نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)0%

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده: جواد فاضل
گروه:

مشاهدات: 7349
دانلود: 1150

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 28 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 7349 / دانلود: 1150
اندازه اندازه اندازه
نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

فصل دوم: عهد كودكى

آمنه بنت وهب، آن بزرگوار زن كه صدف يك گوهرى بود مى گويد:

چند روزى بر من گذشت كه ناراحت بودم. مى دانستم كه «پا به ماه» هستم. نگران نبودم. در آن شب از غروب هنگام، درد من افزون شد و من تك و تنها در اتاق خود به پشت افتاده بودم. به شوهر جوان مرگم عبدالله و به تنهايى و غربت خودم كه دور از سرزمين يثرب در بطحا افتاده ام فكر مى كردم. شايد آهسته، آهسته اشك هم مى ريختم و مع هذا خيال داشتم برخيزم و دختران عبدالمطلب را به كنار بسترم بخوانم، اما هنوز اين خيال به صورت تصميمى درنيامده بود؛ از كجا كه اين درد، درد حياض باشد؟

ناگهان به گوشم آوايى رسيد كه بسيار به دلم خوش آمد. صداى چند زن را شنيدم كه بر بالينم نشسته اند و با هم صحبت مى كنند، درباره من صحبت مى كردند. از صداى آرام و دلپذيرشان آن قدر خوشم آمد كه تقريبا درد خود را فراموش كردم.

سرم را از روى زمين برداشتم كه ببينم زنانى كه در كنارم نشسته اند كجايى هستند، از كجا آمده اند، با من چه آشنايى دارند.

به! چقدر زيبا! چقدر خوش پوش و خوش بو و پاكيزه، مثل اين كه به دور سيمايشان لمعان نور مى چرخد.

گمان كردم از سيدات قريش و خواتين مكه هستند. حيرتم اين بود كه چگونه بى خبر به اتاق من آمده اند و آن كس كه از حال من خبرشان كرده، كيست؟ به رسم عرب ها كه در برابر عزيزترين دوستانشان قربان و صدقه مى روند، با لحنى گرم و گيرنده گفتم: پدر و مادرم فداى شما باد! از كجا آمده ايد و چه كسانى هستيد؟

آن زن كه سمت راست من نشسته بود گفت:

- من مريم، مادر مسيح و دختر عمرانم.

دومى خودش را اين طور معرفى كرد:

- من آسيه همسر خداپرست فرعون هستم.

دو زن ديگر هم دو فرشته بهشتى بودند كه به خانه من آمده بودند.

دستى كه از بال پرستو نرم تر بود به پهلويم كشيده شد، دردم آرام گرفت، اما ابهامى همچون هواى مه گرفته صبحگاهان بهارى به فضاى اتاق افتاد كه ديگر نه چيزى مى ديدم و نه آوايى مى شنيدم.

اين حالت بيش از چند لحظه دوام نيافت كه آهسته، آهسته آن ابهام محو شد و جاى خود را به نورى روحانى بخشيد.

در روشنايى اين نور ملكوتى، پسرم را بر دامنم يافتم كه پيشانى عبوديت بر زمين گذاشته بود و نجوايى نامفهوم گوشم را نوازش مى داد، با اين كه نه گوينده را مى ديدم و نه از نجوايش مطلبى درمى يافتم، باز هم خوشحال بودم.

سه موجود سپيدپوش، پسرم را از دامانم برداشته بودند. نمى دانستم اين سه نفر كيستند. از خاندان هاشم نبودند، عرب هم نبودند، شايد آدميزاده هم نبودند، اما من نمى ترسيدم و در عين حال قدرتى كه دستم را پيش ببرد و كودك تازه به دنيا آمده ام را از دستشان بگيرد در وجود من نبود.

اين سه نفر با خودشان طشت و آفتابه آورده بودند. طاقه حريرى هم كه از ابر سفيدتر و لطيف تر بود در كنارشان ديدم.

پسرم را با آبى كه در آفتابه مى درخشيد، توى آن طشت شست وشو دادند و بعد در ميان دو شانه اش مهر زدند و بعد لاى آن حرير سفيدش پيچيدند و برداشتند و با خود به آسمان ها بردند.

تا چند لحظه زبانم بند آمده بود، ناگهان زبانم باز شد و گلويم باز شد و فرياد كشيدم:

- ام عثمان! ام عثمان!

خواستم بگويم كه نگذارند فرزندم را ببرند، ولى در همين هنگام چشمم به آغوش خودم افتاد. اى خدا اين پسر من است كه در آغوشم آرميده است.

در هفتمين روز اين ميلاد، عبدالمطلب، بزرگان قريش را به وليمه اين ولادت دعوت كرد.

بنا به سنت جد كريم و عالى مقامش هاشم، شترى هم به خاطر پرندگان و وحوش نحر كردند و بر سر كوه گذاشتند تا جانوران نيز از اين وليمه بهره ور شوند.

عبدالمطلب در انجمن اعيان و سادات قريش نواده گراميش را «محمد» ناميد.

حيرت زده از وى پرسيدند:

- اين چه اسمى است؟ تا كنون عربى محمد نام نشناخته بوديم.

عبدالمطلب فرمود:

- پسرم را محمد ناميده ام؛ زيرا مى دانم كه اين پسر در آسمان ها و زمين، «ستايش شده» است. من اميدوارم كه محمدت و مكرمت دو جهان نصيب فرزندم باشد.