نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)0%

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده: جواد فاضل
گروه:

مشاهدات: 7360
دانلود: 1151

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 28 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 7360 / دانلود: 1151
اندازه اندازه اندازه
نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

فصل دهم: غوغائى در جهان

اين آيت به رسول الله نازل شده بود.

( قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ يُحْيِي وَيُمِيتُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ) (۵۱)

در دنيا ولوله و غوغا درافكند. همه جا خراب است، همه جا رسواست، اين آشفتگى هاى اقتصادى و اخلاقى همه جاى دنيا را به لجن كشيده و تو كه دست آبادكننده و قدرت زندگى بخش دارى به همه جا دست درازى كن تا دنياى وسيع و عظيم را از خطر انحطاط رهايى بخشى تا دنيا را از شر تباهى نجات دهى.

تازه سال هفتم هجرت آغاز شده بود. رسول اكرم به دستور پروردگار جليل، ناگزير بود كه پادشاهان جهان را به دين اسلام دعوت فرمايد.

دنياى امروز در آن روز بيش از دو تاج گوهرآگين و دو تخت مرصع به خود نمى ديد.

تاج و تخت اول در مداين قرار داشت. پادشاه تاج دار و تخت نشين ايران خسرو پرويز بود و تخت دوم به هراكليوس امپراطور روم بزرگ تعلق داشت.

البته نجاشى هم شاه حبشه بود و «مقوقس» هم در مصر حكومتى نيمه مستقل و «خود مختار» داشت كه از طرف امپراطور روم حمايت مى شد؛ ولى هدف رسول اكرم در اين اقدام: «بگو اى آدمى زادگان! من از سوى خدا به سوى شما رسول آمده ام به سوى بشريت به عنوان رسالت آمده ام، من رسول خدايى هستم كه او پادشاه آسمان ها و زمين است، جز او خداوندى نيست، اوست كه زنده مى كند و اوست كه مى ميراند. شما هم به او ايمان بياوريد؛ و به رسول او كه نبى امى است.

به رسول او كه به خدا و كلمات مقدسش ايمان دارد، ايمان بياوريد. باشد كه هدايت يابيد.»

اين آيت آسمانى به رسول اكرم دستور نوى داده بود.

به او كه شب و روزش در خاك حجاز با اعراب بت پرست حجاز به مجادله و مخاصمه مى گذشت، دستور رسيده بود كه بلندتر حرف بزن. رساتر و روشن تر سخن بگو. اعراب حجاز كوچك تر از آنند كه وقت گرانمايه تو را در خصام و جدال خود به سر برسانند. تو نبى بشر، تو رسول بشر، تو نجات دهنده عالم بشريت هستى.

برخيز و بگو:( يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا ) (۵۲)

در ايران، در روم، در كشورهاى آفريقايى، در همه جاى، تكان دادن اساس ‍ سلطنت در ايران و روم بود.

دستور فرمود كه برايش انگشترى بسازند و بر نگين آن انگشتر كلمه محمدا رسول الله نقش كنند.

نخستين نامه اى كه رسول اكرم از مرز عربستان به خاك بيگانه فرستاد، نامه وى به كسرى پرويز بود.

نامه به شاه ايران

در اين موقع ملت ايران آشفته ترين و آلوده ترين دوره هاى تاريخى خود را مى گذرانيد.

همچون محتضرى كه بر بستر مرگ نفس نفس مى زند و مى آيد آخرين رمق خود را از دست بدهد؛ ولى جمعى دورش را گرفته اند و آزارش مى دهند و نمى گذارند آسوده بميرد، كشور ايران هم آخرين روزهاى زندگى خود را مى گذرانيد.

خانواده ساسان، سراسر كشور را به منجلاب شهوت و فساد كشيده بودند.

قدرت و ثروت و نفوذ و علم در طبقه ممتاز به قول انوشيروان عادل «در طبقه پيروزبخت» متمركز شده بود و اين طبقه پيروزبخت، مملكت ايران را هشت اسبه به سمت بدبختى مى دوانيدند و كس ياراى سخن گفتن نداشت.

اين بحران خانمان برانداز در نخستين بار مزدك را به وجود آورده بود و مى رفت كه با دست ايرانى، بناى اصلاحات در كشور ايران پى ريزى شود و «قباد» پدر انوشيروان كه انسانى اصلاح طلب و روشن فكر بود، هم به اين رفورم اجتماعى و سياسى تسليم شد و هم كمكش كرد. بيش و كم كارها رو به راه شده بود و روز به روز از قدرت اشراف و موبدان مى كاهيد و بر توانايى ملت افزوده مى شد تا نوبت به انوشيروان رسيد.

انوشيروان بر تخت سلطنت نشست و به قول خاقانى «به زرين» را به دست گرفت و به حكومت پرداخت.

اشراف و مؤ بدان از جوانى و خودخواهى و نادانى انوشيروان استفاده كردند، وى را به انهدام اين رفورم اجتماعى واداشتند و مزدك و مزدكيان را يك باره نابود ساختند و خيال كرده بودند كه خداى مردم، ديگر به داد مردم نخواهد رسيد.

روزگار به همين منوال، يعنى در همين آشفتگى ها و آلودگى ها سپرى مى شد. تا انوشيروان زندگى را بدرود گفت و پس از وى هرمز و پس از هلاكت هرمز كه با دست خسرو پرويز كور شده بود نوبت به خسرو پرويز رسيد.

در سلطنت خسرو پرويز كه كشور ايران در منتهاى فساد و خرابى نفسى محتضرانه مى كشيد، خورشيد نبوت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله در خاك حجاز درخشيد و نخستين نامه اى كه با مهر نبوت زينت يافت از مدينه به مداين به نام پرويز فرستاده شد و اينك متن نامه:

«بسم الله الرحمن الرحيم. من محمد رسول الله، الى كسرى عظيم فارس. سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسوله و شهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله و ادعوك بداعية الله عزوجل. فانى انا رسول الله الى الناس كافة لاءنذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين، اسلم تسليما فان ابيت فعليك اثم المجوس » (۵۳)

«سلام بر آن جان سعادت جوى كه راه حق پويد و در تكاپوى خويش از حقيقت پيروى كند.

سلام بر آن كس باد كه به پروردگار يگانه و بى همتا ايمان آورد و بر بى همتايى و يگانگى وى گواهى دهد و محمد را بنده و برگزيده و برانگيخته او داند.

من تو را به سوى خداوند بى شبيه و بى شريك همى خوانم.

مرا خداوند بى مانند به سوى جامعه بشر فرستاده تا زندگان اين دنيا را از فساد و فنا نجات بخشم و آنان را كه در عين زندگى قلبى مرده و روحى از پرواز فرومانده دارند از ساحت حيات برانم. تو اى پادشاه ايران! اگر سلامت همى جويى، در برابر آيين مقدس اسلام سر تسليم و تعظيم فرود آور وگرنه مسئوليت ملك و ملت ايران به عهده تو خواهد بود و گناه مجوس در نامه كردار تو نگاشته خواهد شد.»

نامه رسول اكرم از مدينه به مداين رسيد. پرويز كه در اقيانوسى از شهوت و نهمت غرق بود، پرويز كه مست شراب و مغرور قدرت و بى خبر از گذشت روزگار و تحولات تاريخ بود در بزم شاهانه خود جام مى در دست داشت و به ترانه هاى نكيسا و باربد گوش مى داد، ناگهان چشمش به پاره پوستى افتاد كه از عربستان برايش فرستاده بودند.

شبه جزيره عربستان در آن هنگام تحت الحمايه امپراطورى ايران بود و از طرف فرماندار يمن اداره مى شد.

پرويز گمان برد كه اعراب يثرب و بطحا از «باذان» فرماندار خود شكايتى آورده اند. بنابراين چندان اعتنايى به اين نامه نامى نشان نداد و مى خواست دستورى بدهد كه تا ديگر مستقيما برايش نامه نفرستند.

در همين هنگام چشمان شراب خورده و خمارگرفته اش به صدر نامه افتاد. جمله شگفت انگيزى در صدر آن پاره پوست خواند. برايش تا آن تاريخ سابقه نداشت كه رعيت، آن هم اعراب تحت الحمايه نام خود را بر نام وى مقدم بنگارند.

اين جا بود كه سخت به خشم افتاد. ديگر برايش مقدور نبود كه آن چند سطر حكمت آموز را تا به پايان بخواند.

فرياد كشيد:

اين بنده از بندگان ما كيست كه به خود اجازه داده است نام خويش را بر نام ما مقدم بنگارد.

محفل بزم صورت غم انگيزى به خود گرفت. نواى نكيسا و باربد خاموش ‍ شد، پرويز با خشم افروخته ترى گفت:

به باذان بنويسيد اين مرد عرب را كه از مقررات مكاتبه به درگاه خسروان بى خبر است دست بسته به حضور ما بفرستد تا سزايش را در كنارش بگذاريم.

و بعد نامه رسول الله را از ميان پاره كرد و به دور انداخت.

فرماندار يمن هم كه همچون پادشاه خود خبر از اين نهضت عظيم نداشت، به دستور شهريار خسرو دو نفر از فراش هاى درگاه خود را به مدينه فرستاد.

به عرض رسول اكرم رسيد كه خسرو پرويز نامه رسالت را دريد فرمود: «مزق كتابى؟ مزق الله ملكه »

«آنچنان كه نامه مرا دريد، خداى من طغراى سلطنتش را بدراند»

تازه دو سه روزى بود كه فرستادگان باذان به مدينه رسيده بودند و شايد هنوز جراءت آن را در خود نيافته بودند كه بگويند چه فرمان دارند و مى خواهند چه كنند.

رسول اكرم به آنان فرمود: «خبر از مداين نداريد؟ نمى دانيد كه شب گذشته در دربار سلطنت ايران چه حادثه اى روى داد؟»

نه خبر نداريم.

«ديشب شيرويه پسر پرويز با دشنه آبگون پهلوى پدرش را دريد»

اين حادثه نخستين اثرى بود كه نفرين پيغمبر در تشكيلات ايران بخشيد و آنچه مسلم است، اين است كه رسول اكرم در حق نعش پرويز نفرينى نفرموده بود. نفرين پيغمبر سنگين تر از آن بود كه تنها با دريدن پهلوى پرويز خاتمه يابد.

پيغمبر به ملك و سلطنت ساسانيان نفرين كرده بود و به همين جهت از آن تاريخ وضع سلطنت در سلسله ساسانيان به نكبت و نفرت دچار شد تا آن كه يزدگرد سوم در آسيا خانه مرو با دست آسيابانى گمنام به ترتيب موهون و پستى به قتل رسيد و كشور بدبخت ايران سزاى خودخواهى قومى را كه نمى خواستند از لذت ها و شهوت هاى خود چشم بپوشند، دريافت داشت. و به قول تاريخ، عرب بر عجم چيرگى يافت.

نامه به پادشاه حبشه

ولى كشورهاى ديگر كه بيناتر و شنواتر و با جريان روزگار آشناتر بودند، به نداى حق با لحن ديگرى پاسخ گفته اند.

اينك متن نامه اى كه رسول الله به نجاشى پادشاه حبشه مرقوم فرمود:

«بسم الله الرحمن الرحيم. من محمد رسول الله الى النجاشى ملك الحبشة، اما بعد، فانى اليك احمد الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس ‍ السلام المؤ من المهيمن. و اشهد ان عيسى بن مريم روح الله و كلمة القيها الى مريم البتول الطيبة الحصينة، فحملت بعيسى فخلقه من روح و نفخة كما خلق آدم بيده و انى ادعوك الى الله وحده لا شريك له و الموالاة على طاعته، فان تبعتنى و تؤ من بالذى جائنى فانى رسول الله و انى ادعوك و جنودك الى الله تعالى و قد بلغت و نصحت فاقبلوا نصيحتى و قد بعثت اليك ابن عمى جعفرا و معه نفر من المسلمين و السلام على من اتبع الهدى .» (۵۴)

«اين نامه از محمد رسول الله به دربار نجاشى پادشاه حبشه فرستاده مى شود. من در اين نامه خداوندى را كه يكتا و بى همتاست، پادشاه است، پاك است، منبع ايمان و عظمت است، ستايش مى كنم و گواهى مى دهم كه عيسى بن مريم روح خدا و كلمه مقدس خداست. گواهى مى دهم كه پروردگار متعال اين كلمه مقدس را همچون نفخه اى روحانى در وجود عفيف و پارساى مريم دميد و آنچنان كه آدم ابوالبشر را بى حاجت به پدر و مادر خلقت كرد؛ نطفه او را نيز بى حاجت پدر در رحم مادر پرورش داد و به دنيايش آورد.

من تو را اى پادشاه حبشه به سوى آن پروردگار كه يگانه و بى شريك است، همى خوانم و از تو همى خواهم كه به اطاعت و عبادت وى برخيزى.

به دنبال من راه گير و از مشعل هدايت من فروغ جوى.

من فرستاده خداوند بى همتايم و تو را و ملت تو را به سوى او همى خوانم.

من به موجب اين نامه، رسالت خويش را گذاشته ام و حق نصيحت ادا كرده ام و پسر عم خود جعفر بن ابى طالب را با گروهى از مسلمانان به جانب دربار تو گسيل داشته ام و در پايان نامه به آن كس كه هدايت خواه و حقيقت جوست درود مى فرستم»

نجاشى پادشاه حبشه در پاسخ حضرت رسالت چنين نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحيم. الى محمد رسول الله من النجاشى «الاصحم»، سلام عليك يا رسول الله من الله و رحمة الله و بركاته. الذى لا اله الا هو، هو الذى هدانى الى الاسلام. اما بعد، فقد بلغنى كتابك يا رسول الله ...» (۵۵)

نجاشى علاوه بر آن كه به مقام رسالت حرمت گذاشت و نام محمد را بر نام خويش در اين نامه مقدم نگاشت؛ به اسلام خويش اعتراف كرد و پسر خود «ارها» را هم با اين پاسخ به مدينه فرستاد.

نجاشى در نامه خود تصريح كرد كه اگر رسول اكرم دستور فرمايد، خود نيز در مدينه به شرف حضور پيامبر مشرف شود.

نامه به هراكليوس

سومين نامه اى كه به افتخار مهر نبوت رسيد نامه رسول اكرم به «هراكليوس» امپراطور روم بود.

«بسم الله الرحمن الرحيم. من محمد رسول الله الى هرقل عظيم الروم، سلام على من اتبع الهدى. اما بعد، فانى ادعوك بدعاية الاسلام. اسلم تسليم. يؤ تيك الله اجرك مرتين فان توليت عليك اثم اليريسين. يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا تشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا باءنا مسلمون .» (۵۶)

«اى عظيم روم! اى پيشواى غرب! اينك نامه محمد رسول الله است كه به دست تو همى رسد... من با آنان كه از نور هدايت روشنايى گيرند، درود مى فرستم. من تو را به كيش مقدس اسلام همى خوانم... اگر سلامت و سعادت خواهى راه مسلمانى گير. تا خداى متعال پاداش تو را دو چندان دهد؛ زيرا با اسلام تو ملت روم هم از بركت اسلام بهره مند شوند و اگر از اين دعوت حق، سرباز زنى، گناه ملت تو به عهده تو خواهد افتاد و مسؤ وليت شكست كشور تو با تو خواهد بود.

اى اهل كتاب! كلمه توحيد كلمه اى است كه ما و شما متفقا بدان ايمان داريم. بنابراين اختلافى در ميان ما نخواهد بود.

من كه جز يكتاپرستى دستور ديگرى نمى دانم و برنامه ديگرى نمى نگارم.

اين تنها خداى بى شبيه و شريك است كه شايسته پرستش است. بنابراين شايسته نيست كه در جامعه بشريت جمعى به پرستش جمع ديگر برخيزد و ستوده نيست كه آدميزاده اى به آدميزادگان ديگر كبرياى خدايى فروشد و بر جنس خود نخوت خداوندى گذارد.

نابخردانى كه از دعوت من روى برگردانند، لاجرم كيفر عناد و لجاج خويش ‍ را خواهند يافت و ما را با آنان سر آشتى و آشنايى نباشد؛ زيرا ما مسلمان باشيم...»

«هرقل» به رسول اكرم جوابى ننوشت؛ ولى دستور داد كه ببينند اگر از خويشاوندان رسول اكرم كسى را بشناسند به درگاهش احضار كنند تا شخصا درباره اين مرد كه پس از مسيح دعوت نبوت مى كند و نداى يا اهل الكتاب ميان جهانيان در مى دهد صحبت كند و سخنانش را بشنود.

اتفاقا ابوسفيان «صخر بن حرب» كه در آن هنگام به عنوان تجارت در بيت المقدس به سر مى برد، دعوت امپراطور روم را پذيرفت و به درگاهش بار يافت.

امپراطور روم با ابوسفيان كه بدخواه ترين دشمنان رسول الله بود، خلوت كرد و پيش از همه چيز به مترجم خود گفت: از اين مرد قرشى عهد و پيمان بگير كه به دروغ سخن نراند؛ زيرا اگر دروغ بگويد ديگر نخواهد گذاشت، پا به حدود شامات بگذارد. ابوسفيان قول داد كه آنچه با حقيقت مقرون است، درباره محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله تعريف كند.

هرقل پس از عهد و پيمان از ابوسفيان پرسيد:

- اين مرد كه ادعاى پيامبرى دارد كيست؟ از چه خانواده اى است؟

ابوسفيان گفت:

- وى از قبيله قريش و در قبيله قريش از شريف ترين دودمان ها برخاسته؛ زيرا نسب به هاشم بن عبد مناف مى رساند و بنى هاشم شريف ترين خانواده هاى قريش است.

- جز او كسى در عربستان از اين دعوى ها ابراز داشته يا او تنها عربى است كه خود را رسول خدا مى داند؟

- نه جز محمد هيچ كس از قبايل عرب دعوى نبوت نكرده است.

- از پدرانش كسى در روزگارهاى گذشته تاج و تخت داشته و بر خاك عربستان سلطنت مى كرده؟

- نه. ما در جزيرة العرب جز خانواده غسان و حمير و منذر و كنده پادشاهى نمى شناسيم و محمد نه از جانب پدر و نه از جانب مادر با هيچ كدام از اين قبايل نسبتى ندارد.

دعوتش در ميان مردم به چه صورت تلقى شده؟ كدام طايفه دعوتش را پذيرفته؟ از توانگران و اشراف يا فقرا و تهى دستان؟

ابوسفيان در اينجا فرصت مناسبى بدست آورد و براى اين كه دين اسلام را تحقير كند در جواب گفت:

- جز مشتى فقير بيچاره كسى اين دعوت را قبول نكرده اند، اشراف هرگز به چنين دعوت تسليم نمى شوند.

- مع هذا او چگونه پى مى رود. به كندى يا به تندى؟

- فقرا و مستمندان با اشتياق دينش را مى پذيرند و در اين قوم دعوتش روز به روز پيش مى رود.

- از اين مردم كه به دينش تسليم مى شوند آيا كسى را هم مى شناسيد كه از كرده خود پشيمان شود و دوباره به عقيدت نخستين خود برگردد؟

ابوسفيان گفت:

- نه، تا كنون هيچ كس از پيروانش دست از كيش جديد خود برنداشته و به آيين گذشته بازنگشته است.

هرقل اندكى مكث كرد و آن وقت نفس بلندى كشيد و پرسيد:

- پيش از آن كه به عنوان نبوت قيام كند چه جور آدمى بود؟ شياد و حيله باز بود؟ دروغگو بود؟

نه، هرگز. وى در ميان ما عنوان «امين» داشت. مردى باصداقت و امانت بود.

- در معامله هاى زندگى چه روشى داشت. عهدشكن بود يا بر قول و پيمان خود پايدار مى ماند؟

در اين جا ابوسفيان بار ديگر فرصتى به دست آورد و با لحن عجولانه اى گفت:

ما تازه با هم صلح كرده ايم. نمى دانم آيا به اين پيمان وفادار خواهد ماند يا عهدش را خواهد شكست و به سوى ما حمله خواهد كرد.

سخن از حمله و جنگ به ميان آمد. هرقل پرسيد:

- با او تا كنون پيكارى هم كرده ايد؟

- چرا، چرا، چند بار ميان ما كار به جنگ كشيده. در كنار چاه بدر، در دامنه كوه احد.

- پيروزى در اين جنگ ها با او بود. يا با شما؟ او چگونه مى جنگد؟

- در جنگ ها گاهى غالب و گاهى مغلوب مى شود.

هرقل كمى فكر كرد و گفت:

- راستى او چه مى گويد، به چه چيز شما را دعوت مى كند؟

- مى گويد اين بت هاى سيمين و زرين را از قبله عبادت خود برداريد و خداى يگانه و ناديده را پرستش كنيد. مى گويد از روش پدران خود دست بكشيد. نماز بگزاريد. صدقه بدهيد. عفاف و پارسايى را پيشه كنيد. مى گويد از صله رحم و زيردست نوازى غفلت مكنيد. مى گويد با هم دوست باشيد و همه را دوست بداريد. خون به ناحق مريزيد و زبان به بدگويى و بدسگالى مگشاييد. مگوييد...

ديگر هرقل سخنان ابوسفيان را نمى شنيد زيرا از آنچه پرسيده بود به آنچه مى خواست رسيده بود.

به مترجم خود گفت:

- آنچه در وصف محمد از اين مرد شنيده ام، تنها در وصف انبياست پيغمبران اين گونه اند از خاندان هاى نجيب و شريف برمى خيزند؛ ولى در سلسله نسب آن ها سلطنت نيست تا اگر به دعوت آسمانى خود قيام كرده اند، كسى نتواند به اين قيام، تهمت سلطنت جويى بگذارد. او تنها مردى از قبايل عرب است كه مى گويد: پيامبرم. اگر ديگرى چنين دعوت را آغاز كرده بود، احتمال مى رفت كه محمد از او تقليد كند؛ ولى كسى از وى سبقت نجسته تا نسبت تقليد بر وى وارد شود. او را خداوند از دودمان شريف برانگيخته تا پيروانش از پيروى وى ننگ ندارند. و با اين ترتيب كه روزافزون پيش مى رود دينش را به سوى كمال مى راند و با اين تعليمات عاليه كه در كيش خود برقرار كرده، مسلم است بشر را به سوى فضايل و مكارم سوق مى دهد و چنين پندارم كه دين وى عالمگير شود. من خوانده بودم كه پس از مسيح، پيامبرى مبعوث خواهد شد؛ اما نپنداشتم كه اين پيامبر از خانواده قريش برخيزد و اگر براى من مقدور بود... اى كاش براى من مقدور بود كه به سوى مدينه سفر كنم و دينش را با سر و جان بپذيرم و پاهاى مقدسش را با دست بشويم.

ابوسفيان وقتى ترجمه اين سخنان را شنيد، سخت آشفته شد و گفت: اگر براى امپراطور از گزافه گويى ها و سخنان عجيب و غريبش تعريف كنم، خواهد دريافت كه اين مرد شايسته پيشوايى نيست.

هرقل سر جايش صاف نشست و گفت:

مثلا؟

مثلا مى گويد كه من شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصى رفتم. به بيت المقدس رفتم و پيش از سپيده فلق به مكه بازگشتم.

هرقل كه انگار نكته فراموش شده اى را به ياد آورده باشد فرياد كشيد:

- نامه محمد را دوباره بخوانيد. دوباره بخوانيد.

دوباره آن نامه را گشودند و خواندند:

«بسم الله الرحمن الرحيم. من محمد رسول الله الى هرقل عظيم الروم، سلام على من اتبع الهدى ...»

در اين نوبت امپراطور روم چنان خود را باخته بود كه آشكارا بر تخت سلطنت خود مى لرزيد. عرق از پيشانيش مى چكيد.

هراكليوس. تصميم گرفته بود كه امپراطورى روم را در پناه آيين مقدس اسلام از خطر اضمحلال و انهدام ايمن بدارد و اين حقيقت را به عرض اسگوتر «پاپ» كه « Enor » ناميده مى شد رسانيد.

اسگوتر هم كه مردى روشن فكر و خداپرست بود، صفات رسول اكرم را با آنچه از انجيل خوانده بود تطبيق داد و تصديق كرد كه آن رسول موعود همين محمد است.

اسگوتر فكر مى كرد اگر ملت مسيحى را بيدار كند، هدف تمجيد و ستايش مردم قرار خواهد گرفت؛ اما برخلاف اين فكر، سخت مورد هيجان و خشم عمومى واقع شد تا آن جا كه چيزى نمانده بود كه دسته جمعى به وى هجوم بياورند و او را از ميان بردارند.

شكست اسگوتر در برابر جهل ملت، هراكليوس را هم از تصميمى كه گرفته بود بازداشت و نامه پيامبر را بى جواب گذاشت.

نامه به بزرگ مصر

نامه چهارم رسول اكرم به قاهره فرستاده شد. نامه اى بود كه به خديو مصر نگاشته شده بود:

«بسم الله الرحمن الرحيم. من محمد عبدالله و رسوله الى عظيم القبط و السلام على من اتبع الهدى. توكل بالله العظيم فى كل الاحوال فان توليت فعليك بالعدل و القسط. يا اهل الكتاب سيروا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا تعبدوا الا الله و لا تعودوا فانى اعودك بداعية الاسلام. اسلم تسلم يؤ تيك الله اجرك مرتين. فان توليت فعليك اثم القبط

رسول اكرم در نامه خود پيشواى مصر را به عدالت و انصاف دعوت مى فرمايد و فرمان مى دهد كه: در همه احوال به پروردگار بزرگ توكل و تكيه كند. رسول اكرم به پيشواى قبط مى فرمايد: اسلام را بپذيرد را در نتيجه سلامت خويش و ملت مصر را دريابد. «مقوقس» كه در آن هنگام بر مصر حكومت مى كرد و البته از طرف امپراطور روم حمايت مى شد، دعوت رسول اكرم را شخصا پذيرفت و هديه هايى به حضور پيامبر تقديم داشت.

در نامه اى كه مقوقس به پيشگاه نبوت مى فرستد مى گويد:

«...و قد علمت ان نبيا بقى و كنت اظن انه يخرج بالشام »

گمان داشتم آن رسول موعود از شام مبعوث خواهد شد؛ ولى اكنون كه خورشيد دعوتش در سرزمين حجاز طلوع كرده، من در برابر اين نور آسمانى سر تعظيم فرود مى آورم.

خديو مصر شخصا به دين اسلام تسليم شد؛ ولى از آن جايى كه عنوانش بيش از عنوان يك فرماندار «دست نشانده امپراطور» در ميان ملت قدرت و حرمتى نداشت، نمى توانست مردم مصر را به اين توفيق كه دست يافته، هدايت كند و به همين جهت تا زمان عمر بن خطاب، كشور مصر تحت الحمايه امپراطورى روم شمرده مى شد و كيش مصريان هم كيش مسيحى بود.

عمر بن خطاب مصر را اشغال كرد و روزگارى هم پس از آن تاريخ، ملت مصر مسيحى بودند؛ ولى رفته رفته به دين اسلام تشرف يافتند. نه تنها دين عربى بر آن جا تسلط يافت، زبان و ادبيات عرب هم بر مصر غلبه كرد چنانچه امروز كشور مصر در رديف كشورهاى عربى قرار دارد و زبان و آداب و عادات اجتماعيش عموما عربى است.

پنجمين نامه اى كه با مهر نبوت آراسته شد نامه رسول اكرم به حارث بن ابى شمر بود. حارث بن ابى شمر از آل غسان بود. و بر چند قبيله حكومت مى كرد و در شامات به سر مى برد.

و ششمين نامه پيامبر اكرم به عنوان هوذة بن على، والى عمان ارسال يافت و آنچه در تاريخ از نامه هاى پيامبر اكرم در سال هفتم هجرت ياد شده، عين شش نامه است كه از پيشرفت دين مقدس اسلام پس از هجرت نشان روشنى است.