• شروع
  • قبلی
  • 21 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 11197 / دانلود: 2808
اندازه اندازه اندازه
آفتاب در حجاب

آفتاب در حجاب

نویسنده:
فارسی

روایت “آفتاب در حجاب” روایت زندگی حضرت زینب (س) است که از تولد وی آغاز می‌شود و با وفات ایشان خاتمه می‌ یابد.

شاید بتوان آن را یک بیوگرافی نگاری نامید. اما این نگارش نه از جنس سایر بیوگرافی نگاری‌هاست. نگارشی از جنس قلم دلنشین و گرم سیدمهدی شجاعی است. نگارشی است که در لحظاتی ناب تو را مهمان خانه امیرالمومنین (ع) می‌کند. میهمان خانه پیامبر (ص). میهمان منزل حسن‌بن علی. میهمان خوان حسین‌بن علی… و سر آخر میهمان دشت کربلا. کتاب از صبر حضرت می‌گوید و از خطابه دلنشین‌اش در کاخ شام. روایتی است خواندنی روایت زندگیِ زبان ناطق خاندان بنی‌هاشم در دربار شام از زبان فلم دلنشین پسری از اعقاب او.

آفتاب در حجاب عنوان زیبایی است که سید مهدی شجاعی برای کتاب خود که شرحی داستان‌وار از گوشه‌ی عاشورایی حیات زینب کبری است، برگزیده است.

آفتاب در حجاب

نام مؤلف : سيد مهدى شجاعى

این کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.

پرتو اول

پريشان و آشفته از خواب پريدى و به سوى پيامبر دويدى.

بغض، راه گلويت را بسته بود، چشمهايت به سرخى نشسته بود، رنگ رويت پريده بود، تمام تنت عرق كرده بود و گلويت خشك شده بود.

دست و پاى كوچكت مى لرزيد و لبها و پلكهايت را بغضى كودكانه، به ارتعاشى وامى داشت. خودت را در آغوش پيامبر انداختى و با تمام وجود ضجه زدى.

پيامبر، تو را سخت به سينه فشرده و بهت زده پرسيد: «چه شده دخترم؟»

تو فقط گريه مى كردى.

پيامبر دستش را لابه لاى موهاى تو فرو برد، تو را سخت تر به سينه فشرد، با لبهايش موهايت را نوازش كرد و بوسيد و گفت: «حرف بزن زينبم! عزيز دلم! حرف بزن!»

تو همچنان گريه مى كردى.

پيامبر موهاى تو را از روى صورتت كنار زد، با دستهايش اشك چشمهايت را سترد، دو دستش را قاب صورتت كرد، بر چشمهاى خيست بوسه زد و گفت: «يك كلام بگو چه شده دختركم! روشناى چشمم! گرماى دلم!» هق هق گريه به تو امان سخن گفتن نمى داد.

پيامبر يك دستش را به روى سينه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سينه فرو بنشاند و دست ديگرش را زير سرت و بعد لبهايش را گرم به روى لبهاى لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشايد:

حرف بزن ميوه دلم! تا جان از تن جدت رخت برنبسته حرف بزن!

قدرى آرام گرفتى، چشمهاى اشك آلودت را به پيامبر دوختى، لب برچيدى و گفتى: «خواب ديدم! خواب پريشان ديدم. ديدم كه طوفان به پا شده است. طوفانى كه دنيا را تيره و تاريك كرده است. طوفانى كه مرا و همه چيز را به اينسو و آنسو پرت مى كند. طوفانى كه خانه ها را از جا مى كند و كوهها را متلاشى مى كند، طوفانى كه چشم به بنيان هستى دارد.

ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختى كهنسال افتاد و دلم به سويش پركشيد. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم. طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ريشه كن كرد و من ميان زمين و آسمان معلق ماندم. به شاخه اى محكم آويختم. باد آن شاخه را شكست. به شاخه اى ديگر متوسل شدم. آن شاخه هم در هجوم بيرحم باد دوام نياورد.

من ماندم و دو شاخه به هم متصل. دو دست را به آن دو شاخه آويختم و سخت به آن هر دو دل بستم. آن دو شاخه نيز با فاصله اى كوتاه از هم شكست و من حيران و وحشتزده و سرگردان از خواب پريدم... »

كلام تو به اينجا كه رسيد، بغض پيامبر تركيد.

حالا او گريه مى كرد و تو مبهوت و متحير نگاهش مى كردى.

بر دلت گذشت تعبير اين خواب مگر چيست كه...

پيامبر، سئوال نپرسيده تو را در ميان گريه پاسخ گفت:

آن درخت كهنسال، جد توست عزيز دلم كه به زودى تندباد اجل او را از پاى در مى آورد و تو ريسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه مى بندى و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه ديگر خوش مى كنى و پس از پدر، دل به دو برادر مى سپارى كه آن دو نيز در پى هم، ترك اين جهان مى گويند و تو را با يك دنيا مصيبت و غربت، تنها مى گذارند.

اكنون كه صداى گامهاى دشمن، زمين را مى لرزاند، اكنون كه چكاچك شمشيرها بر دل آسمان، خراش مى اندازد، اكنون كه صداى شيهه اسبها، بند دلت را پاره مى كند، اكنون كه هلهله و هياهوى سپاه ابن سعد هر لحظه به خيام حسين تو نزديكتر مى شود، يك لحظه خواب كودكى ات را دوره مى كنى و احساس مى كنى كه لحظه موعود نزديك است و طوفان به قصد شكستن آخرين اميد به تكاپو افتاده است.

از جا كنده مى شوى، سراسيمه و مضطرب خود را به خيمه حسين مى رسانى. حسين، در آرامشى بى نظير پيش روى خيمه نشسته است. نه، انگار خوابيده است. شمشير را بر زمين عمود كرده، دو دست را بر قبضه شمشير گره زده، پيشانى بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.

نه فرياد و هلهله دشمن؛ كه آه سنگين تو او را از خواب مى پراند و چشمهاى خسته اش را نگران تو مى كند.

پيش از اينكه برادر به سنت هميشه خويش، پيش پاى تو برخيزد، تو در مقابل او زانو مى زنى، دو دست بر شانه هاى او مى گذارى و با اضطرابى آشكار مى گويى:

مى شنوى برادر؟! اين صداى هلهله دشمن است كه به خيمه هاى ما نزديك مى شود. فرمانده مكارشان فرياد مى زند: اى لشكر خدا بر نشينيد و بشارت بهشت را دريابيد...

حسين بازوان تو را به مهر در ميان دستهايشان مى فشارد و با آرامشى به وسعت يك اقيانوس، نگاه در نگاه تو مى دوزد و زير لب آنچنان كه تو بشنوى زمزمه مى كند:

پيش پاى تو پيامبر آمده بود. اينجا، به خواب من. و فرمود كه زمان آن قصه فرا رسيده است. همان كه تو الان خوابش را مرور مى كردى؛ و فرمود كه به نزد ما مى آيى. به همين زودى.

و تو لحظه اى چشم برهم مى گذارى و حضور بيرحم طوفان را احساس مى كنى كه زير پايت خالى مى شود و اولين شكافها بر تنها شاخه دست آويز تو رخ مى نمايد و بى اختيار فرياد مى كشى:

واى بر من!

حسين، دو دستش را بر گونه هاى تو مى گذارد، سرت را به سينه اش مى فشارد و در گوشت زمزمه مى كند:

واى بر تو نيست خواهرم! واى بر دشمنان توست. تو غريق درياى رحمتى. صبور باش عزيز دلم!

چه آرامشى دارد سينه برادر، چه فتوحى مى بخشد، چه اطمينانى جارى مى كند.

انگار در آيينه سينه اش مى بينى كه از ازل خدا براى تو تنهايى را رقم زده است تا تماما به او تعلق پيدا كنى. تا دست از همه بشويى، تا يكه شناس او بشوى.

همه تكيه گاههاى تو بايد فرو بريزد، همه پيوندهاى تو بايد بريده شود، همه دست آويزهاى تو بايد بشكند، همه تعلقات تو بايد گشوده شود تا فقط به او تكيه كنى، فقط به ريسمان حضور او چنگ بزنى و اين دل بى نظيرت را فقط جايگاه او كنى.

تا عهدى را كه با همه كودكى ات بسته اى، با همه بزرگى ات پايش بايستى:

پدر گفت: «بگو يك!»

و تو تازه زبان باز كرده بودى و پدر به تو اعداد را مى آموخت.

كودكانه و شيرين گفتى: «يك!»

و پدر گفت: «بگو دو»

نگفتى!

پدر تكرار كرد: «بگو دو دخترم. »

نگفتى!

و درپى سومين بار، چشمهاى معصومت را به پدر دوختى و گفتى: «بابا! زبانى كه به يك گشوده شد، چگونه مى تواند با دو دمسازى كند؟»

و حالا بناست تو بمانى و همان يك! همان يك جاودانه و ماندگار.

بايست بر سر حرفت زينب! كه اين هنوز اول عشق است.

پرتو دوم

سال ششم هجرت بود كه تو پا به عرصه وجود گذاشتى اى نفر ششم پنج تن!

بيش از هر كس، حسين از آمدنت خوشحال شد. دويد به سوى پدر و با خوشحالى فرياد كشيد: «پدر جان! پدر جان! خدا يك خواهر به من داده است!»

زهراى مرضيه گفت: «على جان! اسم دخترمان را چه بگذاريم؟»

حضرت مرتضى پاسخ داد: «نامگذارى فرزندانمان شايسته پدر شماست. من سبقت نمى گيرم از پيامبر در نامگذارى اين دختر. »

پيامبر در سفر بود. وقتى كه بازگشت، يكراست به خانه زهرا وارد شد، حتى پيش از ستردن گرد و غبار سفر، از دست و پا و صورت و سر.

پدر و مادرت گفتند كه براى نامگذارى عزيزمان چشم انتظار بازگشت شما بوده ايم.

پيامبر تو را چون جان شيرين، در آغوش فشرد، بر گوشه لبهاى خندانت بوسه زد و گفت: «نامگذارى اين عزيز، كار خود خداست. من چشم انتظار اسم آسمانى او مى مانم. »

بلافاصله جبرئيل آمد و در حاليكه اشك در چشمهايش حلقه زده بود، اسم زينب را براى تو از آسمان آورد، اى زينت پدر! اى درخت زيباى معطر! پيامبر از جبرئيل سئوال كرد كه دليل اين غصه و گريه چيست؟!

جبرئيل عرضه داشت: «همه عمر در اندوه اين دختر مى گريم كه در همه عمر جز مصيبت و اندوه نخواهد ديد. »

پيامبر گريست. زهرا و على گريستند. دو برادرت حسن و حسين گريه كردند و تو هم بغض كردى و لب برچيدى.

همچنانكه اكنون بغض، راه گلويت را بسته است و منتظر بهانه اى تا رهايش كنى و قدرى آرام بگيرى. و اين بهانه را حسين چه زود به دست مى دهد.

يا دهر اف لك من خليل

كم لك بالاشراق و الاءصيل

شب دهم محرم باشد، تو بر بالين سجاد، به تيمار نشسته باشى، آسمان سنگينى كند و زمين چون جنين، بى تاب در خويش بپيچد، جون غلام ابوذر، در كار تيز كردن شمشير برادر باشد، و برادر در گوشه خيام، زانو در بغل، از فراق بگويد و از دست روزگار بنالد.

چه بهانه اى بهتر از اين براى اينكه تو گريه ات را رها كنى و بغض فرو خفته چند ده ساله را به دامان اين خيمه كوچك بريزى.

نمى خواهى حسين را از اين حال غريب درآورى. حالى كه چشم به ابديت دوخته است و غبار لباسش را براى رفتن مى تكاند. اما چاره نيست. بهترين پناه اشكهاى تو، هميشه آغوش حسين بوده است و تا هنوز اين آغوش گشوده است بايد در سايه سار آن پناه گرفت.

اين قصه، قصه اكنون نيست. به طفوليتى برمى گردد كه در آغوش هيچ كس آرام نمى گرفتى جز در بغل حسين. و در مقابل حيرت ديگران از مادر مى شنيدى كه: «بى تابى اش همه از فراق حسين است. در آغوش حسين، چه جاى گريستن؟!»

اما اكنون فقط اين آغوش حسين است كه جان مى دهد براى گريستن و تو آنقدر گريه مى كنى كه از هوش مى روى و حسين را نگران هستى خويش مى كنى.

حسين به صورتت آب مى پاشد و پيشانى ات را بوسه گاه لبهاى خويش مى كند. زنده مى شوى و نواى آرام بخش حسين را با گوش جانت مى شنوى كه:

آرام باش خواهرم! صبورى كن تمام دلم! مرگ، سرنوشت محتوم اهل زمين است. حتى آسمانيان هم مى ميرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نيست كسى زنده بماند. اوست كه مى آفريند، مى ميراند و دوباره زنده مى كند، حيات مى بخشد و برمى انگيزد.

جد من كه از من برتر بود، زندگى را بدرود گفت. پدرم كه از من بهتر بود، با دنيا وداع كرد. مادرم و برادرم كه از من بهتر بودند، رخت خويش از اين ورطه بيرون كشيدند. صبور بايد بود، شكيبايى بايد ورزيد، حلم بايد داشت...

تو در همان بى خويشى به سخن درمى آيى كه:

برادرم! تنها زيستنم! تو پيامبرم بودى وقتى كه جان پيامبر از قفس تن پركشيد. گرماى نفسهاى تو جاى مهر مادرى را پر مى كرد وقتى كه مادرمان با شهادت به عالم غيب پيوند خورد. تو پدر بودى براى من و حضور تو از جنس حضور پدر بود وقتى كه پرنده شوم يتيمى برگرد بام خانه مان مى گشت.

وقتى كه حسن رفت، همگان مرا به حضور تو سر سلامتى مى دادند. اكنون اين تنها تو نيستى كه مى روى، اين پيامبر من است كه مى رود، اين زهراى من است، اين مرتضاى من است، اين مجتباى من است. اين جان من است كه مى رود.

با رفتن تو گويى همه مى روند. اكنون عزاى يك قبيله بر دوش دل من است، مصيبت تمام اين سالها بر پشت من سنگينى مى كند. امروز عزاى مامضى تازه مى شود. كه تو بقية الله منى، تو تنها نشانه همه گذشتگانى و تنها پناه همه بازماندگان...

حسين اگر بگذارد، حرفهاى تو با او تمامى ندارد. سرت را بر سينه مى فشارد و داروى تلخ صبر را جرعه جرعه در كامت مى ريزد:

خواهرم! روشنى چشمم! گرمى دلم! مبادا بى تابى كنى! مبادا روى بخراشى! مبادا گريبان چاك دهى! استوارى صبر از استقامت توست. حلم در كلاس تو درس مى خواند، بردبارى در محضر تو تلمذ مى كند، شكيبايى در دستهاى تو پرورش مى يابد و تسليم و رضا دو كودكند كه از دامان تو زاده مى شوند و جهان پس از تو را سرمشق تعبد مى دهند.

راضى باش به رضاى خدا كه بى رضاى تو اين كار، ممكن نمى شود.

پرتو سوم

در اين شب غريب، در اين لحظات وهم انگيز، در اين ديار فتنه خيز، در اين شبى كه آبستن بزرگترين حادثه آفرينش است، در اين دشت آكنده از اندوه و مصيبت و بلا، در اين درماندگى و ابتلا، تنها نماز مى تواند چاره ساز باشد. پس بايست! قامت به نماز برافراز و ماتم و خستگى را در زير سجاده ات، مدفون كن. نماز، رستن از دار فنا و پيوستن به دار بقاست. نماز، كندن از دام دنيا و اتصال به عالم عقبى است. تنها نماز مى تواند مرهم اين دل افسرده و جگر دندان خورده باشد.

انگار همه اين سپاه مختصر نيز به اين حقيقت شيرين دست يافته اند. خيمه هاى كوچك و به هم پيوسته شان مثل كندوى زنبورهاى عسل شده است كه از آنها فقط نواى نماز و آواى قرآن به گوش مى رسد. سپاه دشمن غرق در بى خبرى است، صداى معصيت، صداى عربده هاى مستانه، صداى ساز و دهلهاى رعب برانگيز، به آنها لحظه اى مجال تاءمل و تفكر و پرهيز و گريز نمى دهد.

كاش به خود مى آمدند؛ كاش از اين فتنه مى گريختند، كاش دست و دامنشان را به اين خون عظيم نمى آلودند، كاش دنيا و آخرتشان را تباه نمى كردند، كاش فريب نمى خوردند؛ كاش تن نمى دادند؛ كاش دل به اين دسيسه نمى سپردند.

اگر قصدشان كشتن حسين است، با ده يك اين سپاه هم حادثه محقق مى شود. مگر سپاه برادرت چقدر است؟ چرا اينهمه انسان، دستشان را به اين خون آلوده مى كنند؟ چرا اينهمه آمده اند تا در سپاه كفر رقم بخورند؟ چرا بى جهت نامشان را در زمره دشمنان اسلام ثبت مى كنند؟ نمى گويى به شما كمك كنند، شما از يارى آنها بى نيازيد، خودشان را از مهلكه دنيا و آخرت درببرند. جان خودشان را نجات دهند، ايمان خودشان را به دست باد نسپرند. يك نفر هم از اهل جهنم كم شود غنيمت است.

اين چه جهالتى است كه دامن دلشان را گرفته است؟ اين چه جهل مركبى است كه سرمايه عقلشان را به غارت برده است؟ چرا راه گوشهايشان را بسته اند؟ چرا راه دلهايشان را گرفته اند؟

انگار فقط خدا مى تواند آنان را از اين ورطه هلاكت برهاند. بايد دعا كنى برايشان، بايد از او بخواهى كه خواسته هايشان را متحول كند، قفل دلهايشان را بگشايد.

دعا مى كنى، همه را دعا مى كنى، چه آنها را كه مى شناسى و چه آنها را كه نمى شناسى. چه آنها كه نامشان را در نامه هاى به برادرت ديده اى و اكنون خبرشان را از سپاه دشمن مى شنوى و چه آنها كه نامشان را نديده اى و نشنيده اى. به اسم قبيله و عشيره دعا مى كنى، به نام شهر و ديارشان دعا مى كنى. به نام سپاه مقابل دعا مى كنى!

دعا مى كنى، هر چند كه مى دانى قاعده دنيا هميشه بر اين بوده است. هميشه اهل حقيقت قليل بوده اند و اهل باطل كثير. باطل، جاذبه هاى نفسانى دارد. كششهاى شيطانى دارد. پدر هميشه مى گفت: لا تستو حشوا فى طريق الهدى لقلة اهله. در طريق هدايت از كمى نفرات نهراسيد. »

پيداست كه كمى نفرات، خاص طريق هدايت است. همين چند نفر هم براى سپاه هدايت بى سابقه است. اعجاب برانگيز است. پدر اگر به همين تعداد، برادر داشت، لشكر داشت، همراه و همدل و همسفر داشت، پايه هاى اسلام را براى ابد در جهان محكم مى كرد. دودمان معاويه را برمى چيد كه اين دود اكنون روزگار اسلام را سياه نكند. اما پس از ارتحال پيامبر چند نفر دور حقيقت ماندند؟

راستى نكند كه فردا در گيرودار معركه، همين سپاه اندك نيز برادرت را تنها بگذارند؟ نكند خيانتى كه پشت پدر را شكست، دل فرزند را هم بشكند؟ مگر همين چند صباح پيش نبود كه معاويه فرماندهان و نزديكان سپاه برادرت مجتبى را يكى يكى خريد و او تنها و بى ياور ناچار به عقب نشينى و سكوت كرد؟ اين را بايد به حسين بگويى. هم امشب بگويى كه دل نبندد و به وعده هاى مردم اين دنيا. اين درست كه شهادت براى او رقم خورده است و خود طالب عزيمت است. اين درست كه براى شهيدى مثل او فرق نمى كند كه هم مسلخانش چند نفر باشند. اما به هر حال تجربه مكرر دلشكستگى پيش از شهادت، طعم شيرينى نيست. خوب است در ميانه نمازها سرى به حسين بزنى، هم ديدارى تازه كنى و هم اين نكته را به خاطر نازنينش بياورى. اما نه، انگار اين بوى حسين است، اين صداى گامهاى حسين است كه به خيمه تو نزديك مى شود و اين دست اوست كه يال خيمه را كنار مى زند و تبسم شيرينش از پس پرده طلوع مى كند. هميشه همين طور بوده است. هر بار دلت هواى او را كرده، او در ظهور پيش قدم شده و حيرت را هم بر اشتياق و تمنا و شيدايى ات افزوده.

تمام قد پيش پاى او برمى خيزى و او را بر سجاده ات مى نشانى.

مى خواهى تمام تار و پود سجاده از بوى حضور او آكنده شود.

مى گويد: «خواهرم! در نماز شبهايت مرا فراموشى نكنى. »

و تو بر دلت مى گذرد: چه جاى فراموشى برادر؟ مگر جز تو قبله ديگرى هم هست؟ مگر ماهى، حضور آب را در دريا فراموش مى كند؟ مگر زيستن بى ياد تو معنا دارد؟ مگر زندگى بى حضور خاطره ات ممكن است؟

احساس مى كنى كه خلوت، خلوت نيست و حضور غريبه اى هرچند خودى از حلاوت خلوت مى كاهد، هرچند كه آن غريبه خودى، نافع بن هلال باشد و نگران برادر، بيرون در ايستاده باشد.

پيش پاى حسين، زانو مى زنى، چشم در آينه چشمهايش مى دوزى و مى گويى: «حسين جان! برادرم! چقدر مطمئنى به اصحاب امشب كه فردا در ميان معركه تنهايت نگذارند؟»

حسين، نگرانى دلت را لرزش مژگانت درمى يابد، عميق و آرام بخش نفس مى كشد و مى گويد: «خواهرم! نگاه كه مى كنم، از ابتداى خلقت تاكنون و از اكنون تا هميشه، اصحابى باوفاتر و مهربانتر از اصحاب امشب و فردا نمى بينم. همه اينها كه امشب در سپاه من اند، فردا نيز در كنار من خواهند ماند و پيش از من دستشان را به دامان جدمان خواهند رساند. »

احساس مى كنى كه سايه پشت خيمه، بى تاب از جا كنده مى شود و خلوت مطلوبتان را فراهم مى كند. آرزو مى كنى كه كاش زمان متوقف مى شد. لحظه ها نمى گذشت و اين خلوت شيرين تا قيامت امتداد مى يافت. اما غلغله ناگهان بيرون، حسين را از جا مى خيزاند و به بيرون خيمه مى كشاند.

تو نيز دل نگران از جا بر مى خيزى و از شكاف خيمه بيرون را نظاره مى كنى. افراد، همه خودى اند اما اين وقت شب در كنار خيمه تو چه مى كنند؟ پاسخ را حسين به درون مى آورد:

خواهرم! اينها اصحاب من اند و سرشان، حبيب بن مظاهر اسدى است. آمده اند تا با تو بيعت كنند كه هزارباره تا پاى جان به حمايت از حرم رسول الله ايستاده اند. چه بگويم؟

چه دريافت روشنى دارد اين حبيب! دين را چه خوب شناخته است. بى جهت نيست كه امام لقب فقيه به او داده است. اسم حبيب اسباب آرامش دل است. وقتى خبر آمدنش به كربلا را شنيدى سرت را از كجاوه بيرون آوردى و گفتى: «سلام مرا به حبيب برسانيد. »

حسين جان! بگو كه زينب، دعاگوى شماست و برايتان حشر با رسول الله را مى طلبد و تا ابد خير و سعادتتان را از خدا مساءلت مى كند.

پرتو چهارم

همين كه برادر، عمامه پيامبر را بر سر بگذارد، شمشير پيامبر را در دست بگيرد و به سمت سپاه دشمن حركت كند كافيست تا غم عالم بر دلت بنشيند. كافيست تا تمامى مصيبتهاى پنجاه ساله بر ذهنت هجوم بياورد و غربت و تنهايى جاودانه پدر، از اعماق جگرت سر باز كند.

اما برادر به اين بسنده نمى كند، مقابل دشمن مى ايستد، تكيه اش را بر شمشير پيامبر مى دهد و در مقابل سياهدلانى كه به خون سرخ او تشنه اند، لب به موعظه مى گشايد: «مردم! در آرامش، گوش به حرفهايم بسپاريد و شتاب نكنيد تا من آنچه حق شما بر من است به جاى آورم كه موعظت شماست و اتمام حجت بر شما.

درنگ كنيد تا من، انگيزه سفرم را به اين ديار، روشن كنم. اگر عذرم را پذيرفتيد و تصديقم كرديد و با من از در انصاف درآمديد خوشا به سعادت شما، كه اگر چنين شود، راه هجوم شما بر من بسته است.

اما اگر عذرم را نپذيرفتيد و با من از در انصاف در نيامديد، دست به دست هم دهيد و تمام قوا و شركاء خود را به كار گيريد، به مقصود خود عمل كنيد و به من مهلت ندهيد. چه، مى دانيد كه در فضاى روشن و بى ابهام گام مى زنيد.

به هرحال ولايت من با خداست و پشتيبان من اوست. هم او كه كتاب را فرو فرستاد و ولايت همه صالحان و نيكوكاران را به عهده گرفت.

بندگان خدا! تقوا پيشه كند و از دنيا برحذر باشيد. اگر بنا بود همه دنيا به يك نفر داده شود يا يكى براى دنيا باقى بماند، چه كسى بهتر از پيامبران براى بقا و شايسته تر به رضا و راضى تر به قضاء؟!

اما بناى آفريدگار بر اين نيست، كه او دنيا را براى فنا آفريده است.

تازه هاى دنيا كهنه است، نعمتهايش فرسوده و متلاشى شده و روشنايى سرورش، تاريك و ظلمت زده.

دنيا، منزلى پست و خانه اى موقت است. كاروانسراست.

پس در انديشه توشه باشيد و بدانيد كه بهترين ره توشه تقواست. تقوا پيشه كنيد تا خداوند رستگارتان كند... »

او چون طبيبى كه به زواياى وجود بيمار آگاه است، مى داند كه مشكل اين مردم، مشكل دنياست، مشكل علاقه به دنيا و از ياد بردن خدا و عالم عقبى. فقط علقه هاى دنيا مى تواند انسان را اينچنين به خاك سياه شقاوت بنشاند. فقط پشت كردن به خدا مى تواند، پشت عزت انسان را اينچنين به خاك بمالد. فقط از ياد بردن خدا مى تواند حجابهايى چنين ضخيم و نفوذناپذير بر چشم و دل انسان بيفكند تا آنجا كه آيات روشن خدا را منكر شود و خون فرزندان پيامبر خدا را مباح بشمرد.

او همچنان با آرامش و حوصله ادامه مى دهد و تو از شكاف خيمه مى بينى كه دشمن، بى تاب و منتظر، اين پا و آن پا مى كند تا پس از اتمام موعظه به او حمله ور شود و خونش را بر زمين بريزد:

«مردم! خداوند تعالى كه خود آفريننده دنياست، آن را خانه نابودى و زوال قرار داده است. كار اين خانه اين است كه حال دل بستگان به خويش را دگرگون مى كند.

فريب خورده كسى است كه فريب او را بخورد و بخت برگشته كسى است كه در دام فتنه هاى او بيفتد.

مردم! دنيا شما را نفريبد، هر كه به دنيا تكيه كند، دنيا زير پايش اميدش را خالى مى كند و هر كه طمع به دنيا ببندد، دنيا ناكامش مى سازد.

من اكنون شما را در كارى هم پيمان مى بينم كه باعث برانگيختن خشم خدا شده.

خداى كريم از شما روى گردادنده و عذاب خويش را بر شما حلال كرده.

مردم! خداى ما خوب خدايى است و شما بد بندگانى هستيد.

به محمد پيامبر ايمان آورديد و طاعتش را گردن نهاديد و سپس به فرزندان او هجوم آورديد و كمر به قتل عترت او بستيد.

اكنون اين شيطان است كه بر شما مسلط شده و عظمت حضور خدا را در دلهايتان به غيبت كشانده. پس ننگ بر شما و مقصد و مقصود شما.

ما از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم اما پيش روى ما قومى است كه از پس ايمان، به كفر رسيده است.

و قومى كه غرقه ستم است هماره از ساحل لطف و رحمت خدا دور باد... »

اميد نه، كه آرزو دارى اين امت برگشته از امام، اين قبيله پشت كرده به رائد، اين قوم روبرتافته از قائد با اين كلام تكان دهنده و سخنان هشياركننده، ناگهان به خود بيايد، آب رفته را به جوى بازگرداند و حرمت شكسته را ترميم كند.

اما پاسخ، فقط صداى شيهه اسبانى است كه سم بر زمين مى كوبند و بى تابى سوارانشان را براى هجوم تشديد مى كنند.

دوست دارى حجاب از گوشهايشان بردارى و صداى ضجه سنگ و خاك و كلوخ را به آنها بشنوانى و بفهمانى كه از سنگ و خاك و كلوخ كمترند آنها كه چشم بر تابش آفتاب حقيقت مى بندند.

دوست دارى پرده از چشمهايشان بردارى و ملائك را نشانشان دهى كه چگونه صف در صف، گرداگرد امام حلقه زده اند و اشك چشمهايشان شبنم آسا بر گلبرگ بالهايشان نشسته و گريه هايشان خاك پاى امام را تر كرده است.

فرشتگانى كه ضجه مى زنند: اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء(1) و امام با تكيه بر دستهاى خدا، در گوششان زمزمه مى كند:

انى اعلم ما لاتعلمون.(2)

دوست دارى به انگشت اشاره ات، پرده از ظواهر عالم بردارى و لشكر بينهايت اجنه را نشان اين سپاه بى مقدار دشمن دهى و تقاضاى تضرع آميز امدادشان را به دشمن بفهمانى و بفهمانى كه يك اشاره امام كافيست تا ميان سرها و بدنهايشان فاصله اندازد و زمين كربلا را از سرهايشان سياه كند اما امام با اشاره مژگانش آنها را به آرامش مى خواند و اشتياق ديدارش با رسول الله را به رخشان مى كشد.

دوست دارى...

ولى هيچ كدام از اين كارها را كه دوست دارى، انجام نمى دهى. فقط چشم از شكاف خيمه به امام مى دوزى و رد نگاه او را دنبال مى كنى. امام، نگاهش را بر چهره پيرترها عبور مى دهد و باز اراده سخن گفتن مى كند و تو با خود مى انديشى كه مگر هنوز حرفى براى گفتن مانده است؟ مگر هيچ رگى از غيرت و هشيارى در اين قوم باقى است كه بتوان بر آن تكيه كرد و احتمال تاءثير را بر آن بنا نهاد؟ مى دانى كه حسين به منفى بودن اين پاسخ واقف تر است اما او فوق وظيفه عمل مى كند و دلش براى راهيان جهنم هم مى سوزد.

«مردم! ببينيد چه كسى پيش روى شما ايستاده است. سپس به وجدانهايتان مراجعه كنيد و ببينيد كه آيا كشتن من و شكستن حريم من رواست؟

آيا من فرزندزاده پيامبر شما نيستم؟ و فرزند وصى او و پسرعم او و اولين ايمان آورنده به خدا تصديق كننده رسول او و آنچه از جانب پروردگار آمده؟

آيا حمزه سيدالشهداء عموى من نيست؟ آيا جعفر طيار عموى من نيست؟

آيا مادر من، فاطمه دختر پيامبر شما نيست؟

آيا جده ام خديجه، اولين زن اسلام آورده نيست؟

آيا پيامبر درباره من و برادرم نفرموده كه ما سيد جوانان اهل بهشتيم؟

آيا انكار مى كنيد كه پيامبر جد من است؟ فاطمه مادر من است؟ على پدر من است و...؟

بغض، راه گلويت را سد مى كند، اشك در چشمهايت حلقه مى زند و قلبت گر مى گيرد. مى خواهى از همان شكاف خيمه فرياد بزنى: برادر! همين افتخارات ما جرائم ماست. اگر تو فرزند على نبودى، اگر جد تو پيامبر نبود كه سران اين قوم با تو دشمنى نمى كردند و چنين لشكرى به جنگ با تو نمى فرستادند! عداوت اينها به احد برمى گردد، به بدر، به حنين. كينه اينها كينه خندقى است. بغض اينها، بغض خيبرى است.

مسئله اينها، مسئله پيامبر و على است. برادرم! همين فرداست كه سر مقدس تو را پيش روى يزيد بگذارند و يزيد مست و لايعقل زمزمه كند:

لعبت هاشم بالملك فلا

خبر جاء و لا وحى نزل

و از بنيان، منكر خدا و وحى و پيامبر شود. اينها پيامبرى را حكومت و پادشاهى مى بينند و درپى جبران آن سالها از دست رفته اند.

برادرم! عزيزدلم! اينها اكنون محصول سقيفه را درو مى كنند. اينها فرزندان همانهايند كه پدرمان على را خانه نشين كردند. تو به على افتخار، چه مى كنى؟ آرى برادر! جرم ما همين افتخارات ماست.

مى خواهى فرياد بزنى و اين حرفها را به گوش برادرت برسانى. اما بغضت را فرو مى خورى و دم برنمى آورى. دوست دارى ماجراى جمل(3) را براى برادرت مرور كنى.

جمل مگر همين ديروز نبود؟ طلحه و زبير(4) از سر كينه با عدالت على، عايشه را سوار بر شتر، علم كردند و به جنگ با ولايت كشاندند!

عايشه ابتدا وقتى فهميد كه نام شتر، عسگر است، ترديد كرد و به ياد اين كلام پيامبر افتاد كه: «مبادا بر شترى عسگر نام سوار شوى و به جنگ روى. »

اما طلحه و زبير لباس و زينت همان شتر را عوض كردند و عايشه را بر آن نشاندند. و عايشه، دعوى جنگ با على كرد: بهانه چه بود؟ خونخواهى عثمان!

و خودشان بهتر از هر كس مى دانستند كه اين بهانه تا كجا مضحك است.

مروان حكم، سعيد عاص را به همراهى در جنگ دعوت كرد. سعيد عاص پرسيد: «همراهان تو كيانند؟»

گفت: «طلحه و زبير عوام و عايشه و سعد و عبدالرحمن و محمد بن طلحه و عبدالرحمن اسيد و عبدالله حكيم و... »

سعيد عاص گفت: «چه بازى غريبى! اينها كه همه خود، دستشان به خون عثمان آلوده است!»

مروان حكم، سكوت كرد و از او گذشت.

ام سلمه(5) با اتكاء به آنچه از پيامبر شنيده بود اعلام كرد: «بدانيد هر كه به جنگ با على رود، كافر است و عصيانگر بر دين خدا. »

اما فرياد او در ازدحام جمعيت گم شد.

مالك اشتر نامه نوشت به عايشه كه از خدا بترس و حريم پيامبر را نگاه دار.

عايشه پاسخ داد: «تو هم لابد شريك قتل عثمانى كه با من مخالفت مى كنى.»

امير مؤمنان، ناخواسته پا به اين عرصه گذاشت و با هفتصد سوار به «ذى قار» فرود آمد.

و عايشه وقتى اين را شنيد، نامه نوشت به حفصه(6) كه «على به ذى قار فرود آمده است، نه راه پس دارد، نه راه پيش. »

حفصه با دريافت اين پيام، مطريان و مغنيان را جمع كرد و دستور داد كه اين مضمون را به شعر درآورند و با دف و تنبك بنوازند و بخوانند تا مگر على بدين واسطه خفيف و استهزاء شود.

تو خبر را كه شنيدى، احساس كردى كه ديگر جاى درنگ نيست. از خانه بيرون شدى و با رويى پوشيده و ناشناس به خانه حفصه درآمدى.

خانه شلوغ بود. مغنيان مى نواختند، كودكان كف مى زدند و زنان دم مى گرفتند:

ماالخبر ماالخبر

على فى سقر

كالفرس الاشقر

ان تقدم عقر

و ان تاءخر نحر.

راه را شكافتى تا به مقابل حفصه رسيدى كه در بالاى مجلس نشسته بود. وقتى درست مقابل او قرار گرفتى، چهره ات را گشودى، غضبناك نگاهش كردى، دندانهايت را به هم ساييدى و گفتى: «راست گفت رسول خدا كه «البغض يتورات، كينه موروثى است.

اى دختر عمر! كه اكنون با دختر ابوبكر همدست شده اى براى كشتن پدر من. پيش از اين نيز با پدرانتان همدست شده بوديد براى كشتن پيامبر. اما خدا پيامبرش را از مكر خاندان شما آگاه و كفايت كرد.

با پدرانتان در قتل پيامبر ناكام مانديد و اكنون كمر به قتل وصى و برادر او بسته ايد. شرم كنيد.

همين آيه قرآنى براى رسوايى هميشه تان بس نيست؟ وان تظاهرا عليه فان الله هو موليه و جبريل و صالح المؤمنين و الملائكة بعد ذلك ظهير.(7) دوست دارى به برادرت يادآورى كنى كه اين آتش از زمان پيامبر در زير خاكستر خفته است. اينها اگر جراءت مى كردند، پيامبر را از ميان برمى داشتند. نتوانستند، سر از سقيفه در آورند، بيست و پنج سال خورشيد را به بند كشيدند و در شهر كوران، پادشاهى كردند و بعد بر شتر نشستند و بعد، سر از نهروان(8) درآوردند، به لباس ابوموسى اشعرى درآمدند و دست آخر، شمشير را به دست ابن ملجم دادند. و كدام آخر؟ معاويه از همه گذشتگان پليدتر مكارتر بود. نيش معاويه بود كه زهر را به جان برادرمان حسن ريخت.

دوست دارى فرياد بزنى: «برادرم! تو كه اينها را مى دانى چرا اتصالت را به خدا و پيامبر علم مى كنى؟»

اما فرياد نمى زنى، شكوه هم نمى كنى. فقط مثل باران بهارى اشك مى ريزى و تلاش مى كنى كه آتش دل را به آب ديده خاموش كنى. چه، مى دانى كه او بهتر از تو اين قوم را مى شناسد و اين گذشته را ملموس تر از تو مى داند. اما به كوفه نگاه مى كند، به شام. كه تو را و كاروانت را به نام اسراى خارجى در شهر مى گردانند. مى خواهد در ميان اين قاتلان كسى نباشد كه بگويد ما گمان كرديم با دشمن خارجى روبروييم. با مخالفان اسلام مى جنگيم. مى خواهد كه در قيامت كسى نباشد كه ادعا كند ما مقتول خويش را نشناختيم و هويت سپاه مقابل را در نيافتيم.

در مقابل اين اعتراف كه امام از اينها خشم و لعنت و غضب ابدى را تحويلشان مى دهد. همه آنها كه صداى امام را مى شنوند، با فرياد يا زمزمه زيرلب يا هياهو و بلوا اعلام مى كنند كه:

يه خدا اينچنين است.

انكار نمى كنيم!

مى دانيم كه فرزند پيامبرى!

مى دانيم كه پدرت على است!

قابل انكار نيست!

و بعد برادرت جمله اى مى گويد كه همان يك جمله تو را زمين مى زند و صيهه ات را به آسمان بلند مى كند.

فبم تستحلون دمى؟ پس چرا كشتن مرا روا مى شمريد؟ پس چرا خون مرا مباح مى دانيد؟

اين جمله، جگرت را به آتش مى كشد. بيان هستى ات را مى لرزاند. انگار مظلوميت تمامى مظلومان عالم با همين يك جمله بر سرت هوار مى شود.

اين ناخنهاى توست كه بر صورت خراش مى اندازد و اين اشك توست كه با خون گونه ات آميخته مى شود و اين صداى ضجه توست كه به آسمان برمى خيزد.

امام رو بر مى گرداند. به عباس و على اكبر مى گويد: «زينب را دريابيد. »