نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)0%

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده: جواد فاضل
گروه:

مشاهدات: 9458
دانلود: 1420

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 28 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 9458 / دانلود: 1420
اندازه اندازه اندازه
نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

فصل نهم: سال محبت

در سال نهم هجرت بيت الله الحرام بر مسلمانان واجب شد و فرمان واءتموا الحج للعمرة فرا رسيد. و غزوه ذات الرقاع در اين سال پيش آمد.

رسول اكرم با هفتصد نفر مسلمان، بر ضد قبايل عطفان و محارب و ثعلبه كه به خيال انهدام اسلام به سوى مدينه عزيمت كرده بودند، به جنگ برخاست.

در ذات الرقاع كه بر دامنه بيابان نجد قرار دارد؛ نيروى اسلام با لشكر كفر رو به رو شد؛ ولى قبايل بت پرست با افزونى عده و تجهيزات، سخت به هراس افتادند و عقب نشينى كردند.

و هم در اين سال ميان مردم اسلام با قبايل بنى لحبان جنگ در گرفت و به پيروزى مسلمانان پايان يافت و هم در اين سال محمد بن مسلمه به جنگ بنى كلاب و عمر بن خطاب به جنگ بنى قاره و بلال بن حارث به جنگ مالك بن كنانه و بشر بن سويد به جنگ بنى حارث دستور يافتند و همه جا مسلمانان بر كافران غلبه مى يافتند.

و نيز مانورهاى ديگر از قبل عكاشه و ابوعبيده و زيد بن حارثه و عبدالرحمن بن عوف به وجود آمد و اين مانورها عظمت و ابهت اسلام را در قلب مردم بت پرست جاى داد.

علىعليه‌السلام هم در اين سال به باغ هاى فدك حمله برد و اين حمله هم در رديف مانورهاى اسلامى قرار دارد؛ زيرا دستورى نداشت تا اراضى را از چنگ يهوديان يثرب خلاص كند.

و هم در اين سال رسول اكرم از مسجد اعظم مدينه به خاطر مردمى كه به بى آبى و تشنگى دچار شده بودند استسقا كرد و اكنون از دعاى استسقاى آن جناب در اين جا ياد مى كنيم.

دعاى باران

اى پروردگار مهربان! اينان بندگان تو و آفريدگان تو باشند كه از تشنگى به ستوه آمده و از بينوايى رنجور و پژمرده شده اند.

مهر فروزان تو بى مهرانه چهره برافروخت و در ريگزار حجاز، آتش خشم و غضب روشن كرد.

دير بازى است كه پاره ابرى بر اين آسمان تفتيده نمى نشيند و بر آتشكده خورشيد پرده نمى كشد.

نور آفتاب، اگر با قطرات باران تواءم شود، كشتگاه هاى ما هم از رطوبت هوا و هم از نور حيات برخوردار مى شوند و ما را نيز از نعمت بى منتهاى تو بيش تر برخوردار مى سازند.

خداوندا! اكنون ملكوت آسمان ها، نعمت خود را از ما دريغ داشته و درهاى رحمت به روى ما بسته شده است. آتشى شعله ور همى بينيم كه بر سرزمين يثرب دامن افكنده و بخارى سوزان همى نگريم كه شهر ما را فراگرفته است.

اگر اين آتش از جان مستمندى زبانه مى زند، خدايا خاموشش ساز و اگر اين دودها از دودمان تيره بختان برمى خيزد، الهى فروبنشان.

سال خوردگان ما نافرمان باشند و بزرگسالان ما گناه كنند. هنگامى كه شراره هاى غضب تو از آسمان به زمين فرومى بارد، خشك و تر همى بسوزاند و بى گناه و گناه كار را يك جا خاكستر كند.

الهى! اينك كودكان معصوم ما، جانوران آزاد زمين، به گناه ديگران مشمول اين كيفر شديد شده اند.

چه مى شود كه گناه سال خوردگان را به خردسالان ببخشى و بر بيچارگى و بينوايى حيوانات زبان بسته ما رحمت آورى.

پروردگارا! بارانى بر ما فروبار كه پاك و روشن باشد تا اراضى ما را شاداب و جانوران ما را سيراب سازد و بندگان تو را از رنج تشنگى و گرسنگى برهاند.

خداوندا! ما را بهار نوشين بنوشان و چنان كن كه اراضى ما سرسبز و مزرعه هاى ما بارور و چراگاه حيوانات از علف هاى تازه غنى گردند.

بارانى كه بر ما گوارا افتد و ابرى كه بر خانه ما سايه بركت و رحمت افكند.

بارانى كه سودمند و پربار باشد و ابرى كه به فرمان تو به نام احياى اراضى و نجات برزگران برخيزد. تا از رطوبتش چشمه ها پرآب و درختان آبستن و شكوفه ها شكفته و خندان شوند.

تا از بركت آن باران، صحنه خاك از نقش و نگار آرايش گيرد و جمال باغ همچون بوستان بهشت به جلوه درآيد.

الهى! ما از ابرهاى خشمناك و آتش افروز و صاعقه افكن تو به تو پناه مى بريم و از انتقام تو همچنان به درگاه تو مى گريزيم.

مبادا كه به جاى رحمت، غضب و عوض آب، آتش بر ما فروريزد.

الهى! اين چشمان گريه آلود و دست هاى كوتاه ماست كه يكى به جانب تو مستمندانه دوخته شده و ديگرى به درگاه تو درويشانه پيش آمده است.

اين قلب هاى ماست كه با اشتياق همى خواهد قفس سينه را در هم شكند و به سوى بهشت تو بال و پر بگشايد.

اين جان هاى ماست كه به عالم بالا بال گشوده و از دعوت تو انتظار مى كشد.

بر اين جان ها و دل ها رحمت فرماى و ابر رحمت را برانگيز و باران بركت را فروريز. «انك سميع مجيب »

دعاى پيامبر مستجاب شد و يك هفته شب و روز باران مى باريد تا آن جا كه مردم مدينه به تنگ آمده و به عرض رسول اكرم رسانيدند كه:

«غرقت الارض و تهدمت البيوت و انقطعت السبيل، فادع الله ان يصرفها عنا »

زمين در آب باران غرق شد و خانه ها سر به ويرانى گذاشت و راه ها بند آمد. از درگاه پروردگار مسألت كن كه بلا را از ما بگرداند.

رسول اكرم با تبسم فرمود:

- عموى عزيزم ابوطالب شاد باد اگر امروز زنده بود شاهد گفتار خويش را مى يافت.

همين كه نام پدر به گوش على رسيد عرض كرد يا رسول الله! به ياد اين شعر افتاده اى كه پدرم در منقبت و فضيلت تو گفته بود:

«و ابيض يسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للأرامل » آن سپيد روى كه به روى مباركش از ابرها باران طلبيد و آن كس كه پناه كودكان يتيم و پشتيبان زنان بى سرپرست است.

اين سخن اشاره به يك قصيده بزرگ است كه ابوطالب در منقبت رسول اكرم انشاد كرده و شعرى كه در اينجا ياد شده يك بيت از صد و دوازده بيت آن قصيده غراست.

اين قصيده نمونه روشن و مجللى از ادبيات عهد جاهليت است كه ابوطالب عمران بن عبدالمطلب به نام نامى برادرزاده اش محمد سروده و اميرالمؤ منين اين قصيده را بسيار دوست مى داشت و ما هم به نام خدمت به ادبيات و هم از اين لحاظ كه «بيوگرافى» رسول اكرم را از زبان عمويش بشنويم و از همه بيش تر به خاطر مقدس اميرالمومنين على كه اين قصيده را دوست مى داشت به ترجمه اش همت مى گماريم.

۱- «دوستان من! گوش من به ملامت كس

چه به حق و چه به باطل باشد، شنوا نيست»

۲- «دوستان من! در برابر حوادث دشوار، بناى خردمندى بر امر و نهى قرار ندارد.»

۳- «در آن جا كه مردم را از خصلت و داد به دور يافتم

و ديدم كه رشته هاى مودت را از هم گسيختند.»

۴- «و ديدم كه آشكارا كمر به عداوت ما بسته اند

و ديدم كه گوش اطاعت به دستور دشمن سپرده اند»

۵- «و ديدم كه با دشمنان كينه ورز ما دست بيعت داده اند

و پشت سر ما انگشت خشم به دندان مى گزند.»

۶- «خاطر پريشانم را با نيزه اى مردافكن

و شمشيرى برنده كه ميراث ملوك است به من خوش كرده اند.»

۷- «برادرانم را در برابر خانه كعبه فراخوانده ام

و به جامه فاخر خانه كعبه چنگ زده ام.»

۸- «يك باره در برابر كعبه برپاخاسته ايم،

در آن جا كه نمازگزاران نماز مى گزارند.»

۹- «در آن جا كه قبيله اشعر شترانشان را مى خوابانند،

در آن جا كه بت هاى «اساف» و «نايل» نشسته اند.»

۱۰- «بت هايى كه بر پيكرشان خط و خال گذاشته اند

و نشانه هايش ميان «سديس» و «بازل» محصور است.»

۱۱- «بر گردنشان از مهره هايى دريايى و سنگ ريزه، زينت آويخته اند

و اين آويزه ها همچون خوشه هاى خرما آويزان است.»

۱۲- «از طعنه هاى مردم به پروردگار مردم پناه مى برم

و از شر بدخواهان و ياوه سرايان در پناه او ايمن مى مانم»

۱۲- «پناه ما از آنان كه ما را در پنهان به بدى ياد مى كنند

و به دين حنيف ما تهمت هاى ناروا مى بندند.»

۱۳- «و از كوه ثور و آنان كه بر قله اش قرار گرفته اند،

از مردمى كه در ارتفاعات عروج و نزول دارند، جداست.»

۱۴- «به خانه كعبه قسم ياد همى كنم كه در ناف مكه نشسته

و به خدا، خدايى كه از حال ما غافل نيست قسم ياد مى كنم.»

۱۵- «به اين سنگ سياه كه هر ظهر و شام،

بندگان خدا بدان دست مى سايند.»

۱۶- «به آن سنگ كه ابراهيم خليل با پاهاى برهنه،

بر آن قدم گذاشته و قدمگاه اوست.»

۱۷- «به گذرگاه حجاج ميان مروه و صفا

و به صورت ها و تمثال هايى كه در آن جا ترسيم شده است.»

۱۸- «به آنان كه در راه خدا خانه او را زيارت همى كنند

و نذرها همى گذارند، خواه پياده و خواه سواره»

۱۹- «به مشعر حرام كه در آن جا عهد و پيمان همى بندند

و به دامن هاى وسيعى كه به پاى كوه ها، دامن كشيده است.»

۲۰- «و به آن توقف ها كه شب ها به روى كوه ها صورت پذيرد

و به آنان كه با دست هاى خود سينه شتران را بر پاى مى دارند»

۲۱- «و به آن شب ها كه دور هم جمع مى شوند و به منزل هاى «منا»

از شب هاى اجتماع و منزل هاى مناجاتى، محترم تر نيست»

۲۲- «و به آن اجتماعات كه شتران و اسبان

آنچنان كه از باران مى گريزند از كنار آن مى گذرند»

۲۳- «و به جمره كبرا كه وقتى ستايشش كرده ام

با ريگ هاى پياپى هدفش سازند»

۲۴- «و قسم به قوم كنده كه شب ها بر ريگزارها به سر برند

و حجاج بكر بن وايل پناهشان دهند»

۲۵- «دو هم قسم كه دم به دم گره اختلافات را استوارتر سازند

و از وسايل بازگشت و تحكيم مودت، روى بگردانند»

۲۶- «سنگ هاى سياه و سنگين را بشكنند

و چهارپايان خود را همچون شتر مرغ برانند»

۲۷- «آيا از اين پس پناهى براى بى پناهان باقى بماند

و كسى تواند كه دادگرى كند و از خداى بترسد»

۲۸- «دشمنان قريش دوست همى دارند

كه مرزهاى ترك و كابل را با دست ما ببندند»

۲۹- «گمان همى داريد كه ما مكه را ترك گوييم

و كوه عرفات را فراموش كنيم»

۳۰- «گمان همى داريد كه بى طعن نيزه

و ضرب شمشير، محمد را تنها گذاريم»

۳۱- «قسم به خانه خدا گمان شما به خطا باشد.

قسم به خانه خدا دروغ همى گوييد و بيهوده همى پنداريد»

۳۲- «به يارى محمد كه پيامبر خداست بر پاى خيزيم

و بر ضد دشمنانش با نيزه و شمشير نبرد كنيم»

۳۳- «تا آن جا ياريش كنيم كه در پيش پايش به خاك و خون غلتيم

و زنان و فرزندان خويش را از ياد ببريم»

۳۴- «قومى پوشيده به آهن ناگهان در برابر شما برخيزند

آنچنان كه شتران آبكش در زير زنگ هاى بزرگ از جاى بجنبند»

۳۵- «تا آن لحظه كه كينه خواه را منكوب بيابيم

و سزايش را در كنارش گذاريم»

۳۶- «قسم به خدا در آن هنگام كه دامن همت به كمر زنيم،

شمشيرهاى ما اشراف قوم را از پاى در خواهند آورد»

۳۷- «از دست جوانمردى كه همچون تير شهاب، سوزان و بى پرواست

و شايسته اعتماد و حامى حقيقت و دلاور است»

۳۸- «در صميم لوى بن غالب پرورش يافته

و سرى بى ترس و بازويى توانا دارد»

۳۹- «روزها و ماه ها و سالى كه بر ما محترم است

و سالى كه در آينده خواهيم داشت همچنان نبرد كنيم»

۴۰- «چگونه آل هاشم «واى بر شما» محمد را ترك خواهيد گفت؟ محمد

سيد گرانمايه اى كه حريم خود را بى سستى و درنگ، حمايت خواهد كرد.»

۴۱- «محمد آن مبارك طلعتى كه از بركت چهره وى ابرها ببارند.

محمد آن پناه مطمئنى كه ملجاء ايتام و ذخيره بيوه زنان است»

۴۲- «آل هاشم وقتى خطرى را احساس كنند به دامن وى گريزند

و بر دامن وى رحمت و بخشايش و محبت يابند»

۴۳- «به جان خود قسم ياد مى كنم كه «اسيد» و «بكره»

در دشمنى ما به افراط رفته اند و ما را خوراك خويش شمرده اند»

۴۴- «اسيد و خالد كه با ما رحامت دارند از رحامت،

جزاى بد بيابند، يك كيفر شديد و سريع»

۴۵- «اگر چه عثمان و، فيقه بر ما نتاخته اند؛

ولى به دشمنان ما پيوسته اند»

۴۶- «در برابر «ابى» و «عبد يغوث» سر طاعت فرود آوردند

و گوش هوش به سخنان ما فرا ندادند.»

۴۷- «به همان ترتيب كه «سبع» و «نوفل» در ديدار ما

از ما بى مجامله روى برتافتند»

۴۸- «در آن روز كه با هم رو به رو شويم

خواهند ديد كه ما هم با صماع كامل برايشان كيل خواهيم كرد»

۴۹- «و همچنان ابو عمرو كه جز به عداوت ما نمى انديشد

و فرصت مى جويد تا ما را از خاك حجاز آواره سازد»

۵۰- «بر ضد ما هر صبح و شب نجوى مى كند

همچنان نجوى كن اى اباعمرو و همچنان فتنه برانگيز»

۵۱- «قسم ياد مى كند كه حيله هاى فتنه گر خود را پنهان بدارد

ولى ما انديشه هاى او را آشكارا همى بينيم»

۵۲- «دشمنى ما فراخناى جهان را در چشمش تنگ كرده،

آنچنان كه ميان اخشب و مجادل نمى تواند قرار گيرد»

۵۳- «از ابا الوليد بپرسيد تو را چه رسيده؟

كه در ميان ما همچون فريب گران از ما اعراض كنى»

۵۴- «تو آن باشى كه قومى در سايه فكر و فضيلت تو

زندگى كنند. تو نيكو مى دانى كه چنينى»

۵۵- «اى عقبه! به گفتار دشمنان دوست نماى گوش مكن

اين قوم حسود، دروغگو و كينه توز و حادثه خواهند»

۵۶- «من از اين قوم باكى ندارم ولى تو

اى پسر عم من! تو در آسايش و نعمت زنده باش»

۵۷- «بديهى است كه اگر از اين قوم نپرهيزى

جان تو از زلزله هاى حوادث ايمن نخواهد ماند»

۵۸- «ابوسفيان بر ما به حالت اعراض گذشت،

انگار كه مركب پادشاهى مقتدر همى خواهد گذرد»

۵۹- «وى به سوى نجد و آب هاى گواراى آن جا مى گريزد

و مى داند كه من از خانواده خود هرگز غافل نيستم.»

۶۰- «با ما سخن از پند و اندرز به ميان مى آورد

آنچنان كه پندارى با ناصحى مشفق نشسته اى»

۶۱- «اى مطعم! به ياد دارى كه در روز حادثه به ياريت برخاستم

و در آن روز دشوار جز من ياورى نداشتى؟»

۶۲- «در آن روز كه دشمنان با شدت بسيار بر تو حمله آورده بودند

و با منتهاى عداوت به قصد جانت كمر بسته بودند»

۶۳- «اى معطم! در آن حادثه كريه به چنگ دشمن در افتاده بودى؛ ولى

من كه وقتى پناهنده اى بپذيرم تا پاى جانم خواهم ايستاد»

۶۴- «خدا با بنى عبد شمس و بنى نوفل به بدى سزا فرمايد.

كيفرى سريع كه درنگ نپذيرد به آنان برسد.»

۶۵- «با آن عدالت كه يك جو، از انصاف منحرف نباشد،

اين اقوام را عقوبت و مجازات كند»

۶۶- «در آن هنگام كه عقيده خويش را در احقاق حق عوض كردند،

سستى و سفاهت فكرشان آشكار گرديد»

۶۷- «ما هستيم كه هسته وجود ما در صميم طايفه هاشم پرورش يافته

و ما فرزندان قصى بن غالبيم كه ميراث افتخار و شرف داريم.»

۶۸- «ما هستيم كه افتخار سقايت حجاج، ويژه ما بود

و ما بلندترين شاخه ايم كه بر درخت شرف روييده شده ايم»

۶۹- «ولى اين قوم كه در برابر ما قرار گرفته اند فرزندان كنيز

ديوانه اى هستند كه نسب به بردگان فرومايه مى رسانند»

۷۰- «بنى سهيم، بنى مخزوم كه بر ضد ما فرياد كشيدند

و با دشمنان ما دست اتحاد داده اند»

۷۱- «بنى سهم كه با بنى عدى بن كعب

به خلاف ما توطئه و دسيسه بسته اند»

۷۲- «بى آن كه ميان ما خونى به ناحق به جاى باشد

بر ضد ما از خشم و كينه، دست خويش بگزند»

۷۳- «آن رشته ها را كه در عهد لوى بن غالب بسته بوديم

يك باره از هم گسيخته و سر عداوت گرفتند.»

۷۴- «و خانواده نفيل، قومى شرور و بدكار

و پست ترين طايفه اى است از آل قريش»

۷۵- «ولى عبد مناف شريف ترين شخصيت در قوم شماست.

شما در اين پيشه كه به پيش گرفته ايد با فرومايگان همراه نباشيد»

۷۶- «از آن مى ترسم كه پند من نشنويد و پروردگار متعال،

قصه شما را همچون افسانه هاى وايل عبرت ديگران سازد»

۷۷- «به جان خودم سوگند كه سبك شده ايد. عاجز مانده ايد،

به كارى دست زده ايد كه خطايش آشكار است»

۷۸- «شما تا گذشته نزديكى هيزم يك ديگ بوده ايد

و اكنون زير ديگ هاى بزرگ مسى و سنگى شعله مى كشيد»

۷۹- «اين انحراف و پستى كه قومى از عبد مناف به پيش گرفته اند

جز غضب و ناخشنودى ما نتيجه اى نخواهد بخشيد»

۸۰- «اگر ما از روش شما بيزارى بجوييم،

شما هرگز روى رشد و صلاح نخواهيد ديد»

۸۱- «اگر به خانواده قصى شبى بلايى فرود آيد،

تنها ما باشيم كه به دفع بلا برخيزيم و حمايتشان كنيم»

۸۲- «اگر راست پندارند هرگز هوس نكنند،

كه ما مايه غم و حسرت زنان خانه نشين باشيم»

۸۳- «اگر بنى كعب طايفه اى ريشه دار باشد،

به ناچار روزى به جهل خويش پى خواهد برد»

۸۴- «و اگر بنى كعب روزى بر پاى خويش بايستد،

خذلان و رسوايى خويش را خواهد يافت»

۸۵- «ما در عهد قديم قومى را محترم مى شمرديم

كه اكنون با كارد و بيل مى خواهند سر از تن ما بردارند

۸۶- «اى بنى اسد در خانه ما را با مشت مكوبيد

و از مردم باطل جو و گمراه كمك مگيريد»

۸۷- «تا كنون آنچه دوست و خواهرزاده براى خويش ذخيره كرده ايم

عاقبت اين ذخيره را ياوه و بيهوده يافته ايم»

۸۸- «تنها تيره اى از كلاب بن مره را تمجيد مى كنم

كه در اين بلوا به هوادارى ما برخاسته است»

۸۹- «بهترين خواهرزادگان و بهترين جوانمردان

زهير كه همچون شمشير بر عايل شريف و مهيب است»

۹۰- «از نژاد سادات و اكارم

كه نسب به مجد و فضيلت مى رساند»

۹۱- «به جان خود قسم كه در يارى احمد

و برادران وى همچون خويشاوندى دوست دار، رنج برده ام»

۹۲- «ولى پروردگار بندگان ياريش فرموده

و دين بر حقش را كه از بطلان دور است، آشكار ساخته است»

۹۳- «دين احمد در دنيا به جاويدان خواهد ماند

و عليرغم دشمن بدخواه به جهان و جهانيان، جمال خواهد بخشيد»

۹۴- «كيست كه بتواند قبله آرزوها باشد

و كيست كه بتواند با وى در جانب مقايسه قرار گيرد»

۹۵- «احمد رشيد و حليم، احمد بردبار و متين،

احمدى كه خداى يكتا را مى پرستد و خداى از وى غافل نيست»

۹۶- «به خدا قسم اگر نترسم كه به گذشتگان ما دشنام دهند

و در محفل ها از نياكان ما به بدى ياد كنند»

۹۷- «سر تسليم به دعوت وى فرود مى آورم

و در همه حال به دنبال وى راه مى سپرم»

۹۸- «مگر نمى دانيد كه فرزند ما را كس نتواند تكذيب كرد

و كس تا كنون از دهانش سخنى ناسنجيده نشنيده است»

۹۹- «در پيرامونش مردمى كريم و شريف گرد آمده اند

كه به پدرانى عزيز و كريم نسب مى رسانند»

۱۰۰- «با چنين قوم در برابر دشمن همى ايستيم

تا شيرازه وجودشان را از هم بگسلانيم»

۱۰۱- «با اين جوانان كريم و شريف كه هرگز فريب ندهند

و همچون شمشيرهاى درخشان قاطع و مصمم باشند»

۱۰۲- «به دشمن حمله آوريم و دمار از روزگار

اين قوم جاهل و تجاوزگر بر مى آوريم»

۱۰۳- «همه دانند كه ما از نسل اشراف و اكارم عربيم.

همه دانند كه ميراث قومى ما مايه افتخار اقوام است»

۱۰۴- «قبايل عرب بالاخره خواهند دريافت كه من و دشمنان من

كدام يك به اوج و كدام يك به حضيض خواهيم گراييد.»

۱۰۵- «و خواهند دريافت كه كدام يك از ما، من يا دشمنان من

از جنگ ملول خواهند شد و ميدان نبرد را ترك خواهيم گفت»

۱۰۶- «و خواهند شنيد كه من و دشمنان من،

كدام يك از دم شمشير خواهيم گذشت و به خاك و خون خواهيم غلتيد»

۱۰۷- «احمد در ميان ما چنان قرار گرفته

كه محال است از مردم متعدى آزارى ببيند»

۱۰۸- «من جان خود را فدايش ساخته ام و در برابر وى

از هيچ فداكارى دريغ نخواهم ورزيد»

۱۰۹- «مسلم است كه پروردگار متعال مقامش را خواهد برانداخت

و در هر دو جهان به اعتلا و عظمتش مشيت خواهد فرمود.»

۱۱۰- «چنانچه بر جبينش عظمت جد و پدرش را

در ديروز و امروز آشكارا مى بينم»

ابو طالب كه به موجب اين قصيده، عقيده خويش را در ميان سادات قريش ‍ اظهار داشته بود. اين جاست كه علماى اماميه رضوان الله عليهم ابوطالب را موحد و مسلمان و مؤ من به دين محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله شناخته اند.

صلح حديبيه

از حوادث مهم سال نهم هجرت، صلح اسلام با قريشيان است.

در آن سال رسول اكرم به خواب ديده بود كه سفر مكه فرموده و با حجاج فريضه حج را به جاى آورده است.

وقتى مسلمانان از اين رؤياى اميدبخش خبر يافتند، بسيار خشنود شدند.

مسلمانان آرزومند بودند كه در همان سال اين پيروزى به دست آيد و بنا به اين آرزو هلهله و ولوله درانداختند.

رسول اكرم نيز چنين مى پنداشت و به همين جهت با قبايل غفار و اسلم و مزينه و جهينه و اشجع ائتلاف كرد و اين ائتلاف بيش تر صورت يك مانور نظامى داشت تا قريش بى سر و صدا بگذارند، عمل حج انجام شود؛ ولى اعراب باديه نشين در طى راه بيعت بشكستند و رسول اكرم را با مسلمانانى كه از مدينه ملتزم ركاب شده بودند، تنها گذاشتند.

مع هذا پيغمبر گرامى در مسجد شجره احرام بست و پيروانش احرام بستند و روى به سوى مكه آوردند.

تا منزل «حديبيه» اين كاروان بزرگ لبيك گويان پيش رفت؛ ولى در آن جا بديل بن ورقاى خزاعى از طرف قريش پيامى تهديدآميز آورد كه يا جنگ و يا ورود مسلمانان به مكه.

اين خبر نگران شديدى در مسلمانان به وجود آورد. رسول اكرم به عمر دستور داد كه به عنوان سفارت از حديبيه به مكه عزيمت كند و در آن جا رجال قريش را در جريان اين مسافرت بگذارد تا بدانند كه نيروى اسلام جز به خاطر انجام مناسك حج روى به مكه نياورده است؛ ولى عمر به نام اين كه مردى ضعيف است و قبيله «عدى» قبيله اى گمنام و ذليل است، از ايفاى اين ماءموريت وحشت داشت.

به جاى عمر، عثمان بن عفان با ده نفر از مهاجران روى به مكه آورد؛ ولى بزرگان قريش نه تنها از در مذاكرات دوستانه در نيامدند، بلكه وى را توقيف كردند و براى اين كه روحيه مسلمانان را تضعيف كنند، انتشار دادند كه فرستادگان محمد يك جا از دم تيغ گذشتند.

هيجان عجيبى در مردم مسلمان پديد آمد. پيغمبر فرمود به خدا من از اين خون خواهى باز نخواهم نشست. و بعد فرمان داد كه از مردم قريش هر چه مى توانيد به اسارت بگيريد.

محمد بن مسلمه كه فرمانده طلايه سپاه مسلمانان بود، در يك شب پنجاه تن قرشى را اسير ساخت.

اين گروگان در مكه گروگان عظيمى تلقى شد. قريش به خاطر اين پنجاه نفر رضا داد كه مسلمانان توقيف شده را آزاد كنند.

و بعد سهيل بن عمرو و حفص بن احنف به نام قريش از مكه به حديبيه عزيمت كردند تا عهدنامه صلحى ميان اسلام و كفر برقرار سازند.

سهيل بن عمرو كه از بت پرستان احمق مكه بود و در احساسات جاهلانه خود تعصب احمقانه اى به كار مى برد، وقتى از راه رسيد به پيغمبر به قانون جاهليت سلام داد و گفت كه من از جانب قريش مأموريت دارم با شما بر روى اين اصول، پيمان صلح برقرار سازم.

و ما اكنون متن آن عهدنامه را كه در سال نهم هجرت انعقاد يافته، در ايجا ترجمه مى كنيم تا رئوس مطالب به جاى خود گفته آيد.

اميرالمؤ منين على «منشى رسول اكرم» قلم برداشت و بر روى صحيفه چنين نگاشت:

بسم الله الرحمن الرحيم

تا چشم سهيل بن عمرو به اين جمله مقدس افتاد گفت:

ما رحمن و رحيم نمى شناسيم. بايد سرآغاز اين پيمان به سنت جاهليت نوشته شود. بنويسيد بسمك اللهم.

با پيشنهاد سماجت آميز اين پير بت پرست موافقت شد و به جاى جمله بسم الله الرحمن الرحيم، جمله بسمك اللهم يا قاضى نگاشته شد. و علىعليه‌السلام عهدنامه را بدين ترتيب آغاز كرد:

«هَذَا مَا اصْطَلَحَ عَلَیْهِ مُحَمَّدُ‌بْنُ عَبْدِ‌اللَّهِ وَ الْمَلَأُ مِنْ قُرَیْشٍ »

سهيل بن عمرو فرياد كشيد:

نه، نه، با كلمه رسول الله مخالفم. اگر ما محمد را رسول الله مى شمرديم كه ديگر اختلافى در ميان نبود. اين كلمه را حذف كنيد.

رسول اكرم خونسردانه فرمود:

يا على! كلمه رسول الله را از اسم من بردار.

على گفت:

معاذ الله! هرگز دست من اين عنوان را از اسم تو حذف نخواهد كرد.

پيغمبر شخصا ورقه صلح نامه را به دست گرفت و كلمه رسول الله را از پيش اسم مقدسش پاك فرمود.

به جاى اين كلمه بنويس محمد بن عبدالله.

و بعد پيمان صلح بدين ترتيب تنظيم شد:

«به موجب اين عهدنامه، محمد بن عبدالله از يك طرف و سهيل بن عمرو به نمايندگى قبايل قريش از طرف ديگر قراردادى چنين ميان خود منعقد ساختند.

۱- براى مدت ده سال اين پيمان بسته مى شود و طى اين ده سال هيچ گونه تعرضى از طرفين نسبت به هم و نسبت به قبايلى كه با طرفين پيمان مودت دارند به عمل نخواهد آمد. در اين ده سال مسلمانان و قريش نسبت به جان و مال و حيثيت خود از تعرض همديگر در امان خواهند بود.

۲- مسلمانانى كه در مكه به سر مى برند و مشركينى كه به بلاد اسلام سفر مى كنند به موجب اين عهدنامه از توقيف و تبعيد و آزارهاى ديگر مصون خواهند بود.

۳- هركس از ملت اسلام كه بخواهد دوباره به دين اجداد خود بازگردد و بت پرستى به پيش گيرد هر كس از بت پرستان قريش كه بخواهد مذهب توحيد را بپذيرد آزادانه مى توانند تصميم خود را صورت دهند و كسى حق تعرض و منع نسبت به آنان نخواهد داشت و همچنين از قبايل عرب هر قبيله اى آزاد است كه به مقتضاى نظر سياسى خود با قريش يا با اسلام عهد مودت برقرار كند، به موجب اين قرارداد آن قبيله ها مصونيت خواهند داشت و از هر گونه ايذاء و آزار معاف خواهند ماند.

۴- به موجب اين قرارداد، هر جوانى از خانواده هاى قريش كه بى اجازه ولى خود مسلمان شود و به مدينه فرار كند، حكومت اسلام ملزم است اين فرارى را به خانواده اش بازگرداند و نيز هر مسلمانى كه از بلاد اسلام بى اجازه خانواده خود به مكه بگريزد و به بت ها پناه ببرد قريش و بت هاى قريش اين پناهنده را قبول نخواهند كرد و به اولياى مسلمان وى بازش خواهند گردانيد.

۵- به موجب اين پيمان، پيروان مذهب اسلام در شهر مكه آزادانه مراسم و مقررات خود را انجام خواهد داد و مسلمانان بى آن كه تحقير يا توهين شوند و يا هدف آزارهاى بدنى قرار گيرند، مى توانند در مكه نماز بخوانند و آشكار با آيين اسلام زندگى كنند.

۶-به موجب اين پيمان محمد بن عبدالله و پيروانش از انجام مراسم حج در ذى حجه امسال محروم خواهند ماند؛ ولى براى سال آينده مى توانند بى طرد و تعرض در موسم حج به مكه سفر كنند و مطابق اين شرايط مناسك حج را انجام دهند.

الف - بيش از سه روز در مكه اقامت نكنند و اين سه روز هم روزهاى ترويه و عرفه و اضحى (عيد قربان) خواهد بود.

ب - مسلمانان بى تجهيزات سپاهى به مكه خواهند آمد و از هر گونه اسلحه مخلوع خواهند بود.

ج - فقط مى توانند هر كدام با خود شمشيرى داشته باشند اما مشروط به اين كه آن شمشير در غلاف باشد.

پيمان صلح به امضاء رسيد و رسول اكرم دستور فرمود كه از حديبيه به مدينه بازگردند، قبول اين دستور براى مسلمانان بسيار گران آمده بود.

مسلمانان چنين پنداشته بودند كه اين صلح نامه مطلقا به سود قريش و زيان ملت اسلام انعقاد يافته و اين عدم تعرض را براى خود نوعى شكست مى شمردند و به همين جهت به آسانى رضا نمى دادند احرام خود را باز كنند؛ ولى وقتى ديدند كه رسول اكرم دارد سر مى تراشد و نيز فرمان داده كه شتران «هدى» را قربانى كنند به ناچار سر اطاعت به پيش ‍ آوردند.

كراهت مسلمانان از صلح حديبيه تا به آن جا رسيده بود كه به روايت حنبلى در «جمع بين الصحيحين» مى نويسد:

«قال عمر بن خطاب: ما شككت فى نبوة محمد قط الا يوم الحديبية » (۵۰)

عمر گفت من هرگز در نبوت محمد مثل روز حديبيه «صلح ميان اسلام و قريش» شك نياورده ام.

عمر به شك و ترديد خود در حقيقت گفتار رسول اكرم اعتراف مى كند؛ ولى مسلمانان ديگر فقط از اين پيش آمد رنج مى بردند.

مسلمانان فكر مى كردند كه مى توانند با همان تجهيزات و تسليحات، مكه را به زانو درآورند؛ ولى پروردگار اسلام هنوز جواز سقوط مكه را در برابر تهاجم اسلام امضاء نكرده بود. هنوز مشيتش تعلق نگرفته بود كه رسول اكرم به شهر خويش بازگردد و قريش جاهل را ادب كند و بت هاى خانه كعبه را به زير پاى خود خرد سازد.

بارى رسول اكرم با پيروان خشمناك و ناراضى خود از حديبيه به مدينه بازگشت تا از آسمان ها چه دستورى فرا رسد.