انتظار پویا

انتظار پویا50%

انتظار پویا نویسنده:
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

انتظار پویا
  • شروع
  • قبلی
  • 43 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 4717 / دانلود: 2597
اندازه اندازه اندازه
انتظار پویا

انتظار پویا

نویسنده:
فارسی

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

انتظار پويا

نويسنده: محمد مهدى آصفى

توجيه روانى مسأله انتظار

(انتظار)، پيوند وقرابت برجسته اى با (حرکت) دارد. حرکت از برآينده اى انتظار و انتظار از جهت دهنده هاى حرکت است.

برخى دوست دارند حالت انتظار را يک مسأله روانى ناشى از حرمان در اقشار محروم جامعه و تاريخ تفسير کنند و حالت فرار - از واقعيّت گران بار با مشقّت ها - به سوى تصوّر آينده اى که محرومان در آن بتوانند تمام حقوق از دست رفته و سيادتشان را باز پس گيرند. اين، نوعى خيالبافى يا نوعى گريز از دامن واقعيّت به آغوش تخيّل است.

مناقشه در توجيه بالا

بى گمان، هنگامى که در پيشينه تاريخى مسأله، نظر کنيم و گستره وسيع نفوذ آن را در عقايد دينى معروف تاريخ انسان بنگريم، چنين توجيهى براى مسأله انتظار کاملاً غيرعلمى و بى پايه خواهد بود.

انتظار در مکاتب فکرى غير دينى

مسأله انتظار از محدوده دين فراتر رفته و مذاهب و رويکردهاى غيردينى نظير مارکسيسم را نيز شامل شده است. چنان که (برتراند راسل) مى گويد:

(انتظار، تنها به اديان تعلّق ندارد، بلکه مکاتب و مذاهب نيز ظهور نجات بخشى که عدل را بگستراند و عدالت را تحقق بخشد، انتظار مى کشند).

انتظار نزد مارکسيست ها - چنان که راسل مى گويد - درست همان انتظارى است که مسيحيان بدان اعتقاد دارند.

نيز انتظار نزد (تولستوي) در واقع به همان معنايى است که مسيحيان عقيده دارند، جز آن که اين داستان نويس روسى از زاويه اى ديگر مسأله انتظار را مطرح کرده است.

انتظار در اديان پيش از اسلام

در عهد قديم از کتاب مقدّس، مى خوانيم:

(از وجود اشرار وظالمان دلتنگ مباش که به زودى ريشه ظالمان بريده خواهد شد، ومنتظران عدل الهى زمين را به ميراث برند وآنان که لعنت شده اند، پراکنده شوند، وصالحان از مردم همان کسانى هستند که زمين را به ميراث برند وتا فرجام حيات جهان در آن زيست کنند).(۱)

همين حقيقتى که در کتاب مقدّس آمده، در قرآن کريم نيز تکرار شده است:

( وَلَقَدْ کَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ اَنَّ الْاَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ ) .(۲)

(و بى گمان، در زبور، پس از تورات نوشتيم که زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد).

انتظار نزد مسلمانان (از اهل سنت)

انتظارِ (مهديِ نجات بخش)عليه‌السلام اختصاص به شيعه ندارد، روايات متواتر بسيارى درباره مهدى (عجل الله فرجه) از طرق اهل سنّت با سندهاى صحيح و مستفيض در دست است که نمى توان در آن ها تشکيک کرد، چنان که از طرق شيعه اماميه نيز چنين رواياتى رسيده است.

(عبد الرحمن ابن خلدون) - از دانشمندان قرن نهم هجرى - صاحب (مقدمه) مشهورى که بر کتاب (اَلْعِبَر )(۳) نوشته، مى گويد:

(بدان که مشهور اهل اسلام در طول اعصار بر اين عقيده اند که به ناچار در آخرالزمان مردى از اهل بيت ظهور خواهد کرد که دين را تأييد کند و عدالت را ظاهر سازد و مسلمانان از وى پيروى کنند. او بر ممالک اسلامى استيلا خواهد يافت و نام مقدّسش (مهدى عجل الله فرج) است. خروج دجّال و حوادث ديگر پس از آن، و اين که (عيسىعليه‌السلام ) در پى او خواهد آمد و دجّال را خواهد کشت يا با او خواهد آمد و در کشتن دجّال ياور وى خواهد بود و در نمازش به مهدىعليه‌السلام اقتدا خواهد کرد از نشانه هاى ثابت ظهور است که در منابع روايى صحيح ذکر شده است).(۴)

شيخ عبدالمحسن العبّاد - مدرّس دانشگاه اسلامى مدينه منوّره - در بحثى ارزشمند مى گويد:

(در پى حادثه دردناک حرم، سؤال هايى مطرح شد. برخى دانشمندان در راديو و روزنامه ها درستيِ بسيارى از سخنان رسيده از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را درباره حضرت مهدىعليه‌السلام تأييد کردند مانند شيخ عبدالعزيز بن صالح، امام و خطيب مسجد نبوي. شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز - رئيس اداره پژوهش هاى علمى و دعوت و ارشاد - نيز در يکى از روزنامه ها حادثه حرم را با استناد به احاديث صحيحِ مستفيض از رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اثبات رسانيد).

شيخ عبدالمحسن العبّاد مى افزايد:

(من اين رساله را به منظور تبيين سخن خروج مهدى آخرالزمان - که روايات صحيحى بر آن دلالت دارد ودانشمندان اهل سنّت از قديم وجديد، مگر ندرتاً، بر آن بوده اند - به رشته تحرير درآورده ام).(۵)

ابن حجر هيثمى در (الصواعق المحرقّه) در تفسير سخن خداوند تعالي:( واِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها ...) (۶) مى نويسد:

(مقاتل وپيروان وى از مفسّران، گفته اند اين آيه درباره حضرت مهدىعليه‌السلام نازل شده است، واحاديثى که تصريح به اين نکته دارند که وى از اهل بيت پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است، خواهد آمد، بنابراين در آن دلالتى است بر برکت در نسل فاطمه وعلى - رضى الله عنهما - واين که از آنان فرزندان پاکيزه فراوانى ظهور خواهد کرد و خداوند نسل آنان را مفاتيح حکمت ومعادن رحمت قرار داده است. راز اين نکته اين است که رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى على وفاطمه و فرزندانش دعا کرد تا از شرّ شيطان رانده شده محفوظ مانند).(۷)

(شيخ ناصرالدين الباني)، از شيوخ معاصر حديث، در مجله (التمدن الاسلامي) مى نويسد:

(امّا مسأله مهدىعليه‌السلام ، بايد دانست که درباره خروج (قيام) وى احاديث صحيح فراوانى نقل شده است. بخش وسيعى از آن ها داراى اسانيد تأييد شده اى هستند که نمونه هايى از آن ها را در اينجا نقل مى کنيم).(۸)

سپس دسته اى از اين احاديث را متذکر مى شود.

احاديث انتظار نزد شيعه اماميه

امّا احاديث انتظار امام مهدى (عجل الله فرجه) نزد شيعه اماميه، فراوان است و متواتر که دسته اى از آن ها از طرق صحيح به ما رسيده است.

برخى دانشمندان اين احاديث را به شيوه اى علمى وارزشمند گردآورى کرده اند، همانند (شيخ لطف الله صافى گلپايگاني) در کتاب گران سنگش (منتخب الاثر)، همچنين (شيخ على کوراني) در (موسوعة الامام المهدي)(۹) وديگران.

ما هم اکنون درصدد نقل اين روايات از طريق تشيع يا تسنّن نيستيم. موضوع اين پژوهش نيز در مورد احاديث وارد در موضوع امام مهدى (عجل الله فرجه) ومناقشه در آن ها از حيث سند و دلالت نيست، بلکه در اين تحقيق مسأله ديگرى را مى جوييم. مسأله احاديث وارد در مورد امام مهدىعليه‌السلام را به مجال مخصوصش در کتاب هاى حديثى وامى گذاريم.

اما مسأله اى را که هم اکنون - به خواست خدا - از آن سخن خواهيم گفت، اين بحث است:

انتظار چيست و ارزش فرهنگى آن کدام است؟

انتظار، مفهومى اسلامى، وارزشى فرهنگى است که از آن، رفتار فرهنگى معيّنى سرچشمه مى شود.

گاه مردم از انتظار برداشت منفى مى کنند که در اين صورت، انتظار به مفهومى براى تخدير و مانعى براى حرکت تبديل مى شود، و گاه نيز از آن برداشت مثبت دارند که در اين صورت عاملى از عوامل حرکت و قيام و انگيزش در زندگى مردم خواهد بود.

بنابراين ناچاريم که از مسأله انتظار تصوّر شفّاف و دقيقى داشته باشيم، و همين نکته وظيفه اساسى ما در اين پژوهش (تاريخي) است.

انتظار، يک فرهنگ ومفهومى فرهنگى است که در ساختار ذهنى، اسلوب انديشه، شيوه زندگى وچگونگى نگرش ما به آينده به شکل فعّال ومؤثرى دخالت داشته ودر ترسيم خط سياسى اى که براى حال وآينده خود رقم مى زنيم، تأثيرگذار است.

قريب به هزار وصد سال است که انتظار در زندگى ما ريشه فرهنگى خود را گسترده است؛ زيرا غيبت صغرى در سال ۳۲۹ ه به پايان رسيد واز آن تاريخ تقريباً هزار وصد سال گذشته است.

در طول اين مدّت، مسأله انتظار به گونه مؤثّرى در ساختار انديشه سياسى وانقلابى ما دخالت داشته است. اگر بدون عامل انتظار به تاريخ سياسى وانقلابى خود بنگريم، اين تاريخ بلند، جايگاه ديگرى خواهد داشت.

اگر کسى در (دعاى ندبه) تأمّل کند - دعايى که مؤمنان پيوسته در روزهاى جمعه قرائت مى کنند - به عمق مسأله انتظار وبه ميزان نفوذ آن در روح مؤمنان وانديشه وروش فکرى وانقلابى آنان پى خواهد برد.

انواع انتظار

انتظار نجات بر دو گونه است:

نوع اول

انتظار نجاتى که در توان انسان نيست آن را جلو يا عقب بيندازد؛ همانند انتظارى که شخص غريق در رسيدن گروه نجات مستقر در ساحل به سوى خود دارد؛ حال آن که وى آنان را مى نگرد که براى نجات او به راه افتاده اند. بى گمان، غريق را ياراى آن نيست که زمان رسيدن گروه نجات را به خود نزديک تر کند.

البته اين انتظار، اميد به نجات را در درون او تقويت کرده ودنور اميد را بر تيرگى هاى يأس و نوميدى که از هر سو احاطه اش کرده اند، خواهد تابانيد.

نوع دوم

نوع دوم، انتظارى است که انسان مى تواند آن را نزديک گرداند و طلب کند؛ مانند بهبودى از بيمارى، اجراى طرحى عمرانى يا علمى يا تجارى يا پيروزى بر دشمن و رهايى از فقر. همه اين ها ريشه در انتظار دارند و امر سرعت بخشيدن يا تأخير انداختن آن ها به دست خود انسان است.

بنابراينا، ين امکان براى انسان وجود دارد که در به دست آوردن بهبودى و شفا تعجيل کند يا آن را به تعويق اندازد يا حتى منتفى گرداند. چنان که امکان آن هست در اجراى پروژه اى تجارى يا عمرانى يا علمى عجله کند يا اجراى آن را به وقتى ديگر موکول کند يا اصلاً رها سازد. همچنين اين امکان براى وى هست که به سوى پيروزى بر دشمن وبى نيازى مالى بشتابد يا سستى ورزد و تأخير کند يا از خيرشان بگذرد.

با اين بيان، انتظار از نوع دوم با انتظار از نوع اوّلى که از آن سخن گفتيم تفاوت خواهد داشت و در محدوده قدرت واختيار انسان هست که در تحقق آنچه که انتظارش را مى کشد، شتاب ورزد يا درنگ و سستى روا دارد يا عطايش را به لقايش ببخشد.

از اين رو، انتظار از نوع دوم، علاوه بر (اميد) و(مقاومت)، به انسان (حرکت) نيز مى بخشد، وحرکت، مخصوص انتظار است. بى گمان اگر انسان بداند که نجات ورهايى اش به حرکت، عمل وتلاشش وابسته است، چنان حرکت وتلاشى براى رهايى ونجات خويش به خرج مى دهد که در گذشته توان انجام آن را نداشته است.

بنابراين اگر انتظار از نوع اول به انسان، تنها (اميد) و(مقاومت) مى بخشد، انتظار از نوع دوم به وى علاوه بر (اميد) و (مقاومت)، (حرکت) و پويايى نيز خواهد بخشيد:

۱- اميد در جان انسان اين قدرت را به وى مى دهد تا پرده حال را بدرد وآينده را ببيند، و چه قدر فاصله است ميان کسى که (خدا)، (هستي) و(انسان) را از خلال درد و رنج حاضر مى بيند و ميان کسى که همه اين سه را از خلال حال و گذشته و آينده مى نگرد. ترديدى نيست که ديدگاه دوم با ديدگاه اول متفاوت است و بى گمان تيرگى، ظلمت و ابهام واشکالى که ديدگاه نخست را احاطه کرده، ديدگاه دوم از آن ها در امان است.

۲- اميد در جان انسان، او را در ادامه پايدارى و مقاومت در مقابل سقوط و اضمحلال تا رسيدن نيروهاى کمکى توانمند مى سازد، و مادام که چراغ اميد به رسيدن کمک در دل و جان انسان ندرخشد، مقاومتى نخواهد داشت.

۳- بالاخره اميد در جان انسان او را در نيل به نجات و رهايى و نيرومندى و توانگرى قادر خواهد ساخت. چنين انتظارى، همان (انتظار پويا) و برترين نوع انتظارى است که در اين پژوهش ما در پى آنيم.

سيستم تغيير

اين انتظار، شبيه انتظار مردم از خداست که کارهاشان را از بد به خوب، از نيازمندى به بى نيازى، از ناتوانى به توانايى و از شکست به پيروزى تغيير دهد. شکى نيست که چنين انتظارى، انتظار درست و عقلانى است؛ زيرا انسان، توده اى است از ضعف و عجز و فقر و نادانى و زشتى، و از خداى تعالى انتظار مى رود که همه اين ها را تغيير داده و به نيرو و توان و بى نيازى و دانايى و خوبى تبديل کند. ايرادى نيست که انسان از خدا چنين توقّع و انتظارى داشته باشد، ليکن به شرط آن که براى تحقق اين انتظار، سيستم معقولى را که خداى تعالى براى چنين تغييرى در نظر گرفته، در پيش گيرد.

بى گمان هيچ ترديدى در چنين تغييرى از سوى خداى تعالى نيست، ليکن در ضمن سيستمى مشخص و مادام که انسان چنين سيستمى را به کار نگيرد، درست نيست که توقع و انتظار تغيير از جانب خدا را داشته باشد. اين سيستم آن است که انسان ابتدا در خودش تغيير ايجاد کند تا خداى تعالى شرايط را به نفع او تغيير دهد.

بى شک عقب ماندگى اقتصادى و علمى، شکست نظامى و سوء مديريت و... از اشکال وضعف و سستى و نوميدى و جهل نهفته در وجودمان و فقدان جسارت و شجاعت ريشه مى گيرد. پس اگر ما در خودمان تغيير ايجاد کنيم، خدا نيز شرايط را به نفع ما تغيير خواهد داد.

چنان که اگر ما حال خود را تغيير ندهيم خدا نيز شرايط را به نفع ما دگرگون نخواهد ساخت؛ مگر آن که خود بخواهد. در اين دو حقيقت هيچ شک و مناقشه اى نيست. انتظار تغيير از سوى خداى تعالى حقيقتى است قطعى، وليکن در صورتى که اين انتظار با حرکت و عمل انسان همراه گردد، و به تعبير ديگر، اين همان انتظار انقلابى است.

انتظار، حرکت است، نه مترصد بودن

خطاست که از واژه انتظار مترصد بودن منفى حوادث را بفهميم، بى آن که خود نقش منفى يا مثبتى در اين حوادث داشته باشيم؛ چنان که مترصّد خسوف ماه يا کسوف خورشيد مى مانيم. بنابراين، تفسير صحيح واژه انتظار آن است که، انتظار، (حرکت)، (کار)، (تلاش) و (عمل) است. به خواست خدا در آينده با تفصيل بيشترى اين بحث را پى خواهيم گرفت.

علت تأخير در فرج چيست؟

فهم درست معناى انتظار که آيا به معنى مترصد بودن است يا حرکت، به جواب درست اين سؤال وابسته است. در اين جا دو ديدگاه مطرح است:

ديدگاه نخست:

اگر سبب تأخير در فرج وظهور امام عصر (عجل الله فرجه) وانقلاب جهانى فراگير او را اين بدانيم که زمين تا از ظلم و جور پر نشده است، آن حضرت ظهور نخواهد کرد، به ناچار (انتظار) مى بايد به معنى (مترصد بودن) باشد. از طرفى به بداهت اسلام (مى دانيم که) دامن زدن به ظلم و جور و گسترش بيشتر دامنه آن جايز نخواهد بود.

(از طرف ديگر) درست نيست که به مقابله با ظلم برخيزيم؛ زيرا چنين مقابله اى دوره غيبت را طولانى تر مى سازد. پس به ناچار بايد منتظر بمانيم تا ظلم و جور در زندگى سياسى، اقتصادى، نظامى و قضايى ما به حدّ کمال برسد چنان که کره زمين از ظلمت ظلم پر شود تا امامعليه‌السلام ظهور کند و انقلاب خود را عليه ظالمان و در حمايت مظلومان علنى سازد.

ديدگاه دوم:

اگر سبب تأخير در فرج، عدم وجود يارانى باشد که جامعه و (در گستره اى وسيع تر) دنيا را براى ظهور امام و قيام فراگير وى آماده سازند و پشتيبان و تکيه گاه انقلاب امام تلقّى شوند، مسأله فرق مى کند.

از اين رو چاره اى جز اقدام وتجهيز و آمادگى و امر به معروف ونهى از منکر به منظور برپايى اقتدار حق بر زمين و حصول فرج به سبب ظهور امام (عجل الله فرجه) نيست. در نتيجه، انتظار به معناى (مترصد) بودن نخواهد بود. بلکه به معناى حرکت، اقدام و جهاد براى برپايى اقتدار حق بر زمين است؛ يعنى، مفهومى که مهيّاسازى زمين براى ظهور امام وقيام جهانى او را طلب مى کند.

بنابر چنين برداشتى از ظهور امامعليه‌السلام و ظهور فرج به دست وى، معناى انتظار نيز از جهت مثبت و منفى، ميان (مترصّد بودن) و(حرکت) در نوسان خواهد بود.

هم اکنون براى رسيدن به جواب صحيح، به بررسى اين مسأله خواهيم پرداخت:

نقد نظريه نخست:

۱- (پر شدن زمين از ظلم وجور) به معناى خشکيدن چشمه توحيد و عدل در زمين نيست؛ چنان که مکانى براى پرستش خدا توسط مردم باقى نماند! چنين چيزى محال و خلاف سنّت هاى الهى است. بلکه معناى اين کلمه طغيان و سرکشى قدرت باطل بر ضدّ حق در نبرد دايمى ميان حق وباطل است.

۲- امکان ندارد ظلم و طغيان قدرت باطل بر ضد حق بيشتر از آن چيزى باشد که هم اکنون هست. امروزه ظلم به بدترين وجهى سراسر زمين را فراگرفته است. آنچه در منطقه بالکان توسّط صرب ها بر ضد مسلمانان بوسنى و هرزگوين گذشت در تاريخ ظلم و ارعاب کم تر نظير داشته است. صرب ها بارها شکم زنان آبستن را پاره کردند و جنين ها را بيرون کشيدند. کودکان را به قتل رساندند و سر بريدند و با سرهاى بريده پيش چشم پدران و مادرانشان توپ بازى کردند.

در (چچن) کودکان را سر بريدند و گوشت تنشان را طعمه خوکان ساختند. ستمى که کمونيست ها در دوره حکومت کمونيستى بر مسلمانان آسياى ميانه روا داشته اند، چنان است که لرزه بر اندام انسان مى اندازد. شکنجه هاى وحشيانه اى که بر مسلمانان زندانى در زندان هاى اسرائيل اعمال مى شود، از محدوده بيان بيرون است. برتر و بالاتر از همه اين ها، ظلم و تصفيه و نابودى و شکنجه و زندانى است که در عراق بر مؤمنان به دست پليس بعثى صدامى در جريان بوده وهست که هيچ تعبيرى از توصيف آن بر نمى آيد...

آنچه در گوشه گوشه دنياى اسلام بر مسلمانان - تقريباً در تمام مناطق - مى رود، بسيار وحشتناک و فراتر از ظلم وستم و (پر شدن زمين از ظلم وجور) است، ولى کمتر ديده شده که افکار عمومى جهان نسبت به اين ظلمِ وحشتناک اعتراضى داشته باشند. اين بى تفاوتى از همه بدتر و زشت تر و نشانه انحطاط وجدان اخلاقى در جامعه جهانى و فرهنگ مادّى بشر معاصر است.

انحطاط وجدان اخلاقى، نمودِ خطرى است در تاريخ انسان که پيوسته سقوط فرهنگى را در پى خواهد داشت و قرآن از آن به (هلاک امّت ها) تعبير مى کند.

(وجدان) نياز اصلى واساسى انسان است. همان گونه که انسان بدون (امنيت)، وبدون (بهداشت و درمان) و بدون (غذا) و (نظام سياسي) و (علم و فن آوري) قادر به ادامه زندگى نيست به همان سان بدون وجدان، قادر به ادامه حيات نيست، وهرگاه سرچشمه هاى وجدان بخشکد، سقوط فرهنگى نتيجه طبيعى اين حالت خواهد بود. (و به تعبير قرآن) پس از سقوط نيز قانون (استبدال)، (تبديل) و(ارث) بر زندگى بشر حاکم خواهد بود، و اين، همان حالت قيام جهانى امام عصرعليه‌السلام وبرپايى دولت جهانى وفراگير اوست.

۳- غيبت امامعليه‌السلام به سبب طغيان شرّ و ظلم و فساد بوده است و اگر چنين نبود، امامعليه‌السلام غايب نمى شد، بنابراين، چگونه طغيان ظلم و فساد سبب ظهور امامعليه‌السلام وخروج او از پرده غيبت خواهد بود؟!

۴- برخلاف نظر برخى، گرايش دنياى امروز به سمت سقوط نظام هاى سياسى، نظامى و اقتصادى ستمگر است. همه ما چگونگى سقوط اتحاد شوروى را در ظرف چند ماه شاهد بوده ايم. مَثَل چنين کشورهايى مَثَل بنايى توخالى است که از داخل پوسيده شده وکسى قادر به نگهدارى آن از سقوط نيست.

طوفان تغيير هم اکنون در امريکا - يعنى ابرقدرت دنيا - وزيدن گرفته و اين کشور را در بُعد اقتصادى، امنيتى، اخلاقى و مقبوليّت دچار زلزله هاى سخت و درهم کوبنده اى کرده است.(۱۰)

نظام جاهلى امروز، شمارش معکوس سقوط و فروپاشى خود را شروع کرده است؛ بنابراين از چنين نظامى چگونه انتظار قدرت و جنگ و وحشيگرى بيشترى داشته باشيم؟!

۵- به علاوه، آنچه در نصوص غيبت ديده مى شود اين است که:

(امام عصرعليه‌السلام ) زمين را از عدل وداد پر مى کند، چنان که از ظلم وجور پر شده است،(۱۱) نه بعد از آن که از ظلم وجور پر شده باشد).(۱۲)

معناى آن، اين نيست که امامعليه‌السلام منتظر بماند تا ظلم و فساد بيشتر از آن چيزى که هم اکنون هست، بشود. بلکه معناى روايت اين است که امامعليه‌السلام هنگامى که ظهور مى کند، زمين را از عدل و داد پر مى سازد و با ظلم و فساد در جامعه مبارزه مى کند، تا جايى که جامعه بشرى از ظلم و فساد پاک شود؛ چنان که در گذشته از ظلم و فساد پر بوده است.

اعمش از ابى وائل روايت کرده که اميرمؤمنانعليه‌السلام درباره حضرت مهدى (عجل الله فرجه) فرموده است:

«يخرج على حينِ غفلة من النّاس واِماتةٍ من الحقِّ واظهار من الجور، يفرح لخروجه اَهْلُ السَّماءِ وسکّانها، وَيَمْلأ الارض عدلاً کما مُلِئَتْ ظلماً وجَوْراً ».(۱۳)

(در هنگامه غفلت مردم، نابودى حق وآشکارى ظلم، (امامعليه‌السلام ) خروج مى کند. به سبب اين خروج، اهل آسمان و ساکنان آن شادمان مى شوند و زمين را از عدل و داد پر کند؛ چنان که از ظلم وجور پر شده باشد).

در روايت ديگرى است:

«يَمْلَاءُ الارضَ عدلاً وَقِسْطاً، کما مُلِئَتْ جوراً وظلماً » يا «بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجوراً ».(۱۴)

(زمين را از عدل وقسط پر کند، چنان که از ظلم وجور پر شده است) يا (بعد از آن که از ظلم وجور پر شده است).

به نظر من معنى جمله (پر شدن زمين از ظلم وجور) اين است که ظلم و جور چنان زياد شود که مردم از آن فرياد و فغان بردارند؛ ظلم نقاب تبليغاتى خود را - که نزد مردم خوب جلوه مى کرد - فروافکند و چهره حقيقى اش را آشکار سازد؛ اين تشکيلات و نظام ها در تحقّق رفاه و آسايش و امنيّت که به مردم وعده مى داده اند شکست بخورند؛ پس از اين شکست هاى گسترده است که مردم در جستجوى نظام الهى اى که آنان را از اين ناکامى ها برهاند به حرکت در مى آيند و رهبرى ربّانى را مى جويند که دست شان را بگيرد و به سوى خداى تعالى رهنمونشان سازد.

اين شکست هاى پى در پى هم اکنون در زندگى مردم يکى پس از ديگرى رخ نموده است. بزرگ ترين آن با سقوط اتحاد جماهير شوروى تحقق يافته و در سال هاى اخير آشوب هاى تندى امريکا را به لرزه نشانده است. هر کدام از اين ناکامى ها مردم را به سوى نظام الهى و رهبر ربّانيِ نجات بخش سوق مى دهد.

تا اين جا به طور فشرده نظريه نخست علل تأخير فرج امام عصرعليه‌السلام را مورد نقد قرار داده ايم. هم اکنون بحث خود را در باب نظريه دوم آغاز مى کنيم.

نظريه دوم در علل تأخير در فرج:

اين نظريه در فهم علل تأخير فرج و ظهور امامعليه‌السلام به علل واقعى تکيه کرده است که نخستينِ آن ها، عدم وجود ياوران کافى از جهت کميّت و کيفيت در ميان شيعيان و انصار امامعليه‌السلام است.

بى گمان انقلابى که امامعليه‌السلام رهبرى آن را به عهده خواهد داشت، انقلابى جهانى و همگانى است که مستضعفان و محرومان در آن امامت و سرپرستى جامعه بشرى را عهده دار خواهند بود:

( وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ ) .(۱۵)

(ما مى خواهيم بر آنان که در زمين خوارشان شمرده اند منّت نهيم وآنان را پيشوايان مردم گردانيم و ايشان را وارث زمين کنيم).

و مؤمنان مستضعف در اين مرحله، تمام آنچه را که طاغوت ها از قدرت و ثروت در دست دارند، به ارث برند:

( وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ )

(وآنان را ميراث بران قرار دهيم)

( أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ ) .(۱۶)

(بندگان شايسته ام ميراث بران زمين خواهند شد).

و سلطه بر گستره زمين، نصيب آنان خواهد بود:

( وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ ) .(۱۷)

(و در زمين، قدرتشان دهيم).

امامعليه‌السلام در اين مرحله، تمام زمين را از لوث شرک و ظلم پاک خواهد کرد:

«يملأ الارض عدلاً کما مُلِئَتْ ظلماً وجوراً »

(زمين را از عدل و داد پر کند؛ چنان که از ظلم وجور پر شده است).

تا همان گونه که دربرخى روايات، تصريح شده، درشرق وغرب عالم جايى که در آن نداى (لا اله الاّ الله) طنين انداز نشود، يافت نخواهد شد.

محور اين انقلاب فراگير جز (توحيد) و(عدل) نخواهد بود. چنين انقلابى به ناچار زمينه سازى هاى زيادى را در سطح عالى هم از جهت کميّت و هم از جهت کيفيت (نيروها و امکانات) مى طلبد. اگر اين آمادگى ها ايجاد نشود، چنين انقلاب فراگيرى در سنّت هاى الهى در تاريخ بشرى به تحقق نخواهد پيوست.

نقش سنت هاى الهى وامداد غيبى در انقلاب

اين انقلاب در رويارويى با متکبران، طاغوت ها، نظام ها ومؤسسات جاهلى حاکم و مسلّط بر گُرده مردم، به يقين بدون امداد غيبى و پشتيبانى و تأييد الهى به پيروزى نخواهد رسيد.

منابع اسلامى وجود چنين امدادى را تأييد و چگونگى آن را توصيف کرده است. جز آن که اين امداد الهى يکى از دو طرف قضيّه است و طرف ديگر آن نقش سنّت هاى الهى در تاريخ و جامعه در تحقق اين نهضت جهانى، گسترش و کمال بخشى بدان است. اين سنّت ها نيز بى هيچ تغيير وتبديلى جارى خواهند بود:

( سنّة اللَّهِ فى الّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ ولَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْديلاً ) .(۱۸)

(درباره کسانى که پيشتر بوده اند (همين) سنّت خدا جارى بوده است؛ ودر سنّت الهى هرگز تغييرى نخواهى يافت).

اين سنن تعارضى با مدد و تأييد الهى ندارد. شأن اين انقلاب، همان شأن دعوت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به توحيد و حرکتى است که آن حضرت در تحقق توحيد در زندگى مردم داشته است. اين حرکت، البتّه محل امداد غيبى الهى بود که خداى تعالى رسولش را به واسطه فرشتگان نشان دار و پياپى و بادها و لشکرى که قابل رؤيت نبود، و نيز به سبب رُعبى که در دل دشمنانش انداخت، نصرت بخشيد. ليکن از طرفى رسولش را نيز به فراهم کردن تجهيزات براى اين جنگ سرنوشت ساز فرمان داده است:

( واَعِدُّوا لَهُمْ مَا استطعتم مِنْ قُوَّةٍ ...) (۱۹)

(وهر چه در توان داريد در مقابل دشمنان بسيج کنيد...).

مراحل اين نبرد نيز به موجب سنّت هاى خداى تعالى در تاريخ وجامعه، تحقق مى يافت ودر آن، گاه رسول خدا بر دشمنانش پيروز مى شد وگاه اين پيروزى به دست نمى آمد.

(آن حضرت) در اين نبردها از نيروهاى نظامى، امکانات مالى و سلاح هاى جنگى بهره مى گرفت، نقشه جنگ تدارک مى ديد و دشمن را با وسائل مختلف و شيوه هاى جديد در زمان و مکان نبرد غافلگير مى کرد و هيچ يک از اين امور با امداد غيبى الهى نسبت به رسول خدا - که شکّى در آن نيست - منافاتى ندارد، و اين دو چهره از مسأله اى واحد است.

انقلاب جهانيى که رهبرى آن را نواده رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عهده دارد، از دعوت و نهضتى که رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رهبرى آن را در گذشته به دوش داشته، به امر الهى، منحرف نخواهد شد.

از جمله اين سننِ ناگزير در اين انقلاب جهانى، (آمادگي) و (زمينه سازي) قبل از ظهور امامعليه‌السلام و (ياري) و (ياوران) در هنگام ظهور است، و بدون اين آمادگى و زمينه سازى و يارى، امکان ندارد انقلابى با اين عظمت در تاريخ انسان به ثمر برسد.

ما در آينده - به خواست خدا - به هر دو گروه از رواياتى که اوّلى به (آمادگى و زمينه سازي) و دومى به (ياوران و ياري) اختصاص دارند، با تأمّل بيشترى خواهيم پرداخت.

گروه نخست از روايات، رواياتى هستند که به (مُوَطِّئان )(۲۰) تعلّق دارد. (زمينه سازان)، قشرى هستند که جامعه انسانى وکره زمين را براى ظهور و انقلاب جهانيِ همگانى امام عصر (عجل الله فرجه) آماده مى سازند وبه طور طبيعى قبل از ظهور امامعليه‌السلام پيدا مى شوند.

گروه دوم از روايات، به (انصار) اختصاص دارد. انصارِ (امامعليه‌السلام ) قشرى هستند که آن حضرت را در قيام بر ضد ظالمان همراهى مى کنند وامامعليه‌السلام رهبرى آنان را در قيام عليه ظالمان بر عهده مى گيرد. بنابراين، ما در مقابل دو قشر قرار داريم:

۱- قشر (زمينه سازان) که زمين را براى ظهور وقيام امامعليه‌السلام مهيّا مى سازند.

۲- قشر (انصار) که امامعليه‌السلام با پشتيبانى آنان بر ضد ظالمان قيام مى کند.

داستان اصحاب فيل

كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقه حاصلخيزى بود و قبايل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آن جمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.

ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله بود كه سالها بر يمن سلطنت مى كرد.گويند:وى در يكى از سفرهاى خود به شهر"يثرب"تحت تأثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرار گرفت و از بت پرستى دست كشيده،به دين يهود درآمد.طولى نكشيد كه اين دين تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و از يهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب و شهرهايى كه در تحت حكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كه پيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مى كرد تا به دين يهود در آيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى به دين يهود درآيند.

مردم"نجران"يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمن چندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده بود و بسختى از آن دين دفاع مى كردند و به همين جهت از پذيرفتن آيين يهود سرپيچى كرده و از اطاعت ذونواس سرباز زدند.

ذونواس خشمگين شد و تصميم گرفت آنها را به سخت ترين وضع شكنجه كند و به همين جهت دستور داد خندقى حفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود را در آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزانده و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست،پا،گوش و بينى آنها را بريد و جمع كشته شدگان آن روز را بيست هزار نفر نوشته اند .و به عقيده گروه زيادى از مفسران،داستان اصحاب أخدود كه در قرآن كريم(در سوره بروج)ذكر شده است،اشاره به همين ماجراست.يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان به در برده بود از شهر گريخت و با اينكه مأموران ذونواس او را تعقيب كردند توانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را به دربار امپراتوردر قسطنطنيه برساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراتور روم كه به كيش نصارى بود رسانيده و براى انتقام از ذونواس از وى كمك خواهى كند.

امپراتور روم كه از شنيدن آن خبر متأثر گرديده بود در پاسخ وى اظهار داشت: كشور شما به من دور است ولى من نامه اى به نجاشى پادشاه حبشه مى نويسم تا وى شما را يارى كند و به همين منظور نامه اى در آن باره به نجاشى نوشت.

نجاشى لشكرى انبوه،مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى به يمن فرستاد،و به قولى فرماندهى آن لشكر را به ابرهه فرزند صباح كه كنيه اش ابو يكسوم بود سپرد و بنا به نقل ديگرى شخصى را به نام ارياط بر آن لشكر امير ساخت و ابرهه را نيز كه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.

ارياط از حبشه تا كنار درياى احمر آمد و از آنجا به وسيله كشتيهايى به ساحل كشور يمن رفت،ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبايل يمن با خود برداشته به جنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگ شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت نياورده و شكست خوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكست را نداشت خود را در دريا غرق كرد.

مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت كردند،و ابرهه پس از چندى ارياط را كشت و خود به جاى او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كه از شوريدن او به ارياط خشمگين شده بود به هر ترتيبى بود از خود راضى كرد.

در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آن نواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى به مكه و خانه كعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر ساله جمع زيادى به زيارت آن خانه مى روند و قربانيها مى كنند،و كم كم به فكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطى كه زيارت كعبه بين قبايل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازه اى براى او و حبشيان ديگرى كه در جزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند شود.و آنها را به فكر بيرون راندن ايشان بياندازد و براى رفع اين نگرانى تصميم گرفت تا معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جايى كه ممكن است در زيبايى و تزيينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن ناحيه را به هر وسيله اى كه هست بدان معبد متوجه ساخته و از رفتن به زيارت كعبه باز دارد.

معبدى را كه ابرهه به دين منظور در يمن بنا كرد"قليس"نام نهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوشش را كرد ولى كوچكترين نتيجه اى از زحمات چند ساله خود نگرفت و مشاهده كرد كه اعراب همچنان با خلوص و شور و هيجان خاصى،هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حج به مكه مى روند،و هيچ گونه توجهى به معبد با شكوه او ندارند.و بلكه روزى به وى اطلاع دادند كه يكى اعراب"كنانة"به معبد"قليس"رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپس به سوى شهر و ديار خود گريخته است.

اين جريانات ابرهه را بسختى خشمگين كرد و با خود عهد نمود به سوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمن بازگردد.سپس لشكر حبشه را با خود برداشته و با چندين فيل و يا فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مى بردند به قصد ويران كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد،اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ با او برآمدند و از جمله يكى از اشراف يمن به نام ذونفر قوم خود را به دفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريك كرده و حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدا برانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده به جنگ ابرهه آمد ولى در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانش شكست خورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه درآمد و چون او را پيش ابرهه آوردند دستور داد او را به قتل برسانند و ذونفر كه چنان ديد بدو گفت:مرا به قتل نرسان شايد زنده ماندن من براى تو سودمند باشد.

پس از اسارت ذونفر و شكست او مرد ديگرى از رؤساى قبايل عرب به نام نفيل بن حبيب خثعمى با گروه زيادى از قبايل خثعم و ديگران به جنگ ابرهه آمد ولى اونيز به سرنوشت ذونفر دچار شد و به دست سپاهيان ابرهه اسير گرديد.

شكست پى در پى قبايل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سبب شد كه قبايل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را از سر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آن جمله بزرگان قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدان سرزمين رسيد زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:ما مطيع تو هستيم و براى رسيدن به مكه و وصول به مقصدى كه در پيش دارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و به دنبال اين گفتار مردى را به نام ابو رغال همراه او كردند،و ابو رغال لشكريان ابرهه را تا"مغمس"كه جايى در چهار كيلومترى مكه است راهنمايى كرد و چون به آنجا رسيدند ابو رغال بيمار شد و مرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانكه ابن هشام مى نويسد:اكنون مردم كه بدانجا مى رسند به قبر ابورغال سنگ مى زنند.

همين كه ابرهه در سرزمين"مغمس"فرود آمد يكى از سرداران خود را به نام اسود بن مقصود مأمور كرد تا اموال و مواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و به نزد او ببرند.

اسود با سپاهى فراوان به آن نواحى رفت و هر جا مال و يا شترى ديدند همه را تصرف كرده به نزد ابرهه بردند.

در ميان اين اموال دويست شتر متعلق به عبد المطلب بود كه در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان اسود آنها را به يغما گرفته و به نزد ابرهه بردند،بزرگان قريش كه از ماجرا مطلع شدند نخست خواستند به جنگ ابرهه رفته و اموال خود را بازستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان او با خبر شدند از اين فكر منصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.

در اين ميان ابرهه شخصى را به نام حناطه به مكه فرستاد و بدو گفت:به شهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو و چون او را شناختى به او بگو:من براى جنگ با شما نيامده ام و منظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است و اگر شما مانع مقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختن خون شما را ندارم.و چون حناطه خواست به دنبال اين مأموريت برود بدو گفت:اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من بياور.

حناطه به شهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او را به سوى عبد المطلب راهنمايى كردند و او نزد عبد المطلب آمد و پيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:به خدا سوگند ما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز در ما نيست و اينجا خانه خداست پس اگر خداى تعالى اراده فرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،و گر نه به خدا قسم ما قادر به دفع ابرهه نيستيم.

حناطه گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا به نزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خود حركت كرده تا به لشكرگاه ابرهه رسيد و پيش از اينكه او را پيش ابرهه ببرند ذونفر كه از جريان مطلع شده بود،كسى را نزد ابرهه فرستاد و از شخصيت بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت و بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزمين است و او كسى است كه مردم اين سامان وحوش بيابان را اطعام مى كند.

عبد المطلب كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى مردى خوش سيما و با وقار بود همين كه به نزد ابرهه آمد ابرهه به او احترام فراوانى گذاشت و او را در كنار خود نشانيد و شروع به سخن با او كرده پرسيد:حاجتت چيست؟

عبد المطلب گفت:حاجت من آن است كه دستور دهى دويست شتر مرا كه به غارت برده اند به من بازدهند!ابرهه گفت:تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرا مجذوب تو كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردى از آن هيبت و وقار تو كاست!آيا در چنين موقعيت حساس و خطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيله ات در معرض هتك و زوال قرار گرفته درباره چند شتر سخن مى گويى؟ !

عبد المطلب در پاسخ او گفت:"أنا رب الابل و للبيت رب سيمنعه"!من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آن نگاهدارى خواهد كرد!

ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمى تواند جلوى مرا از انهدام كعبه بگيرد!

عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!

به دنبال اين گفتگو ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را به او باز دهند وعبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و به مكه آمد و چون وارد شهر شد به مردم شهر وقريش دستور داد از شهر خارج شوند و به كوهها و دره هاى اطراف مكه پناه برند تاجان خود را از خطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.

آن گاه خود با چند تن از بزرگان قريش به كنار خانه كعبه آمد و حلقه در خانه را بگرفت و با اشك ريزان و دل سوزان به تضرع و زارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشكريانش را درخواست كرد و از جمله سخنانى كه به صورت نظم گفته اين دو بيت است:

يا رب لا ارجو لهم سواكا

يا رب فامنع منهم حماكا

ان عدو البيت من عاداكا

امنعهم أن يخربوا قراكا

[پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگارا حمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همان كسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنان را از ويران كردن خانه ات بازدار.]آن گاه خود و همراهان نيز به دنبال مردم مكه به يكى از كوههاى اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه چه خواهد شد.

از آن سو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان داد تا به شهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.

نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شد،چنانكه مورخين نوشته اند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كه از حركت ايستاد و به پيش نمى رود و هر چه خواستند او را به پيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كه دسته هاى بى شمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند از جانب دريا پيش مى آيند.پرندگان مزبور را خداى تعالى مأمور كرده بود تا به وسيله سنگريزه هايى كه در منقار و چنگال داشتند و هر يك از آن سنگريزه ها به اندازه نخود و يا كوچكتر از آن بود ابرهه و لشكريانش را نابود كنند.

مأموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزه ها را رها كردند و به هر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد و گوشت بدنش فرو ريخت،همهمه در لشكريان ابرهه افتاد و از اطراف شروع به فرار كرده و رو به هزيمت نهادند و در اين گير و دار بيشترشان به خاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه و زير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.

خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در امان نماند و يكى از سنگريزه ها به سرش اصابت كرد،و چون وضع را چنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او را به سوى يمن بازگردانند،و پس از تلاش و رنج بسيارى كه به يمن رسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بى حالى در نهايت بدبختى جان سپرد.

عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مى نگريست و دانست كه خداى تعالى به منظور حفظ خانه كعبه آن پرندگان را فرستاده و نابودى ابرهه و سپاهيان فرا رسيده است فرياد برآورده و مژده نابودى دشمنان كعبه را به مردم داد و به آنها گفت:

به شهر و ديار خود بازگرديد و اموالى كه از اينان به جاى مانده به غنيمت برگيريد و مردم با خوشحالى و شوق به شهر بازگشتند.

داستان اصحاب فيل از داستانهاى مهم تاريخ است كه سالهاى زيادى مبدأ تاريخ اعراب گرديد و از امورى بود كه بشارت از بعثت پيامبر بزرگوار اسلام مى داد و به اصطلاح از ارهاصات بود.(٤) و در ضمن ابهت و عظمت زيادى به قريش داد و سبب شد تا قبايل ديگر عرب و مردم نقاط ديگر جزيرة العرب آنان را"اهل الله"بخوانند،ونابودى ابرهه و سپاهيانش را به حساب"دفاع خداى تعالى از مردم مكه"بگذارند.

قرآن كريم هم از اين داستان با اهميت خاصى ياد كرده و به پيغمبر بزرگوار اسلام چنين مى گويد:

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ ﴿ ١ ﴾أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ ﴿٢ ﴾وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ ﴿٣ ﴾تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ ﴿٤ ﴾فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ "

[آيا نديدى كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟مگر نيرنگشان را در تباهى نگردانيد و بر آنان پرنده اى گروه گروه نفرستاد،و آنها را به سنگى از جنس سنگ و گل مى زد،و آنان را مانند كاهى خورد شده گردانيد.]و بى شك اين داستان امرى خارق العاده و معجزه اى شگفت انگيز بود،گر چه برخى خواسته اند آن را به صورت عادى درآورند و در اين باره دست به تأويلاتى نيززده اند(٥) ولى حق همان است كه داستان مزبور جنبه معجزه داشته و مسئله اى فراى مسائل معمولى بوده است.همان طور كه در قرآن كريم است.جلال الدين رومى دراين باره لطيف مى گويد:

چشم بر اسباب از چه دوختيم

گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم

هست بر اسباب اسبابى دگر

در سبب منگر در آن افكن نظر

انبيا در قطع اسباب آمدند

معجزات خويش بر كيوان زدند

بى سبب مر بحر را بشكافتند

بى زراعت جاش گندم كاشتند

ريگها هم آرد شد از سعيشان

پشم بز ابريشم آمد كشكشان

جمله قرآن ست در قطع سبب

عز درويش و هلاك بو لهب

مرغ بابيلى دو سه سنگ افكند

لشكر زفت حبش را بشكند

پيل را سوراخ سوراخ افكند

سنگ مرغى كو به بالا پر زند

دم گاو كشته بر مقتول زن

تا شود زنده هماندم در كفن

حلق ببريده جهد از جاى خويش

خون خود جويد ز خون پالاى خويش

همچنين ز آغاز قرآن تا تمام

رفض اسباب است و علت و السلام

بازگرديم به دنباله شرح حال عبد المطلب

چنانكه پيش از اين گفته شد،عبد المطلب در ميان قريش به خاطر حسن تدبير و سخاوت و فصاحت لهجه و كمالات ديگرى كه داشت داراى مقامى والا و عظيم گرديد و همه قريش در برابر او مطيع و فرمانبردار شدند،و از نظر كمالات روحى و مقامات معنوى نيز روايات زيادى در فضيلت او رسيده،از آن جمله در حديثى كه كلينىرحمه‌الله در اصول كافى از امام صادقعليه‌السلام روايت كرده آن حضرت فرمود:

"يحشر عبد المطلب يوم القيامة أمة واحدة عليه سيماء الانبياء و هيبة الملوك"[عبد المطلب در روز قيامت يك امت محشور مى گردد(يعنى در زمان خود تنها او بود كه پيرو دين حق بود)و سيماى پيمبران و هيبت پادشاهان را داراست.]و در حديث ديگرى صدوقرحمه‌الله از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايتى نقل كرده و خلاصه اش اين است كه آن حضرت به علىعليه‌السلام فرمود:

همانا عبد المطلب در زمان جاهليت پنج سنت(و قانون)قرارداد كه خداى تعالى آنها را در اسلام مقرر فرمود:

١ - زن پدر را بر پسران حرام كرد.

٢ - گنجى به دست آورد و خمس آن را جدا كرد و در راه خدا داد.

٣ - هنگامى كه زمزم را حفر كرد نامش را سقايت الحاج ناميد.

٤ - ديه قتل را صد شتر قرار داد.

٥ - طواف كعبه را به هفت شوط مقرر داشت.

و خداى تعالى آنها را در اسلام مقرر فرمود،آن گاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چنين فرمود:يا على ان عبد المطلب كان لا يستقسم بالازلام،و لا يعبد الاصنام و لا ياكل ما ذبح على النصب،و يقول :انا على دين ابراهيم.

[همانا عبد المطلب به بتها قرعه نمى زد،و آنها را پرستش نمى كرد،و از آنچه براى بتها قربانى مى كردند نمى خورد،و مى گفت:من بر دين ابراهيم باقى هستم.]و از سخنان حكمت آميز عبد المطلب اشعار زير است كه از حضرت رضاعليه‌السلام روايت شده:

يعيب الناس كلهم زمانا

و ما لزماننا عيب سوانا(٦)

نعيب زماننا و العيب فينا

و لو نطق الزمان بناهجانا(٧)

و ان الذئب يترك لحم ذئب

و ياكل بعضنا بعضا عيانا(٨)

و در تواريخ اهل سنت آمده كه از عبد المطلب سنتهايى به جاى مانده كه بيشتر آنها در قرآن كريم نيز به صورت سنت و قانون آمده و از آن جمله است:وفاى به نذر،منع از ازدواج محارم،بريدن دست دزد،نهى از كشتن دختران،حرمت شراب و زنا،و ديگر آنكه قدغن كرد كسى با بدن برهنه طواف كند.و همچنين آمده است كه هر گاه قريش دچار قحطى سخت و خشكسالى مى شدند دست عبد المطلب را گرفته و او را به كوههاى مكه مى بردند تا وى براى آمدن باران دعا كند،چون بارها تجربه كرده بودند كه خداوند دعاى او را در مشكلات مستجاب مى فرمايد،و اين بدان جهت بود كه عبد المطلب با رفتار جاهلانه مردم جاهليت مخالفت مى كرد و بر اعمال خلاف آنها خرده مى گرفت.و به دنبال آن گفته اند:خداى تعالى اصحاب فيل را نيز به دعاى عبد المطلب نابود كرد.(٩) و عموما عمر عبد المطلب را در هنگام مرگ يكصد و چهل سال نوشته اند.و پس از اين خواهد آمد كه عبد المطلب تا وقتى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دنيا آمد و به سن هشت سالگى رسيد زنده بود و كفالت و سرپرستى آن بزرگوار را به عهده داشت.

________________________________________

پى نوشتها:

١.مجلسى(ره)در كتاب بحار الانوار داستان مفصل و عجيبى در اين باره نقل كرده و در آنجا است كه هاشم در خواب مأمور به اين وصلت گرديده و به همين منظور با برادرش مطلب به مدينه رفتند و سلمى را از پدرش خواستگارى كردند...تا به آخر.

٢.وجه تسميه آن جناب را به شيبه مورخين اين گونه ذكر كرده اند كه وقتى به دنيا آمد در سرش مقدارى موى سفيد بود و از اين رو شيبه اش ناميدند،و لفظ"الحمد"را نيز كه بعدها به دنبال آن افزودند به خاطر حمد و سپاس بسيارى بود كه مردم از وى مى كردند،زيرا شيبه در زمان خود پناهگاه و ملجأ مردم بود و هر مستمند و گرفتارى بدو پناه مى برد.البته برخى هم گفته اند:نام اصلى آن جناب عامر بوده است.

٣.برخى گفته اند:سبب اينكه بدين نام مشهور گرديد آن بود كه در دامان مطلب پرورش يافت و رسم عرب چنين بوده كه چون كودكى يتيم در دامان ديگرى پرورش مى يافته او را به عنوان"عبد"و بنده او مى خوانده اند.

٤.ارهاصات به حوادث مهم تاريخى و اتفاقات غير عادى گويند كه معمولا مقارن ظهور پيمبران بزرگ الهى اتفاق مى افتد و به گفته يكى از نويسندگان به منزله آژير خطرى است كه به مردم آماده باش مى دهد و خبر از پيش آمد مهمى در آينده مى دهد.

٥.كار اين تأويل و توجيه بجايى رسيده كه برخى از نويسندگان براى اينكه داستان فوق را با گفتار مورخين اروپايى كه گفته اند:لشكر حبشه به مرض آبله و يا وبا نابود گشتند،مطابق ساخته و وفق دهند كلمه"أبابيل"را در آيه جمع آبله و"طير"را به معناى سريع گرفته اند ...كه اين هم يك نوع غربزدگى و خود باختگى در برابر اروپاييان است و بلاى روز شده است

٦.مردم همگى از زمان عيبجويى مى كنند و زمان ما عيبى جز ما ندارد.

٧.ما زمان را عيبجويى مى كنيم در صورتى كه هر عيبى هست در خود ماست(زمان عيبى و تقصيرى ندارد)و اگر زمان به سخن درآيد زبان به بدگويى ما باز خواهد كرد.

٨.گرگ گوشت گرگ ديگر را نمى خورد ولى ما گوشت يكديگر را آشكارا مى خوريم.

٩.و عجب اين است كه با تمام اين گفتارها درباره ايمان او به خداى تعالى به گفتگو و بحث پرداخته و اكثرا گفته اند:در پايان عمر دست از بت پرستى برداشت و به خداى يكتا ايمان آورد!(و اين است معناى تناقض گويى)!به سيره قاضى دحلان مراجعه كنيد.

فرزندان عبد المطلب

پيش از اين گفتيم كه بنا به گفته اهل تاريخ:عبد المطلب در وقتى كه چاه زمزم را حفر مى كرد و دچار اعتراض قريش گرديد نذر كرد كه اگر خداى تعالى ده پسر بدو داد يكى از آنها را در راه خدا قربانى كند.(١)

خداى تعالى نيز حاجتش را روا كرد و از زنهاى متعددى كه به همسرى برگزيد ده پسر بدو عطا فرمود به نامهاى:عبد الله،حمزه،عباس،ابو طالب،زبير،حارث،حجل،مقوم،ضرار،ابو لهب.

و دختران عبد المطلب نيز شش تن بودند به نامهاى:

صفيه،بره،ام حكيم،عاتكه،أميمه،أروى.كه اينها هر يك و يا هر چند تن از يك مادر بودند بدين شرح:

مادر عبد الله،ابو طالب،زبير و دختران عبد المطلب جز صفيه فاطمه دخترعمرو بن عائذ مخزومى بود.

و مادر حمزه و مقوم و حجل و صفيه:هاله،دختر وهيب بن عبد منات بوده.

و مادر عباس و ضرار:نتيله دختر جناب بن كليب است.

و مادر حارث بن عبد المطلب:سمراء دختر جندب بن حجير،و مادر ابو لهب:لبنى دختر هاجر بن عبد مناف بن ضاطر است.

و گويند:هنگامى كه مرگ عبد المطلب فرا رسيد دختران خود را طلبيد و بدانها گفت:دوست دارم پيش از مرگ بر من بگرييد و برايم مرثيه گوييد،تا آنچه پس از مردنم مى خواهيد بگوييد من آن را قبل از مرگ خود بشنوم.آنها نيز به دستور پدر عمل كرده و هر كدام مرثيه اى گفت،كه در تواريخ به تفصيل ذكر شده.

داستان ذبح عبد الله

عبد الله بجز حمزه و عباس كوچكترين فرزندان عبد المطلب بود ولى از همه فرزندان نزد او محبوبتر بود،چنانكه پيش از اين گفته شد و جمعى از مورخين نقل كرده اند كه چون عبد الله به دنيا آمد و به حد رشد رسيد عبد المطلب به ياد نذرى كه كرده بود افتاد و پسران خود را جمع كرده داستان نذرى را كه كرده بود به اطلاع آنها رسانيد.(٢)

فرزندان اظهار كردند:ما در اختيار تو و تحت فرمان تو هستيم.عبد المطلب كه آمادگى آنها را براى انجام نذر خود مشاهده كرد آنان را به كنار خانه كعبه آورد و براى انتخاب يكى از ايشان قرعه زد،و قرعه به نام عبد الله درآمد.

در اين هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست ديگر كاردى بران برداشت و عبد الله را به جايگاه قربانى آورد تا در راه خدا قربانى نموده به نذر خود عمل كند.

مردم مكه و قريش و فرزندان ديگر عبد المطلب پيش آمده و خواستند به وسيله اى جلوى عبد المطلب را از اين كار بگيرند ولى مشاهده كردند كه وى تصميم انجام آن را دارد،و از ميان برادران عبد الله،ابو طالب به خاطر علاقه زيادى كه به برادر داشت بيش از ديگران متأثر و نگران حال عبد الله بود تا جايى كه نزديك آمد و دست پدر را گرفت و گفت:

پدر جان!مرا به جاى عبد الله بكش و او را رها كن!

در اين هنگام دايي هاى عبد الله و ساير خويشان مادرى او نيز پيش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قريش نيز كه چنان ديدند نزد عبد المطلب آمده و بدوگفتند:

تو اكنون بزرگ قريش و مهتر مردم هستى و اگر دست به چنين كارى بزنى ديگران نيز از تو پيروى خواهند كرد و اين كار به صورت سنتى در ميان مردم درخواهد آمد.

پاسخ عبد المطلب نيز در برابر همگان اين بود كه:نذرى كرده ام و بايد به نذر خود عمل نمايم.

تا سرانجام پس از گفتگوى زياد قرار بر اين شد(٣) كه شتران چندى از شتران بسيارى كه عبد المطلب داشت بياورند و براى تعيين قربانى ميان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه به نام شتران درآمد آنها را به جاى عبد الله قربانى كنند و اگر باز به نام عبد الله درآمد به عدد شتران بيفزايند و قرعه را تجديد كنند و همچنان به عدد آنها بيفزايند تا وقتى كه به نام شتران درآيد.عبد المطلب قبول كرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند باز ديدند قرعه به نام عبد الله درآمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند باز هم به نام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه كردند و قرعه زدند و همچنان به نام عبد الله در مى آمد تا وقتى كه عدد شتران به صد شتر رسيد قرعه به نام شتران درآمد كه در آن هنگام بانگ تكبير و صداى هلهله زنان و مردان مكه به شادى بلند شد و همگى خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نكرده گفت:من دو بار ديگر قرعه مى زنم و چون دو بار ديگر نيز قرعه زدند به نام شتران درآمد و عبد المطلب يقين كرد كه خداوند به اين فديه راضى شده و عبد الله را رها كرد و سپس دستور داد شتران را قربانى كرده و گوشت آنها را ميان مردم مكه تقسيم كنند.(٤)

دنباله شرح حال عبد الله

عبد الله همان طور كه پيش از اين گفته شد به جز حمزه و عباسـ كوچكترين پسر عبد المطلب بود و زمان ولادت او را برخى ٨١ سال قبل از هجرت و وفاتش را ٥٢ سال قبل از آن نوشته اند و در پاره اى از تواريخ است كه ٢٤ سال پس از سلطنت انوشيروان عبد الله به دنيا آمد،عبد المطلب به فرزندش عبد الله بيش از فرزندان ديگر علاقه مند بود و او را از ديگران بيشتر دوست مى داشت،و اين محبت و علاقه به خاطر بشارتها و خبرهايى بود كه كم و بيش از كاهنان و دانشمندان آن زمان شنيده بود كه بدو گفته بودند از صلب اين فرزند يعنى عبد الله پسرى به دنيا خواهد آمد كه از طرف خداوند به نبوت مبعوث مى شود و شريعت او به دورترين نقاط جهان خواهد رفت و بخصوص پس از اينكه داستان ذبح عبد الله پيش آمد و صد شتر براى او فدا كرد،اين علاقه بيشتر شد.

و چيزى كه بشارت كاهنان را تأييد مى كرد،درخشندگى و نور خاصى بود كه در چهره عبد الله مشهود بود و هر كه با عبد الله رو به رو مى شد آن نور خيره كننده را مشاهده مى كرد و در پاره اى از تواريخ و حتى روايات داستانهاى عجيبى در اين باره نقل شده كه جاى ذكر همه آنها نيست،و در روايتى است كه عبد الله در دوران زندگى كوتاهى كه داشت از زنان شهر مكه به همان بليه اى دچار شد كه يوسفعليه‌السلام در دوران زندگى بدان دچار گرديد.

و در برخى از تواريخ آمده كه در آن شبى كه عبد الله با آمنه مادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ازدواج كرد زنان بسيارى از غصه و اندوه از جهان رفتند،زيرا تا به آن روز اميد داشتند بلكه وسايلى فراهم شود و گاهى هم خودشان وسايلى را فراهم مى ساختند تا بدان وسيله اين سعادت بهره آنان گردد،و پس از آن ازدواج ديگر نا اميد و مأيوس شدند.

ابن شهر آشوب در مناقب نقل كرده كه در مكه زنى بود به نام فاطمه،دختر مره،كه كتابهايى خوانده و از اوضاع گذشته و آينده اطلاعاتى به دست آورده بود.آن زن روزى عبد الله را ديدار كرده بدو گفت:تويى آن پسرى كه پدرت صد شتر براى تو فدا كرد؟عبد الله گفت:آرى.

فاطمه گفت:حاضرى يكبار با من هم بستر شوى و صد شتر بگيرى؟

عبد الله نگاهى بدو كرده گفت:

اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبينه و كيف بالامر الذى تبغينه [اگر از راه حرام چنين درخواستى دارى كه مردن براى من آسانتر از اين كار است،و اگر از طريق حلال مى خواهى كه چنين طريقى فراهم نشده پس از چه راهى چنين درخواستى را مى كنى؟]

عبد الله رفت و در همين خلال پدرش عبد المطلب،او را به ازدواج آمنه درآورده و پس از چندى آن زن را ديدار كرده و از روى آزمايش بدو گفت:آيا حاضرى اكنون به ازدواج من درآيى و آنچه را گفتى بدهى؟

فاطمه نگاهى به صورت عبد الله كرد و گفت:حالا نه،زيرا آن نورى كه در صورت داشتى رفته،سپس از او پرسيد:پس از آن گفتگوى پيشين چه كردى؟

عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه براى او تعريف كرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده كردم و مشتاق بودم كه اين نور در رحم من قرار گيرد ولى خدا نخواست و اراده فرمود آن را در جاى ديگرى بنهد،و سپس چند شعر نيز به عنوان تأسف سرود.

اين قسمت را همان گونه كه گفتيم ابن شهر آشوب نقل كرده،و خلاصه آن را نيز ابن هشام در سيره روايت كرده است ولى برخى آن را افسانه دانسته و مجعول پنداشته اند،و العلم عند الله.

و در هنگام ازدواج با آمنه به گفته برخى هفده سال از عمر عبد الله بيشتر نگذشته بود،گر چه اين گفتار بعيد به نظر مى رسد.

نسب آمنه مادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

در اينجا مناسب است نسب آمنه مادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز ذكر شود تا از اين جهت اجمالى به جاى نماند.

ابن هشام و ديگران گويند:پس از داستان ذبح عبد الله و قربانى شتران،عبد المطلب در صدد برآمد تا از يكى از شريفترين خاندان قريش همسرى براى عبد الله بگيرد.و به همين منظور عبد الله را برداشته و به نزد وهب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرة كه بزرگ قبيله بنى زهره بود آمد و دختر او يعنى آمنه را كه در آن زمان از نظر فضيلت و مقام بزرگترين زنان قريش بود براى عبد الله خواستگارى كرد،وهب بن عبد مناف نيز موافقت كرد و اين ازدواج فرخنده صورت گرفت.

مادر آمنه نامشـ بره دختر عبد العزى بن عبد الدار بود كه او نيز از زنان بزرگ زمان خويش بود.

مراسم عروسى و ازدواج نيز در همان خانه آمنه صورت گرفت و تنها مولود اين ازدواج ميمون همان وجود مقدس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود،و اين زوج شريف و گرامى جز آن حضرت فرزند ديگرى پيدا نكردند تا از دنيا رفتند.

وفات عبد الله و آمنه

عبد الله در همان سنين جوانى(٥) به دستور پدرش عبد المطلب براى تهيه آذوقه به شهر يثرب سفر كرد و در همان سفر از دنيا رفت و در همانجا به خاك سپرده شد.آمنه نيز پس از گذشت شش سال از مرگ عبد الله جهان را وداع گفت و هنگام مرگ عبد الله طبق گفته مشهور،دو ماه يا قدرى بيشتر از عمر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود،و هنگام مرگ مادرش آمنه شش ساله و يا به گفته برخى هفت ساله بود.

آمنه مادر آن حضرت نيز در سفرى كه به شهر يثرب كرد در مراجعت از آن شهر در جايى به نام"أبواء"از دنيا رفت و در همانجا به خاك سپرده شد.


3

4