چهل داستان و چهل حدیث از امام باقر (علیه السلام)

چهل داستان و چهل حدیث از امام باقر (علیه السلام)0%

چهل داستان و چهل حدیث از امام باقر (علیه السلام) نویسنده:
گروه: امام باقر علیه السلام

چهل داستان و چهل حدیث از امام باقر (علیه السلام)

نویسنده: عبد الله صالحی
گروه:

مشاهدات: 1755
دانلود: 418

توضیحات:

چهل داستان و چهل حدیث از امام باقر (علیه السلام)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 61 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 1755 / دانلود: 418
اندازه اندازه اندازه
چهل داستان و چهل حدیث از امام باقر (علیه السلام)

چهل داستان و چهل حدیث از امام باقر (علیه السلام)

نویسنده:
فارسی

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقرعليه‌السلام

نويسنده: عبداللّه صالحى

پيشگفتار

به نام هستى بخش جهان آفرين

شكر و سپاس بى منتها، خداى بزرگ را، كه ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقيم، ولايت اهل بيت عصمت و طهارت صلوات اللّه عليهم اجمعين هدايت نمود.

بهترين تحيّت و درود بر روان پاك پيامبر عالى قدر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، و بر اهل بيت عصمت و طهارتعليهم‌السلام ، مخصوصا پنجمين خليفه بر حقّش حضرت ابو جعفر، امام محمّد باقرعليه‌السلام .

و لعن و نفرين بر دشمنان و مخالفان اهل بيت رسالت كه در حقيقت دشمنان خدا و قرآن هستند.

نوشتارى كه در اختيار شما خواننده گرامى قرار دارد برگرفته شده است از زندگى سراسر آموزنده هفتمين ستاره فروزنده و پيشواى بشريّت، و پنجمين حجّت خداوند براى هدايت بندگان.

آن انسان برگزيده بر حقّ، كه جامع تمام علوم و فنون بود و مخزن اءسرار و حكمت ها و معارف الهى گشت و لقب «باقرالعلوم» را به خود اختصاص داد.

و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توسط يكى از اصحاب و ياران باوفايش به نام جابر بن عبداللّه انصارى، سلام محبّت آميز خود را به پنجمين حجّت و خليفه بر حقّش حضرت باقرالعلوم رساند.

همچنين آن حضرت ضمن بشارت بر ولادت سعادت بخش آن شخصيّت جهانى علم و دانش و اين كه او پنجمين امام و خليفه بر حقّ مى باشد، فرمود:

خداوند متعال نور حكمت و تأويل و تفسير احكام شريعت را به وجود پربركتش عطا نموده است كه مى تواند تمام علوم و فنون را در تمام جهات تشريح و تحليل نمايد.

بر همين اساس نام او را محمّد باقرالعلوم تعيين نمود، ملائكه عرش الهى به وسيله نور وجودش مأنوس خواهند بود.

و احاديث قدسيّه و روايات متعدّد در منقبت و عظمت آن امام مظلوم، با سندهاى متعدّد در كتاب هاى مختلف، وارد شده است.

و اين مختصر ذرّه اى از قطره اقيانوس بى كران فضائل و مناقب و كرامات آن امام والامقام مى باشد.

كه برگزيده و گلچينى است از ده ها كتاب معتبر( 1 ) در جهت هاى مختلف - عقيدتى، سياسى، عبادى، اقتصادى، فرهنگى، اجتماعى، اخلاقى، تربيتى،... - خواهد بود.

باشد كه اين ذرّه دلنشين و لذّت بخش مورد استفاده و إ فاده عموم علاقمندان، مخصوصا جوانان عزيز قرار گيرد.

و ذخيره اى باشد «لِيَوْمٍ لايَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ إ لاّ مَنْ اءتىَ اللّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ لى وَلِوالِدَيَّ وَلِمَنْ لَهُ عَليَّ حَقّ»، انشاء اللّه تعالى.

مؤلّف

خلاصه حالات هفتمين معصوم، پنجمين اختر امامت

آن حضرت بنابر مشهور، روز جمعه يا دوشنبه، سوّم ماه صفر، يا اوّل ماه رجب، سال 57( 2 ) هجرى قمرى در شهر مدينه منوّره ديده به جهان گشود.

نام: محمّد، صلوات اللّه و سلامه عليه.( 3 )

كنيه: أ بوجعفر، أ بوجعفر اوّل.( 4 )

لقب: باقر، شاكر، هادى، باقرالعلوم، امين، شبيه.

پدر: امام سجّاد، زين العابدين، علىّ بن الحسينعليهما‌السلام .

مادر: فاطمه، دختر امام حسن مجتبىعليه‌السلام .

نقش انگشتر: حضرت داراى سه انگشتر بود، كه نقش هر كدام به ترتيب عبارتند از: للّه للّه «رَبِّ لا تَذَرْنى فَرْدا ً»،«الْعِزَّةُ لِلّهِ »، «الْقُوَّةُ لِلّهِ جَميعا ».

دربان: جابر بن يزيد جُعفى.

حضرت اوّلين امام و خليفه اى بود كه با استفاده از جوّ عمومى حاكم بر جامعه زمانش - يعنى؛ شروع كشمكش و درگيرى بنى العبّاس و بنى اميّه - توانست ضمن دفاع از مبانى اسلام و حقوق مظلومان، حدّاكثر استفاده و بهره را برگيرد.

و در همين راستا - ضمن مبارزاتى كه بر عليه جبّاران و ظالمان داشت - كلاس ها و جلسات مختلف احكام، تشكيل و حقايق اسلام و تفسير قرآن را نشر داده، و علوم و معارف الهى را براى جوامع بشرى شكافته و تشريح نمود.

و بر همين اساس يكى از لقب هاى مشهور آن حضرت، باقرالعلوم - يعنى؛ شكافنده علوم و فنون - مى باشد.

امام محمّد باقرعليه‌السلام در سنين دو يا چهار سالگى در صحراى كربلا حضور داشت.

حضرت در هر روز جمعه يك دينار در راه خدا به مستمندان صدقه مى داد و مى فرمود: دادن صدقه در روز جمعه چند برابر ديگر روزها پاداش دارد.

هرگاه براى حضرت مشكلى پيش مى آمد، خانواده خويش را دستور مى داد تا جمع مى نمود؛ و در جمع آن ها به درگاه خداوند دعا مى كرد و آن ها آمّين مى گفتند.

مدّت عمر: آن حضرت حدود چهار سال، با جدّش امام حسينعليه‌السلام ؛ و مدّت 38 سال هم زمان در حيات پدرش، امام سجّادعليه‌السلام ؛ و سپس حدود 19 سال امامت و زعامت جامعه اسلامى را برعهده داشت، كه روى هم عمر با بركت آن حضرت را 57 سال گفته اند.

مدّت امامت: آن بزرگوار روز 12 يا 25 محرّم، سال 94 يا 95، پس از شهادت پدر بزرگوارش در سنين 38 سالگى به منصب امامت نائل آمد؛ و زعامت آن حضرت تا هفتم ذى الحجّة يا ربيع الا وّل، سال 114 به طول انجاميد.

شهادت: روز دوشنبه، هفتم ربيع الا ول يا ذى الحجة، سال 114 هجرى قمرى( 5 ) به دستور هشام بن عبدالملك به وسيله زهر، توسّط ابراهيم بن وليد - استاندار مدينه - مسموم و به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

محلّ دفن: پس از شهادت، پيكر پاك و مطهّر حضرتش تشييع؛ و در قبرستان بقيع در جوار مرقد شريف پدر و عموى بزرگوارش دفن گرديد.

فرزندان: امام محمّد باقرعليه‌السلام داراى هفت فرزند پسر و دو دختر بوده است.

پادشاهان و خلفاء هم عصر امامتش: وليد بن عبدالملك، سليمان بن عبدالملك، عمر بن عبدالعزيز، يزيد بن عبدالملك، هشام ابن عبدالملك، وليد بن يزيد بن عبدالملك، يزيد بن وليد بن عبدالملك و ابراهيم بن وليد بن عبدالملك.

نماز آن حضرت: دو ركعت است، در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، صد مرتبه «شهد اللّه» خوانده مى شود.

و بعد از آن كه سلام نماز پايان يافت، تسبيحات حضرت فاطمه زهراءعليها‌السلام گفته مى شود، و سپس تقاضا و درخواست حوائج مشروعه از درگاه خداوند متعال انجام گردد كه ان شاء اللّه برآورده خواهد شد.( 6 )

مدح هفتمين ستاره فروزنده

به سر مى پرورانم من هواى حضرت باقر

به دل باشد مرا شوق لقاى حضرت باقر

ز عشقش جان من برلب رسيده،كَس نمى داند

كه نبود چاره ساز من سواى حضرت باقر

چنان بگرفته صيت علميش آفاق را يك سر

كه پيچيده در اين عالم صداى حضرت باقر

پيمبر گفت با جابر، كه خواهى ديد باقر را

سلام از من رسان آن گه براى حضرت باقر

سؤ الاتى كه از وى كرد دانشمند نصرانى

جوابش را شنيد از گفته هاى حضرت باقر

مسلمان گشت راهب،ناگهان در محضر آن شه

منوّر شد دل او از ولاى حضرت باقر

به رستاخيز گر خواهى نجات از گرمى محشر

برو در سايه ظلّ هماى حضرت باقر

جلال و شأن قدر آن امام پاك بازان را

نمى داند كسى غير از خداى حضرت باقر( 7 )

بشارت بر نور هدايت و نشر علوم

مرحوم شيخ صدوق، كلينى، مجلسى و ديگر علماءرحمه‌الله م آورده اند:

روزى سُلَيْم بن قيس هلالى به محضر مبارك مولاى متّقيان امام علىّعليه‌السلام آمد؛ و از آن حضرت چند سؤ ال كرد؛ و امامعليه‌السلام پاسخ او را بيان فرمود.

و سپس حضرت اظهار داشت: روزى در محضر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بوديم، كه ضمن بيان مطالبى پيرامون اوصياء و خلفاء بعد از من، افزود:

اوّلين آنها فرزندم، حسن و سپس حسين (سلام اللّه عليهما) خواهند بود و بعد از او فرزندش علىّ بن الحسينعليهما‌السلام و پس از او نيز پسرش، به نام محمّد بن علىّ (باقر العلومعليه‌السلام ) مى باشد.

و آن گاه خطاب به حسينعليه‌السلام نمود و فرمود: به همين زودى در حيات تو فرزندى به نام محمّد بن علىّ - سلام اللّه عليهما - متولّد مى شود، پس سلام مرا به او برسان.

و سپس تمام دوازده خليفه خود را تا آخر معرّفى نمود.( 8 )

همچنين آورده اند:

چون حضرت باقرالعلومعليه‌السلام به دنيا آمد، امام سجّاد صلوات اللّه عليه فرمود: فرزندم، باقرالعلوم را بياوريد.

در اين هنگام يكى ديگر از فرزندانش اظهار داشت: چرا اين نوزاد را به عنوان باقر مطرح نمودى؟

امام سجّادعليه‌السلام سر به سجده نهاد و پس از آن كه سر از سجده برداشت، فرمود: اين نوزاد امام و راهنما و نور هدايت امّت است؛ او گنجينه بردبارى و علوم مختلف است؛ او شكافنده همه علوم و فنون خواهد بود، او شبيه ترين مردم به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى باشد.( 9 )

و نيز آورده اند:

چون روزهاى آخر عمر حضرت رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به پايان رسيد جبرئيل امينعليه‌السلام صحيفه اى را از طرف خداوند تقديم آن حضرت نمود، كه هر قسمتى از آن مربوط به يكى از ائمّه اطهارعليهم‌السلام بود كه شرح وظائف هر يك به طور فشرده بيان شده بود؛ و هر يك از ايشان وظيفه داشت كه در پايان عمر خويش آن را به امام بعد از خود تحويل دهد.

پس هنگامى كه امام سجّاد، زين العابدينعليه‌السلام در آخرين لحظات عمر پربركتش بود، آن صحيفه را تحويل فرزندش امام محمّد باقرعليه‌السلام داد.

وقتى امام باقر سلام اللّه عليه آن صحيفه را گشود، اين شرح وظائف را ملاحظه نمود:

كتاب خداوند - قرآن - را تفسير نما، امّت را كمك و راهنمائى كن و حقايق را بيان و روشن ساز و از هيچ قدرتى بيم و هراس نداشته باش مگر از خداوند متعال....( 10 )

شهامت و خطاب به كودكى معصوم

طبق آنچه كه تاريخ ‌نويسان و راويان حديث نقل كرده اند:

امام محمّد باقرعليه‌السلام ، در صحنه كربلا حضور داشت و برخى سنّ آن حضرت را در آن هنگام چهار ساله( 11 ) و عدّه اى هم دو سال( 12 ) گفته اند

و هنگامى كه حضرت به همراه ديگر اسيران كربلاء وارد مجلس يزيد ملعون شد؛ و پرخاشگرى هايى را از يزيد در مقابل پدرش امام سجّادعليه‌السلام مشاهده كرد.

و چون امام سجّاد، زين العابدينعليه‌السلام در مقابل سخنان زشت و ناپسند يزيد ساكت نبود و جواب مى داد، يزيد با اطرافيان خود مشورت كرد و آها پيشنهاد قتل حضرت را دادند.

به همين جهت حضرت باقرالعلومعليه‌السلام در همان سنين كودكى، پس از مشاهده چنين صحنه اى لب به سخن گشود و خطاب به يزيد كرد و فرمود:

اى يزيد! پيشنهاد و نظريه اطرافيان تو بر خلاف نظريّه اطرافيان فرعون مى باشد، چون كه آن ها در مقابل حركت و سخن حضرت موسى و هارونعليهما‌السلام ، گفتند:

اى فرعون! دانشمندان و جادوگران را جمع كن تا موسى و هارون را محكوم نمايند.

وليكن اطرافيان تو پيشنهاد قتل و كشتار ما را مى دهند.

يزيد ضمن تعجّب از سخنورى و استدلال اين كودك خردسال، سؤ ال كرد: علّت و سبب اين دو نظريّه مخالف در چيست؟!

حضرت باقرالعلومعليه‌السلام با كمال شهامت فرمود: آن ها رشيد و هوشيار بودند؛ ولى اين ها بى فكر و عقب افتاده اند.

و سپس افزود: پيامبران و فرزندانشان را كسى نمى كشد، مگر آن كه زنازاده باشد.

پس از آن يزيد سرافكنده شد و ساكت ماند؛ و ديگر هيچ عكس العملى از خود نشان نداد.( 13 )

آئينه تمام نماى پيامبر خدا

مرحوم شيخ صدوق و برخى ديگر از بزرگان آورده اند:

روزى جابر بن عبداللّه انصارى وارد منزل امام سجّاد، زين العابدينعليه‌السلام شد، در بين صحبت با آن حضرت، نوجوانى نورانى وارد مجلس گرديد.

همين كه چشم جابر بر آن نوجوان زيبا اندام افتاد، لرزه بدنش را فرا گرفت؛ و از جاى خود بر خاست و مرتّب تمام قامت آن عزز نورانى را تماشا مى كرد.

و چون با دقّت او را نگريست، اظهار داشت: اى نوجوان! جلو بيا، هنگامى كه مقدارى كه جلو آمد، جابر گفت: اكنون برگرد و برو.

پس از آن گفت: قسم به خداى كعبه، كه اين نوجوان از نظر شكل و شمايل از هر جهت، شبيه ترين افراد به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى باشد.

بعد از آن، جابر چند قدمى به سوى نوجوان آمد؛ و چون نزديك شد، سؤ ال كرد: نامت چيست؟

حضرت فرمود: محمّد.

گفت: نام پدرت چيست؟

فرمود: من پسر علىّ بن الحسين هستم.

گفت: اى عزيزم! جانم فدايت باد، توئى شكافنده علوم؟

فرمود: بلى، آنچه را كه جدّم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو را بر آن مأمور كرده است، ابلاغ كن.

لذا جابر بن عبداللّه انصارى گفت: رسول خدا مرا بشارت داد، كه من باقى خواهم ماند تا زمانى كه تو را ملاقات نمايم؛ و آن گاه فرمود: سلام او را به شما برسانم.

بنابر اين سلام رسول اللّه بر تو باد.

آن گاه حضرت باقرالعلومعليه‌السلام خطاب به جابر نمود و اظهار داشت: و اى جابر! سلام بر رسول خدا باد تا هنگامى كه زمين و آسمان پايدار و پا بر جا باشند؛ و نيز سلام بر تو باد، كه ابلاغ سلام جدّم را نمودى.

بعد از آن جابر مرتّب در جلسات امام محمّد باقرعليه‌السلام حضور مى يافت و از درياى علوم و فنون آن حضرت بهره مند مى گرديد.

روزى امام محمّد باقرعليه‌السلام مسأله اى را از جابر سؤ ال نمود؟

جابر در پاسخ گفت: همانا رسول خدا مرا خبر داد كه شما اهل بيت هدايت گر هستيد و در تمام دوران ها از همه انسان ها بردبارتر و عالم تر خواهيد بود.

و نيز فرمود: به اهل بيت من چيزى نياموزيد، زيرا كه نيازى به آموختن ندارند و ايشان در همه مسائل و علوم از همه برترند.

امام محمّد باقرعليه‌السلام فرمود: بلى، جدّم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صحيح فرمود: من در كودكى حكمت را مى دانستم و در كودكى فضل خداوند شامل من و ديگر اهل بيت رسالتعليهم‌السلام گرديده است و مى گردد.( 14 )

همچنين آورده اند:

ابان بن تغلب گفت: از حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقرعليه‌السلام شنيدم كه فرمود: روزى در مكتب خانه نشسته بودم كه جابر بن عبد اللّه انصارى وارد شد و به من گفت: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا دستور داده است تا سلام آن حضرت را به تو ابلاغ دارم.( 15 )

نجات نسل دو پرنده و تسليم نخل خشكيده

جابر بن يزيد جُعفى حكايت كند:

در يكى از سال ها، به همراه حضرت باقرالعلومعليه‌السلام رهسپار مكّه معظّمه شدم.

در بين راه، دو پرنده به سمت ما آمدند و بالاى كجاوه امام محمّد باقرعليه‌السلام نشستند و مشغول سر و صدا شدند، من خواستم آن ها را بگيرم تا همراه خود داشته باشم، ناگهان حضرت با صداى بلند، فرمود: اى جابر! آرام باش و پرندگان را به حال خود واگذار، آن ها به ما اهل بيت عصمت و طهارت پناه آورده اند.

عرضه داشتم: مولاى من! مشكل و ناراحتى آن ها چيست، كه اين چنين به شما پناهنده شده اند؟!

حضرت فرمود: آن ها مدّت سه سال است كه در اين حوالى لانه دارند و هرگاه تخم مى گذارند تا جوجه شود، مارى در اطراف آن ها هست كه مى آيد و جوجه هاى آن ها را مى خورد.

اكنون پرندگان به ما پناهنده شده تا از خداوند بخواهم كه آن مار را به هلاكت رساند؛ و من نيز در حقّ آن مار نفرين كردم و به هلاكت رسيد؛ و پرندگان در امان قرار گرفتند.

جابر گويد: سپس به راه خود ادامه داديم تا نزديك سحر و اذان صبح به بيابانى رسيديم؛ و من پياده شدم و افسار شتر حضرت را گرفتم؛ و چون حضرت فرود آمد، در گوشه اى خم شد و مقدارى از شن ها را كنار زد و در حال كنار زدن شن ها، چنين دعائى را بر لب هاى خود زمزمه مى نمود: خداوندا! ما را سيراب و تطهير و پاك گردان.

ناگهان سنگ سفيدى نمايان شد و امامعليه‌السلام آن سنگ را كنار زد و چشمه اى زلال و گوارا آشكار گرديد، و از آن آب آشاميدم و نيز براى نماز وضو گرفتيم.

و بعد از خواندن نماز، سوار شديم و به راه خود ادامه داديم تا آن كه صبحگاهان به روستائى رسيديم، كه نخلستانى كنار آن روستا بود، در آن جا فرود آمديم؛ و حضرت كنار نخل خرمائى - كه از مدّتها قبل خشك شده بود - آمد و خطاب به آن كرد و اظهار داشت: اى درخت خرما! از آنچه خداوند متعال در درون شاخه هاى تو قرار داده است، ما را بهره مند ساز.

جابر افزود: ناگهان ديدم درخت خرما، سرسبز و پربار شد و خود را در مقابل امامعليه‌السلام خم كرد؛ و ما به راحتى از ثمره آن مى چيديم و مى خورديم.

در همين اثنا، يك مرد عرب بيابان نشين كه در آن حوالى بود، وقتى اين معجزه را مشاهده كرد، به حضرت خطاب كرد و گفت: سحر و جادو كرديد؟!

امامعليه‌السلام در پاسخ، به آن عرب خطاب نمود و به آرامى اظهار داشت:

اى مرد! به ما نسبت ناروا مده، چون كه ما از اهل بيت رسالت هستيم؛ و هيچ كدام از ما ساحر و جادوگر نبوده و نيستيم، بلكه خداوند متعال از اسامى مقدّسه خود كلماتى را به ما آموخته است كه هر موقع هر چه را بخواهيم و اراده كنيم، به وسيله آن كلمات، خداوند متعال را مى خوانيم و تقاضا ميكنيم، آن گاه دعاى ما به لطف او مستجاب خواهد شد.( 16 )

دخالت بيجا و خواسته هركس

مرحوم ثقة الا سلام كلينى در كتاب شريف كافى آورده است:

روزى بين امام محمّد باقرعليه‌السلام و بين يكى از نوه هاى امام حسن مجتبىعليه‌السلام اختلافى واقع شد.

شخصى، به نام عبدالملك گويد: من اختلاف آن حضرت و پسر عمويش را شنيدم، جهت صلح و اصلاح خدمت امام باقرعليه‌السلام رفتم و چون خواستم در آن زمينه صحبت كنم، حضرت فرمود: آرام باش و در كار ما دخالت نكن.

جريان ما همانند آن شخص است كه در بنى اسرائيل داراى دو دختر بود، يكى از آن ها را به عقد كشاورزى و ديگرى را به عقد كوزه گرى در آورد.

پس از آن كه هر دوى آن ها به خانه شوهر رفتند، روزى پدر به ديدار دختر و داماد كشاورزش رفت و احوال آنان را جويا شد؟

دختر گفت: شوهرم زراعت كرده است و نياز به آبيارى دارد، اگر خداوند باران بفرستد حال ما خوب است.

سپس به منزل ديگر دختر و دامادش رفت و احوال آنها را پرسيد؟

دختر گفت: شوهرم تعداى كوزه ساخته است و آن ها را بيرون گذاشته تا خشك شده و آماده كوره شوند، چنانچه باران نيايد حال ما خوب خواهد بود؛ پدر ضمن خداحافظى، دست به سوى آسمان بلند كرده و گفت: خدايا، تو خود به احوال هر دوى آن ها و همچنين به مصلحت ايشان آگاه تر مى باشى.

بعد از آن، حضرت فرمود: ما نيز چنين هستيم و چنين گوئيم.( 17 )

همچنين تاريخ ‌نويسان به نقل از سُدير صيرفى آورده اند، كه گفته است:

به زيارت كعبه الهى مشرّف شده بودم، در آن جا امام محمّد باقرعليه‌السلام را ملاقات كردم، حضرت دست مرا گرفت، و روى به جانب كعبه نمود و اظهار داشت: اى سُدير! مردم موظّف شده اند كه به زيارت اين كعبه سنگى آمده و اطراف آن طواف نمايند؛ و آن گاه بايستى نزد ما اهل بيت رسالت آيند و ايمان و عقايد خود را بر ما عرضه دارند تا ما آن ها را راهنمائى و هدايت نمائيم.

سپس امامعليه‌السلام اشاره به سينه خويش نمود و فرمود: همانا ولايت ما از هر چيزى مهم تر و بلكه اساس و بنيان هر چيزى است.

و پس از آن، افزود: اى سُدير! اگر آن دو نفر - ابوحنيفه و سفيان ثورى - نبودند و مردم را به گرد خود جمع نكرده و آن ها را به بى راهه منحرف نمى كردند؛ ما فرصت مناسبى در اين سفر حجّ مى يافتيم، كه مردم را به حقايق دين و منافع دنيا و آخرتشان راهنمايى كنيم و نسبت به تمام امور مادّى و معنوى آشنا و آگاهشان سازيم.( 18 )

پدر مرده و گنج مخفى

مرحوم قطب الدّين راوندى، ابن شهر آشوب و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى عليهم آورده اند:

امام جعفر صادقعليه‌السلام فرمود:

جوانى مؤ من نزد پدرم، حضرت باقرالعلومعليه‌السلام آمد و اظهار داشت: من پدرى فاسق و مخالف شما اهل بيتعليهم‌السلام داشتم كه هم اكنون به هلاكت رسيده است؛ و چون او مى دانست كه من شيعه مى باشم اموال خود را از من مخفى و پنهان داشت، چنانچه ممكن باشد مرا در اين مورد كمك فرما.

امام محمّد باقرعليه‌السلام فرمود: آيا دوست دارى پدرت را ببينى و آنچه مى خواهى از او سؤ ال كنى؟

جوان پاسخ داد: آرى، چون من بسيار فقير و تهى دست هستم.

بنابر اين حضرت نامه اى نوشت و آن را مهر نمود و به آن جوان داد و فرمود: اين نوشته را به قبرستان بقيع بِبَر؛ هنگامى كه در وسط قبرستان قرار گرفتى، صدا بزن و بگو: يا دُرجان!

آن گاه، شخصى حاضر مى شود، نامه را به او تحويل مى دهى تا به مطلوب و خواسته خود برسى، پس همين كه جوان به قبرستان بقيع رفت و به دستور حضرت عمل نمود و نامه را تحويل داد، دُرجان گفت: دوست دارى پدرت را ملاقات كنى؟

جوان گفت: آرى.

ناگاه دُرجان به سمت كوهى در نزديكى مدينه رهسپار شد و چيزى نگذشت كه ديدم به همراه مردى سياه - كه زنجير بر گردن و زبانش آويزان بود - به سوى من آمدند.

دُرجان گفت: اى جوان! اين پدر تو مى باشد، كه حرارت آتش و عذاب الهى او را به چنين حالى در آورده است.

بعد از آن، من از حال پدرم جويا شدم؟

پدرم مرا مخاطب قرار داد و اظهار داشت: اى پسرم! من از دوستداران بنى اميّه و از علاقه مندان به آن ها بودم، و چون تو از دوستان و پيروان اهل بيت رسالت بودى، دشمنت داشته و تو را از اموال خود محروم ساختم، و به جهت همين كينه توزى ام نسبت به اهل بيت رسالت و شيعيان آن ها مى باشد، كه مرا در چنين حالت و عذاب دردناكى مشاهده مى كنى؛ و اكنون از عمل خويش بسيار پشيمان هستم، ولى سودى به حالم ندارد.

سپس افزود: گنج را در فلان باغ زير درخت زيتون مخفى كرده ام، آن را بردار و پنجاه هزار از سكّه هاى آن را تحويل حضرت ابوجعفر، امام محمّد بن علىّعليهما‌السلام بده؛ و مابقى آن اموال از براى خودت باشد.

حضرت صادقعليه‌السلام افزود: هنگامى كه آن جوان سكّه ها را خدمت پدرم آورد، همه آن سكّه ها را دريافت نمود و مقدارى از آن ها را بابت بدهى قرض يك نفر تهى دست پرداخت كرد و باقيمانده اش را زمينى خريد - كه فقيران و تهى دستان از آن استفاده كنند - و فرمود: ميّت به وسيله آن سودمند و شادمان خواهد شد.( 19 )

موقعيّت و منزلت ائمّهعليهم‌السلام

روزى امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه عليه در جمع عدّه اى از دوستان و اصحاب خود فرمود:

من در حيرت و تعجّب هستم از كسانى كه ولايت ما را پذيرفته اند و امامت و خلافت ما را قبول كرده اند و معتقد هستند كه دستورات ما در تمام امور واجب و همانند دستورات الهى لازم الا جراء مى باشد؛ ولى در مرحله عمل سست و ضعيف هستند.

و عقيده آن ها نسبت به عمل - در همه جوانب معنوى و مادّى - ضعيف است و حقوق ما را رعايت نمى كنند و كردار و اعمال خويش را توجيه مى نمايند.

و فكر مى كنند كه ما از زندگى و از افكار و عقائد آن ها بى اطّلاع مى باشيم.

آيا چنين افرادى گمان برده اند كه خداوند، طاعت عدّه اى از بندگانش را بر ديگران واجب و لازم گردانيده است؟!

و اين عدّه نسبت به حوادث و رخ دادهاى آسمان و زمين بى اطّلاع و ناآگاه هستند؛ و فكر مى كنند كه خداوند سبحان علوم و دانش خود را نسبت به ايشان دريغ و مضايقه نموده است.

و ايشان بر اين عقيده هستند كه ما اهل بيت از آن بى اطّلاع هستيم!!

در اين هنگام، يكى از افراد حاضر در مجلس به نام حمران، گفت: يا ابن رسول اللّه! آيا آنچه اميرالمؤ منين علىّ و نيز دو فرزندش حسن و حسينعليهم‌السلام انجام دادند و آنچه كه بر سرشان آمد، همه آن ها اراده و خواست خداوند متعال بود؟!

امام محمّد باقرعليه‌السلام در پاسخ او اظهار داشت: چنانچه آن ها از خداوند متعال درخواست مى نمودند، دعايشان مستجاب مى گرديد و خداوند ظلم طاغوتيان را برطرف مى ساخت عُمْر و حكومت ظالمان پايان مى يافت.

وليكن آنچه ظلم و ستم بر آن ها وارد شد، نه به جهت گناه و معصيت ايشان بود بلكه به جهت مصالح و حكمت هاى ديگرى بود - كه انسان هاى عادّى از درك آن ناآگاه و عاجزند -.

و ما - اهل بيت عصمت و طهارت و بلكه همه افراد - بايد تابع مصالح و مقدّرات الهى باشيم.( 20 )

شرمسارى دشمن در كنار كعبه

ابوحمزه ثمالى حكايت كند:

در سالى كه امام محمّد باقرعليه‌السلام جهت زيارت خانه خدا وارد مكّه معظّمه شده بود، پس از طواف كعبه الهى، در گوشه اى از حرم الهى نشست و مردم بسيارى جهت پرسش مسائل خود اطراف حضرت اجتماع كرده بودند.

در همان سال هشام بن عبدالملك نيز به همراه برخى از اطرافيان خود، كه از آن جمله نافع - غلام عمربن خطّاب - بود، وارد مسجدالحرام شدند.

نافع با ديدن امامعليه‌السلام ، از هشام بن عبدالملك پرسيد: اين شخص كيست كه مردم اين چنين اطراف او گرد آمده اند؟

هشام گفت: او ابو جعفر، محمّد بن علىّ است.

نافع گفت: نزد او مى روم و سؤ الى از او مى نمايم، كه جواب آن را فقط پيامبر و يا وصىّ او مى داند؛ و هشام موافقت كرد.

پس نافع نزديك آمد و در جمع افراد نشست و سپس گفت: من تورات و انجيل و زبور و فرقان را خوانده ام؛ و تمام معارف و احكام حلال و حرام را مى شناسم.

اكنون آمده ام تا مسائلى را سؤ ال كنم كه جواب آن تنها نزد پيامبر، يا وصىّ او، يا پسر پيامبر خواهد بود.

امام محمّد باقرعليه‌السلام فرمود: آنچه مى خواهى سؤ ال كن.

نافع گفت: بين حضرت عيسىعليه‌السلام و حضرت محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه مقدار زمان فاصله بوده است؟

حضرت فرمود: جواب آن را طبق عقيده شما پاسخ گويم، يا طبق نظر خودم بيان كنم؟

نافع گفت: هر دو جواب را بفرما.

امامعليه‌السلام فرمود: بنابر نظريّه ما اهل بيت رسالت، فاصله آن به مقدار پانصد سال؛ ولى بنابر نظريّه شما ششصد سال فاصله بود.

نافع گفت: یا ابن رسول اللّه! سؤ الى ديگر مطرح نمايم؟

حضرت فرمود: آنچه مى خواهى مطرح كن.

گفت: خداوند متعال از چه وقت بوده است؟

امام محمّد باقرعليه‌السلام فرمود: بگو چه وقت نبوده است، تا پاسخ تو را بيان كنم؛ و سپس افزود: منزّه است خداوندى، كه قبل از هر چيزى بوده و بعد از هر چيزى خواهد بود، نه شريكى دارد و نه فرزندى، او تنها و بى مانند است.

سپس نافع نزد هشام آمد و گفت: به راستى او عالم ترين مردم و همانا او فرزند رسول خدا است.( 21 )