اخلاق اسلامی در نهج البلاغه جلد 1

اخلاق اسلامی در نهج البلاغه جلد 10%

اخلاق اسلامی در نهج البلاغه جلد 1 نویسنده:
گروه: سایر کتابها
صفحات: 15

اخلاق اسلامی در نهج البلاغه جلد 1

نویسنده: اکبر خادم الذاکرین
گروه:

صفحات: 15
مشاهدات: 6993
دانلود: 49

توضیحات:

اخلاق اسلامی در نهج البلاغه جلد 1
  • پیش در آمد

  • حقيقت تقوى

  • تقوى در لغت

  • تقوى در قرآن

  • مفهوم تقوى در روايات

  • اهميت تقوى در قرآن

  • آفرينش موجودات

  • هدف آفرينش

  • خلقت و آفرينش انسان

  • خلقت و آفرينش جميع مخلوقات

  • خلاصه بحث هدف آفرينش

  • مسئله ارزاق و انواع روزى ها

  • گستردگى و تنگى رزق

  • 1. فضائل پرهيزگاران

  • گفتار صحيح

  • ريشه يابى كثرت خطرات زبان

  • درمان بيمارى هاى زبان

  • 2. ميانه روى در همه چيز

  • معانى مجازى

  • 3. روش آنها تواضع است

  • 4 و 5ـ چشم و گوش حق بين و حق شنو

  • دو سرمايه بزرگ انسان

  • 6. تحمل حوادث سخت

  • مقام تسليم و رضا

  • براى تحصيل صفت رضا چه بايد كرد

  • 7ـ ايمان صريح و خالص

  • سخنى از ابن ميثم شارح نهج البلاغه

  • 8ـ عظمت خدا در قلب پزهيزگاران

  • 9. يقين در سر حد شهود

  • 10ـ مقام حُزن

  • 11ـ مردم از آنها در امانند

  • 12ـ ترك تن پرورى

  • زينت و تجمل از نظر اسلام

  • يك دستور مهم بهداشتى

  • 13ـ روح قناعت

  • 14ـ عفّت نفس

  • معناى لغوى عفّت

  • زيربناى علم اخلاق

  • 15ـ صبر و استقامت

  • فضيلت صبر در كتاب و سنّت

  • اقسام صبر

  • فلسفه صبر چيست؟

  • طالوت كيست؟

  • تجارة مُربحة يسّرها لهم ربّهم

  • 16 و 17 زهد در دنيا و شكستن زنجيرهاى اسارت

  • مال دنيا

  • عشق اولاد و همسر

  • 18 ـ 20 ـ عبادات شبانه، تلاوت قرآن و ترتيل

  • اهميت قرآن

  • 21ـ حزن در سايه قرآن

  • 22ـ درمان طلبيدن از قرآن

  • 27 ـ واكنش پرهيزگاران در برابر قرآن مجيد

  • اِخلاص در قرائت قرآن

  • فهرست منابع

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 15 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 6993 / دانلود: 49
اندازه اندازه اندازه
اخلاق اسلامی در نهج البلاغه جلد 1

اخلاق اسلامی در نهج البلاغه جلد 1

نویسنده:
فارسی
اخلاق اسلامى در نهج البلاغه جلد 1

اخلاق اسلامى در نهج البلاغه جلد ١

نویسنده :اكبر خادم الذاكرين

نمى دانم چرا هنگامى كه سخن از «اخلاق» به ميان مى آيد بسيارى از مردم، حتى بعضى از اهل فضل و دانش، آن را يك امر مستحبى، و در حاشيه زندگى مى دانند، درحالى كه غالب مشكلات فردى و اجتماعى كه با آن دست به گريبان هستيم، دقيقاً و مسلماً ناشى از ضعفهاى اخلاقى مااست، مشكلات و گرفتاريها و بن بستهاى جهانى نيز درست از فقر اخلاقى جامعه ها و مخصوصاً سران بسيارى از كشورهاى جهان سرچشمه مى گيرد، و اين سخن تحليلهاى روشنى دارد كه شرح آن را از حوصله اين مقدمه كوتاه خارج است.
آرى اخلاق سرمايه اصلى اقوام و ملتهااست.
اخلاق كليد حل مشكلات مهم اجتماعى است.
اخلاق خميرمايه تمدن و ستون فقرات يك زندگى اجتماعى سالم است و اخلاق بهترين وسيله انسان در سير الهى است; به همين دليل تا مسائل اخلاقى در جوامع انسانى حل نشود هيچ مسأله اى حل نخواهد شد.
و باز به همين دليل «تهذيب نفوس» و «تزكيه قلوب» و «تكميل مكارم اخلاق» به عنوان يكى از اهداف اصلى بعثت پيامبر بزرگ اسلام(ص) در كتاب آسمانى ما قرآن و روايات اسلامى شمرده شده است، و پيشوايان اسلام و بزرگان دين قسمت عمده عمر پربركت خود را وقف اين كار كردند.
در همين راستا توفيق الهى شامل حال نگارنده شده كه چند سال متوالى «ماه مبارك رمضان» درس اخلاقى از ديدگاه نهج البلاغه على(ع) يا به تعبير ديگر درس نهج البلاغه اى در زمينه اخلاق و تقوى، در حوزه علميه قم براى طلاب و فضلاى محترم داشته باشيم، شايد وسيله اى براى اصلاح اخلاق «خويش» و «آنها كه خود را نيازمند به اين امر مهم مى بينند» فراهم سازم.
اين درسها كه از سيماى جمهورى اسلامى نيز مرتباً پخش مى شد بحمدالله اَثر عميقى داشت،و جمعى از رهروان راه حق را در اين مسير به حركت درآورد، و گروهى اصرار داشتند كه جمع آورى شود و به صورت كتابى درآيد تا فائده آن بيشتر گردد.
توفيق اين كار شامل حال فاضل محترم حجة الاسلام آقاى اكبر خادمى اصفهانى دامت تأييداته شد كه مرتباً در درسها شركت داشته و مطالب را با دقت جمع آورى مى كرد.
نامبرده به اين نيز بسنده نكرد بلكه با ذوق و سليقه ويژه خود و مطالعاتى كه در كتب اخلاقى بزرگان پيشين داشت مطالب قابل ملاحظه اى بر آن افزود و به صورت پربارترى درآمد.
اينجانب به مقدارى كه وقت اجازه مى داد قسمت هايى از اين مجموعه را مطالعه كردم و از زحماتى كه براى اين كار مهم كشيده بود، خوشوقت و متشكر شدم، و با نشر آن موافقت نمودم.

در اينجا چند نكته را قابل ذكر مى دانم:
١ـ مجموعه حاضر كه در دو جلد تهيه شده و هم اكنون جلد اول آن انتشار مى يابد شرح و تفسيرى است بر خطبه همّام يا خطبه متّقين (خطبه شماره ١٩٣نهج البلاغه) كه جامع ترين خطب نهج البلاغه در زمينه اخلاق و تقوى است، و دقت در آن مى تواند بزرگ ترين مددكار ما در «سير و سلوك الى الله» و «تهذيب نفس» باشد.
٢ـ جالب اينكه در اين خطبه شريفه يكصد و ده صفت از صفات برجسته پرهيزگاران مطابق نام على(ع) به حروف ابجد است كه تجسّمى براى اين صفات بود، صفاتى كه هريك از ديگرى مهمتر و سازنده تر است، و هر يك از اين صفات يكصد و ده گانه به طور تفصيل در اين كتاب مورد بحث و بررسى قرار گرفته (٢٧صفت در جلد اول، و ٨٣ صفت در جلد دوم).
٣ـ يقين داشته باشيد هركس بتواند اين اوصاف را در خود زنده كند و به آن متخلّق گردد، نور ايمان و حقيقت بر قلب او تابنده خواهد شد، و از اين سرچشمه نور و هدايت اميرمؤمنان على(ع) روح و دل او روشن خواهد گشت، و شخصيتى تازه همراه با آرامش و روحانيتى بى نظير در وجود خود احساس خواهد كرد.
لذا مطالعه دقيق اين خطبه نورانى را در زمينه صفات متقين كه آئين تمام نماى اخلاق اسلامى است به همه خوانندگان گرامى و پويندگان راه تهذيب نفس مخصوصاً جوانان عزيز توصيه مى كنم. و موفقيت آنها را در به كار بستن اندرزهاى مولاى متقيان على(ع) از خدا خواهانم.
و نيز صميمانه از آنها مى خواهم كه دعا كنند نگارنده را نيز توفيق الهى يار و مددكار شود تا اين راه پرافتخار را همراه شما بپويد. واللّه ولى التوفيق

قم ـ حوزه علميه
ناصر مكارم شيرازى
آبان ماه ١٣٧٠

پیش در آمد
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدلله ربّ العالمين و الصلاة والسلام على خير خلقه محمّد وآله الطيبين الطاهرين المعصومين سيّمابن عمّه و وصيه اسداللّه الغالب على بن ابيطالب ولعنة اللّه على اعدائهم اجمعين الى قيام يوم الدّين.
سپاس خالقى را كه به مخلوقاتش لباس وجود پوشانيد; و انسان را از ميان آنهابا اين كه مقتضاى (خُلِقَ الاِنْسانُ ضِعُيْفاً)(١) در نهايت ضعف بود، اشرف موجودات و گل سرسبد دستگاه آفرينش قرار داد و در كتاب تشريعش تقوى را ملاك برترى و كرامت او معرفى نمود (اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ) (٢) و با فرمان «اتَّقُوا» امر كرد كه آن را با قلم اراده از مرحله ذهنيّت به مرحله عينيّت رسانند و در متن صفحات كتاب تكوين بنگارند تا زمينه مصاحبت با حق جل و علا را فراهم نمايند كه (اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِين)(٣)
سپس خود را به اين وصف ستود (هو اَهل التّقوى واهل المغفرة)(٤) و با همين معيار پيامبرانش را از ميان مخلوقاتش برگزيد، بعد از آن كه ملبّس به لباس تقوى بودند (ولِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ)(٥)
و از ميان آنها پيامبر خاتم محمد بن عبدالله(ص) را به عنوان اسوه برگزيد (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّه اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)(٦) و دگر بار با همين سنجش، سيره نبويه را با ولايت علويه استمرار بخشيد تا با ارتباط عالم مُلك و مَلَكوت منقطع نگردد و زمين و زمان از اسوه و حجّت خالى نشود كه «لو لا الحجة لَساخت الارض باَهلها».
و شكر خداى را كه بهترين زاد را در اين سفر الهى كه روح سوار بر مركب جسمانى طى طريق مى كند تقوى قرار داد (فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى)(٧) تا به غايت قصوى و آخرين مرحله، يعنى لقاى الله برسد (يا أَيُّهَا الإِنسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيْهِ) (٨) و بالاخره سند مالكيت بهشتش را هم به نام صاحبان اين زاد و توشه يعنى متقين ثبت و صادر نمود و فرمود: (تِلْكَ الجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُها مِنْ عِبادِنا مَن كَانَ تَقِيّاً) (٩) و چه جايگاه پر نعمتى كه خودش فرموده: (وَلَنِعْمَ دَارُ المُتّقِينَ)(١٠)
اينجانب از سابق علاقه عجيبى نسبت به خطبه متّقين نهج البلاغه داشتم، به طورى كه هميشه در خاطرم اين خطبه بر تارك خطب نهج البلاغه مى درخشيد، و به نظرم در ميان سلسله خطبه هاى اين تالى تِلو قرآن كه فرش كلام خالق و عرش كلام مخلوق است، خطبه متّقين بارزترين گوهر اين سلسله در تهذيب نفوس و تصفيه ارواح است. به همين جهت، تصميم گرفته بودم كه جزوه اى مشتمل بر جامع گفتار شارحين و ناظرين به كلام على(ع)در اين خطبه مهيّا كنم; و با همين انگيزه، در سفرى تبليغى رزمى كه به جبهه هاى نور عليه ظلمت داشتم، مقدارى از خطبه را در جمع ياران به بحث گذاشتم، و از آنجا كه علم وحشى و گريزان است و نياز به پاى بند كردن آن به كتابت دارد،(١١) اقدام به نگارش آن مطالب مورد بحث نمودم، ولى متأسفانه موفّق به تكميل آن نشدم و كار ناتمام ماند تا اين كه در ماه مبارك رمضان ١٤٠٨ هـ.ق حُسن انتخاب استاد عزيز و بزرگوارم و محقق عظيم الشأن حضرت آية الله مكارم شيرازى (دام ظله الوارف) كه همين خطبه را براى درس نهج البلاغه برگزيده بودند انگيزه اين كار مهم شد; دامن همّت به كمر زده و روزهاى ماه مبارك رمضان در جلسه درس ايشان در مدرسه امام اميرالمؤمنين(ع)، كه جمع كثيرى از طلاب و فضلاى حوزه علميه شركت داشتند، و حقّاً حوزه درس با بركتى بود، شركت كردم; و مطالب ايشان را كه آميخته با نكات بديع و تحليلهاى تازه فراوانى بود، جمع آورى نمودم.
سپس با مطالعه كتب و منابع مختلف در اين زمينه، (كه در فهرست منابع ذكر خواهد شد) نكات مهم و بخشهاى گوناگونى براى مزيد فايده بر آنها افزوده;
و مجموع را به نظر ايشان رساندم; پس از بررسى اجمالى و تذكرات مختلف اصلاحى، امر به چاپ آن فرمودند.
اميدوارم اين نوشتار كه از درياى بيكران بيانات مولى اميرمؤمنان على(ع) مايه مى گيرد براى تمام سالكان راه حق و پويندگان طريق تهذيب نفس، مفيد و مؤثر افتد.
گرچه حسن آغاز اين خطبه با برخورد به رحلت جانگداز رهبر انقلاب اسلامى آية الله العظمى امام خمينى(ره) انجامى اسف انگيز داشت و بحث استاد ناتمام ماند ولى با اشارت استاد و زير نظر ايشان، باقيمانده خطبه نيز شرح و پس از قريب دو سال و نيم، بحمدالله به پايان رسيد و لطف الهى مراحل تكميلى تا آماده شدن براى چاپ چنان كه اشاره كردم پيموده شد.

* * *

بارى خطبه همّام يا خطبه متّقين، قطره اى زلال و درخشان از درياى متلاطم و بيكران علم مولى المتقين اميرالمؤمنين على(ع) است،
آن امام هُمامى كه نورى بر منار طريقت و نگاهبانى بر مسير شريعت بود.
امامى كه در خانه حق (كعبه) چشم به جهان گشود تا از ابتدا بيننده حق باشد;
نوجوانى كه در مكتب نبوت در برابر استادى چون نبى اكرم(ص) زانو زد و كتاب وحى را ورق ورق مطالعه نمود تا تاريخ جهان را رقم زند.
آن شاگردى كه در اين مكتب قلم به دست گرفت تا دست قلم زنان باطل را قلم كند، و آن سخن آموزى كه در اين مدرسه سخن گفتن آموخت تا پرچم فرياد را در سرزمين زشتيها برافرازد; آن دست پرورده نبوت هر آنچه لازم بود فراگرفت و هر آنچه لازم بود در صحيفه خود به يادگار گذاشت.
او به جايى رسيد كه به فرموده خودش: «يَنْحدِرُ عَنِّى السَّيلُ وَلا يَرقَى إلَىَّ الطَّيرُ» (١٢) :
«سير دانش از كوه فكرتم روان، و مرغ انديشه بر فراز آن پرواز نتواند كرد»!
او به مقامى رسيد كه گرچه در وصف وى دانشمندان و سخنوران بزرگ تازى و فارسى مانند: حسان، ابوفراس، ابوتمام، متنبّى، حكيم سنايى، فردوسى و غيره سخن بسيار گفته و سروده اند، ولى هيچ يك به اداى حق مقام او نرسيده اند; و حقيقت او، و صفاى او همچنان براى غير حضرت حق و صاحبان علم حقيقى، مستور مانده است.
او در مكتب نبوى به درجه استادى رسيد تا درس ارزشهاى انسانى اسلامى دهد، او آمد تا هادى افكار پريشان در وادى خيال،
و ساقى معارف دقيقه در جام الفاظ رقيقه و لطيفه باشد، او قيام كرد تا نهج و طريق مستقيم حق را در سايه نهج البلاغه خود ترسيم كند.
او آمد تا باغبانى براى به ثمر رساندن شكوفه هاى انسانيت باشد. او آمد تا شكوه شكفتن شكوفه هاى سفيد فطرت را به نمايش گذارد.
او آمد تا بگويد هرچه نپايد، دلبستگى نشايد.او آمد تا بگويد از بيگانه به حضرت يگانه پناه بايد برد.
او آمد تا آمدن را آموزد و رفت تا رفتن را. او زيست تا چگونه زيستن آموزد و در ماه خدا، در خانه خدا، سر به سجده شهادت در محراب خونين عبادت نهاد تا چگونه مردن آموزد.
او با آمدنش در كعبه، و با رفتنش از محراب مسجد كوفه، عملاً نشان داد كه (إِنّا لِلّهِ وَ اِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ).(١٣)
او آمد تا توشه اين راه تقوى و رهروانى كه به هدف و لقاى الهى مى رسند متقين را معرفى كند; و در همين راستا خطبه متقين را بيان فرمود و در ان حدود ١١٠ صفت براى آنان گنجاند.(١٤)
«خطبه همّام» دستورالعملى است بارى آنان كه مى خواهند به مقصود رسند، آئينه اى است تمام نما براى پروا دارندگانى كه طالبند به سرچشمه زلال حقيقت دست يابند،
آنان كه دوستدار آراستگى اند و آراستگى را در باطن آراسته مى بينند.
«خطبه همّام» صحنه اى از تأثير يك معلم حقيقى در شاگردى حقيقى است تأثيرى كه رخت بر بستن جانى از كالبدى را به همراه دارد! تاريخ بسيار نشان داده كه سخن گويان بزرگ توانسته اند به تأثير سخن، مستمع را بگريانند، يا بخندانند، يا سپاهى را براى جنگ و دفاع (يا صلح و سازش) بشورانند، يا گروهى را به اندرز و نصيحت از خلق و خوئى زشت دور و به اخلاق و عاداتى نيكو نزديك سازند، يا در نهايت شنونده را از خود بيخود ساخته و به تأثير سخن بيهوش نمايند; ولى تاريخ نشان نداده كه خطيبى در طىّ سخنرانى خود، مستمع را براى هميشه مدهوش كند و به جهان جاودانش رهسپار سازد و تنها «خطبه همّام» است كه مقام تأثير سخن را به درجه اعجازى رسانده و خارج از طرق بشرى تأثير كرده كه جان شنونده «همام» را از قفس طبيعت آزاد و به گلشن راز به پرواز درآورد.
«خطبه همّام» از معروف ترين خطب مولى على(ع) است كه در كتب معتبر «شيعه و سنة» با كمى اختلاف،
نقل شده و پيوسته علماى بزرگ حفظ آن را مانند حفظ قرآن لازم دانسته و به شاگردان خود سفارش مى نموده اند.
«خطبه همّام» در هر يك از قرون اسلامى، نزد اهل دانش، بزرگ ترين كتاب از نظر اخلاقى به شمار مى رفته و حتى بعضى همانند تلاوت قرآن،
مقيّد به خواندن آن بوده اند. يكى از اساتيد بزرگوار مى فرمود استادى داشتم كه وضو مى گرفت و رو به قبله مى نشست و به من مى فرمود:
اين خطبه را بخوان و در وقت خواندن مى گريست و ناله مى كرد.
آرى ناله مى كرد و ناله دارد، و چرا آنان كه مى فهمند ناله نكنند! آنان كه در حصرت صيحه اى همّامى مى سوزند، چرا آه نكشند! و چرا غمگين نيستيم، چرا كلامى كه كالبدى را از جان تهى مى كند، در قلب ما تأثيرى نمى كند! كلام همان كلام است، پس عيب از كجاست!
به هر حال اميد است با مطالعه سخنان مولى و برداشت صحيح از «خطبه همّام» به سر منزل مقصود رهنمون گشته و زندگى خود را سامان دهيم. غفرالله لنا ولكم انشاءالله تعالى.
لازم به ذكر است كه در آخر هر فراز، يا هر چند فراز، اشعار عارف بزرگوار مرحوم الهى قمشه اى را كه در شرح خطبه «همام» سروده است،(١٥) آورده ايم،
به اميد اين كه خوانندگان هرچه بيشتر استفاده كنند.
از آنجا كه انسان در معرض اشتباه و خطاست، اميدوارم خوانندگان عزيز خطاها را عفو و اين حقير را از راهنمايى و ارشادات خود بى بهره ننمايند.(١٦)

قم ـ اكبر خادم الذاكرين(خادمى)
٢٧/٧/٦٩ مطابق با ٢٨ ربيع الاول ١٤١١ هجرى قمرى

___________________________
١. سوره نساء، آيه ٢٨.
٢. سوره حجرات، آيه ١٣.
٣. سوره بقره، آيه ١٩٤.
٤. سوره مدّثر، آيه ٥٦.
٥. سوره اعراف، آيه ٢٦.
٦. سوره احزاب، آيه ٢١.
٧. سوره بقره، آيه ١٩٧.
٨. سوره انشقاق، آيه ٦.
٩. سوره مريم، آيه ٦٣.
١٠. سوره نحل، آيه ٣٠.
١١. از رسول گرامى اسلام(ص)روايت شده «قيّدو العلم بالكتاب»; علم را با نوشتن در بند و قيد كنيد (كنزالعمال، خبر ٢٩٣٣٢). ـ در شعرى منسوب به على عليه السّلام است: «كلّ علم ليس فى القرطاس ضاع كلّ حرف جاوز الاثنين ذاع»; هر علمى كه در كاغذ نباشد ضايع و هر حرفى كه از دو نفر تجاوز كنيد شايع مى شود.
١٢. از جملات خطبه معروف به «شقشقيّه».
١٣. سوره بقره، آيه ١٥٦.
١٤. با تقسيم بندى، ١١٠ صفت در آن ديده مى شود، گرچه ممكن است كسى چند عدد بيشتر يا كمتر شمارش كند و مى دانيم ١١٠ به حروف ابجد نام مبارك «على»عليه السّلام است و به حق او مولاى متقين و دارنده تمامى صفات ذكر شده در خطبه است.
١٥. اشعار عارف بزرگوار و بلبل گلشن راز مرحوم الهى، از ديوان ايشان تهيه شده است.
١٦. خوانندگان عزيز مى توانند به آدرس ناشر مكاتبه فرمايند.

حقيقت تقوى
ومنْ خُطْبِة (١) لُه(ع) يَصفُ فيها المتّقين
رُوىَ انّ صاحِباً لاَميرِالمؤمنين عليه السلام يُقالُ لَهُ هَمّام كان رَجلاً عابداً فقالَ لَهُ يا اَميرالمؤمنين صِفْ لِىَ المتَّقين حتّى كَكَنّى اَنظُرُ اليهِم. فَتَثاقَلَ عليه السلام عن جوابه ثُمَّ قالَ: يا هَمّام (اتّقِ اللهَ وَاحْسِنْ فَاِنّ اللّه مَعَ الذّينَ اتَّقوا والّذينَ هُم مُحسِنُون). فَلَمْ يَقْنَعْ همّامُ بِهذَا القَولِ حَتّى عَزَم عليه فَحَمِدَ اَاللّه وَاَثْنى عَلَيه وَصلّى على النّبىـ صلّى اللّه عليه وآله ثم قالَ(ع)
ترجمة : روايت شده كه يكى از اصحاب على(ع) به نام (همّام) كه مردى عابد بود به على(ع) عرض كرد يا اميرالمؤمنين براى من پرهيزكاران را چنان توصيف كن گويا آنها را با لعيان مى بينم.
حضرت در پاسخش درنگ كرده فرمودند: «اى همّام از خدا بترس و نيكى كن زيرا «خداوند با كسانى است كه داراى تقوا هستند و احسان مى كنند».
ولى همّام به اين جواب مجمل قانع نشد و همچنان اصرار ورزيد لذا حضرت حمد خدا را به جا آورد و بر پيامبرش درود فرستادند (شروع به جواب تفصيلى كرد) فرمودند:
شرح : همّام يكى از ياران پرهيزكار على(ع) بود و چه نام با مُسمّايى داشت، زيرا (همام) به معنى بسيار غمگين است، او همّ و غمّ بسيار داشت ولى همّ و غمّ او به خاطر دنيا نبود.
اختلاف است كه اين همّام كيست؟ ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: همّام بن شريح است و مرحوم مجلسى در بحارالانوار مى گويد:
اظهر اين است كه همّام بن عبادة بن خثيم(٢)است يكى از عُبّاد هشت گانه مى باشد.
درباره علت تامّل على(ع) در جواب همّام وجوهى گفته اند كه: ما چهار وجه آن را ذكر مى كنيم:
١. در آن مجلس افراد بيگانه و اغيارى بوده اند كه حضرت صلاح نمى ديدند اين گوهر عظيم و گرانبها و اين كلمات پرمحتوى در اختيار بيگانگان قرار گيرد به همين جهت تأمل فرمود، تا مجلس از اغيار خالى شود، زيرا (گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش).
٢. شوق و عطش همّام با تأمّل خود بيشتر كردند، تا طالب بهتر در ژرفاى جان او تجاى گيرد، و اين طريقه را در تعليم مطالب بايد از مولى على(ع)آموخت،
زيرا انسان تشنه را اگر ديرتر آبش دهند هم بيشتر مى نوشد و هم بيشتر لذت مى برد.
٣. ادب سؤال و جواب ايجاب مى كرد كه: حضرت تأمل كنند، يعنى حضرت با درنگ خود، به ارزش و لزوم ارج نهادن به علم توجه مى دهد نه اين كه در جواب گفتن نيازى به تأمل داشته باشد چنان كه در روايتى آمده كه پيامبر اكرم(ص)در جواب سؤالى تأمل كردند، عرض شد آيا مى خواستيد فكر كنيد، فرمودند نه، سكوت و تأمل من براى ارج نهادن به علم بود(توقيراً للحكمة) و بنابراين كه (فى رسول اللّه اسوة حسنة) بايد اين برخورد رسول اللّه(ص) در اين روايت و برخورد وصىّ بلا فصلشان على بن ابيطالب(ع) در اين خطبه، خط مشى عملى ما باشد و اگرچه مسئله ساده اى را مى دانيم سريعاً جواب ندهيم بلكه يك بازنگرى در پيرامونش و انديشه اى در اطرافش بكنيم در اين صورت انسان حساب گر و عاقلى هستيم، زيرا (لسانُ العاقِلِ وَراء قَلْبَه وَ قَلْبُ المُنافِقِ وَراء لِسانه)
منافق اوّل مى گويد و سپس انديشه مى كند، و مؤمن اول انديشه مى كند، و سپس سخن مى گويد و به عبارت ديگر شعار عملى عاقل تكلّم بعد از تعقل، و شعار عملى منافق و غير عاقل،
تعقل بعد از تكلم است.
٤. حضرت با اين كه متوجّه قابليت همّام بودند، ول يخوف داشتند كه نتواند تحمل درك اين صفات را بكند و در نتيجه جان خود را از دست دهد ولى وقتى با اصرار و علاقه او روبرو شدند، شروع به ذكر آنها كردند، و مؤيّد اين وجه هم آخر خطبه است كه همّام وقتى سخنان حضرت را شنيد، با توجه به اين كه شايد هنوز شمردن صفات تمام نشده بود، صيحه اى عاشقانه زد و روحش به ملأ اعلى پيوست و حضرت فرمودند: (امّاواللّه لَقَد كُنتُ اَخافُها عليه) يعنى به خدا قسم خوف چنين پيش آمدى را داشتم، و وقتى به مولى اعتراض شد كه چرا باعث مرگ او شديد؟ با شدّت و حدّت به معترض فرمودند: براى هر اجلى وقتى تعيين شده است اين اعتراضات را شيطان بر لسانت جارى مى كند.
مرحوم خوئى به متابعت از ابن ميثم بحرانى، اين احتمال اخير را برگزيده است ولى به نظر مى رسد همان طور كه استاد بر اين عقيده اند اشكالى در جمع چهار احتمال نباشد، به اين معنى هر كدام از اين وجوه به عنوان جزء العلة براى تأمّل حضرت محسوب مى شود.
بعد از اين كه حضرت تثاقل و سنگينى در جواب نمودند، جوابى اجمالى به همّام دادند شايد احتياجى به تفصيل نباشد. فرمود: (اتّق اللّه واحسن فان اللّه مع الذين اتقوا والذين هم محسنون)
يعنى خداوند ولىّ و مُعين آنهاست در دنيا و آخرت، ولى همّام به اين جواب اجمالى و مختصر قناعت نكرد، زيرا او تشنه اى است كه از درياى وجودى و عملى على(ع) طلب آب نموده است و حضرت با قطره چكانى قطره اى از اين معارف را به دهان جان او چكاندند و جا دارد به اين جواب بسنده نكند، لذا بار ديگر اصرار ورزيد و حضرت تصميم گرفتند براى او تفصيلاً صفات متّقين را شمارش كنند و بعد از شمارش بيش از صد صفت ديگر، وقتى سائل به عظمت و گسترش كلام امام متوجه شد ديگر تحمل خود را از دست داد و ساقى را با جامش يعنى على(ع) را با الفاظ پرمحتواى معارفش در ميان ديگر تشنگان تاريخ رها كرد و رخت از اين جهان بربست و به سوى منلگه عشّاق شتافت.
تا اينجا زمينه خطبه روشن شد كه على(ع) تصميم گرفتند در برابر اصرار همام صفات متقين را مشروحاً ذكر نمايند و ما قبل از بررسى كلام حضرت مناسب ديديم به طور مختصر درباره محور اين خطبه يعنى تقوى (٣) صحبت كنيم، براى تفسير اين كلمه اى كه د رهاله اى از نور پيچيده شده اول به سراغ ريشه لغوى و سپس به سراغ آيات و روايات رفته و در پايان مختصرى درباره اهميت آن در قران به بحث مى نشينيم.
__________________________
١. خطبه ١٨٤ از نهج البلاغه فيض الاسلام و خطبه ١٩٣ به ترتيب صبحى صالح.
٢. شرح نهج البلاغه خويى، ج ١٢، ص١١٤ چاپ اسلاميه.
٣. كلمه تقوى ١٧ مرتبه و مشتقاتش بيش از ٢٥٠ مرتبه در قرآن تكرار شده و همچنين كلمه تقوا در نهج البلاغه ٤٥ مرتبه و مشتقاتش بيش از ١٠٠ مرتبه تكرار شده است.

تقوى در لغت
«تقوى» در لغت از ريشه وقايه به معنى نگهدارى است كه تقيّه هم از همين ماده است، زيرا نوعى نگهدارى و حفظ نيروها است، تقوى را به خويشتندارى، خود نگهدارى، خويشتنبانى و پرهيز از گناه و پرواداشتن تفسير كرده اند ولى به نظر مى رسد بهترين تفسير و در واقع مرادف تقوى (پرواداشتن) است و بقيه تفاسر و معانى، تفسير به لازمه آن است و چه بسا در مواردى معانى ديگر قابل طرح نيست مثلاً ترجمه تقوى در آيه (١ و ٢ كه ذكر خواهد شد) به «پرهيز» ترجمه صحيحى نيست زيرا خداوند و روز رستاخيز قابل پرهيز و دورى نيست.

تقوى در قرآن
وقتى به تمايشاى موارد استعمال تقوى در قرآن مى رويم، مفعول اين فعل را مختلف مى يابيم براى نمونه به چند مورد اشاره مى كنيم:
١. اِتّقُوا اللّه ـ در اينجا مفعول، اسم جلاله اللّه قرار داده شده، يعنى بترسيد از خداوند و از او پروا داشته باشيد.
٢.( اِتّقُوا يَوماً لا تَجْرى نفسٌ عن نفس شيئاً) (١)
ـ در اينجا روز قيامت مفعول قرار گرفته است يعنى پروا داشته باشيد از روزى كه نَفْسى به جاى نفس ديگر جزا داده نمى شود.
٣.( اِتّقوا النّارَ الّتى اُعِدّتْ لِلكافرين) (٢)
ـ در اين آيه (النار) مفعول واقع شده، يعنى بپرهيزيد از آتشى كه مهيا شده براى كافرين، مفسّرين گفته اند، وجه اين كه خاوند فرموده آتش الان مهيّا و آماده است، يا اين كه فرموده بهشت الان موجود است، با اين كه مى توانست در موقع نياز آنها را يافريند، اين است كه: اى بشر بدان، نقد معامله مى كنيم، نه نسيه، اگرچه نسيه قادر متعال هم نقد است.
٤.( اتَّقوا فِتْتَةً لاتُصيبَنّ الذّين ظَلموُا مِنكُم خاصة) (٣)
ـ در اين آيه مفعول كلمه (فتنه) واقع شده، يعنى بپرهيزيد از فتنه اى كه فقط دامن ظالمين شما را نمى گيرد، بلكه دامن بى تفاوتان جامعه (كه نظاره گر سيل گناه بودند و دم نزدند) را هم مى گيرد، و بلكه بالاتر دامن كسانى كه قبول ظلم كردند و مظلوم واقع شدند را هم مى گيرد.
از مجموع اين چند آيه و آيات ديگر قرآن مى توان نتيجه گرفت كه: حقيقت تقوى پرهيز است، پرهيز از گناه، پرهيز از معصيت و نافرمانى، جالب اين است كه:
خداوند از خود به عنوان»اهل تقوى» ياد مى كند (هو اهل التقوى واهل المغفرة)(٤) بله او هم پرهيز از ظلم مى كند، از اين كه اجر كسى را ضايع كند، از اين كه ظلم ظالمان و عدل عادلان را به بوته فراموشى سپارد، و تعالى اللّه عن ذلك علوّاً كبيرا.
بنابر اين كه تقوى حقيقتش (پروا) شد، يك حالت نفسانى و روانى مى شود، يك نيروى نامرئى كنترل كننده رفتار مى شود، نه يك عمل و فعل، يعنى فردى كه داراى اين حالت است متّقى مى شود و نتيجه چنين حالتى اجتناب از معصيت، و رستن از نافرمانى و گسستن از گناه است، نه اين كه اگر كسى احياناً معصيتى را ترك كرد متّقى ناميده شود زيرا مبدا اشتقاق اين مشتق،(٥) حال است، نه عمل و در نتيجه مُتلبس به اين حال متقى است نه متلبس به اين فعل گذرا، با اين توضيح معلوم مى شود كه تقوى با معنى عالتى كه فقها در رساله هاى عمليه دارند هم افق است، زيرا عدالت بر طبق عقيده آنها حالتى است كه: انسان را از عصيان و سركشى بازمى دارد، اگر اين حالت در انسان مستحكم و زيربناى حالات انسانى شد، توانسته در برابر امواج شهوت سدّى بسازد كه اگر در مواقعى هم اين سدّ به واسطه امواج آسيب ببيند و يا حتّى شكسته شود، قابل ترميم است زيرا هنوز بنيان و پى روحيّات باقى است، چون تقوى آن حالتى شد كه ماندنى است، نه عمل و فعل گذرا كه رفتنى است.
تقوى مساوى است با احساس مسئوليت در برابر پروردگار، عدم بى تفاوتى نسبت به جامعه و عقايد مردم، از بى رنگى درآمدن و جامه صبغة اللهى پوشيدن كه (صِبْغَةَ اللّه صبْغَةً).(٦)
تقوى مُنجى عقيده از سرگردانى و جهت دهنده به آن است و لذا يك انسان داراى تقوى و يك متقى واقعى در كوفه به منزل كَلِيْن على(ع) رفتن ودر شام به قصر خضراى معاويه آرميدن را به خود اجازه نمى دهد، پاى سفره امام حسين(ع)نشستن و زير بيرق يزيد قيام كردن را هم به مُخّيلة خود راه نمى دهد، چه رسد به مرحله عمل رساند.
تقوى وجه تمايز بين حق و باطل است، زيرا رزمنده جان بركف اسلام از حيث اسلحه به دست گرفتن،
با آن صهيونيستى كه در سرزمين اشغال شده فلسطين است يا با آن بعثى اشغالگر كه با اسلام در ستيز است فرقى ندارد فقط وجه تمايز آنها تقوى است.
تقوى احياكننده جامعه بشريت و ضامن حفظ بقاى آن است و از همين روى است كه يك جراح متخصص متّقى با يك دزد و چاقوكش هرزه از حيث شكم پاره كردن ظاهراً تفاوت ندارد، ولى اوّلى اجياكننده يك بيمار يا مجروح در شرف مرگ است، و يا احياء نفس مانند اين است كه جامعه اى را احيا و زنده مى كند كه ( من اَحيى نَفْساً فَكأنَّما اَحى النّاسَ جَميعاً)
ولى در مقابل دوّمى مميت نفس است و سبب ميراندن يك جامعه (وَمَنْ قَتَلَ نَفْساً فَكَأنَّما قَتَلَ الناسَ جَميعاً)
تقوى محرّك انسانها به سوى خيرات است.
مناسب است، داستانى تاريخى از عصر معاصر نقل كنم، تا هرچه بيشتر مفهوم تقوى و محركيّت آن مشخص گردد در زمان بزرگ مرجع تقليد مرحوم آيت اللّه آقا سيد ابوالحسن اصفهانى (ره) درگيرى ميان حكومت وقت ايران و سعودى در اثر اين كه ابوطالب نامى از يزد در حال طواف دچار تهوع و استفراغ شده بود، درگرفت، زيرا اين وهابى هاى از خدا بى خبر اين شخص را دستگير كردند و ادعا نمودند كه اين فرد هتك حرمت حرم كرده و بالاخره او را محكوم و به قتل رساندند، معروف است كه تا مدتى براى ايرانى ها حج ممنوع شد، تا اين كه دولت سعودى بعد از مدتى از دولت ايران پوزش خواست، و دوباره اجازه داده شد، كه حجاج ايرانى به حج روند يكى از علماى اصفهان برايم نقل كرده كه يكى از حجّاجى كه به حج رفته بود گفت رفيقى داشتم كه در اين سفر همراه من بود، در بيابان بينكويت و حجاز دچار شن گرفتگى شديم، و ماشين قدرت حركت نداشت، (قابل ذكر است كه سابقا غالب افراد با ماشين از طريق كويت به عربستان مى رفتند و گاهى به درياچه هاى شن برمى خوردند و دچار مشكلات مى شدند) راننده گفت اگر مى خواهيد به حج برسيد و جان خودتان را هم نجات دهيد بايد وسائل خود را در بيابان رها كنيد تا بتوانم شما را نجات دهم (در آن زمان افراد به علت طولانى شدن سفر وسائل زيادى برمى داشتند) بالاخره وسائل را رها كرده و به مكه رسيديم، رفيق من در آنجا يادش آمد كه ٤٠٠٠ تومان دارائى خود را كه از ٤٠ هزار تومان امروز بيشتر قيمت داشت در چمدانى كه در بيابان رها كرده بود گذاشته بود، براى همين جهت بسيار نگران و مضطرب بود، ولى چاره اى نداشت، هرچه جستجو كرد و سؤال و پرسش نمود تا شايد كسى با وسائل آنهابرخورد كرده و پول او را پيدا كرده باشد، به جايى نرسيد، و بالاخره پولى براى ادامه سفرش قرض كرد، بعد از مراسم حج مرسوم بود ايرانيان به كربلا مى رفتند، من هم با رفيق خود به كربلا رفتيم ولى بسيار غمگين بود، و متوسل به سيدالشهداء(ع) شد، ما نماز را در صحن آقا امام حسين (ع) اقامه مى كرديم، به رفيقم گفتم امروز در جمعيت نمازگزاران اعلام كن آيا كسى چمدانى كه فلان مقدار پول درون آن بوده، در بيابان حجاز پيدا نكرده، گفت به من مى خندند بيابان حجاز كجا و كربلا كجا؟!
بالاخره با اصرار ما اعلام كرد و مردم شروع كردند به خنديدن، مرد عربى كنار من بود گفت اين ايرانى چه گفت؟ من جريان را براى او گفتم، ناگهان لبهاى او پر از تبسّم شد، و گفت گمشده اين مرد پيش من است، من در بيابان پيدا كردم، و چون ديدم پول ايرانى در آن است چادر به چادر در مكه، محل سكونت ايرانيان را جستجو كردم ولى صاحبش را نيافتم، و گفتم خدايا پول وزر و بالى براى من شده، خودت كمك كن تا آن را به صاحبش برسانم، و بالاخره شخصى به من گفت معمولاً ايرانيها بعد از مراسم حج به كربلا مى روند، من هم تا به اينجا آمدم، تا اين كه امروز اين شخص را پيدا كردم، و خدا را شكر كه امروز راحت شدم.
هدف از نقل اين داستان اين بود كه: تقوى چه مى كند چنان تحركى مى دهد، و چنين سلب آرامش و آسايش مى كند كه اين مرد عرب را از بيابانهاى ميان كويت و حجاز روانه مكه مى كند تا چادر به چادر به دنبال صاحب اين پول بگردد سپس به كربلا آيد، تا بار مسئوليت را از دوش خود بردارد، با اين كه قدرت داشت پول را برداشته و مصرف كند. حتى ناقل اين داستان گفته بود وقتى مى خواستيم به عنوان مژدگانى به او چيز دهيم، رنگش تغيير كرد و گفت مگر براى اداى وظيفه هم پول مى گيرند، به به اين است نتيجه جهت دادن تقوى به عقيده، و از بى رنگى درآوردن انسان ومزيّن به رنگ الهى كردن.
______________________________
١. سوره بقره، آيه ٤٨ ـ ١٣١.
٢. سوره بقره، آيه ٤٨ ـ ١٣١.
٣. سوره انفال، آيه ٢٥.
٤. سوره مدثر، آيه ٥٦.
٥. اگر انسان داراى ملكه عدالت شد اين حالت نفسانى را اصطلاحاً عدل و تقوى گويند ولى اگر داراى ملكه نشده و احياناً معصيتى را ترك و خود را كنترل مى كند اصطلاحاً حال مى گويند.
٦. بقره، آيه ١٣٨.

مفهوم تقوى در روايات
پس از روشن شدن تقوى در لغت و قرآن به سراغ روايات اهل بيت (ع) مى رويم، زيرا آنها آگاهترند به آنچه در خانه آنها نازل شده كه: (اَهْلُ البَيْتِ اَدرى بَما فِى البيت) آن خانه و بيتى كه سرچشمه زلال معارف است، چون محل نزول وحى و رفت و آمد ملائكه بوده است، (مَهْبطُ الوَحى وَمُخْتَلَفُ المَلائكة) براى نمونه ٦ روايت را متذكر مى شويم:
١. سُئل الصادقُ(ع) عنِ تَفْسير التّقْوى: «قال(ع): اَنْ لا يَفْقدَك اللّهُ حيثُ اَمَرَكَ ولا يَراك حيثُ نَهاك»(١)
يعنى جاهايى را كه خداوند تو را امر كرده محل وجدان تو، و جاهايى را كه نهى كرده محلّ فقدان تو باشد و به عبارت ساده تر، هرجا كه مى خواهيد تو باشى باش، و هرجا كه نمى خواهد مباش، امام صادق(ع)رئيس مذهب ما همان گونه كه خود در اين روايت مى فرمايد، در مرحله عمل همچنين كردند، در روايتى است كه امّاعلى(ع)بر طبق مصاحلى به مجلس شخصى شرفياب شدند، در آن مجلس فردى آب طلب نمود، و ميزبان جام شراب به دست او داد، ناگهان حضرت از جا برخاستند و سخنى به اين مضمون فرمودند: اينجا جاى من نيست، زيرا خداوند دوست ندارد من در مجلسى كه مورد نهى اوست، باشم و بر طبق همين روايت فقها فتوى به حرمت رفتن در مجلس معصيت مى دهند و حتّى نماز را در همچو مجلسى هم باطل مى دانند.
٢. قال على(ع): «مَنْ مَلِكَ شَهوتَهَ كانَ تَقِيّا»(٢)
ـ كسى كه مالك شهوت خود باشد، متّقى است، يعنى متّقى كسى است كه: بتواند قوّه شهوانى خود را تحت اختيار خود گيرد و هچ موقع مغلوب آن نشود، همان طور كه انسان مالك و غالب بر اموال خود است، نه مغلوب آن.
٣. قال على(ع): «المُتَّقى مَنْ اتِّقِى الذُّنوب»(٣)
ـ متّقى كسى است كه: از گناهان بپرهيزد و پروا داشته باشد و پرده عصمت، بين خود و خدا را ندرد.
٤. قال رسول اللّه(ص): «تَمامُ التَّقوى اَنْ تَتَعلّم ما جَهِلتَ وتعمَلَ بما عَلِمتَ»
حقيقت كمال تقوى اين است كه هرچه را نمى دانى ياد بگيرى، زيرا جهل عذر نيست و در روز جزا در جواب كسى كه مى گويد جاهل به احكام بودم خطاب مى شود (هلّا تعلّمت) چرا ياد نگرفتى؟ علاوه بر اين كه بر توشه علم مى افزائى بايد به آنچه انباشته اى عمل كنى و الاّ برف انبار كردن و عالم بى عمل بودن مثل درخت بى ميوه است (العالِمُ بِلا عَمَل كالشَّجَرِ بِلا ثَمَر) و به تعبير قرآن (كَمَثَلِ الحِمارِ يَحْمِلُ اسفارا) به الاغى مى ماند كه بر پشت آن كتاب انباشته شده، و چه بسا نمى داند بر روى او چه چيزى سنگينى مى كند.
٥. قال على(ع) فى خطبه ١٦ نهج البلاغه: اَلا وَاِنَّ الخَطايا خَيْل شُمُس حُمِل عَلَيها اَهْلُها وخُلِعَتْ لجُمُها فَتَقَّحمَتْ بِهِم فى النّار، اَلا واِنَّ التَّقوى مَطايا ذُلُل حُمِلَ عليها اَهْلُها واعطوُا اَزِمَّتَها فَاَورَدتُهُم الجنّة.
حضرت در اين عبارات با تشبيه خود تعريف تقوى را مشخص مى كنند: اول وضعيت خطايا و غير متقين و سپس تقوى و متقين را مشخص مى كنند و چقدر زيبا ترسيم مى نمايند، مى فرمايند: آگاه باشيد كه معاصى مانند اسبهاى سركش لجام گسيختهاست كه بر آنها اهل خطا و گنهكاران سوار شده، و سرانجام سواران خود را به آتش مى اندازند، و در مقابل، تقوى و پرهيزگارى مانند شترهاى رامى است، كه مهارشان به دست سواران آنهاست و سواران آنها صاحبان تقوايند، و عاقبت اين مركب ها سواران خود را به بهشت وارد مى كنند.
٦. سُئِل امام المتقين على بن ابيطالب(ع) عَن التَّقوى فقالَ(ع): هو اَنّه لَوْ وُضِعَ عَمَلُك على طَبَق ولم يَجْعَل عليه غِطاءٌ وطيفَ به على اهلِ الدّنيا لَما كان فيه شىٌ تَستَحى مِنْه.(٤)
از على(ع) درباره تقوى سؤال شد حضرت فرمودند: تقوى اين است كه اگر عمل تو را در طبقى مكشوف و سر باز بگذارند و دور دنيا بگردانند، تا مردم ببينند، جهتى نباشد كه از آن حيا كنى و خجالت بكشى و يا به تعبير استاد اگر تمام اعمالت را از بلندگوى صحن مطهر حضرت معصومه(عليها السلام) براى مردم بخوانند، خم به ابرو نياورى و خجالت نكشى.
ممكن است به ذهن كسى بيايد كه اين درحد عصمت است، مگر غير معصوم مى تواند، منطبق بر اين كلام على(ع)باشد؟! مى گوئيم، بله زيرا معصوم علاوه بر اين كه در محدوده عمل معصوم است، در محدوده نيت و فكر و تعقل هم معصوم است، و حتّى فكر معصيت و نيت گناه را هم به ذهن مباركش خطور نمى دهد، و اين حديث فقط در محدوده اعمال و افعال صحبت مى كند، يعنى اگر انسانى عملى نداشت كه موجب حيا و خجالت او شود داراى ملكه تقوى است، اگرچه در صقع و ناحيه نيت دچار خطا شود، پس غير معصوم هم مى تواند مصداقى براى اين سخن گهربار على(ع)باشد.(٥)
____________________________
١. بحارالانوار، جلد ٧٠/ و شرح نهج البلاغه خوئى، جلد ١٢/١١٥ ذيل همين خطبه.
٢. غررالحكم.
٣. همان.
٤. كتاب اثنا عشريه فى المواعظ العدديه، .
٥. قابل توجه است كه تعريف دوگونه است: ١. تعريف به جنس و فصل يك شىء كه حقيقت آن مشخص مى شود ٢. تعريف به عوارض. از ٦ روايتى كه ذكر كرديم مى شود گفت معرف تقوى به عوارض بود يعنى از لازم پى به ملزوم بردن.

اهميت تقوى در قرآن
بعد از تفسير مفهوم تقوى به اهميت اجمالى آن در قرآن مى پردازيم، آيات زيادى در قرآن تقوى و اهميت آن را مورد بررسى قرار داده و ما فقط به هفت آيه بسنده مى كنيم:
١. (ذلكَ الكِتابُ لا رَيْبَ فيه هُىً للمُتَّقين)(١)
اين كتاب يعنى قرآن شك و ريبى در آن نيست و هدايتگر متقين است. خداوند در اين آيه تقوى را زمينه پذيرش هدايت و متّقين را شايسته آن مى داند، اگر سؤال شود ما به سوى قرآن مى رويم تا متقى شويم، بعد از تحصيل ملكه تقوى ديگر لازم نيست به آن رجوع كنيم، زيرا اين رجوع اگر براى تحصيل ملكه تقوى باشد تحصيل حاصل است؟
جواب مى دهيم كه تقوى يك حقيقت مشككه و داراى مراحل مختلفى است همان گونه كه نور داراى مراتب مختلفى است (٤٠ وات، ٦٠ وات، ١٠٠ وات و غيره)،
حداقل مرتبه تقوى تسليم حق بودن است اگرچه عقيده به خدا و پيغمبر نداشته باشد، و كسى اين مرتبه اول را دارد، كه لااقل جستجوگر باشد، و طالب حق، افرادى مثل ابوجهل حداقل درجه تقوى را هم نداشتند، زيرا در كنار درياى عظيم معارف حقّه بودند. و هر روز جوشش اين حقايق را از ميان دو لب پيامبر اكرم(ص) مى ديدند، ولى استفاده نمى كردند، در عوض كسانى هم بودند و هستند و خواهند بود كه مثلاً بعد از حدود ١٤٠٠ سال با اين كه دورافتادگان از اين دريا بودند، ولى حقايق را از ميان امواج هوا گرفتند، و به پيامبر نديده ايمان آوردند.
پس مراد از متقين در آيه كسانى هستند كه: لااقل زمين جان آنها شوره زار نباشد، و حداقل تقوى را داشته باشند و آماده پذيرش حق گردند و هرچه بيشتر به قرآن رجوع كنند روزنه وسيع ترى از نور هدايت به قلب و زمين تاريك وجود آنها مى تابد، تا در نهايت تمام وجود آنها نورانى مى شود به نور الهى كه (اللّه نور السماوات والارض).
اگر كسى بگويد هدايت تشريعى خداوند براى كافر و مسلمان است، چرا اينجا مى فرمايد براى متقين است؟ مى گوييم بله، هدايت تشريعى براى همه است، امّانظر اين آيه به پذيرش و تأثر انسانهاست، كسانى از اين هدايت بهره مى برند، كه حداقل مراتب تقوى را دارا باشند.
٢. (وَاعْلموُا اَنَّ اللّه مَعَ المُتَّقين)
ـ بدانيد كه خداوند مصاحب با متقين است، خداوند در اين آيه تقوى را زمينه مصاحبت با خودش معرفى مى نمايد، به طورى كه ديگر بهشت با تمام جلوه هايش در نظر متقين هيچ جلوه اى ندارد، زيرا بهشت هم با جلوه هاى ملكوتى خداوند، بهشت شده است.
٣. (وَلَو اَنّ اَهْلَ القُرى آمَنوُا وَاتّقُوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكات مِنَ السّماء وَالاَرْضِ)(٢)
ـ اگر اهل قريه ها ايمان آورده و تقوا پيشه مى كردند، بركات زمين و آسمان را بر آنها مى گشوديم، تقوى موجب ازدياد بركات ارضى و سماوى و عامل مؤثر در بهبود اقتصاد است، اين آيه اشاره دارد، به اين كه: تقوى علاوه بر منافع معنوى و اخروى، منافع مادى و دنيوى هم دارد، و موجب رونق كسب و كار است، در سوره نوح هم اشاره به اين مطلب شده است،
آنجا كه مى فرمايد: (فَقُلْتُ اِسْتَغْفِروُا رَبَّكُم اِنَّه كانَ غَفّاراً يُرسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَيُمْدِدْكُمْ بِامْوال وَنَنين وَيَجْعَل لَكُم جَنّات وَيَجْعَل لَكُم اَنهاراً(٣)
در اين آيه ها حضرت نوح به قوم خود مى فرمايد: (از روش خود توبه و بازگشت كرده، و به دامن ايمان و تقوى روى آوريد تا خداوند باران را پس از خشكسالى فراوان، بر شما نازل كند، و شما را داراى اموال و فرزندان و باغها و نهرها نمايد). جاى هيچ تعجب نيست كه تقوى مى تواند منشأ اين همه خيرات و بركات و مؤثر در بهبود اقتصاد باشد، زيرا مگر تمام علل در اين عالمى كه نظامش مبتنى بر قانون عليت است روشن شده كه جاى تعجب باشد، بله همان طور كه معجزه انبيا مستثنى از قانون عليت نيست، و داراى علت است، منتها علت فوق عادى دارد، كه اراده پيامبر است، آبادانى و رشد اقتصادى هم عللى دارد، منتها يكى از علل آن تقوى و ايمان به خداوند است، كه فوق علل مادى و عادى است، و به همين جهت كه سبب فوق اسباب عادى است، معجزه را عملى فوق العاده مى دانند، نه محال ذاتى كه امكانش در عهده كسى نباشد، يعنى اگر شخص ديگرى هم بتواند آن اراده نبوى را كسب كند، معجزه تحقق ذاتى پيدا مى كند، ولى حكمت خداوند اجازه نمى دهد آن اراده را در اختيار افراد عادى قرار دهد.
٤. (يا اَيُّها النّاسُ اِنّا خَلَقْناكُم مِنْ ذَكَر واُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وقَبائِلَ لِتَعارَفوُا اِنّ اكرَمَكم عِندَاللّه عليمٌ خبيرْ.)(٤)
تقوى در اين آيه مايه كرامت و ارزشمندى انسانها معرفى شده، خداوند مى فرمايد اى مردم (اى جهانيان) ما شما را از يك مرد و يك زن خلق كرديم، و شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم، تا قرب و بعد نژادى و سببى يكديگر را بشناسيد، و در واقع با اين كار شناسنامه شما را كه وجه تميز شماست، صادر كرديم، امّا بدانيد كه قبيله و دسته و فرقه و گروه مايه كرامت نيست، بلكه كرامت در محور تقوا دور مى زند و خداوند عالم و آگاه بر بيك و بد مردم است.
٥. (تَزَوَّدوُا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التّقوى) (٥)
ـ زاد و توشه برگيريد، زيرا اين سفر الى اللّه هم مثل بقيه سفرها، توشه مى خواهد، و بهترين زاد و آذوقه در اين سير، تقوى است، خداوند در اين آيه تقوى را به عنوان بهترين زاد و توشه براى عبور از گذرگاه زندگى و رسيدن به قرارگاه آخرت معرفى مى كند كه: (الدُّنيا دارُ مَمَرٍّ وَالاخِرَةُ دارُ مَققّر) و بهترين آذوقه را نيز براى نجات از دار الفناء به دارالبقاء تقوى مى داند كه (الدُّنيا دارُ فَناء والاخِرَةُ دارُ بَقاء).
شايسته است كه براى تاييد اين آيه به سراغ نهج البلاغه على(ع) رويم، تا ببينيم چگونه على(ع) مولاى متقيان، اين معلم بزرگ بشريت، راه زيستن را به يارانش نشان مى دهد.
قال على(ع): وَقَدْ رَجَعَ مِنْ صِفَّينِ، فَاَشْرَفَ عَلى القُبُورِ بِظاهِر الكُوفَةِ: يا اَهْلَ الدِّيارِ المُوحِشَةِ والمَحالِّ المُقْفِرَةِ وَالقُبُورِ المُظْلَمَةِ يا اَهْلَ التَّوْبَةِ، يا اَهْلَ الغُرْبَةِ، يا اَهْلَ الوَحْدَةِ، يا اَهْلَ الوَحْحشَءِ، اَنْتُم لَنا فَرَطٌ سابِقٌ وَنَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لاحِقٌ. اَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُكِنَتْ وَاَمَّا الاَزْواجُ فَقَدْ نُحِحَتْ وَاَمّا الاَموالُ فَقَدْ قُسِّمَتْ. هذا خَبَرُ ما عِنْدَنا فَما خَبَرُ ما عِنْدَكُمْ؟
ثُمَّ التَفَتَ اِلى اَصْحابِهِ فَقال: اَما لَوْ اُذِنَ لَهُمْ فِى الكَّلامِ لَأخَبُروكُمْ اِنَّ خَيْرَ الزّادِ التّقوى.
على(ع) وقتى از جنگ صفين همراه با اصحاب خود بازمى گشتند، به قبرستان بيرون كوفه رسيدند، و خطاب كردند :
اى ساكنين ديار وحشت، و محلهاى بى كسى و بى آب و علف، و اى اهل قبور تاريك، اى ساكنين خاك، اى اهل غربت، اى بى كسان، و اى اهل وحشت و ترس، شما پيشرو و جلودار ما بوديد، كه رفتيد، و ما پيرو شما كه به شما ملحق مى شويم، (اگر درباره دنيا و حالاتش از ما بپرسيد) مى گويم: امّاخانه هايتان را ساكن شدند، همسران شما ازدواج كرده و همسرى ديگران را برگزيدند، و اموال شما را نيز تقسيم كردند، اين خبرى است كه نزد ما است، شما چه خبر داريد از آنجا، سپس رو به اصحابش كرده، فرمود:
اگر اذن سخن گفتن به آنها داده مى شد شما را خبر مى دادند به اين كه بهترين زاد و توشه اين سفر تقوا است.
٦. (يا بَنى آدَم قَدْ اَنْزَلنا عَليكم لِباساً يُوارى سَؤآتِكُم و ريشاً ولباسُ التَّقوى ذلكَ خيرٌ ذلكِ مِنْ آياتِ اللّهِ لَعَلَّهُم يَذَّكَّرُونَ) (٦)
«اى فرزندان آدم ما براى شما لباسى فرستاديم كه عورات و زشتى هاى شما را مى پوشاند، و براى شما زينت است، ولى لباس تقوى بهتر از لباس هاى عادى و ارزشمندتر است.
اين همه از آيات الهى است، شايد كه متذكّر شويد».
خداوند متعال در اين آيه تقوى را به عنوان لباس معرفى نموده است،
لباس داراى سه خصوصيت مهم است:
١. زينت انسان است
٢. حافظ انسان از گرما و سرما و مجروح شدن و خراشيدگى بدن است
٣. پوششى براى عيوب است.
اين سه خصوصيت براى لباس معنوى يعنى تقوى نيز متصوّر است:
هم زينت صاحبان تقوا است، و هم انسان را از مصائب و لغزشگاه هاى زندگى مى رهاند، و بالاخره عيب پوش انسان است، يعنى اگر عيبى هم در انسان باشد تحت الشعاع اين زينت الهى قرار مى گيرد، و جلوه اى و نمودى ندارد، توضيح بيشتر را در ذيل جمله و «ملبسهم الاقتصاد» خواهيم داد.
٧. (تِلْكَ الجَنّةُ الِّتى نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَن كانَ تَقِيّاً) (٧)
ـ: «اين بهشتى است كه بندگان متقى و پرهيزكار خود را وارث آن مى گردانيم». خداوند در اين آيه سند مالكيت بهشت را براى متقين صادر و در دفتر اسناد رسمى خود يعنى قرآن به ثبت مى رساند.(٨)
____________________________
١. بقره، آيه ٢.
٢. اعراف، آيه ٩٦.
٣. نوح، آيات ١٠ تا ١٢.
٤. حجرات، آيه ١٣.
٥. بقره، آيه ١٩٧.
٦. سوره اعراف، آيه ٢٦.
٧. سوره مريم، آيه ٦٣.
٨. استاد بزرگوار هفت آيه براى اهميت تقوى در قرآن متذكّر شدند و ما براى تتميم كلام ايشان ١٣ خصلت و پيامد تقوى را كه (مرحوم خوئى در منهاج البراعة جلد ٣ ـ ٣٤٦ ذيل خطبه ٢٤) بيان فرموده اند متذكر مى شويم: ١. مدح و ثناء (اِن تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور) ٢. حفظ شدن از دشمنان (وان تبصروا وتتّقوا لا يضرّكم كيدهم شيئا) ٣. تأييد و نصرت الهى (اِنّ اللّه مع المتقين) ٤. اصلاح عمل (يا ايها الذين آمنوا اتّقوا اللّه وقولوا قَولاً سديداً يُصلح لكم اعمالكم) ٥. بخشش گناهان (ويغفر لكم ذنوبكم) ٦. محبت خدا (انّ اللّه يحب المتّقين) ٧. قبول اعمال (انما يتقبل اللّه من المتقين) ٨. اكرام (ان اكرمكم عند اللّه اتقاكم) ٩. بشارت در موقع مرگ (الذين آمنوا وكانوا يتّقون لهم البُشرى فى الحياة الدنيا وفى الآخرة) ١٠. نجات از آتش (ثمّ نُنَجّى الذّين اتّقوا) ١١. جاودانگى در بهشت (اُعِدّت للمتّقين) ١٢. آسان شدن حساب در وقت محاسبه اعمال (وما على الذين يتّقون من حسابهم مِنْ شىء) ١٣. نجات از شدائد و رزق حلال (ومن يتّق اللّه يجعل له مَخْرَجا وَيَرزُقْه من حيث لا يحتسب ومن يَتَوكّلْ عَلَى اللّه فهو حَسْبُه ان اللّه بالغ اُمْره قَد جَعَل اللّه لِكلّ شىء قدراً).

آفرينش موجودات
«امّا بَعْد، فَاِنَّ سُبْحانَه وَتَعالى خَلَقَ الخَلْق حينَ خَلَقَهُم غنيّاً عَنْ طاعَتِهم، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتهِم، لِاَنه لا تَضرُهُ مَعْصِيةُ مَنْ عَصاه، ولا تَنْفَعه طاعةُ مَنْ اطاعَه
ترجمه: «خداوند سبحان هنگام آفرينش خلق از طاعت و بندگى شان بى نياز و از معصيت و نافرمانى آنها در امان بود، زيرا معصيت گناهكاران او را زيانى نرساند، و طاعت فرمانبرداران سودى به او نمى رساند.»
شرح: حضرت در ابتدا سخنان شيواى خود مقدمه اى را متذكر مى شوند كه: مبادا فكر كنيد اگر مردم داراى صفاتى كه ذكر مى كنم شدند، و درون لباس تقوى خزيدند، و متعبّد شدند، نفعى به خداوند عايد نمى شود، و اگر كسى متخلّق به اين صفات اخلاقى نشد، و طريق معصيت را پيش گرفت، ضررى به ساحت مقدّس الهى نمى زند زيرا:

گر جمله كائنات كافر گردند *** بر دامن كبرياش ننشيند گرد

براى روشن شدن اين مطلب لازم مى دانم مقدّمه اى را يادآور شوم:
هر موجود ممكن و هر مخلوقى حتى وجود ما به چهار علت براى پيدايش خود نياز دارد كه: اگر يكى از آنها منتفى شود، معلول هم منتفى مى شود:
١. علت فاعلى
٢. علت مادى
٣. علت صورى
٤. علت غايى
براى واضح شدن مطلب مثالى بزنم، فرض كنيد شخصى مى خواهد ساختمانى را براى سكونت خود تهيه كند، بنايى كه اين خانه را مى سازد علت فاعلى، و مصالح لازم اين خانه اعم از آهن، گچ، آجر، سيمان و غيره علت مادى، و شكل و هيئت و صورت اين خانه علت صورى، و سكونت در اين خانه علت غايى است. علت غايى از نظر تحصّل ذهنى مقدم بر ساير علل است، و از نظر تحقق خارجى موخر از همه، به عبارت واضح تر در مثالى كه زده شد، ابتدا انسان به فكر سكونت مى افتد يعنى ابتدا علت غايى (سكونت درمسكنى) در ذهن حاصل و محقق شده و بعد از اين كه علت فاعلى و مادى و صورى تأمين شد، علت غايى كه سكونت بود، حاصل مى شود.
اين چهار علت براى هر موجودى ممكن و مخلوقى لازم و ضرورى است، ولى واجب الوجود و خداوند متعال كه مخلوق و مقهور چيزى نيست، اين چهار علت حاكم بر او نيست، زيرا او غنى بالذات است، نه فقير، به خلاف ما كه سر تا پا محتاج و فقيريم و مهر سيه رويى بر پشت ما خورده كه:

سيه رويى ز ممكن در دو عالم *** جدا هرگز نشد و اللّه عالم

من نمى گويم كه خالق خود فرموده است: (أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِىُّ الحَميدُ) (٢) و سازنده ماشين پيكر ما از ديگران آگاه تر به مصنوع خود است.
خلق كردن ما هم مستثنى از اين ٤ علت نبوده است:
١. علت فاعلى كه خداوند است
٢. علت مادى كه مواد تشكيل دهنده ساختمان بدنهاى ما است
٣. علت صورى كه هيئت آنها است
٤. علت غايى كه تكامل و رسيدن به لقاء الهى است. و در آينده نزديك انشاءاللّه درباره آن مشروحاً صحبت خواهم كرد.
مولى على(ع) براى جلوگيرى از توهّم اين كه خلقت خداوند هم مثل ما كه خانه مى سازيم تا نفع ببريم،
به صورت انتفاعى براى خودش است، و علت غايى آن عبادت است، به مقتضاى «ما خَلَقْتُ الجِنَّ وَالاِنْسَ الاّ لِيَعْبدُوُنِ» (٣) :
«جن و انس را خلق نكردم مگر اين كه عبادت كنند مرا»، و نفعى به خداوند از طريق عبادت مى رسد، و در مقابل به قرينه مقابله در صورت معصيت ضررى مى رسد، مى فرمايند: چنين نيست، خداوند بى نياز از طاعت مطيعين و ايمن از عصيان عصيانگر است.
________________________________
اينجا سؤالاتى پيش مى آيد كه:
پس هدف خلقت چيست؟ و نفع اين خلقت عايد چه فردى يا افرادى مى شود؟ در جواب اين سؤالات و سؤالات ديگر در زمينه آفرينش، بايد به بررسى هدف آفرينش بپردازيم:
١. فاطر، آيه ١٥.
٢. سوره الذاريات، آيه ٥٦
٣. شايد بتوان گفت اولين سؤالى كه به ذهن بشر القاء شد بلكه قبل از آن از ذهن شيطان تراوش كرد سؤال و شبهه در حكمت خلقت و آفرينش بود، مرحوم خويى در جلد ٢ از به بعد شرح نهج البلاغه مى گويد: فخر رازى از محمد بن عبدالكريم شهرستانى صاحب ملل و نحل نقل مى كند،كه او در اول كتابش (جلد ١، چاپ دارالمعرفة، ) از مارى شارح اناجيل اربعه حكايت مى كند كه شيطان بعد از تمردّ از سجده كردن ٧ شبه به ذهن ملائكه القاء كرد (البته در تورات به صورت متفرّقه به نحو مناظره بين شيطان و ملائكه موجود است ولى در منابع اسلامى به اين نحو نقل نشده) كه عبارتند از:
١. حكمت خلقت ابليس و به تعبيرى حكمت كل آفرينش
٢. فايده تكليف
٣. علت مكلف شدنش به سجده
٤. علت عقاب كردن او بعد از عصيانش
٥. علت تمكّن دادن به او براى دخول در بهشت و وسوسه آدم عليه السّلام
٦. چرا خداوند او را بر فرزندان آدم مسلط كرد
٧. چرا خداوند به او مهلت داد، البته فخر رازى با طرح اين اعتراضات در صدد اثبات مذهب خود يعنى اشعريه است، و اين كه به غير از تفكّر جبرى نمى شود جواب ابليس را داد، ولى مرحوم صدرالمتألهين در دو كتاب مفتاح الغيب و شرح اصول كافى جواب اعتراضات را داده اند بدون اين كه متمايل به مشرب جبريه شوند.

هدف آفرينش
براى رسيدن به پاسخ سؤالات از هدف آفرينش، از پلكانى كه داراى ٥ عدد پله است يارى مى جوييم:
١. واجب الوجود كمال مطلق و مطلق كمال است:
خداوند متعال كمالى است كه شائبه نقصان و ضد تكامل و ضد ارزش در او راه ندارد،او موجودى است كه : حاوى و دربردارنده تمام كمالات و بى نهايت است،
بى نهايت به اضافه ١ يا منهاى ١ يا ضرب در ١٠٠٠ يا تقسيم بر ٢ حاصل بى نهايت است،
پس او خالى از هر نقصى است و خالى از نقص و كمبود، احتياج به عبادت ما ندارد كه رفع نياز كند، و از معصيت ما ضربه اى ببيند، حتى ما نمى توانيم با اسلام خود منّتى بر ساحت خداوندى بنهيم، بلكه او بر ما منّت دارد، كه خودش به پيامبرش فرمود: (يَمُنُّونَ عَليكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلىَّ اِسلامَكُم بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَليكُم اَنْ هَديكم لِلْإِيمان)(١) :
«آنهابر تو اى پيامبر به خاطر اسلام آوردنشان منت مى گذارند بگو منت نگذاريد بر من اسلامتان را، بلكه خداوند منت بر شما گذارده كه هدايت كرد شما را براى ايمان آوردن.»
بله، مثل اين است كه بيمار در اثر خوردن دوايى كه دكتر تجويز كرده و بهبودى يافته، نزد دكتر برود و از او جايزه بخواهد و بر سرش منّت گذارد كه من دواها را خوردم و درمان شدم، اى غافل، دكتر بايد بر سرت منت گذارد كه تو را از چنگال بيمارى و مرگ نجات داد نه تو نسبت به او.
از بحث منحرف نشويم، خداوند مجمع صفات ثبوتيه(٢) و سلبيه است، او منبع و سرچشمه همه فضائل است كه: ( واِنْ مِن شَىءِ اِلّا عِندَنا خَزائِنُهُ) (٣):
«هيچ شيئى نيست مگر اين كه خزائن و منابع آن نزد ماست».
هيچ علم و قدرتى و هيچ شوكتى و عظمتى و هيچ سطوت و اقتدارى ديده نمى شود الا اين كه از كانال منبع الهى سرچشمه گرفته است، اگر من هم چيزى دارم از آن اقيانوس مواج است و از اعطاى او كه در ذيل همين آيه دارد: ( وما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَر مَعْلُوم ):
«و از چيزهايى كه خزائن و منابع آن نزد ماست، به افراد اعطا نمى كنيم الا به قدر معلومى» به قدرى كه افراد صلاحيّت و ليقات پذيرش آن را دارند به آنها اعطا مى شود، هر كس به اندازه ظرف وجودى خودش از باران رحمت الهى بهره مند مى شود.
٢.كمال مطلق فياض است:
كمال مطلق و دارنده خزائن و منابع اشيا اعم از علم و قدرت و غيره.نور پراكنى و نورافشانى مى كند، او دائماً افاضه فيض مى نمايد، خورشيد كه كمالى درحد خود است، نورافشانى مى كند، امّانه به خاطر رفع احتياجى كه خود دارد، بلكه براى رفع احتياج طالبان فيض و كسانى كه نقصانى در نورانيّت دارند، و هرچه كمال بالاتر رود تا به بى نهايت رسد، بى نهايت نور و فيض از خود اشاعه مى كند، تا هر فردى با ظرف وجودى خود و لياقت اكتسابى خود چه مقدار برداشت نمايد، هرچه ظرف و سعه وجودى گسترده تر شود، بيشتر دريافت نور مى نمايد كما اين كه ظرف هرچه بزرگ تر باشد باران در آن بيشتر مجتمع مى شود، على (ع) به كميل فرمود: «اِنَّ هذهِ القُلوبَ اَوعِيَةٌ فَخَيْرُها اَوْعيها»:
«اين قلبها ظرفهايى است كه بهترين آنها نگاهدارنده ترين آنها است و به تعبير ديگر وسيع ترين آنها است.»
٣. افعال خداوند معلل به اغراض و هدفدار است:
علماى بزرگوار از شيعه و فرقه معتزله از اهل تسنن متّفق هستند كه افعال خداوند روى غرضها و غاياتى صادر مى شود به خلاف فرقه اشاعره از اهل تسنن كه قائل اند افعال خداوند، داراى اغراض نيست، زيرا همان گونه كه ما كارى را انجام مى دهيم تا به اغراض آن رفع نياز كنيم مثلاً وقتى خانه مى سازيم، براى رفع نيازمان به مسكن است، لازم مى آيد خداوند نقصانى در او باشد و با اين غرض رفع آن نقصان را كرده و مستكمل شود، و اين بالضروره باطل است، زيرا خداوند را نقصانى نيست كه رفع آن كند.
ادلّه عدليه يعنى شيعه و معتزله در هدفدار بودن افعال الهى و در ردّ اشاعره كه در درّه قياس و تشبيه گرفتار شده اند، و خالق را به مخلوق تشبيه كرده اند، دو دسته دليل نقلى(٤) و عقلى است: امّا نقلى، در قرآن آياتى است كه مورد استشهاد آنها قرار گرفته و براى نمونه ٣ آيه را ذكر مى كنيم:
١. (اَفَحَسِبْتُمْ أَنّما خَلَقْناكُم عَبَثاً وَاَنّكُم اِليَنا لاتُرجَعون).(٥)
«آيا چنين مى پنداريد كه ما شما را عبث آفريديم و فكر مى كنيد بازگشت شما به سوى ما نيست»؟
٢.( ما خَلَقْتُ الجِنَّ وَالاِنسَ اِلاّ لِيَعْبُدوُنِ) (٦)
«خداوند مى فرمايد جن و انس را خلق نكردم مگر براى اين كه عبادت كنند مرا.»
٣. (ماخَلَقْنا السَّماءَ وَالاَرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ضَنُّ الّذينَ كَفَروُا) (٧)
«ما آسمان و زمين و هرچه بين آنها است را باطل نيافريديم و بى هدف بودن عالم خلقت، گمان كافرين است» از اين سه آيه روشن شد كه خلقت خداوند از روى غرض و هدفى بوده است.
اما دليل عقلى اين است كه اگر افعال خداوند بدون غرض باشد، عبث و كارى بى فايده و لغو است و اين قبيح است و قبيح از حكيمى چون خداوند صادر نمى شود.
و اما در جواب اشاعره كه گفتند: «غرض دار بودن افعال الهى موجب استكمال نقصى است» مى گوييم: اين درصورتى است كه غرض عايد به خداوند باشد، درحالى كه چنين نيست، بلكه نفع افعال او يا به بندگان برمى گردد يا به كل نظام وجود بازگشت مى كند.(٨)
با اين توضيح روشن شد: افعال خداوند هدفدار است، و الا عبث و لغو لازم مى آيد و بر حكيمى از مخلوقات قبيح است، چه رسد به خالق حكما كه تعالى اللّه عن ذلك علواً كبيرا (خداوند متعال دور از چنين پندارهاى باطلى است كه به او نسبت قبيح داده شود).
در ذيل اين بحث به حديث قدسى معروف «كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّا» اشاره شود، كه بعضى خيال مى كنند، اين حديث شاهدى براى اين مطلب است كه خداوند نفعى از خلقتش مى برد، ولى بعد از بررسى روشن خواهد شد كه يكى از ادلّه عدليه از سنت مى تواند همين حديث باشد «كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَاَجْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفُ فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَى اُعْرَف» خداوند مى فرمايد: من كنز و گنج پنهانى بودم، و دوست داشتم كه شناخته شوم به همين جهت خلق كردم مخلوقات را تا شناخته شوم.
ظاهر اين حديث نشان مى دهد كه خداوند از هدف و غرض خلقت خود سود و فايده اى برده و آن شناخته شدن او است، ولى در جواب بايد گفت: اولاً سند اين حديث ضعيف و مرسل است، يعنى در سلسله سند ارسال حاصل شده و اين موجب ضعف و عدم اعتبار حديث است.
ثانياً اگر گنجى را عده اى بيابند نفع آن به گنج مى رسد يا به يابندگان آن؟ مسلّماً به يابندگان نفعى رسيده، در بحث ما هم عارفان الهى سود برده اند نه خداوندى كه به عنوان گنج پنهانى خود را معرفى مى كند، بله عارفان و يابندگان او سود مى برند، و سرمايه عظيمى مى اندوزند، و اى كاش ما هم در زمره اينان بوديم، و آرزوى قلبيمان و زمزمه لبانمان اين بود كه: «ما از تو، به غير تو نداريم تمنا».
اگر گفته شود در نهايت خداوند از شناخت خود لذت مى برد، و در منابع اسلامى اشاراتى هم هست، در بعضى آيات مى گويند خداوند خشنود مى شود، و امثال اينگونه تعبير، در جواب خواهيم گفت: فلاسفه مى گويند رضايت خداوند به خاطر رفع نياز نمى باشد، زيرا نقصان و كمبودى ندارد تا زيادتى در او تصور شود، بلكه درك كمال داشتن لذت او است و كمالى كه كمالات ما اشعه اى از اشعه هاى آن كمال وسيع و گسترده است، بله گاهى قرآن تعبيراتى دراد كه افراد نادان از آن گمان نقص مى كنند درحالى كه خداوند گاهى از روى لطفش چنين تعابيرى مى نمايد مثلاً در قرآن است كه:
(مَنْ ذَا الَّذى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ)(٩):
«چه كسى است كه به خداوند قرض نيكو دهد تا خداوند به او چندين برابر برگرداند» درحالى كه همه چيز حتى جان قرض دهنده از آن او است اين كمال لطف او است كه مى گويد: آنچه را من خودم به شما دادم، به من قرض دهيد، آن هم قرض و وام ربوى كه براى غير خدا حرام است، چه مى گويد؟ پول از او و وام دادن از ما، آن هم با سود كلان.
٤. هستى مساوى با كمال است:
معدومى را به ظهور رساندن و لباس هستى بر قامت آن پوشاندن، يعنى رساندن آن به اولين درجه تكامل، پس هستى مساوى با كمال است كه به تدريج هرچه سعه وجودى او بيشتر شود و كسب فضائل و مكرمت هاى اخلاقى نمايد، اين كمال رشد كرده و به موازات رشد جسمانى، رشد روحانى را هم به دنبال دارد.
انسان ها در حقيقت كاروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و به سوى كمال مطلق كه ذات پاك الهى است حركت مى نمايند.

رهرو منزل عشقيم ز سرحد عدم *** تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم

رسيدن از عدمستان به وجودستان مسافت طولانى را مى طلبد كه در صورت چنين رسيدنى، موجود سيركننده متكامل شده است، اگر صفر را كه جزو اقليم اعداد نيست با جهشى به اولين مرحله اعداد يعنى عدد يك رسانيم، به او كمال داده ايم، و اگر به تدريج او را به بى نهايت رسانيم كه ماوراء ناحيه اعداد است، مراحل مختلف تكامل را طى كرده است، پس تكامل به تشكيك است، يعنى دو مراتب و صاحب مراحل است كه اين مراحل مابين دو سرحد عدم و بى نهايت را اشغال كرده است و از اينجا مشخص مى شود كه خداوند ما را با لطف بى كرانش به اولين سرمنزل كمال يعنى وجود انسانى رسانيد، و سپس ما را در بين عدم يعنى بى كمالى و بى نهايت يعنى كمال مطلق كه وجود است، رها كرد تا هر كس با اراده خود وسيله ارسال رسل و انزال كتب در مسابقه كسب كمال شركت كند، و سعى كند تا هرچه بيشتر اين مراحل را پشت سر گذارد.
و اگر گفته شود چرا خداوند ما را يك مرتبه به سرحد كمال نرسانيد؟ در جواب مى گوئيم: صدق كمال و حقيقت آن وقتى تجلى مى كند كه افعال با اراده و اختيار صادر شود نه با جبر و زور، اگرچه براى اعطاى مرحله اول كمال، خداوند با كسى مشورت نكرد، و بايد اين كمال اول اجبارى باشد. اگر گفته شود ما اين تكامل را نمى خواستيم و اصلاً ميل نداشتيم قدم به عرصه وجود گذاريم، تا با اين همه مشكلات روبرو شده و با آنها دست و پنجه نرم كنيم و آميخته با رنج و درد گرديم كه خودش فرمود: (لَقَدْ خَلَقْنَا الانسانَ فى كَبَد) (١٠) و اصلاً مگر زور بود كه در اين دير خراب آباد آئيم تا بخواهيم به كمال برسيم؟! در جواب خواهيم گفت بله، بسيارى از چيزها اجبارى است، براى واضح شدن مطلب مثال هايى مى زنيم:
١. اگر در شهرى بيمارى واگيردارى شيوع پيدا كند، مقامات دولتى همه اهل آن شهر را واكسينه مى كنند، تا مردم از بيمارى در امان باشند، حال اگر درب منزل شما را بزنند و بگويند آقا بايد واكسن بزنيد، اگر بگوئيد مگر زور است من نمى خواهم بزنم، در اين صورت اعتنا به اختيار شما نكرده و به زور شما را واكسن مى زنند چرا؟ زيرا اينجا قلمرو اختيار شما نيست، اينجا جايى است كه براى حفظ و صيانت يكايك نفوس جامعه بايد شما هم تحت پوشش واكسيناسيون قرار گيريد.
٢. اگر كسى سم بخورد به زور او را وادار به استفراغ و شستشوى معده مى كنند، و اگر بگويد به شما ربطى ندارد من مى خواهم خودكشى كنم، جان خودم است، مى خواهم از درد و رنج دنيا آزاد شوم! به هيچ وجه به حرف او اعتنا نمى شود چرا؟ زيرا او پا را از قلمرو اختيار فراتر نهاده و اينجا مرحله اى است كه بايد او را نجات داد اگرچه خودش راضى نباشد.
٣. در بعضى كشورها وقتى نوزادى به دنيا مى آيد، نامش از طريق اداره آمار به آموزش و پرورش داده مى شود، و زمانى كه به حد ٦ سالگى رسيد، همان طور كه در كشورها براى خدمت سربازى، سرباز احضار مى شود، در آنجا هم اين كودك ٦ ساله براى تعلّم و سوادآموزى احضار مى شود، والدين اين نوزاد نمى توانند، بگويند ما نمى خواهيم فرزند ما باسواد شود چرا؟ زيرا اينجا قلمرو اختيار نيست، بلكه نظام آن جامعه چنين اقتضا مى كند كه از ٦ سالگى براى جلوگيرى از شيوع بى سوادى سوادآموزى را اجباراً به اجرا درآورند.
پس اصل آفرينش هم مثل بعضى موارد ديگر اختيارى نيست و با احدى مشورت نمى شود، زيرا نظام احسن الهى چنين اقتضا مى كند كه مرحله اول تكامل بايد اجبارى باشد، اگرچه مخلوقى راضى نباشد و مانند آن بيمار و آن فرد مسموم و آن كودك شش ساله قدرت تشخيص صلاح خود را ندارند.
٥. تكامل، غاية الغايات از آفرينش است:
در اين بخش در دو جهت بحث مى كنيم:
١. نسبت به خلقت انسان
٢. نسبت به خلقت جميع مخلوقات.
________________________________
١. سوره حجرات، آيه ١٧.
٢. صفات ثبوتيه صفاتى است كه شائبه نقص و محدوديتى در آن نيست و عقل از كمالى از كمالات الهيه از مقام ذات او انتزاع كرده، و براى آن ذات اثبات مى كند، مثل علم و قدرت و اين صفات عين ذات او است و صفات سلبيه به خلاف ثبوتيه صفاتى است كه در ان شائبه نقص و محدوديتى است، مثل تركيب و داراى جسم بودن، اينگونه صفات را عقل از ذات الهى سلب مى كند، و با اين توضيح روشن مى شود، كه صفات ثبوتيه و سلبيه بى نهايت قابل تصور و شمارش است ولى در كتب كلاميه ٨ صفت ثبوتى و ٧ صفت سلبى را محل بحث قرار داده اند و اختصاص اين تعداد به خاطر اختلافاتى است كه بين متكلّمين و علماى علم كلام از فرقه ها و مذاهب مختلف بوده است.
اين ٨ صفت ثبوتى و ٧ صفت سلبى را در دو بيت به نظم آورده اند به اين ترتيب:
قادر و عالم و حىّ است و مريد و مدرك *** هم قديم و ابدى هم متكلم صادق
نه مركب بود و جسم، نه مرئى نه محلّ *** بى شريك است و معانى تو غنى دان خالق
در بيت اول ٨ صفت ثبوتى است و قديم و ابدى يك صفت شمرده و محسوب مى شوند، در بيت دوم هم ٧ صفت سلبى است و مراد از محل اين است كه خداوند محلّ حوادث نيست و اوصاف او عين ذات او است، نه اين كه حادث باشند و الا لازم مى آيد تغيّر و محذورات ديگرى كه در كتب كلامى يادآور شده اند، مراد از معانى هم اين است كه خداوند داراى معانى و احوال نيست يعنى صفات او مثل قدرت و علم ما عارض بر ذات نيست، بلكه عين ذات او است و مراد از غنى يعنى سلب بى نيازى و اين كه خداوند نيازمند و محتاج نيست، معانى بقيه لغات واضح است، براى اطلاع بيشتر به كتب كلامى و اصول عقايد رجوع شود.
٣. سوره حجر، آيه ٢١.
٤. ادلّه شيعه در اصول و فروع دو دسته است: ١. نقلى ٢. عقلى. دليل نقلى هم شامل كتاب (قرآن مجيد) سنت و روايات معصومين و اجماع (اتفاق علماى اسلام) مى باشد. پس ادله شيعه چهار چيز است: ١. كتاب ٢. سنت ٣. اجماع ٤. عقل.
٥. سوره مؤمنون، آيه ١١٥.
٦. سوره ذاريات، آيه ٥٦.
٧. سوره ص، آيه ٢٧.
٨. باب حادى عشر، چاپ مركز نشر كتاب، .
٩. سوره حديد، آيه ١١.
١٠. سوره بلد، آيه ٤.


۱
خلقت و آفرينش انسان
خلقت و آفرينش انسان
ابتدا با چراغ عقل و حكم روشنگر او وارد ميدان سخن مى شويم، تا اثبات كنيم كه هر خلقتى يك هدف نهايى دارد و سپس با چراغ نقل و شرع مثل آيات نورانى قرآن اثبات مى كنيم كه هدف نهايى آفرينش انسان قرب الى اللّه و رسيدن به آن كمال مطلق است تا چه حدى به اين هدف دست يابد.
اما عقل مى گويد: هر چيزى در اين عالم بايد به نقطه اى ختم شود، خواه در سلسه معلولات باشد و خواه در سلسله علل، حتى سلسله اهدافى كه براى خلقت يك شىء تصور مى شود بايد به نهايتى برسد، به جايى كه ديگر هدفى بالاتر از آن نباشد و آن غاية الغايات است و به تعبير فلاسفه «كل ما بالعرض لابد ان ينتهى الى ما هو بالذات» يعنى هر عرضى بايد در نهايت به ذاتى متكى باشد و به جايى ختم شود وگرنه تسلسل لازم مى آيد و تسلسل باطل است.(١)
بنابر اين هدف از خلقت هم بايد به مرحله اى برسد كه ديگر هدفى فوق آن هدف نيست، و از آيات قرآن اثبات خواهيم كرد كه آن هدف نهايى تكامل است كه معنى ندارد بپرسيم چرا متكامل شويم، براى واضح شدن مطلب دو مثال بزنيم:
١. از كشاورز سؤال مى كنيم چرا زمين را مى شكافى و بذر در درون خاك مى افشانى؟ در جواب مى گويد: براى به دست آوردن محصول مى پرسيم براى چه مى خواهى تحصيل محصول كنى؟ مى گويد: به بازار برم و بفروشم و خريد وسائل كنم. چرا؟ براى اين كه زندگى ام مرفه شود، براى چه؟ براى اين كه آبرومند باشم، اگر بار ديگر سؤال كنى، چرا مى خواهى آبرومند شوى مى گويد براى اين كه آبرومند شوم، يعنى به جايى رسيده كه هدفى بالاتر از آن براى او قابل تصور نيست.
٢. از يك ديپلمه اى كه در صدد ورود به دانشگاه است، اگر سؤال كنيم چرا درس مى خوانى؟ مى گويد: براى رفتن به دانشگاه، براى چه؟ مى گويد براى اين كه شغل دلخواهم را كه مثلاً دكتر يا مهندس شدن است به دست آورم، براى چه؟ براى اين كه در جامعه در رفاه باشم و اين كه سربار جامعه نباشم، چرا مى خواهى رفاه پيدا كنى؟ براى آبرومند شدن و اين كه وجهه اى پيدا كنم، اگر بار ديگر از او سؤال كنيد باز همين جواب را تكرار خواهد كرد و يا به جوابى بالاخره مى رسد كه ديگر فوق آن غايتى و هدفى برايش متصوّر نيست، اين در جنبه مادى مسئله است در جنبه معنوى هم ارسال رسل و انزال كتب شده تا ما را از حضيض ذلت به رفيع منزلت و از گودال مذلت به قله شرافت رهنمون سازد و در نهايت به مفهوم كلمه كوتاه ولى پرمحتواى كمال برسيم، آن را در آغوش گرفته و مأنوس با آن باشيم، اگر به اين درجه رسيم ديگر جايى براى سؤال نيست كه چرا مى خواهى متكامل شوى، زيرا اين غاية الغايات است كه مافوقش هدف و غرضى نيست.
بعد از تبيين حكم عقل ببينيم نقل چه مى گويد: در اينجا ٦ آيه را زير ذره بين مطالعه قرار مى دهيم، تا دريابيم خداوند متعال هدف آفرينش را چگونه در كتاب خود ترسيم نموده است:
١. (اللّهُ الَّذى خَلَقَ سَبْعَ سَموات وَمِنَ الاَرضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الاَمرُ بَيْنَهُنّ لِتَعْلَموُا اَنَّ اللّه عَلى كُلِّ شَىء قَدِيرٌ وَأَنَّ اللّهَ قَدْ اَحاطَ بِكُلِّ شَىْء عِلْماً)(٢)
«خدايى كه خلق كرد هفت آسمان را و از زمين هم هفت طبقه را نازل مى شود. امر و فرمان او بين آسمانها و زمينها براى اين كه بدانيد خداوند بر هر چيزى قادر و بر هر چيزى احاطه علمى دارد».
٢. (وَما خَلَقْتُ الجِنَّ وَالاِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ) (٣)
«خلق نكردم جن و انس را مگر براى اين كه عبادت كنند مرا».
٣. (اَلَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيوةَ لِيَبْلُوَكُم اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً)(٤)
«خداوند خلق كرد مرگ و زندگى را تا آزمايش كند شما را كه كداميك از حيث عمل برترى داريد».
٤. (وَ لَوْ شاءَ ربُّكَ لَجَعَلَ النّاسَ اُمَّةً واحِدَةً ولا يَزالوُنَ مُخْتَلِفينَ ـ اِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَلِذلِكَ خَلَقَهُمْ وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لَأَمْلَأنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الجِنَّةِ وَالنَّاسِ اَجْمَعِينَ)(٥)
«اگر خداوند مى خواست هرآينه قرار مى داد مردم را امتى واحد و همواره مختلفند، اِلا كسى كه مشمول رحمت الهى واقع شود و براى همين شمول رحمتش بر آنها، آنها را خلق كرد و حكم الهى صادر شده كه اگر از دائره رحمت او خارج شوند، جهنم را از جن و انس پر مى كند.»
٥. (وَأَنَّ اِلى رَبِّكَ المُنْتَهى)(٦)
«و كار خلق عالم به سوى او منتهى مى شود».
٦. (يا اَيُّهَا الاِنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ)(٧)
«اى انسان به درستى كه تو رنج كشنده اى در سير به سوى پروردگارت دارى، تا اين كه او را ملاقات كنى و به مقام لقا رسى».
گاهى خداوند متعال در قرآن مجيدش وقتى مسئله اى داراى ابعاد مختلف و متنوّع باشد در هرجايى به مناسبت، اشاره به يكى از ابعاد آن مى نمايد، مثلاً درباره نماز در جايى مى فرمايد:
(اِنّ الصَلوةَ تَنْهى عَنِ الفَحْشاء والمُنْكَر)
«نماز انسان را از فحشا و منكر و زشتى ها دور مى نمايد»
در جاى ديگر مى فرمايد: (اِسْتَعينوُا بِالصّبرِ والصَّلوةِ)
«به وسيله روزه و نماز استعانت بجوئيد»
در جاى ديگر مى فرمايد: (اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكرى)
«نماز را به پا داريد تا يادآور و متذكّر من باشيد» با جمع اين موارد فلسفه هاى مختلف يك حكم مشخص مى گردد.
در مسئله مورد بحث ما، يعنى هدف آفرينش نيز در موارد مختلف از زواياى متفاوت اشاره اى به غايات و غرض هاى مختلف مسئله شده است، در اين ٦ آيه اى كه گذشت به ترتيب مى توان سير صعودى تكامل را نظاره گر بود و مشاهده كرد كه چگونه در مراحل مختلف، به مناسبت هايى غاياتى براى خلقت ذكر شده كه با دقت نظر مى توان درك كرد كه بعضى از اين غايتها غايات وُسْطى (هدف وَسَطى) براى غاية الغايات يعنى لقاء الهى و رسيدن به كمال نهايى است، در آيه اول علم و معرفت به قدرت و علم خداوندى غاية خلقت قرار داده شده كه هرچه معرفت و علم زيادتر شود عمل انسان خالصانه تر و با روشنگرى بيشترى حاصل مى شود، علم و عمل با يكديگر رابطه و اثر متقابل دارند، هرچه علم بيشتر عمل پاكتر، و هرچه عمل پاك تر علم بيشتر و در نتيجه رسيدن به تكامل (يعنى تبديل موجودى دانى به موجودى عالى) سريع تر.
در آيه دوم عبادت خداوند به عنوان هدف معرفى شده است، زيرا عبادت كلاس تربيت است، اگر مواد درسى اين كلاس با دقت مورد مطالعه و عمل قرار گيرد و اگر نماز و روزه اى كه مطلوب خداوند است، محقق شود مسلماً شاگرد اين كلاس تربيت و پرورش يافته، ولى چه خوش گفت بزرگ استاد اين كلاس كه خود پرورش يافته همين كلاس بود، آن اسداللّه الغالب على بن ابيطالب(ع)
«كمْ مِنْ صائِم لَيْسَ لَهُ مِنِ صِيامِهِ الاّ الجُوعُ وَالْظَمَا»
«چه بسيار روزه دارانى كه به جز گرسنگى و تشنگى چيزى نصيب آنها نمى شود، چرا؟ زيرا روزه واقعى را ايجاد نكرده اند، آن روزه اى كه بيدارگرى مى كند».
خداوند متعال وجودى بى نهايت است كه هرچه ذهن بيشتر متوجه بى نهايت شود و بيشتر عبادت او شود، بيشتر به سوى او اوج مى گيرد و در نتيجه انسان در اثر عبادت، شروع به كسب معرفت مى نمايد و قرآن هم فرموده: (وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأتِيَكَ اليَقِينُ)(٨)
«عبادت كن پروردگارت را تا كسب معرفت و يقين(٩) كنى و حتى به درجه عين اليقين رسى».
اگر گفته شود شما معرفت را مقدمه براى عمل عبادى و عمل عبادى را اينجا مقدمه معرفت قرار داديد و اين دور باطل است در جواب مى گوئيم دورى در بين نيست، زيرا معرفت داراى مراتبى است، آن مرحله از عرفان كه مقدمه عبادت واقعى است با آن مرحله از عرفانى كه بعد از عبادت حاصل مى شود، متفاوت است، در حقيقت مثل كسى است كه سرمايه ناچيزى را مقدمه براى كارى قرار دهد و آن عمل مقدمه براى كسب سرمايه بيشترى شود.
در آيه سوم آزمايش را به عنوان هدف ديگرى معرفى مى نمايد، برگشت آزمايش و امتحان به تربيت است و در واقع كلاس ديگرى به موازات عبادت براى تحصيل هدفى واحد كه تربيت و پرورش است.
خداوند با آزمايش و ابتلاء خود در صدد ساختن روح انسان است، اگر سؤال شود: كسى امتحان مى كند كه جاهل باشد و با امتحان كردن مى خواهد عالم شود، مثلاً اولياء يك مدرسه كه از محصلين امتحان مى كنند يا كارفرمايى كه از كارگر خود امتحان عملى ميكند، براى اين است كه آگاه شوند به مقدار يادگيرى محصل و كارگر، خداوندى كه غيب و شهود براى او يكسان است و اصلاً غيبى براى او تصور نمى شود چرا امتحان مى كند؟
در جواب مى گوئيم امتحان بر دو گونه است: ١. امتحانى كه براى تحصيل علم انجام مى گيريد، مثل دو مثالى كه در متن سؤال ذكر شد ٢. امتحانى كه استاد عالم است به مقدار پيشرفت شاگردش، ولى او امتحان را عاملى و وسيله اى قرار مى دهد تا بتواند شاگرد را براى مطالعه بيشتر به كار اندازد و او را در كار خود ورزيده كند.
در امتحان نوع اول استاد ذى نفع بود و در امتحان نوع دوم شاگرد ذى نفع است، امتحان خداوندى از نوع دوم است ـ راغب ـ در مفردات خود ريشه ـ فتنه ـ كه به معنى امتحان استعمال مى شود را اين گونه تفسير نموده است: «اُصلُ الفِتَنْ اِدخالُ الذَّهَب النّارَ لِتَظْهَرَ جَوْدَتُهُ مِن رِداءَتِه»(١٠)
«ريشه ماده فتن در لغت به معنى داخل كردن طلا در آتش است، تا اين كه طلاى اصل از مواد مخلوط با آن كه ارزش چندانى ندارد، جدا گرديده و ظاهر شود».
خداوند با امتحان خود زمينه پرورش و ورزيده شدن مخلوقات خود را فراهم مى آورد، تا ناخالصى هاى وجود آنها را در اثر فشار مشكلات و گوهر وجود آنها را در اثر حرارتهاى زمانه آبديده كند همانند كسى كه طلاى ناخالص را با تيزاب (اسيد سلطانى) مخلوط مى كند، و در كوره حرارت مى دهد تا ناخالصى هاى آن ذوب گردد، و طلاى خلاص به دست آيد، زيرا معروف است كه (اسيد سلطانى) با تمام فلزات تركيب مى شود جز طلا و براى همين جهت بقيه فلزات مخلوط شده با طلا همراه با حرارت ذوب مى كند و طلاى خالص باقى مى ماند، بله امتحانات خداوندى (اسيد سلطانى) است، كه ما را در كوره مشكلات خالص مى كند.
همچنان كه پيامبران عظيم الشأنى چون ابراهيم(ع) و موسى(ع) و عيسى(ع) و نبى مكرم اسلام (ص) را چنين كرد و حتى اينان هم از چنين آزمايشاتى در آزمايشگاه بزرگ تاريخ مأمون نبوده اند، و چنان آبديده شدند كه در مقابل مستبدان زمان خويش سر تعظيم فرونياوردند، زيرا كمرى كه در اثر مشكلات قد برافراشته، در اثر ظلم ها و زورگويى ها هرگز منعطف و خميده نمى شود.
ما كه در عالم به ظاهر انسان هائيم و چنينيم در عالم نباتات و گياهان همچنين است. درختانى كه هميشه همبازى طوفانهاى وحشى بيابانى بوده و در صخره هاى كم آب كوه ها دور از دسترس باغبان ها رشد كرده اند، مقاومتشان بيشتر از درختانى است كه همبازى نسيم هاى ملايم بوده و در كنار جويباران و درون باغ ها در حصار ديوارها به رشد خود ادامه مى داده اند، حتى شعله آتش چوب هاى درختان بيابانى افروخته تر و خاموشى آنها ديرتر از چوبهاى درختانى است كه در كنار آب و زير نظر باغبان رويئده اند.
فكر مكن اين سخنان را من مى گويم كه من كيستم؟ تا در برابر استادم على(ع) و كتابش نهج البلاغه زانو نزده بودم، هيچ بودم، چه رسد به اين كه سخنى گويم، وليكن حال كه در نزد اين استاد كل از اين كتاب بهره بردم، چنين مى گويم و ان هم به عنوان وسيله اى براى انتقال درس استادم، استادى كه تا خون در سراسر و رگ هاى بدنم جريان دارد بنده اويم، چرا نباشم كه خودش در درس به من فرمود: «مَنْ عَلَّمَنِى حَرْفاً فقد صَيَّرَنِى عَبْداً»
«هركس به من حرفى بياموزد مرا عبد و بنده خود كرده» من چه مى گويم كه بزرگ تر از ما محو آن استاد كل شده اند.

تعريف على به گفتگو ممكن نيست *** گنجايش بحر در سبو ممكن نيست

پس اى گوينده خموش كه سنگين تر است.
مولى در نامه به عثمان بن حنيف كه از طرف آن حضرت حاكم بصره بود، نوشتند: «اَلا واِنّ الشّجرة البَريّة اَصْلَبُ عَوداً والرّوائعَ الخَضِرَةَ اَرَقَّ جُلوُداً والنَّباتاتُ البَدَويّة اَقْوى وَقُوداً و اَبْطَأَ خَموُدا».(١١)
آگاه باشيد كه درختان بيابانى (كه آب كم به آن مى رسد) چوبش سخت تر (استوارتر) است و درختهاى سبز و خرم (كه در باغهاى پر آب كاشته شده) پوستشان نازكتر است و گياهان دشتى (كه جز آب باران آب ديگرى نيابند) شعله آتش آنها افروخته تر و خاموشى آنها ديرتر است.
در آخر بحث امتحان و آزمايش مناسب ديدم، روايتى از پيامبر اكرم(ص)درباره (اَحْسَنُ عَمَلاً) كه در آيه آمده بوده نقل كنم، كه ببينيم عمل بهتر چه عملى است، آيا عمل بيشتر و متنوع تر يا نه؟ مسلماً جواب منفى است، زيرا معلم بشريت و آورنده شرع مقدس كه خود ما را ترغيب به انجام اعمال نيك و شايسته فرموده چنين مى گويد:
قال ابو قتادة سألت النبى(ص) عن قوله تعالى: «اَيُّكُم اَحْسَنُ عَمَلاً» ما عُنِىَ به، فقال: يَقوُل: «أَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَقْلاً ثُمّ قال اَتَمُّكُم عَقْلاً واَشَدُّكُم لِلّه خَوفاً وَ اَحْسَنُكُم فيما اَمَرَ اللّه بِه وَنَهى عَنه نظراً وان كان اَقَلَّكم تَطَوُّعاً»(١٢)
«ابو قتاده مى گويد از پيامبر(ص)درباره قول خداوند متعال (أَيكُمْ احسَنُ عملا) سؤال كردم كه مراد از اين كلام كه (كدام يك از حيث عمل بهتريد) چيست؟
حضرت فرمودند: هر كدام كه از حيث عقل بهتريد و بهتر عقل خود را به كار مى اندازيد و تفكر مى كنيد، سپس فرمودند بهترين شما از حيث عمل، كامل ترين شما از حيث عقل، و خائف ترين شما است از جهت شدت ترس و نيكوترين شما است از حيث نظر در آنچه خداوند به آن امر و از آن نهى كرده، (يا مراد اين است كه دقت و فكرى كند تا از فلسفه احكام مطلع شود و كوركورانه عبادت نكند و يا اين كه دقت مى كند تا به اوامر و نواهى خداوند به نحو احسن جامه عمل بپوشاند، و در جايگاهى باشد كه مرضىّ رضاى خداوند است) اگرچه از حيث، عمل عمل كمترى داشته باشد.
از اين حديث استفاده مى شود كه اگر انسان در يك ماه رمضان فقط يك آيه بخواند و پيرامونش تفكر كند، بهتر است تا ٣٠ جزء قرآن را بدون تفكر، تلاوت كند.
اين روايت تائيد مى كند مضمون روايتى را كه مى گويد:
«تَفَكُّر ساعَة خَيْر مِنْ عِبادَةِ سَبْينَ سَنَة»
«يك ساعت عالم بودن بهتر از ٧٠ سال عابد بودن است».
آفرين بر اين جهان بينى و نگرش اسلام، كجايند آن ناآگاهان در لباس آگاهان، و آن جاهلان در پوستين عالمان كه مى گفتند: (دين مايه تخدير جوامع و عقب افتادگى آنها است) كجايند كه ببينند زيربناى ايدئولوژى و اخلاق عملى در اسلام، جهان بينى و تفكر و انديشه است، تا جايى كه بهترين عامل را بهترين عاقل معرفى مى نمايند.
تا به اينجا بحث در آفرينش انسان و هدف آن بود و اما آفرينش كل مخلوقات.
____________________________________
١. علما منطق و فلسفه دو اصطلاح معروف دارند اول: دور كه توقف شىء بر نفس يا تقدم شىء بر نفس است. خواه مصرح باشد. و خواه مضمر مثل اين كه بگوئيم حسن پسر حسين است و اين حسين هم پسر حسن است اين دور مصرح است يعنى واسطه اى در بين نيست، يك وقت مى گوئيم حسن پسر حسين و اين حسين پسر على و اين على پسر حسن است كه در اول بود اين دور مضمر است، يعنى از دو نفر تجاوز كرد و فرد سومى واسطه شد (پس دور صريح و مصرح آن شد كه در توقف شىء بر شىء ديگر چيزى پنهان نيست، ولى دور مضمر آن است كه در توقف شىء بر شىء ديگر شىء يا اشياء ديگرى پنهان است در مثال اول واسطه اى نبود، ولى در مثال دوم در توقف حسن كه اول بود بر على كه آخر بود و بالعكس، حسين پنهان است) دوم: تسلسل كه ترتّب علل است تا بى نهايت مثلاً مى گوئيم الف از ب به وجود آمده و ب از جلد و جلد از د، و همين طور تا بى نهايت برويم و به انتهايى نرسيم. اهل منطق و فلسفه قائل به بطلان دور و تسلسل هستند و ادله اى هم براى ابطال اين دو اقامه كرده اند، اهل مطالعه مى توانند به كتب آنها رجوع كنند، علامه طباطبائى(ره) هم در كتب خود مثل بداية الحكمه فصل ٥ متذكر شده اند.
٢. سوره طلاق، آيه ١٢.
٣. سوره ذاريات، آيه ٥٦.
٤. سوره ملك، آيه ٢.
٥. سوره هود، آيه ١١٨ و ١١٩.
٦. سوره نجم، آيه ٤٢.
٧. سوره انشقاق، آيه ٦.
٨. سوره حجر، آيه ٩٩.
٩. اين بنا بر يكى از احتمالات تفسيرى آيه است و احتمال ديگر هم دارد كه عبادت كن تا مرگ به سراغت آيد، يعنى يقين كنايه از مرگ باشد وقت مرگ انسان يقين پيدا مى كند به اين كه تمام وعده هاى الهى حق است.
١٠. المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، .
١١. نامه ٤٥ نهج البلاغه فيض الاسلام و صبحى صالح.
١٢. مجمع البيان، جلد ٥، ذيل آيه ٢ سوره ملك، چاپ مكتبه آيت اللّه نجفى مرعشى.

خلقت و آفرينش جميع مخلوقات
به علت گسترده شدن بحث،اجمالاً اين بحث را دنبال مى كنيم، آفرينش موجودات ديگر هم مثل آفرينش انسان هدفى دارد و آن تكامل آنهاست، يعنى تبديل وجودى دانى به وجودى عالى، خاك و مواد غذايى آن جزء پيكر گياه و گياه جزء پيكر حيوان، اين دو تحت اختيار انسان و جزء پيكر او مى گردد. هر موجود دانى كه در مسير زندگى خود جزء پيكر و محو در وجود موجودى عالى شود، به تكامل رسيده است. اگر گياهى يا حيوانى جزء بدن انسان در مسير تكامل و مؤمن و متّقى قرار گيرد، متكامل شده است. و الا وجودش در اين جهان بى ثمر بوده و در مسير تكامل خود در پرتگاه ضد تكامل سقوط كرده و ازبين رفته است.
و بالاخره انسان هم در مسير صعودى اش تحت اختيار خداوند و در منزلگه لقاء قرار مى گيرد. نمونه اَتَمّ و كامل اين تكامل پيامبر اكرم(ص) هستند كه تمام سرمايه گذارى روى اين باغ آفرينش براى به دست آمدن چنين گلى و مانند آن از ديگر گلهاى محمّدى است كه اگر تمام گلها و نهال هاى ديگر اين باغ در مسير تكامل تلف شوند، تا اين گل و امثال آن بارور شود صاحب سرمايه متضرر نشده است، همانند كسى كه سرمايه زيادى را متحمل شده و ماشين جوجه كشى را آماده كرده و مثلاً ١٠٠٠ تخم مرغ هم براى به دست آوردن جوجه آماده كرده و مى داند كه اگر ٩٨٦ عدد تخم مرغ ها هم فاسد شود و فقط ١٤ عدد از آنها بماند باز به هدف رسيده و ضررى متوجه او نشده است، زيرا اين ١٤ عدد مزيتى دارند كه جبران تمام سرمايه هاى از دست رفته را مى كنند.
در خاتمه اشاره كنم به اختلافى كه بين علماء در مورد تكامل پس از مرگ وجود دارد، بعضى مثل استاد در بحث خطبه قاصعه معتقداند، تكامل پس از مرگ هم وجود دارد و به ادله اى هم تمسك مى كنند، استاد در بحث خود پيرامون خطبه قاصعه به ٣ مطلب استناد كرده اند كه درباره آنها توضيح مى دهيم:
١. روايتى كه چنين نقل شده است: «اِذا ماتَ اِبْنُ آدَم اِنْقَطَعَ عَمَلُه اِلاّ مِنْ ثَلاث: صَدَقَة جارِية، اَو عِلمٌ يُنْتَفَعُ به، اَو وَلَدٌ صالِحٌ يَدعوُلَه» (١)
(هرگاه فرزند آدم و انسان از دنيا رخت بربندد، عملش منقطع مى شود و ديگر انتفاع جديدى از اعمالش نمى برد الا از سه چيز:
١) صدقه جاريه يعنى انفاق هايى كه بقاء دارند و مقطعى نيستند، مثل اين كه كسى بيمارستان يا حسينيه اى را وقف كرده يا مسجدى را بنا نموده است.
٢) علمى كه از ان مردم انتفاع برند، كسى كه شاگردى تربيت كرده و يا كتابى از خود به ياد گذارده، ثوابهايى كه از طريق تعليم و تعلم شاگردان و كتاب هايش تا قيامت حاصل مى شود به حساب او هم گذارده مى شود.
٣) فرزند صالحى كه از خود باقى گذارده است، هر كار خيرى بكند ثوابش براى آن پدر و مادر هم نوشته مى شود، حتى بين مردم هم اگر كسى ثوابى و كمكى به هم نوع خود كند، مى گويند خدا پدرش را بيامرزد و رحمت كند و اگر اذيتى هم نسبت به هم نوع خود روا دارد گويند خدا پدرش را نيامرزد كه چنين فرزندى از خود باقى گذارده از اين روايت استفاده مى شود كه تكامل در آخرت وجود دارد و مقامات افراد در اثر اين اعمال بالا مى رود.
٢. روايت ديگرى كه به آن استناد شده اين روايت معروف است: «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً عَمل بها مَن بعدَه كانَ لَه اَجْرهُ وَ مثلُ اُجوُرِهِم مِنْ غَيرِ اَنْ يَنْقُصَ مِن اُجُورِهِم شَيْئاً وَمَنْ سُنَّةً سَيْئِةً فَعَمِلَ بِها بَعدَه كانَ عَلْيهِ وِزْرُهُ وَمِثلُ اَوْزارِهِم مِنْ غَيْر اَنْ يَنْقُصُ مِنْ اَوزارِهِم» (٢)
«كسى كه سنت و روش نيكى را باقى گذارد كه بعد از او به آن عمل كنند، براى او است اجر آن عمل و اجر كسانى كه به آن سنت عمل مى كنند، بدون اين كه نقصى در اجر آنها ايجاد شود و كسى كه سنت و سيره زشت و معصيتى را از خود باقى گذارد و بعد از او عمل به آن سيره شود، براى او است گناه و وزر آن عمل و وزر كسانى كه عامل به آن سيره پليد بوده اند بدون اين كه از وزر و عذاب آنها چيزى كاسته شود» از مصاديق سنت حسنه در جامعه ما ديد و بازديد ايام عيد است كه كينه ها را از سينه ها مى زدايد و از مصاديق سنت سيئه هم مهريه هاى سنگينى است كه موجب مى شود ازدواج ها ديرتر تحقق يافته و در نتيجه فساد اجتماعى زياد گردد، يكى ديگر از اين موارد اخذ شيربها است كه به فتواى فقها اگر به عنوان جزئى از مهريه قرار نگيرد، حرام است، از اين روايت هم ترفيع مقام كسى كه سنت حسنه اى را قرار مى دهد در پس از مرگ استفاده مى شود.
٣. مستند سوم عبارت معروفى است كه در تشهد نماز مى خوانيم: «و تقبل شفاعته وارفع درجته» شفاعت پيامبر(ص)را خدايا قبول بفرماو رفعت درجه به او عنايت فرما. اين سخن نشان دهنده مدّعاى ما است كه ترفيع درجه در پس از مرگ موجود است و پيامبر رفعت مقام دارد، و حتى درباره ايشان گفته شده كه صلوات فرستادن موجب بلندى مقام و منزلت آن حضرت مى گردد.
اگر گفته شود پس از مرگ پرونده ها مختومه شده و مهروموم مى شود، به طورى كه ديگر نمى توان عملى به آن افزود، يا عملى كم كرد، چنانچه على(ع)در نهج البلاغه مى فرمايند:
«لا عَنْ قَبيح يَستَطيعُونَ اِنْتِقالاً وَلا فى حَسَن يَسْتَطيعونَ ازدِياداً» (٣)
«آنهايى كه از مرز دنيا گذشتند نه از كار زشت مى توانند برگردند و توبه و بازگشت نمايند و نه كار نيك را مى توانند زياد نمايند، زيرا آخرت دار تكليف نيست»
در جواب خواهيم گفت بله، عمل جديدى نمى توان انجام داد، ولى بر اساس اعمال سابق تكاملهاى جديدى هست، مثال روشنى بزنم: سفينه هايى كه به كرات ديگر پرواز مى كنند، براى عبور و كندن خود از حوزه جاذبه زمين احتياج به سرعتى بين ٢٥٠٠٠ كيلومتر تا ٤٠٠٠٠ كيلومتر در ساعت دارند، و تمام مخارج و موادى كه براى حركت آن گذارده مى شود، براى فرار از همين حوزه است، وقتى به محلى رسيد كه جاذبه يا كم است يا اصلاً يافت نمى شود.سوخت سفينه تمام شده و ديگر تا بى نهايت مى رود مگر اين كه جاذبه كوكبى از كواكب او را به طرف خود كشد پس با همان جهش كه خارج شد ديگر متوقف نخواهد گرديد.(٤)
سفينه وجود ما به سوى لقاء اللّه و قرب او نيز چنين است، وقتى از حوزه جاذبه دنيا با انرژى عبادتها خارج شد تا ابد در حركت است.
بعضى ديگر از علماء نظرشان درباره تكامل پس از مرگ به اين حد نيست، و اين گونه ادله را قابل توجيه مى دانند، يكى از بزرگان و اهل منطق و فلسفه مى فرمودند از علامه (ره) درباره رفعت پيامبر سؤال كردم كه چگونه با صلوات فرستادن مقام آنها بالا مى رود، با اين كه آن عالم (يعنى عالم پس از مرگ) عالم تكليف نيست، بلكه بايد هرچه در مزرعه دنيا كشته شده درو شود و ديگر جاى كشت و زرع نيست. ايشان جواب دادند رفعت درجه آنها به اين معنا شبيه است كه در برابر پيامبر ميوه و شيرينى گذارده شود، مثل اين كه از مهمانى كه به ما مى رسد پذيرايى و نسبت به او اداى احترام مى كنيم.
_____________________________
١. عوالى الئالى، جلد ٣، ـ فيض القدير، جلد ١، .
٢. ميزان الحكمة، جلد ٤، .
٣. نهج البلاغه، خطبه ٢٣٠، فيض الاسلام و ١٨٨ صبحى صالح.
٤. اين مطلب از گفتار بعضى فلاسفه مانند بوعلى هم قابل استفاده است وى گفته: «لَولا مُصادَمَةَ الهَواء المَخْروق لَوَصل الحجرُ مرمىِّ اِلى سَطْح الفلك» يعنى اگر برخورد هوايى كه قابل شكافتن است نبود، سنگى كه پرتاب مى شد به سطح فلك اطلس مى رسيد (نقل از شرح منظومه استاد، شهيد مطهرى، جلد ٢، -٤٧).

خلاصه بحث هدف آفرينش
خداوند واجب الوجود است و داراى كمال مطلق كه هيچ نقصانى در او تصور نمى شود تا بخواهد با خلقتش جبران نقصى كند و در حقيقت آفرينش مخلوقات براى اين بود كه جودى كند نه سودى كند.

من نكردم خلق تا سودى كنم *** بلكه تا بر بندگان جودى كنم

او فيّاض است و منشأ تمام صفات حسنه، و اقيانوس مواج كمالات موجود در عالم. و اگر در ما صفتى از آن صفات يافت مى شود قطره اى از آن اقيانوس بى كران است و هستى مخلوقات از جمله افاضات خداوندى است كه عين كمال است. او با خلقت مخلوقات اولين مرحله كمال را براى خلايق ايجاد فرموده تا سكوى پرش مراحل ديگر تكامل قرار دهند و به نهايت مرحله ممكن كه لقاء او است برسند.(١)
مرحوم الهى قمشه اى اين عارف واله اشعارى در شرح خطبه متقين سروده كه در ذيل فرازها مى آوريم وى در ذيل «رُورىَ اَنَّ صاحِباً لِأميرالمؤمنين يُقالُ لَهُ هَمّام كانَ رجلاً عابداً فقال يا اميرَالمؤمنين صِفْ لِى المتّقين حتى كَاَنّى اَنْظُرُ اِلَيْهم» چنين گويد:
شنيدم عاشقى پروانه خويى *** در آئين محبت راستگويى
رفيق خلوت آن سلطان دين را *** حريف صحبت آن عشق آفرين را
يكى دلباخته پيش شه عشق *** على گنجينه سرّ اللّه عشق
بيامد نزد آن شه با دل پاك *** دلى چون گل ز داغ عشق صد چاك
بيامد تا نشان زان يار جويد *** طريق وصل آن دلدار پويد
بيامد تا شه افروزد دلش را *** ز برق عشق سوزد حاصلش را
بيامد با دلى روشن تر از ماه *** كه مهرش در برابر بد رخ شاه
دلى لعل بدخشان آب ازو يافت *** دلى خورشيد تابان تاب ازو يافت
دلى همچون دل پروانه مشتاق *** نه بر جان بر رخ جانانه مشتاق
بيامد تاشود مست از مى عشق *** هياهويى كند از هى هى عشق
بيامد تا سر اندازد به خاكش *** فداى عشق سازد جان پاكش
همى گفت اى على اى سرّ اسرار *** ز سرّ پاكبازان پرده بردار
تويى چون در وصف خويش سفتى *** ولا يَرْقى الىّ الطير گفتى
بگو اوصاف مرغان چمن را *** كه بگسستند از هم دام تن را
كه چون بر آشيان جان پريدند *** كه چون در كوى جانان آرميدند
كه چون بر وصل دلبر دل سپردند *** كه چون ره در حريم شاه بردند
كه چون آن تشنه كامان آب جستند *** در اين تاريك شب مهتاب جستند
كه جام عشق آنان كرد لبريز *** كه جز يار از همه كردند پرهيز
كه آنان را حجاب از ديده بگشاد *** بروى حق دو چشم پاك بين داد
كه آنان را فرشته خويى آموخت *** چو مهر و ماه جانهاشان بيفروخت
كه آنان را ز حيوانى رهانيد *** به اوج قدس انسانى رسانيد
كه آنان را به كوى عشق ره داد *** درِ خلوت سراى قدس بگشاد
كه آنان را حريف نفس دون كرد *** چنين خونخوار دشمن را زبون كرد
كه آنان را چوماه روشن روان ساخت *** غير دوست دلهاشان بپرداخت
كه آنان را نشان از آن بى نشان داد *** دو چشمى در فراقش خونفشان داد
كه آنان را جمال يار بنمود *** هزاران پرده زان رخسار بگشود
كه آنان را ز ناپاكى و زشتى *** منزه ساخت چون خوى بهشتى
كه آنان را به اوصاف كمالى *** فزود آرايش نيكو خصالى
كه آنان را محبت در دل افكند *** به جان جز مهر جانان گفت مپسند
كه آنان را به دانايى ورادى(٢) *** به علم عشق بخشيد اوستادى
كه كرد آن عندليبان را به گلزار *** نكو فكر و نكو ذكر و نكوكار
بر آنان از كه بى نيرنگ و تدبير *** نصيب پارسائى گشت تقدير
بگو در صبح و شام و گاه و بى گاه چه باشد كار آن ياران آگاه *** بگو اوصاف آن پاكان كه و چويند
بستن در اين جهان وز دل برونند *** بگو چون با خدا با خلق چونند
چگونه از برون چون از درونند *** يكايك شرح حال نيكوان گوبيفكن پرده خوش زين راز نيكو
تويى چون كاشف سر نهانى *** بيار از عشقبازان داستانى
برون از گنج خاطر ريز گوهر *** چه باشد از حديث عشق خوشتر

سپس در ذيل (فتثاقل(ع) عن جوابه ثم قال(ع): يا همّام اتق اللّه واحسن فان اللّه مع الذين اتقوا والذين هم محسنون فلم يقنع همّام بذلك القول) گويد:
گران آمد على را كاندر آغاز *** سخن گويد گشايد پرده زين راز
ز ياقوت لب آتش برفروزد *** دل خامش در آن آتش بسوزد
وليكن گفتش از دستور بارى *** برو نيكى كن و پرهيزكارى
كه ايزد يار هر پرهيزكار است *** به نيكوكار مردان نيز يار است
چو شه بر كشتى بى لنگرش تاخت *** ز موج عشق سرگردان ترش ساخت
فزود از آتش عشقش به دل تاب *** نشد آن تشنه از يك جام سيراب
امير خويش را بگرفت دامن *** به عجز و لابه كاى داراى خرمن
تو صاحب خرمنى من خوشه چينم *** گداى كويت اى سلطان دينم
نقاب افكن جمال نازنين را *** عطايى ده گداى خوشه چين را
تو اى شاهنشه خوبان خدا را *** مران از درگه احسان گدا را
بزارى باز شه را داد سوگند *** كه دل در آتشم تا چند تا چند
ز بس بر شاه عرض شوق بنمود *** زبان شه به راز عشق بگشود

سپس در ذيل «فَحَمِدَ اللّهَ سُبحانَهُ تا فَقَسّم بَيْنَهُم مَعايِشَهُم» چنين مى سرايد:

در اول پاك يزدان را ثناء گفت *** درود حق به جان مصطفى گفت
پس آنگه قفل اين گنجينه بگشاد *** كه ايزدچون جهان راكرد بنياد
نخست افروخت انوار قواهر *** زد آنگه نقش اعراض و جواهر
رقم زد نقش پيدا و نهان را *** مركب ساخت حرف جسم و جان را
به ذات خويش برخلقش عطابود *** نه سودا باگدايان كرد برسود
نه حسنش راجهان پيرايه بخشيد *** جهان راآفتابش سايه بخشيد
به خورشيداست دايم سايه محتاج *** نشان ازسايه نبوددرشب داج (٣)
نه خار عيب امكان گلشنش را *** نه ظل نقص مهر روشنش را
جمالش بس كه نازدلبرى داشت *** كى ازخوديك نظربردگيرى داشت
به عالم ذات پاكش كرداحسان *** زطاعت بى نياز ايمن زعصيان
چومهرروشن است اين گرچه رازاست *** كه خورازسايه خود(٤) بى نيازاست
نه خارجبربود اندربه باغش *** نه درد جوردر صافى اياغش (٥)
___________________________________________________
١. بحث علت غايى و هدف آفرينش از مهمترين مباحث فلسفى است كه بوعلى سينا آن را «افضل اجزاء الحكمة» (بهترين قسمتهاى فلسفه) ناميده است و طبعاً بحث گسترده تر، عميق تر و استدلالى تر را مى طلبد كه متاسفانه از مستواى اين نوشته خارج است و از اين روى علاقمندان را به كتاب هاى فلسفى و به ويژه به كتاب شرح منظومه استاد شهيد مطهرى جلد ٢ بحث غايات از به بعد ارجاع مى دهيم).
٢. راد: بخشنده، جوانمرد... به معنى حكيم و خردمند نيز گفته شده است (فرهنگ عميد).
٣. شب تاريك (فرهنگ عميد).
٤. خورشيد.
٥. اياغ: جام، پياله.

مسئله ارزاق و انواع روزى ها
«فَقَسَّمَ بَيْنَهُم مَعايِشَهُم وَوَضَعَهُم مِنَ الدُّنيا مَواضِعَهُم».
ترجمه: پس روزى و وسائل آسايششان را بين آنها تقسيم فرموده و هركس را در دنيا (با حكمت و مصلحت) در مرتبه اى (كه سزاوار او دانست از قبيل فقر و غناء و خوشى و بدى و مانند آنها) قرار داد.
شرح: پس از اين كه خداوند موجودات را خلق كرد و درمسير تكامل و هدايت قرار داد، على(ع) مى فرمايد: معيشت هاى آنها يعنى آنچه به سببش زندگى را سپرى مى كنند، اعم از ارزاق و خيرات و منافع و نعمت ها به آنها اعطاء نمود و هريك را به مقتضاى حكمت بالغه و مصلحت كامل در موضعى كه صلاحيت او را داشت نهاد; يكى را در فقر يكى را در ثروت، يكى را در عصر و يكى را در يسر، يكى را در سعه و يكى را در تنگى. اين كلام على(ع) در واقع روح آيه ٣٢ سوره زخرف است كه حضرت جسم، يعنى الفاظ آن را رها كرد و روح را قبض نموده است.
خداوند در اين آيه مى فرمايد: «نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُم مَعيِشَتَهُم فِى الحَيوة الدُّنيا وَرَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْض دَرَجات»: «ما تقسيم كرديم بين آنها معيشتها و وسائل مورد نياز در زندگى دنيوى را و بعضى را بر بعضى ديگر از حيث مال و جاه برترى داديم».
در ذيل اين بحث نكته قابل ملاحظه است:
١. شگفتى هاى جهان ارزاق:
اگر در نظام ارتزاق موجودات مختلف از منابع طبيعى دقت و انديشه شود، نكات جالب و شگفت انگيزى از قدرت خداوندى بر ما روشن مى گردد:
الف) اولين مطلب اين كه مواد غذايى روى كره زمين با اين كه محدود است، ولى تمام نمى شود، زيرا گردش دورانى مواد غذايى در موجودات چنان تنظيم شده كه اگر ميليونها سال مورد بهره بردارى قرار گيرد، تغيير محسوسى در آن ديده نمى شود آب دريا به بخار تبديل شده و بعد به صورت باران برمى گردد، درختان مواد غذايى را از زمين گرفته و سپس برگ ها و شاخه هاى آنها پوسيده و به كود و مواد غذايى مورد نياز گياهان بدل مى شود، حيوانات كه از مواد غذايى استفاده كرده، پس از مدتى خاك شده و جزء مواد غذايى زمين مى گردند، انسان اكسيژن تنفس كرده و گاز كربن پس مى دهد و درختان برعكس گازكربن گرفته و اكسيژن پس مى دهند.(١)
اين مبادلات و گردش دورانى دائماً در حال تكرار است و لذا سفره پايان ناپذير الهى دائماً گسترده و مخلوقات از اين خوان نعمت بهره گيرى مى كنند.
يكى از شعرا در اين زمينه مى گويد:

خلق بخشد خاك را لطف خدا *** تا خورد آب و برويد صد گيا
چون گياهش خورد حيوان گشت *** گشت حيوان لقمه انسان و رفت
باز خاك آمد شداكال(٢) بشر *** چون جدا شد از بشر روح و بصر
ذره ها ديدم دهانشان جمله باز *** گر بگويم خوردشان گردد دراز
جمله عالم آكل و مأكول(٣) دان *** باقيان را مقبل و مقبول دادن

ب) دومين مطلب چگونگى تهيه روزى براى حيوانات مختلف است، بعضى گياهان مواد غذايى و رطوبت را از زمين مى گيرند، بعضى ها از آب (گياهان شناور) بعضى از هوا، و بعضى از طريق وابستگى به گياهان ديگر (مانند بسيارى از پيچك ها).
حيوانات اعماق درياها در جايى زندگى مى كنند كه مطلقاً گياهى نمى رويد، چرا كه آخرين اشعه نور آفتاب در اعماق ششصد تا هفتصد متر به كلى محو مى شود و بعد از آن شبى ظلمانى و جاودانى بر آب دريا حاكم است، ولى خداوند روزى آنها را در سطح آب دريا طبخ و آماده كرده و براى آنها به اعماق دريا مى فرستد، گياهانى كه در لابلاى امواج در مقابل نور آفتاب به صورت بسيار زياد پرورش مى يابند، بعد از رسيدن و دادن سهميه موجودات زنده سطح دريا، سنگين مى شوند و به اعماق دريا فرومى روند همچنين بقاياى موجودات زنده سطح دريا به صورت يك موجودات آسمانى به سوى موجودات زنده اعماق دريا فرستاده مى شود.
گاهى مرغان هوا را نصيب ماهى دريا مى كند و گاه ماهيان دريا را نصيب مرغان هوا، گاه گياهان را غذاى حيوانات قرار مى دهد و گاه حيوانات را غذاى گياهان گوشتخوار و گاهى از باقيمانده و تفاله غذا يك نوع غذاى لذيذى براى نوع ديگر مى سازد.
براى نمونه بعضى از نهنگ هاى دريايى بعد از تغذيه از ماهيان مختلف، بقاياى اين حيوانات در لابلاى دندانشان باقى مى ماند، از اين رو به ساحل آمده دهان خد را همچون غارى باز كرده و دسته اى از پرندگان ساحلى وارد آن شده و بقاياى گوشت هاى لابلاى دندان ها را كه غذاى لذيذى براى آنها محسوب مى شود، بيرون كشيده و مى خورند و عملاً مسواك بسيار جالبى به دندان هاى اين حيوان مى زنند، آن هم در عالم همكارى ناسپاسى نكرده و تا آخرين پرنده از دهانش خارج نشده، دو فك خود را برهم نمى نهد و بعد از تميز شدن داندان هايش دهان را برهم بسته و راهى اعماق دريا مى شود.(٤)
كافى است براى درك بيشتر علم و حكمت خداوندى در تدبير ارزاق انسان در سه دوره جنينى و شيرخوارگى و غذاخورى بينديشيم كه چگونه در مرحله اول از طريق سيستم پيچيده بند ناف و جفت و پيوند مستقيم با خون مادر و بعد از تولد و در مرحله شيرخوارگى كه نه دندانى براى جويدن و نه معده و روده آماده اى براى پذيرفتن غذاهاى خشن بود از طريق شير مادر كه غذايى ملايم و مملو از مواد حياتى بود روزى او را فراهم نمود، شيرى كه نه سرد و نه گرم، نه شيرين و نه شور، نه محتاج به جويدن و نه محتاج به فعاليت معده براى هضم بود.
در مرحله سوم هم انواع غذاهاى مطبوع را براى انسان فراهم نمود و زنگى را در وجود او به نام احساس قرار داد تا گرسنگى و تشنگى را دريابد و به سراغ اين مواد حياتى رود و بهترين موقع هم براى صرف غذا همين وقت است كه زنگ در درون وجود انسان به صدا درآيد به قول دانشمند معروف روسى (پاولف): «غذاى طبيعى و مفيد، غذايى است كه با اشتها و لذت صرف شود».(٥)
امام صادق(ع) در حديث معروف مُفَضَّل مى فرمايد:
«اى مفضّل! درست بينديش در كارهايى كه در انسان قرار داده شده، از قبيل غذاخوردن، خوابيدن و آميزش جنسى و تدبيرى كه در آنها است. خداوند براى هريك از آنها در طبيعت آدمى، محرك و انگيزه اى قرار داده تا به سوى آن تحريك شود. گرسنگى، انسان را به سوى غذايى مى فرستد كه حيات بدن و قوامش در آن است. و خستگى خوابى را مى طلبد كه راحت بدن و تجديد قوا در آن است و شهوت جنسى او را به آميزشى دعوت مى كند كه دوام نسل و بقاى نوع آدمى در آن است».
هرگاه انسان اين تحركات را نداشت و مى خواست از طريق تفكر و به خاطر نياز بدن به سراغ اين امور برود، چيزى نمى گذشت كه بر اثر سستى و كوتاهى هلاك مى شد، ولى خداوند بزرگ براى هريك از اين نيازمندى هاى مهم و ضرورى محركى در طبع آدمى قرار داده است كه او را به سوى اين امور مى راند.(٦)
در خاتمه بايد گفت تمام شگفتى هاى دستگاه آفرينش دلالت بر عقل و تدبير گسترده اى حاكم بر سيستم خلقت مى كند كه هر كدام ما را در راه خداشناسى و معرفت آن مدبر يارى مى كند.
٢. آيا روزى مقسوم است؟
در بعضى آيات دارد كه خداوند تقسيم روزى مى كند
(قَسَمْنابَيْنَهُم مَعيِشَتَهم)(٧)
«خداوند بين مردم تقسيم معيشت مى كند و او متكفل رزق هر جنبنده اى است»
(وَما مِنْ دابَّة فِى الاَرضِ اِلاّ عَلَى اللّهِ رِزْقُها...) (٨)
«هيچ جنبنده اى در زمين نيست، الا اين كه روزى او به عهده خداوند است.»
در بعضى ديگر از آيات آمده كه وسعت و تنگى روزى به خواست خدا است:
(اَوَ لَمْ يَروَا اَنَّ اللّهَ يَبْسُطُ الرِّزقَ لِمَنْ يَشاءُ وَيَقْدِر)(٩)
«آيا نديدند كه خداوند هر كه را بخواهد صاحب روزى وسيع مى كند و هركه را خواهد تنگ روزى گرداند».
در روايات اسلامى هم به اين معنا اشاره شده است على(ع) مى فرمايند:
«وقدّر الارزاق فكثّرها وقَلّلها وقسّمها على الضيق والسعة»(١٠)
«خداوند ارزاق را مقدّر ساخته و زياد و كم نموده و برحسب تنگى و وسعت معيشت آن را تقسيم كرده است».
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه اگر چنين باشد، تلاش و كوشش براى تحصيل معاش و روزى و برنامه ريزى براى بهبود وضع اقتصادى مفهومى نخواهد داشت، ولى با توجه به ساير آيات و روايات هنگامى كه همه در كنار يكديگر چيده شود، پاسخ اين سؤال روشن مى گردد كه منظور از تضمين رزق از سوى خداوند و تكفل و تعهد و تقسيم آن فراهم آوردن زمينه ها است، زمينه هايى در خارج از وجود انسان و زمينه هايى در درون وجود او كه هرگاه دست به دست هم دهند، انسان سهم خود را از روزى دريافت مى كند، اين درست به آن مى ماند كه حقوق كاركنان يك شركت از طرف رئيس آن شركت تعيين مى شود، ولى هرگز در خانه آنها نمى آورد، بلكه آنها بايد شخصاً بروند، و ليست حقوق را پركنند، و حق خود را دريافت دارند.
اين نكته را نيز نبايد فراموش كرد كه خداوند براى اين كه مردم در عالم اسباب گم نشوند و روزى را نتيجه منحصر به فرد تلاش و كوشش هاى خود به تنهايى ندانند، گاه به اشخاصى روزى مى رساند ك تلاش چندانى نكرده اند و گاه روزى را از كسانى مى گيرد كه تلاش فراوان داشته اند، تا روشن سازد در پشت اين دستگاه قدرت ديگرى حاكم است، (ولى نبايد فراموش كرد كه اين در حقيقت يك استثناء است، اما اصل اساسى همان تلاش و كوشش است).
و شايد به خاطر همين مطلب است كه در حديثى از پيامبر اكرم(ص) آمده است:
«وَاعْلَمُوا اَنَّ الرّزقَ رِزْقان: فَرِزْقُ تَطْلُبُونَهُ وَ رِزْقُ يَطْلُبكُمْ فَاطْلُبُوا اَرْزاقَكُم مِنْ حَلالِ فَاِنّكُم اِنْ طَلَبْتُموُها مِنْ وُجُوهِها اَكَلْتُموُها حَلالاً وَاِنْ طَلَبْتُموُها مِنْ غَيْرِ وُجُوهِها اَكَلْتُمُوها حَراماً...»(١١)
«بدانيد رزق دو گونه است: رزقى كه شما به دنبال آن مى رويد و رزقى كه آن به دنبال شما مى آيد بنابراين رزق را از طريق حلال طلب كنيد كه اگر از طريق صحيح آن را بطلبيد، آن را به صورت حلال مى خوريد و اگر از غير طريق صحيح بطلبيد همان را به صورت حرام مى خوريد».
اين دو گونگى روزى در واقع دليل بر جمع ميان آيات و رواياتى است كه روزى را مقسوم و تضمين شده مى شمرد و آيات و رواياتى كه نقطه مقابل آن جد و جهد و تلاش را شرط بهره گيرى از روزى معرفى مى كنند.(١٢)
به علاوه آگاهى بر اين دو گونگى رزق سبب مى شود كه افراد حريص از حرص باز ايستند و مؤمنان خود را آلوده كارهاى حرام براى طلب روزى نكنند و محرومان نيز به ياس و نوميدى كشيده نشوند.
٣. آيا روزى همه تأمين شده است؟ در آيات فوق اين حقيقت به خوبى منعكس بود كه خداوند روزى همه موجودات زنده را برعهده گرفته و هر جا باشند، روزى آنها را مى رساند، ولى اين سؤال پيش مى آيد پس چرا در دنياى كنونى و در طول تاريخ گروهى از گرسنگى مرده و مى ميرند، آيا روزى آنها تأمين نشده است؟!
در پاسخ اين سؤال بايد به اين نكات توجه كرد كه اولاً: تأمين روزى به اين معنى نيست كه آن را براى انسان عاقل با شعور فراهم ساخته به درب خانه اش بفرستند، يا لقمه كنند و در دهانش بگذارند، بلكه زمينه فراهم شده است و تلاش وكوشش انسان شرط تحقق و به فعليّت رسيدن اين زمينه ها است، حتى مريم(عليها السلام) در آن شرايط سخت درد وضع حمل كه خداوند روزى اش را به صورت خرماى تازه (رطب) بر شاخسار خشكيده نخلى كه در آن بيابان بود، ظاهر ساخت، مأمور شد حركتى كند و مخاطب به جمله «وَهُزِّى إلَيْكَ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ...»: «تو اى مريم تكانى به اين درخت بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد» شد.
ثانياً: اگر انسان ها در گذشته و حال غصب حقوق ديگران كنند و روزى هاى آنها را به ظلم از آنها بگيرند، دليل بر عدم تأمين روزى انسان ها نيست، و به تعبير ديگر علاوه بر مسئله تلاش و كوشش، وجود عدالت اجتماعى نيز شرط تقسيم عادلانه روزى ها است. و اگر گفته شود خداوند چرا جلو ظلم ظالمين را نمى گيرد؟ مى گوئيم اساس زندگى بشر بر آزادى اراده است تا همگى آزمايش شوند، نه بر اجبار و اكراه، وگرنه تكاملى صورت نخواهد گرفت.
ثالثاً منابع زيادى براى تغذيه انسان ها در همين كره خاكى وجود دارد كه بايد با هوش و درايت آنها را كشف و به كار گرفت. و اگر انسان در اين زمينه كوتاهى كند، مقصّر خود اوست. ما نبايد فراموش كنيم مناطقى از آفريقا كه مردمش از گرسنگى مى ميرند، گاهى از غنى ترين مناطق جهان است، ولى عوامل ويرانگرى كه در بالا به آن اشاره شد، آنها را به اين روز سياه نشانده است.
اين بحث فشرده را با سخنى از على(ع) به پايان مى رسانيم فرمود:
«انْظُر اِلَى النَّملَةِ فِى صِغَرِ جُثَّتِها وَلَطافَةِ هِيئَتِها لا تَكادُ تَنالُ بِلَحْظِ البَصَرِ وَلا بِمُسْتَدْرَكِ الفِكْرِ كَيْفَ دَبَّتْ عَلى اَرْضِها وَصُبَّتْ عَلى رِزْقِها تَنْقُلُ الحَبَّة الى جُحْرِها وَتَعُدُّها فِى مُسْتَقَرَّها تَجْمَعِ فى حَرَّها لِبَردِها وَفى وِرْدِها لِصَدْرِها مَكْفُولَةٌ بِرِزْقِها مَرْزُوقَةٌ بِوِفْقِها لا يَغْفلُها المَنّانُ وَلا يَحْرُمُها الدَّيّانُ وَلَوْ فِى الصفا اليابِسِ وَالْحَجَرِ الجامِسِ» (١٣)
«نگاه كنيد به مورچه با كوچكى جثه و نازكى اندامش كه به نگاه با گوشه چشم ديده نمى شود، يعنى وقتى دقيق نظر كنيم آن را مى بينيم. و به انديشه درك نمى گردد، چگونه مسير خود را مى پيمايد و براى به دست آوردن روزى اش مى شتابد، دانه را به لانه اش انتقال مى دهد، و آن را در انبارش (براى روز سختى) آماده مى گذارد و در تابستان براى زمستان و هنگام آمدن (روزهاى گرم) براى وقت بازگشتن (روزهاى سرد) دانه ها را گرد مى آورد، خداوند ضامن روزى اش بوده، مناسب حال راه روزى اش را گشاد، پروردگار -بسيار نعمت دهنده از آن غافل نيست و خداوند جزادهنده، آن را محروم و بى بهره نمى گرداند و اگرچه در سنگ خشك (كه چيزى از آن نمى رويد) و سنگ سخت (كه از جايى به جايى حركت داده نمى شود) باشد».
__________________________________
١. البته اين در روز است وگرنه در شب اكسيژن گرفته و كربن پس مى دهد و در بعضى مواقع خوابيدن در شب در جنگل هاى انبوه موجب خفگى است.
٢. صيغه مبالغه است به معنى بسيار خورنده.
٣. آكل اسم فاعل به معنى خورنده و مأكول اسم مفعول به معنى خورده شده است در اينجا به معنى چيزى است كه در معرض خوردن است.
٤. فخررازى در تفسير خود ضمن اشاره كوتاهى به اين موضوع مى افزايد كه روى سر اين پرنده چيزى شبيه به خار است كه اگر حيوان تصميم به بلعيدن آن پرنده گيرد آن خار او را آزار مى دهد (تفسير فخررازى، جلد ٢٤).
٥. اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، جلد ٤، دكتر پاك نژاد.
٦. بحارالانوار، توحيد مفضّل، جلد ٣، ـ ٧٨.
٧. سروه زخرف، آيه ٣٢.
٨. - سوره هود، ايه ٦.
٩. روم، آيه ٣٧ آيات مشابه اين آيه هم در قرآن يافت مى شود.
١٠. نهج البلاغه، خطبه ٩١.
١١. وسائل الشيعه، جلد ١٢، .
١٢. جهت اطلاع بيشتر از اين روايات به جلد ١٢ وسائل الشيعه كتاب التجارة، و ١٦ و ١٨ و ٢٢ و ٢٤ و ٢٦ مراجعه شود.
١٣. نهج البلاغه، خطبه ٢٢٧ فيض الاسلام و ١٨٥ صبحى صالح.

گستردگى و تنگى رزق
در آيات فوق آمده بود كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده و براى هر كس بخواهد تنگ مى كند. اين تعبير كه در آيات فراوانى تكرار شده، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه نظام روزى نظامى است كه به كلى از دست انسان خارج است. بنابراين اگر گروهى متنعم و گروه ديگرى محروم اند همه به خواست خدا است و كارى از ما ساخته نيست. و اين مى تواند دستاويزى مناسب براى كسانى باشد كه اصل مذهب را زير سؤال مى برند و آن را مولود حركت ها و طرح هاى استعمارى مى پندارند!
ولى اگر در همان آيات و روايات اسلامى دقت كنيم و در عوامل تنگى و گستردگى روزى بينديشيم، تفسير اين آيات و اسرار اين مطلب كاملاً روشن و سمپاشى ها برچيده مى شود. كراراً گفته شده كه تعبير «مشيت الهى» مفهومش اراده بى حساب و كتاب نيست، بلكه اراده اى است آميخته با حكمت.
حكمت خدا ايجاب مى كند كه هركس تلاش و كوشش و فداكارى بيشترى داشته باشد، روزى اش را گسترده تر گرداند:
(و أَن لَيْسَ لِلإنسانِ اِلَّا ماسَعى) (١)
«انسان بهره اى جز نتيجه تلاش و كوشش خود ندارد»
(و كُلُّ نَفْسِ بِما كَسَبَتْ رَهِينةً) (٢)
«هر انسانى در گرو اعمال و كوشش هاى خويش است».
(وَمَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبْ) (٣)
«هر كس تقوا پيشه كند خداوند گشايشى به كار او مى دهد و از آنجا كه انتظار ندارد روزى اش مى بخشد »
آرى تقوا موجب حاكميت عدالت اجتماعى، و عدالت اجتماعى سبب گسترش روزى ها است.
اين بحث را نيز با حديثى از على(ع) به پايان مى رسانيم كه فرمود:
«اِنّ الاَشياء لمّا اِزْدَوَجَتْ اِزدَوَجَ الكَسَلُ والعَجْز فَنَتَجا بينهُما الفَقْر»(٤)
«هنگامى كه در آغاز موجودات باهم ازدواج كردند، تنبلى و ناتوانى هم با هم عقد زوجيت بستند، پس فرزندى از آنها متولد شد به نام فقر».
مرحوم الهى در ذيل اين فراز (فقسّم بينهم معايشهم ووضعهم من الدنيا مواضعهم) گويد:

بناى عدل را ستوار بنهاد *** به هركس هرچه لايق بود آن داد
چو خوش گفت آن سخن سنج حقيقت *** ز ايزد بر روانش باد رحمت
جهان چون چشموخطوخالوابروست *** كه هرچيزى به جاى خويش نكوست
چوخوش ترتيبى آن نظم آفرين داد *** كه بر حسن نظامش آفرين باد
كيانى نظم امكان بى كم و كاست *** چو طبق علم ربانى بياراست
ز تأثير سبب وآن گه مسبّب *** مقامات خلايق شد مرتّب
____________________________
١. سوره نجم، آيه ٣٩.
٢. سوره مدثر، آيه ٣٨.
٣. سوره طلاق، آيه ٢.
٤. وسائل الشيعه، جلد ١٢، .


۲
فضائل پرهيزگاران
١. فضائل پرهيزگاران
«فَالْمُتَّقوُنَ فيها هُم اَهْلُ الفَضائِل»
ترجمه: پرهيزگاران در دنيا داراى فضيلت ها هستند.
شرح: براى روشن شدن بحث، مقدمه اى را متذكّر مى شويم و آن اين كه ارزش هر جامعه اى با نظام ارزشى آن جامعه رابطه مستقيم دارد، اگر زيربناى نظام، فضائل اخلاقى باشد، اين جامعه همواره با ارزش و استحكام و استوارى خود را حفظ خواهد كرد، اما اگر نظام جامعه اى بر رذائل اخلاقى استوار باشد، طبعاً بى ارزش و فناپذير است مثل بنا شدن خانه بر زمين سست و در مسير سيلاب، ارزش هر فرد يا جامعه اى را بايد با اين معيار ارزيابى كرد با معيارى كه از ابتداى خلقت انسان ها معيارى براى سنجش آنها بوده است، انسان ها بنابر فطرت اصيل و پاك اوليّه خواهان اين هستند كه ارزشمند شوند، هيچ كس را سراغ نداريد كه بگويد نمى خواهم باارزش باشم، ولى مهم نظام ارزشى جامعه است كه معيار ارزش را چه معرفى مى كند، اگر فضيلت را معيار قرار دهد، هر فرد آن جامعه خود را با آن معيار باارزش تلقّى كرده و جلوه مى دهد و اگر رذيلت را معيار قرار دهد، هر فرد آن جامعه خود را با آن معيار نشان مى دهد.
در جامعه اى كه ثروت ملاك ارزش باشد و ثروتمندان مورد احترام در جامعه اى كه فقير متقى بايد جلوى پاى ثروتمند غيرمتقى برخيزد، و اداى احترام كند، مسلماً محصولش جز انحراف از خط اصيل فطرت، رشوه خوارى، تقلّب، دزدى، كلاهبردارى و امثال اينها چيزى نخواهد بد، مطمئناً اگر گندم كِشتيم گندم درو مى كنيم و اگر تخم علف هرزه پاشيديم همان را برداشت مى كنيم، اگر كشت در زمين جامعه آن معيار شد، جز اين محصول ندارد، اگر نظام قيمت گذارى در جامعه عوض شود شخصيت ها هم جابه جا مى شوند، شما ببينيد چه جنايت هايى كه براى پول نمى شود.
چيزى قبل در اخبار منتشر شد كه در يكى از كشورهاى خارجى وقتى پزشك، مريض بى كس را مى يابد كه احتياج به عمل جراحى دارد در ضمن اين كه شكم مريض را مى شكافد و عمل مثلاً كبد را انجام مى دهد، يك كليه سالم او را هم مى ربايد، اين آقا يعنى تحصيل كرده و دانشگاه رفته است، براى او مهم پول درآوردن است بله چه خوش گفتند كه (چو دزدى با چراغ آيد گزيده تر برد كالا) چقدر وحشتناك است دزدى اعضاء يك مريض، آن هم زير عمل!
تعجب ندارد اين ملاك قيمت گذارى و ارزش يعنى ثروت، اين محصول را هم در اين نظام به دنبال دارد. دو مثال از دو فرهنگ ارزشى متضاد كه در زمان طاغوت و رژيم شاهنشاهى مشاهده كرده ام، بزنم تا ببينيد فاصله اين ره تا آن ره چقدر است:
١. اول فرهنگى را مثال بزنم كه محورش ثروت و ارزشمند در آن صاحبان ثروت هستند، دكتر نسخه را به مريضى نوشته بود و آن مريض مقدارى از پولش كم بود، وقتى نتوانست به قدر كافى پول بپردازد. دكتر غير متعهد نسخه را در جلوى مريض پاره پاره كرده و گفت كسى كه پول ندارد، بايد بميرد. بله به نظر اين دكتر هر كس ثروت ندارد حق حيات ندارد، ولى بايد گفت اى به اصطلاح تحصيل كرده، شما از سرمايه چه كسى به اين مقام رسيده اى، كه فكر مى كنى خداوند مرگ و حيات افراد را به شما سپرده است؟ مگر غير از اين است كه سلول هاى بدنت از سرمايه اين مردم تغذيه يافته، مگر نمك از نمكدان اين مردم نخورده اى كه حالا نمكدان مى شكنى، ماده پرستى را بنگر و رذالت را مشاهده كن!
٢. اما مثالى از نظامى كه زيربنايش تعهد انسان دوستى و احسان و مردانگى و فتوّت و غيرت است، در يكى از شهرهاى استان فارس دكترى بود كه وقتى مريض را ويزيت كرد، آدرس او را هم گرفت و به اطرافيان او گفت من امشب به آنجا مى آيم و رو به خدمتكارش كرد و گفت رختخواب من امشب بايد پهلوى اين مريض پهن شود، چرا؟ زيرا وضع او نگران كننده است و اگر امشب نزد او باشم، ممكن است نجاتى و فرجى براى او باشد. مردانگى را نگر، مروت را نظاره كن. بله بايد محصول چنان نظامى با آن زيربنا، اين مردانگى و گذشت باشد، او مى توانست با خود بگويد من با ويزيت كردن و احياناً پول گرفتن كارم را تمام كردم. و كسى هم حق اعتراض نداشت، ولى مگر وجدان او اجازه مى دهد كه به اين مقدار اكتفا كند، با اين كه هر دو دكتراند. در يك جمله كوتاه فرق اين دو را مى توان بيان كرد، دوّمى وجدان دارد و اوّلى در حسرت ذره اى از آن بايد بميرد.
اين دو نظام و فرهنگ در هر عصر و زمانى باهم در اصطكاك و درگيرى بوده اند. پيامبران و حاملان وحى با ارزش هاى والا در يك سو، و در طرف مقابل كافران و طاغوتيان با ارزش هاى ضد خدايى و انسانى در سوى ديگر. حضرت نوح(ع)عده اى از جوان ها و كسانى كه هنوز از خط اصيل فطرت منحرف نشده اند، با زحمت هاى بسيار به خود جذب مى كند، مجموعاً در ٩٥٠ سال ٨٠ نفر را جذب نمود و به طرف خدا سوق داد كه اگر ميانگين گرفته شود به طور متوسط در هر ١٢ سال يك نفر موّحد شده است. درمقابل اين خط، فرهنگ ارزشى ثروت جلوه گرى كرد، مُترفّين و سرمايه داران در برابر هدايتگرى حضرت نوح(ع)مى گفتند:
(ما نَريكَ اتَّبَعَكَ اِلاّ الَّذين هُمْ اَراذِلُنا بادِىَ الرَّاى) (١)
«ما اعتقاد نداريم كه به تو كسى گرويده باشد الا كسانى كه پست و بى ارزش و ظاهربين هستند، كسانى كه بدون تفكر و تعمق مجذوب مى شوند».
اينها در هفت آسمان يك ستاره هم ندارند، پاهايشان برهنه و آستين هايشان پاره است، انسان با شرافت به تعبير اينها مساوى با پولدار است و چون افرادى كه به حضرت نوح(ع) گرويده اند، ثروت ندارند، اراذل و پست و حقيراند، درحالى كه بايد به اينها گفت:
اما افراد محروم و بى بضاعت به حضرت نوح گرويدند، زيرا انقلابى كه حضرت نوح(ع) ارائه مى كرد داراى محتويات و موادى بود كه همسو با آرمان ها فطرت اوليه آنها بود و بادى الرَّاى و ظاهربين هم نبودند، بلكه چون فطرت اينها مكدّر به علائق دنيوى نبود لذا بلافاصله جذب آهن رباى اعتقادات حضرت نوح(ع) شدند.
اين آيه برخورد دو مكتب الهى و بت پرستى را نشان مى دهد كه: از ديدگاه و منظر حضرت نوح(ع) افراد جذب شده افراد ارزشمندى هستند ولى از ديد كسانى كه ثروت را معيار ارزش و نرخ گذارى قرار داده اند مشتى اراذل اند اينجا است كه: درك مى كنيم پيامبران چه رسالت عظيمى را بر دوش مى كشيدند و چگونه مهمترين خدمت را به بشريت براى دگرگون كردن ملاك اررش هاانجام داده اند؟!
بعد به زمان حضرت موسى بن عمران(ع) مى رسيم كه: با چه زحماتى به دربار فرعون راه يافت در بعضى تفاسير دارد كه يكسال رفتوآمد مى كرد تا او را راه دهند، در ميان جمعيت، فرعون صدا مى زد اين دو برادر يعنى موسى و هارون(عليهما السلام)چه مى گويند كه ادّعا مى كنند اگر ايمان بياورى سلطنت تو را تضمين مى كنيم و شروع مى كرد به استهزا و مسخره آنها حتى دلقك دربار خود را به شكل مضحكه وارى شبيه حضرت موسى(ع) مى كرد تا با آن لباس شبانى و عصا و غيره ضمن تحقير آنها موجب خرسندى فرعونيان شود البته براى اينها قابل قبول نبود كه دو مرد با لباس شبانى ادّعاى تضمين حكومت كسى را بكنند كه ادعاى خدائى مى كرد آن هم نه خداى كوچك كه مى گفت: «انا ربكم الاعلى» (من خداى بزرگ شما هستم)(٢).
قرآن در سوره زخرف برخورد دو فرهنگ را در زمان فرعون بيان كرده و عقيده فرعون و فرعونيان را كه نشأت گرفته از فرهنگ ارزشى آنها است تبيين مى كند (فَلَولا اُلقِىَ عَلَيْهِ اَسْوِرَة مِنْ ذَهَب اَوْ جاءَ مَعَهُ المَلائِكَةُ مُقْتَرِنينَ) (٣)
فرعون در مقابل دعوت حضرت موسى(ع)به اطرافيان خود گفت: اگر موسى راست مى گويد چرا به او دستبندهاى طلا داده نشده يا چرا ملائكه به دنبال او نيامده (تا او را تائيدش كنند!)
مى گويد: فرعونيان عقيده داشتند كه رؤسا بايد دستبند و گردن بند طلا زينت خود كنند از همين رو چون موسى(ع) چنين زينت آلاتى همراه نداشت بلكه به جاى آنها لباس پشمينه چوپانى بر تن كرده بود اظهار تعجب مى كردند، آرى چنين است حال جمعيتى كه: ملاك ارزش انسان هايش طلا و نقره و زينت آلات است.
بعد از حضرت موسى(ع) به زمان پيامبر اكرم(ص) ميرسيم، مشركين در برابر پيامبر(ص) به جبهه گيرى پرداخته و در برابر دعوت پيامبر(ص) به فضائل اخلاقى و ارزش هاى والاى انسانى مقابله كردند، و ندا دادند كه: ما ايمان نمى آوريم، آيا انسان قحط بود روى زمين كه: خداوند قرآنش را به چنين فرد فقيرى نازل كرد؟!
«لَولا نُزِّلَ هذَا القُرآنُ عَلى رَجُل مِنَ القَرْيَتَيْنِ عَظيم»(٤)
«چرا قرآن بر مرد عظيم و بزرگى از دو قريه نازل نشده است؟»
مفسرين مى گويند مراد از مرد عظيم مرد ثروتمند و مراد از قريتين، دو شهر مكه و طائف است.
پس معنى آيه اين مى شود كه اگر قرآن از طرف خداوند نازل شده، چرا بر انسان با ارزشى كه داراى ثروت و مكنت باشد، و معمولا در مكه و طائف هستند، نازل نشده است! پس ادّعاى حضرت محمد(ص) كه مى گويد بر من نازل شده، خود گواهى بر كذب او است، زيرا او مردى است كه معيارهاى ارزش در او نيست.
قرآن در سوره زخرف بيان شيوا و جالبى در اين زمينه دارد آنجا مى فرمايد:
(وِلَوْلا اَنْ يَكونَ النّاسُ اُمةً واحِدةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحمن لِبُيُوتِهِم سُقُفاً مِّنْ فِضَّة وَ مَعارِجَ عَليها يَظْهَروُنَ ـ وَ لِبُيُوتِهِم اَبواباً وَسُرُراً عَليها يَتِكَّئُونَ ـ وَزُخْرُفاً وَاِنْ كُلُّ ذلك لَمّا مَتاعُ الحَيوةِ الدّنيا وَ الاخِرَةُ عِنْدَ رَبّكَ لِلمُتَّقين) (٥)
«اگر تمكّن كفّار از مواهب مادى سبب نمى شد، كه همه مردم امت واحد گمراهى شوند، ما براى كسانى كه كافر مى شدند خانه هايى قرار مى داديم با سقف هايى از نقره و نردبان هايى كه از آن بالا روند. و براى خانه هاى آنها درها (٦) و تختهايى (زيبا و نقره گون) قرار مى داديم كه بر آن تكيه كنند. و انواع وسائل تجملى،(٧) ولى تمام اينها متاع زندگى دنيا است و آخرت نزد پروردگارت از آنِ پرهيزكاران است»
نظام ارزشى حاكم بر عرب جاهلى ابوسفيان پرور بود، نظام ارزشى اسلام سلمان و ابوذر پرور، در زمان جاهليت كسى كه داراى ارزش جاهلى بود، مورد اعتنا و احترام بود مثل ابوسفيان ولى بعد از انقلاب اسلام در مجالس مورد اعتنا و تكريم قرار نمى گرفت، بلكه قوّام ها، صوّام ها (يعنى نمازگزاران و روزه داران) بودند كه مورد اعتنا و احترام قرار مى گرفتند.
آرى اصحاب صُفِّه (٨) كه هرچه ثروتمندان به پيامبر گفتند:
اگر مى خواهى پيرو تو باشيم اينها را رها كن، پيامبر(ص) رهايشان نكرد، بلكه طبق دستور الهى كه در سوره كهف آمده، مأمور به استوارى و صبر با مثل آنها شد،
اگرچه آستين پاره و پابرهنه بودند و در گوشه مسجد مى آرميدند
«وَاصْبِر نَفْسِكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهم بِالغَدوةِ وَالعَشِىّ يُريدوُنَ وَجْهَهُ وَلا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُم تُريدُ زِينَةَ الحَيوةِ الدُّنيا وَلا تُطِعْ مَنْ اَغْفَلْنا قَلْبَهَ عَنْ ذِكْرِنا وَاتَّبَعَ هَوَيهُ وَكانَ اَمْرُهُ فُرُطاً» (٩)
«با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى خوانند (كنايه از اين كه هميشه و در همه عمر به ياد خدا هستند) و تنها ذات او را مى طلبند، هرگز چشم هاى خود را به خاطر زينتهاى دنيا از آنها برمگير و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن، همان ها كه پيروى هواى نفس كردند و كارهايشان افراطى است».
در ذيل اين آيه مفسرين مى گويند: به دنبال نزول اين آيه پيامبر(ص) به جستجوى اين گروه برخاست ـ گويا با شنيدن اين سخن ناراحت شدند و به گوشه اى از مسجد رفتند و به عبادت پروردگار پرداختند ـ سرانجام آنها را در آخر مسجد درحالى كه به ذكر خدا مشغول بودند يافت، فرمود: «حمد خدا را كه نمردم تا اين كه او چنين دستورى به من داد كه با امثال شما باشم، آرى زندگى با شما و مرگ هم با شما خوش است» «معكم المحيا و معكم الممات».(١٠)
اميرمؤمنان على(ع) نيز در خطبه قاصعه(١١) كه بزرگ ترين خطبه نهج البلاغه است، سخن را در زمينه اين دو قطب ارزشى به اوج رسانده، مى فرمايد:
«موسى بن عمران(ع) با برادرش وارد بر فرعون شدند، درحالى كه لباس هاى پشمين بر تن داشتند و در دست هر كدام عصاى (چوپانى) بود، با او شرط كردند كه اگر تسليم فرمان خدا شوند حكومت و ملكش باقى مى ماند و عزت و قدرتش دوام خواهد يافت، اما او گفت آيا از اين دو تعجب نمى كنيد كه با من شرط مى كنند كه بقاى ملك و دوام عزتم بستگى به خواسته هاى آنها دارد، درحالى كه فقر و بيچارگى از سر و وضعشان مى بارد، اگر راست مى گويند پس چرا دستبندهايى از طلا به آنها داده نشده است».
اين سخن را فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا و جمع آورى آن و تحقير پشمينه پوشى گفت اگر خدا مى خواست به هنگام بعثت پيامبرانش درهاى گنج ها و معادن طلا و باغ هاى سبز و خرم را به روى آنان بگشايد، مى گشود و اگر اراده مى كرد پرندگان آسمان و حيوانات وحشى زمين را همراه آنان گسيل مى داشت، ولى اگر اين كار را مى كرد، آزمايش مردم از ميان مى رفت و پاداش و جزا بى اثر مى شد.
و در قسمت ديگرى از همين خطبه مى فرمايد:
«مگر نمى بينيد خداوند انسان ها را از زمان آدم(ع) تا آخر جهان با سنگ هايى كه نه زيانى مى رسانند و نه سودى، نه مى بينند و نه مى شنوند، آزمايش نموده، اين سنگها را خانه مقدس خود (كعبه) قرار داده و آن را موجب پايدارى و قوام مردم ساخته است، آن را در پرسنگلاخ ترين مكانها، و بى گياه ترين نقاط روى زمين در تنگناى دره هايى مستقر ساخته، در ميان كوه هاى خشن، شن هاى متراكم، چشمه هاى كم آب، آبادى هاى جدا و پر فاصله كه هيچ مَركَبى به راحتى در آن زندگى نمى كند و سپس آدم(ع) و فرزندانش را فرمان داده كه به آن سو توجه كنند و آن را مركز تجمع خود سازند...».
اگر خدا مى خواست خانه مقدسش و محل انجام مناسك حج را در ميان باغ ها و نهرها و زمين هاى هموار و پردرخت و آباد كه داراى خانه ها و كاخ هاى بسيار و آبادى هاى به هم پيوسته در ميان گندم زارها و باغ هاى پرگل و گياه در ميان بستان هاى زيبا و سرسبز و پرآب در وسط باغستانى بهجت زا با جاده هاى راحت و آباد قرار دهد، توانايى داشت، ولى در اين حالت آزمايش و امتحان ساده تر بود و پاداش و جزا نيز كمتر (و مردم به ارزش هاى فريبنده ظاهرى مشغول مى شدند و از ارزش هاى واقعى الهى غافل مى گشتند.
بعد از زمان پيامبر عظيم الشأن اسلام(ص) به زمان و عصر حاضر مى رسيم، وقتى صفحات تاريخ را ورق مى زنيم و به دوره قبل از انقلاب كه در واقع كانون مفاسد اخلاقى در ايران بود و جز نامى از فضائل در لابلاى متون كتابها يافت نمى شد، مى رسيم. ناگهان جوانه اى از درخت محمدى(ص) را مى يابيم كه براى رسالتى بزرگ در جامعه ما رشد نموده و در صدد برگرداندن بشريت به دامان فضائل اخلاقى برآمد با طوفان زنگار قلب هاى زنگ زده را زدود و قاعدين و تشنگان تاريخ را به قيام عليه اهل رذائل بسيج نمود.
عصر ما صحنه برخورد و پيكار دو سپاه فضيلت و رذيلت بود، دو نيروى متخاصم ارزش ها و فرهنگ ها; فرهنگ توحيدى كه هماهنگ با فطرت بود، فرهنگ ضد توحيدى كه هماهنگ با تمام هواها و اميال شهوى به معناى اعم بود، شهوت مال و جاه و قدرت و غيره...
براى روشن شدن كاربرد اسلحه فرهنگ ارزش ها شاهدى از عصر خودمان يادآور شويم: فرهنگ ارزشى اسلام چنان تحركى در مبارزين لبنانى ايجاد مى كند كه با يك عمليات خطرناك و قهرمانانه مقرّ ابرقدرت هاى مجهّز به اسلحه مدرن و پيشرفته و مجهّز به اسلحه فرهنگ ضد الهى و انسانى را منفجر مى كنند كه موجب فرار آنها از لبنان مى شود، در فرهنگ مادى مسئله مهم تنفس است، آنقدر به اين نفس كشيدن خود اهميت مى دهند كه همه چيز را فداى آن مى كنند، حتى عقيده و هدف خود را ـ اگر عقيده و آرمانى داشته باشند ـ ، ولى در مكتب توحيد حفظ ارزش هاى توحيدى چنان جايگاهى دارد كه در راه آن شاگردان اين مكتب جان مى بازند همچنان كه در جبهه هاى جنگ خود در مرزهاى زمينى، در غرب و جنوب غربى و در مرزهاى دريايى در آب هاى گلگون خليج فارس و در مرزهاى هوايى بر فراز آسمان كشورمان و خليج فارس نمونه ها را ديديم، و اگر قبل از طلوع خورشيد انقلاب براى ما تصورش مشكل بود امروز اين مسئله از مرحله تصديق هم پا فراتر نهاده و به مرحله باور رسيده است.
امام امّت چه خوش فرمودند :
كه اگر مخالفين اسلام بخواهند جلو دين ما بايستند، ما جلوى تمام دنياى آنها مى ايستيم، زيرا دين ما سمبل اهداف ما و دنياى آنها هم تبلور آرمان هاى آنها است و همّ و غمّ ما دينمان و همّ و غمّ آنها دنياى آنها است.
به هرحال وظيفه همه نيروهاى ما در تمام برهه هاى تاريخ بايد حفظ نظام ارزشى اسلام در تمام بخش هاى آن اعم از اقتصادى، فرهنگى، نظامى و سياسى باشد، اين وظيفه رسالتى است بر عهده حوزه ها و دانشگاه ها و اولين پاسدار اين آرمان هاى اصيل، روحانى و دانشجو است كه تشكيل دهنده دو قشر فعال و متفكر جامعه هستند، آنها بايد در اين مسئله دقيق باشند و نگذارند وزن شخصيت را با وزن ثروت ها بسنجند.
تا به اينجا توضيحاتى بود براى بهتر روشن شدن سخن مولى(ع): «فالمتّقون فيها هم اهل الفضائل» (١٢)
«متقين در دنيا داراى ارزش ها و فضائل هستند» كه آنها را از ديگران تميز مى دهد، تمام صفاتى كه مولى(ع) بعد از اين مقدمه متذكر مى شوند شمه اى از اين فضيلت هاى منحصر به فرد آنها است و كوتاه سخن اين كه تمام صفات مذكور در اين خطبه مبنى بر نظام و فرهنگ فضائل است و بالطبع صاحبان اين فضائل در اين نظام از جايگاه ويژه اى برخورداراند.
مرحوم الهى اين بلبل گلشن سخن و اندرز در ذيل «فالمتقون فيها هم اهل الفضائل» چنين مى سرايد:

روان پارسايان زان ميانه *** شدى تير محبت را نشانه
گروهى دل زنقش ماسوى پاك *** به باغ عشق چون گل سينه صدچاك
خداى آن نيكوان را سرورى داد *** به انواع فضائل برترى داد
_______________________________________
١. سوره هود، آيه٢٧ـ اراذل جمع اَرذَل موجود پست و حقير را گويند خواه انسان باشد خواه غير انسان.
٢. سوره نازعات، آيه ٢٣.
٣. سوره زخرف، آيه٥٣، «اسوره جمع سوار (بر وزن هزار) به معنى دستبند است خواه از طلا باشد يا نقره واصل آن از واژه فارسى دستواره گرفته شده و اساور جمع الجمع-تفسير نمونه جلد ٢١ .
٤. سوره زخرف، آيه ٣١.
٥. سوره زخرف، آيه ٣٣ تا ٣٦.
٦. از اين كه فرموده نردبانهايى قرار مى دهيم معلوم مى شود قصرها چند طبقه است و از اين كه فرمود (ابواب) درب هايى قرار مى دهيم معلوم مى شود قصرهاى وسيعى است و الا خانه معمولى و متوسط دربهاى متعدد لازم ندارد.
٧. وسائل تجملى ترجمه زخرف است، زخرف در اصل به معنى هر گونه زينت و تجمل توأم با نقش و نگار است و از آنجا كه يكى از مهمترين وسائل زينت طلا است به آن هم زخرف گفته شده است و اين كه به سخنان بيهوده (مزخرف) مى گوئيد به خاطر زرق و برقى است كه به آنها مى دهند. (تفسير نمونه، جلد ٢١، ).
٨. اصحاب صفّه تازه مسلمانان فقيرى بودند كه در مدينه به دستور پيامبر به واسطه اين كه پول و منزل و آشنايى نداشتند در مسجد به سر مى بردند و سپس به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وحى شد كه مسجد جاى سكونت نيست، اينها بايد در خارج مسجد منزل كنند، رسول خدا نقطه اى صلّى اللّه عليه و آله در خارج مسجد درنظر گرفته سايبانى ساختند و آن عده را زير آن سايبان منتقل كردند آنجا را صُفِّه و ساكنين آن را اصحاب صُفّه مى ناميدند.
٩. سوره كهف، آيه ٢٨.
١٠. تفسير نمونه، جلد ١٢، به نقل از مجمع البيان و قرطبى ذيل آيه مورد بحث.
١١. خطبه قاصعه (١٩٢) به ترتيب صبحى صالح و (٢٤٣) به ترتيب مرحوم فيض الاسلام.
١٢. هُمْ در «فيها هم اهل الفضائل» از نظر ادبى ضمير فصل است كه از خصوصيات آن افاده حصر مى باشد، يعنى متقين فقط اهل فضيلت هستند نه غير آنها.

گفتار صحيح
١. مَنْطِقُهُم الصَّواب
ترجمه: گفتار و سخن پرهيزكاران از روى راستى است (و بر وفق رضا و خشنودى خدا و رسول(ص) سخن گويند).
شرح: ابتدا مفردات اين جمله را تفسير كنيم: منطق مصدر ميمى به معنى نطق است و صواب هرچيز ضد خطا را گويند، پس معنى جمله اين مى شود كه سخن گفتن (١) پرهيزكاران خطاكار نيستند، بلكه گفتارشان به حق است، يعنى در مواضع تكلّم سكوت نمى كنند تا مُفَرِّط شوند و در مواضع سكوت سخن نمى رانند تا مُفْرِط گردند.(٢)
نطق و بيان يكى از بزرگ ترين افتخارات بشر و نشانه هاى خداوندى است كه در سوره الرحمن بعد از مسئله خلقت انسان و تعليم بيان، مطرح شده است
(الرَّحمنَ عَلَّم القُرآنَ خَلَقَ الاِنسانَ عَلَّمُهُ البَيانَ)(٣) معمولاً مى گوئيم حرف زدن آسان، عمل كردن مشكل است، ولى اگر دقت كنيم حرف زدن هم به اين آسانى كه فكر مى كنيم نيست،
ولى چون براى ما به صورت عادتى درآمده، بسيار سهل جلوه مى كند، در موقع تكلّم از بين مثلاً دويست هزار لغت در ذهن بايد چند لغت انتخاب شود، يعنى دويست هزار فيش در بايگانى مغز بايد برهم زده شود تا قالب معانى مورد نياز گزيده شود، حتى براى گفتن جمله ساده اى مثل (لطفاً كمى آب بياوريد).
زبان در موقع تكلّم مثل فرفره مى چرخد و مانور مى دهد، آن هم در فضاى بسيار محدود و كوچكى. گاهى ١٠٠ نوع چرخش براى ١٠٠ نوع آهنگ ايجاد مى شود، بايد حروف را به هم مقرون كند و سپس كلمات را، تا جمله ها تنظيم و تشكيل گردد، از اين مهمتر همان فكرى است كه در پشت سر اين نطق نظارت مى كند، حيواناتى مثل طوطى هستند كه تكلّم كردن را آموخته اند و حتى شايد بهتر از بعضى انسان ها صحبت كنند، مثلاً مى گويد «لاحول ولا قوة الاّ بالله العلى العظيم، لا اله الاّ الله و غيره» اما نيرويى به عنوان فكر بر تكلّم آنها نظارت نمى كند، بلكه صرف تقليد صداها را تكرار مى كنند، اين كه مى گويند انسان حيوان ناطق است و ناطق را به معنى مُدرِك كليات مى گيرند صحيح نيست، ما مى گوئيم نطق به همان معناى خودش است، يعنى سخن گفتن و تكلّم كردن، ولى متكلّمى كه پشت سر تكلّمش ادراك كليات نباشد، حيوان ناطق (انسان) نيست(٤)
بنابراين بيان و تكلّم انسان ازبزرگ ترين مواهب الهى است كه قلم هم متّكى به آن است. با بيان نوشتن را به ما آموخته اند پس پايه تمدن ها بر بيان و زبان نهاده شده، اگر بيان نبود اين همه تمدن و آسايش نبود، اگر بيان نبود اين همه اختراعات و اكتشافات نبود، اگر بيان و زبان نبود اين همه انتقال و تبادل افكار و انديشه ها نبود، اگر بيان نبود تعليم و تعلّمى نبود، پس تمام اين امور به دست باكفايت بيان و زبان ابداع شده است.
امّا نكته اى كه قابل توجه و تذكر است و نبايد هرگز از ذهن ها دور شود، اين مطلب است كه در كنار هر نعمت بزرگى خطر بزرگى آرميده، چنان كه در كنار كوه هاى بلند و سر به فلك كشيده درهّ هاى عميق ژرفى آرميده است به هر نسبت كوه بلندتر، دره اش عميق تر است، به هر اندازه انرژى اتمى يك ماده مثل ذغال بيشتر، قدرت تخريب آن بيشتر است، استاد مى فرمودند حدود ٣٠ سال پيش محاسبه اى ديدم كه شخصى گفته بود، اگر نيروى نهفته در ذغال را كه ١ ساعت طول مى كشد تا چايى را جوش آورد به صورت انرژى اتمى استخراج كنند، چندين سال برق شهر متوسطى را مى دهد، آرى در كنارش هم خطر بمب اتمى است كه شهر ١٥٠ هزار نفرى را با تمام ساكنينش زير و رو و نابود مى كند، خلبانى كه بر شهرهاى ژاپن بمب اتمى ريخته بود در خاطراتش گفته بود به محض ريختن بمب ها، آتش به ارتفاع ١٠٠ متر زبانه كشيد.
بشر ديروز اگر عصبانى و جانى مى شد، با خنجر يا شميشرش در نهايت ٥٠ نفر را مى كشت، ولى امروز در چند دقيقه با بمب هاى اتمى و شيميايى شهر گلستانى را به قبرستانى و منطقه آبادى را به بيابانى مبدّل مى كند، چنان كه در هيروشيما و ناكازاكى و در حلبچه چنين كردند و در زمان ما بمب اتمى ساخته شده كه بمب هاى ناكازاكى و هيروشيما جز بازيچه اى در برابر آنها محسوب نمى شود.
كوتاه سخن اين كه در كنار نعمت بزرگ زبان و بيان، دره عظيم و مُهلك معصيت الهى آرميده است. اگر اين زبان سركش مهار نشود، خود و صاحب خود را به اين دره پرتاب مى كند، انسان هاى وارسته را بايد با زبانشان شناخت، هركس زبانش داراى قيد و بندى است. او مؤمن است و الاّ اگر هرچه مى خواهد مى گويد و توجهى به پيامدهاى گفتار خود ندارد، انسان خوب و شايسته اى نيست، اگرچه نماز شب بخواند.
حديثى از پيغمبر(ص) است كه اگر انسانى زبانش قيد و بند ندارد به سر و صداهايش توجه نكنيد، بايد گفت واقعاً چنين است اگر چنين انسانى به مكه هم برود به قول امام صادق(ع)
كه فرمودند: «ما اكثَرَ الضَجيج واَقَلّ الحجيج»
«چقدر ضجّه زننده و ناله كننده زياد و حاجى كم است»، اين شخص كه قيد و بندى براى زبانش ندارد، حاجى واقعى نيست، بلكه اذكار او غير از ضجّه چيزى نيست.
پس روشن شد كه در كنار بركات زياد بيان و لسان آفات زيادى هم نهفته است،(٥) و شايد به جرأت بتوان ادّعا كرد، كه اين عضو به موازات بيشترين خيراتش، بيشترين آفات را نسبت به اعضاء ديگر دارد.(٦) و براى همين جهت علماء اخلاق بابى را در كتاب هاى اخلاقى خود تحت عنوان آفات اللسان باز كرده اند،
مثل مرحوم فيض كاشانى در محجّة البيضاء، مرحوم نراقى در جامع السعادات، مرحوم فيض شايد ٥ صفحه از كتاب خود را اختصاص به آسيب هاى زبان و گناهان ناشى از آن داده است.
در تائيد مطالب فوق دو روايت به عنوان شاهد ذكر مى كنيم تا اهميت زبان و عذابى كه به آن داده مى شود، روشن شود:
١. عن الباقر(ع):«انّ هذا اللسانَ مِفتاحُ كلِّ خير وشرّ فَيَنْبَغى لِلْمؤمِن اَنْ يَخْتِمَ عَلى لِسانِه كما يَخْتم عَلى ذَهَبه وفِضَّته»(٧)
«اين زبان كليد هر خير و شرى است، پس سزاوار است كه مؤمن مُهر بر زبانش زند، همچنان كه بر طلا و نقره اش مهر مى زند».
يعنى زبان يك عضو كليدى است و توجه ما هم به آن بايد به لحاظ كليدى بودن آن باشد، درب هر خير و شرى را با اين كليد مى توان باز كرد، ولى بايد توجه داشت كه اين كليد فقط براى باز كردن درب خيرات باشد، براى اصلاح ذات البين، نصيحت خلق، امر به معروف و نهى از منكر مورد استفاده قرار گيرد، نه براى افساد ذات البين، فضيحت خلق، امر به منكر و نهى از معروف، همچنان كه طلا و نقره را در كيسه كرده و درب آن را بسته ومهر مى كنيم تا مبادا چيزى از آنها بدون اراده ما خارج شود، بايد زبان خود را هم در كيسه دهان مخفى كرده، مهر كنيم تا مبادا اين گوهر گرانبها از دست او با حرفى خارج شود و در اختيار اجانب قرار گيرد و در يك جمله بايد گفت: كليد هر سعادت و شقاوتى اين زبان است.
٢. قال رسول الله(ص): «يُعَذِّبُ الله اللسانَ بعذاب لا يُعَذِبُ بِهِ شيئاً مِنَ الجوارح فيقول يا ربّ عذَّبْتَنى بعذاب لم تُعَذِّب به شيئاً من الجَوارح، فَيُقالُ لَهُ: خَرَجَتْ مِنك كَلِمةٌ فَبَلَغَتْ مَشارِقَ الارضِ وَمَغارِبها فَسَفِك بها الدّم الحرام، وانْتَهَبَ به المالُ الحرام، وانْتَهَك بها الفَرْجُ الحَرام»(٨)
پيامبر اكرم(ص) فرمودند: «عذاب مى كند خداوند زبان را عذاب شديدى كه اعضا و جوارح ديگر را به آن شدت عذاب نمى كند و زبان به سخن آمده و مى گويد: پروردگار من، عذاب كردى مرا به عذابى كه ديگر اعضا را به آن شدت عذاب نكردى، خطاب مى شود به او از تو خارج شد كلمه اى و رسيد به شرق و غرب زمين (كنايه از اين كه در جهان منتشر شد) و به سبب آن خون محترمى به زمين ريخته شد و مال محترمى به غارت برده شد و آبروى محترمى مورد هتك حرمت قرار گرفت».
در فقه اسلام اعراض (آبِروُها) و اموال و دماء (خون ها) بسيار مورد احترام است و در هر زمان و مكانى امر به حفظ اين سه چيز شده و اصطلاحاً به اينها موضوعات مهمّة گويند، پيامبر اكرم(ص) در اين روايت مى فرمايند به زبان خطاب مى شود كه تو گناه كوچكى مرتكب نشده اى و با يك كلمه اين سه موضوع مهم را در شرق و غرب عالم مورد تهديد قرار داده اى!
گوش معمولاً خطرات جمعى ندارد، بلكه خطر فردى دارد. ولى زبان چنان است كه آتش جنگى را روشن يا آتش جنگى را خاموش مى كند، يعنى خطرش هم مى تواند مثل نفعش جامعه اى را دربرگيرد.
در اينجا دو بحث را تعقيب مى كنيم:
١. ريشه اين كه چرا خطرات زبان زياد است
٢. درمان اين دردها چيست. زيرا در مباحث اخلاقى، معلم اخلاق مثل يك پزشك متخصص در دو مرحله فعاليت مى كند:
١) ريشه يابى بيمارى و تشخيص آن.
٢) درمان مناسب آن بيمارى.
_____________________________
١. احتمال دارد كه منطق كنايه از سيره و روش باشد و به گفته بعضى از مفسران وقتى مى گوئيم پيامبر نطق از روى هوا و اميال نفسانى نمى كند و نطقش نشأت گرفته از وحى است، نه فقط سخن گفتن او بلكه سيره و روش پيامبر(ص) چه در گفتار و چه در رفتار چنين است و اين كه در آيه به نطق اشاره شده براى اين است كه نطق از خصائص بارز انسانى است پس با توجه به اين احتمال معنى اين مى شود كه سيره و روش قولى و عملى پرهيزكاران صواب است كه از مرز متوسط و متعادل حق منحرف نشده و به جرگه افراط و تفريط وارد نمى شوند.
٢. مرحوم خويى شارح نهج البلاغه احتمال ديگرى را براى صواب ذكر كرده كه مراد خصوص توحيد و تمجيد خداوند و صلوات بر پيامبرش باشد كما اين كه آيه (لا يَتَكَلَّموُن اِلاّ مَن اَذِنَ لَهُ الرحمنُ وقال صواباً) سوره نبأ آيه ٣٨). اين طور تفسير شده، ولى اين يك احتمال است و نظرى كه در متن ذكر كرديم روشن تر است، زيرا اطلاق صواب شامل هر ضد خطايى مى شود و توحيد خداوند و صلوات بر پيامبر از مصاديق صواب است.
٣. سوره الرحمن، آيه ١ تا ٤.
٤. نكته اى كه براى اهل منطق قابل تذكر است وجه تسميه علم منطق است، منطق را منطق ناميده اند زيرا در لغت به معنى تكلم به حرفى است كه داراى معنا باشد، با توجه و قصد و تكلم بايد متكى به قانون صحيحى باشد كه به آن منطق گويند. از باب ناميدن سبب به اسم مسبب يعنى اين قانون تكلم و نطق صحيح بوده و اسم مسبب كه منطق به معنى تكلم كردن را روى سبب كه اين قانون (يعنى، علم منطق) است گذارده اند.
اين وجه ظاهر كثيرى از منطقيّون است، از جمله قطب شيرازى در شرح رسالة، و عداه اى مثل مولى عبدالله در شرح تهذيب، بعضى ديگر از معاصرين در وجه تسميه منطق گفته اند نطق به معنى درك كليات است و اين قانون طريق درك آن كليات را روشن مى سازد، ولى حق وجه اول است، زيرا در لغت نطق را به معنى درك كليات نيافتيم، چنانچه شيخ ابوعلى سينا در مقدمه دانشنامه اعتراف به اين مسئله دارد و مى گويد: مراد قدما از نطق معنى لغوى است و اطلاق نطق بر درك كليات اصطلاح متأخرين است.
(قيصرى هم در شرح فصوص تصريح به اين مطلب دارد، تائيد اين وجه هم اين است كه در زبان فرانسوى منطق را لوژيك ناميده اند كه از كلمه يونانى لوكوس به معنى كلمه مأخوذ است.
بنابراين اگر اشكال شود، تعريف انسان به حيوان ناطق صحيح نيست، زيرا نطق مختص به انسان نيست چون ديگر حيوانات هم نطق دارند گرچه ما نمى فهميم و در قرآن سوره نمل آيه ١٦ آمده (عُلُّمنا منطِقَ الطير)حضرت سليمان عليه السلام به مردم گفت: (به ما زبان مرغان تعليم داده شده است) در جواب مى گوئيم نطق به معنى تكلم به حروف با معنا و مفهوم است همراه با قصد و اين بيانى است كه خداوند مخصوص انسان ها قرار داده (عَلَّمَه البيان)پس اطلاقش بر غير انسان مسامحه است، زيرا نطق، هر صوتى كه از دهان خارج شود نيست (البته انكار نمى كنيم كه حقيقت انسان متفكر و مُدرك كليات باشد بلكه شايد تعريف صحيح همين باشد چنان كه سقراط و ارسطو از انسان تعبير به نوس به معنى نفس متفكر مى كنند ولكن بحث در معناى نطق است كه گفتيم به اين معنا صحيح نيست)ـ براى مطالعه بيشتر به كتاب المنطق المقارن مراجعه نماييد.
٥. قال على عليه السّلام: لِلكلام آفاتٌ (براى كلام آفاتى است) غررالحكمـ ميزان الحكمة، جلد ٨، .
٦. قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «اِنَّ اَكثَرَ خطايا ابن آدم عليه السلام فى لِسانِهِ»: «به درستى كه اكثر خطاهاى فرزند آدم عليه السلام (انسان ها) در زبانش نهفته است». مُحَجَّة البيضاء جلد ٥ ـ ميزان الحكمه جلد ٨ .
٧. تحف العقول سخنان امام باقر عليه السّلام، .
٨. اصول كافى، جلد ٢، / ميزان الحكمة، جلد ٨، .

ريشه يابى كثرت خطرات زبان
اما ريشه ها و علل خطرات زياد زبان، اين بيمارى در اصل پيدايش و بروزش معمولاً با بروز بيمارى هاى ديگر اخلاقى در علل مشترك اند، مثل تعليم غير صحيح و غير اسلامى، عدم تهذيب نفس، معاشرت با منحرفان، فاسد بودن محيط اجتماعى و غيره. اما چرا اضطراب زبان نسبت به ديگر اعضاء بيشتر است، به ٧ علت و ريشه آن اشاره مى كنيم:
١. زبان ابزارى است: كه در هر زمان و مكانى در اختيار انسان است، وسيله گناهان ديگر معمولاً چنين به راحتى در دسترس انسان نيست، مواد مخدر يا آلات لهو و لعب مثل آلات قمار و موسيقى و يا مشروب و يا وسائل و مقدمات عمل نامشروع زنا هميشه در هر زمان و مكانى در اختيار انسان نيست، گناهى كه ابزارش در همه جا و همه زمان در اختيار انسان است، خطرات ناشى از آن زيادتر است.
٢. زبان براى كار خودش مؤونه و خرجى لازم ندارد، معمولاً هر گناهى خرج و مؤونه اى لازم دارد، مثل شراب خوردن، قمار كردن و...، بترسيد از گناهى كه ابزارش هيچ سرمايه و خرجى لازم ندارد.
٣. زبان وسيله اى است كه در اختيار همه است، رباخوارى سرمايه مى خواهد بعضى از ظلم ها قدرت متناسب با خود مى طلبد، و اين سرمايه و اين مرحله از قدرت در اختيار همه نيست، لذا ضرراش كمتر است، ولى زبان ابزارو وسيله اى است كه براى همه هست و لذا ضررش بيشتر است، زيرا هر مقدار وسائل گناهى بيشتر باشد، احتمال به كارگيرى آن و توليد ضرر و خطر ناشى از آن گناه زيادتر است، تعدد وسائل با تعدد خطرات و گسترش دايره وسائل با گسترش دايره خطرات ارتباط مستقيم دارد.
٤. گناهان زبان در نظر بسيارى قبح چندانى ندارد، و ابهّت آن گناهان شكسته شده و اين خود عاملى براى ترويج گناهان و رشد مضرّات آن شده است. هرچه گناهان زشت تر و قبيح تر جلوه كنند، سدّ محكم ترى در برابر ارتكاب آنها زده شده است، مثلاً اگر به شما بگويند به مدت ٥ دقيقه به صورت عريان و بدون پوشش در ملأ عام حاضر شويد، دست به چنين كارى نمى زنيد. حتى اگر دنيا را به شما بدهند، زيرا اين عمل در نزد شما زشت و قبيح است و هرچه داريد براى آبروى خود مى خواهيد، حتى دنيا را هم براى آبروى خود مى خواهيد، به طورى كه اگر به شما پيشنهاد شود آبروى خود را بدهيد و دنيا را بگيريد، نمى پذيريد. چرا چنين است؟ آيا جز اين است كه ابهّت اين عمل زشت در نزد شما شكسته نشده است.
حال شما غيبت و تهمت و دروغ و مسخره و استهزاى مؤمن را نظاره كنيد كه چه سان رواج پيدا كرده و تنقلات روحى مجالس شده. در روايت از رسول اكرم(ص)وارد شده:
«الغيبةُ اشدُّ من الزّنا» (١)
«غيبت گناه و عقابش از زنا بيشتر و شديدتر است»، با توجه به اين روايت چرا اينقدر غيبت كردن براى ما سهل است، زيرا ابهّت غيبت شكسته شده، ولى ابهّت زنا نه، شكسته نشده است خداى ناكرده اگر بشنويم ناموس ما دست به چنين عمل زشتى زده و روابط نامشروع با مرد اجنبى پيدا كرده چه مى كنيم؟ چقدر ناراحت مى شويم؟ اما در برابر ما همين همسر شروع به غيبتى مى كند كه عذاب و عقابش بيشتر از زنا است و به مقتضاى آيات (٢) و روايات، گوشت انسان مرده را اكل و تناول مى كند، ولى ما منعش كه نمى كنيم با سر تكان دادن تشويقش هم مى كنيم، و چه بسا خودمان هم هيزم آور اين معركه مى شويم.
در روايت از امام صادق(ع) وارد شده: «درهم ربا اعظم عندالله من ثلاثين زنيةً كلّها بذات محرم مثل خالِتهِ و عمّته» (٣)
«يك درهم ربا، گناهش نزد پروردگار بزرگ تر از ٣٠ زناى با محرم مثل خاله و عمه است».
در روايت ديگرى از آن حضرت وارد شده «الربا سبعون جزأَ أيسَرُهُ أَنْ ينكحَ الرَّجُلِ امّه فى بيت الله الحرام»
«ربا ٧ جزا دارد كه: كوچك ترين جزء آن مثل اين است كه: مرد با مادرش (نعوذ بالله) در خانه خدا زنا كند».
اى برادر و خواهر چرا با وجود اين روايات زياد كه دو نمونه از آن را ذكر كرديم، اينقدر ربا در بين افراد رايج شده است؟ چرا از اين كه بشنود كسى با محرمش زنا كرده ناراحت مى شود، ولى خودش ربايى مى خورد كه كوچك ترين جزء آن مثل زناى با مادرش در خانه كعبه است و يك درهمش از حيث گناه برابر با ٣٠ زنا است كه تمامش با محرم مثل خاله و عمه است، چرا بايد اينقدر ابهّت گناه براى ما شكسته شود.؟!
آيا به نظر شما شراب خوردن قبيح تر است يا دروغ گفتن، در جامعه ما اوّلى قبيح تر است، در حالى كه امام باقر(ع)مى فرمايند:
«انّ الله جَعَل لِلشَرّ أقْفالاً وجَعَلَ مَفاتيح تلك الاقفال الشرابَ، والكِذبُ شَرٌّ مِن الشّراب» (٤)
«خداوند قرار داد براى شرّ قفل هايى، و كليد آن را شراب نهاده است»
يعنى شراب موجب ايجاد شرور مى شود، زيرا در آن حال سكر و مستى احتمال اين كه انسان مست به هر كار شرّى دست بزند هست ـ و همچنين كذب (دروغ) را بدتر از شراب معرفى كرده ، (يعنى دروغ بدتر و شرورتر از شرابى است كه خود كليد شرور است).
از اين روايت فهميده مى شود كه در مكتب نجات بخش اسلام دروغ از شراب خوردن قبيح تر و در نتيجه گناهش بيشتر است، ولى در نزد به ظاهر مسلمانان عكس اين مطلب صادق است،
آيا بين اسلام با اين مسلمانان و بين مكتب امام صادق(ع)و اين شاگردان منسوب به اين مكتب هماهنگى ديده مى شود؟
خداوند هرچه بيشتر ما را با مكتبش آشنا گرداند و توفيق دهد كه علم ما از عمل ما جدا نگردد، بلكه دست عمل را گرفته ره طى كند. انشاءالله تعالى.
٥. زبان ابزارى براى تحقق گناهان متنوّع است، ديگر ابزارهاى گناه، اينقدر گناه متنوّع و متفاوت ندارند، مرحوم فيض در محجة البيضاء و غزالى در احياءالعلوم ٢٠ گناه كبيره را شمرده اند كه از زبان صادر مى شود و استاد در كتاب (زندگى در پرتو اخلاق) ٣٠ گناه را شمارش كرده اند، و فرد ديگرى ٢٠٠ گناه را منتسب به زبان كرده، ولى گناهانى كه به طور مستقيم از زبان صادر مى شود همان حدود ٣٠ عدد است و بقيه غير مستقيم است.
٦. فاصله ميان گناه و ثواب در زبان كم است، ابزارى كه يك ذره اين طرف گناه و سقوط و انحطاط از مقام انسانيّت و يك ذرّه آن طرف ثواب و سعادت ابدى را به دنبال دارد، خطرش بيشتر از ابزارهاى ديگر است، عبور از جاده باريكى كه يك طرفش دره و سقوط و طرف ديگرش كوه يا زمين مسطح است، خطرش بيشتر از جاده هاى عريض است. اگرچه يك طرفش دره باشد، عبور از جاده هاى چالوس و گردنه هاى صعب العبور مشكل تر و خطرش بيشتر از جاده هاى مسطح است، اگرچه يك طرفش دره باشد، زيرا در آن جاده انحراف كمى هم موجب سقوط و نابودى است به خلاف ديگر راه ها كه چنين وضعيتى را ندارند. بله وسيله اى مثل زبان هم در ميان جاده اى است كه كمى انحراف آن را به شقاوت رهنمون مى كند و چه بسا به دره كفر و شرك كشيده مى شود، تعجبى ندارد گاهى يك ضمه دادن با توجه موجب تداوم بقاء ايمان و يك كسره دادن موجب كفر مى شود. مثلاً اين كلام خداوند: (أَنّ اللهَ بَرِىٌ مِّن المُشْرِكِينَ وَ رَسُولُه) (٥) اگر رسولُهُ را ضمه دهيم همان طور كه در قرآن ها اعراب گذارى شد، موجب تداوم ايمان است. زيرا معنا اين مى شود كه: «خدا و رسولش از مشركين برى و بيزاراند. و اگر كسره دهيم، موجب كفر است. زيرا معنا اين مى شود كه خداوند از مشركين و از رسولش بيزار است!
٧. گناهان زبان جنبه اجتماعى دارد به خلاف گناه جوارح ديگر، مثلاً استماع موسيقى يا نگاه به نامحرم تأثير سوء در وجود خود مستمع يا بيننده مى گذارد، ولى دروغ، غيبت، تهمت، هتك حرمت مؤمن، ايذاء مؤمن، عدم نهى از منكر، گمراه ساختن مردم از جاده حق، حمايت از باطل، تعليم باطل، ايجاد فساد و تباهى در روى زمين مى كند.
با اين هفت وجه مشخص شد كه چرا گناهان زبان بزرگ و در نتيجه خطرات ناشى از آن بيشتر است و روشن شد كه چرا امير بيان و مولاى متّقيان بيان و منطق را مقدم بر صفات ديگر ذكر كرده اند و فرمودند: (منطقهم الصواب).
_________________________________
١. از كلمات رسول اكرم به ابوذر است. بحارالانوار، جلد ٧٧، .
٢. وَ لايَغتَب بَغْضُكُم بَعْضاً اَيُحِبُّ اَحَدُكُم ان يَاكُلَ لَحْمَ اَخِيه مَيْتاً فَكَرِهْتُموهُ وَاتَّقُوا الله، انّ اللهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ: «نبايد غيبت كند بعضى از شما بعض ديگر را آيا دوست دارد يكى از شما بخورد گوشت برادر مرده خود را، البته كراهت داريد و از خدا تبرسيد، زيرا خداوند توبه پذير و مهربان است».
٣. بحارالانوار، ج١٠٣، ص١١٦/ ميزان الحكمة، جلد ٤، .
٤. بحارالانوار، جلد ٧٢، / ميزان الحكمة، جلد ٥، .
٥. سوره توبه، آيه ٣.

درمان بيمارى هاى زبان
درمان بيمارى هاى زبان:براى درمان بيمارى جانكاه و جانفرسا نسخه اى با ٦ دارو تجويز مى كنيم كه اگر حتى يكى از اين داروها به طور صحيح مصرف و به كار بسته شود درمان حاصل مى گردد و خداوند متعال توفيق دهد كه اولين مصرف كننده اين داروها خود نگارنده اين نسخه باشد.
١. سكوت:
در روايات به ما دستور داده اند در جايى كه لازم نيست سخن مگوئيد، زيرا هرچه حرف زيادتر، احتمال خطا و گناه بيشتر است.
همچنان كه هرچه نوشتن بيشتر، غلط و اشتباه بيشتر، اگر انسان دست به قلم نشود و چيزى ننگارد دچار اشتباه نمى شود و اگر هم حرفى نزند دچار لغزش و خطا و معصيت نمى گردد، پيامبر اكرم(ص) فرمودند: «لا يسلم احد من الذنوب حتى يخزن لسانه»
«احدى از گناهان سالم و مصون نمى گردد، مگر اين كه زبانش را پنهان كند»
از اين روايت استفاده مى شود كه زبان منشاء و كليد تمام ذنوب است، زيرا حضرت فرمودند: (الذنوب)
مى دانيم جمع محلى و مزيّن بالف و لام افاده عموم مى كند، يعنى تمام گناهان و به غير از زبان را هم نفرمودند كه كنترل كن، اشتباه نشود كسى نمى خواهد بگويد در جايى كه وظيفه سخن گفتن است، خموش بودن نيكو است، بلكه مى گوئيم «ترك مالا يعنيه»: «يعنى حرف بى فايده» و ترك فضول كلام (يعنى زيادى هائى كه لازم به ذكر نيست بايد كرد، زيرا:
«المرء مخبوء تحت لسانه»،(١)
«مرد زير زبانش پنهان است»
و اگر سخن بگويد فضائل و رذائل او مشخص مى شود و به قول شاعر:

گر ندارى معرفت خاموش بنشين دم مزن *** پسته بى مغز اگر لب وا كند رسوا شود

از موارد كلام بى فايده اين است كه گاهى ديده مى شود در ميان افراد مخصوصاً زنان، وقتى دور هم مى نيشينند، و حرفى براى زدن ندارند شروع به تحليل دعواى خانوادگى فلان خانواده مى كنند و هزار گونه گناه مرتكب مى شوند، بايد در مقابل اين طور سخنان گفت مگر شما چه كاره مردم هستيد كه دعواى خانوادگى ديگران را مطرح مى كنيد آيا هيچ حرف منطقى و مورد ابتلاى ديگرى جز دعواى آن زن و شوهر نبود؟
آيا تمام مسائل و مشكلات علمى اخلاقى و اجتماعى جامعه ما عموماً و مشكلات همين افرادى كه دور هم نشسته و چنين مى گويند، خصوصاً برطرف شده؟
خداوند درك و فهم ما را بيشتر نمايد تا مسائل و مشكلات مورد ابتلاء خود را بهتر درك كنيم و در رفع آنها بيشتر بكوشيم.
علماى اخلاق مى گويند ميوه سكوت، نورانيّت قلب است. و سرازير شدن اسرارى به قلب كه قبلاً نبود، ولى متأسفانه بايد گفت هرچه جلوتر مى رويم، نورانيت ما از بين مى رود.
سكوت نشانه عقل است، البته سكوتى كه بر طبق موازين و در جاى خود باشد، براى همين جهت است كه مولى على(ع) آن امير كلام مى فرمايند كه: «اذا تم العقل نقص الكلام» (٢)
«عقل زمانى كه كامل شد، كلام كم مى شود» يعنى رابطه مستقيم بين كمال عقل و بين قلت كلام است، عقل و كلام مثل دو كفه ترازويند كه هرچه عقل بالاتر رود، كلام پائين تر مى آيد، پس روى معيارى كه حضرت على(ع) ارائه مى دهند، كامل ترين افراد از حيث عقل كم حرف ترين آنها است.
سكوت، نشانه پختگى و آبديده شدن فرد است و چه خوش سروده:

اين ديگ ز خامى است كه در جوش و خروش است *** گر پخته شد و لذت دم ديد خموش است

وقتى نخود يا مواد ديگر را براى تهيه غذا در ديگ مى ريزند تا مادامى كه هنوز خام و نپخته است دائماً در حال جنب و جوش و حركت و بالا و پائين رفتن است، ولى وقتى پخته شد و لذت دم كشيدن را چشيد خموش و آرام در ته ديگ ته نشين مى شود، آرى انسانى كه وجودش با سكوت انس گرفته و لذت دم بستن را چشيده و شيوه خموشى و سكوت را برگزيده، اين نشان پختگى او است.
٢. اول تفكّر سپس تلفّظ:
داروى ديگرى كه براى اين مريض تجويز شده آن است كه قبل از سخن گفتن فكر كند تا مصداق اين كلام شود (كم گوى و گزيده گوى چون دُر) دو تعبير در روايات اهل بيتعليهم السلام ديده مى شود: الف) «لسان المؤمن وراء قلبه وقلب المنافق وراء لسانه» (٣)
«زبان مؤمخن پشت قلب او و قلب منافق پشت زبان او است»
يعنى مؤمن وارادت در قلب را از فيلتر و دستگاه تصفيه قلب مى گذارند و بعد به روى زبان منتقل مى كند ولى منافق برعكس است، اول حرفى را مى زند و سپس مى انديشد و لذا در بسيارى از موارد سخنانش موجب پشيمانى او است.
بايد اول انديشه بعد از آن گفتار را شعار خود قرار دهيم تا اول فكر و سپس سخن گوئيم، البته گاهى هم انديشه بدون گفتار است و آن در جايى است كه انديشه هيچ تصديقى و تأييدى براى گفتن سخن ندارد، بلكه انسان را از بازگو كردن حرف منع مى كند.
بعضى ها واقعاً چه جرأتى دارند كه آبرويى را كه كسى در ٧٠ سال آن را كسب كرده با شايعه اى يا تهمتى از بين مى برند، ولى بايد گفت به ظاهر شايد چنين باشد، ولى در واقع ثواب خود برده و بر ثواب متهم افزوده است اين بيچاره نمى داند كه ممكن است، براى اين تهمت تمام ثواب هاى او محو شود.
اگر گفته شود اين معقول نيست كه با يك شايعه يا تهمت ثواب هاى ٧٠ ساله اين شخص مثلاً از بين برود، زيرا با اين زحمت اين همه عبادت كرده تا توانسته است اين همه ثواب و اجر كسب كند! در جواب مى گوئيم آن شخص هم ٧٠ سال براى كسب آبرو زحمت كشيده و شما با شايعه اى از كفش ربودى، تعجب ندارد كه با شايعه اى هم ثواب هاى ٧٠ ساله شما از كفتان برود، مواظب باشيد زود حسنات خود را از دست ندهيد. يا اين كه زود قبول سيئات فرد ديگرى را نكنيد، اگر حسنه اى در نامه اعمالت داشته باشى، با تهمت زدن به شخصى به نامه اعمال او مى رود و اگر حسنه اى نداشته باشى بايد قبول سيئات او كنى.
ب) تعبير دومى كه در روايات ديده مى شود اين است:
«لسان العاقل وراء قلبه و قلب الاحمق وراء لسانه» (٤)
«زبان عاقل پشت قلب او و قلب احمق پشت زبان او است»
بازگشت هر دو تعبير به يك مطلب است، زيرا در واقع مؤمن در تعبير اول عاقل و منافق هم همان احمق است.
٣. توجه به اين كه فضايى كه در آن زندگى مى كنيم، مثل ضبط صوتى براى ضبط اعمال و بالخصوص ضبط اصوات ما است.
انسان اگر متوجه باشد كه صداى او ضبط مى شود، سنجيده تر سخن مى راند، اگرچه نوار ضبط شده را هم كسى گوش ندهد، صرف توجه به اين كه صدا ضبط مى شود و احتمال اين هست كه كسى بشنود انگيزه اى در انسان ايجاد بشود كه: منطبق با معيارهاى صحيح صحبت كند و اين مسئله بالوجدان براى خود ما يا دوستان ما، در موقع مصاحبه هاى راديويى قابل لمس است، چه رسد به مصاحبه هاى تلويزيونى كه علاوه بر صدا، سيما هم مورد نظاره است.
پس بايد بدانيم كه: فضاى اطراف ما ضبط صوت الهى است كه حتى كوچك ترين حرف را هم ضبط كرده و اگر خداوند اراده كند در «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ» (٥)
«روزى كه سريره ها و نهان ها آشكار مى شود» اين نوار ضبط شده به سمع ما مى رسد.
٤. توجه به اين كه افرادى موكّل هستند اعمال ما را عموماً و صحبت هاى ما را خصوصاً بنويسند و در رأس آنها بزرگ و عظيمى كه «لا تَاخُذُهُ سِنةٌ وَ لا نَوْمٌ» (٦)
«چرت و خواب او را نمى گيرد» نظاره گر است، اگر انسان توجه به اين معنى پيدا كند كه عالم در محضر خدا است هيچ وقت قولى و يا عملى برخلاف رضاى آن بزرگ كه ولى نعمت او است، انجام نمى دهد.
اگر ما متوجه باشيم كه كودكى به تماشاى ما ايستاده، هرگز در برابرش گناه و خلاف ادب نمى كنيم، چه شده است ما را كه در برابر چنين بزرگى بيشرمانه دست به هر عمل ناروايى مى زنيم، امان از وقتى كه غفلت سايه ظلمانى خود را بر اين انسان عصيانگر بيفكند كه چشم را بسته و دست به هر عمل خلافى مى زند، خداوندا! تو ما را از شرّ نفس امّاره كه شيطان درونى است و ابليس كه شيطان برونى است حفظ كن. كه معترفم و هميشه زبان حالم چنين بوده، اگرچه غافل بوده ام كه «الهى لَم يَكُن لى حَولٌ فَاَنتقل بِهِ عَنْ مَعْصيتك الاّ فى وقت اَيْقَظْتَنى لِمَحَبَّتِكَ» (٧)
«خدايا حول و قوه اى براى من نيست تا بتوانم به وسيله آن از معصيت تو روى برگردانم، مگر در وقتى كه تو مرا به خاطر محبتت بيدار كنى» و هميشه طالب بوده و هستم،
همچنان كه از پيامبر اكرم(ص) رسيده كه: «اللّهم لا تَكِلْنا اِلى اَنْفُسِنا طَرْفَةَ عَين ابدأ»
«خدايا آنى و چشم برهم زدنى ما را به خود وامگذار».
٥. توجه به اين كه سخنان ما جزو اعمال ما است، بعضى باور ندارند كه حرف جزء عمل است، مى گويند حرف باد هوا است عمل آن است كه مثلاً سيلى به صورت كسى بزنى، در حالى كه اينها غافل اند از اين كه حرفى كه پشت سر فلان شخص مى زند، از هزاران سيلى براى او ضررش بيشتر است، بايد باور كنيم كه حرفها در زمره اعمال مورد بررسى و مكافات قرار مى گيرد، حرف خوب در زمره اعمال خوب و حرف بد در زمره اعمال بد.
وقتى پيامبر اكرم(ص) به على(ع) مى فرمايند: «لاَنْ يَهْدِىَ الله عَلى يَدَيك رَجُلاً خير لك مِما طَلَعَتْ عليه الشّمسُ وغَرُبَت» (٨)
«هدايت كردن خدا كسى را به دست تو بهتر است براى تو از هرچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى كند» مسلماً منحرف كردن يك نفر هم ولو با حرف، گناهش عظيم است.
شيعه و سنى نقل كرده اند كه معاذ بن جبل گفت با پيامبر اكرم(ص) در سفر بودم، روزى صبح كردم درحالى كه نزديك آن حضرت بودم و با هم راه مى رفتيم، از ايشان خواستم كه عملى را به من بياموزند كه مرا داخل بهشت كرده واز آتش جهنم دور گرداند، آن حضرت شروع به صحبت كرده كلماتى فرمودند تا رسيدند به اين جمله كه «آيا مى خواهى تو را به ملاك و ريشه نصايحى كه كردم رهنمون سازم» گفتم بله يا رسول الله فرمودند: «نگاه دار اين را»، و اشاره به زبانشان كردند. ـ معاذ بن جبل در ذهنش شايد مثل امثال ما اين طور بود كه حرف باد هوا است ـ عرض كرد:
«يا نبىّ الله وانالمواخذون بما نتكلم به»؟: «آيا ما به واسطه آنچه مى گوئيم مورد محاسبه و مكافات قرار مى گيريم» پيامبر(ص)فرمودند: «ثَكَلَتْكَ اُمُّكَ يا معاذ» «مادرت به عزايت بنشيند اى معاذ»
پيامبر در مقام يك معلّم بايد گاهى با تندى برخورد كند كه طرف ماقبل بداند حرف نادرستى زده است، صريح و تند حرف زدن معلم و مورد عتاب قرار دادن شاگرد، از نمونه شلاق هاى تربيت است.
سپس فرمودند: «وهل يكبّ النّاس فى النار على وجوههم، (او على مناخرهم) الاّ حصائد السنتهم»(٩)
«آيا غير از اين است كه محصول زبان هاى مردم، مردم را به صورت به آتش مى اندازند؟».
٦. ملاحظه عواقب كار و ايمان به آن: شرابخوار اگر بداند اين ماده سست كننده اى كه مى نوشد از سر تا ناخن يا در خود و حتى در نسل هاى بعدى او اثر سوء دارد، يا يك فرد معتاد اگر به عاقبت اعتياد به هروئين دقيق بنگرد و به آن ايمان داشته باشد كه چه زندگى نكتب بار و فلاكت بارى در انتظار او است، فقر، بيمارى، متلاشى شدن زندگى، محروميت و غيره، همين موجب برگشتن وى از اين راه كثيف و ظلمانى است.
اگر گفته شود آنها هم اين مسئله را مى دانند، هم شرابخوار مضرات شراب را مى داند و هم معتاد خسارت هاى ناشى از اعتياد را، مى گوئيم آنها علم دارند ولى باور يعنى ايمان به اين مسئله ندارند، علم به مضرات غير از باور كردن آن است. شما مى دانيد و علم داريد كه مرده ذره اى تحرّك از خود ندارد و حتى اگر در زنده بودن از قدرت او مى ترسيديد، مى دانيد الان ديگر قدرت ندارد، ولى چرا يك شب نمى توانيد تا به صبح در كنار او در اتاقى بياراميد، زيرا هنوز باور نكرده ايد، اگر آن معتاد به مشروب و هروئين همچنان كه باور دارد كه تكه اى ذغال برافروخته و قرمز شده به وسيله حرارت سوزندگى دارد و نزديك خود نمى برد، چه رسد در دهانش، اگر باور كند اين مشروب و اده مخدّر هم آتشى است كه خود به جان خود مى زند، هرگز نزديك دهانش نمى برد و اگر باور كند كبريتى كه به مود مخدر يا سيگار مى زند، در واقع به حيات خود مى زند و پس از چندى خاكسترى هم از او به جا نمى ماند، هرگز چنين نمى كرد و اگر باور داشت كه كبريت را زير پول اين مواد بزند، بهتر است تا زير خود مواد، هرگز دست به چنين عمل كثيفى نمى زد، زيرا در صورت اول فقط پول را از دست مى داد و در صورت دوم هم پول و هم زندگى و عمر كه سرمايه اصلى او است.
بايد مثل اولياء خدا و معصومين عليهم السلام بود كه اين باور را داشتند كه منّهيات الهى (چيزهايى كه مورد نهى الهى است) همچون آتش است، مثلاً براى آنها تصرّف به ناحق در مال يتيمان و خوردن آن همچون آتشى مى ماند كه انسان به درون شكم خود داخل كند.
قرآن مى فرمايد: «اِنَّ الَذِينَ يَأكُلُونَ اَمْوالَ اليَتامى ظُلْماً اِنَّما يَأكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً» (١٠)
«كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم مى خورند در واقع در شكم هاى خود آتش فرومى برند، و به زودى در آتش فروزان دوزخ قرار خواهند گرفت».
در بحث ما هم كسى كه زبانش سركشى مى كند و رام نمى شود، بايد به عاقبت و سرانجام عدم رام كردن زبانش بنگرد و متوجه مضرات دنيوى و عقاب هاى اخروى آن باشد و باور كند كه به اين مضرات و عقاب ها منتهى مى شود، اگر چنين شد محال است زبانش را كه همچون اسب وحشى و چموشى است در ميان آبروهاى انسان هاى آبرومند جامعه بدون لجام رها كند، تا عرض و آبروى افراد را زير سُمّ هاى آن پايمال كند، همچنان كه محال است آتشى را بر زبان گذارد.

يكى دان زان فضيلت هاى بسيار *** كه آنان راست دايم صدق گفتار
نخستين وصف خوبان راستگوئيست *** نكو بشنو كه اين وصف نكوئيست
كسى راكاين نكويى درزبان است *** زهر نيكويى اندر وى نشان است
هرآن كس راكه باشد صدق گفتار *** در او يابى صفات نيك بسيار
دلى كز عشق روشن آفتاب است *** فروغش بر زبان صدق و صوابست
هرآن نقشى درون دل نهانست *** بر آن آئينه روشن زبان است
چو مرغ حق سرايد داستانى *** سرآيد نغمه هاى آسمانى
زگل راند سخن مرغ شباهنگ *** به دانش لب گشايد مرد فرهنگ
به خاطرهركه رامهربتان است *** زحسن دلبرانش داستان است
همان پاكيزگان كز صفحه دل *** به غيرازنقش حق كردندباطل
سخن ازحسن آن رخسار گويند *** ازآن صدق است هرگفتار گويند
چومرغانى كه دايم حق سرايند *** به گوش هوشياران خوش نوايند
تو دانى قصه عشاق چون است *** كه از هرگفته تأثيرش فزونست
سخن چون منطق عاشق سرايد *** چو آه بيدلان از دل برآيد
هرآن حرفى شداز دل برزبانى *** نشيند همچو تيرى بر نشانى
_________________________________
١. نهج البلاغه، كلمات قصار كلمه ١٤٠.
٢. نهج البلاغه، كلمات قصار كلمه ٦٨.
٣. بحارالانوار، جلد ٧١ نهج البلاغه، خطبه ١٧٦/ ميزان الحكمة، جلد ٨، .
٤. نهج البلاغه، كلمات قصار كلمه ٣٩. از نهج البلاغه فيض الاسلام/ ميزان الحكمة، جلد ٨، .
٥. سوره طارق، آيه ٩.
٦. بقره، آيه ٢٢٥.
٧. از مناجات شعبانيه.
٨. روايت چنين است: قال اميرالمؤمنين عليه السّلام: «بَعَثَنى رسول الله(ص) الى اليمن و قال لى: يا علىّ لا تُقاتِلَنَّ اَحداً حتّى تدعوُه وايمُ الله لَأنّ يَهْدِىَ اللهُ عَلى يَدَيك رَجُلاً خيرٌ لك ممّا طَلَعَتْ عليه الشَّمسُ وغَرُبَتْ ولَكَ وِلاءُه يا عَلىّ; على عليه السّلام مى فرمايد: «پيامبر صلّى الله عليه و آله مرا براى فرستادن به يمن انتخاب كردند و فرمودند ياعلى با كسى جنگ مكن، مگر اين كه اول دعوت كنى او را و قسم به خدا هدايت كند، خدا به دست تو فردى را. بهتر است از هرچه خورشيد بر آن طلوع و غروب كند و براى تو است ولاى كسى كه هدايتش كرده اى)، بحارالانوار، جلد ٢١، / ميزان الحكمة، جلد ١٩، -٣٢٤.
٩. ترغيب، جلد ٣، ، اين حديث را احمد حنبل و ترمذى و النسائى و ابن ماجه از اهل تسنن نقل كرده اند. ميزان الحكمة، جلد ٨، و ٤٩٨ـ على مناخرهمـ نسخه بدل است مناخر جمع منخر به معنى بينى است. طبق نسخه اين طور معنى مى شود آيا غير از اين است كه محصول زبان هاى مردم، مردم را با بينى به آتش مى اندازند.
١٠. سوره نساء، آيه ١٠.


۳
ميانه روى در همه چيز
٢. ميانه روى در همه چيز
٢. مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصاد
ترجمه: پوشش آنان (پرهيزكاران) ميانه روى است.
شرح: «مَلْبَس» مصدر ميمى از ماده لباس به معنى پوشش است. لباس در مواردى در معنى حقيقى و در مواردى در معانى مجازى استعمال مى شود. در اينجا يك مورد از معنى حقيقى و سه مورد از معانى مجازى آن را از قرآن ذكر مى كنيم:
(يا بَنِى آدَمَ قَدْ اَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِى سَوْئتِكُم وَ رِيشاً) (١)
«اى فرزندان آدم نازل كرديم بر شما لباسى كه زشتى هاى بدنتان را پنهان مى سازد و مايه زينت شما است».
در اين آيه دو نكته قابل ملاحظه است:
الف خصوصيات لباس! لباس داراى سه ويژگى بارز است:
١. عيب انسان را مى پوشاند
٢. انسان را از خطرات مثل گرما و سرما حفظ كرده و از رسيدن مصائب به انسان جلوگيرى مى كند
٣. زينت انسان است.
«ريش» كه در آيه آمده در اصل واژه عربى به معناى پرهاى پرندگان است و از آنجا كه پرهاى پرندگان لباسى طبيعى در اندام آنها است به هرگونه لباس نيز گفته مى شود، ولى چون پرهاى پرندگان غالباً به رنگ هاى مختلف و زيبا است، يك نوع مفهوم زينت در معنى كلمه ريشى افتاده است علاوه بر اين به پارچه اى كه روى زين اسب يا جهاز شتر مى اندازند «ريش» گفته مى شود، بعضى از مفسران و اهل لغت نيز آن را به معنى وسيع ترى اطلاق كرده اند و آن هر گونه اثاث و وسائل مورد نياز انسان است، اما مناسب تر در آيه فوق همان لباس هاى زينتى و جالب است. (٢)
در آيه فوق به دو ويژگى لباس، يعنى عيب پوشى و زينت اشاره شده است.
بـ در اين آيه تعبير به «انزلنا» شده است، يعنى (فرو فرستاديم) و ظاهرش اين است كه از بالا فرستاديم و اين تعبير با لباسى كه از پشم حيوانات يا مواد گياهى تهيه مى شود مناسب نيست، زيرا حيوانات و گياهان روى زمين هستند، و احتياجى براى تهيه لباس به فرو فرستادن نيست.
بعضى از مفسران خواسته اند بگويند مراد همان نزول مكانى است، يعنى از بالا به پائين آمدن و چون حيات حيوانى و نباتى به آب باران بسته است و آن از آسمان نازل مى شود، تعبير به «انزلنا» شده است. و در سوره حديد آيه ٢٥ (انزلنا الحديد)
«آهن را فرو فرستاديم» براى اين است كه سنگ هاى عظيم آسمانى كه تركيبات آهن در آن وجود داشته به سوى زمين جذب شده، ولى مناسب اين است كه نزول را نزول مقامى بگيريم،
همچنان كه موارد استعمال هم در عرف دارد، مثلاً مى گويند (از طرف مقام بالا چنين دستور صادر شده يا شكايت خود را به مقامات بالا ارائه كردم) (٣) پس معنى اين مى شود كه نعمت هاى پروردگار از طرف مقام والاى ربوبى به بندگان ارزانى شده است.
______________________________
١. سوره اعراف، آيه ٢٦.
٢. تفسير نمونه، جلد ٦، .
٣. - نظير نزول مكانى و مقامى، قريب و بعيد مكانى و مقامى است كه گاهى به يك نفر صاحب منصب و واجد مقامى اشاره دور و بعيد مى كنيم و مى گوئيم (به آن جناب چنين معروض مى دارم) با اين كه طرف نزديك ما نشسته است.

معانى مجازى
١. (وَ هُوَ الّذِى جَعَلَ لَكُمُ اللَّيلَ لِباساً والنَّوْمَ سُباتاً وَجَعَلَ النَّهارَ نُشُورا) (١)
«او كسى است كه شب را براى شما لباس قرار داده و خواب را مايه راحتى و روز را مايه حركت و حيات»
در اين آيه شب تشبيه به لباس شده و لباس در مورد غير حقيقى خود استعمال گرديده وجه تشبيه اين است كه شب همچون پوششى است كه انسان ها براى خوب روى خود مى گسترانند، تا در آرامش بيشترى بيارمند، همه موجودات را مى پوشاند و به آنها آرامش مى دهد و خداوند خواب را مايه راحتى و قطع فعاليت ها قرار داد كه چه بسا افرادى اگر شب نبود از حرص مال خود را هلاك مى كردند و حتى شب را دنبال استفاده مالى بودند.
«شُباب» در لغت از ماده سَبْت (بر وزن وَقْت) به معنى قطع نمودن است، سپس به معنى تعطيل كردن كار به منظور استراحت آمده و اين كه روز شنبه را در لغت عرب «يوم السَبْت» مى نامند به خاطر آن است كه نامگذارى آن را از برنامه يهود گرفته شده است، چرا كه روز شنبه روز تعطيلى آنها بود.(٢)
در حقيقت اين تعبير اشاره اى به تعطيل تمام فعاليت هاى جسمانى به هنگام خواب است، زيرا در خواب قسمت مهمى از فعاليت هاى بدن به كلى تعطيل شده و قسمت ديگر همچون كار قلب و دستگاه تنفس برنامه عادى خود را تقليل داده و آرام تر كار مى كنند تا رفع خستگى و تجديد قوا شود، خواب به موقع و به اندازه تجديدكننده تمام قواى بدن است و نشاط آفرين و مايه قدرت وبهترين وسيله براى آرامش اعصاب مى باشد و به عكس ترك خواب مخصوصاً براى يك مدت طولانى بسيار زيبانبار و حتى مرگ آفرين است و به همين دليل يكى از مهمترين شكنجه ها بى خواب نگه داشتن افراد متهم است.
٢.( ولِباسُ التَّقوى ذلِكَ خَير)(٣)
«لباس ققوا و پرهيزكارى از بهترين لباس ها است».
«لباس» در اين آيه در معنى مجازى استعمال شده و اين تشبيه گويا و رسايى است، زيرا تقوا ويژگى هاى لباس را دارا است، هم فرد متّقى را از خطرات فردى و اجتماعى مصون مى دارد و هم زينتى چشمگير بر قامت شخصيت او است.
٣. (هُنَّ لِباسٌ لَّكُمْ واَنتُم لِباسٌ لَهُنّ) (٤)
«آنها (همسران شما) لباس براى شما و شما لباس و پوششى براى آنها هستيد».
در اين آيه زنان و مردانى كه با هم پيوند زوجيت بسته اند هريك نسبت به ديگرى به لباس تشبيه شده است و حكم لباس را دارد (لباس در معنى مجازى استعمال شده است) و چه زيبا تشبيهى؟ زيرا خصوصيات لباس را مى توان در اين تشبيه به خوبى مشاهده كرد: هر دو عيب پوشى ديگرى است، به اين معنا كه زشتى آلودگى به بى عفتى را مى پوشانند و يكديگر را از خطرات و ناملايمات جنسى و ديگر مشكلاتى كه احتياج به مشورت دارد، حفظ مى كنند. علاوه بر اين كه زينتى براى يكديگراند، زن و مردى كه هنوز لباس ازدواج را به تن نكرده اند، فاقد اين زينت اند و واقعاً نام تجرّد نام زيبنده اى است بارى اين افراد، چون عارى و مجرد از اين زينت گرانبهايند.
نكته اى كه ذيل بحث لباس قابل طرح است، اين است كه خداوند انسان را بدون لباس از مادر مى زايد، ولى بقيه حيوانات را با قامتى زينت داده شده(٥) به لباس به اين جهان وارد مى كند و يا سريعاً بعد از تولد به آنها مى پوشاند.
جاى سؤال است كه چرا خداوندى كه به اين انسان اين همه كرامت و نعمت داد از لباسى مضايقه كرد؟ جواب اين سؤال روشن است بايد گفت عارى بودن از لباس براى انسان به خاطر تكميل كرامت و اتمام نعمت بر او است، زيرا انسان اشرف مخلوقات است و بايد بتواند در هر مكانى پا گذارده، و در موقعيتى از مواهب الهى بهره مند شود و لذا بايد برحسب تغييرات محيط، لباس عوض كند در دماى گرم لباس نازك و در دماى سرد لباس ضخيم بر تن كند و اگر با لباس همچون بعضى حيوانات باشيم دچار مشكلات مى گرديم.
خلاصه مطلب اين كه انسان با اين خلقتش نقصى بر اشرف بودن او وارد نيست، بلكه عارى بودن او از لباس براى تطبيق دادن خود با زمان ها و مكان هاى متفاوت و شكل گيرى به رنگ هاى مختلف و مناسب مى باشد.
تا اينجا ريشه لغوى و معنى مبلس مشخص شد، اما اقتصاد از قصد به معنى حد وسط و ميانه است. پس از تحليل مفردات جمله به سراغ خود جمله مى رويم (مَلْبَسُهُمُ الاِقْتصاد).
ابتدا ذكر مقدمه اى لازم است. جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم، داراى حساب و نظم دقيقى است كه بهترين دليل بر مسئله خداشناسى است. نظم جهان زائيده اصول و قوانين مسلمى است كه يكى از آنها موازنه قوا است (تعادل قوا).
مثلاً در منظومه شمسى ما خورشيد در قلب منظومه و در اطرافش نُه سياره در گردش است، اين سيارات هم اقمارى دارند كه مجموع سياره ها و اقمارها به حدود ٤٠ مى رسد، ميليونها سال است كه نظم بر اين منظومه حكومت مى كند، از وقتى زمين از خورشيد جدا شده دو حركت دورانى و دو نيرو آن را همراهى كرده است. يك حركت دورانى به دور خود كه موجب ايجاد روز و شب شده (حركت وضعى) و يك حركت دورانى به دور خورشيد كه موجب ايجاد ماه ها و سال ها شده است (حركت انتقالى).
نيروى جاذبه خورشيد از طرفى زمين را به طرف خود مى كشد و از طرفى نيروى گريز از مركز(٦) نمى گذارد زمين به خورشيد نزديك شده و آتش گرفته و سوخته شود و تعادل ين دو نيرو باعث شده كه زمين در مدارى بيضى شكل به گرد خورشيد در حركت باشد، اگر ذره اى خلل در اين نظم ايجاد شود جهان برهم مى ريزد، اگر نيروى جاذبه به خورشيد زياد شود، زمين به خورشيد نزديك شده آتش گرفته و نابود مى شود. و اگر نيروى گريز از مركز غالب شود و زمين از خورشيد دور شده، از سردى منجمد مى شود و بالاخره در اين حركت ها، فاصله ها و جرم هاى كرات و سرعت ها تمام حساب شده است.
اين نظم مذكور نظم حاكم بر منظومه شمسى ما است و خدا مى داند كه چقدر منظومه در اين جهان است كه بر تمام آنها چنين نظمى حاكم است، پس اى خواننده عزيز در اين جهان بانظم كه نظمش همچون لباسى سراسر گيتى را فراگرفته، نمى توانيم وصله ناهماهنگ و ناهنجارى باشيم، بايد در برنامه زندگى خود و بين قواى درونى خود تعادل برقرار كنيم. زيرا همان گونه كه نظم عالم موجب دوام بقاء آن شده، نظم و ميانه روى در امور روزمره هم موجب بقاء و دوام ما و زندگى ما است. و الاّ بايد منتظر فناء و نيستى خود بود.
با اين توضيح مفهوم اين فراز خطبه (ملبسهم الاقتصاد) بهتر روشن مى شود، اين جمله دو تفسير ممكن است داشته باشد كه يكى خاص و ديگرى عام است:
١. لباس متقين لباس ميانه و در تحد وسطى است ـ در اين تفسير ملبس در معنى حقيقى خود استعمال شده است ـ لباس نشانه زندگى انسان است، پس زندگى آنهازندگى حد وسطى است و چون اقتصاد و ميانه روى را رعايت مى كنند، دچار تنگدستى نمى شوند «ما عالَ امرءٌ اقْتَصَد»(٧)
تنگدست نشد كسى كه ميانه روى پيشه كرد» آنها نه زندگى خود را در حد فقر پائين مى آوردند كه «الفَقْر الموتُ الاكبر»(٨)
«فقر بزرگ ترين مرگ است» و فقير در هر لحظه مى ميرد و احساس او در هر لحظه احساس انسان محتضر و در شرف مرگ است و نه سراغ زرق و برق دنيا و زندگى مادى مى روند، آنهاتا مى توانند در ساده بودن زندگى مى كوشند، زيرا هرچه زندگى ساده باشد، اداره آن آسان تر است و هرچه زندگى از نظر رفاه و گستردگى بيشتر باشد، اداره آن هم مشكل تر است و ناراحتى آن بيشتر. و به قول امام على(ع): «الْهَمُّ نِصفُ الهرَم»(٩)
«گرفتارى و اندوه نصف پيرى است».
نقل شده كه هارون الرشيد در مجلس ازدواج پسرش نثار عروس آنچه را روى سر عروس مى ريزند به جاى نُقل يا سكه گفته بود كاغذهايى تهيه و روى هر يك از آنها اسم يك آبادى يا قريه اى را بنويسيد كه هر كس برمى دارد صاحب و مالك آن محل شود، آرى آن زندگى كه نثارالعرس آن چنين است، مسلماً اداره كردنش مشكل است و كسى كه خرج هايى اينچنين مى كند، نمى تواند از راه حلال اداره معيشت كند.
بعضى از صاحب نظران حساب كرده اند كه موارد مصرف انسان سه نوع است:
١. ضروريات كه حداقل غذا و لباس و مسكن است
٢. رفاهيات مثل ماشين و يخچال و فرش و غيره
٣. هوسيات و موارد غير ضرورى و رفاهى كه بيشتر از چشم و هم چشمى ها ناشى مى شود و موجب اسراف ها و تبذيرهاى زيادى است و بيشترين مصارف سرمايه هاى دنيا در بخش سوم است و كمترين آن در بخش اوّل است.
چه خوش فرمود مولى على:(ع) «تَخَفَّفوُا تَلْحَقوُا»(١٠)
«سبكبال و سبكبار باشيد كه اگر سبكبال بوديد به مقصد مى رسيد»
اين جمله در تقدير چنين است كه «تخفّفوا حتّى تلحقوا» «سبكبار باشيد تا به مقصد رسيد» مفهوم اين جمله چنين است كه اگر سبكبار نشديد به مقصد نمى رسيد.
اى برادر و خواهرم بايد مواظب بود كه شيطان هميشه وسوسه مى كند كه كارش اين است و اگر نكند بيكار است، مرتب القاء مى كند كه آينده بچه ها و نوه ها را تأمين كن. اين از وسوسه هاى شيطان است، يكى از علما مى فرمود من در فكر بچه هايم نيستم، زيرا اگر مؤمن هستند خداوند همچنان كه از آن در ميهمانخانه دنيا پذيرايى كرد از آنها هم پذيرايى مى كند و اگر غير مؤمن هستند براى غير مؤمن من حمالى نمى كنم.
كوتاه سخن اين كه بايد از تكلفات زندگى كاست و سبكبار بود، براى يك روز سياحت و گشت و گذار و بالاى كوهى رفتن دو قرص نان و ٢ عدد تخم مرغ و يك قمقمه آب كافى است.
حال اگر شخص احمقى براى همين يك روز ٣٠ نان و ٣٠ تخم مرغ و دو بشكه آب بردارد، وقتى چند قدم مى رود، مى افتد و نمى تواند به مقصد برسد و شما با مشاهده حال چنين شخصى به او مى خنديد، ولى به خدا قسم در بين ما كه مى خنديم، افراد بيخردى هستند كه در مسير زندگى خود چنين بار خود را سنگين كرده و متوجه نيستند و يا متوجه هستند و اهميت نمى دهند.
٢. تفسير اوّلى كه براى جمله (مَلْبَسُهُم الاقتصاد) ذكر كرديم به زندگى ظاهرى و مادى برگشت كرد و معنى دوم گسترده ترى براى اين فراز خطبه است كه:
لباس در معنى مجازى و كنايى خود استعمال شده است. وقتى مى گويند لباس فلانى اقتصاد وتقوا است، يعنى از همه جهات در پوشش ميانه روى و تقوا مستقر شده است.
قرآن تعبيرات جالبى دارد كه از مجموع آنها مى توان اين معناى گسترده را استنباط كرد. قرآن در موارد مخلتف دستور به تعادل داده كه براى نمونه شواهدى را ذكر مى كنيم:
١. (واَقْصِدْ فِى مَشْيِكَ واغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ اِنَّ اَنَكرَ الاَصْواتِ لَصَوتُ الحَمِيرِ) (١١)
«به طور متعادل راه برو (نه زياد كُند و نه زياد تند) و از صدايت بكاه و فرياد مزن چرا كه زشت ترين صداها، صداى خران است».
اين آيه از نصايح لقمان (١٢) به فرزندش است، ظاهر آيه اين است كه در راه رفتن به صورت متعادل راه برو نه تند و نه كند.
ولى احتمال دارد خطّ مشى اجتماعى را هم شامل شود، يعنى خط مشى و حركت در بين خطوط و افكار اجتماعى خود را متعادل كن نه به چپ و نه به راست گرايش پيدا كن، نه زياد عقب افتاده و نه زياد جلو برو، بلكه با جامعه و در بين آنها باش.
خداوند در اين آيه از زبان حكيمى چون لقمان دست روى مسئله راه رفتن گذارده، چرا كه روحيات و خلقيات انسان در لابلاى اعمال او منعكس است گاه عمل كوچكى مثل راه رفتن حاكى از روحيه ريشه دار است، راه رفتن متكبرانه چه بسا نشانه روحيه تكبر و راه رفتن متواضعانه چه بسا نشانه روحيه تواضع است.
در اينجا روايت جالبى يادآور مى شويم: گويند روزى پيامبر گرامى اسلام(ص) از كوچه اى عبور مى كردند به ظاهر ديوانه اى را مشاهده كردند كه مردم گرد او جمع شده اند، پيامبر(ص)فرمودند:
«على ما اجتمع هؤلاء»
«اينها براى جه اجتماع كرده اند»
عرض كردند: «على المجنون يصرع»
«در برابر ديوانه اى كه دچار صرع و حمله هاى عصبى شده است»
پيامبر(ص) اين معلم انسانيت كه از هر لحظه حساس براى تربيت نفوس با استعداد تلاش مى كند مناسب ديدند كه همين حالت را براى مردم بدل به كلاس درسى كنند فرمودند:
«ما هذا بمجنون اَلا اُخبرُكم بمجنون حق المجنون»
«اين ديوانه نيست مى خواهيد ديوانه واقعى را به شما معرفى كنم؟»
عرض كردند آرى اى رسول خدا
حضرت فرمودند: «انّ المجنونَ المُتَبَخْتِرُ فى مَشْيه الناظِرُ فى عطفَيه المُحَرِّكُ جَنْبَيْه بِمِنْكَبيِه فذلك المَجْنوُن وهذا المُبْتَلى»
«ديوانه واقعى كسى است كه متكبرانه گام برمى دارد، دائماً به پهلوهاى خود نگاه مى كند، پهلوهاى خود را به همراه شانه ها تكان مى دهد ـ كبر و غرور از تمام وجود او مى بارد ـ اين ديوانه واقعى است، اما آن كه ديديد، بيمار است».(١٣)
در آيه فوق پس از اشاره به تعادل در راه رفتن اشاره به تعادل در سخن گفتن شده و نكته جالب جمله آخر است كه به حكم تعليل جمله قبل است، يعنى علت اين كه نبايد صدايت را بلند كنى، اين است كه هرچه صدا بلندتر باشد زشت تر و گوشخراش تر است و زشت ترين صداها را هم آن حيوانات درازگوش دارند، بعضى ها اگر دليل كافى بر مدعاى خود نداشته باشند، صداى خود را بلندتر مى كنند و فكر مى كنند صداى بلند جبران عدم دليل آنها را مى كند، و حال اين كه اگر بنا بود منطق را با صداى بلند بسنجند منطق آن حيوان درازگوش مستحكم تر و بلندتر بود.
٢. (لاتَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلوُلةً اِلى عُنُقِك وَ لا تبْسُطْها كُلَّ البَسطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَّحسُوراً) (١٤)
«هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن (و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حدّ آن را مگشا تا مورد سرزنش قرارگيرى و از كار فرومانى».
در اين آيه خداوند پيامبر(ص) را مورد خطاب قرار مى دهد كه دست خود را مانند زندانيان به گردنت مَبند، كنايه از اين كه بخل نورز، مانند بخيلانى كه گويا دستشان بر گردنشان بسته شده و قدرت انفاق ندارند و زياد هم دست را مگشا، كنايه از اين كه زياد و بيش از حد انفاق مكن. به طورى كه از كار بمانى و مورد ملامت دشمنان قرار گرفته و از ادامه كار و فعاليت و سامان دادن به زندگى خود وامانى، بلكه بهترين كار اين است كه پوينده راه اعتدال باشى.
در شأن نزول اين آيه در بعضى روايات آمده كه سائلى بر در خانه پيامبر(ص) آمد و طلب كمك كرد و چون پيامبر(ص) چيزى نداشتند جز پيراهنى كه در برداشتند و او پيراهن را تقاضا كرد، پيامبر(ص) پيراهن را به او داده و چون برهنه بودند، براى نماز به مسجد نرفتند و اين جريان موجب شد زبان كفار باز شده و گفتند محمد(ص) كه ادّعاى پيامبرى مى كند معلوم مى شود خوابش برده يا مشغول لهو سرگرمى با زن و فرزند است و نمازش را به دست فراموشى سپرده است.
بعضى هم در شأن نزول گفته اند كه پيامبر(ص) هرچه را در بيت المال بود به نيازمند مى داد، به طورى كه اگر بعد از مدتى نيازمندى مى آمد چيزى در بساط نداشت و چه بسا نيازمند زبان ملامت مى گشود و خاطر پيامبر(ص) را آزرده مى ساخت، لذا دستور داده شد كه نه همه آنچه را كه در بيت المال دارد، انفاق كند و نه همه را براى خود نگاه دارد تا اين گونه مشكلات پيش نيايد.
ميانه روى در اين آيه منافات با ايثار كه در سوره هود و آيات ديگرى مورد ستايش قرار گرفته ندارد. زيرا دقت در شأن نزول آيات و قوانين ديگر نشان مى دهد، رعايت اعتدال حكم عامى است كه تضادى با ايثار كه حكم خاص مربوط به موارد معينى است، ندارد.
سائلى از امام صادق(ع) تفسير اعتدال را پرسيد، حضرت عملى انجام دادند كه پاسخى عينى به سؤال سائل بود، ايشان مشتى خاك برداشته و مشت را باز نكردند و فرمودند:
«اين بخل است» و مرتبه ديگر مشتى برداشته و مشت را به طرف زمين بازكرده به طورى كه تمام خاك ها ريخت، فرمودند:
«اين مقابل بخل و حد افراط است» و بعد مشتى برداشته و لابلاى انگشتان را بازكرده به طورى كه مقدارى خاك از لابلاى انگشتان حضرت ريخت و مقدارى ماند، فرمودند:
«اين اعتدال است».
٣. (لاتجهر بِصَلاتِكَ ولا تُخافِتْ بِها وابْتَغِ بَيْنَ ذْلِكَ سَبيلاً)(١٥)
«نمازت را زياد بلند يا آهسته مخوان و در ميان اين دو راهى (معتدل) انتخاب كن»
اين دستور به پيامبر(ص)داده شد، زيرا مشركان در مكه در رابطه با نماز ايشان مى گفتند:
و نمازش را بلند مى خواند و موجب ناراحتى ما مى شود، اين چه عبادت و چه برنامه اى است؟!(١٦)
اما حدّ اعتدال ميان جهر و اخفتات در اين آيه از روايت امام صادق(ع) در تفسير على بن ابراهيم، ذيل اين آيه فهميده مى شود، حضرت فرمودند:
«اَلْجَهرُ بِها رَفْعُ الصَوتَ والتَّخافُتُ بها ما لَمْ تَسْمَع نَفْسُكَ واقْرَأ بَيْنَ ذلك»
«جهر اين است كه زياد صدا را بلند كنى و اخفات آن است كه حتى خود نشنوى، هيچ يك از اين دو را انجام نده، بلكه حد وسط ميان آن دو را انتخاب كن».(١٧)
نكته اى كه جا دارد تذكر داده شود اين است كه: از آيه استفاده مى شود كه: اولاً عبادات خود را چنان انجام ندهيد كه بهانه به دست دشمنان افتاده و آنها را به استهزاء و مسخره بگيرند. چه بهتر كه همراه با شكوه و ادب اسلامى و ابهت و عظمت انجام بگيرد و اين كه بعضى ها صداى بلندگوهاى مجالس دينى را بلند مى كنند و باعث ناراحتى و ايذاء مردم مى شوند بدانند كه اين صداى اسلام نيست، بلكه صدايى است كه موجب پراكندگى مردم از اسلام و در نتيجه ضربه به تبليغا دينى و مذهبى است.
ثانياً بايد اعمال ما در تمام امور اعم از اجتماعى و سياسى و اقتصادى و غيره، خالى از افراط كارى و تندروى ها و تفريط كارى ها و مسامحه و سهل انگارى باشد، و اصل اساسى وابْتَغِ بَينَ ذلك سَبيلاً يعنى جستجوگرى طريق اعتدال و طى آن طريق است.
در اين سه آيه فوق، قرآن دست روى موردى گذارده است كه: از مصاديق «ملبسهم الاقتصاد» به معنى دوم (معنى اعم) است و آيه چهارمى كه ذكر مى كنيم جامع تمام موارد مذكور است.
٤.(وكذلك جَعَلْناكُم امةً وَسَطاً لِتَكوُنوُا شُهَداءَ عَلى النّاسِ وَيَكوُنُ الرَّسوُلُ عَلَيْكُمْ شَهيدا) (١٨)
«همان طور (كه قبله شما يك قبله ميانه است) خود شما را نيز امّت ميانه اى ـ كه از هر نظر در حد اعتدال در ميان افراط و تفريط مى باشد ـ قرار داديم تا امت نمونه اى در برابر مردم باشيد و پيامبر(ص) هم فرد نمونه اى در برابر شما باشد».
اما وجه اين كه قبله مسلمانان ميانه است اين است كه: در آن زمان مسيحيان تقريباً به سمت مشرق مى ايستادند (زيرا بيشتر ملل مسيحى در كشورهاى غربى مى زيستند) و براى ايستادن به سوى بيت المقدس ناچار بودند به سمت مشرق بايستند و به اين ترتيب جهت مشرق به طور كلى قبله آنان محسوب مى شد، ولى يهود كه بيشتر در شامات و بابل و مانند آن به سر مى بردند و به طرف بيت المقدس كه براى آنان تقريباً در سمت غرب بود، مى ايستادند و بدين ترتيب نقطه غرب قبله آنان بود، اما كعبه نسبت به مسلمانان آن روز كه ساكن مدينه بودند، سمت جنوب بود كه ميان مشرق و مغرب بود و از اين جهت ميانه محسوب مى شد، در حقيقت قرآن با معرفى كردن قبله مسلمانان مى خواهد رابطه اى بين برنامه هاى اسلامى بيان كند كه: برنامه هاى ميانه و متعادل هستند و در نتيجه مسلمانان امتى ميانه و حد وسط هستند.
اعتدال اصلى است كه بر تمام تعليمات اسلامى حاكم است، اعتدال در عقيده (يعنى نه غلوّ و نه شرك، نه جبر و نه تفويض، نه تشبيه و نه تعطيل(١٩) هيچ كدام در عقئد اسلامى راه ندارد اعتدال در برنامه هاى اجتماعى، نه تنها توجه به جهان، مادّه (همچون يهود) و نه تنها توجه به مسائل روحى و رهبانيّت و كناره گيرى از اجتماع (به سان نصارى) اعتدال در شيوه هاى اخلاقى(٢٠)، اعتدال در عبادت، اعتدال در اقتصاد كه نه به طرف سرمايه دارى كه انباشته شدن ثروت را به هر اندازه تجويز مى كند و محدوديتى براى بخش خوصى قائل نيست، به طورى كه نوشته بودند بعضى سرمايه دارى هاى بلوك غرب در هواپيماى اختصاصى خود استخر شنا دارند و نه ماركسيسم كه به كلى از انباشته شدن ثروت و فعاليت هاى بخش خصوصى جلوگيرى مى كند ـ اولى داراى اقتصادى لجام گسيخته و دومى داراى اقتصادى زنجير كرده است و بايد گفت سرمايه دارى و كمونيسم عكس العمل يكديگراند و هر يك فرزند نامشروع ديگرى در بقاء خود هستند ـ اسلام هر دو را زير سؤال برده و حد ميانه را در پيش گرفته است، هم بيت المال و انفال و اموال حكومت دارد و هم جمع ثورت را براى افراد به طور متعارف و مشروع تجويز كرده است (البته الان كمونيست ها از نيمه راه برگشته اند شوروى خيلى وقت است برگشته و چين هم دنباله روى آن شده و دروازه هاى خود را به روى بازارهاى آزاد جهان باز كرده و اجازه سرمايه گذارى به هر كشورى را در چين داده است).
و بالاخره اسلام در تمام امورش اعتدال را پيشه كرده و به اين ترتيب يك مسلمان واقعى نمى تواند انسان يك بعدى باشد و تنها نظر به جهت ماده يا به جهت معنا و يا تنها نظر به جنبه هاى فردى و يا اجتماعى نمى كند، بلكه انسانى است همه جانبه، متفكر، باايمان، دادگر، مجاهد، مبارز و در عين حال اهل معنويت و بندگى خدا و اهل زندگى و فعاليت و معاشرت.
پس از اين كه اسلام حد وسط بين تمام افراط و تفريط ها شد و نمونه گرديد، و از طرفى افراد نمونه براى گواهى و شهادت انتخاب مى شوند، مسلمانان مى توانند گواه و شاهدى بر اهل عالم باشند، همچنان كه پيامبر(ص) در ميان مسلمانان فرد نمونه است، مسلمانان عملاً گواهى مى دهند كه يك انسان مى تواند هم مرد دين و هم مرد دنيا و در عين اجتماعى بودن جنبه هاى روحانى و معنوى خود را حفظ كند و هر دو را مكمّل يكديگر قرار دهد، گواهى مى دهند كه دين و علم و دنيا و آخرت و ماده و معنا همه در حدود صحيح با هم سازگاراند
و در ميان آنها تضادّى نيست.
در خاتمه از باب ختامُه مِسْكٌ اشاره به سخن على(ع) در نهج البلاغه(٢١) كنم، در اين خطبه دارد كه دو برادر به نام هاى علاء بن زياد حارثى و عاصم بن زياد حارثى در بصره بودند هر دو از اصحاب على(ع) كه يكى به راه افراط و ديگرى به راه تفريط سير كرده بود و حضرت آنها را به راه متعادل رهنمون ساختند. حضرت وقتى به بصره وارد شدند چون علاء مريض بود به ديدن او رفته و وقتى وسعت خانه او را ديدند، فرمودند: «اين خانه وسيع را در دنيا چه مى كنى، در حالى كه تو به فراخى و وسعت آن در آخرت بيشتر نيازمندى؟! ولى مى توانى اگر بخواهى با فراخى اين خانه، خانه آخرت خود را هم وسيع گردانى، از ميهمان در اين خانه پذيرايى نما و با خويشان پيوسته باش و حقوق شرعيه ـ اعم از خمس و زكات و صدقات و ساير حقوق واجبه و مستحبه ـ را از آن بده» سپس علاء از دست برادرش عاصم شكايت كرد كه او چون رهبانان كليمى پوشيده و از دنيا دورى گزيده، حضرت با او ديدار كرده و به او فرموده: «يا عُدَىّ نفسِه»
«اى دشمنك نَفْس خود» شيطان تو را به اين راه انداخته، آيا فكر مى كنى خداوند پاكيزه ها را حلال كرده و كراهت دارد كه تو از آنها بهره مند گردى، آيا به زن و فرزندت رحم نمى كنى؟!»
جانم فداى تو اى مولى كه راهنماى اين دو برادر به طريق حق و معتدلى و راهگشاى خط مشى ما در تمام مسائل فردى و اجتماعى.
پس از اين توضيحات درباره اين فراز از خطبه، كوتاه سخن اين كه اگر عاقلى لازم است راه ميانه و حد وسط را طى كنى و الا مصداق كلام مولا، خواهى بود: «لا يُرى الجاهل الاّ مُفرِطاً او مُفَرَّطا»: «ديده نمى شود نادان مگر آن كه تندرو و يا كندرو است».(٢٢)
مرحوم الهى در ذيل اين فراز «ملبسهم الاقتصاد» چنين مى سرايد:

هم آنان در لباس اقتصادند *** بهر كارى قرين عدل و دادند
نه چون طاووس زينت كرده تن را *** نه چون گل چاك داده پيرهن را
زسرد و گرم عالم بى تظاهر *** بدن را پوش وجان راباتفاخر
لباس دانش و تقوا به جان پوش *** نه برتن جامه برطبع زنان پوش
زن از آرايش تن گشت خرسند *** به زيبايى جان مرد خردمند
نئى شاهد برعنايى مپرداز *** چوگل صد چاك گردان جامه ناز
به تقوا هركه جان خود بياراست *** به ملك جاودانش روى زيباست
بهر كار از ره پرهيزكارى *** نگه دار اعتدال از هوشيارى
چوآن پاكان همه تقواخصالند *** به هر رفتار زيبا ز اعتدالند
_________________________________________
١. سوره فرقان، آيه ٤٧.
٢. تفيسر نمونه، جلد ١٥، .
٣. سوره اعراف، آيه ٢٦.
٤. سوره بقره، آيه ١٨٧.
٥. از جمله حيواناتى كه به لباسى عجيب، زينت داده شده طاووس است، امام على (ع) در عجيب بودن خلقت طاووس در نهج البلاغه خطبه ١٦٤ (فيض الاسلام) و ١٦٥ (صبحى صالح) سخن رانده اند، از جمله عبارات حضرت در اين باره اين است: تصور مى كنى استخوان پرهاى آن (از بسيار سفيدى و شفّافى) ميل هايى است از نقره و تصور مى كنى آنچه بر آن بال ها روئيده شده از قبيل دايره هاى شگفت آور و گردن بندهاى طلايى خالص است و (به سبزى چون) تكه هاى زبرجد مى باشد، پس اگر بالش را تشبيه كنى به گل ها و شكوفه هايى كه زمين مى روياند، خواهى گفت دسته گلى است كه از شكوفه هر بهارى چيده شده است و اگر آن را به پوشيدنى ها مانند كنى (خواهى گفت) مانند حلّه هايى است كه نقش و نگار در آن به كار برده اند، يا مانند جامه هاى خوش رنگ و زيبا بافت يمن و اگر آن را به زيورها تشبيه گردانى (خواهى گفت) مانند نگين هاى رنگ به رنگ است كه در ميان نقره مزيّن به جواهر نصب شده است.
٦. اين نيرو همان نيرويى است كه اگر جسمى در حركتى باشد و متحرك بخواهد منحرف شود اين نيرو مى خواهد جسم را در مسير مستقيم بكشاند و اين مسئله براى هر فردى كه در ماشين بوده باشد و ماشين بخواهد به طرفى منحرف شود پديد آمده است.
٧. نهج البلاغه، كلمات قصار كلمه ١٣٤.
٨. نهج البلاغه، كلمه ١٥٤.
٩. - نهج البلاغه، كلمه ١٣٥.
١٠. نهج البلاغه، خطبه ٢١ فيض الاسلام، مرحوم سيد رضى گردآورنده نهج البلاغه ذيل اين كلام امام على (ع) بسيار تعظيم كرده و مى گويد بعد از كلام خداوند و رسول صلى الله عليه و آله او اين كلام برترين كلام است و كلامى از اين كوتاهتر و پرمعنى تر شنيده نشده و چه ژرف است عمق اين كلمه (كه هرچه بيشتر تأمل و تدبر كنى به پايان آن نمى رسى) و چقدر اين جمله سر تا پا حكمت و پند است و تشنگى هر تشنه اى را برطرف مى كند در آخر هم مى گويد ما در كتاب خصائص عظمت و بزرگى اين كلام را شرح داديم.
١١. سوره لقمان آيه ١٩، حمير جمع حِمار به معنى خر است.
١٢. لقمان كه بود؟ نام لقمان در دو آيه از قرآن در همين سوره (لقمان) آمده است، در قرآن دليل صريحى بر اين كه او پيامبر بوده است يا يك فرد حكيم وجود ندارد، ولى لحن قرآن در مورد لقمان نشان مى دهد كه او پيامبر نبود، زيرا در مورد پيامبران سخن از رسالت و دعوت به سوى توحيد و مبارزه با شرك و انحرافات محيط و عدم مطالبه اجر و پاداش و نيز بشارت و انذار در برابر امتها معمولاً ديده مى شود، در حالى كه در مورد لقمان هيچ يك از اين مسائل ذكر نشده و تنها اندرزهاى او كه به صورت خصوصى با فرزندش بيان شده (هر چند محتواى آن جنبه عمومى دارد) آمده است و اين گواه بر اين است كه او تنها يك مرد حكيم بوده است.
در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلّى الله عليه و آله چنين نقل شده: «حَقّاً اقول لم يكن لقمان نبيّا ولكن كان عبداً كثير التفكّر، حَسَنَ اليقين، اَحَبَّ الله فَاَحَبّه فَاَحَبَّبه ومَنَّ عليه بالحكمة...»: «به حق مى گويم كه لقمان پيامبر نبوده ولى بنده اى بود كه بسيار فكر مى كرد، ايمان و يقينش عالى بود، خدا را دوست مى داشت و خدا نيز او را دوست داشت و نعمت حكمت بر او ارزانى فرمود...».
در بعضى تواريخ (قصص قرآن در شرح حال لقمان) آمده كه لقمان غلامى سياه از مردم سودان مصر بود و با وجود چهره نازيبا دلى روشن و روحى مصفّا داشت، او از همان آغاز به راستى سخن مى گفت و امانت را به خيانت نمى آلود و در امورى كه مربوط به او نبود دخالت نمى كرد.
بعضى از مفسّران احتمال نبوّت او را داده اند چنان كه گفتيم هيچ دليلى بر آن نيست بلكه شواهد روشنى بر ضدّ آن داريم (تفسير نمونه جلد ١٧ ) نكته اى كه قابل عبرت است اين است كه انسان مى تواند به جائى برسد كه كلامش در كنار كلمات الهى قرار داده شود اگر چه پيامبر نباشد.
١٣. بحارالانوار، جلد ٧٦، (نقل از تفسير نمونه، جلد ١٧، ).
١٤. سوره اسراء، آيه ٢٩. محسور از ماده حَسْر (بر وزن قصر) در اصل معنى كنار زدن لباس و برهنه ساختن قسمت زير آن است. به همين جهت حاسر به جنگجويى مى گويند كه زره در تن و كلاه خود بر سر نداشته باشد، به حيواناتى كه بر اثر كثرت راه رفتن خسته و وامانده مى شوند، كلمه (حَسيرُ حاسر) اطلاق شده است، گويى تمام گوشت تن آنها با قدرت و نيرويشان كنار مى رود و برهنه مى شوند و بعداً اين مفهوم توسعه يافته به هر شخص خسته و وامانده كه از رسيدن به مقصد عاجز است (محسور يا حسير و حاسر) گفته مى شود حسرت به معنى غم و اندوه نيز از همين ماده گرفته شده، چرا كه اين حالت به انسان معمولاً در مواقعى دست مى دهد كه نيروى جبران مشكلات و شكست ها را از دست داده گويى از توانايى و قدرت برهنه شده است. در مسئله انفاق و بخشش اگر از حد بگذرد طبيعى است كه انسان از ادامه كار و فعاليت و سامان دادن به زندگى خود وامانده و برهنه از نيروها و سرشار از غم مى گردد و طبعاً ارتباط و پيوند او با مردم نيز قطع خواهد شد. (تفسير نمونه، جلد ١٢، ).
١٥. سوره اسراء، آيه ١١٠.
١٦. لازم به تذكر است كه طبق روايت متعددى از امام باقر و امام صادق عليهم السلام كه در تفسير نورالثقلين (جلد ٣، ) آمده و طبق شأن نزولى كه از ابن عباس رسيده، اين آيه مربوط به افراط و تفريط در بلند خواندن و آهسته خواندن است نه نمازهاى اخفاتيه (نمازهايى كه در شبانه روز آهسته بايد خواند مثل ظهر و عصر) و نه نمازهاى جهريه (نمازهائى كه در شبانه روز بلند بايد خواند مثل صبح و مغرب و عشا) اين حكم ديگى است كه فقهاى بزرگوار ما مدرك آن را در كتاب الصلوة آورده اند.
١٧. تفسير نورالثقلين، جلد ٣، .
١٨. بقره، آيه ١٤٣.
١٩. غلو اين است كه براى بزرگ جلوه دادن وجودى چيزهايى به او نسبت دهند كه مبرّاى از آن است مثلاً درباره خداوند غلو كنند و بگويند خدا داراى صفاتى است كه اصلاً قابل درك براى ما نيست و يا به على (ع) نسبت خدايى داده و درباره ايشان غلو كنند، چنان كه كردند، اين طرف افراط مسئله و اما طرف تفريط مسئله اين است كه مقام ربوبى را به حدى پائين آورند كه شريك و هم سطح با مخلوقات خود شود.
جبر آن است كه به طور كلى سلب اختيار از انسان ها كنند، چنان كه به اشاعره نسبت مى دهند و يا در مقابل تفريط كرده و بگويند انسان مختار است به طورى كه هيچ دخالتى خداوند در اعمال او ندارد، كما اين كه مُفَوِّضه گفته اند و يا مثل يهود بگويند خداوند جهان را در ٦ روز آفريد و به گوشه اى رفت و ديگر دخالتى در اين جهان نمى كند.
تشبيه آن است كه صفات خالق را به مخلوق تشبيه كنيم و از همين جا فرقه مجسمه بنيان نهاده شد كه قائل اند خداوند جسم است و يا عده اى تفريط كرده و مى گويند صفات خداوندى قابل ادراك نيست و قائل به تعطيل عقل براى درك صفات اند كه اين نوعى غلوّ درباره خداوند است.
٢٠. صفات حسنه اى را كه اسلام به آن امر فرموده در علم اخلاقى حد وسط مى دانند و آ را عدالت اخلاقى ناميدند مثلاً شجاعت حد وسط براى تَهَوُّر (بى پروايى) و جبن (ترس) است.
٢١. خطبه ٢٠٠ فيض الاسلام و ٢٠٩ صبحى صالح.
٢٢. -نهج البلاغه كلمه ٦٧، فيض الاسلام (در نسخه صبحى صالح كلمه ٧٠ است و «لا تَرى الجاهل الاّ مُفْرِطا او مُفَرَّطا» است يعنى «نمى بينى جاهل را الاّ تندرو يا كندرو».

٣. روش آنها تواضع است
٣. مَشْيُهُم التّواضع
ترجمه: «راه رفتن آنها (پرهيزكاران) تواضع و فروتنى است».(١)
شرح: مشى مصدر است به معناى راه رفتن و تواضع هم مصدر باب تفاعل به معنى خود را در مقام پائين نهادن و فروتنى كردن است.
اين جمله دوگونه تفسير مى شود:
١. راه رفتن آنها متواضعانه است از ميان همه مسائل، مشى و راه رفتن را مطرح فرمود، چرا؟ جواب اين سؤال نياز به تمهيد و مقدمه دارد.
اعمال انسان انعكاس و بازتابى از صفات و حالات درونى او است.
در بيمارى هاى جسمى اين مسئله روشن است، اگر در سطح پوست دانه هاى چركين پديدار شود، نشانگر عدم صحت فعل و انفعال كبد است، و اگر چشم انسان زرد شود، آينه وجود بيمارى در كيسه صفرا است، همچنان كه سياهى و كبودى لب هانشانگر اختلال در كار دريچه هاى قلب، و در نتيجه عدم تصفيه صحيح خون است. و بالاخره اندكى اختلاف و عدم تعادل در ظاهر، حكايت از اختلال در باطن مى كند، اين مسئله عيناً در بيمارى هاى روحى هم نمايانگر است، سينه را جلو دادن و سر به آسمان بلند كردن و پاشنه پاها را بر زمين كوبيدن نشانه مرض روحى است، راه رفتن معقولانه و غيرمعقولانه به عنوان يك پديده و نشانه اى از سرِّ درون گوياى روح تواضع يا تكبر است انسان متكبر در راه رفتن، سخن گفتن و حتى نحوه سيگار كشيدن او تكبر و تبختر جلوه گر است، پا را روى پا انداخته و سيگار را لابلاى انگشتان خود فشرده و گاهگاهى پُكى به سيگار خود زده و حلقه حلقه دور مى كند كه گويا همه به او مديون هستند.
اين بيمار روحى اگر حتى بخواهد مرض خود را پنهان كند ناخودآگاه ظاهر مى شود، روانشناسان امروز معتقداند كه بشر داراى دو نيروى متفاوت است:
١ـ ضمير آشكار
٢ـ ضمير پنهان
(دستگاه خودآگاه و ناخودآگاه) منظور از خودآگاه دستگاه عقل است كه با تصورات و تصديقات انسان به سوى آن مى رود، ناخودآگاه ماوراء اين است آن ضمير باطن است، آن معرفت درونى است كه خود انسان هم به آن توجه ندارد. قسمت مهم دستگاه مغز اين شعور ناآگاه است اين دو ضمير را تشبيه به تكّه يخى مى كنند كه ٩ قسمت آن زير آب و ١ قسمت آن روى آب است، و آن يك قسمت ضمير آگاه و آشكار و ٩ قسمت ديگر ضمير ناآگاه و پنهان است همانند صخره هاى يخى كه خطر بزرگى در جلو كشتى ها محسوب مى شوند زيرا كه قسمت مُعظَم آن زير آب است و ديده نمى شود.
روانشناسان مى گويند: انسان وقتى شعور آگاهش كار مى كند موانعى بر ديده ضمير ناخودآگاه او پديدار مى گردد، ولى در خواب و در مواقع غفلت كه فعاليت عقل و شعور آگاه كم است كارهاى حساب ناشده اى مى كند كه ناشى از ضمير ناخودآگاه است، كشف اين مسئله از نظر علمى بسيار نو و تازه است شايد به يك قرن نرسد ولى با دقت در منابع اسلامى مى بينيم كه از ١٤٠٠ سال پيش اشاره به اين دستگاه شده است از جمله كلمه نورانى مولى على (ع) است ـ اگر چه تمام كلمات حضرت نورانى است ـ : «مااَضْمَرَ اَحَدٌ شيئاً الاّ ظَهَرَ فى فَلَتاتِ لِسانِه و صَفَحات وَجْهه»(٢)
«كسى چيزى را در دل پنهان نمى كند مگر آنكه در سخنان بى انديشه و رنگ رخسارش هويدا مى گردد، همانند زردى كه علامت ترس و سرخى كه نشانه شرمندگى است».
آرى انسانى كه درونى مريض دارد اگرچه درصدد نشان ندادن نقطه ضعف خود باشد اما در مرحله اى ضمير ناخودآگاه او، او را رسوا كرده و مرض او را نمايان مى كند و از جمله مرض هاى روحى انسان مرض تكبّر است كه گرچه نخواهد كسى متوجه مرض او شود اما گاهى در مسئله كوچكى مثل راه رفتن يا سيگار كشيدن نمايان مى شود.(٣)
در سوره اسرا(٤) آمده: (وَ لا تَمْشِ فِى الارضِ مَرَحا اِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الاَرضَ ولَنْ تَبْلُغَ الجبالَ طوُلاً) (٥)
«در روى زمين با تكبر راه مرو تو نمى توانى زمين را بشكافى و طول قامتت هرگز به كوه ها نمى رسد».
آرى متكبّر نه زمين را مى شكافد و نه از نظر قامت به كوه مى ماند، تازه بر فرض قامتش به بلنداى كوه برسد مگر كوه چه قدر و منزلتى در دستگاه آفرينش دارد، دانشمندان محاسبه كرده اند كه بلندترين كوه هاى زمين حدود ٨٠٠٠ متر است اين كوه ها بر روى كره زمين همانند دانه ها و برجستگى هاى روى پوسته پرتغال و نارنگى است كه سطح كره زمين به واسطه اين كوه ها تغيير نكرده، بلكه موج كمى پيدا كرده است تازه كره ما در كهكشان خود چيزى نيست چه رسد به مجموعه دستگاه آفرينش، پس اين متكبّر چه در سَر مى پروراند كه در راه رفتن پاهاى خود را محكم بر زمين كوفته تا مردم را از آمد و رفت خويش آگاه سازد، گردن به آسمان مى كشد تا برترى خود را بر زمينيان بنماياند غافل از اين كه او همانند مورچه اى است بر صخره بسيار عظيمى كه پاى خود را بر آن صخره مى كوبد و صخره بر حماقت و جهالت و كمى ظرفيت آن مى خندد.
٢ـ تفسير دوم اين فراز از خطبه به اين شرح است كه مشى به معنى راه رفتن نيست كه آينه درون باشد بلكه معناى اعمّى دارد كه همان خط مشى و روش و سيره است يعنى برنامه و خط مشى زندگى پرهيزكاران در تمام ابعاد تواضع و فروتنى است، درس خواندن، گفتن، شنيدن، قلم بدست گرفتن، امر به معروف و نهى از منكر كردن، معاشرت و كسب و كار و همه و همه اعمال و رفتار او آميخته با تواضع است.
در نهايت مرجع و برگشت دو تفسير يكى است، در تفسير اول راه رفتن فى نفسه مراد بود اما انگشت روى كوچك ترين مسائل گذارده شده بود كه نشانه تواضع و حالت نفسانى درونى بود، و در تفسير دوم خط مشى مراد بود نه فِعلِ راه رفتن تنها، كه خود به خود از كوچك تا بزرگ برنامه هاى زندگى را شامل مى شود.
بعضى خيال مى كنند تواضع صفتى پسنديده و روحيه اخلاقى صِرف است كه هيچ گونه تاثيرى در زندگى ندارد، بودنش خوب و نبودنش به جايى ضربه نمى زند ولى اين پندارى بيش نيست.
در اينجا سه نكته را متذكّر مى شويم تا معلوم شود كه تواضع در زندگى عاملى سرنوشت ساز است:
١ـ يكى از مهم ترين عوامل گناه كبر است، نخستين گناهى كه در اين عالم اتفاق افتاد گناه شيطان بود كه ناشى از تكبّر بود، بعد از تسويه و به سرحدّ كمال جسمانى رسيدن انسانى و نفخ روح و دميدن روان به او، (فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِى) وقتى خطاب به فرشتگان شد كه به آدم سجده كنيد (فَقَعوُا لَهُ ساجدين)، همه ملائكه سجده كردند الاّ ابليس (فَسَجَدَ الملائكةُ كُلِّهُم اَجْمَعوُنَ اِلاّ ابليس) (٦) خطاب شده چرا سجده نكردى؟! وى قياس(٧) كرده و گفت:
(اَنَا خَيْرُ مِنْه خَلَقْتَنى مِنْ نار و خَلَقْتَه مِنْ طِين) (٨)
«من بهتر از آدم هستم، خلق نمودى مرا از آتش و خلق كردى آدم را از گِل»
او اولين قياس كننده بود، چنان كه امام صادق(ع) به ابوحنيفه(٩) فرمودند: «لاتَقِسْ فَانَّ اوّل مَنْ قاس ابليس»(١٠)
«قياس مكن كه نخستين قياس كننده ابليس (شيطان) بود».
بزرگ ترين اشتباه ابليس كه شايد هم آگاهانه دروغ مى گفت، اين بود كه آتش را با خاك مقايسه كرد و خواست آتش را برتر از خاك جلوه دهد،
در حالى كه خاك سرچشمه انواع بركات و منبع تمام مواد حياتى و مهم ترين وسيله براى ادامه زندگى موجودات زنده است، در حالى كه آتش چنين نيست، بلكه جنبه ويرانگرى او بيشتر است وقتى زمين به صورت گوئى آتشين از خورشيد جدا شد قابل استفاده و سكونت نبود، اما وقتى سرد شد خاك آن مايه بركات گرديد، سرچشمه پرورش درختان و مواد نفتى قابل احتراق شد، اگر آتشى ايجاد شود برگشتش به زمين است توليد آتش از سنگ چخماق و نفت و غيره است، از همه اينها گذشته شرافت آدم به بُعد جسمانى و مادى و خاكى و مرحله لجن بودن او نبود، بلكه بواسطه جنبه روحانيت او بود.
اضافه روحى در (نفخت فيه مِنْ روحى) اضافه تشريفيّه است، يعنى اگر چه جسم او خاكى بود ولى روحش انتساب به خداوند پيدا كرده و شرافت يافته بود، ولى امان از تكبر كه چون پرده اى بر ديده جان ظاهر شده و مانع از ديدن حتى بديهى ترين ديدنى ها و آشكارترين آنها است، به دنبال اين تكبر بود كه شيطان به جنگ و پيكار با خداوند برخاست و حكمت الهى را زير سؤال برد، اينكه گفت:
من بهتر از آدم هستم و او خلقتش از خاك و خلقت من از آتش است، يعنى اينكه دستور سجده از تو اِى خدا انتظار نمى رفت، توقعّ نداشتيم با اين علم و حكمتت چنين دستور صادر كنى، بعد هم نسبت جبر به خدا داده، و گفت:
(فَبِما اَغوَيْتَنِى لَاقْعُدَنَّ لَهُم صِراطَكَ المُسْتَقيمَ) (١١)
«اى پروردگار من به خاطر اينكه اغواء و گمراه كردى مرا، بر سر راه مستقيم تو براى انسان ها و فرزندان آدم كمين مى كنم»
ابليس با اينكه عالم بود ولى تناقض گويى كرد، در ابتدا به خداوند نسبت جبر داد و گفت تو گمراهم كردى و من بى اختيار بودم، ولى بعداً گفت من گمراهشان مى كنم، يعنى اختيار دارم و به ميل خود عمل مى كنم، آرى اگر متكبّر دچار تناقض گويى هم شود جاى استعجاب نيست!
حضرت على(ع) در خطبه قاصعه(١٢) نهج البلاغه به هنگام نكوهش كبر و خود برتر بينى چنين مى فرمايد:
«اِعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فافْتَخَرَ عَلى آدَم بِخَلْقِهِ و تَعَصَّبَ عَلَيهِ لِاَصلِه فَعَدُوّاللهِ امامُ المُتَعَصِّبنَ وَ سَلَفَ المُتَكبِرينَ الذى وَضَعَ اَساسَ العَصَبيتهِ و نازَعَ اللهَ رداءَ الجَبْريّة وادَّرَعَ لِباسَ التَّعزُّز وخَلَعَ قِناع التَّذَلُّلِ، اَلا تَرون كيفَ صَغَّرَهُ اللهُ بِتَكَبُّرِهِ وَوَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَه فِى الدّنيا مدحوُراً وَاَعَدّلَهُ فِى الاخِرَةِ سَعيراً».
كبر و خودخواهى به او (شيطان) روى آورد، پس به آفرينش خود بر آدم(ع) فخر و ناز نمود، و به خاطر آفرينش خود در برابر آدم(ع) عَصَبيّت به خرج داد آشكارا زير بار فرمان حقّ نرفت، «و گفت:
او را از گل و مرا از آتش آفريدى، من كه از او بهترم چرا او را سجده كنم؟!»
اين دشمن خدا پيشواى متعصّبان و سرسلسله متكبران است كه اساس تعصّب را پى ريزى كرد و با خدا در جامه عظمت و بزرگى ـ كه اختصاص به او داشت ـ به منازعه پرداخت و لباس عزّت و سربلندى ـ كه سزاوار او نبود ـ را به تن پوشانيد و پوشش تواضع و فروتنى را كنار گذارد مگر نمى بينيد، چگونه خداوند او را براى تكبّر و سركشى خُرد و كوچك و به سبب بلندپروازى پست نمود؟!
و آتش فروزان دوزخ را در آخرت براى او مهيا نمود.
چنانكه در قرآن كريم سوره حجر آيه ٣٤و٣٥ مى فرمايد: (قال فَاخْرُجْ مِنها فِاِنَّكَ رَجيمٌ و اِنَّ عَلَيكَ اللَّعنَةَ الى يَومِ الدِّينِ)
«خداوند فرمود از بهشت بيرون رو كه تو رانده شدى، و تا روز رستاخيز بر تو لعنت است»
و در آخرت براى او آتش برافروخته آماده فرمود، (چنانكه در قرآن كريم سوره ص آيه٨٥ مى فرمايد: (لَاَمْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ و مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهم اَجمَعينَ)
«دوزخ را از تو و از همه آنان كه پيرو تو هستند از آدميان و جِنّيان پر خواهم نمود».
٢ـ مسئله تواضع و تكبّر در علم و عدم علم تاثير مى گذارد، انسان متواضع اگر مسئله اى را نداند، سؤال كرده و بر علم خود مى افزايد، و برعكس انسان متكبّر با سؤال نمى خواهد شكوه ساختگى و دروغين خود را بشكند و اساساً يكى از حجاب هاى شناخت، تكبر است. اگر انسان متواضع شد زمينه علم افزايى او فراهم شده و علم هم زمين تواضع را متقابلاً فراهم مى كند، زيرا تواضع و علم رابطه تنگاتنگ و مستقيمى با هم دارند و چرا علم تواضع نيافزايند، در صورتى كه درخت پربار با سرفرو آوردن شاخه هاى ميوه دارش ابراز تواضع نيافريند، تكبر و بزرگى فروختن مانع از رسيدن علمى است كه به منزله آب حياتبخش روح و روان است،
و به قول شاعر:

افتادگى آموز اگر طالب فيضى *** هرگز نخورد آب زمينى كه بلند است

شاعر ديگرى درباره تكبر و بالانشستن ظاهرى در حالى كه درون تهى از فضائل و كرامات است، اينچنين سروده:

من از بيقدرى خار لب ديوار فهميدم *** كه ناكس كس نمى گردد از اين بالا نشستن ها

در اين شعر افراد بالانشين و متكبر كه نه فضيلتى از درون و نه شخصيتى از برون دارند، تشبيه به خارهاى بى ارزشى شده اند كه روى بلندى ديوار يا روى پشت بام ها سبز مى شوند.
علاوه بر تاثيرگذارى تواضع در دانش اندوزى و علم افزايى، عامل مؤثرى براى پذيرش و كرنش در برابر كلام حق در مباحثات و منازعات و مرافعات است و در مقابل تكبّر مانع از آن، انسان متواضع حرف حسابى را مى پذيرد اگرچه از زبان ناحسابى باشد و حرف ناحسابى را نمى پذيرد اگرچه از زبان فرد حسابى باشد به خلاف متكبّر.
روحيه تواضع با روح اسلام عجين شده است و حضرت على(ع) آن معلم اخلاق و انسانيت در بيانات خود مى فرمايد: «الاسلام هو التسليم»
«اسلام همان تسليم است» تسليم در برابر خدا و پيامبر(ص) و زير بار حق و حرف حساب رفتن، روحيه تكبّر با روح اسلام سازگار نيست و رشد اين روحيه موجب كفر و خروج از دايره اسلام است، چنان چه در روايات هم اشاره به اين مسئله شده است.
با نگرشى به قرآن درمى يابيم كه قرآن هم در موارد مختلف و از جمله در سوره بقره اشاره به مانع بودن روحيه استكبارى براى پذيرش حق كرده و مذمت مى نمايد:
(اَفَكُلّما جاءَكُم رَسُولٌ بِما لا تَهْوى اَنْفُسُكُم اِسْتَكْبَرتُم فَفَريقاً كَذَّبْتُم وفَريقاً تَقْتُلُونَ) (١٣)
آيا هر پيامبرى كه برخلاف هواى نفس شما اوامرى از جانب خداوند آورد، استكبار كرده و از امرش سرپيچى مى نمائيد و گروهى را تكذيب كرده و گروهى را مى كُشيد،
در آيه فوق «تَقْتُلون» با صيغه مضارع آورده شده كه نشانه استمرار است، يعنى يك يا دو پيامبر را نكشتند، بلكه بر اين كار استمرار داشتند.
٣. تكبر نظام جامعه بشرى را برهم مى زند و روابط انسان ها را با يكديگر تيره مى كند و برعكس تواضع، ضامن نظام و بيمه كننده سلامت آن است، سرچشمه بسيارى از جنگ ها همان خود برتربينى ملت ها و اقوامى در برابر اقوام ديگر است. جنگ جهانى اول و دوم را همين مسئله ايجاد كرد، آلمان نازى سردمدارانش در اثر خودبينى باور كردند كه نژاد ژرمن برتر و بالاتر از ساير نژادها بوده اند. و دست به جنگ زده و اين همه سرمايه هاى انسانى و اقتصادى و فرهنگى ملت ها را به دست نابودى سپردند، ملعوم مى شود تكبر توانايى ايجاد جنگ جهانى را دارد، در زمان ما نيز همين روحيه باعث شد كه ٥ دولت متكبر و زورگو در سازمان ملل حق (وتو) داشته و با اين روحيه استكبارى نظام عالم را برهم زدند. اگر باور كنند كه همه فرزندان آدم(ع) و آدم(ع) از خاك است «انتُم بَنوُ آدم وآدم مِنْ تراب»: «شما فرزندان آدم و آدم از خاك است» شعله هاى خشمناك آتشين جنگ ها رو به سردى گرائيده و خاموش مى شود، ولى متأسفانه اميدى به اين باور نيست.
در افغانستان مجاهدين افغانى با رژيم سفّاك و غير مردمى خود در نبرداند و قرارداد صلح را در ژنو، آمريكا و شوروى بين دو جناح به امضا مى رسانند، چه خبر است؟
مگر در بين شوروى و آمريكا شعله هاى جنگ مشتعل شده كه بر سر ميز مصالحه مى نشينند، آيا اين عمل به اين معنا نيست كه ما آقا و بقيه برده،
ما ارباب و بقيه رعيت اند و برده حق اختيار و اراده از خود نداشته و محكوم صرف و مغلوب هوا و هوس هاى مولاى خود است؟!
آرى عالم را به فساد نكشيد، مگر استكبار اين صفت رذيله استكبار موجب شد كه در همه جا قدرت هاى مستكبر و زورگو نفوذ كرده تا جايى كه به خليج فارس براى حافظت از به اصطلاح امنيت آمده اند و مى بينيم از موقعى كه پا در ااين گرداب مهلكه گذارده اند، تشنج منطقه رو به ازدياد گذارده است.(١٤)
بايد سطح فرهنگ مردم بالا رود و درك كنند كه ابرقدرت ها عامل فساداند، بايد بدانند تا مملكتى قوى نشود، ملتش ذليل است و بايد بدانند حق گرفتنى است نه دادنى، بايد بفهمند استكبار تابع حرف حساب نيست، در اينجا مناسب است واقعيتى را با زبان طنز بيان كنم:
گويند دزدى شبانگاه براى دزدى از ديوار خانه اى بالا رفته و چون ديوار بلند بود، بر زمين افتاده و پايش شكست، صاحبخانه بر او ترحّم نموده رهايش كرد، فردا دزد به حاكم شكايت كرد كه فلان شخص ديوار خانه اش را بيش از حدّ بالا برده و مرا به اين روز و حال انداخته، حاكم او را خواست و علت بلند بودن ديوار را جويا شد، مرد كه از قرائن متوجه شد حاكم خيلى حواسش پرت است، و حرف حساب را نمى پذيرد، تصميم گرفت مشكله جواب را از خود دور كرده و به گردن ديگرى بيندازد، لذا گفت قربان! تقصير بنّا است و من به او نگفته بودم اين مقدار ديوار را بالا ببرد، حاكم بنا را خواست او هم گفت من ٥٠ رديف مى چيدم ولى چون خشت مال، خشت ها را بزرگ گرفته و استاندارد نيست ديوار بلند شده! حاكم خشت مال را هم خواست، و او گفت قربان نجّار قالب خشت ها را بزرگگرفته و من بى تقصيرم نجّار را هم خواست او گفت تقصير دختر همسايه روبرويى است زيرا وقتى اين قالب را مى ساختم سرش را از پنجره خانه بيرون كرده و من حواسم پرت شد، او را خواست و به او گفت چه حقّى داشتى سرت را از پنجره بيرون كنى، گفت: من بچه شير خوارمان را در آغوش داشتم و او مرتب گريه و زارى مى كرد و من چون به انتظار مادرم بودم، سرم را از پنجره بيرون كرده بودم تا ببينم چه موقع مى آيد؟ حاكم گفت حالا فهميدم چرا پاى اين دزد بيچاره از ديوار بلند شكسته، منشا همه اين كارها اين بچه شيرخوار است، از بچه پرسيد چرا گريه و زارى مى كردى؟ و او قادر به جواب گفتن نبود، لذا حاكم گفت بعد از تحقيقات زياد و پى گيرى هاى مداوم، مقصّر اصلى مشخص شد! مقصر اصلى اين بچه است، دستور مى دهم در سبدى او را دور شهر گردانيده تا بدانند كه عدل حاكم اجازه نمى دهد حتى يك دزد مورد ظلم واقع شود!
بايد از اين لطيفه كه حاوى واقعيتى ملموس است درس بگيريم و بدانيم حكّام كشورهاى بزرگ و متجاوز شريك دزداند، و از همين روى از كشورهاى مرتجع حمايت مى كنند و در مقابل، انسان مظلوم و بى زبان همانند آن كودك مقصّر است، بايد نيرومند شويم تا سربلند باشيم.
در اينجا مناسب است رواياتى درباره تكبر و آثار آن كه جنبه روشنگرى و بيدادگرى دارد، متذكر شويم تا شاهدى هم بر مطالب گذشته بوده باشد:
قال الامام على(ع) «الحرص و الحسد دَواع الى التَّقَحّم فى الذنوب»(١٥)
«حرص (آز و طمع) و تكبر (گردنكشى) و حسد (رشك بردن) صدا كننده و ندا دهنده است به سوى فرو رفتن در گناهان».
اين سه را حضرت نام بردند زيرا اصول كفر همين سه گناه است، و هر يك در واقعه اى تجلّى يافته و عامل عصيان شد،
حرص در مورد حضرت آدم(ع) و كبر در مورد شيطان و حسد در مورد هابيل و قابيل كه قابيل به هابيل رشك برده و موجب نخستين قتل عالم شد، و با اين سنت سيّئة هر قتلى در عالم شود، گناهش بر گردن قابيل است بدون اينكه به فاعل (قاتل) تخفيفى در عذاب داده شود.(١٦)
قال الباقر(ع): «ما دَخَلَ قَلْبُ اِمْرَء شىء من الكِبْر الاّ نَقَصَ مِنْ عقله مِثلُ ما دَخَله من ذلك، قَلّ ذلك او كَثُر»(١٧)
«داخل نمى شود در قلب و روان انسانى مقدارى از كبر الاّ اينكه در مقابل ناقص مى شود از عقل او به مقدارى كه داخل شد كبر در قلب او، چه كم باشد و چه زياد».
٣ـ عن الصادق(ع)(١٨) قال: «مَنْ مَرّ بالمأزَمَيْنِ و ليس فى قلبه كبرٌ غَفَر الله لَه قُلتُ: مَا الكِبر قال: يَغْمِصُ الناسَ ويُسَفِّهُ الحق...»(١٩)
(امام صادق(ع)فرمودند: كسى كه مرور كند به مأزمين(٢٠)در حالى كه در قلبش كِبري نيست، خدا مى آمرزد گناهان»
او را گفتم: كبر چيست فرمودند: «كبر آن است كه مردم را حقير و فرومايه داند، و نسبت سفاهت به حق داده و آن را خفيف شمارد...».
٤ـ قال ابى عبدالله(ع) (ع): «فيما اوحَى الله عزوجلّ الى داود، كما اَنّ اقرب الناس الى الله المتواضعون، اَبْعَدُ الناس من الله المتكبّرون»
امام صادق(ع)فرمودند: «در بين سخنانى كه خداوند عزوجل به حضرت داود(ع) وحى كرد، اين سخن بود، همچنان كه نزديك ترين مردم به خداوند افراد متواضع هستند، دروترين مردم از خداوند هم متكبرين هستند».(٢١)
٥ـ قال على(ع): «فَاعتبروا بما كان مِنْ فِعْلِ الله بِاِبليس اِذْ اَحَبَط عَمَلَه الطَويلَ وجَهْدَه الجَهيد و كانَ قد عَبَدَالله سِتَّةَ آلاف... عَنْ كِبر ساعة واحدة فَمَنْ ذا بَعْدَ اِبليس يَسْلم على الله بِمِثل معصيته؟! كَلّا ما كان الله سبحانَه ليدخل الجنة بشراً بِاَمر اخْرَجَ به مِنْها ملكاً اِنّ حُكْمَه فى اهلِ السماء و اهلِ الارض لَواحدٌ»(٢٢)
«پند و عبرت گيريد از آنچه خداوند با ابليس رفتار كرد، در آن هنگام كه اعمال و عبادات طولانى و تلاش و كوشش هاى شش هزار ساله او را به خاطر ساعتى تكبر ورزيدن بر باد داد، با اين حال چه كسى بعد از ابليس مى تواند از كيفر خدا در برابر انجام همان معصيت مصون بماند؟ نه، هرگز، ممكن نيست خداوند انسانى را به بهشت بفرستد، در برابر كارى كه به خاطر آن به ظاهر فرشته اى را از بهشت رانده است،(٢٣) حكم خداوند درباره اهل آسمان و زمين يكى است».
ممكن است سؤال شود آيا عادلانه است اعمال و عبادات ٦٠٠٠ ساله يك فرد با يك ساعت معصيت از بين برود؟!
در جواب بايد گفت تعجب ندارد، چه بسا اعمال بيش از ٦٠٠٠ سال هم با يك عصيان و نافرمانى نابود شود، زيرا بعضى از خلافكارى ها و معاصى جنبه انفجارى دارد، اين سؤال مثل اين است كه كسى بگويد آيا مى شود سد كرج را كه شايد مثلاً ٢٠ سال طول كشيده تا ساخته شده يا بناء معظّمى را كه ٥٠ سال طول كشيده تا ساخته شده با يك مواد منفجره نابود كنند؟
چه بسا شخصى در لحظه آخر عمر تمام سرمايه هاى اندوخته ١٠٠ ساله خود را از دست مى دهد، استاد مى فرمود در حديثى ديده ام به اين مضمون كه تواضع آن است كه خود را بلاتر از ديگرى ندانى حتى بالاتر از شرابخوار و معصيت كار، زيرا ممكن است جريان ساحران فرعون پيش آيد كه پس از اين همه انحراف اولين مؤمنان به حضرت موسى(ع)شدند كه با تهديد فرعون مبنى بر قطع دست و پا و آويزان كردن آنها بر درخت از هدف خود يعنى ايمان به خداوند منصرف نگشتند، تا جايى كه در روايات آمده اين تهديد را فرعون عملى كرد و صاحب مجمع البيان درباره اينها مى فرمايد:
«اَصْبَحوا كُفّاراً سَحَرَة واَمسَوا شُهداء بَرَرَة»
«صبح كردند درحالى كه كافرانى ساحر بودند و عصر كردند درحالى كه شهيدان و نيكوكاران بودند».
كوتاه سخن اين كه تكبر مانند مواد منفجره اى براى نابودى اعمال است، اگرچه انفجار يك لحظه و اعمال بيش از ٦٠٠٠ سال باشد و در مقابل تواضع عامل بقاء، تواضع، مايه پذيرش حق و در مسير حقيقت قرار گرفتن است، اگرچه انحراف به اندازه انحراف ساحران فرعون باشد.
٦. قال رسول الله(ص): «يا اباذر منْ مات وفى قَلْبِه مثقالُ ذرة من كبر لم يَجِدْ رائحةَ الجَّنَة الاّ اَنْ يتوب قَبْل ذلك»(٢٤)
«پيامبر گرامى(ص) فرمودند: اى اباذر كسى كه بميرد و در قلبش به اندازه وزن ذره اى از كبر باشد، بوى بهشت را نمى يابد (استشمام نمى كند».
در اين كه مى فرمايد بوى بهشت را نمى يابد، نكته اى نهفته است، زيرا در حديث آمده است كه بوى بهشت از فاصله ٥٠٠ سال به مشام مى رسد ـ همانند باغ هاى گل كه از ٥٠ مترى بويش به مشام مى رسد ـ نفرمود داخل بهشت نمى رود، كه احتمال داده شود تا نزديكى بهشت مى آيد و بوى آن را استتشمام مى كند، بلكه فرمود اصلاً به محلى كه بوى بهشت مى رسد، حق ورود ندارد، يعنى نزديك ٥٠٠ سال نمى آيد چه رسد وارد بهشت شود.
در اين مرحله بعد از ذكر اين ٦ روايت نورانى و تكان دهنده، ضرورى است بحثى را كه براى جميع مباحث اخلاقى مفيد است، تقديم نموده تا سرچشمه تكبر هرچه بهتر شناخته شود و معالجه اين بيمارى هرچه زودتر ممكن گردد.
روح انسان همانند جسم او مبتلا به بيمارى مى شود و در واقع وجود انسان مى تواند حامل دو بيمارى باشد:
١. جسمى
٢. روحى و بالطبع اين دو نوع بيمارى دو نوع طبّ و طبيب مى طلبد.
١. روحانى
٢. جسمانى، اين مطلب از آيات قرآن هم استفاده مى شود.
قرآن در چندين مورد با تعبيرات مختلف درباره منافقين مى فرمايد: آنها بيمار دلند،( فى قلوبهم مرضٌ فَزَادَهُمُ الله مرضاً)(٢٥)
«در قلب هايشان مرض است و خداوند بر مرض آنها بيفزايد» نفاق نوعى انحراف از سلامتى است درجاى ديگر درباره قرآن مى فرمايد:
(ونُنَزِّل مِن القُرآنِ ما هُوَ شَفاءٌ وَ رَحمَةٌ لِلمُؤمِنينَ وَلا يَزيدُ الظّالِمينَ اِلاّ خَسارا)
«قرآن را نازل مى كنيم كه شفا و رحمت براى مؤمنان است و ستمگران را جز خسران (و زيان) نمى افزايد».(٢٦)
در جاى ديگر مى فرمايد: (قُلْ هُوَ لِلَّذينَ آمنُوا هُدَىً وَ شَفِاءٌ) (٢٧)
«به اين لجوجان تيره دل بگو اين قرآن براى مؤمنان مايه هدايت و شفا است»
در اين آيه تعبير به شفا شده و شفا در جايى است كه بيمارى باشد ما منكر اين نيستيم كه اگر با شرايطى آيات را با زعفران مثلاً نوشته و با آب خورده شود، شفا حاصل مى شود
يا اگر فلان سوره را بخواند فلان مشكل و بيمارى حل و بهبودى مى يابد، ولى مى گوئيم قرآن قبل از اين كه بر بيمارى هاى جسمى تاثير كند، مرهمى بر بيمارى هاى روحى است،
زيرا وحى با روح ما مأنوس تر است تا با جسم.
در آيه اول اشاره به وجود چنين امراض روحانى و در آيه دوم اشاره به نسخه شفابخشى به نام قرآن شده و بالطبع دلالت بر وجود طبّى براى روح و طبيبى براى آن است.
در نهج البلاغه هم اشاره به شفابخشى قرآن شده است آنجا كه مى فرمايد: «فاستشْفوُه من اَدْوائكم واستَعينُوا به على لَأوائِكم فانّ فِيهِ شفاءً مِنْ اَكْبَر الدّاء وهُوَ الكُفْر النِفاقُ والغَىٌ والضَّلال» (٢٨)
(از اين كتاب بزرگ آسمانى براى بيمارى هاى خود شفا بخواهيد و براى حل مشكلاتتان از آن يارى بطلبيد، چرا كه در اين كتاب درمان بزرگ ترين دردها است، درد كفر و نفاق و گمراهى و ضلالت).(٢٩)
جالب توجه اين كه اطباء فهميده اند هر دارويى علاوه بر تسكين دردى منشأ دردهاى ديگرى مى تواند باشد و اين مطلب را از حدود ١٤٠٠ سال پيش در روايات مى توان ديد در سفينة البحار در حديث معروفى آمده: «ما مِنْ دواء الاّ ويَهيجُ داءً»
«هيچ دارويى نيست مگر اين كه خود سرچشمه بيمارى ديگر است»
اما داروى شفابخش قرآن هيچ گونه اثر نامطلوب و سوئى روى جان و فكر و روح آدمى نداشته، بلكه تماماً خير و بركت است و به اين مطلب در عبارات نهج البلاغه نيز اشاره شده:
«شِفاءٌ لا تُخشى اَسقامُه» (قرآن داروى شفابخشى است كه هيچ بيماريى از آن بر نمى خيزد).(٣٠)
در نهج البلاغه از جمله لقب هاى پيامبر طبيبٌ دوّار (پزشك سيّار) است، يعنى او به سراغ مريض ها مى رفت، اگرچه مريض تمايلى به شفاء نداشت
«طبيبٌ دوّار بِطِبِّه، قَدْ اَحكَمَ مراهَمِه واَحْمى مواسِمَه يَضَعُ مِنْ ذلك حيثُ الحاجَةُ اليه مِنْ قُلوب عُمْى وَآذانٌ صُمٍّ واَلْسِنَة بُكْم، مُتُتَبّع بِدَوائِهِ مواضِعَ الغَفْلة ومواطِنَ الحَيْرة لم يَسْتَضيئوا بِاَضْواء الحِكْمَة ولم يَقْدَحوُا بِزِنادِ العُلوم الثاقِبَة، فَهُمْ فى ذلك كالانعام السّائِمة والصخُور القاسِيَة».(٣١)
«پيامبر اكرم(ص) او طبيبى است سيار كه با طب خويش همواره به گردش مى پردازد، مرهم هايش را به خوبى آماده ساخته حتى براى مواقع اضطرار و داغ كردن محل زخم ها، ابزارش را گداخته است (تا در آنجا كه مورد نياز است قرار دهد) براى قلب هاى نابينا، گوش هاى كر و زبان هاى گنگ، با داروى خود در جستجوى بيماران فراموش شده و سرگردان است!) (وليكن) بيماران از روشنى هاى حكمت و عرفان او استفاده نكرده اند و به آتش زنه هاى علوم و معارف درخشان آتش نيفروخته اند، پس آنان مانند چارپايان چرنده (كه شعور نداشته تمام همّت و سعيشان صرف خوردن و آشاميدن است) و همچون سنگ هاى سخت بنيان (كه چيزى را درك نمى كنند) مى باشند».
از آن عبارات استنباط مى شود كه پيامبر اكرم(ص) دو نوع درمان داشته اند:
١. مرهم براى زخم هاى قابل مرهم گذارى
٢. مرهمى به نام سوزاندن در مرض هايى كه قابل درمان نيست،
(در بُعد جسمانى هم اين دو نوع مرهم هست، يا قابل معالجه است مثل نوع اول يا قابل معالجه نيست، مثل سياه زخم كه معروف است مى سوزاند، در كلمات على(ع) هم آمده:
«وَاِذا لم اَجِد بُدّاً فآخِرُ الدواء الكَىّ»(٣٢)
«و زمانى كه نيافتم چاره اى براى مداوا پس آخرين دوا داغ است».(٣٣)
از اين مقدمه نتيجه مى گيريم همان طور كه در رابطه با جسم، اول آزمايش خون و چربى و اوره و غيره مى كنند تا كميّت و كيفيّت بيمارى را تشخيص داده و سپس درصدد معالجه مناسب با آن برآيند، در رابطه با روح هم اول بايد كنكاش و جستجوگرى كرد تا كمّاً وكيفاً بيمارى هاى روحى را تشخيص داده و سپس در راستاى بهبودى فعاليت كرد، اگر در محلى دروغ گفتن، قماربازى كردن و ديگر انحرافات به چشم خورد، بايد ريشه يابى كرد، اگر بيكارى گريبانگير نسل جوان شده، بايد ريشه يابى كرد و سپس به دنبال معالجه رفت.
مسئله شناخت و درمان از مبادى اساسى تبليغ به شمار رفته و بايد مبلّغين جامعه و در رأس آنها روحانيون عزيز اين روش را در عين حالى كه طبيبى دوّار هستند، نصب العين خود قرار داده تا در پيشبرد اهداف الهى، انسانى هرچه بيشتر موفق باشند.
بعد از تشخيص بيمارى تكبر، درصدد ريشه يابى برآمده و سه عامل مؤثر در اين بيمارى را متذكر مى شويم:
١. عدم معرفت نسبت به خدا و جهان و خويشتن: اگر معرفتى شايسته، نسبت به اين امور نباشد درخت تكبر رشد نموده و هرچه بيشتر به ثمر مى نشيند، اگر كسى در مرحله ذات خود را ديد، خدا را نمى بيند، اگر در مرحله صفات مثل علم، علم خود را ديد، علم خدا را نمى بيند، اگر در مرحله افعال فعل خود را ديد، فعل خدا را نمى بيند و در نتيجه هركس بزرگى موهوم خود را ديد، از بزرگى خدا غافل است.

بزرگان نكردند در خود نگاه *** خدابينى از خويشتن بين مخواه
(سعدى)

قرآن مى فرمايد: (ولو انَّما ما فى الارض من شَجَرَة اَقْلامٌ والبحرُ يَمُدّه مِنْ بَعْده سَبْعُةُ اَبْحُر ما نَفِدَتْ كلماتُ اللهِ انّ اللهَ عَزِيْرُ حكيم) (٣٤)
«اگر آنچه روى زمين از درختان است قلم شوند و دريا براى آن مركب گردد و هفت دريا به آن افزوده شود، اينها همه تمام مى شود، اما كلمات خدا پايان نمى گيرد، خداوند عزيز و حكيم است».
در اين آيه (كلمات الله) را به معنى علم و دانش پروردگار(٣٥) گرفته اند و اشاره به عظمت علم الهى است، اگر تمام علوم را كه در متن كتب در كتابخانه ها جمع شده، شايد بيش از استخر كوچكى جوهر براى نوشتن آن مصرف نشده باشد، حال ببينيد استخر كوچكى كجا و هفت دريا كجا!
در مقابل عظمت جهان و اين عالم پهناور ما بسيار كوچكيم. استاد مى فرمودند: روزى محاسبه مى كردم آن سفينه فضايى كه در مدت سه روزه به كره ماه رسيد، اگر بخواهد به كرات ديگر منظومه رود، بعضى ١١ ماه و بعضى ٦٠ سال و بعضى ٣٠٠ سال به بالا طول مى كشد، اينها همسايه هاى زمين هستند، اگر بخواهيم به اولين ستاره خارج منظومه برسيم كه ٤٨ ماه نورى با ما فاصله دارد، و نور آن ٤ سال در راه است تا به زمين برسد بعضى از آنها يك ميليون و پانصد هزار سال (١٥٠٠٠٠٠) طول مى كشد راستى چه عظمتى و چه شوكتى؟!!
در آداب نماز شب نوشته اند: «نمازگزار پس از بيدار شدن و قبل از وضو نگاه به آسمان كند و ٦ آيه از اواخر سوره آل عمران را بخواند:
(انّ فِى خَلقِ السَّمواتِ والاَرضِ وَاختلافِ اللَّيلِ و النَّهارِ لِآيات لِاُولىِ الاَلبابِ... وَ يَتَفَكَّروُنَ فى خَلقِ السَّمواتِ وَالاَرضِ رَبَّنا ما خلَلَقْتَ هذا باطِلا...) (٣٦)
«در خلقت آسمان ها و زمين و رفت و آمد شب و روز آياتى براى صاحبان عقل و خرد است... تفكّر مى كنند در آفرينش آسمان ها و زمين، گويند: پروردگارا اين دستگاه با عظمت خلقت را بيهوده نيافريده اى...».
از اين مقدمات نماز شب مى توان فهميد كه عبادت با معرفت ارزش دارد و معرفت با نگرش به عظمت دستگاه خلقت زمين و آسمان حاصل مى شود.
قطر زياد عدسى ها كه سال به سال بر آنها افزوده مى شود، صحنه هاى دورتر و شگفت انگيزترى را توانسته پشت دستگاه ها منعكس كند، عظمت اين جهان به جايى رسيد كه با ماشين هاى حساب تنها در يك قسمت آسمان كه مجموعه كهكشان ما وجود دارد صد ميليارد (صد هزار ميليون) ستاره شمارش شده، خورشيد ما ستاره متوسطى در ميان اين ستاره هاى كهكشان راه شيرى است و تعداد كهكشان ها حداقل به يك ميليارد بالغ است، منجّمين مى گويند تلسكوپ هاى ما به جايى مى رسد كه تاريك نشان مى دهد، ولى عوالم ديگرى هست كه هنوز ديد تلسكوپ هاى ما به آنها راه پيدا نكرده است.
بسيارى از دانشمندان تفسير كرده اند كه جميع ستارگان مربوط به آسمان اول است و قرآن هم مى فرمايد: (انّا زَيَّنّا السَّماءَ الدُّنيا بِزينة الكَواكبِ...) (٣٧)
«به تاكيد ما آسمان نزديك (دنيا مؤنث ادنى به معنى نزديك است) را مزيّن ستارگان كرديم».
من چه هستم و در برابر اين دستگاه با عظمت چيستم، چكاره ام و چه محلى از اعراب در ميان اين مخلوقات و كلمات الهى دارم، پس عقل و وجدان حكم مى كند كه راهى جز عبوديت خدا را نبايد طى كرد و همين راه است كه در نهايت به بزرگ ترين و رفيع ترين مقام علمى كه همه كس را به آن راه نيست، منجر مى شود و آن مقامى است كه دارنده اين مقام چنين گويد:

تا به جايى رسيد دانش من *** كه بدانستمى كه نادانم

در اينجا بايد گفت اى انسان تو و تكبر چه تو در برابر عظمت دستگاه خلقت چه هستى؟! واقعا جاى تعجب است كه انسانى با توجه به اين كه اوّلش نطفه و آخرش مردار و مابين اين دو حامل عذره و كثافات است، فخرفروشى و تكبر مى كند. بايد اقرار كرد (آن ذره كه در حساب نايد مائيم) معرفت را بايد از امام حسين(ع)آموخت آن حضرت در دعاى عرفه درحالى كه اشك مى ريزد مى گويد:
«الهى انا افقير فى غناى فكيف لا اكون فقيراً فى فَقْرى الهى اَنَا الجاهل فى علمى فكيف لا اكون جهولاً فى جهلى» (٣٨)
«خدايا من در موقع بى نيازى هم فقيرم، پس چگونه فقير نمى باشم در فقرم، خدايا من در موقع عالم بودن هم جاهل هستم، پس چگونه جاهل نمى باشم در موقع جاهل بودنم»
«الهى مَنْ كانَتْ مَحاسِنُهُ مساوِىَ فَكيفَ لا تَكوُنُ مَساويه مساوِى» (٣٩)
«خدايا كسى كه خوبى هايش، بدى است، پس چگونه بدى هايش بدى نيست»
«عَميَتْ عَيْنٌ لا تراك»(٤٠)
«كور باد چشمى كه تو را نبيند» خدايا مگر تو از من دور شده اى كه از آثار بخواهم تو را بشناسم.

كى رفته اى زدل كه تمناكنم تورا *** كى گشته اى نهفته كه پيداكنم تورا
باصدهزارجلوه برون آمدى كه من *** با صد هزارديده تماشاكنم تورا
آرى اين معرفت آن جانبازى عاشورا، را هم مى طلبد.

درمان بيمارى تكبر كه ناشى از جهل و عدم شناخت باشد، تحصيل معرفت نسبت به عظمت خالق و جهان و ضعف خويشتن است، اين معرفت رابطه مستقيم با تواضع و تواضع رابطه مستقيم با علم و علم با معرفت دارد و به قول امام حسين(ع): «مُدارَكَ العِلْم لِقاحُ المعرفة»
«درس و بحث علم، زاينده معرفت است».
٢. عقده حقارت: شخص متكبر در خود كمبودى احساس كرده و جبران آن را در قيافه گرفتن و باد به غبغب انداختن مى داند، اين چيزى است كه مطالعه روانكاوان به آن رسيده است.
در حديثى از امام صادق(ع) آمده: «ما مِنْ رَجُل تَجَبَّرَ الاّ بِذِلَّة وَجَدَها فى نَقْسِه»
«مردى نيست كه بزرگى و تكبر كند الا به خاطر ذلّت و خوارى كه آن را در نفس و جان خود مى يابد» (٤١)
اين ذلت همان عقده حقارت است، منشأ اين عقده معمولاً از دوران تولد و رشد در خانه محقّر فقيرانه يا مورد تحقير پدر و مادر و معلّم قرار گرفتن است.
او در دوران كودكى وقتى مى خواسته حرفى بزند به او گفته شده تو هنوز بچه اى، و دهانت بوى شير مى دهد تو را به اين كارها چه، اين صحيح نيست ما دستور داريم براى بچه ها بايد شخصيت قائل شد نه اين كه آنها را مورد تحقير قرار داد تا احساس كمبود كرده و با تكبر جبران كنند.
يا ممكن است منشأ آن فرزند نامشروع بودن باشد كه به عنوان مظاهر زشت دنياى صنعتى امروز محسوب مى شود، در هر سال در انگلستان نيم ميليون فرزند نامشروع به جود مى آيد كه اين مسئله مورد اعتراض دانشمندان واقع شده و اين رويه را خطرى براى جامعه انگلستان دانسته اند، زيرا اين افراد نامشروع اكثراً قتل ها و سرقت ها و عامل تشكيل دهنده پرونده ها در دادگاه ها هستند. چرا؟!
يكى از علل آن عقده حقارتى است كه در اين افراد رشد كرده، وقتى پدر و مادرش را نمى شناسد، وقتى متوجه حال خود مى شود، حس انتقامجويى در او شعلهور شده و زبان حالش اين است كه بايد از اين جامعه اى كه مرا به اين روز انداخته، انتقام بگيرم.
با غرور و تكبر مى خواهد خود را جلوه دهد تا كمبودش برطرف شده و قهرمان شود، اين قتل ها و سرقت ها خالى از انگيزه درونى است، او مى خواهد به قول امام صادق(ع): ذلت و حقارت خود را جبران كند، و راه درمانى ندارد جز اين كه اين خلاء در زندگى چنين افرادى پر شده و كمبود آن جبران شود، بهترين راه ايمان و توكل به خداوند است، وقتى مؤمن شد مصداق حديث قدسى:
«مايَسَعُنى ارضى ولا سمائى بل يَسَعُنى قَلْبُ عبدى المؤمن»
زمين و آسمان من گنجايش مرا نداشته، بلكه قلب عبد مؤمن به من گنجايش و تحمل عظمت مرا دارد).
مى شود بگويد اگر خانواده فقيرى هستم يا قيافه زيبايى ندارم يا پدر و مادرى ندارم، مهم نيست. قلب من عرش خدا است و نور او در دلم شعلهور و درخشان و عشق به او در درونم موّاج و خروشان است موجى كه ساحلى نمى يابد، تا آرام گيرد و چه بهتر از اين مقام كه قلب من برتر از زمين و آسمان است.
قرآن مى فرمايد: (ولَقَد كرَّمنا بَنى آدم وحَمَلْناهُم فى البَرِّ والبَحْر ورَزَقناهُم من الطيّبات وفَصَّلناهُم على كثير مِمَّن خَلَقْنا تفضيلاً) (٤٢)
«ما بنى آدم را گرامى داشتيم و آنها را در خشكى و دريا (بر مركب هاى راهوار) حمل كرديم و از انواع روزى هاى پاكيزه به آنها روزى داديم و بر بسيارى از خلق خود برترى بخشيديم».
مفسّرين «كثير» را در آيه به معنى جميع گرفته اند و به گفته مفسّر بزرگ مرحوم طبرسى درمجمع البيان در قرآن و مكالمات عرب، بسيار معمول است كه اين كلمه به معنى جميع مى آيد.
طبرسى مى گويد: معنى جمله اين است «اِنّا فَصَّلنَاهُمْ على مَنْ خَلَقْناهُمْ وهُم كثيرٌ»
«ما انسان را بر ساير مخلوقات برترى بخشيديدم و ساير مخلوقات بسيارند».(٤٣)
در آيات تسخير هم مى خوانيم : (سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَما فِى الأرْضِ) (٤٤)
«مسخر كرد براى شما آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است».
(سَخَّرَ لَكُمْ اللَّيلَ وَالنَّهارَ وَالشَّمْسَ وَالقَمَر)(٤٥)
«مسخر كرد براى شما شب و روز و خورشيد و ماه را».
(سَخَّرَ لَكُمُ الفُلْكَ لِتَجْرِىَ فى البَحْر بِاَمْرِهِ) (٤٦)
«مسخر كرد براى شما كشتى را تا حركت كند در دريا به امر او».
وقتى انسان داراى عقده حقارت در اين آيه نظر مى كند و مى بيند چگونه خداوند او را بر جميع مخلوقات برترى داده و همه چيز را مطيع او كرده و همه را در فرمان او قرار داده، نويدى همراه با اميدى سرشار در وجودش غليان كرده و مى گويد من انسانم كه در اين آيات براى من سخن رانده شده، پس چه كمبودى دارم كه احتياج به جبران باشد و غرور و تكبر هم بر او مستولى نمى گردد، زيرا جاى تكبر نيست كه مى داند همه را خدا داده و او فقير محض است.
٣. خودخواهى و حبّ ذات، عامل سومى كه مى تواند منشأ براى تكبر باشد خودخواهى و حبّ ذاتى است كه از حالت تعادل خارج شده باشد حبّ ذات بسيار خوب است، ولى در صورتى كه تعديل شده و به خودبينى و خودپسندى و خودخواهى و خودمحورى و خودبرتر بينى نرسيده باشد.
از پائين ترين درجات اخوت و برادرى اسلامى اين است كه دوست بدارى براى خودت آنچه را كه براى برادرت دوست دارى، «تُحبّ لنفسك ما تُحِبّ لا خيك»
«دوست بدارى براى خودت آنچه دوست مى دارى براى برادرت»با چشمى به منافع خود بنگر و با چشمى به منافع ديگران،
يعنى مگذار حبّ ذات و نفس پرستى تو را از برادرانت روى گردان و به خود مشغول كند.
به ما دستور داده اند كه اگر كسى سنّش از شما بالاتر است، بگوئيد شايد عبادتش بيشتر و اگر سنّش كمتر است، بگوئيد شايد گناهش كمتر و اگر مساوى شما است،
بگوئيد عبادتش بيشتر و گناهش كمتر است.
بدان اگر خودپسند نشدى مطمئاً خداپسند مى شوى و درمان اين بيمارى هم ممارست بر تقدم حق ديگران بر حق خود است، اين درمانى است كه تنها در نزد پزشكان حقيقى عالم مى توان به آن دست يافت.
مرحوم الهى در ذيل اين فراز (مشيهم التواضع) چنين گويد.

برفتارند با مردم فروتن *** نيارند از تواضع بر زبان من
تواضع پيشه كن كز خودپرستى *** درافتى ناگه از بالا به پستى
سر از باد تكبر دار خالى *** كه آتش بارد اين باد خيالى
ميازار از تكبرخلق و هشدار *** كه اين خوى بدت روزى كندخار
مبين خودراكه خودبين همچوشيطان *** نبيند تا ابد الطاف يزدان
غرور و خودپسندى گشته معجون *** به طبع مردم نالايق دون
تواضع خلق مردان كريم است *** تكبر خوى اوغاد (٤٧) لئيم است
تواضع خاك را سرو چمن كرد *** تواضع قطره را دُرّ عدن كرد
ببين در خويش عجز و بينوايى *** مبين در كس بكبر و خودنمايى
كه تنها پادشاه فرد سبحان *** مقام كبريايى راست شايان
به رازى كز زبان عشق گوئيم *** ز دل نقش تكبر پاك شوئيم
نبيند عاشق صادق پديدار *** دراين گلشن به غيراز خويشتن خار
خلايق را كه مرآت جمالند *** نكو بيند كه در حدّ كمالند
_______________________________________
١. نكته ادبى:حمل اسم معنا پر اسم ذات صحيح نيست، براى همين جهت گفته اند زيدٌ عدلٌ يا مجاز در اسناد است عدل به زيد مجازى است و گوينده مى خواهد بگويد از بس زيد عادل است
كَاَنَّ مجسّمه عدل شده است نه ذاتى كه متصف به عدل است، يا مجاز د ركلمه است كه زيد عدل را تأويل به زيد عادل كنند، يعنى مجاز در كلمه عدل صورت گرفته يا مجاز در حذف است،
يعنى مضاف در اينجا حذف شده و زيد ذوعدل (زيد صاحب عدالت است) بوده است، با اين مقدمه روشن مى شود كه حمل تواضع بر مشى مجاز است،
زيرا مشى آنها متّصف به تواضع است نه اين كه خود تواضع باشد و اين معناى قول مرحوم خويى است كه مى گويد:
(وَفِى الاِسنادِ اَيضاً تَوسُّعٌ) و همين مراد ابن ابى الحديد است كه مى گويد: تقديرُه "اَى تَقدِيرٌ جملةِ وَمشْيُهُم التّواضُع" وَصفةُ مَشيِهِم، التّواضُع فَحُذِفَ المُضافٌ "اَى صِفةٌ".
دو نكته قابل ملاحظه:١. در مجاز در حذف مضاف كلمه اى كه مجازا و در غير مورد به كار برده شده بايد حدف شود.
در مثال بالا مضاف تواضع حذف گردد مثل مضاف عدل، ولى ابن ابى الحديد در مبتدا يعنى (مشيهم) تصرف كرده و اين برخلاف روش ادبا است،
از سه وجه مذكور در نحوه مجازيت، مجاز در اسناد مناسب تر است، يعنى مراد مولى على (ع) اين است كه گويا راه رفتن آنها خود تواضع شده، نه اين كه متواضعانه و متصّف به تواضع باشد.
مرحوم خويى در فراز قبلى يعنى (ملبسهم الاقتصاد) هم فرموده (وفى الاسناد توسّع) به خلاف ابن ابى الحديد كه قائل به مجازيت نشده و به نظر مى رسد حق با مرحوم خويى باشد،
زيرا اقتصاد همچنان كه در عبارت مرحوم خويى است عبارت است از (التوسّط بين الافراط والتفريط) يعنى اقتصاد ميان و حد وسط بين افراط و تفريط است.
بنابراين لباس پوشيدن آنها منطبق بر حد وسط و اقتصاد است. اگر افراط و تفريط حدى و مصاديقى منطبق بر خود داشته باشند حد وسط و اقتصاد هم داراى مصاديقى است كه لباس پوشيدن پرهيزكاران باشد. پس در اين فراز مجاز به كار برده شده، يعنى گويا لباس پوشيدن پرهيزكاران خود حد وسط و ملاك ارزش شده نه اين كه منطبق بر حد وسط باشد.
٢. نهج البلاغه كلمه ٢٥ فيض الاسلام و٢٦ صبحى صالح از كلمات قصار.
٣. استاد در شبهاى پنجشنبه در ابتداى ورود به بحث كلام هر شب يكى از كلمات مولى را مورد بحث قرار مى دادند و بحث فوق الهام گرفته از بحث ايشان پيرامون كلمه ٢٥ از كلمات نهج البلاغه است.
٤. سوره اسرا، آيه٣٧.
٥. مَرَح بر وزن فَرَح به معنى شدت خوشحالى در برابر يك موضوع باطل و بى اساس است.
٦. سوره حجر آيه ٣٠.
٧. سوره حجر آيه ٢٩.
قياس آن است كه موضوعى را با موضوع ديگر كه از بعضى جهات شباهت دارند، مقايسه كرد و حكم موضوع اول را براى دوم اثبات كنيم، بدون اينكه فلسفه و اَسرار حكم اول را كاملاً بدانيم، مثل اينكه بگوييم عرق انسان چون از جهاتى شبيه با بول است پس مثل بول نجس است.
٨. سوره اعراف، آيه ١٢.
٩. رئيس مذهب حنفى از مذاهب اهل تسنن است.
١٠. نورالثقلين، جلد ٢، ، در منابع اهل تسنن هم، المنار، جلد ٨، و طبرى جزء٨، از ابن عباس و ابن سيرين و حسن بصرى اين مطلب نقل شده است.
١١. سوره اعراف، آيه١٦.
١٢. نهج البلاغه، خطبه١٩٢، صبحى صالح و ٢٣٤ فيض الاسلام.
١٣. سوره بقره، آيه ٨٧.
١٤. در راستاى حركت هاى تشنج آفرين آمريكاى متجاوز، همين امروز كه مشغول نوشتن اين عبارات هستم، يعنى ١٢ تير ماه ١٣٦٧ برابر با ١٨ ذيقعده ١٤٠٨ هواپيماى مسافربرى جمهورى اسلامى با ٢٩٠ مسافر و خدمه درحالى كه از بندعباس به طرف دوبى در حركت بود بر روى خليج فارس در حدود ساعت ٢٠/١٠ دقيقه بامداد مورد اصابت دو موشك ناوگان آمريكا قرار گرفته و در هوا منفجر و به قعر آب هاى خليج فارس فرو رفت، آرى روحيه استكبارى آمريكا ايجاب مى كند كه براى حفظ به اصطلاح منافع خود افراد بى دفاع را هم هدف قرار داده و خوى ضد بشرى خود را هرچه بيشتر نمايان كند، لازم به تذكر است كه طبق آمار اعلام شده مسافرين هواپيما ١٥٦ مرد و ٥٢ زن و ٥٤ كودك از ٢ تا ١٢ سال و ١٢ كودك زير ٢ سال بوده است به اضافه ١٦ خدمه.
١٥. نهج البلاغه، قسمتى از كلمه٣٧١.
١٦. اينكه گفته شد حرص و تكبر و حسد اصول كفر، و هر يك در واقعه اى متجلى و عامل عصيان شد از روايات هم استفاده مى شود از جمله روايت على بن الحسين زين العابدين (ع) در سفينة البحار، جلد ٢، ماده كبر و روايت امام صادق (ع) در اصول كافى، جلد ٢، ، باب اصول الكفر.
١٧. بحارالانوار، جلد ٧٨، .
١٨. بحارالانوار، جلد ٩٩، .
١٩. غَمَصَ الناس: اِحْتَقَرَهُم (حقير شمُرد مردم را)ـ سَفَّهَ الحق: جهله فاستِخِفّ به ونَسَبَه الى السَّفَه (نسبت به حق جاهل بود پس سبك شمرد آن را و نسبت سفاهت به آن داد).
٢٠. اَلْمأزَم وِزان مَسجَد: الطريق الضَيّق بين الجبلين متّسع ما ورائه... و يقال للموضع الذى بين عرفة و المشعر مأزَمان (اَلْمَأزَم بر وزن مَسجَد، راه تنگ بين دو كوه است كه دو طرف آن وسيع بوده... و به مكانى كه بين عرفه و مشعر است مأزَمان گفته مى شود) مجمع البحرين، جلد ٦، چاپ مكتبة مرتضويه.
٢١. اين حديث از احاديث قدسى است و هر حديثى و كلامى كه از خداوند متعال بوده و در قرآن نباشد حديث قدسى گويند اى حديث در منهاج البراعة ذيل اين فراز از خطبه ، جلد ١٢ مندرج است.
٢٢. نهج البلاغه، خطبه قاصعه٢٣٤، فيض الاسلام و١٩٢ صبحى صالح (نقل از تفسير نمونه، جلد ٦، ).
٢٣. اطلاق فرشته بر شيطان به خاطر آن است كه در صفوف آنها جاى داشت و هم رديف آنها بود نه اينكه از خود آنها باشد بلكه وى از جنّيان است.
٢٤. بحارالانوار، جلد ٧٧، روضه بحارالانوار، .
٢٥. سوره بقره، آيه ١٠.
٢٦. سوره اسراء آيه ٨٢.
٢٧. سوره فصّلت، آيه ٤٤.
٢٨. نهج البلاغه، خطبه ١٧٥ فيض الاسلام و ١٧٦ صبحى صالح.
٢٩. درباره شفابخشى قرآن در جاهاى ديگر نهج البلاغه نيز سخن به ميان آمده از جمله در خطبه ١٥٠ فيض و ١٥٧ صبحى صالح مى فرمايند: ودَواء دائِكُم (قرآن) دواى بيمارى هاى شما است) و در خطبه ١٤٨ فيض و ١٥٦ صبحى صالح مى فرمايند: الشفاء النافع (قرآن) شفابخش پربركت است.
٣٠. اين ترجمه و تفسير از اين عبارت بر طبق تفسير استاد در تفسير نمونه، جلد ١٢، -٢٤١ است.
٣١. نهج البلاغه، خطبه ١٠٧ فيض الاسلام و ١٠٨ صبحى صالح.
٣٢. نهج البلاغه، خطبه ١٦٧ فيض الاسلام و ١٦٨ صبحى صالح.
٣٣. جمله (آخِرُ الدواء الكَىّ) مَثَل مشهورى است كه براى آخرين مرحله تدبير به كار مى رود.
٣٤. سوره لقمان، آيه ٢٧.
٣٥. رجوع شود به تفسير نمونه، جلد ١٧، .
٣٦. سوره آل عمران، آيه ١٨٨ تا ١٩٤.
٣٧. سوره صافات، آيه ٧.
٣٨. مفاتيح الجنان و دعاى عرفه.
٣٩. مفاتيح الجنان دعاى عرفه.
٤٠. مفاتيح الجنان دعاى عرفه.
٤١. بحارالانوار، جلد ٧٣، .
٤٢. سوره اسراء، آيه ٧٠.
٤٣. نقل از تفسير نمونه، جلد ١٢، ذيل همين آيه.
٤٤. سوره جاثيه، آيه ١٣.
٤٥. سوره نحل، آيه ١٢.
٤٦. سوره ابراهيم، آيه ٣٢.
٤٧. جمع وَغْد به معنى نادان و احمق و كم عقل و نيز به معنى بنده، نوكر و خدمتكار نيز آمده است (فرهنگ عميد).


۴
چشم و گوش حق بين و حق شنو
٤ و ٥ـ چشم و گوش حق بين و حق شنو
٤. غَضّوا أبصارَهم عمّا حرّمَ اللهُ عليهم
٥. ووَقَفوُا اَسْماعَهُمْ على العلم النّافع لهم.
ترجمه: چشمان خويش را از آنچه خداوند بر آنها حرام كرده فرو مى گيرند و نظر را كوتاه مى كنند و گوش هاى خود را وقف شنيدن علم و دانش سودمند مى سازند.
شرح: در ادامه بحث به صفت چهارم و پنجم پرهيزكاران مى رسيم كه چشم هايشان را از آنچه حرام است مى پوشانند و گوش هايشان را هم وقف علوم و دانش هايى مى كنند كه به حال آنها نافع و سودمند باشد از سخنان بيهوده كه موجب خشم خدا و رسول است، دورى مى گزنند، چنان كه قرآن در مقام توصيف آنها مى فرمايد: (والّذينَهُم عَن اللَّغْو مُعْرضُونَ) (١)
«آنها كسانى هستند كه از لغو اعراض مى كنند» (وَاِذا سَمِعوُا اللَّغْوَ اَعْرَضوا عنه)(٢)
«و زمانى كه لغو را مى شنوند از آن اعراض مى كنند».
(والَّذين لا يَشْهدونَ الزُّورَ وَاِذا مَرُّوا باللّغْوِ مَرُّوا كِراماً)(٣)
«بندگان برگزيده حق كسانى هستند كه در مجالس لهو و لعب و مكان هايى كه سخنان باطل گفته و يا كارهاى ناشايسته و زشت انجام مى شود، حاضر نمى شوند و هرگاه به بيهوده و ناپسندى برسند از آن دورى مى گزينند».
در اين مرحله از خطبه به اصلاح چشم و گوش مى رسيم و براى بهتر روشن شدن اين دو فراز جا دارد چند نكته را متذكر شويم:
١. «غَضُّوا»
از ماده غضّ (٤)، به معنى فرو گرفتن و كم كردن است نه چشم بر هم گذاردن و چشم فرو بستن چنان كه بعضى تصور كرده اند (٥) و عرب چشم فروبستن و روى هم گذاردن پلكها را غمض گويد (غَمْضِ عين و اغماض يعنى چشم پوشيدن) و در قرآن هم مى فرمايد: (قُلْ لِلْمُوْمِنينَ يَغُضّوُا ابصارهم)
«بگو به مردان مؤمن كه چشم هاى خود را فرو گيرند و نظر را كوتاه كنند» نفرمود يغمضوا، يعنى زمانى كه به نامحرم رسيدند چشم ها را برهم نهند تا اگر احياناً آب و چاله اى در مسير راهشان بود آن افتند، بلكه ماده «غَضّ» را استعمال كرده يعنى نگاه پائين كردن، فروگرفتن، كم كردن نگاه.
٢. جمله «غضّوا أبصارهم عمّا حَرَمَ اللهُ»
را شارحان نهج البلاغه مثل ابن ابى الحديد، خويى و ابن ميثم معنى ظاهرى آن را گرفته و فرموده اند: فرو مى گيرند چشم را از آنچه خداوند نظر به آن را حلال نكرده، درحالى كه در اين عمل اطاعت و امتثال امر الهى را مى كنند كه فرمود: (قُل لِلمُؤمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ اَبصارّهّم وَيَحفَظُوا فُرُوجَهُم ذلّكُ اَزْكى لَهُم)(٦)
(اى پيامبر) «بگو به مؤمنين فروگيرند چشم هاى خود را (از محرّمات) و فرج هاى خود را (از نظر نامحرم) نگاه دارند آن (يعنى نقصان در نگاه و محافظت فرج) براى ايشان پاكيزه تر است».(٧)
و اين وصف ثمره عفّت است.(٨)
احتمال ديگرى كه مى شود به نحو كنايى از عبارت استفاده كرد، اين است كه بگوئيم مراد از فروگرفتن نظر عدم اعتنا و عدم ارتكاب جميع محرّمات است، نه فقط محرّمات بصرى، در اين صورت شامل مال حرام و مقام و جاه حرام هم مى شود.
قابل توجه است كه در اين احتمال «غَضّوا» (فرو گرفتن و نقصان در نظر) كنايه از صرف نظر كردن و عدم اعتنا به ارتكاب محرمات گرفته شده و در اين صورت مى توان جميع محرمات را از ما حرّم الله اراده كرد، خواه بصرى باشد، مثل نظر به نامحرم و خواه غير بصرى مثل نظر به مقام حرام، ولى در احتمال اول كه غضّوا به معنى خود است از ما حرّم الله محرمات بصرى اراده مى شود.
در معناى جمله «وَقَفوُا اَسماعَهُم على العِلم النافع لهم» هم فرموده اند: گوش هاى خود را بر علومى كه نافع است براى دنيا و آخرت آنها متوقف مى كنند، خواه علومى كه مايه كمال قوه نظريه باشد، مانند علوم الهيه و خواه علومى كه موجب كمال قوه عمليه باشد كه حكمت عمليه (٩) است،(١٠) و از سماع و شنيدن شعر و غناء و سخن هاى بيهوده اعراض مى كنند(١١) و اين وصف عدالت در قوه سمع است.(١٢)
٣. «وقف»
در لغت به معنى ايستادن و وقف اصطلاحى فقهى هم از همين ريشه گرفته شده است (١٣)
وَقْفْ در اينجا ممكن است به معناى لغوى باشد كه در اين صورت معنا واضح است و ممكن است معنى عاريه اى از آن اراده شود كه به نحوى اشراب معنى اصطلاحى در آن شده باشد،
مثل اين كه مى گوئيم امروز خود را وقف فلان كار كردم. در اين صورت معنى جمله چنين مى شود كه پرهيزكاران گوش هاى خود را وقف شنيدن علوم نافع كرده اند و گويا در تمام عمر گوش هاى خود را به كار گرفته اند، براى دريافت اين گونه علومى كه مثمر كمال در مرحله نظرى و عملى است.
٤. علم نافع:
علم نافع معنى وسيعى دارد و آن هر علمى است كه به نحوى در منفعت فرد يا جامعه اسلامى و بشرى دخيل بوده باشد، خواه در حيطه «طلبُ العلمِ فريضةٌ على كُلِّ مسلم» باشد يا نباشد و به عبارت ديگر هر علمى كه رافع نياز مردم باشد و براى فرد و جامعه مفيد باشد، تحت علم نافع است. بنابراين علم پزشكى و كشاورزى و صنعت هم در كنار علم توحيد و فقه و اخلاق علم نافع است و عدم اين علوم مستلزم وابستگى اقتصادى و بالاخره وابستگى سياسى است، استكبار جهانى ابتدا تكنولوژى خود را مى فرستد و سپس تكنسين و مستشار روانه كرده و به دنبال آن فرهنگ و سيستم سياستگذارى را وارد مى كنند در اين صورت چنان مسلط بر منابع اقتصادى و فرهنگى جوامع ضعيف مى شود كه اگر مخالفت در بُعد سياسى با آنها شود با دست خود به گلوى صنعت آن كشور فشار مى آورد و ديگر وسائل مورد نياز آن كشور را قطع و بايكوت اقتصادى مى نمايد. مسلمانان بايد درصدد استقلال نظام اسلامى بكوشند و لااقل اگر در بعضى جنبه ها استقلال ندارند در زمينه هاى ديگر كشورهاى طرف قرارداد خود را محتاج به خود كنند كه اين مى تواند پشتوانه استقلال سياسى آنها باشد.
اگر رابطه به صورت استعمارى تلقّى شود به دنبال آن فحشاء به عنوان ارمغان وارد مى گردد چنان كه در زمان پهلوى يكى از عاملان فحشاء همين مستشارانى بودند كه از تبعات وابستگى به دول خارجى بودند، اگر وسائل شراب و عيش و نوش و خوشگذرانى و مفاسد اخلاقى آنها تأمين نمى شد، دست از كار كشيده و چه بسا پروژه ها را رها كرده و مى رفتند.
در فقه ما ياد گرفتن صنايع مورد نياز مسلمانان واجب كفايى است، يعنى بر همه واجب است كه صنايع مورد نياز جامعه را ياد بگيرند و در صورتى كه همه بى اعتنايى كنند و به دنبال تعلم آن نروند همه مسئول و گنهكاراند. ولى اگر بعضى قيام به اين امر كنند وجوب از بقيه هم ساقط مى شود، بايد به حد نياز، علوم و تكنيك را فرا گرفت، زيرا اين يادگيرى مقدمه حفظ نظامى است كه حفظ آن بر همه مسلمانان واجب است.
مطلب قابل توجه ديگر اين كه انسان بايد نظر كند كه چه علمى را از چه منبعى دريافت مى كند، زيرا علم به منزله غذاى روح است و از امام باقر(ع)در ذيل قول خداوند تعالى:
(فَلْيَنْظُرِ الاِنسانُ الى طَعامِه)(١٤)
«پس بايد نظر كند انسان به سوى طعام خود» آمده: «فلينظر الانسان اِلى عِلمِه الذى يأخذه عن مَن ياخُذُه»(١٥)
«بايد انسان نظر كند به علمى كه اخذ مى كند و متوجه باشد كه از چه كسى دريافت مى كند» يعنى مراد از طعام، علم است كه طعام روح مى باشد و اين طعام جاى تامّل و دقت دارد كه از چه كسى و چه منبعى دريافت مى شود.
اين دقت در اخذ علوم بسيار ضرورى است، زيرا چنانچه از غزالى نقل شده اگر انسان بخواهد علم خود را رهاكند، علم او را به خود وانمى گذارد، بلكه
«امّا اَنْ يُحْيِيَحهُ حياء الابد وامّا اَنْ يُهلِكَه هلاك الابد» يا علم آدمى را براى هميشه زنده مى كند و يا به ورطه هلاكت ابدى او را سوق مى دهد، زيرا انسان اگر علم نافع اخذ كند آن علم تمام شؤونات او را دربرمى گيرد و به او حيات جاويدان مى دهد.
چنانچه امام على(ع) فرمود: «بالعلم تكون الحياة»(١٦)
«به وسيله علم حيات تثبيت مى شود» و اگر علم ضارّ يا بى منفعت اخذ كند تمام شؤونات او را تحت تأثير قرار داده و حالت انفعالى نسبت به اين علوم به خود مى گيرد.
و علاوه بر اين كه خيرى نمى بيند «اعلم انّه لاخير فى علم لا ينفع»(١٧) و علمش مؤثر واقع نمى شود «علم لاينفع كدواء لاينجع» (١٨) بايد از اين گونه علوم به خدا پناه برد
«اللهم انى اعوذ بك مِنْ علم لاينفع» (١٩) و چه بسا اگر جاهل بود نافع تر بود (رُبَّ جهل انفع من علم) (٢٠) وجهل او مُنجى او بود (ربّ جاهل نجاتُه جَهْلُه اً).(٢١)
نافع بودن علم و مضر بودن آن برخاسته و منبعث از ارزش هاى مكتب است. مكتب بايد هدف والا را براى انسان روشن كند تا در پرتو اين روشنايى، معلومات تنظيم شود، اگر مكتب سر در گم باشد و هدفى منطقى را دنبال نكند طبعاً علمى كه صاحب چنين مكتبى دنبال مى كند نافع نخواهد بود.
جمله «وَقَفوُا اسماعهم على العلم النافع لهم» نشان مى دهد كه ابتدا دانسته اند در چه راهى سير مى كنند و براى چه آمده و به كجا مى روند، سپس پژوهش ها و تحقيقات خود را با همان هدف پى مى برند و به عبارت ديگر جميع اعمال پرهيزكاران متّكى بر ابعاد شناخت و علوم دريافتى آنها و همسو براى رسيدن به هدفى واحد و الهى است و اينچنين عالمانى مصداق روايت امام باقر(ع) هستند كه
«عالِمٌ يَنْفتَفع بِعلمه اَفضَلُ مِنْ سَبْعينَ الف عابد»
«عالمى كه از علمش استفاده كند افضل است از هفتاد هزار عابد» (٢٢) علم بايد انسان را به خدا نزديك كند و در برابر عظمت او انسان را به خضوع و خشوع وادارد،
اگر علمى انسان را از خدا دور سازد و او را به غرور وادارد، اين علم جز نامى از علم را يدك نمى كشد و از محتوى و ماهيت علم خالى و تهى است.
در روايت امام صادق(ع) آمده: «الخشيةُ ميراث العلم، والعلم شعاع المعرفة وقلب الايمان ومَنْ حَرُمَ الخشية لايكون عالماً وانْ شَقَّ الشَّعْر فى متشابهات العلم قال الله عز وجل:
(
انّما يَخْشَى اللهَ مِن عِبادِهِ العُلماءُ)(٢٣)
«خشوع و ترس از مقام ربوبى ميراث علم است و علم شعاع معرفت و شناخت و به منزله قلب ايمان مؤمن است (اگر علم نباشد نشانه خموشى و به سردى گرائيدن معرفت و آيتى بر مردن ايمان و ايستادن قلب ايمان است) و كسى كه محروم از خشيت باشد عالم نيست اگرچه در متشابهات و مشكلات علمى مو را بشكافد (مو شكافى كند) خداوند عزّ و جلّ فرمود: اين است و جز اين نيست كه علما در بين بندگان خدا از او مى ترسند و در برابر او خاشع هستند.(٢٤)
عالم دائماً به وسيله علم خود پرده هاى غفلت و نسيان را شكافته و خود را به مرز خودآگاهى و خود هوشيارى مى رساند، او مى داند كه بايد به دنيا دل نبندد و تزهّد در دنيا را پيشه كند تا به توفّر آخرت رسد. در روايت است كه «انّ اعلَم الناسِ بالله اَخْوَفُهُم لله واَخْوَفُهم له اَعْلَمُهم به، واَعْلَمُهُم بِه اَزْهَدُهم فيها»
«عالم ترين مردم به خدا ترسان ترين آنها نسبت به خدا هستند و ترسان ترين آنها نسبت به خدا عالم ترين آنها به او هستند و آگاه ترين آنها به خداوند زاهدترين آنها در دنيا هستند».(٢٥)
بزرگ ترين سرمايه ما خود ما هستيم. چقدر بدبختى است كه علم همه چيز را بياموزيم و خودشناسى را نه.
اى كاش لااقل علوم ديگر مانع علم خودشناسى نمى شد، بايد از آن شكافنده اتم پرسيد آيا يك بار گريبان خود را گرفتى كه چرا آمده اى، اى كسى كه مشكل ترين سؤالات را درباره جهان پاسخ گفته اى از خودت چرا چنين سؤال ساده اى را نكرده و چرا جواب نشنيده اى!
اى عالمان غافل لازم ترين علوم، علمى است كه ما را در معرفت صلاح و فساد نفس خويش يارى كند. امام كاظم (ع) مى فرمايند:
«... اَلْزَمُ العلم لك ما دلّك على صلاح قلبك واَظْهَرَ لك فساده...» (٢٦)
«لازم ترين علم براى تو آن علمى است كه تو را راهنمايى كند بر صلاح قلب تو و ظاهر مى كند براى تو فساد آن را...» آرى بايد علم راغ در مسير آخرت قرار داد و فكر نكرد كه زندان دنيا هميشگى است بلكه بايد پذيرفت كه فانى است اگر اين پندار عينيت پيدا كرد و معناى دقيق (ما عندكم ينفذ و ما عند الله باق)
آنچه نزد شما است نابود مى شود و آنچه نزد خداوند است باقى مى ماند» تجلّى يافت، مسلماً به غير باقى اتكا نمى شود.
تلسكوپ با تمام قواعد نورى تنظيم و تثبيت شده، ولى منجّم اين تلسكوپ را به كدام منطقه و منظره بيندازد، اين به دست احساسات او است كه كدام ناحيه تماشايى تر است، تلسكوپ علم همچنين است، ما هستيم كه بايد ببينيم به كدام ناحيه آن را متوجه كنيم تا از وقت و عمر و وسائل كمال استفاده را ببريم، آدم بى درد و بى تفاوت علمش هم بى درد و بى تفاوت است. كسى كه درد دارد به فعاليت هاى خود جهت مى دهد، اگر درد نباشد انسان گزينش گر نخواهد شد، زيرا گزينش صددرصد متأثر از دردها و انگيزه هاى درونى است و از اينجا مشخص مى شود كه چرا قبل از علم، سخن از عالم رانده مى شود، چون روان عالم معين كننده نفع و ضرر علم است و پس از تعيّن آنچه روشنايى به عالم مى دهد علم است، اگر علم نافع باشد روشنايى مسير تأمين شده و از سقوط در پرتگاه ها مصون است، زيرا «العلمُ نورٌ» و اگر ضارّ باشد علاوه بر عدم روشنايى ظلمتى ديگر بر ظلمت و تاريكى مسير مستولى مى گردد.
بايد درك كرد كه علم هم از كالاهاى دنيوى است، مگر اين كه با رنگ نعيم بهشتى مزيّن شود و بايد فهميد كه بر سر كالاهاى دنيوى تزاحم است.
در بهشت است كه تزاحم ها از قلب ها فرو ريخته مى شود: (ونَزَعنا ما فى ضُرورهِم مِن غلّه اِخواناً عَلى سُرُر مُتَقابلين) (٢٧) در مقابل در جهنم خصومت و دشمنى حكمفرما است.
ِنَّ ذلِكَ لَحَقٌ تَخاصُمُ اهلِ النَّارِ) (٢٨) از اينجا مى توان استفاده كرد كه هرجا دوستى برقرار شد گلى از بهشت در آنجا روئيده و هر جا تخاصم و نزاعى باشد، شعله اى از آتش در آنجا سر كشيده.
در اينجا مناسب است بيان اميرالمؤمنين، على(ع) در مورد تقسيم مردم از ديدگاه علم و جهل را به كميل بن زياد نخعى كه از ياران وى بود، نقل كنم تا عالمان دين هرچه بيشتر به ارزش خود پى برده و متعلمين و راهروان اين جاده روشن به حركت خود سرعت بخشند تا هرچه سريع تر به مقصد رسند و جاهلان ما چنگ اندازان ريسمان علم شده و به قافله دانش پژوهان و سپس عالمان بپيوندند. كميل(٢٩) مى گويد: على(ع) دست مرا گرفت و به صحرا برد، آنگاه كه به صحرا رسيديم، نفس عميقى كشيد، سپس فرمود:
«اى كميل بن زياد! اين قلب ها ظرف (براى علم)اند بهترين قلب ها نگهدارنده ترين آنها است، اى كميل آنچه برايت مى گويم (نيك بشنو و درست در خزينه خاطرات بسپار) مردمى كه در جهان هستند سه دسته اند:
نخست عالمى است ربانى (كه دل از دست هواهاى نفسانى رهانده و شاهباز بلند پرواز روحش به نيروى عشق خدا با عرشيان به پرواز است)
دوم دانشجو و متعلمى است كه در جستجوى راه رستگارى است (وهمى خواهد زنگار شبهات و اوهام را از آينه درون بزدايد و به سالكان طريق حق پرستى ملحق گردد)
سومين دسته آنانند كه همچون مگسان ضعيف و ناتوان به دنبال هر صدايى و با هر بادى روانند، اينان كه نه از نور دانشى روشنى جسته و نه به پايه استوارى پناهنده گرديده اند، (كور كورانه هر دعوت باطلى را اجابت مى كنند و به دنبال هر صدايى به راه مى افتند، فرياد از اينان كه بنيان فساد جهان هستند) اى كميل دانش بهتر از دارايى است، زيرا دانش نگهدارنده تو است در صورتى كه مال را بايد تو نگهدارى، بذل و بخشش مال را كم مى كند، و حال آن كه دانش با بخشش فراوان تر مى گردد و آن كه با مال و ثروت پرورش يافته است با نابودى آن نابود است (لكن دانش در دنيا و آخرت با انسان باقى است) اى پسر زياد، شناسايى و تحصيل علم و دانش (ركنى از اركان) دين است و مدار دين با دانش مى چرخد (عمل جاهل باطل و بدون نورافكن دانش نمى توان راه خداپرستى را پيمود) بشر در دوران زندگانى اش راه فرمان بردارى از خدا را با علم مى پيمايد و پس از مرگش به نيروى دانش نام نيك از خويش به يادگار مى گذارد، هميشه حكومت به دست علم است و مال، محكوم و مغلوب و در شرف فنا است.
اى كميل، گردآورندگان مال در عين زندگى مرده اند (و هيچ اثرى بر وجودشان مترتب نيست) لكن دانشمندان تا دنيا دنيا است زنده اند (و بشر از آثار وجوديشان استفاده مى نمايد) پيكرهايشان خاك و ناپيدا ولكن عكس هايشان در دل ها پاى برجا است، آنگاه حضرت اشاره بر سينه مبارك خود برده فرمودند: كميل متوجه باش كه درون سينه من دانش فراوانى انباشته شده است (از علوم و معارف الهيه كه بشر معاصر توانايى شنيدن و فراگرفتن آن را ندارد).
چه خوش بود اگر كسانى پيدا مى كردم كه تاب تحمل آن را مى داشتند (و اندكى از اين بار گران دانش بر دوششان مى گذاشتم) آرى چنين كسانى را مى يابم لكن بر وى ايمن نيستم زيرا كه او دين و دانش را براى پيشرفت دنيايش خواهان است و نعمت ها و حجت هاى خدا را عليه بندگان و دوستان به كار مى برد...».
جانم به فدايت على جان كه از مصاديق بارز عالم ربانى بودى و با شيره جان و كلمات شيوا، متعلمينى چون كميل را پرورش دادى. پس با همان ولايت عَلَوِيَت گوشه چشمى به ما كن و لااقل به رتبه دوم در زمره متعلمين سوقمان ده.
اين نكته قابل دقت است كه مولى گردآورندگان مال را در برابر عالمان و دانشمندان قرار داده اند و از اين مى توان استفاده كرد كه عالم به دنبال كسب مال و رسيدن به مقامات دنيوى نيست و هيچ موقع علم خود را وسيله اَكل مال قرار نمى دهد و اين سيره علماى سلف صالح ما بوده چنان كه درباره ملاصدرا،(٣٠) فيلسوف و متأله بزرگ اسلامى نوشته اند: ملاصدرا علم را براى مال و جاه نمى خواست و معتقد بود كه طالب علم نبايد در فكر مال و جاه، جز آن قدر مال كه براى معيشت او ضرورت دارد، باشد صدرالمتأالهين مى گفت: كسى كه علم را براى مال و جاه بخواهد موجودى است خطرناك كه بايد از او برحذر بود و در جلسات درس اين اشعار از مثنوى را مى خواند.(٣١)

بى گهر را علم وفن آموختن *** دادن تيغ است دست راهزن
تيغ دادن در كف زنگى مست *** به كه افتدعلم ناكس رابه دست
علم ومال ومنصب وجاه وقران *** فتنه آرد در كف بدگوهران

هانرى كربن و جمعى از خاورشناسان كه در شرح زندگى ملاصدرا(ره) قلم به دست گرفته اند درباره عالمان عصر اين فيلسوف بزرگ كه مركزشان اصفهان بوده چنين مى گويند:
امروز در دانشگاه هاى شرق و غرب به ندرت مى توان نظير طلاب علوم مدارس اصفهان را پيدا كرد.
اكثر طلبه هايى كه در مدارس اصفهان تحصيل مى كردند، علم را براى علم (و تبليغ دين) مى خواستند نه براى چيز ديگر...
امروز محصّلى كه وارد دانشگاه مى شود براى اين است كه پس از خاتمه تحصيل بتواند شغلى به دست بيارود و داراى زندگى خوبى گردد.
ولى اكثر طلبه هايى كه در مدراس اصفهان تحصيل مى كردند براى اين كسب علم مى نمودند كه دانشمند شوند ولو بدانند كه تا آخرين روز زندگى با عسرت مادى خواهند زيست.
عسرت زندگى طلبه هايى كه در مدارس اصفهان تحصيل مى كردند، ضرب المثل بود...(٣٢)
«محمد زكرياى رازى (نيز همانند صدرا) هنگامى كه از صفات دانشجويان پزشكى صحبت مى كند مى گويد: واجب است كه دانشجوى پزشكى، طبّ را براى جمع مال نخواهد، بلكه متذكّر باشد كه نزديك ترين مردم به خدا، عالم ترين و عادل ترين و مهربان ترين آنها به مردم است.(٣٣)
آرى كسانى كه به مقام بلند علم رسيده و قله آن را تسخير كردند به جز در مسير بى اعتنايى به مال و مقام گام ننهادند و مثل ملاصدرا در اثر همين بى اعتنايى ها به جايى رسيد كه مى گويد:
هنگامى كه در كهك(٣٤) به سر مى بردم... بر اثر اخلاص و تزكيه نفس (و دورى گزيدن از دنيا و مافيها) قلبم روشن شد و درهاى ملكوت... و آنگاه درهاى جبروت... به رويم گشوده شد و به اسرار دنياى الهى پى بردم و چيزهايى فهميدم كه در آغاز تصور نمى كردم رموز آن بر من مفتوح گردد.(٣٥)
و همين مرد وقتى شاگرد مى پذيرد ٤ شرط مى كند كه اگر طالب علم مى پذيرفت و عمل مى كرد در جرگه شاگردان او مى نشست و ليقات همچو استاد را داشت وگرنه استاد عذر او را خواسته و مى گفت جاى ديگر تحصيل علم كند، زيرا مى دانست كه رونده كوى علم بدون اين ٤ چيز از واماندگان و يا سقوط كنندگان در پرتگاه هاى اين مسير خطرناك است.
چهار شرط او چنين بود:
«اول اين كه درصدد تحصيل مال نباشد مگر به اندازه تحصيل معاش،
دوم اين كه درصدد تحصيل مقام نباشد،
سوم اين كه معصيت نكند،
چهارم اين كه تقليد ننمايد...
ملاصدرا مى گفت: محال است كسى كه درصدد تحصيل مال باشد، بتواند تحصيل علم نمايد و تحصيل مال دنيا و تحصيل علم دو عمل متخالف است كه با هم قرين نمى شود. كسى كه در طول دراز مى شود، عرض و ضخامت او كم خواهد شد و به همين قياس كسى كه درصدد تحصيل مال مى باشد گرچه ممكن است توانگر شود، اما به طور حتم از تحصيل علم بازمى ماند و مالدارانى كه عالم جلوه مى كنند متظاهر به علم و رياكار هستند».(٣٦)
با توضيح اين چهار نكته روشن شد كه چهارمين وصف پرهيزكاران عدم نظر به محارم خداوندى است، خواه نظر به مبصرات باشد و خواه غير آن و پنجمين صفات متوقف كردن گوش است بر علومى كه به نحوى در شكوفايى فرد و نظام جامعه اسلامى دخالت داشته و موجب تسريع در برنامه هاى سيستم اسلامى و استعلاء فرد و نظام توحيدى بر غير توحيدى مى شود.
از وظايف عبوديت و بندگى ما شكرگزارى از نعم الهى و بالاخص چشم و گوش است كه ابزار شناخت اكثر معلومات ما است. استفاده صحيح از اين ابزارها شكر اين نعم است، زيرا
«الشكر صرفُ العبد جميع ما اَنْعَمَه الله فيما خُلِقَ لاجله»
«شكر مصرف كردن عبد است جميع چيزهايى را كه خداوند به او ارزانى داشته، در موردى كه خلق شده براى آن»
مثلاً چشم و گوش را در مسير صحيحى كه مورد رضاى خداوند است استعمال كند و از به كار بستن اين ابزارها در طريق سوء خوددارى كند، زيرا از آيات و روايات استفاده مى شود كه ما افسار گسيخته و رها خلق نشده ايم، بلكه مسئول اعضا و جوارح خود و اعمال صادره از آنها هستيم، چنان كه قرآن مى فرمايد: (اِنَّ السَّمعَ وَالبَصَرَ والفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنهُ مَسئوُلاً)(٣٧)
«به درستى كه گوش و چشم و دل هريك از آنها مسئول و مورد سؤال واقع مى شوند» و در روايات مى خوانيم: «كُلّكم راع وكُلّكُم مسئول عن رعيته»
«هريك از شما مراقب و هريك از شما مسئول رعيت خود هستيد» جميع اعضا و جوارح ما رعيت و تحت نظارت ما هستند و ما مسئول اعمال و رفتار آنها خواهيم بود.
قرآن درباره اهل جهنم سه صفت بارز را به عنوان ويژگى هاى دوزخيان نام مى برد: (ولَقَد ذَرَأنَا لَجَهنَّم كَثِيراً مِنَ الجِنّ والاِنْسِ لَهُم قُلوبٌ لا يَفقَهونَ بِها ولَهُم اَعْيُنٌ لا يُبْصِرونَ بِها ولَهُم أَذانٌ لّا يَسْمَعونَ بِها اُولئِكَ كَالانعامِ بَل هُم اَضَلُّ اولئك هُمُ الغافِلونَ)(٣٨) و(٣٩) (به طور مسلم گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم، آنها دل ها (عقل ها)يى دارند كه با آن (انديشه نمى كنند) و نمى فهمند و چشمانى دارند كه با آن نمى بينند و گوش هايى دارند كه با آن نمى شنوند، آنها همچون چهارپايانند، بلكه گمراه تر، اينان همان غافلان اند (زيرا با اين كه همه گونه امكانات هدايت دارند باز هم گمراه اند).(٤٠)
سه خصوصيت دوزخيان عبارتند از:
١. آنها قلب هايى دارند كه با آن درك و انديشه نمى كنند (لَهُم قُلوبٌ لا يفقهون بها) (قلب در اصطلاح قرآن به معنى روح و فكر و نيروى عقل است، يعنى با اين كه استعداد تفكر دارند و همچون بهايم و چهارپايان فاقد شعور نيستند.
در عين حال از وسيله سعادت بهره نمى گيرند و فكر نمى كنند در عوامل و نتايج حوادث انديشه نمى نمايند و اين وسيله بزرگ رهايى از چنگال هر گونه بدبختى را بدون استفاده در گوشه اى از وجودشان رها مى سازند.
٢. چشم هاى روشن و حقيقت بين دارند، اما با آنها چهره حقايق را نمى نگرند و همچون نابينايان از كنار آنها مى گذرند (ولَهُم اَعْيُن لا يَبْصِرون بها).
٣. با داشتن گوش سالم، سخنان حق را نمى شنوند و همچون كران خود را از شنيدن حرف حق محروم مى سازند (ولهم آذان لا يَسمعون بها).
اينها در حقيقت همچون چهارپايانند، چراكه امتياز آدمى از چهارپايان در فكر بيدار و چشم بينا و گوش شنوا است كه متأسفانه آنها همه را از دست داده اند (اوُلئك كالانَعام) بلكه آنها از چهاپايان گمراه تر و پست تر مى باشند (بَلْ هُمْ اَضَلّ).
چرا كه چهارپايان داراى اين استعدادها و امكانات نيستند، ولى آنها با داشتن عقل سالم و چشم بينا و گوش شنوا امكان همه گونه ترقى و تكامل را دارند. اما بر اثر هواپرستى و گرايش به پستى ها اين استعدادها را بدون استفاده مى گذارنند و بدبختى بزرگ آنان از همين جا آغاز مى گردد.
آنها افراد غافل و بى خبرى هستند و به همين جهت در بيراهه هاى زندگى سرگردانند (اُولئك هُمُ الغافِلون) چشمه آب حيات كنار دستشان است، ولى از تشنگى فرياد مى كشند،
درهاى سعادت در برابر رويشان باز است، اما حتى به آن نگاه نمى كنند و اين بدبختى ناشى از جبر الهى نيست، بلكه نتيجه اعمال خود آنها است.
زنده و جاويد مكتبى كه اهل بهشت را عاقل و شنوا و بينا مى داند و بشكند قلم ها و بريده باد زبان هايى كه دين را افيون ملت ها و عامل تخدير معرفى مى كنند.
آيا بينش و هدف چنين مكتبى تخدير است؟! اين سؤالى است كه جوابش به عهده روشنفكران آزاده است.
بارها در قرآن مجيد غافلان بى خبر به چهارپايان و حيوانات بى شعور تشبيه شده اند، ولى نكته تشبيه آنها به انعام (چهارپايان) شايد اين باشد كه تنها به خواب و خور و شهوت رانى مى پردازند، درست همانند ملت هايى كه تحت شعارهاى فريبنده آخرين هدف عدالت اجتماعى و قوانين بشرى را رسيدن به آب و نان و يك زندگى مرفه مادى مى پندارند.
چنان كه امام على(ع) در نهج البلاغه مى فرمايد: «كالبَهِيْمَةِ الْمَربوُطَةِ هَمُّها عَلَفُها او المُرسَلَةِ شُغْلُهَا تَقَهُّمُها» (٤١)
«همانند حيوانات پروارى كه تنها به علف مى انديشند و يا حيوانات ديگرى كه در چراگاه ها رها شده اند و از اين طرف و آن طرف خُرده علفى برمى گيرند» به تعبير ديگر گروهى مُرفّهند، همچون گوسفندان پروارى و گروهى نامرفه مانند گوسفندانى كه در بيابان ها در بدر به دنبال آب و علف مى گردند و هر دو گروه هدفشان جز شكم چيزى نيست.
آنچه گفته شد ممكن است درباره يك فرد صادق باشد و يا درباره يك ملت، ملت هايى كه انديشه هاى خود را از كار انداخته اند و به سرگرمى هاى ناسالم روى آورده اند و در ريشه هاى بدبختى خود نمى انديشند و در عوامل ترقى فكر نمى كنند نه گوش دارند و نه چشم بينا، نه ديدى و نه شنودى، آنها نيز دوزخى هستند نه تنها دوزخ قيامت، بلكه در دوزخ زندگى اين دنيا نيز گرفتارند.
جا دارد در اينجا تفكرى براى شناخت جايگاه چشم و گوش در زندگى بشر و اين كه چه آيات و نشانه هايى هستند، داشته باشيم. قرآن مى فرمايد:
(والله اَخْرَجَكُم مِنْ بُطونِ اُمَّهاتِكُم لَا تَعلَمُونَ شِيئاً وجَعَلَ لَكُم السَّمْعَ وَالاَبصارَ والاَفئِدةَ لَعَلّكُم تَشكُرُون)(٤٢)
«و خداوند شما را از شكم مادران خارج نمود درحالى كه هيچ نمى دانستيد، اما براى شما گوش و چشم و عقل ها قرار داد تا شكر نعمت او را به جا آوريد».(٤٣)
در اين آيه خداوند به عنون يك درس توحيد و خداشناسى به مسئله نعمت علم و دانش و ابزار شناخت اشاره مى فرمايد زمانى كه در درون شكم مادران بوديد هيچ نمى دانستيد، زيرا در آن محيط محدود و تاريك و بسته اين جهل و بى خبرى قابل تحمل بود، ولى به هنگامى كه در فراخناى اين عالم پهناور و در بين موج انبوه مخلوقات گام نهاديد ديگر ادامه آن جهل امكان پذير نبود، بلكه سيستم زندگى اقتضاى علم و شناخت و در نتيجه ابزارى براى آن شناخت مى كرد و ما براى شما گوش و چشم و عقل را به عنوان ابزار شناخت قرار داديم تا از سرگردانى در ظلمتكده جهل برهيد.
اين نعمت هاى بزرگ را به شما داديم تا حس شكرگزارى در برابر اين همه موهبت در شما بيدار شود و به خود آئيد و شكرگزار باشيد.
در درون آن عالم تاريك و متعفن علمى نداشتيم حتى علوم فطرى مثل خداشناسى و توحيد و همچنين مسائل بديهى مثل محال بودن اجتماع نقيضين و ارتفاع آن يا كل بزرگ تر از جزء است يا در مسائل اجتماعى و اخلاقى حسن عدالت و قبح ظلم و يا حتى علم حضورى به خويشتن را غافل بوديم و اين آيه تائيدى بر نظريه علماء نفس است كه مى گويند لوح نفس بشر در ابتداء تكوّنش از هر نقشى خالى است و به تدريج چيزهايى در آن نقش مى بندد،(٤٤) پس از تولد افاضه قواى ظاهرى و باطنه به او مى شود سامعه باصرة، ناطقة، شامّة، لامسة، حس مشترك واهمه، خيال، حافظه، متصرفه،(٤٥) كم كم چشم ما قدرت بينايى پيدا كرد و گوش قدرت شنوايى و عقل قدرت درك و تجزيه و تحليل يافت و ما از اين مواهب سه گانه الهى بهره مند شديم، نخست تصورات بسيارى از اشياء را از طريق حس درك كرديم و آن را به عقل سپرديم، سپس از آنها مفاهيم كلى و كلى تر ساختيم و از طريق تعميم و تجريد به حقايق عقلى دست يافتيم.
قدرت تفكر ما به جايى رسد كه از خويشتن (به عنوان يك علم حضورى آگاه مى شويم) سپس علوم و دانش هايى كه به صورت بالقوه در نهاد ما بوده جان مى گيرد و فعليت پيدا مى كند و ما اين علوم بديهى و ضرورى را پايه اى قرار مى هيم براى شناخت علوم نظرى و غير بديهى.
بنابراين عموميت و كليت آيه كه مى گويد: در آغاز تولّد هيچ نمى دانستيد تخصيص و استثنايى برنداشته است.(٤٦)
____________________________________
١. - سوره مؤمنون، آيه ٣.
٢. سوره قصص، آيه ٥٥.
٣. سوره فرقان، آيه ٧٢.٤. صاحب مفردات در ماده غضّ مى فرمايد: غَضَّ: «الغضٌ النقصانُ من الطرف والصوت وما فى الاناء... يقال غَضَّ وَ أَغَضَّ قال: قُلْ للمومنين يَغُضُوا من ابصارهم ـ سوره نور، آيه ٣٠ ـ (قُل للمؤمنان يغضفن مِنْ اَبْصارِهنّ) ـ آيه ٣١ سوره نور ـ (و اغضُضْ مِنْ صَوتِك) ـ سوره لقمان آيه ١٩ ـ ترجمه غضّ نقصان و كم كردن از نگاه و صدا و آنچه در ظروف است، گفته مى شود غَضَّ (ثلاثى مجرد) واَغَضّ (ثلاثى مزيد از باب افعال) يعنى هر دو به يك معنا و هر دو متعدى است خداوند فرموده: بگو براى مردان مومن كه كم كنند از گناه هاى خود و در برابر نامحرم چشم را به زير افكنند، بگو به زن هاى مومن كه از نگاه هايشان بكاهند. در ماده غمض هم مى فرمايد:
غمض: الْغَمْضُ النومُ العارض... وَ غَمَضَ عينَه واَغْمَضَها وَضَعَ جَفنَيه على الاخرى...»: «غمض خوابى است كه عارض و مستولى مى شود... و غَمَضَ عَينَه و اَغْمَضَها يعنى گذارد يكى از دو پلكش را بر ديگرى، پس معلوم شد كه معنى غَضّ با غَمْضْ تفاوت دارد، اولى نقصان و كم كردن است و دوّمى چشم را برهم گذاردن.
٥. شايد نظر استاد به ابن ابى الحديد باشد، زيرا در تفسير اين فراز گفته: «غَضُّوا اِبصارَهُم اَى خَفَصُوها و غَمضُوها»: «يعنى چشمان خود را پائين آمده و غَمضِ عين مى كنند»، حر اينجا «غمضوها» را عطف تفسيرى «خمضوها» گرفته است.
٦. سوره نور، آيه ٣٠.
٧. شرح نهج البلاعه خويى.
٨. شرح نهج البلاغه ابن ميثم.
٩. بيان حكمت عمليه از زبان ميرداماد استاد ملاصدرا: «پس از اين كه اولين جلسه اى كه ملاصدرا در درس ميرداماد شركت جسته بود پايان يافت، ميرداماد وى را با خود به كنارى برد و گفت: اى محمد! من امروز گفتم كسى كه مى خواهد حكمت را تحصيل كند بايد حكمت عملى را تعقيب كند و اينك به تو مى گويم كه حكمت عملى را درجه اول دو چيز است: يكى به انجام رسانيدن تمام واجبات دين اسلام، و دوم پرهيز از هر چيزى كه نفس بوالهوس براى خوشى خود مى طلبد.
به انجام رسانيدن واجبات دين از اين جهت ضرورت دارد كه طلبه وقتى آن واجبات را به انجام مى رساند از هريك نتيجه اى مى گيرد كه به سود او است...
روش دوم كه بايد از طرف كسى كه حكمت را تحصيل مى كند در پيش گرفته شود اين است كه مُحَصّل حكمت بايد از تأمين درخواست هاى نفس خوددارى ورزد. كسى كه مطيع نفس اماره شد و مشغول تحصيل حكمت هم گرديد به احتمال قوى بى دين خواهد شد و از صراط مستقيم ايمان منحرف» (ملاصدرا فيلسوف و متفكر بزرگ اسلامى، -٥٠).
١٠. شرح خويى.
١١. شرح ابن ابى الحديد.
١٢. شرح ابن ميثم.
١٣. صاحب مفردان مى گويد: وَقَفَ ـ يقال وَقَقْتُ القوِم، اَقِفُهم وَقْفاً وواقَفُوهم وقوفاً (وَقِفوُهم اِنّهم مسئولون) و منه استعير وقفت الدار اذا سَبَّلْتَها ( مفردات).
١٤. سوره عبس، آيه ٢٤.
١٥. تفسير البصائر، جلد ٥٢، نقل از اختصاص و كافى.
١٦. ميزان الحكمة، جلد ٦، نقل از غررالحكم امام على عليه السلام.
١٧. نهج البلاغه، نامه ٣١ در وصاياى حضرت على عليه السّلام.
١٨. ميزان الحكمة، جلد ٦، نقل از غررالحكم امام على عليه السلام.
١٩. ميزان الحكمة، جلد ٦، (روايت از رسول خدا) در تعقيبات نماز عصر همچنين وارد شده است اللهم انى اعوذ بك مِنْ نفس لاتَشْبَع ومِنْ علم لايَنفع «مفاتيح الجنان».
٢٠. ميزان الحكمة، جلد ٦، نقل از غررالحكمه على عليه السلام.
٢١. همان.
٢٢. الحياة، جلد ٢، نقل از كافى، جلد ١، .
٢٣. سوره فاطر، آيه ٢٨.
٢٤. ميزان الحكمة، جلد ٦، نقل از بحار، جلد ٢، .
٢٥. ميزان الحكمة، جلد ٦، روايت از امام على عليه السّلام نقل از بحار، جلد ٢، و از امام صادق عليه السّلام نقل از بحار، جلد ٧٨، .
٢٦. ميزان الحكمة، جلد ٦، نقل از بحارالانوار، جلد ٧٨، .
٢٧. سوره حجر، آيه ٤٧.
٢٨. سوره ص، آيه٦٤.
٢٩. كلمات قصار نهج البلاغه صبحى صالح ١٤٧/ فيض الاسلام ١٣٩.
٣٠. صدرالدين محمد بن ابراهيم شيرازى كه به ملاصدرا آخوند ملاصدرا و صدرالمتالهين معروف است در سال ٩٧٩ در شيراز متولد شد و در سال ١٠٥٠ در هفتمين سفر حج در بصره وفات يافت. تحصيلات ابتدايى او در شيراز و تكميل معلومات او در اصفهان در نزد شيخ بهايى و ميرداماد بود و سپس سال هاى سال در قم گويا در قريه كهك منزوى شد و به تصفيه نفس و تاليف آثار خود پرداخت تا اين كه براى تدريس در مدرسه خان شيراز دعوت شد و تا پايان عمر در آنجا سرگرم افاضه به طالبان علم و نگارش كارهاى علمى خود بود... از ملاصدرا حدود پنجاه كتاب و رساله و مقاله و نامه به عربى و فارسى به ما رسيده است. بزرگ ترين كتاب او اسفار است، در چهار سفر (امور عامه، طبيعى، الهى و نفس) چنان كه از خود اسفار (جلد ٧، چاپ جديد) برمى آيد مى خواسته بخشى در نبوّات نيز بر آن بيفزايد ولى اسفار موجود از آن خالى است (كتاب مبدا و معاد او پس از اسفار از بزرگ ترين كتاب هاى وى به حساب مى آيد (نقل از پيشگفتار مبدا و معاد ملاصدرا).
٣١. اين ابيات با آنچه در مثنوى ـ ٢٩٦ (تصحيح نيكلسون، چاپ اميركبير) آمده تفاوت هايى دارد.
٣٢. ملاصدرا فيلسوف و متفكر بزرگ اسلامى، .
٣٣. رسائل فلسفيه (محمد بن زكرياى رازى به تحقيق كراوس قاهره ١٩٣٩) به نقل از پاورقى سيماى فرزانگان، جلد ٣، .
٣٤. كهك قريه زيبايى است در دامنه كوهى بلند و در حدود سى كيلومترى جنوب شرقى قم.
پروفسور هانرى كربن كه در نوامبر ١٩٦٢ از آنجا ديدن كرده مى نويسد: «كهك، در سى كيلومترى جنوب شرقى قم واقع شده است براى رسيدن به قريه، پانزده كيلومتر در جاده قمـ اصفهان پيش مى رويم و سپس از راه فرعى شرق جاده، بيابان خشكى را به طول پانزده كيلومتر پشت سر مى گذاريم... كهك مسجد كوچكى دارد كه ظاهراً در قرن يازدهم هجرى ساخته شده و احتمالاً ملاصدرا در آن به عبادت و رياضت مى پرداخته است در كهك او مى انديشيده و مى نوشته است و نيز در همين جا انوار ملكوت بر او تابيده و ذوق شهود يافته است (ايقاظ النائمين پانوشت مقدمه آن) شمار سال هاى اقامت آخوند در اين قريه به درستى شناخته نيست، بعضى از صاحب نظران اين دوران را بين ٧ تا ١٥ سال دانسته اند، هانرى كربن سال هاى اقامت او را از ٩ تا ١١ سال پنداشته است (همان كتاب ).
در نزديكى كهك غارى است كه به قول بعضى خلوتگاه آخوند بوده و در آن غار دور از انظار به رياضت و ذكر مى پرداخته است (رساله سه اصل ، پانوشت) نقل از پاورقى سيماى فرزانگان، جلد ٣.
٣٥. ملاصدرا فيلسوف و متفكر بزرگ اسلامى، .
٣٦. همان مدرك، .
٣٧. سوره اسراء، آيه ٣٦.
٣٨. سوره اعراف، آيه ١٧٩.
٣٩. «ذَرَأنا» در آيه از ماده «ذَر» بر وزن (زرع) در اينجا به معنى خلقت و آفرينش است ولى در اصل به معنى پراكنده ساختن و منتشر نمودن آمده، چنان كه در قرآن مى خوانيم: «تَذْرُوهُ الرّياح» (بادها آن را پراكنده مى كنند) (كهف، آيه٤٥) و از آنجا كه آفرينش موجودات موجب انتشار و پراكندگى آنها در روى زمين مى گردد، اين كلمه به معنى خلقت و آفرينش نيز آمده است (تفسر نمونه، جلد ٧، ) البته اين بناء بر تَذْرُؤه با همزه است نه قرائت تذْروهُ بدون همزه كه ريشه اش ذرو است نه ذرء.
٤٠. اشكالى كه در اينجا قابل طرح است و ذكر آن و جوابش خالى از استفاده نيست همچنان كه استاد در تفسير آيه دارند اين اشكال است كه در آيه ٥٦ ذاريات مى خوانيم: «وما خَلَقْتُ الجِنّ والإِنسَ إِلاّ ليعبدونِ»: «خلق نكردم جن و انس را مگر اين كه عبادت كنند مرا»، مطابق اين آيه همه جن و انس براى پرستش خدا و ترقى و كمال افريده شده اند، و در اين آيه سوره اعراف با تاكيد فراوان مى فرمايد: «ولقد ذرأنا لِجهنّم كثيراً من الجنّ والانس»: «و به تاكيد ما بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم» به علاوه در اين تعبير بوى جبر در آفرينش و خلقت است و براى همين جهت بعضى از طرفداران مكتب جبر همچون فخر رازى براى اثبات مذهب خود به آن استدلال كرده اند وجه توفيق اين آيات با نگرشى عميق روشن مى شود زيرا اين تعبير درست به آن مى ماند كه شخص نجار بگويد قسمت زيادى از اين چوب هايى را كه فراهم ساخته ام براى تهيه درب هاى زيبا است و قسمت زيادى ديگرى براى سوزاندن و افروختن آتش، چوب هايى كه صاف و محكم و سالمند در قسم اول مصرف مى شود و چوب هاى ناصاف و بدقواره و سست و تكه پاره در قسمت دوم، در حقيقت نجار دوگونه هدف دارد، يكى هدف اصلى و ديگرى هدف تبعى، هدف اصلى او ساختن در و پيكر و ابزار خوب است و تمام كوشش و تلاش او در همين راه مصرف مى شود، ولى هنگامى كه ببيند چوبى به درد اين كار نمى خورد، ناچار آن را براى سوزاندن كنار مى گذارد، اين هدف تبعى است نه اصلى.
٤١. نهج البلاغه، نامه ٤٥.
٤٢. سوره نحل، آيه٧٨.
٤٣. تذكر چند نكته: ١. بعضى از مفسرين گفته اند وجه اين كه نخست نظر به گوش و سپس به چشم شده اين است كه در نوزاد ابتدا فعاليت گوش شروع مى شود و بعد از مدتى چشم ها قدرت ديد را پيدا مى كنند، زيرا چشم در آغاز تولد بعد از گذراندن آن عالم تاريكى مطلق آمادگى پذيرش اشعه نور را ندارد و به همين دليل غالبا بعد از تولد بسته است و تدريجاً به نور عادت مى كند در حالى كه گوش انسان به اعتقاد بعضى حتى در عالم جنين كم و بيش قدرت شنوايى داشته و آهنگ قلب مادر را شنيده و با آن مأنوس مى شود.
وجه مفرد آمدن (سمع) و جمع آمدن (ابصار) كه جمع (بَصَر) است را عالم بزرگوار شيخ طوسى در كتاب تبيان از يكى از ادباى معروف عرب چنين نقل مى كند كه علت مفرد آمدن «سمع» ممكن است يكى از اين دو چيز باشد:
نخست: اين كه «سمع» گاهى به عنوان اسم جمع به كار مى رود و مى دانيم اسم جمع در معنى آن جمع افتاده است و نيازى به جمع بستن ندارد.
ديگر: اين كه «سمع» در آيه مى تواند معنى مصدرى داشته باشد و مى دانيم مصدر دلالت بر كم و زياد هر دو مى كند و نياز به جمع بستن ندارد.
استاد در (جلد ١ تفسير نمونه ) بعد از اين دو وجه مى گويد «به علاوه مى توان وجه ذوقى و علمى ديگرى براى اين تفاوت گفت و آن اين كه تنوع ادراكات و مشاهدات نسبت به مسموعات فوق العاده بيشتر است و به خاطر اين تفاوت «ابصار» به صورت جمع ذكر شده، ولى «سمع» به صورت مفرد آمده است.
در فيزيك جديد نيز مى خوانيم امواج صوتى قابل استماع تعداد نسبتاً محدودى است و از چندين ده هزار تجاوز نمى كند، درحالى كه امواج نورها و رنگ هايى كه قابل رؤيت است از ميليون ها مى گذرد. «فُؤاد» گرچه به معنى قلب (عقل) آمده است ولى اين تفاوت را با قلب دارد كه در معنى فُؤاد جوشش و افروختگى و يا به تعبير ديگر تجزيه و تحليل و ابتكار افتاده است.
راغب در «مفردات» مى گويد: «الفؤاد كالقلب لكن يقال له فُؤاد اذا اعتبر فيه معنى التّفوُّد اى التَّوَقّد»: «فؤاد مانند قلب است ولكن اين كلمه در جايى گفته مى شود كه افروختگى و پختگى در آن منظور باشد» (تفسير نمونه، جلد ١١، -٣٣٧).
٤٤. تفسير الميزان ذيل آيه ٧٨ سوره نحل.
٤٥. ٥ تاى اول ظاهرة و ٥ تاى دوم باطنة است، حواس و قواى ظاهرة واضح است اما قواى باطنه در شرح منطق كبرى حاشيه جامع المقدمات مى گويد حس مشترك مُدرك صور و واهمه درك كننده معانى جزئيه و خيال (يا قوه مُصَوّره) حافظ صور و حافظه، حافظ معانى است و قوه متصرفه آن است كه نه درك كننده چيزى است و نه حافظ چيزى بلكه كسب كنده صور به وسيله صور ديگر يا كسب كننده معانى با معانى ديگر يا كسب كننده صور با معانى ديگر است، اين قوه اگر در خدمت عقل باشد متفكره و اگر در خدمت وهم باشد متخيّله گويند. (اهل مطالعه مى توانند براى مطالعه بيشتر به رساله نقيس ابن سينا، ص١٩ تا ٢٧ چاپ انجمن آثار ملى يا مبدا و معاد ملاصدرا، ص٣٠٣ ـ ٢٨٦ فصل پنجم تا هشتم، ترجمه احمد بن محمد الحسينى اردكانى چاپ مركز نشر دانشگاهى و يا شرح اشارات خواجه نصير، فصل ٩ نمط سوم، ص١٤٢ به بعد، چاپ مكتبة آية الله مرعشى نجفى مراجعه كنند).
٤٦. تفسير نمونه، جلد ١١، .

دو سرمايه بزرگ انسان
علوم موجود يا عقلى است يا نقلى و يا حسى، عقلى مثل فلسفه و مسائل رياضى، نقلى علومى است كه از گذشتگان به جا مانده و براى ما نقل مى شود و علوم حسى، علوم آزمايشگاهى و علومى است كه دست تجربه به آن رسيده است، مثل اين كه آب در دماى ١٠٠ درجه جوش و در دماى صفر درجه يخ مى بندد در اين آيه ابزار شناخت اين سه گونه علم معرفى شده است:
علوم عقلى با عقل درك شده و علوم نقلى و حسى با گوش و چشم، البته علوم ديگرى از طريق ديگر حواس همچون شامه و لامسه و ذائقه به دست مى آيد كه درصد آنها با علومى كه از طريق گوش و چشم به دست مى آيد قابل مقايسه نيست و ابزار مهم همين دو است.
اين ابزار چه گرانبها است كه انسان حتى يك چشم يا يك گوش يا عقل خود را با دنيا معامله نمى كند، اين انسان عجب سرمايه دارى است و خود نمى داند، سه چيز دارد كه هريك را با دنيا معامله نمى كند، اگر همه جهانيان جمع شوند و تدبير كنند تا چشم و گوش و يا قلبى بيافرينند، نمى توانند.
درباره قلب صنوبرى شكل كه در بدن حيات انسان به آن محتاج است، چندى پيش نوشته بودند قلبى مصنوعى براى بيمارى پيوند كردند كه ٦ روز كار كرد و سپس بيمار تلف شد، هزينه اين ٦ روز ٣٠ ميليون تومان بود، يعنى روزى ٥ ميليون تومان، اين قلب را بايد با قلب طبيعى مقايسه كرد كه اگر بخواهيم به همين مقياس هزينه براى قلب طبيعى مصرف كنيم در سال بالغ بر يك ميليارد و هشتصد و بيست و پنج ميليون تومان هزينه در بردارد ١٨٢٥٠٠٠٠٠٠=٥٠٠٠٠٠٠×٣٦٥ يعنى در واقع براى قلب به تنهايى در سال اين مقدار سرمايه دركسيه اندوخته ايم كه اگر ضرب در ٦٠ كه عمر تقريبى افراد است بكنيم، سرمايه ما نسبت به قلب در طول زندگى چنين مى شود: ١٠٩٥٠٠٠٠٠٠٠٠=٦٠×١٨٢٥٠٠٠٠٠٠ وه! عجب سرمايه اى و عجب سرمايه دارى.!!
ساختمان چشم يك دوره درس توحيد و خداشناسى است كه خداوند در كتاب خلقت جانداران به وديعت سپرده است، چشم را مى توان مانند دستگاه گيرنده مخصوصى دانست كه امواج نورانى از آن گذشته با تشكيل تصوير روى پرده حساس شبكيه سبب تأثر عصب بينايى و انتقال آن به مركز بينايى مغز مى شود و در نتيجه احساس بينايى را به وجود مى آورد.
ساختمان تشريحى چشمـ چشم عضوى است كروى به قطر تقريباً ٢٢ ميلى متر كه جدار آن از چند غشاء تشكيل شده و به ترتيب از خارج عبارت است: ١. صلبيه كه غشايى است سخت و حاجب، ماوراء قسمت قدامى آن شفاف و برجسته تر يعنى داراى شعاع انحناء كمتر است، اين قسمت را قرنيه مى نامند.
٢. مشيميه غشايى است داراى مواد ملوّنه (مواد رنگين) و رگ هاى چشم كه قسمت هاى داخل چشم را محافظت كرده گرم نگاه مى دارد.
٣. شبكيه غشايى است عصبى با ساختمان مفصّل كه سلول هاى حساس بينايى در آن قرار گرفته است.(١)
دوربين ها و دستگاه هاى عكسبردارى را از روى عملكرد چشم طرح ريزى نموده اند، اما چشم كجا و اين دستگاه ها كجا، يك صحنه را كه مى خواهند عكسبردارى يا فيلمبردارى كنند چندين نفر بايد تنظيم كند، ولى چشم ما در شبانه روز مى تواند حتى بيش از يك ميليون عكس بگيرد، بدون اين كه احتياج به تنظيم توسط شىء خارجى داشته باشد، با كم شدن نور مردمك چشم بزرگ تر شده تا نور بيشترى را به داخل هدايت كند و با زياد شدن نور مردمك كوچك شده تا نور كمترى داخل چشم شود و اين مسئله را مى توان در اتاق تاريك و يا فضاى باز پرنور يا در برابر آينه قرار گرفتن تجربه نموده و ملاحظه كرد كه چگونه در فضاى تاريك مردمك كوچك و در فضاى روشن مردمك بزرگ مى شود.
تنظيم اتوماتيكى چشم را مى شود در لحظه برق رفتن هم در شب مشاهده كرد كه به محض برق رفتن مدتى چشم به فرصت تطبيق نياز دارد تا بتواند با بزرگ كردن مردمك نور بيشترى را جذب چشم كند، يا بالعكس در موقع برق آمدن مدتى فرصت مى خواهد تا مردمك كوچك شود، چشم انسان داراى دو عضله در دو طرف است كه اگر از دور بخواهد عكسبردارى كند، عضله ها كشيده و عدسى تحدّبش كم مى شود، اما خط كتاب نزديك را وقتى مى خواهد عكسبردارى كند عضله هاه شل شده و تحدّبش زياد مى شود و اين عمل در دستگاه هاى عكسبردارى يا فيلمبردارى احتياج به تنظيم خارجى دارد.
دوربين ها براى عكسبردارى هزينه زيادى جهت تهيه فيلم و غيره لازم دارد، ولى استاد مى فرمود در كتابى ديده ام قريب به اين مضمون كه مقدار انرژى براى حرارت دادن ١ گرم آب كه بسيار ناچيز است اگر در چشم انسان باشد ٥٠ سال مى توند با آن عكسبردارى كند، چه كم مصرف، هزينه كمتر محصول بيشتر و دقيق تر و ظريف تر و هماهنگ با تمام نيازها و احتياج ها.
دوربين ها براى عكسبردارى از شش جهت بالا، پايين، جلو، عقب، راست و چپ نياز به گردش توسط فيلمبردار يا عكاس دارد، ولى دوربين هاى بدن ما يعنى چشمان ما بدون نياز به حركت سر، حركت مى كند زيرا عضلاتى در اطراف آن تعبيه شده كه گردش به شش طرف را براى انسان ميسر مى كند، بدون اين كه زحمت حركت سر را داشته باشد.
از عجايب خلقت چشم اين است كه سطح روئين آن دائماً مرطوب است وگرنه سطح چشم در اثر حركت پلك ها خراشيده و به تدريج زخم مى شد، خداوند چشمه هايى در ژرفاى چشم قرار داده كه آهسته آهسته مى جوشد و در طول ٨٠ سال عمر خشك نمى شود، اگر اين همه آب بخواهد در درون چشم بماند، امكان پذير نيست. به همين جهت روزنه اى به بينى باز شده كه درون بينى را هم مرطوب مى كند و در واقع آب هاى غير مورد نياز چشم از اين دريچه به بيرون راه پيدا كرده و از تراكم آب ها جلوگيرى مى شود. اگر اين روزنه مسدود شود چشم ريزش آب پيدا مى كند «العظمة لله الواحد القهار» اين چه قدرت نمايى است آيا خالق اين چشم طبيعت بى شعور است، آيا خالق اين چشم از انعكاس نور در عدسى ها و قوانين حاكم ديگر بر چشم باخبر نبوده؟! چه آدم بى خردى باشد كه بگويد سازنده و خلاق اين دستگاه بى خبر بوده است!
گوش هم همچون دستگاه گيرنده اى با ساختمان مخصوصى به كار خود مشغول است.
گوش را به سه قسمت گوش بيرونى و ميانى و درونى تقسيم كرده اند.
١. گوش بيرونى مشتمل بر لاله گوش و مجراى شنوايى است، لاله گوش در غالب حيوانات متحرك است و براى جمع كردن و هدايت امواج صوتى و تشخيص جهت صدا به كار مى رود و ممكن است به طرف منبع صوت متوجه شود در انسان لاله گوش بى حركت است، ولى تا اندازه اى جهت صوت را مى تواند تشخيص دهد، اگر چين خوردگى هاى لاله گوش را با موم نرم پر كنيم، شنوايى و توانايى تشخيص محل صوت كم مى شود.(٢)
٢. گوش ميانى، حفره كوچكى پر از هوا است كه به وسيله پرده نازكى از گوش بيرونى جدا شده است، اين پرده شبيه به پوست طبل است و پرده صماخ نام دارد، چهار استخوان برحسب شكلى كه دارند به ترتيب چكشى، سندانى، عدسى و ركابى ناميده شده است،(٣) مجرايى از پايين گوش ميانى را به حلق مربوط مى كند.
٣. گوش درونى در بالا از سه مجراى نيم گرد و در پايين از يك بخش حلزونى شكل تشكيل شده است و درون سه مجراى نيم گرد و بخش حلزونى شكل گوش درونى از مايع مخصوصى پر شده است.
كار گوش، ابتدا امواج صوتى توسط لاله گوش به مجراى شنوايى فرستاده شده تا پرده صماخ را مى لرزاند به علت اتصال پرده با استخوان ها، استخوان ها لرزيده و سبب حركت مايع درون بخش حلزونى شكل گوش درونى شده و سپس به وسيله عصب شنوايى پيامى از بخش حلزونى شكل گوش درونى به مغز فرستاده مى شود و اين موقع است كه به وسيله مغز صدا شنيده مى شود.(٤)
كوتاه سخن اين كه هرچه كنكاش و جستجو و دقت در خلقت انسان شود، تعجب و حيرت انسان بيشتر مى شود و چه خوش فرمود مولاى متقيان على(ع)در نهج البلاغه:
«اعجبوا لهذا الانسان يَنْظُرُ بشحم ويَتَكَلّمُ بِلَحْم ويَسْمَع بِعَظْم ويَتَنَفَّسُ مِنْ خَرم»
«براى (آفرينش) اين انسان به شگفت آئيد (انديشه نمائيد تا به قدرت و توانايى آفريدگارش پى بريد كه او را طورى آفريده) كه با پيهى (چشم) مى بيند و با گوشتى (زبان) سخن مى گويد و با استخوانى (گوش) مى شنود و از شكافى (بينى) تنفس مى كشد.(٥)
در پايان به عنوان حسن ختام و «ختامُه مِسكُ» سه روايت در مورد چشم و گوش و علم نافع تقديم مى شود:
١. قال الصادق(ع): «كَلٌ عيَن باكيةٌ يَومَ القيامةِ الاّ ثلاثة اَعْيُن: عَينٌ غَضَّتْ عن مَحارم الله وعينٌ سَهَرتْ فى طاعة الله وعينٌ بَكَتْ فى جَوف الليل مِنْ خشيَة الله»
امام صادق(ع)فرمودند: «هر چشمى روز قيامت گريان است مگر سه چشم ١. چشمى كه فروگيرد خود را از محرمات الهى (و نظر به آنها نكند) ٢. چشمى كه شب زنده دار باشد در راه طاعت خدا ٣. چشمى كه بگريد در دل شب از خوف خدا».(٦)
٢. قال حسن بن على(ع): «اِنّ اَبْصَرَ الاَبْصار ما نَفَذَ فى الخَير مَذْهَبُه واَسْمَع الاسماع ما وَعَى التَّذكيرَ وانتقَعَ به»
«بيناترين ديده ها، ديده اى است كه نظر و ديد آن در مسير خير باشد و سامع ترين گوش ها، گوشى است كه اخذ كند تذكرات و پندها را و نفع ببرد از آنها».(٧)
٣. در روايتى آمده كه پيامبر اكرم(ص) داخل مسجد شدند درحالى كه جماعتى گرد مردى را احاطه كرده بودند پرسيدند چه خبر است؟ گفته شد اين مردى كه مردم به دور او حلقه زده اند علامه است فرمود: «علامه يعنى چه»؟! گفتند آگاه ترين مردم به انساب عرب و وقايع آنها و داناترين مردم نسبت به ايام جاهليت و عالم به اشعار و عربيّت است.
حضرت فرمودند: «ذاك علم لا يَضُرّ مَنْ جهله ولا يَنْفَعُ مَنْ علمه»
«اين علمى است كه از عدمش ضررى متوجه انسان نمى شود و نفعى هم از وجودش برده نمى شود».
سپس فرمودند: «انّما العلم ثلاثة: آيةٌ مُحْكمة، او فريضَةٌ عادلة او سُنَّةٌ قائمةٌ وما خلاهُنَّ فهو فُضْلٌ»
«علم منحصر در سه علم است: خداشناسى، اخلاق، فقه، و غير از اين سه فضل است»(٨) عارف وارسته مرحوم الهى قمشه اى در ذيل فراز«غضّوآ ابصارهم عما حرّم الله عليهم» چنين گويد:

به روى هرچه ناشايسته باشد *** دو چشم پاك بينشان بسته باشد
همه چشمند چون نرگس پايدار *** وليكن باز بر رخسار دلدار
نظر بر روى غير يار بستند *** به ديده خار از اين گلها شكستند
در اين گلشن چو ديده برگشايند *** تماشاى گل آرايى نمايند
نظر آن به كه افتد بر رخ دوست *** همى بيند جهان آئينه اوست
خدايت چشم روشن داده بنيوش *** وز آنچه گفته منگر ديده در پوش
نظر وقف جمال دوست بنماى *** دو چشم پاك بين آن سوى بگشاى
چو بلبل درنگر آن نغز گفتار *** نه چون زاغ وزغن براين خس وخار
به چشم عقل بين روى گل آرا *** نه خار زشت اين بيغوله(٩) صحرا
چو مشتاقان حق گر چند روزى *** در اين بتخانه از بت چشم دوزى
نمايى در گلستان وصالش *** به چند دل تماشاى جمالش

و نيز مرحوم الهى در ذيل (وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم) گويد،

به دام دانشى كان سودمند است *** دل آن پارسايان پاى بند است
ز هر ساز زيان بخش كج آوا *** فرو بسته است گوش اهل تقوى
فرادادى چوگوش خود دراين باغ *** كه هم بلبل به گفتاراست هم زاغ
ز بلبل نغمه عشاق بنيوش *** نه بر زاغ مخالف ساز كن گوش
سخن بشنو ز وحى آسمانى *** كه مر جانراست عمر جاودانى
چو قرآن بحر بى پايان عرفان *** يكى گنجينه شايان عرفان
سخن سنجى كه علمه البيان است *** گهر آويز گوش عقل و جانست
كتاب علم ربانى است قرآن *** ظهور سر سبحانى است قرآن
به پيش حكمت قرآن احمد *** كه زد بر مخزن اسرار سرمد
ميار افسانه اشراق و مشاء *** كه شب بود اين جهان وقوم اعشاء
به غير از علم قرآن هرچه گويند *** شبان تيره در بيراهه پويند
___________________________________________________
١. فيزيك پزشكى (نور و چشم و صوت و ماوراء صوت) نوشته ذبيح اله عزيزى و دكتر گلبان مقدم، بخش دوم (چشم و بينايى)، فصل اول، ـ ١٧٩، براى شناخت اجزاى مختلف چشم به همين كتاب مراجعه فرمائيد.
٢. فيزيك پزشكى، ، بخش سوم صوت و ماوراء صوت.
٣. فيزيك پزشكى، .
٤. براى روشن شدن قسمت هاى مختلف گوش مى توانيد به كتاب خلاصه بيمارى هاى گوش و حلق و بينى تاليف دكتر عليم و مروستى، فصل ١، و يا به كتاب هاى درسى مدارس رجوع نمائيد.
٥. كلمه ٧ از كلمات قصار نهج البلاغه فيض الاسلام.
٦. شرح نهج البلاغه خويى، جلد ١٢ ذيل (غُضّوا ابصارهم الخ) نقل از وسائل.
٧. ميزان الحكمة، جلد ٤، نقل از بحارالانوار، جلد ٧٨، .
٨. ميزان الحكمة، جلد ٦، نقل از بحارالانوار، جلد ١، و كافى، جلد ١، .
٩. بيغوله: كُنج، گوشه.

٦. تحمل حوادث سخت
٦. نَزَلَتْ اَنْفُسهم مِنْهُم فى البَلاء كالّذى (كالّتى) (١) نَزَلَتْ (نُزّلَتْ) فى الرَخاء.(٢)
ترجمه: در بلا و آسايش حالشان يكسان است (و تحولات و دگرگونى هاى روزگار آنها را دگرگون نمى سازد).
شرح: ششمين صفت پرهيزكاران اين است كه در بلا همان حالتى را دارند كه در آرامش و آسايش دارند، بلا و رَخى براى آنها يكسان است، اين جمله دو تفسير مى تواند داشته باشد: يكى از نقطه نظر توجه به مبدا خلقت و عدم غفلت و نسيان و ديگرى از نقطه نظر مقام تسليم و رضا و عدم شكوه و شكايت.
اما توضيح:
١. پرهيزكاران هميشه خود را در محضر خدا مى دانند و در نتيجه متوجه او هستند چه زير بمباران و چه در آرامش مطلق، چه در بستر بيمارى و چه در حال سلامتى و تندرستى، چه در پشت ميله هاى زندان و چه در حال آزادى، چه در پيرى و ناتوانى و چه در جوانى و شادابى، چه در غنا و ثروت و چه در فقر و تنگدستى، چه در خوشى و چه در ناراحتى، چه در رياست و امارت و چه در غير آن...
غالب مردم چنين نيستند، در بستر بيمارى و گرفتارى توجه به خدا دارند، ولى در سلامتى از او غافل هستند، وقتى گرفتارى و كسالتشان برطرف مى شود ديگر به خدا توجه ندارند. راه خدا را در تنگدستى مى جويند نه در وقت گشايش.
قرآن درباره جمعى از مشركين تعبيرى دارد كه در آيات (٣) مختلف تكرار شده است از جمله در سوره عنكبوت آيه ٦٥ مى فرمايد:
(فاذا رَكِبُوا فِى الفُلْكِ دَعَوُ اللهَ مُخلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّيهُم اِلَى البَرِّ اذا هُم يُشركون)
«هنگامى كه سوار بر كشتى شوند خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير او را فراموش مى كنند) اما هنگامى كه خدا آنها را به خشكى رسانيد و نجات داده باز مشرك مى شوند».
در اين آيه خداوند اشاره كرد به اين كه حتى مشركين نيز به هنگام گرفتارى به خدا توجه مى كنند و در واقع اين آيه بيانگر توحيد فطرى و تجلى نور توحيد در انسان ها در بحرانى ترين حالات است. اين نور در درون همه انسان ها نهفته است «فِطْرَةَ الله الّتى فَطَر النّاسَ عَلَيها»: «فطرت خدادادى كه مردم را بر آن خلق كرده است».(٤)
اما آداب و رسوم خرافى، تربيت هاى ناصحيح، تلقينات و تعليمات سوء، پرده هاى غفلتى هستند كه يكى پس از ديگرى مانع از ظهور اين نور مى شوند،
چنانچه در حديث منقول از پيامبر گرامى اسلام(ص) آمده:
«كل مولود يولد على الفِطرة حتّى لِيكونَ اَبَواه هُما اللذان يُهَوّدانه ويُنَصِّرانه»
«هر نوزادى زائيده مى شود بر فطرت (اوليه) خود، مگر اين كه پدر و مادرش (در اثر تعليمات ناصحيح) او را به مسير انحراف مثل يهوديت و نصرانيت كشند».(٥)
هنگامى كه طوفان ها و گرداب هاى مشكلات نمايان شد و دست انسان از همه اسباب ظاهرى كوتاه گرديد، بى اختيار برحسب آن فطرت اوليه به سراغ خالق عالم مى رود و در اين هنگام بحرانى هرگونه فكر شرك آلود در كوره حوادث ذوب شده و هر انديشه غير توحيدى مثل برف در آفتاب تابستان آب مى شود و توحيد خالص باقى مى ماند و در اينجا مصداق (مخلصين له الدين) آشكار مى گردد.
و اين توجه به مبدئى نيرومند نه تنها مخصوص انسان ها است، بلكه حيوانات نيز از اين توجه بى بهره نيستند. داستان هايى كه از زندگى حيوانات نقل مى شود دليلى بر اين مدعا است، هر حيوانى در مصيبت و مشكل توجه به قدرتى و نقطه اى دور دارد (٦) و به حكم غريزه به طرف او متوجه مى شود اگر فطرت اوليه انسان را به آن نقطه مى كشد، غريزه حيوان نيز وى را به همان نقطه متوجّه مى كند.
آرى شدائد و طوفان ها زمينه ساز شكوفايى و بيدارى فطرت آدمى است، اين طوفان ها هستند كه خاكسترهاى اين آتش درونى را كنار زده و سوزش آن را ملموس مى كنند.
در كنار اين طوفان ها، پيامبران هم هدفى جز فاش كردن اين نور درونى نداشتند، وظيفه آنها زدودن زنگارهاى غفلت و كنار زدن گرد و غبار نشسته بر چهره اين منبع نور بود،
چنان كه امام على(ع) در خطبه اول نهج البلاغه در عبارتى كوتاه و پرمعنى مى فرمايد:
«فَبَعَثَ فيهم رُسُلَه و واتَرَ اليهم انبيائَه ليستأدُوهم ميثاق فِطرتِه ويذكروهم منسى نعمتِه ويَحْتَجُّوا عليهم بالتبليغ ويُثيروا لهم دَفائنَ العقول»
«خداوند رسولان خود را به سوى انسان ها فرستاد و انبياى خود را يكى پس از ديگرى مأموريت داد تا وفاى به پيمان فطرت را از آنها مطالبه كنند و نعمت هاى فراموش شده الهى را به آنها يادآور شوند، از طريق تبليغ بر آنان اتمام حجت نمايند و گنجينه هاى انديشه ها را براى آنها فاش سازند».
اين توجه به خداوند در لحظات بحرانى قانون عمومى است كه تقريباً هر كس آن را در عمر خود تجربه كرده است كه در گرفتارى ها هنگامى كه كارد به استخوان مى رسد، موقعى كه اسباب ظاهرى از كار مى افتند و كمك هاى مادى ناتوان مى گردند، انسان به ياد مبدأ بزرگى از علم و قدرت مى افتد كه او قادر بر حلّ سخت ترين مشكلات است. كار نداريم كه نام اين مبدأ را چه بگذارند همين قدر مى دانيم روزنه اميدى به قلب گشوده مى شود، و نور لطيف و نيرومندى به دل مى تابد، اين يكى از نزديك ترين راه ها به سوى خدا است، راهى از درون جان و سويداى قلب.
ائمه اطهار عليهم السّلام در هدايت مردم به سوى توحيد و خداشناسى از همين فطرت پاك و نيالوده به شبهات در مواردى استفاده مى كرده اند، در ذيل آيه ٦٥ سوره عنكبوت آمده كه: شخص شاك و مردّدى را امام صادق(ع) از همين طريق ارشاد فرمودند:
عرض كرد: يابن رسول الله دُلَّنى على الله ما هو؟ فقد اَكْثَرَ عَلَىّ المجادلون و حَيَّرونى! فقال له(ع): يا عبدالله! «هل ركبتَ سفينة قَطُ؟ قال نَعَم، قال فهل كسر بك حيث لا سَفينَةَ تُنْجيك ولا سباحةَ تُغْنيك؟ قال نعم. قال فهل تَعَلَّقَ قلبُك هنا لك اَنّ شيئاً مِن الاشياء قادِرٌ على اَنْ يخلصك مِن وَرْطَتِك قال: نعم.
قال الصادق(ع): فذلك الشىٌ هوالله القادرُ عَلَى الاِنجاء حيثُ لا مُنجى و على الاغاثةِ حيثُ لامُغيت»
«اى فرزند رسول خد(ص) مرا به خدا راهنمايى كن، او كيست؟ زيرا وسوسه گران مرا حيران ساخته اند، امام فرمود: اى بنده خدا! آيا هرگز سوار بر كشتى شده اى؟ عرض كرد آرى، فرمود: هرگز كشتى تو شكسته است در آنجا كه هيچ كشتى ديگرى براى نجات تو نبوده، و قدرت بر شناگرى نداشته اى؟ عرض كرد: آرى»، فرمود در آن حالت آيا قلب تو به اين امر تعلق گرفت كه وجودى هست كه مى تواند تو را از آن مهلكه نجات دهد؟ عرض كرد آرى. امام صادق(ع) فرمودند: «او خداوندى است كه قادر بر نجات است در آنجا كه هيچ نجات دهنده و فريادرسى نيست».(٧)
پس از آيه مورد بحث روشن شد كه مشركين در حال ناراحتى و قطع اسباب ظاهرى متوجه خدا مى شوند، ولى در هنگامى كه از ميان تلاطم امواج وحشتناك و خروشان دريا نجات پيدا كردند، دوباره مشرك مى شوند و در مقابل بت به خاك مذلّت مى افتند، بسيارى از ما چنين هستيم نه فقط مشركين عرب، در تمام فراز و نشيب هاى زندگى اين طوفان هاى مهيب و وحشت زا يافت مى شود،
ولى وقتى نجات مى يابيم (اذا هم يشركون)
«دوباره مشرك مى شويم» و خدا را فراموش كرده و به غير او متوجه مى شويم، بايد به مشركينى كه از دريا مى گريزند گفت: آيا خداوند فقط در دريا قدرتمند است، و در صحرا فاقد قدرت، آيا در صحراى خشك بى آب و علف نمى تواند با صاعقه اى تو را بسوزاند، ابر داراى الكتريسيته مثبت و زمين داراى الكتريسيته منفى است، ابر كمى پايين آمده و صاعقه مى آفريند، گاهى گله گوسفندى را به آتش مى كشد و گاهى جنگلى را و امان از وقتى كه انسان نقطه اتصال دو جهت مثبت و منفى باشد، سر او جنبه منفى پيدا كرده و صاعقه بر سر او برخورد مى كند و اين زمانى است كه شىء ديگرى بلندتر از او مثل درخت و كوه و تپه اى يافت نشود، آيا خداوند نمى تواند سنگى از سنگ هاى آسمانى را در صحرا بر سرت فرود آورد، از آن سنگ هايى كه يكى از آنها در سيبرى سقوط كرد و گودال بزرگ چند كيلومترى ايجاد نمود.
قرآن در سوره اسراء پس از تعبيرى مثل آيه ٦٥ عنكبوت خطاب به مشركين مى فرمايد: (اَفَاَ مِنْتُم اَنْ يَخْسِفَ بِكُم جانب البَرّ او يُرسِلَ عَلَيْكُم حاصِباً ثُمَّ لاَ تَجِدُوا لَِكُم وَكيلاً ـ ام اَمِنْتُم اَنْ يُعِيدَكُم فِيهِ تَارَةً اُخرى فَيُرسِلَ عَلَيكُم قَاصِفاً مِنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُم بِما كَفَرْتُم ثُمّ لاتَجِدُوا لكم عَلَينا بِهِ تَبيِعاً)
«آيا از اين ايمن هستيد كه در خشكى (با يك زلزله شديد) شما را در زمين فرو ببرد، يا طوفانى از سنگريزه بر شما بفرستد (و در آن مدفونتان كند) سپس حافظ (و ياورى) براى خود نيابيد، يا اينكه ايمن هستيد كه بار ديگر شما را به دريا باز گرداند، و تند باد كوبنده اى بفرستد، و شما را به خاطر كفرتان غرق كند حتى كسى كه خونتان را مطالبه نمايد پيدا نكنيد».(٨)
آيا ايمن هستيد كه زمين شما را فرو ببرد؟ در جرايد نوشته بودند زلزله اى در شمال آفريقا يك آبادى را با تمام تأسيسات زير زمين برد به طورى كه اثرى از ويرانه هايش هم باقى نماند
(اَفَاَمَنْتُم ان يَخْسِفَ بكم جانب البَرّ) آيا مصونيد از اينكه طوفانى از سنگريزه شما را زير تله هاى شن مدفون كند؟ گردبادهايى است كه گاهى تپّه هاى شن را بلند كرده و جاى ديگر مى ريزد و چه بسا انسان ها و قافله اى را در صحرا زير هزاران خروار شن مدفون مى كند (او يُرسِلَ عليكم حاصبا).(٩)
آيا شما در امنيت هستيد از اينكه بار ديگر احتياجتان به دريا افتد، و شما با تند بادى غرق شويد، و كسى طلب خونبهاى شما را نكند و نگويد چرا؟ (قاصفا(١٠) من الريح... تبيعاً).(١١)
از اين آيات مى توان استفاده كرد كه دنيا، دار محنت و بليّة است و بايد در چنين دنيايى متوجه به خدا بود و به غير از او نقطه اتكايى نگرفت و توجه به او بهترين مفرّ است،
در خدمت اميرالمؤمنين على(ع) عرض كردند كه افلاطون حكيم چنين گفته كه «الافلاك (١٢) قِسِىّ (١٣) والحوادثُ سهام والانسان هدف والرامى هوالله فَاَين المَفَرّ»
«افلاك كمانها و حادثه ها تيرها، و انسان هدف و تيرانداز خداوند است پس كجا (با اين شرايط) فرارگاه يافت مى شود!» حضرت جواب از قرآن دادند و فرمودند (فَفِرُّوا اِلَى اللهِ)(١٤)
«فرار كنيد به سوى خداوند».(١٥)
اين بلاها و مشكلات گرچه بيدادگر است و در مقام هشدار بسيار خوب، ولى نذر و استغاثه و توجه به مبدأ قادرى در اين حال ارزش چندانى ندارد، زيرا افراد فاسد هم در اين حال صدا و ناله هايشان بلند است، ارزش آن دارد كه در هر حال ذكر و ياد خدا بر مملكت جسم و جان حكومت كند، وگرنه فرعون هم كه نداى (انا رَبُّكُمُ اَلاعلَى) (١٦)
«من پروردگار بزرگ شما هستم» سر مى داد، همين كه در ميان امواج دريا قرار گرفت به ياد آن مبدأ قادر و خداوند حقيقى عالم هستى افتاد، و گفت (آمَنْتُ اَنّه لَا اِلهَ اِلاَّ الَّذِى أَمَنَتْ بِه بَنوُ اِسرَائِيِلَ واَنا مِنَ المِسُلِمينَ) «ايمان آوردم كه نيست خدايى الاّ خدايى كه بنى اسرائيل به آن ايمان آورده اند و من هم از اسلام آورندگان (و گردن نهندگان به فرمان او) هستم».(١٧)
نبايد فكر كرد وقتى دنيا به كام انسان بود، هميشه چنين است، در زمان رضاخان وزير دربارى بود كه سمبل قدرت رضاخانى بود،
معروف بود كه همه كاره شاه او است، و رضاخان همچون موم در دست او مى باشد يكى از علماء نقل مى كرد، در مجلسى با علما بوديم كه اين وزير وارد شد به قدرى آثار كبر و غرور در او بود، كه علما اعتنايى به او نكردند، تبسم كرد و گفت: شما مى گوييد خدايى هست و من با هزار دليل ردّ وجود او مى كنم، آرى اين چنين افرادى را سيلى روزگار بايد تأديب كند، چيزى نگذشت كه مورد بى مهرى قرار گرفته و متهم به قيام بر ضدّ شاه شد، و بالاخره شاه به او بدبين شده و دستور حبس او را صادر كرد، يكى از علما كه در آن مجلس بود مى گفت وقت ملاقات گرفتيم و در زندان به ديدارش رفتيم، تا ببينيم بر همان حال و هوا است يا نه، وقتى رفتيم او را در زندان انفرادى يافتيم كه شعر مى خواند، و چنان چكامه و سرودى مى خواند كه گويا از مرحله توحيد پا را فراتر نهاده و قائل به وحدت وجودى شده كه نزد موحدين مردود است. نغمه او چنين بود:

ما همه شيران ولى شير عَلَم *** حمله مان از باد باشد دم بدم
حمله مان پيدا و ناپيداستى *** جان فداى آنكه ناپيداستى

فهميديم حالش خوب شده ولى اين بيدار شدن اهميتى نداشت، زيرا در زندان حال هر آلوده اى چنين است، بايد در برابر خداوند در هر حالى گفت: «وجدتُك اهلاً لِلْعبادةِ فَعَبَدتُك»
«يافتم تو را لایق براى عبادت پس عبادت كردم تو را».
بايد اظهار ارادت به ساحت مقدسه ائمه عليهم السّلام عموماً و امام زمان(ع) و قطب دائره امكان خصوصاً در هر حالى باشد، نه در وقتى كه در معرض هجوم مشكلات قرار مى گيريم و در منگنه حوادث پِرِس مى شويم، اگر اهل جمكران رفتن هستيم نبايد هميشه براى حلّ مشكلات برويم، يك بار هم بگوييم مى رويم به ياد مهدى فاطمه (ع) اشك بريزيم.
_________________________________________
١. نسخه فيض و خويى «نَزَلْت» و نسخه ابن ابى الحديد، صبحى صالح و ابن ميثم «نُزِّتَتْ» است و نسخه ابن ميثم و فيض و صبحى صالح «كالّتى» و ابن ابى الحديد و خويى «كالّذى» است،
البته ابن ميثم در شرح اعراب كالذى را توضيح داده است.
٢. نكته ادبى: پيرامون اعراب «كالّذى» و اين كه الّذى چه كلمه اى است سه نظر گفته شده است: ١. از ابن ابى الحديد كه كالّذى صفت نزولاً است كه محذوف است والّذى صفت النزوال و ضمير عايد «نَزَلْتُه» چون منصوب است جايز است حذف آن مثل «ضربتُ الذى ضربتَ اى ضربتَه».
تقدير چنين مى شود «نَزَلَتْ اَنْفُسُهم منهم فى حال البلاء نزولاً كالنزول الذى نَزَلتْه منهم فى حال الرخاء» اين وجه را به ابن ميثم هم مى توان نسبت داد، زيرا همچنان كه مرحوم خويى نسبت داده است زيرا تقدير را چنين گرفته «نزلت كالنزول الذى نزلَتْه فى الرخاء».
از ابن ميثم كه كالذى در اصل كالذين بوده مثل قول خداوند تعالى (كالذى خاضوا) (توبه، ٦٩) كه مى گويند (كالذين خاضوا) بوده و مراد تشبيه پرهيزكاران است در حال بلاء به كسانى كه درحال نعمت هستند، شايان توجه است كه نحوى و اديب بلندمرتبه مرحوم رضى نجم الائمه در چنين جاهايى مى گويد: «كلمه اى در تقدير مى گيريم كه لفظاً مفرد و معنا جمع باشد، مثل لفظ (جمع وجِيْش) مثل قول خداوند متعال «كَمَثَل الذى اِستَوقَدَ ناراً» (بقره، ١٧) كه تقديرش مى شود «كَمَثَل الجمع الذى استوقد ناراً» الذى و همچنين ضمير استوقد به اعتبار لفظ جمع مفرد آمده است، اگر بخواهد الذى در آيه مخفف از «الذين» باشد جايز نيست ضمير عايد مفرد برگردد (استوقد).
آيه ديگر مثل (والذى جاء بالصدق وصَدَّق به اُولئك هُمُ المتَّقوُن) (زمر، ٣٣) و اين گونه تقدير كه گفتيم كثير است، ولى حذف نون از «الّذين» قليل است. (نقل از شرح خويى، جلد ١٢ ذيل اين خطبه).
از مرحوم خويى كه الّذى مصدريه است، مثل ماء موصوله چنان كه يونس و اخفش (دو تن از نحويين) چنين گفته اند در قول خداوند متعال (ذلك الذى يُبشّر الله عباده الذين آمنوا) (شورى، ٢٣) اى ذلك تَبْشِير الله و همچنين گفته اند در قول خداوند متعال (وخُضْتُم كالّذى خاضوُا) (توبه، ٦٩)، بنابراين وجه معناى اين فراز از خطبه چنين مى شود: نازل شد نفس آنها بر بلا و شدت مثل نازل شدن نفوس آنها در آسايش و نعمت (در اين وجه و وجه اوّل دو حالت از نفوس پرهيزكاران مقايسه شده و در وجه دوم حالت بلا پرهيزكاران با حالت رخاء و آسايش غير آنها مقايسه و تشبيه شده است).
مرحوم خويى بعد از طرح سه وجه، وجه اخير را اقرب و خالى از تكلف پنداشته است و بايد گفت اين بحث مبنايى است.
٣. سوره نحل: آيات ٥٤-٥٣، سوره يونس: آيه ١٢، سوره روم: آيه ٣٣، سوره زمر: آيه ٤٩، سوره اسراء: آيات ٦٩-٦٧.
٤. سوره روم، آيه ٣٠.
٥. تفسير جوامع الجامع، تاليف مرحوم طبرسى ذيل آيه ٣٠ سوره روم به نقل از تفسير نمونه ذيل همين آيه.
٦. اطيب البيان، تاليف آيت... طيّب، جلد ٨، ذيل آيه ٦٧ سوره اسراء.
٧. بحارالانوار، جلد ٣، طبع جديد، ، به نقل از تفسير نمونه، جلد ١٦، .
٨. سوره اسرا، آيه ٦٩-٦٨.
٩. «حاصب» به معنى بادى است كه سنگريزه ها را حركت ميدهد، و پشت سر هم بر جايى مى كوبد و در اصل از حصباء به معنى سنگريزه گرفته شده است.
١٠. «قاصف» به معنى شكننده است، و در اينجا اشاره به طوفان شديدى است كه همه چيز را درهم مى شكند.
١١. «تبيع» به معنى تابع و در اينجا اشاره به كسى است كه به مطالبه خون و خونبهاى بر مى خيزد و دنبال آن را مى گيرد (تفسير نمونه، جلد ١٢، ).
١٢. «اَفلاك» جمع فلك به معنى مدار ستارگان، و اينجا كنايه از آسمان ها و جهان خلقت است.
١٣. قِسىّ و قُسِىّ و اَقْوُس و اَقواس و اَقياس و قياس جمع قَوس به معنى كمان است.
١٤. سوره ذاريات، آيه ٥٠.
١٥. تفسير اطيب البيان، جلد ٨، ، ذيل آيه ٦٩ سوره اسراء
١٦. سوره النازعات، آيه ٢٤.
١٧. سوره يونس، آيه ٩٠.


۵
مقام تسليم و رضا
مقام تسليم و رضا
٢ـ تفسير دوم جمله فوق اشاره به مقام رضا و تسليم در مقابل شكايت است نه اشاره به مقام توجه به خدا در مقابل غفلت و نسيان، متقين كسانى هستند كه در هر حال (بلا و رَخى) از خدا راضى هستند و مرحوم ملااحمد نراقى(١) در معراج السعادة درباره رضا مى فرمايد: «ضد سخط رضا است و آن عبارت است از ترك اعتراض بر مقدّرات الهيّه در باطن و ظاهر قولاً و فعلاً، و صاحب مرتبه رضا پيوسته در لذت و بهجت و سرور و راحت است، چه تفاوتى نمى باشد در نزد او ميان فقر و غنا و راحت و عناء (سختى) و بقاء و فناء و عزّت و ذّلت و مرض و صحت و موت و حيات و هيچ يك از اينها بر ديگرى در نظر او ترجيح ندارد، و هيچ كدام بر دل او گران نيست زيرا كه همه را صادر از خداى تعالى مى داند، به واسطه محبت حق كه بر دل او رسوخ نموده بر همه افعال او عاشق است، و آنچه از او مى رسد بر طبع او موافق است و مى گويد.

عاشقم بر لطف و بر قهرش بِجِدّ *** بوُالعجب من عاشق اين هر دو ضدّ
ناخوش او خوش بود بر جان من *** جان فداى يار دل رنجان من(٢)

و به قول شاعر ديگر:

يكى درد و يكى درمان پسندد *** يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران *** پسندم آنچه را جانان پسندد

مرحوم نراقى در جامع السعادات در بحث رضا مى فرمايد: «رضا به قضاء الهى افضل مقامات دين و اشرف منازل مقرّبين و باب اعظم الهى است، (اعظم درهاى شهرستان رحمت و اوسع راه هاى اقليم سعادت) كسى كه داخل شود، از اين درب، داخل جنّت مى گردد، خداوند سبحان فرموده (رَضِىَ الله عَنْهم ورَضوُا عنه)
«راضى است خدا از آنها و آنها هم از خداوند راضى هستند».(٣)
تسليم و رضا به منزله صورت خلقيات مؤمن است كه نور ايمان در آن منعكس شده و آينه اى است كه نور ايمان در آن متجلّى شده است، و از اين طريق مى توان وجود نور ايمان او را لمس و مشاهده كرد، در روايت آمده كه از امام صادق(ع) سؤال شد به چه چيزى روشن مى شود كه مؤمن، مؤمن است فرمودند:
«بالتسليم لله والرضا فيما ورد عليه من سرور او سخط»
«به تسليم بودن در برابر خداوند و راضى بودن از شادى و ناراحتى كه به او مى رسد».(٤)
اهميت صفت رضا به حدّى است كه در روايت از پيامبر اكرم(ص) آمده كه در روز قيامت خداوند بالهايى به طائفه اى از امت من مى دهد كه با آنها از قبرهايشان به سوى بهشت پرواز مى كنند و به نحو دلخواه از نعمت هاى بهشتى استفاده مى نمايند، ملائكه از اينها سؤال مى كنند آيا موقف حساب را ديديد؟، گويند: از ما حسابى نخواستند، آيا از صراط گذشتيد، گويند ما صراطى نديديم، آيا جهنم را ديديد؟ گويند ما چيزى نديديم، ملائكه سؤال كنند از امت چه كسى هستيد؟ گويند از امت محمد(ص)، ملائكه قَسَم مى دهند آنها را كه شما در دنيا چه اعمالى داشتيد؟! مى گويند: دو خصلت در ما بود كه خدا به فضل و رحمت خود ما را به اين مرتبه رسانيد «كُنّا اذا خَلَونا نَسْتحْيى اَنْ نَعْصِيَه و نَرضَى باليَسير ممّا قَسَّم لنا».
يكى آنكه چون در خلوت بوديم از خدا شرم داشتيم، كه معصيت او كنيم،
دوم آنكه راضى بوديم به كم، از آنچه قسمت كرد خداوند براى ما، سپس ملائكه مى گويند: سزاوار اين مرتبه هستيد.(٥)
آرى تعجب ندارد كه دارنده اين صفت در آخرت به مقام بلندى برسد و در دنيا چه بسا به مرتبه انبياء رسيده باشد در روايت آمده كه پيامبر اكرم(ص) در سفرى با قافله اى ملاقات كردند، آنها سلام كردند و پيامبر فرمودند : «چگونه هستيد؟»
گفتند: «نحن المؤمنون يا رسول الله»
«ما مؤمن هستيم اى رسول خدا» قال(ص): «فما حقيقة ايمانِكُم؟»
«پرسيدند حقيقت و نشانه ايمان شما چيست؟» گفتند: «الرضا بقضا الله والتفويض الى الله والتسليم لامر الله»
«راضى به قضاى الهى هستيم و امور خود را واگذار به خدا كرده و تسليم امر او هستيم»
فقال رسول الله(ص): «علماء حكماء كادوا اَنْ يَكونوا مِن الحِكْمَةِ اَنْبياء... »
«رسول اكرم(ص)فرمودند: اينها جزو علما و حكما هستند و نزديك است به واسطه حكمت به درجه انبياء برسند».(٦)
بعضى منكر تحقق رضا شده اند، و گفته اند: در انواع بلاها و در امور مخالف هواى انسان رضا معنى ندارد، در اين گونه موارد به غير از صبر و شكيبايى چاره اى نيست،
علما اخلاق(٧) جواب داده اند كه اين توهم ناشى از عدم درك محبت است، بعد از ثبوت محبت، رضا ثمره آن است،
وقتى حبّ به محبوبى حاصل شد عاشق راضى بافعال معشوق است و اين بر دو نحو متصور است:
١ـ به قدرى درجه حُبّ بالا مى رود كه اگر ناراحتى و جراحتى به شخص برسد درك نمى كند، امام انسان جنگجو در گرما گرم جنگ اگر جراحتى به او وارد شود احساس درد نمى كند، كسى كه در مسير كار مهمى در حال دويدن است و خار به پايش مى رود، احساس درد نمى كند، على(ع) در حين كشيدن تير از پاى مباركش چنان محو جمال محبوب شده كه احساس درد نمى كند، به علاوه اين ناراحتى ها زمانى است كه از غير محبوب به او مى رسد، پس مسلماً اگر از محبوب به شخص بلايى برسد صاحب اين مرتبه از حُبّ درك شدت و محنت نمى كند، و شكى نيست كه حبّ الهى شديدترين حُب ها و زيباترين آنها است زيرا جمالى زيباتر از جمال ربوبى نيست.

در بلا هم ميچشم لذّات او *** مات اويم مات اويم مات او

٢ـ اين درجه پايين تر از درجه اول است، در اين مرتبه شدت محبت و استغراق در دوستى بحدّى است كه شخص احساس درد مى كند ولى راضى و خوشنود است، مثل كسى كه به خاطر شفاى بيماريش تن به عمل جراحى سختى مى دهد يا آن را عمل مى كند. يا مريض مزه تلخ دوا را با تمام وجود لمس مى كند، به خاطر عشقى كه به سلامتى دارد آن را مصرف مى كند محِبّ خداوند هم ممكن است احساس ناراحتى در اثر گرفتارى به بلائى بكند ولى به واسطه يقين به ثواب هاى اُخروى راضى و خوشنود است، و اين معناى «الرضا ثمرة اليقين» (٨) است.

عاشقم بر رنج خويش و درد خويش *** بهر خوشنودى شاه فرد خويش

همه اين امور در مبحث مخلوق مشاهد و محسوس است، چه جاى محبت خالق و عشق جمال ازلى و حسن ابدى كه نهايتى از براى آن متصور نيست، و قلوب دوستان او چون در عرصه جمال و جلال بايستند، از ملاحضه جلال و جمال او حيران و واله و سرگردانند.
حكايات دوستان و قصه هاى مُحبّان بر اين مطلب شاهد و گواه است، عالم محبت را عجائبى است كه عقل باور ندارد، و تا به آن نرسد طعم آن را درنيابد.

تا نكردى آشنا زين پرده، رازى نشنوى *** گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش

با ورود عقل به اين عالم و اين شهر، رازهاى ناگفتنى و ناديدنى براى آن آشكار مى شود.

آنچه ناگفتنى است آن شنوى *** آنچه ناديدنى است آن بينى
از مضيق جهات در گذرى *** وسعت مُلك لامكان بينى
آنچه دارى اگر به عشق دهى *** كافرم، گر جُوِى زيان بينى

همين حُبّ است كه مجنون را وادار به تحمل مصائب و راضى شدن به مشكلات براى رسيدن به ليلى مى كند، از اين بالاتر در قرآن كريم آمده كه در اثر همين حُبّ زنان مصر با ديدن يوسف (ع) دست هاى خود را بريدند.

گرش بينى و دست از ترنج بشناسى *** روا بود كه ملامت كنى زليخا را!
______________________________________
١. معراج السعادة تاليف ملاّاحمد نراقى ترجمه و شرح كتاب جمع السعادات تاليف پدر وى مرحوم ملامحمد مهدى نراقى است و قابل ذكر است كه از ضروريات اوليه يك خانه در كنار قرآن و نهج البلاغه وجود كتاب اخلاقى و بسيار مفيد و پر ارزش معراج السعادة است كه در روشن كردن چراغ هدايت زندگى بسيار سودمند است.
٢. معراج السعادة، .
٣. سوره توبه آيه ١٠١ - سوره مائده آيه ١٢٢ -سوره مجادلة آيه ٢٢ -سوره بيّنة آيه ٨.
٤. شرح خويى ذيل همين فراز نقل از كافى.
٥. جامع السعادات، جلد ٣ در بحث رضا.
٦. شرح خويى ذيل همين فراز (روايت از امام باقر عليه السّلام است).
٧. به جامع السعادات، جلد ٣، -٢٠٦. معراج السعادة، -٦٠٧. اخلاق حسنة تاليف فيض كاشانى ترجمه محمدباقر ساعدى چاپ انتشارات پيام آزادى، -١٤٩. كتاب الاخلاق تاليف سيد عبدالله شُبّر چاپ مطبعة النعمان، -٢٣٢ الباب الثالث فى الرضا بالقضا رجوع نماييد.
٨. ميزان الحكمة، جلد ٤، نقل از غررالحكم.

براى تحصيل صفت رضا چه بايد كرد
طريق تحصيل رضاـ براى تحصيل رضا چند امر قابل توجه است: ١ـ تداوم در ذكر خدا در قلب و تفكر در عجائب خلقت و حكمت هاى قرار داده در مخلوقات و مواظبت بر طاعات و عبادات و كم نمودن علائق دنيوى و علائق نفسانى كه همه را تحت عنوان توجه به خدا مى توان جمع كرد، و با اين توجه محبت شخص به مرتبه اى مى رسد كه محو دوست گرديده و مست باده محبت مى شود و احساس درد مصائب و بلاها نخواهد كرد.
٢ـ تأمّل در اينكه انسان غافل و جاهل است و مهربانى مادر به فرزند جلوه بسيار كوچكى از عشق و محبت او به مخلوقات است، پس چنين خالقى هر چه كند

سَرِ قبول بِبايد نهاد و گردن طوع *** كه آنچه حاكم عادل كند همه داد است

٣ـ تأمل در اينكه از نارضائى او هيچ نظام الهى تغيير نخواهد كرد، چه بسا راضى باشد چه ناراضى، تقدير الهى خواهد آمد، لكن وجود رضايت موجب كسب ثواب و نارضايتى عامل تحصيل عقاب خواهد بود.

در دايره هستى ما نقطه تسليميم *** رأى آنچه توانديشى، حكم، آنچه تو فرمايى

٤ـ طالب مرتبه رضا، بايد در آيات و اخبارى كه در رفعت مرتبه اهل بلا همچون حضرت ايوب(ع) (١) رسيده نظر كند،
و احاديث اجر و ثواب بر مصيبت را مطالعه كند، و بداند هر گنجى بعد او رنجى و هر راحتى بعد از محنتى و هر اجرى بعد از بلايى و هر ثوابى بعد از مصيبتى است.
يار و دوستى از دوستان درگاه نيست كه سر او به خنجر تسليم نبريده باشد، و هيچ يك از مقّربان بارگاه نيست كه در باديه و بيابان محبت خارهاى مصيبت به پاى او نرفته باشد، محرمى از محرمان قدس را نيافتم كه چهره او از خوناب جگر سرخ نشده باشد، و صديقى از صديقان نشنيدم، كه به سيلى عناء و رنج رخسار او كبود نشده باشد، پس آدمى بايد به اميد ثواب هاى پروردگار چون مردان بلند همت، بيابان بلا را با قدم صبر بپيمايد، و دشوارى هاى اين راه را بر خود سهل نمايد، چون مريضى كه متحمل حجامت و فَصْد (رگ زدن) و خوردن دواهاى گرم و سرد مى گردد، و مانند تاجرى كه بارگران سفرهاى دور و دراز را به اميد سود مى كشد.
قابل توجه اينكه علماء اخلاق فرموده اند: بالاتر از مقام رضا، مقام تسليم و تفويض است، زيرا در مقام رضا طبع انسان لحاظ و منظور شده، و مى گويد: هرچه محبوب برايم بپسندد، من مى پسندم و راضى به آن هستم، ولى در مقام تسليم طبع و ميل و منيّت و تعلقات انسان لحاظ نمى شود بلكه طبع و موافقت و مخالفت آن را به خدا واگذار مى كند، و گويا اصلاً طبعى و تعلّقى به امورات براى آن نمى بيند كه افعال خداوند موافق و مرضىّ آن باشد.
اين مقام تسليم از توكل هم بالاتر است، زيرا كه توكل اعتماد كردن به خدا است در امورات و به منزله توكيل (وكيل كردن) است، و گويا خداوند را وكيل خود قرار مى دهد، پس هنوز تعلقى به امور براى خود مى بيند و خود را به منزله موكل مى پندارد، ولى در مرتبه تسليم تمام علائق گسسته شده و جميع امور به خداوند متعال واگذار مى شود.(٢)
نيل به مقام رضا چنان كه در اين خطبه آمده، از شُؤون متّقين است، ولى رسيدن به مقام تسليم از ثمرات مراتب عالى تقوا و يقين است كه وصول به اين مرتبه امرى بس دشوار ولى لازم است، اين مقامى است كه بزرگان دين همچون حسين بن على سيدالشهد(ع) به اين مقام رسيده اند كه در تاريخ كربلا آمده حضرت بعد از مبارزات فراوان وقتى از اسب بر زمين قرار گرفتند عرض كردند:
«الهى رضىً بقضاك تسليماً لامرِك لامعبود سواك يا غياث المستغيثين»
«راضى هستم بقضاء و حكم تو، تسليمم براى امر تو، نيست معبودى به غير از تو اى فرياد رسد فريادكنندگان»(٣)
مرحوم الهى در ذيل اين فراز (نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالذى نزلت فى الرخاء) چنين مى سُرايد:

بِدانسان با بالا باشند دمساز *** كه پندارى بلا، يارى است طنّاز
از آنچشم سيه دل هر بلايى *** زند بر وصل جانان الصّلايى
از آن پر فتنه چشمان هر نگاهى *** زند تيرى به قلب بى گناهى
چو آنان نزد جانان بى گناهند *** به جان آماج آن تير نگاهند
خليل آسا بلا گر باشد آتش *** به جان پارسايان خوش بود خوش
هر آن دل با بلا دمساز گردد *** در صد لطف بر وى باز گردد
بر آن جان ها بلا، سوداى عشق است *** نشاط و مستى صهباى عشق است
بلا بر تشنه كام عشق آب است *** شب تاريك جان را آفتاب است
بلا خار است و خار عشق گلشن *** شرار عشق چون خورشيد روشن
بلاى دوست،مخصوص اوليا است *** شهيدان ديار كربلا است
بلايى كز تو اى پرناز باشد *** براهش چشم عاشق باز باشد
كجايى اى بلا بنواز ما را *** باوج عرش ده پرواز ما را
______________________________________
١. حضرت ايوب عليه السّلام از طرف پدر و مادر از فرزند زادگان هود و يعقوب عليهم السّلام بود و روزگار او بعد از يوسف عليه السّلام بود. و امام عزّت بنى اسرائيل را ديده اما در روزگار محنت آنها به پيامبرى مبعوث گشت وى هيچده سال در بلا و امتحان بود و در اين مدت گله گوسفندانش را سيل برد، خانه اش خراب شد، مزرعه اش سوخت، باغش را سلطان بت پرست وقت غصب كرد، فرزندانش را از دست داد، بيمارى سختى به سراغش آمد ولى او همچنان دعوت به خداپرستى مى كرد، اما پس از هيچده سال و مرگ سلطان بت پرست باغ را به او برگرداندند و نعمت ها يكى پس از ديگرى بپاس رضا و صبر و شكر او برگشت و چهل و هشت سال ديگر زيست و خداوند فرزندى بنام صالح كه نام ديگر او شموئيل بود به او عطا فرمود، (تلخيص از كتاب قصه هاى قرآن تاليف سيدابوتراب صفايى آملى، -٩١. براى مطالعه بيشتر به كتاب هاى قصص انبياء و از جمله به كتاب قصص قرآن تاليف صدربلاغى، انتشارات اميركبير، -٢٠٧ مراجعه شود.
٢. به جامع السعادات، جلد ٣، رجوع شود.
٣. لازم به تذكر است كه بعضى از مطالب اين بحث و اكثر اشعار از معراج السعادة گرفته شده است.

٧ـ ايمان صريح و خالص
٧ـ وَلَولا الاَجَلُ الَّذى كَتَبَ اللهُ عَلَيهم لَمْ تَستَقِرَّ اَرْواحُهم فى اَجْسادِهم طَرْفَةَ عَيْن شوُقاً اِلى الثَواب، وَخَوفاً مِنَ العِقاب.
ترجمه: و اگر نبود اجل و مدتى كه خدا (در دنيا) براى ايشان تعيين فرموده، از شوق ثواب و بيم عذاب، چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمى گرفت.
شرح: براى روشن شدن دقيق و كامل تفسير اين جمله، سه مطلب قابل بحث است:
١ـ اَجَل «اَجَل در اصل به معنى «مدت معين» است و «قضا اجل» به معنى تعيين مدت، و يا به آخر رساندن مدت است، اما بسيار مى شود كه به آخرين فرصت نيز اجل گفته مى شود، مثلاً مى گويند: «اَجَل دِيْنْ» فرا رسيده است، يعنى آخرين موقع پرداخت بدهى رسيده است و اينكه به فرا رسيدن مرگ نيز اَجَل مى گويند به خاطر اين است كه آخرين لحظه عمر انسان در آن موقع است».(١)
به دليل آيات و روايات، از مسلّمات است كه هر كسى را اجلى است و اين عبارت نهج البلاغه هم براى پرهيزكاران اثبات اجل كرده است، حتى ملت ها هم از اين اجل مستثنى نبوده،
چنان چه قرآن مى فرمايد: (لِكُلِّ اُمَّة اَجَل) (٢)
«براى هر قوم و جمعيتى زمان و مدت (معينى) است» لكن مرگ ملت ها غالباً بر اثر انحراف از مسير حق و عدالت و روى آوردن به ظلم و ستم و غرق شدن در درياى شهوات و فرورفتن در امواج تجمل پرستى و تن پرورى مى باشد.
هنگامى كه ملت هاى جهان در چنين مسيرهايى گام گذارند و از قوانين مسلم آفرينش منحرف گردند، سرمايه هاى هستى خود را يكى پس از ديگرى از دست داده، و سرانجام سقوط مى كنند، بررسى تاريخ تمدن هايى همچون تمدن بابل، و فراعنه مصر، و قوم سبا، و كلدانيان و آشوريان و مسلمانان اندلس و امثال آنها اين حقيقت را نشان مى دهد كه در يك لحظه بر اثر اوج گرفتن فساد به طرف سقوط نزديك شدند حتى ساعتى نتوانستند پايه هاى لرزان حكومت هاى خويش را نگاه دارند.
نكته قابل بررسى اين است كه بعضى آيات مى گويد: اجل تقديم و تاخير ندارد، (فَإِذَا جاءَ اَجَلُهُمْ لا يَسْتَاخِرونَ ساعَةً ولا يَسْتَقْدِموُن)(٣)
«زمانى كه اجل آنها برسد نه ساعتى تاخير و نه تقديم مى افتد» ساعت در لغت به معنى كمترين وقت است، گاهى به معنى لحظه و گاهى به معنى مقدار كمى از زمان مى آيد، اگرچه امروز معنى معروف آن يك بيست و چهارم مدت شبانه روز است».(٤)
اين گونه آيات مى فرمايند: سر سوزنى اجل جلو و عقب نمى افتد، از طرفى مى بينيم اولاً:
اسلام دستور داده كه اگر بيمار شديد به سراغ پزشك و دارو برويد، حتى اگر طبيب كافر باشد، چنان كه به هنگام ضربت خوردن على(ع) طبيب نصرانى براى آن حضرت آوردند،
ثانياً: دستور داده شده بهداشت را مراعات كنيم،
ثالثاً: اگر در جاده اى خوف خطر هست نرويد، حتى مسير حج اگر خطرناك بود، وجوب آن تا رفع خطر برداشته مى شود يعنى تكليفى به گردن شما نيست،
رابعاً: در روايات داريم كه بعضى چيزها مثل صله رحم و شاد كردن پدر و مادر در ازدياد عمر مؤثر و بعضى چيزها مثل قطع رحم، كشتن پدر و يا توهين به استاد و عالم در تقليل عمر دخيل است، خامساً: صدقه رفع بلا و قضا مى كند و...
تمام اين موارد با اجل مشخص و لا يتغير منافات دارد، زيرا اگر اجل معين باشد، و كاسه عمر به لب رسيده باشد، رجوع به پزشك، رعايت بهداشت، نرفتن در مسير خطرناك، صله رحم، شاد كردن پدر و مادر و صدقه دادن و... بى فايده خواهد بود، و همچنين اگر اجل نرسيده باشد، تامين اين موارد هم بى فايده است.
وجه جمع بين اين تنافى ظاهرى را مى توان از روايات و آيات استفاده كرد و آن اينكه ما داراى دوگونه اجل هستيم، در روايتى از امام باقر (ع) آمده كه از حضرت درباره
(قضى اجلاً و اجلٌ مسمى عنده) سؤال كردند حضرت فرمودند: «هما اجلان اجل محتوم و اجل موقوف» (٥) اين دو (يعنى اجلاً و اجل مسمى) دو نوع اَجَلند
١ـ محتوم
٢ـ مشروط (٦) اين دو اجل گاهى به اجل حتمى و معلق و يا محتوم و غيرمحتوم و يا مطلق و مشروط (٧) تعبير مى شود: اجل محتوم اجلى است كه در امثال آيه بالا و اين عبارت و فراز از نهج البلاغه آمده است، هيچ چيزى نمى تواند آن را تغيير دهد، ولى اجل معلق و غيرمحتوم اجلى است كه با امثال موارد فوق قابل تغيير است، صدقه، رعايت بهداشت، صله رحم و غيره اجل معلق را دور و به تعويق مى اندازد و در مقابل انتحار (خودكشى)، قطع رحم و غيره آن را نزديك مى سازد.
براى واضح شدن مطلب ناچارم مثالى بزنم: اتومبيلى را كارخانه بيرون مى دهد و با توجه به وسايل و آلياژهاى به كار رفته در آن مدت عمر آن را اگر با اسلوب صحيح در جاده مناسب و با راننده آزموده حركت كند ٢٠ سال معين مى كند، اين اجل حتمى اتومبيل خواهد بود، حال اگر مراعات دستورات كارخانه سازنده نشود و در هر جاده پرفراز و نشيبى و با هر راننده ناآشنا به دستورات رانندگى بخواهد حركت كند و به موقع سرويس نشود مسلماً آن ممكن است به ٥ سال تقليل يابد به علاوه اين در صورتى است كه حادثه غير منتظره اى مثل تصادفات نابهنگام صورت نگيرد.
قلب انسان هم دستگاهى است كه سازنده آن اطلاع دارد تا چند سال ديگر اگر با موازين صحيح بهداشتى زيست كند، سالم مى ماند. اين اجل حتمى اين قلب و انسان دارنده آن است، به طورى كه اگر مثلاً ١٠٠ سال بنا باشد عمر كند در موعد مقرر قلب ايستاده و انسان مى ميرد، اگرچه هيچ بيمارى يا عوارضى نداشته باشد، زيرا استعداد در عالم ماده محدود است،
در حديثى از على امام(ع) آمده: «نَفَسُ المرء خُطاه اِلى اَجَلِه»
«نفس كشيدن مرد (انسان) گامى است به سوى مرگ او (زيرا هر نفس كشيدن، از عمر او كم كرده و به مرگ نزديك مى نمايد، مانند گام برداشتن كه شخص را به مقصدش نزديك مى گرداند».(٨)
اين روايت بسيار جالب گوياى محدوديت اجل هر شخصى است كه با هر قدمى به پايان آن نزديك مى شود، اما در بين اين راه اجل هاى معلقى است كه عمر طبيعى را به نصف، ثلث يا ربع ممكن است تقليل دهد، مثل انتحارها و امراض گوناگون.
در تفسير نمونه(٩) مى گويد: «بسيارى از موجودات از نظر ساختمان طبيعى و ذاتى استعداد و قابليت بقا براى مدتى طولانى دارند، ولى در اثناء اين مدت ممكن است موانعى ايجاد شود كه آنها را از رسيدن به حداكثر عمر طبيعى باز دارد، مثلاً يك چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن، ممكن است مثلاً بيست ساعت استعداد روشنايى داشته باشد، اما وزش يك باد شديد و ريزش باران و يا عدم مراقبت از آن سبب مى شود كه عمر آن كوتاه گردد.
در اينجا اگر چراغ با هيچ مانعى برخورد نكند و تا آخرين قطره نفت آن بسوزد سپس خاموش شود، به اجل حتمى خود رسيده است و اگر موانعى قبل از آن باعث خاموشى چراغ گردد، مدت عمر آن را «اجل غير حتمى» مى گوئيم.
در مورد يك انسان نيز چنين است. اگر تمام شرايط براى بقاى او جمع گردد و موانع برطرف شود، ساختمان و استعداد او ايجاب مى كند كه مدتى طولانى (هر چند اين مدت بالاخره پايان و حدى دارد) عمر كند، اما ممكن است بر اثر سوء تغذيه يا ابتلاء به اعتيادات مختلف و يا دست زدن به خودكشى يا ارتكاب گناهان خيلى زودتر از آن مدت بميرد، مرگ را در صورت اول «اجل حتمى» و در صورت دوم «اجل غير حتمى» مى نامند.
مرحوم علامه طباطبايى(ره) ذيل همين آيه درباره علت تامه (سبب تام) و مقتضى (سبب ناقص) مى گويند: «مثالى كه با در نظر گرفتن آن اين دو قسم سبب يعنى سبب تام و سبب ناقص روشن مى شود، نور خورشيد است، زيرا ما در شب اطمينان داريم كه بعد از گذشتن چند ساعت آفتاب طلوع خواهد كرد و روى زمين را روشن خواهد نمود، لكن ممكن است مقارن طلوع آفتاب كره ماه و يا ابر و يا چيز ديگر بين آن و كره زمين حائل شده و از روشن كردن روى زمين جلوگيرى كند، همچنان كه ممكن هم هست كه چنين مانعى پيش نيايد كه در اين صورت قطعا روى زمين روشن خواهد بود.
پس طلوع آفتاب به تنهايى نسبت به روشن كردن زمين سبب ناقص و به منزله لوح محو و اثبات در بحث ما است و همين طلوع به ضميمه نبود (عدم) مانعى از موانع نسبت به روشن كردن زمين علت تامه و به منزله ام الكتاب و لوح محفوظ در بحث ما است».(١٠)
٢. تاثير اعتقاد به معاد در تربيت نفوس: مطلب دوم قابل بحث تاثير تربيتى اعتقاد به معاد است،
دو عامل اساسى در تربيت و پرورش آحاد جامعه نقش مؤثرى را ايفا مى كند:
١. ايمان به مبدا
٢. ايمان به معاد.
ايمان به مبدا هشدار مى دهد كه در هر زمان و هر مكان، خدا مراقب تو است و او از تو به تو نزديك تر است (نَحْنُ أَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْل الوَرِيدِ)(١١) به طورى كه هر نيّتى را اول خداوند متوجه مى شود و بعد خود انسان، زيرا (اَنَّ اللهَ يَحوُلُ بَينَ المَرءِ وَ قَلْبِهِ):
«مسلماً خدا حائل بين انسان و قلب (عقل) او است.»(١٢)
اگر اين مطالب به مرحله باور رسيد و درك شد كه خداوند هميشه با ما است، (هُوَ مَعَكُمْ اَيْنَما كنتُم)
«او با شماست هركجا كه باشيد»(١٣) يا حتى احتمال اين مسئله را داديم و به اين احتمال ارج نهاديم،
هرگز مرتكب خلاف نخواهيم شد. اگر دزد در شب شبحى را ببيند و احتمال دهد كه پليس است هرگز دست به ارتكاب جنايت نمى زند، اگر انسانى مراقب باشد ولو كودكى كه خوبى و بدى را تشخيص مى دهد ناظر اعمال انسان باشد، هرگز دست را به گناه نمى آلايد.
ايمان به معاد هم تذكّر مى دهد كه همه چيز در جهان آخرت بر ضوابط الهى دور مى زند، پرونده ها هرگز اشتباه نخواهد شد، مأمورين الهى جز عدالت به چيزى نمى انديشند و غير از آن عملى انجام نمى دهند، مواقف آن عالم هرگز محكوم بوروكراسى و كاغذبازى نخواهد بود.
اگر دنيا و هرچه در آن است به ملائكه الهى به عنوان رشوه داده شود سرسوزنى حكم را تغيير نخواهند داد زيرا آن جهان جهان كسر و انكسار و دار تكليف نيست. آن عالم، عالمى است كه
«لا عن قَبيح يستطيعونَ اِنْتِقالاً وَلا فى حَسَن يَسْتَطيعون اِزْديادا»: «نه كار زشتى را مى توانند برگردانند و نه در حسنات مى توانند كار نيكى را بيفزايند».(١٤)
آرى اگر اين تذكرات مؤثر افتد و به مرحله باور و حتى احتمال مورد اعتنا رسد براى تربيت انسانى كفايت است، گفتم احتمال هم كافى است، زيرا دفع ضرر متحمل، حكمى عقلى و واجب است.
ايمان به مبدا و معاد دو ركن اساسى از اصول دين است، اگر اصول دين نباشد، ساقه ها و برگ ها و گل هاى بدون ريشه و اصل دوامى ندارند، لفظ عمل صالح بعد از لفظ ايمان بسيار در قرآن استعمال شده است و تنها بيش از ٥٠ مورد قرآن با عبارت «الذين آمنوا وعملوا الصالحات» با مردم سخن گفته است. چرا؟ زيرا عمل صالح ميوه درخت ايمان است، اگر دست و پا و زبان و چشم و گوش آلوده است به خاطر سستى ريشه هاى آن درخت است. اين كه بعضى ادعا كرده اند ما مى توانيم بدون ايمان وجدان به بشر دهيم سخنى گزاف و بيهوده رانده اند خيلى تلاش كرده اند ولى نشد، اخلاق منهاى ايمان و بدون پشتوانه مذهبى، فقط ميراث برنده اسمى از اخلاق است.
بر سر وجدان با توجيه گرى مى شود كلاه گذارد اگرچه موقتى باشد. در جنگ جهانى دوم رئيس جمهور وقت آمريكا دو بمب اتمى در ژاپن مى اندازد و بعد هم كه از او سؤال مى شود وجدانتان ناراحت نيست مى گويد نه! من كارى اخلاقى كردم، زيرا با اين عمل به اتمام و خاتمه جنگ كمك كردم تا مردم در زير چتر صلح آسوده بيارمند. اين غافل چه كلاهى بر سر وجدانش مى گذارد، بزرگ ترين جنايت را رنگ اخلاقى مى زند، آرى با اين منطق هر جنايتى قابل توجيه است.
اين مسئله عيناً در انسان هم به همين نحو است با علم و تربيت و غيره شايد بتوان در مواردى انسان را كنترل كرد، ولى مؤثرترين عامل بازدارنده باور داشتن و ايمان به مبدا و معاد و تهذيب نفس است; براى اين ادعا شاهدى تاريخى از زمان امام هفتم مى آوريم تا كارايى ايمان كاملاً واضح شود. مرحوم علامه مجلسى(ره) در بحارالانوار از كتاب عيون المعجزات روايت كرده كه على بن يقطين يكى از شيعيان و ارادتمندان امام هفتم و وزير هارون الرشيد بود، روزى ابراهيم جمّال كه ساربان و شتردار بود بر او وارد شده و چون مناسب مقام وزارت نبود حاضر نشد با آن ملاقات كند، اتفاقاً آن سال على بن يقطين به مكّه رفت در مدينه به خدمت امام رسيد، حضرت او را راه ندادند، فرداى آن روز حضرت را در كوچه ديد و علت را جويا شد حضرت فرمودند چون مگر توبه برادرت ابراهيم جمال راه ندادى حقّ تعالى سعى تو را قبول نفرمود اين كه او را راضى كرده و تو را غفو نمايد، على بن يقطين شبانگاه جهت جلب رضايت ابراهيم به درب خانه ابراهيم رسيد، درب زد ابراهيم گفت كيست، گفت على بن يقطين، ابراهيم گفت على بن يقطين اين وقت شب درب خانه من چه مى كند، على او را قسم داد تا به او اجازه دخول دهد، اجازه داد. وى گفت آقا و مولاى من امتناع كرد كه عمل من قبول شود مگر اين كه تو از من بگذرى گفت: غَفَر الله (خدا تو را عفو كند)، على راضى نشد گفت من صورت خود را روى خاك در برابر تو مى گذارم و تو كف پايت بر چهره ام بگذار تا خدا از من راضى شود او از اين كار امتناع كرد، على او را قسم داد و او چنين كرد. در همين حال على مى گفت: «اللّهم اشهَد»: «خدايا تو شاهد باش» (كه من صورتم را به خاك پاى او زينت دادم و به قدرى خود را كوچك كردم كه جوابگوى آن تكبرم باشد. سپس بيرون آمده و سوار شد و همان شب به مدينه بازگشت اين بار امام او را پذيرفتند.(١٥)
از اين واقعه تاريخى مى توان استنباط كرد كه ايمان چه مى كند نيرويى است كه قيامت ايستاده وزير هارون را خم كرده و صورتش را به خاك مى مالد.
٣. خوف و رجاء: سومين مطلب قابل بحث در ذيل اين فراز مسئله خوف و رجا است، پرهيزكاران يكپارچه ترس و خوف نسبت به عذاب و يكپارچه اميد و شوق نسبت به ثواب الهى هستند، خوف و رجا به آنان اجازه تعلق و دلبستن به اين دنيا را نمى دهد و اگر اجل هاى ثبت شده آنها نبود مرغ روحشان از قفس تنشان پرواز كرده و بر شاخسارهاى بهشتى متنعم مى شد.

چنين قفس نه سزاى من خوش الحان است *** روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم

دو نيرو بايد در رابطه با روح فعاليت كند، چنان كه همانند اين دو نيرو در رابطه با جسم قابل مشاهده است در علوم تجربى اثبات شده كه انسان داراى دو نوع عصب است: ١. سمپاتيك كه محرك است ٢. پاراسمپاتيك كه كنترل كننده و بازداردنده است.
اگر عصب اول حاكم و برتر از عصب دوم عمل كند، ضربان قلب بالا رفته و موجب مرگ مى شود. عصب نوع دوم كنترل كننده اين ضربان و به منزله ترمز اعصاب اول است. اين دو نوع عصب تقريباً در تمام سطح بدن موجود يافت مى شود در جهان اكبر يعنى جهان آفرينش هم مثل جهان اصغر يعنى وجود انسان اين دو نيرو به نحو جاذبه و دافعه يافت مى شود.
همين دو نيرو را ما در رابطه با روح بايد دارا باشيم تا فعاليت هاى روحى به نحو متعادل انجام گيرد:
١. محركه
٢. دافعه: نيروى محركه همان رجا و اميد به رحمت الهى است و نيروى دافعه همان خوف از عذاب او است. اين دو نيرو بايد هماهنگ عمل كنند ولى اگر اميد تنها باشد اين اميد گناه پرور، و زير لواى اين اميد دست به هر معصيت و جنايتى خواهد زد و خواهد گفت خدا ارحم الراحمين است و بالاخره در اثر عدم نيروى كنترل كننده، ترمزى براى اعمال او نبوده و به پرتگاه سقوط خواهد كرد.
اسلام احدى را از به دست آوردن اين دو نيروى اميد و ترس استثناء نكرده است، مى گويد حتى اگر عبادت انس و جن را هم مرتكب شدى باز خائف باش و اگر گناه انس و جن را هم انجام دادى، باز اميدوار باش.
اين مضمون را در كلمات لقمان خطاب به فرزندش مى توان يافت: «يا بُنَىّ خَفِ الله لو اَتَيْتَ يومَ القيامة ببرّ الثَقَلين خِفْتَ ان يُعَذّبك وارْجُ الله رَجاءً لو وافيتَ القيامة بِاثمِ الثقلين رَجَوتَ اَنْ يَغْفِرَ الله لك فقال له ابنُه: يا اَبَه وكيف اُطيق هذا واِنّما لى قلبٌ واحدّ فقال له لقمان: يا بُنَىّ لو استُخرج قلبُ المؤمن فَشُقّ لوجد فيه نوران: نورُ للخوف ونور للرجاء لو وُزِنا ما رُجّح احدهما على الاخر بمثقال ذرّة فمَنْ يومن بالله يُصدّق ما قال الله ومن يصدّق ما قال الله يفعل ما امر الله...».
«اى فرزندم بترس از خدا، ترسى كه اگر وارد شوى روز قيامت درحالى كه نيكويى ثقلين (انس و جن) را دارى، باز مى ترسى از اين كه عذاب كند تو را خدا و اميدوار باش اميدى كه اگر روز قيامت با گناه ثقلين محشور شدى باز اميد دارى خداوند تو را بيامرزد.
پسرش به او گفت: اى پدر چگونه طاقت اين دو (خوف و رجاء) را دارم در حالى كه فقط يك قلب دارم، لقمان گفت پسرم اگر قلب مؤمن از بدنش خارج شده و شكافته و دو نيم شود در آن دو نور يافت مى شود يكى نور خوف و ديگرى نور رجاء كه اگر هر دو وزن شوند هيچ كدام بر ديگرى حتى به اندازه سنگينى ذره اى ترجيح ندارد، پس كسى كه ايمان به خدا آورده، تصديق مى كند آنچه خداوند فرموده و كسى كه تصديق سخنان او كند هرچه خداوند فرموده به كار مى بندد».(١٦)

در روايتى از امام صادق(ع) آمده كه از حضرت سؤال شد در وصيت لقمان چه بوده فرمودند: «كانَّ فيها الاَ عاجيب وكان اعجب ما كان فيها اَن قال لابنه: خَف الله عز وجل خيفةً لو جئتَه بِبِرّ الثقلين لعذّبَك وارجُ الله رجاء لو جئته بذنوب الثقلين لرَحِمَك ثم قال ابو عبدالله(ع): كانَ ابى يقول: اِنه لَيسَ مِنْ عَبد مُؤمن الاّ وفى قَلْبه نوُران: نوُر خيفَة ونوُر رَجاء لو وُزِن هذا لم يَزَدْ على هذا ولو وُزنَ هذا لم يَزَد على هذا».
«در وصيت لقمان مطالب عجيبى بود كه عجيب ترين آنچه در آن وصيت بود اين عبارت بود كه به پسرش گفت: «بترس از خدا، ترسى كه اگر وارد بر خدا شوى با نيكى هاى ثقلين همانا عذاب كند تو را، و اميد به رحمت او داشته باشى اميدى كه اگر بر او وارد شدى، با گناهان ثقلين هر آينه رحمت كند تو را، سپس حضرت صادق(ع) فرمود مرتب و مكرر پدرم مى فرمود: نيست مؤمنى مگر اين كه در قلبش دو نور است، نور خوف و نور رجاء كه اگر وزن شود اولى، زيادتر بر دومى نيست و اگر وزن شود دومى، زياده بر اولى نيست».(٢)قابل توجه، تعجب امام صادق(ع)است با اين كه او خود اعلم دهر است و مى فرمايد: عجايبى در آن وصيت بود كه عجيب ترين آنها اين عبارت (مذكوره) است و اين دال بر بلنداى كلام لقمان است كه جا دارد با آب طلا نوشته و در خانه ها نصب گردد.
__________________________________________
١. تفسير نمونه، جلد ٥، .
٢. سوره اعراف، آيه ٣٤.
٣. سوره نحل، آيه ٦١. سوره اعراف، آيه ٣٤ (در سوره يونس، آيه ٣٤ هم مثل اين دو آيه است الا اينكه فاء از (فاذا) بر سر (لايستاخرون) وارد شده است (فلا يستاخرون).
٤. تفسير نمونه، جلد ٦، ذيل آيه ٣٤ سوره اعراف.
٥. تفسير نورالثقلين، چاپ اسماعيليان، جلد ١، ذيل آيه ٢ سوره انعام نقل از كافى.
٦. محتوم اشاره به اجلٌ مسمى و موقوف (مشروط) اشاره به اجلاً است (لفّ و نشر مشوّش است).
٧. اجل مشروط يعنى مشروط است به اينكه عاملى زودتر از وقت معين تاثير كرده و اجل برسد مثل كشتن پدر و غيره).
٨. نهج البلاغه، كلمات قصار كلمه ٧١ فيض الاسلام، ٧٤ صبحى صالح.
٩. تفسير نمونه، جلد ٥، .
١٠. ترجمه الميزان، جلد ٧، نشر بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى دوره ٢٠ جلدى ترجمه سيد محمد باقر موسوى همدانى.
١١. سوره ق، آيه١٦.

١٢. سوره انفال، آيه٢٤.
١٣. سوره حديد، آيه٤.
١٤. نهج البلاغه، خطبه ٢٣٠ فيض الاسلام و ١٨٨ صبحى صالح.
١٥. منتهى الآمال، چاپ كانون انتشارات علمى (٢-١)، جلد ٢، در احوالات موسى بن جعفر عليه السّلام.
١٦. بحارالانوار، جلد ١٣، .
١٧. كافى، جلد ٢، باب الخوف و الرجاء.

سخنى از ابن ميثم شارح نهج البلاغه
او در ذيل اين فراز مى گويد: شوق و خوف زمانى كه به حد ملكه رسد مستلزم دوام كوشش در عمل و اعراض از دنيا است و مبدا اين شوق و خوف تصور و توجه به عظمت خالق است كه به قدر اين تصور و توجه عظمت وعد و وعيد او متجسم شده و به حسب اين تصور قوه خوف و رجاء ايجاد مى گردد كه اين دو، دو درب عظيم براى ورود به بهشت الهى است.(١)
بحثى كه در اينجا قابل طرح و مناسب است، بحث درباره مرگ و سبب ترس از آن است، مرگى كه همه به جز پرهيزكاران از آن در خوف و هراسند.
مرگ چيست؟ مسئله مرگ از مشكل ترين مسائل بشر بوده و هست، او درصدد حيات ابدى و جاودانى بوده، ولى هنوز موفق به تحقيق و تحصيل آن نشده است. قدرتمندترين سلاطين، بزرگان، علماء، دانشمندان، حكماء، فيلسوفان، انديشمندان و متفكران در طى قرون و اعصار با تمام قواى مادى و معنوى به تكاپو افتاده اند تا اين مسئله را حل كنند امام افسوس كه به اين مسئله راهى نبرده اند.
فيلسوف شرق و رواج دهنده مكتب مشاء شيخ الرئيس ابوعلى سينا از جمله اشعار معروف و مشهور او است كه:

از قعر گل سياه تا اوج زُحل *** كردم همه مشكلات گيتى را حل
بيرون جستم ز قيد هر مكر و حيل *** هر بند گشاده شد مگر بند اجل(٢)

مولى و امام متقين على بن ابيطالب(ع) هم در حالى كه ضربت خورده بودند، در ضمن خطبه اى فرمودند: «ايُّها الناس كُلّ امرء لاق ما يَفِرُّ مِنْهُ فى فِراره، والاَجَلُ مساق النفس اليه، والهَرَبُ مِنْهُ مُوافاتُه، كم اطَّرَدتُ الايام اَبْحَثُها عن مَكنوِن هذا الامر، فَاَبَى الله الاّ اِخْفائَه، هيهات علمٌ مخزون».(٣)

«اى مردم، تمام افراد بشر در زندگى خود برخورد مى كنند با چيزى كه از آن فرار مى كرده اند كه همان مرگ است و اجل و مدت زندگى همان زمانى است كه نفس او را به مرگ سوق مى دهد و رهبرى مى كند و فرار از آن عين برخورد و رسيدن به آن است، چه بسا روزها گذشت كه من درصدد جستجو و تفحص از حقيقت بروز اين واقعه بودم، ولى خداوند او را به اراده خود مخفى داشت، هيهات! اين دانشى است كه در خزانه علم الهى مخفى است).
آرى انسان در حين فرار از مرگ در آغوش او مى رود، از خيابان تند عبور مى كند كه ماشين به او نزند، اتفاقاً مى زند.
به پزشك براى سلامتى و دوام عمر رجوع مى كند، ولى متاسفانه در اثر اشتباه پزشك جان مى دهد، به بيمارستان براى عمل مى رود، ولى در زير كارد جراحى جان مى دهد.
شيخ الرئيس ابوعلى سينا در كتاب شفا راجع به حقيقت مرگ و علت ترس از آن مطالبى دارد كه ترجمه آن اين است:
اما كسى كه مردن را جاهل است ونمى داند كه حقيقتش چيست، پس من براى او بيان مى كنم و روشن مى سازم كه مرگ بيشتر از آن نيست كه نفس انسانى آلات خود را كه آنها را استعمال مى نمود ترك مى كند و آن آلات همان اعضاى او هستند كه مجموعه آنها را بدن مى نامند، همچنان كه شخص صنعت كار آلات كار خود را ترك مى كند. چون نفس انسان جوهرى است غير جسمانى و عرض نيست و قبول فساد و خرابى نمى كند و چون اين جوهر از بدن مفارقت كند، باقى خواهد بود و به بقايى كه درخور او است و از كدورات عالم طبيعت صفا مى يابد و به سعادت تامه خود نائل مى آيد و ابداً راهى به زوال و فناء و انعدام او نيست، چون جوهر فانى نمى شود و ذاتش باطل نمى گردد و آنچه باطل مى شود همان نسبت ها و اضافات و اعراض و خواص و امورى است كه بين او و اجسام و رابطه بين آن دو مى باشد.
و اما جوهر روحانى كه ابداً قبول استحاله و دگرگونى نمى كند و در ذات خود تغيير نمى يابد و فقط قبول كمالات و تماميت صورت خود را مى كند، پس چگونه تصور مى شود كه معدوم گردد و متلاشى شود؟ و اما كسى كه از مرگ مى ترسد به علت آن است كه نمى داند بازگشت او به سوى كجاست؟ يا آن كه گمان مى كند چون بدن او منحل شود و تركيب او باطل گردد، ذات او منحل شده و نفس و حقيقت او باطل مى گردد و به بقاء نفس خود جاهل است و كيفيت معاد را نمى داند، بنابراين در واقع از مرگ نمى ترسد بلكه جاهل است به امرى كه سزاوار است او را بداند، بنابراين علت خوف او همان جهل او است و همين جهل است كه علماء را به طلب علم و سختى راه آن واداشته و براى وصول به آن لذات جسم و راحت بدن را ترك كرده اند.(٤)
آرى وقتى مرگ چنين تحليل شود ديگر به جاى ترس، شوق جايگزين آن خواهد شد به قول مولى على(ع) بايد گفت:

اُشْدُدْ حَياز يمك للموت *** فانّ الموت لاقيك
ولا تَجْزَع من القتل *** اذا حلّ بواديك(٥)

(اى على) كمربندهاى خود را براى مرگ محكم كن، چون حقاً مرگ تو را خواهد رسيد و از كشته شدن مهراس، در آن هنگام كه در سرزمين تو فرود آيد.
به واسطه عدم خوف و اشتياق درونى به ملاقات الهى است كه اميرالمؤمنين على(ع)مى فرمايد:
«والله لابُن ابيطالب آنَسُ بالموت مِنَ الطِفل بثدى اُمِّه»(٦)
«سوگند به خداكه همانا فرزند ابيطالب انسش به مرگ بيشتر از انس كودك به پستان مادرش است».
اين جمله از فقرات خطبه اى است كه آن حضرت بعد از رحلت رسول خد(ص)ايراد فرموده است در وقتى كه زبير و ابوسفيان و جماعتى از مهاجرين گرد آن حضرت جمع شده و آن حضرت را به قيام تحريك مى نمودند (٧) ظاهرى و رياست دنيوى بود آگاه شده و در خطبه اش فرمود:
هنوز موقعيت حكومت الهى براى من زمينه پيدا نكرده و راه هموار نشده و مانند لقمه اى است كه گلوگير و يا مانند ميوه اى است كه در غير موقع رسيدن آن را از درخت بچينند، من براى برداشتن تاج مفاخرت و غرور دنيا حكومت نمى كنم و براى حرص به مملكت دارى حاكم نمى شوم و تقيه سكوت من هم بر اساس خوف از مرگ نيست.
آرى اين علاقه بود كه در شب ١٩ ماه رمضان با ضربه خوردن على(ع)توسط اشقى الاشقياء (٨) ابن ملجم مرادى، تجلى كرده و با صداى «بسم الله وبالله وعلى ملة رسول الله فُزْتُ وَرَبِّ الكعبة» در فضا منعكس شد.
روايت جالبى از على(ع) وارد شده كه در وقت قبض روح حضرت ابراهيم خليل(ع)، خداوند ملك الموت را به سوى او فرستاد عرض كرد: «السلام عليك يا ابراهيم (سلام بر تو باد اى ابراهيم) ابراهيم فرمود: «وعليك السلام يا ملك الموت اَداع ام ناع»: «بر تو سلام باد اى فرشته مرگ، آمدى مرا به سوى پروردگارم بخوانى كه به اختيار اجابت كنم يا آنكه خبر مرگ مرا آورده اى و بايد به اضطرار شربت مرگ را بنوشيم، عزرائيل گفت: به اختيار ابراهيم(ع)گفت: «فَهَل رايَتَ خليلاً يُميتُ خَليلَه»; «آيا هيچ ديده اى دوستى دوست خود را بميراند» (خليل الله لقب حضرت ابراهيم(ع) و به معنى دوست خدا است) عزرائيل به سوى بارگاه حضرت ربّ العزّه بازگشت، و جريان را گفت، خداوند فرمود به او بگو: «هل رايت حبيبا يكره لقاء حبيبه»; آيا هيچ ديده اى كه يار مهربانى از ملاقات و ديدار محبوبش گريزان باشد، و لقاى او را مكروه دارد؟ «اِنَّ الحَبيبَ يُحِبٌ لِقاء حَبيبه»
«حقّاً حبيب دوست دارد لقاى محبوب خود را».(٩)
تا اينجا روشن شد كه مرگ عبارت است از: انتقال نفس و روح انسان از نشئه دنيا به نشئه آخرت و ترك تعلق آن از ماده و آثار ماده و رسيدن به محلّ منيع و مرتبه رفيع در عالم آخرت.
اين تفسير از مرگ بر طبق هر دو نظرى كه براى روح است، صادق است بعضى مثل شيخ الرئيس ابوعلى سينا در قصيده عينيه خود(١٠) روح را از عالم تجرّد و بدن را از عالم ماده مى دانند و معتقداند كه خداوند روح را از عالم بالا پايين آورده و در قالب بدن مسكن داده، و روح آلات و اعضا بدن را به عنوان ابزار كار استخدام كرده است،
اگرچه شيخ الرئيس در ديگر آثار خود مثل شفا و نجات قول به همزمان بودن نفس را با بدن برميگزيند و در قصيده مذكور نظر او به حكمت اشراق نزديك شده و در اين قصيده روح انسانى و نفس ناطقه را تشبيه به كبوتر وَرقاء بلند پرواز و عزيزالوجود و منيع المحلّى نموده است، كه از آن آشيان عالى به سوى قفس تن نزول كرده است.
بعضى هم مثل صدرالمتألهين شيرازى و ملاهادى سبزوارى معتقداند كه اصل تكوّن نفس ناطقه جسمانى بوده، و در اثر حركت جوهريه و طى مدارج و معارج كمال:
روحانى شده و به صورت موجود مجرد در آمده است صدرالمتألهين گفته: «النفس جسمانية الحدوث و روحانية البقاء»: «نفس جسمانى است در مرحله حدوث و ايجاد و روحانى است و در مرحله بقا».
مرحوم سبزوارى در غررالفوائد فرموده: «النفس فى الحدوث جسمانية و فى البقا تكون روحانية»: «نفس در مرحله حدوث جسمانى و در مرحله بقا روحانى مى گردد».
البته اگر نفس را در حركت و استهلاك ملاحضه نماييم داراى چنين مراحلى است نه در مرحله وقوف و فعليّت، اين سير نفس را در مراتب و درجات استكمالش تشبيه به حرارتى كه در ذغال پديد مى آيد كرده اند، اگر ذغال در مجاورت آتش قرار گيرد اول گرم و سپس قرمز و سپس شعلهور و در مرحله چهارم روشن شده و نور مى دهد، بر همين اساس گفته اند:

تن زجان نبود جدا عضوى از اوست *** جان زكل نبود جدا جزوى از اوست

پس بنابر هر دو تفسير مرگ انتقال شدن است نه فنا و نابودى از مرحوم صدوق و غير ايشان روايت شده كه پيامبر گرامى(ص) فرمودند:
«ما خُلِقْتم للفَناء بَل خُلِقْتُم للبقا و انّما تَنْتَقِلوُنَ مِنْ دار اِلى دار» (١١)
«شما خلق نشديد براى فنا و نابودى، بلكه خلق شديد تا باقى بمانيد، و همانا منتقل مى شود (در وقت مرگ) از خانه اى به خانه اى ديگر»(١٢).
وقتى بنا شد مرگ انتقال باشد، پس بايد به فكر آذوقه و تحصيل تقوى بود، كه (اِنّ خَيرَ الزادِ التقوى)
«بهترين توشه و آذوقه تقوا است» انسان عاقل و زيرك كسى نيست كه تنها براى امور دنيوى زيركى كند، كه آخرت هم نياز به كياست و فراست دارد مرحوم مجلسى (ره) در كتاب العدل و المعاد از دو كتاب حسين بن سعيد كه از بزرگان محدثين است از امام باقر(ع)روايت كرده:
قال سُئِل رسولُ الله(ص): «اَىٌ المومنين اكيس»؟ قال: «اكثرهم ذكراً للموت و اشدهم استعداداً له»
از رسول خد(ص)سؤال شد: «كدام يك از مؤمنين با كياست تر و با فراست تراند»؟ فرمودند: «آن كسى كه بيشتر ياد مرگ كند و خود را براى آن بهتر آماده سازد».(١٣)
از امام صادق(ع) از رسول خد(ص) روايت است كه: «اكيس النّاسِ من كان اشدّ ذكراً لِلموت»(١٤)
«زيرك ترين و با فطانت ترين افراد بشر كسى است كه شديدتر از همه ياد مرگ باشد»
(تنظيم و نگارش مباحث از فراز ٣ تا ٨ قريب به يك ماه در جوار مرقد ملكوتى ثامن الائمه(ع) و در كتابخانه آستان قدس و مسجد گوهرشاد به پايان رسيد اين اولين بارى نبوده كه از آن آستان مقدس بهره برميگيرم و اميدوارم آخرين مرتبه هم نباشد كه از عنايت آن امام رئوف برخوردارم; الحمدالله لاولنا و آخرنا).
الهى، اين واله عاشق در ذيل اين فراز (لولا الاجال التى تا عَظُم الخالق) گويد:

گرآنان را زمان وصل محبوب *** نبودى درقضاى عشق مكتوب
نبودآن شاهبازانرا قفس جاى *** كه شاهان را بزندان نيست مأواى
چوسيمرغ ازفضاى تنگ كونين *** برون جستند دريك طرفة العين
بزندان تنگدل آن بى گناهى است *** كه بيرون جايگاهش قصر شاهيست
برآن مرغ آمد اين خاكى قفس تنگ *** كه بيند باغ گل فرسنگ فرسنگ
چو آن مرغان جان بينندياران *** بگلزار جنان خوش چون هزاران
چه گلزارى سراى انس با يار *** وز آنجا نه رقيب آگه نه اغيار
همه مشتاق پروازند ازاين دام *** كجا دردام تن گيرند آرام
به جان مشتاق ديدار نگارند *** بچشم شوق گريان زانتظارند
همه غمگين زهجران حبيبند *** همه از وصل دلبر بى شكيبند
همه ايام وسال ومه شمارند *** كه روز وصل جانان جانسپارند
منم زآن بلبلان باغ وگلزار *** كه در خاكى قفس درمانده ام زار
خدا راپاكبازان رحمت آريد *** مرا بيرون زرنج و زحمت آريد
شما درگلشن جان شاد وخرم *** من اينجاتا بكى دررنج و ماتم
بگوييد اين شكسته بال مسكين *** چه سازد باهجوم بازو شاهين
بسازدبا جفاى جيفه خواران *** ويا سوزد زداغ هجر ياران
چه باشد دلبرا گرچشم پرناز *** بمن هم چون برآن خوبان كنى باز
بپردازى دلم زآلايش خاك *** كه باغ دل شود زين خاروخس پاك
___________________________________
١. شرح ابن ميثم، جلد ٣، .
٢. اين رباعى را در لغت نامه دهخدا از جمله اشعار فارسى ابوعلى سينا در ماده ابوعلى سينا در آورده است و نيز در كتاب جشن نامه ابن سينا جلد اول تاليف دكتر ذبيح الله صفا در از جمله اشعار فارسى او آورده است و در از همين كتاب گويد: اين رباعى با خط نستعليق بر روى سنگ مرمر يزد در كتيبه اى بالاى سر در مقبره ابن سينا نوشته شده است وليكن در كتاب رباعيات حكيم خيام كه با مقدمه دكتر فريد رخ روزن در ١٣٠٤ شمسى در برلين طبع شده در اين رباعى را از او نقل مى كند كه:
از جرم حضيض خاك تا اوج زحل *** كردم همه مشكلات گردون را حل
بيرون جستم ز بند هر مكر و حيل *** هر بند گشاده شد مگر بند اجل
٣. نهج البلاغه، خطبه ١٧٧ شرح عبده، .
٤. كتاب شفا، جلد الهيات و عين عبارت بوعلى را كه عربى است گرداگرد صندوق قبر او در همدان به چهار دور نوشته اند.
٥. اسد الغابة، جلد ٤، .
٦. نهج البلاغه، فيض و صبحى صالح، خطبه ٥.
٧. شرح ابن ابى الحديد، جلد ٢٠ جلدى، جلد ١، تا ٢١٩.
٨. در روايتى آمده كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله از امام على (ع) سؤال كردند شقى ترين پيشينيان كيست؟ فرمود: آن كه شتر صالح عليه السّلام را پى كرد. سپس پرسيدند شقى ترين پسينيان كيست؟ فرمود: نمى دانم، پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمودند آن كه بزند بر اين موضع و اشاره به يا فوخ اميرالمومنين(ع) كردند (يافوخ موضعى است در جلوى سر بين استخوان جلوى سر و استخوان مغز سر، كه در اطفال نرم است و چون بر آن موضع دست بگذارند فرو رود) (احوالات اميرالمومنين على بن ابيطالب عليه السّلام ، جلد ٤، -٣٤ و نيز اين روايت را در الصواعق المحرقة، آورده است).
٩. بحارالانوار، جلد ٦، نقل مى كند از امالى صدوق از دقاق به اسناد خود از ابن ظبيان از حضرت صادق عليه السّلام از يكايك از پدران خود تا اميرالمؤمنين عليه السّلام و در جلد ١٢، از امالى و علل الشرايع با همين سند روايت مى كند (به نقل از معادشناسى، جلد ١، ).
١٠. قسمتى از اين قصيده با ترجمه در معادشناسى، جلد ١، -٧٤ آمده است.
١١. سوره بقره آيه ١٩٧.
١٢. رساله الانسان بعدالدنيا، علامه طباطبائى مخلوط (به نقل از معادشناسى جلد ١ ).
١٣. بحار، جلد ٦ آخوندى .
١٤. بحار، جلد ٦، .

٨ـ عظمت خدا در قلب پزهيزگاران
٨ـ عَظُمَ الخالِقُ فى اَنْفُسِهم فصَغُرَ مادونَه فى اَعْينُهم
ترجمه: خالق و آفريدگار در روح جانشان بزرگ جلوه كرده (به همين جهت) غير خداوند در نظرشان كوچك است.
شرح: چند مثال براى تحليل مطلب بزنيم: فرض كنيد دو كودك دوقلو و شبيه به هم زاييده شده، ولى يكى از پشت كوه و دور از تمدن شهرى و يكى را در شهر بسيار متمدن و بزرگى با امكانات و وسايل رفاهى زيادى پرورش داده اند، پس از رسيدن به حدّ رشد و بلوغ هر دو را به شهر متوسطى براى ملاقات آورده اند، حال ببينيم نظر اين دو نسبت به اين محيط جديد چيست؟
آيا هر دو با يك نگاه و يك عينك به اين محل مى نگرند؟
البته نه، اولى مى گويد: اينها در بهشت برين زندگى مى كنند و ما پشت كوره ده و در جهنم،
دومى مى گويد: وه وه توى جهنمى ما را آورده انده، اين بدبخت ها چگونه اينجا زندگى مى كنند، چقدر مردم اين شهر محروم اند، واقعا بايد به حالشان گريست.
سؤالى كه اينجا مطرح است اين است كه چرا با اينكه هر دو شبيه به هم و تقريباً در يك زمان پا به عرصه زندگى گذارده اند، دو ديده وعقيده را دنبال مى كنند؟ جواب روشن است زيرا اولى به محيط كوچك و دومى به محيط بزرگ ترى انس گرفته است.
در مورد مال و ثروت هم داستان چنين است: يكى ١٠٠ هزارتومان را خيلى زياد مى پندارد و حتى اگر به دست آورد امكان سكته كردن وى مى رود، زيرا هميشه با ١٠٠ ريال انس داشته است و يكى چيزى نمى انگارد زيرا با ١٠٠ ميليون مأنوس بوده، و به قول معروف چشم و گوشش از اين مقدار پول پر بوده است.
اين دو نظر ديدگاه بستگى به شناخت هاى آنها دارد، كسى كه در كنار دريا به سر مى برد استخر آبى را به حساب نمى آورد، و بالعكس انسان بيابانگردى كه با آب انسى ندارد و هر دم به انتظار قطره اى آب است، آب استخرى را بسيار بزرگ مى شمارد.
كسانى كه با خدا ارتباط دارند، و هر لحظه عظمت درياى وجود و علم و قدرت او را نظاره گرند، وقتى با مخلوق و ما سواى خالق رابطه برقرار مى كنند، وجود و علم و قدرت آنها را شايد به اندازه قطره اى نمى انگارند، زيرا با خدايى مأنوس شده اند كه نازى كند آنى فرو ريزند قالب ها
پرهيزكارانى كه در كنار اين درياى با عظمت الهى زندگى مى كنند و به عشق او نفس مى كشند و آينه قلب آنها به جز جمال حق را نشان نمى دهد و در درون قلب خود جايى براى غير او مهيا نكرده اند غير او را اگر هم ببينند بسيار حقير و كوچك مى بينند البته رسيدن به اين مرحله مستلزم دخول در زمره متقين و وصول به رتبه آنها است.
مولاى متقيان در اين عبارات خطبه در حالى كه صفات متقين را بيان مى كنند اِخبار بداعى انشا مى كنند، يعنى مى فرمايد: «اگر مى خواهى غير خدا در نظرت كوچك و حقير شود خدا را بشناس»! فاء در (فَصَغُرَ) فاء تفريع و نتيجه است، يعنى اگر خداوند عظمتش در قلب انسان جلوه كرد و دل مجلا و مظهر آن شد طبيعتاً عدم جلوه غير او متفرع بر جلوه آن ذات مقدس است زيرا اگر آينه دل تماماً مصوّر به صورت حق شد جايى براى تصوير غير او نيست و خود به خود غير او بى مقدار و بى ارزش و كوچك مى شود.
مردان ره تقوى و پارسايى به غير از رضاى خالق و محبوب حقيقى به چيزى نمى نگرند، و فقط گرد محور تكليف و وظيفه دور مى زنند، اگر در منصب قضاوت مى نشينند يا در مقام معلم و مربى جاى مى گيرند و يا به هر كارى دست مى زنند همه و همه در راستاى رضايت حق جهت گيرى مى شود از سرسلسله جنبانان اين سلسله، گوينده اين صفات و معلم بشر على بن ابيطالب(ع) است، در اينجا به سخنانى از آن حضرت اشاره مى كنيم:
١ـ اَما والذى فَلَقَ الْحَبَّة وبَرَأَ النَسَمَة، لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اَخَذَ الله على العلماء اَلاّ يُقارّوا عَلى كِظّةِ ظالِم ولا سَغَبِ مَظْلُوم لَاَلقيْتُ حَبْلَها على غارِبِها ولَسَقَيْتُ آخِرَها بِكأسِ اَوَّلِهاً ولَاَلْفَيْتُم دُنياكُم هذِه اَزْهَدَ عندى مِنْ عَفْطَةِ عَنْزاً.(١)
«آگاه باشيد سوگند به خدايى كه ميان دانه حبّه را شكافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نمى شدند آن جمعيت بسيار (براى بيعت من) و يارى نمى دادند كه حجّت تمام شود و به عهدى كه خداى تعالى از علما و دانايان گرفته تا راضى نشوند، بر سيرى ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از ستم او)، هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن مى انداختم، (تا ناقه خلافت به هر جا كه خواهد برود و در هر خانه اى كه خواهد بچرد و متحمل بار ضلالت و گمراهى هر ظالم و فاسقى بشود) و آب مى دادم آخر خلافت را به كاسه اول آن و (چنان كه پيش از اين بر اين كار اقدام ننمودم، اكنون هم كنار مى رفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را در ضلالت و گمراهى وامى گذاشتم، زيرا) فهميده ايد كه اين دنياى شما نزد من خوارتر است از عطسه بز ماده.
٢ـ «والله لَدُنياكُم هذِه اَهْوَنُ فى عَينى مِنْ عِراقِ خِنْزير فى يَد مجذوم»
«به خدا سوگند اين دنياى شما در چشم من خوارتر و پست تر است، از استخوان بى گوشت خوك كه در دست گرفتار به بيمارى خوره (جُذام) باشد» (خوره دردى است كه موجب خوردن و از بين بردن گوشت و اعضا شخص شود و آن بدترين بيمارى ها است، و اين فرمايش مولا دليل است بر منتهى درجه بيزارى آن حضرت از دنيا و كسى كه در مراحل مختلف زندگى آن بزرگوار انديشه نمايد به راز اين سخن پى مى برد.(٢)
٣ـ مولاى متقيان در كلامى كه در آن از ظلم و ستم تبرّى مى جويد داستان آهن تفتيده و بردارش را بازگو مى كند مى فرمايد: «به خدا سوگند عقيل برادرم كه به شدت فقير شده بود از من مى خواست كه يك من از گندم هاى شما را به او ببخشم. كودكانش را ديدم كه از گرسنگى موهايشان ژوليده و رنگشان بر اثر فقر دگرگون گشته، گويا صورتشان با نيل رنگ شده بود.
عقيل باز هم اصرار كرد، خيال كرد من دينم را به او مى فروشم. براى بيدارى او آهنى در آتش گداختم، سپس آن را به بدنش نزديك ساختم و گفتم:
«ثكَلَتْك الثَواكِلُ يا عَقيل أَتَئِنَّ مِنْ حَدِيدَة اَحْمَاَها اِنسانُها لِلَعِبِهِ وتَجُرُّنى الى نار سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبِه! أَتَئِنَّ مِنَ الاذى ولا أَئِنُّ مِنْ لَضىً»
«اى عقيل مادران بچه مرده در سوگ تو بگريند، آيا از آهن پاره اى كه آدمى آن را براى بازى خود سرخ كرده ناله مى كنى، و مرا به سوى آتشى كه خداوند قهّار آن را براى خشم افروخته مى كشانى آيا تو از اين رنج (اندك) مى نالى و من از آتش دوزخ ننالم».
سپس حضرت مى فرمايند: «واَعجَبُ مِن ذلك طارقٌ طَرَقنا بِمَلْفوُفَة فى وعائِها ومعجونة شَنِئتُها، كَاَنّما عُجِنَتْ بِريق حَبَّة اَوْ قَيْئِها، فَقُلتُ، اَصِلَةٌ اَم زَكاة ام صَدَقَةٌ فذلك محرمٌ علينا اهل البيت، فقال: لا ذا ولا ذاك ولكنّها هديّةٌ فَقُلتُ: هَبَلَتْكَ الهَبوُل، اَعَنْ دين الله اَتَيْتَنى لِتَخْدَعَنى؟ أَمُخْتَبطٌ أم ذوجنَّة ام تَهْجُرُ؟ والله لو اُعْطِيتُ الأقاليم السبعة بما تحت اَفْلاكِها على أَنْ اَعْصِىَ الله فى نَمْلَة أَسْلُبُها جِلْبَ شَعِيرة ما فَعَلْتَهُ، وَاِنَّ دُنياكُم عِندى لَأهْوَنُ مِن وَرَقَة فى فَم جرادة تَقْضَقمها ما لِعَلِىٍّ ولِنَعيم يَّفْنى ولَذَّة لا تَبْقى، نَعوُذُ بالله مِنْ سُباتِ العَقْل وقُبْح الزَّلل وبِه نستعينُ».
:«و شگفتر از سرگذشت عقيل آن است كه شخصى (اشعث بن قيس كه مردى منافق و دو رو و دشمن امام (ع) بود و آن حضرت هم او را دشمن مى داشت) در شب نزد ما آمد با ارمغانى در ظرف سربسته و حلوايى كه آن را دشمن داشته به آن بدبين بودم به طورى كه گويا با آب دهن يا قىء مار خمير شده بود، به او گفتم: آيا اين هديه است يا زكات يا صديقه، كه زكات و صدقه بر ما اهل بيت حرام است، گفت:نه صدقه است و نه زكات بلكه هديه است (پس چون منظورش از آوردن اين هديه رشوه دادن و فريب من بود تا حكمى به نفع او كنم) گفتم: مادرت در سوگ تو بگريد، آيا از راه دين خدا آمده اى مرا بفريبى، آيا درك نكرده و نمى فهمى (كه از اين راه مى خواهى مرا بفريبى) يا ديوانه اى يا بيهوده سخن مى گويى؟ سوگند به خدا اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمان ها است، به من دهند براى اينكه خدا را درباره مورچه اى كه پوست جوى از آن بربايم نافرمانى نمايم نمى كنم (اگر چيزى بزرگ تر از هفت اقليم بود و اگر ظلمى كوچك تر از گرفتن اين پوسته جو از دهان مورچه اى بود ذكر مى كردند زيرا در صدد بيان اين مطلب هستند كه اگر بزرگ ترين هديه ها را در برابر كوچك ترين ظلم ها به من بدهيد آن ظلم را مرتكب نمى شوم) زيرا دنياى شما نزد من پست تر و خوارتر است از برگى كه در دهان ملخى باشد، كه آن را ميجود چه كار است على را با نعمتى كه از دست مى رود، و خوشى و لذتى كه برجا نمى ماند! به خدا پناه مى برم از خواب عقل (و بى خبر ماندن او از درك مفاسد و تبهكارى هاى دنيا) از زشتى لغزش (و گمراهى) و (در جميع حالات) تنها از او يارى مى جوييم).(٣)
اگر معرفت و شناخت به ربّ العالمين حاصل شد، تعظيم خالق و تحقير ما سوا را در بردارد، از عبارات فوق مولى، استفاده مى شود كه حضرت در صدد بيان اين مطلب هستند كه شناخت و معرفت وى سبب شد كه پست و مقام دنيوى او را فريب ندهد و دين او را از بين نبرد، شناخت اين مسئله كه (اِنْ مِن شَىء إلاّ عِندَنا خَزائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَر مَعْلوم)
«نيست شىء مگر اينكه نزد ما خزائن و گنجينه هاى آن است و ما نازل نمى كنيم مگر به اندازه معلوم و معيّنى».(٤)
مستدعى تحقق جلوات عظمت الهى در نفس و تصغير غير حق در چشم و نظر است.
اما اگر به اين مسئله عنايت و توجهى نشد، و قلب انسان انبارى مملو از اشياء و مخلوقات خداوندى شد، جايى براى خدا نمى ماند تا او راه يافته و شناخته شود، يا اگر بنا شد دل آدمى همچون باغ وحشى مشحون از حيوانات درنده شود كه همان رذائل اخلاقى است، مسلماً جايى براى خداوند نيست. قلبى كه بايد عرش الرحمن باشد اگر سگ در آن جاى گيرد، ملائكه وارد نمى شوند چه رسد خداوند متعال!
در اثر حصول معرفت، گاه اين شناخت به مرحله عشق و محبت مى رسد كه انسان همه چيز را در راه محبوب مى دهد چنان كه در حالات حضرت ابراهيم (ع) آمده، آن حضرت ثروت هنگفتى داشت فرشته اى از فرشتگان آسمانى مامور امتحان وى شد و نزديك منطقه اى كه آن حضرت بودند نزول كرد و صداى خود به ذكر خدا (سبّوح قدوس رَبُّنا وربّ الملائكة والروح) بلند نمود ابراهيم(ع) متوجه شد نام آشنايى برده شد، قلب او از عشق دوست لبريز گرديد و گفت اى منادى تو كيستى كه من نصف دارايى و اموالم را به تو بخشيدم، اگر يكبار ديگر اين نام را ببرى، نيم ديگر را هم به تو مى بخشم، ابراهيم(ع) به يك جلوه همه ثروت خود را مى بخشد، زيرا غير از او كسى نمى بيند و اگر هم ببيند اعتبارى براى آن ها در نظر نمى گيرد. در اينجا مناسب است زندگى كسانى كه خالق در نظرشان عظيم و ما سواى او حقير بود و محبوب حقيقى را بر همه چيز ترجيح دادند، از نظر بگذرانيم تا معلوم شود، انسان ها مى توانند به اين مقام برسند كه ماسواى خدا را فداى پروردگار و خالق كنند و محبوب حقيقى را بر ديگران مقدم دارند و به قول امام ششم(ع): «دليلُ الحبّ ايثار المحبوب على ماسواه» در سر سلسله اين افراد انبياء و ائمه(ع) جلوه و درخشندگى خاصى دارند،
حالات آنها در قرآن و ديگر منابع نشان دهنده ايثار و گذشتن از همه چيز در راه محبوب است، زيرا عظمت او را درك كرده و غير او را ناچيز تلّقى مى كردند به طور نمونه امتحانات و ابتلائات ابراهيم (ع) در انبياء و واقعه كربلا و جانبازى حسين بن على(ع)در بين اولياء و گذشتن او از همه چيز خود در حالى كه شرايط براى صلح و رسيدن به مقامات دنيوى آماده بود زبانزد خاص و عام است.
اينك به دو نمونه اشاره مى كنيم:
١. آسيه و معبود واقعى: ملاّ فتح الله كاشانى در جلد نهم تفسير خود در ذيل آيه ١١ سوره تحريم چنين مى گويد: آسيه به جهت خلوص ايمان فائز شد و وصلت او با فرعون به او ضررى نرسانيد و نقصى در قرب و منزلت او در نزد حضرت عزّت پيدا نشد.
نقل است وقتى كه ساحران سحر خود را نمودند و موسى (ع) عصاى خود را بينداخت و اژدها شد و آنچه ايشان سحر ساخته بودند از حبال و عصى همه را فرو برد، آسيه ايمان آورد و مدتى ايمان خود را از فرعون پنهان مى داشت، چون فرعون بر آن مطلع گشت وى را گفت كه از دين برگرد ولى او برنگشت، دستور داد تا او را چار ميخ كرده در آفتاب بينداخت... و فرعون گفت تا سنگى بزرگ آوردند و حكم شد تا بر سينه وى نهند. آسيه چون آن سنگ بديد، نجات از فرعون و دخول در جنت از حضرت عزّت درخواست:
(اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِى عِندَكَ بَيتاً فِى الجَنَّةِ وَ نَجِّنِى مِن فِرعَونَ وَ عَمَلِهِ وَنَجِّنِى مِنَ القومِ الظالمين)
خداى بزرگ دعاى وى مستجاب كرد و حجاب از پيشاوى برداشت پيش از آن كه سنگ بر او واقع شود خانه وى به وى نمود كه از يك در سپيد بود وى خوشحال گشت بعد از آن روح وى قبض كرد و آن سنگ بر جسد بيجان آمد و عذاب فرعون نچشيد.
راستى اين گونه ايمان ها در اين گونه بشرها از عجايب است، انسانى كه مقام دوم مادى و رياستى مملكتى است، زنى كه به انواع زيور و آرايش دنيا آراسته است، فردى كه همه گونه وسايل عيش و نوش مادى برايش فراهم است، پس از درك حقيقت و يافتن محبوب واقعى او را بر هر چيزى ترجيح دهد و به آنچه وابسته است و تعلق قلبى دارد در راه او از آن بگذرد و انواع رنج ها و مشقّت ها را تحمل كرده و حتى جان شيرين خود را در بحبوحه جوانى نثار محبوب خود كند، آرى «و دليل الحبّ» ايثار المحبوب على ماسواه»(٥)
٢. محمد بن ابى عمير
درباره وى مطالبى در زمينه اختيار محبوب در سخت ترين شرايط بر ماسوا نقل كرده اند كه: ما به مقاله رجال كشّى درباره او اكتفا مى كنيم: على بن الحسن مى گويد: ابن ابى عمير از يونس بن عبدالرحمن افقه و افضل و اصلح بود، ابن ابى عمير به خاطر جانبدارى از الله گرفتار شد و به حبس محكوم گشت و از مشقت و تنگى وضع زندان و كتك خوردن برايش پيشامدهاى بزرگ شد.
آنچه داشت به حكم خليفه ستمگر پس از شهادت حضرت رضا(ع) از او گرفته شد، به خصوص كتاب هاى گرانبهايى كه در حديث تأليف كرده بود، او نزديك به چهل جلد از كتبش را حفظ داشت كه از بازگو شده هاى آن كتب تحت عنوان نوادر ياد مى شود.
فضل بن شاذان آن بزرگ مرد راه حق مى گويد از محمد بن ابى عمير نزد حاكم وقت سعايت شد كه او نام تمام شيعيان را در عراق مى داند، او را گرفتند و گفتند از تشكيلات شيعه پرده بردار، امتناع كرد، عريانش كردند و او را بين دو درخت آويختند و صد ضربه تازيانه زدند.
فضل مى گويد: ابن ابى عمير گفت: وقتى مرا مى زدند و تازيانه ها به مرتبه صد رسيد، درد شديدى مرا گرفت، كم مانده بود كه اسرار شيعه را فاش كنم ناگهان نداى محمد بن يونس بن عبدالرحمن را شنيدم كه گفت اى محمد بن ابى عمير به ياد ايستادن در برابر محضر الهى باش، از اين ندا قوّت گرفتم، بر آنچه بر من رفت استقامت كردم، و از اين بابت خداى بزرگ را شكر مى كنم. فضل بن شاذان مى گويد بر اثر آن گرفتارى بيش از صد هزار درهم به او زيان وارد شد.
و نيز مى گويد: وارد عراق شدم، كسى را ديدم، شخصى را مورد عتاب قرار داده و مى گويد: تو مرد صاحب عيالى و كسب و درآمد تو براى آنان از راه نوشتن است مى ترسم كه طول سجده هايت به ديدگانت ضربه وارد كند! چون نسبت به او اين معنى را تكرار كرد گفت: چقدر با من حرف مى زنى واى بر تو، اگر بنا بود به سجده طولانى چشم كسى از بين برود بايد تاكنون چشم اين ابى عمير از بين رفته باشد؟! چه گمان دارى درباره كسى كه بعد از نماز صبح سجده شكر مى كند و سر بر نمى دارد مگر هنگام زوال آفتاب؟!
آرى اينان از نادر افرادى بودند كه محبوبى به جز خدا نداشتند و هر محبتى را براى او مى خواستند و هيچ گاه با همه پيشامدها و سختى ها چيزى را بر حضرت او ترجيح نمى دادند (٦) گاهى عظمت خالق چنان بر دل حاكم مى شود و بصيرتى حاصل مى گردد كه در مواقعى توجه به آن عظمت موجب رخت بر بستن از دنيا و رسيدن به لقاء آن عظيم و غرق شدن در عظمت او مى گردد، در تفسير روح البيان آمده كه يكى از اولياء خدا قصد حج كرد، طفلى داشت ده يا دوازده ساله، به پدر گفت كجا مى روى؟ گفت بيت الله، طفل در عالم كودكى تصور كرد هركس بيت را ببيند صاحب آن را نيز خواهد ديد، روى عشق و علاقه به پدر گفت: چرا مرا با خود نمى برى؟ پدر گفت: وقت حج كردن تو نيست، طفل گريه شديدى كرد پدر او را همراه خود برد، چون به ميقات رسيدند مُحْرِم شدند و در آن حال به سوى كعبه حركت كردند، به هنگام ورود به مسجد الحرام طفل ناله جانسوزى زد و جان داد، پدر به سوگ او نشست و فرياد مى زد آه كودكم كجا رفت، از گوشه بيت حس كرد ندايى مى آيد، تو خانه خواستى خانه را يافتى او صاحب خانه خواست، صاحب خانه را يافت. و به قول عارف و محدّث عاليقدر مرحوم فيض كاشانى:

دواى درد ما را يار داند *** بلى احوال دل دلدار داند
ز چشمش پرس احوال دل آرى *** غم بيمار را بيمار داند
وگر از چشم او خواهى ز دل پرس *** كه حال مست را هشيار داند
دواى درد عاشق درد باشد *** كه مرد عشق درمان عار داند
طبيب عاشقان هم عشق باشد *** كه رنج خستگان غمخوار داند
نواى زار ما بلبل شناسد *** كه حال زار را اين زار داند
نه هردل عشق را درخورد باشد *** نه هركس شيوه اين كار داند
زخود بگذشته اى چون فيض بايد *** كه جز جانبازى اينجا عار داند(٧)

و در پايان به سراغ مرحوم الهى رويم كه در ذيل اين فراز (عظم الخالق فى انفسهم فَصَغُرَ مادونه فى اعَينهم) چنين گويد:

چوآنان را جلال شاه ذوالمجد *** عيان شد در دل آگاه پروجد
جهان ديدند خاك درگه شاه *** فشاندند آستين بر ماسوى الله
به چشم دل نه دل عرش خدايى *** به حيرت در جمال كبريايى
به تعلظيم جلالش از سر وجد *** همه در نغمه سبحان ذى المجد
هرآن دل روشن ازنورالهى است *** به چشمش هردوعالم خاك راهى است
زچشم شاه بين غوغاى امكان *** به ظلمات عدم رخ كرد پنهان
چوبيندچشمى آن خورشيدجان را *** نبينند ذره اى هردو جهان را
درآن درياكه عالم زآن سبوئيست *** كجااين قطره ها را آبرويى است
چو حسن اعظم يكتاى ايزد *** بر ايوان دل پاكان علم زد
حجاب آفرينش را دريدند *** زالله ما سوى الله را نديدند
الهى را الهى ديده بگشاى *** دلش بانقش ياد خود بياراى
به مهرخويش روشن كن روانش *** به ياددوست گلشن ساز جانش
كه بر چشم خدابينش مسلم *** شود خاكى شكوه هر دو عالم
____________________________________
١. نهج البلاغه، خطبه ٣ فيض الاسلام و صبحى صالح، خطبه معروف شقشقيهـ شقشقيه در لغت مانند شُشْ گوسفند است كه شتر در وقت هيجان و نفس زدن آن را از دهان بيرون مى آورد و در زير گلو صدا مى كند و در اولين مرتبه بيننده آن را با زبان اشتباه مى نمايد. (نهج البلاغه فيض الاسلام ذيل همين خطبه).
٢. نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه٢٢٨ فيض الاسلام و ٢٣٦ صبحى صالح.
٣. نهج البلاغه، خطبه ٢١٥ فيض الاسلام ٢٢٤ صبحى صالح.
٤. سوره الحجر، آيه ٢١.
٥. عرفان اسلامى، جلد ١، .
٦. رجال كشى، به نقل از عرفان اسلامى، جلد ١، ـ ٣٣١.
٧. عرفان اسلامى، جلد ١، ـ ٣٢٧.


۶
يقين در سر حد شهود
٩. يقين در سر حد شهود
٩. فَهُم والجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَاَها، فهُم فيها مُنَعِّمون، وهُمْ والنّارُ(١) كمن قَد رَاها، فَهُم فيها مُعَذَّبون.
ترجمه: آن ها به كسى مى مانند كه بهشت را با چشم ديده و در آن متنعم است و همچون كسى هستند كه آتش دوزخ را مشاهد كرده و در آن معذب است.
شرح: اين فراز اشاره به بصيرت پرهيزكاران دارد كه ريشه اين بصيرت را در يقين آنان بايد جستجو كرد.
براى يقين علماء اخلاق و مفسرين سه مرحله قائلند:
١. علم اليقين
٢. عين اليقين
٣. حق اليقين در كتاب عرفان اسلامى جلد١، چنين مى گويد: علم يقين استدلالى است و عين يقين استدراكى است و حق يقين حقيقتى است، علم يقين مطالعت است و عين يقين مكاشفت است و حق يقين مشاهدت است.
علم يقين از سماع رويد و عين يقين از الهام رويد و حق يقين از عيان رويد، عليم يقين سبب شناختن است و عين يقين از سبب باز رستن است و حق يقين از انتظار و تميز آزاد گشتن است.
به عبارت ساده تر علم اليقين آن است كه از طريق استدلال و برهان انّى و لمّى (٢) وجود چيزى را بدانند و قطع جازم به آن پيدا كنند، علماء تشبيه كرده اند به اين كه از دور دودى ديده شود و از طريق معلول پى به علت برده شود، يعنى از دود پى به وجود آتش برده شود.
در كتاب عرفان اسلامى نيز درباره علم اليقين چنين مى گويد: علم اليقين قبول برنامه هايى است كه از طريق انبياء عليهم السلام از قبيل ايمان و اسلام و معجزات كه همه دلالت دارند از جانب حق اند، به ما رسيده و نيز قبول آخرت و احوال روز قيامت و بهشت و جهنم و هرچه كه متعلّق به فرد است مى باشد و نيز ايستادگى و پا برجايى بر امورى است كه بندگان به آن هدايت مى شوند و يقين آنان تقويت مى گردد».(٣)
عين اليقين آن است كه به مرحله شهود برسد و در اين مرحله شخص با ديده بصيرت و باطن كه روشن تر از ديده بصر و ظاهر است، نظاره گر حقايق است،
ذِعلب يمانى از سيد اولياء امام على (ع) سؤال كرد: «هل رايت ربّك؟» فرمودند: «لم اعبد ربّاً لَمْ اَرَه»
(عبادت نكردم پروردگارى را كه نديده ام) اين جواب حضرت اشاره به اين مرتبه از بصيرت دارد كه گفتم: به مراتب روشن تر از ديده بصر است.
و به همين مرحله اشاره دارد كه فرمودند: «رأى قلبى ربّى»
«ديد قلب و دل من پروردگارم را» و همچنين فرمودند: «ما رايت شيئاً الاّ و رَأَيت الدُّو قبله و بعده ومعه»
«نديدم چيزى را مگر اين كه خدا را قبل و بعد و همراه او ديدم»; (يعنى با هر چيز سه مرتبه خدا را ديدم) و اين مرحله با تزكيه و تصفيه نفس حاصل مى گردد، اين مرحله را تشبيه كرده اند به اين كه كسى آتش را بعينه ببيند نه اين كه با استدلال به وجود آن پى ببرد.
در عرفان اسلامى درباره عين اليقين چنين گويد: «درجه دوم، عين اليقين است و آن بى نيازى انسان از يافتن واقعيت به كمك استدلال است و بى نيازى انسان از خبر به وسيله ديدن است و پاره شدن حجاب علم به مشاهده واقعيت است.
«عين اليقين» شهود اشياء به كشف است، به همان طور كه اشياء هستند، و اين گونه مشاهد با كمك فطرت پاك و قلب سليم است و در صورت پاك شدن عالم جان از غبار گناه و كدورت شك و ترديد ميسر است، منظور از حجاب علم هم معلوم است كه گاهى انسان صورتى مطابق با واقع در ذهن خود تصور مى كند، و در حالى كه شىء غائب از او است ولى در صورت حضور شىء در برابر انسان و انعكاس آن برابر شىء در قلب اين عين اليقين است.(٤)
حق اليقين آن است كه «ميان عاقل و معقول وحدت معنويه و ربط حقيقى حاصل شود به نحوى كه عاقل ذات خود را رشحه اى از سحاب فيض معقول و مرتبط به او ببيند و آناً فاناً اشراقات انوار او را به خود مشاهد نمايد».(٥) و به عبارت واضح تر فردى كه به اين مقام رسيده خود را پرتوى از انوار الهى مى داند كه در امواج اشعه هاى آن ذات الهى غوطهور است، به مانند كسى كه خود را در متن آتش قرار داده و به وجود آتش يقين كرده است.
رسيدن به اين مرحله نياز به مجاهدات قوى و پاك نمودن نفس از رذايل اخلاقى و دورى از علايق و زخارف دنيوى و ريشه كن كردن هواها و افكار شيطانى دارد.

در ره منزل ليلى كه خطرها است در آن *** شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى
او را به چشم پاك توان ديد چون هلال *** هر ديده جاى جلوه آن ماه پاره نيست(٦)

در عرفان اسلامى اين مرحله را چنين توضيح مى دهند: درجه سوم حق اليقين است و آن تَلَألُؤ نور صبح كشف است، سپس راحت شدن از سنگينى تعيّن بر دوش جان سپس فنا در حق اليقين، حق اليقين تحقق به حقيقت علم حق است، با فنا از بود خود و علم خود، به اين معنى كه تجلّى نور حقيقت است، بر ظلمت منيّت انسان، به طورى كه انسان بر اثر آن تجلّى از ميان برخيزد، چون از ميان برخاست و خودى بر جاى نماند، از سنگينى بار يقين رها مى شود، زيرا قبل از آن تجلّى، موجودى بود آراسته به صفت يقين، ولى اكنون وجودى نمانده كه حامل صفت يقين باشد، و متحمل حقوقى كه يقين بر او بار كرده، بلكه به جايى رسيده كه دست حق و گوش حق و چشم حق و علم حق و راه حق و قدم حق شده، و او نيست كه به سيرش ادامه مى دهد، بلكه او را در مسير مى برند، و از خود حركتى ندارد، حركتش مى دهند، آنگاه فنا در حق اليقين است كه ديگر از او عين و اثرى نمى بينى، همه حق است و بس، همه فنا است و بس همه تعلق و ربط است و بس......
آرى به آنجا مى رسد كه: مانند اميرالمؤمنين على(ع) كه از نظر سرمايه ايمانى و عملى و اخلاقى پس از پيامبر(ص) در تمام ادوار خلقت بى نظير است، چنان فانى در او مى شود كه (در مناجات ها مثل مناجات مسجد كوفه) (٧) خود را ذليل، فقير، ضعيف. ميّت و فانى مى داند و اين پرثمرترين حالتى است كه انسان نسبت به حق پيدا مى كند، و اين مرحله حقّ اليقينى است.
البته با تدبر در آيات قرآن و روايات معلوم مى شود كه انسان از طريق علم اليقين به مرتبه عين اليقين و از عين اليقين به مرحله حق اليقين مى رسد، در علم اليقين فعاليت مغزى و عقلى دخالت دارد، و در عين اليقين فعاليت قلب، و در حق اليقين جذبه الهى و عنايت خداوندى

تا كه از جانب معشوق نباشد كششى *** كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد»(٨)

صاحب جامع السعادات (٩) سخنى دارد كه ترجمه آن چنين است: «فوق مرتبه حق اليقين را بعضى از اهل سلوك اثبات كرده و تعبير به «حقيقت حق اليقين» و «فناء فى الله» كرده اند و آن ديدن عارف است ذات خود را كه مضمحل و محو در انوار خداوندى و سوخته پرتو جمال او شده، به طورى كه ديگر استقلالى براى خود نمى بيند، و تشبيه كرده اند به اينكه كسى يقين به وجود آتش كند، به واسطه داخل شدن در آن و سوختن پروانهوار در آن(١٠) قابل ذكر است كه بعضى از اساتيد تعلّق به عزّ قدس را در مناجات شعبانيه(١١) به همين مقام فناء تفسير مى كردند
«اِلهى هَبْ لى كَمالَ الاِنْقِطاعِ اِلَيك واَنِرْ اَبْصْارَ قُلوُبنا بِضياء نَظَرها اِليك حَتّى تَخْرقَ اَبْصارُ القلوبِ حُجُبَ النّور فَتَصِلَ اِلَى مَعْدِن العظمةِ و تَصيرَ اَرواحُنا مُعَلَّقَةً بِعَزِّ قُدسِك»
«معبودا به من ببخش كمال دل دادن به درگاهت را و پرتو دِه ديده دل ما را بتابش نظر خود به آن، تا بر دَرَد ديده هاى دِل پرده هاى نور را و برسد به سرچشمه عظمت و بگردد ارواح ما آويزان بعزّ قُدست (و فانى در تو شود)».
سپس مرحوم نراقى اشاره به مطالب ارزنده اى مى كند كه ما خلاصه ترجمه آن را مى آوريم: شكّى نيست كه يقين خالى از اوهام و شكوك اگرچه مرتبه اول يقين باشد، با مجرد فكر و استدلال حاصل نشده، بلكه متوقف بر مجاهدات و رياضات است، تا نفس به مرحله تجرد تام رسيده، و حقايق اشياء عقلى در نفس منعكس شود، انعكاس يك صورت در آينه متوقف است بر تماميت جوهره آئينه، عدم كدورات و زنگار بر آن، مقابله آينه با اشياء و رفع حجاب ها و موانع از بين و اطلاع بر جهتى كه در آن صور مطلوبه قرار دارد.
اين ٥ چيز بايد در انعكاس صور بر آينه نفس موجود باشد:
١ـ عدم نقصان جوهره نفس پس نفس كودك كه هنوز معلومات برايش حاصل نشده قابليت تحمل صور را ندارد (اين به منزله عدم عيب و نقص ذاتى در جوهره آينه است).

٢ـ صفاء نفس از كدورات ظلمت طبيعت و پليدى هاى معاصى و پاك كردن نفس از رسوم عادات و زشتى هاى شهوت و بالجمله زدودن زنگارهايى كه بر قلب نشسته است، زنگارهايى كه قرآن مى فرمايد: (بَلْ ران عَلى قُلوبِهم ما كانوُا يَكْسِبوُن)(١٢) «بلكه زنگ نهاده بر دل هاى آنها (مُكَذّبان) آنچه انجام دادند» و اين به منزله صيقل دادن آينه از زنگارهاو كثافات است.
٣ـ توجه و التفات نفس به مطلوب، پس نبايد تمام همّ شخص معطوف به امور دنيوى و اسباب زندگى و خواطر مشوّش باشد، و اين به منزله محاذات و مقابله است.
٤ـ تخليه نفس از تعصب و تقليد و اين به منزله ارتفاع حُجُب و موانع است.
٥ـ تحصيل مطلوب از تاليف مقدمات مناسبِ با مطلوب بر ترتيب مخصوص و شرايط مقرّره و اين به مثابه اطلاع بر جهتى است كه صورت در آن است اگر موانع افاضه حقايق بر طرف شود نفوس، آگاه و عالم به جميع اشيا مرتسم در عقول فَعّاله مى شود، زيرا هر نفس چون امرى ربّانى و جوهرى ملكوتى است، به حسب فطرت صلاحيّت شناختن حقايق را دارد، و از اين جهت امتياز از ساير مخلوقات مثل آسمان ها و زمين و كوه ها داشته، و قابليت حمل امانت(١٣) الهى را كه همان معرفت و توحيد است دارد، پس محروم بودن نفس از شناختن اشيا موجود به خاطر بروز، يكى از موانع است، و سيد رسل پيامبر گرامى(ص) به مانع تعصب و تقليد چنين اشاره مى كنند «كل مولود يوُلد على الفطرة حتى يكون ابواه يهودانه و يُمَجّسانه و يُنَصرانه»(١٤)
«هر نوزادى بر فطرت اوليه (و پاك) متولد مى شود و بر همين فطرت مشى مى كند تا والدين او، او را به انحراف بكشانند، يهودى، مجوسى و يا نصرانى كنند»
و به مانع كدورات معاصى چنين اشاره مى فرمايد: «لولا انّ الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لَنَظَروا الى ملكوت السماوات والارض»
«اگر نبود كه شياطين احاطه كرده اند قلب هاى فرزندان آدم را، هر آينه نظر مى كردند به ملكوت آسمان ها و زمين (و حقايق آنها را مى يافتند)».
آرى اگر حجاب هاى معاصى و تعصّب بر طرف شود، صورت عالَم مُلك و شهادت و صورت عالَم ملكوت و جبروت هويدا مى گردد، مجموع اين عوالم را عالم ربوبى گويند، زيرا هر چه هست از ابتدا تا انتها مِلك طِلق ربّ الارباب است، و وجودى جز ذات بارى تعالى و افعال و آثار او نيست، پس هر چه تهذيب نفس بيشتر شود، شناخت عظمت الهى و معرفت صفات جلا و جمالش بيشتر شود، شناخت عظمت الهى و معرفت صفات جلال و جمالش بيشتر، و كوتاه سخن اينكه هر كس به اندازه قدرت و استعداد محدود خود از درياى عظيم ذات و صفات نامحدود الهى توشه بر مى گيرند، و وسعت مملكت و تسلط او بر حقايق عالم رابطه مستقيم با وسعت معرفتش دارد».
علماء اخلاق درباره علامات صاحب يقين چنين گفته اند:
١ـ در امورات خود به غير ربّ الارباب توجه نمى كند، و در هر حالى چه در فقر و غنا و چه در مرض و صحت و غيره روى التفات از او برنمى گرداند. از امام صادق(ع) روايت شده كه:
«مَنْ ضَعُفَ يَقينُه تَعَلِّق بالاَسْباب و رَخَّصَ لِنفسه بذلك، واتَّبَع العادات واقاويل الناس بغير حقيقة والسَّعْى فى امور الدنيا و جمعها وامساكها مقرّاً باللسان انّه لا مانع ولا معطى الاّ الله وانّ العبد لا يصيب الاّ مارزق و قسّم له والجهد لا يزيد فى الرزق و يُنكِر ذلك بفعله و قلبه قال الله سبحانه «يَقُولُونَ بِاَفواهِهِم ما لَيسَ فِى قُلوُبِهِم وَاللهُ اَعْلَمُ بِما يَكتُمُونَ».(١٥)
كسى كه يقينش ضعيف باشد متمسك به اسباب شده (و مسبب الاسباب را رها مى كند) و با اين تمسك و تعلّق به اسباب ترخيص و وسعتى براى خود فراهم مى كند، و تبعيت عادات و گفتارهاى مردم را بدون دورنگرى و حقيقت بينى خواهد كرد، و سعى و تلاش در امور دنيا و جمع آن و منع ديگران را از آنچه اندوخته پيشه خود مى كند، با زبان اقرار مى كند كه منع كننده و اعطا كننده اى غير از خدا نيست، و اينكه عبد نمى رسد مگر به آنچه خدا روزى و تقسيم براى او كرده، و تلاش چيزى در رزق نمى افزايد در حالى كه انكار مى كند اين مطالب را با عمل و قلبش خداوند سبحان (درباره اينان) فرموده: «مى گويند با زبان هاى خود آنچه را كه در قلوبشان نيست، و خداوند عالم است به آنچه اينان كتمان مى كنند.(١٦)
٢ـ درباره عبادت پروردگار خود چه در عَلَن و چه در خفا كوتاهى نكرده، و اوامر او را به كار انداخته، و از نواهى اجتناب مى كند، و به طور كلى يقين او به عظمت خداوند عامل سر بر خاك نهادن و خضوع در برابر پروردگار او است، و دائماً محزون است از مراحل بعد از مرگ، و اينكه دنيا به كسى وفا نمى كند، و به واسطه يقينى كه در اقيانوس وجود او موج مى زند، راضى به قضا و قدر الهى است، و اين علامات هر يك گنجى است كه بدون رنج ميسر نشود.
در داستان حضرت موسى و خضر (ع) در سوره كهف (١٧) دارد كه آن دو بزرگوار در شهرى مشغول ساختن ديوارى شدند، كه زير آن گنجى بود، مخصوص دو يتيمى كه پدر و مادرشان از صلحاء بودند، امام صادق(ع) مى فرمايند آن گنج (گنج مالى نبود بلكه) اين عبارات بود:
«بسم الله الرحمن الرحيم: عَجِبْتُ لِمَنْ اَيقَنَ بالموت كيف يَفْرَح، وعجبت لِمَنْ أيقَنَ بالقَدر كيف يَحْزَن، وعَجِبْتُ لِمَنْ ايقَنَ بالدنيا وتَقَلّبِها باهلها كيف يركن اليها»(١٨)
«به نام خداوند بخشنده مهربان، تعجب مى كنم از كسى كه يقين به مرگ دارد چگونه خوشحال است، و تعجب مى كنم از كسى كه يقين به (قضا و) قدر الهى دارد (و مى داند هرچه خداوند متعال بخواهد همان است، خواه روزى و رزق و خواه ديگر مسائل باشد) چگونه محزون است، و تعجب مى كنم از كسى كه يقين (و شناخت) به دنيا و نحوه معامله و تحولات آن به اهل دنيا دارد، (مى داند كه دنيا فى نفسه چه جايگاهى در دستگاه خلقت دارد، و وسيله اى و مزرعه اى بيش نيست، و مى داند كه به اهل دنيا وفا نمى كند) چگونه اعتماد به آن مى كند».
٣ـ اين گونه افراد مستجاب الدعوة و صاحب كرامات اند، هر چه يقين بيشتر، جنبه تجرّد و غلبه بر امورات و تصرّف در آنها بيشتر است، يقين گوهر شب چراغى است كه با آن به مراحل عاليه اى مى توان رسيد، به نحوى كه مظهر ولى الله مى توان شدن، و در جهان تكوين تصرف كرد.
امام صادق(ع) فرمودند: «اليقينُ يوُصِلُ العَبدَ اِلى كُلّ حال سَنِىّ و مَقام عجيب»(١٩)
يقين مى رساند بنده را به هر مرتبه بلند و مقام عجيبى (كه تصورش را نمى كرد).
در نزد پيامبر اكرم(ص) صحبت از عيسى بن مريم (ع) و اينكه وى بر روى آب راه مى رفت به ميان آمد، حضرت فرمودند: «لوزادَ يَقينُه لَمَشى فى الهوى»(٢٠)
(اگر يقين او بيشتر بود، بر روى هوا راه مى رفت).
از اين روايت به خوبى مى توان استفاده كرد كه كرامات رابطه مستقيم با ازدياد يقين دارد، هر چه يقين بيشتر كرامات و تصرفات وسيع تر و همچنين استفاده مى شود كه انبياء عليهم السلام با حفظ جلالت و بزرگوارى آنها داراى يقينى متفاوت بودند و از همه آنها افضل پيامبر گرامى اسلام محمدبن عبدالله(ص) است كه از كلام منسوب به حضرت على(ع)مى توان اين مطلب را درك كرد، از مولى سؤال شد شما افضل هستيد يا موسى و عيسى عليهم السلام و غيره حضرت با استدلال فرمودند: «من»، وقتى سؤال شد شما افضل هستيد یا پيامبر اكرم(ص)فرمودند:
«انا عبد من عبيد محمد(ص) »
یعنی «من بنده اى از بندگان محمد(ص)هستم».
وقتى يقين حاصل شد، بصيرت از آن زائيده مى شود (إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنْ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُّبْصِرُونَ)(٢١) بصير خواهد توانست جنت و اهل آن و دوزخ و ساكنان آن را نظاره گر باشد، اگر اين بصيرت حال شد، همان گونه كه آتش را در دهان نمى گذارد، خوردن مال يتيم را هم جائز نمى شمرد، زيرا چنان كه از قرآن استفاده مى شود، مال يتيم خوردن مثل آتش خوردن است، «اِنّ الذين يأكلونَ اموال اليتامى ظُلْماً اِنّما ياكُلون فى بطونهم ناراً وسَيَصْلونَ سعيرا»(٢٢) «محققاً كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم و به غير حق مى خورند (دخل و تصرف مى كنند) جز اين نيست كه در شكم هاى خود آتش داخل مى كنند و به زودى به آتش انداخته مى شوند».
همچنين خداوند متعال درباره علماء يهودى كه با اخذ رشوه كلمات حق را در تورات بدل كرده و كتمان مى كنند، مى فرمايد: (اوُلئك ما يَأكلُونَ فى بُطونِهم الاّ النّار);(٢٣) «آنها جاى نمى دهند در شكم هاى خود الاّ آتش را».
آرى اگر بصيرت آمده حقايق اشيا براى بصير آشكار شده تا جايى كه مولى على(ع)درباره خود مى فرمايد: «لَو كُشِفَ الغِطاءُ ما اِزْدَدْتُ يَقينا»; اگر پرده ها كنار رود (ذره اى) به يقين من افزوده نمى شود.
در ماده يقين سفينة البحار(٢٤) اسحق بن عمار از امام صادق(ع) روايت كرده كه حضرت فرمودند «پيامبر گرامى اسلام(ص) نماز صبح را با مردم اقامه كردند(٢٥) سپس نظر كردند، به جوانى كه در حال چُرت زدن بود، و سرش به طرف پايين متمايل مى شد، رنگى زرد و جسمى نحيف و چشمانى گود رفته داشت، پيامبر از او پرسيدند: كيف اصبحت يا فلان(چگونه صبح كردى) گفت: «اصبحت يا رسول الله موقِناً» (اى رسول خدا صبح كردم در حال يقين پيامبر تعجب كرده و فرمودند: «اِنّ لكلّ يقين حقيقةً فما حقيقة يقينك» (براى هر يقينى علامتى است، پس علامت يقين تو چيست؟ عرض كرد يقين من، مرا محزون و خواب را از ديدگانم ربوده، و مرا به تشنگى روزه در روزهاى گرم وادار كرده است، نَفْسَم را از دنيا و آنچه در آن است كنار كشيده ام، و
«كَاَنّى اَنْظُرُ الى عرش ربّى وقد نُصِبَ للحساب وحشر الخلائق لذلك واَنَا فيهم و كَاَنّى اَنْظُرُ اِلى اَهلِ الجنّة يَتَنَعَّمونَ فى الجنّة و يَتَعُارَفُونَ عَلَى الاَرائك، مُتّكِئون وكَاَنّى اُنْظُرُ الى اَهْل النّار وَهُم فيها مُعَذَّبوُن مُصْطَرِحوُن وكَاَنّى الان اسمَعُ زفيرَ النّار يَدوُر فى مَسامِعى»
«گويا نظر مى كنم و مى بينم عرش الهى را كه: حساب بر پا شده، و خلائق محشور شده، براى محاسبه، و من در بين آنها هستم، و گويا نظر مى كنم و (بالعيان مى بينم) كه اهل بهشت متنَعّم در آن هستند، و يكديگر را شناخته و بر تخت ها تكيه زده اند، و گويا نظر به اهل آتش مى كنم كه در آن مَعَذَّبند، و ناله مى كشند، و مثل اين است كه الان صداى آتش در گوشم طنين افكن است». پيامبر فرمودند:
«هذا عبدٌ نوّر الله قلبه بالايمان»
«اين بنده اى است كه خداوند قلب او را با نور ايمان روشنى بخشيده است».
سپس پيامبر اكرم(ص) به او سفارش كردند: «دائماً با اين حالت ملازم باش»، آن جوان از پيامبر خواست كه براى او از خداوند شهادت طلب كنند، پيامبر دعا كرده و پس از مدتى در يكى از غزوات بعد از ٩نفر ديگر به شهادت رسيد.
بعضى از محققين گويند اين بصيرت و بينايى كه در روايت به آن اشاره شده به زيادى ايمان و شدت يقين ميسر گردد، و اين دو، صاحب خود را به مرحله اطلاع بر حقايق اشيا اعم از محسوس و معقولش مى رسانند، پس حجاب ها منكشف و پرده ها كنار مى رود، و به وضوح و يقين، آنها را بدون شائبه شكى بالعيان مى بيند، و قلب او مطمئن و روحش در استراحت به سر مى برد، و اين حكمت حقيقتى است كه به هر كس اعطاء شود، خير كثير به او اعطا شده است.
در بحث منابع شناخت و معرفت به منبعى به نام مكاشفه و شهود مى رسيم، يعنى درك و حسّى غير از اين درك و حس معمولى، همان منبعى كه اين جوان به آن رسيده است، درك و حسى كه حقايق اشيا براى انسان همان گونه كه هست مشهود مى گردد، شواهدى هم از آيات و روايات مى توان استفاده كرد.
١ـ نقل شده كه پيامبر(ص) به مسلمانان فرمودند: «بياييد به قبرستان بقيع رويم و در آنجا نماز ميّت گزاريم، زيرا برادرى از شما به نام نجاشى فوت كرده است او علاقمند به اسلام و پناه دهنده مهاجرين مسلمان بود»، پيامبر(ص) به همراه اصحاب به بقيع آمدند و در آنجا نماز گزاردند گويى حضرت با چشمان مبارك خود نجاشى را نظاره مى كردند، اين كار چشم عادى نيست، اين عمل چشم غير مسلح به يقين نيست، بلكه دركى و شعورى ماوراء درك و شعور ظاهرى است، اين شهود است.
٢ـ درباره جنگ موته دارد كه لشكر اسلام به سركردگى جعفربن ابيطالب به سرحدّات شام و حجاز رفتند، در حالى كه نيروهاى اسلام قريب ٣٠٠٠ و لشكر دشمن قريب ١٠٠٠٠٠ بودند، جعفر، عبدالله بن رواحه و زيد بن حارثه از شهدا اين جهاد بودند، ولى در نتيجه مسلمانان بدون شكست از ميدان بازگشته و دشمن عقب نشينى كرد، فاصله مكه تا سرحدات شام بسيار زياد است، ولى روايت كرده اند، پيامبر(ص) نماز صبح را خوانده، و بر منبر صعود كرده، فرمودند: «الان سربازان اسلام در مقابل كفر قرار گرفته، پرچم به دست جعفر است، آه دست راستش را قطع كردند، بعد دست چپش را، پرچم را به سينه چسبانيد، آه بر زمين افتاد، رواحه پرچم را برداشت، گويا پستى و بلندى ها تعديل شده، و زمينى مسطح در برابر پيامبر(ص) ايجاد شده كه همچون خبرنگارى كه از نزديك واقعه را نظاره گر است، پيامبر(ص) به تماشا و گزارش نشسته اند، آيا اين درك عقل است، يا ديده اى از ديد چشم ظاهرى، نه اين بينش و نگرشى از درون جان و چشمى از ژرفاى نهاد آدمى است، اين درك سومى وراء عقل و چشم ظاهرى است.
٣ـ درباره جنگ اُحد آمده، زمانى كه جنگ خاتمه يافت، على(ع) به نزد پيامبر(ص)آمده و عرض كردند: «مردم فرار كرده بودند، و شما تنها بوديد، من مثل پروانه گرد شما مى گشتم، ١٦ ضربه سنگين بر بدنم وارد آمد، در٤ ضربه روى خاك افتادم، و هر بار مى ديدم شخص خوشرو خوشبويى زير بازوى مرا مى گيرد، و بلندم مى كند، و مى گويد: بشتاب به يارى رسول خد(ص)، اين شخص كه بود»؟ پيامبر(ص)فرمودند: «جبرئيل امين بود».(٢٦)
بعد از همين جنگ مكالمات بسيار جالبى بين مولى و پيامبر(ص)انجام گرفته كه خود حضرت على(ع) در نهج البلاغه(٢٧) به آن اشاره كرده است: على(ع) با حالتى غمگين به نزد پيامبر گرامى(ص) آمده و پيامبر(ص) علت ناراحتى او را جويا شدند، على(ع)عرض كرد افسوس مى خورم كه چرا شهيد نشدم، پيامبر(ص) فرمودند:
«على جان غصّه نخور«اَبْشِز فَاِنّ الشهادة مِنْ وراءك... فكيف صبُرك اِذاً»
«بشارت باد تو را، زيرا به شهادت خواهى رسيد... پس چگونه است صبر تو در آن هنگام؟!» حضرت در جواب مى گويد: «يا رسول الله: ليس هذا من مواطِنِ الصبر ولكّن من مواطِنِ البُشْرى والشكر»: «اى رسول خدا: اين مقام، از مواضع صبر نيست، بلكه از مواضع بشارت و شكر است) صبر در برابر مصيبت و نقمت است، و شهادت نعمت و كرامت است، سؤال كنيد، چقدر شكر مى كنى؟
آرى مردم آزاده و دورانديش و طالب سعادت بايد به تماشاگه راز اين متّقى آيند، و از جلوه هاى يقين و معرفت او طرفى بندند، و از نداى ملكوتى «فزت و ربّ الكعبه» او بعد از شكافتن فرق نازنينش بهره برگيرند، و به هوش باشند، از فردى الهام گيرند كه وقتى او در اثر آن ضربت به بستر بيمارى افتاد و ممنوع الملاقات شد و امام حسن(ع) فقط به اصبغ بن نباته آن يار با وفاى امام اجازه ملاقات مى دهند، و خود را روى پاى مولى انداخته و اشك مى ريزد، و به اصبغ مى فرمايند: «من به سوى بهشت و خدمت پيامبر(ص) مى روم، من به سوى سعادت و شرافت مى شتابم» (آفرين به اين يقين و اعتقاد) اصبغ در جواب مى گويد:
از طرف خود و شيعيان مى گريم كه بعد از شما يتيم مى شوند، و چه خوش گفت كه واقعاً بعد از مولى يتيم شدند.
مولى در نهج البلاغه عبارتى دراند كه معمولاً به امام معصوم(ع) تفسير مى كنند، ولى قرائنى هست كه جمعى از پرهيزكاران را هم شامل مى شود، و تعليل حضرت گوياى اين واقعيت است.
حضرت به كميل مى فرمايند;... «هرگز روى زمين خالى نمى شود. از كسى كه به حجت الهى قيام كند، خواه ظاهر باشد و آشكار، و يا ترسان و پنهان!!
تا دلائل الهى و نشانه هاى روشن او باطل نگردد، ولى آنها چند نفرند و كجا هستند؟ به خدا سوگند آنها تعدادشان كم و قدر و مقامشان نزد خدا بسيار است.
خدا به وسيله آنها حجت ها و دلائلش را حفظ مى كند تا به افرادى كه نظير آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلب افرادى شبيه خود بيفشانند».
«هَجَم بهم العلُم على حقيقة البصيرة و باشَروا رَوح (٢٨) اليقين وَاستلانوا ما استَوعرهُ المترفوُن وَأَنِسَوُا بِماَ استوحَشَ مِنه الجاهلون، وصَحِبوُا الدنيا بابدان اَرْواحُها مُعَلَّقَةٌ بالمَحَلِّ الْاَعلى، اولئك خُلَفاءُ الله فى أرضِه والدّعاة اِلى دينه، اه اه شوقاً اِلى رُؤيَتِهم».
«علم و دانش با حقيقت و بصيرت به آنها روى آورده، و روح يقين را لمس كرده اند و آنچه دنياپرستان هوس باز مشكل مى شمرند بر آنها آسان است. آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته اند در دنيا با بد نهايى زندگى مى كنند كه ارواحشان به جهان بالا پيوند دارد. آنها خلفاى الهى در زمين اند و دعوت كنندگان به دين خدا. آه آه چقدر اشتياق ديدار آنها را دارم».(٢٩)
آرى از چيزهايى كه جاهلان از آن وحشت دارند، ولى پرهيزكاران با آنها مأنوس اند، جاهلان از تنهايى خوف دارند، و زمزمه زبان قلب آنها اين است، خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو، ولى متّقى گويد هم رنگ جماعت شدنت رسوايى است، «لا تَسْتَوحشوا فى طَريقِ الهُدى لقِلّةِ اَهلِه»(٣٠)
«در مسير هدايت و حق از كمى ياور احساس وحشت نكنيد» اگر همه در خط شرق و غرب هستند تو در مسير نه شرقى نه غربى سير كن و بمان و وحشت نداشته باش كه راه همين است و بس. پس روح ايمان يقين است، بايد عبادت مرد تا به مقام يقين رسيد.
قرآن مى فرمايد: (وَاَعْبُد رَبَّك حَتّى يَاْتَيَك اليَقينُ)(٣١) تفسير معروف اين كلام چنين است كه عبادت كن تا زمان مرگ (يقين را كنايه از مرگ مى گيرد) زيرا در آن لحظات انسان يقين مى كند، كه تمام ابلاغات رُسُل و ائمه عليهم السّلام حقيقت بوده است، در آن لحظات شهود حاصل شده، پرده ها كنار رفته، و حقايق را زير سايه نور يقين مى بيند،
مفسرين شاهدى بر اين تفسير كه يقين كنايه از مرگ است ذكر كرده اند، و آن اين است: (كُنّا نُكذِّبُ بيَومِ الدِّينِ ـ حَتّى أَتانَا اليقينُ)(٣٢)
«ما تكذيب قيامت را مى كرديم تا اينكه مرگ به سوى ما آمد» (و در آن لحظه يقين به گفتار الهى كرديم).
تفسير ديگرى كه استاد احتمال داده اند، اين است كه مراد از يقين مرتبه و مقام يقين باشد، مثلاً مى گوييم تجارت كن تا سود ببرى، زراعت كن تا نفع ببرى، اينجا هم مى گوييم عبادت كن تا خداوند مقام يقين را به تو عنايت كند، البته قابل توجه است كه مراد اين نيست كه وقتى به درجه يقين رسيدى، ديگر عبادت مكن، چنان چه بعضى از متصوفه گفته اند، و اين آيه را هم دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند، زيرا به تعبير استاد در تفسير نمونه اين گفتار بى اساس و بى پايه اى است چرا كه اولاً: به شهادت بعضى از آيات قرآن... يقين به معنى مرگ است، كه هم براى مؤمنان و هم براى دوزخيان، براى همه خواهد بود، ثانياً: مخاطب به اين سخن، پيامبر(ص)است، و مقام يقين پيامبر(ص) بر همه محرز است، آيا كسى مى تواند ادعا كند، كه پيامبر(ص) داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است؟!.
ثالثاً: سيره و اخبار متواتر نشان مى دهد كه پيامبر(ص) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نكرد، و على(ع) در محراب عبادت به شهادت رسيد و همچنين ساير امامان عليهم السّلام».(٣٣)
مرحوم الهى در ذيل (فهم والجنة كمن قد رَآها فهم فيها منعمّون) چنين گويد:

تو گويى آن گروه عشق سيرت *** عيان بينند با چشم بصيرت
چو ارواح نهان، غيب جهان را *** مكان خود بهشت جاودان را
همه در شادى و عيش و تنعّم *** بدان گلشن چو بلبل در ترنّم
چه گلشن منظر زيباى دلبر *** در آنجا خار گل، خاشاك عنبر
چه گلشن زانعكاس طلعت يار *** هزاران باغ گل در هر سر خار
خوشا آنان كه با دلهاى مسرور *** نشينند اندر آن گلزار پر نور
خوش آن آزاد مردان كز نكويى *** بهشتى گشته جانهاشان تو گويى
خوش آن ارواح پاك عرش پرواز *** در آن باغ تجرّد نغمه پرداز
به گلزار حيات جاودانى *** چو گل ليك ايمن از باد خزانى
نشسته روبروى يك دگرشاد *** زهر رنج و غم و انديشه آزاد
خوشا وقت خوش آن پاك جانها *** بهشتى روى و عرشى آشيان ها
سپس در ذيل (و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون) گويد:
هم آنانرا تو گويى زآتش عشق *** به طور دل فروزان تابش عشق
عيان گرديده دوزخ زاشتياقش *** چه دوزخ؟ دوزخ دارالفراقش
جهنمشان فراق آتش افروز *** زند شعله بر آن دل هاى پرسوز
جهنم پارسايان را فراق است *** زفيرش شعله هاى اشتياق است
شرار شوق چون آتش فروزد *** دل پرهيزكاران را بسوزد
وگر نه شعله دوزخ شود سرد *** بر آن عاشق كه سوزد از غم و درد
زآهى كز فراق يار خيزد *** هزاران سال دوزخ مى گريزد
به دوزخ اهل عصيان در عذابند *** كه چون حيوان بكار خورد و خوابند
تو را گرديده جان باز بودى *** بگوشت زان جهان آواز بودى
زدود آه مظلومان در اين دار *** شرار دوزخى بودت پديدار
چو شعله خشم و كين بينى ندانى *** كه هست اين شعله دوزخ را نشانى
چو بينى گرگ خو خلق ستمكار *** عيان زآنخوى گردد شعله نار
ز هر تخمى كه در اين كشتزار است *** يكى خرمن تو را پايان كار است
چو خار شهوت و خشم و هوايى *** سزاى دوزخ قهر خدايى
وگر عشق افكند بر گردنت طوق *** بيفروزد به جانت آتش شوق
وز آن آتش شود دوزخ گلستان *** نبينى دوزخ الاّ باغ و بستان
__________________________________________
١. واو در (فهم والجنة) و در (فَهُم والنّار) دو تركيب دارد ١. الجنّة والنّار را بالرفع بخوانيم چنان كه روايت هم شده است در اين صورت واو عطف است كه (الجنة والنّار) معطوف و (هُم) معطوف عليه است.
الجنة والنّار را بالجرّ بخوانيم بنابر اين كه واو معيّت باشد و ابن ابى الحديد وجه دوم را وجه احسن دانسته است.
٢. برهان اِن، از معلول به علت پى بردن و برهان لِمْ از علت پى به معلول بردن است، اولى مثل آن كه از حركت برگ درختان به وزيدن باد پى ببريم و دومى مثل ان كه از نامتعادل بودن وضع مزاجى شخصى پى به تب داشتن او ببريم.
٣. عرفان اسلامى، جلد ١، .
٤. عرفان اسلامى، جلد ١، .
٥. معراج السعادة، ، چاپ انتشارات جاويدان.
٦. معراج السعادة، ، چاپ انتشارات جاويدان.
٧. مقدارى از اين مناجات را در عرفان اسلامى، جلد ١، آورده است.
٨. عرفان اسلامى، جلد ١، .
٩. جامع السعادات، ج١، ص٣-٢-١٦١.
١٠. استاد مى فرمود: از اين فراز نهج البلاغه مى توان هم مرحله حق اليقين و هم عين اليقين را استفاده كرد (كمن قد رَاها) اشاره به عين اليقين و (هم فيها مُنَعّمون) اشاره به حق اليقين باشد، ولى به نظر مى رسد كه «فاء» چون تفريع بر (قد رَاها) است، معنى چنين است، پرهيزكاران در اثر يقين به وعده هاى خداوند و مكاشفه حقايق، مثل كسانى مانند، كه با ديده ظاهرى بهشت را مشاده مى كنند، كه در آن مُتَنعِّم اند و در اثر يقين به وعيدهاى خداوندى به منزله كسانى هستند كه با ديده ظاهرى جهنم را مى بينند، كه در آن معذّبند، و اين معناى عين اليقين است، نه حق اليقين، بله اگر اين طور تشريح كنيم: كه پرهيزكاران مثل كسانى هستند كه مى بينند بهشت را كه الان در آن متنعّم اند، و مثل كسانى هستند كه جهنم را مشاهده مى كنند، كه الان در آن معذّبند، به مفهوم حق اليقين نزديك است، ولى نهاية عبارت يكى از اين دو را مى فهماند نه هر دو معنا را، فرق معنى اول و دوم اين مى شود كه رؤيت در معناى اول به نحوى است كه پرده ها كنار رفته، و بهشت و جهنم و جايگاه ساكنان آنها را مى بينند، همچنان كه حجاب ها و موانع برطرف شده و آتش را مشاهده مى كنند، و در معناى دوم اين رؤيت به نحوى نيست كه منظرهوار نظاره گر حقايق باشند بلكه بهشت و جهنم را مى بينند در حالى كه همين الان در آنها خود را احساس مى كنند، مانند كسى كه به وجود آتش يقين كرده زيرا خود را در آتش ديده و وسوزش و اَلَم آن را بر جان خود احساس مى كند.
١١. -مناجات شعبانيه را مرحوم شيخ عباس قمى در اعمال مشتركه ماه شعبان در مفاتيح الجنان آورده است، اين مناجات را ابن خالويه نقل كرده و گفته اين مناجات را اميرالمؤمنين على عليه السّلام و فرزندانشان (١١ امام ديگر) در ماه شعبان مى خواندند، اول اين مناجات با اين عبارت شروع مى شود (اللهم صل على محمد و آل محمد واسمع دُعائى اذا دَعوتُك واسمع ندائى اذا ناديتُك الخ)، خواندن اين مناجات كه داراى مفاهيم بسيار عميق و بلندى است در همه وقت براى همه توصيه شده است.
١٢. سوره مطفقين، آيه ١٥.
١٣. - اشاره به آيه ٧٢ سوره احزاب است «انّا عَرَضنَا الاَمَانَةَ عَلَى والاَرضِ السَّماواتِ وَ الجِبالِ فَاَبَيْن اَنْ يَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنهَا و حَمَلَها الاِنسَانُ اِنّه كان ظَلوُمَاً جَهوُلاً».
١٤. اين حديث را سيد مرتضى علم الهدى در جز سوم از كتاب اَمالى خود بدون كلمه (يمجّسانه) آورده و همچنين در غوالى اللئالى اين حديث را ذكر كرده الاّ اينكه معروف در روايتش اضافه كلمه (يمجّسانه) بعد از (ينصِّرانه) است و همچنين مُرسَلاً در مجمع البيان، جلد ٨، طبع صيدا و مجمع البحرين در ماده (فطر) و صحيح بخارى در جلد ١، و صحيح مسلم، جلد ٢، و معالم التنزيل در حاشيه تفسيرالخازن، جلد ٥، و غير اينها ذكر كرده اند (ترجمه پاورقى جامع السعادات، جلد ١، ).
١٥. سوره آل عمران، آيه ١٦١.
١٦. اين حديث منقول از (مصباح الشريعة و مفتاح الحفيقة) منسوب به امام صادق(ع) است و مرحوم مجلسى در مقدمه بحار درباره اين كتاب مى گويد: در آن (كتاب) مطالبى است كه به شك مى اندازد عاقل ماهر را و اسلوب آن شبيه به ساير كلمات ائمه عليهم السلام و آثار آنها نيست سپس مى گويد: سند اين كتاب منتهى به صوفيه مى شود، و از همين رو مشتمل بر بسيارى از اصطلاحات و روايات مشايخ آنها است (ترجمه پاورقى جامع السعادات، جلد ١، ) در مورد اين كتاب در پاورقى گذشت كه ٤ نظر است و تفصيلش در پيشگفتار عرفان اسلامى آمده و صاحب كتاب عرفان اسلامى نسبت كتاب مصباح را به امام ششم عليه السّلام صحيح مى داند.
١٧. «وَامّا الجدارُ فَكانَ لِغُلامين يُتيمَينِ فى المدينة و كانَ تحتَه كنْزٌ لَهُما و كانَ ابوهما صالحاً فَاَرادَ ربُك اَنْ يَبْلُغا اَشُدَّهما ويَسْتَخرِجا كَنْزَهُما رَحْمةً مِنْ زَبّك وما فَعَلْتُه عَنْ اَمرى ذلك تَأويلُ مالَمْ تَسْتَطع عليه صَبْراً» (سوره كهف آيه ٨٢).
١٨. - جامع السعادات، جلد ١، .
١٩. جامع السعادات، جلد ١، .
٢٠. جامع السعادات، جلد ١، -١٥٩.٢١. سوره اعراف، آيه ٢٠١.
٢٢. سوره نسا، آيه ١٠.
٢٣. سوره بقره ١٧٤ و سفينة البحار، جلد ١ ماده يقين.
٢٤. سفينة البحار، جلد ٢، چاپ انتشارات فراهانى، .
٢٥. در نسخه كافى به نماز صبح تصريح دارد: ان رسول الله صلى الله عليه و آله صلّى بالنّاس الصبح...» (رسول خدا نماز صبح را با مردم گزاردند) (نقل از شرح خوئى ذيل همين فراز).
٢٦. شبلنجى اين قسمت را در نورالابصار چاپ دارالفكر، آورده است.
٢٧. خطبه ١٥٥، فيض الاسلام و ١٥٦ صبحى صالح.
٢٨. نسخه فيض رَوح بفتح اول دارد كه به معناى راحتى و آسودگى و نسخه صبحى صالح روُح بضمّ اوّل درد كه معنى آن واضح است.
٢٩. نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه ١٣٩ فيض الاسلام و ١٤٧ صبحى صالح
٣٠. نهج البلاغه، خطبه ٢٠١ صبحى صالح ـ ١٩٢ فيض الاسلام.
٣١. سوره حجر آيه ٩٩.
٣٢. سوره المدثّر آيات ٤٦ و ٤٧.
٣٣. تفسير نمونه، جلد ١١، .

١٠ـ مقام حُزن
١٠ـ قلوبهم محزونةٌ
ترجمه: قلب هايشان (پرهيزكاران) پر از حزن و اندوه است.
شرح: «حزن» حسرت خوردن و درد كشيدن به خاطر فقدان محبوبى يا فوت مطلوبى است، و حزن و اعتراض هر دو از ثمره هاى كراهت و ناخشنود بودن از مقدّرات الهى است، لكن كراهت در حزن كمتر از كراهت در اعتراض است، چنانه در نقطه مقابل كراهت (يعنى حبّ و دوستى) حُبّ در رضا (كه در مقابل اعتراض است) كمتر از حبّ در سرور (كه در مقابل حزن است) مى باشد، زيرا رضا منع كردن نفس است، از جزع و فزع بدون وجود كراهتى، ولى سرور منع نفس است از جزع با ابتهاج و انبساط خاطر، پس سرور فوق رضا در شرافت است چنانكه حزن تحت اعتراض در رذالت است، سبب حزن را بايد در رغبت به مشتبهات طبيعى و ميل به مقتضيات قوه غضب و شهوت دانست، و علاج اين بيمارى درك اين معنا است، كه: عالم كون و فساد از حيوان و نبات و جماد و اموال همه و همه در معرض فناء و زوال است، و از دنيا چيزى باقى نمى ماند و آنچه باقى است، امور عقلى و كمالات نفسانى است، كه: دست زمان و مكان و تصرّف عوامل و تطرّق و راهيابى فساد از رسيدن به آنها كوتاه است، هرچه دست اين امور به آن رَسَد، فناپذير است.
به قول مرحوم نراقى: «كدام گل در چمن روزگار شكفته كه دست باغبان حوادث آن را نچيد، و كدام سرو در جويبار اين عالم بركشيد كه اره آفات آن را از پا در نياورد، هر شام پسرى در مرگ پدرى جامه چاك و هر صبح پدرى به فوت پسر غمناك بلى.

خياط روزگار بر اندام هيچكس *** پيراهنى ندوخت كه آخر قبا نكرد(١)

اگر چنين باورى نسبت به فناپذيرى دنيا و آنچه در آن است، حاصل شد، خيالات فاسد و آرزوهاى باطل رخت بر بسته و قلب تعلّقى به اسباب دنيوى نخواهد داشت. و با تمام وجود در تحصيل كمالات عقلى و سعادات حقيقى مى كوشد تا به سرحدّ مقام بهجت و سرور رسد، كه خبرى از احزان و ناراحتى ها در آن عالم نيست، چنانكه در قرآن كريم اشاره شده:
(أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ) (٢)
«آگاه باشيد كه اولياء خدا نه خوفى بر آنها است و نه آنها محزونند»
در اخبار داود(ع) هم آمده «يا داوُد ما لاَولِيائى و الهَمَّ بالدّنيا اِنَّ الهمَّ يُذْهِبُ حلاوةَ مُناجاتى من قُلوُبِهم انّ مُحبِّى مِنْ اَولِيائى اوليائى ان يكونوا روحانيين لا يَغْمتَمّوُنَ»
«اى داود، اولياى مرا با همّ دنيا چكار؟ زيرا همّ دنيا و هدف قرار دادن آن شيرينى مناجات مرا از قلب آنها مى زدايد، همانا دوستدار من از بين اولياء من، روحانيانى هستند كه (هدف را روح و تعالى آن قرار داده اند، نه جسم و پرورش آن و توجه به دنيا) و هرگز غم و اندوه به ساحت آنها راه ندارد».
كوتاه سخن اينكه دل بستن به چيزهائى كه فانى هستند خلاف مقتضاى عقل است، و عقل آن را ممنوع و حرام مى داند.

غم چيزى رگ جان را خراشد *** كه گاهى باشد و گاهى نباشد

آرى چنين است كه سيد اوصياء مولى الكونين على بن ابيطالب(ع) مى فرمايد: «ما لِعَلىّ وزينَةِ الدُّنيا و كَيْفَ اَفْرَحُ بلَذّة تَفْنى و نعيم لا يبقى»
(على را با زينت دنيا چه كار؟!، چگونه شاد باشم به لذّتى كه فناپذير است، و چگونه دل بندم به نعمتى كه باقى نمى ماند).

نه لايق بود عشق با دلبرى *** كه هر بامدادش بود شوهرى

انسان نفس خود را بايد راضى به موجود كند، و غم مفقود را نخورد، و راضى به خير و شرى باشد كه به او مى رسد،
در روايات آمده خداوند عزّوجل آسايش و سرور را در رضا و يقين قرار داده و ناراحتى و غم را در شكّ و سخط (مقابل رضا) قال الصادق(ع):
«انّ الله تعالى بِعَدله و قِسطه جعل الروح و الرّاحة في اليقين و الرضا و جعل الْهَمَّ و الحزن فى الشك و السخط»(٢)
يعنى: كسى كه راضى به موجود و غير محزون از مفقود باشد، به مقام امنى رسيده، كه: فزع را به آن مكان راهى نيست، و به سرورى رسيده كه دست جزع از آن كوتاه گشته، و به شادمانى اى راه يافته كه حسرتى در آن نيست، و به يقينى نائل گشته، كه حيرت و شكى آميخته با آن نيست، چيست براى طالب سعادت كه محزون شود؟ آيا حالش بدتر از سائر طبقات است هر حزبى و گروهى به آنچه در دست دارد، خشنود است «كل حزب بما لديهم فَرِحُون»، تاجر به تجارت، زارع به زراعت و راننده به رانندگى در حالى كه اينها عامل سرور نيست، عامل حقيقى سرور و سبب اصلى فرح و خوشحالى براى اهل سعادت و كمال است، وبراى بقيه توهّم و مجرد خيالى براى سرور.
پس طالب سعادت بايد خشنود به كمالات حقيقى و سعادات ابدى محزون در نزد خود باشد، و محزون بر فقد زخارف و زينتهاى دنيوى نشود،
و همانا متذكّر و يادآور كلام و خطاب الهى به پيامبر اكرم(ص) باشد، كه: (وَلاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَى)(٣)
مَكَش نظر را (يعنى دو چشم خود را) به سوى آنچه برخوردار كرديم با آن گروههايى از كفّار را بَهْجَت حيات دنيا تا بيازمائيم ايشان را در آن چيز و روزى پروردگار تو بهتر و باقى تر است.
كسى كه در فرق بين مردم جستجو كند، مى يابد كه: هر فرقه اى خشنوديش به چيزى و قيام و قوام و نظام امرشان به امرى است، كودكان خشنوديشان به لعب و بازى با وسائل خود است،
و اين فرح در نزد كسانى كه اين مرحله را پشت سر گذارده اند، بسيار زشت و ناپسند است، رسيدگان به حدّ رشد بعضى به درهم و دينار، و بعضى به باغ و ملك، و بعضى به يار و ياور و بعضى به زنان و فرزندان، و عده اى به حِرَف و صنايع، و بعضى به حسب و نسب، و ديگرى به جاه و منصب و طائفه اى به قوه جسمانى و قدرت بدنى، و دسته اى به جمال صورى و زيبائى، و طائفه اى به كمالات دنيوى مثل خط و شعر و حُسْن صوت و طب و علوم غريبه و غيره خوشحالند تا مى رسد به عده اى كه مسرور از كمالات نفسانى و رياسات معنوى هستند، افراد اين دسته هم مختلفند.
بعضى از اينها نهايت فرح را عبادت و مناجات، و عده اى معرفت را در حقايق اشياء مى دانند، تا مى رسد به عده اى كه فرحشان، اُنس به حضرت ربوبى است، و غرق شدن در گرداب انوار حق، به طورى كه سائر مراتب نزد اينان سايه اى گذرا و خيالى باطل است و شكى نيست، كه: عاقل مى داند رسيدن به اين غاية قُصوى و نهاية عُليا مايه بهجت و سرور است، و بقيه امور مثل سرابى است كه فرد تشنه، آن را آب مى انگارد، (كسراب بقيعة يَحْسَبُهُ الظَّمْان ماءٌ) و از اين روى شخص محزون از فقد، و خشنود از وجود آن نيست.

زين خران تا چند باشى نعل دزد *** گر همى دزدى بياد لعل دزد

واقعاً جاى تعجّب است كه عاقل از فقد امور دنيوى محزون شود با اينكه مى داند دنيا دار فناست، و زخارف و زينتهايش منتقل به مردم، و اين امرى است كه براى اَحَدى باقى نمى ماند.

جهان اى برادر نماند به كس *** دل اندر جهان آفرين بند و بس
چه بندى دل خود بر ين ملك و مال *** كه هستش كمى رنج و بيشى ملال
كه داند كه اين دخمه ديو و دد *** چه تاريخها دارد از نيك و بد
چه نيرنگ با بخردان ساخته است *** چه گردنكشان را سر انداخته است

جميع اسبَاب دنيوى امانات الهى است، كه به نحو تبادل و تناوب (نوبت به نوبت) منتقل به مردم ديگر مى شود، مَثَل دنيا مَثَل عطر دانى است كه شخص در مجلس بين اهل خود متناوباً دور مى گرداند و هر فردى در لحظه اى كه: به او مى رسد، بهره و لذت مى برد و سپس به ديگرى اعطاء مى كند، كسى كه طمع در بقاء حطام و چيزهاى پوچ دنيوى كند مانند كسى است كه: در ملكيت اين عطردان طمع كرده، و بخواهد آن را در لحظه بهره بردارى به خود اختصاص داده و ديگران را از آن محروم سازد، و زمانى كه از او گرفته مى شود، غم و اندوه و خجلت از اين فكر و عمل ناصحيح بر او مستولى مى شود.
مال و اهل و عيال نيست مگر وديعه هائى كه روزى بايد برگردانده شود، پس شايسته عاقل نيست كه: غم و اندوه براى ردّ وديعه خورد، زيرا محزون گشتن در ردّ آن كفران نعمت است، چون اقلّ مراتب شكر ردّ وديعه به صاحبش با طيب نفس است، مخصوصاً وقتى چيز پستى كه همان خبائث دنيوى باشد، مستردّ شود، و شىء اشرف (با شرافت) كه همان نفس و كمالات علمى و عملى آن است، باقى باشد، پس سزاوار هر عاقلى است، كه: علقه اى بين قلب و امور فانى برقرار نكند، تا محزون نگردد.
سقراط گفته «اِنّى لم اَحْزَنْ قَطٌ اِذْ ما اَحْبَبْتُ قَطٌ شيئاً حتّى اَحْزَنَ بفوتِهِ»
من هرگز محزون نشده ام زيرا هرگز چيزى را دوست نداشته ام كه محزون به فوت آن شوم (يعنى چيزى را به حدّى دوست نداشته ام كه با فقد آن ناراحت شوم).

مَنْ سَرَّه اَلاّ يرى ما يَسوُؤه *** فلا يَتَّخذ شَيئاً يَخافُ له فَقْدا
چون هست اين دير خالى، سست بنياد *** ببادش داد، بايد بردش از ياد
جهان از نام آن كس ننگ دارد *** كه از بهر جهان دلتنگ دارد
جهان بگذار بر مشت علف خوار *** مسيحا وار از آنجا دست بردار(٤)

مسئله اى كه قابل طرح است، تضادّ ابتدايى در بين آيات و روايات است، از بعضى از آيات استفاده مى شود كه متقيان و اولياء خدا غم و غصه اى ندارند، «اَلا ان اولياء الله لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون»: «آگاه باشيد كه دوستان خدا، نه خوفى و نه حزنى بر آنها مستولى مى شود».

علماء ترس و خوف را درباره آينده، و غم و غصه را نسبت به گذشته مى دانند، يعنى ترس و خوفى نسبت به حوادث آينده ندارند، و از طرفى هم چون چيزى را تاكنون از دست نداده اند، محزون نيستند.

در آيه ديگر دارد كه: (إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلاَئِكَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ)(٥)
«كسانى كه گفتند پروردگار ما الله است، سپس استقامت كردند، نازل مى شود، بر آنها ملائكه به اينكه خوف نكنيد و محزون نگرديد و بشارت باد شما را به بهشتى كه وعده داده شده بوديد»
و در حالى كه مولاى متقيان يكى از صفات پرهيزكاران را در اين خطبه حزن قلبى (قُلوبُهم مَحزونه) شمرده است، در روايتى هم آمده «المؤمن بُشْرُهُ فى وَجْهِه حُزْنُه فى قَلْبه»(٦)
«مؤمن سُرورش در صورتش و حُزن او در قلبش مى باشد» اين كلام گوياى وجود حزن و اندوهى در نهاد آنها است.
امام صادق(ع) هم فرموده اند «الحزنُ شعار العارفين»
«حُزن و اندوه علامت اهل معرفت است(٧) شعار لباسى است كه زير مى پوشند، و با موى بدن در تماس است، ودثار لباس روئين است،
وقتى مى گويند فلان چيز شعار ما است يعنى چسبيده به تن ما است،
در كلام امام صادق(ع) هم معنى چنين است كه حزن چسبيده به آنها و با آنها مأنوس است حضرت در دنباله كلمات خود چنين مى فرمايند:
«و لو حَجِبَ الحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ العارِفين ساعةٌ لاسِتَغاثوا و لو وضع فى قلوب غيرهم لاسْتَنكروه»
«اگر پوشيده شود حزن از دلهاى اهل معرفت به اندازه ساعتى (مراد از ساعت، زمان كوتاهى است) هر آينه استغاثه مى كنند، و اگر اين حزن در دلهاى غير آنها قرار داده شود استنكار مى كنند (محزون بودن خود را انكار مى كنند»(٨)
پس عارفان و مؤمنان داراى حزن هستند، حزنى كه به صورت شعار براى آنها درآمده است، اين تعارض، ابتدائى است، و وجه جمع بين اين دو دسته از روايات اين است كه:
سرچشمه غم مختلف است، غمى است كه به دل عارفان عارض نمى شود، و غمى هم هست كه هرگز از آنها جدا نمى شود شعراء درباره غم عشق مسائل زيادى دارند كه:
از بارزترين غم عشق، غم عشق عارفان نسبت به خدا است، سرچشمه اين غم ربطى به عشق خدا و وصل او دارد، غمى معنوى و روحانى است، غمى نشأة گرفته از محبت خدا است.
بنابراين سرچشمه غم عارفان و پرهيزكاران از اين قبيل است كه:
١ـ مقصّر دانستن خود در پيشگاه الهى، و اينكه از عهده تكاليف الهى برنيامده اند، آن طورى كه بايد طاعت و فرمانبردارى خدا را كنند، نكرده اند، و همين احساس است كه همانند امام چهارم (كه از كثرت عبادت ملقّب به زين العابدين است) را وادار مى كند كه در دعاى ابوحمزه ثمالى با سوز و گذار چنين گويد: «چه كسى بد حال تر از من است، اگر با اين حالت به قبرم منتقل شوم، قبرى كه مهيا نكرده ام آن را براى خوابيدن، و فرش نكرده ام آن را با عمل صالح، چرا نگريم در حالى كه نمى دانم مسير من به چه طرف است، و مى بينم نفس با من خدعه مى كند، و روزگارم با من مكّارى و عقاب مرگ بر سرم پر و بال گشوده، چرا نگريم، مى گريم براى خروج نفس و جانم، مى گريم براى تاريكى قبرم، مى گريم براى تنگى لحدم، مى گريم براى سؤال منكر و نكير (دو فرشته اى كه در قبر مسئول، سؤال هستند) از من، مى گريم براى خارج شدن از قبرم، در حالى كه برهنه و ذليل و حمل كننده سنگينى بار اعمالم بر پشتم هستم...».
٢ـ عدم هدايت مردم و لجاجت و تحجّر آنها بر باطل، عارف و پرهيزكار چنان تربيت شده كه گمراهى مردم را هم قابل تحمل نمى داند، از مصاديق بارز اين غمخواران پيامبر اكرم(ص)بودند، آن حضرت آشكارا مشاهده مى كند، كه: بعضى چشم را روى هم گذارده تا نور را نبينند، و از اين رو اندوه مى خورد، چرا چنين نباشد؟! وقتى مى بيند انسانهائى كه مى توانند به قله بلند حقيقت راه يابند، ره افسانه مى زنند، چرا محزون نشود وقتى مى بيند مردم با دست خود، خود را به ورطه هلاكت مى اندازند؟ كار به جايى مى رسد كه خطاب خداوندى به آن حضرت متوجه مى شود،
(لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلاَّ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ)
«شايد تو (اى رسول ما) نفس خود را هلاك كنى از اينكه خلق ايمان نمى آورند، و هدايت نمى شوند»(٩)
٣ـ فرو رفتن مردم در ناراحتى ها و مكروهات و شدائد زندگى، اهل عرفان تقوى از ديدن مردم در اين وضع رنج مى برند، از اينكه خود در آسايش و مردم در زحمت هستند، اندوهناكند، و لااقل اگر كارى از دست آنها ساخته نباشد خود را در اين امور شريك و از نظر سطح زندگى همسطح آنان قرار مى دهند و بلكه پايين تر، مولاى ما و مولى الموالى در نامه خود به عثمان بن حنيف انصارى كه از طرف حضرت حاكم بصره بود، چنين مى نويسند:
«أَأقْنَعُ مِن نَفْسى بانْ يقال اميرالمؤمنين و لا اُشاركهم فى مَكارِه الدَّهر؟ أو أكونَ أسْوَةً لَهُم فى جَشوبَةِ العِيْش»
آيا به همين قانع شوم كه گفته شود: من اميرمؤمنانم؟! اما با آنان در سختى هاى روزگار شركت نكنم؟! و پيشوا و مقتدايشان در تلخيهاى زندگى نباشم؟!)(١٠)
(اگر مى خواستم مى توانستم از عسل مصفا و مغز اين گندم، و بافته هاى اين ابريشم براى خود خوراك و لباس تهيه كنم. اما هيهات كه هوا و هوس بر من غلبه كند، و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعامهاى لذيذ را برگزينم، در حالى كه ممكن است در سرزمين «حجاز» يا «يمانه» كسى باشد كه حتى اميد به دست آوردن يك قرص نان نداشته باشد و نه هرگز شكمى سير خورده باشد، آيا من با شكم سير بخوابم در حالى كه در اطرافم شكمهاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشد؟ آيا چنان باشم كه آن شاعر گفته است:

وحَسْبُك داءً أَنْ تَبيْتَ(١١) بِبِطْنَة *** وَ حَوْلُكَ اَكبادُ تَحِنُ إلى الْقِدِّ

«اين درد براى تو بس است كه شب با شكم پر بخوابى و در حالى كه در اطراف تو شكمهايى گرسنه و به پشت چسبيده باشند» ـ سرچشمه هايى هم براى غم است كه در دل اولياء الهى نيست از جمله:
١ـ ميل به دنيا، در روايتى از امام صادق(ع) رسيده: «الرّغبة فى الدنيا تورثُ الغمّ و الحزن»
«ميل به دنيا و دنياپرستى و به ارث گذارنده غم و اندوه است»(١٢) اين غمى است كه در دل پرهيزكاران رسوخ نمى كند،
مردى بود كه وقتى در كسب خود متضرّر مى شد، شب به دور خانه گشته و گريه مى كرد، واى به اين تعلّق دنيا كه موجب عدم آرامش قلب و خاطر است،
به دنبال عبارتى كه گذشت امام صادق(ع)مى فرمايند: «وَ الزّهد فى الدنيا راحة القلب و البدن»
«بى اعتنايى و كناره گيرى از دنيا مايه راحتى قلب و روح و راحتى بدن و جسم است» در كلمات قصار مولى على(ع)هم آمده :
«مَن اَصبح على الدنيا حزيناً فَقَد أَصْبَح لِقضاء الله ساخطأ... و مَنَّ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنيا اِلتاط قَلْبُه مِنها بثلاث: هَم لا يُغبُه و حِرص لا يَتْرُكُهُ وَ اَمَل لا يُدركُه»
«كسى كه براى (به دست نياوردن كالاى) دنيا اندوهگين شود به قضاء و قدر خدا خشمگين گشته است، (زيرا راضى نبودن به نصيب و بهره دنيا در حكم راضى نبودن به آن چيزى است كه خداوند مقدّر كرده است)... و كسى كه قلب و دلش به دوستى دنيا شيفته گردد، دلبسته شود از دنيا به سه چيز اندوهى كه از او جدا نگردد (زيرا اگر نيابد اندوهگين باشد و اگر يافت براى افزونى و نگهدارى اندوه خورد) و حرصى كه دست از او برنداشته و او را رها نمى كند و اميد و آرزويى كه هرگز آن را درك نمى كند.»(١٣)
٢ـ جواب مثبت دادن به خواسته هاى شهوانى و اميال نفسانى، در روايتى از رسول اكرم(ص)آمده «رُبَّ شهوة ساعة تُورثُ حُزناً طويلا»
«چه بسا لحظه اى شهوت رانى موجب غم و اندوه طويلى مى شود».(١٤)
اين غم هرگز راهى به دل متقيان ندارد، زيرا تقوى و دورنگرى و عاقبت انديشى آنها مانع از غرق شدن در گرداب شهوات است. اين دو عامل از عوامل ايجاد حزن است و اما از جمله عوامل بقاء حزن هم دو عامل را متذكر مى شويم:
١. چشم دوختن به آنچه در اختيار مردم است، در روايتى از رسول اكرم(ص) آمده: «مَنْ نَظَرَ اِلى ما فى أيدى النّاس طال حُزنُه و دامَ أَسَفُه»
«كسى كه نظر كند به آنچه در دست مردم است حزن او طولانى و تأسفش مداوم خواهد بود»(١٥)
وقتى چشمش به ساختمان مدرنى مى افتد كنارش ايستاده و آه مى كشد، كه چرا او ندارد؟! بايد به اين شخص گفت: به نزد قلب او بنشين و با دلش همراز شو، نه در كنار ساختمانش بايست و آه بكش، نزديك برو و ببين كه او به حال تو غبطه مى خورد، و از سعادت تو سخن مى گويد، چه بسا سفره هاى رنگين با انواع غذاها براى مردم مى اندازد و خود بواسطه بيمارى از خوردن آن محروم است، گاهى بواسطه مرض قتد بايد نان سوخارى بخورد، چه بسا با وجود ثروت هنگفت، هر هفته بايد خون او تعويض شود، و چه توانگرى كه خواب ندارند.
يكى از نانوايان يوسف آباد تهران نقل كرد كه خميرگير من شبها در نانوايى مى خوابيد و يكى از شبها نزديك اذان صبح طبق معمول رفتم به درب مغازه، نزديك مغازه كه رسيدم ديدم مردى خيره خيره به درون مغازه نگاه مى كند، نزديك شدم، سؤال كردم آيا كارى داريد، مشكلى پيش آمده گفت نه من يك پزشكم و هيچ مشكلى ندارم و بسيار زندگى مرفه اى دارم، ولى متأسفانه شبها خوابم نمى برد امشب با اينكه قرص خواب هم خورده ام خوابم نبرده و لذا تصميم گرفتم مقدارى در خيابان قدم بزنم اتفاقاً مقابل اين مغازه كه رسيدم ديدم كارگر و خميرگير شما يك گونى زيرپا و گونى ديگر روى خود انداخته و صداى خوروپف او بلند است، با ديدن اين منظره غبطه به حال او مى خورم كه اى كاش من نيز ساعتى چنين مى آرميدم.
آرى، پس از دور قضاوت مكن، نزديك برو تا بدانى بزرگترين ثروت كه سلامتى است تو دارا هستى، و باز طمع دارى.
يك كشاورز ساده را بنگر كه چه راحت غذا خورده و شب در عالم رؤيا خواب مكّه و كربلا مى بيند، اما آن ثروتمند بيچاره تا ٢ ساعت بعد از نيمه شب خوابش نبرده و در خواب نيز مى بيند كه اموال او به سرقت رفته و سراسيمه از خواب مى پرد.
٢. غضب كردن و خشمناك شدن بر كسى كه قدرت مبارزه و ضربه زدن به او را نداريم. در روايتى از مولى على(ع)آمده: «مَنْ غَضَبَ على مَنْ لايَقْدر أَنْ يَضُرَّه طالَ حُزْنهُ و عَذَّبَ نَفْسَه»
«كسى كه خشم و غضب كند بر كسى كه قدرت ضرر زدن به او را ندارد، اندوه خود را طولانى و نفس خود را در عذاب قرار داده است»(١٦)
بنابر آنچه ذكر شد، غم و اندوه به دو شاخه تقسيم مى شود:
١ـ ممدوح (غم سازنده) كه از جمله اينها سه غم اول است.
٢ـ مذموم (غم ويران كننده) كه از جمله اينها چهار غم آخر است.
حال چه كنيم تا غم فرساينده از ما رخت بربسته، و غم سازنده جايگزين آن شود؟ راهش اين است كه انديشه ما عوض شود. جهان بينى ها، سرچشمه ايدئولوژى هاى انسان است، قرآن مى فرمايد: (...اَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ...)
«... انفاق كنيد از آنچه قرار داده شما را خليفه در آن چيز (يعنى شما جانشين او در تصرف هستيد)» (١٧)
اين اموال امانت در دست شما است، نه از آمدنش خوشحال و نه از رفتنش بدحال باشيد، داستان معروفى است كه زن باايمانى كودكش از دست رفت، و خواست به همسرش خبر دهد، وقتى از سركار آمده به او گفت: اگر كسى امانتى نزد شما داشته باشد، و درخواست آن را كرد، چه مى كنيد؟
گفت: ردّ مى كنم و اين وظيفه من است، و جاى نگرانى و ناراحتى نيست زن گفت: پس بدان خداوند امانتى نزد ما داشت و آن را پس گرفت، چه امانتى؟
زن گفت: فرزند ما، و بنابر گفته خودت ناراحتى ندارد. بله در اينگونه موارد ممكن است غم و اندوه باشد، و جاى انكار هم نيست، لكن حزنى سطحى است نه ريشه دار و كشنده، اگر ديدگاه من نسبت به دنيا چنين باشد كه: «قَنْطَرَهٌ فَاعْبُروها و لا تسكنوها»
«پُلى است عبور كنيد از روى آن و ساكن نشويد» ناراحتى نسبت به حوادث هرگز پيش نخواهد آمد،
وقتى دنيا محل سكونت و اطراق فرض شود نه محلى براى عبور و گذر، آن وقت جاى خوف است كه زندگى را در هم مى پيچد، آن وقت است كه محبوب، غير خدا خواهد شد.
اگر بنا باشد مسلمانان غم و غصه اى داشته باشند بايد از نوع غم و غصه سازنده باشد، غم و غصّه ازاينكه توطئه هاى دشمنان اسلام يكى بعد از ديگرى در جوامع اسلامى پياده مى شود و مسلمانان به جان هم افتاده اند بيت المقدسى كه پيش از ١٣ سال قبله پيامبر(ص)بود (و سپس بعد از ورود به مدينه روى مصالحى تغيير يافته و كعبه قبله شد)،
بيت المقدسى كه كانون انبياء و اولياء الهى بود و اساساً هيچ منطقه اى از جهان مثل شام و فلسطين پيامبرپرور نبود، بيت المقدسى كه ارض مقدسه و مباركه بود (ادْخُلُوا الاَْرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِى كَتَبَ اللهُ لَكُمْ): «داخل شويد زمين مقدسى را كه براى شما خداوند مقرّر فرمود»(١٨)
ـ (إِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصَا الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ)
«(منزه است خدايى كه پيامبر(ص) را شبى از مسجدالحرام به مسجد الاقصى سير داد، مسجد الاقصائى كه پيرامون و اطرافش را مبارك و پرنعمت ساختيم)»(١٩)
و بيت المقدسى كه ميراث بزرگ مسلمانان بود، توسط اسرائيل و دشمن ترين فرقه مسلمانان اشغال شده و همين بيت المقدس پايتخت آن كشور كفر شناخته مى شود.
واى و صد افغان از اين درد، حكومت صهيونيستى را بزور در چشم و قلب حكومتهاى اسلامى فرو كردند، اسرائيلى كه سكوى پرش قدرتهاى بزرگ استعمارى و ضد خدايى بود، اسرائيلى كه تبلور خواسته هاى آمريكا و شوروى بود، اسرائيلى كه سمبل و زاييده دو مكتب كمونيسم و سرمايه دارى بود. گفتم بيت المقدس ميراث بزرگ مسلمانان بود چرا؟ زيرا مسلمانان دو قرن (٢٠٠ سال) با مسيحيان در جنگهاى صليبى درگير بودند و بارها مسلمانان قدس را گرفته و از دست دادند تا سرانجام (صلاح الدين ايوبى) سردار لشكر اسلام بيت المقدس را به محاصره در آورده و (واليان فرمانده دشمن وادار شد با پرچمى سفيد به نشانه صلح به نزد او آيد ولى او در جواب وى گفت آيا فراموش كرده ايد جنايتهاى خود را و اينكه چگونه مسلمانان را قتل عام مى كرديد و چه بزرگوارانى را به خاك و خون كشيديد و در نهايت صلح را نپذيرفت ولى بواسطه وساطت ريش سفيدان شهر به اهالى آنجا به دو شرط امان داد.
١ـ تسليم شهر به مسلمانان. ٢ـ جزيه دادن به سپاه اسلام براى هر مرد ١٠ دينار و براى هر زن ٥ دينار و براى بچه هاى پسر و دختر ١ دينار،
عاقبت روز جمعه ٢٨ رجب سال ٥٨٣ هـ. ق لشكر اسلام وارد شهر شدند و پرچم ها را برفراز شهر به اهتزاز درآوردند
صلاح الدين مستقيماً به مسجد الاقصى رفته و نماز جماعت گزارده و يكى از وعاظ به سخنرانى پرداخت و از اِنْجاز و تحقق وعده خدا مردم را خبر داد كه ديديد چگونه وعده خداوندى محقق شد و قدس آزاد گرديد. بعد از سه روز هم كليساها را به كشيشان واگذار كرد و هيچ تعرّضى را به مقدّسات و آثار آنان روا نداشت اما اين درد را به كه گوييم و كجا برويم كه ميراث ٢٠٠ ساله و دستاورد ميليون ها خون ريخته شده در ٦ روز (جنگ ٦ روزه اعراب و اسرائيل) به باد رفت. چنان هم رفت كه تلاش تلاشگران و مبارزه مبارزين بعدى هنوز كارگر نيفتاده و نتوانسته دستاورد رفته را بازگرداند، حتى فداكارى بزرگانى چون عزّالدين قسّام ها هم عقيم ماند، آن مردى كه حدود ٥ سال گروههاى چريكى را مخفيانه هدايت كرد كه دشمن و حتى خود فلسطينى ها نمى دانستند، تا اينكه بعد از مرگش متوجه شدند، بعد از ٥ سال زمينه قيام علنى را مناسب ديده و تصميم گرفت به بيشه يَعْبُد رود و كار خود را آغاز كند ولى خائنى كه در شهربانى كار مى كرد نقشه را به انگليسى ها گزارش كرده و موجبات شهادت قسّام و اطرافيانش را فراهم كرد، هر چند كه اين خائن در شهر حيفا بدست مبارزين ترور شد، ولى ضربه بزرگى بر پيكر مبارزه زد.
در سال ١٩٣٧ يعنى يك سال پس از شهادت قسّام اثر عملى قيام او ظاهر شد، اختلالات و بمب گذاريها در مراكز بزرگ آغازيدن گرفت ولى بايد گفت هر چند اين اثرات مهم بود ولى با مرگ قسّام،
مرگ حركت هاى پارتيزانى وچريكى كه برخاسته از مذهبى حقيقى و واقعى به رهبرى شيخى بزرگ بود نيز تحقق يافت به هر حال كسانى كه عامل تاراج رفتن اين ميراث عظيم بودند،
مسئول گذشتگان و تاريخ اند، آنها خلف ناصالح سلف صالحند، گذشتگان حق دارند ما را زير سؤال برند و استنطاق كنند، چرا چنين كرديد ما بايد دقت كنيم اين بدبختى كه به صورت لكه ننگى لباس اسلام را مُلوّث كرد از كجا آمد، به اختصار بايد گفت اين بدبختى در ابتداء مرهون غفلت مسلمانان و در ادامه مرهون حسّ ناسيوناليستى اعراب بود، آنها جنگ را جنگ اسرائيل و اعراب مى دانستند نه جنگ اسرائيل و اسلام. دائماً دم از عربيّت و برترى نژادى عرب مى زدند، در حالى كه اگر دم از اسلام مى زدند اوّلاً جمعيّت مبارزه كننده بالغ بر يك ميليارد مسلمان (١٠٠٠ ميليون) مى شد و ثانياً داعى براى جانبازى و انگيزه فداكارى هر چه بيشتر رو به تزايد مى گذارد زيرا چه آزاده اى براى عربيّت جان مى بازد ولى وقتى بنا شد مسئله اسلام و نجات قبله مسلمين باشد به راحتى مسلمانان جانبازى مى كنند.
بحمدالله بعد از انقلاب شعار اسلام در سطح خاورميانه و بلكه دنيا اوج گرفته و به ابتكار رهبر كبير انقلاب نيز جمعه آخر ماه مبارك رمضان روز قدس نامگذارى شده و اين بايد به عنوان شعارى براى تشجيع مسلمانان حفظ شود تا دشمن بداند هنوز ما به فكر قدسيم و آن را به ورطه فراموشى نسپرده ايم و هر زمان اين قدرت را احساس كنيم كه مى توانيم ميراث از دست رفته را برگردانيم،
چنين خواهيم كرد و اكنون هم ما و هم دشمن طليعه و فجر صادق اين نور قدرت را مشاهده مى كنيم و اميدواريم هر چه زودتر اين نور بر شب ظلمانى هر چه زودتر غلبه كند و صبح صادق سر رسد (اَلَيْسَ الصُبْحُ بِقريب)(٢٠) اگر از درد اين بى حرمتى هايى كه به ساحت اسلام و مسلمانان رفته بميريم جاى ملامت نيست،
اين گفته من نيست بلكه گفته مولى على(ع) است كه در خطبه جهاد(٢١) مى فرمايد... معاويه توسط سفيان بن عوف، شهر انبار (يكى از شهرهاى قديمى عراق واقع در سمت شرقى فرات) را غارت كرد، و حسّان بن حسّان بكرى (والى و حاكم آنجا) را كشت و سواران شما (اهل عراق) را از حدود آن شهر دور كرد و تار و مار گردانيد و به من خبر رسيده يكى از لشكريان ايشان بر يك زن مسلمان و يك زن ذمّى(٢٢) وارد شده، و خلخال(٢٣) و دست بند و گردن بند و گوشواره هاى آنها را كنده، و آنها نتوانسته اند از او ممانعت كنند مگر آنكه صدا زد به گريه و زارى بلند نموده از خويشان خود كمك بطلبند، سپس دشمنان با غنيمت بسيار بازگشتند، در صورتى كه به يك نفر از آنها زخمى نرسيده و خونى از آنها ريخته نشده «فَلَو اَنَّ امرَءاً مُسْلِماً ماتَّ مِنْ بَعدِ هذا أَسَفاً ما كانَ بِهِ مُلوماً، بَل كانَ بِه عِندى جَدِيرا» (اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين واقعه در اثر حزن و اندوه بميرد بر او ملامت نيست; بلكه به نزد من هم به مردن سزاوار است».
اى بسا جاى حيرت و شگفتى است، به خدا قسم اجتماع ايشان (معاويه و همراهان او) بر كار نادرست خودشان و تفرقه و اختلاف شما از كار حقّ و درست خوتان،
دل را مى ميراند و غم و اندوه را جلب مى نمايد، «فَقُبحاً لَكُمْ و تَرَحاً حِينَ صِرْتُم غَرَضاً يُرْمى»
«پس روهاى شما زشت و دلهايتان غمگين باد هنگامى كه در آماج تير آنها قرار گرفته ايد» (يعنى دشمن به سوى شما تيراندارى مى كند و شما از روى بى حميّتى و تفرقه و اختلافى كه داريد سينه خود را هدف قرار داده خاموش نشسته ايد) مال شما را به يغما مى برند، و شما غارت نمى كنيد، و با شما جنگ مى كنند، و شما جنگ نمى كنيد و عصيان خدا را مى كنند و شما راضى هستيد».
چقدر مولى زيبا مطالب را بيان مى كنند، گويا مورد خطاب حضرت، ما هستيم.
بعضى مسلمانان به قدرى مردانگى و غيرت و حميّت خود را از دست داده اند كه مورد خطاب حضرت در جاى ديگر اين خطبه قرار مى گيرند:«
يا اَشْباهَ الرّجالِ وَ لا رجالَ، حُلُومُ الأطفالِ وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الحِجالِ، لَوَدِدْتُ أَنِّى لَمْ أَرَكُم أَعْرِفْكُم مَعرِفَةً و اللهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَما، قاتَلَكُمُ اللهُ لَقَدْ مَلأَتُم قَلبى قَيْحاً و شَحَنْتُمْ صَدرِى غَيظاً وَ جَرَّعْتُمونِى نُغَبَ التَّهْمامِ أَنْفاساً
»
«اى كسانى كه شبيه مردانيد ولى مرد نيستيد (اى نامردانى كه آثار مردانگى در شما نيست) اى كسانى كه عقل شما مانند عقل بچه ها و زنهاى تازه به حجله رفته است، دوست داشتم شما را نديده بودم و نشناخته بودم، نتيجه اين معرفت، به خدا قسم پشيمانى و اندوه بود، خدا شما را بِكُشَد كه دل مرا پر از چرك كرديد دل مرا چركين كرديد و سينه ام را مملو از خشم نموديد و در هر نَفَس پى در پى غم و اندوه به من خورانديد» حقيقتاً اگر بعضى از مسلمانان امروز در عصر حضرت مى زيستند، نفرين حضرت به آنها متوجه مى شد زيرا با اعمالشان دل مبارك حضرت را چركين و سينه ايشان را آكنده از خشم و غضب مى كردند.
در برابر ظلم ظالمان و ستم ستمگران و جبر جباران و زور زورگويان بايد مقابله كرد، و ايستاد، اگرچه از پايدارى ما ناراحت شوند، ولى بايد گفت اى ستمگران تاريخ از دست ما عصبانى باشيد و از اين عصبانيتتان بميريد كه راهى جز هلاكت و مرگ براى شما نمانده است.
بدانيد و آگاه باشيد كه رهبر ما على بن ابيطالب(ع) آن مردى است كه براى دفاع از اسلام و توحيد و براى مبارزه با ستم و شرك چنين مى فرمايد:
«لَقَدْ نَهَضْتُ فيها وَ مابَلَغتُ العِشرين وها اَنَا ذا قَدْ ذَرَّفْتُ على السِّتِّينَ»
«قيام كردم در امر جنگ و مبارزه نمودم در حالى كه به سنّ بيست سالگى نرسيده بودم و اكنون زياده از شصت سال از عمرم مى گذرد»(٢٤)
فقط اشك ريختن براى مظلوميّت اسلام و مسلمين دردى را دوا نمى كند، بايد قيام كرد.
اخيراً كتابى از نيكسون (رئيس جمهور اسبق آمريكا) به چاپ رسيده به نام (پيروزى بدون جنگ) وى حقايقى را بازگو كرده، كه: به عقيده من بيدارگر جهان اسلام است، و هشدار دهنده فرد فرد آنهايى كه قلبشان براى مظلوميت اسلامى مى تپد.
وجه تسميه و نامگذارى كتاب اين است كه ما بايد پيروزى بدون جنگ و خونريزى داشته باشيم، و كوتاه سخن اينكه ارباب همه باشيم، بدون اينكه قطره اى خون از بينى يك آمريكايى بر زمين ريخته شود!
او مى گويد: خطر عمده در دنيا كه عامل اتحاد آمريكا و شوروى در برابر ريشه كن كردن اين خطر است، اسلام بنيادى است، اسلامى كه نه شرقى و نه غربى است، اسلامى كه مبناى سياست خارجيش عدم تكيه بر قدرت شرق و غرب است، وى مى گويد: خطر كمونيسم براى ما كم نيست ولى در اين مرحله بايد دست به دست كمونيسم داده، تا اين اسلام را براندازيم و به تعبير يكى از سردمدارانشان ريشه اين ملّت متديّن به اين دين را بركنيم.
يكى از همپالكى هاى نويسنده كتاب هم گفته اين مهمترين كتاب در قرن اخير براى زيربناى سياست آمريكا است!
در اينجا جا دارد پيروزى بدون جنگ نيكسون و به قول آن آقا زيربناى سياست آمريكا را تشريح كنيم، ٥ ماده آن را متذكر مى شويم:
١ـ ايجاد اختلاف كه خود به صورت شعارى درآمده «اختلاف بيندار و حكومت كن».
٢ـ دامن زدن به ناسيوناليسم افراطى، به هر قوم و مذهبى مى گويند تو خودت را حفظ كن، تو تاريخ خودت را بساز به ايرانى مى گويند تو چكار به افغانى و لبنانى دارى به آنها هم چنين مى گويند و چنين القاء مى كنند، ٤٦ مملكت اسلامى را ٤٦ شكاف در بين آنها ايجاد مى كنند و پس از ايجاد شكاف هر چه خواهند مى كنند، مگر در اواخر دوران ستم شاهى ايران، تاريخ اسلام به تاريخ شاهنشاهى تغيير نيافت، مگر به راحتى قوانين اسلام را زير پا نمى نهادند، مگر نمى گفتند فرامين الهى دِمُدِه شده و قوانين و مصوبات غرب و شرق مُد شده است، چرا با اين مملكت چنين مى كردند؟ زيرا ايران در زير بيرق و پرچم شاهنشاهى خطرى نداشت، مگر قانون بى حجابى را هم زمان در تركيه آتاتوركى و ايران رضاخانى و عراق ياسين هاشمى به اجرا در نياوردند؟ مگر ادبيات تركيه و ايران را نمى خواستند دستكارى كنند، و مقدارى هم انجام دادند، ولى ديديم چه رسوائى ببار آوردند، چرا چنين مى كردند؟ با اين اعمال هدفى را دنبال نمى كردند، جز ايجاد شكاف بين مسلمين و فرهنگ ١٤٠٠ ساله آنها، ولى الحمدالله در بسيارى از موارد با شكست مواجه شدند زيرا در محاسبات خود محبت اين مردم را به اهل بيت عليهم السّلام و تلالُؤ انوار ولايت آنها را در سينه هاى آنها در نظر نگرفته بودند، و همين نور ولايت بود كه در ٢٢ بهمن ١٣٥٧ متجلى شده و مبدأ تحولى عظيم در سطح جهانى گرديد.
٣ـ روى كار آمدن دولت هاى دست نشانده مثل حجاز، اردن، تونس، مصر، كويت و غيره مگر پيروزى بدون جنگ غير از اين مفهومى دارد، مردم را در مقابل حكومتهايشان قرار مى دهند تا در برابر آنها نايستند، در نابسامانيهاى اجتماعى، اقتصادى، سياسى، فرهنگى و غيره دولت ها را مقصّر جلوه مى دهند، در حالى كه آنها بيش از عروسكهاى خيمه شب بازى نيستند، و كارگردان اصلى پشت چهره اين عروسكها عمل مى كند.
٤ـ ايجاد وابستگى ها، صنايع را به عنوان پيشرفت روانه ممالك جهان سوم كرده، و به دنبال آن كارشناسان، مشاورين و تكنيسينهاى خود را سرازير آن ممالك مى كند، و اين بسيار واضح است، كه: آمدن اينها همان، و القاء فرهنگ استعمارى به اين مملكتها هم همان.
٥ـ ايجاد فشار در ميان نسل جوان و فعّال از طريق مواد مخدّر و امور ديگرى مانند آن، در بعضى كشورها و هروئين از سيگار ارزانتر است، چرا بايد چنين باشد؟ بايد درك كنيم كه موفقيت استكبار در اين طرحها، پيروزى بدون جنگ است آرى اينها غم و غصه دارد، مؤمنان غم اين مسائل را مى خورند، ملت ايران تا حدّى بيدار شده ولى متأسفانه بعضى ملتها هنوز در خوابند، آن هم چه خوابى گويا كه مرده اند!!
درد اينجا است كه: نظاره گر از دست رفتن زحمات اين همه انبياء و اولياء باشيم، از زحمات نوح پيامبر(ع) گرفته تا رنجها و مشقتهاى پيامبر اكرم(ص) آن سمبل حلم و بردبارى،
در مسير هدف، مولى على(ع) اين مسائل را در حدّ اعلاء درك مى كند، و به تناسب معرفتش، اندوه و غم مى خورد،
در خطبه شقشقيه غم و اندوه حضرت در دل الفاظ موج مى زند «صبرتُ و فى العَيْن قَذىً وفى الحَّلقِ شَجاً»: «صبر كردم در حالى كه در چشمم خار و در گلويم استخوان بود»(٢٥)،
حضرت ٢٥ سال با اين وضعيت زندگى كرد، يك لحظه اش قابل تحمل براى او نبود و از همين روى غم امت مى خورد، غم اسلام را جرعه جرعه مى نوشد،
چرا چنين نكند در حالى كه او نظاره گر از بين رفتن ميراث نبوى و دستبرد فرهنگ اصيل اسلامى است، چقدر ناراحتى دارد، كه: باغبان ببيند غنچه ها و گلها و محصولش مى خشكد و از بين مى رود،: ولى دست او بسته است، كه: كارى كند، گويا چشم و زبان او هم قادر به ديدن و تكلّم نيست، زيرا آنچه مى بيند و آنچه بازگو مى كند اثرى بر آن مترتّب نيست.
آرى على(ع) در چنين حالتى بود و امان از بى خردى و بى فرهنگى آن مردمان كه بايد كار به جائى رسانند، كه: شخصى و رهبرى مثل مولى سر در چاه كرده و با چاه درددل گويد شايد كه چاه مولى را درك كند، آن مردم كه درك نكردند، من نمى دانم با چاه چه مى گفت: خدا داند و قلب على، بايد به هوش بود و عبرت گرفت «فَاعْتَبِروا يا اولى الابصار» كه با رهبران حقيقى و الهى خود چه كنيم تا درد دل به چاه نگويند.
بحث در حزن بود، بنابر آنچه ذكرش رفت، انسان بايد از عوامل حزن و اندوهى كه غيرسازنده است دورى گزيند، زيرا كه «الاحزان اسقام القُلوب كما اَنَّ الاَمْراضَ اَسْقامُ الابْدان»
«حزن ها بيماريهاى قلب ها هستند چنانكه مرضها بيماريهاى بدنها مى باشند»(٢٦) همچنانكه امراض بدن را به نابودى مى كشد، حزن هم ابتداءً نفس و روح را فرسوده، و سپس جسد را از بين مى برد «الحُزْنُ يَهْدمُ الجَسَدَ»(٢٧)
برادر و خواهرم! اگر امرى را طالب بودى، و به آن نرسيدى، مبادا بر آن غصّه خورى، بلكه به منزله امرى بنگر كه گويا اصلا به ذهن تو خطور نكرده بود «اِجْعَل ما طَلَبْتَ مِنَ الدُّنيا فَلَنْ تَظْفَر بِه بِمنزلة ما لَمْ يَخْطُرْ بِبالِك»(٢٨) نرسيدن به امور و خواسته ها، طبيعت زندگى دنيوى است زيرا به فرموده مولى على(ع):
«الدَّهرُ يَومان يومَ لك و يَومٌ عَليك فَاِنْ كانَ لَك لا تَبْطر و انْ كانَ عليكَ فَلا تَضْجُر»
«روزگار دو روز است روزى به نفع تو، و روزى بر ضرر تو، پس اگر به سود تو بود، خشنود مشو، و اگر بر ضرر تو بود، ناراحتى مكن».(٢٩)
پس هرگاه غمهاى عالم به تو روى آورد به خدا روى آور و مكرر بگو: «لا حول و لا قوّة اِلاّ باللّه» كه: امام صادق(ع)فرمودند: «اِذا تَوالَتْ الهِمومُ فَعَليْكَ بِلا حَولَ و لا قوّة الاّ باللّه»
«زمانى كه ناراحتى ها، پى در پى به تو روى آود بر تو است گفتن لا حول و لا قوة الاّ باللّه»(٣٠)
مرحوم الهى سوخته دل در ذيل اين فراز «قلوبهم محزونة» چنين مى سرايد:

پُر اَندهُ باشد آن دلهاى مشتاق *** بلى جفت غم است، از يار خود طاق
بهر دل مشعل تقوى فروزند *** چو شمعش در شرار غم بسوزند
كدامين غم؟ غم دين دين دلبر *** كز آن غم كس مبادا شاد خاطر
نشان معرفت قلب حزين است *** دل پاكان بدرد و غم قرين است
درخت معرفت بار آورد درد *** سرشك سرخ بارد بر رُخ زرد
زهر غم خاطرى باشد پريشان *** غم يار و غم جسم و غم جان
چو مشتاقى ز قيد جسم و جان رست *** بدام عشق جانان باز پيوست
غمش تنها غم و درد فراق است *** به چهره اشك خونين ز اشتياق است
غم آن آتش بود كز شعله طور *** دل غمديدگان را كرد پر نور
غم آن نور است كز طور تجلّى *** دل بشكسته را بخشد تسلّى
غم است آن يا نشاط هر دو عالم *** كه افروزد دل و جان مرحبا غم
خوشا غم آفرين غم كز رخ جان *** فشاند گرد غم چون ابر نيسان
غم دين شادى هر دو جهان است *** غم دنياى دون خوردن زيان است
چو خوش گفت آن حكيم ذوق پرور *** غم دين خور مخور اندوه ديگر
غم دين خور كه دنيا غم ندارد *** عروس يكشبه ماتم ندارد
عروسى زشت و بى مهر و وفا هم *** ندارند از فراقش عاقلان غم
چو كار اين جهان كارى است باطل *** چرا در غم نشيند مرد عاقل
____________________________________
١. معراج السعادة، .
٢. سوره يونس، آيه ٦٢.١. سفينة البحار، جلد ٢، ماده يقين ـ بحار جلد ٧٧، .
٣. سوره طه، آيه ١٣١.
٤. جامع السعادات، جلد ٣، بحث حزن، و اشعار از معراج، صفحهه ٦١١، بحث حزن استفاده شده است.
٥. سوره فصّلت، آيه ٣١.
٦. نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه ٣٢٥ فيض و ٣٣٣ صبحى صالح در غرر الحكم از على(ع) هم آمده: انّ بشر المؤمنِ فى وَجْهِه وقُوّتَه فى دينه و حُزنه فى قلبه (به نقل از ميزان الحكمة، جلد ١، ).
٧. لازم به ذكر است كه اساس عرفان اسلامى، كتاب و سنت و روايات و سيره معصومين عليهم السّلام است و اصولا بايد گفت اسلام براساس عرفان بنا شده است لكن گاهى اشتباهاتى رخ داده و عرفان اصيل با عرفان قلابى خلط شده، از عرفانهاى وارداتى عرفان اهل تصوف است، جا دارد در اينجا به ريشه سخنان اينان و تاريخچه تصوف نظرى اجمالى بيفكنيم اصول و ريشه گفتار اين جمعيت را چنانكه استاد در كتاب جلوه حق آورده اند، مى توان در چهار چيز خلاصه كرد.
الف ـ دستوراتى كه از مؤسسين اين مسلك «هندوها، يا شاميها يا غير آنها» دست به دست آنها رسيده است.
ب ـ قسمتى ازمطالب و معارف يونان قديم كه پس از ترجمه كتب آنها به زبان عربى و نشر آن در ميان مسلمين به آن ممزوج شده است، از سرجان ملكم انگليسى نقل شده كه در كتاب تاريخ معروف خود مى نويسد: «اعاظم اين سلسله (صوفيه) با اقوال ارسطو و افلاطون آشنائى تمام دارند، و در كتب معروف ايشان نقل قول افلاطون بسيار است، تا آنجا كه مى گويد: اگر شرح حال و آراء فيثاغورث به فارسى ترجمه شود بعينه شرح حال و عقايد يكى از اولياء صوفيه به خرج خواهد رفت، افسانه دخول وى در اسرار الوهيت و استغراق وى در افكار و خوارق عادت و مَيَلان كلى خاطر او به موسيقى، و وضع آموختنش مريدان را و تحمل مشاقى كه كرد و نوعى كه فوتش اتفاق افتاد همه بدون كم و بيش شرح حال يكى از اعاظم متصوفه است».
اين سخن اگر چه درباره هر كدام از متصوفه و هر كدام از حكماء يونان صادق نيست ولى بطور اجمال آميزش افكار يونانيان را به عقائد صوفيه تأييد مى كند، مخصوصاً فلسفه اشراق ارتباط و تناسب بيشترى با افكار آنها دارد.
ج ـ يك رشته ذوقيات و شعريات كه به مرور زمان از طرف صاحبان ذوق شعرى و عرفانى اختراع و با دو قسمت سابق آميخته شده است، و به همين جهت است كه بسيارى اوقات مدرك پاره اى از سخنان ايشان فقط يك مطلب شعرى (به اصطلاح اهل منطق) و يا يك فرد شعر است.
د ـ قسمت زيادى از معارف و حقايق اسلامى كه تا حدى با اصول سه گانه سابقه نزديك و يا قابل نزيك كردن و تأويل كردن بوده است، روشن است كه: در اثر اين موضوع (يعنى گردآورى عقايد صوفيه از نقاط مختلف بسيارى اوقات تناقضاتى پيش مى آيد كه ناچار بايد بوسيله تأويلات رفو شده و همين است كه اصل «تأويل و توجيه» يا به تعبير آنها مغز و معنى را يكى از پايه هاى تصوف اسلامى قرار داده است (جلوه حق چاپ دار الفكر، ـ ٤٧).
٨. بحارالانوار، جلد ٧٢، ، به نقل از ميزان الحكمة، جلد ٢، .
٩. سوره شعرا، آيه ٣.
١٠. نامه ٤٥ از نامه هاى نهج البلاغه.
١١. درنسخه اى (اَبيتَ) بجاى تَبيتَ دارد (رجوع شود به معجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، چاپ جامعه مدرسين مادّه (ب ى ت)، ).
١٢. بحارالانوار، جلد ٧٨، ، ميزان الحكمة، جلد ٢، .
١٣. كلمه ٢١٩ از نهج البلاغه فيض الاسلام و ٢٢٨ از صبحى صالح.
١٤. بحارالانوار، جلد ٧٧، ، ميزان الحكمة، جلد ٢، .
١٥. بحارالانوار، جلد ٧٧، ; ميزان الحكمه، جلد ٢، .
١٦. بحارالانوار، جلد ٧٧، ; ميزان الحكمة، جلد ٢، .
١٧. سوره حديد، آيه ٨.
١٨. سوره مائده، آيه ٢١.
١٩. سوره اسراء، آيه ١.
٢٠. سوره هود، آيه ١.
٢١. خطبه ٢٧ از نهج البلاغه فيض الاسلام و صبحى صالح.
٢٢. «ذمّى» كافر كتابى است كه بواسطه جزيه دادن جان و مال و آبرويش در امان حكومت اسلامى است (ذمّه در لغت به معنى اَمان و عهد ضمان است).
٢٣. زينتى بوده كه به ساق پا مى بستند.
٢٤. خطبه ٢٧ نهج البلاغه فيض الاسلام و صبحى صالح، (خطبه جهاد).
٢٥. خطبه ٣ فيض الاسلام و صبحى صالح.
٢٦. بحارالانوار، جلد ٩٥، ; ميزان الحكمة، جلد ٢، (روايت از امام ششم(ع)است).
٢٧. غرر الحكم امام على(ع); ميزان الحكمة، جلد ٢، .
٢٨. بحارالانوار، جلد ٧٨، ; ميزان الحكمة، جلد ٢، (روايت از امام حسن مجتبى(ع)است).
٢٩. بحارالانوار، جلد ٧٨، ; ميزان الحكمة، جلد ٢، .
٣٠. بحارالانوار، جلد ٧٦، ; ميزان الحكمة، جلد ٢، .


۷
مردم از آنها در امانند
١١ـ مردم از آنها در امانند
١١ـ و شُرورُهُم مَأمُونَةٌ
ترجمه: (و مردم) از شرّ آنها در امان هستند.
شرح: اين عبارت در حقيقت سالبه به انتفاع موضوع است يعنى اصلا شرى ندارند، نه اينكه دارند، و مردم از آن در امانند، زيرا لازمه شر عدم امنيت است،
اگر چه بسيار اندك باشد، شرّى در آنها نيست، زيرا رأس تمام شرور حبّ دنيا است، و اين محبت در دل آنها آشيانه نكرده است، اساساً امنيت از شرّ، از ويژگيهاى فرد مسلمان است نه از خصوصيات پرهيزكار فقط، چنان كه در روايت آمده «المُسلِمُ مَنْ سَلَّم النّاس مِنْ يدهِ و لسانهِ»
«فرد مسلمان كسى است كه مردم از دست و زبان او در امان باشند»(١)، «مُسلِم» از ماده «سلامت» است و طبعاً بايد كانون سلامت باشد، آيا واقعاً ما چنين هستيم؟ آيا مردم از دست و زبان ما در عذاب نيستند، آيا آبروى مسلمانى را نمى بريم آيا هتك حيثيت او نمى كنيم، اگر چنين است نامگذارى ما به «مسلم» صحيح است وگرنه، بايد به دنبال نام ديگرى بگرديم و خدا كند حداقل نام ما از حيطه اسماء و صفات انسانى خارج نشود، كه با اين رفتار ما جاى تعجب نيست اگر در ملكوت اعلى اِسمى و صفتى غير انسانى بر ما نهند كه از اين مصيبت به خدا پناه مى بريم كه «له الاسماء الحسنى»
«براى او (خداوند) اسماء نيكو است».
بحثى كه ذكرش در اينجا مناسب است، اين است كه: آيا دو چيز به عنوان خير و شرّ در اين عالم موجود است يا خير، ثنويين (دوگانه پرستان همانند ايرانيان قديم)(٢) مى گفتند: آرى، عالم تركيبى از خير و شر است و دو آفريننده دارند زيرا «اگر آفريننده، خوب باشد بدها را نمى آفريند و اگر بد باشد خوب ها و خيرها را ايجاد نمى كند».(٣)
اينها قائل به دو خالق بودند:
١ـ خالق خير.
٢ـ خالق شرّ. امنيت و سلامتى و صلح و دوستى و صفا و صميميت و محبت را از خالق خير، و دشمنى و خونريزى و جنگ و قحطى و بيمارى را از خالق شرّ مى دانستند.
از نظر موحّدان و يگانه پرستان كه توحيدى كامل تر از ديگران دارند، در اين عالم وجودى بنام شرّ مطلق نيست، بلكه همه چيز خير است، و نظامى احسن از اين نظام آفرينش نيست، اگر چشم دوبين (لوچ) و مطالعات شرك آلود و تلقينات و تربيت هاى ناصحيح نباشد، در اين عالم جز خير ديده نمى شود، اينها كه عالم را مركب از خير و شرّ مى بينند احول (دوبين) هستند.
سؤالى كه: مطرح مى شود اين است كه: اگر شرورى وجود ندارد، پس آنچه شرّ مى ناميم چيست؟ و در كتاب تكوين خلقت الهى چه محلى از اعراب را دارا هستند؟
جواب اين است كه: اساساً آنچه از شرّ و بد مى ناميم يا خودش (عدم) و نيستى است، يا مستلزم عدم و نيستى مى باشد، يعنى يك موجودى است كه خودش از آن جهت كه خودش است، خوب است، و از آن جهت بد است كه مستلزم يك نيستى مى باشد، و تنها از آن جهت كه مستلزم نيستى است بد است نه از جهت ديگر. ما نادانى، فقر و مرگ را بد مى دانيم، اينها ذاتاً نيستى و عدم مى باشند، همچنين ما گزندگان، درندگان ميكروبها و آفت ها را بد مى دانيم، اينها مستلزم نيستى و عدم هستند (٤) نادانى (جهل)، فقر، مرگ، بيمارى، نابينايى، ناشنوائى و نظائر اينها امور عدمى هستند، كه: هر يك به ترتيب عدم علم، عدم غنا، عدم حيات، نيستى، سلامتى، فقدان بينائى و شنوائى است، در همه اينها از دست دادن است نه چيزى را به دست آوردن، وقتى دست در جيب مى كنيم و خالى از پول مى يابيم، گوئيم دچار شرّ شده ايم، عدم پول فقدان پول است و امرى عدمى است، حتّى در امور اخلاقى و صفات زشت هم چنين است، ظلم نيستى عدل است، بى حيائى عدم حيا و بى تقوايى و بى عفّتى، عدم تقوى و عفّت است.
امورى هم كه موجب عدم مى شوند مثل درندگان و گزندگان و ما نام شرّ و بدى بر آنها مى گذاريم، نه به اين خاطر است كه خود بد هستند، اگر پيامد دريدن و گزيدن و در نهايت منجر شدن به مرگ را نداشتند، ابداً نام بد و شرّ به آنها نمى داديم، پس آنچه بد است چيزى است كه از آنها سر مى زند، و آنها همه عدم هستند، نه وجود، بيمارى و مرگ حاصل از دريدن و گزيدن و گرفتار ميكروب شدن و از بين رفتن گياهان و كشتزارها ناشى از آفت همه نيستى و فقدان هستند، پس امرى وجودى نيستند، تا منتسب به فاعلى باشند، و ما براى آنها مثل ثنويه (دوگانه پرستان) خدائى و خالقى جداگانه انتخاب و اختيار كنيم.
پس دوگونه سؤال و پرسش فوق جواب گفتيم:
١ـ شر عدمى است نه امرى وجودى تا نياز به خالق داشته باشد (نيستى خالق نمى خواهد بلكه هستى نياز به خالق دارد و عدم هستى، نيستى است) اين جواب اشكال را از امورى مثل جهل و عجز و فقر و بيمارى و نظائر اينها كه صفاتى حقيقى (غيرنسبى) هستند رفع مى كند.
٢ـ شر نسبى است نه مطلق(٥)، شرورى كه خود امر وجودى هستند ولى منشأ امور عدمى هستند، مانند سيل، زلزله، گزنده، درنده و نظائر اينها بدون شك، بدى اينها نسبى است، توضيح اينكه «صفاتى كه اشياء به آنها موصوف مى گردند، بر دو قسم است، حقيقى و نسبى، وقتى يك صفت براى چيزى در هر حال و با قطع نظر از هر چيز ديگر ثابت باشد، آن را صفت «حقيقى» مى ناميم. صفت حقيقى آن است كه براى امكان اتصاف يك ذات به آن صفت، فرض خود آن ذات و آن صفت كافى است. اما يك صفت نسبى آن است كه فرض موصوف و فرض صفت، بدون فرض يك امر سوم، كه طرف نسبت و مقايسه قرار گيرد، براى امكان اتصاف موصوف به آن صفت كافى نيست، بنابراين هرگاه صدق يك صفت بر چيزى منوط به در نظر گرفتن امر ثالث و مقايسه اين با آن باشد، در اين صورت، صفت را «نسبى» مى ناميم.
مثلا حيات يك امر حقيقى است. يك موجود خودش قطع نظر از اينكه با شىء ديگر مقايسه و سنجيده شود، يا زنده و جاندار است، و يا بيجان و مرده و همچنين سفيدى و سياهى (به فرض اينكه رنگها امور واقعى باشند) صفت هاى حقيقى هستند، يك چيز كه سفيد است با قطع نظر از مقايسه با چيز ديگر سفيد است، و يك چيز كه سياه است خودش سياه است، و لازم نيست كه با چيز ديگر، و از آن جمله است كميت و مقدار. ولى كوچكى يا بزرگى صفتى نسبى است، وقتى يك جسم را مى گوئيم كوچك است بايد ببينيم با مقايسه با چه چيز و يا نسبت به چه چيز آن را كوچك مى خوانيم، هر چيزى ممكن است هم كوچك باشد و هم بزرگ، بستگى دارد، به اينكه چه چيز را معيار و مقياس قرار داده باشيم»(٦) مثلا يك سيب را مى گوئيم كوچك است، نسبت به چه چيز كوچك است؟ نسبت به سيبهاى ديگر كوچك است ولى همين سيب نسبت به فندق و پسته بزرگتر است.
«خوب بودن يك قانون اجتماعى به اين است كه: مصلحت افراد و مصلحت اجتماع را توأماً در نظر بگيرد، و حق جمع را بر حق فرد مقدم بدارد، و آزاديهاى فرد را تا حدود امكان تأمين نمايد، اما تأمين همه آزاديهاى افراد صددرصد ناممكن است، و لهذا خوب بودن يك قانون از اين نظر، يعنى از نظر تأمين آزاديها نسبى است، زيرا تنها بعضى از آنها قابل تأمين است، قانون خوب آن است كه حداكثر آزاديها را كه ممكن است تأمين كند. هر چند مستلزم سلب برخى آزاديها است، پس خوب بودن يك قانون از جنبه تأمين آزاديها نسبت به قانونهاى مفروض ديگر است، كه كمتر از اين قانون قادر بر حفظ و تأمين آزاديها است»(٧)
«از اينگونه امورى (كه خود وجودى و منشأ امر عدمى هستند) آنچه بد است، نسبت به شىء يا اشياء معينى بد است، زهرمار، براى مار بد نيست، براى انسان و ساير موجوداتى كه از آن آسيب مى بينند، بد است، گرگ براى گوسفندان بد است، ولى براى خودش و براى گياه بد نيست، همچنانكه گوسفند هم نسبت به گياهى كه آن را مى خورد، و نابود مى كند بد است، ولى نسبت به خودش يا انسان يا گرگ بد نيست، مولوى مى گويد:

زهرمار، آن مار را باشد حيات *** ليك آن، مر آدمى را شد ممات
پس بد مطلق، نباشد در جهان *** بد به نسبت باشد، اين را هم بدان»(٨)

نيش عقرب و رتيل و زنبورعسل را شرّ مى ناميم، در حالى كه اگر از خود آنها سؤال شود، آن را نعمتى بزرگ پنداشته و گويند وسيله دفاعى ما اين است، همچنان كه شما اسلحه هاى مختلف براى دفاع داريد، فقدان آن موجب هلاكت ما است، آرى به نظر ما شرّ است نه در رابطه با آنها، پس شرّ نسبى شد نه مطلق، بسيارى از حيوانات غذا و طعمه خود را با نيش به دست مى آورند، زهر را داخل بدن طعمه كرده و آن را از كار مى اندازند، عدم نيش اينها برابر با گرسنگى و سپس مرگ اينها است. ميكروبى كه ما آن را شرّ مى پنداريم و به ظاهر آن را شرّ محض مى انگاريم، از شكاف كوچكى وارد بدن شده و بدن سريعاً عكس العمل نشان داده و براى مبارزه با آنها گلبولهاى سفيد خون را كه همانند سربازان كار كرده و منظمى هستند، بسيج كرده و با ميكروبها و ستيز مى پردازند، اين ميكروب با اين به ظاهر شرارت و فسادش عامل خير مى گردد و آن پروريدن سلولهاى بدن است.
اگر ميكروبها اعتصاب كرده و به اجسام هجوم نياورند، مردم از لاغرى بسيار افسرده و كوتاه مى مانند و رشد آنها يا متوقف و يا لااقل كند مى گردد، دانشمندى گويد «اگر ميكروبها نبودند رشيدترين مردم شايد بيش از ٨٠ سانتى متر رشد نمى كرد».
آرى اگر ميكروبها نبودند سلولها بيكار و سرگردان بوده و رشدى نداشتند، پس اگر آنها را شرّ مى ناميم شرّ نسبى است، در بعضى مواقع كه ميكروبها زياد و در نتيجه بر مدافعان بدن غالب مى گردند بيمارى حاصل شده و گوئيم شر به ما روى آورده است.
بنابراين شرّ مطلق وجود ندارد بلكه نسبى و به قياس با ما چنين است و اين شرور نسبى لازم لاينفك نظام احسن است، و هيچ گونه كم لطفى از طرف خالق اين نظام صورت نگرفته است، غزالى گويد «ليس فى الامكان اَبْدَعُ ممّا كان»: «نظامى زيباتر از نظام موجود امكان ندارد» حافظ نير با لحنى نغز و زيبا چنين سروده است:

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت *** آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد

مراد او اين است كه در نظر بى آلايش و پاك پير يعنى عارف كامل «كه جهان را به صورت يك واحد تجلّى حق مى بيند، همه خطاها و نبايستنى ها كه در ديده هاى محدود آشكار مى شود، محو مى گردد، جهان ظلّ حق و سايه حق است، ذات حق جميل على الاطلاق و كامل على الاطلاق است، ظلّ جميل، جميل است، محال است كه جميل نباشد، در هر اندام زيبا اگر عضوى را تك و تنها،
بدون توجه به اينكه موقعيت عضوى دارد، و با يك سلسله اعضاء ديگر مجموعاً يك اندام را تشكيل مى دهند، مورد توجه قرار دهيم حقانيت و درستى و كمال او را درك نخواهيم كرد،
و احياناً فكر مى كنيم كه اگر به گونه اى ديگر بود بهتر بود، اما همين كه با ديدى گسترده آن را به عنوان يك عضو در مجموعه يك اندام زيبا ببينيم،
نظر ما دگرگون مى گردد و آنچه قبلا نادرست و نبايستنى مى پنداشتيم به كلى محو مى گردد».(٩)
در بسيارى از موارد اين موجود دوپا به نام انسان است كه نعمتهاى خوب و خيرات خداوندى را بدل به شرّ مى كند، و مقصر اصلى اين موجود است، درون اتم، نيروى بى مانندى است كه اگر استخراج شده و در مسير صحيح هدف داده شود بوسيله آن همه جا آباد مى گردد، بوسيله اين نيرو مى توان برق شهرها را تأمين كرد، چرخ هاى كشاورزى و صنعت را به حركت درآورد و وضع خراب اقتصادى را اصلاح كرد، ولى متأسفانه اين انسان است كه اين نيروى خدادادى را مورد سوء استفاده قرار مى دهد و در مسير نابودى بشر بمب اتم مى سازد كه شهر ١٠٠ هزار نفرى هيروشيما را تبديل به خاكستر مى كند به نحوى كه خاكسترش هم قابل استفاده نمى باشد، زيرا تشعشعات اتمى ايجاد شده، مانع از هر گونه زندگى موجود زنده است، خالق و خداى اين جهان نفرموده بود، چنين كنند، و چنين استفاده از اين نيروى عظيم ببرند، اما اين بشر است كه: تبديل كننده خيرات به شرور و مفاسد، و عامل بدبختى مى گردد، اين خود انسان است كه:مى تواند نجات بخش يا هلاكت فرد يا جامعه شود.
يكى از دورانهاى بشر دوران آهن است در اين دوران آهن كشف شد و يك فلز توانست قيافه تمدن بشرى را دگرگون سازد، اما اين انسان كه: مى بايست مسير دهنده و راهنماى سير صعودى اين فلز باشد، آيا آن را در مسير صحيح حركت مى داد، يا در مسير ناصحيح، آيا به خيرات و منافع آن مى نگريست يا به مفاسد و مضارّ آن، چه بسيار افرادى كه با اين فلز كارد ساخته و عامل قتلى شدند كه: از ديدگاه قرآن كريم همانند قتل جميع مردم است (فَكانّما قَتَل الناس جميعا)(١٠) و چه بسيار ممالكى كه با اين فلز عوامل مخرّب ساخته و به نابودى هر چه بيشتر بشر باعث شدند.
چه زيبا مى فرمايد قرآن كريم: (ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ): «ظاهر شد فساد (و پريشانى) در خشكى و دريا به سبب آنچه دستهاى مردم كسب كرد تا بچشاند خداوند آنها را بعضى از آنچه را عمل كردند (از معاصى و جنايتها) شايد (از معصيت دست برداشته) و به راه آيند».(١١)
از اين آيه فهميده مى شود كه: مردم با دست خود بَرّ و بحر در يك كلمه سطح زمين را به فساد مى كشند، ولى خداوند اين وزر وبال حاصل شده را براى آنها به منزله عَذابى قرار داده، تا لااقل كيفر بعضى از اعمال خلاف و عصيانگرى هاى خود را ديده، و بر طريق صحيح سير كنند.
در اينجا به سراغ آيات و روايات مى رويم تا شرورترين مردم را بشناسيم به قرآن مراجعه مى كنيم در اين رابطه به دو آيه برمى خوريم:
١ـ (إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ)
«بدترين جنبدگان (و جانوران) نزد خداوند كَران و لالهائى هستند (كه مراد اين است كه نسبت به حرف حق كر و لال هستند)كه تعقّل نمى كنند»(١٢).
٢ـ (إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ)
«بدترين جانوران نزد خداوند كسانى هستند كه كافر شده و ايمان نمى آورند».(١٣)
در روايات هم تعبيرات زيادى است كه معصومين(عليهم السلام) به تناسب مقامات گوناگون ابراز كرده اند. به عنوان نمونه:
١ـ قال على(ع): «اِنّ شَرَّ النّاسِ عندَاللّه امامٌ جائرٌ ضَلَّ ضُلَّ بِه فَاَماتَ سُنَّةً مَأخوذَةً وَ أَحْيا بدعةً مَتْروكة»
«همانا بدترين مردم نزد خداوند، پيشواى ستمكارى است، كه گمراه است، و ديگران هم بوسيله او گمراه شدند، پس مى راند سنتى را كه از (رسول خدا) گرفته شده، و زنده كرد بدعتى را كه از بين رفته بود» به دنبال اين كلام هم حضرت مى فرمايند: «از رسول خد(ص) شنيدم كه مى گفت: رهبر و پيشواى ستمگر را روز قيامت مى آورند، در حالى كه نه ياورى و نه عذرخواهى (كه عذاب را از او برطرف كند) دارد، پس رها مى شويد در آتش جهنم، و در آن مى گردد چنانكه آسيا گردش مى كند، سپس بسته مى شود و حبس مى گردد در قعر جهنم»(١٤)
٢ـ قال رسول الله (ص):«شَرُّ النّاسِ مَنْ باعَ آخِرَتَه بِدُنياه و شَرٌّ مِنْ ذلك مَنْ باع آخِرتَه بِدُنيا غَيرِه»
«بدترين مردم كسى است كه آخرتش را به دنيايش بفروشد، و بدتر از او كسى است كه: آخرتش را به دنياى غير خود بفروشد» (١٥)
٣ـ قال رسول الله(ص): «شرُّ النّاسِ عِنْدَالله يومَ القِيامةِ الَّذين يُكْرَمُونَ اِتّقاء شَرَِّهم»
«بدترين مردم نزد خداوند روز قيامت كسانى هستند كه به خاطر ترس از شرّ آنها احترام مى شوند»(١٦)
٤ـ قال على(ع): «يَأتى علَى النّاسِ زمانٌ لا يَبْقى فيهم مِنَ القُرآنِ اِلاّ رَسْمُهُ و مِنَ الاسلامِ الاّ اِسْمُهُ وَ مَساجِدُهُم يَومئِذ غامِرَةٌ مِنَ البِناءِ، خرابٌ مِنَ الهُدَىَ، سُكّانُها و عُمّارُها شَرُّ اَهْلِ الارْضِ، مِنْهُم تَخْرُجُ الفِتْنَةُ و اِلَيْهم تَأوِى الخَطيئَةُ، يَرُدّونَ من شَذَّ عَنْها فِيها و يَسُوقُون مَنْ تأَخَّرَ عَنْها اِلَيْها، يَقولُ اللّهُ سُبحانَه: فَبِى حَلَفْتُ لَأَبْعَثَنَّ على اولئكَ فِتْنَةً تَتْرُكُ الحَليم فيها حَيرانَ و قَدْ فَعَل و نَحنُ نَسْتَقيِلُ اللّهَ عَثْرَة الغَفلَة»
«مى آيد بر مردم زمانى كه باقى نمى ماند در آنها از قرآن مگر نشانه اى (نوشتن و خواندن بدون انديشه) و از اسلام مگر نامى (گفتن شهادتين بدون عمل به احكام)، در آن روز مسجدهايشان از جهت ساختمان (و زينت و آرايش) آباد است و از جهت هدايت و رستگارى ويرآن (چون پرهيزكار و هدايت كننده در آنها يافت نمى شود) ساكنان و آباد كنندگان آنها (كسانى كه در مسجدها گرد مى آيند) بدترين اهل زمين هستند (زيرا) از آنها فتنه و تباهكارى بيرون آيد، و در آنها معصيت و گناه جا گيرد، بر مى گردانند در آن فتنه هر كه را كه از آن كناره گيرد، و به سوى آن مى برند، هر كه را از آن مانده است، خداوند سبحان مى فرمايد: «به حقّ خودم قسم ياد كرده ام كه فتنه و تباهكارى را بر آن مردم برانگيزم طورى كه بردبار خردمند در (رهائى از) آن سرگردان ماند، و محققاً (آنچه را فرموده) به جا مى آورد، و ما از خدا گذشت از لغزش غفلت و بى خبرى را درخواست مى نمائيم (تا مانند فتنه جويان به كيفر جاويد گرفتار نشويم)».(١٧)
در بعضى از كشورهاى اسلامى مشاهده مى شود، مدارسى براى حفظ قرآن تأسيس شده است البته اين كار بسيار خوبى است ولى آيا اين اهتمامى كه براى حفظ و قرائت و تجويد به كار مى رود، براى پياده شدن محتوى آن هم به كار مى رود؟! چه اندازه از مفاهيم قرآن در آنجا پياده شده است، گويا در اسلام نه برنامه هاى اخلاقى و نه سياسى و اجتماعى است.
آرى در هر بيابانى مسجد ساخته اند، چقدر زيبا و چقدر تميز، اما از هدايت كه شعار اصلى مساجد است خبرى نيست. ساكنان اينگونه مساجد بدترين انسانهاى روى زمين هستند مگر بانى و ساكن مسجدى هم مى شود بدترين انسانها باشد؟! بله جاى تعجب نيست، چرا بدترين مردم نباشند در حالى كه به نام قرآن، قرآن را به نابودى مى كشند، به نام اسلام، در صدد محو اسلام هستند، كار به جائى رسيده كه استاد مى فرمودند: در پايتخت يكى از حكومت هاى به اصطلاح اسلامى، بيمارى داشتيم و به دنبال آبميوه مى گشتيم، گفتند آبميوه گيريها مشروب دارند، و در نتيجه آبميوه ها هم در اثر نامبالاتى آنها نجس است، شايد در زمان رژيم قبلى در ايران هم چنين افتضاحى نبود.
راديو، تلويزيون بعضى از اين كشورهاى اسلامى را هم كه ملاحظه مى كنيم بايد بگوئيم (على الاسلام السلام) يعنى بايد از اسلام خداحافظ كرد، همين كشور عربستان كه سردمداران آن مدّعى خادم الحرمين هستند، راديو و تلويزيون آن حتى در ايام حج چه مى كند، مسلمان و هر انسان آزاده و با حيائى شرم مى كند اين برنامه ها را استماع و يا مشاهده كند.
آيا كلمات نورانى و گهربار مولى تطبيق با اينگونه كشورهاى اسلامى نمى كند؟! مسلماً جواب مثبت است، و اگرچنين شد جاى تعجب نخواهد بود اگر مدّعيان خادم الحرمين، با گلوله هاى اربابان آمريكائى خود از ميهمانان كوى الله و زائرين بيت الله الحرام در ماه حرام و در حرم امن الهى استقبال كنند، جاى تعجب نخواهد بود، كه در كنار كعبه جوى خون به راه اندازند و كارى كنند كه عرب جاهلى در ماه حرام نمى كرد و جاى تعجب نيست كه ٤٠٠ نفر از شيعيان و پيروان على بن ابيطالب را مظلومانه به شهادت رسانند و به خاك و خون كشند، چهره تاريخ بشريت را لكه دار كردند، ننگى ببار آوردند كه هرگز با رنگ پاك نخواهد شد.
٥ـ قال على(ع): «شَرَّ النّاس مَنْ يَظْلِمُ النّاسَ»: «بدترين مردم كسى است كه ظلم به مردم كند».(١٨)
تا به اينجا درباره بدترين مردم بحث شد، حال ببينيم بدترين دين و بدترين مكان از زبان على(ع) چه دين و مكانى است؟
حضرت در خطبه اى پيش از حركت به طرف نهروان چنين مى فرمايند:
«انَّ اللّه بَعَثَ مَحَمَد (ص) نذيراً لِلعالَمينَ و اَميناً على التَّنزيلِ، و اَنْتُم مَعْشَرَ العَرَبِ عَلى شَرِّ دين و فى شَرِّ دار، مُنيخونَ بَيْنَ حِجارَة خُشْن وَ حَيات صُمٍّ، تَشْرَبونَ الكَدِرَ و تَأكُلُونَ الجَشْبَ و تَسْفِكُونَ دِماءَكُم و تَقطَعُونَ اَرْحامَكُم، اَلاصْنَامُ، فيكُم مَنْصوبَةٌ وَ الاّثامُ بِكُم مَعْصُوبَةٌ»
«خداوند متعال فرستاد حضرت محمد(ص) را در حالى كه ترساننده جهانيان از عذاب و امين بر ابلاغ احكامى بود كه بر او نازل شده بود، و شما اى گروه عرب بر بدترين كيش و آئين (يعنى شرك و بت پرستى) و در بدترين خانه و جايگاه (يعنى حجاز) بوديد (كه قحطى و فتنه در آنجا بسيار بود)، در زمين هاى سنگلاج و ميان مارهاى پر زهرى كه از آوازها نمى رميدند، مانند اينكه كر بودند، اقامت داشتيد، آب لجن سياه را مى آشاميديد و غذاى خشن (مانند جُوِ پر سبوس و آرد هسته خرما و سوسمار) مى خورديد، و خون يكديگر را مى ريختيد و قطع رحم و دورى از خويشاوندان مى كرديد، (بر اثر سختى معيشت و بدى اخلاق رعايت صله رحم نمى نموديد) بتها در ميان شما نصب، و گناهان به شما پيچيده شده بود».(١٩)
پس روشن شد كه از ديدگاه على(ع) بدترين دين، دينى است كه از توحيد و يگانه پرستى به دور باشد و بدترين جايگاهها و مكانها هم، مكانى است كه داراى صفاتى باشد كه حضرت در ادامه سخنان خود به آن اشاره فرمودند.
در پايان اين بحث به عنوان حسن ختام در روايت بسيار جالب ديگر نقل مى كنيم و اميد است كه براى همه مفيد واقع شود.
١ـ قال على(ع): «خِيارُ خِصالِ النّساء شرارُ خِصال الرِّجالِ: الزَّهْوُ و الْجُبْنُ و البَخلُ فَاذا كانَتِ المَرْأَةُ مَزْهُوَّةً لَمْ تُمَكِّنْ مِنْ نَفْسِها، و اذا كانَتْ بَخيِلةً حَفِظَتْ مالَها وَ مالَ بَعْلِها و اذا كانَتْ جَبانَةً فَرِقَتْ مِنْ كُلِّ شَىء يَعْرِضُ لَها»
«بهترين خصلتهاى زنان بدترين خصلتهاى مردان است، تكبر و ترس و بخل، پس هرگاه زن متكبر باشد (به كسى جز شوهرش) سر فرود نمى آورد، و هرگاه بخيل باشد مال خود و مال شوهرش را حفظ مى كند، و هرگاه ترسو باشد، از آنچه به او رو آورد فَزَع كرده دورى مى گزيند، مثلا اگر زمينه عملى فراهم شده كه عرضُ و آبروى شوهرش در خطر است، ترسيده و دست را به آن عمل آلوده نمى كند».(٢٠)
٢ـ قال رسول اللّه(ص): «مَنْ وَقى شَرَّ ثلاث فَقَدْ وَقى الشَرَّ كُلَّه: لقلقة و قبقَبةٌ و ذَبْذَبَةٌ فَلَقْلَقَتهُ لسانهُ وَ قَبْقَبَتُه بَطْنُه و ذَبْذَبَتُه فَرجُه»
«كسى كه بپرهيزد از شرّ سه چيز، پس پرهيز كرده است از جميع شرور: لَقْلَقه و قَبْقَبَه و ذَبْذَبَة، پس لقلقه او، زبان او و قبقبه او شكم او و ذبذبه او آلت شَهَوى او است»(٢٢)
حضرت در اين روايت منشأ جميع شرارتها و بديها را، سه چيز معرفى كردند، كه به هر نسبت تحت كنترل عقل قرار گيرد، به همان نسبت از بديها و زشتيهاى فرد كاسته مى شود
«اعاذَنَا الله من شرور هذه الثلاثة».
در پايان به گلستان الهى و ديوان اشعار او رويم، وى در ذيل اين فراز (و شرورهم مأمونه) چنين نغز مى سرايد:

نبيند هيچكس ز آنان جفائى *** جز اين نبود طريق پارسائى
نكو مردان تقوى پيشه در كار *** كنند انديشه ناخوب زنهار
زپاكان مى نبيند هيچ كس شرّ *** شر انگيزد رخ ناپاك گوهر
ز آنان چون همه نوشند بى نيش *** نبيند تلخى اى بيگانه و خويش
كى از نخل رطب شد تلخ كامى *** كجا شهدى شرنگ آرد به جامى
نه از شكر لبى تلخى چشيده است *** نه كس شيرينى از حنظل شنيده است
چو نيك انديش بتوان بود بارى *** بدانديشى مكن گر هوشيارى
بجاى بد، نكوئى چون توان كرد *** همان بهتر كه نيكوئى كند مرد
ز تو چون خواست ايزد عدل و احسان *** دلا چون پارسايان باش اينسان
كه خلقان از شرورت ايمن آيند *** روانت را به نيكوئى ستايند
جهان دار المكافات است زنهار *** حذر كن زيردستان را ميازار
كه بيداد اركنى بر ناتوانى *** كشى كيفر زداد آسمانى
___________________________________
١. بحارالانوار، جلد ٧٥، ، روايت از امام صادق(ع) است.
٢. براى اطلاع بيشتر درباره ثنويت (دوگانه پرستى) مى توانيد به عدل الهى شهيد مطهرى، تا ٨٥ و رجوع كنيد.
٣. عدل الهى، چاپ انتشارات صدرا، .
٤. عدل الهى، چاپ حسينيه ارشاد، (چاپ انتشارات صدرا، ـ ١٤٤; بين اين دو نسخه اختلاف كمى مشاهده مى شود كه تأثيرى در اصل مراد ندارد).
٥. چيزى كه وجود او نسبت به همه چيز خير است، خير مطلق است مانند واجب الوجود، و اگر چيزى فرض شود كه وجودش نسبت به همه چيز شر باشد، شر مطلق است، و چيزى كه وجودش نسبت به بعضى چيزها خير و نسبت به بعضى شر باشد، خير و شر نسبى است مانند اكثر اشياء جهان.
٦. عدل الهى، چاپ انتشارات صدرا، ـ ١٤٧.
٧. همان كتاب، .
٨. همان كتاب، ـ ١٥٠.
٩. عدل الهى، چاپ صدرا، .
١٠. سوره مائده، آيه ٣٢.
١١. سوره روم، آيه ٤١.
١٢. سوره انفال، آيه ٢٢.
١٣. سوره انفال، آيه ٥٥.
١٤. نهج البلاغه، خطبه ١٦٣ فيض و ١٦٤ صبحى صالح.
١٥. بحارالانوار، جلد ٧٧، ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .
١٦. بحارالانوار، جلد ٧٥، ، ميزان الحكمة، جلد ٥، .
١٧. نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه ٣٦١ فيض و ٣٦٩ صبحى صالح.
١٨. غرر الحكم على(ع) ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .
١٩. نهج البلاغه، خطبه ٢٦ فيض الاسلام و صبحى صالح.
٢٠. نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه ٢٢٦ فيض و ٢٣٤ صبحى صالح.
٢١. مستدرك، جلد ٢ ،ص ٣٠١ ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .

١٢ـ ترك تن پرورى
١٢ـ و اَجْسادُهم نَحيفَةٌ
ترجمه: جسمهاى آنها (پرهيزكاران) نحيف و لاغر است.
شرح: منظور از بدنهاى نحيف چيست؟ آيا هر لاغرى پرهيزكار، و هر انسان فَربهى غير متّقى است؟ آيا ملازمه اى بين وجود تقوى و لاغرى بدن و بين عدم تقوى و درشتى هيكل وجود دارد؟ مسلماً جواب منفى است، زيرا چه بسيار بزرگورانى همچون امام باقر(ع) كه هيكلى درشت و بدنى فربه داشتند، و چه بسيار افراد پستى كه لاغراندام بودند، پس مراد از لاغرى بدن پرهيزكاران چيست؟ دو احتمال قابل تصوير است:
١ـ مراد اين است كه: همّ و غمّ و هدف آنها تن پرورى است و شكمبارگى و فرو رفتن در خواب و خور نيست، بهترين تعبيرات را در كلمات مولى در نامه(١) به عثمان بن حنيف(٢)مى توان يافت، عثمان نماينده مولى و استاندار بصره بود كه در آن روز مركز تجارت و داد و ستد بود، عثمان را توانگران شهر دعوت كردند و بر او سر سفره رنگين آنها نشست،
حضرت مطّلع شده، و توبيخنامه اى بدين شرح براى وى نوشتند كه: اى عثمان به من خبر رسيده در ميهمانى اى رفته اى كه: گرسنگان پشت درب و كسانى كه سفره هايشان رنگين است دور سفره نشسته اند، من از تو انتظار نداشتم در چنين مجلسى رَوى،
آگاه باش كه براى هر پيروى، امامى است، كه: به او اقتدا مى كند، و در ذيل عنايت روشنگرى او راه مى يابد، آگاه باش كه امام شما، از دنياى خود به دو كهنه پيراهن [رداء (لباسى كه روى جامعه مى پوشند مثل عباء) و اِزار (لباسى كه با آن خود را مى پوشانند و از بالا تا پايين را در برمى گيرد)] و از خوراكش به دو قرص نان اكتفا كرده است،
آگاه باشيد كه شما قدرت چنين كارى را نداريد. ولكن مرا با پرهيزكارى و كوشش و پاكدامنى و درستكارى يارى كنيد، (از كارهاى ناشايسته دورى گزيده خود را بسازيد تا مرا در اصلاح حال رعايا و زيردستان يارى نموده باشيد) به خدا قسم، از دنياى شما طلائى نيندوخته و از غنيمت هاى آن مالى ذخيره نكرده و با كهنه جامه اى كه در بردارم جامه كهنه ديگرى آماده ننموده ام.
در لابلاى كلامش مى فرمايد: فكر مكن اگر غذايم ساده است، براى اين است كه ندارم، و از غم بى چيزى افسرده ام، بهترين نان و خورشت و عسل مُصفّى و بهترين جامه ها را مى توانم فراهم كنم ولى «فَما خُلِقْتُ لِيشْغَلَنى أكلُ الطّيباتِ كالبهيمة المَرْبوطة هَمُّها عَلَفُها، أَوِ المُرْسَلَةِ شُغْلُها تَقَمُّمُها، تَكْتَرِشُ مِنْ أعلافِها و تلْهوُ عمّا يُرادُبها»
«آفريده نشده ام كه خوردن طعامهاى نيكو (از نيكبختى جاويد) بازم دارد، مانند چهارپاى بسته شده كه انديشه اش علف آن است، يا مانند چهارپاى رها گشته كه خاكروبه ها را به هم زند تا چيزى يافته بخورد، پر مى كند، شكنبه را از علفى كه به دست آورده، و غفلت دارد از آنچه برايش در نظر دارند،
(نمى داند كه صاحبش مى خواهد فربه شود تا به كشتارگاهش فرستد يا برايش باركشى نموده كارش را انجام دهد» در پايان نامه چنين مى فرمايند:
«فاتّقِ اللّه يا ابْنَ حُنَيْف، وَلْتَكْفُفْ اَقْراصُكَ لِيكونَ مِنَ النّارِ خَلاصُك»
«اى پسر حنيف بترس از خدا (شكم چرانى مكن) و چند قرص نانت بايد تو را بس باشد تا سبب رهائيت از آتش گردد».
مراد حضرت از اين سخنان اين است كه مردان خدا همّشان هرگز در شكمشان خلاصه نمى شود، وگرنه غذاهاى طيّب و طاهر خوردن براى نيرو گرفتن و عبادت و جهاد كردن چه اشكالى دارد.
در آيات مختلف امر به استفاده از طيّبات و غذاهاى پاكيزه و نهى از عدم استفاده از آنها شده است:
١ـ (يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنْ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً)(٣)
«اى پيامبران از غذاهاى پاكيزه بخوريد و عمل صالح انجام دهيد. در اين آيه خوردن طيبات را وسيله اى براى وصول به عمل صالح شمرده و نه وسيله اى براى تن پرورى و شكمخوارگى، در عين حالى كه ما را امر به استفاده از طيبات و پاكيزه ها مى كند، عمل طيّب و صالح هم از ما مى خواهد اين مسئله در حديث كوتاه و پرمحتوائى از رسول گرامى اسلام(ص)نقل شده است، ايشان فرمودند:
«يا ايها النّاس اِنّ الله طيّبٌ لايقبل الاّ طيّبا»
«اى مردم خداوند پاك و پاكيزه است و جز عمل پاك و پاكيزه چيزى را قبول نمى كند».(٤)
٢ـ (قل مَنْ حَرَّم زينَةَ الله الّتى اَخْرَجَ لِعبادِه و الطَّيباتِ مِنَ الرّزق)
« بگو چه كسى زينت الهى را كه براى بندگانش آفريده، و رزقهاى پاكيزه او را حرام و ممنوع كرده است».(٥)
در اين آيه با استفهام انكارى استفاده از زينتهاى الهى و روزيهاى خداوندى را بيان كرده است، البته مسلم است، كه: به عنوان وسيله و نردبان ترقى حلال شده، نه به عنوان اينكه نَفْسِ استفاده از اينها هدف و شكمهاى انسانها خدايان آنها باشد «بُطونهُم آلِهتُمُ».
٣ـ (يا ايّهَا الَّذينَ آمنوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما اَحَلَ الله لَكُم)
«اى كسانى كه ايمان آورديد، تحريم و منع نكنيد چيزهاى پاكيزه اى را كه خداوند براى شما حلال كرده است».(٦)
در اين آيات امر به استفاده از طيبات و نكوهش افرادى كه منع از طيبات مى كنند شده است،
و از همين جا استفاده مى شود اگر اين آفريده هاى خداوندى بد بود، هرگز خالق حكيم و پروردگار عليم خلق نمى كرد، و حال كه خلق كرده چرا منع كند؟!
مگر تضادى بين دستگاه آفرينش و تعاليم و دستورات مذهبى است؟
به دنبال قسمتى از آيه ٣٢ سوره اعراف كه ذكر كرديم خداوند به پيامبر اكرم(ص) امر مى فرمايد كه به مردم بگو اين پاكيزه ها و امورى كه خداوند حلال فرموده،
در اين زندگى دنيوى براى افراد باايمان است، و استفاده غير متدينين استفاده تبعى است، اولا و بالذات خداوند براى مؤمنين خلق كرده است، چنانكه باغبانى كه به گلها آب مى دهد،
براى پرورش گلها است هر چند علفهاى هرزه هم در عين عدم شايستگى در كنار خوان گسترده براى گلها لقمه اى برمى گيرند، اما اين نعمتها در قيامت فقط مخصوص مؤمنين است، زيرا آنجا جاى مخلوط شدن گلها با علف هرزه ها نيست، جائى نيست كه علفهاى هرزه هر كجا بخواهند رشد كنند، آنجا محدوده ها مشخص شده است، آنجا گلها در طرفى و علفهاى هر جائى و هرزه در طرفى از يكديگر ممتازند، آنجا مكانى نيست كه بتوان بر سر خوان سفره ديگرى نشست، (قُل هِىَ لِلذين آمنُوا فِى الحيوة الدُّنيا خالِصَةً يَوْمَ القِيامَةِ).(٧)
در اينجا مطالبى را درباره استفاده از طيبات، زينتها و تجملات و عدم اسراف در آنها از تفسير نمونه ذيل آيه سوره ٣٢ اعراف نقل مى كنيم
____________________________________
١. نهج البلاغه، نامه ٤٥ فيض و صبحى صالح.
٢. عثمان بن حنيف حاكم بصره و برادرش سهل بن حنيف از طرف مولى حاكم مدينه بود، و هر دو از اصحاب رسول خد(ص) و تا آخر عمر شيعه و دوستدار على(ع) بودند و از اين رو اهل رجال در نيكى اين دو برادر اختلاف و ترديد نداشته، در نقل اخبار آنها را مورد وثوق و اطمينان مى دانند، درباره عثمان بن حنيف دارند به دستور حضرت وقتى اصحاب جمل (طلحه و زبير و عايشه و پيروانشان) وارد بصره شدند، با آنها جنگ كرد تا اينكه قرار شد تا آمدن آن بزرگوار با هم مدارا كرده و زد و خورد نكنند، ولى اصحاب جمل به امر عايشه خزانه داران بيت المال را سر بريدند و گروهى را هم كشتند و موى سر و ريش و مژه و ابروى عثمان بن حنيف را هم كنده از شهر بيرون كردند كه در بين راه به حضرت رسيد و حضرت بر او گريسته و فرمودند، از پيش ما پير رفته جوان باز آمدى) (نقل از شرح نهج البلاغه فيض، ذيل نامه ٤٥ و خطبه ١٧١).٣. سوره مؤمنون، آيه ٥١.
٤. تفسير قرطبى، جلد ٧، ذيل همين آيه (نقل از تفسير نمونه، جلد ٦، ذيل همين آيه).
٥. سوره اعراف، آيه ٣٢.
٦. سوره مائده، آيه ٨٧.
٧. احتمال ديگرى هم براى تفسير اين آيه آمده كه چون مواهب دنيوى آميخته با گرفتاريها و گاهى همراه با غمها و اندوه ها است در آخرت و سراى ابدى خالص از همه اين ناملايمات و ناگواريها در اختيار مؤمنين قرار مى گيرد، ولى تفسير اول كه در متن ذكر شده مناسب تر به نظر مى رسد.

زينت و تجمل از نظر اسلام
در مورد استفاده از انواع زينتها، اسلام مانند تمام موارد، حدّ اعتدال را انتخاب كرده است، نه مانند بعضى كه مى پندارند استفاده از زينتها و تجملات هر چند به صورت معتدل بوده باشد، مخالف زهد و پارسايى است (چنانكه دأب رهبانيت پيشگان مثل نصارى و صوفيه است) و نه مانند تجمل پرستانى كه غرق در زينت و تجمل مى شوند، و تن به هرگونه عمل نادرستى براى رسيدن به اين هدف نامقدس مى دهند. اگر ساختمان روح و جسم انسان را در نظر بگيريم، مى بينيم، كه: تعليمات اسلام در اين زمينه درست هماهنگ ويژگيهاى روح انسان و ساختمان جسم او است.
توضيح اينكه: به گواهى روانشناسان، حسّ زيبائى يكى از چهار بعد روح انسانى است، كه به ضميمه حسّ نيكى و حسّ دانائى و حسّ مذهبى ابعاد اصلى روان آدمى را تشكيل مى دهند، و معتقدند زيبائيهاى ادبى، شعرى، صنايع ظريفه و هنر به معنى واقعى همه مولود اين حس است با وجود اين چگونه ممكن است، يك قانون صحيح، اين حسّ اصيل را در روح انسان خفه كند، و عواقب سوء عدم اشباع صحيح آن را ناديده بگيرد.
لذا در اسلام استفاده كردن از زيبائيهاى طبيعت، لباسهاى زيبا و متناسب، به كار بردن انواع عطرها و امثال آن، نه تنها مجاز شمرده شده، بلكه به آن توصيه و سفارش نيز شده است، و روايات زيادى در اين زمينه از پيشوايان مذهبى در كتب معتبر نقل شده است.
به عنوان نمونه در تاريخ زندگانى امام حسن مجتبى(ع) مى خوانيم، هنگامى كه: به نماز برمى خواست، بهترين لباسهاى خود را مى پوشيد، سؤل كردند، چرا بهترين لباس خود را مى پوشيد؟ فرمود:
«انّ اللّه جميل يحب الجمال، فاتجمل لربّى و هو يقول خذوا زينتكم عند كلّ مسجد»
«خداوند زيبا است و زيبائى را دوست دارد و به همين جهت من لباس زيبا براى راز و نياز با پروردگارم مى پوشم، و هم او دستور داده است كه زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگيريد».(١)
در حديث ديگرى مى خوانيم كه: يكى از زاهدان ربانى بنام «عباد بن كثير» با امام صادق(ع)روبرو شد، در حالى كه امام(ع) لباس نسبتاً زيبائى بر تن داشت به امام گفت:
تو از خاندان نبوتى و پدرت على(ع) لباس بسيار ساده مى پوشيد، چرا چنين لباس جالبى بر تن تو است؟ آيا بهتر نبود كه لباسى كم اهميت تر از اين مى پوشيدى؟
امام فرمود: واى بر تو اى عباد! «مَنْ حرّم زينَةَ الله الّتى اَخْرج لعباده و الطيبات مِن الرزق»
«چه كسى حرام كرده است زينتهائى را كه خداوند براى بندگانش آفريده و روزيهاى پاكيزه را»...(٢)
و روايات متعدد ديگرى اين تعبير كه خداوند زيبا است و زيبائى را دوست دارد و يا تعبير به اينكه خداوند زيبائيها را آفريده همگى اشاره به اين حقيقت است، كه: اگر استفاده از هرگونه زيبائى ممنوع بوده، خداوند هرگز اينها را نمى آفريد، آفرينش زيبائيها در جهان هستى خود دليل بر اين است كه: خالق زيبائيها آن را دوست دارد.
ولى مهم اينجا است كه غالباً در اينگونه موضوعات، مردم راه افراط را مى پويند، و با بهانه هاى مختلف رو به تجمل پرستى مى آورند،
به همين دليل قرآن مجيد... بلافاصله بعد از ذكراين حكم اسلامى از اسراف و زياده روى و تجاوز از حدّ، مسلمانان را برحذر مى دارد، در بيش از بيست مورد در قرآن مجيد به مسأله اسراف اشاره شده و از آن نكوهش گرديده است...
به هر حال روش قرآن و اسلام در اين مورد، روش موزون و معتدلى است، كه: نه جمود دارد و تمايلات زيباپسندى روح انسان را در هم مى كوبد، و نه بر اعمال مسرفان و تجمل پرستان و شكمخواران صحة مى گذارد، مخصوصاً در جوامعى كه افراد محروم و بينوا وجود داشته باشد، حتى از زينتهاى معتدل نيز نهى مى كند، ولذا مى بينيم در بعضى از روايات هنگامى كه: از بعضى از امامان سؤال مى كردند، چرا لباس فاخر پوشيده ايد در حالى كه جدّ شما على(ع) چنين لباسى در تن نمى كرد؟! در پاسخ مى فرمودند: مردم آن زمان در شدت و فشار بودند، و مى بايست چنين شود، اما مردم زمان ما زندگى مرفّه ترى دارند، و در چنين شرايطى استفاده از اين زينتها (در حدود معقول) مانعى ندارد.
________________________________
١. وسائل الشيعه، جلد ٣، ابواب احكام الملابس.
٢. وسائل، جلد ٣، ابواب احكام الملابس، باب ٧، .

يك دستور مهم بهداشتى
جمله «كلوا و اشربوا و لا تسرفوا»
«بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد» (كه در آيه ٣١ سوره اعراف آمده است) گرچه بسيار ساده به نظر مى رسد، اما امروز ثابت شده است كه يكى از مهمترين دستورات بهداشتى همين است، زيراتحقيقات دانشمندان به اين نتيجه رسيده كه:
سرچشمه بسيارى از بيماريها، غذاهاى اضافى است، كه به صورت جذب نشده در بدن انسان باقى مى ماند، اين مواد اضافى هم بار سنگينى است براى قلب و ساير دستگاههاى بدن و هم منبع آماده اى است، براى انواع عفونتها و بيماريها، لذا براى درمان بسيارى از بيماريها، نخستين گام همين است، كه: اين مواد مزاحم كه در حقيقت زباله هاى تن انسان هستند، سوخته شوند و پاكسازى جسم عملى گردد. عامل اصلى تشكيل اين مواد مزاحم، اسراف و زياده روى در تغذيه و به اصطلاح پرخورى است و راهى براى جلوگيرى از آن جز رعايت اعتدال در غذا نيست، مخصوصاً در عصر و زمان ما كه بيماريهاى گوناگونى مانند بيمارى قند، چربى خون، تصلّب شرائين، نارسائيهاى كبد، انواع سكته ها، فراوان شده، افراط در تغذيه با توجه به عدم تحرك جسمانى كافى، يكى از عوامل اصلى محسوب مى شود، و براى از بين بردن اينگونه بيماريها راهى جز حركت كافى و ميانه روى در تغذيه نيست.
مفسّر بزرگ، مرحوم «طبرسى» در «مجمع البيان» مطلب جالبى نقل مى كند كه: هارون الرشيد طبيبى مسيحى داشت، كه: مهارت او در طب معروف بود، روزى اين طبيب به يكى از دانشمندان(١) اسلامى گفت: من در كتاب آسمانى شما چيزى از طب نمى يابم، در حالى كه دانش مفيد بر دوگونه است: علم اديان، علم ابدان (و شما فقط علم اديان را دارا هستيد) او در پاسخش چنين گفت:
خداوند همه دستورات طبى را در نصف آيه از كتاب خويش آورده است: «كلوا و اشربوا و لا تسرفوا» و پيامبر ما نيز طب را در اين دستور خويش خلاصه كرده است:
«اَلْمِعْدَةُ بيت الأدواء و الحمية رأس كل دواء واعط كل بدن ما عوّدته»
«معده خانه همه بيماريها است، و امساك و پرهيز سرآمد همه داروها است و آنچه بدنت را به آن عادت داده اى (از عادات صحيح و مناسب) آن را از او دريغ مدار».
طبيب مسيحى هنگامى كه اين سخن را شنيد گفت: «ما ترك كتابكم و لا نبيّكم لجالينوس طبّا»
«قرآن شما و پيامبرتان براى جالينوس (طبيب معروف) طبّى باقى نگذارده است» (٢)
كسانى كه اين دستور را ساده فكر مى كنند، خوب است، در زندگى خود آن را بيازمايند، تا به اهميت و عمق آن آشنا شوند، و معجزه رعايت اين دستور را در سلامت جسم و تن خود بينند».
تا به اينجا با توضيحاتى كه داده شد، روشن گرديد كه مراد از (اجسادهم نحيفه) اين نيست كه واقعاً تمام پرهيزكاران بدنهاى لاغرى دارند و هرگز از مواهب و نعمتهاى الهى بهره نمى گيرند، بلكه بهره مى گيرند ولكن هدف آنها شكم پرستى نيست، پرهيزكاران جسم خود را در خدمت اهداف بلندشان قرار مى دهند، و تغذى جسم را براى تنها پرورش جسم بكار نمى گيرند، بلكه هدف از تغذّى و پرورش جسم هرچه بيشتر بها دادن به تكامل روح است آنها جسم را به عنوان مركبى سالم براى رهروى روح پرورش مى دهند.
در نهج البلاغه مولى على(ع) درباره مدح يكى از پرهيزكاران چنين مى فرمايد:
«كانَ لِى فيما مَضى اَخٌ فِى اللهِ و كان يُعْظِمُهُ فى عَينِى صِغَرُ الدنيا فِى عَينِهِ و كانَ خارِجاً مِن سلطانِ بطنِهِ فلا يَشْتَهِى مالا يَجِدُ و لا يُكثِرُ اذا وَجَدَ»
«در روزگار گذشته براى من برادر و همكيشى در راه خدا (ابوذر غفارى يا عثمان بن مَضْعون) بود، كه: كوچك بودن دنيا در نظرش او را در چشم من بزرگ مى نمود، و شكمش بر او تسلط نداشت، پس چيزى را كه نمى يافت، آرزو نمى كرد، و اگر مى يافت بسيار بكار نمى برد».(٣)
احتمال دارد مراد از «اجسادهم نحيفه» همان معناى مطابقى باشد، و حالت اكثرى آنها لحاظ شده، كه غالباً اجساد نحيف و لاغرى دارند، و اين نحيف بودن از روزه گرفتن و عبادت آنها سرچشمه گرفته شده است، اين توهم پيش نيايد كه بنابر اين متقيان از قدرت بدنى كافى برخوردار نبوده، و به قول معروف شل و ول هستند، جواب اين توهم را هم مولى در نامه عثمان بن حنيف (٤) فرموده اند كه:
«اَلا وَ اِن الشِجرةَ البريّةَ اَصلَبُ عُوداً و الرَّوائعَ الخَضِرةَ اَرَقُّ جُلُوداً و النباتاتِ العِذْيِة اقوى وقُودَاً و أَبْطَأُ حَمُوداً» (آگاه باشيد كه درخت بيابانى (كه آب كم به آن مى رسد) چوبش سخت تر (استوارتر) است و درختهاى سبز و خرّم (كه در باغهاى پرآب كاشته شده) پوستشان نازكتر است، و گياههاى دشتى (كه جز آب باران آب ديگرى نيابند) شعله آتش آنها افروخته تر و خاموشى آنها ديرتر است (آرى انسان هر قدر كمتر بخورد و بياشامد اندامش استوارتر و در كارزار دليرتر است، و هر قدر بيشتر بخورد و بياشامد نازك پوست و سست دل و ترسناك تر است».
اينان رنج زندگانى دنيا را مى كشند تا گنج جاودانى ابدى را برگيرند، آنها روزه مى گيرند تا عبادتى را كه خداوند نسبت آن را به خود داده (اضافه تشريفيّه) بجا آورند،
و خداى را به عنوان جزاى اعمالشان تلقّى كنند، كه در حديث قدسى آمده: «الصوم لى و اَنَا اُجزى به»
«روزه براى من است و من در مقابل آن جزا داده مى شوم».(٥)
روزه آنان روزه عوام نيست، كه روزه اخص الخاص يا لااقل روزه خواص است، صوم را به سه درجه تقسيم كرده اند:
١ـ صوم عموم (عوام) كه در آن فقط از شهوت بطن و فرج و ديگر مفطرات روزه خوددارى مى شود.
٢ـ صوم خصوص (خواصّ) كه در آن گوش و چشم و زبان و دست و پا و سائر جوارح هم از گناهان برحذر مى گردد، در روايتى از امام صادق(ع) آمده:
«اذا صُمت فليَصُمْ سمعك و بصرك و غير ذلك»
«زمانى كه روزه گرفتى بايد گوش و چشم و ديگر اعضاء هم روزه باشد».
٣ـ صوم اخصّ الخصوص (اخصّ الخواص) كه در آن قلب هم از جميع ما سوى الله در احتراز است، در آن، دل از افكار دنيوى و شواغل پست مبرا است، مگر افكار و شواغلى كه همانند پلى بر رهگذر دنيا براى رسيدن به آخرت زده شود.
آرى روزه متقين از نوع اول نمى تواند باشد، بلكه از نوع دوم و سوم، آنها، آتش مشتعل شهوات را كه اسلحه شيطان رجيم است، در تمام ابعادش با گرسنگى صيام خاموش مى كنند، در روايت از رسول گرامى اسلام(ص) است كه: «اِنّ الشيطان لَيجرى مِنْ اِبنِ آدم مَجْرىَ الدّم فَضَيَّقوا مجارية بالجوع»
«همانا شيطان در مجارى خون پسر آدم جارى مى شود، پس مجارى خون را با گرسنگى ضيق كنيد»
مفاد اين روايت در مواقع طغيان شهوت غضب و شهوت جنسى و شهوت تمايل به غذا خوردن و غيره بسيار محسوس است، اشتهاء و ميل انسان به اين امور چراغ سبزى براى گذر و عبور شيطان و اتباع او از رهگذر جسم و جان است و از اين روى در موقع اشتهاء، هيجان در گردش خون ملموس است، و كنترل اين هيجان با گرسنگى كه به عنوان چراغ قرمزى براى شيطان و انصار و اعوان او است ميسّر است، گرسنگى گرچه باعث لاغرى جسم است ولى از دست دادن مقدارى از حجم گوشت و پوست و استخوان براى به دست آوردن حجم بسيار زيادترى در بُعد روح قابل مقايسه نيست.
متّقيان و پرهيزگاران از آب جسم گرفته بر آتش مشتعل درون مى ريزند، و از اين روى غالباً لاغراندام مى نمايند ولى بزرگى روح آنها كفايت از كمبود جسم و صِغَر حجم پوست و استخوان مى كند، روحى كه قوام جسم هم به آن است و اگر نباشد جسمى پايدار نخواهد بود، و به قول شاعر:

تن همى نازد به خوبى و جمال *** روح پنهان كرده كرّ و فرّ وبال
گويدش كاى مزبله تو چيستى *** چند روز از پرتو من زيستى
غنج و نازت مى نگنجد در جهان *** باش تا كه من شوم از تو نهان
سبزه ها گويند ما سبز از خوديم *** خرم و خندان و بس زيبا شديم
فصل تابستان بگويد كاى اُمَمْ(٦) *** خويش را بينيد چون من بگذرم»(٧)

گرسنگى و پيامد لاغراندامى آن، از پرخورى و پيامد ميراندن زيركى و فطانت (البطْنَة تُميتُ الفِطْنَة) مسلماً; بهتر است گرسنگى كه همچون ابرى باران حكمت از آن مى ريزد (الجوع سحاب يمطر الحكمة) قطعاً سزاوارتر و شايسته تر است، از پرخورى كه عاملى مؤثر براى عروض خواب بر انسان است، خوابى كه برادر مرگ است (النوم اَخُ الموت) و همچنانكه در مرگ استكمالى نيست و دست از عمل كوتاه است، در خواب هم استكمالى نخواهد بود، خوابى كه انسان را از عبادات نيمه شبى محروم و از فيض اعظم و گنجينه پرثمر سحرى و راز و نياز در خولتگه راز عاشقى باز مى دارد و به قول مرحوم شيخ بهائى:

(الى كم كالبهائم انت هائم *** و فى وقت الغنائم انت نائم)

«تا چند مثل چهارپايان متحير و سرگشته اى، و در وقت غنيمت در خوابى».
آرى تا به كى در وقتى كه بايد مصداق «اذكرونى فى الخلوات اذكركم فى الفلوات»(٨) و «اذكرونى فى الخلاء اذكركم فى الملأ الاعلى»(٩) باشد در خواب و از ذكر و ياد او غافليم.
انسان به طور عادى به فرموده مولى اميرالمؤمنين على(ع) اگر ٦٠ سال زندگى كند، نصف عمر او را شبها نابود مى كند.

(اذا عاشَ الفَتى سِتّين عاماً *** فنِصْفُ العُمْر تَمْحَقه الليالى)(١٠)

چگونه با پرخورى اكثر نيم ديگر را با دست خود به خواب مى رود، و از استكمال محروم مى ماند، و باز عجب از پرخوران نيست كه، عجب از افرادى است كه نيم از عمر را به دست شب سپرده، و نيم روز را هم حتى بدون پرخورى در خواب مى گذرانند، پس اينان را با استكمال، چه!! اى كاش ما در زمره اينان نباشيم كه بيچاره ايم و اگر هستيم و خود نمى دانيم، اميد است، با اينكه استكمالى حاصل نكرده و ستم بر نفس خود رانده ايم، مربى و پرورنده ما بادست عنايت خود تا رهايى فطرت ساكت و ساكن گشته ما را حركتى دهد تا نداى طنين افكن بيدارى با نوائى روح بخش و روح افزا گوش دل به خواب رفته ما را نوازشى دهد تا حداقل از نيم عمرى كه در روز بايد سپرى كنيم، توشه اى از كمال برگيريم انشاءالله.
بايد آگاه بود كه در حال خطا فطرت بيدار به خواب رفته، وگرنه امكان ندارد با فطرت بيدار و هوشيار، خطائى از انسان تعمداً سر زند، آنكه انسانى را به قتل رسانده و ظلمى روا مى دارد، يا در برابر شهوات سر خم مى كند فطرتش اگر نمرده باشد، به خواب رفته است، در اين حال دست به هر كارى مى زند، با نظارت عقل و فطرت نيست، او عقل را مغلوب و به عالم بى خيالى و بى ادراكى فرستاده است، او چشم عقل را در اين حال بسته است، اگر تا نزديكِ خطائى رويم و متنبّه شويم از خواب بيدار شده ايم، ولى بايد دانست اين بيدارى را بايد مديون محبت الهى بود، چنانكه در مناجات شعبانيه آمده «الهى لم يكن لى حَولٌ فَاَنتَقلَ به عن مَعْصيَتك الاّ فى وَقْت اَيْقَظتَنى لمَحَبّتك»
«پروردگارا حول و قوه اى در خود نمى بينم كه به سبب آن از كنار معصيت تو بگذرم، مگر در آن وقتى كه مرا براى محبت خود بيدار كردى).
بارى پرهيزكاران شكم را از نان تهى مى كنند، تا نهاد خود را از گوهرهاى گرانبها نباشته سازند، آنان طفل جان را از شير شيطان گرفته، و زمينه همرازى و همبازى با مَلَك را براى او فراهم مى كنند، زيرا طفلى كه از شير شيطان تغذّى و وجودش استحكام و رشد يافته هرگز قابليت همرازى با فرشته را ندارد، زيرا كه سنخيتى بين آنها نيست، تا با هم و در كنار هم زندگى خود را بگذرانند، كه
(السنخية علة الانضمام و الاجتماع).
و به قول مولوى:

گر تو اين انبان زنان خالى كنى *** پر ز گوهرهاى اجلالى كنى
طفل جان از شير شيطان باز كن *** بعد از آنش با ملك انباز كن

خلاصه بحث درباره اين فراز چنين شد كه دو وجه در «اجسادهم نحيفه» احتمال داده شد:
١ـ عدم توجه به شكم پرستى و تن پرورى.
٢ـ كثرت روزه گرفتن، عبادت و اكتفاء به قدر ضرورت از طعام كه اين همه مقدمه براى تعالى روح و روان است، مرحوم الهى در ذيل اين فراز (اجسادهم نحيفه) گويد:

بتن لاغر زرنج و سعى بسيار *** به جان فربه زمهر روى دلدار
چو خوش گفت آن حكيم قدسى آواز *** تن و جان را تضاد افتاده زآغاز
چو تن فربه كنى لاغر شود جان *** چو جان را پرورى تن گشت پژمان
تن آسائى هلاك جان پاك است *** زرنج تن روآنهاتابناك است
حكيمان بر مثال گوهر و سنگ *** همى دانند جان و تن زفرهنگ
تو سنگ تن مزن بر گوهر جان *** غبار جسم از آن گوهر بيفشان
تن آسائى روانت تار سازد *** فروزان، شمع جان، تن گر گذارد
تو را تا يار باشد دانش و رأى *** تن خاكى بيفكن جان بياراى
كه جان جاويد يابد، زندگانى *** تن خاكى نپايد جاودانى
___________________________________
١. مراد (على بن حسين بن واقد) است.
٢. مجمع البيان، ذيل آيه (٣٢ ـ ٣١).
٣. نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمة ٢٨١ فيض و ٢٨٩ صبحى صالح.
٤. نهج البلاغه، نامه ٤٥.
٥. عبارت (انا اجزى به) را به دو گونه مى توان قرائت كرد: ١ـ (أجرى به) كه متكلم مضارع معلوم از ثلاثى مجرد باشد يعنى من جزا مى دهم آن را. ٢ـ (اُجزى به) به صيغه مجهول يعنى خود من به عنوان جزاى آن عمل قرار مى گيرم و بزرگانى همچون ملاهادى سبزوارى اين وجه را بهتر شمرده اند و اين وجه مطابق حديث شريف قدسى ديگرى است كه «من قتلته فعلىّ و من علىّ ديتهُ فَاَنا ديَتُه»: «هر كسى را كشتم پس بر من است خون بهاى او و كسى كه بر گردن من خون بهاى او باشد پس من خون بهاى او هستم».
٦. اُمم جمع امّت به معنى جماعت است.
٧. نقل از اسرار الحكم سبزوارى، .
٨. (ياد كنيد مرا در مكان هاى خلوت تا شما را در بيابانهاى وسيعى كه فريادرسى نيست ياد كنم).
٩. (ياد كنيد مرا در جاى خلوت تا ياد كنم شما را در ملأاعلى و جائى كه فريادرسى نيست).
١٠. (نقل از اسرار الحكم سبزوارى، ).


۸
روح قناعت
١٣ـ روح قناعت
١٣ـ وحاجاتهم خَفيفَة
ترجمه: نيازهاى آنان (پرهيزكاران) اندك است.
شرح: متقين در زمره انسانهاى پرخرج و سنگين هزينه و داراى تشكيلات پر زرق و برق نيستند، اگر لباسى بخواهند يا مسكنى طلبند، در محدوده نياز خود جستجو مى كنند، اگر با لباسى ارزان قيمت و مسكنى معمولى امور زندگى خود را مى توانند بگذرانند، با دست خود، خود را در مهلكه قرار نمى دهند، همانند افرادى نيستند كه اگر زندگى پرزرق و برق و لوكس و مدرنى نباشد، نتوانند زندگى كنند، آنها با اينكه مى توانند چنين امورى را هم فراهم كنند، ولى خود را از اين امور مستغنى مى دانند، و از اين روى اگر مدتى در فشار زندگى و تورّم اقتصادى قرار گيرند، چون خود را با قناعت تطبيق داده اند، هرگز سختى و ناراحتى را احساس نمى كنند.
اما كسانى كه از ابتدا خود را با نيازهاى گسترده و تجمّل همسو كرده اند، در مواقع كمبود، چاره اى جز سختى و ناراحتى ندارند، زيرا طبيعتى كه بر امرى عادت داده شد، در موقع فقدان آن امر طبيعتاً غم را بايد با آغوشى باز استقبال كند، پس عاقل آن است، كه: انجام كار را در آغاز بنگرد، و دورانديشى و تدبير نگرى را در مدّنظر گيرد، اگر نفس بر خِفّت و كمى احتياج عادت كند، نه در گشايش زندگى بسيار خوشنود و نه در سختى آن ناخشنود مى گردد، زيرا در هر دو حال به اندازه نياز مصرف مى كند.
يكى از عوامل پيشرفت اسلام در صدر اسلام و عدم شكست آن در زير فشارهاى شكننده دشمنان، منطبق شدن مسلمانان با نيازهاى اندك بود،
آنها با اين عمل خود را در برابر فشارهاى اقتصادى بيمه كردند جريان محاصره هاى اقتصادى و شعب ابيطالب و سختى مسلمانان و در نتيجه مقاومت آنان زبانزد خاص و عام بود.
اسلام از طرفى با تعاليم خود توسط پيامبر اكرم(ص) و از طرفى با الگوسازى و ارائه الگوهاى مطمئن چون پيامبران و به ويژه پيامبر اسلام(ص) مسلمانان را در اين امر يارى رساند;
آنان را چنان ساخت كه اگر مى خواستند به زندگى پرزرق و برق روى آورند، كمال نفسانى و ايمان بارور آنها به آنان اجازه نمى داد،
و چنان آنها را قانع كرد، كه به اندك چيزى مى ساختند، و دم نمى زدند.
امثال سلمان را چنان ساخت كه او با اينكه فرماندار مدائن بود، نقل مى كنند وقتى سيل آمد با اساس مختصرى كه داشت از شهر دور شد، و گفت: «نَجَى المُخَفَّفُون»
«رستگارند كسانى كه تخفيف در حوائج مى دهند و به كم قانع اند» زيرا در وقت خطر سريع مى توانند از معركه دور شوند، همچون مرغ سبكبالى كه از چنگ عقاب تيزپرواز مى گريزد، ولى حيوان تن پرور در هنگام شكار شدن، قدرت فرار ندارد، و از اين روى در دام بلا سقوط مى كند.
بروز و صدور اين چنين حالات و سخنان از چنين بزرگانى همچون سلمان ريشه در رهبرى هاى رهبران آنان دارد. وقتى پيامبر اكرم(ص) و على(ع) جانشين بلافصل او چنين قانعانه زندگى مى كنند، چرا پيروانشان اين چنين نباشند؟! پيروان يك رهبر نشان دهنده حالات و فرامين او هستند، مولائى كه وقتى املاك شخصى و دسترنج خود را مى فروشد، و دينارى را به خانه برنمى گرداند، و همه را به فقرا مى دهد، و چنين خفيف المؤونه با خانواده اش با گرده نانى زندگى را سپرى مى كنند، چرا رهروان او نكنند؟ چرا پرهيزكاران كه از او الگو گرفته اند نكنند؟ اگر نمى توانيم همچون رهبران خود باشيم، چنانكه مولى الكونين و رهبر آزادگان على(ع) بر اين مطلب تصريح فرمود، ولى ما را هم افسار گسيخته رها نكرده و فرمودند مرا با تلاش و كوشش خود يارى دهيد، و سعى كنيد تا حداكثر به ما نزديك شويد.
بايد آگاه بود كه، به قدر ضرورت تهيه كردن امورات زندگى منافات با تقوى و زهد ندارد; اين مقدار چنانكه در روايات آمده است، از دين است نه از دنيا، ولى بيشتر از قدر حاجت و نياز، از دنيا است نه از دين. با نگرشى به زندگى درونى اغنياء اين مسئله بسيار ملموس مى شود، زندگى آنها همراه به محنت و بلا و رنج است، و چه بسا خود توجهى به آن ندارند. رنجى كه شايد يك دهم و عشر آن در زندگى كسانى كه اكتفاء به قدر حاجت كردند نباشد، بايد پذيرفت كه اين افراد قانع پادشاهى مى كنند نه پادشاهانى كه قناعت نمى كنند.
و به قول شاعر:

نگهبانى مُلك و دولت بلاست *** گدا پادشا هست و نامش گداست

نهايت ثمرى كه از اين مال و ثروت زيادى عائد شخص مى شود، بر فرض اينكه دستخوش حوادث نگرديده و نابود نشود اين است كه ورثه استفاده كرده،
و چه بسا روزگارى به معصيت كردگار سپرى كنند، و چه خوش فرمود مولى الموالى در نهج البلاغه كه: «لِكُلِّ امرء فى ماله شريكانِ، الوارث و الحوادث»(١)
«براى هر كس در مالش دو شريك است يكى وارث و ديگرى پيشامدهاى زندگى» پس خردمند و دانا كسى است كه: از اين دو شريك اگر پيش نمى افتد، پس نيفتد،
به اين معنا كه به مقدار ضرورت برداشت كرده، و زياده بر آن را انفاق كند، يا در ديگر امور خيريه مصرف نمايد;
ولى ديده مى شود كه افرادى مثل كرم ابريشم تا آخر عمر ابريشم تنيده اطراف خود را از ثروت پر كرده، و وقتى به نظر خودش در آخر عمر مى خواهد استراحتى كند، و از دسترنج خود بهره اى گيرد، در درون آن پيله و ميان انبوهى از ثروت جان مى بازد، و ابريشم ها و ثروت ها را براى ديگرى مى گذارد، اى كاش به راحتى مى گذاشت و مى رفت، اين مال در وقت مفارقت روح، او را به سوى دنيا مى كشد و از طرفى ملك الموت ريشه هاى قلب او را گرفته و به سوى آخرت مى كشد، و در اين وسط اگر براى او مسئله به راحتى سپرى شود، مثل كسى خواهد بود كه اعضاء او را در وقت مرگ از يكديگر جدا كنند.
منشأ كمى حاجت بر سبك بودن مؤونه پرهيزكار را بايد در وجود گوهرى به نام حبّ به محبوب واقعى و خالق حقيقى جستجود كرد، وقتى حبّ آمد، به اعتنائى نسبت به دنيا را به دنبال دارد، دنيا به معنى ما سواى محبوب، دنيا به معنى مشغول كننده و بازدارنده از توجه به معشوق.
ظرف را يا هوا پر مى كند يا آب، هر چه از يكى كاسته شود بر ديگرى افزوده مى گردد، اگر در ظرف دل حبّ قرار گيرد هواپرستى و دنياطلبى بيرون مى رود وگرنه اگر هواپرستى و تمايل به دنيا در آن قرار گرفت، جاى حبّ نيست هرچه از حبّ كاسته شود، بر هوا افزوده و هر چه از هوا كاسته شود، بر حب اضافه مى گردد. پرهيزكار چون حب به محبوب در قلب او لانه كرده، توجّهى به غير او نمى كند، او در رابطه با مسائل مادّى و حوائج روزمره خود، خود را همچون تشنه اى مى بيند كه از درياى مادّيات به اندازه رفع تشنگى بهره برمى گيرد و به بقيه باقيمانده ديگر بى اعتنا است، اين بى اعتنائى و غناى در فقر خود عنايتى و هديه اى از ناحيه آن محبوب واقعى و آن غنّى بالذات است، كه اين عاشق با او رابطه برقرار كرده است
و به همين معنا اشاره دارد كلام رسول گرامى اسلام(ص) «تحفة المؤمن في الدنيا الفقر»: «هديه مؤمن در دنيا فقر است».
در روايت است كه خداوند روز قيامت به چنين افراد به ظاهر فقير مى فرمايد: اى بنده من دنيا را به تو ندادم نه از اين جهت بود كه دنيا به تو حيف بود; بلكه از آن بود كه تو به دنيا حيف بودى، گاهى هم كه دعاى تو را اجابت نمى كردم، براى اين بود كه دوست داشتم ناله تو را بشنوم، و از ناله و توجه تو به خود خشنود و مسرور گردم.

دنيات ندادم نه از خوارى تست *** كونين فداى يك نفس زارى تست
هر چند دعا كنى اجابت نكنم *** زيرا كه مرا محبت زارى تست

اگر بگوئيم حقيقى را خداوند بارى تعالى به چنين پرهيزكارانى در اثر قناعت عطا فرموده سخن به گزاف نگفته ايم.

اگرت سلطنت فقر ببخشند ايدل *** كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهى
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى *** دست قدرت نگر و منصب صاحبخانى

پرهيزكاران در اثر تعالى روح در برابر كسى كه آنها را فقير انگاشته، و مالى بخواهد بخشد با حالتى متكبّرانه برخورد مى كنند. در روايتى آمده كه حضرت على(ع) به حضرت خضر(ع)رسيده از ايشان سؤال فرمودند: «بهترين اعمال چيست»؟ گفت: «بذل اغنياء بر فقراء و كمك كردن به آنها، براى رضاى خدا»، مولى فرمودند: «از آن بهتر ناز و تكبّر فقراء است بر اغنياء به خاطر وثوق و اطمينانى كه به خدا دارند»، خضر(ع) در جواب گفت: «اين كلامى است كه بايد با نور بر صفحه رخسار حور نوشت».
كلام پيامبر گرامى اسلام(ص): «الفَقْر فَخْرى»
«فقر افتخار من است» اشاره به فقر عرفى و خفيف المؤونه بودن است، يعنى كم نيازى و خفيف الحاجه بودن مدال افتخار من است; البته محتمل است كه اشاره به فقر ذاتى باشد
(انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى) كه همه مخلوقات ذاتاً محتاج و فقيرِ خداوند متعال و غنّى بالذات هستند.
علماء اخلاق، فقر(٢) عرضى را به چند قسم تقسيم كرده اند:
١ـ فقرى كه در آن فقير راغب به مال است، به طورى كه اگر راهى براى يافتن و به دست آوردن آن پيدا كند، اگرچه با مشقّت زيادى همراه باشد، آن مال را طلب مى كند، اين فرد را فقير حريص نامند.
٢ـ فقرى كه فقير در آن وجود مال را محبوب تر از عدم آن دانسته، ولى مثل حالت اول به سراغ آن نرفته; بلكه اگر براى او آورده شود گرفته و خوشنود است، اين فرد را فقير قانع گويند.
٣ـ فقرى كه در آن فقير از مال كراهت داشته، و از آن فرارى و بيزار است، اين فرد را فقير زاهد گويند كه اگر اعراض و تزهّد او به خاطر خوف از عقاب باشد، فقير را «فقير خائف» و اگر براى شوق به ثواب باشد «فقير راجى» (اميدوار) گويند.
٤ـ فقرى كه در آن فقير نسبت به مال دنيا بى توجه مى شود، و اغراض دنيوى و اخروى را فراموش كرده و فقط روى توجه با تمام وجودش به خالق متعال دارد، اين فرد را «فقير عارف» گويند و در واقع چنين شخصى (مستغنى راضى) بايد نام نهاده شود، زيرا كم نيازى او نوعى بى نيازى است، بى نيازى و استغناء نسبت به ما سوى الله و راضى به هر چه از محبوب به او مى رسد، اين نوع فقر كه در پرهيزكاران خفيف الاحتياج بروز مى كند، مافوق زهد است، زيرا در زهد، زاهد مشغول به دنيا است ولى كاره از آن، يعنى در عين مشغول بودن به دنيا به آن بى ميل است; چنانكه راغب به مال هم مشغول دنيا است، و به آن ميل نشان مى دهد، و همين اشتغال اگرچه با كراهت همراه است، ولى خود حجابى از حجب ظلمانى عالم مادّه است.
در روايات زيادى بشارت به فقراء و افراد خفيف الحاجة داده شده، كه از مصداق بارز اين مبشّرين، پرهيزكاران كم حاجتى هستند كه به اندازه نياز توشه برمى گيرند.
البته جاى تذكر است كه خفيف الحاجة بودن ملازم با فقر نيست; بلكه گاهى انسان خفيف الحاجة است، و بيش از نياز هم در بساط ندارد، و گاهى بيش از نياز هم دارد، ولى در رابطه با امور شخصى مصرف نمى كند; بلكه در مواردى كه مورد رضاى خدا است صرف كرده، و براى خود به قدر نياز برداشت مى كند.
دو نكته را به مناسبت فقر متذكر شويم:
١ـ ممكن است به ذهن كسى بيايد كه: چنين انسانهاى متكاملى كه مستغنى از مال و منال هستند، چرا فقير ناميده مى شوند؟ اطلاق فقير بر چنين بزرگانى و چنين اغنيائى مثل اطلاق عبد است بر عرفائى كه حق عبوديت را شناختند، اگرچه عبد بر هر غافلى هم صدق مى كند، ولى هرچه عرفان و شناخت شخص نسبت به عبوديّت بالاتر رود، مُحِق تر بر اخذ نام عبد مى گردد. چنانكه در تشهد نماز خداوند متعال و شارع مقدس پيامبر خود را ابتداء با نام «عبد» و سپس با نام «رسول» مى ستايد: (و اشهد انّ محمداً عبده و رسوله). در رابطه با فقر هم هر چه عرفان نسبت به احتياج داشتن بنده به خدا در جميع امور بيشتر شود، اين شخص به موازات شناختش محق تر به اطلاق اين نام بر خود مى شود.
٢ـ در روايات بسيارى «فقر» ستوده شده، و براى فقرا مقامات بلندى در نظر گرفته شده است، از طرفى در رواياتى فقر مورد مذمّت قرار گرفته است، مثلا از پيامبر گرامى(ص)رسيده:
«كادَ الفقرُ اَنْ يَكونَ كُفرا»(٣)
«نزديك است كه فقر به كفر بيانجامد» و همچنين از آن حضرت روايت شده: «الفقرُ الموتُ الاكبرُ»(٤)
«فقر مرگ بزرگتر است» يعنى فقير بدتر و بيشتر از يكبار مى ميرد.
از امام على(ع) هم رسيده: «مَنْ اِبْتَلى بالفقرِ ابتلى باربع خصال: بالضعف فى يقينه، و النقصان فى عقلهِ و الرّقة في دينهِ، و قلّة الحياء فى وجههِ، فنعوذ باللهِ مِن الفقرِ»(٥)
«كسى كه مبتلا به فقر شود مبتلا به چهار خصلت مى گردد: به ضعف در يقين، نقصان و كمبود در عقل، سستى در دين و كمبود حياء در صورتش ـ يعنى فقر موجب بى حيائى و پاره شدن پرده حيا مى شود ـ پس پناه مى بريم به خدا از فقر».
حال چگونه بين اين دو دسته از روايات را مى توان جمع كرد؟ جمع بين آنها با كمى تأمل واضح است. آن رواياتى كه فقر را مذمّت مى كنند ناظر به فقرى هستند كه فقير مضطّر شده باشد مثل گرسنه اى كه مشرف بر مرگ يا برهنه اى كه از فرط سرما خوف تلف دارد، و رواياتى كه مدح فقر را مى كند ناظر به غير چنين فقرى است، مثل آنكه نان و يا چيزى كه سدّ جوع كند دارد ولى خورش ندارد يا نان و خورش بسيار معمولى دارد ولى خود را محتاج به خورش بهترى مى داند.(٦)
حال براى روشن شدن خفيف الحاجة بودن مناسب است مثالهائى بزنيم:
١ـ گاهى ديده مى شود افرادى براى مسافرت كوتاهى چندين چمدان و ساك بايد به دنبال ببرند تا به خيال خود راحت باشند، در حالى كه خود و ديگران را به زحمت مى اندازند، ولى عدّه اى ديگر ديده مى شوند كه با يك ساك كوچك مسافرت را سپرى مى كنند، اينها خفيف المؤونه و كم نيازند، اما دسته اول از جمله كسانى هستند كه بار خود را سنگين كرده و زير آن زانو مى زنند. به راستى كدام دسته موافق عقل عمل كرده و كدام زندگى راحتى دارند؟ جواب را به عهده خوانندگان مى گذاريم.
٢ـ در بعضى قبرستانها قبرهائى درست مى كنند در ابعاد ٥/١ متر در ٥٠ سانتى متر كه مجموعش ١ متر مربع يا كمتر مى شود گاهى چند طبقه اى درست مى كنند، يعنى در يك متر جا چند نفر را جا مى دهند; حال بنگريد به اهرم مصر كه قبر فراعنه است، چندين هزار متر قاعده اين هرم است با ارتفاعى در حدود ١٥٠ متر. ده، پانزده سال، هر روز دهها هزار كارگر را بكار گرفتند، تا اين ساختمان عظيم برپا شود و چه بسيار افرادى زير اين كار طاقت فرسا جان دادند، چندين ميليون قطعه سنگ روى هم نهادند، سنگهائى كه از هزار كيلومترى آورده شد تا اين بنا برپا شود. دانشمندى نوشته، مرتفع ترين بناى سنگى بر روى كره زمين اهرام مصر است، آيا يك قبر اين قدر تشكيلات لازم دارد؟ دقيقاً معلوم نيست اين سنگهاى بزرگ به چه وسيله اى آورده شده، بعضى از دانشمندان معتقداند تمدّنى پيشرفته در آن زمان بوده، و سپس نابود گشته و از بين رفته است، با اين مثال و نمونه روشن شد كه دائره خفيف المؤونه بودن و عدم آن تا بعد از مرگ هم مى تواند توسعه داشته باشد.
٣ـ در اوائل انقلاب، اختلافى در اطراف كرج بود و به آنجا رفتيم، پيشنهاد شد كه از كاخ شمس، يكى از خواهرهاى شاه ديدن كنيم، ٢٠٠٠ هكتار (٢٠٠ ميليون متر مربع) وسعت آن بود در كنارش بنائى همچون كاخ براى خدمتكار مخصوص او بنا شده بود به وسعت ٧٠ هزار متر مربع; زمانى كه نزديك درب خروجى در موقع برگشتن رسيديم، حدود ٥٠ نفر را ملاقات كرديم كه مى گفتند: ما كاركنان كاخ بوديم، به قدرى به ما حقوق كم مى دادند كه الان كه صاحبان كاخها فرار كرده اند، هيچ پس اندازى نداريم، و در حال حاضر بيكار هستيم. پس از مشاهده اين چيزها اين آيه ها به خاطرم آمد:
«كَمْ تَركُوا مِنْ جِنّات و عُيُون ـ و زُرُوع وَ مَقام كَريم ـ وَ نَعْمَة كانُوا فِيهَا فاكِهِينَ»(٧) خداوند درباره فرعونيان مى فرمايد: «چه بسيار باغ و بستان و چشمه هاى آب و كشت و زرعها و منزلهاى عالى و ناز و نعمتهاى وافرى كه در آن غرق و خشنود بودند رها كردند و رفتند».
چرا انسانى كه مى تواند در كم نيازى زندگى راحتى را سپرى كند با دست خود، را بدون جهت گرفتار مى كند؟ در مكه در سرزمين منا بوديم، چادرهائى به ما براى سكونت داده بودند، كه سهم هر نفرى ٣ متر بود به حجاج گفتم خانه هاى شما چه بسا به ٢٠٠٠ متر مى رسد، صحيح است كه «مِنْ سعادةِ المرءِ سعةُ داره»
«از سعادت مرد وسيع بودن خانه او است»، ولى وسعت خانه حساب و كتاب دارد، بدانيد در ٣ متر هم مى توانيد زندگى كنيد، چنانكه الان در مِنا زندگى مى كنيد.
يك تكّه تاريخى بسيار جالب از نهج البلاغه نقل كنم: شُريح قاضى يك از قضات زمان مولى على(ع)خانه اى خريد، شريح كه مرد سليم النفس نبود در زمان خليفه دوم توسط وى منصوب شده بود و بعد هم امام على(ع) بر طبق مصالحى وى را در مقام خود ابقاء كرده بودند ولى به او فرمودند قضاوت نهائى را نزد من آر، و عملا قضاوت او را از كار انداختند.
مرحوم فيض الاسلام درباره شريح در ذيل نامه سوم نهج البلاغه خود چنين مى گويد: «شريح مردى بود كوسج كه مو، در رو (صورت) نداشت و عمر بن خطاب او را قاضى كوفه قرار داد، و در آن ديار به قضاء و حكومت شرعيه مشغول بود، اميرالمؤمنين(ع) خواست او را عزل نمايد، اهل كوفه گفتند: او را عزل مكن، زيرا او از جانب عمر منصوبست، و ما با اين شرط با تو بيعت نموديم كه:
آنچه ابوبكر و عمر مقرّر نموده اند، تغيير ندهى، و چون مختار ابن ابى عبيده ثقفى به مقام حكومت و امارت رسيد، او را از كوفه بيرون نموده، به دهى كه ساكنين آن يهودى بودند فرستاد، و چون حجاج امير كوفه گرديد او را به كوفه بازگردانيده با اينكه پيرمرد سالخورده اى بود، امر كرد به قضاء مشغول گردد، او به جهت خوارى كه از مختار ديده بود درخواست نمود تا او را از قضاء عفو نمايد;
حجاج پذيرفت. خلاصه هفتاد و پنج سال قاضى بود فقط دو سال آخر عمر بر كنار ماند، و در سنّ يكصد و بيست سالگى از دنيا رفت».
گويند: شريح در دوران قضاوت خود خانه اى خريد به ٨٠ دينار (دينار برابر يك مثقال طلا بوده و الان بخواهيم با قيمت بازار امروز محاسبه كنيم، هر مثقال ٦٠٠٠ تومان است پس قيمت خانه مى شود ٤٨٠٠٠٠ = ٦٠٠ × ٨٠ تومان حال ببينيد مولى(ع)به قاضى معروف كوفه كه خانه اى معادل ٤٨٠ هزار تومان (با محاسبه در بازار آزاد خريده و امروزه با اين قيمت، خانه اى مثلا سه اطاقى مى دهند) چه مى فرمايد: راوى مى گويد وقتى خبر به مولى رسيد او را خواسته و به او فرمودند: به من خبر رسيده كه خانه اى به قيمت ٨٠ دينار خريده اى و سند و قباله اى هم براى آن نوشته و شهودى هم بر اين جريان گرفته اى؟!
شريح گفت: بلى يا اميرالمؤمنين، راوى مى گويد: حضرت با نگاهى غضبناك به او نگريسته و فرمودند:
اى شريح آگاه باش كه به زودى نزد تو مى آيد كسى (عزرائيل) كه نظر به نوشته و قولنامه تو نمى كند، و نيز از بيّنه و شاهدهاى تو سؤالى نخواهد كرد، تا تو را از اين دنيا و اين خانه خارج كرده و دور كند، و بدون هيچ چيزى و با دستى خالى تحويل قبر دهد، پس اى شريح بنگر كه اين خانه را از مال غير نخريده باشى، يا پول و قيمت آن را از مال غير حلال نداده باشى؟
كه در اين صورت تو زيانكار در دنيا و آخرتى (خسر الدنيا و الاخرة). بدان اگر وقتى مى خواستى اين خانه را بخرى، نزد من مى آمدى من قباله و كتابتى مثل اين قباله (كه در ذيل مى آورم) براى تو مى نگاشتم كه هرگز رغبت در خريد اين خانه حتى به درهمى نمى كردى (چه رسد به ٨٠ دينار).
و قباله اى كه مى نوشتم چنين بود: «هذا ما اشترى عبدٌ ذليلٌ من عبد اُزْعِجَ للرّحيلِ، اِشترى منهُ داراً من دارِ الغُرورِ من جانبِ الفانينَ و خطَةِ الهالكينَ و تجمعُ هذه الدارُ حدودٌ اربعةٌ: الحدُّ الاولُ ينتهى الى دَواعى الافاتِ و الحدُ الثانى يَنْتهى الى دَواعى المُصيباتِ و الحدُّ الثالثُ ينتهى الى الهَوَى المُرْدى و الحدُ الرابعُ يَنْتهى الى الشيطانِ المُغْوِى و فيه يُشْرعُ بابُ هذه الدارِ اِشْترى هذا المُغْتَرُّ بالاَمَلِ مِن هذا المُزْعَج بالاجَلِ هذه الدارَ بالخروج مِنْ عزِّ القناعةِ و الدخولِ فى ذُلِّ الطلبِ و الضَّراعَةِ فما اَدْرَك هذا المشترى فيما اشْترى منه مِنْ دَرَك فَعَلى مُبَلْبِلِ اجسام الملوكِ و سالب نفوس الجبابرة و مُزيلِ ملك الفَراعِنهِ مِثل كسْرى و قيصِر و تُبَّعِ وَ حِمْيَرَ و مَنْ جمعَ المالَ على المالِ فَأَكثَر و مَنْ بَنى و شَيَّد و زَخْرَفَ و نَجَّدَ و ادَّخَرَ و اعتَقَدَ و نَظَرَ بزعمهِ للولدِ، اشخاصهم جميعاً الى موقِفِ العرضِ و الحسابِ و موضعِ الثوابِ و العقابِ اذا وقع الامرُ بفَصلِ القضاءِ (و خَسِرَ هنالِك المُبطِلونَ) شَهدَ على ذلكَ العَقْلُ اِذا خَرَج مِنْ اَسْرِ الهَوى و سَلِمَ مِنْ عَلائِق الدنيا»
مولى در اين نوشته بنابر آنچه در قباله و قولنامه تنظيم مى گردد براى وى نگاشتند: ابتدا خريدار و فروشنده را معرفى كرده، سپس مبيع (شى مورد معامله يعنى خانه) را يادآور شدند، و اينكه در كدام محل و خيابانى واقع است، و پس از آن حدود چهارگانه آن را توضيح مى دهند، متذكر مى شوند كه درب اين خانه به حدّ چهارم باز مى شود سپس بهائى را كه خريدار در مقابل اين مبيع (يعنى شىء مورد معامله) مى پردازد ذكر كرده و اينكه خسارت و ضررى كه از جانب اين معامله متوجه مى شود به چه كسى مى رسد و در پايان از شاهد بر چگونگى اين معامله را هم نام مى برند.
«اين خانه اى است كه خريد بنده خوار و پست، از مرده اى كه (كسى كه حتماً خواهد مرد و از خانه اش) بيرون شده براى كوچ (به خانه آخرت) خريد از او خانه اى از سراى فريب (دنيا) از جانب (محله) نيست شوندگان، و (خيابان) هلاك شوندگان و در برمى گيرد اين خانه اين حدود چهارگانه را:
حدّ اول: به پيشامدهاى ناگوار (خرابى، بيمارى، گرفتارى، دزدى) منتهى مى شود و
حدّ دوم: به موجبات اندوهها (مرگ عزيزان، از دست رفتن خواسته و سرمايه ها) و
حدّ سوم: به خواهش و آرزوى تباه كننده، و حدّ چهارم به شيطان گمراه كننده و درب اين خانه از
حدّ چهارم: باز مى گردد (و ورود شيطان و اتباع و اولياء او آسان تر است».
اين شخص فريفته به خواهش و آرزو چنين خانه از اين شخص بيرون شده براى مرگ خريد، به بهاى خارج شدن از ارجمندى قناعت و داخل شدن در پستى و درخواست و خوارى (زيرا قناعت و بى نيازى را از دست دادن گرفتارى ها و سختيهائى در بر دارد كه موجب ذلّت و خوارى است، پس در واقع بهاى خانه اى كه محل احتياج و نياز نبوده خروج از قناعت و شرافت و آبرو و دخول در ذلّت خواهش و سختى و گرفتارى است).
پس چه بسيار خسارت ديد اين مشترى در خانه اى كه خريد، پس بر بيمارى بخش اجسام پادشاهان و گيرنده جان جبّاران و زائل كننده سلطنت فرعون ها مثل كسرى (پادشاهان ايران) و قيصر (پادشاهان روم) و تُبَّع (پادشاهان يمن) و حِمْيَر (فرزندان حمير بن سبَأ بن يَشْجَبِ بن يَعْرب بن قحطان كه صاحب قبيله بودند) و (نيز بر زائل كننده) كسى كه جمع كرد مال را برمال تا زياد شد، و كسى كه بنا كرد و محكم كرد و طلاكارى كرد و زينت نمود، و اندوخت و نگهدارى كرد، و به گمان خود براى فرزندان باقى گذارد بر آن زائل كننده يعنى خداوند متعال است فرستادن و جمع كردن اينچنين افرادى را در موقف و محل عرض اعمال و حساب و موضع ثواب و عقاب، زمانى كه فرمان قطعى (بين حق و باطل و بهشتى و دوزخى از جانب خداى تعالى) صادر شود و در آنجا بيهودگان زيان برند.
در قرآن كريم سوره مؤمن آيه ٧٨ آمده: (فَاذا جاءَ اَمْرُ اللّهِ قُضِىَ بالحَقِّ وَ خَسِرَ هُنالَكَ المُبطِلُون)
«چون (در روز رستاخير) فرمان خداوند سبحان رسد، به حق و راستى حكم شود، و در آنجا بيهودگان (و تباهكاران) زيان برند» حضرت در كلام خود اقتباس از اين آيه شريفه كرده اند.
شاهد بر اين (قباله) عقل است آنگاه كه از تحت تأثير هوا و هوس خارج گردد، و از علائق دنيا جان سالم بِدَر برد».(٨)
اگر نبود بر حقانيّت تفوّق علم مولى بر ديگر خلفاء جز تنظيم اين قباله، كافى بود در تقدم او بر مدّعيان خلافتى كه سر تا پا جهل و گمراهى بودند.
بايد مطلب هشدار دهنده اى را متذكر شوم و آن اينكه: يكى از عوامل مؤثر در ايجاد فقر و يا بقاء آن، انباشته شدن ثروتها، نزد عدّه اى ثروت اندوز است، آنهائى كه درد فقر را در بدن احساس نكرده و مضمضه گرسنگى را در دهان خود نيازموده اند، بايد دانست سرمايه هاى موجود در جهان نامحدود نيست; بلكه محدود است، و استفاده بى حدّ، اسرافها، تبذيرها و انباشتن ثروتها، موجب اختلال در گوشه اى از نظام جهان مى گردد، و هيچ فقيرى فقير نخواهد شد، مگر اينكه مقدار و سهميه اى كه بايد به او برسد ثروتمندى بالا كشيده، و از آن بهره برگرفته است، و به قول مولى على(ع):
«ما مُنعَ فقيرٌ الاّ بما مُتّعَ به غَنىٌ»: «هيچ فقيرى از معاش خود محروم نمانده است، مگر اينكه يك غنى و توانگرى از حق مالى او بهره مند گشته است»(٩)
اگر اين ثروتمندان به فقراء و نيازمندان عنايت كرده و مساعدت مى كردند، هيولاى فقط بر سر جوامع عموماً و كشورهاى مسلمان خصوصاً سايه نمى افكند، اى كاش فقز كمك نمى كردند و خود از ثروت خود استفاده مى كردند، كار امروزه به جائى رسيده كه آمريكاى به اصطلاح متمدّن و حامى بشر گندم اضافه خود را به دريا مى ريزد تا نرخ گندم پائين نيايد، و در كنار اين گندم به دريا ريختن ها، مردم كشورهاى آفريقائى در اثر فقر و گرسنگى جان مى دهند، و هر چه زمان به پيش مى رود، با خود آمار تلفات را هم بالا مى برد. اى كاش ذرّه اى عاطفه بر سران بعضى كشورها حاكم بود، اى كاش حال به دين و مرامى پايبند نيستند، لااقل خوى انسانى را مراعات كرده و آزاده بودند.
روايات صله رحم و رسيدگى به خويشاوندان متواتر و بسيار زياد است كه ما فقط به دو روايت اكتفا مى كنيم تا بى دردان جامعه كمى احساس درد كرده، و به رسالت انسانى اسلامى خود آگاه گردند.
١ـ قال ابوجعفر(ع): «صِلَةُ الاَرْحامِ تُزَكّىِ الاَعْمال و تُنْمِى الاموالَ و تَرفَع البلوى و تُيَسّر الحسابَ و تُنْسى في الاجل»
امام باقر(ع) فرمودند: «رسيدگى به خويشاوندان و مرتفع ساختن احتياجات آنها، اعمال انسان را رشد و نمو داده (عاملى براى تكثير اعمال نيك است) و موجب زيادى اموال و رفع بلا و مصيبت گشته، و محاسبه را آسان و اجل را به تأخير مى اندازد».(١٠)
٢ـ قال ابوعبدالله(ع): «صِلَةُ الرَّحمِ و حُسْنُ الجوارِ يَعْمُران الدّيارِ و يَزيدان فى الاَعْمارِ»
(امام صادق(ع) فرمودند: «رسيدگى به خويشاوندان و رفع احتياجات آنها و رفتار نيكو با همسايگان شهرها را آباد و عمرها را زياد مى كند».(١١)
از اين دو روايت استفاده چند خاصيت كه بر صله رحم مترتّب مى گردد قابل توضيح است:
١ـ رشد و نمو اعمال: رسيدگى و نيكى به خويشاوندان موجب تصفيه و پاكيزگى اعمال و رشد كردار آدمى مى گردد; وقتى انسان به شاخ و برگ درخت زندگى خود كه همان اقوام او باشند، رسيدگى كرد، و از خشكيدن حتى برگى از برگهاى اين درخت جلوگيرى نمود، احساس آرامش و صفاى باطنى خواهد كرد، كه خود عاملى براى تصفيه و رشد اعمال نيك است. وقتى چنين صفائى را حاكم بر نفس خود مشاهده كرد، به تدريج در صدد برمى آيد تا بوسيله نيكيهاى ديگر بر اين صفا و روحانيّت دل بيفزايد، و بالطبع كردار او خالص تر و اعمال نيك او بيشتر مى گردد.
٢ـ رشد و افزايش اموال: صله رحم عاملى براى رشد و افزايش مال است، افزايش چه از نظر ارزيابى ذهنى و چه از نظر عينى و در خارج از ذهن. اگر روح انسانى به اينجا رسيد كه ايثار و گذشت را سرلوحه زندگى قرار داد، و در صدد رفع نياز دوستان و نزديكان خود برآمد، يك ريال زيادتر از مؤونه زندگى خود را هم زياد ارزيابى كرده، و افزون مى يابد، و در صدد است حتى اين مقدار كم را هم صرف غير كند، و اما از نظر عينى و محيط بيرون از محدوده ذهن هم مال او فزونى مى يابد، كسى كه به دستور خداوند متعال عمل كرده و نيكى مى كند خداوند راههائى را براى توسعه اموال براى او مى گشايد، راههائى كه قبل از اين نيكى به روى او باز نبود، راههائى كه اموال حلال از آن طريق به دست مى آيد و ديگر لازم نيست براى جمع مال حتى به كارهاى حرام روى آورد و علاوه بر اين طبعاً از نظر روانى وقتى اين آسودگى را احساس كرد كه شاخ و برگ خاندان و وابستگان او با طراوت و شادابى به زندگى ادامه مى دهند، خود نيز با فكر و انديشه اى باز در تمام امور و جهات و از جمله كسب مال تلاش مى كند، و با روشنائى تفكر آزاد روزهائى را مى يابد كه قبل از اين اعمال نيك نمى يافت زيرا تاكنون تاريكى خودپسندى و حبس مال اجازه روشنائى و يافتن آن روزنه را نمى داد.
٣ـ برطرف شدن بلاها و گرفتاريها: امورى كه نام آن را بلا و گرفتارى مى ناميم عوامل مختلف و گوناگونى دارد از مهمترين آنها جمع ثروت است، جمع مال خود عاملى براى بلاها و حوادث است، اختلالات روانى، تشتتات ذهنى و افكار درهم ريخته كه از ازدياد مال بروز مى كند، عواملى براى خودكشى ها، تصادفات، نزاع ها، كشمكش ها و تخاصمات است.
اكثر اين پيشامدها را بايد در كانال توجه بيش از حدّ به ثروت و انقطاع عاطفى نسبت به خويشاوندان جستجو كرد، بى عنايتى به كسانى كه همچون بازوهاى كارسازى مى توانند در هر لحظه و برهه زمانى يار و ياور و مددكارى مفيد باشند.
چرا ايجاد حوادث معلول طبيعى و منطقى جمع ثروت نباشد؟ در حالى كه هر چه اموال بر هم انباشته گردد، به همان نسبت فكر انسان در زندان محاسبات محبوس و زندانى مى گردد; حتى در خواب هم فكر آزادى ندارد، و دائماً مشغول به محاسبه در مورد ثروت و راههاى ازدياد و حفظ آن است.
اين حوادث و بلاها را انسان خود آفريننده است، و مسلّماً خداوندى كه عالم به همه مكنونات است وقتى مشاهده كند، كه بنده اى در راستاى اطاعت از فرامين او به بيچاره اى رسيدگى كرد چرا در وقت بيچارگى و گرفتارى حوادثى را كه از ناحيه غير او به او متوجه مى شود، دفع نكند؟
مگر مى شود چنين نكند كه پيامبرش فرمود: «الخلقُ كلُّهم عيالُ الله و اَحَبّهم اليهِ اَنْفَعُهُم لَهُم»
«خلق همه به منزله خاندان خدايند، محبوب ترين مردم در نزد خداوند سودمندترين مردم به خلق او مى باشند».(١٢)
٤ـ آسان شدن حساب در روز قيامت: آسان گرفتن بر خلق خدا كه عيال او محسوب مى شوند و به ويژه آسان گرفتن بر نزديكان و كمك كردن بر آنها مسلّماً آسانى در آخرت را به دنبال دارد، زندگى و حياتى كه بر محور آگاهى و معرفت دور زده و در آن هر فردى جلوه اى از جلوات الهى و رشحه اى از رشحات خداوندى به حساب آيد، و هر كمكى به فردى بر مبناى چنين ديدى انجام پذيرد، حياتى معقول خواهد بود و چنين حيات معقولى يقيناً، معلولى به نام آسانى حساب را به دنبال دارد.
پيامبر اكرم(ص) زمانى كه پسر و دختر حاتم طائى در جنگ اسير شدند، با آنها رفتار اسير جنگى نفرمود و به آنها احترام گذارد و وقتى از ايشان سؤال مى شود چرا آنها را مورد احترام قرار داديد با اينكه كافر هستند؟ مى فرمايد: پدر آنها داراى خصلت نيكوئى بود كه خدا آن را دوست دارد، او داراى صفت پسنديده سخاوت بود، وقتى پيامبر خدا به خاطر آسان گرفتن و اعانت حاتم به مردم، حتى به فرزندان او آسان مى گيرد، چگونه خداوند متعال با خود افرادى كه متّصف به چنين صفت نيكى هستند، در دنيا و آخرت آسان نگيرد.
٥ـ ازدياد طول عمر و تأخير افتادن مرگ: چنانكه در خصوصيت سوم اشاره شد، بسيارى از مرگهاى زودرس معلول اختلالات روانى، اندوهها، غمها و نگرانى هائى است كه بواسطه درد و رنج همنوع براى وجدان انسان پيش مى آيد، وقتى عضوى از پيكره جامعه در حال درد و غم بسر برد تأثيرى عميق در تمامى اجزاء جامعه مى گذارد، اگر اين مسئله براى ما واضح شد، كه تمامى انسانها اعضاء يك پيكرند و فشارى در عضوى به مثابه فشار در ديگر اعضاست و چه بسا دردى در عضو كوچكى، تمامى ماشين بدن را از حركت باز مى دارد، و سعى و تلاش كرديم تا هرگز دردى حاصل نشود، و يا اگر شد سريعاً برطرف كرديم، خواهيم ديد كه ماشين بيشتر دوام مى يابد.
به قول سعدى:

بنى آدم اعضاى يك پيكرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار

اگر چنان كرديم كه اصلا بار فقر بر گُرده فردى از افراد جامعه سنگينى نكرد و يا اگر نشانه اى از آن ظاهر گرديد سريعاً در زوال آن كوشش كرديم، ديگر مرگهاى ناشى از اين احساس درد و اندوه مرتفع خواهد شد و انسانها بيشتر عمر كرده و بهتر به زندگى خود ادامه مى دهند.
گذشته از اين خداوند متعال برحسب مقتضاى حكمت خود هر چه و هر كس نافع تر براى جامعه باشد در صورت عدم وجود مانعى بيشتر ابقاء خواهد نمود، تا هر چه زيادتر مردم از شمع وجودى او نور و حرارت بگيرند قرآن مجيد مى فرمايد: (وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الاَْرْضِ)
«و امّا آنچه نفع مى رساند به مردم، در زمين باقى مى ماند».(١٣)
٦ـ آبادى شهرها: انفاق به محرومان و ناتوانان، اگر بطور فراگير بر تمام خانه ها و بر فرد فرد جامعه سايه بگستراند و از جامعه فقر به كلى ريشه كن گردد قهرى است كه شهرها نيز آباد مى گردد. آرى جامعه همچون درختى است كه ثروت بايد به صورت مواد غذائى از آوندها و مجارى تغذيه آن بالا رفته و به تمامى سلولها، حتى سلولهائى كه در زواياى يك برگ لميده اند برسد، وگرنه به تدريج شاخه هاى آن رو به زردى گرائيده و تمام درخت نابود مى گردد.
در پايان به كلام زيبا و بلند مولى در خطبه ٢٣ نهج البلاغه (١٤) درباره رسيدگى به نزديكان اشاره مى كنم.
«اَلا لا يَعْدَلَنَّ اَحَدُكُم عن القرابة يَرى بها الخَصاصةَ انْ يَسُدَّها بالّذىِ لا يَزيدَهُ اِنْ اَمسَكهُ و لا يَنْقُصُهُ اِنْ اَهْلكَهُ و مَنْ يَقبض يَدَه عن عَشيرتِهِ فَانَّما تُقْبَضُ منهُ عنهُمْ يدٌ واحدةٌ و تُقْبَضُ منهم عنهُ اَيْد كثيرةٌ و مَنْ تَلِنْ حاشِيَتُهُ يَسْتَدِم مِنْ قَومِه المودّةَ».
:«آگاه باشيد، نبايد يكى از شما از نزديكان خود روى برگرداند، در حالى كه آنها گرفتار فقر و پريشانى هستند، و (نبايد) امتناع كند از مالى كه اگر نگه دارد به مال او چيزى افزوده نمى شود، و اگر انفاق كند چيزى از مال او كم نمى شود، ـ اگر از خويشان او تنگدست و محتاج اند نبايد از كمك مالى دريغ كند، مالى كه اگر حفظ شود تأثيرى در ازدياد اموال نداشته و اگر تقديم مستحقّى گردد تأثير و كمبودى در ثروت احساس نمى شود و خداوند متعال جبران مى كند ـ و كسى كه دست از ارحام خويش كشد جز اين نيست كه او يك دست از آنها مى كشد، و در مقابل دستهاى زيادى از او كشيده مى شود ـ زيرا او يك نفر و جمعيت طائفه بسيار است و طبعاً جدا شدن يك نفر ضررى به ديگران نمى زند ولى جدائى يك فاميل از يك فرد مضرّ به حال او است ـ و كسى كه (با خويشان خود) متواضع و مهربان و همراه باشد، دوستى هميشگى آنها را جلب كرده است (هر وقت كمك و يارى بخواهد دستها و قدمهائى آماده، براى خدمت به او مهيّا خواهد بود)».
مرحوم الهى در ذيل اين فراز (حاجاتهم خفيفة) چنين مى سرايد:

نكويان جهان از بى نيازى *** نمى گيرند عالم را به بازى
سبكبار اندرين دار مجازند *** به كمتر مايه آنان بى نيازند
نياز جسم و جان را برده از ياد *** به ناز دلبر خود گشته دلشاد
به جز خالق كه از كُل بى نياز است *** خلائق را به يكديگر نياز است
وليكن پارسايان را قناعت *** سبك بنموده سنگين بار حاجت
چو قوتى يابى و كهنه قبائى *** بزن بر فرق گردون پشت پائى
جهان را سهل گير ار هوشمندى *** منه بر پاى خود از حرص بندى
توئى مرغ سبك پرواز هشيار *** در اين ره رو چو آگاهان سبكبار
سبكباران به منزلها رسيدند *** كهن دزدان به غافل ها رسيدند
سبكبارى نشاط اين جهان است *** قناعت بى گمان گنج نهان است
ز دام حرص و شهوت رست بتوان *** دَر صدگونه حاجت بست بتوان
هزاران حاجت از حرص آيدت پيش *** قناعت كن ز محتاجى بينديش
زند چون حرصِ مرغى، گربه را راه *** در افتد سرنگون آن گربه در چاه
نياز دانه و آز تَنَعُّم *** كِشد هر مرغ در دام تألّم
ز حرص آهوان ناگه در افتاد *** پلنگى خشمگين بر جان صياد
تو نيز ار هوشمندى پند بنيوش *** سبكتر بار حاجت گير بر دوش
مبادا بار سنگين نيازت *** در اندازد به چاه حرص و آزت
ز حال پارسايان راز بشنو *** سبكرو زير اين چرخ سبكرو
__________________________________
١. نهج البلاغه، كلمات قصار كلمه ٣٢٩ فيض الاسلام و ٣٣٥ صبحى صالح.
٢. رجوع شود به جامع السعادات، جلد ٢، و معراج السعادة، .
٣. بحارالانوار، جلد ٧٢، ، ميزان الحكمة، جلد ٧، .
٤. بحارالانوار، جلد ٧٢، ـ نهج البلاغه، كلمات قصار كلمه ١٥٤ فيض و ١٦٣ صبحى صالح ـ ميزان الحكمة، ج ٧، .
٥. بحارالانوار، جلد ٧٢، ; ميزان الحكمة، جلد ٧، .
٦. اين وجه جمع به نحو اختصار ذكر شد، وجوه ديگرى هم براى جمع ذكر كرده اند كه علاقمندان مى توانند به بحارالانوار مرحوم مجلسى مراجعه نمايند، ايشان وجه جمعى از راغب اصفهانى و غزالى و سپس نظر خود را بيان مى نمايند (بحارالانوار، جلد ٧٢، ) صاحب ميزان الحكمه نيز عبارت مرحوم مجلسى را در (ج ٧،٤٩٨) آورده است.
٧. سوره دخان، آيه ٢٥ تا ٢٧.
٨. نهج البلاغه قسمت نامه ها و مكاتبات، نامه (كتاب) سوم از نهج البلاغه فيض و صبحى صالم.
٩. شرح نهج البلاغه محمدتقى جعفرى، جلد ١٠، .
١٠. شرح نهج البلاغه محمدتقى جعفرى، جلد ٥، .
١١. شرح نهج البلاغه محمدتقى جعفرى، جلد ٥، .
١٢. شرح نهج البلاغه محمدتقى جعفرى، جلد ٥، .
١٣. سوره رعد، آيه ١٧.
١٤. خطبه ٢٣ فيض الاسلام و صبحى صالح.

١٤ـ عفّت نفس
١٤ـ وَ اَنْفُسُهُم عَفيفَةٌ
ترجمه: و ارواحشان عفيف و پاك است.
شرح: در سير بحث به صفت چهاردهم كه عفّت نفس آنهاباشد مى رسيم، براى روشن شدن حقيقت عفّت ابتدا به سراغ معناى لغوى آن مى رويم و سپس به بحث اخلاقى مى پردازيم و بعد از آن رواياتى را كه در اين زمينه وارد شده است نقل مى كنيم.

معناى لغوى عفّت
از نظر لغت «عفّت» از عُفَّه و عُفافَه (باقيمانده چيزى) گرفته شده، و به معنى اقتصار و قناعت كردن بر تناول شىء قليل و مختصر است، كه باقيمانده از چيزى است. سپس معنى از اين فراتر رفته و راغب در مفردات گويد: «العفَّةُ حُصول حالة لِلنَّفس تمتَنع بها عن غلبة الشهوة»(١)
«عفت حاصل شدن حالتى براى نفس است كه امتناع مى كند به سبب آن حالت از غلبه شهوت»
و به تعبير ساده حالت كنترل در مقابل شهوات است. وقتى مى گوئيم شهوت، فقط شهوت جنسى مراد نيست; بلكه معنى عام مراد است، شهوت مال، جاه، خوردن، تكلم كردن، شهوت جنسى و غيره، عفّت در همه اينها كنترل كننده است.
____________________________
١. مفردات راغب، ، چاپ دفتر نشر كتاب.

زيربناى علم اخلاق
علماء اخلاق، علم اخلاق را در چهار صفت خلاصه نموده اند و به تعبير ديگر زيربناى اخلاق نيك را چهار خُلق قرار داده اند:
١ـ حكمت.
٢ـ شجاعت.
٣ـ عدالت.
٤ـ عفّت.
اين چهار چيز اصول چهارگانه اخلاق نام دارد، مرجع و ريشه تمام اخلاق نيكو اينها هستند.
وچه انحصار به چهار، اين است كه: در درون انسان سه قوه موجود است:
١ـ درّاكه، كه همان قوه درك و فهم و شعور است.
٢ـ قوه شهويه (قوه جاذبه).
٣ـ قوه غضبيه (قوه دافعه).
اگر قوه درّاكه در حال تعادل باشد حكمت گويند و به صاحب اين قوه حكيم نام دهند، حدّ افراط آن «جُربُزه» است كه فكر، بيش از حدّ كار مى كند و گاهى فطانت هم نام نهاده اند، و حدّ تفريط آن بلاهت است كه فكر كمتر از حدّ ضرورت كار مى كند، و گاهى جهل بسيط نامند.
اگر قوه شهويه در حدّ تعادل باشد عفّت نامند و حدّ افراط آن شِرَّه يا فجور است، كه غرق شدن در لذات جسمانى است، به حدّى كه نه شرع و نه عقل تجويز مى نمايد، و حدّ تفريط خمود است و آن ميراندن و سركوب كردن قوه شهوى است، حتى در مقدارى كه حفظ بدن و بقاء نسل به آن محتاج است. اگر قوه غضبيه در حدّ تعادل باشد، شجاعت نامند، و حدّ افراط آن تهوّر و بى باكى است به طورى كه شخص دست به كارهائى زند كه عقل آن را تجويز نمى نمايد، و حدّ تفريط جُبن است و آن رويگردانيدن و ترس از چيزهائى است كه نبايد از آنها روى گردانيد و ترسيد.
اينكه گفتيم حدّ وسط است، منافاقت با ترس عاقلانه در بعضى موارد ندارد، و چه بسا بعضى موارد واقعاً جاى ترس و فرار است. روزى ديدند يكى از پهلوانها با قصّابى دعوا كرده، و در حال فرار است، و از پشت، قصّاب با چاقوئى او را دنبال مى كند، از او پرسيدند: اى پهلوان چرا فرار مى كنى، در حالى كه تو قدرت دارى با او مبارزه كنى، گفت: نه اينجا جاى مبارزه و مقاومت نيست، زيرا پهلوان مى داند با پهلوان چگونه درگير شود، و مبارزه كند، و اگر هم بنا به چاقوكشى شد نوك چاقو را در جائى مثل بازو فرو مى كند، كه طرف مقابل از كار بيفتد، ولى از پا در نيايد، اما اين قصّاب رسم پهلوانى و چاقو در دست گرفتن را براى مبارزه نمى داند، او مى خواهد چاقو را تا دسته در شكم من فرو كند و از اين رو جاى ايستادن و درنگ نيست.
اگر اين سه قوه در حال تعادل و هماهنگى به سر برند، عدالت نام نهند، ودر حقيقت عدالت هماهنگى سه قوه است به طورى كه قوه عامِلِه در بدن، در تمام افعال خود تابع قوه عاقله است، و به تعبير ديگر عدالت، حكومت عقل بر حركاتى است كه از قوه عامله در ممكلت بدن سر مى زند. بعضى تفسير ديگرى براى عدالت كرده اند كه آن، اتفاق جميع قواى بدن در اطاعت و فرمانبردارى از قوه عاقله است به طورى كه هيچ خطائى از انسان سر نزند، ولى صاحب جامع السعادات تعريف اول را پذيرفته اند و تعريف دوم را از لوازم عدالت مى دانند، نه نفس عدالت و به معناى اول اشاره دارد عبارت غزالى كه مى گويد: «انّها حالةٌ لِلنَّفس و قوّة بها يَسُوسُ الغَضَب و الشهوة، و يَحْملهما على مقتضى الحكمة و يَضْبِطهما فى الاسترسال و الانقباض على حسب مقتضاها»(١)
«عفت حالتى براى نفس و نيروئى است كه به سبب آن تدبير غضب و شهوت مى شود و اين نيرو وادار مى كند اين دو را بر مقتضاى حكمت و اين دو را كنترل مى كند از حيث رهائى و عدم رهائى بر طبق مقتضاى حكمت».
لازمه اين تعادل، انقياد و مطيع بودن تمام قواى بدن است براى عقل و به عبارت ديگر عدالت كمال قوّه عامله است و لازمه آن كمال بقيه قوا است.
لازم به ذكر است كه مراد از حدّ وسط كه چهار صفت فوق در آن قرار داشتند، وسط اضافى است نه حقيقى. وسط حقيقى آن است كه: نسبت به طرفين مساوى باشد مثل ٢ كه وسط حقيقى ١ و ٣ است و به يك نسبت با طرفين فاصله دارد، و وسط اضافى آن است، كه: عرف نزديك به حقيقى بدانند و به قول بعضى، نزديكترين چيز به وسط حقيقى است، پس حدّ وسط در بحث ما نزديكترين صفت پسنديده اى است، كه به صفت پسنديده
حقيقى كه در وسط قرار دارد نزديك است، و استقامت بر «حدّ اعتدال نسبى» نياز به تمرين و ممارست دارد، و استقامت بر حدّ اعتدال حقيقى بسيار مشكل است.
صاحب جامع السعادات(٢) مرحوم نراقى مى نويسد: «از اين رو بعد از نزول آيه ١١٢ سوره هود (فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلاَ تَطْغَوْا)
«اى پيامبر بايست و ثابت باش چنانكه امر شده اى با كسانى كه (به سوى خدا) با تو رجوع كردند و (اى مردم) طغيان نكنيد (و از حدود الهى تجاوز نكيند) پيامبر فرمودند: «شَيَّبَتْنى سورةُ هود»
«سوره هود مرا پير كرد»، زيرا پيامبر يافتند كه وسط حقيقى در بين اطراف غير متناهيه مشكل و ثبات بر آن مشكل تر است.»(٣)
بايد گفت، آنچه در روايات آمده كه «ان الصّراط المستقيم ادقُّ مَن الشَعر و احدُّ من السيف»
«صراط مستقيم و پلى كه روى جهنم است باريكتر از مو و تيزتر از شمشير است»
تجسّم اخلاق حسنه اى است كه در حدّ وسط افراط و تفريط در اين دنيا است، كسى كه در اين دنيا پاى در وسط اين حدّ وسط گذارد در آخرت پاى روى وسط پل آن گذارده و به راحتى عبور كند و كسى كه از اين مسير، منحرف شد در آخرت به يك طرفِ اين صراط متمايل شده و سرازير جهنم مى شود!
بعضى مثل مرحوم محقق طوسى و عدّه ديگرى خواسته اند بگويند: مراد از صراط مستقيم، صراط در آخرت نيست بلكه اشاره است به اينكه صفات حد وسط مثل صراط مستقيمى است كه از مو باريكتر و از شمشير برّنده تر است، ولى صاحب جامع السعادات اين تأويل را نپذيرفته و فرموده اعتقاد به آن چيزهائى كه ظاهرش درباره امور آخرت است واجب است، و آنها امور ثابتى است كه قابل انكار نيست، و تفسير براى اين روايت همان است كه گفتيم، آخرت ظرف ظهور و تجسّم افعال و احوال و امورات دنيويه است، دنيا و آخرت همانند يك سكّه دو رو است كه طرف دنيا (عرَض) و طرف آخرت (جوهر) است.
بحث ما در صفت حميده عفّت است كه به عنوان يكى از پايه هاى مهم علم اخلاق شناخته شده، عفّت انقياد قوة شهويه به عقل است، در مورد شهوت شكم و فرج و حرص و مال و جاه و زينت و غيره، بايد آگاه بود كه: عفّت، نيكو باشد، بواسطه حدّ وسط بودنش، زيرا كه «خير الامور اوسطها»
«بهترين امور حد ميانه آنها است» پس در مورد شكم هم حدّ وسط مطلوب است، و نبايد رواياتى كه در مدح و فضيلت افراط در گرسنگى آمده، ما را به اشتباه اندازد، زيرا شارع مقدّس، بايد در مقابل طبع سركش چنين سخن گويد، طبع تمايل به بسيار خوردن و افراط در امور شهوى دارد، و دافع آن بايد امر به افراط در جانب گرسنگى كند، تا حالت تعادل ايجاد شود، اين از اسرار حكمت شريعت است كه هر وقت طبع طلب جانب افراط شىء را كند، شرع مبالغه و افراط در منع از آن مى كند، تا فرد به حال اعتدال برگردد، و براى همين جهت است كه: وقتى پيامبر در مواعظ خود مبالغه در مدح شب زنده دارى و روزه گرفتن در روز كردند و سپس فهميدند بعضى از اصحاب تمام شب را بيدار و تمام روز را روزه اند، نهى كردند.
اعتدال در خوردن آن است كه به قدرى چيز بخورد كه از طرفى سنگينى و ثقل معده را احساس نكند، و از طرفى ناراحتى گرسنگى را هم درك ننمايد به قدرى بخورد كه نه سير شود و نه گرسنه بماند، علامت اين حالت آن است كه اگر شكم خود را فراموش كرده و روى از آن برگرداند، گرسنگى در او اثر نگذارده، و او را ناراحت نكند، بايد تا گرسنه نشده نخورد و تا سير نشده دست از غذا بكشد.
مقصود از تغذّى (غذا خوردن) بقاء حيات و قوّت پيدا كردن براى عبادت است، ثقل طعام منع از عبادت و درد گرسنگى مشغول كننده خاطر است، و به همين مطلب اشاره دارد «كُلوا و اشرَبوا و لا تُسرِفوا»: «بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد» مبادا مثل كسانى باشيم كه به قول شاعر:

كُلوا و اشرَبوا را دُرِ گوش كرد *** و لا تُسرِفوا را فراموش كرد

علماى اخلاق مى گويند:
براى رسيدن به حال تعادل در خوراك، بايد گاهى نان خشك و نان جو تناول كرد، خورشت را در بعضى اوقات بايد اضافه كرد و زياد گوشت نخورد; البته ترك آن هم جائز نيست.
مولى على(ع) مى فرمايند: «مَن تَرَكَ اللَّحمَ اربعين يوماً ساءَ خُلْقُه و مَنْ داوَمَ عليه اربعين يوماً قسى قلبُه»
«كسى كه ترك كند (خوردن) گوشت را چهل روز، خُلق او به بدى مى گرايد، و كسى كه چهل روز مداومت بر خوردن آن كند، قلبش دچار قساوت مى شود».
در روايت است كه اگر مى توانيد يك مرتبه در شبانه روز غذا آن هم بعد از نماز شب يا نماز عشاء، يا اگر نمى توانيد، دو مرتبه: يك بار در صبح و يك بار در شام خورد، بعضى از عرفاء و متصوفه ترغيب بر گرسنگى و كثرت فوائد آن مى كنند و اينكه وسيله رسيدن به معارف و اسرار الهى و ملكوتى است، و حتى نقل مى كنند از بعضى آنها كه يك ماه يا دو ماه يا يكسال چيزى نمى خوردند، و به مراحلى مى رسند، بايد گفت اين امر از طريق شرع، نرسيده، و مورد امضاء و پذيرش شارع هم نمى باشد.
اعتدال شهوت جنسى و تمايل به جنس مخالف هم مقدارى است كه نسل منقطع نگشته و ضررى به بدن نرسد، اعتدال در مورد شهوت مال و منال و جاه و مقام هم بايد به حدّى باشد كه امورات كسانى بگذرد، و به تنگدستى و مشقّت نيفتد، اكتفا كند، كه افراط و تفريط آن موجب هلاكت است. در زمان طاغوت گفتند خانه كسى ٤٠ ميليون تومان كه معادل ٤٠٠ ميليون تومان امروز است قيمت داشت، فقط روى سقف آن ٢ سال كار كردند تا گچ برى و نقاشى و تزيين كنند; اين منزل تمام نشده بود كه صاحبش فوت كرد، و مراسم چهلمين روز او را در اين خانه گرفتند. به دست آوردن ثروتهاى بزرگ و بقاء آن و حتى موارد جذب و مصرف اين ثروتها بدون آلودگى امكان پذير نيست، تا اسراف و تبذير و عيّاشى ها نباشد، اين همه ثروت مصرف نمى شود، كلام و قلم هم از حدّ وسط عفّت بى نصيب نيستند، از جمله واجبات اخلاقى عفّت كلام و قلم است، نه يكى را كه حقش نيست بسيار بالا برد و نه جنبه تفريط را گرفته و هر چه از دهن يا قلم مى تواند دشنام داده، فحّاشى كند.
جهت افراط قوه شهويه را گفتيم بنام «شَرّه» يا «فجور» ناميده اند و آن زياده روى قوه شهويه و محبت زياد به خوردن و آميزش جنسى و مال و منال و عيال و فرزندان و غيره است. در روايتى از پيامبر اكرم(ص) آمده: «اسرار ملكوت در قلب كسى كه شكم او پر باشد داخل نمى شود»، لقمان هم به پسرش مى گفت: «اى فرزند، چون معده پر شود قوه فكر مى خوابد كه انسان را چاره اى از غذا خوردن نيست، اگر خواستيد چيزى خوريد ثُلْت شكم را براى غذا و ثُلث آن را براى آب و ثلت ديگر را براى تنفس قرار دهيد مانند خوكهائى كه كفّار براى پروار شدن و ذبح كردن آماده مى كنند مى باشيد»، همچنين رسول گرامى فرمودند: «بيشترين چيزى كه امّت من بواسطه آن داخل آتش مى شود، دو چيز است: يكى شكم و ديگرى فَرْج (آلت تناسلى)».
در مورد فوائد گرسنگى و عدم اشباع معده فوائد زيادى ذكر كرده اند از جمله: صفاى قلب، تيزهوشى، لذّت بردن از مناجات و عبادت، ترحم بر فقراء و گرسنگان، ياد كردن از گرسنگى قيامت، شكستن شهواتى كه از پرخورى حاصل مى شود، كم خوابى كه موجب شب زنده دارى و تهجّد مى شود، خفيف المؤونه بودن، صحت بدن و دفع امراض، زيرا معده خانه هر مرضى است.
براى معالجه افراط در خوردن بايد آيات و اخبار وارد شده در مذمّت پرخورى و فوائد گرسنگى را ملاحظه كرد، همچنين احوال انبياء و ائمه و بزرگان را نظاره كرد كه، اكثر كسانى كه به مقاماتى رسيدند، از مسير و رهگذر گرسنگى بوده است و نيز بايد متوجّه خلاصى از چنگال شهوات و خبائث بدون تحمّل گرسنگى ممكن نيست، درك اين معنا را بايد كرد، كه: پرخورى كار حيوانات است و شأن انسان اجلّ از همطرازى با آنها است، بايد تأمّل كرد در مفاسدى كه بر شكم پرستى مترتب خواهد شد از قبيل ذلّت، حماقت و امراض گوناگون.
در مورد افراط در شهوت جنسى هم بايد گفت زياده روى در اين مورد انسان را از طى مسير آخرت و توجه به امورات اخروى باز داشته دين را زائل و خوف خدا را از دل مى زدايد، و كم كم نور و فروغ الهى به خاموشى مى گرايد، و اينجا است كه دست به هر كار حيوانى زده و پرده حيا را پاره مى كند، اگر قوه شهويه در اين حالت قرار گرفت كنترل آن مشكل خواهد بود، اين قوه شبيه به اسب چموشى است كه بخواهد وارد گردابى شود، اگر از آن پيشگيرى شد راحت تر است تا اينكه داخل شود و بخواهيم دُم او را گرفته و بيرون كشيم. تعجب از بعضى افراد است كه در صدد خوردن غذاها و داروهاى مقوّىِ قوه شهويه هستند، تا بيشتر تمتّع جويند، اينها همانند كسى هستند كه مبتلا به چنگ شير درنده اى شده كه هر وقت هم آن شير اعتناء به او نمى كند با حركاتى او را به هيجان آورده تا به او حمله كند.
در مهار قهوه شهويه اگر چه توان رسيدن به مقام انبياء و اولياء براى ما مقدور نيست، ولى بايد در مسير آنها باشيم، و ببينيم آنها با قوه شهويه چه معامله اى مى كرده اند. درباره پيامبر گرامى اسلام(ص) دارد كه در اثر مقهور بودن قواى نفسانى در برابر آن نفس مبارك، گاه چنان محو جمال معشوق و عالم ملكوت مى شد، كه تداوم اين حالت احتمال پرواز روح آن بزرگوار را در پى داشت، از اين رو به همسر خود مى فرمود «كلِّمينى يا حُمَيرا اِشْغَلينى يا حميرا»
«با من سخن گوى و مرا مشغول كن» و البته گاهى به عكس، وقتى از پرداختن به دنيا خسته مى شد مى فرمود: «اَرِحْنا يا بلال» (راحت كن ما را اى بلال) كنايه از اينكه اذان بگوى تا از اشتغال به دنيا روى تابيم.
اما براى معالجه اين افراط در قوه شهويه بايد گرسنگى كشيد تا اين قوّه ضعيف گردد و چموشى نكند، از اين روى دستور به روزه گرفتن داده شده تا بتوان از اين طريق تعديل اين قوّه را نمود. بايد از آنچه باعث هيجان شهوت مثل تصوّر زنان، نگاه كردن، سخن گفتن و خلوت نمودن است، خوددارى كرد، كه براى هر يك مفاسدى است، كه در كتب اخلاقى متذكر شده اند.
در طرف تفريط قوه شهويه هم «خمود» بود كه سركوب اين قوه باشد به نحوى كه كمبود در تحصيل معاش و خوردن و شهوت جنسى و غيره ايجاد شود و اين خلاف مسير صحيح شرع است. اين انحراف از خط مستقيم تكوين است، خداوند حكيم از روى حكمت اين قوّه را در انسان به وديعت گذارده تا در مسير تكامل خود بهره بردارى كند و كوتاهى در اين امر موجب بيمارى و قطع نسل است كه خلاف اراده الهى است. در مورد فوائد نكاح و كوتاهى نكردن از اين امر نيز فوائدى نقل كرده اند كه در كتب اخلاقى مضبوط است و ما به جهت طولانى نشدن بحث از ذكر آن صرف نظر مى كنيم.
در اينجا چند حديث درباره اهميت عفّت ذكر مى كنيم تا از خرمن معصومين و آبرو دهندگان به عفّت خوشه اى برچينيم:
١ـ قال على(ع): «مَا المُجاهِدُ الشَّهيد فى سَبيلِ الله بِاَعْظَم اجراً ممّن قَدَر فَعَفَّ، لكادَ العَفيفُ اَنْ يكونَ مَلَكا مِنَ المَلائِكَة»
امام على(ع) مى فرمايند: «اجر و پاداش جهاد كننده اى كه در راه خدا شهيد شود، بيشتر از كسى كه (بر حرام و اعمال ناشايست) توانائى داشته و عفّت و پاكدامنى پيشه كند نيست، نزديك است كه فرد پاكدامن و عفيف (كه از حرام و ناشايسته پرهيز مى كند) فرشته اى از فرشتگان شود(٤) چرا چنين نباشد، در حالى كه آدم عفيف در جهاد اكبر به پيروزى رسيده، و مجاهد با دشمنان خدا چه شهيد شود، و چه پيروزمندانه از جبهه جهاد بازگردد، پيروزى را در جهاد اصغر به دست آورده است.
٢ـ قال على(ع): «اَهْلُ العِفافِ اَشْرَفُ الاَشْراف» (اهل عفّت و پاكدامنى با شرافت ترين اشرافند».(٥)
٣ـ قال الصادق(ع): «عُفُّوا عَن نِساءِ الناس تُعَفُّ نساءُكُم»
(خود را از زنان و ناموس مردم حفظ كنيد، و چشم طمع به آنها ندوزيد، تا زنها و ناموس شما از چشم طمع ديگران حفظ و مصون گردند».(٦)
اى برادر چشم خود را از چشم چرانى حفظ كن و طمع به ناموس غير مكن تا خود از ناحيه ناموس در امان باشى.
در روايتى آمده كه: در زمان حضرت داود(ع) مردى بود، كه با اكراه بر زن نامحرمى وارد مى شد، خداوند در قلب زن القاء كرد كه به او بگويد هر وقت تو به نزد من مى آيى بدان كه مردى هم به نزد زن يا دخترت مى رود، مرد به نزد اهلش بازگشته و مرد غريبه اى را در نزد اهلش يافت، او را به نزد حضرت داود(ع) آورد و گفت: يا نبى الله، مسئله اى براى من پيش آمده، و به معصيتى بزرگ مبتلا گشته ام، كه ديگرى دچار نگشته; فرمود:
چه امرى به تو وارد شده گفت: اين مرد را نزد اهل و عيالم يافتم، خطاب شد به داود كه به او بگو: «كما تُدين تُدان» (آنچنان كه با ديگران رفتار مى كنيد با شما رفتار مى شود»(٧).
آرى برادر دنيا دار مكافات است، و چه خوب گفته اند: (هر چه كُنى به خود كُنى).
٤ـ قال على(ع): «ثمرةَ العِفّة القناعة»
«محصول پاكدامنى قناعت است» انسان اگر داراى صفت عفّت باشد خواه عفّت در تغذيه و خوردن باشد، و خواه در امور جنسى و غيره، مسلّماً حالت قناعت طبع را در هر يك از ابعاد عفّت به دنبال داشته، و انسان را از هر ذلّت و پستى مى رهاند، در روايت ديگرى از مولى آمده: «ثَمَرَةُ العِفُّه الصِّيانه»
«محصول پاكدامنى و عفّت مصون بودن نفس است»(٨) اگر انسان در هر امرى به جنبه افراط و تفريط تمايل پيدا نكرد نفس او سالم مانده و از گزند مصيبتهاى افراط و تفريط در امان خواهد بود.
حال به سراغ قرآن رويم، قرآن مجيد داستانى را به عنوآن اَحْسَنُ القصص معرفى مى كند (نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ اَحْسَنَ القَصَصِ)(٩)
«(اى پيامبر) ما براى تو بهترين قصّه ها و حكايات را بازگو مى كنيم» اين عنوان را به بهترين و زيباترين داستانى مى دهد كه در آن ترسيمى از چهره نورانى عفّت است، عفّتى كه در قامت زيباى جوانى مهذّب نمايان است، و او را به عنوان الگو و اسوه اى براى بشريت قرار داده است، آن داستان، داستان حضرت يوسف است، يوسفى كه تبلور مقام عفّت بود، عفّتى كه در برابر بزرگترين انگيزه هاى شهوى زمان خود سر فرود نياورد، يوسفى كه با آن زيبائى در دربار ملكه مصر، در حالى كه ملكه دلباخته بود و خلوتگه عشقى دور از چشم شوهرش فراهم كرده بود، همچنان مقاومت كرد و تن به ذلّت در برابر بت نفس نداد; يوسفى كه وقتى زليخا دربهاى قصر را بست و گفت، آماده ام براى تو (غَلَّقَتِ الأَبوَابَ وَ قَالَت هَيْتَ لَكَ) (١٠) گفت پناه مى برم به خدا (قَالَ مَعَاذَ اللهِ)(١١)،
نمى گويد محفوظ ماندم بواسطه نيروى درونى خود بلكه لحظه اى برقى در چشمش زد و جاذبه اى از ربّ در قلبش ايجاد شده و گفت پناه مى برم به خدا زيرا كه او پرورش دهنده من است و مقامى نيكو و ارجمند به من عنايت فرموده است (اِنَّهُ رَبِّى اَحْسَنَ مَثوَاى) (١٢) خداوند هم مى فرمايد: باز آن زن در وصل او اصرار كرد و اگر لطف خاص خدا و برهان حق نگهبان يوسف نبود او هم به ميل طبيعى اهتمام كردى ولى ما ميل او را از عمل زشت برگردانيديم.
واقعاً خيلى مشكل است كنترل اين نفس سركش اگر به اينجاها برسد، به جائى كه همچون زليخا خلوتگاه فراهم كند و حتى خلوتگاه را با انواع وسائل تحريك و بوهاى معطّر و مزيّن عطرآگين كند. نقل است كه از مرحوم مقدس اردبيلى، آن مرد عالم و عابد پرسيدند اگر شما با يك زن در محلّى خلوت كنيد چه مى كنيد، ايشان نفرموده بودند مواظبت مى كنم كه آلوده نشوم بلكه فرموده به خدا پياه مى برم، بله (وَ مَآ اُبَرِّى اِنّ النَّفسَ لَأَمَّارَةَ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّى)
«من (خودستائى نكره و) نفس خود را تبرئه نمى كنم زيرا نفس امر كننده به بدى است، مگر اينكه خدا با لطف خود آدمى را نگه دارد»(١٣).
دو آيه در سوره يوسف نمايانگر اين مطلب است كه مسئله فقط به زليخا ختم نمى شد; بلكه غير او هم متمايل به او بودند، و او مقاومت كرد.
١ـ (قالَ رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيهِ وَ اِلاّ تَصْرِف عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِليهنَّ و اَكُنْ مِنَ الجاهِلين)
يوسف گفت:
«اى پروردگار من، زندان رفتن براى من بهتر است از آنچه زنان مرا به سوى آن مى خوانند و اگر كيد و مكر آنها را از من برنگردانى، متمايل به آنها مى شوم و از جاهلين مى گردم».(١٤)
در اين آيه صيغه «يَدعُون» به لفظ جمع مؤنث، نمودار تمايل ديگر زنان به او است، وقتى او را ديدند قرآن چنين تعبير مى كند: (فَلَمَّا رَأَينَهُ أَكبَرنَهُ و قَطَّعنَ أَيدِيَهُنّ)(١٥) تكبير گفته و دستهاى خود را
(به جاى ترنج) بريدند و گفتند: اين بشر نيست بلكه فرشته است! تعبير به «قَطّعن» شده كه از باب تفعيل است يعنى دست آنها خراش نخورد بلكه بريده شد، با اين حال يوسفى كه ملبّس به لباس عفّت بود مقاومت كرد، ولى گاهى بايد براى گوهر عفّت بهاى سنگينى پرداخت، مثل زندان رفتن و شكنجه ديدن، به نظر حضرت يوسف(ع) در زندان عزيز مصر جاى گرفتن براى فرار از دام زليخا، بهتر است!
بايد يوسف پيامبر زندان رود زيرا كه بى گناهى در محيط گناه، گناه كمى نيست.

بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق *** يوسف از دامان پاك خود به زندان رفته است

ولى آفتاب هميشه زير ابر پنهان نمى شود و عاقبت آفتاب عفّت از زير ابر توطئه ها و وساوس آشكار شده و تجلّى اين گوهر عاملى براى رسيدن يوسف(ع) به عزيزى مصر شد،
پس از اين واقعه از زليخا جمله اى نقل مى كنند كه گفت: «الحمدلله جَعَل المُلوكَ بِعصيانِهم عَبيداً و جَعَل العبيدَ بِاِطاعَتِهم مُلوكاً»
«حمد براى خداوندى است كه پادشاهان را به سبب نافرمانى بَرده و زيردست; و بردگان و زيردستان را به سبب فرمانبردارى و اطاعت، پادشاه گردانيد».
٢ـ (قالَ ما خَطْبُكُنّ اِذا رَاوَدتُّنّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ...) «شاه به زنان مصرى گفت: چه بود، حقيقت حال شما زمانى كه با يوسف(ع) مراوده داشتيد؟» (١٦)
«خَطْبُكنّ» و «رادوتُنّ» صيغه جمع مؤنث است و مراد اين است كه همه زنانى كه در آن مجلس بودند طلب وصال با يوسف(ع) را داشتند.
بايد بهوش بود كه گاهى يك لحظه سرنوشت ساز سرنوشت انسان را تا آخر عمر رقم مى زند و چه بسا تلخى اين يك لحظه برابر با شيرينى روزگارى، و شيرينى لحظه اى معادل با تلخى روزگارى است و خوشا به حال كسى كه در اين لحظه اسب چموش شهوت را كنترل مى كند و نمى گذارد او را بر زمين زند، چرا كه زمين خوردن همان، ساقط شدن همان!
تعجب ندارد كه در يك لحظه يا يك روز يا يك شب سرنوشت انسان تعيين شود، كه شب قدر هم يك شب است. حضرت يوسف(ع) اگر يك ساعت هوس بازى مى كرد علاوه بر اينكه از مقام نبوّت پائين مى آيد چه بسا كشته هم مى شد.
براى نمونه داستان عابد مستجاب الدعوه اى را ذكر كنم كه عاقبت كار او در اثر چند هواپرستى به اعدام و در نهايت به كفر انجاميد. آن عابد، عابد بنى اسرائيل يعنى (برصيصا) بود، وى مدّت مديدى به عبادت خداوندى، دور از شهر و مردم پرداخت به نحوى كه در اثر تقرّب به خدا مستجاب الدعوة شد به طورى كه بيماران و ديوانگان را در اثر مقام رفيعى كه در بارگاه الهى داشت، شفا مى داد. روزى سه برادر، دختر جوانى را نزد او آورده گفتند او خواهر ما است و نزديك است كه در اثر بيمارى ديوانه شود، ما او را به عنوان امانت به نزد تو گذارده، تا او را علاج كنى و سپس براى بردن او باز مى گرديم.
اين دختر در نزد او بود تا اينكه شيطان شروع به وسوسه كرد و به برصيصاى عابد گفت: با او درآميز و سپس توبه كن، به قدرى وسوسه شديد شد كه برصيصا در مبارزه با هوانى نفس مغلوب شده در نتيجه با او نزديكى كرد، پس از مدتى كه فهميد دختر باردار شده; شيطان او را وسوسه كرد كه اگر به همين حال برادران او را ببينند رسوائى به بار خواهد آمد و بايد او به قتل رسيده و كشته شود; برصيصا چنين كرده و او را در محلى دفن كرد. وقتى چنين شد، از طرف ديگر شيطان به سراغ يك يك از برادران رفته و قضيه را براى آنها گفت، آنها تحقيق كرده و جسد خواهر را پيدا كردند و خبر به سلطان دادند كه وضع چنين است، شاه با مردم به نزد برصيصا آمده و او را محاكمه كرده بالاخره اعتراف كرد. سلطان دستور داد او را به دار آويزند، وقتى بالاى دار رفت شيطان در نزد او آمده و گفت من روزگارى مترصّد بودم تو را فريب دهم و موفق نمى شدم، و امروز به آرزويم رسيدم، و من بودم كه اين امر را براى تو بوجود آوردم; البته اگر بخواهى راه خلاصى تو را نشان مى دهم و تو را نجات مى دهم به شرطى كه به من سجده كنى گفت: چگونه سجده كنم در حالى كه بر بالاى چوبه دارم؟ گفت: با اشاره هم كافى است و او با اشاره به شيطان سجده كرد و كافر گشته و به همين حال جان داد.(١٧)
غافل مشو كه مركب مردان مرد را *** در سنگلاخ وسوسه پيها بريده اند

نبايد فكر كرد حضرت يوسف(ع) قدرتى فوق انسانهاى معمولى و استعدادى الهى داشت، كه:
خود را از منجلاب معصيت حفظ كرد، نه; زيرا افراد معمولى كه توانسته اند در پرتگاه هاى شهوت خود را حفظ كنند، بسيارند.
از جمله اين افراد ابن سيربن است، داستان او معروف است كه بزّازى و پارچه فروشى مى كرد، و روزى زنى هوسباز بواسطه چهره زيباى او فريفته جمال و قيافه وى شده، و به بهانه پارچه خريدن او را به درون خانه كشيده، از وى طلب وصال كرد. ابن سيرين كه خود را در دام ديد، هر چه كرد نتوانست زن را راضى كند دست از خواسته و ميل شيطانى خود بردارد، بناچار به خدا پناه برده و با تمام وجود از خدا خواست تا او را از اين مهلكه نجات دهد، و در اثر اين ارتباط با مبدأ فيض، برقى در ذهنش جهيدن كرد و فكرى به خاطرش آمد و از زن خواست تا براى قضاى حاجت به دستشوئى رود و سپس آمده و به خواهش زن جواب مثبت دهد. زن راضى شده و ابن سيرين رفته و خود را با كثافات درون دستشوئى آلوده كرد، و به نزد زن آمد، زن وقتى او را در چنين حالت يافت او را از خانه بيرون كرده و به اين وسيله ابن سيرين از دام شهوتى كه شيطان براى او گسترانيده بود جان سالم به در برد. گويند در اثر فرار از اين معصيت و پناه بردن به درگاه الهى، خداوند علم تعبير خواب را به او عنايت فرمود، و كتاب تعبير خواب ابن سيرين امروزه نيز مورد استفاده عموم قرار گرفته است.
اى برادر و خواهر! غلبه بر نفس نه فقط كار يوسف و ابن سيرين است، كه كار دارنده هر اراده محكمى است، پس اراده خود را قوى كن، و نفس سركش را منع و نهى كن، تا به چنين مقامى رسى و به قول قرآن شريف: (وَ اَبنه مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى ـ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى)
«كسى كه بترسد از مقام پروردگارش و منع كند نفس را از هواپرستى ـ پس بهشت جايگاه اوست».(١٨)
و اگر چنين نكرده و راه طغيان برگزيده و چند روز دنيا را بر دوام حيات ابدى ترجيح دهى، پس جايگاه تو جهنم است، چنانكه قرآن فرمود: (فَامّا مَنْ طَغَى ـ وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ـ فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَى):«كسى كه طغيان كند و زندگى دنيوى را برگزيند پس جهنم و دوزخ جايگاه اوست».(١٩)
اين چه لذت زودگذرى است كه پس از اندكى ندامت را به دنبال دارد، اين را هر فرد درك كرده كه شركت در مجالس خوشگذرانى اگر در آن معصيت هم نباشد چه بسا نوعى خمودى و بى نشاطى را بر روح آدمى حاكم مى گرداند، اين چه آتشى است كه با پرداختن به شكم و شهوت به جان خود مى اندازيم كه دودش بعدها در چشم ما مى رود و به قول مولوى:

آتشش پنهان و ذوقش آشكار *** دود او ظاهر شود پايان كار

در تشريح و تحليل اين نظريه يكى از شارحين نهج البلاغه به مناسبت در ذيل يكى از خطبه هاى نهج البلاغه جملات نغز و زيبائى دارند كه ذكر مى كنيم:
«هر يك از انسانها (و اشخاص) در حالت اعتدال مغزى و روانى، داراى شخصيتى است كه مانند يك ساختمان بوسيله مصالح استعدادها و نيروهاى درون ساخته مى شود،
مهندس و معمار اين ساختمان عقل و احساسات عالى و فهم برين است كه اين دو نيرو (دوم و سوم) از فطرت اصلى و وجدان خالص سر بر مى آورند و به فعاليت مى پردازند:
غرائز بشرى مانند مواد گداخته آتشفشانى است، كه در درون انسانها وجود دارند، و همواره براى رها شدن و فعاليت به خود مى پيچند به طورى كه اگر كمترين روزنه اى پيدا كنند، به مقدار همان روزنه خود را به بيرون خواهند زد; بنابراين هر مكتبى و هر نظام خاص فكرى در قلمرو معارف انسانى كه همه كوشش خود را براى تنظيم و تحكيم شخصيت بكار ببرد ولى فكرى منطقى براى مهار كردن مواد آتش فشانى (غرائز) ننمايد، نه تنها درباره نيمى از انسان نينديشيده و آن را حذف كرده است; بلكه همه معارف انسانى خود را درباره شخصيت بر مبناى پوچ و هيچ ساخته است.
زيرا چنانكه گفتيم: ساختمان هر چند محكم و مجلّل باشد، در قلّه ها و دامنه هاى كوه آتشفشان، همواره در معرض ويرانى و سوختن و خاكستر شدن است. از طرف ديگر درون آدمى بدون ساختمان معقول شخصيت، پايدار نبوده و وجود انسان را به متلاشى شدن تهديد مى كند. براى ساختن ساختمان شخصيت به طور معقول، بايستى به هر شكل و تريتبى كه امكان پذير است غرائز را كه همانند مواد درونى كوه آتشفشان است و شخصيت را تهديد مى كند. مهار نموده و حتى از آن مواد غرايز كه خود از ضرورتهاى وجود ما است، با منطق صحيح براى برپا داشتن شخصيت بهره برادرى نمود، به همين جهت است كه مى گوئيم: با توانائى و آزادى براى بناى شخصيت، نه تنها غرايز طبيعى محكوم به حذف و نابودى نمى گردند; بلكه خود غرايز بهترين و ضرورى ترين مواد در ساختمان مزبور، مورد بهره بردارى قرار مى گيرند. به عنوان مثال: كدام مكتب و كدامين متفكّر انسان شناس است كه بتواند حياتى بودن غريزه صيانت نفس را كه زيربناى شخصيت است، منكر شود؟ آنچه كه قانون شخصيت ايجاب مى كند، اين است كه اين غريزه حياتى در راه تنظيم و تقويت و تكامل شخصيت به كار برده شود.
الهى بلبل گلشن راز در ذيل اين فراز (انفسهم عفيفه) چنين مى سرايد:

ز خوى عفّت آن مردان آگاه *** رهانيدند جان از نفس بدخواه
برون كردند ياد شهوت از دل *** نبودند از فريب نفس غافل
به عفّت مرغ زيرك رسته از دام *** كه شهوت را هلاك آمد سرانجام
به عفّت دست شهوت مى توان بست *** ز كيد نفس و مكر آسمان رست
به عفت نه چو آن پرهيزكاران *** قدم در بارگاه شهر ياران
بدين خو نفس سركش رام سازى *** عَلَم بر عرش ايمان برفرازى
بدين خو مرغ جان نغمه پرداز *** به گلزار تجرّد كرد پرواز
تو نيز اى جان چون آن زيبا جمالان *** به كوه معرفت رعنا غزالان
برون آى از سراى تنگ اوهام *** به عفّت نه به راه معرفت گام

حكايت عشق و عفّت

شنيدستم زنى صاحب جمالى *** فقيرى بى نوا در قحط سالى
به دامان كودكانى داشت مضطّر *** كه نانشان بود آب از ديده تر
ز بهر كودكان با فكر و تشويش *** روان شد بر در همسايه خويش
مگر همسايه اش آهنگر راد *** ببخشد قوت و از غم گردد آزاد
كزان دارا برآيد آرزويش *** شود نان يتيمان آبرويش
قضا را چشم آن همسايه ناگاه *** بهنگام حديث افتاد بر ماه
چو آهنگر به رخسارش نظر كرد *** طمع بر حُسن آن رشك (٢٠) قمر كرد
به جانش آتش شهوت برافروخت *** كه اين آتش هزاران خانمان سوخت
دلش در دام زلف آن گل اندام *** مسخّر شد چو مرغ خسته در دام
شده شيرى شكار آهوى چشم *** معاذ اللّه ز دست شهوت و خشم
بسا دل كز نگاهى رفته از دست *** سپر لطف حق است از تير اين شصت
نگاه ديده جان ها داده بر باد *** ز جور ديده دلها گشته ناشاد
غرض مرغ خرد صيد هوس گشت *** عجب عنقاى جان صيد مگس گشت
دلش شد پاى بند آن پرى چهر *** تعالى اللّه چه زنجيرى بود مهر
بداد از كف همه دين و دلش را *** كه سوزد برق شهوت حاصلش را
چه حاجات زن غمديده بشنيد *** به پاسخ با نويد و وجد و اميد
بگفت: اى جان اگر كامم برآرى *** ترا بخشم هر آن حاجت كه دارى
بگفتا: شرمى از منعم خدا را *** بگفت: ايزد ببخشد جرم ما را
بگفت: از شرع و آئين ياد كن ياد *** بگفت: اين دل بوصلت شاد كن شاد
بگفت: از راه شيطان باز شو باز *** بگفت: اى نازنين كم ناز شو ناز
بگفتا: پند قرآن گوش كن گوش *** بگفت: از جام غفران نوش كن نوش
بگفت: از آب چشمانم بينديش *** بگفت: آتش مزن بر اين دل ريش
بگفت: آهنگرا آهندلى چند؟ *** بترس از آتش قهر خداوند
صفا كن دامن پاكم به يزدان *** گناه آلوده شهوت مگردان
جوانمردا جوانمردى كن امروز *** بكُش نفس، آتش عصيان ميفروز
جوابش داد كى ماه گل اندام *** گنه را توبه عذر آمد سرانجام
به آب توبه چشم اى يار مهوش *** نشاند شعله صد دوزخ آتش
چو ديد از پند و استعفاف و زارى *** نپوشيد خيره چشم از نابكارى
زن از بيم هلاك كودكانش *** مهيا شد وليك افسرده جانش
بگفتا: حاضرم ليكن بدين عهد *** كه در خلوت تو با من گسترى مهد
بجز ما هيچكس ديگر نباشد *** كه چشم ناظرى بر در نباشد
بگفت: اى جان يقين دان كين چنين كار *** بخلوت بايد از هر يار و اغيار
بساط عيش چون كرد او مهيّا *** بخلوت خانه با آن يار زيبا
بگفت آن ماه كى مرد وفادار *** تو گفتى نيست جز ما و تو ديّار
در اين محفل كنون الاّ تو و من *** بود ناظر خداى پاك ذوالمَن
در آن خلوت كه حاضر باشد آن شاه *** نشايد اين عمل اى مرد آگاه
چه بشنيد اين سخن زود آن جوانمرد *** برآورد آتشين آه از دل سرد
چنان اين پند بر جانش اثر كرد *** كه آن مشتاق را زير و زبر كرد
پشيمان گشت و افغان كرد و احساس *** بر آن نيكو زن پاكيزه دامان
خدايش هم جزاى مخلصان داد *** برويش در ز لطف خاص بگشاد
هم آتش را به دستش سرد و خوش كرد *** هم آهن برد فرمان در كف مرد
كرامت را وى از ترك هوى يافت *** ز بيم آتش قهر خدا يافت
همه پاكان و خاصان حريمش *** شتابان در ره اميد و بيمش
خداوندا! (الهى) را به فرجام *** نگهدار از شرور نفس بدنام
ز خوف خويش جانش را بيفروز *** زلطف خود نَهَى النّفسش بياموز
_______________________________________
١. نقل از جامع السعادات، جلد ١، ، چاپ اسماعيليان.
٢. جامع السعادات، جلد ١، .
٣. به نظر مى رسد تفسير مناسب تر براى اين آيه، اين باشد كه پيامبر(ص) بيشتر نگران امّت و «مَن تابَ معك» بودند كه اينها نمى توانند آنطور كه خداوند خواسته عمل كنند و در مسير مستقيم بدون طغيان حركت كنند و مراد از مسير مستقيم، حدّ وسط واقعى و حقيقى نيست بلكه اضافى است يعنى آنچه به آن امر شده و انسانها مكلف به آن شده اند و حدّ وسط حقيقى، جداى از اينكه پيدا كردنش مشكل و عمل به آن مشكل تر است، يافتن و ثبات بر آن براى افراد معمولى متعذّر است و از اين روى خود صاحب جامع السعادات بعد از ذكر اين مطلب تصريح دارند به تعذّر يافتن و ثبات بر آن، و اگر هم ممكن بود ولى به اين حدّ يافتن و ثبات بر آن مشكل بود منافات با «بُعِثْتُ على الشريعة السمحة السهلة»: «مبعوث شدم بر شريعت و دينى كه در آن گشايش و راحتى است» داشت و الله العالم.
٤. نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه ٤٦٦ فيض الاسلام و٤٧٤ صبحى صالح.
٥. غرر الحكم، ميزان الحكمة، جلد ٦، .
٦. بحارالانوار، جلد ٧١، ; ميزان الحكمة، جلد ٦، .
٧. من لا يحضره الفقيه، جلد ٤، ، چاپ جامعه مدرسين.
٨. غرر الحكم، ميزان الحكمة، جلد ٦، .
٩. سوره يوسف، آيه ٣.
١٠. سوره يوسف، آيه ٢٣.
١١. سوره يوسف، آيه ٢٣.
١٢. سوره يوسف، آيه ٢٣.
١٣. سوره يوسف، آيه ٥٣.
١٤. سوره يوسف، آيه ٣٣.
١٥. سوره يوسف، آيه ٣١.
١٦. سوره يوسف، آيه ٥١.
١٧. اين داستان را مى توانيد در سفينة البحار، جلد ١، ; تفسير نمونه، جلد ٢٣، ذيل آيه ١٦ سوره حشر; مجمع البيان، جلد ٥، ; تفسير قرطبى، جلد ٩، ; تفسير روح البيان، جلد ٩، ص ٤٤٦ مطالعه فرمائيد. لازم به ذكر است كه در تفسير روح البيان مبسوط تر است.
١ـ ابوبكر محمدبن سيرين البصرى، او بَرده و عبد (انس بن مالك) بود و خود در زمان حسن بصرى مى زيست و با او رابطه خوبى نداشت (ج ١; الكُنى و الالقاب تأليف حاج شيخ عباس قمى، ، چاپ مكتبة الصدر)...
١٨. النازعات، آيه ٤٠ ـ ٤١.
١٩. سوره النازعات، آيه ٣٧ ـ ٣٨ ـ ٣٩.
٢٠. غيرت و حسد (فرهنگ عميد).


۹
صبر و استقامت
١٥ـ صبر و استقامت
١٥ـ صَبَروا اَيّاماً قَصيرة اَعْقَبَتْهُم راحَةٌ طَويلَةً، تِجارَةٌ مُرْبِحةٌ يَسِّرها لَهُم رَبُّهُم.
ترجمه: براى مدتى كوتاه در اين جهان صبر و استقامت ورزيدند و راحتى بس طولانى بدست آوردند، تجارتى است پرسود كه پروردگارشان بر ايشان فراهم ساخته.
شرح: صبر يعنى چه؟
از جمله كلماتى كه بيرحمانه مورد تاخت و تاز به اصطلاح مفسران نادان قرار گرفته كلمه نورانى صبر است،
كلمه اى كه همچون كلمات ديگرى مانند مذهب از گزند نيشهاى مار و عقرب صفتان در امان نبوده است،
عده اى صبر را عامل تخدير و تن به ذلت دادن تفسير كرده اند، اينها همان كسانى هستند كه: مذهب را هم همانند مخدّرى براى تخدير و به ركود كشيدن انسانها و در نتيجه جوامع تفسير مى كردند،
قبل از پياده شدن حكومت و جمهورى اسلامى در ايران بايد با آنها بحث مى كرديم كه مذهب عامل تخدير و ركود نيست، ولى پس از انقلاب و تحريكات مسلمانان لبنان و پايدارى و استقامت و صبر آنها، در سرزمينهاى اشغالى فلسطين و ديگر نقاط مبارزاتى جوابى گويا و عملى به اين سخن آنهاداده شد، بايد به آنها گفت مذهب كه تبلور صبر و استقامت است در كشورهائى كه زير نفوذ استعمار بوده موجب تحرك و مبارزه شده است، آيا اين چنين مذهبى مخدّر است، آيا چيزى كه خواب و استراحت را از دشمنان و جباران و ستمگران و مرتجعين ربوده، عامل ركود است؟! ايستادن در مقابل دشمن با سنگ كه سلاح ابتدائى است، در برابر اسلحه هاى آمريكائى و روسى كه مدرنترين اسلحه هاى دنيا است ركود است؟
در يك جمله كوتاه بايد به اين دشمنان اسلام و آزادى انسان ها گفت: رويتان سياه باد از انديشه اى كه در سر مى پرورانيد آيا تفسير صبر، تن به ذلت دادن و ظلم پذيرى است، هرگز!!
از منابع اسلامى شواهدى فراوان دال بر خلاف اين معنا مى توان اصطياد كرد، براى روشن شدن مطلب ابتداء به سراغ يك لغوى بزرگ و سپس يك معلم اخلاق و خود ساخته رفته، و گوش جان به سخنان جانبخش آنها مى سپاريم: راغب اصفهانى در كتاب خود مفردات گويد: «الصَّبرُ اَلامساكُ فِى الضّيق»
«صبر كنترل نفس در تنگنا (و استقامت آن در انواع شدائد و مشكلات) است».(١)
مرحوم محمدمهدى نراقى در جامع السعادات صبر را چنين تعريف مى كند:
«الصَّبْرُ ثباتُ النّفسِ و عدمُ اِضْطرابِها فى الشدائِد و المَصائب باَنْ تُقاوَمَ مَعَها بِحيث لا تُخْرجُها عَنْ سِعَةِ الصّدر و ما كانت عليه قبل ذلك من السرور و الطمأنينتة»
«صبر، استقامت و پايدارى نفس و عدم تشويش در سختيها و مصيبتها است، به نحوى كه مقاومت كنى در برابر آن سختيها و بلاها و خارج نكنى نفس خود را از سعه صدر و از آن حالت سرور و آرامشى كه بر آن حاكم بود».(٢)
در روايتى از پيامبر گرامى اسلام(ص) هم تفسير صبر چنين آمده است. حضرت رسول اكرم(ص)از جبرئيل پرسيدند: «فَما تَفسير الصبر؟»
«صبر چيست»؟ قال: «تبصر فى الضرّاء كما تبصر فى السرّاء و فى الفاقةِ كما تصبر فى العافية، فلا يشكو حاله عند الخلق بما يصيب من البلاء»
جبرئيل گفت: «صبر اين است كه شكيبائى و استقامت ورزى در ناراحتى، چنانكه پايدارى مى ورزى در شادمانى و در بيمارى، چنانكه در سلامتى، پس نبايد شكايت كند، صابر از كيفيت حال خود نزد خلق بواسطه مصيبت و بلاهائى كه به او رسيده است (و در يك جمله، در هر حال پايدارى ورزد)».(٣)
حال با اين تفاسير خود بنگريد آيا مفهوم صبر جزء مفهوم نورانى استقامت چيز ديگرى است آيا اين مفهوم همان مفهوم ظلمانى زير بار ظلم و ستم رفتن است؟! (ذلك مَبْلَغُهم مِنَ العِلْم).
___________________________________
١. مفردات، .
٢. جامع السعادات، جلد ٣، ، چاپ مؤسسه اعلمى.
٣. بحارالانوار، جلد ٧٧، ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .

فضيلت صبر در كتاب و سنّت
قرآن كريم و روايات پيشوايان دين مشحون از فضائل صبر و ثمرات اين گوهر گرانبها است تا آنجا كه مى توان گفت معنا به حدّ تواتر رسيده، و فقط به عنوان مشتى از خروار چهار نمونه از آيات و پنج نمونه از روايات را مورد بررسى قرار مى دهيم:
آيات:
١ـ (وَلَنَجْزِينَّهُم أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ)
«و البته جزا مى دهيم كسانى را كه صبر پيشه كردند به بهترين عملى كه انجام داده اند»(١)
در تفسير اين جمله بايد گفت: اعمال نيك انسان متفاوت است: متوسط، خوب و عالى، در اين آيه خداوند مى فرمايد: «معيار پاداش براى ما احسن و بهترين اعمال است»،
يعنى با اعمال صابرين معامله بهترين آنها را مى كنيم، مثل اينكه فروشنده اى ٣ نوع گندم متوسط، نيمه مرغوب و مرغوب را به نزد شخص كريمى ببرد و او همه را به نرخ مرغوب و اعلى ابتياع و خريدارى كند، پس بهوش باش كه صبر چه كيميائى است به هر عملى اگرچه كم ارزش باشد آن را پرارزش گرداند، حتى چه بسا عمل مباح را هم مثل عبادت (واجب يا مستحب) باارزش مى گرداند.
٢ـ (وَالَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِيَةً وَيَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُوْلَئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ ـ جَنَّاتُ عَدْن يَدْخُلُونَهَا وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ وَالْمَلاَئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِّنْ كُلِّ بَاب ـ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ)
«و كسانى كه صبر كردند (در جهات مختلف) به خاطر خداوند و اقامه نماز كرده و انفاق نمودند، در خفاء و در ظاهر، و دفع كردند با اطاعت و انجام اعمال نيك، معصيت را، براى اينچنين افرادى بهشت و خانه آخرت است، خانه اى كه بستانهاى جاودانى است، داخل مى شوند در آن، چنين افرادى و كسانى كه صالح باشند از پدران و همسران و اولاد اينها، و نيز ملائكه از هر دربى (هشت درب بهشت) بر اينان داخل شده و (گويند) سلام بر شما (كه در طاعت و عبادت خدا و رنج آلام عالم) صبر پيشه كرديد، پس چه خوب است عاقبت اين منزلگاه و خانه اى كه در آن سكنى گزيديد».(٢)
نكته مهم و قابل توجه پس از اين همه عنايت و بشارت به صابرين و اين همه اجر و پاداش، اين است كه: ملائكه وقتى بر اينان وارد مى شوند، از ميان جميع اعمال اينها اعم از نماز، روزه، حج و غيره به صبر اشاره كرده و با اين صفت آنها را مى ستايند و مى گويند مبارك باد خانه جاودانى، و اين نيست مگر اينكه صبر جوهره تمامى عبادات است، و بلكه صبر ريشه تمامى اعمال اهل ايمان است، چنانكه از پيامبر گرامى اسلام(ص) سؤال شد ايمان چيست؟ فرمودند «الصبر».(٣)
٣ـ (أُوْلَئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَيُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَسَلاَماً)
«آنها كسانى هستند كه درجات عالى بهشت در برابر شكيبائى و صبر آنها به آنها ارزانى و پاداش داده مى شود، و در آنجا با درود و سلام برخورد مى كنند».(٤)
قرآن پس از برشمردن صفات دوازدهگانه بسيار والائى براى بندگان خاص خدا در جمع بندى همه اين آيه را ذكر مى كند; و در اين آيه نام صبر را مى برد، ولى اين صفت به عنوان صفت ديگرى نيست، بلكه اين صفتى است كه: خميرمايه و سرچشمه همه صفات قبلى است، صفتى است كه به منزله قوه فرماندهى در تحقق آن صفات فرمان مى راند،
و چقدر جالب فرموده مولاى متقيان على(ع) «عليكم بالصبر فإنَّ الصبر من الايمان كالرأس من الجسد و لا خير فى جَسد لا رأس معه و لا فى ايمان لا صبر معه»(٥)
«بر شما باد صبر و شكيبائى، زيرا صبر نسبت به ايمان مثل سر است به بدن، و خير نيست در بدنى كه سر ندارد، و نه در ايمانى كه صبر ندارد».
چنانكه قوه فرماندهى بدن در سر قرار دارد، و بقاى بدن به سر است، بقاى ايمان هم به بقاى صبرى است كه به منزله سر براى پيكر ايمان است، اگر سر باشد مسلماً فرماندهى خواهد بود،
و در نتيجه ترقى و تكامل و بارور شدن صفات الهى محقق خواهد شد، و از اين رو مى بينيم با وجود صبر صفات دوازده گانه بارور مى شود، با اين تفسير بيان پيامبر گرامى(ص) در تفسير ايمان كه فرمودند: «همان صبر است»، بيشتر روشن شد، يعنى اگر صبر نباشد اصلا ايمانى نيست پس در واقع صبر همان ايمان و ايمان همان صبر است.
از نكات ديگرى كه در اين آيه بود، تحيّت و سلام است، كه اين صابران از آن برخوردارند، تحيّت و سلام از بهشتيان و فرشتگان، چنانكه در آيه قبل آمده بود و مخصوصاً از طرف خداوند متعال چنانكه در آيه ٥٨ (٦) سوره يس آمده: (سَلاَمٌ قَوْلا مِّنْ رَّبّ رَّحِيم)(براى آنها سلامى از سوى پروردگار رحيم است).
٤ـ (وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ)
«و قرار داديم از بنى اسرائيل پيشوايان را كه هدايت به امر ما مى كردند (و اين مقام در اثر اين بود كه) صبر كردند و يقين به آيات ما داشتند».(٧)
در اين آيه صبر را عاملى براى رسيدن به نبوت و امامت قرار داده، و در تفسير اين آيه كه مراد از اين برگزيدگان انبيائى بودند كه در بنى اسرائيل به تدريج به درجه نبوّت رسيدند.
اينكه صبر را مقدم بر يقين انداخت، شايد به اين جهت باشد، كه: صبر ريشه تحصيل يقين است، صبر در همه جوانب و به ويژه صبر بر عبادت نتيجه اش يقين است زيرا فرمود:
(وَ اعبُد رَبَّكَ حَتّى يَاِتِيَكَ اليَقِينُ)(٨)
روايات:
١ـ قال على(ع): «مَنْ لَمْ يُنْجِهِ الصّبرُ اَهْلَكَهُ الجَزَعُ»
«هر كس را صبر (و استقامت) رهائى و نجات نبخشيد، جزع و اضطراب او را از پاى درآورد».(٩)
در اين حديث شريف در برابر مشكلات بيش از دو راه فرض نشده است يا صبر و يا جزع، هر كس اولى را پيشه كند نجات مى يابد و هر كه دومى را برگزيند هلاكت به دنبال اوست، پس خوشا به حال كسانى كه در اين ميان صبر را برگزينند و به ثوابهائى كه به آنها وعده داده شده رسند، و بدا به حال كسانى كه جزع و بى تابى را انتخاب كرده، علاوه بر كشيدن عذابى روحى، اجرهاى اُخروى را نيز از دست مى دهد.
٢ـ قال الصادق(ع): «قِلّة الصبر فَضيحةٌ»
«كمى صبر عيب و رسوائى است» (١٠) در اين حديث كمى صبر را به طور مطلق عيب دانسته، زيرا كمى صبر در برابر مشتهيات و خواهشهاى نفسانى منجر به تسليم در برابر تمايلات درونى و بيرونى شده و عامل رسوائى و افتضاح خواهد شد،
كمى صبر در گفتار و عدم تأمل و دقت بر معانى الفاظ موجب بى اعتبارى و خدشه دار شدن شخصيت انسانى است، اين عيب را به طور كلى مى توان در رفتار و گفتار و نوشتار يافت، و بعيد نيست كه: آثار اين كم صبرى در بعضى موارد براى همه اتفاق افتاده باشد، دور نيست كه هر فردى اين معما را درك كرده و چه بسا ضررهائى را هم از اين ناحيه متحمل شده باشد، ولى امان از انسان فراموشكار!!
٣ـ قال الصادق(ع): «انّا صُبَّرٌ و شيعتُنا اَصْبَرُ منّا قلتُ جِعلت فداك كيف صار شيعتكم اصبر منكم، قال(ع): «لانّا نَصْبِرُ عَلى ما نَعلَم و شيعَتُنا يَصْبرونَ عَلى ما لا يَعْلَمون»
(امام صادق(ع)فرمودند: «ما (اهل بيت) صابريم و شيعيان ما صابرتر از ما، هستند (راوى گويد) گفتم فدايت شوم چگونه شيعيان شما صبورتر از شمايند»؟
فرمود: «زيرا ما صبر مى كنيم بر آنچه مى دانيم و شيعيان ما صبر مى كنند بر آنچه نمى دانند»(١١)
يعنى ما عالم به مسائليم و بر تمام جوانب احاطه داريم، ما به حد عين اليقين رسيده ايم كه واقعيات را مى بينيم و لذا صبر در امور براى رسيدن به اجر و پاداشى كه داريم بسيار مهم نيست، بلكه شيعيان ما اگر صبر كنند در امر عبادت و به منجلاب معصيت گرفتار نشوند، كار بس عظيمى كرده اند،زيرا آنها مثل ما احاطه بر امورات و احوال بهشت و جهنم ندارند.
با همين ملاك مى توان گفت: اگر در زمان غيبت امام زمان(عج) شيعيان واقعى پيدا شوند، و در راه عبادت و اطاعت كوشا و از معصيت گريزان باشند، از شيعيان زمان ائمه (عليهم السلام) كه آنها را ديده و در محضر آنها كسب فيض كرده اند، والاترند، زيرا آنها حجّت خدا را ديده و از بيانات شفاهى آنها استفاده كرده اند، ولى شيعيان امروز، بر نديده ها ايمان آورده اند،و چه بسا رادمردانى كه در اين دوران نائب امام زمان(عج) را هم نديده، و از اهداء خون خود براى آبيارى درخت به زردى گرائيده اسلام اباء نكردند.
٤ـ قال على(ع): «وَ الصبرُ يُناضِلُ الحِدْثان»
«صبر و شكيبائى پيشامدها را دور مى كند»(١٢) و به تعبير ديگر صبر، سپرى براى جلوگيرى از آسيب پذيرى انسان در برابر حوادث و پيشامدهائى است كه مصون از آنها نيست.
٥ـ قال رسول الله(ص): «علامة الصابر فى ثلاث: اوّلها، اَنْ لايَكْسل و الثانيةٌ: أَنْ لا يَضْجُرَ و الثالثهُ: أن لا يشكو مِنْ رَبِّه عَزَّوَجَلَّ، لانّه اذا كسل فَقَد ضَيّع الحقَ، و اذا ضَجر لم يُؤَدّ الشكر، و اِذا شكا من ربّه عزوجل فقد عَصاه».(١٣)
: «علامت صابر سه چيز است:
اول اينكه سست و كسل نمى گردد.
دوم اينكه ناراحت نمى شود، و
سوم اينكه شِكوِه و شكايت از پروردگارش نمى كند، زيرا اگر سست و كسل شود، تضييع حق مى كند، و زمانى كه ناراحتى به خود راه دهد، اداى شكر نمى كند، و زمانى كه شكايت از پروردگار عزوجل كند، عصيان او را كرده است».
اين روايت علامت صابر را در سه چيز ذكر كرده است: اول اينكه سست و كسل نمى گردد زيرا منشأ كسالت و احساس ناتوانى در برابر حوادث و مشكلات جزع و فزع است، كه:
ضد صبر است، وقتى انسان متّصف به صفت صبر شد، مسلماً خود را به هدف رسيده مى پندارد، گرچه هدف در دور رس باشد، و مى داند كه:
«لا يَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ و اِنْ طالَ بِهِ الزمانُ»
«از دست نمى دهد صبور پيروزى را اگرچه زمان حصول آن طولانى باشد».(١٣)
كسى كه مصمم براى ورود به دانشگاه است، در مطالعه و تلاش خود، صبر را پيشه مى كند، و هرگاه از مطالعه خسته و ملول مى گردد، به خود نهيب پيروزى در كنكور را مى دهد، و به اميد آن پيروزى، تلخى صبر را مى چشد، آرى شيرينى پيروزى، تلخى صبر را از بين مى برد «حَلاوَةُ الظَّفَرِ تمحُو مَرارَةَ الصّبر».(١٤)
اگر سستى و كسالت بر فردى حاكم شود، تضييع حق كرده و اداء وظيفه را به فراموشى مى سپارد، مسلماً در سستى و بيحالى حق اداء نمى شود، و به حدود الهى عمل نمى گردد، نه عبادتى متناسب با مقام ربوبى و نه احتراز از معاصى وى آنچنان كه بايد صورت مى گيرد، با كسالت نمى توان در برابر جنود ابليس كه شهوت و غضب است، مقاومت كرد.
دومين صفت اين است كه آدم صبور ناراحتى و غم را به خود راه نمى دهد، زيرا كه: مى داند اظهار جزع و ناله سر دادن بر امرى كه گذشته است، كارى را درست نخواهد كرد، هرگز امر فانى، باقى نخواهد شد، زمان سابق و لاحق در دسترس ما نيست، و فقط تنها كار صبر و استقامت در لحظه اى است كه: در دسترس ما است. در مواجهه با ناراحتيها بايد عاقل كارى را كند كه: جاهل چند روز بعد مى كند، جاهل در برابر ناملايمات چند روز را به ناراحتى و ناله و فرياد سپرى كرده و به تدريج پس از چندى كه آتش ناراحتى فروكش كرد، آرامش اوليه خود را به دست مى آورد، سومين صفت اين است كه صبور در مقام ابتلاء به مصيبتها شكايت از پروردگارش نمى كند زيرا زمانى كه زبان به شكايت گشايد خدا را معصيت كرده است، و فرد معصيبت زده اگر علاوه بر ناراحتى شروع به شكايت و گله كند، نه تنها شاكر نبوده، بلكه بر قضاى خداوندى هم طاغى و عاصى شده است. پس اى برادر آهنگ صبر همراه با شكر را ساز كن، كه ائمه(عليهم السلام)از خداوند صبر شاكرين مى طلبيدند، در يكى از ادعيه ماه رجب معلّى بن خنيس از امام صادق(ع) روايت كرده كه: حضرت فرمود: بخوان در ماه رجب: «اللهم انى اسئلك صبر الشاكرين».
با ذكر آيات و روايات روشن شد كه حقيقت صبر چيست، وقتى قلم به دست دشمن افتد، معلوم است چه مى شود، مذهب را عامل تخدير و تمام واژه هاى سازنده را تفسير انحرافى مى كند، در يكى از كتابهاى آنها نوشته بود، ديگر در عصر و زمان تمدن دين براى چه؟! آيا اينها خجالت نمى كشند هنوز مى گويند خدا؟!!!
استاد مى فرمودند:
پس از اين مزخرفات بود، كه علامه طباطبائى (ره) جلساتى را برگزار كردند تا جوابگوى اين سخنان انحرافى باشند و كتاب فيلسوف نماها را هم در آن روزها براى رفع اين شبهات نگاشتيم،
اينها واژه صبر را چنين تفسير مى كردند: كه دين و مال و ناموس و بيت المقدس و مكه و مدينه و غيره از بين برود و كسى دم نزند اگر سيلى به يك طرف صورتت زدند،
هيچ نگو بلكه طرف ديگر را هم بگير تا بزنند سياه باد چهره هاى گمراه كننده و غلط اندازتان،
بايد دست چنين افرادى قطع شود تا مشتشان باز شود، در سال ٥٦ زمان طاغوت در پى مبارزات روحانيت تصميم گرفتند حدود ٢٠ نفر از مدرسين را تبعيد كنند،
سهم ما هم چابهار بود، وقتى به ايرانشهر رسيديم كتابى خواستم و كشكول شيخ بهائى را به من دادند، آن را باز كردم داستانى تاريخى در آن بود كه: براى ما،
در تبعيدگاه بسيار الهام بخش شد و روحيه و استقامتى براى ما پديد آورد آن داستان چنين بود كه: بوزر جمهر حكيم وزير انوشيروان از دين پدران خود كه گبرى مسلك و زردشتى بودند،
به دين عيسى (ع) روى آورد، و افراد را نصيحت كرد و گفت شنيده ام كه: در آخر الزمان پيامبرى به نام محمد مصطفى(ص) خواهد آمد، اگر روزگار او را درك كنم نخستين ايمان آورنده به او هستم،
و اگر نيابم اميد حشر با امّت او را دارم، خبر به انوشيروان رسيد و حكم دستگيرى او را صادر كرد، و به او گفت: تو با اين كار قصد شورانيدن مردم را بر ضد من داشتى، و يا توبه مى كنى يا تو را مى كشم، گفت مردم مرا حكيم و خردمند مى انگارند، و فرد حكيم و فرزانه چون از تاريكى به روشنائى آمد، ديگر به تاريكى نرود، وگرنه بى خرد باشد، انوشيروان حكم به زندانى كردن او داد،
و او را در اطاقى تاريك چون گور كرده و به غُل و زنجير بستند، و لباسى خشن به او پوشاندند، و روزى دو قرص جو و يك كفّه نمك و ظرفى آب به او مى دادند،
و دو سال به اين منوال سپرى شد، تا خبر به انوشيروان دادند، از درون آن اطاق و سلولى كه بوزرجمهر است، صدائى نمى آيد، حكم شد كه او را بيرون آورند، وقتى درب زندان را باز كردند، و او در روشنائى قدم نهاد، او را قويتر از اول يافتند، از او سبب اين استقامت پرسيدند او گفت: معجونى از شش عنصر ساخته ام، كه هر روز مقدارى را مى خورم، تا قوايم تحليل نرود، گفتند به ما آن معجون را بياموز گفت: آن ٦ عنصر عبارت است از:
١ـ خدا را به عنوان ثقة و مورد اعتماد و تكيه گاه گرفته ام، و به مقدّرات او اطمينان دارم.
٢ـ راضى به قضاى او هستم.
٣ـ پيراهن صبر پوشيده ام كه محنت را هيچ چيزى چون صبر نيست، و اگر صبر نكنم چه كنم.
٤ـ اگر در موردى صبر و طاقت نداشته باشم، جزع و فزع نكنم، و ناشكيبائى را پيشه نسازم.
٥ـ وقتى مخلوقى مثل خود را بدتر از خود بينم شكر كنم.
٦ـ از خداوند نوميد نيستم كه ساعت تا ساعت فرج و گشايشى دهد و از ستون به ستون فرج است. انوشيروان گفت: با اين حكمتش چگونه او را بكشم، چاره اى نيست، و دستور داد او را كشته و مثله كردند.(١٥)
_____________________________________
١. سوره النحل، آيه ٩٧.
٢. سوره الرعد، آيات ٢٢ تا ٢٤.
٣. بحارالانوار، جلد ٨٢، ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .
٤. سوره الفرقان، آيه ٧٥ در اين آيه «غرفه» از ماده غَرْف (بر وزن حرف) به معنى برداشتن چيزى و تناول آن است و غرفة به چيزى مى گويند كه برمى دارند و تناول مى كنند و مانند آبى كه انسان از چشمه براى نوشيدن برمى گيرد (و بالا مى آورد) سپس به قسمتهاى فوقانى ساختمان و طبقات بالاى منازل اطلاق شده است و در اينجا كنايه از برترين منزلگاههاى بهشت است. تفسير نمونه، جلد ١٥، ـ ١٦٩.
٥. نهج البلاغه، كلمه ٧٩ فيض الاسلام و ٨٢ صبحى صالح.
٦. در اينكه آيا تحيّت و سلام در آيه دو معنى دارد يا يك معنى؟ در ميان مفسران گفتگو است ولى با توجه به اينكه تحيّت در اصل به معنى دعا براى زندگى و حيات ديگرى است و سلام از ماده سلامت است و به معنى دعا براى كسى است، بنابراين چنين نتيجه مى گيريم كه واژه اول به عنوان درخواست حيات است و واژه دوم براى توأم بودن اين حيات با سلامت است، هر چند گاهى ممكن است اين دو كلمه به يك معنى بيايد. البته تحيّت در عرف معنى وسيع ترى پيدا كرده و آن هرگونه سخنى است كه در آغاز ورود به كسى گويند و مايه خوشحالى و احترام و اظهار محبت نسبت به او مى باشد. (تفسير نمونه، جلد ١٥، ).
٧. سوره السجده، آيه ٢٤.
٨. سوره حجر آيه ٩٩.
٩. نهج البلاغه، كلمه ١٨٠ فيض الاسلام و ١٨٩ صبحى صالح; ميزان الحكمة، جلد ٥، .
١٠. بحارالانوار، جلد ٧٨، ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .
١١. بحارالانوار، جلد ٧١، ; ميزان الحكمة، جلد ٥، (به همين مضمون از امام صادق(ع)روايت ديگرى در بحارالانوار، جلد ٧١، آمده است).
١٢. بحارالانوار، جلد ٦٩، ; نهج البلاغه، كلمات قصار ٢٠٢ فيض الاسلام و ٢١١ صبحى صالح.
١٣. بحارالانوار، جلد ٧١، ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .
١٣. بحارالانوار، جلد ٧١، ; نهج البلاغه، كلمات قصار ١٤٥ فيض الاسلام، ١٥٣ صبحى صالح; ميزان الحكمة، جلد ٥، ص ٢٦٢.
١٤. غرر الحكم على(ع) ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .
١٥. خلاصه شده از تاريخ بيهقى به نقل از كتاب برگزيده متون ادب فارسى، چاپ مركز نشر دانشگاه، .

اقسام صبر
علماء اخلاق در تقسيمى صبر را بر سه شاخه تقسيم كرده: و اين تقسيم را از منابع روائى اخذ نموده اند، هم در روايت رسول اكرم(ص) و هم در روايت على(ع) اين مضمون آمده است:
«الصّبر امّا صَبْر على المُصيبة او على الطّاعة او عن المعصية و هذا القسم الثالث اعلى درجةً مِنَ القسمين الاولين»
«صبر يا صبر بر بليّه و مصيبت يا صبر بر اطاعت و بندگى و عبوديت يا صبر از گناه و معصيت است و اين قسم سوم از دو قسم اول بالاتر و پرارزش تر است».(١)
١ـ صبر بر مصيبت ـ اين دنيا دار تزاحم و تضاد است، و در نتيجه مشتمل بر مصائب و بلا خواهد بود، بهره جستن از كام دنيا مستلزم اين مصائب است، چنانكه گل چيدن از دامان درخت با فرو رفتن خار در دست چه بسا قرين است، برداشتن عسل از كندوى عسل هم در برخى موارد با نيش زنبور همراه است، بارى دنيا نه گلشنش بى خار و نه نوشش بى نيش است.
اگر دنيا را براى خودش خواهى، يا براى آخرت، در هر دو صورت محفوف و پيچيده به مشكلات و بلايا است: «الدنيا محفوفة بالبلاء» در هر دو صورت استقامت لازم دارد، چه مرد دنيا باشى و چه مرد آخرت، هيچكدام از اين قانون «مصاحبت با مصائب» مستثنى نيستند.
صبر بر مصيبت و بلاها را به دو قسم تقسيم كرده اند:
١ـ به صورتى كه انسان مى تواند اذيت كننده و بلا رساننده را مكافات و از او انتقام گيرد.
٢ـ به صورتى است كه انسان قدرت انتقام را ندارد، خواه بلا رساننده و موجب ناراحتى، انسان باشد، و خواه حوادث روزگار و پيشامدهاى ناگوار.
در صورت نخست اشكالى در عقوبت كردن و انتقام گرفتن نيست، ولى صبر بسيار زيبنده است، خواه طرف مقابل جاهل و يا عامد باشد، چه بسا در اثر صبر شما، بيدار و نادم و پشيمان شده، و براى هميشه حق ادب و اخلاق را نسبت به شما اداء كند، در صورتى كه مقاومت و انتقام پذيرى كارى را حلّ نخواهد كرد، بلكه طرف مقابل جرى تر شده و مسئله دنباله دار مى گردد،
لذا خداوند به پيامبر(ص) خود مى فرمايد: (اِصْبر كَمَا صَبَرَ أُولُوالعَزمِ مِنَ الرُّسُلِ)
«صبر كن چنانكه پيامبران، اولوالعزم پيشين صبر كردند».(٢)
در جاى ديگر به او فرمود (وَ اصْبِر على ما يَقُولُون): «بر آنچه مى گويند صبر كن» (٣) يعنى از سخنان دشمنانت ناراحت مباش، در جاى ديگر به مسلمانان فرمود:
(وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِّلصَّابِرِينَ)
«اگر مورد عقاب واقع شديد، پس عقاب كنيد و انتقام گيريد، به مثل آنچه عقاب شده و مورد ناراحتى قرار گرفتيد، ولى اگر صبر كنيد، بهتر براى صابرين است».(٤)
پس عفو را سرلوحه زندگى خود قرار ده، و از ظلمهائى كه به تو مى رود تا مى توانى درگذر، تا خدا از تو درگذرد، خصوصاً اگر از ناحيه مسلمان و هم كيشى يا همسايه و دوستى به تو رسد.
در همين جا اشاره كنم كه: صبر محرّم (حرام) از اين موارد استثناء است، مثلا انسان صبر كند دست يا پاى او يا فرزندش را قطع كنند، و به طور كلى صبر كند، تا آسيب مالى و جائى به او و خانواده اش رسانند و يا صبر كند تا به ناموس او تعرض كنند. مسلماً در اينگونه امور صبر جائز نبوده، و بلكه موجب عقاب است، و اينگونه صبرها و صبرهائى كه مايه ذلت و فروتنى در برابر ظالم است، همان صبرى است كه ما در اول بحث آن را مطرود دانستيم، و تفسر كسانى را كه صبر را مايه ظلم پذيرى مى دانستند، قبول نكرديم، ولى در غير اين موارد صبر چه بسا واجب و لااقل مستحب است، و صبر در مواردى كه امر به گذشت و عفو داده شده، هرگز ظلم پذيرى نبوده، بلكه يكى از محسّنات اخلاقى است، كه: حاكى از درونى سرشار از انسانيّت و بزرگى است، چنانكه پيامبر گرامى(ص) در فتح مكه با امثال ابوسفيانها و همانهائى كه ظلمها كرده، و ستمها بر پيامبر و اصحابش روا داشتند، معامله عفو نموده، و فرمود: «اذهبوا انتم الطلقاء»: «برويد شما آزاديد».
و از اينجا روشن مى شود عفوى زيبنده تر است، كه: قدرت بر عقوبت در آن مورد بيشتر باشد، يعنى هر چه انسان قدرتمندتر باشد بر انتقام گيرى، عفو كردن او ارزش بيشترى دارد، و از اين روى مولاى متقيان على(ع) مى فرمايد: «اولَى الناسِ بالعفوِ اَقْدَرُهُم على العُقُوبة».(٥)
و اما نحوه دوم صبر، در قسمت صبر در مصائب، صبر در برابر بلايائى است كه:
انسان قدرت انتقام ندارد، در اين موارد انسان بايد قدرت يقين به خداوند و مقدّرات الهى را بالا برده، و با اتكاء به او صبر كند تا فرجى براى او رسد،
صبر در اين موارد صبر صد يقين را لازم دارد، رسول گرامى اسلام(ص)از خداوند مى خواهد: «اسألك من اليقين مايهون على مصائب الدنيا»
«از تو يقينى را مى طلبم كه مصائب دنيا را بر من سبك گرداند».(٦)
در روايت ديگرى حضرت داود(ع) به فرزندش سلمان فرمود: از علائم متّقى سه چيز است:
١ ـ حسن توكل در آنچه به آن نمى رسد.
٢ـ حسن رضا در آنچه به آن مى رسد.
٣ـ «حسن الصبر فيما فات»
«حُسْن صبر در آنچه از او مفقود مى شود» (٧) يعنى اگر در حادثه اى عزيزى مثل فرزند و يا مالى از اموال را از دست داده، و صبر كرده، و جزع و فزع را به خود راه نداد،
اين نشانگر وجود شىء گرانبهائى به نام تقوى در درون او است.
٢ـ صبر بر طاعت و عبادت ـ عبادتهاى سنگين را با خلوص نيّت انجام دادن و در اين راه استقامت كردن كار كمى نيست، نيمه هاى شب در زمستانى، يخ را شكستن و وضو گرفتن و به درگاه الهى روى آوردن و پيشانى پر غرور را به خاك مذلّت درگاه او سائيدن بى صبر و استقامت ميسّر نيست، تداوم در عبادت و از كوره در نرفتن و احساس خستگى نكردن بى بردبارى ميسور نيست، قبل از عبادت نيت را خالص كردن براى ربّ الارباب و اشتغال از غير و احتراز از ريا(٨) در حين عمل و از سُمْعه(٩) و عجب بعد از عمل نياز به صبر دارد.
٣ـ صبر بر معصيت ـ عصيان و سركشى نكردن به خداوند با اين همه جاذبه ها و كششهاى عوامل گناه، آسان نيست، جاذبه زنان زيبا، جاذبه مال حرام و مقام و جاه نامشروع مقاومت لازم دارد،
اگر نيروى دافعه و بازدارنده اى در ميان نباشد، انسان جذب اين انسان رباهائى مى شود، كه بايد گفت ميدان و حوزه جاذبه و كشش آنها به قدرى زياد است كه:
بسا افراد بسيار مهذّب و عبّاد ٧٠ ساله را هم به دام خود كشيده و جذب مى كند، چنانچه در وقايع تاريخى منعكس است.
بايد دانست كه هر چه انسان بر معصيتى متعود و معتاد گردد ترك آن مشكل تر است زيرا عادت و انس و الفت گرفتن با معصيتى پشت به پشت هوا و هوسها داده،
و مسلماً غلبه بر اين دو مشكل تر از غلبه بر معصيتى است كه هنوز انسان با آن انس نگرفته، و به آن عادت نكرده است، گناهان زبان مثل دروغ و غيبت و سخنان بيهوده و آميخته با استهزاء و سخريّه كه موجب آزار ديگرى مى شود، از جمله گناهانى است كه انسانها با آن بسيار مأنوس بوده، و حتى نُقْل مجالس خود كرده اند از همين روى ترك اينها مشكل تر است و مشكل تر از اين، گناهانى است كه سرچشمه آن قلب است مثل فكرهاى غير صحيح و وساوس و بدگمانى و سوءظن به غير كه قرآن فرمود:
(اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ)
«از بدگمانيها بسيار دورى گزينيد، زيرا كه بعضى از آنها گناه و معصيت است» (١٠) دشوارى مبارزه در برابر اين گونه گناهان از اين رو است، كه:
مثل دروغ و غيبت مخاطبى را لازم ندارد، و از اين رو اُنس گرفتن با اينگونه معاصى آسانتر از غير آن است، براى فرار از اين معاصى بايد دل را به درگاه الهى سپرد،
بايد به غير از فكر او جاى خطور انديشه اى در آن نباشد، اگر فكر الهى بر اريكه دل جلوس كرد جاى جولان براى افكار پريشان نيست، انديشه الهى جهت دهنده افكار پريشان به مبدأ واحد است، اگر بر اين امر استقامت شد، مسلماً اُنس با اينگونه گناهان از بين رفته و در نتيجه كنترل تمامى اعضاء به دست عقل ساده تر انجام مى پذيرد.
از جمله صبر بر معاصى صبر بر نعمت است، انسان بايد در رفاه و نعمت و در مال و جاه و كثرت عيال و فرزندان خود حدّ متعارف را برگزيده،
و بر آن صبر كند زيرا، نفس انسانى دائماً در صدد زياده طلبى است، و به تعبير قرآن: «إِنَّ الاِْنسَانَ لَيَطْغَى ـ أَنْ رَّآهُ اسْتَغْنَى»
«انسان وقتى خود را مستغنى ديد ظغيانگر مى شود» (١١) اگر انسان مُمَحّض در آسودگى و آسايش شد و خود را بى نياز احساس كرد،
طغيانگرى كرده و راه عصيان مى پويد و از همين روى قرآن كريم دائماً تذكر مى دهد كه: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلاَ أَوْلاَدُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللهِ»
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد، مشغول نكند شما را، اموال و اولادتان از ذكر خدا» (١٢) امان از وقتى كه انسان جلو خود را باز ببيند، چه ها كه نمى كند!
اينگونه صبر همان صبر «عمّا تحب» است كه در كلمات مولى در كتاب شريف نهج البلاغه آمده است: «الصَّبرُ صَبرانِ صَبرٌ عَلى ما تَكْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمّا تُحِبُّ»(١٣)
«صبر بر دوگونه است:
١ـ صبر بر آنچه كراهت دارى (كه شامل صبر بر مصيبتها و امور مخالف طبع مثل ميل به عدم سر به سجده گذاردن و سخت بودن عبادت بر نفس است).
٢ـ صبر از آنچه دوست مى دارى (كه شامل صبر بر معاصى و امورى است كه نفس به آن ميل دارد» پس با صبر خود حدّ متعارف و متعادل خوشى را حفظ كن، و اين جمله را به خاطر بسپار «زياده روى در خوشى موجب مرگ خوشى است».
براساس اينكه صبر در معصيت مشكل تر از صبر در مصيبت و آن مشكل تر از صبر در عبادت است، در منابع اسلامى براى دارنده صبر در مصيبت «متصبّر» (از بابد تفعّل) و براى دارنده صبر در مصيبت از باب مفاعله كه اسم فاعل آن «مصابر» است، و براى دارنده صبر در عبادت «صابر» (از ثلاثى مجرد) استعمال شده است.
ابن مسكان از امام صادق(ع) سؤال مى كند كه: «جُعِلتُ فِداك و مَا الصابرون و ما المتصبّرون؟ قال الصابرون على اداء الفرائض و المتصبّرون على اجتناب المحارم»
«فدايت شوم، صابرون و متصبرون چه كسانى هستند؟ فرمود: صابرون كسانى هستند كه صبر بر انجام واجبات مى كنند، و متصبرون كسانى هستند كه دورى از محرمات مى كنند».(١٤)
و در روايتى ديگر از آن حضرت در ذيل قول خداوند متعال: (اِصبِروُا و صابِروُا) (١٥) رسيده: «اصبروا على الفرائض و صابروا على المصائب»
(صبر كنيد بر واجبات و صبر كنيد بر مصيبتها).(١٦)
صابر به معنى استقامت كننده است و مصابر نوعى صبر است كه با شدت و سختى همراه است، «مصابره» از باب مفاعله را در مواقعى كه دو نفر در كار باشند، و به اصطلاح بين الاثنين باشد، استعمال مى كنند و اين نشان مى دهد كه مصابره چون مقاومتى به موازات مقاومت انسان از طرف ديگر وجود دارد، غلبه مشكل تر است، در ذيل آيه فوق در سوره آل عمران زمخشرى در تفسير كشاف گويد: «المصابرة: باب من الصبر ذكر بعد الصبر على ما يجب الصبر عليه تخصيصاً لشدته و صعوبته»
«مصابره نوعى از صبر است و خداوند متعال (صابروا) را كه بعد از (اصبروا) و بعد از صبر بر آنچه صبر بر آن واجب است ذكر كرده، تا شدت و سختى مصابرة (باب مفاعله) را برساند».
و «متصبّر» كسى است، كه: صبر بر او مشكل تر است، ماده تفعّل را در جائى بكار مى برند، كه: شخص با تكلف و زحمت بخواهد امرى را بر خود هموار كند، در صبر بر معاصى مقابله كننده اى همچون هواهاى نفسانى با تمام قوا در برابر انسان است و صبر يا مصابره كافى در غلبه بر آنها نيست، بلكه صبرى لازم است كه بتوان بر آنها غلبه كرد، و در نهايت بايد متصبّر بود، يعنى اگرچه غلبه مشكل است ولى بايد زحمت آن را به جان خريد و اگر بر اين امر استقامت و پايدارى شد، به تدريج «تصبّر» به «مصابره» و در نهايت به «صبر» مى انجامد كه نيروى زيادى را احتياج ندارد، و از پيامبر گرامى اسلام(ص)در حديثى رسيده: «مَنْ يتصبّر يصبّره الله...»: «كسى كه تصبر كند (و در صدد به دست آوردن صبر باشد) خداوند به او صبر را ارزانى مى دارد».(١٧)
اين بيان برحسب سنجش هر يك از سه مورد صبر است كه طاعت و مصيبت و معصيت باشد وگرنه «تصبر» و «مصابره» و «صبر» براى انسانهاى معمولى براى هر يك از موارد سه گانه وجود دارد، در مورد عبادت و اطاعت فقط هم در ابتدا «تصبر» و سپس «مصابره» و بعد از آن «صبر» لازم است، زيرا هميشه در ابتداء كار، نيروى بيشترى براى مبارزه لازم است، و خود به خود بيشتر بر انسان فشار وارد مى شود، مثلا اگر كسى تصميم بگيرد نماز شب بخواند در ابتداء رها كردن آن خواب ناز و بلند شدن در نيمه هاى شب بسيار دشوار است، ولى ممارست بر اين امر،
به تدريج اين مشكل را آسان خواهد كرد، اين قاعده كلى را مى توان در هر امرى يافت، حتى در كسب و كار، فردى كه كارى را تازه شروع كرده است بايد تا رونق گرفتن كسب و كارش بيشتر استقامت و پايدارى كند ، و از عدم پيشرفت كارش در روزهاى اول نااميد و مأيوس نشود. با اين توضيحاتى كه داده شد كلام امام على(ع) روشن مى شود كه: «افضل الصبر التصبّر»
«با فضيلت ترين صبرها تصبّر است (و صبرى است كه همراه با كُلفت و مشقت و زحمت باشد».(١٨)
در اهميت صفت صبر همين بس كه در اين خطبه در چهار موضع از زواياى مختلف مورد نگرش و توجه قرار گرفته شده است:
١ـ «صبروا اياماً قصيرة اعقبتهم راحة طويلة»
٢ـ فمن علامة احدهم انّك ترى له... صبراً فى شدة
٣ـ فى الزلازل و قور و فى المكاره صبور.
٤ـ و انْ بُغِىَ عليه صَبَرَ حتى يكون الله هو الذى يَنْتَقِم له.
اين چهار مورد هر چند از جهات مختلف مورد نظر قرار گرفته، ولى همه نمايانگر و حاكى از يك چيز و آن صبر است.
و به قول شاعر:

عباراتنا شتّى و حُسْنُكِ واحد *** و كُلَّ الى ذاك الجمال يشير

[عبارات (در وصف تو) مختلف، و حسن تو واحد است و هر يك از عبارات به سوى آن جمال اشاره مى كند] به نظر مى رسد در اين خطبه هيچ يك از صفات ديگر مثل صبر تكرار نشده باشد، و اين نشانه اهميت و جايگاه بلند آن در بين ساير صفات انسانى است.
______________________________________
١. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد ١، ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .٢. سوره الاحقاف، آيه ٣٥.
٣. سوره المزمّل، آيه ١٠.
٤. سوره النحل، آيه ١٢٦ ـ در آياتى ديگر اين مضامين تكرار شده است در آيه ٤٨ سوره احزاب مى فرمايد: (وَدَع اَذاهم و تَوَكَّلْ عَلىَ اللهِ) (رها كن اذيت كردن آنها را و بر خدا توكل كن) در آيه ١٨٦ سوره آل عمران در برابر سخنان كفّار و مشركين مى فرمايد: (اِن تُصبِرُوا وَ تَتَّقُوا فاَنَّ ذلِكَ مِن عَزمِ الامُوُرِ) (اگر صبر و تقوا را پيشه كنيد به درستى كه (نشان) از قدرت و اراده و پايدارى در كارهاست).
٥. نهج البلاغه، كلمات قصار ٤٩ فيض الاسلام و ٥٢ صبحى صالح.
٦. جامع السعادات، جلد ٣، .
٧. جامع السعادات، جلد ٣ .
٨. ريا نشان دادن عملى است به خاطر اغراضى غير از قصد تقرب به درگاه خداوند، به انسان ديگرى مثلا چون مى داند عده اى امشب نماز شب خواندن او را مى بينند تعمداً امشب نماز شب مى خواند تا بگويند چه آدم متدينى است.
٩. سُمعه اين است كه: عملى را كه انجام داده براى جلوه دادن خود در چشم مردم به گوش و سمع آنها برساند مثلا با كنايه در روز مى گويد ديشب نماز شب خواندم.
١٠. سوره الحجرات، آيه ١٢.
١١. سوره العلق، آيات ٦ و ٧.
١٢. المنافقون، آيه ٩.
١٣. نهج البلاغه، كلمات قصار كلمه ٥٢ و ٥٥ صبحى صالح.
١٤. بحارالانوار، جلد ٧١، ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .
١٥. سوره آل عمران، آيه ٢٠٠.
١٦. بحارالانوار، جلد ٧٢، ; ميزان الحكمة، جلد ٥، .
١٧. كنز العمال، خبر ٦٥٢٢; ميزان لحكمة، جلد ٥، .
١٨. غرر الحكم، ميزان الحكمة، جلد ٥، قابل ذكر است كه بعضى مثل غزالى از اهل تسنن و عده ديگرى از علماى شيعه قائل شده اند كه صبر در مصيبت بالاتر از صبر در معصيت و صبر در معصيت بالاتر از صبر در عبادت است و دو دليل آورده اند:
١ـ روايتى كه ابن عباس از رسول گرامى سلام صلّى الله عليه و آله نقل كرده كه: «الصبر فى القرآن على ثلاثة اوجه، صبر على اداء فرائض الله تعالى ـ فله ثلاثمائة درجه و صبر عن محارم الله ـ تعالى ـ و له ستمائة درجة، و صبر على المصيبة عند الصدمة الاولى».
٢ـ هر مؤمنى قدرت بر صبر از محرمات را دارد ولى قدرت بر صبر بر بلايا را فقط دارندگان سرمايه صديقين دارند. زيرا اينگونه صبر براى نفس بسيار دشوار و سخت است،
ولى در جواب چنانكه مرحوم نراقى در جامع السعادات (ج ٢، ) گويد بايد گفت: جمع بين روايات اقتضاء مى كند كه صبر از هر يك از سه قسم باشد اگر اشد و اشق باشد ثوابش اكثر است، از آن صبرى كه اسهل و ايسر است، زيرا «افضل الاعمال احمزها» (با فضيلت ترين اعمال مشكل ترين و پرمشقت ترين آنها است) بنابراين نمى توان به طور مطلق گفت كدام يك از صبرهاى سه گانه برتر از ديگرى است زيرا اگر گفتيم صبر بر معصيت برتر از صبر در مصيبت است، بعيد است كسى بگويد صبر كردن و دروغ نگفتن در موضعى يا صبر كردن و لباس حرير نپوشيدن در لحظه اى، بالاتر از صبر بر مرگ و از دست دادن بسيارى از عزيزترين نزديكان مثل فرزندان است، و اگر گفتيم صبر بر مصيبت اَولى از صبر در معصيت است بعيد است كسى بگويد صبر در از دست دادن مقدار كمى پول بالاتر از صبر بر بزرگترين معاصى و اجتناب از آن است.
پس وجه اينكه در متن صبر بر معصيت بر طبق روايت مقدم بر صبر بر اطاعت و مصيبت شد، روشن مى شود كه صبر بر معصيت نوعاً مورد سنجش قرار داده شده نه شخصاً يعنى بطور كلى موارد صبر در معصيت مشكل تر از موارد صبر در مصيبت است، زيرا معمولا مصائب مقطعى و پس از چندى به ورطه نسيان و فراموشى سپرده مى شود،
به خلاف معاصى زيرا صبر بر ترك آنها بطور دائمى و هميشگى بسيار مشكل است، به اضافه اينكه انس به بعضى از آنها دست به دست كشش نفس داده و مسلماً صبر در مقابل آنها مشكل تر است و شاهد بر سخن ما حديث مولى على(ع) است كه: «الصبر صبران: صبر عند المصيبة حسن جميل و احسن من ذلك، الصبر عند ما حرّم الله عليك» (صبر بر دوگونه است:
١ـ صبر در نزد مصيبت كه زيبا و پسنديده است و
٢- بهتر از آن، صبر در نزد چيزى است كه خدا بر تو حرام كرده است).

فلسفه صبر چيست؟
فلسفه مهم صبر رسيدن به هدفهاى عالى است، انسان هر كار مثبتى بخواهد انجام دهد، چه بسا مواجه با مشكلات فراوانى است، اگر مى خواهيد مشكلى متوجه شما نشود، بايد كار نكنيد، اگر بخواهيد كتابى تأليف كنيد، مسلماً ايرادات و انتقادات فراوان و به قول معروف «مَنْ صَنَّفَ فقد استهدف»
«كسى كه تصنيف كرد خود را هدف و آماج گلوله هاى انتقاد قرار داده است» بايد بدانيد بجز با سپر صبر نمى توان اين تيرها را از خود دفع كرد.
آرى اگر بخواهيد بناى خيريه اى بنا كنيد، به دنبالش حرفها است، عده اى نق مى زنند كه براى وجهه دار شدن و يا كسب اموال بيشتر چنين كرده است،
وقتى مسجد اعظم قم را مرحوم آية الله العظمى بروجردى آن مرد وارسته و بزرگوار مى ساختند،
و الان ما از بركات آن استفاده كرده و اين همه مجالس درس و بحث و ارشاد و تبيين احكام اسلام را در آن مشاهده مى كنيم،
خدا مى داند چقدر پشت سر اين مرد حرف زدند، كه وجوهات را خرج مى كند و مسجد مى سازد اين همه گرسنه در قم است و اين مسجد چيست كه اين سيد مى سازد؟ اگر صبر و حوصله نباشد انسان از كار خير صرفنظر مى كند، اگر بنا بود همه پولها را به گرسنگان دهند، پس هيچ مسجدى يا بناى خيره اى نبايد برپا مى شد، بايد بناهاى خيريه را ساخت و از آن طرف ريشه فقر و گرسنگى را نابود كرد، بايد برنامه صحيحى براى رسيدگى به امور بيچارگان تهيه كرد، نه بدون برنامه با كمك كردنهاى بى رويه، گداپرورى كنيم. مَثَل جالبى قديمى ها مى زدند، كه:
روى هر گنجى افعى خوابيده و گنج كُنج ويرانه است، انسانهاى ساده لوح معناى مطابقى و تحت اللفظى را گرفته و لذا در ويرانه ها به دنبال گنج مى گشتند، مى گفتند: اول ببينيد، در كدام قسمت افعى خوابيده، همانجا گنج است، در حالى كه اين معناى كنايه اى دارد، مراد اين است كه گنج رويش مشكلاتى خوابيده است، در رسيدن به گنجها رنجها است، و به قول سعدى:

نابرده رنج گنج ميسر نمى شود *** مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

به شما بگويم اگر صبر نداريد، دنبال كارى نرويد، اگر صبر و استقامت و پشتكار نداريد اگر علاقه و استعداد نداريد، طلبه نشويد زيرا مشكلات زيادى بر سر راه است،
الان وضعيت بسيار بهتر از سابق شده است سابقاً در مدرسه حجتيه در ماه رمضان براى يك لقمه نان معطل بوديم، يكى از فضلاء براى من نقل كرد، به قدرى تهيدست بوديم، كه به سراغ نانهاى خشك و دور ريخته مى رفتيم، و مى ديديم، كه پر از فضله شده، و چه بسا چون مضطر بوديم، فضله ها را از نانها جدا كرده و نانها را مى خورديم، گاهى براى گذراندن زندگى نماز استيجارى قبول مى كرديم،
در حالات بزرگان بنگريد كه از فرط تهيدستى پوسته ميوه ها را شبانه از كنار كوچه ها جمع كرده و مى شستند و مى خوردند، و چه بسا دو هم حجره اى جداگانه دور از چشم ديگرى چنين مى كردند، و بيكديگر وانمود مى كردند، كه در بيرون غذا خورده اند، پول روغن چراغ و چراغ خريدن نداشتند،
و از اين روى شبها در زير نور شمع يا چراغى كه براى روشن كردن دستشوئيها تعبيه شده بود به مطالعه مى پرداختند و يا از پرتو مهتاب بهره مى جستند، آرى اينگونه به جائى رسيدند.
فكر نكنيد اين رشته چنين مشكلاتى دارد، شما زندگى دانشمندان بزرگ را مطالعه كنيد، تا ببينيد هر كدام كه به مقامات عالى اى رسيده اند، زندگى آميخته با رنج و مشقت و ناراحتى را سپرى كرده اند، نيوتن و گاليله و اديسون و غيره سالها رنج و بيخوابى كشيده و صبر و استقامت را نَصْب العين خود قرار دادند تا به اهداف خود رسيدند، بعضى از دانشمندان غذائى كه براى شام آنها مى آوردند، از بس مشغول مطالعه و تدبّر بودند، تا صبح سرد مى شد، و بعد متوجه مى شدند غذا نخورده اند!
آرى اقدام به هر كارى زحمت دارد بايد استقامت كرد، صبر خميرمايه همه چيزهاست، اينكه اينقدر بر آن اصرار مى شود، به خاطر كليدى بودن اين صفت است، پيامبران به خصوص پيامبر گرامى اسلام(ص) اگر صبر نداشتند، به اين مقام هرگز نمى پرسيدند، از سمت عقب تاريخ و از گذشته هاى تاريك بنگريد، تا نقش اين صفت را در جاى جاى ازمنه و امكنه تاريخ و در خودسازى افراد بشر نظاره گر باشيد، اين نصيحت را هم از من داشته باشيد كه با استقامت و شكيبائى عالِم مى شويد نه با استعدادها، چه بسا افراد با استعددى را ديديم، كه به جائى نرسيدند، و كم استعدادهائى را ديديم كه به فراز قلّه علم رسيدند.
در پايان اين بحث به دو نمونه از وقايعى كه صبر در آنها نقش مهمى داشته اشاره مى كنم:
١ـ داستان آسيه بنت خُوَيْلد (همسر فرعون) ـ بدون شك از پيشگامان صبر در راه عقيده آسيه همسر فرعون و ملكه مصر است،
قلب او با نور خدا روشن و بارور شده، مگر مى تواند عشق خدا را براى هميشه در زير لايه هاى ترس و واهمه از فرعون كتمان كند، هرگز! پس از مدتى فرعون متوجه شد كه دشمنش موسى(ع) در قلب خانه او نفوذ كرده، و با كمند اعتقاديش قلب همسرش را به بند كشيده است، هرچه به همسرش اصرار كرد بيا و آبروى ما را حفظ كن،
و دست ايمان از دامن موسى(ع) كوتاه كن، فائده نداشت، آخر الامر تهديد كرد تا جائى كه گفت تو را مى كشم، ولى آسيه قهرمان صبر و استقامت همچنان پايدارى مى كرد،
و دست از ايمانش برنمى داشت، وقتى سخنان فرعون كارگر نيفتاد، دستور داد او را به چهار ميخ كشيده، و سنگ بزرگى بر روى او گذارند، ولى او همچنان مقاوم بود، و مضمون آخرين نفسهاى او و زمزمه نهائى لبان او اين بود، كه: خدايا من وصله ناهماهنگ اين دستگاه شاهنشاهى هستم، مرا از دست فرعون و رفتار غيرانسانى او نجات بده، و خانه اى در نزد خود در بهشت برين برايم مهيا نما، و چنين هم شد كه در اثر صبر به ظفر رسيد.

صبر و ظفر هر دو از دوستان قديمند *** بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

آرى برادر مواظب باش از زنى كمتر نباشى، زنى كه خداوند متعال وقتى مى خواهد مصداق صبر و مقاومت در برابر ظالمين را مثال بزند او را به عنوان تمثيل ذكر مى كند:
«وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلا لِلّذِينَ آمَنوا امْرَأتَ فرعونَ اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لى عِندَكَ بَيتاً فىِ الجَنَّةِ و نَجَّنِى مِن فِرعَونَ و عَمَلِهِ و نَجِّنِى مِنَ القَومِ الظّالِمِينَ»
«(و خداوند براى مؤمنين مثل مى آورد، همسر فرعون را زمانى كه (از همسرش بيزارى جست و در برابر ظلم و شرك او مقاومت كرد و در زير شكنجه ها صبور بود و) گفت: پروردگار من بنا كن نزد خود خانه اى در بهشت و مرا از (شرّ) فرعون و كردارش نجات ده و از قوم ظالمين رهائيم بخش».(١)
حقيقتاً چه جملات كوتاه و زيبائى در لحظات پايان زندگى بر لب داشت، جملاتى كه، بايد درس زندگى براى تك تك زنان و مردان ما باشد، جملاتى كه بهانه هاى واهى را از دست تمام كسانى كه فشار محيط يا همسر را مجوزى براى ترك اطاعت خدا و تقوى مى شمرند، مى گيرد. مسلماً زرق و برق و جلال و جبروتى برتر از دستگاه فرعون وجود نداشت، چنانكه فشار و شكنجه اى فراتر از شكنجه هاى فرعون جنايتكار نبود، ولى نه آن زرق و برق و نه اين فشار و شكنجه، آن زن مؤمن را به زانو نياورد، و همچنان به راه خود در مسير رضاى خدا گام برداشت، تا جان خويش را در راه خالق خويش فدا كرد.
٢ـ واقعه ديگر داستان طالوت و پيروان او است، و چون داستانى بسيار عبرت انگيز و قابل توجه است، و در قرآن كريم در ضمن شش آيه در سوره بقره(٢) آمده است تا حدودى بطور مشروح ذكر مى كنيم:
«قوم يهود كه در زير سلطه فرعونيان ضعيف و ناتوان شده بودند، بر اثر رهبريهاى خردمندانه حضرت موسى (ع) از آن وضع اسف انگيز نجات يافته، و به قدرت و عظمت رسيدند.
خداوند به بركت اين پيامبر نعمت هاى فراوانى به آنها بخشيده كه از جمله «صندوق عهد»(٣) بود، قوم يهود با حمل اين صندوق در جلو لشكر يك نوع اطمينان خاطر و توانائى روحى پيدا مى كردند، و اين قدرت و عظمت تا مدتى بعد از موسى(ع)همچنان ادامه داشت، ولى همين پيروزيها و نعمتها كم كم باعث غرور آنها شد، و تن به قانون شكنى دادند، سرانجام به دست فلسطينيان شكست خورده، و قدرت و نفوذ خويش را همراه «صندوق عهد» از دست دادند، به دنبال آن، چنان دچار پراكندگى و اختلاف شدند، كه در برابر كوچكترين دشمنان قدرت دفاع از خود نداشتند تا جائى كه دشمنان گروه كثيرى از آنها از سرزمين خود بيرون راندند. و حتّى فرزندان آنها را به اسارت گرفتند.
اين وضع سالهائى ادامه داشت تا آنكه خداوند پيامبرى به نام (اشموئيل) را براى نجات و ارشاد آنها برانگيخت آنها نيز كه از ظلم و جور دشمنان به تنگ آمده بودند، و به دنبال پناهگاهى مى گشتند، گرد او اجتماع كردند و از او خواستند رهبر و اميرى براى آنها انتخاب كند، تا همگى تحت فرمان و هدايت او يك دل و يك رأى با دشمن نبرد كنند، تا عزت از دست رفته را باز يابند.
اشموئيل كه به روحيات و سست همتى آنان به خوبى آشنا بود، در جواب گفت از آن بيم دارم كه چون فرمان جهاد در رسد، از دستور امير و رهبر خود سرپيچى كنيد، و از مقابله و پيكار با دشمن شانه خالى نمائيد، آنها گفتند چگونه ممكن است ما از فرمان امير سرباز زنيم، و از انجام وظيفه دريغ نمائيم، در حالى كه دشمن ما را از وطن خود بيرون رانده، و سرزمين هاى ما را اشغال نموده، و فرزندان ما را به اسارت برده است.
«اشموئيل» ديد كه جمعيت با تشخيص درد به سراغ طبيب آمده اند، و گويا رمز عقب ماندگى خود را درك كرده اند به درگاه خداوند روى آورده و خواسته قوم را به پيشگاه خداوند عرضه داشت، به او وحى شد كه «طالوت» را به پادشاهى ايشان برگزيند. اشموئيل عرض كرد خداوندا من هنوز «طالوت» را نديده و نمى شناسم وحى آمد ما او را به جانب تو خواهيم فرستاد هنگامى كه او نزد تو آمد فرماندهى سپاه را به او واگذار، و پرچم جهاد را به دست وى بسپار!
_________________________________________
١. سوره التحريم، آيه ١١.
٢. آيات ٢٤٧ تا ٢٥٢ (الم تَرَ الى الملأ... و لكن الله ذو فضل على العالمين).
٣. «تابوت» يا «صندوق عهد» ـ «تابوت» در لغت به معنى صندوقى است كه از چوب مى سازند و اينكه مى بينيم به صندوق نقل و انتقال جنازه ها تابوت مى گويند، به همين مناسبت است، اما بايد توجه داشت كه: معنى اصلى تابوت اختصاص به مردگان ندارد، بلكه هرگونه صندوق چوبى را شامل مى شود، درباره اينكه تابوت بنى اسرائيل به عبارت ديگر (صندوق عهد) چه بوده، و به دست چه كسى ساخته شد و محتويات آن را چه چيز تشكيل مى داد؟ در روايات و تفاسير ما و همچنين در كتب «عهد قديم» (تورات) سخن بسيار است، و از همه روشنتر چيزى است كه در احاديث اهل بيت(عليهم السلام) و گفته هاى بعضى از مفسران، مانند ابن عباس آمده است و آن اينكه «تابوت» همان صندوقى بود كه مادر موسى عليه السّلام او را در آن گذاشت، و به دريا افكند و هنگامى كه بوسيله عمّال فرعون از دريا گرفته شد و موسى عليه السّلام را از آن بيرون آوردند، همچنان در دستگاه فرعون نگاهدارى مى شد و سپس به دست بنى اسرائيل افتاد، بنى اسرائيل اين صندوق خاطره انگيز را محترم مى شمردند و به آن تبرك مى جستند.
موسى عليه السّلام در واپسين روزهاى عمر الواح مقدس كه احكام خدا بر آن نوشته بود، به ضميمه زره خود و يادگارهاى ديگرى در آن نهاد، و به وصىّ خويش «يوشع بن نون» سپرد و به اين ترتيب اهميت اين صندوق در نظر بنى اسرائيل بيشتر شد، و لذا در جنگهائى كه ميان آنان و دشمنان واقع مى شد، آن را با خود مى بردند، و اثر روانى و معنوى خاصى در آنها مى گذارده، و لذا گفته اند، تا زمانى كه: اين صندوق خاطره انگيز با آن محتويان مقدس در ميانشان بود، با سربلندى زندگى مى كردند، ولى تدريجاً مبانى دينى آنها ضعيف شد، و دشمنان بر آنها چيره شدند، و آن صندوق را از آنها گرفتند اما «اشموئيل» طبق آيات مورد بحث به آنها وعده داد كه بزودى صندوق عهد به عنوان يك نشانه بر صدق گفتار او به آنها باز خواهد گشت» (تفسيرنمونه، جلد ٢، ).

طالوت كيست؟
طالوت مردى بلند قامت و تنومند و خوش اندام بود، اعصابى محكم و نيرومند داشت، و از نظر قواى روحى نيز بسيار زيرك و دانشمند و با تدبير بود، و بعضى علت انتخاب نام طالوت را براى وى همان طول قامت او مى دانند، ولى با اين همه شهرتى نداشت، و با پدرش در يكى از دهكده ها در ساحل رودخانه اى مى زيست و چهارپايان پدر را به چرا مى برد و كشاورزى مى كرد.
روزى بعضى از چهارپايان او در بيابان گم شدند، طالوت به اتفاق يكى از دوستان خود به جستجوى آنها در اطراف رودخانه به گردش آمد، اين وضع تا چند روز ادامه يافت، تا اينكه به نزديك شهر صوف رسيدند.
دوست وى گفت ما اكنون به سرزمين «صوف» شهر «اشموئيل» پيامبر رسيده ايم بيا نزد وى رويم شايد در پرتو وحى و فروغ رأى او به گم شده خويش راه يابيم، هنگامى كه وارد شدند،
با «اشموئيل» برخورد كردند همين كه چشمان اشموئيل و طالوت به يكديگر افتاد، ميان دلهاى آنان آشنائى برقرار شد، اشموئيل از همان لحظه «طالوت» را شناخت و دانست كه اين جوان همان است، كه از طرف خداوند براى فرماندهى جمعيت تعيين شده، هنگامى كه طالوت سرگذشت خود را براى اشموئيل شرح داد و گفت: اما چهارپايان هم اكنون در راه دهكده رو به باغستان پدرت روانه هستند، و از ناحيه آنها نگران مباش. ولى من تو را براى كارى بسيار بزرگتر از آن دعوت مى كنم، خداوند تو را مأمور نجات بنى اسرائيل ساخته است، طالوت نخست از اين پيشنهاد تعجب كرد،
و سپس با خوشوقتى آن را پذيرفت.
اشموئيل به قوم خود گفت: خداوند طالوت را به فرماندهى شما برگزيده، و لازم است همگى از وى پيروى نمائيد، بنابر اين خود را براى جهاد در برابر دشمن آماده سازيد،
بنى اسرائيل كه براى فرمانده و رئيس لشگر امتيازى از نظر نسب و ثروت لازم مى دانستند، و هيچ كدام را در طالوت نمى ديدند، در برابر اين انتصاب او، سخت به حيرت افتادند، زيرا به عقيده آنها وى نه از خاندان «لاوى» بود كه سابقه نبوت داشتند، و نه از خاندان «يوسف» و «يهودا» كه داراى سابقه حكومت بودند، بلكه از خاندان «بنيامين» گمنام بود، و از نظر مالى نيز تهى دست بود، لذا به عنوان اعتراض گفتند او چگونه مى تواند بر ما حكومت كند و ما از او سزاوارتريم؟! «اشموئيل» كه آنان را سخت در اشتباه مى ديد، گفت: خداوند او را بر شما قرار داده، و شايستگى فرمانده و رهبر به نيروى جسمى و قدرت روحى است، كه هر دو به اندازه كافى در طالوت هست، و از اين نظر بر شما برترى دارد، ولى آنها نشانه اى كه دليل بر اين انتخاب از ناحيه خدا باشد، مطالبه كردند! اشموئيل گفت: نشانه آن اين است كه: تابوت (صندوق عهد) كه از يادگارهاى مهم انبياء بنى اسرائيل عليهم السّلام است و مايه دلگرمى و اطمينان شما در جنگها بوده، در حالى كه جمعى از فرشتگان آن را حمل مى نمايند به سوى شما باز مى گردد، و چيزى نگذشت كه صندوق عهد بر آنها ظاهر شد، (١) آنها با ديدن اين نشانه فرماندهى طالوت را پذيرفتند.
طالوت فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و در مدتى كوتاه لياقت و شايستگى خود را در اداره امور مملكت و فرماندهى سپاه به اثبات رسانيد، سپس آنها را براى مبارزه با دشمنى كه همه چيز آنها را به خطر انداخته بود، دعوت كرد، و به آنها تأكيد نمود تنها كسانى با من حركت كنند كه تمام فكرشان در جهاد باشد،
و آنها كه بنائى نيمه كاره يا معامله اى نيمه تمام و امثال آن دارند (مثلا مسافرى در سفر دارند يا تازه عقد كرده اند، و به طور كلى آنهائى كه فكرشان مشغول است و فكرى متمركز براى جهاد ندارند) در اين پيكار شركت نكنند. به زودى جمعيتى به ظاهر زياد و نيرومند جمع شدند و به جانب دشمن حركت كردند.
بر اثر راهپيمائى در برابر آفتاب همگى تشنه شدند، طالوت براى اينكه به فرمان خدا آنها را آزمايش و تصفيه كند گفت: به زودى در مسير خود به رودخانه اى مى رسيد،
خداوند به وسيله آن شما را آزمايش مى كند كسانى كه از آن بنوشند و سيراب شوند، از من نيستند، و آنها كه جز مقدار كمى ننوشند، از من هستند!
همين كه چشم آنها به نهر افتاد، خوشحال شدند و به زودى خود را به آن رسانيدند، و سيراب گشتند، تنها عدّه معدودى بر سر پيمان باقى ماندند. طالوت متوجّه شد كه لشكر او از اكثريتى بى اراده و سست عهد و اقليتى از فراد باايمان تشكيل شده است، از اين رو اكثريت بى انضباط و نافرمان را رها كرد و با همان عدّه كم و با ايمان از شهر گذشت و به سوى ميدان جهاد پيش رفت.
سپاه كوچك طالوت از كمى نفرات متوحّش شده، به طالوت گفتند: ما توانائى در برابر اين سپاه قدرتمند را نداريم.
اما آنها كه ايمان راسخ به رستاخيز داشتند و دلهايشان از محبت خدا لبريز بود، از زيادى و نيرومندى سپاه دشمن و كمى عدّه خود نهراسيدند، با كمال شجاعت به طالوت گفتند:
تو آنچه را صلاح ميدانى فرمان ده، ما نيز همه جا با تو همراه خواهيم بود، و به خواست خدا با همين عدد كم با آنها جهاد خواهيم كرد، چه بسا جمعيت هاى كم كه به اراده پروردگار بر جمعيتهاى زياد پيروز شدند و خداوند با استقامت كنندگان است.
«طالوت» با آن عدّه كم اما مؤمن و مجاهد آماده كارزار شد، آنها از درگاه خدا درخواست شكيبائى و پيروزى نمودند. همين كه آتش جنگ شعلهور شد «جالوت» از لشكر خويش بيرون آمد و در بين دو لشكر مبارز طلبيد، صداى رعب آور وى دلها را مى لرزاند، و كسى را جرأت ميدان رفتن او نبود.
در اين ميان نوجوانى بنام «داود» (٢) كه شايد بر اثر كمى سن براى جنگ هم به ميدان نيامده بود;
بلكه براى كمك به برادران بزرگتر خود كه در صف جنگجويان بودند، از طرف پدرش مأموريّت داشت، ولى با اين حال بسيار چابك و ورزيده بود، با فلاخنى كه در دست داشت يكى دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب كرد، كه درست بر پيشانى و سر جالوت كوبيده شدند، و او در ميان وحشت و تعجب سپاهيانش به زمين سقوط كرد، و كشته شد، با كشته شدن جالوت ترس و هراس عجيبى به سپاهيانش دست داد، و سرانجام در برابر صفوف لشكر طالوت فرار كردند و بنى اسرائيل پيروز شدند.(٣)
شاهد اصلى ما از اين حادثه تاريخى كه در ضمن ٦ آيه در قرآن بيان شده، در يك آيه است: «و لمّا بَرزُوا لجالُوتَ و جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنَا اَفرِغْ عَلَينَا صَبرَاَ وَ ثَبِّتْ اَقدامَنَا وَ انْصُرنَا عَلىَ القَومِ الكافِرِينَ»
(و هنگامى كه در برابر جالوت و سپاهيان او قرار گرفتند، گفتند: پروردگارا پيمانه شكيبائى و استقامت را بر ما بريز و قدمهاى ما را ثابت بدار و ما را بر جمعيّت كافران پيروز بگردان».(٤)
در اين آيه تعبير به: اَفْرغ شده است. افراغ در اصل به معنى ريختن ماده از ظرف است به طورى كه ظرف از آن مايع خالى شود، در اينجا همراهان طالوت به هنگام دعا مى گويند: خداوندا، پيمانه صبر و استقامت را به روى ما بريز. از اين جمله استفاده مى شود كه آخرين درجه صبر و بردبارى را از خدا طلب مى كنند، يعنى اگر فرض كنيد صبر به صورت آبى در ظرفى باشد از خداوند مى خواهند كه تمام آن را بر آنها بريزد.
سپس مى گويند: (ثَبِّت اَقدامَنا) يعنى: قدمهاى ما را استوار و ثابت و محكم گردان، تا هرگز فرار نكنيم. در واقع دعاى اول اشاره به جنبه باطنى و درونى و اين دعا اشاره به جنبه ظاهرى و برونى دارد، و مسلّماً ثبات قدم از نتائج روح استقامت و صبر است.
و در پايان مى گويند: (و انصرنا على القوم الكافرين) اين جمله در حقيقت نتيجه صبر و بردبارى است كه در دو جمله از خدا طلبيدند.
به دنبال اينكه مولى فرمودند: پرهيزكاران صبر مى كنند ايام كمى را در دنيا و به دنبال آن راحتى طويلى به انتظار آنهاست مى فرمايند:
«تجارة مربحة يسّرها لهم ربهم»
«(اين صبر در ايام قليل و عوض آن راحتى طويل) معامله سودمندى است، كه پروردگار آنها براى آنها ميّسر كرده است».
_______________________________________
١. چگونه فرشتگان صندوق عهد را آوردند؟ در پاسخ اين سؤال نيز مفسران سخنان بسيار گفته اند و از همه روشن تر اينكه: در تاريخ آمده است هنگامى كه (صندوق عهد) به دست بت پرستان فلسطين افتاد و آن را به بت خانه خود بردند، به دنبال آن گرفتار ناراحتى هاى فراوان شدند، بعضى گفتند اينها همه از آثار (صندوق عهد) است، لذا تصميم گرفتند آن را از شهر و ديار خود بيرون بفرستند، و چون كسى حاضر به بيرون بردن آن نبود، ناچار آن را به دو گاو بستند و آنها را در بيابان سر دادند، اتفاقاً اين جريان درست مقارن با نصب «طالوت» به فرماندهى بنى اسرائيل بود، فرشتگان خدا مأموريت يافتند كه اين دو حيوان را به سوى شهر «اشموئيل» برانند، هنگامى كه بنى اسرائيل (صندوق عهد) را در ميان خود ديدند، آن را به عنوان آيت و نشانه اى از طرف خداوند بر مأموريت «طالوت» تلقى كردند، بنابراين اگر چه در ظاهر آن دو گاو آن را به طرف شهر آوردند، لكن در واقع بوسيله فرشتگان الهى اين كار انجام شد، و به همين جهت حمل صندوق به فرشتگان نسبت داده شده است، اصولا فرشته و ملك در قرآن و اخبار معنى وسيعى دارد كه علاوه بر موجودات روحانى عاقل، يك سلسله از نيروهاى مرموز اين جهان را نيز در برمى گيرد (تفسير نمونه، جلد ٢، ) (در روايتى آمده كه هر قطره باران را فرشته اى حمل كرده و به جانب زمين مى آورد، بعضى گفته اند شايد مراد از فرشته و ملك همان نيروى جاذبه باشد ولى اين در حدّ احتمالى مورد پذيرش است).
٢. گرچه در آيه فوق تصريح نشده كه اين داود همان داود پيامبر پدر سليمان(ع) است ولى جمله «و آتاء اللّهُ المُّلكَ و الحكمةَ و علّمَهُ ممّا يَشاء»: «خداوند حكومت و دانش به او داد و از آنچه مى خواست به او آموخت» نشان مى دهد كه او به مقام نبوت رسيد; زيرا اين تعبير معمولا درباره انبياء گفته مى شود، در آيه ٢٠ سوره ص درباره داود پيامبر صلّى الله عليه و آله مى خوانيم: «و شدَّدْنا ملكهُ و آتيناهُ الحِكْمة»: پايه حكومت او را محكم ساختيم و به او دانش داديم) و از احاديثى كه در ذيل آيه نقل شده به روشنى استفاده مى شود كه او همان داود پيامبر صلّى الله عليه و آله معروف بوده است. (تفسير نمونه، جلد ٢، ).
٣. اقتباس از تفسير مجمع البيان و الدّر المنثور و قصص قرآن (بالتلخيص) به نقل از تفسير نمونه ذيل آيات مورد بحث.
٤. سوره البقره، آيه ٢٥١.


۱۰
تجارة مُربحة يسّرها لهم ربّهم
تجارة مُربحة يسّرها لهم ربّهم
در آيات و روايات ما تعابيرى براى دنيا ذكر شده است:
١ـ «الدنيا مزرعة الآخرة»
اين جمله كه بسيار بين علماء هم متداول است، گرچه در روايتى نيافتيم، ولى اقتباسى زيبا از آيات و روايات است، و به تعبير ديگر اصلى اصطيادى از منابع اسلامى است، در آيه ٢٠ سوره شورى آمده: (مَنْ كانَ يُريدُ حَرثَ الآخِرَة نَزِد لَهُ فِى حَرثِهِ وَ مَن كَانَ يُرِيدُ حَرثَ الدُّنيا نُؤتِهِ مِنها و مَالَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ نَّصيِب)
«كسى كه زراعت آخرت را بخواهد به او بركت داده و بر محصولش مى افزائيم، و آنكه فقط كشت دنيا را مى طلبد كمى از آن به او دهيم و در آخرت هيچ بهره و نصيبى نخواهد داشت».
در تشبيهى بسيار جالب دنيا به كشتزارى مانند شده، كه آماده كشت است، هم آمادگى پرورش كشت دنيا و هم كشت آخرت را دارد، تا كشاورز چه كشت كند،
يعنى كشت و محصول تابع نيّت و اراده زارع است.بذر اين زمين اعمال انسانها است، هر كس عملى نيك براى خدا و در جهت آخرت بيفشاند،
مسلّماً در آخرت برداشت كند، و كسى كه عملى براى بهره و استفاده دنيا نشاند بدون شك در اين دنيا بهره بردارى كند، و به تعبير ديگر برداشت محصول تابع زمان دوام و بقاء محصول است، اگر بذرى كه استعداد تا آخرت را داشت، در زمين دنيا نهاد آخرت برداشت مى كند، و اگر بذرى كه استعداد تا آخرت را نداشت، چاره اى جز برداشت آن در دنيا نيست، و از همين روى زارع اول در آخرت با دست پر است زارع دوم دست خالى و تهى، پس بين دو عالم چنين نيست كه ارتباطى نباشد، ارتباط به اين نحو است كه اينجا كاشت و داشت و در آخرت برداشت.
نكته جالب اينجا است كه خداوند مى فرمايد: به كسى كه كشت دنيا را براى دنيا بخواهد بهره و نصيب كمى از كشتش به او عطا مى كنيم، نه تمام آن را و اين مطلب را با (مِنْ تبعيضيّة) بيان مى فرمايد: «نُؤتِه مِنها» ولى درباره كسى كه كشت دنيا را براى آخرت بخواهد، مى فرمايد: علاوه بر اينكه تمامى بهره و نصيب را به او مى دهيم زراعت او را هم زيادتى مى بخشيم.
نكته ديگر اينكه در مورد زارع دنيا براى آخرت نمى گويد در دنيا نصيب و بهره اى ندارد، ولى در مورد زارع دنيا براى دنيا مى گويد در آخرت نصيبى ندارد، و اين اشاره دارد به اينكه كسى كه براى آخرت خود تلاش كرد دنيا را هم دارد، ولى تلاش كننده براى دنيا، علاوه بر اينكه دنياى پرثمرى ندارد، آخرتى هم ندارد.(١)
لطف الهى را ببين كه زمين را براى ما مهيّا كرده، و باران رحمتش را كه همان امكانات و زمينه سازى او براى انجام اعمال خير ما است، را فراهم نموده، و فرمود: در مسير من و خواسته من اگر كشت كردى بهره هاى بسيار و محصول فراوان به تو خواهم داد، محصولى كه در وقت قحطى و گرسنگى مردم از اعمال نيك در روز قيامت، بسيار مثمر ثمر و نجات دهنده و حياتبخش خواهد بود.
با اين محبت و لطف و عنايت الهى كه زمين و بذر از او، امكانات و زمينه پرورش اعمال از او، چه عذرى براى زارع مى ماند، كه چيزى كشت نكند، يا علف هرزه كشت كند. از آيه فوق روشن مى شود كه هم دنياطلبى و هم آخرت طلبى نياز به تلاش و كوشش دارد، پس چقدر بيخردى است كه انسان تلاش و زحمت بر خود هموار كند، و در آخر چيزى به جز بهره پست دنيا چنانكه از نامش پيداست به دست نياورد. هماهنگ با اين آيه كه بر، كِشْتِ طالب آخرت مى افزائيم، در آيات ديگر دارد (مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا)
«كسى كه حسنه اى انجام دهد براى او ١٠ برابر اجر و پاداش است»(٢)، در آيه ديگرى مى خوانيم (لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَيَزِيدَهُمْ مِّنْ فَضْلِهِ)
«براى اينكه وفا كند اجرهاى آنها را و زياد كند از فضلش».(٣)
در آيه ٢٦١ بقره در مورد انفاق مى فرمايد: «كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند، كه در هر خوشه يكصد دانه باشد و،
خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى داشته باشد) دو يا چند برابر مى كند و خدا (از نظر قدرت و رحمت) وسيع و (به همه چيز) آگاه است (كَمَثلِ حَبّة اَنْبَتَتْ سبعَ سنابِلَ فى كلِّ سُنبلَة مأةُ حَبّة) بعضى فكر مى كنند اين فرض در خارج امكان ندارد، كه يك دانه ٧٠٠ دانه شود، و لذا بعضى گفته اند: شايد ارزن مراد باشد، نه گندم; ولى جالب توجه اين است كه در چند سال قبل كه سال پربارانى بود، در مطبوعات اين خبر انتشار يافت كه نواحى شهرستان بوشهر در پاره اى از مزارع بوته هاى گندمى بسيار بلند و پرخوشه ديده شد، كه گاهى در يك بوته در حدود ٤٠٠٠ دانه گندم وجود داشت، و اين خود مى رساند كه تشبيه قرآن يك تشبيه كاملا واقعى است».(٤)
پس اى برادرم نيّت و همّ خود را آخرت قرار ده كه اگر چنين كردى دنيا هم به تو روى آرد، و سعى خود را در راه دنيا به خاطر دنيا صرف مكن، كه به هدف نخواهى رسيد. در حديثى از پيامبر گرامى اسلام(ص) اين مطلب آمده است:
«مَنْ كانَتْ نِيّتُه الدنيا فَرَّق الله عليه امره و جعل الفقر بين عينيه و لم ياته من الدنيا الاّ ما كتب له و مَنْ كانت نيّته الآخرة جمع اللّه شمله و جعل غناه فى قلبه و اتَتْه الدنيا و هى راغمةٌ»
«كسى كه نيّت و هدفش دنيا باشد، خداوند كار او را پريشان كرده، و (وى را در سرگردانى رها مى كند) و فقر را در بين دو چشمش قرار مى دهد (به نحوى كه اگر به ظاهر وضع خوبى هم دارد ولى به خاطر نيّتش خود را فقير مى پندارد، و لذا حرص مى زند) و از دنيا به قدرى كه براى او مقرّر شده، به او مى رسد، و كسى كه نيّت (و سعيش) آخرت باشد خداوند پراكندگى هاى او را جمع كرده، و غنا را در قلب او قرار داده، و دنيا به سوى او روى مى آورد، در حالى كه تسليم او است».(٥)
٢ـ در يكى از سخنان حكيمانه مولى در نهج البلاغه، ٨ صفت براى دنيا ذكر شده است.
داستان از اينجا آغاز مى شود كه: حضرت شنيدند مردى دنيا را مذمّت مى كرد، و به بدى از آن ياد مى نمود; حضرت پس از آنكه به او فرمودند:
اى مذمت كننده و نكوهنده دنيا، تو خود فريفته دنيائى، و از آن مذمّت مى كنى؟! تو خودت فريب دنيا را خورده اى نه اينكه دنيا تو را فريب داده است؟ چه موقع دنيا تو را سرگردان كرده و يا فريب داده؟ آيا به جاهاى بر خاك افتادن پدرانت و پوسيده شدن آنها يا به خوابگاههاى مادرانت در زير خاك فريبت داد؟
چقدر تلاش كردى آنها را از بيمارى نجات دهى؟
چقدر طبيب براى آنها آوردى و نتوانستى نجاتشان بدهى و بالاخره دست اجل آنها را برد؟
مگر دنيا آنها را عبرت براى تو قرار نداد، مگر مرگ آنها براى تو سرمشق نبود؟
پس آنچه با ديگران كرد، با تو نيز خواهد كرد!
فرمودند: «انّ الدّنيا: دارُ صِدق لِمَنْ صَدَقَها و دارُ عافِية لِمنٌ فَهم عنها و دارُ غَنىَّ لمن تزوَّد منها و دارُ مَوعِظَة لِمَنْ اِتَّعَظَ بها، مَسجِدُ اَحِبَّاء الله و مُصَلّى ملائكة الله، و مَهْبِطُ وَحْىِ الله، و مَتْجَرُ اولياء الله اِكْتَسبوا فيها الرَّحمة رَبِحوا فيها الجنَّة»
«دنيا سراى راستى و صدق است براى كسى كه آن را تصديق كند، و سخن آن را بپذيرد، و سراى ايمنى و عافيت است، براى كسى كه درك كرد آن عافيت را، (اگر از دنيا به طور مطلوب استفاده كند، در دنيا عافيت را و در آخرت ايمنى از عذاب را به دست آورده است) و سراى بى نيازى است براى كسى كه توشه از آن برگيرد و سراى پند و اندرز است، براى كسى كه پندپذير باشد، (لحظه لحظه و گوشه گوشه دنيا موعظه و پند است چنانكه حضرت در صدر گفتار به آن مذمّت كننده تذكر دادند) جاى سجود و عبادت دوستان خدا و محل نماز گزاردن يا درود فرستادن و طلب آمرزش ملائكه است. محل نزول و فرودگاه وحى الهى، و محل تجارت دوستان خداوند است، در دنيا كسب رحمت كرده و بهشت را سود مى برند».(٦)
عطار اين داستان را به نظم آورده مى گويد:
آن يكى در پيش شير دادگر *** ذم دنيا كرد بسيارى مگر
حيدرش گفتا كه دنيا نيست بد *** بد توئى زيرا كه دورى از خرد
هست دنيا بر مثال كشتزار *** هم شب و هم روز بايد كشت و كار
زانكه عزّ و دولتِ دين سر به سر *** جمله از دنيا توان برد اى پسر!
تخم امروزينه فردا بر دهد *** ورنكارى «اى دريغا» بر دهد!
گر ز دنيا بر نخواهى برد تو *** زندگى ناديده خواهى مرد تو
دائماً در غصّه خواهى ماند باز *** كار سخت، و مرد سست و رَه دراز

بحث ما در صفت اخير است، كه حضرت ذكر مى فرمايد و در اين خطبه متقين هم به آن اشاره دارد، يعنى: تجارتخانه بودن دنيا. دنيا همانند بازارى است كه در آن تبادل كالا صورت مى گيرد، و چه اصطلاح زيبائى، بازار به معنى باز آر يعنى. هر چه بردى عوض آن را باز آور، مبادا ضرر كنى و شىء گران بهائى را با كم بهائى مبادله كنى.
حال ببينيم در اين بازار چه خبر است؟ در روايت آمده: «الدنيا سوق رَبِحَ فيها قومٌ و خَسِرَ فيها آخرون»
«دنيا بازارى است كه در آن عدّه اى سود كرده و عدّه اى ديگر متضرر مى شوند»،
اين بازار هم مثل بازارهاى متعارف داراى فروشنده، خريدار، مثمن (كالاى در معرض فروش)، ثمن (قيمت كالا) و دلّال است، فروشنده،انسانها و خريدار خدا و مثمن اقوال و اعمال خير و شر و شايد بتوان گفت نفس متكامل از اعمال خير و يا نفس متسافل و پست شده از اعمال شر است.
زيرا انسان در موقع مرگ در برابر روح و نفسى كه از او گرفته مى شود، بهائى متناسب دريافت مى كند، بهاء خوب در برابر جنس خوب و بهاء بد در برابر جنس بد،
و چيزى كه عوض دارد گله ندارد! اما ثمن بهاء يا بهشت و جوار الهى و رضوان خداوندى و يا جهنم و دورى و حرمان از رحمت الهى است.
در بعضى آيات آمده كه: براى نَفْس شما بهائى نيست مگر بهشت، پس خود را به غير آن نفروشيد، «اِنّه ليس لانفسكم ثمن الاّ الجنة فلا تَبيعوها الاّ بها»(٧)
يعنى بهاى واقعى نفوسى كه مى تواند، راه اطاعت و سعادت را طى كند، چيزى جز جنّت نيست، در روايت ديگرى آمده: «من باع نفسه بغير نعيم الجنة فقد ظلمها»
«كسى كه نفس خود را به غير نعمتهاى بهشت بفروشد به نفس خود ظلم كرده است»(٨)
و از اين مهمتر در روايتى چنين آمده: «اَلا اِنَّ ثَمَن ابدانكم الجنه فلا تبيعوها بغيرها»
«آگاه باشيد كه بهاى بدنهاى شما بهشت است پس به غير آن نفروشيد».
از اين روايت استفاده مى شود كه بهشت در برابر رنج پرارزش انسانى شىء قليلى است و هرگز نبايد طرف معامله با آن قرار گيرد.
مزد به زحمت انداختن بدن در مسير عبادت و بندگى بهشت است، و بهاى روان و نفس آدمى كه قادر به تكامل و رسيدن به اوج صفات الهى است،
چيزى است كه براى ما هرگز قابل درك نيست. التذاذ روح در آخرت در جوار قرب حق و رضوان او كه (رِضْوانُ الله اكبر) شايد مقدار كمى از بهاى روح متكاملى است كه فروخته مى شود.
در حقيقت دو چيز عرضه كرده ايم:
١ـ جسم.
٢ـ نفس و روح، اگر نفس مسير صحيح خود را طى كند، بايد جسم را به عنوان مركبى براى رسيدن به مقامات عالى به كار گيرد، مركبى كه چنين راهوار و رهرو به سوى خيرات باشد، آنقدر ارزش دارد، كه بهايش جنّت و خلد برين است.
اگر چنين بهائى براى چنين مركبى پرداخت مى شود مسلّم است كه بهاى راكب قابل سنجش براى مقياس ذهنى ما نيست، ولى همين قدر مسلم است كه مدت كمى زندگى در اين دنيا را با زندگى ابدى و جاودانى آخرت عوض كرده ايم، و مسلّماً از افرادى خواهيم بود، كه از بازار دنيا با دستى پر خارج مى شويم; البته اين ثمن حقيقى جسم و روح است، ثمنى كه اگر داده شود، فروشنده ضرر نكرده، بلكه سود برده است، ولى ثمن ديگرى هم هست كه بايد آن را ثمن بخس و ناچيز ناميد، و آن لذت خيالى كم دنيا و به دست آوردن جهنم است، كه:
در حقيقت اينگونه فروشندگان فكر مى كنند لذت را اكتساب نموده اند در حالى كه آنچه لذّت مى پندارند، دفع و رفع الم و نگرانى است مثل اين كه غذاى مطبوع و آب سرد و گوارا مى نوشد و يا به مشتهيات جنسى مى پردازد، و لذت مى برد، در حالى كه اين لذت نيست، براى فرار از درد گرسنگى و تشنگى و طغيان شهوات چنين مى كند، و وقتى آرام گرفت فكر مى كند لذّتى را درك كرده است، ولى بايد بداند آنچه در پى آن در دنيا مى گردد در آخرت است و سراب دنيا را عوضى گرفته است، امورى را كه لذت مى پندارد آب نمائى بيش نيست آرى چون حقيقت را نديده ره افسانه زدند.
به قرينه ثمن حقيقى بايد گفت: جهنم رفتن هم بهاى مركبهاى تنبل و خوشگذرانى است، كه روانهاى چنين افراد بيچاره اى را جابجا مى كند، و درد فراق و جدائى از رحمت و رضوان الهى و در حيطه غضب الهى بودن بهاى كمى از رذالت و حضاضت نفسانى آنها است، اينگونه اشخاص هر چه به پايان زندگى نزديك مى شوند، به قعر جهنم نزديكتر مى شوند چنانكه در روايتى از رسول اكرم(ص) به اين مضمون آمده كه فرمودند، سنگى حدود ٧٠ سال پيش از لبه جهنم رها شده بود، و امروز به قعر آن رسيد، و مرادشان اين بود كه فلان كافر شرور امروز از دنيا رفت، يعنى چنين نفسى كه از راه صحيح منحرف مى شود، از اول مسير خود را به طرف قعر جهنم جهت مى بخشد.
اما دلالان اين بازار چه كسانى هستند؟ همانگونه كه بازارهاى متعارف دو گونه اند: گونه اى در صدد راهنمائى و صلاح و گونه اى مترصّد حقه بازى و كلك و متضرّر كردن خريدار و مشترى هستند، در بازار دنيا هم، چنين است:
١ـ دلالانى كه به خير و صلاح و پربار بودن بهره و سود معامله براى طرفين معامله مى انديشند، كه اينها دو دسته اند:
الف: رسولان و پيامبران الهى كه نفس خود را به زحمت و عمر خود را به تعب گذرانده، و هيچ توقّع اجر و پاداشى ندارند، آنهائى كه فقط به خير كسانى كه وارد بازار دنيا مى شوند، مى انديشند.
ب: عقول انسانها كه در كنار اين رسولان خارجى به عنوان رسولان باطنى در راستاى آنها به خيرات رهنمون مى كنند تا چقدر فروشنده اين بازار مستبصر و بينا شود.
٢ـ دلالانى كه به شرارت و فساد سوق مى دهند كه اينها هم دو دسته اند: الف ـ شياطين انس و جن كه از خارج در صدد افساد هستند. ب ـ هواهاى نفسانى كه در برابر عقل دكان باز كرده و جبهه گيرى مى كنند. در حقيقت شياطين در برابر رسولان خارجى و هواهاى نفسانى كه ميل به سركشى دارند، در برابر رسول داخلى يعنى عقل عَلَم مخالفت برافراشته اند، و در صدد كساد كسب و كار آنها برآمده اند.
البته بايد اين را متذكر شوم كه: موفقيت در اين بازار نياز به توفيق الهى و فرا گرفتن آموزشهاى پيامبران و اولياء الهى دارد كه: ما جنسهاى خود را هر چه بيشتر بفروشيم، و تا مى توانيم تمام جيبهاى خود را از بهاى جنسها پر كنيم، و با دستى پر بازار دنيا را بدون ناراحتى ترك كنيم، چه بسا افراد بد و نيك وقتى از اين بازار خارج مى شوند، ناراحت باشند، همانند كسانى كه وارد غارى شوند، و اشياء برّاقى را ببينند، و عده اى گويند اينها گوهرهاى شب چراغ است، و عده اى گويند نه، آن عده كه منكرند، گويند چرا دست خود و بار خود را سنگين كنيم، و چيزى برنمى دارند، و عده اى گويند احتياطاً مقدارى برمى داريم، وقتى بيرون مى آيند و در برابر پرتو خورشيد قرار مى گيرند، متوجه مى شوند گوهر و درّ است ولى هر دو دسته ناراحتند دسته اول گويند: چرا نياورديم، و دسته دوم گويند: چرا كم آورده ايد.
با اين توضيحات واضح مى شود كه خداوند همچون پدرى مهربان به انسانها سرمايه و زمينه كار و فعاليت داده و به آنها گفته، تا با آموزشهاى پيامبران الهى و عقل هماهنگ شوند، و سودى گران فراهم نمايند، و در پايان هم من، اجناسى را كه در اين مدّتِ مثلا ٧٠ سال به دست آورده ايد، خريدارم. حال چگونه كسانى كه سرمايه را از بين برده و جنسى براى عرضه ندارند، توقع دارند بهائى دريافت كنند؟! آنهائى كه دست خالى از اين بازار برمى گردند چگونه توقع سرور و نشاط دارند؟!
خدايا تو مى دانى ما در صدد بهره برى از سرمايه اى كه به ما عطا نمودى، هستيم، ولى گاهى چنان ضعيف النفس مى شويم، كه به حرف دلالان مفسد گوش مى سپاريم، و فريب جلوه هاى ظاهرى و خوش زبانى آنها را مى خوريم، ولى هرگز در صدد مخالفت با تو نبوده و نيستيم، چنانكه مى دانى محبوب ترين چيزها كه ايمان به تو است را اختيار نموده و به تو سر سپرده ايم. پس در اين موارد هم مثل همه موارد ديگر و مثل هميشه نيرومندمان گردان، و از مهلكه ها و دامهائى كه اين دلالان براى فريب ما گسترده اند، نجاتمان بخش، پروردگارا ما را در زمره متّقين قرار ده كه مولى على(ع)مى فرمايد: ايام قليلى را صبر كرده و راحت طويلى به دست آوردند، و همچنانكه خود زمينه اين تجارت را فراهم آوردى «يسّرها لهم ربّهم» خود كمك كن، تا حفظ سرمايه تو كرده، و با ازدياد سرمايه به تو روى آوريم.
در آيات مختلف هم اين مسئله تجارت و بيع و شراء انعكاس يافته است، كه دو نمونه را متذكر مى شويم:
١ـ(إِنَّ اللهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوْرَاةِ وَالاِْنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَ