نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)0%

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده: جواد فاضل
گروه:

مشاهدات: 7351
دانلود: 1150

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 28 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 7351 / دانلود: 1150
اندازه اندازه اندازه
نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

نخستين معصوم

آمنه بنت وهبعليها‌السلام زنده بود و مى توانست شخصا به فرزندش ‍ شير بدهد، اما اشراف عرب اصرارى داشتند كه شيرخواران خود را با شير دايه پرورش دهند و باز هم اصرارى بود كه اين دايه از ميان زنان چادرنشين انتخاب شود. زنى كه نجيب و فصيح و شريف و پاك دامن باشد. به خاطر اين مولود عزيز چندين دايه آورده بودند، ولى او پستان هيچ كدام را نپذيرفت تا بالاخره حليمه از قبيله بنى سعد كه به نيت دايگى از صحرا به مكه آمده بود، به خاندان عبدالمطلب راه يافت. مثل اين كه محمد يتيم، از اين زن مقدس انتظار مى كشيد. تا چشمش به حليمه افتاد بازوهاى خود را گشود و به آغوش وى رفت و پستانش را به دهان معجزبيان خود گرفت.

نگارنده در اين كتاب، تصميم ندارد از معجزات رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله آنچه را كه به صورت معجزه در كتاب ها ياد كرده اند، عنوانى به ميان بياورد؛ زيرا علاوه برا ين كه اين مختصر، گنجايش حكايات و رواياتى بدان طول و تفصيل را نمى دهد، پيامبر اعظم اسلام را از ذكر معجزات و كراماتش بى نياز مى دانم.

در همين لحظه كه در نگارش اين مطالب، قلم من به روى كاغذ مى چرخد بر روى گلدسته هاى تهران، مؤ ذنين به اشهد ان محمدا رسول الله ندا در داده اند. اين نداى مقدس، ندايى است كه در هر شبانه روز پنج بار از گلوى چهارصد ميليون نفر مسلمان( ۶ ) دنيا در فضا طنين مى اندازد.

آيا معجزه اى از اين روشن تر و استوارتر و باور شدنى تر و پايدارتر، سراغ داريد؟ تسخير چهارصد ميليون نفر انسان كه در طول چهارده قرن شب و روزى پنج بار به كلمه اشهد ان محمدا رسول الله دهان باز مى كنند و بر نبوت وى صميمانه گواهى بدهند، معجزه اى است كه هزار بار از سخن گفتن ريگ و گرگ و شكافتن ماه و لرزيدن زمين، نبوت محمد بن عبداللهصلى‌الله‌عليه‌وآله را روشن تر و رساتر جلوه مى دهد.

ديگر چه حاجت كه فصلى بگشاييم و از احاديث و روايات معجزنما سخن بگوييم تا خوانندگان، آنان كه بيش تر روى ماديات و محسوسات فكر مى كنند بر ما خرده بگيرند و با ما باب احتجاج و جدال باز كنند.

معجزه محمد، زندگانى محمد و ظهور محمد و قيام محمد و قرآن محمد و دين جاويدان محمد است كه كس را در برابرش ياراى لجاج و انكار نيست.

ولى مع هذا آنچه را كه در روايات عرب ياد كرده اند و ما هم از يادش ‍ چاره اى نداريم، تحولات آشكارى كه از وجود حضرت محمد در قبيله بنى سعد پديد آمده و حقايقى است كه اعراب باديه نشين با چشم سر ديده اند.

اعراب باديه نشين و قبيله بنى سعد به خاطر دارند كه دو سال آزگار بركت آسمان ها از اراضى شان برداشته شده بود و چيزى نمانده بود، يك باره گوسفندان و شترانشان از گرسنگى و تشنگى جان بدهند. بر قبيله بنى سعد خيلى سخت مى گذشت، نه در زمين گياه سبزى ديده مى شد كه چهارپايانشان دندان به آن گياه بزنند و نه از آسمان بارانى فرومى ريخت كه در غديرهايشان براى روزهاى تشنگى ذخيره اى بماند.

اما در آن روز كه حليمه سعديه قنداقه محمد را در آغوش كشيد و پا به قبيله گذاشت، ناگهان روز و روزگار عوض شد. ابرها نابهنگام به هم پيوستند و باران بى دريغ خود را بر سر آل سعد فروريختند. زمين ها با وضع حيرت انگيزى سبز شدند. پستان گوسفندان از شير لبريز شد. نه تنها بنى سعد از آن قحط و غلا نجات يافتند، بلكه از بركت وجود اين كودك شيرخوار، عشاير آن سرزمين عموما به رفاه و آسايش رسيدند. فقيرترين قبايل عرب در رديف غنى ترين قبايل قرار گرفت.

و نيز آنچه از اظهارش ناگزيريم، رشد خارق العاده اى بود كه در وجود مقدس محمد ديده مى شد. درست آن طفل يك شبه مى گويند ره صد ساله مى رود اين نازنين طفل بود.

وقتى به سن چهار سالگى رسيد، توانست با برادر رضاعى خود «ضمره» همراه گوسفندان به صحرا برود، وى از كار چوپانى لذت بسيارى مى برد.

پيامبران پيشين هم، چنين بودند. هر كدام چندى به چوپانى و رعايت گوسفندان مى گذرانيدند. مثل اين كه رعايت و نگاهدارى و هدايت حيوان ناطق را بايد در كنار حيوان صامت تمرين كرد.

در ميان انبياء، آنان را كه ما مى شناسيم، ابراهيم خليل، پسرانش اسحاق و اسماعيل، موساى كليم و عيساى مسيحعليهم‌السلام ، هر كدام مدتى در رخت شبانى به سر بردند تا جامه نبوت به بر كردند و مسئوليت ارشاد و هدايت بشر را به عهده گرفتند.

قبيله بنى سعد عموما و حليمه سعديه خصوصا در زندگى اين كودك هاشمى عجايبى مى ديدند كه برايشان شگفت انگيز و احيانا ناراحت كننده بود.

مثلا اين رشد غيرعاديش، سخنان چندين بار بزرگ تر و درشت تر از سن و سالش، سكونش، سكوت هاى آسمانى و معنى دارش.

در نخستين روزى كه مى خواست با برادرش «ضمره» به صحرا برود، حليمه دستش را گرفت و به خيمه اش برد و موهاى سياه و مجعدش را شانه كرد و به چشمان جذابش سرمه كشيد و بعد يك گردن بند كه از چند مهره منقوش تشكيل مى يافت به گردنش انداخت.

محمد نگاهى به اين مهره ها انداخت و با لحن شيرينى پرسيد:

اين چيست؟

اين حرز است، اين طلسم است.

فايده اش چيست؟

فايده اش اين است كه به گردن هر كس باشد از شر جن و انس در امان است.

خنده كنان با تكان دست گردن بند را پاره كرد و با همان شيرينى گفتارش ‍ گفت:

من كسى را دارم كه از تمام شرها و بدى ها حفظم مى كند. من حاجتى به اين گردن بند ندارم.

باز هم حليمه مى گويد:

شوهرم حارث داشت ماديانش را تيمار مى كرد، محمد و ضمره به صحرا رفته بودند، با شوهرم داشتم صحبت مى كردم، داشتم از همين كودك مبارك صحبت مى كردم، داشتم مى گفتم: از وقتى كه قنداقه اش به اين صحرا آمد درهاى نعمت و بركت از آسمان و زمين به روى ما گشوده شد. ناگهان ضمره نفس زنان از صحرا برگشت و همچنان رسيده و نرسيده فرياد كشيد:

مادر اين كودك هاشمى را كشتند.

كه را؟

محمد را، برادر مرا كشتند.

شوهرم با هراس و ترس فراوان پيش دويد و نعره زد:

چه مى گويى ضمره؟ چه كسى او را كشت؟

چه مى دانم. دو مرد سپيدپوش بغلش كردند و به روى دامن سپيدشان خواباندند و آن وقت سينه اش را با خنجر شكافتند و...

ديگر نايستادم تا حرف هاى پسرم تمام شود. شيون كنان به سمت صحرا دويدم. ضمره و حارث هم از دنبالم مى دويدند، داشتم ديوانه مى شدم، خيال مى كردم هم اكنون با جنازه غرقه به خونش رو به رو خواهم شد. اما ناگهان خودش را ديدم كه مثل قرص ماه بر روى تپه مى درخشد.

فريادى زدم و آغوشم را به رويش گشودم. او مثل هميشه لبخندى به لب داشت.

در من ياراى پرس و جو نبود، ولى شوهرم از او پرسيد:

اين جا كه آمده؟ چه كسى با تو كار داشت؟

جوابش فقط سكوت بود.

شوهرم عقيده داشت كه جن ها سر به سر اين پسر نازنين مى گذارند و تاءكيد كرد كه هر چه زودتر بردارم و در مكه به عبدالمطلب پس بدهم.

من به اين پيشنهاد رضا نمى دادم، تا آن شب كه زنى كاهنه پسرم محمد را ديد و از روى كتابى كه در دست داشت اسرار خطرناكى را بروز داد.

اين پيرزن پس از مطالعه هاى كاهنانه خود، سرش را بلند كرد و چند لحظه خيره، خيره به چشمان محمد نگريست و آن وقت فرياد كشيد:

اى فرزندان عرب! اين كودك را بكشيد. اين كودك شكننده بتكده هاى شماست. نگذاريد بزرگ شود وگرنه سرزمين عربستان را در برابر قدرت خود به زانو خواهد درآورد.

از آن شب بر جان كودكم ترسيدم و با سرعت وى را بردم و در مكه به دست مادرش سپردم.

رسول اكرم اسلام تا شش سالگى در آغوش مادر جاى داشت. شش ساله بود كه آمنه بنت وهب به يثرب رفت و در آن جا آن نازنين مادر را از دست داد و به همراه ام ايمن، بى مادر به مكه برگشت، اما محبت و نوازش هاى عميق عبدالمطلب مجالى نمى داد كه نواده يتيمش به ياد پدر و مادر خود غصه دار بماند.

افسوس كه اين دوران هم چندان دوام نيافت. به هشت سالگى كه پا گذاشت، عبدالمطلب هم از اين جهان ديده فروبست و سرپرستى محمد به عهده عموى گراميش ابوطالب افتاد.

اين ابوطالب كه پدر اميرالمؤ منين بود، براى پيامبر ما هم پدرى مهربان به شمار مى آمد.

رنجى كه ابوطالب به خاطر اين برادرزاده عزيز كشيد، بى نظير بود.

اگر چه عبدالمطلب هم براى محمد امين پدرى كرد، ولى شرايط محيط در زمان عبدالمطلب صورتى و در زمان ابوطالب صورت ديگرى داشت.

عبدالمطلب از نظر مقام سياسى و اجتماعى خود كه همچون پادشاهى بى تاج و تخت بر سرزمين بطحا سلطنت مى كرد، خيلى آسان مى توانست محمد را از دست دشمنان وى حفظ كند، ولى ابوطالب آن قدرها حشمت و جلال نداشت كه بى درد سر از اين امانت گرانمايه نگاهدارى كند.

از طرفى محمد روز به روز بزرگ تر مى شد و به همين نسبت دشمنانش ‍ بيش تر به قصد جانش فكر مى كردند.

رسول اكرم ما با اين كه هنوز خيلى بچه بود، در مجامع و محافل بزرگ عرب حضور مى يافت. خواه تنها و خواه با عمويش ابوطالب، به بازار عكاظ و مجنه و ذى المجاز، پهلوى عرب هاى بيابانى مى نشست، حرف هايشان را مى شنيد، در عادات و مراسم اجتماعيشان فرومى رفت و از اين لحاظ هم هميشه با خطر مقرون بود.

فكر اين كه مبادا اين نازنين كودك از دست برود ابوطالب را سخت ناراحت مى داشت تا آن جا كه وقتى به قصد تجارت رو به شام مى آورد، چاره اى نديد جز آن كه برادرزاده عزيزش محمد را هم با خود به شام ببرد.

اين سفر، نخستين تكانى بود كه قدرت توحيد به بت ها و بت پرستان مكه مى داد. در اين سفر اسرارى كه تا آن روز بر مردم مكه حتى بر ابوطالب، يعنى نزديك ترين و محرم ترين كسان محمد هم پوشيده بود، بيش و كم آشكار شد و بايد بگوييم كه مسئوليت نگاهدارى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله را بيش از پيش سنگين ساخت و ابوطالب را به عظمت اين مسئوليت آشنايى بيش ترى بخشيد.

قافله اى كه از پوست و پشم و فلفل و محصولات يمنى گران بار بود، از خاك حجاز به سوى شام مى رفت و در فصل يكم توضيح داده ايم كه قريش در چهار فصل سال، دو فصل به تجارت عزيمت مى كرد؛ رحلة الشتاء و الصيف.

در زمستان محصولات شام را به يمن مى رسانيد و در تابستان محصولات يمن را به شام مى برد و اين فصل، فصل تابستان، آن هم تابستان حجاز بود كه كاروان مكه در ريگزارهاى بطحا راه پيمايى مى كرد، اما از اين راه پيمايى تابستانى رنج و عذابى نمى ديد؛ زيرا پاره ابرى هميشه بر بالاى سرش ‍ سايبانى داشت.

اين چتر شيرگون را دست رحمت و مرحمت الهى به خاطر يك نفر فقط، نفرى كه با آن كاروان همسفر بود، بر سر كاروانيان افراشته بود. كسى نمى دانست اين هواى آتش فشان چرا ديگر گرم نيست؟ چرا لطف بهارى و نسيم بهشتى دارد؟ سفر كردن در فصل تابستان، آن هم تابستان حجاز كار بسيار دشوارى است و احيانا خطرناك است.

در اين فصل، سفر كردن بيمارى دارد، آفتاب زدگى دارد، مسموميت دارد و با هزاران رنج و بلاى ديگر هم تواءم است.

البته هواى شامات و سوريه در فصل تابستان نه تنها زننده نيست، بلكه همچون هواى ييلاقات بسيار روح افزاست، ولى كاروان قريش تا خودش را از مكه به مرز شام و بالاخره به «دومة الجندل» برساند، جانش به لب رسيده بود. كاروان قريش در اين سفر خيال مى كرد كه يك باره از سرزمين شام رو به دمشق آورده؛ زيرا از مشقت ها و عذاب هاى گذشته در ميان نمى ديد.

هيچ كس مريض نشد، هيچ كس از شدت گرما نمى ناليد، از همه شگفت انگيزتر شترانى كه بار گران به پشت داشتند همه جا مستانه راه مى رفتند، چنان كه گويى تازه از چراگاه برگشته اند.

يك بازرگان از بنى ثقيف كه اسمش جندب بود، چند بار اين سخن را تكرار كرد:

چه سفر مباركى است.

محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله را در قبيله بنى سعد «مبارك» مى ناميدند؛ زيرا آشكارا احساس كرده بودند كه بركت وجودش آل سعد را از روى خاكستر بلند كرده و بر توده هاى زر نشانيده است.

محرمانه چند جفت چشم به روى محمد خيره شد، ولى او مثل هميشه خاموش و غرق در فكرها و انديشه ها بود. بالاخره به شام رسيدند. آن جا ديگر خاك شامات و سرزمين درخت و گل و سبزه و صفا بود.

همه خوشحال بودند. همه خندان بودند. شب و روز راه مى پيمودند، پيش ‍ مى رفتند، از شهرهاى آباد و دهكده هاى زيبا و مزرعه هاى خرم و شاداب مى گذشتند.

از دور سايه شهر «بصره» با جلال و عظمتش آشكار شد، اما براى كاروان مكه اين دورنما و حتى خود «بصره» چيزى ديدنى نبود.

مصلحت ديدند كه در كنار دهكده «بحيرا» يك فرسنگ دور از شهر، در همان جا بارانداز كنند.

سال ها بود كه در كنار دهكده بحيرا، در پناه صومعه اى دورافتاده، پيرى روشن ضمير به عبادت خدا سرگرم بود.

اين مرد، يك روحانى مسيحى بود كه نه تنها مردى زاهد و وارسته و از دنيا گريخته بود، بلكه مردى دانشمند و عميق و هنرمند هم بود.

اين مرد از اديان مختلف، از ملل و نحل، از تحولات اجتماعى، تقريبا از همه جا خبر داشت، حتى مى گفتند كه اين راهب نصرانى در سايه رياضت ها و زحمت هايى كه كشيده از گذشته و آينده مردم خبر مى داد.

آن ها كه اهل گزاف و مبالغه بودند عقيده داشتند كه راهب بحيرا مسيح دوم جهان است. كورها را بينا مى كند، به مبروص ها شفا مى بخشد، شايد بعيد نباشد كه مرده ها را هم از نو زنده سازد.

كوتاهى سخن، در پيرامون اين آدم خيلى حرف مى زدند، اما آنچه محقق است اين است كه «سرجيوس»، يعنى همين راهب، كه در كنار دهكده بحيرا صومعه نشين و گوشه گير است، هم بسيار پارسا و هم بسيار دانشمند بود.

خدا مى داند كه در شب گذشته به كجا فكر مى كرد و در رؤ ياى شبانه چه ديده بود و چه شنيده بود؛ زيرا وقتى كه به هنگام سحر سر از بالين برداشت، آدمى سواى آدم ديروز بود.

مطلقا فكر مى كرد و گاه و بى گاه به در صومعه مى آمد و چشم به چشم اندازهاى دور مى انداخت. مثل اين كه از مسافرى انتظار مى كشيد. نگاهش به روى جاده پهن شده بود.

تقريبا روز از نيمه گذشته بود كه از انتهاى جنوبى جاده، گرد ضعيفى به هوا برخاست، پيدا بود كه قافله اى از حجاز به شام مى آيد.

اما «سرجيوس» راهب روشنفكر بحيرا به جاى اين كه زمين را نگاه كند آسمان را نگاه مى كرد. چشمش به تماشاى يك اعجوبه آسمانى محو شده بود.

قافله دم به دم نزديك تر مى شد و گرد راهش غليظتر و تيره تر به هوا برمى خاست تا كم كم نزديك شد و به سمت بارانداز خود كه در سبزه زارى دور از جاده قرار داشت پيچيد.

نگاه راهب بحيرا هم از بالاى سر آن كاروان به دنبال آن يك لكه ابر كه همه جا سايبان كاروان بود به سمت راست جاده، به همان جا كه بارانداز قافله قريش بود چرخ زد.

سرجيوس چنان در اين تماشا مست بود كه نمى دانست خدمتكارش هم ساعت هاست پهلوى وى دم پنجره ايستاده است. در اين هنگام چشمش به وى افتاد:

- اوه... تو هستى؟

- آرى اى عالى جناب!

- قافله قريش را تماشا كرده اى!

- قافله بزرگى است!

لب سرجيوس به سبكى لرزيد و گفت:

- آرى خيلى بزرگ است، بزرگ تر از هميشه.

و پس از لحظه اى مكث گفت:

- از قول من به سادات عرب بگو كه امشب مهمان ما خواهند بود.

خدمتكار صومعه به قافله نزديك شد و در برابر بازرگانان قريش احترام گذاشت و آن وقت پيام سرجيوس را با اين بيان به تجار مكه رسانيد:

امشب سادات عرب در صومعه مهمان ما هستند.

تا كنون چنين مهمانى سابقه نداشت. سادات عرب!

اين بازرگان كه هر كدام بيش از بيست بار از مكه به شام و از شام به مكه رفته بودند، هرگز از دهان كسى به يك چنين عنوان افتخار نيافته بودند.

يعنى چه؟ سادات عرب عنوان كيست؟

آن كبريا و خودپرستى كه با خون اين نژاد آميخته است، در اين هنگام به جوش و جنبش درآمد. هر كدام پيش خود به اعتبار خويش آفرين گفتند و بعد از راهب تشكر كردند و دعوتش را پذيرفتند.

بايد دسته جمعى به مهمانى بروند. همه، همه، زيرا هيچ كس رضا نمى دهد كه سيد عرب نباشد.

راهب بحيرا از سادات عرب دعوت كرد و آن كس كه به اين مهمانى پا نگذارد «سيد عرب» نيست. پس در اين جا صحبت از اين نيست كه شبى را بايد در سر سفره يك مسيحى دست و دل باز و كريم، خوردنى هاى مطبوع خورد و نوشيدنى هاى گوارا نوشيد، بلكه صحبت از كلمه «سيادت » است، آن هم «سيادت بر عرب».

همه بايد به مهمانى بروند، ولى بايد اين بارهاى گران قيمت و اين كالاهاى هندى و يمنى را در اين صحرا به دست يك عده غلام سياه و ساربان بيابانى بسپارند. آيا اين كار، كارى خردمندانه است؟

پس چه بايد كرد؟ آن كس كه گذشت دارد و مى تواند از لقب سيادت عرب بگذرد و چشم از اين مهمانى بپوشد و پهلوى بارها بماند كيست؟

ابتدا به يكديگر نگاه كردند، اما هيچ كس جرأت نكرد از ديگرى تمنا كند كه دعوت راهب را نديده بگيرد و پهلوى مال التجاره بماند. نگاه ها چند لحظه به هم افتاد و سرانجام نوميدانه از هم گذشتند و بعد يك باره نگاهشان به چهره گل افكنده محمد خيره شد:

- امين! امين!

اين نخستين بار بود كه به محمد لقب امين داده شد.

- امين پهلوى مال التجاره خواهد ماند.

ابوطالب با صداى نعره مانندى گفت:

- برادرزاده من سيدالسادات است. او بايد در مهمانى سرجيوس حضور داشته باشد.

اما محمد خودش گفت: نه عمو جان! من ترجيح مى دهم كه پهلوى بارها بمانم. چشم ها و دهان ها از فرط حيرت چاك خوردند.

آيا باور شدنى است كه يك جوان قريشى، آن هم هاشمى، آن هم پرورش يافته بر دامان عبدالمطلب سيدالعرب، تا اين اندازه بتواند گذشت نشان بدهد.

«سرجيوس» از سادات عرب مهمانى كرده و براى يك پسر جوان كه تازه پا به اجتماع گذاشته اين فرصت بى نظير است. اگر اكنون براى خود اين افتخار را دست و پا نكند ديگر چنين فرصتى به چنگش نخواهد آمد. ديگر چه وقت مى تواند مقام سيادت را براى خود به دست بياورد.

- چرا اى عزيز من نمى خواهى به مهمانى اين راهب مسيحى قدم رنجه فرمايى؟!

- بگذاريد تنها بمانم تا مال التجاره شما را نگه بدارم و هم كمى فكر كنم.

اعيان عرب از اين كه ديدند مسأله نگهبانى از مال التجاره حل شده، سخت خندان و خوشحال شدند، برخاستند و جامه هاى فاخر پوشيدند و از پيش ‍ و دنبال به سمت صومعه راهب به راه افتادند.

هنوز آفتاب آن روز از سراشيبى افق به آب هاى مديترانه فرو نغلتيده بود، هنوز سرجيوس دم دريچه صومعه ايستاده بود، شايد از مهمانان تازه رسيده اش انتظار مى كشيد.

چشمش به بازرگانان قريش افتاد. بى اختيار نگاهش به بالاى سرشان توى هوا غلتيد. يك برودت مرموز كه جز نوميدى مايه اى ندارد به خونش افتاد. آهسته از خود پرسيد؟

- پس كو آن يك قطعه ابر؟

همچنان ايستاده بود. مثل اين كه سراپا خشكش زده بود.

مهمانان از راه رسيدند و به رسم جاهليت سلامش دادند: عم مسائا

به سلامشان جواب داد و به مقدمشان تهنيت گفت و آن وقت پرسيد:

- مگر خدمتكار من تقاضاى مرا به عرض سادات عظام نرسانيده؟

- چرا از ما دعوت كرده كه از نعمت شما بهره مند شويم.

- مگر از قول من تقاضا نكرده كه بزرگان عرب همگان مهمان من هستند؟

- البته اين طور گفته بود.

سرجيوس در اين جا با لحن اسفناكى گفت:

- مثل اين كه همگان قدم رنجه نفرموده اند.

يك عرب بى تربيت كه حتما از قريش بود قرقر كرد:

- فقط يك پسر يتيم... كه او هم نگهبان مال التجاره است، فقط او نيامده.

دست ابوطالب بى اختيار به سمت قبضه شمشيرش چسبيد:

- فرومايه! من اين ياوه گويى ها را تحمل نخواهم كرد. محمد يتيم نيست، بلكه امين است.

راهب بحيرا دست و پاچه شد، ديگران پا به ميان گذاشتند و ميان ابوطالب با آن ياوه گوى بى ادب فاصله گرفتند و براى راهب بحيرا توضيح دادند كه يك جوان نو سال با ما همراه است و چون اين جوان به صفت امانت و نجابت مشهور است، به جا مانده تا كالاى ما را از دستبرد ساربانان و حوادث ديگر ايمن بدارد.

سرجيوس خوشحال شد و گفت:

- آيا به ضمانت من اعتماد داريد؟

- البته.

- من به عهده مى گيرم كه اگر نقيصه اى به اموال شما راه يابد، هر چه باشد جبران كنم. بنابراين او را هم به همراه بياوريد.

تازه به پاى سفره نشسته بودند كه ناگهان چشم سرجيوس به آن پاره ابر افتاد. ديد آن چتر آسمانى در فضا به حركت درآمده و دارد به سوى صومعه مى آيد و پس از چند لحظه، محمد از راه رسيد.

- جلوتر بيا. جلوتر تا تو را بهتر ببينم.

عرب ها با اشتهاى شعله كشيده اى نان و گوشت مى خوردند. فقط ابوطالب سراپا گوش شده بود تا حرف هاى راهب را بشنود.

البته ديگران هم مى توانستند به اين گفتگو گوش كنند.

- اسم تو چيست؟

- محمد!

روى اين اسم مكث كوتاهى افتاد.

سرجيوس زير لب چند بار اين اسم را تكرار كرد. محمد، محمد و بعد پرسيد:

- از كدام قبيله؟

- از قريش.

- از كدام دودمان؟

- از آل هاشم بن عبد مناف.

- چرا به مهمانى من نيامده اى؟

- قبول كرده بودم كه از مال التجاره نگهبانى كنم، به علاوه...

- به علاوه؟

- دوست مى داشتم تنها بمانم.

- در تنهايى چه كنى؟

- فكر كنم، آسمان ها را، ستاره ها را، دنيا را تماشا كنم.

- در اين تماشا به چه فكر كنى؟

محمد خاموش ماند.

راهب بحيرا دوباره گفت:

- دلم مى خواهد تو را ببينم.

- در برابرت ايستاده ام، مرا ببين.

- مى خواهم ميان دو شانه ات را ببينم.

- اجازه مى دهم.

راهب بحيرا به پشت سر محمد پيچيد.

بازرگانان قافله لقمه ها را از دست گذاشتند و با حيرت به كارهاى اين ترساى پير نگاه مى كردند. مى خواهد چه چيز را ببيند؟

سرجيوس پيراهن پيغمبر را از پشت سر پايين كشيد و تا چند دقيقه آن طور كه گويى كتاب مقدسى را تلاوت مى كند، در ميان شانه هاى محمد به مطالعه پرداخت و بعد به خودش گفت: «اوست، اوست».

ابوطالب كه تا اين لحظه خاموش ايستاده بود پرسيد:

- اين «او» كيست؟

راهب بحيرا آهى كشيد و گفت:

- آن كس كه مسيح از وى ياد كرده و به مقدمش بشارت داده است. (۷)

اين سخن را گفته و نگفته به سمت ابوطالب برگشت و گفت:

- با اين جوان نسبتى داريد؟

- آرى، پسر من است.

- هرگز چنين چيزى نيست، نه، اين طور نيست.

ابوطالب با تبسم گفت:

- چطور اين طور نيست؟

- اين جوان بايد يتيم باشد.

خنده بر لب هاى ابوطالب خشكيد.

- از كجا دريافته اى كه او يتيم است. آرى يتيم است و برادرزاده من است.

- بنابراين احتياط كن كه او را نشناسند. مى فهمى اى سيد عرب، احتياط كن كه يهودى ها به اين اسرار پى نبرند، مبادا نابودش كنند.

- چرا مگر چه گناهى كرده كه مى ترسيد نابودش كنند؟

راهب بحيرا به ابوطالب جواب داد، اما مثل اين كه با خودش حرف مى زند، آواى مرموزى داشت:

- آتيه او، آينده او، آنچه او خواهد كرد، آنچه با دست او به وجود خواهد آمد. آن حوادث و ملاحم كه در انتظار اوست و آن حوادث و ملاحم كه به انتظار ظهور وى در ابهام آينده غنوده اند.

ابوطالب از اين حرف ها چيزى سر در نياورد. مع هذا پرسيد:

- شما چه مى دانيد كه در آينده اش حوادث و ملاحم پنهان است؟

- در اين خط مقدس كه ميان شانه هايش نوشته شده، آنچه خواندنى بود خوانده ام و از آن ابر سفيد كه بر بالاى سرش چتر زده، آنچه شنيدنى است شنيده ام، ديگر چه بگويم؟

پس از چند لحظه سكوت:

- بنشينيم و نان و گوشت بخوريم.

محمد و ابوطالب هم در كنار راهب بحيرا پاى سفره نشستند.

گفته مى شود كه در آن شب، سرجيوس قلم نقاشى برداشت و پرده اى از صورت محمد ترسيم كرد و آن پرده اكنون در موزه واتيكان هنوز موجود است.

در بيوگرافى سرجيوس، راهب بحيرا، گفته اند كه وى نقاش زبردستى بود.

كاروان قريش رو به دمشق گذاشت. بازرگانان عرب در طى راه چندى از راهب بحيرا و محمد سخن مى گفتند، ولى اندك اندك اين خاطره از خاطرشان محو شد؛ زيرا مردمى تاجرپيشه بودند و جز به كالاى خود به چيز ديگر نمى توانستند فكر كنند.

وقتى به دمشق كه روزگارى عروس قاره آسيا بود رسيدند، فعاليت هاى تجارتى يك باره هوش و حواسشان را به خود مشغول ساخت، حتى ابوطالب هم شب و روز به داد و ستد سرگرم بود، اما محمد... تنها كسى كه فكر ديگر و كار ديگر داشت، اين امين يتيم بود. او كارى به كار بازار نداشت. او از جنس و قيمت جنس و ميزان بازار نمى پرسيد. كارش اين بود كه مردم شام را تماشا كند. در كليساها و معابد به مطالعه بپردازد. كارش اين بود كه بى گفت و شنود، بى دوستى و آشنايى با مردم تماس بگيرد و مردم را بشناسد.

او هنوز نمى دانست كه روزگارى با اين مردم كار خواهد داشت. او نمى دانست كه ميان او و مردم ماجراهايى برپا خواهد شد.

بى آن كه بداند چرا در اجتماعات اين طور فرومى رود و روى آداب اخلاق اجتماعى بشر مطالعه مى كند، اين كار را مى كرد.

حتى با مردم در عالم خيال حرف مى زد. از آن ها پرس و جو مى كرد.

از آرمان ها و آرزوهايشان مى پرسيد. همچون طبيب حاذقى نبض و قلبشان را مى جست و به فكر دوا بود. دوايى كه دنيايى مريض را از بستر بيمارى به دربياورد. دوايى كه اين قلب هاى مرده و ارواح آلوده و پنجه هاى آغشته به خون و دهان هاى مالامال كف را به صورتى زنده و پاكيزه برگرداند.

محمد به چشم خود مى ديد كه دو برادر بر سر چند درهم دعوا مى كنند و در نخستين جنبشى كه مى خواهند از خود نشان بدهند به روى هم خنجر مى كشند و آن كس كه زودتر خنجرش را از غلاف به در آورده زودتر به سينه حريفش فرومى برد.

محمد بارها اين حوادث را ديده بود. به خاطر همين چند درهم، انسانى كه مغز دارد، قلب دارد، گوش دارد، اگر تربيت شود، مى تواند فايده ها به مردم برساند، مى تواند منشاء خيرات و صالحات باشد، ناگهانى از دست مى رود. از سينه اش خون همچون فواره به بالا مى پرد و پس از ده تا پانزده دقيقه براى هميشه از تلاش و تقلا فرومى ماند و نابود مى شود، انگار چنين موجودى از مادر به دنيا نيامده بوده است.

محمد مى ديد كه دو امپراطورى بزرگ دنيا، از اين طرف ايران و از آن طرف روم، بر سر يك پارچه آبادى به هم مى پرند. مردم بدبخت دنيا را به جان يكديگر مى اندازند، شش برابر منافع آن آبادى خرج مى كنند و شش برابر جمعيت آن آبادى را به خاك و خون مى كشند و تازه كه آن آبادى را به تصرف درآوردند؛ جز يك تكه خرابه چيز ديگرى به چنگشان نمى ماند؛ زيرا ميدان جنگشان همان خراب آباد بوده است.

محمد مى ديد كه دنيا خيلى بدبخت است. محمد مى ديد كه دنيا خيلى رسواست. بى آن كه به فكر چاره اش بيفتد، فقط تماشا مى كرد، فقط غصه دار بود و هر وقت از ديدار اين چشم اندازهاى زننده و غصه دهنده خسته مى شد، سر به كوه و بيابان مى گذاشت و در سير آفاق فرومى رفت.

آسمان را تماشا مى كرد. ستاره ها را تماشا مى كرد. اين دستگاه عجيب را كه مايه حيرت فكرها و مغزهاست تماشا مى كرد. او نمى دانست كه روزگارى جدش ابراهيم هم در تماشاى اين منظره هاى عجيب محو و واله بود.

( وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ ) (۸)

«آرى، بدين ترتيب ملكوت آسمان ها و زمين را به ابراهيم نشان مى دهيم تا در صف اصحاب يقين درآيد.»

از سفر شام به مكه برگشتند، اما آن محمد كه چند ماه پيش به سفر شام رفته بود، با اين محمد كه اكنون از سفر شام به مكه برمى گردد خيلى تفاوت داشت.

ديگر به خانه بند نمى شد. راه كوهساران را ياد گرفته بود. لذت تماشاى آفاق و انفس، كامش را لبريز كرده بود. هميشه گمش مى كردند، اما هميشه مى دانستند او در كجاست و چه كار مى كند.

او در كوه هاى «حرا» به پناه صخره اى مى خزيد و با طبيعت ساكت و صامت، خلوت مى كرد.

در آن تاريخ كه تحصيل علم، ويژه معدودى از اشراف و نجباى ايران و روم بود، در ريگزارهاى حجاز مدرسه اى نبود تا محمد به مدرسه برود. عربستان كتابى نداشت تا اين جوان يتيم دنبال مطالعه را بگيرد، وى جوانى «امى» بود.

وى نگارى بود كه به مكتب نرفته و خط ننوشته، مى خواست از سير آفاق و انفس «مساءله آموز صد مدرس» باشد.

حالا ديگر بزرگ شده بود. بيست و چهار سالش بود. براى خود و براى دودمان عبدالمطلب مردى بود. درست و حسابى چوپانى مى كرد، گله اى از گوسفندان را همچون موساى كليم به پيش مى انداخت و خود به دنبالشان راه به كوهساران و صحرا مى برد.

چوپانى گوسفندان را پيشه خود ساخته بود تا روزى هم چوپانى اين گله گم كرده راه و بدبخت را كه از شش طرف در چنگ گرگ هاى شهوت و غضب و ظلم و دروغ و مناهى و ملاهى گرفتارند از خطرها بركنار بدارد و به صراط مستقيم هدايت كند.

محمد در خانه عمويش ابوطالب به سر مى برد و براى مردم چوپانى مى كرد تا يك روز...

- ديگر در اين كار هم سودى نيست چه بايد كرد؟

محمد چشمان قشنگش را به روى عموى نازنينش دوخت و گفت:

- آيا چه كارى مى توانم انجام بدهم؟

- آن كار كه اجداد تو داشتند.

- تجارت؟!

- آرى تجارت اى عزيز دل من!

با تبسم گفت: عمو جان پيداست كه تجارت كار سودمندى است، ولى سرمايه هم مى خواهد.

بوسه اى بر پيشانيش گذاشت و گفت:

- اگر تو آماده اين كار باشى، من سرمايه را تاءمين خواهم كرد.

و پس از چند لحظه مكث گفت:

- آرى اى يادگار برادرم! اگر تو كار بازرگانى به پيش گيرى معيشت مرا هم از اين آشفتگى به در خواهى آورد، مى بينى كه دستم تهى و عيالم زيادند، مى بينى كه عموى تو مردى ثروتمند نيست.

- آماده هستم عمو جان.

ابوطالب با چشمانى كه در آن نور خشنودى و رضايت مى درخشيد از جا برخاست و پيراهن و ردايش را پوشيد و به عزم «تاءمين سرمايه» از خانه به در رفت.

جز خدا هيچ كس نمى دانست سيد قريش به كجا مى رود و در كجا مى خواهد براى برادرزاده خود سرمايه تجارت تهيه و تاءمين كند، اما از سرور و نشاطش پيدا بود كه خاطرش جمع است. مى داند حتما به مقصود خواهد رسيد.

ابوطالب به دنبال سرمايه رفت و محمد دوباره با آن سرمايه معنوى كه در قلب و مغز خود داشت به سوداى سودمند خود پرداخت.

دوباره راه كوه حرا به پيش گرفت و در تماشاى آفاق و انفس ‍ فرورفت.

دوباره به خاطرات سفر شام خود برگشت و روش اقتصادى و رژيم حكومت و اوضاع اجتماعى جهان را به خاطر آورد. فقط احساس مى كرد كه اين رژيم منحط است، پست است، زيان آور است.

فقط به جنبه هاى منفى اوضاع فكر مى كرد، فقط مى توانست به اين جنبه فكر كند و رنج بكشد.

ديگر هيچ...

خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبدالعزى بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤ ى بن غالب، از بنى عدنان بود و نسب به اسماعيل بن ابراهيمعليه‌السلام مى رسانيد.

مادر خديجه فاطمه دختر زايده از قبيله فهر بن مالك كه يك تيره قرشى است بود، ولى مادر فاطمه هاله بود و اين هاله دختر عبد مناف، يعنى خواهر هاشم بن عبد مناف بود.

خديجه در آن روزگار كه دخترى خردسال بود رسما نامزد پسر عمويش ‍ «ورقة بن نوفل» حكيم معروف عرب بود، ولى اين نامزدى به ازدواج نرسيد.

خديجه دخترى هيجده ساله بود كه با ابوهاله هند بن بناس تميمى عروسى كرد و از وى فرزندى به نام هاله به دنيا آورد. پنج سال كه از تاريخ اين عروسى گذشت، هند بن بناس بدرود زندگى گفت و پس از سه سال، خديجه به عقد عتيق بن عابد مخزومى درآمد و حاصل ازدواج دومش ‍ دخترش هند بود و به خاطر همين هند، خديجه را «ام هند» مى نامند.

عتيق هم پس از چندى چشم از دنيا فروبست و خديجه تنها ماند، اما هرگز تنها نبود.

خديجه را در تاريخ عرب بانويى ثروتمند مى شناسند و وى را در صف ثروتمندترين بازرگانان حجاز مى نشانند. شايد اين طور بود و شايد هم در نتيجه بخشش و جود و مناعت و همت اعلاى خود به اين شهرت عظيم مالى رسيده باشد.

چه بسيار مردمى كه از وى بيش تر مال و منال داشتند، اما به قدر يك دهم از شهرت و عظمت تاريخى وى را نتوانستند به دست بياورند.

مال خديجه مال سر و صدادار و خانه خديجه خانه فاخر و شامخ بود كه درهايش به روى تمام اقوام عرب گشوده بود.

از دورترين زواياى شبه جزيره عربستان، اگر خانواده اى به قحطى و تهى دستى دچار مى شد يا سرپرستش را از دست مى داد، يك راست راه مكه به پيش مى گرفت و سر بر آستانه خانه خديجه مى نهاد. در حقيقت از شهر مكه و اعيان مكه، تنها هدفش خديجه و خانه وى بود.

و به همين جهت خديجه را «ام الصعاليك» و «ام الايتام» مى ناميدند.

به راستى اين زن، مادر بينوايان و يتيمان بود و ابوطالب هم به خاطر تاءمين مقصود خود راه خانه خديجه را پيش گرفته بود.

زنان عرب، به ويژه زن هاى حجاز، هم زود جوان و هم دير به پيرى مى رسند.

اين كه در شريعت مطهره اسلام دختر نه ساله بالغ شناخته شده، بيش تر دختران عرب ملاك قاعده شمرده شده بود.

اين دختر در نه سالگى جوان مى شود، ولى پيريش، يعنى رگل زنانگيش، تا پنجاه و پنج و در پاره اى از قبايل تا به شصت سالگى دوام مى گيرد. يعنى تا آن روزگار مى تواند مادر شود.

خديجه در اين هنگام زنى چهل ساله و دو شوهر ديده و به قول ما پا به سن بود. مع هذا دختران خيلى جوان عرب نسبت به وى انس و الفت عجيبى داشتند. زنى با نشاط و روشنفكر و با ذوق بود، فصيح بود، جميل بود، مهمان نواز و بزرگ منش بود، خوب مى پوشيد، خوب پذيرايى مى كرد، شرف خانواده و تشخص قومى داشت.

پسران اشراف با اين كه خيلى از وى كم سال تر بودند همه از وى خواستگارى مى كردند. او هم مى خواست شوهر كند، اما دلش به هيچ يك از اين خواستگارها بند نمى شد.

انتظار مى كشيد، از كه؟ از يك مرد مجهول، از يك نفر كه بايد با دست خدا به دستش برسد.

تنهايى خود را گاهى با ورقة بن نوفل، پسر عمويش كه روزگارى نامزدش بود و حالا ديگر پيرمردى نابينا شده بود و گاهى با دختران جوان مكه كه همه با دل و جان مشتاق ديدار وى بودند، مى گذرانيد.

آن روز هم روزى از روزهاى دنيا بود كه با دختران قريش نشسته بود و مى گفت و مى خنديد كه ناگهان ميسره غلام و پيشكار امور زندگانيش، از در درآمد و گفت:

- سيد بنى هاشم عمران بن عبدالمطلب از راه رسيده و تقاضاى ديدار دارد.

خديجه يك باره خنده اش را در هم شكست و با چهره شگفت گرفته اى گفت:

- عجب، ابوطالب سيد بنى هاشم؟

- آرى خاتون من، ابوطالب مى خواهد از شما ديدار كند.

با دست پاچگى دستور داد كه ابوطالب را به اتاق پذيرايى ببرند و خود هم از دوستان جوانش معذرت خواست و به سراغ اين مهمان گرامى رفت. تشريفات ابتدايى برگزار شد. ابوطالب طى مقدمه اى گفت كه ملكه قريش ‍ «يعنى خديجه» همه ساله مردى از مردم مكه را با مال التجاره خود به شامات و يمن مى فرستد.

«خديجه هم از بازرگانان قريش بود كه رحلة الشتاء و الصيف داشت. در زمستان مال التجاره به يمن و در تابستان به شام مى فرستاد.»

آيا اين طور است؟

خديجه در جواب گفت:

- اين طور است اى سيد عرب.

- آيا امسال به خاطر سفر شام كسى را انتخاب كرده ايد؟

- نه هنوز، ولى در اين فكرم كه انتخاب كنم.

ابوطالب لبخندى زد و گفت:

- خوب است زحمت نكشيد؛ زيرا من براى مال التجاره شما جوان رشيد و شريفى را انتخاب كرده ام.

بى اختيار قلب خديجه فشرده شد، خون به گونه هايش دويد.

- اين جوان كيست؟

- برادرزاده ام.

ابوطالب نه برادر داشت و بچه هاى اين نه برادر همه برادرزاده اش شمرده مى شدند، ولى خديجه بى اختيار گفت:

- امين را مى گوييد؟

- آرى، محمد امين برادرزاده ام در اين سفر مسئوليت مال التجاره شما را به عهده خواهد داشت، يعنى اين طور تقاضا مى كنم.

تا چند لحظه زبان خديجه بند آمده بود. بى آن كه دليلش را ادراك كند، احساس مى كرد كه سخت آشفته شده است.

مع هذا سعى كرد و بر اعصاب خود چيره شد و آن وقت گفت:

- با منتهاى اشتياق، امين را به خاطر مال التجاره ام قبول دارم.

ابوطالب خوشحال شد.

پس به ديدارتان بيايد؟

- حتما... تا با هم صحبت كنيم و قرار اين سفر را بگذاريم.

ابوطالب خندان و خرسند به خانه برگشت.