داستانهايى از رسول خدا . جلد ۲

داستانهايى از رسول خدا .0%

داستانهايى از رسول خدا . نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

داستانهايى از رسول خدا .

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: قاسم مير خلف زاده
گروه: مشاهدات: 4729
دانلود: 1458


توضیحات:

جلد 1 جلد 2
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 79 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 4729 / دانلود: 1458
اندازه اندازه اندازه
داستانهايى از رسول خدا .

داستانهايى از رسول خدا . جلد 2

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

قصص الرسول

يا داستانهايى ازرسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

جلد دوم

نوينسده : قاسم ميرخلف زاده

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است .

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است .

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم

بر احدى از مسلمانان و يهود و نصارى و ساير فرق و مذاهب عالم، شبهه و ترديدى نيست كه پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت محمد بن عبدالله ١٣٧٧ سال شمسى پيش از اين، مطابق با سال چهلم عامل الفيل و سال ٦٢١ ميلادى در زمانيكه شرك و بت پرستى سرتاسر عالم را فراگرفته بود، در جزيره العرب بت پرستى، در ايران آتش پرستى، در هندوستان گاوپرستى و عبادت خورشيد و ماه و ستارگان رواج بسزائى داشت، طايفه يهود نيز بت پرستي و بدعت هاى ديگر و نصارى و روميان تثليت و شرك و خرافات ديگر بسر مى بردند، در مكه پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ادعاى نبوت كردند و سيزده سال در مكه به دعوت قريش و ساير قبايل عرب به توحيد و خداپرستى مشغول و پس ‍ از آن به مدينه طيبه هجرت و ده سال نيز در مدينه مردم را به دين اسلام دعوت نمودند و در ظرف اين مدت اكثر مردم جزيره العرب دعوت او را پذيرفته و به دين اسلام مشرف شدند و اكثر كشورها مانند ايران و روم و سوريه دعوت حضرت را پذيرفته و از آن زمان تا اين تاريخ هيچ عصر و زمانى نيامد كه مسلمين منقرض شوند و تواتر آن قطع گردد، بلكه جمعيت آنها روز به روز به تزايد بوده است، از دوست و دشمن خبر دادند كه پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داراى مكارم اخلاق و صفات برجسته و اعمال نيك چه قبل از بعثت و چه بعد از آن داشته اند.

اما قبل از بعثت به قدرى حضرت در راستگويى و امانت و رفتار نيك مشهور بودند كه او را محمد امين مى ناميدند.

اما بعد از بعثت نيز به قدرى حضرت با مردم به حسن خلق و نيكى سلوك نمودند كه بسيارى از اشخاص به واسطه همين اخلاق به حضرت ايمان آوردند و با اين قريش و مشركين و اهل بيت مخصوصا طايفه يهود، دشمن سرسخت حضرت بودند كه نتوانستند چه قبل از بعثت و چه بعد از آن كوچكترين نقطه ضعفى در اخلاق و كردار حضرت پيدا كنند.

اخلاق حضرت يكى از بزرگترين معجزات بوده و معجزات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دو قسمت مى شود:

١ - معجزاتى به زمان خود حضرت اختصاص داشته.

٢ - معجزاتى كه بعد از آن مى باشد.

اما معجزاتى كه در زمان خود حضرت اختصاص داشته كه قسمتى از آن عبارتند از:

شق القمر، سخن گفتن با حيوانات، سايه انداختن ابر بر سر آن حضرت، ناله كردن ستون مسجد از فراق او، تسبيح سنگ ريزه در دست حضرت، بيرون آمدن آب از ميان انگشتان رسول خدا، ساطع شدن نور از جبين مباركش، حضرت دست مبارك را بلند مى كردند و انگشتان مباركشان مانند ده شمع روشنى مى داد، بوى خوش آن جناب چنانكه هر وقت آن جناب از راهى مى رفتند تا دو روز و زياده از آن هر كه از آن راه مى رفت مى دانست حضرت از آن راه گذشته است، هرگز بوى بد به مشام آن حضرت نمى رسيد، هر گاه آب دهان به هر چاهى كه مى افكندند در آن بركت بهم مى رسيد و پر آب مى شد و به هر صاحب دردى كه مى ماليدند شفا مى يافت و دست مبارك حضرت بهر طعامى كه مى رسيد با بركت مى شد و از طعام قليل جماعت و عده كثير را سير مى كرد، حضرت همه لغت ها را مى فهميدند و به جميع لغات سخن مى گفتند، در مجالس شريف ١٧ موى سفيد بود كه مانند آفتاب مى درخشيد و...

معجزاتى كه بعد از آن حضرت باقى ماند:

١ - قرآن مجيد كه از بزرگترين معجزات آن حضرت است.

٢ - علوم و معارف و احكام و قوانينى كه از پيامبر يا بواسطه جانشينان آن حضرت انتشار يافته.

٣ - اخبارى است كه از امور و وقايع آينده خبر دادند.

٤ - حكمت ها، و مواضع و كلمات قصارى است كه در موضوعات مختلف از آن حضرت بيان شده.

بعضى از علماء در كتابهايشان ٤ هزار معجزه براى رسول الله نقل كرده اند كه ما حدود ٧٧ داستان از اخلاق، رفتار، زهد، شوخى ها، مواعظ و سخنان ، معجزات و كرامات و... به رشته تحرير در آوريم كه انشاء الله مورد رضايت حق تعالى و رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ائمهعليه‌السلام خصوصا حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه) قرار بگيرد و دعاى حضرت شامل حال همه ما مخصوصا مقام معظم رهبرى شود و روح پرفتوح حضرت امام و عزيزانش و برادر شهيدم شهيد احمد مير خلف زاده و شهداى ايران با شهداى كربلا محشور فرمايد.

ضمنا از جناب آقاى مهندس محسن يزدان نظرى كه اينجانب را تشويق و در امور مالى اين كتاب تشريك مساعى نمودند كمال تشكر را دارم و ثوابش به روح پدر بزرگوارشان مرحوم مغفور حاج حسن على يزدان نظرى عائد و واصل گردد.

و همچنين از ناشر محترم حجت الاسلام سيد عبدالله حسينى و از برادر عزيزم جناب حجه الاسلام شيخ على مير خلف زاده كه تمام زحمت ها بدوش ايشان است تشكر مى كنم.

والسلام علينا و على عباد الله الصالحين

قاسم مير خلف زاده

.آيا راضى نيستى كه من پدر تو باشم؟....

پيامبر عظيم الشان اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى براى اداى نماز عيد از منزل خارج شد ديد بچه ها با همديگر بازى مى كنند و شاد و مسرور هستند و ليكن در كنار اين بچه ها، بچه اى كه لباس كهنه و پاره بر تن دارد گريه مى كند.

حضرت نزد او آمد و فرمود:

مالك تبكى و لا تلعب مع الصبيان؟:

چرا گريه مى كنى و با بچه ها بازى نمى كنى؟

بچه، كه آن حضرت را نمى شناخت، عرض كرد: اى مرد! به من كارى نداشته باش، پدرم در يكى از جنگ هاى اسلامى شهيد شده، مادرم شوهر ديگرى كرده، مال مرا خوردند و مرا از خانه خود بيرون كرده اند، نه غذا دارم، نه آب و نه لباس و نه خانه اى كه به آن پناه ببرم! چون ديدم بچه ها با كمال شادمانى با همديگر بازى مى كنند، پدر دارند، خانه و كاشانه اى دارند، غم و مصيبت من تازه شد گريه ام براى اين جهت است.

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ دست بچه را گرفت و به او فرمود:

اما ترضى ان اكون لك ابا و فاطمه اختا و على و الحسن و الحسين اخوين؟:

آيا راضى نيستى كه من پدر تو و دخترم فاطمه، خواهر تو و علىعليه‌السلام عموى تو و حسنينعليه‌السلام برادران تو باشند؟

وقتی كه بچه يتيم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را شناخت گفت: چگونه راضى نباشم يا رسول الله!

پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را بسوى خانه خود برد و لباس نو به او پوشانيد و غذا به او داد و كاملا موجب خوشحالى او شد.

بچه يتيم با لبهاى خندان از خانه بيرون آمد و بسوى بچه ها دويد.

بچه ها گفتند: تو قبلا گريه مى كردى، چطور شد كه الان شاد و مسرور هستى؟

بچه يتيم گفت: من گرسنه بودم سير شدم، برهنه بودم لباس نو به تن كردم، يتيم و بى پدر بودم، پدرى چونرسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ ، خواهرى چون فاطمه زهراعليها‌السلام و عمويى چون علىعليه‌السلام و برادرانى چون حسن و حسينعليهما‌السلام پيدا كردم.

بچه ها گفتند: كاش پدران ما همه در اين جنگ، كشته مى شدند و چنين افتخارى نصيب ما مى شد، كه نصيب تو شده است.

اين بچه يتيم، به سرپرستىرسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ زندگانى مى كرد تا اينكه آن حضرت از دار دنيا رحلت نمود، هنگاميكه خبر رحلت آن حضرت به بچه رسيد گويا آسمان بر سر وى خراب گرديد و از خانه بيرون آمد، ناله و فريادش بلند بود خاك بر سر مى ريخت و مى گفت: الان صرت يتيما...الان صرت غريبا:

اينك يتيم شدم...، غريب گشتم.

بعضى از اصحاب، سرپرستى او را قبول كردند.(٣)

.

اى مدينه شهر دين كو رسول الله

يا امير المومنين كو رسول الله

آفتاب عدل و دين شد نهان

اندر زمين واويلا، واويلا

اى مدينه كو بلال تا اذان گويد

شرح اين داغ گران بر جهان گويد

از فراق روى باز

كرده ترك اين ديار

واويلا، واويلا رحمه للعالمين رفته از عالم

در جهان زد رحلتش شعله هاى غم

محشر بر پا شده مرتضى تنها شده واويلا، واويلا

سر زند با داغ دل لاله صحرا تا شود در دشت غم

همدم زهرا سايه لطف پدر رفته

زهرا را ز سر واويلا، واويلا دانه دانه اشك غم

بر رخش ريزد ناله يا ابتا از دلش خيزد

قامتش خميده است خون جگر گرديده است

(٤)

براى نجات پيامبر هم دروغ نگفت!

شبى كه علىعليه‌السلام فدايى پيامبر شد و در بستر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قرار گرفت پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابوذر فرمودند: مرا از اين خانه بيرون ببر!

ابوذر اطاعت كرد باين ترتيب پيامبر در ميان روپوشى «كيسه اى» قرار گرفتند، ابوذر كيسه را به گرده خود گرفته و از خانه بيرون آمد.

گرگان و پهلوانان قريش وقتی كه ابوذر را ديدند، گفتند آن كيسه چيست كه در پشت حمل كرده اى؟

ابوذر با خود گفت: هر چه بگويم ممكن است آنها تحقيق كنند، و از طرفى مى دانست النجاه فى الصدق كما ان الهلاك فى الكذب نجات در راستگويى است و هلاكت در دروغگويى مى باشد.

گرچه در اين امر خطير، دروغ مصلحت آميز اشكال نداشت، و لكن ابوذر راستش را گفت جواب داد: در اين كيسه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى باشد.

آنها گفتند: ابوذر در اين موقعيت حساس ما را مسخره مى كند، غير ممكن است او جاى پيامبر را بما نشان دهد، از ابوذر دست كشيدند.

( وَجَعَلْنَا عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ )

روى ادراك و دل آنها را پرده هاى ضخيمى قرار داديم، كه نمى فهمند.

ابوذر آن حضرت را آورد و در بيرون مكه به زمين گذاشت.

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ فرمود: اى ابوذر! چطور شد در اين موقعيت پرخطر راستش را گفتى؟!

ابوذر گفت: هرچه بر خود فشار آوردم كه دروغى بگويم، ديدم دروغ بلد نيستم!!

اين است كه رسول گرامى اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند:

آسمان سايه نينداخت و زمين بر نداشت صاحب لهجه اى كه راستگوتر از ابوذر باشد.(٥)

هى نيارى بر زبان حرف دروغ

حيف باشد زان دهان حرف دروغ

من چو با تو راستم تو راست باش

تا نباشد در ميان حرف دروغ

آن اشارات دروغينت بس است

نيست حاجت در بيان حرف دروغ

نكته اى باريك گويم عذر آن

كز چه آيد زان دهان حرف دروغ

بشكند در تنگنا آن حرف راست

درهم افتد گردد آن حرف دروغ

فيض بس كن كى كجا سر مى زند

از دهان آنچنان حرف دروغ

گر شنيدى از كسى باور مكن

او كى آرد بر زبان حرف دروغ(٦)

پاى مبارك حضرت مجروح شد

پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هنگاميكه شبانه از خانه خارج شد، به خانه خواهر علىعليه‌السلام «ام هانى» رفت و صبح زود بسوى غار «ثور»(٧) روانه شد. آن حضرت در راه ابوبكر را ملاقات كرد، از ترس اينكه ابوبكر به مكه مى رود خبر به مردم مى دهد كه آن جناب به كدام ناحيه رفت، او را با خود برد.

نعلين را از پا در آورده و با سر انگشتان طى مسافت كردند، تا نشان پاى ايشان بر زمين نماند، با اين سختى به حدى كه پاى مبارك حضرت مجروح شد، به غار ثور رسيدند، ابوبكر بى نهايت محزون بود و مى ترسيد، وقتى كه به ميان غار رفتند.

به روايتى درختى كه در برابر غار بود؛ زمين را شكافت و جلو در غار آمد و در همان حال كبوتران وحشى بر شاخه درخت آشيانه بستند و تخم گذاردند، و عنكبوتها بر اطراف غار، پرده هاى ضخيم تنيدند.

مشركين اعلام كردند كه در اطراف و اكناف، براى پيدا كردن پيامبر برگردند و هر كس او را پيدا كند و او را نشان دهد جايزه او صد شتر است.

گروهى به همراهى «ابوكرز خزاعى» كه مردى قايف(٨) بود با همراه داشتن سلاح جنگى به دنبال پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رهسپار شدند، «ابوكرز» بقدرى در تشخيص رد پا ماهر و زبر دست بود كه بجايى رسيدند ابوكرز گفت: دو نفر از اينجا رفته اند، كه يكى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و ديگرى ابوبكر است ردپا را گرفتند، تا نزديك درب غار ثور رسيدند.

ابوكرز گفت: مطلوب شما از اين غار تجاوز نمى كند، يا به آسمان و يا به زمين فرو رفتند.

اميه بن خلف گفت: پيش از تولد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عنكبوت به اين جا آمده و تار تنيده در اين جاها خبرى نيست.(٩)

اى دل و جان من فداى محمد

هاى و هوى من از براى محمد

مظهر جامع صفات خدا اوست

كى ثنائى بود سزاى محمد

كيستم من كه، قدر او بشناسم

يا كه باشم سخن سزاى محمد

قدر او برتر است نرسد

كسى با صطفاى محمد(١٠)

براى حضرت گريه اش گرفت

سؤال: پيامبر گرامى چه اندازه مال و ثروت داشت؟

جواب: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يك خشت روى خشت نگذاشت، در حالتى كه اگر مى خواست مى توانست خانه اى بسازد يك خشت طلا باشد و يك خشت نقره اين چند اطاقى را هم كه داشت از خشت و گل و چوب درخت خرما درست كردند.

سؤال: فرش پيامبر چه بود؟

جواب: فرش پيامبر خاك بود و گاهى يك تكه حصير، بالش پيامبر هم ليف خرما در پوست بزى كه در زير سرش مى گذاشت، تشك و لحاف پيامبر پارچه اى بود كه قسمتى را زير بدن و قسمتى ديگر را روى خود مى كشيد.

آخر عمرش همسران او به يكديگر گفتند: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم استخوان هاى دنده اش نمايان شده بيائيم كارى كنيم كه زير بدنش ‍ نرم تر شود، زنها پارچه را ٤ تا كردند دوتائى بود چهار تا كردند، آن شب پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كمى ديرتر از خواب بيدار شد كمى بيشتر احساس راحتى كرد، حضرت از خواب كه برخاستند فرمودند:

چه كسى چنين كرده است؟

يكى از همسران گفت: ما چنين كرديم يا رسول الله! چون بدن مبارك شما ضعيف شده بود، خواستيم زير بدنتان قدرى نرم تر باشد.

حضرت فرمود: به من ظلم كرديد، امشب زير بدنم نرم تر بود، از خواب ديرتر برخواستم «لطفا» همان وضع قبل باشد، تابستان بود، پيراهن هم به تن مباركش نبود، روى حصيرى خوابيده بود، از خواب برخواسته بود كه يكى از اصحاب وارد شد، ديد جاى حصير بر دنده هاى حصير نقش بسته است گريه اش گرفت، گفت: يا رسول الله! شما سلطان السلاطين هستيد اين چه زندگى است كه شم

هر كه كند گريه در عزاى محمد

راضى از او مى شود خداى محمد

آنچه اذيت كشيد ز امت نادان

بود چو گل روى حق نماى محمد

خلق عظيمش خداى خواند و خجل شد

صبر و شكيبائى از رضاى محمد

ساحر و مجنون به او خطاب نمودند

تنگ نشد قلب باصفاى محمد(١٢)

(١١)

آيا مثل غلامان نشسته ايد

روزى زنى از زنهاى مدينه ديد پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روى خاك نشسته است «چون خود پيامبر مى فرمود: تا آخر عمر خاك نشينى را من دوست مى دارم و رها نمى كنم»

زن ديدرسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روى خاك نشسته غذا ميل مى فرمايند «آن خوراك يا خرما بوده يا نان بود.» زن گفت: جلست جلسه العبيد؟

آيا مثل غلامان نشسته ايد، آقا مثل غلامان خوراك مى خوريد، اگر كسى بگذرد و شما را با اين حال ببيند مى فهمد شما كيستيد؟

حضرت فرمود: و من اعبد منى؟

چه كسى از محمد بنده تر است آن هم بنده رب العالمين ملك الملوك؟

زن گفت: يا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر من منت بگذار و از اين لقمه اى كه مى خورى كمى از آن را هم به من عنايت كن.

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست كرد و دانه خرما يا نان به او داد.

زن گفت: شما را به خدا سوگند از دهان مباركت به من عنايت كنيد.

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ از دهان مباركشان به او غذا دادند و زن آن را خورد.

حضرت اميرعليه‌السلام مى فرمايد: اين زن تا آخر عمرش به بركت لقمه دهان رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ديگر مريض نشد.

قال رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : اكل كما ياكل العبد و اجلس كما يجلس العبد.

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: مانند بندگان غذا مى خورم و مانند آنها بر زمين مى نشينم.(١٣)

شش سفارش ازرسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌

حضرت اميرعليه‌السلام مى فرمايد: مردى نزدرسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ آمد و گفت: يا رسول الله مرا به عملى راهنمايى كنيد، به عملى كه به سبب آن:

١ - خدا مرا دوست بدارد.

٢ - مردم مرا دوست بدارند.

٣ - دارائيم فراوان شود.

٤ - بدنم سالم بماند.

٥ - عمرم طولانى شود.

٦ - خدا مرا با تو محشور كند.

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ فرمودند: اين ٦ حاجت ٦ خصلت مى خواهد:

١ - اگر مى خواهى خدا تو را دوست بدارد از او بترس و از گناه پرهيز كن.

٢ - اگر مى خواهى مردم تو را دوست دارند به آنها خوبى و نيكى كن و به آنچه در دست آنهاست طمع نكن و چشم نيانداز.

٣ - اگر مى خواهى دارائيت فراوان شود زكات بده.

٤ - اگر مى خواهى بدنت سالم بماند فراوان صدقه بده.

٥ - و اگر مى خواهى عمرت طولانى شود صله رحم كن «ديد و بازديد خويشان».

٦ - و اگر مى خواهى خدا تو را با من محشور كند سجده را براى خدا طولانى كن.(١٤)

اى محمد كه تويى مظهر آيات خدا اى كه لعل لب تو قيمت گوهر شكند كام دنيا شد شيرين ز كلام خوش تو اى كه گفتار تو شيرينى شكر شكند كى روا بود كه سنگ ستم امت پست در دندان تو اى مظهر داور شكند.(١٥)

نه سال با پيامبر بودم

شخصى به نام انس ٩ سال افتخارى خدمت پيامبر كرد و علتش هم اين بود كه:

وقتى كهرسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد مدينه شد، هر كسى براى تشريفات ورودرسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ هديه اى مى آورد، مادر انس دست پسرش را گرفت نزدرسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد و گفت:

يا رسول الله من يك پير زن ضعيف و فقيرى هستم، چيزى نداشتم كه براى قدوم مبارك شما بياورم، پسرم را آوردم قبول بفرمائيد خادم شما شود،رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هم پذيرفت. اين پسر ٩ سال تمام خدمت كرد و بعد از ٩ سال اجازه مرخصى گرفت كه به كسب و كار مشغول شود، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: تو ٩ سال در خانه ما زحمت كشيدى حالا هر چه بخواهى بگو تا به تو بدهم، هر حاجتى دارى بگو تا روا كنم.

انس اين ٩ سال در دستگاه پيامبر زرنگ شده بود گفت: يا رسول الله ٢٤ ساعت به من مهلت بدهيد تا فكر كنم.

حضرت فرمود: برو تا فردا فكر بكن.

انس در فكر فرو رفت كه چه بخواهم، گاهى خيالش متوجه امور دنيوى مى شد مثلا ١٠٠ گله گوسفند يا شتر يا مثلا پست و مقام.

انس گفت: اينها همه اش مى گذرد و فانى مى شود و حاجت هاى آخرتى بهتر است انس فكرش را بكار انداخت كه آيا آمرزش بخواهم؟ بهشت بخواهم؟ تا بالاخره فكرش به اينجا رسيد:

صبح كه شد خدمترسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ آمد حضرت فرمودند فكرش را كردى؟

انس گفت: بله.

حضرت فرمود: چه چيز مى خواهى تا به تو بدهم؟

انس گفت: يا رسؤال الله حاجتم اين است كه در آخرت با تو باشم.

برادر و خواهر. همين مطلب را ما در زيارت عاشورا مى خواهيم كه عرض ‍ مى كنيم:

ان يجعلنى معكم فى الدنيا و الاخره

در دنيا و آخرت مرا با شما قرار دهد «يعنى يك لحظه از شما جدا نشوم» و اين آرزوى ما است.

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اعنى بكثره السجود.

يعنى زياد سجده كن. يعنى اگر مى خواهى خدا تو را با من محشور كند سجده را براى خدا طولانى كن.(١٦)

ى كون و مكان بزير گامت

ای جبريل امين بجان غلامت

در پرده لامكان لاهوت شد

نقش به لوح عرش نامت

در اوج عروج، وقت معراج

معشوق به سدره داد كامت

قرآن كه مهين كلام حق است

جارى شده از در كلامت

رندان همه را لياقتى نيست

تا بوسه زنند جاى قامت(١٧)

درود و صلوات به نفع ما است

وقتى كه اسم محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى بريم و صلوات مى فرستيم نه اينكه خيال كنيم محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم احتياجى به صلوات ما دارد بلكه اين صلوات به نفع خود ما است فهو خير لكم

( إِنَّ اللَّـهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا... )

بدرستيكه خدا و ملائك بر پيامبر درود مى فرستند اى اهل ايمان شما هم بر او درود بفرستيد.

يعنى: اى مومنين بيائيد دوش بدوش ملك شويد چنانكه ملائكه به صلوات بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تقرب به خدا پيدا مى كنند، شما نيز به وسيله صلوات بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به خدا تقرب جوئيد.

يعنى: به هر اندازه كه صلوات مى فرستى به همان اندازه گناهت مى ريزد، دورى از او كم مى شود و نزديكتر مى شوى، مثل اينكه بر خودت صلوات مى فرستى.

يعنى: ده برابر نصيب خودت مى شود.

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ فرمود: كسى كه يك مرتبه بر من صلوات بفرستد، من ده مرتبه بر او صلوات مى فرستم.

بنابراين تا مى توانى دائما صلوات بر محمد و آل محمد بفرست.(١٨)

والله ديده من از نور اوست

روشن جان من است و من تن

صلوات بر محمد اى نور ديده ما

خوش مجلسى بيا را ميگوئى خوش خدا را

صلوات بر محمد مانند گل شكفتيم

اندر لطيف سفتيم خوش عاشقانه گفتيم: صلوات بر محمد

پيامبر فرمود: پدرش مرد كريم و بزرگوارى بود

همه شنيده ايم كه «حاتم طائى» از مردان سخاوتمند و جوانمرد تاريخ بود، او در طائف زندگى مى كرد اما در حال كفر از دنيا رفت.

او دخترى به نام «سفانه» داشت كه بانوئى با شخصيت و مهربان و بزرگ منش و سخاوتمند بود، اين دختر در جنگ حنين و طائف كه در سال هشتم هجرت در سرزمين طائف، بين مسلمين و مشركين واقع شد، به اسارت سپاه اسلام در آمد.

اين دختر را وقتى به مدينه آوردند، هنگامى كه رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديد، درخواست آزادى خود را نمود، و در ضمن گفتارش ‍ عرض كرد:

من دختر بزرگ خاندانم هستم ؛ پدرم، اسيران را آزاد مى كرد، به مستمندان كمك مى نمود، مهمان نواز بود، و گرسنگان را سير مى كرد، و افراد اندوهگين را شاد مى نمود، اطعام مى كرد، بلند سلام مى نمود، و هيچ گاه درخواست نياز نيازمندى را رد نمى كرد، اين مرد «حاتم طائى بود و من دختر او هستم».

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ فرمود: اين صفات از صفات مومنان است، اگر پدرت مسلمان بود، براى او از درگاه خدا طلب آمرزش ‍ مى كردم.

سپس او را آزاد كرد و احترام شايانى به او نمود و فرمود: «دست از سفانه برداريد، كه پدرش مرد كريم و بزرگوار و شريف، و داراى ارزشهاى اخلاقى بود».(١٩)

در زندگى كه پايه آن بر عدم بود

خوشبخت آنكه صاحب جود و كرم بود

با آنكه جمع سيم و درم مى كند

بگو گر صرف راه خير نسازى ستم بود

آن را كه زير سايه او خلق راحتند

از آفتاب روز قيامت چه غم بود

گر شادمان شود دل افسرده اى ز تو

نيكوتر از عمارت بيت الحرم بود

آن كس كه دست مردم بيچاره را گرفت

پيش خدا ورسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم محترم بود

مال تو صرف مردم محتاج گر شود

روز جزا جزاى تو باغ ارم بود(٢٠)

حضرت شوخى هم مى كردند

بانوئى به حضوررسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ آمد و از شوهرش شكايت نمود، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: شوهرت را نمى شناسم، سپس فرمود: «راستى همانكه در چشمش ‍ سفيدى است؟!».

بانو در عين آنكه از شوهرش شكايت كرده بود ولى حاضر نبود كه به شوهرش نسبت نقص بدهد، لذا فورا عرض كرد: «نه، شوهرم چشمهاى سالم دارد، و سفيدى در چشمش نيست».

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آيا دور سياهى چشم را سفيدى قرار نگرفته؟

او عرض كرد: «آرى، چشم همه مردم چنين است».

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: منظور من همين است.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين طريق، زن عصبانى را خوشحال كرد، و سپس مطالبى به او فرمود، تا به آغوش گرم خانواده برگردد، و با شوهر خود سازگار باشد.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گاهى شوخى مى كرد، ولى شوخى آن حضرت مطابق حق بود و در عين آنكه درس صداقت را مى آموخت ، دلها را نرم مى كرد و راهگشاى مشكلات مردم مى شد.

قال رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم :

ان الله لا يواخذ المزاح الصادق فى مزاحه

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند شوخى را كه در شوخى خود راستگو باشد مواخذه نمى كند.(٢١)