن او را يعنى اصل ذات او را باعتبار بدى باطن و ملكات و أخلاق او، پس آنچه فرموده‏اند كه زشتى صورت و خلقت دليل زشتى باطن است آن زشتى است، و پوشيده نيست كه بنا بر اين بر طريقه حكما كه بنفس مجرّدى در آدمى قائل شده‏اند و ملكات و أخلاق را صفت آن مى‏دانند مناسب بجاى «بدن»: «نفس» بود پس تعبير به «بدن» يا باعتبار بطلان طريقه ايشانست و اين كه نفس مجرّدى نباشد چنانكه مذهب متكلمين است، و با باعتبار اجراى كلام است بر وفق أفهام عوام ، و يا باعتبار اينست كه مراد دشمن داشتن اصل «بدن» است باعتبار زشتى آن و دلالت اين بر زشتى باطن، و بنا بر اين مراد در اوّل نيز بقرينه مقابله دوست داشتن اصل بدن است باعتبار نيكوئى آن و دلالت اين بر نيكويى باطن، و بنا بر اين اين حديث شريف شاهدى باشد بر صريح حكم سابق، پس ظاهر اينست كه كلام معجز نظام اشاره باشد بتفسير آيه كريمه و اين كه نسبت دوستى و دشمنى ببدن باعتبار دلالت نيكويى و زشتى آنست بر نيكويى و زشتى باطن، و الله تعالى يعلم.
و ابن ابى الحديد در شرح خود «ظاهر» را عبارت از ميل بعقل و ميل بهوى گرفته و «باطن» را عبارت از ثواب و عقاب آنها كه در اين نشأه پنهانست و در آخرت ظاهر خواهد شد، و بنا بر اين ظاهرست كه هر ظاهرى را از آنها باطنى باشد از اينها، و متعرّض ربط حديث مذكور بكلام سابق نشده و همين تفسيرات را از أصحاب متكلمين خود نقل كرده كه گفته‏اند كه: گاه هست كه حق تعالى مؤمن را دوست مى‏دارد باين معنى كه اراده ثواب دادن او دارد، و دشمن مى‏دارد عملى از اعمال او را كه صغيره باشد از صغائر كه ناخوش باشد نزد خدا، امّا قادح در ايمان او نباشد و حسنات او كفاره آن شوند، و گاه هست كه دشمن مى‏دارد بنده را باين معنى كه اراده عقاب او را دارد و دوست مى‏دارد عملى را از أعمال او مثل طاعتى از طاعات، و دوستى او آنرا اينست كه ساقط ميكند بسبب آن بعضى از عقاب او را.
و تكلف و تعسف اين توجيه نيز و همچنين آنچه نقل كرده از تفسير حديث شريف بر عارف بصير پوشيده نيست، و الله تعالى يعلم.
٧٣١٤ لكلّ داخل دهشة فابدأوا بالسلام. از براى هر داخل شونده دهشتى باشد پس ابتدا كنيد بسلام، يعنى ابتدا كنيد شما بسلام بر او تا اصلاح حال او بشود و از آن دهشت و حيرانى برآيد.
٧٣١٥ لكلّ قادم حيرة فابسطوه بالكلام. از براى هر قادمى حيرانيى باشد پس گشاده رو گردانيد او را بسخن گفتن، يعنى هر كه بمجلسى آيد او را حيرانيى باشد پس ابتدا كنيد با او بسخن گفتن و مهربانى، تا او از آن حيرت برآيد و شكفته و گشاده‏رو گردد.
٧٣١٦ لكلّ شي‏ء بذر، و بذر العداوة المزاح. از براى هر چيزى تخمى باشد و تخم دشمنى مزاح است، چون مزاح و خوش‏طبعى بسيار با مردم سبب بدشمنى ايشان مى‏شود آنرا تخم دشمنى فرمودند كه بمنزله تخمى است كه بكارند و دشمنى برويد.
حرف لام بلام زايده بلفظ مطلق
از آنچه وارد شده از سخنان حمكت‏آميز حضرت أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در حرف لام بلام زايده بلفظ مطلق يعنى بألفاظ مختلف نه بلفظ واحد چنانكه در فصل سابق بود كه همه فقرات بلفظ «لكلّ» بود. فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
٧٣١٧ للحقّ دولة. از براى حقّ دولتى باشد، «دولت» سلطنت و بزرگى و مال و أمثال آنها را گويند كه مردم از يكديگر فرا گيرند و گاهى با اين باشد و گاهى با آن، و مراد اينست كه از براى اهل حقّ دولتى خواهد بود عظيم كه آن دولت حضرت صاحب الزّمان صلوات الله و سلامه عليه باشد، و ممكن است كه شامل دولت هر شخصى باشد كه بر دين حق باشد.
٧٣١٨ للباطل جولة. از براى باطل جولانى باشد. «جولان» بمعنى طواف و دور زدن است، و مراد اينست كه از براى باطل گردشى باشد كه بزود بسر آيد و زايل گردد چنانكه تتمه اين كلام معجز نظام كه در كتب ديگر نقل شده اينست كه «ثمّ يضمحلّ» يعنى جولانى دارد و بعد از آن مضمحلّ و باطل مى‏گردد.
٧٣١٩ للكلام آفات. جزاى سخن‏گفتن آفتها باشد يعنى آفتها باشد كه بر آن مترتّب مى‏گردد، پس كسى كه خواهد سخن گويد بايد كه نيكو تأمّل كند در آن كه ضررى بر آن مترتّب نشود، و ممكن است كه مراد اين باشد كه از براى سخن گفتن آفتها باشد كه مانع از آن شود مثل تقيه و خوف، پس اگر كسى در مقامى كه حقّ خود را بيند كه ديگرى مى‏برد سخنى نگويد اين دليل اين نمى‏شود كه آن حقّ او نباشد، و همچنين در نظاير آن.
٧٣٢٠ للمتكلّم اوقات. از براى سخنگو اوقاتيست، يعنى اوقات مختلفى است بسبب جمعيت خاطر و غير آن از أسباب پس اگر از بليغ كاملى گاهى كلامى صادر شود كه موافق رتبه او در بلاغت نباشد او را معذور بايد داشت گاه باشد كه وقت او چنان وقتى باشد كه مقتضى آن باشد.
٧٣٢١ للباغى صرعة. از براى باغى افتادنيست، يعنى عاقبت از براى او افتادنى باشد عظيم در بلا و خفت و نكبت در دنيا يا عذاب و عقاب در آخرت يا هر دو، و مراد به «باغى» ستمگر است يا متكبر و سركش، يا هر كه از حقّ عدول كرده باشد، يا دروغگو، و معنى آخر بقرينه مقابله با فقره بعد اگر هر دو را با هم فرموده باشند ظاهرترست، و اگر چنان نباشد يكى از معانى ديگر، چه استعمال «باغى» در آنها شايعترست.
٧٣٢٢ للصّدق نجعة. از براى راستى راحتى است، يعنى هرگاه كسى سخنى را راست گفته باشد او را راحتى باشد عظيم باعتبار اين كه خوف آن ندارد كه خلاف آن ظاهر شود و خجل‏
و منفعل گردد، بخلاف دروغ كه در آن هميشه بيم آن باشد قطع نظر از وزر و وبال آن، و ممكن است كه «نجعه» بضمّ نون بمعنى راحت نباشد بلكه بفتح نون بمعنى اثر كردن باشد و مراد اين باشد كه سخن راست را اثرى باشد در شنونده كه دروغ را آن اثر نباشد و اين بحسب لفظ با «صرعة» أوفق است.
٧٣٢٣ للنفوس حمام . از براى نفسها مرگى باشد، يعنى هيچ نفسى را چاره از آن نيست، پس بايد كه در تهيه و تدارك آن باشند.
٧٣٢٤ للظالم انتقام. از براى ستمگر انتقامى باشد، يعنى البته انتقام ستم او از او كشيده شود در دنيا يا آخرت يا هر دو.
٧٣٢٥ للطالب البالغ لذّة الادراك. از براى طلب كننده رسنده لذّت دريافتن است، يعنى هرگاه كسى چيزى را طلب كند و برسد بآن لذّت دريافت آنرا دريابد.
٧٣٢٦ للخائب الآئس مضض الهلاك. از براى محروم نوميد درد هلاكت است، يعنى هرگاه كسى طلب چيزى كند و محروم و نوميد گردد از آن، دريابد او ألم و دردى مانند ألم و درد هلاكت، و دور نيست كه غرض از اين دو فقره هرگاه با هم فرموده باشند و هر يك در مقامى خاصّ نباشد اين باشد كه: كسى كه طلب بهشت و نعمتهاى آن كند بايد كه كمال سعى و اهتمام كند در آن تا اين كه لذّت دريافت چنين مطلبى كه بالاترين همه‏
مطالب است دريابد، و اگر نه محروم و نوميد ماند و بألم چنان مصيبتى كه عظيمترين مصيبتهاست گرفتار گردد، نعوذ بالله منه.
٧٣٢٧ للعادة على كلّ انسان سلطان. از براى عادت بر هر آدمى سلطنتى است، مراد اينست كه هر كه بچيزى عادت كرد آن را تسلطى بر او بهمرسد كه بغايت دشوار باشد بر او ترك آن، پس آدمى بايد كه خود را بكارهاى خير وادارد تا عادت كند به آنها و ترك آنها نكند، و اجتناب كند از بديها و عادت به آنها، و اگر نه دشوار شود بر او ترك آنها و گرفتار گردد به آنها.
٧٣٢٨ للعاقل فى كلّ عمل احسان. از براى عاقل در هر عملى احسانيست، يعنى هر كار او كار نيكيست كه از او صادر شود، يا از براى او بجزاى هر كارى از او احسانى خواهد بود، و بر هر تقدير اين باعتبار اينست كه عاقل كامل كار او بجز واجبات يا مستحبات يا أمور مباحه نباشد و احسان واجبات و مستحبات ظاهرست، و أمور مباحه نيز هيچ كارى نيست از آنها كه از براى آن آداب مستحبه نباشد پس عاقل كامل هر مباحى را كه كند بر وجهى كند كه لا أقلّ متضمن بعضى از آداب مستحبه آن باشد و بآن اعتبار كار نيكى خواهد بود و جزاى نيكوئى خواهد داشت.
٧٣٢٩ للجاهل فى كلّ حالة خسران. از براى جاهل در هر حالتى زيانيست، زيرا كه باعتبار جهلى كه دارد در هر حالتى كارى كند كه متضمن زيان و خسرانى باشد باعتبار فعل حرامى يا مكروهى در آن، و اگر در حالى هيچ يك از آنها از او صادر نشود همين كافيست در زيان و خسران او كه رعايت آداب مستحبه آن حالت نكند و از اجر و ثواب آنها محروم ماند، چه آن نيز زيان و نقصانيست عظيم.
٧٣٣٠ للاعتبار تضرب الامثال. از براى عبرت گرفتن زده مى‏شود مثلها، يعنى مثلها كه زده شده در قرآن مجيد و أحاديث مقدّسه از براى دنيا و ايمان و كفر و أمثال آنها از براى اينست كه مردم عبرت گيرند، و آنچه از براى آن مثل خوب زده شده بعمل آورند، و آنچه از براى آن مثل بد زده شده اجتناب نمايند، نه اين كه مانند اكثر مردم از گوشى بشنوند و از گوش ديگر بيرون كنند.
٧٣٣١ للشدائد تدّخر الرّجال. از براى سختيها ذخيره كرده ميشوند مردان، يعنى آشنائى و دوستى با مردان از براى اينست كه ذخيره باشند از براى اين كس در سختيها، و إمداد و إعانتى كه ايشان را مقدور و ميسر باشد بعمل آوردند، پس هر كه چنين نباشد آشنائى و دوستى با او لغو و عبث است و او در حقيقت مرد نيست.
٧٣٣٢ للظّالم بكفّه عضّة. از براى ستمگر است دندان گرفتن دست خود، يعنى در روز قيامت از روى حسرت و ندامت در وقتى كه جزاى ستم خود را مى‏بيند، و ممكن است كه ترجمه اين باشد كه: از براى ستمگرست در دست او دندان گرفتنى، يعنى آنچه در دست او باقى مى‏ماند از آنچه بظلم و ستم گرفته دندان گرفتنى است كه در روز قيامت دست خود را بدندان خود خواهد گزيد از راه حسرت و ندامت، و اين معنى شايد ظاهرتر باشد بنا بر اين كه شايع بنا بر معنى اوّل «على كفه» است نه «بكفه» چنانكه در قرآن مجيد فرموده: «يوم يعض الظّالم على يديه روزى كه مى‏گزد بدندان ستمگر دستهاى خود را».
٧٣٣٣ للمستحلى لذّة الدّنيا غصة.
از براى شيرين شمرنده لذّت دنيا غصه ايست، «غصه» چنانكه مكرّر مذكور شد چيزى را گويند كه در گلو ماند مانند استخوانى يا لقمه و شايع شده استعمال آن در هر اندوه عظيمى، و مراد اينست كه كسى كه لذّت دنيا را شيرين شمارد و طلب آن كند خواهد بود از براى او غصه در وقتى كه همه آنها فانى شده و وزر و وبال آنها باقى مانده، و ممكن است كه مراد اين باشد كه در دنيا نيز از براى او بغير غصه چيزى نباشد چه هيچ لذّتى از لذّتهاى آن نيست كه آميخته بغصه نباشد و با وجود آن لذّتى نمى‏ماند پس در حقيقت از براى او بغير غصه چيزى نباشد.
٧٣٣٤ للعاقل فى كلّ كلمة نبل. از براى عاقل در هر سخنى نبلى است، «نبل» بضمّ نون و سكون باء يك نقطه چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى تندى فطنت است يا نجابت، يعنى از هر سخن او تندى فطنت او يا نجابت او ظاهر مى‏شود.
٧٣٣٥ للحازم فى كلّ فعل فضل. از براى دور انديش در هر كارى فضلى است، يعنى افزونى مرتبه، يعنى دورانديش هر كارى كه كند كارى باشد كه مرتبه او را افزون كند باعتبار اين كه متضمن اجر و ثوابى باشد چه دور انديش بغير واجبات و مستحبات و مباحات نكند و اجر و ثواب واجبات و مستحبات ظاهرست و هر مباحى را نيز بروشى مى‏توان كرد كه متضمن چندين مستحب از آداب آن باشد و كسى كه دور انديش باشد چنان كند پس در هر كارى كه كند از براى او افزونى مرتبه باشد.
٧٣٣٦ للاحمق مع كلّ قول يمين. از براى احمق در هر سخنى قسمى است، يعنى در هر سخنى كه گويد قسمتى با آن ياد كند خواه راست و خواهد دروغ چنانكه مشاهده مى‏شود از أحمقان يعنى كم عقلان.
٧٣٣٧ لرسل اللّه فى كلّ حكم تبيين. از براى پيغمبرانست در هر حكمى بيان نمودنى، يعنى هر حكمى را از براى أمّت خود بيان كرده‏اند و واضح نموده‏اند و هيچ حكمى از أحكام را مهمل و مجمل نگذاشته‏اند، نهايت بعضى از آنها را همين از براى أوصيا يا بعضى خواصّ خود بيان كرده‏اند و ديگران را بايست كه از ايشان فرا گيرند.
٧٣٣٨ للكيّس فى كلّ شي‏ء اتّعاظ. از براى زيرك در هر چيزى پند گرفتنى است، يعنى در هر چيزى تفكّر و تدبّر كند و از آن پندى گيرد كه بكار او آيد .
٧٣٣٩ للعاقل فى كلّ عمل ارتياض. از براى عاقل در هر عملى رياضت كشيدنيست، «رياضت» در اصل بمعنى رام كردن چارپايانست و براه آوردن آنها و منع آنها از حركات نالايق، و مراد در اينجا رام كردن نفس است از براى اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى، و منع آن از اعمال و افعال ناشايست و ملكات و خصال نكوهيده، و زينت دادن آن باخلاق و صفات حميده، و مراد اينست كه: عاقل هر كارى كه كند كارى باشد كه متضمن أمرى از آن امور باشد و كارى كه آنرا دخلى در تكميل نفس او نباشد نكند حتى اين كه امور مباحه را نيز عاقل بروشى كند كه متضمن اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى باشد و منع از عصيان او تعالى شأنه.
۱
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٧٣٤٠ للقلوب خواطر سوء، و العقول تزجر عنها. از براى دلها خاطرهاى بد باشد و عقلها منع ميكند از آنها، «خاطر» چيزى را
گويند كه در دل در آيد، و مراد اينست كه نمى‏شود كه در دلها وسوسه‏هاى بد يا قصدهاى بد در نيايد نهايت عقل منع ميكند از آنها، يعنى حكم ميكند بفساد و بطلان آن وسوسه‏ها، يا منع ميكند از عمل كردن بآن قصدها.
٧٣٤١ للنّفوس طبائع سوء و الحكمة تنهى عنها. از براى نفسها خويهاى بد باشد و حكمت نهى ميكند از آنها، مراد به «حكمت» علم راست درست است و «نهى كردن آن از خويهاى بد» نهى كردن آنست از عمل كردن بمقتضاى آنها، يا نهى كردن از اصل آنها و داشتن نفس بر سلب آنها از خود.
٧٣٤٢ لبغضنا امواج  من سخط اللّه سبحانه. از براى دشمنى ما موجهائيست از درياى غضب خداى سبحانه.
٧٣٤٣ للمجترئ على المعاصى نقم من عذاب اللّه سبحانه. از براى دليرى كننده بر معاصى انتقامها و عقوبتهاست از عذاب خداى سبحانه.
٧٣٤٤ لقد كاشفتكم الدنيا الغطاء، و آذنتكم على سواء. هر آينه بتحقيق كه برداشته دنيا از براى شما پرده را، و اعلام كرده شما را بر تساوى، يعنى برداشته از براى شما پرده خفا را از بى‏اعتبارى خود و بدى حرص بر آن، و اعلام كرده شما همه را بآن بر سبيل تساوى بى اين كه مخصوص ساخته باشد بآن بعضى را دون بعضى، چه هر كه را اندك عقلى باشد و مشاهده تغيرات و تبدّلات پردرد و آلام آن كند، بى‏اعتبارى آن و همچنين بدى حرص بر چنين أمرى خوار بى‏اعتبار ظاهر و هويدا باشد و خفائى در آن نماند.
٧٣٤٥ لقد رقّعت  مدرعتى  هذه حتّى استحييت من راقعها، فقال لى قائل: الا تنبذها  فقلت له: اعزب عنّى على  الصّباح يحمد القوم السرى. هر آينه بتحقيق كه دادم پينه زدند اين جامه پشمينه خود را تا اين كه شرم كردم از پينه زننده آن، پس گفت مرا گوينده: كه خوب است كه بيندازى اين جامه را، يا اين كه آيا نمى‏اندازى اين را-  پس گفتم مر او را: دور شو از من زيرا كه هنگام صباح ستايش ميكنند قوم شبگير را «هنگام صباح ستايش ميكنند، تا آخر» مثلى است كه مى‏زنند از براى كسى كه متحمل شود مشقتى را از براى اين كه برسد براحتى چنانكه جمعى كه در سفرها شبگير  كنند متحمل ميشوند مشقت آن را و صباح ميكنند براحت و آسايش در منزل و مدح و ستايش ميكنند آن شبگير خود را، و مراد در اينجا اينست كه بر خود گذاشتن من اين تعب را از براى راحت و آسايش در آن سراى است.
٧٣٤٦ لقد بصّرتم ان ابصرتم، و اسمعتم ان سمعتم، و هديتم ان اهتديتم. هر آينه بتحقيق كه بينا گردانيده شده‏ايد اگر بينا شويد، و شنوانيده شده‏ايد
اگر بشنويد، و راه نموده شده‏ايد اگر راه يابيد، مراد اينست كه آنچه از جانب حق تعالى در كار باشد از براى بينا گردانيدن شما و شنوانيدن شما و راه نمودن شما بعمل آمده باعطاى شعور و عقل و ارسال پيغمبران مرسل و نصب خلفاى ايشان، و آن قدر كه بعمل آمده كافيست اگر متوجّه شويد شما و نگاه كنيد و گوش اندازيد و بپذيريد راه نمائى را و اعراض نكنيد از اينها بسبب متابعت هوا و هوس و حبّ دنيا و زخارف آن.
٧٣٤٧ لدنياكم عندى اهون من عراق  خنزير على يد مجذوم. هر آينه بتحقيق كه دنياى شما نزد من خوارترست از استخوانهاى گوشت گرفته شده خوكى كه در دست مجذومى باشد، يعنى صاحب كوفت جذام كه همه طبايع متنفّرست از آن، و شرعا امر شده بگريختن از آن مانند گريختن از شير.
و فرموده است آن حضرت عليه السلام مر كسى را كه كوچك مى‏شمرده او را از مانند سخن او، يعنى كسى كه سخنى گفته بوده كه گفتن آن زياده بوده از مرتبه او، و او را رتبه اين نبوده كه مانند آن سخن گويد.
٧٣٤٨ لقد طرت شكيراً  و هدرت صقاً .
هر آينه بتحقيق كه پرواز كردى در حالت شكيرى، و آواز دادى در حالت صقبى، «شكير» پرى را مى‏گويند كه تازه برويد از مرغ پيش از اين كه قوى گردد، و «صقب» شتر بچه را مى‏گويند، پس او باعتبار كوچكى مرتبه او يك بار تشبيه شده بجوجه تازه پر برآورده كه پرواز كند با آنكه شأن آن نيست، و يك بار بشتر بچه كه به آواز آيد با آنكه مرتبه آن نيست، باعتبار اين كه شتر به آواز نيايد مگر بعد از اين كه بزرگ گردد.
٧٣٤٩ لطالب العلم عزّ الدّنيا و فوز الآخرة. از براى طالب علم عزّت دنياست و فيروزى آخرت.
٧٣٥٠ للحازم من عقله عن كلّ دنيّة زاجر. از براى دورانديش از عقل او از هر دنيه منع كننده ايست، يعنى عقل او منع كننده اوست از هر دنيه، يعنى صفت پست مرتبه.
٧٣٥١ لقد جاهرتكم العبر، و زجركم ما فيه مزدجر، و ما بلغ عن اللّه بعد رسول اللّه مثل النذر. هر آينه بتحقيق كه آشكار شده از براى شما عبرتها، و منع كرده شما را آنچه در آنست منع پذيرفتن، و نرسانيده از جانب خدا بعد از رسول خدا كسى مانند ترسانندگان.
مراد ترغيب در اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى است و اين كه عذرى از براى مخالفت آن نمانده، زيرا كه عبرتها يعنى أمورى كه بآن عبرت توان گرفت آشكار شده مثل عذابهايى كه نازل شد بر جمعى كه مخالفت پيغمبران كردند، و مراد به «آنچه منع كرده، و در آنست منع پذيرفتن يعنى كافيست آن از براى منع پذيرفتن» اخبار پيغمبران بوعدها و وعيدهاى ايشانست كه صدق آنها بمعجزات باهره ثابت شده، و ممكن است مراد ترغيب در ترك حرص در دنيا باشد و مراد به «عبرتها»
عبرتها باشد كه گرفته مى‏شود از امورى كه دلالت ميكند بر بى‏اعتبارى دنيا و خوارى آن، و مراد به «آنچه منع كرده، و در آنست منع پذيرفتن» اخبار پيغمبران و مواعظ و نصايح ايشان باشد، بر هر تقدير مراد برسول خدا حضرت جبرئيل است عليه السلام و در بعضى نسخه‏ها «رسل» بجاى «رسول» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: «بعد از رسولان خدا» و مراد همه فرشتگانيست كه پيغام آورند از براى انبيا عليهم السلام، و مراد به «ترسانندگان» پيغمبران و خلفاى ايشانست صلوات اللّه عليهم أجمعين، و مراد اينست كه رساننده از جانب حق تعالى بعد از جبرئيل مثل پيغمبران و خلفاى ايشان نيست پس با وجود أخبار ايشان خصوصاً هرگاه عبرتها شاهد بر آنها باشد مخالفت آنها گنجايش ندارد و راه عذرى از براى آن نماند، و در نهج البلاغه باين نحو نقل شده: لقد جاهرتكم العبر و زجرتم بما فيه مزدجر، و ما يبلّغ عن الله بعد رسل السّماء الّا البشر.
هر آينه بتحقيق آشكار شده از براى شما عبرتها، يا به آواز بلند پند داده شما را عبرتها، و منع كرده شده‏ايد به آن چه در آنست منع پذيرفتن، و نمى‏رساند از جانب خدا بعد از رسولان آسمان مگر آدمى، و حاصل هر دو يكيست.
٧٣٥٢ للّه سبحانه حكم بيّن فى المستأثر و الجازع. از براى خدا كه پاكست او حكميست ظاهر در مستأثر و جازع، اين چنانكه در نهج البلاغه نقل شده تتمه كلاميست كه فرموده در باب كشتن عثمان و سابق بر اين اوّلًا كلاميست كه حاصل آن اينست كه: من نه امر كرده‏ام بكشتن او و نه نهى كرده‏ام از آن، امّا اين كه آنان كه ترك يارى او كردند بهترند از آنان كه يارى او كردند، و بعد از آن فرموده كه: من فراهم آورم از براى شما حقيقت كار او را و در بيان آن فرموده: استأثر فاساء الامرة، و جزعتم فاسأتم الجزع، و للّه حكم‏
واقع فى المستأثر و الجازع. و ترجمه آن اينست كه: او يعنى عثمان منفرد شد و ممكن است كه معنى «استأثر فاساء الامرة» اين باشد كه اختيار كرد و برگزيد از براى خود و خويشان خود أموالى چند را از بيت المال پس بد كرد اين اختيار را براى خود پس بد كرد اين انفراد را، و جزع و بى‏تابى كرديد شما پس بد كرديد جزع را، و مر خدا راست حكمى واقع در منفرد برأى و در جزع كننده، و مراد اينست كه: هم او بد كرد و هم شما، او بد كرد باعتبار اين كه مستقلّ برأى خود شده بود و هر چه مى‏خواست ميكرد و نصايح أكابر صحابه را از مهاجرين و أنصار با آنكه حقّ و صواب بود نمى‏شنيد، يا اين كه بأوامر و نواهى حق تعالى و رسول او عمل نمى‏كرد، و شما بد كرديد باعتبار اين كه بى‏تابى كرديد در قتل او و آن بد بود، يا باعتبار اين كه قتل جزاى او نبود بلكه خلع و حبس و نصب ديگرى از براى امامت كافى بود چنانكه ابن ابى الحديد كه از أكابر علماى اهل سنت است در شرح خود گفته، و يا باعتبار اين كه قتل او كار ايشان نبود بلكه ايشان بايست كه خلع او كنند و تسليم امام بر حقّ كه آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه باشد بكنند تا اين كه او آنچه جزاى او باشد از قتل يا غير آن بعمل آورد، و اين بنا بر اينست كه خطاب با جمعى باشد كه از قاتلان او بوده‏اند.
و ممكن است كه خطاب با جمعى بوده باشد كه انكار بر قتل او مى‏كرده‏اند و جزع مى‏كرده‏اند در آن و بازخواست آن مى‏خواسته‏اند بلكه ظاهر سخنان سابق اينست كه با چنان جمعى بوده و بآن اعتبار آن حضرت اظهار تبرّى خود مى‏فرموده، و بنا بر اين خطاب با ايشان بود چه بد بودن جزع ايشان ظاهرست و محتاج ببيان نيست و اصلًا بدى فعل قاتلان معلوم نمى‏شود، و بعد از آن فرموده‏اند كه: مر خدا راست حكمى واقع در هر يك از آن منفرد برأى و آن جزع كننده‏ها، يعنى هر دو بد كرده‏اند و در جزاى هر يك حق تعالى را حكمى باشد واقع، يعنى حكمى كه البته واقع خواهد شد در روز جزا، يا واقع در علم او، يا مكتوب در لوحى، و در قيامت‏
معلوم خواهد شد، و در اين كتاب بجاى «واقع»: «بيّن» واقع شده، يعنى حكمى ظاهر، و بنا بر آن مراد ظهور آنست نزد آن حضرت هر چند بر ديگران ظاهر نباشد اگر مراد به «جزع كننده» قاتلان باشد، و اگر مراد جزع‏كننده بر قتل او باشد پس ظاهرست كه حكم حق تعالى در باره هر يك بغير عذاب چيزى نخواهد بود هر چند كيفيت هر يك معلوم نباشد و اللّه تعالى يعلم.
و ممكن است كه مراد باين كلام حكم خصوص عثمان و جزع كنندگان در أمر او نباشد بلكه مراد اين باشد كه حق تعالى را حكمى است واقع در مطلق منفرد برأى و جزع كننده، يعنى ببدى آنها، و غرض تأكيد سابق باشد كه حكم ببدى هر دو شد، و ظاهر اينست كه مؤلف كه اين فقره مباركه را بى‏ضميمه سابق نقل كرده آن را بر آن معنى حمل كرده و محتاج بنقل سابق آن ندانسته، و بنا بر اين «بيّن بودن آن نيز چنانكه در اينجا واقع شده» ظاهرست و محتاج بتوجيه نيست، زيرا كه بدى انفراد برأى و جزع هر دو ظاهرست، و كافيست شاهد بر اوّل امر حق تعالى حضرت رسالت پناهى را صلى اللّه عليه و آله بمشاورت، و شواهد بر دويم محتاج ببيان نيست.
و بعضى از شارحان نهج البلاغه حكم خدا را در «مستأثر» و «جازع» بر تقدير حق تعالى بكشته شدن عثمان و كشتن آن قاتلان او را حمل كرده و گفته كه: در نسبت اين احكام بخدا تنبيهى است بر تبرّى خود از دخول در امر عثمان و قاتلان او بعد از اشاره بسبب معدّ وقوع آن واقعه كه آن منفردشدن او برأى و بى‏صبرى ايشان باشد، و تكلف و تعسف اين ظاهرست.
٧٣٥٣ للكرام فضيلة المبادرة الى فعل المعروف و اسداء الصّنائع. از براى كريمان است افزونى مرتبه پيشى گرفتن بسوى معروف و احسان-  كردن  احسانها، مراد به «كريمان» چنانكه مكرّر مذكور شد مردم گرامى بلند مرتبه است يا اهل جود و سخاوت، و مراد به «پيشى گرفتن بمعروف و احسان‏كردن‏
احسانها» شتاب كردن در آنهاست و پس نينداختن بوعده، يا پيشى گرفتن به آنها بر طلب و سؤال، و عطا كردن پيش از آن.
٧٣٥٤ لقد اتعبك من اكرمك ان كنت كريما، و لقد اراحك من اهانك ان كنت حليما. هر آينه بتحقيق بتعب انداخته ترا كسى كه اكرام كرده ترا اگر بوده باشى تو كريم، و هر آينه بتحقيق براحت انداخته ترا كسى كه خوار كرده ترا اگر بوده باشى تو حليم، مراد به «كريم» شخص گرامى بلند مرتبه است و «تعب افتادن او بسبب اكرام كسى او را» باعتبار اينست كه مى‏بايد كه ممنون او شود و اين بر كريم بسيار گرانست و تعب دارد، و مراد به «خواركردن» خوار كردن باعتبار اكرام نكردنست از كسى كه سؤال اكرام از او بشود، و «راحت انداختن او» باعتبار اينست كه ممنون او نمى‏شود و تعب منت را نمى‏كشد، نهايت چون اصل ردّ سؤال كسى و عدم اسعاف حاجت او مكروه طبيعت است و ناخوش مى‏آيد فرموده‏اند كه «اگر حليم و بردبار باشى»، يعنى اگر حليم باشى و بردبارى كنى بر آن مكروه ديگر براحت مى‏افتى و از تعب و زحمت اين كه همواره ممنون او باشى راحت مى‏يابى، و ممكن است كه مراد هر اهانتى باشد كه كسى باو برساند و راحت افتادن او باعتبار حسن عاقبت او و أجر و ثواب آن باشد هرگاه حليم باشد و بردبارى كند و درصدد انتقام درنيايد.
٧٣٥٥ ليس المتجر ان ترى الدّنيا لنفسك ثمناً، و ممّا لك عند اللّه عوضا. نيست تجارت اين كه ببينى دنيا را از براى نفس خود بهائى، و از آنچه از براى تست نزد خدا عوضى، يعنى تجارت و بازرگانى معقولى نيست اين كه بفروشى نفس خود را بدنيا و بگردانى آنرا عوض آنچه ترا باشد نزد خدا، يعنى صرف كنى عمر خود را در تحصيل دنيا كه اين بمنزله اينست كه آنچه تحصيل كنى از آن آنرا قيمت و بهاى نفس خود گردانيده باشى و اين كه بگردانى دنيا را عوض اجر و ثوابى چند
كه بوده باشد ترا نزد خدا، اگر چنين نكنى و صرف كنى از براى آخرت.
٧٣٥٦ للانسان فضيلتان عقل و منطق، فبالعقل يستفيد، و بالمنطق يفيد. از براى آدمى دو فضيلت است، عقل و گويائى، پس بعقل استفاده ميكند، و بگويائى منطق افاده ميكند، «استفاده» بمعنى طلب فايده و كسب آنست، و «افاده» بمعنى رسانيدن فايده بديگريست، و مراد اينست كه: آدمى را دو افزونيست بر حيوانات ديگر، عقل و گويائى، و «عقل» از براى اينست كه كسب فوايد و علوم و معارف نمايد، و «گويائى» از براى اينست كه آنها را از براى ديگران افاده كند.
٧٣٥٧ للمتّقى هدى فى رشاد، و تحرّج عن فساد، و حرص فى اصلاح معاد. از براى پرهيزگار راهنمائيست در رشاد، و باز ايستاد نيست از فساد، و حرصيست در اصلاح معاد، «رشاد» بفتح راء بمعنى راه راست درست است، و مراد اينست كه پرهيزگار راهنماست در آنچه راه صواب باشد در هر باب، يا اين كه خودش در راه صوابست، و مردم را نيز راه مى‏نمايد بآن، و «معاد» بمعنى بازگشت است يا روز بازگشت، چنانكه مكرّر مذكور شد.
٧٣٥٨ لير عليك اثر ما انعم اللّه به عليك. بايد كه ديده شود بر تو نشان آنچه انعام كرده بآن خدا بر تو، يعنى بايد كه پنهان نداشت آنرا و بخيلى نكرد بآن، و صرف كرد در مصارف خير و شكر آن كرد.
٧٣٥٩ لينهك عن ذكر معايب النّاس ما تعرف من معايبك. بايد كه منع كند ترا از ذكر عيبهاى مردم آنچه مى‏دانى از عيبهاى خود.
٧٣٦٠ ليكفكم من العيان السّماع و من الغيب الخبر. اين تتمه كلاميست و تمام آن چنانكه در نهج البلاغه نقل شده اينست: كلّ شي‏ء من الدّنيا سماعه اعظم من عيانه، و كل شي‏ء من الآخرة عيانه اعظم من سماعه، فليكفكم من العيان السّماع، و من الغيب الخبر.
هر چيزى از دنيا شنيدن آن عظيم‏ترست از مشاهده آن بچشم، و هر چيزى از آخرت مشاهده آن بچشم عظيم‏ترست از شنيدن آن، پس بايد كه كافى باشد شما را از عيان شنيدن و از غيب خبر.
مراد اينست كه هر چيزى از نعمتهاى دنيا و لذّتهاى آن هرگاه وصف كنند آنرا از براى كسى و او بشنود آنرا بزرگى داشته باشد در نظر او كه هرگاه مشاهده كند آنرا بچشم، بآن مرتبه نباشد و پست‏تر از آن باشد، بخلاف نعمتهاى آخرت و لذّتهاى آن كه بهر مرتبه كه وصف آنها كنند و بشنود كسى چون مشاهده كند بچشم، عظيم‏تر باشد از آنچه شنيده، پس هرگاه چنين باشد بايد كه كافى باشد شما را از عيان، يعنى دنيا كه بالفعل مشاهدست شنيدن، و از غيب يعنى آخرت كه بالفعل غيب و نهانست خبر، يعنى بايد كه كافى باشد شما را اين كه دنيا را بر نحوى كه مى‏شنويد فرض كنيد و كمتر و پست‏تر از آن چنانكه در واقع است قرار بدهيد، و همچنين آخرت را بر نحوى كه خبر مى‏دهند فرض كنيد و زياده بر آن چنانكه هست قرار بدهيد، و هر دو را با هم بسنجيد و تأمّل كنيد كه آيا از براى آنچه مى‏شنويد از نعمتها و لذّتهاى دنيا اگر همه چنان باشد و كمتر از آن نباشد ترك مى‏توان كرد آنچه خبر مى‏دهند از لذّتها و نعمتهاى آخرت اگر همه بهمان نهج باشد كه مى‏شنويد و زياده بر آن نباشد هر عاقلى كه اندك تأمّل كند ميداند كه ترك آنها از براى اينها نتوان كرد، پس چگونه توان كرد و حال آنكه اينها هرگاه مشاهده شود كمتر
باشد از آنچه شنيده مى‏شود، و آنها هرگاه مشاهده شود عظيم‏تر باشد از آنچه شنيده مى‏شود.
٧٣٦١ لان تكون تابعاً فى الخير خير لك من ان تكون متبوعاً فى الشرّ. هر آينه اين كه بوده باشى تابع در خير بهترست از براى تو از اين كه بوده باشى متبوع در شرّ، يعنى هر چند رتبه «متبوع» بالاتر از «تابع» باشد تابع بودن در خير بهترست از متبوع بودن در شرّ، و اين ظاهرست.
٧٣٦٢ ليكفّ من علم منكم عن عيب غيره ما يعرف من عيب نفسه. بايد كه باز دارد كسى را كه داند از شما از عيب غير خود آنچه ميداند از عيب نفس خود، يعنى كسى كه داند از شما عيبى در غير خود بايد كه باز دارد او را از عيب كردن و سرزنش او آنچه ميداند از عيب نفس خود، يا اين كه كسى كه از شما از اهل علم و دانش باشد بايد كه باز دارد او را از عيب كردن غير خود آنچه ميداند از عيب نفس خود.
٧٣٦٣ لحبّ الدّنيا صمت  الاسماع عن سماع الحكمة و عميت القلوب عن نور البصيرة. از براى دوستى دنيا كر شده‏اند گوشها از شنيدن حكمت، و كور گشته‏اند دلها
از نور بصيرت، مراد به «حكمت» علم راست درست است، و به «بصيرت» بينائى در أمور و دريافت آنها بر نهج حق.
٧٣٦٤ ليست الانساب بالآباء و الأمهات لكنّها بالفضائل المحمودات. نيست نسبها بپدران و مادران ليكن آنها بفضيلتهاى ستوده شده است، يعنى نسبها كه به آنها فخر توان كرد بانتساب بپدران و مادران بزرگ بلند مرتبه نيست بلكه بانتساب بفضيلتهاى ستوده شده است كه در خود باشد.
٧٣٦٥ للمؤمن عقل وفىّ، و حلم مرضىّ، و رغبة فى الحسنات، و فرار  من السّيّئات. از براى مؤمن عقليست تمام، و بردباريست پسنديده شده، و رغبتيست در حسنات، و گريختنيست از سيّئات، «سيّئات» بمعنى گناهانست و «حسنات» مقابل آنهاست كه أفعال خير باشد.
٧٣٦٦ لتعطفن علينا الدّنيا بعد شماسها عطف الضروس على ولدها. هر آينه مهربان خواهد شد بر ما دنيا بعد از چموشى آن مهربانى ضروس بر بچه خود، «ضروس» شتر بدخوئى را گويند كه دندان بگيرد دوشنده خود را، و مراد اينست كه دنيا بعد از سركشى كه با ما دارد مانند اسب چموشى كه نگذارد كه كسى سوار آن شود مهربان خواهد شد مانند مهربانى ضروس بر بچه خود، يعنى نهايت مهربانى چه ممانعت آن از دوشيدن از راه كمال شفقت آنست بر ولد خود.
و ممكن است كه وصف آن به «چموشى» باعتبار مطلق بدخوئى آن باشد بالطبع مانند اسب چموش و تشبيه آن بعد از آن به «ضروس» اشاره باشد بمهربان شدن آن با ايشان بعد از آن مانند مهربانى ضروس با ولد خود با وجود بدخوئى آن بالطبع، و اين يا اخباريست‏
از آنچه خواهد شد بعد از قيام حضرت صاحب الزّمان صلوات اللّه و سلامه عليه چنانكه ابن ابى الحديد از اماميه نقل كرده كه بر آن حمل كرده‏اند، يا از آنچه واقع شد از رجوع خلافت بآن حضرت و اقبال دنيا بسوى او  صلوات اللّه و سلامه عليه، و اول ظاهرترست خصوصا بنا بر وجه اول كه مذكور شد از براى تشبيه به «ضروس»، زيرا كه مهربانى كامل آن مهربانى آنست  كه واقع خواهد شد در آن زمان و آنچه واقع شد چندان مهربانيى نبود از آن بلكه متضمن كمال عداوت و دشمنى آن بود چنانكه پوشيده نيست.
٧٣٦٧ لترجعنّ الفروع على اصولها، و المعلولات الى عللها، و الجزئيّات الى كلّيّاتها. هر آينه بر مى‏گردد البته فرعها بر أصلهاى خود، و معلولها بسوى علتهاى خود، و جزئيها بسوى كليهاى خود، مراد به «برگشتن فرعها بر اصلهاى خود» يا برگشتن هر كس است بر اصل و نژاد خود، و اين كه هر كه را اصل و نژاد پاكيزه و نيكو باشد او نيز پاكيزه و نيكو باشد، و هر كه را اصل و نژاد بد باشد او نيز بد باشد، يا رجوع هر كسى بطينت خود بهمان دستور بنا بر اختلاف مردم در طينت چنانكه در أحاديث بسيار واقع شده، و يا برگشتن نتايج بر مقدّمات و صحت آنها نزد صحت مقدّمات و فساد آنها نزد فساد آنها، و در «برگشتن معلولها بسوى علتها» نيز هر يك از اين احتمالات باشد، پس ممكن است حمل هر يك از آنها بر يكى كه غرض تأكيد باشد يا حمل هر يك از آنها بر محملى غير محمل ديگر تا تأسيس شود، و مراد به «برگشتن جزئيها بسوى كليهاى خود» يا يكى از دو احتمال اوّل است و تأكيد يا تأسيس است، و تابع بودن هر جزئيست مر كلى خود را در أحكام مثل تابع بودن‏
هر جزئى هر حيوانى مر كلى آنرا در حلّيّت و حرمت، و همچنين ساير جزئيات و كليّات، و يا طلب كردن هر جزئى كلّى خود را مانند طلب كردن هر جزئى از خاك كلى خود را، و همچنين ساير عناصر، يا باعتبار طلب مكان آن چنانكه مشهورست ميانه حكما و متكلمين، و يا باعتبار طلب هر يك اتصال بكلى خود را چنانكه رأى ثابت بن قرّه است.
و ممكن است كه «لترجعنّ» بكسر لام و صيغه مجهول از باب افعال خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: بايد برگردانيده شود فرعها بر اصلهاى آنها، تا آخر، و غرض اين باشد كه بايد كه استنباط هر فرعى را از اصل آن كرد، يعنى از قاعده كلى كه متضمن آن باشد چه آنچه معلوم تواند شد بحسب عقل يا شرع نيست مگر قاعده كلى و استنباط حكم فروع و جزئيات آن نمى‏توان كرد مگر برجوع بآن، و بنا بر اين ممكن است كه مراد به «معلولات» نيز همين باشد بنا بر اين كه قواعد كليه علل علم بفروع باشند، و همچنين مراد به «جزئيات و كليات» همين باشد و اين ظاهرست، پس هر دو تأكيد سابق باشد.
و ممكن است كه مراد به «برگردانيدن معلولات بعلل» اين باشد كه علم بمعلول حاصل نشود مگر از علم بعلت چنانكه شيخ ابو على در كتاب شفا تحقيق كرده هرگاه غرض علم يقينى باشد و بنا بر اين اين تأسيس باشد، و مراد به «جزئيات» و «كليات» همان فروع و أصول باشد و تأكيد اوّل باشد.
و پوشيده نيست كه بعضى از احتمالات مذكوره بر تقدير صحت نسبت اين كلام بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه بسيار بعيدست نهايت صحت آن هم معلوم نيست و در كتاب ديگر بنظر نرسيد و دور نيست كه كلام يكى از حكما يا صوفيه باشد .
و بعضى سهوا يا از براى ترويج آن نسبت بآن حضرت داده باشند و بنا بر اين همه احتمالات مذكوره محتمل است، و اللّه تعالى يعلم.
٧٣٦٨ للظّالم من الرّجال ثلاث علامات، يظلم من فوقه بالمعصية،
و من دونه بالغلبة، و يظاهر القوم الظّلمة. از براى ستمگر از مردان سه علامتست، ستم ميكند كسى را كه بالاتر از او باشد بنافرمانى، و كسى را كه پست‏تر از او باشد بغلبه كردن، و يارى ميكند قوم ظالمان را.
٧٣٦٩ ليخشع للّه سبحانه قلبك، فمن خشع قلبه خشعت جميع جوارحه. بايد كه فروتنى كند از براى خداى سبحانه دل تو، پس هر كه فروتنى كند دل او فروتنى كند همه اعضاى او.
٧٣٧٠ للمؤمن ثلاث ساعات، ساعة يناجى فيها ربّه، و ساعة يحاسب فيها نفسه، و ساعة يخلّى بين نفسه و لذّتها فيما يحلّ و يجمل. از براى مؤمن سه ساعتست، ساعتى كه راز مى‏گويد در آن پروردگار خود را، و ساعتى كه محاسبه ميكند در آن نفس خود را، و ساعتى كه وامى‏گذارد ميانه نفس خود و لذّت آن در آنچه حلال باشد و زيبا باشد. و در نهج البلاغه بجاى ساعت دويم چنين نقل شده: «و ساعة يرم فيها معاشه» يعنى «و ساعتى كه اصلاح ميكند در آن معاش خود را» و هر دو خوبست، و شايد كه آنچه در آن جاست بهتر باشد، و محاسبه نفس را نيز داخل در راز گفتن با پروردگار مى‏توان گرفت بنا بر اين كه مراد بآن هر عبادتى باشد، زيرا كه در هر عبادتى ذكر و ياد خدا بايد و آن رازگفتن است با او، و داخل اصلاح معاش نيز مى‏توان گرفت، و ممكن است كه آن در كار نباشد زيرا كه كسى كه همه اوقات او همين سه ساعت باشد محتاج بمحاسبه نفس نباشد و اللّه تعالم يعلم و در بعضى نسخه‏ها قبل از اين فقره مباركه دو فقره ديگر نقل شده كه در اكثر نسخه‏ها نيست، اوّل اينست:
للمؤمن ثلاث علامات، الصّدق و اليقين و قصر الامل . از براى مؤمن سه علامتست، راستگوئى، و يقين، و كوتاهى اميد.
دويم اين: للمتّقى ثلاث علامات، اخلاص العمل، و قصر الامل، و اغتنام المهل . از براى پرهيزگار سه علامتست، خالص گردانيدن عمل، و كوتاه كردن اميد، و غنيمت شمردن مهلت، يعنى از براى كارهاى خير.
٧٣٧١ لئن امر الباطل لقديما فعل، لئن قل الحقّ لربّما و لعلّ، لقلّما ادبر شي‏ء فاقبل. در نهج البلاغه تمام كلام متصل بيكديگر با واو عطف قبل از «لئن» دويم و همچنين قبل از «لقلّما» نقل شده و ترجمه آن اينست: هر آينه اگر بسيار باشد باطل، هر آينه از قديم كرده، و هر آينه اگر كم باشد حق، هر آينه بسا باشد و اميد باشد، و هر آينه كم است اين كه پشت گردانيده باشد چيزى پس رو آورد، يعنى اگر در اين زمان بسيار شده باطل شگفتى نيست از آن، يا اين كه آنرا نشان حقّيّت آن نبايد دانست، زيرا كه از قديم يعنى در روزگاران پيشين نيز چنين كرده باطل يعنى همواره خود را بسيار كرده يا چنين كرده كردن قديمى يعنى كهنه بكهنگى روزگار، و بر هر تقدير نسبت «فعل» به «باطل» بر سبيل مسامحه است.
و ممكن است كه «فعل» بمعنى «انفعل» باشد كه گاهى بآن معنى آمده و بنا بر اين ترجمه اين باشد كه: در قديم چنين بوده يعنى روزگاران پيشين نيز يا چنين بوده بودن قديمى يعنى كهنه، و بنا بر اين ارتكاب مسامحه در كار نيست.
و بعد از اين فرموده‏اند كه: اگر كم باشد حق گاه باشد كه بسيار شود و اميد هست كه بسيار شود و ظاهر اينست كه مراد اين باشد كه در آن زمان گاه باشد كه بسيار شود و اميد آن باشد و بنا بر اين غرض از تتمه كلام استبعاد وقوع آن معنى و دورى حصول آن متمناست باعتبار اين كه كم است اين كه چيزى كه پشت كرده باشد رو آورد، و امّا حمل آن بر اشاره ببسيارشدن آن در زمان حضرت صاحب الزّمان عليه صلوات اللّه الملك المنّان چنانكه بعضى شارحان نهج البلاغه كرده‏اند پس مناسب تتمّه كلام نيست مگر اين كه غرض اشاره بآن باشد با اشاره باين كه آن امريست كه مثل آن كم واقع مى‏شود و اللّه تعالى يعلم.
و ممكن است كه «ربّما» در اينجا از براى تكثير باشد چنانكه گاهى بآن معنى مى‏آيد بلكه بعضى حقيقت در آن مى‏دانند و «لعلّ» از براى مرجوّبودن آن و توقّع آن باشد باعتبار كثرت وقوع آن، و بنا بر اين معنى اينست كه: و اگر كم باشد حق در اين زمان بسيار باشد كه چنين باشد و متوقّع است وقوع آن كمى در أكثر ازمنه، و بنا بر اين بمنزله تأكيد فقره سابق باشد و غرض از تتمه كلام استبعاد تغير و تبدّل آن حال باشد بعد از آن نيز در آن زمان، و اللّه تعالى يعلم.
٧٣٧٢ ليكن الشّكر شاغلا لك على معافاتك ممّا ابتلى به غيرك . بايد كه بوده باشد شكر مشغول سازنده مر ترا بر عافيت تو از آنچه مبتلا شده بآن غير تو، غرض تحريص هر كس است بر مشغول شدن بشكر بر عافيت خود از هر بلائى كه ببيند كه ديگرى بآن مبتلا شده.
٧٣٧٣ ليكن آثر  النّاس عندك من اهدى اليك عيبك، و اعانك‏
على نفسك. بايد كه بوده باشد بر گزيده‏ترين مردم نزد تو كسى كه هديّه بياورد بسوى تو عيب ترا، و يارى كند ترا بر نفس تو. مراد به «هديّه آوردن عيب او بسوى او» اينست كه اظهار كند آنرا باو تا اين كه زايل كند آنرا از خود، چه اين بمنزله هديّه و تحفه‏ايست كه از براى او بياورد، و به «يارى كردن بر نفس او» اين كه يارى كند او را بر جهاد بر نفس و غلبه بر آن.
٧٣٧٤ ليكن احبّ النّاس اليك من هداك الى مراشدك و كشف لك عن معايبك. بايد كه بوده باشد دوست داشته شده‏ترين مردم بسوى تو كسى كه راه نمايد ترا بجايگاى رشد تو، و بردارد از براى تو پرده از عيبهاى تو. مراد به «جايگاههاى رشد» راه يافتن بصواب است.
٧٣٧٥ ليكن احظى النّاس عندك اعملهم بالرّفق. بايد كه بوده باشد بهره‏ورترين مردم نزد تو عمل كننده‏ترين ايشان بنرمى، يعنى بنرمى كردن با مردم در سلوك و معاملات.
٧٣٧٦ ليكن اوثق النّاس لديك انطقهم بالصّدق. بايد كه بوده باشد معتمدترين مردم نزد تو گوياترين ايشان براستى.
٧٣٧٧ ليكن احبّ النّاس اليك و احظاهم لديك اكثرهم سعيا فى منافع النّاس. بايد كه بوده باشد دوست داشته شده‏ترين مردم بسوى تو و بهره‏ورترين ايشان نزد تو بيشترين ايشان بحسب سعى در منفعتهاى مردم.
٧٣٧٨ ليكن ابغض النّاس اليك و ابعدهم منك اطلبهم لمعايب النّاس. بايد كه بوده باشد دشمن داشته شده‏ترين مردم بسوى تو و دورترين ايشان از تو جوياترين ايشان مر عيبهاى مردم را.
٧٣٧٩ ليكن مسألتك ما يبقى لك جماله و ينفى عنك و باله. بايد كه بوده باشد جايگاه سؤال تو آنچه باقى ماند از براى تو زيبائى و جمال آن، و زايل كرده شود از تو و بال آن.
٧٣٨٠ ليكن زهدك فيما ينفدو يزول، فانّه لا يبقى لك و لا تبقى له. بايد كه بوده باشد بى‏رغبتى تو در آنچه فانى شود و زايل گردد پس بدرستى كه آن باقى نمى‏ماند از براى تو و باقى نمى‏مانى تو از براى آن، يعنى در أمور دنيوى، زيرا كه نه آنها باقى مى‏ماند از براى تو، و نه تو باقى مى‏مانى از براى آنها.
٧٣٨١ ليكن موئلك الى الحقّ فانّ الحقّ اقوى معين. بايد كه بوده باشد برگشتن تو بسوى حقّ پس بدرستى كه حقّ قويترين يارى كننده است.
٧٣٨٢ ليكن مرجعك الى الصّدق فانّ الصّدق خير قرين. بايد كه بوده باشد رجوع تو بسوى راستى، پس بدرستى كه راستى بهترين همراهيست.
٧٣٨٣ ليكن احظى النّاس منك احوطهم على الضعفاء و اعملهم بالحقّ. بايد كه بوده باشد بهره‏مندترين مردم از تو نگهدارى كننده‏ترين ايشان بر ضعيفان و عمل كننده‏ترين ايشان بحق.
٧٣٨٤ ليكن احبّ الامور اليك اعمها فى العدل و اقسطها بالحقّ.
بايد كه بوده باشد دوست داشته شده‏ترين كارها بسوى تو شامل‏ترين آنها در عدل و عادل‏ترين آنها بحقّ، يعنى آنچه عدل آن شامل‏تر باشد مردم را و بيشتر فرا گيرد ايشان را، و عدل‏تر باشد در حكم بحق. اين اقتباسى است از آيه كريمه: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ، يعنى از قوم موسى، يعنى بنى اسرائيل جماعتى باشند كه راه مى‏نمايند بسوى حقّ، يا در حالى كه محقّ‏اند و بحقّ عدل ميكنند، يعنى حكم ميكنند باين حكم عدل، و اللّه تعالى يعلم.
٧٣٨٥ ليكن اوثق الذّخائر عندك العمل الصّالح. بايد كه بوده باشد معتمدترين پس اندوزها  نزد تو عمل صالح.
٧٣٨٦ ليكن احبّ النّاس اليك المشفق النّاصح. بايد كه بوده باشد دوست داشته شده‏ترين مردم بسوى تو مهربان ناصح، يعنى خالص يا نصيحت‏كننده.
٧٣٨٧ ليكن زادك التّقوى. بايد كه بوده باشد توشه تو پرهيزگارى.
٧٣٨٨ ليكن شعارك الهدى. بايد كه بوده باشد شعار تو هدى. «شعار بكسر شين» چنانكه مكرّر مذكور شد جامه را گويند كه ملاصق بدن و موى آن باشد، يعنى بايد كه بوده باشد آنچه لازم تو باشد مانند آن جامه هدى، يعنى بر راه راست‏بودن.
٧٣٨٩ ليكن سميرك القرآن. بايد كه بوده باشد سخنگوى تو در شب قرآن مجيد.
  ص     ٥٢
٧٣٩٠ ليكن سجيّتك السّخاء و الاحسان. بايد كه بوده باشد خوى تو سخاوت و احسان.
٧٣٩١ لربّما خان النصيح الموتمن و نصح المستخان . بسا باشد كه خيانت كند نصيحت كننده امين گردانيده شده و نصيحت كند خائن شمرده شده. مراد اينست كه بمجرّد اين كه كسى را امين گردانيده باشى و گمان امانت داشته باشى اعتماد بر نصيحت او مكن بلكه خود نيز تأمّل كن در آن، گاه مى‏شود كه چنين كسى هم خيانت ميكند، و همچنين بمجرّد اين كه كسى را خائن شمرده باشى و دانى ردّ مكن نصيحت او را بلكه تأمّل كن در آن، گاه مى‏شود كه چنين كسى نصيحت او خالص ميباشد و خيانتى در آن نباشد.
٧٣٩٢ لانا اشدّ اغتباطا بمعرفة الكريم من امساكى على الجوهر النفيس الغالى الثمن. هر آينه من سخت‏ترم بحسب شادمانى كردن بشناختن كريم از چنگ در زدن من بر گوهر نفيس گرانبها، مراد به «كريم» شخص گرامى بلند مرتبه است و مراد اينست كه: من از شناختن چنين كسى و آشناشدن با او شادمانتر مى‏گردم از اين كه گوهر نفيس گرانبهائى بدست آورم.
٧٣٩٣ ليصدق و رعك و يشتدّ تحريك و تخلص نيّتك فى الامانة و اليمين. بايد كه راست باشد ورع تو، و سخت باشد تحرّى تو، و خالص باشد نيت تو در امانت و سوگند. «ورع» پرهيزگارى و باز ايستادن از محرّماتست، و «تحرّى»
بمعنى طلب سزاوار و مراد در اينجا احتياط است در هر باب و طلب آنچه لايق و سزاوار باشد در آن باب، و مراد به «خالص بودن نيت در امانت و سوگند» اينست كه راه خيانت در امانت بخود ندهد، و همچنين راه مخالفت و حنث  سوگندى كه بخورد بر كردن كارى يا نكردن آن.
٧٣٩٤ ليكن مرجعك الى الحقّ، فمن فارق الحقّ هلك. بايد كه بوده باشد رجوع تو بسوى حقّ، پس هر كه جدا شود از حقّ هلاك گردد.
٧٣٩٥ ليكن مركبك العدل، فمن ركبه ملك. بايد كه بوده باشد مركب تو عدل، پس هر كه سوار شود آنرا مالك گردد.
مراد به «سوارشدن بر عدل» بلند شدن بر آن و قرار گرفتن بر آنست در سلوك با مردم، و «مالك شود»، يعنى سعادت و نيكبختى را.
٧٣٩٦ ليصدق تحرّيك فى الشبهات فانّ من وقع فيها ارتبك. بايد كه بوده باشد راست تحرّى تو در شبهه‏ها، پس بدرستى كه هر كه بيفتد در آنها در گل فرو رود. مراد به «تحرّى در شبهه‏ها» يعنى در امورى كه شبهه حرمتى در آنها باشد احتياط در آنهاست و طلب آنچه لايق و سزاوار باشد و شبهه در آن نباشد.
٧٣٩٧ لتكن شيمتك الوقار فمن كثر خرقه استرذل. بايد كه بوده باشد خوى تو وقار، پس كسى كه بسيار شود درشتى او خسيس و زبون شمرده شود. مراد به «وقار» اينست كه با آرام باشد و از جابر نيايد ببدخوئى‏
و درشتى كردن با مردم.
٧٣٩٨ لربّما اقبل المدبر و ادبر المقبل. هر آينه بسا باشد كه رو آورد پشت‏گرداننده، و پشت گرداند رو آورنده.
۲
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
غرض اينست كه از پشت گردانيدن دولت نوميد نبايد شد بسا باشد و گاه مى‏شود كه باز رو مى‏آورد، و همچنين برو آوردن آن مغرور نبايد شد بسا باشد كه بسيار مى‏شود كه رو آورنده پشت مى‏گرداند.
و ممكن است كه مراد از هر دو همان مضمون اوّل باشد و اين كه از پشت گردانيدن دولت نوميد نبايد شد بسا باشد كه باز رو آورد و نكبتى كه رو آورده پشت گرداند.
٧٣٩٩ لقد كنت و ما اهدّد بالحرب و لا ارهّب بالضّرب. هر آينه بتحقيق كه بودم من و نه تهديد كرده مى‏شدم بحرب، و نه ترسانيده مى‏شدم بضرب. «تهديد» هم بمعنى تخويف و ترسانيدنست و مراد اظهار شجاعت خود است بعنوانى كه از جنگ و حرب و زدن و ضرب باكى نداشته و كسى آن حضرت را به آنها تخويف و تهديد نمى‏توانست كرد.
٧٤٠٠ لربّما قرب البعيد و بعد القريب. هر آينه بسا باشد كه نزديك شود دور، و دور شود نزديك، اين هم نزديك بمضمون فقره سابق سابق است و غرض اينست كه در حال شدّت و سختى نوميد نبايد شد بسا باشد و گاه هست كه خلاصى از آن هر چند دور نمايد نزديك شود و آن نزديك دور شود، يا اين كه در حال رفاه و فراخى نيز مغرور نبايد شد گاه هست كه باندك چيزى آن زايل مى‏شود و دور مى‏گردد.
٧٤٠١ لقد اخطأ العاقل الّلاهى الرّشد، و اصابه ذو الاجتهاد و الجدّ. هر آينه بتحقيق كه خطا كرده عاقل لاهى، يعنى غافل يا بازى كننده رشد را،
و رسيده آنرا صاحب بذل جهد و جدّ، غرض منع از غفلت يا مشغول شدن بلهو و بازى است و اين كه هر چند كسى عاقل باشد همين كه غافل نشيند يا مشغول بلهو شود خطا كند رشد و راه صواب را، و كسى كه مشغول بآن نشود و بذل جهد و طاقت كند و جدّ داشته باشد در رسيدن بآن، برسد بآن، هر چند بآن عقل و زيركى نباشد.
٧٤٠٢ لقد علّق بنياط هذا الانسان بضعة هى اعجب ما فيه و ذلك القلب و له موادّ من الحكمة و اضداد من خلافها. هر آينه بتحقيق كه آويخته شده بنياط اين آدمى پاره كه آن عجيب‏ترين آنهاست كه در اوست و آن دل است و مر آنراست مادّه‏ها از حكمت و أضدادى از خلاف حكمت. «نياط» بكسر نون رگيست كه دل بآن آويخته و اگر بريده شود زنده نمى‏ماند صاحب آن. و مراد به «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد علم راست و كردار درست است، و «مادّه» چيزى زيادتى را گويند كه متصل بآن باشد مثل مادّه حوض كه حوض ديگر باشد كه متصل بآن شود و «مادّه‏ها از حكمت»، يعنى مادّه‏ها از براى دل و زيادتيهاى پيوسته بآن كه منشأ حكمت مى‏شود، يا مادّه‏ها از براى حكمت و أمورى چند كه منشأ فزايش آن مى‏شود و بمنزله مواد آنست، و بر هر تقدير مراد به آنها فضايل خلقيّه است كه منشأ حكمت و فزايش آن مى‏شود و أضداد آنها كه از خلاف حكمت است، يعنى منشأ خلاف آن مى‏شود يا بمنزله موادّ خلاف آنست مقابلات آن فضايلست كه أخلاق ذميمه باشد كه منشأ جهل و أعمال ناشايست و فزايش آنها مى‏شود و بعد از آن بيان آن أضداد و مفاسدى كه بر آنها مترتّب مى‏شود فرموده‏اند و از آن مستفاد مى‏شود كه موادّ حكمت مقابلات آنهاست پس فرموده‏اند: فان سنح له الرّجاء أذلّه الطّمع، و ان هاج به الطّمع أهلكه الحرص.
اگر عارض شود آنرا اميد خوار گرداند آنرا طمع، و اگر برانگيخته شود در آن طمع يا برانگيزد آنرا طمع هلاك كند آنرا حرص، يعنى يكى از آن أضداد اميد بغير خداست كه هرگاه عارض دل شود منشأ طمع گردد و آن خوار گرداند آنرا و با وجود آن سبب حرص شود كه آن هلاك مى‏گرداند آنرا در دنيا و آخرت، و ظاهر اينست كه مراد به «طمع» خواستن چيزى و طلب و سؤال آن باشد و مراد اين باشد كه اميد منشأ آن مى‏شود چنانكه مذكور شد و آن خوار مى‏گرداند آنرا.
و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گفته كه: «اميد توقّع منفعتى است از كسى كه بحسب ظاهر از شأن او باشد صدور آن منفعت از او، و «طمع» توقّع آنست از كسى كه بعيد باشد وقوع آن از او، و بنا بر اين مراد اينست كه اميد آخر منتهى مى‏شود بطمع و آن خوار مى‏گرداند آنرا، و بعد از آن اشاره بمفسده ديگر كرده‏اند از براى طمع غير خوارى و آن اينست كه: بتدريج مى‏كشد بحرص و آن هلاك ميكند آنرا، و بعضى از أهل لغت «طمع» را بمعنى حرص گفته‏اند، و اين مناسب اين كلام شريف نيست مگر اين كه «الحرص» از قبيل وضع مظهر بجاى مضمر باشد و ترجمه اين باشد كه و اگر برانگيزد آنرا طمع هلاك كند آنرا آن.
و ان ملكه اليأس قتله الاسف. و اگر مالك شود آنرا نوميدى بكشد آنرا أسف، «مالك شود آن را»، يعنى غالب شود بر آن و آنرا محكوم حكم خود گرداند مانند بندگان، و «أسف» اندوه بر چيزيست كه از كسى فوت شده باشد و اين اشاره بيك ضدّ ديگرست از آن أضداد كه آن نوميدى مطلق است حتى از درگاه حق تعالى، و «كشتن أسف آن را نزد غلبه آن» باعتبار اينست كه آدمى خود ميداند آنچه كرده از گناهان، پس هرگاه نوميدى بر او غالب شود و اميد عفو و بخشايش آنها نداشته باشد، يعنى تأسّف بر آنچه كرده و تدارك آن نتواند كرد او را هلاك كند.
و پوشيده نيست كه آنچه در فقره اوّل مذكور شد إفراط در اميدست بمرتبه كه اميد بغير خدا نيز باشد و منشأ طمع و حرص شود و آنچه در اين فقره مذكور شد تفريط در آنست بمرتبه كه اميد از خداى عزّ و جلّ نيز نباشد و هرگاه اين دو مذموم باشد معلوم مى‏شود كه حكمت توسّط ميانه آنهاست كه اميد بخدا باشد امّا نه بمرتبه كه بسبب آن بى‏باك گردد از كردن گناهان و اميد بغير او اصلا نباشد.
و ان عرض له الغضب اشتدّ به الغيظ. و اگر عارض شود آنرا غضب سخت گردد باو غيظ، «غضب» بمعنى خشم است و «غيظ» بمعنى خشم شديد كه فرو گيرد جگر را يا خشم پنهان در دل كه عاجز از انتقام را عارض شود، و اين اشاره است بيك ضدّ ديگر كه آن غضب است و مراد بآن در اينجا خشمى است كه با اراده انتقام باشد و ظاهرست كه آن گاه هست كه شديد مى‏شود بمرتبه كه فرو مى‏گيرد جگر را و در دل مى‏پيچد هرگاه عاجز باشد از انتقام.
و ان اسعده الرّضا نسى التّحفّظ. و اگر يارى كند آنرا رضامندى فراموش كند نگهدارى را، و اين اشاره است بضدّ ديگر كه آن خشنودى و رضامنديست به آن چه برسد باو در دنيا و باك نداشتن از هيچ چيز از آنها و اين رذيله ايست باعتبار اين كه باعث اين مى‏شود كه خود را از هيچ خفت و ذلّتى نگاه ندارد با آنكه مؤمن شرعا بايد خود را عزيز دارد و از سبكى و خوارى حفظ كند پس آنچه در فقره سابق مذكور شد مرتبه افراط در خشم است كه بر مكروهى كه باو برسد خشم كند و از جا برآيد و خواهد كه انتقام كشد، و اين مرتبه تفريط در آنست كه از هر چه نسبت باو بكنند بدش نيايد و بهمه راضى و خشنود باشد پس حكمت توسّط ميانه آنهاست كه مكروهات او را ناخوش آيد و خود را نگاهدارد از آنها، امّا با وجود آن اگر از كسى مكروهى باو برسد فرو خورد
خشم خود را و اراده انتقام نكند.
و ان عاله الخوف شغّله الحذر. و اگر غلبه كند بر او ترس مشغول سازد آن را حذر. و در بعضى نسخه‏ها «غاله» بغين نقطه داراست و بنا بر آن ترجمه اينست كه: و اگر ناگاه فراگيرد آنرا ترس، و مراد باين نيز غلبه ترس است، زيرا كه ترس بر كسى كه غلبه كند ناگاه او را فرا مى‏گيرد، يعنى بى‏منشأى كه سبب آن شود و اين اشاره است بضدّ ديگر كه آن غلبه خوف و ترس است از اين كه مكروهى باو برسد و اين رذيله‏ايست باعتبار اين كه هر كه چنين باشد همواره مشغول شود بحذر كردن از مكروهات و انديشه از براى محفوظ ماندن از آنها، و اين مانع مى‏شود او را از پرداختن به آن چه در كار باشد از أمور دنيا و آخرت.
و ان اتّسع له الا من استلبته الغرّة. و اگر فراخى و وسعت يابد از براى آن ايمنى بربايد آنرا از غفلت، اين اشاره است بضدّ ديگر و آن اينست كه خوفى نداشته باشد و وسيع باشد از براى او ايمنى و اين رذيله‏ايست باعتبار اين كه باعث اين مى‏شود كه بربايد او را غفلت و اصلا در انديشه حفظ و نگهدارى خود نباشد پس فقره اوّل اشاره بافراط در ترس است و اين بتفريط در آن، و هر دو رذيله است پس حكمت توسّط در آنهاست.
و ان اصابته مصيبة فضحه الجزع. و اگر برسد بآن مصيبتى رسوا كند آنرا جزع، يعنى زارى و بيقرارى، و اين اشاره است بضدّ ديگر كه آن جزع و بى‏تابى در مصيبتهاست.
و ان افاد مالا أطغاه الغنى. و اگر فايده گيرد مالى را طغيان فرمايد او را توانگرى، و اين اشاره است بضدّ
ديگر كه آن طغيان‏كردن در توانگريست و تجاوزكردن از حدّ خود بسبب آن.
و ان عضّته الفاقة شغله البلاء. و اگر بگزد آن را درويشى مشغول سازد آن را بلا، يعنى مشغول شود باندوه آن بلا و نپردازد بأمور معاش و معاد خود، پس آنچه در فقره سابق مذكور شد افراطيست كه در وقت توانگرى مى‏دارد، و اين تفريطيست كه در وقت درويشى مى‏دارد، و حكمت توسّط ميانه آنهاست در هر حال كه نه از حدّ در گذرد و نه تقصير كند در كردن آنچه بايد كه بكند.
و ان جهده الجوع قعد به الضّعف. و اگر بتعب اندازد آن را گرسنگى بنشاند آنرا ضعف و ناتوانى.
و ان افرط به الشبع كظّته البطنة. و اگر از حدّ بگذرد آنرا سيرى بتعب اندازد آنرا امتلاى شكم، پس در فقره سابق اشاره است بيك ضدّى كه آن ضعف و ناتوانيست كه در حال گرسنگى عارض مى‏شود و بمنزله تفريط است و در اين اشاره است بضدّ ديگر كه ثقل و گرانيست كه در سيرى زياد بهم مى‏رسد و بمنزله افراطست پس حكمت آنست كه توسّط ميانه آنها را داشته باشد كه نه پر گرسنه باشد كه ناتوان گردد و نه پرسير كه ثقيل و گران شود  و ممكن است كه «بودن ضعف و گزيدن امتلاء» بر طرفى  تفريط و افراط منظور نباشد بلكه منظور همين بودن گرسنگى زياد و سيرى زياد باشد بر طرفى تفريط و افراط و اين كه حكمت توسّط ميانه آنهاست.
فكلّ تقصير به مضرّ و كلّ افراط له مفسد.
پس هر تقصيرى بآن ضرر رساننده است و هر افراطى مر آن را فاسد كننده است چنانكه از أمثله مذكوره معلوم شد، و همچنين در ساير أحوال چنانكه حكما در كتب أخلاق تفصيل داده و توسّط ميانه روى را در هر باب «عدالت» مى‏گويند.
و پوشيده نيست كه در امثله مذكوره چنانچه شرح شد طرفى تفريط و افراط مذكور شده مگر در فقره «و ان اصابته مصيبة فضحه الجزع» كه در آنجا بغير يك طرف مذكور نيست و ممكن است كه طرف ديگر را سهوا راوى نقل نكرده باشد و چنين مضمونى باشد و اگر نعمتى برسد آن را خضوع و خشوع نكند و اوّل اشاره باشد بافراط در خوار و سبك گردانيدن خود و دويم بتفريط در آن حتى اين كه تذلّل در درگاه حق تعالى نيز نكند و حكمت توسّط ميانه آنها باشد كه نزد خلق باوقار و آرام باشد و خود را سبك و خوار نكند و در درگاه حق تعالى تذلّل و فروتنى كند.
و ابن ابى الحديد گفته كه: «مراد اينست كه عارض مى‏شود دل را حالات مختلفه متضادّه كه بعضى از آنها از حكمت است و بعضى از آنها متضادّ و منافى حكمت است و آنها را ذكر نفرموده و آن امورى كه شمرده تفصيل آنها نيست چنانچه جمعى گمان كرده‏اند زيرا كه نيست در آنها چيزى از حكمت و خلاف آن بلكه ذكر آنها كلاميست مستأنف از براى بيان اين كه آنچه متعلق بدل است لازم آن ميباشد لازمى ديگر مثل اميد كه لازم آن ميباشد طمع، و بعد از آن فرموده كه: تابع اميد ميباشد كشتن حرص و تابع نوميدى ميباشد كشتن اسف، آن را بعد از آن شمرده اخلاق و غير آنها را از امورى كه ذكر فرموده و ختم كرده كلام را باين كه هر تقصيرى بآن مضرّ است و هر افراطى از براى آن مفسد، و گفته كه مثال حكمت و خلاف آن كه اوّل فرموده شجاعتست و ضدّ آن جبن، و جود و ضدّ آن بخل، و عفت و ضدّ آن فجور، و مانند اينها».
و تكلف و دورى اين توجيه ظاهرست، نهايت بنا بر اين فقره «و إن أصابته مصيبة» محتاج بذكر فقره ديگر نيست و اللّه تعالى يعلم.
حرف لام بلام ثابته بلفظ «لن»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت‏آميز حضرت أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در حرف لام بلام ثابته بلفظ «لن» مراد بلام ثابته لامى است كه جزء كلمه باشد و هميشه ثابت باشد با آن نه مانند لام زايده كه در فصل اوّل مذكور شد كه آن گاهى بر كلمه داخل شود و هميشه با آن ثابت نباشد و «لن» حرف نفى است كه وضع شده از براى نفى چيزى در استقبال با تأكيد در آن باعتبار دوام آن يا از راه ديگر. فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
٧٤٠٣ لن يفوز بالجنّة إلّا السّاعى لها. فيروزى نيابد ببهشت مگر سعى‏كننده از براى آن، يعنى بهشت را مفت و رايگان بكسى نمى‏دهند هر كه آن را خواهد بايد كه سعى كند از براى آن بكردن آنچه وسيله آن شود از طاعات و عبادات و خيرات و مبرّات.
٧٤٠٤ لن ينجو من النّار الّا التّارك عملها. رستگارى نيابد از جهنم مگر ترك كننده عمل آن، يعنى ترك كننده اعمالى كه سبب آن مى‏شود از معاصى، و مراد رستگاريى است كه معلوم و متيقن باشد و اگر نه ممكن است كه بعضى بى‏ترك آنها رستگار گردند از راه تفضل يا كردن كار خيرى‏
كه سبب عفو از آنها گردد مگر اين كه مراد عملى باشد كه البته سبب جهنم شود و آمرزيده نشود مانند شرك هر چند اطلاق عمل بر آن بر سبيل مجاز باشد، بنا بر آن ظاهرست كه رستگارى از جهنم بى‏ترك آن نشود.
٧٤٠٥ لن يلقى جزاء الشّرّ الّا عامله. ملاقات نخواهد كرد جزاى بدى را مگر كننده آن بدى، يعنى بجزاى بدى كسى ديگرى معذّب نشود هر چند كمال ربط ميانه ايشان باشد بخويشى يا محبت و دوستى.
٧٤٠٦ لن يجزى جزاء الخير الّا فاعله. جزا داده نمى‏شود جزاى خير مگر كننده آن چنانكه در جزاى بد مذكور شد.
٧٤٠٧ لن يلقى  الشّره راضيا. ملاقات كرده نمى‏شود صاحب حرص غالب راضى، مراد مذمّت حرص غالب است و اين كه صاحب آن هرگز راضى و خشنود بداده حق تعالى نمى‏شود و هر چه داده شود ناراضى باشد و زياده بر آن خواهد.
٧٤٠٨ لن يلقى المؤمن الّا قانعا. ملاقات كرده نمى‏شود مؤمن مگر قانع، يعنى هميشه مؤمن قانع است به آن چه داده شده.
٧٤٠٩ لن يلقى العجول محمودا.
ملاقات كرده نمى‏شود بسيار تعجيل كننده ستايش كرده شده، يعنى كسى كه در كارها بسيار تعجيل كند و بى‏تأمل و تفكر در عاقبت آنها كند هرگز مدح و ستايش كرده نشود حتى اين كه اگر بر سبيل اتّفاق كار درستى بكند باز مردم مذمّت او ميكنند كه بد كرد كه تعجيل كرد نهايت چنين اتّفاق افتاد كه درست نشست.
٧٤١٠ لن يصفو العمل حتّى يصحّ العلم. صاف نمى‏شود عمل تا اين كه صحيح شود علم، يعنى عملى كه از روى علم صحيح نباشد صاف نباشد.
٧٤١١ لن يثمر العلم حتّى يقارنه الحلم. ميوه نمى‏دهد علم و دانش تا اين كه همراه شود آنرا حلم و بردبارى.
٧٤١٢ لن ينجع الادب حتّى يقارنه العقل. نفع نمى‏دهد ادب تا اين كه همراه شود آنرا عقل، ظاهر اينست كه مراد به «أدب» اخلاق حسنه باشد يا آدابى كه از براى چيزها در شرع يا عقل مقرّر شده و مراد اينست كه آنها بى‏عقل و زيركى چندان سودى ندارد عمده مزيّت آدمى عقل و زيركى است و مزاياى ديگر هرگاه بى‏آن باشد چندان نفعى ندارد.
٧٤١٣ لن يجدي القول حتّى يتّصل بالفعل. سود نمى‏دهد گفتار تا بپيوندد بكردار، يعنى تا وقتى كه بپيوندد بكردار و ضمّ شود با آن.
٧٤١٤ لن يتعبّد الحرّ حتّى يزال عنه الضّرّ. بنده گردانيده نمى‏شود حرّ تا اين كه زايل كرده شود از او ضرّ، «حرّ» بضمّ حاء و تشديد راء هر دو بى‏نقطه بمعنى آزادست، و «ضرّ» بضمّ ضاد با نقطه و تشديد راء بى‏نقطه بمعنى بدى حال، و مراد اينست كه مرد آزاده بنده كسى نمى‏شود و مطيع‏
و فرمانبردار او نمى‏گردد مانند بندگان تا اين كه بدى حالى از او زايل كند آن وقت بنده و مطيع و فرمانبردار او گردد.
٧٤١٥ لن يحصل الاجر حتّى يتجرّع الصّبر. حاصل نمى‏شود أجر تا اين كه جرعه كشيده شود صبر، يعنى اجر و ثواب مصائب و نوائب حاصل نمى‏شود مگر اين كه آدمى صبر كند بر آنها و تلخى آن را جرعه‏وار دركشد.
٧٤١٦ لن يعدم النّصر من استنجد الصّبر. گم نكند يارى را كسى كه يارى جويد از صبر، يعنى كسى كه صبر كند و يارى جويد از آن نمى‏شود كه او گم كند يارى آن را، يعنى نمى‏شود كه آن يارى او نكند و او را بمطلب نرساند.
٧٤١٧ لن يسترقّ الانسان حتّى يغمره الاحسان. بنده گردانيده نمى‏شود انسان تا اين كه فرو گيرد او را احسان، يعنى آدمى تا احسان كسى فرو نگيرد او را، او بنده آن، يعنى مطيع و فرمانبردار او مانند بندگان نشود.
٧٤١٨ لن يصدق الخبر حتّى يتحقّق العيان. راست نمى‏شود خبر تا اين كه متحقق شود مشاهده بچشم، يعنى اگر كسى خواهد كه خبرهاى او راست برآيد خبر ندهد تا اين كه بچشم خود چيزى را مشاهده كند، و اين كنايه است از اين كه علم قطعى بآن داشته باشد مانند چيزى كه بچشم خود ديده باشد.
٧٤١٩ لن تسكن حرقة الحرمان حتّى يتحقّق الوجدان. ساكن نمى‏شود سوزش حرمان تا اين كه متحقّق شود وجدان، غرض اينست‏
كه سوزش محرومى از چيزهاى عمده عظيم است و ساكن نمى‏شود مگر اين كه متحقق شود دريافت آنچه محرومى از آن واقع شده پس كمال اهتمام و سعى بايد كرد كه محرومى از بهشت و مراتب عاليه آن واقع نشود و اگر نه هميشه بايد كه در سوزش محرومى آن بود.
٧٤٢٠ لن تنقطع سلسلة الهذيان  حتّى يدرك الثّار من الزّمان. بريده نمى‏شود سلسله هذيان تا اين كه دريافت شود خونخواهى از روزگار، ظاهر اينست كه مراد اين باشد كه سلسله دروغ و سخنان باطل بريده نمى‏شود تا زمان حضرت قائم صلوات اللّه و سلامه عليه كه خونخواهى خونهاى شهداء خواهد كرد و اللّه تعالى يعلم.
٧٤٢١ لن يحوز الجنّة الّا من جاهد نفسه. جمع نمى‏كند بهشت را مگر كسى كه جهاد كند با نفس خود.
٧٤٢٢ لن يحرز العلم الّا من يطيل درسه. فراهم نمى‏آورد علم را مگر كسى كه دراز كشاند درس خود را، يعنى خواندن خود را.
٧٤٢٣ لن تدرك الكمال حتّى ترقى عن النقص. در نمى‏يابى كمال را تا اين كه بلند شوى از نقص، يعنى از آنچه باعث نقص است از صفات و أخلاق ذميمه، و مراد اينست كه ترقّى بمراتب كمال موقوف است بر سلب آنها از خود و بى‏آن بر وجهى كه بايد نمى‏شود.
٧٤٢٤ لن توجد القناعة حتّى يفقد الحرص. دريافت نمى‏شود قناعت تا ناياب شود حرص، يعنى تا زمانى كه سلب آن از خود بشود و زايل شود از اين كس.
٧٤٢٥ لن تعرف حلاوة السّعادة حتّى تذاق مرارة النّحس. شناخته نمى‏شود شيرينى نيكبختى تا اين كه چشيده شود تلخى بدبختى، مراد اخبار از واقع است و اين كه تا كسى تلخى بدبختى را نچشد شيرينى نيكبختى را نمى‏شناسد و قدر آنرا نمى‏داند مثل اين كه تا كسى تلخى بيمارى را نچشيده باشد شيرينى صحت را چنانكه بايد نمى‏شناسد و همچنين تا تلخى فتنه و خوف را نچشد شيرينى امنيت و عافيت را چنانكه باشد نمى‏داند، و همچنين در ساير مراتب.
٧٤٢٦ لن يتمكّن العدل حتّى يزلّ البخس. متمكن و ثابت نمى‏شود عدل تا اين كه برود ظلم و يا بلغزد ظلم، يعنى حاكمى كه خواهد كه عدل كند عدل او متمكن نشود و بر جا قرار نگيرد تا اين كه منع ظلم ديگران بكند و ستم ايشان بالكليه برود يا اين كه بلغزد و بر پا نباشد و بمجرّد اين كه خود عدل كند و ظلم نكند عدل بر جا قرار نگيرد، و ممكن است كه غرض اين باشد كه تمكن هر كار خيرى موقوف بر رفع شرّ مقابل آن باشد و ابتدا بآن بايد نمود و از آن جمله تا اوّل رفع ظلم نشود يا آن نلغزد عدالت تمكن نگردد و همانا كه در كلمه طيبه «لا اله الّا اللّه» اشاره باين دقيقه باشد كه نفى آلهه ديگر مقدّم‏
ص     ٦٧
شده بر اثبات إله بر حقّ.
٧٤٢٧ لن تهتدى الى المعروف حتّى تضلّ عن المنكر. راه نمى‏يابى بسوى معروف تا اين كه فراموش كنى منكر را، غرض چنانكه در وجه دويم فقره سابق مذكور شد اينست كه تخليه از رذايل مقدّم است بر تحليه بفضايل، و تا كسى خود را از آنها پاكيزه نگرداند باينها مزيّن نمى‏شود.
٧٤٢٨ لن تتحقّق الخير حتّى تتبرّأ من الشّرّ. ثابت نمى‏گردانى خير را و نمى‏گردى از آن بر يقين تا اين كه بيزار گردى از شرّ چنانكه از فقره سابق مذكور شد.
٧٤٢٩ لن تتّصل بالخالق حتّى تنقطع عن الخلق. نمى‏پيوندى بپروردگار تا نبرى از خلق، اين هم نظير فقره‏هاى سابق است و شاهد است بر آنها.
٧٤٣٠ لن يدرك النجاة من لم يعمل بالحقّ. در نمى‏يابد رستگارى را كسى كه عمل نكند بحقّ.
٧٤٣١ لن ينجو من الموت غنىّ لكثرة ماله. رستگارى نمى‏يابد از مرگ توانگرى بسبب بسيارى مال خود.
٧٤٣٢ لن يسلم من الموت فقير لاقلاله . سالم نمى‏ماند از مرگ درويشى بسبب بى‏چيزى خود، مراد از اين دو فقره‏
مباركه اينست كه هيچ كس را چاره از مرگ نيست، نه توانگرى باعث رستگارى از آن مى‏شود و نه بى‏چيزى سبب سلامتى از آن مى‏گردد.
٧٤٣٣ لن يذهب من مالك ما وعظك و حاز لك الشّكر. نمى‏رود از مال تو آنچه پند داده باشد ترا، و جمع كرده باشد از براى تو شكر را، يعنى هر مالى كه رفته باشد از تو با اين كه آن مال پند داده باشد ترا كه آنرا بكسى بدهى كه شكر تو كند آن در حقيقت نرفته است از تو، زيرا كه عوض آن را بأضعاف مضاعفه خواهى يافت، و ممكن است كه مراد شامل هر مالى باشد كه پند داده باشد او را كه در مصرف خيرى صرف كند زيرا كه حق تعالى شكر آنرا كند، يا مراد اين باشد كه جمع كند از براى تو اين كه شكر كنى كه آنرا در چنان مصرف خيرى صرف كردى، يا اين كه همان صرف آن در آن شكر آن باشد چنانكه فقره بعد از اين مى‏آيد كه «بهترين شكر نعمتها انعام به آنهاست»، و ممكن است كه مراد اين باشد كه هر مالى از تو كه تلف شده باشد امّا تلف آن پند داده باشد ترا و فايده حاصل كرده از براى تو كه آن پند و شكر باشد و هر مالى كه از براى فايده برود در حقيقت آن نرفته  پس بايد كه اندوهگين نگردى بآن و سهل شمارى آنرا و باعث اين شود كه شكر كنى كه آن بلا بآن خورده و بدين تو يا جان تو و يا مالى عظيمتر از آن نخورده.
٧٤٣٤ لن يضيع من سعيك ما اصلحك و اكسبك الاجر. ضايع نمى‏شود از سعى تو آنچه بصلاح آورده باشد ترا، و كسب فرموده باشد ترا أجر و ثواب.
٧٤٣٥ لن يقدر احد ان يحصّن النّعم بمثل شكرها. نمى‏گردد توانا هيچكس بر اين كه نگهدارى كند نعمتها را بمثل شكر آنها، يعنى‏
هيچ چيز باعث دوام و پايندگى نعمتها مانند شكر آنها نمى‏شود.
٧٤٣٦ لن يستطيع احد ان يشكر النّعم بمثل الانعام بها. نمى‏يابد هيچكس استطاعت و قدرت اين كه شكر كند نعمتها را بمثل انعام به آنها، يعنى بهترين شكر نعمتها انعام به آنهاست.
٧٤٣٧ لن يسبقك الى رزقك طالب. پيشى نمى‏گيرد ترا بسوى روزى تو طلب كننده، يعنى هيچ طلب كننده نمى‏تواند كه پيش از تو روزى ترا فرا گيرد و نگذارد كه بتو برسد.
٧٤٣٨ لن يغلبك على ما قدّر لك غالب. غلبه نمى‏كند ترا بر آنچه تقدير شده از براى تو غلبه كننده.
٧٤٣٩ لن يفوتك ما قسم لك فاجمل فى الطّلب. فوت نمى‏شود ترا آنچه قسمت شده از براى تو پس اجمال كن در طلب، يعنى تأنّى كن در آن و اعتدال كن و افراط مكن، مراد اينست كه آنچه قسمت شده از براى تو فوت نمى‏شود از تو بشرط طلب معتدلى پس اكتفا كن بآن و افراط مكن در آن زيرا كه در كار نيست بلكه اصلا سودى ندارد، زيرا كه آنچه تقدير شده بى‏آن مى‏رسد و آنچه تقدير نشده هر چند افراط كنى در سعى در نمى‏يابى آنرا چنانكه فرموده:
٧٤٤٠ لن تدرك ما زوى عنك فاجمل فى المكتسب. در نمى‏يابى آنچه را باز گرفته شده باشد از تو، پس اجمال كن در كسب.
٧٤٤١ لن تعرفوا الرّشد حتّى تعرفوا الّذى تركه. نمى‏شناسيد رشد را تا بشناسيد آنكه را ترك كرده آن را، مراد بر قياس نظائر اين كه قبل از اين مذكور شد اينست كه راه حق و صواب را نمى‏شناسيد تا وقتى كه‏
آنان را كه ترك آن كرده‏اند يعنى خلفاى باطل را بشناسيد و بيزارى جوئيد از ايشان باعتبار تقدّم مطلق تخليه بر تحليه، و ممكن است كه اين باعتبار اين باشد كه بيزارى از ايشان جزو ايمان و دين حقّ باشد پس تا كسى ايشان را نشناسد و بيزارى نجويد از ايشان راه حقّ و تمام ايمان را حاصل نكرده باشد هر چند ساير أجزاى آنرا تحصيل كرده باشد.
٧٤٤٢ لن تأخذوا بميثاق الكتاب حتّى تعرفوا الّذى نبذه. فرا نمى‏گيريد پيمان كتاب را تا اين كه بشناسيد آنان را كه از دست انداخته‏اند آن را، يعنى بشناسيد ايشان را و بيزارى جوئيد از ايشان، و مراد پيمان خلفاى باطل است و اين نيز يا باعتبار تقدّم مطلق تخليه بر تحليه است و يا باعتبار اين كه بيزارى از ايشان از قرآن مجيد ظاهر مى‏شود پس وفاى بپيمان آن بى‏آن نمى‏شود.
٧٤٤٣ لن يقدر احد ان يستديم النّعم بمثل شكرها و لا يزينها بمثل بذلها. بمثل بذلها نيست توانا هيچ كس اين را كه پاينده دارد نعمتها را بمثل شكر آنها و زينت نمى‏دهد آنها را بمثل بذل آنها، يعنى هيچ سببى از براى پايندگى نعمتها مثل شكر آنها نيست، آن قوى‏ترين اسباب آنست و هيچ چيز زينت نمى‏دهد آنها را مانند بذل، آن قوى‏ترين اسباب زينت آنهاست.
٧٤٤٤ لن تحصّن الدّول بمثل استعمال العدل فيها. محكم نگاهداشته نمى‏شود دولتها بمثل كار فرمودن عدل در آنها، يعنى آن قوى‏ترين اسباب محكم نگاهداشتن آنهاست.
٧٤٤٥ لن يهلك من اقتصد. هلاك نمى‏شود كسى كه ميانه‏روى كند، يعنى نه اسراف كند و نه تنگ‏گيرى در معاش، و مراد هلاك‏نشدن از آن راه است و در باب معاش، و با مراد ميانه‏روى‏
در هر باب است كه آن را عدالت گويند و بنا بر اين هلاك نشدن مطلق مى‏تواند بود.
٧٤٤٦ لن يفتقر من زهد. درويش نمى‏شود كسى كه زهد آورد، يعنى بى‏رغبت باشد در دنيا، زيرا كه چنين كسى را حاجتى بدنيا نباشد و اين حقيقت توانگريست كه مقابل درويشيست و ممكن است نيز كه «زهد» سبب توانگرى ظاهرى نيز شود چنانكه مكرّر مذكور شد.
٧٤٤٧ لن يزكو العمل حتّى يقارنه العلم. پاكيزه نمى‏گردد هرگز عمل يا فزايش نمى‏كند هرگز عمل تا اين كه همراه شود آنرا علم.
٧٤٤٨ لن يزان العقل حتّى يوازره الحلم. زينت داده نمى‏شود عقل تا اين كه وزير آن گردد حلم.
٧٤٤٩ لن يهلك العبد حتّى يؤثر شهوته على دينه. هلاك نمى‏شود بنده تا اين كه اختيار كند خواهش خود را بر دين خود.
٧٤٥٠ لن يضلّ المرء حتّى يغلب شكّه يقينه. گمراه نمى‏شود مرد تا اين كه غلبه كند شكّ او يقين او را، يعنى گمراه نمى‏شود تا يقين او بأحوال مبدأ و معاد برجاست و شكّ غلبه نمى‏كند بر آن و راهى نمى‏يابد بآن، و مراد اينست كه هر گناهى و گمراهيى از راه خللى در آن يقين حاصل مى‏شود كه اگر كسى را آن يقين كامل باشد مرتكب آنها نگردد، و ممكن است كه مراد به «شكّ» خواهشهاى دنيوى باشد كه شكّ است در حصول آنها و مراد اين باشد كه گمراه نمى‏شود مرد تا اين كه غلبه كند خواهشهاى او بر يقين او بأحوال مبدأ و معاد باين كه او اطاعت آن خواهشها كند نه آن يقين.
حرف «لام» بلام ثابته بلفظ «ليس»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در حرف «لام» بلام ثابته بلفظ «ليس»، و «لام ثابته» يعنى لامى كه جزو كلمه باشد و زايد نباشد و «ليس» فعليست از أفعال ناقصه كه افاده نفى مضمون جمله و سلب آن ميكند. فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
٧٤٥١ ليس لمتوكّل عناء. نيست از براى هيچ توكل كننده تعبى، مراد توكل كننده بر خداست، و اين كه او را رنج و تعبى نباشد باعتبار اين كه حق تعالى كارگزارى امور او ميكند چنانكه در قرآن مجيد فرموده: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ هر كه توكل كند بر خدا، يعنى واگذارد أمور خود را باو پس خدا بسندست او را».
٧٤٥٢ ليس لحريص غناء. نيست از براى هيچ حريصى توانگريى، زيرا كه حريص بهر مرتبه از توانگرى كه برسد باز طلب زياده بر آن ميكند و سعى ميكند از براى آن، پس حقيقت توانگرى كه بى‏نيازى و عدم حاجت است هرگز در او حاصل نشود.
٧٤٥٣ ليس الملق من خلق الانبياء. نيست ملق از خوى پيغمبران، «ملق» بمعنى خوش آمد و چاپلوسى است و اين كه كسى بزبان بگويد آنچه را در دل او نباشد، و ظاهرست كه مرتبه پيغمبران برترست از آن.
٧٤٥٤ ليس الحسد من خلق الاتقياء. نيست حسد از خصلت پرهيزگاران، «حسد» بمعنى رشك است و اين كه كسى تمناى اين كند كه نعمتى كه ديگرى داشته باشد از او زايل شود خواه از براى خود خواهد آنرا و خواه نخواهد بلكه همين زوال آن از او متمناى او باشد، و چون اين خصلتى است بحسب عقل و شرع بغايت نكوهيده و مذموم، ظاهرست كه خوى پرهيزگاران نباشد.
٧٤٥٥ ليس مع قطيعة الرّحم نماء. نيست با بريدن خويش فزايشى، يعنى هر كه ببرد از خويش خود وصله او بجا نياورد فزايشى در مال و عمر او بهم نرسد بخلاف كسى كه صله خويشان بسيار بجا آورد كه باعث زيادتى عمر و مال او مى‏گردد.
٧٤٥٦ ليس مع الفجور غناء. نيست با فجور توانگريى، مراد به «فجور» دروغگوئيست يا مطلق فسق، و به «غناء» نفع يا توانگرى، و مراد اينست كه فجور سبب نفع يا توانگرى و وسيله آن نمى‏شود پس كسى از براى طلب آن مرتكب آن نگردد، يا اين كه آن سبب زوال توانگرى و عدم ثبات و بقاى آن مى‏شود.
٧٤٥٧ ليس من شيم الكريم ادّراع العار. نيست از خصلتهاى كريم پوشيدن پيراهن عار، مراد به «كريم» شخصى‏
گرامى بلند مرتبه است و به «پوشيدن پيراهن عار» اين كه بسبب خصلت نكوهيده يا فعل قبيحى و عارى لازم و جدا نشود از آن مانند جامه.
٧٤٥٨ ليس لهذا الجلد الرّقيق صبر على النّار. نيست از براى اين پوست تنك  صبرى بر آتش، غرض آگاه نمودن مردم است بر آن تا شايد كه بترسند و باز ايستند از معاصى كه سبب دخول در آن مى‏شود.
٧٤٥٩ ليس للاجسام نجاة من الاسقام. نيست از براى جسمها رستگاريى از بيماريها، غرض تسلى مردم است در بيماريها، و اين كه نمى‏شود كه عارض أبدان نشود پس آنها را بر خود بايد قرار داد.
٧٤٦٠ ليس الكذب من خلائق الاسلام. نيست دروغگوئى از خصلتهاى مسلمانى، يعنى آن از خصلتهاى مسلمان كامل نباشد، يا اين كه مسلمان نبايد كه آن را خصلت خود كند.
٧٤٦١ ليس العيان  كالخبر. نيست مشاهده بچشم مانند خبر، يعنى حال واقعه را كه كسى بچشم خود مشاهده كند قياس نمى‏توان كرد بر آن كه خبر و نقل آنرا بشنود، پس بسيار باشد كه در جنگى يا مثل آن هر گاه خبر از آن دهند صاحبان آن مقصر نمايند و در واقع چنان نباشد و كسى كه آن را مشاهده كرده باشد باعتبار كردن كارى چند كه مناسب ننمايد يا نكردن تدبيرى چند كه مناسب نمايد تدبيرى ديگر از براى او ميسر نباشد و تقصيرى نكرده باشد .
٧٤٦٢ ليس كلّ عورة تظهر. نيست هر عورتى چنين كه ظاهر شود، «عورت» چيزى را گويند كه بايد پوشاند كه كسى بر آن مطلع نشود مانند عيبها و گناهان، و ممكن است كه مراد اين باشد كه عيبهاى آدمى از اخلاق نكوهيده و أعمال ناشايست چنين نيست كه همه آنها بى‏تأمل و تفكر بر او ظاهر شود تا اين كه سلب آنها از خود تواند كرد بلكه بسيارى از آنها بى‏تأمّل و تفكر بر او ظاهر نشود پس بايد كه كمال سعى كند در تفحّص و تجسس عيوب خود تا همه آنها بر او ظاهر شود و از خود دفع نمايد، و ممكن است كه غرض اين باشد كه بمجرّد اين كه از كسى عيبى ظاهر نشود اعتماد تمام بر او نبايد كرد، بسيار عيبى باشد در كسى كه بر ديگرى بمعاشرت و مصاحبت ظاهر نگردد، و ممكن است كه مراد انكار بر جمعى باشد كه بديهاى خود را پنهان نكنند و آشكار سازند بگمان اين كه نمى‏شود كه آخر فاش نشود پس چرا پنهان بايد داشت پس انكار قول ايشان شده باشد باين كه چنين نيست كه هر عورتى آشكار گردد و پنهان نتوان داشت پس اگر در كسى بديى باشد باز پنهان داشتن آن بهترست از آشكارنمودن آن كه در حقيقت اظهار بى‏باكى و بى‏پروائى از حق تعالى است.
٧٤٦٣ ليس كلّ طالب بمرزوق. نيست هر طلب كننده روزى داده شده، يعنى چنين نيست كه هر چند سعى و طلب بيشتر كند روزى او زيادتر گردد بلكه گاه هست كه روزى او قدرى مقدّر شده كه هر چند سعى و طلب كند زياد بر آن نشود پس بر قدرى از طلب بايد اقتصار كرد و حرص زياد در آن نبايد داشت.
٧٤٦٤ ليس لمتكبّر صديق. نيست از براى هيچ تكبر كننده دوستى، غرض منع از تكبر است و اين كه باعث اين مى‏شود كه هيچ دوستى از براى صاحب آن نباشد زيرا كه همه كس را از تكبر بد مى‏آيد و اين مانع از دوستى با او مى‏گردد.
٧٤٦٥ ليس لشحيح رفيق. نيست از براى هيچ بخيلى رفيقى، غرض منع از بخل است و اين كه سبب اين مى‏شود كه كسى با صاحب آن يار و رفيق نگردد.
٧٤٦٦ ليس كلّ مجمل بمحروم. نيست هر مجملى محروم، مراد به «مجمل» كسى است كه تأنّى كند در طلب روزى و اعتدال كند در آن و افراط نكند، و ممكن است مراد سلب كلّ باشد چنانكه منطقيين «ليس كلّ» را سور سالبه كليه شمرده‏اند و بنا بر اين مراد اينست كه هيچ مجملى محروم نمى‏ماند از روزى و بقدر كافى البته باو مى‏رسد، و ممكن است مراد رفع ايجاب كلى باشد چنانكه شايعتر در استعمال آن باشد و بنا بر اين مراد اين باشد كه: چنين نيست كه هر مجملى محروم ماند از توسعه در روزى و زيادتى در آن، و اين كه آن موقوف باشد بر طلب زياد بلكه بسيارى از مجملان نيز بوسعت و فراخى روزى مى‏رسند، و ظاهرست كه حرص و طلب و مبالغه در آن نيز چنين نيست كه البته سبب وسعت و فراخى روزى گردد بلكه گاهى مى‏شود و گاهى نمى‏شود پس اولى اين كه آدمى اكتفا كند بآن طلب معتدل و رنج و تعب طلب زياد نكشد.
٧٤٦٧ ليس بحكيم من شكى ضره الى غير رحيم. نيست حكيم كسى كه شكوه بدى حال خود كند بسوى غير رحيمى، غرض اينست كه كسى كه شكوه حال خود كند بايد كه برحيمى بكند كه اثرى بر آن مترتّب شود و كسى كه شكوه حال خود نزد غير رحيمى برد اين نشان اينست كه او حكيم يعنى صاحب علم راست و كردار درست نيست زيرا كه خفت و ذلّتى از براى خود بعبث تحصيل كند.
٧٤٦٨ ليس كلّ فرصة تصاب.
۳
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
نيست چنين كه هر فرصتى رسيده شود، مراد اينست كه فرصت كار ضرورى يا خيرى كه رودهد بايد غنيمت شمرد و آن را كرد و تأخير نكرد زيرا كه چنين نيست كه آدمى هر وقت كه خواهد فرصت چيزى را دريابد پس تأخير كند باميد آن.
٧٤٦٩ ليس كلّ دعاء يجاب. نيست چنين كه هر دعائى مستجاب شود بلكه از براى لزوم استجابت آن شرايطى باشد كه بى يكى از آنها استجابت آن لازم نباشد مثل اين كه با كمال حضور قلب و خضوع و خشوع باشد، و اين كه حق تعالى خير او را در آن داند پس هرگاه خير او در آن نباشد حق تعالى از راه لطف باو آن دعا را مستجاب نكند پس امر بدعا و وعده استجابت كه در كتاب عزيز و احاديث شريفه شده مطلق نيست بلكه مشروطست بآن شرايط .
٧٤٧٠ ليس كلّ غائب يئوب. نيست هر غائبى چنين كه برگردد، غرض ترغيب در اينست كه كسى كه خواهد كه بسفرى برود معاملات خود را با مردم و وصايا كه خواهد و امثال آنها را منقح كند و حواله بوقت برگشتن نكند بسا باشد كه برنگردد، و همچنين هرگاه كسى بسفرى برود و حقى نزد كسى داشته باشد كه احقاق حقّ او بكند و پس نيندازد كه بعد از مراجعت خواهد شد گاه باشد كه مراجعت نكند.
٧٤٧١ ليس كلّ من رمى يصيب. نيست هر كه تير اندازد چنين كه بزند، غرض اينست كه چنانكه تيراندازان چنين نيست كه هر كه بيندازد نشانه را بزند، مردم در رأيها و تدبيرها نيز چنين‏اند، و چنين نيست كه رأى و تدبير هر كس صواب باشد پس تا عقل و وقوف كسى كامل‏
نباشد اعتماد بر رأى و تدبير او نبايد كرد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه تدبيرات هر چند از صاحب وقوف باشد چنين نيست كه البته درست نشيند بلكه بمنزله تيرانداختن است چنانكه آن گاهى بنشانه مى‏خورد و گاهى خطا مى‏شود هر چند از صاحب وقوف باشد پس تدبيرات همچنين است گاهى صواب مى‏باشند و گاهى خطا، و همچنين نظاير آنها از اجتهادات و دعاها نيز.
٧٤٧٢ ليس لقاطع رحم قريب . نيست از براى هيچ قطع كننده رحمى نزديكى، غرض منع از قطع رحم است و اين كه باعث دورى كردن همه نزديكان و خويشان مى‏شود از او.
٧٤٧٣ ليس لبخيل حبيب. نيست از براى هيچ بخيلى دوستى، غرض منع از بخيلى است و اين كه سبب اين مى‏شود كه هيچ دوستى از براى اين كس نباشد.
٧٤٧٤ ليس مع الصّبر مصيبة. نيست با صبر مصيبتى، يعنى مصيبت با آن سهل و آسان مى‏گذرد چنانكه گويا مصيبتى نيست چنانكه مكرّر شرح شد.
٧٤٧٥ ليس مع الجزع مثوبة.
نيست با جزع و بى‏تابى در مصيبتها ثوابى.
٧٤٧٦ ليس السّفه كالحلم. نيست بى‏حلمى مانند حلم، غرض ترغيب در حلم و بردباريست و منع از خلاف آن.
٧٤٧٧ ليس الوهم كالفهم. نيست و هم مانند فهم، مراد به «وهم» غلط دانستن چيزيست و به «فهم» دانستن آن بر وجه صواب، و غرض ترغيب در تحصيل فهم است در هر باب و اكتفا نكردن به آن چه افاده آن نكند از دلايل و امارات ظنيه كه احتمال غلط در آنها برود.
٧٤٧٨ ليس للجوج تدبير. نيست از براى هيچ لجوجى تدبيرى، غرض منع از لجاجت است و اين كه باعث اين مى‏شود كه آدمى در مهلكه‏ها افتد كه چاره و تدبير آنها نتواند كرد، يا اين كه صاحب آن تدبير و انديشه عاقبت خود نمى‏كند بلكه هر چه را پيش گيرد يا خواهد لجاجت ميكند در تمام كردن آن و انديشه مفاسد آن نمى‏كند.
٧٤٧٩ ليس لمن طلبه اللّه مجير. نيست از براى كسى كه طلب كند خدا او را پناه دهنده، غرض منع از عصيان حق تعالى است و اين كه هرگاه او كسى را طلب كند از براى عقوبت پناه دهنده نباشد مر او را پس حذر بايد كرد از آن.
٧٤٨٠ ليس لمعجب رأى. نيست از براى هيچ خودبينى رايى، يعنى راى صوابى، زيرا كه باعتبار خودبينى و عجبى كه دارد مشورت با كسى نكند بلكه فكر و تأمّل هم نكند و خود را
محتاج بآن نداند و هر چه بخاطر او رسيد راى او بر آن قرار گيرد و در اكثر خطا كند.
٧٤٨١ ليس لملول اخاء. نيست از براى هيچ ملولى برادريى، غرض منع از ملول كردن برادران و دوستانست و اين كه باعث اين مى‏شود كه ديگر برادرى و دوستى با او نكنند.
٧٤٨٢ ليس لملول مروّة. نيست از براى هيچ ملولى مروّتى، يعنى كسى كه از كسى ملول شد ديگر رعايت مروّت و آدميت با او نمى‏كند.
٧٤٨٣ ليس لحقود اخوّة. نيست از براى هيچ كينه ورى برادريى، غرض منع از اعتماد بر برادرى و دوستى اوست.
٧٤٨٤ ليس لحسود خلّة. نيست از براى هيچ حسودى دوستى، پس اعتماد بر دوستى ايشان نبايد كرد.
٧٤٨٥ ليس من الكرم قطيعة الرّحم. نيست از كرم بريدن از خويشى، يعنى آن منافى كرمست، يعنى گرامى بودن و بلندى مرتبه يا جود و سخاوت.
٧٤٨٦ ليس من التّوفيق كفران النّعم. نيست از توفيق كفران نعمتها، يعنى آن نشان بى‏توفيقى است.
٧٤٨٧ ليس بخير من الخير الّا ثوابه. نيست بهتر از خير و نيكى كردن مگر ثواب آن، يعنى اصل نيكى كردن امر
خيريست از براى فاعل آن كه هيچ چيز بهتر از آن نيست از براى او مگر ثواب آن كه حق تعالى عطا ميكند باو، و اين از جمله شواهديست بر حسن و قبح عقليين كه در آثار و أخبار وارد شده.
٧٤٨٨ ليس بشرّ من الشّرّ الّا عقابه. نيست بدتر از شرّ و بدى كردن مگر عقاب آن، مراد بر قياس فقره سابق اينست كه اصل بدى كردن شرّيست از براى فاعل آن كه شرّى بدتر از آن نباشد مگر عقاب آن.
٧٤٨٩ ليس من عادة الكرام تأخير الانعام. نيست از عادت كريمان پس انداختن انعام، مراد به «كريمان» مردم گرامى بلند مرتبه است يا صاحبان جود و سخاوت.
٧٤٩٠ ليس من شيم الكرام تعجيل الانتقام. نيست از خصلتهاى كريمان تعجيل كردن انتقام و مكافات ببدى، مراد به «كريمان» يكى از آن دو معنى است و معنى اوّل در اينجا ظاهرترست.
٧٤٩١ ليس للاحرار جزاء الّا الاكرام. نيست از براى مردم آزاده بى‏تعلق بدنيا جزائى مگر اكرام، يعنى جزاى نيكى ايشان نيست مگر اعزاز و احترام ايشان نه عطا و دهش كه جزاى شايع نيكيهاست، زيرا كه آنها را در نظر ايشان وقعى نيست بلكه قبول نمى‏كنند، يا اين كه نيست جزاى ايشان در آخرت مگر اكرام، يعنى البته حق تعالى ايشان را اكرام خواهد كند بجزاى آزادگى و بى‏تعلقى ايشان بدنيا.
٧٤٩٢ ليس لانفسكم ثمن الّا الجنّة فلا تبيعوها الّا بها. نيست از براى نفسهاى شما بهائى مگر بهشت پس مفروشيد آنها را مگر بآن، يعنى دنيا و متاعهاى آن قابل اين نيست كه بهاى نفسهاى شما تواند شد و بفروشيد
آنها را به آنها و كار فرمائيد از براى آنها، آنچه قابليت اين دارد كه بهاى نفسهاى شما شود بهشت است پس مفروشيد آنها را مگر بآن، و كار نفرمائيد مگر از براى آن.
٧٤٩٣ ليس الرّؤية مع الابصار، قد تكذب الابصار اهلها. نيست بينائى با چشمها، گاهى دروغ مى‏گويند چشمها اهل آنها را. مراد اينست كه علم و بينائى كامل آنست كه از راه دليل و برهان حاصل شود يا منتهى بوحى شود نه آنچه بديدن چشمها حاصل شود، زيرا كه در آنها غلط مى‏رود و گاهى دروغ مى‏گويند صاحب خود را، مثل اين كه گاهى بسيار در نظر كسى كم مى‏نمايد، و گاهى كم بسيار مى‏نمايد، و گاهى زشت زيبا مى‏نمايد، و گاهى زيبا زشت مى‏نمايد، و روى برف و كف آب سفيد كافيند شاهد بر اين مدّعا، چه همواره در نظرها سفيد مى‏نمايند با آنكه رنگ ندارند، زيرا كه اجزاى ريزه ريزه شفّافند كه رنگ ندارند و معلومست كه ميانه آنها تفاعلى كه سبب مزاج و حدوث رنگى بسبب آن در مجموع شود نمى‏شود پس سفيدى كه در آن مشاهده مى‏شود مجرّد تخيليست كه مى‏شود بسبب مداخله هواء و أشعه فايضه از اجرام علويّه در آن اجزاء و منعكس شدن آن أشعه از بعضى بر بعضى، زيرا كه شعاع منعكس شبيه مى‏شود بسفيدى چنانكه هرگاه آفتاب بتابد بر آبى و منعكس شود شعاع آن بر ديوارى كه نورى بر آن نتابيده باشد ديده مى‏شود آن چنانكه گويا سفيديست، و همچنين است حال در شيشه نرم و كوفته شده كه سفيد مى‏نمايد، بلكه آن اولى است بعدم تحقق سفيدى در آن، زيرا كه احتمال تحقق مزاج و حدوث سفيدى بسبب آن ميانه أجزاء آن بعيدترست از أجزاى كف و برف بسبب صلابت و يبوست آنها و عدم التصاق آنها بيكديگر بخلاف أجزاء كف و برف، و همچنين است موضع شكاف از شيشه ثخين كه سفيد مى‏نمايد بسبب انعكاس أشعه بلكه آن دورترست از احتمال حصول مزاج در آن بسبب عدم تصغر أجزاى آن و عدم تماسّ آنها و عدم حصول مزاج بدون آنها بخلاف أجزاى كف و برف و شيشه كوفته شده.
٧٤٩٤ ليس لابليس وهق اعظم من الغضب و النّساء. نيست از براى شيطان كمندى عظيم‏تر از خشم و زنان، يعنى از براى گرفتن مردم و اسير كردن ايشان كمندى ندارد عظيمتر از اين كه خشم بر ايشان مستولى سازد تا بسبب آن در معاصى افتند، يا اين كه ايشان را بزنان مفتون سازد و فريب دهد و در محرّمات اندازد.
٧٤٩٥ ليس لاحد بعد القرآن من فاقة، و لا لاحد قبل القرآن غنى. نيست از براى احدى بعد از قرآن حاجتى، و نه از براى احدى پيش از قرآن توانگرئى، يعنى هيچ كس را بعد از توسّل بقرآن مجيد و انقطاع بآن حاجتى نمى‏ماند از حاجات آخرت يا دنيا و آخرت هر دو بلكه حق تعالى ببركت آن همه حاجات او را برآورد، و هيچ كس را پيش از توسّل بآن توانگريى در آخرت يا در هر دو سرا حاصل نمى‏شود، چه ظاهرست كه توانگريى بحسب آخرت بى‏توسّل بآن نمى‏شود.
٧٤٩٦ ليس بلد أحق البلاد بك من بلد، خير البلاد ما حملك. نيست شهرى سزاوارترين شهرها بتو از شهرى، بهترين شهرها آنست كه بردارد ترا، غرض اينست كه كسى كه در شهرى تعب و آزار كشد و تواند كه برود بشهرى ديگر كه در رفاهيت باشد بهتر اينست كه برود و رعايت اين نكند كه اين وطن منست يا جهتى ديگر مثل آن .
٧٤٩٧ ليس الخير ان يكثر مالك و ولدك، انّما الخير ان يكثر علمك و يعظم حلمك. نيست خير اين كه بسيار باشد مال تو و فرزند تو، نيست خير مگر اين كه بسيار
باشد دانش تو و عظيم باشد بردبارى تو.
٧٤٩٨ ليس بحكيم من ابتذل بانبساطه الى غير حميم. نيست حكيم كسى كه نگهدارى نكند شكفته روئى خود را بسوى غير خويش، مراد به «حكيم» چنانكه مكرّر مذكور شد صاحب علم راست و كردار درست است و غرض اينست كه حكيم نسبت بغير خويشان اندازه شكفته‏رويى خود را نگاه مى‏دارد و چندان زياد نمى‏كند كه باعث عدم وقع و وقار او شود در نظر ايشان .
٧٤٩٩ ليس بحكيم من قصد بحاجته غير حكيم. نيست حكيم كسى كه قصد كند بحاجت خود غير حكيمى را، يعنى طلب كند حاجت خود را از غير حكيمى، و در بعضى نسخه‏ها «كريم» بجاى «حكيم» است و بنا بر آن در ترجمه بجاى «غير حكيمى»: «غير كريمى» بايد، و مراد به «كريم» چنانكه مكرّر مذكور شد شخص گرامى بلند مرتبه است يا صاحب جود و سخاوت.
٧٥٠٠ ليس من العدل القضاء على الثّقة بالظّنّ. نيست از عدل حكم كردن بنا بر اعتماد بر گمان، مراد منع مردمست از عمل كردن ببدگمانى و حكم كردن ببدى كسى كه بدگمان شوند باو و بدكردن با او بسبب آن و اين كه اين منافى عدلست.
٧٥٠١ ليس من الكرم تنكيد المنن بالمنّ. نيست از كرم تيره كردن نعمتها بمنت گذاشتن، يعنى اين منافى كرمست،
يعنى جود و سخاوت يا گرامى و بلند مرتبه بودن.
٧٥٠٢ ليس عن الآخرة عوض و ليست الدّنيا للنفس بثمن. نيست از آخرت عوضى و نيست دنيا از براى نفس بهائى، يعنى بهاى آن نمى‏شود و او را بآن نمى‏توان فروخت.
٧٥٠٣ ليس لك باخ من احتجت الى مداراته. نيست از براى تو برادر كسى كه محتاج باشى بسوى مدارا كردن با او، مراد اينست كه برادر كسيست كه هرگاه كسى از او بدى يا ناخوشى ببيند مدارائى در آن با او نبايد كرد.
٧٥٠٤ ليس برفيق محمود الطريقة من احوج صاحبه الى مماراته. نيست رفيق ستوده شده طريقه كسى كه محتاج سازد مصاحب خود را بسوى جدال كردن با او.
٧٥٠٥ ليس لك باخ من احوجك الى حاكم بينك و بينه. نيست از براى تو برادر كسى كه محتاج سازد ترا بسوى حكم كننده ميانه تو و ميانه او، يعنى برادر تو بايد كه خود بخود احقاق حقوق تو بكند و نبايد كه نزد حاكمى بروى كه حكم كند ميانه تو و او، هر كه چنين نباشد او را برادر خود مدان.
٧٥٠٦ ليس لكذوب امانة، و لا لفجور صيانة. نيست از براى هيچ بسيار دروغگويى امانتى و نه از براى بسيار فاسقى صيانتى، يعنى نگهدارى عهد و پيمان و رعايت آشنايى و دوستى.
٧٥٠٧ ليس شي‏ء افسد للامور و لا ابلغ فى هلاك الجمهور من الشّرّ. نيست چيزى فاسدتر از براى كارها و نه رساتر در هلاك شدن اكثر مردم از شرّ، يعنى بدى كردن با مردم.
٧٥٠٨ ليس شي‏ء احمد عاقبة و لا الذّ مغبّة و لا ادفع لسوء ادب و لا اعون على درك مطلب من الصّبر. نيست چيزى ستوده شده‏تر بحسب عاقبت، و نه لذيذتر بحسب مغبت، و نه دفع كننده‏تر مربدى ادب را، و نه يارى كننده‏تر بر دريافتن مطلبى از صبر، «مغبه» نيز بمعنى عاقبت است، و «مربدى ادب را» يعنى بى‏ادبى كردن مردم را نسبت باو.
٧٥٠٩ ليس مع الخلاف ايتلاف. نيست با مخالفت التيامى، غرض اينست كه اگر دو كس خواهند كه ميانه ايشان اجتماع و التيامى باشد بايد كه موافقت كنند با يكديگر و مخالفت نكنند و اگر نه التيام حاصل نشود و اگر بوده باشد زايل شود.
٧٥١٠ ليس مع الشّره عفاف. نيست با غلبه حرص پرهيزگاريى.
٧٥١١ ليس فى سرف شرف. نيست در هيچ سرفى شرفى، «سرف» بسين بى‏نقطه بمعنى اسراف است و بشين با نقطه بمعنى بلندى مرتبه، و مراد اينست كه اسراف شرفى نيست چنانكه مسرفان گمان ميكنند، يا اين كه شرفى با آن باقى نمى‏ماند بلكه بزودى باعث خوارى و پستى مرتبه مى‏گردد.
٧٥١٢ ليس فى اقتصاد تلف. نيست در ميانه رويى تلفى، يعنى ميانه‏روى باعث تلفى نمى‏شود بخلاف اسراف كه توانگرى و مال را تلف كند و باعث تلف دين نيز مى‏شود باعتبار حرمت آن فى نفسه، و بسبب اين نيز كه مى‏دارد آدمى را بر كسبهاى حرام يا شبهه‏ناك.
٧٥١٣ ليس من خالط الاشرار بذى معقول.
نيست كسى كه آميزش كند با بدان بصاحب معقولى، يعنى صاحب سلوك معقولى.
٧٥١٤ ليس من اساء الى نفسه بذى مأمول. نيست كسى كه بدى كند بسوى نفس خود بصاحب مأمولى، يعنى صاحب اميد داشته شده، يعنى اين كه كسى از او اميد خيرى داشته باشد يا اين كه آنچه او اميد داشته باشد از خير آخرت بعمل آيد.
٧٥١٥ ليس فى البرق الّلامع مستمتع لمن يخوض الظلمة. نيست در برق درخشنده بهره يافتنى از براى كسى كه فرو مى‏رود در تاريكى، اين تتمه كلاميست كه بعد از اين تمام آن در فصل «لا» نقل و شرح خواهد شد ان شاء اللّه تعالى.
٧٥١٦ ليس لاحد من دنياه الّا ما انفقه على اخراه. نيست مر احدى را از دنياى او مگر آنچه انفاق كرده باشد آنرا بر آخرت خود، يعنى چيزى كه بكار او مى‏آيد از دنياى او همانست.
٧٥١٧ ليس فى الغربة عار، انّما العار فى الوطن الافتقار. نيست در غريبى عارى، بدرستى كه نيست عار مگر در وطن پريشانى، يعنى ننگ و عار عمده ميانه مردم پريشانيست و آن در وطن است و در غريبى آن عار نيست پس گويا در غريبى هيچ عارى نيست.
٧٥١٨ ليس شي‏ء ادعى لخير و انجى من شرّ من صحبة الاخيار. نيست چيزى خواننده‏تر مر خير را، و رستگارى دهنده‏تر از شرّ از صحبت نيكان.
٧٥١٩ ليس فى الجوارح اقلّ شكرا من العين فلا تعطوها سؤلها
فتشغلكم عن ذكر اللّه. نيست در ميانه أعضا كمترين بحسب شكر از چشم، پس عطا مكنيد بآن خواسته‏هاى آن را پس مشغول سازد شما را از ذكر خدا، يعنى چون چشم كم شكرست أهليت اين ندارد كه آنچه خواهد و طلب كند از نگاهها و نظاره‏ها بآن عطا شود با وجود مفسده كه در آن باشد و آن اينست كه اگر عطا شود آنها بآن مشغول سازد شما را از ذكر و ياد خدا و مانع شود از آن، و پوشيده نيست كه شكر ظاهرى هر عضوى چنانكه علما گفته‏اند صرف آنست در آنچه حق تعالى آنرا از براى آن خلق كرده مثل صرف چشم در مطالعه مصنوعات حق تعالى از براى استدلال به آنها بر حقايق و معارف يا مطالعه كتب علوم دينيه، و صرف گوش در آنچه باعث رضاى حق تعالى شود از مسائل علميه و عمليه و مانند آنها، و «بودن چشم ميانه أعضاء كم شكر» باين معنى پر ظاهر نيست و ممكن است كه هر يك از اعضا را شكرى باشد باطنى كه ما ندانيم چنانكه حق تعالى فرموده كه «نيست هيچ چيز مگر اين كه تسبيح ميكند بستايش حق تعالى و ليكن شما نمى‏فهميد تسبيح آنها را» و بنا بر اين ممكن است كه آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه داند كه كم شكرتر از چشم نيست در ميانه أعضاء، و شايد كه وجه آن اين باشد كه آن شكر آنها در وقت فراغ آنها باشد از شغل خود، و چون چشم اكثر اوقات مشغول بشغل خودست و كم فارغ ميباشد بآن اعتبار كم شكرتر از آنى ميانه آنها نباشد و اللّه تعالى يعلم.
٧٥٢٠ ليس فى المعاصى اشدّ من اتبّاع الشّهوة فلا تطيعوها فيشغلكم عن اللّه. نيست در گناهان سخت‏تر از پيروى شهوت پس فرمانبردارى مكنيد شهوت را پس مشغول سازد شما را از خدا، يعنى اگر فرمانبردارى كنيد آنرا مشغول سازد شما را از خدا.
٧٥٢١ ليس كلّ مغرور بناج، و لا كلّ طالب بمحتاج . نيست هر مغرورى رستگار، و نه هر طلب‏كننده محتاج. ممكن است كه مراد اين باشد كه چنين نيست كه هر كه فريب خورده باشد در كار بدى و از آن راه آنرا كرده باشد رستگار و معذور باشد باعتبار اين كه فريب خورده بلكه بسيار باشد كه معذور نباشد و معاقب گردد باعتبار تقصير در تأمّل و تدبّرى كه اگر ميكرد آن فريب نمى‏خورد، و «نه هر طلب كننده محتاج» يعنى و چنين نيست كه هر طلب كننده محتاج باشد بآن و معذور باشد در آن بلكه بسيار باشد كه با عدم احتياج طلب كنند از راه حرص و خواهش زيادتى كه در كار نباشد.
طلب‏كننده محتاج. ممكن است كه مراد اين باشد كه چنين نيست كه هر كه فريب خورده باشد در كار بدى و از آن راه آنرا كرده باشد رستگار و معذور باشد باعتبار اين كه فريب خورده بلكه بسيار باشد كه معذور نباشد و معاقب گردد باعتبار تقصير در تأمّل و تدبّرى كه اگر ميكرد آن فريب نمى‏خورد، و «نه هر طلب كننده محتاج» يعنى و چنين نيست كه هر طلب كننده محتاج باشد بآن و معذور باشد در آن بلكه بسيار باشد كه با عدم احتياج طلب كنند از راه حرص و خواهش زيادتى كه در كار نباشد.
و فرموده است آن حضرت عليه السلام در جمله كلامى كه فرموده در توحيد خداى سبحانه و نعت او تعالى شأنه:
٧٥٢٢ ليس فى الأشياء بوالج، و لا عنها بخارج. نيست در چيزها والج، و نه از آنها خارج، «والج» بمعنى داخل است و مراد اينست كه حق تعالى داخل نيست در چيزها مانند دخول جسمى در جسمى ديگر، يا دخول عرضى در جسمى، و خارج هم نيست از آنها بلكه علم او ظاهر و باطن هر چيز را فرو گرفته بعنوانى كه گويا در ميان همه آنهاست.
٧٥٢٣ ليس شي‏ء ادعى الى زوال نعمة و تعجيل نقمة من اقامة على ظلم.
نيست چيزى خواننده‏تر بسوى زايل‏شدن نعمتى و شتاب كردن عقوبتى از ايستادگى كردن برستمى.
٧٥٢٤ ليس للعاقل ان يكون شاخصا الّا فى ثلاث، حظوة فى معاد، او مرمّة لمعاش، او لذّة فى غير محرم. نيست مر عاقل را اين كه بوده باشد رونده مگر در سه چيز، حظوه در روز بازگشت، يا مرمّتى از براى معاش، يا لذّتى در غير آنچه حرام شده باشد. «حظوه» ظاهر اينست كه بحاى بى‏نقطه و ظاى نقطه دار باشد بمعنى نصيب و بهره، يعنى يكى از آن سه اينست كه حركت كند از براى تحصيل نصيب و بهره در روز بازگشت امّا در نسخه‏ها كه بنظر رسيد بخاى با نقطه و طاى بى‏نقطه است بمعنى گام برداشتن ، و بنا بر اين مراد اينست كه يكى گام برداشتنى است كه بكار آيد در روز بازگشت.
٧٥٢٥ ليس شي‏ء اعزّ من الكبريت الاحمر الّا ما بقى من عمر المؤمن. نيست چيزى عزيزتر از كبريت احمر مگر آنچه باقى مانده باشد از عمر مؤمن، يعنى آنرا عزيزتر از كبريت احمر بايد داشت و صرف نكرد مگر در آنچه ضرور باشد از أمور دنيا و آخرت، و مراد به «كبريت أحمر» ياقوت سرخ است يا طلاى خالص، و ممكن است كه كبريت معروف قسم سرخى داشته باشد كه بسيار كمياب باشد و كثير النفع، و بآن اعتبار شهرت كرده باشد بعزيزى.
٧٥٢٦ ليس ثواب عند اللّه سبحانه اعظم من ثواب السلطان العادل و الرّجل المحسن. نيست ثوابى نزد خداى سبحانه عظيمتر از ثواب پادشاه عادل و مرد احسان كننده.
٧٥٢٧ ليس كلّ من طلب وجد. نيست چنين كه هر كه طلب كند بيابد، غرض منع مردمست از حرص در طلب و اين كه چنين نيست كه هر كه چيزى را طلب كند آنرا بيابد تا بآن اميد تعب و زحمت هر طلبى را بر خود توان گذاشت، بلكه بسيار مى‏شود كه كسى در نهايت جدّ طلب ميكند و بمطلوب نمى‏رسد پس تا ضرور نشود تعب و زحمت طلب را بمجرّد احتمالى بر خود نبايد گذاشت.
٧٥٢٨ ليس كلّ من أضلّ فقد. نيست چنين كه هر كه ضايع كند نيابد، ظاهر اينست كه مراد بضايع كردن واگذاشتن و طلب نكردن باشد و غرض باز موافق فقره سابق منع از اهتمام در طلب باشد بگمان اين كه كسى تا مطلبى را طلب نكند نمى‏رسد بآن باين كه چنين نيست بلكه بسيار مى‏شود كه كسى بى‏طلب به آن چه مى‏خواهد و زياده بر آن مى‏رسد و دور نيست كه «أضلّ» تصحيفى باشد از بعضى ناسخين و «أخلّ» بخاء نقطه‏دار باشد و ترجمه اين باشد كه: چنين نيست كه كسى كه اخلال كند نيابد، يعنى اخلال كند بطلب و بنا بر اين صريح در معنى مذكور مى‏شود.
٧٥٢٩ ليس الحليم من عجز فهجم  و اذا قدر انتقم، انّما الحليم من اذا قدر عفا، و كان الحلم غالبا على كلّ امره. نيست بردبار كسى كه عاجز باشد پس خاموش شود و نگاه بزمين كند، و هرگاه توانا گردد انتقام كشد، بدرستى كه نيست بردبار مگر كسى كه هرگاه توانا باشد در گذرد و بوده باشد بردبارى غالب بر هر كار او.
٧٥٣٠ ليس على وجه الأرض أكرم على اللّه سبحانه من النفس المطيعة لأمره. نيست بر روى زمين گرامى‏تر بر خداى سبحانه از نفس اطاعت كننده مر فرمان او را.
٧٥٣١ ليس بمؤمن من لم يهتمّ باصلاح معاده. نيست مؤمن كسى كه اهتمام نداشته باشد باصلاح معاد خود، يعنى بازگشت خود يا روز بازگشت خود.
حرف لام بلفظ «لم»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در حرف لام بلفظ «لم» كه از براى نفى چيزيست در ماضى. فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
٧٥٣٢ لم يدرك المجد من عداه الحمد. در نيافته بزرگى را كسى كه در گذشته از او ستايش، يعنى احسان بمردم نكرده كه بسبب آن ستايش كنند او را پس ستايش ايشان در گذشته از او و در او فرود نيامده و رفته بجانب جمعى كه از اهل احسان باشند.
٧٥٣٣ لم يهنأ العيش من قارن الضدّ. گوارا نكرده زندگانى را كسى كه همراه شده با دشمن، مراد منع از آميزش و مصاحبت و همراه بودن با دشمنست و اين كه با آن عيش و زندگانى آدمى گوارا نباشد.
٧٥٣٤ لم يسد من افتقر اخوانه الى غيره. مهتر نشده كسى كه محتاج باشند برادران او بسوى غير او، يعنى كفايت اخراجات و مؤنات برادران خود نكرده باشد پس محتاج باشند ايشان بغير او.
٧٥٣٥ لم يوفّق من بخل على نفسه بخيره و خلّف ماله لغيره.
توفيق داده نشده كسى كه بخيلى كند بر نفس خود بمال خود، و پس اندازد مال خود را از براى غير خود.
٧٥٣٦ لم ينل احد من الدّنيا حبرة الّا اعقبته عبرة. نرسيده احدى از دنيا بحبره مگر اين كه در پس آورده دنيا او را عبره. «حبره» بفتح حاء بى‏نقطه و سكون باء يك نقطه زير بمعنى سرور و شاديست، و «عبره» بفتح عين بى‏نقطه و سكون باء يك نقطه زير بمعنى اندوه است يا اشك پيش از اين كه روان شود يا تردّد گريه در سينه، و مراد مذمّت دنياست و اين كه هيچ شادى او نيست كه در عقب اندوهى نداشته باشد.
٧٥٣٧ لم يتعرّ من الشرّ من لم يتجلبب الخير. برهنه نشده از شرّ كسى كه پيراهن نكرده خير را، مراد اينست كه آدمى كردن كار خير را بايد كه لازم خود سازد مانند پيراهن تن خود كه تا چنين نكند بالكليه عارى از شرّ و بدى نباشد، يا باعتبار اين كه همين جداشدن از خير گاهى بدى و شرّيست هر چند هيچ بدى و شرّى ديگر از او صادر نشود، و يا باعتبار اين كه تا كسى چنان نباشد در واقع نشود كه بالكليه شرّ از او صادر نشود.
٧٥٣٨ لم يعدم النّصر من انتصر بالصّبر. ناياب نكرده يارى را كسى كه يارى جسته بصبر، يعنى كسى كه يارى جويد بصبر نمى‏شود كه صبر يارى او نكند و او را بمطلب نرساند.
٧٥٣٩ لم يصف اللّه سبحانه الدّنيا لاوليائه، و لم يضنّ بها على اعدائه. صاف نگردانيده خداى سبحانه دنيا را از براى دوستان خود، و بخيلى نكرده بآن بر دشمنان خود، غرض بيان خوارى و بى‏اعتبارى دنياست نزد حق تعالى، و اين كه از براى آن صاف نگردانيده آنرا از براى دوستان خود و آميخته بكدورات و آلام‏
گردانيده، زيرا كه آنرا لايق جزاى ايشان ندانسته تا اين كه صاف گرداند از براى ايشان، و هر چند ناصاف باشد از براى آخرت كه آماده كرده از براى ايشان سودمندترست، و همچنين بسبب اين بخيلى نفرموده بآن بر دشمنان خود، زيرا كه ايشان أهليت نعمت و احسانى كه وقعى داشته باشد در نظر حق تعالى ندارد، پس اگر دنيا را وقعى مى‏بود نزد او بهره نمى‏داد ايشان را از آن مانند آخرت، چنانكه در بعضى احاديث وارد شده كه: اگر دنيا را اعتبار پر پشه بود نزد حق تعالى هر آينه نمى‏چشانيد بكافران شربت آبى از آن.
٧٥٤٠ لم يتّصف بالمروّة من لم يرع ذمّة اوليائه، و ينصف اعدائه. و صف پذير نشده بمروّت كسى كه رعايت نكرده پيمان دوستان خود را، و انصاف و عدل نكرده با دشمنان خود.
٧٥٤١ لم يلق احد من سرّاء الدّنيا بطنا الّا منحته من ضرّائها ظهرا. برنخورده احدى از شادمانى دنيا بطنى را مگر اين كه عطا كرده دنيا او را از سختى خود ظهرى، ظاهر اينست كه مراد به «بطن» چيزيست كه ظاهر و نمايان نباشد و به «ظهر» آنچه ظاهر و نمايان باشد و مراد اينست كه: نمى‏شود كه هرگاه كسى از دنيا باندك شادمانى برخورد كه ظاهر و نمايان نباشد در عقب آن عطا نكند دنيا باو از شدّت و سختى خود قدرى ظاهر نمايان، و شارحان نهج البلاغة گفته‏اند كه: تخصيص شادمانى ببطن و سختى بظهر، يا باعتبار بطن و ظهر سپر است زيرا كه شكم آن بسوى اين كس است و پشت آن بسوى دشمن، و يا باعتبار اين كه در حال جنگ سپر را بر رو مى‏كشند پس مردم برميخورند بپشت آن و چون آشتى كنند برميدارند آنرا پس برميگردد و بطن آن ظاهر مى‏شود و برميخورند مردم بآن، يا اين كه در حال آشتى مطلقا مى‏اندازند آنرا و بطن آن نمايان مى‏شود پس بآن اعتبار برخوردن ببطن چيزى تخصيص داده شده بحال دوستى و آشتى، و بظهر آن تخصيص داده شده بحال دشمنى و جنگ، و يا
باعتبار اينست كه آدمى در حالى كه رو مى‏آورد بسوى كسى بطن او بجانب اوست و در وقتى كه پشت مى‏گرداند ظهر او بسوى اوست، پس برخوردن ببطن چيزى مطلقا كنايه شده از اقبال و بظهر از ادبار پس مراد در اين فقره مباركه اينست كه بر نمى‏خورد أحدى از شادمانى آن اقبالى را مگر اين كه عطا ميكند او را از سختى خود ادبارى، و مراد اقبال و ادبار آن أحدست نه اقبال و ادبار شادمانى و سختى، و يا باعتبار اينست كه مشى در بطون واديها آسانترست از سير بر پشته‏ها و تلها، و اللّه تعالى يعلم.
٧٥٤٢ لم يفد من كانت همته الدّنيا عوضا و لم يقض مفترضا. كسب نكرده كسى كه بوده باشد همت او دنيا عوضى، و بجا نياورده مفترضى، يعنى كسى كه عزم او دنيا باشد و از براى آن سعى كند او عوضى از براى سعى خود بتعب و زحمت آن كسب نكند، زيرا كه آنچه كسب كند از دنيا هر قدر كه باشد پوچ و باطلست و عوض آن نمى‏تواند شد، و «بجا نياورده مفترضى را» يعنى امر واجبى را يا امر ضرور لازمى را، زيرا كه دنيا بهر نحو كه باشد مى‏گذرد و چندان محتاج بسعى و همت و عزم آن نيست پس وجوب و لزومى ندارد، و ممكن است «يفد» بصيغه مجهول خوانده شود و بنا بر اين ترجمه اينست كه: «عطا كرده نشده كسى، تا آخر» و حاصل هر دو يكيست.
٧٥٤٣ لم يكتسب مالا من لم يصلحه. كسب نكرده مالى كسى كه اصلاح نكرده آنرا، يعنى در مصارف ضرورى و خير صرف نكرده، يعنى مالى كه در آنها صرف نشود در حقيقت مال نيست بلكه وبالست.
٧٥٤٤ لم يرزق المال من لم ينفقه. روزى كرده نشده مال كسى كه انفاق و خرج نكرده آنرا، يعنى آن در حقيقت مال نيست بلكه وبالست.
٧٥٤٥ لم يضق شي‏ء مع حسن الخلق. تنگ نشده چيزى با نيكوئى خوى، يعنى صاحب خوى نيكو چيزى بر او تنگ نمى‏شود.
٧٥٤٦ لم يفت نفسا ما قدّر لها من الرّزق. فوت نشده نفسى را آنچه تقدير شده براى او از روزى، يعنى نمى‏شود كه تمام آن باو نرسد.
٧٥٤٧ لم يذهب من مالك ما وقى عرضك. نرفته از مال تو آنچه نگه داشته عرض ترا، يعنى از براى نگهدارى عرض خود صرف كرده.
٧٥٤٨ لم يضع من مالك ما قضى فرضك. ضايع نشده از مال تو آنچه بجا آورده فرض ترا، يعنى در مصرفى داده شده كه واجب بوده بر تو مانند زكاة و خمس.
٧٥٤٩ لم يعقل مواعظ الزّمان من سكن الى حسن الظنّ بالأيّام. درنيافته پندهاى زمانه را كسى كه آرام گرفته بسوى نيكوئى گمان بروزگار، يعنى مصائب و نوائب كه در زمانه واقع مى‏شود نسبت بهر كس هر يك موعظه و پنديست از او باين كه گمان نيكو بروزگار نبايد داشت، پس كسى كه نيكو كند گمان خود را بآن و آرام گيرد بآن نفهميده موعظه‏ها و پندهاى آنرا.
٧٥٥٠ لم يضع امرء ماله فى غير حقّه او معروفه فى غير اهله الّا حرمه اللّه شكرهم و كان لغيره ودّهم. نگذاشته مردى مال خود را در غير حقّ آن، يا احسان خود را در غير أهل‏
آن مگر اين كه محروم گردانيده او را خدا از شكر ايشان، و بوده از براى غير او دوستى ايشان.
٧٥٥١ لم يتحلّ بالقناعة من لم يكتف بيسير ما وجد. زيور نيافته بقناعت كسى كه اكتفا نكرده باندك آنچه يافته، يعنى اكتفا نكرده به آن چه يافته هرگاه اندك بوده و طلب زياده بر آن كرده.
٧٥٥٢ لم يتحلّ بالعفّة من اشتهى ما لا يجد. زيور نيافته بعفت كسى كه خواهشى داشته چيزى را كه نمى‏يابد «عفت» بمعنى باز ايستادن از چيزهاست كه حرام باشد يا نيكو نباشد، و مراد اينست كه عفيف كامل كسيست كه خواهش غير آنچه بيابد و داشته باشد نداشته باشد.
٧٥٥٣ لم يطلع اللّه سبحانه العقول على تحديد صفته، و لم يحجبها عن واجب معرفته. آگاه نگردانيده خداى سبحانه عقلها را بر تحديد صفت او، و منع نكرده آنها را از واجب معرفت او، «تحديد» در اصل بمعنى قرار دادن حدّ و نهايت است از براى چيزى كه بآن ممتاز شود از غير آن، و در اصطلاح بمعنى بيان حقيقت و كنه چيزيست و تمييز آن، و مراد در اينجا اين معنى است، يعنى حق تعالى آگاه نگردانيده عقلها را بر تمييز حقيقت و كنه صفت خود امّا منع نكرده آنها را از قدرى كه واجبست از شناخت او بلكه قادر گردانيده آنها را بر آن و راه نموده بآن و آن معرفت اوست بوجوهى چند كه بعقل ثابت شده.
٧٥٥٤ لم يخلق اللّه سبحانه الخلق لوحشة و لم يستعملهم لمنفعة. نيافريده خداى سبحانه خلق را از براى وحشتى، و كار نفرموده ايشان را از براى منفعتى، يعنى خلق نكرده از براى اين كه تنها بوده و وحشت داشته از آن‏
پس خلق كرده ايشان را از براى انس گرفتن بايشان و دفع آن وحشت، و كار نفرموده ايشان را باوامر و نواهى كه فرموده از براى منفعتى كه برسد باو از آنها، بلكه خلق نكرده ايشان را مگر از براى اين كه عبادت كنند و أمر نفرموده ايشان را بعبادت مگر از براى منفعت ايشان و رسيدن بسبب آن بمراتب عاليه، پس آنچه مقتضاى كرم وجود است از آن جانب بعمل آمده و هرگاه بعضى اطاعت نكنند و مستحقّ عذاب و عقاب گردند بسبب تقصير ايشانست و قدحى در حسن ايجاد ايشان نمى‏كند چنانكه در موضع خود توضيح و تفصيل كلام در آن شده .
٧٥٥٥ لم يخل اللّه سبحانه عباده من حجّة لازمة او محجّة قائمة. خالى نگذاشته خدا بندگان خود را از حجتى لازم يا محجتى قائم، يعنى برپا ايستاده، و «حجت» بمعنى برهانست، و «محجه» بمعنى جادّه راه و وسط آنست، و مراد اينست كه حق تعالى هرگز خالى نگذاشته بندگان خود را از حجتى لازم، يعنى از پيغمبر يا امامى كه تمام كند حجت خدا را بر ايشان و لازم شود بر ايشان اطاعت و انقياد، و همچنين از راه واضحى از براى نجات و رستگارى كه ثابت باشد و تغيير و تبديلى در آن نرود تا اين كه هر كه اطاعت و فرمانبردارى كند بمراتب عاليه رسد، و هر كه نكند عذرى نباشد از براى او كه دليل و راهنمايى نداشتم يا اين كه راه را نمى‏دانستم.
٧٥٥٦ لم تره سبحانه العقول فتخبر عنه بل كان تعالى قبل الواصفين به له. نديده‏اند خداى سبحانه را عقلها پس خبر دهند از او بلكه بود حق تعالى اوّل وصف‏كنندگان او، يعنى عقلها نديده‏اند او را و نرسيده‏اند بكنه او تا اين كه توانند خبر داد از او، يعنى از وصف و چگونگى او بلكه حق تعالى اوّل خود
وصف خود كرده بزبان وحى و الهام و بعد از آن عقلها بآن نحو وصف او كنند و تصديق كنند بآن و اين بنا بر اينست كه «قبل» بضمّ قاف و باء خوانده شود بمعنى اوّل، و ممكن است كه بفتح قاف و سكون باء خوانده شود و مراد همين معنى باشد، يعنى بلكه بود حق تعالى قبل از وصف كنندگان او، يعنى پيش از ايشان در وصف‏كردن خود و وصف‏كنندگان از آن رو وصف او كنند.
و در نهج البلاغه عبارت بر اين نحو است: «لم ترك العيون فتخبر عنك بل كنت قبل الواصفين من خلقك» يعنى نديده‏اند ترا چشمها پس خبر دهند از تو بلكه بوده تو قبل از وصف كنندگان از خلق تو» و پوشيده نيست كه بنا بر اين «قبل» البته بايد كه بفتح خوانده شود بمعنى «پيش» و بضمّ بمعنى اوّل نمى‏تواند بود، زيرا كه حق تعالى اوّل وصف كنندگان از خلق خود نيست و بر تقدير فتح باين معنى كه در اينجا مذكور شد در عبارت آنجا نيز مراد مى‏تواند بود، يعنى بلكه بودى پيش از وصف‏كنندگان از خلق تو در وصف كردن خود و ايشان همه از آن رو وصف تو ميكنند نهايت بنا بر اين معنى «عقول» چنانكه در اينجاست انسب است از «عيون» بمعنى چشمها كه در آن جاست چنانكه بر صاحبان عقول پوشيده نيست.
۴
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
و ممكن است كه مراد پيشى بر جنس وصف كنندگان باشد كه آن جسم است و مراد ردّ بر جمعى باشد كه وصف حق تعالى كنند بجسميت و لواحق آن، باين كه ايشان حق تعالى را نديده‏اند كه خبر توانند داد از او باين أوصاف، يعنى اين خبر ايشان از راه عقل و خرد نيست، زيرا كه دليل عقلى بر آن نيست، آنچه احتمال مى‏رود اينست كه از راه حسّ باشد و آن هم باطلست، زيرا كه ايشان نديده‏اند او را بلكه.
بوده تو پيش از جنس همه ايشان كه جسم است پس چگونه موصوف باشى بجسميت و لواحق آن، و ممكن است كه «قبل» بكسر قاف و فتح باء خوانده شود بمعنى نزد
و «من خلقك» متعلق باشد به «كنت» نه «بواصفين» و مراد اين باشد كه بلكه بوده تو نزد وصف كنندگان از جمله خلق تو، يعنى هر چه را ايشان وصف ميكنند در واقع خلق تست نه تو چنانكه اين مضمون در خطب مأثوره ديگر نيز وارد شده پس هرگاه ترا وصف كنند بوده تو نزد ايشان بنا بر وصف ايشان از جمله خلق خود.
و ابن ابى الحديد در شرح خود «قبل» را بفتح قاف خوانده و گفته كه: مراد اينست كه چشمها ترا نديده‏اند كه خبر دهند از تو بر سبيل مشاهده بلكه بوده تو پيش از آنها، يعنى قديم و ازلى پس جسم و اعراض آنها نيستى  و آنچه از آنها نباشد مشاهده آن محال باشد و خبر از آن بعنوان مشاهده ممكن نباشد.
و محقق بحرانى نيز در شرح خود بفتح قاف خوانده و گفته كه: غرض تنزيه حق تعالى است از وصف مشبّهه و نحو ايشان و إخبار ايشان از او بصفاتى كه از شأن آنها اينست كه إخبار كنند از آنها بينندگان از روى مشاهده با اعتراف ايشان به آن كه اخبار ايشان از روى ديدن نيست، و چون اخبار از محسوسات و آنچه از شأن آن باشد كه احساس كرده شود صادق نيست مگر اين كه مستند بحسّ باشد لابدّ لازم دارد سلب رؤيت چشمها او را سلب اخبار از او، از جهت آنها و كذب اخبار از او به آن چه دانسته نشود از جهت آنها، و «بلكه بوده پيش از وصف‏كنندگان از خلق خود» تعليلى است از براى سلب رؤيت كه مستلزم سلب اخبار از آنست بقياس بر اين وجه «بوده تو پيش از وصف كنندگان، و هر كه بوده باشد پيش از وصف كنندگان او، نديده‏اند وصف كنندگان او را، پس خبر نتوانند داد از او» و اين كبرى از مشهورات مظنونات است در بادى نظر، و اين كافيست از براى خطيب هر چند هرگاه از پى رفته شود كلى نباشد، زيرا كه نيست چنين كه هر چه پيش از ما باشد باطل باشد اخبار ما از او، و ممكن است حمل آن بر وجه تحقيق باين كه حمل شود قبليّت بر قبليّت ذاتى، زيرا كه آن مستلزم تنزيه حق تعالى است از جسميت و لواحق آن و آن مستلزم امتناع رؤيت است كه آن مستلزم كذب اخبار از اوست‏
از وجه مشاهده حسيه».
تمام شد كلام او.
و پوشيده نيست تكلف و تعسف در آنچه هر دو گفته‏اند و فساد وجه خطابى كه شارح دوّم گفته، و همچنين فساد دعويى كه قبل از اين كرده كه إخبار از محسوسات البته بايد كه مستند بحسّ باشد و اللّه تعالى يعلم.
٧٥٥٧ لم يترك اللّه سبحانه خلقه مغفلا و لا امرهم مهملا. وانگذاشته خداى سبحانه خلق خود را مغفل، و نه كار ايشان را مهمل، «مغفل» بصيغه مفعول  چيزى را گويند كه غافل شده باشند از آن و نپرداخته باشند بآن، و «مهمل» چيزيست مثل شتر و نحو آن كه رها كرده باشند و واگذاشته باشند آنرا بخود و كار نفرمايند و مراد اينست كه حق تعالى از خلق خود غافل نشده و نه كار ايشان را بايشان واگذاشته كه رها كرده باشد ايشان را سرخود كه هر چه خواهند كنند بلكه أوامر و نواهى فرموده كه بايد اطاعت و انقياد آنها كنند.
٧٥٥٨ لم يخل اللّه سبحانه عباده من نبىّ مرسل او كتاب منزل. خالى نگذاشته خداى سبحانه بندگان خود را از پيغمبرى كه فرستاده شده باشد يا كتابى كه فرود آمده باشد بلكه پيغمبران فرستاده و كتابها نازل فرموده تا اين كه عذرى از براى ايشان نماند و حجت بر ايشان تمام باشد.
٧٥٥٩ لم يتناه سبحانه فى العقول فيكون فى مهبّ فكرها مكيّفا، و لا فى رويّات خواطرها محدّدا مصرّفا. بنهايت نرسيده خداى سبحانه در عقلها پس بوده باشد در جايگاه وزيدن فكر آنها چگونگى كرده شده، و نه در انديشه‏هاى خاطرهاى آنها تحديد كرده شده و تبيين‏
كرده شده، يعنى عقلها بنهايت معرفت حق تعالى نرسيده‏اند كه كنه ذات اقدس او را دانسته باشند يا اين كه عقلها احاطه باو نكرده‏اند چه هر چه چيزى احاطه كند بآن متناهى مى‏شود در آن، و مراد همانست كه كنه ذات اقدس او در نيامده در عقلها پس بوده باشد در آنچه فكر ايشان بآن وزيده چگونگى كرده شده، يعنى چگونگى آنرا دانسته باشند، بلكه بنهايت معرفت او نرسيده‏اند يا احاطه باو نكرده‏اند پس نه در جايگاه وزيدن فكر آنها چگونگى كرده شده است، و نه در انديشه‏هاى خاطرهاى آنها از فكر خود تمييز كرده شده و تبيين كرده شده، يعنى تمييز كنه ذات او نكرده‏اند و پى بآن نبرده‏اند، و «تبيين آن نكرده‏اند» يعنى آن را واضح نكرده‏اند و كشف پرده خفا از آن ننموده‏اند، و ممكن است مراد به «محدّد» تحديد كرده شده باجزاء باشد چنانكه لازم تحديد اصطلاحى است و «مصرّف» بمعنى تغيير داده شده باشد و مراد اين باشد كه در عقلها درنيامده پس نه در جايگاه وزيدن فكر آنها چگونگى كرده شده است و نه در انديشه‏هاى خاطرهاى آنها تحديد
كرده شده تغيير داده شده، و مراد تغير بتركيب از اجزاء و تحليل به آنها باشد چنانكه محقق بحرانى گفته، يا بودن آن قابل حركت و تغير چنانكه ابن ابى الحديد گفته، و بنا بر اين مراد ردّ بر مشبّهه مجسّمه باشد چه جسميت لازم دارد قبول حركت و تغيّر را و اللّه تعالى يعلم.
٧٥٦٠ لم تظلّ امرء من الدّنيا ديمة رخاء الّا هتنت عليه مزنة بلاء. سايه نينداخته مردى را از دنيا ابر وسعت و فراخى مگر اين كه بريزد بر او أبر بلائى، و در بعضى نسخه‏ها «تطلّ» بطاى بى‏نقطه است و بنا بر آن ترجمه اينست كه: مشرف نشده مردى را، و حاصل هر دو يكيست و مراد اينست كه هيچ نعمتى از دنيا نمى‏شود كه زحمتى در عقب نداشته باشد.
٧٥٦١ لم يخلقكم اللّه سبحانه عبثا، و لم يترككم سدى، و لم يدعكم فى ضلالة و لا عمى.
نيافريده شما را خداى سبحانه عبث، و ترك نكرده شما را رها كرده شده، و وانگذاشته شما را در گمراهيى و نه در كوريى، مراد گمراهى و كوريى است كه از جانب حق تعالى باشد باين كه دليل و هادى از براى ايشان تعيين نكرده باشد پس ناچار در گمراهى و كورى افتند و اين منافات ندارد باين كه بعضى در گمراهى و كورى باشند بسبب عدم اطاعت و پيروى آن دليل و هادى كه حق تعالى تعيين فرموده.
٧٥٦٢ لم يحلل اللّه سبحانه فى الاشياء فيكون فيها كائنا، و لم ينأ عنها فيقال هو عنها بائن. فرود نيامده خداى سبحانه در چيزها پس بوده باشد در آنها كائن، و دور نيست از آنها پس گفته شود كه او از آنهاست بائن، «كائن» بمعنى موجود و صاحب كون و هستى است، و «بائن» بمعنى بريده و جداست، و مراد اينست كه حق تعالى مجرّد است و جا و مكانى ندارد پس فرود نيامده در چيزى و جانگرفته در آن امّا دور نيست از هيچ چيز و ظاهر و باطن هر چيز منكشف است نزد او چنانكه گويا از هيچ چيز جدا و بريده نشده و بهر چيز پيوسته است بلكه در باطن هر چيز در آمده.
٧٥٦٣ لم يوفّق من استحسن القبيح، و اعرض عن قول النّصيح. توفيق داده نشده كسى كه نيكو شمارد زشت را، و اعراض كند از گفته نصيحت‏كننده، يعنى هر يك از اينها در كسى كه باشد اين نشان بى‏توفيقى اوست، يعنى مهيا نكردن حق تعالى أسباب خير را از براى او و واگذاشتن او بخود.
٧٥٦٤ لم يأمر كم اللّه سبحانه الّا بحسن، و لم ينهكم الّا عن قبيح. امر نكرده شما را خداى سبحانه مگر بچيز نيكوئى، و نهى نكرده شما را مگر از چيز زشتى، يعنى هر چه حق تعالى أمر بآن كرده در واقع و نفس الامر قطع نظر از أمر حق تعالى بآن خوبى و حسنى داشته كه حق تعالى بآن سبب أمر بآن كرده،
و هر چه نهى از آن كرده در واقع و نفس الامر زشتى و قبحى داشته كه حق تعالى بآن اعتبار نهى از آن كرده، و چنين نيست كه هيچ تفاوتى ميانه آنها و اينها نباشد و با وجود آن حق تعالى بى‏سببى و مرّجحى أمر به آنها كرده باشد و نهى از اينها، و اگر عكس اين مى‏فرمود نيز جايز بود و اين صريح است در إثبات حسن و قبح عقلى چنانكه مذهب شيعه و معتزله است و ردّ انكار آنها چنانكه فرقه اشاعره از اهل سنت كرده‏اند و گفته‏اند كه: هيچ حسن و قبحى قطع نظر از أمر شارع و نهى او تعالى شأنه نيست، و هيچ تفاوتى در واقع ميانه چيزها نيست، و حق تعالى بى‏سبب و مرجّحى أمر ببعضى كرده و نهى از بعضى، و بعد از آن كه أمر بچيزى كرد آن چيز حسن است باين معنى كه خدا أمر بآن كرده و بعد از اين كه نهى از چيزى كرد آن چيز قبيح است باين معنى كه خدا نهى از آن كرده، و اگر عكس ميكرد هيچ قصورى نداشت و آنها قبيح مى‏شد و اينها حسن، و فقير در حواشى شرح مختصر تحقيق اين مسئله بر وجهى كه بايد نموده و اينجا گنجايش زياده بر اين ندارد.
و فرموده است آن حضرت عليه السلام در وصف كسى كه ثنا كرده بر او و مدح فرموده او را:
٧٥٦٥ لم تقتله قاتلات الغرور، و لم تغمّ عليه مشتبهات الامور. نكشته او را كشنده‏هاى غرور، و پوشيده نشده بر او مشبهات أمور، يعنى هلاك نكرده او را هلاك كننده‏هاى قريب شيطان و نفس و دنيا و أمثال آنها، و پوشيده نشده بر او مشتبههاى أمرها، يعنى أمورى كه حق و باطل در آنها بر أكثر مردم مشتبه باشد بلكه حقّ و صواب و باطل و خطا در هر باب بر او واضح و لايح است و اشتباهى ندارد و اين بنا بر اينست كه «تغمّ» بغين نقطه‏دار باشد چنانكه در اكثر نسخه‏هاست و بضمّ تا و فتح غين و تشديد ميم باشد و در بعضى نسخه‏ها بعين بى‏نقطه است و بنا بر اين بفتح تا و سكون عين و تخفيف ميم باشد و ترجمه اين باشد كه ملتبس و مشتبه نيست بر او مشتبهات أمور، و حاصل هر دو يكيست.
٧٥٦٦ لم يفكّر فى عواقب الامور من وثق بزور الغرور، و صبا الى زور السّرور. فكر نكرده در عاقبتهاى أمور كسى كه اعتماد كرده بر دروغ غرور و ميل كرده بسوى دروغ سرور. مراد به «دروغ غرور» وعده‏هاى دروغست كه غرور و فريب دنيا باين كس مى‏دهد، و به «دروغ سرور» شادمانيهاى دروغست كه باز آن غرور و فريب وعده بآن مى‏دهند و بعمل نمى‏آيد و اين بمنزله ذكر خاصّ بعد از عامّ است و در بعضى نسخه‏ها «وصبا (تا آخر)» نيست و مراد اينست كه كسى كه اعتماد كند بر وعده‏هاى دروغ فريب دنيا و سعى كند از براى آنها البته فكر نكرده در عاقبتهاى أمور خود، و اگر كسى فكر كند در آنها ميداند كه آنها بر تقديرى كه حاصل شود فانى و زايل است و بكار او نمى‏آيد بلكه باعث زيادتى وبال او مى‏شود سعى از براى چيزى بايد كه پاينده و باقى باشد كه آن سراى آخرت و نعمتهاى آنست.
٧٥٦٧ لم يصدق يقين من اسرف فى الطّلب، و اجهد نفسه فى المكتسب. راست نيست يقين كسى كه از حدّ بگذرد در طلب، و بتعب اندازد نفس خود را در مكتسب، يعنى يقين او باحوال مبدأ و معاد درست نيست و اگر نه بايست كه بداند كه زياده بر ميانه روى در طلب و كسب در كار نيست و باعث فوت مهمات أخروى مى‏شود پس اجتناب كند از آن.
٧٥٦٨ لم يعقل من و له باللّعب، و استهتر بالّلهو و الطّرب. دريافت نكرده كسى كه شيفته شده بلعب و حريص گردانيده شده بلهو و طرب.
«دريافت نكرده»، يعنى صاحب عقل و دريافت نيست، و «لهو و لعب» هر دو بمعنى بازيست، و «طرب» بمعنى شادى و اندوه هر دو آمده و مراد در اينجا شاديست و جمعى از اهل لغت «طرب» را بمعنى خفت و سبكى كه آدمى را عارض مى‏شود در وقت شدّت فرح يا حزن گفته‏اند و آنهم مراد مى‏تواند بود.
حرف لام بلفظ «لو»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در حرف لام بلفظ «لو» بلام ثابته يعنى لامى كه جزء كلمه است و از حروف شرطست و از براى تعليق امريست بأمرى باين نحو كه اگر فلان مى‏بود فلان مى‏بود، و غرض بيان امتناع اوّل است بسبب امتناع دويم چنانكه مذهب جمعى از محقّقين أهل عربيّت است، يا بيان اين كه امتناع دويم و عدم وقوع آن بسبب امتناع اوّل و عدم وقوع آنست كه اگر اوّل واقع مى‏شد البته دويم نيز واقع مى‏شد چنانكه مذهب اكثر ايشانست و گاهى مستعمل مى‏شود باين معنى كه اگر فلان هم مى‏بود فلان مى‏بود در جائى كه مظنّه اين باشد كه بر تقدير وقوع اوّل دويم واقع نمى‏بود و غرض ردّ آن گمانست، يا اين كه اگر فلان هم نمى‏بود فلان مى‏بود در جائى كه مظنّه اين باشد كه بر تقدير نبودن اوّل دويم مى‏بود، و غرض ردّ آن گمانست، و گاه هست كه مراد مجرّد اينست كه بر تقدير وقوع اوّل بايد كه دويم واقع باشد يا اين كه بر تقدير عدم وقوع فلان بايد فلان واقع نباشد و چون‏
غالب در «لو»  تعليق در ماضيست و استعمال آن در تعليق در مستقبل كمست بخلاف «ان» كه غالب در «ان» تعليق در مستقبل است هر چند بلفظ ماضى باشد بنا بر اين ما در ترجمه فقرات مباركه بر تعليق در ماضى حمل مى‏كنيم مگر در جائى كه بحسب معنى تعليق در مستقبل أنسب باشد چنانكه ظاهر خواهد شد. فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
٧٥٦٩ لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا. اگر برخيزد پرده زياد نشوم من بحسب يقين، يعنى يقين من زياد نشود، يعنى يقين من بأحوال مبدأ و معاد بمرتبه كاملست كه اگر پرده برخاسته شود و معانيه مشاهده كنم يقين من زياد نمى‏شود، زيرا كه زياده بر آن يقين كه دارم نمى‏باشد و «لو» در اينجا بمعنى سيم است كه در معانى آن مذكور شد و مراد اينست كه اگر پرده هم برخاسته شود كه مظنه اينست كه يقين در آن وقت زياد شود يقين من زياد نمى‏شود باعتبار اين كه در نهايت مرتبه كمالست و زياده بر آن متصوّر نيست.
٧٥٧٠ لو استوت قدماى من هذه المداحض لغيّرت اشياء. اگر راست مى‏شد پاهاى من از اين لغزشگاهها هر آينه تغيير داده بودم چيزى چند را، مراد اينست كه خلفاى سابق بدعتى چند در دين كرده بودند كه اگر من‏
مستقلّ مى‏بودم تغيير آنها مى‏بايست نهايت من مستقلّ نشدم و فتنه‏ها و جنگها روداد كه هر يك از آنها جايگاه لغزش پاى خلافت من بود و با آنها استقلال و استوارى نداشت آن، بنا بر آن تغيير ندادم آنها را.
و ممكن است مراد تعليق در مستقبل باشد و ترجمه اين باشد: اگر راست شود پاهاى من از اين لغزشگاهها هر آينه تغيير دهم چيزى چند را، يعنى بدعتهائى را كه پيش از اين شده، و محقق بحرانى در شرح نهج البلاغه بجاى «من»: «فى» نقل كرده و «لغزشگاهها» را تفسير كرده به «مسائل مشكله اجتهاديّه» كه أقدام عقول در آنها مى‏لغزد و خلفاى سابق در آنها لغزيده‏اند، و «راست‏شدن قدمها را در آنها» كنايه گرفته از تمكن از اجراى أحكام شرعيه بر نهج حقّ و دفع بدعتهاى خلفاى سابق، و بنا بر اين مراد اينست كه من متمكن نشدم از آن و اگر متمكن مى‏شدم هر آينه تغيير مى‏دادم چيزى چند را از أحكام ايشان، و پوشيده نيست كه تفسير «لغزشگاهها» بفتنه‏ها و جنگها چنانكه ما كرديم ظاهرتر مى‏نمايد، خصوصا بنا بر لفظ «من» چنانكه در اين كتاب و اكثر نسخ نهج البلاغه نيز نقل شده با آنكه بسيارى از أحكامى كه تغيير آنها مى‏بايست چنين نبود كه از راه اشكال آنها قدم ايشان لغزيده باشد در آنها، بلكه بدعتى چند بود كه كرده بودند از براى أغراض خود.
٧٥٧١ لو ضربت خيشوم المؤمن على ان يبغضنى ما ابغضنى، و لو صببت الدّنيا بجملتها على المنافق على ان يحبّنى ما احبّنى. اگر بزنم خيشوم مؤمن را بر اين كه دشمن دارد مرا دشمن نمى‏دارد مرا، و اگر بريزم دنيا را بتمام آن بر منافق بر اين كه دوست دارد مرا دوست نمى‏دارد مرا.
«خيشوم» منتهاى بينى است و گاهى بر اصل بينى اطلاق مى‏شود، و بعضى گفته‏اند كه: آن پرده ميانه دو سوراخ بينى است و مراد اينست كه دوستى مؤمنان با من بمرتبه‏ايست كه اگر بالفرض بينى مؤمن را بشمشير زنم از براى اين كه دشمن‏
دارد مرا هر آينه دشمن نمى‏دارد مرا، و دشمنى منافقان با من بمرتبه‏ايست كه اگر تمام دنيا را بيكى از ايشان بدهم تا اين كه دوست دارد مرا دوست نمى‏دارد مرا، و در نهج البلاغه تتمه از براى اين كلام معجز نظام نقل شده كه در آن وجه هر دو حكم ذكر شده و آن اينست كه اين بسبب اينست كه تقدير شده پس گذشته بر زبان نبى أمّى صلى اللّه عليه و آله اين كه گفته: دشمن نمى‏دارد ترا مؤمنى و دوست نمى‏دارد ترا بدبخت منافقى، و مراد اينست كه اين معنى تقدير شده، يعنى علم حق تعالى بآن تعلق گرفته و پيغمبر خبر از آن داده پس محالست كه خلاف آن واقع شود بهر سببى از أسباب كه كه فرض وقوع آن بشود.
و پوشيده نيست كه از اين لازم نمى‏آيد كه ايشان مجبور باشند در آنها، زيرا كه علم حق تعالى علت نيست بلكه تابع است پس چون هر يك از ايشان البته چنان خواهند بود هر چند باختيار خود باشد حق تعالى چنان دانسته و اگر اختيار خلاف آن مى‏كردند حق تعالى خلاف آن را مى‏دانست و بر هر تقدير بر ايشان جبرى نيست و با وجود اين خلاف آنچه علم حق تعالى بآن تعلق گرفته محالست كه واقع شود.
٧٥٧٢ لو انّ الموت يشترى لاشتراه الاغنياء. اگر مرگ خريده مى‏شد هر آينه مى‏خريدند آنرا توانگران، ممكن است كه مراد اين باشد كه توانگر را چندان حرص خريدن چيزها و جمع آنها باشد كه اگر مرگ را مى‏توانست خريد آنرا هم مى‏خريدند و بفكر خسران و زيان آن نمى‏افتادند، يا اين كه مضايقه از زيان آن نمى‏داشتند چنانكه مى‏خرند چيزى چند را كه باعث هلاكت أخروى ايشان مى‏شود و باكى ندارند از آن، يا اين كه مى‏خريدند آنرا تا در فرمان ايشان باشد و كارى بايشان نداشته باشد، يا مرگ دشمنان خود را يا جمعى كه ميراث آنها بايشان برسد مى‏خريدند، يا مراد بعضى از اغنيا باشد كه تعب و زحمت زياد مى‏كشند در حفظ توانگرى خود و اين كه ايشان بمرتبه از زندگانى خود تنگ مى‏آيند كه اگر مرگ خريده مى‏شد ايشان مى‏خريدند، و فقرا اگر چه گاهى ايشان نيز تعب و زحمت زياد مى‏كشند
و آرزوى مرگ ميكنند نهايت شايد بآن مرتبه نرسد كه اگر توانند خريد بخرند بلكه گاهى بزبان اظهار آرزوى آن كنند امّا بدل هرگز راضى بآن نشوند، يا اين كه فقيرى كه بآن مرتبه رسد قادر بر خريدن مرگ كجا باشد پس كسى كه آنرا بخرد توانگرى خواهد بود كه از زندگانى خود تنگ آمده باشد و اللّه تعالى يعلم.
٧٥٧٣ لو رأيتم البخل رجلا لرأيتموه شخصا مشوّها. اگر مى‏ديديد بخيلى را بصورت مردى هر آينه مى‏ديديد آنرا شخصى زشت گردانيده شده.
٧٥٧٤ لو عقل اهل الدّنيا لخربت الدّنيا. اگر عاقل مى‏بودند اهل دنيا هر آينه خراب مى‏شد دنيا، زيرا كه اگر همه عاقل كامل بودند كسى از ايشان مشغول كار دنيا نمى‏شد و نظام آن بر هم مى‏خورد و خراب مى‏شد.
٧٥٧٥ لو كان لربّك شريك لاتتك رسله. اگر مى‏بود از براى پروردگار تو شريكى هر آينه مى‏آمد ترا پيغمبران او، اين دليلست اقناعى بر نفى شريك از براى حق تعالى، زيرا كه اگر شريكى مى‏بود از براى او نمى‏شد كه پيغمبران او نيايند و أوامر و نواهى نياورند پس چون هرگز خبرى از او بمردم نمى‏رسد اين دليلست بر اين كه شريكى از براى او نباشد و كسى كه اندك تأمّل كند او را در اين شبهه نمى‏ماند.
٧٥٧٦ لو ارتفع الهوى لانف غير المخلص من عمله. اگر برميخاست هوا و هوس هر آينه ننگ مى‏داشت غير مخلص از عمل خود، مراد به «مخلص» كسيست كه خالص كرده باشد أعمال خود را از براى حق تعالى و بهيچ وجه آميخته بغرض ديگر نكرده باشد.
٧٥٧٧ لو ظهرت الآجال لافتضحت الآمال. اگر آشكار مى‏شد اجلها هر آينه رسوا مى‏شدند اميدها، مراد به «اجل» مدّت عمرست يا مرگ، و مراد اينست كه اگر مدّت عمرها يا مرگ‏ها آشكار مى‏شد، يعنى مردم مى‏دانستند كه مدّت عمر ايشان چه قدرست يا مرگ ايشان چه وقتست رسوا مى‏شد اميدها، يعنى باطل و زايل مى‏شد آنها، و نبود اين اميدهاى دور و دراز كه از براى خود قرار مى‏دهند.
٧٥٧٨ لو خلصت النّيّات لزكت الاعمال. اگر خالص شود نيتها هر آينه پاكيزه گردد عملها يا فزايش كند عملها.
٧٥٧٩ لو صحّ العقل لاغتنم كلّ امرء مهله. اگر صحيح باشد عقل هر آينه غنيمت شمارد هر مردى مهلت خود را، يعنى أيّام حيات خود را و آنرا بعبث صرف نكند بلكه صرف نكند مگر در چيزى كه بكار آخرت او آيد.
٧٥٨٠ لو عرف المنقوص نقصه لساءه ما يرى من عيبه. اگر مى‏دانست ناقص كرده شده نقصان خود را هر آينه بد مى‏آمد او را آنچه مى‏بيند از عيب خود، ظاهر اينست كه مراد به «ناقص كرده شده» كسيست كه حق تعالى مرتبه او را يا أجر و ثواب او را كم كرده بسبب عيبى كه در أخلاق يا أعمال او باشد، و مراد اين باشد كه اگر چنين كسى مى‏دانست قدر نقص را كه باو رسيده و اين كه آن چه نقصان عظيميست هر آينه بد مى‏آمد او را آنچه مى‏بيند از عيب خود و زايل ميكرد آنرا از خود.
٧٥٨١ لو انّ اهل العلم حملوه بحقّه لاحبّهم اللّه و ملائكته و لكنّهم حملوه لطلب الدّنيا فمقتهم اللّه تعالى و هانوا عليه.
اگر بودى اين كه اهل علم برداشته بودند آنرا بحقّ آن هر آينه دوست مى‏داشت ايشان را خدا و فرشتگان او، و ليكن ايشان برداشته‏اند آنرا از براى طلب دنيا، پس دشمن داشته ايشان را خداى بلند مرتبه، و خوار شده‏اند بر او. مراد مذمّت جمعيست از علما كه طلب علم را از براى دنيا كرده باشند.
٧٥٨٢ لو انّ العباد حين جهلوا وقفوا لم يكفروا و لم يضلّوا. اگر اين كه بندگان هنگامى كه ندانند مى‏ايستادند كافر نمى‏شدند و گمراه نمى‏شدند، يعنى اگر بندگان وقتى كه چيزى را ندانند هرگاه بشنوند مى‏ايستادند و انكار نمى‏كردند هرگز كافر و گمراه نمى‏شدند بلكه اگر چيزى باشد كه اعتقاد بآن ضرور باشد حق تعالى بر ايشان ظاهر كند تا كافر و گمراه نباشند امّا هرگاه انكار كنند و حكم ببطلان آن كنند بى‏دليل و برهانى، اين از راه تعصب و عنادست، و با وجود آن گاه هست كه حق تعالى ايشان را بخود وامى‏گذارد و حقّ را بر ايشان ظاهر نمى‏كند پس هرگاه آن امرى باشد كه اعتقاد بآن ضرور باشد بسبب انكار آن كافر و گمراه ميشوند، و ممكن است كه مراد خصوص حكم إمامت باشد و اين كه هرگاه آنرا ندانند هرگاه بايستند و توقّف كنند كافر و گمراه نمى‏شوند، يعنى گمراهى زيادى مانند گمراهى كافر بلكه مستضعف خواهند بود امّا هرگاه توقّف نكنند و بامامت أئمه ضلال قائل شوند ايشان كافر شوند يا در حقيقت بنا بر قول بكفر ايشان، و يا بمنزله كافر بنا بر قول مشهور، و ممكن است كه «يضلّوا» از باب افعال خوانده شود و ترجمه اين باشد كه «كافر نمى‏شدند و گمراه نمى‏گردانيدند ديگران را» و بنا بر اين احتياج نيست بتخصيصى كه در توجيه «گمراه نمى‏شدند» شد و اللّه تعالى يعلم.
٧٥٨٣ لو انّ النّاس حين عصوا انابوا و استغفروا لم يعذّبوا و لم يهلكوا. اگر اين كه مردم هنگامى كه عصيان مى‏كردند بازگشت مى‏كردند و طلب آمرزش مى‏نمودند عذاب كرده نمى‏شدند و هلاك نمى‏شدند.
٧٥٨٤ لو رأيتم الاجل و مسيره لابغضتم الامل و غروره. اگر مى‏ديديد أجل و حركت آنرا هر آينه دشمن مى‏داشتيد امل و فريب آنرا، مراد به «أجل» مدّت عمرست، و به «حركت آن» رفتن آن، يا مرگ، و به «حركت آن» آمدن آن، و مراد اينست كه: اگر مى‏ديديد آنرا و اين كه بچه تندى مى‏رود يا بچه تندى مى‏آيد دشمن مى‏داشتيد اميد را و فريب آنرا، و اميدى از براى خود قرار نمى‏داديد و فريب آن نمى‏خورديد.
٧٥٨٥ لو فكّرتم فى قرب الاجل و حضوره لامرّ عندكم حلو العيش و سروره. اگر فكر مى‏كرديد در نزديكى اجل و حاضر شدن آن هر آينه تلخ مى‏شد نزد شما زندگانى شيرين و شادمانى آن، مراد به «اجل» در اينجا مرگست.
٧٥٨٦ لو احبّنى جبل لتهافت. اگر دوست مى‏داشت مرا كوهى هر آينه مى‏ريخت پاره پاره، غرض اينست كه دوستان من نمى‏شود كه در دنيا ببلاها و مصيبتها گرفتار نگردند كه باعث زيادتى مراتب ايشان باشد در آخرت.
٧٥٨٧ لو زهدتم فى الشّهوات لسلمتم من الآفات. اگر بى‏رغبت مى‏شديد در خواهشها هر آينه سالم مى‏بوديد از آفتها.
٧٥٨٨ لو صحّ يقينك لما استبدلت الفانى بالباقى، و لا بعت السّنىّ بالدّنىّ. اگر صحيح شود يقين تو هر آينه بدل نكنى فانى را بباقى، و نه بفروشى بلند مرتبه را بپست مرتبه، و «بدل كردن چيزى بچيزى» اينست كه دويم را بدهند و اوّل را
بگيرند، و مراد به «فانى و پست مرتبه» دنياست، و به «باقى و بلند مرتبه» آخرت.
٧٥٨٩ لو اعتبرت بما اضعت من ماضى عمرك لحفظت ما بقى. اگر عبرت بگيرى به آن چه ضايع كردى از عمر خود هر آينه نگهدارى آنچه را باقى مانده، يعنى آن را ضايع نكنى و همين در چيزى صرف كنى كه بكار تو آيد.
٧٥٩٠ لو كنّا نأتي ما تأتون لما قام للدّين عمود و لا اخضرّ للايمان عود. اگر بوديم ما چنانكه مى‏كرديم آنچه را مى‏كنيد شما هر آينه بر پا نمى‏ايستاد از براى دين ستونى و نه سبز مى‏شد از براى ايمان چوبى، مراد بيان عصمت خود و ساير أئمه طاهرين است صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين و اين كه اگر ايشان نيز مانند ديگران گناه مى‏كردند از براى بارگاه دين ستونى برپا نمى‏ايستاد، و در رياض ايمان چوبى سبز نمى‏شد.
٧٥٩١ لو حفظتم حدود اللّه سبحانه لعجّل لكم من فضله الموعود. اگر نگهدارى كنيد شما حدّهاى خداى سبحانه را هر آينه تعجيل فرمايد از براى شما از فضل خود وعده كرده شده را، مراد به «حدّهاى خداى سبحانه» همه حدود و آداب شرعيه است كه در عبادات و غير آنها قرار داده يا خصوص حدودى كه از براى بعضى محرّمات مقرّر فرموده و مراد اينست كه رعايت و حفظ آنها يا اينها باعث اين مى‏شود كه حق تعالى تعجيل كند از راه فضل خود در رسانيدن روزى بندگان كه وعده كرده و فرموده كه آن در آسمانست، يعنى تعجيل كردن در فرستادن بارانها كه سبب وسعت و فراخى روزى مى‏گردد و غير آنها از أسباب آن، و ممكن است كه مراد به «وعده كرده شده» استجابت دعا باشد كه حق تعالى وعده كرده از براى كسى كه بخواند او را، يا مراد نصرت و غلبه بر اعدا و دشمنان باشد چنانكه فرموده: «ان تنصروا اللّه ينصركم اگر يارى كنيد شما خدا را يارى‏
كند خدا شما را» و بنا بر اين اشاره مى‏شود بتفسير آيه كريمه و اين كه مراد «به يارى كردن ايشان خدا را» نگهدارى حدود اوست، و به «يارى كردن خدا ايشان» را نصرت و غلبه دادن بر اعدا و دشمنان.
و ممكن است نيز كه مراد به «موعود» ظهور حضرت قائم باشد صلوات اللّه و سلامه عليه و «نگهدارى جمعى از مردم حدود حق تعالى را چنانكه بايد» هرگاه بقدرى باشند كه آن كافى باشد در نصرت آن حضرت سبب تعجيل در ظهور آن حضرت گردد و اين منافات ندارد با اين كه ظهور آن حضرت در زمانى شود كه ظلم و ستم در جهان بسيار شود چنانكه در أحاديث وارد شده زيرا كه ممكن است كه با وجود بسيارى ظلم در آن وقت جمعى خاصّ باشند كه نگهدارى حقوق خدا چنانكه بايد بكنند و ناصر آن حضرت توانند شد بخلاف ساير أوقات كه هر چند ظلم كمتر باشد آن نحو مخلصان و يارى كنندگان نباشد، و ممكن است نيز كه مراد اين باشد كه اگر شما اتّفاق كنيد بر نگهدارى حدود حق تعالى تعجيل فرمايد حق تعالى در ظهور آن حضرت، زيرا كه ديگر مانعى از آن نباشد، و اين منافات ندارد با اين كه اين معنى متحقق نشود و آخر ظهور آن حضرت در زمانى شود كه ظلم فرو گيرد زمين را بسبب اين كه از حدّ در گذرانند ظلم را چنانكه حق تعالى مدارا ميكند بلطف خود با هر ظالمى تا اين كه چون از حدّ درگذراند رسوا كند او را .
٧٥٩٢ لو يعلم المصلّى ما يغشاه من الرّحمة لما رفع رأسه من السّجود. اگر بداند نماز كننده آنچه را فرو مى‏گيرد او را از زحمت هر آينه بر ندارد سر خود را از سجده، يعنى همواره مشغول نماز باشد.
٧٥٩٣ لو لم يتواعد اللّه سبحانه لوجب ان لا يعصى شكرا لنعمته.
اگر وعده عذاب نكرده بود خداى سبحانه هر آينه واجب بود كه عصيان كرده نشود از براى شكر نعمت او، يعنى حق تعالى اگر وعيد عذاب و عقاب با بندگان هم نمى‏كرد واجب بود كه عصيان او نكنند از براى شكر نعمتهاى گوناگون او كه داده بايشان از وجود و غير آن، و چنين نيست كه نادانان گمان ميكنند كه وجوب عصيان نكردن او بسبب وعيدهاى اوست و اگر آنها نمى‏بود عصيان او جايز بود.
٧٥٩٤ لو لم يرغّب اللّه سبحانه فى طاعته لوجب ان يطاع رجاء رحمته. اگر ترغيب نمى‏كرد خداى سبحانه در فرمانبردارى او هر آينه واجب بود اين كه اطاعت كرده شود از براى اميد رحمت او، يعنى اگر ترغيب هم نمى‏كرد واجب بود پس چه جاى اين كه ترغيب هم كرده.
٧٥٩٥ لو لم ينه اللّه سبحانه عن محارمه لوجب ان يجتنبها العاقل. اگر نهى نمى‏كرد خداى سبحانه از حرامهاى خود هر آينه واجب بود كه اجتناب كند از آنها عاقل، يعنى اگر نهى هم نمى‏كرد از آنها واجب بود اجتناب عاقل از آنها، پس چگونه نباشد با نهى نيز، و پوشيده نماند كه وجوب اجتناب از اينها بر تقديرى كه نهى نشده بود در چيزى چندست كه عقل يابد قبح و بدى آنها را مانند ظلم، يا همه آنها بر فرض اطلاع عقل بر قبح و بدى آنها در واقع و نفس الامر، و اگر نه بسيارى از آنهائيست كه عقل را راهى بدانستن بدى آنها نيست و اگر بحسب شرع هم نهى نمى‏شد بدى آنها معلوم نبود و با وجود آن وجوب اجتناب از آنها وجهى نداشت مگر اين كه مراد اين باشد كه اگر نهى هم نمى‏كرد امّا معلوم ما مى‏شد قبح و بدى آنها نزد حق تعالى هر آينه واجب بود بر عاقل اجتناب از آنها از براى شكر نعمت و اميد رحمت او چنانكه در فقره‏هاى سابق مذكور شد.
٧٥٩٦ لو لم تتخاذلوا عن نصرة الحقّ لم تهنوا عن توهين الباطل. اگر پشت نگردانيد از يارى كردن حق ضعيف نگرديد از خوار كردن باطل،
يعنى قوى باشيد بر آن و آسان باشد آن بر شما.
٧٥٩٧ لو تميّزت الاشياء لكان الصّدق مع الشجاعة، و كان الجبن مع الكذب. اگر امتياز يابند چيزها هر آينه بوده باشد راستگوئى با شجاعت، و بوده باشد ترسناكى با دروغگوئى، يعنى صفاتى كه با يكديگر مخلوط شده‏اند اگر كسى امتياز دهد آنها را و جدا كند از يكديگر ميداند كه راستگوئى با شجاعت ميباشد و جبن با دروغگوئى.
٧٥٩٨ لو رأيتم البخل رجلا لرأيتموه مشوّها  يغضّ عنه كلّ بصر و ينصرف عنه كلّ قلب. اگر مى‏ديديد شما بخيلى را مردى هر آينه مى‏ديديد آن را زشت گردانيده شده كه پائين انداخته شده باشد از آن هر ديده، و برگردد از آن هر دلى.
٧٥٩٩ لو انّ السّماوات و الارض كانتا على عبد رتقا ثمّ اتّقى اللّه لجعل  اللّه له منهما مخرجا و رزقه من حيث لا يحتسب . اگر اين كه آسمانها و زمين بوده باشند بر بنده پيوسته بر يكديگر پس پرهيزگارى كند خدا را بگرداند خدا از براى او بدرشدى از آنها، و روزى دهد او را از آنجا كه گمان نبرد.
٧٦٠٠ لو رأيتم السّخاء رجلا لرأيتموه حسنا يسرّ النّاظرين.
اگر ببينيد سخاوت را مردى هر آينه ببينيد آن را نيكو كه شاد گرداند نظر كنندگان را.
٧٦٠١ لو رأيتم الاحسان شخصا لرأيتموه شكلا جميلا يفوق العالمين. اگر ببينيد احسان را شخصى هر آينه ببينيد آنرا شكلى زيبا كه بلندى كند در شرف بر عالميان.
٧٦٠٢ لو رخّص اللّه سبحانه فى الكبر لاحد من الخلق لرخّص فيه لانبيائه لكنّه كرّه اليهم التّكبّر و رضى لهم التّواضع. اگر رخصت مى‏داد خداى سبحانه در تكبر از براى أحدى از خلق هر آينه رخصت مى‏داد در آن از براى پيغمبران خود ليكن ناخوش داشته بسوى ايشان تكبر را و خشنود شده از براى ايشان فروتنى را.
٧٦٠٣ لو كانت الدّنيا عند اللّه محمودا لاختصّ بها اوليائه لكنّه صرف قلوبهم عنها و محا عنهم منها المطامع. اگر مى‏بود دنيا نزد خدا ستوده شده هر آينه مخصوص مى‏گردانيد بآن دوستان خود را ليكن او بر گردانيده دلهاى ايشان را از آن و محو كرده از ايشان از دنيا طمعها را، يعنى محو كرده طمعهاى ايشان را از دنيا، يعنى زائل كرده از ايشان اثر آنها را بالكليه.
و فرموده است آن حضرت عليه السّلام در وصف مالك اشتر نخعى كه از أكابر أصحاب آن حضرت بود چون رسيده بود بآن حضرت خبر وفات او رحمت كناد خدا او را:
٧٦٠٤ لو كان جبلا لكان فندا  لا يرتقيه الحافر و لا يوفى عليه الطّائر.
اگر مى‏بود كوهى هر آينه مى‏بود كوه عظيمى كه بالا نرود آنرا حافر، و مشرف نشود بر آن طائر، «حافر» بمعنى سم  است و مراد اينجا صاحب سم است، و «طائر» بمعنى پرنده است و مراد بيان عظمت و بلندى مرتبه اوست رحمة اللّه عليه كه اگر بالفرض كوه مى‏بود چنين كوه عظيم بلندى مى‏بود.
٧٦٠٥ لو انّ المروّة لم تشتدّ مؤنتها و يثقل محملها ما ترك اللئام الاغمار منها مبيت ليلة و لكنّها اشتدّت مؤنتها و ثقل محملها فحاد عنها اللّئام الأغمار و حملها الكرام الاخيار. اگر اين كه مروّت سخت نبود مؤنت آن و سنگين نبود برداشتن آن وانمى‏گذاشتند لئيمان أغمار از آن در شب كردن يك شب را، و ليكن سخت است مؤنت آن و سنگين است برداشتن آن، پس ميل كرده‏اند از آن لئيمان أغمار، و برداشته‏اند آن را كريمان نيكوكار. مراد به «لئيمان» مردم دنى پست مرتبه است، و «أغمار» جمعى را گويند كه تجربه كارها نكرده باشند، و «كريمان» مقابل لئيمان است، يعنى مردم گرامى بلند مرتبه، و مراد اينست كه مروّت و آدميت چيزيست كه هر كس خوبى آنرا ميداند و اگر مؤنات و إخراجات آن سخت نبود و برداشتن آن سنگين نمى‏بود لئيمان أغمار ترك نمى‏كردند از آن در شب كردن يك شب را يعنى شبها نيز آنرا مى‏كردند و يك شب ترك نمى‏كردند، نهايت چون مؤنات آن سخت است و برداشتن آن سنگين پس لئيمان أغمار ميل كرده‏اند از آن و ترك كرده‏اند آنرا، و برداشته‏اند آنرا كريمان نيكوكار كه متحمل سختيها و گرانيها ميشوند در كردن كارهاى نيك.
٧٦٠٦ لو شئت ان اخبر كلّ رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شأنه لفعلت لكنّى اخاف ان تكفروا فىّ برسول اللّه صلوات اللّه و سلامه‏
عليه الّا انّى مفضيه الى الخاصّة ممّن يؤمن ذلك منه، و الّذى بعثه بالحقّ و اصطفاه على الخلق ما انطق الّا صادقا، و لقد عهد الىّ بذلك كلّه و بمهلك من يهلك و بمنجا من ينجو، و ما ابقى شيئا يمرّ على رأسى الّا افرغه فى أذنى و افضى به الىّ. اگر مى‏خواستم كه خبر دهم هر مردى از شما را بمخرج او و مولج او و بجميع حال او هر آينه مى‏كردم، ليكن من مى‏ترسم از اين كه كافر شويد بسبب من برسول خدا-  رحمتهاى خدا بر او باد-  امّا اين كه من رساننده آنم بسوى خواصّ از آنكه ايمنى داشته شده است اين از او، و سوگند به آن كه فرستاده او را بحقّ و برگزيده او را بر خلق كه گويا نمى‏شوم مگر راستگو، و هر آينه بتحقيق عهد كرده بسوى من بآن همه آن، و بهلاك شدن هر كه هلاك مى‏شود، و برستگارى هر كه رستگار مى‏گردد، و باقى نگذاشته چيزى را كه بگذرد بر سر من مگر اين كه ريخته آنرا در گوش من و رسانيده آنرا بسوى من.
۵
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
ممكن است مراد به «مخرج» و «مولج» جايگاه بيرون آمدن و محلّ داخل شدن باشد و مراد خبر دادن هر كس باشد باين كه از كجا بيرون آمده و بكجا داخل خواهد شد، يا از كجا در قيامت بيرون خواهد آمد و بكجا داخل خواهد شد، يعنى بهشت يا دوزخ، و ممكن است كه «مخرج» و «مولج» بمعنى بيرون آمدن و داخل شدن باشد نه محلّ آنها، و مراد خبر از اين باشد كه كى بيرون آمده از جاى خود و كى داخل خواهد شد، يا مراد بيرون آمدن از دين باشد و داخل شدن در آن و اين كه كه بيرون رود از دين يا بيرون رفته، و كه داخل شود يا داخل شده، و مراد به «ترس از كافرشدن ايشان بسبب من برسول خدا» يا ترس از كافر شدن ايشانست بسبب اين كه تكذيب كنند خبرى از آن خبرها را كه بدهد و چون آنها همه مستند برسول خداست پس تكذيب آنها تكذيب اوست و كفر باو و آن حضرت سبب آن شود از راه‏
خبرى كه داده، و يا كافر شدنست باو از راه عداوت بآن حضرت بسبب اين كه چرا خبر داده آن حضرت را به آنها، يا كافر شدن باو بسبب من باين كه هرگاه اين خبرها را از من بشنويد قائل نشويد بپيغمبرى من و تكذيب كنيد رسول خدا را در آنچه خبر داده از ختم انبيا باو، و بنا بر اين ممكن است كه «فىّ» بمعنى «سبب من» نباشد بلكه بمعنى «در باره من» باشد و مراد تكذيب ايشان باشد رسول خدا را در آنچه خبر داده در باره آن حضرت بامامت و وصايت نه نبوّت و رسالت، و باقى كلام ظاهرست و محتاج بشرح نيست.
٧٦٠٧ لو جرت الأرزاق بالألباب و العقول لم تعش البهائم و الحمقى . اگر روان مى‏شد روزيها بعقلها و خردها زندگانى نمى‏كردند چهارپايان و احمقان.
٧٦٠٨ لو بقيت الدّنيا على احدكم لم تصل الى من هى فى يديه. اگر باقى مى‏ماند دنيا بر احدى از شما نمى‏رسيد بسوى كسى كه آن در دستهاى اوست.
٧٦٠٩ لو عقل المرء عقله لاحرز سرّه عمّن افشاه اليه، و لم يطلع احدا عليه. اگر در مى‏يافت مرد دريافت خود را هر آينه نگه مى‏داشت سرّ خود را از كسى كه فاش كرده آنرا بسوى آن، و آگاه نمى‏ساخت أحدى را بر آن، يعنى اگر در مى‏يافت چيزها را بدريافتى كه دارد.
حرف لام بلام لازم بلفظ «مطلق»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در حرف لام بلام لازم بلفظ «مطلق» يعنى لامى كه جزو كلمه باشد و هرگز نيفتد مانند لام تعريف زايده كه گاهى مى‏افتد و بلفظ مطلق يعنى بألفاظ مختلف نه اين كه در همه فقرات بيك لفظ باشد مانند فصول گذشته. فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
٧٦١٠ لسان العاقل وراء قلبه. زبان عاقل پشت سر دل اوست، يعنى تا اوّل چيزى را در دل تأمّل نكند بزبان نگويد، پس گويا زبان او تابع دل اوست و در عقب آنست و در نهج البلاغه تمامى كلام شريف اينست كه «و قلب الاحمق وراء لسانه» و دل احمق پشت سر زبان اوست، يعنى تابع زبان اوست، يعنى اوّل تأمّل و تفكرى در چيزى نمى‏كند هرچه بزبان او بيايد همان در دل او در مى‏آيد و اين معنى بعبارتى ديگر نيز از آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه نقل شده و آن اينست «قلب الاحمق فى فيه و لسان العاقل فى قلبه» دل احمق در زبان اوست و زبان عاقل در دل اوست.
٧٦١١ لسان الجاهل مفتاح حتفه. زبان نادان كليد مرگ اوست، يعنى بسيار مى‏شود كه در مرگ بر او بسبب آن گشوده مى‏شود. و ممكن است كه مراد بمرگ شامل هلاكت معنوى نيز باشد.
٧٦١٢ لسان العلم الصّدق. زبان علم راستگوئيست، چون تعبير از حال هر چيز بزبان مى‏شود و اندازه علم و دانش هر كس از مراتب راستگوئى او مستفاد مى‏تواند شد آنرا «زبان دانش» فرموده‏اند، يعنى بآن حال علم و قدر آن معلوم مى‏شود.
٧٦١٣ لسان الجهل الخرق. زبان نادانى درشتيست، يعنى از درشتى و تندى كسى جهل و نادانى او معلوم مى‏شود پس گويا آن زبانيست از براى بيان حال او.
٧٦١٤ لسانك يقتضيك ما عوّدته . زبان تو مى‏خواهد از تو آنچه را عادت فرموده آنرا بآن، پس اگر آنرا بهرزه و دشنام و امثال آنها عادت فرموده باشى هميشه آنها را از تو مى‏خواهد، و اگر بذكر و دعا و أمثال آنها از سخنان خوب عادت داده باشى همواره آنها را از تو مى‏خواهد.
٧٦١٥ لسان الصّدق خير للمرء من المال يورّثه من لا يحمده. زبان راستى بهترست از براى مرد از مال كه بميراث دهد آنرا كسى را كه ستايش او نكند.
٧٦١٦ لسان المقصّر قصير. زبان تقصير كننده كوتاه است.
٧٦١٧ لسان البرّ مستهتر بدوام الذّكر.
ص     ١٢٥
زبان نيكو كار شيفته شده است بدوام ذكر، يعنى ذكر خدا.
و فرموده است آن حضرت عليه السّلام در وصف كسى كه مذمّت مى‏فرموده او را:
٧٦١٨ لسانه كالشّهد و لكن قلبه سجن للحقد. زبان او مانند شهدست، يعنى عسل، و ليكن دل او زندانيست از براى حقد، يعنى كينه يعنى شيرين زبانست امّا كينه‏ور.
٧٦١٩ ليكن مركبك القصد و مطلبك الرّشد. بايد كه بوده باشد مركب تو قصد، يعنى ميانه روى، و مطلب تو رشد، يعنى راه درست.
٧٦٢٠ لن لمن غالظك فانّه يوشك ان يلين لك. نرم شو از براى كسى كه درشتى كند با تو يا دشمنى كند با تو پس بدرستى كه او نزديكست اين كه نرم شود با تو، يعنى اگر چنين كنى نزديكست كه او هم نرم شود با تو يا بدرستى كه شأن اينست كه نزديكست، يعنى اگر نرم شوى شأن و حال اينست كه نزديكست كه او هم نرم شود از براى تو.
٧٦٢١ لسانك ان امسكته انجاك، و ان اطلقته ارداك. زبان تو اگر نگهدارى آنرا رستگار گرداند ترا، و اگر رها كنى آنرا هلاك گرداند ترا يا بيندازد ترا، يعنى در هلاكت و زيان و خسران.
٧٦٢٢ لقاح  المعرفة دراسة  العلم. آبستنى معرفت مدارسه علمست، يعنى آبستن شدن كسى بمعرفت يا آبستن‏شدن‏
معرفت بمعرفت ديگر بمدارسه علم و خواندن آنست با يكديگر، و «لقاح» بفتح لام شكوفه را گويند كه از درخت خرماى نر بشكوفه درخت ماده در اوّل شكافتن آن مى‏ريزند تا آبستن شود و بنا بر اين ممكن است كه در اينجا بفتح لام خوانده شود نه بكسر آن و ترجمه اين باشد كه: آنچه آبستن مى‏شود معرفت بآن يا آنچه آبستن مى‏شود آدمى بآن بمعرفت مدارسه علمست.
٧٦٢٣ لقاح العلم التّصوّر و الفهم. آبستنى علم تصوّر و فهمست، يعنى آبستن شدن كسى بعلم يا آبستن شدن علم بعلم ديگر باينست كه خوب تصوّر آن شود و فهميده شود نه اين كه چيزى بزبان ياد گيرد و در دل صورت آن در نيايد و نفهمد، و اگر «لقاح» بفتح لام خوانده شود ترجمه اينست كه: آنچه آبستن مى‏شود آدمى بآن بعلم يا آبستن مى‏شود بآن علم بعلم ديگر تصوّر و فهم است.
٧٦٢٤ لقاح الخواطر المذاكرة. آبستنى خاطرها مذاكره است، «خاطر» چيزى را گويند كه در دل در آيد و بآن اعتبار محلّ آنرا نيز خاطر مى‏گويند و بنا بر اوّل مراد اينست كه آبستنى بخاطرها يعنى علوم و معارف كه در دل در آيند بمذاكره است و اگر مذاكره نشود فراموش ميشوند، يا اين كه آبستنى آنها بعلوم و معارف ديگر بمذاكره است، زيرا كه در هر مذاكره نمى‏شود كه از آنها پى بپاره از علوم و معارف ديگر برده نشود و بنا بر دويم مراد اينست كه: آبستنى خاطرها بعلوم و معارف بمذاكره است و اگر مذاكره نشود آنها زود از خاطر بدر روند و فراموش شوند، و «لقاح» بفتح نيز مى‏توان خواند بر قياس فقره‏هاى سابق.
٧٦٢٥ لقاح الرّياضة دراسة الحكمة و غلبة العادة.
آبستنى رياضت خواندن حكمت و غلبه عادتست، مراد به «رياضت» رام كردن نفس است و مطيع گردانيدن آن و «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد علم راست درست را گويند و مراد اينست كه آبستنى كسى برياضت بخواندن حكمت و غلبه كردن بر عادتست، يعنى غلبه كردن بر عادتهاى بد كه نفس مى‏دارد و زايل‏كردن آنها از خود، و «لقاح» بفتح نيز خوانده مى‏تواند شد بر قياس فقره‏هاى سابق.
٧٦٢٦ لحظ الانسان رائد قلبه. لحظ آدمى رائد دل اوست، «لحظ» بمعنى نگاه بگوشه آخر چشمست، و «رائد» كسى را گويند كه صحرانشينان در وقت كوچ از منزلى پيش فرستند از براى طلب منزل پر آب و علف، و مراد اينست كه نگاه بچشم پيشرو دلست و هر چه آنرا خوش آيد دل طلب آن ميكند، پس اگر كسى خواهد كه دل خود را نگاهدارد و گرفتار چيزى نسازد بايد كه نگاه خود را حتى نگاه بگوشه چشم را ضبط كند و بزخارف دنيويّه و امثال آنها نيندازد تا مايل به آنها نشود.
٧٦٢٧ لنا حقّ ان اعطيناه و الّا ركبنا اعجاز الابل و ان طال السّرى. ما را حقيست اگر داده شويم آنرا، و اگر نه سوار شويم بر عجزهاى شتران هر چند دراز كشد شبگير. «عجز شتر» منتهاى پشت سر آنست و مراد اينست كه ما را حقّ خلافت باشد اگر داده شويم آنرا خوب، و اگر نه جنگ و جدال نمى‏كنيم از براى آن بلكه اعراض مى‏كنيم از آن و دورى مى‏كنيم از آن هر چند خوارى و ذلّت و تعب و زحمتى در آن باشد مانند كسى كه نخواهد كه در جائى باشد و در رود از آن باين كه رديف شود بر شترى، و شبگير  بلندى از براى زود بدر رفتن از آن يا پر دورشدن‏
از آن كه هم تعب و مشقت دارد آن سوارى، خصوصا هرگاه دراز كشد و در شب باشد با تعب و مشقت اصل شبگير و هم خوارى و ذلّت. و ممكن است كه «سوار شدن بر عجز شتر» مثل شده باشد از براى راضى شدن بخوارى و ذلّت و تعب و مشقت «هر چند دراز كشد شبگير» هر چند در چيزى باشد كه گذشتن و دورى از آن ملحوظ باشد و ممكن است نيز كه آن اشاره باشد به آن چه واقع شد از نصب آن حضرت بعد از ديگران كه شبيه بردافت با ايشان بود و مراد اين باشد كه و اگر نه جنگ و جدال نميكنم بلكه صبر ميكنم بر خوارى و ذلّت ردافت ديگران و «هر چند دراز كشد شبگير» اشاره باشد باين كه آن ردافت نيز بعد از زمان درازى شود و تشبيه شده باشد آن زمان بزمان شبگير دراز، باعتبار تعب و زحمت آن و تاريكى آن نيز بسبب رواج ضلالت و گمراهى در آن.
و پوشيده نيست كه اين اعراض از حقّ خود و طلب نكردن آن بايد كه بأمر حق تعالى و فرموده او باشد باعتبار مفسده كه در طلب آن بوده مثل اين كه آن حضرت اگر بعد از رحلت حضرت رسالت پناهى صلى اللّه عليه و آله كه هنوز اسلام مزاجى نگرفته بود طلب حقّ خود بجنگ و قتال ميكرد فتنه عظيم ميانه مسلمانان مى‏شد و باعث ضعف بلكه استيصال ايشان مى‏گشت.
اينست آنچه بخاطر رسيد در حلّ اين كلام معجز نظام، و بعد از آن رجوع شد بكتاب مستطاب نهج البلاغه در آنجا هم بود و سيّد بزرگوار سيّد رضى مؤلّف آن بعد از نقل آن فرموده كه: اين از لطيف كلام و فصيح آنست و معنى آن اينست كه: ما اگر داده نشويم حقّ خود را بوده باشيم ذليلان، و اين باعتبار اينست كه رديف سوار مى‏شود عجز شتر را مانند بنده و اسير و امثال آنها. و محقق بحرانى شارح آن نقل كرده از ازهرى كه او در كتاب تهذيب اللغة نقل كرده از قتيبى كه او گفته كه: سوارى عجز شتر مشقت دارد و معنى كلام اينست كه ما اگر منع كرده شويم از حقّ خود سوار مى‏شويم بر مركب مشقت و صبر مى‏كنيم بر آن و هر چند دراز كشد و بى‏تابى‏
نمى‏كنيم از آن و بعد از آن أزهرى خود گفته كه: مراد سوارى مشقت نيست بلكه آن حضرت سوارى عجزهاى شتران را مثل زده از براى پس افتادن خود از غير خود در حقّ خود كه امامت باشد و پيش افتادن غير او بر او پس اراده كرده كه اگر منع كرده شويم از حقّ خود در امامت و پس افتاده شويم از آن صبر مى‏كنيم بر حال ناخوشى در آن هر چند دراز كشد روزها. و بعد از آن شارح خود گفته: هر سه احتمال نيكوست و نزديكند بيكديگر، زيرا كه سوارى عجزها مظنه ذلّت و مشقت و تأخّر منزلت هر سه باشد و محتملست كه همه آنها مراد باشد، و ابن ابى الحديد شارح ديگر كتاب مذكور گفته كه: ابو عبيد هروى در كتاب جمع بين الغريبين اين كلام را نقل كرده و گفته كه: تفسير كرده‏اند اين را بر دو وجه.
يكى-  اين كه سوار عجز شتر لاحق مى‏شود مشقت و ضررى را، پس مراد اينست كه هرگاه منع كرده شويم حقّ خود را صبر مى‏كنيم بر مشقت و مضرّت چنانكه صبر ميكند سوار عجز شتر. و گفته كه: اين تفسير نزديكست به آن چه سيّد رضى گفته.
و دويم-  اين كه كسى وقتى سوار عجز شتر مى‏شود كه غير او سوار باشد بر پشت شتر و سوار پشت شتر مقدّمست بر سوار عجز آن، پس مراد اينست كه اگر ما منع كرده شويم از حقّ خود پس مى‏افتيم و پيش مى‏افتند بر ما غير ما، و تأكيد شده معنى بر هر دو تفسير بقول آن حضرت «و هر چند دراز كشد شبگير» زيرا كه هرگاه دراز كشد شبگير بوده باشد مشقت بر سوار عجز شتر عظيمتر، و بوده باشد صبر بر پس افتادن او از سوار پشت شتر سخت‏تر و دشوارتر.
تمام شد كلام او، و پوشيده نيست كه آنچه ما نوشته بوديم مشتملست بر همه آنچه از اين أفاضل أعلام نقل شد و تمامتر از همه آنهاست و الحمد لله ربّ العالمين.
٧٦٢٨ لنا على النّاس حقّ الطّاعة و الولاية، و لهم من اللّه سبحانه حسن الجزاء.
ما راست بر مردم حقّ فرمانبردارى و دوستى، و از براى ايشانست از خداى سبحانه نيكوئى جزاء.
٧٦٢٩ لاهل الاعتبار تضرب الامثال. از براى أهل اعتبار زده مى‏شود مثلها، مراد به «مثل» تشبيه چيزيست بچيزى كه اعرف از آن باشد از براى ترغيب بآن يا تنفير از آن، و «اعتبار» بمعنى عبرت گرفتن است، يعنى عبور كردن از چيزى بچيز ديگر و پى بردن از آن بآن، و مراد اينست كه مثلها كه زده مى‏شود در قرآن مجيد يا كلام حكما از براى چيزها مثل دنيا يا غير آن، زده ميشوند از براى اهل اعتبار تا اين كه عبرت گيرند از آنها و پى برند بحال چيزها و خوبى آنها يا بدى آنها.
٧٦٣٠ لاهل الفهم تصرّف الاقوال. از براى أهل فهم برگردانيده مى‏شود سخنان، اين هم تأكيد فقره سابقست، و مراد به «برگردانيدن سخنان» همان زدن مثلهاست، زيرا كه «مثل» تعبير از سخن در چيزيست بسخن در چيز ديگر.
٧٦٣١ لسان المرائى جميل، و فى قلبه الدّاء الدّخيل. زبان مرائى زيباست و در دل او درديست داخل شده در باطن او، و مراد به «مرائى» منافقست كه مى‏نمايد خود را بر خلاف آنچه بر آنست و بزبان اظهار اسلام و اصول و فروع آن ميكند كه همه زيباست و در دل بر خلاف آنست، يا اين كه بكسى اظهار محبت و دوستى و خلوص و صافى ميكند كه همه زيباست و در دل بر خلاف آنهاست، و مراد ريا كننده نيز مى‏تواند بود باعتبار اين كه غالب اينست كه اهل ريا زبان زيبائى دارند در مواعظ و نصايح مردم و امر ايشان بمعروف و نهى از منكر و در دل بر خلاف آنند و عزم آنها از براى خود ندارند.
٧٦٣٢ لزوم الكريم على الهوان خير من صحبة اللئيم على الاحسان. لازم بودن كريم بر خوارى بهترست از صحبت لئيم بر احسان، مراد به «كريم» شخص گرامى بلند مرتبه است و به «لئيم» مقابل او، يعنى دنى پست مرتبه، و مراد اينست كه ملازمت كريم و جدانشدن از او هر چند بر وجه خوارى باشد بهترست از صحبت لئيم هر چند بر وجه احسان باشد زيرا كه خوارئى كه كريم رساند بى‏مصلحتى در آن و رعايت صلاح حالى نمى‏باشد، و احسانى كه لئيم كند بى‏ضرر و زيانى نباشد اگر همه منت زياد باشد.
٧٦٣٣ لقاح الايمان تلاوة القرآن. آبستنى ايمان تلاوت قرآنست، يعنى آبستنى بايمان و
حمل آن بتلاوت قرآن مجيدست كه ثابت و راسخ مى‏گرداند ايمان را در تلاوت كننده.
٧٦٣٤ لسانك يستدعيك ما عوّدته، و نفسك تقتضيك ما الفته . زبان تو مى‏طلبد از تو آنچه را عادت فرموده تو آنرا، و نفس تو مى‏خواهد از تو آنچه را الفت گرفته تو بآن پس بايد كه عادت داد زبان را به آن چه بكار آيد تا همواره آن را طلب كند و آسان گردد آن بر آن، و نفس را الفت داد بخيرات تا هميشه آنها را خواهد و ديگر تعبى نبايد كشيد در كردن آنها.
٧٦٣٥ لقاء اهل المعرفة عمارة القلوب و مستفاد الحكمة. ملاقات كردن اهل معرفت، آباد كردن دلهاست و فايده بردن حكمت، يعنى علم راست درست.
٧٦٣٦ لسان الحال اصدق من لسان المقال.
زبان حال راستگوترست از زبان گفتار.
٧٦٣٧ لسان البرّ يأبى سفه الجهّال. زبان نيكوكار ابا ميكند سفه نادانان را، «سفه و سفاهت» بمعنى سبكى بردباريست يا نقيض آن، و مراد اينست كه زبان نيكوكار سر باز مى‏زند از اين كه نادانان با او سفاهت و درشتى كنند و مانع مى‏شود از آن، زيرا كه زبان نيكوكار يا خاموش مى‏شود در جواب ايشان و يا در كمال نرمى جواب مى‏گويد كه بر هر تقدير ايشان هر چند سفيه باشند ديگر با او درشتى نكنند بلكه در اصل با ايشان سخن نمى‏گويد يا بر نحوى مى‏گويد كه ايشان با او درشتى نكنند.
٧٦٣٨ لذّة الكرام فى الاطعام، و لذّة اللئام فى الطّعام. لذّت كريمان در خوراندنست و لذّت لئيمان در خوردن، مراد به «كريمان» مردم گرامى بلند مرتبه است يا اهل جود، و به «لئيمان» مقابل ايشان، و اوّل باعتبار جزء دويم أنسب مى‏نمايد.
حرف ميم
حرف ميم بميم مفتوحه بلفظ «من»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در حرف ميم بميم مفتوحه بلفظ «من» كه بمعنى هر كس است.
فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
٧٦٣٩ من آمن امن. هر كس كه ايمان آورد ايمن گردد، مراد ايمن گشتن از جهنم و مخلد بودن در آنست، زيرا كه مؤمن هر چند گنهكار باشد مخلد در جهنم نماند بلكه اگر بجهنم رود بسبب گناهان قدرى در آن باندازه گناهان او معذّب باشد بعد از آن بيرون آيد و ببهشت رود و مخلد باشد در آن، و ممكن است كه مراد ايمن شدن از اصل داخل شدن در جهنم باشد بنا بر اين كه ايمان بائمه اثنى عشر صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين سبب نجات از جهنم باشد بالكليه چنانكه از بعضى أحاديث ظاهر مى‏شود، يا اين كه مراد ايمان كامل باشد و آن اينست كه با تقوى و پرهيزگارى باشد، يا اين كه تقوى و پرهيزگارى جزو معنى ايمان باشد چنانكه از بعضى احاديث ظاهر مى‏شود و اللّه تعالى يعلم.
٧٦٤٠ من ايقن احسن. هر كه يقين داشته باشد نيكوئى كند، يعنى كسى كه علم يقينى بأحوال مبدأ و معاد داشته باشد و او را شكّ و شبهه در احاطه علم حق تعالى به هر چه واقع مى‏شود و عدل او و مراتب بهشت و دوزخ نباشد نيكوئى كند تا مستحقّ جزاى آن گردد و بدى نكند كه مبادا بعقاب آن گرفتار گردد.
٧٦٤١ من اسلم سلم. هر كه اسلام آورد سالم ماند، مراد سالم ماندن در دنياست از قتل و سبى‏
و نهب أموال كه بر كفار باشد و از عذاب و عقاب أخروى هرگاه وفا بشرايط اسلام بشود.
٧٦٤٢ من تعلّم علم. هر كه دانش بجويد دانا شود، يعنى هر كس بدنبال تحصيل علوم و فضايل برود و از روى صدق نيت بمقام فرا گرفتن آنها برآيد غالب آنست كه موفّق مى‏شود بخصوص در علوم دينى چنانكه خداى تعالى در قرآن كريم موفقيت مجاهد در راه دين را عهده دار شده و فرموده است: و الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا، آنانكه در راه ما جدّ و جهد ميكنند البته ما ايشان را براههاى خود رهبرى مى‏كنيم.
٧٦٤٣ من اعتزل سلم. هر كه گوشه‏گيرى اختيار كرده باشد سالم ماند، مراد تحريص بر گوشه‏گيرى و كناره جستن از خلق است، يعنى از اكثر مردم كه آميزش با ايشان سبب زيان و خسران اخرويست بلكه دنيوى نيز، و حاصل كلام اينست كه جمعى كه گوشه گيرى گزيده‏اند از زيان و خسرانى كه از معاشرت اكثر مردم دنياپرست ناشى مى‏شود سالم مى‏مانند.
٧٦٤٤ من عقل فهم. هر كه عاقل باشد مى‏فهمد، يعنى باندك تأمّلى مى‏فهمد طريق نجات و رستگارى خود را و اين كه آن تقوى و پرهيزگاريست و اجتناب از مناهى و معاصى.
٧٦٤٥ من عرف كفّ. هر كه دانا باشد باز ايستد، يعنى از محرمّات و اهتمام باشغال پوچ بيحاصل دنيوى.
٧٦٤٦ من عقل عفّ. هر كه عاقل باشد پرهيزگار باشد.
٧٦٤٧ من اختبر اعتزل. هر كه آزمايش كند گوشه‏گيرى كند، يعنى هر كه آزمايش كند مردم را ظاهر مى‏شود بر او اين كه اختلاط و آميزش با اكثر ايشان بغير زيان و خسران ثمره ندارد پس كنار جويد از ايشان و گوشه‏گيرى گزيند.
٧٦٤٨ من حسن ظنّه اهمل. هر كه نيكو باشد گمان او اهمال كند، يعنى هر كه نيكو باشد گمان او بمردم و همه كس را راست و بى‏مكر و حيله داند اهمال كند در امور و معاملات خود و اهتمام نكند در محكم كردن آنها و عاقبت زيان و خسران يابد.
٧٦٤٩ من ساء ظنّه تأمّل. هر كه بد باشد گمان او تأمّل كند، يعنى بد باشد گمان او بمردم تأمّل كند در كارها و معاملات خود و سعى كند در محكم كردن آنها كه مبادا از كسى فريب خورد، و مراد از اين دو فقره مباركه اينست كه بهر كس گمان نيكو نبايد داشت و اعتماد بر راستى و درستى او پيش از آزمايش نبايد كرد بلكه بد گمان بايد بود نه باين معنى كه حكم ببدى او بايد كرد بلكه باين معنى كه احتمال بدى و مكر و حيله او بايد داد زيرا كه بسيارى از مردم چنين باشند پس هرگاه در هر كسى اين احتمال بدهد تأمّل كند در معاملات خود با هر كس و اهتمام كند در محكم كردن آنها تا از فريب آنها بقدر مقدور ايمن گردد.
٧٦٥٠ من عمل بالحقّ غنم. هر كه عمل كند بحقّ غنيمت يابد، يعنى هر گاه كسى آنچه گويد يا كند حق باشد نفع برد و زيان و خسران نكند، زيرا كه زيان و خسرانى اگر در آن باشد زيان دنيوى باشد و هرگاه بحقّ آن زيان بكشد همه آن نفعست نه زيان.
٧٦٥١ من ركب الباطل ندم. هر كه ارتكاب كند باطل را پشيمان شود، زيرا كه اگر در دنيا زيان و خسران آن را نكشد در آخرت او را خود البته خواهد كشيد و پشيمان از او خواهد شد.
٧٦٥٢ من ملكه هواه ضلّ. هر كه مالك او شود خواهش او گمراه شود، مراد به «مالك شدن خواهش» اينست كه او در فرمان خواهش خود باشد مانند بنده كه در فرمان مالك باشد.
٧٦٥٣ من ملكه الطّمع ذلّ. هر كه مالك او شود طمع خوار شود، يعنى در فرمان طمع باشد و بمنزله بنده آن گردد.
٧٦٥٤ من تفهّم فهم. هر كه جوياى فهم باشد فهم كند، يعنى هر كه سعى كند از براى فهميدن طريق نجات خود و اهتمام كند در آن بفهمد آن را و دريابد آن را چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده: وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا آنان كه جهد كنند در راه ما هر آينه مى‏نمائيم بايشان راههاى خود را، يعنى راههاى نجات را كه قرار داده‏ايم و اين نظير فقره «من تعلّم علم» است كه اندكى پيش نقل و شرح شد.
٧٦٥٥ من تحلّم حلم. هر كه جوياى بردبارى باشد بردبار گردد، يعنى هر كه خواهد كه بردبار باشد و سعى كند در آن بردبار گردد، و اين نيز نظير فقره سابقست.
٧٦٥٦ من قلّ ذلّ. هر كه كم باشد خوار گردد، مراد اينست كه كسى كه خواهد كه در دنيا
عزيز باشد و خوار نگردد بايد كه سعى كند در بسيارى خود بتحصيل دوستان و هواداران و أمثال آنها چه هر كه كم باشد در دنيا خوار گردد.
٧٦٥٧ من عجل زلّ. هر كه شتاب كند بلغزد، يعنى شتاب كند در كارها و بى‏تأمّل و تفكر كند بلغزد و در مهالك و زيان و خسران افتد.
٧٦٥٨ من تأمّل اعتبر. هر كه تأمّل كند عبرت گيرد، يعنى هر كه تأمّل كند در موجودات پى برد از آنها بوجود مبدأ آنها و علم و قدرت او بلكه بأكثر أحوال مبدأ و معاد، يا اين كه هر كه تأمّل كند در سوانح دنيا و وقايع آن پى برد ببى اعتبارى دنيا و اين كه سعى و اهتمام در آن نبايد داشت.
٧٦٥٩ من تفاقر افتقر. هر كه درويشى برخود بندد درويش گردد، يعنى هر كه بى‏چيز و درويش نباشد و بدروغ اظهار درويشى كند، يا اين كه بنحو درويشان سلوك كند و تنگ‏گيرى نمايد عاقبت درويش و بى‏چيز گردد.
٧٦٦٠ من تفضّل خدم. هر كه عطا و احسان كند مخدوم گردد، يعنى مردم خدمت و فرمانبردارى او كنند.
٧٦٦١ من توقّى سلم. هر كه پرهيزگارى كند سالم ماند، يعنى در آخرت يا در دنيا نيز، يا اين كه هر كه در امور و كارهاى خود در پى نگاهداشتن خود باشد از زيان و خسران،
و بى‏تأمّل و تفكر نكند سالم ماند، و هر كه در پى آن نباشد زود بمهالك و زيان و خسران افتد.
٧٦٦٢ من اكثر ملّ. هر كه بسيار گويد ملول شوند مردم از او و ناخوش دارند او را.
٧٦٦٣ من تكثّر بنفسه قلّ. هر كه بسيار شمارد نفس خود را كم گردد، يعنى خود را بسيار شمارد و قوى و غالب داند باعتبار قوّت و غلبه كه داشته باشد و متوسّل بيارى و مدد حق تعالى نباشد، يا اين كه دوستان و هواداران فرا نگيرد زود كم گردد و خوار و مغلوب شود.
٧٦٦٤ من تهوّر ندم. هر كه تهوّر كند پشيمان گردد، «تهوّر» انداختن خودست در مهالك بى‏تأمّل و تدبّر، و ظاهرست كه آدمى هر چند پرزور و پهلوان باشد هرگاه بى‏تأمّل و تفكر و تدبير و تدبّر خود را در مهالك اندازد زود زيان و خسران يابد و پشيمان گردد.
٧٦٦٥ من سأل علم. هر كه سؤال كند بداند، مراد اينست كه هرگاه كسى چيزى را نداند بايد كه سؤال كند تا بداند و از اين سؤال ننگ نداشته باشد و آنرا عار نداند، از نادانى بايد ننگ داشت.
٧٦٦٦ من توقّر وقّر. هر كه باوقار باشد توقير كرده شود، يعنى هر كه خود را باوقار دارد و سبكى نكند مردم نيز توقير او كنند و ادب او را نگاهدارند بخلاف كسى كه سبكى كند كه در نظر مردم سبك و بى‏وقع گردد و احترام او نكنند.
٧٦٦٧ من تكبّر حقّر . هر كه تكبر كند تحقير كرده شود، يعنى مردم او را حقير و سبك كنند، زيرا كه تكبر او بر مردم گران آيد پس بقدر مقدور سعى كنند در خفيف و خوار نمودن او تا اين كه ديگر تكبر نتواند كرد، يا اين كه حق تعالى او را بجزاى تكبر او حقير و سبك گرداند تا مردم عبرت گيرند.
٧٦٦٨ من نال استطال. هر كه برسد سربلندى كند، يعنى از اكثر مردم هر كه برسد برفعت و دولتى يا بمطلبى سربلندى كند با آنكه بشكرانه آن بايد كه خضوع و فروتنى نمايد تا آن باقى ماند و زياد گردد.
٧٦٦٩ من عقل استقال. هر كه عاقل باشد طلب درگذشتن كند، يعنى همواره از درگاه حق تعالى طلب درگذشتن از گناهان و تقصيرات خود نمايد.
٧٦٧٠ من أكثر هجر. هر كه بسيار گويد دورى كرده شود، يعنى مردم از صحبت و آميزش او دورى كنند .
٧٦٧١ من ملك استأثر. هر كه پادشاه شود مستقلّ برأى گردد، يعنى غالب اينست كه مستقلّ برأى گردد و كارها را برأى خود بى‏مشورت كند و اين خوب نيست بلكه در مهمات مشورت با عقلا بايد كرد تا از زيان و خسران ايمن باشند و كافيست شاهد بر اين اين كه حق تعالى حضرت رسالت پناهى را صلى اللّه عليه و آله امر كرده بمشورت در كارها چنانكه فرموده: « فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ و مشورت كن با ايشان در هر كارى پس هرگاه بعد از مشورت عزم كنى پس توكل كن بر خدا».
٧٦٧٢ من استرشد علم. هر كه طلب راه راست درست كند دانا گردد.
٧٦٧٣ من استسلم سلم. هر كه اطاعت و انقياد كند سالم ماند، مراد اطاعت و انقياد حق تعالى است و سالم ماندن در آخرت و دنيا يا اطاعت و انقياد سلطان و حاكم و سالم ماندن از ضرر او.
٧٦٧٤ من علم احسن السؤال. هر كه دانا باشد نيكو كند سؤال را، يعنى سؤالى را كه از درگاه حق تعالى كند نيكو كند و شرايط و آداب آنرا رعايت كند، يا سؤالى را كه از هر كس كند نيكو كند و بنحوى كند كه باجابت مقرون گردد بخلاف نادان كه سؤالى كه از حق تعالى كند آداب و شرايط آن را بجا نياورد يا از هر كه سؤال كند طريقه آن را نداند.
٧٦٧٥ من اخلص بلغ الآمال.
هر كه خالص گرداند برسد باميدها، يعنى خالص گرداند أعمال و افعال خود را از براى حق تعالى و رضاى او.
٧٦٧٦ من تواضع رفع. هر كه فروتنى كند بلند گردانيده شود، يعنى بلند مرتبه گردد و مراد فروتنى در درگاه حق تعالى است يا با خلق نيز.
٧٦٧٧ من حلم  اكرم. هر كه بردبارى كند اكرام كرده شود، يعنى حق تعالى او را گرامى گرداند يا مردم اعزاز و اكرام او كنند.
٧٦٧٨ من استحيا حرم. هر كه شرم كند محروم ماند، يعنى كسى كه شرمى داشته باشد و احوال خود را بمردم اظهار نكند از تصدّقات و عطايا و امثال آنها محروم ماند و عسرت و تنگى كشد و مراد تحريص بر تفحّص و تجسس اين قسم مردم است و امداد و اعانت ايشان، يا تعليم ايشان باين كه با وجود عسرت و تنگى احوال چاره نيست بغير اين كه تخفيفى در شرم بشود.
٧٦٧٩ من علم عمل. هر كه دانا شود عمل كند، مراد اينست كه غالب اينست كه علم باعث عمل مى‏شود، يا اين كه بايد كه عالم عمل بعلم خود كند و اگر نه علم او بى‏فايده شود بلكه سبب زيادتى وزر و وبال او گردد.
٧٦٨٠ من بذل ماله جلّ.
هر كه عطا كند مال خود را بزرگ شود، يعنى در دنيا و آخرت.
٧٦٨١ من بذل عرضه ذلّ. هر كه بذل كند عرض خود را خوار گردد، مراد تحريص بر نگاهداشتن عرض خودست هر چند ببذل اموال باشد از براى آن.
٧٦٨٢ من توكّل كفى. هر كه توكل كند كارگزارى كرده شود، يعنى هر كه توكل كند بر خدا از روى صدق نيّت و امور خود را باو واگذارد حق تعالى كارگزارى امور او بكند چنانكه در قرآن مجيد فرموده: وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ: هر كه توكل كند بر خدا پس او بسندست او را.
٧٦٨٣ من قنع غنى. هر كه قناعت كند توانگر گردد، زيرا كه كسى كه قناعت كرد بى‏نياز گردد از مردم و محتاج نشود و اين حقيقت توانگريست، و ممكن است نيز كه قناعت سبب توانگرى و مورث آن گردد.
٧٦٨٤ من سافه شتم. هر كه دشنام دهد دشنام داده شود، مراد اينست كه كسى كه نخواهد دشنام داده شود بايد كه خود نيز دشنام ندهد و اگر نه نمى‏شود كه دشنام داده نشود.
٧٦٨٥ من ابرم سئم .
هر كه ابرام كند ملول گردند مردم از او و ناخوش دارند او را.
٧٦٨٦ من غفل جهل. هر كه غافل شود جاهل باشد، مراد اينست كه غفلت نيز نوعى از جهل و نادانيست و بايد كه اهتمام داشت در رفع آن، يا اين كه غفلت سبب ماندن در جهل و نادانى شود و مانع از تحصيل علم و نادانى.
٧٦٨٧ من جهل أهمل. هر كه نادان باشد واگذاشته شود، يعنى مردم او را واگذارند و رعايت نكنند.
٧٦٨٨ من ظلم ظلم. هر كه ستم كند ستم كرده شود، يعنى نمى‏شود كه ديگرى نيز بر او ستم نكند.
٧٦٨٩ من حقّر نفسه عظّم. هر كه حقير و كوچك شمارد نفس خود را بزرگ گردانيده شود، يعنى حق تعالى او را بزرگ گرداند يا در نظر مردم بزرگ گردد.
٧٦٩٠ من بغى كسر. هر كه طغيان و سركشى كند شكسته شود، يعنى عاقبت مخذول و منكوب گردد.
٧٦٩١ من اعتبر حذر. هر كه عبرت گيرد حذر كند، يعنى حذر كند از آنچه عبرت گرفته از آن و بدى عاقبت آن بر او ظاهر شده چنانكه كسى كه عاقبت ستمكاران را مشاهده كند و عبرت گيرد از آن حذر كند از ستم كردن و جرأت بر آن نكند.
٧٦٩٢ من انصف انصف.
هر كه انصاف كند انصاف كرده شود، يعنى هر كه با مردم انصاف و عدل كند مردم نيز با او انصاف و عدل كنند.
٧٦٩٣ من احسن المسألة أسعف. هر كه نيكو كند سؤال را برآورده شود حاجت او، مراد نيكو كردن سؤال از درگاه حق تعالى است برعايت شرايط و آداب آن از اخلاص و فروتنى و غير آن.
٧٦٩٤ من عمل بالحقّ ربح. هر كه عمل كند بحقّ سود كند، مراد اينست كه در عمل بحقّ هر چند بحسب ظاهر زيان و خسرانى باشد آن زيان و خسران نيست آن سودست و در آخرت تلافى آن بشود بلكه در دنيا نيز.
٧٦٩٥ من عقل سمح. هر كه عاقل باشد سماحت وجود كند.
٧٦٩٦ من نصر الباطل خسر. هر كه يارى كند باطل را زيان و خسران برد.
٧٦٩٧ من تجبّر كسر. هر كه تكبر كند شكسته شود، يعنى عاقبت خفيف و خوار گردد.
٧٦٩٨ من استدرك اصلح. هر كه بازيافت كند اصلاح كند، يعنى بازيافت كند گناهان و تقصيراتى را كه كرده باشد بانابت و توبه و قضاى آنچه قضاى آن بايد و «اصلاح كند»، يعنى اصلاح كند حال خود را و بصلاح آورد و دفع فساد آن كند.
٧٦٩٩ من نصر الحقّ افلح.
هر كه يارى كند حق را فيروزى يابد، مراد به «حق» هر حقيست، و به «فيروزى يافتن» فيروزى يافتن بخير و ثوابست.
٧٧٠٠ من اطاع ربّه ملك. هر كه فرمان برد پروردگار خود را مالك شود، يعنى مالك شود سعادت و نيكبختى را، يا مالك شود نفس خود را و حفظ نمايد از هلاك و فساد.
٧٧٠١ من اطاع هواه هلك. هر كه فرمان برد خواهش خود را هلاك گردد.
٧٧٠٢ من يطع اللّه يفز. هر كه فرمانبردارى كند خدا را فيروزى يابد.
٧٧٠٣ من يغلب هواه يعزّ . هر كه غلبه كند بر خواهش خود عزيز گردد، يعنى خواهش را در فرمان خود دارد، و «عزيز گردد» يعنى در دنيا و آخرت.
٧٧٠٤ من قنع شبع. هر كه قناعت كند سير گردد، يعنى هر كه قناعت كند به آن چه روزى او شده سير شود بآن و كافى باشد آن او را، و اگر قناعت نكند هرگز سير نشود هر چند زياد تحصيل كند باز زياده بر آن خواهد و همچنين پس هميشه در تعب سعى و طلب باشد.
٧٧٠٥ من تقنّع قنع. هر كه بدارد خود را بر قناعت قانع شود، مراد اينست كه تحصيل قناعت، يعنى راضى شدن به آن چه روزى اين كس شده دشوار نيست همين كه آدمى آنرا خواهد و خود را بر آن دارد قانع شود و تعب و زحمتى از براى آن نبايد كشيد.
۶
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٧٧٠٦ من ايقن افلح. هر كه يقين كند فيروزى يابد، مراد يقين بأحوال مبدأ و معادست و فيروزى يافتن بسعادت دنيا و آخرت.
٧٧٠٧ من اتّقى أصلح. هر كه پرهيزگار شود اصلاح حال خود كند، يعنى صلاح دنيا و آخرت در پرهيزگاريست.
٧٧٠٨ من هاب خاب. هر كه بترسد محروم گردد. ممكن است مراد منع از ترس مردم باشد در گفتن يا كردن حقى، و اين كه هر كه ترسد در آن محروم ماند از سعادت و نيكبختى، يا از اكثر مطالب كه داشته باشد، يا ترغيب در دليرى باشد در جنگ و امثال آن و اين كه دلير بايد بود و ترس را بخود راه نبايد داد كه همين كه كسى ترسيد محروم ماند و فيروزى نيابد، يا اين كه غرض ارشاد سلاطين و حكام باشد باين كه مردمى را كه دانند كه جبان و ترسناكند بجنگ نفرستند خصوصا اين كه امير و سركرده كنند و اللّه تعالى يعلم.
٧٧٠٩ من قصّر عاب. هر كه تقصير كند عيبناك شود، يعنى هر كه كارى كند بايد كه تقصير نكند در آن و لوازم اهتمام بجاى آورد زيرا كه تقصير در هر كار عيب است از براى كننده آن، و ممكن است كه ترجمه اين باشد كه: هر كه تقصير كند عيبناك كند، يعنى هر كه تقصير كند در كارى و اهتمام نكند در آن عيبناك كند آن را و آن را نيكو بجاى نياورد، پس كسى كه خواهد كه كارى را نيكو بجاى آورد بايد كه كمال اهتمام كند در آن و تقصيرى در آن نكند.
٧٧١٠ من دان تحصّن. هر كه ديندار شد خود را در حصار آورد، يعنى در حصار عافيت دنيا و آخرت.
٧٧١١ من عدل تمكّن. هر كه عدالت كند متمكن گردد، يعنى هر كه در سلطنت و حكومت عدالت كند متمكن و مستقرّ گردد و اگر نه دولت او را استقرار و ثباتى نباشد.
٧٧١٢ من خاف امن. هر كه بترسد ايمن گردد، مراد ترس از خداى عزّ و جلّ است.
٧٧١٣ من وفّق احسن. هر كه توفيق داده شده باشد نيكو كند، يعنى هر كه حق تعالى او را توفيق داده باشد، يعنى تهيه اسباب خير از براى او كرده باشد پس او هر چه كند نيكو كند و بد نكند، و مراد اينست كه بعضى مردم چنين باشند كه باعتبار خوبى ذات و صفات ايشان يا بعضى أفعال خير كه از ايشان صادر شده باشد حق تعالى توفيق را رفيق ايشان كند و ديگر هر چه كنند نيكو باشد.
٧٧١٤ من يصبر يظفر. هر كه صبر كند فيروزى يابد .
٧٧١٥ من يعجل يعثر. هر كه شتاب كند بلغزد، يعنى شتاب كند در كارها و بى‏تأمّل و تدبّر بكند بلغزد و در مهالك و زيان و خسران افتد.
٧٧١٦ من عاش مات. هر كه زندگانى كند بميرد.
٧٧١٧ من مات فات. هر كه بميرد فوت شود ممكن است كه مراد از اين دو فقره مباركه اين باشد كه هر زنده را ناچارست از مردن و عاقبت البته بميرد و هر كه بميرد فوت شود، يعنى از ميان عمل كنندگان برود و ديگران او را نيابند يا از وقت خود بدر رود مانند نمازى كه فوت شود، يعنى از وقتى كه از براى عمل او مقرّر شده بدر رود و ديگر عملى از او نيايد، پس تا زنده است بايد كه سعى كند در طاعات و عبادات و افعال و اعمال خير كه باعث نجات و رستگارى او گردد، و ممكن است كه ترجمه فقره دويم اين باشد كه: هر كه بميرد ناگاه بميرد، يعنى چنين نيست كه وقت مردن خود را داند بلكه ناگاه أجل در رسد و مهلت ندهد پس در كارهاى خير و تحصيل توشه آخرت شتاب بايد كرد و اهمال در آن نبايد كرد.
٧٧١٨ من احبّك نهاك. هر كه دوست دارد ترا منع كند ترا، يعنى از كار بدى كه اراده آن كنى.
٧٧١٩ من ابغضك اغراك. هر كه دشمن دارد ترا تحريص كند ترا، يعنى بر كار بدى كه قصد آن نمائى.
٧٧٢٠ من ايقن ينج. هر كه يقين كند رستگار گردد، مراد يقين بأحوال مبدأ و معادست، و ظاهرست كه كسى كه او را يقين به آنها باشد و تقصيرى در اطاعت و فرمانبردارى نكند پس رستگار گردد.
٧٧٢١ من حسن يقينه يرج.
هر كه نيكو باشد يقين او اميدوارست، يعنى اميد نجات و رستگارى دارد و اين نيز نظير فقره سابقست.
٧٧٢٢ من صبر نال المنى. هر كه صبر كند برسد باميدها.
٧٧٢٣ من حرص شقى و تعنّى. هر كه حريص باشد بدبخت گردد و تعب كشد، زيرا كه هميشه بسبب حرصى كه دارد مشغول سعى از براى دنيا باشد و تعب و زحمت آن را بكشد و در امور آخرت تكاهل و تهاون نمايد پس در دنيا هميشه گرفتار تعب و زحمت باشد و از مراتب عاليه آخرت محروم ماند اگر هيچ عذاب و عقاب ديگر نباشد، و همين كافيست از براى بدبختى.
٧٧٢٤ من عقل قنع. هر كه عاقل باشد قناعت كند، زيرا كه راحت دنيا و آخرت در آن باشد.
٧٧٢٥ من جاد اصطنع. هر كه صاحب جود باشد احسان كند، يعنى كسى كه بالطبع جواد باشد البته بقدر مقدور جود و بخشش كند و خود را از آن باز ندارد، زيرا كه ترك آن را نقص خود داند يا اين كه او بمقتضاى طبع خود بخشش و جود كند و غرض و عوضى او را در آن منظور نباشد.
٧٧٢٦ من خاف ادلج. هر كه بترسد شب براه افتد، يعنى بترسد از خدا، و مراد به «شب براه افتادن» برخاستن در شب است از براى نماز و دعا، و پوشيده نماند كه «أدلج» ممكن است كه بفتح همزه و سكون دال خوانده شود و بنا بر اين معنى اينست كه بشب براه افتد
يا در اوّل شب براه افتد و مراد در اينجا اوّل است چنانكه ترجمه شد يا دويم است و مراد قيام كلّ شب است بطاعت و عبادت چنانكه بعضى عبّاد را توفيق آن باشد يا تهيه و تدارك آنست از اوّل شب هر چند قيام در آخر شب باشد، و ممكن است كه «ادّلج» بتشديد دال خوانده شود و بنا بر اين معنى اينست كه در آخر شب براه افتد و اين محتاج بتوجيهى نيست زيرا كه وقت نماز شب آخر شبست.
٧٧٢٧ من احتجّ بالحقّ فلج . هر كه حجت گويد بحقّ فيروزى يابد، مراد به «حجت گفتن بحق» اينست كه او را بر دعوى خود حجت و دليل حقى باشد و فيروزى يافتن او ظاهرست، چه دليل حق را چاره بغير از قبول نيست.
٧٧٢٨ من تقاعس اعتاق. هر كه تأخير كند منع كند، مراد اينست كه كارها را از وقت فرصت تأخير نبايد كرد چه بسيار باشد كه بعد از آن ديگر ميسر نشود پس تأخير بمنزله منع و بازداشتن از آنست.
٧٧٢٩ من عمل اشتاق. هر كه عمل كند مشتاق گردد، يعنى هر كه اعمال و افعال نيكو كند مشتاق گردد بمرگ و ادراك جزاى آنها، و او را از مرگ خوفى نباشد.
٧٧٣٠ من اشتاق سلا. هر كه مشتاق گردد فراموش كند، يعنى مشتاق گردد بمرگ و ادراك آن نشأه، و «فراموش كند» يعنى فراموش كند دنيا و سعى از براى آنرا و بى‏رغبت گردد در آن.
٧٧٣١ من اختبر قلا. هر كه آزمايش كند دشمن گردد، يعنى هر كه آزمايش كند مردم را دشمن گردد با ايشان، و اين حكم بنا بر غالب است چه اكثر اينست كه كسى كه آزمايش شود بدى او ظاهر مى‏شود و سبب دشمنى با او مى‏گردد.
٧٧٣٢ من جاد ساد. هر كه بخشنده باشد بزرگ گردد، يعنى در دنيا و آخرت.
٧٧٣٣ من تفهّم ازداد. هر كه بفهمد طلب زيادتى كند، يعنى هر كه چيزى فهميد و لذّت آن را دريافت طلب زيادتى علم و دانش كند و سعى كند در آن.
٧٧٣٤ من سأل استفاد. هر كه سؤال كند فايده برد، يعنى هر كه چيزى را نداند و سؤال كند از كسى كه داند تا فايده برد از او و اين سؤال را ننگ و عيب نداند.
٧٧٣٥ من علم اهتدى. هر كه عالم شد راه يافت، و در بعضى نسخه‏ها «عمل» بجاى «علم» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: هر كه عمل كرد راه يافت، يعنى عمل نيكو كرد.
٧٧٣٦ من اهتدى نجا. هر كه راه يافت رستگار گرديد.
٧٧٣٧ من رضى بقسمه استراح. هر كه راضى شد بنصيب و بهره خود راحت يافت.
٧٧٣٨ من رضى بالقضاء استراح.
هر كه راضى شد بحكم و تقدير خدا راحت يافت، اين نيز نزديك مضمون فقره سابقست و ظاهر اينست كه هر يك را در مقامى فرموده‏اند.
٧٧٣٩ من عمل بالحقّ نجا. هر كه عمل كرد بحقّ رستگار گرديد.
٧٧٤٠ من منع العطاء منع الثّناء. هر كه منع كند عطا را منع كند ثنا را، يعنى منع كند مردم را از ستايش و مدح او، و ممكن است كه «منع» دويم بصيغه مجهول خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: هر كه منع كند عطا را منع كرده شود ثنا را، يعنى مردم ستايش او نكنند.
٧٧٤١ من عامل بالرّفق غنم. هر كه معامله كند با مردم بنرمى و هموارى غنيمت برد، يعنى غنيمت دنيا و آخرت، و «غنيمت» نفع عظيم را گويند.
٧٧٤٢ من عامل بالعنف ندم. هر كه معامله كند با مردم بدرشتى و سختى پشيمان گردد، يعنى در دنيا و آخرت.
٧٧٤٣ من خالف النّصح هلك. هر كه مخالفت كند نصيحت را هلاك گردد، و مراد به «نصيحت» پنديست كه كسى كه خالص و بيغش باشد بدهد.
٧٧٤٤ من خالف المشورة ارتبك. هر كه مخالفت كند مشورت را فرو رود، يعنى مشورتى را كه عاقل دانا از براى او كند و او را بآن راه نمايد، و «فرو رود» يعنى در هلاكت و زيان و خسران افتد مانند كسى كه بگل فرو رود.
٧٧٤٥ من عقل صمت. هر كه عاقل باشد خاموش باشد، يعنى بى‏ضرورتى سخن نگويد.
٧٧٤٦ من تكبّر مقت. هر كه تكبر كند دشمن داشته شود، يعنى مردم دشمن او گردند.
٧٧٤٧ من انعم قضى حقّ السّيادة. هر كه انعام كند بجا آورد حقّ بزرگى را.
٧٧٤٨ من شكر استحقّ الزّيادة. هر كه شكر كند سزاوار گردد زيادتى را.
٧٧٤٩ من ظلم افسد امره. هر كه ستم كند تباه كند كار خود را، يعنى كار دنيا و آخرت خود را.
٧٧٥٠ من جار قصم عمره. هر كه ظلم كند بشكند عمر خود را، يعنى كوتاه گرداند.
٧٧٥١ من جاهد نفسه اكمل التّقى. هر كه جهاد كند با نفس خود كامل گرداند پرهيزگارى را.
٧٧٥٢ من ملك هواه ملك النّهى. هر كه مالك شود خواهش خود را، يعنى آن را در فرمان خود دارد مالك شود عقل را، يعنى صاحب عقل باشد.
٧٧٥٣ من طلب عيبا وجده. هر كه طلب كند عيبى را بيابد، يعنى هر كه جوياى عيب خود باشد بيابد
آن را و بر او ظاهر شود و پنهان نماند، پس آدمى بايد كه جوياى آن باشد تا بيابد آن را و زايل كند از خود.
٧٧٥٤ من استرشد العلم أرشده. هر كه طلب راه راست كند از علم راه مى‏نمايد آن او را، يعنى عالم هرگاه جوياى راه راست باشد هرگاه تأمّل و تفكر كند علم او راه راست را باو مى‏نمايد، پس اگر عالمى راه راست را نيابد از تقصير او خواهد بود كه جوياى آن نبوده و سعى نكرده از براى يافتن آن.
٧٧٥٥ من استنجد الصّبر أنجده. هر كه يارى جويد از صبر يارى كند آن او را، يعنى صبر كند و يارى جويد از آن برسيدن بمطلبى يارى كند صبر او را و برساند بآن.
٧٧٥٦ من استرفد العقل أرفده. هر كه يارى جويد از عقل يارى كند آن او را، يعنى يارى جويد از عقل بر رسيدن براه راست در هر باب مى‏رساند عقل او را بآن هرگاه تأمّل و تفكر كند و كار فرمايد عقل را در آن.
٧٧٥٧ من طال فكره حسن نظره. هر كه دراز كشد فكر او نيكو شود بينائى او يا فكر او، مراد ترغيب در فكر زيادست و اين كه در هر مطلبى كه فكر زياد بشود تحقيق آن نيكو شود، يا اين كه هر كه فكر او زياد باشد و در مسائل فكر بسيار بكند بينائى او و يا فكر او در هر باب نيكو شود و تحقيق آن بهتر تواند كرد.
٧٧٥٨ من ذكر اللّه ذكره. هر كه ياد كند خدا را ياد كند خدا نيز او را، يعنى نظر لطف و مرحمت باو كند.
٧٧٥٩ من تكبّر فى سلطانه صغّره. هر كه تكبر كند در سلطنت خود كوچك گرداند آن را، يعنى سلطنت خود را، و اين باعتبار اينست كه تكبر باعث دشمنى مردم و تنفر مردم از ايشان مى‏گردد و اين كه چنانكه بايد اطاعت و فرمانبردارى او نكنند و سلطنت او بزرگ نگردد، و ممكن است كه ترجمه اين باشد كه: كوچك گرداند خود را، و اين بهمان اعتبار باشد كه مذكور شد، و يا باعتبار اين كه تكبر از صفات ذميمه است و دليل خست نفس و دنائت آنست پس هرگاه كسى در سلطنت تكبر كند خود را از آن راه كوچك كند و از مرتبه بزرگى كه مقتضاى سلطنت است بيندازد.
٧٧٦٠ من منّ باحسانه كدّره. هر كه منت گذارد باحسان خود تيره و ناصاف گرداند آن را.
٧٧٦١ من عذب لسانه كثر اخوانه. هر كه گوارا و شيرين باشد زبان او بسيار شود برادران و دوستان او.
٧٧٦٢ من حسن جواره  كثر جيرانه. هر كه نيكو باشد همسايگى او بسيار شود همسايگان او.
٧٧٦٣ من استعان باللّه  اعانه.
هر كه يارى جويد از خدا يارى كند او را.
٧٧٦٤ من امن مكر اللّه بطل امانه. هر كه ايمن شود از مكر خدا باطل شود امان او، مراد به «مكر خدا» كاريست كه حقّ تعالى با كسى كه مكر كند با او بصورت مكر او و شبيه بآن بكند، يا اين كه با گنهكارى بصورت مكر و شبيه بآن بكند هر چند گناه او مكر نباشد مثل اين كه هر چند كسى گناه كند حقّ تعالى او را واگذارد و سلب نعمت خود از او نكند بلكه نعمتهاى او را زياد كند تا اين كه از حدّ كه بگذراند او را ببلائى عظيم گرفتار كند، يا اين كه او را تا آخر عمر واگذارد و مؤاخذه او را بآخرت اندازد، و مراد اينست كه هر گنهكارى هرگاه نعمتهاى خدا را بر خود كامل بيند و بسبب گناهان او زائل نگردد بايد كه ترس اين داشته باشد كه اين مبادا از راه مكر با او باشد و واگذاشتن او تا اين كه يك بار مؤاخذه عظيم در دنيا يا آخرت بشود كه اگر اين ترس نداشته باشد و ايمن گردد از اين بگمان اين كه حقّ تعالى قادر بر اين نيست يا اين كه نسبت باو هر چند گناه كند لطف دارد و چنين نكند، يا اين كه گناهان منشأ اين نمى‏شود پس «باطل شود امان او»، يعنى ديگر حقّ تعالى او را امان ندهد و ببلائى عظيم گرفتار سازد تا ظاهر شود بر او بطلان گمان او.
و در بعضى نسخه‏ها «ايمانه» بجاى «امانه» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: باطل شود ايمان او، يعنى اگر مؤمنى چنين ايمن گردد باطل شود ايمان او و از ايمان بدر رود، نعوذ باللّه منه.
٧٧٦٥ من بصّرك عيبك فقد نصحك. هر كه بينا گرداند ترا بعيب تو پس بتحقيق كه نصيحت كرده ترا، يعنى هرگاه كسى بديى كه در تو باشد بتو بگويد و ترا آگاه سازد بر آن پس از چنين كسى آزرده نبايد شد بلكه او نصيحت كرده ترا و با تو صاف و بيغش بوده و هر كه اظهار
آن نكند بتو و ترا آگاه نسازد بر آن، اوصاف نيست و غشّ دارد مگر اين كه سبب شرعى داشته باشد مثل اين كه ترسى از اظهار آن داشته باشد.
٧٧٦٦ من مدحك فقد ذبحك. هر كه مدح و ثنا كند ترا پس بتحقيق كه او بكشد ترا، يعنى مدح و ثنائى كه كسى ترا برابر تو بكند احسانى نيست نسبت بتو بلكه بمنزله كشتن تست، زيرا كه نمى‏شود بسبب آن در تو عجبى حاصل نشود و آن هلاكتيست معنوى.
٧٧٦٧ من نصحك فقد أنجدك. هر كه نصيحت كند ترا پس بتحقيق كه يارى كرده ترا.
٧٧٦٨ من صدقك فى نفسك فقد أرشدك. هر كه راست بگويد بتو در نفس تو پس بتحقيق كه راه نموده ترا براه راست، مراد به «راست گفتن در نفس او» اينست كه بدى كه در او باشد باو بگويد.
٧٧٦٩ من قنع برأيه فقد هلك. هر كه قانع شود برأى خود پس بتحقيق كه هلاك شود، مراد ترغيب در مشورت كردن با مردم است در كارها و اين كه كسى كه مشورت نكند و كارها را همه برأى خود بكند نمى‏شود كه هلاك نشود، يعنى در زيان و خسران نيفتد.
٧٧٧٠ من استشار العاقل ملك. هر كه مشورت كند با عاقل پس بتحقيق كه مالك شود، يعنى مالك شود آنچه را خير او در آن باشد.
٧٧٧١ من قنع لم يغتمّ. هر كه قناعت كند غمناك نگردد، يعنى بأكثر غمها كه از براى دنيا ميباشد.
٧٧٧٢ من توكّل لم يهتمّ. هر كه توكل كند اندوهناك نگردد، يعنى هر كه توكل كند بر خدا در امور خود اندوهناك نگردد بلكه حقّ تعالى همه آنها را بر وجه خير كارگزارى نمايد.
٧٧٧٣ من أضاع علمه التّطم. هر كه ضايع كند علم خود را طپانچه خورد، مراد به «ضايع كردن علم خود» عمل نكردن به آنست، و به «طپانچه خوردن» پشيمان شدن يا حقيقت طپانچه زدن بر روى خود بعد از پشيمانى.
٧٧٧٤ من أقلّ الاسترسال سلم. هر كه كم كند استرسال را سالم ماند، مراد به «استرسال» اعتماد كردن بر كسيست و غرض تحريص بر اينست كه آدمى در امور خود خود برسد و اعتماد بر ديگرى كم كند كه اگر چنين كند سالم ماند و اگر در امورى كه اعتنائى به آنها باشد اعتماد بر مردم كند و بايشان واگذارد غالب اينست كه خيانت ميكنند يا خوب نمى‏رسند و زيان و خسران مى‏كشد و پشيمان مى‏شود
چنانكه باز فرموده:
٧٧٧٥ من أكثر الاسترسال ندم. هر كه بسيار كند استرسال را پشيمان شود.
٧٧٧٦ من آخى فى اللّه غنم. هر كه فرا گيرد برادرى در راه خدا، غنيمت يعنى نفع عظيم برد.
٧٧٧٧ من آخى فى الدّنيا حرم. هر كه فراگيرد برادرى از براى دنيا محروم شود و نفعى از او نبرد.
٧٧٧٨ من دخل مداخل السّوء اتّهم.
هر كه داخل شود در مواضع بدى متهم گردد، غرض منع از مصاحبت و آميزش با بدانست و داخل شدن در جاهائى كه بدى و منكرى كرده شود هر چند او بد نباشد و شريك نشود در كردن آن بدى، زيرا كه مجرّد اختلاط با بدان و داخل شدن در آن جاها سبب اين مى‏شود كه مردم او را نيز تهمت زنند ببدى و كردن آن بد، و احتراز از تهمت بقدر مقدور امريست مرغوب شرعا و عقلا.
٧٧٧٩ من كثر الحاحه حرم. هر كه بسيار باشد الحاح و ابرام او محروم ماند، مراد منع از الحاح و ابرامست در سؤال و هر حاجتى كه نزد كسى برده شود و اين كه آن سبب محرومى مى‏گردد از آن چنانكه بتجربه أحوال خود و ساير مردم معلوم مى‏شود كه سماجت و ابرام در هر مطلبى كه كسى بكند خوش نمى‏آيد و باعث اين مى‏شود كه آدمى متوجّه انجاح مطلب او نگردد.
٧٧٨٠ من كثر مقاله سئم . هر كه بسيار شود سخن او ناخوش داشته شود، يعنى مردم او را ناخوش دارند و ملول شوند از او.
٧٧٨١ من اصلح نفسه ملكها. هر كه اصلاح كند نفس خود را مالك شود او را، يعنى او را در فرمان خود در آورد يا اين كه آن بمنزله ملكى گردد از براى او كه از آن نفع برد، و اگر اصلاح نكند آن را و واگذارد بخود و خواهش خود هلاك كند و مالك چيزى نباشد چنانكه فرموده:
٧٧٨٢ من اهمل نفسه اهلكها. هر كه واگذارد نفس خود را هلاك گرداند آن را.
٧٧٨٣ من اكرم نفسه اهانته. هر كه گرامى دارد نفس خود را خوار گرداند آن او را، مراد به «گرامى داشتن نفس خود» اينست كه فرمان آن برد و آن را منع نكند از هواها و خواهشهاى آن، و ظاهرست كه هرگاه چنين كند آن مرتكب منكرات گردد و او را خوار گرداند.
٧٧٨٤ من وثق بنفسه خانته. هر كه اعتماد كند بر نفس خود خيانت كند آن او را.
٧٧٨٥ من ساعى الدّنيا فانته. هر كه طلب پيشى كند با دنيا فوت شود دنيا او را، مراد به «طلب پيشى كردن با دنيا» اينست كه سعى كند از براى آن و خواهد كه او پيش باشد در طلب آن و برسد بآن پيش از آن كه آن طلب كند او را، و مراد اينست كه هر كه چنين باشد نرسد بدنيا و دنيا بگريزد از او، و اگر اعراض كند از دنيا و طلب آن نكند دنيا طلب كند او را و نزد او آيد چنانكه فرموده:
٧٧٨٦ من قعد عن الدّنيا طلبته. هر كه بنشيند از دنيا و طلب نكند آن را دنيا طلب كند او را، و اين معنى بتجربه نيز معلوم شده.
٧٧٨٧ من غالب الاقدار غلبته. هر كه خواهد كه غلبه كند بر تقديرها غلبه كنند آنها بر او، مراد اينست كه بسعى و اهتمام غلبه بر تقديرات حقّ تعالى نتوان كرد باين كه آنچه تقدير نشده بعمل آيد يا آنچه تقدير شده دفع شود، و غرض از اين يا بيان عذريست از براى خود و امثال خود كه ايشان را اطلاعى بر غيوب و تقديرات باشد باين كه كارى چند كه‏
بحسب ظاهر عقول بايد بكنيم و نكنيم از راه اينست كه آن خلاف تقدير حقّ تعالى باشد و از دايره امكان بيرونست و سعى در آن بيهوده است، و يا غرض نصيحت مردم باشد باين كه بعضى امور باشد كه خلاف تقدير حقّ تعالى باشد و سعى در آن لغو و عبث باشد پس هرگاه در مطلبى بقدر معروف سعى نمايند و آثار حصول آن ظاهر نشود سعى زياد در آن مكنيد گاه باشد كه از آنها باشد كه تقدير حقّ تعالى بر خلاف آن جارى شده باشد و سعى در آن لغو و بى‏فايده باشد.
٧٧٨٨ من صارع الدّنيا صرعته. هر كه كشتى بگيرد با دنيا بيندازد دنيا او را.
٧٧٨٩ من عصى الدّنيا اطاعته. هر كه عصيان كند دنيا را اطاعت كند دنيا او را.
٧٧٩٠ من اعرض عن الدّنيا اتته. هر كه اعراض كند از دنيا دنيا بيايد او را.
٧٧٩١ من حسن ظنّه حسنت نيّته. هر كه نيكو باشد گمان او نيكو باشد نيّت و قصد او.
٧٧٩٢ من ساء ظنّه ساءت طويّته. هر كه بد باشد گمان او بد باشد باطن او، ممكن است كه مراد به «نيكوئى گمان و بدى آن» در اين دو فقره مباركه نيكوئى گمان بحقّ تعالى باشد و بدى گمان باو تعالى شأنه، و مراد به «نيكوئى گمان بحقّ تعالى» اينست كه آدمى او را در كمال لطف و مرحمت داند و هر چند گنهكار باشد باز اميد عفو و رحمت او بمجرّد لطف او داشته باشد و به «بدى گمان باو» اينست كه اين اعتقاد نداشته باشد بلكه گمان او اين باشد كه بناى معامله او با بندگان بر عدالت است و رعايت استحقاق، هر كه‏
استحقاق ثواب داشته باشد ثواب داده شود، و هر كه استحقاق عقاب داشته باشد عقاب كرده شود، و عفو و بخشايش نباشد، يا اگر باشد كم باشد، يا از بعضى گناهان باشد و از گناهان بزرگ نباشد، و در احاديث امر بنيكوئى گمان بحقّ تعالى و نهى از بدى گمان باو بسيار وارد شده و وارد شده كه حقّ تعالى مى‏فرمايد كه: من بر وفق گمان بنده مؤمن بمن سلوك ميكنم با او، اگر خوب باشد خوب، و اگر بد باشد بد، و وارد شده كه: حقّ تعالى كريمست و بدست اوست همه خيرات، و شرم مى‏دارد كه بنده مؤمن او نيكو كرده باشد گمان را باو و او خلف كند گمان و اميد او را، پس نيكو كنيد بخدا گمان را و رغبت كنيد بسوى او، و بنا بر اين ممكن است كه مراد در دو فقره مباركه اوّل اين باشد كه: هر كه نيكو باشد گمان او بخدا نيكو باشد نيّت او يعنى همين نيّت و قصد او نيكو باشد و سبب رستگارى او گردد، يا اين كه حقّ تعالى ببركت اين گمان نيّت و قصد او را در هر باب نيكو گرداند تا اين كه سبب نجات و رستگارى او گردد و با او بر نحوى كه گمان كرده سلوك شود، يا اين كه كسى كه اين گمان داشته باشد عفو و بخشايش را هر چند گناه بزرگ باشد نيكو ميداند و اين سبب اين مى‏شود كه خود نيز عفو از ديگران را كه گناهى نسبت باو كرده باشند نيكو داند و عداوت و بغض ايشان را در دل نگيرد و نيّت و قصد انتقام نداشته باشد پس نيّت و قصد او در باره مردم نيكو باشد، و همچنين در فقره مباركه دويم مراد اين باشد كه: هر كه گمان او بحقّ تعالى بد باشد باطن او بد باشد، يا باعتبار اين كه همين گمان كافيست در بدى باطن او، يا اين كه اين سبب اين شود كه حقّ تعالى باو لطف نكند و او را بخود واگذارد و او ازاله صفات ذميمه از خود نكند بلكه آنها در او باقتضاى قواى شهويّه و غضبيه در تزايد و تضاعف باشد، يا اين كه چنين كسى چون عفو و بخشايش راضرور نمى‏داند و در باره حقّ تعالى تجويز اين ميكند كه بمحض عدالت سلوك كند و تفضّل و ترحّم نكند پس در خود بطريق اولى اين معنى را روا دارد و اين باعث اين مى‏شود كه هر كه نسبت باو گناهى كند بغض و كينه او را
در دل گيرد و در صدد انتقام و بدى باشد با او و باطن او با ايشان صاف و بى‏غش نگردد، و ممكن است كه مراد نيكوئى گمان بمردم و بدى گمان بايشان باشد و مراد اين باشد كه هر كه گمان او بمردم نيكو باشد نيت و قصد او نيكو باشد زيرا كه چنين كسى نسبت بهر كس نيّت و قصد بدى نخواهد داشت مگر كسى كه بدى او بر او معلوم شود و هر كه بد گمان باشد بمردم باطن او با عامّه مردم بد باشد و اكثر افعال ايشان را بر محملهاى بد حمل كند و با ايشان دشمنى و عداوت كند و اين معنى ظاهرتر مى‏نمايد، نهايت بحسب ظاهر منافات دارد با اخبار بسيار ديگر كه ظاهر آنها اينست كه بمردم بدگمان بايد بود و از آن جمله در همين فصل مذكور شد كه «من حسن ظنّه أهمل. من ساء ظنّه تأمّل. من اختبر قلا. من اقلّ الاسترسال سلم. من اكثر الاسترسال ندم» و هر يك ترجمه و شرح شد و از تأمّل در آنها ظاهر مى‏شود ظهور آنها در آنچه مذكور شد.
و ممكن است دفع منافات باين كه مراد در آنها اين باشد كه در معاملات خود بايد كه اعتماد نكند بر مردم و بدگمان باشد بايشان باين كه احتمال خيانت در ايشان بدهد و از ايشان خاطر جمع نداشته باشد و خود بامور خود برسد و مراد در اينجا اين باشد كه هر چند بر مردم اعتماد نبايد كرد نهايت بايشان بدگمان نيز نبايد بود باين معنى كه افعال ايشان را تا ممكن باشد بر صحت و خوبى بايد حمل كرد و بمجرّد اين كه محمل بدى داشته باشد بلكه هر چند ظاهر در آن نيز باشد بر بدى نبايد حمل كرد و آن را منشأ بغضى و دشمنى و قصد تلافى و انتقام نبايد كرد و اين كه هر كه چنين كند نيّت و قصد او در باره مردم نيكو باشد و اگر چنين نكند و بمجرّد احتمال بدى يا ظهور آن افعال مردم را بر بدى حمل كند با اكثر مردم بد مى‏شود و باطن او با ايشان صاف و پاك نباشد بلكه ببغض و كينه و امثال آنها مكدّر گردد، و اللّه تعالى يعلم.
٧٧٩٣ من صدق اصلح ديانته.
ص    ١٦٥
هر كه راست گويد بصلاح آورد ديندارى خود را، و در بعضى نسخه‏ها «دنياه» بجاى «ديانته» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: بصلاح آورد دنياى خود را، و مراد اينست كه صلاح دنيا نيز در راستگوئيست.
٧٧٩٤ من كذب افسد مروّته. هر كه دروغ گويد فاسد كند آدميت خود را.
٧٧٩٥ من قنع حسنت عبادته. هر كه قناعت كند نيكو باشد عبادت او، زيرا كه كسى كه قناعت كند فارغ شود از اكثر اشغال دنيوى و بعبادت نيكو تواند پرداخت.
٧٧٩٦ من اعتزل حسنت زهادته. هر كه گوشه‏گير گردد نيكو باشد زهادت او، «زهادت»  بمعنى ترك دنيا و بى‏رغبتى در آنست، و ظاهرست كه با گوشه‏گيرى آن آسانتر و بهتر تواند شد.
٧٧٩٧ من نسى اللّه أنساه نفسه. هر كه فراموش كند خدا را فراموش او گرداند خدا نفس او را، مراد اينست كه كسى كه فراموش كند خدا را و ياد او نكند حقّ تعالى بجزاى آن چنان كند كه او نفس خود را فراموش كند باين معنى كه سلب لطف خود از او كند و او را بخود واگذارد، و هرگاه چنان شود او تابع هوا و هوس خود گردد و بفكر نفس خود و اصلاح آن نيفتد و اصلاح آن نكند.
٧٧٩٨ من اساء خلقه عذّب نفسه. هر كه بد كند خوى خود را عذاب كند نفس خود را، زيرا كه بدخو باندك چيز
ناملايمى از جا برآيد و طيش كند و ملول و مكدّر گردد، و كم وقتى باشد كه چنين نشود پس اكثر اوقات در شكنجه و عذاب باشد.
٧٧٩٩ من اطاع اللّه استنصر. هر كه اطاعت كند خدا را طلب يارى كند، يعنى همان اطاعت طلب ياريست از او، و بهمان حقّ تعالى او را يارى كند و حاجت بسؤال و طلبى نباشد، يا اين كه بايد كه در هر باب طلب يارى كند و توكل كند بر او، و ممكن است «استنصر» بصيغه مجهول خوانده شود و معنى اين باشد كه طلب يارى كرده شود، يعنى مردم از او طلب يارى كنند، و ممكن است كه «استنصر» در اين فقره نيز بنون نباشد بلكه بباء يك نقطه زير باشد مانند فقره بعد و معنى اين باشد كه «بينا گردد».
٧٨٠٠ من ذكر اللّه استبصر. هر كه ياد كند خدا را بينا گردد، يعنى براه راست و حقائق و معارف.
٧٨٠١ من اهمل نفسه خسر. هر كه واگذارد نفس خود را زيان كند، يعنى واگذارد او را بخواهشهاى او و امر و نهى او نكند.
٧٨٠٢ من استقبل الامور ابصر. هر كه استقبال كند كارها را بينا گردد، مراد به «استقبال آنها» آنست كه پيش از كردن آنها تأمّل و تدبّر كند در عواقب آنها.
٧٨٠٣ من استدبر الامور تحيّر. هر كه استدبار كند كارها را حيران ماند، «استدبار» بمعنى از عقب در آمدنست مقابل «استقبال» كه بمعنى پيشواز رفتن است و مراد اينست كه هر كه پيش از كردن كارها تدبير آنها نكرده باشد و بعد از كردن خواهد كه چاره زيان و خسران آنها
بكند حيران ماند و چاره نتواند كرد.
٧٨٠٤ من استسلم الى اللّه استظهر. هر كه انقياد آورد بسوى خدا قوى پشت گردد.
٧٨٠٥ من انتظر العواقب سلم. هر كه انتظار كشد عاقبتها را سالم ماند، مراد به «انتظار كشيدن عاقبتها» ملاحظه عاقبت كارهاست و اختيار آنچه عاقبت آن خوب باشد و زيان و خسرانى نداشته باشد باعتبار اين كه چنين كسى گويا در هر كار انتظار عاقبت آن مى‏كشد پس مى‏خواهد كه در آن براى او ضررى نباشد.
٧٨٠٦ من وثق باللّه غنى. هر كه اعتماد كند بخدا توانگر و بى‏نياز گردد.
٧٨٠٧ من توكّل على اللّه كفى. هر كه توكل كند بر خدا كفايت كرده شود، يعنى حقّ تعالى كفايت و كارگزارى امور او بكند چنانكه مكرّر مذكور شد.
٧٨٠٨ من حاسب نفسه ربح. هر كه محاسبه كند نفس خود را سود كند، مراد به «محاسبه نفس خود» اينست كه بحساب آن برسد و هر طلبى كه حقّ تعالى يا خلق را از او باشد از او بازيافت نمايد.
٧٨٠٩ من استدرك فوارطه اصلح. هر كه بازيافت كند پيش فرستاده‏هاى خود را اصلاح كند، يعنى بصلاح آورد حال خود را، و مراد به «بازيافت كردن پيش فرستاده‏ها، يعنى أعمالى كه پيش‏
فرستاده» اينست كه تقصيرى كه در آنها شده باشد تدارك و تلافى كند.
٧٨١٠ من قال بالصّدق انجح. هر كه بگويد براستى فيروزى يابد.
٧٨١١ من عمل بالحقّ افلح. هر كه عمل كند بحقّ رستگار گردد يا فيروزى يابد.
٧٨١٢ من خادع اللّه خدع. هر كه مكر كند با خدا مكر كرده شود، يعنى حقّ تعالى با او مكر كند، يعنى جزاى مكر او بدهد يا باو شبيه بمكر او معامله كند.
٧٨١٣ من صارع الحقّ صرع. هر كه كشتى بگيرد با حقّ انداخته شود، مراد به «كشتى‏گرفتن با حقّ» اينست كه خواهد غلبه كند بر آن و آن را زايل كند، و «انداخته شود»، يعنى حقّ او را بيندازد و غلبه كند بر او، اگر همه در آخرت باشد.
٧٨١٤ من ظلم يتيما عقّ اولاده. هر كه ستم كند يتيمى را آزار كند اولاد خود را و قطع كند صله ايشان را، و اين باعتبار اينست كه كسى كه يتيمى را ستم كند نمى‏شود كه عاقبت باولاد او نيز مانند آن ستمى نشود، پس هر كه ستم كند يتيمى را گويا خود آزار كرده اولاد خود را و قطع صله و احسان ايشان كرده.
٧٨١٥ من ظلم رعيّته نصر اضداده. هر كه ستم كند رعيّت خود را يارى كند دشمنان خود را، زيرا كه ستم بر رعيّت باعث پراكندگى ايشان و ضعف او مى‏گردد و ضعف او سبب قوّت و غلبه دشمنان او
مى‏گردد و لااقل منشأ فرح و سرور ايشان مى‏شود و اين نيز يارييست مر ايشان را، با آنكه بسيار مى‏شود كه ظلم پادشاه و حاكم بر رعيّت باعث زوال دولت او مى‏گردد، پس بر هر تقدير آن يارييست كه او خود كرده دشمنان خود را.
٧٨١٦ من افحش شفى حسّاده. هر كه فحش گويد شفا بخشد رشك برندگان خود را، يعنى باعث تسكين درد و الم ايشان شود كه از رشك بر او دارند، زيرا كه كسى كه بمردم فحش گويد مردم نيز باو فحش گويند، و اگر آن را نتوانند شكى نيست كه در نظرها خفيف و بى‏وقع  مى‏گردد و هر يك از اينها باعث شفاى حاسدان مى‏شود.
٧٨١٧ من لؤم ساء ميلاده. هر كه لئيم باشد بدست وقت ولادت او، «لئيم» چنانكه مكرّر مذكور شد بخيل را گويند و هر دنى پست مرتبه را نيز گويند، و ظاهر اين فقره مباركه اينست كه وقت تولّد را اثرى باشد در لئيم‏بودن مولود، و ممكن است كه مراد مجرّد ذمّ لئيم باشد و مبالغه در آن، و معنى اين باشد كه: بد وقتى بوده كه چنين مولودى در آن متولّد شده، يعنى بهمين اعتبار كه اين مولود در آن متولّد شده نه اين كه بدى ديگر داشته كه آن دخلى داشته در بدى مولود يا اين كه بدى مولود نشان آن باشد و اللّه تعالى يعلم.
٧٨١٨ من استغنى بعقله ضلّ. هر كه بى‏نياز شود بعقل خود گمراه شود، مراد به «بى‏نياز شدن بعقل خود» اينست كه در كارها اعتماد بر عقل و رأى خود كند و مشورت با عقلا نكند، يا اين كه در مسائل و عقائد اعتماد بر عقل و فكر خود بتنهائى كند و با علما گفتگو نكند و «گمراه شدن چنين كسى» باعتبار اينست كه تا كسى با علما گفتگو نكند و ايشان‏
تصديق استقامت عقل و فكر او نكنند اعتماد بر عقل خود نمى‏تواند كرد، بسيارست كه عقل كسى قاصرست يا ذهن او كجست و او خود نمى‏يابد پس چنين كسى اگر اعتماد بر عقل خود كند گمراه مى‏شود و بعد از اين كه صحت و استقامت عقل او ظاهر شود باز بايد كه در مسائل مهمه افكار خود را با علما مطارحه كند كه مبادا در آنها غلطى و خطائى شده باشد زيرا كه عقل صحيح و ذهن درست نيز گاهى خطا و غلط ميكند پس در خصوص هر يك از مسائل غامضه بايد كه با علما گفتگو شود تا از مجموع افكار ايشان حقّ در آن ظاهر گردد، و در بعضى نسخه‏ها «بفعله» بجاى «بعقله» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه «هر كه بى‏نياز شود بعمل و كار خود گمراه شود» و مراد اينست كه در اميد نجات و رستگارى اعتماد بعمل خود نمى‏توان كرد، زيرا كه آدمى هر چند كه سعى كند در اطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى و اداى شكر نعمتهاى او جلّ شأنه از عهده آن چنانكه بايد بر نمى‏تواند آمد و بسبب آنها مستحقّ بهشت و آلاء و نعماى آن نمى‏گردد بلكه چنانكه در احاديث ديگر نيز وارد شده بايد كه با وجود حسن عمل اعتماد بر رحمت و فضل حقّ تعالى و حسن ظنّ باو باشد.
٧٨١٩ من استبدّ برأيه زلّ. هر كه منفرد باشد برأى خود بلغزد، مراد تحريص بر مشورت كردنست در مهمّات و اين كه در آنها هر كه منفرد باشد برأى خود و همين اعتماد بر آن كند و مشورت نكند نمى‏شود كه در پاره از آنها نلغزد و در زيان و خسران نيفتند، و ممكن است كه مراد شامل انفراد برأى در مسائل نيز باشد چنانكه در شرح فقره سابق مذكور شد.
٧٨٢٠ من اطاع اللّه جلّ أمره. هر كه فرمانبردارى كند خدا را بزرگ شود كار او، يعنى مرتبه و شأن او در دنيا و آخرت.
۷
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٧٨٢١ من عصى اللّه ذلّ قدره. هر كه نافرمانى كند خدا را خوار شود قدر او، يعنى در دنيا و آخرت.
٧٨٢٢ من كثر كلامه زلّ. هر كه بسيار باشد سخن گفتن او بلغزد، زيرا كه نمى‏شود كه در سخن بسيار خطا و سهوى نشود، و ممكن است كه لغزيدن او باعتبار همان اصل بسيار گفتن باشد، زيرا كه باعث ملالت مردم مى‏شود و تنفر ايشان از او.
٧٨٢٣ من كثر تغضّبه ملّ. هر كه بسيار باشد بغضب آمدن او ملول شوند مردم از او و ناخوش دارند او را، و ممكن است كه «ملّ» بصيغه معلوم خوانده شود و معنى اين باشد كه او خود ملول شود، يعنى اكثر اوقات ملول و دلتنگ باشد.
٧٨٢٤ من اتّقى اللّه وقاه. هر كه بترسد از خدا نگاه دارد خدا او را.
٧٨٢٥ من توكّل على اللّه كفاه. هر كه توكّل كند بر خدا كفايت كند خدا او را، يعنى كارگزارى كند امور او را چنانكه مكرّر مذكور شد.
٧٨٢٦ من اعتصم باللَّه نجّاه. هر كه چنگ در زند بخدا يعنى متوسّل شود باو، رستگارى دهد خدا او را.
٧٨٢٧ من استنصحك فلا تغشّه. هر كه طلب نصيحت كند از تو پس غشّ مكن با او، يعنى هرگاه كسى مشورت كند با تو و طلب اين كند كه با او خالص باشى و آنچه خير او را در آن دانى‏
باو بگوئى غشّ مكن با او و خالص باش با او در آنچه مشورت بينى از براى او هر چند دشمن تو باشد و با او بد باشى، زيرا كه او ترا امين كرده پس خيانت با او روا نباشد.
٧٨٢٨ من وعظك فلا توحشه. هر كه پند دهد ترا وحشت مفرما او را، يعنى چنان مكن كه رم كند از تو و دورى كند باين كه آزرده كنى او را و درشتى كنى با او، يا اين كه سخن او را نشنوى و داند كه در تو اثر نمى‏كند پس ديگر پند نگويد ترا، و ممكن است كه معنى «فلا توحشه» اين باشد كه غمناك مكن او را و مراد همان نهى از آزرده كردن او باشد بيكى از آن دو وجه كه مذكور شد.
٧٨٢٩ من عرف اللّه توحّد. هر كه بشناسد خدا را تنهائى گزيند، يعنى هر كه حقّ تعالى را بشناسد حقّ شناخت او اختلاط و آميزش زياد را با مردم ترك دهد و تنهائى را در اكثر اوقات اختيار كند تا بعبادت او مشغول باشد و با او مناجات و راز گويد.
٧٨٣٠ من عرف نفسه تجرّد. هر كه بشناسد نفس خود را برهنه گردد، يعنى هر كه بشناسد چنانكه بايد مرتبه نفس خود را و قابليت او را از براى كمالات و مراتب عاليه برهنه گردد از همه علايق و عوايق دنيوى، و مشغول گردد بتكميل نفس خود و رسانيدن آن بمراتب بلند و مقامات ارجمند كه قابليّت آنها دارد.
٧٨٣١ من عرف الدّنيا تزهّد. هر كه بشناسد دنيا را ترك كند آنرا و بى‏رغبت گردد در آن، زيرا كه چنانكه مكرّر مذكور شد هر فرح و شادى و سرورى كه در آن باشد آميخته بأضعاف آن‏
از كدورات و آلام باشد قطع نظر از وزر و وبال أخروى كه لازمه سعى در رسيدن به آنها باشد و بر تقديرى كه از همه آنها صاف و خالص باشد ظاهرست كه آنها در جنب مثوبات أخروى و آن آلاء و نعماى بهشت در كمال خسّت و دنائت باشد و با وجود اين در اندك زمانى باشد و بزودى منقطع گردد و هر عاقلى هرگاه اندك تأمّل كند داند كه اختيار اينها بر آنها نتوان كرد و بر تقديرى كه سعى در آنها بر وجهى باشد كه ضرر بآخرت نرساند در اين خود شكّى نيست كه هر سعيى كه از براى آنها بشود اگر آنهم اضافه سعى از براى آخرت بشود باعث زيادتى بلندى مرتبه او در آن نشأه پاينده جاويد گردد چه مراتب آن غير متناهيست و بهر مرتبه كه كسى در آن برسد رسيدن ببلندتر از آن متصوّر باشد پس باز هر عاقلى كه نيكو تأمّل كند اختيار اين ميكند كه در آن بقدر ضرورت اكتفا شود و هر سعى كه در قدر زياد بر آن بكند آنها را هم اضافه سعى در امور اخروى كند.
٧٨٣٢ من عرف النّاس تفرّد. هر كه بشناسد مردم را تنهائى گزيند، زيرا كه هر كه بشناسد ايشان را ميداند كه اختلاط و آميزش با اكثر ايشان ثمره بغير ضرر أخروى بلكه دنيوى نيز ندارد و هر كه اين را داند يقين اختيار تنهائى و ترك اختلاط و صحبت ايشان ميكند.
٧٨٣٣ من غدر شانه غدره. هر كه بى‏وفائى كند زشت كند او را بى‏وفائى او.
٧٨٣٤ من مكر حاق به مكره. هر كه مكر كند فرو گيرد او را مكر او يا فرود آيد بر او چنانكه حقّ تعالى در قرآن مجيد فرموده: اسْتِكْباراً فِي الْأَرْضِ وَ مَكْرَ السَّيِّئِ وَ، فرو نمى‏گيرد مكر بد مگر اهل آن را، يا فرود نمى‏آيد مكر بد مگر بر اهل آن.
٧٨٣٥ من جار اهلكه جوره. هر كه ستم كند هلاك كند او را ستم او، يعنى در دنيا و آخرت.
٧٨٣٦ من ظلم دمّر عليه  ظلمه. هر كه ظلم كند هلاك كند او را ظلم او، اين همان فقره اوّلست و تفاوت همين در لفظست.
٧٨٣٧ من جهل قلّ اعتباره. هر كه نادان باشد كم باشد اعتبار او، يعنى عبرت گرفتن او و پى بردن او از چيزى بچيزى مثل استنباط خوبى عاقبت چيزى يا بدى آن، و اين ظاهرست، چه جاهل بفكر عبرت كم مى‏افتد و بر تقديرى كه بفكر آن افتد چون علمى ندارد قادر بر پى بردن و استنباط نيست مگر در بعضى محسوسات مثل پى‏بردن ببدى عاقبت ظلم و نيكوئى عاقبت عدل كه بمشاهده از براى هر عالم و جاهل معلوم شود، و ممكن است كه مراد باعتبار معنى شايع آن باشد در عرف، يعنى اعتداد و اعتناى مردم باو.
٧٨٣٨ من عجل كثر عثاره. هر كه شتاب كند در كارها بسيار شود لغزش او.
٧٨٣٩ من ظلم عظمت صرعته. هر كه ستم كند عظيم باشد افتادن او، يعنى افتادن او در هلاكت و بلاها.
٧٨٤٠ من بغى عجّلت هلكته. هر كه بغى كند تعجيل كرده شود هلاكت او، يعنى حقّ تعالى تعجيل كند در هلاك شدن او، و مراد به «بغى» نيز ظلم و جورست يا فتنه و فساد، يا سركشى و سربلندى‏كردن.
٧٨٤١ من قال بالحقّ صدّق. هر كه بگويد حقّ را تصديق كرده شود، يعنى غالب اينست كه كسى كه حقّ گويد از قماش سخن او مردم راستى او را مى‏يابند و تصديق او ميكنند.
٧٨٤٢ من عامل بالرّفق وفّق. هر كه معامله كند با مردم بنرمى و هموارى توفيق داده شود، يعنى حقّ تعالى او را در هر باب توفيق دهد.
٧٨٤٣ من ندم فقد تاب. هر كه پشيمان شود پس بتحقيق كه توبه كرده، «توبه» بمعنى رجوع و برگشتن از گناه است و مراد اينست كه همين كه كسى پشيمان شده از گناه، اين قوبه است، زيرا كه هر كه از چيزى در واقع پشيمان باشد يقين از آن رجوع كرده و برگشته و ديگر قصد كردن آن ندارد و حقيقت توبه همينست.
٧٨٤٤ من تاب فقد اناب. هر كه توبه كند پس بتحقيق كه انابت كرده «انابت بسوى حقّ تعالى» بمعنى رجوع باوست، و مراد اينست كه هر كه توبه كند پس انابت نيز كرده زيرا كه كسى كه رجوع كند از گناه و بر گردد از آن بسبب گناه بودن آن، رجوع و برگشتن او از آن باعتبار نافرمانى حقّ تعالى است در آن، پس رجوع از آن رجوع از نافرمانيست بفرمانبردارى، و اين حقيقت انابت است، و يا باعتبار اين كه كسى كه توبه كند از گناه و پشيمان شود از آن، نمى‏شود كه رجوع بسوى حقّ تعالى نكند از براى عفو آن و در گذشتن از آن پس انابت نيز كرده.
٧٨٤٥ من عدل نفذ حكمه. هر كه عدل كند جارى باشد حكم او.
٧٨٤٦ من ظلم اوبقه ظلمه. هر كه ظلم كند هلاك كند او را ظلم او، چنانكه مكرّر مذكور شد و اين همه تكرار آن بألفاظ مختلف در مجالس متعدّده از براى كمال مبالغه بوده در ذمّ آن و منع مردم از آن.
٧٨٤٧ من شكر دامت نعمته. هر كه شكر كند پاينده ماند نعمت او.
٧٨٤٨ من صبر هانت مصيبته. هر كه صبر كند سهل گردد مصيبت او، زيرا كه تعب و زحمت قلق و اضطراب و فرياد و فغان و امثال آنها با آن نباشد، و همچنين شماتت دشمنان و اعداء كه بدترين مصيبتهاست، و ديگر اين كه بى‏صبرى چنانكه در احاديث ديگر وارد شده گاه هست كه سبب نزول مصيبت ديگر مى‏شود بر او، و صبر سبب آن نمى‏شود بلكه سبب رفع آن مى‏گردد پس اين را نيز سبب سهل گشتن آن مى‏توان شمرد.
٧٨٤٩ من كثر كلامه كثر ملامه. هر كه بسيار شود سخن او بسيار شود ملامت او، يا باعتبار اين كه در كلام بسيار لغزش بسيار شود، و هر يك سبب سرزنشى و ملامتى گردد، و يا باعتبار اين كه مردم او را بسبب همان پرگوئى ملامت بسيار كنند.
٧٨٥٠ من كبرت همّته كبر اهتمامه. هر كه بزرگ باشد همت او، يعنى عزم او بزرگ باشد غمناكى او، زيرا كه صاحب همّت و عزم بلند مرتكب شغلها و كارهاى بزرگ شود، يا سعى كند از براى رسيدن بمرتبه بلند، و ظاهرست كه غم و اندوه هر شغلى بقدر بزرگى آنست، و همچنين غم و اندوه سعى از براى رسيدن بهر مرتبه باندازه بلندى آنست، و غرض از اين تسلى‏
صاحبان همّت بلندست بر غم و اندوه زياد و اين كه آن بى اين نمى‏شود پس هر كه آنرا داشته باشد بايد كه اين را بر خود بگذارد و اين بر او گوارا باشد.
٧٨٥١ من احبّ شيئا لهج بذكره. هر كه دوست دارد چيزى را حريص مى‏شود بذكر آن، غرض تحريص مؤمنانست بر ذكر خدا و ياد او تعالى شأنه، يا بيان عذريست از براى كسى كه پر ذكر چيزى مى‏كرده باشد كه آنرا دوست دارد باين كه آدمى مجبولست بر حريص بودن بر ذكر چيزى كه آن را دوست داشته باشد.
٧٨٥٢ من كثر حرصه ذلّ قدره. هر كه بسيار باشد حرص او خوار شود قدر او.
٧٨٥٣ من اطاع نفسه قتلها. هر كه فرمانبردارى كند نفس خود را بكشد او را، يعنى در هلاكت اندازد.
٧٨٥٤ من عصى نفسه وصلها. هر كه نافرمانى كند نفس خود را احسان كند باو وصله او را بجا آورد.
٧٨٥٥ من عرف نفسه جاهدها. هر كه بشناسد نفس خود را جهاد كند با آن، زيرا كه هر كه نفس خود را بشناسد صفات و اخلاق ذميمه آن را و ميل آن را بخواهشها و هوسهاى باطل ميداند پس جهاد ميكند از براى ازاله آنها و واداشتن آن بر اطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى، بخلاف كسى كه نشناسد آن را كه آن آگاه نمى‏شود بر آنها پس وا مى‏گذارد نفس خود را و آن باقى مى‏ماند در آن اخلاق نكوهيده و در فرمان هوسها و خواهشهاى خود باشد
چنانكه فرموده:
ص     ١٧٨
٧٨٥٦ من جهل نفسه اهملها. هر كه نداند نفس خود را وا مى‏گذارد آنرا.
٧٨٥٧ من عظّم نفسه حقّر. هر كه بزرگ شمارد نفس خود را حقير كرده شود، يعنى حقّ تعالى او را بجزاى آن عجب و خودبينى حقير و كوچك گرداند، يا اين كه مردم او را بسبب اين صفت نكوهيده حقير و كوچك شمارند.
٧٨٥٨ من صان نفسه وقّر. هر كه حفظ كند نفس خود را توقير كرده شود، يعنى حفظ كند از مناهى و نافرمانى حقّ تعالى، و «توقير كرده شود» يعنى مردم تعظيم و توقير او كنند و يا حقّ تعالى او را در نظر ايشان عظيم نمايد.
٧٨٥٩ من عيّر بشى‏ء بلى به. هر كه سرزنش كند بچيزى مبتلا شود بآن، غرض منع از سرزنش كردن كسيست بعيبى يا بديى كه در او باشد و اين كه هر كه چنين سرزنشى بكند عاقبت بجزاى آن او خود مبتلا شود بآن.
٧٨٦٠ من اكثر من شي‏ء عرف به. هر كه بسيار كند چيزى را معروف مى‏شود بآن، يعنى هر كه كارى را بسيار كند منسوب مى‏شود ميانه مردم بآن كار، و او را بآن مى‏شناسند و بيكديگر مى‏شناسانند، پس آدمى بايد كه رعايت كند كه كارى را كه بسيار كند كار خوبى باشد كه بآن مشهور و معروف گردد و كار بدى نباشد كه ببدى معروف شود.
٧٨٦١ من مزح استخفّ به.
هر كه مزاح كند استخفاف كرده شود باو، غرض منع از مزاح كردن بسيارست با مردم، و اين كه باعث اين مى‏شود كه مردم سبك شمارند او را، يا اين كه آزرده شوند و سبك و خفيف كنند او را.
٧٨٦٢ من اعجب  بنفسه سخر به. هر كه بعجب و خودبينى آورد او را نفس او تمسخر كرده شود باو، يعنى مردم تمسخر و استهزا كنند باو.
٧٨٦٣ من كثر حمله نبل. هر كه بسيار باشد برداشتن او نجيب و بزرگ باشد، يعنى برداشتن و بر خود-  گرفتن او اخراجات و مؤنات مردم را، يا برداشتن او بى‏ادبيهاى مردم را و تحمل كردن و از جا برنيامدن.
٧٨٦٤ من كثر سفهه استرذل. هر كه بسيار باشد سفه او خسيس و پست شمرده شود، «سفه» بمعنى سبكى حلمست، يا بى‏حلمى، يا جهل و نادانى.
٧٨٦٥ من جهل وجوه الآراء أعيته الحيل. هر كه نداند وجوه رأيها را عاجز گرداند او را چاره‏ها، مراد به «وجوه رأيها» طرق رأيها و تدبيرهاست يا رأيها و تدبيرهاى نيكو، و بر هر تقدير مراد ترغيب در تفكر و تدبّر و تجربه امور و كارهاست تا اين كه عارف شود برأى و تدبير در هر كارى، و اين كه اگر كسى چنين نباشد چاره‏ها او را عاجز كنند، يعنى عاجز شود در چاره كردن‏
امورى كه وارد شود بر او و چاره آنها نتواند كرد.
٧٨٦٦ من عاش فقد احبّته. هر كه دراز كشد زندگانى او نيابد دوستان خود را، مراد اينست كه عمر دراز نيز در دنيا كه مردم طلب آن ميكنند بى‏كدورت نيست، باعث اين مى‏شود كه دوستان بروند و آدمى از اين مكدّر و محزون گردد.
٧٨٦٧ من كثر ضحكه قلّت هيبته. هر كه بسيار باشد خنده او كم شود هيبت او، غرض منع از خنده بسيارست و اين كه باعث اين مى‏شود كه هيبت صاحب آن كم شود و وقعى در نظرها نداشته باشد.
٧٨٦٨ من خشى اللّه كمل علمه. هر كه بترسد از خدا كامل باشد علم او.
٧٨٦٩ من كظم غيظه كمل حلمه. هر كه فرو خورد خشم خود را كامل باشد حلم او.
٧٨٧٠ من ملك نفسه علا أمره. هر كه مالك شود نفس خود را، يعنى آن را در فرمان خود دارد بلند گردد امر او، يعنى شأن و مرتبه او.
٧٨٧١ من ملكته نفسه ذلّ قدره. هر كه مالك او شود نفس او، يعنى در فرمان نفس خود باشد خوار گردد قدر او.
٧٨٧٢ من تاجر اللّه ربح. هر كه سودا كند با خدا سود كند.
٧٨٧٣ من توخّى الصّواب أنجح. هر كه طلب راه درست كند فيروزى يابد.
٧٨٧٤ من عمل للدّنيا خسر. هر كه عمل كند از براى دنيا زيان كند، زيرا كه كمست كه امور دنيوى بى‏زيان اخروى باشد و بر تقديرى كه باشد ظاهرست كه سعيى كه از براى آن بشود اگر بعوض آن از براى أمرى أخروى بشود نفع آن بيشتر باشد و همين نيز زيانيست، و پوشيده نيست كه اين در غير قدريست كه از براى معاش ضرور باشد بلكه آن نيز سعى از براى آخرتست چه او مأمورست بآن، و همچنين وقتيست كه غرض مجرّد دنيا باشد و امّا اگر سعى كند از براى دنيا از براى اغراض اخروى مثل اين كه تحصيل مال كند از براى امداد و اعانت محتاجان و مستحقّان و صرف آن در ساير وجوه خيرات و مبرّات و قربات پس آن در حقيقت كار از براى دنيا نيست بلكه از براى آخرتست.
٧٨٧٥ من داخل السّفهاء حقّر. هر كه داخل شود در ميان سفها، يعنى آميزش و مصاحبت كند با نادانان و كم عقلان تحقير كرده شود، يعنى مردم تحقير او كنند و او را سبك شمارند.
٧٨٧٦ من صاحب العقلاء وقّر. هر كه مصاحبت كند با عقلا توقير كرده شود، يعنى مردم تعظيم و توقير او كنند.
٧٨٧٧ من قبض يده مخافة الفقر فقد تعجّل الفقر. هر كه درهم كشد دست خود را از ترس پريشانى پس بتحقيق كه تعجيل كرده پريشانى را، مراد منع از اينست كه كسى امساك و بخل كند از ترس اين كه مبادا عاقبت پريشان شود و اين كه چنين كسى در حقيقت تعجيل كرده در پريشانى‏
خود، زيرا كه ضرر پريشانى تنگى معاشست هرگاه او با وجود وسعت بر خود تنگ گيرد پس او حالا خود را در حقيقت فقير و پريشان كرده، و ظاهرست كه اين بدترست از پريشانى كه احتمال آن رود بر تقدير بذل وجود.
٧٨٧٨ من سالم اللّه سلم. هر كه آشتى كند با خدا سالم ماند، و مراد به «آشتى با حقّ تعالى» اطاعت و فرمانبردارى اوست، چه آن بمنزله صلح و آشتى با اوست چنانكه نافرمانى او بمنزله جنگ با اوست.
٧٨٧٩ من عاند اللّه قصم. هر كه دشمنى كند با خدا شكسته شود، مراد به «دشمنى با خدا» نافرمانى اوست كه بمنزله دشمنى با اوست و سبب دشمنى او تعالى شأنه.
٧٨٨٠ من حارب اللّه حرب. هر كه جنگ كند با خدا، يعنى نافرمانى او كند محروب شود، يعنى گرفته شود از او آنچه با او باشد از خيرات مانند كسى كه در جنگ برهنه كرده شود.
٧٨٨١ من غالب الحقّ غلب. هر كه خواهد كه غلبه كند بر حقّ مغلوب شود، زيرا كه اگر در دنيا مغلوب نشود در آخرت خود يقين مغلوب خواهد شد.
٧٨٨٢ من حارب الحقّ هرب. هر كه جنگ كند با حقّ محروب شود، مراد به «جنگ با حقّ» اينست كه خواهد كه حقى را زايل و باطل كند، و به «محروب شدن» همان معنى كه در شرح فقره سابق سابق مذكور شد.
٧٨٨٣ من كثر مزاحه  استجهل. هر كه بسيار باشد مزاح او جاهل شمرده شود.
٧٨٨٤ من كثر خرقه استرذل. هر كه بسيار باشد بدخوئى او خسيس و دنى شمرده شود.
٧٨٨٥ من جهل علما عاداه. هر كه نداند علمى را دشمنى كند با او، چنانكه شايع است در عصر ما بلكه در أكثر عصرها بوده كه جمعى مذمّت ميكنند علمى چند را باعتبار اين كه نمى‏دانند آنها را تا اين كه ندانستن آنها نقص نباشد از براى ايشان.
٧٨٨٦ من كثر مناه قلّ رضاه. هر كه بسيار باشد اميدهاى او كم باشد رضاى او، يعنى رضا و خشنودى او به آن چه حقّ تعالى نصيب و بهره او كرده، زيرا كه بهر مرتبه كه برسد بآن راضى نباشد اميد و آرزوى بالاتر از آن داشته باشد.
٧٨٨٧ من حاسب نفسه سعد. هر كه محاسبه نفس خود كند نيكبخت گردد.
٧٨٨٨ من كثر برّه حمد. هر كه بسيار باشد احسان او ستايش كرده شود، يعنى مردم ثنا و ستايش او كنند.
٧٨٨٩ من عاند الحقّ قتله.
هر كه دشمنى كند با حقّ بكشد حقّ او را، مراد به «دشمنى با حقّ» اينست كه امر حقّى را ناخوش دارد و خواهد كه زايل و باطل كند آنرا و «بكشد حقّ او را» يعنى بكشتن معنوى در آن نشأه اگر در اين نشأه نشود.
٧٨٩٠ من تشاغل بالزّمان شغله. هر كه مشغول گردد بروزگار مشغول سازد روزگار او را، يعنى همواره مشغول خود سازد و خلاصى نيابد از آن و بهر مطلبى كه سعى كند از براى آن چون برسد مطلب ديگر پيش گيرد و سعى كند از براى آن، تا يك بار اجل در رسد و توشه از براى آخرت خود نداشته باشد پس چاره خلاصى از آن اينست كه مشغول آن نشود مگر بقدر ضرورى.
٧٨٩١ من تمسّك بنا لحقّ. هر كه دست زند بما ملحقّ شود بما در آن نشأه.
٧٨٩٢ من تخلّف عنّا محقّ. هر كه تخلف كند از ما، يعنى پس ماند از ما و نيايد در عقب ما، باطل شود يعنى هلاك شود بهلاكت معنوى.
٧٨٩٣ من اتّبع أمرنا سبق. هر كه پيروى كند فرمان ما را پيشى گيرد، يعنى بسعادت و نيكبختى يا ببهشت.
٧٨٩٤ من ركب غير سفينتنا غرق. هر كه سوار شود غير كشتى ما را غرق شود، يعنى غير كشتى متابعت ولاى ما كه كشتى نجاتست.
٧٨٩٥ من تألّف النّاس أحبّوه.
هر كه الفت كند با مردم دوست دارند مردم او را، مراد ترغيب بر الفت كردن با مردمست و اين كه آن سبب دوستى مردم مى‏شود و آن از براى دنيا و آخرت مستحسن است.
٧٨٩٦ من عاند النّاس مقتوه. هر كه دشمنى كند با مردم دشمنى كنند ايشان نيز با او، مراد منع از دشمنى كردن با مردم است و اين كه هرگاه كسى با ايشان دشمنى كند ايشان نيز با او دشمنى كنند و از او نگذرانند، و هميشه ميانه او و ايشان فتنه و فساد باشد، و ممكن است كه مراد از اين دو فقره مباركه اين باشد كه همين كه كسى با مردم الفت كند عامّه مردم او را دوست دارند حتّى جمعى كه او با ايشان الفت نكرده باشد، و همچنين هرگاه كسى با مردم دشمنى كند عامّه مردم با او دشمنى كنند حتى جمعى كه او با ايشان دشمنى نكرده، و بنا بر اين فايده دوستى كردن و ضرر دشمنى كردن ظاهرترست.
٧٨٩٧ من مقّت نفسه احبّه اللّه. هر كه دشمن دارد نفس خود را دوست دارد خدا او را، يعنى دشمن دارد نفس خود را در وقتى كه سركشى كند و اطاعت نكند، يا بعنوان دشمنان با او سلوك كند و اصلا خواهشهاى او را بر نياورد و همواره او را در بند و قيد داشته باشد.
٧٨٩٨ من اهان نفسه اكرمه اللّه. هر كه خوار گرداند نفس خود را گرامى گرداند خدا او را، مراد به «خوار گردانيدن نفس» نيز فرمان او نبردن و مخالفت او كردنست و داشتن او بر خضوع و فروتنى در درگاه حقّ و با مردم نيز كه در ظاهر خوار كردنست هر چند در واقع عين اعزاز و احترام او باشد.
٧٨٩٩ من قلّت تجربته خدع.
هر كه كم باشد آزمايش او فريب داده شود، مراد ترغيب در تجربه و آزمايش كردن مردمست و كارها، و اين كه كسى كه كم تجربه باشد نمى‏شود كه فريب داده نشود.
٧٩٠٠ من قلّت مبالاته صرع. هر كه كم باشد پرواى او انداخته شود، مراد كمى مبالات و پرواست در دين و احكام شرع و افتادن در هلاكت اخروى، يا كمى مبالات در محكم كردن أمور و معاملات يا در تجارب و افتادن در زيان و خسران و فريب.
٧٩٠١ من قدّم الخير غنم. هر كه پيش فرستد كار خير را غنيمت برد.
٧٩٠٢ من دارى النّاس سلم. هر كه مدارا كند با مردم سالم ماند، مراد مدارا كردن با مردمست در امورى كه مخالف شرع نباشد يا در آنها نيز هرگاه تقيّه باشد و منع نتوان كرد.
٧٩٠٣ من استرشد غويّا ضلّ. هر كه طلب راه راست كند از گمراهى گمراه شود، مراد اينست كه كسى كه آدمى پيروى او كند و راه راست را از او طلب كند بايد كه معلوم باشد كه بر حقّست و گمراه نيست، و اگر نه او راهى كه باو نمايد راه ضلالتى خواهد بود كه خود دارد و او هم گمراه خواهد شد.
٧٩٠٤ من استنجد ذليلا ذلّ. هر كه طلب يارى كند از خوارى خوار گردد، غرض ترغيب در اينست كه كسى كه محتاج شود بطلب يارى از كس بايد كه طلب يارى كند از عزيزى كه‏
يارى او باعث خوارى اين كس نباشد كه اگر از خوارى طلب يارى كند بر تقديرى كه او يارى تواند كرد و بكند يارى او اين كس را خوار و ذليل گرداند.
٧٩٠٥ من ضلّ مشيره بطل تدبيره. هر كه گمراه باشد مشير او باطل شود تدبير او، «مشير» كسيست كه با او مشورت كنند در امرى و او اشاره كند به آن چه رأى و تدبير باشد در آن و مراد اينست كه با كسى مشورت بايد ديد كه عاقل و دانا باشد و اعتماد بر رأى او باشد كه اگر چنين نباشد و او گمراه باشد تدبيرى كه او بمشورت او كند باطل و فاسد باشد.
٧٩٠٦ من ساء تدبيره تعجّل تدميره. هر كه بد باشد تدبير او شتاب كند هلاك گردانيدن او، يعنى هرگاه كسى تدبير او بد باشد زود خود را در هلاكت و زيان و خسران مى‏اندازد. و اين با فقره سابق افاده اين ميكند كه مشورت بين بايد كه گمراه نباشد و اگر نه تدبيرى كه بمشورت او شود بد باشد و تدبير بد زود اين كس را در هلاكت مى‏اندازد.
٧٩٠٧ من دام كسله خاب امله. هر كه دايم باشد كاهلى او نوميد شود اميد او، مراد منع از كاهلى بسيارست و اين كه كسى كه غالب باشد بر او كاهلى بمطالبى كه اميد آنها داشته باشد نمى‏رسد و نوميد مى‏شود.
٧٩٠٨ من طال امله ساء عمله. هر كه دراز باشد اميد او بد باشد عمل او، مراد منع از درازى اميدست در دنيا، و اين كه صاحب اميد دراز عمل او بد باشد، زيرا كه همواره مشغول سعى باشد از براى آنچه اميد آن دارد و بامور اخروى پر نپردازد.
٧٩٠٩ من أضاع الرأى ارتبك.
هر كه ضايع كند رأى را در گل فرو رود، مراد ترغيب در سعى در درست كردن رأى و تدبيرست در كارها، و اين كه هر كه چنين نكند و رأى او ضايع باشد نمى‏شود كه در زيان و خسران نيفتد و فرو نرود.
٧٩١٠ من خالف الحزم هلك. هر كه مخالفت دورانديشى كند هلاك شود، مراد ترغيب در حزم و دورانديشى است در كارها و تأمّل در عاقبت آنها، و اين كه كسى كه ترك آن كند زود هلاك شود و در زيان و خسران افتد.
٧٩١١ من أعمل الرّأى غنم. هر كه كار فرمايد رأى و تدبير را در كارها غنيمت برد.
٧٩١٢ من نظر فى العواقب سلم. هر كه نظر كند در عاقبتها سالم ماند.
٧٩١٣ من أخذ بالحزم استظهر. هر كه فرا گيرد دورانديشى را قوى پشت گردد، اين فقرات همه بيك مضمونند و هر يك را در مقامى فرموده‏اند.
٧٩١٤ من أضاع الحزم تهوّر. هر كه ضايع كند حزم را تهوّر كند، «تهوّر» افتادن در مهالك است بى‏پروا، و مراد اينست كه تهوّر از دورانديشى نكردن ناشى مى‏شود.
٧٩١٥ من عمل بالسّداد ملك. هر كه عمل كند بطريق درست مالك شود، يعنى سعادت و فيروزى را.
٧٩١٦ من كابد الامور هلك.
هر كه بكشد رنج و سختى كارها را هلاك شود، مراد كارهاى دنيويست كه بى‏رنج و سختى نباشد، و مراد اينست كه هر كه مشغول شود به آنها و بر خود گذارد رنج و تعب آنها را با آن رنج و تعب كه بكشد هلاك شود باعتبار اين كه اشتغال به آنها بى‏ارتكاب بعضى محرّمات و لااقلّ بى‏تهاون در امور اخروى نشود، و ممكن است كه غرض منع از ارتكاب كارهاى سخت و دشوار باشد و اين كه غالب اينست كه باعث هلاكت و زيان و خسران شود.
٧٩١٧ من استعمل الرّفق غنم. هر كه بكار برد نرمى و هموارى را غنيمت برد.
٧٩١٨ من ركب العنف ندم. هر كه سوار شود درشتى و ناهموارى را پشيمان شود، مراد از اين دو فقره مباركه ترغيب در نرمى و هموارى كردن با مردم است، و اين كه آن نفع و سود دهد، و منع از درشتى و ناهموارى كردن با ايشان، و اين كه آن پشيمانى آورد.
٧٩١٩ من استهان بالرّجال قلّ. هر كه خوار شمارد مردان را كم شود، مراد منع از خوار شمردن مردمست و سلوك كردن با ايشان بر وجهى كه متضمّن خوارى ايشان باشد، و اين كه هر كه چنين كند مردم رم كنند از او و با او آميزش نكنند و او كم و بى‏يار و مدد كار ماند.
٧٩٢٠ من جهل موضع قدمه زلّ. هر كه نداند جاى پاى خود را بلغزد، مراد اينست كه آدمى بايد كه داند كه چكار مناسب اوست كه پا در آن گذارد و چكار مناسب نيست و نبايد كه پا در آن گذارد كه اگر نداند اين را يا رعايت نكند كه آن نيز در حكم ندانستن است بلغزد و در هلاكت و زيان و خسران افتد.
٧٩٢١ من بخل بماله ذلّ. هر كه بخيلى كند بمال خود خوار شود.
٧٩٢٢ من بخل بدينه جلّ. هر كه بخيلى كند بدين خود بزرگ شود، مراد به «بخيلى كردن بدين» آنست كه آن را از براى دنيا از دست ندهد.
٧٩٢٣ من نصحك أشفق عليك. هر كه نصيحت كند ترا ترسد بر تو، يعنى از راه شفقت بر تست، و ترس اين كه مبادا زيان و خسرانى بتو برسد، و غرض اينست كه كسى كه نصيحت تو كند از راه دوستى تو و شفقت بر تست از او آزرده نبايد شد و او را آزرده نبايد كرد.
٧٩٢٤ من وعظك أحسن اليك. هر كه پند گويد ترا احسان كند بسوى تو، اين هم مضمون فقره سابقست.
٧٩٢٥ من استعان بالعقل سدّده. هر كه يارى جويد از عقل بر راه راست دارد او را.
٧٩٢٦ من استرشد العلم ارشده. هر كه طلب راه درست كند از علم بنمايد راه درست را باو.
٧٩٢٧ من لا يعقل يهن، و من يهن لا يوقّر. هر كه عاقل نشود خوار شود، و هر كه خوار شود تعظيم و توقير كرده نشود.
٧٩٢٨ من بذل عرضه حقّر. هر كه بذل كند عرض خود را و آنرا از دست بدهد حقير و كوچك شمرده شود.
٧٩٢٩ من صان عرضه وقّر. هر كه نگاهدارد عرض خود را توقير و تعظيم كرده شود.
٧٩٣٠ من لا دين له لا مروّة له. كسى كه دينداريى نباشد از براى او، مروّتى يعنى آدميّتى نباشد از براى او.
٧٩٣١ من لا مروّة له لا همّة له. كسى كه مروّتى يعنى آدميّتى نباشد از براى او، همّتى نباشد از براى او، مراد به «همّت» در اينجا عزمست، يعنى هيچ عزم معقولى نباشد از براى او، هر عزمى كه كند پوچ و باطل باشد، يا اين كه هيچ عزم او عزم نباشد زيرا كه چون آدميّتى ندارد و چيزى را از خود قبيح نمى‏داند هر عزمى كه كند بسيار شود كه بعبث يا باندك سببى بر هم زند و آن را قبيح نداند.
٧٩٣٢ من لا امانة له لا ايمان له. هر كه امانتى نباشد از براى او ايمانى نباشد از براى او، مراد مبالغه در تحريص بر امين بودنست حتّى اين كه كسى كه امانت نداشته باشد ايمان ندارد يعنى ايمان كاملى يا اين كه بمنزله اينست كه ايمان نداشته باشد.
٧٩٣٣ من أحسن السّؤال علم. هر كه نيكو كند سؤال را دانا گردد، ممكن است كه مراد اين باشد كه دانائى بسؤال از علما مى‏شود پس از اين سؤال ننگ نبايد داشت بايد سؤال كرد تا عالم شد، نهايت در ضمن اين اشاره شده باشد نيز باين كه سؤال را نيكو بايد كرد، يعنى با رعايت شرايط و آداب آن مثل اين كه از روى تعظيم و توقير باشد و از كسى باشد كه اهل آن باشد و در وقتى باشد كه وقت آن باشد، يا اين كه مراد سؤال از درگاه حقّ تعالى باشد و معنى اين باشد كه هر كه سؤال توفيق علم را از درگاه حقّ تعالى نيكو كند
يعنى با شرايط آن از خضوع و خشوع و غير آن، حقّ تعالى او را توفيق دهد و عالم گردد، و ممكن است كه اين در بعضى مسائل مشكله و مطالب غامضه باشد و مراد اين باشد كه در آنها هر كه سؤال را نيكو كند، يعنى مربوط و منقّح كند عالم گردد يعنى چنين كسى قابليّت علم آنها دارد و هر گاه آنها از براى او تحقيق شود عالم شود و اگر سؤالهاى او نامربوط باشد اين نشان عدم فهم و ذكاء اوست و اين كه عالم نتواند شد و تحقيق آنها از براى او ثمره ندارد و اللّه تعالى يعلم.
٧٩٣٤ من فهم علم غور العلم. هر كه بفهمد داند غور علم را، «غور» بمعنى فرو رفتن آبست در زمين، و ممكن است كه مراد اين باشد كه كسى كه بفهمد و داند گردد يا اين كه صاحب فهم و ادراك باشد داند غور علم را و اين كه آن را پايانى نباشد و بهر مرتبه كه كسى برسد بته آن نرسيده، يا اين كه كسى كه صاحب فهم تند و ادراك بلند باشد بته علم و دقائق و اسرار آن مى‏تواند رسيد و اكثر مردم را آن ميسّر نيست بلكه نهايت مرتبه ايشان ادراك و معرفت ظاهريست و اللّه تعالى يعلم.
٧٩٣٥ من صبر خفّت محنته. هر كه صبر كند سبك شود محنت او.
٧٩٣٦ من جزع عظمت مصيبته. هر كه جزع و بى‏تابى كند عظيم گردد مصيبت او، مضمون اين دو فقره مباركه مكرّر مذكور شد.
٧٩٣٧ من بذل جاهه استحمد. هر كه بذل كند جاه خود را طلب ستايش كننده كند، يعنى هر كه صرف كند جاه خود را در كارسازى مردم و بر آوردن حاجات ايشان، ايشان را ستايش كننده خود كند.
٧٩٣٨ من بذل ماله استعبد. هر كه عطا كند مال خود را بنده كند، يعنى مردم را مطيع و فرمانبردار و بمنزله بنده خود كند.
٧٩٣٩ من عدل عظم قدره. هر كه عدالت كند بزرگ شود قدر او.
٧٩٤٠ من ظلم قصم عمره. هر كه ستم كند شكسته و كوتاه كرده شود عمر او.
٧٩٤١ من لانت كلمته وجبت محبّته. هر كه نرم باشد سخن او ثابت شود دوستى او، يعنى دوستى مردم او را.
٧٩٤٢ من ساءت سيرته سرّت منيّته. هر كه بد باشد سيرت او يعنى سلوك و طريقه او، مسرور و شادمان گرداند مردم را مرگ او.
٧٩٤٣ من جارت اقضيته زالت قدرته. هر كه جور باشد حكمهاى او زايل شود قدرت او، يعنى تمكن و توانائى او در حكومت.
٧٩٤٤ من راقب اجله قصّر امله. هر كه نگهبانى كند اجل خود را كوتاه گرداند اميد خود را، مراد به «نگهبانى اجل» اينست كه منتظر مرگ باشد و از آن غافل نشود و ظاهرست كه چنين كسى اميدهاى دراز از براى خود قرار نمى‏دهد و از بعضى احاديث ظاهر مى‏شود كه اميدهاى دراز گاهى باعث كوتاهى عمر مى‏شود، و بنا بر اين ممكن است كه «اجل» در اينجا
بمعنى مرگ نباشد بلكه بمعنى مدّت عمر باشد و معنى اين باشد كه: هر كه نگهبانى و حفظ كند مدّت عمر خود را كوتاه مى‏گرداند اميد خود را از ترس اين كه مبادا اميد دراز كوتاه گرداند آن را.
٧٩٤٥ من رغب فيما عند اللّه اخلص عمله. هر كه رغبت كند در آنچه نزد خداست خالص گرداند عمل خود را، يعنى اگر كسى خواهد آنچه را نزد خداست از اجر و ثواب اعمال بايد كه خالص گرداند عمل خود را از براى خدا و آميخته بغرض ديگر از ريا و غير آن نسازد و اگر نه اجرى از براى آن نباشد.
٧٩٤٦ من عرف نفسه عرف ربّه. هر كه بشناسد نفس خود را بشناسد پروردگار خود را، اين فقره مباركه قبل از اين نيز مذكور شد و مراد چنانكه مذكور شد يا اينست كه هر كه نفس خود را بشناسد پروردگار خود را بشناسد باعتبار اين كه از شناخت خود پى بوجود پروردگار خود و علم و قدرت او مى‏توان برد چنانكه در كتب كلاميّه استدلال كرده‏اند، و يا اين كه وجود پروردگار بمرتبه‏ايست از ظهور كه همين كه كسى خود را بشناسد وجود او را نيز بداند و اللّه تعالى يعلم.
٧٩٤٧ من كثر ضحكه مات قلبه. هر كه بسيار باشد خنده او مرده باشد دل او، زيرا كه خنده بسيار كسى كند كه او را غفلتى باشد از مرگ و عقبات و أهوال قيامت، يا پروائى نباشد، و بر هر تقدير ظاهرست كه دل او حيات حقيقى معنوى نخواهد داشت.
٧٩٤٨ من أطلق غضبه تعجّل حتفه. هر كه رها كند خشم خود را شتاب كند مرگ او، مراد به «رها كردن‏
خشم» اينست كه عنان آن را نگاه ندارد و بگذارد كه هر روش كه خواهد برود و هر چه خواهد بكند و ظاهرست كه چنين كسى شتاب كند مرگ او، يعنى زود هلاك شود بهلاكت معنوى.
٧٩٤٩ من أطلق طرفه كثر أسفه. هر كه رها كند چشم خود را بسيار شود تأسّف او، مراد به «رها كردن چشم» منع نكردن آنست از نگاههاى نامشروع، و ممكن است كه شامل عدم اغماض از عيوب ديگران نيز باشد، و «تأسّف» بمعنى حزن و اندوه شديدست، و مراد بسيارى تأسّف اوست در قيامت، و ممكن است كه مراد رها كردن آن باشد از براى نظاره مال و جاه ديگران و عدم اغماض از آنها و مراد بسيارى تأسّف او باشد در دنيا، زيرا كه كسى كه اغماض از آن نكند هر مرتبه كه داشته باشد نظاره مراتب بالاتر از مرتبه خود در مردم بسيار كند و از براى هر يك تأسّفى داشته باشد.
٧٩٥٠ من كثر مزاحه استحمق. هر كه بسيار باشد مزاح او كم عقل شمرده شود.
٧٩٥١ من كثر كذبه لم يصدّق. هر كه بسيار باشد دروغ او تصديق كرده نشود، يعنى اگر راستى نيز گويد مردم تصديق او نكنند.
۸
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٧٩٥٢ من ضاق خلقه ملّه اهله. هر كه تنگ باشد خلق او ناخوش دارند او را اهل او، يعنى تنگ خلق و بدخو اهل او نيز ملول گردند از او و ناخوش دارند او را، چه جاى ديگرى كه بدخلقى كند با او.
٧٩٥٣ من غلب شهوته ظهر عقله.
هر كه غلبه كند بر خواهش خود ظاهر مى‏شود عقل او.
٧٩٥٤ من اسرع المسير ادرك المقيل. هر كه تند كند رفتن را دريابد مقيل را، «مقيل» و «قيلوله» خواب در اوّل پيشين را گويند و مراد اينست كه چنانكه در سفر هر كه تند برود و زحمت آن را بر خود بگذارد دريابد قيلوله را و استراحت كند، همچنين هر كه استراحت در آن نشأه را خواهد بايد كه در اوقات عمر خود كه متوجّه آن سفرست سعى كند در طاعات و عبادات و ساير ابواب خيرات و شتاب كند در آنها تا بآن برسد و اگر نه نرسد بآن مانند كسى كه سعى نكند در رفتن و بمنزل كه رسد استراحت نتواند كرد.
٧٩٥٥ من ايقن بالنقلة تأهّب للرّحيل. هر كه يقين كند بسفر آماده گردد از براى حركت، مراد اينست كه چنانكه كسى كه عزم جزم كرد بسفرى آماده مى‏گردد از براى آن و تهيه آن را مى‏گيرد پس سفر آخرت نيز جزميست بايد كه آماده شد از براى آن و تهيه آن را گرفت و كاهلى نكرد در آن خصوصا چنين سفر خطيرى و اين كه وقت آن معلوم نيست و در هر لمحه احتمال آن هست كه بايد براه افتاد.
٧٩٥٦ من اظهر عداوته قلّ كيده. هر كه اظهار كند دشمنى خود را كم گردد مكر او، مراد اينست كه كسى كه اظهار دشمنى خود با شخصى كرد مكر او سهلست و كم كارى تواند كرد زيرا كه آن شخص را بفكر احتياط و احتراز از خود مى‏اندازد، و ديگر اين كه هر جا كه بدى از براى او گويد از راه دشمنى او قبول نمى‏كنند، كسى كه اظهار دشمنى نكند و در مقام مكر باشد مكر او شديدست بخدا پناه بايد برد از آن.
٧٩٥٧ من وافق هواه خالف رشده.
هر كه موافقت كند با هوا و هوس خود مخالفت كند با رشد خود، يعنى با راه درست از براى خود.
٧٩٥٨ من عدّد نعمه محق كرمه. هر كه بشمارد نعمتهاى خود را باطل كند كرم خود را، يعنى هر كه بشمارد و اظهار كند احسانهاى خود را كه بمردم كرده باطل كند كرم خود را زيرا كه آن را مكدّر بمنّت يا قصد ريا و شهرت كند «كريم» چنانكه در احاديث ديگر وارد شده كسيست كه آنچه دهد فراموش كند آن را.
٧٩٥٩ من قوى هواه ضعف عزمه. هر كه قوى باشد هوا و هوس او ضعيف باشد عزم او، زيرا كه اكثر اينست كه عزمى كه كند باندك هوا و هوس كه كند و منافى آن باشد آن را بر هم زند پس عزمهاى او ضعيف باشد و ثباتى نداشته باشد و غرض بيان قبح ضعف عزمست و قبح پيروى هوا و هوس از راه اين كه باعث ضعف عزم و عدم ثبات آن مى‏گردد.
٧٩٦٠ من ساء ظنّه ساء وهمه. هر كه بد باشد ظنّ او بد باشد و هم او، پوشيده نماند كه شايع استعمال «ظن» است در چيزى كه جزم بآن نباشد امّا گمان آن داشته باشد، يعنى احتمال آن را راجح داند و استعمال «وهم» است در احتمال مقابل آن، يعنى در احتمال مرجوح، و گاهى «ظنّ» نيز در احتمال مرجوح استعمال مى‏شود، و گاهى «وهم» نيز در احتمال راجح استعمال مى‏شود، و ظاهر اينست كه مراد در اين فقره مباركه مذمّت بدگمانى بمردم باشد و اين كه مراد به «وهم» نيز «ظنّ» باشد يعنى گمان، و مراد اين باشد كه هر كه بدست گمان او بمردم بدست اين گمان او، گمان بد بمردم نبايد داشت و تفسير ظنّ بوهم در آخر بنا بر استعمال آخر باشد جهت رعايت سجع فقره سابق، يا اشاره باشد باين كه آن گمان در واقع گمان نيست و وهم است، راجح‏
در افعال مؤمنان خوبيست و بر آن بايد حمل شود، و «وهم» بمعنى چيزى كه در خاطر افتد نيز آمده و ممكن است كه بنا بر اين مراد به «وهم» در اينجا نيّت و قصد باشد و معنى اين باشد كه كسى كه بدگمان باشد بمردم بد باشد نيّت و قصد او با ايشان و صاف نباشد با ايشان، و مراد مذمّت بدگمانى باشد از اين راه كه مستلزم نيّت و قصد بدست و بر هر تقدير ظاهر اينست كه مراد بمذمّت بدگمانى اينست كه گمان بد اگر در باره كسى باشد آن گمان را اعتبار نبايد كرد و بر وفق آن تا جزم نشود عمل نبايد كرد، و اين كه اگر كسى اعتبار كند آن را نيّت و قصد او بد گردد نه اين كه اصل آن گمان بد باشد زيرا كه گمان هرگاه دلايل و امارت آن باشد اختيارى نيست و منع از آن معقول نمى‏نمايد خصوصا اين كه در احاديث نيز وارد شده كه هر كه تجربه كند مردم را بد مى‏شود با ايشان و بتجربه نيز اين در اكثر مردم معلوم مى‏شود و مراد به «منع از عمل كردن بآن» نيز در غير وقتيست كه كسى معامله با شخصى كند امّا در آن وقت بهتر چنانكه از احاديث ظاهر مى‏شود و در اوائل اين فصل نيز بعضى فقرات دالّه بر آن مذكور شد بدگمانيست باو و اين كه اعتماد بر او نشود و كمال احتياط و دورانديشى بشود و اللّه تعالى يعلم.
٧٩٦١ من تفقّه فى الدّين كثر. هر كه دانا شود در دين بسيار شود، يعنى اعوان و انصار او بسيار شود.
٧٩٦٢ من ادّرع الحرص افتقر. هر كه پيراهن خود كند حرص را فقير شود، مراد به «پيراهن كردن حرص» اينست كه آنرا لازم خود كند و از آن جدا نشود مانند پيراهن تن و «فقير شدن چنين كسى» باعتبار اينست كه حقيقت و معنى «فقر» در او باشد زيرا كه زشتى بى‏چيزى و پريشانى از راه اينست كه بسبب آن زحمت و تعب سعى و طلب بايد كشيد و محتاج‏
بمردم بايد بود و حريص هر چند توانگر گردد باز سعى و طلب را ترك نكند و محتاج بمردم شود.
٧٩٦٣ من كثر ملقه لم يعرف بشره. هر كه بسيار باشد تملق او شناخته نشود شكفته روئى او، «تملق» بمعنى چاپلوسيست و اين كه آدمى با كسى بزبان لطف و مهربانى كند و در دل بر خلاف آن باشد، و ممكن است مراد اين باشد كه كسى كه عادت او اين معنى باشد شكفته روئى او يعنى لطف و مهربانى او كه از دل بكند معلوم نمى‏شود زيرا كه هر چه بكند احتمال اين مى‏رود كه از آن چاپلوسيها باشد كه عادت او باشد پس هيچ كس را اعتقاد بلكه گمان محبّت و دوستى او حاصل نشود و با او دوست نگردد.
٧٩٦٤ من جهل قدره عدا طوره. هر كه نداند قدر خود را تجاوز كند از طور خود، مراد اينست كه هر كس بايد كه قدر و رتبه خود را داند و ملاحظه كند كه اگر نداند و رعايت آن نكند از طورى كه بايد كه سلوك كند با مردم تجاوز كند و در زيان و خسران افتد، يا اين كه كسى كه قدر خود را نداند و پروائى نداشته باشد از خفيف و سبك كردن خود، تجاوز كند از طور خود كه مبادا بسبب آن خفيف و سبك گردد.
٧٩٦٥ من كثر كلامه كثر سقطه. هر كه بسيار باشد سخن گفتن او بسيار باشد افتادن او، يعنى خطا و لغزش او، زيرا كه نمى‏شود كه در سخن بسيار خطا و لغزش نشود پس هر كه عادت او آن باشد در اكثر اوقات خطا و لغزش بكند.
٧٩٦٦ من تفقّد مقاله قلّ غلطه. هر كه تفقد كند سخن خود را كم شود غلط او، «تفقد» بمعنى طلب كردن.
كسيست نزد غيبت او و بمعنى پرسيدن احوال كسى و تجسّس و تفحّص از آن نيز استعمال مى‏شود، و مراد اينست كه كسى كه پيش از گفتن سخنى تأمّل كند در آن و تفحّص كند در مصالح و مفاسد و عيب و هنر آن كم مى‏شود غلط او.
٧٩٦٧ من احسن الى جيرانه كثر خدمه. هر كه احسان كند بسوى همسايگان خود بسيار شود خادمان او، زيرا كه مردم بسيار روند بهمسايگى او و خدمت او كنند.
٧٩٦٨ من كثر شكره تضاعفت نعمه. هر كه بسيار باشد شكر او دو چندان گردد نعمتهاى او.
٧٩٦٩ من كثر لهوه استحمق. هر كه بسيار باشد بازى او احمق و كم عقل شمرده شود.
٧٩٧٠ من اقتحم اللّجج غرق. هر كه بيندازد خود را در لجه‏ها غرق شود، مراد ترغيب در نگاهداشتن خودست از مهالك و نينداختن در آنها و اين كه كسى كه بى‏پروا خود را در آنها بيندازد نمى‏شود كه آخر هلاك نشود چنانكه كسى كه خود را در لجّه‏ها، يعنى آبهاى عظيم يا گردابهاى آنها اندازد غرق مى‏شود.
٧٩٧١ من كثر صحكه استرذل. هر كه بسيار باشد خنده او دنى و پست شمرده شود، يعنى مردم توقير و تعظيم او نكنند.
٧٩٧٢ من كثر هزله استجهل. هر كه بسيار باشد هزل او نادان شمرده شود، «هزل» بفتح هاء و سكون زاء با نقطه نقيض «جدّ» است، يعنى اين كه كارى را ببازى بكند و از روى جدّ نكند.
  ص     ٢٠١
٧٩٧٣ من اعتزل سلم ورعه. هر كه گوشه‏گيرى كند سالم ماند پرهيزگارى او، يعنى هر كه اختلاط و آميزش زياد نكند با مردم حفظ پرهيزگارى خود بر او آسانست بخلاف كسى كه اختلاط و آميزش زياد كند با مردم كه حفظ پرهيزگارى خود بر او بغايت دشوارست و غالب اينست كه سالم نمى‏ماند.
٧٩٧٤ من قنع قلّ طمعه. هر كه قناعت كند كم باشد طمع او.
٧٩٧٥ من كابد الامور عطب. هر كه بكشد رنج و سختى كارها را هلاك شود، اين فقره در همين فصل قبل از اين تخمينا بيك ورق از متن مذكور و شرح شد و در آنجا بجاى «عطب»: «هلك» بود كه هر دو بيك معنى‏اند.
٧٩٧٦ من غلب عليه الغضب لم يأمن العطب. هر كه غلبه كند بر او خشم ايمن نيست از هلاك شدن، مراد ترغيب در فروخوردن خشم است و بردبارى پيشه‏كردن، و اين كه اگر كسى چنين نكند و خشم بر او غالب شود ايمن نيست كه بسبب آن كارى كند كه باعث هلاك او گردد يعنى در آخرت يا دنيا نيز.
٧٩٧٧ من اعجب برأيه ذلّ. هر كه بعجب آورده شود برأى خود خوار گردد، مراد به «عجب آورده شدن برأى خود» پسنديدن آنست و اكتفا كردن بآن و خود را محتاج بمشورت ندانستن در كارها.
٧٩٧٨ من ركب هواه زلّ. هر كه سوار شود بر هوا و هوس خود بلغزد.
٧٩٧٩ من تكبّر على النّاس ذلّ. هر كه تكبر كند بر مردم خوار شود، يعنى حقّ تعالى عاقبت او را بجزاى آن خوار گرداند يا مردم او را هر وقت دست يابند خوار گردانند.
٧٩٨٠ من أظهر عزمه بطل حزمه. هر كه اظهار كند عزم خود را باطل شود دورانديشى او، مراد اينست كه دورانديش بايد كه عزم خود را بكسى اظهار نكند تا اين كه جمعى كه نخواهند كه آن بشود بر آن مطّلع نشوند و چاره و تدبيرى از براى بر هم زدن آن بكنند.
٧٩٨١ من قلّ حزمه ضعف عزمه. هر كه كم باشد حزم او سست باشد عزم او، زيرا كه عزمى كه از روى حزم و دورانديشى نباشد بمجرّد هوا و هوس باشد، و ظاهرست كه آن سست باشد و زود برهم خورد.
٧٩٨٢ من حذّرك كمن بشّرك. كسى كه بترساند ترا مثل كسيست كه بشارت دهد ترا، يعنى چنانكه ترا خوش مى‏آيد از آن بايد كه خوش آيد از اين نيز، زيرا كه هرگاه ترا از كار بدى بترساند و قبول كنى آنرا و بازدارى خود را از آن نجات يابى از زيان و خسران او، پس آن نيز بمنزله بشارتيست از براى تو بأمرى كه مرغوب تو باشد.
٧٩٨٣ من ذكّرك فقد أنذرك. هر كه بياد تو آورد پس بتحقيق كه ترسانيده ترا، ممكن است كه مراد اين باشد
كه در ترسانيدن كسى از گناهان و معاصى همين كافيست كه بياد او آورند خدا و روز جزا را، ديگر او بايد كه بترسد و خود را بازدارد از گناهان، يعنى مجرّد همين فرديست از نهى از منكر و ثوابى بر آن مترتّب مى‏شود، يا اين كه در بعضى ترسانيدنها مثل اين كه سوارى آيد يا كسى چوبى يا مانند آن آورد و تو در راه باشى و مظنّه اين باشد كه از آن آسيبى بتو برسد كافيست در ترسانيدن تو از آن اين كه ترا آگاه سازد كه غافل نباشى و احتراز از آن كنى پس اگر با وجود آن تو توانى كنارى روى و نروى و آسيبى بتو برسد او را تقصيرى نيست تقصير از تست كه احتراز نكردى و اللّه تعالى يعلم.
٧٩٨٤ من كثر حقده قلّ عتابه. هر كه بسيار باشد كينه او كم باشد گله گزارى او، مراد اينست كه كسى كه كينه‏ور نباشد امر ناخوشى كه از كسى ببيند در دل نمى‏گيرد و گله ميكند تا رفع آن بشود بخلاف كينه‏ور كه غالب اينست كه گله و اظهار نمى‏كند و كينه آن را در دل مى‏گيرد.
٧٩٨٥ من قلّ عقله ساء خطابه. هر كه كم باشد عقل او بد باشد خطاب او، يعنى سخن گفتن با او.
٧٩٨٦ من يجرّب يزدد حزما. هر كه تجربه كند زياد شود بحسب دورانديشى، يعنى زياد شود دورانديشى او، مراد ترغيب بتجربه است و اين كه آن باعث زيادتى حزم و دورانديشى مى‏شود.
٧٩٨٧ من يؤمن يزدد يقينا. هر كه ايمان آورد زياد شود بحسب يقين، يعنى يقين او همواره در تزايد باشد.
٧٩٨٨ من يستيقن يعمل جاهدا. هر كه يقين كند عمل كند جدّ و جهد كننده، مراد يقين بخدا و روز جزاست.
٧٩٨٩ من يتردّد يزدد شكّا. هر كه تردّد كند زياد شود بحسب شكّ، يعنى زياد شود شكّ او، مراد اينست كه در اعتقادات تحصيل يقين بايد كه اصلا در آن تردّدى و احتمال خلافى نباشد هر چند بغايت مرجوح باشد كه اگر فى الجمله تردّدى باشد همواره تردّد و شكّ او زياد شود، يا اين كه بقدر مقدور در مطالب تحصيل يقين بايد كرد و بتردّد عادت نبايد كرد كه اگر كسى بآن عادت كند زياد شود او تا اين كه او را در مطالبى كه در آنها تحصيل يقين بايد كرد نيز تردّد و شكّ حاصل شود.
٧٩٩٠ من يعمل يزدد قوّة. هر كه عمل كند زياد شود بحسب قوّت، يعنى زياد شود قوّت او، مراد عمل كردن بأوامر و نواهى شرعيّه است و زياد شدن قوّت در دين و اعتقاد بسبب آن.
٧٩٩١ من يقصّر فى العمل يزدد فترة. هر كه تقصير كند در عمل زياد شود بحسب سستى، يعنى زياد شود سستى او، يعنى سستى او بسبب آن تقصير زياد شود در دين و اعتقاد كه از آن تقصير مستفاد مى‏شود يا همان سستى او در عمل.
٧٩٩٢ من انفرد كفى الاحزان. هر كه تنها باشد كفايت كرده شود اندوهها را، يعنى فارغ باشد از بسيارى از غمها و اندوهها.
٧٩٩٣ من سأل غير اللّه استحقّ الحرمان. هر كه سؤال كند از غير خدا مستحقّ شود محرومى را، يعنى مستحقّ اين باشد كه آن كسى كه از او سؤال كرده محروم كند او را، يا اين كه مستحقّ اين باشد كه حقّ تعالى او را محروم گرداند.
٧٩٩٤ من عاند الحقّ صرعه. هر كه دشمنى كند با حقّ بيندازد حقّ او را، مراد به «دشمنى با حقّ» اينست كه أمر حقّى را خواهد كه زايل و باطل كند، و «انداختن حقّ او را» در آخرتست يا در دنيا نيز.
٧٩٩٥ من اغترّ بالامل خدعه. هر كه مغرور شود باميد مكر كند با او، مراد به «مغرور شدن باميد» فريب خوردن از آنست و گمان حصول آن و سعى كردن از براى آن، و به «مكر كردن آن با او» اين كه بر نيايد و بآن نرسد و تعب و زحمتى باو ماند چه اين بمنزله مكريست كه كسى با او كند و او را بسبب آن در زيان و خسرانى اندازد.
٧٩٩٦ من كثر حرصه قلّ يقينه. هر كه بسيار باشد حرص او كم باشد يقين او، يعنى اين نشان كمى يقين اوست بحقّ تعالى و صفات او، يا اين كه حرص زياد سبب كمى يقين او گردد.
٧٩٩٧ من كثر شكّه فسد دينه. هر كه بسيار باشد شكّ او فاسد شود دين او، يعنى شكّ را پر بخود راه نبايد داد و در هر باب بقدر امكان تحصيل يقين بايد كرد كه اگر كسى چنين نكند و شكّ او بسيار شود عادت كند بآن و باعث اين مى‏شود كه در اعتقادات دينى نيز يقين او زايل شود و شكّ راه يابد به آنها و دين او فاسد گردد.
٧٩٩٨ من كثرت خلطته قلّت تقيّته. هر كه بسيار باشد آميزش او كم باشد پرهيزگارى او، مراد آميزش بسيارست با مردمى كه در ايشان خوب و بد باشد، و ظاهرست كه آميزش با بدان باعث كمى پرهيزگارى مى‏گردد، زيرا كه بدى مصاحبان نمى‏شود كه قدرى سرايت بمصاحب‏
نكند و أقلا اين كه قبح بدى در نظر او كم گردد، و نمى‏شود نيز كه بطعام و شراب شبهه ناك ايشان آلوده نگردد، و نمى‏شود نيز كه از عهده أمر بمعروف و نهى از منكر ايشان چنانكه بايد برآيد، و هر يك از اينها باعث كمى پرهيزگاريست.
و در بعضى نسخه‏ها «ثقته» بجاى «تقيّته» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: كسى كه بسيار باشد آميزش او كم باشد اعتماد او، يعنى كسى كه آميزش با مردم بسيار كند اعتماد او بر مردم كم شود، زيرا كه نمى‏شود كه بدى بسيارى از ايشان بر او ظاهر نشود و اين سبب كمى اعتماد او بر اكثر نشود، و ممكن است كه مراد اين باشد كه هر كه آميزش او با كسى بسيار شود اعتماد او بر او كم شود و مراد اكثر  مردم باشد و اين كه اكثر مردم چنين‏اند كه اگر كسى آميزش زياد با كسى از ايشان بكند چيزى چند از او بر او ظاهر مى‏شود كه باعث كمى اعتماد او مى‏شود بر او.
٧٩٩٩ من عرف اللّه كملت معرفته. هر كه بشناسد خدا را كامل باشد معرفت او، يعنى اين معرفت كاملى باشد از او، يا اين كه سبب آن مى‏شود كه معرفتهاى ديگر نيز از براى او حاصل شود و معرفت او كامل گردد.
٨٠٠٠ من خاف اللّه قلّت مخافته. هر كه بترسد از خدا كم شود ترس او، زيرا كه او ديگر از مردم نمى‏ترسد بخلاف كسى كه از خدا نترسد كه او از هر كه از او قويتر باشد بترسد چنانكه در احاديث ديگر نيز وارد شده.
٨٠٠١ من كفّ أذاه لم يعانده أحد.
هر كه بازدارد اذيّت خود را دشمنى نكند با او كسى، يعنى كسى كه اذيّت خود را بازدارد از همه مردم و آزار او بهيچ كس نرسد هيچ كس با او دشمنى نكند بلكه مشهورست كه: اگر كسى با خود قرار دهد كه اذيّت او بهيچ جانورى نرسد و چنان كند اذيّت هيچ جانورى نيز باو نرسد.
٨٠٠٢ من اتّقى قلبه لم يدخله الحسد. هر كه پرهيزگار باشد دل او داخل نشود آنرا رشك، مراد اينست كه رشك و حسد منافى پرهيزگاريست و كسى كه دل او پرهيزگار باشد داخل او و يا داخل دل او نشود حسد، و «نسبت پرهيزگارى بدل» يا باعتبار اينست كه جاى آن و محلّ قرار آنست چنانكه در قرآن مجيد نيز واقع شده كه تعظيم شعائر اللّه از جمله پرهيزگارى دلهاست، و يا باعتبار اين كه هر عضوى را گوئيا تقوى و پرهيزگاريى باشد حسد چون در دلست پس اجتناب از آن از جمله پرهيزگارى دلست، و ممكن است كه «قلبه» بفتح باء خوانده شود و معنى اين باشد كه هر كه بترسد از دل خود، يعنى از بدى آن و از اين كه آن بد باشد، يا بمعنى «على قلبه» باشد و معنى اين باشد كه بترسد بر دل خود و نخواهد كه بآن آسيبى برسد، و بنا بر اين دو احتمال بهتر اينست كه: «لم يدخله الحسد»  خوانده شود و معنى اين باشد كه: داخل آن نمى‏كند رشك را.
٨٠٠٣ من خلصت مودّته احتملت دالّته. هر كه خالص باشد دوستى او برداشته مى‏شود ناز او، يعنى بايد كه ناز او را كشيد، يا اين كه مردم مى‏كشند ناز چنين دوستى را.
٨٠٠٤ من كثرت زيارته قلّت بشاشته. هر كه بسيار باشد زيارت او كم باشد بشاشت او، مراد منع از بسيار رفتن بزيارت و ديدن كسيست و اين كه كسى كه بديدن او كسى بسيار رود ملول مى‏شود و بشاشت و گشاده روئى او با او كم شود.
٨٠٠٥ من حفظ لسانه أكرم نفسه. هر كه نگاهدارد زبان خود را گرامى گرداند نفس خود را.
٨٠٠٦ من اتّبع هواه اردى نفسه. هر كه پيروى كند هوا و هوس خود را هلاك گرداند نفس خود را.
٨٠٠٧ من عرف نفسه جلّ أمره. هر كه بشناسد نفس خود را بزرگ شود أمر او، يعنى شأن و مرتبه او، و ظاهر اينست كه مراد به «شناختن نفس خود» در اينجا اينست كه قدر و پايه خود را داند و از آن تجاوز نكند.
٨٠٠٨ من غشّ نفسه لم ينصح غيره. هر كه غشّ كند با نفس خود خالص نباشد با غير خود، مراد به «غشّ كردن با نفس خود» اينست كه واگذارد آنرا و منع نكند از معاصى، چه كسى كه چنين كند در حقيقت دوست خالص نيست با او و غشّ دارد.
٨٠٠٩ من عرف بالصّدق جاز كذبه. هر كه شناخته شود براستگوئى روان شود دروغ او، يعنى اگر بالفرض گاهى دروغى گويد مردم قبول كنند آن را و جارى گردد، بر عكس كسى كه شناخته شود بدروغگوئى
چنانكه فرموده:
٨٠١٠ من عرف بالكذب لم يقبل صدقه. كسى كه شناخته شود بدروغگوئى قبول نشود راست او.
٨٠١١ من رضى بالقضاء طاب عيشه. هر كه خشنود باشد بقضا و تقدير خدا نيكو باشد عيش و زندگانى او.
٨٠١٢ من تحلّى بالحلم سكن طيشه. هر كه زينت يابد ببردبارى ساكن شود طيش او، يعنى از جابر آمدن و سبكى او.
٨٠١٣ من ساس نفسه أدرك السّياسة. هر كه سياست كند نفس خود را دريابد سياست را، «سياست رعيّت» بمعنى أمر كردن و نهى كردن ايشانست و واداشتن ايشان بر آنچه صلاح ايشان در آن باشد، و مراد اينست كه كسى كه سياست نفس خود كند برسد بمرتبه كه سياست قوم خود كند و در فرمان او باشند.
٨٠١٤ من بذل معروفه استحقّ الرّياسة. هر كه بذل كند احسان خود را وجود و بخشش كند سزاوار گردد رياست و سر كردگى را.
٨٠١٥ من استمتع بالنّساء فسد عقله. هر كه نفع بجويد بزنان فاسد باشد عقل او يا فاسد شود عقل او، ظاهر اينست كه مراد به «نفع جستن بزنان» مشورت كردن با ايشانست و عمل‏كردن برأى ايشان از براى انتفاع خود، يا أعمّ از اين و از هر طلب نفعى از ايشان بملازمت و نوكرى و أمثال آن.
٨٠١٦ من عاقب المذنب فسد فضله.
هر كه عقوبت كند گنهكار را فاسد باشد فضل او، يا فاسد شود فضل او، يعنى فضل و افزونى مرتبه نخواهد داشت، يا اگر داشته باشد باين آن فاسد شود، و پوشيده نيست كه اين در بعضى گناهانست يا در كسيست كه اصلا از گناه نگذرد و هر گناهى را عقوبت كند و اگر نه گاه باشد كه در بعضى گناهان عقوبت ضرور باشد چنانكه بلا تشبيه حقّ تعالى كافر را البته عقوبت كند.
٨٠١٧ من تعاهد نفسه بالحذر أمن. هر كه تعاهد كند نفس خود را بحذر ايمن گردد، «تعاهد كسى» رسيدن باحوال اوست و مهربانى كردن باو، و مراد اينست كه كسى كه برسد بحال نفس خود و مهربانى كند باو باين كه حذر كند از آنچه باعث زيان و خسران او باشد در آخرت، ايمن گردد از عذاب و عقاب أخروى، و همچنين در دنيا بقدر مقدور.
٨٠١٨ من أيقن بالجزاء أحسن. هر كه يقين كند بجزا نيكو كند، يعنى هر كه اعتقاد او بجزا دادن حقّ تعالى اعمال را در مرتبه يقين كامل باشد البته نيكوئى كند و بدى نكند از ترس جزاى آن.
٨٠١٩ من صغرت همّته بطلت فضيلته. هر كه كوچك باشد همّت او باطل شود فضيلت او، مراد به «همّت» عزمست، يعنى هر كه عزم او كوچك باشد و عزم مراتب سهل باشد نه مراتب بلند، او پست مرتبه گردد، و او را فضيلت و افزونى مرتبه كه باشد بحسب نسب يا حسب باطل شود.
٨٠٢٠ من غلب عليه الحرص عظمت ذلّته. هر كه غلبه كند بر او حرص عظيم شود خوارى او.
٨٠٢١ من صحّت ديانته قويت امانته.
هر كه درست باشد ديندارى او قوى باشد امانت او.
٨٠٢٢ من زادت شهوته قلّت مروّته. هر كه زياد باشد شهوت و خواهش او كم باشد مروّت و آدميّت او.
٨٠٢٣ من ساء خلقه ضاق رزقه. هر كه بد باشد خوى او تنگ باشد روزى او، اين يا باعتبار اينست كه حقّ تعالى بجزاى آن خوى بد روزى را بر او تنگ كند، و يا باعتبار اين كه مردم باعتبار بدخوئى او از او تنفّر كنند و معامله با او نكنند، و همچنين احسانها و رعايتها كه با مردم خوب كنند.
٨٠٢٤ من كرم خلقه اتّسع رزقه. هر كه گرامى باشد خوى او فراخ باشد روزى او، بر عكس بد خو بيكى از دو اعتبار كه در فقره سابق مذكور شد.
٨٠٢٥ من حسنت سياسته وجبت طاعته. هر كه نيكو باشد سياست او ثابت و برقرار باشد فرمانبردارى او، يعنى فرمانبردارى رعيّت او را، و معنى «سياست» چند فقره قبل از اين مذكور شد.
٨٠٢٦ من حسنت سريرته حسنت علانيته. هر كه نيكو باشد باطن او نيكو باشد ظاهر او.
٨٠٢٧ من طال عدوانه زال سلطانه. هر كه دراز كشد ستم او زايل گردد سلطنت او، مراد اعلام سلاطينست باين كه درازى ستم كسى باعث زوال سلطنت او مى‏گردد تا اين كه انديشه كنند از آن.
٨٠٢٨ من أمن الزّمان خانه و من أعظمه أهانه. هر كه امين گرداند روزگار را خيانت كند آن او را، و هر كه تعظيم كند او را خوار گرداند آن او را، مراد به «امين گردانيدن روزگار» اعتماد بر آنست و راستگو دانستن آن در آنچه مى‏گويد، يعنى در دل او مى‏اندازد از اميدها و آرزوها و وفا به آنها و رسانيدن او به آنها، و به «خيانت كردن آن» وفا نكردن آنست بآن وعدها و نوميد گذاشتن او بعد از همه تعب و زحمت كه كشيده باشد در سعى از براى آنها، و مراد به «تعظيم كردن آن» نيز اعتماد و وثوق به آنست، و به «خوار گردانيدن» همان خلف وعده كردن و نوميد نمودن او، و پوشيده نيست كه نسبت اين امور بروزگار از قبيل مجاز عقليست چنانكه شايع است  كه امرى را كه در زمانى يا مكانى واقع شود اسناد بآن ميكنند چنانكه مى‏گويند «جرى الميزاب يعنى ناودان روان شد» و حال آنكه ناودان روان نمى‏شود بلكه باران در ناودان روان مى‏شود، و مى‏گويند: «صام نهاره يعنى روزه گرفت روز او» و حال آنكه روز روزه نمى‏گيرد بلكه او در روز روزه مى‏گيرد پس چون اين وعدها و خلفها از شيطان يا نفس باغواى او در روزگار واقع مى‏شود نسبت آنها بروزگار مى‏توان داد.
٨٠٢٩ من أحسن الملكة أمن الهلكة. هر كه نيكو كند خوى را ايمن شود از هلاك شدن، مراد ايمنى از هلاك شدنيست كه بسبب خويها و أخلاق بد مى‏شود، يا مطلق هلاك شدن بنا بر اين كه كسى كه أخلاق و صفات خود را نيكو كند أفعال خود را نيز نيكو كند بلكه تا أفعال نيكو نشود أخلاق نيكو نمى‏شود، و ممكن است كه «هلكه» در اينجا بمعنى سلوك با بندگان‏
باشد و معنى اين باشد كه «هر كه نيكو كند سلوك را با بندگان خود ايمن شود از هلاك شدن» يعنى هلاك شدنى كه بسبب بد سلوكى با ايشان حاصل شده چنانكه در حديث وارد شده كه: داخل نمى‏شود بهشت را سيّى‏ء الملكه يعنى كسى كه بد سلوك باشد با بندگان خود، يا مراد مطلق هلاك‏شدن باشد و سلوك خوب با بندگان باعث توفيق باز ايستادن از هر گناهى باشد كه باعث هلاك شود.
٨٠٣٠ من جار ملكه عظم هلكه . هر كه ستم كند ملك خود را، يعنى بنده خود را عظيم باشد هلاك او، و ممكن است كه «ملك» بضمّ ميم باشد و معنى اين باشد كه هر كه پادشاهى او جائر باشد يعنى مايل باشد از ميانه روى، يا ظالم باشد عظيم باشد هلاك او، و اسناد ظلم بآن بر سبيل مجاز عقلى باشد باعتبار ظالم بودن صاحب آن.
٨٠٣١ من ضعف جدّه قوى ضدّه. هر كه ضعيف باشد جدّ او قوى شود دشمن او، مراد ترغيب در جدّ و جهدست در نظم و نسق أمور خود و اين كه كسى كه جدّ نكند در آنها دشمن او قوى گردد.
٨٠٣٢ من ركب جدّه قهر ضدّه. هر كه سوار شود بر جدّ خود غلبه كند بر دشمن خود، مراد اينست كه غلبه بر دشمن بى آن نمى‏شود، يا غالب اينست كه كسى كه جدّ و جهد تمام كند غالب گردد، زيرا كه كم اتّفاق مى‏افتد كه هر دو طرف جدّ تمام داشته باشند، و ممكن است كه مراد به «دشمن» خصوص شيطان باشد و بنا بر اين حكم كلى مى‏تواند بود.
٨٠٣٣ من زرع العدوان حصد الخسران. هر كه بكارد دشمنى درو كند زيان و خسران.
٨٠٣٤ من تعزّز باللَّه لم يذلّه سلطان. هر كه عزيز شود بخدا خوار نگرداند او را هيچ پادشاهى.
٨٠٣٥ من اعتصم باللَّه لم يضرّه شيطان. هر كه چنگ در زند بخدا ضرر نرساند باو هيچ شيطانى، «شيطان» ابليس و اولاد او را گويند كه بسيارند بلكه در بعضى أحاديث وارد شده كه هر آدمى را شيطانى باشد كه با او متولّد شود، و گاهى استعمال مى‏شود در هر سركش متمرّد دور از خيرى از جنّ و إنس، و گاهى مستعمل مى‏شود در هر سركشى از جنّ و إنس و ساير حيوانات، و در اينجا هر يك از معانى مراد مى‏تواند بود.
٨٠٣٦ من كثرت مخافته قلّت آفته. هر كه بسيار باشد مخافت او يعنى ترس او، كم باشد آفت او، مراد ترس از خداست.
٨٠٣٧ من كثرت فكرته حسنت عاقبته. هر كه بسيار باشد فكرت او يعنى تفكر و تدبّر او، نيكو باشد عاقبت او.
٨٠٣٨ من كثرت تجربته قلّت غرّته. هر كه بسيار باشد آزمايش و تجربه او كم باشد فريب خوردن او.
٨٠٣٩ من نظر فى العواقب سلم من النّوائب. هر كه نظر كند در عاقبتها سالم ماند از مصيبتها.
٨٠٤٠ من أحكم التّجارب سلم من المعاطب. هر كه محكم كند تجربه‏ها را سالم ماند از مهلكه‏ها.
٨٠٤١ من طلب السّلامة لزم الاستقامة. هر كه طلب كند سلامت را لازم باشد استقامت را، يعنى بايد كه هميشه با استقامت و راستى باشد و از آن جدا نشود.
٨٠٤٢ من كان صدوقا لم يعدم الكرامة. هر كه بوده باشد بسيار راستگو نباشد نايابنده كرامت را، يعنى هميشه با كرامت باشد، يعنى گرامى و عزيز باشد.
٨٠٤٣ من استصلح الاضداد بلغ المراد. هر كه بصلاح آورد دشمنان را برسد بمراد، مراد ترغيب در سعى كردن در اصلاح دشمنان و زايل كردن دشمنى ايشانست بلطف و مهربانى و احسان و مانند آنها، و اين كه هر كه چنين كند بمرادها برسد و اگر نه با وجود دشمنان رسيدن بمراد كم ميسر مى‏شود.
٨٠٤٤ من عمل للمعاد ظفر بالسّداد. هر كه عمل كند از براى معاد يعنى روز بازگشت فيروزى يابد بسداد، يعنى راه درست.
٨٠٤٥ من تأخّر تدبيره تقدّم تدميره. هر كه پس افتد تدبير او پيش افتد هلاك گردانيدن او، مراد اينست كه تدبير كارها را پيش از كردن آنها بايد كرد و هر كه پيش نكند و پس اندازد گاه هست كه كارى بكند كه باعث هلاك او شود و تدبير آخر سودى ندهد زيرا كه‏
پيش از تدبير خود را هلاك كرده.
٨٠٤٦ من نصح مستشيره صلح تدبيره. هر كه خالص باشد با مشورت كننده با او شايسته باشد تدبير او، مراد اينست كه مشورت با كسى بايد كرد كه دوست خالص باشد تا اين كه تدبير او نيكو و شايسته باشد كه اگر چنين نباشد تدبير او شايسته نباشد بلكه اگر عمدا تدبير بد نكند چون دوستى ندارد تدبّر و تفكّرى كه بايد نمى‏كند و هر چه بخاطر او برسد مى‏گويد و بر چنين تدبيرى چه اعتماد باشد.
٨٠٤٧ من ساء تدبيره بطل تقديره. هر كه بد باشد تدبير او باطل شود تقدير او، يعنى آنچه تقدير كند و اندازه قرار دهد كه فلان نحو و فلان طرز خواهم كرد.
٨٠٤٨ من ضعفت آراءه قويت أعداؤه. هر كه ضعيف باشد رأيهاى او قوى گردند دشمنان او.
٨٠٤٩ من ركب العجل أدرك الزّلل. هر كه سوار شود بر عجل يعنى شتاب در كارها، دريابد زلل را يعنى لغزشها را، يعنى نمى‏شود كه لغزشها از او واقع نشود.
٨٠٥٠ من عجل ندم على العجل. هر كه شتاب كند در كارها پشيمان شود بر آن شتاب.
٨٠٥١ من اتّأد أمن من الزّلل. هر كه باتأنّى و آرام باشد در كارها ايمن باشد از لغزشها.
٨٠٥٢ من فعل ما شاء لقى ما ساء. هر كه بكند آنچه را خواهد ملاقات كند آنچه را بد باشد.
٨٠٥٣ من طلب للنّاس الغوائل لم يأمن البلاء. هر كه طلب كند از براى مردم مصيبتها ايمن نباشد از بلا.
٨٠٥٤ من خانه وزيره فسد تدبيره. هر كه خيانت كند با او وزير او فاسد شود تدبير او، مراد اينست كه پادشاه و هر كه او را وزيرى باشد بايد كه وزيرى تعيين كند كه با او خيانت نكند كه اگر وزير خائن باشد هر تدبيرى كه او كند هرگاه وزير خيانت كند فاسد و باطل شود، زيرا كه وزير اختيار اكثر امور با اوست و اكثر مردم رعايت او بيشتر ميكنند و سعى ميكنند در آنچه او خواهد، و ديگر اين كه وزير هرگاه خائن باشد هر چند آن تدبير شايسته باشد بحيله و تزوير آنرا فاسد و باطل نمايد كه او خود فسخ كند و باطل گردد.
٨٠٥٥ من غشّ مستشيره سلب تدبيره. هر كه غشّ كند با مشورت كننده با خود سلب كرده شود تدبير او، يعنى حقّ تعالى بجزاى اين خيانت او زايل كند از او رأى و تدبير را و چنان كند كه رأيها و تدبيرهاى او فاسد شود.
٨٠٥٦ من كثر اعتباره قلّ عثاره. هر كه بسيار باشد عبرت گرفتن او كم باشد لغزش او.
٨٠٥٧ من ساء اختياره قبحت آثاره. هر كه بد باشد اختيار او زشت باشد آثار او، ممكن است كه مراد اين باشد كه كسى كه بد باشد اختيارى كه كند در مثل اختيار و بر گزيدن مصاحب و دوست‏
و شغل و پيشه و صنعت و مسكن و مانند آنها اين نشان اينست كه زشت باشد آثار او نيز يعنى أعمال و أفعال او.
٨٠٥٨ من أعمل اجتهاده بلغ مراده. هر كه كار فرمايد جدّ و جهد خود را برسد بمراد خود، مراد اينست كه جدّ و جهد بايد در كارها، و كسى كه جدّ و جهد كند در مطلبى غالب اينست كه برسد بآن.
٨٠٥٩ من وفّق لرشاده تزوّد لمعاده. هر كه توفيق داده شود از براى آنچه راه درست باشد از براى او، توشه برگيرد از براى روز بازگشت خود.
٨٠٦٠ من خاف سوطك تمنّى موتك. هر كه بترسد از تازيانه تو آرزو كند مرگ ترا، مراد منع از زدن بندگان و امثال ايشانست و ترسانيدن ايشان از خود، و اين كه اين باعث اين مى‏شود كه ايشان آرزوى مرگ او بكنند و اين سبب كوتاهى عمر او گردد، يا اين كه اصل چنين سلوكى كه اهل او آرزوى مرگ او كنند قبيح و زشتست.
٨٠٦١ من وثق باحسانك أشفق على سلطانك. هر كه اعتماد داشته باشد باحسان تو بترسد بر سلطنت تو، مراد ترغيب سلاطين و حكامست باحسان و اين كه احسان ايشان برعيّت باعث اين مى‏شود كه بترسند رعيّت بر سلطنت او، يعنى از اين كه نقص و زوالى بآن رسد و سعى كنند در استحكام آن و رفع گزند از آن بلكه اصل توجّه نفوس هر چند مددى نيايد از ايشان امريست مرغوب و باعث اعانت و يارى حقّ تعالى مى‏شود.
٨٠٦٢ من تجرّع الغصص أدرك الفرص.
هر كه جرعه وار در كشد غصّه‏ها را دريابد فرصتها را، «غصّه» چنانكه مكرّر مذكور شد چيزى را گويند از استخوان و مانند آن كه در گلو ماند و شايع شده استعمال آن در هر غم و غصّه و اندوهى، و «جرعه» آبى را گويند كه در ته كوزه و امثال آن ماند و مراد اينست كه هر كه غمها و اندوهها را كه رو دهد مانند جرعه دركشد و صبر كند بر آنها برسد بفرصتها و فيروزى يابد به آنها، يا اين كه هر كه متحمل غصّه‏ها شود در طلب امرى آخر دريابد فرصت آن را و برسد بآن.
٨٠٦٣ من غافص الفرص امن الغصص. هر كه ناگاه بگيرد فرصتها را ايمن گردد از غصّه‏ها، مراد اينست كه هر كه فرصتها را غنيمت شمارد و همين كه فرصت كار خيرى بيابد ناگاه بگيرد آنرا و از دست ندهد و آنچه ممكن باشد در آن بكند ايمن گردد از غصّه‏ها يعنى غمها و غصّه‏هاى ندامت و پشيمانى كه بر تقدير فوت آنها بايست كه بخورد، و ممكن است كه مراد شامل فرصتهاى امور مهمّه دنيوى نيز باشد.
۹
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٨٠٦٤ من قنع بقسم اللّه استغنى. هر كه قناعت كند به آن چه خدا نصيب و بهره او كرده بى‏نياز گردد، يعنى از مردم و تعب و زحمت و سعى و طلب زياد.
٨٠٦٥ من لم يقنع بما قدّر له تعنّى. هر كه قناعت نكند به آن چه تقدير شده از براى او تعب كشد.
٨٠٦٦ من ظنّ بك خيرا فصدّق ظنّه. هر كه گمان كند بتو خيرى را پس تصديق كن گمان او را، يعنى هر كه گمان كند بتو كه احسانى بكنى باو بكن باو و راست گردان گمان او را، يا اين كه هر خوبى را كه كسى در تو گمان كند راست گردان گمان او را، و اگر آن در تو نباشد خود را موصوف گردان بآن، و اوّل ظاهرترست.
٨٠٦٧ من رجاك فلا تخيّب امله. هر كه اميد داشته باشد ترا پس نوميد مگردان اميد او را، همان مضمون فقره سابقست بنا بر احتمال اوّل.
٨٠٦٨ من آمن باللَّه لجأ  اليه. هر كه ايمان داشته باشد بخدا پناه برد بسوى او، يعنى در هر باب، و بديگرى پناه نبرد.
٨٠٦٩ من وثق باللَّه توكّل عليه. هر كه اعتماد داشته باشد بخدا توكّل كند بر او، يعنى همه امور خود را باو واگذارد و طلب كارگزارى آنها از او كند.
٨٠٧٠ من فوّض أمره الى اللّه سدّده. هر كه واگذارد كار خود را بسوى خدا بر راه درست دارد خدا او را.
٨٠٧١ من اهتدى بهدى اللّه أرشده. هر كه طلب راه راست نمايد براهنمائى خدا ارشاد كند خدا او را، يعنى براه درست رساند.
٨٠٧٢ من أقرض اللّه جزاه. هر كه قرض دهد خدا را جزاى خير دهد خدا او را.
٨٠٧٣ من سأل اللّه أعطاه. هر كه درخواست كند از خدا عطا كند او را.
٨٠٧٤ من لاحى الرّجال كثر أعداؤه. هر كه منازعه كند با مردان بسيار گردد دشمنان او.
٨٠٧٥ من كثر كذبه قلّ بهاؤه. هر كه بسيار باشد دروغ او كم باشد بهاى او، يعنى حسن او يا عقل او.
٨٠٧٦ من سالم النّاس كثر أصدقاؤه و قلّ أعداؤه. هر كه آشتى كند با مردم، يعنى با ايشان جنگ و جدال نكند بسيار باشد دوستان او و كم باشد دشمنان او.
٨٠٧٧ من عاند الحقّ لزمه الوهن. هر كه دشمنى كند با حقّ لازم او باشد ضعف، يعنى ضعف از مقاومت با آن، يا سبكى و خوارى لازم او باشد و از او جدا نشود.
٨٠٧٨ من استدام الهمّ غلب عليه الحزن. هر كه دايم دارد همّ را غلبه كند بر او حزن. «حزن» بمعنى اندوهست و «همّ» نيز بتشديد ميم گاهى بهمان معنى مستعمل مى‏شود و بنا بر اين ممكن است كه مراد اين باشد كه اندوهى كه روى دهد بايد زود آن را از دل بدر كرد و خود را بآن نداد كه اگر كسى چنان بكند اندوه بر او غالب مى‏شود و اكثر اوقات بايد كه اندوهناك بود، زيرا كه اندوههاى دنيا بسيار ميباشد پس اگر كسى خود را بهر يك از آنها بدهد و از دل بدر نكند اكثر اوقات گرفتار اندوهى باشد، و گاهى «همّ» بمعنى فكر و انديشه كردن كارى مستعمل مى‏شود و بنا بر اين ممكن است كه مراد اين باشد كه آدمى بايد كه پر در فكر و انديشه مطالب و مقاصد و سعى و تلاش از براى آنها نباشد زيرا كه كسى كه چنين نكند و دايم در فكر و انديشه كارى و تحصيل مطلبى و مقصدى باشد اندوه بر او غالب شود و اكثر اوقات اندوهناك باشد زيرا كه اصل فكر و انديشه بسيار و مشغول بودن به آنها بى‏اندوهى نمى‏باشد و همچنين‏
سعى و تلاش از براى هر يك و اكثر آنها حاصل نمى‏شود و اندوه آن خود ظاهرست، و آنچه حاصل شود در محافظت آن نيز و دفع ضرر حاسدان و طالبان آن شغل و كار اندوههاى بسيار باشد پس اگر كسى خواهد كه از آنها فارغ باشد بايد كه فكر و انديشه كارى بغير آنچه ضرورى باشد بخود راه ندهد.
٨٠٧٩ من سلا عن الدّنيا أتته راغمة. هر كه فراموش كند دنيا را و دست بردارد از آن بيايد او را دنيا بخاك مالنده بينى خود را يعنى ذليل و خوار، باعتبار اين كه بى‏سعى و تلاش او بپيش او آمده.
٨٠٨٠ من تعاهد نفسه بالمحاسبة أمن فيها المداهنة. هر كه باز رسد بنفس خود بمحاسبه ايمن گردد در آن از مداهنه، «مداهنه» بمعنى سهل انگاريست و مراد اينست كه هر كه بحساب نفس خود برسد ايمن گردد از اين كه در آن مداهنه باشد و در امور دينيّه و تكاليف شرعيّه سهل انگارى كند، زيرا كه كسى كه داند كه بحساب او مى‏رسند و بازخواست ميكنند مداهنه نمى‏كند بخلاف اين كه محاسبه او نكنى كه پروائى نخواهد داشت از تو و سهل انگارى خواهد كرد.
٨٠٨١ من يعط باليد القصيرة يعط باليد الطويلة. هر كه عطا كند بدست كوتاه، يعنى دست كوتاه خود عطا كرده شود بدست بلند، يعنى بقدرت حقّ تعالى، و استعمال «دست» در باره حقّ تعالى بمعنى قدرت مجازيست شايع، و در قرآن مجيد نيز واقع شده چنانكه فرموده: « إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما دست خدا بالاتر از دستهاى ايشانست».
٨٠٨٢ من صنع العارفة الجميلة حاز المحمدة الجزيلة. هر كه بكند احسان نيكو جمع كند ستايش عظيم را، يعنى خلق او را مدح و ثنا كنند و نزد خدا نيز چنان باشد.
٨٠٨٣ من أغبن ممّن باع اللَّه سبحانه بغيره. كيست غبن دارتر از آنكه بفروشد خداى سبحانه را بغير او و «غبن» در بيع بمعنى زيان كردن در آنست و فروختن آن بكمتر از قيمت آن بتفاوت فاحش، و مراد به «فروختن حقّ تعالى بغير او» اينست كه كسى ترك اطاعت او كند از براى غير او، يا از براى خواهشى يا مطلبى از خواهشها و مطلبهاى خود، و ظاهرست كه هيچ فروشنده غبن دارتر از چنين كسى نباشد.
٨٠٨٤ من أخيب ممّن تعدّى اليقين الى الشّكّ و الحيرة. كيست زيانكارتر از آنكه تجاوز كند از يقين بسوى شكّ و حيرانى ظاهر اينست كه مراد به «تجاوزكننده از يقين بسوى شكّ و حيرانى» كسيست كه درگذرد از آخرت كه يقينيست از براى مطلب دنيوى كه شكّ باشد در حصول آن و حيران باشد در آن، و نداند كه حاصل خواهد شد يا نه و ظاهرست كه هيچ كس زيانكارتر از چنين كس نباشد، و ممكن است كه مراد كسى باشد كه در اعتقادات دينيّه كه يقين به آنها تواند حاصل كرد يقين حاصل نكند و بشكّ و حيرانى راضى شود «زيانكارتر نبودن كسى از او» نيز ظاهرست.
٨٠٨٥ من لبس الخير تعرّى من الشّرّ. هر كه بپوشد خير را برهنه گردد از شرّ، يعنى هر كه كارهاى خير را لباس خود كند و از آن جدا نشود مانند جامه خودش، حقّ تعالى ببركت آن او را توفيق دهد كه برهنه شود از شرّ، يعنى بدى نكند چنانكه در باره نماز در قرآن مجيد واقع شده: اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ وَ بدرستى كه نماز منع ميكند از قبايح و منكرات».
٨٠٨٦ من ملكه الجزع حرم فضيلة الصّبر.
هر كه مالك او شود جزع محروم مى‏شود فضيلت صبر را، مراد به «مالك شدن جزع او را» اينست كه او فرمان آن برد و جزع و بى‏تابى كند.
٨٠٨٧ من لا أخا له لا خير فيه. هر كه برادرى نباشد از براى او نيست خيرى در او، مراد برادر مؤمنيست كه او را دوست و صديق كرده باشد. و در بعضى نسخه‏ها «اخاء» بكسر همزه و مدّ واقع شده و بنا بر اين معنى اينست كه: هر كه برادرى  نباشد از براى او، يعنى رعايت برادرى و دوستى و لوازم آن نكند.
٨٠٨٨ من لا عقل له لا ترتجيه . هر كه عقلى نباشد از براى او اميد مدار باو.
٨٠٨٩ من قلّ ادبه كثرت مساويه. هر كه كم باشد ادب او بسيار شود بديهاى او.
٨٠٩٠ من اقتحم لجج الشّرور لقى المحذور. هر كه ناگاه داخل شود در لجّه‏هاى شرّها ملاقات كند آنچه را حذر باشد از آن، «لجّه» جاى معظم آب را گويند، و مراد اينست كه آدمى همواره بايد كه با حذر و احتياط باشد كه اگر بى‏پروا باشد و ناگاه خود را در مهلكه‏ها اندازد ملاقات كند زيان و نقصانى چند را كه حذر از آن بايد كرد.
٨٠٩١ من رضى بالمقدور اكتفى بالميسور. هر كه راضى شود به آن چه تقدير شده از براى او اكتفا كند به آن چه ميسّر باشد او را، يعنى تواند اكتفا كرد بآن و آن كافى باشد از براى او، و سعى از براى زياد بر آن ضرور نباشد.
٨٠٩٢ من كثر شططه كثر سخطه. هر كه بسيار باشد شطط او بسيار باشد سخط او، «شطط» بفتح شين با نقطه و طاء بى‏نقطه بمعنى ظلم و ستم است و بمعنى كار شاقّ دشوار نيز آمده، و «سخط» بفتح سين بى‏نقطه و خاء با نقطه بمعنى خشم و غضب است، و ممكن است نيز بر معنى اوّل شطط كه مراد اين باشد كه ظالم خشم او بسيار باشد يعنى آن صفت قبيح اين خوى زشت را نيز لازم دارد يا بالخاصيّة و يا باعتبار اين كه همواره در فكر جور و ستم و گرفتن چيزى بظلم از مردم است، و همين كه در وقتى آن ميسّر نشود خشمناك گردد، يا اين كه باندك چيزى كه از كسى ببيند يا بشنود خشمناك مى‏گردد يعنى خود را چنان مى‏نمايد تا بهانه و وسيله جور و جريمه باشد بر او، و بنا بر معنى دويم ممكن است كه مراد اين باشد كه آدمى مرتكب امور شاقّه دشوار نبايد بشود و اگر نه خشم و غضب او بسيار شود و باين خوى زشت گرفتار گردد، و وجه بسيار شدن خشم و غضب چنين كسى ظاهرست و محتاج ببيان نيست.
٨٠٩٣ من كثر كلامه كثر لغطه. هر كه بسيار باشد سخن گفتن او بسيار باشد لغط او، «لغط» بسكون غين با نقطه و فتح آن نيز و طاء بى‏نقطه يعنى آواز مبهمى كه نتوان فهميد، آمده، و ممكن است كه مراد اين باشد كه پر گو چنين آوازها در كلام او بسيار باشد، يا اين كه بى‏معنى و پوچ در سخن او بسيار باشد.
٨٠٩٤ من كثرت ريبته كثرت غيبته. هر كه بسيار باشد ريبه او بسيار باشد غيبت او، «ريبه» بكسر راء بى‏نقطه و سكون ياء دو نقطه زير بمعنى قلق و اضطرابست و بمعنى تهمت و بدگمانى نيز آمده و بنا بر اوّل ممكن است كه مراد ترغيب در حلم و بردبارى باشد و اين كه كسى كه چنان نباشد و زود از جا برآيد و قلق و اضطراب كند مردم غيبت او بسيار كنند، و بنا بر دويم معنى اين باشد كه كسى كه بمردم بدگمان باشد و متّهم دارد ايشان را بسيار مى‏شود غيبت او مردم را، يا اين كه كسى كه بسيار خود را در معرض تهمت آورد مثل اين كه مصاحبت با بدان و فاسقان كند بسيار مى‏شود غيبت مردم او را.
٨٠٩٥ من كثر مزاحه قلّت هيبته. هر كه بسيار شود مزاح او كم شود هيبت او.
٨٠٩٦ من أفشى سرّك ضيّع أمرك. هر كه فاش كند سرّ ترا ضايع كند كار ترا.
٨٠٩٧ من أطاع أمرك أجلّ قدرك. هر كه اطاعت كند فرمان ترا بزرگ گرداند قدر ترا، مراد ترغيب در رعايت-  كردن چنين كسيست.
٨٠٩٨ من أراد السّلامة فعليه بالقصد. هر كه خواهد سلامتى را پس بر اوست ميانه‏روى، يعنى ميانه روى در هر باب سبب سلامتى مى‏شود از آفات دنيا و آخرت.
٨٠٩٩ من غالب الضّدّ ركب الجدّ. هر كه خواهد غلبه كند بر دشمن سوار شود جدّ را، يعنى بايد كه كمال جدّ
و جهد كند و مساهله نكند كه بى‏آن غلبه كم ميسّر مى‏شود مخصوصا اين كه هرگاه دشمن آگاه شود بر كار او او نيز درصدد دفع او در مى‏آيد، و گاه باشد كه او مساهله نكند بلكه مساهله اين را بر ضعف حمل ميكند و سبب زيادتى جرأت او مى‏شود.
٨١٠٠ من وجد موردا عذبا يرتوى منه فلم يغتنمه يوشك ان يظمأ و يطلبه فلا يجده. هر كه بيابد جايگاه آب گوارائى كه سيراب گردد از آن پس غنيمت نشمارد آن را نزديك باشد كه تشنه شود و طلب آن كند پس نيابد آن را، غرض اينست كه چنين نعمتها را غنيمت بايد دانست و شكر آن كرد و اگر نه بجزاى آن بزودى محتاج گردد بآن و نيابد آن را، و ممكن است كه اشاره باشد از آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه باصحاب خود با اين كه شما حالا كه مرا يافته‏ايد كه سيراب مى‏توانيد شد از حقايق و معارف پس غنيمت شماريد اين را و هر مجهولى كه داريد سؤال كنيد و هر كه چنين نكند زود باشد كه تشنه شود و طلب كند مرا يا مثل مرا و نيابد.
٨١٠١ من جعل ديدنه الهزل لم يعرف جدّه. هر كه بگرداند عادت خود را بازى، شناخته نشود جدّ او، مراد منع از اينست كه كسى دأب و عادت خود را بازى كند در كردارها يا گفتارها و اين كه هر كه چنين كند كارى را يا سخنى را كه بجدّ هم باشد نتوان شناخت و بر بازى محمول شود و ضرر اين ظاهرست و حكايات در اين باب مشهورست.
٨١٠٢ من غالب من فوقه قهر. هر كه خواهد غلبه كند بر بالاتر از خود مغلوب گردد.
٨١٠٣ من تجبّر على من دونه كسر. هر كه تكبر كند بر پست‏تر از خود شكسته شود.
٨١٠٤ من استغشّ النّصيح استحسن القبيح. هر كه غشّ‏دار شمارد نصيحت‏كننده را نيكو شمارد زشت را، يعنى غشّ‏دار شمردن او باين مى‏شود كه كارهاى زشت خود را نيكو داند و باين اعتبار كسى را كه نصيحت او كند و منع كند او را از آنها غشّ‏دار شمارد كه اگر قبح و زشتى كارهاى خود را داند ميداند كه او با او خالص است و منع او از راه خلوص دوستيست، و ممكن است كه ترجمه «من استغشّ» اين باشد كه هر كه طلب غشّ كند از نصيحت كننده، و معنى اين باشد كه هر كه خواهد كه نصيحت‏كننده با او غشّ كند و بر وفق هوا و هوس او سخن گويد و منع او نكند پس او نيكو شمارد زشت را، زيرا كه اين غشّ قبيح و زشت است پس كسى كه آن را طلب كند بايد كه آن را خوب شمارد.
٨١٠٥ من لزم الشّحّ عدم النّصيح. هر كه لازم باشد بخيلى را نيابد نصيحت كننده را، زيرا كه نصيحت كننده دوست ميباشد و كسى كه لازم بخيلى باشد و از آن جدا نشود كسى با او دوست نشود.
٨١٠٦ من منع برّا منع شكرا. هر كه منع كند احسانى را منع كرده شود شكرى را، يعنى هرگاه كسى قادر باشد بر احسانى بكسى و منع كند خود را از آن و نكند آنرا، پس او در حقيقت ضررى بخود رسانيده زيرا كه اگر ميكرد آن را او شكر او ميكرد، و هرگاه نكرد او شكر او نكند، پس شكر او نقصان او شده و آن كم نيست بلكه زياده است بحسب دنيا و آخرت از نقصان مالى كه باو مى‏رسيد از كردن آن احسان اگر آن احسان بدادن مالى بود، و ممكن است كه «منع» دويم نيز بصيغه معلوم خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: هر كه منع كند احسانى را منع كند شكرى را، و حاصل هر دو يكيست.
٨١٠٧ من صنع معروفا نال أجرا و شكرا. هر كه بكند احسانى را برسد بمزدى و شكرى، يعنى هيچ احسانى بى‏أجر و مزدى نيست و سبب شكرى نيز مى‏شود.
٨١٠٨ من اخفر ذمّة اكتسب مذمّة. هر كه بشكند ذمّه را يعنى عهد و پيمانى را كسب كند مذمّتى را، يعنى مذمّتى را كه او را كنند بسبب آن شكستن عهد و پيمان.
٨١٠٩ من عاند الحقّ كان اللَّه خصمه. هر كه دشمنى كند با حقّى بوده باشد خدا خصم او، مراد هر امر حقّيست و به «دشمنى با آن» اين كه خواهد كه آن را زايل كند و باطل كند، و مراد به «خصم» مدّعى و منازعست.
٨١١٠ من عدم القناعة لم يغنه المال. هر كه نيابد قناعت را توانگر نسازد او را مال، مراد اينست كه كسى كه قناعت دارد او در حقيقت توانگرست هر چند مال نداشته باشد، زيرا كه او بهر چه ميسّر شود قناعت كند و محتاج بمردم نشود، و كسى كه قناعت نداشته باشد او را مال توانگر نكند بلكه چون قانع نيست هر قدر كه داشته باشد باز در سعى و طلب زياد بر آن باشد، و بر تقديرى كه بقدرى از مال اكتفا كند و زياد بر آن طلب نكند از براى حفظ آن و كار فرمودن آن نمى‏شود كه صد گونه احتياج بمردم رو ندهد و آن منافى توانگرى حقيقيست.
٨١١١ من هان عليه بذل الاموال توجّهت اليه الآمال. هر كه سهل باشد بر او عطاى أموال رو كند بسوى او آمال يعنى اميدها،
مراد اينست كه كسى كه خواهد كه اميدها كه داشته باشد رو بسوى او كنند و برآيند بايد كه بذل أموال بر او سهل باشد و بذل كند، و كسى كه آن بر او دشوار باشد و مضايقه كند در آن كمست كه اميدها روى بسوى او كنند و برآيند.
٨١١٢ من غرّته الامانى كذّبته الآجال. هر كه فريب دهد او را اميدها دروغگو برآورد او را اجلها، يعنى هر كه فريب دهد او را اميدها و گمان رسيدن به آنها كند و سعى كند از براى آنها دروغگو برآورد او را اجلها، يعنى نمى‏رسد به آنها تا وقتى كه اجل او در رسد و معلوم شود كه آنچه گمان داشته دروغ بوده و جمعيّت «أجلها» باعتبار اشخاص است يعنى أجل هر يك از ايشان دروغگو بر آورد او را.
٨١١٣ من قوى يقينه لم يرتب. هر كه قوى باشد يقين او قلق و اضطراب نكند يعنى هر كه قوى باشد يقين او بأحوال مبدأ و معاد قلق و اضطراب نكند در مصيبتها و آرام داشته باشد در آنها، زيرا كه داند كه آنچه واقع شود از جانب خدا بر وفق حكمت و مصلحت باشد و صبر بر آنها موجب أجر و ثواب باشد، و آنچه از ديگران باشد حقّ تعالى تلافى آن بر وجه أحسن خواهد كرد پس در هيچ يك از آنها قلق و اضطراب وجهى ندارد.
٨١١٤ من عدم انصافه لم يصجب. هر كه يافت نشود انصاف او، يعنى انصاف نداشته باشد مصاحبت كرده نشود يعنى كسى با او مصاحبت نكند از ترس ناانصافى او.
٨١١٥ من كثر مراؤه لم يأمن الغلط. هر كه بسيار باشد جدال او ايمن نباشد از غلط، ظاهر اينست كه مراد به «جدال» در اينجا بحث و اعتراض بر مردمست در گفتگوها، و ممكن است كه مراد                    
  ص     ٢٣١
جدل باصطلاح حكما باشد، يعنى دليلى كه مبناى آن بر مقدّمات مشهوره يا مسلّمه نزد خصم باشد نه بر مقدّمات يقينيّه برهانيّه، و بر هر تقدير ظاهرست كه بسيار آن بى‏غلط نمى‏شود و صاحب آن از آن ايمن نبايد بود.
٨١١٦ من كثر مقاله لم يعدم  السّقط. هر كه بسيار باشد سخن گفتن او نيست نيابنده خطا، يعنى نمى‏شود كه خطا نكند.
٨١١٧ من لزم الاستقامة لم يعدم السّلامة. هر كه لازم باشد استقامت را يعنى راه راست را و از آن بدر نرود نيست نيابنده سلامت يعنى البتّه دريابد آنرا و با آن باشد.
٨١١٨ من لزم الصّمت أمن الملامة. هر كه لازم باشد خاموشى را و از آن جدا نشود ايمن باشد از سرزنش و ملامت.
٨١١٩ من أشفق على نفسه لم يظلم غيره. هر كه بترسد بر نفس خود ستم نكند بر غير خود، زيرا كه در ستم بر غير خود ستم بر خود عظيمتر و بيشترست.
٨١٢٠ من اعتبر بتصاريف الزّمان حذر  غيره. هر كه عبرت بگيرد از تغيّرات روزگار حذر كند از غير خود، يعنى از آزار
و ايذاء غير خود هر كه باشد هر چند ضعيف و پست مرتبه باشد زيرا كه از تغيّرات روزگار بعيد نيست كه بلند مرتبه گردد و در مقام تلافى و انتقام در آيد و قطع نظر از اين نيز كسى كه از تغيّرات روزگار عبرت گيرد ميداند كه دولت ستم كننده و آزار رساننده زود تغيّر يابد و بنكبت گرفتار گردد پس از آن راه نيز حذر كند.
٨١٢١ من عرف قدره لم يضع بين النّاس. هر كه بشناسد قدر خود را ضايع كرده نشود ميانه مردم، زيرا كه هر كه قدر و رتبه خود را بشناسد پا از آن بيرون نگذارد و در خور آن با مردم سلوك كند، و هر كه چنين باشد كسى از او آزرده نشود و در مقام تضييع او در نيايد بلكه همه كس رعايت او كنند.
٨١٢٢ من أنس باللَّه استوحش من النّاس. هر كه انس بگيرد بخدا وحشت كند از مردم.
٨١٢٣ من عدته القناعة لم يغنه المال. هر كه تجاوز كند از او قناعت توانگر نگرداند او را مال، مراد به «تجاوز كردن قناعت از او» اينست كه قناعت در او در نيايد و بگذرد از او و در ديگران قرار گيرد، و اين هم مضمون «من عدم القناعة لم يغنه المال» است كه چند فقره قبل از اين مذكور و شرح شد.
٨١٢٤ من علم أنّه مؤاخذ بقوله فليقصّر فى المقال. هر كه بداند كه مؤاخذه كرده شود بسخن خود پس بايد كه كوتاه كند سخن گفتن را مراد اينست كه آدمى چنانكه مؤاخذه كرده مى‏شود در كردار مؤاخذه كرده مى‏شود در گفتار نيز، و هرگاه اين را داند بايد كه كوتاه كند سخن گفتن را و كم گويد، زيرا كه كمست كه سخن بسيار متضمّن أمرى نباشد كه سبب مؤاخذه او
باشد از دروغ و غلط و ايذاء مردم و أمثال آنها.
٨١٢٥ من خلا بالعلم لم توحشه خلوة. هر كه خلوت كند با علم بوحشت نيندازد او را هيچ خلوتى، زيرا كه در هر خلوتى علم مونس اوست و از تنهائى بوحشت نمى‏افتد.
٨١٢٦ من تسلّى بالكتب لم تفته سلوة . هر كه تسلّى شود بكتابها فوت نشود از او هيچ تسلّى شدنى «تسلّى بچيزى» فراموش‏كردن غم و اندوهيست بسبب آن، و مراد اينست كه هر كه بكتابها و مطالعه آنها تسلّى شود او از هر غم و اندوهى به آنها تسلّى شود و همه را فراموش كند و فراموشى اندوهى نماند كه بايد كه بكند و نكرده باشد.
٨١٢٧ من تفكّه بالحكم لم يعدم اللذّة. هر كه بهره بيابد بحكمتها نيست در نيابنده لذّت، يعنى هميشه لذّت آنها را دريابد و از كام او بدر نرود.
٨١٢٨ من كان متوكّلا لم يعدم الاعانه. هر كه بوده باشد توكّل كننده نيست در نيابنده اعانت، يعنى نمى‏شود كه اعانت و يارى حقّ تعالى را در نيابد و باو نرسد.
٨١٢٩ من كان حريصا لم يعدم الاهانة. هر كه بوده باشد حريص نيست در نيابنده اهانت، يعنى نمى‏شود كه در نيابد اهانت را و حرص او اهانت او نكند يعنى او را خوار نكند.
٨١٣٠ من قطع معهود احسانه قطع اللَّه موجود امكانه. هر كه ببرد معهود احسان خود را، يعنى احسانى را كه عادت بآن كرده باشد ببرد خدا موجود امكان او را، يعنى متمكّن ساختن او را بر احسان كه موجودست در او يعنى حقّ تعالى بجزاى آن بريدن او قدرت و استطاعت احسان كه باو داده و بالفعل موجودست در او ببرد از او، و چنان كند كه ديگر قادر بر آن نباشد.
٨١٣١ من كان متواضعا لم يعدم الشّرف. هر كه بوده باشد تواضع كننده نيست در نيابنده شرف، يعنى البتّه شرف و بلندى مرتبه را دريابد و برسد بآن، و مراد تواضع و فروتنى كردن در درگاه حقّ تعالى است و با خلق نيز.
٨١٣٢ من كان متكبّرا لم يعدم التّلف. هر كه بوده باشد تكبركننده نيست در نيابنده تلف، يعنى نمى‏شود كه در نيابد تلف عزّت و شرف خود را.
٨١٣٣ من أساء الى نفسه لم يتوقّع منه جميل. هر كه بد كند بسوى نفس خود توقّع داشته نمى‏شود از او نيكوئى، يعنى قابل اين نيست كه كسى توقّع نيكوئى از او داشته باشد، زيرا كه نيكو كردن با نفس خود ضرورترست از همه نيكوئيها، پس كسى كه آن را نكند توقّع نيكوئى ديگر از او نمى‏توان داشت.
٨١٣٤ من أساء الى أهله لم يتّصل به تأميل. هر كه بد كند بسوى اهل خود پيوسته نشود باو اميدى، يعنى قابل اين نيست كه ديگرى از او اميد احسان داشته باشد، زيرا كه احسان باهل خود ضرورترست از احسان بديگران، پس كسى كه با اهل خود بد كند ديگرى باو چه اميد احسانى داشته باشد.
٨١٣٥ من كثر باطله لم يتبع حقّه. هر كه بسيار باشد باطل او پيروى كرده نمى‏شود حقّ او، يعنى اگر گاهى حقّى گويد يا كند مردم پيروى آن نمى‏كنند بسبب گمان اين كه آن هم مثل ساير باطلهاى او خواهد بود.
٨١٣٦ من كثر نفاقه لم يعرف وفاقه. هر كه بسيار باشد نفاق او دانسته نمى‏شود وفاق او، «نفاق» اينست كه باطن كسى با ظاهر موافق نباشد و در ظاهر با كسى اظهار دوستى كند و در باطن چنان نباشد، و مراد اينست كه كسى كه نفاق او بسيار باشد و مردم اين معنى را از او يافته باشند اگر گاهى با كسى موافق و دوست باطنى شود اين دانسته نمى‏شود از او و آن كس اعتماد بر او نمى‏تواند كرد بلكه هر چه كند از آثار و امارات دوستى گمان مى‏رود كه از روى نفاق باشد مثل ساير نفاقهاى او.
٨١٣٧ من كثر سخطه لم يعرف رضاه. هر كه بسيار باشد خشم او شناخته نمى‏شود خشنودى او، يعنى اگر گاهى از كسى خشنود و راضى باشد شناخته نمى‏شود اين معنى از او، يعنى اعتمادى بر آن نتوان كرد زيرا كه چون عادت او خشم و غضب است بعيد نيست از او كه با وجود اين خشنودى و رضا در حال لمحه ديگر باندك سببى خشمناك گردد پس كسى كه خواهد كه اعتماد بر او كنند بايد كه رضا و خشنودى و همچنين امثال آنرا ملكه خود گرداند تا مردم بر او اعتماد كنند.
٨١٣٨ من كثرت أدواؤه لم يعرف شفاؤه. هر كه بسيار باشد بيماريهاى او شناخته نشود شفاى او، ممكن است كه مراد اين باشد كه كسى كه بيمار بسيار شود شفاى او شناخته نمى‏شود بلكه همين كه از بيماريى شفا يافت هنوز در ضعف و نقاهت آنست كه بيمارى ديگر عارض مى‏شود
پس هميشه او بيمار مى‏نمايد، و غرض از اين ممكن است كه تشبيه حال گنهكار باشد ببيمار در اين كه اگر گناهى را ترك كند تا قرار و استقرارى بر ترك گناه بالكليّه نگيرد او پاك نشود از گناه، چه اگر بعد از آن نيز گناه ديگر كند و همچنين پس هنوز اگر آن گناه سابق در او باشد كه بگناه ديگر مبتلا گردد، پس هميشه او گنهكار نمايد و در حكم آن باشد مانند كسى كه بعد از هر بيماريى باندك فاصله بيمار شود كه در ما بين بيماريها نيز در حكم بيمار باشد و شفاى او دانسته نشود.
٨١٣٩ من غلب عليه غضبه تعرّض لعطبه. هر كه غلبه كند بر او خشم او متعرّض هلاك خود گردد يعنى در عرضه آن در آيد، زيرا كه با غلبه غضب هيچ دور نيست كه كارى كند كه باعث هلاكت اخروى او گردد بلكه گاهى دنيوى نيز.
٨١٤٠ من غلبت عليه شهوته لم تسلم نفسه. هر كه غلبه كند بر او خواهش او سالم نماند نفس او.
٨١٤١ من أبطأ به عمله لم يسرع به نسبه. هر كه درنگ كند باو عمل او شتاب نكند باو نسب او، يعنى هر كه عمل او او را بنجات و رستگارى نرساند نسب او هر چند بلند باشد نرساند او را بآن، و حاصل اين كه از براى نجات و رستگارى و رسيدن بمراتب بلند اخروى عمل نيك بايد و نسب بلند سودى ندهد.
٨١٤٢ من وضعه دناءة ادبه لم يرفعه شرف حسبه. هر كه پست كند او را پستى ادب او بلند نكند او را شرف حسب او، «حسب» در مشهور مزايائى را گويند كه در آدمى باشد بسبب كمالات خود، و بعضى از اهل لغت بمعنى آنچه بشمارد آدمى از مفاخر پدران خود نيز گفته‏اند، و مراد اينست كه كسى كه ادب او پست باشد پستى ادب او چنان مرتبه او را پست و دنى كند كه‏
هر چند شرف و بلندى مرتبه حسب داشته باشد آن شرف حسب او او را بلند نكند و با وجود آن در پستى و دنائت باشد.
٨١٤٣ من أعطى الدّعاء لم يحرم الاجابة. هر كه عطا كرده شود دعا را، يعنى توفيق آن يابد و بكند محروم نمى‏گردد از اجابت، يعنى هرگاه با شرايط آن باشد.
٨١٤٤ من أعطى الاستغفار لم يحرم المغفرة. هر كه عطا كرده شود استغفار، يعنى طلب آمرزش و توفيق آن يابد و بكند محروم نمى‏گردد از آمرزش، و اين هم هرگاه با شرايط آن باشد كه توبه و پشيمانى از خلوص قلبست.
٨١٤٥ من ألهم الشّكر لم يعدم الزّيادة. هر كه ملهم شود شكر را، يعنى در دل او افتد آن و بكند آن را نيست در نيابنده زيادتى، يعنى نمى‏شود كه درنيابد زيادتى نعمت را، بلكه البته دريابد آن را و برسد بآن.
٨١٤٦ من أحبّنا بقلبه، و كان معنا بلسانه، و قاتل عدوّنا بسيفه، فهو معنا فى الجنّة فى درجتنا. هر كه دوست دارد ما را بدل خود، و بوده باشد با ما بزبان خود، و جنگ كند با دشمن ما بشمشير خود، پس او با ماست در بهشت در درجه ما.
٨١٤٧ من أحبّنا بقلبه، و أعاننا بلسانه، و لم يقاتل معنا بيده، فهو معنا فى الجنّة دون درجتنا. هر كه دوست دارد ما را بدل خود، و يارى كند ما را بزبان خود، و جنگ نكند همراه ما بدست خود، پس او با ماست در بهشت در درجه پست‏تر از درجه ما.
٨١٤٨ من أعطى التّوبة لم يحرم القبول. هر كه عطا كرده شود توبه را، يعنى توفيق توبه بيابد و بكند محروم كرده نشود از قبول يعنى البته توبه او قبول بشود، و مراد به «توبه» پشيمانى از گناهست از خلوص قلب، و لازم اينست  كه ديگر قصد كردن آن نداشته باشد و عزم اصرار بر ترك آن داشته باشد و اگر نه در حقيقت پشيمان نخواهد بود.
٨١٤٩ من أخلص العمل لم يعدم المأمول. هر كه خالص گرداند عمل را از براى خدا نباشد نيابنده اميد داشته شده، يعنى البته دريابد آنچه را اميد دارد از اجر آن عمل.
٨١٥٠ من خالط النّاس ناله مكرهم. هر كه آميزش كند با مردم برسد باو مكر ايشان.
٨١٥١ من اعتزل النّاس سلم من شرّهم. هر كه كناره كند از مردم سالم باشد از شرّ ايشان.
٨١٥٢ من لانت عريكته وجبت محبّته. هر كه نرم باشد خوى او ثابت شود دوستى او، يعنى قرار گيرد در دلها.
٨١٥٣ من حسنت خليقته طابت عشرته. هر كه نيكو باشد خلق او نيكو باشد مخالطت و معاشرت او.
٨١٥٤ من أكثر مسئلة النّاس ذلّ. هر كه بسيار كند سؤال از مردم را خوار گردد، مراد به «سؤال» درخواست حاجتى است از ايشان از مال و غير آن.
٨١٥٥ من صان نفسه عن المسائل جلّ. هر كه نگاهدارد نفس خود را از سؤالها بزرگ گردد.
٨١٥٦ من ساء خلقه عذّب نفسه. هر كه بد باشد خوى او عذاب كند نفس خود را، يعنى هميشه او را در آزار و غم و اندوه داشته باشد.
٨١٥٧ من ساء أدبه شان حسبه. هر كه بد باشد ادب او زشت گردد حسب او  يعنى بسبب آن مزايا و فضايلى كه داشته باشد زشت گردد و زيبا نمى‏نمايد.
٨١٥٨ من خاف اللَّه لم يشف غيظه. هر كه بترسد از خدا شفا ندهد خشم خود را، يعنى بايذاء و آزار آن كسى كه غضبناك شده بر او.
٨١٥٩ من خالط النّاس قلّ ورعه. هر كه آميزش كند با مردم كم شود پرهيزگارى او.
٨١٦٠ من ملكته الدّنيا كثر صرعه. هر كه مالك او شود دنيا بسيار شود افتادن او، يعنى در گناهان و زيان و خسران اخروى.
٨١٦١ من كتم سرّه كانت الخيرة بيده. هر كه بپوشد سرّ خود را بوده باشد اختيار بدست او، مراد ترغيب در پوشانيدن اسرار و مكنونات و عزمهاى ضمير خود است و اين كه هر كه عزم خود را بپوشاند اختيار بدست اوست اگر خواهد ميكند و اگر نخواهد نمى‏كند بخلاف اين كه فاش كند كه گاهى لازم مى‏شود كردن آن هر چند پشيمان شده باشد از آن، و گاهى مانع ميشوند او را از آن هر چند ضرور باشد كردن آن از براى او، و مراد پوشيدن از غير كسيست كه ضرور شود اظهار باو مثل دوست عاقلى كه مشورت كند با او، و ممكن است كه شامل قول نيز باشد، يعنى هر كه سخن مستور خود را اظهار نكرد اختيار دارد اگر خواهد مى‏گويد و اگر نخواهد نمى‏گويد، و هرگاه اظهار كند ديگر نمى‏تواند كتمان كرد، تير از كمان در رفت، حرف از دهان در آمد گرد جهان برآمد.
٨١٦٢ من قارن ضدّه ضنى جسده. هر كه همراه باشد با دشمن خود بگدازد بدن او، مراد منع از مصاحبت و همراهى با دشمنست، و اين كه آن باعث گداختن و لاغرشدن بدنست بسبب اندوهها و كدورتها كه از همراهى با او رو دهد.
٨١٦٣ من شرفت نفسه كثرت عواطفه. هر كه شريف و بلند مرتبه باشد نفس او بسيار باشد احسانهاى او، يعنى احسان بسيار بكند بمردم.
٨١٦٤ من كثرت عوارفه كثرت معارفه. هر كه بسيار باشد عطاياى او بسيار باشد آشنايان او، زيرا كه مردم رغبت ميكنند در آشنائى با او و سعى ميكنند در آن.
٨١٦٥ من أعجبته آراؤه غلبته أعداؤه.
هر كه بعجب و خودبينى اندازد او را رأيهاى او يا خوش آيد او را رأيهاى او غلبه كنند بر او دشمنان او، مراد منع از اعتماد كردن بر رأيهاى خودست و منفرد بودن در رأى و مشورت نكردن با عقلا، و اين كه هر كه چنين باشد نمى‏شود كه خطا نكند و دشمنان بر او غلبه نكنند.
٨١٦٦ من جانب الاخوان على كلّ ذنب قلّ اصدقاؤه. هر كه دورى كند از برادران بسبب هر گناهى كم گردد دوستان او، مراد اينست كه بسيارى از گناهان را بايد از برادران گذرانيد و بسبب آنها دورى از ايشان نكرد، و اگر نه كم گردد دوستان اين كس، زيرا كه كم كسى باشد كه در آشنائى و دوستى از او گناهى و تقصيرى واقع نشود.
٨١٦٧ من قعد به حسبه نهض به أدبه. هر كه بنشاند او را حسب او برخيزاند او را ادب او، مراد ترغيب در ادبست و اين كه كسى كه بنشاند او را حسب او، يعنى فضيلتى و كمالى نداشته باشد كه باعث بلندى مرتبه او باشد همين كه با ادب باشد ادب او او را برخيزاند و بلندمرتبه گرداند، و ظاهر اينست كه مراد به «ادب» در اين فقرات مباركه اينست كه هر كس قدر و پايه خود را داند و از آن تجاوز نكند و با هر كس بقدر مرتبه او سلوك كند و تعظيم و تكريم نمايد.
٨١٦٨ من أخّره عدم أدبه لم يقدّمه كثافة حسبه. هر كه پس اندازد او را نداشتن ادب او پيش نيندازد او را سنگينى حسب او، يعنى هرگاه كسى بى‏ادب باشد و بسبب آن مرتبه او در شرف پس افتد از مراتب ديگران هر چند حسب او سنگين و عظيم باشد حسب او مرتبه او را مقدّم نگرداند، حسبى كه با ادب نباشد باعث شرفى نشود.
٨١٦٩ من لزم الطّمع عدم الورع. هر كه ملازم باشد طمع را درنيابد پرهيزگارى را، مراد طمع در دنيا و حرص در آنست و ظاهرست كه كسى كه لازم باشد آنرا و جدا نشود از آن پرهيزگارى را در نيابد، و ممكن است كه مراد مطلق طمع از غير خدا باشد و مراد در نيافتن پرهيزگارى كامل باشد، و اين كه پرهيزگارى كامل اينست كه كسى طمع از غير خدا اصلا نداشته باشد.
٨١٧٠ من راقه زبرج الدّنيا ملكته الخدع. هر كه خوش آيد او را زينت دنيا مالك شود او را فريبها يعنى فريبهاى دنيا.
٨١٧١ من علم ما فيه ستر على أخيه. هر كه بداند آنچه را در اوست بپوشد بر برادر خود، مراد اينست كه كسى كه عيب برادر مؤمن خود را نپوشد و اظهار كند گوئيا نمى‏داند عيبهايى را كه در خودش باشد كه اگر داند آنها را بايد كه شرم كند و چنانكه عيب خود را مى‏پوشد عيب ديگران را هم پوشد.
٨١٧٢ من خشع قلبه خشعت جوارحه. هر كه فروتنى كند دل او فروتنى كند اعضاى او، مراد اينست كه هر كه در دل او ترس حق تعالى باشد و فروتنى كند از براى او البته اعضاى ديگر او نيز فروتنى كنند از براى او باقامت طاعات و عبادات از روى خضوع و افتادگى، و هر كه چنين نكند اين نشان اينست كه نعوذ باللّه در دل ترس از خدا ندارد و دل او نيز فروتنى نمى‏كند از براى او.
٨١٧٣ من أحبّنا بقلبه و أبغضنا بلسانه فهو فى الجنّة. هر كه دوست دارد ما را بدل خود و دشمن دارد ما را بزبان خود پس او
در بهشت است، «دشمن دارد بزبان» يعنى اظهار دشمنى ما كند بزبان بسبب تقيّه و ترس از مخالفين.
٨١٧٤ من رعى الايتام رعى فى بنيه. هر كه رعايت كند يتيمان را رعايت كرده شود در پسران خود، يعنى حق تعالى بتلافى آن چنان كند كه اولاد او بعد از او رعايت كرده شوند.
۱۰
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٨١٧٥ من اعتزّ بغير اللَّه ذلّ. هر كه عزيز گردد بغير خدا خوار گردد.
٨١٧٦ من اهتدى بغير هدى اللَّه سبحانه ضلّ. هر كه طلب راهنمائى كند بغير راهنمائى خداى كه پاكست او گمراه شود.
٨١٧٧ من فعل الخير فبنفسه بدأ. هر كه بكند خيرى را پس بنفس خود ابتدا كرده، مراد خيريست كه احسان بغير باشد، و مراد اينست كه آن هر چند احسان بغيرست در حقيقت اصل آن احسان بخودست و احسان بغير تابع آنست، زيرا كه اجر و ثواب اخروى آن كه احسان عمده است از براى خودش است و نفع دنيوى آن از براى غيرست، و اين در برابر آن چه قدر دارد پس «ابتدا كردن او بخود» باعتبار اينست كه احسانى كه بخود كرده بحسب شرف مقدّمست بر احسان بغير، و ممكن است كه باعتبار اين باشد كه همين كه عزم كردن آن كند اجر و ثواب آنرا براى او مى‏نويسند و احسان بغير وقتى مى‏شود كه آن كرده شود.
٨١٧٨ من فعل الشّرّ فعلى نفسه اعتدى. هر كه بكند بدى را پس بر نفس خود ستم كرده، يعنى هر چند بدى كه كند ستم بر غير باشد آن در حقيقت ستم بر خودست، زيرا كه ستم بر غير ضررى باشد دنيوى‏
كه بازاء آن اجر و ثواب اخروى باشد و از براى خود عذاب و عقاب اخروى خالص باشد اگر ضرر دنيوى هم با آن نباشد و ظاهرست كه در حقيقت اين ستم است نه آن.
٨١٧٩ من خالف هواه أطاع العلم. هر كه مخالفت كند خواهش خود را پيروى كرده علم و دانائى را.
٨١٨٠ من عصى غضبه أطاع الحلم. هر كه نافرمانى كند خشم خود را فرمان برده حلم و بردبارى را.
٨١٨١ من رضى بقسمه لم يسخطه  أحد. هر كه راضى باشد بنصيب خود ناخوش نمى‏دارد او را كسى، بلكه محبوب همه كس باشد، و ممكن است كه «يسخطه» بضمّ ياء و كسر خاء خوانده شود از باب افعال، و ترجمه اين باشد كه: غضبناك نمى‏گرداند او را كسى، يا باعتبار اين كه كسى با او بدى نكند كه غضبناك گرداند او را، و يا باعتبار اين كه هر كسى بدى كند با او صبر كند و مزد آن را از خدا خواهد.
٨١٨٢ من رضى بحاله لم يعتوره الحسد. هر كه راضى باشد بحال خود بنوبت فرا نمى‏گيرد او را رشك، يعنى پياپى بر شك و حسد مردم گرفتار نخواهد شد، زيرا كه رشك و حسد كسى بر كسى از براى اينست كه چرا او چنان باشد و من نباشم، هرگاه بحال خود راضى و خشنود باشد ديگر رشك بر كسى نبرد.
٨١٨٣ من لم يتحلّم لم يحلم. هر كه ندارد خود را بر بردبارى بردبار نشود، مراد اينست كه كسى حليم و بردبار نشود مگر باين كه در ابتدا چندى خود را بزور بر آن دارد و خشم و غضبى‏
كه رو دهد بقهر فرو خورد تا بتدريج اين معنى در او راسخ شود و ملكه او گردد و بمرتبه رسد كه فرو خوردن خشم بر او گوارا گردد كه آن حقيقت حلم و بردباريست.
٨١٨٤ من لم يتعلّم لم يعلم. هر كه تعليم نگيرد عالم نگردد، يعنى عالم شدن بى اين نمى‏شود كه در ابتدا تعليم گرفته شود از ديگران، و بزور فكر خود عالم نمى‏توان شد و مراد به «تعليم گرفتن» اعمّ از تعليم گرفتن از وحى و الهام است، پس حكم شامل انبيا و ائمه عليهم السلام نيز باشد.
٨١٨٥ من لم يملك لسانه يندم. هر كه مالك نباشد زبان خود را پشيمان گردد.
٨١٨٦ من لم يرحم لم يرحم. هر كه رحم نكند رحم كرده نشود.
٨١٨٧ من لم يرتدع يجهل. هر كه باز نايستد، يعنى از معاصى، جاهل باشد، يعنى در حقيقت جاهل و نادان باشد، و اگر عالم باشد علم او در حقيقت علم نباشد، بلكه داخل جهل باشد، علم آنست كه با عمل باشد.
٨١٨٨ من لم يتفضّل لم ينبل. هر كه تفضل و عطا نكند نجيب نباشد، يا با فطنت و ذكا نباشد.
٨١٨٩ من سلا عن المسلوب كان لم يسلب. هر كه فراموش كند آنچه را برده شود از او بمنزله اينست كه برده نشده از او، مراد اينست كه هرگاه مال كسى را بزور ببرند بايد كه فراموش كند آنرا،
يعنى صبر كند و انگار كند كه نداشته آنرا، چه هرگاه چنين كند خواهد بود بمنزله كسى كه نبرده باشند چيزى از او، يعنى قلق و اضطرابى نخواهد داشت و باعث شماتت دشمنان نخواهد شد.
٨١٩٠ من صبر على النكبة كأن لم ينكب. هر كه صبر كند بر نكبت يعنى مصيبت، بمنزله اينست كه مصيبت زده نشده، چنانكه در فقره سابق مذكور شد.
٨١٩١ من لم ينجه الحقّ أهلكه الباطل. هر كه نجات ندهد او را حقّ هلاك گرداند او را باطل، ظاهر اينست كه مراد بيان اين باشد كه نجات و رستگارى همين در دين حق باشد و دين باطل البته هلاك گرداند، پس كسى كه نجات ندهد او را دين حق باعتبار اين كه بر دين حق نباشد البته هلاك گرداند او را باطل، زيرا كه هر كه بر حق نباشد بر دين باطل باشد و آن هلاك گرداند او را.
٨١٩٢ من لم يهده العلم أضلّه الجهل. هر كه راه ننمايد او را علم و دانائى گمراه گرداند او را جهل و نادانى، ظاهر در اينجا نيز بر قياس فقره سابق اينست كه مراد اين باشد كه راهنما بغير علم نباشد و جهل البته گمراه گرداند پس كسى كه علم راه ننمايد او را باعتبار اين كه علم نداشته باشد پس البته جهل او را گمراه گرداند و احتمالات ديگر نيز در اين دو فقره مباركه بخاطر مى‏رسد نهايت چون خالى از دوريى نيست متعرّض ذكر آنها نمى‏شود و اللّه تعالى يعلم.
٨١٩٣ من لم يسس نفسه أضاعها. هر كه سياست نكند نفس خود را ضايع گرداند او را، «سياست» چنانكه‏
مكرّر مذكور شد بمعنى امر و نهى كردنست و ظاهرست كه كسى كه امر و نهى نفس خود نكند نفس او بصلاح نيايد و بر وفق هوا و هوس خود كار كند و ضايع گردد.
٨١٩٤ من لم يشكر النّعمة عوقب بزوالها. هر كه شكر نكند نعمت را جزا داده مى‏شود بزايل شدن آن.
٨١٩٥ من لم ينجه الصّبر أهلكه الجزع. هر كه نجات ندهد او را صبر هلاك گرداند او را جزع، مراد اينست كه سبب نجات و رستگارى دنيوى و اخروى در مصيبتها صبر و شكيبائيست پس هر كه صبر او را در آنها نجات ندهد باعتبار اين كه صبر نكند جزع و قلق و اضطراب او را هلاك گرداند در دنيا بسبب تعب و زحمت و سبكى و خفّت كه لازم آنها باشد، و همچنين شماتت اعدا و دشمنان چنانكه مكرّر مذكور شد، و در آخرت بسبب حبط اجر و ثواب بلكه تحصيل وزر و عقاب.
٨١٩٦ من لم يصلحه الورع أفسده الطّمع. هر كه اصلاح نكند او را پرهيزگارى فاسد گرداند او را طمع، مراد اينست كه نفس آدمى مايلست بطمع در دنيا و حرص در آن، و اين سبب فساد دين و دنياى او مى‏گردد مگر كسى كه او را ورع و پرهيزگاريى باشد كه آن مانع گردد او را از طمع، و اصلاح حال او كند.
٨١٩٧ من لم يتعرّض للنّوائب تعرّضت له النّوائب. هر كه متعرّض مصيبتها نشود متعرّض او شود مصيبتها، مراد اينست كه پيش از نزول مصيبتها بايد كه متعرّض آنها شد و بصدد دفع آنها در آمد بتوسّل بدرگاه حق تعالى و تضرّع و دعا و تصدّق و امثال آنها كه اگر آدمى پيشتر متعرّض دفع آنها نشود آنها متعرّض آدمى ميشوند و بر او وارد مى‏گردند و بعد از ورود و نزول‏
آنها دفع آنها نمى‏توان كرد.
٨١٩٨ من راقب العواقب أمن المعاطب. هر كه نگهبانى كند عاقبتها را ايمن گردد از مهلكه‏ها، مراد به «نگهبانى عاقبتها» اينست كه پيش از كردن كارها تأمّل كند در عاقبت آنها بحسب دنيا و آخرت و هر چه عاقبت آن را بد داند نكند.
٨١٩٩ من لم يعط قاعدا لم يعط قائما. هر كه عطا نكند نشسته عطا كرده نشود ايستاده، يعنى كسى كه در وقت توانگرى كه نشسته از سعى و طلب و محتاج بآن نيست عطا نكند بمحتاجان و درويشان اگر فقير و محتاج شود و برخيزد از براى سعى و طلب، حق تعالى نيز بجزاى آن سلوك او او را عطا نكند، و ممكن است كه «يعط» در اوّل نيز بفتح طا خوانده شود مانند دوّم و ترجمه اين باشد كه: هر كه عطا كرده نشود نشسته عطا كرده نشود ايستاده، و بنا بر اين ظاهر آن منع از مطلق طلب و سعى است، و اين كه هر كه بى‏سعى و طلب عطا كرده نشود با آنها نيز عطا كرده نشود پس سعى و طلب را سودى نباشد نهايت بقرينه اخبار و احاديث ديگر بايد كه حمل شود بر منع از سعى و طلب زياد، و اين كه هر چه مقدّر نشده از براى او هرگاه عطا كرده نشود آن را نشسته عطا كرده نشود ايستاده نيز، پس سعى و طلب زياد در آنها سودى ندارد، و اللّه تعالى يعلم.
٨٢٠٠ من لم يعط قاعدا منع قائما. هر كه عطا نكند نشسته، منع كرده شود ايستاده، اين همان مضمون فقره سابقست، و تفاوت در لفظ «لم يعط» و «منع» است كه هر دو بيك معنى است و هر يك را بايد كه در مقامى فرموده باشد و مؤلف جمع كرده باشد و «يعط» در اينجا نيز بفتح طا خوانده مى‏تواند شد يعنى: هر كه عطا كرده نشود نشسته، مانند فقره سابق، و در بعضى نسخه‏ها اين فقره نيست.
٨٢٠١ من لم تقوّمه الكرامة قوّمته الاهانة. هر كه راست نگرداند او را كرامت راست گرداند او را اهانت، «كرامت» بمعنى جود و احسانست يا عزيز و گرامى بودن، و «اهانت» بمعنى خوار گردانيدنست و مراد اينست كه: هر كه بدى كند و او را بنيكى راست نتوانى كرد علاج او اهانت است باهانت راست مى‏گردد، يا اين كه حق تعالى او را خوار خواهد گردانيد و آن وقت راست مى‏گردد و ترك بدى ميكند.
٨٢٠٢ من لم يصلحه حسن المداراة أصلحه سوء المكافاة. هر كه اصلاح نكند او را نيكوئى مدارا، اصلاح ميكند او را بدى مكافات، اين هم نزديك بمضمون فقره سابقست و مراد اينست كه: هر كه بدى كند و بمداراى نيكو اصلاح نشود بايد كه او را بمكافات بدى او ببدى اصلاح كرد، يا اين كه حق تعالى بدى او را بمكافات بد كند و آن وقت بصلاح گرايد.
٨٢٠٣ من لم يدع و هو محمود يدع و هو مذموم. هر كه وانگذارد و حال آنكه محمود يعنى ستوده شده باشد واگذارد و حال آنكه مذموم يعنى مذمّت كرده شده باشد، ممكن است كه مراد نزديك مضمون فقره‏هاى سابق باشد و اين كه هر كه ترك بدى نكند، يعنى در حالى كه محمود باشد يعنى بى اين كه مضطرّ شود بسبب اهانت يا بدى مكافات ترك دهد آن را در حالى كه مذموم باشد يعنى در وقتى كه مضطرّ گردد بآن بسبب اهانت يا مكافات بد، و ممكن است كه مراد واگذاشتن مالى باشد و مراد به «واگذاشتن در حالى كه محمود باشد» بذل و صرف آن در وجوه خيرات و مبرّات باشد، و به «واگذاشتن در حالى كه مذموم باشد» واگذاشتن آن بمرگ باشد بى اين كه توشه آخرتى از آن از براى خود برداشته باشد.
٨٢٠٤ من لم يسمح و هو محمود سمح  و هو ملوم. هر كه جود نكند و حال آنكه محمود باشد جود كند و حال آنكه ملوم باشد يعنى ملامت كرده شده باشد، ظاهر اين معنى دوّم است كه در فقره سابق مذكور شد و حمل اين بر معنى اوّل خالى از دوريى نيست.
٨٢٠٥ من لم يحسن الاستعطاف قوبل بالاستخفاف. هر كه نداند استعطاف را برابر كرده مى‏شود باستخفاف، «استعطاف» بمعنى طلب مهربانى كردنست و ظاهر اينست كه در اينجا مراد اصل مهربانى كردنست و طلب منظور نيست، و «استخفاف» بمعنى خوار و سبك گردانيدنست و مراد اينست كه هر كه نداند مهربانى كردن را، يعنى نداند قدر مهربانى كردن با او را و باين باصلاح نيايد و ترك بدى و دشمنى نكند برابر كرده مى‏شود باستخفاف، يعنى بايد كه در برابر اين صفت او و مقابل آن استخفاف كرد او را، يعنى خوار و سبك كرد تا باصلاح آيد، يا اين كه آن بجزاى اين خوار و سبك خواهد شد.
٨٢٠٦ من لم يحسن الاقتصاد أهلكه الاسراف. هر كه نداند ميانه روى را يا خوب نكند ميانه روى را هلاك گرداند او را اسراف، مراد مذمّت كسى است كه ميانه روى را نداند يا خوب نكند و مايل باسراف باشد باين كه اسراف او را هلاك مى‏گرداند، يعنى باعث هلاكت و زيان و خسران دنيوى و اخروى او مى‏گردد، و امّا آنكه از ميانه روى مايل ببخل و تنگ‏گيرى باشد پس او نيز مذموم است نهايت در اين فقره مباركه متعرّض او نشده‏اند.
٨٢٠٧ من لم يجاهد نفسه لم ينل الفوز.
هر كه جهاد و جنگ نكند با نفس خود نرسد بفيروزى، يعنى فيروزى بنجات و رستگارى و سعادت اخروى.
٨٢٠٨ من لم يقدّمه الحزم أخّره العجز. هر كه مقدّم نگرداند او را دورانديشى مؤخّر سازد او را عاجزى، يعنى هر كه اوّل در كارها دورانديشى و نظر در عاقبت نكند و بسبب آن مرتبه او در شرف مقدّم نگردد و پيش نيفتد آخر عاجز شود و بسبب آن رتبه او در شرف مؤخّر گردد و پس افتد.
٨٢٠٩ من عجز عن حاضر لبّه فهو عن غائبه أعجز و من غائبه أعوز هر كه عاجز باشد از حاضر عقل خود پس او از غايب آن عاجزتر باشد، و كيست كه غايب او كمياب‏تر باشد.
ظاهر اينست كه مراد بيان عجز آدمى باشد از شناخت و دريافت حقايق اشياء و اين كه بفهم و ادراك خود ادراك آنها نتوان كرد، و مراد به «حاضر عقل او» چيزى چند باشد كه نزد عقل او حاضر باشد مثل ذات و صفات خود و آنچه محسوس و مشاهد او مى‏شود از اجسام و اعراض آنها، و به «غايب آن» چيزى چند كه پنهان باشد از او مثل ذات حقّ تعالى و عالم مجرّدات بنا بر وجود آنها و أنواع أجسامى كه محسوس و مشاهد او نشده باشند، و مراد اين باشد كه آدمى عاجزست از ادراك حقيقت ذات خود و صفات خود، و همچنين از شناخت حقايق أجسام محسوسه و أعراض آنها چنانكه بتأمّل در مسائل علم حكمت و كلام ظاهر مى‏شود چه كم مسئله‏ايست از آنها كه محقّقان آن علوم در آن اختلاف نكرده باشند و نزاع و جدال از طرفين يا اطراف نشده باشد و هر طايفه بذل جهد در تحقيق مذهب خود نكرده باشند و با وجود اين اكثر آنها ناتمام مانده و بهيچ طرف حكمى نتوان كرد و بجز اعتراف بعجز و قصور چاره نيست حتّى اين كه كيفيت ديدن كه أجلاى بديهيّاتست در ميان ايشان نزاع شده كه آيا بانطباع صورتست يا بخروج شعاع و بهر قولى جمعى كثير قائل شده‏
و دلايل و شواهد از براى آن آورده‏اند و با آن همه بذل جهد كه در آن كرده‏اند هيچيك از قولين  بمرتبه نرسيده كه محلّ اعتماد و استناد تواند بود، و هرگاه آدمى از معرفت و شناخت اينها عاجز باشد پس ظاهرست كه از معرفت و شناخت آنچه غايبست از او عاجزتر خواهد بود، و قول آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه و «من غائبه أعوز» چنانكه ترجمه شده بفتح ميم بايد كه خوانده شود و استفهام انكارى باشد و معنى اين باشد كه: نيست كسى كه غائب او كمياب‏تر باشد از حاضر آن بلكه آنچه غائبست از براى هر كس اگر زياده نباشد از حاضر كمتر خود نيست، [اين بنا بر اينست كه «أعوز» أفعل تفضيل باشد، و ممكن است كه أفعل صفتى باشد و ترجمه اين باشد كه: كيست كه غايب او كم باشد يعنى نيست چنين كسى بلكه هر كه هست غايب او هم بسيارست و حاصل هر دو يكيست ] و غرض از آن تقويت عجز آدميست و بيان اين كه آنچه از آن عاجزتر باشد كمتر نيست و هرگاه آن كمتر نباشد عجز او أتمّ و أقوى خواهد بود. و ممكن است كه بكسر ميم خوانده شود و «أعوز» بصيغه فعل ماضى خوانده شود بمعنى «افتقر» و ترجمه اين باشد كه: او از غائب خود عاجزترست و از غائب خود فقير و تهى‏دست است.
و ممكن است كه غرض از اوّل كلام ردّ بر جمعى باشد كه در بعضى سفها و احمقان از متصوّفه و مانند ايشان كه دريافت امور واضحه نكنند گمان دانستن حقايق و معارف كنند و دست ارادت بدامن ايشان زنند و بنا بر اين آخر كلام بمعنى آخر ظاهرترست و حاصل مجموع كلام اين باشد كه: كسى كه عاجز باشد از ادراك امورى كه نزد عقلش حاضر و فهم آنها آسان باشد از فهميدن آنچه از نظر عقلش غايب باشد عاجزتر خواهد بود و از آن تهيدست باشد و هر يك از اين احتمالات خالى از دوريى نيست نهايت احتمال اوّل ميانه آنها ظاهرتر مى‏نمايد، و اللّه تعالى يعلم.
٨٢١٠ من أبان لك عيبك فهو ودودك. هر كه ظاهر كند از براى تو عيب ترا پس او دوست تست.
٨٢١١ من ساترك عيبك فهو عدوّك. هر كه بپوشاند از تو عيب ترا پس او دشمن تست.
٨٢١٢ من لم يجد لم يحمد. هر كه جود نكند ستوده نشود، و ممكن است كه «يجد» بكسر جيم خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: كسى كه نيابد يعنى ادراك و معرفتى نداشته باشد يا اين كه پريشان و بى‏چيز باشد و بنا بر اوّل مذمّت بخل باشد و بنا بر ثانى بيان نقص از براى فقر و پريشانى يا بيان اين كه ستايش مردم همه از براى طمع است و كسى كه چيزى نداشته باشد كسى ستايش او نكند.
٨٢١٣ من لم يسمح لم يسد. كسى كه عطا و بخشش نكند بزرگ و سر كرده نشود.
٨٢١٤ من لم ينجد لم ينجد. هر كه يارى نكند يارى كرده نشود.
٨٢١٥ من حسنت سريرته لم يخف أحدا. هر كه نيكو باشد باطن او نترسد از كسى.
٨٢١٦ من ساءت سيرته لم يأمن أبدا. هر كه بد باشد سلوك او ايمن نباشد هرگز.
٨٢١٧ من اعتزّ بغير اللَّه أهلكه العزّ. هر كه عزيز گرداند خود را بغير خدا هلاك گرداند او را آن عزّت.
٨٢١٨ من أعجب برأيه ملكه العجز.
هر كه بعجب آورده شود برأى خود، يعنى رأى او او را بعجب و خودبينى آورد مالك گردد او را عجز، يعنى عاجز گردد و در بند عجز و فروماندگى افتد مانند بنده كه در بند مملوكيّت باشد و اين بسبب اينست كه باعتبار حسن اعتقادى كه برأى خود دارد همه كارها را برأى خود بى‏مشورت با عقلا كند و چنين كسى نمى‏شود كه خطاها نكند كه در آنها عاجز ماند، و در بعضى نسخه‏ها «أهلكه بجاى «ملكه» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: هلاك گرداند او را عجز، يعنى عاجز مى‏شود و در زيان و خسران افتد بسبب آن.
٨٢١٩ من سخط على نفسه أرضى ربّه. هر كه خشمناك باشد بر نفس خود خشنود گرداند پروردگار خود را.
٨٢٢٠ من رضى عن نفسه أسخط ربّه. هر كه خشنود باشد از نفس خود خشمناك گرداند پروردگار خود را.
٨٢٢١ من ركب الباطل أهلكه مركبه. هر كه سوار شود باطل را هلاك گرداند او را مركب او، يعنى آنچه بر او سوار شده باشد يا سوارى او، و مراد به «سوار شدن باطل» اينست كه اعتماد بر آن كند يا اين كه خواهد كه آنرا جولان دهد و رواج فرمايد.
٨٢٢٢ من تعدّى الحقّ ضاق مذهبه. هر كه درگذرد از حقّ تنگ باشد مذهب او، يعنى راهى كه برود يا رفتن او، و بنا بر اين «اسناد تنگى بآن» بر سبيل مجاز باشد.
٨٢٢٣ من قوى على نفسه تناهى فى القوّة. هر كه قوى باشد بر نفس خود بنهايت رسيده باشد در قوّت، مراد به «قوى بودن‏
بر نفس» قوى‏بودن بر داشتن اوست بر طاعات و منع از معاصى.
٨٢٢٤ من صبر على شهوته تناهى فى المروّة. هر كه صبر كند بر خواهش خود بنهايت رسيده باشد در مروّت، يعنى آدميّت، و مراد به «صبر بر خواهش خود» اينست كه خلاف آن كند و تعب و زحمت آن را بر خود گذارد.
٨٢٢٥ من آثر على نفسه بالغ فى المروّة. هر كه اختيار كند بر نفس خود بكمال رسيده در مروّت، مراد به «اختيار بر نفس خود» اينست كه غيرى را بر خود اختيار كند و چيزى را كه او محتاج باشد بآن.
باو بدهد با وجود احتياج خود بآن، يا اين كه اختيار كند مخالفت او را بر فرمانبردارى او.
٨٢٢٦ من كمل عقله استهان بالشّهوات. هر كه كامل باشد عقل او خوار شمارد خواهشها را.
٨٢٢٧ من صدّق ورعه اجتنب المحرّمات. هر كه تصديق كند پرهيزگارى خود را دورى كند از محرّمات، مراد به «تصديق پرهيزگارى» اينست كه آن را راست گرداند، و ممكن است كه «صدّق» بى‏تشديد و «ورعه» بضمّ عين خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: هر كه راست باشد پرهيزگارى او.
٨٢٢٨ من استعان بالضّعيف أبان عن ضعفه. هر كه يارى بجويد از ضعيف ظاهر كند ضعف خود را، مراد اينست كه اگر كسى محتاج شود بيارى جستن از كسى بايد كه يارى بجويد از كسى كه قوى باشد كه در نظر مردم ضعف او پرظاهر نشود كه اگر يارى بجويد از ضعيف كمال ضعف او بر مردم ظاهر مى‏شود.
٨٢٢٩ من وادّ  السّخيف أعرب عن سخفه. هر كه دوستى كند با تنك عقل  ظاهر كند تنك عقلى خود را.
٨٢٣٠ من استصلح عدوّه زاد فى عدده. هر كه اصلاح كند دشمن خود را زياد گرداند عدد خود را، مراد ترغيب در اصلاح كردن دشمن است و سعى كردن در دوست گردانيدن او و اين كه دوستان باعث زيادتى عدد و شمار اين كس مى‏شود در نظرها، پس هر دشمنى را كه كسى دوست كند عدد خود را زياد كرده.
٨٢٣١ من استفسد صديقه نقص من عدده. هر كه فاسد گرداند دوست خود را كم كرده عدد خود را، مراد به «فاسد كردن دوست» اينست كه سلوكى كند با او كه سبب ترك دوستى او شود، و مراد منع از اينست و بيان اين كه هر دوستى باعث زيادتى عدد اين كس است پس هر كه دوست را كم كند بمنزله اينست كه عدد خود را كم كرده.
٨٢٣٢ من عرف النّاس لم يعتمد عليهم. هر كه بشناسد مردم را اعتماد نكند بر ايشان، مراد اينست كه اگر كسى مردم را بشناسد ظاهر مى‏شود بر او كه اكثر مردم محلّ اعتماد نيستند، پس بر هيچ كس اعتماد نكند تا اين كه معاشرت كند با او و خوبى او بر او ظاهر شود، و ممكن است كه مراد اين باشد كه بر اكثر مردم اعتماد نكند.
٨٢٣٣ من جهل النّاس استنام اليهم. هر كه نشناسد مردم را اعتماد ميكند بر ايشان، اين هم اشاره است بمضمون فقره سابق.
٨٢٣٤ من اشتغل بذكر النّاس قطعه اللَّه سبحانه عن ذكره. هر كه مشغول گردد بياد مردم ببرد خداى سبحانه او را از ياد خود.
٨٢٣٥ من اشتغل بذكر اللَّه طيّب اللَّه ذكره. هر كه مشغول گردد بياد خدا نيكو گرداند خدا ياد او را، يعنى خالص و پاكيزه گرداند از آميختگى بغرض ديگر غير رضاى او، يا با اجر و ثواب گرداند، يا اين كه خداى سبحانه نيز او را نيكو ياد كند، يا اين كه چنين كند كه مردم او را بنيكوئى ياد كنند.
٨٢٣٦ من ابتاع آخرته بدنياه ربحهما. هر كه بخرد آخرت خود را بدنياى خود سود كند در هر دو.
٨٢٣٧ من باع آخرته بدنياه خسرهما. هر كه بفروشد آخرت خود را بدنياى خود زيان كند در هر دو.
٨٢٣٨ من أسرّ الى غير ثقة ضيّع سرّه. هر كه بگويد سرّ خود را بغير كسى كه اعتماد باشد بر او ضايع كند سرّ خود را.
٨٢٣٩ من استعان بغير مستقلّ ضيّع أمره. هر كه يارى بجويد بغير كسى كه مستقلّ باشد و برأى خود كار تواند كرد ضايع كند كار خود را.
٨٢٤٠ من ضيّع عاقلا دلّ على ضعف عقله. هر كه ضايع كند عاقلى را راه نمايد بر ضعف عقل خود.
٨٢٤١ من اصطنع جاهلا برهن عن وفور جهله.
هر كه احسان كند بنادانى برهان آورده باشد بر بسيارى نادانى خود، پوشيده نماند كه «برهن» با «على» مستعمل مى‏شود نه با «عن» چنانكه در اينجا واقع شده نهايت چون حروف جارّه هر يك بمعنى ديگرى آمده‏اند و در فقره اوّل «على» بود از براى تفنن تغير به «عن» داده شده.
٨٢٤٢ من صحب الاشرار لم يسلم. هر كه مصاحبت كند با بدان سالم نماند.
٨٢٤٣ من ألحّ فى السّؤال أبرم. هر كه مبالغه كند در سؤال ملول و دلتنگ كند.
٨٢٤٤ من تعلّم العلم للعمل به لم يوحشه كساده. هر كه بياموزد علم را از براى عمل بآن غمناك نسازد او را كسادى آن.
٨٢٤٥ من عمل بالعلم بلغ بغيته من الآخرة و مراده. هر كه عمل كند بعلم برسد بمطلوب خود از آخرت و مراد خود.
٨٢٤٦ من أجهد نفسه فى اصلاحها سعد. هر كه تعب فرمايد نفس خود را در اصلاح آن نيكبخت گردد.
٨٢٤٧ من أهمل نفسه فى لذّاتها شقى و بعد. هر كه واگذارد نفس خود را در لذّتهاى آن بدبخت گردد و دور گردد، يعنى از درگاه حقّ تعالى.
٨٢٤٨ من أمر بالمعروف شدّ ظهور المؤمنين. هر كه امر كند بمعروف سخت گرداند پشتهاى مؤمنان را، و در بعضى نسخه‏ها
«عمل» بجاى «أمر» است، و بنا بر اين ترجمه اينست كه: هر كه عمل كند بمعروف، و نسخه اوّل ظاهرترست.
٨٢٤٩ من نهى عن المنكر أرغم أنوف الفاسقين. هر كه نهى كند از منكر بر خاك مالد بينيهاى فاسقان را، «بر خاك ماليدن بينى كسى» كنايه از خوار و سبك كردن اوست، و مراد به «معروف» كارهاى خوبست و به «منكر» كارهاى بد، و تفصيل كيفيّت امر بمعروف و نهى از منكر و اقسام آن مكرّر مذكور شد.
٨٢٥٠ من ظلم عباد اللَّه كان اللَّه خصمه دون عباده. هر كه ستم كند بندگان خدا را، بوده باشد خدا خصم او در گذشت از بندگان او، يعنى خدا نيز خصم و مدّعى او باشد زياده بر بندگان، و ممكن است كه ترجمه آن باشد كه: خواهد بود خدا خصم او نه بندگان او، يعنى در حقيقت خصم و مدّعى او خدا خواهد بود نه بندگان او.
٨٢٥١ من يكن اللَّه سبحانه خصمه يدحض حجّته و يعذّبه فى الدّنيا و معاده. هر كه بوده باشد خداى سبحانه خصم او باطل كند حجّت او را، و عذاب كند او را در دنيا و در روز بازگشت او، مراد به «باطل كردن حجّت او» اينست كه او حجّت و دليلى كه دست زند از براى خلاصى خود و هر عذرى كه گويد از براى گناه خود حقّ تعالى آن را باطل كند و از گناه او نگذرد.
٨٢٥٢ من استقلّ من الدّنيا استكثر ممّا يؤمنه. هر كه كم طلب كند از دنيا بسيار طلب كند از آنچه ايمن گرداند او را، يعنى همان كم طلب كردن دنيا طلب كردن زياديست از براى آنچه ايمن گرداند او را
در آخرت، يا اين كه هر كه آنرا كم كند البته اين را زياد كند باعتبار اين كه او را فرصت اين باشد و حقّ تعالى اعانت او كند، بخلاف كسى كه حريص بر دنيا باشد كه نه فرصت طلب زياد آخرت داشته باشد و نه اعانت حقّ تعالى با او باشد.
٨٢٥٣ من استكثر من الدّنيا استكثر ممّا يوبقه. هر كه بسيار طلب كند از دنيا بسيار طلب كند از آنچه هلاك گرداند او را.
٨٢٥٤ من توكّل على اللَّه غنى عن عباده. هر كه توكّل كند بر خدا بى‏نياز گردد از بندگان او.
٨٢٥٥ من أخلص للَّه استظهر لمعاشه و معاده. هر كه خالص گرداند اعمال خود را از براى خدا قوى پشت گردد از براى معاش و معاد خود، يعنى زندگانى در دنيا و روز بازگشت خود.
٨٢٥٦ من أيقن بالآخرة لم يحرص  على الدّنيا. هر كه يقين كند بآخرت حريص نباشد بر دنيا.
٨٢٥٧ من صدّق بالمجازاة لم يؤثر غير الحسنى. هر كه تصديق كند بمجازات اختيار نكند غير نيكوئى را، مراد به «مجازات» جزادادن حقّ تعالى است اعمال را، نيكى را بنيكى و بدى را ببدى.
٨٢٥٨ من رأى الموت بعين يقينه رآه قريبا. هر كه ببيند مرگ را بچشم يقين خود ببيند آن را نزديك، زيرا كه كسى كه‏
بچشم يقين نگاه كند بآن مى‏بيند كه در اندك وقتى مى‏رسد پس آن را نزديك مى‏بيند.
٨٢٥٩ من رأى الموت بعين أمله رآه بعيدا. هر كه ببيند مرگ را بچشم اميد خود ببيند آن را دور، زيرا كه كسى بچشم اميد نظر كند در آن گمان دارد كه او باميدهاى خود پيش از رسيدن بآن برسد و اميدهاى او خود دور و دراز است پس او را دور خواهد ديد.
٨٢٦٠ من كاشفك فى عيبك حفظك فى غيبك. هر كه اظهار كند بتو عيب ترا حفظ كند ترا در غايبانه تو، مراد اينست كه كسى كه اظهار عيب تو بتو بكند او دوست تست و دوست در غايبانه حفظ جانب دوست كند و عيب او را نگويد پس از چنين كسى آزرده نبايد شد بلكه بايد دوست داشت او را.
٨٢٦١ من داهنك فى عيبك عابك فى غيبك. هر كه مداهنه كند با تو در عيب تو، يعنى سهل شمارد آن را يا اظهار نكند عيب كند ترا در غايبانه تو، زيرا كه چنين كسى دشمن است و دشمن كسى نمى‏شود كه غايبانه او عيب او را نگويد.
٨٢٦٢ من لا يبالك  فهو عدوّك.
هر كه پروا نداشته باشد ترا پس او دشمن تست، يعنى كسى كه پروا نداشته باشد از خوبى و بدى تو و اين كه در تو عيبى باشد يا نباشد او دوست تو نيست بلكه بمنزله دشمن تست، دوست تو كسى است كه اهتمام داشته باشد در اصلاح حال تو
چنانكه فرموده:
٨٢٦٣ من اهتمّ بك فهو صديقك. هر كه اهتمام داشته باشد در باره تو پس او دوست تست.
٨٢٦٤ من وثق باللَّه صان يقينه. هر كه اعتماد كند بخدا نگاهدارى كند يقين خود را، يعنى كسى كه يقين بحقّ تعالى و علم و قدرت و عدل او داشته باشد اگر در هر باب اعتماد بر او كند يقين او باقى ماند و اگر نه بتدريج يقين او ضعيف گردد بلكه زايل شود.
٨٢٦٥ من انفرد عن النّاس صان دينه. هر كه تنها شود از مردم نگاهدارى كند دين خود را، مراد چنانكه مكرّر مذكور شد اينست كه نگاهدارى ديندارى خود، يعنى تقوى و پرهيزگارى كامل باين تواند شد كه اختلاط و آميزش زياد با مردم نكند و اگر نه نمى‏شود كه مرتكب بعضى امور نشود كه منافى تقوى و پرهيزگارى كامل باشد.
٨٢٦٦ من كثر همّه سقم بدنه. هر كه بسيار باشد اندوه او بيمار شود بدن او، مراد اينست كه در أمور دنيوى بايد كه بى‏پروا بود و غم و اندوه از براى آنها بخود راه نداد و اگر نه اندوه اين كس بسيار شود و اندوه بسيار بدن را بيمار كند.
٨٢٦٧ من كثر غمّه تأبّد حزنه.
هر كه بسيار باشد غم او دائمى گردد اندوه او، مراد از اين نيز اينست كه در امور دنيوى بايد كه بى‏پروا بود و از براى آنها غم بخود پر راه نبايد داد كه اگر كسى چنين نباشد و از براى هر يك از آنها كه بر وفق خواهش او نشود غمناك گردد بايد كه هميشه غمناك باشد و اندوه او دائمى گردد.
٨٢٦٨ من طال عمره كثرت مصائبه. هر كه دراز كشد عمر او بسيار شود مصيبتهاى او، غرض اشاره است باين كه نعمتهاى دنيا صاف و خالص و بى‏حزن و اندوه نمى‏باشد چنانكه عمر دراز كه همه كس آرزوى آن دارند نمى‏شود كه با آن مصيبتهاى بسيار باين كس نرسد.
٨٢٦٩ من كثر شرّه لم يأمنه مصاحبه. هر كه بسيار باشد شرّ او ايمن نباشد از او مصاحب او، زيرا كه احتمال مى‏دهد كه هر چند با او مصاحب باشد شرّ او باو نيز برسد، پس باعث اين مى‏شود كه همه كس از او وحشت كنند و دوست و مصاحبى نداشته باشد، و ظاهرست كه چنين زندگانى بكار كسى نيايد.
٨٢٧٠ من قدّم عقله على هواه حسنت مساعيه. هر كه مقدّم دارد عقل خود را بر خواهش خود نيكو باشد سعيهاى او.
٨٢٧١ من كلف بالادب قلّت مساويه. هر كه حريص باشد بادب كم باشد بديهاى او.
٨٢٧٢ من لم يجهد نفسه فى صغره لم ينبل فى كبره. هر كه بتعب نينداخته باشد نفس خود را در كوچكى خود تند فطنت نگردد يا افزون مرتبه نگردد در بزرگى خود.
٨٢٧٣ من سأل فى صغره أجاب فى كبره. هر كه سؤال كند در خردى خود جواب گويد در بزرگى خود، يعنى در خردى بايد زحمت سؤال و پرسيدن مسائل و مشكلات بر خود گذاشت تا در بزرگى مردم از او سؤال كنند و او جواب گويد.
٨٢٧٤ من كتم وجعا أصابه ثلاثة أيّام و شكى الى اللَّه سبحانه كان اللَّه سبحانه معافيه. هر كه پنهان دارد دردى را كه برسد باو سه روز و شكوه كند از آن بسوى خداى سبحانه بوده باشد خداى سبحانه عافيت دهنده او.
٨٢٧٥ من لا حياء له فلا خير فيه. هر كه نباشد شرمى از براى او پس نيست هيچ خيرى در او.
٨٢٧٦ من لم يعتبر بغيره لم يستظهر لنفسه. هر كه عبرت نگيرد بغير خود احتياط نكند از براى نفس خود، يعنى احتياط و قوى پشت كردن خود اينست كه آدمى از غير خود عبرت گيرد و هرگاه ببيند كه او بسبب كارى مثل ظلم ببلائى گرفتار شود او مرتكب آن نشود تا بمثل آن گرفتار نشود نه اين كه عبرت نگيرد تا اين كه او محلّ عبرت ديگران شود.
٨٢٧٧ من كلف بالعلم فقد أحسن الى نفسه. هر كه حريص باشد بعلم پس نيكوئى كرده بنفس خود.
٨٢٧٨ من استهتر بالادب فقد زان نفسه. هر كه حريص باشد بادب پس زينت داده نفس خود را.
٨٢٧٩ من لهج بالحكمة فقد شرّف نفسه. هر كه حريص باشد بحكمت پس بتحقيق كه بلند مرتبه گردانيده نفس خود را، مراد به «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد علم راست درست است، يا آن با كردار درست نيز.
٨٢٨٠ من سجن لسانه أمن من ندمه. هر كه حبس كند زبان خود را ايمن گردد از پشيمانى خود.
٨٢٨١ من وفى بعهده أعرب عن كرمه. هر كه وفا كند بعهد خود ظاهر كند كرم خود را، يعنى گرامى بودن خود را، يا سخاوت وجود خود را.
٨٢٨٢ من ملك عقله كان حكيما. هر كه مالك شود عقل خود را بوده باشد حكيم، مراد به «مالك شدن عقل» اينست كه بكار فرمايد آن را و بر وفق آن عمل كند نه اين كه رها كند آن را و واگذارد مانند چيزى كه كسى بيندازد و قطع قصد ملكيّت آن بكند، و مراد به «حكيم» داناى درست كردارست.
٨٢٨٣ من اتّقى ربّه كان كريما. هر كه بترسد از پروردگار خود بوده باشد گرامى.
٨٢٨٤ من ملك شهوته كان تقيّا. هر كه مالك باشد خواهش خود را بوده باشد پرهيزگار، مراد به «مالك بودن خواهش» اينست كه آن را در فرمان خود دارد نه اين كه در فرمان آن باشد.
٨٢٨٥ من حفظ عهده كان وفيّا. هر كه نگه دارد عهد خود را بوده باشد وفاكننده، مراد عهدهاست كه‏
با حقّ تعالى بشود يا عهدها و وعدها كه با هر كس بشود، و مراد به «نگاهداشتن آنها» نشكستن آنها و وفا كردن به آنهاست، و ظاهر اينست كه مراد به «بودن او وفا كننده» اينست كه وفا كردن كه حقّ تعالى وصف حضرت ابراهيم عليه السلام بآن كرده و فرموده: «وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى»، يعنى و ابراهيم كه بكمال رسانيده بود وفا را» مراد بآن وفا كردن بعهدهاست، پس هر كه وفا كند بعهدها خواهد بود از براى او اين فضيلت عظمى، و اين رتبه بلند و مرتبه ارجمند.
٨٢٨٦ من عمل بطاعة اللَّه كان مرضيّا. هر كه عمل كند بطاعت و فرمانبردارى خدا بوده باشد مرضىّ، يعنى خدا از او راضى و خشنود باشد بلكه خلق نيز.
٨٢٨٧ من أحسن عمله بلغ أمله. هر كه نيكو كند عمل خود را برسد باميد خود، يعنى رستگارى اخروى و مراتب عاليه آن، و مراد اينست كه رسيدن بآن بنيكوئى عمل مى‏شود و اختصاص بكسى ندارد، هر كه عمل خود را نيكو كند برسد بآن، و مراد به «عمل» أعمّ از اعتقادات است يا معنى أخصّ، بنا بر اين كه خوبى اعتقادات شرط خوبى اعمالست.
٨٢٨٨ من بلغ غاية أمله فليتوقّع حلول أجله. هر كه برسد بنهايت اميد خود پس متوقّع باشد رسيدن اجل خود را ، مراد اينست كه غالب اينست كه كسى كه بنهايت اميد خود رسيد در دنيا اجل او نزديك باشد پس بداند اين را و اهتمام تمام كند در گرفتن تهيّه آن.
٨٢٨٩ من أدّى زكاة ماله وقى شحّ نفسه. هر كه بدهد زكاة مال خود را نگاهداشته شده از حرص و بخيلى نفس او،
۱۱
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
چون در قرآن مجيد فرموده كه: وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ، هر كه نگاهداشته شود از حرص و بخيلى نفس او پس ايشانند فيروزى يا بندگان، يعنى آنان كه خود را نگاهداشته باشند يا حقّ تعالى ايشان را نگاهداشته باشد از اين كه نفس ايشان حرص و بخيلى داشته باشند ايشان فيروزى يا بندگانند بخير و سعادت، مراد از اين فقره مباركه اينست كه: هر كه زكاة مال خود را بدهد داخل آنهاست كه نگاهداشته شده از حرص و بخيلى هر چند جود و بخشندگى ديگر نداشته باشد.
٨٢٩٠ من تورّع عن الشّهوات صان نفسه. هر كه پرهيزگارى كند از خواهشها و هوسها نگاهدارد نفس خود را، يعنى از بدبختى و زيان و خسران.
٨٢٩١ من استأذن على اللَّه أذن له. هر كه اذن خواهد بر خدا اذن دهد مر او را، يعنى هر كه اذن خواهد از خدا كه داخل شود بر او و نزد او رود و راز گويد با او اذن دهد خدا او را، يعنى هر كه اين معنى را خواهد اذن آن دارد و ميسّرست آن از براى او، و منعى نيست او را از آن،
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
 كبر و ناز و حاجب و دربان درين درگاه نيست‏
٨٢٩٢ من قرع باب اللَّه فتح له. هر كه بكوبد در خدا را، يعنى در رحمت او را گشوده شود از براى او.
٨٢٩٣ من اتّكل على الامانىّ مات دون أمله. هر كه اعتماد كند بر آرزوها بميرد نرسيده باميد خود، مراد به «اعتماد بر آرزوها» اينست كه اعتقاد حصول آنها داشته باشد بسعى و تدبير خود پس آدمى اگر اميدى‏                
  ص     ٢٦٨
داشته باشد و سعى كند از براى آن بايد كه در آن متوسّل شود بحقّ تعالى و اعتماد تمام او بر فضل و احسان او باشد و زياده بر احتمال رسيدن بآن نداشته باشد.
٨٢٩٤ من سالم النّاس سترت عيوبه. هر كه آشتى كند با مردم پوشيده شود عيبهاى او، غرض ترغيب در اينست كه آدمى با همه مردم آشتى باشد و با كسى نزاع و جدالى نداشته باشد، و اين كه اين باعث اين مى‏شود كه عيبهاى او پوشيده شود زيرا كه كسى كه چنين باشد كسى را نيز با او كارى نباشد و جوياى عيبهاى او نشود پس عيبهاى او پنهان ماند بخلاف كسى كه با مردم عداوت و دشمنى كند چه دشمنان جوياى عيوب او گردند و نمى‏شود كه آنها با تفحّص و تجسّس ايشان ظاهر نگردد و رسوا نشود.
٨٢٩٥ من اعتبر بعقله استبان. هر كه عبرت بگيرد بعقل خود عارف شود، يعنى به آن چه خير او باشد يا براه راست درست، و ممكن است كه ترجمه اين باشد كه هر كه بسنجد چيزها را بعقل خود عارف شود، و بر هر تقدير وجه آن ظاهرست و محتاج ببيان نيست.
٨٢٩٦ من أفشى سرّا استودعه  فقد خان. هر كه فاش كند سرّى را كه سپرده شده باشد آنرا پس بتحقيق كه خيانت كرده، مراد اينست كه خيانت كه عقلا و شرعا مذموم است شامل اين نيز باشد و مخصوص بخيانت در اموال نيست.
٨٢٩٧ من كتم علما فكأنّه جاهل. هر كه پنهان دارد علمى را پس گوئيا كه او نادانست، غرض ترغيب در اظهار علوم و تعليم آنها بديگران و بخل نكردن در آنست، نهايت اين در بعضى علوم است مثل احكام شرعيّه از براى كسى كه سؤال كند از آنها، و در بعضى ديگر مثل‏
علوم عقليّه دقيقه كه فهم اكثر مردم به آنها نرسد پنهان داشتن آنها از غير اهل آنها قصورى ندارد بلكه بايد پنهان داشت امّا آنها را نيز از اهل آنها پنهان نبايد داشت و با ايشان بخل نبايد كرد.
٨٢٩٨ من عمر دار اقامته فهو العاقل. هر كه آباد كند سراى اقامت خود را كه آخرت باشد پس اوست عاقل، يعنى نه آنكه مشغول عمارت سراى دنيا باشد كه گذرگاه اوست و در آنجا اقامتى نباشد او را.
٨٢٩٩ من كثر طمعه عظم مصرعه. هر كه بسيار باشد طمع او بزرگ باشد افتادن او، يعنى در بدبختى و زيان و خسران.
٨٣٠٠ من قلّ حياؤه قلّ ورعه. هر كه كم باشد شرم او كم باشد پرهيزگارى او.
٨٣٠١ من قلّ ورعه مات قلبه. هر كه كم باشد پرهيزگارى او مرده باشد دل او.
٨٣٠٢ من مات قلبه دخل النّار. هر كه مرده باشد دل او داخل شود جهنّم را.
٨٣٠٣ من قوى عقله أكثر الاعتبار. هر كه قوى باشد عقل او بسيار كند اعتبار را، يعنى عبرت گرفتن را يا سنجيدن كارها بعقل خود و تأمّل كردن در خوبى و بدى و مصالح و مفاسد آنها.
٨٣٠٤ من لزم الطّمع عدم الورع.
هر كه لازم باشد طمع را يعنى از آن جدا نشود، نيابد پرهيزگارى را، يعنى نمى‏شود كه طمع و حرص زياد آدمى را مرتكب امورى چند نسازد كه منافى پرهيزگارى باشد.
٨٣٠٥ من استدام رياضة نفسه انتفع. هر كه دايم دارد رياضت نفس خود را سود يابد، مراد به «رياضت نفس» چنانكه مكرّر مذكور شد رام كردن آنست باطاعت و انقياد حقّ تعالى و فروتنى كردن در درگاه او و با مردم نيز.
٨٣٠٦ من اتّعظ بالعبر ارتدع. هر كه پند گيرد بعبرتها باز ايستد، يعنى از ستم و ظلم و آنچه از بدى عاقبت آن عبرت گرفته، و غرض ترغيب در عبرت گرفتن است و اين كه آن باعث باز ايستادن از بديها مى‏شود.
٨٣٠٧ من انتظر العاقبة صبر. هر كه انتظار كشد عاقبت را صبر كند، يعنى هر كه نيكوئى عاقبت خود را خواهد و انتظار آن كشد صبر كند در مصيبتها و بلاها، زيرا كه صبر در آنها باعث نيكوئى عاقبتست.
٨٣٠٨ من سلّم أمره الى اللّه استظهر. هر كه تسليم كند كار خود را بسوى خدا يعنى واگذارد باو قوى‏پشت گردد.
٨٣٠٩ من حسنت مساعيه طابت مراعيه. هر كه نيكو باشد مساعى او، يعنى سعيهاى او نيكو باشد مراعى او، يعنى چراگاههاى او يعنى منازل او در بهشت.
٨٣١٠ من كثر تعدّيه  كثرت أعاديه. هر كه بسيار باشد تعدّى او يعنى ستم و تجاوز از حدّ او بسيار باشد اعادى او يعنى دشمنان او.
٨٣١١ من أساء النّيّة منع الامنيّة. هر كه بد كند نيّت را منع كرده شود امنيّت را، «أمنيّه» بضمّ همزه و سكون ميم و كسر نون و فتح ياء مشدّده و تاء در آخر چيزى را گويند كه آدمى اميد آن داشته باشد، و مراد اينست كه كسى كه نيّت و قصد او كارهاى بد باشد بر تقدير رسيدن باميد خود مثل دولتى كه اميد آن داشته باشد حقّ تعالى منع كند او را از آن و نگذارد كه بآن اميد برسد.
٨٣١٢ من وثق بالامنيّة قطعته المنيّة. هر كه اعتماد داشته باشد بأمنيّت ببرد آن را امنيّت، «أمنيّه» در فقره سابق مذكور شد و «منيّه» بفتح ميم و كسر نون و فتح ياء مشدّد و تاء در آخر بمعنى مرگست، و مراد اينست كه: آدمى بايد كه اعتماد بر آنچه اميد آن دارد نكند يعنى اعتقاد رسيدن بآن نداشته باشد بلكه رسيدن بآن را مجرّد احتمالى دهد و اگر نه مرگ نگه دارد كه او بآن برسد.
٨٣١٣ من ساء مقصده ساء مورده. هر كه بد باشد مقصد او، يعنى نيّت و قصد او بد باشد مورد او، يعنى جايگاه او در آن نشأه كه وارد آن شود.
٨٣١٤ من ساء عقده سرّ فقده.
هر كه بد باشد عقد او يعنى نيّت و قصد او شاد گرداند فقد او، يعنى ناياب شدن او يعنى شاد گرداند مردم را مرگ او.
٨٣١٥ من ساء عزمه رجع عليه سهمه. هر كه بد باشد عزم او برگردد بر او سهم او، يعنى تير او يعنى هر تير بلائى كه در خاطر داشته باشد كه بديگرى اندازد بر گردد و بر او خورد و او خود بآن گرفتار شود.
٨٣١٦ من خالف علمه عظمت جريمته و اثمه. هر كه مخالفت كند علم خود را بزرگ باشد جريمه او و اثم او، «جريمه» بمعنى گناهست و «إثم» نيز بهمان معنيست و تأكيدست، و مراد اينست كه بدى را كه كسى دانسته كرده باشد بزرگترست گناه او از كسى كه ندانسته كرده باشد.
٨٣١٧ من ساءت سجيّته سرّت منيّته. هر كه بد باشد سجيّت او يعنى خوى او، شاد گرداند مردم را منيّت او يعنى مرگ او.
٨٣١٨ من طالت غفلته تعجّلت هلكته . هر كه دراز كشد غفلت او تعجيل كند هلاك او، يعنى زود هلاك گردد بهلاكت معنوى.
٨٣١٩ من طالت فكرته حسنت بصيرته. هر كه دراز كشد فكر او نيكو شود بينائى او.
٨٣٢٠ من شرفت همّته عظمت قيمته. هر كه بلند باشد همّت او عظيم باشد قيمت او، «همّت» بمعنى عزم است‏
و عظيم بودن قيمت صاحب عزم بلند باعتبار اينست كه آن نشان علوّ نفس و شرافت آنست و ظاهرست كه قيمت و بهاى چنين كسى عظيم باشد بخلاف كسى كه عزم او بلند نباشد و بمراتب پست راضى شود كه اين نشان دنائت و پستى نفس اوست و قيمت او باندازه مرتبه او باشد.
٨٣٢١ من شكر على الاساءة سخر به. هر كه شكر كرده شود بر بدى تمسخر كرده شود باو، چون بسيارست كه مردم كسى را كه بدى كرده باشد باعتبار سلطنت يا حكومتى كه داشته باشد خوب وا مى‏نمايند و شكر او بازاء آن ميكنند، مراد از اين فقره مباركه اينست كه فريفته بچنين شكرى نبايد شد اين در حقيقت تمسخر باوست كه از ترس يا غرضى ديگر در اين لباس ميكنند.
٨٣٢٢ من حمد على الظّلم مكر به. هر كه ستايش كرده شود بر ستم مكر كرده شود باو، اين نيز نزديك بمضمون فقره سابقست.
٨٣٢٣ من جار عن الصّدق ضاق مذهبه. هر كه ميل كند از راستى تنگ باشد راهى كه رود، مراد ترغيب در راستى است در هر باب و اين كه با راستى كار بر كسى تنگ نشود بخلاف كسى كه ميل كند و بگردد از آن كه راه بر او تنگ گردد.
٨٣٢٤ من اعتصم باللَّه عزّ مطلبه. هر كه چنگ در زند بخدا غالب باشد مطلب او، يعنى آنچه طلب كند غلبه كند بر مطلبهاى ديگران كه در آنها بغير حقّ تعالى متوسّل شده باشند، يا اين كه غلبه كند حصول آن بر خلاف آن و البته حاصل شود، و ممكن است كه مراد به «مطلب او» همان حقّ تعالى باشد كه او را طلب كرده از براى توسّل باو،
و بنا بر اين غالب‏بودن او ظاهرست.
٨٣٢٥ من زهد هانت عليه المحن. هر كه بى‏رغبت باشد در دنيا سهل گردد بر او محنتها، زيرا كه فارغ شود از بسيارى از محنتها كه باعتبار طلب دنيا رو مى‏دهد و آنها اكثر محنتها و عمده آنهاست.
٨٣٢٦ من اقتصد خفّت عليه المؤن . هر كه ميانه روى كند سبك گردد بر او مؤنتها و اخراجات.
٨٣٢٧ من أفسد دينه أفسد معاده. هر كه تباه كند دين خود را تباه كند روز بازگشت خود را، و در بعضى نسخه‏ها بجاى «أفسد»: «فسد» نقل شده است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: تباه شود روز بازگشت او.
٨٣٢٨ من أساء الى رعيّته سرّ حسّاده. هر كه بدى كند برعيّت خود شاد گرداند رشك برندگان خود را، زيرا كه بدى برعيّت سبب زوال دولت او و عدم ثبات آن مى‏شود، و أيضا باعث تفرقه رعيّت و پراكندگى ايشان و تنفّر دلهاى ايشان و ديگران نيز از او مى‏شود، و همين كافيست از براى شادى حسودان او.
٨٣٢٩ من خذل جنده نصر أضداده. هر كه ترك كند يارى لشكر خود را يارى كند دشمنان خود را، چه ظاهرست كه ترك رعايت و اعانت لشكر باعث ضعف ايشان و عدم اهتمام ايشان در پاس دولت او و جانسپارى از براى او مى‏شود و هر يك از اينها يارى دشمنانست.
٨٣٣٠ من خاف ربّه كفّ عن ظلمه. هر كه بترسد از پروردگار خود باز ايستد از ظلم خود.
٨٣٣١ من زاد ورعه نقص اثمه. هر كه زياد شود پرهيزگارى او كم شود گناه او، يعنى بقدر زياد شدن پرهيزگارى گناه كم شود، پس هر كه پرهيزگارى او كامل شود گناهى نماند از براى او.
٨٣٣٢ من طلب الزّيادة وقع فى النّقصان. هر كه طلب كند زيادتى را بيفتد در نقصان، غرض ترغيب در راضى شدن بقدر كفافست و عدم طلب زيادتى بر آن، و اين كه آن بسيار مى‏شود كه باعث افتادن در نقصان مى‏شود، و ممكن است كه مراد شامل نقصان اخروى نيز باشد و بنا بر اين حكم كلّى مى‏تواند بود چه طلب زيادتى اگر از هيچ راه باعث نقصان اخروى نشود از اين راه خود البته مى‏شود كه آن سعى كه از براى آن بشود مى‏تواند كه آن نيز از براى أمور أخروى بشود كه أشرف و أعلى و پاينده و باقيست، پس عدول از آن و صرف آن در أمور خسيسه فانيه كافيست در زيان و نقصان.
٨٣٣٣ من كتم الاحسان عوقب بالحرمان. هر كه پنهان كند احسان را جزا داده شود بحرمان، مراد به «پنهان كردن احسان» اينست كه شكر آن نكند و به «حرمان» اين كه محروم گردد از احسان، يعنى اين كه آن احسان كننده ديگر احسان باو نكند بلكه ديگران نيز.
٨٣٣٤ من منع الاحسان سلب الامكان. هر كه منع كند احسان را ربوده شود امكان را، يعنى هر پادشاه و حاكمى‏
كه احسان نكند بمردم ربوده شود از او تمكين، يعنى حقّ تعالى يا مردم تمكين او نكنند و دولت او را متمكّن و ثابت و برقرار ندارند.
٨٣٣٥ من أدام الشّكر استدام البرّ. هر كه پاينده دارد شكر را پاينده دارد برّ را يعنى خير و نعمت خود را.
٨٣٣٦ من ترك الشّرّ فتحت عليه أبواب الخير. هر كه ترك كند شرّ را گشوده شود بر او درهاى خير.
٨٣٣٧ من زرع خيرا حصد أجرا. هر كه بكارد كار خيرى را درو كند ثواب و اجرى را.
٨٣٣٨ من اصطنع حرّا استفاد أجرا. هر كه احسان كند بآزاده سود برد شكر عظيمى را كه آن شكر آن آزاده باشد او را بلكه شكر ديگران نيز، بلكه شكر حقّ تعالى نيز بخشنود شدن از او و احسان كردن باو در دنيا و آخرت بتلافى آن.
٨٣٣٩ من أعمل فكره أصاب جوابه. هر كه بكارد برد فكر خود را درست باشد جواب او، يعنى جوابى كه بگويد از سؤالى كه از او كنند.
٨٣٤٠ من فكّر قبل العمل كثر صوابه. هر كه فكر كند پيش از كردن كارها بسيار باشد صواب او، يعنى كارهاى درست او.
٨٣٤١ من أحسن المصاحبة كثر أصحابه. هر كه نيكو كند مصاحبت را بسيار شود مصاحبان او.
٨٣٤٢ من نصح فى العمل نصحته المجازاة. هر كه خالص باشد در عمل خالص باشد از براى او جزادان، يعنى جزا داده شود بجزاى أخروى كه خالص باشد از نقصان و زوال و انقطاع.
٨٣٤٣ من أحسن العمل حسنت له المكافاة. هر كه نيكو كند عمل را نيكو باشد از براى او مكافات، يعنى جزا دادن عمل او.
٨٣٤٤ من قبل النّصيحة أمن من الفضيحة. هر كه قبول كند نصيحت را ايمن گردد از فضيحت يعنى رسوائى.
٨٣٤٥ من غشّ مستشيره سلب تدبيره. هر كه غشّ كند با مشورت كننده با او ربوده شود تدبير او، يعنى حقّ تعالى بجزاى آن چنان كند كه رأى و تدبير او در كارها فاسد شود و تدبير درست نتواند كرد.
٨٣٤٦ من ساء تدبيره تعجّل تدميره. هر كه بد باشد تدبير او تعجيل كند هلاك گردانيدن او، يعنى زود خود را هلاك كند و در زيان و خسران اندازد، غرض ترغيب در اهتمام زيادست در درست كردن تدبير در هر كار بفكر و تأمّل و مشورت با عقلا.
٨٣٤٧ من عمر دنياه خرّب مآله. هر كه آباد كند دنياى خود را خراب كند جاى بازگشت خود را، يعنى آخرت خود را، مراد آبادكردن آنست بر وجهى كه تمام و بر وفق هواها و هوسها باشد و ظاهرست كه آباد كردن دنيا برين وجه بى‏خراب كردن آخرت نمى‏شود.
٨٣٤٨ من عمر آخرته بلغ آماله. هر كه آباد كند آخرت خود را برسد باميدهاى خود، يعنى اميدهاى اخروى يا دنيوى نيز، و بنا بر اين ممكن است كه مراد به «آباد كردن دنيا» در فقره سابق‏
آباد كردن آن باشد بسعى از براى آن نه اين كه سعى آن از براى آباد كردن آخرت باشد و حقّ تعالى بسبب آن دنياى او را نيز آباد كند.
٨٣٤٩ من صدق مقاله زاد جلاله. هر كه راست باشد سخن او زياد شود بزرگى او.
٨٣٥٠ من جرى مع الهوى عثر بالرّدى. هر كه روان باشد با هوا بيفتد در هلاكت، مراد به «روان شدن با هوا» همراه هوا و هوس خود رفتنست.
٨٣٥١ من اغترّ بالدّنيا اغترّ بالمنى. هر كه فريب خورد بدنيا فريب خورد بآرزوها، يعنى به آنها گرفتار شود و خلاصى از آنها نيابد و اگر بالفرض آرزوئى كه حاصل شود آرزوى ديگر كند و سعى كند از براى آن و همچنين تا ناگاه مرگ در رسد و بى‏تهيه و توشه بايد رفت پس كسى كه رستگارى خواهد بايد كه فريب دنيا نخورد و زينتها و لذّات آن را چنانكه هست پوچ و باطل داند تا اين كه مشغول از براى آخرت تواند شد.
٨٣٥٢ من ركب الهوى أدرك العمى. هر كه سوار شود هوا و هوس را دريابد كورى را، يعنى كورى از راه نجات و رستگارى .
٨٣٥٣ من خالف رشده تبع هواه. هر كه مخالفت كند رشد خود را پيرو شود هوا و هوس را، «رشد» بمعنى يافتن راه حقست و ظاهر اينست كه مراد در اينجا عقل باشد كه سبب آن گردد و مراد
اينست كه تا كسى مخالفت رشد نكند پيرو هوا و هوس نگردد.
٨٣٥٤ من أطاع هواه باع آخرته بدنياه. هر كه فرمان برد هواى خود را بفروشد آخرت خود را بدنياى خود.
٨٣٥٥ من عصى نصيحه نصر ضدّه. هر كه نافرمانى كند نصيحت كننده خود را يارى كند دشمن خود را.
٨٣٥٦ من كثر هزله بطل جدّه. هر كه بسيار شود بازى او باطل شود جدّ او، زيرا كه مردم جدّ او را نيز بر بازى حمل كنند چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٣٥٧ من غلب عقله هواه أفلح. هر كه غلبه كند عقل او بر هواى او فيروزى يابد.
٨٣٥٨ من غلب هواه عقله افتضح . هر كه غلبه كند هواى او بر عقل او رسوا گردد.
٨٣٥٩ من أمات شهوته أحيى مروّته. هر كه بميراند خواهش خود را زنده گرداند آدميّت خود را.
٨٣٦٠ من كثرت شهوته ثقلت مؤنته. هر كه بسيار شود خواهش او سنگين شود مؤنت او، يعنى اخراجات و تعب و زحمت او.
٨٣٦١ من ضعفت فكرته قويت غرّته. هر كه ضعيف باشد تفكر او قوى باشد فريب خوردن او.
٨٣٦٢ من أحسن اكتسب حسن الثناء. هر كه نيكوئى كند كسب كند ثناى نيكو را.
٨٣٦٣ من أساء اجتلب سوء الجزاء. هر كه بدى كند بكشد جزاى بد را.
٨٣٦٤ من قلّت مخافته كثرت آفته. هر كه كم باشد مخافت او بسيار باشد آفت او، «مخافت» بمعنى خوف و ترس است و مراد كمى ترس از خداى عزّ و جلّ است.
٨٣٦٥ من جارت ولايته زالت دولته . هر كه ستم كند سلطنت و امارت او، زايل شود دولت او.
٨٣٦٦ من غلب شهوته صان قدره. هر كه غلبه كند بر خواهش خود نگاهدارد قدر خود را.
٨٣٦٧ من أطاع اللَّه علا أمره. هر كه فرمانبردارى كند خدا را بلند شود كار او.
٨٣٦٨ من أصلح المعاد ظفر بالسّداد. هر كه اصلاح كرده معاد را، يعنى آخرت خود را فيروزى يافته بسداد يعنى راه صواب درست.
٨٣٦٩ من أيقن بالمعاد استكثر من الزّاد. هر كه يقين كند بمعاد، يعنى روز بازگشت بسيار بگيرد زاد، يعنى توشه آن را.
٨٣٧٠ من اهتدى بهدى اللَّه فارق الأضداد. هر كه راه بيابد براه نمودن خدا جدا شود از اضداد، ممكن است مراد به «اضداد» صفات متضادّه متقابله باشد كه در طرفين افراط و تفريط باشند و هر يك مذموم است و محمود توسّط ميانه آنهاست مانند اسراف و تنگ گيرى كه هر يك مذموم است و ميانه روى ميانه آنها بايد، و همچنين تهوّر و جبن كه هر يك مذموم است و توسط ميانه آنها كه آن را شجاعت گويند محمود، و همچنين نظاير آنها، و ممكن است كه مراد فرقه‏هاى متضادّه باشد كه در باب آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه بطرفين افراط و تفريط قائل شده‏اند مثل غاليان كه افراط كرده‏اند و بألوهيّت او قائل شده‏اند و مخالفان كه تفريط كرده‏اند در حقّ آن حضرت و بخلافت بى‏فاصله كه حقّ آن حضرت است قائل نشده‏اند و نواصب از ايشان كه از آن هم در گذشته‏اند و بغض و عداوت آن حضرت را شعار خود كرده‏اند و اللّه تعالى يعلم.
٨٣٧١ من سرّه الفساد ساءه المعاد. هر كه شاد گرداند او را فساد اندوهناك گرداند او را معاد، يعنى هر كه فساد كند و بآن شاد گردد در معاد يعنى روز بازگشت كه روز جزاست اندوهناك گردد بسبب آنچه معلوم او شود در آن از جزاى عمل او.
٨٣٧٢ من عمل باوامر اللَّه أحرز الأجر.
هر كه عمل كند بفرمانهاى خدا جمع كند مزد خير را.
٨٣٧٣ من أمن المكر لقى الشّرّ. هر كه ايمن باشد از مكر برخورد بشرّ، مراد «ايمنى» از مكر خداى عزّ و جلّ است يعنى از سلوكى كه گاهى با گنهكاران ميكند شبيه بمكر و بصورت آن، و آن اينست كه گنهكارى كه بسبب بزرگى گناه او يا بسيارى آن كه اهليّت لطف و مرحمت نداشته باشد واگذارد او را، و هر چند گناه كند ببلائى كه باعث آگاهى او شود گرفتار نسازد تا اين كه چون از حدّ گذرد او را ببلائى عظيم گرفتار سازد، يا اين كه او را تا در دنياست واگذارد و نعمت دهد تا در آخرت بعذاب وخيم مبتلا گردد، و مراد از اين فقره مباركه اينست كه آدمى كه بى‏گناه نمى‏باشد مگر اين كه معصوم باشد بايد كه بوفور نعمتهاى خدا بر او و نفرستادن بلائى بسوى او مغرور نشود و بسبب اين گناه در نظر او سهل نگردد و احتمال اين دهد كه اين بعنوان مكر باشد كه اگر ايمن باشد از آن و احتمال آن ندهد و عمل كند آن را بر لطف و مرحمت خدا نسبت باو با وجود گناهان برخورد بشرّ يعنى برسد بجزاى بد در دنيا يا آخرت نعوذ باللّه منه.
٨٣٧٤ من عمل بطاعة اللَّه ملك. هر كه عمل كند بفرمانبردارى خدا مالك شود، يعنى سعادت و نيكبختى را.
٨٣٧٥ من أمن مكر اللَّه هلك. هر كه ايمن گردد از مكر خدا هلاك گردد، چنانكه در شرح فقره سابق سابق مذكور شد.
٨٣٧٦ من رضى بالدّنيا فاتته الآخرة. هر كه راضى گردد بدنيا فوت شود او را آخرت.
٨٣٧٧ من استغفر اللَّه أصاب المغفرة. هر كه طلب آمرزش كند از خدا برسد بآمرزش، مراد مجرّد طلب آن بزبان يا دل نيست بلكه طلب آنست از راهى كه حقّ تعالى از براى آن قرار داده كه آن توبه و پشيمانيست و عزم عدم عود بآن، چه هرگاه راه مطلبى معلوم باشد طلب حقيقى آن اينست كه كسى آنرا از آن راه بطلبد و مجرّد اين كه بزبان گويد كه: خدايا آن را نصيب من كن يا بدل خواهد آنرا آن طلب نيست بلكه دعائيست كه گاهى مستجاب گردد و گاهى نگردد، يا آرزوئيست كه گاهى برآيد و گاهى برنيايد.
٨٣٧٨ من أطاع اللَّه لم يشق أبدا. هر كه فرمانبردارى كند خدا را بدبخت نگردد هرگز.
٨٣٧٩ من أبصر عيب نفسه لم يعب أحدا. هر كه بينا شود بعيب نفس خود عيب نكند أحدى را.
٨٣٨٠ من أعجب بفعله أصيب بعقله. هر كه بعجب آورد بفعل خود نقصان رسيده شود بعقل او، يعنى هر كه كار او او را بعجب و خودبينى آورد يعنى اعتقاد حسن زياد بكارهاى خود داشته باشد اين دليل قصور و نقصان عقل اوست و رسيدن آفتى بآن.
٨٣٨١ من قوّم لسانه زان عقله. هر كه راست گرداند زبان خود را زينت دهد عقل خود را.
٨٣٨٢ من أعجبه قوله فقد غرب عقله. هر كه بعجب و خودبينى آورده او را سخن او پس بتحقيق كه پنهان شده عقل او، غرض ذمّ عجب و خودبينى است و اين كه آن از كسى واقع نمى‏شود مگر اين كه عقل او پنهان شده باشد.
٨٣٨٣ من كثر اعجابه قلّ صوابه. هر كه بسيار باشد إعجاب او كم باشد صواب او، «اعجاب» بمعنى خوش آمدن چيزيست مر كسى را، يا بعجب و خودبينى انداختن آن او را، و «صواب» بمعنى درست مقابل «خطا» ست و مراد اينست كه كسى كه بسيار باشد خوش آمدن او او را يا بعجب و خود بينى انداختن او او را يعنى اين كه خوش آيد او را از خود و از عقل خود و رأيهاى خود، يا بعجب و خودبينى اندازد او را آنها كم باشد صواب او، زيرا كه چنين كسى باعتبار اعتقادى كه بعقل و رأيهاى خود دارد كارها را برأى خود كند و مشورت با عقلا نكند، و ظاهرست كه كارها كه چنين كرده شود كم درست مى‏شود.
٨٣٨٤ من طال عمره فجع باعزّته و أحبّائه. هر كه دراز كشد عمر او دردناك گردانيده شود بعزيزان او و دوستان او، غرض اشاره است باين كه نعمتهاى دنيا بى‏الم و اندوه نباشد چنانكه عمر دراز كه أعظم آنهاست و همه كس آنرا مى‏خواهند لازم دارد كشيدن درد و اندوه مصائب عزيزان و دوستان.
٨٣٨٥ من كثر وقاره كثرت جلالته. هر كه بسيار باشد وقار او بسيار باشد بزرگى او.
٨٣٨٦ من كثر ظلمه كثرت ندامته. هر كه بسيار باشد ستم او بسيار شود ندامت و پشيمانى او.
٨٣٨٧ من ركب العجل كبابه الزّلل. هر كه سوار شود بر شتاب، بر رو اندازد او را لغزش، يعنى هر كه شتاب كند در كارها و بكند بى‏تأمّل و تفكر نمى‏شود كه در بعضى از آنها نلغزد و برو درنيفتد.
٨٣٨٨ من اغترّ بالمهل اغتصّ بالأجل. هر كه فريب خورد بمهلت يافتن در گلو گرفته شود بمرگ يعنى كسى كه گناهان كند و مهلت يابد و زود ببلائى بجزاى آنها گرفتار نشود باين مغرور نشود و فريب نخورد يك بار مرگ در گلوى او ماند مانند استخوانى كه در گلوى كسى بماند و او را هلاك كند و بجزاى خود برسد.
٨٣٨٩ من عقل كثر اعتباره. هر كه عاقل باشد بسيار باشد اعتبار او، يعنى عبرت گرفتن او يا سنجيدن كارها را بعقل.
٨٣٩٠ من جهل كثر عثاره. هر كه جاهل باشد بسيار باشد بر رو در افتادن او، مراد به «عاقل» در فقره سابق عالمست بقرينه مقابله با جاهل در اين فقره، يا مراد به «جاهل» در اينجا كم عقلست بقرينه مقابله با «عاقل» در آنجا.
٨٣٩١ من لان عوده كثفت أغصانه. هر كه نرم باشد چوب او درهم رود شاخهاى او، غرض ترغيب در هموارى و نرمى كردن با مردمست و اين كه چنانكه چوب درخت تا نرم باشد شاخها از آن برويد و در ميان يكديگر رود، و چون خشك شود شاخى از آن نرويد، آدمى نيز هرگاه نرم باشد اعوان و انصار او بسيار شوند و دور او را فرو گيرند و اگر خشك و سخت باشد تنها ماند و كسى بدور او نيايد.
٨٣٩٢ من حسنت عشرته كثر اخوانه. هر كه نيكو باشد آميزش او بسيار شوند برادران او، اين نيز تأكيد فقره سابقست.
٨٣٩٣ من استطال على الإخوان لم يخلص له انسان. هر كه سربلندى كند بر برادران و تكبّر كند بر ايشان خالص و صاف نباشد با او آدمى.
٨٣٩٤ من منع الإنصاف سلبه اللَّه الإمكان. هر كه منع كند انصاف را سلب كند خدا از او امكان را يعنى هر امير و حاكمى كه انصاف يعنى عدل نكند و ظلم و ستم كند حقّ تعالى امكان را يعنى تمكينى كه او را كرده از او سلب كند و متمكّن و ثابت و برقرار نماند.
٨٣٩٥ من أولع بالغيبة شتم. هر كه حريص باشد بغيبت كردن مردم دشنام داده شود يعنى مردم او را دشنام دهند در حضور او يا غيبت او.
٨٣٩٦ من أكثر المقال سئم. هر كه بسيار كند سخن را ملول گردند مردم از او و ناخوش دارند او را.
٨٣٩٧ من قرب من الدنيّة اتّهم. هر كه نزديكى كند بدنيّه تهمت زده شود، مراد به «دنيّه» مردم بد يا أعمال و أفعال بدست، و مراد اينست كه: مصاحبت و آميزش با مردم بد يا رفتن بجاهائى كه منكرى در آن كرده شود باعث تهمت اين كس مى‏شود ببدى، و بكردن آن منكر هر چند او بد نباشد و آن منكر را نكند، پس اجتناب از اينها بايد كرد چنانكه در أحاديث وارد شده كه: «بپرهيزيد از مواضع تهمتها» .
٨٣٩٨ من ألحّ فى السّوال حرم.
هر كه مبالغه كند در سؤال محروم شود، غرض تعليم سائلانست باين كه مبالغه و الحاح در سؤال نكنند، زيرا كه مردم را از آن خوش نمى‏آيد و باعث اين مى‏شود كه محروم سازند او را.
٨٣٩٩ من خاف الوعيد قرّب على نفسه البعيد. هر كه بترسد از وعيد نزديك گرداند بر نفس خود بعيد را، «وعيد» وعده بعذاب و عقاب را گويند، و «بعيد» بمعنى چيز دور است، و مراد اينست كه آنچه بيايد هر چند در ظاهر دور باشد در حقيقت نزديكست و زود برسد پس كسى كه از وعيد حقّ تعالى بترسد و اجتناب نمايد آن را چنانكه هست نزديك قرار داده و از آن ترسيده و اجتناب نموده بخلاف كسى كه نترسد كه دورى ظاهرى او را بيند و از نزديكى حقيقى آن غافل شود و خود را عاقبت گرفتار نمايد.
٨٤٠٠ من استعمل الرفق لان له الشّديد. هر كه بكار برد نرمى و هموارى را نرم گردد از براى او سخت، يعنى بنرمى و هموارى دشمنان سخت را نرم و هموار مى‏توان كرد، يا اين كه هر كه نرمى و هموارى كند با مردم كارهاى سخت از براى او نرم و آسان شود بتأييد حقّ تعالى يا بسبب معاونت و يارى مردم.
٨٤٠١ من اتّجر بغير علم فقد ارتطم فى الرّبا. هر كه تجارت كند بى‏علمى پس بتحقيق كه فرو رود در ربا بعنوانى كه بيرون نتواند آمد از آن، مراد اينست كه كسى كه تجارت كند بايد كه عارف بمسائل شرعيّه باشد و اگر نه نمى‏شود كه در سوداها داخل نشود در ربا بعنوانى كه چاره خلاصى از آن نتواند يافت، و «ربا» فروختن چيزيست كه مكيل يا موزون باشد بچيزى كه از همان جنس باشد بزيادتى يا نقصان هر چند ناقص نفيس‏تر باشد و زايد زبون‏تر، و اين از أعظم گناهان كبيره است حتّى اين كه وارد شده در حديث كه: يك درهم‏
ص    ٢٨٨
از آن بزرگترست بحسب گناه از هفتاد زنا كه همه آنها بمحرم واقع شود، و تحقيق معنى «همجنس» و تفصيل ساير شرايط حرمت ربا در كتب فقهيّه مذكورست و اينجا جاى بيان آنها نيست.
٨٤٠٢ من تقرّب الى اللَّه بالطّاعة أحسن له الحباء. هر كه نزديكى جويد بخدا بفرمانبردارى او، نيكو گرداند خدا از براى او عطا را .
٨٤٠٣ من لزم الصّمت أمن المقت. هر كه لازم باشد خاموشى را ايمن گردد از دشمنى، يعنى از دشمنى كردن مردم با او چه اكثر آن از سخن گفتن ناشى مى‏شود.
٨٤٠٤ من قعد عن الفرصة أعجزه الفوت. هر كه بنشيند از فرصت عاجز كند او را فوت، مراد اينست كه فرصت را از دست نبايد داد و در وقت فرصت هر كارى آن كار را بايد كرد و كاهلى نبايد كرد كه اگر نكند فرصت كه فوت شود عاجز شود از آن.
٨٤٠٥ من قلّ كلامه قلّت آثامه. هر كه كم باشد سخن گفتن او كم باشد گناهان او، چه بسيارى از گناهان بسخن گفتن ميباشد مثل غيبت و دشنام.
٨٤٠٦ من كبرت همّته عزّ مرامه.
هر كه بلند باشد همّت او عزيز باشد مرام او، «همّت» بمعنى عزمست و «عزيز» بمعنى كمياب يا غالب، و «مرام» بضمّ ميم بمعنى مطلب و مراد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه كسى كه عزم او بلندست مطلب او كميابست، زيرا كه او بمطالب سهل راضى نمى‏شود و مراتب بلند مى‏خواهد كه كم يابند آنها، يا اين كه غالبست مطلب او در شرف و بلندى بر مطالب ديگران، يا اين كه غالبست در وقوع باعتبار قوّت عزم او و استحكام آن، و «مرام» بفتح ميم بمعنى طلبست، و بنا بر آن ممكن است كه مراد اين باشد كه طلب او غالبست بر طلبهاى ديگران و قوى‏ترست باعتبار آنچه مذكور شد در قوّت عزم او و استحكام آن، يا اين كه طلب او كميابست يعنى كم طلب امرى ميكند باعتبار اين كه طلب را نقص خود ميداند.
٨٤٠٧ من كثر جميله أجمع النّاس على تفضيله. هر كه بسيار باشد جميل او اتّفاق كنند مردم بر تفضيل او، «جميل» هر امر نيكوى زيبائى را گويند از اخلاق و افعال، و «تفضيل» بمعنى حكم بافزونى مرتبه است و ظاهرست كه هر كه اخلاق و اعمال نيكوى او بسيار باشد مردم اتّفاق كنند بر حكم بافزونى مرتبه او، و غرض از تنبيه بر آن ترغيب مردم است بر بسيار نمودن جميل خود.
٨٤٠٨ من كثر انصافه تشاهدت النّفوس بتعديله. هر كه بسيار باشد انصاف او گواهى مى‏دهند نفوس براى يكديگر بتعديل او، يعنى بحكم بعدل او، و مراد يا عدل بمعنى لغويست كه خلاف جور و ظلم باشد و ظاهرست كه صاحب انصاف جور و ظلم نمى‏كند و غرض از تنبيه بر آن ترغيب مردم است در آن، و اين كه كسى كه انصاف داشته باشد پنهان نماند آن از مردم و گواهى دهند براى يكديگر بعدل او، و همه دوست او گردند، و با عدالت بمعنى اصلاحيست كه اجتناب از كباير و اصرار بر صغاير باشد، و يا شهرت ميانه مردم بخوبى، و بنا بر اين دو تقدير مراد اين باشد كه انصاف لازم دارد آنرا و از آن جدا نشود.
٨٤٠٩ من قلّ طعامه قلّت آلامه. هر كه كم باشد خورش او كم باشد دردهاى او، مراد اينست كه اكثر دردها و بيماريها از خورش زياد ناشى شود.
٨٤١٠ من كثر عدله حمدت أيّامه. هر كه بسيار باشد عدل او ستوده شود ايّام او، يعنى هر پادشاه و حاكم كه عدل او بسيار باشد مردم زمان او را مدح و ستايش ميكنند.
٨٤١١ من قلّ كلامه بطل عيبه. هر كه كم باشد كلام او باطل شود عيب او، يعنى ظاهر نشود عيب او، و مراد عيبهائيست كه از سخن گفتن ظاهر مى‏شود، يا اين كه كم سخن گفتن كمالست كه همه عيبها را يا اكثر آنها را باطل كند و تلافى آنها كند.
٨٤١٢ من كثر احتراسه سلم غيبه. هر كه بسيار باشد نگهبانى او سالم باشد غيب او، يعنى نگهبانى او خود را و نگاهداشتن از بديها و منكرات، و «غيب او» يعنى آخرت او، چه عالم غيب يعنى نهان آخرتست چنانكه عالم شهادت يعنى حضور دنياست.
٨٤١٣ من أمّر عليه لسانه قضا بحتفه. هر كه امير سازد بر خود زبان خود را حكم كند بر او بمرگ او، يعنى هر كه زبان خود را در فرمان خود نتواند داشت بلكه او در فرمان زبان باشد زبان او او را بكشتن مى‏دهد پس حكم ميكند بر او بكشتن.
٨٤١٤ من أطاع غضبه تعجّل تلفه. هر كه پيروى كند خشم خود را شتاب كند تلف او، يعنى زود هلاك شود
بهلاكت معنوى بلكه گاهى صورى نيز.
٨٤١٥ من اتّقى اللَّه فاز و غنى. هر كه بترسد از خدا فيروزى يابد و بى‏نياز گردد، يعنى از ديگران.
٨٤١٦ من أطاع اللَّه سبحانه عزّ و قوى. هر كه فرمانبردارى كند خداى سبحانه را عزيز گردد و قوى شود.
٨٤١٧ من قال مالا ينبغي سمع مالا يشتهى. هر كه بگويد آنچه را سزاوار نباشد بشنود آنچه را نخواهد، يعنى مكروه او باشد از هرزه و دشنام و مانند آنها.
٨٤١٨ من أحسن أفعاله أعرب عن وفور عقله. هر كه نيكو گرداند كارهاى خود را اظهار كند وفور عقل خود را.
٨٤١٩ من سدّد مقاله برهن عن  غزارة فضله. هر كه درست كند سخن گفتن خود را برهان آورد از براى بسيارى فضل خود، يعنى همان برهانيست بر افزونى مرتبه او.
٨٤٢٠ من كثرت عوارفه أبان عن كثرة نبله. هر كه بسيار باشد عطاياى او بشناساند بسيارى نبل خود را، يعنى نجابت و افزونى مرتبه خود را، يا حذاقت و تندى فطنت خود را، و مراد اينست كه بهمين دادن عطاياى بسيار بشناساند آن را.
۱۲
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٨٤٢١ من أيقن بالآخرة أعرض عن الدّنيا.
هر كه يقين كند بآخرت اعراض كند از دنيا، يعنى از حرص در آن و طلب زياده بر قدر كفاف آن.
٨٤٢٢ من أيقن بما يبقى زهد فيما يفنى. هر كه يقين كند به آن چه باقى مى‏ماند بى‏رغبت گردد از آنچه فانى مى‏شود، اين نيز مضمون فقره سابقست با اشاره بدليل آن كه فانى شدن دنيا باشد و پايندگى آخرت.
٨٤٢٣ من توكّل على اللَّه كفى و استغنى. هر كه توكّل كند بر خدا كارگزارى كرده شود و بى‏نياز گردد.
٨٤٢٤ من انقطع الى غير اللَّه شقى و تعنّى. هر كه بريده شود بسوى غير خدا يعنى بريده شود از خدا و متوسّل شود بغير خدا بدبخت گردد و تعب كشد.
٨٤٢٥ من أحبّ لقاء اللَّه سبحانه سلا عن الدّنيا. هر كه دوست دارد ملاقات خداى سبحانه را فراموش كند دنيا را.
٨٤٢٦ من كثر لهوه قلّ عقله. هر كه بسيار باشد بازى او كم باشد عقل او.
٨٤٢٧ من كثر حسده طال كمده. هر كه بسيار باشد حسد او دراز كشد كمد او، يعنى اندوه سخت او، يا بيمارى دل او، يا تغيّر رنگ او و رفتن صفاى آن.
٨٤٢٨ من غلب عليه اللّهو بطل جدّه. هر كه غالب باشد بر او بازى باطل شود جدّ او، چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٤٢٩ من غلب عليه الهزل فسد عقله. هر كه غلبه كند بر او بازى فاسد شود عقل او.
٨٤٣٠ من غلبت عليه الغفلة مات قلبه. هر كه غلبه كند بر او غفلت بميرد دل او.
٨٤٣١ من كثر لومه كثر عاره. هر كه بسيار باشد سرزنش او بسيار باشد عار او، و «عار» چيزى را گويند كه بسبب او عيبى لازم شود، و مراد اينست كه هر سرزنشى كه كسى را كنند عاريست از براى او و سبب نقص و عيبى شود در او، پس كسى كه سرزنش او بسيار شده عار او بسيار باشد، پس بايد كه آدمى تا تواند كارى نكند كه مردم او را بر آن سرزنش كنند، و ممكن است كه مراد به «سرزنش او» سرزنش كردن او باشد ديگرى را، و مراد اين باشد كه هر كه بسيار شود سرزنش او مردم را بسيار شود عيب و عار او، چنانكه قبل از اين مذكور شد كه هر كه سرزنشى كند كسى را بر چيزى مبتلا شود او خود بآن.
٨٤٣٢ من كثر مزحه قلّ وقاره. هر كه بسيار شود مزاح كردن او كم شود وقار او.
٨٤٣٣ من اعتزّ بالحقّ أعزّه الحقّ. هر كه عزّت جويد بحقّ عزيز گرداند او را حقّ، مراد به «حقّ» حقّ تعالى است و به «عزّت جستن باو» عزّت جستن باطاعت و فرمانبردارى او، يا هر أمر حقّى و به «عزّت جستن باو» عزّت جستن باقامت و يارى آن ، و به «عزيز گردانيدن آن او را» عزيز كشتن او بسبب آن، و ممكن است كه مراد بحقّ اوّل هر امر حقّى باشد و بدويم حقّ تعالى باشد.
٨٤٣٤ من قنع برزق اللَّه استغنى عن الخلق. هر كه قانع شود بروزى خدا بى‏نياز شود از خلق.
٨٤٣٥ من وهبت له القناعة صانته. هر كه بخشيده شود از براى او قناعت حفظ كند قناعت او را، يعنى از افتادن در گناهان يا از حاجت بمردم و ريختن آبروى خود نزد ايشان.
٨٤٣٦ من حسن يقينه حسنت عبادته. هر كه نيكو باشد يقين او نيكو باشد عبادت او.
٨٤٣٧ من رضى بالقضاء طابت عيشته. هر كه راضى شود بحكم خدا خوش باشد زندگانى او.
٨٤٣٨ من حسنت سياسته دامت رياسته. هر كه نيكو باشد سياست او پاينده گردد سر كردگى و رياست او، مراد به «سياست» چنانكه مكرّر مذكور شد امر و نهى رعيّتست.
٨٤٣٩ من قنعت نفسه عزّ معسرا. هر كه قانع باشد نفس او عزيز باشد در حالى كه فقير و محتاج باشد.
٨٤٤٠ من شرهت نفسه ذلّ موسرا. هر كه حريص باشد نفس او خوار شود در حالى كه توانگر باشد.
٨٤٤١ من حرص على الآخرة ملك. هر كه حريص باشد بر آخرت مالك شود يعنى آن را، يا سعادت و نيكبختى را.
٨٤٤٢ من حرص على الدّنيا هلك.
هر كه حريص باشد بر دنيا هلاك گردد.
٨٤٤٣ من راقب أجله اغتنم مهله. هر كه نگهبانى كند اجل خود را غنيمت شمارد مهلت خود را، «اجل» چنانكه مكرّر مذكور شد مدّت عمر را گويند و مرگ را نيز گويند و بنا بر اوّل ممكن است مراد اين باشد كه هر كه نگهبانى كند مدّت عمر خود را و حفظ كند آن را و نگذارد كه ضايع و باطل شود غنيمت شمارد مهلت و فرصت هر كار را، و همين كه فرصتى و مهلتى از براى كارى يابد آن كار را در آن بكند و مهلت را بعبث نگذراند و بنا بر دوّم معنى اين باشد كه هر كه نگهبانى كند مرگ خود را يعنى منتظر آن باشد و در فكر آن باشد و از آن غافل نشود و كاهلى نكند مهلت و فرصت را غنيمت شمارد، و مهلت هر كار كه بيابد آن را بكند از ترس اين كه مبادا مرگ ديگر فرصت و مهلت ندهد بخلاف كسى كه از آن غافل باشد كه كاهلى كند و مهلت را بگذراند و بوقت ديگر اندازد.
٨٤٤٤ من قصر أمله حسن عمله. هر كه كوتاه باشد اميد او نيكو باشد عمل او، يا باعتبار اين كه هرگاه اميدهاى دور و دراز دنيوى نداشته باشد مشغول آنها نشود و بعمل از براى آخرت بپردازد و نيكو كند آن را، و يا باعتبار اين كه كسى كه اميد او كوتاه باشد اميد عمر دراز نداشته باشد و هر عملى را كه كند سعى كند در نيكوئى آن از ترس اين كه مبادا عمل آخر او باشد و ديگر آن ميسّر نشود او را، بخلاف كسى كه اميد عمر درازى داشته باشد كه بسيار مى‏شود كه اهتمام نمى‏كند در نيكوئى أعمال باميد اين كه بعد از آن خواهد كرد.
٨٤٤٥ من أطال أمله أفسد عمله.
هر كه دراز گرداند اميد خود را فاسد گرداند عمل خود را، چنانكه از شرح فقره سابق ظاهر شد.
٨٤٤٦ من ذكر المنيّة نسى الامنيّة. هر كه ياد كند منيّت را فراموش كند أمنيّت را «منيّت» بمعنى مرگست و «أمنيّت» بمعنى اميد و آرزو، چنانكه قبل از اين مذكور شد.
٨٤٤٧ من أخلص النّيّة تنزّه عن الدّنيّة. هر كه خالص گرداند نيّت را پاكيزگى جويد از دنيّه، مراد به «دنيّه» أخلاق مذمومه و أعمال و أفعال ناشايست و بد است و مراد اينست كه أعمالى كه نيّت در آنها خالص نباشد از براى خدا و آميخته بغرض ديگر باشد ناشايست و بد است، پس هر كه خالص كند نيّت را پاكيزگى جويد از اين كه آن اعمال او بد و ناشايست باشد، و ممكن است كه خالص كردن نيّت در طاعات و عبادات از براى خداى عزّ و جلّ سبب توفيق پاكيزگى از مطلق أخلاق و أعمال دنيّه شود چنانكه در باره نماز حقّ تعالى فرموده كه: «نهى ميكند از فحشا و منكر» چنانكه قبل از اين مذكور شد.
٨٤٤٨ من كثر مناه قلّ رضاه. هر كه بسيار شود آرزوهاى او كم شود رضاى او، يعنى رضا و خشنودى او به آن چه حقّ تعالى نصيب و بهره او كرده، زيرا كه تا بآرزوهاى خود نرسد راضى و خشنود نشود و غالب اينست كه بهر آرزوئى كه برسد آرزوى ديگر كند و همچنين پس كم مى‏شود كه او راضى و خشنود گردد.
٨٤٤٩ من تبع مناه كثر عناؤه. هر كه پيروى كند آرزوهاى خود را بسيار باشد تعب او.
٨٤٥٠ من كثر سخطه لم يعتب. هر كه بسيار باشد خشم او راضى گردانيده نشود، يعنى كسى او را از خود راضى و خشنود نمى‏تواند كرد، زيرا كه هر كارى كه كند كه او بآن راضى شود باز باندك چيزى آزرده شود و خشمناك گردد، پس او را راضى و خشنود بعنوانى كه رضا و خشنودى او را قرارى باشد نمى‏توان كرد، و ممكن است كه معنى «لم يعتب» اين باشد كه گله كرده نمى‏شود، و مراد اين باشد كه: كسى كه خشم او بسيار باشد بايد كه اگر كسى را آزرده كند گله از او نكند، زيرا كه غالب اينست كه بهمان گله كردن نيز آزرده و خشمناك مى‏شود و درشتى ميكند پس آن گله‏گزارى كار را بدتر كند.
٨٤٥١ من قنع كفى مذلّة الطّلب. هر كه قانع شود كفايت كرده شود خوارى طلب را، يعنى كارگزارى آن از براى او بشود، يعنى رفع آن از او بشود و فارغ گردد از آن.
٨٤٥٢ من صدق يقينه لم يرتب. هر كه راست باشد يقين او قلق و اضطراب نكند، يعنى در بلاها و مصيبتها چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٤٥٣ من أنعم عليه فشكر كم ابتلى فصبر. هر كه نعمت داده شود پس شكر كند مثل كسيست كه مبتلا شود ببلائى پس صبر كند، يعنى در اجر و ثواب مثل اوست.
٨٤٥٤ من رضى بالقدر استخفّ بالغير. هر كه راضى گردد بتقدير خدا سبك شمارد حوادث تغيير دهنده روزگار را،
زيرا كه هر چه بشود نزد او سهل باشد و بآن راضى شود پس فارغ باشد از اندوه و غم آنها.
٨٤٥٥ من استعان بالنّعمة على المعصية فهو الكفور. هر كه يارى بجويد بنعمت بر معصيت پس او بسيار كفران كننده است، مراد به «يارى جستن بنعمت بر معصيت» اينست كه آنرا صرف كند در معصيتى، و «بودن او بسيار كفران كننده» ظاهرست چه حقّ نعمت اينست كه شكر آن بشود و باعث زيادتى اطاعت و فرمانبردارى گردد پس هرگاه آن نشود كفران باشد و خلاف آن بعمل آيد و آن نهايت كفران باشد.
٨٤٥٦ من تسخّط بالمقدور حلّ به المحذور. هر كه ناراضى باشد به آن چه تقدير شده از براى او فرود آيد باو آنچه حذر كرده شود، يعنى بلائى كه مردم از آن حذر كنند.
٨٤٥٧ من حسن ظنّه فاز بالجنّة. هر كه نيكو باشد گمان او فيروزى يابد ببهشت، مراد نيكوئى گمان بحقّ تعالى است و كمال اميدوارى از او، چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٤٥٨ من زاد شبعه  كظّته البطنة. هر كه زياد كند سيرى خود را بتعب و اندوه اندازد او را امتلاء، و مراد به «زيادكردن سيرى» اينست كه باندك سيرى اكتفا نكند و زياد كند بر آن تا خوب سير شود.
٨٤٥٩ من كظّته البطنة حجبته عن الفطنة. هر كه بتعب و اندوه اندازد او را امتلاء منع كند او را از دريافت و فطنت، زيرا كه امتلاء شكم باعث غلبه بخار مى‏شود بر دماغ و آن مانع از فكر و دريافت مى‏شود چنانكه بايد .
٨٤٦٠ من أطاع اللَّه سبحانه عزّ نصره. هر كه فرمانبردارى كند خداى سبحانه را قوى باشد يارى خدا او را.
٨٤٦١ من لزم القناعة زال فقره. هر كه لازم شود قناعت را زايل شود درويشى او، يا باعتبار اين كه محتاج نشود بمردم و اين حقيقت توانگريست، و يا باعتبار اين كه حقّ تعالى او را بجزاى قناعت او توانگر گرداند، چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٤٦٢ من قلّ أكله صفى فكره. هر كه كم باشد خورش او صاف گردد فكر او.
٨٤٦٣ من اعتزل حسنت زهادته. هر كه گوشه‏گيرى كند نيكو شود زهادت او، يعنى بى‏رغبتى او در دنيا چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٤٦٤ من تورّع حسنت عبادته. هر كه پرهيزگارى كند نيكو باشد عبادت او، يا باعتبار اين كه پرهيزگار فارغ باشد از بسيارى از شغلها و بپردازد بعبادت، و يا باعتبار اين كه اجر و ثواب‏
عبادت او هر چند كم باشد زياده باشد از عبادت كسى كه مرتكب گناهان شود هر چند زياد باشد.
٨٤٦٥ من دارى النّاس أمن مكرهم. هر كه مدارا كند با مردم ايمن گردد از مكر ايشان.
٨٤٦٦ من اعتزل النّاس سلم من شرّهم. هر كه گوشه‏گيرى كند و كناره جويد از مردم سالم ماند از شرّ ايشان.
٨٤٦٧ من رضى بالمقدور قوى يقينه. هر كه راضى باشد بتقدير كرده شده قوى باشد يقين او، زيرا كه رضا بآن ناشى مى‏شود از قوّت يقين بعدل و حكمت حقّ تعالى و رعايت مصلحت در هر باب.
٨٤٦٨ من زهد فى الدّنيا حصّن دينه. هر كه بى‏رغبت گردد در دنيا نگاهدارد دين خود را يا محكم گرداند آن را.
٨٤٦٩ من ألهم العصمة أمن الزّلل. هر كه الهام كرده شود نگاهدارى، ايمن گردد از لغزش، «الهام» بمعنى انداختن چيزيست در دل كسى، و مراد اينست كه هر كه حقّ تعالى بلطف خود در دل او اندازد اين را كه خود را از گناهان نگاهدارد ايمن گردد از لغزش و افتادن در گناه، پس آدمى بايد كه سعى كند در حسن اخلاق و اعمال خود تا استحقاق و اهليّت آن لطف بهمرساند.
٨٤٧٠ من أمدّه التّوفيق أحسن العمل. هر كه مدد كند او را توفيق حقّ تعالى نيكو كند عمل را، اين هم نزديك بمضمون فقره سابقست.
٨٤٧١ من تجبّر حقّره  اللَّه و وضعه. هر كه تكبّر كند كوچك گرداند خدا او را و پست كند.
٨٤٧٢ من تواضع عظّمه اللَّه و رفعه. هر كه فروتنى كند بزرگ گرداند او را خدا و بلند كند.
٨٤٧٣ من كثر احسانه أحبّه اخوانه. هر كه بسيار باشد احسان او دوست دارند او را برادران او.
٨٤٧٤ من حسنت كفايته أحبّه سلطانه. هر كه نيكو باشد كفايت او دوست دارد او را پادشاه او، غرض تعليم مردم است باين كه هرگاه دوستى پادشاه را خواهند بايد كه كفايت خدمات او را و كارگزارى آنها را نيكو كنند كه آن البته سبب دوستى او مى‏گردد.
٨٤٧٥ من عامل بالغىّ كوفى به. هر كه معامله كند بسركشى و سربلندى جزا داده شود بآن، يعنى هر كه با مردم بتكبّر و سركشى و سربلندى سلوك كند حقّ تعالى بجزاى آن چنان كند كه ديگرى بر او مسلّط شود كه با او چنان سلوك كند، يا اين كه بايد كه مردم نيز هر كه تواند بجزاى آن با او چنين سلوك كند چنانكه وارد شده كه: تكبّر بر متكبّر حسنه است.
٨٤٧٦ من سلّ سيف العدوان قتل به. هر كه بكشد شمشير ستم را كشته شود بآن، يعنى همان شمشير سبب هلاكت او شود هر چند آن بستم نباشد و بحقّ باشد، يا اين كه خاصيّت ستم اين باشد كه‏
صاحب آن عاقبت بستم هلاك شود.
٨٤٧٧ من استنصح اللَّه حاز التّوفيق. هر كه ناصح شمارد خدا را جمع كند توفيق را، مراد به «ناصح شمردن حقّ تعالى» اينست كه اعتقاد آن كند كه حقّ تعالى در همه اوامر و نواهى كه بندگان را كرده ناصح و خالص است با ايشان و از براى صلاح حال ايشان كرده و اصلا در آنها غشّ نكرده با ايشان، و همچنين در افعال او نسبت بهر كس غشّى نيست و در باره هر كس آنچه صلاح او باشد بكند مگر اين كه او غشّ كند با خدا و مستحقّ اين شود كه با او شبيه بغشّ و مكر بعمل آيد چنانكه در آيات كريمه وارد شده و قبل از اين مذكور شد.
٨٤٧٨ من أطاع التّوانى ضيّع الحقوق. هر كه پيروى كند كسالت و كاهلى را ضايع گرداند حقوق را، غرض منع از پيروى كردن كسالت و كاهليست و اين كه باعث ضايع كردن حقوق إلهى و مردم مى‏شود.
٨٤٧٩ من صدّق الواشى أفسد الصّديق. هر كه تصديق كند سخن چين را فاسد كند دوست را، غرض اينست كه تصديق سخن چين نبايد كرد و سخن او را قبول نبايد كرد كه اگر كسى قبول كند آنرا بسيارست كه از دوستان حقيقى او سخنان بافترا و بهتان نقل كند و او قطع دوستى ايشان كند و چنان دوستان را از براى خود فاسد و باطل كند.
٨٤٨٠ من زهد فى الدّنيا لم تفته. هر كه بى‏رغبت باشد در دنيا فوت نشود دنيا او را، بلكه دنيا نزد هر كس كه از آن گريزد بيشتر رود چنانكه در أخبار ديگر وارد شده و قبل از اين نيز مذكور شد.
٨٤٨١ من  رغب فيها أتعبته و أشقته. هر كه رغبت كند در دنيا بتعب اندازد دنيا او را و بدبخت گرداند او را، يعنى بحسب آخرت يا بحسب دنيا نيز.
٨٤٨٢ من صدقت لهجته قويت حجّته. هر كه راست باشد زبان او قوى باشد برهان او، يعنى حجّت و دليلى كه از براى مطلبى از مطالب خود گويد از عذرها يا غير آنها قوى باشد و همه كس قبول كنند، يا اين كه حجّت او نزد خدا بر استحقاق رحمت و بخشايش قوى باشد يعنى همان راستگوئى خود را حجّت از براى آن مى‏تواند كرد و حجّت قوّتى باشد از براى او.
٨٤٨٣ من أحبّنا فليعمل بعملنا و ليتجلبب الورع. هر كه دوست دارد ما را پس بايد كه عمل كند بعمل ما، و پيراهن كند پرهيزگارى را، بيان عمل ايشانست كه دوستان ايشان نيز بايد كه بكنند و آن اينست كه پرهيزگارى را لازم خود سازند و مانند پيراهن از خود جدا نكنند.
٨٤٨٤ من كان بيسير الدّنيا لا يقنع لم يغنه من كثيرها ما يجمع. هر كه بوده باشد چنين كه باندك دنيا قناعت نكند بى‏نياز نكند او را از بسيار آن آنچه جمع كند، يعنى كسى كه باندك دنيا كه داشته باشد قناعت نكند او بى‏نياز نشود ببسيار از آن نيز كه جمع كند، زيرا كه هرگاه قناعت نباشد هر چه جمع كند زياده بر آن خواهد و از براى آن سعى كند و هميشه مانند محتاجان در تعب و زحمت طلب باشد پس در حقيقت هميشه درويش باشد و هرگز توانگر نگردد.
٨٤٨٥ من ارتاب بالايمان أشرك.
هر كه شكّ كند در ايمان كافر شود، مراد اينست كه در ايمان يقين بايد و هر كه شكّ كند در آن يعنى احتمال خلاف آن بدهد هر چند احتمال مرجوحى باشد كافرست مانند كسى كه انكار كند، و مراد به «ايمان» اسلام است نه «ايمان بمعنى أخصّ» مگر اين كه مخالف آن نيز كافر باشد چنانكه مذهب سيّد مرتضى است رضى اللّه عنه.
٨٤٨٦ من أبدى صفحته للحقّ هلك . هر كه ظاهر كند صفحه روى خود را از براى حقّ هلاك شود، مراد به «حقّ» هر امر حقّ ثابتى باشد و مراد به «ظاهركردن صفحه روى خود از براى آن» چهره شدن با آنست  و معارضه‏كردن با آن و قيام در مقام انكار و ابطال آن، و به «هلاك‏شدن» افتادن در زيان و خسران يا فضيحت و رسوايى.
٨٤٨٧ من تفكّر فى ذات اللَّه الحد. هر كه تفكر كند در ذات خدا الحاد كند، مراد «تفكّر» در كنه ذات حقّ تعالى است، زيرا كه معرفت آن محالست و تفكّر در آن عبث و لغوست، و «الحاد» در لغت بمعنى ميل از چيزيست و شايع شده استعمال آن در ميل از راه راست و از حقّ بباطل، و بآن اعتبار كسى را كه نعوذ باللّه انكار وجود حقّ تعالى كند «ملحد» گويند، و مراد اينست كه همان تفكّر ميل از راه راست است و رفتن براه باطل، زيرا كه لغو و عبث است، يا اين كه سبب ميل از حقّ و افتادن در باطلى مى‏شود، مثل اين كه نعوذ باللّه سبب اعتقاد بتجسّم حقّ تعالى شود يا تشبيه او بموجودى ديگر از ساير مخلوقات، و ممكن است كه سبب الحاد بمعنى انكار وجود حقّ تعالى شود چنانكه بعد از اين فقره نقل خواهد شد كه دلالت بر آن ميكند.
٨٤٨٨ من تذكّر بعد السّفر استعدّ . هر كه ياد كند دورى سفر را آماده شود يعنى هر كه ياد كند دورى سفرى را كه در پيش داشته باشد آماده شود از براى آن و تهيه توشه و اسباب آن كند، پسى بايد كه آدمى از تهيّه اسباب سفر آخرت چنان سفر پر خطر دورى غافل نشود و هميشه در فكر آن باشد.
٨٤٨٩ من بحث عن عيوب النّاس فليبدأ بنفسه. هر كه جستجو كند از عيبهاى مردم پس بايد كه ابتدا كند بنفس خود، اوّل تفتيش كند از عيوب خود.
٨٤٩٠ من طلب شيئا ناله أو بعضه.
هر كه طلب كند چيزى را مى‏رسد بآن يا بپاره از آن، غرض ترغيب در سعى و طلب است در مطالب ضروريّه و اين كه هر چند مشكل نمايد ترك سعى در آن نبايد كرد كه هر كه طلب كند چيزى را و سعى كند در آن مى‏رسد بآن يا بپاره از آن، و هر يك كه بشود به از آنست كه بالكليّه آنرا واگذارد.
٨٤٩١ من رضى عن نفسه كثر السّاخط عليه. هر كه خشنود باشد از خود بسيار باشد خشمناك بر او، زيرا كه خشنودى از خود عجب و خودبينى است كه خدا و خلق را از آن خشم آيد.
٨٤٩٢ من بذل معروفه كثر الرّاغب اليه. هر كه بذل كند احسان خود را بسيار شود رغبت كننده بسوى او، مراد راه نمودن جمعيست كه رغبت نمودن مردم را بسوى خود خواهند باين كه راه آن بذل عطاست و احسان.
٨٤٩٣ من حسن خلقه سهلت له طرقه . هر كه نيكو باشد خلق او هموار باشد طرق او، يعنى راههاى او يعنى راههاى معاش و زندگانى او سخت و دشوار نباشد.
٨٤٩٤ من شكر المعروف فقد قضى حقّه. هر كه شكر كرده احسان را پس بتحقيق كه بجا آورده حقّ آن را.
٨٤٩٥ من حسن كلامه كان النّجح أمامه. هر كه نيكو باشد كلام او بوده باشد فيروزى پيش روى او.
٨٤٩٦ من ساء كلامه كثر ملامه.
هر كه بد باشد كلام او بسيار باشد ملام او، يعنى سرزنش او، زيرا كه نمى‏شود كه در كلام بسيار خطا بسيار نشود كه هر يك سبب سرزنشى شوند با آنكه اصل پرگوئى نيز سبب سرزنش شود.
٨٤٩٧ من رغب فى السّلامة ألزم نفسه الاستقامة. هر كه رغبت كند در سلامت لازم سازد بر نفس خود استقامت را يعنى راست روى را.
٨٤٩٨ من استطاره الجهل فقد عصى العقل. هر كه بپرواز آورده او را جهل پس بتحقيق كه نافرمانى كرده عقل را، مراد اينست كه بلندپروازى‏كردن آدمى و مدح و تعريف خود از جهل و نادانى ناشى شود و خلاف فرمان عقلست.
٨٤٩٩ من عفى عن الجرائم فقد أخذ بجوامع الفضل. هر كه عفو كند از گناهان پس بتحقيق كه فرا گيرد جمع كننده‏هاى افزونى مرتبه را يعنى هر كه درگذرد از گناهان جمعى كه نسبت باو كنند و انتقام نكشد پس بتحقيق كه فرا گيرد جمع كننده‏هاى افزونى مرتبه را يعنى هر كه درگذرد از گناهان جمعى كه نسبت باو كنند و انتقام نكشد پس بتحقيق كه او فرا گرفته همه مراتبى را كه جمع كننده افزونى مرتبه ميشوند و سبب آن باشند يعنى او در أعلى مراتب افزونى مرتبه باشد.
٨٥٠٠ من يطلب العزّ بغير حقّ يذلّ. هر كه طلب عزّت ميكند بغير حقّى خوار مى‏شود، غرض اينست كه كسى كه طلب عزّت كند از مردم بايد كه خود را چنان كند كه مستحقّ عزّت باشد و عزّت حقّ او باشد بكسب فضيلتى مثل پرهيزگارى و اخلاق حميده و ساير فضايل كه اگر كسى چنان نباشد و طلب عزّت كند از مردم خوار كنند او را بسبب‏
ظهور حماقت و بى‏عقلى او، و ممكن است كه مراد اين باشد كه هر كه طلب عزّت كند بغير حقّى يعنى از راه باطلى مثل اعانت حاكم ظالم يا موافقت با حاكم فاسق در فسقى از براى مصاحبت با او و مانند اينها، او عزيز نشود بلكه اگر چند روزى بحسب ظاهر عزّتى يابد عاقبت خوار و خفيف گردد.
٨٥٠١ من يطلب الهداية من غير أهلها يضلّ . هر كه طلب ميكند راهنمايى را از غير اهل آن گمراه مى‏شود، مراد اينست كه امام و راهنمايى كه كسى فرا گيرد بلكه استاد و معلّم نيز بايد كه از اهل آن باشد و اگر نه گمراه مى‏شود.
٨٥٠٢ من تفكّر فى آلاء اللَّه وفّق. هر كه تفكّر كند در نعمتهاى خدا توفيق داده شود، يعنى حقّ تعالى او را توفيق راه حقّ و اطاعت و فرمانبردارى دهد.
٨٥٠٣ من تفكّر فى ذات اللَّه تزندق. هر كه تفكّر كند در ذات خدا زنديق گردد، «زنديق» كسى را گويند كه انكار وجود حقّ تعالى كند كه در مشهور او را «ملحد» مى‏گويند و بعضى گفته‏اند كه: اصل آن «زندى» بوده كه عربان تغيير داده‏اند چنانكه متعارف ايشانست و زنديق كرده‏اند و «زندى» يعنى منسوب به «زند» كه آن كتابى بوده ميانه مجوس منسوب به «زرادشت» و بعضى گفته‏اند كه اصل آن «زن دين» بوده يعنى ضعيف دين مانند زن كه دين او ضعيف ميباشد و اينست فقره كه قبل از اين مذكور شد كه دلالت بر اين ميكند كه تفكّر در كنه ذات حقّ تعالى سبب الحاد بمعنى مشهور مى‏شود و نسبت اين فقره بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه هر چند معلوم نيست امّا در اصل منع از آن شرعا و لغو و عبث بودن آن عقلا شبهه نيست.
٨٥٠٤ من أمسك عن فضول المقال شهدت بعقله الرّجال. هر كه باز ايستد از زيادتيهاى سخن گواهى دهند بعقل او مردان.
٨٥٠٥ من جالس الجهّال فليستعدّ للقيل و القال. هر كه همنشينى كند با نادانان پس بايد كه آماده باشد از براى قيل و قال، «قيل و قال» هر يك بمعنى سخن گفتن است و شايع شده استعمال «قيل و قال» در سخنان پوچ بى‏فائده.
٨٥٠٦ من أكثر من ذكر الموت نجا من خداع الدّنيا. هر كه بسيار كند ياد مرگ را رستگارى يابد از مكر دنيا.
٨٥٠٧ من رغب فى نعيم الآخرة قنع بيسير الدّنيا. هر كه رغبت كند در نعمت آخرت قانع شود باندك دنيا.
٨٥٠٨ من أغبن ممّن باع البقاء بالفناء. كيست غبن‏دارتر از آنكه بفروشد بقا را بفنا، استفهام از براى انكارست، يعنى نيست كسى غبن‏دارتر از آنكه بفروشد «بقاء» را يعنى باقى پاينده را كه آخرت باشد به «فناء» يعنى بچيز فانى شونده زايل كه دنيا باشد، و «غبن» چنانكه مكرّر مذكور شد اينست كه كسى بفروشد چيزى را بكمتر از قيمت آن بكمى فاحش يا بخرد بزياد از قيمت آن بزيادتى فاحش.
٨٥٠٩ من أخسر ممّن تعوّض عن الآخرة بالدّنيا كيست زيانكارتر از آنكه بعوض بگيرد از آخرت دنيا را، اين هم مضمون فقره سابقست.
٨٥١٠ من منّ بمعروفه أسقط شكره.
هر كه منّت بگذارد باحسان خود ساقط گرداند شكر او را، يعنى شكر او لازم نيست، زيرا كه احسان با منّت احسان نيست كه مستحقّ شكرى باشد.
٨٥١١ من أعجب بعمله أحبط أجره. هر كه بعجب آورده شود بعمل خود باطل كند مزد خود را، يعنى هر كه عمل او او را بعجب و خود بينى دارد باطل كند ثواب خود را بسبب آن عجب و خودبينى.
٨٥١٢ من جعل كلّ همّه لآخرته ظفر بالمأمول. هر كه بگرداند همه همّ خود را از براى آخرت خود فيروزى يابد باميد داشته شده، «همّ» بمعنى حزن و اندوه است و بمعنى عزم هم آمده و هر يك در اينجا مناسب است و «باميد داشته شده» يعنى به آن چه اميد آن داشته باشد از آخرت.
٨٥١٣ من أمسك عن الفضول عدّلت رأيه العقول. هر كه باز ايستد از زيادتيها تعديل كنند رأى او را عقلها، مراد به «زيادتيها» سخنان زيادست كه ضرور نباشد گفتن آنها، و همچنين كارها كه ضرور نباشد و نفعى نداشته باشد از براى آخرت، و مراد به «تعديل عقلها رأى او را» حكم آنهاست بدرستى رأى او و صواب بودن آن.
٨٥١٤ من أمسك لسانه أمن ندمه. هر كه نگاهدارد زبان خود را ايمن گردد از پشيمانى خود.
٨٥١٥ من ركب الباطل زلّ قدمه. هر كه سوار شود باطل را بلغزد قدم او، «سوار شدن بر باطل» كنايه از بودن بر باطل است و عزم ترويج آن كه گويا بر آن سوارست و مى‏تازد آنرا و جولان مى‏دهد،
و ممكن است كه معنى «من ركب الباطل» اين باشد كه هر كه تابع شود باطل را و از عقب آن رود.
٨٥١٦ من كساه الحياء ثوبه خفى عن النّاس عيبه. هر كه بپوشاند او را شرم جامه خود را پنهان ماند از مردم عيب او، زيرا كه كسى كه شرم داشته باشد حرفى نگويد و كارى نكند كه عيب او ظاهر شود بر مردم پس اگر عيبى داشته باشد پنهان ماند آن از مردم.
٨٥١٧ من قارن ضدّه كشف عيبه و عذّب قلبه. هر كه همراه باشد با دشمن خود ظاهر سازد عيب خود را و عذاب كند دل خود را، غرض منع از مصاحبت و همراه‏بودن با دشمنست و اين كه اين باعث اين مى‏شود كه عيب اين كس بر او ظاهر شود و او شهرت دهد آن را و باعث اين مى‏شود نيز كه دل اين كس در عذاب و شكنجه باشد.
٨٥١٨ من عرف بالحكمة لا حظته العيون بالوقار. هر كه شناخته شود بحكمت ملاحظه كنند او را چشمها بوقار، مراد به «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد علم راست و كردار درست است و «ملاحظه» نگاه كردن بگوشه چشم است و مراد ترغيب در حكمت است و اين كه كسى كه بآن وصف شناخته شود مردم از راه احترام او نگاه تند باو نكنند بلكه بگوشه چشم با وقار و آرام نظر كنند بسوى او، يا اين كه بگوشه چشم نظر كنند باو همراه وقار و آرام او.
٨٥١٩ من تعرّى عن الورع ادّرع جلباب العار. هر كه برهنه شود از پرهيزگارى بپوشد پيراهن عار را، مراد ترغيب در پرهيزگاريست و اين كه هر كه خلعت فاخر آن را نپوشد جامه عيب و عار در بر كند.
٨٥٢٠ من اشتغل بما لا يعنيه فاته ما يعنيه. هر كه مشغول گردد به آن چه مهمّ و در كار نباشد او را فوت شود از او آنچه مهمّ و در كار باشد او را، مراد منع از مشغول شدن بچيزى چند است كه پر ضرور و در كار نباشد و اين كه مشغول شدن به آنها باعث فوت امورى مى‏شود كه ضرور و در كار باشد، زيرا كه امور مهمّه از علم و عمل بسيارست و اوقات آدمى آن قدر نيست كه وفا بهمه آنها بكند و زياد آيد كه در غير آنها صرف كند پس هر چه در غير آنها صرف كند بقدر آن از امور مهمّه فوت شود از او.
٨٥٢١ من طلب من الدّنيا ما يرضيه كثر تجنّيه و طال تعدّيه. هر كه طلب كند از دنيا آنچه را خشنود گرداند او را بسيار شود تجنّى او و دراز كشد تعدّى او، «تجنّى» بمعنى چيدن ميوه است و ظاهر اينست كه مراد در اينجا چيدن گناه باشد، و ممكن است كه بمعنى انداختن خود در گناه نيز آمده باشد و آن مناسب است، و بمعنى بستن گناه بر كسى نيز آمده و در اينجا بآن معنى نيز مى‏تواند بود باين كه در باره حكّام فرموده باشند كه: هر كه از ايشان طلب كند از دنيا آنچه را خشنود سازد او را بسيار شود تهمت زدن او مردم را بگناه از براى ظلم و تعدّى او.
٨٥٢٢ من عزف عن الدّنيا أتته صاغرة. هر كه برگردد از دنيا و بى‏رغبت باشد در آن بيايد دنيا او را خوار، چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٥٢٣ من رزق الدّين فقد رزق خير الدّنيا و الآخرة. هر كه روزى داده شده ديندارى پس بتحقيق كه روزى داده شده خير دنيا و آخرت.
٨٥٢٤ من أخطأه سهم المنيّة قيّده الهرم.
هر كه خطا كند از او تير مرگ در بند اندازد او را پيرى، مراد اينست كه عاقبت دنيا سالم نتواند ماند اگر بالفرض تير مرگ خطا كند و درگذرد از كسى پيرى او را در بند كند و گرفتار آن گردد بعنوانى كه هيچ كار نتواند كرد مانند كسى كه در بند باشد و مرگ رهائى باشد از آن پس از آن گريزان نبايد بود، بلكه تدارك و تهيه آن بايد كرد كه بعد از آن در راحت بود.
٨٥٢٥ من قبل عطاءك فقد أعانك على الكرم. هر كه قبول كند عطاى ترا پس بتحقيق كه يارى كرده ترا بر كرم، يعنى اين قبول او حقّيست كه بر تو دارد زيرا كه يارى تو كرده بر كريم گشتن تو.
٨٥٢٦ من رقى درجات الهمم عظّمته الامم. هر كه بالا رود مراتب بلند همّتها و عزمها را بزرگ شمارند او را امّتها يعنى طوايف مردم، غرض ترغيب در همّت و عزم بلندست و اين كه باعث تعظيم همه اصناف مردم مى‏شود صاحب آنرا.
٨٥٢٧ من سامح نفسه فيما تحبّ طال شقاؤها فيما لا تحبّ. هر كه مساهله كند با نفس خود در آنچه دوست مى‏دارد نفس او، دراز كشد بدبختى نفس او در آنچه دشمن مى‏دارد، مراد منع از سهل انگارى كردن با نفس است و تنگ گرفتن بر آن در آنچه دوست مى‏دارد از هواها و هوسها، و اين كه آن باعث درازى بدبختى مى‏شود در آنچه دوست نمى‏دارد كه جهنّم باشد.
٨٥٢٨ من شغل نفسه بما لا يجب ضيّع من أمره ما يجب. هر كه مشغول سازد نفس خود را به آن چه لازم نباشد ضايع كند از كار خود آنچه لازم باشد، مراد به «آنچه لازم نباشد» آنست كه ضرور نباشد در دنيا و نفعى نداشته باشد در آخرت، و به «آنچه لازم باشد» آنست كه ضرور باشد در دنيا يا نفعى‏
داشته باشد در آخرت هر چند واجب شرعى نباشد، چه هر چه نفعى داشته باشد در آخرت چون نفع آن عظيم است آن در نظر صاحبان همّت بلند لازم و در كارست هر چند واجب شرعى نباشد، و غرض چنانكه قبل از اين مذكور شد اينست كه اوقات آدمى وفا نمى‏كند بپرداختن به آن چه در كار باشد و غير آن نيز، پس هرگاه بپردازد به آن چه در كار نباشد ناچار بعضى از آنچه در كار باشد از او فوت شود.
٨٥٢٩ من قام بشرائط العبوديّة أهّل للعتق. هر كه ايستادگى كند بشرايط بندگى اهل گردانيده مى‏شود از براى آزادى يعنى سزاوار و مستحقّ آن مى‏گردد، و مراد بندگى حقّ تعالى است و آزادى از عذاب و عقاب او.
٨٥٣٠ من قصّر عن أحكام الحرّيّة أعيد الى الرّقّ. هر كه كوتاهى كند از احكام آزادى بر گردانيده شود ببندگى، مراد به «احكام آزادى» أحكاميست كه سبب آزادى مى‏شود در آخرت يا أحكامى كه مردان آزاده آنها را بجا مى‏آورند، و بر هر تقدير مراد شرايط و لوازم بندگى حقّ تعالى است و اطاعت أوامر و نواهى او، و ممكن است كه «احكام» بكسر همزه خوانده شود بمعنى محكم كردن و ترجمه اين باشد كه: هر كه كوتاهى كند از محكم كردن آزادى خود و حاصل اين نيز همانست، و «بر گردانيده مى‏شود ببندگى» يعنى برميگردد در آخرت نيز ببندگى و آزاد نگردد بلكه گرفتار عذاب و عقاب شود بخلاف آنان كه در دنيا شرايط بندگى بجا آورده باشند كه ديگر در آخرت آزاد باشند و ديگر تعبى و زحمتى از براى ايشان نباشد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه هر كه از آزادگان كه حقّ تعالى ايشان را در دنيا آزاد كرده و غلّ بندگى از ايشان برداشته و بر سر خود رها كرده در امنيّت و وسعت و فراخى، هرگاه كوتاهى كنند در لوازم آزادى كه شكر آن نعمتها باشدباطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى، و سلوك نيكو با مردم و بذل‏
و احسان بايشان، بر گردانيده شود در آخرت ببندگى، و در آنجا بعد از آزادى در دنيا بنده و گرفتار گردد، يا بر گردد در دنيا ببندگى و گرفتار گردد بتنگى و خوف و بلاها.
٨٥٣١ من أصبح يشكو مصيبة نزلت به فانّما يشكو ربّه. هر كه داخل صباح شود چنين كه شكوه كند يا بگردد چنين كه شكوه كند مصيبتى را كه فرود آمده باشد باو پس بدرستى كه او شكوه نكند مگر پروردگار خود را.
٨٥٣٢ من أفنى عمره فى غير ما ينجيه فقد أضاع مطلبه. هر كه فانى كند عمر خود را در غير آنچه رستگارى دهد او را پس بتحقيق كه ضايع كرده مطلب خود را، يعنى مطلب صحيح و درست چيزيست كه سبب رستگارى گردد پس هر كه مطلب خود را غير آن كرده پس مطلب خود را ضايع و تباه كرده.
٨٥٣٣ من اكتسب مالا من غير حلّه أضرّ بآخرته. هر كه كسب كند مالى را از غير راه حلالى آن، ضرر رساند بآخرت خود.
٨٥٣٤ من تأيّد فى الامور ظفر ببغيته. هر كه تأييد يابد در كارها فيروزى يابد بمطلب خود، مراد تأييد يافتن از جانب حقّ تعالى است يعنى هر كه از جانب حقّ تعالى قوّت يابد فيروزى يابد بمطلب خود، پس آدمى در هر كار بايد كه متوسّل شود بدرگاه او و طلب تأييد او كند تا فيروزى يابد بمطلب.
٨٥٣٥ من سما الى الرّياسة صبر على مضض السّياسة. هر كه بلند شود بمرتبه رياست صبر كند بر درد سياست، «سياست رعيت» چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى أمر و نهى ايشانست و اصلاح أحوال ايشان، و مراد اينست كه هر كه بلند شود بمرتبه رياست و سر كردگى، بايد كه صبر كند بر تعب‏
و زحمت سياست، و رنج آن را بر خود گذارد.
٨٥٣٦ من قصر عن السّياسة صغر عن الرّياسة. هر كه كوتاه باشد از سياست كوچك باشد از رياست، يعنى هر كه كوتاهى كند در امر و نهى رعيّت و اصلاح احوال ايشان باين كه از او نيايد يا كاهلى كند و نكند مرتبه او كوچكست، و اهليّت سركردگى و قابليّت رياست ندارد.
۱۳
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٨٥٣٧ من اجترأ  على السّلطان فقد تعرّض للهوان. هر كه جرأت كند بر پادشاه پس بتحقيق كه متعرّض خوارى گرديده، مراد منع از جرأت‏كردن بر پادشاه است بگفتن حرفى يا كردن كارى كه ملايم طبع او نباشد و او را از آن خوش نيايد و اين كه آن خود را در معرض خوارى در آوردنست.
٨٥٣٨ من سأل ما لا يستحقّ قوبل بالحرمان. هر كه سؤال كند چيزى را كه مستحقّ آن نباشد برابر كرده شود بمحرومى، مراد تعليم مردم است باين كه هر كه سؤالى كند از درگاه حقّ تعالى يا از كسى، بايد كه سؤال چيزى باشد كه استحقاق و اهليّت آنرا داشته باشد و اگر نه در برابر آن سؤال و بازاء آن محرومى خواهد بود و ثمره ديگر نخواهد داشت.
٨٥٣٩ من دارى أضداده أمن المحارب. هر كه مدارا كند با دشمنان خود ايمن گردد از «محارب» يعنى جنگها، يا جنگ كننده‏ها.
٨٥٤٠ من فكّر فى العواقب أمن المعاطب. هر كه فكر كند در عاقبتها ايمن گردد از «معاطب» يعنى هلاكتها يا جايگاههاى هلاكت.
٨٥٤١ من أهمل العمل بطاعة اللَّه ظلم نفسه.
هر كه اهمال كند در عمل كردن بفرمانبردارى خدا ستم كند نفس خود را.
٨٥٤٢ من كشف ضرّه للنّاس عذّب نفسه. هر كه ظاهر كند بدى حال خود را از براى مردم عذاب فرمايد نفس خود را، مراد منع از اظهار كردن بدى حال خودست باعتبار تنگى و پريشانى يا غير آن بمردم و تحريص در متوسّل شدن در رفع آن بدرگاه حقّ تعالى زيرا كه اظهار آن بمردم عذاب فرمودن نفس خودست بخوار و سبك گردانيدن آن و شماتت فرمودن دشمنان كه هر يك از آنها عذابيست گران.
٨٥٤٣ من ركب الأهوال اكتسب الأموال. هر كه سوار شود أهوال را كسب كند أموال را، مراد اينست كه كسب أموال بى‏ارتكاب أهوال دنيا و آخرت نمى‏شود، پس هر كه آنها را برابر خود نتواند گذاشت اراده كسب مال نكند .
٨٥٤٤ من أكمل الافضال بذل النّوال قبل السّؤال. هر كه كامل كند احسان را بذل كند عطا را پيش از سؤال.
٨٥٤٥ من كتم الأطبّاء مرضه خان بدنه. هر كه پنهان كند از طبيبان بيمارى خود را خيانت كند بدن خود را، غرض ترغيب در استعلاج و رجوع باطبّاست در بيماريها.
٨٥٤٦ من عوّد نفسه المراء صار ديدنه. هر كه عادت بفرمايد نفس خود را بجدال، مى‏گردد آن عادت او، مراد به‏
«جدال» مكابره كردن در بحثها و گفتگوهاست و زور گفتن و قبول نكردن مقدّمات حقّه، يا «جدل» بمعنى اصطلاحى يعنى بنا گذاشتن دليل بر مقدّمات مشهوره ميانه مردم يا مسلمه نزد خصم هر چند حقيقت آنها ظاهر نباشد، و بنا بر اوّل مراد اينست كه در بحثها مكابره نبايد كرد و سخنان حقّ را قبول بايد كرد و بزور منع نبايد كرد كه اگر كسى خود را بر جدل دارد و دانسته مكرّر جدل كند از براى أغراضى مثل ننگ داشتن از غلبه خصم يا وانمودن غلبه خود بر او بمردم و مانند اينها، اين معنى طبيعى او مى‏شود كه در اكثر مقدّمات حقّه مكابره كند و نداند كه مكابره و زورست بلكه آنرا حقّ داند و بنا بر معنى دويم نيز مراد اينست كه در اثبات مطالب خود را بايد ببرهان عادت فرمود و بمقدّمات جدليّه اكتفا ننمود كه اگر كسى عادت فرمايد خود را باكتفاى به آنها هر چند در مطالبى باشد كه علم به آنها ضرور نباشد و ظنّ كافى باشد اين معنى عادت او مى‏شود و چنين مى‏شود كه غافل شود در مطالبى كه علم بايد، نيز بجدل اكتفا كند و از پى برهان نرود، يا اين كه عادت او مى‏شود و مقدّمات جدليّه در نظر او برهانى مى‏گردد و بمجرّد شهرت آنها يا اعتقاد خصم آنها را جزم بحقّيّت آنها ميكند و آنها را برهانى ميداند و بناى مطالبى كه در آنها برهان بايد بر آنها مى‏گذارد.
٨٥٤٧ من أسدى معروفا الى غير أهله ظلم معروفه. هر كه احسان كند احسانى را بغير اهل آن، ستم كند باحسان خود، مراد ترغيب در اينست كه احسان را باهل آن بايد كرد و بكسى كه اهل آن نباشد نبايد كرد.
٨٥٤٨ من وثق بغرور الدّنيا أمن مخوفه. هر كه اعتماد كند بر فريب دنيا ايمن گردد از مخوف خود، يعنى فريب دنيا چيزيست كه بايد از آن خوف داشت پس كسى كه اعتماد كند بر آن خود را ايمن داشته از آنچه در واقع بايد كه خوف از آن داشته باشد.
٨٥٤٩ من أعطى فى غير الحقوق قصّر عن الحقوق. هر كه عطا كند در غير حقّها كوتاهى كند از حقّها، مراد منع از بذل مال است در مصارفى كه سزاوار نباشد مثل عطاى بغير اهل آن و اين كه آن باعث اين مى‏شود كه در مصارفى كه سزاوار باشد كوتاهى كند زيرا كه كسى را ميسّر نيست كه با وجود اين كه در غير مصرف عطا كند در مصارف آن نيز چنانكه بايد تواند عطا كرد، و ديگر اين كه هر چه در آنها صرف كند مى‏تواند كه در مصارفى كه سزاوار باشد صرف كند پس اگر در اينها صرف نكند و در آنها صرف كند كوتاهى باشد از او در اينها.
٨٥٥٠ من لم يتعاهد موادده فقد ضيّع الصّديق. هر كه باز نرسد يعنى تفقّد و جستجو نكند دوست خود را پس بتحقيق كه ضايع كند دوست خود را، يعنى باعث اين شود كه او ترك دوستى كند و از دوستان او كم شود، يا اين كه ضايع كند حقّ دوست خود را زيرا كه حقّ دوست اينست كه تفقّد او بشود.
٨٥٥١ من كثر غضبه لم يعرف رضاه. هر كه بسيار باشد خشم او شناخته نمى‏شود رضاى او، يعنى اگر گاهى از كسى راضى و خشنود گردد شناخته نمى‏شود اين معنى از او، يعنى اعتمادى بر رضا و خشنودى او نيست، زيرا كه چون عادت او خشم و غضب است دور نيست از او كه با وجود اين رضا و خشنودى كه در حال دارد لحظه ديگر باندك سببى خشمناك گردد، پس كسى كه خواهد كه اعتماد بر او كنند بايد كه رضا و خشنودى و همچنين امثال آنرا ملكه خود گرداند تا مردم بر او اعتماد كنند چنانكه گذشت.
٨٥٥٢ من وادّك لأمر ولّى عند انقضائه. هر كه دوستى كند با تو از براى كارى پشت بگرداند نزد انجام رسيدن آن، غرض اينست كه اعتماد بر چنين دوستى نيست دوستيى كه اعتماد بر آن باشد اينست كه از براى كارى و مطلبى نباشد.
٨٥٥٣ من و اخذ نفسه صان قدره و حمد عواقب أمره.
هر كه مؤاخذه كند نفس خود را حفظ كند قدر خود را و ستوده شود عاقبتهاى كارهاى او، «مؤاخذه» بمعنى گرفتن كسيست بر گناهى و بازخواست كردن از او، و بعضى از أهل لغت گفته‏اند كه «آخذ» بايد گفت نه «و اخذ»، و اگر نسبت اين فقره مباركه بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه صحيح باشد فساد قول او ظاهر مى‏شود.
٨٥٥٤ من أهمل نفسه أفسد أمره. هر كه واگذارد نفس خود را تباه كند كار خود را.
٨٥٥٥ من أظهر فقره أذلّ قدره. هر كه ظاهر كند درويشى و بى‏چيزى خود را خوار گرداند قدر خود را.
٨٥٥٦ من قلّ عقله كثر هزله. هر كه كم باشد عقل او بسيار باشد هزل او، يعنى بازى او.
٨٥٥٧ من قنع بقسم اللَّه استغنى عن الخلق. هر كه قانع شود بنصيب خدا بى‏نياز گردد از خلق، «بنصيب خدا» يعنى نصيب و بهره كه خدا از براى او تقدير كرده، و ممكن است كه «قسم» بفتح قاف خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: هر كه قانع شود بقسمت كردن خدا .
٨٥٥٨ من اعتزّ بغير الحقّ أذلّه اللَّه بالحقّ. هر كه عزيز گردد بغير حقّ يعنى از راه غير حقّى، خوار گرداند او را خدا بحقّ يعنى بوجه حقّى.
٨٥٥٩ من اكتسب حراما احتقب أثاما. هر كه كسب كند حرامى را ذخيره كند عقوبتى را، و ممكن است كه «اثاما» بفتح همزه خوانده نشود بلكه «آثاما» بصيغه جمع خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: ذخيره كند گناهانى را، و مراد گناه كسب آن باشد و گناه نگاهداشتن آن و پس ندادن بصاحب آن كه پيوسته از براى او باشد يا گناه بردن صاحب آن و حقّ وارث او بعد از او، و همچنين تا قيامت، پس هر يك از ايشان را در قيامت مطالبه حقّ خود از او باشد چنانكه بعضى از علما گفته‏اند.
٨٥٦٠ من اتّخذ الحقّ لجاما اتّخذه النّاس اماما. هر كه فرا گيرد حقّ را لجامى فرا گيرند مردم او را امامى، يعنى هر كه حق را لجام خود گرداند يعنى چنان كه لجام مانع اسب مى‏شود از سركشى و طغيان او، رعايت حقّ را مانع خود گرداند از جور و ميل در حكم، و در هر حكمى كه كند رعايت حقّ كند و بسبب آن از راه بدر نرود مردم اطاعت او كنند و فراگيرند او را امام و پيشواى خود.
٨٥٦١ من كثر فكره فى المعاصى دعته اليها. هر كه بسيار باشد فكر او در گناهان بخوانند گناهان او را بسوى خود، مراد اينست كه آدمى بايد كه پر در فكر و خيال منكرات نباشد و خود را مشغول سازد از آن كه پر در فكر و خيال آنها بودن باعث ميل و رغبت به آنها مى‏شود و بسيار مى‏شود كه بحدّى رسد كه مرتكب آنها گردد.
٨٥٦٢ من ترفّق فى الامور أدرك أربه منها. هر كه نرمى كند در كارها دريابد حاجت خود را از آنها، مراد ترغيب در نرمى و هموارى است در معاملات با مردم و سخت نگرفتن در آنها، و اين كه هر كه چنين‏
كند بحاجت خود برسد بخلاف كسى كه سختگيرى كند كه غالب اينست كه بحاجت خود نرسد.
٨٥٦٣ من قعد عن طلب الدّنيا قامت اليه. هر كه بنشيند از طلب دنيا برخيزد دنيا بسوى او، يعنى برخيزد و بسوى او آيد چنانكه اين مضمون مكرّر مذكور شد و بتجربه مشاهده مى‏شود.
٨٥٦٤ من كثر فكره فى اللّذّات غلبت عليه. هر كه بسيار باشد فكر او در لذّتها غالب شوند لذّتها بر او، يعنى پر در فكر و خيال لذّتها نبايد بود و خود را مشغول بايد ساخت از آن، زيرا كه پر در فكر و خيال آنها بودن باعث اين مى‏شود كه آنها غلبه كنند بر اين كس، و ترك آنها نتواند كرد، و اين همان مضمون «من كثر فكره فى المعاصى دعته اليها» است كه دو فقره قبل از اين مذكور شد.
٨٥٦٥ من شكرك من غير صنيعة فلا تأمن ذمّه من غير قطيعة. هر كه شكر كند ترا بى‏احسانى پس ايمن مباش از مذمّت‏كردن او بى‏بريدنى، مراد اينست كه فريب چنين شكرى نبايد خورد و بسبب آن اعتماد بر صاحب آن نبايد كرد، كسى كه شكر تو كند بى اين كه احسانى باو كرده باشى يا هرزه در است  و يا شكر او براى غرضى باشد و بر هر تقدير هيچ دور نيست كه گاهى مذمّت تو نيز كند بى اين كه ضرر و زيانى از تو باو رسيده باشد از راه هرزه درايى يا از براى غرضى ديگر، شكرى كه اعتمادى بر آن باشد شكريست كه كسى ترا كند بازاى احسانى كه باو كرده باشى.
٨٥٦٦ من أمرك باصلاح نفسك فهو أحقّ من تطيعه.
هر كه امر كند ترا باصلاح نفس خود پس او سزاوارتر كسيست كه اطاعت كنى تو او را.
٨٥٦٧ من كفر حسن الصّنيعة استوجب قبح القطيعة. هر كه كفران كند نيكوئى احسان را سزاوار گردد زشتى بريدن را، مراد اينست كه بريدن از خويشان و برادران مؤمن اگر چه زشت و قبيح است امّا كسى كه كفران نيكوئى احسان كند مستحقّ و سزاوار آن قبح و زشتى بريدن از او باشد.
٨٥٦٨ من صبر على مرّ الأذى أبان عن صدق التّقوى. هر كه صبر كند بر آزار تلخ و مكروه ظاهر كند راستى پرهيزگارى را، مراد صبر بر آزارها و مكروهاتست كه از جانب حقّ تعالى باشد مثل بيماريها و فوت فرزند و مانند آن و جزع نكردن در آنها، يا صبر بر آزارها كه از مردم باو رسد و انتقام نكشيدن از ايشان.
٨٥٦٩ من استهدى الغاوى عمى عن نهج الهدى. هر كه راهنمايى جويد از گمراه كور گردد از راه واضح راه راست، مراد اينست كه راهنمايى كه كسى فرا گيرد مثل امام و استاد بايد كه بر راه حقّ باشد و در اين باب اهتمام تمام بايد كرد كه اگر گمراه باشد او نيز كور گردد از راه حقّ و با وضوح آن نبيند آنرا.
٨٥٧٠ من عتب على الدّهر طال معتبه. هر كه ملامت كند روزگار را دراز كشد ملامت او، يعنى روزگار مستحقّ سرزنش و ملامت بسيارست هر كه ملامت آن كند طول كشد ملامت او.
٨٥٧١ من تعدّى الحقّ ضاق مذهبه.
هر كه در گذرد از حقّ تنگ باشد راهى كه رود يعنى راه واسع در هر باب راه حقّ است كه هيچ زيان و خسرانى ندارد و هر كه از آن تجاوز كند بهر راهى كه رود تنگ باشد يعنى كار بر او تنگ شود و در هلاكت و زيان و خسران افتد.
٨٥٧٢ من أحبّ الذّكر الجميل فليبذل ماله. هر كه دوست دارد ذكر جميل را پس عطا كند مال خود را، مراد به «ذكر جميل» اينست كه مردم او را بنيكوئى ياد كنند.
٨٥٧٣ من رغب فيما عند اللَّه بلغ آماله. هر كه رغبت كند در آنچه نزد خداست برسد باميدهاى خود.
٨٥٧٤ من تكرّر سؤاله للنّاس ضجروه . هر كه مكرّر شود سؤال او از مردم ملول گردند از او.
٨٥٧٥ من طلب ما فى أيدى النّاس حقّروه . هر كه طلب كند آنچه را در دستهاى مردم است سبك شمارند او را.
٨٥٧٦ من جمع المال لينفع به النّاس أطاعوه، و من جمع لنفسه أضاعوه. هر كه جمع كند مال را براى اين كه نفع برساند بآن مردم را اطاعت كنند او را، و هر كه جمع كند از براى نفس خود ضايع كنند او را، يعنى واگذارند و فرمان او نبرند يا هلاك گردانند.
٨٥٧٧ من فكّر أبصر العواقب. هر كه فكر كند بينا گردد عاقبتها را.
٨٥٧٨ من لهى  عن الدّنيا هانت عليه المصائب. هر كه ترك كند دنيا را سهل گردد بر او مصيبتها.
٨٥٧٩ من سأل فوق قدره استحقّ الحرمان. هر كه سؤال كند بالاتر از قدر خود را مستحقّ گردد محرومى را، مراد منع از طلب و سؤال كسيست چيزى را كه زياد از قدر او باشد و اين كه او سزاوار و مستحقّ محرومى است، و محروم گردانيدن او بد نيست.
٨٥٨٠ من انتصر بأعداء اللَّه استحقّ الخذلان. هر كه يارى جويد بدشمنان خدا مستحقّ گردد خذلان را، يعنى سزاوار اين گردد كه خدا و دوستان او ترك يارى او كنند.
٨٥٨١ من خشنت عريكته أقفرت حاشيته. هر كه درشت باشد خوى او خالى گردد كنار او، يعنى مردم از دور و كنار او رم كنند و تنها ماند.
٨٥٨٢ من استقصى على صديقه انقطعت مودّته. هر كه خرده‏گيرى كند بر دوست خود بريده شود دوستى او، غرض اينست كه با دوست قدرى مسامحه و مساهله ضرورست در تقصيرات و گناهانى كه نسبت باين كس كند يا مطالباتى كه از او باشد كه اگر خرده‏گيرى شود با او در هر باب‏
دوستى او بريده مى‏شود و ظاهرست كه دوستان خود را كم كردن عقلا و شرعا مذموم است و اگر كسى با هر دوستى چنان سلوك كند بى‏دوست و يار و مددكار ماند.
٨٥٨٣ من تلن حاشيته يستدم من قومه المحبّة. هر كه نرم باشد كنار او پاينده دارد از قوم خود دوستى را، «نرمى كنار و جانب» كنايه از خوش‏خوئى است چه خوش‏خو چون مردم بجانب او روند و دور و كنار او را فرو گيرند گويا جانب و كنار او نرم است و بآسانى به آنجا مى‏توان رفت بخلاف «بدخو» كه مردم از جانب و كنار او رم كنند، پس گويا جانب و كنار او درشت است كه بآسانى به آنجا نمى‏توان رفت، و غرض ترغيب در خوش‏خوئى و مهربانى با مردم است و اين كه اين باعث مى‏شود كه دوستى قوم او با او پاينده و مستدام ماند.
٨٥٨٤ من اطّرح  الحقد استراح قلبه و لبّه. هر كه بيندازد كينه را راحت يابد دل او و عقل او، مراد ترغيب در بيرون كردن كينه است از دل، و اين كه باعث راحت يافتن دل و عقل مى‏شود چه دل فارغ مى‏شود از سوزش و التهاب و قلق و اضطراب كه با كينه باشد و عقل فارغ مى‏شود از انديشه چاره و تدبير از براى شفاى آن.
٨٥٨٥ من استقصى على نفسه أمن استقصاء غيره عليه. هر كه خرده‏گيرى  كند بر نفس خود ايمن گردد از خرده‏گيرى كردن غير بر او، زيرا كه كسى كه خرده‏گيرى كند با خود و بنهايت رساند بازخواست نفس خود را، ديگر گناهى از براى او باقى نماند كه ديگرى خرده‏گيرى كند بر او و بازخواست آن كند.
٨٥٨٦ من لم يأس على الماضى و لم يفرح بالآتى فقد أخذ الزّهد بطرفيه. هر كه اندوهناك نشود بر گذشته و شادمان نگردد به آينده پس بتحقيق كه فرا گرفته «زهد» را بدو طرف آن، يعنى كمال «زهد» و بى‏رغبتى در دنيا و تمام آن اينست كه آدمى اندوهناك نگردد بر آنچه از دنيا بگذرد از او و نرسد باو، و شادمان نگردد به آن چه از دنيا بيايد بجانب او و رو كند باو.
٨٥٨٧ من شكر من أنعم عليه فقد كافاه. هر كه شكر كند كسى را كه انعام كند بر او پس بتحقيق كه جزاى آن دهد، يعنى همان شكر كافيست در جزاى انعام او.
٨٥٨٨ من قابل الاحسان بأفضل منه فقد جازاه. هر كه در برابر اندازد احسان را بافزونتر از آن پس بتحقيق كه جزاى آن داده، مراد اينست كه جزاى احسان اينست كه در برابر آن احسانى افزونتر از آن بكند تا اين كه افزونى آن در برابر اين افتد كه او ابتدا كرده بآن، و ممكن است كه اين در باره كسى باشد كه خواهد تلافى باحسان بكند و اگر نه شكر كافيست در جزاى احسان چنانكه در فقره سابق مذكور شد، و ممكن است كه احسان افزونتر شامل شكر نيز باشد، يا مراد بآن همان شكر باشد بقرينه فقره سابق.
٨٥٨٩ من تسرّع الى الشّهوات تسرّع اليه الآفات. هر كه شتاب كند بسوى شهوتها شتاب كند بسوى او آفتها.
٨٥٩٠ من ترقّب الموت سارع الى الخيرات. هر كه انتظار كشد مرگ را شتاب كند بسوى خيرات، يعنى كسى كه در فكر مرگ باشد و انتظار آن كشد شتاب كند در خيرات، از ترس اين كه مبادا مرگ ديگر
فرصت آن ندهد، كسى كه شتاب نكند غافل است از مرگ و در فكر آن نباشد.
٨٥٩١ من اشتاق الى الجنّة سلا عن الشّهوات. هر كه مشتاق باشد بسوى بهشت فراموش كند شهوتها را.
٨٥٩٢ من أشفق من النّار اجتنب المحرّمات. هر كه بترسد از جهنّم اجتناب كند از حرامها.
٨٥٩٣ من أحبّ الدّار الباقية لهى  عن اللّذّات. هر كه دوست دارد سراى باقى را فراموش كند لذّتها را و ترك كند ياد آنها را.
٨٥٩٤ من أشعر قلبه التّقوى فاز عمله. هر كه شعار دل خود گرداند پرهيزگارى را فيروزى يابد عمل او، يعنى فيروزى يابد بقبول و مقبول گردد، و «شعار» چنانكه مكرّر مذكور شد جامه‏ايست كه ملاصق بدن و موى آن باشد و «شعار گردانيدن پرهيزگارى از براى دل» اينست كه آنرا لازم دل خود سازد و از آن جدا نسازد مانند آن جامه.
٨٥٩٥ من ساء خلقه ملّه أهله. هر كه بد باشد خوى او ملول گردند از او اهل او.
٨٥٩٦ من استطال على النّاس بقدرته سلب القدرة. هر كه سربلندى كند بر مردم بسبب توانائى كه داشته باشد زايل كرده شود از او توانائى.
٨٥٩٧ من عفّ خفّ وزره، و عظم عند اللَّه قدره.
هر كه باز ايستد از گناهان سبك شود وزر او و عظيم گردد نزد خدا قدر او، «وزر» بكسر واو و سكون زاى با نقطه بمعنى گناه است و گرانى، و در اينجا معنى دويم مناسب‏ترست، يعنى سبك شود پشت او از گرانى كه بسبب گناهان حاصل شود.
٨٥٩٨ من جرى فى ميدان أمله عثر  بأجله. هر كه روان گردد در ميدان اميد خود برو در افتد بأجل خود، يعنى هر كه اميدهاى او برآيد و روان گردد در ميدان آنها زود برو در افتد بمرگ چنانكه بتجربه رسيده و قبل از اين نيز مذكور شد، و ممكن است مراد اين باشد كه هر كه روان شود در ميدان اميدهاى خود سعى كند از براى آنها يك بار برو در افتد بمرگ در هلاكت و زيان و خسران اخروى.
٨٥٩٩ من سعى لدار اقامته خلص عمله و كثر وجله. هر كه سعى كند از براى سراى اقامت خود خالص گردد عمل او و بسيار باشد وجل او، يعنى خوف و ترس او از حقّ تعالى.
٨٦٠٠ من كثرت نعم اللَّه عليه كثرت حوائج النّاس اليه. هر كه بسيار شود نعمتهاى خدا بر او بسيار شود حاجتهاى مردم بسوى او، غرض اينست كه هر كه آنرا خواهد بايد كه اين را بر خود گذارد و از اين ملول و دلتنگ نشود و سعى كند در بر آوردن آنها.
٨٦٠١ من زاد علمه على عقله كان وبالا عليه. هر كه زياد باشد علم او بر عقل او بوده باشد و بالى بر او، مراد عقل عملى است كه بدارد او را بر عمل بعلم خود، و چون گناهى كه كسى ندانسته بكند اگر معفوّ نباشد يقين سبك‏ترست از آن هرگاه دانسته بكند، چنانكه مكرّر مذكور شد،
پس علمى كه عمل بآن نشود وباليست براى صاحب خود.
٨٦٠٢ من كثر حرصه كثر شقاؤه. هر كه بسيار باشد حرص او بسيار باشد بدبختى او.
٨٦٠٣ من كثر مناه كثر عناؤه. هر كه بسيار باشد آرزوهاى او بسيار باشد تعب و رنج او.
٨٦٠٤ من صوّر الموت بين عينيه هان أمر الدّنيا عليه. هر كه مصوّر سازد مرگ را ميانه دو چشم خود خوار گردد يا سهل گردد كار دنيا بر او.
٨٦٠٥ من كرم دينه عنده هانت الدّنيا عليه. هر كه گرامى باشد دين او نزد او خوار گردد يا سهل گردد دنيا بر او، زيرا كه كسى كه دين خود را گرامى دارد حرص بر دنيا و اميدها و آرزوها كه ضرر بدين او داشته باشد نخواهد داشت و هرگاه آنها نباشد ظاهرست كه دنيا خوار يا سهل مى‏گردد.
٨٦٠٦ من ظلم نفسه كان لغيره أظلم. هر كه ستم كند نفس خود را بوده باشد از براى غير خود ستم كننده‏تر، اشاره است باين كه امام و پيشوائى كه حقّ تعالى از براى مردم نصب كند بايد كه معصوم باشد از گناه كه ستم بر خودست، زيرا كه كسى كه ستم بر خود كند بوده باشد از براى غير خود ستم كننده‏تر، پس چگونه حقّ تعالى او را امام و پيشواى خلق گرداند و زمام اختيار همه مردم را بكف كفايت او گذارد.
٨٦٠٧ من اشتغل بغير المهمّ ضيّع الأهمّ. هر كه مشغول گردد بغير آنچه مهمّ و ضرور باشد ضايع كند آنچه را مهمّ‏تر و ضرورتر باشد، زيرا كه اوقات آدمى وفا بپرداختن بهر دو نكند، پس بقدر آنچه‏
در غير مهمّات صرف كند مهمّات از او ضايع گردد كه مهمّ‏تر و ضرورتر باشند از آنچه او مشغول بآن شده.
٨٦٠٨ من أسرف فى طلب الدّنيا مات فقيرا. هر كه اسراف و تجاوز از حدّ كند در طلب دنيا بميرد فقير، يعنى تهيدست از توشه آخرت و ذخيره از براى آن.
٨٦٠٩ من كان عند نفسه عظيما كان عند اللَّه حقيرا. هر كه بوده باشد نزد نفس خود بزرگ بوده باشد نزد خدا كوچك، غرض اينست كه هر كه خواهد كه نزد خدا عظيم و بزرگ باشد، بايد كه خود را حقير و كوچك داند و فروتنى كند در درگاه حقّ تعالى و با خلق نيز كه اگر كسى خود را عظيم و بزرگ داند و سربلندى كند نزد حقّ تعالى كوچك و حقير گردد چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٦١٠ من احتجت اليه هنت عليه. هر كه محتاج باشى بسوى او خوار گردى بر او، مراد ترغيب در اينست كه كسى خود را محتاج بديگرى نكند و حاجتى از او نخواهد، زيرا كه از هر كه حاجتى بخواهد نزد او خوار و ذليل گردد.
٨٦١١ من صبر على طاعة اللَّه عوّضه اللَّه سبحانه خيرا ممّا صبر عليه. هر كه صبر كند بر طاعت خدا عوض دهد خداى سبحانه او را بهتر از آنچه صبر كرده بر آن، يعنى هر كه خواهش چيزى داشته باشد از محرّمات و ترك كند آن را از براى اطاعت حقّ تعالى و صبر كند بر تعب ترك آن عوض دهد حقّ تعالى او را در دنيا يا آخرت يا هر دو بهتر از آن كه صبر كرده بر ترك آن.
٨٦١٢ من كتم مكنون دائه عجز طبيبه عن شفائه. هر كه پنهان دارد درد نهانى خود را عاجز گردد طبيب او از شفاى او، مراد اينست كه كسى را كه درد نهانى باشد و از اظهار آن شرم كند بايد كه اظهار كند و شرم نكند و اگر نه طبيب عاجز گردد، و مجرّد اين كه بعضى از لوازم و آثار آنرا از براى او بگويد كافى نيست گاه هست كه دردهاى مختلف كه دواهاى ايشان مختلف باشد در بعضى لوازم و آثار شريك باشند، پس بايد كه خصوص درد و كوفت را بطبيب اظهار كرد تا در معالجه آن عاجز نگردد.
٨٦١٣ من رفع بلا كفاية وضع بلا جناية. هر كه بلند كرده شود بى‏كفايتى پست كرده شود بى‏جنايتى، مراد اينست كه كسى كه خواهد كه نزد پادشاهان يا غير ايشان از بزرگان بلند مرتبه گردد و دولت او را استقرارى باشد بايد كه از راه حسن كفايت و كارگزارى مهمّات و نيكوئى سعى او در خدمات باشد كه اگر از آن راه نباشد و بمجرّد اتّفاق يا بعضى جهات ديگر كسى بلند مرتبه گردد اعتمادى بر آن نيست بسيار باشد كه چنان باز بى‏گناه و تقصيرى پست كرده شود.
٨٦١٤ من خان سلطانه بطل أمانه. هر كه خيانت كند پادشاه خود را باطل گردد امان او، مراد منع از خيانت با سلطانست و اين كه باعث اين مى‏شود كه صاحب آن هرگز ايمنى نداشته باشد و هميشه در انديشه اين باشد كه مبادا خيانت او ظاهر شود و بغضب و سخط او گرفتار گردد بخلاف كسى كه خيانتى نكرده باشد كه هميشه ايمن باشد.
٨٦١٥ من كثر احسانه كثر خدمه و أعوانه. هر كه بسيار باشد احسان او بسيار باشد خدمت كنندگان و مددكاران او.
٨٦١٦ من استهان بالأمانة وقع فى الخيانة. هر كه سهل شمارد امانت را بيفتد در خيانت، ظاهر اينست كه مراد اين باشد كه امانتدارى را سهل نبايد دانست و تا ضرورتى نشود مرتكب آن نشد كه هر كه سهل شمارد آنرا و بى‏ضرورتى بسيار قبول امانات كند نمى‏شود كه در خيانتى نيفتد اگر همه بتقصير در حفظ و نگهدارى آنها باشد.
٨٦١٧ من وقف عند قدره أكرمه النّاس. هر كه بايستد نزد قدر خود گرامى دارند مردم او را، مراد به «ايستادن نزد قدر خود» اينست كه پا از اندازه خود بيرون نگذارد و با مردم بقدر مرتبه خود سلوك كند و زياده روى نكند، چه هر كه چنين سلوك كند مردم پسند كنند سلوك او را، و او را گرامى دارند، و هر كه تجاوز كند از حدّ خود و در گذرد مردم را بد آيد سلوك او، و خوار گردانند او را
چنانكه فرموده:
٨٦١٨ من تعدّى حدّه أهانه النّاس. هر كه درگذرد از حدّ خود خوار گردانند او را مردم.
٨٦١٩ من أنف من عمله اضطرّه ذلك الى عمل خير منه. هر كه ننگ داند عمل خود را ناچار سازد او را اين بسوى عملى بهتر از آن، مراد ترغيب در اينست كه آدمى هر كارى كه كند نپسندد آن را بلكه آن را ننگ خود داند و لايق خود نداند، زيرا كه هر كه چنين باشد مضطرّ مى‏شود باين كه بعد از آن كار بهتر از آن بكند و همچنين، بخلاف كسى كه كار خود را پسندد كه در آن مرتبه ماند و ترقّى نكند.
٨٦٢٠ من غاظك بقبح السّفه عليك فغظه بحسن الحلم عنه.
هر كه بخشم آورد ترا بزشتى سبكى كردن با تو پس بخشم آور او را بنيكوئى بردبارى از او، يعنى هرگاه او ترا بآن فعل زشت بخشم آورد پس تو نيز او را بخشم آور بفصل نيكوئى كه بردبارى و حلم كنى از او كه پسنديده و محمودست، و با وجود اين او را بخشم آورد، زيرا كه آدم سبك بى‏حلم چنانكه تجربه شده مى‏خواهد كه با هر كه سبكى و درشتى كند او نيز در برابر چنان كند تا او باز سبكى و درشتى كند كه طبع او مايل به آنست همين كه او حلم و بردبارى كند بخشم آيد و چاره آن نتواند كرد.
٨٦٢١ من صلح مع اللَّه سبحانه لم يفسد مع أحد. هر كه صالح باشد با خداى سبحانه فاسد نباشد با هيچ كس، مراد به «صالح بودن با خدا» اينست كه كار خود را نزد خدا فاسد نكرده باشد و خدا از او راضى باشد پس هر كه چنين باشد او نزد هيچ كسى فاسد نشود و همه كس او را گرامى دارند بخلاف كسى كه فاسد كرده باشد خود را نزد خدا كه فاسد شود او نزد همه كس
چنانكه فرموده:
٨٦٢٢ من فسد مع اللّه لم يصلح مع أحد. هر كه فاسد باشد با خدا صالح نباشد با هيچ كسى.
٨٦٢٣ من استنكف من أبويه فقد خالف الرّشد. هر كه ننگ داشته باشد از پدر و مادر خود پس بتحقيق كه مخالفت كرده «رشد» را يعنى راه درست را، مراد نصيحت جمعيست كه چون بمرتبه بلندتر از مرتبه پدر و مادر خود برسند ننگ داشته باشند از ايشان و ايشان را گرامى ندارند.
٨٦٢٤ من جهل نفسه كان بغير نفسه أجهل. هر كه نادان باشد بنفس خود بوده باشد بغير نفس خود نادانتر، ظاهر اينست كه مراد به «نادان بودن بنفس خود» اين باشد كه قدر و مرتبه خود را نداند
و از حدّ خود تجاوز كند يا كارى چند كند كه خود را خفيف و ذليل كند و از مرتبه كه دارد بيندازد و غرض اين باشد كه چنين كسى جاهل مطلق است، چه هرگاه بقدر خود جاهل باشد بچيزهاى ديگر جاهلتر باشد، و ممكن است كه مراد عجز آدمى باشد در علم و معرفت بحقايق اشياء و اين كه او حقيقت نفس خود را نداند، و هرگاه بآن جاهل باشد پس بغير آن جاهلتر باشد.
٨٦٢٥ من بخل على نفسه كان على غيره أبخل. هر كه بخيلى كند بر نفس خود بوده باشد بر غير خود بخيلتر، مراد نصيحت و منع مردم است از طلب و سؤال از كسى كه بدانند كه بر نفس خود بخيلى ميكند، و اين كه چنين كسى بر ديگران بخيلتر خواهد بود پس طلب و سؤال از او ثمره ندارد.
٨٦٢٦ من زهد فى الدّنيا استهان بالمصائب. هر كه بى‏رغبت باشد در دنيا سهل شمارد مصيبتها را.
٨٦٢٧ من شرفت نفسه نزّهها عن دناءة المطالب. هر كه بلند مرتبه باشد نفس او پاك گرداند آنرا از پستى مطلبها، يعنى مطلبهاى دنيوى.
٨٦٢٨ من عرف قدر نفسه لم يهنها بالفانيات. هر كه بشناسد قدر نفس خود را خوار نگرداند آنرا بمطالب فانى شونده.
٨٦٢٩ من خاف العقاب انصرف عن السّيّئات. هر كه بترسد از عقاب برگردد از گناهان.
٨٦٣٠ من أتعب نفسه فيما لا ينفعه وقع فيما يضرّه. هر كه تعب فرمايد نفس خود را در آنچه نفع ندهد او را بيفتد در آنچه ضرر
رساند باو، زيرا كه چنانكه مكرّر مذكور شد نمى‏شود كه بسبب اشتغال به آنها فوت نشود از او بعضى مهمّات ضروريه او كه فوت آنها ضرر رساند باو.
٨٦٣١ من بذل برّه انتشر ذكره. هر كه بذل كند احسان خود را پراكنده شود ذكر او، يعنى پهن شود ميانه مردم ذكر او بخوبى.
٨٦٣٢ من قرب برّه بعد صيته. هر كه نزديك باشد احسان او دور باشد آوازه او و ذكر او، يعنى بجاهاى دور برسد.
٨٦٣٣ من اشتغل بالفضول فاته من مهمّه المأمول. هر كه مشغول گردد بفضول يعنى بزيادتيها فوت شود او را از مهمّ او مأمول، يعنى از أمور مهمّه او آنچه را اميد آن داشته باشد و خواهد، يا بايد كه اميد آن داشت و طلب كرد.
٨٦٣٤ من شاور ذوى العقول استضاء بأنوار العقول. هر كه مشورت كند با صاحبان عقلها روشنى يابد بنورهاى عقلها.
٨٦٣٥ من كرم عليه عرضه هان عليه المال. هر كه گرامى باشد بر او عرض او سهل باشد بر او مال، يعنى صرف آن از براى نگاهداشتن عرض خود در جائى كه بذل مال از براى آن بايد، يا از براى اين كه او را ببخيلى ياد نكنند و سبب آن هتك عرض او نشود.
٨٦٣٦ من كرم عليه المال هانت عليه الرّجال. هر كه گرامى باشد بر او مال خوار باشد بر او رجال يعنى مردان، يعنى مال را
عزيزتر داند از مرد، و روا ندارد بذل آن را از براى حفظ خود از ذلّت و خوارى.
٨٦٣٧ من ظلم العباد كان اللَّه خصمه. هر كه ستم كند بندگان خدا را بوده باشد خدا خصم و مدّعى او.
٨٦٣٨ من عدل فى البلاد نشر اللَّه عليه الرّحمة. هر كه عدل كند در شهرها، پهن كند خدا بر او رحمت را.
٨٦٣٩ من بذل ماله استرقّ الرّقاب. هر كه بذل كند مال خود را، ببندگى در آورد گردنها را، يعنى گردنهاى آزادگان را.
٨٦٤٠ من أسرع فى الجواب لم يدرك الصّواب. هر كه شتاب كند در جواب درنيابد صواب را، مراد اينست كه سؤالى كه كسى بكند بى‏تأمّل جواب نبايد گفت كه كسى كه شتاب كند و بى‏تأمّل جواب گويد بسيار باشد كه خطا كند و جواب صواب يعنى درست را درنيابد ، يا اين كه بى‏تأمّل جواب گفتن درست نيست، پس كسى كه بى‏تأمّل جواب گويد در آن باب خطا كند و راه درست را درنيابد هر چند جواب او اتّفاقا درست باشد.
٨٦٤١ من شاور ذوى النّهى و الألباب فاز بالنّجح و الصّواب. هر كه مشورت كند با صاحبان عقلها و خردها فيروزى يابد بظفر بمطلب و راه درست.
٨٦٤٢ من بذل معروفه مالت اليه القلوب. هر كه بذل كند احسان خود را ميل كند بسوى او دلها.
٨٦٤٣ من بذل النّوال قبل السّؤال فهو الكريم المحبوب. هر كه بذل كند عطا را پيش از سؤال، پس اوست كريم دوست داشته شده.
٨٦٤٤ من انفرد عن النّاس أنس  باللَّه سبحانه. هر كه تنهائى گزيند از مردم انس بگيرد بخداى سبحانه.
٨٦٤٥ من استغنى عن النّاس أغناه اللَّه سبحانه. هر كه بى‏نياز گردد از مردم توانگر گرداند او را خداى سبحانه.
٨٦٤٦ من عمل بالحقّ مال اليه الخلق. هر كه عمل كند بحقّ، ميل كند بسوى او خلق.
٨٦٤٧ من استعمل الرّفق استدرّ الرّزق. هر كه كار فرمايد رفق و نرمى را، روان سازد رزق و روزى را، يعنى نرمى و هموارى كردن باعث روانى و افزونى روزى مى‏گردد.
٨٦٤٨ من وحّد اللَّه سبحانه لم يشبّهه بالخلق. هر كه يگانه داند خداى سبحانه را تشبيه نكند او را بخلق، مراد به «يگانه دانستن خدا» اينست كه داند كه مثل او ممكن نيست، و ظاهرست كه چنين كسى تشبيه نكند او را بخلق، زيرا كه هر چه شبيه بخلق باشد مثل او باشد يا ممكن باشد.
٨٦٤٩ من وثق بقسم اللَّه لم يتّهمه فى الرّزق. هر كه اعتماد داشته باشد بر سوگند خدا متّهم ندارد او را در روزى، مراد اينست كه حقّ تعالى متكفّل روزى مردم شده و سوگند ياد كرده بر طبق آن، پس هر كه را اعتماد باشد بر سوگند حقّ تعالى بايد كه او را متّهم ندارد در آن، و احتمال‏
وفا نكردن بآن ندهد و خود را فارغ كند از اهتمام تمام و سعى زياد در طلب آن، و اين سوگند حق تعالى اشاره است به آن چه در قرآن مجيد فرموده : «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» و در آسمانست روزى شما و آنچه وعده كرده مى‏شويد» يعنى اسباب آن يا تقدير آن در آسمانست و مراد به «آنچه وعده كرده مى‏شويد» نيز همان روزيهاست كه حقّ تعالى وعده كرده به آنها، يا ثوابها كه وعده فرموده بر عملها، و آنها نيز نوشته شده و تقدير شده در آسمانها، و يا اين كه آن ثوابها در بهشت باشد و بهشت در بالاى آسمان هفتم چنانكه بعضى از مفسّرين گفته‏اند، و بعد از آن فرموده :  فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ پس سوگند بپروردگار آسمان و زمين كه بدرستى كه اين حقّست مثل سخن گفتن شما يعنى چنانكه شما شكّ نداريد در گويائى خود بايد كه شكّ نداشته باشيد در آن نيز.
٨٦٥٠ من استحيى من قول الحقّ فهو أحمق. هر كه شرم كند از گفتن حقّ پس او احمقست.
٨٦٥١ من جاهد على اقامة الحقّ وفّق. هر كه جنگ كند بر اقامت حقّ يعنى از براى برپاداشتن آن توفيق داده شود.
۱۴
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٨٦٥٢ من شاور الرّجال شاركها فى عقولها. هر كه مشورت كند با مردان شريك گردد با ايشان در عقلهاى ايشان، غرض ترغيب در مشورت كردن با مردان عاقلست و اين كه هر كه با ايشان مشورت كند شريك گردد با ايشان در عقلهاى ايشان، زيرا كه هر يك رأى و تدبير خود را باو گويد پس عقل او در آن باب دريابد آنچه عقل هر يك دريابد، پس با عقل هر يك شريك شود.
٨٦٥٣ من عامل النّاس بالاساءة كافؤوه  بها. هر كه معامله كند با مردم ببدى جزا دهند او را بآن يعنى ايشان نيز بجزاى آن با او بدى كنند پس اگر كسى خواهد كه ايمن باشد از اين، بدى نكند با مردم.
٨٦٥٤ من اتّخذ الطّمع شعارا جرّعته الخيبة مرارا. هر كه فرا گيرد طمع را پيراهن تن خود جرعه دهد او را نوميدى تلخى، يعنى هر كه طمع از مردم را لازم خود سازد مانند پيراهن تن خود نوميد گردد از ايشان و دركشد جرعه تلخى آن را پس گويا آن نوميدى بدهد باو جرعه تلخى را .
٨٦٥٥ من نكب عن الحقّ ذمّ عاقبته. هر كه عدول كند از حقّ مذموم گردد عاقبت او.
٨٦٥٦ من طابق سرّه علانيته و وافق فعله مقالته فهو الّذى أدّى الأمانة و تحقّقت عدالته. هر كه موافق باشد نهان او با آشكار او، و مطابق باشد كردار او با گفتار او،
پس اوست آنكه ادا كرده امانت را و صحيح است عدالت او، مراد به «امانت» اموريست كه حقّ تعالى امر كرده مردم را برعايت و نگهدارى آن و گويا بامانت سپرده بايشان و در قيامت بازخواست خواهد كرد از ايشان، و مراد اينست كه جمعى كه ظاهر خود را نيكو كرده‏اند و مردم را امر ميكنند بمعروف و نهى ميكنند از منكر، هر كه از ايشان باطن او با ظاهر موافق باشد و آنچه مى‏گويد عمل كند خود نيز بآن، پس او ادا كرده امانت حقّ تعالى را، و بجا آورده آنچه را امر كرده او را برعايت آن و واقع و صحيح است عدالت او.
٨٦٥٧ من وجّه رغبته اليك وجبت معونته عليك. هر كه متوجّه سازد رغبت خود را و بگرداند روى آن را بسوى تو واجب است يارى او بر تو، مراد به «وجوب» ثبوت و لزوم در طريقه مروّت و مردانگيست نه وجوب شرعى كه ترك آن سبب عقاب گردد.
٨٦٥٨ من مدحك بما ليس فيك فهو خليق أن يذمّك بما ليس فيك. هر كه مدح كند ترا به آن چه نيست در تو پس او سزاوارست باين كه ذمّ كند ترا به آن چه نيست در تو، مراد چنانكه قبل از اين نيز مذكور شد اينست كه بمدح چنين مدح كننده فريب نبايد خورد و او را دوست خود نبايد دانست، زيرا كه معلوم است كه رعايت واقع منظور او نيست بلكه مدح او از براى غرضى است و هرگاه چنين باشد چنانكه گاهى از براى غرضى مدح تو ميكند به آن چه در تو نيست، لايقست باو و دور نيست از او كه گاه ديگر بسبب غرضى ديگر ذمّ كند ترا به آن چه در تو نيست.
٨٦٥٩ من بسط يده بالانعام حصّن نعمته من الانصرام. هر كه بگشايد دست خود را به «انعام» يعنى نعمت‏دادن، منع كند نعمت خود را از «انصرام» يعنى از بريده شدن، يعنى «گشودن دست بانعام» سبب‏
پايندگى نعمت و عدم زوال آن مى‏گردد.
٨٦٦٠ من لم يشكر الانعام فليعدّ من الأنعام. هر كه شكر نكند انعام را پس بايد كه شمرده شود از انعام، «انعام» اوّل بكسر همزه بمعنى نعمت دادن و «انعام» دويم بفتح آن بمعنى چارپايان.
٨٦٦١ من لم يعتبر بتصاريف الأيّام لم ينزجر بالملام. هر كه عبرت نگيرد بتغيّرات روزگار ممنوع نمى‏شود بملامت، مراد اينست كه كسى را كه ديده بصيرتى باشد از تغيّرات روزگار و مشاهده عاقبت ستمكاران و بدكاران عبرت مى‏گيرد و از ستم و بديها باز مى‏ايستد، و اگر كسى از آنها عبرت نگيرد بملامت و سرزنش نيز باز نايستد و باكى از آن نداشته باشد.
٨٦٦٢ من أكثر من ذكر الموت رضى من الدّنيا بالكفاف. هر كه بسيار كند ياد مرگ را راضى شود از دنيا به «كفاف» يعنى قدرى كه بس باشد او را و طلب زياده بر آن نكند.
٨٦٦٣ من قنعت نفسه أعانته على النّزاهة و العفاف. هر كه قانع باشد نفس او يارى كند نفس او او را بر پاكيزگى و پرهيزگارى.
٨٦٦٤ من كرمت نفسه استهان بالبذل و الاسعاف. هر كه گرامى باشد نفس او سهل شمارد بذل احسان و برآوردن حاجت محتاجان را، يعنى آنها بر او سهل و آسان نمايد و صعب و دشوار نباشد.
٨٦٦٥ من أيقن بالآخرة سلاعن الدّنيا. هر كه يقين داشته باشد بآخرت فراموش كند دنيا را، مراد يقين كاملست، يا اين كه بايد كه فراموش كند دنيا را و مشغول آن نگردد.
٨٦٦٦ من أيقن بالمجازاة لم يؤثر غير الحسنى. هر كه يقين داشته باشد جزا دادن اعمال را اختيار نكند غير نيكوئى را، بر قياس فقره سابق.
٨٦٦٧ من أسّس أساس الشرّ أسّسه على نفسه. هر كه بنا گذارد اساس بدى را بنا گذارد آن را بر نفس خود، زيرا كه ضرر آن بر نفس او زياده باشد از ضرر بآن كه واقع مى‏شود نسبت باو، زيرا كه ضرر باو ضررى باشد دنيوى كه حقّ تعالى تلافى آن بر وجه احسن بكند و ضرر آن بر نفس او عذاب و عقاب إلهى باشد در آخرت و گاهى در دنيا نيز، و تفاوت ميانه آنها ظاهرست و محتاج ببيان نيست.
٨٦٦٨ من سلّ سيف البغى غمد فى رأسه. هر كه بيرون آورد از غلاف شمشير ستم و طغيان را در غلاف كرده شود آن در سر او، يعنى فرو رود در سر او و آن بمنزله غلافى گردد از براى آن.
٨٦٦٩ من عدل فى سلطانه استغنى عن أعوانه. هر كه عدل كند در سلطنت خود بى‏نياز گردد از يارى كنندگان خود بلكه حقّ تعالى يارى او كند يا اين كه همه مردم يارى او كنند و احتياج بلشكرى و يارى كنندگان مقرّرى ندارد.
٨٦٧٠ من أشفق على سلطانه قصّر عن عدوانه. هر كه بترسد بر سلطنت خود كوتاه كند دشمنى خود را، يعنى دشمنى كردن با ديگران را، تا اين كه ايشان نيز دشمنى نكنند با او و محتاج بجنگ و جدال نشود كه عاقبت آن معلوم نيست.
٨٦٧١ من قعد عن حيلته  أقامته الشّدائد. هر كه بنشيند از چاره خود و نپردازد بآن برخيزاند او را سختيها، مراد منع از اينست كه كسى بنشيند و چاره كار خود نكند و بتدبير احوال خود نپردازد و اين كه هر كه چنين كند زود شدايد و سختيها رو باو كند و او را برخيزاند و چاره آن مشكل باشد.
٨٦٧٢ من نام عن عدوّه أنبهته  المكايد. هر كه بخوابد از دشمن خود بيدار كند او را مكرها، يعنى مكرها كه دشمن او كرده باشد، و اين هم نزديك بمضمون فقره سابقست.
٨٦٧٣ من نام عن نصرة وليّه انتبه بوطأة عدوّه. هر كه بخوابد از يارى كردن دوست خود بيدار شود بپامال كردن دشمن او او را، مراد ترغيب در يارى كردن دوستانست، تا اين كه ايشان نيز يار و مددكار باشند، و اين كه هر كه بنشيند و يارى دوستان نكند ايشان نيز ترك يارى او كنند و زود لگدكوب دشمن گردد و بآن از جا برخيزد و چاره نتواند كرد.
٨٦٧٤ من كافأ الاحسان بالاساءة فقد برى‏ء من المروّة. هر كه جزا دهد احسان را ببدى پس بتحقيق كه عارى باشد از مروّت و آدميّت.
٨٦٧٥ من استبدّ برأيه خفّت وطأته على أعدائه. هر كه منفرد باشد برأى خود سبك باشد پامال كردن او بر دشمنان او، مراد منع از منفرد بودن برأى خودست و كردن كارها بمجرّد رأى خود تنها بى‏مشورت با عقلا و اين كه هر كه چنين باشد سهل و آسان باشد پامال كردن او بر دشمنان او.
٨٦٧٦ من استخفّ بمواليه استثقل وطأة معاديه. هر كه سبك گرداند دوستان خود را  سنگين گرداند پايمال كردن دشمنان خود را يعنى پايمال كردن دشمنان را سنگين و گران گرداند بر خود و نتواند كه ايشان را پايمال كرد، بخلاف كسى كه دوستان خود را سبك و خوار نكند و رعايت و حمايت ايشان كند كه بر او بمعاونت ايشان سبك و سهل باشد پامال كردن دشمنان، و ممكن است كه ترجمه اين باشد كه: هر كه سبك شمارد دوستان خود را سنگين شمارد پامال كردن دشمنان خود را، يعنى هر كه در نظر او سبك و بى‏قدر باشد فرا گرفتن دوستان از براى خود و از آن راه دوستان فرا نگيرد پايمال كردن دشمنان در نظر او گران و سنگين گردد و آن را دشوار شمارد بخلاف كسى كه فرا گرفتن دوستان در نظر او سنگين و با قدر باشد و دوستان فرا گرفته باشد كه پايمال كردن دشمنان در نظر او سبك و سهل باشد، و ممكن است كه مراد به «سنگين كردن پايمال دشمنان» سنگين كردن پايمال دشمنان باشد او را، يعنى اين كه دشمنان او را پايمال سخت گرانى دهند، و همچنين مراد به «سنگين شمردن آن» اين باشد كه از دشمنان پايمالى باو رسد كه آن را سنگين و گران شمارد.
٨٦٧٧ من قلّت فضائله ضعفت وسائله. هر كه كم باشد فضايل او ضعيف باشد وسايل او، غرض اينست كه فضايل و افزونيهاى مرتبه، وسايل برآمدن حاجات دنيوى و اخروى مى‏گردد، پس هر كه فضايل او كم باشد وسايل او ضعيف باشد.
٨٦٧٨ من اغترّ بحاله قصّر عن احتياله. هر كه مغرور گردد بحال خود كوتاهى كند از احتيال خود، يعنى از چاره كار خود، مراد منع از مغرور شدن بقوّت و دولت و كثرت أعوان و أنصار خود و مانند اينهاست، و اين كه هر كه مغرور شود باينها در مهلكه افتد كه چاره كار خود، در آن نتواند كرد بايد هميشه خود را ضعيف دانست و طلب اعانت و يارى از حقّ تعالى كرد.
٨٦٧٩ من استحلى معاداة الرّجال استمرّ معاناة القتال. هر كه شيرين شمارد دشمنى كردن با مردان را تلخ شمارد تعب كشيدن قتال را، غرض منع از دشمنى كردن با مردم است و اين كه آن باعث اين مى‏شود كه هميشه آدمى در تعب كشيدن قتال و جدال باشد و تلخى اين ظاهرست، پس كسى كه آن دشمنى را شيرين شمارد و ادراك مزه و شيرينى كند بايد كه اين را نيز تلخ شمارد و از اين تلخى غافل نشود و از انديشه اين تلخى از سر آن شيرينى بگذرد.
٨٦٨٠ من غنى عن التّجارب عمى عن العواقب. هر كه بى‏نياز گردد از تجربه‏ها كور گردد از عاقبتها، مراد به «بى‏نياز گشتن از تجربه‏ها» اينست كه خود را محتاج به آنها نداند و آنها را در كار نداند.
٨٦٨١ من راقب العواقب سلم من النّوائب. هر كه رعايت و نگهبانى كند عاقبتها را سالم ماند از مصيبتها.
٨٦٨٢ من ادّرع جنّة الصّبر هانت عليه النّوائب. هر كه زره خود كند جنّه صبر را سهل گردد بر او مصيبتها، «جنّه» بضمّ ميم و تشديد نون چيزى را گويند كه باعث حفظ و نگاهدارى شود مانند سپر، و چون صبر نگاهدارنده است از آفات بآن اعتبار آن را جنّه فرموده‏اند.
٨٦٨٣ من أقبل على النّصيح أعرض عن القبيح.
هر كه رو آورد بر نصيحت كننده رو بگرداند از قبيح.
٨٦٨٤ من استغشّ النّصيح غشيه القبيح. هر كه صاحب غشّ شمارد نصيحت‏كننده را فرو گيرد او را قبيح، مراد ترغيب در شنيدن نصيحت نصيحت كنندگانست، و اين كه كسى كه نشنود نصيحت را و نصيحت كننده را صاحب غشّ شمارد يعنى صاف نشمارد با خود و سخنان او را آميخته بغرض داند فرو گيرد او را قبائحي كه نفس مايل به آنهاست و مى‏دارد او را بر آنها.
٨٦٨٥ من اغترّ بمسالمة الزّمن اغتصّ بمصادمة المحن. هر كه فريب خورد بآشتى روزگار در گلو گرفته شود بمصادمه محنتها، «مصادمه» بمعنى خوردن دو چيزست بيكديگر بشدّت و سختى، و مراد اينست كه آدمى هميشه بايد كه در فكر حال و مال خود باشد و از آن غافل نشود و اگر روزگار با او آشتى باشد و در رفاه حال باشد در آن، مغرور بآن نشود و فريب آن نخورد، و باعتماد بآن دست از تدبير بر ندارد كه هر كه مغرور شود بآن عاقبت محنتها باو خورد كه غصّه شود و در گلوى او ماند.
٨٦٨٦ من اعتبر بالغير لم يثق بمسالمة الزّمن. هر كه عبرت بگيرد بحوادث روزگار اعتماد نكند بآشتى زمان، زيرا كه كسى كه عبرت گرفته باشد ميداند كه بسيار مى‏شود كسى كه زمانه با او آشتى است و رو آورده باو يك بار بر مى‏گردد و او را بمحنتها گرفتار مى‏سازد پس بايد كه اعتماد باقبال روزگار نكند و بآن مغرور نشود و هميشه در تدبير احوال دنيا و آخرت خود باشد بتوسّل بدرگاه حقّ تعالى و اطاعت و فرمانبردارى او و تذلّل و فروتنى در آن درگاه و با خلق نيز، و در اكثر نسخه‏ها «من اغترّ» بجاى «من اعتبر» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه هر كه مغرور شود بحوادث روزگار، و معنى معقولى از براى آن بخاطر نمى‏رسد و ظاهر اينست كه سهويست از نسّاخ.
ص   ٣٤٨
٨٦٨٧ من جهل موضع قدمه عثر  بدواعى ندمه. هر كه نداند جايگاه پاى خود را بلغزد بخواننده‏هاى پشيمانى خود، مراد ترغيب در اينست كه آدمى قدر و مرتبه خود را داند و پا از اندازه خود بيرون نگذارد و اگر نه بلغزد بكارى چند كه بخوانند او را بسوى پشيمانى او، يعنى سبب پشيمانى او باشند و عاقبت پشيمانى گردد از آنها.
٨٦٨٨ من ظلم قصم عمره و دمّر عليه ظلمه. هر كه ستم كند شكسته شود عمر او، و هلاك كند او را ستم او.
٨٦٨٩ من اطّرع ما يعنيه وقع الى ما لا يعنيه. هر كه دور كند آنچه را مهمّ او باشد بيفتد بسوى آنچه مهمّ او نباشد، غرض ترغيب بر اشتغال بمهمّات است يعنى چيزى چند كه در كار و ضرور باشد و فوت آن باعث همّ و اندوه گردد، و اين كه كسى كه واگذارد مهمّى را نمى‏شود كه نيفتد در كارى كه مهمّ او نباشد و بكار او نيايد، و در بعضى نسخه‏ها «يغنيه» در هر دو جا بضمّ يا و غين با نقطه است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: هر كه دور كند آنچه را بى‏نياز سازد او را بيفتد در آنچه بى‏نياز نسازد او را، و حاصل هر دو يكيست.
٨٦٩٠ من أحسن الوفاء استحقّ الاصطفاء. هر كه نيكو كند وفادارى را سزاوار باشد برگزيدن را، يعنى برگزيدن او را براى دوستى و برادرى.
٨٦٩١ من قوى دينه أيقن بالجزاء و رضى بمواقع القضاء. هر كه قوى باشد دين او يقين كند بجزا و راضى باشد بجايگاههاى قضا يعنى يقين كند بجزا دادن حقّ تعالى هر عملى را، اگر نيك باشد بنيكى و اگر بد باشد
ببدى، و راضى باشد به آن چه حكم خدا و تقدير او بآن تعلق گرفته باشد، زيرا كه داند كه همه آنها بر وفق حكمت و مصلحت است و حيف و جورى در آنها نيست.
٨٦٩٢ من أحسن الكفاية استحقّ الولاية. هر كه نيكو كند كفايت را يعنى كارگزارى امور مردم را، مستحقّ و سزاوار باشد ولايت را يعنى امارت و سلطنت را.
٨٦٩٣ من شكر على غير احسان ذمّ على غير اساءة. هر كه شكر كند بر غير احسانى ذمّ كند بر غير بديى، اين مضمون مكرّر مذكور و شرح شد.
٨٦٩٤ من طلب ما لا يكون ضيّع مطلبه. هر كه طلب كند چيزى را كه نمى‏باشد ضايع كند طلب  خود را، غرض منع از طلب چيزيست كه نتواند بعمل آيد از براى آن طالب، و در شأن او نباشد حصول آن از براى او، چنانكه بسيارى از نادانان ميكنند.
٨٦٩٥ من أثار كامن الشّرّ كان فيه عطبه. هر كه بشوراند شرّ نهان را بوده باشد در آن هلاك او، مراد منع از شوراندن فتنه و فساديست كه نهان باشد و بروز نكرده باشد مثل كاويدن با كسى كه سر فتنه داشته باشد و از او بروز نكرده باشد تا اين كه از او بروز كند، و اين كه كسى كه چنين كند بسيار مى‏شود كه هلاك او در آن باشد بخلاف اين كه واگذارد و متعرّض او نشود كه غالب اينست كه بروز نكند و خود بخود باطل و مضمحلّ گردد.
٨٦٩٦ من أمّل ما لا يمكن طال ترقّبه. هر كه اميد داشته باشد آنچه را ممكن نبوده باشد دراز كشد انتظار او، اين‏
نيز نزديك مضمون فقره سابق سابقست، و غرض منع از اميد داشتن و طلب كردن چيزيست كه در باره او بحسب عادت ممكن نباشد و در شأن او نباشد آن، و اين كه هر كه چنين اميدى داشته باشد دراز كشد انتظار او و تعب و زحمت آن.
٨٦٩٧ من أعرض عن نصيحة النّاصح أحرق بمكيدة الكاشح. هر كه رو بگرداند از نصيحت ناصح يعنى كسى كه صاف باشد با او بسوزد بمكر كاشح يعنى دشمنى كه نهان دارد دشمنى خود را.
٨٦٩٨ من غلب هواه على عقله ظهرت عليه الفضائح. هر كه غلبه كند هواى او بر عقل او ظاهر گردد بر او رسوائيها، يعنى ظاهر گردد رسوائيها از او و در او.
٨٦٩٩ من تاجرك بالنّصح فقد أجزل لك الرّبح. هر كه سودا كند با تو بنصيحت يعنى نصيحتى بتو فروشد و دهد پس بتحقيق كه عظيم كند از براى تو سود را يعنى سود و ربح آن سودا از براى تو عظيم باشد.
٨٧٠٠ من فاته العقل لم يعده الذّلّ. هر كه فوت شود از او عقل در نگذرد از او خوارى، يعنى البته خوار گردد و خوارى در او قرار گيرد.
٨٧٠١ من قعد به العقل قام به الجهل. هر كه بنشاند او را عقل برخيزاند او را جهل، ممكن است كه مراد اين باشد كه كسى كه براى عقل و قيام بفرمانهاى او برنخيزد و بنشيند برخيزاند او را جهل از براى قيام بفرمانهاى خود، و حاصل اين باشد كه نمى‏شود كه: آدمى بنشيند و مشغول بكارها نشود پس اگر كسى بفرمان عقل برنخيزد و مشغول نگردد بامتثال فرمانهاى او كه باعث سعادت و نيكبختى او گردد ناچار برخيزد بحكم جهل و قيام نمايد به آن چه سبب زيان و خسران او باشد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه گاه‏
هست كه كسى را كه عقل بنشاند در كارى باعتبار اين كه آن كار موافق عقل نباشد جهل او را برخيزاند و از راه جهل بآن برسد چنانكه گفته‏اند «كارى كه بعقل برنيايد ديوانگى در آن ببايد»، يا اين كه «كسى را كه عقل بنشاند» يعنى در جايى كه عقل بكار رود او بنشيند و نتواند كارى كرد، «برخيزاند او را جهل» يعنى در جايى كه جهل بايد برخيزد و كار از او آيد.
٨٧٠٢ من علم غور العلم صدر عن شرائع الحكم . هر كه دريابد ته علم را برگردد از شرايع حكمتها، «شرائع» جمع شريعت است و شريعت جائى را گويند كه مردم از آنجا آب بردارند و بآن اعتبار هر دينى را و حكمتى را و دانش راست درستى را «شريعت» گويند، زيرا كه چنانكه آب كه مادّه حيات بد نيست در آن جاست سرمايه حيات روحانى در اينهاست، و مراد اينست كه: هر كه غور كند و بته علم برسد حكمتها و اسرار كه هر يك شريعتى باشند در آنجا يابد پس چون از آنجا بر گردد بر گردد از شرايع حكمتها.
٨٧٠٣ من ارتوى من مشرب العلم تجلبب جلباب الحلم. هر كه سيراب گردد از مشرب علم يعنى از آشاميدن آن، يا از جاى آشاميدن آن پيراهن خود كند پيراهن حلم را، يعنى حلم و بردبارى را بمنزله پيراهن تن خود كند و از آن جدا نشود .
٨٧٠٤ من وقّر عالما فقد وقّر ربّه. هر كه توقير نمايد عالمى را پس بتحقيق كه توقير كرده پروردگار خود را، زيرا كه حقّ تعالى امر بتعظيم و توقير علما كرده پس توقير ايشان اطاعت امر حقّ تعالى‏
و تعظيم و توقير اوست تعالى شأنه.
٨٧٠٥ من أطاع امامه فقد أطاع ربّه. هر كه اطاعت و فرمانبردارى كند امام خود را پس بتحقيق كه اطاعت نمايد پروردگار خود را، زيرا كه حقّ تعالى امر كرده باطاعت او، و آنچه او گويد از أوامر و نواهى همه از جانب حقّ تعالى است پس اطاعت او اطاعت حقّ تعالى باشد.
٨٧٠٦ من ثبتت له الحكمة عرف العبرة. هر كه ثابت شود از براى او حكمت يعنى علم راست درست بشناسد عبرت را، يعنى تواند عبرت گرفت از آنچه عبرت از آن بايد گرفت، يا بشناسد قدر عبرت گرفتن را و فوايد آنرا.
٨٧٠٧ من انتصر باللَّه عزّ نصره. هر كه يارى بجويد بخدا غالب باشد يارى او، يعنى ياريى كه خدا او را كند، يا ياريى كه او ديگرى را كند بر قياس فقره بعد.
٨٧٠٨ من استظهر باللَّه أعجز قهره. هر كه قوى پشت گردد بخدا عاجز گرداند قهر او، يعنى قهر او بر كسى كه قهر كند بر او عاجز گرداند او را.
٨٧٠٩ من صحّ يقينه زهد فى المراء. هر كه درست باشد يقين او بى‏رغبت باشد در مراء، «مراء» بكسر ميم بمعنى جدال است يعنى اثبات مطلب خود بمقدّمات باطله بتلبيس بر خصم و اظهار حقّيّت آنها، و اسكات خصم به آنها، و «وجه بى‏رغبت بودن كسى كه يقين او درست باشد در آن» ظاهرست، زيرا كه تلبيس و ترويج باطل عقلا و شرعا قبيح است مگر اين كه غرض صحيحى در آن باشد مثل اين كه مدّعى حقّ باشد و مقدّمات هر چند حقّ نباشد خصم مسلّم داشته باشد آنها را، يا مشهور باشد حكم بصحّت آنها، و خصم بسبب آنها براه حقّ آيد و بآن مدّعاى حقّ كه در آن وقت اثبات حقّيّت آن مطلب افتاده‏
قائل شود و غرض در آن وقت بتصحيح آن مقدّمات متعلّق نباشد، يا اين كه غرض از آن جدل اين باشد كه چون خصم ببيند كه آن مدّعى بنا بر مقدّماتى كه خود قبول دارد حقّ باشد يا مشهورست سست گردد اعتقاد او در انكار آن و نزديك گردد بقبول آن تا بعد از آن اثبات حقّيّت آن ببرهان بشود، و ممكن است كه مراد به «مراء» در اينجا نزاع و جدال با مردم باشد در مسائل از براى اظهار افزونى مرتبه خود و غلبه خود بر ايشان هر چند بمقدّمات حقّه باشد، و «وجه بى‏رغبت بودن صاحب يقين درست در آن» اينست كه اظهار افزونى و تفوّق خود بر ديگران شرعا و عقلا مذموم است، و ممكن است كه مراد مطلق نزاع و جدال با مردم باشد هر چند از براى گرفتن حقّ خود باشد از ايشان، و بى‏رغبت بودن صاحب يقين درست در آن، باعتبار اينست كه گذشتن از حقّ بر او باعتبار يقين او بتلافى حقّ تعالى سهل است، پس مرتكب قبح و زشتى منازعه و مجادله و تعب و زحمت آن نمى‏شود.
٨٧١٠ من صبر على طول الأذى أبان عن صدق التّقى. هر كه صبر كند بر درازى ايذاى مردم او را، ظاهر كند راستى پرهيزگارى خود را.
٨٧١١ من اكتفى بالتّلويح استغنى عن التّصريح. هر كه اكتفا كند باشاره مستغنى است از تصريح، غرض اينست كه در منع و زجر چنين كسى از چيزى اشاره كافيست و تصريح بآن نبايد كرد كه ايذاء زياديست بى‏حاجت بآن، و همچنين در نظاير آن.
٨٧١٢ من كذّب سوء الظّنّ بأخيه كان ذا عقد صحيح و قلب مستريح. هر كه تكذيب كند بدگمانى را ببرادر خود بوده باشد صاحب پيمان درست و دل راحت يابنده، مراد به «تكذيب آن» عمل نكردن به آنست و خواهد بود صاحب پيمان درست باعتبار اين كه در عهد و پيمان برادرى درست اينست، و «دل راحت يابنده» باعتبار اين كه هرگاه تكذيب كند آن بدگمانى را فارغ باشد از فكر و انديشه تدارك‏
آن بخلاف اين كه تصديق كند كه گاه هست كه باعث تشويش دل و تفرّق خاطر مى‏گردد مثل اين كه آن بدگمانى بدگمانى دشمنى او باشد و نظاير آن، و عمل كند بآن و در صدد دشمنى با او و دفع او آيد.
٨٧١٣ من صحبه الحياء فى قوله زايله الخناء فى فعله. هر كه همراه او باشد حيا در گفتار او، جدا شود از او خناء در كردار او.
«حياء» بحاء بى‏نقطه و ياء دو نقطه زير بمعنى شرم است چنانكه مشهورست، و «خناء» بخاء نقطه‏دار و نون بمعنى هلاك يا فساد است، و مراد اينست كه كسى كه در گفتار شرمى داشته باشد كردار او نيز خوبست و كارى نكند كه هلاك يا فسادى در آن باشد.
٨٧١٤ من أحسن مصاحبة الاخوان استدام منهم الوصلة. هر كه نيكو كند مصاحبت برادران را پاينده دارد از ايشان پيوند را يعنى هميشه باو پيوندند و از او جدا نشوند.
٨٧١٥ من أحسن الى النّاس استدام منهم المحبّة. هر كه احسان كند بسوى مردم پاينده دارد از ايشان دوستى را.
٨٧١٦ من عامل النّاس بالجميل كافؤوه به . هر كه معامله كند با مردم بنيكو جزا دهند ايشان نيز او را بنيكو.
٨٧١٧ من تكبّر فى ولايته كثر عند عزله ذلّته. هر كه تكبر كند در امارت خود بسيار شود نزد معزولى او خوارى او، زيرا كه هر كه در آن وقت تكبّرى از او كشيده باشد و باعتبار امارت او تلافى آن نكرده بعد از معزولى بتلافى آن خوار گرداند او را، و ديگر آنكه بعد از معزولى تكبّر نتواند و بايد كه با مردم فروتنى كند و فروتنى بعد از تكبّر بسبب معزولى‏
خفّت و خواريى است عظيم بخلاف اين كه در آن وقت نيز فروتنى مى‏كرده باشد كه فارغ باشد از تغيير سلوك و خوارى آن.
٨٧١٨ من اختال فى ولايته أبان عن حماقته. هر كه تكبّر كند در امارت خود ظاهر كند كم عقلى و حماقت خود را.
٨٧١٩ من عاقب معتذرا عظمت اساءته. هر كه عقوبت كند عذر خواهنده را عظيم باشد گناه او، مراد اينست كه هرگاه كسى گناهى كرده باشد نسبت بكسى و عذرخواهى كند از آن، بايد قبول كند و عفو كند او را كه اگر بعد از آن عقوبت كند اين گناهيست عظيم.
٨٧٢٠ من جرى فى ميدان اساءته كبا فى جريه. هر كه روان شود در ميدان بد كردارى خود برو در افتد در روان شدن خود.
٨٧٢١ من قضى ما أسلف من الاحسان فهو كامل الحرّيّة. هر كه قضا كند آنچه را پيش كرده شده باشد از احسان پس او كامل آزادگيست، مراد تحريص بر قضاى احسانيست كه پيشتر نسبت بكسى شده باشد و تلافى آن نكرده باشد بسبب عدم قدرت يا غير آن و اين كه اين كمال آزادگيست.
٨٧٢٢ من عمل بالعدل حصّن اللَّه ملكه. هر كه عمل كند بعدل محكم گرداند خدا ملك او را يعنى مملكت او را يا پادشاهى او را.
٨٧٢٣ من عمل بالجور عجّل اللَّه هلكه. هر كه عمل كند بجور و ستم تعجيل فرمايد خدا هلاكت او را.
٨٧٢٤ من أحسن الى رعيّته نشر اللَّه عليه جناح رحمته، و أدخله فى مغفرته.
هر كه احسان كند بسوى رعيّت خود پهن كند خدا بر او بال رحمت خود را، و داخل كند او را در آمرزش خود.
٨٧٢٥ من أعجب بحسن حالته قصّر عن حسن حيلته. هر كه بعجب آورده شود بنيكوئى حالت خود يعنى نيكوئى حال او او را بعجب و خودبينى آورد كوتاهى كند از نيكوئى حيله خود، يعنى آن عجب و خودبينى باعث اين شود كه عاجز شود از اين كه نيكو چاره كار خود تواند كرد.
٨٧٢٦ من كان ذا حفاظ و وفاء لم يعدم حسن الاخاء. هر كه بوده باشد صاحب ننگ  و وفاء فوت نكرده نيكوئى برادرى را.
٨٧٢٧ من همّ أن يكافى على معروف فقد كافى. هر كه عزم كند كه تلافى كند احسانى را پس بتحقيق كه تلافى كرده، يعنى همان عزم او كافيست هر چند بعمل نيايد بسبب عدم قدرت يا فراموشى.
٨٧٢٨ من غضب على من لا يقدر على مضرّته طال حزنه و عذّب نفسه. هر كه خشمناك گردد بر كسى كه قادر نباشد بر مضرّت رساندن باو دراز كشد اندوه او و شكنجه كند نفس خود را، غرض ترغيب بحلم و بردباريست نسبت بچنين كسى، بسبب اين كه خشمناك گشتن بر او و درصدد انتقام در آمدن ثمره ندارد بغير از اندوه دراز و شكنجه نفس خود.
٨٧٢٩ من أضمر الشّرّ لغيره فقد بدأ به نفسه. هر كه بخاطر بگيرد بدى را از براى غير خود پس بتحقيق كه ابتدا كرده بآن نفس خود را، يعنى اثر آن بنفس او بيشتر مى‏رسد از آن غير چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٧٣٠ من كرمت عليه نفسه لم يهنها بالمعصية. هر كه گرامى باشد بر او نفس او خوار نگرداند آن را بنافرمانى حقّ تعالى، يعنى نگذارد كه نافرمانى كند و بسبب آن خوار گردد.
٨٧٣١ من حدّث نفسه بكاذب الطّمع كذّبته العطيّة. هر كه حديث كند نفس خود را بطمع دروغ دروغگو بر آورد او را عطيّه، ممكن است مراد به «طمع دروغ» طمع از غير خداى عزّ و جلّ باشد كه دروغ ميباشد و بعمل نيايد، و مراد اين باشد كه هر كه بخاطر بگذراند طمع عطيّه را از كسى، نمى‏شود كه عطيّه او دروغگو بر نياورد او را، يا باين كه در اصل بعمل نيايد و يا اين كه در خور طمع او نباشد و اللّه تعالى يعلم.
٨٧٣٢ من سالم النّاس ربح السّلامة. هر كه آشتى باشد با مردم و نزاع و دشمنى نكند با ايشان سود كند سلامتى را، يعنى سلامتى از ضرر ايشان را.
٨٧٣٣ من عادى النّاس استثمر النّدامة. هر كه دشمنى كند با مردم بچيند ميوه پشيمانى و ندامت.
٨٧٣٤ من تحلّى بالانصاف بلغ مراتب الأشراف. هر كه زيور يابد بانصاف برسد بمرتبه‏هاى بلند مرتبه‏ها و اشراف.
٨٧٣٥ من اقتنع بالكفاف أدّاه الى العفاف. هر كه قناعت كند بكفاف بكشاند آن او را بعفاف، «كفاف» چنانكه مكرّر مذكور شد قدريست از روزى كه نه تنگ باشد و نه زياد، و «عفاف» باز ايستادن از حرامهاست، و مراد اينست كه قناعت كردن بكفاف نگاه مى‏دارد آدمى را از افتادن‏
در حرامها، بخلاف طلب زياده روى كه غالب اينست كه مى‏اندازد در حرامها.
٨٧٣٦ من لبس الكبر و السّرف خلع الفضل و الشّرف. هر كه بپوشد جامه تكبّر و سرف بكند خلعت فضل و شرف، «سرف» بفتح سين بى‏نقطه و راء بمعنى اسراف و زياده رويست، و «فضل» و «شرف» بمعنى افزونى و بلندى مرتبه است و مراد اينست كه آدمى بحسب اصل خلقت خلعت فضل و شرف دارد و چون جامه تكبّر و اسراف بپوشد آنرا بكند و دنى و پست مرتبه گردد.
٨٧٣٧ من بذل فى ذات اللَّه ماله عجّل له الخلف. هر كه بذل كند در راه خدا مال خود را تعجيل فرمايد خدا از براى او خلف و جانشينى آن را.
٨٧٣٨ من ركب محجّة الظّلم كرهت أيّامه. هر كه سوار شود راه نمايان ظلم را ناخوش داشته شود روزگار او، «سوارى راه» كنايه از رفتن بآن و برآمدن بر آنست، و مراد اينست كه هر پادشاه و حاكم كه ظالم باشد مردم ناخوش دارند ايّام او را، و همه خواهان زوال آن باشند و هرگاه همه نفوس متوجّه آن باشد زود بعمل آيد.
٨٧٣٩ من لم ينصف المظلوم من الظّالم عظمت آثامه. هر كه نگيرد حقّ مظلوم را از ظالم عظيم باشد گناهان او، يعنى همين گناه بمنزله گناهان بزرگست، يا باعث اين مى‏شود كه همه گناهان او بزرگ شود و اين در باره كسيست كه قادر بر آن باشد مثل پادشاهان و حكّام.
٨٧٤٠ من عامل رعيّته بالظّلم أزال اللَّه ملكه و عجّل بواره و هلكه. هر كه معامله كند با رعيّت خود بظلم زايل كند خدا پادشاهى او را، و تعجيل فرمايد بوار و هلاك او را، «بوار» نيز بمعنى هلاكست.
٨٧٤١ من لهج قلبه بحبّ الدّنيا التاط منها بثلاث، همّ لا يغنيه و حرص لا يتركه و أمل لا يدركه. هر كه حريص باشد دل او بدوستى دنيا مى‏چسبد از آن بسه چيز، اندوهى كه دائمى باشد نه اين كه يك روز باشد و يك روز نباشد، و حرصى كه ترك نكند آن را، و اميدى كه در نيابد آن را.
٨٧٤٢ من جار ملكه  تمنّى النّاس هلكه. هر كه ستم كند در ملك خود آرزو كنند مردم هلاك او را.
٨٧٤٣ من عقل اعتبر بأمسه و استظهر لنفسه. هر كه عاقل باشد عبرت گيرد بأمس خود و احتياط كند از براى نفس خود، «أمس» بمعنى ديروزست، و مراد به «عبرت گرفتن بآن» عبرت گرفتن بوقايعيست كه در ايّام گذشته واقع شده تا از براى آينده او كار آيد، يا عبرت گرفتن باصل ديروز و گذشتگى آن و پى بردن از آن باين كه چنانكه آن بزودى گذشت و اثرى از آن باقى نمانده تمام عمر نيز بزودى بر آن نحو خواهد گذشت پس بايد كه مشغول كارى بود كه اثر آن پاينده و باقى باشد.
٨٧٤٤ من جهل اغترّ بنفسه، و كان يومه شرّا من أمسه. هر كه نادان باشد مغرور گردد بنفس خود، و بوده باشد روز او بدتر از ديروز او، يعنى در هر روز كسب گناهى كند پس هر روز او بدتر از روز پيش او باشد.
٨٧٤٥ من ساترك عيبك و عابك فى غيبك فهو العدوّ فاحذره.
هر كه بپوشاند از تو عيب ترا، و عيب كند ترا در غيبت تو، پس اوست دشمن، پس حذر كن از او.
٨٧٤٦ من بصّرك عيبك و حفظك فى غيبك فهو الصّديق فاحفظه. هر كه بينا گرداند ترا بعيب تو، و نگاهدارد جانب ترا در غيبت تو، پس اوست دوست، پس نگاهدار او را.
٨٧٤٧ من كان له من نفسه يقظة كان عليه من اللَّه حفظة. هر كه بوده باشد از براى او از نفس او بيداريى، بوده باشد بر او از جانب خدا نگاهدارندگان، يعنى ملائكه كه نگاهدارند او را از بديها و آفات.
٨٧٤٨ من بذل لك جهد  عنايته فابذل له جهد  شكرك. هر كه بذل كند از براى تو جهد عنايت خود را پس بذل كن از براى او جهد شكر خود را، «عنايت» بمعنى اهتمام است و «جهد» بفتح جيم و ضمّ آن بمعنى طاقت و توانائى است، و بعضى گفته‏اند كه بضمّ جيم بمعنى طاقت است و بفتح جيم بمعنى مشقّت، و مراد اينست كه كسى كه بذل كند از براى تو طاقت اهتمام خود را يعنى نهايت توانائى اهتمام را يا مشقّت آنرا كه همان منتهاى طاقت باشد كه تحمّل آن بى‏مشقّت نباشد پس بذل كن تو نيز از براى او طاقت شكر خود را يعنى منتهاى طاقت آنرا يا مشقّت شكر خود را كه همان منتهاى طاقت آن باشد.
٨٧٤٩ من عدل عن واضح المسالك سلك سبل المهالك. هر كه عدول كند از واضح مسالك يعنى راهها، سلوك كند راههاى مهالك يعنى مهلكه‏ها يا هلاكتها، غرض اينست كه هر كه از راه حقّ كه واضح و ظاهرست عدول كند برود براههايى كه او را بهلاكت اندازد مانند كسى كه در بيابانها از جادّه واضح عدول كند.
٨٧٥٠ من أحدّ سنان الغضب للَّه سبحانه قوى على أشدّاء الباطل. هر كه تيز كند نيزه خشم را از براى خداى سبحانه قوى گردد بر اقوياى باطل يعنى هر كه تيز كند نيزه خشم خود را كه آن خشم از براى خداى سبحانه و رضاى او باشد، يا تيز كند از براى خدا سبحانه و رضاى او قوى گردد بر دفع اقويائى كه بر باطل باشند و حقّ تعالى ظفر دهد او را بر ايشان.
٨٧٥١ من غرى  بالشّهوات أباح نفسه الغوائل. هر كه حريص باشد بشهوتها و خواهشها حلال كرده از براى نفس خود مصيبتهاى عظيم را، يعنى جايز داشته از براى آن اين كه در مصيبتهاى عظيم اخروى و دنيوى افتد و منعى نكرده آن را از آن.
٨٧٥٢ من كثرت نعم اللَّه عليه كثرت حوائج النّاس اليه، فان قام فيها بما أوجب اللَّه سبحانه عليه فقد عرّضها للدّوام و ان منع ما أوجب اللَّه سبحانه فيها فقد عرّضها للزّوال. هر كه بسيار شود نعمتهاى خدا بر او بسيار شود حاجتهاى مردم بسوى او، پس اگر بايستد در آنها به آن چه واجب كرده خداى سبحانه بر او يعنى از شكر و اداى حقوق آنها پس بتحقيق كه در آورده آنها را در عرضه دوام و پايندگى، و اگر منع كند آنچه را واجب گردانيده خداى سبحانه در آنها، پس بتحقيق كه در آورده آنها را در معرض زوال.
٨٧٥٣ من انتجعك مؤمّلا فقد أسلفك حسن الظّنّ بك فلا تخيّب ظنّه.
هر كه طلب احسان كند از تو اميدوار پس بتحقيق كه پيش داده بتو نيكويى گمان بتو را پس نوميد مگردان گمان او را.
٨٧٥٤ من أبصر زلّته صغرت عنده زلّة غيره. هر كه بينا گردد بلغزش خود كوچك گردد نزد او لغزش غير او، مراد اينست كه چون آدمى بر ظاهر و باطن خود مطّلع مى‏تواند شد پس اگر غافل نباشد و بلغزشها و بديهاى خود بينا گردد چندان لغزش و بدى در ظاهر و باطن خود يابد كه آنچه مطّلع شود بر آن از لغزش و بدى ديگرى در نظر او در جنب آنها كوچك نمايد، و ممكن است كه مراد به «لغزش» سهو و خطاها باشد كه واقع شود در سلوك با مردم، و مراد اين باشد كه هر كه بينا شود بلغزشهاى خود داند كه آدمى بى‏لغزش نمى‏باشد پس كوچك نمايد در نظر او لغزشى كه ديگرى نسبت باو كرده باشد و چندان مؤاخذه و بازخواست نخواهد كرد.
۱۵
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٨٧٥٥ من لم يعرف الخير من الشّرّ فهو من البهائم. هر كه نشناسد خير را از شرّ پس او از چارپايانست، مراد از «نشناختن آن از اين» اختيار نكردن آنست بر اين، و اشاره است باين كه كسى كه اختيار آن بر اين نكند بايد كه نشناخته باشد آنها را و تميز نكرده باشد آن را از اين.
٨٧٥٦ من غلب عليه غضبه و شهوته فهو فى حيّز البهائم. هر كه غلبه كند بر او غضب او و شهوت او پس او در موضع چارپايانست.
٨٧٥٧ من ضعف عن سرّه فهو عن سرّ غيره أضعف. هر كه ضعيف باشد از سرّ خود پس او از سرّ غير خود ضعيف‏ترست، مراد از «ضعيف بودن از سرّ» اينست كه آنرا نتواند نگاهداشت و فاش كند، و غرض منع از اظهار سرّ خودست بكسى كه سرّ خود را نگاه ندارد، و در بعضى نسخه‏ها «سرّ»
در هر دو جا بشين نقطه دارست، و بنا بر اين غرض تحريص بر نگاهداشتن خودست از شرّ خود و اين كه كسى كه ضعيف باشد از نگاهداشتن خود از شرّ نفس خود پس او ضعيف‏تر خواهد بود در نگاهداشتن خود از شرّ ديگران.
٨٧٥٨ من عرف نفسه فهو لغيره أعرف. هر كه بشناسد نفس خود را پس او از براى غير او شناسنده‏ترست، مراد به «شناختن نفس خود» شناختن قدر و پايه نفس خودست يا عيوب و بديهاى او، و اين كه آن دشوارترست از شناختن غير خود و قدر و پايه او، يا عيوب و بديهاى او، زيرا كه غالب اينست كه آدمى متوجّه نفس خود نمى‏شود و از قدر و پايه خود تجاوز ميكند و بعيوب و بديهاى خود نمى‏رسد و تجسّس و تفحصّ أحوال ديگران ميكند و بمرتبه هر كس و عيوب و بديهاى او شناسا مى‏گردد، و غرض اينست كه كسى كه خواهد كه معرفت او كامل باشد بايد كه خود را بشناسد، خود را كه شناخت ديگران را بهتر خواهد شناخت.
٨٧٥٩ من لا اخوان له لا أهل له. هر كه نباشد برادران از براى او نباشد اهلى از براى او، مراد اينست كه عمده اهل اين كس برادرانست نسبى، هر كه را برادران نباشد گويا اهلى ندارد هر چند اهل بسيار داشته باشد، و مراد برادران نسبى است يا دوستان خالص.
٨٧٦٠ من لا صديق له لا ذخر له. هر كه نباشد دوستى از براى او نيست ذخيره از براى او، يعنى ذخيره عمده از براى روز نيك و بد دوست است، كسى كه دوستى نداشته باشد گويا اصلا ذخيره ندارد هر چند ذخاير ديگر داشته باشد.
٨٧٦١ من لا دين له لا نجاة له.                     
  ص     ٣٦٤
هر كه دين نباشد از براى او رستگارى نباشد از براى او.
٨٧٦٢ من لا ايمان له لا أمانة له. هر كه ايمان نباشد از براى او امانت نباشد از براى او.
٨٧٦٣ من وثق بانّ ما قدّر اللَّه له لن يفوته استراح قلبه. هر كه اعتماد داشته باشد باين كه آنچه تقدير كرده خدا از براى او هرگز فوت نشود از او راحت يابد دل او، زيرا كه در غم و اندوه روزى و مانند آن نخواهد بود.
٨٧٦٤ من أصرّ على ذنبه اجترى على سخط ربّه. هر كه اصرار كند بر گناه خود جرأت كند بر خشم پروردگار خود، «اصرار بر چيزى» ايستادگى بر آن و مداومت كردن بر آنست و كردن گناهى و عزم بر كردن آن بار ديگر نيز در حكم اصرارست، هر چند هنوز بار ديگر نكرده باشد چنانكه مكرّر مذكور شد، و «جرأت كند بر خشم پروردگار» يعنى دلير و بى‏باك رود بنزد او.
٨٧٦٥ من اشتغل بغير ضرورته فوّته ذلك منفعته. هر كه مشغول گردد بغير ضرورت خود فوت گرداند او را اين منفعت او را، مراد به «ضرورت» چيزيست كه مهمّ و در كار باشد از ضروريّات دنيوى و خيرات اخروى، چه همه آنها مهمّ و در كارست هر چند واجب شرعى نباشد، و مراد اينست كه هر كه مشغول شود بغير آنها اين سبب آن مى‏شود كه بعضى از آنها فوت شود او را، زيرا امور مهمّه در هر وقت آن قدر هست كه كسى كه خواهد به آنها كما ينبغي قيام نمايد فرصت زياده بر آن نيابد پس بقدر آنچه بغير آنها مشغول گردد ناچار او را از آنها فوت شود.
٨٧٦٦ من أكثر من ذكر الموت قلّت فى الدّنيا رغبته. هر كه بسيار كند ياد مرگ را كم شود در دنيا رغبت او.
٨٧٦٧ من حفر لأخيه بئرا أوقعه اللَّه فى بئره. هر كه بكند از براى برادر خود چاهى بيندازد او را خدا در همان چاه.
٨٧٦٨ من ساء تدبيره كان هلاكه فى تدبيره. هر كه بد باشد تدبير او، بوده باشد هلاك او در تدبير او، يعنى گاه مى‏شود كه هلاك او در تدبير او باشد.
٨٧٦٩ من أكثر من ذكر الآخرة قلّت معصيته. هر كه بسيار كند ياد آخرت را كم باشد معصيت او.
٨٧٧٠ من ملك شهوته كملت مروّته و حسنت عاقبته. هر كه مالك باشد شهوت خود را يعنى آنرا در فرمان خود دارد كامل باشد مروّت و آدميّت او، و نيكو باشد عاقبت او.
٨٧٧١ من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهوته. هر كه گرامى باشد بر او نفس او خوار گردد بر او شهوت او، يعنى خواهش او.
٨٧٧٢ من ناقش الاخوان قلّ صديقه. هر كه مناقشه كند با برادران كم گردد دوست او، «مناقشه» خرده گيرى كردن در حسابست، و مراد اينست كه با برادران مسامحه در كارست و مناقشه نبايد كرد و اگر نه كم دوستى باقى بماند بر دوستى.
٨٧٧٣ من ساء خلقه قلاه مصاحبه و رفيقه. هر كه بد باشد خوى او دشمن دارد او را مصاحب او و رفيق او.
٨٧٧٤ من زلّ عن محجّة الطّريق وقع فى حيرة المضيق.
هر كه بلغزد از راه واضح راه يعنى وسط آن كه واضح و آشكارست بيفتد در حيرانى مضيق يعنى تنگى يا راه تنگ.
٨٧٧٥ من دعاك الى الدّار الباقية و أعانك على العمل لها فهو الصّديق الشّفيق. هر كه بخواند ترا بسوى سراى پاينده و يارى كند ترا بر آن، پس اوست دوست شفيق.
٨٧٧٦ من منع المال من يحمده ورّثه من لا يحمده. هر كه منع كند مال را از كسى كه ستايش او كند ميراث دهد او را بكسى كه ستايش او نكند.
٨٧٧٧ من قضى حقّ من لا يقضى حقّه فقد عبّده . هر كه بجا آورد حقّ كسى را كه او بجا نياورد حقّ او را پس بتحقيق كه بنده گرداند او را، مراد به «حقّ» حقّ احسانست كه هر برادرى بر برادر خود دارد و غرض اينست كه هر كه احسان كند بكسى كه او احسان نكند باو، يا باعتبار اين كه قادر بر آن نباشد يا اين كه دشمنى و عداوتى با او داشته باشد پس او را بمنزله بنده خود گرداند، زيرا كه كسى كه قادر بر احسان نباشد و كسى احسان باو كند آن احسان كمال وقع در نظر او دارد و بآن اعتبار مطيع و فرمانبردار و بمنزله بنده او مى‏گردد، و همچنين دشمن هرگاه از كسى احسان ببيند با وجود دشمنى قطع دشمنى كند و دوست و بنده گردد چنانكه بتجربه معلوم شده.
٨٧٧٨ من احتاج اليك كانت طاعته لك بقدر حاجته اليك.
هر كه محتاج باشد بسوى تو بوده باشد فرمانبردارى او مر ترا بقدر حاجت او بسوى تو، مراد اينست كه باين فرمانبردارى فريب او نبايد خورد و از آن راه او را دوست خالص خود نبايد دانست، اكثر اينست كه آن فرمانبردارى بقدر حاجت اوست همين كه آن برآمد زايل شود و از فوايد آن اين نيز مى‏تواند بود كه اگر كسى كارى بچنين كسى داشته باشد پيش از برآمدن حاجت او باو بفرمايد تا او فرمان برد كه بعد از آن فرمان بردن او معلوم نيست.
٨٧٧٩ من أخافك لكى يؤمنك خير لك ممّن يؤمنك لكى يخيفك. هر كه بترساند ترا تا اين كه ايمن گرداند ترا بهترست از براى تو از كسى كه ايمن گرداند ترا، تا اين كه بترساند ترا، مراد به «كسى كه بترساند او را تا اين كه ايمن گرداند» كسيست كه منع كند او را از معاصى و منكرات تا اين كه او بازايستد از آنها و عاقبت ايمن گردد از عذاب و عقاب آنها، پس آن ايمنى چون بسبب او شده پس گويا در آخر ايمن گردانيده او را، و به «كسى كه ايمن گرداند او را تا اين كه بترساند» كسيست كه مداهنه كند با او و منع نكند او را از آنها، بلكه جرأت فرمايد او را باميدوار نمودن بسعت رحمت حقّ تعالى و امثال آن تا اين كه او ايمن گردد و مرتكب آنها شود و عاقبت بترسد، و چون منشأ، آن خوف و ترس او شده پس گويا او ترسانيده او را.
٨٧٨٠ من حاط النّعم بالشّكر حيط بالمزيد. هر كه نگاهدارد نعمتها را بشكر نگاهداشته شود بزيادتى، يعنى نگاهداشته شود او همراه با زيادتى نعمت.
٨٧٨١ من سعى بالنّميمة حاربه القريب و مقته البعيد. هر كه عمل كند بسخن‏چينى يعنى كار او سخن چينى باشد جنگ كند با او نزديك و دشمن دارد او را دور، مراد اينست كه همه كس با او بد گردند هر كه‏
نزديك باشد و تواند با او جنگ كرد جنگ كند و هر كه دور باشد و نتواند اكتفا كند بدشمنى، و ممكن است كه مراد به «نزديك و دور» خويش و بيگانه باشد، و اين كه خويشان او كه اهتمام باصلاح او دارند با او جنگ كنند و بيگانگان كه اهتمام بآن ندارند اكتفا كنند بدشمنى با او.
٨٧٨٢ من سامح نفسه فيما يحبّ أتعبه فيما يكره. هر كه مسامحه كند با نفس خود در آنچه دوست مى‏دارد تعب فرمايد او را در آنچه ناخوش مى‏دارد، يعنى هر كه سهل انگارى كند با نفس خود در آنچه دوست دارد آن را از منكرات و منع نكند او را از آنها بتعب اندازد او را عاقبت در آنچه ناخوش مى‏دارد از عذاب و عقاب جزاى آن.
٨٧٨٣ من ضرب يده على فخذه عند مصيبة فقد أحبط أجره. هر كه بزند دست خود را بر ران خود نزد مصيبتى پس بتحقيق كه باطل كند اجر خود را.
٨٧٨٤ من أسهر عين فكرته بلغ كنه همّته. هر كه بيدار دارد چشم فكرت خود را برسد بنهايت همّت خود، مراد به «بيدار داشتن چشم فكرت خود» بيدار داشتن چشم خودست در شبها از براى فكر و تأمّل در مسائل و غير آنها از آنچه اصلاح حال او كند، يا اين كه كنايه است از كار فرمودن فكر و بيكار نگذاشتن آن، چه هرگاه بكار رود بمنزله شخصى است كه بيدار باشد، و هرگاه بكار نرود گوئيا كه شخصيست كه در خوابست و مراد به «همّت او» عزم و قصد اوست، يعنى برسد بنهايت آنچه عزم و قصد آن دارد.
٨٧٨٥ من بذل جهد طاقته بلغ كنه ارادته.
هر كه بذل كند نهايت طاقت خود را برسد بنهايت اراده خود، يعنى نهايت آنچه اراده آن دارد و سعى كند از براى آن، و مراد اينست كه در هر كارى كسى كه بذل جهد خود كند بمنتهاى اراده خود برسد، يا اين كه هر كه بذل جهد خود كند در طلب نيكبختى خود كه بايد كه اراده هر كسى آن باشد بمنتهاى اراده خود برسد.
٨٧٨٦ من راقه زبرج الدّنيا أعقب ناظريه كمها. هر كه خوش آيد او را زينت دنيا ميراث دهد چشمهاى خود را كورى مادرزاد، يعنى آنها را بمنزله كور و نابينا گرداند از آنچه صلاح و خير او در آن باشد نهايت كوريى مانند كورى مادرزاد.
٨٧٨٧ من حفر لأخيه المؤمن بئرا أوقع فيها. هر كه بكند از براى برادر مؤمن خود چاهى انداخته شود در آن، يعنى او خود در آن افتد.
٨٧٨٨ من اتّهم نفسه فقد غالب الشّيطان. هر كه متّهم دارد نفس خود را پس بتحقيق كه غلبه كند بر شيطان، مراد به «متّهم داشتن نفس» اينست كه اعتماد بر او نكند و همواره از او با خبر باشد كه مبادا خيانتى بكند.
٨٧٨٩ من خالف نفسه فقد غلب الشّيطان. هر كه مخالفت كند نفس خود را پس بتحقيق كه غلبه كند بر شيطان، مراد به «مخالفت نفس» اينست كه بر خلاف هوا و هوس او كار كند.
٨٧٩٠ من أنس  بتلاوة القرآن لم توحشه مفارقة الاخوان.
هر كه انس بگيرد بتلاوت قرآن بوحشت نيندازد او را جدائى برادران.
٨٧٩١ من شكا ضرّه الى غير مؤمن فكأنّما شكا اللَّه سبحانه. هر كه شكوه كند بدى حال خود را بسوى غير مؤمنى پس گوئيا شكوه كند خداى سبحانه را.
٨٧٩٢ من شكا ضرّه الى مؤمن فكأنّما شكا الى اللَّه سبحانه. هر كه شكوه كند بدى حال خود را بسوى مؤمنى پس گوئيا شكوه كند بسوى خداى سبحانه، زيرا كه حقّ تعالى چون مؤمن دوست اوست رخصت داده بشكوه و اظهار بدى حال خود نزد او، تا اين كه او رفع آن نمايد، بلكه ترغيب فرموده در آن و آن را يكى از وسائل گردانيده از براى بندگان خود، پس شكوه نزد او چون باذن و فرمان حقّ تعالى است و نزد بندگان دوست اوست بمنزله شكوه نزد اوست تعالى شأنه، بخلاف غير مؤمن كه او دشمن خداست، و ظاهرست كه شكوه بنده كسى نزد دشمن او بمنزله شكوه از اوست.
٨٧٩٣ من عظّم صغار المصائب ابتلاه اللَّه بكبارها. هر كه عظيم شمارد مصيبتهاى كوچك را مبتلى گرداند او را خدا بمصيبتهاى بزرگ.
٨٧٩٤ من أطاع نفسه فى شهواتها فقد أعانها على هلكها. هر كه فرمان برد نفس خود را در خواهشهاى آن پس بتحقيق كه يارى كرده آنرا بر هلاكت آن.
٨٧٩٥ من أخّر الفرصة عن وقتها فليكن على ثقة من فوتها. هر كه پس اندازد فرصت را از وقت آن پس بايد كه بوده باشد بر اعتماد از فوت آن، مراد منع از تأخير فرصت است و اين كه كسى كه تأخير كند بايد كه قرار دهد بر خود فوت آن را، زيرا كه غالب اينست كه همين كه تأخير شود كارى‏
   ص     ٣٧١
از وقت فرصت آن ديگر فرصت آن نشود.
٨٧٩٦ من تتبّع عورات النّاس كشف اللَّه عورته. هر كه از پى رود و تفحّص كند عورتهاى مردم را ظاهر كند خدا عورت او را، مراد به «عورت» چيزيست كه آدمى بپوشاند آن را از ديگران از عيبها و گناهان.
٨٧٩٧ من قلّت طعمته خفّت عليه مؤنته. هر كه كم باشد خوراك او سبك باشد بر او مؤنت و خرج او.
٨٧٩٨ من تطلّع على أسرار جاره انهتكت أستاره. هر كه آگاهى جويد بر اسرار همسايه خود دريده شود پرده‏هاى او، مراد منع از طلب اطّلاع و آگاهى است بر اسرار همسايگان بمشرف شدن بر خانه‏هاى ايشان و امثال آن.
٨٧٩٩ من بحث عن أسرار غيره أظهر اللَّه أسراره. هر كه تفتيش كند از اسرار غير خود آشكار كند خدا اسرار او را.
٨٨٠٠ من تتبّع خفيّات العيوب حرمه  اللَّه مودّات القلوب. هر كه از پى رود و تفحّص كند عيبهاى نهانى مردم را محروم گرداند خدا او را از دوستى دلها.
٨٨٠١ من رغب فى زخارف الدّنيا فاته البقاء المطلوب. هر كه رغبت كند در زينتها و متاعهاى رواندود دنيا فوت شود او را بقاى مطلوب، يعنى سراى پاينده باقى كه مطلوب همه كس است.
٨٨٠٢ من كشف حجاب أخيه انكشف عورات بيته.
هر كه بگشايد پرده برادر خود را گشوده شود عورتهاى خانه او، يعنى ظاهر شود بر مردم آنچه بايد كه پوشيده باشد از احوال اهل خانه او، و در بعضى نسخه‏ها «بنيه» بجاى «بيته» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: گشوده شود عورتهاى پسران او، و اين با سجع «أخيه» اوفقست.
٨٨٠٣ من اقتصر فى أكله كثرت صحّته و صلحت فكرته. هر كه اقتصار كند در خوردن خود بسيار باشد صحّت او و شايسته باشد فكرت او، مراد به «اقتصار در آن» كم خوردنست و اكتفاى بآن و تجاوز نكردن از آن بقدر سيرى يا زياد بر آن.
٨٨٠٤ من عمى عن زلّته استعظم زلّة غيره. هر كه كور باشد از لغزش خود عظيم شمارد لغزش غير خود را، مراد اينست كه كسى عظيم مى‏شمارد لغزش ديگرى را كه متوجّه احوال خود نباشد و نابينا باشد از لغزشهاى خود و اگر نه هر كس بغير معصوم چندان لغزش دارد كه اگر متوجّه شود به آنها عظيم نمى‏شمارد لغزشى را كه از ديگرى بيند.
٨٨٠٥ من ترك العجب و التّوانى لم ينزل به مكروه. هر كه ترك كند خود بينى و سستى را فرو نيايد باو مكروهى، مراد اينست كه مكروهات اخروى همه از يكى از دو چيز ناشى مى‏شود، يكى سستى و كاهلى در اطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى، و ديگرى عجب و خودبينى آوردن باطاعت و انقياد خود، هر كه سستى و كاهلى نكند و عجب و خودبينى بهم نرساند هيچ مكروهى در آخرت باو نرسد.
٨٨٠٦ من بلغ غاية ما يحبّ فليتوقّع غاية ما يكره.
هر كه برسد بنهايت آنچه دوست دارد پس متوقّع باشد غايت آنچه را ناخوش دارد، يعنى آماده آن باشد و رسيدن آن را بر خود قرار دهد كه رسم و عادت دنيا اينست چنانكه بتجربه معلوم مى‏شود.
٨٨٠٧ من دقّ فى الدّين نظره جلّ يوم القيامة خطره. هر كه دقيق باشد در دين نظر او بزرگ باشد روز قيامت شرف او، مراد دقيق و باريك بودن نظر و فكر اوست در عقايد و مسائل دين يا در ديندارى و حفظ دين خود.
٨٨٠٨ من سلّ سيف العدوان سلب عزّ السّلطان. هر كه از غلاف بكشد شمشير ستم را گرفته شود از او عزّت و غلبه سلطنت.
٨٨٠٩ من حرم  السّائل مع القدرة عوقب بالحرمان. هر كه محروم كند سائل را با قدرت عقاب كرده شود بحرمان يعنى محرومى از فضل و لطف حقّ تعالى.
٨٨١٠ من جار فى سلطانه عدّ من عوادى زمانه. هر كه ستم كند در سلطنت خود شمرده مى‏شود از عوادى زمان او، يعنى مصيبتهاى آن يا از دشمنان آن، چه او زمان خود را فاسد و تباه كند، پس گويا از دشمنان آنست، يا اين كه شمرده شود از دشمنان روزگار خود از براى خود.
٨٨١١ من استوحش عن النّاس أنس  باللَّه سبحانه. هر كه وحشت كند از مردم انس گيرد بخداى سبحانه.
٨٨١٢ من اغتّر بنفسه أسلمته الى المعاطب.
هر كه مغرور شود بنفس خود و فريب آن خورد بدهد نفس او او را بهلاكتها.
٨٨١٣ من رضى عن نفسه ظهرت عليه المعايب. هر كه راضى باشد از نفس خود ظاهر مى‏شود بر او عيبها، يعنى ظاهر مى‏گردد بر مردم عيبها در او.
٨٨١٤ من اتّخذ قول اللَّه دليلا هدى الى الّتى هى أقوم. هر كه فرا گيرد قول خدا را دليل، راه نموده شود به آن چه محكم‏تر باشد، مراد اينست كه هر كه در هر باب دليل و راهنماى خود را آيات قرآن مجيد كند او راه نموده شود بطريقه كه محكم‏تر باشد از هر طريقه.
٨٨١٥ من اتّخذ طاعة اللَّه سبيلا فاز بالّتى هى أعظم. هر كه فرا گيرد فرمانبردارى خدا را راه خود، فيروزى يابد بسعادتى كه بزرگتر باشد از هر سعادتى.
٨٨١٦ من زهد فى الدّنيا أعتق نفسه و أرضى ربّه. هر كه بى‏رغبت باشد در دنيا آزاد گرداند نفس خود را و راضى گرداند پروردگار خود را.
٨٨١٧ من يكن اللَّه خصمه يدحض حجّته و يكن له حربا. هر كه بوده باشد خدا مدّعى او باطل شود حجّت او و بوده باشد خدا از براى او دشمن، مراد منع از نافرمانى حقّ تعالى است و گذاشتن حقّى از حقوق او بر ذمّه خود، زيرا كه هر كه چنين كند حقّ تعالى مدّعى او باشد و بر او دعوى كند و هرگاه خدا مدّعى باشد هر حجّتى كه بياورد از براى خلاصى خود باطل گردد و حقّ تعالى دشمن او باشد.
٨٨١٨ من يكن اللَّه نصيره يغلب خصمه و يكن له حزبا. هر كه بوده باشد خدا يارى كننده او غلبه كند بر دشمن خود، و بوده باشد از براى او گروهى يعنى بجاى گروه أعوان و أنصار او.
٨٨١٩ من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطاء. هر كه پيش ببيند وجوه رأيها را بداند موقع‏هاى خطا را، يعنى هر كه پيش از كارها تأمّل و تدبّر كند و وجه هر رائى را ببيند و ملاحظه نمايد بشناسد مواقع خطا را و خطا كم كند بخلاف كسى كه بى‏تأمّل كارها را كند كه خطا از او بسيار واقع شود.
٨٨٢٠ من يكن اللَّه أمله يدرك غاية الأمل و الرّجاء. هر كه بوده باشد خدا اميد او دريابد نهايت اميد و آرزوى خود را.
٨٨٢١ من استقصر بقاءه و أجله قصر رجاؤه و أمله. هر كه كم شمارد بقاى خود و مدّت عمر خود را كوتاه باشد اميد او و امل او، و ممكن است كه «قصّر» بتشديد خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: كوتاه كند اميد خود و امل خود را.
٨٨٢٢ من جرى فى عنان أمله عثر بأجله. هر كه روان شود در جلو اميد خود برو در افتد باجل خود، يعنى هميشه در جلو آن برود و قرار و آرام نگيرد تا وقتى كه بمرگ برو در افتد.
٨٨٢٣ من تلذّذ بمعاصى اللَّه أورثه اللَّه ذلّا. هر كه لذّت جويد بمعصيتهاى خدا ميراث دهد او را خدا خواريى يعنى حقّ تعالى او را بجزاى آن خوار و ذليل گرداند.
٨٨٢٤ من حسن رضاه بالقضاء حسن صبره على البلاء.
هر كه نيكو باشد رضاى او بقضا نيكو باشد صبر او بر بلا.
٨٨٢٥ من اقتصر على قدره كان أبقى له. هر كه اقتصار كند بر اندازه خود بوده باشد پاينده‏تر از براى او، يعنى هر كه اكتفا كند در وضع و سلوك باندازه قدر خود و زياده روى نكند آن وضع از براى او پاينده‏تر ماند از اين كه از اندازه خود بدر رود و زياده روى كند كه غالب اينست كه آن پر بقائى نكند.
٨٨٢٦ من حسن عمله بلغ من اللَّه أمله. هر كه نيكو باشد عمل او برسد از جانب خدا باميد خود.
٨٨٢٧ من كثر فى ليله نومه فاته من العمل مالا يستدركه فى يومه. هر كه بسيار شود در شب او خواب او، فوت شود او را از عمل آنچه بازيافت نكند آن را در روز خود.
٨٨٢٨ من جعل ديدنه المراء لم يصبح ليله. هر كه بگرداند عادت خود را جدل‏كردن صبح نكند شب خود را، يعنى هميشه در ظلمت و تاريكى جهل باشد، پس گويا شب خود را صبح نكند.
٨٨٢٩ من دنا منه أجله لم تعنه حيله. هر كه نزديك شود از او اجل او يارى نكند او را چاره‏هاى او، مراد اخبار از واقعست باين كه هر گاه اجل كسى نزديك شد چاره‏ها و تدبيرها كه از براى كارها كند درست نيايد و خطا كند گويا بخت او برگردد، و يا منع از حرص در تدبيرست و چاره‏ها و تنبيه بر آن باين كه هرگاه اجل نزديك گردد چاره‏ها يارى نكند پس حرص در آنها نبايد داشت، حرص در چيزى بايد داشت كه احتمال چنين آفتى در آن نباشد
و در بعضى نسخه‏ها «تغنه» بغين نقطه‏دارست و بنا بر آن ترجمه اينست كه: غنى و بى‏نياز نكند او را چاره‏هاى او و حاصل هر دو يكيست.
٨٨٣٠ من كانت همّته ما يدخل بطنه كانت قيمته ما يخرج منه. هر كه بوده باشد همّت او آنچه داخل شود در شكم او، بوده باشد قيمت او آنچه بيرون مى‏آيد از آن، مراد به «همّت» عزم است و غرض توبيخ كسيست كه عزم و قصد او خورش باشد و از براى آن سعى زياد كند.
٨٨٣١ من أثنى عليه بما ليس فيه سخر به. هر كه ثنا گفته شود بر او به آن چه نبوده باشد در او تمسخر كرده شود باو، مراد اينست كه بچنين ثنائى كه كسى كند مغرور نبايد شد، اين تمسخريست كه او ميكند، يا در واقع بمنزله تمسخرست هر چند او قصد تمسخر نداشته باشد.
٨٨٣٢ من مكر بالنّاس ردّ اللَّه سبحانه مكره فى عنقه. هر كه مكر كند بمردم برگرداند خداى سبحانه مكر او را در گردن او.
٨٨٣٣ من أحسن الى النّاس حسنت عواقبه و سهلت له طرقه. هر كه احسان كند بسوى مردم نيكو باشد عاقبتهاى او و آسان شود از براى او راههاى او، يعنى نيكو شود عاقبت كارهاى او، و آسان شود براى او راههاى مطالب و مقاصد او.
٨٨٣٤ من سلم من المعاصى عمله بلغ من الآخرة أمله. هر كه سالم باشد از معصيتها عمل او، برسد از آخرت باميد و امل خود.
٨٨٣٥ من ترك قول «لا أدرى» أصيبت مقاتله. هر كه ترك كند گفتن «نمى‏دانم» را رسيده شود جايگاههاى كشته  شدن‏
   ص     ٣٧٨
آن، مراد توبيخ جمعيست كه گفتن «نمى‏دانم» را نقص خود مى‏دانند، و هر چه از ايشان سؤال كنند از احكام شرعيّه و غير آن جوابى مى‏گويند خواه درست و خواه غلط تا اين كه مردم ايشان را بهمه چيز دانا دانند و حاصل كلام اينست كه: كسى كه چنين باشد خود را هلاك كرده و گويا آلت جارحه بجايگاههاى قتل او رسيده و او را بهلاكت انداخته، زيرا كه غير معصومين صلوات اللّه عليهم أجمعين كسى را علم بهمه چيز ميسّر نيست و بسيارى را نمى‏دانند پس در آنها خصوصا در احكام شرعيّه اگر «نمى‏دانم» نگويند و اظهار دانش كنند دروغ گويند و بسبب آن خود را هلاك كنند، زيرا كه فتوى در آنها با وجود جهل از اعظم گناهانست و حكم بغير آنچه حقّ تعالى فرو فرستاده بمنزله كفرست چنانكه قرآن مجيد ناطق به آنست.
٨٨٣٦ من عرّى من الشّرّ قلبه سلم له دينه و صدق يقينه. هر كه برهنه كند از بدى دل خود را سالم باشد از براى او دين او و راست باشد يقين او، يعنى يقين او بروز جزا.
٨٨٣٧ من ساءت ظنونه اعتقد الخيانة بمن لا يخونه. هر كه بد باشد گمانهاى او اعتقاد كند خيانت را بكسى كه خيانت نكند او را، مراد ذمّ بدگمانيست نسبت بهمه كس و حكم بمقتضاى آن، و اين كه آن منشأ اعتقاد خيانت مى‏شود بكسى كه خيانت نكند باو و برى باشد از آن، پس آدمى بايد كه اعتقاد خيانت بكسى تا ظاهر نشود نكند نهايت اعتماد هم بر كسى كه امانت او ظاهر نشده باشد نكند بلكه احتمال خيانت بدهد و بآن اعتبار در معامله با او شرايط حزم و احتياط را بجا آورد و باين جمع مى‏شود ميانه امثال اين فقره مباركه كه مذمّت بدگمانى از آنها ظاهر مى‏شود و بعضى فقرات ديگر كه دلالت بر مدح آن ميكند چنانكه بعضى از آنها قبل از اين مذكور شد.
٨٨٣٨ من ساء ظنّه بمن لا يخون حسن ظنّه بما لا يكون. هر كه بد باشد گمان او بكسى كه خيانت نكند نيكو باشد گمان او به آن چه‏
نباشد يعنى بجزاى آن بدگمانى بآن كس مبتلى گردد باين كه نيكو شود گمان او بكسى كه چنان نباشد و امين گرداند او را و او خيانت كند با او، و ظاهر اينست كه مراد در اينجا چنانكه در فقره سابق مذكور شد بدگمانيى باشد كه اعتقاد بآن كند و عمل كند بمقتضاى آن برسانيدن زيان و خسرانى باو نه مجرّد احتمال خيانت باو و احتياط و حزم در معامله با او.
٨٨٣٩ من أسرع الى النّاس بما يكرهون قالوا فيه ما لا يعلمون. هر كه شتاب كند بسوى مردم به آن چه ناخوش دارند بگويند در او آنچه ندانند، مراد منع از شتاب كردن و رسانيدن خبرهاى ناخوش است بمردم، و اين كه آن سبب اين مى‏شود كه ايشان متّهم دارند او را بچيزى چند كه علم بآن نداشته باشند و از همان شتاب او استنباط كنند مثل دشمنى با ايشان و بد ذاتى و شاد شدن برسيدن مكروهى بايشان و مانند آنها.
٨٨٤٠ من حسن ظنّه باللَّه فاز بالجنّة. هر كه نيكو باشد گمان او بخدا فيروزى يابد ببهشت، چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٨٤١ من حسن ظنّه بالدّنيا تمكّنت منه المحنة. هر كه نيكو باشد گمان او بدنيا متمكّن شود از او محنت، يعنى ثابت و برقرار گردد در او.
٨٨٤٢ من حسن ظنّه بالنّاس حاز منهم المحبّة. هر كه نيكو باشد گمان او بمردم جمع كند از ايشان دوستى را، مراد به «نيكو بودن گمان او بمردم» اينست كه حكم ببدى ايشان نكند و بناى حال ايشان را بر خوبى گذارد و بر وفق آن سلوك كند با ايشان از دوستى و مهربانى و مانند آن، و ظاهرست كه سلوك با مردم بر اين وجه باعث دوستى ايشان مى‏شود.
٨٨٤٣ من ذكر الموت رضى من الدّنيا باليسير.
هر كه ياد كند مرگ را راضى گردد از دنيا باندكى.
٨٨٤٤ من اكتفى باليسير استغنى عن الكثير. هر كه راضى شود باندك بى‏نياز مى‏شود از بسيار، يعنى اكتفا باندك مى‏توان كرد و با آن حاجت ببسيار نيست و تعب و زحمت از براى آن نبايد كشيد.
٨٨٤٥ من آثر على نفسه استحقّ اسم الفضيلة. هر كه ايثار كند بر نفس خود سزاوار باشد اسم فضيلت را، مراد به «ايثار بر نفس خود» بر گزيدن ديگريست بر خود بدادن چيزى باو با وجود حاجت خود بآن، و «فضيلت» بمعنى افزونى مرتبه است و «سزاوار باشد اسم او را» يعنى سزاوار باشد كه آنرا نسبت باو دهند و او را صاحب آن گويند.
٨٨٤٦ من بخل بمالا يملكه فقد بالغ فى الرّذيلة . هر كه بخل كند به آن چه مالك آن نباشد پس او بنهايت رسيده در رذيلت، «بخيلى كردن كسى به آن چه مالك آن نباشد» مثل حسد بردن كسيست بر كسى كه حقّ تعالى يا ديگرى چيزى باو دهد و اندوهناك شدن بسبب آن، و «رذيلت» مقابل فضيلت است يعنى دنائت و پستى مرتبه.
٨٨٤٧ من اتّقى اللَّه سبحانه جعل له من كلّ همّ فرجا و من كلّ ضيق مخرجا. هر كه بترسد از خداى سبحانه بگرداند از براى او از هر اندوهى گشايشى و از هر تنگيى بدر شدى.
٨٨٤٨ من صبر على بلاء اللَّه سبحانه فحقّ اللَّه أدّى و عقابه اتّقى و ثوابه رجى. هر كه صبر كند بر بلاى خداى-  سبحانه-  پس حقّ خدا را ادا كرده، و از عقاب او ترسيده، و ثواب او را اميد داشته.
٨٨٤٩ من تبصّر فى الفطنة ثبتت له الحكمة و عرف العبرة. هر كه بينا گردد در فطنت ثابت و برقرار گردد از براى او حكمت، و شناسد عبرت را، «فطنت» بمعنى زيركيست، و «حكمت» علم راست و كردار درست، و «عبرت» پى بردن از چيزهاست بچيزهاى ديگر مثل آثار خوب و بد آنها، و مراد به «بينا گشتن در زيركى» بينا گشتن بسبب آنست يا بينا گشتن در استعمال و كاربردن آن، و در بعضى نسخه‏ها بر اين نحوست: «من تبصّر فى الفطنة ثبتت له الحكمة» .
هر كه بينا شود در فطنت ثابت شود از براى او حكمت.
«من ثبتت له الحكمة عرف العبرة».
هر كه ثابت شود از براى او حكمت بشناسد عبرت را.
٨٨٥٠ من عرف العبرة فكأنّما عاش فى الأوّلين. هر كه بشناسد عبرت را پس گويا زندگانى كرده در آنان كه اوّل بودند يعنى زندگانى كرده با ايشان تا حال، زيرا كه كسى كه عبرت را شناسد عبرت گيرد از احوال و قصص همه ايشان پس گويا در ميانه همه ايشان بوده و تجربه‏ها كرده.
٨٨٥١ من استسلم للحقّ و أطاع المحقّ كان من المحسنين. هر كه اطاعت كند مر حقّ را، و فرمانبردارى كند كسى را كه بر حقّ باشد بوده باشد از نيكوكاران.
٨٨٥٢ من تعمّق لم ينب الى الحقّ.
هر كه تعمّق كند و بته رود در تفكر كند نشود بسوى حق، يعنى در ادراك حق در هر باب و رسيدن بسوى آن، و ممكن است كه ترجمه «لم ينب الى الحقّ» اين باشد كه دورى نكند بسوى حقّ يعنى از رفتن بسوى حقّ.
٨٨٥٣ من كثر مراؤه بالباطل دام عماؤه  عن الحقّ. هر كه بسيار باشد جدل كردن او بباطل دايم باشد كورى او از حق.
٨٨٥٤ من هاله ما بين يديه نكص على عقبيه. هر كه بترساند او را آنچه پيشروى اوست برگردد بر پاشنه‏هاى خود، چون كسى كه برگردد از جائى كه مى‏رفته باشد بسوى آن برميگردد بر پاشنه‏هاى خود و برميگرداند آنها را، شايع شده استعمال «برگشتن بر پاشنه‏ها» در هر برگشتن از چيزى، و بنا بر اين ممكن است كه مراد اين باشد كه: هر كه بترسد از آنچه پيشروى اوست از عذاب و عقاب گناهان در قيامت، البته بر مى‏گردد از آنها، پس كسى كه برنگردد از آنها اين نشان اينست كه او را خوف و ترسى نباشد از آنها، و ممكن است كه مراد ترغيب بر دليرى در حرب باشد و اين كه بايد كه دليرانه رفت و ترس را بخود راه نداد كه همين كه كسى ترسيد برگردد بر پاشنه‏هاى خود، يا اين كه مراد تعليم سركردگان جنگ باشد باين كه مردمى را كه دانند كه ترسناكند بمبارزت نفرستند كه ايشان برگردند بر پاشنه‏هاى خود و باعث جبن بلكه هزيمت ديگران نيز مى‏شود.
٨٨٥٥ من عمى عمّا بين يديه غرس الشّكّ بين جنبيه. هر كه كور باشد از آنچه پيشروى او باشد بكارد شكّ را ميانه پهلوهاى خود، ممكن است كه مراد ظهور و وضوح امر قيامت باشد و اين كه آن بمرتبه‏ايست‏
كه گويا برابر روى آدميست و مى‏توان ديد و تا كسى ديده بصيرت او كور نباشد شكّ در آنرا در دل خود نكارد، يا اين كه «كاشتن شكّ در ميانه پهلوهاى خود» كنايه از كردن گناهان باشد بنا بر ادّعاى اين كه تا كسى را شكّ در قيامت و احوال آن نباشد معقول نيست كه ارتكاب گناهان كند، پس هر كه مرتكب آنها شود اين نشان اينست كه او را شكّى در آنها باشد و بنا بر اين مراد اين باشد كه تا كسى كور نباشد از قيامت كه پيشروى اوست و مى‏توان ديد مرتكب گناهان نگردد، يا اين كه مراد به «كاشتن شكّ ميانه پهلوهاى خود» كاشتن نهالهاى آرزوها و اميدها باشد در دل كه جزمى يا ظنّى ببارور شدن آنها نيست بلكه مجرّد شكّ و وهميست و بمنزله كاشتن نهال شكّ و وهم است، و بنا بر اين معنى اين باشد كه: هر كه كور باشد از سراى پاينده آخرت بكارد آن نهالها را در دل خود، و اگر كسى كور نباشد از آن نپردازد بآن بلكه مشغول گردد بتعمير سراى آخرت خود و كاشتن نهالها در آن كه يقين باشد ببارور گشتن آنها، يا اين كه هر كه كور باشد از مرگ كه پيشروى اوست بكارد آن نهالها را، و اگر كسى كور نباشد از آن داند كه دنياى فانى كه هر لمحه احتمال انتقال از آن باشد قابل كاشتن آن نهالها در آن نيست.
٨٨٥٦ من غلبت الدّنيا عليه عمى عمّا بين يديه. هر كه غلبه كند دنيا بر او كور گردد از آنچه پيشروى اوست كه قيامت باشد يا مرگ.
٨٨٥٧ من أصلح أمر آخرته أصلح اللَّه له أمر دنياه. هر كه اصلاح كند كار آخرت خود را اصلاح كند خدا از براى او كار دنياى او را.
٨٨٥٨ من عمر دنياه أفسد دينه و أخرب أخراه. هر كه آباد كند دنياى خود را تباه كند دين خود را و خراب كند آن سراى‏
خود را، مراد آبادى زيادست يا آباديى كه آدمى متوجّه آن باشد و سعى كند در آن نه اين كه او سعى از براى آخرت خود كند و حق تعالى ببركت آن دنياى او را نيز آباد كند چنانكه در فقره سابق مذكور شد.
٨٨٥٩ من قاتل جهله بعلمه فاز بالحظّ الأسعد. هر كه جنگ كند با جهل خود بعلم خود فيروزى يابد ببهره بركت دارتر، مراد به «جنگ با جهل» جنگ با هواها و هوسهاست كه از جهل ناشى شود، و به «علم خود» يعنى بعقل خود، يا بعلمى كه كسب كرده بعقل  فرمانبردارى هوا و هوس و زيان و خسران آن.
٨٨٦٠ من ضيّعه الأقرب أتيح له الأبعد. هر كه ضايع كند او را نزديكتر تقدير كرده شود از براى او دورتر، يعنى هرگاه خويش و نزديك كسى را واگذارد و رعايت و احسان نكند حق تعالى تقدير كند از براى او دورترى را كه رعايت و احسان او بكند.
٨٨٦١ من عامل النّاس بالمسامحة استمتع بصحبتهم. هر كه معامله كند با مردم بمساهله بهره‏مند گردد بصحبت ايشان، مراد ترغيب در مساهله كردن با مردم است در معاملات، و اين كه بهره‏مند شدن از صحبت ايشان بى اين نمى‏شود و كسى كه مساهله نكند و سختگيرى كند رم كنند از صحبت و آميزش او.
٨٨٦٢ من رضى من النّاس بالمسالمة سلم من غوائلهم. هر كه راضى شود از مردم بآشتى سالم ماند از مصيبتهاى ايشان، يعنى هر كه از سلوك و آميزش با مردم بصلح و آشتى راضى شود و نزاع و دشمنى با كسى نكند
سالم ماند از مصيبتها از جانب ايشان يعنى از اين كه از جانب ايشان مصيبتى باو رسد، يا از مصيبتها كه از ايشان باو رسد اگر چنين سلوك نكند و نزاع و دشمنى كند با ايشان.
۱۶
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٨٨٦٣ من انتقم من الجانى أبطل فضله فى الدّنيا وفاته ثواب الآخرة. هر كه انتقام كشد از گنهكار و عفو نكند باطل كند فضل و افزونى مرتبه خود را در دنيا و فوت شود او را ثواب آخرت.
٨٨٦٤ من اتّخذ طاعة اللَّه بضاعة أتته الأرباح من غير تجارة. هر كه فرا گيرد فرمانبردارى خدا را سرمايه خود بيايد او را سودها بى‏تجارتى.
٨٨٦٥ من أنكر عيوب النّاس و رضيها لنفسه فذلك الأحمق. هر كه بد شمارد عيبهاى مردم را و راضى باشد به آنها از براى نفس خود پس او احمق است.
٨٨٦٦ من أزرى على غيره بما يأتيه فذلك الأخرق. هر كه عيب كند بر غير خود به آن چه خود ميكند آنرا پس او اخرقست يعنى كم عقل و احمق، و اين نيز مضمون فقره سابقست و تأكيدست.
٨٨٦٧ من اقتصر على الكفاف تعجّل الرّاحة و تبوّ أخفض الدّعة. هر كه اقتصار كند بر كفاف تعجيل كند آسايش را و فرود آيد خفض دعت را مراد به «اقتصار كردن بر كفاف» اكتفا كردن بقدريست از روزى كه بس باشد و طلب زياد بر آن نكردن، و «خفض» و «دعت» هر دو بمعنى آسانى و رفاهيت عيش و زندگانى است و غرض تأكيد است يا مراد اينست كه فرود آيد و جا گيرد در آسانترين و رفاهيت دارترين عيشهاى آسان و با رفاهيت.
٨٨٦٨ من أحبّ رفعة الدّنيا و الآخرة فليمقت فى الدّنيا الرّفعة. هر كه دوست دارد بلندى دنيا و آخرت را پس دشمن دارد در دنيا بلندى را يعنى بلندى دنيوى را كه بلندى اخروى با آن نباشد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه هر كه دشمن دارد بلندى دنيوى را بلند گردد مرتبه او در دنيا و آخرت پس چون بلندى دنيا و آخرت ثمره آن دشمنى است و در واقع بر آن مترتب مى‏شود و شايع است در ثمره‏هاى كارها اين كه مى‏گويند: هر كه اين ثمره را دوست دارد فلان كار بكند در اينجا نيز كلام بر وفق آن جارى شده هر چند در اينجا دوست داشتن بلندى دنيوى با دشمنى آن جمع نشود و غرض مجرّد اينست كه بلندى دنيوى و اخروى ثمره و نتيجه دشمنى بلندى اخرويست نهايت تعبير از اين يا بعبارت شده  باعتبار شيوع آن با آنكه آن در اين مقام خالى از لطفى نيست.
٨٨٦٩ من تذلّل لأبناء الدّنيا تعرّى من لباس التّقوى. هر كه فروتنى كند از براى ابناى دنيا برهنه گردد از لباس پرهيزگارى.
٨٨٧٠ من قصّر نظره على أبناء الدّنيا عمى عن سبيل الهدى. هر كه مقصور سازد نگاه خود را بر أبناى دنيا كور گردد از راه هدى. مراد به «مقصور ساختن نگاه خود بر ابناى دنيا» اينست كه همين نگاه بأهل دنيا كند و تتبّع و پيروى سلوك و طريقه ايشان نمايد و در نگذراند نظر خود را از ايشان باهل آخرت و پيروى ايشان، و «هدى» بضمّ هاء بمعنى راه يافتن بحقّ است يا رسيدن بآن.
٨٨٧١ من لم ينزّه نفسه عن دناءة المطامع فقد أذلّ نفسه و هو فى الآخرة أذلّ و أخزى. هر كه پاك نگرداند نفس خود را از پستى طمعها پس بتحقيق كه خوار گرداند
نفس خود را در دنيا و او در آخرت خوارتر و رسواتر باشد.
٨٨٧٢ من عمر قلبه بدوام الذّكر حسنت أفعاله فى السّرّ و الجهر. هر كه آباد گرداند دل خود را بدوام ياد خدا نيكو باشد افعال او در نهان و آشكار.
٨٨٧٣ من جهل قدره جهل كلّ قدر. هر كه نداند قدر خود را نداند هيچ قدرى را، مراد ترغيب در دانستن قدر و اندازه خودست و تجاوز نكردن از آن و همچنين سبك و پست نكردن خود و اين كه هر كه اين را نداند هيچ قدرى را نداند و نادان مطلق باشد.
٨٨٧٤ من ضيّع أمره ضيّع كلّ أمر. هر كه ضايع كند كار خود را ضايع كند هر كارى را.
٨٨٧٥ من نسى اللَّه سبحانه أنساه اللَّه نفسه و أعمى قلبه. هر كه فراموش كند خداى سبحانه را فراموش او گرداند خدا نفس او را و كور گرداند دل او را، يعنى سلب الطاف خود از او كند و او را بخود واگذارد پس فراموش كند نفس خود را و كور گردد دل او.
٨٨٧٦ من ذكر اللَّه سبحانه أحيى اللَّه قلبه و نوّر عقله و لبّه. هر كه ياد كند خداى سبحانه را زنده گرداند خدا دل او را و نورانى و روشن گرداند خرد او و عقل او را.
٨٨٧٧ من أعظمك لاكثارك استقلّك عند اقلالك. هر كه تعظيم كند ترا از براى بسيارى مال تو كم شمارد ترا نزد كمى مال تو، مراد اينست كه تعظيم كسى ترا نزد بسيارى مال تو اعتبارى ندارد و آن علامت‏
درستى او نمى‏شود و بسيارست كه آن تعظيم از براى مالداريست و اگر كم مال شوى كم و سبك مى‏شمارد ترا.
٨٨٧٨ من رغب فيك عند اقبالك زهد فيك عند ادبارك. هر كه رغبت كند در تو نزد اقبال تو بى‏رغبت باشد در تو نزد ادبار تو، بر قياس فقره سابق.
٨٨٧٩ من استغنى كرم على أهله، و من افتقر هان عليهم. هر كه بى‏نياز گردد گرامى باشد بر اهل خود، و هر كه محتاج شود خوار گردد بر ايشان.
٨٨٨٠ من يقبض يده عن عشيرته فانّما يقبض يدا واحدة عنهم و يقبض عنه أيدى كثيرة منهم. هر كه بهم كشد دست خود را از قبيله خود پس بدرستى كه بهم نكشد مگر يك دست را از ايشان، و بهم كشد از خود دستهاى بسيارى را از ايشان، مراد منع بخيلى كردن و احسان نكردن با قوم و قبيله خودست و اين كه ضرر اين بخود بيشترست از ضرر بايشان كه از ايشان منع نكند مگر يك دست را كه دست او باشد و از خود منع كند دستهاى بسيارى را كه دستهاى همه ايشان باشد.
٨٨٨١ من أجار المستغيث أجاره اللَّه سبحانه من عذابه. هر كه پناه دهد طلب فرياد رسى كننده را پناه دهد او را خداى سبحانه از عذاب خود.
٨٨٨٢ من آمن خائفا من مخوفة آمنه اللَّه سبحانه من عقابه. هر كه ايمن گرداند ترسنده را از بلائى كه ترس باشد از آن ايمن گرداند خداى سبحانه او را از عقاب خود.
٨٨٨٣ من يكتسب مالا من غير حلّه يصرفه فى غير حقّه. هر كه كسب كند مالى را از غير ممرّ حلالى آن صرف كند آن را در غير حقّ آن، يعنى در مصرفى كه بيجا باشد و سزاوار آن نباشد.
٨٨٨٤ من قبل معروفا فقد ملك مسديه اليه رقّه. هر كه قبول كند احسانى را پس بتحقيق كه مالك شود احسان كننده آن بسوى او بندگى او را، يعنى مطيع و فرمانبردار او مى‏گردد بمنزله بنده، و غرض ترغيب در احسانست يا ترغيب در قبول نكردن احسان تا اين كه بمنزله بنده او نگردد.
٨٨٨٥ من قبل معروفك فقد أوجب عليك حقّه. هر كه قبول كند احسان ترا پس بتحقيق كه واجب كند بر تو حقّ خود را يعنى همين قبول او حقّيست كه بر تو ثابت كند زيرا كه سبب اثبات اين فضيلت از براى تو شده و بسبب آن مستحقّ اجر و ثواب گردى پس بايد كه ممنون او باشى نه اين كه منّت بر او گذارى.
٨٨٨٦ من زاد أدبه على عقله كان كالرّاعى بين غنم كثيرة. هر كه زياد شود ادب او بر عقل او بوده باشد مانند شبان ميانه گوسفند بسيار يعنى هر كه با وجود عقل ادب نيز داشته باشد و ادب اضافه عقل او شود او ميانه مردم مانند شبانى باشد در ميانه گوسفندان بسيار كه ممتاز باشد از ايشان بعقل و ادب و تأديب ايشان كند.
٨٨٨٧ من غلب عقله شهوته و حلمه غضبه كان جديرا بحسن السّيرة. هر كه غلبه كند عقل او بر خواهش او و بردبارى او بر خشم او، بوده باشد سزاوار بنيكوئى سيرت يعنى باين كه سلوك و طريقه او نيكو شمرده شود.
٨٨٨٨ من عرف بالكذب قلّت الثقّة به. هر كه شناخته شود بدروغ كم مى‏شود اعتماد باو يعنى در هر باب غير خبر نيز، يا اين كه اگر چه ترك دروغ كند و راستگو گردد.
٨٨٨٩ من عرّض نفسه للتّهمة فلا يلومنّ من أساء الظّن به. هر كه در آورد نفس خود را در عرضه تهمت پس ملامت نكند كسى را كه بد كند گمان را باو، غرض منع از در آوردن خودست در معرض تهمت و اين كه هر كه چنين كند و كسى باو بد گمان شود بايد كه خود را ملامت كند كه چنين كرده نه آن كسى را كه باو بدگمان شده، بدگمانى بچنين كسى بيجا نيست بلكه نمى‏شود كه حاصل نشود.
٨٨٩٠ من سرّه الغنى بلامال و العزّ بلا سلطان و الكثرة بلا عشيرة فليخرج من ذلّ معصية اللَّه الى عزّ طاعته فانّه واجد ذلك كلّه. هر كه شاد كند او را توانگرى بى‏مالى، و عزّت بى‏سلطنتى، و بسيارى بى‏قبيله، پس بيرون آيد از خوارى نافرمانى خدا بسوى عزّت فرمانبردارى او پس بدرستى كه او يابنده همه آنها باشد يعنى اگر چنين كند يابنده همه آنها باشد.
٨٨٩١ من غشّ النّاس فى دينهم فهو معاند للَّه و رسوله. هر كه غشّ كند با مردم در دين ايشان پس او دشمن است مر خدا و رسول او را، مراد به «غشّ‏كردن با مردم در دين ايشان» اينست كه در امورى كه متعلّق بدين ايشان باشد غشّ كند و صاف نباشد و مداهنه كند با ايشان، يا ايشان را بر كارى وادارد كه ضرر بدين ايشان داشته باشد.
٨٨٩٢ من أطال الحديث فيما لا ينبغي فقد عرّض نفسه للملامة. هر كه دراز گرداند سخن را در آنچه سزاوار نباشد پس بتحقيق كه در آورد نفس خود را در معرض ملامت و سرزنش.
٨٨٩٣ من زاغ ساءت عنده الحسنة، و حسنت عنده السّيّئة، و سكر سكر الضّلالة. هر كه ميل كند بد گردد نزد او حسنه، و نيكو گردد نزد او سيّئه، و مست گردد مستى گمراهى. مراد اينست كه كسى حسنه واقعى را خوب داند، و سيّئه واقعى را بد داند كه بر حقّ باشد و از آن ميل نكند، كسى كه بسبب خواهش ميل از آن كند مست گردد بسبب آن گمراهى، و واقع را نيابد، و هر حسنه را كه موافق خواهش او نباشد بد داند، و هر سيّئه را كه موافق آن باشد نيكو شمارد.
٨٨٩٤ من اعتذر من غير ذنب فقد أوجب على نفسه الذّنب. هر كه عذرخواهى كند بى‏گناهى پس بتحقيق كه ثابت كند بر نفس خود گناه را، مراد منع از عذرخواهيهاست كه گاهى بعضى مردم ميكنند بى اين كه گناهى كرده باشند و اين كه اين اثبات گناهى بر نفس خود ميكند.
٨٨٩٥ من طلب من الدّنيا شيئا فاته من الآخرة أكثر ممّا طلب. هر كه طلب كند از دنيا چيزى را فوت شود او را از آخرت زياده از آنچه طلب كند، مراد منع از طلب كردن چيزيست از دنيا كه ضرور نباشد و از براى آخرت نباشد، و اين كه آن باعث اين مى‏شود كه فوت شود او را از آخرت زياده از آنچه طلب كند كه آن ثواب و اجر فقر در دنياست.
٨٨٩٦ من سكن قلبه العلم باللَّه سكنه الغنى عن خلق اللَّه. هر كه ساكن شود و قرار گيرد در دل او علم بخدا، ساكن شود در او بى‏نيازى از خلق خدا، زيرا كه كسى كه او را علم بخدا باشد چنانكه بايد جود و كرم او را داند و داند كه كسى كه در هر باب توكّل بر او كند او كارگزارى او كند و با وجود اين علم ظاهرست كه بى‏نياز گردد از خلق و حاجتى نباشد او را بايشان.
٨٨٩٧ من أحبّ أن يكمل ايمانه فليكن حبّه للَّه، و بغضه للَّه، و رضاه للَّه، و سخطه للَّه. هر كه دوست دارد كه كامل گردد ايمان او پس بايد كه بوده باشد دوستى او هر كه را دوست دارد از براى خدا، و دشمنى او هر كه را دشمن دارد از براى خدا، و خشنودى او از براى خدا، و خشم او از براى خدا.
٨٨٩٨ من جعل الحمد ختام النّعمة جعله اللَّه سبحانه مفتاح المزيد. هر كه بگرداند حمد و سپاس خدا را ختم كننده نعمت يعنى هر نعمتى كه باو برسد ختم كند آنرا بحمد خدا، بگرداند خدا آن حمد او را مفتاح زيادتى يعنى كليد و گشاينده زيادتى نعمت او.
٨٨٩٩ من جعل الحقّ مطلبه لان له الشّديد، و قرب عليه البعيد. هر كه بگرداند حق را مطلب خود نرم شود از براى او سخت، و نزديك گردد بر او دور.
٨٩٠٠ من طلب خدمة السّلطان بغير أدب خرج من السّلامة الى العطب. هر كه طلب كند خدمت پادشاه را بى‏آموختن ادب، بيرون رود از سلامتى بسوى هلاكت و عطب.
٨٩٠١ من طلب الدّنيا بعمل الآخرة  كان أبعد له ممّا طلب. هر كه طلب كند دنيا را بعمل آخرت، بوده باشد آن دورتر از براى او از آنچه طلب كند يعنى هر كه عملى از اعمال آخرت را از طاعات و عبادات از براى مطلبى از مطالب دنيا كند مثل اين كه ريائى نيز منظور او باشد تا بسبب آن نفع دنيوى عايد او گردد بوده باشد آن عمل يعنى اجر و ثواب آن از براى او دورتر از آنچه طلب كند يعنى از آن مطلب دنيوى يعنى هر دو دور شوند از او و آن دورتر باشد از آن مطلب دنيوى و ممكن است كه ترجمه اين باشد كه: بوده باشد آن مطلب دنيوى او از براى او دورتر از هر چه طلب كند يعنى هر چه طلب كند بغير چنين وسيله، يا اين كه ترجمه اين باشد كه: بوده باشد يا بگردد آن شخص از براى اين كار و بسبب آن دورتر از آن مطلب دنيوى يعنى اين كار وسيله آن نشود بلكه آنرا دورتر كند از او.
٨٩٠٢ من كانت الآخرة همّته بلغ من الخير غاية أمنيّته. هر كه بوده باشد آخرت همّت و عزم او، برسد از خير بنهايت اميد خود.
٨٩٠٣ من كثر أكله قلّت صحّته، و ثقلت على نفسه مؤنته هر كه بسيار باشد خورش او كم باشد صحّت او و گران شود بر نفس او خرج و مؤنت او.
٨٩٠٤ من سخت نفسه عن  مواهب الدّنيا فقد استكمل العقل. هر كه ترك كند بخششهاى دنيا را پس بتحقيق كه كامل كرده عقل را، يعنى هر كه بزخارف دنيا اعتنا نكند و بمال و منصب دنيوى قدر و قيمتى نگذارد و بدنبال اعتبارات هواپرستانه آن نرود او مرديست كه عقل او بحدّ كمال رسيده است.
٨٩٠٥ من أحسن الى من أساء اليه فقد أخذ بجوامع الفضل. هر كه احسان كند بسوى كسى كه بد كند بسوى او پس بتحقيق كه فرا گيرد جمع كننده‏هاى فضل را يعنى همه اخلاقى را كه جمع كننده مزيّت و افزونى مرتبه باشند.
٨٩٠٦ من أحبّ فوز الآخرة فعليه بالتّقوى. هر كه دوست دارد فيروزى آخرت را پس بر اوست پرهيزگارى يعنى بايد كه پرهيزگارى كند تا بآن برسد.
٨٩٠٧ من أحبّ نيل الدّرجات العلى فليغلب الهوى. هر كه دوست دارد رسيدن مرتبه‏هاى بلند را پس بايد كه غلبه كند بر هوا و خواهش.
٨٩٠٨ من ملك من الدّنيا شيئا فاته من الآخرة أكثر ممّا ملك.
هر كه مالك شود از دنيا چيزى را فوت شود او را از آخرت بيشتر از آنچه مالك شود، زيرا كه كم مى‏شود كه كسب چيزى از دنيا بى‏وزر و وبال باشد و بر تقديرى كه بى‏آن باشد ثواب فقر و صبر بر آن يقين زياده باشد از آنچه او مالك شود و خود را بسبب آن از فقر بيرون آورد و آن ثواب را فوت كند از خود.
٨٩٠٩ من ترك للَّه سبحانه شيئا عوّضه اللَّه خيرا ممّا ترك. هر كه ترك كند چيزى را از براى خداى سبحانه، عوض دهد خدا او را بهتر از آنچه ترك كرده.
٨٩١٠ من أضعف الحقّ و خذله أهلكه الباطل و قتله. هر كه ضعيف گرداند حقّ را و ترك يارى آن كند هلاك گرداند او را باطل و بكشد او را.
٨٩١١ من قصّر فى أيّام أمله قبل حضور أجله فقد خسر عمره و ضرّه أجله. هر كه كوتاهى كند در ايّام امل خود پيش از حاضر شدن اجل خود پس بتحقيق كه عيبناك گرداند عمر خود را و ضرر رساند باو اجل او يعنى هر كه كوتاهى كند در كردن كارهاى خير در ايّامى كه اميد حيات و عمل دارد كه آن پيش از حاضر شدن مرگ اوست پس بتحقيق كه عمر خود را عيبناك گرداند، زيرا كه غرض از عمر تحصيل سعادت أخرويست پس هرگاه كوتاهى كند در آن و صرف نكند آنرا در آن پس ضايع و باطل و مادّه وزر و وبال گرداند آنرا، و عيبى زياده از آن نباشد.
و ممكن است كه ترجمه اين باشد كه: پس بتحقيق كه ناقص گرداند عمر خود را، و مراد همان نقصان معنوى باشد، يا اين كه آن سبب كوتاهى عمر نيز گردد، و «ضرر رساند باو اجل او، يعنى مرگ او» زيرا كه همين كه مرگ رسد زيان كار او بر او
ظاهر گردد يا گرفتار وزر و وبال آن گردد، و ممكن است كه «أجل» بمعنى مدّت عمر باشد و ضرر رسانيدن آن ظاهرست، چه آن باعث تحصيل وزر و وبال او گردد و بنا بر اين بمنزله بيان «عيبناك گردانيدن عمرست» بنا بر ترجمه اوّل، يا اين كه آن اشاره بباطل و بى‏حاصل بودن آن باشد و اين بضرر و زيان او، چنانكه در فقره بعد فرموده‏اند.
٨٩١٢ من استعان بذوى الألباب سلك سبيل الرّشاد. هر كه يارى جويد بصاحبان عقلها سلوك كند راه رشاد را، مراد يارى جستن بمشورت كردن با ايشانست يا در ضرورتى كه روى دهد و «رشاد» بفتح راء مقابل گمراهيست كه راه راست و درست باشد.
٨٩١٣ من استشار ذوى النّهى و الألباب فاز بالحزم و السّداد. هر كه مشورت كند با صاحبان عقلها و خردها فيروزى يابد بدورانديشى و سداد، يعنى قول و فعل درست يا ميانه روى در آنها.
٨٩١٤ من جار فى سلطانه و أكثر عدوانه، هدم اللَّه بنيانه، و هدّ أركانه. هر كه ستم كند در سلطنت خود، و بسيار كند ظلم خود را، خراب كند خدا بنيان او را، و ويران كند أركان او را، يعنى بناى دولت و سلطنت او را و اركان آنها را، يا بناى عمر او را و اركان دولت و سلطنت او را.
٨٩١٥ من عدل فى سلطانه، و بذل احسانه أعلى اللَّه شانه و أعزّ أعوانه. هر كه عدل كند در سلطنت خود، و بذل كند احسان خود را، بلند گرداند خدا شأن او را، و عزيز و غالب گرداند أنصار و أعوان او را.
٨٩١٦ من أكثر مدارسة العلم لم ينس ما علم و استفاد ما لم يعلم.
هر كه بسيار كند درس گفتن علم را فراموش نكند آنچه را دانسته، و فايده برد آنچه را ندانسته، مراد ترغيب در بسيار كردن مباحثه و مدارسه علوم است و اين كه آن باعث اين مى‏شود كه آنچه را داند فراموش نكند و استفاده كند در هر مباحثه چيزى چند ديگر كه ندانسته باشد.
٨٩١٧ من أكثر الفكر فيما تعلّم أتقن علمه و فهم ما لم يكن يفهم. هر كه بسيار كند فكر را در آنچه آموخته محكم كند علم آنرا و بفهمد آنچه را نبود كه بفهمد، اين نيز مضمون فقره سابقست.
٨٩١٨ من عقل  تيقّظ من غفلته، و تأهّب لرحلته، و عمر دار اقامته. هر كه عالم شود يا عاقل باشد بيدار گردد از غفلت خود، و آماده گردد از براى رحلت خود، و آباد كند سراى اقامت خود را.
٨٩١٩ من خضع لعظمة اللَّه ذلّت له الرّقاب. هر كه فروتنى كند از براى بزرگى خدا رام گردند يا خوارى كنند از براى او گردنها، يعنى مردم چنانكه شايعست كه تعبير ميكنند از شخص بسر و گردن.
٨٩٢٠ من توكّل على اللَّه تسهّلت له الصّعاب. هر كه توكّل كند بر خدا سهل گردد براى او سختها يعنى كارهاى سخت دشوار.
٨٩٢١ من اتّخذ أخا بعد حسن الاختبار دامت صحبته و تأكّدت مودّته. هر كه فرا گيرد برادرى بعد از نيكوئى آزمايش پاينده ماند صحبت او، و محكم باشد
دوستى او، غرض ترغيب در اينست كه كسى كه خواهد كه شخصى را ببرادرى فرا گيرد آن بعد از آزمايش نيكو باشد تا اين كه محبّت او دايم ماند، و دوستى ميانه ايشان محكم باشد، و اگر چنين نكند بسيار باشد كه بعد از طرح برادرى و دوستى چيزى چند از او ظاهر شود كه او را ناخوش باشد و باعث بر هم خوردن برادرى شود و سبب تشنيع و ملامت مردم گردد.
٨٩٢٢ من لم يقدّم فى اتّخاذ الإخوان الاعتبار دفعه الاغترار الى صحبة الفجّار. هر كه پيش نيندازد در فرا گرفتن برادران اعتبار و سنجيدن را بيندازد او را فريب خوردن بسوى صحبت فجّار، اين نيز ترغيب در اينست كه فرا گرفتن برادران بعد از اعتبار و سنجيدن ايشان و ظاهر شدن خوبى و نيكوكارى ايشان باشد كه اگر چنين نكند بسيار شود كه فريب خورد و با ايشان برادر شود و ايشان فاسق و فاجر باشند و با ايشان بايد كه مصاحبت كرد تا اين كه مورد تشنيع مردم و نسبت بيوفائى و بو الهوسى نگردد، يا اين كه بسبب برادرى پيوند يا شركت يا رفاقت سفرى ميانه ايشان شده باشد كه ترك آن نتواند كرد.
٨٩٢٣ من اتّخذ أخا من غير اختبار ألجأه الاضطرار الى مرافقة الأشرار. هر كه فرا گيرد برادرى بى‏آزمايش مضطرّ سازد او را بيچارگى بسوى رفيق شدن با بدان، اين نيز مضمون فقره سابقست، و مراد اينست كه: هر كه بى‏آزمايشى برادرى فرا گيرد بسيار شود كه او بد ظاهر شود و او مضطرّ شود برفيق شدن با او بسبب آنكه چاره ديگر نداشته باشد بغير آن، چنانكه در شرح فقره سابق مذكور شد.
٨٩٢٤ من صبر فنفسه وقّر، و بالثّواب ظفر، و للَّه سبحانه أطاع. هر كه صبر كند پس نفس خود را باوقار كند، و بثواب فيروزى يابد، و مر خداى‏
سبحانه را فرمانبردارى نمايد.
٨٩٢٥ من جزع فنفسه عذّب، و أمر اللَّه سبحانه أضاع، و ثوابه باع. هر كه جزع و بى‏تابى كند پس نفس خود را شكنجه كند، و فرمان خداى سبحانه را ضايع كند، و ثواب آنرا بفروشد، يعنى بفروشد بآن جزع و بى‏تابى كه كند.
٨٩٢٦ من وبّخ نفسه على العيوب ارتعدت عن كثير الذّنوب. هر كه سرزنش كند نفس خود را بر عيبها اضطراب كند از بسيارى از گناهان، يعنى سرزنش كند آنرا بذكر قبايح آنها و عذاب و عقابى كه بر آنها مترتّب مى‏شود اضطراب كند از بسيارى از گناهان از خوف و ترس، و ترك كند آنها را.
٨٩٢٧ من حاسب نفسه وقف على عيوبه، و أحاط بذنوبه، و استقال الذّنوب، و أصلح العيوب. هر كه محاسبه كند نفس خود را آگاه شود بر عيبهاى خود، و فرو گيرد علم او بگناهان او، و طلب كند از خدا در گذشتن از گناهان را، و اصلاح كند عيبها را.
٨٩٢٨ من شاقّ وعرت عليه طرقه، و أعضل عليه أمره، و ضاق عليه مخرجه. هر كه دشمنى كند درشت گردد بر او راههاى او، و سخت گردد بر او كار او، و تنگ گردد بر او بدرشد  او.
٨٩٢٩ من رفق بمصاحبه وافقه، و من أعنف به أخرجه و فارقه. هر كه يارى كند با مصاحب خود موافقت كند او با او، و هر كه درشتى كند
با او بيرون كند او او را از مصاحبت خود و جدا گردد از او.
٨٩٣٠ من كثر مزاحه  لم يخل من حاقد عليه و مستخفّ به. هر كه بسيار باشد مزاح او خالى نباشد از كينه ور بر او، و سبك شمارنده او يا سبك كننده او، يعنى نمى‏شود كه كسى نباشد كه كينه او را داشته باشد و كسى نباشد كه او را سبك شمارد يا خفيف و سبك كند.
٨٩٣١ من لم يتّعظ بالنّاس وعظ اللَّه النّاس به. هر كه پند نگيرد بمردم پند دهد خدا مردم را باو، يعنى هر كه عبرت نگيرد از مردم در بلاها كه بايشان رسد بسبب بديها كه كنند از ظلم و مانند آن، خدا او را مبتلا كند ببلائى كه مردم از او عبرت گيرند.
٨٩٣٢ من أطاع اللَّه سبحانه لم يضرّه من أسخط من النّاس. هر كه فرمانبردارى كند خداى سبحانه را ضرر نرساند باو كسى كه خشمناك گردانيده باشد از مردم، يعنى خشمناك گردانيده باشد او را بسبب فرمانبردارى خدا، مثل كسى كه او را تكليف معصيتى كند و او قبول نكند و او را خشمناك گرداند بسبب آن، يا حكم حقّى كرده باشد بر او بر آنچه ضرر او باشد در آن.
٨٩٣٣ من رضى بقسم  اللَّه لم يحزن على ما فاته. هر كه راضى شود بنصيب و بهره كه خدا از براى او قرار داده اندوهناك نگردد بر آنچه فوت شود او را، مراد ترغيب در راضى شدن به آنست و اين كه سبب اين مى‏گردد كه از بسيارى از اندوهها فارغ گردد.
٨٩٣٤ من أيقن بالقدر لم يكترث بما نابه. هر كه يقين داشته باشد بقضا و قدر حقّ تعالى پروا نكند از آنچه فرود آيد باو، زيرا كه كسى را كه آن يقين باشد داند كه آنچه از جانب حقّ تعالى باشد همه بر وفق حكمت و مصلحت باشد و صلاح حال او در آن باشد، و آنچه از جانب ديگرى باشد هرگاه بتعدّى و ظلم باشد حقّ تعالى تدارك و تلافى آن بر وجه أحسن كند، پس از هيچ بلا و مصيبتى پروا نكند و باكى نداشته باشد.
٨٩٣٥ من عرف الدّنيا لم يحزن على ما أصابه. هر كه بشناسد دنيا را اندوهناك نگردد بر آنچه برسد باو، يعنى از مكاره و مصائب دنيوى، زيرا كه كسى كه بشناسد دنيا را ميداند كمال خسّت و دنائت آنرا و اين كه آنرا بقائى نيست و بزودى فانى گردد پس هر چه از او فوت شود از آن اندوهناك نگردد بر آن باعتبار خسّت و دنائت آنها، و همچنين ساير مكروهات را چون داند كه در گذرست و بقائى ندارد و تلافى آنها در آخرت كه پاينده و باقيست بر وجه أحسن خواهد شد، بر آنها نيز اندوهناك نگردد.
٨٩٣٦ من رضى بالقدر لم يكرثه  الحذر. هر كه راضى شود بقضا و قدر خدا سخت نشود بر او حذر و انديشه كردن، يعنى حذر و انديشه زياد سخت او را در كار نيست يا سختى و مشقّت حذر و انديشه اصلا نكشد.
٨٩٣٧ من لم يتعلّم فى الصّغر لم يتقدّم فى الكبر.
هر كه علم نياموزد در كوچكى پيش نيفتد در بزرگى، مراد اينست كه كسى كه خواهد كه در بزرگى بلند مرتبه باشد و رتبه او مقدّم باشد بر ديگران، بايد كه در كوچكى شروع كند در آموختن علم، تا در بزرگى عالم باشد و بلند مرتبه و مقدّم گردد بر ديگران، و اگر چنين نكند يا جاهل ماند و پستى مرتبه او ظاهرست، و يا در بزرگى شروع كند بآموختن و او چنان مرتبه در علم تحصيل نكند كه بسبب آن رتبه او مقدّم گردد، و بر تقديرى كه تحصيل كند قدرى از ايّام بزرگى را در پستى گذرانيده، بخلاف كسى كه در كوچكى شروع كرده باشد در آن، و ممكن است كه مراد اين باشد كه: كسى كه در كوچكى علم نياموزد مقدّم نگردد در علم و دانستن بر ديگران، و غرض اين باشد كه كسى كه خواهد كه در علم فائق گردد بر ديگران بايد كه در كوچكى علم بياموزد، و كسى كه در كوچكى نياموزد و در بزرگى شروع بآن كند فائق نگردد.
٨٩٣٨ من فهم مواعظ الزّمان لم يسكن الى حسن الظّن بالأيّام. هر كه بفهمد پندهاى روزگار را آرام نگيرد بسوى نيكوئى گمان بروزها، مراد اينست كه روزگار بزبان حال پندها مى‏دهد مردم را كه كسى كه بفهمد آنها را آرام نگيرد بنيكوئى گمان بآن، باعتبار اين كه گمان او بآن هرگز نيكو نشود تا اين كه آرام گيرد بآن، زيرا كه آن همه تغيّرات و تبدّلات كه نسبت بهمه طوايف انام در آن واقع شده و مى‏شود هر يك موعظه و پنديست باين كه آن را قرار و استقرارى نباشد و با هر كه موافقت كند چند روزى بيش نيست و بزودى از او برگردد پس هر كه بفهمد آنها را هر چند روزگار بر وفق مرام او باشد گمان او بآن نيكو نشود و بآن آرام نگيرد، زيرا كه داند كه آن را بقا و ثباتى نباشد پس فريب آن نخورد و بآن مغرور نشود.
٨٩٣٩ من عرف خداع الدّنيا لم يغترّ منها بمحالات الأحلام.
هر كه بداند مكر دنيا را فريب نخورد از آن بخوابهاى محال، يعنى پوچ بى‏اصل برگشته شده از حال واقع، يا پريشان متغيّر مختلف، و مراد دولتها و اعتبارات دنياست كه بمنزله آن خوابها پوچ و بى‏اصل است، يا اين كه متغيّر و متبدّل است و هر چند روز تغيير و تبديل داده شود.
٨٩٤٠ من رضى بما قسم اللَّه له لم يحزن على ما فى يد غيره. هر كه راضى شود به آن چه خدا قسمت كرده از براى او اندوهناك نگردد بر آنچه در دست غير اوست، مراد ترغيب در راضى شدن آدميست بنصيب و بهره كه خداى عزّ و جلّ بر وفق حكمت و مصلحت از براى او قرار داده تا اين كه اندوهناك نگردد بر آنچه در دست ديگريست و اگر نه هميشه در حزن و اندوه باشد.
٨٩٤١ من ضعف عن حفظ سرّه لم يقو لسرّ غيره. هر كه ضعيف باشد از نگاهدارى سرّ خود قوى نخواهد بود از براى سرّ غير خود، غرض منع از سپردن سرّ خودست بكسى كه ديده شود كه سرّ خود را نگاه ندارد، چه هرگاه او سرّ خود را نتواند نگاهداشت پس بطريق اولى سرّ ديگرى را هم نتواند نگاهداشت.
٨٩٤٢ من عرف الأيّام لم يغفل عن الاستعداد. هر كه بشناسد روزگار را غافل نشود از آماده شدن، يعنى هر كه بشناسد روزگار را چنانكه هست از اين كه باقى نماند و متغيّر و متبدّلست و دولتها و فرصتهاى آن را بقا و ثباتى نيست غافل نشود از آماده‏شدن و تهيّه گرفتن از براى آخرت در هر وقت به آن چه ميسّر باشد و فرصت آن يابد از ترس اين كه اگر تأخير كند مبادا ديگر ميسّر نشود و فرصت آن نيابد، يا اين كه اعتماد بر مال و دولت دنيا نكند و بآن اعتبار غافل نشود از استعداد و تهيّه گرفتن از براى عاقبت خود بلكه در هر حال در فكر و تدبير استعداد و تهيّه مال خود نيز باشد.
٨٩٤٣ من أصلح الأضداد بلغ المراد. هر كه اصلاح كند اضداد را برسد بمراد، مراد به «أضداد» دشمنانست و به «اصلاح ايشان» اين كه ايشان را از دشمنى بر گرداند باحسان و مهربانى و غير آن، يا صفات متضادّه كه در آدميست از اسراف و بخل و تهوّر و جبن و غير آنها، و به «اصلاح آنها» سلب آنها از خود و ميانه روى ميانه آنها كه آن را عدالت مى‏گويند.
٨٩٤٤ من كان له من نفسه زاجر كان عليه من اللَّه حافظ. هر كه بوده باشد از براى او از نفس او منع كننده، بوده باشد بر او از جانب خدا نگاهدارنده، يعنى هر كه او را از جانب نفس خود منع كننده باشد از معاصى از خوف و ترس از حقّ تعالى و ميل و رغبت بپرهيزگارى و تقوى و امثال اينها، بوده باشد نگاهدارنده از جانب خدا بر او كه مدد او كند و نگاهدارد او را از آنها، و نگذارد كه گرفتار آنها گردد كه آن توفيق حقّ تعالى باشد يا ملكى كه موكّل كند بر اين.
٨٩٤٥ من عدم الفهم عن اللّه سبحانه لم ينتفع بموعظة واعظ. هر كه نيابد فهم را از جانب خداى سبحانه سود نيابد بموعظه واعظى، مراد اينست كه مواعظ و نصايح از براى كسى سود دارد كه لطف حقّ تعالى با او باشد كه بمدد آن غور كند آنها را و بفهمد و اگر نعوذ باللّه با كسى آن لطف و فهم نباشد بسبب شقاوت و بدبختى و كثرت عصيان او بمرتبه كه حقّ تعالى او را بخود واگذارد و سلب لطف خود كند از او پس او سود نيابد از موعظه هيچ واعظى بلكه هر چه شنود از آنها متوجّه آن نشود و نفهمد بلكه در دل او داخل نشود كه گويا مهر شده دل او يا قفل زده شده بر آن.
٨٩٤٦ من تعرّى عن لباس التّقوى لم يستتر بشى‏ء من ألباب الدّنيا.
هر كه برهنه گردد از جامه پرهيزگارى پوشيده نشود بچيزى از اسباب دنيا بلكه با همه آنها رسوا گردد و عيبها و بديهاى او فاش و آشكار شود.
٨٩٤٧ من أحبّ السّلامة فليؤثر الفقر، و من أحبّ الرّاحة فليؤثر الزّهد فى الدّنيا. هر كه دوست دارد سلامتى را پس اختيار كند درويشى را، و هر كه دوست دارد آسايش را پس اختيار كند بى‏رغبتى در دنيا را، «بودن درويشى باعث سلامتى در دنيا و آخرت» ظاهرست، و همچنين «بودن بى‏رغبتى در دنيا سبب راحت و آسايش در هر دو سرا».
٨٩٤٨ من عمل بطاعة اللَّه سبحانه لم يفته غنم، و لم يغلبه خصم. هر كه كار كند بفرمانبردارى خداى سبحانه فوت نشود او را هيچ نفعى، و غلبه نكند بر او هيچ دشمنى.
٨٩٤٩ من عرف نفسه فقد انتهى الى غاية كلّ معرفة و علم. هر كه بشناسد نفس خود را پس بتحقيق كه برسد بنهايت هر معرفتى و علمى، چنانكه مكرّر مذكور شد كه معرفت نفس خود و احوال او چنانكه بايد مبدأ معرفت أكثر احوال مبدأ و معاد مى‏تواند شد چنانكه از دلائل حكما و متكلّمين ظاهر مى‏شود، و مراد به «معرفت و علم» مطلق ادراك و دانش است، و تأكيدست، يا مراد به «معرفت» ادراك بسايط است، و به «علم» ادراك مركّبات، يا به «معرفت» علم تصوّرى و به «علم» علم تصديقى، يا به «معرفت» ادراك جزئى و به «علم» ادراك كلّى، چنانكه هر يك از اينها اصطلاح شده، و بر هر تقدير مراد به «معرفت و علم» در اينجا هر معرفت و علميست كه در دين ضرور باشد، و اگر نه ظاهرست كه بسيارى از معارف و علوم باشد كه معرفت نفس باعث انتهاى به آنها نشود.
٨٩٥٠ من غلب عليه سوء الظّنّ لم يترك بينه و بين خليل صلحا. هر كه غلبه كند بر او بدگمانى نگذارد ميانه خود و ميانه هيچ دوستى جاى صلحى، يعنى بسبب بدگمانى همه دوستان خود را چنان برنجاند كه جاى صلح و آشتى نگذارد.
٨٩٥١ من ملكه الهوى لم يقبل من نصوح نصحا. هر كه مالك او شود هوا و خواهش و در فرمان آن باشد قبول نكند از هيچ نصيحت كننده صافى نصيحت خالص را.
٨٩٥٢ من عجز عن أعماله أدبر فى أحواله. هر كه عاجز باشد در اعمال خود پشت بگرداند در احوال خود، غرض منع از اينست كه كسى أشغال بسيار بر خود گيرد كه عاجز شود و از عهده آنها بر نيايد و اين كه هر كه چنين كند پيش نيايد احوال او و ترقّى نكند بلكه پس رود و تنزّل كند.
٨٩٥٣ من أمّل غير اللَّه سبحانه أكذب آماله. هر كه اميد داشته باشد غير خداى سبحانه را دروغ يابد اميدهاى خود را، يعنى هيچ اميد او حاصل نشود و معلوم او شود كه همه دروغ و باطل بوده.
٨٩٥٤ من عرف اللَّه سبحانه لم يشق أبدا. هر كه بشناسد خداى سبحانه را بدبخت نگردد هرگز، مراد شناخت اوست بر وجه كامل و چنانكه بايد.
٨٩٥٥ من لم يخف أحدا لم يخف أبدا. هر كه نترسانيده باشد كسى را نترسد هرگز.
٨٩٥٦ من لزم المشاورة لم يعدم عند الصّواب مادحا و عند الخطاء عاذرا.
هر كه لازم باشد مشورت كردن را نباشد نيابنده نزد درست مدح كننده را، و نزد خطا عذر خواهنده را، مراد ترغيب در مشورت كردنست در كارها، و لازم آن بودن و از آن جدا نشدن، و اين كه هر كه چنين كند آنچه كند اگر درست باشد مردم مدح او كنند و اگر خطا كند عذر گويند كه تقصيرى نكرده او بذل جهد خود كرده نهايت درست ننشسته ، بخلاف اين كه مشورت نكند كه اگر خطا كند همه كس توبيخ و سرزنش او كنند كه چرا مشورت نمى‏كرد بلكه اگر درست شود نيز مدح او نكنند بلكه ذمّ او كنند كه مشورت نكرده نهايت بحسب اتّفاق درست نشسته.
٨٩٥٧ من آثر رضى ربّ قادر فليتكلّم بكلمة عدل عند سلطان جائر. هر كه اختيار كند خشنودى پروردگار توانائى را پس سخن گويد بكلمه عدلى نزد پادشاه ستم كننده، يعنى كلمه عدلى گفتن نزد پادشاه ستم كننده از براى رفع ستم او سبب خشنودى پروردگار قادر مى‏گردد، پس هر كه آنرا خواهد خود را از آن معاف ندارد و ظاهر اينست كه وصف حقّ تعالى به «قادر» در اينجا از براى اين باشد كه از اين سخن گفتن نبايد ترسيد حقّ تعالى قادر و تواناست، هرگاه داند كه او از براى رضا و خشنودى او مى‏گويد نگذارد كه باو ضررى بسبب آن برسد.
٨٩٥٨ من لم يجاز الإساءة بالاحسان فليس من الكرام. هر كه جزا ندهد بدى را باحسان پس او نيست از مردم گرامى بلند مرتبه.
٨٩٥٩ من لم يحسن العفو أساء بالانتقام. هر كه نيكو نكند عفو را بد كند بانتقام، مراد ترغيب در عفو و در گذشتن از گناهست و اين كه آن نيكوست و انتقام بدست، پس كسى كه آن خوبى را نكند بايد كه آن بدى را بكند.
٨٩٦٠ من لم يرض بالقضاء دخل الكفر دينه. هر كه راضى نباشد بقضا و قدر حقّ تعالى داخل شود كفر در دين او، يعنى هر كه راضى نباشد به آن چه حقّ تعالى تقدير كرده از براى هر كس از نصيب و بهره او از روزى و غير آن پس دين او خالى از كفرى نيست، زيرا كه عدم رضاى بآن بقرائن نمى‏شود كه آن را موافق حكمت و مصلحت نداند و طريق ديگر را بر آن ترجيح دهد، و اين يا باين مى‏شود كه حقّ تعالى عالم بآن وجه أحسن نبوده باشد و ندانسته خلاف آن تقدير كرده باشد، و يا اين كه قادر بر آن وجه أحسن نبوده باشد، و يا اين كه با وجود علم و قدرت بر آن حيف و جورى بر بعضى كرده باشد، و احتمال هر يك از اينها كفرست نعوذ باللّه منه.
۱۷
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٨٩٦١ من لم يوقن بالجزاء أفسد الشّكّ يقينه. هر كه يقين نداشته باشد بجزا فاسد كند شكّ يقين او را، يعنى هر كه يقين نداشته باشد بجزا دادن حقّ تعالى اعمال را پس شكّ در آن فاسد كند يقين او را بأحوال مبدأ نيز يعنى يقين بوجود حقّ تعالى و علم و قدرت و تميز او از قبايح، زيرا كه با وجود علم و قدرت او عقل صحيح حكم ميكند بوجوب جزا دادن تكليفات و طاعات و عبادات، و بازخواست كردن از ظالم و قبح ترك آن و اخلال بآن، پس كسى كه شكّ كند در آن بايد كه يقين نداشته باشد بيكى از آنها، و ظاهرست كه شكّ در هر يك از آنها كفرست و اين قطع نظر از اينست كه جزا دادن نيز باخبار كتب و رسل ثابت شده و انكار آن نيز كفرست، و ممكن است كه مراد به «يقين نداشتن بجزا و شكّ در آن» ولوع  بمعاصى و منكرات باشد كه مظنّه آن مى‏شود، و گويا كه بمنزله آنست و مراد اين باشد كه: عصيان زياد منتهى شود بفاسد شدن يقين و تباه شدن دين، نعوذ باللّه منه.
٨٩٦٢ من لم يستغن باللَّه عن الدّنيا فلا دين له. هر كه بى‏نياز نگردد بخدا از دنيا پس نيست دينى از براى او، مراد به «بى‏نياز-  نشدن بخدا از دنيا» يا اينست كه اعتقاد اين داشته باشد كه حقّ تعالى بس نيست او را از براى انجام مهامّ دنيوى او، و طلب دنيا نيز ضرورست، و بنا بر اين ظاهرست كه او را اصلا دينى نباشد، و يا اين كه توكّل در هر باب بر او نكند و سعى از براى دنيا نيز كند هر چند اعتقاد اين داشته باشد كه اگر توكّل بر خدا كند او بس باشد او را، و بنا بر اين مراد اين باشد كه: دين كاملى نباشد از براى او.
٨٩٦٣ من لم يؤكّد قديمه بحديثه شان سلفه و خان خلفه. هر كه تأكيد نكند قديم خود را بتازه خود عيبناك گرداند سلف خود را و خيانت كند با خلف خود، مراد اينست كه هر كه محاسن و خوبيهاى گذشته پدران خود را تجديد نكند و آنها را بمحاسن و خوبيهاى تازه خود تأكيد ننمايد پس ايشان را عيبناك گرداند و خيانت كند با اولاد و جانشينان خود كه بعد از او آيند، باعتبار اين كه منشأ اين مى‏شود كه ايشان نيز تتبّع او كنند و كسب آن خوبيها و محاسن نكنند، يا اين كه منشأ سرزنشى از براى ايشان مى‏شود.
٨٩٦٤ من كثر كلامه كثر لغطه، و من كثر هزله كثر سخفه. هر كه بسيار باشد سخن او بسيار باشد سخنان پوچ بى‏معنى او، و هر كه بسيار باشد بازى او بسيار باشد تنكى  عقل او.
٨٩٦٥ من لم يرحم النّاس منعه اللَّه رحمته. هر كه رحم نكند مردم را منع كند خدا از او رحمت خود را.
٨٩٦٦ من لم ينصف المظلوم من الظّالم سلبه اللَّه قدرته. هر كه بازخواست مظلوم نكند از ظالم سلب كند خدا از او قدرت و توانائى او را.
٨٩٦٧ من لم يكتسب بالعلم مالا اكتسب به جمالا. هر كه كسب نكند بعلم و دانش مالى را كسب كند بآن زيباييى را، غرض ترغيب در تحصيل علم و دانش است و اين كه گاهى باعث كسب مال هم مى‏شود و اگر آن نشود باعث كسب جمال و زيبائى خود البته مى‏شود، و ممكن است كه مراد اين باشد كه اگر چه باعث كسب مال نمى‏شود امّا باعث كسب جمال و زيبائى كه بهترست از آن مى‏شود، يا اين كه كسى كه غرض او از آن كسب مال نباشد كسب جمال از آن كند.
٨٩٦٨ من لم يعمل بالعلم كان حجّة عليه و وبالا. هر كه عمل نكند بعلم بوده باشد آن علم حجّتى بر او و وبالى از براى او، چنانكه مكرّر مذكور شد.
٨٩٦٩ من لم يكن له سخاء و لا حياء فالموت خير له من الحياة. هر كه نبوده باشد از براى او سخاوتى و نه شرمى پس مرگ بهترست از براى او از زندگى، زيرا كه هرگاه سخاوتى نداشته باشد نفعى از او بمردم نرسد، و هرگاه شرمى نداشته باشد عصيان خدا و ايذاى مردم كند و از خدا و خلق شرم نكند، و ظاهرست كه مرگ بهترست از چنين زندگى.
٨٩٧٠ من لم يكن همّه ما عند اللَّه سبحانه لم يدرك مناه. هر كه نبوده باشد عزم و قصد او آنچه نزد خداى سبحانه است در نيابد آرزوهاى خود را، يعنى هر كه عزم و قصد او همين دنيا باشد و عزم و قصد آخرت نداشته باشد او بآرزوهاى خود نرسد، يا اين كه در هر مطلبى هرگاه عزم و قصد او طلب آن از خدا نباشد و از او مدد نخواهد و سعى خود را يا ديگرى را در آن مستقلّ‏
داند بآن مطلب نرسد.
٨٩٧١ من لم يصبر على مضض التّعليم  بقى فى ذلّ الجهل. هر كه صبر نكند بر درد تعليم باقى ماند در خوارى جهل، يعنى آدمى تعب و زحمتى كه در گرفتن تعليم و آموزاندن كسى علم را باو باشد بايد كه بر خود گذارد و صبر بر آن كند و اگر نه در خوارى جهل و نادانى باقى ماند.
٨٩٧٢ من لم يهذّب نفسه لم ينتفع بالعقل. هر كه پاكيزه نگرداند نفس خود را سودمند نگردد بعقل، يعنى ثمره عقل و نفع آن پاكيزه كردن نفس خودست از گناهان و اخلاق و صفات ذميمه، پس عاقلى كه چنان نكند سودى از عقل و خرد خود نبرد.
٨٩٧٣ من لم يقبل التّوبة عظمت خطيئته. هر كه قبول نكند توبه را عظيم باشد گناه او، يعنى هرگاه كسى نسبت بكسى گناهى كرده باشد و توبه و اظهار پشيمانى كند بايد قبول كند و اگر نه گناه او عظيم باشد.
٨٩٧٤ من لم تسكن الرّحمة قلبه قلّ لقاؤها له  عند حاجته. هر كه ساكن نشود رحم در دل او كم باشد ملاقات آن مراد را نزد حاجت او بآن، يعنى كم باشد كه حقّ تعالى يا مردم او را رحم كنند در وقتى كه محتاج برحم باشد.
٨٩٧٥ من لم تعرف الكرم من طبعه فلا ترجه. هر كه نشناسى كرم را از طبع او پس اميد مدار او را، يعنى تا كسى را ندانى‏
كه طبع كريمى دارد حاجت نزد او مبر و اميد باو مدار.
٨٩٧٦ من لم يرض من صديقه الّا بايثاره على نفسه دام سخطه. هر كه راضى نشود از دوست خود مگر باختيار او بر نفس خود دايم باشد خشم او، مراد اينست كه اگر چه دوست بايد كه دوست خود را اختيار كند بر نفس خود بدادن چيزى باو كه محتاج باشد بآن با وجود احتياج خود نيز بآن، نهايت چنين دوستى بسيار كم ميباشد پس اگر كسى راضى نشود از دوست خود مگر باين معنى پس هميشه خشمناك باشد از دوستان خود پس بايد كه اين توقّع از دوستان نداشت.
٨٩٧٧ من كانت صحبته فى اللَّه كانت صحبته كريمة و مودّته مستقيمة. هر كه بوده باشد صحبت او يعنى آميزش او در راه خدا، بوده باشد مصاحبت او گرامى و بلند مرتبه و دوستى او راست.
٨٩٧٨ من لم تكن مودّته فى اللَّه فاحذره فانّ مودّته لئيمة و صحبته  مشومة. هر كه نبوده باشد دوستى او در راه خدا پس حذر كن از او پس بدرستى كه دوستى او خسيس و پست مرتبه است و مصاحب او شوم و بى‏يمن و بركت.
٨٩٧٩ من سالم اللَّه سلّمه و من حارب اللَّه حربه. هر كه آشتى باشد با خدا سلامت دارد خدا او را، و هر كه جنگ كند با خدا جنگ كند خدا با او، مراد به «آشتى بودن با خدا» اطاعت و فرمانبردارى اوست‏
و از «جنگ با او» عصيان و نافرمانى او و از «جنگ خدا با او» غضب كردن بر او و انتقام كشيدن از او در دنيا، يا آخرت، يا هر دو.
٨٩٨٠ من لم يكن أفضل خلاله أدبه كان أهون أحواله عطبه. هر كه نبوده باشد افزونترين خصلتهاى او ادب او بوده باشد سهل‏ترين احوال او هلاكت او، مراد ترغيب در ادبست و اين كه آن افزونترين خصلتهاست، و هر كه آنرا نداشته باشد بوده باشد سهل‏ترين احوال او مرگ يعنى ببلاها گرفتار گردد در دنيا يا آخرت يا هر دو كه همه آنها سخت‏تر و شديدتر باشد از مرگ و شدائد آن .
٨٩٨١ من لم يحط النّعم بالشّكر لها فقد عرّضها لزوالها. هر كه فرو نگيرد نعمتها را بشكر از براى آنها پس بتحقيق كه در آورد آنها را در معرض زوال آنها.
٨٩٨٢ من لم يحتمل مؤنة النّاس فقد أهّل قدرته لانتقالها. هر كه بر ندارد و بر خود نگيرد مؤنت و اخراجات مردم را پس سزاوار گردانيده قدرت و مكنت خود را از براى انتقال آن.
٨٩٨٣ من لم يتحرّز من المكايد  قبل وقوعها لم ينفعه الأسف بعد هجومها. هر كه احتراز نكند از مكرها پيش از وقوع آنها سود ندهد او را تأسّف خوردن بعد از رسيدن آنها ناگاه، مراد ترغيب در اينست كه آدمى از مكر و حيله‏ها پيش از
وقوع آنها احتراز كند و خود را در پناه برد از آنها بتوسّل بحقّ تعالى و تضرّع بدرگاه او و دعاها و مانند آنها، و همچنين بتدبير احوال خود بقدر مقدور كه اگر كسى پيش احتراز نكند تأسّف بعد از آن چنانكه شيوه اكثر مردم است كه پيشتر اهمال كنند و بتدبير احوال خود نپردازند نفعى ندارد.
٨٩٨٤ من استعان بعدوّه على حاجته ازداد بعدا منها. هر كه يارى جويد بدشمن خود بر حاجت خود زياده كرده شود بحسب دورى از آن، يعنى زياد كرده شود دورى او از آن، غرض منع از يارى جستن بدشمن است در حاجتى كه رو دهد و اين كه سبب زيادتى دورى از آن مطلب مى‏شود، زيرا كه دشمن كه بر آن آگاه شد سعى ميكند در اين كه او بآن نرسد.
٨٩٨٥ من توكّل على اللَّه أضاءت له الشّبهات، و كفى المؤنات و أمن التّبعات. هر كه توكّل كند بر خدا روشن شود از براى او شبهه‏ها، و كارگزارى كرده شود مؤنات و اخراجات را، و ايمن باشد از عاقبتهاى بد، مراد به «شبهه‏ها» اموريست كه در آن اشتباهات باشد.
٨٩٨٦ من لم يقدّم اخلاص النيّة فى الطّاعات لم يظفر بالمثوبات. هر كه پيش نيندازد خالص گردانيدن نيّت را از براى خدا در طاعتها فيروزى نيابد بثوابها.
٨٩٨٧ من لم يصبر على كدّه صبر على الافلاس. هر كه صبر نكند بر سختى كسب صبر كند بر بى‏چيزى و دورانديشى، مراد ترغيب در سعى در كسب است و تحمّل تعب و مشقّت آن و اگر نه بايد كه صبر كرد بر افلاس و پريشانى.
٨٩٨٨ من لم ينتفع بنفسه لم ينتفع به النّاس. هر كه نفع نيابد بنفس خود نفع نيابند باو مردم، يعنى هر كه اصلاح نفس خود نكند اصلاح ديگران نتواند كرد و نصيحت و موعظه او در ديگرى اثر نكند.
٨٩٨٩ من لم يتّضع عند نفسه لم يرتفع عند غيره. هر كه پستى نكند نزد نفس خود بلند نگردد نزد غير خود، مراد به «پستى‏كردن نزد نفس خود» اينست كه خود را پست شمارد و بلند مرتبه قرار ندهد و تكبّر و نخوتى نداشته باشد.
٨٩٩٠ من لم يصلح نفسه لم يصلح غيره. هر كه اصلاح نكند نفس خود را اصلاح نكند غير خود را.
٨٩٩١ من لم يستظهر باليقظة لم ينتفع بالحفظة. هر كه پشت قوى نكند ببيدارى نفع نيابد بنگهبانان، مراد اينست كه آدمى بايد كه احتياط كند بآگاهى خود و با خبر بودن، و اگر آن نباشد پاسبانان و نگهبانان چندان نفعى ندارد.
٨٩٩٢ من لم يكن أملك شي‏ء به عقله لم ينتفع بموعظة. هر كه نبوده باشد مالكتر چيزى باو عقل او نفع نيابد بموعظه، يعنى تا كسى عقل او مالكتر نباشد باو از هوا و خواهش و مانند آنها و در فرمان عقل بيشتر از آنها نباشد هيچ موعظه او را سود ندهد.
٨٩٩٣ من لم يوقن قلبه لم يطعه عمله. هر كه يقين نداشته باشد دل او فرمانبردارى نكند او را عمل او، يعنى تا كسى در دل يقين بدين نداشته باشد عمل او چنانكه بايد فرمانبردارى او نكند.
٨٩٩٤ من لم يعمل للآخرة لم ينل أمله. هر كه عمل نكند از براى آخرت نرسد باميد خود، يعنى نيكبختى اخروى كه هر مؤمنى اميد آن دارد يا آن اميدى كه آن عمل را از براى آن كرده نه از براى آخرت مثل رسيدن نفع دنيوى باو بسبب آن عمل ريائى.
٨٩٩٥ من لم يملك شهوته لم يملك عقله. هر كه مالك نباشد خواهش خود را مالك نباشد عقل خود را، يعنى تا كسى مالك خواهش و هوا و هوس خود نشود و آنها را در فرمان خود نياورد مالك عقل خود نشود، زيرا كه هرگاه هوا و هوس غالب باشد بر كسى بسيارست كه عقل او نيز تابع آنها گردد و بمقتضاى آنها حكم كند، حكم عقل در هر باب وقتى اعتبار دارد و بر وفق حقّ است كه آدمى در آن باب خود را از خواهش يك طرف برى و عرى سازد و همه اطراف آن در نظر او يكسان باشد.
٨٩٩٦ من لم يشكر الإحسان لم يعده الحرمان. هر كه شكر نكند احسان را تجاوز نكند او را حرمان، يعنى نمى‏شود كه ديگر محروم نگردد از احسان، و محرومى در گذرد از او.
٨٩٩٧ من لم يصدق من اللَّه خوفه لم ينل منه الأمان. هر كه راست نباشد ترس او از خدا نرسد از او بامان، يعنى نرسد بايمنى از عذاب و عقاب او.
٨٩٩٨ من لم يحمل  قيلا  لم يسمع جميلا.
تا كسى بر ندارد سخنى را نشنود سخن زيبائى را، يعنى تا كسى بردبارى نداشته باشد و تحمّل سخنان زشت درشت مردم نكند نشنود مدح و ثناى خود را از مردم، و اين كه او را وصف بخوبى و حلم و بردبارى كنند.
٨٩٩٩ من لم يداو شهوته بالتّرك لم يزل عليلا. هر كه دوا نكند خواهش خود را بترك هميشه بيمار باشد، زيرا كه هميشه رنجور تعب و زحمت سعى از براى خواهشى و انتظار آن باشد و اگر بالفرض خواهشى حاصل شود خواهشى ديگر پيش گيرد و همچنين با آنكه اكثر آنها بى‏وزر و وبال نيز نباشد.
٩٠٠٠ من لم يصلح على اختيار اللَّه لم يصلح على اختياره لنفسه. هر كه شايسته نگردد بر اختيار خدا شايسته نگردد بر اختيار خود از براى نفس خود، غرض اينست كه حقّ تعالى صلاح حال هر كسى را بهتر داند و از براى هر كس از روزى و مانند آن آنچه صلاح حال او بوده تقدير كرده، و اگر كسى به آن چه خدا از براى او اختيار كرده و برگزيده بصلاح نيايد به آن چه خود از براى خود اختيار كند و برگزيند بصلاح نيايد، پس در هر باب بايد راضى و خشنود بنصيب و بهره حقّ تعالى بود.
٩٠٠١ من لم يصلح على أدب اللَّه لم يصلح على أدب نفسه. هر كه شايسته نشود بر ادب خدا شايسته نشود بر ادب نفس خود، مراد به «ادب خدا» يا تربيتى است كه حقّ تعالى هر كسى را كرده و نصيب و بهره كه از براى او از دنيا قرار داده كه او بآن تربيت يابد و بنا بر اين مضمون اين همان مضمون فقره سابقست، و يا آداب و طريقه سلوكيست كه حقّ تعالى از براى هر كس قرار داده در دنيا مثل فرمانبردارى رعيّت از براى امام و رعايت حرف معلّم و اهل علم و بزرگتر از خود، و لطف و مهربانى بزيردستان و امثال اينها، و بنا بر اين‏
مراد اينست كه: هر كه بصلاح نيايد حال او برعايت اين آداب كه حقّ تعالى بعلم شامل خود از براى بندگان قرار داده بصلاح نيايد برعايت آداب و طريقه سلوكى كه خود از براى خود بعلم ناقص خود قرار دهد مثل تكبّر و تبختر كه بعضى شيوه خود كنند و آن را از براى وقع در نظرها ضرور دانند.
٩٠٠٢ من لم يكن له عقل يزينه لم ينبل. هر كه نبوده باشد او را عقلى كه زينت دهد او را، افزون مرتبه نگردد.
٩٠٠٣ من لم يصحب الاخلاص عمله لم يقبل. هر كه همراه نباشد اخلاص از براى خدا عمل او را، قبول كرده نشود عمل او.
٩٠٠٤ من لم ينصفك منه حياؤه لم ينصفك منه دينه. هر كه انصاف نياورد با تو از جانب او شرم او انصاف نياورد با تو از جانب او دين او، مراد اينست كه عدل و انصاف چيزيست كه هر كه را حيا و شرمى باشد قطع نظر از شرع و دين آنرا ضرور داند و ترك آنرا قبيح شمارد اينست كه جمعى كه مقيّد بشرع و دين نباشند اتّفاق دارند در آن با اهل اديان، پس كسى كه انصاف نياورد با تو از جانب او شرم او يعنى شرم او چنان نكند كه او در معامله با تو انصاف آورد از نفس خود و بعدل سلوك كند با تو پس او چنان بى‏باكيست كه از دين نيز باكى نداشته باشد و دين او نيز انصاف نياورد از جانب او و منشأ اين نشود كه او انصاف آورد از جانب نفس خود و بعدل سلوك كند با تو.
٩٠٠٥ من لم يحسن خلقه لم ينتفع به قرينه. هر كه نيكو نگرداند خوى خود را سود نيابد باو مصاحب و همراه او، بلكه همواره مكدّر و ملول باشد از كج خلقيهاى او.
٩٠٠٦ من لم يلن لمن دونه لم ينل حاجته.
هر كه نرمى نكند از براى كسى كه پست‏تر از او باشد نرسد بحاجت خود يعنى حقّ تعالى نگذارد كه او بحاجت خود برسد.
٩٠٠٧ من لم يدار من فوقه لم يدرك بغيته . هر كه مدارا نكند با كسى كه بالاتر از او باشد در نيابد مطلب خود را، مراد اينست كه در دنيا قدرى مدارا با جمعى كه بالاتر از او باشند ضرور است و اگر نه نگذارند كه بمطالب خود برسد.
٩٠٠٨ من لم يعرف مضرّة الشّرّ لم يقدر على الامتناع منه. هر كه نداند ضرر شرّ را قادر نيست بر باز ايستادن از او.
٩٠٠٩ من لم يعرف منفعة الخير لم يقدر على العمل به. هر كه نداند منفعت خير را قادر نيست بعمل كردن بآن، غرض از اين دو فقره مباركه اينست كه آدمى بايد كه شرور و بديها را بشناسد و ضرر آنها را بداند و اگر همه بعنوان اجمال باشد باين نحو كه فلان كار بديست و حقّ تعالى منع از آن كرده و سبب عقاب مى‏شود و اگر نه قادر نباشد بر باز ايستادن از او يعنى باز ايستادنى كه باعث ثواب شود باين كه باز ايستادن او از راه بدى آن باشد بلكه اگر باز ايستد بعنوان اتّفاق باشد و آن سبب اجر و ثوابى نشود، و همچنين بايد كه خيرات را بشناسد و منفعت آنها را داند اگر همه بعنوان اجمال باشد يعنى باين نحو كه: فلان كار خوبيست و منشأ ثواب باشد و اگر نه قادر نباشد بر كردن آنها بعنوانى كه منشأ ثواب باشد باين كه كردن آنها از راه خوبيهاى آنها باشد تا سبب ثواب گردد بلكه‏
اگر بكند بر وفق اتّفاق باشد و منشأ ثوابى نشود.
٩٠١٠ من لم يعنه اللَّه على نفسه لم ينتفع بموعظة واعظ. هر كه يارى نكند او را خدا بر نفس او سودمند نگردد بموعظه واعظى، يعنى تا حقّ تعالى كسى را بلطف خود يارى نكند بمسلط ساختن او بر نفس خود و گردانيدن آن در فرمان او سود نيابد بموعظه واعظى، و به آنها از پيروى هوا و هوس برنگردد، پس عمده از براى آدمى اينست كه بسبب كثرت معاصى خود را از درگاه حقّ تعالى چنان دور نكند كه آن لطف از او سلب شود و او را بخود واگذارد و هوا و هوس بر او مسلّط شود و هيچ موعظه در او سود ندهد و بشقاوت ابدى گرفتار گردد.
٩٠١١ من لم يعتبر بغير الدّنيا و صروفها لم تنجع فيه المواعظ. هر كه عبرت نگيرد بحوادث دنيا و تغيّرهاى آن سود ندهد در او موعظه‏ها، مراد اينست كه حوادث دنيا و تغيّرات آن كه هر كس مشاهده ميكند كافيست از براى عبرت گرفتن و پى بردن از آنها به بى‏اعتبارى دنيا و بدى عاقبت ظلم و ستم و امثال آنها، و كسى كه به آنها با ظهور و وضوح آنها عبرت نگيرد بايد كه چندان گمراه هوا و هوس باشد كه هيچ موعظه ديگر در او سود ندهد و او را براه نياورد.
٩٠١٢ من ظفر بالدّنيا نصب، و من فاتته تعب. هر كه فيروزى يابد بدنيا تعب كشد و هر كه فوت شود دنيا او را تعب كشد، غرض مذمّت سراى دنياست و اين كه زندگانى در آن بى‏تعب نباشد، اگر فيروزى يابد بدنيا تعب و زحمت حفظ و نگاهدارى آن و ايذا و آزار دشمنان و حاسدان كشد، و اگر نيابد آنرا تعب و زحمت احتياج و درويشى كشد .
٩٠١٣ من حارب النّاس حرب، و من أمن السّلب سلب. هر كه جنگ كند با مردم ربوده شود اموال او، و هر كه ايمن نشيند از ربوده شدن اموال ربوده شود اموال او، و ممكن است كه اين نيز تتميم مضمون فقره سابق باشد و مراد اين باشد كه: در دنيا چاره نتوان كرد از براى حفظ و نگاهدارى متاع آن اگر كسى جنگ كند با مردم غلبه كنند بر او و تاراج كنند اموال او را، و اگر ايمن نشيند از تاراج ايشان نيز تاراج كنند، و ممكن است كه متعلّق بفقره سابق نباشد و مراد پند اين باشد كه: با مردم جنگ و جدال نبايد كرد كه آن باعث اين مى‏شود كه اموال او را بتاراج ببرند و ايمن هم از تاراج ايشان نبايد نشست كه باز ايشان فرصت يابند و اموال او را تاراج كنند بلكه بايد كه در تدبير احوال خود بود با دوستى و لطف و مهربانى با مردم.
٩٠١٤ من خاف اللَّه آمنه اللَّه سبحانه من كلّ شي‏ء. هر كه بترسد از خدا ايمن گرداند او را خداى سبحانه از هر چيز.
٩٠١٥ من خاف النّاس أخافه اللَّه سبحانه من كلّ شي‏ء. هر كه بترسد از مردم بترساند او را خداى سبحانه از هر چيز.
٩٠١٦ من جعل ملكه خادما لدينه انقاد له كلّ سلطان. هر كه بگرداند پادشاهى خود را
«گردانيدن پادشاهى خدمت كننده از براى دين» اينست كه آن را در رواج دين خود صرف كند.
٩٠١٧ من جعل دينه خادما لملكه طمع فيه كلّ انسان. هر كه بگرداند دين خود را خدمت كننده از براى پادشاهى خود طمع كند در او هر آدمى، مراد به «گردانيدن دين خود خدمت كننده از براى پادشاهى خود» اينست كه آنرا تابع پادشاهى خود گرداند هر حكمى در آن كه باعتقاد او در پادشاهى او
نفعى داشته باشد يا ضررى نداشته باشد عمل كند بآن، و آنچه چنين نباشد واگذارد آنرا و «طمع كند در او» يعنى در ملك او، و ممكن است كه ضمير راجع بملك او باشد كه محتاج بتأويلى نباشد.
٩٠١٨ من تهاون بالدّين هان، و من غالب الحقّ لان. هر كه خوار شمارد دين را خوار گردد، و هر كه غلبه جويد بر حقّ و خواهد غالب شود بر آن نرم گردد، يعنى نرم گردد از براى حقّ و مغلوب آن گردد، يا نرم گردد از براى همه كس و هر كسى او را مالش تواند داد.
٩٠١٩ من تسربل أثواب التّقى لم يبل سرباله. هر كه پيراهن خود كند جامه‏هاى پرهيزگارى را كهنه نشود پيراهن او، پرهيزگارى را «جامه» گفتن باعتبار تشبيه آنست بجامه، باعتبار اين كه چنانكه جامه بدن را حفظ كند از آفات سرما و گرما و غير آن و بپوشاند عيوبى را كه در آن باشد همچنين پرهيزگارى حفظ كند آنرا از آفات دنيوى و أخروى، و بپوشد عيوب صاحب خود را، و جمعيّت «جامه‏ها» باعتبار تعدّد افراد پرهيزگاريست بتعدّد دل و جوارح كه هر يك را نوعى از پرهيزگارى باشد، و مراد به «پيراهن گردانيدن آنها» اينست كه آنها را لازم و ملاصق بدن خود گرداند مانند پيراهن.
٩٠٢٠ من أمّل ثواب الحسنى لم تنكد آماله. هر كه اميد داشته باشد ثواب سراى نيكوتر را كه آخرت باشد منع كرده نشود اميدهاى او، يا كم كرده نشود اميدهاى او، يعنى همه آنها عطا كرده شود، و ممكن است كه ترجمه اين باشد كه: سخت و دشوار نگردد اميدهاى او يعنى بآسانى برآيد.
٩٠٢١ من رخّص لنفسه ذهبت به فى مذاهب الظّلمة.
هر كه رخصت دهد مر نفس خود را ببرد او را در راههاى تاريكى، يعنى رخصت دهد نفس خود را در آنچه خواهد و منع نكند از آنها، و مراد به «تاريكى» تاريكى گمراهى و عصيانست.
٩٠٢٢ من داهن نفسه هجمت به على المعاصى المحرّمة. هر كه مساهله كند با نفس خود ناگاه فرود آرد او را بر معاصى حرام گردانيده شده.
٩٠٢٣ من كان غرضه الباطل لم يدرك الحقّ و لو كان أشهر من الشّمس. هر كه بوده باشد غرض او باطل در نيابد حقّ را و هر چند بوده باشد مشهورتر از آفتاب، يعنى هر كه خواهش باطل و ميل بآن داشته باشد يعنى خواهش امرى داشته باشد كه آن در واقع باطل باشد هر چند او بطلان آنرا نداند در آن باب حقّ را در نيابد هر چند در كمال وضوح و ظهور باشد بلكه هر چه از دلائل و امارات آن بيند در صدد تأويل آن در آيد تا منافاتى با آن باطلى كه خواهش آن دارد نداشته باشد پس اگر كسى خواهد كه بحقّ برسد بايد كه خود را بى‏غرض سازد و خواهش يك طرف را از خود سلب نمايد و طلب كند تا حقّ بر او ظاهر گردد.
٩٠٢٤ من كان مقصده الحقّ أدركه و لو كان كثير اللبس. هر كه بوده باشد مقصد او حقّ دريابد آنرا و هر چند بسيار پوشيدگى باشد يعنى هرگاه مقصد كسى در مطلبى اين باشد كه آنچه حقّ است در آن باب در واقع بآن برسد و خواهش اين نداشته باشد كه حقّ فلان باشد يا فلان بلكه هر يك كه حقّ باشد او آنرا خواهد و طلب كند دريابد حقّ را و هر چند پوشيدگى زياد داشته باشد.
٩٠٢٥ من لم يتدارك نفسه باصلاحها أعضل داؤه و أعيى شفاؤه و عدم الطّبيب.
هر كه تدارك و بازيافت احوال نفس خود نكند سخت باشد درد او و عاجز گرداند شفاى او و نيابد طبيب را، «عاجز گرداند شفاى او» يعنى عاجز گرداند معالج را از تدبيرى براى آن، و «نيابد طبيب را» يعنى طبيبى را كه علاج او تواند كرد.
٩٠٢٦ من قصّر فى العمل ابتلاه اللَّه سبحانه بالهمّ، و لا حاجه للَّه فيمن ليس له فى نفسه و ماله نصيب. هر كه كوتاهى كند در عمل گرفتار گرداند خداى سبحانه او را باندوه، و نيست حاجتى مر خدا را در كسى كه نبوده باشد براى او در نفس او و مال او بهره، «كوتاهى كند در عمل» يعنى در عمل از براى خدا و آخرت، و مراد به «اندوه» اندوه اخرويست بلكه دنيوى نيز، و «نيست حاجتى مر خدا را» يعنى او را از نظر لطف و توجّه خود مى‏اندازد مانند كسى از ما كه هيچ نحو حاجتى بكسى نداشته باشد نه از براى دنيا و نه از براى آخرت كه متوجّه او نمى‏شود، و «نبوده باشد براى او» يعنى براى خدا يا براى آن كس، و «در نفس او» يعنى در اعمالى كه كند نصيب و بهره از براى خدا در آنها نباشد يا نصيبى از براى او يعنى از براى آخرت او، زيرا كه نصيب و بهره كه بكار او آيد همانست، و همچنين در مال او نصيبى از براى خدا نباشد يعنى چيزى از آن در راه خدا صرف نكند يا از براى او نباشد يعنى از براى آخرت خود چيزى از آن صرف نكند.
٩٠٢٧ من طال حزنه على نفسه فى الدّنيا أقرّ اللَّه عينه يوم القيامة و أحلّه دار المقامة. هر كه دراز كشد اندوه او بر نفس خود در دنيا، سرد گرداند خدا چشم او را روز قيامت، و فرود آورد او را در سراى اقامت، مراد به «اندوه بر نفس خود» اندوهيست كه از براى آخرت خود باشد و از خوف از آن و «سرد گردانيدن چشم»
كنايه از شاديست باعتبار اين كه در شادى اشك سردى آيد چنانكه قبل از اين مذكور شد و مراد «بسراى اقامت» بهشت است كه محلّ قرار و استقرارست.
٩٠٢٨ من توكّل على اللَّه ذلّت له الصّعاب، و تسهّلت عليه الأسباب، و تبوّأ الخفض و الكرامة. هر كه توكّل كند بر خدا، نرم گردد از براى او سختها، و سهل شود بر او اسباب، و فرود آيد در وسعت و كرامت، مراد به «اسباب» اسباب حصول مطالب و مآرب دنيوى و اخروى اوست.
٩٠٢٩ من اتّخذ دين اللَّه لهوا و لعبا أدخله اللَّه سبحانه النّار مخلّدا فيها. هر كه فرا گيرد دين خدا را بازى و لهو داخل گرداند خداى سبحانه او را در جهنّم پاينده در آن، مراد به «فرا گرفتن دين بازى و لهو» اينست كه آنرا از روى حكمت و مصلحت نداند بلكه بازيچه شمارد يا اين كه تصلّب و اهتمام نداشته باشد در آن، هر وقت كه خواهد عمل كند بآن، و هر وقت كه نخواهد ترك كند مانند كسى كه با چيزى بازى كند.
٩٠٣٠ من عظمت الدّنيا فى عينه و كبر موقعها فى قلبه آثرها على اللَّه و انقطع اليها و صار عبدا لها. هر كه عظيم باشد دنيا در چشم او، و بزرگ باشد وقع آن در دل او، برگزيند آنرا بر خدا و بريده شود بسوى آن و بگردد بنده آن، مراد اينست كه آدمى بايد كه تأمّل و تفكّر كند در احوال دنيا و بى‏اعتبارى آن و آميختگى آن نعمتها و لذّات آن باضعاف آن از محنتها و آلام تا اين كه ظاهر شود بر او خسّت و دنائت آن و بزرگ ننمايد در چشم او و بزرگ نشود وقع آن در دل او، و اگر نه باعتبار بودن آن حاضر و عاجل و مشاهد و معاين قوى گردد آن در چشم و دل او تا اين كه برگزيند
آنرا بر خداى سبحانه، و بريده شود از او بسوى آن و بگردد بنده آن.
٩٠٣١ من أعطى فى اللَّه، و منع فى اللَّه، و أحبّ فى اللَّه، و أبغض فى اللَّه فقد استكمل الايمان. هر كه عطا كند در راه خدا، و منع كند در راه خدا، و دوست دارد در راه خدا، و دشمن دارد در راه خدا، پس بتحقيق كه كامل گردانيده ايمان را.
٩٠٣٢ من بدأ بالعطيّة من  غير طلب، و أكمل المعروف من غير امتنان فقد أكمل الاحسان. هر كه ابتدا كند بخيرى كه عطا كند بى اين كه از او بطلبند، و كامل گرداند دهش را بى‏منّت گذاشتن، پس بتحقيق كه كامل گردانيده احسان را.
٩٠٣٣ من شغل نفسه بغير نفسه تحيّر فى الظّلمات و ارتبك فى الهلكات. هر كه مشغول سازد نفس خود را بغير نفس خود، حيران گردد در تاريكيها و گرفتار گردد در هلاكتها، يعنى هر كه مشغول سازد نفس خود را بامرى كه مانع شود او را از رسيدن بأحوال نفس خود و كامل گردانيدن آن بعلم و عمل حيران گردد در تاريكيهاى گمراهى و جهالت كه شايعست استعاره تاريكى از براى آنها يا تاريكى قبر و منازل جهنّم.
٩٠٣٤ من لم يعرف نفسه بعد عن سبيل النّجاة، و خبط فى الضّلال و الجهالات. هر كه نشناسد نفس خود را دور گردد از راه رستگارى، و بيندازد خود را در گمراهى و نادانيها، ظاهر اينست كه مراد به «نشناختن نفس خود» در اينجا اينست كه قدر و پايه خود را نداند و از حدّ خود تجاوز كند بطغيان و سركشى‏
و سلوك با مردم زياده از اندازه خود، يا خفيف و خوار كردن خود بفسوق و طمع و مانند آنها.
٩٠٣٥ من طلب رضى اللَّه بسخط النّاس ردّ اللَّه ذامّه من النّاس حامدا. هر كه طلب كند خشنودى خدا را بخشم مردم، بر گرداند خدا مذمّت كننده او را ستايش كننده، يعنى هر كه از براى رضاى خداى سبحانه و خشنودى او كارى كند يا حرفى گويد كه مردم را از آن بخشم آورد ضررى باو از آن نرسد بلكه حقّ تعالى بسبب آن چنان كند كه مذمّت كننده او برگردد از آن و مدح و ستايش او كند.
٩٠٣٦ من طلب رضى النّاس بسخط اللَّه ردّ اللَّه حامده من النّاس ذامّا. هر كه طلب كند خشنودى مردم را بخشم خدا، برگرداند خدا ستايش كننده او را از مردم مذمّت كننده، اين بر عكس فقره سابقست.
٩٠٣٧ من أحبّنا فليعدّ للبلاء جلبابا. هر كه دوست دارد ما را پس آماده كند از براى بلا جلبابى، «جلباب» بكسر جيم و سكون لام بمعنى پيراهنست يا جامه كه آدمى بر خود پيچد و مراد اينست كه: دوستان ما را نمى‏شود كه بلائى نرسد از براى زيادتى اجر و ثواب ايشان، پس هر كه ما را دوست دارد مهيّا كند از براى بلا جلبابى كه فى الجمله دفع بلا از او كند كه آن پيراهن يا جامه صبر و شكيبايى باشد، و ممكن است كه غرض بيان شدّت آن بلا باشد و اين كه پيراهن يا جامه كه مى‏پوشد از براى دفع ضرر سرما و گرما و غير آن دفع ضرر آن نكند پيراهن يا جامه ديگر بايد از براى آن و چنان پيراهن يا جامه نيست چنانكه در فقره بعد فرموده‏اند.
٩٠٣٨ من تولّانا فليلبس  للمحن اهابا.
هر كه فرا گيرد ما را دوست خود يا پيشوا و امام خود، پس بپوشد از براى محنتها پوستى، يعنى محنتها رو بياورد باو كه پوستى كه دارد تاب آنها نياورد بايد كه پوست ديگر بپوشد، و غرض مبالغه در شدّت آن محنتهاست چنانكه گويا پوست ديگر از براى آنها در كارست.
٩٠٣٩ من لم يدع و هو محمود يدع و هو مذموم. هر كه وانگذارد و حال آنكه ستايش كرده شود واگذارد و حال آنكه مذمّت كرده شود، يعنى هر كه وانگذارد مال را و از سر آن نگذرد بصرف آن در وجوه خيرات و حال آنكه ستايش كرده شود اگر چنان كند، آخر واگذارد بمرگ و مذمّت كرده شود كه آن را واگذاشت بديگرى و خود از آن بهره نبرد .
٩٠٤٠ من لم يقدّم ماله لآخرته و هو مأجور خلّفه و هو مأثوم . هر كه پيش نفرستد مال خود را و حال آنكه او اجر داده شود پس از خود گذارد آن را و حال آنكه گنهكار باشد، اين هم مضمون فقره سابقست، و «گنهكار بودن او» باعتبار اينست كه حقوق واجبه آن را نداده و امّا كسى كه حقوق واجبه آن را داده باشد امّا در وجوه خيرات ديگر بذل نكرده باشد پس او پيش انداخته از براى آخرت خود و گنهكار نباشد، نهايت اگر مال بسيارى واگذارد حيف و جورى بر خود كرده كه قدرى ديگر نيز در آن وجوه صرف نكرده باشد كه باعث زيادتى حسنات او باشد.
٩٠٤١ من لم يصحبك معينا على نفسك فصحبته وبال عليك ان علمت.
هر كه مصاحبت نكند با تو يارى كننده بر نفس تو پس صحبت او وباليست بر تو اگر دانى. مراد به «يارى كردن بر نفس او» اينست كه يارى او كند در مسلّط-  ساختن او بر نفس خود و اين كه در فرمان آن و هوا و هوس آن نباشد، و «اگر دانى» يعنى اگر حقيقت حال را دانى و از اهل علم و دانش باشى مى‏دانى كه چنين است كه صحبت چنان مصاحبت وبالست.
٩٠٤٢ من مدحك بما ليس فيك فهو ذمّ لك ان عقلت. هر كه مدح كند ترا به آن چه نباشد در تو پس آن مدح او مذمّت است از براى تو اگر دريابى يعنى اگر دريابى و عقل و دريافتى باشد ترا دانى كه چنين است كه آن مذمّت تست زيرا كه هرگاه مدح كند او را بچيزى كه در او نباشد پس اين در حقيقت مذمّت اوست باين كه آن امر ممدوح در او نيست.
٩٠٤٣ من نصح نفسه كان جديرا بنصح غيره. هر كه نصيحت كند نفس خود را بوده باشد سزاوار بنصيحت كردن غير خود نيز.
٩٠٤٤ من غشّ نفسه كان أغشّ لغيره. هر كه غشّ كند با نفس خود بوده باشد غشّ كننده‏تر مر غير خود را، مراد به «غشّ كردن با نفس خود» اينست كه صاف نباشد با او، و مداهنه و مساهله كند با او و منع نكند او را از هوا و هوس او، و ظاهرست كه كسى كه با نفس خود چنين سلوك كند و غم او نخورد و از بدى عاقبت او باكى نداشته باشد با ديگرى زياده بر آن غشّ خواهد كرد و بى‏باكتر خواهد بود از بدى عاقبت او.
٩٠٤٥ من قام بفتق القول و رتقه فقد حاز البلاغة. هر كه بپردازد بشكافتن سخن و پيوستن آن پس بتحقيق كه جمع كرده‏
بلاغت را، فصاحت و بلاغت كمال سخنگوست و به آنها مدح او كنند و مراد به «فصاحت» اينست كه كلمات كلام سنگين نباشد بر زبان باعتبار تنافر حروف آن و وحشى و غريب نباشد باين كه استعمال آن شايع نباشد و محتاج باشد معرفت آن بتفحّص كتب لغت، يا اين كه محتاج باشد فهم معنى از آن باستخراج وجه بعيدى از براى آن و مخالف قياس و قوانين عربان نباشد، و همچنين تركيب كلمات مخالف قوانين مشهوره نحويّين نباشد و كلمات با يكديگر تنافرى نداشته باشند كه باعث سنگينى بر زبان باشد و تعقيدى در آن نباشد كه باعث دشوارى فهم معنى باشد چنانكه در كتب معانى تفصيل همه اين مراتب داده شده، و «بلاغت» اينست كه با وجود فصاحت بر وفق مقتضاى حال و مقام باشد مثل اين كه در مقامى كه اختصار بايد كرد، اختصار شود، و در مقامى كه طول كلام بايد داد، طول داده شود، و در مقامى كه مخاطب منكر مضمون آن كلام نباشد تأكيدى در آن نشود، و اگر قدرى انكار داشته باشد قدرى تأكيد بشود، و اگر انكار زيادى داشته باشد مبالغه شود در تأكيد آن، و همچنين در ساير مراتب ديگر، و مراد به «شكافتن سخن و پيوستن آن» كه در اين فقره مباركه واقع شده ظاهر اينست كه اطناب و اختصار باشد يا باين كه مراد به «شكافتن» تفصيل و اطناب باشد و به «پيوستن» اجمال و اختصار، و يا برعكس آن كه مراد به «شكافتن» قطع كلام باشد و طول ندادن آن، و به «پيوستن» طول دادن و نگسستن آن، و بر هر تقدير مراد اينست كه عمده در بلاغت رعايت اطناب و ايجازست، يا اين كه ذكر آنها بر سبيل تمثيل است و اشاره است برعايت مقتضاى حال در هر باب. و ممكن است كه بنا بر شهرت اعتبار بلاغت بعد از فصاحت اشاره باعتبار فصاحت در آن نشده باشد، اين بنا بر اصطلاح علماى معانيست در فصاحت و بلاغت، و اهل لغت «بلاغت» را نيز بمعنى فصاحت گفته‏اند، و ظاهر اينست كه فصاحت اين را مى‏دانند كه كلام بر قوانين لغت درست باشد و بيان معنى و مقصود در آن واضح باشد و اين فقره مباركه باصطلاح علما
۱۸
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
نزديكترست چنانكه از آنچه بيان شد ظاهر مى‏شود.
٩٠٤٦ من بادر الى مراضى اللَّه سبحانه و تأخّر عن معاصيه فقد أكمل الطّاعة. هر كه شتاب كند بسوى خشنوديهاى خداى سبحانه و پس ايستد از معاصى او پس بتحقيق كه كامل گرداند طاعت را، مراد اينست كه همين كامل گردانيدن طاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى باشد.
٩٠٤٧ من شفع له القرآن يوم القيامة شفّع فيه، و من محلّ به صدّق عليه. هر كه شفاعت كند از براى او قرآن مجيد، قبول شفاعت كرده شود در باره او، و هر كه شكوه او كند آن تصديق كرده شود بر او و قبول شفاعت آن خواهد شد.
مراد اينست كه قرآن مجيد در قيامت نزد حقّ تعالى شفاعت خواهد كرد جمعى را و قبول شفاعت آن خواهد شد، و شكوه خواهد كرد از جمعى، و «تصديق كرده خواهد شد بر او» يعنى در آنچه گويد از براى ضرر او. و هر يك از شفاعت و شكوه يا بزبان حال است و يا باين كه حقّ تعالى آن را بسخن آورد چنانكه ظاهر بعضى احاديث است، و بر هر تقدير شفاعت آن از براى جمعيست كه تعظيم آن كنند و عمل كنند بآن و بسيار كنند تلاوت آن را، و شكوه آن از جمعيست كه اخلال كنند بيكى از آنها.
٩٠٤٨ من اقتصد فى الغنى و الفقر فقد استعدّ لنوائب الدّهر. هر كه ميانه روى كند در توانگرى و درويشى، پس بتحقيق كه آماده شده از براى مصيبتهاى روزگار، يعنى از براى دفع آنها يعنى اكثر مصيبتهاى آن كه از زياده روى يا تنگ گيرى ناشى مى‏شود.
٩٠٤٩ من عرى عن الهوى عمله حسن أثره فى كلّ أمر. هر كه برهنه و خالى باشد از هوا و خواهش عمل او، نيكو باشد اثر او در هر كارى، يعنى نيكو باشد ثمره و نتيجه هر كار او.
٩٠٥٠ من عفّت أطرافه حسنت أوصافه. هر كه عفيف باشد اطراف او نيكو باشد اوصاف او، يعنى هر كه باز ايستد از حرام اعضا و جوارح ظاهرى او، و خود را نگاهدارد از افعال بد، نيكو باشد اخلاق و صفات او نيز.
٩٠٥١ من كرمت نفسه قلّ شقاقه و خلافه. هر كه گرامى باشد نفس او، كم باشد عداوت او و مخالفت او، يعنى با مردم از براى غير امر دينى.
٩٠٥٢ من أكثر المناكح غشيته الفضائح. هر كه بسيار كند مناكح را فرو گيرد او را فضايح، ظاهر اينست كه مراد به «مناكح» زنانى باشد كه از براى نكاح و وطى باشند خواه بعنوان عقد دائم باشد و خواه متعه و خواه كنيز، و «فرو گرفتن رسوائيها او را» باعتبار نزاع و شقاقى باشد كه در أغلب ميانه ايشان بهم رسد و باعث رسوائى او شود.
٩٠٥٣ من تاجرك فى النّصح كان شريكك فى الرّبح. هر كه سودا كند با تو بنصيحت بوده باشد شريك تو در سود، يعنى در ثواب و اجرى كه داشته باشى بسبب قبول نصيحت او در ترك حرامى يا كردن طاعتى.
٩٠٥٤ من عاند الزّمان أرغمه، و من استسلم اليه لم يسلم. هر كه دشمنى كند با روزگار بخاك مالد او را، و هر كه دوستى و فرمانبردارى كند
آنرا سالم نماند، غرض شكوه روزگار و اهل آنست و اين كه نه دشمنى با آن توان كرد و نه دوستى با آن .
٩٠٥٥ من ألحّ عليه الفقر فليكثر من قول: لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم. هر كه مبالغه كند بر او درويشى پس بايد بسيار كند گفتن «لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم» را يعنى بسيار گفتن آن منشأ رفع فقر و درويشى او مى‏شود و ترجمه آن اينست: نيست حولى و نه قوّتى مگر بخداى بلند مرتبه بزرگ، و «حول» بمعنى از حالى بحالى گشتن است و بمعنى قوّه نيز آمده، و بنا بر اين «و نه قوّتى» تأكيد خواهد بود و أحاديث در فضيلت اين كلام شريف و أجر و ثواب آن در تعقيب نمازها و غير آن بسيارست.
٩٠٥٦ من باع الطّمع باليأس لم يستطل عليه النّاس. هر كه بفروشد طمع از مردم را بنوميدى از ايشان سربلندى نكنند بر او مردم.
٩٠٥٧ من افتخر بالتّبذير احتقر  بالافلاس. هر كه فخر كند باسراف كوچك گردد بافلاس، غرض منع از اسراف كردنست و آنرا فخر خود دانستن و اين كه آن عاقبت آدمى را حقير و كوچك گرداند در نظرها بسبب افلاس و بى‏چيزى.
٩٠٥٨ من ذا الّذى يرجو فضلك اذا قطعت ذوى رحمك. كيست آنكه اميد داشته باشد احسان ترا هرگاه ببرى تو از صاحبان خويشى خود، اين استفهام انكاريست و غرض اينست كه: هيچ كس چنين كسى نيست زيرا كه احسان بخويشان ضرورترست از ديگران پس كسى كه قطع كند از خويشان پس ديگر كه اميد احسان او خواهد داشت
٩٠٥٩ من ذا الّذى يثق بك اذا غدرت بذوى رحمك. كيست آنكه اعتماد كند بتو هرگاه بيوفائى كنى تو بصاحبان خويشى خود اين نيز استفهام انكاريست بر قياس فقره سابق، و مراد اينست كه: هيچ كس نيست كه اعتماد كند بر تو و در بعضى نسخه‏ها «عهدك» بجاى «رحمك» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: كيست آنكه اعتماد كند بر تو هرگاه بيوفائى كنى تو با صاحبان عهد و پيمان خود، و مراد اينست كه: هرگاه تو با جمعى كه عهد و پيمانى كرده باشى با ايشان بيوفائى كنى ديگر هيچ كس اعتماد نكند بر تو در هيچ باب.
٩٠٦٠ من استشعر الشّغف بالدّنيا ملأت ضميره أشجانا لها رقص على سويداء قلبه، همّ يشغله و غمّ يحزنه حتّى يؤخذ بكظمه فيلقى بالفضاء منقطعا أبهراه هيّنا على اللَّه فناءه، بعيدا على الاخوان لقاؤه . هر كه شعار خود كند شغف بدنيا را پراكند دنيا خاطر او را اندوههائى كه بوده باشد مر آنها را رقصى بر سويداى دل او، اندوهى كه مشغول سازد او را، و غمى كه اندوهگين سازد او را، تا اين كه فرا گرفته شود با خشم او، پس افراخته شود
ص    ٤٣٥
در فضا بريده شده ابهران او، خوار بر خدا فناى او دور بر برادران لقاى او، «شعار» بكسر شين چنانكه مكرّر مذكور شد جامه را گويند كه ملاصق بدن و موى آن باشد و «چيزى را شعار خود كردن» كنايه است از لازم داشتن آن و جدا نشدن از آن مانند آن جامه، و «شعف» بعين بى‏نقطه دوستى است كه دل را بسوزاند و بغين با نقطه دوستى است كه در غلاف دل داخل شود و حاصل هر دو دوستى زيادست و «سويداى دل» اصل دانه آنست و مراد اينست كه آن اندوهها بر اصل دانه دل او در رقص و بازى و حركت و اضطراب باشند و «اندوهى كه مشغول سازد (تا آخر)» تفصيل آن اندوههاست و اين كه پاره از آنها اندوهيست كه او را مشغول سازد بخود و نگذارد كه مشغول كارى شود كه بكار او آيد و پاره غميست كه اندوهناك دارد او را تا وقت مرگ كه فرا گرفته شود او با غيظ و خشمى كه داشته باشد بسبب حاصل نشدن خواهشها و آرزوهاى او و معلوم شدن بر او اين كه همه را بايد گذاشت و خاسر و زيانكار رفت، و «انداخته مى‏شود در فضا» يعنى فضا و ساحتى كه انداخته شود در آن در وقت نزع و جان كندن، و «أبهران» دور كند در دل كه بيرون مى‏آيند از آن و متشعّب مى‏شود از آنها ساير شرايين، و هرگاه بريده شود آنها مى‏ميرد صاحب آن، و «خوار بر خدا فناى او» يعنى بميراند او را مردن خوارى، و «دور بر برادران لقاى او» يعنى ديگر ملاقات او نكنند و ملاقات او بقيامت افتد، يا اين كه بعد از آن نيز ملاقات او نكنند باعتبار اين كه او را بجهنّم برند و ايشان را ببهشت بنا بر اين كه مراد «برادران مؤمن صالح» باشد.
٩٠٦١ من مات على فراشه و هو على معرفة حقّ ربّه و رسوله و حقّ أهل بيته مات شهيدا و وقع أجره على اللَّه سبحانه و استوجب ثواب‏
ما نوى من صالح عمله و قامت نيّته مقام اصلاته سيفه  فانّ لكلّ شي‏ء أجلا لا يعدوه. هر كه بميرد بر رختخواب خود و حال آنكه باشد بر شناخت حقّ پروردگار خود و رسول او و حقّ اهل بيت رسول او، بميرد شهيد و بوده باشد اجر او بر خداى سبحانه، و سزاوار باشد ثواب آنچه را قصد كرده از عمل صالح خود و قايم باشد قصد او مقام كشيدن شمشير خود از غلاف پس بدرستى كه از براى هر چيز وقتيست كه تجاوز نكند از آن، يعنى هر مؤمنى كه حقّ پروردگار خود و رسول او و حقّ اهل بيت رسول او را شناسد هرگاه بر رختخواب خودبميرد او بمنزله اينست كه شهيد شده باشد در راه خدا و مزد او بر خدا لازم است و سزاوار گردد ثواب هر چه را قصد كرده كه بكند از عمل صالح هرگاه عمر يابد، و از اين جمله اينست كه مستحقّ ثواب شهيدان گردد، زيرا كه چنين مؤمنى قصد او اينست كه هرگاه زمان حضور يكى از اهل بيت صلوات اللّه و سلامه عليهم را در مى‏يافت كه بجهاد مى‏رفتند در ركاب آن حضرت مى‏بود تا شهيد مى‏گرديد  چنانكه قصد و نيّت بلكه منتهى آرزوى شيعيان زمان غيبت حضرت صاحب الزّمان صلوات اللّه و سلامه عليه آنست كه چون زمان ظهور آن حضرت را دريابند در ركاب آن حضرت باشند تا شهيد گردند پس همان قصد و نيت هر يك جانشين اينست كه او شمشير خود را از غلاف كشيده باشد و در ركاب آن حضرت جنگ كند پس ثواب آن كار را خواهد داشت، و «بدرستى كه از براى هر چيز (تا آخر)» ممكن است كه غرض از آن دفع توهّم اين باشد كه هرگاه كسى قصد و نيّت او اين باشد پس چرا حقّ تعالى او را بقصد
و نيّت خود كه محض خيرست نرساند پس دفع آن فرموده‏اند باين كه هر چيز را از راه حكمت و مصلحت در علم حقّ تعالى وقتى باشد كه تجاوز از آن نكند پس مرگ هر كسى نيز وقتى دارد كه از آن تجاوز نكند پس تأخير آن تا رسيدن او بقصد خود ميسّر نيست نهايت باعتبار آن قصد و نيت ثواب آنچه قصد كرده باو تفضّل خواهد شد، و ممكن است كه غرض اميدوار كردن جمعى باشد كه در زمان غيبت معصوم باشند و اميد اين معنى نداشته باشند تا اين كه قصد و نيّت آن كنند پس اميدوار فرموده باشند ايشان را باين كه از براى ظهور حضرت قائم صلوات اللّه و سلامه عليه نيز وقتى باشد كه از آن تجاوز ننمايد پس نوميد نبايد بود و قصد و نيّت شهادت در ركاب او را بايد داشت تا اين كه اگر آن ميسّر نشود بثواب آن برسند و اللّه تعالى يعلم.
٩٠٦٢ من ربّاه الهوان أبطرته الكرامة. هر كه تربيت كرده باشد او را خوارى سركش نمايد او را گرامى بودن، مراد اينست كه كسى كه پست مرتبه باشد و بخوارى عادت كرده باشد اگر بدولت و مرتبه بلندى برسد تحمّل آن نتواند كرد و طغيان و سركشى كند پس سلاطين بايد كه ملاحظه اين معنى بكنند و تا كسى بلند مرتبه و عزيز نباشد مناصب جليله باو ندهند.
٩٠٦٣ من لم تصلحه الكرامة أصلحته الاهانة. هر كه اصلاح نكند او را گرامى بودن اصلاح كند او را خوارگردانيدن، يعنى هر كه در عزّت و دولت اصلاح حال او نشود و سركشى و بد سلوكى كند نكبت و خوارى اصلاح حال او كند پس جزاى او ذليل و خوار گردانيدن اوست، يا اين كه كسى كه درشتى كند و باعزاز و اكرام و هموارى اصلاح حال او نشود و ترك آن نكند بايد كه در برابر درشتى كرد با او و خوار گردانيد او را تا اصلاح او بشود و ترك كند آن را.
٩٠٦٤ من سعى فى طلب السّراب طال تعبه و كثر عطشه. هر كه سعى كند در طلب سراب دراز كشد تعب او و بسيار شود تشنگى او، غرض تشبيه دنياست بسراب و اين كه سعى در طلب آن حكم سعى در طلب سراب دارد.
٩٠٦٥ من أمّل الرّىّ من السّراب خاب أمله و مات بعطشه. هر كه اميد داشته باشد سيرابى را از سراب، محروم گردد اميد او و بميرد بتشنگى خود، غرض از اين نيز تشبيه دنياست بسراب و اين كه حكم آن دارد.
٩٠٦٦ من أنعم على الكفور طال غيظه. هر كه انعام كند بر كفران كننده دراز كشد خشم او، غرض منع از انعام بر كسيست كه كفران نعمت كند و اين كه آن باعث خشم درازى مى‏شود.
٩٠٦٧ من اغتاظ على من لا يقدر عليه مات بغيظه. هر كه خشمناك گردد بر كسى كه قادر نباشد بر او بميرد بخشم خود، غرض اينست كه خشمناك شدن بر كسى كه قدرتى بر تلافى از او نباشد ثمره ندارد بغير اين كه آدمى هميشه خشمناك باشد تا با خشم خود بميرد پس بايد بر ايذاى او صبر و تحمّل كرد.
٩٠٦٨ من لم يصن وجهه عن مسألتك فأكرم وجهك عن ردّه. هر كه نگاه ندارد آبروى خود را از سؤال از تو پس گرامى دار تو روى خود را از برگردانيدن او، غرض اشاره بخفّت و ذلّت سؤال است، و همچنين ردّ سائل و اين كه هرگاه كسى آبروى خود را نگاه ندارد و بذلّت سؤال از تو راضى شود تو خود آبروى خود را نگاهدار و عطايش كن و ردّش مكن.
٩٠٦٩ من عرف شرف معناه صانه عن دناءة شهوته و زور مناه. هر كه بشناسد شرف مقصد خود را نگاهدارد آن او را از پستى خواهش خود و دروغ آرزوهاى خود، غرض اينست كه مقصد آدمى و آنچه از براى آن‏
آفريده شده رسيدن بمراتب بلند اخرويست و هر كه شرف و بلندى مرتبه آن مقصد را داند و شناسد نگاهدارد آن او را از آنچه مانع از آن شود از خواهشهاى پست دنيوى و اميدهاى دنيوى كه اكثر آنها دروغ باشند و بعمل نيابند.
٩٠٧٠ من جعل اللَّه سبحانه موئل رجائه  كفاه أمر دينه و دنياه. هر كه بگرداند خداى سبحانه را محلّ بازگشت اميد خود، كارگزارى كند خدا او را كار دين او را و دنياى او را.
٩٠٧١ من عاقب بالذّنب فلا فضل له. هر كه عقوبت كند بگناه پس نيست افزونى مرتبه از براى او، غرض ترغيب در عفو و گذشتن از گناهيست كه كسى نسبت بشخصى كرده باشد و اين كه هرگاه نگذرد او و عقوبت كند پس فضل و افزونى مرتبه نباشد او را.
٩٠٧٢ من مارى السّفيه فلا عقل له. هر كه جدال كند با سفيه پس نيست عقلى از براى او، «سفيه» بمعنى نادانست يا كسى كه سبك باشد بردبارى او يا بى‏بردبارى باشد.
٩٠٧٣ من صدّق اللَّه سبحانه نجا. هر كه تصديق كند خداى سبحانه را رستگارى يابد، مراد تصديق همه فرموده‏هاى حقّ تعالى است باعتقاد به آنها و عمل به آنها.
٩٠٧٤ من أشفق على دينه سلم من الرّدى. هر كه بترسد بر دين خود سالم ماند از هلاكت، زيرا كه كسى كه بترسد
بر دين خود كارى نكند كه ضرر بآن داشته باشد پس سالم ماند از هلاكت اخروى كه هلاكت همانست.
٩٠٧٥ من زهد فى الدّنيا قرّت عينه بجنّة المأوى. هر كه بى‏رغبت باشد در دنيا سرد گردد چشم او بجنّة المأوى، مكرّر مذكور شد كه «سردى چشم» كنايه از شاد گشتن است باعتبار اين كه در شادى اشك سرد مى‏آيد از آن، و «جنّة المأوى» نام بهشت است يا بهشت خاصّى.
٩٠٧٦ من كان فيه ثلاث سلمت له الدّنيا و الآخرة، يأمر بالمعروف و يأتمر به، و ينهى عن المنكر و ينتهى عنه، و يحافظ على حدود اللَّه جلّ و علا. هر كه بوده باشد در او سه چيز سالم ماند براى او دنيا و آخرت، امر كند بمعروف و امر پذير شود خود بآن، و نهى كند از منكر و باز ايستد خود از آن، و محافظت كند بر حدّهاى خداى-  كه بزرگ و بلند مرتبه است-  قبل از اين مذكور شد كه مراد به «معروف» هر واجبى است كه فعل آن سبب ثواب باشد و ترك آن باعث عقاب، يا هر چه فعل آن سبب ثواب باشد و ترك آن باعث عقاب نباشد كه شامل مستحبّات نيز باشد، و مراد به «منكر» هر حراميست كه ترك آن باعث ثواب شود و فعل آن سبب عقاب، يا هر چه ترك آن باعث ثواب شود هر چند فعل آن سبب عقاب نشود كه شامل مكروهات نيز باشد، و بنا بر اوّل امر به آنها و همچنين امر پذير بودن به آنها يعنى بجا آوردن خود آنها را، و نهى از آنها و باز ايستادن خود از آنها بعنوان وجوبست، و بنا بر دويم در واجبها و حرامها بعنوان وجوبست، و در مستحبّات و مكروهات بعنوان استحباب، و در واجبها و حرامها امر و نهى و بجا آوردن خود در همه آنها بايد، و در مستحبّات ترغيب در مطلق آنها و رغبت خود در آن بايد، و اگر نه مستحبّات زياده از آنست كه كسى همه آنها را بجا تواند
آورد، و در مكروهات نيز ترغيب و رغبت در ترك مطلق آنها بايد و همچنين ترك أكثر آنها را، و امّا ترك همه آنها پس اگر چه مقدور مى‏نمايد امّا از براى غير نفوس قدسيّه خالى از اشكالى نيست، و مراد به «حدّهاى خدا» يا حدوديست كه از براى بعضى محرّمات قرار داده مثل زنا و شراب و امثال آنها، و مراد به «محافظت بر آنها» اقامت آنهاست بر كسى كه مستحقّ آنها شود، و با مراد هر حدّ و اندازه است كه از براى هر عبادت و هر چيز قرار داده، و مراد به «محافظت آنها» رعايت آنهاست و تجاوز نكردن از آنها نه بتفريط و نه بافراط، و اوّل ظاهرترست، و بنا بر آن مخصوص خواهد بود بكسى كه اقامت حدود تواند كرد كه آن امام باشد يا نايب خاصّ او و يا نايب عامّ كه مجتهد باشد بنا بر مشهور هرگاه متمكّن باشد از آن.
٩٠٧٧ من سمحت  نفسه بالعطاء استعبد أبناء الدّنيا. هر كه جود كند نفس او بعطا بنده گرداند أبناى دنيا را، چنانكه مشهورست كه: مردمان بندگان احسانند.
٩٠٧٨ من لم تنفعك حياته فعدّه فى الموتى. هر كه نفع نرساند بتو زندگى او پس بشمار او را در مردگان، يعنى دوستى و مصاحبت با او مكن و او را مرده انكار كن، و پوشيده نيست كه اين در غير مؤمنى است كه دوستى و مصاحبت با او در راه خدا باشد زيرا كه أجر و ثوابى كه بر دوستى و مصاحبت با او مترتّب مى‏شود كافيست در نفع او هر چند نفع ديگر از او باو نرسد.
٩٠٧٩ من لم يحتمل زلل الصّديق مات وحيدا. هر كه بر ندارد و تحمّل نكند لغزشهاى دوست را بميرد تنها، غرض ترغيب‏
در تحمّل لغزشهاى دوستان و خطاهاى ايشانست و در گذشتن از آنها، و اين كه اگر كسى چنين نكند دوستان رم كنند از او، و دوستى از براى او نماند، و تنها ماند و تنها بميرد، و ذكر خصوص آن باعتبار اينست كه حضور دوستان در آن وقت از براى تجهيز و دعا و ترحّم ضرورترست از ساير اوقات.
٩٠٨٠ من لم يتّق وجوه الرّجال لم يتّق اللَّه سبحانه. هر كه نپرهيزد از رويهاى مردان نپرهيزد از خداى سبحانه يعنى چنين كسى بى‏شرمى خواهد بود كه از خداى سبحانه نيز شرم نكند
چنانكه فرموده:
٩٠٨١ من لم يستحى من النّاس لم يستحى من اللَّه سبحانه. هر كه شرم نكند از مردم شرم نكند از خداى سبحانه.
٩٠٨٢ من جمع له مع الحرص على الدّنيا البخل بها فقد استمسك بعمودى الّلؤم. هر كه جمع كرده شده باشد از براى او با حرص در دنيا بخيلى بآن پس بتحقيق كه چنگ در زده بدو ستون دنائت و پستى مرتبه.
٩٠٨٣ من اعتمد على الدّنيا فهو الشّقىّ المحروم. هر كه اعتماد كند بر دنيا پس اوست بدبخت محروم.
٩٠٨٤ من لم يحسن ظنّه استوحش من كلّ أحد. هر كه نيكو نگرداند گمان خود را وحشت كند از هر كس، مراد ترغيب در نيكو كردن گمانست بمردم و اگر نه بايد كه از همه كس وحشت كرد، و مكرّر در اين باب تفصيلى مذكور شد.
٩٠٨٥ من طلب صديق صدق وفيّا طلب ما لا يوجد.
هر كه طلب كند دوست راست وفا كننده طلب‏كننده چيزى را كه يافت نشود، مراد مبالغه است در كم يافت شدن چنين دوستى.
٩٠٨٦ من دنت همّته فلا تصحبه. هر كه پست باشد عزم او پس مصاحبت مكن با او، زيرا كه خوى مصاحب در مصاحب اثر ميكند.
٩٠٨٧ من هانت عليه نفسه فلا ترج خيره. هر كه خوار باشد بر او نفس او پس اميد مدار خير او را، مراد به «خوار بودن نفس او بر او» اينست كه واگذارد آنرا و اهتمامى بأحوال آن و كامل گردانيدن آن نداشته باشد، و «اميد مدار خير او را» يعنى خيريّت احوال او را، يا اين كه از او خيرى بتو برسد زيرا كسى كه بفكر خير خود نباشد چه خيرى بديگرى رساند.
٩٠٨٨ من بخل بماله على نفسه جاد به على بعل عرسه. هر كه بخيلى كند بمال خود بر نفس خود جود كند بآن بر شوهر زن خود، يعنى بسيار مى‏شود كه مى‏ميرد و شوهر زن او آنرا تصرّف ميكند پس گويا جود كرده بآن بر او.
٩٠٨٩ من لم يتعاهد علمه فى الخلأ فضحه فى الملأ. هر كه باز نرسد بحال علم خود در خلوت و تازه نكند عهد خود را بآن رسوا سازد او را در جماعت، مراد ترغيب در باز رسيدن بعلوم خودست در خلوت تا اين كه اگر خطائى در آنها باشد اصلاح كند و متذكّر آنها باشد، و اگر نه گاه هست كه در جماعت آن را كه خطا باشد اظهار كند و رسوا گردد، يا اين كه متذكّر نباشد و غلط گويد و رسوا گردد.
٩٠٩٠ من لم يزهد فى الدّنيا لم يكن له نصيب فى جنّة المأوى.
هر كه بى‏رغبت نباشد در دنيا نبوده باشد او را نصيبى در جنّة المأوى، مراد به «بى‏رغبت نبودن» حرص زيادست، يا اين كه مراد به «جنّة المأوى» بهشت خاصّى است كه مخصوص باشد بآنان كه اصلا رغبتى در دنيا نداشته باشند.
٩٠٩١ من خدم الدّنيا استخدمته، و من خدم اللَّه سبحانه خدمته. هر كه خدمت كند دنيا را خدمت فرمايد دنيا او را، و هر كه خدمت كند خدا را خدمت كند دنيا او را.
٩٠٩٢ من كثرت طاعته كثرت كرامته . هر كه بسيار باشد طاعت او بسيار باشد كرامت او يعنى عزّت و گرامى بودن او.
٩٠٩٣ من كثرت معصيته وجبت اهانته. هر كه بسيار باشد معصيت او واجب باشد خوار گردانيدن او، يعنى ثابت و لازم باشد و نمى‏شود كه خوار نشود يا اين كه شرعا واجب باشد.
٩٠٩٤ من حسنت نيّته كثرت مثوبته، و طابت عيشته و وجبت مودّته. هر كه نيكو باشد قصد و نيّت او بسيار باشد ثواب او و خوش باشد زندگانى او و واجب باشد دوستى او، يعنى ثابت و لازم باشد و نمى‏شود كه مردم او را دوست ندارند، يا شرعا واجب باشد دوستى او بر ايشان.
٩٠٩٥ من ركب العجل ركبته الملامة. هر كه سوار شود بر شتاب در كارها سوار شود او را سرزنش و ملامت.
٩٠٩٦ من أطاع التّوانى أحاطت به النّدامة. هر كه فرمانبردارى كند كاهلى را فرو گيرد او را پشيمانى و ندامت.
٩٠٩٧ من اتّقى اللَّه وقاه. هر كه بترسد از خدا نگاهدارد خدا او را.
٩٠٩٨ من حمد اللَّه أغناه. هر كه حمد و سپاس كند خدا را توانگر گرداند خدا او را.
٩٠٩٩ من أطاع اللَّه اجتباه. هر كه فرمانبردارى كند خدا را برگزيند خدا او را.
٩١٠٠ من دعا اللَّه أجابه. هر كه بخواند خدا را جواب گويد خدا او را.
٩١٠١ من شكر اللَّه زاده. هر كه شكر كند خدا را زياد كند او را يعنى نعمت او را.
٩١٠٢ من شكر النّعم بجنانه استحقّ المزيد قبل أن يظهر على لسانه. هر كه شكر كند نعمتها را بدل خود مستحقّ مى‏شود زيادتى را پيش از اين كه ظاهر شود آن شكر بر زبان او، مراد به «شكر بدل» اينست كه بخاطر گذراند كه اين نعمت را او داده و بسبب آن متذكّر اعتقاد عظمت و بزرگوارى او گردد و او را مستحقّ تعظيم و تكريم داند.
٩١٠٣ من ذمّ نفسه أصلحها. هر كه نكوهش كند نفس خود را بصلاح آورد آن را.
٩١٠٤ من مدح نفسه ذبحها. هر كه ستايش كند نفس خود را بكشد آن را، زيرا كه اين عجب و خودبينى است كه سبب هلاكت معنوى مى‏شود.
٩١٠٥ من كثر شكره كثر خيره. هر كه بسيار شود شكر او بسيار شود خير او، يعنى مال او.
٩١٠٦ من قلّ شكره زال خيره. هر كه كم باشد شكر او زايل شود خير او، يعنى مال او.
٩١٠٧ من لم يحسن فى دولته خذل فى نكبته. هر كه احسان نكند در دولت خود ترك يارى كرده شود در نكبت خود، يعنى چون بنكبت افتد كسى اعانت و يارى او نكند.
٩١٠٨ من شمت بزلّة غيره شمت غيره بزلّته. هر كه شماتت كند بلغزش غير خود شماتت كند غير او بلغزش او، يعنى بجزاى آن شماتت او لغزشى از او نيز صادر شود كه ديگران شماتت كنند بآن.
٩١٠٩ من بخل على المحتاج بما لديه كثر سخط اللَّه عليه. هر كه بخيلى كند بر محتاج به آن چه نزد او باشد بسيار شود خشم خدا بر او.
٩١١٠ من كانت الدّنيا همّه طال يوم القيامة شقاؤه و غمّه. هر كه بوده باشد دنيا عزم او دراز كشد روز قيامت بدبختى او و غم او.
٩١١١ من أوسع اللَّه عليه نعمة وجب عليه أن يوسع النّاس انعاما.
هر كه وسعت دهد خدا بر او نعمتى را  لازمست بر او كه وسعت دهد مردم را انعامى.
٩١١٢ من زاده اللَّه كرامة فحقيق به أن يزيد النّاس اكراما. هر كه زياد كند خدا او را كرامتى پس سزاوارست باو اين كه زياد كند مردم را اكرامى، مراد به «كرامت» نعمتيست كه بآن گرامى و بلند مرتبه گرداند او را.
٩١١٣ من اهتمّ برزق غد لم يفلح أبدا. هر كه اهتمام داشته باشد بروزى فردا و اندوهگين باشد از براى آن فيروزى نيابد هرگز، مؤمن بايد كه توكّل او بر خدا باشد و در غم روزى فردا نباشد، حقّ تعالى مى‏رساند.
٩١١٤ من أوتى نعمة فقد استعبد بها حتّى يعتقه القيام بشكرها. هر كه داده شود نعمتى پس بتحقيق كه بنده گردانيده شود بسبب آن تا اين كه آزاد كند او را ايستادگى بشكر آن.
٩١١٥ من لم يربّ معروفه فقد ضيّعه. هر كه تربيت نكند احسان خود را پس بتحقيق كه ضايع كرده آن را، مراد به «تربيت احسان» اينست كه آنرا بكمال رساند و ناقص نگذارد، يا اين كه پى در پى كند و قطع نكند، يا اين كه در مصرف آن صرف كند و بغير اهل آن ندهد.
٩١١٦ من منّ بمعروفه فقد كدّر ما صنعه.
هر كه منّت بگذارد باحسان خود پس بتحقيق كه تيره و ناصاف كرده آنچه را كرده آن را، يعنى آن احسان را.
٩١١٧ من عمل بالامانة فقد أكمل الدّيانة. هر كه عمل كند بأمانت پس بتحقيق كه كامل گردانيده ديندارى را، مراد به «عمل كردن بامانت» اينست كه در كار خود امين باشد و خيانتى نكند.
٩١١٨ من عمل بالخيانة فقد ظلم الأمانة. هر كه عمل كند بخيانت يعنى در كار خود خيانت كند پس بتحقيق كه ستم كرده امانت را يعنى دين خود را، كه امانتى است از خدا نزد او و بايد كه نگهدارى آن كند.
٩١١٩ من شكر اللَّه سبحانه وجب عليه شكر ثان اذ وفّقه لشكره و هو شكر الشّكر. هر كه شكر كند خداى سبحانه را واجب مى‏شود بر او شكر دويمى چون توفيق داده او را از براى شكر خود و اين شكر شكرست، مراد اينست كه بازاى هر نعمتى شكرى بايد پس كسى كه شكر نعمتى از نعمتهاى خدا بكند آن شكر او نيز نعمتى است از جانب حقّ تعالى كه أدوات و آلات و توفيق آن را باو داده پس بازاى آن نيز شكرى ديگر بايد، و از اين معلوم مى‏شود كه از عهده شكر حقّ تعالى بر نمى‏توان آمد زيرا كه آن شكر دويم نيز نعمتى است ديگر و بازاى آن نيز شكرى بايد، و همچنين، و در بعضى أحاديث وارد شده كه: اين معنى بخاطر حضرت داود عليه السلام رسيد، و همچنين حضرت موسى عليه السلام پس فرمود كه: اى پروردگار من چگونه شكر كنم ترا و من قادر نيستم كه شكر كنم ترا مگر بنعمت دويمى از نعمتهاى تو، و در روايت ديگر: و شكر من از براى تو نعمتيست ديگر كه واجب مى‏سازد بر من شكر ديگر
از براى تو، پس وحى فرستاد حقّ تعالى بسوى او كه: هرگاه دانستى اين را پس بتحقيق كه شكر كرده تو مرا، و در روايت ديگر: هرگاه دانستى كه همه نعمتها از منست راضى شدم من از تو بآن در باب شكر، يا بحسب شكر و از راه آن.
٩١٢٠ من أتبع الاحسان بالاحسان، و احتمل جنايات الاخوان و الجيران فقد أكمل البرّ. هر كه در پى كند احسان را باحسان، و تحمّل كند گناهان برادران و همسايگان را، پس بتحقيق كه كامل كرده نيكوئى را، مراد به «در پى كردن احسان را باحسان» اينست كه بعوض احسانى كه كسى باو كند او نيز احسان كند باو، يا اين كه احسانى كه بكسى بكند ترك نكند آن را و مكرّر كند آن را.
٩١٢١ من دفع الشّرّ بالخير غلب. هر كه دفع كند شرّ را بخير غالب گردد يعنى بعوض بديى كه كسى باو كند نيكوئى كند باو.
٩١٢٢ من غضّ طرفه أراح قلبه. هر كه پائين اندازد چشم خود را آسايش دهد دل خود را، مراد به «پائين-  انداختن چشم خود» اينست كه نگاه بجمعى كه در دنيا بالاتر از اويند و بزينتهاى ايشان نكند، و ممكن است كه معنى «غضّ طرفه» اين باشد كه: باز دارد چشم خود را، و مراد همان باشد كه نگاه نكند بزينتهاى دنيا كه اهل آن دارند.
٩١٢٣ من كثر ذكره استنار لبّه. هر كه بسيار باشد ذكر او نورانى گردد عقل او، مراد به «ذكر» ياد خداست خواه بدل باشد يا بزبان نيز.
٩١٢٤ من أطلق طرفه جلب حتفه. هر كه رها كند چشم خود را بكشد موت خود را، مراد به «رها كردن چشم خود» نگاه كردن بزينتهاى دنياست يا نگاههاى حرام است مثل نگاه بزن نامحرم يا پسران صاحب حسن از روى شهوت، و مراد به «كشيدن موت» كشيدن هلاكت معنويست.
٩١٢٥ من غضّ طرفه قلّ أسفه و أمن تلفه. هر كه پائين اندازد چشم خود را يا باز دارد چشم خود را كم باشد تأسّف او و ايمن باشد از تلف خود، زيرا كه اكثر تأسّفها و همچنين خوف هلاكت از نگاه كردن بزينتهاى دنيا و خواهش آنها حاصل مى‏شود يا نگاههاى حرام.
٩١٢٦ من كثر قنوعه قلّ خضوعه. هر كه بسيار باشد قنوع او كم باشد خضوع او، «قنوع» بضمّ قاف بمعنى راضى بودن ببهره و نصيب خود آمده و بمعنى سؤال از مردم و تذلّل از براى آن نيز آمده، و «خضوع» بمعنى فروتنى كردنست و بنا بر اوّل معنى اينست كه: هر كه رضا و خشنودى او بنصيب و بهره خود بسيار باشد فروتنى او از براى مردم كم باشد و بنا بر دويم اين كه هر كه سؤال او از مردم بسيار باشد خضوع و فروتنى او در درگاه حقّ تعالى كم باشد.
٩١٢٧ من رغب فيما عند اللَّه كثر سجوده و ركوعه. هر كه رغبت كند در آنچه نزد خداست بسيار باشد سجود او و ركوع او، مراد اينست كه: هر كه رغبت كند در أجر و ثواب و ألطاف حقّ تعالى بايد كه نماز بسيار كند كه آن از عمده أسباب حصول آنهاست.
٩١٢٨ من قنع  عزّ و استغنى. هر كه قناعت كند عزيز گردد و بى‏نياز شود از مردم.
٩١٢٩ من طمع ذلّ و تعنّى. هر كه طمع كند از مردم خوار گردد و تعب كشد.
٩١٣٠ من كرمت نفسه صغرت الدّنيا فى عينه. هر كه گرامى باشد نفس او كوچك باشد دنيا در چشم او.
٩١٣١ من حسن خلقه كثر محبّوه و أنست النّفوس به. هر كه نيكو باشد خوى او بسيار شوند دوستان او و أنس گيرد نفسهاى مردم باو.
٩١٣٢ من استعان بالحلم عليك غلبك و تفضّل عليك. هر كه يارى جويد ببردبارى بر تو غلبه كند ترا و تفضّل كند بر تو، يعنى هر كه يارى جويد بر تو و از براى دفع تو هرگاه بدى كنى باو بحلم و بردبارى غلبه كند بر تو و تفضّلى نيز باشد او را بر تو كه بصدد انتقام و تلافى نيامده.
٩١٣٣ من نقل اليك نقل عنك. هر كه نقل كند بسوى تو نقل كند از تو، غرض اينست كه: سخن‏چين را راه بخود نبايد داد، چنانكه نقل كند از ديگران بسوى تو نقل كند از تو نيز بسوى ديگران.
٩١٣٤ من بلّغك شتمك فقد شتمك . هر كه برساند بتو دشنام ترا پس بتحقيق كه دشنام داده ترا، غرض مذمّت كسيست كه برساند دشنام كسى را كه غايبانه بكسى داده باشد باو، و اين كه‏
در حقيقت او دشنام داده باو.
٩١٣٥ من شهد لك بالباطل شهد عليك بمثله. هر كه گواهى دهد از براى تو بباطل گواهى دهد بر تو بمثل آن، غرض منع از صحبت چنين كسيست و اين كه او چنانكه گواهى دهد از براى نفع تو بباطل از براى غرضى گواهى دهد بر ضرر تو نيز بباطل هرگاه غرضى در آن باشد.
٩١٣٦ من ألحّ فى سؤاله دعا الى حرمانه. هر كه مبالغه كند در سؤال خود بخواند بسوى محرومى خود، زيرا كه مردم از مبالغه كسى در سؤال و سماجت در آن مكدّر و ملول ميشوند و رغبت نمى‏كنند در عطاى او و برآوردن حاجت او پس گويا او خود خوانده ايشان را بمحروم-  گردانيدن او.
٩١٣٧ من كلّفك مالا تطيق فقد أفتاك فى عصيانه. هر كه تكليف كند ترا آنچه طاقت آن نداشته باشى پس بتحقيق كه فتوى داده ترا در نافرمانى او، مراد منع از تكليف كسيست به آن چه طاقت آن نداشته باشد يعنى نتواند كرد آنرا يا بسيار دشوار باشد بر او و اين كه اين بمنزله اينست كه خود فتوى داده باشد او را باين كه عصيان او كند و فرمان او نبرد.
٩١٣٨ من حصّن سرّه منك فقد اتّهمك. هر كه پنهان دارد سرّ خود را از تو پس بتحقيق كه متّهم دارد ترا، يعنى اين نشان اينست كه اعتماد تمام ندارد بر تو و متّهم دارد ترا باين كه سرّ فاش كنى پس اگر خلاف اين دعوى كند اعتماد مكن بر آن، اعتماد تمام بر تو كسى دارد كه سرّ خود را از تو پنهان نكند.
٩١٣٩ من شكر اليك معروفك فقد سألك. هر كه شكر كند بسوى تو احسان ترا پس بتحقيق كه سؤال كرده ترا، يعنى‏
آن شكر را دست آويز سؤال خود كرده است، و در بعضى نسخ «غيرك» بجاى «معروفك» نقل شده است و بنا بر اين معنى آن اينست كه: هر كه شكر كند بسوى تو غير ترا يعنى كسى كه بتو شكر غير ترا كند آن از براى اينست كه از تو نيز توقّع احسان دارد و باين وسيله سؤال ميكند از تو كه احسان كنى باو.
٩١٤٠ من قبل معروفك فقد باعك عزّته و مروءته. هر كه قبول كند احسان ترا پس بتحقيق كه فروخته بتو عزّت و مروّت خود را از جهت طلب احسان تو، مراد به «مروّت» آبرو و آدميّت است يعنى تا كسى عزّت و مروّت خود را نفروشد زير بار قبول احسان ديگرى نمى‏رود پس احسان كننده نبايد احسان خود را بزرگ شمارد كه هر قدر بزرگ باشد نمى‏تواند با عزّت و مروّت سائل قبول‏كننده همسنگ باشد كه در مقابل سؤال از او و طلب احسان او از دست داده است و با وجود آن روا نباشد كه احسان را بزرگ شمرد هر چند كه بزرگ باشد.
٩١٤١ من قبل معروفك فقد أذلّ لك جلالته و عزّته . هر كه قبول كند احسان ترا پس بتحقيق كه ذليل و خوار كرده از براى تو بزرگى خود را و عزّت خود را، يعنى خود را از جهت طلب احسان تو خوار و بى‏مقدار كرده و در حقيقت بمنزله آنست كه بزرگوارى خود را از جهت طلب احسان تو فروخته و بهاى آن گردانيده است چنانكه در شرح فقره سابق گذشت.
۱۹
ترجمه‏غرر الحكم‏ و درر الكلم
٩١٤٢ من صحّت معرفته انصرفت عن العالم الفانى نفسه و همّته. هر كه صحيح باشد معرفت او برگردد از عالم فانى نفس او و همّت او يعنى عزم او.
٩١٤٣ من سلبته الحوادث ماله أفادته الحذر. هر كه بربايد از او حوادث مال او را فايده بخشند او را حذر، غرض بيان فايده است از براى كسى كه حوادث روزگار مال او را بتاراج برد و فى الجمله تسلّى اوست بآن و آن اينست كه باعث اين مى‏شود كه ديگر حذر و انديشه كند از امثال آنها و تدبير آنها را پيش از وقوع بكند و بى‏پروا نباشد و اشاره نيز مى‏تواند بود باين كه بايد كه ديگر حذر كند تا اين فايده از براى او باشد.
٩١٤٤ من توالت عليه نكبات الزّمان أكسبته  فضيلة الصّبر. هر كه پى‏درپى وارد شود بر او نكبتهاى روزگار كسب فرمايد او را فضيلت صبر، غرض از اين نيز بيان فايده است از براى آن و تسلّى صاحب آن بآن و اشاره باين كه بايد كه صبر كند تا اين كه آن فضيلت او را حاصل شود.
٩١٤٥ من برَّ والديه برّه ولده. هر كه نيكوئى كند با پدر و مادر خود نيكوئى كند با او فرزند او.
٩١٤٦ من لم يربّ معروفه فكأنّه لم يصنعه. هر كه تربيت نكند احسان خود را پس گويا او نكرده آنرا، مراد به «تربيت احسان خود» اينست كه رعايت آن كند كه بموقع باشد و بغير اهل آن نباشد، يا اين كه كامل گرداند آنرا و ناقص نگذارد، يا اين كه در پى كند آنرا احسان ديگر و قطع نكند.
٩١٤٧ من عتب على الدّهر طال معتبه. هر كه نكوهش كند روزگار را  دراز كشد نكوهش او، غرض شكوه از روزگار و اهل آنست.
٩١٤٨ من لم تنفعك صداقته ضرّتك عداوته. هر كه نفع ندهد ترا دوستى او ضرر رساند بتو دشمنى او، غرض ترغيب در دوست-  گردانيدن مردم است با خود هر چند كسى باشد كه دوستى او نفعى نداشته باشد زيرا كه هر چند دوستى او نفعى نداشته باشد دشمنى او ضرر دارد زيرا كه از هر دشمن هر چند حقير باشد ضرر آيد پس از براى نفع دوست گردانيدن او همين كافيست كه دشمن نباشد و ضرر نرساند.
٩١٤٩ من لم يتغافل و لا يغضّ عن كثير من الامور تنغصّت عيشته . هر كه تغافل نكند و چشم نپوشد از بسيارى از كارها تيره و ناصاف گردد زندگانى او، مراد ترغيب در تغافل و چشم پوشيدن از بسيارى از جفاها و خلاف آداب مردم است و در صدد تلافى آنها بر نيامدن و اگر نه بايد كه هميشه آدمى در تعب و زحمت و حزن و اندوه باشد و زندگانى او تيره و تلخ باشد.
٩١٥٠ من كان نفعه فى مضرّتك لم يخل فى كلّ حال من عداوتك. هر كه بوده باشد نفع او در مضرّت تو خالى نيست در هر حالى از دشمنى تو، غرض اينست كه از چنين شخصى حذر بايد كرد نمى‏شود كه از سر نفع خود بگذرد و دشمنى نكند با تو و ضرر نرساند ترا از براى نفع خود.
٩١٥١ من لم ينصحك فى صداقته فلا تعذره. هر كه صاف نباشد با تو در دوستى خود پس معذور مدار او را، مراد اينست‏
كه دوست بايد كه صاف باشد با دوست و غشّ نكند هرگاه خلاف آن كند عذر او را نبايد شنيد.
٩١٥٢ من غشّك فى عداوته فلا تلمه و لا تعذله. هر كه غشّ كند با تو و ناصاف باشد در دشمنى تو پس ملامت مكن او را و سرزنش مكن او را زيرا كه دشمن با دشمن چنين باشد دوست غشّ نبايد كه بكند چنانكه در فقره سابق مذكور شد.
٩١٥٣ من أيس من شي‏ء سلا عنه. هر كه نوميد شود از چيزى فراموش كند آنرا، مراد اينست كه نوميدى هم راحتيست هر كه نوميد شد از چيزى فراموش كند آن را و از تعب و زحمت سعى از براى آن فارغ گردد.
٩١٥٤ من صدقت لهجته صحّت حجّته. هر كه راست باشد زبان او صحيح باشد برهان او، يعنى همان راستى او در واقع حجّت و برهانيست از براى او بر آنچه دعوى كند بعنوانى كه از قماش سخن او صحّت قول او را مى‏توان استنباط كرد، يا اين كه كسى كه: راست گويد كسى را حجّتى بر او نباشد، هر اعتراضى كه بر او كنند هرگاه گويد كه من راستى گفته‏ام و معلوم شود راستى او، حجّت او صحيح باشد و كسى را بر او حجّتى نباشد.
٩١٥٥ من عطف عليه الليل و النّهار أبلياه. هر كه بگذرد بر او شب و روز كهنه كنند او را، غرض تنبيه آدميست بر اين كه شب و روز نمى‏شود كه كهنه نكند او را و از كار نيندازد، پس تا مى‏تواند كارى كرد بايد فرصت را غنيمت شمارد و تهيّه توشه آخرت خود بگيرد.
٩١٥٦ من وكّل به الموت اجتاحه و أفناه. هر كه گماشته شده باو مرگ از بيخ بر كند او را و فانى كند او را، غرض از اين نيز همانست كه در شرح فقره سابق مذكور شد.
٩١٥٧ من زرع الاحن حصد المحن. هر كه بكارد احن درو كند محن، «إحن» بكسر همزه و فتح حاء بى‏نقطه بمعنى كينه‏هاست، و «محن» بكسر ميم و فتح حاء بى‏نقطه نيز بمعنى محنتهاست، پس ترجمه اينست كه: هر كه بكارد كينه‏ها درو كند محنتها.
٩١٥٨ من منّ باحسانه فكأنّه لم يحسن. هر كه منّت بگذارد باحسان خود پس گويا كه او احسان نكرده.
٩١٥٩ من اشتاق أدلج. هر كه مشتاق باشد اوّل شب براه افتد، غرض اينست كه هر كه مشتاق چيزيست شتاب كند در سعى از براى آن، پس كسى كه مشتاق بهشت و نعمتهاى آن و رستگارى از جهنّم و عذابهاى آن باشد بايد كه شتاب كند در سعى در اسباب آنها.
٩١٦٠ من استدام قرع الباب و لجّ ولج. هر كه دايم دارد كوبيدن در را و لجاجت كند باز كند ، مراد ترغيب در سعى است در مهمّى كه باشد و اين كه هر كه سعى كند در مطلبى كه داشته باشد غالب اينست كه برسد بآن.
٩١٦١ من غفل عن حوادث الأيّام أيقظه الحمام. هر كه غافل شود از حوادث ايّام بيدار كند او را حمام يعنى تقدير مرگ، غرض ترغيب در آگاهيست و تدبير از براى حوادث روزگار و اين كه كسى كه‏
غافل شود از آنها يك بار بيدار شود كه در هلاكت افتاده و چاره ندارد، يا ترغيب در آگاه‏شدن بسبب حوادث روزگار و عبرت گرفتن از آنها و اصلاح نمودن نفس خود باعتبار آن و اگر نه مرگ بيدار كند او را و چاره نتواند كرد.
٩١٦٢ من أقعدته نكاية الأيّام أقامته معونة الكرام. هر كه بنشاند او را نكايت ايّام برخيزاند او را يارى كرام، «نكايت» بكسر نون بمعنى كشتن و زخم زدنست و در اينجا كنايه است از مصائب و حوادث روزگار، و «كرام» بكسر كاف بمعنى كريمانست يعنى اهل جود يا مردم گرامى بلند مرتبه، و مراد اميدوار كردن كسيست كه حوادث روزگار او را نشانده باشد و از پا انداخته باشد باين كه يارى كريمان نمى‏شود كه او را بر نخيزاند و تدارك أحوال او نكند.
٩١٦٣ من شبّ نار الفتنة كان وقودا لها. هر كه بر افروزد آتش فتنه را بوده باشد هيمه آن، يعنى نمى‏شود كه او خود هيمه آن نگردد و در آن نسوزد.
٩١٦٤ من باع نفسه بغير نعيم الجنّة فقد ظلمها. هر كه بفروشد نفس خود را بغير نعمت بهشت پس بتحقيق كه ستم كرده بر آن.
٩١٦٥ من صحب الاقتصاد دامت صحبة الغنى له و جبر الاقتصاد فقره و خلله. هر كه همراه باشد با ميانه روى پاينده باشد صحبت توانگرى مر او را، و اصلاح كند آن ميانه روى درويشى او را و رخنه احتياج او را.
٩١٦٦ من كنت سببا له فى بلائه وجب عليك التّلطّف فى علاج دائه.
هر كه بوده باشى تو سببى از براى او در بلاى او، واجبست بر تو لطف كردن در علاج درد او، يعنى هر كه را تو در بلائى انداخته باشى، يا اين كه تو فى الجمله سببى باشى از براى افتادن او در بلائى، مثل اين كه او خود در راه تو در آن بلا افتاده باشد، يا اين كه بسبب دوستى تو يا ربط با تو در آن بلا افتاده باشد واجب و لازم است بر تو لطف كردن در علاج درد او از خلاصى او از آن بلا.
٩١٦٧ من عاند الحقّ قتله و من تعزّز عليه ذلّله . هر كه دشمنى كند با حقّ بكشد حقّ او را، و هر كه غلبه خواهد بر آن خوار كند او را.
٩١٦٨ من اتّبع هواه أعماه و أصمّه و أذلّه و أضلّه. هر كه پيروى كند خواهش خود را كور گرداند او را و كر گرداند و خوار كند و گمراه كند، مراد كور گردانيدن از ديدن حقّيست كه بر خلاف خواهش او باشد، و همچنين كر گرديدن از شنيدن چنين حقّى.
٩١٦٩ من لم يشكر النّعمة منع الزّيادة. هر كه شكر نكند نعمت را منع كرده شود از زيادتى.
٩١٧٠ من لم يهذّب نفسه فضحه سوء العادة. هر كه پاكيزه نگرداند نفس خود را رسوا كند او را بدى عادت، يعنى بدى خصال و اعمال كه عادت به آنها كرده باشد.
٩١٧١ من عذل سفيها فقد عرّض للسّبّ نفسه.
هر كه ملامت كند سفيهى را پس بتحقيق كه در آورد در عرضه دشنام نفس خود را، مراد منع از نصيحت و ملامت «سفيه» است يعنى كم حلم يا بى‏حلم يا جاهل، و اين كه باعث اين مى‏شود كه دشنام دهد و هرزه گويد.
٩١٧٢ من آثرك بنشبه فقد اختارك على نفسه. هر كه برگزيند ترا بنشب خود پس اختيار كرده ترا بر نفس خود، «نشب» بفتح نون و شين با نقطه بمعنى مال و عقارست چنانكه در صحاح گفته، يا مال اصيل از ناطق و صامت چنانكه در قاموس گفته، و مراد اينست كه: هر كه مال خود را يا مال عمده از خود را بكسى بدهد داخل است در آنكه مدح شده از اختيار كننده غير خود بر نفس خود، و ظاهر اينست كه اين در وقتيست كه آن غير محتاج بآن باشد چنانكه از اخبار ديگر مستفاد مى‏شود، و «نشب» بمعنى افتادن در چيزى كه خلاصى از آن نباشد نيز آمده و بنا بر اين ممكن است كه معنى اين باشد كه: هر كه بر گزيند ترا باين كه خود در بلائى افتد از براى رفاهيت تو پس او داخل است در آنكه مدح شده از اختيار كننده غير خود بر نفس خود و آن مخصوص باختيار كردن در دادن مال نيست.
٩١٧٣ من ساء لفظه ساء حظّه. هر كه بد باشد لفظ او يعنى سخن او بد باشد حظّ او، يعنى بهره و نصيب او.
٩١٧٤ من أطلق طرفه اجتلب حتفه. هر كه رها كند چشم خود را بكشد مرگ خود را، مراد به «رها كردن چشم» رها كردن آنست از براى نگاههاى حرام يا نگاه كردن بزينتهاى دنيا چنانكه مكرّر مذكور شد، و به «كشيدن مرگ» كشيدن هلاكت معنوى.
٩١٧٥ من أطلق لسانه أبان عن سخفه.
هر كه رها كند زبان خود را ظاهر كند تنكى  عقل خود را.
٩١٧٦ من وصلك و هو معدم خير لك ممّن جفاك و هو مكثر. هر كه پيوند كند ترا و او بى‏چيز باشد بهترست از براى تو از كسى كه ببرّد از تو و او مالدار باشد، غرض اينست كه دوستى و مصاحبت با درويشى كه پيوند كند ترا و شرايط دوستى و مصاحبت بجا آورد بهترست از براى تو از دوستى و مصاحبت با صاحب مالى كه ببرّد از تو و شرايط دوستى و مصاحبت بجا نياورد.
٩١٧٧ من استبدّ برأيه خاطر و غرّر. هر كه منفرد باشد برأى خود مشرف كرده خود را بر هلاكت و فريب داده.
٩١٧٨ من اطمأنّ قبل الاختبار ندم. هر كه اعتماد كند پيش از آزمايش پشيمان گردد.
٩١٧٩ من أبرم سئم . هر كه ابرام كند ملول شوند مردم از او.
٩١٨٠ من حفظ التّجارب أصابت أفعاله. هر كه حفظ كند تجربه‏ها را درست باشد كارهاى او.
٩١٨١ من تجنّب الكذب صدّقت أقواله. هر كه دورى كند از دروغ تصديق كرده شود اقوال او، يعنى مردم از قماش اقوال او صدق آنها را استنباط كنند و تصديق آنها كنند.
٩١٨٢ من كانت له الى الّلئام حاجة فقد خذل. هر كه بوده باشد او را بسوى لئيمان حاجتى پسى بتحقيق كه ترك يارى كرده شده يعنى بتحقيق كه يارى او نكنند و حاجت او را بر نياورند، و مراد به «لئيمان» مردم پست مرتبه است يا بخيلان چنانكه مكرّر مذكور شد.
٩١٨٣ من تجلبب الصّبر و القناعة عزّ و نبل. هر كه پيراهن خود كند صبر و قناعت را عزيز گردد و افزون مرتبه شود، مراد به «پيراهن كردن صبر و قناعت» اينست كه آنها را لازم خود سازد و از خود جدا نكند مانند پيراهن خود.
٩١٨٤ من سلا عن مواهب الدّنيا عزّ. هر كه فراموش كند بخششهاى دنيا را عزيز گردد.
٩١٨٥ من أتحف العفّة و القناعة حالفه العزّ. هر كه تحفه داده شود عفّت و قناعت را همسوگند گردد با او عزّت.
٩١٨٦ من حسنت نيّته أمدّه التّوفيق. هر كه نيكو باشد قصد و نيّت او مدد كند او را توفيق.
٩١٨٧ من ساء خلقه أعوزه الصّديق و الرفيق. هر كه بد بوده باشد خوى او ناياب گردد او را دوست و رفيق.
٩١٨٨ من لم تحسن خلائقه لم تحمد طرائقه. هر كه نيكو نباشد خصلتهاى او ستوده نباشد روشها و طريقه‏هاى او.
٩١٨٩ من لم يكمل عقله لم تؤمن بوائقه.
هر كه كامل نباشد عقل او ايمنى نيست از مصائب او، يعنى مصائبى كه از كم عقلى باو رسد يا از او بديگران رسد.
٩١٩٠ من صبر على طاعة اللَّه و عن معاصيه فهو المجاهد الصّبور. هر كه صبر كند بر طاعت خدا و از معاصى او پس اوست جهاد كننده بسيار شكيبا.
٩١٩١ من اعتمد على الرّأى و القياس فى معرفة اللَّه ضلّ و تشعّبت عليه الامور. هر كه اعتماد كند بر رأى و قياس در معرفت خدا گمراه شود و پراكنده شود بر او امور، مراد منع از اعتماد كردن در شناخت حقّ تعالى است بر رأى و گمان خود و قياس كردن او بر مخلوقات او، و اين كه هر كه اعتماد كند بر آنها گمراه شود، و «پراكنده شود بر او امور» يعنى در هر باب راهها و احتمالات مختلف پيش او آيد كه نداند كه راه حقّ كدام يك از آنهاست، پس بايد كه اعتماد در آنها بر فرموده انبيا و اوصيا-  صلوات اللّه و سلامه عليهم-  نمود كه صدق ايشان بمعجزات با هرات ثابت شده مگر اين كه در مسئله از آنها برهان عقلى تمام باشد و عقلا تصديق بر حقيّت و تماميّت آن نمايند كه بر چنين برهانى نيز اعتماد توان نمود چنانكه اعتماد در وجود حقّ تعالى و اساس شرايع و اديان بر آن باشد.
٩١٩٢ من ضاقت ساحته قلّت راحته. هر كه تنگ باشد ساحت او كم باشد راحت او، مراد تنگى ساحت و فضاى خلق است و اين كه آن باعث كمى راحت صاحب آن مى‏شود چنانكه در احاديث ديگر نيز وارد شده و مشاهد و معاينست و «تنگى ساحت و فضاى خانه» نيز مراد مى‏تواند بود چه آن نيز باعث كمى راحت مى‏شود چنانكه در بعضى احاديث وارد شده كه: خانه شوم خانه‏ايست كه تنگ باشد.
٩١٩٣ من ادّعى من العلم غايته فقد أظهر من جهله نهايته. هر كه دعوى كند از علم نهايت آن را پس بتحقيق كه آشكار كند از نادانى خود غايت آن را، زيرا كه نهايت علم را بغير حقّ تعالى كسى نداند حتّى انبيا و اوصيا صلوات اللّه و سلامه عليهم، نهايت ايشان را بهره كاملى از آن باشد و غير ايشان هر كه باشد بخشيده نشده مگر قليلى از آن مانند قطره از دريا بلكه مقدارى متناهى از غير متناهى، پس هر كه دعوى نهايت آن. كند نهايت نادانى و جهل خود را ظاهر كند.
٩١٩٤ من ظنّ بنفسه خيرا فقد أوسعها ضيرا. هر كه گمان كند بنفس خود خيرى را پس بتحقيق كه وسعت داده آن را ضررى، يعنى آن را ضررى وسيع رسانيده، زيرا كه اين گمان او عجب و خودبينى است كه ضرر آن عظيم است چنانكه مكرّر مذكور شد.
٩١٩٥ من ورد مناهل الوفاء روى من مشارب الصّفاء. هر كه وارد شود مناهل وفا را سيراب گردد از مشارب صفا، «مناهل» جايگاههاى آب را گويند كه مردم به آنجا وارد شوند از براى برداشتن آب، و اثبات «مناهل» از براى «وفا» باعتبار تشبيه آنست بآب در بودن سبب حيات، چه آب سبب حيات صورى مى‏گردد، و وفا سبب حيات معنوى، و «مشارب» جمع «مشربه» است بكسر ميم يعنى ظرفى كه از آن آب آشامند  و مراد به «صفا» يا صافى اعمال و اخلاق است و يا صافى اجر و ثواب، و بر هر تقدير اثبات مشارب از براى آنها باعتبار تشبيه آنهاست نيز بآب، باعتبار همان وجه مذكور، و حاصل كلام اينست كه: هر كه وارد شود بمناهل وفادارى سيراب گردد از مشربهاى صافى اخلاق و افعال،
يا صافى اجر و ثواب، و ممكن است كه معنى اين باشد كه: سيراب گردد از مشربهاى آبهاى صاف بهشت از كوثر و غير آن.
٩١٩٦ من تشاغل بالسّلطان لم يتفرّغ للاخوان. هر كه مشغول شود بپادشاهى يا بپادشاه فارغ نشود از براى برادران، مراد بيان حال كسيست كه مشغول شود بپادشاهى يا بتقرّب پادشاه و اين كه او را چندان شغل باشد كه فارغ نشود از براى برادران و رسيدن بأحوال ايشان، و ممكن است كه غرض از بيان اين معنى اين باشد كه برادران را ديگر از او توقّع نبايد داشت، يا اين كه توقّع اين نداشته باشند كه او خود بخود بفكر ايشان افتد بلكه هرگاه از او توقّعى داشته باشند بايد كه خود را بياد او آورند.
٩١٩٧ من استفاده  هواه استحوذ عليه الشّيطان. هر كه فايده برد او را خواهش او غلبه كند بر او شيطان، مراد به «فايده بردن خواهش او را» اينست كه در فرمان خود گرداند و بمنزله بنده و مال خود سازد.
٩١٩٨ من كفّ شرّه فارج خيره. هر كه باز دارد شرّ خود را پس اميد دار خير او را، يعنى اميد خير نيز از او مى‏توان داشت بخلاف كسى كه باز ندارد شرّ خود را كه اميد خير از او نبايد داشت، و ممكن است كه مراد اين باشد كه بهمين اميد خيريّت عاقبت او داشته باش هر چند مصدر خيرى نشود.
٩١٩٩ من بخل عليك ببشره لم يسمح ببرّه. هر كه بخيلى كند بر تو بشكفته روئى خود جود نكند باحسان خود، مراد اينست كه از كسى كه شكفته روئى نكند توقّع جود و احسان نبايد داشت، هرگاه‏
در آن كه نقصانى باو نمى‏رساند بخيلى كند در عطا و دهش بطريق اولى بخيلى خواهد كرد.
٩٢٠٠ من نصر الحقّ غنم. هر كه يارى كند حق را غنيمت برد.
٩٢٠١ من نصر الباطل ندم. هر كه يارى كند باطل را پشيمان گردد.
٩٢٠٢ من كره الشّرّ عصم. هر كه ناخوش دارد شرّ را نگاهداشته شود يعنى هر كه ناخوش دارد رسانيدن شرّ را بكسى نگاهداشته شود از شرور كه باو رسد.
٩٢٠٣ من ترحّم رحم. هر كه رحم كند رحم كرده شود.
٩٢٠٤ من صمت سلم. هر كه خاموش باشد سالم ماند.
٩٢٠٥ من أيقن رجا. هر كه يقين داشته باشد اميدوار باشد، مراد يقين بأحوال مبدأ و معادست و اميدوارى نجات و رستگارى.
٩٢٠٦ من صدق نجا. هر كه راست گويد رستگار گردد، يعنى در آنچه راست گفته ضرر و زيانى باو نرسد، يا اين كه كسى كه ملازم راستى باشد در آخرت رستگار باشد.
٩٢٠٧ من تفكّر فى عظمة اللَّه أبلس. هر كه تفكّر كند در بزرگى خدا نوميد شود، يعنى نوميد شود از رسيدن‏
بنهايت آن، زيرا كه بهر مرتبه كه تصوّر كند از آن بزرگتر باشد، و ممكن است كه معنى «أبلس» اين باشد كه خاموش شود  نه اين كه نوميد شود و مراد اين باشد كه: خاموش شود، باعتبار اين كه تقرير و بيان آن نتواند كرد.
٩٢٠٨ من استعان بالأمانىّ أفلس. هر كه يارى جويد بآرزوهاى درويش گردد، باعتبار اين كه هر چه داشته باشد از براى آنها صرف كند و آنها بعمل نيايد، يا اين كه بمنزله درويشان گردد در اين كه هميشه در تعب و زحمت سعى و طلب باشد.
٩٢٠٩ من لم يحتمل مرارة الدّواء دام ألمه. هر كه متحمّل نشود تلخى دوا را پاينده ماند درد او، مراد ظاهر اين مى‏تواند بود و ممكن است كه غرض ترغيب در تحمّل تلخى دواهاى دردهاى معنوى نيز باشد و تشبيه آن نيز باين.
٩٢١٠ من لم يصبر على مضض الحمية طال سقمه. هر كه صبر نكند بر درد منع از طعام دراز كشد بيمارى او، مراد از اين نيز بر قياس فقره سابق يا ظاهر اينست و يا تشبيه صبر بر درد منع از محرّمات و هوا و هوس را باين:
٩٢١١ من استعدّ لسفره قرّ عينا بحضره. هر كه آماده گردد از براى سفر خود سرد باشد بحسب چشم در حضر خود، قبل از اين مكرّر مذكور شد كه «سردى چشم» كنايه از شادمانيست، باعتبار اين كه‏
در شادى أشك سرد مى‏آيد از آن، و مراد اينست كه هر كه تهيّه سفر خود گرفته باشد يعنى تهيه راه و آن جائى كه مى‏خواهد در آن قرار گيرد كه «حضر او» باشد همه را گرفته باشد شادمان باشد در حضر خود، و كدورت و المى از براى او نباشد پس از براى سفر آخرت نيز بايد كه چنين تهيّه كند، و ممكن است كه مراد اين باشد كه: هر كه تهيّه سفر خود گرفته باشد او شادست در «حضر» و خوف و تشويشى از براى آن سفر ندارد پس از براى سفر آخرت نيز بايد كه چنين كند تا خوف و ترس از آن نداشته باشد.
٩٢١٢ من اعترف بالجريرة استحقّ المغفرة. هر كه اعتراف كند بگناه مستحقّ گردد عفو را.
٩٢١٣ من زرع شيئا حصده. هر كه بكارد چيزى را بدرود همان را.
٩٢١٤ من قدّم خيرا وجده. هر كه پيش فرستد خيرى را دريابد آن را.
٩٢١٥ من احتاج اليك وجب اسعافه عليك. هر كه محتاج شود بسوى تو واجب باشد بر آوردن حاجت او بر تو، مراد به «وجوب» ثبوت و لزوم آنست از راه مروّت و انسانيّت.
٩٢١٦ من رغب فى حياتك فقد تعلّق بحبالك. هر كه رغبت داشته باشد در زندگى تو پس بتحقيق كه دست زده بريسمان تو، يعنى همين قدر دوستى كافيست از براى اين كه او متوسّل بتو شمرده شود و رعايت او بايد كه بكنى، و ممكن است كه مراد اين باشد كه: هر كه رغبت داشته باشد در حيات كسى مجرّد همين توسّل است باو و خود را از منسوبان او قرار دادن پس در باره‏
اهل ظلم كه ميل بايشان در توسّل و منسوب شدن بايشان بد باشد اين معنى نيز بايد كه بعمل نيايد.
٩٢١٧ من طال صبره حرج صدره. هر كه دراز كشد صبر او تنگ شود سينه او، مراد بيان عذريست از براى چنين كسى اگر بدخوئى كند، يا ترغيب در لطف و مهربانى با او.
٩٢١٨ من سكن الوفاء صدره أمن النّاس غدره. هر كه قرار گيرد وفا در سينه او ايمن گردند مردم از بيوفائى او، يعنى بمجرّد اين كه كسى وفادارى را در سينه خود قرار دهد و عزم آن داشته باشد، با آنكه امريست نهانى اثر كند در دلهاى مردم و ايمن گردند از بيوفائى او و دوست گردند با او، و ممكن است كه «النّاس» بفتح سين خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: هر كه ساكن شود وفا در سينه او ايمن گردد از مردم از بيوفائى يعنى از اين كه مردم بيوفائى كنند باو، و اوّل ظاهرترست بحسب لفظ و دويم بحسب معنى چنانكه پوشيده نيست.
٩٢١٩ من غرس فى نفسه محبّة أنواع الطّعام اجتنى ثمار فنون الأسقام. هر كه بكارد در نفس خود دوستى انواع خوردنيها را بچيند ميوه‏هاى أقسام أسقام و بيماريها را.
٩٢٢٠ من أعان على مسلم فقد برى‏ء من الاسلام. هر كه يارى كند بر مسلمانى پس بتحقيق كه بيزار شده از مسلمانى، مراد يارى‏كردن كسيست بر كشتن مسلمانى، يا بر مطلق ضرر رساندن بمسلمانى، و اوّل ظاهرترست بنا بر مبالغه كه در ذمّ او واقع شده، و بر هر تقدير مراد اينست كه: بمنزله اينست كه بيزار شده باشد از مسلمانى و بيرون رفته باشد از آن، يا اين كه بيزار شده از مسلمانى كامل نه اين كه در حقيقت بيرون رود از مطلق مسلمانى، زيرا كه شرعا حكم بكفر قاتل مسلمان نشده چه جاى يارى كننده او، يا يارى كننده بر مطلق ضرر او.
٩٢٢١ من أحسن الاعتذار استحقّ الاغتفار. هر كه نيكو كند عذر خواستن را مستحقّ شود در گذشتن را.
٩٢٢٢ من نظر بعين هواه افتتن و جار، و عن نهج السّبيل زاغ و حار. هر كه نگاه كند بچشم خواهش خود بفتنه افتد و جور كند، و از راه آشكار ميل كند و حيران ماند، مراد اينست كه: هر كه در مطلبى تفكّر و تأمّل كند بايد كه خواهش يك طرف را از خود سلب كند و نسبت خود را بهر طرف مساوى سازد تا اين كه حق بر او ظاهر گردد كه اگر خواهش يك طرف داشته باشد و بهواى آن نگاه كند «بفتنه افتد و جور كند» يعنى ميل كند از ميانه روى، و باز تأكيد اين شده باين كه «از راه آشكار راه» يعنى از وسط آن كه واضح و آشكارست و بحق مى‏رساند ميل كند، و «حيران ماند» زيرا كه بسبب خواهشى كه بيك طرف دارد آنچه بينداز شواهد و دلائل طرف ديگر كه حقّ باشد حكم نكند بآن و در صدد تأويل آن در آيد، و به آن طرفى كه خواهش دارد نيز حكم نتواند كرد بسبب معارضه آنها پس حيران ماند، و ممكن است كه «حار» بمعنى «حيران ماند» نباشد بلكه بمعنى «هلاك گردد» باشد يعنى: و هلاك گردد بسبب آن ميل از راه حق، و ممكن است نيز كه مراد به «جور كند» اين باشد كه جور كند در حكم و بر خلاف حق حكم كند، باعتبار خواهشى كه بآن دارد و بسبب آن نفس او زينت دهد آنرا از براى او بخيالات و اوهام فاسده، و بنا بر اين «حار» در آخر بمعنى آخر باشد يعنى هلاك شود نه حيران ماند، زيرا كه حيرانى نباشد او را مگر اين كه مراد حيرانى او باشد در كار خود در قيامت، و اللّه تعالى يعلم.
٩٢٢٣ من متّ اليك بحرمة الاسلام فقد متّ بأوثق الأسباب. هر كه متوسّل شود بسوى تو بحرمت اسلام پس بتحقيق كه متوسّل شده بمحكمترين سببها، مراد اينست كه قرابت و خويشى باعتبار برادرى در اسلام عمده‏ترين‏
خويشيها و قرابتهاست و هر كه آن را وسيله خود سازد وسيله او محكم‏ترين وسيله‏ها و سببها باشد از براى لزوم رعايت كردن او، و مراد به «اسلام» در اينجا ايمانست.
٩٢٢٤ من غرّه السّراب تقطّعت به الأسباب. هر كه فريب دهد او را سراب بريده شود باو اسباب، مراد به «سراب» دنياست كه بمنزله سرابست، و «بريده شود باو أسباب» يعنى اسباب سعادت و نيكبختى، چنانكه كسى را كه سراب فريب دهد و از پى آن رود بريده شود باو اسباب فيروزى به آن چه فرو نشاند عطش و تشنگى او را.
٩٢٢٥ من اعتذر فقد استقال. هر كه عذر گويد پس بتحقيق كه طلب در گذشتن كرده يعنى كسى كه عذرى گويد از براى گناهى كه نسبت بكسى كرده باشد اين بمنزله اينست كه طلب عفو و درگذشتن از گناه خود كند و توبه و بازگشت كند پس عفو از او بايد كرد.
٩٢٢٦ من عطف عليه الّليل و النّهار أدّباه و أبلياه و الى المنايا أدنياه. هر كه بگذرد بر او شب و روز ادب فرمايند او را، و كهنه نمايند او را، و بمرگها نزديك گردانند او را، مراد اينست كه گذشتن روز و شب ادب‏كننده‏ايست آدمى را و بيان وجه آن شده باين كه «كهنه ميكنند او را، و ضعيف و سست و عاجز مى‏سازند و بمرگها نزديك مى‏سازند» و هر يك از اينها سبب ادب آموختن او مى‏شود هرگاه او را ديده بصيرتى باشد، و مراد به «مرگ‏ها» مرگ خود و خويشان و دوستان و ابناى جنس اوست، يا مصيبتها كه باو رسد و هر يك بمنزله مرگى باشد از براى او، و ممكن است كه مراد بيان سه خاصيت جداگانه باشد از براى گذشتن روز و شب بر آدمى: يكى-  اين كه ادب ميكنند او را و غرور و نخوت او را كم ميكنند باعتبار حوادثى كه در آنها رو مى‏دهد از براى او.
دويم-  اين كه كهنه ميكنند او را.
سيم-  اين كه بمرگها نزديك مى‏گرداند او را.
و هر يك از اين خواصّ متضمّن فوايد و حكمتها باشد كه بر صاحب بصيرت پوشيده نباشد.
٩٢٢٧ من فقد أخا فى اللَّه فكأنّما فقد أشرف أعضائه. هر كه نيابد برادرى را در راه خدا پس گويا نيابد شريفترين اعضاى خود را، يعنى برادر در راه خدا بمنزله شريفترين أعضاى آدميست .
٩٢٢٨ من بالغ فى الخصام أثم و من قصّر عنه خصم. هر كه مبالغه كند در دشمنى گنهكار گردد، و هر كه كوتاهى كند از آن خصومت كرده شود، مراد اينست كه در دشمنى با مردم ميانه روى بايد، مبالغه در آن نبايد كرد بدشمنى كردنهاى بيجا و بعبث كه باعث گناه شود، و كوتاهى نبايد كرد باين كه اصلا متعرّض دشمن نشد و گذاشت كه هر چه خواهد كند كه باعث اين شود كه دشمن غلبه كند در دشمنى با او، بلكه بايد كه با هر كه دشمنى كند بقدر مقدور سعى كرد در دفع دشمنى او اگر بصلاح آوردن او ميسّر باشد بآن، و الّا بهر وجه كه ميسّر شود تا اين كه آدمى نه گنهكار و نه مغلوب و خفيف و خوار گردد.
٩٢٢٩ من قصّر عن فعل الخير خسر و ندم. هر كه كوتاهى كند از كردن كار خير زيان كند و پشيمان گردد.
٩٢٣٠ من جفا أهل رحمه  فقد شان كرمه. هر كه بجا نياورد صله اهل خويشى خود را پس بتحقيق كه زشت و عيبناك‏                      
  ص     ٤٧٣
كرده خود را، يعنى شرف مرتبه خود را يا جود خود را.
٩٢٣١ من منّ بمعروفه أفسده. هر كه منّت بگذارد باحسان خود فاسد كند آن را.
٩٢٣٢ من استوطأ  مركب الصّبر ظفر. هر كه بيابد راه پيماينده مركب صبر را فيروزى يابد، مراد به «يافتن مركب صبر راه پيماينده» اينست كه بر مركب صبر سوار شود و بآن راه پيمايد از براى رسيدن بمنزل مقصود فرج و گشايش.
٩٢٣٣ من اختبر قلا و هجر. هر كه آزمايش كند دشمن گردد و ترك كند، مراد بيان حال مردم و بدى اكثر ايشانست بمرتبه كه غالب اينست كه هر كه آزمايش كند كسى را دشمن گردد با او و ترك كند صحبت و دوستى او را، باعتبار اين كه بآزمايش بدى او بر او ظاهر گردد.
٩٢٣٤ من كفر النّعم حلّت به النّقم. هر كه كفران كند نعمتها را فرود آيد باو عقوبتها.
٩٢٣٥ من سكت فسلم كمن تكلّم فغنم. هر كه خاموش باشد پس سالم ماند مانند كسيست كه سخن گويد پس غنيمت يابد، مراد ترغيب در مطلق خاموشيست و اين كه غنيمت و نفعى كه بر خاموشى مترتّب مى‏شود كه آن سالم ماندن از زيان و خسرانست كمتر نيست از غنيمتى و نفعى كه گاهى بر سخن گفتن مترتّب مى‏شود.
٩٢٣٦ من كانت له فكرة فله فى كل شي‏ء عبرة. هر كه بوده باشد از براى او فكرتى پس از براى اوست در هر چيز عبرتى، يعنى از هر چيز پى مى‏برد بحكمتها كه بكار او آيد.
٩٢٣٧ من خبث عنصره ساء محضره. هر كه بد باشد اصل او بد باشد حضور او، يعنى مصاحبت و همراه بودن با او.
٩٢٣٨ من كرم محتده  حسن مشهده. هر كه گرامى باشد اصل او نيكو باشد حضور او، يعنى مصاحبت و مجالست با او.
٩٢٣٩ من ناهز الفرصة أمن الغصّة. هر كه غنيمت شمارد فرصت را ايمن گردد از غصّه، مراد به «غنيمت‏شمردن فرصت» اينست كه آن را از دست ندهد و فرصت هر كارى كه در كار باشد هرگاه يابد كاهلى نكند و تأخير نكند آن را از آن.
٩٢٤٠ من عدل عن واضح المحجّة غرق فى اللجّة. هر كه بگردد از واضح محجّه غرق شود در لجّه، «محجّه» جادّه راه است، و «لجّه» معظم آب، و مراد اينست كه جادّه راه حق راه واضح و آشكارست از براى هر كه طلب آن كند و هر كه بگردد و عدول كند از آن غرق شود در لجّه، يعنى هلاك شود مانند كسى كه در لجّه غرق شود.
٩٢٤١ من كشف مقالات الحكماء انتفع بحقائقها. هر كه پرده بردارد از سخنان حكما سودمند گردد بحقايق آنها، مراد به «حكما» چنانكه مكرّر مذكور شد اهل علوم راست و درست است و مراد اينست كه در سخنان ايشان حقايق و معارف پنهانست كه هر كه خوب تفكّر كند در آنها و پرده بردارد از آنچه پنهان باشد در آنها نفع يابد بآن حقايق و معارف.
٩٢٤٢ من اعتبر الامور وقف على مصادقها. هر كه بسنجد كارها را آگاه گردد بر مصداق‏هاى آنها، يعنى هر كه بسنجد
كارها را با عقل خود و تدبّر و تفكّر كند در آنها هرگاه عقل او صحيح باشد آگاه گردد بر امورى كه مصداق آنها باشند يعنى تصديق آنها و حكم براستى و درستى آنها كنند يعنى آنچه از آنها مصداقى داشته باشد مصداق آن بر او ظاهر گردد پس آدمى در هر كارى بايد كه بسنجد آن را با عقل صحيح، اگر ظاهر شود بر او مصداق آن، بكند آن را، و آنچه ظاهر نشود بر او مصداقى از براى آن، مرتكب آن نگردد.
و ممكن است كه مراد اين باشد كه هر كه بسنجد كارها را با عقل خود آگاه مى‏شود بر امورى چند كه مصدّق امور ديگر باشد مثل اين كه كسى كه ملاحظه احوال مردم كند در عصر خود و كمال حرص ايشان بر دنيا و ميل ايشان بجانب آن و اعراض از حقّ بسبب آن هر چند واضح و لايح باشد حقّيّت آن، آگاه مى‏شود بر آنچه تصديق ميكند باين كه آنچه از سلف در أمر خلافت واقع شد محض ظلم بود از براى طلب دنيا، و رفع مى‏شود از او شبهه اين كه چگونه اصحاب رسول خدا چنين ظلمى كرده باشند و ترك متابعت پيغمبر خود و نصوص او نموده باشند چنانكه اهل سنّت متمسك ميشوند بآن.
٩٢٤٣ من أحسن الاستماع تعجّل الانتفاع. هر كه نيكو كند گوش انداختن را بتعجيل برد انتفاع را، مراد گوش انداختن بمواعظ و نصايح است يا بفرمانها و أوامر و نواهى شرعيّه.
٩٢٤٤ من اعتبر بغير الدّنيا قلّت منه الأطماع. هر كه عبرت گيرد بحوادث دنيا كم شود از او طمعها.
٩٢٤٥ من لم يدئب نفسه فى اكتساب العلم لم يحرز قصبات السّبق. هر كه تعب نفرمايد نفس خود را در كسب كردن علم جمع نكند نيهاى پيشى را، چون شايع بوده كه در وقت اسب دوانى نيى در ميدان نصب مى‏كرده‏اند كه هر كه پيشتر بآن نى برسد و آن را بربايد او برده باشد، پس «جمع كردن نى پيشى» كنايه شده از تقدّم و پيش افتادن در هر باب كه باشد، و مراد اينست كه: هر كه‏
خواهد كه پيش افتد بر ديگران در علم، بايد كه تعب فرمايد نفس خود را در كسب آن بتردّد نزد علما در سرما و گرما و غير آن، و رحلت از وطن و دورى از اهل و دوستان هرگاه محتاج شود بآن، و مطالعه زياد و بيخوابى و گرسنگى از براى آن، و صبر بر فقر و بى‏چيزى هرگاه از اهل آن باشد كه اگر اين تعبها و زحمتها را بر خود نگذارد رتبه در علم بهم نرساند كه بآن مرتبه او مقدّم باشد بر ديگران، و در بعضى نسخه‏ها «يذب» بجاى «يدئب» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: «هر كه نگدازد نفس خود را، تا آخر» و حاصل هر دو يكيست.
٩٢٤٦ من لم يمدّه التّوفيق لم ينب الى الحقّ. هر كه مدد نكند او را توفيق رو نياورد بسوى حق، مراد اينست كه رو آوردن بسوى حق و رسيدن بآن در هر باب بى‏امداد توفيق حق تعالى نمى‏شود، پس بايد كه همواره متوسّل باو شد و سؤال آن بتضرّع و زارى نمود و باطاعت و فرمانبردارى او خود را مستحقّ آن ساخت.
تصحيح بدوى اين جزء ١٥ ربيع الثّانى ١٣٧٧ هجرى مطابق ١٦ آذر ١٣٣٦ شمسى و تصحيح چاپ آن شب جمعه غرّه جمادى الاولى ١٣٨٣ هجرى برابر ٢٩ شهريور ١٣٤٢ شمسى پايان يافت و السّلام على من اتّبع الهدى
۲۰