دیوان حافظ شیرای

دیوان حافظ شیرای0%

دیوان حافظ شیرای نویسنده:
گروه: کتابخانه شعر و ادب
صفحات: 495

دیوان حافظ شیرای

نویسنده: علی عطائی اصفهانی
گروه:

صفحات: 495
مشاهدات: 4869
دانلود: 32

توضیحات:

دیوان حافظ شیرای
  • الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها

  • صلاح کار کجا و من خراب کجا

  • اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را

  • صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

  • دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

  • به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را

  • صوفی بيا که آينه صافيست جام را

  • ساقيا برخيز و درده جام را

  • رونق عهد شباب است دگر بستان را

  • دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما

  • ساقی به نور باده برافروز جام ما

  • ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

  • می‌دمد صبح و کله بست سحاب

  • گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب

  • ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

  • خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

  • سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

  • ساقيا آمدن عيد مبارک بادت

  • ای نسيم سحر آرامگه يار کجاست

  • روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاست

  • دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست

  • چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

  • خيال روی تو در هر طريق همره ماست

  • مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست

  • شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

  • زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

  • در دير مغان آمد يارم قدحی در دست

  • به جان خواجه و حق قديم و عهد درست

  • ما را ز خيال تو چه پروای شراب است

  • زلفت هزار دل به يکی تار مو ببست

  • آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است

  • خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

  • خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است

  • رواق منظر چشم من آشيانه توست

  • برو به کار خود ای واعظ اين چه فريادست

  • تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست

  • بيا که قصر امل سخت سست بنيادست

  • بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

  • باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

  • المنة لله که در ميکده باز است

  • اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بيز است

  • حال دل با تو گفتنم هوس است

  • صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است

  • کنون که بر کف گل جام باده صاف است

  • در اين زمانه رفيقی که خالی از خلل است

  • گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

  • به کوی ميکده هر سالکی که ره دانست

  • صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

  • روضه خلد برين خلوت درويشان است

  • به دام زلف تو دل مبتلای خويشتن است

  • لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است

  • روزگاريست که سودای بتان دين من است

  • منم که گوشه ميخانه خانقاه من است

  • ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است

  • خم زلف تو دام کفر و دين است

  • دل سراپرده محبت اوست

  • آن سيه چرده که شيرينی عالم با اوست

  • سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

  • دارم اميد عاطفتی از جانب دوست

  • آن پيک نامور که رسيد از ديار دوست

  • صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

  • مرحبا ای پيک مشتاقان بده پيغام دوست

  • روی تو کس نديد و هزارت رقيب هست

  • اگر چه عرض هنر پيش يار بی‌ادبيست

  • خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست

  • بنال بلبل اگر با منت سر ياريست

  • يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست

  • ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست

  • کس نيست که افتاده آن زلف دوتا نيست

  • مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست

  • زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست

  • راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست

  • روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست

  • حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست

  • خواب آن نرگس فتان تو بی چيزی نيست

  • جز آستان توام در جهان پناهی نيست

  • بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

  • ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت

  • کنون که می‌دمد از بوستان نسيم بهشت

  • عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت

  • صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

  • آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

  • گر ز دست زلف مشکينت خطايی رفت رفت

  • ساقی بيار باده که ماه صيام رفت

  • شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت

  • ساقی بيا که يار ز رخ پرده برگرفت

  • حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

  • شنيده‌ام سخنی خوش که پير کنعان گفت

  • يا رب سببی ساز که يارم به سلامت

  • ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

  • ای غايب از نظر به خدا می‌سپارمت

  • مير من خوش می‌روی کاندر سر و پا ميرمت

  • چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

  • زان يار دلنوازم شکريست با شکايت

  • مدامم مست می‌دارد نسيم جعد گيسويت

  • درد ما را نيست درمان الغياث

  • تويی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

  • اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

  • دل من در هوای روی فرخ

  • دی پير می فروش که ذکرش به خير باد

  • شراب و عيش نهان چيست کار بی‌بنياد

  • دوش آگهی ز يار سفرکرده داد باد

  • روز وصل دوستداران ياد باد

  • جمالت آفتاب هر نظر باد

  • صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

  • تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد

  • حسن تو هميشه در فزون باد

  • خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد

  • دير است که دلدار پيامی نفرستاد

  • پيرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

  • عکس روی تو چو در آينه جام افتاد

  • آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد

  • بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد

  • همای اوج سعادت به دام ما افتد

  • درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

  • کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد

  • دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد

  • آن کس که به دست جام دارد

  • دلی که غيب نمای است و جام جم دارد

  • بتی دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد

  • دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست

  • هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

  • مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد

  • آن که از سنبل او غاليه تابی دارد

  • شاهد آن نيست که مويی و ميانی دارد

  • جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد

  • روشنی طلعت تو ماه ندارد

  • نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد

  • اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد

  • سحر بلبل حکايت با صبا کرد

  • بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

  • به آب روشن می عارفی طهارت کرد

  • صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

  • بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

  • چو باد عزم سر کوی يار خواهم کرد

  • دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد

  • دل از من برد و روی از من نهان کرد

  • ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد

  • رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

  • دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

  • ديدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

  • دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

  • سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

  • به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

  • چه مستيست ندانم که رو به ما آورد

  • صبا وقت سحر بويی ز زلف يار می‌آورد

  • نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد

  • يارم چو قدح به دست گيرد

  • دلم جز مهر مه رويان طريقی بر نمی‌گيرد

  • ساقی ار باده از اين دست به جام اندازد

  • دمی با غم به سر بردن جهان يک سر نمی‌ارزد

  • در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

  • سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

  • راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

  • اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگيزد

  • به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد

  • هر  که  را  با  خط  سبزت  سر سودا باشد

  • من و انکار شراب اين چه حکايت باشد

  • نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد

  • خوش است خلوت اگر يار يار من باشد

  • کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد

  • خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

  • گل بی رخ يار خوش نباشد

  • نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

  • مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد

  • روز هجران و شب فرقت يار آخر شد

  • ستاره‌ای بدرخشيد و ماه مجلس شد

  • گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

  • ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد

  • زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد

  • دوش از جناب آصف پيک بشارت آمد

  • عشق تو نهال حيرت آمد

  • در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد

  • مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

  • صبا به تهنيت پير می فروش آمد

  • سحرم دولت بيدار به بالين آمد

  • نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

  • هر که شد محرم دل در حرم يار بماند

  • رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند

  • ای پسته تو خنده زده بر حديث قند

  • بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند

  • حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند

  • دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

  • دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند

  • نقدها را بود آيا که عياری گيرند

  • گر می فروش حاجت رندان روا کند

  • دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

  • مرا به رندی و عشق آن فضول عيب کند

  • طاير دولت اگر باز گذاری بکند

  • کلک مشکين تو روزی که ز ما ياد کند

  • آن کيست کز روی کرم با ما وفاداری کند

  • سرو چمان من چرا ميل چمن نمی‌کند

  • در نظربازی ما بی‌خبران حيرانند

  • سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند

  • غلام نرگس مست تو تاجدارانند

  • آنان که خاک را به نظر کيميا کنند

  • شاهدان گر دلبری زين سان کنند

  • گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

  • واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می‌کنند

  • دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند

  • شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند

  • بود آيا که در ميکده‌ها بگشايند

  • سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

  • ياد باد آن که نهانت نظری با ما بود

  • تا ز ميخانه و می نام و نشان خواهد بود

  • پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود

  • ياد باد آن که سر کوی توام منزل بود

  • خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

  • قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

  • دوش در حلقه ما قصه گيسوی تو بود

  • دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

  • يک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

  • گوهر مخزن اسرار همان است که بود

  • ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بود

  • به کوی ميکده يا رب سحر چه مشغله بود

  • آن يار کز او خانه ما جای پری بود

  • مسلمانان مرا وقتی دلی بود

  • در ازل هر کو به فيض دولت ارزانی بود

  • کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

  • از ديده خون دل همه بر روی ما رود

  • چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

  • از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

  • هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

  • خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

  • ساقی حديث سرو و گل و لاله می‌رود

  • ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

  • گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود

  • گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود

  • بخت از دهان  دوست  نشانم نمی ‌دهد

  • اگر به باده مشکين دلم کشد شايد

  • گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد

  • بر سر آنم که گر ز دست برآيد

  • دست از طلب ندارم تا کام من برآيد

  • چو آفتاب می از مشرق پياله برآيد

  • زهی خجسته زمانی که يار بازآيد

  • اگر آن طاير قدسی ز درم بازآيد

  • نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آيد

  • جهان بر ابروی عيد از هلال وسمه کشيد

  • رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد

  • ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزيد

  • معاشران ز حريف شبانه ياد آريد

  • بيا که رايت منصور پادشاه رسيد

  • بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنيد

  • معاشران گره از زلف يار باز کنيد

  • الا ای طوطی گويای اسرار

  • عيد است و آخر گل و ياران در انتظار

  • صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار

  • ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

  • ای صبا نکهتی از خاک ره يار بيار

  • روی بنمای و وجود خودم از ياد ببر

  • شب وصل است و طی شد نامه هجر

  • گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر

  • ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

  • ديگر ز شاخ  سرو سهی بلبل صبور

  • يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور

  • نصيحتی کنمت بشنو و بهانه مگير

  • روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگير

  • هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز

  • منم که ديده به ديدار دوست کردم باز

  • ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز

  • درآ که در دل خسته توان درآيد باز

  • حال خونين دلان که گويد باز

  • بيا و کشتی ما در شط شراب انداز

  • خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز

  • برنيامد از تمنای لبت کامم هنوز

  • دلم رميده لولی‌وشيست شورانگيز

  • ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

  • گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

  • دلا رفيق سفر بخت نيکخواهت بس

  • درد عشقی کشيده‌ام که مپرس

  • دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس

  • بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

  • اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش

  • به دور لاله قدح گير و بی‌ريا می‌باش

  • صوفی گلی بچين و مرقع به خار بخش

  • باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش

  • فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش

  • شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

  • خوشا شيراز و وضع بی‌مثالش

  • چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

  • يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش

  • ببرد از من قرار و طاقت و هوش

  • سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش

  • هاتفی از گوشه ميخانه دوش

  • در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش

  • دوش با من گفت پنهان کاردانی تيزهوش

  • ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

  • کنار آب و پای بيد و طبع شعر و ياری خوش

  • مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

  • دلم رميده شد و غافلم من درويش

  • ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش

  • قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

  • بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع

  • در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

  • سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ

  • طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

  • زبان خامه ندارد سر بيان فراق

  • مقام امن و می بی‌غش و رفيق شفيق

  • اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک

  • هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

  • ای دل ريش مرا با لب تو حق نمک

  • خوش خبر باشی ای نسيم شمال

  • شممت روح وداد و شمت برق وصال

  • دارای جهان نصرت دين خسرو کامل

  • به وقت گل شدم از توبه شراب خجل

  • اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

  • هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمايل

  • ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل

  • عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

  • مرحبا طاير فرخ پی فرخنده پيام

  • عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام

  • بشری اذ السلامه حلت بذی سلم

  • بازآی  ساقيا  که هواخواه خدمتم

  • دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم

  • به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم

  • زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

  • فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم

  • مرا می‌بينی و هر دم زيادت می‌کنی دردم

  • سال‌ها پيروی مذهب رندان کردم

  • ديشب به سيل اشک ره خواب می‌زدم

  • هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم

  • خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم

  • ز دست کوته خود زير بارم

  • گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

  • گر دست دهد خاک کف پای نگارم

  • در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

  • مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم

  • من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

  • جوزا سحر نهاد حمايل برابرم

  • تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

  • به تيغم گر کشد دستش نگيرم

  • مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم

  • نماز شام غريبان چو گريه آغازم

  • گر دست رسد در سر زلفين تو بازم

  • در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

  • مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم

  • چرا نه در پی عزم ديار خود باشم

  • من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

  • خيال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

  • من که از آتش دل چون خم می در جوشم

  • گر من از سرزنش مدعيان انديشم

  • حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

  • چل سال بيش رفت که من لاف می‌زنم

  • عمريست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم

  • بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

  • من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

  • صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم

  • ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم

  • دوش سودای رخش گفتم ز سر بيرون کنم

  • به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

  • حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

  • روزگاری شد که در ميخانه خدمت می‌کنم

  • من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم

  • به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم

  • حاليا مصلحت وقت در آن می‌بينم

  • گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم

  • در خرابات مغان نور خدا می‌بينم

  • غم زمانه که هيچش کران نمی‌بينم

  • خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم

  • گر از اين منزل ويران به سوی خانه روم

  • آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

  • ديدار شد ميسر و بوس و کنار هم

  • دردم از يار است و درمان نيز هم

  • ما بی غمان مست دل از دست داده‌ايم

  • عمريست تا به راه غمت رو نهاده‌ايم

  • ما بدين در نه پی حشمت و جاه آمده‌ايم

  • فتوی پير مغان دارم و قوليست قديم

  • خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم

  • ما ز ياران چشم ياری داشتيم

  • صلاح از ما چه می‌جويی که مستان را صلا گفتيم

  • ما درس  سحر در ره ميخانه نهاديم

  • بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم

  • خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم

  • بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم

  • صوفی بيا که خرقه سالوس برکشيم

  • دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم

  • ما شبی دست برآريم و دعايی بکنيم

  • ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم

  • سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گويم

  • بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گويم

  • گر چه ما بندگان پادشهيم

  • فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان

  • چندان که گفتم غم با طبيبان

  • می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

  • يا رب آن آهوی مشکين به ختن بازرسان

  • خدا را کم نشين با خرقه پوشان

  • شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان

  • بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن

  • چو گل هر دم به بويت جامه در تن

  • افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن

  • خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

  • دانی که چيست دولت ديدار يار ديدن

  • منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن

  • ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن

  • گلبرگ را ز سنبل مشکين نقاب کن

  • صبح است ساقيا قدحی پرشراب کن

  • ز در درآ و شبستان ما منور کن

  • ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

  • کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن

  • بالابلند عشوه گر نقش باز من

  • چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من

  • نکته‌ای دلکش بگويم خال آن مه رو ببين

  • شراب لعل کش و روی مه جبينان بين

  • می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از اين

  • به جان پير خرابات و حق صحبت او

  • گفتا برون شدی به تماشای ماه نو

  • مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو

  • ای آفتاب آينه دار جمال تو

  • ای خونبهای نافه چين خاک راه تو

  • ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

  • تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو

  • مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

  • خط عذار يار که بگرفت ماه از او

  • گلبن عيش می‌دمد ساقی گلعذار کو

  • ای پيک راستان خبر يار ما بگو

  • خنک نسيم معنبر شمامه‌ای دلخواه

  • عيشم مدام است از لعل دلخواه

  • گر تيغ بارد در کوی آن ماه

  • غوصال او ز عمر جاودان به

  • ناگهان پرده برانداخته‌ای يعنی چه

  • در سرای مغان رفته بود و آب زده

  • ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای

  • دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده

  • از من جدا مشو که توام نور ديده‌ای

  • دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشيده

  • از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه

  • چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

  • سحرگاهان که مخمور شبانه

  • ساقی بيا که شد قدح لاله پر ز می

  • به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می

  • لبش می‌بوسم و در می‌کشم می

  • مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

  • ای که بر ماه از خط مشکين نقاب انداختی

  • ای دل مباش يک دم خالی ز عشق و مستی

  • با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی

  • آن غاليه خط گر سوی ما نامه نوشتی

  • ای قصه بهشت ز کويت حکايتی

  • سبت سلمی بصدغيها فادی

  • ديدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

  • سحر با باد می‌گفتم حديث آرزومندی

  • چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی

  • به جان او که گرم دسترس به جان بودی

  • چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

  • شهريست پرظريفان و از هر طرف نگاری

  • تو را که هر چه مراد است در جهان داری

  • صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری

  • بيا با ما مورز اين کينه داری

  • ای که در کوی خرابات مقامی داری

  • ای که مهجوری عشاق روا می‌داری

  • روزگاريست که ما را نگران می‌داری

  • خوش کرد ياوری فلکت روز داوری

  • طفيل هستی عشقند آدمی و پری

  • ای که دايم به خويش مغروری

  • ز کوی يار می‌آيد نسيم باد نوروزی

  • عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی

  • نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

  • هزار جهد بکردم که يار من باشی

  • ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

  • زين خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی

  • سليمی منذ حلت بالعراق

  • کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی

  • يا مبسما يحاکی درجا من اللالی

  • سلام الله ما کر الليالی

  • بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

  • رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی

  • اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

  • زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

  • که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی

  • انت رواح رند الحمی و زاد غرامی

  • سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی

  • ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

  • احمد الله علی معدله السلطان

  • وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی

  • هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

  • گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی

  • نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

  • دو يار زيرک و از باده کهن دومنی

  • نوش کن جام شراب يک منی

  • صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی

  • ای که در کشتن ما هيچ مدارا نکنی

  • بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی

  • ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

  • سحرگه ره روی در سرزمينی

  • تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی

  • ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی

  • بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

  • ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

  • سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی

  • ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی

  • در همه دير مغان نيست چو من شيدايی

  • به چشم کرده‌ام ابروی ماه سيمايی

  • سلامی چو بوی خوش آشنايی

  • ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی

  • ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآيی

  • می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جويی

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 495 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 4869 / دانلود: 32
اندازه اندازه اندازه
دیوان حافظ شیرای

دیوان حافظ شیرای

نویسنده:
فارسی
الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها

دیوان حافظ

تهیه و تنظیم :
http://www.alhassanain.com

الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولهاالا يا ايها الساقی ادر کاسا و iiناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره iiبگشايد ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در iiدل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر iiدم جرس فرياد می‌دارد که بربنديد iiمحمل‌ها
به می سجاده رنگين کن گرت پير مغان iiگويد که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل کجا دانند حال ما سبکباران iiساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشيد iiآخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند iiمحفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غايب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنيا و iiاهملها

۱
صلاح کار کجا و من خراب کجا
صلاح کار کجا و من خراب کجاصلاح کار کجا و من خراب کجا ببين تفاوت ره کز کجاست تا به iiکجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه iiسالوس کجاست دير مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا iiرا سماع وعظ کجا نغمه رباب iiکجا
ز روی دوست دل دشمنان چه iiدريابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب iiکجا
چو کحل بينش ما خاک آستان iiشماست کجا رويم بفرما از اين جناب iiکجا
مبين به سيب زنخدان که چاه در راه iiاست کجا همی‌روی ای دل بدين شتاب iiکجا
بشد که ياد خوشش باد روزگار iiوصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب iiکجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چيست صبوری کدام و خواب iiکجا

۲
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما رااگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما iiرا به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی iiيافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا iiرا
فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار iiشهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی iiاست به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را
من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت iiدانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را
اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم جواب تلخ می‌زيبد لب لعل شکرخا iiرا
نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر iiدارند جوانان سعادتمند پند پير دانا iiرا
حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر iiجو که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما iiرا
غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان iiحافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را

۳
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا راصبا به لطف بگو آن غزال رعنا iiرا که سر به کوه و بيابان تو داده‌ای ما iiرا
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکرخا iiرا
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای iiگل که پرسشی نکنی عندليب شيدا iiرا
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر به بند و دام نگيرند مرغ دانا iiرا
ندانم از چه سبب رنگ آشنايی iiنيست سهی قدان سيه چشم ماه سيما iiرا
چو با حبيب نشينی و باده iiپيمايی به ياد دار محبان بادپيما iiرا
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب که وضع مهر و وفا نيست روی زيبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته iiحافظ سرود زهره به رقص آورد مسيحا iiرا

۴
دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا رادل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا iiرا دردا که راز پنهان خواهد شد iiآشکارا
کشتی شکستگانيم ای باد شرطه برخيز باشد که بازبينيم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و iiافسون نيکی به جای ياران فرصت شمار iiيارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا يا ايها iiالسکارا
ای صاحب کرامت شکرانه iiسلامت روزی تفقدی کن درويش بی‌نوا iiرا
آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف iiاست با دوستان مروت با دشمنان iiمدارا
در کوی نيک نامی ما را گذر iiندادند گر تو نمی‌پسندی تغيير کن قضا iiرا
آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش iiخواند اشهی لنا و احلی من قبله iiالعذارا
هنگام تنگدستی در عيش کوش و مستی کاين کيميای هستی قارون کند گدا iiرا
سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ iiخارا
آيينه سکندر جام می است iiبنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک iiدارا
خوبان پارسی گو بخشندگان iiعمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا iiرا
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه می iiآلود ای شيخ پاکدامن معذور دار ما را

۵
به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را
به ملازمان سلطان که رساند اين دعا رابه ملازمان سلطان که رساند اين دعا iiرا که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا iiرا
ز رقيب ديوسيرت به خدای خود iiپناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا iiرا
مژه سياهت ار کرد به خون ما iiاشارت ز فريب او بينديش و غلط مکن iiنگارا
دل عالمی بسوزی چو عذار iiبرفروزی تو از اين چه سود داری که نمی‌کنی مدارا
همه شب در اين اميدم که نسيم iiصبحگاهی به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
چه قيامت است جانا که به عاشقان iiنمودی دل و جان فدای رويت بنما عذار ما iiرا
به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخيز که دعای صبحگاهی اثری کند شما iiرا

۶
صوفی بيا که آينه صافيست جام را
صوفی بيا که آينه صافيست جام راصوفی بيا که آينه صافيست جام را تا بنگری صفای می لعل فام iiرا
راز درون پرده ز رندان مست iiپرس کاين حال نيست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام iiبازچين کان جا هميشه باد به دست است دام iiرا
در بزم دور يک دو قدح درکش و iiبرو يعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچيدی گلی ز عيش پيرانه سر مکن هنری ننگ و نام iiرا
در عيش نقد کوش که چون آبخور iiنماند آدم بهشت روضه دارالسلام iiرا
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبين به ترحم غلام iiرا
حافظ مريد جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شيخ جام iiرا

۷
ساقيا برخيز و درده جام را
ساقيا برخيز و درده جام راساقيا برخيز و درده جام را خاک بر سر کن غم ايام iiرا
ساغر می بر کفم نه تا ز iiبر برکشم اين دلق ازرق فام را
گر چه بدناميست نزد iiعاقلان ما نمی‌خواهيم ننگ و نام iiرا
باده درده چند از اين باد iiغرور خاک بر سر نفس نافرجام iiرا
دود آه سينه نالان iiمن سوخت اين افسردگان خام iiرا
محرم راز دل شيدای iiخود کس نمی‌بينم ز خاص و عام iiرا
با دلارامی مرا خاطر خوش iiاست کز دلم يک باره برد آرام iiرا
ننگرد ديگر به سرو اندر iiچمن هر که ديد آن سرو سيم اندام iiرا
صبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بيابی کام iiرا

۸
رونق عهد شباب است دگر بستان را
رونق عهد شباب است دگر بستان رارونق عهد شباب است دگر بستان را می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان iiرا
ای صبا گر به جوانان چمن iiبازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان iiرا
گر چنين جلوه کند مغبچه باده iiفروش خاکروب در ميخانه کنم مژگان iiرا
ای که بر مه کشی از عنبر سارا iiچوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان iiرا
ترسم اين قوم که بر دردکشان iiمی‌خندند در سر کار خرابات کنند ايمان را
يار مردان خدا باش که در کشتی iiنوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان iiرا
برو از خانه گردون به در و نان مطلب کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان iiرا
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک iiاست گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان iiرا
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو iiشد وقت آن است که بدرود کنی زندان iiرا
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزوير مکن چون دگران قرآن iiرا

۹
دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما
دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير مادوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
ما مريدان روی سوی قبله چون آريم iiچون روی سوی خانه خمار دارد پير iiما
در خرابات طريقت ما به هم منزل iiشويم کاين چنين رفته‌ست در عهد ازل تقدير iiما
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان ديوانه گردند از پی زنجير ما
روی خوبت آيتی از لطف بر ما کشف iiکرد زان زمان جز لطف و خوبی نيست در تفسير iiما
با دل سنگينت آيا هيچ درگيرد iiشبی آه آتشناک و سوز سينه شبگير iiما
تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ iiخموش رحم کن بر جان خود پرهيز کن از تير ما

۱۰
ساقی به نور باده برافروز جام ما
ساقی به نور باده برافروز جام ماساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام iiما
ما در پياله عکس رخ يار iiديده‌ايم ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام iiما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام iiما
چندان بود کرشمه و ناز سهی iiقدان کايد به جلوه سرو صنوبرخرام iiما
ای باد اگر به گلشن احباب iiبگذری زنهار عرضه ده بر جانان پيام iiما
گو نام ما ز ياد به عمدا چه iiمی‌بری خود آيد آن که ياد نياری ز نام iiما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زان رو سپرده‌اند به مستی زمام iiما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز iiبازخواست نان حلال شيخ ز آب حرام iiما
حافظ ز ديده دانه اشکی همی‌فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام iiما
دريای اخضر فلک و کشتی iiهلال هستند غرق نعمت حاجی قوام iiما

۱۱
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شماای فروغ ماه حسن از روی رخشان iiشما آب روی خوبی از چاه زنخدان iiشما
عزم ديدار تو دارد جان بر لب iiآمده بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافيت به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد iiمگر زان که زد بر ديده آبی روی رخشان iiشما
با صبا همراه بفرست از رخت iiگلدسته‌ای بو که بويی بشنويم از خاک بستان iiشما
عمرتان باد و مراد ای ساقيان بزم جم گر چه جام ما نشد پرمی به دوران iiشما
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنيد زينهار ای دوستان جان من و جان iiشما
کی دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پريشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما iiبگذری کاندر اين ره کشته بسيارند قربان iiشما
ای صبا با ساکنان شهر يزد از ما iiبگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان iiشما
گر چه دوريم از بساط قرب همت دور iiنيست بنده شاه شماييم و ثناخوان iiشما
ای شهنشاه بلنداختر خدا را iiهمتی تا ببوسم همچو اختر خاک ايوان iiشما
می‌کند حافظ دعايی بشنو آمينی iiبگو روزی ما باد لعل شکرافشان iiشما

۱۲
می‌دمد صبح و کله بست سحاب
می‌دمد صبح و کله بست سحابمی‌دمد صبح و کله بست iiسحاب الصبوح الصبوح يا iiاصحاب
می‌چکد ژاله بر رخ iiلاله المدام المدام يا iiاحباب
می‌وزد از چمن نسيم iiبهشت هان بنوشيد دم به دم می ناب
تخت زمرد زده است گل به چمن راح چون لعل آتشين iiدرياب
در ميخانه بسته‌اند iiدگر افتتح يا مفتح iiالابواب
لب و دندانت را حقوق iiنمک هست بر جان و سينه‌های iiکباب
اين چنين موسمی عجب iiباشد که ببندند ميکده به شتاب
بر رخ ساقی پری پيکر همچو حافظ بنوش باده iiناب

۱۳
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريبگفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين iiغريب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين iiغريب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم iiبدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندين iiغريب
خفته بر سنجاب شاهی نازنينی را چه iiغم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين iiغريب
ای که در زنجير زلفت جای چندين iiآشناست خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب
می‌نمايد عکس می در رنگ روی مه iiوشت همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين iiغريب
بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت گر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريب
گفتم ای شام غريبان طره شبرنگ iiتو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين iiغريب
گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند دور نبود گر نشيند خسته و مسکين iiغريب

۱۴
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابتای شاهد قدسی که کشد بند iiنقابت و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و iiآبت
خوابم بشد از ديده در اين فکر iiجگرسوز کاغوش که شد منزل آسايش و خوابت
درويش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد انديشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم iiخماری پيداست از اين شيوه که مست است شرابت
تيری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه انديشه کند رای iiصوابت
هر ناله و فرياد که کردم iiنشنيدی پيداست نگارا که بلند است iiجنابت
دور است سر آب از اين باديه هش iiدار تا غول بيابان نفريبد به سرابت
تا در ره پيری به چه آيين روی ای iiدل باری به غلط صرف شد ايام iiشبابت
ای قصر دل افروز که منزلگه iiانسی يا رب مکناد آفت ايام iiخرابت
حافظ نه غلاميست که از خواجه iiگريزد صلحی کن و بازآ که خرابم ز iiعتابت

۱۵
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختخمی که ابروی شوخ تو در کمان iiانداخت به قصد جان من زار ناتوان iiانداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت iiبود زمانه طرح محبت نه اين زمان iiانداخت
به يک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فريب چشم تو صد فتنه در جهان iiانداخت
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به iiچمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان iiانداخت
بنفشه طره مفتول خود گره iiمی‌زد صبا حکايت زلف تو در ميان iiانداخت
ز شرم آن که به روی تو نسبتش iiکردم سمن به دست صبا خاک در دهان iiانداخت
من از ورع می و مطرب نديدمی زين iiپيش هوای مغبچگانم در اين و آن iiانداخت
کنون به آب می لعل خرقه می‌شويم نصيبه ازل از خود نمی‌توان iiانداخت
مگر گشايش حافظ در اين خرابی iiبود که بخشش ازلش در می مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان مرا به بندگی خواجه جهان iiانداخت

۱۶
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوختسينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در اين خانه که کاشانه iiبسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر iiبگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه iiبسوخت
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه iiبسوخت
آشنايی نه غريب است که دلسوز من iiاست چون من از خويش برفتم دل بيگانه iiبسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش ميخانه iiبسوخت
چون پياله دلم از توبه که کردم iiبشکست همچو لاله جگرم بی می و خمخانه iiبسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم iiچشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش iiدمی که نخفتيم شب و شمع به افسانه iiبسوخت

۱۷
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
ساقيا آمدن عيد مبارک بادتساقيا آمدن عيد مبارک iiبادت وان مواعيد که کردی مرواد از يادت
در شگفتم که در اين مدت ايام iiفراق برگرفتی ز حريفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به iiدرآی که دم و همت ما کرد ز بند iiآزادت
شادی مجلسيان در قدم و مقدم iiتوست جای غم باد مر آن دل که نخواهد iiشادت
شکر ايزد که ز تاراج خزان رخنه نيافت بوستان سمن و سرو و گل و iiشمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات iiبازآورد طالع نامور و دولت iiمادرزادت
حافظ از دست مده دولت اين کشتی iiنوح ور نه طوفان حوادث ببرد iiبنيادت

۱۸
ای نسيم سحر آرامگه يار کجاست
ای نسيم سحر آرامگه يار کجاستای نسيم سحر آرامگه يار کجاست منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
شب تار است و ره وادی ايمن در iiپيش آتش طور کجا موعد ديدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی iiدارد در خرابات بگوييد که هشيار iiکجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت iiداند نکته‌ها هست بسی محرم اسرار iiکجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار iiاست ما کجاييم و ملامت گر بی‌کار iiکجاست
بازپرسيد ز گيسوی شکن در شکنش کاين دل غمزده سرگشته گرفتار iiکجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين iiکو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهياست iiولی عيش بی يار مهيا نشود يار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر iiمرنج فکر معقول بفرما گل بی خار iiکجاست

۱۹
روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاست
روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاستروزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها iiبرخاست می ز خمخانه به جوش آمد و می بايد iiخواست
نوبه زهدفروشان گران جان iiبگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را که چنين باده iiخورد اين چه عيب است بدين بی‌خردی وين چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ريايی iiنبود بهتر از زهدفروشی که در او روی و رياست
ما نه رندان رياييم و حريفان iiنفاق آن که او عالم سر است بدين حال iiگواست
فرض ايزد بگذاريم و به کس بد iiنکنيم وان چه گويند روا نيست نگوييم iiرواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم باده از خون رزان است نه از خون iiشماست
اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد iiبود ور بود نيز چه شد مردم بی‌عيب کجاست

۲۰