نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)0%

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده: جواد فاضل
گروه:

مشاهدات: 7357
دانلود: 1151

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 28 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 7357 / دانلود: 1151
اندازه اندازه اندازه
نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

فصل ششم: آغاز نهضت

دومين ماه رجب فرا رسيد و دومين سال هجرت آغاز شد. تا اين وقت، مسلمانان به سوى بيت المقدس نماز مى گزاشتند. قبله اسلام، بيت المقدس بود، ولى در اين سال دستور رسيد كه قبله مسلمانان از بيت المقدس به كعبه معظمه تبديل شد:( فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ) (۳۶)

روى خود را به سوى مسجد الحرام «كه حريم محترم كعبه است» برگردان.

اين توجه، توجه به سوى كعبه، توجه به سوى مكه، علاوه بر جنبه عبادت، صورت ديگرى هم به خود گرفته بود. مسلمانان شب و روزى پنج بار روى به سوى خانه كعبه مى نهادند و نماز مى گزاردند.

شب و روزى پنج بار با رسول اكرم با مهاجر و انصار كعبه را به ياد مى آوردند و به ياد مى آوردند كه مكه معظمه اكنون خانه كفر و شرك و پستى ها و رذايل است و خانه كعبه كه خانه خداست، بتكده اى شرم انگيز و آلوده، بيش نيست.

اين توجه، مسلمانان مدينه را بر اين وامى داشت كه بايد ترتيبى به كار رود كه مكه و كعبه از وجود بت پرستان تطهير گردد، اما تا كنون كارها همه به دست خدا بود، همه گوش به فرمان خدا داشتند، همه انتظار مى كشيدند كه بر سينه مقدس محمد، وحى الهى نزول كند و پروردگار متعال امر فرمايد تا آن امر به اجرا و امتثال درآيد.

قصبه ابوا

اين قصبه در ميان مكه و مدينه قرار داشت و مثنى بن عمرو الضمرى، شيخ قبيله بنى ضمره و فرماندار ابوا بود.

پيغمبر اكرم دستور فرمود كه يك ستون شصت نفرى تسليح و تجهيز شوند و شخصا فرماندهى و رهبرى اين ستون را به عهده گرفته از مدينه به سمت ابوا عزيمت فرمود.

سعد بن عباده انصارى به جاى پيغمبر امور شهر را اداره مى كرد.

اين مانور با موفقيت برگزار شد؛ زيرا مثنى بن عمرو بى هيچ گونه مقاومت تسليم شد و با پيامبر اكرم صلح كرد.

حضرت رسول تصميم به قتال نداشت. فقط مى خواست زنگ خطر را در مكه به صدا در آورد و توجه مسلمانان را به سمت مكه جلب كند.

پس از پانزده روز كه پيغمبر با نيروى شصت نفريش در ابوا توقف فرمود، به سوى مدينه بازگشت و پس از چند هفته، بار ديگر اين آزمايش را تكرار كرد.

سيف البحر

بازرگانان قريش از ساحل درياى سرخ به سمت مكه بازمى گشتند، اين گزارش به عرض رسول الله رسيده بود.

حمزه عموى دلاور خود را با سى تن از مهاجران ماءمور فرمود كه راه را بر بازرگانان قريش ببندند.

ابوحكم هشام بن حكم، معروف به ابوجهل، قافله سالار قريش بود، قريشى ها سيصد نفر بودند.

حمزه به سوى سيف البحر عزيمت كرد و در همان جا با بازرگانان قريش رو به رو شد.

بيش و كم مقدمات مبارزه آماده شده بود، اما با وساطت مجد بن عمرو جهنى، اين برخورد هم با مصالحه انجام يافت و اين دومين مانور بود كه اسلام در برابر كفر به عمل مى آورد. بايد گفت در اين مانور هم پيروزى با اسلام بود؛ زيرا مبارزه سى تن مهاجر با سيصد تن قرشى مسلح كار چندان مناسبى نبود.

و بعد: ابوجهل وقتى به مكه رسيده به مكه كافر، اعلام خطر كرد.

ابوجهل معنى اين مانور را دريافت و گفت: دير يا زود مدينه خواهد جنبيد و ديگر جنبش خود را با صلح و صفا آرام نخواهد ساخت، تا كار مسلمانان سر و صورت نيافته و تا مبانى اسلام تحكيم نشده، بايد اين ريشه را از جا كند و به قول معروف تا مدينه روزگار مكه را به شام نرسانيده، مكه بايد بر مدينه چاشت بخورد.

پسر عكرمه را با دويست تن، مرد مسلح به سوى مدينه فرستاد.

پيغمبر اكرم نيز ابوعبيدة بن حارث بن عبدالمطلب، «عموزاده» خود را با شصت نفر از مهاجرين در برابرشان تجهيز فرمود.

نيروى عكرمه هم مجهزتر و هم نزديك به چهار برابر بيش تر بود. بنابراين قريش به موفقيت خود اطمينان زيادترى داشت، ولى حادثه اى پيش آمد كه لشكر قريش روحيه اش را از دست داد.

هنگامى كه طرفين در برابر هم صف كشيدند، مقداد و عتبه پسران عمرو كه از مكه با سپاه قريش به سمت مدينه آمده بودند، اسب برجهانيدند و به سپاه اسلام ملحق شدند. اين دو نفر مسلمان بودند و اسلام خود را مخفى مى داشتند و چون نمى توانستند آشكارا مهاجرت كنند، بدين وسيله خود را از شر مكه كافر نجات دادند. فرار اين دو مرد نامى از سپاه قريش، پشت لشكر عكرمه را شكست.

سعد بن ابى وقاص سردار معروف عرب، تيرى از تركش به در كشيد و به سمت لشكر عكرمه نشانه گرفت و گفت:

- يا رسول الله گواه باش كه هيچ كس پيش از من به سوى لشكر كفر تير نينداخته است. دليل من در اين فداكارى اين است كه دين تو بر حق است و تو به راستى و عدالت مبعوث شده اى.

- كار مشركين به همين يك تير كه به كسى هم آسيبى نرسانيده و هدفى نگرفته بود، ساخته شد.

عكرمه به اين گمان كه مسلمانان در گوشه و كنار كمينى گرفته اند و احتمال مى رود كه به هنگام فرصت از جاى بجنبند و آرزوى بازگشت به مكه را براى هميشه در دل مشركين بگذارند به عقب نشينى فرمان داد.

عكرمه با دويست تن لشكر مسلح و مجهز خود فرار كرد و مسلمانان از فرار دشمن بسيار خشنود شدند و باز هم با پيروزى به مدينه بازگشتند و به دنبال اين مانور، چند مانور ديگر هم كه تحت رهبرى سعد بن ابى وقاص و چند تن ديگر از دلاوران مهاجر و انصار صورت گرفته بود، ترتيب داد تا بنيان جنگ بدر پى ريزى شد و مسلمانان ستم كشيده و زجر ديده و از دست مشركين مكه به مدينه فرار كرده، آماده شدند كه ضربه كمرشكنى بر قريش ‍ بت پرست فرود آرند.

جهاد بدر

لغت بدر در زبان عرب به معنى ماه شب چهارده است. وقتى كه هلال در چهاردهمين شب طلوع خود به كمال درخشش و روشنايى رسد، نامش بدر باشد و از اين كلمه در ميان عرب به خاطر نام گذارى ها هم استفاده مى شود.

عرب ها بر خلاف ايرانيان نام مرد را «بدر» گذارند و بدر بن مخلد بن نضر بن كنانه در ميان مكه و مدينه، چاهى حفر كرده بود كه از دو لحاظ نام آن چاه را بدر گذارده بودند.

«بدر» به مناسبت نام كسى كه چاه را احداث كرده و «بدر» به مناسبت هندسه اى كه در كندن اين چاه به كار رفته بود. دايره اين چاه چنان مستدير بريده شده بود و آب چاه، آن قدر روشن و درخشان بود كه آن چاه را هم به ماه چهارده تشبيه كرده بودند و اسمش را «بدر» گذارده بودند.

كاروانى كه از مكه به شام مى رفت و از شام به مكه برمى گشت بر لب اين چاه بارانداز مى كرد و رسول اكرم براى اين كه مشركين قريش را آهسته، آهسته به قدرت اسلام آشنا سازد، نقشه يك حمله وحشت انگيز را بر كاروان قريش طرح فرموده بود.

اين مسلم است كه تطهير مكه از بت ها و بت پرست ها نخستين هدف رسول اكرم بود و پيغمبر گرامى اسلام شب و روز با اين فكر به سر مى برد كه هر چه زودتر خانه خدا را از چنگ مشركين قريش به در بياورد، ولى حمله به كاروان قريش نتيجه تهديد كودكانه اى بود كه از ابوجهل طى يك پيام به گوش پيامبر اسلام رسيده بود.

ابوجهل در آن پيام جاهلانه رسول خدا را تهديد كرده بود كه بالاخره قريش ‍ بت پرست از مكه به مدينه حمله خواهد آورد و اساس اين دين جديد را كه در سايه نخلستان هاى يثرب دارد رشد و كمال مى گيرد، از جاى خواهد در آورد. رسول اكرم فرمود:

«ان ابا جهل بالمكاره و العطب يهددنى و برب العالمين بالنصرة و الظفر يعدنى، وعد الله اصدق و القبول من الله احق »

ابوجهل مرا به رنج ها و ناگوارى ها تهديد مى دهد، ولى پروردگار دو جهان به من وعده پيروزى عطا فرمايد و مسلم است كه وعده پروردگار، راست تر و صادق تر است و سزاوار است كه من وعده خداى خود را قبول كنم.

پيغمبر فرمود: كه ابوجهل سرانجام در راه جهل و ضلالت خود به خاك و خون خواهد غلتيد و مشركين قريش جبرا در برابر قرآن مجيد به زانو خواهند افتاد و اين حقيقت، خواه و ناخواه، صورت خواهد پذيرفت.

رسول اكرم، مثل هميشه بار ديگر، مشركين قريش را به كلمه توحيد دعوت فرمود، شايد ابوجهل را از اين لجاج و عناد كه به پيش گرفته بازگرداند، ولى ابوجهل مردى نبود كه بتواند از گمراهى گذشتگان خود دست بردارد و به سوى صراط مستقيم راه برگيرد.

ابوسفيان «صخر بن حرب» كاروان سالار قريش با مال التجاره از شام به مكه بازمى گشت و اين خبر به مدينه گزارش شده بود.

رسول اكرم دستور فرمود كه مسلمانان مبارز بسيج كنند و قافله قريش را در طى راه در هم بشكنند و بدين ترتيب بنياد شرك را در سرزمين بطحا به لرزه درآورند.

تا آن وقت، در اين يك سال و چند ماه كه مسلمانان به مدينه هجرت كرده بودند، بارها به عزم ارعاب قريش تجهيز سپاه شده بود، ولى هيچ كدامش تا اين درجه جدى و اساسى نبود.

آن تجهيزات بيش تر به يك مانور نظامى شبيه بود، ولى اين تجهيز، يك جنگ بزرگ، آن هم نخستين جنگ ميان نور و ظلمت و توحيد و شرك و هدايت و ضلالت بود.

مسلمانان با شور و حرارتى بى مانند اين ندا را اجابت كردند. در اين جهاد مسلمانان، آن قدر علاقه نشان مى دادند كه جوانان خردسال همچون عبدالله ابن عمر و اسامة بن زيد و رافع بن خديج و براء بن عازب و زيد بن ارقم و زيد بن ثابت هم شمشير و سپر برداشته و در صف سپاه اسلام قرار گرفته بودند، منتها پيامبر اكرم از قبول آنان خوددارى فرمود.

بارى رسول اكرم تجهيز سپاه كرد. عده اى كه سپاه اسلام را در نخستين جهاد تشكيل مى دادند سيصد و سيزده تن بودند كه اگر پيغمبر اكرم، يعنى فرمانده اين سپاه را هم يك سرباز بشماريم، عده مجاهدين بدر به سيصد و چهارده تن مى رسد.

از اين سيصد و چهارده تن، هشتاد و چهار تن از مهاجران و دويست و سى و يك تن از انصار بوده اند.

جهت حركت، مسير كاروان قريش بود كه از شام به سوى مكه مى رفت و محيط بدر جاى مناسبى براى ايجاد اردو و ميدان مبارزه بود.

ابوسفيان با قافله قريش از شام به سمت مكه مى آمد و بى آن كه سخنى بر زبان بياورد از حمله ناگهانى مسلمانان بيمناك بود.

نگرانيش اين بود كه نكند حمله به صورت مانور صورت بگيرد و كاروان قريش بى خبر از همه جا در محاصره مردم مدينه درافتند.

اين جا و آن جا گوش به زنگ بود. از اعراب بيابان، از راهگذرهاى آشنا و بيگانه جستجوها مى كرد تا وقتى كه به «بدر» رسيد.

در اين جا از مجد بن عمرو جهنى پرسيد كه آيا طى اين چند روز از مسلمانان يثرب كسى به اين سرزمين پاى گذاشتند؟

مجد بن عمرو گفت: از مسلمانان يثرب كسى را نمى شناسم، ولى در سه روز پيش دو شتر سوار بر لب اين چاه فرود آمدند و قمقمه خود را پر آب كردند و رفتند.

ابوسفيان بى درنگ به لب چاه رفت و از سرگين شتران دريافت كه اين دو نفر از مردم مدينه بودند؛ زيرا تنها مردم مدينه به شتران خود خرما مى دادند و ابوسفيان در سرگين شترها، استخوان خرما يافته بود.

- برگرديم، تا زود است برگرديم وگرنه محمدى ها روزگار را بر ما سياه خواهند كرد.

قافله قريش از سرزمين بدر به سمت شام بازگشت و براى اين كه مشركين قريش را در جريان كار بگذارد، ضمضم بن عمرو خزاعى را در برابر ده سكه از طلاى سرخ و يك شتر بيابان نورد اجير كرد كه طى سه روز خود را به مكه برساند و اشراف قريش را از ماجراى راه خبردار سازد و بعد خود را از راه ساحل درياى سرخ، به جده رسانيد تا از آن جا به مكه راه يابد. ضمضم ابن عمرو وقتى كه به مكه رسيد، گوش شتر خود را بريد و خود نيز وارونه بر پشت شتر نشست و فرياد كشيد:

- اى پسران بطحا و مكه! اى اشراف قريش، اگر به مال التجاره خود علاقه مند هستيد، اگر مال و جان و شرف خود را مى خواهيد، هر چه زودتر بسيج جنگ كنيد، هر چه زودتر بر محمد و پيروانش بتازيد، وگرنه هستى خويش را وداع گوييد.

قريش از اين خبر ناگهانى سخت به وحشت افتادند و بى درنگ به تجهيز سپاه پرداختند و مى شود گفت كه بسيج عمومى دادند؛ زيرا عده زيادى از قريش با كراهت تمام به سوى اين جبهه عزيمت كردند و جمعى را مانند اميه بن خلف و عقبه و شيبه و عباس بن عبدالمطلب و عقيل بن ابى طالب، جبرا به همراه خود برداشتند. هيچ كس مانند ابوجهل به اين جنگ اصرار نمى ورزيد.

قريش با جمعى كه به قول رسول اكرم «جگرگوشگان مكه» بودند، مانند عقبه و شيبه، پسران ربيعه، و ابو البخترى و حكم بن حزام و حارث بن عام و طعنة بن عدى و نضر بن حارث و زمعة بن اسود و ابوالحكم هشام بن حكم «ابوجهل» امية بن خلف و پنجاه مرد مسلح، خيمه به سوى يثرب زدند.

اگر چه در منزل «هدة» قيس بن امرء القيس از جانب ابوسفيان گزارش داد كه قافله از خطر رهايى يافته و با سلامت به مكه خواهد رسيد، ولى ابوجهل كه سخت شيفته جنگ بود گفت:

- اين محال است كه ما از نيمه راه به مكه بازگرديم.

ما تا به بدر نرويم و بر سر چاه بدر شراب ننوشيم و بساط عيش و نوش برپا نسازيم، محال است بازگرديم.

ما بايد اين مانور عظيم را پيروزمندانه به پايان رسانيم تا محمد و پيروانش ‍ بدانند كه در برابر خود با چه نيروى عظيمى رو به رو هستند. اين رعب دهشت آور تشكيلات دين جديد را به هم خواهم ريخت.

بزرگان قريش مى دانستند كه سخن ابوجهل فقط از سرچشمه لجاج و عناد مايه مى گيرد، مع هذا چاره اى جز اطاعت نداشتند؛ زيرا عمر بن حضرمى به دست مسلمانان كشته شده بود و برادرش عامر بن حضرمى از اشراف قريش تقاضا مى داشت كه به خون خواهى برخيزند و چون طرد پناهنده در مراسم قومى عرب، بسيار ناپسند و حتى ننگ شمرده مى شد، خواه و ناخواه، نيروى قريش به سمت بدر حركت كرد و رسول اكرم نيز با سيصد و سيزده تن از مهاجرين و انصار به اين سوى پيش مى آمد و سرانجام اين دو نيرو در برابر هم قرار گرفتند.

آن روز، روز جمعه، روز جمعه هفدهم ماه مبارك رمضان بود كه اين دو نيرو در برابر هم قرار گرفتند.

سپاه اسلام كه سيصد و سيزده تن بيش نبودند و نيروى قريش كه نهصد و پنجاه نفر مرد سوار و مسلح بودند و روزى از نه تا ده نفر شتر نحر مى كردند.

رسول اكرم در اين نبرد شخصا فرماندهى نيروى اسلام را به عهده داشت.

دستور فرمود كه سه پرچم برافراشتند:

نخستين، پرچم مهاجران بود كه به دست مصعب بن عمير بن هشام سپرده شد.

دوم، پرچم قبيله خزرج بود كه دارنده اش حباب بن منذر بود.

سومين پرچم را سعد بن معاذ كه سيد قبيله اوس بود، به دست گرفت.

نيروى اسلام كه اساسا به قصد حمله به كاروان قريش مدينه را ترك گفته بودند، در ابتداى كار روحيه چندان توانايى نداشت؛ زيرا عده اش كم و سلاحش نامنظم و تجهيزاتش ضعيف بود، ولى با وعده اى كه رسول صادق الوعد به آنان داده بود، روحيه اش تقويت يافت و همچون سدى پولادين در برابر دشمن بر پاى ايستاد.

رسول اكرم با چوب كوتاهى كه در دست داشت صفوف خويش را نظام مى داد.

سواد بن غزيه كه يك تن از انصار بود، كمى جلوتر آمده بود. پيغمبر آهسته به سينه اش زد و فرمود:

- استو يا سواد! راست بايست.

سواد فرصت را غنيمت شمرد و عرض كرد: يا رسول الله! گناهى از من سرنزده بود تا به وسيله چوب تنبيه شوم. من از دست حق گزار تو به ناحق چوب خورده ام.

- حالا تكليف چيست؟

سواد بى پروا گفت: يا رسول الله! تكليف اين است كه بر وفق دين مبين تو حكم قصاص اجرا شود.

رسول اكرم بى درنگ آمد و چوبى را كه در دست داشت به دست سواد داد و بعد سينه خود را برهنه كرد تا عمل قصاص انجام پذيرد.

مردم كه سواد را با چوب كشيده ديده بودند، خيال مى كردند اين مرد مدنى بر سينه رسول، يعنى مخزن وحى و صندوق قرآن، چوب خواهد زد.

سواد پيش آمد، سيصد و دوازده جفت چشم به اين مرد نگران مانده بود.

همه از خود مى پرسيدند:

- آيا سواد آن قدر دل سياه و روسياه است كه بر سينه رسول الله چوب بكوبد؛ هر چند هم كه به حق باشد؟!

ولى ديدند كه سواد چوب را از كف انداخته و پيغمبر را به آغوش كشيده، سينه اش را غرق بوسه ساخت و عرض كرد: يا رسول الله! اين سعادتى بى مانند بود كه در آستان مرگ سينه برهنه تو را ببوسم.

در اين هنگام پيغمبر گرامى اسلام در برابر نيروى خويش، اين خطابه را ايراد فرمود:

بسم الله الرحمن الرحيم

«بدانچه پروردگار بزرگ فرمان مى دهد من نيز فرمان مى دهم و از آنچه وى را ناپسند آيد بازتان مى دارم.

خداوند بى همتاى ما راستى و درستى را دوست مى دارد و مردم جوانمرد و فداكار را در ملكوت مقدس خويش جاى مى بخشد. مدار برترى و بزرگى در مرام مقدس اسلام پرهيزكارى است، آنان كه از همه پرهيزكارترند از همه كريم تر و شريف ترند، ولى قرآن مجيد ما در پيشگاه عدالت خويش همه را برابر و يكسان مى نگرد. قرآن كريم بر همه به يك روش حكومت فرمايد.

چنين مقدر بود كه در اين سرزمين، كسان ما برخى برهنه پاى و برخى تهى دست گرد آيند و بر مردمى كه از مردى و مردمى بويى نبرده اند؛ حمله آورند و به عقيده استوار خويش با ضرب شمشير و صفير تير، چيرگى و پيروزى بخشند.

ما همى بكوشيم و پيش رويم، اما اين كوشش ها و در نتيجه پيشروى ها هنگامى در پيشگاه پروردگار، پسنديده آيد كه كوشش ها فقط به خاطر حق به كار رود و پيشرفت به سوى حق صورت پذيرد، وگرنه بيهوده به اين زمين رخت كشيده ايم و بيهوده زحمت سفر بر خويش آسان گرفته ايم.

لا يفعل الله فيه من احد الا ما سعى به وجهه

پروردگار متعال جز خلوص نيت از كس نپذيرد و عبادت مقبوله در درگاه وى آن عبادت باشد كه صميمانه ادا گردد، در همه جا بايد بردبار و پايدار بود.

مردان مبارز اگر در مبارزه خويش ثبات و شهامت به كار نبرند، در هم شكنند و از پاى درآيند.

از كوه هاى شعله ور بالا رويد و بر درياهاى خون و آتش شنا كنيد. هدف شما حق است و آن كس كه حق را هدف خويش قرار دهد هر چند در راه اين هدف سر و جان ببازد، زيان كار نخواهد بود.

بنده بردبار، محبوب پروردگار است و جان خستگى ناپذير، خواه دير و خواه زود، شاهد ظفر را به آغوش خواهد كشيد. خصلت صبر در حوادث عظيم، مايه نجات و وسيله رستگارى است. پروردگار توانا از بركت صبر، اندوه ها و غموم را از قلب مردم صابر بزدايد و در آن جهان نيز به سعادت و فلاحشان رساند.

نبى الله در ميان شماست، به شما امر مى دهد، شما را نهى مى كند، امر وى امر به معروف و صالحات و خيرات است و نهى او از منكرات و ملاهى و مناهى است.

حيا كنيد، از كردارى كه خداى شما را به خشم آورد، پرهيز جوييد؛ زيرا خداى شما در كتاب كريم خود فرمايد:( لَمَقْتُ اللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ ) (۳۷)؛ «خشم الهى خشمى عظيم و هولناك است.»

نيكو بنگريد تا در اين كتاب عزيز به كدام كردار فرمانتان داده و از كدام كردار نهيتان فرموده است.

نيكو بنگريد كه پروردگار متعال از آيات بينات خويش چه جلوه ها به چشم اندازتان افكنده و شما را از انحطاط و مذلت چگونه به عزت و علا رسانيده است.

پس به اين دين مبين، به اين قرآن كريم كه مايه عزت و شرف و سعادت شماست، تمسك جوييد تا پروردگار خويش را از خود خشنود سازيد.

چنان باشيد كه خداوند متعال از شما راضى باشد و چنان كنيد كه به پاداش ‍ آن شايسته رحمت و مغفرت وى گرديد.

پروردگار متعال به مجاهدين اسلام حيات جاويدان وعده فرموده و وعده وى هميشه حق و گفتار وى همه جا عين صدق است.

به آنچه وعده داده، وفا خواهد كرد و آنچه گفته همه را به حقيقت و راستى خواهد آراست.

و همچنان كيفرى كه به بدكاران و مردم منافق خواهد داد، كيفرى بسيار دشوار و شديد باشد.

«و انما انا و انتم با لله الحى القيوم، اليه الجاءنا ظهورنا و به اعتصمنا و عليه توكلنا و اليه المصير

من و شما آفريده خداوند حى و قيوم باشيم و بدو تعلق داريم و به سوى او باز خواهيم گشت.

پشتيبان ما او باشد و جز او پناه و ملجاء و ملاذى براى ما نيست، من مغفرت و مرحمت الهى را از براى خويش و شما مسألت مى دارم.»

در اين هنگام نيروى اسلام كه حالت حمله به خود گرفته بود، پيغمبر فرمود:

- «تا اجازه ندهم حمله مياوريد و اگر به سوى شما جنبيدند، دشمن را به تيرباران بگيرد. خونسردانه به هدف تير بيندازيد و احتياط كنيد كه تركش هايتان از تير تهى نماند.

من اصرارى به جنگ ندارم. اگر دشمن به صلح گرايد نيز دوست مى دارم كه با دشمن سر صلح گيرم.»

از نيروى قريش، عمير بن وهب دستور يافته بود كه لشكر اسلام را بازبين كند تا اگر كمينى گرفته اند، كمينگاه شناخته شود.

عمير بن وهب پس از يك بازديد دقيق، به سوى لشكرگاه قريش بازگشت و به فرماندهان مكه گفت:

كمينگاهى نديده ام تا موجب تشويش و هراس باشد. همين هستند كه هستند، ولى قومى مخوف و مرموز به چشم مى آيند. بر پشت اين شتران آب كش كه از مدينه به اين سرزمين آمده اند، هر چه ديدم مرگ ديدم، فداكارى ديدم، زهر قاتل ديدم. اين قوم در اين خاموشى هول انگيز كه به خود گرفته اند، همچون افعى، نيش مسموم خويش را در كام مى گردانند و انتظار مى برند كه ناگهانى به سوى ما جنبش كنند.

من چنان احساس مى كنم كه اين قوم تا به تمامى كشته نشوند، راه را به روى ما باز نكنند و مسلم است كه تا هر كدام حريف خود را از پاى در نياورند، خود از پاى درنيايند.

عمير بن وهب در انتهاى گزارش خود گفت:

من عقيده دارم كه اگر با اين قوم از در صلح درآييم به صلاح ما باشد.

عبتة بن ربيعه و جمعى ديگر نيز چنين عقيده داشتند، ولى ابوجهل و گروهى از جهال قريش جنگ مى خواستند؛ زيرا فكر مى كردند كه در اين پيكار، ريشه اسلام را از جاى خواهند درآورد.

بالاخره ابوجهل كار خود را صورت داد و نداى صلح خواهى رسول اكرم بى جواب ماند.

معركه كارزار گرم شد. عتبة بن ربيعه با برادرش شيبة بن ربيعه و پسرش وليد، نخستين كسانى بودند كه پا به ميدان كارزار نهادند.

از لشكر اسلام، عوف و معود، پسران حارث و عبدالله بن رواحه، به نام مبارزه اسب به ميدان جهانيدند، اما عتبه كه از متشخص ترين خاندان هاى قريش و سلاله عبد مناف بود، گفت: ما شما را شايسته مبارزه نمى شناسيم. ما جز بنى اعمام خود كسى را حريف خويش نمى بينيم.

اين سه تن كه از انصار بودند به جاى خود بازگشتند و در عوض، على بن ابى طالبعليه‌السلام و حمزة بن عبدالمطلب و عبيدة بن حارث بن عبدالمطلب پا به ميدان جهاد گذاشتند و وقتى خود را به نام و نسب ياد كردند، عتبة بن ربيعه گفت: اين سه تن كفو كريم ما هستند. ابتدا اميرالمؤ منين على با وليد بن ربيعه درآويخت و در نخستين ضربه، با شمشير خويش بازوى بريده وليد را از منكب فروانداخت، وليد با دست سالم خود آن بازوى بريده را به سوى على انداخت. علىعليه‌السلام مى گويد: آن بازوى بريده بر سر من فرود آمد و چنان سنگين فرود آمد كه گمان كردم كوه پاره اى بر سر من كوبيده اند.

وليد كه يك دست خود را از دست داده بود به سمت پدر گريخت، ولى علىعليه‌السلام در طى راه با ضربه ديگر كارش را ساخت و بعد به كمك عموى خود حمزه به سراغ شيبه رفت و با يك ضربه شمشير شيبه را هم از پاى درآورد.

عبيدة بن حارث با عتبة بن ربيعه همچنان گرم مبارزه بودند.

عبيده و عتبه به دست يكديگر كشته شدند. عتبه در همان ميدان جا به جا به هلاكت رسيد، ولى عبيده پس از پايان جنگ با همان زخم كه از دست حريف خود خورده بود، شهادت يافت.

قتل عتبه و شيبه و وليد كه ستون فقرات مشركين را تشكيل مى دادند، پشت سپاه مكه را شكست.

البته در جنگ تن به تن، نيروى قريش ديوانه وار از خود دفاع مى كردند، ولى روحيه خود را به سختى باخته بودند و از اين طرف مسلمانان، جانانه جهاد مى كردند و سر از پا نمى شناختند. ايمان لشكر اسلام، تجهيز سنگين و عظيمى بود كه لشكر قريش با همه قدرت و جلادت خود نمى توانست بر آن چيره گردد.

( سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ ) (۳۸)

آن ترس كه پروردگار متعال در قلب كفر افكنده بود، حربه كارگرى بود كه بر پيكر قريش فرود آمد و ديگر قدرت حمله و حتى دفاع را نيز از دست داده بودند.

در اين جنگ، علاوه بر عتبه و شيبه و وليد، ابوجهل نيز به هلاكت رسيد، به علاوه هفتاد تن از رجال قريش دستگير و اسير شدند و از نهصد و پنجاه نفر مرد مسلح كه مكه را به عزم حمله بر مدينه ترك گفته بودند، جز عده اى انگشت شمار به مكه بازنگشتند و اين عده هم سخت از نيروى اسلام ترسناك و هراسان بودند.

جنگ بدر كه نخستين جهاد نيروى اسلام بود، صد در صد به نفع مسلمانان پايان يافت.

اين نخستين حمله مسلحانه اسلام بر شرك و بت پرستى بود. اين نخستين حمله با پيروزى صورت گرفت.

مدنى ها، باغبان هاى يثرب، آن ها كه زندگى خود را از نخلبانى و خرمافروشى تاءمين مى كردند، در برابر قرشى هاى مكه كه همه بازرگان و ثروتمند و همه به قول راهب بحيرا از «سادات عرب» شمرده مى شدند و گمان داشتند كه زمين و آسمان به خاطر آنان آفريده شده و گل وجودشان از نور و نار گرفته شده و نسب به نژادى آسمانى مى برند، نه تنها قيام كرده اند، نه تنها دست به شمشير و پنجه به سوى كمان دراز كردند، بلكه در كنار چاه بدر پيروزمندانه سرهايشان را همچون برگ خزان با دم شمشير به خاك ريختند.

قرشى هاى مكه از دست باغبانان مدينه شكست خوردند. به دست مردمى كه با شتران آب كش به جنگ آمده بودند، قربانى شدند.

اين نخستين جلوه اسلام، در حقيقت معنى اسلام بود. اسلام در حقيقت معناى خود بت شكنى، نژادشكنى، عنوان شكنى، پست كردن عزيزان بى جهت، به خاك ريختن آبروهاى بيهوده، بر زمين ماليدن بينى هاى پرباد است.

وقتى قريش در لب چاه بدر به زانو دربيايد، خونش با خاك بياميزد، طناب اسارت به گردنش درافتد، در پيش پاى نخلبانان يثرب تحقير و توهين شود، اسلام در حقيقت معناى خود جلوه مى كند.

محمد بن عبدالله، رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله با انصار پيروزمندانه خود در كنار گودالى كه كشتگان قريش را بلعيده بود ايستاد و يك، يك را به نام خواند:

«عتبة بن ربيعة! شيبة بن ربيعه! وليد بن عتبه! عمرو بن هشام! امية بن خلف! حنظلة بن خنجر! اى اشراف عرب! اى سادات مكه! خود را چگونه مى يابيد، هل وجدتم ما وعد ربكم حقا؟ آنچه را خداى متعال به شما وعده داده يافتيد؟

فاءنى وجدت ما وعدنى ربى حقا اگر از من همى پرسيد، آنچه را كه خداى مهربان و تواناى من به من وعده فرموده يافته ام، وعده هاى خداى خويش را حق يافته ام.

شما خويشاوند من بوده ايد، ولى خويشى از بيگانه بيگانه تر، بيگانه اى آزاردهنده، بيگانه اى خون خوار، دشمنى ناجوانمرد و فرومايه.

پيامبر پروردگار را به دروغ نسبت داده ايد، تكذيبش كرده ايد، تحقيرش ‍ كرده ايد، سنگ بر سر و رويش باريده ايد، به قصد جانش شمشير كشيده ايد، و سرانجام از خانه و خانواده اش وى را طرد كرده ايد تا بطحا را ترك گفت و به يثرب رخت كشيد و اينك مردم يثرب، آنان كه از خون و نژاد من نيستند، به دين خدا تسليم شده اند و تصديقم كرده اند و در ركاب من شمشير بر كمر بسته اند و شما را از اوج نخوت و خويشتن پرستى، قهرا فروكشيده اند و آلوده به خاك و خون به اين گودال فروريخته اند.

چونيد اى اشراف مكه! اى عقبة بن ابى معيط! اى زمعة بن اسود! اى عقيل بن اسود! اى عمير بن عثمان! اى عثمان بن مالك! اى عاص بن ميشام! اى بنى عبد شمس عبدالدار! اى بنى اسد بن عبد العزى! اى بنى مخزوم! چونيد اى بت پرستان جاهل!

هم اكنون سزاى كردار خويش را در كنار خويش مى يابيد، هم اكنون كيفر نافرمانى خود را درمى يابيد: «فذوقوا و بال ما كسبت ايديكم ؛ مزه كردار خويش را نيكو بچشيد.»

عمر عرض كرد:

- يا رسول الله! با اين پيكرهاى بى جان، با اين مرده ها سخن مى گوييد؟ اينان كه گوش شنوا ندارند.

رسول اكرم فرمود:

- به خدا قسم كه اينان از شما شنواترند. مى شنوند، منتها زبان سخن گو در كامشان خشكيده و فرصت معذرت از كفشان رفته، روزگارشان به سر آمده است.

و سپس به عبدالله بن كعب دستور فرمود: غنايم جنگى را به يك جا گرد آورد و فرمان داد كه مجاهدين پيروزمند بدر از ميدان جنگ به مدينه بازگردند.

در منزل «اثيل» اسراى جنگى را به حضور رسول اكرم عرضه دادند.

اسرا ميان كلمه اسلام و پرداخت فديه «خون بهاى يك انسان» مخير بودند. از اسراى بدر هيچ كس اسلام نپذيرفت، ولى جمعى به وسيله «فديه» از مرگ رهايى يافتند و جمع ديگر همچنان در حال اسارت به مدينه رسيدند.

رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله در مدينه از وجود اسراى قريش كه غالبا از نوشتن و خواندن سررشته داشتند استفاده فرمود و فرزندان انصار را به آنان سپرد تا خواندن و نوشتن را به كودكان مدينه بياموزند و اين نخستين مؤ سسه فرهنگى بود كه در سال دوم هجرت در مدينه به وجود آمد.

وقتى با اسراى بدر به مدينه بازگشت فرمود: سوده دختر زمعه كه پدرش در جنگ بدر به هلاكت رسيد، به خاطر كشته شدن پدر و عموى خود گريه كرد و اندكى هم احساسات عهد جاهليت را ابراز داشت. اين حركت ايجاب كرد كه رسول اكرم وى را طلاق گفت و پس از چند سال با شفاعت عايشه دوباره به افتخار همسرى پيامبر بزرگ شرف يافت.

سال دوم هجرت

در دومين سال هجرت، يهوديان بنى قينقاع را كه بر خلاف معاهده «عدم تعرض» رفتار كرده بودند، از مدينه اخراج فرمود و دوبار هم بر ضد مشركين مكه كه به دنبال واقعه بدر جنبش هايى از خود نشان مى دادند، بسيج جنگ داد، اما چون قريشى ها هنوز از خستگى شكست بدر در نيامده بودند، پشت به جنگ دادند و فرار كردند.

ولى مهم ترين واقعه اى كه در سال دوم هجرت به وجود آمد، تزويج فاطمه زهراعليها‌السلام با على مرتضىعليه‌السلام است.

فاطمه زهراعليها‌السلام در اين هنگام دخترى بود كه پانزده سال و ده روز از عمر مباركش مى گذشت و بنا به تقاضاى محيط عربستان و عادت اجتماعى اعراب، اين دختر به حد رشد رسيده بود و مسلم است كه بزرگان عرب به خواستگاريش پا به پيش مى گذاشتند و سعى مى داشتند كه شرافت دامادى رسول الله را به دست آورند.

ولى رسول اكرم در پاسخ مردمى كه لب به تقاضا مى گشودند مى فرمود:

- «من از فرمان خدا انتظار مى كشم. تا دستور آسمانى به من نرسد، درباره فاطمه سخنى نخواهم گفت.»

يك روز ابوبكر بن ابى قحافه با عمر بن خطاب و سعد بن معاذ و جمعى از بزرگان مهاجر و انصار در مسجد اعظم مدينه سخن از فاطمه زهرا به ميان آوردند و در ميان اين عده كسانى هم بودند كه به خواستگارى رفته بودند و جواب منفى دريافت داشته بودند.

ابوبكر گفت: ديگر كسى جز على نمانده كه از فاطمه خواستگارى كند. به گمان شما چرا على پا به پيش نمى گذارد.

سعد بن معاذ جواب داد:

وقتى بزرگان مهاجر و انصار و اشراف قريش از اين وصلت پرافتخار محروم بمانند، چه جا براى على خواهد ماند.

ابوبكر گفت: اين طور نيست. على از شخصيت و شرف خود نوميد نيست، تنها چيزى كه اين جوان را از عرض تمنا بازمى دارد تهى دستى اوست.

- اگر على بتواند مقدمات ازدواج را فراهم كند، بعيد نيست كه رسول اكرم وى را به دامادى خود برگزيند.

مگر نمى دانيد كه على در پيشگاه خدا و رسول تا چه اندازه محبوب است.

- مى دانم.

ابوبكر فكرى كرد و به دنبال حرف هاى خود گفت:

- من عقيده دارم با خودش صحبت كنيم. على را ببينيم، از وى بپرسيم چرا دختر عموى خود را از رسول الله نمى خواهد. اگر به راستى مانعى جز فقر ندارد، ما به وى كمك خواهيم كرد. ما اين عروسى را برايش به راه خواهيم انداخت.

عمر و سعد بن معاذ اين فكر را پسنديدند و با ابوبكر سه نفرى به عزم ديدار على رو به سمت نخلستان هاى مدينه نهادند.

مى دانستند كه على كجاست. مى دانستند كه على اكنون با شتر آب كش خود در نخلستان يك نفر از انصار كار مى كند و به نخل هايش آب مى دهد. رو به آن سمت گذاشتند، از راه رسيدند و به على سلام كردند. على دست از آبيارى كشيد و پرسيد:

- آيا با من كارى داشتيد كه رنج راه را براى ديدار من پذيرفتيد؟

ابوبكر كه خود اين مبحث را در مسجد عنوان كرده بود، در اين جا هم به سخن درآمد و گفت:

يا على! آنچه مسلم است اين است كه مفاخر و مناقب تو در اسلام بى رقيب است. تو نخستين كسى باشى كه به پيغمبر ايمان آورده اى، تو تنها فرزندى از آل هاشم هستى كه بر دامن رسول الله تربيت شده اى، تو تنها به سر مى برى و اين تنهايى تو ما را كه برادران دينى تو هستيم نگران مى دارد، دل ما مى خواهد تو هم خانه و خانواده اى به وجود بياورى. دل ما مى خواهد كه دل تو نيز خرسند و خوشحال باشد.

در اين جا ابوبكر مكث كرد و على هم خاموش مانده بود تا دنباله سخنان وى را بشنود.

يا على! فاطمه زهرا دختر رسول اكرم اكنون دخترى رسيده و رشيده است. اشراف عرب به خواستگاريش اقدام كرده اند اما كلمه رد يافتند. پيغمبر در پاسخ همه فرمود كه من از فرمان خدا انتظار مى كشم، كسى چه مى داند؛ از كجا كه رسول اكرم دختر عزيزش را به خاطر تو نگاه داشته است، از كجا كه فرمان خدا به نام تو فرود نيايد.

قلب من گواهى مى دهد كه حضرت رسالت اين افتخار را براى تو ذخيره فرموده و اگر تو پاى تمنا به پيش بگذارى، دست رد بر سينه تو نخواهد گذاشت.

على كه همچنان خاموش و آرام به سخنان ابوبكر گوش مى داد، در پاسخش ‍ فرمود:

اى ابوبكر! آرزوى خفته اى را در قلب من بيدار كرده اى، اين مسلم است كه من فاطمه را دوست مى دارم و شرف دامادى رسول الله را به جان و دل مى پذيرم، ولى مى بينى با اين ترتيب كه من به سر مى برم، مقدورم نيست از دختر پيغمبر اكرم خواستگارى كنم.

ابوبكر خنده كنان گفت:

از جوانى مثل تو، با اين همه فضل و فضيلت، انتظار نداشتيم خود را تهى دست بنامد و به بهانه تهى دستى از دختر پيغمبر دست بكشد. دنيا و آنچه در دنياست در برابر رسول الله مشتى خاك ناچيز بيش نيست. مترس، اقدام كن و از پيروزى برخوردار باش.

اميرالمؤ منين على در همان نخلستان، شتر آب كش خود را عقال كرد و يك راست به مدينه برگشت و يك سر به خانه رسول اكرم رفت. گفته شد كه حضرت رسول در خانه ام سلمه تشريف فرماست.

حلقه بر در كوفت. اين طور مى نويسند كه پيغمبر فرمود:

«اى ام سلمه! برخيز در را به روى اين مرد كه خدا و رسول را دوست مى دارد و خدا و رسول هم دوستش مى دارند باز كن.»

ام سلمه حيرت كرد. خدايا اين كيست كه تا اين درجه مقدس و بزرگ است؟ اين كيست كه رسول خدا در فضيلت و مقامش چنين سخن مى گويد؟

در را گشود و چشمش به على افتاد، مثل اين كه ديگر حيرتى نداشت؛ زيرا اين زن گرامى على را مى شناخت. او هم مى دانست كه على دوست خدا و رسول است و خدا و رسول هم على را محبوب مى شمارند.

داخل شو با بركت خدا يا على!

على سلام كرد و در حضور رسالت، زانو بر زمين گذاشت.

ام سلمه هم نشست. پيغمبر و ام سلمه به على نگاه مى كنند. آماده اند كه اين جوان حرف بزند و بگويد چه مى خواهد. بگويد براى چه آمده و چه كار دارد، ولى على به پيش روى خود خيره شده و نمى داند سخن خود را از كجا آغاز كند؟

بالاخره پيغمبر فرمود:

«چه حاجتى دارى يا على؟! بگو كه هر چه از من بخواهى به تو خواهم داد. هر حاجتى كه از من دارى ابراز كن كه حاجت تو به دل خواه تو برآورده است.»

اين مهربانى قفل خموشى را از لب هاى على گشود:

يا رسول الله! پدر و مادرم فداى تو باد! كودكى بودم كه از دامن پدر و مادرم به دامن تو افتادم. به دامن تو كه از پدر و مادر در حق من مهربان تر و براى من گرامى تر و عزيزتر بوده اى. يا رسول الله! در دامن تو تربيت يافته ام. با اخلاق تو خو گرفته ام. به نداى مقدس تو پاسخ داده ام. از وجود گرانمايه تو هدايت شده ام. خدا را تو به من نشان داده اى. از بت پرستى و شرك و فسق و فجور و رذالت و دنائت به وجود تو ايمن مانده ام. يا رسول الله! پدر و مادرم فداى تو باد، اينك دنيا و آخرت من تو باشى، من خانه اى جز خانه تو و پناهى جز وجود تو كه فرستاده پروردگار من هستى، نمى شناسم. دلم مى خواهد آنچنان كه تا كنون سايه مرحمت بر سر من افكنده اى، همچنان اين سايه را بر سر من نگاه بدارى و انعام و اكرام خود را در حق من تكميل فرمايى.

پيغمبر با لبخند شيرينى فرمود:

«راست مى گويى يا على! باز هم حرف بزن، بگو ببينم به چه ترتيب مى توانم اين مرحمت را در حق تو تكميل كنم؟ پرهيز نكن و حرف بزن.»

يا رسول الله! پدر و مادرم فداى تو باد، جوانى تنها هستم، اشتياق دارم كه خانواده اى تشكيل بدهم و بسيار مشتاقم كه دختر تو فاطمه زهرا همسر من و شريك زندگانى من باشد.

چهره روشن پيغمبر از اين سخنان روشن تر شد. فروغ فرح و مسرت از چشمانش درخشيد.

«خوب يا على! حالا بگو ببينم كه از مال دنيا چه در دست دارى؟»

اين كلمه كلمه قبول بود. على وقتى حاجت خود را مقبول يافت، خوشحال شد و جراءت بيشترى در خود احساس كرد. عرض كرد: يا رسول الله! تو از همه بهتر مى دانى كه من چه دارم. آنچه من از مال دنيا در دست دارم يك قبضه شمشير و يك قواره زره و يك شتر آب كش است، همين و ديگر هيچ.

رسول اكرم پس از اندكى مكث فرمود:

حاجت تو به شمشير روشن است. شمشير تو شمشير اسلام است و شتر را هم نگاه بدار؛ زيرا وسيله كار تو است؛ و اما آن زره، ياعلى! در برابر همان زره، فاطمه را براى تو عروس خواهم كرد. خوشحال باش يا على! شاد باش يا على! پروردگار من فرمان داده است كه فاطمه را به عقد تو درآورم.

على كه از خوشحالى و مسرت مى خواست پرواز كند، عرض كرد: يا رسول الله! پدر و مادرم فداى تو باد، تو هميشه مايه خوشحالى من بوده اى، تو هميشه به خير و بركت بشارت مى فرمايى: «فانك لم تزل ميمون النقبة، مبارك الطعمة، رشيد الامر، صلى الله عليك ؛

از طلعت مبارك تو، از مقام رشيد تو، از نفس مقدس تو، جز خير و بشارت و بركت به ياد ندارم.»

رفقا بر سر راه انتظار مى كشيدند تا على به كدام هياءت از خدمت رسول الله باز گردد. آيا مسرور؟ آيا اندوهناك؟ آيا به آرزوى خود پيروز شده؟ يا سرشكسته و دل شكسته از در رانده؟

همين كه چشمشان به چهره روشن و سيماى راضى على افتاد، دريافتند كه قضيه از چه قرار است.

با خرسندى به على تبريك گفتند و وى را به آغوش كشيدند. على هم با خاطرى خشنود دوباره به سمت نخلستان رفت تا كارى كه به عهده گرفته بود انجام دهد.

رسول اكرم با اين كه پيامبر خدا بود و فرمانش از جهت نبوت براى مسلمانان، مطاع مسلم بود، با اين كه پدر بود و مقام پدر نسبت به فرزند آن هم دختر، آن هم در صحراى عربستان با مقام مالك نسبت به مملوك مساوى بود، مع هذا به خاطر اين كه حقوق زن را در مذهب مقدس اسلام احيا كند و بر اعراب آن دوره كه تا چند سال پيش دخترانشان را با دست خود زنده به خاك مى سپردند، شخصيت اجتماعى زن را تحميل فرمايد، دستور داد كه فاطمه زهرا را به حضورش بخوانند و عقيده دخترش را نسبت به اين مرد كه خواستگار اوست و مى خواهد يك عمر همسر و همدم وى باشد، بشناسد.

آيا رضاى مى دهد كه با على ازدواج كند؟ يعنى اگر رضامند نيست، اين ازدواج صورت نگيرد.

ام سلمه فاطمه را به خدمت پدر برد، پس از نوازشى كه در هر ديدار از دختر مى كرد فرمود:

«دختر عزيزم! على پسر عموى تو، على چشم و چراغ خاندان هاشم، على شهسوار اسلام، از تو خواستگارى كرده، آيا رضا دارى با وى ازدواج كنى؟ آيا پسر عم خود را به شوهرى خويش مى پذيرى؟»

فاطمه در پاسخ پدر به خاطر شرم و احترامى كه داشت سكوت كرد؛ زيرا نمى توانست از اشتياق خود سخنى بر زبان بياورد.

رسول اكرم اين سكوت را ملاك رضا قرار داده و فرمود:

«الله اكبر، سكوت دليل رضاست.»

و بعد به بلال بن رياح فرمان داد كه مهاجران و انصار را به مسجد دعوت كند تا خبر ازدواج فاطمه زهرا اعلام شود و خطبه عقد ايراد گردد.

على هم آن روز دست از آبيارى كشيد و به مسجد آمد. رسول اكرم كه هنوز به هنگام ايراد خطابه بر ساقه نيمه بريده نخله خرما تكيه مى فرمود، همچنان از جاى برخاست و بر آن ساقه تكيه كرد و اين خطابه را ايراد كرد:

«پروردگار بزرگ را مى ستايم. پروردگارى كه نعمايش شايسته سپاس و قدرتش سزاوار اطاعت است.»

پروردگارى كه از عذابش بيمناكيم و در عين بيم، به رحمت و مرحمتش ‍ رغبت داريم.

پروردگارى كه فرمانش بر آسمان و زمين نافذ است و آسمان و زمين هم در ملك مسلم اوست.

پروردگارى توانا كه جهان بيافريد و با حكمت خويش به جهانيان امتياز بخشيد. به عزت خويش بنيان خلقت را استوار فرمود و با عزت دين خويش، بشر را عزيز داشت و بشريت را با بعثت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله تكريم كرد.

همى بكوشيم تا وى را خشنود بداريم و همى برخيزيم تا اوامر مطاعش را انجام دهيم.

خداوند متعال امر كند و نهى فرمايد و اين اوامر و نواهى بر آسمان و زمين مجرا باشد.

نقش بديع انسان را بر قطره اى غبارآلود ترسيم كرد و آيت جمال را در ظلمتكده رحم به وديعت نهاد.

آن آفريدگار حكيم با نقشه حكيمانه خود در ميان آفريدگان، امتياز بر قرار ساخت و بناى اجتماع را بر طبقات پست و بلند فروگذاشت. اين يك بى نياز شد و آن يك نيازمند گرديد. آن را دستى گشاده و پنجه اى توانا بخشيد و اين را پايى شكسته و پيكرى بيمار داد، تا بى نياز از نياز نيازمندان بپرسد و حاجت مردم محتاج برآورد، تا توانگران به ناتوانى بينوايان بپردازند و شكرانه بازوان توانا را در دستگيرى از ناتوانان ادا كنند.

«قد جعل المصاهرة نسبا لاحقا و امرا مفترضا »

رشته ازدواج در اجتماع فروكشيد تا بدين رشته، خانواده ها به هم پيوند گيرند و خانه ها آباد گردند.

پروردگار متعال بناى انساب و نژادها را بر اساس ديگرى كه ازدواج نام دارد، طرح فرمود و اين سنت مقدس را در رديف فرايض و واجبات قرار داد.

از بركت ازدواج ريشه فحشا و فجور بخشكد و بر جاى آن نهال طهارت و عفت سبز گردد. بساط جرايم و آثام به هم ريزد و در عوض كانون سعادت و حيات گرم شود و افق زندگانى در فروغ تقوا بدرخشد.

در قرآن كريم فرمود:( وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ كانَ رَبُّكَ قَدِيراً ) (۳۹)

اوست كه از آب، بشر پديد آورده و اين پيوند را اساس خويشاوندى و نسب خوانده و او خداوند تواناى تو است.»

فرمان ايزد پاك، قلم قضا را بجنباند و قلم قضا، پيمان قدر را به امضا رساند و مقدرات با جريان زندگى تا منتهاى مسير خود پيش رود و سپس به اجل مختوم و پايان سير خويش رسد.

براى هر قضا قدرى مقدر است و براى هر قدر اجلى است و اجل ها هم كتابى كه دور از دسترس كاينات گذاشته شده، با حكمت كامل تدوين گرديده، گاهى محو و گاهى ثابت باشد:

«يَمْحُو اللَّه مَا يَشَاء وَيُثْبِت وَعِنْده أُمّ الْكِتَاب » (۴۰)

آن كتاب كه مايه كتاب هاست در دست اوست و اوست كه با اراده مستبد خويش به محو و اثبات فرمان فرمايد.

اينك پروردگار متعال به من فرمان داده كه در ميان دخترم فاطمه و پسر عمم على بن ابى طالب پيوند همسرى برقرار سازم و خانواده اى نو به وجود آورم. كابين اين عروس به چهارصد مثقال نقره بسته شده است.»

در اين هنگام چشمان سياه و جذاب خود را به چهره على كه از شرم، رنگ گل گرفته بود دوخت و فرمود: ارضيت يا على؟!

پيدا بود كه على راضى است. رسول اكرم در پايان اين خطابه مبارك دست به سوى آسمان برافراشت و در حق اين عروس دعا كرد:

«الهى اين پيوند مقدس را با نيروى عشق و تقوا استوار فرماى و عروس و داماد را سرور دودمان يك نسل بزرگ و آبرومند گردان. حجله آنان را با نور سعادت و شرافت برافروز و زندگى را بر آنان مبارك گردان، آنچنان كه جز تو كسى را نپرستند و جز خير خلق و سعادت محيط به چيزى نينديشند.»

خطابه رسول اكرم با اين دعا به پايان رسيد. هنگامى كه خواست بر جاى خويش بنشيند فرمود:

«يا على! برخيز و خطبه خويش را ادا كن.»

على برخاست و گفت: الحمدلله... سپاس و ستايش به نعما و آلاى وى سزاوار است و من گواهى مى دهم كه خدايى جز او نيست و آرزو دارم كه اين گواهى به ذات اقدس وى رسد و خشنود سازد.

صلوات و سلام بى منتهاى الهى نثار محمد باد. صلوات و سلامى كه بر احترام وى بيفزايد.

آنچنان كه رسول الله در خطابه خويش تقرير فرموده، پروردگار متعال ما را به سنت سنيه ازدواج فرمان داده و محفل امروز ما هم در اين مسجد به فرمان او انعقاد يافته است.

رسول اكرم پروردگار، دختر خويش فاطمه زهرا را به عقد من خطبه كرده و اين زره را كه اكنون مى بينيد كابين دختر خود قرار داده و من به اين ازدواج راضى هستم و شما مسلمانان را به رضايت خويش گواه مى گيرم.

جريان عقد پايان يافت. على زره را به دست گرفت و روى به بازار گذاشت. عثمان بن عفان آن زره را به چهارصد و هشتاد درهم خريد. على اين چهارصد و هشتاد سكه نقره را در گوشه عباى خويش بست و يك سر به حضور رسول اكرم آمد و عبا را با آنچه در وى بسته بود، در خدمتش گذاشت.

نه على از مقدار سكه ها سخنى گفت و نه پيغمبر پرسيد كه آنچه در گوشه اين ردا بسته شده چند است؟

مشتى از اين پول ها برداشت و به بلال داد و فرمود: براى فاطمه عطر بخريد و آنچه بر جاى مانده بود در اختيار ابوبكر گذاشت تا مايحتاج عروسى را تهيه ببيند و به عمار ياسر دستور داد در حمل و نقل متاع هاى خريدارى شده، به ابوبكر كمك كند.

ابوبكر با سكه هايى كه در اختيار داشت، به بازار رفت و يك پيراهن به هفت درهم و يك مقنعه (روسرى) به چهار درهم و يك قطيفه خيبرى كه سياه رنگ بود و بيش از نيم قامت عرض و طول نداشت و دو تشك از كتان مصرى كه به جاى پنبه، يكى از ليف خرما و ديگرى از پشم گوسفند تهيه شده بود و چهار بالش پوستى كه باز هم عوض پنبه از ليف خرما و پشم گوسفند درست كرده بودند و يك پرده پشمى و يك تخته حصير و يك دستاس - آسياب - سنگى و يك باديه مسى و يك كاسه چوبين براى دوشيدن شير و يك مشك كوچك براى آب و دو سبو و يك غربال و دو بازوبند از نقره و يك قدح از گل كه لعاب سبز داشت خريده و با اين اسباب و اثاث كه جهيز دختر خاتم النبيين را تشكيل مى داد به خدمت رسول اكرم برگشت و به حضور وى عرضه كرد.

وقتى نگاه پيغمبر به اين اثاث درويشانه افتاد، چشمان سياهش غرق اشك شد و فرمود:

- «خدا اين زندگى را بر اهل بيت من مبارك كند.»

و بدين ترتيب مقدمات عروسى على و فاطمه تكميل شد.

يك ماه گذشت و على همچنان خاموش نشسته بود. به خاطر عروسى اقدامى نمى كرد.

زنان پيغمبر با على مرتضى در اين باره صحبت كردند، فرمود:

- من بسيار مشتاقم كه همسرم را به خانه ام ببرم، منتها شرم دارم از اين راز پرده بردارم.

ام سلمه گفت: من اين خدمت را به عهده مى گيرم.

روز ديگر كه زوجات مطهرات رسول الله در پيشگاه وى حضور داشتند، ام سلمه عرض كرد: يا رسول الله! اگر خديجه زنده بود، آيا دوست نمى داشت كه فاطمه را عروس ببيند.

ناگهان سايه غم انگيزى بر سيماى روشن پيغمبر لغزيد. زنان از سر و صدا افتادند. سكوتى همچون سكوت ارواح بر آن انجمن افتاد. زنان همه ديدند كه قطره هاى اشك از چشمان خدابين پيغمبر بر چهره اش مى دود.

- «خديجه، چه كسى مثل خديجه خواهد بود. خديجه اى كه در سخت ترين شرايط زندگى زير بازوى مرا گرفت، خديجه اى كه وقتى هيچ كس مرا به پيغمبرى باور نمى داشت، به نبوت من تصديق كرد و مسلمان شد. خديجه اى كه هر چه از مال دنيا داشت، همه را در راه اعتلاى كلمه حق و تحكيم مبانى اسلام فدا كرد، خداى من به من دستور فرمود كه خديجه را به درجات اعلاى بهشت بشارت دهم.»

ام سلمه دوباره عرض كرد:

- يا رسول الله! هميشه درباره خديجه چنين فرمودى و حقيقت اين است كه او هم شايسته اين همه تمجيد و تحسين است. از خدا مى خواهم كه با او باشيم... ولى اكنون تكليف على چيست؟

- فروغى از تبسم بر لبان پيغمبر درخشيد و فرمود:

- «خودش كجاست؟ چرا شخصا از من تقاضا نمى كند؟ چرا پيش نمى آيد تا همسرش را به خانه خود ببرد.»

- او مشتاق است يا رسول الله! منتها خجالت مى كشد.

پيغمبر اندكى مكث كرد و بعد فرمود:

- «به خاطر دختر و پسر عموى من حجله اى بياراييد.»

ام سلمه از زن هاى ديگر پيش دستى كرد و پيشنهاد كرد كه اتاق او را به خاطر اين زفاف مقدس آرايش كنند و پيغمبر هم قبول كرد.

ام سلمه به سراغ فاطمه زهرا رفت تا بنا به مراسم، اتاق عروسى را آرايش ‍ كند و رسول اكرم به على فرمود:

- «تا آن جا كه كفاف وليمه اى را بدهد نان و گوشت در خانه ما آماده است، ولى تهيه كشك و روغن به عهده تو است.»

على هم كشك و روغن را تهيه ديد و وليمه عروسى رو به راه شد.

رسول الله آستين هايش را بالا زد و براى مهاجر و انصار، براى مهمانانى كه در آن محفل دعوت داشتند، از آن غذا كه شخصا ترتيب داده بود، با دست خود مى كشيد.

اين دعوت يك دعوت عمومى بود. على با آن فطرت اعلى، با آن همت بلند، شرم مى داشت عده اى را بخواند و عده ديگر را ناخوانده بگذارد.

به مسجد رفت و فرياد كشيد: اى مسلمانان مدينه! به وليمه عروسى دختر پيغمبر قدم رنجه كنيد.

مسلمانان از مهاجر و انصار و از كسانى كه مهاجر و انصار نبودند ولى مسلمان بودند، ده، ده و صد، صد رو به خانه پيغمبر آوردند و رسول اكرم به همه غذا مى داد، همه را سير مى كرد.

على نگران بود كه مبادا «هريسه» كفاف نكند و موجبات شرمسارى به وجود بيايد، ولى پيغمبر فرمود: «يا على! من دعا مى كنم كه پروردگار بزرگ من به اين هريسه بركت عنايت كند.»

بركت، بركت همين بود كه همه خوردند و سير شدند و بردند و باز هم چند كاسه مانده بود كه زنان حرم رسول الله گرسنه نمانند.

اين جريان از صبح تا به هنگام غروب آفتاب ادامه داشت. در اين هنگام پيغمبر اكرم به ام سلمه فرمود: «عروس را بياوريد تا ببينم.»

عرق از چهره فاطمه زهرا به گريبانش مى غلتيد. آن قدر شرمنده بود كه نزديك بود دامن پيراهن به پاهايش بپيچد و به روى زمين بلغزد.

پيغمبر فرمود:

- «خدا تو را از هر لغزشى در دنيا و آخرت ايمن بدارد دختر من!»

و بعد پرده از چهره عروس به كنار زد تا على همسر خود را ببيند و آن وقت دستش را در دست على گذاشت و فرمود:

- «يا على! دختر پيغمبر خدا بر تو مبارك باشد. يا على! زهرا براى تو همسر خوبى است.»

و بعد رو به فاطمه برگردانيد و فرمود:

- «دخترم! على براى تو شوهر خوبى است.»

و بعد اين عروس نازنين را بر قاطرى كه اسمش «شهبا» بود، يا رنگ «اشهب» داشت، سوار كردند و رو به حجله زفاف گذاشتند.

پيغمبر اكرم شخصا از پيشاپيش فاطمه مى رفت و مهاجر و انصار در پيرامون عروس گرد آمده بودند.

زمام قاطر شهبا به دست سلمان فارسى بود و بنى هاشم، حمزه و عقيل و جعفر بنا به آيين قومى عرب، با شمشيرهاى برهنه به دور عروس مى چرخيدند و زن هاى پيغمبر هر كدام به آهنگ براى عروس شعر مى سرودند و كف مى زدند.

ام سلمه مى گفت:

همسايه هاى من! به نام خدا حركت كنيد.

و در همه حال به درگاه خدا سپاس بگزاريد.

نعمت هاى خدا را به ياد بياوريد.

كه ما را از بلاها و آفت ها ايمن داشته است.

ما را از ظلمت كفر به نور اسلام هدايت كرده

و از پستى به بلندى اوج داده است

همسايه هاى من! با بهترين زنان جهان حركت كنيد

با عروسى كه همه دوست مى داريم به خاطرش فدا شويم.

اى دختر آن كس كه خدايش برگزيده

اى دختر انسانى كه وحى آسمان ها به قلبش نزول مى كند

عايشه اين شعرها را سروده بود:

زنان! خود را با معجرها بپوشانيد

و از آنچه يادآوريش پسنديده است، يادآورى كنيد.

به ياد بياوريد كه پروردگار جهان به ما

درس فضيلت و كلمه شكر آموخته است.

سپاس بگذاريد به درگاه او كه سپاس او را سزاست.

با عروسى حركت كنيد كه پروردگار بزرگ،

او را به عظمت رسانيد و شوهرى همچون على نصيبش كرد.

از حفصه دختر عمر بن خطاب:

فاطمه سيده زنان است.

فاطمه دخترى است كه چهره اش همچون ماه مى درخشد.

فاطمه! پدر تو بر جهانيان برترى دارد.

آيات آسمانى از فضايل پدر تو سخن مى گويد.

فاطمه! شوهر تو جوانمردى بزرگوار است.

شوهر تو على است كه از هر كس كه ديده ايم گرامى تر است.

همسايه هاى من با اين عروسى راه برويد.

عروسى هم كه خود كريم و هم دختر كريم است.

مادر سعد بن معاذ كه نامش معاذه بود و زنى پير و فرسوده بود، مانند زنان جوان نشاط مى كرد و دست مى زد و مى گفت:

سخنى از صميم قلب مى گويم.

از خير به ياد مى آورم و خير را آشكار مى سازم.

محمد اشرف بنى آدم است.

از خودپسندى و جهل به دور است.

او ما را به سوى رشد و صلاح هدايت كرد.

خداى او هم وى را به خير پاداش خواهد داد.

و ما اكنون به همراه دختر پيشواى هدايت مى رويم.

پيشواى ما كه خداوند فضيلت و شرف است.

عروس عزيز ما در نژاد ريشه دارد،

كه من براى نژاد شامخ وى نظيرى نمى بينم.

زنان پيغمبر، زنان مهاجر، زنان انصار، دختران مسلمان، همه دست مى زدند، همه سرود مى خواندند و دم به دم يك صدا الله اكبر مى گفتند.

كلمه الله اكبر شعار زنان مسلمان بود و بدين ترتيب عروس را به حجله زفاف رسانيدند.

بدين ترتيب، واقعه عروسى على و فاطمه كه از مهم ترين وقايع سال دوم هجرت بود، صورت گرفت.

اين عروسى در اول ماه رجب سال دوم هجرت انجام يافت.