ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم

ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم0%

ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم نویسنده:
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم

نویسنده: محدث نورى
گروه:

مشاهدات: 4478
دانلود: 1069

توضیحات:

ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 84 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 4478 / دانلود: 1069
اندازه اندازه اندازه
ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم

ما امام زمان (ارواحناه فداه) را دیده ایم

نویسنده:
فارسی

حكايت بيست ودوّم: شيخ حاجى عليا مكى

سيّد مؤيّد جليل سيّد عليخان مدنى شيرازى صاحب شرح صحيفه وصمديه وغيره در كتاب (كلم الطيب والغيث الصيب) گفته: من به خط بعضى از ياران خود از سادات بزرگوار صالح وثقه (مورد اطمينان) ديدم كه متن آن اين بود كه در ماه رجب سال ١٠٩٣ از برادر فى اللَّه المولى الصدوق كه داراى كمالات انسانى وصفات پاك بود شنيدم.

امير اسماعيل بن حسين بيك بن على بن سليمان جابرى انصارى گفت: شنيدم شيخ با تقوا حاجى عليا مكى گفت: من دچار سختى و گرفتارى و مجبور به درگيرى با دشمنان شدم تا جايى كه مى ترسيدم كه جانم را از دست بدهم و بميرم كه من در جيب خود اين دعاى نوشته شده را پيدا كردم بدون اينكه كسى آن را به من بدهد. از اين ماجرا تعجب كردم و در حيرت به سر بودم. آنگاه در خواب گوينده اى را كه در هيأت و شكل صالحان و زاهدان بود ديدم كه به من مى گويد: «ما دعاى فلانى را به تو بخشيديم آنرا بخوان كه از سختى وگرفتارى رها خواهى شد». من نفهميدم كه گوينده كيست پس تعجبم زيادتر شد.

دفعه بعد حضرت مهدىعليه‌السلام را ديدم كه به من فرمود: «دعايى را كه به تو داده بودم بخوان وبه هر كس كه خواستى آنرا ياد بده». شيخ گفت: به درستى كه آن دعا را چند بار تجربه كردم. وهر بار خيلى زود نتيجه گرفتم امّا بعد از مدّتى دعا گم شد و پيدا نشد و من ناراحت بودم و از كارهاى بد خود استغفار مى كردم. آنگاه فردى پيش من آمد وگفت: اين دعا در فلان جا گم شده. و من بخاطر ندارم كه به آنجا رفته باشم. آنگاه دعا را گرفتم و سجده شكر بجا آوردم وآن دعا اين است:

بسم اللَّه الرحمن الرحيم

«ربّ انى اسئلك مدداً روحانياً تقوى به قوى الكلية والجزئية حتى اقهر عبادى، نفسى كلّ نفس قاهرة فتنقبض لى اشارة رقائقها انقباضاً تسقط به قواها حتى لا يبقى فى الكون ذو روح الا ونار قهرى قد احرقت ظهوره يا شديد يا شديد يا ذاالبطش الشديد يا قهّار اسئلك بما اودعته عزرائيل من اسمائك القهرية فانفعلت له النفوس بالقهر ان تودعنى هذا السرّ فى هذه السّاعة حتى الين به كل صعب واذلل به كل منيع بقوتك يا ذا القوة المتين ».

(بحار الانوار ج ٥٣ ص ٢٢٦).

اين دعا را در سحر سه مرتبه مى خوانى ودر صبح هم سه مرتبه ودر شام هم سه مرتبه. پس هرگاه كار براى كسى كه اين دعا را مى خواند سخت شود بعد از خواندن آن سى دفعه بگويد: «يا رحمن، يا رحيم يا ارحم الرّاحمين اسئلك اللطف بما جرت به المقادير».

حكايت بيست وسوّم: ابن جواد نعمانى

عالم بزرگوار ميرزا عبد الله اصفهانى معروف به افندى در جلد پنجم كتاب (رياض العلماء وحياض الفضلاء) در مورد شيخ ابن جواد نعمانى گفته كه: او از كسانى است كه حضرت مهدىعليه‌السلام را ديده واز آن جناب روايت كرده است.

از خط شيخ زين الدين على بن حسن بن محمّد خازن حابرى شهيد ديدم بدرستى و تحقيق كه ابن ابى كذا الجواد نعمانى مولاى ما مهدىعليه‌السلام را ديده است. پس به او عرض كرد: اى مولاى من براى شما در نعمانيّه و حلّه هر كدام مقامى است پس در چه وقت هايى به آنجا مى رويد؟

فرمود: «در شب سه شنبه وروز سه شنبه در نعمانيه هستم ودر روز و شب جمعه در حلّه مى باشم. ولكن مردم حلّه با آداب در مقام من رفتار نمى كنند و مردى نيست كه در مقام من با رعايت ادب داخل شود وبر من و بر ائمه سلام كند و درود فرستد و بر من وايشان سلام كند دوازده مرتبه. آنگاه دو ركعت نماز با دو سوره بخواند وبا خداى تعالى به مناجات بپردازد در آن دو ركعت، چيزى نمى ماند مگر آنكه خداوند به او آنچه را كه مى خواهد عطا مى كند».

آنگاه گفتم: اى مولاى من اين مناجات را به من ياد بده!

فرمود: «اللهم قد اخذ التأديب منّى حتّى مسّنى الضّر وانت ارحم الرّاحمين وان كان ما اقترفته من الذّنوب استحق به اضعاف اضعاف ما ادبتنى به وانت حليم ذو اناة تعفو عن كثير حتى يسبق عفوك ورحمتك عذابكم »

واين دعا را سه مرتبه براى من تكرار نمود تا آنكه آنرا حفظ كردم.

مؤلف گويد: نعمانيه شهرى در عراق است مابين واسط وبغداد وظاهراً شيخ جليل ابو عبد الله محمّد بن محمّد بن ابراهيم بن جعفر كاتب مشهور به نعمانى از اهل آن شهر مى باشد.

حكايت بيست وچهارم: محمّد بن ابى الرّواد رواسى

سيّد جليل على بن طاووس در كتاب (اقبال) از محمّد بن ابى الرّواد رواسى نقل كرده كه او فرمود كه: در روزى از روزهاى ماه رجب با محمّد بن جعفر دهّان به سوى مسجد سهله بيرون رفت.

محمّد به او گفت: ما را به مسجد صعصعه كه مسجد مباركى است وامير المؤمنينعليه‌السلام در آنجا نماز خواندند و حجّت هاى خدا قدم هاى مبارك خود را در آنجا گذاشتند ببر. آنگاه به سوى آن مسجد رفتيم. در ميان نماز گزاران بوديم كه مردى را ديديم كه از شتر خود پايين آمد و در زير سايه، زانوى او را بست.

آنگاه وارد شد و دو ركعت نماز خواند و آن دو ركعت را طولانى كرد. پس دست هاى خود را بلند كرد وگفت: «اللهم يا ذا المنن السّابغه .».. تا به آخر. آنگاه بلند شد وكنار شتر رفت و بر آن سوار شد.

ابن جعفر دهّان به من گفت: برويم پيش او و از او بپرسيم كه چه كسى است؟ پس بلند شديم و به نزد او رفته و گفتيم: تو را به خدا سوگند، بگو تو چه كسى هستى؟ فرمود: «شما را به خدا قسم مى دهم كه بگوئيد فكر كرديد من چه كسى هستم؟»

ابن جعفر دهّان گفت: فكر كردم تو خضرعليه‌السلام هستى.

سپس به من فرمود: «تو هم همين فكر را كردى؟» گفتم: فكر كردم تو خضرعليه‌السلام هستى. فرمود: «به خدا سوگند كه هر آينه من همان كسى هستم كه خضر به ديدن او محتاج است. برگرديد كه من امام زمان شما هستم».

شيخ محمّد بن مشهدى در مزار كبير خود و شيخ شهيد اوّل در مزار، از على بن محمّد بن عبد الرحمن شوشترى نقل كردند كه او گفت: از قبيله بنى رواس عبور كردم. آنگاه بعضى از برادران من گفتند: كاش ما را به مسجد صعصعه مى بردى كه در آنجا نماز مى خوانديم. چرا كه ماه رجب است و زيارت اين اماكن شريفه كه موالى قدم هاى خود را در آنجا نهاده و نماز خواندند مستحب است.

آنگاه با او به مسجد روانه شديم كه ناگهان شترى را ديديم كه زانويش بسته وپالانش را بر پشتش گذاشته ودر مسجد خوابانيده شده. آنگاه وارد شديم، ناگهان مردى را ديديم كه لباس هاى حجازى بر تن داشت و نيز عمامه اى مانند عمامه اهل حجاز بر سرش بود در حاليكه نشسته بود واين دعا را مى خواند ومن ورفيقم آن را حفظ كرديم وآن دعا اين است.

«اللهم يا ذالمنن السّابغه .»... سپس سجده اش را طولانى كرد و بلند شد و بر شترش سوار شد ورفت.

آنگاه رفيق من گفت: فكر مى كنم كه او خضر بود پس چطور شد كه ما با او حرفى نزديم انگار زبان ما را بسته بودند.

بيرون رفتيم و ابن ابى الرّواد رواسى را ديديم كه گفت: از كجا مى آييد؟ گفتيم: از مسجد صعصعه. و ماجرا را برايش گفتيم.

گفت: اين شتر سوار در هر دو روز وسه روز به مسجد صعصعه مى آيد وحرفى نمى زند. گفتم: او چه كسى است؟ گفت: شما در مورد او چه فكر كرديد؟ گفتيم: گمان كرديم كه او خضرعليه‌السلام است.

گفت: به خدا قسم من نمى دانم او كيست جز اينكه خضرعليه‌السلام به ديدن او محتاج است. آنگاه رفتيم. به من گفت: به خدا او صاحب الزّمانعليه‌السلام است.

مؤلف گويد: اين دو واقعه است كه آنها دو مرتبه اين دعا را در آن مسجد در روزهاى ماه رجب از آن حضرت شنيدند و رواسى با على محمّد بن محمّد شوشترى به نحوى كه حضرت با او مكالمه نمود او نيز رفتار نمود وعلماء اعلام اين دعا را در كتاب هاى مزار از آداب مسجد صعصعه شمرده اند ودر كتاب هاى دعا واعمال سال آنرا از جمله دعاهاى ماه رجب دانسته اند واين حكايت را گاهى در اينجا وگاهى در آنجا ذكر نموده اند.

شايد احتمال دادند كه حضرت آن دعا را به جهت خصوصيت مكانى در آنجا مى خواندند. بنابراين از اعمال آن مسجد خواهد بود. واحتمال دارد به جهت خصوصيت زمان باشد كه در اين صورت از دعاهاى ماه رجب است ولهذا آنرا در هر دو جا ذكر كرده اند وجهت اوّل قوى تر به نظر مى رسد اگرچه احتمال مى رود كه از دعاهاى مطلقه باشد واختصاصى به زمان يا مكان نداشته باشد وآن دعا اين است.

«اللهم يا ذا المنن السابغه والآلاء الوازعة والرّحمة الواسعة والقدرة الجامعة والنعم الجسيمة والمواهب العظيمة والايادى الجميلة والعطايا الجزيلة يا من لا ينعت بتمثيل ولا يمثل بنظير ولا يغلب بظهير يا من خلق فرزق والهم فانطق وابتدع فشرع وعلا فارتفع وقدر فاحسن وصور فاتقن واحتج فابلغ وانعم فاسبغ واعطى فاجزل ومنح فافضل يا من سما فى العزّ ففات نواظر الابصار ودنى فى اللطف فجاز هواجس الافكار يا من توحد بالملك فلاند له فى ملكوت سلطانه وتفرد بالالاء والكبرياء فلا ضد له فى جبروت شأنه. يا من حارت فى كبرياء هيبته دقايق لطائف الاوهام وانحسرت دون ادراك عظمته خطايف ابصار الانام يا من عنت الوجوه لهيبته وخضعت الرقاب لعظمته ووجلت القلوب من خيفته. اسئلك بهذه المدحة التى لا تنبغى الاّ لك وبما وايت به على نفسك لداعيك من المؤمنين وبما ضمنت الاجابة فيه على نفسك للداعين يا اسمع السامعين وابصر المبصرين ويا انظر الناظرين ويا اسرع الحاسبين ويا احكم الحاكمين ويا ارحم الراحمين صل على محمد خاتم النبيين وعلى اهل بيته الطاهرين الاخيار وان تقسم لنا فى شهرنا هذا خير ما قسمت وان تختم لى فى قضائك خير ما حتمت وتختم لى بالسعادة فيمن ختمت واحينى ما احييتنى موفوراً وامتنى مسروراً ومغفوراً وتول انت نجاتى من مسائلة البرزخ وادرء عنى منكراً ونكيراً وارعينى مبشراً وبشيراً واجعل لى الى رضوانك وجنانك مصيراً وعيشا قريرا وملكاً كبيراً وصلى اللَّه على محمد وآله بكرة واصيلا يا ارحم الراحمين ».(بحار الانوار ج ٩٨ ص ٣٨٩)

حكايت بيست وپنجم: امير اسحاق استر آبادى

اين قصه را علامه مجلسى در بحار از والد خود نقل كرده است و حقير به خط والد ايشان جناب آخوند ملا محمّد تقى در پشت دعاى معروف به حرز يمانى ديدم مبسوط تر از آنچه در آنجا است با اجازه براى بعضى وما ترجمه نوشته آن را نقل مى كنيم:

«بسم اللَّه الرحمن الرحيم، الحمد للَّه رب العالمين والصلوة على اشرف المرسلين محمّد وعترته الطاهرين » وبعد به تحقيق كه سيّد بزرگوار ومحترم جناب آقاى امير محمّد هاشم از من خواهش كرد كه اجازه دهم براى او حرز يمانى را كه منسوب است به امام پرهيزكاران وبهترين خلق بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله يعنى حضرت علىعليه‌السلام .

پس من به او اجازه دادم كه اين دعا را از من به سندهاى من از سيد عابد زاهد، امير اسحاق استر آبادى كه مدفون است در كربلا از مولاى ما، خليفة اللَّه تعالى، حضرت مهدىعليه‌السلام روايت كند.

سيّد گفت: من در راه مكّه از قافله عقب ماندم و از زندگى نااميد شدم و مانند كسى كه در حال مرگ است به پشت خوابيدم. و شروع به خواندن شهادتين كردم كه ناگهان بالاى سر خود مولاى ما ومولى العالمين، خليفة اللَّه على الناس اجمعين را ديدم كه فرمود: «اى اسحاق بلند شو». پس بلند شدم در حاليكه تشنه بودم. مرا سيراب كرد و در رديف خود مرا سوار كرد و من شروع كردم به خواندن اين حرز و حضرت آن را اصلاح مى كرد تا زمانى كه تمام شد. ناگهان خود را در ابطح ديدم. آنگاه از مركب پايين آمدم و آن حضرت غايب شد و قافله بعد از نُه روز رسيد.

بين اهل مكّه اين گونه شايع شد كه من طى الارض كردم و من خود را بعد از اداى مناسك حج پنهان كردم. واين سيّد به صورت پياده چهل مرتبه حج كرده و وقتى به قصد زيارت امام على بن موسى الرضاعليهما‌السلام از كربلا آمد بود، در اصفهان به خدمت او رسيدم. او مى گفت بدهكارى او هفت تومان است كه بابت مهريه بايد به همسرش بدهد و همين مقدار هم نزد يكى از اهالى مشهد داشت.

او در خواب ديد كه اجلش نزديك شده گفت كه: من به مدّت پنجاه سال در كربلا بودم براى اينكه در آنجا بميرم وحالا مى ترسم كه مرگ من در غير از آن مكان فرا برسد.

پس وقتى بعضى از برادران ما از حال او آگاه شدند آن پول را ادا كردند وبخاطر خدا ما را با او فرستادند. آنگاه او گفت: وقتى سيّد به كربلا رسيد ودين خود را ادا كرد مريض شد ودر روز نُهم مُرد ودر منزل خود دفن شد ومن از اين گونه كرامات از او در مدّت (قرض، بدهكارى).

اقامتش در اصفهان ديده بودم.

و براى روايت كردن اين دعا اجازه هاى بسيارى به من داده شده است ومن به همان بسنده كردم واميدوارم كه در محلهاى مستجاب شدن دعاها مرا فراموش نكند. از او خواهش مى كنم كه اين دعا را نخواند مگر براى خدا وهمچنين براى هلاكت دشمن خود نخواند هر چند فاسق باشد يا ظالم. وآنرا به خاطر جمع كردن مال دنيا نخواند.

بلكه شايسته است براى نزديك شدن به خداوند تبارك وتعالى وبراى دفع ضرر شياطين انس وجن از او وهمه مؤمنين خوانده شود. واگر براى او امكان دارد درباره اين مطلب قصد قربت نمايد وگرنه ترك كردن همه مطالب اولى است به غير از قرب (نزديكى) به خداوند بلند مرتبه.

خاتم العلماء، شيخ ابو الحسن شريف شاگرد علامه مجلسى در انتهاى كتاب (ضياء العالمين) اين حكايت را تا ورود سيّد به مكّه از استادش از والدش نقل كرده.

آنگاه گفت: پدر شيخ من گفت: آنگاه من نسخه دعا را كه بر تصحيح امامعليه‌السلام بود گرفتم وبه من اجازه داد كه آنرا از امام روايت كنم واو نيز به فرزند خود كه شيخ مذكور من بود وآن از جمله اجازات شيخ من بود براى من والان چهل سال است كه آنرا مى خوانم واز آن خير بسيارى ديدم.

آنگاه قصه خواب سيّد را به او گفت: كه به او در خواب گفتند: «در رفتن به كربلا شتاب كن كه مرگ تو نزديك شده». واين دعا به طورى كه ذكر شد در جلد دوّم باب نوزدهم بحار الانوار موجود است.

حكايت بيست وششم: ابو الحسن بن ابى البغل كاتب

سيّد رضى الدين على بن طاووس در كتاب (فرج المهموم) وعلامه مجلسى در بحار از كتاب دلايل شيخ ابى جعفر محمّد بن جرير طبرى نقل كردند كه او گفت: ابو جعفر محمّد بن هارون بن موسى التلعكبرى به من خبر داد كه او گفت: ابو الحسين بن ابى البغل كاتب به من گفت: كارى را از جانب ابى منصور بن صالحان به عهده گرفتم و ميان ما و او مطلبى اتّفاق افتاد كه باعث شد من خودم را پنهان كنم.

آنگاه در جستجوى من برآمد. مدّتى پنهان ودر هول و هراس بودم. آنگاه قصد كردم كه به مقبره هاى قريش بروم يعنى مرقد نورانى حضرت كاظمعليه‌السلام را در شب جمعه قصد كردم وتصميم گرفتم كه شبى را براى دعا كردن ودرخواست از خداوند سپرى كنم در حاليكه در آن شب باران همراه با باد مى باريد. پس از ابى جعفر قيم خواهش كردم كه درهاى روضه منوره را قفل كند كه آن جايگاه شريف خالى بماند كه من با آسودگى خاطر به راز و نياز وتوسل بپردازم.

پس او همين كار را كرد و درها را بست و شب به نيمه رسيد وآنقدر باد و باران آمد كه مانع عبور و مرور مردم به آنجا شد و من ماندم و دعا كردم وزيارت مى نمودم و نماز مى خواندم كه ناگهان صداى پايى را از سمت مولايم موسىعليه‌السلام شنيدم و مردى را ديدم كه زيارت مى كند. آنگاه بر آدم واولوا العزم: سلام كرد وسپس بر هر يك از ائمه: نيز سلام نمود تا به صاحب الزّمانعليه‌السلام رسيد (اولوا العزم: پيامبران بزرگ الهى كه صاحب شريعت بوده اند: حضرت نوح، ابراهيم، موسى، عيسى، محمد) و او را ذكر نكرد.

از اين عمل او تعجب كردم وگفتم: شايد او را فراموش كرده يا نمى شناسد و يا اين مذهبى است براى اين مرد. پس وقتى زيارت كردنش به پايان رسيد به سوى مرقد مولاى ما موسى بن جعفرعليهما‌السلام رو كرد. پس مثل همان زيارت را بجا آورد و همان سلام را كرد و دو ركعت نماز خواند و من از او مى ترسيدم، زيرا كه او را نمى شناختم و ديدم كه در جوانى كامل است و جامه سفيد بر تن دارد و عمامه اى بر سر دارد كه قسمتى از آن را باز كرده است (اصطلاحاً حنك گذاشته بود) و ردايى هم بر روى كتف انداخته بود.

آنگاه گفت: «اى ابو الحسين بن ابى البغل! تو كجاى دعاى فرج هستى؟» گفتم: اى سيّد من آن دعا كدام است؟ فرمود: «دو ركعت نماز مى خوانى ومى گويى:يا من اظهر الجميل وستر القبيح يا من لم يؤاخذ بالجريرة ولم يهتك السّتر يا عظيم المنّ يا كريم الصّفح يا مبتدءاً بالنّعم قبل استحقاقها يا حسن التّجاوز يا واسع المغفرة يا باسط اليدين بالرحمة يا منتهى كلّ نجوى ويا غاية كل شكوى يا عون كلّ مستعين يا مبتدءاً بالنّعم قبل استحقاقها يا ربّاه (ده مرتبه)يا سيّداه (ده مرتبه)يا مولاه (ده مرتبه)يا غايتاه (ده مرتبه)يا منتهى رغبتاه (ده مرتبه)اسئلك بحق هذه الاسماء وبحق محمّد وآله الطّاهرين عليهم السّلام الاّ ما كشفت كربى ونفّست همّى وفرّجت غنّى واصلحت حالى ).

بعد از اين دعا كن وحاجات خود را ذكر كن آنگاه گونه راست خود را روى زمين بگذار وصد مرتبه در هنگام سجده بگو: (يا محمّد يا على يا على يا محمّد اكفيانى فانّكما كافيانى وانصرانى فانّكما ناصرانى ) وبعد گونه چپ خود را روى زمين مى گذارى وصد مرتبه مى گويى (ادركنى ) وبسيار آن را تكرار مى كنى ومى گويى (الغوث، الغوث ) تا اينكه نفس تو قطع شود وآنگاه سر خود را بر مى دارى. پس بدرستى كه خداوند بلند مرتبه به لطف وكرم خود حاجت تو را بر مى آورد. (ان شاء اللَّه تعالى)

وقتى من به نماز ودعا مشغول شدم بيرون رفت. و وقتى نماز ودعا را تمام كردم به نزد ابى جعفر رفتم تا در مورد اين مرد و اينكه چگونه داخل شد از او سؤال كنم. درها را ديدم كه بسته و قفل است. تعجب كردم و با خود گفتم شايد در اين جا درى باشد كه من نمى دانم. خود را به ابى جعفر رساندم و او نيز از اتاقش كه در محل روغن چراغ حرم بود به پيش من آمد. از او حال آن مرد وچگونگى داخل شدن او را پرسيدم.

گفت: چنانكه مى بينى درها قفل است و من آنها را باز نكردم. آنگاه او را از اين قصه باخبر كردم. گفت كه: اين مولاى ما صاحب الزّمانعليه‌السلام است و بدرستى كه من آن جناب را در مثل چنين شبى به طور مكرر مشاهده نمودم آن هم در زمانى كه مردم از حرم بيرون رفته بودند و من بر آنچه كه از دست دادم افسوس خوردم ودر نزديك طلوع فجر به كرخ، جايى كه در آن مخفى شده بودم رفتم.

هنوز وقت صبحانه نرسيده بود كه ياران ابن صالحان خواستار ملاقات با من شدند و از دوستان من حالم را مى پرسيدند و همراه آنها امانى از وزير همراه با نامه اى به خط او بود كه در آن هر خوبى نوشته شده بود. آنگاه با يكى از دوستان امين خود پيش او رفتم. پس بلند شد وبه من چسبيد ومرا در آغوش گرفت طورى كه از او جدا نبودم. آنگاه گفت: حال تو، تو را به جايى كشانده كه از من به امام زمانعليه‌السلام شكايت كنى. گفتم: من حاجتى داشتم وسؤالى از آن جناب كردم.

گفت: واى بر تو! ديشب، يعنى شب جمعه مولاى خود صاحب الزّمانعليه‌السلام را در خواب ديدم كه به هر نيكى فرمان داد وبا من به درشتى رفتار كرد به گونه اى كه از او ترسيدم. آنگاه گفت: لا اله الا اللَّه شهادت مى دهم كه ايشان حق هستند ومنتهاى حق مى باشد.

شب گذشته در بيدارى مولاى خود را ديدم كه به من چنين وچنان فرمود وآنچه را كه در آن مشهد شريف ديده بودم توضيح دادم. پس تعجب كرد واز سوى او بالنّسبه به من امورى بزرگ ونيكو در اين مورد صادر شد ومن از جانب او به مقصدى رسيدم كه گمان آنرا نداشتم وآن به بركت مولايم بود. (درود خدا بر او باد)