نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)0%

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده: جواد فاضل
گروه:

مشاهدات: 7350
دانلود: 1150

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 28 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 7350 / دانلود: 1150
اندازه اندازه اندازه
نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

فصل يازدهم: فتح بزرگ

از سال خندق، از آن سال كه قريش با قبايل ائتلاف كرده خود به مدينه حمله ور شدند و ابطال و قهرمانان خود را در اين حمله از دست دادند و بعد با حالتى فرارمانند به مكه بازگشتند، ديگر در خود قدرت حمله و حتى مقاومت هم در برابر اسلام نيافتند.

از آن سال، اين حقيقت بر ايشان مسلم شد كه دين مقدس اسلام چه بخواهند و چه نخواهند بر جهان چيره خواهد شد و هر گونه لجاج و عناد در برابر اين آيين، بيهوده خواهد ماند.

مشركان قريش كه در آرزوى امحاى دين اسلام صف واحد بسته بودند و جان و مال در اين راه قربان مى كردند، پس از سال خندق ديگر با هم صميمى نبودند؛ زيرا احساس كرده بودند كه اين تجهيزات و تشكيلات جز دردسرى فراوان ثمر ديگرى نخواهد داد. بنابراين دسته دسته به اسم هاى گوناگون، به بهانه هاى گوناگون، راه به مدينه مى جستند و به شرف دين اسلام مشرف مى شدند.

در آغاز سال هشتم هجرت، خالد بن وليد سلحشورترين سواران بت پرست كه در جنگ احد آن همه كشش و كوشش نشان مى داد و به صفوف مسلمانان حملات سنگين مى انداخت، سرافكنده و شرمسار به مدينه آمد و از گذشته ها توبه كرد و به خدا و رسول خدا ايمان آورد و بعد عمرو بن عاص كه در رديف كينه توزترين دشمنان اسلام قرار داشت، سر تسليم به پيش نهاد.

و بعد عثمان بن طلحه و بعد جمعى ديگر از بت پرستان غيور و مغرور... اين گروه كه خواه و ناخواه به پناه اسلام خزيده بودند تا آخرين نفس به بت هاى خود وفادارى نشان داده بودند.

هر چه از دستشان بر مى آمد در اين راه كه دين محمد را در هم بشكنند يا دست كم اين دين را نپذيرند به كار بردند؛ اما كارشان عبث و بى ثمر از آب درآمده بود.

اين قوم وقتى كه ديدند خود و قبايل جاهل سرزمين عرب از عهده محمد و دين محمد بر نمى آيند با هدايا و تحفه هاى گرانبها رو به كشور حبشه گذاشته بودند. از نجاشى پادشاه حبشه خواسته بودند كه كمك كند، هم به خاطر اين كه از دين مسيح حمايت كند و هم حق اشراف و معاريف مكه را استيفا كند، سپاهى تجهيز كند و مدينه را با دين جديدش ويران سازد؛ ولى نجاشى به قول معروف «آب پاكى» به دستشان ريخت و عذرشان را خواست.

ديگر راه هاى چاره از چهار طرف به رويشان مسدود مانده بود. چاره اى جز تسليم نمى ديدند.

البته در ميان بت پرستان احمق مكه، گروهى را هم مانند ابوسفيان و سهيل بن عمرو مى شناسيم كه تا دم مرگ نام «هبل» به زبان مى آوردند و مشرك مانده بودند؛ ولى اين گروه احمق بودند. چشم پيش بين و حدس صائب نداشتند. اين ها نمى دانستند كه نداى محمد نداى خداست و نداى خدا با دست هاى عاجز و ضعيف بشر خاموش نخواهد شد.

سفر رسول اكرم در سال هفتم هجرت به مكه هم بت پرستان سرزمين بطحا را ذليل ساخته بود. بت پرستان مكه، محمد را با جلال و جبروت آسمانى ديده بودند كه آزادانه به مكه آمده و دارد خانه كعبه را زيارت مى كند.

همان محمد را كه تا چند سال پيش از شهر خود رانده بودند، همان محمد را كه تا چند سال پيش هدف فحش و دشنام و سنگ و كلوخشان بود، همان محمد را كه سال ها در شعب ابوطالب به حالت توقيف به سر مى برد و از گرسنگى و تشنگى رنج مى كشيد.

حالا او را مى بينند كه با پيروان قوى و رشيد خود از مدينه به مكه آمده و دارد مراسم دين خود را انجام مى دهد.

اين تجليات در زندگى مردم مكه، البته در آن تيپ كه بهتر و روشن تر مى توانستند آينده را ببينند، بى اثر نبود.

پيدا بود كه اين دين، دست از جان بت ها نخواهد كشيد و بالاخره بزرگ ترين جنبش هاى خود را دير يا زود بر ضد اصنام و اوثان به وجود خواهد آورد:

( إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا ) (۵۹)

مردم فوج فوج به دين اسلام مى گرويدند؛ زيرا نصر الهى و فتح الهى از آسمان ها رسيده بود.

به سال هشتم هجرت، يعنى در همين سال كه شيرازه پايدارى بت پرستان مكه از هم مى گسيخت، فرصتى به دست آمد كه دين اسلام بر ضد بزرگ ترين امپراطورى هاى دنيا تكان بخورد و با اين تكان خوردن دنيا را هم به سختى تكان بدهد.

«بصرى» شهر زيبايى از شهرهاى شام بود كه در معبر كاروانيان حجاز قرار داشت.

رسول اكرم نامه اى به فرماندار «بصره» نگاشته بود و آن نامه را به دست مردى كه حارث بن عمير ازدى ناميده مى شد، سپرد تا به مقصد برساند.

در بين راه «شرحبيل بن عمر غسانى» كه از ملوك آل غسان و از اعيان دربار امپراطور روم بود، حارث را ديد. از وى پرسيد كيست و به كجا مى رود؟

مسلمانان كه در فجر اسلام هم مردمى صريح و نترس بودند و در اين هنگام چون قوى شده بودند با صراحت و شهامت بيشترى سخن مى گفتند، اصلا به شؤ ون و شخصيت حريف خود نگاه نمى كردند. شايد حارث در برابر شرحبيل كه هم خود فرمان فرماى مستبد آل غسان بود و هم در درگاه قيصر روم آبرو و احترام داشت، نتوانست همچون يك اعرابى عاجز و ذليل صحبت كند. با لحنى حرف زد كه پادشاه غسان را به خشم انداخت.

اين مرد كه خود عرب بود. و در درگاه ملوك تربيت شده بود، از شدت خشم به پست ترين و ننگ آورترين كارها اقدام كرد؛ يعنى دستور داد كه حارث را به قتل رسانند.

«قتل فرستاده در كيش بزرگان عملى بى نهايت ننگ آور بود» رسول پيغمبر در بين راه شام به دست سالارى از سالاران قيصر روم به قتل رسيده بود و اين حادثه در ديار مسلمانان حادثه اى عظمى تلقى شده بود.

پيغمبر دستور فرمود كه لشكر اسلام بسيج كند و به سوى شامات كه در آن هنگام تقريبا مستعمره امپراطورى روم بود، عزيمت نمايند.

پيغمبر اكرم سپاه اسلام را سان ديد. سه هزار مرد مسلح آماده جهاد شده بودند.

فرماندهى اين سپاه را به جعفر بن ابى طالب برادر بزرگ تر على بن ابى طالب واگذاشت و توصيه فرمود كه اگر جعفر به شهادت رسيد، فرماندهى سپاه با زيد بن حارثه خواهد بود و پس از زيد بن حارثه، عبدالله بن رواحه امير لشكر است و اگر عبدالله هم به شهداى اسلام ملحق شود، مسلمانان خود براى فرماندهى خويش اميرى برگزينند.

و سپس سپاه خود را تا «ثنية الوداع» بدرقه كرد و در آن هنگام كه مى خواست با لشكر خويش وداع گويد، اين خطابه را در برابر سه هزار مرد مسلح اسلام ايراد فرمود:

«... از پروردگار خود تمنا كرده ام كه شما را پيروزمند و تندرست به من بازگرداند و هم اكنون به نام خداى، سفر جهاد را آماده شويد.

با دشمنان خدا و بدخواهان خويش در شام بجنگيد.

اين مردم كه در سرزمين مقدس شام حكومت مى كنند، از مردى و مردمى بويى نبرده اند.

اينان همى خواهند كه بشريت و عواطف بشرى را در زير پاى خودخواهى و خودپسندى خويش، لگدمال سازند.

اينان بناى انسانيت را در كشاكش شهوات و هوس هاى خود همى لرزانند و در انهدام اصول اخلاق و فضايل همى كوشند.

اين قوم، مردمى تيره بخت و ناكس باشند كه سعى كنند بر اطلال آبادى ها كاخ ستم بنيان سازند.

نام نامى مسيح مقدس بر زبان آورند؛ ولى به تعليمات عاليه مسيح گوش شنوا ندارند.

مردانه گام به پيش گذاريد و دليرانه حمله درآوريد؛ ولى بسيار احتياط كنيد كه چنگ شما به خون و مال مردم بى گناه فرو نرود و دامن شما به ننگ ستمكارى در زندگى آلايش نگيرد.

«ستجدون رجالا فى الصوامع معتزلين عن الناس فلا تتعرضوا لهم ».

شما در مسير خود با قومى كه در صومعه ها و ديرها دور از مردم به عبادت سرگرمند، برخورد خواهيد كرد. هرگز رضا ندهم كه به پارسيان گوشه نشين دست تعرض دراز كنيد و پاى تهاجم به حريم نمازخانه ها و صوامع گذاريد.

ولى آنان كه اهريمن ناپاك را در مغزهاى خود جاى داده اند و با زبان چرب و نرم، سخن از فضايل و اخلاق برانند و فريبكارانه با عصمت و آبروى مردم بازى كنند، نبايد از شمشير شما در امان بمانند.

بى رحمانه شمشير بركشيد و اين سرهاى سودايى را از پيكرهايشان به دور اندازيد.

هرگز اى سپاهيان مسلمان! اجازه نداريد به روى زنان تيغ برآوريد و هرگز دست شما محرم نيست كه به سوى آنان گستاخانه دراز شود، و نيز دست تخريب و تعدى به سوى درختان بارور دراز نكنيد و تيشه ويرانى بر ديوار خانه هاى آبادان مكوبيد.

من شما را به طرف خرابه ها اعزام مى دارم تا خرابه ها را معمور ببينم و مسلم است كه از شما به جاى تعمير، توقع تخريب ندارم.

اين جعفر است كه به جاى من بر شما فرماندار است و اگر به افتخار شهادت سربلند گردد، مسؤ وليت فرماندهى با زيد بن حارثه باشد و چنانچه زيد هم به دنبال جعفر راه برگيرد، از عبدالله بن رواحه پيروى كنيد و پس از عبدالله خويشتن در ميان خود فرماندهى كه شايسته سالارى باشد، برگزينيد.

برويد كه شما را به خداوند متعال مى سپارم و پيروزى شما را از درگاه وى مساءلت دارم.»

سپاه اسلام از ثنية الوداع به سوى شام حركت كرد. و همچنان پيش مى راند تا به اراضى «موته» رسيد.

اين موته دهستانى از كشور شام است. از موته تا بيت المقدس دو منزل فاصله است.

در آن سرزمين بود كه جنگ موته با گير و دار عظيم خود، ميان امپراطورى روم و سپاه اسلام در گرفت.

شرحبيل بن عمرو كه ابتدا غافلگير شده بود، سخت هراسناك شد. از اين طرف و آن طرف به تجهيز سپاه همت گماشت و به قيصر روم گزارشى فرستاد و بعد در برابر سپاه اسلام لشكرآرايى كرد و همان قلعه آن قدر محصور ماند تا امپراطور هراكليوس لشكرى عظيم را به كمكش فرستاد.

مى گويند كه صد هزار نفر مرد مسلح و مبارز به كمك شرحبيل به موته رسيدند.

در اين جنگ جعفر بن ابى طالب كه فرمانده سپاه بود، پيشاپيش ستون حمله ور خود علم اسلام را به سوى قلب دشمن پيش مى برد. از چپ و راست جهاد مى كرد؛ ولى در انبوه دشمن غرق شد، بازوهاى توانايش را يكى پس از ديگرى با ضرب شمشير فروافكندند و بعد پيكر مقدسش را با نوك نيزه ها به هوا گرفتند.

پس از جعفر، زيد بن حارثه علم دار سپاه بود. مدتى به طول نكشيد كه زيد هم به شهادت رسيد. پس از زيد، عبدالله بن رواحه هم شربت شهادت نوشيد و پس از عبدالله خالد بن وليد كه تازه شرف اسلام يافته بود، از طرف سربازان اسلام به فرماندهى سپاه برگزيده شد.

خالد مرد رشيدى بود. حمله هاى سنگين درانداخت و بيش و كم انتقام شهداى اسلام را از نيروى روم بازگرفت؛ ولى مع هذا فتحى نصيب وى نشد و مجاهدين موته با افتخار به مدينه بازنگشتند.

به همين جهت هنگامى كه لشكر اسلام از موته به مدينه رسيدند جز نكوهش و سرزنش سخنى از مردم نشنيده بودند. حتى گفته مى شود كه خانواده هاى آنان هم نمى خواستند در خانه را به رويشان باز كنند؛ زيرا بى فتح و افتخار به خانه آمده بودند.

جنگ ذات السلاسل هم در اين سال صورت گرفت.

اعراب وادى يابس كه از دوازده هزار مرد جنگى تشكيل مى شدند، تصميم گرفته بودند به مدينه حمله كنند و بنياد اسلام را براندازند.

رسول اكرم على ابن ابى طالب را به سركوبى آنان ماءمور كرد.

على مثل هميشه با فتح و پيروزى از آن جا به مدينه بازگشت؛ ولى مهم ترين حوادث سال هشتم، فتح مكه بود.

فتح مكه

فتح مكه به سال هشتم هجرت، عنوان سال فتح بخشيد.

پيمان «حديبيه» بر اصول عدم تعرض بسته شده بود.

در آن پيمان قيد شده بود كه نه از طرف مسلمانان نسبت به قريش و وابستگان قريش تعرضى صورت بگيرد، نه از جانب قريش نسبت به مسلمانان و وابستگان مسلمانان گستاخى شود.

دو قبيله در خاك مكه به سر مى بردند كه نام يكى خزاعه بود و تحت الحمايه اسلام بود و ديگرى كنانه ناميده مى شد و از طرف قريش كمك مى گرفت.

اين دو قبيله وابسته به اسلام و كفر بودند.

يك روز مردى از قبيله كنانه چند شعر در هجو رسول اكرم سروده بود و ميان جمعى آن شعرها را انشاد مى كرد.

جوانى از خانواده خزاعه كه وابسته به مسلمانان بود، پيش رفت و به اين شاعر زشت گو اعتراض كرد؛ ولى شاعر نشنيد و به انشاد ادامه داد. جوان خزاعى كه سخت خشمناك شده بود از جا در رفت و با مشت دهان و بينى شاعر كنانى را در هم شكست.

قبيله كنانه از اين جسارت سخت برآشفتند؛ ولى چون در خود آن قدرت را نمى ديدند كه به خزاعه حمله ور شوند، محرمانه به مكه آمدند و از اعيان قريش كمك مالى خواستند و اعيان قريش هم با خوشرويى اين تقاضا را پذيرفتند.

تا آن جا كه سهيل بن عمرو، عكرمة بن ابى جهل، خويطب بن عبدالعزى، صفوان بن اميه، مكرز بن حفص و جمعى ديگر از ماجراجويان قريش با لباس ناشناس و لثامى كه به صورت بسته بودند، داوطلبانه به قبيله كنانه رفتند و ناگهان به قبيله خزاعه حمله آوردند و در كنار آبى كه «وتيره» ناميده مى شد، بيست تن از بنى خزاعه را به قتل رسانيدند و بعد به مكه برگشتند و اميدوار بودند كه اين عهدشكنى همچنان پنهان خواهد ماند.

ابوسفيان كه از ديگران زيرك تر و عاقبت انديش تر بود، بسيار ترسيد و گفت: محال است محمد خون بنى خزاعه را ناچيز بشمارد و آرام بنشيند مصلحت در اين است كه به مدينه سفر كنم و به هر زبانى شده مدت مصالحه را تمديد كنم.

ابوسفيان به سمت مدينه عزيمت كرد؛ ولى پيش از آن كه اين مرد خود را به خاك يثرب برساند، شيوخ قوم خزاعه به مدينه رسيدند و ماجراى اخير را به عرض رسول اكرم رسانيدند.

پيغمبر فرمود: خدا ياريم نكند اگر از يارى خزاعه دست بكشم. البته ابوسفيان به مدينه آمد. ابتدا به خانه دخترش ام حبيبه كه همسر رسول الله بود، رفت. ام حبيبه تحقيرش كرد.

ابوسفيان از آن جا به ابوبكر و عمر و اميرالمؤ منين على و حضرت فاطمه زهرا پناه برد. هيچ كس پناهش نداد و هيچ كس به حضور پيامبر شفاعت نكرد تا مدت پيمان عدم تعرض تمديد شود. ابوسفيان خواه و ناخواه مدينه را به قصد مكه ترك گفت.

و به دنبال ابوسفيان دوازده هزار مرد مبارز به عنوان تطهير مكه از بت پرستان در مدينه بسيج شد و اين اقدام چنان محرمانه و مرموز صورت گرفت كه قريش به هيچ صورت نتوانست خود را آماده مقابله و مبارزه سازند. و بايد دانست كه اگر قريش از اين اقدام اطلاع هم مى يافت نيروى برابرى را در خود نمى ديد.

آن شب، شب بيستم ماه رمضان بود. آن شب، شهر مكه ناراحت بود. بزرگان قريش در خود دغدغه و اضطراب بى جهتى احساس ‍ مى كردند.

ابوسفيان از هميشه بيشتر نگران بود. زنش در خواب ديده بود كه از «حجون» به سوى مكه سيل خون سرازير شده و اين سيل مخوف و مهيب تا «خندمه» رسيده و در و دشت را رنگين ساخته است.

خبر از هيچ جا نداشتند، باورشان نمى شد كه ناگهان از طرف مدينه هدف حمله قرار گيرند؛ زيرا توقع داشتند دوستانشان به وسيله اى ماجرا را اخبار كنند.

پس چرا اين طور ناراحت هستند؟ خودشان هم نمى دانستند جواب اين سؤ ال چيست؟

بالاخره ابوسفيان دست بديل بن ورقا و حكيم بن حزام را گرفته و با هم از شهر مكه بيرون آمدند و گل چين گل چين چند ميل راه طى كردند و بعد به عزم تفريح و ضمنا تفحص از وضع روزگار بر تپه اى كه صورت كوه كوچكى داشت بالا رفتند. اوه... چه بساطى است.

اين صحراى پهناور غرق در همهمه مردان جنگى و شيهه اسبان سوارى است.

در هزاران گوشه، اجاق زده بودند و آتش افروخته بودند. اين منظره صحراى «مرالظهران» را به صورت آسمانى مالامال از ستاره درآورده بود.

تا چشم ابوسفيان به اين همه آتش افروخته افتاد، گفت:

وه! شب چه قدر به شب عرفه مى ماند كه حجاج دسته دسته براى خود آتش روشن مى كنند.

بديل بن ورقا فرياد كشيد:

به گمان من قوم خزاعه مى خواهند بر مكه شبيخون بزنند.

ابوسفيان دستش را به علامت تحقير تكانى داده و گفت:

- خزاعه؟ خزاعه بيچاره؟ هرگز اين تجهيزات و تشريفات به قوم ذليل و قليلى همچون خزاعه زيبنده نيست. خوب است پيش تر برويم، جلوتر برويم.

عباس بن عبدالمطلب عموى پيغمبر كه آخرين مهاجر بود و چند روز پيش ‍ از مكه به مدينه هجرت كرده بود، در راه، برادرزاده بزرگوار خود را دريافت و ديگر به مدينه نرفت. فقط خانواده اش را به مدينه فرستاد و خود با نيروى اسلام به جانب مكه عزيمت كرد.

وقتى كه به مرالظهران رسيدند، پيش خود فكر كرد كه اگر سپاه اسلام با اين ترتيب به مكه حمله ور شوند، نشانى از خاندان هاى قريش بر جاى نخواهند گذاشت. خوب است كه قريش از اين جريان با خبر شوند و پيش از وقوع واقعه به علاج واقعه بپردازند.

به اين جهت فرصتى گرفت و بر استر مخصوص رسول اكرم سوار شد و چند ميل به سمت مكه پيش رفت.

شب بود. عباس گوش مى داد، بلكه صداى انسانى از مردم مكه را بشنود و پيامى براى رجال قريش بفرستد. ناگهان صداى ابوسفيان به گوشش رسيد. خوشحال شد، اسم ابوسفيان «صخر» بود اما وى را به كنيه «ابوحنظله» مى خواندند.

عباس فرياد كشيد:

يا ابا حنظله!

ابوسفيان هم صداى عباس را شناخت، مثل اين كه دنيا را به وى داده باشند. او هم بى درنگ فرياد زد:

- يا اباالفضل! بابى انت و امى

پدر و مادرم فداى تو باد اى ابوالفضل! ابوالفضل كنيه عباس بن عبدالمطلب بود.

- چه خبر است پدر و مادرم فداى تو باد.

عباس پيش تر آمد و گفت:

- واى بر شما، اين رسول الله است كه با دوازده هزار مرد مسلح رسيده است.

- چه بايد كرد، تكليف كار ما چيست؟

- زود بيا در رديف من سوار شو تا تو را به حضور پيغمبر گرامى ببرم و براى تو امان بگيرم.

ابوسفيان چنان دست پاچه بود كه به آن دو دوست همراه خود اعتنايى نكرد. پريد و در رديف عباس، پشت قاطر نشست و عباس عنان به جانب آن اردوگاه عظيم برگردانيد.

كشيك اردو آن شب با عمر بن خطاب بود، ميان عمر و ابوسفيان از ديرباز عداوتى نهانى وجود داشت.

تا چشم عمر به ابوسفيان افتاد، شمشيرش را از غلاف كشيد؛ اما چون ديد كه با عموى پيغمبر همراه است، جراءت نكرد به وى تعرض كند.

فرياد زد: هم اكنون به حضور پيغمبر شرفياب مى شوم و فرمان قتل تو را دريافت مى كنم.

عباس ترسيد كه عمر پيشدستى كند و كار ابوسفيان را بسازد. به قاطر ركاب كشيد و شتاب كرد.

مع هذا عمر و عباس با هم به در خيمه پيغمبر رسيدند. عمر پيش دويد تا با رسول اكرم نجوايى بگويد و محرمانه اجازه اش را بگيرد؛ ولى عباس ‍ نگذاشت. پيش رفت و سر نازنين پيغمبر را به آغوش كشيد و گفت:

- امشب نمى گذارم با اين سر، كسى به سر گوشى صحبت كند.

عمر همچنان خشمناك به حضور رسول اكرم عرض كرد:

- اين ابوسفيان بدنهادترين دشمنان اسلام است. دستور فرماييد كه سر از تنش بردارم.

عباس گفت يا رسول الله! من ابوسفيان را امان داده ام. به امان من عنايت كنيد. احترام مرا در هم نشكنيد.

پيغمبر به ابوسفيان فرمود: اسلم تسلم «اسلام را بپذير تا به سلامت جان بدر ببرى.»

ابوسفيان گفت: با «لات» و «عزى» كه دو بت محبوب من هستند، چه كنم؟ عمر بى درنگ جواب داد:

- اسلخ عليهما: «كثيفشان كن»

ابوسفيان به حال اعتراض به روى عمر اخم كرد و گفت: اين حرف ناشايسته چيست بر زبان مى رانى، چرا نمى گذارى با پسر عموى گراميم صحبت كنم؟

بالاخره ابوسفيان، چاره اى جز قبول اسلام و اداى شهادتين نديد.

مسلمان شد و امان گرفت. به علاوه بنا به توصيه عباس بن عبدالمطلب پيغمبر فرمود هر كس به خانه ابوسفيان پناه ببرد در امان خواهد بود.

ابوسفيان مسلمان شد و به سمت مكه برگشت و به دنبال او نيروى اسلام تكبير زنان پا به ساحت جلال و شكوه قريش گذاشتند.

سعد بن عباده كه پيشاپيش قبيله خزرج علم مى كشيد فرياد مى زد:

«اليوم يوم الملحمة. اليوم تستحل الحرمة. اليوم اذل الله قريشا »

امروز، روزى است كه حرمت موهوم قريش در هم مى شكند. امروز، روز حادثه است. امروز روزى است كه خداى توانا قريش را ذليل كرده است.

هدف اسلام، اين بود كه بينى هاى پرباد و گردن هاى شق و رق و مفاخر بى جا و بيهوده طبقاتى را بخاك بمالد.

وقتى رسول اكرم، مكه را از بقاياى بت پرستان متعصب تطهير داد كه بت ها را يكى پس از ديگرى در هم بشكند. و «هبل» كه بر سقف خانه كعبه آويخته بود با دست على فرود آمد.

رسول الله خم شد و على پا بر شانه وى گذاشت و بت هبل را به زير كشيد.

بت ها را در هم شكستند و صورت هاى اجنه و شياطين و ملايكه و پيامبرانى را كه بر ديوارهاى داخلى كعبه ترسيم كرده بودند، محو كردند. در اين هنگام رسول اكرم از خانه كعبه به در آمد.

ابتدا كليد خانه را به كليددارش داد و سپس با دو دست، دو بازوى در كعبه را گرفت و فرمود:

«لا اله الا الله وحده لا شريك له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده »

مردم قريش گروه گروه در برابر رسول اكرم صف بسته بودند. همه خاموش، همه هراسناك.

علاوه بر جنگ هايى كه در بدر و احد و احزاب ميانشان گذشته بود و ضرب دست مسلمانان را چشيده بودند، در اين هنگام هم با شمشير خالد بن وليد به حد كفايت ادب شده بودند. خالد بن وليد هفتاد نفر از قريش را در خاك مكه ميان كوچه هاى شهر گردن زده بود.

اين حوادث، اين پيش آمدهاى حيرت انگيز، اين كه محمد يتيم، مكه گردنكش و قريش متكبر و خودپسند را به اين ترتيب از اوج نخوت و كبريا به پايين بكشد و خون قرشى را همچون خون حشرات، بى مضايقه بر خاك بريزد، خوف و هراس عميقى در دل ها افكنده بود.

بت پرستان متعصب كه در چند سال پيش، همين شخصيت غالب و حاكم را راه به بيت الحرام نمى دادند. مهلت ابراز عقيده برايش نمى گذاشتند و حتى نمى گذاشتند، روا نمى داشتند كه او براى خود عقايدى داشته باشد، نمى گذاشتند كه او در ضمير خود خداى يگانه را بپرستد؛ امروز در منتهاى مذلت و بدبختى در برابرش سر فرو افكنده و خوار و خفيف ايستاده بودند.

امر، امر او بود، حكم آن بود كه او براند.

دستورى بفرمايد كه يك باره اين سرهاى سودايى را با شمشير به پاى كعبه بيفكند يا منتى بگذارد و مرحمتى بفرمايد و از سر خونشان درگذرد.

رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله كه تا چندى پيش در شهر مكه آنچنان محدود و محكوم بود، نام خدا را نمى توانست بر زبان بگذراند، امروز ايستاده و با دو دست، دو بازوى در را گرفته و آزادانه بانگ برمى آورد كه:

«لا اله الا الله وحده لا شريك له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده »

نفس در سينه ها خفه شده بود. صدا در گلوها شكسته بود. پس از اندكى مكث به بت پرستان مكه فرمود:

«ماذا تقولون؟ ماذا تظنون؟» چه مى گوييد؟ چه گمان مى داريد؟

- سهيل بن عمرو، همان كس كه دو سال پيش در «حديبيه» روا نمى داشت، نام محمد با عنوان رسول الله قرين باشد با صداى لرزانى گفت:

- نقول خيرا و نظن خيرا. اخ كريم و ابن اخ كريم. قد قدرت

چه بگوييم كه جز نيكويى نمى توانيم گفت. چه گمان بداريم كه درباره تو جز گمان خير و مرحمت نمى شود داشت.

تو برادرزاده كريم ما هستى كه اكنون بر ما چيره شده اى.

رسول اكرم در برابر عجز قريش به رقت درآمد، اشك در چشمان سياهش به موج افتاد. مردم مكه موج اشك را در چشمان خدابين محمد ديدند. يك باره به گريه درآمدند و با صداى بلند هاى هاى گريه كردند.

فرمود:

- «همسايه من بوده ايد و همسايه بسيار بدى بوده ايد، گفتار مرا دروغ شمرده ايد، مرا از شهر و ديارم طرد كرده ايد، به بيرونم رانده ايد، آزارم داده ايد، به اين همه وقاحت و قباحت قناعت نكرده ايد، با لشكر به سرم تاخته ايد و در خانه من با من به جنگ ايستاده ايد؛ اما من آن مى گويم كه برادرم يوسف عزيز به برادرانش گفت و آن مى كنم كه او كرد( لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ) (۶۰) برويد، برويد كه شما را آزاد كرده ام.

عنوان «طلقا» از آن روز به قريش اعطا شده و بنا به قانون اسلام مردم مكه در اين هنگام كنيزان و بردگان رسول اكرم شمرده مى شدند. او مى توانست به بردگى و كنيزيشان بگيرد ولى آزادشان ساخت.

«اذْهَبُوا فَأَنْتُمْ الطُّلَقَاءُ »

هلهله شادى از سينه هزاران زن و مرد برخاست و وقتى سر و صداها خاموش شد، رسول اكرم اين خطابه را در برابر مردم ايراد فرمود:

- «به درگاه الهى سپاس و ستايش مى گزارم كه به اقوام خودخواه و خويشتن پرست قريش و همسايگان خانه خدا اعلام مى دارم كه اينك نظام اسلام بر كرسى قدرت نشسته و مراسم جاهليت را يك باره از اعتبار برانداخته است.

تعاليم آسمانى اسلام بر كرسى نشسته و قرآن مجيد بر اقوام و ملل، حاكم مطلق است.

آنان كه اكنون در سايه اين ديوارهاى مقدس، سخنانم را همى شنوند، وظيفه دارند سخنانم را به ديگران بازگويند و مقررات نوين اجتماع را به گوش غايبين برسانند.

بايد در خانه ها و خانواده ها به نسل آينده تلقين شود كه مذهب مقدس ‍ اسلام نخوت و تفاخر جاهليت را از اساس منسوخ ساخته و ناموس شوم طبقاتى را به سختى در هم شكسته و از اعتبار و احترام برانداخته است.

همه بايد بدانند و بايد يقين كنند و بايد تسليم شوند كه بنى آدم از آدم آفريده شده و آدم را پروردگار متعال از خاك به وجود آورده است. همه با هم يكسان و برابر هم سياه و سفيد، توان گر و تهى دست، شاه و گدا در برابر قوانين اجتماع، كوچك ترين تفاوت و فاصله نخواهد داشت.

پروردگار بزرگ و پاك، فقط آن كس را محترم مى شمارد كه پارسا باشد. آن كس كه در زندگى پارساتر، در پيشگاه الهى عزيزتر است.

خداوند بزرگ است و قلب ها و مغزها و اخلاق و شيوه هاى بزرگ را دوست مى دارد.

قانون اسلام قانون بشريت است. به هيچ خانه و خانواده، به هيچ نژاد و ملت اختصاص ندارد.

آنان كه به عربيت مى انديشند و گمان مى دارند كه قرآن عربى براى ملت عرب مايه برترى و تفوق است، بسيار به خطا مى روند. قرآن كريم قانون بشريت است و به خاطر نجات بشر از آسمان ها به من الهام شده است.

عربيت زبانى گويا از لغت هاى عادى بنى آدم است.

ان العربية ليست باب والد و لكنها لسان ناطق فمن طعن بينكم و علم انه يبلغه رضوان الله حسبه

اين لغت منبع افتخار و مباهات نيست و نژاد عربى نژادى نيست كه بر اساس عربيت بتواند خويشتن را چشم چراغ جهان به شمار آورد.

آن كس كه گمان مى دارد تنها در سايه عربيت مى تواند، رضوان الهى را دريابد بيهوده مى انديشد.

الا اى اقوام عرب! خون ها و مظالم و كينه ها و نقشه هايى كه در عهد جاهليت ميان شما برقرار بود از امروز با منتهاى حقارت و اهانت در زير پاى من قرار دارد.

من از امروز مفاخر جاهلانه عرب را كه از استخوان هاى پوسيده گورستان ها بار گرانى بربسته و به دوش اجتماع افكنده بود با منتهاى تحقير و توهين در زير پاى خود پايمال مى كنم.

خداى من به آن بنده، نصرت و قدرت دهد كه سخنان مرا به گوش جان بشنود و به آنان كه نشنيده اند، بشنواند.

من مى گويم چه بسيار فقيه خودپسند كه فقه خود را در برابر از خود فقيه ترى به عرضه مى گذارد.

الا اى آن كه درس فقه آموخته اى و خودپسندانه اندوخته هاى خود را به اين و آن عرضه همى دهى و بر معالم و معارف خويش افتخار همى دارى، آهسته باش كه از تو دانشمندتر و فقيه تر در مكتب اجتماعى فراوانند.

به هوش باش كه خويشتن را با اين ستايش و كبريا در چشم ديگران پست و بى مقدار ننمايى. به هوش باش كه در بازار اجتماع، كالاى تو از رونق نيفتد و رقيب تو پيروز نگردد.

پروردگار دانا آن قلب پاك را دوست همى دارد كه كانون محبت و عفاف و كانون خلوص و صميميت است.

اين خودخواهى منحوس را از جان خود به دور داريد و به جاى آن خويشتن را با زينت گذشت و فداكارى بياراييد.»

خطابه رسول اكرم به پايان رسيد و قريش شكست خورده از پاى درآمده، دسته دسته به سمت خانه هاى ماتم زده خويش بازگشتند.

هنگام نماز فرارسيده بود.

بلال بن رباح به دستور رسول الله بر بام خانه كعبه بالا رفت و بانگ الله اكبر... اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله به در و دشت بطحا در انداخت.

اين بانگ، بانگ عجيبى بود. اين سخنگوى پيروزمند اسلام بود كه بر روى تكه پاره هاى «عزى» و «هبل» بر روى بت هاى خرد شده ايستاده بود و فرياد به توحيد مى كشيد.

بت پرستان قريش تا آن روز بانگ نماز نشنيده بودند، تا آن روز باور نمى داشتند كه مى شود نام خداى يگانه را به اين آزادى و صراحت در فضاى مكه درانداخت.

عكرمة بن ابى جهل، خالد بن اسيد، سهيل بن عمرو، ابوسفيان و چند تن از رجال مكه به دور هم نشسته بودند و مات و مبهوت اين نداى مقدس را كه نداى توحيد و اعلان فضيلت و عبادت بود، گوش مى دادند.

خشمناك بودند ولى چاره اى نداشتند. عكرمة بن ابى جهل كه از شدت غضب مى لرزيد گفت:

- چقدر بدم مى آيد كه پسر رياح بر بام كعبه با اين لحن نعره بكشد.

خالد بن اسيد گفت:

- خيلى خوشحالم كه پدرم مرده و مكه را به اين روزگار نديده و صداى پسر رياح را بر بام كعبه نشنيده است.

سهيل بن عمرو گفت:

- چه مى شود كرد. اين كار را خداى محمد كرده... اگر نمى خواست كه بت پرستى به اين روز بيفتد، محمد را بر مكه چيره نمى ساخت.

ابوسفيان گفت:

- من جرأت نمى كنم حرف بزنم. اين در و ديوار گوش دارند، سخنان ما را مى شنوند. زبان دارند و گفته هاى ما را به محمد باز مى گويند.

رسول اكرم نماز را به جماعت ادا فرمود و بعد از مصلى برخاست و به سمت كوه صفا عزيمت كرد.

از اين كوه بالا رفت، بالا رفت، تا آن جا كه خانه هاى مكه را به خوبى مى توان ديد، بالا رفت و مردم مكه و مدينه، آنان كه مسلمان بودند و آنان كه هنوز به كفر و شرك خويش وفادار مانده بودند، همه در پاى كوه اجتماع و ازدحام كردند.

رسول اكرم فرياد كشيد:

- «اى بنى هاشم! اى بنى عبدالمطلب! اى بنى اعمام من! اى اعضاى دودمان من! من پيش از آن كه محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم ابن عبد مناف باشم محمد رسول الله هستم، من انسانى هستم كه پروردگار متعال مرا از ميان انسان ها برانگيخته و به سوى انسان ها فرستاده است. من براى شما و براى قبايل دور افتاده عرب، براى روم و عجم، براى سياه و سفيد، رسول و فرستاده خدايم و همه را به يك صورت و به يك چشم مى نگرم.

مبادا چنين پنداريد كه چون محمد در خاندان ما به وجود آمده و از دامن ما برخاسته به ما ويژگى و اختصاص دارد.

نكند كه اين انتساب نژادى را براى خويشتن امتيازى بشماريد. و به نام من و قرآن مجيد به ديگران افتخار و مباهات بفروشيد. به خداوندى كه مرا به راستى فرستاده به خداوندى كه جان ما در قبضه قدرت و مشيت اوست. به ذات مقدس آن خداوند، قسم ياد مى كنم كه من جز به كردار و خصايل به هيچ سمت و عنوان ديگر نمى نگرم. خصال حميده در چشم من محترم است. خواه اين خصلت ها در شما و خواه در ديگران باشد.

بدى ها را بد مى شمارم و به بدى كيفر مى دهم. خواه اين بدكار فرزند عبدالمطلب و خواه سياهى از سياهان حبشه باشد.

من اگر مردى هاشمى و عبدالمطلبى هستم، در گروى عمل خويشم. عمل من از آن من و عمل شما از آن شماست.

( يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ) (۶۱)

من و قرآن من از سوى خدا فرياد مى كشيم كه:

ما شما را از نر و ماده آفريده ايم. عناوين خانوادگى و قومى را تنها به خاطر شناسايى قبايل و خانواده ها برقرار ساخته ايم. آن كس كه پرهيزكارتر است، در پيشگاه خدا محترم تر است.

رسول اكرم پس از اعلان اين حقايق به روى سنگى قرار گرفت.

عمر بن خطاب، شرف حضور داشت دستور فرمود يكايك حضور يابند و بيعت كنند.

مردم دسته دسته شرفياب مى شدند و دست مقدس رسول الله را به عنوان بيعت لمس مى كردند.

ابوبكر دست پدر ابوقحافه را گرفته بود و كشان كشان به حضور پيغمبر مى كشيد.

ابوقحافه پيرى كور بود، ولى در عين حال مردى روشن دل و روشن فكر بود. با رغبت و اشتياق بيعت كرد و به دين مقدس اسلام تسليم شد.

در اين هنگام اين سوره مباركه بر سينه نورانى محمد الهام شد:

( إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا ) «هنگامى نصرت خدا تواءم با پيروزى فرا مى رسد. و همى بينى كه مردم فوج فوج به دين پروردگار مى گروند. خداى خويش را تسبيح گوى و از درگاه وى آمرزش جوى. اوست كه توبت بندگان خويش را مى پذيرد.»

مسلمانان از نزول اين سوره شادمان و خرسند شده بودند. به يكديگر پيروزى نهايى خود را تبريك مى گفتند؛ ولى عباس بن عبدالمطلب به هاى هاى گريه كرد.

عرض كرد: يا رسول الله از اين سوره بوى فراق مى شنوم.

رسول اكرم از آن روز تا روزى كه دنيا را بدرود فرمود دم به دم به تسبيح و استغفار سرگرم بود.

«سبحانك اللهم و بحمدك، اللهم اغفر لى انك انت التواب الرحيم »

رسول اكرم از صبح تا ظهر با مردان بيعت فرمود و پس از بيعت مردان، نوبت به زنان رسيد.

زنان قريش كه از بت پرستى به آيين مقدس اسلام گرويده بودند با رسول الله بيعت كردند. البته با اين تفاوت كه به جاى پنجه هاى مطهر پيغمبر دامن رداى وى را لمس مى كردند.

مبناى بيعت زنان بر اين پيمان گذاشته شده بود.

( يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَىٰ أَنْ لَا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ) (۶۲)

الف - به خداى يگانه شرك نورزند و از آيين توحيد سرباز نزنند.

ب - دست به دزدى «در مال شوهر» نيالايند. به مال شوهرشان خيانت نكنند.

ج - به گناه و زنا نپردازند.

د - فرزندان خود را زنده به خاك نسپارند.

ه - جنين خود را سقط نكنند.

و - نطفه اى كه به حرام پرورده اند به شوهر خويش نبندند.

ز - در تعليمات سودمندى كه از اسلام فرا مى گيرند عصيان نورزند.

رسول اكرم به هنگام بيعت، اين پيمان را جمله به جمله ادا مى فرمود و آن زن كه بيعت مى كرد، سخنان رسول الله را باز مى گفت و عهد مى كرد كه پيمان بيعت را رعايت كند.

در ميان زنان اشراف زنى هم نشسته بود كه آماده بيعت بود. نوبت به اين زن رسيد. اين زن مانند زنان ديگر تنها به تكرار گفته هاى پيامبر قناعت نمى داشت، بلكه روى چند جمله حساس نكته هايى هم چاشنى مى كرد.

وقتى كه رسول اكرم جمله «ب» را به زبان آورد:

«دست به دزدى در مال شوهر نيالايند.»

زن ناشناس گفت:

- شوهرم مردى بخيل است. من براى حفظ آبروى او از مال او مى دزدم و در راه مهمانانش خرج مى كنم. نمى دانم دزدى بر من حلال است يا حرام؟

رسول اكرم در جمله «ج» فرمود:

«ج» «به فجور و زنا نپردازند»

زن ناشناس با تبسم گفت:

- يعنى چه مگر يك زن آزاده و شريف زنا مى كند؟!

رسول اكرم در جمله «د» فرمود:

- «فرزندان خود را زنده به خاك نسپاريد»

زن ناشناس چهره در هم كشيد و با لحن گله آميزى گفت:

- ما از كودكى بزرگشان مى كنيم و شما در بزرگى با ضرب شمشير به خاك و خونشان مى كشيد.

پيغمبر لحظه اى مكث كرد و بعد به وى نگاهى خيره انداخت و فرمود:

- «تو هند جگرخوارى؟ تو دختر عتبة بن ربيعه اى؟»

مصيبت احد تجديد شد و داغ قتل حمزه و آن زشتكارى ها كه اين زن نسبت به جنازه حمزه به كار برد همچون حادثه اى تازه به سوز و گداز افتاد.

هند به خطاى خود پى برد و با معذرت بسيار گفت:

يا نبى الله عفا الله عما سلف خداوند از آنچه گذشته اغماض فرموده و خوب است فرستاده او هم گذشته ها را گذشته پندارد و از آن خطايا اغماض ‍ كند.

رسول اكرم سكوت فرمود، سكوتى كه حكايت از گذشت داشت.

نوبت به جمله «ز» رسيد. در جمله «ز» زنان را به اطاعت از تعليمات عاليه و سودمند اسلام دعوت كرده بود.

ام حكيم دختر حارث بن عبدالمطلب گفت:

- يا رسول الله! اين تعليمان سودمند «معروف» چيست كه ما را به اطاعتش دستور مى دهى؟

در جوابش فرمود:

- «اين كه اگر مصيبتى بر شما فرود مى آيد، گونه ها به ناحق نخراشيد و بر چهره خود سيلى نزنيد. گيسوانتان را نبريد و گريبان پاره نكنيد و به واويلا، فرياد و فغان برمياوريد. و در كنار قبر مردگان چادر نزنيد.»

بدين ترتيب بيعت زنان نيز خاتمه يافت. در خاتمه اين بيعت، رسول اكرم خطابه كوتاهى ايراد فرمود و طى آن خطابه از شرف و مقام مكه سخن راند و فرمود كه:

«اين شهر حرم خداوند متعال است و حرم الهى از امروز تا روز رستاخيز بايد محترم و محفوظ بماند.

در حريم اين حرم، هيچ كس مجاز نيست خون كسى را بريزد.

هيچ كس مجاز نيست دست به متاعى كه از آن ديگران بر زمين افتاده است، بزند، مگر آن كس كه بخواهد اين متاع را به صاحبش بازگرداند. و هيچ كس ‍ مجاز نيست كه درختان حرم را قطع كند و هيچ كس مجاز نيست كه به صيد حرم تير اندازد و حتى مجاز نيست كه شكارهاى حرم را از لانه ها و آشيانه هايشان برماند.»

در آغاز بعثت گروهى از بت پرستان عرب بر ضد اسلام، فعاليت هاى شديد به كار مى بردند. تا آن جا كه رسول اكرم خون اين گروه را هدر فرموده بود.

پس از فتح مكه فرصت مناسبى به دست مسلمانان افتاده بود كه انتقام خويش از اين دسته مردم فرومايه بازگيرند.

ولى تا آن جا كه از تاريخ استفاده مى شود از اين مردم «مهدورالدم» جز عده اى انگشت شمار كسى به قتل نرسيد؛ زيرا يكى پس از ديگرى به حضور رسول الله شرفياب شدند و كلمه اسلام بر زبان راندند و از خطر قتل معاف ماندند.