امام علی (علیه السلام) و اخلاق اسلامی / الگوهای رفتاری جلد ۱

امام علی (علیه السلام) و اخلاق اسلامی / الگوهای رفتاری0%

امام علی (علیه السلام) و اخلاق اسلامی / الگوهای رفتاری نویسنده:
گروه: امام علی علیه السلام

امام علی (علیه السلام) و اخلاق اسلامی / الگوهای رفتاری

نویسنده: محمد دشتى
گروه:

مشاهدات: 4656
دانلود: 1159


توضیحات:

جلد 1 جلد 2 جلد 3 جلد 4
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 112 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 4656 / دانلود: 1159
اندازه اندازه اندازه
امام علی (علیه السلام) و اخلاق اسلامی / الگوهای رفتاری

امام علی (علیه السلام) و اخلاق اسلامی / الگوهای رفتاری جلد 1

نویسنده:
فارسی

ج - درهم شكننده قهرمان قريش

در جنگ احزاب تمام قبائل و گروه هاى مختلف دشمنان اسلام براى كوبيدن اسلامِ جوان متّحد شده بودند.

بعضى از مورّخان نفرات سپاه كفر را در اين جنگ بيش از ده هزار نفر نوشته اند، در حالى كه تعداد مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمى كرد.

سران قريش كه فرماندهى اين سپاه را به عهده داشتند، با توجّه به نفرات و تجهيزات جنگى فراوان خود، نقشه جنگ را چنان طرّاحى كرده بودند كه به خيال خود با اين يورش، مسلمانان را به كلّى نابود سازند و براى هميشه از دست محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ و پيروان او آسوده شوند!

زمانى كه گزارش تحرّك قريش به اطّلاع پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ رسيد، حضرت، شوراى نظامى تشكيل داد.

در اين شوراء سلمان فارسى پيشنهاد كرد كه در قسمت هاى نفوذ پذير اطراف مدينه خندقى كنده شود كه مانع عبور و تهاجم دشمن به شهر گردد.

اين پيشنهاد را همه قبول كردند و تصويب شد و ظرف چند روز با همّت و تلاش مسلمانان خندق آماده گرديد.

خندقى كه پهناى آن به قدرى بود كه سواران دشمن نمى توانستند از آن با پرش بگذرند و عمق آن نيز به اندازه اى بود كه اگر كسى وارد آن مى شد به آسانى نمى توانست بيرون بيايد.

سپاه قدرتمند شرك با همكارى يهود از راه رسيد.

آنان تصوّر مى كردند كه مانند گذشته در بيابان هاى اطراف مدينه با مسلمانان روبرو خواهند شد، ولى اين بار اثرى از آنان در بيرون شهر نديده و به پيشروى خود ادامه دادند و به دروازه شهر رسيدند و مشاهده خندقى ژرف و عريض در نقاط نفوذ پذير مدينه، آنان را حيرت زده ساخت.

زيرا استفاده از خندق در جنگ هاى عرب بى سابقه بود، ناگزير از آن سوى خندق شهر را محاصره كردند.

محاصره مدينه مطابق بعضى از روايات حدود يك ماه به طول انجاميد.

سربازان قريش هر وقت به فكر عبور از خندق مى افتادند، با مقاومت مسلمانان و پاسداران خندق كه با فاصله هاى كوتاهى در سنگرهاى دفاعى موضع گرفته بودند، روبرو مى شدند و سپاه اسلام هر نوع انديشه تجاوز را با تيراندازى و پرتاب سنگ پاسخ مى گفت.

تيراندازى از هر دو طرف روز و شب ادامه داشت و هيچ يك از طرفين بر ديگرى پيروز نمى شد.

از طرف ديگر، محاصره مدينه توسّط چنين لشگرى انبوه، روحيّه بسيارى از مسلمانان را به شدّت تضعيف كرد، به ويژه آنكه خبر پيمان شكنى قبيله يهود بنى قريظه نيز فاش شد و معلوم گرديد كه اين قبيله به بت پرستان قول داده اند كه به محض عبور آنان از خندق مسلمانان را از اين سوى خندق از پشت جبهه، مورد هجوم قرار دهند.

قرآن مجيد وضع دشوار و بحرانى مسلمانان را در جريان اين محاصره در سوره احزاب به خوبى ترسيم كرده است:

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَجُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً) «۹» ( إِذْ جَاءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتْ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَ) «۱۰» ( هُنَالِكَ ابْتُلِىَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِيداً) «۱۱» ( وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً) «۱۲» ( وَإِذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ النَّبِىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَاراً) «۱۳» ( وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلَّا يَسِيراً) «۱۴».

۸ - به اين منظور كه خدا راستگويان را از صدقشان (در ايمان و عمل صالح) سؤال كند؛ و براى كافران عذابى دردناك آماده ساخته است.

۹ - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرهايى (عظيم) به سراغ شما آمدند؛ ولى ما باد و طوفان سختى بر آنان فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمى ديديد (و به اين وسيله آنها را درهم شكستيم)؛ و خداوند هميشه به آنچه انجام مى دهيد بينا بوده است.

۱۰ - (به خاطر بياوريد) زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين (شهر) بر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كردند) و زمانى را كه چشم ها از شدت وحشت خيره شده و جان ها به لب رسيده بود، و گمان هاى گوناگون بدى به خدا مى برديد.

۱۱ - آنجا بود كه مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند!

۱۲ - و (نيز) به خاطر آوريد زمانى را كه منافقان و بيمار دلان مى گفتند: خدا و پيامبرش جز وعده هاى دروغين به ما نداده اند!

۱۳ - و (نيز) به خاطر آوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند: اى اهل يثرب (اى مردم مدينه)! اينجا جاى توقف شما نيست؛ به خانه هاى خود بازگرديد! و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مى خواستند و مى گفتند: خانه هاى ما بى حفاظ است!، در حالى كه بى حفاظ نبود؛ آنها فقط مى خواستند (از جنگ) فرار كنند.

۱۴ - آنها چنان بودند كه اگر دشمنان از اطراف مدينه بر آنان وارد مى شدند و پيشنهاد بازگشت به سوى شرك به آنان مى كردند مى پذيرفتند، و جز مدّت كمى (براى انتخاب اين راه) درنگ نمى كردند!(۹۰)

با توجّه به همه مشكلات دفاعى، خندق همچنان مانع عبور سپاه احزاب شده و ادامه اين وضع براى آنان سخت و گران بود.

زيرا هوا رو به سردى مى رفت و آذوقه و علوفه اى كه تدارك ديده بودند تنها براى جنگ كوتاه مدّتى مانند جنگ بَدر و اُحُد بود، با طول كشيدن محاصره، كمبود علوفه و آذوقه به آنان فشار مى آورد و مى رفت كه حماسه و شور جنگ از سرشان بيرون رود و سستى و خستگى در روحيّه آنان تزلزل ايجاد كند.

از اين جهت سران سپاه چاره اى جز اين نديدند كه رزمندگان دلاور و تواناى خود را از خندق عبور دهند و بگونه اى بن بست موجود جنگ را بشكنند.

بنابر اين، پنج نفر از قهرمانان لشگر احزاب، اسب هاى خود را در اطراف خندق به تاخت و تاز در آورده و از نقطه تنگ و باريكى به جانب ديگر خندق پريدند و براى جنگ تن به تن هماورد خواستند.(۹۱)

يكى از اين جنگاوران، قهرمان نامدار عرب به نام (عمرو بن عبدَوُدّ) بود كه نيرومند ترين و دلاورترين مرد رزمنده عرب به شمار مى رفت.

او را با هزار مرد جنگى برابر مى دانستند، و چون در سرزمينى بنام يَليَل به تنهائى بر يك گروه دشمن پيروز شده بود، فارس يَليَل شهرت داشت.

عمرو در جنگ بدر شركت كرد و زخمى شد. به همين دليل از شركت در جنگ اُحُد باز مانده و اينك در جنگ خندق براى آنكه حضور خود را نشان دهد، خود را نشاندار ساخته بود.

عمرو پس از پرش از خندق، فرياد زد:

«هَلْ مِنْ مُبارز »

و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد، جسورتر گشت و عقائد مسلمانان را به باد استهزاء گرفت و گفت:

شما كه مى گوئيد كشتگان شما در بهشت و مقتولين ما در دوزخ قرار دارند، آيا يكى از شما نيست كه من او را به بهشت بفرستم و يا او مرا به دوزخ روانه كند؟!

سپس اشعارى حماسى خواند و ضمن آن گفت:

وَلَقَدْ بَحَحْتُ عَنِ النِّداءِ

بِجَمْعِكُمْ هَلْ مِنْ مُبارِزٍ

بس كه فرياد كشيدم و در ميان جمعيّت شما مبارز طلبيدم، صدايم گرفت!، آيا هماوردى نيست تا با من نبرد كند؟

نعره هاى پى در پى عمرو، چنان رعب و وحشت در دل هاى مسلمانان افكنده بود كه در جاى خود ميخكوب شده، قدرت حركت و عكس العمل از آنان سلب شده بود.(۹۲)

هر بار كه فرياد عمرو براى مبارزه بلند مى شد، فقط علىعليه‌السلام برمى خاست و از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ اجازه مى خواست كه به ميدان برود ولى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ موافقت نمى كرد.

اين كار سه بار تكرار شد.

آخرين بار علىعليه‌السلام باز اجازه مبارزه خواست، پيامبر به علىعليه‌السلام فرمود: اين عمرو بن عبدَوَدّ است!

علىعليه‌السلام فرمود: من هم على هستم!(۹۳)

علىعليه‌السلام كه به ميدان جنگ رهسپار شد، در آن حال پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ فرمود:

« بَرَزَ الْاِيمَانَ كُلُّهُ اِلى شِرْكِ كُلِّهِ »

تمام ايمان در برابر تمام شرك قرار گرفته است.(۹۴)

اين بيان به خوبى نشان مى دهد كه پيروزى يكى از دو نفر بر ديگرى، پيروزى ايمان بر كفر يا پيروزى كفر بر ايمان بود، و به تعبير ديگر كارزارى بود سرنوشت ساز كه آينده ايمان و شرك را مشخّص مى كرد.

پيامبر شمشير خود را به علىعليه‌السلام داد، عمامه مخصوصى بر سر او بست و در حقّ او چنين دعا كرد:

خداوندا على را از هر بدى حفظ بنما، پروردگارا در روز بدر، عبيدة بن الحارث و در جنگ احد شير خدا حمزه از من گرفته شد، پروردگارا على را از گزند دشمن حفظ بنما.

سپس اين آيه را خواند:

( رَبِّ لا تَذَرْنى فَرْداً وَ أنْتَ خَيْرُ الْوارِثينَ ) (۹۵)

بار الها مرا تنها مگذار و تو بهترين وارثى.(۹۶)

علىعليه‌السلام براى جبران تأخير با سرعت هرچه زيادتر به راه افتاد و رجزى بر وزن و قافيه رَجَز حريف سرود و فرمود:

لاتَعْجَلَنَّ فَقَدْ أتاكَ

مُجيبٌ صَوْتِكَ غَيْرُ عاجِزٍ

عجله نكن! پاسخگوى نيرومندى به ميدان تو آمد.

سراسر بدن علىعليه‌السلام زير سلاح هاى آهن قرار گرفت و چشمان او از ميان كلاه خود مى درخشيد.

عمرو خواست حريف خود را بشناسد. به علىعليه‌السلام گفت:

تو كيستى؟

علىعليه‌السلام كه به صراحت لهجه معروف بود، فرمود: على فرزند ابوطالب.

عمرو گفت:

من خون تو را نمى ريزم، زيرا پدر تو از دوستان ديرينه من بود، من در فكر پسر عموى تو هستم كه تو را به چه اطمينان به ميدان من فرستاده است، من مى توانم تو را با نوك نيزه ام بردارم و ميان زمين و آسمان نگاهدارم، در حالى كه نه مرده باشى و نه زنده.

ابن ابى الحديد مى گويد:

استاد تاريخ من (ابوالخير) هر موقع اين بخش از تاريخ را شرح مى داد، چنين مى گفت:

عمرو در حقيقت از نبرد با علىعليه‌السلام مى ترسيد، زيرا او در جنگ بَدر و اُحُد حاضر بود و دلاورى هاى علىعليه‌السلام را ديده بود.

از اين نظر، مى خواست علىعليه‌السلام را از نبرد با خود منصرف سازد.

علىعليه‌السلام فرمود:

تو غُصّه مرگ مرا مخور، من در هر دو حالت (كشته شوم و يا بكشم) سعادتمند بوده و جايگاه من بهشت است؛ ولى در همه احوال دوزخ انتظار تو را مى كشد.

عمرو لبخندى زد و گفت:

على! اين تقسيم عادلانه نيست، بهشت و دوزخ هر دو مال تو باشد.

در اين هنگام علىعليه‌السلام او را به ياد پيمانى انداخت كه روزى دست در پرده كعبه كرده و با خدا پيمان بسته بود كه:

هر قهرمانى در ميدان نبرد سه پيشنهاد كند، يكى از آنها را بپذيرد.

حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام از اين رو پيشنهاد كرد كه نخست اسلام را بپذيرد.

عمرو گفت: على! از اين بگذر كه ممكن نيست.

امام علىعليه‌السلام فرمود:

دست از نبرد بردار و محمّد را به حال خود واگذار، و از معركه جنگ بيرون رو.

عمرو گفت:

پذيرفتن اين مطلب براى من وسيله سرافكندى است، فردا شعراى عرب، زبان به هجو و بدگوئى من مى گشايند، و تصوّر مى كنند كه من از ترس به چنين كارى دست زدم.

امام علىعليه‌السلام فرمود:

اكنون حريف تو پياده است، تو نيز از اسب پياده شو تا با هم نبرد كنيم. وِى گفت:

على! اين يك پيشنهاد ناچيزى است كه هرگز تصوّر نمى كردم عربى از من چنين درخواستى بنمايد.(۹۷)

سپس نبرد ميان دو قهرمان به شدّت آغاز گرديد و گَرد و غُبار اطراف دو قهرمان را فرا گرفت و تماشا گران از وضع آنان بى خبر بودند.

تنها صداى ضربات شمشير بود كه با برخورد آلات دفاعى از سپر و زِرِه به گوش مى رسيد.

پس از زد و خوردهائى عمرو شمشير خود را متوجّه سَرِ علىعليه‌السلام كرد، حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام ضربت او را با سپر مخصوص دفع كرد، با اين حال شكافى در سَرِ وِى پديد آورد؛

امّا امام علىعليه‌السلام از فرصت استفاده كرد و ضربتى بُرّنده بر پاى حريف وارد ساخت كه هر دو يا يك پاى او را قطع كرد و عمرو قهرمان بزرگ قريش نقش بر زمين گشت.

صداى تكبير از ميان گرد و غبار كه نشانه پيروزى علىعليه‌السلام بود بلند شد.

منظره به خاك غلطيدن عمرو آن چنان ترس و رعبى در دل قهرمانانى كه در پشت سر عمرو ايستاده بودند افكند، كه بى اختيار عنان اسب ها را متوجّه خندق كرده و همگى به لشگرگاه خود بازگشتند.

جز نوفل كه اسب وى در وسط خندق سقوط كرد و سخت به زمين خورد و مأموران خندق او را سنگباران نمودند، امّا وى با صداى بلند گفت:

اين طرز كشتن، دور از جوانمردى است، يك نفر فرود آيد با هم نبرد كنيم.

ناگاه علىعليه‌السلام با آنكه از زخم سَر درد مى كشيد، وارد خندق گرديد و او را كُشت.

وحشت و بُهت سراسر لشگر شرك را فرا گرفته و بيش از همه ابوسفيان مبهوت شده بود.

او تصوّر مى كرد كه مسلمانان بدن نوفل را براى گرفتن انتقام حمزه، مُثْلِه(۹۸) خواهند كرد.

كسى را فرستاد كه جسد او را به ده هزار دينار بخرد.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ فرمود: نعش را بدهيد كه پول مرده در اسلام حرام است.

ظاهراً علىعليه‌السلام قهرمانى را كشته بود، ولى در حقيقت افرادى را كه از شنيدن نعره هاى دلخراش عمرو رعشه بر اندام آنها افتاده بود، زنده كرد و يك ارتش ده هزار نفرى را كه براى پايان دادن حكومت جوان اسلام كمر بسته بودند؛ مرعوب و وحشت زده ساخت.

اگر پيروزى از آنِ عمرو بود، معلوم مى شد كه ارزش اين فداكارى چقدر بوده است؟

وقتى علىعليه‌السلام خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ رسيد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ ارزش ضربت علىعليه‌السلام را چنين برآورد كرد:

« ضَرْبَةُ عَلِىٍّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ اَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثّقلين »

ارزش اين فداكارى بالاتر از عبادت تمام جنّ و انس است.(۹۹)

زيرا در سايه شكست بزرگترين قهرمان كفر، عموم مسلمانان عزيز مى شدند و ملّت شرك خوار و ذليل گرديد.

د - كننده دَرِ خيبر

پس از پيروزى در جنگ احزاب و اثبات خيانت و پيمان شكنى يهوديان، مسلمانان به رهبرى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ براى جنگ با يهوديان خيبر آماده شدند و در همان حمله هاى آغازين، برخى از قلعه هاى يهوديان را فتح كردند، در آن روز حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام دچار چشم درد شديد بود.

پس از فتح قلعه هاى كوچك يهوديان خيبر، سپاهيان اسلام به طرف دژهاى وطيح و سلالم يورش آوردند، ولى با مقاومت سرسختانه يهود، در بيرون قلعه روبرو شدند.

از اين رو، سربازان دلير اسلام با جانبازى و فداكارى و دادن تلفات سنگين (كه سيره نويس اسلام ابن هشام آنها را در ستون مخصوص گِرد آورده است) نتوانستند پيروز شوند و بيش از ده روز با جنگاوران يهود، دست و پنجه نرم كرده، و هر روز بدون نتيجه به لشگرگاه باز مى گشتند.

در يكى از روزها، ابى بكر مأمور فتح قلعه ها گرديد و با پرچم سفيد تا كنار دژ آمد.

مسلمانان نيز به فرماندهى او حركت كردند، ولى پس از مدّتى بدون نتيجه بازگشتند و فرمانده و سپاه هر كدام گناه را به گردن يكديگر انداخته و همديگر را به فرار متّهم نمودند.

روز ديگر فرماندهى لشكر به عهده عمر واگذار شد.

او نيز داستان دوست خود را تكرار نمود و بنا به نقل طبرى(۱۰۰) پس از بازگشت از صحنه نبرد، با توصيف دلاورى و شجاعت فوق العاده رئيسِ دژِ مَرْحَبْ، ياران پيامبر را مرعوب مى ساخت.

اين وضع پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ و سرداران اسلام را سخت ناراحت كرده بود.

در اين لحظات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ ، افسران و دلاوران ارتش را گرد آورد، و جمله ارزنده زير را فرمود:

«لَاُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَدَاً رَجُلاً يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ لَيْسَ بِفَرّارٍ(۱۰۱)

«اين پرچم را فردا به دست كسى مى دهم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر او را دوست مى دارند و خداوند اين دژ را به دست او مى گشايد. او مردى است كه هرگز پشت به دشمن نكرده و از صحنه نبرد فرار نمى كند.»

و به نقل طبرى و حلبى چنين فرمود: «كَرّارٍ غَيْرَ فَرّار »

به سوى دشمن حمله كرده، و هرگز فرار نمى كند.(۱۰۲)

اين جمله كه حاكى از فضيلت و برترى معنوى و شهامت آن سردارى است كه مقدّر بود فتح و پيروزى به دست او صورت بگيرد؛ شادى زيادى توأم با اضطراب و دلهره در ميان ارتش و سرداران سپاه برانگيخت.

هر فردى آرزو مى كرد(۱۰۳) كه اين مدال بزرگ نظامى نصيب وِى گردد.

سياهى شب همه جا را فرا گرفت. سربازان اسلام به خوابگاه خود رفتند. همه مى خواستند هرچه زودتر بفهمند كه اين پرچم پرافتخار به دست چه كسى داده خواهد شد.(۱۰۴)

ناگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ فرمود: على كجا است؟!

در پاسخ او گفته شد: كه او دچار چشم درد است و در گوشه اى استراحت نموده است.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ فرمود: او را بياوريد.

طبرى مى گويد: علىعليه‌السلام را بر شتر سوار نموده و در برابر خيمه پيامبر فرود آوردند.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ دستى بر ديدگان او كشيد، و در حقّ او دعا كرد.

اين عمل و آن دعا، مانند دَمِ مسيحائى آنچنان اثر نيك در ديدگان او گذارد كه سردار نامِىِ اسلام تا پايان عمر به چشم درد مبتلا نگرديد.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ به علىعليه‌السلام دستور پيشروى داد.

و ياد آور شد كه قبل از جنگ نمايندگانى را به سوى سران دِژ اعزام دارد و آنها را به آئين اسلام دعوت نمايد.

اگر آن را نپذيرفتند، آنها را به وظايف خويش تحت لواى حكومت اسلام آشنا سازد كه بايد خلع سلاح شوند و با پرداخت جزيه در سايه حكومت اسلام آزادانه زندگى كنند.(۱۰۵)

و اگر به هيچ كدام گردن ننهادند، با آنان بجنگيد.

و حديث معروف را فرمود:

« لَئِنْ يَهْتَدى اللَّهُ بِكَ رَجُلاً واحِداً خَيْرٌ مِنْ اَنْ يَكُونَ لَكَ حُمْرُ النَّعَمِ »

هرگاه خداوند يك فرد را به وسيله تو هدايت كند، بهتر از اين است كه شتران سرخ موى مال تو باشد و آنها را در راه خدا صرف كنى.(۱۰۶)

هنگامى كه اميرمؤمنانعليه‌السلام ، از ناحيه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ مأمور شد كه دژهاى وطيح و سلالم را بگشايد،(۱۰۷) ز ِرِه محكمى بر تن كرد و شمشير مخصوص خود (ذوالفقار) را حمايل نمود و هَرْوَله كنان و با شهامت خاصّى كه شايسته قهرمانان ويژه ميدان هاى جنگى است به سوى دژ حركت كرد و پرچم اسلام را كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ به دست او داده بود، در نزديكى خيبر بر زمين نصب نمود.

در اين لحظه دَرِ خيبر باز گرديد و دلاوران يهود از آن بيرون ريختند.

نخست برادر مَرْحَب به نام حارث جلو آمد، هيبتِ نعره او آنچنان مهيب بود كه سربازانى كه پشت سر علىعليه‌السلام بودند، بى اختيار عقب رفتند، ولى علىعليه‌السلام مانند كوه پابرجا ماند، نبرد آغاز شد، لحظه اى نگذشت كه جسم مجروح حارث به روى خاك افتاد و جان سپرد.

مرگ برادر، مرحب را سخت غمگين و متأثّر ساخت.

او براى گرفتن انتقام برادر در حالى كه غرق سلاح بود، و زره يمانى بر تن داشت و كلاهى كه از سنگ مخصوص تراشيده بود بر سر داشت، در حالى كه كلاه خود را روى آن قرار داده بود، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجز زير را خواند:

قَدْ عَلِمَتْ خَيْبَرُ إنّى مَرْحَبٌ

شاكى السَّلاحِ بَطَلٌ مُجَرَّبٌ

اِنْ غَلَبَ الدَّهْرُ فَاِنّى اَغْلَبُ

وَ الْقَرْنَ عِنْدى بِالدِّماءِ مُخَضَّبُ

در و ديوار خيبر گواهى مى دهد كه من مرحبم، قهرمانى كارآزموده و مجهّز به سلاح جنگى هستم.

اگر روزگار پيروز است، من نيز پيروزم، قهرمانانى كه در صحنه هاى جنگ با من روبرو مى شوند، با خون رنگين مى گردند.

علىعليه‌السلام نيز رجزى در برابر او سرود، و شخصيّت نظامى و نيروى بازوان خود را به رخ دشمن كشيد و چنين فرمود:

اَنَا الَّذى سَمَّتْنى اُمّى حَيْدَرَة

ضَرْغامَ آجامٌ وَ لَيْثٍ قَسْوَرَةٌ

عَبْلَ الذَّراعَيْنِ غَليظُ الْقَصْرَه

كَلَيْثِ غاباتِ كَرِيْهُ الْمَنْظَرَةِ

من همان كسى هستم كه مادرم مرا حيدر (شير) خوانده؛ مرد دلاور و شير بيشه ها هستم.

بازوان قوى و گردن نيرومند دارم و در ميدان نبرد مانندِ شير بيشه ها صاحب منظَرى مهيب هستم.

رَجَزهاى دو قهرمان پايان يافت.

صداى ضربات شمشير و نيزه هاى دو قهرمان اسلام و يهود، وحشت عجيبى در دل ناظران پديد آورد.

ناگهان شمشير برّنده و كوبنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و كلاه خود و سنگ و سر را تا دندان دو نيم ساخت.

اين ضربت آنچنان سهمگين بود كه برخى از دلاوران يهود كه پشت سر مرحب ايستاده بودند، پا به فرار گذارده به پناهگاه خود پناهنده شدند.

و عدّه اى كه فرار نكردند، با على تن به تن جنگيده و كشته شدند.

على يهوديان فرارى را تا درِ حصار تعقيب نمود.

در اين كشمكش، يك نفر از جنگجويان يهود با شمشير بر سپر علىعليه‌السلام زد و سپر از دست وى افتاد.

علىعليه‌السلام فوراً متوجّه دَرِ دژ گرديد و آن را از جاى خود كَند، و تا پايان كارزار به جاى سِپَر بكار برد.

پس از آنكه آن را به روى زمين افكند، هشت نفر از نيرومندترين سربازان اسلام از آن جمله ابورافع سعى كردند كه آن را از اين رو به آن رو كنند، نتوانستند.(۱۰۸)

در نتيجه قلعه اى كه مسلمانان ده روز پشت آن معطّل شده بودند، در مدّت كوتاهى گشوده شد.

يعقوبى، در تاريخ خود مى نويسد:

دَرِ حصار از سنگ و طول آن چهار ذرع و پهناى آن دو ذرع بود.(۱۰۹)

شيخ مفيد در ارشاد به سند خاصّى از اميرمؤمنان، سرگذشت كندن درِ خيبر را چنين نقل مى كند:

من دَرِ خيبر را كنده به جاى سپر به كار بردم و پس از پايان نبرد آن را مانند پل به روى خندقى كه يهوديان كنده بودند قرار دادم. سپس آن را ميان خندق پرتاب كردم.

مردى پرسيد:

آيا سنگينى آن را احساس نمودى؟

پاسخ داد:

به همان اندازه سنگينى كه از سپر خود احساس مى كردم.(۱۱۰)

نويسندگان تاريخ اسلام مطالب شگفت انگيزى درباره كندن درِ خيبر و خصوصيّات آن و رشادت هاى علىعليه‌السلام كه در فتح اين دِژ انجام داده، نوشته اند.

اين حوادث، هرگز با قدرت هاى معمولى بشرى وِفق ندارد.

اميرمؤمنان خود در اين باره توضيح داده و شكّ و ترديد را از بين برده است.

آن حضرت در پاسخ شخصى چنين فرمود:

«ما قَلَعْتُها بِقُوَّةٍ بَشَرِيَّةٍ وَ لكِنْ قَلَعْتُها بِقُوَّةٍ اِلهِيَّةٍ وَ نَفْسٍ بِلِقاءِ رَبِّها مُطْمَئِنَّةٌ رَضِيَّةٌ(۱۱۱)

من هرگز آن در را با نيروى بشرى از جاى نكندم، بلكه در پرتو نيروى خدا داد و با ايمانى راسخ به روز قيامت اين كار را انجام دادم.

ه - نابود كننده سران شرك و كفر

در جنگ بدر پس از آنكه سپاه اسلام در برابر سپاه شرك و كفر قرار گرفت، و هر دو سپاه براى نبرد آماده شدند و جنگ تن به تن آغاز شد.

(چون در آن روزگاران قبل از حمله عمومى ابتداء دلاوران معروف با يكديگر مبارزه مى كردند.)

در جنگ بدر نيز ابتداء سه نفر از دلاوران نامى قريش، از صفوف قريش بيرون آمدند و مبارز طلبيدند.

اين سه نفر عبارت بودند از:

عُتبه و برادر او شَيْبَة و فرزند عتبه، وليد(۱۱۲)

هر سه نفر در حالى كه غرق سلاح بودند، در وسط ميدان غُرِّش كنان اسب دوانيده هماورد طلبيدند.

سه جوان رشيد از جوانان انصار، به نام هاى:

عوف، معوذ، عبداللَّه رواحه، براى نبرد آنان از اردوگاه مسلمانان به سوى ميدان آمدند.

وقتى عُتبه شناخت كه آنان از جوانان مدينه هستند، گفت:

ما با شما كارى نداريم.

سپس يك نفر از آنان داد زد:

محمّد از اقوام ما كه هم شأن ما هستند، به سوى ما بفرست.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ رو كرد به، عبيده، حمزه و علىعليه‌السلام و فرمود: برخيزيد.

سه افسر دلاور سر و صورت خود را پوشانيده، روانه رزمگاه شدند.

هر سه نفر خود را معرّفى كردند.

عتبه هر سه نفر را براى مبارزه پذيرفت و گفت:

همشأن ما شما هستيد.

مورّخان اسلامى مى نويسند:

علىعليه‌السلام رزمنده مقابل خود را در همان لحظه نخست به خاك افكندند، سپس به كمك حمزه رفت.

هردو به كمك عبيده شتافتند و طرف نبرد او كه عُتبه جدّ مادرى معاويه بود را كشتند.(۱۱۳)

كه اميرمؤمنانعليه‌السلام در نامه اى به معاويه مى نويسد:

«وَعِنْدى السَّيْفُ الَّذى اَعْضَضتُهُ بِجَدِّكَ وَ خالِكَ وَ اَخيكَ فى مَقامٍ واحدٍ »

شمشيرى كه من آن را در يك روز بر جدّ تو (عتبه، پدر هِنده، مادر معاويه) و دائى تو (وليد فرزند عتبه ) و برادرت (حنظله) فرود آوردم در نزد من است و هم اكنون نيز به آن نيرو و قدرت مجهّز هستم.(۱۱۴)

از اين نامه به خوبى استفاده مى شود كه حضرت، در جنگ بدر در كشتن جدِّ كافرِ معاويه (عتبه) همكارى كرده است.

فصل دوم: اخلاق اجتماعى امام علىعليه‌السلام

۱ - عدالت اجتماعى

۲ - رسيدگى به يتيمان

۳ - رسيدگى به جوانان

۴ - شرائط مهمانى

۵ - سنّت گرائى

۶ - خويشتن دارى در مشكلات اجتماعى

۷ - راه مبارزه با مفاسد اجتماعى

۸ - گذشت و ايثار

۹ - احترام به مردم

۱۰ - اخلاق در سفر

۱۱ - روابط صحيح اجتماعى

۱۲ - سياست سكوت و انتظار

۱ - عدالت اجتماعى

۱ - عدالت در رفتار اجتماعى

۲ - احترام به شخصيّت انسان ها

۳ - اصلاح اجتماعى ( شكست نظام طبقاتى

۱ - عدالت در رفتار اجتماعى

در روزگار خلافت خليفه دوّم، شخصى ادعائى نسبت به حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام داشت و بنا شد در حضور خليفه رسيدگى شود.

مدّعى حاضر شد و خليفه خطاب به امام علىعليه‌السلام گفت:

اى اباالحسن در كنار مدّعى قرارگير تا حل دعوا كنم.

كه آثار ناراحتى را در سيماى حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام نگريست گفت:

اى على! از اينكه تو را در كنار دشمن قرار دادم ناراحتى؟

امام علىعليه‌السلام فرمود:

نه بلكه از آن جهت كه در رفتارت نسبت به ما دو نفر عدالت را رعايت نكردى نگران شدم، زيرا او را با نام صدا كردى و مرا با كنيه و لقب ابوالحسن خواندى(۱۱۵) ، ممكن است طرف دعوا نگران شود.