ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم

ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم18%

ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم نویسنده:
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم
  • شروع
  • قبلی
  • 84 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 11961 / دانلود: 2543
اندازه اندازه اندازه
ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم

ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم

نویسنده:
فارسی

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

ما امام زمانعليه‌السلام را ديده ايم

نويسنده: محدث نورى

مقدمه

حمد و سپاس فراوان و غير قابل قياس، شايسته آن قائم بالذّاتى است كه خارج از جهان فكر وانديشه و حواس گوناگون مى باشد وحمد وستايش فراوان و غير قابل شمارش شايسته و سزاوار كسى است كه برآورنده آرزوها و اميد اميدواران در هنگام سختى ها ورنج ها است.

اين كتاب در مورد حكايت ها وقصه هاى كسانى است كه در زمان غيبت كبرى به خدمت آقا رسيدند. چه، كسانى كه در حال تشرف آن حضرت را شناختند و يا بعد از جدايى از روى قرائن حتمى، مشخص شد كه آن حضرت بوده و چه كسانى كه با معجزه از آن حضرت در بيدارى و يا خواب آگاه شدند و يا با نشانه و اثرى از آثار ونشانه هاى حتمى و روشن بر وجود نازنين آن حضرت كه همه آن حكايت ها براى اثبات اين مطلب، كه هدف كلّى اين كتاب است دخالت دارند.

همچنين اين كتاب در مورد جمع بين حكايت ها وقصه هاى ذكر شده وآنچه در خبرها رسيده كه كسانى را كه ادعا مى كنند در زمان غيبت حضرت را ديده اند بايد حرفشان را دروغ پنداشت، مى باشد و خواهيم گفت كه طبق سخنان علما پنج صورت براى آنها وجود دارد و نيز خواهيم گفت كه برخى از علما تصريح كرده اند به اينكه در ايام غيبت امكان رؤيت امام زمان وجود دارد ونيز بعضى از سخنان سيد جليل على بن طاووس را در اين باره يادآور خواهيم شد كه البته همين سخنان در اثبات اين ادّعاها كفايت ميكند.

حكايت هاى موجود در اين كتاب به دو بخش تقسيم مى شود:

١ - در حكايت، قرينه سابقه يا قرينه يا لاحقه اى موجود است بر اينكه صاحب آن حكايت امام عصر صاحب الزّمانعليه‌السلام است كه هدف اصلى از ذكر آن حكايت مى باشد.

٢ - در اصل حكايت هيچ گونه قرينه اى بر آن مطلب وجود ندارد بلكه متضمن اين است كه درمانده يا وامانده در بيابانى مثلاً بيچاره وگرفتار شده كمك خواست يا نخواست كه يك نفر او را به صورت خارق العاده اى نجات داد مثل برخى از حكايت هايى كه در اين كتاب آمده كه به اين حكايت ها نزديك است وبسيار بر اينها شك وگمان وارد مى شود كه شايد آن شخص يكى از ابدال واولياء باشد نه آقا امام زمانعليه‌السلام وصادر شدن كرامات و خرق عادات از كسانى كه غير امامعليه‌السلام هستند نيز جايز مى باشد و هر طايفه اى از اينگونه حكايات به علماى صالح ومتقى خود نسبت مى دهند، بنابراين ذكر اينگونه داستانها در اينجا مناسب نيست ولى ما:

اولاً : پيروى كرديم از بزرگان اصحاب خود كه مانند اين قضيه ها را در مورد كسانى كه در غيبت كبرى مشرف شدند نقل كردند.

ثانياً : رسيدگى به درماندگان وبيچارگان يكى از مقام ها ومنصب هايى است كه از جانب خدا به آن حضرت داده شده كه داد مظلوم را بستاند وبه انسان بيچاره وگرفتار كمك كند.

ثالثاً : بر فرض اينكه آن فريادرس، حضرت نباشد، ناچار بايد كسى از خواص و پيروان مخصوص آن حضرت باشد پس فرد بيچاره اگر شخص حضرت را نتوانسته ببيند كسى را ديده كه به نزد حضرت رفته واين براى اثبات اين موضوع كفايت مى كند.

رابعاً : چنانچه فرض سوم را باطل بدانيم، يعنى شخص فريادرس از پيروان مخصوص آن حضرت نيز نباشد باز هم دلالت نمايد بر اصالت وحقيقت مذهب اماميه چرا كه حتماً آن فرد از مسلمانان است در اين صورت اگر امامى مذهب نباشد (شيعه باشد) اماميه را كافر و كشتن او را واجب مى داند و جزيه نيز از ايشان نمى گيرند در صورتيكه از اهل كتاب جزيه مى گيرند (شيعه را پايين تر از اهل كتاب ومهدور الدم مى دانند) پس چنين فردى را چگونه در هنگام گرفتارى ها وبه هلاكت افتادن به صورت خارق العاده نجات دهد وحال بپردازيم به حكايات «بعون الملك الودود ».

محدّث نورى

حكايت اوّل: شيخ حسن بن مثله جمكرانى

شيخ فاضل، حسن بن محمّد بن حسن قمى، معاصر صدوق در تاريخ قم از كتاب «مونس الحزين فى معرفة الحق واليقين» كه از نوشته هاى به تصنيف درآمده شيخ ابى جعفر محمّد ابن بابويه قمى است نقل كرده به اين عبارت در مورد ساخت مسجد جمكران از قول حضرت مهدىعليه‌السلام كه باعث بنا شدن ساختمان مسجد مقدس جمكران وعمارت آن به قول امامعليه‌السلام اين بوده كه شيخ عفيف صالح، حسن بن مثله جمكرانى نقل مى كند كه من در شب سه شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان در سال ٣٩٣ هجرى قمرى در خانه خود خوابيده بودم كه ناگهان گروهى از مردم به در خانه من آمدند.

نصفى از شب گذشته بود كه مرا بيدار كردند وگفتند: بلند شو وخواسته امام مهدى صاحب الزّمانعليه‌السلام را اجابت كن كه تو را مى طلبد.

حسن گفت: من بلند شدم وآماده شدم. گفتم: (اجازه بدهيد تا لباسم را بپوشم). ندايى آمد كه «هو ما كان قميصك » لباس را نپوش كه اين لباس براى تو نيست.

دستم را دراز كردم و شلوار خود را برداشتم. ندا رسيد كه «ليس ذلك منك، فخذ سراويلك » آنرا كه برداشتى براى تو نيست از آن خود برگير.

آنرا انداختم واز خودم را برداشتم ودر را بستم ومى خواستم كليد در خانه را بردارم كه آواز برآمد «الباب مفتوح » در باز است.

وقتى به در خانه رسيدم گروهى از بزرگان را ديدم، سلام كردم جواب دادند و مرحبا گفتند و مرا به جايگاهى كه الان مسجد است آوردند. وقتى خوب نگاه كردم تختى را ديدم كه فرشى بسيار زيبا روى آن پهن شده و بالش هاى زيبايى نيز روى آن مى باشد و همچنين يك جوان سى ساله را ديدم كه روى تخت تكيه بر چهار بالش زده وپيرمردى كه پيش او نشسته در حاليكه كتابى در دستش بود و آنرا مى خواند و بيشتر از شصت مرد روى اين زمين به دور آن مرد نماز مى خواندند. بعضى با لباس هاى سفيد و بعضى با لباس هاى سبز وآن فرد پير كسى نبود جز حضرت خضرعليه‌السلام .

آنگاه آن مرد پير مرا نشاند و امامعليه‌السلام مرا به اسم صدا نمودند وفرمودند: «برو و به حسن مسلم بگو تو چند سال است كه اين زمين را آباد كرده وزراعت مى كنى و ما خراب مى كنيم و نيز پنج سال است كه كشاورزى مى كنى و امسال دوباره آنرا گرفتى و آباد كردى، ديگر اجازه ندارى كه در اين زمين كشاورزى كنى بايد هر مقدار كه از اين زمين استفاده كرده ونفع برده اى برگردانى تا در اين مكان مسجدى بنا كنند و به حسن مسلم بگو كه اين زمين شريفى است وخداوند اين زمين را از زمين هاى ديگر برگزيده وآنرا گرامى داشته و چون تو اين زمين را ضميمه زمين خود كرده اى خداي تعالى دو پسر جوان تو را گرفت ولى تنبيه نشدى و اگر از اين كار دست نكشى خدا تو را به عذابى مبتلا كند كه فكرش را نمى كردى.»

حسن مثله گفت: اى سيد وآقاى من! در اين مورد به من يك نشانه اى بده كه مردم سخنى را بدون حجّت و نشانه نمى پذيرند و حرف مرا راست نمى پندارند. گفت: «إنّا سنعلم هناك » ما نشانه اى اينجا مى گذاريم تا گواه بر راستى گفته تو باشد.

تو برو و چيزى را كه خواسته ايم انجام بده. به پيش سيد ابو الحسن برو و به او بگو تا بلند شود و بيايد و آن مرد را نيز حاضر كند و منافع سال هاى گذشته را از او بخواهد و بگيرد و به ديگران بدهد تا براى ساختن مسجد استفاده كنند و بقيه مخارج را از رهق به ناحيه ى اردهال كه متعلق به ماست بياورد و مسجد را تمام كند و نصف رهق را وقف كرديم تا هر سال درآمد آنرا براى تعميرات و مخارج مسجد بياورند و مصرف كنند. و به مردم بگو براى آمدن به اين مكان تمايل و رغبت زيادى نشان دهند و آنرا عزيز و گرامى بدارند و در اين جا چهار ركعت نماز بخوانند:

دو ركعت تحيّت مسجد، در هر ركعتى يك بار الحمد و هفت بار توحيد و تسبيح ركوع و سجود را هفت مرتبه بگويند.

و دو ركعت نماز امام زمانعليه‌السلام بخوانند به اين ترتيب: در هر ركعت در سوره حمد آيه( إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ) را صد بار بگويند وتسبيح ركوع ها وسجده ها را هفت مرتبه تكرار كند و وقتى نماز به پايان رسيد «لا اله الا اللَّه» بگويد وتسبيح حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) را نيز بگويد و وقتى از گفتن تسبيح فارغ شد وآنرا تمام كرد سر بر سجده بگذارد و صد بار صلوات بر محمّد وآلش بفرستد. واين گفته از لفظ مبارك حضرت است كه: «فمن صلّيهما فكانّما صلّى فى البيت العتيق » هر كس اين دو ركعت نماز را بخواند مثل اين است كه دو ركعت نماز در كعبه خوانده است.

حسن مثله جمكرانى گفت: وقتى من اين سخن را شنيدم با خود گفتم: گويا اين همان مكان مسجد است و به آن جوان كه روى چهار بالش نشسته بود اشاره كردم، آنگاه آن جوان به من اشاره كرد كه برو و من هم آمدم.

وقتى مقدارى از راه را آمدم دوباره مرا صدا كردند و گفتند «يك بز در گله جعفر كاشانى راعى است. بايد آنرا بخرى اگر مردم دِه پول آنرا دادند بخر وگرنه تو بايد از خودت بدهى وآن بز را بياورى و فردا شب در همين مكان آنرا بكشى. پس روز هجدهم ماه مبارك رمضان گوشت آن بز را بر بيماران و كسانى كه گرفتارى سختى داشته باشند بدهى كه خداوند همه را شفا دهد و بز ابلق (دو رنگ) است و موهاى بسيارى دارد و هفت نشانى دارد: سه بر جانبى و چهار بر جانبى وكذو الدرهم سياه وسفيد مثل درمها».

رفتم دوباره مرا برگرداند و گفت: «هفتاد روز يا هفت روز ما اينجاييم». اگر بر هفت روز حمل كنى شب بيست وسوم مى شود كه شب قدر است واگر بر هفتاد روز حمل كنى شب بيست و پنجم ذيقعده است كه شب بسيار بزرگى است. آنگاه حسن مثله گفت: به خانه آمدم و تمام شب را در اين انديشه بودم تا اينكه صبح شد نمازم را خواندم ونزد على المنذر آمدم و ماجرا را با او در ميان گذاشتم او با من آمد و رفتيم به جايى كه ديشب رفته بودم. آنگاه گفت: به خدا! نشانه وعلامتى كه امامعليه‌السلام به من گفت يكى اين است كه زنجيرها وميخ ها در اينجا آشكار و نمايان است.

آنگاه به پيش سيد ابو الحسن الرضا رفتيم وقتى به در خانه او رسيديم خدمتكارهاى او را ديديم كه به من گفتند از وقت سحر سيد ابو الحسن منتظر تو است. تو از جمكران هستى؟ گفتم: بله.

من فوراً داخل رفتم وعرض ادب وسلام كردم. بسيار خوب جواب داد و مرا عزيز و گرامى داشت و قبل از آنكه چيزى بگويم به من گفت: اى حسن مثله! من خواب بودم كه در خواب شخصى به من گفت حسن مثله مردى از جمكران صبح پيش تو مى آيد تو بايد هر چه او مى گويد راست بپندارى وبه گفته او اعتماد كنى كه حرف هاى او حرف هاى ماست بايد حرف هاى او را قبول كنى. از خواب بيدار شدم وتا اكنون منتظر تو بودم.

حسن مثله همه آنچه رخ داده بود به طور كامل به او گفت. او دستور داد كه اسب ها را زين كردند وآماده نمودند و سوار شدند.

وقتى به نزديك دِه رسيدند جعفر راعى گله را به كنارى برد. حسن مثله به ميان گله رفت وآن بز در پشت همه گوسفندان حركت مى كرد و بز پيش حسن مثله رفت و او آنرا گرفت. جعفر راعى قسم خورد كه من هرگز اين بز را نديده ام و در گله من نبوده جز امروز كه آنرا مى بينم و هرگاه مى خواهم اين بز را بگيرم برايم ميسر نمى شود تا الان كه فراهم شد.

آنگاه همانگونه كه سيّد فرموده بود بز را در آن مكان آوردند و كشتند و سيّد ابو الحسن الرضا به اين جايگاه آمدند و حسن مسلم را حاضر كردند و قضيه را براى او گفتند، او هم منافع سال هاى گذشته زمين را پرداخت و زمين مسجد را تحويل داد و مسجد را بنا كردند و آنرا با چوب پوشانيدند وسيّد ابو الحسن الرضا زنجيرها و ميخ ها را به قم برد و در خانه خود گذاشت همه بيماران وگرفتاران مى رفتند وخود را به زنجيرها مى ماليدند وخداى بلند مرتبه آنها را شفا مى داد و خوب مى شدند.

ابو الحسن محمّد بن حيدر مى گويد: شنيدم كه: ابو الحسن الرضا در موسويان شهر قم دفن شده است و بعد از آن فرزند او به بيمارى دچار شد ودر خانه ماند و سر صندوق را برداشتند زنجيرها وميخ ها را پيدا نكردند اين است گزيده اى از احوال آن جايگاه و مكان مقدس كه توضيح داده شد.

حكايت دوّم: سيّد محمّد حسينى

سيّد محمّد حسينى مذكور در كتاب اربعين كه نام آنرا«(كفاية المهتدى» گذاشته از كتاب «غيبت» حسن بن حمزة العلوى الطبرى المرعشى نقل كرده و آن حديث سى وششم آن كتاب است كه گفت: براى ما مردى پاك از اصحاب اماميه صحبت كرد و گفت: سالى از سال ها به قصد حج از خانه بيرون رفتم و آن سال بسيار گرم بود از قافله عقب ماندم و راه را گم كردم و از شدّت تشنگى روى زمين افتادم و به مرگ نزديك شدم. آنگاه صداى شيهه اسبى را شنيدم چشم باز كردم جوانى خوشروى وخوشبو كه بر اسبى سوار بود ديدم آن جوان به من آبى داد كه از برف خنك تر واز عسل شيرين تر بود و مرا از مرگ نجات داد.

گفتم: اى آقاى من! تو چه كسى هستى كه اين مهربانى و لطف را به من كردى؟

گفت: «منم حجّت خدا بر بندگان و بقية اللَّه در زمين او. من همان كسى هستم كه زمين را پر از عدل و داد مى كند آن چنان كه از ظلم و ستم پر شده باشد. من فرزند حسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابي طالب هستم». بعد از آن فرمود: «چشمهايت را ببند». ومن بستم.

فرمود: «باز كن»، باز كردم. خود را در مقابل كاروان ديدم آنگاه آن حضرت از ديدگان غايب شد. «درود خدا بر او باد»

حكايت سوّم: سيّد محمّد حسينى

و نيز سيّد مذكور در اربعين گفته است كه: نويسنده اربعين مى گويد:

در بين خود و خدايم كه دردمندى را مى شناسم كه مكرر آن حضرت را ديده و در بعضى اوقات به مرض خطرناك كه منجر به مرگ (جمله اى كه معمولاً براى تأكيد واثبات ادعايى آورده مى شود. بعبارتى خداوند را براى تصديق گفته خود به شهادت مى گيرد).

مى شد گرفتار بوده وآن حضرت او را شفاى كامل داده واسم اين اربعين «كفاية المهتدى فى معرفة المهدىعليه‌السلام » است وتاريخ نسخه حقير سال ١٨٥ است.

حكايت چهارم: اسماعيل بن عيسى بن حسن هرقلى

عالم فاضل على بن عيسى اربلى در «كشف الغمه» مى فرمايد: گروهى از بهترين برادران به من خبر دادند كه در شهر حلّه فردى بود كه به او اسماعيل بن عيسى بن حسن هرقلى مى گفتند (از اهل روستايى بود كه به آن هرقل مى گويند) او در زمان من فوت كرد و من او را نديدم پسر او كه شمس الدين نام دارد براى من حكايت كرد و گفت: پدرم برايم تعريف كرد كه: در هنگام جوانى از ران چپ او چيزى كه به آن توثه مى گويند بيرون آمد. كه به اندازه مشت آدمى بود كه در هر فصل بهار مى تركيد واز آن خون و چرك بيرون مى رفت و اين درد او را از هر كارى باز مى داشت. به حلّه آمد و نزد رضى الدين على بن طاووس رفت و از اين گرفتارى شكايت كرد.

سيّد همه جراحان حلّه را دعوت كرد و آنها او را ديدند و همه گفتند: اين توثه بالاى رگ اكحل درآمده است وعلاجى ندارد مگر اينكه آن را ببريم واگر آن را ببريم احتمال دارد اكحل بريده شود و اگر رگ بريده شود خطر مردن اسماعيل زياد است به همين دليل ما اين كار را نمى كنيم.

سيّد به اسماعيل گفت: من به بغداد مى روم اينجا بمان تا تو را به همراه خود نزد جراحان و پزشكان بغداد ببرم و به آنها نشان بدهم شايد كه تبحّر و علم آنها بيشتر باشد و بتوانند كارى انجام دهند و علاج شود.

به بغداد آمد و پزشكان را دعوت كرد. آنها نيز همگى همان تشخيص را دادند و به همان دليلى كه پزشكان قبلى گفته بودند حاضر به معالجه كردن او نشدند و اسماعيل ناراحت شد. سيّد بن طاووس به او گفت: خداوند نماز تو را با وجود اين نجاست كه به آن آلوده شده اى قبول مى كند و صبر كردن بر اين درد وايستادگى در برابر آن بدون پاداش نيست.

اسماعيل گفت: حال كه اين چنين است براى زيارت به سامره مى روم و دست به دامن ائمه هدىعليهم‌السلام مى شوم و به سامره رفت.

صاحب «كشف الغمه» مى گويد: از پسرش شنيدم كه مى گفت: از پدرم شنيدم كه مى گفت: وقتى به آن مكان منوّر و نورانى رسيدم دو امام همام (امام على النقى وامام حسن عسكرىعليه‌السلام ) را زيارت كردم و به سردابه رفتم و شب در آنجا به درگاه حق تعالى بسيار گريه كردم و به صاحب الامر متوسل شدم و صبح به طرف دجله رفتم و لباسم را شستم و غسل زيارت را انجام دادم و آفتابه اى كه داشتم پر از آب كردم و دوباره به طرف آن مكان مقدس رفتم كه يك بار ديگر آن را زيارت كنم.

به قلعه نرسيده چهار سوار را مشاهده كردم كه مى آيند و چون در اطراف آن مكان مقدس گروهى از بزرگان خانه داشتند گفتم كه شايد از آنها باشند. وقتى به من رسيدند ديدم كه دو جوان شمشير دارند ديگرى پيرمردى تميز و پاكيزه بود كه نيزه در دست داشت و يكى ديگر شمشيرى حمايل كرده و با پيراهن شكافدارى آنرا پوشانده و تحت الحنك بسته بود و نيزه اى در دست داشت. آنگاه آن پير در سمت راست (تحت الحنك، به حالتى گفته مى شود كه شخص قسمتى از عمامه را باز كرده، از زير چانه عبور مى دهد وبر روى شانه ديگرش مى اندازد كه نشانه تواضع و فروتنى است).

ايستاد و بُن نيزه را روى زمين گذاشت وآن دو جوان در سمت چپ ايستادند و صاحب پيراهن شكاف دار بين راه ايستاد وبه من سلام كرد وجواب دادم.

آنكه پيراهن شكاف دار پوشيده بود فرمود: «فردا حركت مى كنى؟» گفتم: بله.

فرمود: «جلو بيا تا ببينم چه چيزى تو را رنج مى دهد؟»

به ذهنم رسيد كه اهل روستا از نجاست دورى نمى كنند و تو غسل كرده اى و لباست را شسته اى و هنوز تَر است اگر دست او به من نرسد بهتر است. در اين فكر بودم كه خم شد و مرا به طرف خود كشيد و دست روى آن زخم گذاشت و فشار داد آنگونه كه به درد آمد و آنگاه راست شد و روى زمين ايستاد همزمان با آن حال شيخ گفت: «افلحت يا اسماعيل!»

من گفتم: افلحتم! وتعجب كردم از اينكه نام من را از كجا مى داند؟

دوباره همان شيخ كه به من گفت: نجات پيدا كردى و رستگار شدى گفت: امام است امام!

من دويدم و ران و ركابش را بوسيدم امام حركت كرد و من در ركابش مى رفتم وگريه مى كردم. به من گفت: «برگرد». من گفتم: هرگز از تو جدا نمى شوم. دوباره فرمود: «برگرد كه صلاح تو در برگشتن است». ومن همان حرف را تكرار كردم.

پس آن شيخ گفت: اى اسماعيل خجالت نمى كشى كه امام دوبار فرمود: برگرد و تو حرف او را قبول نمى كنى.

اين حرف بسيار در من تأثير گذاشت آنگاه ايستادم. وقتى چند قدمى از من دور شدند دوباره متوجّه من شد و فرمود: «وقتى به بغداد رسيدى مستنصر تو را مى طلبد و به تو چيزى مى بخشد از او نپذير و به فرزندم رضى بگو كه چيزى در مورد تو به على بن عوض بنويسد كه من به او سفارش مى كنم هر چه تو بخواهى بدهد».

من همانجا ايستاده بودم تا اينكه از نظرم غايب شدند و من بسيار افسوس خوردم. يك ساعتى همانجا نشستم و بعد از آن به سامراء برگشتم.

وقتى اهل سامراء من را ديدند گفتند: حالت دگرگون است بيمارى يا كسالتى دارى؟ گفتم: نه.

گفتند: با كسى دعوا واختلاف داشته اى؟ گفتم: نه ولى به من بگوئيد كه اين سواران كه از اينجا عبور كردند ديديد يا نه؟

گفتند: آنها از بزرگان هستند.

گفتم: نبودند بلكه يكى از آنها امام بود.

پرسيدند: آن شيخ يا صاحب فرجى (پيراهن شكاف دارى)؟

گفتم: صاحب فرجى؟

گفتند: زخمت را به او نشان دادى؟

گفتم: بله واو آن را فشار داد ودرد گرفت. آنگاه ران من را باز كردند واثرى از آن زخم نبود ومن خودم هم از وحشت دچار شك شدم و ران ديگر را باز كردم واثرى نديدم در اين جا بود كه مردم بر من هجوم آوردند وپيراهن مرا پاره كردند واگر مردم مرا نجات نمى دادند در زير دست وپا له مى شدم و خبر به مردى كه ناظر بين النّهرين بود رسيد وآمد.

ماجرا را شنيد و رفت كه آن را بنويسد و شب در آنجا ماندم. صبح گروهى به همراهى من آمدند و دو نفر مرا همراهى كردند و بقيه برگشتند و فردا صبح كه به شهر بغداد رسيدم، ديدم مردم بسيارى بر سر پل جمع شده اند و هر كس كه مى رسد نامش را مى پرسند وقتى ما رسيديم و اسم من را پرسيدند بر سرم حمله كردند و لباسى را كه دوباره پوشيده بودم پاره پاره كردند به طورى كه نزديك بود روحم از تنم جدا شود كه سيد رضى با گروهى رسيدند و مردم را از من دور كردند و ناظر بين النهرين اين قضيه را نوشته و به بغداد فرستاده و آنها را با خبر كرده بود.

سيّد فرمود: اين مردى كه مى گويند شفا پيدا كرده تو هستى كه چنين غوغايى در شهر به راه انداخته اى؟

گفتم: بله، از اسب پايين آمد و ران من را باز كرد و چون قبلاً زخم من را ديده بود و حال چيزى نديد مدتى بيهوش شد و وقتى به خود آمد گفت: وزير مرا خواسته و گفته كه از سامراء اين گونه نامه آمده و مى گويند كه آن شخص با تو ارتباط داشته است زود خبر او را به من برسان. ومرا با خود آن وزير كه قمى بود، برد.

گفت: اين مرد برادر من و از بهترين دوستان من است. وزير گفت: قصه را برايم از اوّل تا آخر تعريف كن.

آنچه بر من گذشته بود برايش گفتم. وزير فوراً افرادى را به دنبال پزشكان وجراحان فرستاد. وقتى حاضر شدند فرمود: شما زخم اين مرد را ديده ايد؟ گفتند: بله پرسيد: دواى آن چيست؟

همه گفتند: فقط يك راه دارد و آن اينكه بايد جراحى شود و در اينصورت نيز بعيد است زنده بماند.

پرسيد: اگر بر حس تقدير نميرد تا چند وقت آن زخم خوب مى شود؟ گفتند: حداقل آن زخم دو ماه باقى مى ماند بعد از آن شايد تاول بزند ولى در جاى آن نقطه سفيدى مى ماند كه از آنجا موى نمى رويد. دوباره پرسيد: شما چند روز است كه او را معاينه كرده ايد؟

گفتند: امروز دهمين روز است.

آنگاه وزير آنها را به سوى خود دعوت كرد و ران من را برهنه كرد.

آنها ران مرا ديدند كه با ران ديگر اصلاً فرقى ندارد وبه هيچ وجه اثرى از جراحت ديده نمى شود. در اين زمان يكى از پزشكان كه مسيحى بود فرياد كشيده گفت: به خدا قسم كه اين نيست مگر اينكه از معجزات مسيح بن مريمعليهما‌السلام مى باشد.

وزير گفت: وقتى اين كار، كار هيچ كدام از شما نباشد من مى دانم كار چه كسى است؟ و اين خبر به خليفه رسيد. وزير را خواست. وزير من را با خود به پيش خليفه برد و مستنصر به من امر كرد كه آن داستان را بگويم و وقتى آن را گفتم و به پايان رساندم. به خادمى امر كرد كه كيسه اى را كه در آن هزار دينار بود حاضر كرد و مستنصر به من گفت: اين مبلغ را نفقه خود قرار بده (به عنوان خرج خود بردار).

من گفتم: ذره اى از اين را نمى توانم قبول كنم.

گفت: از چه كسى مى ترسى؟

گفتم: كه اين دستور است. چرا كه او فرمود: كه از ابوجعفر چيزى را قبول نكن آنگاه خليفه ناراحت شد وگريه كرد.

صاحب «كشف الغمه» مى گويد: جالب اين است كه روزى من اين حكايت را براى گروهى مى گفتم، وقتى تمام شد فهميدم كه يك نفر از آن گروه شمس الدين محمّد پسر اسماعيل است و من او را نمى شناختم از اين اتّفاق تعجب كردم و گفتم: تو ران پدر را هنگامى كه زخم شده بود ديده بودى؟ گفت: در آن زمان كوچك بودم ولى در هنگامى كه خوب شده بود ديده بودم و مو از آنجا روئيده بود واثرى از آن زخم نمانده بود و پدرم هر سال به بغداد مى آمد و به سامراء مى رفت و مدّت ها در آنجا به سر مى برد و گريه مى كرد و افسوس مى خورد در آرزوى اينكه بار ديگر آن حضرت را ببيند. در آنجا مى گشت امّا ديگر آن سعادت بزرگ نصيبش نشد و آنچه من مى دانم اينكه چهل بار ديگر به سامراء رفت و زيارت سامراء نصيبش شد و در حسرت ديدار صاحب الامرعليه‌السلام بود كه از دنيا رفت.

حكايت پنجم: ميرزا محمّد حسين نائينى

اين حكايت بسيار به حكايت قبلى شبيه است وآن گونه است كه جناب عالم فاضل تقى ميرزا محمّد حسين نائينى اصفهانى فرزند ارجمند جناب عالم عامل ميرزا عبد الرحيم نائينى ملقب به شيخ الاسلام به ما خبر داد كه من برادرى دارم به نام محمّد سعيد كه اكنون مشغول به تحصيل علوم دينيه است. تقريباً در سال ١٢٨٥ دردى در پايش آشكار شد وپشت پايش ورم كرد به نحوى كه آن را كج كرد واز راه رفتن عاجز شد.

ميرزا احمد طبيب، پسر حاجى ميرزا عبد الوهاب نائينى را براى معالجه او آوردند. كجى پشت پا برطرف شد و ورم از بين رفت. چند روزى نگذشت كه دوباره غدّه اى در ميان زانو و ساق آشكار شد و بعد از چند روز غده ديگرى در همان پا روى ران ظاهر شد و غده اى نيز در بين كتف تا آنكه هر يك از آنها زخم شد و درد شديدى داشت.

معالجه كردند تركيد و از آنها چرك بيرون مى آمد. نزديك به يك سال يا زيادتر از آن گذشت با اين حال كه مرتب به معالجه اين زخم ها مشغول بود و به هر نوع وطريقى آنها را معالجه مى كرد اما هيچ كدام خوب نشد بلكه هر روز بر زخم افزوده مى شد و در اين مدّت طولانى او نمى توانست پا بر روى زمين بگذارد به طوريكه او را از اين سو به آن سو روى دوش مى كشيدند و به خاطر طولانى شدن مريضى اش بدنش رو به ضعف گذاشت و به خاطر اينكه چرك و خون زيادى از آن زخم ها خارج شده بود از او جز پوست واستخوان چيزى نمانده بود واين حالت براى خانواده وپدر و مادرش بسيار سخت شد و به هر طريقى كه براى معالجه اقدام مى كرد جز زياد شدن جراحت و زخم وضعيفى هيچ نتيجه اى نداشت و كار آن زخم ها به جايى رسيد كه آن دو كه يكى در بين زانو و ساق و ديگرى در ران همان پا بود اگر دست بر روى يكى از آنها مى گذاشتند چرك خون از آن ديگرى بيرون مى آمد.

در آن روزها وباى شديدى در نائين رواج يافته بود و ما از ترس وبا در روستايى نزديك نائين رفته بوديم آنگاه باخبر شديم كه جراح استادى كه به او آقا يوسف مى گفتند در روستاى نزديك روستاى ما منزل دارد.

پدرم كسى را نزد او فرستاد كه براى عيادت از بيمار بيايد و هنگامى كه مريض را ديد ساكت شد تا پدرم از آنجا بيرون برود. پس از آن با يكى از دايى هاى من كه حاجى ميرزا عبد الوهاب نام داشت مشغول صحبت شد ومن از مجموع حرف هاى ايشان دانستم كه طبيب از معالجه مأيوس است. پس از برگشتن پدرم، طبيب به او گفت: من اول فلان مبلغ را مى گيرم، آنگاه شروع به معالجه مى كنم. و منظور طبيب از گفتن اين مطلب اين بود كه مى خواست از زير بار معالجه شانه خالى كند بدون اينكه پدر را ناراحت كرده باشد.

آنگاه والد از اينكه بخواهد قبل از معالجه چيزى را بپردازد امتناع كرد. آنگاه او فرصت را غنيمت شمرد و به روستاى خود برگشت و پدر و مادر فهميدند اين عمل جراح به جهت يأس و ناتوانى او از معالجه بوده و به همين جهت از آن طبيب نيز نااميد شدند. من دايى ديگرى داشتم كه به او ميرزا ابوطالب مى گفتند كه بسيار باتقوا و پرهيزكار بود. و در شهر داراى شهرت زيادى بود به طوريكه نامه هايى كه براى توسل به امام عصر از طرف مردم مى نويسد سريع الاجابة است وزود تأثير مى كند و مردم در گرفتاري ها و سختى ها به او مراجعه مى كردند.

آنگاه مادرم از او خواهش كرد كه براى شفاى فرزندش نامه استغاثه بنويسد و او آنرا در روز جمعه نوشت، مادرم آنرا گرفت و برادرم را برداشت و به سوى چاهى كه نزديك روستاى ما بود رفت. آنگاه برادرم آن نامه را در چاه انداخت و او در بالاى چاه در دست مادرم به صورت معلق بود ودر اين زمان براى او و مادر حالت دل شكستگى و توجهى پيدا شد. پس هر دو گريه زيادى كردند واين در ساعت آخر روز جمعه بود.

چند روزى نگذشت كه من در خواب ديدم سه سوار به شكل و شمائلى كه در ماجراى اسماعيل هرقلى آمده بودند از صحرا به خانه ما مى آيند. در آن زمان ماجراى اسماعيل كه تازه از آن مطلع شده بودم و شرح آن هنوز در ذهنم بود به خاطر آوردم.

آنگاه متوجه شدم كه آن سوار كه در جلو است حضرت حجّتعليه‌السلام مى باشند و اينكه آن حضرت براى شفا دادن برادر مريض من آمده و برادر من بر پشت خوابيده يا تكيه داده چنانچه در اكثر اوقات نيز اين گونه بود.

آنگاه حضرت حجّتعليه‌السلام نزديك آمدند در حاليكه در دست مبارك نيزه داشتند. پس آن نيزه را در جايى از بدن او كه گويا كتف بود گذاشت و به او فرمود: «بلند شو كه دايى ات از سفر آمده» و در آن حال چنين متوجه شدم كه مراد آن حضرت از اين حرف مژده و بشارت است به آمدن دايى ديگرى كه نامش حاجى ميرزا على اكبر بود و به سفر تجارت رفته و سفرش طولانى شده بود و ما بخاطر دگرگونى روزگار و قحطى و سختى هاى زياد نگران او بوديم. وقتى حضرت نيزه را بر كتف او گذاشت و آن حرف را فرمود، برادرم برخاست و با عجله به سوى در خانه رفت كه دايى خود را ببيند.

آنگاه از خواب بلند شدم ديدم صبح شده و هوا روشن است و كسى براى اداى نماز صبح از خواب بلند شده. پس از جاى بلند شدم و با شتاب پيش برادرم رفتم. قبل از آنكه لباس بپوشم او را از خواب بيدار كردم وبه او گفتم حضرت حجّتعليه‌السلام تو را شفا داده، بلند شو. دست او را گرفتم و بلندش كردم. آنگاه مادرم از خواب بلند شد و بر سر من فرياد كشيد كه چرا او را بيدار كردى؟ زيرا به دليل سختى و درد زياد اكثر شب را بيدار بوده و اندك خوابى در اينحال غنيمت است.

گفتم: حضرت حجّتعليه‌السلام او را شفا داده.

وقتى او را بلند كردم شروع به راه رفتن در اتاق كرد و در آن شب طورى بود كه توانايى قدم گذاشتن روى زمين را نداشت ونزديك به يك سال يا بيشتر همين گونه بر او گذشته بود و از جايى به جايى او را مى بردند. آنگاه اين حكايت در آن روستا منتشر شد و همه نزديكان و آشنايان جمع شدند كه او را ببينند. زيرا به عقل باور نداشتند و من خواب را تعريف مى كردم و بسيار خوشحال بودم از اينكه من مژده شفا يافتن او را داده ام در حالى كه خواب بود. چرك و خون در آن روز قطع شده و زخم ها نيز همه خوب شده بودند. پس از گذشت چند روز دايى من با شادى و سلامتى وارد شد و تا اين تاريخ كه ١٣٠٣ است همه افرادى كه نام آن ها در اين حكايت برده شد در حال زندگى كردن هستند به جز مادرش وجراح كه دعوت حق را لبيك گفتند.

حكايت ششم: مرحوم سيّد محمّد جبل عاملى

كه در اين حكايت از تأثير نامه استغاثه وتوسل عالم صالح مرحوم سيّد محمّد پسر جناب سيّد عباس كه اكنون زنده است و در روستاى جب شليت از روستاهاى جبل ساكن است و او از پسر عموهاى جناب سيّد درّ الدّين عاملى اصفهانى صهر شيخ فقهاء (جب شليت مخفف جب شيث نبى اللَّه است كه در آنجا چاهى است منسوب به اين پيامبرعليه‌السلام (صهر: قرابت، خويشى، داماد). زمانه شيخ جعفر نجفى است.

سيّد محمّد كه از ايشان ياد شد به واسطه ظلم و جور حاكمان كه قصد داشتند او را در نظام و ارتش وارد كنند از وطن خود دور شد و با ندارى و فقر به طورى كه در روزى كه از جبل عامل خارج شدند غير از يك قمرى كه عُشْرِ قِران است چيزى نداشت و هرگز درخواست نكرد و مدتى سياحت و گردش نمود و در روزهاى سياحت كردن در حال خواب و بيدارى چيزهاى عجيب بسيارى ديده بود.

سرانجام به كنار نجف اشرف آمد ودر صحن مقدس از حجره هاى بالايى منزلى گرفت ودر نهايت سختى ورنج اوقات را سپرى مى كرد واز حالش به جز دو، سه نفر كسى با خبر نبود تا آنكه فوت كرد واز زمان بيرون آمدن از وطن تا زمان فوتش مدّت پنج سال طول كشيد و با حقير رابطه داشت بسيار با عفّت و با حيا و كم توقع بود ودر روزهاى تعزيه دارى حاضر مى شد وگاهى هم تعدادى از كتاب هاى دعا را قرض مى گرفت وچون بسيارى از وقت ها بيشتر از چند دانه خرما وآب چاه صحن شريف چيزى نداشت به همين دليل بسيار بر خواندن دعاهاى تأثير دار مداومت ومراقبت مى كرد وكمتر دعا يا ذكرى بود كه او نخوانده باشد واكثر شبها وروزها مشغول خواندن دعا بود.

زمانى مشغول نوشتن نامه براى حضرت حجّتعليه‌السلام شد، تصميم گرفت كه به مدّت چهل روز بر آن مواظبت كند به اين ترتيب كه همه روزه قبل از طلوع آفتاب همزمان با باز شدن دروازه كوچك شهر كه به سمت دريا است بيرون برود به طرف راست نزديك چند ميدان ودور از قلعه كه كسى او را نبيند. آنگاه نامه را داخل گل بگذارد وبه يكى از نوّاب حضرت بسپارد ودر آب بيندازد. تا سى وهشت يا سى ونه روز چنين كرد. خود مى گويد: روزى از محل انداختن نامه ها برمى گشتم وسر را به زير انداخته بودم در حاليكه بسيار ناراحت بودم، متوجه شدم يك نفر از پشت سر به طرف من مى آيد در حالى كه لباس عربى وچفيه وعقال داشت به من سلام كرد و(عقال: رشته اى كه مردان عرب دور سر بندند وشبيه عمامه است).

من با حال افسرده وناراحت جواب مختصرى دادم وبه او توجهى نكردم چون ناراحت بودم مايل نبودم با كسى صحبت كنم. مقدارى از راه را با من آمد. امّا من به همان حالت قبلى خود بودم.

آنگاه به لهجه اهل جبل عامل فرمود: (سيّد محمّد چه حاجتى دارى كه امروز سى وهشت يا سى ونه روز است كه قبل از طلوع آفتاب بيرون مى آيى وتا فلان مكان از دريا مى روى ونامه در آب مى اندازى؟ گمان مى كنى امامت از حاجت تو آگاه نيست؟)

سيّد محمّد گفت: من تعجب كردم چرا كه هيچ كس از كار من آگاه نبود مخصوصاً اين مدّت روزها را وكسى مرا در كنار دريا نمى ديد وكسى هم از مردم جبل عامل در اينجا نيست كه من او را نشناسم مخصوصاً با چفيه وعقال كه در جبل عامل مرسوم نيست به همين دليل اين احتمال را دادم كه نعمت بزرگ تشرف به حضور غايب پنهان (امام عصرعليه‌السلام ) نصيبم شده. وچون در جبل عامل شنيده بودم كه دست مبارك آن حضرت چنان نرم است كه هيچ دستى اين گونه نيست با خود گفتم دست مى دهم اگر اينگونه بود، آداب تشرف را رعايت مى كنم. به همان حالت دو دست خود را جلو بردم آن حضرت نيز دو دست مبارك را جلو آورد. دست دادم، نرمى ولطافت زيادى را حس كردم. يقين كردم كه به آن نعمت بزرگ وموهبت عظيم دست يافته ام. آنگاه روى گرداندم كه دست مباركش را ببوسم امّا كسى را نديدم.

حكايت هفتم: مرحوم سيّد محمّد جبل عاملى

همچنين سيّد مذكور (كه ذكرش در حكايت هفتم آمد) گفت كه وقتى به مشهد مقدس رضوى رفتم با وجود نعمت زياد، روزها بر من بسيار سخت مى گذشت. صبح روزى كه قرار بود زوّار از آنجا بيرون بروند چون به اندازه يك قرص نان كه بتوانم با آن خود را به آنها برسانم نداشتم، همراه آنها نرفتم و زوّار همگى رفتند.

ظهر شد و من به حرم مطهر رفتم. بعد از خواندن نماز ديدم كه اگر خود را به زوّار نرسانم كاروان ديگرى هم نيست و اگر من با اين حال در اينجا بمانم وقتى زمستان برسد از بين مى روم. بلند شدم و نزديك ضريح رفتم و از حال خود با خاطرى رنجيده شكايت كردم و بيرون رفتم و با خود گفتم با همين حال گرسنگى خارج مى شوم اگر به هلاكت رسيدم كه راحت مى شوم وگرنه خودم را به كاروان مى رسانم.

از دروازه بيرون رفتم و جهت حركت را پرسيدم كه مسيرى را به من نشان دادند. تا غروب راه رفتم امّا به جايى نرسيدم و فهميدم كه راه را گم كرده ام. به بيابان بى انتهايى رسيدم كه به جز حنظل چيزى در آنجا نبود. از شدّت گرسنگى وتشنگى نزديك پانصد حنظل (حنظل: ميوه اى شبيه به هندوانه ولى بسيار تلخ).

شكستم بلكه يكى از آنها هندوانه باشد امّا نبود. تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا مى گشتم كه شايد بتوانم آبى يا علفى بيابم تا اينكه به يكباره مأيوس شدم. گريه مى كردم و براى مرگ آماده شده بودم كه ناگهان مكان مرتفعى را ديدم. به آنجا رفتم وچشمه آبى را پيدا كردم. از اين كه در بلندى چشمه آبى وجود داشت تعجب كرده بودم. خدا را شكر كردم و با خود گفتم آب بنوشم، وضو بگيرم و نماز بخوانم كه اگر مُردم نمازم را خوانده باشم. بعد از نماز عشاء هوا تاريك شد وتمام صحرا از جانوران ودرّندگانى چون شير وگرگ پر شد و از اطراف صداهاى عجيب وغريبى مى شنيدم. بعضى از آنها چشمانشان مثل چراغ بود.

بسيار ترسيدم و چون نهايتش مردن بود ومن سختى زيادى كشيده بودم به قضاى الهى راضى شدم و خوابيدم. وقتى بيدار شدم، هوا به واسطه طلوع ماه، روشن شده بود وديگر صدايى به گوش نمى رسيد ومن در نهايت ضعف وبى حالى بودم. در اين حال، سوارى را ديدم. با خود گفتم: حتماً اين سوار آمده است تا وسايل مرا غارت كند و اگر بفهمد كه من چيزى ندارم عصبانى شده، مرا خواهد كشت. اما سوار وقتى رسيد، به من سلام كرد و من جواب دادم و خيالم راحت شد.

فرمود: «چه مى كنى؟» با حالت ضعف، به حال خود اشاره كردم.

فرمود: «در كنار تو سه خربزه است چرا آنها را نمى خورى؟»

من چون گشته بودم وهيچ نيافته بودم گفتم: مرا مسخره نكن وبه حال خود بگذار. فرمود: «به عقب نگاه كن».

نگاه كردم بوته اى را ديدم كه داراى سه خربزه بود.

فرمود: «يكى از آنها را براى رفع گرسنگى بخور. نصف يكى را صبح بخور ونصف ديگر را با آن خربزه ى سالم همراه خود ببر واز همين راه، مستقيم برو. فردا نزديك ظهر نصف خربزه را بخور و خربزه ديگر را نخور كه به دردت مى خورد. نزديك غروب به خيمه اى سياه مى رسى، آنها تو را به كاروان مى رسانند».

آنگاه از نظر من غايب شد. من بلند شدم و يكى از خربزه ها را شكستم كه بسيار شيرين وخوشمزه بود كه شايد به خوبى آن تا به حال نديده بودم. آنرا خوردم و بلند شدم و دو خربزه ديگر را برداشتم وحركت كردم تا زمانى از روز گذشت. آنگاه خربزه ديگر را شكستم و نصف آنرا خوردم. آن نصف ديگر را هنگام ظهر كه هوا بسيار گرم بود خوردم و خربزه باقيمانده را برداشتم وحركت كردم. نزديك غروب آفتاب از دور خيمه اى را ديدم وقتى اهل خيمه مرا از دور ديدند به سوى من دويدند ومرا به اجبار و زور گرفته، به سوى خيمه بردند.

آنها گمان كرده بودند كه من جاسوسم وچون غير عربى بلد نبودم وآنها هم جز فارسى زبانى بلد نبودند هر چه فرياد مى كردم كسى گوش نمى داد تا به نزد بزرگ خيمه رفتم. او با عصبانيت تمام گفت: از كجا مى آيى؟ راست بگو وگرنه تو را مى كشم.

من هم به هر ترتيبى بود ماجرا را برايشان گفتم. گفت: اى سيّد دروغگو! اينجاهايى كه تو مى گويى هيچ موجود زنده اى از آنجا عبور نمى كند مگر اينكه مى ميرد و جانور او را مى درد و به علاوه اين مقدار مسافتى كه تو مى گويى، كسى قادر نيست در اين مدّت طى كند زيرا از اينجا تا مشهد مقدس به طور معمول سه منزل راه است و از اين راهى كه تو مى گويى منزل ها راه مى شود. راست بگو وگرنه تو را با اين شمشير مى كشم وشمشير خود را بر روى من كشيد. در اين حال خربزه از زير عباى من مشخص شد. گفت: اين چيست؟ ماجرا را بطور كامل تعريف كردم. تمام افرادى كه حاضر بودند گفتند: در اين صحرا هرگز خربزه اى وجود ندارد آن هم از اين نوع بخصوص كه تاكنون ديده نشده.

آنگاه با يكديگر به زبان خود گفتگوى زيادى كردند مثل اينكه مطمئن شدند كه اين معجزه اى است. پس آمدند و دست مرا بوسيدند و در بالاى مجلس جاى دادند و مرا بسيار گرامى و عزيز داشتند. لباس هاى مرا به عنوان تبرّك بردند و لباس هاى پاكيزه اى برايم آوردند. دو شب ودو روز در نهايت خوبى مهماندارى كردند. روز سوّم ده تومان به من دادند و سه نفر نيز با من فرستادند و مرا به كاروان رساندند.

حكايت هشتم: عطوه علوى زيدى

عالم فاضل المعى على بن عيسى اربلى، صاحب (كشف الغمه) مى گويد: سيّد باقى بن عطوه علوى حسنى براى من حكايت كرد كه پدرم عطوه زيدى بود و او مريضى داشت كه پزشكان از معالجه آن عاجز و ناتوان بودند و او از ما پسران آزرده خاطر بود وتمايل ما را به مذهب اماميّه (شيعه) زشت مى دانست. و بارها مى گفت: من شما را تأييد نمى كنم و تا زمانى كه صاحب شما (مهدىعليه‌السلام ) نيايد و مرا از اين مريضى نجات ندهد به مذهب شما روى نمى آورم. اتفاقاً يك شب هنگام خواندن نماز شب ما همه يكجا جمع بوديم كه صداى پدرم را شنيدم كه فرياد مى زند بشتابيد.

وقتى با شتاب نزد او رفتيم گفت: عجله كنيد و صاحب خود را دريابيد كه همين الان از پيش من رفت. ما هر چقدر دويديم كسى را نديديم. برگشتيم و پرسيديم چه بود؟ گفت: شخصى پيش من آمده گفت: «اى عطوه!» من گفتم: تو چه كسى هستى؟ گفت: «من صاحب پسران تو، آمده ام كه تو را شفا دهم».

بعد از آن دست دراز كرد و بر جايى كه درد داشتم ماليد. وقتى به خود نگاه كردم اثرى از آن بيمارى را در خود نديدم. مدّت هاى طولانى زنده بود وبا قوت وتندرستى زندگى كرد ومن غير از پسران او از گروه زيادى اين قصه را پرسيدم وهمه به همين طريق بدون كم و زياد برايم گفتند.

صاحب كتاب بعد از نقل اين حكايت وحكايت اسماعيل هرقلى مى گويد: مردم امامعليه‌السلام را در راه حجاز وغيره بسيار ديده اند در حاليكه يا راه را گم كرده بودند يا بيچارگى وگرفتارى داشتند وآن حضرت آنها را نجات داده وحاجات آنها را نيز برآورده ساخته كه به جهت طولانى شدن مطلب از ذكر آن صرف نظر مى شود.

حكايت نهم: محمود فارسى معروف به اخى بكر

سيّد جليل، بهاء الدين على بن عبد الحميد الحسينى النجفى النيلى معاصر شيخ شهيد اول در كتاب (غيبت) مى فرمايد: به من خبر داد شيخ حافظ محمود حاج معتمر شمس الحق والدين محمّد بن قارون و گفت: من را به نزد زنى دعوت كردند پس به نزد او رفتم در حاليكه مى دانستم كه او زنى مؤمنه وصالحه است.

آنگاه اطرافيان و قوم و خويش او، او را با محمود فارسى معروف به اخى بكر تزويج كردند. كه او و نزديكانش ملقب به بنى بكر بودند.

اهل فارس مشهورند به تسنن (از اهل سنت بودن) و دشمنى اهل ايمان. محمود در اين امور تندروتر از آنها بود و خداوند او را توفيق داد براى شيعه شدن بر خلاف خانواده و اطرافيانش كه به مذهب خود باقى بودند. به آن زن گفتم: در عجبم! چگونه پدر تو رضايت داد كه تو با اين ناصبيان باشى؟ وچه اتفاقى افتاد كه شوهر تو با اهل واطرافيان خود به مخالفت برخاست ومذهب آنها را رها كرد؟ آن زن گفت: اى مقرى بدرستى كه او حكايت عجيبى دارد كه هر وقت اهل ادب آن را بشنوند گويند كه جزء عجايب است. گفتم: آن حكايت چيست؟ گفت: از او بپرس تا برايت تعريف كند.

آن شيخ فرمود: وقتى به نزد محمود رفتيم، گفتم: اى محمود! چه چيزى باعث شد كه از ميان قوم خود بيرون بروى وبه شيعيان بپيوندى؟

گفت: اى شيخ! وقتى حق برايم آشكار شد از آن پيروى كردم. بدان كه عادت اهل فارس اين گونه است كه وقتى مى شنوند كاروانى وارد شده به استقبال مى روند كه او را ملاقات كنند وببينند. روزى شنيدم كاروان بزرگى وارد مى شود. آنگاه در حاليكه كودكان بسيارى با من بودند، بيرون رفتم در حاليكه خودم هم در آن زمان كودكى نزديك بلوغ بودم.

از روى نادانى و ناآگاهى تلاش كرديم و به دنبال كاروان به راه افتاديم بدون اينكه به سرانجام كار خود فكر كنيم. هرگاه كودكى از ما جا مى ماند او را به خاطر عقب ماندن و ضعفش سرزنش مى كرديم. آنگاه راه را گم كرديم و در سرزمينى كه آن را نمى شناختيم سرگردان شديم.

در آنجا آنقدر خار و درختان انبوه درهم پيچيده بود كه هرگز مثل آن را نديده بوديم. پس شروع كرديم به راه رفتن. ديگر نمى توانستيم راه برويم در حاليكه بسيار تشنه بوديم به طوريكه زبان ها بر سينه آويزان شده بود. پس به مردن خود يقين كرديم و افتاديم. در همين حال بوديم كه ناگهان سوارى را ديديم كه بر اسب سپيدى سوار است، نزديك ما كه رسيد، از اسب پايين آمد و زير انداز لطيف و خوبى آورد و آنجا انداخت كه ما هرگز مثل آن را نديده بوديم به طوريكه از آن بوى عطر به مشام مى رسيد.

متوجه او بوديم كه ناگهان سوار ديگرى را ديديم كه بر اسب قرمزى سوار بود و لباس سفيدى پوشيده، بر سرش عمامه اى كه براى آن دو طرف بود. پايين آمد وروى آن فرش ايستاد وشروع به خواندن نماز كرد وآن ديگرى هم با او نماز خواند. آنگاه براى تعقيب نشست كه متوجّه من شد و فرمود: «اى محمود!»

با صداى ضعيفى گفتم: بله اى آقاى من! فرمود: «نزديك بيا».

گفتم: از شدّت عطش وخستگى قدرت ندارم.

فرمود: «باكى بر تو نيست».

وقتى اين سخن را فرمود، روح تازه اى در تنم احساس كردم. پس با سينه به نزديك آن حضرت رفتم آنگاه دست خود را بر صورت و سينه من كشيد و تا زير گلوى من بالا برد و زبانم در ميان دهانم داخل شد و فك پايين به كام بالا چسبيد و آنچه از رنج وآزار در من بود همگى برطرف شد و به حال اوّل خود برگشتم.

آنگاه فرمود: «بلند شو يك دانه حنظل از اين حنظل ها براى من بياور». ودر آن وادى حنظل بسيارى بود. حنظل بزرگى برايش آوردم. آن را دو نيم كرد ونيمى را به من داد و فرمود: «بخور».

آنگاه آنرا از او گرفتم و جرأت اينكه بخواهم با او مخالفت كنم را نداشتم. پيش خود فكر كردم كه منظور حضرت از دعوت به خوردن آن حنظل اين است كه بايد صبر كنم. چون تلخى حنظل براى من مشخص وآشكار بود. ولى وقتى از آن چشيدم ديدم كه از عسل شيرين تر واز يخ سردتر واز مشك خوشبوتر است. پس سير وسيراب شدم.

آنگاه به من فرمود: «به رفيق خود بگو بيايد». او را صدا كردم. او با صدايى لرزان وضعيف گفت: توانايى حركت كردن ندارم.

به او فرمود: «نترس، بلند شو». آنگاه او نيز به سينه نزد آن حضرت رفت. با او نيز همان كار را كرد كه با من كرده بود. آنگاه از جاى خود بلند شد كه سوار شود.

به او گفتيم: تو را به خداوند قسم مى دهيم كه نعمت خود را بر ما تمام كن و ما را به نزد خويشاوندان واهل ما برسان. فرمود: «عجله نكنيد» وبا نيزه خود خطى دور ما كشيد و با رفيقش رفت. به رفيقم گفتم: بلند شو تا مقابل كوه بايستيم و راه را پيدا كنيم. بلند شديم وبه راه افتاديم. ناگهان ديديم ديوارى در مقابل ما است. از سمتى ديگر رفتيم ديوار ديگرى ديديم و همچنين در چهار طرف ما. آنگاه نشستيم وبه حال خود گريه كرديم. به رفيقم گفتم: از اين بيار تا بخوريم. پس حنظلى آورد. ديديم كه از همه چيز تلخ تر و بدمزه تر است. آنرا دور انداختيم و كمى درنگ كرديم.

ناگاه حيوانات بسيار زيادى دور ما را گرفتند كه تعداد آنها را كسى جز خدا نمى دانست و هر وقت قصد مى كردند كه به ما نزديك شوند آن ديوار مانع مى شد و وقتى مى رفتند ديوار برطرف مى شد و وقتى برمى گشتند دوباره ديوار آشكار مى شد.

ما با حالى آسوده وراحت آن شب را به صبح رسانديم و آفتاب طلوع كرد و هوا گرم شد و تشنگى بسيارى بر ما وارد شد. به گريه و زارى افتاديم كه ناگهان آن دو سوار آمدند و همان گونه كه روز گذشته با ما رفتار كرده بودند انجام دادند. وقتى كه خواستند از ما جدا شوند به آن سوار گفتيم: تو را به خداوند قسم مى دهيم كه ما را به اهل ما برسان.

فرمود: «مژده مى دهم به شما كه بزودى كسى مى آيد كه شما را به خانواده تان مى رساند». آنگاه از نظر غايب شدند. در ساعات پايانى روز بود كه مردى از اهل فارس به همراه سه الاغ، ديديم كه براى بردن هيزم مى آمد. وقتى ما را ديد ترسيد و خرهاى خود را رها كرد و پا به فرار گذاشت. پس او را به اسم خودش صدا كرديم و نام خود را به او گفتيم.

آنگاه برگشت وگفت: واى بر شما كه خانواده شما برايتان مجلس عزا بر پا كردند. برخيزيد كه من احتياجى به بردن هيزم ندارم. بلند شديم و بر روى آن خرها سوار شديم وقتى نزديك روستا رسيديم قبل از ما داخل روستا شد و خانواده ما را خبر كرد و آنها با نهايت خوشحالى و شادمانى او را گرامى داشتند و بر او لباس پوشانيدند.

وقتى بر اهل خانه خود داخل شديم و از حال ما پرسيدند آنچه را كه ديده بوديم براى آنها گفتيم حرف هاى ما را دروغ پنداشتند وگفتند: اينها همه خيالاتى بوده كه به خاطر تشنگى زياد براى شما پيش آمده. آنگاه روزگار اين ماجرا را از ياد من برد چنانكه گويى اصلاً اتفاقى نيافتاده ودر ذهنم چيزى از آن نماند تا آنكه به سن بيست سالگى رسيدم وزن گرفتم و در گروه مكاريان وارد شدم ودر ميان اطرافيان من كسى به اندازه من با اهل ايمان دشمنى نمى كرد مخصوصاً زوّار ائمّه، كه به سرّ من رأى مى رفتند.

من به قصد آزار واذيت آنها هر كارى از دستم بر مى آمد انجام مى دادم (دزدى و.).. ومعتقد بودم كه اين كارها مرا به خدا نزديك مى كند.

اتفاقاً به گروهى از اهل حلّه كه از زيارت بر مى گشتند حيوانات خود را كرايه دادم واز جمله آن افراد عبارت بودند از: ابن السهيلى وابن عرفه وابن حارث ابن الزهدرى وغير آنها از اهل صلاح. به سوى بغداد مى رفتيم در حاليكه آنها از دشمنى وعداوت من آگاه بودند. آنها چون مرا در راه تنها ديدند و دل هاى آنها از كينه پر بود، چيزى از زشتى نگذاشتند مگر اينكه نسبت به من روا داشتند ومن ساكت بودم وقدرتى نداشتم بر آنها چرا كه تعدادشان بسيار زياد بود. وقتى وارد بغداد شديم آن گروه به طرف غربى بغداد رفتند و در آنجا ساكن شدند و سينه من از كينه و دشمنى آنها پر شده بود وقتى دوستانم آمدند بلند شدم و نزد آنها رفتم وزانوى غم بغل كرده وگريستم. گفتند: چه اتّفاقى براى تو افتاده؟

آنگاه من آنچه را كه برايم اتّفاق افتاده بود برايشان تعريف كردم؟ وآنها آن گروه را لعنت كردند و گفتند. خوشحال باش كه ما در راه وقتى بيرون بروند با آنها همراه خواهيم شد و همان بلايى را كه بر سر تو آوردند بر سرشان خواهيم آورد.

وقتى شب تاريك شد با خود گفتم كه اين گروه رافضى (شيعه) از دين خود بر نمى گردند بلكه غير از شيعيان وقتى آگاه ومطلع شوند به دين آنها مى گروند وشيعه مى شوند واين نيست مگر اينكه حق با آنها است ودر فكر فرو رفتم واز خداوند خواستم كه به حق نبى او محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله كه در اين شب به من نشان دهد علامتى را كه به وسيله آن پى ببرم به حقى كه بر بندگان خود آن را واجب نمود. آنگاه خوابم برد، ناگهان بهشت را ديدم كه آرايش كرده بودند ودر آن درختان بزرگى به رنگ هاى مختلف وميوه ها بود كه از نوع درخت هاى دنيوى نبود.

زيرا كه شاخه هاى آنها سرازير بود و ريشه هاى آنها به سمت بالا بود و چهار نهر از شراب طهور وشير وعسل وآب ديدم واين نهرها جارى بود ولب آب با زمين مساوى بود به طوريكه اگر مورچه اى مى خواست از آنها بخورد هر لحظه مى خورد. و زنانى را ديدم كه بسيار خوش چهره و زيبا بودند وگروهى را ديدم كه از آن ميوه ها مى خوردند و از آن نهرها مى آشاميدند ومن در ميان آنها قدرتى نداشتم.

هرگاه مى خواستم كه از آن ميوه ها بگيرم و بخورم به سمت بالا مى رفتند و هر وقت كه قصد مى كردم از آن نهر بياشامم به زير مى رفت.

به آن گروه گفتم: چگونه است كه شما از اينها مى خوريد و مى آشاميد امّا من نمى توانم؟ گفتند: تو هنوز به پيش ما نيامدى؟ در اين حال بودم كه ناگهان گروه زيادى را ديدم كه مى گويند: خاتون ما حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است كه مى آيد. نگاه كردم ديدم گروه هاى ملائكه را كه در بهترين شكل ها بودند و از آسمان به زمين مى آمدند و آنها اطراف آن بانوى بزرگ را گرفته بودند. وقتى آن حضرت نزديك شد آن سوارى كه ما را از تشنگى رهايى بخشيده بود و حنظل به ما داده بود را ديدم كه روبروى حضرت فاطمه (سلام الله عليها) ايستاد و وقتى او را ديدم شناختم وآن ماجرا به يادم آمد و شنيدم كه آن قوم مى گفتند: اين م ح م د بن الحسن قائم منتظر است. (صلوات ودرود خدا بر او باد).

مردم بر خاستند و سلام كردند بر بانوى گرامى حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) آنگاه من بلند شدم وگفتم: «السلام عليكِ يا بنت رسول اللَّه»

فرمود: «وعليك السلام اى محمود! تو همان كسى هستى كه اين فرزند من تو را از تشنگى نجات داد؟»

گفتم: بله اى سيده من. فرمود: «اگر شيعه شوى بدان كه رستگار وخوشبخت خواهى شد». گفتم: من در دين تو وشيعيان تو وارد شدم واعتراف مى كنم به امامت گذشتگان از فرزندان تو وآنها كه باقى هستند. پس فرمود: «مژده باد بر تو كه رستگار شدى».

محمود گفت: من بيدار شدم در حاليكه از خود بى خود بودم وگريه مى كردم رفقا و دوستانم فكر كردند كه اين گريه به خاطر آن چيزى است كه برايشان تعريف كردم.

گفتند: خوشحال باش به خداوند قسم كه هر آينه از رافضيان انتقام خواهيم كشيد. آنگاه ساكت شدم تا آنكه ساكت شدند و صداى مؤذن را شنيدم كه اذان مى گفت. بلند شدم و به سمت غربى بغداد پيش آن جماعت زوار رفتم و بر آنها سلام كردم. گفتند: «لا اهلاً ولا سهلاً» از ما دور شو كه خداوند در كار تو بركت ندهد.

گفتم كه من پيش شما آمده ام كه احكام دين را به من ياد دهيد. از سخن من دچار حيرت شدند و بعضى از آنها گفتند: دروغ مى گويد و بعضى ديگر گفتند: احتمال مى رود راست بگويد.

از من علّت اين كار را پرسيدند و من آنچه را كه ديده بودم براى آنها نقل كردم. گفتند: اگر تو راست مى گويى ما اكنون به سوى مشهد موسى بن جعفرعليهما‌السلام مى رويم با ما بيا تا در آنجا تو را شيعه كنيم. گفتم: سمعاً وطاعةً وبه بوسيدن دست و پاى آنها مشغول شدم و خورجين هاى آنها را برداشتم و تا رسيدن به آنجا براى آنها دعا مى كردم. خادم هاى آنجا از ما استقبال كردند. در ميان آنها مردى علوى بود كه از همه بزرگتر بود. بر زوّار سلام كردند و زوار به آنها گفتند: در روضه ى مقدسه را براى ما باز كنيد تا سيّد ومولاى خود را زيارت كنيم.

گفتند: حبّاً وكرامة ولى با شما كسى است كه قصد دارد شيعه شود و من او را در خواب ديدم كه در مقابل سيده من حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) ايستاده و آن بانوى مكرمه به من فرمود: «فردا مردى پيش تو خواهد آمد كه قصد دارد شيعه بشود در را براى او قبل از هر كسى باز كن». اگر او را ببينم مى شناسم. آن جماعت با تعجب به يكديگر نگاه كردند. و به او گفتند: در ما دقت كن. آنگاه شروع كرد به نگاه كردن به هر يك از زوار. آنگاه گفت: الله اكبر! به خدا آن مرد كه او را ديده بودم اين است.

دست مرا گرفت وآن جماعت گفتند: اى سيّد راست گفتى و قسم تو راست بود و اين مرد آنچه را گفته بود راست بود. و همه خوشحال شدند و ستايش خدا را به جاى آوردند.

آنگاه دست مرا گرفت ودر روضه ى شريفه وارد كرد و چگونگى شيعه شدن را به من ياد داد و مرا شيعه كرد. من اظهار دوستى كردم با آنهايى كه بايد دوستى مى كردم و بيزارى جستم از آنهايى كه بايد بيزارى مى جستم.

وقتى كارم تمام شد علوى گفت: سيّده تو فاطمه (سلام الله عليها) به تو مى فرمايد: «به زودى به تو مقدارى از مال دنيا مى رسد به آن اعتنايى نكن كه خداوند عوض آنرا به تو بر مى گرداند ودر سختي ها گرفتار خواهى شد آنگاه به ما متوسل شو، كه نجات مى يابى.»

گفتم: سمعاً وطاعةً. ومن اسبى داشتم كه قيمت آن دويست اشرفى بود، آن اسب مُرد و خداوند عوض آنرا به من داد آنهم چندين برابر و من در تنگي ها وسختى ها افتادم.

آنگاه به ايشان توسل جستم و نجات پيدا كردم و خداوند مرا به بركت آنها فرج داد (گشايش در كارم ايجاد شد) و من امروز دوست دارم هر كسى كه آنها را دوست بدارد ودشمن هستم با كسى كه آنها را دشمن بدارد واميدوار هستم كه از بركت وجود آنها عاقبت به خير شوم. بعد از آن به بعضى از شيعيان متوسل شدم آنگاه اين زن را به ازدواج من در آوردند.


3

4

5

6

7

8

9

10

11