ترجمه امالى شيخ صدوق

ترجمه امالى شيخ صدوق 0%

ترجمه امالى شيخ صدوق نویسنده:
گروه: متون حدیثی

ترجمه امالى شيخ صدوق

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: شیخ صدوق ترجمه شيخ محمد باقر كمره اى
گروه: مشاهدات: 30193
دانلود: 2528

توضیحات:

ترجمه امالى شيخ صدوق
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 103 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 30193 / دانلود: 2528
اندازه اندازه اندازه
ترجمه امالى شيخ صدوق

ترجمه امالى شيخ صدوق

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

مجلس شصت و هفتم سه شنبه چهارده شب از جمادى الاولى مانده درسال ٣٦٨

١- به حسن بصرى خبر رسيد كه كسى گمان برده است كه او علىعليه‌السلام را كم ميشمارد روزى ميان اصحابش برخاست و گفت : قصد داشتم در خانه را به روى خود ببندم و تا آخر عمر از خانه ام بيرون نيايم بمن خبر رسيده كه يكى از شماها مرا متهم كرديد علىعليه‌السلام را كم ميشمارم او بهترين مردم است پس از پيغمبر ما و انيس و جليس او است موقع گرفتارى از او رفع گرفتارى ميكرد او است كشنده هم نبردان روز جنگ مردى از شما جدا شده كه قرآن را بكمال ميدانست و علم وافر داشت و شجاعت بيمانند كه در طاعت پروردگارش بكار بست ، بر سختيهاى نبرد شكيبا بود در هنگام خوشى و بدى شكرگزار بكتاب پروردگارش عمل كرد و براى پيغمبرش خير خواه بود عموزاده و برادرش بود با او برادرى كرد نه با ديگر اصحابش و رازش را باو سپرد و در خرد سالى برايش جهاد كرد و در بزرگى به همراهش ‍ نبرد نمود پهلوانان را ميكشت و با يكه سواران مبارزه ميكرد براى رواج دين خدا تا جنگ پايان يافت متمسك به سفارش پيغمبرش بود و كسى او را از آن باز نميداشت و مخالفى بر او چيره نميشد پيغمبر با كمال رضايت از او درگذشت ، دانشمندتر مسلمانان و با فهم تر آنان بود و در اسلام بر همه سبقت داشت ، در مناقبش همانند نداشت و در فضائل هم آهنگى خود را از شهوات باز گرفت و براى خدا در اوقات غفلت كار كرد و هنگام سرما طهارت كامل انجام داد و در نماز براى خدا خاشع بود و خود را از لذات باز گرفت و دامن همت خوش اخلاقى به كمر زد و نياكان بزرگوار داشت پيرو روشهاى پيغمبرش بود و آثار ولى خود را دنبال كرد چگونه من در باره اش ‍ چيزى گويم كه هلاكم كند و كسى را نميشناسم كه سخنى در باره او به بدى تواند گفت ما را آزار مدهيد و از راه هلاكت بر كنار باشيد.

٢- اعمش گويد: منصور دوانيقى نيمه شب مرا خواست انديشناك برخاستم و با خود گفتم مرا در اين ساعت نخواهد جز براى پرسش از فضائل علىعليه‌السلام و اگر باو اطلاع دهم مرا خواهد كشت گويد وصيت كردم و كفن پوشيدم و نزد او رفتم و عمرو بن عبيد را نزد او ديدم و از ديدار او اندكى خوشدل شدم سپس ‍ گفت نزديك آى نزديك او رفتم تا زانو بزانويش رسيدم و بوى كافور از من استشمام كرد و گفت بايد راست بگوئى و گر نه به دارت ميزنم گفتم چه كارى داريد يا امير المؤمنين ؟ گفت چرا حنوط بر خود زدى ؟ گفتم فرستاده ات نيمه شب آمد و گفت امير المؤمنين تو را خواسته ، گفتم بسا باشد او در اين ساعت فضائل على را از من بپرسد و شايد من باو خبر دهم و مرا بكشد وصيت كردم و كفن پوشيدم گويد تكيه داده بود برخواست نشست و گفت لا حول و لا قوة الا باللّه تو را بخدا اى سليمان چند حديث در فضائل علىعليه‌السلام دارى ؟ گفتم يا امير المؤمنين اندكى ، گفت چند؟ گفتم ده هزار حديث و بيشتر گفت اى سليمان من يك حديث در فضائل علىعليه‌السلام برايت بگويم كه هر چه در فضل او شنيدى فراموش كنى گويد گفتم اى امير المؤمنين بفرمائيد گفت آرى من از بنى اميه گريزان بودم و در شهرها مى گرديدم و به ذكر فضائل على به مردم نزديك ميشدم و بمن خوراك و توشه ميدادند تا به بلاد شام رسيدم با يك عباى پاره كه جز آن جامه اى نداشتم اقامه نماز را شنيدم و من گرسنه بودم به مسجد رفتم نماز بخوانم و در دل داشتم كه از مردم شامى بخواهم چون امام سلام نماز گفت دو كودك به مسجد آمدند و امام متوجه آنها شد و گفت مرحبا بشما و هم نام شما جوانى پهلويم نشسته بود باو گفتم اى جوان اين دو كودك چه نسبتى با شيخ دارند گفت او جد آنها است و در اين شهر جز اين شيخ دوستدار على نيست از اين رو نام يكى از اين دو را حسن نهاده و ديگرى را حسين ، من از شادى برخواستم و به آن شيخ گفتم ، ميخواهى حديثى بگويم كه چشمت روشن شود؟ گفت اگر چشمم را روشن كنى چشمت را روشن كنم گفتم پدرم از پدرش از جدش ‍ بمن باز گفت كه ما نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بودیم و فاطمهعليه‌السلام گريان آمد پيغمبر فرمود فاطمه ، چرا گريه ميكنى ؟ عرضكرد پدر جان حسن و حسين بيرون رفتند و نميدانم كجا شب مى گذرانند، فرمود فاطمه گريه مكن خدائى كه آنها را آفريده از تو به آنها مهربانتر است و دو دست خود را برداشت و عرضكرد خدايا اگر در صحرا یا دريايند آنها را حفظ كن و سالم بدار جبرئيل از آسمان فرود آمد و عرضكرد اى محمد خدايت سلام ميرساند و ميفرمايد براى آنها اندوهناك و غمنده مباش زيرا آنها در دنيا فاضلند و در آخرت فاضل و پدرشان از آنها افضل است آنها در حظيره بنى نجار بخوابند و خدا فرشته اى بر آنها گمارده پيغمبر و اصحابش خوشدل برخواستند و به حظيره بنى نجار رفتند و ديدند حسن حسين را در آغوش دارد و فرشته اى يك بال خود را زير آنها فرش كرده و بال ديگر را بروى آنها انداخته ، پيغمبر پياپى آنها را بوسيد تا بيدار شدند چون بيدار شدند پيغمبر حسن را بدوش گرفت و جبرئيل حسينعليه‌السلام را برداشت و از حظيره بيرون آمد و ميگفت بخدا شما را شرافتمند كنم چنانچه خداى عز و جل شما را شرافتمند كرد ابو بكر به او عرضكرد يكى از دو كودك را بمن بده تا بارت سبك كنم فرمود اى ابا بكر چه خوب باركشان و چه خوب دو تن سوارى باشند و پدرشان بهتر از آنها است از آنجا آمدند تا در مسجد و فرمود اى بلال مردم را گرد آور نزد من جارچى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مدينه جار كشيد و مردم نزد رسول خدا جمع شدند در مسجد آن حضرت بر دو قدم ايستاد و فرمود اى مردم شما را آگاه نكنم بر بهترين مردم از نظر جد و جده ؟ گفتند چرا يا رسول اللّه فرمود حسن و حسين هستند كه جدشان محمد است و جده شان خديجه دختر خويلد، اى مردم شما را دلالت نكنم بر بهتر مردم از نظر پدر و مادر گفتند چرا يا رسول اللّه ، فرمود حسن و حسين اند كه پدرشان على است دوست دارد خدا و رسول را و دوستش دارند خدا و رسولش و مادرشان فاطمه دختر رسول خدا است، اى گروه مردم شما را دلالت نكنم بر بهتر مردم از نظر عمو و عمه‏ها چرا يا رسول اللّه، فرمود حسن و حسين‏اند كه عموشان جعفر بن ابى طالب پرنده در بهشت است با فرشتگان و عمه‏شان ام هانى دختر ابى طالب است، اى گروه مردم شما را دلالت نكنم بر بهترين مردم از نظر دائى و خاله چرا يا رسول اللّه، فرمود حسن و حسين‏اند كه دائيشان قاسم پسر رسول خدا و خاله‏شان زينب دختر رسول خدا است سپس با دست اشاره كرد كه همچنين خدا ما را محشور كند و فرمود خدايا تو ميدانى كه حسن و حسين در بهشتند و جد و جده‏شان در بهشتند پدر و مادرشان در بهشتند، عمه و عمه‏شان در بهشتند، خاله و خاله‏شان در بهشتند خدايا تو ميدانى هر كه دوستشان دارد در بهشت است و هر كه دشمنشان دارد در دوزخ است، گويد چون اين حديث را براى شيخ گفتم گفت تو كيستى اى جوان؟ گفتم از اهل كوفه‏ام، گفت عربى يا مولا؟ گفتم عربم گفت تو كه چنين حديثى مى‏گوئى بايد اين عبا را بپوشى عباى خود را در برم كرد و بر استر خود سوارم نمود كه آن را به صد اشرفى فروختم و گفت اى جوان چشمم را روشن كردى به خدا چشمت را روشن كنم و تو را به جوانى دلالت كنم كه امروز چشمت را روشن كند گفتم دلالت كن، گفت من دو برادر دارم يكى پيشنماز است و ديگرى مؤذن آنكه پيشنماز است از نوزادى دوست على است و آن مؤذن از نوزادى دشمن على است، گفتم مرا راهنمائى كن دستم را گرفت و مرا به در خانه آن پيشنماز آورد مردى بيرون شد و گفت من اين عبا و استر را ميشناسم به خدا فلانى آنها را بتو نداده جز براى آنكه دوست خدا و رسولى يك حديث از فضائل على بن ابى طالب برايم باز گو گفتم پدرم از پدرش از جدش برايم روايت كرده كه گفت ما نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم و فاطمهعليه‌السلام گريان آمد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود فاطمه چرا گريه ميكنى؟ گفت پدر جان زنان قريش مرا سرزنش كنند و گويند پدرت ترا به پي چيزى داده كه مالى ندارد، فرمود گريه مكن بخدا من تو را باو تزويج نكردم تا خدا تو را در بالاى عرش باو تزويج كرد و جبرئيل و ميكائيل را گواه گرفت خدا اهل دنيا را بازرسى كرد و از همه مردم پدرت را برگزيد و پيغمبرش نمود و بار دوم بازرسى كرد و از همه مردم على را برگزيد و تو را باو تزويج كرد و او را وصى نمود، على از همه مردم دلدارتر و با حلم‏تر و باسخاوت‏تر و از همه در اسلام پيش قدم‏تر و دانشمندتر است حسن و حسين دو پسر اويند و آن دو سيد جوانان اهل بهشتند و نامشان در تورات شبر و شبير است و نزد خدا گراميند اى فاطمه گريه مكن بخدا چون روز قيامت شود پدرت دو حله ببر كند و على دو حله، لواء حمد بدست منست و آن را به على دهم براى آنكه نزد خدا گرامى است، اى فاطمه گريه مكن كه چون من نزد رب العالمين دعوت شوم على با من آيد چون من شفاعت كنم على همراهم شفاعت كند، اى فاطمه گريه مكن در قيامت منادى خدا ندا كند در سختيهاى آن روز كه اى محمد امروز جد تو چه خوب جديست جدت ابراهيم خليل الرحمن است برادرت چه خوب برادريست على بن ابى طالب است، اى فاطمه على در حمل كليدهاى بهشت با من كمك كند و شيعيانش هم آن فائزان روز قيامت باشند و فردا در بهشتند، چون چنين گفتم گفت اى پسر جان تو از كجائى؟ گفتم اهل كوفه‏ام، گفت عربى يا وابسته؟ گفتم عربم، گفت سى جامه ببرم كرد و ده هزار درهم بمن داد و گفت اى جوان چشمم را روشن كردى، و من بتو حاجتى دارم گفتم برآورده است ان شاء اللّه گفت فردا به مسجد آل فلان بيا تا برادرم كه دشمن على است ببينى گويد آن شب بر من دراز گذشت و صبح آمدم به‏آن مسجدي كه گفته بود و در صف نماز ايستادم و در كنارم جوانى عمامه بر سر بود و به ركوع رفت و عمامه‏اش از سرش افتاد و ديدم سرش و رويش چون خوك است و نفهميدم در نمازش چه مى‏گفت تا امام سلام داد و باو گفتم واى بر تو چه حالى است كه بتو مى‏بينم؟ گريست و گفت باين خانه كه مينگرى بيا رفتم و گفت من مؤذن آل فلان بودم هر صبح ميان اذان و اقامه هزار بار علىعليه‌السلام را لعن ميكردم و هر روز جمعه چهار هزار بار، از منزلم بيرون آمدم و به خانه‏ام رفتم و بر اين دكه كه مينگرى پشت دادم و در خواب بهشت را ديدم كه در آنم و رسول خدا و على در آن شادند حسن سمت راست پيغمبر بود و حسين سمت چپش و جامى در برابرش، فرمود اى حسن مرا بنوشان جامى به‏آن حضرت داد و پس از آن فرمود اين جمع را هم بنوشان و آنها هم نوشيدند و گويا فرمود باين همه كه تكيه به دكه داده بنوشان حسنعليه‌السلام به‏آن حضرت فرمود اى جد من بمن دستور ميدهى كه او را هم آب دهم با اينكه پدرم را هر روز ميان اذان و اقامه هزار بار لعن ميكند و امروز چهار هزار بار لعن كرده پيغمبر نزد من آمد و فرمود تو را چيست؟ كه على را لعن ميكنى على از منست على را دشنام ميدهى و على از منست و ديدم گويا برويم تف كرد و پائى بمن زد و فرمود برخيز خدا نعمتى كه بتو داده ديگر گون كند از خواب بيدار شدم و سر و رويم چون خنزير شده بود، سپس ابو جعفر منصور بمن گفت اين دو حديث را داشتى؟ گفتم نه گفت اى سليمان حب على ايمانست و بغض او نفاق است بخدا او را دوست ندارد جز مؤمن و او را دشمن ندارد جز منافق گويد گفتم يا امير المؤمنين بمن امان بده گفت در امانى گفتم در قاتل حسينعليه‌السلام چه گوئى ؟ گفت به دوزخ رود و در دوزخ است گفتم همچنين هر كه فرزندان رسول خدا را بكشد بسوى دوزخ و در دوزخ است ، گفت اى سليمان ملك عقيم است بيرون شو و آنچه شنيدى باز گو.

مجلس شصت و هشتم روز جمعه ده روز از جمادى الاولى سال ٣٦٨ مانده

١- امام صادقعليه‌السلام فرمود : خواب آسايش تن است و سخن كردن آسايش روح و خاموشى آسايش ‍ خرد.

٢- فرمود : هر كه از دل پند دهى ندارد و خود دار نيست و همنشين رهبرى ندارد دشمن را بر گردن خود سوار كرده

٣- امام هفتم فرمود : عيال مرد اسيران اويند هر كه خدا باو نعمت داده بر اسيران خود توسعه دهد و اگر نكند بسا باشد آن نعمت از دستش برود.

٤- امام باقرعليه‌السلام فرمود : هر كه مال از چهار راه بدست آرد در چهار چيز از او قبول نيست ! هر كه مال از اختلاس يا ربا يا خيانت در امانت يا دزدى بدست آرد در اداى زكات و نه در صدقه و نه حج و نه عمره پذيرفته نباشد، فرمود خداى عز و جل مال حرام را در حج و عمره نپذيرد.

٥- امام رضاعليه‌السلام فرمود : هر كه به فقير مسلمانى سلام دهد بر خلاف سلام خود بر توانگران در قيامت خدا را ملاقات كند كه بر او خشمناك است

٦- امام رضا بسند خود از جدش كه فرمود : سلمان ابو ذر را بمنزلش دعوت كرد و دو قرص نان نزد او آورد و ابو ذر آنها را زير و رو ميكرد سلمان گفت براى چه آنها را زير و رو ميكنى گفت ميترسم پخته نباشند سلمان سخت در خشم شد و گفت چه دليرى كه اين نانها را باز ميرسى بخدا آبى در آن كار كرده كه فرشتگان از زير عرش آوردند و آن را بباد سپردند و بادش با بر ريخته و ابرش به زمين باريده و به دستيارى رعد و فرشتگان بجاى خود رسيده و زمين و چوب و آهن و بهائم و آتش و هيزم و نمك و آنچه نتوان برشمرد در آن كار كرده تو از كجا حق شكر آن توانى ؟!! ابو ذر گفت بخدا باز گردم و آمرزش جويم از آنچه كردم و در نزد تو معذرت جويم از آنچه بد داشتى

٧- امام صادقعليه‌السلام فرمود : هر كه در صبح صدقه اى دهد خدا نحسى آن روز را از او بگرداند.

٨- امام باقرعليه‌السلام فرمود : پيغمبر بيمارى شد كه به گرديد فاطمه سيده زنان با حسن و حسينعليه‌السلام از او عيادت كردند حسن را بدست راست و حسين را بدست چپ و خود در وسط مى آمد تا بمنزل عايشه وارد شدند و حسن سمت راست پيغمبر نشست و حسين سمت چپش و هر كدام آن قسمت از تن رسول خدا را كه دسترش داشتند و شكن گرفتند و پيغمبر بيدار نشد، فاطمه گفت عزيزانم جد شما بيهوش است اكنون برگرديد و او را وانهيد، به هوش آيد و نزد او مراجعت كنيد، گفتند اكنون ما برنميگرديم حسن روى بازوى راست پيغمبر خوابيد و حسين روى بازوى چپش و خواب رفتند و پيش از پيغمبر بيدار شدند و مادرشان فاطمه پس از خوابيدن آنها به منزل برگشته بود، به عايشه گفتند مادر ما چه شد؟ گفت چون شما خوابيديد بمنزل خود برگشت آنها هم در شب تار و تيره پر رعد و برقى كه آسمان به شدت مى باريد بيرون آمدند و نورى از آنها درخشيد و حسن در آن نور با دست راست خود دست چپ حسين را گرفت و رفتند و با هم صحبت كردند تا به باغ بنى نجار رسيدند و نميدانستند كجا ميروند حسن به حسين گفت ما سرگردانيم و نميدانيم كجا ميرويم و بايد در اين وقت بخوابيم تا صبح شود حسين گفت برادر اختيار با تو است و هر كارى خواهى بكن همديگر در آغوش كشيدند و خوابيدند پيغمبر از خواب خود برخواست و آنها را در منزل فاطمه خواست در آنجا نبودند و آنها را گم كرد و برپا خواست و گفت معبودا سيدا مولاى من اين دو فرزندم از گرسنگى بيرون رفتند تو وكيل منى براى آنها نورى در برابر پيغمبر تتق كشيد و در آن نور رفت تا به باغ بنى نجار رسيد و ديد در آغوش هم خوابيدند و آسمان بالاى سر آنها ابر دارد چون طبقى و بشدتى مى بارد كه هرگز مردم نديدند ولى خدا در آن محلى كه خوابيدند آنها را از باران حفظ كرده و قطره اى بر آنها نميچكد و مارى گرد آنها است كه مويش چون نى است و دو پر دارد يكى را بر حسن روپوش كرده و يكى را بر حسين ، چون چشم پيغمبر به آنها افتاد آن مار خود را كنارى كشيد و مى گفت خدايا من تو را گواه ميگيرم و فرشتگانت را كه اين دو فرزندان پيغمبر تواند و من آنها را براى تو حفظ كردم و سالم بتو تحويل دادم پيغمبر ه آن مار فرمود تو از چه كسانى ؟ گفت من فرستاده جنم بسوى تو، فرمود كدام جن ؟ گفت جنيان نصيبين عده اى از بنى مليح ما يك آيه از قرآن را فراموش كرديم و مرا خدمت شما فرستادند كه بياموزم و چون اينجا رسيدم شنيدم كسى ندا ميكند اى مار اين دو تن فرزندان رسول خدايند آنها را از آفات و از عاهات و از بديهاى شبانه روز حفظ كن من آنها را حفظ كردم و صحيح و سالم بشما تحويل دادم آن مار آيه را برگرفت و برگشت پيغمبر حسن را بر دوش راست نهاد و حسين را بر دوش چپ و مى آمد كه جمعى از اصحاب باو رسيدند و يكى از آنها گفت يا رسول اللّه پدر و مادرم قربانت يكى از دو فرزندت را بمن ده تا بارت سبك شود، فرمود برو خدا سخنت را شنيد و مقامت را شناخت على با آن حضرت بر خورد و گفت يا رسول اللّه پدر و مادرم قربانت يكى از دو فرزند خودم و خودت را بده تا بار شما را سبك كنم پيغمبر رو به حسن كرد و فرمود به شانه پدرت ميروى ؟ عرضكرد يا جدا شانه شما بهتر است رو به حسين كرد و باو هم چنين فرمود و او هم همين جواب را داد آنها را به منزل فاطمه آورد و او چند دانه خرما برايشان ذخيره كرده بود نزد آنها آورد خوردند و شاد شدند، پيغمبر فرمود اكنون برخيزيد و كشتى بگيريد بر خواستند كشتى گرفتند و فاطمه براى كارى بيرون رفت وقتى وارد شد شنيد پيغمبر ميفرمايد اى حسن بر حسين سخت بگير و او را به زمين بزن عرضكرد پدر جان وا عجبا او را بر اين تشجيع ميكنى ؟ بزرگ را به كوچك تشجيع ميكنى ؟ فرمود دختر جان نمى پسندى بگويم حسن بر حسين سخت بگير و او را به زمين بزن با اينكه اين حبيبم جبرئيل است كه ميگويد اى حسين بر حسن سخت بگير و او را به زمين بزن

٩- امير المؤمنينعليه‌السلام فرمود : هميشه حال مردم خوبست تا با هم تفاوت دارند و چون برابر شوند هلاكند (عبد العظيم حسنى راوى حديث از امام رضاعليه‌السلام ميگويد) باو عرضكردم بيفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش روايت كردند كه امير المؤمنينعليه‌السلام فرمود اگر به راز هم آگاه ميشديد هم ديگر را به خاك نمى سپرديد گويد گفتم برايم بيفزا يا ابن رسول اللّه فرمود پدرم از جدم از پدرانش باز گفت كه امير المؤمنينعليه‌السلام فرمود شما نمى توانيد همه مردم را بمال خود خوشنود كنيد پس آنها را بخوشروئى و خوش برخوردى خشنود داريد كه من از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم ميفرمود مال شما به همه مردم رسانيست پس اخلاق خود را به آنها برسانيد گويد گفتم يا ابن رسول اللّه بيفزا برايم فرمود پدرم از جدم از پدرانش برايم باز گفت كه امير المؤمنين فرمود هر كه از زمانه گله كند گله او به درازا كشد، گفتم برايم بيفزا يا ابن رسول اللّه فرمود پدرم از جدم از پدرانش برايم باز گفت كه امير المؤمنينعليه‌السلام فرمود همنشينى بدان باعث بدگمانى به نيكانست ، گويد گفتم يا ابن رسول اللّه برايم بيفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش باز گفت بمن كه امير المؤمنينعليه‌السلام فرمود چه بد توشه ايست براى معاد ستم بر عباد گويد گفتم يا ابن رسول اللّه برايم بيفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش برايم باز گفت كه امير المؤمنينعليه‌السلام فرمود ارزش هر مردى كاريست كه در آن استاد باشد گفتم يا ابن رسول اللّه برايم بيفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش باز گفت كه امير المؤمنينعليه‌السلام فرمود مرد زير زبانش پنهانست - و امام رضا در جواب او به همين سند احاديث زير را هم از امير المؤمنينعليه‌السلام بيان كرده است

١- مردى كه اندازه خود را بداند هلاك نشود.

٢- تدبير پيش از كار تو را از پشيمانى آسوده دارد،

٣- هر كه به زمانه پشت دهد به زمين ميخورد.

٤- خود رأ ى خويش را در خطر اندازد.

٥- كمى عيال هم يكى از دو وسعت است

٦- هر كه را خود بينى بر سر آيد نابود گردد.

٧- هر كه بداند جاى گزين دارد عطا بخش است

٨- هر كه به عافيت زير دستش خشنود است از بالا دست خود سالم ماند- در اينجا حضرت عبد العظيم عرض كرد مرا بس است

مجلس شصت و نهم جمعه هفت روز از جمادى الاولى سال ٣٦٨ مانده

١- امام صادقعليه‌السلام فرمود : چون شبانه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به بيت المقدس بردند جبرئيلش با براق بدان جا رساند و محراب پيغمبران را به او نمود و در آنها نماز خواند و او را برگردانيد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در برگشت به كاروان قريش برخورد كه آبى در ظرف داشته و شترى گم كرده بودند و به دنبالش ميگشتند، رسول خدا از آن آب نوشيد و باقى را ريخت صبح كه شد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به قريش اعلام كرد كه دیشب خدا مرا ببيت المقدس برد و آثار پيغمبران را بمن نمود و در فلان جا به كاروان قريش برخوردم شترى گم كرده بودند از آبشان نوشيدم و باقى را به زمين ريختم ابو جهل گفت خوب فرصتى بدست شما آمده او را از شماره ستونها و قنديلهاى مسجد بپرسيد، گفتند اى محمد در اينجا كسى هست كه به مسجد بيت المقدس رفته بما بگو چند ستون و چند قنديل دارد و چند محراب ، جبرئيل آمد و صورت بيت المقدس را برابر او گرفت او همه را برايشان وصف كرد چون به آنها گزارش دادند گفتند بماند تا كاروان بيايد و از آنچه گفتى بپرسيم رسول خدا فرمود نشانه راستى من اينست كه كاروان در هنگام برآمدن آفتاب بر شما نمايان شود و جلو آنها شتر سپيدى باشد فردا همه پيشواز رفتند و گردنه را زير نظر داشتند و ميگفتند هم اكنون خورشيد بر مى آيد در همين ميان كاروان نمايان شد با بر آمدن قرص ‍ خورشيد و جلو آنها شتر سپيدى بود و از آنها راجع به آنچه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر داده بود پرسيدند گفتند اين شده است در فلان جا شترى از ما گم شد و آبى نهاده بوديم و صبح آب ما ريخته بود، اين معجزه جز مزيد سركشى آنها فايده نداشت ٢- جبرئيل براى رسول خدا مركبى آورد: كوچكتر از استر و بزرگتر از خر، دو پايش بلندتر از دو دستش بود و هر گامش بهاندازه مد بصر بود چون پيغمبر خواست بر او سوار شود سرباز زد جبرئيل باو گفت اين محمد است و او فرو شد تا به زمين چسبيد و حضرت بر او سوار شد در سرازيرى دستها بلند مى كرد و پاها را كوتاه مى نمود و در سر بالائى به عكس مى نمود و در تاريكى شب بر كاروان بار دارى رسيد و شتران از آواز پر براق رم كردند مردى كه دنبال كاروان بود بر چاكرش فرياد زد كه جلو كاروان بود كه اى فلانى شترها رم كردند و فلان شتر بار خود را انداخت و دستش شكست آن كاروان از ابو سفيان بود و رفتند تا به هموار به لقاء رسيدند پيغمبر گفت جبرئيل من تشنه ام جبرئيل جام آبى به او داد و نوشيد و رفت و به جمعى گذشت كه از گردنهاى خود به قلابهاى آتشين آويزان بودند، فرمود جبرئيل اينها كيانند؟ گفت آنها كه خدا از حلال بى نيازشان نموده و باز هم دنبال حرام ميروند سپس بر جمعى گذشت كه سيخ آهنين به پوستشان فرو ميكردند، فرمود جبرئيل اينها كيانند؟ فرمود اينها كسانيند كه به حرامى پرده بكارت زنانى را بردارند سپس به مردى گذشت كه پشته هيزمى را بر مى داشت و نمى توانست و باز بر آن مى افزود، فرمود اين كيست اى جبرئيل ؟ عرضكرد اين قرضدارى است كه مى خواهد پرداخت كند و نمى تواند و باز بر آن اضافه مى كند از آنجا گذشت و چون به كوه شرقى بيت المقدس ‍ گذشت باد گرمى يافت و جنجالى شنيد، فرمود اى جبرئيل اين باد و جنجال كه مى شنوم چيست ؟ گفت اين دوزخ است پيغمبر فرمود بخدا پناه از دوزخ و از راستش باد خوشى و آوازى شنيد و فرمود اين نسيم خنك و آواز چيست ؟ جواب داد اين بهشت است فرمود از خداخواهان بهشتم و پيشرفت تا به دروازه بيت المقدس رسيد كه هرقل در آن بود و هر شب درهايش را مى بستند و كليدهايش را نزد او مى آوردند تا زير سرش نهد و آن شب در بسته نشد و دستور داد پاسبانان آن را دو برابر كنند رسول خدا به بيت المقدس وارد شد و جبرئيل آمد و صخره را برداشت و از زيرش سه قدح بيرون آمد يكى شير و ديگرى عسل و سومى نوشابه مى جبرئيل شير را به آن حضرت داد نوشيد و عسل را داد نوشيد و مى را داد و ننوشيد و فرمود سيراب شدم جبرئيل گفت اگر از آن مى نوشيدى امتت گمراه مى شدند و از تو جدا مى گرديدند رسول خدا در بيت المقدس به هفتاد پيغمبر امامت كرد و فرشته اى با جبرئيل به زمين فرو شده بود كه هرگز گام بر خاك ننهاده و همه كليدهاى گنجينه هاى زمين را با خود داشت گفت اى محمد پروردگارت تو را سلام ميرساند و ميفرمايد اينها كليدهاى خزائن زمين است و اگر خواهى پيغمبرى پادشاه باش جبرئيل به او اشاره كرد كه تواضع پيشه كن و آن حضرت فرمود من پيغمبرى بنده ام سپس بسوى آسمان بالا رفت و چون بدر آسمان رسيد جبرئيل گشودن در را خواست ، گفتند اين كيست ؟ گفت محمد است و گفتند چه خوش آمد وارد شد و به هر فرشته اى رسيد بر او سلام دادند و براى او و شيعيان مقربان او دعا كردند به پيره مردى رسيد كه زير درختى نشسته و گرد او كودكانى بودند پرسيد جبرئيل اين كيست ؟ گفت پدرت ابراهيم است فرمود اين كودكان كيانند گرد او؟ گفت كودكان مؤمنين باشند كه به آنها خوراك مى دهد گذشت و به شيخى رسيد كه بر كرسى نشسته و چون به راست خود نظر مى كند ميخندد و شاد است و چون به چپ خود مى نگرد غمنده شود و گريد گفت جبرئيل اين كيست ؟ گفت پدرت آدم است كه چون مى بيند اولادش وارد بهشت مى شوند مى خندد و شاد است و چون بيند كسى به دوزخ ميرود از اولادش غمنده و گريانست از آن گذشت و به فرشته اى رسيد كه بر كرسى نشسته و بر او سلام كرد ولى آن خوشروئى فرشتگان ديگر را از خود نشان نداد فرمود جبرئيل من به هر كدام فرشته ها رسيدم آنچه ميخواستم ديدم جز اين يكى اين فرشته كيست ! گفت اين مالك دوزخبان است حالا او خوشخوتر خوشروتر فرشتگان بود و چون دوزخبان شد در آن سرى كشيد و ديد خدا براى دوزخيان چه آماده كرده ، ديگر خنده به لبش نيامده است و سپس گذشت و رفت تا آنجا رسيد كه پنجاه ركعت نماز بر او فرض شد و آمد تا به موسىعليه‌السلام برخورد موسى به او گفت اى محمد چند ركعت نماز بر امتت واجب شد؟ گفت پنجاه ركعت گفت برگرد و از پروردگارت درخواست كن به آنها تخفيف دهد، برگشت و باز به موسى عبور كرد و باز پرسيد نماز واجب امتت چند نماز شد؟ گفت چنان و چنين گفت برگرد و تخفيف بگير من در بنى اسرائيل پيغمبر بودم و كمتر از آن را توانائى داشتند و چند بار به خدا مراجعت كرد و تخفيف گرفت تا به پنج نماز رسيد و باز به موسى گذشت و از او پرسيد چند نماز بر امتت واجب شد؟ فرمود پنج نماز، گفت برگرد و تخفيف بخواه براى امتت فرمود از بس در اين باره به پروردگار خود مراجعه كردم شرمم مى آيد از آنجا گذشت به ابراهيم خليل الرحمن برخورد و از دنبالش فرياد كرد اى محمد به امتت از من سلام برسان و به آن ها خبر بده كه بهشت آب خوشگوار و خاك خوشبوئى دارد و در آن سرزمينهائى است سپيد كه در آنها سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الا اللّه و لا حول و لا قوة الا باللّه كشت مى شود و به امتت بگو بسيار از اين نهال در آنها بكارند سپس گذشت تا به كاروانى رسيد كه شتر سپيدى جلو آنها بود و به مكه آمد و به اهلش خبر داد كه به معراج رفته در مكه جمعى از قريش بودند كه به بيت المقدس رفته بودند و آنها را به اوضاع آن خبر داد و فرمود نشانه من اينست كه الساعه با برآمدن آفتاب كاروان ميرسد و شتر سپيدى جلو آنها است آنها نگاه كردند و كاروان نمايان شد به آنها گفت به ابو سفيان عبور كرده و شترانش در نيمه شب رم كردند و به غلامش كه جلو كاروان بود فرياد زد فلانى براستى شتران رم كردند و فلانه شتر بارش را انداخت و دستش شكست و از او راجع باين خبر پرسيدند و او تصديق كرد.

٣- زهرى گويد خدمت امام زين العابدين بودم و يكى از اصحابش نزد آن حضرت آمد و امام باو فرمود : اى مرد چه وضعى دارى ؟ عرضكرد يا ابن رسول اللّه من امروز چهار صد اشرفى قرض بى محل دارم و نان خوار سنگينى كه چيزى ندارم براى آنها ببرم امام به سختى گريست ، عرضكردم چرا گريه ميكنى ؟ فرمود گريه براى مصائب و محنتهاى بزرگست ، گفتند راست است ، فرمود چه محنت و مصيبت بر مؤمن آزاد از اين سخت تر كه برادر خود را محتاج بيند و نتواند باو كمك كند او را ندار بيند و نتواند علاج آن كند گفت مجلس به هم خورد و يكى از مخالفان كه بر امام طعن ميزد گفت از اينها عجبست كه يك بار ادعا كند آسمان و زمين و هر چيزى فرمانبر آنها است و خدا هر خواست آن ها را اجابت كند و بار ديگر اعتراف به درماندگى نمايند نسبت به اصلاح حال مخصوصان خود، اين خبر به آن مرد گرفتار رسيد و آمد نزد امام عرضكرد يا ابن رسول اللّه از فلانى بمن خبر رسيده كه چنين و چنان گفته و اين گفته او از گرفتارى خودم بر من سخت تر است فرمود خدا اجازه رفع گرفتاريت را داده اى فلانه افطارى و سحرى مرا بياور دو قرص نان آورد امام به آن مرد فرمود اينها را بگير جز آنها چيزى نداريم كه خدا بوسيله آنها از تو رفع گرفتارى كند و مال بسيارى بتو رساند آن مرد آن دو قرص نان را گرفت و به بازار رفت و نميدانست چه كند و در انديشه قرض ‍ سنگين و بدى وضع عيالش بود و شيطان به او وسوسه ميكرد كه اين دو قرص نان كى به حوائج تو رسايند به ماهى فروشى رسيد كه ماهى او كساد شده بود، باو گفت اين ماهى تو كساد است اين قرص نان من هم كساد است ميل دارى اين ماهى كسادت را به اين قرص نان كساد من بدهى ؟ گفت آرى ماهى را به او داد و قرص نان او را گرفت و باز به مرد نمك فروشى كه نمك او را نميخريدند برخورد و به او گفت اين نمك ناخريد خود را بمن ميدهى و اين قرص نان را بگيرى گفت آرى نمك را از او گرفت و با ماهى آورد و گفت اين ماهى را با آن نمك اصلاح ميكنم و چون شكم ماهى را شكافت دو لؤ لؤ فاخر در آن يافت و خدا را حمد گفت در اين ميان كه شاد بود در خانه او را زدند آمد ببيند پشت در خانه كيست ديد صاحب ماهى و نمك هر دو آمدند و هر كدام ميگويند اى بنده خدا ما و عيال ما هر چه كوشش كرديم دندان ما باين قرص نان تو كار نكرد و گمان كرديم كه تو از بدحالى اين نان را ميخورى و آن را بتو برگردانديم و آنچه هم بتو داديم بر تو حلال كرديم آن دو قرص نان را گرفت چون آن دو كس برگشتند باز در خانه او را زدند و فرستاده امام بود كه وارد شد گفت امام ميفرمايد خدا بتو گشايش داد، طعام ما را باز ده كه جز ما كسى آن را نخورد. آن مرد آن دو لؤ لؤ را به بهاى بسيارى فروخت و قرضش را ادا كرد و وضع زندگيش خوب شد و يكى از مخالفين گفت ببين تفاوت تا كجا است در عين حالى كه على بن الحسين توانا به رفع فقر خود نيست او را به اين ثروت بسيار رسانيد و اين چگونه مى شود و چگونه كسى كه از رفع فقر خود ناتوانست به اين ثروت بيكران تواناست امام فرمود قريش هم به پيغمبر همين اعتراض ‍ را داشتند ميگفتند چگونه در يك شب از مكه به بيت المقدس ميرود و برميگردد كسى كه نمى تواند از مكه تا مدينه را جز دوازده روز برود كه موقع مهاجرت او چنين بود سپس على بن الحسينعليه‌السلام فرمود اينها به امر خدا نادانند و به امر اولياء خدا نسبت به او براستى مقامات درك نشود جز به تسليم به امر خداى عز و جل و ترك پيشنهاد بر حضرت او و رضا به تدبير او اولياء خدا بر محنتها و ناگواريهائى صبر كنند كه ديگران نتوانند و خدا در عوض ‍ همه مطالب آنها را برآورد و در عين حال جز آنچه خدا خواهد نخواهند.