نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)0%

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده: جواد فاضل
گروه:

مشاهدات: 7356
دانلود: 1150

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 28 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 7356 / دانلود: 1150
اندازه اندازه اندازه
نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

فصل پنجم: ديار هجرت

سال هشتم بعثت براى رسول اكرم سياه ترين و دردناك ترين سال ها بود.

در اين سال دو بازوى توانا و كارى محمد از كار افتاد.

نخست عموى از پدر مهربان تر و فداكارترش، ابوطالب در سن هشتاد و سه سالگى، ديده از جهان فروبست.

در آن سال كه ابوطالب بدرود زندگى مى گفت؛ پيغمبر خاتمصلى‌الله‌عليه‌وآله تا آخرين لحظه زندگى بر بالين عمويش نشسته بود، با هم نجوا مى كردند، جز خداى دانا از آن نجوا كسى خبر نگرفت.

آنچه مسلم است اين است كه عمران بن عبدالمطلب در نخستين روزهاى طلوع بعثت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله به عزت اسلام سربلند شد و جانش با اقرار به توحيد پروردگار و نبوت محمد بن عبداللهصلى‌الله‌عليه‌وآله به شاخسار طوبى پرواز كرد. (۲۲)

مرگ ابوطالب بر برادرزاده عزيزش، سخت سنگين و ناگوار افتاد.

ابوطالب حجاب محترمى بود كه ميان او و كفار مكه فاصله مى انداخت.

تا روزى كه ابوطالب زنده بود، هيچ كس جراءت جسارت و بى حرمتى نسبت به خاتم انبيا در خود نمى ديد.

ابوطالب از جهان رخت بربست و آن حجاب هم فروريخت.

در همان روزها كه آل هاشم بر مرگ شيخ قوم خود عزادار بودند، همسر نازنين پيغمبر خديجه ام المؤ منين در آتش تب مى سوخت.

نبى اكرم از يك طرف ماتم زده و از طرف ديگر مريض دار بود. بانويى كه روزگارى ملكه قريش و سيده حجاز بود، بانويى كه بانوان مكه به معاشرت و دوستيش بر خود مى باليدند، پاك تنها مانده بود.

بانويى كه دستگاه بازرگانيش ثروتمندترين و غنى ترين دستگاه هاى تجارى عرب بود، به روز مرگ، تك و تنها در اتاق كوچك خود بر فرش بوريايى افتاده بود و جز شوهر عالى مقامش محمد و دختر كوچكش فاطمه زهراعليها‌السلام هيچ كس را در كنار نداشت.

دختران ديگرش زينب و رقيه در مكه حضور نداشتند.

آهسته، آهسته نفس بيمار به شماره افتاده بود. پيغمبر اكرم دستور فرمود كه فاطمه زهرا را از اتاق مريض به اتاق ديگرى بردند و خود پنجه هاى لاغر خديجه را كه اندك، اندك حرارت تب با حرارت حيات از زير پوست هاى خشكيده اش مى گريخت و جاى خود را به برودت مرگ مى سپرد در دست داشت.

براى آخرين لحظه چشمان خدابين خديجه از هم گشوده شد و نگاهى به چشمان اشك آلود شوهرش انداخت:

- از من راضى باش يا رسول الله!

- «اميدوارم كه خداى من هم از تو راضى باشد.»

خديجه آهى كشيد و گفت:

- فاطمه كو؟

- «به خاطر فاطمه نگران مباش، خداى تو نگهبان اوست.»

- خداى من... خدا نگهبان خوبى است، خدا كافى است.

پيغمبر روى صورت خديجه خم شد و فرمود:

- «هم اكنون جبراييل امين بر من نزول كرد و سلام خدا را به تو رسانيد.»

خديجه لبخندى از منتهاى رضايت و خشنودى به لب آورد و گفت:

«ان الله هو السلام، و منه السلام، و اليه يعود السلام، و على جبرائيل و عليك يا رسول الله السلام

گفته مى شود كه هيچ كس، شايد در ميان انبيا هم كسى به اين لطف و ادب به سلام خدا جواب نگفته بود.

در آخرين نفس به وحدانيت الهى و رسالت محمد شهادت داد و براى هميشه ديده از ديدار فروبست.

اين دومين حادثه عظمى بود كه براى پيغمبر اكرم پيش آمد.

مرگ ابوطالب، مرگ خديجه، اين دو مرگ يعنى فروريختن دو بال، شكستن دو بازو، انهدام دو ركن، اين دو مرگ يعنى دو ضربت سنگين، سنگين ترين ضربات.

پيغمبر سال هشتم هجرت را عام الحزن نام نهاده بود. راستى هم آن سال منحوس، براى محمد بن عبداللهصلى‌الله‌عليه‌وآله سال اندوه و ماتم بود.

جنازه طيب و طاهر خديجه ام المؤ منين را در مكه همين جا كه قرن ها زيارتگاه مسلمانان دنياست به خاك سپردند.

خديجه با بدرود خود، شوهر بى نظيرش را سخت تنها گذاشت. وجود خديجه، پشتيبانى خديجه، و محبت ها و نوازش هاى خديجه پيغمبر را در اين راه دور و رنج بسيارى كه به عهده داشت، بسيار كمك مى داد و اكنون كه جاى خديجه را خالى مى بيند و فاطمه را با اندوه بى مادرى در برابرش مى يابد، تنها خدا مى داند كه قلب وسيع و بردبارش تا چه حد فشرده و ناراحت مى شود؛ ولى اين فشارها و ناراحتى ها كجا مى توانند به عزم راسخش خللى وارد سازند.

او از سوى خدا آمده و فرياد مى كشد:

( يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا ) (۲۳)

او را به جانب بشر فرستاده اند و به خاطر نجات بشريت معبوثش ‍ ساخته اند.

او كوه بلند و استوارى است كه از هيچ توفان هراسان نيست.

او را هيچ ضربه اى و حربه اى از پاى نخواهد انداخت.

فشار مشركين روزافزون شدت مى گيرد.

اكنون ديگر به اين فكر افتاده اند كه يك باره به خانه اش حمله آورند و خون پاكش را بر خاك بريزند تا حريم بتكده ها را محفوظ بدارند تا آيين جاهليت را از دستبرد تحول در امان نگه دارند.

ابوجهل و ابوسفيان و سفهاى قريش برايش خنجر تيز مى كنند و او رو به سوى طائف (۲۴) گذاشته تا رجال بنى ثقيف را به اسلام دعوت كند.

هيچ سفر بر پيامبر گرامى اسلام دردناك تر و رنج انگيزتر از سفر طائف نبود.

بنى ثقيف، قومى متكبر و فرومايه و خودخواه بوده اند كه در آلودگى هاى اخلاقى و اجتماعى، قريش به گردشان هم نمى رسيد.

اين زغال فروش هاى پست، عقيده داشتند كه اگر بنا بود پروردگار متعال انسانى را به خاطر نجات انسان هاى دنيا برانگيزاند، بايد در اين دو شهر مكه و طايف رباخوارى ثروتمند و پليد را انتخاب فرمايد.

( قَالُوا هَذَا سِحْرٌ وَإِنَّا بِهِ كَافِرُونَ * وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ ) (۲۵)

مقصودشان از عظيم مكه «وليد بن مغيره» و از عظيم طائف «عروة بن مسعود ثقفى» بود.

اين قوم جاهل بنا به آيين جاهليت، ملاك عظمت را مشتى درهم و دينار شمرده بودند.

اگر بنا بر اين است كه پيغمبرى مبعوث شود، جز وليد بن مغيره در مكه و عروة بن مسعود در طائف هيچ كس شايسته اين عنوان نيست.

پيغمبر اكرم در طائف با چنين طوايفى رو به رو شده بود و هنگامى كه مطرود و محروم از طائف بازمى گشت، كودكان و جهال شهر همچون سگان هرزه به دنبالش پارس كنان مى دويدند و به سوى وى سنگ مى انداختند.

اين نخستين بار بود كه پيغمبر اكرم خون خود را در راه خدا بر خاك ريخته مى ديد.

اين نخستين بار بود كه محمد بن عبدالله خستگى را در استخوان هاى بردبارش احساس مى فرمود.

همچون موساى كليم وقتى كه گوسفندان شعيب را سيراب كرد و به سايه درخت پناه برد( ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْـزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ ) (۲۶) محمد هم وقتى كه از طائف به مكه بازمى گشت در سايه درختى نشست و آهسته با خداى خود به راز و نياز گفت:

- «پروردگار من! ضعف مرا مى بينى، تنهايى مرا مى دانى، تو آگاهى كه از قوم خود چه مى كشم. اى پروردگار ضعفا! اى پروردگار من! مرا به اين مردم فرومايه و ستم پيشه مسپار، تو مرا به نفس خويش بازمگذار، بر من خشم مفرماى تا نيروى من در برابر مشكلات شكست نپذيرد، تو يار من باش تا از كسى نهراسم، تو دوست من باش تا جفاى دشمنان از پايم درنياورد.

پروردگارا! به نور ذات تو پناه همى آورم، به آن نور كه تاريكى هاى به هم پيچيده را از هم مى شكافد و ظلمت دنيا و آخرت را روشن مى سازد.

از غضب تو به تو پناه مى برم. به بلاياى دنيا شكيبا مى مانم تا در برابر اين شكيبايى رضاى تو را دريابم.

پروردگار من! قدرت ها و قوت ها همه از ذات قوى و قادر تو مايه مى گيرند و من از قوت و قدرت بى منتهاى تو توانايى مى جويم:( وَهُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ ) (۲۷)

بالاخره دعوت توحيد كار را بر بت پرستان مكه به جان و كارد را به استخوان رسانيد.

بنا به خواهش ابوجهل جلسه نهايى مشركين قريش در دارالندوه تشكيل يافت و پس از گفتگوها و مشورت هاى دقيق، قرار كار بر اين گذاشتند كه هيأتى از قبيله هاى مكه شبانه بر خوابگاه محمد بتازند و خونش را بر خاك بريزند و چون اين جنايت عظمى ميان چندين قبيله لوث خواهد شد، بنى هاشم نخواهند توانست قاتل محمد را به مجازات برسانند و يا با قاتلين وى به جدال و جنگ برخيزند و سرانجام اين حادثه با پرداخت «ديه» خاتمه خواهد يافت و قضيه به پايان خواهد رسيد.

از اين طرف مشركين مكه به قصد جان محمد به توطئه نشسته بودند و از طرف ديگر هفتاد و پنج نفر از بزرگان اوس و خزرج به مكه آمده بودند تا تبعيت خويش را تكميل و تحكيم كنند و رسول اكرم الهى را از مكه به مدينه ببرند.

در ماه رجب سال دهم بعثت، دوازده نفر به نمايندگى از طرف مردم مدينه در «عقبه جمره» با پيغمبر بيعت كرده بودند و اكنون سال يازدهم بعثت فرارسيده، اين هفتاد و پنج نفر به مكه آمده اند تا محرمانه مقدمات هجرت رسول را از بطحا به يثرب فراهم آورند.

پيغمبر با بزرگان مدينه مذاكرات لازمه را انجام داد و آماده شد كه دستور پروردگار فرارسد و يك باره اين شهر آشفته را ترك بگويد.

در آن روز نبى اكرم به مسلمانان مكه اجازت هجرت فرمود، مسلمانان بسيار شادمان و خوشحال بودند.

با اين كه از وطن خويش به در مى رفتند، با اين كه دست از املاك و اثقال و كس و كار خود مى كشيدند و ديدار همديگر را به يك آينده مجهول، محول مى داشتند، باز هم خوش دل بودند؛ زيرا فشار مشركين ديگر تحمل پذير نبود.

پيغمبر اكرم دستور فرمود مسلمانان دسته، دسته با خانه كعبه وداع گويند و از مكه به مدينه رخت كشند.

مشركين قريش كه بيش و كم از بيعت عقبه و روابط مسلمانان با مردم مدينه اطلاع يافته بودند، از مسافرت هاى دسته جمعى مسلمانان پريشان شدند و آن جلسه نهايى را تشكيل داده بودند تا يك باره كار محمد را بسازند و ريشه اسلام را از جاى در بياورند.

عايشه گفت: نيم روزى در بحبوحه گرماى مكه ناگهان در خانه ما گشوده شد و رسول اكرم از در درآمد. عبا بر سر مباركش سايه انداخته بود. چكه هاى عرق بر پيشانيش از گونه هاى آفتاب خورده اش مى چكيد، هرگز به ياد نداشتم كه در چنان هنگام پيغمبر به ديدار ما بيايد.

پدرم حيرت زده پيش دويد و گفت: پدر و مادرم فداى تو يا رسول الله! چه پيش آمدى شده كه نابهنگام از ما سراغ گرفته ايد.

فرمود: «دستور يافته ام كه از مكه به مدينه مهاجرت كنم.»

پدرم با التماس و عجز تمنا كرد:

- يا رسول الله! مرا هم به همراه ببريد.

- «تو را هم به همراه خواهم برد.»

پدرم از شدت خرسندى به گريه افتاد و بى درنگ دستور داد، دو شتر پروار تهيه ديد و زاد سفر را آماده ساخت تا هر وقت حاجت افتد، زاد و راحله سفر رو به راه باشد.

پدرم به ما سپرد كه اين راز بايد مكتوم بماند.

به هنگام غروب، پيغمبر خانه ما را ترك گفت و ما چشم به راه بوديم تا چه وقت رسول اكرم از در درآيد و با پدرم به سوى يثرب سفر كند.

براى آخرين بار كفار مكه در دارالندوه اجتماع كردند، اين عده چهل نفر بودند و پيرمردى مرموز كه مى گفت: از اهل نجد هستم (۲۸) و به خاطر كمك به شما در اين انجمن حضور يافته ام نيز در محضر قريش حضور يافته بود.

آن روز، سلخ ماه صفر و سال يازدهم بعثت بود.

هشام بن حكم، ابوجهل مجلس را با سخنان خود افتتاح كرد و در نطق خود چنين گفت:

ما مردم حرم هستيم و حرمت ما بر قبايل عرب مسلم و آشكار است. روزگارى با احترام و شرف زيستيم، ناگهان جوانى كه روزگار كودكى خود را با در به درى يتيمانه سپرى ساخته، از ميان سربرداشت و بر ضد احترام و عزت ما قيام كرد.

محمد ما را كه عمرى مغز فعال و عقل انديشگر عرب بوده ايم به سفاهت و جهل نسبت داد، ما را احمق خواند و خدايان ما را مسخره كرد و آشكارا به پدران ما كه همه از سادات و صناديد عرب بوده اند، اهانت روا داشت. گفت كه پدران شما در جهنم به سر مى برند. از اين حادثه چه حادثه اى را عظيم تر و مهم تر مى شماريد؟ آيا سزاوار است كه به اين خفت و خوارى تن در دهيم؟ آيا رضا مى دهيد كه خدايان شما خوار و خفيف باشند و پدران شما دوزخى و ملعون شمرده شوند و خود شما به حماقت و سفاهت معروف باشيد.

تكليف ما تكليف روشنى است. محمد بايد از ميان برود. محمد بايد كشته شود. تا محمد زنده است اين دين، اين بدعت عرب بر باد ده، روزافزون رشد خواهد كرد و كار به جايى خواهد رسيد كه ديگر به هيچ صورت جبران پذير نيست.

پير نجدى سخنان ابوجهل را با تصديق هاى پى در پى تاءييد مى كرد.

پس از ابوجهل، ابوالبخترى بن هشام و عاص بن وائل و امية بن خلف و ابى بن كعب هم سخن گفتند و دوباره درباره كيفيت مجازات محمد با هم مشاجره و مباحثه كردند و سرانجام باز هم به همان قرار كه در جلسه نهايى گرفته بودند و شيخ نجدى هم تصديقش را داده بود، تصميم گرفتند.

تصميم گرفتند كه شبانه به خوابگاه محمد بتازند و چهل نماينده از چهل قبيله دست به خون وى بيالايند تا بنى هاشم نتوانند با قاتلين محمد جنگ كنند.

آن شب كه شب غره ماه ربيع الاول بود و با اين ماه، سال ۱۲ بعثت آغاز مى شد، مشركين قريش رو به خانه محمد نهادند و در پيرامون خانه كمين گرفتند تا شب سنگين تر و شهر آرام تر شود و يك باره كمين بگشايند و با تيغ ‌هاى آخته بر بستر رسول اكرم تهاجم كنند.

اين بود تصميم نهايى قريش درباره اسلام و پيامبر اسلام.

به هنگام غروب، على را به حضور طلبيد و فرمود:

- «من امشب از اين شهر به در خواهم رفت و تو بايد به جاى من در رختخواب من بخوابى تا كس نداند كه من مكه را ترك گفته ام.»

- با جان و دل مى پذيرم يا رسول الله! آيا شما به سلامت خواهيد ماند؟!

- «آرى ولى اين كار، كار خطرناكى است؛ زيرا قوم مى خواهند ناگهانى به اتاق من بتازند و رختخواب مرا به زير شمشير درآورند.»

- سر و جانم فداى تو باد يا رسول الله!

- «آيا از جان خويش در اين راه خواهى گذشت»؟

على با صدايى كه از مسرت و تصميم مى درخشيد عرض كرد:

- من هميشه فدايى تو هستم اى پيامبر گرامى! در راه پروردگار خود از هيچ گذشت، باك ندارم.

چشمان محمد غرق اشك شد و سر به آسمان برداشت و در حق على دعا كرد:

در اين هنگام كفار قريش خانه پيغمبر را محاصره كرده بودند، ولى پيامبر عزيز بى هول و هراس در خانه را گشود و فرمود:

-( وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ ) (۲۹)

و آن وقت مشتى خاك از زمين برداشت و بر سر آنان كه با شمشير برهنه به در خانه نشسته بودند افشانيد: «شاهت الوجوه؛ زشت بمانيد» ديگر در خانه ابوبكر درنگ نفرمود. دختر بزرگ ابوبكر، اسماء كمربندش را دو پاره كرد و پاره اى را به بسته نان و گوشت و پاره ديگر را به كوزه آب بست و رسول اكرم با ابوبكر از مكه رو به سوى «غار ثور» نهادند.

مشركين قريش تا نيمه شب به انتظار فرصت، معطل ماندند و نيمه شب از جا برخاستند تا نقشه «ترور» را صورت دهند.

از پنجره سرى به اتاق كشيدند. على در رختخواب پيغمبر خوابيده بود.

به هم نجوا كردند كه اينك محمد است آسوده سر بر بالين راحت گذاشته و خبر ندارد كه امشب آخرين شب زندگانى اوست.

سراقة بن مالك خم شد و سنگ ريزه اى به اتاق انداخت و بدين وسيله با ده ها شمشير آخته مى خواست حمله را افتتاح كند.

ناگهان على را ديدند كه سر از بالين برداشت و گفت: كيست كه سنگ ريزه به اتاق انداخت؟

اى عجب، پس كو محمد؟! ديديد كه نقشه ما بر آب نقش بست.

اين تو هستى يا على! پس محمد كو؟

علىعليه‌السلام فرمود:

شما كه او را به من نسپرده ايد تا از من بازش مى خواهيد، شما او را ترسانيده ايد و رنجانيده ايد و او هم شما و شهر شما را ترك گفت كه ديگر از كسى رنج و ترس نبيند.

سراقة بن مالك پيشنهاد كرد كه اين شمشيرهاى برهنه را به جاى محمد به خون على رنگ كنند، ولى ابوجهل به نام اين كه على كودكى فريب خورده است، قوم را از اين تصميم بازداشت.

على از جا برخاست و فرياد كشيد:

- اى ابوجهل من فريب خورده نيستم. خدا به من آن قدر عقل بخشيده كه اگر بر بشر تقسيمش كنند در سراسر دنيا يك ديوانه نخواهند يافت و خدا به من آن قدر شهامت و شجاعت داده كه اگر از رسول پروردگار، اجازه جهاد داشتم، يك تن از شما را زنده بازنمى گذاشتم.

مشركين قريش چنان در ابهام اين حادثه درمانده بودند كه تقريبا حالت دهشت و جنونى به آنان دست داده بود. مثل اين كه نشنيده اند، على چه گفت و به همين جهت در جوابش انعكاسى از خود نشان ندادند، فقط به اين فكر مى كردند كه محمد كجاست؟

از يكديگر مى پرسيدند كه او به چه وسيله از چنگشان به در رفته است.

با شتاب رو به سوى خانه ابوبكر نهادند. در آن جا با همه سخت گيرى و ناسزاگويى و با سيلى كه به صورت اسماء ذات النطاقين نواخته شد، راز هجرت محمد كشف نشد، اما ابوكراز خزاعى كه مردى كاهن منش بود و جاى پا را خوب مى شناخت، قريش را از در خانه ابوبكر تا در غار ثور راهنمايى كرد و گفت: محمد و ابوبكر به در اين غار رسيده اند و در اين جا يا به آسمان پرواز كرده اند و يا به اعماق زمين فرورفته اند، اما به غار قدم نگذاشته اند؛ زيرا همه مى ديدند كه بر در غار عنكبوت ها تار تنيده اند و كبوتران وحشى بر آشيانى كه در كنار غار قرار داشت، تخم گذاشته بودند.

ابوبكر كه مردى ضعيف بود، سخت مى ترسيد، آه و ناله مى كرد، جزع مى كرد و پيغمبر تسلايش مى داد:

-( لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا ) (۳۰)

و پس از سه شب و سه روز كه مردم مكه از جستجوى محمد بازنشسته بودند، عبدالله بن اريقط دئلى شترها را به در غار رسانيد و رسول اكرم با ابوبكر (۳۱) و يك مرد كه به نام دليل راه به همراه برداشته بودند، از غار ثور رو به خاك يثرب نهادند.

البته سراقة بن مالك به هواى صد شتر جايزه «يافتن محمد» از راه ساحل بحر احمر به تعقيب پيغمبر خدا پرداخت و سر راه را بر نبى اكرم گرفت، اما در آن حال كه رسول خدا قرآن تلاوت مى فرمود، چنان مجذوب شد كه نه تنها به آنچه تصميم داشت اقدامى به عمل نياورد، بلكه تيرى از تركش خود بيرون كشيد و به پيغمبر تقديم كرد و تقاضا كرد كه چون از ميان قبيله اش ‍ مى گذرند به نشانى اين تير هر چه حاجت دارند از قبيله وى دريافت بدارند.

پيغمبر در اين راه به خيمه مردى كه ابو معبد ناميده مى شد، نزول اجلال فرمود و زن اين مرد «ام معبد» حكايتى شنيدنى از مقدم مقدس محمد و بركت وجودش تعريف مى كند كه شنيدنى است.

با اين كه قرار ما در اين كتاب ذكر معجزات و كرامات رسول اكرم آن طور كه ديگران روايت مى كنند نيست، باز هم سزاوار مى دانيم اين حكايت را از ام معبد تقرير كنيم.

اين زن در خيمه خود نشسته بود، صداى رقاع شتر وادارش كرد به در خيمه بيايد تا اگر گم كرده راهى، راه مى خواهد، نشانش بدهد.

تا چشم پيغمبر به ام معبد افتاد، آنچنان كه تقدم به سلام از خصايص رسول اكرم بود ابتدا سلامش كرد و بعد فرمود:

- «آيا مى توانيد مهمانى بپذيرد»؟

اين زن با شرم و رنج بسيار عرض كرد:

- البته قومى مهمان پذيريم، ولى چه كنيم كه قحط و غلا به جان ما افتاد و حوادث روزگار افتخار مهمان دارى را از ما گرفت.

پيغمبر به گوسفند لاغرى كه در گوشه خيمه به طنابى بسته بود، اشاره كرد و فرمود:

- «اجازه مى دهيد اين ميش را بدوشم.»

ام معبد نگاهى به اين ميش مردنى كه خون در رگ نداشت تا شير به پستان داشته باشد انداخت و با لحن عذاب كشيده اى گفت:

- حرفى ندارم، اما اين گوسفند ماه هاست شيرش را از گرسنگى خشك كرده است.

پيغمبر از شتر فرود آمد و يك راست به سمت گوسفند رفت و با يك بسم الله الرحمن الرحيم، پستان هاى خشكيده و چروكيده گوسفند را با مشت گرفت.

ام معبد ناگهان سيل شير را ديد كه از زير انگشتان اين عرب ناشناس سرازير شده است.

دويد و چند ظرف دم دست پيغمبر گذاشت و اما خودش مات و مبهوت بود. خيال مى كرد آنچه را در اين جا مى بيند رؤ ياى بى تعبيرى بيش نيست.

رسول اكرم از شير آن ميش بى شير، ام معبد و ابوبكر و عبدالله بن اريقط را سير و سيراب ساخت، به علاوه خود نيز از آن شير نوشيد. به علاوه براى ابو معبد هم قدحى سرشار از شير آن گوسفند به جا گذاشت.

ابو معبد وقتى به خيمه برگشت، خودش را در دنياى ديگر يافت. پيش از همه چيز چشمش به يك درخت «عوسجه» افتاد كه شاخ ‌هاى بلندى برافراشته و برگ و بارى آورده و در آن محيط نيمه ويران، سايه آبادى گسترانيده بود.

ماتش برد. صبح كه از خيمه به صحرا مى رفت، اين درخت شاخه خشكيده و بى بار و برى بيش نبود. چه شده كه ناگهانى رشد و رونق يافته و به اين تركيب دل پذير در آمده است.

در همين حال كه خيره به درخت عوسجه نگاه مى كرد، از زنش پرسيد:

- آيا من بيدارم؟

ام معبد كه حواسش يك جا به ميش فربه و پرشيرشان تمركز يافته بود گفت:

- بيدار هستى، ولى حقيقت اين است كه آنچه اكنون مى بينم خيلى عجيب است. به يك رؤ يا شبيه تر است تا به يك رؤ يت.

- مى بينى چه بارى دارد، چه برگى دارد، چه شاخه هاى وسيعى بازكرده، چه سايه روح افزايى گسترده است.

ام معبد در جوابش گفت:

- حيوانك مردنى بود، اصلا به زندگانيش اميدى نبود تا چه رسد به اين كه سه تا قدح بزرگ شير بدهد و باز هم پستانش از شير گران بار باشد.

ابو معبد با لحن خشم آلودى رو به زنش كرد و گفت:

- من چه مى گويم، تو چه مى گويى؟! صحبت از شير نبود. درخت عوسجه را ببين به چه صورتى درآمده، ببين چه عالمى به وجود آورده است.

- آه... راستى من اصلا در فكر اين درخت نبودم. عجب بار و برگى داده، يا رب دارم ديوانه مى شوم.

ابو معبد جلوتر آمد و دست زنش را به دست گرفت.

- پس تو چه مى گفتى، ميش چيست؟

ام معبد شوهرش را به گوشه خيمه برد و آن گوسفند ضعيف صبح را كه حالا پستانش از شير لبريز بود، نشانش داد و بعد قدح شير را تعارف شوهرش ‍ كرد.

ابو معبد چنان واله و شيدا مانده بود كه گرسنگى و تشنگى در خود احساس ‍ نمى كرد.

- به اين گوسفند نيمه مرده كه جان بخشيد؟ كه جوانيش داد؟ چه كسى پستان هاى چروكيده و خشكيده اش را مثل مشك از شير لبريز ساخت.

ام معبد گفت كه نمى شناسمش، مرد بزرگى بود. دو نفر «آدم» هم با او بودند، ولى هر چه بود خودش بود. سيماى جذابى داشت. بر پيشانيش نور مى درخشيد. با همه آقايى و «سؤ دد» و سرورى، بسيار فروتن و مهربان بود. قامتش نه بلند بلند و نه كوتاه كوتاه، بالايى ميانه داشت. موهاى سياه سياه و گردنش سفيد سفيد بود. چشمانش آن قدر گيرنده بود كه آدم جراءت نمى كرد خيره نگاهش كند و نگاهش بى نهايت گرم و صميمى بود.

وقتى كه به سوى اين ميش مردنى ما مى رفت از پشت سر آشكار راه رفتنش ‍ را تماشا مى كردم. راستى انسان مى تواند به اين لطف و زيبايى راه برود؟

به من گفت: اجازه بده گوسفندت را بدوشم.

گفتم: اطاعت مى كنم.

گفت: قدحى بياور كه شير گوسفند را تقسيم كنم.

گفتم: اطاعت مى كنم.

گفت: از اين قدح بنوش؛ زيرا شيرى پربركت است.

گفتم: اطاعت مى كنم.

در كنار آن شاخه عوسجه نشست و گفت: آب بياور تا «وضو» بگيرم.

گفتم: اطاعت مى كنم.

تو نمى دانى يا ابامعبد كه در لحن صداى اين مرد چه قدرت عظيمى نهفته بود. شايد چند بار براى امتحان تصميم گرفتم كه اطاعت نكنم، ولى سحر بيان اين مرد ناشناس نيروى تصميم را از من مى گرفت. ياراى اين كه بگويم نه، ياراى اين كه از اطاعتش سربپيچم نداشتم. مى گفتم اطاعت مى كنم و كنيزوار اطاعت مى كردم.

خيلى كم حرف مى زد، ولى همين حرف هاى كمش هزاران بار بر پرگويى همراهانش برترى داشت.

وقتى دهان وامى كرد، انگار كه گوهر مى افشاند. عقل آدميزاده را خيره مى كرد.

ابومعبد همين طور كه حرف هاى زنش را گوش مى داد، يك چشمش به سوى ميش پرشير و چشم ديگرش به سوى عوسجه پر شاخ و برگ كنار خيمه دوخته شده بود. هنوز هم نمى توانست باور كند كه بيدار است.

بالاخره گفت: اى زن! خيلى افسوس دارم، خيلى افسوس مى خورم كه سعادت ديدارش نصيب من نشده است.

ام معبد با حيرت پرسيد:

- چطور؟ مگر او را مى شناسى؟

نه من نمى شناسم، ولى مى دانم اين مرد تا كنون در مكه چه مى كرده و حالا از مكه به مدينه به خاطر چه هدفى مى رود.

ام معبد با بهت و وحشت به شوهرش مى نگريست و ابو معبد چنان كه گويى با خودش دارد حرف مى زند، مى گفت:

- او فرستاده خداست، او را از آسمان ها به زمين روانه ساخته اند تا مايه بركت در جان و مال و مايه خير در زندگى مردم باشد. مكه را به هم ريخته بود، اهل مكه نمى توانستند از خود بگذرند و دين خدا را بپذيرند، بالاخره بيرونش كردند...، يا وى از ترس جان خود مكه و اهل مكه را ترك گفت.

ابو معبد ناگهان به خود آمد و ديد زنش سراسيمه به وى خيره شده و دور نيست اگر به اين تعريف و توصيف عجيب ادامه بدهد زنش ديوانه شود.

- راستى ام معبد، بهتر نبود كه در اين جا مى ماندم و بالاخره او را مى ديدم؟

شب و روز راه مى پيمودند. اراذل عرب به طمع جايزه اى كه قريش در راه دستگيرى رسول اكرم مقرر داشته بودند، سعى مى كردند شايد دستگيرش ‍ كنند و آن جايزه هنگفت را بربايند. آن جايزه، دويست نفر شتر سرخ موى و گرانبها بود.

بريدة بن الحصيب اسلمى از بزرگان مدينه بود. وقتى اين سخت گيرى هاى لجوجانه را از قريش دريافت، با هفتاد سوار از قبيله خود عزيمت كرد تا اگر در راه آسيبى پديد آيد، آن آسيب را از پيش روى پيغمبر بركنار سازد.

بريده در طى راه دو نفر را ديد كه به رديف همديگر بر شترى سوارند و از سمت مكه مى آيند.

بريده ابوبكر را مى شناخت، از وى پرسيد:

- اين كيست كه با تو بر شتر نشسته است.

ابوبكر گفت:

- اين راهنماى ماست.

بريده گمان كرد اين مرد يك راهنماى استخدام شده است كه راه ميان مكه و مدينه را مى شناسد.

- پس محمد كو؟

رسول اكرم فرمود:

- «اسم تو چيست؟»

در لحن اين صدا جاذبه اى بود كه بريده با همه نخوت و تكبرش نتوانست بى جوابش بگذارد.

- با ادب تمام عرض كرد:

- بريده.

- «از كدام قبيله؟»

- از قبيله اسم.

در اين هنگام بريده به نوبت خود پرسيد:

- نام تو چيست؟

فرمود:

- انا محمد بن عبدالله، رسول الله

بريده خود را از مركب فروانداخت و در برابر رسول اكرم سر تسليم فرود آورد و عرض كرد:

- اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله.

آن هفتاد نفر هم كه با وى آمده بودند، بى درنگ كلمه توحيد بر زبان راندند و مسلمان شدند.

شب را در آن صحرا به روز آوردند. بريده به حضرت رسول پيشنهاد كرد كه لوايى ترتيب دهد؛ زيرا مى خواست كه پيغمبر با جلال و شكوه بر خاك يثرب پاى گذارد.

پيغمبر پذيرفت.

- تمناى ديگرم اين است يا رسول الله! كه در خانه من نزول اجلال فرمايى.

ولى پيغمبر اين تقاضا را نپذيرفت و در پاسخش فرمود:

- «به هر جا كه شتر من زانو بر زمين گذارد، در همان جا مقام خواهم كرد.»

مردم مدينه همه روز از بامداد تا شامگاه چشم به راه دوخته بودند، دم به دم انتظار مى كشيدند كه چه وقت موكب رسول اكرم پديدار خواهد شد. چه روزها كه به عنوان استقبال در بلندى هاى «جره» از مقدم اين ميهمان گرامى انتظار مى كشيدند و شب هنگام نوميدانه به خانه خود بازمى گشتند و رسول اكرم منزل هاى ميان مكه و مدينه را بدين ترتيب مى پيمود.

نام منزل هايى را كه در مسير رسول اكرم قرار گرفته بود، از اين قرار است:

۱- غار ثور ۲- عنفان ۳- اءمج ۴- قديد ۵- الخرار ۶- ثنية المره ۷- القف ۸- مدلجه لقف ۹- مدلجه مجاج ۱۰- مرجح مجاج ۱۱- مرجح ذى الغضوين ۱۲- بطن ذى كشر ۱۳- جداجد ۱۴- اجرد ۱۵- ذى سلم ۱۶- بطن اعدا ۱۷- عبابيد ۱۸- فاجه ۱۹- عرج ۲۰- ثنية العائر ۲۱- بطن ريم ۲۲- قبا.

و رسول اكرم اين ۲۲ منزل را طى چهارده روز طى فرمود. «قبا» آخرين منزل اين راه بود.

يهودى بر بالاى بام خانه خود از دور، مرد سپيد جامه اى را ديد كه بر شترى راهوار نشسته و به سمت مدينه مى آيد.

يهودى دانشمند، اين سپيد جامه گرانبها را شناخت و فرياد كشيد: هذا جدكم الذى تنتظرونه.

اى مردم يثرب كوكب اقبال شما اين مرد سپيدپوش است كه همچون خورشيد سعادت طلوع كرده است.

هلهله شوق از سينه هزاران زن و مرد مدنى برخاست.

يك جا به سوى «قبا» روى آوردند.

رسول اكرم در محله «قبا» به سايه درختى فرود آمد و ابوبكر بر سر پيغمبر سايبانى برافراشت.

مردم فرياد مى كشيدند:

- پيغمبر خدا آمده، برگزيده خدا آمده و زن هاى مدينه با آهنگ دف، اين شعرها را زمزمه مى كردند:

«ماه شب چهارده به روى ما»

«از ثنيات الوداع طلوع كرد.»

«سپاس پروردگار بر ما واجب است.»

«براى هميشه، براى هميشه»

«اى كسى كه از جانب خدا به سوى ما آمده اى.»

«فرمان تو را با دل و جان اطاعت خواهيم كرد.»

دسته، دسته از راه مى رسيدند و بر نبى اكرم به رسالت سلام مى دادند:

- السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا نبى الله

به عرض مى رسد كه يا رسول الله به شهر مدينه قدم رنجه فرماييد، ولى پيغمبر چنين پاسخ فرمود:

- تا على از راه نرسد، من به مدينه عزيمت نخواهم كرد.

بدين ترتيب پيامبر اسلام پنج روز در محله قبا اقامت فرمود تا علىعليه‌السلام كه فرمان داشت، امانت هاى مردم را از طرف رسول اكرم به صاحبان امانت بازگرداند و بعد به سوى مدينه عزيمت كند از راه رسيد.

گفته مى شود كه پاى على از رنج راه غرق آبله بود.

رسول اكرم نخستين مسجد را در محله قبا تاءسيس فرمود و اين همان مسجد است كه در قرآن مجيد در سوره «برائت» از آن ياد شده است:

( لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ ) (۳۲)

آن مسجد كه در نخستين روز بر اساس تقوا استوار شده سزاوارتر است كه تو در آن بر پاى خيزى، در آن مسجد مردانى باشند كه طهارت را دوست همى دارند و خداوند مردم پاكيزه و طهارت پيشه را دوست همى دارد.

نخستين خطابه اى كه رسول اكرم پس از بعثت و هجرت ايراد فرمود، در روز جمعه در قبيله سالم بن عوف ميان مردم ايراد شده است و نيز اين نخستين نماز جمعه بود كه با جماعت ادا گرديد.

پس از نماز، رسول اكرم در ميان مردم بر پاى خاست و چنين فرمود:

«الحمد لله الذى أحمده و استعينه و استغفره و استهديه و اومن به و لا اكفره و اعادى من يكفره

او را پرستش مى كنم و از او كمك همى خواهم و به درگاه وى پوزش همى آورم و از ذات اقدس وى صراط مستقيم همى جويم.

بدو ايمان مى آورم و به عداوت آنان كه كفر همى ورزند برمى خيزم. گواهى مى دهم كه ذات اقدس و اعلاى وى يكتا و يگانه و بى همتاست و گواهى مى دهم كه محمد بنده و برگزيده اوست.

رسول اوست كه به هدايت و نور و موعظه بعثت يافته و در فترتى كه مردم از پيامبران آسمانى به دور مانده بودند و با دانش اندك در ظلمت جهل و ضلالت به سر مى بردند، به سوى بشريت ارسال و مبعوث شده است.

آن كس كه خدا و رسول خداى را اطاعت كند، رشد خويش را دريافته باشد و آنان كه به عصيان و نافرمانى گردن برافرازند، به گمراهى بعيدى فروافتاده باشند.

شما را نخستين به پرهيزگارى وصيت همى كنم و اين وصيت بهترين سفارشى است كه مسلمانى در حق مسلمان ديگر به عمل آورد.

از آنچه خداوند متعالى مى ترساند بپرهيزند؛ زيرا اين خصلت پسنديده، «خصلت تقوا» در هر دو جهان براى مردم پرهيزكار بهترين پشتيبان است.

آنان كه با خداى خويش، خواه در پنهان و خواه در پيدا، راه مودت برقرار مى دارند، هم در دو جهان، خدا يار آنان خواهد بود.

پروردگار ما راست گفته و به راستى وعده داده و هرگز وعده خويش را فراموش نخواهد فرمود.

فانه يقول: ( مَا يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ وَمَا أَنَا بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ ) (۳۳)

همواره پرهيزكار باشيد و در پنهان و آشكار از خداى خويش بترسيد. آن كسان كه از خداى همى ترسند به فوز عظيم و سعادت جاويدان دست خواهند يافت.

خصلت تقوا، مردم پرهيزكار را از خشم پروردگار ايمن خواهد داشت و از عقوبت الهى به دور خواهد ساخت. خصلت تقوا مايه سپيدرويى و وسيله رضاى حق و موجب اعتلاى درجات است. اين سعادت شماست، سعادت خويش را دريابيد. قرآن مجيد، راه راست را در پيش پاى شما روشن داشته و درس سعادت را به شما آموخته است. آنچنان كه خداى شما در باره شما نيكويى كرده، شما نيز در باره ديگران نيكويى به كار بنديد و در راه اعلاى كلمه حق، حق جهاد را ادا كنيد. اوست كه شما را برگزيده و اوست كه نام شما را مسلمان نهاده و افتخار اسلام را به شما عطا فرموده است.

( لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَىٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ ) ؛ولا حول و لا قوة الا بالله .

همواره به ياد خدا باشيد و فراموش نكنيد كه در ياد خدا خير و صلاح شما نهفته است.

ياد خدا، براى شما از دنيا و هرچه در دنياست سودمندتر است.

آنان كه با خداى خويش راه سازگارى به پيش مى گيرند، خداوند مهربان، مردم را با آنان سازگار خواهد ساخت.

زمام امور در قبضه قدرست اوست. اوست كه سرنوشت بندگان خويش را با قلم تقدير همى نگارد و اوست كه بر دل ها و جان ها سلطنت فرمايد.

الله اكبر و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم .

پس از اداى اين خطابه، بر ناقه «قصوا» سوار شد و با همراهان خويش به سوى مدينه روى نهاد.

موكب عظيمى بود. موكبى الهى بود كه از راه مى رسيد. مرد و زن بر سر راه شلوغ كرده بودند، ازدحام مردم جاده را تقريبا به روى پيغمبر اكرم بسته بود. از چپ و راست فرياد مى كشيدند كه يا رسول الله به خانه ما فرود آييد، ولى پيغمبر در جواب مى فرمود: در آن جا كه ناقه من زانو به زمين گذارد همان جا پياده خواهم شد.

ناقه قصوا بالاخره به اين جا، به همين جا كه اكنون مرقد مقدس رسول اكرم است، به همين جا كه مسجد النبىصلى‌الله‌عليه‌وآله است، فروخوابيد و پيامبر اعظم اسلام پياده شد.

ناقه قصوا در زمينى زانو زد كه ملكش به دو طفل يتيم، سهل و سهيل، پسران رافع بن عمرو تعلق داشت.

اين دو كودك از قبيله خزرج بودند و سعد بن زراره كفالتشان را به عهده گرفته بود.

ابوايوب خالد بن زيد انصارى پيش دويد و گفت: يا رسول الله! خانه من از همه جا به اين جا نزديك تر است، اگر اجازتى باشد «رحل» شما را به خانه خود ببرم.

پيغمبر اجازه داد و ابوايوب خرسند و خوشحال، رحل پيغمبر را كه بارى سبك و مختصر بود، به خانه خود برد و به دنبالش رسول اكرم نيز به سوى خانه ابوايوب روانه شد.

ديگران كه اميدوار بودند شرف پذيرايى پيامبر اكرم را دريابند پيش وى صف كشيدند.

يا رسول الله! به خانه ما قدم رنجه فرماى.

پيغمبر با همان تبسم دل ربايى كه هرگز لب هاى خوش تركيبش را ترك نمى گفت فرمود:

الرجل مع رحله: مرد هميشه با رحل خويش است. چون رحل مرا به خانه ابوايوب برده اند خودم نيز به آن جا خواهم رفت.

پيغمبر اكرم هفت ماه در خانه ابوايوب انصارى اقامت داشت و طى اين مدت مسجدالنبى ساخته شد و حجره اى هم در كنار مسجد به نام رسول اكرم بنيان گرفت.

حضرت رسول پس از هفت ماه، خانه ابوايوب را ترك فرمود و به خانه خود انتقال يافت.

بدين ترتيب رسول اكرم از مكه به مدينه هجرت فرمود و از حوادث نخستين سال هجرت، اول بنيان مسجدالنبى و دوم اسلام سلمان فارسى و سوم عقد برادرى ميان اصحاب است.

رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله در اين سال ميان اصحاب خود از مهاجران و انصار رابطه برادرى ايجاد فرمود و وقتى نوبت به على رسيد، فرمود: على برادر من است.

اين برادرى، با تمام شرايط برادرى، يعنى با آن امتيازات كه يك برادر در زندگى دارد، برقرار شد، ولى پس از نزول اين آيه آسمانى:( وَأُولُو الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ ) (۳۴)، اين قرار، قرار برادرى، لغو گرديد، اما بنا به نص آيه شريفه( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ) (۳۵) مسلمانان عموما برادر هم ناميده شدند، منتها در ميراث و مزاياى ديگرى كه برادران نسبى دارند، مستثنى مانده اند.

و هم در اين سال، كه نخستين سال هجرت است، رسول اكرم با عايشه زفاف فرمود و هم در اين سال، دستور داده شد كه براى اوقات نماز، اذان بگويند و بلال بن رباح به سمت «مؤ ذن» افتخار يافت.

و هم در اين سال، يهودان مدينه از قبايل بنى قرية و بنى قينقاع و بنى نضير كه از حشمت روزافزون اسلام انديشناك شده بودند، با رسول اكرم قرارى به نام عدم تعرض به امضا رسانيدند، به اين عنوان كه نه از يهودان نسبت به مسلمانان جسارتى صورت گيرد و نه مسلمانان به يهودان آزارى رسانند.